welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 554 - جلد سوم
كيهك ـ (ل) رجوع به «تاريخ قبطى» نمايند.
كيهونستن; كيهوييدن ـ برآمدن و روييدن و سبز شدن.(ند)
كيهه ـ (چو ريزه و هَيضه) علف عليق[ر.م] و يا گياهى است ديگر كه مانند لبلاب [ر.م] بر درخت پيچد.
كيهيج ـ (چو بى دين) كهيج[ر.م].
كييش ـ (چو كليد و امير) قادر و قهّار و جبّار.

انجمن بيست وششم

(در كاف پارسى)
كه مشتمل بر 15 آيين است:

آيين اوّل

(در[حرف] كاف [پارسى] با الف [ابجدى])
و امّا گاف مفرده كه مصدّر اين انجمن است، در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مذكور افتاد.
گاباتا; گابادا ـ از نام هاى قديمى شهر همدان است.
گابار; گاباره ـ مغاره[ر.م] و گلّه گاو.
گابان ـ منسوب به گابه[ر.م].
گابان درفش ـ كاويان درفش[ر.م].
گابانى ـ منسوب به گابه[ر.م].
گابانى درفش ـ كاويان درفش[ر.م].
گابه; گابى ـ استعمالى است در گاوه[ر.م].
گابيان ـ منسوب به گابى[ر.م].
گابيان درفش ـ كاويان درفش[ر.م].
گابيانى ـ منسوب به گابى[ر.م].
گابيانى درفش ـ كاويان درفش[ر.م].
گاخار; گاخاره ـ گهواره.
گاخوار; گاخواره ـ بر وزن و معنى گاخار و گاخاره.
گادن ـ (چو مادر) مخفّف گاييدن.
گاده ـ (چو باده) سايبان و چادر و اسم مفعول و ماضى بعيد از گادن[ر.م].
گار ـ صاحب و خداوند و در آخر لفظ ديگر فاعليّت را مى فهماند، همچو: يادگار و آموزگار و مانند آنها.
گارى ـ (چو راضى) هر چيز بى دوام و بى ثبات و ناپايدار و بى مدار.
گارين ـ (چو كابين) دور و بعيد.
گاز--->كاز.
گازر ـ (چو كاهل) جامه شوى و رنگرز.
گازران ـ گازرون[ر.م] و جمعِ گازر[ر.م].
گازرك ـ (چو باصفت) دختر صوفى[ر.م] و مصغّر گازر[ر.م].
گازرگاه ـ (چو بادمجان) موضعى است در شيراز كه قبر

صفحه 555 - جلد سوم
سعدى در آن است و هم مقامى است در هرات كه مدفن خواجه عبدالله انصارى است.
گازرون ـ با كاف عربى صحيح تر است; رجوع بدانجا [كازرون] شود.
گازه ـ (چو باده) كازه[ر.م].
گازى ـ (چو راضى) گلى است خوش بوى.
گاژ ـ جاى و مقام و مكان.
گاشاك ـ پارچه هاى كوچك پوست شكنبه كه دوخته و با گوشت و مصالح پر كرده و مى خورند.
گاشتن ـ برگردانيدن.
گاف ـ لاف و گزاف و شكاف.
گاگا ـ نقل و نبات و تنقّلات و ميوه هاى خشك و همين است كه اهالى ما گاف را مبدّل به قاف نموده و «قاقا» گويند.
گاگوى ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، رودخانه بزرگى است در هند كه آبش خوش گوار و از بنگاله گذشته و به بحر هند مى ريزد.
گال ـ شغال و خروس و رتيلا و گاليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و گاوَرسه و غوزه پنبه نشكفته و پشگل و سرگين خشكيده كه بر پشم و زيردنبه گوسپند چسبيده باشد.
گالا; گالار--->كالا و كالار.
گالبنگ ـ (چو لاجْورد) هربنگ[ر.م].
گاله; گاله دان--->كاله و كاله دان.
گاليار ـ بعيد و دور و دراز.
گاليدن ـ (چو سازيدن) غلطيدن و فريبيدن و فسخ كردن و شكست دادن و دور شدن و گوشه گرفتن و ناله و فرياد بلند كردن.
گاليله ـ غاليله[ر.م].
گام ـ لگام و سقف دهان و از پاشنه تا سر انگشتان و مسافت ميان پاى ها در وقت راه رفتن و هم به معنى روستا و قريه.
گام زدن ـ راه رفتن و قدم زدن.
گام زن ـ امر و فاعل از گام زدن، خصوصاً پيك تيزرفتار و اسب تندرو.
گام كردن ـ قدم زدن و اسب را لجام كردن.
گاموس; گاموش ـ محرّف گاوميش.
گامه ـ (چو باده) مرجان.
گاميدن ـ (چو سازيدن) گام كردن[ر.م].
گاميش ـ (چو كابين) مخفّف گاوميش.
گان ـ گاييدن و پيوستن و پادشاه ظالم و سزاوار و لايق و در آخر كلمات مختوم به «ها» افاده معنىِ جمعيّت كند، همچو: رفته گان و خوابيده گان و مانند آنها.
گانه ـ (چو باده) لفظى است زائد كه در آخر اعداد آمده بى كم و زياد و معنى همان عدد مفهوم گردد، همچو: يگانه و دوگانه و شش گانه و مانند آنها و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد: مرادف دانه است كه در اعداد به شمار مى آيد مانند صد دانه و ده دانه و امثال آنها.
گاو ـ گود و مغاك و دلير و مبارز و شجاع و پهلوان و بزرگ و محتشم و خرد و كوچك و مقدار يك فرسخ و نام پسر جمهور كه يكى از سلاطين هند بوده و هم حيوانى است معروف پرقوّت و باوقار و باهيبت كه در شيار زمين از همه حيوانات قوى تر و به عربى «ثور» و «بقر» گفته و به پارسى «جودرى» و «غاو» گويند و به مناسبت همين معنى، صراحى و ظرفى را نيز گويند كه به صورت حيوان مذكور سازند و دويّمين بروج دوازده گانه را هم كه تشبيه به همان حيوان كرده اند به پارسى «گاو» و به عربى «ثور» گويند و ازآن رو كه حيوان مذكور در قوّت و هيبت از امثال خود ممتاز بوده، لفظ گاو را بر مردمان دلير و قوى نام كرده و آن را كمالى مى شمرده اند و از تاريخ گزيده[ر.ض] نقل است كه در ميان جمشيد و فريدون [چهارمين و ششمين پادشاهان پيشدادى] هفت تن فاصله بوده اند كه همه را لقب گاو بوده، مثل گاو زرد و گاو سپيد و گاو سرخ و گاو ابلق و مانند آنها، چنان كه در ميان عرب، اسب نجيب معتبر بوده و آن را در ازدياد قوّت طالع و دولت خود دخيل مى شناخته اند، چنانچه ضحّاك[از شخصيّت هاى پليد شاهنامه] ده هزار اسب داشته و او را بيور اسب مى خوانده اند و بسيارى از سلاطين ايران نيز در آخر نام خود لفظ اسب را مى پسنديدند، همچو: تهماسب و گرشاسب و مانند آنها و اصلاً ننگى از لفظ گاو يا اسب

صفحه 556 - جلد سوم
نمى داشته اند.
گاوآب ـ جل وزغ و جامه غوك[ر.م].
گاوآهن ـ يا آهن گاو يا آهن جفت يا سپار; آهنى است كه بر سرقلبه[ر.م] نصب كرده و زمين را بدان شيار كنند.
گاوباره ـ نام مردى بوده از بنى اعمام نوشيروان كه پدرانش در دربند[ر.م] و سقلاب[اسلاو] و خزر حكمران بوده و از اولاد ايشان فيروزنامى، گيلان را كه در آن زمان نامى ديگر داشته، تصرّف نموده و از وى پسرى آمده و گيل نامش داد و در بزرگى به گيلان شاه معروف گرديد و گيلان شاه را هم پسرى آمده و در تصرّف ولايت مازندران كمر بسته و در صورت رعايا چند سر گاو در پيش انداخته و به مازندران آمده و به گاوباره مشهور شد، يعنى گاودوست و بعد از تصرّف آن ولايت آن طبقه را هم گاوباره لقب كردند.
گاوبان ـ چوپان و سرّاج.
گاوبيشه; گاوپيشه ـ دنيا و روزگار.
گاوپيكر ـ نام گرز فريدون[ششمين پادشاه پيشدادى ]كه آن را در وقت خروج كردن بر ضحّاك [از شخصيّت هاى پليد شاهنامه] بر صورت سرگاوى با دو شاخ از آهن ساخته بودند و در بزم و رزم با خود مى داشت زيرا كه او را گاوى برمايه نام به شير خود پروريده بود و ازاين رو نسبت به گاو، ميلى تمام داشته و به خود ميمونش مى دانست.
گاو تازى ـ اشتلم[ر.م].
گاوچشم; گاوچشمه ـ مردم فراخ چشم و نوعى از جامه كه در روز جنگ پوشند و قسمى از انگور كوهى و گل شب بوى و يا گلى است زردرنگ ديگر و يا گلى است كه بيرونش سفيد و درونش زرد بوده و آن را بهار و «ديده گاو» و «كافورى» و «بابونه گاو» نيز گفته و به يونانى «قربانيون» و به عربى «عرار» و «اقحوان» و «عين البقر» ناميده و در مصر «كوكاس» و در موصل «شجرة الكافور» نامند.
گاوچهر; گاوچهره ـ همان گرز گاو پيكر[ر.م].
گاودانه ـ غلّه كرشنه[ر.م].
گاو دشتى ـ گوزن و گاو وحشى.
گاودل ـ مردم احمق و نادان و بددل.
گاودُم; گاودنبال ـ شكل مخروطى و كرّنا و نفير كه به تركيب دم گاو بوده است.
گاودوش; گاودوشه ـ در اصل ظرفى بوده مخصوص كه در آن شير گاو مى دوشيده اند و رجوع به «كيفر» شود و در زمان ما مطلق ظرف سفالين آبخورى و طعام پزى را گويند.
گاوران ـ چوپان.
گاورنگ ـ گاوپيكر[ر.م] و هم نام پادشاه سيستان بوده كه جمشيد[چهارمين پادشاه پيشدادى] دخترش را گرفته و آبا و اجداد گرشاسب و سام نريمان و زال [پدر و اجداد رستم] و رستم همه از اولاد جمشيد بوده اند و آن را تخفيف داده و گورنگ هم گويند.
گاوريش ـ مردم احمق و خام طمع.
گاوزاد ـ تركه و ميراث.
گاو زادن ـ ميراث و منفعت يافتن.
گاوزبان ـ كه «فرير» نيز گفته و به عربى «لسان الثور» و به فرانسه «بوزاش» گويند، نباتى است معروف، خوش بوى و مفرّح دل كه برگ آن شبيه به زبان گاو و منبت آن اكثر بلاد، خصوصاً گيلان كه در آنجا بسيار خوب مى شود و در عظيم آباد هند نيز مى شود ليكن برگ آن نازك است و در جبال دارالمرز كثيرالوجود است و در تحفه [ر.ض] فرمايد: قسمى را كه در اصفهان و بعضى بلاد گاوزبان دانند، مرماجور يا مرماجوز يا مرماحور يا مرماحوز و يا با هاى هوّز به عوض جيم است و گل آن لاجوردى و كوچك و مدوّر و بهترين آن گاوزبان تازه ضخيم سبز مايل به زردى منقّط گيلانى است.
گاوِ زَر; گاوِ زرّين ـ گاو سامرى و جانورى است سبزرنگ و شبيه به جعل[حشره سرگين گردانگ] و ظرف شرابى كه از طلا به هيئت سر گاو ساخته باشند.
گاوِ زمين ـ كنايه از قوّتى است كه خداى تعالى در مركز زمين خلق كرده.

صفحه 557 - جلد سوم
گاوزَن; گاوزَنه ـ غاوشنگ[ر.م].
گاوزَوان ـ گاوزبان[ر.م].
گاوزور ـ پهلوانى و كسى كه بىورزش كشتى گيرى و رياضت تعلّم فنون آن در نهايت زور و قوّت باشد كه گاو در زور و قوّت ضرب المثل است.
گاوزهره ـ سنگ بقر[ر.م] و مردم ترسنده و بى جگر.
گاوسار ـ گرز گاوپيكر[ر.م] و هر چيز شبيه به گاو.
گاوساله ـ بچّه يك ساله گاو و كنايه از جوان احمق است و شتر بچّه و فيل بچّه و هر چيز خردسال را هم گويند زيرا كه گاو به معنى خرد و كوچك هم آمده است.
گاوساله آسمان; گاوساله چرخ; گاوساله فلك; گاوساله گردون ـ برج ثور[ر.م].
گاوِ سامرى--->سامرى.
گاوسَر; گاوسَره ـ گاوسار[ر.م].
گاوِ سفالى; گاوِ سفالين ـ صراحى و ظرفى كه از سفال به هيئت گاو ساخته باشند.
گاوسَنگ ـ سنگ بقر[ر.م] و غاوشنگ[ر.م].
گاوِ سيمين ـ صراحى و ظرفى كه از نقره به صورت گاو ساخته باشند.
گاوشَنگ ـ غاوشنگ[ر.م].
گاوشير ـ كه «گوشير» و گواشير» و «جوشير» و «جواشير» و «جاحوشى» نيز گفته و به لاتينى و فرانسه «ساگانيوم» و به يونانى «سوگانيون» ناميده و معرّب آن «جاوشير» مى باشد، صمغى است بدبو از درختى كه ساقش كوتاه و كشيده و برگش شبيه به برگ انجير و از آن گردتر و كوچك تر و يا مثل برگ زيتون و از آن كوتاه تر و گلش زرد و تخمش تيز و خوش بوى است و ساق آن را مى شكافند تا صمغ از آن برآيد و در وقت بيرون آمدن سفيد و بعد از خشكيدن زرد باشد و به انغوزه[ر.م] شبيه و كم اثرتر از آن است و بهترينِ آن، آن است كه تيزبوى و زعفرانى رنگ بوده و در آب و سركه زود حل شده و مانند شير نمايد و بوى آن تند باشد و در هنگام سودن ريزه هاى آن سفيد شده و زبان را بگزد و به دست بچسبد.
گاوِ فريدون ـ گاوى بوده كه فريدون[ششمين پادشاه پيشدادى] در كودكى شير آن را در مازندران خورده و در بزرگى سوارش مى شده و آن را «برمايه» و «مايون» و «برمايون» و «پرمايه» و «پرمايون» نام بوده.
گاو كار ـ گاو ورزه[ر.م].
گاوكُش; گاو كُشَك ـ شبرم[ر.م].
گاو كوهى ـ گوزن و گاو وحشى.
گاوِ گردون ـ برج ثور[ر.م] و گاوى كه به گردون و ارابه ببندند.
گاو گلوز; گاو گلوزه ـ سنگ بقر[ر.م].
گاوِ گِلى ـ گاو سفالى [ر.م].
گاوگون ـ مردم سفيه و احمق.
گاوگون كردن ـ ريدن و طهارت كردن.
گاوگونه ـ مردم احمق و كم عقل.
گاوگونه كردن ـ ريدن و طهارت كردن.
گاوِ ماده ـ قسم ماده گاو كه به تركى «اينك» و به عربى «بقره» گويند.
گاوماهى ـ گاو زمين[ر.م] است.
گاومَشَنگ ـ غلّه اى است كه گاو را فربه كند و مقشّر[پوست كنده] آن به عدس مقشّر مى ماند.
گاوميش ـ كه تخفيفاً «گاميش» و يا «گاموش» گفته و عربى يا معرّب آن «جاموس» است، جانورى است از جنس گاو و به فرموده مخزن[ر.ض]، نوعى از گاو صحرايى است سياه رنگ و نسبت به گاو اهلى بسيار زورآور و شاخ هاى بلندتر و قوى تر و در هند و بنگاله[بنگلادش] دو صنف مى باشد، يكى صحرايى و ديگرى جنگلى كه بسيار قوى و بزرگ و شاخ هاى آن بلندتر و قوى تر از اهلى و اين را «ارنه» نامند و زور و شير و روغن آن نسبت به شير گاو چرب تر و غليظ تر، خصوصاً شيرِ قسم دويمى مذكور.
گاوِ وحشى ـ به فرموده تحفه[ر.ض]، گوزن است و در مخزن[ر.ض] فرمايد: حيوانى است غير آن كه در خواص شبيه به آن و فى الجمله شبيه به گاو و شاخ هاى اين مانند شاخ هاى آن بى فروع و بى شعير و مشابهتى به

صفحه 558 - جلد سوم
گوزن ندارد و آن را «نيله گاو» نيز گويند.
گاوِ وَرزه ـ گاوى است كه بدان زمين را شيار كنند.
گاواب ـ رجوع به تركيبات «گاو» نمايند.
گاواره ـ گهواره و گلّه گاو.
گاوان ـ جمعِ گاو و مخفّف گاوانى[ر.م].
گاوان درفش ـ كاويان درفش[ر.م].
گاوانى ـ هر چيز منسوب به گاوه[ر.م] ، همچو: خسروانى و مانند آن.
گاوانى درفش ـ كاويان درفش[ر.م].
گاوآهن; گاوباره; گاوبان ـ رجوع به تركيبات «گاو» نمايند.
گاود ـ (چو فاسق) گاو كوهى[گوزن].(ند)
گاودانه; گاودل; گاودُم; گاودوش; گاودوشه ـ رجوع به تركيبات «گاو» شود.
گاودى ـ نادان و احمق.
گاور ـ (چو خاور) درخت صمغ گاوشير[ر.م].
گاوران ـ رجوع به تركيبات «گاو» نمايند.
گاورس ـ (چو آونگ) ارزن و غلّه اى است بسيار ريزه و يا موافق فرموده مخزن[ر.ض]، حبّى است، رنگ آن اغبر[خاكى ]و از ارزن ريزه تر است و صاحب اختيارات [ر.ض] نقل كند كه به سه نوع است، يكى را به عربى «دَخن» و به پارسى «ارزن» و به شيرازى «الم» (بر وزن سبك)گويند و دويّمى را به عربى «ذرّه» و به پارسى «ذرّت» گويند و سيّمى را «جاورس» گويند كه معرّب گاورس پارسى است و به شيرازى «گال» نامند و از همه كوچك تر است و بالجمله لفظ گاورس انگاره طلا و نقره را نيز گويند.
گاورس هندى ـ ارزن است.
گاورسه ـ (چو پابسته) گاورس.
گاورسه هندى ـ ارزن.
گاورشير ـ گاوشير[ر.م].
گاوزاد; گاوزبان; گاوزر; گاوزَن; گاوزَنه; گاوزَوان; گاوزور; گاوسار; گاوسَر; گاوسره; گاوشَنگ; گاوشير ـ رجوع به تركيبات «گاو» نمايند.
گاوك ـ (چو خاور) گنه[كنه] و گاوكى[ر.م] و مصغّر گاو.
گاوكار ـ رجوع به تركيبات «گاو» نمايند.
گاوكى ـ گنه[كنه] و نوعى از استر.
گاوگان ـ (ر) دهى است مشهور در هشت فرسخى تبريز.
گاومَشَنگ; گاوميش ـ رجوع به تركيبات «گاو» شود.
گاونينك ـ (ل) زرزور[ر.م] است.
گاوو ـ (چو جادو) گاو كوهى[گوزن].
گاوه ـ (چو باده) رجوع به كاوه شود.
گاوى ـ اطلاق ديگرى است در گاوه[ر.م].
گاويان ـ منسوب به گاوه[ر.م] و گاوى[ر.م].
گاويان درفش--->كاويان درفش.
گاويانى ـ منسوب به گاوه[ر.م].
گاويانى درفش---> كاويانى درفش.
گاويزن ـ (چو سازيدن) زهره گاو و گاوزهره[ر.م].
گاويس; گاويش ـ (چو كابين) ظرف دوغ و شير.
گاه ـ كدخدا و تازه داماد و كرسى زرّين و تخت پادشاهان و بوته اى[ظرفى] كه در آن طلا و نقره و ساير فلزات را مى گدازند و صبح صادق را هم گويند، چنانچه بيگاه و بيگه وقتِ شام را نامند و در آخرِ كلمه ديگر افاده معنى مكان و محل نمايد، همچو: لشكرگاه و خيمه گاه و مانند آنها و هم به معنى معروف كه وقت و زمان است، خصوصاً شش وقت معيّن كه به زعم مجوس، موافق آنچه از كتاب زند زرتشت نقل كنند، خداى تعالى تمام عوالم را در آن شش وقت (گاه) آفريده است و آن شش گاه را «گاهبار» و «گاهنبار» و «گهبار» و «گهنبار» و «گهنبد» خوانند و اين شش گاه را در مقابل آن شش روز مدّت خلقت عوالم كه در كتب آسمانى مذكور است، وضع كرده و اوّلِ هر گاهى نام مخصوصى دارد و در اوّل هر گاهى تا پنج روز به جهت تعظيم جشن كرده و مهمانى ها سازند و به عيش و طرب اشتغال ورزيده و خانه ها را آراسته كنند. و موافق آنچه از كتاب زند نقل است، يزدان به هر يك بارى گونه اى آفريد چون آسمان و زمين و گياه و جانوران و انسان و غيره.
   و گاه گاهنبار اوّل كه «ميديورزم» نام دارد، 15 ارديبهشت ماه قديم است كه «خورروز» گويند و يزدان از اين روز تا 40 روز آسمان ها را آفريد.

صفحه 559 - جلد سوم
   و گاه گاهنبار دويم كه «ميديوشم» يا «ميديوسمه» يا «ميديوسهم» نام دارد، 11 يا 15 تيرماه قديم است كه آن را هم «خورروز» گويند و از اين روز تا 60 روز ديگر آب را آفريد.
   و گاه گاهنبار سيّم كه «فيتيوشهم» يا «بيتى سهم» يا «بيتى شهيم» نام دارد، 23 شهريورماه قديم است كه «اشتادروز» نام دارد و از اين روز تا 75 روز زمين آفريده شده.
   و گاه گاهنبار چهارم كه «اياسرم» يا «اياقهريم» نام دارد، 26 مهرماه قديم است كه آن هم «اشتاد» نام دارد و از اين روز تا 30 روز اشجار و نباتات را آفريد.
   و گاه گاهنبار پنجم كه «ميدياريم» نام دارد، 16 بهمن ماه قديم است كه «مهرروز» گويند و از اين روز تا 80 روز حيوانات ايجاد شده و تمامى آنها 282 نوعند كه از آن جمله 172 نوع چرنده و 110 نوع پرنده است.
   و گاه گاهنبار ششم كه «همشپتهديم» يا «هميبميديم» نام دارد، اوّل خمسه مسترقه[پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان] ماه هاى قديم است كه «آهنود» نام دارد و يزدان از اين روز تا 75 روز خلقت آدم را تمام كرد.
   و از زيج ايلخانى نقل است كه:اوّل گاه اوّل 11 دى ماه است كه آسمان ها را آفريد و اوّل گاه دويّم 11 اسفندارمذ است كه آب يا ابر را آفريد و اوّل گاه سيّم 26 ارديبهشت است كه زمين را آفريد و اوّل گاه چهارم 26 خرداد است كه نباتات را آفريد و اوّل گاه پنجم 16 شهريور است كه بهايم را خلق كرد و اوّل گاه ششم 31 آبان ماه است كه «آهنود» نام دارد و اوّل خمسه مسترقه است.
   و از زيج جامع كوشيار حكيم نقل است كه: اوّل گاه اوّل 26 اريبهشت و اوّل گاه دويّم 26 تيرماه و اوّل گاه سيّم 16 شهريور و اوّل گاه چهارم 15 مهرماه و اوّل گاه پنجم 11 دى ماه و اوّل گاه ششم اوّل خمسه مسترقه است كه در اواخر اسفندارمذ باشد.
گاه گير ـ حيوان غافل گير است.
گاهبار; گاهَنبار ـ رجوع به ترجمه «گاه» شود.
گاهنگان ـ هاله و كهكشان.
گاهوار; گاهواره ـ تخت و صندلى و هم به معنى معروف كه «گهوار» و «گهواره» و «گاواره» و «گاباره» نيز گفته و در زبان اهالى ما «نَنّى» و «بيشيك» گويند.
گاهواره فنا ـ دنيا و روزگار.
گاى ـ امر و فاعل از گاييدن[ر.م].
گاييدن ـ (چو سازيدن) مباشرت و جماع كردن.

آيين دويّم

(در[حرف] كاف پارسى با باى ابجدى و باى پارسى
و تاى قرشت و جيم ابجدى و جيم پارسى)
گُبّان ـ (ل) شهرى است نيكوبنيان از بلاد خوزستان.
گَبِبمِن ـ پَست، مقابلِ بلند.(ند)
گبر ـ (چو قمر) خود[كلاه جنگى] و خفتان[لباس جنگى] و گنبد و شهرى است از ولايات بجور [ر.م] و سنگى است كه از آن ظروف سازند و (چو سخت) خود و خفتان و هم بيخ گياهى است مانند زنجبيل كه در خراسان از زمين برآورده و به جهت دفع سردى مى خورند و هم به معنى معروف كه آتش پرست است و لغت ايشان را «فهلويّه» گويند.
گبركى ـ (چو مثنوى) ظرف شراب.
گبز ـ (چو سخت) هر چيز ستبر و قوى و كلفت و ناهموار و درشت كه «لمز» نيز گويند.
گبست ـ (چو سمند) حنظل[ر.م] و زهرمار و گياهى است بسيار تلخ.
گبنا ـ (چو صحرا) مَرد.(ند)
گبه ـ بر وزن و معنى كبه و هم به نوشته درارى [ر.ض]، حامله و آبستن را نيز گفته و به تركى، فرش پشمينه معروف است.
گپ ـ (چو بد) گَبز[ر.م] و سخن، خصوصاً لاف و گزاف.
گپ زدن ـ سخن گفتن و لاف و بيهوده سراييدن.
گپاك ـ (چو كَنار) دمتك[ر.م].
گَپان ـ (ق) كپان [نوعى ترازوى بزرگ].
گپتن ـ بر وزن و معنى گفتن.
گپيدن ـ (چو رَسيدن) گپ زدن[ر.م].
گت ـ (چو رخ) كُت كه به همين وزن بوده و به تركى، معروف است[يعنى كفل و سرين].
گترم ـ (چو بلبل) لاف و گزاف و سخن خارج از اراده.

صفحه 560 - جلد سوم
گته ـ (چو شده) بزرگ و رئيس.
گج ـ (چو بد) نوعى است معروف از خاك كه در سفيدكارى خانه و عمارت معمول و به حالت طبيعى خيلى فراوان و در همه آب هاى جارى، خواه در سطح زمين جريان كند و يا در جوف آن، موجود مى باشد، خصوصاً آب چاه كه بيشتر گچ دارد و به عربى «جصّ» و «جبسين» گفته و به فرانسه «پلاتْر» و به لاتينى «كيپسوم» و به يونانى «گوفوس» نامند و در جايى ديدم كه مثل كج (با كاف عربى)، ابريشم فرومايه هم هست.
گج آغَند; گج آغَندش; گج آگَند; گج آگَندش ـ برگستوانى[لباس جنگى] كه درون آن را با ابريشمِ كج[بى ارزش] پر كرده باشند.
گج بُر ـ گج پز.
گج پز ـ (ر.ف).
گج گا; گج گاب; گج گاو; گج گاه ـ غژغاو[ر.م].
گج گرـ گچ پز است.
گُجرات ـ (ر) صوبه اى است از نواحى سند و ايالتى است در هند كه وسعت اراضى آن طولاً 600 كيلومتر و عرضاً 250 كيلومتر و بر بلاد عظيمه و قصبات قديمه مشتمل و مردمانش كه در حوالى هفت مليان است، از اماميّه و حنفى و اسماعيلى و زردشتى و فرنگان مركّب و بيشتر از همه هندوان مى باشند و دارالملك آن احمدآباد است و اراضى آن منبت و محصول دار و به دو قطعه عظيمه منقسم مى باشد كه يكى تابع انگليز[انگليس] و ديگرى مستقل و مردمانش از قبايل متفرّقه مركّب و در 1022 ميلادى ـ مطابق 413 هجرى ـ در هنگامى كه اسلاميان هندوستان را مسخّر نمودند، «راچويت»ها كه يكى از قبايل مذكوره است، حكمران گجرات بوده اند و از تاريخ مذكور تا 1297 ميلادى ـ مطابق 697 هجرى ـ مسخّر مغولان گرديده و در 1390 ميلادى ـ مطابق 793 هجرى ـ تيمورلنگ ضبطش كرده و در 1707 ميلادى ـ مطابق 1119 هجرى ـ به تحت استيلاى «ماهرات»ها كه يكى از قبايل مذكوره است، گذشته و در 1780 ميلادى ـ مطابق 1195 هجرى ـ مقدارى از آن مسخّر انگليزها گرديده و به اندك فاصله بالتمام به تحت استيلاى ايشان درآمد و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: ملوك نامدار در اين ديار بوده اند، من جمله 14 نفر از مظفّرخانيّه مدّت 108 سال در آنجا سلطنت نموده اند و موافق نوشته نگارستان[ر.ض]، معمورى آن به اندازه اى بوده كه مواجب 12000 كس را از وجه اجاره خرابات مى داده اند.
گجيل--->كجيل.
گچ ـ بر وزن و معنى گج.
گچك ـ (چو شكم) طنبور و كمانچه.
گچه ـ (چو مزه و مكّه) مردم الكن و غيرفصيح.

