welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار ریحانة الأدب

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 11 - جلد چهارم
    قاموس المعارف
 
هو الله تعالى شأنه
بسم الله الرّحمن الرّحيم

انجمن بيست وهفتم

(در لام [كلمن])
و آن مبتنى بر 21 آيين است:

آيين اوّل

(در[حرف] لام [كلمن] با الف [ابجدى])
و در لام مفرده كه صدرنشين انجمن است، به گفتار سيّم از آيين اوّل مقدمه رجوع شود.
لا ـ لاف و لاى و ته و توى و به عربى، حرف نفى است.
لاابالى ـ كنايه از مردم بى قيد و بى ملاحظه كه آداب و رسوم ادب و انسانيت را ملحوظ ندارند.(عر)
لاادريّه--->سوفسطائيّه.(عر)
لاب ـ نغز و خوب و لاف و آفتاب و نام يكى از بلاد نوبه[سودان جنوبى] و اسم پسر حضرت ادريس(عليه السلام) و يا پسر اسطرنامى از ملوك يونان و يا حكيمى بوده يونانى كه واضع اسطرلاب است.
لاباش ـ لواش است.
لابرلا ـ (به فتح باى ابجدى) توى برتوى و ته برته و قات قات[ر.م] و حلواى گلاج [ر.م] و تفشره[ر.م].
لابه ـ (چو باده) سخن و اظهار اخلاص بى نياز تمام و لهو و لعب و بازى و چاپلوسى و چرب زبانى و فريب دادن و گرزش[تملّق] نمودن و چيزى كه از سر به پاى چيزى ديگر پيچند.
لابيدن ـ (چو سازيدن) لافيدن[ر.م] و لابه نمودن.
لاپچين ـ (ر.ف)[چكمه ساقه بلند كه ساق آن روى هم سوار مى شود و با بند بسته مى شود و دمپايى و كفش راحتى (فرهنگ آذربايجانى به فارسى تأليف بهزاد بهزادى، فرهنگ معاصر:1382)].(كى)
لات ـ نام بتى است كه در زمان جاهليّت معبود قريش بوده و يا از شهر طايف معبود قبيله ثقيف بوده است و رجوع به «باميان» هم شود.(عر)
لاتو ـ زبان و تله و نردبان و بادافراه[ر.م] اطفال.
لاتين ـ (ر) در درارى لامعات[ر.ض] گويد: گروهى است از مردم; پس در ترجمه «لاتينجه» گويد: لسان الرومانيين و طرزهم، و اين ترجمه صريح است در اينكه لاتين مردمان روما[رُم] هستند و احمد رفعت عثمانى[ر.ض]گويد: لاتين نام اهالى لاسيوم قديم است و اخيراً در قرون وسطى يا بالخصوص در محاربه اهل صليب به تمامى اهالى اوروپاى غربى تعميمش دادند. پس گويد: لاسيوم قطعه و ايالتى است در سفلى بحر از ايتاليا كه به نام قديم و جديد به دو قسم مقسوم مى باشد و لاسيوم قديم در شمال است. و اما لاسيوم جديد كه در جنوب است، قديماً در جزوِ اصل لاسيوم نبوده و بعد از انتقال به تحت استيلاى رومائى ها كه در زمان رومولوس، بانى روما، بوده بدين اسم مسمّى گرديد و زبان ايتاليا و اسپانيا و پورتكيز [پرتغال] و فرانسه هم از شعبه هاى زبان لاتين كه متداول قديم بوده، مى باشند.
لاج ـ بازيچه و رشوت و پاره و عريان و برهنه و سگ ماده.
لاجورد ـ (ر) كه معرّب لاژورد و يا آنكه هر دو

صفحه 12 - جلد چهارم
فارسى الاصل بوده و معرّب يا نام عربى آنها «لازورد» است، سنگى است معدنى كبودرنگ معروف كه از آن نگين انگشتر ساخته و صلايه كرده[كوبيده] آن را در عمل تصوير و نقاشى به كار برند و به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، در جبال ارمنيّه متكوّن گردد و موافق فرموده ديگران، كاشغرى [در غرب چين] و بدخشى [بدخشان در افغانستان] و دزمارى [در آذربايجان] و نيشابورى بوده و دو اوّلى از غير آنها بهتر و بهترين اصناف آن معدنى كبود صاف شفّاف صُلب با نقطه هاى طلايى است كه كبودى آن مايل به سرخى و سبزى و بنفشى بوده و در آن رگ هاى خاك و سنگ نباشد و آنچه به اوصاف مذكوره نباشد مصنوعى است كه از سنگ مرمر ترتيب داده و يا از زرنيخ[ر.م] و زاج[ر.م] و سنگ ريزه تركيب نمايند و دود آن لاجوردى نمى باشد، به خلاف اصلى غير منقوش آن كه دودش هم به رنگ خودش مى باشد و موافق فرموده بعضى از اهل فن، مستعمل در طب، اصلى كاشغرى آن است كه مفرّح و مقوّى قلب و دافع همّ و غم و وحشت و ماليخوليا است.
لاجورد اصلى; لاجورد بدخشى--->لاجورد.
لاجوردْ خُم ـ آسمان.
لاجورد دُزمارى--->لاجورد.
لاجوردْ سقف ـ آسمان.
لاجوردِ عملى ـ لاجورد مصنوعى[ر.م] است.
لاجوردِ كاشغرى--->لاجورد.
لاجوردْ گنبد ـ آسمان.
لاجوردِ مصنوعى; لاجوردِ معدنى; لاجوردِ نيشابورى --->لاجورد.
لاجوردى ـ هر چيز منسوب به لاجورد.
لاجوردى خُم; لاجوردى سقف; لاجوردى گنبد ـ آسمان.
لاجوردين ـ هر چيز منسوب به لاجورد.
لاجوردينْ خُم; لاجوردينْ سقف; لاجوردينْ گنبد ـ آسمان.
لاجوردينه ـ هر چيز منسوب به لاجورد.
لاجوردينه خُم; لاجوردينه سقف; لاجوردينه گنبد ـ آسمان.
لاچ ـ فريب و بازى و لاغ.
لاچى ـ (چو راضى) هيل[هل]، برادر مخك[ر.م] و مردم بازيگر و مسخره كننده و فريبنده.
لاچين ـ (چو كابين) بنده، مقابل آزاد و به نوشته درارى[ر.ض]، نام تركى نوعى از شاهين است كه سفيدرنگ و سرخ پاى مى باشد و هم به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، لقب حسام الدين ملك المنصور، حكمران مصر [در قرن 7هـ ]است.
لاخ ـ جاى و مقام بسيارى چيزى در حال تركيب با سنگ و ديو و رود كه به نوشته برهان[ر.ض]، در غير اين سه محل استعمال نشده، همچو: سنگلاخ و ديولاخ و رودلاخ، يعنى جاى بسيارى سنگ و رودخانه و ديو كه كنايه از جاى هاى پرخطر و مهيب است و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]آتش لاخ نيز از اميرخسرو [دهلوى شاعر قرن 7 و 8هـ] نقل كرده و اهرمن لاخ را هم به معنى ديولاخ تجويز نموده:
«در آن اهرمن لاخ نرم و درشت *** ز ماهى شكم ديدم از ماه پشت».
لاخِسته; لاخِسه--->لاخشته.
لاخِشته; لاخِشه ـ آش تتماج[ر.م] و جوش بره[ر.م] و يا نوعى ديگر از آش آرد و در بعضى مواضع تيماج به معنى سختيان[چرم دباغى شده] نوشته و ظاهراً همان تتماج است كه تاى قرشت دويّمى آن را به ياى حطّى تصحيف كرده اند و بالجمله در بعضى موارد هر دو را با سين سعفص هم نوشته و در همه آنها در ميان خاء و شين هم نوشته اند.
لاخوسته; لاخوسه; لاخوشته; لاخوشه--->لاخشته.
لاخه ـ (چو [باده]) پاره و پينه.
لاخيز ـ سيلاب كه از لاى و گل مى خيزد.
لاد ـ خاك و مخفّف لادن و ديباى لطيف و نازك و اصل و ماده هر چيز و گل و شكوفه و آبادانى و معموره و حصار و قلعه و سبب و جهت و انگيزه و نام قديمى شهر لار و هم به معنى ديوار و هر يك مهره از آن و بنا و اساس آن است.
لاد بر اين ـ يعنى بنابراين و بدين سبب.

صفحه 13 - جلد چهارم
لاداق--->تبّت.
لادرز ـ (ل) حياط و خانه و باغچه.
لادسيس ـ به فرموده ناسخ[ر.ض]، نام سىويكمينِ طبقه اول ملوك كلدانى است كه در 4583 هبوطى ـ مطابق 1002 مقدّم ميلادى ـ بعد از پدرش، اقروس، در بابِل [در بين النهرين ]جلوس كرده و كار مملكت را به نظم و نسق انداخته و در پرستش اصنام بيش از نياكان مبالغت نمود و چون پنجاه سال به طريق استقلال سلطنت كرده و زمان وفاتش فرا رسيد، بهترين فرزندان خود، تكلث پللسر[ر.م]، را وليعهد كرده و بدرود جهان گفت و اهالى اوروپا لادسيس را سرونابلس گويند و وى آخرين ملوكى است كه بابل را پايتخت نموده بودند و ملوك كلدانى بعد از وى نينوا را پايتخت نمودند.
لادن ـ (چو مادر) به نوشته برهان[ر.ض]، نوعى از عطريات و مشمومات است كه شبيه به دوشاب[شيره انگور و خرما ]سياه بوده و در دواها به كار برند و آن را «عنبر عسلى» نيز گويند و از زمين ريگستان حاصل شود، بدين طريق كه گياهى آغشته به لادن از آن زمين رويد كه بز آن را دوست دارد و هنگام چرا بر ريش و موى بدنش آلوده شود، بعد از آن جدا سازند و آنچه بر ريش آن چسبيده شود، بهتر از آن است كه بر اعضاى ديگرش مى چسبد. خاقانى[در قصيده اى در عزلت و قنائت] گويد:
«آهوى مشگ نيست چه چاره ز گاو و بز *** كز هر دو برگ عنبر و لادن برآورم»
   لادن كه با هريك از دال ابجدى و ذال ثخذ صحيح است، رطوبتى است غليظ و چسبنده كه از ساق و برگ درخت كوهى حاصل مى گردد و آن درخت به قدر درخت انار و شبيه به درخت سپستان[ر.م] است و برگ آن عريض به هم متصل و دقيق و صُلب و گل آن مايل به سرخى و ثمر آن مانند زيتون و در جوف آن دانه سياه باريكى است، و لادن به چند صنف مى باشد; آنچه از ساق و برگ آن اخذ نموده باشند، خالص و در كمال خوبى و خوش بويى و بهترين اصناف است و آن را «لادن عنبرى» نامند و آنچه از آن رطوبت بر موى و بز گوسپندان در حين چريدن نبات آن چسبد و از آن جدا نمايند، زبون تر از صنف اوّلى است و آنچه بر سُم مراعى[حيوانات چرانيده شده] در حين چريدن چسبد و آن را اخذ كنند، زبون ترين همه اصناف است و اين با خاك و ريگ آميخته مى باشد و بعضى گويد: رطوبتى است كه از لبلاب [ر.م ]حاصل گرديده و بر موى بز و گوسفند در حين چرا مى چسبد و از آنها اخذ كرده و تصفيه نموده و قرص ها ساخته و به اطراف مى فرستند.
لادنِ عنبرى---> عنبر.
لادنه ـ (چو حادثه و بامزه) گياهى است كه از پوست ساق آن ريسمان سازند.
لاده ـ (چو باده) احمق و بى عقل و سگ ماده.
لاذ ـ حرير نرم و نازك.
لاذن--->لادن.
لار ـ نام آبى است در كشمير و ييلاقى است معروف در ميان طهران و نور و كجور و شهرى است گرمسير و حار در غايت اشتهار كه آبش ناگوار و هوايش ناسازگار و مردمانش شيعه مذهب و در وسط نخلستان واقع و قصبه لارستان است كه از ولايات جنوبيه فارس و كرمان و آن در خليج فارس است و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] وگنج دانش[ر.ض ]گويند: لار ولايتى است در فارس ميان كرمان و ولايت هرمز و به گرمى هوا معروف و در نصف سال مثل بهشت برين سبز و خرّم و پر از گياه و گل و چشمه سارهاى خوب، و از بلاد آنجا است فرك و طارم و زرند و كراش و حكام آنجا خود را از احفاد گرگين ميلاد [از پهلوانان ايرانى شاهنامه] مى شمرده اند و تا زمان شاه عباس صفوى به وراثت حكمرانى داشته اند و آخرين ايشان ابراهيم خان لارى بوده و در سال 1010هجرى اللهوردى خان، حاكم فارس، او را گرفته و به نزد شاه عباس فرستاده و سلسله ايشان منقرض گرديد و از تاريخ عالم آرا [در شرح حال و سلطنت شاه عباس اول صفوى اثر اسكندربيگ منشى ]نقل است كه بعد از فتح لارستان تاجى مرصّع و مكلّل به درّ و ياقوت موسوم به «تاج كيخسروى» كه به گرگين ميلاد داده بود، به حضور شاه آوردند و مشهور است كه كيخسرو در هنگام تقسيم

صفحه 14 - جلد چهارم
ولايات، لار را هم كه نام قديمى آن لاد بوده، به گرگين داده بوده است. فردوسى [گويد]:
«سپاهان به گودرز كشواد داد *** به گرگين ميلاد هم لاد داد»
   و بعضى گويند: لار نام پسر گرگين بوده و همين ولايت به نام او شهرت نموده است.
لارْجان ـ يا لاريجان; به نوشته برهان[ر.ض]، كوهى است در تبرستان [مازندران] و در آن چشمه اى است كه قطرات چكيده از آن سنگ مى شود و در مراصد[ر.ض] گويد: شهرى است كوچك و مشتمل بر قلعه اى مستحكم در ميان رى و آمل تبرستان در هيجده فرسخى آنها و در بستان السياحة[ر.ض ]گويد: نام يكى از نواحى مازندران است كه اكثر قراى آن در كوهستان و آبش شيرين و هوايش مايل به سردى و مردمانش شيعه مذهبند.
لارستان--->لار.
لاركى ـ (ل) رجوع به «خرنوب» نمايند.
لاروده ـ (چو وارونه) مرغ سمانى[ر.م].
لاريجان--->لارجان.
لاز ـ قومى است از قفقاسيّه، چنانچه در «اخسخه» هم اشاره نموديم.
لازم ـ (ر.ف) و آن چيزى است كه انفكاك آن از چيزى ديگر ممتنع باشد و به پارسى «بايا» و «بايست» و «بايسته»[گويند] و در اصطلاح طبى، چيزى است كه در اغلب اوقات با چيزى ديگر باشد و در معنى اصطلاح نحوى و دستورى آن و فعل متعدى، رجوع به نگارش دويّم از آيين سيّم مقدمه نمايند.(عر)
لازورد--->لاجورد.
لاژ ـ دهى است از مضافات جام[در خراسان].
لاژورد--->لاجورد.
لاس ـ ابريشم فرومايه و ابريشم پاك نكرده و نوعى از ابريشم سرخ رنگ و حيوان ماده، خصوصاً سگ.
لاسا ـ شهرى است بهجت قرين از بندرهاى چين كه كشتى هاى هند و عمان و يمن و دكن در آنجا لنگر انداخته و ارباب تجارت مهمات خود را در آن فيصل دهند.
لاسكوى ـ جانوركى و يا مرغكى است خوش آواز.
لاسه ـ (چو باده) رجوع به «تبّت» شود.
لاسيوم--->لاتين.
لاش ـ تاخت و تاراج و لاشه و هم به معنى كشته آدمى و كشته گوسپند.
لاشكن ـ (چو كارْگر) كوهى است نزديك ملك روس.
لاشه ـ (چو باده) كم و كوچك و چيز اندك و هيچ و بيكاره و بى مصرف و ياوه و حيوان مرده و جسد آن بعد از مردن و انسان و حيوان زبون و پير و لاغر.
لاشيدن ـ (چو سازيدن) افشاندن و پاشيدن و غارت كردن و لاشه بودن و نمودن.
لاعن ـ (ر.ف) كه لعنت كننده است.(عر)
لاعنيّه--->هفتادوسه ملت.
لاغ ـ بددل و بددلى و ظرافت و خوش طبعى و فريب و بازى و مسخره و سخنان بيهوده.
لاغر ـ (ر.ف) و «كاك» و «فرسوده» هم [گويند].
لاغريدن ـ لاغر شدن.
لاغوس ـ (چو كابوس) خرگوش و لقب بطلميوس كه اوّلينِ بطالسه مصر[در قرن 4 تا 1 ق.م] بوده است.(مى)
لاغون ـ (ق) به رومى، خرگوش.
لاغيثه ـ (چو بازيچه) لاغينه[ر.م] است.
لاغيدن ـ (چو سازيدن) لاغ[ر.م] بودن و نمودن و لاغ گفتن.
لاغينه ـ (چو بازيچه) درختى است كه آب از بالاى آن به تدريج فرود آمده و جمع شود.
لاغيه ـ (چو راضيه) لاغينه[ر.م] و هم نباتى است كه گل آن شبيه به گل شبت[شويد] بوده و زنبور عسل آن را مى خورد و اگر برگى يا شاخى از آن جدا كنند، شير بسيارى برآيد و اگر از چوب آن بر آبى كه ماهى دارد اندازند، تمامى ماهى ها بر روى آب افتند و به عربى، سخن باطل و زن لغوگوى.
لاف ـ گزاف و خودنمايى و بى حيايى و پرگويى و از اندازه گذشتن و زياد از حد سخن گفتن كه «گزاف» و «چم» و «كترم» و «گترم» و «گپ» و «فسانه» و «افسانه» هم [گويند].
لاف زدن ـ لاف و گزاف گفتن.

صفحه 15 - جلد چهارم
لافيدن ـ لاف كردن و گفتن.
لافيس ـ (چو كابين) شيطان و نام ديوى است كه گفته مى شود كه مردم را در نماز وسوسه كند.
لاق ـ در بعضى مواضع به معنى لاخ [ر.م] نوشته اند.
لاقديو ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام عمومى هيئت مجموعه جزايرى است از درياى عمان كه بعضاً به جزاير مالابار هم موسوم و در سمت غربى هند غربى واقع و عموماً متجاوز يكديگر و نوزده جزيره از آنها مسكون و مابقى باير و غيرمسكون و مردمانش هندو و عرب و عموماً اهل سنّت و در تحت نفوذ يك حاكم اداره مى باشند.
لاقونيا ـ هم به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام قطعه اى است از يونانستان قديم كه كرسى آن اسپارت و به چهار اداره مقسوم مى باشد و يونانستان جديد را هم بدواً به ده قسمت كرده و يكى از آنها را لاقونيا مى گفتند. پس در 1836 ميلادى ـ مطابق 1252 هجرى ـ به 24 قسمت كرده و يكى از اين قسمت هاى 24گانه را به لاقونيا مسمّى داشتند. پس در 1845 ميلادى ايالتى نومارشنام را كه داراى 90000 نفوس است لاقونيا ناميدند و اكنون هم عبارت از همان است.
لاقيس ـ بر وزن و معنى لافيس.
لاك ـ گل سرخ و لاوك[ر.م] و كاسه چوبين و كاسه پشت و هر چيز ضايع و زبون و هم جوهرى است سرخ رنگ معروف كه «لك» و «لكا» و «دوزه» و «دوه» نيز گويند و آن شكننده و شفاف و بى بو و طعم آن زمخت و كمى تلخ و از محصولات هند شرقى و از بعض درخت هاى طايفه انجير و عناب مترشّح گردد و بدان چيزها را رنگ كرده و مى چسبانند و به نوشته برهان[ر.ض] و فرهنگ جهانگيرى[ر.ض] و فرهنگ ناصرى[ر.ض]، شبنمى است كه در هند و بنگاله[بنگلادش] بر شاخه هاى درخت سدر و يا درختان ديگر كه مخصوص هندوستان است، نشسته و منجمد گردد و آنچه از درخت سدر به عمل آيد بهتر است، پس آن را گرفته و كوفته و بيخته و بپزند و رنگ سرخى از آن حاصل گردد و جامه هاى ريسمانى و ابريشمى بدان رنگ كنند و آن رنگ ثابت و برقرار باشد و به شستن زايل نگردد و مصوّران و نقاشان نيز در تصوير و نقاشى به كار برند و غازه[سرخاب] زنان را نيز از آن سازند و نخاله آن مانند صمغ باشد و با آن دسته كارد و شمشير و خنجر و امثال آنها را محكم كرده و در جاى هاى ديگر نيز استعمال نمايند و در مخزن[ر.ض] فرمايد: آن صمغ نباتى است كه از سرشاخه هاى بعضى اشجار هند و بنگاله برآمده و منعقد مى گردد و سرخ رنگ و شبيه به توت سرخ و بعضى از دانه هاى آن به قدر نارنج و ليمويى مى باشد و اين را «لاك خام» گويند و از طبخ لاك خام در آب و اخذ آب آن انواع رنگ هاى سرخ به عمل مى آيد كه هريكى نامى دارد و آنچه از آب مطبوخ آن به انعقاد به عمل مى آورند، به هندى «گلال» نامند و آنچه آب آن را در پنبه گرفته و قرص هاى نازك ساخته و مى خشكانند، به پارسى «كتاد» گويند و ثفل[تفاله] لاك مطبوخ آب گرفته را ورقه هاى نازك ساخته و آن را به شيرازى «دوس» مى نامند و بهترين آن و مستعمل در طب، سرخ شفاف صافى تازه خام غيرمطبوخ آن است و بهترين جرم مطبوخ آن نيز سرخ و شفاف صافى تازه آن است و اين در غير طب مستعمل و قوّت آن تا ده سال باقى است و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: در تجارت چندين قسم متداول است:
   1. لاك شاخه اى: عبارت از لاك طبيعى است ملتصق[چسبيده] به شاخه هاى جوان، يعنى اين شاخه ها محاط شده اند از طبقات لاك و اين قسم قرمز تيره و كمى شفاف و در هنگام سوختن بوى مطبوعى از آن متصاعد گردد.
   2. لاك دانه اى: كه همان لاك مذكور است مگر اينكه آن را از شاخه ها بركنده اند.
   3. لاك ورقه اى يا لاك صدفى: عبارت است از همان دو قسم لاك مذكور كه آنها را گداخته و مانند قطعات نازك در قالب ريخته اند و علاوه بر اينها در تجارت لاك برنجى و لاك خرمايى نيز متداول است و در اين دو قسم، ماده ملوّنه كمتر از اقسام مذكوره است.