آيين سيّم

(در[حرف] كاف پارسى با دال ابجدى و ذال ثخذ)
گد ـ (چو بد) گدا.
گدا ـ (ر) درويش و فقير و مسكين و بينوا وسائل كه دست توقع پيش مردم بگشايد.
گداغاز ـ مخفّفِ گداغازى[ر.م] است.
گداغازى--->غازى.
گداختن ـ (ر) گدازيدن[ر.م].
گداره ـ (چو شماره) بالاخانه تابستانى و تخته هايى كه بام خانه را بدان مى پوشند.
گداز ـ (چو خمار) گدازيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
گدازيدن ـ با آتش و غيره نرم بودن و نمودن.
گداغاز; گداغازى ـ رجوع به تركيبات «گدا» شود.
گدايه ـ (چو خرابه) گدا و گدايى.
گدر; گدرك ـ (چو سرد و عنبر) سلاح جنگ.
گدست ـ (چو شكست) وجب.
گدك ـ (چو خَجِل) گديك[ر.م] و (چو قمر) پوست پاره هاى شكنبه گوسفند كه به هم دوخته و از گوشت و مصالح پر كرده و مى پزند.
گدگدى ـ (چو بلبلى) پخپخو[ر.م] و كلمه اى است كه شبانان بز را بدان نوازيده و به جانب خود طلبند.
گدمن ـ (چو بددل) نور و روشنايى.(ند)
گده ـ (چو مزه) خانه و دندانه كليد و كده[ر.م] و در زبان اهالى

صفحه 561 - جلد سوم
ما، گدى[ر.م] است.
گِدى ـ ديّوث و قوّاد.(كى)
گِديك ـ (ر) پشته و بلندى سر راه و رخنه و فرجه و نقصان و امتياز است و رجوع به «عقبه» نمايند.
گديور; گديه ـ (چو ابى ذر و سركه) گدا و گدايى و مشقّت بردن.
گذار ـ (چو شمار) امر و فاعل از گذاردن[ر.م].
گذاردن ـ نهادن و گذرانيدن و گذشتن و ترك كردن و ادا كردن و پيشكش نمودن و تعبير خواب.
گذارش ـ (چو عُطارِد) گذاردن[ر.م] و اسم مصدر آن.
گذاره ـ (چو شماره) لفظ و عبارت.
گذاشتن ـ گذاردن[ر.م].
گذاف; گذافه ـ گزاف و گزافه كه در بعضى موارد با ذال ثخذ نوشته اند.
گذر ـ (چو قمر) نادان و احمق و (چو سخن) گذشتن و امر و فاعل از آن و مخفّف گذرگاه است.
گذرگاه ـ شارع و جاده و محل عبور و مرور.
گذرنامه ـ بليت[ر.م].
گذرانيدن ـ وادار كردن به گذشتن و گذاردن.
گُذَشت ـ (چو تفنگ) راه و طريق و ترجمه پس و بعد و گذشتن و ماضى بعيد از آن.
گذشتن ـ (ر) عبور كردن و ترك دادن و گناه و تقصير را عفو نمودن و پيش افتادن و فوت شدن و تمام بودن، خصوصاً قطع شدن نفس آخرينِ آدمى زاد.

آيين چهارم

(در[حرف] كاف پارسى با راى قرشت)
گر ـ (چو دل) كوه و پشته و دمه[ر.م] و يك لنگه باركه بر دوش بردارند و (چو رخ) نام دو رودخانه است كه در كاف عربى [كر] مذكور افتاد و (چو بد) مراد و مقصد و توانايى و قدرت و علت جرب[گرى] و مخفّف اگر و در حال تركيب، افاده معنى صنعت و فاعليّت نمايد، همچو: كوزه گر و مانند آن.
گرّا ـ (چو سقّا) كراز[ر.م] و رجوع به «طاق گرّا» هم نمايند.
گراخ ـ (چو كتاب) به نوشته درارى[ر.ض]، نام پارسى قيراط[ر.م ]است.
گراد; گرادا ـ بر وزن و معنى كراد و كرادا.
گرادان ـ (ل) علّت قوبا[ر.م].
گرار; گرارا ـ بر وزن و معنى كراد و كرادا.
گرارون ـ (چو قبادوز) علّت قوبا[ر.م].
گراره ـ (چو شماره و كَناره) گرار[ر.م].
گراز ـ (چو شُمار و كَنار) كراز[ر.م].
گرازان ـ (چو خراسان و هراسان) كرازان [ر.م].
گرازانيدن ـ به گرازيدن[ر.م] واداشتن.
گرازه ـ بر وزن و معنى كرازه.
گرازيدن ـ كرازيدن[ر.م].
گراس; گراسه ـ (چو كَنار و كَناره) لقمه و گراووس[ر.م] و گرامى.
گراش ـ (چو چنار) پراگنده و پريشان و گراشيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و هم به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، قلعه اى است خداآفرين در يك منزلى خطّه لار و آن يك قطعه كوه است به شكل مخروطى و اطرافش واسع و آن مانند تلّ بزرگى است كه از تحت الى فوق عمارت است و هوايش گرم و نخلستانش فراوان و مردمانش شيعه و آبش بسيار كم است و اكثر اوقات آب باران در بركه ها ذخيره نموده و به مصرف رسانند.
گراشيدن ـ (چو خِراشيدن) پراگنده شدن و پريشان بودن و نمودن و خراشيدن.
گراما ـ (ل) وزنه كوچك و رجوع به«گِرَم» شود.(نان)
گرامى ـ (ر.ف) و بزرگ و محبوب.
گران ـ (چو شمار) دسته گندم و جو درو كرده و (چو چنار) هرچيز سنگين، مقابل سبك و پرقيمت، ضد ارزان و مردم لئيم و خسيس و ناگوار و مكروه طبع كه حضور و صحبت او بر مردم گران و دشوار باشد و افاده كثرت و انبوهى نيز نمايد و به معنى نزديك هم آمده.
گران بار ـ مردم مال دار و هر چيز بارور و باردار اعمّ از درخت و انسان و غير ايشان و حيوان و انسان آبستن را هم گويند.

صفحه 562 - جلد سوم
گران بها ـ هر چيز پرقيمت.
گران پشت ـ حمّال و باركش و مردم گستاخ و قوى پشت.
گران جان ـ آهار[ر.م] و پالوده و مردم از جان سير شده و فقير و بيمار و سخت جان و بسيار پير و سال خورده و رعشه ناك.
گران خِديه ـ عنصر آب.
گران خواب ـ شخصى كه دير خوابيده و دير بيدار شود.
گران خوار ـ مردم پرخوار و شكم پرست.
گران دست ـ كسى كه كارها را بسيار دير كرده و به درنگ و تأنّى به عمل آرد و كسى كه از زدن وى صدمه و ضرر وارد آيد.
گران دود ـ ميغ و ابر سياه تيره.
گران ركاب ـ مردم با وقار و تمكين و ثابت قدم در جنگ كه به حمله خصم از جاى نرود.
گران سار ـ گِران سر[ر.م].
گران سايه; گران سر; گران سرشت ـ مردم گستاخ و فضول و متكبّر و مدمّغ و كاهل و تنبل و باتمكين و موقّر و عالى رتبه و صاحب جاه و مرتبه و سپهسالار.
گران سنگ ـ مردم قانع و صابر و موقّر.
گران گوش ـ مردم ناشنوا يا ديرشنونده.
گران مايه ـ مردم غنى و رجوع به «فرومايه» هم شود.
گران موكده ـ عنصر خاك.
گراندن; گرانيدن ـ (به كسر اوّل) گران شدن و با وقار و تمكين بودن.
گراوس; گراوسه; گراووس; گراووسه ـ (چو تفاوت و قبادوز) چرخ روغن گيرى.
گراه ـ (چو كتاب) مثل و مانند و گراهيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
گراهيدن ـ بر وزن و معنى گراييدن.
گراى ـ (چو كَنار) گراييدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و لقب پادشاهان تاتار، هركس كه باشد كه در زير ترجمه «خاقان» اشاره نموديم و (چو عطّار) حجّام و سرتراش و بنده، مقابل آزاد و (چو چنار) گران و شبه و مانند و گراييدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
گرايستن ـ گراييدن[ر.م].
گرايش ـ (چو حمايل و ستايش) اسم مصدر از گراييدن[ر.م ]و ميل و رغبت و توجّه.
گراييدن ـ (چو رَسانيدن و خِراشيدن) خميدن و پيچيدن و پيچانيدن و نافرمانى كردن و حمله بردن و ميل و رغبت و قصد و اراده نمودن و مثل و مانند شدن و گران و سنگين بودن و عزيز و مكرّم شدن و دست و پا و دامن و كمر گرفتن و به طرفِ كسى به قصد زدن، رفتن و نزدن و چوب و سنگ و امثال آنها را برداشتن و به جانب كسى رفتن و نينداختن.
گربا ـ (چو صحرا) گياهى است دوايى كه «هلندوز» نيز گويند.
گربار ـ بر وزن و معنى گربال [ر.م].
گرباس ـ بر وزن و معنى كرباس.
گرباسو; گرباسه; گرباش; گرباشو; گرباشه ـ (چو شفتالو و سردابه و سردار) وزغه و چلپاسه[ر.م] و سام ابرص[ر.م].
گربال ـ (چو دلدار و سردار) كربال[ر.م] و رجوع به «غربال» شود.
گربان ـ (چو گلدان) رجوع به «گريان» شود.
گربايس; گربايش ـ (چو فرمايش) گرباسو[ر.م].
گربز; گربزه ـ (چو سنبل و سنبله) رجوع به «جربز» و «جربزه» شود.
گربس ـ (چو عنبر) گرباس و گرباسو[ر.م].
گربس پايه--->كربس پايه.
گَربَسو; گَربَسه; گَربَش; گَربَشو; گَربَشه ـ سام ابرص[ر.م] و وزغه و چلپاسه[ر.م].
گُربَگو ـ بيدمشگ.
گربه ـ (چو سفره) بيدمشگ و نام گياهى و حيوانى است معروف كه به عربى «هِر» و «سنّور» گفته و به پارسى «كيك» و به تركى «پِشيك» نامند و به نام اهلى و وحشى و مائى به چندين قسم مى باشد و اهلى آن مأنوس ترين حيوانات طاهرالجسد و به الوان مختلف از يك رنگ سياه و سفيد و حنايى و غير آنها و ابلق از آنها مى باشد و در

صفحه 563 - جلد سوم
ممالك فرنگ به هيئت و اشكال مختلفه بوده و داراى اقسام بسيار است و در كابل نيز قسمى خوب مى شود كه پشم آن بسيار بلند است و در وقت غضب از شدّت آن از خود بى خبر بوده و آب و آتش و غيره را هرچه پيش آيد اصلاً ملاحظه نكند و ازاين رو قديماً فدائيان را به گوشت گربه مى پروريده اند تا آنكه دليرانه به خصم حملهور شوند.
گربه از بغل افكندن ـ ترك كردن مكر و حيله.
گربه بيد ـ بيدمشگ.
گربه در انبان داشتن ـ مكر و حيله كردن.
گربه در زندان كردن ـ نهايت بخل و رذالت.
گربه دشتى ـ اذخر[ر.م].
گربه زبّاد--->زبّاد.
گربه سان ـ گربه گون[ر.م].
گربه صحرايى; گربه كوهى ـ اذخر[ر.م].
گربه گون ـ محيل و مكّار و دغاباز و فريب دهنده.
گَرپا ـ بر وزن و معنى گربا.
گرپاس; گرپاسو; گرپاسه; گرپاش; گرپاشو; گرپاشه; گرپايس; گرپايش ـ (چو سردار و شفتالو و سردابه و فرمايش) وزغه و چلپاسه[ر.م] و سام ابرص[ر.م].
گرپس ـ (چو عنبر) گرپاسو[ر.م].
گرپس پايه ـ كربس پايه[ر.م].
گرپسو; گرپسه; گرپش; گرپشو; گرپشه ـ (چو لَبلَبو و زَلزَله و عنبر] گرپاسو [ر.م].
گرج ـ (چو شكم و قمر) گچ و (چو تند) گرجستان و طايفه اى است عظيم از نصارى[مسيحيان] كه به زعم بعضى، از اولاد حضرت اسحاق ابن ابراهيم(عليهما السلام) بوده و عموماً شجاع و دلاور و ستوده كردار و پسنديده اطوار و لطيف اندام و باوفا و باصداقت و خوش منظر و سفيدچهره و مستوى الخلقه و زنانشان در خوبى بى بدل و در زيبايى ضرب المثلند و رجوع به «گرجستان» هم شود.
گرجستان ـ (ر) ولايتى است معروف و ايالتى است مشهور از اقليم پنجم از آسياى روسيّه كه هواى اكثر بلادش سالم و به سردى مايل و از جنوب به ارمن و از شمال به ملك قرم[شبه جزيره كريمه در اكراين] و جبال البرز و يا قفقاسيّه و از مشرق به مغان و آذربايجان و يا شيروان و داغستان و از مغرب به طربزون [در تركيه] و بحر اسود و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، سال هاى فراوان در تصرّف ملوك ايران بوده و بعد از انقراض صفويّه، گرجيان عصيان ورزيده و اغلب اوقات با استقلال حكومت مى كرده اند و از حوالى 1240 هجرى مسخّر روسيّه گرديد. و اكثر مردمانش عيسوى و بعضى ديگر حنفى و امامى هستند. و احمد رفعت[ر.ض] گويد: گرجيان بدواً مطيع اسكندر رومى، پس منقاد ساسانيان بودند و از 732 ميلادى ـ مطابق 114 هجرى ـ به اين طرف، در تحت حكومت اعراب بوده و در 861 ميلادى ـ مطابق 247 هجرى ـ به تحت اداره اسلاميان منتقل گرديد و از 1027 ميلادى ـ مطابق 418 هجرى ـ تا 1072 ميلادى، الب ارسلان سلجوقى مستولى آن سامان گرديده و به فاصله 17 سال به پاره اى فتوحات موفق و فى الجمله داراى استقلال گرديدند. و مع هذا بازهم در 1248 ميلادى مطيع چنگيزيان بوده و در 1386 ميلادى منقاد تيمورلنگ گرديدند و بعد از قرنى، گرجستان شرقى مسخّر عجمان گرديده و گرجستان غربى به تحت استيلاى عثمانيان آمده و در 1580 ميلادى ـ مطابق 988 هجرى ـ تمامى گرجستان مسخّر عثمانى ها گرديد و بعد از آن بازهم دوچار پاره اى انقلابات كثيره بوده و عاقبت در 1783 ميلادى ـ مطابق 1198 هجرى ـ اكثر اراضى گرجستان با ملك قريم[شبه جزيره كريمه در اكراين ]ملحق به روسيّه گرديد. پس پاره اى اراضى باطوم هم كه در شمار جزو گرجستان بودند، در 1878 ميلادى ـ مطابق 1295 هجرى ـ به موجب معاهده برلين ملحق به روسيّه گرديد و بالجمله گرجستان را ارمن نيز گويند و رجوع بدانجا هم نمايند.
گرجى ـ (چو پشتى) منسوب به گرج و گرجستان و (چو سعدى) نوعى از كشتى كوچك باركشى است و يا مطلق كشتى كوچك و (چو سفرى)گچ عمارت.
گرچ ـ (چو شكم) گچ عمارت.
گرچند ـ بر وزن و معنى هرچند.

صفحه 564 - جلد سوم
گرچه ـ (چو سفره) گريچه[ر.م].
گُرِختن ـ مخفّف گريختن.
گرد ـ (چو شكم) مخفف گيرد و (چو تند) شجاع، دلاور و پهلوان زورآور و (چو هند) جمع شده و شهر و بلده و خرگاه و خيمه و هر چيز مدوّر و جانب و طرف و (چو سرد) عكس و برق و آفتاب و غبار و زمين و خاك و ضرر و خسارت و فايده و منفعت و بوى خوش و بوى بد و گردون و فلك و شادى و بى غمى و شاد و بى غم و غصّه و غم و جنسى است از ابريشم و گرديدن و امر و فاعل از آن.
گردآباد ـ (به كسر و ضمّ اوّل) نام شهر مداين[نزديك بغداد و پايتخت ساسانيان].
گرد آسيا ـ (به فتح اوّل) رجوع به «غبارالرحى» شود.
گرد آفتاب ـ ذرّات غبارى كه در پرتو آفتاب كه از روزنه به جاى افتد، ظاهر گردد.
گردآفريد; گردآفرين ـ (به فتح و ضمّ اوّل) نام دختر گژدهم كه با لهراسب[پادشاه كيانى] جنگ كرده و گريخت و رجوع به «منوچهر» هم شود.
گردآلو ـ آلوگرده[ر.م].
گردآلود ـ (به فتح اوّل) مردم مال دار و هر چيز غبارآلود.
گردآلود ساختن ـ مال و اسباب دنيا به كسى دادن.
گردافكند ـ (به ضمّ اوّل) گرداوژند[ر.م].
گرداگرد ـ (به كسر دو گاف) جوانب و اطراف و (به فتح آنها) پى درپى و هميشه در گردش.
گرداوژند ـ (به ضمّ اوّل) مردم شيرافكن و پهلوان شكن، خصوصاً نام مردى بوده مبارز.
گردباد; گردباده ـ (به كسر اوّل) بادى است كه خاك را به شكل مخروطى و منارى بر آسمان برده و هوا را تاريك سازد.
گِردبال; گِردباله ـ (ق) به نوشته بعضى، گردباد[ر.م ]است.
گردبُر ـ (به كسر اوّل) دست افزارى است كه خيمه و چادر و چرم دوزى ها را بدان سوراخ كنند تا طناب و ريسمان را از آن بگذرانند.
گرد برآوردن ـ (به فتح اوّل) پايمال و نابود كردن و هلاك و تمام نمودن.
گردبَندَن ـ گردن بند.
گردپاى ـ (به كسر اوّل) پيرامون تخت و جاى نشستن.
گردپاى حوض گرديدن ـ سرگشته و حيران در جايى گرديدن براى ساختن كارى و به دست آوردن مطلبى.
گردخوان ـ (به كسر اوّل) سفره و دستارِ خوان.
گِردران ـ (ق) عيش و خوشحالى و رانى كه گوشت بسيار داشته باشد.
گِرد روى ـ (به كسر دال) اطراف روى و هم تسبيحى است از مرواريد كه زنان به جهت زيبايى و خوش آيندگى بر گرد روى خود بندند و (به سكون دال) مردم روى مدوّر.
گرد زابل ـ (به ضمّ اوّل) رستم زال.
گَرد زمرد ـ (به فتح اوّل) خط نودميده خوبان.
گَرد شب ـ سياهى شب.
گرد كوه ـ (به كسر اوّل) به نوشته برهان[ر.ض]، كوهى است در مازندران و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] فرمايد: نام كوهى است گرد و پهن از دامغان كه بر بالاى آن دزى بوده و وقتى، ملاحده در آنجا اجتماع نموده و فساد مى كردند. عاقبت قلع شدند و در گنج دانش [ر.ض] گويد: به فاصله دو فرسخ و نيم از حصار مغربى دامغان واقع و به «كوه منصوريّه» و «دز گنبدان» و «گنبدان دز» نيز موسوم بوده و عبارت است از يك قطعه كوهِ منفرد مرتفع مستطيل به ارتفاع يك هزار ذرع و طول سه هزار ذرع و سطح كوه از 20 ذرع الى 300 ذرع عرض دارد و اطراف آن چند كوه كوچك است كه بر سر آنها بروج و نشيمن قراول ساخته و سطح بعضى را كه وسيع تر بود، خانه و عمارت بنا كرده و بر سطح خود گردكوه هم عمارت و مساكن بسيار بوده و قلعه و حصار و بروج و آثار آن از عجايب خطّه قومس است و در زمان امير تيمور صاحب قران اهميّتى تمام داشته و پيش از آن هم بهواسطه اسماعيليّه كه آن را متصرّف بودند، اشتهارى وافر داشت و از جمله حوادث

صفحه 565 - جلد سوم
تاريخى اينهاست كه بعد از فوت ملكشاه سلجوقى و قتل نظام الملك، اسماعيليّه گردكوه را مسخّر نمودند و اين بعد از 480 هجرى بود. وقتى حسن صبّاح در حدود الموت ساكن شده و علوى مهدى كه از طرف ملكشاه حاكم الموت بود، يك قطعه زمينى كه يك پوست گاو محيطش باشد، قهراً به سه هزار اشرفى طلا خريده و قيمت را هم به رئيس مظفّر كه حاكم گردكوه و مريد او بوده حواله نمود. پس پوست گاو را نخ نخ تسمه هاى باريك ساخته و پيرامون قلعه الموت كشيده و قلعه را تملك نموده و علوى مهدى را از قلعه بيرون نمود. پس از چندى كه علوى مهدى فقير شد همان سه هزار اشرفى را از رئيس مظفّر اخذ نمود.
گردگاه ـ (به كسر اوّل) ناف.
گِردگريبان ـ پيراهن.
گردگير ـ (به ضمّ اوّل) شجاع و دلاور و نام پسر افراسياب[پادشاه توران].
گردنامه ـ به فرموده فرهنگ ناصرى[ر.ض] (به فتح اوّل) كاغذ مربعى است كه براى بازگشتن گريخته، آيات و ادعيه در آن نقش نمايند و در برهان[ر.ض] و فرهنگ جهانگيرى[ر.ض] گويند:(به كسر اوّل) سكّه و نقش نگين و هم دعايى است كه بر اطراف كاغذپاره نوشته و نام غلام و كنيز گريخته را در ميان آن مرقوم كرده و در زير سنگ گران[سنگين] نهاده و يا در خاك دفن كرده و يا از ستون خانه آويخته و يا در ميان سوره يوسف مى گذارند تا آن گريخته، رفتن به جايى ديگر را نتوانسته و باز به همان شهر و قريه برگردد و معنى تركيبى آن، شهرنامه است.
گردآباد ـ رجوع به تركيبات «گرد» شود.
گردآسيا ـ رجوع به تركيبات «گرد» شود.
گردا ـ (چو سِركا) حجّت و برهان و (چو صحرا) گردان[ر.م ]و بادافراه[ر.م].
گرداب ـ (ر) موج بزرگ آب درياها و نهرها است و گاه است كه در مطلق شدّت هم استعمال نمايند.
گرداج ـ (چو سردار) معرّب گردان[ر.م] و ظاهراً با كاف عربى است.
گردار ـ (چو دِلزار) كردار است كه در درارى لامعات[ر.ض] با كاف پارسى نوشته.
گرداس ـ (چو گلزار) ستمگر و ظالم.
گرداش ـ (چو گلزار) ظالم و ستمكار.
گرداگرد ـ رجوع به تركيبات «گرد» نمايند.
گردان ـ (چو دلزار) بازيچه و (چو سردار) بادافراه[ر.م] و امر به گردانيدن و اسم فاعل از گرديدن و هم نوعى از كباب است كه نخست گوشت آن را در آب پخته و يا نيم پخت كرده و بعد از آن ادويه ريخته و در سيخ كشند و يا خصوص مرغ بريان شده به طور مسطور است كه در داخل آن ادويه كرده باشند و به هر حال، آن را گردانيده و «گردنا» و «گردناك» نيز گويند و معرّب آن، كردناج است.
گردانك ـ (چو بدحالت) ديّوث و احمق و قوّاد.
گردانيدن ـ (ر.ف).
گردانيده ـ مفعول و ماضى بعيد از گردانيدن و رجوع به «گردان» هم شود.
گُردانيه--->كردانيه.
گُرداَوژند ـ رجوع به تركيبات «گرد» نمايند.
گردبان ـ گريبان و كوهان شتر.
گِردپاى ـ رجوع به تركيبات «گرد» نمايند.
گردر ـ (چو عنبر) شهر و قصبه و كوه و درّه و مطلق زمين، خصوصاً زمين پشته پشته و زمين سخت دامنه كوه.
گِردران; گِردروى ـ رجوع به تركيبات «گرد» شود.
گردش ـ (ر.ف) و تغيير و تبديل.
گردش تنانى ـ تغييرات جسمانى.
گِردشَنده ـ حشرات زمين.
گردك ـ (چو دلبر) شجاع و دلاور و نام كلنبه[نوعى حلوا و كلوچه] و ترجمه جمله و خرگاه و خيمه و يا خيمه كوچك پادشاهان و حجله عروسان و لغز و چيستان و «شب گردك» كنايه از شب زفاف است.
گِردِكان ـ (ر.ف) كه «گردو» و «چارمغز» و «چهارمغز» نيز گفته و به عربى «جوز» گويند.
گردگار; گردگاز ـ به نوشته بعضى كردگار[ر.م] است.

صفحه 566 - جلد سوم
گِردِمانه ـ نوعى از تخم مازريون[ر.م].
گردن ـ (چو عنبر) عضوى است معروف كه به عربى «جيد» و «عُنُق» [گويند] و جمع آن، گردن ها است و هم به معنى ياوه و شجاع و دلاور و قوى و سركش و باقدرت و رئيس و بزرگ و جمع آن، گردنان است.
گردن بشمشير خاريدن ـ قرار كشته شدن به خود دادن.
گردن بند ـ معروف است كه به عربى «قلاّده» گويند.
گردن خاريدن ـ عذر آوردن و بهانه كردن.
گردن داده; گردن ده ـ تابع و مطيع و فرمان بردار.
گردن شتر ـ (به كسر نون) هميان[كيسه] پر از زر.
گردن فراز; گردن كش ـ عنود و مخالف و مفتخر و متكبّر.
گردن كشان ـ جمع گردن كش.
گردن كشان شعر; گردن كشان نظم ـ شعراى نامدار تاريخى.
گردن كُل; گردن گُل ـ ديّوث و احمق.
گردن نهادن ـ تواضع و فروتنى كردن و مطيع و فرمانبردار بودن.
گردنا ـ مخفّف گردناى[ر.م].
گردناج ـ كبابِ گردان[ر.م] و به نوشته بعضى، معرّب گردنا[ر.م] هم هست و بنابراين با كاف عربى بودن آن صحيح تر است.
گردناك ـ (ل) كبابِ گردان[ر.م].
گردنامه ـ رجوع به تركيبات «گرد» نمايند.
گردنان ـ (به كسر اوّل و ثالث) قرص نان است و (بر وزن هم زبان) جمع گردن است.
گَردنان شعر; گَردنان نظم ـ شعراى نامدار تاريخى.
گردناى ـ (به كسر اوّل) گل سرخ و كاسه زانو و سيخ كباب و چوبى كه بدان غلطكى نصب كرده و به دست اطفال داده و ايشان را بدان راه رفتن آموزند و (به فتح اوّل) بادافراه[ر.م] و چوب مذكور اطفال و پيرامون و اطراف و كبابِ گردان[ر.م] و سيخ چوبين يا آهنين كباب را هم گويند، خصوصاً سيخى كه ماكيان[پرندگان خانگى] را بدان بريان كنند و گوشه عود و رباب و امثال آن را نيز گويند كه تار بر سر آن بسته و بگردانند.
گَردناى چرخ ـ آسمان.
گردنك ـ (چو فرزند) ديّوث و احمق.
گردنگل ـ (چو بدمنظر)رجوع به تركيبات «گردن» شود.
گردنه ـ بر وزن و معنى وردنه[ر.م].
گردنى ـ (چو مثنوى) سيلى و مشتى كه بر گردن زنند و هم به معنى گردن بودن و سركش و قوى و بزرگ و رئيس شدن.
گردنى كردن ـ سركشى و نافرمانى نمودن.
گردو ـ (چو دلجو) گردكان.
گردوا ـ (چو اَژدَها) پيرامون و اطراف.
گردون ـ (ر) آسمان و ارّابه و وردنه و هر چيزى كه گردش نمايد.
گردونْ سرشت ـ مردم متكبّر و باوقار و ناهموار و تنبل و ناموافق.
گردونْ سنج ـ منجّم و ساعت و وقت شناسى معروف.
گردونِ مينا ـ آسمان.
گردونه ـ (ر) گردون[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
گرده ـ (چو سفره) كليه و (چو هرزه) طرح و چربه چيزى كه از آن چيزى ديگر بعينه بردارند و به عبارت ديگر، طرح و خاكه نقاشان است كه اوّل به جهت اندام و اسلوب باريك و كم رنگ كشيده و بعد از آن رنگ آميزى نمايند و آن زغال سوده اى است كه در پارچه اى بسته اند و بر كاغذهاى سوزن زده و طرّاحى كرده مالند تا از آن نقش به جاى ديگر نشيند و خود آن كاغذ سوزن زده را نيز گويند و (چو بركه) مجموع و همه و ترجمه جمله و نگاه داشتن و نگاه كردن و متّكا و هر چيز مدوّر، خصوصاً غيار[ر.م] و كوكه و كليچه و بالش مدوّر.
گرده آلو ـ (چو سركه) آلوگرده[ر.م].
گِرده بان ـ (ق) ديده بان و نگهبان.
گرده بحرام ـ نقش بحرام است.
گرده پيچ ـ بادافراه[ر.م] و گردانيدن [ر.م].
گِرده چرخ ـ ماه و آفتاب.
گُرده گاه ـ تهى گاه.

صفحه 567 - جلد سوم
گُرده گردون ـ آفتاب و ماه.
گرديدن ـ (ر) چرخ زدن و جولان نمودن و برگشتن و تبديل نمودن و تغيير يافتن و شك نمودن و از راه منحرف شدن.
گُرديه ـ (ل) نام خواهر بهرام چوبينه[سردار شورشى ساسانى].
گرز ـ (چو تند) چماق چوبين و دسته هاون و عمود آهنين معروف كه قديماً از سنگين ترين اسلحه جنگ بوده و كنايه از آلت مردى هم هست.
گِرزِبان ـ آسمان و عرش اعظم.
گَرَزدَمِن ـ غنيم و دشمن.(ند)
گُرُزدن ـ چاره و علاج كردن و تظلّم و تضرّع نمودن و فروتنى و تواضع كردن و ظاهراً با تقديم زاى هوز بر راى قرشت باشد، چنان كه خواهد آمد.
گرزش ـ (چو بددل) تظلّم و دادخواهى و تضرّع و زارى و تملّق و فروتنى و علاج و چاره.
گرزم ـ (چو عنبر) تبر و (چو تفنگ) نام برادر اسفنديار[فرزند گشتاسب] كه نزد گشتاسب[پادشاه كيانى ]بدگويى او را مى نمود.
گرزمان; گرزن; گرزن دانش--->كرزمان و كرزن و كرزن دانش.
گرزه ـ (چو هرزه) موش و نوعى از مار كه پر خط و خال بوده و هيچ ترياقى با زهر آن مقاومت نكند و سرش مانند گرز بزرگ باشد و (چو سفره) مار مذكور و گرز و عمود آهنى.
گُرزه گاوپيكر; گرزه گاوچهر; گرزه گاوچهره; گرزه گاوسار; گرزه گاوسر; گرزه گاوسره; گرزه گاوميش ـ گاوپيكر[ر.م].
گرزيدن ـ (چو ترسيدن) گرزدن[ر.م].
گرزين ـ (چو دلگير) گرزن[ر.م] و زنبيل و تير پيكان دار.
گرس ـ (چو تند) گرسنگى و كرس [ر.م].
گرست ـ (چو سمند) سياه مست.
گرستان ـ (چو قلمدان) كپان[نوعى ترازوى بزرگ].
گرستن ـ (چو سمندر) كپان[نوعى ترازوى بزرگ] و (به كسر اوّل و ثانى) مخفّف گريستن.
گرستوان; گَرَستودن; گَرَستون ـ كپان[نوعى ترازوى بزرگ].
گرسنه ـ (ر.ف) كه «گرس» و «گس» و «گسنه» هم [گويند].
گرسنه چشم ـ مردم بخيل و گدا و فقير و از قحط و غلا برآمده.
گرسنه چشمانِ كنعان ـ كنايه از برادران حضرت يوسف(عليه السلام) است.
گرسيان ـ (ل) نوعى از سنگ است كه در هندوستان به هم رسيده و در كيميا به كار برند.
گرسيوز ـ (چو ترسيدن) نام برادر افراسياب[پادشاه توران].
گرش --->كرش.
گَرشاسب; گَرشاسپ; گَرشاسف ـ نام پسر اترد يا ترت كه پدر نريمان و جد عالى رستم زال و معاصر فريدون [ششمين پادشاه پيشدادى] بوده و حكيم اسدى طوسى[متوفّى 465هـ] تمامى فتوحات او را نظم كرده و به گرشاسب نامه موسوم است و نام پسر زاب ابن تهماسب هم هست كه به نوشته تاريخ پارسى، مادر او نبيره بنيامين ابن يعقوب بوده و به نوشته بعضى، يازدهمين پيشداديان بوده كه در حال حيات پدر پادشاه شده و هم در حيات پدر در جنگ اسفنديار[شاهزاده كيانى] كشته شد.
گرشال ـ (چو گلزار و دلزار) جانورى است كه از خرس و شغال و يا گرگ و شغال به هم رسيده و از هر دو نصيبى و خاصيتى داشته باشد و گرشال هم مخفّف «گرگ» و «شغال» است.
گِرشاه ـ (چو دِلزار) رجوع به «گِل شاه»[شود].
گرشسب; گرشسپ; گرشسف ـ (چو فرزند) مخفّف گرشاسب و گرشاسپ و گرشاسف[ر.م].
گرشمه--->كرشمه.
گرغست ـ (چو فرزند) مچّه و برغست[ر.م].
گرفت ـ (چو سرشت) گرفتن و ماضى قريب از آن و جرم و جنايت و تاوان و غرامت و مؤاخذه و سياست و سخنى كه از روى سرزنش گفته شود.
گرفتار ـ (ر) اسير و دستگير.

صفحه 568 - جلد سوم
گرفتن ـ (ر) نيزه زدن و سرزنش نمودن و ستادن و اعراض يا اعتراض كردن و لافيدن و جريمه نمودن و راه را بستن و اسير بودن و نگاه داشتن و خسوف و كسوف و مالش دادن و لرزانيدن دست و انگشت در سازها كه نغمه لرزان و موج دار و جوهردار به گوش آيد.
گرفته ـ (ر) گرفت[ر.م] و مزدور و اجير و محبوس و اسير و خسيس و بخيل و لاف و گزاف و مزد و اجرت پيشَكى و هر چيز كه راه آن را بسته باشند و مفعول و ماضى بعيد از گرفتن .
گرفته زدن ـ نيزه زدن و لاف و گزاف گفتن.
گرفته لب ـ خاموش و خاموشى.
گرفته دَم ـ كسى كه تنگى نفس داشته باشد.
گرفى ـ (ل) رجوع به «جغرافى» نمايند.(نان)
گركوهان; گركوهن ـ عاقرقرحا[ر.م].
گرگ ـ (چو سرد) هراسان و هر حيوان جرب دار[گَر] و (چو تند) حيوانى است معروف كه به عربى «سيد» و «ذئب» و «سرحان» گويند.
گرگْ آشتى; گرگْ آشنايى ـ دوستى و صلحى كه از روى مكر و حيله و نفاق باشد.
گرگِ افسونگر ـ آسمان و دنيا و عالم.
گرگْ بند ـ زبون و خفيف و گرفتار و اسير.
گرگِ جنگى ـ جانورى است در هندوستان كه شبيه به گاوميش و بر سر بينى شاخى دارد و «انبيلا» گويند.
گرگْ دو ـ آهسته دويدن و پويه كردن و قطره زدن و به سرعت رفتن كه به عربى «هروله» گويند.
گرگْ ديز; گرگْ ديزه ـ جامه اطلس و هر چيز گرگ رنگ كه خاكسترى مايل به سياهى باشد.
گرگِ سيمين سُم ـ مردم غالب و قاهر و پرزور و قوى.
گرگِ فسونگر ـ آسمان و دنيا و عالم.
گرگِ مست ـ معشوق جفاكار و باآزار.
گرگاب; گرگابى ـ (چو گلزار) گرگاو[ر.م].
گرگاس ـ (چو سردار) شلمك[ر.م] و دوسر [ر.م].
گَرگاش ـ (ق) بابونه.
گَرگام ـ (ق) رجوع به «كرگام» شود.
گرگان ـ دشت و بيابان و جمع گرگ و هم دهى است در فارس و يكى ديگر در نزديكى كرمانشاهان و شهرى است بزرگ و مشهور در ميان تبرستان و خراسان و از جمله اسامى آن هرقانيا و هركان و معرّب آن جرجان و نام قديمى آن مولداديا و از جمله بلاد استرآباد و آبادكرده گرگينِ ميلاد[از پهلوانان شاهنامه] و در دو طرف نهر بزرگى كه محل تردّد كشتى ها است، واقع و انار و خرما و زيتون و نارنج و نيشكر آن بسيار است و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، قبر محمّد بن جعفر صادق ـ سلام الله عليه ـ هم در آنجا است و بعضى گويد كه گرگان نام شهر استرآباد است و در گنج دانش [ر.ض] و فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد كه اصل گرگان خراب و استرآباد شهرى است آباد در حوالى نهر گرگان كه گويند محل استران گرگين ميلاد بوده و احمد رفعت[ر.ض] در «جرجان» گويد: جرجان شهرى است قديم در نزديكى مصب نهر جرجان به بحر خزر از ايالت مازندران و هم شهرى است ديگر از بلاد خوارزم كه در زبان تركمانان به «گورگان» موسوم و مولد تيمور لنگ[نخستين پادشاه تيمورى در قرن 8 و 9هـ] است و گويا همان گرگانج است كه ذيلاً مرقوم مى شود.
گرگانج ـ شهرى است بزرگ در ساحل نهر جيحون از بلاد خوارزم كه كرسى و قصبه آن ديار و معرّب آن جرجانج و جرجانيّه و در زبان تركان به «ارگنج»يا «اورگنج» موسوم و در عهد سلطان محمّد خوارزم شاه، كمال آبادى داشته و در فتنه چنگيزى به دست لشگر تاتار مسخّر و قتل عام نمودند و لشگر تاتار هشتاد هزار بودند و هر يك تن از ايشان 24 نفر كشتند و در مراصد[ر.ض] گويد: در آن نواحى موضعى است ديگر در سه فرسخى گرگانج مذكور كه آن هم به همين اسم موسوم و به قيد صغرى موصوف است و رجوع به «اورگنج» هم نمايند.
گرگانى; گرگاو; گرگاوى ـ نوعى از كفش است كه شاطران و پيادگان پوشند.
گرگج ـ (چو عنبر) شهربند و سركوب قلعه.
گرگر ـ (چو عنبر) تخت پادشاهان و قصبه اى است در آذربايجان و نام خداى عالميان كه معنى آن صانع الصنايع

صفحه 569 - جلد سوم
است و (چو بلبل) سخن آهسته و زيرلبى و (چو كشمش) غلّه اى است سياه و مدوّر و از نخود كوچك تر و يا خود باقلا است كه به سريانى و كوفى «كرانيس» و به لغت مصرى و قبطى «فول» و به لغت سجزى «كالوسك» و «بيستى كوسك» ناميده و معرّب آن جرجر مى باشد و از جمله حبوب معروفه است كه در غلافى طولانى بوده و سر غلاف آن اندكى كج و باريك و در هر غلافى دو سه تا چهار دانه و هفت دانه مى باشد.
گرگم ـ (چو بلبل) قوس قزح[رنگين كمان].
گرگن ـ (چو بلبل) دلمل[ر.م] و (چو پرسش و بددل) مخفّف گرگين[ر.م].
گرگنج; گرگنچ ـ (چو گلْ قند) گرگج[ر.م] و اورگنج[ر.م].
گرگند ـ (چو فرزند) لعل.
گرگوز ـ (چو گلگون و اَمرود) ضابط ولايت و نام پهلوانى هم بوده تورانى كه افراسياب [پادشاه توران] او را به يارى پيران ويسه[وزير و سپهسالار افراسياب] به جنگ طوس و رستم فرستاده بود و گرگوى نيز گويند.
گرگوى ـ (چو اَمرود) رجوع به «گرگوز» شود.
گرگيج ـ (چو ادريس) نام شهرى است.
گرگين ـ (چو زنجير) مردم آفت زده و جرب دار[گَر] و (چو گلچين) نام اصلى قزّاق[ر.م] و هم پهلوانى بوده ايرانى يا تورانى پسر ميلاد از لشگر كاووس[پادشاه كيانى] كه با بيژن غدر كرده و وقتى از طرف پادشاه ايران به حكمرانى اراضى خوارزم مأمور شد، شهرى به نام خودش بنياد نهاده و به گرگان معروفش ساخت، چنانچه اشاره نموديم.
گرگينه ـ (چو دزديده) پوستين.
گرم ـ (چو تند) سخت و دلگيرى و افسردگى و محنت و غم و قوس قزح[رنگين كمان] و گرفتن اندكى از طلب بسيار و (چو سرد) به همين معانى و شتاب و تعجيل و به معنى معروف كه ضدّ سرد و به عربى «حار» و «سَخِن» و به پارسى «تاب» و «تف» هم گويند و در زبان فرانسه كه تقريباً بر وزن [مِحَن] تلفّظ مى شود، واحد وزن فرانسوى است كه به نوشته بعضى از اهل حساب، معادل يك سانتيمتر مكعّب آب مقطّر در 4 درجه حرارت مى باشد و مساوى با 2/5 نخود و معادل 13 سير و 9 مثقال و 2 نخود از اوزان ايرانى است و تُن كه در بارگيرى كشتى ها و راه آهن و وزن كردن اجسام ثقيله معمول است، مساوى يك هزار كيلوگرم است. و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: واحد اوزان مستعمله در غالب ممالك متمدّنه گِرَم است و اين لفظ از «گراما» مشتق است كه در لغت يونانى به معنى وزنه كوچك است و تقريباً معادل است با وزن 5 نخود و خُمسِ نخود و در صورتى كه 24 نخود يك مثقال بود، هر 5 گرم تقريباً با 26 نخود معادل خواهد بود زيرا كه 100 گرم به طور دقّت معادل است با 21 مثقال و 17 نخود و در صورتى كه 26 نخود و 5 گرم باشد، 21 مثقال و 16 نخود مى شود; پس در هر 100 گرم يك نخود علاوه مى باشد. على هذا به طور دقّت هر 5 گرم معادل با 26 نخود و خمس گندم خواهد بود، در صورتى كه 4 گندم يك نخود بود و هر 1000 گرم معادل 217 مثقال و 2 نخود است يعنى 13 سير و 9 مثقال و 2 نخود در صورتى كه 16 مثقال يك سير باشد.
و اَضعاف گرم عبارتند از:
   1. دكاگرم   10 گرم
   2. هكتوگرم   100 گرم
   3. كيلوگرم   1000گرم
و اجزا و كسور اعشارى آن عبارتند از:
   1. دسى گرم كه دهْ يكِ آن است: 1/0 گرم.
   2. سانتى گرم كه صدْ يكِ آن است: 01/0 و عبارت است از يكْ دهِ يك دسى گرم.
   3. ميلى گرم كه هزارْيكِ آن است: 001/0 گرم و يا يكْ دهِ يك سانتى گرم و يا يكْ صدِ يك دسى گرم و يا پنجاه يكِ گندم است.
گرم آب ـ حمّام و آب گرم معدنى و غيره.
گرم آب بان ـ استاد حمّامى.
گرم آبه ـ حمّام و گرم آب[ر.م].
گرم آبه بان ـ استاد حمّامى.
گرم آو ـ حمّام و گرم آب[ر.م].
گرم آوبان ـ استاد حمّامى.

صفحه 570 - جلد سوم
گرم آوه ـ حمّام و گرم آب[ر.م].
گرم آوه بان ـ استاد حمّامى.
گرم بازى ـ يا تازى; رجوع به مفردات[گرمبازى] شود.
گرم خان; گرم خانه; گرم خن ـ حمّام و گلخن[آتشدان ]آن و جاى پنهانى و اختفا.
گرم خيز ـ مردم سبك روح و سحرخيز و جلد و چابك و صوفى و متهجّد و تيزرو و باتجربه و باقوّت.
گرم دل ـ عاشق.
گرم ران ـ گرم بازى[ر.م] است.
گرم رُوان ـ با شتاب روندگان و عاشقان بى صبر و سالكان چالاك.
گرم سير ـ بلاد قشلاق.
گرم كردن ـ شتابيدن و حريص نمودن و به غضب درآمدن.
گرم گاه ـ نيم روز و وقت ظهر.
گرم و سرد ـ ماه و آفتاب و حوادث زمان و محنت و راحت و نيك و بد و امثال آنها.
گرما ـ (ر.ف).
گرمافزاى ـ سيّمين ماه هاى جلالى است كه در «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
گرماب ـ رجوع به تركيبات «گرم» شود.
گرمابان ـ مخفّف گرم آب بان[ر.م].
گرماببان; گرمابه; گرماو; گرماوه ـ رجوع به تركيبات «گرم» شود.
گرماله ـ (چو سردابه) دوايى است به رنگ مرده سنگ[ر.م ]كه در مرهم ها معمول و گوشت را رويانده و بوى بد زير بغل و غيره را ببرد.
گرمان ـ (ر.ف) و به پارسى «باغره» و «باگره»[ر.م ][گويند].(كى)
گَرماهى ـ پيمانه و نوعى از ماهى است كه «چپاغ» نيز گويند.
گَرماييل--->ارماييل.
گَرمبازى ـ راننده چاروايان و ظاهراً با تاى قرشت است به عوض باى ابجدى كه از «گرم» و «تاز» تركيب يافته.
گَرمتازى--->گرمبازى.
گرمج ـ (ل) گياهى است كه زود آتش گيرد.
گرمران ـ گرمبازى[ر.م] است.
گرمرو ـ (چو لَبلَبو) مخفّف گرمرود و (به سكون ميم و فتح راى ثانى) رجوع به تركيبات «گرم» شود.
گرمك ـ (چو عنبر) گرمه [ر.م] و باقلاى پخته و مصغّر گرم.
گرمگاه ـ رجوع به تركيبات «گرم» شود.
گَرمه ـ ميوه نورس، خصوصاً خربزه و بالخصوص قسمى است مخصوص از آن كه به «گرمك» معروف و «مليون» نيز گويند.
گَرمه بيز; گَرمهويز ـ غربالِ تنگ سوراخ.
گرمى ـ (چو سعدى) حرارت و گرم بودن و كنايه از غيرت و اقدام هم هست.
گرمى خونابه ـ بسيارى گريه و تعجيل در آن.
گُرميان ـ (ل) شهرى است از آناطولى[آسياى صغير] كه مقرّ اداره حكومت كوچكى است كه آن هم به همين اسم موسوم و بعد از انقراض دولت سلجوقيه مدتى به طور استقلال در كوتاهيه و توابع آن حكومت رانده و حاكمشان معنون به عنوان گرميان زاده مى بود و اخيراً در 1451 ميلادى ـ مطابق 855 هجرى ـ در جزو ساير بلاد آناطولى، به همّت سلطان محمّد ثانى مفتوح شده و ضميمه بلاد عثمانيّه گرديد.
گرميخ ـ (چو گلچين) گل ميخ[ر.م].
گرميدن ـ (چو ترسيدن) گرم شدن.
گرنج ـ (چو تفنگ و به كسر ثانى هم) چين و شكنج و كنج خانه و برنج خوردنى.
گرنج بِشير ـ شيربرنج.
گُرِنجار ـ (ق) برنج زار.
گرنده ـ (چو طَبَرزه) ليف جولاهان [وسيله اى كه بافندگان بدان آهار بر تار جامه مالند].
گرنگ ـ (چو پلنگ) معركه و لشگرگاه و (چو برنج) درهم شكسته.
گرنه ـ (چو سفره) نام گياهى است.
گرو ـ (ر.ف) و آن چيزى است كه قرض دار از مال خود

صفحه 571 - جلد سوم
به جهت اطمينان قلب طلبكار، بر وى سپارد و هرآنچه را نيز گويند كه در قماربازى محلّ برد و باخت باشد كه هر كه غالب باشد، همان چيز مر او را باشد و آن را «جناب» و «جناغ» و «جناق» نيز گويند و گرو به معنى اوّلى را «چال» و «شالهنگ» و «گروگان» و «پايندان» هم ناميده و به عربى «رهن» گويند.
گِرِوانكه ـ (ر) واحد وزن روسى است كه در ايران هم معمول و معادل 88 مثقال و پوت مساوى 40 گروانكه و موازى پنج من و نيم سقط تبريزى است.
گرور ـ (چو عنبر يا كشور) لازم و واجب.
گِروَرفَرتاش ـ واجب الوجود.
گروزه ـ (چو گلوله) جمعيّت و گروه مردم.
گروس ـ (چو هبوط) گرسنگى و كرس [ر.م] و (چو عروس) ولايتى است مشهور از كردستان كه مقرّ آن بيجار است.
گروغ ـ بر وزن و معنى دروغ.
گروگان ـ (چو نُمودار) ضامن و كافل و آلت تناسل و (به كسر اوّل و فتح ثانى) بنده، مقابل آزاد و هر چيز مرهون و گرو كردنى.
گروگر ـ (چو كبوتر) نام خداى تعالى و به معنى مرادبخش است و (چو ستمگر) كسى كه قرض داده و گرو مى گيرد.
گِروگِرد ـ (ل) موضعى است در نزديكى جيحون [رودى در آسياى مركزى].
گرون ـ (ل) به نوشته گنج دانش [ر.ض]، معرّب آن جرون و ولايتى بوده نزديك بندر هرمز از بناهاى اردشير بابكان[نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م] و نيز گفته اند نزديكى بم بوده و دهاتى را كه بدانجا منسوب بوده، اكنون جرونات گويند.
گرونشتاد ـ (ل) شهرى است در روميّه.
گروه ـ (چو هبوط) جماعت مردم و فرقه و دسته و رجوع به «چال» هم شود.
گُروها گُروه ـ فوج فوج و دسته دسته.
گروهه ـ (چو چگونه) فرموك[ر.م] و بادريسه[ر.م] بزرگ و (چو گلوله) گروه و جماعت مردم و منسوب به آن و حلواى كعب غزال[ر.م] و مطلق گلوله، خواه توپ و تفنگ و منجنيق را باشد و يا ريسمان و پنبه و خميرمايه و غير آنها.
گُروهيدن--->كروهيدن.
گروى ـ (چو پشتى) نام يكى از خويشان افراسياب[پادشاه توران] كه در كشتن سياوش [شاهزاده كيانى] مكرها كرد و گروى زره نيز گويند.
گُروىِ زِرِه--->گروى.
گرويدن ـ (چو درويدن) مايل و راغب بودن و باوريدن و ايمان آوردن و سر به طاعت نهادن و طاعت و محبت كسى بر دل گره بستن.
گره ـ (چو مزه) سبو و كوزه و معرّب آن، جره و رجوع بدانجا هم شود و (چو زره) انگشت و قلب و دل و دشوار و مشكل و به معنى معروف كه به عربى «عقده» گويند و هم تخم خارى است كه پوست را بدان دباغت كنند و رجوع به «ذرع» هم شود.
گره بُر ـ (چو زره) جيب گير[ر.م].
گِره بر باد زدن ـ (ق) بر عمر و زندگانى اعتماد كردن و مال دنيا ذخيره نمودن.
گِره بر گِره ـ (ق) پيچ اندر پيچ و بسيار مشكل.
گِره بر گوش زدن ـ (ق) كر شدن و سخن نشنيدن.
گِره بند ـ (ق) بند شلوار.
گِره تن ـ (ق) حشرات شاخ دار و استخوان دار و به زعم بعضى، عنكبوت را هم گويند و همان است كه تصحيف كرده و «كرتن» گويند.
گِره چه ـ گره كوچك.
گِره زدن ـ جمع كردن مال دنيا و به مشكل انداختن كار.
گِرهِ گردان ـ نوعى از بازى است.
گِرهِ گوشت ـ دشپل [ر.م].
گرهبُر; گرهچه ـ رجوع به تركيبات «گره» شود.
گرهه ـ (به كسر اول و ثانى) گره كوچك و (به ضمّ آنها) مخفّف گروهه[ر.م].
گرى ـ (چو تهى) نام رودى است در راه كشمير كه آبش سرد و دلپذير است، به نوعى كه در موسم تابستان آبى بدان سردى و گوارايى ديده نشده، چنانچه در بستان السياحة[ر.ض] تصريح كرده است و (چو پرى)

صفحه 572 - جلد سوم
علّت[بيمارى] گر و جَرَب داشتن و مقدار2122 دقيقه از ساعات شبانروزى و هم مطلق پيمانه را گويند، خواه جريب باشد كه پيمانه زمين است و يا سحيله كه پيمانه غلّه است و يا گز كه زمين و جامه و امثال آن را بدان پيمايند و يا پنگان كه در محل خود مذكور افتاد و (به كسر اول) گره و گريستن و امر به آن و مخفّف گيرى كه از گرفتن است و گردن را هم گويند و به همين جهت يخه جامه را «گرىوان» و «گرى بان» گويند، يعنى حافظ و نگهدارنده گردن و محاذى گردن گوسپند از يك بريان پلاو را «گرى گاه» گويند و همچنين رشته لعل و مرواريد را كه زنان در گردن كنند «گرىوار» و «گرىواره» گويند، يعنى لايق گردن، همچو: گوشواره به معنى لايق گوش و امثال آن.
گَرى آل ـ تخته اى است از هفت جوش[ر.م] كه چون يك ساعت گذشته و گرى كه پنگان [ر.م] است، در آب نشيند، چوبى بر آن زنند كه مردمان از صداى آن عدد ساعات گذشته از روز يا شب را بدانند، چنانچه در هندوستان معمول است و معنى تركيبى آن منسوب به «گرى» به معنى پنگان، است كه «آل» حرف نسبت است، همچو: چنگال و دنبال كه منسوب به چنگ و منسوب به دنب است و همچنين در نظاير آنها و اين لفظ مركّب را تخفيف داده «گريال» گويند.
گِرى بان--->گرى.
گِرى گاه--->گرى.
گِرىوار--->گرى.
گِرىواره; گِرىوان--->گرى.
گريال ـ (چو فرهاد) گرى آل[ر.م] و رجوع به تركيبات «گرى» نمايند.
گريان ـ (چو دلزار) گريه كننده و (به ضمّ اوّل) گلخن و آتشدان و فدا و قربان و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: بدين معنى همان گربان [ر.م] است كه معرّب آن قربان است.
گرياندن; گريانيدن ـ ديگرى را به گريه آوردن.
گريبان ـ (ر) يخه جامه كه «چرخ» هم گويند و رجوع به تركيبات «گرى» شود.
گريبانْ دامن كردن ـ مراقبه و سر به گريبان فرو بردن.
گريبانْ دامن كننده ـ كنايه از مردم درويش و صاحب حال.
گريبانى ـ پيراهن و پوستى كه بر گريبان پوستين دوزند.
گريج; گريجه; گريچ; گريچه; گريخ--->كريج.
گريختن ـ (ر.ف).
گريخه--->كريخه.
گريد ـ (چو دِلير) مخفّف گيريد و هم نام يكى از جزاير بحر ابيض(بحر روم)[مديترانه] است كه در سمت غربى اسلامبول واقع و آبش خوش گوار و هوايش سازگار و به جبال راسيه و تلال عاليه مشتمل و انهارش خوب و اشجارش مرغوب و مردمانش تركى زبان و خوش صورت و مهربان و در زمان آل عثمان مفتوح شده و اكثرشان دين اسلام را قبول كردند و بعضى از ايشان نصارى[مسيحى] هستند[جزيره كرت است].
گريز ـ (ق) گريزيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
گريزپاى ـ گريزنده[ر.م].
گريزاندن; گريزانيدن ـ فعل متعدى از گريزيدن[ر.م].
گريزْدَن ـ گريزيدن[ر.م].
گريزنده ـ اسم فاعل از گريزيدن[ر.م] و كنايه از جيوه هم هست.
گريزيدن ـ (ر.ف) كه دور شدن و اعراض نمودن است.
گريس ـ (چو دِلير و امير) مكر و حيله و چاپلوسى و امر و فاعل از آن.
گريستن ـ (به فتح و كسر اوّل) گريس[ر.م] نمودن و (به كسر اوّل) گريه كردن.
گريستن هوا ـ باريدن باران.
گريسته ـ (ق) گريس [ر.م] و مفعول و ماضى بعيد از گريستن[ر.م].
گريسنگ ـ (به فتح اوّل و رابع) گودال و (به ضمّ اوّل) آواز بلبل و بانگى كه قلندران و معركه گيران به يك بار مى كشند.
گريسه ـ (چو دِريده) گريس[ر.م] كردن.
گريسيدن ـ بر وزن و معنى فريبيدن و گريس[ر.م] كردن.