صفحه 16 - جلد چهارم
لاكِ برنجى--->لاك.
لاك پشت ـ كاسه پشت.
لاكِ خام; لاكِ خرمايى; لاكِ دانه اى--->لاك.
لاك دى ـ به ترجمه پزشگى نامه[ر.ض]، ماده اى است شبيه به لاك لاك[ر.م] و طريق ساختن آن به خوبى معيّن نشده است.
لاكِ شاخه اى; لاكِ صدفى--->لاك.
لاك لاك ـ به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، قسمى از لاك و عبارت از رسوبى است كه حاصل مى شود از افزودن زاج سفيد[به «زاگ ابيض» رجوع شود] در محلول قليايى لاك و مردم هندوستان آن را در نقاشى استعمال مى كنند.
لاكِ ورقه اى--->لاك.
لاك هندى ـ لاك لاك[ر.م] است.
لاكچه; لاكشه ـ (چو ساخته) لاخشته[ر.م].
لاكن ـ (چو مادر) لاشكن[ر.م] و (چو فاسق) به عربى، معروف است[اما; وليك].
لال ـ لعل و رنگ سرخ و مردم زبان گرفته كه قدرت بر حرف زدن نداشته باشد.
لال لاس--->لالس.
لالا ـ پرگويى و هرزه چانگى و دانه اى است مانند كنجد و گياهى است كه از جانب مكه آرند و هم به معنى روشنا و درخشنده و غلام و بنده و خادم و مربى اطفال، خصوصاً مرد پيرى كه مواظب خدمت بزرگ زادگان مى باشد و در اين زمان تخفيفش داده و لله گويند، چنانچه خدمتكار پير و قديم از كنيزان را در اصل دادا گفتندى و اين زمان دده گويند.
لالاسرا ـ غلام مقطوع الذكر.
لالس ـ (چو مادر) دوستى و محبت و نوعى سرخ و لطيف و بسيار نازك از پارچه ابريشمى كه خوش قماش است و «لاه» نيز گويند و در اصل«لال لاس» بوده كه «لال» به معنى سرخ و «لاس» ابريشمى است فرومايه.
لالك; لالَكا; لالَكار ـ (چو مادر) كفش و تاج، خصوصاً تاج خروس.
لالنگ ـ (چو پابند) نان پاره هاى فقرا و گدايى و طعامى كه مردمان فرومايه از مهمانى ها بردارند و رجوع به «شفترنگ» هم نمايند.
لاله ـ لالا[ر.م] و مطلق گل خودروى، خصوصاً لاله داغدار نعمانى [به«لاله نعمانى» رجوع شود] كه به نام كوهى و صحرايى و شقايق و ختايى و دلسوز و دلسوخته و خودروى يا دوروى و به نام سرخ و زرد و سفيد و آل و دوروى و ختايى و شقايق يا نعمانى به هفت قسم مقسوم بوده و كنايه از لب معشوق هم هست و رجوع به «شقايق» هم نمايند و در معنى اصطلاح عرفانى لاله، رجوع به «ثلاثه غسّاله» نمايند.
لاله آل ـ لاله سرخ نيم رنگ.
لاله ختايى; لاله خطايى ـ حماحم[ر.م] است.
لاله خودروى--->لاله.
لاله داغدار; لاله دخترى ـ لاله نعمانى[ر.م] است.
لاله دلسوخته; لاله دلسوز; لاله دوروى---> لاله.
لاله رُخ ـ مردم زيبا و گل روى.
لاله زرد--->لاله.
لاله سار ـ مرغى است خوش آواز.
لاله سرا ـ غلام مقطوع الذكر.
لاله سرخ--->لاله.
لاله سرنگون ـ به فرموده مخزن[ر.ض]، اسم پارسى نباتى است معروف كه در باغچه ها غرس مى نمايند و پياز دارد.
لاله سفيد--->لاله.
لاله شقايق--->لاله.
لاله شنگ ـ گياه شنگ[ر.م].
لاله صحرايى--->شقايق و لاله.
لاله كاشتن و بنفشه درويدن ـ روشن كردن زغال با آتش است.
لاله گون ـ هر چيز سرخ رنگ گلنارى.
لاله نعمانى ـ به فرموده مخزن[ر.ض]، اسم پارسى نباتى است كه برگش شبيه به برگ زنبق و از سه چهار عدد زياده تا نُه و گل آن مانند شقايق و بزرگ تر از آن و بيخ

صفحه 17 - جلد چهارم
آن مانند پياز و به قدر فندقى و طولانى در چند پرده و پرده درونى آن شبيه به ابريشم مطبوخ و بسيار نرم و پرده بيرون آن سياه و مغز آن سفيد و شيرين و ساق آن به قدر چهار انگشت است.
لام ـ لامچه[ر.م] و خرقه درويشان و زينت و آرايش و كمربند و لاف و گزاف و شخص و قالب و نام يكى از حروف هجا است و رجوع به «لمقان» هم نمايند.
لام خان--->لمقان.
لامان ـ زره و نان و لاف و گزاف.(ند)
لامانى ـ دروغ گو و زره پوش و چاپلوس و لابه كننده.(ند)
لأمت ـ (ر) گدافطرتى و تنگ چشمى، به طورى كه خوبى و خير ديگرى را درباره شخص ديگر هم هموار طبع خود نكند و اين چنين كس را لئيم گويند.
لامچه ـ (چو ساخته) چيزى است كه از مشگ و عنبر و سپند سوخته و نيل[ماده اى در رنگرزى] و لاجورد و غيره به جهت چشم زخم بر شقيقه و چهره و پيشانى اطفال كشيده و نقش كنند و آن را «چشم آرو» هم گويند.
لامخ ـ (چو فاسق) نام برادر حضرت نوح(عليه السلام) و يا پدر او كه پسر لمك يا لامك بوده و او پيش از لمك وفات يافته و نوح(عليه السلام) را لمك پرورش داد و بعضى گويد كه پدر آن حضرت لامك و يا لمك نام داشته و او را لمكان هم گويند.
لامسه ـ (چو حادثه) هر چيزى كه به چيزى ديگر لمس و اتصال يابد و در اصطلاح فلسفى، عبارت از قوه اى است كه بهواسطه آن سختى و نرمى و گرمى و سردى اشياء درك مى شود و به پارسى «برماس» و «پرماس» و «برمج»[گويند] و اين قوه بهواسطه اعصابى است كه در تمامى بدن در تحت جلد مفروش و با آن آميخته اند، خصوصاً اعصاب تحت جلد سر انگشتان و نوك زبان و سطح فوقى آن.
لامِشگر ـ درخت آغال پشه[ر.م].
لامك ـ (چو مادر) چارگزى معمول هندوستان كه در بالاى دستار[عمامه و شال سر] بندند و رجوع به «لامخ» هم شود.
لامه ـ (چو باده) زره و جوشن و مردم بى غيرت و چارگزى لامك[ر.م] و هر چيزى كه از سر تا به پاى چيزى بپيچند و رجوع به «مجوس» هم نمايند.
لان ـ گودال و مغاك و بىوفايى و بى حقيقتى و امر و فاعل از لاندن[ر.م] و محل بسيارى چيزى در حال تركيب با كلمه ديگر، همچو: نمك لان و مانند آن.
لاند ـ (چو مادر) فعل مضارع از لاندن[ر.م] و (چو بانگ) پسر و آلت مردى و ماضى قريب از لاندن[ر.م].
لاندن ـ (چو ساختن) تپيدن و تكانيدن و افشاندن و جنبانيدن.
لانه ـ (چو باده) دريده و پاره شده و رانده و دور گرديده و صدا و آوازه و خوانندگى و نغمه و آشيانه و خانه جانوران چرنده و پرنده و درنده، خصوصاً خانه زنبور و مرغ خانگى و مردم كاهل و بيكار و بى غيرت را هم گويند.
لانى ـ (چو راضى) هر چيز منسوب به لان [ر.م] و لانه[ر.م] و فعل مضارع مخاطب از لاندن [ر.م]، يعنى مى لانى.
لانيدن ـ (چو سازيدن) لاندن[ر.م].
لاو ـ لاب [ر.م] و لابه[ر.م] و الاو[ر.م] و چاليك[ر.م] و گچ سفيد و يا خاكى است ديگر شبيه به آن كه با آن هم خانه را سفيد كنند.
لاوبازى ـ چاليك بازى[الك دُلك] است.
لاواش; لاواشه ـ لواش[ر.م] و لواشه[ر.م].
لاواك--->لواش.
لاوَرشير; لاوْشير ـ گاوشير[ر.م].
لاوك ـ (چو ناوَك) لواش[ر.م] و تغار بلند كنار آن كه آرد را در آن خمير كنند.
لاووز ـ (چو كابوس) نام پسر سام ابن نوح كه پدر فراعنه مصر بوده.
لاوه ـ (چو باده) چاليك[ر.م] و لابه[ر.م].
لاوْهور ـ لاهور.
لاه ـ لاس[ر.م] و رجوع به «لالس» هم شود.
لاهْ نور ـ لاهور است.
لاهج ـ (چو فاسق) به نوشته مراصد[ر.ض]، ناحيه اى است از گيلان كه ابريشم از آن آرند[همان لاهيجان است].
لاهِجان; لاهِجى ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است از

صفحه 18 - جلد چهارم
گيلان و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: لاهيجان نام دو بلده است، يكى از توابع شيروان و ديگرى از مضافات گيلان و ملاعبدالرزاق لاهجى مشهور كه صاحب كتاب گوهر مراد است، و شيخ محمدعلى، مريد سيّد محمد نوربخش، مؤلف شرح گلشن راز هم از همين لاهيجان گيلان بوده اند و لاهجى، منسوب به لاهج و لاهجان را هم گويند.
لاهوت ـ (ر) در «ص ح» از برهان[ر.ض] گويد: صحراى قدسى عالم لاهوت است كه ملكوت سماوات باشد و در قطرالمحيط[ر.ض] گويد: لاهوت اُلوهت است و اصل آن لاه به معنى اله و خدا بوده، پس واو و تاء را به جهت مبالغه در آن افزودند، چنانچه در جبروت و ملكوت و مانند آنها و به زعم بعضى، لفظ لاهوت سريانى است، پس از كليات نقل كند كه لاهوت به معنى خالق و ناسوت به معنى مخلوق است و گاهى اوّلى را بر روح و دويّمى را بر بدن اطلاق نمايند و گاه است كه اوّلى را بر عالم علوى [ملكوت] و دويّمى را بر سفلى[دنيا] استعمال نمايند و گاهى آنها را بر سبب و مسبّب گفته و بعضاً در جن و انس اطلاق نمايند.(عر)
لاهور ـ شهرى است مشهور از بلاد قديمه پنجاب هند كه در جنوب كشمير واقع و مردمانش هشتادهزار نفر و در جنوب غربى آن شهر مُلتان است و در آن بسيارى از اقمشه حرير و فرش ساخته مى شود و اين شهر در كنار رود بزرگى واقع و مدت هاى دراز دارالملك [پايتخت ]رايان [پادشاهان] هند بوده، خصوصاً ملوك كوركانيّه[932ـ1274هـ] كه ساليان فراوان آنجا را مقر سلطنت خود نموده اند. و در آيينه جهان نما[ر.ض] گويد: لاهور ايالتى است از هندوستان كه از دول مستقله ايشان بوده و در حمايت دولتى ديگر نيست و آن را سَكْث نيز گويند و مقر حكومتش هم شهرى است عظمت اثر كه به خوبى معتبر و به همين اسم مشتهر و داراى هشتادهزار نفر است. و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: لاهور شهرى است از هندوستان كه مقر ايالتى موسومه به همين اسم و به مسافت 2500 كيلومتر از شمال غربى كلكته واقع و نفوس آن 95هزار است و با اينكه اساس عمران قديم منهدم و رو به خرابى است، بازهم داراى كارخانه جات اسلحه و اقمشه بسيارى مى باشد و قبر جهانگيرخان [چهارمين پادشاه گوركانى در قرن 11هـ] و زنش، نورجهان خانم، هم در حوالى همين شهر است. و اما ايالت لاهور قطعه بزرگى است از هندوستان غربى و نفوس آن در حوالى ده مليان و اراضى آن محصول دار و قديماً از جمله ممالك فيروزنامى بوده و اخيراً به تحت اداره افغان و مغول انتقال يافته و بعد از انقلابات بسيارى در 1788 ميلادى ـ مطابق 1203هجرى ـ ملوك الطوايف شده و در 1847 ميلادى به تحت استيلاى انگليزان درآمد.
يكى مى رود و يكى مى آيد به جاى.
لاهوره ـ (چو وارونه) تراشه و قاچ خربزه و هندوانه.
لاهه ـ (چو باده) لاه[ر.م] كوچك و هر چيز منسوب به لاه.
لاهى ـ (چو راضى) هر چيز منسوب به لاه[ر.م].
لاهيجان ـ (ر) لاهجان[ر.م].
لاى ـ باران و دره كوه و لاييدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و دُردى[ته نشين] شراب و غيره و گِل سياه ته نهر و حوض و غيره كه «كيوغ» هم گويند و هر يك تاى لباس و كاغذ و غيره و هر يك رده و مهره از ديوار گلينه و نوعى از بافته ابريشمى است كه از چين آرند و در گجرات نيز بافند و ساده و الوان [رنگى] هر دو مى باشد.
لايد ـ (چو شايد) فعل مضارع از لاييدن[ر.م]، به معنى مى لايد.
لايق ـ (ر.ف) و به پارسى «سزاوار» و «ازدر» و «شايان» و «شايسته» و «درخور» و «فرزام» و «گزايش»[گويند].(عر)
لاى لاى ـ صوتى و ذكرى كه زنان در وقت خوابانيدن اطفال مى خوانند تا ايشان به خواب روند و آن را به پارسى «بنگره» و «نانو» گويند.(كى)
لئيم ـ (ر.ف) رجوع به «لأمت» شود.(عر)
لاينده ـ (چو پابسته) اسم فاعل از لاييدن[ر.م].
لايِنى ـ جامه پشمينه و جامه كوتاهى كه دراويش پوشند.
لايه ـ (چو سايه) به فرموده ناصرى[ر.ض]، لاى [ر.م ]است.
لاييدن ـ (چو سازيدن) گفتن و ناليدن و هرزه گويى كردن و آلوده نمودن.

صفحه 19 - جلد چهارم
لايينى ـ لاينى[ر.م].

آيين دويّم

(در[حرف] لام [كلمن] با باى ابجدى)
لب ـ (چو بد) كاج و گردنى و سيلى و اطراف هر چيز، خصوصاً گرداگرد اندرون دهان و هم به معنى معروف كه به عربى «شفه»[گويند] و آن عضوى است كه در خارج دهان واقع و به جهت اخذ طعام و شراب و تكلّم حروفاتى كه اداى آنها منوط بر آن است و اعانت بر جاييدن[جويدن ]و تكلّم و تنفس و مكيدن خلق گرديده و بعضى از اوقات از لون آن، احوال صاحب آن را استكشاف توان نمود و به دو قشر و سرپوش شبيه است كه فضاى مقدّم دهان را گشوده و مى بندد، يكى از جانب اعلاى دهان و يكى از طرف اسفل آن و بالجمله لفظ لبّ (بر وزن حقّ) اقامه كردن و (بر وزن مُدّ) سَم و مغز بادام و غيره و خالص و خلاصه هر چيز و مطلق عقل و يا خصوص عقل فطرى سالم از شوائب و آلايش حوادث.
لبِ آتش فشان ـ لب معشوق و نفرين كننده و طعنه زننده و لب و دهان كسى كه آواز و آه سوزناك برآرد.
لبِ آفتاب ـ شعاع آن كه متصل بر سايه باشد.
لب بر لب ـ لبالب و روبه رو و مقابل.
لبْ تر كردن ـ سخن گفتن.
لبْ چَرا ـ شب چراى معروف [آجيل كه در شب هاى زمستان خورند] و علف چاروا.
لبِ چرخ; لبِ خضرا ـ افق و كنار آسمان.
لبْ را چشمه خضر كردن ـ هميشه شراب خوردن.
لبْ ريز ـ سرشار و لبالب.
لبْ زدن ـ عربده و دشنام دادن.
لبْ سفيد كردن ـ تبسم و نيم خنده.
لبِ فلك ـ افق.
لبِ كشتگاه; لبِ كشتيگاه ـ ساحل آب و معبر و گذرگاه رودخانه.
لبِ گردون ـ افق.
لبا ـ (چو رضا و شكم) رجوع به «فرشه» شود.(عر)
لباب ـ (چو كَنار) چراگاه اندك و (چو خمار) مغز بادام و غيره و خلاصه و خالص و پسنديده هر چيز.(عر)
لباجه; لباچه ـ (چو كَناره) خرقه و جبه و دريدن و بالاپوش و بارانى و جامه اى كه پيش آن دريده باشد و آن را «فرجى» نيز گويند به مناسبت همين معنى دريدن.
مولوى [گويد]:
«صوفى اى بدريد جبه از حرج *** وز دريدن پيشش آمد صد فرج
كرد نام آن دريده فرجى *** اين لقب شد فاش ز آن مرد نجى».1لباد; لباده ـ (چو كَنار و كَناره) جامه بارانى و (به ضمّ اوّل) چوبى كه بر گردن گاو زراعت و گاو گردون[ارابه] گذارند تا ارابه را بكشد و (بر وزن بقّال و علاّمه) به عربى، استاد نمدساز را گويند.
لباده بگاو نهادن ـ رفتن و گريختن.
لباس ـ (ر.ف) [پوشيدنى و پوشاك].(عر)
لباسِ راهب; لباسِ عنبرسا ـ لباس سياه كه بيشتر راهبان پوشند.
لباش ـ بر وزن و معنى لواش.
لباشن; لباشه ـ (چو تصادف و كَناره) لواشه[ر.م].
لبالب ـ (چو برادر) پُر و مالامال و سرشار و لب بر لب نهادن.
لبان ـ (چو كَنار) جمع لب و رجوع به «كندر» شود.
لُبُرسارخُد ـ به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، نام چهلودويّمينِ طبقه دويّم كلدانى است كه در 4882 هبوطى بعد از پدرش، نيرَك لِسار[ر.م]، در بابل جلوس كرده و سلطنت بابِل و نينوا را فروگرفت و ازآن رو كه مردى بدخوى و ناهنجار بوده و مردم از سلطنت او رنجيده خاطر بودند، لاجرم در ماه نهم از سلطنت او وضيع و شريف هم داستان شده و به ناگاه به سراى او تاخته و سر از پيكرش جدا نمودند و بعد از او پسرش، نبنيدس [ر.م] متمكّن اريكه سلطنت گرديد.
لبسان ـ (چو سردار) خردل صحرايى و لب مانند.

1. مثنوى معنوى، دفتر پنجم، سبب آنكه فرجى را نام فرجى نهادند.

صفحه 20 - جلد چهارم
لَبِق شَبِق ـ (ل) در بعضى مواضع ديدم زنى است كه در شدت حركت شهوت و غنج و دلال[ناز و كرشمه] باشد.
لبك ـ (چو سخت) كيله و پيمانه غلّه و غيره.
لبلاب ـ (چو سردار) عزايم خوان وافسونگر و (چو دلزار) گياهى است شبيه به عشقه[پيچك] و يا قسمى از آن است كه از شاخه آن بعد از بريدن شير برمى آيد و يا خود مطلق عشقه است كه به عربى «عليق» و «حبل المساكين» و «عاشق الشجر» و «حلبوب» و «بقله بارده» و «شجره بارده» نيز گفته و به پارسى «اخفاك» و «تالشا» و «يدره» و «فزغن» و «عشقِ پيچان» ناميده و به شيرازى «هرسه» و «هرشه» خوانند; رجوع به «عشقه» شود و در تحفه[ر.ض] فرمايد: لبلاب اسم جنس نباتاتى است كه شاخه هاى آنها ممتد شده و به مجاور خود آويزد و هرچه بزرگ باشد «كبير» گويند و كوچك تر را «صغير»، و لبلاب كبير سفيد و سياه مى باشد; سفيد آن گلش سفيد و شبيه به شاخ حجامت و تخمش سفيد و برگش مانند برگ لوبيا است و در تنكابن «ككو» يا «لكو» نامند و سياه را گل بنفش و دانه سياه باشد و لبلاب صغير اقسام است، سفيد و زرد و سرخ و كبود و برگ همه ريزه و گلش كوچك و تخمش در غلاف سياهى مايل به سرخى و قسمى از آن بى ثمر و ساق جميع اقسام صغير و كبير شيردار است.
لبلاب صغير; لبلاب كبير--->لبلاب.
لبلبو ـ (به ضمّ هر دو لام) هرزه گويى و (به فتح آنها) رجوع به «چغندر» نمايند.
لبن ـ (چو قمر) شير خوردنى و (چو خَجِل) خشت خام و رجوع به «لبنان» هم شود.
لبنان ـ (چو سرطان) تثنيه لبن [ر.م] و عنوان مشهور دو كوه است در قرب مكه كه يكى را لبن اعلى ناميده و ديگرى را لبن اسفل مى خوانند و (چو گلزار) به نوشته برهان[ر.ض]، كوهى است نزديك به حمص كه مسكن فقرا و اوتاد و اقطاب و عباد و اولياءالله است و در مراصد[ر.ض ]گويد: كوهى است نزديك حمص كه از ميان مدينه و مكه آمده و تا به شامات منتهى گردد و همان كوه را در محاذى فلسطين جبل حكم گفته و در اردن جبل خليل ناميده و در دمشق سير نامش كرده و در حلب و حمص به لبنان موسومش داشته و در انطاكيه[در تركيه] و مصيصه [ر.م ]لكام نام داده و در قاليقلا و ملاطيّه[هر دو در تركيه] و بحر خزر به قبق مسمّى دارند. پس گويد: در همان كوه ناحيه بزرگى است مر حمص را كه در آن جميع فواكه و غلات موجود مى باشد بدون اينكه احدى مباشر غرس و زراعت آنها بوده باشد و همان جا مأواى صالحين است و احمد رفعت[ر.ض] گويد: لبنان كه به زبان عبرانى بياض است، سلسله جبالى است در سوريه كه از جنوب غربى ولايت حلب و از طرف يسار نهرى عاصىنام در قرب انطاكيّه ابتدا كرده و اراضى دمشق و طرابلس شام را از همديگر تفريق نموده و از سمت شمالى عكّا گذشته و در نزديكى شهر صيدا تمام مى شود و طول آن 450 كيلومتر بوده و به نام غربيّه و شرقيّه به دو شعبه متشعب مى باشد كه اوّلى را لبنان اصل گفته و دويّمى را جبل شاهق نامند و بلندترين قله هاى آن مقدار 4800 متر مى باشد.
لبنك ـ (چو پلنگ) ديوك[ر.م] و چوب خوارك[ر.م].
لبنه ـ (چو هرزه) شپشه [ر.م] و (چو سفره) نام يكى از آلات اسطرلاب است.
لبنى ـ (چو سفرى) ميعه[ر.م] و به تركى، هر چيزى كه آن را از شير و ماست سازند.
لبى ـ (به ضمّ اوّل و كسر و تشديد ثانى) هر چيز منسوب به لُبّ[خالص و زهر] و رجوع به «قشرى» نمايند.(عر)
لبياب ـ (چو دلزار) نهر و رودخانه بزرگ.
لبيب ـ (چو امير) شخص عاقل و خردمند.(عر)
لَبيد ـ (ق) لاف و گزاف و شاعر و قصه خوان و ماضى قريب از لبيدن[ر.م].
لبيدن ـ (چو رَسيدن) لابيدن[ر.م] و هرزه گفتن.
لَبيذيون ـ شاه تره.(نان)
لبيش; لبيشن; لبيشه ـ (چو امير و رَسيدن و سليقه) لواشه[ر.م].
لبينا ـ (چو مسيحا) نوايى است از موسيقى.

صفحه 21 - جلد چهارم

آيين سيّم

(در[حرف] لام كلمن با باى پارسى)
لپ ـ (چو بد) لب و سيلى و لقمه بزرگ.
لَپاجه; لَپاچه ـ بر وزن و معنى لباچه و هم به معنى دريدن و شكافتن و پاره كردن.
لپان ـ (چو كتاب) زيبا و اسم فاعل از لپيدن [ر.م].
لپلپ ـ (چو عنبر) آواز خوردن آش و آب خوردن سگ.
لپوت ـ (چو عمود) كج و ناراست و (چو هبوط) اندرون دهان.
لپه ـ (ر.ف) [هريك از دو قسمت بعض حبوب، چون نخود و لوبيا و غيره به طور عموم و نخود سياه بالخصوص; هريك از دو نيمه تنه درخت كه از درازا برند(لغت نامه دهخدا)].
لپيدن ـ (چو دِريدن) تابيدن و درخشيدن و زيبا شدن.