صفحه 573 - جلد سوم
گريش ـ (چو امير) سوسمار و جانورى است جلد و چابك و قدكوتاه و دست و پادراز.
گريشك; گريشنگ---> كريشك و كريشنك.
گريغ ـ (چو دِلير) گريز و كريج [ر.م] و پر ريختن مرغان.
گريغتن ـ بر وزن و معنى گريختن و پر ريختن مرغان.
گريغه ـ بر وزن و معنى كريجه و گريز.
گريف; گريفتن ـ بر وزن و معنى گريز و گريختن.
گريگاه; گريوار; گريواره ـ رجوع به تركيبات «گرى» شود.
گريواز; گريوازه ـ به نوشته بعضى، همان گريوار (با راى قرشت)[ر.م] است و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] با زاى هوّز بودن آن را تخطئه كرده.
گريوازيدن ـ (ل) مرتّب و منظّم بودن و نمودن.
گريوان ـ بر وزن و معنى گريبان.
گريودوم ـ انكار نمودن امانت و خيانت كردن آن.
گريون ـ (چو رَسيدن و اَمرود) قوبا [ر.م] و دوايى است بسيار تلخ كه زهر گزندگان را نافع باشد و رجوع به«قنطوريون» هم نمايند.
گِريوند ـ تبخال.
گريوه ـ (چو رَسيده و دِريده) كوه پست و پشته خاكى بلند كه ماران آن را رخنه كرده و به زير آورده باشند.
گريه ـ (ر.ف).

آيين پنجم

(در[حرف] كاف پارسى با زاى هوّز)
گز ـ (چو دل) دندان، خصوصاً دندان نيش و (چو بد) گَزيدن و امر و فاعل از آن و مار گرزه و پيمانه چوبين و آهنين و غيره كه زمين و جامه و مانند آنها را بدان مى پيمايند و آن را «چشان» [ر.م] هم گويند و رجوع به «فرسنگ» هم شود و هم نوعى از تير است كه بى پر و پيكان بوده و دو سرش باريك و ميانش گنده مى باشد و هم درختى است معروف كه بيشتر در كنار آب رودخانه ها رويد و به عربى «طرفا» گويند و در مخزن [ر.ض] فرمايد كه چهار صنف مى باشد، يكى بسيار بزرگ و برگش شبيه به برگ سرو و اين را به عربى «اثل» گويند و ديگرى نيز بسيار بزرگ شبيه به اوّلى ليكن بى ثمر و سيّمى كوچك و كم برگ و گلش سفيد مايل به سرخى و در خوشه، و زنبور عسل آن را دوست دارد و ثمر آن مانند مازوى معطّر و چهارمى، ثمر آن بى گل به هم مى رسد و به قدر حبّ شاه دانه و سرخ مايل به سبزى و رنگرزان جامه را بدان رنگ كنند و اين صنف در بلاد عراق و فارس نمى باشد و گفته اند دو صنف مى باشد، بزرگ و كوچك و بزرگ آن بستانى است و «اثل» گويند و ثمر آن مدوّر و «عذبه» نامند و كوچك آن برّى و شكوفه اش سفيد مايل به سرخى و ثمرش مثلث شكل و «گزمازج» و «گزمازك» گويند.
گزانگبين ـ كه به عربى «عسل طرفا» گويند، موافق فرموده بحرالجواهر[ر.ض]، شبنمى است مايل به زردى كه بر برگ درخت گز نشسته و شبيه به شيرخشت[ر.م ]مى باشد و گويند فرزجه [شياف] آن قاطع استحاضه زنان است و در مخزن [ر.ض] فرمايد: شبنمى است كه بر درخت گز و ساير اشجار مى نشيند و مانند ترنجبين منعقد مى گردد و آنچه بر درخت بيد منعقد گردد، الطف است از آنچه بر درخت گز و بلوط منعقد مى گردد و بهترين آن صاف سفيد شفافِ بزرگ دانه آن است كه مخلوط به برگ و خاشاك نباشد.
گزبار ـ يا بارگز; ميوه درخت گز است كه معرّب آن كزبارج و كزبازج و بار نوع كوچك آن به قدر نخودى و از آن بزرگ تر و غيرمثلّث بوده و به عربى «ثمرة الاثل» و «عذبه» نامند و ميوه قسم بزرگ آن مثلّث شكل بوده و از اوّلى بزرگ تر و به عربى «ثمرة الطرفا» خوانند.
گَزِ شايگان ـ يا گز ملك; پيمانه و گزى است به مقدار يك ارش و نيم آدم مستوى الخلقه و يا چيزى كمتر از آن كه در خراسان به حكم شاه، رواج يافته.
گَزمار ـ مار گزنده.
گزمارك ـ مصغّر گزمار[ر.م] و يا به نوشته بعضى، ميوه درخت گز است و ظاهراً حرف پنجم آن زاى هوّز است كه تصحيف خوانى شده، چنانچه خواهد آمد.
گَزِ مُلك --->گز شايگان.

صفحه 574 - جلد سوم
گزا ـ (چو قضا) اسم فاعل از گزيدن.
گزاد ـ (چو كَنار) جامه كهنه.
گزار ـ (چو شمار) عبارت و زيادتى و خواب و تعبير خواب و تفسير و بيان و گرده[ر.م] نقّاشان و نشتر[تيغ ]فصّادان[كسانى كه براى گرفتن خون آلوده، رگ را مى گشودند] و خرجين شبانان و چينه دان مرغان و علاج و چاره و صورت و نقشه و پيشكش و انعام و گزاريدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
گزارگر ـ معبّر و مفسّر و اسم فاعل از گزاردن[ر.م].
گزارنامه ـ كتاب تفسير و كتاب تعبير خواب.
گزارا ـ (به ضمّ اوّل) سخن گزار و اداكننده سخن.
گزاردن ـ (چو شماردن) گزاريدن[ر.م].
گُزارش ـ (چو عُطارد) گزار[ر.م] و گزاريدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
گزارش گر; گزارش نامه ـ گزارگر[ر.م] و گزارنامه[ر.م].
گزارشتن ـ گزارش[ر.م].
گُزاره ـ (چو شماره) گزار[ر.م].
گزاريدن ـ (چو شماريدن) سخن گفتن و عرض و اظهار نمودن و خوابيدن و تعبير كردن و تفسير نمودن و جنبيدن و جنبانيدن و علاج و چاره كردن و پيشكش كردن و نقشه برداشتن و طرح اندازى نمودن و از چرك و غبار و غيره تميز كردن و قرض و وام و نماز و ساير وظايف را ادا كردن و به جاى آوردن.
گزاز ـ (چو خمار) تپش و اضطراب.
گزاستن; گزاشتن ـ (چو شماردن) گزاريدن[ر.م].
گزاف ـ (چو خمار و چنار) هر چيز بسيار و بى حد و بى حساب، خصوصاً كار عبث و لغو و كلام هرزه و دروغ و بيهوده و آنچه گمان و تخمين گويند كه از روى وزن و كيل و يقين نباشد و رجوع به «لاف» هم شود.
گزاف رَنگان ـ تعجيل و شتاب.
گزافه ـ (چو شماره و اماله) گزاف[ر.م].
گزافه رَنگان ـ تعجيل و شتاب.
گزاو ـ بر وزن و معنى گزاف.
گَزاورَنگان ـ تعجيل و شتاب.
گَزاوَنگان ـ تعجيل و شتاب و ظاهراً مخفّف گزاورنگان است و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: در اصل گژآونگان بوده يعنى كج آويخته.
گزاوه ـ بر وزن و معنى كجاوه.
گزاى ـ (چو كَنار) امر و فاعل از گزيدن[ر.م].
گزايان ـ (چو هراسان) تلخ و جمع گزاى[ر.م].
گزايد ـ (چو مبارك و اتابك و ولايت) فعل مضارع از گزاييدن[ر.م].
گزايش ـ (چو ستايش و نمايش و حمايل)لايق و سزاوار و پيچش و غاوشنگ[ر.م] و گزاييدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
گزاييدن ـ (ق) كاشتن و رنجاندن و گزند رساندن و صدمه زدن.
گزبار ـ (چو سردار) رجوع به تركيبات «گز» نمايند.
گزر ـ (چو سخن) مخفّف گزار [ر.م] و (به كسر ثانى) مخفّف گزير[ر.م] و (چو قمر) خواب و تعبير خواب و هم به معنى معروف كه «زردك» نيز گفته و عربى يا معرّب آن «جزر» و به فرانسه «كاروت» و به هندى «كاجر» و به لاتينى «دوكوس كاروتا» گويند، نباتى است معروف و از طايفه چترى كه به نام بستانى و برّى به دو قسم بوده و بيخ قسم اوّل آن بسيار مطبوع و داراى ماده قندى و بعد از چقندر و سيسارون[ر.م] از همه ريشه هاى متداوله شيرين تر و سرخ و زرد و بعضى طويل و بعضى مستدير و بهترين آن سرخ و شيرين و شاداب و كم ريشه بستانى آن است.
گُزَرگر ـ (به ضمّ اوّل) گُزارگر[ر.م].
گزرموشان ـ (به فتح اوّل) در اصطلاح لرستان، بيخى است شبيه به زردك برّى[نوعى هويج] باريك و دراز و اندرون آن سفيد و بيرون آن مابين سفيدى و زردى و خوش بويى و با اندك تلخى و شيرينى و از بلاد چين خيزد و از آنجا به بخارا و سمرقند[هر دو در ازبكستان] و ساير بلاد مى برند و گويند آن را با سوزن زرّين برمى آورند و برگ آن شبيه به زردك است.
گزرنامه ـ (به ضمّ اوّل) گزارنامه[ر.م].
گزرد ـ (چو تفنگ) علاج و چاره و (به فتح راء) فعل

صفحه 575 - جلد سوم
مضارع از گزردن[ر.م].
گزردن ـ (چو گذشتن) مخفّف گزاردن[ر.م].
گزره ـ (چو هرزه) گياه سرزيره[ر.م].
گزشايگان ـ رجوع به تركيبات «گز» شود.
گزشتن ـ بر وزن و معنى گذشتن.
گزف ـ بر وزن و معنى كرف.
گزك ـ (چو شتر) سرمه و (چو زره) سِير و تماشا و (چو قمر) ستيم[ر.م] و سرمازده و كجك[ر.م] و گزيدگى و نهرى است در سيستان و هر چيزى كه بدان تغيير ذائقه كنند، خصوصاً بعد از شراب.
گزلك--->كزلك.
گزم ـ (چو سخت) درخت گز.
گزمار ـ (چو سردار) رجوع به تركيبات «گز» شود.
گزمارك ـ (چو بدحالت) رجوع به تركيبات «گز» شود.
گَزمازَج; گَزمازَق ـ (ق) به نوشته بعضى، گزمارك[ر.م ]است.
گَزمازَك ـ (ق) گزبار [ر.م] و نوعى از كنگر.
گزمازو ـ (چو شفتالو) گزمازك[ر.م].
گزمُلك ـ رجوع به تركيبات «گز» شود.
گزن ـ (چو قمر) رجوع به «گهزن» شود.
گزنتو ـ (چو ارسطو) گزانگبين[ر.م].
گزند ـ (چو سمند) آسيب و آفت و رنج و چشم زخم.
گَزَنگَبين ـ (ر) گزانگبين; رجوع به تركيبات «گز» نمايند.
گزنند; گزننده ـ (چو فرزند و سرپنجه) جوال پركاه و رجوع به كاف عربى [كزنند و كزننده] شود.
گزنه ـ بر وزن و معنى كزنه و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد:(بر وزن عَمَله) علفى است كه چون برگ آن به عضو مى رسد، بگزد و خارش و آماس كند و در مازندران بسيار است.
گزنه دشتى ـ اذخر[ر.م].
گزنى ـ (چو سعدى) كزنى[ر.م].
گزيت ـ (چو مدير) گزيده[ر.م] و پسنديده و انتخاب شده و (چو امير يا دلبر) سرقت و ماليات و سرگزيت و معرّب آن، جزيه است.
گزيد ـ (چو دلبر) سرگزيد [ر.م] و(چو مدير) خربازان[ر.م] و ماضى قريب و ماضى بعيد از گزيدن (بر وزن بريدن) و (چو امير) تحفه و رشوت و هديه و سرگزيت[ر.م] و ماضى بعيد از گزيدن (بر وزنِ رَسيدن).
گزيدن ـ (چو رَسيدن) بريدن و ترسيدن و به دندان گرفتن و نيش زدن با زبان يا آلت و (چو بريدن) برچيدن و پسنديدن و انتخاب كردن و بزرگ ساختن.
گزيده ـ (چو سليقه) مفعول و ماضى بعيد از گزيدن (بر وزن رَسيدن) و (چو بريده) بازىِ خيزگير[ر.م] و يا خربازان[ر.م] و مفعول و ماضى بعيد از گزيدن(بر وزن بريدن) و ترجمه و تفسير لفظِ «مخصوص» و «خصوصاً» هم هست.
گزير ـ (چو دِلير و امير) پاكار و پيشكار و داروقه و عسس و روزبان و پهلوان و (چو مدير) پيشكار و پاكار و علاج و چاره و افاده معنى ضرورت و صبر و تحمّل و درگذشتن و صرف نظر نمودن هم مى كند.
گزيردن ـ گزيريدن[ر.م].
گزيره ـ بر اوزان و معنى گزير، با زيادتى هاء در آخر.
گزيريدن ـ چاره و علاج كردن و صبر و تحمّل نمودن و درگذشتن و قطع نظر كردن.
گزين ـ (چو امير) منسوب به گز[ر.م] و (چو مدير) امر و فاعل و مفعول از گزيدن (بر وزن بريدن).
گزينش ـ پسنديدگى و برگزيدگى و خاصيت اشياء.
گزينه ـ (چو بريده) انتخاب شده و پسنديده و خاصيّت اشياء و (چو سليقه) كوبن[چكش آهنگران] و تخماق[ميخ كوب] و شته[ر.م] و مخزن و گنجينه و كرباس گنده اى كه از آن سايبان و خيمه ساخته شده و فقيران جامه كنند.
گُزينى ـ خاصيّت اشياء.
گَزيه ـ بر وزن و معنى جزيه و نام اصلى پارسى آن است.

آيين ششم

(در[حرف] كاف پارسى با زاى پارسى)
گژ ـ (چو بد) گزمازك[ر.م] و كژ[ر.م].

صفحه 576 - جلد سوم
گژابه ـ بر وزن و معنى كجاوه.
گژاته ـ (چو كَناره) پيله ابريشم.
گژاج ; گژاجه; گژاچ; گژاچه ـ (چو شمار و شماره) چينه دان و سنگ دان مرغان و امتلاى معده از پرخوارى.
گژار ـ (چو شمار) گژاج[ر.م] و (و چو كَنار) گژاريدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
گژاريدن ـ (چو رَسانيدن) دريدن و پاره كردن.
گُژاژ; گُژاژه ـ بر وزن و معنى گژاج و گژاجه.
گَژاغَند; گَژاغَندش; گَژاگَند; گَژاگَندش; گَژاگين ـ برگستوانى[لباس جنگى] كه درون آن را با ابريشم كج[بى ارزش] پر كرده باشند.
گژانه ـ (چو كَناره) پيله ابريشم.
گژاونگ ـ (چو دماوند) رجوع به «كجاوه» شود.
گَژاوَنگان--->گزاونگان.
گَژاوه ـ بر وزن و معنى كجاوه.
گژبه ـ (چو طلبه) مخفّف گژابه[ر.م].
گژدم; گژدمِ بحرى; گژدم خوار; گژدم خواره; گژدمِ گردون; گژدمِ نيلوفرى--->كژدم و كژدم بحرى و كژدم خوار و كژدم گردون.
گژدمه ـ (چو زَلزَله) خوى درد[ر.م] و ناخن پال.
گژدهم; گژدهن ـ (چو بدنظر) گژدم[ر.م] و درخت آغال پشه[ر.م] و نام پهلوانى هم بوده ايرانى.
گژغا ـ (چو صحرا) غژغاو[ر.م].
گژغاب ـ (چو فرهاد) غژغاو[ر.م].
گُژغان ـ (ق) قازقان[ر.م].
گَژغاو; گَژغاه ـ بر وزن و معنى غژغاو.
گژف ـ بر وزن و معنى كرف.
گژگا ـ (چو صحرا) غژغاو[ر.م].
گژگاب ـ (چو فرهاد) غژغاو[ر.م].
گَژگان ـ (ق) قازقان[ر.م].
گَژگاو; گَژگاه ـ بر وزن و معنى غژغاو.
گژم--->كژم.
گَژو ـ گزمازك[ر.م].
گژى ـ بر وزن و معنى كجى.
گژيدن ـ بر وزن و معنى گزيدن.
گژيم ـ (چو امير) گژاغند[ر.م].
گَژين ـ بر وزن و معنى كجين.

آيين هفتم

(در[حرف] كاف پارسى با سين سعفص)
گس ـ (چو بد) به فرموده ناصرى [ر.ض]، مرد و خادم و بزرگى و بلندى و شخصى از آدميان.
گس اندر ـ مردم نااهل و ناكس.
گسار ـ (چو شمار) امر و فاعل از گساردن[ر.م] و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: به معنى گزار[ر.م] هم هست.
گساردن ـ (چو شماردن) گذشتن و گذاشتن و گذاردن و مِى خوردن و غم خوردن و تسلّى دادن و از فرهنگ ناصرى[ر.ض ]مستفاد مى گردد كه به معنى گزاردن[ر.م] هم هست.
گسارده ـ مفعول و ماضى بعيد از گساردن[ر.م].
گساريدن ـ (چو شماريدن) گساردن[ر.م].
گُسانيدن ـ (ق) در جايى ديدم كه به معنى گسيختن[ر.م ]است.
گسبه ـ (چو سفره) كنجاره[ر.م].
گسپرج ـ (چو بدنظر) مرواريد.
گست ـ (چو پشت) گستاخ و (چو سخت) بد و زبون و زشت و نازيبا.
گستاخ ـ (چو گلزار) تند و دلير و بى حيا و جسور و بى ادب و لجوج.
گستاخْ دست ـ جَلد و تند كاركننده.
گستر ـ (چو دختر) خار سفيد و خار سياهى است كه مى سوزانند و هم امر و فاعل از گستردن است.
گسترانيدن ـ (ر) گستردن و به گستردن وادار نمودن.
گستردن ـ (ر) فاش و منتشر بودن و نمودن و فروچيدن و فرش كردن و پهن نمودن.
گستردنى ـ فرش و هر چيز لايق گستردن.
گسترش ـ هر چيزى كه آن را توان فرش كرد و فروچيد از بساط و دام و امثال آنها.
گستن ـ (چو دختر) كوفتن.

صفحه 577 - جلد سوم
گُسته ـ سرگين.
گُستَهَم ـ نام پسر گژدهم[از پهلوانان شاهنامه] و هم نام پسر نوذر ابن منوچهر[شاهزاده پيشدادى].
گستى ـ (چو سعدى) بدى و زشتى و نازيبايى و (چو پشتى) زُنّار[رشته مانندى كه غير مسلمانان در جوامع اسلامى بر كمر مى بستند] و كشتى گيرى و گستاخى.
گُسستن ـ (ر) گسيختن.
گُسسته ـ مفعول و ماضى بعيد از گسستن.
گسسته مهار ـ مردمان بى قيد و بى پروا و خودسر و سخن نشنونده و سركش و ستيزنده.
گسسته نور ـ هلال و پياله اى كه از طلا و نقره به اندام كشتى مى سازند.
گُسِل ـ مخفّف گسيل است.
گُسَِله ـ (ل) گسيخته شده.
گسليدن ـ گسيختن.
گسمه ـ (چو هرزه) رجوع به «كسمه» نمايند.
گسن ـ (چو تبه) گرسنگى و كرشنه[ر.م] و كاسنى[ر.م].
گُسنامار ـ نهايت گرسنگى.
گسندر ـ (چو سمندر) نااهل و ناكس كه مخفف گس اندر است و اينكه در فرهنگ ناصرى[ر.ض] بر وزن تزلزل نوشته، خطاست.
گسنك ـ (چو بددل) گرسنه.
گسنه ـ (چو سفره) گسن[ر.م].
گسنى ـ (چو هندى) انغوزه[ر.م] و (چو سعدى)كاسنى است.
گسى ـ (چو تهى) مخفّف گسيل است.
گسيختن ـ بريدن و پاره بودن و نمودن و شكستن و منفصل كردن و شدن و تار ريسمان و مانند آنها از هم جدا بودن و نمودن.
گُسيل ـ (چو مدير) وداع كردن و رها نمودن و دفع كردن و رخصت دادن و روانه نمودن و فرستادن كسى به جايى و امر و فاعل از اين معانى.
گُسيلا ـ (ل) نام دارويى است غير سليخه[ر.م].

آيين هشتم

(در[حرف] كاف پارسى با شين قرشت)
گش ـ (چو رخ) بلغم و (چو دل) قلب و چرك و ريم و سنگ پشت و (چو بد) شهر سبز و خوب و خوش و مزاحمت و وسوسه و خراميدن و با ناز و غمزه راه رفتن و ملاّح و كشتى و كشتيبان و بار گرفتن ماديان و طالب نر شدن آن و شاخ را هم گويند.
گَش نشين ـ نام روز چهارم ماه هاى جلالى است كه در «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
گشا ـ (چو دعا) امر و فاعل از گشادن.
گشاد ـ (چو شمار) فراخ و خوبى و خوشى و ماضى بعيد از گشادن.
گشادنامه ـ طلاق و فرمان پادشاهان و عنوان كتابت و فرمان.
گشاد هنگامان ـ فصول چهارگانه.
گشادن ـ (ر) غالب و قاهر بودن و خوب و خوش شدن و خنديدن و فتح نمودن و تير را از شصت رها كردن و ضد بستن.
گشاده ـ (ر.ف)[باز و جارى و روان و شاد و آزاد].
گشاده دست ـ مردم سخى و باهمّت.
گشاده دل ـ مردم شاد و خرم و خوشحال و كريم و بخشنده و سخى.
گشاده رو ـ مردم خوش رو و خوش منظر.
گشاده زبان ـ فصيح و بليغ.
گشاده هنگامان ـ فصول اربعه.
گشاسب; گشاسپ; گشاسف ـ (به ضمّ و فتح اوّل) گشتاسب[ر.م].
گشاك ـ (چو خمار) بازوى جامه.
گشان ـ (ل) شاخ.
گشاورز ـ (چو دماوند) فلاحت و زراعت و يا برزيگر.
گشايش ـ (ر.ف)[فتوح و گشودن و توضيح و تبيين].
گشب; گشپ ـ (چو تند) جهنده و خيزنده و يا ذخيره كننده و حس و ادراك و وجدان.
گشت ـ (چو خشت) مجموع و همه و (چو تشت)

صفحه 578 - جلد سوم
حنظل[ر.م] و خربزه و پاليز خربزه و باغ و بوستان و گشتن و ماضى بعيد از آن.
گشت برگشت ـ پيچ درپيچ و رجوع به كاف عربى [كشت بركشت] هم نمايند.
گِشت كردن شاه شطرنج--->كشت.
گشتا ـ (چو خرما) بهشت.
گشتاسب; گشتاسپ; گشتاسف ـ (چو اَرجاسب و يا به ضمّ اوّل) عالم برزخ و هم پادشاهى است مشهور كه پدر اسفنديار رويين تن بوده و تاج و تخت را از پدر خود، لهراسب، طلب كرده و عاقبت لهراسب تاج و تخت را بدو مفوّض داشته و خودش در گوشه انزوا به عبادت حق پرداخته و گشتاسب در 4993 هبوطى به سرير جهانبانى نشسته و در سال چهارم سلطنت او زردشت ظهور كرده و گشتاسب هم در سال بيستوششم دعوت و نبوّتش را تصديق كرده و دين وى را قبول كرده و در ترويج آن كوشيده و مردم را بدو دعوت كردى و بعد از استحكام سلطنت، منشورى به ارجاسب ابن جهن ابن افراسياب كه از طرف او حكومت تركستان[نواحى ترك نشين آسياى مركزى و شمال غربى چين] را داشت، بنگاشت كه مردمان آن سامان را به دين زردشتى دعوت نمايد. پس ارجاسب كه سال ها بناى مخالفت داشت، اين معنى را دستاويز كرده و بشوريد. پادشاه پسر خود، اسفنديار، را به وعده تاج و تخت مستظهر كرده و اسفنديار نيز به هواى سلطنت لشگر برآورده و ارجاسب را شكست داده و جمعى وافر از تركان را كشته و به دارالملك[پايتخت ]مراجعت كرد. و ازآن رو كه گشتاسب در خاطر نداشت كه مُلك با فرزند خود گذاشته و مانند پدرش، لهراسب، در عزلت و انزوا بگذراند، مجدداً اسفنديار را مأمور نواحى آذربايجان نمود كه دين زردشتى را در آن حوالى نيز به مردم بياموزد تا حق را از باطل بدانند كه چون كار دين ساخته شود، كار دنيا نيز راست خواهد شد. اسفنديار با فوجى درياموج متوجه آذربايجان شده و در تمامت آن كشور آتشگده ها برافروخت و در هر آتشگده چندين موبد [روحانى زردشتى] و معلّم بنشاند تا كلمات زند[ر.م] را با مردم بياموزند و ايشان را به دين زردشتى باز آرند و از آنجا به زمين ارمن و اوروپ سفر كرده و در هر بلده آتشگده اى جداگانه بنيان نمود و هركه سر از دين زردشتى برتافتى، سرش از تن برگرفتى تا آنكه عزم مراجعت كرده و بازهم به تصفيه نواحى چين و مصر و روم و هندوستان و عربستان مأمور شده و تمامى آنها را به حيطه تصرف آورده و دين زردشتى را ترويج تمام داده و با فتح و ظفر برگشت. و ازاين رو گشتاسب را ديگر جاى بهانه و عذرى نمانده و عاقبت به جنگ رستم دستانش فرستاد، به شرحى كه در محل خود مذكور است. و مدت سلطنت گشتاسب به نوشته بعضى، 160 سال بوده و دارالملك وى نيشابور و يا شهر شادياخ[در بلخ افغانستان] بوده است.
گشتسب; گشتسپ; گشتسف ـ (چو گُلْ قند يا فرزند) مخفّف گشتاسب و گشتاسپ و گستاسف[ر.م].
گشتك ـ (چو عنبر) جُعَل [حشره سرگين گردانك ]معروف.
گشتن ـ (ق) شدن و گرديدن و گراييدن و ديدن و حك نمودن و محو ساختن.
گشتن روى ـ مرض لقوه[نوعى بيمارى در صورت انسان كه باعث كجى لب و دهان و فك مى شود].
گشته ـ (چو هرزه) كاج و لوچ و گرديده و معكوس و اسم مفعول و ماضى بعيد از گشتن.
گشته روى ـ كسى كه مرض لقوه داشته باشد.
گشسب; گشسپ; گشسف ـ (چو تفنگ و پلنگ) گشب[خيزنده و حس و ادراك] و گشتاسب[پادشاه كيانى] و پرستيدن و پرستنده و اشراق و تابش نور و «گشسبى»، اشراقى است.
گشف ـ بر وزن و معنى كرف.
گشن ـ (چو تشت و قمر و خَجِل) انبوه و بسيار و غلّه كرسنه[ر.م] و غنچه خرما و نام روز چهارم ماه هاى جلالى است و (چو پشت) طالب نر شدن حيوانات و بار گرفتن آنها و درخت خرماى ماده از نر و هم به معنى نر، مقابل ماده است، خصوصاً از درخت خرما.
گَشنِشين ـ روز چهارم ماه هاى جلالى است.

صفحه 579 - جلد سوم
گشنه ـ (چو هرزه و سفره) كشنه[ر.م].
گشنى ـ (چو پشتى) زُنّار[نوار زردرنگى كه غير مسلمانان در جوامع اسلامى بر كمر مى بستند] و جفت شدن حيوانات و مايه زدن از درخت خرماى نر به ماده آن.
گشنيز ـ (چو زنجير) خراميدن و به ناز و غمزه راه رفتن و (چو دلگير) نباتى است معروف كه به فرانسه «كورياندر» و به لاتينى «كورياندروم» و به يونانى «كوريون» و به سريانى «كخزبُرن» و به عربى «جلجلان» و «كُزبُره» گويند و يا آنكه كزبره معرّب نام سريانى مذكور آن است و تخم آن را نيز كه بى مغز بوده و تازه اش داراى بوى مكروه و كهنه اش معطّر و مطبوع و در طب مستعمل است، و همين نبات به نام برى و بستانى به دو قسم مى باشد كه برگ اوّلى ريزه و مايل به تدوير و زردى و تخمش كوچك تر و هر دو عددش به هم ملاصق مى باشد و در اثر، از دويّمى قوى تر و از آن زبون تر و با سمّيّت مى باشد و به شيرازى اين را «قيتره» گويند و نبات بستانى به قدر ذرعى و زياد بر آن با شاخ هاى باريك و برگش شبيه به برگ تره تيزك[ر.م] و در كوچكى عريض تر و بزرگ تر مى باشد و هر چند بزرگ تر گردد، باريك تر و ريزه تر گردد و گل آن ريزه سفيد و تخم آن سبز مدوّر است.
گشنيزِ برّى; گشنيزِ بستانى--->گشنيز.
گشنيزِ حِصرِم ـ شراب انگورى.
گشنيزِ خشك ـ تخم گشنيز.
گشنيز دشتى; گشنيز صحرايى ـ تخم مخلّصه [ر.م] و يا نوعى از شاه تره و يا قسم صغير بادرنجبويه [ر.م] است و رجوع به «مخلّصه» هم نمايند.
گشنيز غوره ـ شراب انگورى.
گشنيز كوهى ـ گشنيز دشتى[ر.م].
گشودن ـ (ر) گشادن.
گشه ـ (چو مزه) اعلام و اعلان.
گشى ـ (چو صفى) خوشى و خوبى و تندرستى و ناز و جلوه و غمزه و خراميدگى.

آيين نهم

(در[حرف] كاف پارسى با فاى سعفص)
گفاله ـ (چو كَناره) كاجيره[ر.م].
گَفانه ـ (ق) افكانه[ر.م].
گفانيدن ـ (چو رَسانيدن) رجوع به كاف عربى [كفانيدن ]شود.
گفت ـ (ر) سخن و كلام و گفتن [ر.م] و اسم مصدر و ماضى قريب از آن و هر چيز هنگفت و گنده، خصوصاً جامه همچنانى.
گفتار ـ (ر.ف).
گُفتاريدن; گُفتانيدن ـ به گفتار و گفتن واداشتن.
گفتن ـ (ر.ف).
گفرا; گفرى ـ (چو خرما) شكوفه خرما و يا پوست درخت خرماى ماده.

آيين دهم

(در[حرف] كاف پارسى با لام [كلمن])
گل ـ (چو دل) خاك با آب آميخته و (چو رخ) گول [ر.م] و اخگر آتش و رنگ سرخ و قلعه اى است در نزديكى بهبهان و هم به معنى معروف كه معرّب آن «جُل» و به پارسى «بهار» و «شكوفه» و «اشكوفه» و به عربى «ورد» و به لاتينى «روزا» و به فرانسه «روزروژ»( La roserouge)نامند و به چندين قسم مى باشد از زرد و سفيد و سرخِ خوش رنگ و كم رنگ و خوش بو و كم بو و برّى و بستانى و غير آنها كه هريكى را به نام خود اضافه نمايند، همچون: گل سرخ و سوسن و مانند آنها. همه و بعضى از آنها را ثبت اوراق مى نمايد و در معنى عرفانى گل رجوع به «ثلاثه غساله» نمايند.
گُل آذرگون; گُل آذريون--->آذرگون.
گل آفتاب پرست; گل آفتاب گردان; گل آفتاب گردش; گل آفتاب گردك ـ رجوع به تركيبات «آفتاب» نمايند.
گُل آگين كردن ـ لبريز كردن پياله و صراحى از شراب لعلى.
گل اُربه ـ (چو غنچه) رجوع به «اُربه» شود.

صفحه 580 - جلد سوم
گِل ارمنى ـ كه به عربى «طين ارمنى» گويند، گِلى است سرخ تيره جگرى رنگ با نرمى و اندك چربى كه به زبان مى چسبد و خوش بو و در طعم شبيه به خاك است و از ايران و ارمنيّه آرند و بهترين آن نرم املس (صاف و غيردرشت) چرب خالص صافى از ريگ و سنگ ريزه و چسبنده به زبان طلايى رنگ آن است و موافق نوشته برهان [ر.ض]، تبى را كه در ايّام طاعون و وبا به هم رسد نافع است. گويند: وقتى، در ارمن وبا و طاعون عظيمى به هم رسيد، چنان كه معدودى چند مانده بودند و چون از ايشان تفحّص كردند، در آن ايام از آن گِل مى خوردند و در مخزن[ر.ض] فرمايد: شرب آن جهت حبس اسهال بسيار نافع و به جهت طاعون و وبا چون در آن هنگام و يا چند روز پيش از حدوث آن با سركه و گلاب اگر تب نباشد، و الاّ با آب و سركه بخورند و بر ورم آن طلا نمايند[بمالند]، امان يابند.
گِل اَقريطُس; گِل اَقريطُش ـ (به كسر اول) خاكى و گلى است خاكسترى رنگ با خشونت كه با انگشت مى شكند و از جزيره اقريطس[كرت در مديترانه ]آرند و در قوّت شبيه به زاج سفيد[به «زاگ ابيض» رجوع شود] و از آن بسيار ضعيف تر و فرق ميان هر دو با چشيدن معلوم مى گردد.
گل انار ـ (به ضمّ اوّل) كه مخفّف آن گلنار و معرّبش جلنار و نام عربى آن «عنم» است، شكوفه و گل مطلق درخت انار و يا خصوص گل درخت انار برّى است كه به غير از گل ثمر ديگرى ندارد و ازاين رو آن را «گل انار نر» نيز گويند كه ثمرى نمى بندد مگر به ندرت و ثمر آن را منحوس دانند و در هر خانه و باغى كه باشد گويند كه زود ويرانش سازد، چنانچه به مناسبت بزرگ و پربرگ بودن آن «گل انار هزاره» و «گل صدبرگ» نيز نامند بلكه از مطلق گل صدبرگ[ر.م] هم كنايه نمايند و درخت آن شبيه به درخت انار متعارفى است الاّ آنكه اندكى انبوه تر بوده و بسيار بلند نمى شود و بهترين آن پارسى يا مصرى است و بالجمله گاه است كه لفظ گل انار را به طريق كنايه از گيلاس و آلوبالو هم استعمال نمايند.
گل انار صدبرگ; گل انار نر; گل انار هزاره--->گل انار.
گِل اندلسى ـ به فرموده مخزن [ر.ض]، خاك سياه كثيفى است كه ضماد و طِلاى آن در تحليل اورام نافع است.
گُلْ انگبين ـ حلوا و معجونى است، مثل گل قند كه از گل و عسل سازند.
گُلْ بام; گُلْ بانگ ـ تكبير و تهليل و دعا و آواز بلبل و صداى بلندى كه شاطران و قلندران و معركه گيران و نقاره چيان و امثال ايشان در وقت معركه گرفتن و نقاره نواختن به يك بار مى كشند.
گِل بُت ـ (به كسر اوّل) رجوع به «گل زرد» شود.
گل بن ـ (چو بلبل) درخت و بوته گل و پاى و بيخ آن و «بن» به معنى اصل و ريشه است و درخت را به ملاحظه ريشه «بُن» گويند.
گلِ بوستان افروز ـ گل تاج خروس[ر.م] است.
گل پارسى ـ (به كسر اول) گل سرشوى و (به ضم آن) گلِ صدبرگ[ر.م] و رجوع به «گل سرخ» هم نمايند.
گل پر ـ (به ضمّ اوّل) برگ گل و تخم انگدان[ر.م] رومى.
گل پوست ـ (به كسر اوّل) خاكى است سرخ تيره رنگ املس(صاف و نرم) كه پوست حيوانات را بدان رنگ مى كنند و مايل به زردى مى گردد و رنگ آن قوام و ثبات ندارد.
گلِ پياده ـ (به ضمّ اوّل) گل هاى صحرايى و هرگلى كه بوته داشته باشد، نه درخت بزرگ، مثل نرگس و لاله و سوسن و بنفشه و مانند آنها، به خلاف گل سواره كه درخت بزرگ دارد، مثل ارغوان و ياسمن و مانند آنها.
گُلِ تاج خروس ـ (ق) رجوع به «تاج خروس» شود.
گُلِ ترـ (ق) گل تازه و كنايه از عارض خوبان و دست محبوبان است.
گُل چكان ـ (به كسر چ) درختى است كه در هند «قهوه» گويند و (به فتح آن) نوعى از مصنوعات آتش بازان است.
گُل چهر; گُل چهره ـ (ق) گل روى و هم نام معشوق

صفحه 581 - جلد سوم
اورنگ نامى است.1
گُل چين ـ (ق) امر و فاعل از گل چيدن و نام زنى هم از عُرفا كه گويند كه خدا را در خواب ديده بود.
گُلِ حَجَر ـ (ق) آتش.
گِل حكمت ـ (به كسر اوّل) از مركّبات است و كيفيت تركيب آن در محل خود مذكور و به جهت شدّ و وصل و نگاه داشتن ظروف از صدمات و ضرر آتش ترتيب داده اند كه بر ظروف شيشه و چينى و غيره بدان جهت مى مالند و ضماد آن جهت شكستگى اعضا و تقويت استخوان و عصب مؤثّر است.
گل حلوا ـ (به ضمّ اوّل) گل تاج خروس[ر.م].
گُل حنا ـ (ق) رجوع به «فاغيه» نمايند.
گل حيا ـ (به كسر اوّل) گِل مصطكى[ر.م] است.
گلْ خان ـ (به ضمّ اوّل) خانه گل و آتش خانه حمّام و مطلق آتش خانه.
گلْ خان تاب ـ مردم تونى كه گل خان[آتشدان حمام ]را مى سوزاند.
گُلْ خانه ـ (ق) گل خان[ر.م].
گُلْ خانه تاب ـ گل خان تاب[ر.م].
گِل خراسانى ـ (ق) گل خوردنى[ر.م].
گُلْ خَن ـ مخفّف گلُ خان[ر.م].
گُلْ خَن تاب ـ گل خان تاب[ر.م].
گُل خنق ـ (ق) كاجيره[ر.م].
گلِ خوردنى ـ (به كسر اوّل) خاكى و گلى است بسيار سفيد و خوش بو و خوش طعم با اندك شورى و ضررِ خوردن آن كمتر از خاك هاى ديگر است و لهذا كسانى كه عادت به خاك خوردن دارند، از آن مى خورند و بعضى خام و بعضى بريان كرده و در بغداد اطفال با آن بر الواح مى نويسند و بعضى مردم آن را بريان نموده و با گلاب شسته، صاف و خالص آن را قرص نموده و خشكانيده و مى خورند و بعضى قدرى مشگ يا عنبر يا كافور نيز اضافه مى كنند.
گُل خوش منظر; گُل خوش نظر ـ نوعى از رياحين است كه به عربى «مُجنح» نامند و در دفع اسهال و سيلان خون معمول است.
گِل داغستانى ـ خاكى است كه از داغستان حوالى شيروان آرند و به الوان كثيره مى باشد; قسمى از آن زرد گاهى بسيار كم رنگ و قسمى بسيار مغسول و سفيد و مصنوع به شكل قرصى و قسمى مايل به كبودى است و مجموع آن خوش بو، خصوصاً مغسول سفيد آن و در جميع آثار بهتر و قوى تر از گل مختوم و به فرموده تحفه[ر.ض]، مفرّح قوى و رافع خفقان و تب اغمائى است.
گُلِ داودى ـ گلى است معروف و شبيه به گل نسرين و برگ آن مانند برگ پنبه و گياه آن به قدر ذرعى و تا به دو ذرع مى بالد و بوى آن شبيه به بوى بومادران [ر.م] و زرد و سفيد و بنفش مى باشد و اوّلى بسيار و دو قسم ديگر كمتر مى باشد و تا اوايل خزان گل دهد و چون آن را ببرند، سال ديگر از بيخ آن گل ها رويد.
گِلِ دَقوقى ـ خاكى است كه از ناحيه دقوقا (از بلاد حلب و شهرى است معروف در ميان اربل و بغداد) آرند كبودرنگ و با يبوست قوى و بعضى از آن سفيدرنگ سبك املس (نرم و صاف) خالص از رمل و سنگ ريزه و زودگداز در آب و اين بهترين آن است.
گلِ دوروى ـ (به ضمّ اوّل) گل قحبه[ر.م].
گلِ راهب ـ (به كسر اوّل) گل مختوم[ر.م].
گلِ راه رو ـ (به ضمّ اوّل) شنبليله[ر.م].
گُل رخ ـ (ق) گُل روى[ر.م].
گِلِ رَز ـ خاكى است سياه و بدبو و شبيه به زغال كه از بلاد سوريا آرند و چون در ابتداى نمو تاك انگور بر آن مالند، تاك را از آفات نگاه مى دارد، بدين اسم موسوم شده و به همين جهت به عربى «طين الكرم» گويند و محلّل و مبرّد و جالى[جلوه دهنده] و جهت حكّه[خارش] نافع و در اكتحال مستعمل است.
گُل رعنا--->رعنا.

1. حافظ:
«اورنگ كو؟ گلچهر كو؟ رنگ وفا و مهر كو؟ *** حالى من اندر عاشقى داو تمامى مى زنم»

صفحه 582 - جلد سوم
گلِ رومى ـ (به كسر اوّل) خاكى است سرخ نيم رنگ و بعضى سفيد مايل به كبودى و آن نوعى از گل قبرسى سفيد است.
گُل روى ـ گُلْ عذار[ر.م].
گل زار ـ (به ضمّ اوّل) معروف و نام لحنى هم هست از موسيقى.
گلِ زرد ـ (به كسر اوّل) خاكى است زرد مايل به تيرگى كه از ميان دو كوه حوالى قسطنطنيه [استانبول] آرند و رهبانان آنجا صورتى بر آن نقش مى نمايند كه صورت بت است و يا نقشى است ديگر غيرمعلوم از قبيل طلسم و ازاين رو آن را «گِل بُت»[ر.م] نيز گفته و به عربى «طين الصنم» گويند و (به ضمّ اوّل) معروف است.
گُلِ زردِ آسمان; گُلِ زردِ چرخ; گُلِ زردِ فلك; گُلِ زردِ گردون ـ (به ضمّ اوّل) آفتاب.
گُلِ زيبا ـ (ق) گُل قحبه[ر.م] است.
گِلِ سبز ـ خاكى است سبزرنگ چرب با لزوجت و چسبندگى كه از اردكان شيراز آرند و در بعضى از قطعه هاى آن رنگ هاى زرد و سرخ و سفيد مى باشد و بهترين آن سبزِ يكرنگ خالص آن است و زنان ايران آن را بريان نموده و دود داده و مى خورند و از براى تپش قلب نافعش دانند و شستن سر و بدن با آن مسكّن حرارت و رافع چرك و شپش و نرم كننده جلد و موى است.
گلِ سپيد ـ (به كسر اوّل)گِلِ خوردنى[ر.م].
گل ستان; گل ستو ـ (به ضمّ اوّل) معروف و جاى بسيارى گل و شكوفه كه گلزار و گلشن و گلستو و گلستوخ هم گويند و هم به نوشته غياث اللغات[ر.ض]، كوهى است در نواحى طوس كه طول آن را بسيار نوشته اند.
گلِ سرخ ـ (به ضمّ اوّل) معروف است كه «سورى» نيز گفته و به عربى «ورد» و به فرانسه «روزروژ» و به لاتينى «روزا» گويند و (به كسر اوّل) به فرموده مخزن[ر.ض]، خاكى است سرخ تيره و مايل به زردى كه از روم آرند و در هند و بنگاله[بنگلادش] بسيار است و گاه است كه «گِل پارسى» هم گويند.
گلِ سرخِ بحرى ـ (به كسر اوّل) گِل سرشوى[ر.م] و (به ضمّ آن) به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، اكليل الجبل[ر.م ]است.
گلِ سرشوى ـ (به كسر اوّل) خاكى است سفيد مايل به زردى و خوش بوى و جالى جلا و رافع چرك و در جميع افعال قريب به گل ارمنى[ر.م] است و آن را «گل پارسى» و «گل شيرازى» هم گويند.
گلِ سفيد ـ (به كسر اوّل) گل خوردنى[ر.م] و گل شاموس[ر.م].
گل سنگ ـ (به ضمّ اوّل) زنگى است كه بر روى سنگ نمناك پيدا مى شود و رنگ آن سبز مايل به سفيدى است و چون به دست بمالند، به رنگ حنا مشابه گردد و آن را «زهره سنگ» و «شكوفه سنگ» نيز گفته و به ديلمى «سنگ حنا» و در مصر «حناءالقريش» ناميده و به عربى «زهرالحجر» و «حزازالصخر» خوانند.
گُلِ سواره ـ (ق) رجوع به «گل پياده» شود.
گلِ شاموس; گلِ شاميس ـ (به كسر اوّل) به فرموده مخزن [ر.ض]، «گل سفيد» نيز ناميده و چند صنف مى باشد، يكى سفيد صفايحى اندك برّاق ناصاف شبيه به سنگ فسان[ر.م] و ديگرى خاكسترى رنگ صفايحى نرم زودشكن كه در آب زود گداخته گردد و اين را به پارسى «ابرك» گويند و صنفى بسيار سفيد نرم سبك كه چون بر زبان گذارند، بچسبد و زود شكسته گردد و در آب زود گداخته شود و از قبرس و صقالبه[اسلاو ]آرند.
گل شاه ـ (به ضمّ اوّل) نام معشوقه ورقه[ر.م] كه مانند مجنون و ليلى و رامين و ويسه مشهور شده اند و (به كسر اوّل) لقب مشهور كيومرز[نخستين بشر و پادشاه طبق روايات زردشتى] است كه چون در زمان او چيزى غير از خاك و آب نبود كه متصرّف شود، بدين لقب اختصاص يافته و يا موافق زعم بعضى، كيومرز همان آدم ابوالبشر است كه به مناسبت تكوّن وى از خاك، بدين لقب ملقّب گرديده. و بعضى گويند: گل شاه محرّف گرشاه است و «گر» به معنى كوه است و

صفحه 583 - جلد سوم
كيومرز در اوايل ظهور خود در كوهسار مى زيسته است و به زعم بعضى، به مناسبت نخستين پادشاه بودن كيومرز، به همين لقب ملقّب گرديده.
گل شدن ـ (به ضمّ اوّل) نهايت عظمت و بزرگى يافتن و ظاهر گرديدن.
گُل شكر ـ (ق) رجوع به «گل قند» نمايند.
گُل شَن ـ (ق) باغ گل.
گُل شنِ قدس ـ عالم جبروت.
گُل شه ـ (ق) مخفّف گل شاه[ر.م].
گُل شهر ـ (ق) گل چهر[ر.م] و نام زن پيران ويسه يا دختر او كه وزير و سپهسالار افراسياب[پادشاه توران] بود.
گلِ شيرازى ـ (به كسر اوّل) گل سرشوى[ر.م].
گلِ صدبرگ ـ (به ضمّ اوّل) آسمان و هم گلى است بسيار سرخ و خوش رنگ و مطلق گل پربرگ را هم گويند.
گُلِ صدبرگ آسمان ـ آفتاب.
گلِ صقالبه ـ (به كسر اوّل) گل شاموس [ر.م] است.
گِلِ صنم--->گِل رز.
گِلِ صوفى حميد ـ (ق) خاكى است سفيد خوش بو كه از بلاد شيروان [در كشور آذربايجان] و از بقعه صوفى حميد آرند.
گلِ عاشقان ـ (به ضمّ اوّل) موافق فرموده تحفه[ر.ض]، به لغت خراسانى، زرين درخت[ر.م] و به لغت تبريزى، حماحم[ر.م] است.
گُلْ عذار ـ (ق) مردم زيبا و خوش صورت.
گُلِ عقرب ـ (ق) رجوع به «ريحان سليمان» شود.
گُلِ عنبرى; گُلِ عنبرين ـ (ق) رجوع به «نسرين» شود.
گل غر ـ (چو دلبر) گِل كار[ر.م] و (چو دختر) تفتيك[ر.م].
گلْ غنچه ـ (به ضمّ اوّل) غازه زنان.
گُل غون; گُل غونه ـ (ق) گل گونه[ر.م].
گُلِ فارسى ـ گل پارسى[ر.م].
گُل فام ـ (به ضمّ اوّل) گلرنگ و گُل عذار[ر.م].
گلِ قبرسى ـ (به كسر اوّل) خاكى است سرخ رنگ كه از جزيره قبرس آرند و خوش بو و چسبنده است كه به زبان مى چسبد و چون بر دست مالند، سرخى آن بماند و چون بشكنند، رگ هاى زرد در آن نمايان گردد و آن عوض گل مختوم[ر.م] است و رجوع به «گل شاموس» هم شود.
گُلِ قحبه--->رعنا.
گُلْ قند ـ (ر) معجونى است معروف كه گل سرخ را با قند و شكر سرشته مى نمايند و «گل شكر» نيز گويند و در مخزن [ر.ض] فرمايد: آنچه را كه گل و شكر آن مساوى و هموزن باشد «گل قند» گويند و آنچه را كه شكر زيادتر باشد «گل شكر» نامند.
گِلِ قيموليا ـ خاكى است در هند كه اطفال بر تخته هاى مشق مى مالند و سه قسم است، يكى سفيد براق خوش بو كه از آن بوى كافور آيد و ديگرى مايل به بنفشى و چرب با لزوجت و ديرشكن كه در آب زود حل نگردد و از اندلس و ارمن آرند و اين هر دو خوب و مستعمل است و قسم سيّم كه سياه و از اندلس آرند، زبون ترين همه است و مطلق آن را «سنگ رخام» نيز گويند.
گلِ كاجيره ـ (به ضمّ اوّل) كاجيره[ر.م].
گل كار ـ (به كسر اوّل) بنّا.
گلِ كافشه ـ (به ضمّ اوّل) رجوع به «كافشه» شود.
گلِ كاهن ـ (به كسر اوّل) گل مختوم[ر.م].
گل كردن ـ (به ضمّ اوّل) خاموش كردن و ظاهر شدن و نمودار گرديدن و شهرت يافتن.
گُل كوبى ـ (ق) در اصطلاح، سياحت و سير و گردشى است كه در اوّل بهار كنند و آن، چنان است كه گل هاى زرد را كه مقدّم بر جميع گل ها بشكفد، چيده و در حوض ها ريخته و جشن كنند.
گُلِ كوزه ـ (ق) گلى كه در كوزه ها گذاشته و به مجلس درآورند، مانند نرگس و نسرين و غيره.
گل كوه--->هندكوه.
گُل گز ـ (ق) رنگ سرخ كم رنگ را گويند كه شبيه به گل درخت گز بوده باشد.
گُلِ گندم ـ (ق) گوزگندم[ر.م].