آيين چهارم

(در[حرف] لام [كلمن] با تاى قرشت)
لت ـ (چو بد) شكم و كوفتن و پهلو زدن و صدمه زدن و چارچوبه و لَخت و پاره و طاقه و توپ درست و تمام پاره نكرده از لباس و غيره و كتان و پاره كتان و بال و پر مرغان و عمود و گرز گران و هم رودخانه اى است در ديلمان [گيلان ]كه به لت رود اشتهار دارد و بنابر آنچه از مؤيّدالفضلا [ر.ض] نقل شده، لتّ(بر وزن حقّ) در عربى هم به همين معانى است.
لَت اَنبار; لَت اَنبان ـ پرخوار و شكم پرست و سفيه و احمق و نادان و ارذل و كاهل و تنبل و كمينه و هيچ كاره و حريص و پرطمع.
لَت اَنبَر ـ مخفّف لت انبار[ر.م].
لَت اَنبَن ـ مخفّف لت انبان[ر.م].
لَت رود--->لت.
لَت لَت; لَت و پَت ـ لَخت لَخت و پاره پاره.
لتر ـ (چو قمر) ظرف شراب و غيره و مقدار نيم من قديمى تبريز كه معادل سيصد مثقال بوده است و به نوشته بعضى، رطل هم معرّب همين لتر است.
لتره ـ (چو هرزه) لفتره[ر.م] و كهنه و چاكيده و پاره پاره و دريده و (چو سفره) رانده و دور كرده و زبان رمزى ميان دو كس كه ديگران نفهمند و شخصى كه بند زبان نداشته و هرچه بشنود، نقل كند.
لتك ـ (چو قمر) نوعى از بازى است.
لتمن ـ (ل) ميغ و نزم [ابر; مِه].
لتنبار; لتنبان; لتنبر; لتنبن ـ (چو قلمدان و سمندر) لت انبار[ر.م ]و لت انبان[ر.م] است كه در تركيبات «لت» مذكور افتاد.
لتّه ـ (چو مكّه) پاره و كهنه جامه و فاليز [بوستان] خيار و خربزه.
لتين ـ (چو امير) به نوشته برهان[ر.ض]، زبان فرنگى است و مخفّف لاتين است كه مذكور افتاد.

آيين پنجم

(در حرف لام [كلمن] با جيم ابجدى و جيم پارسى)
لج ـ (چو رخ) آدم نحس و شوم و نامبارك و (چو بد) لگد و لجاجت و مردم لجوج و ظاهر آن است كه بدين معنى مشدّد و بر وزن حقّ و عربى باشد و (چو مُدّ) به عربى، اطراف صحرا و جاى هاى نرم و آسان از كوه و آب بسيار و شمشير و جمع كثير است.
لجاج ـ (چو كَنار) نام واضع شطرنج و زيبقِ [جيوه] پاك صاف شده و به عربى، لجاجت است.
لجاجت ـ (ر.ف) كه تمادى در عناد و عداوت و اصرار و مواظبت و انجام يافتن را طالب شدن و اين چنين كس را لجوج گويند.(عر)
لجام ـ (چو خمار) معرّب لگام [دهانه اسب; عنان].
لجلاج ـ (چو سردار) ليلاج و مردم مترددخاطر و زبان گرفته و نام واضع شطرنج و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد: لجلاج نام شطرنج باز معروفى است كه عوام آن را ليلاج گويند و او نديم يكى از خلفاى عباسى بوده، چنانچه در تاريخ ابن خلكان [ر.ض] آمده و در عربى به صولى مشهور است و در اصطلاح اكسيريان [كيمياگران]، زيبقِ [جيوه ]صاف و در عربى، كسى است كه سخن درست و فصيح

صفحه 22 - جلد چهارم
نگويد و به مناسبت همان معنى مذكور اوّلى كه واضع شطرنج و يا نام شطرنج بازى است مشهور، پير و مرشد قماربازان را هم لجلاج و ليلاج گويند.
لجم; لجن ـ (چو قمر) گِل سياه و تيره كه در ته چاه و نهر و حوض مى باشد و هر چيز با گِل آغشته را هم گويند از آب و غيره و به پارسى «لژن» و «بژن» و «غريژان» و «غريژنگ» و «غريفج» و «غريفژ» هم [گويند].
لجوج ـ (چو عمود) رجوع به «لجاجت» شود.(عر)
لجون ـ (چو عمود) رجوع به «دب» شود و (چو زقّوم) به نوشته مراصد[ر.ض]، موضعى است در راه مكه از شامات و شهرى است از اردن در هفت فرسخى طبريّه [در فلسطين اشغالى] و در وسط آن سنگ مدوّرى است كه در بالاى آن قبه اى است و به زعم بعضى، همان سنگ مسجد ابراهيم است و در هنگامى كه آن حضرت عازم مصر بود، در اثناى مسافرت مردمان همين شهر از كمى آب اظهار شكوه نمودند. پس آن حضرت عصا بدان سنگ زده و چشمه آبى ظاهر شد كه اراضى خودشان را بدان مشروب مى نمايند.
لجّه ـ (چو مكّه) كثرت اصوات و (چو جثّه) آيينه و نقره و ظلمت و آب بسيار و جماعت بى شمار.
لچ ـ (چو رخ) لوچ و (چو بد) روى و رخساره.
لچر ـ (چو قمر) اراذل و مردم پرطمع و دنى طبع.
لَچَك ـ (ق) معروف است [چارقد سه گوش كه زنان بر سر پوشند].

آيين ششم

(در [حرف] لام [كلمن] با حاى حطّى)
لحاظ ـ (چو كَنار) علامتى است در زير چشم و گوشه چشم از طرف گوش و (چو چنار) دنبال چشم و انتظار و مراعات و ملاحظه كه نظر كردن دو كس به يكديگر است.
لحاغيطس; لحاغيطوس ـ (ل) رجوع به «غاغاطى» شود.(نان)
لحاف ـ (چو چنار) لباسى كه پوشش و ساتر بدن نمايند، خصوصاً آنچه از براى تحفظ از سرما و باران و غيره از بالاى همه آنها مى پوشند و به مناسبت همين معنى، در معنى معروف هم استعمال كرده و زن مرد را هم گويند.(عر)
لحافِ چشم ـ كاسه و پرده آن.
لحبت; لحبتان ـ به نوشته برهان[ر.ض] در «ل»، به معنى لعبت[ر.م ]است.
لحد ـ (چو قند) دفن كردن و به ديگرى ميل كردن و راه را گم كردن و از راه دين حق برگشتن و (چو قند و تند) شكاف ته قبر كه در يك طرف آن كنده و ميت را در آن گذارند، به طورى كه اگر از بالاى قبر رو به پايين نگاه كنند، ميت ديده نشود و اينكه بدين معنى بر وزن قمر مى خوانند، از اغلاط مشهوره است.(عر)
لحسا ـ (چو صحرا) نام ديگر شهر احسا[در شرق عربستان].(عر)
لحظه ـ (چو هرزه) جايى است در تهامه [در عربستان] كه در آن شير درنده بسيار باشد و هم به معنى لحاظ و يك دفعه به گوشه چشم نگريستن و به مناسبت همين معنى، از زمان بسيار كنايه نمايند.(عر)
لحن ـ (چو قمر) خطا و غلط كردن در اعراب و ذكاوت و فطانت و قول ديگرى را فهميدن و اين چنين كس را لحن (بر وزن خَجِل) گويند و (چو سخت) لغت و فحواى كلام و معنى آن و قصد كردن و ميل نمودن و كلمات را فهميدن و در اعراب خطا كردن و سخن سرپوشيده گفتن كه تنها مخاطب فهميده و به ديگران مخفى ماند و هم به معنى معروف كه عبارت باشد از اصوات موضوعه اختراعيه كه طبيعى نباشد و به پارسى «سرود» و «شكن» گويند و در «لحن باربدى» رجوع به «سى لحن» شود.
لحيا ـ بلده اى است در يمن.(عر)
لحيم ـ (چو امير) مردم فربه و پرگوشت و مقتول و مثل و مانند و خويش و اقوام و هم به معنى معروف و آن چيزى است كه آلات شكسته مسينه و رويينه و ساير فلزات را بدان پيوندند و به پارسى «كفشير»[گويند].(عر)

صفحه 23 - جلد چهارم

آيين هفتم

(در [حرف] لام [كلمن] با خاى ثخذ [و ذال ثخذ])
لخ ـ (چو رخ) لوخ[ر.م].
لخا ـ (چو قضا) كفش و سرموزه[ر.م].
لخت ـ (چو سخت) لخا[ر.م] و خرمگس و بعض و حصّه و جزو و پاره و گرز و عمود و كلاهخود آهنى و يال و كوپال و كارد قصابان و كتك و ستيزيدن و پاره كردن.
لَختِ آسمانها ـ افلاك جزئيه كه در ضمن افلاك كلّيه هستند، از قبيل حامل و مايل و تدوير و مختل و مانند آنها به شرحى كه در علم هيئت مذكور است.
لَخت دوز ـ پينه چى[پينه دوز].
لَختِ زمينها ـ اراضى جزو.
لَخت لَخت ـ پاره پاره.
لَختان ـ جمع لخت، يعنى اجزا و ابعاض.
لَخته ـ (چو هرزه) لَخت و جزو و پارچه.
لَخته دوز ـ پنبه چى.
لَخته زمينها ـ اراضى جزو.
لَخته لَخته ـ پاره پاره.
لَختى ـ (چو سعدى) جزئى، در مقابل كلى.
لَختىِ آسمانها ـ لخت آسمانها[ر.م].
لختىِ زمينها ـ لخت زمينها[ر.م].
لخج ـ (چو سخت و قمر) اشخار[ر.م] و زاج سياه[به «زاگ اساكفه» رجوع شود].
لخجه ـ (چو هرزه) شعله و اخگر آتش.
لخچ ـ (چو سخت و قمر) اشخار[ر.م] و زاج سياه[به «زاگ سياه» رجوع شود].
لخچه ـ (چو هرزه) شعله و اخگر آتش.
لخش ـ (چو قمر) لخج[ر.م] و (چو سخت) لخج[ر.م] و لخشيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
لخشان ـ (چو سردار) هر چيز لخشنده [به «لخشيدن» رجوع شود].
لخشك ـ (چو عنبر) لخجه[ر.م] و لاخشه [ر.م] و سنگ ترترك [ر.م] و سرشگ آتش [قطرات هيزم تر كه در وقت سوختن بيرون رود] و زمين پر آب و گل و نام حلوايى و هم يخى است كه در زمين راست و مسطح بسته شده و اطفال و جوانان پاى بر آن زده و بلغزند.
لخشه ـ (چو هرزه) لخجه[ر.م] و لخشك[ر.م] و لخشيده [به «لخشيدن» رجوع شود].
لخشيدن ـ (چو ترسيدن) لغزيدن و بشخيدن[ر.م].
لخلخ ـ (چو عنبر) ضعيف و لاغر.
لَخلَخانى ـ مردم غيرفصيح.(عر)
لخلخه ـ (چو زَلزَله) به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، نوعى از عطريات است و در بحرالجواهر[ر.ض] فرمايد: معاجين مركبات معطر و خوش بوى كه مى بويند و يا ظرفى است كه در آن آب بيد و گل و گشنيز و مانند آنها ريزند و به نوشته بعضى، تركيبى است كه به جهت نرمى و خوش بويى بر بدن مالند و يا به جهت تقويت دماغ [مغز ]سازند و يا گوى عنبرينى است كه از مشگ و عنبر و لادن و كافور و عود قمارى [ر.م ]سازند و همين است كه بعضاً به «عنبرى» نيز مقيّد كرده و «لخلخه عنبرى» گويند و رجوع به «غاليه ساى» هم نمايند.(عر)
لَخلَخه عنبرى; لَخلَخه هاى عنبرى ـ ساعات روز و شب و رجوع به ترجمه خود «لخلخه» هم نمايند.
لخنيس; لخنيش ـ (چو زنجير) هيرى[ر.م].
لخنيعه ـ (ل) موافق آنچه در «تبع» اشاره نموديم، بيستوهفتمينِ تبابعه يمن است.(عر)
لذّت ـ (ر.ف) كه خوش مزه شدن و گوارا و موافق طبع آمدن و بالخصوص شراب، خصوصاً آنچه خوش طعم باشد.(عر)

آيين هشتم

(در حرف لام [كلمن] با راى قرشت)
لر ـ (چو بد) بغل و بيخ بغل و ضعيف و لاغر و جوى آب و (چو رخ) كه «لور» هم گويند و نويسند، بره و بچه گوسپند و مراد و مطلوب و ماست چكيده و روغن و مَسكه[كره] و پنير بز و يا نوعى از پنير است كه از آب پنير تازه سازند، چنانچه در «قراقروت» اشاره نموديم و هم به معنى كمان حلاجى و سيلاب و زمين سيلاب كنده كه آن را «لركند» يا

صفحه 24 - جلد چهارم
«لوركند» هم گويند و هم طايفه اى است از صحرانشينان كه جمع آن، الوار و موافق آنچه در «كرد» اشاره نموديم، از جمله طوايف اكراد و بر فرق بسيارى مشتمل و عموماً شيعه مذهب و در جبال ميان خوزستان و اصفهان سكونت داشته و آن نواحى به نام ايشان معروف است و احمد رفعت[ر.ض] گويد: لورى نام جمعيّتى است مركب از 12هزار مرد و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: لورى جمعى هستند كه ايشان را شعرا در اشعار لورى و لولى گفته اند و گويند شاپور هنگام بستن بند[سد ]شوشتر چند هزار از اين طايفه از كابل احضار كرده و به خوزستان شوشتر آورده و بالجمله لفظ لور اسم شهرى هم هست مشهور به مسافت 290 كيلومتر از جنوب شرقى شيراز و نفوس آن در حوالى 12هزار و اسلحه و اقمشه حريريه آن در كار و به نوشته ناصرى[ر.ض]، به نام بزرگ و كوچك به دو قسم مقسوم و مركز اداره ايالت لرستان است.
لرد ـ (چو سرد) ميدان، خصوصاً ميدان اسب دوانى و بالخصوص نام ميدانى است در هرموز و يكى ديگر در شيراز كه اوّلى به لرد امير معروف و دويّمى به لرد قاضى مشهور است.
لرد امير; لرد قاضى--->لرد.
لَرز ـ (ق) لرزه و امر و فاعل از لرزيدن.
لرزاندن; لرزانيدن ـ (چو ترساندن و ترسانيدن) ديگرى را به لرزه درآوردن.
لرزش; لرزه; لرزيدن ـ (چو بددل و هرزه و ترسيدن)(ر.ف).
لرس ـ (چو تند) گردنى و سيلى و تپانچه.
لرستان ـ (ر) يا لورستان; ايالتى است از فارس كه از سمت غربى و شمال به درياى بصره اتصال دارد و نام قديمى آن آلامايد و اهالى آن قديماً خودشان را به آلام، پسر بزرگ سام ابن نوح، منسوب مى داشتند و به نام بزرگ و كوچك به دو قسم مقسوم و هر دو بر نواحى دلپسند مشتمل و آبوهواى آنها خوش گوار و سازگار و مسكن طايفه الوار و مقر حكومت آن، شهر لُر يا خرم آباد و از بلاد معروفش بروجرد مى باشد و در قرن پنجم هجرت خورشيد شجاع الدين نامى حكومتى به نام اتابك در آنجا تشكيل داده و مدت 146 سال پايدار بوده اند.
لركند ـ (چو گلقند) رجوع به ترجمه «لر» شود.
لركيماس ـ (ل) زعفران.
لرلر ـ (چو عنبر) نام نامى حضرت بارى تعالى.
لرى ـ (چو پرى) علّت[بيمارى] جذام.

آيين نهم

(در [حرف] لام [كلمن] با زاى هوّز و زاى پارسى)
لزج ـ (چو سخت) لوچ و احول و به عربى، (چو قمر) چسبيدن و (چو خَجِل) چسبنده.
لزگى ـ (چو سعدى) قومى است شبيه به گرج و گويا محرّف لگزى است.
لزوجت ـ (چو رطوبت) چسبيدن.(عر)
لزوم ـ (چو هبوط) كمان كباده[ر.م] و به عربى، معروف است.
لزير ـ (چو امير) عاقل و دانا و بزرگ و زيرك و پرهيزكار.
لژ ـ بر وزن و معنى لج.
لَژَم ـ بر وزن و معنى لجم.
لَژَن ـ بر وزن و معنى لجن.

آيين دهم

(در [حرف] لام [كلمن] با سين سعفص و شين قرشت)
لسان ـ (چو چنار) نباتى است با لزوجت كه برگش عريض و مفروش بر زمين و مستدير و در خشونت مثل گاوزبان [ر.م]است و آن را «آذان الثور» هم گويند و هم يكى از اعضاى مركّبه حيوانى است كه به شكل مخروطى و در دهان آن واقع و از عروق و اعصاب و عضلات و غشاوه و گوشت نرمى مركّب و خلقت آن از براى تكلم و افاده و استفاده و فهمانيدن مطالب قلبى بر غير و تقلّب غذا در حين جاويدن و اعانت بر فروبردن و حفظ رطوبات نازله از دماغ و خارجه از سينه و معده و غير اينها از منابعى كه در كتب تشريح و حكمت طبيعى و كليات طب مذكور و تفصيل آنها درباره غير خالق آن ـ جلّت قدرته ـ غيرميسور

صفحه 25 - جلد چهارم
است و آن را به پارسى «زبان» و «زوان» گويند و در اصطلاح جغرافيايى لفظ لسان، رجوع به «زبانه» نمايند.(عر)
لسان الثور--->گاوزبان.(عر)
لسان الحَمَل --->بارتنگ.
لسان العصافير--->زبان كنجشگ.
لسان الغيب--->حافظ.
لست ـ (چو سخت) قوى و سرين و كفل و مليح و زيبا و خوب و نيكو.
لُسه بال ـ (ل) به نوشته بعضى، مرغ سلوى[ر.م] است.
لش ـ (چو رخ) لوش[ر.م] و (چو بد) به نوشته درارى لامعات[ر.ض]، به پارسى لش و جيفه و متعفن و گنديده را گويند.
لِشبونه--->ليسبونه.
لشت ـ (چو سخت و خشت) ماضى قريب از لشتن [ر.م] و هم به معنى سخت و محكم و استوار است.
لشتن ـ (چو عنبر) گرديدن و تفرج و تماشا كردن و (چو دلبر) ليسيدن.
لشك ـ (چو خشت و سخت) شبنم و پاره و پارچه.
لشك لشك ـ پاره پاره و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: مأخذ لشگر هم از اينجا است.
لشكه ـ (چو هرزه و سركه) لشك[ر.م].
لشكه لشكه ـ پاره پاره.
لشگر ـ (ر.ف) [سپاه; خيل; حشم].
لشگرِ بى تار و پود ـ كنايه از لشگر بى ترتيب و بى نظام است.
لشگرْشكار; لشگرْشكاف; لشگرْشكر; لشگرْشكن; لشگرْشِكوف ـ مردم شجاع و دلاور كه خود را بر قلب لشگر دشمن زده و آنها را پراگنده كرده و شكست دهد.
لشگرْكش ـ رئيس لشگر.
لشن ـ (چو قمر و سخت و خَجِل) هر چيز هموار و بى نقش و ساده و نرم و لغزنده.

آيين يازدهم

(در حرف لام [كلمن] با عين سعفص)
لعاب ـ (چو شمار) آب دهن است.(عر)
لعابِ آفتاب ـ زمين سراب و چيزى كه گويا از آسمان به زمين مى آيد و در نظر چنان نمايد كه گويا تار عنكبوت است.
لعابِ عنكبوت ـ تنيده آن و كنايه از طراحى و نقاشى است.
لعابِ گاو; لعابِ گوزن ـ برق و برف و شبنم و كاغذ سفيد و سفيدى صبح و آفتاب.
لعابِ لعلْ سان ـ شراب انگورى.
لعابِ مار ـ زهر آن است.
لعابِ مگس; لعابِ نحل ـ عسل و شراب.
لعان ـ (چو چنار) لعنت كردن دو كس به يكديگر و در اصطلاح دينى، تنها لعنت كردن زن و شوهر است به يكديگر كه در زمان جاهليت طلاق بوده و در آيين متين اسلامى در دو محل وارد است; يكى در جايى كه شوهر زن خود را متهم به زنا نمايد و ديگرى در صورت انكار ولد خود با شرايط و احكامى كه در محل خود مذكور است.(عر)
لعب ـ (چو سخت) جريان لعاب از دهان و (چو سخت و خشت و خَجِل) بازيچه و كارى را به قصد لذت و تفرج نمودن و بدون قصد صحيحى به عمل آوردن و كار بى فايده كردن كه بدين معانى «لهو» نيز گويند و اين چنين كس را لعب (بر وزن خَجِل) گويند، چنانچه لهو به معنى حريص شدن و مشغول شدن و چيزى كه بدان مشغول شده و امرار وقت نمايند از عيش و طرب و غيره، خصوصاً زن هم آمده و گاهى كنايه از جماع هم نمايند.(عر)
لعبت ـ (چو دختر) مردم احمق و نوبت بازى قمار و هر چيزى كه اسباب بازى شده و با آن بازى مى نمايند، چنانچه آنچه دختركان و دوشيزگان از لتّه و كهنه به صورت آدمى سازند كه آن را «عروسك» نيز گفته و اهالى ما «قولچاق» نامند و جمع آن، لعبتان است و رجوع به

صفحه 26 - جلد چهارم
«مردم گياه» هم نمايند.(عر)
لعبتِ بربرى ـ به فرموده مخزن[ر.ض]، بيخى است شبيه به سورنجان [ر.م] و باريك تر از آن و مانند سر پستان و طعم آن تلخ و تند و در مصر معروف به «ترياق» است و از نواحى افريقيه آرند و مردمان بى پروا آن را مغشوش به سورنجان نمايند و بعضى سورنجان را بدين نام خوانند و اشتباه است و در «ب و» گويد: بوزيدان بيخى است سفيد به حجم و طول انگشتى و زياده بر آن و صُلب و مُصمَت [توپر] و بر ظاهر آن خطوط كشيده و با خشونت كه به عربى «مستعجله» گويند و بعضى گفته كه نوعى از مستعجله است و بعضى آن را لعبت بربرى دانسته و بعضى آن را به هر دو غش مى كنند، يعنى بعضى بدل آن مستعجله فروخته و بعضى ديگر لعبت بربرى مى فروشند و فرق ميان ايشان به عدم خطوط مستعجله است و حلاوت بوزيدان به خلاف لعبت بربرى كه بى حلاوت است و ايضاً لعبت بربرى گره دار است به خلاف بوزيدان و گويند از هند مى آورند.
لعبتِ چشم; لعبتِ ديده ـ مردمك چشم.
لعبتِ زَرنيخ ـ آفتاب.
لعبتِ مُرّه ـ مستعجله[ر.م].
لعبتِ مُطلَقه; لعبتِ معلّقه ـ مردم گياه[ر.م] است.
لُعبتان ـ جمع لعبت[ر.م].
لعبتانِ چشم; لعبتانِ ديده ـ مردمك هاى چشم.
لُعبه ـ همان لعبت است كه در حال وقف به عوض تاى قرشت، هاى هوّز گويند.
لعبه بربرى ـ لعبت بربرى[ر.م].
لعبه چشم; لعبه ديده ـ مردمك چشم.
لعبه زَرنيخ ـ آفتاب.
لعبه مُطلَقه; لعبه معلّقه ـ مردم گياه[ر.م] است.
لعل ـ (ر) به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، سنگى است قيمتى و لفظ آن پارسى است و بعضى ديگر معرّب لال پارسى يا هندى دانسته و جمعى عربى الاصلش دانند و در فرهنگ جهانگيرى[ر.ض] و ناصرى[ر.ض] فرمايند: لال جوهرى است گران مايه كه رنگ آن سرخ و بهترين اجناس آن از كوه بدخشان [در افغانستان] حاصل و معرّب آن لعل است. پس در ناصرى[ر.ض] از رساله خواص جواهر نقل كند كه لعل در روزگار قديم نبوده. وقتى، كوهى از زلزله خراب شده و لعل پديدار شد و آن به هفت لون متغاير بوده و بهترين آن رنگ رمّانى(انارى) است و آن را به پارسى «لال» گفتن هم به جهت سرخى آن است كه يكى از معانى لال است و در مخزن[ر.ض] فرمايد: لعل معرّب لال هندى و ماهيّت آن از احجار جديده است كه تازه اطلاع بر آن به هم رسيده و در كتب احجار قديمه ذكر آن نيست و مؤلف منافع الاحجار[ر.ض] و لباب الصناعة[ر.ض] تصريح نموده اند كه از سيصد سال متجاوز است كه سالى به سبب زلزله عظيمى كوه بدخشان منهدم گرديده و لعل ظاهر گشت و از جنس ياقوت است، در سرخى كمتر و اندكى مايل به بنفش و ارغوانى و از ياقوت نرم تر و معدن آن بدخشان از مملكت توران و در دكهن [دكن هند] نيز به هم مى رسد و بدخشانى بهتر و سرخى آن غالب و صاف تر و صُلب تر از دكهنى و كمياب و كم بهاتر از آن و بالجمله قسمى از ياقوت است كه به اختلاف مكان بدين نحو متكوّن مى گردد.
لعلِ آبدار ـ لعل صاف و روشنا و لب معشوق.
لعل از سنگ آوردن; لعل از سنگ دادن; لعل از سنگ زادن ـ به دست آوردن چيزى است در نهايت سختى و صعوبت.
لعلِ انارى; لعلِ بدخشانى--->لعل.
لعلِ پيكانى ـ لعلى كه به اندام پيكان [نوك تير] بوده و از آن گوشواره سازند.
لعلِ خوشاب ـ لعل آبدار[ر.م] است.
لعلِ دَكهَنى; لعل رُمّان--->لعل.
لعلِ روان; لعلِ سُفته ـ شراب.
لعلِ سيراب ـ لعل آبدار[ر.م].
لعلِ شكربار; لعلِ شِكرى; لعلِ شكرين ـ لب معشوق.
لعلْ طراز ـ آفريننده لعل و نگارنده آن و هر چيزى كه به اوصاف لعل باشد.