صفحه 584 - جلد سوم
گل گنده ـ به نوشته برهان[ر.ض]، (بر وزن سرپنجه) نوعى از سماروخ[ر.م] است كه بسيار بدبو بوده و زنان حلوا كرده و به جهت فربهى مى خورند.
گُل گون ـ (ر) گل عذار[ر.م] و گلرنگ و هر چيز سرخ رنگ، خصوصاً غازه زنان و هم نام اسب شيرين [معشوق خسروپرويز] است كه در «شب ديز» مذكور افتاد.
گل گونِ اديم آدم ـ يعنى سرخ كننده روى آدم كه اشاره به وجود مقدّس حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) دارد.
گل گونِ چرخ ـ آسمان.
گل گون روى آدم ـ گل گون اديم آدم[ر.م].
گل گونه; گل گونه اديم آدم; گل گونه چرخ; گل گونه روى آدم ـ (ق) رجوع به «گل گون» و تركيبات آن شود.
گُلِ گيتى ـ (ق) گل پياده[ر.م] و هم نوعى از گل است كه برگ هاى آن از هر طرف از سه جا خار دارد.
گلِ مختوم ـ (به كسر اوّل) خاكى است سرخ رنگ بسيار املس [صاف] و نرم كه از جزيره مليون از جزاير بحر مغرب[درياى مديترانه] آرند و ازآن رو كه آن را زن ساحرى پيدا كرده و نزد ملوك روم و يونان فرستاده و شهرت يافته، آن را گل كاهن[ر.م] نيز گويند، چنانچه به عربى «طين مختوم» و «خاتم الملك» و «خواتيم الملك» گفتن به سبب آن است كه صورت ارماطس را كه يكى از پادشاهان يونان است بر آن نقش كنند و يا آنكه «مختوم» گفتن به جهت آن است كه از غايت نرمى و لطافت زود نقش گرفته و مهر مى گيرد و يا به سبب آن است كه آن زن كاهنه خاك را با خون بز كوهى بسرشته و قرص ساخته و مُهر نمود.
گلِ مريم ـ (به ضمّ اوّل) شب بوى[ر.م].
گُل مس ـ (ق) زهره مس[ر.م].
گُل مشگى; گُل مشگين; گُل مشگين جه; گُل مشگين چه --->نسرين.
گلِ مصرى ـ (به كسر اوّل) خاكى است آفتاب خورده چرب بسيار سفيد با خطوط و با حدّت كه از مصر آورند و بعضى خاكسترى رنگ بسيار نرم مى باشد و ساييده آن بر مس به رنگ زنگار باشد و طلاى[پماد; ضماد] آن با سركه و به تنهايى نيز جهت اسهال خون و استسقاء و بواسير قديمه بسيار مفيد و در اسكندريه [در مصر ]مستعمل است.
گِلِ مَصطَكى ـ (ق) خاكى است رقيق صفايحى و با قطعه هاى مختلف الشكل كه از جزيره مصطكى[ر.م ]آورند و بهترين آن سفيد مايل به خاكسترى رنگ زودشكن و در آب زودگدازنده است و نيكوكننده رنگ رخسار است و لهذا زنان به جهت تصقيل روى و جلاى بدن و زايل كردن چرك آن در حمّام بر بدن مى مالند و جهت سوختگى آتش در آخر امر كه مقترح شده باشد، مفيد است.
گِلْ مهره ـ (ق) آدمى و كره زمين و مهره كمان گروهه[ر.م ]و هر مهره اى كه از خاك و گِل سازند.
گل ميخ ـ (به ضمّ اوّل) كه «گُرميخ» نيز گويند، ميخ بزرگ سرپهن چوبين و آهنين كه بيشتر در طويله ها به كار برند و هم حلقه ها و ميخ هاى كوچك فلزى است از طلا و نقره و غيره كه به جهت زينت، بر غلاف شمشير و غيره نصب نمايند.
گُل نار ـ مخفّف گل انار[ر.م] است.
گُل نار صدبرگ; گُل نار نر; گُل نار هزاره ـ رجوع به تركيبات «گل انار» نمايند.
گل نبشته ـ (به كسر اوّل) گل مختوم[ر.م] است.
گلِ نشاط ـ (به ضمّ اوّل) شراب انگورى.
گُل نفسى ـ (ق) خوش بويى و خوش كلامى.
گُل نمك ـ (ق) شكوفه نمك.
گل نوشته ـ (به كسر اوّل) گل مختوم[ر.م] است.
گِلِ نيشابورى ـ (ق) گل خوردنى[ر.م].
گُلِ هاشم ـ (به ضمّ اوّل) رجوع به «ياسمن» شود.
گُلِ يوسف ـ (ق) گل زرد[ر.م] و گل تاج خروس[ر.م].
گلاب ـ (چو كتاب) آب و خاك با هم آميخته و (چو شمار) به معنى معروف كه به عربى «ماءالورد» گويند و هم نام يكى از قلاع فارس است كه بسيار محكم و در هفت فرسخى بهبهان واقع و موافق نوشته بستان السياحة[ر.ض]،

صفحه 585 - جلد سوم
يك پارچه كوهى است كه به كوه ديگر اتّصال ندارد و دو نفر را از صد هزار دشمن نگه دارد.
گلابى ـ (ر.ف) رجوع به «كمّثرى» شود.
گلاج ـ (چو شمار) كلاغ و حلواى قطايف[ر.م] و نانى است بسيار نازك مانند كاغذ حرير كه از نشاسته تخم مرغ پزند و در شربت قند و نبات ريزه كرده و مى خورند و آن را «لابرلا» گويند.
گلاس ـ (چو كتاب) رجوع به «گيلاس» شود.
گلاغون; گلاغونه; گلاگون; گلاگونه ـ (به ضمّ اول) گلگونه و غازه زنان.
گُلال ـ [عبير (نوعى ماده خوش بو) كه از بقم (نوعى چوب سرخ) سازند (لغت نامه دهخدا) و به زبان كردى، رودخانه است (فرهنگ نگارستان از مؤلف)].
گلالك; گلاله ـ (چو مبارك و شماره) پيراهن و كاكل و پرچم و زلف پيچيده.
گَلاليو ـ (ل) غليو[ر.م].
گلان ـ (چو خمار) گلانيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن و جمعِ گُل به غيرقياس و هر چيز درشت و كلفت و هم قسمى است از نان ميوه كه چون در روغن بريان كنند، بادى در ميان آن افتد و آماس كرده و دو پوسته شود و بعد از آن در ميان شير يا شيره اندازند تا آن را به خود كشد و بسيار لذيذ مى باشد.
گلاندن; گلانيدن ـ (چو شماردن و شماريدن) افشاندن فرش و قالى و دامن و غيره.
گلاه ـ (چو كَنار) هر چيز سياه و هم لقب شيخ زين الدين على[از عرفاى شيراز، متوفّى 870هـ] است به مناسبت آنكه يكى از اجداد او كه از اصحاب حضرت حسين ابن على ـ سلام الله عليهما ـ بود، بعد از استماع خبر شهادت آن حضرت، خود و اولاد و اتباع او همه سياه پوش شدند و تا زمان شيخ زين الدين به همين عادت بودند يا به جهت آنكه شيخ مذكور وقتى از اعتكاف برآمده بود، شخصى كه در آن زمان از كمّلين اولياء بود از براى او جبّه پشمينه سياهى مى فرستد; شيخ آن را مبارك و ميمون شمرده و تا در حيات بود سياه مى پوشيد و همچنين فرزندان او سياه پوش بوده اند.
گلبار ـ (چو گلزار) نام شهرى است.
گلبام; گلبانگ ـ رجوع به تركيبات «گل» نمايند.
گلبت ـ (چو عنبر) كَشتى و جهاز بزرگ و در فرهنگ ناصرى [ر.ض] گويد: اگر چه در فرهنگ ها با كاف پارسى آورده اند ليكن مظنون آن است كه با كاف عربى بوده و كشتى هاى متداوله را هركس به چيزى تشبيه كرده و نامى بر آن نهاده اند، چنانچه غرب از دور به غراب سياه ماند و جهاز به جهاز شتر و ناوه كه كشتى كوچك دراز است، به ناودان ماند و بطيل آن است كه به بطّ(اردك) مى ماند. پس مى تواند بود كه وقتى بطيل را عربى از دور در دريا ديده و «كالبطّ»(مثل اردك) گفته باشد و عَلَم گرديده باشد و بطّ معرّب بَت است كه مرغابى است و مخفى نماند كه اگر باب اين گونه تحقيقات موهومه مفتوح شود، هرجومرج كلّى خواهد شد.
گلبك--->كلبك.
گلبن ـ رجوع به تركيبات «گل» نمايند.
گلپايگان--->كلپايگان.
گَلتَبان ـ بر وزن و معنى غلتبان.
گلچگان ـ رجوع به تركيبات «گل» نمايند.
گلچه ـ (چو سفره) مرغ سمانى[ر.م].
گلچين; گلخان ـ رجوع به تركيبات «گل» شود.
گلخج ـ (چو دختر) زواله[ر.م] و گلوله چنگالى[ر.م].
گلخن ـ رجوع به تركيبات «گل» شود.
گلخنك ـ (ل) رجوع به «سقّز» نمايند.
گلخوچه ـ (چو گلگونه) پخپخو و دغدغه[ر.م].
گلزار ـ (ر) رجوع به تركيبات «گل» شود.
گُلزَريون ـ (چو ظلمت گون و يا به تشديد راى قرشت) شهرى است در آن طرف شهر چاچ از ولايت ماوراءالنهر[در آسياى مركزى] و هم نام رودخانه سيحون و يا رودخانه ديگرى است كه همين شهر به اسم آن موسوم و معروف گرديده.
گلسب ـ (چو گذشت) چشمه اى است در خراسان.
گلست ـ (چو سمند و درست) مست لايعقل.
گلستان ـ رجوع به تركيبات «گل» نمايند.
گلستو; گلستوخ ـ (به ضمّ اوّل و كسر ثانى) آفتاب و گلستان

صفحه 586 - جلد سوم
و گل سرخ.
گلشانك ـ (ل) حصار قلعه.
گلشاه; گلشكر; گلشن; گلشن قدس ـ رجوع به تركيبات «گل» نمايند.
گلشنى ـ (ر) هر چيز منسوب به گلشن و هم تخلّص شيخ ابراهيم نامى از كبار مشايخ صوفيّه كه به هيبتى ملقّب بوده و موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عارف حقايق علوم و وجود نادرالموجودش گل صدبرگ گلشن معارف بوده و از شيخ عمروره روشنى تبريزى كسب طريقت نموده و كتابى معنوى نام در مقابل مثنوى در ظرف چهل روز به زبان پارسى به رشته نظم آورده كه مشتمل بر چهل هزار بيت بوده و سطور و كلماتش متضمّن انواع انوار نكات و معانى. و در اصل آذربايجانى بوده و در واقعه اسماعيل اردبيلى به مصر هجرت كرده و عاقبت در 1533 ميلادى ـ مطابق 940 هجرى ـ وفات يافت و جمله «ماتَ قطبُ الزمان ابراهيم» مادّه تاريخ وفاتش مى باشد و گلشنيّه هم موافق آنچه در فصل 2 ماده 4 «صوفيّه» اشاره نموديم كه يكى از فرق صوفيّه است، به همين ابراهيم گلشنى منسوب و وى هم به نام سزائيّه و حالتيّه به دو شعبه منشعب مى باشد.
گلشنيّه--->گلشنى.
گلشه; گلشهر ـ رجوع به تركيبات «گل» نمايند.
گُلغچه ـ مخفّف گلغيچه[ر.م].
گلغر; گلغنچه ـ رجوع به تركيبات «گل» نمايند.
گلغنده ـ (چو سنبلچه) مخفّف گلغونده[ر.م].
گلغوچه ـ (چو گلگونه) پخپخو و دغدغه[ر.م].
گلغون ـ (چو گلگون) مركّب از «گل» و «غون» است.
گلغونده ـ مردم سست و فربه و تنبل و پنبه كه به جهت رشتن، گلوله كرده باشند.
گلغونه ـ بر وزن و معنى گلگونه.
گلغيچه ـ (چو دزديده) پخپخو و دغدغه[ر.م].
گلفام ـ (چو گلزار) رجوع به تركيبات «گل» شود.
گلفهشك; گلفهشنگ ـ (چو گستردن) آبى كه در ريختن از بلندى يخ كند، همچو: يخ زير ناودان و مانند آن.
گلقند ـ (ر) رجوع به تركيبات «گل» شود.
گلك ـ (چو سخن) عنزروت[ر.م] و مصغّر گل و سخنى كه از روى طعنه و سرزنش گويند.
گُلَك انار ـ گل انار[ر.م].
گلكار ـ (چو دلزار) رجوع به تركيبات «گل» شود.
گلكج ـ (چو دختر) زواله[ر.م] و گلوله چنگالى[ر.م].
گُلگَجه; گُلگَچه ـ آداب و رسومى كه از زمان تولد اطفال تا وقت عقيقه و گهواره بستن به طريق عرف و سنت به عمل آرند.
گلكنده ـ (ل) (با كاف ثانى عربى) شهرى است از بلاد دكن كه اكثر مردمانش هندو و ديگرى حنفى مذهبند و (با كاف ثانىِ پارسى) رجوع به تركيبات «گل» نمايند.
گلكوبى; گلگز ـ رجوع به تركيبات «گل» شود.
گلگل ـ (چو بلبل) مقل[ر.م] و (چو عنبر) نوعى از ليمو است به قدر نارنجى و بسيار ترش به حدّى كه اگر سوزنى در آن خلانيده و اندك زمانى بگذارند، آن سوزن از كثرت ترشى مى گدازد.
گلگنده; گلگون; گلگون اديم آدم; گلگون چرخ; گلگون روى آدم; گلگونه; گلگونه اديم آدم; گلگونه چرخ; گلگونه روى آدم ـ رجوع به تركيبات «گل» نمايند.
گلمر ـ (چو دختر) نوعى از پيكان و گلى است بسيار خوش بوى.
گلموژ ـ (چو گلگون) سوسمار و چلپاسه.
گلميخ; گلنار ـ (چو گلچين و گلزار) رجوع به تركيبات «گل» نمايند.
گلنار پارسى ـ گل صدبرگ[ر.م].
گلنار صدبرگ ـ گل انار صدبرگ[ر.م].
گلنار فارسى ـ گل صدبرگ[ر.م].
گلنار نر; گلنار هزاره ـ گل انار نر و گل انار هزاره[به «گل انار» رجوع شود].
گلناك ـ (چو گلزار و دلزار) حصار قلعه.
گلنخنك ـ (ر) رجوع به «سقّز» نمايند.
گلنده ـ (چو گذشته) زن هرزه و بدكاره.
گُلَنگبين ـ مخفف گل انگبين [ر.م] است.

صفحه 587 - جلد سوم
گلو ـ (چو وضو) بزرگ و كلان و عضوى است مخصوص كه محلّ تنفس و مجراى آب و طعام و آن را «ناى» و «پلخ» نيز گفته و به تركى «بوغاز» و به عربى «حلقوم» گويند.
گلوبنده ـ مردم پرخوار و بزرگ و قسمى غلامان و غلامى كه به مرتبه بزرگى رسيده باشد.
گلوته ـ (چو رطوبت) معجر و مقنعه و كلاهى است گوشه دار و پرپنبه كه بيشتر به جهت اطفال دوخته و گوشه هاى آن را در زير چانه و ته گلوى ايشان بندند تا از سر ايشان نيفتد و بعضى از درويشان نيز بر سر گيرند.
گلوى آسيا ـ سوراخ وسط آن كه دانه از آن ريزند.
گلوى سرخ ـ روده سرخ معروفى كه ممرّ غذا است و آن را «سرخ روده» هم گويند.
گلوجه ـ (چو كبوتر) رجوع به «گليجه» نمايند.
گلوچ ـ (ل) مبادله و تعويض.
گلوچه ـ (چو كبوتر) رجوع به «گليجه» نمايند.
گلوز; گلوزه; گلوژ; گلوژه ـ (چو عروس و اَلوچه) فندق و يا چلغوزه و يا بادام كوهى.
گلوله ـ (چو نُمونه) هر چيز گرد و مدوّر، چه از پنبه و ريسمان و خمير نان باشد و چه از غير آنها و در اصطلاح اهالى ما تنها در گلوله معروف توپ و تفنگ و مانند آنها استعمال نمايند و بسيار ريزه هاى آن را هم كه تقريباً به بزرگى عدس است، «ساچمه» گويند.
گلوند; گلونده ـ (چو فرزند و سرپنجه) گلوبنده[ر.م] و كالك[ر.م] و خيار خصوصاً خيار بادرنگ[ر.م] و هم نام كوهى است و هديه و تحفه را نيز گويند، خصوصاً آنچه از جوز[گردو] و انجير و غيره، مانند گلوبند ساخته و به جايى فرستند.
گلوه ـ (چو سفره) سوراخ تنور.
گله ـ (چو شده) زلف و غوزه پنبه و (و چو مزه و غلّه) رمه گوسپند و گاو و غيره و (چو جبّه) زلف و موى يك جا جمع شده و هم پارچه اى است كه مثل سايبان بر سقف خانه گرفته و «آسمان گير» گويند و (چو صله) شكوه و شكايت و راه ميان دو كوه و دانه انگور، خصوصاً آنچه از خوشه جدا شده باشد و آن را «انگرده» هم [گويند].
گله دوست ـ (چو مزه) سرفه و درد گلو.
گله سائلى--->كله سائلى.
گله مند ـ (چو صله) شكايت كننده.
گلّه موش ـ (چو جبّه) بيدمشگ [ر.م].
گله نار ـ (ر) رجوع به «آلوبالو» شود.
گَلهَرى ـ با كاف عربى صحيح تر است; رجوع بدانجا [كلهرى] شود.
گلهون ـ (چو دل خون) كلوخ.
گلى ـ (چو تهى) گلو و رنگ سرخ به گونه گل.
گلى آسا; گلى بنده; گلى ته; گلى سرخ ـ رجوع به تركيبات «گلو» شود.
گليج--->كليج.
گليجه ـ بر وزن و معنى كليجه كه از جمله معانى آن يكى هم اسگرك و فواق و جَستن گلو بود، چنانچه مذكور افتاد و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] فرمايد كه بدين معنى در اصل، گلوجه بوده به معنى جهيدن كه همان جَستن است و گلو را به پارسىِ درى و تبرى «گخلى» نيز گويند و به جيم پارسى كه نوشته اند، خطا است و بنابراين تحقيق، با كاف عربى بودن آن هم بدين معنى خطا است.
گليجه سيم; گليجه نقره ـ ماه چهارده شبه.
گليچ ـ بر وزن و معنى گليج.
گليچه--->گليجه.
گليز ـ (چو امير و دِلير) آب و لعابى كه از دهان انسان و حيوان برآيد.
گليسيرين ـ مايعى است معروف بى بو و بى طعم و از آب سنگين تر و به غلظت شربت و در طب مستعمل، مخصوصاً در رفع اثر آبله كه از ابتدا بشره[پوست] را بدان تدهين نمايند و يكى از معرّفات هيستولوژى (علم به انساج بدن بهواسطه ذرّه بين) است و در پزشگى نامه[ر.ض ]فرمايد: اين لفظ مشتقّ است از «گلوكوس» كه در زبان يونانى به معنى شيرين بود و گليسيرين طبّى بايد بى بوورنگ بوده و طعمش شيرين و مانند شربت غليظ باشد و چون جاذب رطوبت است، بايد دم شيشه آن را

صفحه 588 - جلد سوم
محكم بگيرند و چون داراى دسومت[چربى] و ملاست[نرمى] زيادى است، لهذا در زينت سرآمد غير خود بوده و در بسيارى از امراض جلدى فوايد بسيارى از استعمالش حاصل گردد و در فرجه هاى جلد به سهولت نفوذ كرده و آن را نرم مى كند و چون جاذب رطوبت است، خشكى آن را رفع كرده و سطبرش مى نمايد.
گليك ـ بر وزن و معنى كليك.
گِليكار ـ بنا و گِل كار.
گليكان--->كليكان.
گِليكر ـ بنا و گِل كار.
گليكى ـ بر وزن و معنى كليكى.
گليم; گليم از آب بيرون بردن; گليم در آب افكندن; گليم دست; گليم شوى; گليم گوشان ـ (چو دِلير) رجوع به «كليم» و تركيبات آن نمايند.
گلين ـ (چو مدير) هر چيز منسوب به گُل كه به رنگ آن يا بوى و طراوت آن باشد و (چو دِلير) هر چيز منسوب به خاك و گِل و اين است كه زمين و كره خاك و عالم آب و گل را هم «گلين سرا» و «گلين گوى» خوانند و هم موافق نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، دهى هم بوده در حوالى رى كه قلعه گلين داشته و منسوب بدانجا را «گلينى» مى خوانده اند و همانا گلين (به كاف عربى) هم معرّب آن است.
گَليواج; گَليواز; گَليواژ ـ بر وزن و معنى غليواج.

آيين يازدهم

(در[حرف] كاف پارسى با ميم [كلمن])
گم ـ (چو رخ) نام اصلى شهر قم و هم به معنى معروف كه به عربى «مفقود» گويند.
گم راه; گم شده ـ معروف است.
گم شده لب دريا ـ كسى كه شناورى ندانسته و غرق شود.
گم كرده پى ـ پى گم كرده.
گم نام ـ (ر.ف).
گمار ـ (چو شمار) چمچه[ر.م] و گماريدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و آواز پاى در وقت راه رفتن.
گماريدن; گماشتن ـ (چو شماريدن و شماردن) آوازيدن پاى در وقت راه رفتن و سپردن و تسليم نمودن و شخصى را به چيزى و كارى واداشتن و وكيل نمودن.
گماشته ـ وكيل و غلام و خادم و نوكر و مفعول و ماضى بعيد از گماشتن[ر.م].
گماشته همه توان كن ـ وكيل مطلق كه هر چيز خواهد بكند.
گمان ـ (چو خمار) گمانه[ر.م].
گماندن ـ (چو شماردن) گمان كردن.
گمانه ـ (چو شماره) گزاف و شك و شبهه و تهمت و افترا و حدس و فكرى كه از روى يقين نباشد و هم به معنى كاريز [قنات] و كاريزكن و اوّل چاهى كه براى كاريز مى كنند تا به ظن و گمان، بودن و نبودن آب و دورى و نزديكى آن را معيّن كنند.
گمانيدن ـ (چو شماريدن) گمان كردن.
گمرا ـ (چو صحرا) چنبر و حلقه و ديوار بلند و زنّارى كه زردشتيان بر ميان مى بسته اند و هم به معنى طاق و رواق، خصوصاً طاق و ايوان بلند سلاطين و امرا كه بيشتر محرابى و خميده مى باشد و محوّطه اى كه شب ها چاروايان را در آنجا نگاه مى دارند.
گمراه ـ (ر) رجوع به تركيبات «گم» نمايند.
گمست ـ (چو سمند) رجوع به «جمست» شود.
گمش ـ (چو شتر) سيم و نقره.(كى)
گمش تپه ـ يكى از بلاد استرآباد[گرگان] است.
گمش قايه; گمش قَيَه ـ يكى از محلاّت جزوِ تبريز است و مظنون آن است كه محرّف دمشقيّه باشد كه همان اراضى جزو املاك دمشقيّه مشهوره بوده و يا به جهت سكونت ايشان در آن اراضى، بدين اسم اختصاص يافته.
گمنام ـ رجوع به تركيبات «گم» شود.
گمه ـ (چو صله) قزاح[ر.م] و (چو شده) نوعى از ماهى است.
گميز ـ بر وزن و معنى كميز[بول].
گميزيدن ـ شاشيدن.

صفحه 589 - جلد سوم
گميژ; گميژه ـ (ل) اسبِ يال و دُم سياه.

آيين دوازدهم

(در[حرف] كاف پارسى با نون[كلمن])
گن ـ (چو دل) مخفف گين[ر.م] و (چو رُخ) خايه.
گُن ابليس; گُن شيطان--->خايه ابليس.
گُناباد; گُنابَد--->كناباد و كنابد.
گناه ـ (ر.ف) كه «بزه» و «لغزش» و «پاى لغز»[هم گويند].
گنبد ـ (چو دختر) جهيدن و جستوخيز كردن و غنچه گل و حباب آب و پياله شراب و مطلق پياله، خصوصاً آنچه سرنگون شده و به گنبد ماند و هم به معنى هر چيز مدوّر و قبّه معروف، خصوصاً نوعى از آيين بندى[آذين بندى] كه به شكل قبّه مى سازند و خيمه و چادر قلندرى كه بر يك ستون برپا باشد و آن را «شنب» و «شنبد»[هم گويند].
گنبدِ آب ـ حباب روى آن.
گنبدِ آفت پذير; گنبدِ ازرق ـ آسمان.
گنبدِ اطلس ـ فلك اطلس[به «عرش» رجوع شود].
گنبدِ اعرابى ـ يا گنبد غراب; به نوشته تاريخ بحيره[ر.ض]، گنبدى است در يكى از جزاير بحر زنج كه از سنگ تراشيده اند و در برابر آن مسجدى است كه دعا در آن البتّه مستجاب است و بر قبّه آن گنبد به طلسم، صورت غرابى كرده اند كه هركس به تماشاى آن گنبد و آن مسجد رود، آن غراب سر برآورده و آواز دهد كه فلانى مى آيد، فكر مهمانى كنيد; پس درى از آن گنبد گشاده شده و طعامى بس پاكيزه برآمده و باز دربسته شود.
گنبدِ اعظم; گنبدِ اعلى ـ فلك اعظم.
گنبدِ اهرام--->هرمان.
گنبد پردار ـ عرش.
گنبدِ تيزرو; گنبدِ جان ستان ـ آسمان.
گنبدِ چاربند; گنبدِ چهاربند ـ دنيا و عالم سفلى به اعتبار عناصر اربعه[خاك، آب، باد، آتش] و آسمان به لحاظ جهات اربعه.
گنبدِ حُراقه رنگ; گنبدِ حمايلى; گنبدِ خضرا; گنبدِ دودگشت; گنبدِ دورگشت; گنبدِ دولاب رنگ; گنبدِ دولابى; گنبدِ زبرجدى ـ آسمان.
گنبدِ زربفت; گنبدِ زرنگار; گنبد زرّين ـ آفتاب و آسمان هشتم به اعتبار كواكب.
گنبدِ زمرّدرنگ; گنبدِ زنگار; گنبدِ شگرف; گنبدِ صوفى لباس; گنبدِ طاقديس ـ آسمان.
گنبدِ عُليا ـ عرش و فلك اطلس.
گنبدِ غراب--->گنبد اعرابى.
گنبدِ فلك ـ عرش.
گنبدِ قابوس--->وشم.
گنبدِ كبود; گنبدِ كُحلى; گنبدِ گردنده ـ آسمان.
گنبدِ گل ـ غنچه گل و پياله زرّين.
گنبدِ گيتى نورد ـ آسمان.
گنبدِ مايل ـ آسمان چهارم.
گنبدِ مُعَنبَر ـ موى سرمعشوق در وقت برهنگى آن.
گنبدِ مُقَرنَس ـ آسمان.
گنبدِ مُكَوكَب; گنبدِ منقّش ـ آسمان هشتم به اعتبار كواكب.
گنبدِ ميدوم ـ رجوع به مادّه 1 «هرم» شود.
گنبدِ مينا; گنبدِ نارنج; گنبدِ نارنگ; گنبدِ نيلوپرى; گنبدِ نيلوفرى; گنبدِ نيلى ـ آسمان.
گنبدِ هرمان--->هرمان.
گنبدان ـ جمع گنبد.
گنبدان دز; گنبدان دژ ـ قصبه اى است كه گشتاسب [پادشاه كيانى] اسفنديار[فرزند گشتاسب] را در آنجا قيد كرد و رجوع به «گردكوه» هم شود.
گنبده; گنبدى ـ گنبد و منسوب به آن.
گنبزه ـ (چو تبصره و يا به ضمّ اوّل) مخفّف گنبيزه[ر.م].
گنبور ـ (چو اَمرود) گنبوريدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
گنبوره ـ (چو منصوره) كنبوره[ر.م].
گَنبوريدن ـ گنبوره[ر.م] كردن.
گنبه ـ (چو طلبه) ريسمان خام.
گِنبَهن; گنبى; گنبيدن; گنبيزه ـ رجوع به كاف عربى [كنبهن و كنبى و كنبيدن و كنبيزه] نمايند.