صفحه 27 - جلد چهارم
لعلْ طراز كمر; لعلِ فلك ـ آفتاب.
لعلْ قبا ـ خون و جگر و شراب و مردم مست و شخص سرخ جامه و هر چيز سرخ رنگ.
لعلِ كهربا ـ لب معشوق.
لعلِ گردون ـ آفتاب.
لعلِ مذاب ـ خون و شراب.
لعلِ مصرى; لعلِ معبرى ـ رجوع به «قنقهر» نمايند و در مخزن[ر.ض] فرمايد كه آن را به عربى «شجر» و به هندى «وال» و به يونانى «قنقهر» يا «قنقهن» يا «قيقهر» يا «قيقهن» يا «قينقهر» يا «قينقهن» نامند و در ماهيّت آن اختلاف است و تحقيق آن است كه صمغ درختى است كه در هند و بنگاله[بنگلادش] بيشتر به هم مى رسد و فى الجمله شبيه به سندروس [صمغى زرد] و نرم و سست كه زود ساييده مى شود و با اندك حرارت آتش مى گدازد بلكه در آفتاب تند نيز گداخته گردد.
لعلِ ناسُفته ـ لعل سوراخ نكرده و كنايه از سخن بكر و تازه و خوانندگى و نغمات تازه كه مثل آن گفته و شنيده نشده باشد.
لعن ـ (ر.ف) كه راندن و دور كردن و سب نمودن و
دشنام دادن و نفرين كردن است و به پارسى «فريه» گويند.(عر)
لعنت ـ (چو عنبر) لعن كردن و (چو دختر) لعين و (به ضمّ اوّل و فتح ثانى و ثالث) كسى كه ديگران را بسيار لعن كند.(عر)

آيين دوازدهم

(در حرف لام [كلمن] با غين ضظغ)
لغ ـ (چو بد) لق[ر.م] و لاغ [مسخره; سخن بيهوده].
لغات ـ جمعِ لغت.(عر)
لُغام ـ بر وزن و معنى لگام.
لغت ـ (چو سخن) لفظى است كه از براى معنى وضع شده باشد و يا كلماتى است كه در ميان هر قومى معمول و در كار بوده و به زبانشان جارى باشد و يا اصواتى است كه هر قومى اغراض و مطالب قلبى خودشان را بهواسطه آنها مى فهمانند و مرجع همه اين تعريفات مختلفه كه در كلمات اهل فن وارد است، يك معنى است و به هر حال آن را به پارسى «چنگ» و «واژه» و «نواد» و «نوله» گويند و اشتقاق اين به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، از لَغِىَ به معنى نَطَقَ است و اصل آن لُغْىْ يا لُغْوْ بوده، پس آخر آن را مبدل به تاء نموده «لغت» گفتند. اين است كه در مقام نسبت «لُغَوى» گويند، چنانچه قاعده معموله در نسبت است كه كلمه را به اصل خود برگردانند. و بالجمله لفظ «اصطلاح» كه به پارسى «زبانزد» گويند، مقابل آن است و آن لفظى است كه علاوه بر معنى اصلى خود كه در ميان قومى مثل ترك و فارس و عرب و غيره مستعمل است، در ميان يك صنف از آن قوم در معنى خاص ديگرى كه غير از معنى لغوى اصلى است مستعمل باشد، همچو: صرف و نحو و معانى و بيان و بديع و نظاير آنها كه علاوه بر معانى اصليه عربيه خودشان كه معلوم عموم است، هريك از آنها در زبان يك صنف نام علم مخصوصى شده كه آن علم را نسبت به آن معنى «اصطلاحى» گويند در مقابل معنى اصلى آنها كه «لغوى» نامند و همچنين است اصطلاحات ساير ارباب حِرَف و صنايع و غير ايشان و هكذا اصطلاحات اهل لغات ديگر از فارس و ترك و غيره كه محتاج به بيان نيست.
   بالجمله شرافت علم لغت كه در آن از اوضاع و معانى اصليه الفاظ مفرده بحث و مذاكره كرده و بعضاً «علم متن لغت» نيز گويند، مستغنى از بيّنه و برهان و به مدلول (عَلَّمَهُ الْبَيانَ)(رحمان، 4) به هريك از آحاد انسان پيدا و به منطوقه (وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَ اخْتِلافُ ألْسِنَتِكُمْ وَ ألْوانِكُمْ) (روم، 22) به تمامى افراد بشر هويدا است، خصوصاً علم لغت عرب كه قرآن مجيد آسمانى و اخبار و احاديث ائمّه اسلامى(عليهم السلام) كه اساس ديانت حقّه اسلاميّه مقدّسه هستند، بدان لغت وارد و تعليم و تعلّم آن از اصول مفروضه آن دين مبين مى باشد و عجب تر آنكه عدد حروف اين لغت شريف 28 بوده و 14 از آنها در وقت ادغام مختفى و 14 ديگر ظاهر و منتهاى حروف كلمات آن كه از آن تجاوز نكند 7 است، چنانچه منازل قمر 28 و 14

صفحه 28 - جلد چهارم
از آنها هماره ظاهر و فوق الارض و 14 ديگر مختفى و تحت الارض و عدد سيّارات مشهوره هم 7 است:
«سعد الاعداد است هفت اى بوالهوس *** ز آنكه تكميل عدد هفت است و بس
جنس، هفت و مور، هفت و مار، هفت *** اِنس، هفت و نور، هفت و نار، هفت
بحر، هفت و نهر، هفت و هم زمين *** هفت آمد، هم جوارح هفت بين
كوكب سيّار، هفت و هفته، هفت *** هريكى از وى شده تابان و تفت
هفت تن قطب رسولان اله *** كه مدار اين جهان گشته براه
هفت جوقند امت احمد بدان *** گر تو را هست آگهى از درد جان
نغز ايشان خيل صدّيقين بُوَند *** بعد از ايشان عالمان دين بُوَند
بعد از آن ابدال ربّ العالمين *** پس شهيدان و سرافرازان دين
پس مطيعانند و آنگه عابدان *** هفت شد اين جوق، شوق ما بدان
دوزخ آمد هفت اى زين زمان *** سبعة ابواب از قرآن بخواند»
   و ازآن رو كه استقصاى مباحث لغت از كيفيّت دلالت الفاظ بر معانى خودشان كه آيا ذاتى و طبيعى است و يا وضعى و بر تقدير ثانى، واضع آنها خدا است و يا بشر و يا آنكه واضع ضروريات، خدا است و واضع غير آنها بشر و بر فرض اينكه بشر باشد، واحد است يا متعدد و هكذا تقسيم لغات بر اسما و افعال و غيرها و همچنين امكان و لاامكان و وقوع و لاوقوع لفظ مشترك و مترادف و هكذا تحقيق حال الفاظ معرّبه و مولّده و مانند اينها از ساير مباحث معموله در اين كتاب گنجايش نداشت، تنها به شرح اجمالى تعداد لغات اهل عالم و اصول و شعب آنها كه در السنه داير و هم متضمّن توضيح اجمالى بعضى از آنها است، موافق نوشته بعضى از ارباب تحقيق مى پردازيم:
   بدان ـ ايّدك الله ـ اگرچه بعضى از اهل فن تمامى لغات امروزى عالم را ناشى از چند اصل محصور مى دانند، چنانچه مذكور خواهد شد، ليكن مقتضاى تحقيق آن است كه همه آنها حتى اصول و ريشه هاى آنها هم كه ذكر كرده اند، تنها به يك اصل و يك ريشه مبتنى هستند، چنانچه تمامى آحاد جنس بشرى راجع به يك پدر و يك نفس هستند(هُوَ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْس واحِدَة) (اعراف، 189) و آن يك لغت اصلى كه زبان آدم ابوالبشر(عليه السلام) بوده است، بنابر مشهور چنانچه در اختيارات[ر.ض] گفته، زبان سريانى بوده كه از زمان خلقت تا عهد حضرت نوح(عليه السلام)بدان تكلم مى نموده اند، ليكن مقتضاى كلمات آتيه خلاف اين مطلب بوده و چنانچه روشن خواهد شد، زبان سريانى بسيار بسيار بعد از خلقت حدوث يافته. بارى، اگرچه راجع بر يك اصل بودن، چنانچه تحقيق است، سهل است، كه راجع به چندين اصل بودن هم چنانچه مصرّح به اكثرين است، تا اوايل قرن نوزدهم ميلادى از جمله اقوال عجيبه بوده و قول كسى را كه خواهر و از يك اصل بودن لغات ثلاثه لاتين و يونان قديم و لغت قديمه هند (سانسكريت) را به زبان آوردى، از جمله خرافات پنداشتندى. و اما در حكم امروزه همين مطلب در شمار حقايق ثابته در علم لغت مى باشد و از اين قبيل است ناشى بودن لغات ساميه از يك اصل و هكذا لغات تورانيه كه همه آنها به يك اصل منتهى هستند بلكه چنانچه اشاره كرديم، همه آن اصول هم به يك نژاد راجع بوده و شاخه يك ريشه هستند و با همه اينها آن يك لغت اصلى و يا چندين لغات اصليه بالفعل مفقود و به مرور دهور و كرور شهور بالكلّيّه از ميان رفته و نزديك ترين لغات امروزى به همان لغت اصلى اگر باشد، لغت چين است كه به جهت قلّت مراوده با غير خودشان، زبانشان هم از اختلاط لغات بيگانه محفوظ مانده و شايد به همان اصل اوّلى نزديك تر باشد ليكن ايشان هم اگرچه از اين سبب تفرّق لغات سالم مانده اند، مع هذا ارتقاى طبيعى كه فطرى تمامى آحاد بشر و سبب عمده تفرّق لغات است، چنانچه در آخر مبحث

صفحه 29 - جلد چهارم
اشاره خواهد شد، شامل حال چينى ها نيز بوده و زبان اصلى نژادى ايشان هم به همين جهت خلل دار و مفقود گرديده اگرچه ساير جهات تفرّق لغات شامل حال ايشان نباشد. بارى، عدد لغات معموله بشر به جهت كثرت و انشعاب آنها مضبوط نشده و از بعضى از اهل فن نقل است كه لغات معموله امروزى كه در ميان آحاد بشر در كار است، در حوالى سه هزار لغت مختلفه مى باشد كه بعضى از آنها از ديگرى منشعب گرديده و به جهت كثرت اختلاط آنها تشخيص دادن اصول و فروع آنها از يكديگر در نهايت صعوبت است و منتهاى تحقيق اهل فن به نوشته نخبه ازهريّه[ر.ض] آنكه همه آنها راجع بر سه اصل بزرگ مى باشند:
   1. لغات تورانيّه كه اصل و نژاد لغات صينيّه(چينى) و تاتاريّه [مغولى] مى باشد و لغات تركيّه و چركسيّه[در قفقاز] و هنكاريّه و دانيمارق[دانمارك] هم از شعبات همان لغت تاتاريّه اند.
   2. لغات ايرانيّه كه اصل و پدر آنها لغات هنديّه و فارسيّه و يونانيّه و لاتينيّه و روسيّه و آلمانيّه بوده و
لغات فرانسويّه و انجليزيّه[انگليسى] و ايتاليّه و اسپانيوليّه و پرتقاليّه و رومانيّه هم از شاخه هاى لغت آلمانيّه
هستند.
   3. لغات آراميّه كه نژاد لغات عربيّه و سريانيّه و عبرانيّه و قبطيّه [مصر] و حبشيّه [اتيوپى] و آشوريّه و بربريّه و غيرها بدانها منتهى گردد.
   و نزديك بدان است قول كشف القناع[ر.ض] كه تمامى لغات به حسب نسبت آنها به لغت اصليّه، به سه فرع تقسيم مى شوند:
   1. لغات تورانيّه و از جمله آنها لغات چينيّه و تتريّه است كه از جمله آن تركيّه و چركسيّه و مجاريّه و لغات قبايل شمالى روسيا و سيبريا است.
   2. لغات آريانيّه و از جمله آنها لغات هنديّه و فارسيّه و يونانيّه و لاتينيّه و مسكوبيّه و نمساويّه [به «نمسه» رجوع شود] و فروعات اينها، مثل ايطاليائيّه و فرانساويّه و اسپانيوليّه و انگريزيّه.
   3. لغات ساميّه، يعنى آراميّه و از جمله آنها عبرانيّه و سريانيّه و عربيّه و قبطيّه و حبشيّه و آشوريّه و بابليّه و بربريّه و فروع اينها است.
   و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: اصول و شعبات السنه و لغاتى كه اكنون مستعمل آحاد بشرى بوده و استكشاف و معرفت آنها ممكن باشد، در نزد ارباب تحقيق بدين تفصيل است:
   لغت هندوستان: چهار لغت پالى و پراقريت و سانسكرى جديد و سانسكرى قديم، قديماً در هند مستعمل بوده و چهار لغت ديگر به نام اوردو و بنگاله و ماهرات و يرلى (وطنى، ثابت) از همان لغات اربعه قديمه متروكه مأخوذ و منشعب است. و همين لغت اوردو را كه يكى از لغات معمولى اكنونى هند است، در موقعى كه هندوستان در تحت محاصره چنگيزخان بوده و اهالى اوردو را از معاشرت هندوها و تكلم با جاسوسان ايشان منع و قدغن كرده و زبانى ديگر كه از زبان ترك و ايرانى قديم مركب بود، اختراع نموده و بديشان ياد داده و به لغت اوردو مشتهرش كرده و قدغن اكيد نمودند كه به جز اين زبانِ اختراعى اصلاً با زبانى ديگر تكلم ننمايند كه جزاى مخالفت قتل و اعدام است و عاقبت همين زبان اختراعى اوّلين لغت هندوها گرديده و به همين جهت به لغت اوردو اشتهار يافت.
   و اما لغات ايرانى كه اكنون در كار است، عبارت از لغت كرد و ارمن و افغان و فرس جديد است كه شاخه هاى چهار لغت متروكه زند و پهلو و كونيفورم و فرس قديم مى باشند.
   و اما اصول و مبادى لغت ترك زبان طوايف اويغور و جغتاى و قاپچاق و قيرغيز و نوغاى و قالموق و تركمان و جواج و سبيرياى جنوبى مى باشد كه اليوم در خوارزم و بخارا [هر دو در ازبكستان] و ماوراءالنهر و تركستان مستقل[آسياى مركزى] و بلاد مابين كاشغر[در غرب چين] و كامول مستعمل و معمول و همه آنها غير از لغات چهارگانه قونغور و مانجور و فينوا و مغول هستند و لغات نه گانه ژوت و اسطوه نى و ليوونى و لاپونى و جرمرنيس و

صفحه 30 - جلد چهارم
پرسيهن و اوغريهن از مجارها و وغول و اسيناق هم از همان لغات چهارگانه اصليّه مأخوذ و منشعب گرديده اند.    و اما لغات معموله امروزى لاتينى عبارت از ايتاليان و پرووانسال و اولاح و فرانسز و پورتكيز[پرتغالى] و اسپانيول مى باشد كه همه آنها از فروعات لاتين قديم و دو شعبه آن، اوسق و اومبريهن كه هر سه اكنون متروكند، مأخوذ و منشعب گرديده اند.
   و اما لغات روم و يونان مستعمل امروزى از لغت الينوز قديم متروك و فروعات آن كه هم متروك و عبارت از يونان قديم و دوريهن و آتيكى و ايئوتى ين مى باشند، مأخوذ گرديده اند.
   و اما لغات آلمان جديد و آلمان قديم كه زبان هاى انگليز و فلامان و فريزون را هم حاوى هستند، از زبان قديمى توتونيكنامى مأخوذ و منشعب گرديده اند.
   و اما لغت فلمنك لغات غوتيك و ساقسون قديم و انگليز ساقسونى را حاوى بوده و لغات دانيمارق و اسوج[سوئد ]و ايرلاند هم لغت اسقانديناو [اسكانديناوى] را محتوى هستند.
   و دو لغت له و ليت كه شعبه هاى لغت اسلاو هستند، داراى شعبات ذيل مى باشند:
شعب لهشعب ليت
1. لوزايهن1. ليتوانيهن
2. بوهميا2. قولاند
3.روس3. ليتى
4. صرب4. ليوونى
5.خروات    و اما لغت سامى هاى قديم، نخست لغت آرام و نسطورى هاى كردستان بوده و اخيراً به زبان اهالى قديمى بابِل و كلدان و نينوا اطلاق مى نمايند. و اما لغت عرب
به لغات چهارگانه بربر و غزى و قبط و حبش مقسوم[است].
و لغت عبرانى ها به لغات فنيكه و قارتاجنه و سامرى، يعنى اسرائيلى و توراتى، يعنى يهوديّه منقسم
مى باشد.
   و لغات تامول و غانژه ليق و سيام و طاييهن و لوهيديهن هم از لغت سامويهنامى منشعب گرديده اند.
   و اما لغت ژاپون و ماليزيا و قوره [كره] و قفقاسيه داخل هيچ يك از اصناف لغات عالم نيستند و هكذا اصل و نژاد لغت چين و افريقاى قديم و امريكاى قديم هم درست و كاملاً محقق نشده كه از كدام زبان مأخوذ و منشعب گرديده اند.
   و در صفحه 541 از مجله سال دهم الهلال[ر.ض ]گويد: لغت آراميّه يكى از لغات معنونه به ساميّه بوده و ديگران عبارت از عربيّه و عبرانيّه و آسوريّه و فينيقيّه مى باشند و اهل لغت آراميّه قبايل بسيارى هستند كه در بلادى كه در تورات مسمّى به آرام مى باشند سكونت دارند و گويا اين تسميه از يهود اشاره بر آن است كه ايشان از نسل آرام ابن نوح هستند و پس از آنكه همين بلاد مسخّر يونان كه مسمّى به دولت سلوقيّه بوده گرديدند، تمامى آنها را موسوم به آسوريا نمودند كه از آسور، نام قديمى مملكت نينوا و اسم بانى آن مملكت مأخوذ است و پس از آن تخفيف داده و سوريا گفتند به دليل اينكه قدماى يونان و رومان دو اسم سوريا و آسوريا را به يكديگر خلط كرده و هريكى را در موقع ديگرى استعمال مى كرده اند و همچنين در دو اسم سريان و آسوريان نسبت به يكديگر. و اما آراميان بدين اسامى جديده اعتنا نكرده و بازهم بلاد خودشان را به همان نام قديمى آنها، آرام، مسمّى داشته و خودشان را بدان منتسب مى داشتند و پس از آنكه ديانت مسيحيّه را قبول كردند، همان نام قديمى مذكور را ترك كرده و بلاد خودشان را مسمّى به سوريا نمودند; اين است كه لفظ سريان به جهت غلبه استعمال، اسم خودشان گرديده و سريانيّه هم نام لغت ايشان گرديد و گويا ترك آن نام قديمى و برگزيدن اين اسم جديد، به جهت مكروه داشتن نام هاى آرامى و آسورى بوده و هم احترام حواريين و نياكان خودشان را منظور داشته اند كه در سوريه گفتن آن بلاد و سوريين يا سريانيين ناميدن اهالى آنها تابع يونانيان بوده اند، و بعد از نصرت نصرانيّت [مسيحيت] آن دو اسم

صفحه 31 - جلد چهارم
آرامى و آسورى را در معنى بت پرست استعمال كردند. و گويا احتراز از اختلاط سوريا و آسوريا را، چنانچه در ميان قدماى يونان و رومان بوده منظور نظر داشته و حرف سين آسوريا را مبدل به ثاء نموده و آثورى يا آثوريا ناميدند. بالجمله لغت آراميّه در قرن ششم مقدّم ميلادى تا قرن هشتم ميلادى به ساير لغات ساميّه غير از عربيه غالب مى بود اما در قرن هشتم ميلادى به اين طرف كه مطابق قرن دويّم اسلامى مى باشد، زبان عرب به جهت فتوحات اسلاميّه به همگنان خود غالب آمد به حدى كه در قرن دهم ميلادى عامه سريانى ها زبان عرب را بهتر از زبان آرامى مى دانستند. بلى، زبان آراميان در پاره اى دهات، خصوصاً دهات شمالى لبنان كه دور از آبادان است تا قرن هفدهم ميلادى مستعمل بوده بلكه بعضى از شعبات آن زبان تا زمان ما هم در بعضى از نواحى دمشق و سمت شرقى نينوا و جهات غربى درياچه اورميه و جبال غربى كردستان معمول و يهود و نصاراى آن حوالى بدان زبان تكلم مى نمايند. و اگرچه لغات سه گانه نبطى و سريانى و فلسطينى هم بعد از ميلاد از لغت آراميّه مأخوذ و منشعب گرديده، مع هذا، نياكان سريانى لغت سريانى را به سبب آنكه لغت اصلى وطنى ايشان بوده و يا به جهت فصاحت آن و نزديكى آن به لغت اصلىِ متروك آرامى به غير آن ترجيح داده و كتب خودشان را با همان لغت نوشته و كتاب هاى يهود و يونان را هم به همان زبان ترجمه نمودند و همين مطلب بزرگ ترين وسيله از براى شيوع و انتشار اين زبان گرديده و در بلاد شام و فينيقيّه و قبرس و فلسطين و فارس و هند شرقى تا اين زمان حاضرِ ما مستعمل مى باشند و اختلاف جزئى كه در ميان سريان شرقى و غربى هست از كثرت قلّت بدان مرتبه نيست كه هريكى از آنها را لغتى مستقل توان شمرد. و بعضى از علماى سريان و غير ايشان همان لغت آراميّه را قديم ترين لغات عالم پنداشته بلكه بعضى آن را زبان حضرت آدم ابوالبشر(عليه السلام)دانند ليكن مسلّم ارباب تحقيق، آن است كه لغت آراميّه زبان ابراهيم، جدّ عبرانى ها، بوده و لغت ايشان محفوظ از تبدّلات طبيعى مى بود تا هنگامى كه با مصرى ها پس با كنعانى ها يا فينيقى ها معاشرت نمودند و ازاين رو به لغات آن دو طايفه مخلوط شده و مبتلاى تغيّرات بى نهايت گرديد، به حدى كه مظنون مى گردد كه از لغات سه گانه آراميّه و مصريّه و كنعانيّه يا فينيقيّه مأخوذ و منشعب شده باشد اگرچه به لغت آراميّه و از آن پست تر به فينيقيّه شبيه تر از لغت مصريّه است. و بالجمله جماعت يهود با همين لغت عبرانى تكلم مى نمودند تا هنگامى كه بختنصّر [ر.م] ايشان را به ارض بابِل بكوچانيد، پس لغت كلدانى كه زبان بابلى ها بود، به عبرانيّت ايشان غالب آمده و بعد از پنجاه سال كه در آنجا اقامت نمودند، غير از لغت كلدانى كه از شعب لغت آراميّه است، زبان ديگر نمى دانستنند و بعد از مراجعت از بابِل هم همين زبان كلدانى مستعمل يهوديان گرديد و بشارت حواريين و حضرت مسيح(عليه السلام) هم در اورشليم به همين زبان بوده و زبان فلسطين هم تا هنگام استيلاى عرب كلدانى بوده است.
   بارى، اگرچه كلام به طول انجاميد، بازهم به جهت اشتمال پاره اى فوايد علميّه كه بيشتر محل رغبت بوده و دسترس همه كس نباشد، به ذكر مجملى از كلام صاحب آثار عجم[ر.ض] هم مى پردازيم: در آن كتاب گويد: اوّلاً بايد دانست كه بسيارى از زبان ها به منزله اولادند براى يك زبانى كه به منزله پدر است يا مثل شاخه ها كه از يك ساقه برويند و هر شاخه اى به يك شكل باشد اگرچه همه از يك ريشه رسته باشند. تفصيل اين اجمال آنكه همه زبان هاى اهل عالم غير از زبان چينى و سريانى و عبرى و عربى در اصل يك زبان بوده اند. اما زبان چينى و دو شاخه آن، برمى و تبّتى و همچنين تركى كه شعبه تبّتى است، از قديم الايّام بوده و نژاد آن به ما معلوم نيست. و اما سريانى كه سيرى دِن نيز گويند، در اراضى شامات بدان تكلّم مى نمودند و در زمان حضرت نوح(عليه السلام) هم بدان زبان سخن مى گفته اند. و اما زبان عبرى در زمان عابر كه مشهور به هود(عليه السلام) است، مستعمل طايفه اى بوده كه در طرف فرات مسكن داشتند و زبان عربى هم همان عبرى است كه يعرب ابن قحطان، پسرزاده هود(عليه السلام) به عربى مبدّل نموده و از آن وقت شايع

صفحه 32 - جلد چهارم
شد و در ميان آنها چندان فرقى نيست. و بالجمله زبان هاى ديگر كه غير از اين چهار زبان است، همه از يك شجره و اصل اصلى همه آنها زبان ايرائى بوده كه مأخذ اشتقاق ايرا و ايران يكى است و آن را ايرى و آريَن نيز گويند و آن زبان نخست در وسط آسيا در ميان قومى زراعت پيشه متداول بوده و چون جمعيّت ايشان بيفزود و متفرّق شده و هر چند نفرى به سمتى از كره ارض رفته و اقامت نموده و به همان زبان خود تكلّم مى نمودند، رفته رفته به سبب تغيير آبوهوا و شدّت سرما يا گرما و يا كثرت استعمال در لهجه و لغاتشان تغيّرات بسيارى پيدا شده و پُرواضح است كه تغيير لغات در ميان آن طوايف مختلفه بر يك نسق نخواهد شد بلكه در ميان هر فرقه يك قسم تغيير خواهد يافت، مثلاً يك طايفه پدر را «پِتْرْ» گفتند و طايفه ديگر كه در سرزمين ديگر مسكن داشتند «پادر» خوانده و فرقه اى على حده «فِدْر» گفته و برخى «پيدر» ناميدند; اين است كه اكثر لغات زبان هاى عالم قريب به هم بوده و بسيار مى شود كه چند لغت مختلف كه به يك معنى هستند، در بعضى حروف نيز اشتراك دارند، چنانچه ادراك اين معنى بعد از ملاحظه جدول ذيل سهل و آسان گردد:
انگليسى
لاتين
سانسكريت
بنگالى
فارسى
لغات مشتركه به حرف راء
فدر
پتر
پيترى
پيتَر
پدر
لغات مشتركه به حرف واو
تو
دو
دوى
ديو
دو
لغات مشتركه به حرف سين و تاء
استود
اِسْتْ
اِسْتَ
اِسْتَن
ايستاد
و اين هم محض مثال است والاّ از اين قبيل بسيار است، مثل لب كه فارسى است و به انگليسى «ليپ» گفته و به فرانسه «لِوْرْ» گويند.
   سؤال: در السنه مختلفه لغاتى هستند كه در معنى مشتركند ليكن در هيچ حرفى شراكت ندارند، مثلاً الاغ كه به پارسى «خر» و به انگريزى «اَس» و به هندى «كدّه» گويند و در تلفّظ قرابتى به يكديگر ندارند و در هيچ حرفى اشتراك ندارند.
   جواب: آنچه از اين قبيل است، شايد مسمّاى آن گروه كه نخست با هم مجتمع بوده اند نبوده، مثلاً آن وقت
كه اجتماع داشته اند در ميان ايشان خر يافت نمى شده
و پس از آنكه از يكديگر جدا شدند، هريك از آن طوايف آن حيوان را ديده و بى خبر از همديگر اسمى وضع
كردند.
   سؤال: در لغاتى كه مسمّاى آنها قطعاً پيش از تفرّق در ميان ايشان بوده است، بعضى هست كه اصلاً اشتراكى در حرف و تلفّظ ندارند، مثل آب كه يك فرقه اش «واتِر» گفته و فرقه ديگرى «پانى» گويند.
   جواب: در لغات همچنانى هم ممكن است كه كسى به غلط لفظ پانى بر زبانش گذشته باشد يا لفظ ديگرى قريب به پانى، پس آن لفظ رفته رفته در ميانشان شايع باشد و تغييرات ديگر نيز ممكن است.
   سؤال: دليل اينكه غير از زبان چينى و برمى و تبّتى و تركى و عبرى و عربى و سريانى تمامى السنه ديگر در اصل يكى بوده اند چه چيز است؟
   جواب: اوّلاً نزديك بودن اكثر كلمات آنها به يكديگر به حسب اشتراك در حرف و تلفّظ و اين هم منحصر به اسماء نيست بلكه در افعال هم ديده مى شود، و ثانياً
اينكه بسيارى از زبان ها اوضاع اِفراد و جمع و تذكير و تأنيثشان مثل هم است، همچنين اشتقاق كلمات از يكديگر در صورت ماضى و مستقبل و امر و غيرذلك كه اكثر به قانون همند. و حقير مؤلّف گويد: بهتر از همه
اينها در اثبات يكى بودن اصل و نژاد تمامى لغات متنوعه عالم، آنكه تمامى آحاد جنس بشرى در اصل از يك پدر و يك مادر هستند، پس پدرْ يك و مادرْ يك و زبانْ يك و هر قدر زبان هاى مختلفه كه بعد از ايشان به وجود آيد، شعبه ها و شاخه هاى زبان ايشان خواهد بود، چنانچه خود صاحبان آن زبان ها شاخه هاى خود ايشان هستند و صورت شجره لغات عالم از بعض كتاب هاى ايتاليايى بدين روش نقل شده است:

صفحه 33 - جلد چهارم

صفحه 34 - جلد چهارم
   و پوشيده نماند كه لغات مستعمله امروزى كه در ميان جماعت بشر است منحصر به لغات مذكوره در اين شجره نيستند بلكه آنها اندكى از بسيار است و شايد در نظر خودش به عمده ها اكتفا كرده باشد.
   بارى، كلمات اهل فن در جهت تفرّق و انشعاب يك لغت به چندين لغات نامحصور مختلف مى باشد. در كتاب اختيارات[ر.ض] منسوبه به مجلسى در تحت عنوان «روز چهارم ماه» گويد: در اين روز لغات فرزندان آدم(عليه السلام) از سريانى به الفاظ ديگر منتقل گرديد و لغات ايشان به الفاظ متفرّقه مبدّل گرديد و بعضى از مورّخين گويند: اختلاف لغات در وقتى بود كه جبرئيل، در شب مناره نمرود را خراب كرده و از صدمه افتادن آن تمامى خلايق شرق و غرب از خواب جسته و به لغات گوناگون حرف زدند.
   بارى، فقره مناره بابِل، چنانچه اشاره نموديم، از بعض فرنگى ها بدين روش نقل است كه در هنگامى كه چندين هزار عمله مشغول ساختن مناره بوده اند، روزى بدون سببى ظاهرى السنه اصلى مادرى شان بالمرّه از لوح خاطرشان محو و فراموش گرديد به حدى كه هيچ يك از آن جماعت بسيار زبان ديگرى را نفهميده و ازاين رو هر چند تن از ايشان متحّيرانه به سمتى از كره زمين رفته و آن زبان هاى عرضى بى اصل ايشان بدين وسيله در آفاق جهان منتشر گرديده و نمرود مردود هم از آن مقصد منحوس محروم و مأيوس گرديد، جلَّت قدرته،
«مدّعى خواست كه آيد به تماشاگه راز *** دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد».
   و اقرب به تحقيق آن است كه تفرّق السنه و به چندين شعبه منشعب بودن يك زبان، لازمه ارتقاى طبيعى قهرى ناچارى است كه فطرى زندگانى است زيراكه هريك از آحاد بشرى به اقتضاى فطرت اصليّه خود به تنوّع و تفرّع مايل مى باشد و زبان و لغت هم كه از جمله لوازم زندگانى است، قهراً على التوالى، متغيّر خواهد شد، چنانچه در لغات يك صنف ملاحظه مى كنيم كه به فاصله چند سال و يا مدّتى چقدر تفاوت مى كند بدون اينكه يكى از اسباب خارجيّه كه ظاهراً دخيل تغيّر السنه هستند، وجود داشته باشد.
لغج ـ (چو جنگ) ژفك[ر.م].
لغز ـ (چو سرد) لغزيدن و امر و فاعل از آن و (چو سخن) به عربى، پيچيدگى و به همين مناسبت، معما و سخن سربسته را گويند كه به پارسى «وبردك» و «چيستان» است.
لَغْزناك ـ جاى لخشك[ر.م] و خطرناك.
لغزاندن; لغزانيدن ـ (چو ترساندن و ترسانيدن) ديگرى را به لغزش آوردن.
لغزش ـ (چو بددل) سهو و خطا و غلط و اسم مصدر از لغزيدن.
لغزيدن ـ (چو ترسيدن) افتادن و پاى از پيش به در رفتن و سهو كردن و غلط نمودن و به زبان ماوراءالنهر، دوشيدن و نوشيدن است.
لغسر ـ (چو عنبر) كَل و كچل و شخصى كه سر او موى نداشته باشد كه از «لغ» و «سر» مركّب است.
لغلا; لغلاو; لغلاوى; لغلو; لغلوى ـ يغلاوى[ر.م] است.
لغم ـ (چو سخن) لگام[دهنه اسب].
لغو ـ (ر.ف) كه به پارسى «يافه» و «ياوه» و «لاف» و «گزاف» و «گزافه»[گويند].(عر)
لغونه ـ (چو نُمونه) زينت و آرايش.
لُغَوى ـ منسوب به لغت و رجوع بدانجا شود و به پارسى «چنگى» و «نوادى» گويند.

آيين سيزدهم

(در حرف لام [كلمن] با فاى سعفص)
لف ـ (چو مُدّ) كنيزان چاق و فربه و بلندبالا و (چو دِقّ) يك صنف از مردم و گروه مجتمع و باغ و بوستانى كه اشجار و نباتات آن درهم پيچيده باشد و (چو حقّ) وصل كردن و دو چيز را به همديگر چسبانيدن و حق ديگران را منع كردن و انواع خوردنى ها را به يكديگر خلط كردن و بسيار خوردن و در اصطلاح علم بديع، از جمله محسّنات علم كلام است و عبارت از آن است كه نخست دو چيز و يا بيشتر را پى هم ذكر نمايند، چنانچه «نشر» كه به عربى به معنى شايع نمودن و پراگنده كردن است، در اصطلاح

صفحه 35 - جلد چهارم
بديعى، عبارت از آن است كه متعلقات و منسوبات هريك از آن چند چيز را كه نخست ذكر شده، بعد از آنها ذكر كرده و معيّن نمايند كه كدام به كدام راجع است بلكه تعيين آن را موكول به نظر مخاطب نمايند. پس اگر اين نشر و ذكر متعلقات به ترتيب لف باشد، آن را «لف و نشر مرتّب» خوانند، چنانچه گويى: رومى و هندى سفيد و سياهند كه نشر به ترتيب لف بوده و سفيد راجع به رومى و سياه عايد به هندى است و اگر چنين باشد، آن را «لف و نشر مشوّش» گويند، چنانچه در مثال مذكور گويى: رومى و هندى سياه و سفيدند. فردوسى [گويد]:
«به روز نبرد آن يل ارجمند *** به شمشير و خنجر به گرز و كمند
دريد و بريد و شكست و ببست *** يلان را سر و سينه و پا و دست»
كه از قبيل لف و نشر مرتّب و «دريد» راجع به تير و «بريد» عايد به خنجر و «شكست» منسوب به گرز و «ببست» متعلق به كمند است و اگر در همان شعر لفظِ «بريد» پيش از «دريد» خوانده شود، لف و نشر مشوّش خواهد شد.(عر)
لف و نشر; لف و نشر مرتّب; لف و نشر مشوّش--->لف.
لفافه ـ (چو اماله) هر چيزى كه بر دست و پا و غير آنها مى پيچند و به پارسى «كارپيچ» [گويند].(عر)
لفت ـ (چو خشت) جزو هر چيز و رجوع به «شلغم» شود.(عر)
لفتره ـ (چو زَلزَله) مردم اراذل و سفله و فربه و كمينه و كاهل و تنبل و فرومايه.
لفج ـ (چو سخت) پارچه گوشت بى استخوان و كله بريان شده و زن فاحشه و بدكاره و لب سطبر و گنده، مانند لب شتر و غيره.
لَفج انداختن ـ فروهشتن لب در وقت اعراض كردن و اين چنين شخص را لفجان و لفجن گويند.
لفجان ـ (چو دستان) لفج[ر.م] و كسى كه لب لفج داشته باشد و رجوع به «لفج انداختن» هم شود.
لفجم ـ (چو عنبر) فخم[ر.م].
لَفجَن ـ (ق) لفجان[ر.م].
لفجه ـ (چو هرزه) لفج[ر.م] و لفجان[ر.م].
لَفْچ; لَفچان; لَفچَن; لَفچه ـ بر وزن و معنى لفج و لفجان و لفجن و لفجه كه با جيم ابجدى بودند.
لفريقش ـ (ل) به نوشته تحفه[ر.ض]، حنا است و معلوم نيست كه كدام لغت است.
لفش ـ (چو سخت) آبله و آزخ[زگيل]، خصوص آنچه سرخ بوده و به خارش آمده و آب بدهد.
لفظ ـ (ر.ف) و رجوع به «كلمه» شود.(عر)
لفظيّه--->هفتادوسه ملت.
لفكر ـ (چو عنبر) دوده سياه مطبخ و غيره.
لَفكَربَن ـ هر چيز لفك [دوده] بسته.
لفيف ـ (چو امير) هر چيز به هم پيچيده و در اصطلاح علم صرف عربى، كلمه اى است كه دو حرف علّه كه واو و ياء و الف است، داشته باشد. پس اگر آن دو حرف متصل به هم باشند، مثل اينكه در اوّل و وسط ثلاثى و يا در وسط و آخر آن باشد، آن را «مقرون» گويند والاّ «لفيف مفروغ» خوانند.(عر)

آيين چهاردهم

(در [حرف] لام [كلمن] با قاف [قرشت])
لق ـ (چو بد) فريب و بازى و كَل و كچل و هر چيز صاف و بى موى و صحراى بى علف و تخم مرغ ضايع شده و گنديده.
لقب ـ (چو قمر) اسمى است كه خوبى چيزى و يا بدى آن را فهماند و يا آنكه تنها از براى تعريف و شناسايى بوده و هيچ كدام از خوبى و بدى منظور نظر نباشد. پس لقب به سه گونه است: لقب تشريف و لقب تعريف و لقب توهين و تسخيف و مطلق لقب را به پارسى «نزب» و «پاچنامه» و «پاژنامه» گويند.(عر)
لقطه ـ (چو هرزه) علفى است خوش بوى و (چو سفره و به فتح ثانى نيز) هر چيزى كه از طرق و شوارع يافته شود كه به پارسى «كوى يافت» و «كويافت» [گويند].(عر)

صفحه 36 - جلد چهارم
لقلق ـ (چو عنبر) نام عربى و يا معرّب لك لك پارسى و مرغى است معروف درازصوت و گردن دراز و بزرگ جثّه كه در زبان تركان به «ليلك» يا «حاجى ليلك» موسوم و به نوشته مخزن الادويه[ر.ض]، در اوايل بهار آمده و در هر جا كه توطّن كند، از جاى خود نقل ننمايد و به جهت محافظت بچه هاى خود از مار كه دشمن آنها است، از خار خانه مى سازد و خودش نيز مار را مى بلعد و ضرر نبيند و ازآن رو كه خوراك آن خبائث و حشرات است، گوشت آن نيز بدبو است و به پارسى «بلارج» و «لكلك» و «لكلكه»[گويند] و احمد رفعت[ر.ض] گويد: منقار آن بسيار دراز و تيز و نازك و مخروطى و گردن و پاى هاى آن نيز دراز و در هر پاى چهار انگشت دارد و حركت آن در روى زمين با نهايت وقار بوده و غير از صداى تراك منقار صداى ديگرى ندارد و در درختان بلند و عمارات بس عالى آشيان سازد و با وجود اينكه پر و بال آن بسيار كوچك است، بازهم در يك حركت خود مسافت بسيارى را قطع مى نمايد و ازآن رو كه با حشرات و حيوانات ضرردار بسيار مقاتله كرده و آنها را مى خورد، قديماً بسيار محترمش داشته و اكثر پيشينيان صيد و اتلاف آن را در جزو محرّمات مى شمرده اند. بالجمله از كثرت فراست از براى خود آشيان درست كرده و در هريك از آنها در بعضى از ايّام سال مى گذراند و همين كه در موقع حدوث وبا و طاعون تغيّر هوا را احساس نمود، يكى از آن دو آشيانه را رها كرده و به ديگرى انتقال كند.
لقمان ـ (ر) حكيمى است مشهور كه در قرآن عظيم مذكور و زبان از وصف او عاجز و به عقيده بعضى، داراى مقام نبوّت بوده و بنابر مشهور، در ميان نبوّت و علم و حكمت مخيّرش نمودند. وى به اختيار خود طاقت مشقّت نبوت نياورده و حكمت را قبول نمود و پدرش، باعور يا عنقى ابن مزيد ابن صارون و كنيه اش ابوالانعم و در اصل از اهل نوبه[سودان جنوبى] و غلام قين ابن خسر اسرائيلى بوده كه به سى مثقال طلايش خريده بوده و خاركشى و شبانى[چوپانى] نمودى و بعد از چندى بهواسطه حسن خدمات او و يا به انگيزه پاره اى كلمات حكمت آميز وى كه اشاره خواهد شد، آزادش نمود. پس از آن در شام تحصيل علم و حكمت نموده و با خيّاطى امرار معاش كرده و عصر او كاملاً محقق نيست و در ناسخ[ر.ض] گويد: اينكه بعضى از مورّخين پسر خاله و يا خواهر ايّوبش دانسته و نسبش را به ناحور ابن تارخ رسانده و عمرش را هزار سال نويسند، همانا آن جناب را از لقمان اكبر باز نشناخته و شطرى از شمايل وى را در حق او ايراد كرده اند. و گويند در 4373 هبوطى خدمت داود(عليه السلام) را دريافته و از آن حضرت اخذ معارف نموده و عاقبت به منطوقه (وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ) (لقمان، 12) داراى حكمت الهيّه گرديد و ازآن رو كه به جهت نبودن هم زبان و توفّر دواعى [فزونى انگيزه ها] از مردمان منزوى بود، دل پسر مهتر خود را كه باران نام داشته، با نصايح حكيمانه منوّر ساختى كه به نوشته بعضى، هفت هزار از آنها در تاريخ مسطور، چنانچه بعضى مصرّح به قرآن مجيد است:(يا بُنَىَّ لاتُشْرِكْ بِاللهِ إنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظيمٌ)(لقمان،13)،(لا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنّاسِ وَلا تَمْشِ فِى الأَرْضِ مَرَحاً)(لقمان، 18)، (اَقِمِ الصَّلوةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اصْبِرْ عَلى ما أَصابَكَ)(لقمان، 17)، (وَ اقْصِدْ فى مَشْيِكَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ إِنَّ أَنْكَرَ الاَْصْواتِ لَصَوْتُ الْحَميرِ) (لقمان، 19). و هم از سخنان او است كه: حنظل و صبر [گياهى تلخ] را چشيدم ليكن چيزى تلخ تر از فقر اضطرارى نديدم. و هم گويد كه: فقر خود را به ديگران اظهار نكن كه تو را تحقير و تنقيص مى كنند. و در آخر گفت كه: لبّ و لباب اين همه كلمات چهار كلمه است كه اگر بدانها عمل شود از هر عملى كافى است:
   1. دريا عميق است; كشتى خود را محكم كن.
   2. عقبه اى كه در پيش دارى بس مشكل است; بار خود را سبك گردان.
   3. سفرت دور و دراز است; توشه بسيار بردار.
   4. عمل را خالص كن كه قبول كننده بسيار دانا و بينا و صاحب وقوف است.
   بارى، در سبب آزادى او بعضى گويد كه روزى خواجه او خربزه تلخى بدو داد و او چنان مى خورد كه

صفحه 37 - جلد چهارم
گويا شيرين است. عاقبت خواجه بى طاقت شده و گفت: اين خربزه را با اين تلخى كه دارد، چرا مى خورى؟ او چون خواجه را شرمنده ديد، اظهار داشت كه لقمه چرب و شيرين از دست تو بسيار خورده ام، اگر يك دفعه لقمه تلخ باشد، سهل است. پس خواجه را از اين سخن خوشش آمد و آزادش نمود. و بعضى گفته كه روزى خواجه اش گفت كه گوسفندى را كشته و بهترين اعضاى آن را پيش وى ببرد. پس لقمان دل و زبان گوسفند را كباب كرده و پيش خواجه برد. پس خواجه تصديقش كرده و آن كباب را بخورد. روز ديگر هم به كشتن گوسفند و احضار بدترين اعضايش تكليف نمود. پس لقمان بازهم دل و زبان را پيش خواجه برده و در جواب سؤال از حكمت، اظهار داشت كه دل و زبان بهترين اعضايند اگر با هم موافق باشند والاّ عضوى بدتر از آنها نيست. خواجه را پسنده خاطر شده و آزادش نمود. و بعضى گفته روزى خواجه اش براى تفرّج از بيت المقدّس بيرون شده و در كنار رودى فرود آمده و قمار باخت و مقرّر بود كه هركه مقلوب گردد، بايد نصف مال خود را به حريف داده و يا تمامى آب رود را بياشامد. از قضا خواجه مغلوب و به دادن مال يا خوردن آب مجبور شده و از مدعى يك روز مهلت خواست. پس به خانه آمده و با لقمان مشورت نموده و آن حضرت وعده خلاصى از شرّ خصم داد. پس، فردا به كنار همان رود رفته و گفت كه خواجه من شرط نكرده كه تمامى آب رود را از اوّل جوشيدن تا خشكيدن آن بخورد. پس مقصود آن است كه ديروز هنگام باختن قمار جارى بوده و يا آبى است كه هم اكنون در جوى مى رود و يا آبى است كه بيرون از اين موضع است. هركدام كه مختار تو است، معيّن كرده و بر جاى خود بدار كه به جزوى ديگر نياميزد، پس خواجه من پاك نوشيده و شرط قمار به عمل آيد. حريف از شنيدن اين سخن فرومانده و ناچار دست از ايشان برداشت. پس خواجه به پاداش اين عمل، لقمان را آزاد ساخت و اين اوّلين حكمتى بود كه از آن عالى مقام گوشزد مردم شده و سرّ (وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ) (لقمان، 12) پديد آمد. و بالجمله عاقبت در 200 سالگى در عهد حضرت يونس(عليه السلام)وفات يافته و در طرسوس[ر.م] يا در ايله كه از توابع فلسطين است، مدفون گرديد.
لقمه ـ (ر.ف) كه به پارسى «تِك» و «تكه» و «كراس» و «نواله»[گويند].(عر)
لقمه آهن كشيدن ـ زخم خوردن و زنجير بر پاى داشتن.
لقمه خليفه ـ نام نوعى از حلوا است.
لقمه شمار ـ مردم پرخوار و گرسنه چشم.
لقوماش; لقومه ـ (چو عموجان و اَلوچه) نام پدر ارسطو است.
لقوه ـ (چو مرده و سركه)عقاب، خصوصاً قسم ماده آن و شترى كه زود آبستن شود و هم علّتى [بيمارى اى] است مشهور كه به نوشته برهان[ر.ض]، دست و پاى آدمى به جهت آن از كار باز مانده و رويش كج مى شود ليكن در بحرالجواهر[ر.ض] و شرح اسباب[ر.ض] گويند: علّتى است كه به سبب آن، يك طرف روى بر حال غيرطبيعى افتاده و هيئت اصلى آن تغيير يافته و دم و نفس و آب دهان از يك طرف آيد و ازاين رو قادر بر دميدن و خاموش كردن چراغ نباشد و پلك هاى چشم همان طرف تغيير يافته، به همديگر متصل نشده و لب ها هم به يكديگر ملاقات ننمايد و ازاين رو عاجز از مكيدن باشد. و اين علّت را «لقوه» گفتن هم به جهت مشابهت صاحب آن است به عقاب در كجى منقار و يا فراخى دهان.(عر)
لقيط ـ (چو امير) طفلى كه بر سر راه انداخته باشند كه به پارسى «كوى يافت» و «كويافت» گويند.(عر)