صفحه 590 - جلد سوم
گنج ـ (چو تند) حصّه و رَسَد و گنجايش و (چو هند) گيج و متحيّر و اهل غرور و متكبّر و (چو قند) خزينه زر و نقره كه عربى و يا معرّب آن «كنز» است و چون پادشاهان ايران هر يك گنجى مى نهاده اند و خسروپرويز آخرين ملوك فرس بود، اغلب گنج ها بدو رسيده، چنانچه ترجمه اجمالى هريك را ذيلاً مى نگارد و باربد هم به نام اغلب گنج ها نوايى ساخته و در بزم پرويز براى انبساط خاطر او مذكور مى داشت.
گنجِ افراسياب ـ چهارمينِ هشت گنج خسروپرويز است كه افراسيابش[پادشاه توران] بنا نهاده بوده و پرويزش يافت.
گنجِ الهى ـ قناعت و كلام خدا.
گنجِ باد; گنجِ بادآور; گنجِ بادآورد ـ خزينه اى كه به آسانى به دست آيد و هم دويّمين هشت گنج[ر.م ]خسروى است كه قيصر روم از بيم خسرو، خزاين پدر خود را به كشتى ها نهاده و به جانب دريا گريزانيد كه به جزيره برساند، اتفاقاً طوفانى برخاسته و كشتى ها را به لشگرگاه خسروپرويز آورده و تمامى آن خزاين به دست خسرو افتاده و به همين جهت بدين اسم مسمى گرديد و بالجمله اين سه لغت نام لحنى هم هست از جمله سى لحن[ر.م] باربدى كه چون اين گنج به دست خسرو افتاد، باربد[نوازنده دربار] همين لحن را نواخته، به نام آن گنج موسومش داشت.
گنجِ بار ـ هشتمين هشت گنج[ر.م] خسروى است كه صد آفتابه پر از زر و جواهر بوده و از دفاين ذوالقرنين[ر.م] بوده است و آن را «گنج شادآور» و «گنج گاو» هم گويند زيراكه آن را به رهنمونى دهقانى در وقت شخم كردن زمين پيدا كرد.
گنجِ جمشيد--->گنج گاو.
گنجِ حكيم ـ سوره مباركه فاتحه.
گنجِ خاكى ـ آدم و بنى آدم.
گنجِ خضر; گنجِ خضرا ـ ششمينِ هشت گنج[ر.م ]خسروى است.
گنج دار ـ نام نوايى از موسيقى.
گنجِ ديبا; گنجِ ديبه ـ سيّمين هشت گنج[ر.م] خسروى است.
گنجِ ديواربست ـ گنجى است كه در زير ديوارى بوده كه آن ديوار نزديك به افتادن بود و حضرت خضر(عليه السلام)راستش كرد.
گنجِ روان ـ گنج قارون[ر.م] است.
گنجِ سَخته; گنج سنجيده; گنجِ سوخته ـ پنجمين هشت گنج[ر.م] خسروى و هم يكى از سى لحن[ر.م ]باربدى.
گنجِ شادآور; گنجِ شادآورد ـ هفتمين هشت گنج[ر.م ]خسروى است و رجوع به «گنج بار» هم شود.
گنجِ شايگان ـ دفينه بسيارى كه شاهان نهاده باشند و خزينه بسيار و بزرگى كه لايق شاهان باشد و به همين جهت بالخصوص گنج بادآور[ر.م] را هم گويند.
گنجِ عروس ـ اوّلينِ هشت گنج[ر.م] خسروى كه خودش جمع كرده بود و نام يكى از تصنيفات باربد[نوازنده دربار خسروپرويز] هم هست و در جايى ديدم كه نام يكى از گنج هاى كيخسرو[سوّمين پادشاه كيانى] هم هست كه كيكاووسش جمع كرده بود.
گنجِ فريدون ـ نوايى است از موسيقى كه از تصنيفات باربدى[نوازنده دربار خسروپرويز] است.
گنجِ قارون ـ معروف است، كه به زمين رفت و گويند پيوسته در زمين حركت مى كند و ازاين رو «گنج روان» هم گويند.
گنجِ كاو ـ (با كاف عربى) مخفّف گنج كاووس است و (با كاف پارسى) گنج بار[ر.م] و هفدهمين سى لحن[ر.م ]باربدى[نوازنده دربار خسروپرويز] و هم نام يكى از گنج هاى جمشيد[چهارمين پادشاه پيشدادى ]است كه به «گنج گاوان» و «گنج گاوميش» هم موسوم و در زمان بهرام گور[پادشاه ساسانى قرن 5م] به راهنمايى دهقانى پيدا گرديد كه اثناى آبيارى زراعت، سوراخى به هم رسيده و تمامى آب ها بدانجا رفته و صدايى عجيب و مهيب از آن سوراخ برمى آمد. پس دهقان

صفحه 591 - جلد سوم
صورت حال را به بهرام رسانده، بهرام هم به كندن آنجا فرمان داد. پس از كندن، عمارتى بس عالى پيدا شد كه ارتفاع آن از 60 گز زيادتر بوده. پس موبد به اشاره بهرام، بدانجا رفته و دو گاوميش ديد كه از طلا ساخته و چشم هايشان ياقوت قيمتى و شكم هايشان پر از انار و سيب و امرود[گلابى] و بهى[به] زرّين به جاى تخم پر از مرواريد بزرگ خوشاب بوده و در پيش سر گاوميش ها آخورى از طلا ساخته و آنها را پر از جواهر قيمتى از لعل و ياقوت و زمرّد ساخته و بر پيشانى گاوميش ها نام جمشيد كنده بودند و بر اطراف گاوميش ها اقسام جانور و پرنده و چرنده از شتر و پلنگ و تذرو[ر.م] و طاووس و گرگ و گور از طلا ساخته بودند كه چشم ها و سينه هايشان از لعل و مرواريد بوده. پس بهرام تمامت آنها را به مستقلّين حكومت خود قسمت نمود، چنانچه در قلمرو وى همه صاحب سامان شدند. و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]بعد از ترجمه اجمالى «گنج گاو»، گويد كه به حكم خسروپرويز، آن گنج ها را فروخته و قيمت آنها را به درويشان و مستحقان قسمت كردند و ظاهر، آن است كه نسبت قسمت آن به خسرو خطا است. بارى،
«دل بسى خون به كف آرد ولى ديده بريخت *** الله الله كه تلف كرد و كه اندوخته بود».
گنجِ كاوس; گنج كاووس ـ هفتمينِ سى لحن[ر.م ]باربدى [نوازنده دربار خسروپرويز ساسانى].
گنجِ گاو; گنجِ گاوان; گنجِ گاوميش--->گنج كاو.
گنج گاه ـ يا پنج گاه; شعبه بلند مقام(راست) از مقامات موسيقى، چنانچه شعبه پستى آن را «مبرقع» گويند.
گنج نامه--->همدان.
گنجور ـ خزانه دار است.
گنجا ـ (چو خرما) گنجايش.
گنجار; گنجاره ـ (چو سردار و سردابه) گنجر[گلگونه زنان].
گنجانيدن ـ فعل متعدى از گنجيدن.
گنجايش ـ (ر) گنجيدن و اسم مصدر آن.
گنجاييدن ـ گنجانيدن.
گنجر; گنجره ـ (چو عنبر و زَلزَله) غازه و گلگونه زنان.
گنجشك ـ (ر) رجوع به «كنجشگ» شود.
گنجك; گُنجُل; گُنجُلَك--->كنجك و كنجل و كنجلك.
گنجور ـ (چو منصور) خزينه و خزينه دار و بدين معنى از «گنج» و «وَر» مركّب و به فتح واو بوده، همچون: رنجور و دستور و مانند آنها و گنجور ابن اسفنديار نام يكى از وزراى پادشاهان عجم است كه كتاب جاودان خرد نامِ هوشنگ[دوّمين پادشاه پيشدادى] را از پارسى قديم به پارسى معمولى ترجمه كرده و حسن ابن سهل، وزير مأمون عباسى [حكومت: 198ـ 218هـ]، آن را به زبان عربى نقل نموده و ابوعلى مسكويه[در قرن 4 و 5 هجرى و مؤلّف تجارب الامم در تاريخ] به الحاق حكمت هاى هند و روم و عرب آن را انجام داده و هنوز در ميان مردم متداول و معروف و در غايت نفاست مى باشد و رجوع به «هوشنگ» هم نمايند.
گنجوره ـ (چو منصوره) خزينه و خزينه دار.
گنجوى ـ (چو مثنوى) منسوب به گنجه [شهرى در كشور آذربايجان].
گنجوير ـ (چو زنجَبيل) خزانه دار.(ند)
گنجه ـ (چو هرزه) كنجه [ر.م] و دهى است در ميان اسپهان و خوزستان و هم شهرى است مشهور در اواخر آذربايجان مابين تبريز و شيروان و گرجستان كه قصبه بلاد ارّان و يا نام ديگر خود ارّان است و معرّب آن جنزه و منسوب بدانجا را «گنجوى» گويند و شيخ نظامى، صاحب خمسه، هم از آنجا است[نظامى گنجوى، شاعر قرن 6 هجرى و مؤلّف مثنوى هاى مخزن الاسرار، ليلى و مجنون، خسرو و شيرين، هفت پيكر و اسكندرنامه است] و اكنون از صد سال متجاوز است كه در تصرّف روسيّه است و به زعم بعضى، بردع كه در محل خود مذكور افتاد، همين گنجه است.
گنجيدن ـ (چو دزديدن) راست آمدن چيزى در چيزى و درآمدن در جاى تنگ و با چيزى ديگر محدود و محاط شدن.

صفحه 592 - جلد سوم
گنجير; گنجيره ـ (چو زنجير و گنجينه) غازه و گلگونه زنان.
گنجينه ـ (ر.ف) و نام يكى از اقسام فيروزه هم هست كه در «فيروزه» مذكور افتاد.
گند ـ (چو قند) گندا [فالچى و بوى بد] و شكر صاف به قالب ريخته كه معرّب آن، قند است و (چو تند) خايه و خصيه كه معرّب آن جند و در «جند» مذكور افتاد.
گُندِ بادَست; گُندِ بادَستَر; گُندِ بيدَست; گُندِ بيدَستَر ـ جند بيدستر[بيضه سگ آبى].
گُندِ سگ ـ كه به عربى «خصية الكلب» گويند، بيخى است مانند خصية الثعلب[به «جفت آفريد» رجوع شود] كه هر زوجى به هم چسبيده يكى بزرگ و ديگرى كوچك; گويند اگر مرد، بزرگ آن را خورده و با زن مجامعت نمايد، فرزند نرينه آورد و اگر زن، كوچك آن را خورده و با شوهر خود هم بستر شود، مادينه بياورد و به عربى «قاتل اخيه» نيز گويند، بهواسطه آنكه دو بيخند مانند دو زيتون برهم چسبيده كه يك سال يكى فربه شده و ديگرى لاغر مى باشد و سال ديگر برعكس سال اوّل.
گَندگيا; گَندگياه ـ كرفس صحرايى و رجوع به «دوقو» هم شود.
گندا ـ (چو صحرا) گنداى[ر.م].
گُنداور ـ با كاف عربى صحيح تر است، رجوع بدانجا [كنداور] نمايند.
گنداى ـ فالچى و بوى بد و هر چيز بدبو و متعفّن و گنديده.
گندبادَست; گندبادَستر; گندبيدَست; گندبيدستر ـ رجوع به تركيبات «گند» نمايند.
گندز; گندژ ـ (چو بددل) مخفّف گنگ دز[ر.م] و نام اصلى قندز[ر.م] است.
گُندسَگ ـ رجوع به تركيبات «گند» شود.
گندش ـ (چو بددل) گوگرد.
گندك ـ (چو عنبر) گوگرد و باروت.
گَندگيا; گَندگياه ـ رجوع به تركيبات «گند» شود.
گندم ـ (ر) نام يكى از حبوب مشهوره مأكوله كه غذاى عمومى نوع بشر و به عربى «بُرّ» و«حنطه» و«قمح» و به هندى «كيهون» و به يونانى «پوروس» و به لاتينى «تريتيكوم» و به فرانسه «فرومان» و«بل» ناميده و بريانيده و نيم كوفته آن را به عربى «دشيش» و «برغل» و به پارسى «برغول» و «بلغور» گويند و داراى اقسام بسيارى است كه از همه بهتر، تازه باليده مايل به زردى و بعد از آن جنس سفيد آن است و در اصطلاح حسابى آن، رجوع به «من» نمايند.
گندمْ با ـ هليم.
گندمِ پيغمبر--->گندم مكّه.
گندمِ تركى--->دارى.
گندمِ ديوان; گندمِ ديوانه--->شلمك.
گندم رومى ـ گندم مكّه [ر.م].
گندمِ گورى--->گورى.
گندم گون ـ سياه رنگ.
گندمِ مكّه ـ يا ذرّه مكّه يا گندم رومى; يكى از حبوب معروفه است شبيه به گندم كه نباتش شبيه به ارزن و دانه هاى آن متّصل به هم و در برگ ها پيچيده و دو دانه اش در يك پوست و زرد و سرخ و سفيد بوده و نان آن شيرين تر از گندم و طعام اهل صنعا است كه بسيار از آن مى خورند و آن را به عربى «علس» و «حنطه» و «روميّه» گفته و به يونانى «خندروس» نامند و بعضى از عوام آن را «گندم پيغمبر» هم گويند.
گندمِ هندى--->دارى.
گندمه ـ (چو بد شده) آزخ[ر.م].
گندن ـ (چو عنبر) مخفّف گنديدن.
گندنا ـ (چو اَژدَها) سبزى خوردنى معروفى است كه در اكثر بلاد موجود و به نام برى و بستانى و جبلى و غيره به چندين قسم، مقسوم بوده و به عربى «كرّاث» و به فرانسه «پوارو» و به لاتينى «كوپركيسو» و به يونانى «فراسينا» و به عربى «عطارا» و به رومى «فقلوطا» و به اصفهانى «تره» و به ديلمى «كوار» و «كَوَر» گفته و اهالى ما «سوزى»اش ناميده و به پارسى «كالو» و «كالوخ» هم گفته و به هندى نيز به «گندنا» معروف مى باشد. و موافق نوشته مخزن [ر.ض]، قسم برّى آن را «فراسيون» گفته و نوع بستانى آن را «نبطى»

صفحه 593 - جلد سوم
نامند و آن هم به چند قسم مى باشد; آنچه را كه برگش باريك شبيه به برگ پياز بوده و در تمام سال مى ماند و چون بزرگ گردد از ميان آن ساقى مى رويد و بر سر آن گل و تخم و گل آن سفيد و شبيه به گل پياز و تخم آن سياه نيز شبيه به تخم پياز مى باشد، به عربى «كرّاث البقل» و «كرّاث المائده» گفته و به پارسى «گندناى خوان» و «گندناى خوانچه» مى نامند، جهت آنكه مانند تره هاى ديگر خام و پخته آن را خورده و در خوان طعام ها مانند ديگر تره ها حاضر مى سازند و آنچه را كه در آخر زمستان و اوّل بهار مى رسد و شبيه به پياز و قبّه اش مانند قبّه آن است «گندناى شامى» گفته و به شيرازى «ترپياز» نامند و خام اين غيرمأكول است بلكه پخته آن را با گوشت مى خورند.
گندناگون ـ هر چيز سبزرنگ.
گندناگوهر ـ حنظل[ر.م] و بياره[بوته] آن.
گندناى برّى; گندناى بستانى--->گندنا.
گندناى جبلى ـ يا گندناى كوهى يا كورار يا افنان سر يا فراسيون يا فراسين يا افراسيون يا افراسين و يا با سين قرشت به عوض سين سعفص در همه آنها; كه به عربى «علقما» و «حشيشة الكلب» و «صوف الأرض» و «سغديان الارض» گفته و به فرانسه «مارروب» و به لاتينى «مارروبيوم» يا «پراسيوم» و به يونانى «پراسيون» و «انجيره» گويند، نباتى است سفيدرنگ كه در كنار جاده ها به طور فراوان رويد و داراى مقدار زيادى مادّه تلخ و در امراض مزمن ريه، خصوصاً سل و نزله و هنگام آخر ذات الريه استعمال آن مفيد و مانند زوفا[ر.م] سرفه را كم كرده و خروج نفث[خلط سينه ]را آسان مى كند، بلكه به نوشته بعضى، ضماد آن با نمك در گزندگى سگ ديوانه نافع باشد و رجوع به «موسير» هم شود.
گندناى خوان; گندناى خوانچه; گندناى شامى--->گندنا.
گندناى كوهى--->گندناى جبلى.
گندناى نبطى--->گندنا.
گندوز ـ (چو گلگون) گندز[ر.م].
گنده ـ (چو هرزه) بوى بد و هر چيز بدبوى و (چو سفره) آژخ[ر.م] و بند چوبين و زواله[گلوله] خمير و كوفته بزرگ مدوّر گوشتى و هر چيز زشت و درشت و كلفت، خصوصاً مردم فربه و بالخصوص اَمرَد[ر.م] فربه بداندام.
گنده پير ـ (چو هرزه) پيرزنى كه بسيار سال خورده گردد، زيرا كه زنان چون بسيار پير گردند، گنده شوند و معرّب آن جنده فير است.
گنده پيركابلى ـ پيرزالى بوده جادوگر در كابل.
گنده مغز ـ مردم كج خلق و درشت و متكبّر و هرزه دراى و ياوه سراى.
گنديدن ـ (چو ترسيدن) گنده و بدبوى شدن.
گنر ـ (چو قمر) نام جنگ گاه سلطان محمود غزنوى است.
گنگ ـ (چو تند) مردم لال و بى زبان و لوله سفالين معروف كه كوزه گران از سفال ساخته و به جهت مرور آب، در زيرزمين به هم وصل كنند و به پارسى «انگ» و «منگ»[هم گويند] و (چو جنگ) 13 معنى دارد:
   1. بتخانه اى است در چين.
   2. بتخانه ديگرى است در تركستان[آسياى مركزى ]بناكرده كيكاووس[دوّمين پادشاه كيانى].
   3. نيكو و زيبا.
   4. جزيره اى است در ميان دريا.
   5. اَمرَد[ر.م] قوى جثّه بداندام.
   6. هر چيز كج و خميده، خصوصاً گوژ مادزاد.
   7. بادى است كه به سبب سودا در بدن به هم رسيده و تا موى را نكند آرام نگيرد.
   8. كوهى است بلند، و مطلق بزرگ و بلند.
   9. نام ديگر شهر چاچ و تاشكند.
   10. نام پهلَوى بيت المقدّس كه گنگ دژهُخت و گنگ دژهوخت و گنگ دژهرج نيز گويند.
   11. شهرى است معتدل الهوا در شرقى ختا[ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين] كه از بلاد آفاق استوائيه، و شب و روزش هماره يكسان و آرامگاه پريان و معروف به قبّة الارض است. و از جمله بلاد تركستان و منسوب به

صفحه 594 - جلد سوم
خوبان و در آن معبدى است مشهور به قندهار و آن را بهشت گنگ و گنگ بهشت و گنگ دز و گنگ دژ و گندز و گندژ هم گويند و پايتخت افراسياب [پادشاه توران] بوده.
   12. قلعه اى است در شهر بابِل[در بين النهرين] كه بناكرده ضحّاك و به اسامى مذكوره شهر مزبور هم موسوم و در آنجا جادوگران بسيار و اكنون خراب است و به جز تلّى باقى نمانده و بر سر آن تلّ چاهى است بسيار عميق، گويند هاروت و ماروت[ر.م] در آنجا محبوسند.
   13. رودخانه بسيار بزرگى است در هند كه از كوه هاى سوالك برخاسته و از بنگاله گذشته و به عمّان مى ريزد و هندوان بدان اعتقاد بسيار داشته و آبش را شريف و عزيز دارند و در آن آب غسل كردن و مردگان خود را سوخته و استخوان ها و خاكستر ايشان را در آن آب ريختن، سبب فوز عظيم و درجات عاليه دانسته و كفّاره سيّئاتش پندارند. و در تاريخ بحيره[ر.ض] گويد: نهر گنگ اعظمِ نهرهاى هند است و اهل هند به مرتبه اى آب آن را اعتبار كنند كه اهل اسلام آب زمزم را و براهمه ايشان آب گنگ را به رسم تحفه به اكابر و اشراف برند و برابر آن طلا يابند و اگر آن آب را يك سال راه برند، در رنگ و مزه اش تغييرى نباشد و آن را به آب ديگر بدل نتوان كرد زيراكه هركه يك بار از آن آب خورده باشد، مزه آن را مى داند. و از خصايص آن يكى هم آن است كه جزر و مدّ آن با زياد و نقيصه نور ماه است، چنانچه آب آن در نيمه اوّل ماه پرزور شده و در نيمه آخر ماه كم زور گردد و به اعتقاد هندوان، منبع اصلى آن بهشت است و هر كه در آن آب بميرد، مغفور است و هر روز چندين هزار كس خود را در آن آب هلاك سازند و اين آب از كوه هاى مابين هند و ختا برخاسته و به درياى چين منتهى مى شود. و در كشف القناع[ر.ض] يا تحفه[ر.ض] گويد: نهر بزرگ به نهر گنگ علاوه شده و در الله آباد، نهر جمنه هم بدان منضمّ گرديده و به مسافت 220 ميل از بحر به دو قسم تقسيم مى شود: يكى كوچك تر كه آن را نهر هوجلى مى گويند و در كلكته عبور مى كند و ديگرى بزرگ تر كه در جهت اصليّه باقى مانَد و به مسافت 80 ميل از مصبّ هوجلى در خليج بنگاله ريخته مى شود.
گنگ بهشت; گنگ دز ـ بيت المقدّس و رجوع به معنى 11 و 12 «گنگ» نمايند.
گنگ دزهخت; گنگ دزهرج; گنگ دزهوخت ـ بتخانه و نام پهلَوى بيت المقدّس، يعنى خانه شريف و بزرگ و بلند و بركشيده.
گنگ دژ ـ گنگ بهشت [ر.م] است.
گنگ دژهخت; گنگ دژهرج; گنگ دژهوخت ـ بتخانه و نام پهلَوى بيت المقدّس.
گنگِ ده زبان; گنگِ صدزبان ـ (به ضمّ اوّل) گل سرخ است.
گنگ غال ـ (به فتح اوّل) مردم اَمرَدباز[به «امرد» رجوع شود] است.
گنگا ـ (ل) رجوع به «قاوند» نمايند.
گنگاج; گنگاجتان; گنگاجستان--->كنگاج و كنگاجتان.
گنگار ـ (چو سردار و گلزار) مار تازه از پوست برآمده.
گنگاس; گنگاستان; گنگاسستان; گنگاش; گنگاشتان; گنگاشستان--->كنگاس و كنگاستان.
گنگال; گنگاله ـ بر وزن و معنى كنغال و كنغاله.
گنگر ـ (چو بلبل) گداى دند[ر.م].
گنگل ـ (چو عنبر) شوخى و مزاح و ظرافت.
گنگلاج ـ (چو دختران)تمنده[ر.م].
گنور ـ (چو عروس) قلعه اى است در هند و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] (بر وزن دختر) به معنى فاعل و كننده بودن را به برهان[ر.ض] نسبت داده و اين محض تهمت است و در برهان[ر.ض] اصلاً از اين وزن و اين معنى نامى نبرده. بلى، چنانچه در كاف عربى[كنور] مذكور افتاد، اين وزن و اين معنى بدانجا مناسب است اگرچه در برهان[ر.ض] در آنجا هم اثرى از اين معنى نيست. بلى، در برهان[ر.ض] «گنوره» (بر وزن گلوله) را به همين معنى ترجمه كرده است.
گنوره--->گنور.
گنه ـ (چو سخن) گناه و (چو مزه) رجوع به «كنه» نمايند.
گنه گنه ـ (ر) جسمى است سفيد دوايى و بسيار سحق پذير[قابل ساييدن] و در 250 مقابل وزن خود آب

صفحه 595 - جلد سوم
جوش و در 460 مقابل آب سرد حل گردد و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: اهالى پرو اين پوست را كه «گنه گنه» از آن مأخوذ است «كيناكينا» مى نامند و لفظ «كنكينا»، كه مصطلح فرانسوى ها است، مشتقّ از آن است و همچنين است لفظ «گنه گنه» كه ما ايرانيان بدان تلفّظ مى نماييم.

آيين سيزدهم

(در[حرف] كاف پارسى با واو [هوّز])
گو ـ (به ضمّ اوّل) گوى و (به فتح آن) گودال و گاو.
گوا ـ (چو دعا) مخفّف گواه.
گواب ـ (چو سواد) گودال آب.
گواچو; گواچه ـ (چو دعاگو و شماره) بادپيچ[ر.م].
گوار ـ (چو شمار) گوارا[ر.م] و (چو سواد) نام طايفه اى است از صحرانشينان هند.
گوارا; گواران ـ (به ضمّ اوّل) هر چيز لذيذ و خوشايند و زودهضم كه به آسانى به گلو رفته و ذائقه را خوش آيد.
گوارش ـ (چو عُطارِد) گواريدن[ر.م] و اسم مصدر آن و هم تركيبى است كه به جهت هضم بردن طعام، ساخته و مى خورند و آن را «گوارشت» هم گويند و معرّب آن جوارش است.
گُوارشت ـ (ق) رجوع به «گوارش» شود.
گوارون ـ (چو همايون) علّت قوبا[نوعى بيمارى پوستى ]و آژخ و آبله.
گواره ـ (چو كَناره) گهواره و خانه زنبور و گلّه گاو و گاوميش و جايگاه گاوان.
گواره بان; گواره دان; گوارهوان ـ چوپان، خصوصاً مر گاو و گاوميش را.
گواريدن ـ (چو شماريدن) گوارا شدن و بلع كردن و به هضم رفتن طعام و غيره.
گواز; گوازه; گواژ; گواژه ـ بر وزن و معنى كماس و كماسه و غاوشنگ[ر.م] و چوب دستى كه بهايم را بدان زنند، خصوصاً ميخ چوبينى كه خر را بدان رانند و «خرگواز» هم گويند.
گواس; گواسه; گواش ـ (چو شمار و سواد و شماره و حواله) صفت و گونه و لون و رنگ و قاعده و قانون و طرز و روش.
گواشتن ـ (چو شماردن) گواريدن[ر.م].
گُواشمه; گُواشنه--->كواشمه.
گُواشه ـ بر وزن و معنى گواسه.
گواشير ـ (چو سرازير) گاوشير [ر.م] و رجوع به كاف عربى[كواسير] هم نمايند.
گُواشيمه; گُواشينه--->كواشيمه.
گوال ـ (چو شمار و سواد) نام اصلى پارسى جوال و هم به معنى گواليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
گواليدن ـ (به فتح و ضمّ اوّل) رجوع به «كواليدن» شود.
گوان ـ (چو جوان) جمعِ گو، به معنى گاو.
گَوانجى; گَوانچى ـ (ق) دلير و پهلوان و سپهسالار و عاقل و زيرك و دانا و جوانمرد و برنا.
گوانِش ـ منقل و آتشدان.
گوانگُل; گوانگُله; گوانگول; گوانگوله ـ آفتاب و گوزگره[ر.م] و تكمه جامه و حلقه آن كه تكمه را در آن كنند و هر يكى را تنها نيز گويند و در اصل از «گو»، به معنى تكمه و «انگل» و «انگله» و «انگول» و «انگوله»، كه به معنى حلقه تكمه هستند، تركيب يافته.
گواه ـ (ر.ف) كه به عربى «شاهد» گويند.
گواهِ ساخته ـ شاهد دروغ گو.
گواى ـ بر وزن و معنى گواه.
گُواىِ ساخته ـ شاهد دروغ گو.
گوباره ـ گواره[ر.م].
گوبان ـ بر وزن و معنى چوپان، خصوصاً چوپان گاوميش و از فرهنگ رشيدى[ر.ض] نقل شده كه بر وزن و معنى خوبان است و ظاهراً تصحيف شده.
گوبَشا ـ عسل و انگبين.(ند)
گوبيا ـ زبان.(ند)
گوپال--->كوپال.
گوپان ـ گوبان[ر.م].
گوپياز; گوپيازه ـ طعامى است متعارف در بلخ[در شمال

صفحه 596 - جلد سوم
افغانستان].
گوت ـ (ر.ف)[كفل و سرين].(پارسى يا تركى)
گوج ـ بر وزن و معنى كوج و به تركى، مشهور و معروف است[آغوش].
گوچاه ـ (چو تورات) گودالى كه چندان عميق نبوده و بن آن را توان ديد.
گوچى ـ (چو حولى) گودال.
گود ـ (چو سخن) مخفّف گويد و (چو قول) گودال.
گوداب ـ (چو كوتاه) دوشاب و آش سركه و شيره معمولى كه از گوشت و برنج و مغز گردكان[گردو] و غيره پخته و قاتق[چاشنى و ترشى] و چاشنى آن را سركه و دوشاب يا شيرينى ديگر سازند و آن را «آش حبشى» نيز گويند.
گودال ـ (ر.ف) كه «گود» و «غوچى»[نيز گويند].
گودر ـ (چو حوضك) جودر[ر.م] و گودره[ر.م].
گودرز ـ (چو هوشنگ يا فرزند) به نوشته برهان[ر.ض] و جهانگيرى[ر.ض]، هفت معنى دارد:
   1. دليرزاده و بچّه شجاع.
   2. مرغى است كه بيشتر در كنار آب نشيند.
   3. هر چيزى كه قابل خرق و التيام نبوده و از هم جدا نشود.
   4. نام پسر كشواد كه پدر گيو و از جمله پهلوانان ايرانى بوده است.
   5. نام پسر قارن ابن كاوه آهنگر كه او هم پهلوانى بوده ايرانى و در زمان فريدون[ششمين پادشاه پيشدادى ]حكومت اصفهان داشت.
   6. نام پسر ايران شاه اشكانى كه 30 سال بعد از پدر سلطنت نموده.
   7. نام پسر شاپور اشكانى كه بعد از پدر به جاى وى نشسته و 57 سال سلطنت نموده و در عهد او ظلم و ستم به غايت رسيده و مساجد و معابد و بيت المقدّس خراب شده و حضرت روح الله(عليه السلام) هم در همان ايّام به وجود آمد. و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] و گنج دانش [ر.ض] گويند: دو تن از پادشاهان اشكانى گودرز نام داشته كه يكى پسر بلاش و ديگرى پسر نرسى است و نوشته صاحب جهانگيرى[ر.ض] خطاست. آن كه معابد و مساجد و بيت المقدّس را خراب كرده، رهام پسر گودرز بوده و اينكه نام دو تن از پهلوانان ايرانى نوشته نيز خطا است. گودرز ابن كشواد ابن قارن ابن كاوه پدر گيو، سپهسالار ايران، بوده است. و در بسط زايد از اين، رجوع به «اشكانيان» نمايند.
گودره ـ (چو حوصله) زمين و درّه و دامنه كوه و جودر[ر.م ]و كودره[ر.م] و گوساله و پوست آن و بچّه گوزن و نام پسر شاپور و هم نام پهلوانى بوده ايرانى.
گور ـ (چو قول) گبر و آتش پرست و هم نام قومى است از كفّار هندوستان و شهرى بوده از بنگاله[بنگلادش و ايالتى در شمال غربى هند] كه اكنون خراب است و (چو كوس) شراب و عيش و عشرت و لقب بهرام ساسانى كه در «بهرام» مذكور افتاد و دفنگاه مردگان آدمى كه عربى و يا معرّب آن «قبر» است و هم به معنى دشت و صحرا، خصوصاً بيابان هموار و به همين جهت، خردشتى را «گورخر» و «خرگور» ناميده و تخفيفاً خود خردشتى را «گور» هم گويند كه به عربى «حمارالوحش» نامند و رجوع به «حور» هم نمايند.
گور با مدفون ـ ماهى حضرت يونس(عليه السلام).
گورچشم ـ هر چيز و هركس كه چشمش شبيه به گورخر باشد و هم پارچه اى است ابريشمى كه در وقت بافتن، چشم گورخر بر آن نقش كرده باشند، مانند پارچه اى كه آن را «چشم بلبل» گويند.
گورخان ـ بهرام گور[پادشاه ساسانى قرن 5م] و نام پادشاه چين و لقب پادشاهان ختا [ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين] و تركستان [آسياى مركزى] است.
گورخر--->گور.
گورِ خون آلود ـ قبر شهدا.
گورِ دشتى ـ گورخر است.
گورشكاف ـ جانور كفتار و شخصى كه شب ها قبرها را شكافته و كفن مردگان را بدزدد كه به عربى «نبّاش» گويند.
گورشكافه ـ مخفّف گورشكاونه[ر.م].