آيين پانزدهم

(در حرف لام [كلمن] با كاف عربى)
لك ـ (چو دل) خرچال[ر.م] و كاروانك[ر.م] و لاك سرخ معروف و (چو رخ) دشپل[ر.م] و شتالنگ[مفصل بين ساق و قدم] و لاك معروف و صمغ گياهى است شبيه به مرو[ر.م ]و ريشى[ جراحتى] كه در شكم پيدا شده و سوراخش كند و (چو بد) لگد و كَل و كچل و صاف و بى موى و احمق و نادان و سخن هرزه و هذيان و لباس دهاتى و روستايى و

صفحه 38 - جلد چهارم
لكه لباس و غيره و جامه كهنه پاره پاره و عدد صدهزار و نام طايفه اى است از الوار كه به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، به نام زند و مافى و باجلان و زندى كله به چندين فرقه بوده و كريم خان زندِ مشهور [قرن 12هـ ]هم از همين فرقه زندى كله بوده و چون اين جماعت در شماره اوّل صدهزار خانه بودند، بدين اسم مسمّى گرديدند كه لك، صدهزار را گويند.
لك و بك; لك و پك ـ (ع) بر وزن و معنى پك و لك.
لكا ـ (چو دعا) دريچه و الكا[زمين; ناحيه] و لاك[ر.م] و
(چو قضا) گل سرخ و تيماج سختيان [هر دو به معناى
چرم دباغى شده] و كفش و چاروق و پوست نرم و
پيراسته.
لكات ـ (چو كَنار) هر چيز زبون و ضايع.
لَكاش ـ (ق) راه فرار كردن.
لكام ـ (چو كَنار) مبار[ر.م] و امرد[پسر بى ريش ]قوى جثّه و (چو شمار) بى حيا و بى ادب و هم كوهى است مشهور و در السنه داير و به نوشته برهان[ر.ض]، در ملك شام و يا در محاذى شهر شيراز و شهر حماة[در شرق سوريه] است و شمالى آن كشيده است تا به صهيون و منتهى مى شود تا انطاكيّه [در تركيه ]ليكن محاذى بودن شهر شيراز و شهر حماة كه از بلاد شام است، منافات كلى دارد; اين است كه در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد: كوهى است در شام محاذى حماة و آماسيّه [در تركيه] و شمال آن كشيده شده تا حوالى انطاكيّه و غالباً در آنجا فقرا و ارباب رياضت توطن نمايند. بالجمله خلاصه نوشته اهل فن آنكه كوهى است مشهور ميان ايران و هندوستان و يا از حجاز تا تركستان [آسياى مركزى و مناطق غربى چين] امتداد داشته و يا از بلاد سودان ابتدا كرده و از بلاد و ممالك كثيره گذشته و از چين و بنگاله [بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند ]مرور كرده و به محيط [اقيانوس] منتهى گردد و طول آن 1000 و يا 1500 فرسخ بوده و 12000 شهر و قصبه و روستا در جوانب آن آباد و 300 طايفه به مذاهب مختلفه در اطرافش سكنى دارند و سكنه اطراف آن به اسامى متفرّقه اش موسوم داشته و محل جن و شياطينش پندارند; بعضى كوه قفقازش نام كرده و ديگرى ملك الجبال خوانده و برخى كوه قارن گفته و جمعى جبل حام ناميده و گروهى آقرى داغ نام داده و فريقى البرز خوانند. احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: البرز سلسله جبالى است كه به طول حدود شمالى ايران از شرق به غرب امتداد يافته و شرقاً به كوه بابا[در شمال افغانستان ]و غرباً به طوروس اتصال داشته و بلندترين ذروه هاى [قله هاى] آن ذروه دماوند است كه آتش فشان است و هم نام تپه اى است بلند از قسم غربى سلسله جبال قفقاز كه از سطح بحر 5660 متر ارتفاع دارد. و بالجمله اين كوه كه در اصطلاح بعضى جغرافيين به البرز هم موسوم است، بلندترين سلسله جبال قفقاز و به كوه دربند[در كشور آذربايجان] متصل و در سمت غربى همان سلسله و شمال شرقى ممكت آبازه واقع و كوه هاى بسيارى بدان متصل و از غرب به جبال گرجستان اتصال دارد و بلندترين ذروه اش كه آن هم بالخصوص به البرز موسوم است، 5660 متر ارتفاع دارد و بعضى تماماً سلسله جبال قفقاز را بدين اسم موسوم داشته و بعضى كوه قاف را با همه آن عجايب و غرايب مشهوره عبارت از همين كوه دانند و بدين جهت به «قاف» هم رجوع شود و ازآن رو كه به نوشته بعضى به لبنان نيز موسوم است، رجوع بدانجا هم نمايند. و بالجمله به نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، البرز علاوه بر آنچه مذكور شد، سلسله جبالى است كه در جهت شمالى ايران با امتداد ساحل جنوبى بحر خزر امتداد يافته و گيلان و مازندران در شمالى آن و بلندترين ذروه هاى آن ذروه دماوند است كه 600 متر ارتفاع دارد و مسافت ساحل بحر خزر و دامنه اين كوه از 25 الى 60 كيلومتر مى باشد و در داستان هاى قديم ايرانيان اين كوه داراى اهميّتى مخصوص بوده و مرغ سيمرغ را كه حامى و مربى رستم و زال و سام و نريمان مى پنداشتند، در ذروه هاى همين كوه تخيّل مى كردند.
لكامه; لكانه ـ (چو كَناره) مبار[ر.م] و آلت تناسل.
لكتار; لكتر ـ (چو سردار و عنبر) شوربا.
لكز ـ (چو سخت) شهر كوچكى است در نزديكى دربند[ر.م].

صفحه 39 - جلد چهارم
لكزن ـ (چو عنبر) لگدزن.
لكك ـ (چو شكم) آلوى ترش.
لِكَل ـ (ق) امرود[گلابى].
لكلك; لكلكه ـ (چو عنبر و زَلزَله) مرغ لَقلَق و سخن هرزه و ياوه، مانند فرياد لقلق و (چو كشمش و سلسله) چوبكى است كه يك سر آن را بر دول[ر.م] آسيا نصب كرده و سر ديگرش را در گلوى آن گذارند كه به وقت گردش آسيا سر آن چوب به دول خورده و آن را جنبانيده و كم كم به تندى در گلوى آسيا ريزد.
لكن ـ با كاف پارسى صحيح تر است; رجوع بدانجا[لگن ]شود.
لكنت ـ (چو دختر) گرانى و گرفتگى زبان و به پارسى «تاتا»[گويند].(عر)
لكنهو ـ (چو لَبلَبو) شهرى است بزرگ از بلاد ناحيه اود كه در كنار رود و هوايش حارّ و آبش سازگار و خاكش طرب انگيز و زمينش ملاحت خيز و اكثر مردمانش هندو و ديگران از امامى و حنفى و نصارا[مسيحى] مخلوط مى باشند و در بستان السياحة[ر.ض] بعد از اين ترجمه گويد: لكنهو دو بلده است متصل به همديگر و رجوع به «هندوستان» هم شود.
لكه ـ (ر.ف) و كنايه از عار و عيب است.(كى)
لكهن ـ (چو عنبر) بسيار خوردن و سير نشدن و روزه و گرسنگى و فقر و احتياج كه بت پرستان در دين خود دارند و يا روزه هندوان است.
لكهنو ـ ظاهراً محرّف لكنهو[ر.م] است.
لكى ـ (ل) به فرموده فرهنگ ناصرى[ر.ض]، نام جنگلى است بزرگ كه گويند پانصد فرسخ طول آن است. ابتداى آن از جبال كاشغر[در غرب چين] است، يعنى طرف شمالى آن جنگل متصل است به كوهستان كاشغر، پس مى رسد به كوهستان كشمير و بلاد هند و اوروپ و بنگاله[بنگلادش ]را قطع نموده و به دريا منتهى شود و عرض آن از دو روز الى يك ماه راه مسافت است و در آن جنگل پيل و كرگدن و درندگان قوى جثّه بسيار است و تا اكنون هيچ يك از سلاطين اسلام را تسخير آن كشور ممكن نگشته و نام آن كشور نيپال و در حوالى چين و هند و نزديك بحر هند است.
لكين ـ (چو مدير و كُمَيل) نمد پشم گوسپند.

آيين شانزدهم

(در حرف لام [كلمن] باكاف پارسى و لام[كلمن])
لگ ـ (چو بد) رنج و محنت و لگد و كتك و بند و زندان و هرزه و هذيان.
لگام ـ (چو خمار) زنجير سخت و جلو[دهانه] معروف اسب و غيره و دهنه آن و بعضى ضمّه اوّل آن را تغليط كرده و فتح آن را تصحيح نموده است.
لگام خاييدن ـ سركشى و نافرمانى كردن.
لگام دادن ـ حمله كردن و متوجّه شدن.
لگام ريز ـ شتاب كردن و به سرعت تمام رفتن سواران.
لگد ـ (ر.ف) و آن را «اليز» و «آليز» و «جفته» و «سكيزه» و «اسكيزه» و «شپتك» هم [گويند].
لگدكوب ـ كنايه از هر چيز پايمال شده و از دست رفته است.
لگزى ـ (چو سعدى) طايفه اى است مشهور كه جماعتى موفور و مسكن ايشان جبال البرز و اكثرشان شافعى و قليلى شيعه امامى و عموماً در دليرى و شجاعت باامتيازند و بيشتر تحريفش داده و لزگى گويند.
لگلگ ـ (چو عنبر) نام اصلى پارسى مرغ لكلك[ر.م] است.
لگله ـ (چو طلبه) لگدكوبى و كتكى كه با لگد زنند.
لگن ـ (چو قمر) شمعدان و منقل آهنين و عودسوز و كُرته و جامه فانوس[پارچه موم اندود كه دور فانوس مى كشيدند تا باد آن را خاموش نكند] و طشت بى آفتابه معروف كه در ميان آن دست شويند و يا شمعدان در آن گذارند و خمير نان در آن كنند.
لگور ـ (چو عروس) جمعى از ايلات و صحرانشينان كه در حوالى هرات مى باشند.
للم ـ (ل) زمين ديمه.
لله ـ (چو مزه) رجوع به «لالا» شود.

صفحه 40 - جلد چهارم

آيين هفدهم

(در [حرف] لام [كلمن] با ميم [كلمن])
لم ـ (چو بد) فراغت و آسايش و رحمت و بخشايش.
لم زدن ـ به فراغت خوابيدن.
لما ـ (چو قضا) سگ انگور[ر.م].
لمالم ـ (چو برادر) پُر و بسيار و لبالب.
لمتر ـ (چو گندم) فربه و قوى هيكل و ناهموار و گنده و مردم كاهل و بى رگ.
لمحه ـ (چو هرزه) نظر خفيف و يك دفعه نظر كردن.(عر)
لمز ـ (چو سخت) رجوع به «گبز» نمايند.
لمس ـ (چو سخت) هر چيز نرم و سست و به عربى، سودن و جماع كردن.
لمسك; لمشك ـ (چو سرشگ) ماستى كه شير و نمك در آن ريخته و بخورند.
لَمطُر ـ بر وزن و معنى لمتر.
لمغان; لمقان ـ (چو سردار) بلوكى و ناحيه اى است در يك منزلى كابل از نواحى غزنه كه چند قريه در او و ريواس آن بسيار نيكو و مقرّ حكومتش نيز همين نام دارد و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد كه بانى آن لام نام داشته و چون به منزله خانه او بوده، به لام خان موسوم شده و لمغان مخفّف و مبدّل آن است.
لمك; لمكان ـ (چو سخت و سردار) رجوع به «لامخ» شود.
لمنكان ـ (چو قلمدان) ناحيه اى است از نواحى كابل كه آبش معتدل و هوايش به گرمى مايل است.
لميدن ـ (چو رَسيدن) بخشيدن و رحم نمودن و فارغ و آسوده شدن.

آيين هيجدهم

(در حرف لام [كلمن] با نون [كلمن])
لن ـ (چو رخ) آلت مردى.
لنب ـ (چو تند) بزرگ و سنگين.
لنبان ـ (چو گلدان) دهى است در اصفهان و يا خود يكى از محلات آن است كه در خارج شهر واقع و اكثر ساكنان آن از طايفه لورند و (چو دستان) زنى كه از قحبگى توبه كرده باشد و يا زنى كه از قحبگى گذشته و به قوّادگى مشغول باشد و ديگران را هم به قحبگى وادارد.
لنبر ـ (چو بلبل و عنبر و دختر) سرين و كفل بزرگ و جنگ و جدل و فربه و ناهموار و گنده و قوقه[ر.م] و قلبه [ر.م].
لنبك ـ (چو دختر) مردم فربه و ناهموار و گنده و (چو دلبر و عنبر و دختر) نام سقّايى بوده بسيار كريم كه بهرام گور را مهمان كرده و بهرام هم تمامى مال و اسباب براهام يهودى را بدو بخشيد.
لنبوس ـ (چو گلگون و اَمرود) گرداگرد اندرون دهان.
لنبه ـ (چو سفره) فربه و بزرگ، خصوصاً سرين همچنانى و (چو هرزه) هر چيز گرد و مدوّر، مثل سيب و انار و غيره.
لَنبه سر; لنبه گر ـ كوهى است در مازندران نزديك گردكوه[ر.م] و آن بلندى و برآمدگى اى است در طرف اعلاى آن كه به منزله سر آن تصوّر مى شود و چون «لنبه» به معنى فربه و مدوّر آمده، آن كلّه كوه را لنبه سر مى خوانند، و اما لنبه گر گفتن كه به عوض سين گاف باشد، غير از تسميه جهانگيرى[ر.ض] در جايى ديگر ديده نشده و شايد آن هم از سهو قلم كاتب بوده باشد.
لنتر ـ (چو عنبر) مردم فربه و پرزور و قوى هيكل.
لنج ـ (چو تند) لب و لنبوس[گرداگرد اندرون دهان] و مردم شَل و گرداگرد بيرون روى و (چو قند) لنجيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
لُنج آوردن; لُنج لب ـ در خشم شدن.
لنجان ـ (چو دلزار) ولايتى است در اسپهان كه برنج خوب و پشه بسيار دارد و (چو دستان) امر و فاعل از لنجانيدن[ر.م].
لنجانيدن ـ (چو ترسانيدن) بر لنجيدن[ر.م] واداشتن.
لنجومه ـ (چو منصوره) به نوشته تاريخ بحيره[ر.ض]، جزيره اى است در نزديكى بلاد زنج[زنگبار] و از جمله غرايبش آنكه سالى سه بار درخت رَز[تاك ]آن انگور مى آرد به ترتيب، چنان كه چون اين انگور تمام شود، غوره ديگرى مثل آن مى رسد و در مراصدالاطلاع[ر.ض] به عوض ميم، ياى حطّى نوشته و در ترجمه اش گويد: جزيره

صفحه 41 - جلد چهارم
بزرگى است در زنج كه پايتخت پادشاه زنج و اهالى آن از آنجا به جزيره ديگر تنباتوا نامى كه مردمانش مسلمان هستند، منتقل شدند و در آنجا درخت رَزى است كه سالى سه بار ميوه مى دهد.
لَنجويه ـ (ق) رجوع به «لنجومه» نمايند.
لنجه ـ (چو هرزه) لنجيدن[ر.م] و رفتار از روى ناز و (چو سفره) لب و لنبوس[گرداگرد اندرون دهان].
لنجيدن ـ (چو ترسيدن) چميدن و چمانيدن و خراميدن و آويختن و بركشيدن و بيرون كشيدن و چيزى را از جايى به جايى بيرون بردن.
لند ـ (چو تند) لاف و گزاف و زكيدن [زير لب با خشم صحبت كردن] و امر و فاعل از آن و (چو قند) لير[ر.م] و آلت مردى و يا آنكه بدين معنى هندى است.
لَنْدَره ـ (ل) سقرلات[جامه اى پشمى كه در فرنگ بافند].
لندن ـ (ر) شهرى است شهير و به غايت معمور از بلاد اقليم ششم يا هفتم و ازاين رو هوايش بسيار سرد و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، در آنجا اصلاً ميوه نبوده و حبوب و غلاّتش را از بلاد ديگر آرند و ساير مشتهياتش موفور و مردمانش عيسوى و 700هزار خانه مى باشد بلكه موافق آنچه در «اوروپ» اشاره نموديم، عده نفوس آن موافق نوشته بعضى از اهل فن پنج مليون و مركز اداره جزيره بريتانياى كبير از ممالك اوروپا است و احمد رفعت[ر.ض ]گويد: لوندره كه در زبان انگليزها[انگليسى ها ]به لوندون و لاندن موسوم است، پايتخت دولت انگلتره بوده و بزرگ ترين ومعمورترين بلاد اوروپا و عده نفوس آن زياده بر سه مليون است.
لندهور ـ (چو اندرون) نام پادشاهى بوده بى پدر در هند كه به اعتقاد برهمنان[روحانيان هندو]، بهواسطه آنكه آفتاب به مادرش نظر عنايت كرده و حامله اش نمود، در زبان پارسيان بدين اسم مسمّى گرديد كه «لند» به معنى پسر و «هور» آفتاب است.
لندى ـ (چو سعدى) پسر كاهل و تنبل و پرخوار و بدعمل.
لنديدن ـ (چو دزديدن) زكيدن[زير لب با خشم صحبت كردن].
لنطى ـ (چو سعدى) نام پسر يونان[نوه نوح(عليه السلام) ]كه ولايت يونان هم بدو منسوب است.
لنكران ـ (ر) شهرى است شهير كه دارالاماره طالش و در كنار بحر خزر واقع و سه طرفش كوهستان است.
لنكرود ـ (چو اندرون) يكى از بلاد گيلان است.
لنگ; لنگا ـ (به ضمّ اوّل) فوطه [ر.م] و (به كسر آن) لنگه[ر.م ]و بجول و كعب پاى[مفصل بين ساق و قدم] و يا از بيخ ران تا سر انگشتان است و (به فتح آن) آلت مردى و به معنى معروف و كنايه از ماندن قافله و مسافر در راه ها.
لنگاك ـ (چو دستان) سخن زشت و ناخوش.
لنگانيدن ـ (چو ترسانيدن) لنگ كردن.
لنگر ـ (چو عنبر) تمكين و وقار و آدم پُر مكر و حيله كه در حيلهورى به نهايت رسيده باشد و وجود او در هرجا بر طبايع گران و سنگين و ناگوار بوده و دل چسب نباشد، در مقابل بادبان كه مردم سبك روح و دل چسب است و هم به معنى ضريح و محجرى است كه از چوب و خشت و گل و سنگ و فلزات بر دور قبور بزرگان و اكابر مى كشند و جايى را نيز گويند كه هر روز در آن به فقرا اطعام نمايند و ازاين رو خانقاه را هم گويند و «لنگرى» ظرف بزرگى است كه در چنين مقام در آن طعام كرده و پيش چند كس گذارند كه به اتفاق خورند و هم به معنى معروف كه آهنى است بسيار سنگين كه كشتى را بدان از رفتار باز دارند و چون بركشند، روان شود و به تركى، سينى و قدح و ظرف بزرگ را گويند.
لنگرانداز ـ كسى كه در جايى اقامت كرده و خيال رفتن نداشته باشد.
لنگرگاه ـ جاى ايستادن كشتى ها.
لنگرى ـ (ر) هر چيز منسوب به لنگر و رجوع بدانجا شود.
لنگن ـ (چو عنبر) لكهن[ر.م].
لنگوته ـ (چو منصوره يا گلگونه) فوطه و لُنگ كوچكى كه فقرا و دراويش و مردمان بى سروپا بر ميان بندند و بدان ستر عورت كنند و در اصل «لنگ كوته» بوده كه تخفيفاً «لنگوته» گويند.
لنگه ـ (چو سركه) مصراع شعر و يك نيمه بار حيوانات و

صفحه 42 - جلد چهارم
يك تاى كفش و موزه[چكمه] و مانند آنها.
لنگيدن ـ (چو دزديدن) فوطه[لنگ] بستن و (چو ترسيدن) لنگ و بى پا شدن و لنگى لنگى راه رفتن.

آيين نوزدهم

(در حرف لام [كلمن] با واو [هوّز])
لو ـ (چو جُو) لب و صفرا و زردآب و پشته و بلندى و قصبه اى است در مازندران و نوعى مخصوص از حلوا و يا مطلق حلوا است.
لوا ـ (چو رضا) عَلَم و بيدق.(عر)
لواره ـ (چو حواله) قصبه اى است در هندوستان.
لواسان ـ (چو هراسان) به نوشته بستان[ر.ض]، از محال مازندران و يا توابع تهران است كه آبش خوش گوار و هوايش سازگار و مردمانش شيعه مذهب هستند و رجوع به «دماوند» هم شود.
لواش ـ (چو جوان) نان نرم و نازك معروف بسيار تُنك كه «لباش» و «لاواش» و «لاباش» و «لاواك» و «لاوك» هم گويند و در زبان اهالى، تنها آن قسمى را گويند كه در تنور پخته باشند و اما نان بسيار نازكى را كه در روى ساج آهنى پخته باشند «يوخه» گويند.
لواشه ـ (چو حواله) حلقه ريسمان معروفى كه بر سر چوبى نصب كرده و به جهت رام كردن حيوان بدنعل بر لب بالايى آن تاب دهند تا عاجز شده و حركات ناپسنديده نكرده و نعلش كنند و به تركى، هر چيز نازك و پهن شده، خصوصاً ورق مسطّح نقره.
لواط ـ (چو چنار) لواطه[ر.م] و(چو بقّال) لواطه كننده.(عر)
لواطه ـ (چو حواله) وطى كردن شخص ذكور به عوض زن كه عمل قوم لوط بوده و به پارسى «ته و بالا»[گويند] و اشتقاق اين لفظ هم از آن و اين چنين شخص را لوطى گويند.(عر)
لوالو; لوالوا ـ (چو برادر و طباطبا) شخص بىوقار و بى تمكين و سفله و ارذل.
لوّامه ـ (چو علاّمه) مذمّت كننده و رجوع به ترجمه «نفس» شود.(عر)
لوبا ـ (چو طوبا) لوبيا.
لوبر; لوبَره ـ (چو دوزخ) ميش دشتى و يا گاوميش دشتى.
لوبشه ـ غلّه كوفته كه هنوز از كاه جدا نشده باشد.
لوبيا ـ (ر) به فرموده مخزن[ر.ض]، حبّى و غلّه اى است معروف و مأكول و در اكثر بلاد حاصل و نبات آن شبيه به لبلاب كبير[ر.م] و بعضى ايستاده و اكثر مفروش بر زمين بوده و بر مجاور خود مى پيچد و برگش از برگ لبلاب سبزتر و گل آن ريزه و بنفش و ثمر آن در غلافى شبيه به غلاف باقلا و از آن باريك تر و دانه آن از غلاف باقلا كوچك تر و شبيه به گُرده[كليه] حيوان كوچكى و در ماه نيسان [ارديبهشت ]مى كارند و در حزيران[تير] مى رسد و دانه آن بعضى سفيد با نقطه سياهى بر سر آن و بعضى سرخ و بعضى سياه نيز مى باشد و از باقلا بهتر و نفخ آن كمتر و از نخود زبون تر است. بارى، هم به نوشته مخزن[ر.ض]، لفظ لوبيا هندى است و به پارسى نيز به همين اسم مشهور و آن را «الويا» و «ثامروان» نيز گفته و به يونانى «سيلهين» يا «سيلمين» گفته و به رومى «فسولن» خوانده و به عربى «فريقا» يا «قريقا» نامند. بارى، به پارسى «ازازدم» هم [گويند].
لوبيه ـ (به ضمّ اوّل و كسر باى ابجدى و تخفيف ياى حطّى) غلّه لوبيا است و (به تشديد ياى حطّى) موافق نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است در ميان برقه [در ليبى ]و اسكندريه [در مصر]. پس، از ابوريحان نقل كند كه يونانيان تمامى معموره را به سه قسمت مى نموده اند كه ارض مصر مركز و مجتمع آنها است و قسمتى را كه در سمت جنوبى بحر روم [درياى مديترانه] و ارض مصر بوده و از مشرق به خليج قلزم و از مغرب به بحر اوقيانوس محيط اخضر و از جنوب به بحر حبش و از شمال به درياى مصر محدود است لوبيه مى ناميده اند، و اما دو قسمت ديگر يكى به اسنا موسوم و ديگرى به اورفه مسمّى است.
لوت ـ (چو رخ) پسر ناهموار و درشت و اَمرَد[پسر بى ريش] و طعام در نان تُنك پيچيده و لقمه بزرگ و گنده و اقسام طعام هاى خوش مزه و عريان و برهنه كه «غوشت»

صفحه 43 - جلد چهارم
هم گويند.
لوت پوت; لوت و پوت ـ (ع) اقسام مأكولات و مشروبات.
لوتر ـ (چو تند و يا به فتح تاء) لوتره[ر.م] و (چو سوزش) تقريباً موافق آنچه در «پروتستان» اشاره نموديم، نام مخترع مذهب پروتستان است[مارتين لوتر; 1483ـ 1546م] و عمده سبب اين اختراع وى، آن بود كه لئون دهم كه در آن وقت پاپ آلمانيا بود، مبشّر عفو و غفران معنوى شده و كاغذى داير بر همين مدّعا نوشته و ليكن در آن نوشته خود مغفرت را تنها به يك فرقه آلمان ها منحصر نمود. پس فرقه ديگرى كه مغفرت پاپ شامل حال ايشان نبود، به نهايت منفعل شده و لذا به سر همين لوتر كه يكى از ايشان بود، گرد آمده و به رد و طعن پاپ و مجازات اين رفتار ناگوار وى آغازيدند. لوتر هم وقت را غنيمت شمرده و جدولى داير بر تكاليف مذهبى كه مشتمل بر 95 ماده بوده، در خلاف پاپ اعلان نمود. پس نماينده و وكيل پاپ [اسقف توماس كاتيان] كه در آلمانيا سكونت داشت، لوتر را به رجوع از آنها واداشت. لوتر متحمّل نشده و مجبور به فرار گرديد و عاقبت در 1529 ميلادى ـ مطابق 936 هجرى ـ همان مذهب اختراعى را با كمال جسارت اعلان ثانوى داده و شناعت زن نكردن پاپ ها و رهبانيّت ايشان و تصرّف كردن هيئت رهبانيّه در اموال دنيويّه و نذرهاى متفرّقه كه درباره پاپ و كليساى رومى كردند و ساير عقايد نصارى [مسيحيان] را كه از اين قبيل بود، گوشزد عالميان نموده و در مقابل مذهب كاتوليك مذهبى ديگر گرديد و پيش از آنكه[پروتستان] در شماره مذاهب رسميّه معدود شود، در ميان ايشان و كاتوليك ها محاربات بسيار واقع و نفوس بى شمار فوت گرديده و با وجود اين، انقراضشان ممكن نبوده و در اندك مدتى در اكثر ممالك اروپا منتشر و در پاره اى فروعات موافق آيين متين اسلامى بوده و استعمال دخانيات و مسكرات را روا ندارند و اين مذهب را به جهت انتساب به لوتر لوتريهن نيز گويند و در كشف القناع[ر.ض] گويد: عقايد پروتستانيه فقط مبنى بر اسفار مقدّمه بوده و اصلاً التفات به قول ديگرى ندارد و عده نفوسشان 90مليون است و به نوشته نخبه ازهريّه[ر.ض]، 115مليون است.
لوترا; لوتره ـ (چو خرما و سفره و يا به فتح تاء) لُغَز و چيستان و زبان زرگرى.
لوتريهن--->لوتر.
لوج ـ (چو رخ) ولايتى است از ايران و (چو كوس) برهنه و لوت.
لوجيا ـ دراز.(نان)
لوچ ـ (چو كوس) لوت[ر.م] و لوخ [ر.م] و اعمى و كور و نام قومى و ولايتى و هم به معنى معروف كه يكى را دو بيند و به عربى «احول» گويند و به پارسى «كاج» و «كوج» و «كاژ» و «كاژه» و «كلاژ» و «كلاژه» و «كلك» و «شاه كال» هم گويند.
لوچانيدن; لوچيدن ـ تقليد كردن حركات و سكنات مردم و اقوال و افعال ايشان از روى مسخره.
لوح ـ (ر.ف) [هرچه پهن باشد از استخوان و چوب و تخته].(عر)
لوحِ پا ـ پاى افشار[ر.م].
لوحِ خاموشى ـ خاموشى است.
لوحِ دورنگ ـ روز و شب.
لوحِ ناخوانده ـ كنايه از علم الهى لدنّى است كه مخصوص انبيا و ائّمه دين است.
لوحان ـ (ل) به نوشته بستان[ر.ض]، بلوكى است از هند از توابع پنجاب و فرقه اى از جماعت افغان بدانجا منسوبند كه ايشان را لوحانى گويند.
لوخ ـ (چو كوس) كوز[ر.م] و گياه كوخ[ر.م].
لوخن ـ (چو دوزخ) ماه.
لوخيا--->زراوند.(نان)
لود ـ (چو روز) موافق آنچه در «افغان» اشاره شد، بعضى از فرق افغان است كه ملوك لوديّه هندوستان هم از ايشان بوده است و در كشف القناع[ر.ض] گويد: طايفه لوديّه در مكران ساكن و از جمله عادات ايشان است كه تمامى اموال و خصايص مردگان خود را با ايشان دفن كنند كه ذكر ايشان از ميان رفته و بالمرّه فراموش شده و علّت

صفحه 44 - جلد چهارم
افسردگى خاطرشان نگردد و ايشان از اصل فارسى و لغتشان هم فرع فرس قديم است. بارى، همگى اين فرقه را لوديّه گفته و هريك از افراد ايشان را لودى گويند كه منسوب به لود است و در قطرالمحيط[ر.ض ]گويد: لود (بر وزن قمر)، الود (چو عنبر) بودن است و الود مردم كلفت گردن و كسى است كه اصلاً مايل به حق و عدالت نبوده و هيچ امرى را تمكين و اطاعت ننمايد و جمع آن، الواد است. بارى، لفظ لودى كه در زبان ايرانيان معروف و شخص معلوم الحال را گويند، به همين معنى بسيار انسب بوده و دور نيست كه در اصل عربى بوده و بر وزن سفرى استعمالش مى كرده اند، يعنى منسوب به لود كه از قطر[ر.ض ]نقل شد و بر وزن روزى خواندن آن، چنانچه مشهور است، از روى تخفيف و يا بى حركت و اعراب نوشتن كلمات است، و شايد لفظ لودى مستعمل ايرانيان فارسى الاصل و منسوب به طايفه لود از افغان بوده و از اصل بر وزن روزى بوده باشد و شخص معلوم الحال را هم از كثرت حميّت و غيرت (كاذبه) به همان طايفه منسوب داشته و به اسم وى مسمّى داشته اند، چنانچه آن طايفه در سايه غيرت و جدّيّت مدتى داراى مقام سلطنت گرديده اند و بنابراين الواد كه جمع آن است، خلاف دستور پارسى و موافق قاعده جمع عربى است. بارى، لودى به همين معنى را با طاى حطّى نوشتن، اشتباه و از اغلاط مشهور و ناشى از قلّت تتبّع مى باشد كه بعضى بى خبران و كوتاه دستان آن را لوطى نوشته و جمع آن را الواط نويسند. بلى، لوطى لواطه كننده است كه به جهت انتساب به قوم لوط، او را لوطى گويند و پُرواضح است كه اين معنى دخل به معنى مشهور لودى ندارد و جمع آن هم الواط نيست زيراكه لفظ الواط اگر استعمال شده باشد، جمع لوط است نه لوطى.
لوده ـ (چو روضه) سبد كباره[ر.م].
لودى; لوديّه---> لود.
لور--->لر.
لورا ـ (چو طوبا) دَلَمه و پنير تر.
لوراك; لورانَك; لوراوَر ـ دبّه روغن و عسل و ظرف برنجين كه روغن و غيره در آن كنند و هم به معنى كمان حلاّجى و نوعى از تير پيكان دار است.
لورئول--->دافنه.
لورد ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عنوانى است مستعمل در انگلتره[انگليس] كه در اصل به ارباب املاك اطلاق مى شد، و اخيراً به معنى نجابتش استعمال كردند و اكنون عنوان اعضاى مجلس شوراى ملّى است.
لورستان ـ (ر) رجوع به «لرستان» شود.
لورك ـ (چو كودك) مخفّف لوراك[ر.م].
لوركند ـ (چو گوسفند) آب و لوره[ر.م].
لوره ـ (چو روزه) زمين سيلاب كنده.
لورى ـ (چو روزى) نازك و لطيف و سرودگوى و ظريف و بى شرم و بى حيا و گداى كوچه ها و مرض جذام و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام يكى از طيور بحرى هم هست.
لوز ـ (چو قول) بادام.(عر)
لَوزَتان --->ملازه.
لوزه ـ (چو روضه) لوره [ر.م] و فريب و فروتنى و چاپلوسى و هر چيز چرب و شيرين و دلكش از خوردنى و شنيدنى.
لوزى ـ هر چيز منسوب به لوز[ر.م] و در معنى اصطلاح هندسى آن، رجوع به «مربّع» نمايند.
لوزينج ـ (چو بدطينت) معرّب لوزينه[ر.م].
لوزينه ـ (چو گنجينه) به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، چيزى است مثل قطايف [ر.م] كه با روغن بادام نان خورش مى كنند و در برهان[ر.ض] گويد: خورشى است كه از مغز بادام پخته ساخته باشند كه منسوب به لوز ـ به معنى بادام ـ است و در ناصرى[ر.ض] گويد: حلوايى است كه از مغز بادام و پسته پزند و اين ترجمه منافى اشتقاق آن از لوز ـ به معنى بادام ـ است.(عر)
لوس ـ (چو روز) سالار خوان[ر.م] و مردم كج دهان و دهانِ خميده و مكر و حيله و لوسيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و لاى و گل ته حوض ها و نهرها و امثال آنها و لاى و لنجى كه پاى از آن به دشوارى بيرون آيد و غشّى كه داخل كافور كرده و مغشوشش سازند.
لوسانه ـ (چو خونابه) لوسيدن[ر.م].

صفحه 45 - جلد چهارم
لوسفون ـ (ل) نام اصلى پارسى مداين[ر.م] است.
لوسيدن ـ (چو پوشيدن) چاپلوسى و فروتنى و تملّق و مردم را به چرب زبانى فريب دادن.
لوش ـ (چو قول) خربزه پوله[ر.م] و (چو موش) لوشا[ر.م ]و دريده و پاره و غافل و بى خبر و لاى و لجن و مردم كج دهن و شخص جذام دار.
لوشا ـ (چو طوبا) نام حكيمى است رومى معروف كه در نقاشى و مصوّرى سرآمد نقاشان روم بوده و نظيرى نداشته، چنانچه مانى[بنيان گذار آيين مانوى در قرن 3م ]در چين، و در مقابل كتاب انگليون مانى كتابى موسوم به تنگلوش يا تنگلوشا ترتيب داده است.
لوشابه ـ (چو خونابه) لوزه [ر.م] و لوسانه [ر.م].
لوشاره ـ (ق) زمين سيلاب كنده.
لوشاك ـ (چو چوپان) آب تيره و گل آلوده.
لوشانه ـ (چو خونابه) لوزه[ر.م] و لوسانه[ر.م].
لوشن ـ (چو سوزن) لجن.
لوشناك ـ (چو سوسمار) آب تيره و گل آلوده.
لوط ـ (ر) نام نامى خاله زاده حضرت ابراهيم خليل(عليه السلام)1و برادر زنش، ساره، و يا برادرزاده آن حضرت كه پسر هاران ابن تارخ و مادرش ورقه، دختر لاحج، بوده و از بطن مادر ختنه كرده به وجود آمده و بعد از بلوغ در خدمت عم بزرگوار خود از بابِل[در بين النهرين] و ممالك كلدانيّه به ارض فلسطين مهاجرت نموده و در 3558 خلقتى ـ مطابق 2036 مقدّم ميلادى ـ از طرف آن حضرت به بلاد مؤتفكات[پنج شهر صعبه، صعده، عمره، دوما و سدوم(لغت نامه دهخدا)] كه به مكذّبات يا مُنقلبات ترجمه شده و پنج شهر يا هفت شهر بوده كه از هريكى صدهزار مرد دلاور جنگى برمى آمده، رفته و عاقبت به نبوّت اهالى آن نواحى مبعوث گرديده و سى سال به وظايف نبوّت قيام داشته و ايشان را به دين مبين حضرت خليل(عليه السلام)دعوت مى نمود. ايشان هم علاوه بر عدم قبول مواعظ و نصايح آن حضرت هزاران مرتبه به معاصى و مناهى افزوده، خصوصاً در عمل شنيع لواط مردان با مردان و سحق2زنان با زنان كه بيش از اندازه رواج دادند. عاقبت به همين جهت مستحق عذاب الهى شده و در 3575 خلقتى ـ مطابق 2019 مقدّم ميلادى ـ يا در 3422 هبوطى ـ مطابق 2163 مقدّم ميلادى ـ تمامى بلاد ايشان به گفته (فَجَعَلْنا عالِيَها سافِلَها)(حِجر، 74) زيروزبر شده و آتش و كبريت [گوگرد] بدانها باريده و از امصار [شهرها] آثارى و از آن ديار ديّارى نماند و كسانى كه در سفر و در خارج شهر بودند هم به مدلول (وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجِّيل)(حِجر، 74) مبتلاى سجّيل [ر.م] آسمانى شده و در حين واژگون شدن آن مملكت، سنگى بر سرشان افتاد و به يارانشان ملحق نمود و خود آن حضرت پيش از نزول عذاب به حضور عم بزرگوار خود برگشته و در 80سالگى وفات يافت [به «سدوم» هم رجوع شود].
لوطوس ـ (چو روپوش) ديواسپست [ر.م].
لوطوس اغريوس ـ ديواسپست[ر.م] صحرايى.(نان)
لوطى ـ (چو موذى) لواطه كننده و رجوع به «لود» هم نمايند.(عر)
لوغ ـ (چو روز) لوغيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
لوغيدن ـ (چو پوشيدن) ريختن و دوشيدن و نوشيدن.
لوف ـ (چو روز) رجوع به «پيل گوش» شود.(عر)
لوفا ـ (چو طوبا) رجوع به «قنطوريون» نمايند.
لوفَرديس ـ سنگ قبطى[ر.م].(نان)
لوقا ـ (چو طوبا) يا لوقه; گل هميشه جوان[ر.م] و رجوع به «قسطا» هم نمايند و هم شخصى است مشهور از انطاكيه [در تركيه] كه يكى از اصحاب اناجيل اربعه و انجيل سيّمى بدو منسوب و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، بعد از رفع حضرت مسيح(عليه السلام) به ارشاد پوليسنامى دين مسيحى را قبوليده و در 56 ميلادى به جهت دعوت به شهر قورينت از يونانستان رفته و در 61 ميلادى در اسيرى پوليس مذكور در روما دخيل و حصّه دار گرديده و عاقبت در شهر اقايىنامى از يونانستان در 84 سالگى مقتول گرديد و در هر سال در روز هيجدهم تشرين اوّل [ماه اوّل سال رومى ]

1. تاريخ طبرى، ج1، ص 244.
2. در لغت، به معناى ماليدن است ولى در اصطلاح فقهاء، عبارت است از عملى كه دو زن با يكديگر انجام داده و از اين طريق اطفاء شهوت مى كنند.

صفحه 46 - جلد چهارم
عيد كنند.(نان)
لوقاب ـ (چو چوپان) لويد [ديگ].
لوقابين ـ به سريانى، خردل پارسى است.
لوقاويا ـ (ل) رجوع به «جزاير سبعه» نمايند.
لوقس ـ (چو سوزش) سفيد.(نان)
لوقسانْبُرغ; لوقسانْبورغ ـ موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، ايالتى است از بلجيكا[بلژيك] كه داراى 000،430 نفوس بوده و مقرّ اداره اش شهر آرلون است و هم شهرى است از زيباترين بلاد اوروپا كه به مسافت 85 كيلومتر از جنوب شرقى بروكسل واقع و حاوى 500،12 نفوس و مقرّ اداره حكومتى است كوچك و مستقل از دولت فلمنك[ر.م] كه آن هم به همين اسم موسوم و داراى 000،195 مردم و هواى آن بسيار سرد و اراضى آن محصول دار است[همان لوكزامبورگ است].
لوقه ـ (ل) رجوع به «لوقا» نمايند.
لوقيون ـ به سريانى، درخت حضض است[به «خولان» رجوع شود].
لوك ـ (چو روز) گياه لبلاب و عشقه[پيچك] و هر چيز زبون و حقير و نوعى از شتر باركش و كم موى و لوكيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و دوغى كه بجوشانند تا قروت [ر.م ]شود.
لوكر ـ (چو دوزخ) در برهان[ر.ض] گويد: شهرى است از هندوستان و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: بلوكى است از بلوكات كابل و سمت جنوب دارالملك واقع و آب روان و باغات فراوان دارد و در آن ديار كوهى است و در آن كوه غارى است از عجايب روزگار و گويند بناكرده رستم زال است.
لوكشور ـ (ل) به اعتقاد شاكمونى[به عقيده هندوان، پيغمبر صاحب كتاب است] و اهل تناسخ، وجودى است كه هرگز فانى نشده و ارواح كامله را از قيد صور ناقصه حيوانى خلاصى داده و به رتبه انسانى مى رساند.
لوكلك ـ (ل) بنگلك[ر.م] است.
لوكه ـ (چو روزه) آرد، خصوصاً قاووت[ر.م] و ناله سگ و آواز گربه و پنبه از پنبه دانه جدا نشده و يا پنبه اى كه از پنبه دانه جدا كرده و هنوزش حلاّجى نكرده باشند.
لوكيدن ـ (چو پوشيدن) خيزيدن و درشت و ناهموار به راه رفتن از ضعف و سستى دست و پاى.
لول ـ بى شرم و بى حيا.
لولانْج; لولانْچ ـ حلواى لابرلا[ر.م].
لولانَك; لولاوَر ـ بر وزن و معنى لورانك.
لولر ـ (چو رونق) يكى از نام هاى حضرت بارى است.
لولو ـ (به فتح لام ها) لوالو[ر.م] و (به ضمّ آنها) هراسه[ر.م] و نام يكى از طوايف اكراد هم هست، چنانچه در «كرد» اشاره نموديم و به عربى، (با همزه بدل واوها و بر وزن بلبل) مرواريد است و چون رسم خط آن با واو بود، در اينجا اشاره نموديم.
لولوا ـ (به فتح هر دو لام و به ضمّ آنها) هراسه[ر.م].
لوله ـ (چو روزه) قاووت[ر.م] و يا يك مشت خمير كرده از آن و هم به معنى معروف است.
لولى ـ (چو موذى) فاحشه و قحبه و لورى[ر.م].
لون ـ (چو قمر) غليواج[ر.م] و زغن [ر.م] و (چو قول) نوعى از خرما و به عربى، معروف است كه رنگ چيزها و تمامى اقسام آن شش مى باشد: ابيض، احمر، اصفر، اخضر، اسود[و] ازرق، يعنى سفيد و سرخ و زرد و سبز و سياه و كبود و رجوع به «هفت الوان» هم شود.
لوند ـ (چو سمند) خبر خوش و خوب و مزدور و پيشكار و شاگرد و خدمتكار و زن فاحشه و پسر بدكاره و مرد زن دوست و عشرت كننده و تنبل و هيچ كاره و رند و خراباتى و نادان و جُمرى[مردم جلف و بى اصل] و بى باك و لاابالى كه نه ترس خدايش بوده و نه از مخلوق شرم نموده و مال مردم را در حق خود مباح داند و در درارى[ر.ض ]گويد: به زبان فرنگى، به معنى خفيف و سريع و نشاط كننده و زنجير و سلسله و نوعى از عسكر است و احمد رفعت[ر.ض] گويد: لفظ لوند به زبان ايتاليايى، به معنى مشرقى است و به همين مناسبت نام عسكر تفنگچى كه اهالى ونديك [ونيز] از ممالك شرقيّه گرفته بوده، گرديده است و دولت عثمانيه نيز يك قسم عسكرى به همين اسم ترتيب داده بوده ليكن به جهت خيانت و شقاوتى كه از

صفحه 47 - جلد چهارم
ايشان به بروز آمد، در نظر دولت محقّر و بى رتبه شده و عاقبت در 1764 ميلادى ـ مطابق 1178 هجرى ـ منحل گرديدند و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: سه قسم از نباتات را به اسم لوند مى نامند:
   1. لوند متعارفى كه در بستان ها زراعت مى كنند و ساقه آن باريك و مربع و ارتفاع آن گاهى به يك ذرع و برگ هاى آن مخطّط و سفيدرنگ و گل هاى آن كوچك و آبى رنگ و داراى عطرى تند و كافورى است.
   2. لوند كبير يا مذكّر: كه در كوه هاى غيرمزروع مى رويد.
   3. اسطوخودوس: كه در «اسطوخودوس» مذكور افتاد.
لوند كبير; لوند متعارفى; لوند مذكّر--->لوند.
لوندره; لوندون --->لندن.
لونه ـ (چو روضه) گلگونه و غازه زنان.
لووا; لوويا ـ بر وزن و معنى لوبا و لوبيا.
لوه ـ (چو قمر) غليواج[ر.م] و زغن [ر.م] و هم مرغى است شبيه به تيهو[ر.م] كه شكارش كنند.
لوهاور; لوهر ـ (چو بدحالت و رونق) نام ديگر شهر لاهور.
لوهنين ـ آهنى است كه بدان پنبه را از پنبه دانه جدا كنند.
لوهوار; لوهور; لوهوور ـ (چو قندهار و موعود و اندرون) نام ديگر شهر لاهور.
لوى ـ (چو روى) غلاف شمشير و غيره و به تركى، جانور نهنگ است.
لوى ئيل --->دور.
لويا ـ لوبيا است.
لويد; لوير ـ (چو امير) ديگ و پاتيل بزرگ مسين سرگشاده كه تيان[ر.م] است.
لويزه ـ (چو سكينه) نام دختر حضرت آدم(عليه السلام) كه هم شكم هابيل بوده چنانچه اقليميا با قابيل[به مدخل «قابيل» هم رجوع شود; در تاريخ طبرى، ج1، ص 145 با نام «ليوذا» ضبط شده است].
لويش; لويشن; لويشه; لَويشين ـ (چو امير و رَسيدن و سكينه) لواشه[ر.م].
لويه ـ (چو روزه) لايه است.

آيين بيستم

(در حرف لام [كلمن] با هاى هوّز)
له ـ (چو رخ) مرغ عقاب و (چو بد) شراب و درخت ناجو [صنوبر] و هم شهرى است از تركستان[آسياى مركزى] كه اكنون در تصرّف دولت روسيه است و (چو دل) مرغ شكارى و يا خصوص عقاب و هر چيز مضمحل و از هم پاشيده و مهرّا گشته و هم به نوشته برهان[ر.ض]، شهرى است از فرنگستان در حدود روم و در بستان السياحة[ر.ض ]گويد: ولايتى است از اقليم ششم از ولايات فرنگ كه در سمت شمال شرقى روم ايلى[ر.م] و آبوهواى آن از اكثر بلاد فرنگ ممتاز و چت [چيت] آن در نهايت امتياز و مردمانش مسيحى هستند و اين ولايت به لهستان معروف و رجوع به «پولونيا» هم نمايند. بالجمله چنانچه در ماده «لغت» اشاره نموديم، لفظ له نام يكى از دو شعبه لغت اسلاوى هم هست و ديگرى مسمّى به «ليت» است.
لهار ـ (چو خمار) نام شهرى است.
لهاشم ـ (چو تصادف) خراب و ويران.
لهاك ـ (چو كفّار) ماده و علت هر چيز و (چو عطّار) رجوع به «فرشيد» نمايند.
لهانور; لهاور; لهاوور ـ (چو قبادوز و سماور و يا به ضمّ اوّل آنها) نام ديگر شهر لاهور است.
لهبله; لهبه ـ (چو زَلزَله و هرزه) نادان و احمق.
لهجه ـ (چو هرزه و طلبه) زبان و يا طرف آن و يا لغت عادى و مادرزادى انسان كه بدان تكلّم مى نمايد و گاهى به معنى سيما و صورت هم استعمال نمايند.(عر)
لهر ـ (چو قمر) ميخانه و قحبه خانه و به هندى، موج آب است.
لهراب ـ (چو سرخاب) مخفّف لهراسب [چهارمين پادشاه كيانى] است.
لُهراسْب ـ اعتدال حقيقى و چهارمين پادشاهان كيان كه پسر كيخسرو و يا الوند يا كيارجان ابن كيمش ابن كى پشين ابن كيافوه ابن كيقباد و مردى بوده ستيزه خوى و

صفحه 48 - جلد چهارم
پرغيرت و سخت دل كه برادر خود و خواهر خود را كه زنش هم بوده، به قتل رسانده و از تقصير هيچ مقصّر عفو نكردى و كيخسرو بعد از آنكه افراسياب[پادشاه توران] را به خون پدر كشت، به خيال بندگى خدا ترك سلطنت كرده و تاج و تخت را بدو مفوّض داشته و در 5603 خلقتى ـ مطابق 531 مقدّم ميلادى ـ و يا 4873 هبوطى ـ مطابق 712 مقدّم ميلادى ـ در بلخ [در افغانستان ]جلوس كرده و در مدت 8 سال يا 120 سال دوره سلطنت خود فراعنه مصر را كه زياده بر 20 قرن داراى مقام سلطنت بوده اند، بالمرّه محو و نابود نموده و تمامى ممالك مصر را به حيطه تصرّف خود آورده و فرعون رامسس را از قبرش برآورده و به كيفر حيله و نيرنگى كه در حيات خود درباره كيخسرو به عمل آورده بود، بسيار زده و عاقبت تسخير حبش[اتيوپى] را تصميم داده و در آن اثنا لشگر وى مبتلاى گرسنگى شده و به حكم قرعه به خوردن يكديگر آغازيدند و ازاين رو به مصر عودت نموده و در روز ورود مصر به روز عيد اهالى تصادف نمودند كه از روى عادت ملى خودشان مشغول جشن بودند لكن لهراسب از حقيقت حال غافل و اين جشن را حمل بر عدم موفقيّت خود در فتح حبشستان نموده و جمع كثيرى را به قتل رسانيد و عاقبت به جهت خوابى كه ديده و يا خبرى كه شنيده بود، پادشاهى را به پسر خود، گشتاسب، سپرده و خودش در نوبهار كه آتشگده بلخ در نزد يزدان پرستان (مانند مكّه مسلمانان) به غايت محترم بوده است، به آتش پرستى اشتغال ورزيده و بعد از چندى ارجاسب، نبيره افراسياب، لشگر به ايران كشيده و لهراسب را كشته و بعد از تسخير بلخ زردشت را نيز بكشتند.
لهستان ـ (ر) رجوع به «له» و «پولونيا» نمايند.
لُهفَت; لُهفَتان ـ بر وزن و معنى لعبت و لعبتان است و پارسيان حرف عين را مبدّل به هاء نمايند، چنانچه عَفعَف سگ را «هفهف» گويند.
لهلهان ـ (چو هم زبان) تخم فرنجمشگ[ر.م].
لهنج ـ (چو سمند) فسان [ر.م] و سازگار و سازگارى و سنگى كه گازران [رخت شويان] جامه بر آن زنند و شويند.
لهنه ـ (چو هرزه) نادان و احمق و سنگ.
لهنه جان گزا--->سنگ خنده.
لهو ـ (ر.ف) و رجوع به «لعب» نمايند.(عر)
لهى ـ (به كسر اوّل) اذن و رخصت و اجازه.

آيين بيستويكم

(در حرف لام [كلمن] با ياى حطّى)
ليا ـ (ل) لوبيا.
لياقت ـ (ر.ف) و به پارسى «شايش» [گويند].(عر)
ليانور ـ (ل) كندر[ر.م].
ليبانوش ـ (ل) كندر [ر.م].(نان)
ليپا ـ (ل) گدك[ر.م] و عقبه[ر.م].
ليت ـ (ل) رجوع به «له» نمايند.
ليتر ـ از كيله هاى معموله در طب و عبارت است از 10 دسى متر مكعّب آب و معادل است با 1000گرام(در دماى 4 درجه و فشار 760 ميليمتر جيوه).
ليتك ـ (چو ديگر) بداصل و فربه و فضله هر چيز و مردم مفلس و پريشان و بى سروسامان و پسر ساده و غلام و كنيز پسنديده.
ليتكان ـ (چو اصفهان) جمع ليتك[ر.م].
ليثارغُس; ليثارغوس; ليثَرغُس; ليثَرغوس ـ نسيان و فراموشى، و مرضى مخصوص را هم بدين اسم موسوم كردن به همين جهت است كه مستلزم نسيان است و در درارى لامعات[ر.ض] گويد: به زبان فرنگى، خواب گران [سنگين ]را گويند.
ليجور ـ (چو ميمون) حاشيه و كناره و طرف.
ليچار; ليچاره; ليچال; ليچاله ـ بر وزن و معنى ريچال و ريچاله.
ليدانه ـ (ل) در «جيكلك» از مخزن [ر.ض] فرمايد: جيكلك لغت تركى است و ماهيّت آن ثمرى است شبيه به دل كنجشگ و در جوف آن دانه هاى ريزه شبيه به دانه هاى توت و رسيده آن سرخ تيره و چاشنى دار و در بوى، شبيه به خربزه گرمك و لذيذ و گياه آن به قدر شِبرى [يك وجب] و زياد از آن و برگش شبيه به برگ گل سرخ و با

صفحه 49 - جلد چهارم
اندك خار و گل آن مانند گل بنفشه و گياه آن هميشه سبز و در تنكابن «ليدانه» و در ديلم «چميل» و در گيلان و مازندران «خربزه گاو» نامند و ابن تلميذ[طبيب قرن 6 هجرى و مؤلّف كتب اختيار كتاب الحاوى للرازى و اختصار شرح جالينوس]«ميجوتو» ناميده و گياه ديگرى را كه دائم سبز و دانه آن سرخ و شفاف به قدر نخودى و از جمله خارها است، «كجومن» نامند و هر دو قسم آن در طبرستان [مازندران] به هم مى رسد.
ليذيون ـ شاه تره.(نان)
لير ـ (چو تير) آب غليظى كه از دهان و گوشه لب فرومى ريزد.
ليرا ـ (ر) كه «ليره» هم نويسند، به نوشته درارى[ر.ض]، به زبان فرنگى، نام پولى و سكّه طلاى معروفى است كه معادل صد قروش[ر.م ]است و خلاصه ترجمه خود آن و اجزا و اقسام آن، آن است كه ليرا از مسكوكات طلاى خارجه است كه در ايران هم رواج دارد. اما ليره عثمانى كه «مجيدى طلا» نيز گويند، مساوى صد قروش و مجيدى نقره بيست قروش و هر يك قروش چهل پاره است. و اما ليره انگليس كه «كيسنه» نيز گويند، معادل بيست شلنگ و هر شلنگ دوازده پن است. و اما روپيه پول نقره هند و معادل شانزده آنه است.
ليرت ـ (چو ديگر و يا به سكون راء) ليرد[نوعى سلاح] و خود [كلاه جنگى] آهنى كه در روز جنگ بر سر نهند.
ليرد ـ (ق) نوعى از سلاح جنگ است.
ليره ـ (چو ريزه) رجوع به «ليرا» نمايند.
ليز ـ (چو تير) آميخته و دست افزارْ كشيده و ليزيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن و هر چيز نرم و لغزنده، خصوصاً زمين همچنانى.
ليزبُن; ليزبون; ليزبونه ـ كه بعضاً بدون ياء نوشته و به عوض زاى هوّز، سين سعفص و يا شين قرشت هم نويسند، شهرى است بزرگ و زيبا در اندلس كه پايتخت دولت پرتقال و در ساحل نهر تاج واقع و 000،290 نفوس را جامع و تجارت آن بس داير و بهواسطه آنكه بناهاى آن درجه درجه است، خيلى خوش منظر اتفاق افتاده و در 716 ميلادى ـ مطابق 98 هجرى ـ از طرف حكومت اسلاميه اندلس ضبط و در تحت تصرّف اسلاميان مى بود تا در 1147 ميلادى ـ مطابق 542 هجرى ـ پورتكيزها[پرتغالى ها] استرداد نمودند و چندين مرتبه بهواسطه زلزله هاى شديده خرابى بسيار ديده، خصوصاً در 1755 ميلادى كه بالمرّه منهدم و ويران گرديد و همين شهر در زبان جغرافيين عرب به اشبونه موسوم و ازاين رو علماى بسيارى را كه از آنجا برخاسته اند اشبونى گويند.
ليزم ـ (چو گندم) كمان كباده [ر.م].
ليزه ـ (چو ريزه) ليز[ر.م].
ليزيدن ـ (چو پيچيدن) لغزيدن و آميختن و دست افزار به چيزى كشيدن.
ليس ـ (چو تير) ليسيدن و امر و فاعل از آن.
ليسانيدن ـ ديگرى را به ليسيدن واداشتن.
ليسبُن; ليسبون; ليسبونه ـ كه بعضاً بدون ياء نيز نويسند، رجوع به «ليزبون» نمايند.
ليسپَنَه; ليسپَه ـ لوله و ماشوره[ر.م] و جفرسته[ر.م].
ليْست ـ مكر و حيله و شعبده.
ليْست باز ـ حيله گر و شعبده باز.
ليسقا--->ساقسونيا.
ليسَنه ـ لوله و ماشوره و جفرسته[ر.م].
ليسيدن ـ (چو پيچيدن) خاييدن [جويدن] و ظرف و انگشت را با زبان تميز كردن و يا بقاياى طعام را كه در ظرف مى ماند با انگشت پاك كردن.
ليغ ـ (چو نيك) بددل[ترسو].
ليف ـ (ق) به نوشته برهان[ر.ض]، چيزى است مانند جاروب كه از پوست خرما يا موى دم اسب به جهت پاك كردن كفش ساغرى[ر.م] و چيزهاى ديگر از ماهوت [نوعى پارچه ضخيم پرزدار] و غيره سازند و در قطرالمحيط [ر.ض ]گويد: پوست درخت خرما و نارگيل و غيره و يا مخصوص درخت خرما است و تنها ليف خرما را «پيشن» و «پيشند» هم گويند و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: پوست درخت خرما است و در طب عبارت از ريشه هاى پى و رباط است و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] فرمايند: اسم

صفحه 50 - جلد چهارم
خيوطى [رشته هاى] شجرى محيط بر نخل و نارگيل و مقل[ر.م] و امثال آنها و به عبارت ديگر، پرده اى است بافته شده از خيوط و تارهاى خشبى كه محيط بر سر نخل و مغز آن و ثمر نارگيل و مقل و فوفل [ر.م]و امثال آنها مى باشد و از مطلق آن مراد ليف خرما و بهترين آن ليف نارگيل و نخل حجازى و زبون ترين آن ليف مقل است.
ليف جولاهان ـ گياهى است كه آن مانند جاروب بسته و بدان آب و آهار[ر.م] و آش[آهار] بر تارهاى جامه اى كه مى بافند، پاشند و مالند و آن را به پارسى «كرنده»[گويند].
ليفِ خرما--->ليف.
ليف دان ـ به نوشته برهان[ر.ض]، دوات شنجرف [ماده اى سرخ رنگ] و مركّب تحرير است و گويا ليف را به معنى ليقه دوات تصوّر كرده و همين ترجمه را نوشته و حال آنكه ليف به معنى ليقه نيامده و خودش هم ننوشته است مگر آنكه ليف به مناسبت معانى مذكوره اش، در ليقه هم استعمال شده باشد.
ليف دريا ـ به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، بيخى است شبيه به سُعد[ر.م] و بزرگ تر از آن و رنگ ظاهر و باطن آن سياه و برگش شبيه به برگ سريش و خنثى[ر.م ]و بيخ آن ريشه هاى باريك سياه درهم پيچيده مدوّر شبيه به گوى كوچكى به قدر گردكان [گردو] تا به قدر نارنجى و با خشونت كه گويا پشمى است مدوّر گرد شده و از درياى مغرب[مديترانه ]خيزد و موج به ساحلش اندازد.
ليفِ شومالان ـ ليف جولاهان[ر.م] است.
ليفه ـ (ر) رجوع به «نيفه» شود.
ليقه ـ (چو ريزه) چيزى است معروف از پشم و ابريشم و غيره كه در توى دوات كرده و مركّب را بر روى آن ريخته و مى نويسند و پيش از تر كردن آن با مركّب، «ليقه» نگويند بلكه «لوهه» گويند و گاهى آن را هم «ليقه» گويند، چنانچه آنچه را از پنبه باشد «عطبه» و «كرسفه» نامند و اهالى ما تمامى اقسام مذكوره را «كلكه» گويند كه به پارسى«پرز» و «پرزه» [گويند] و لفظ ليقه كسى را نيز گويند كه همان چيز را بر دوات گذاشته و مركّب آن را اصلاح نمايند.(عر)
ليك ـ (چو صيد) مخفّف ليكن و (چو نيك) مرغ خرچال[ر.م] و كاروانك[ر.م] و پيمانه غلّه و غيره.
ليكك ـ (چو ديگر) مرغ خرچال[ر.م] و كاروانك[ر.م].
ليگنوس ـ دوده.(نان)
ليلاج ـ (چو ميدان) رجوع به «لجلاج» نمايند.
ليلج ـ (چو ديگر) نيلج[ر.م] و (چو حيدر) مخفّف ليلاج[ر.م ]است.
ليلك ـ (چو حيدر) مرغ چال[ر.م] يا خرچال[ر.م].
ليلنج; ليلنگ ـ (چو ريوند) نيل[ر.م] و نيله[ر.م].
ليلو ـ (چو نيكو) تالاب و استخر و بركه.
ليلوپر; ليلوپرك; ليلوپل; ليلوپلك; ليلوفر; ليلوفرك; ليلوفل; ليلوفلك ـ بر وزن و معنى نيلوفر و نيلوفرك.
ليلى ـ (ر) اوّل مستى و معنى اصطلاحى نجومى آن در تحت عنوان «نهارى» مذكور افتاد و هم نام دختر سعد عامرى است كه معشوقه مشهوره قيس ابن ملوح عامرى بوده و هر دو از آغاز طفوليّت نسبت به يكديگر الفت و محبت بى نهايت داشتند و در هنگامى كه به سن رشد و تمييز رسيدند، پدر و مادر ليلى او را از قيس مختفى داشته و مانع از معاشرت گرديدند. پس قيس اين اشعار را انشاد نمود:
«تعشّقتُ ليلى و هى ذات ذؤابة *** و لم تبد للاتراب من ثديها حجمٌ
صغيرين نرعى البهم يا ليتَ إنّنا *** إلى الان لم نكبر و لم تكبر البهم»
   پس پدر ليلى از كمال عناد، دختر خود را به حباله قيس نياورده و به يك نفر عرب زشت و بدقيافه اش تزويج نمود. پس قيس از آن اوان ديوانهوار واويلاكنان رو به بيابان نهاده و انس و الفت وحوش و طيور را بر معاشرت اين مردمان غدّار و دل آزار مقدم داشته و ملقّب به مجنون گرديده و مدت عمر خود را در بيابان گردى بگذرانيد والاّ در بدو امر از مشاهير عقلا و شعراى عرب بوده است. بارى، يكى از حكمرانان را دل به حال او سوخته و به مقام رحم و شفقت آمده و عاشق و معشوقه را حاضر كرده و

صفحه 51 - جلد چهارم
سياه فامى و ضعيف اندامى ليلى را كه محل تعجّب وى گرديد، به قيس اخطار نمود و اظهار داشت كه تو را دخترى هزاران بهتر از ليلى مى دهم والاّ ليلى آن ارزش ندارد كه به جهت او خود را بدين حال انداخته و در راه وى در سلك مجانين منسلك باشى. قيس گويد كه با چشم من بنگر كه اسرار و دقايق جمال ليلى را دريابى و همين جواب را گفته و رو به صحرا گذاشت و عاقبت در زمان بنى اميّه در 65 يا 68 هجرى درگذشت.(عر)
لَيليا ـ شب.(ند)
ليمو ـ (چو نيكو) ميوه اى است معروف از جمله مركبّات كه به عربى «ليمون» گفته و به فرانسه «سيترون» ناميده و به لاتينى «سيتروس» خوانند و به نام ترش و شيرين و ميخوش به چند قسم بوده و ترش آن در خواص، مانند ترنج است و به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، نوع ليمو عموماً داراى دو قسم عمده است، يكى نارنج و ديگرى ليمو كه آن هم به نام «بالنگ» و «بكرايى» و «ليموى آب» به سه نوع مى باشد و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد: چون اصل ليمو از عربستان خاصّه از مدينه به ايران آمده، پارسيان آن را «مدنى» گويند.
ليموى آب---> ليمو.
ليموى ايران ـ بالنگ است.
ليموى يهودان --->بالنگ.
ليمودارو ـ كه به عربى «وشيج»گويند، به فرموده مخزن[ر.ض]، نباتى است معروف ميان عرب و در كوهستان از شكاف سنگ رويد و بوى آن شبيه به بوى ليمو و چوب آن بسيار سخت بوده و از آن نيزه سازند و برگ آن شبيه به برگ گشنيز و شاخه هاى آن باريك و بيخ آن گره دار شبيه به سعد[ر.م] است.
ليموسَك ـ دهى است در يك فرسخ و نيمى استرآباد [گرگان].
ليمون ـ (چو بيرون) ليمو.(عر)
ليمونيون ـ بيخ ترشك[ر.م].(سر)
ليمه ـ (چو ريزه) چرك گوش و به نوشته درارى[ر.ض]، به پارسى، قطعه و پارچه را هم گويند و ظاهر آن است كه اشتباهاً ترجمه نيمه را در «ليمه» نوشته است.
ليميا ـ (ر) موافق آنچه در ماده «علم» و «خمسه» اشاره نموديم، از جمله علوم خفيّه و يكى از خمسه محتجبه[علوم كيميا، ليميا، هيميا، سيميا و ريميا ]مى باشد كه دانستن آن دسترس همه كس نباشد و اغلب مردم از تحصيل آن قاصر هستند و ماهيّت آن به نوشته كشف الاسرار[ر.ض]، علمى است كه بهواسطه آن دانسته مى شود كيفيّت نيرنج[نيرنگ] قواى فاعله عاليه به منفعله سافله تا فعلى غريب از آن حادث گردد و به عبارت ساده، دانستن امورى است كه بهواسطه آنها قدرت توان يافت بر اظهار مخالف عادت و منع موافق آن و احمد رفعت[ر.ض ]گويد: ليميا عبارت از پاره اى بازى ها و مكرهايى است كه از اشعال و سوزانيدن فتائل و گلوله هايى كه از روغن بعضى حيوانات برّيّه و بحريّه و يا ساير اجزاى آنها ترتيب دهند، به عمل آرند و اَشكال و صورى كه در محل اشعال حاضر مى شوند، گاهى به صورت ملك نمايان شده و گاهى در ميان آب و مانند آنكه به حسب ظاهر مانع از سوختن است، سوخته و اَشكال متفرّقه عجيبه و رنگ هاى غريبه پديدار گردد. و از جمله اسرار مكتومه ايشان كه بسيار مخفى داشته و با اشارات گوناگون بيان كنند، آن است كه سفيداب و سفيده تخم مرغ را با چرك گوش خر تركيب نموده و بر پارچه كتاب پيچيده و با روغن زيبق [جيوه ]بسوزانند كه اشكال عجيبه محسوس خواهد شد و اگر زرنيخ سرخ[ر.م ]و زاج سفيد يمانى[به «زاگ ابيض» رجوع شود] را با عصاره حىّ العالم[به «هميشه بهار» رجوع شود ]و مقدارى از زهره گاو خمير كرده و بر كف دست بمالند، آتش در آن اثر نكند و مانند اينها بسيار است كه هزاران عمرهاى گران بهاى عزيز را صرف اين گونه موهومات نموده و خائن دين و دنياى خودشان بلكه ديگران هم بوده اند و اين علم را «نيرنجات» و «طلسمات» نيز گويند و رجوع به «طلسم» هم شود و با قطع نظر از اينكه از منهيّات عقليّه و شرعيّه و مخل نظام بشر و آسايش عمومى و منشأ فساد است، چنانچه در «طلسم» اشاره نموديم، اين عمر قليل المدّت و كثيرالقيمت كه سرمايه

صفحه 52 - جلد چهارم
سعادت ابدى است، هزاران دريغ است كه صرف آنها بشود.
لينج ـ (چو ديگر) نيلج[ر.م] و نوعى از اقليميا[ر.م] است كه آن را در جزيره قبرس در معدن مس يابند.
لينفاتيك--->شريان.(تين)
لينوپر; لينوپرك; لينوپل; لينوپلك ـ بر وزن و معنى نيلوفر و نيلوفرك.
لينوس ـ (ل) اطراف توى دهان.
لينوفر; لينوفرك; لينوفل; لينوفلك ـ بر وزن و معنى نيلوفر و نيلوفرك.
ليو ـ (چو ديو) آفتاب.
ليوان ـ (چو ديدار) مخفّف ليوبان[سايبان].
ليوْبان ـ سايبان.
ليوذا ـ (ل) رجوع به «قابيل» نمايند.
ليوِرپول ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، شهرى است شهير از انگلتره[انگلستان] به مسافت 280 كيلومتر از شمال غربى لندن و 400هزار نفوس را جامع مى باشد.
ليوك ـ (چو ديگر) پسر اَمرَد[بى ريش; مفعول ]ضخيم لكوپك[ناهموار و درشت].
ليولنگ ـ (چو تيربند و گلوبند) برف و قراقروت.
ليوه ـ (چو ميوه) مردم چاپلوس و فريبنده و تملّق كننده.
لييدن ـ (چو رَسيدن) خاييدن [جويدن] و جاويدن و درخشيدن و تابيدن.
Website Security Test