صفحه 597 - جلد سوم
گورشكاونه ـ گورشكاف[ر.م].
گورِ صحرايى ـ گورخر.
گورگور ـ زودزود و تيزتيز و نوعى از پرنده هم هست كه «خرجل» نيز گويند.
گورگيا; گورگياه--->اذخر.
گورماست ـ ماستى كه از شير گورخر باشد و هم ماستى است چكيده كه صحرانشينان شير خام در آن داخل كرده و برهم زده و مى خورند.
گور نا مدفون ـ ماهى حضرت يونس(عليه السلام).
گورِ نفس ـ بدن آدمى است.
گوراب ـ (چو چوپان) چند معنى دارد:
   1. كفش نمدى.
   2. زمين سراب و شوره زار.
   3. ميدان اسب دوانى.
   4. گنبد سر قبرهاى بزرگان.
   5. نام اصلى پارسى جوراب معروف، و آن چيزى است كه از پشم و ريسمان و غيره بافته و در زير كفش و موزه[چكمه] در پاى كنند و آن را «گورب» نيز گفته و معرّب آن جورب يا جوراب است، چنانچه در برهان[ر.ض ]گفته و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] همين معنى را تنها در «گورب» (بى الف) نوشته و جورب را معرّب آن دانسته، و بدين معنى بودن گوراب و معرّب بودن لفظ جوراب را رد كرده.
   6. نام شهرى از خراسان در مضافات زابلستان در 14 منزلى مرو شاه جهان[در تركمنستان] و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: چون در زمان قديم سند و سيستان در تصرّف سام و زال و رستم بوده و مردگان خود را در همين شهر دخمه مى ساخته اند، به همين جهت بدين اسم، مسمّى گرديده كه به معنى گنبد سر قبرها است، چنانچه مذكور افتاد. و همين شهر را كه دخمه پدران رستم در آنجا است «گورابه» نيز گويند. و اينكه بعضى آن را از توابع مازندران شمرده، خطا است.
   7. در جايى ديدم كه به معنى شخصى است بسيار تشنه كه آب اندك خورد.
گوراب باف; گوراب بافَك ـ مرغى است كه از خاشاك نرم، مانند جوراب خانه ساخته و از درخت آويزد.
گورابه--->گوراب.
گوراگور ـ گورگور، كه در تركيبات «گور» مذكور افتاد.
گوران ـ (ر) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، طايفه اى است از اكراد و نام بعضى از بلاد كردستان هم هست كه به اسم همان طايفه كه در آنها سكونت دارند موسوم و در سه منزلى سمت غربى كرمانشاهان واقع و آبش معتدل و هوايش به گرمى مايل و مردمانش على اللّهى و اكثر ميوه جاتش موفور، خصوصاً انار و انجير و انگورش نامحصور است.
گورب ـ (چو حوضك) مخفّف گوراب[ر.م].
گورَب باف; گورَب بافَك ـ گوراب باف[ر.م].
گوربامدفون; گورخان--->گور.
گوردى; گوردين; گورذى; گورذين ـ گليم و پلاس و جامه پشمينه.
گورس ـ (چو دوست) گرس [ر.م] و گرسنگى.
گورش ـ (چو سوزش) رجوع به «كورس» شود.
گورشكافه; گورشكاونه ـ رجوع به تركيبات «گور» شود.
گورك ـ (چو سوزش و دوزخ) سنگى كه گازران جامه را بر روى آن زده و شويند.
گوركوب ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، قصبه اى است در آناطولى[آسياى صغير] در دو منزلى بكتاش ولى، كه جميع خانه هاى آن از سنگ تراشيده و ميوه جات سردسيرى اش فراوان و حبوب و غلاّتش ارزان و نان و اَمرودش[گلابى اش] ممتاز است.
گورگا ـ به مغولى، طبل و كوس است.
گورگار ـ (چو قلمدان) نقاره بزرگ.(كى)
گورگان--->گرگان و كوركان.
گورگانى ـ لاف و گزاف و تيماج[پوست دباغت شده] و سختيان و منسوب به گورگان[ر.م] و رجوع به كاف عربى[كوركانى] هم نمايند.
گورَن ـ صف و حلقه زدن مردم.(پارسى يا تركى)
گورنگ ـ (چو فرزند) گاورنگ[ر.م].

صفحه 598 - جلد سوم
گورنه ـ (چو طَبَرزه) گوزن.
گوره ـ (چو روضه) قبيله اى است در هندوستان.
گورى ـ (چو روزى) عيش و نشاط و عشرت و مانند گورخر دويدن و به طرب راه رفتن و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد كه در فارس ـ خاصّه سواحل و بنادر و قشلاقات ـ رسم است كه در صحراها زمين ها را بكنند و مانند قبر و چاه خالى نمايند و غالباً سر آن تنگ است و زير آن فراخ است و گندم را در آن زيرزمين انبار كرده و سر آن را ببندند كه جز خودشان كسى نداند كه در آنجا انبار گندم است و اين كار را يا به جهت حفظ از دشمن و يا به ملاحظه انتظار زيادتى قيمت معمول دارند و آن گندم را نيز«گندم گورى» گويند.
گوز ـ (چو مرض)گوزن و (چو قول) گردكان[گردو] كه معرّب آن جوز است و (چو روز) بد و زشت و گردكان و كج و خميده، خصوصاً مردم پشت خميده و مقل[ر.م] يا گياه آن و بادى با صدا كه از دبر برآيد و به تركى، فصل پاييز است.
گوزآغَند; گوزآگَند ـ شفتالوى خشك اخته ميان پر معروف كه درون آن را پر از مغز گردكان[گردو] كرده باشند و معرّب آن، گوزآغند است.
گوز ارقم ـ كه معرّب آن جوزارقم است. به فرموده تحفه[ر.ض]، بيخ گياهى است مستدير به قدر گردكان [گردو ]سفيد و مصمت[توپُر] و زودشكن و در طعم شبيه به شاه بلوط با اندك تندى و ساق گياه آن باريك و زياده بر ذرعى و گلش شبيه به قبّه شبت[شويد] و سفيد و تخمش بسيار باريك و تندمزه و برگش شبيه به برگ زردك[نوعى هويج] و در جبال و مزارع مى رويد.
گوزبان ـ (به ضمّ اوّل) پاردم[ر.م] و (به فتح آن) گاوزبان[ر.م] است.
گوز بر گنبد افشاندن; گوز بر گنبد انداختن ـ (به فتح اوّل) كار لغو و بى فايده كردن.
گوزبُن ـ (به فتح و ضمّ اوّل) درخت گردكان[گردو].
گوز بوا; گوز بويا ـ (به فتح اوّل) جوزبوا[ر.م].
گوز دادن ـ (به ضمّ اوّل) تيز دادن.
گوز رقاع ـ (به فتح اوّل) جوز رقاع[ر.م].
گوز رومى ـ (ق) جوز رومى[ر.م].
گوز سرو ـ (ق) بار درخت سرو.
گوز شرك ـ (ق) به فرموده تحفه[ر.ض]، فلفل سودان است.
گوز شكسته ـ (ق) آسمان.
گوز قى ـ (ق) جوز قىّ[ر.م].
گوز كُنا ـ (ق) ميوه تاتوره[ر.م].
گوز گره ـ (ق) نوعى از گره خوش طرح و خوش نما كه به تركيب گردكان[گردو] بوده و مانند تكمه بر چيزها، خصوصاً بر كمر زنند.
گوز گَند ـ (به ضمّ اوّل) باد با صداىِ گنديده كه از دبر برآيد و از سخنان لاف و گزاف و هرزه و زشت هم كنايه نمايد.
گوز گندم ـ (به فتح اوّل) كه «گل گندم» و «پيه زمين» نيز گفته و معرّب آن، جوز جندم است، به نوشته جهانگيرى[ر.ض] و برهان[ر.ض]، بيخ گياهى است مانند چند عدد گندم به هم چسبيده و در نظر چنان نمايد كه گويا پنج و شش دانه گندم به هم چسبيده است. و در مخزن[ر.ض] فرمايد: چيزى است شبيه به مغز گردكان[گردو ]كه بر روى سنگ ها متكوّن مى گردد و سفيد مايل به زردى است و از انطاكى[ر.ض] نقل كرده كه به قدر دانه نخود سفيد مايل به زردى است و در صحراها بر روى سنگ ها متكوّن مى گردد و آن رطوبت مخلوط به خاك لطيف است و چون در عسل اندازند، به زودى منحلّ شود و مقدار قليل آن حجم بسيار به هم رساند و عسل را غليظ گرداند و حجم آن را بيفزايد به حدّى كه يك اوقيه[ر.م] آن به حجم يك رطل[ر.م] نمايد.
گوز گُنده ـ (به ضمّ اوّل) گوز گند[ر.م].
گوز ماثار; گوز ماثل; گوز ماثم; گوز مقاتل; گوز مهاتل ـ ميوه تاتوره[ر.م].
گوز هندى ـ نارگيل.
گوزاب; گوزابه ـ (چو كوتاه و خونابه) گوراب[ر.م].

صفحه 599 - جلد سوم
گوزار ـ (چو كوتاه) مرغى است خوش آواز و شبيه به بلبل.
گوزآغند; گوزآگند; گوزبان; گوزبُن; گوزبوا; گوزبويا ـ رجوع به تركيبات «گوز» شود.
گوزد ـ (چو دوزخ) جُعَل و[حشره] سرگين گردانك.
گوزده ـ (ق) عنزروت[ر.م] و هم جانورى است شبيه به ملخ كه شب ها فرياد طولانى كند.
گوزش ـ (چو سوزش) گِله و شكايت.
گوزغه ـ (چو حوصله) غوزه [غلاف] خشخاش و پنبه.
گوزقىّ ـ رجوع به تركيبات «گوز» شود.
گوزك ـ (چو دوزخ) كعب[ر.م] پاى.
گوزكُنا ـ رجوع به تركيبات «گوز» شود.
گوزگانى ـ گورگانى[ر.م].
گوزگند; گوزگندم; گوزگنده ـ رجوع به تركيبات «گوز» شود.
گوزل ـ (ر.ف)[زيبا و برازنده].(كى)
گوزل حصار ـ شهرى است دل نشين كه دارالملك[مركز] آيدين و از مضافات آناطولى، آبش معتدل و هوايش به گرمى مايل و ميوه جات سردسيرى و گرمسيرى آن ارزان و اكثر مردمانش حنفى و ديگرى نصارى[مسيحى] و على اللّهى و عموماً سفيدرخسار و غريب دوست و مهمان نوازند.
گوزن ـ (چو سمند) گاو كوهى و يا نوعى از آن است كه به تركى «مرال» يا «مارال» و به عربى «ايّل» گويند و شاخ هايش بلند و شبيه به شاخه هاى درخت خشكيده و آب گوشه چشم آن ترياق است. و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد: چون از مادر بزايد، نقطه چند سياهى بر ران آن پديدار باشد و هر سال يكى از آنها برطرف گردد; اين است كه انورى[شاعر قرن 6هـ] در مدح گفته:
«در بيشه گوزن از پى داغ تو كند پاك *** هم سال نخست از نقط بيهده ران را»
و در گوشه دو چشم آن جايى است كه از آب چشمش در آنجا ترياق جمع و بسته شود و به قدر يك بند انگشت عمق دارد و خالى است و در «ايّل» از برهان[ر.ض] گويد: چون بيمار شود، بينى خود را بر سوراخ مار نهاده و به نفس، مار را به جانب خود كشد، چنان كه مغناطيس، آهن را و چون مار را بخورد، شفا يابد و در تحفه[ر.ض] فرمايد: ايّل به چندين نوع مى باشد، نوعى از آن زردرنگ قوى هيكل و در بيشه هاى گرمسير مى باشد و به عربى «بقرالوحشى» و به پارسى «گوزن» گويند و نوعى در دامنه كوه هاى سردسير مى باشد و «بقر جبلى» نامند و همه اقسام آن هر سال در پاييز شاخ مى اندازد و اوّلى قوى تر و پرشاخ تر مى آورد و بسيار طويل العمر مى باشند و گويند كه بعد از صد سال شانه ديگرى در آن به هم رسد و به عدد شانه عمرش معلوم باشد. پس، از جدّ خود بهواسطه والده جدش نقل كند كه او صاحب هفت شانه را ديده بود. و بالجمله، از فقرات مذكوره ظاهر گرديد كه گوزن را «مارخوار» نيز گويند و در «مارخوار» از برهان[ر.ض] گويد: مارخوار به زعم بعضى، نوعى از گوسفند كوهى است كه دهان و بينى خود را در سوراخ مار نهاده و دَم دهد. پس مار به مجرّد شنيدن آن بوىِ نفس، از سوراخ برآيد و آن گوسفند، آن را مى خورد و اگر پوست اين گوسفند را بر در سوراخ مار سوزانند، همين كه بوى دود به مار رسد، شوريده شده و از سوراخ برآيد. و گويند كف دهن گوسفند پادزهر است.
گوزنه ـ (چو طَبَرزه) گوزن [ر.م] است.
گوزه ـ بر وزن و معنى غوزه.
گوزه آب ـ حباب آب.
گوزه مُخ ـ غلاف گل خرما.
گوزهر ـ كه معرّب آن جوزهر است، عبارت از دو عقده رأس و ذنب ماه است كه در «عقده» مذكور افتاد. و اين لفظ در اصل محرّف گوز گره[ر.م] است كه از تقاطع دو نقطه رأس و ذنب، گرهى مثل گوز گره حادث شده. و يا از «گو» به معنى گودال و «زهر» به معنى معروف تركيب يافته، به مناسبت آنكه شكلى را كه در ميان نصف منطقه[ر.م] و نصف مدار قمر حادث گردد، تشبيه به اژدها كرده اند و منتهاى دو طرف اژدها كه محلّ زهر آن است، عبارت از همين دو نقطه تقاطع است كه به «گوزهر» موسوم است، يعنى گودال زهر و بنابراين معنى، با كسر واو بايد خوانده

صفحه 600 - جلد سوم
شود، چنانچه بنابر معنى اوّلى، به سكون آن خواندن انسب است.
گوزيدن ـ (چو پوشيدن) تيز دادن.
گوزينه ـ (به فتح اوّل) حلوايى است معروف كه از مغز گردكان پزند كه منسوب به گوز به معنى گردكان است، پس ترجمه آن به حلواى بادام، خطا است.
گوژ; گوژآغند; گوژآگند ـ به «گوز» و تركيبات آن رجوع نمايند.
گوژبان ـ (به ضمّ اوّل و سكون ثانى و ثالث) پاردم چاروا[تسمه اى كه بر زين چارپا بسته، از زير دمش مى گذرانند].
گوژ بُن ـ (به فتح اوّل و ضمّ رابع) درخت گردكان[گردو].
گوژد ـ (چو دوزخ) جُعَل و [حشره] سرگين گردانك.
گوژده ـ (ق) گوزده[ر.م].
گوژگانى ـ گورگانى[ر.م].
گوژگند ـ گوزگند[ر.م].
گوژگندم ـ گوزگندم[ر.م].
گوژگَنده ـ گوزگنده[ر.م].
گوژه ـ بر وزن و معنى غوزه.
گوساله ـ (به فتح اوّل) گاوساله.
گوساله آسمان; گوساله چرخ; گوساله فلك; گوساله گردون ـ برج ثور[ر.م].
گوسپند ـ (ر.ف) كه «گوسفند» نيز گفته و به تركى «قويون» و به عربى «غنم» ناميده و قسم ماده آن را هم به عربى «ضان» گفته و به پارسى «ميش» گويند و از جمله حيوانات حلال گوشت و نسبت به ساير حيوانات بسيار بليد[احمق و كودن] بوده و قابل تعليم نيست و از كثرت كودنى بر سر قاتل خود ايستاده و اصلاً وحشت و اضطراب نمى كند و از جمله وجوه حلّيّت گوشت آن و امثال آن از ساير حيوانات ضعيف النفسوالادراك، يكى هم همين است. زيرا كه حيوانات قوىّ باهوش و ادراك در موقع ذبح، حرج و اَلم مى يابند و نفس آنها را تعلّقى به بدن خود و نفس ذابح مى باشد و لهذا اكثر آنها در شرع شريف حرام شده اند. و بالجمله بهترين گوسپندها يك ساله و دوساله آن و گوشت گردن و شانه و حوالى آن بهتر از گوشت ساير اعضاى آن است.
گوسپندكُشان ـ عيد قربان.
گوسپندِ كوهى ـ گاو كوهى[گوزن] و يا حيوانى است غير آن كه خونش علاج مردمان زهرخورده است.
گوست ـ بر وزن و معنى كوست.
گوسفند ـ بر وزن و معنى گوسپند.
گوسفندكُشان ـ عيد قربان.
گوسفندِ كوهى ـ گوسپند كوهى [ر.م] است.
گوش ـ (ر) كنج و گوشه و حفظ و حراست و نظر و انتظار و منتظر و نام فرشته اى است موكل بر مهمّات خلق و روز چهاردهم ماه هاى شمسى كه پارسيان در آن جشن كرده و سير، برادرِ پياز، خورده و سير سورش نامند و گوشت را با گياه و علف پزند نه با چوب و هيزم و آن را باعث امان يافتن از جن و شيطان دانند و امراض منسوب به جن را بدان مداوا كنند و هم به معنى معروف كه به عربى «اُذُن» گويند.
گوش آواى ـ شخصى كه شنيده هاى خود را خوب فهميده و ياد گيرد.
گوش آهَنج; گوش آهَنگ ـ گوشت آهنگ[ر.م].
گوشْ افتادن ـ كر و ناشنوا شدن.
گوش بِدَر; گوش بر آواز ـ مردم منتظر و انتظاركش.
گوشْ برداشتن ـ انتظار كشيدن و يا از انتظار نااميد شدن و قطع نظر كردن.
گوشْ بر در ـ گوش بدر[ر.م].
گوش بر در داشتن ـ منتظر بودن.
گوشْ بستر ـ نام ديگر طايفه گليم گوشان و يا خصوص نام يكى از ايشان است كه اسكندر ذوالقرنين در هنگام مسافرت بابِل در دامنه كوهش ديد كه بزرگ جثّه و درشت اعضا و پرموى و پهن گوش بود، به حدّى كه در وقت خواب يك گوشش را بستر كرده و ديگرى را لحاف نمودى. پس اسكندر تحقيق حال كرده و از نامش پرسيد، در جواب گفت كه مرا گوش بستر نام نهادند:

صفحه 601 - جلد سوم
«بدو گفت: شاهنشها، باب و مام *** مرا گوش بستر نهادند نام»1
و پرواضح است كه اين قضيّه از اساطير پيشينيان است.
گوشْ پيچ ـ گوش مال[ر.م] و پارچه و شال معروفى كه به جهت دفع سرما بر گوش و سر پيچند.
گوشْ پيچيده ـ شاگرد و گوشمال داده.
گوشْ تاب ـ گوش پيچ[ر.م] است.
گوش تر ـ مردم مطيع و فرمان بردار و شنوا.
گوشْ خار; گوشْ خارك ـ جانور هزارپا و هر چيز كه بدان گوش را مى خارند و مردم متحيّر و متفكّر و متردّد را هم گويند.
گوشْ خاريدن ـ فكر كردن و توقف نمودن و مكث كردن.
گوشْ خَبه ـ هزارپا و هر چيزى كه گوش را بدان مى خارند.
گوش خرس--->قلومس.
گوش خَز; گوش خَزك ـ جانور هزارپا.
گوشْ خشك ـ مردم ياغى و طاغى و كر و ناشنوا.
گوشْ خورده ـ گوشمال خورده.
گوشْ داشتن ـ شنيدن و ديدن و نگاه كردن و نگاه داشتن و حفظ نمودن و متوجّه شدن و در فرهنگ ناصرى [ر.ض ]به معنى نكاح كردن آمده و آن خطاى بيّن است و يا آنكه خطا از كاتب است كه نگاه را نكاح نوشته.
گوش زد; گوش زده ـ حرفى كه بار ديگر شنيده شده باشد و سخنى كه به شخصى بگويند تا وقتى به كارش برخورد.
گوشْ سراى ـ گوش آواى[ر.م].
گوشْ فتادن ـ كر و ناشنوا شدن.
گوش كردن; گوش كشيدن; گوش گشتن ـ گوش داشتن [ر.م].
گوشْ لب ـ آن كه هنوز خطّش ندميده باشد.
گوشْ مال ـ تأديب و تربيت و فشار اندك.
گوش ماهى ـ صدف و پياله صدفى و چيزى است كه نقّاشان در توى آن رنگ مى ريزند و رجوع به «صدف» و «كچك» هم نمايند.
گوشِ موش--->مرزنگوش.
گوش نهادن ـ گوش داشتن [ر.م] و ترك كردن و واگذاشتن.
گوشوار ـ هر چيز لايق گوش كه از فلزات و مانند آنها ساخته و در گوش كنند.
گوشوار آسمان; گوشوار چرخ; گوشوار سپهر; گوشوار فلك; گوشوار گردون ـ هلال و ماه نو.
گوشواره ـ گوشوار[ر.م] است.
گوشواره آسمان; گوشواره چرخ; گوشواره سپهر; گوشواره فلك; گوشواره گردون ـ هلال و ماه نو.
گوشِ هوش ـ توجّه كامل و با دقّت تمام گوش دادن.
گوشاد; گوشار ـ (چو كوتاه) جنطيانا[ر.م].
گوشاسب; گوشاسپ ـ (ق) رجوع به كاف عربى [كوشاسب] شود.
گوشالنگ ـ مرغ كلنگ[ر.م].
گوشان ـ (چو چوپان) گوشانه[ر.م] و اسم فاعل از گوشيدن[ر.م] است.
گوشانه ـ كنج و گوشه و كمينگاه و شيره و فشرده انگور.
گوشت ـ (چو لوند) رجوع به «شش آوازه» شود و (با حركت مجهوله) رجوع به «حنظل» نمايند و (به فتح اوّل و كسر ثانى) به دهان آوردن حيوانات است علف را بعد از فرو بردن آن و (بر وزن دوست) به معنى معروف است كه به عربى «لحم» و به هندى «ماس» گويند.
گوشت آگند; گوشت آگنده ـ هرزجه[ر.م].
گوشت آهَنج; گوشت آهَنگ; گوشت ربا; گوشت رباى ـ غليواج و زغن و سيخ كباب و قلاّبى كه بدان گوشت را از تنور يا ديگ، بيرون آرند.
گوشتاب; گوشتابه ـ گوش پيچ[ر.م] و آبگوشت و كوشاسب [ر.م] و بدين معنى مفرد و به معنى اوّل مركّب از «گوش» و «تاب» يا «تابه» و به معنى دويّمى مركب از «گوشت» و «آب» يا «آبه» است.

1. شاهنامه فردوسى، پادشاهى اسكندر.

صفحه 602 - جلد سوم
گوشتاسب; گوشتاسپ ـ كوشاسب[ر.م].
گوشتر ـ رجوع به تركيبات «گوش» شود.
گوشتره ـ (ل) رنده نجّاران.
گوشته--->كوشته.
گوشخار; گوشخارك; گوشخبه; گوشخز; گوشخزك ـ رجوع به تركيبات «گوش» نمايند.
گوشش ـ (چو سوزش) اسم مصدر از گوشيدن[ر.م].
گوشك ـ (چو كودك) مصغّر گوش و دو گوشت پاره اى باشد كه بر دو طرف حلقوم آدمى باشد و آن را «صاحب ملازه» و «كام فرود آمده» نيز گويند.
گوشمال; گوشوار ـ رجوع به تركيبات «گوش» نمايند.
گوشوار آسمان; گوشوار چرخ; گوشوار سپهر; گوشوار فلك; گوشوار گردون ـ هلال و ماه نو.
گوشواره ـ رجوع به تركيبات «گوش» شود.
گوشواره آسمان; گوشواره چرخ; گوشواره سپهر; گوشواره فلك; گوشواره گردون ـ هلال و ماه نو.
گوشه ـ (ر.ف) كه «كش» و «كويز» و «بيغوله»[هم گويند].
گوشه بالش ـ گوشه و كنار مسند.
گوشه جام شكسته ـ هلال و ماه نو.
گوشيار ـ نام حكيمى است گيلانى و يا حكيم ديگرى است پارسى كه استاد شيخ ابوعلى سينا بوده.
گوشيدن--->كوشيدن.
گوشير ـ (چو توليد) گاوشير[ر.م].
گوفوس--->گج.(نان)
گوك ـ (چو كوس) آزخ[ر.م] و گوساله و گوى گريبان[تكمه].
گوكار ـ (چو تورات) گاو ورزه[كه با آن زمين را شيار كنند].
گوكش; گوكشك ـ (چو گندم و انجمن) شبرم[ر.م].
گوكه ـ (چو روزه) گوك[ر.م].
گوگا ـ بر وزن و معنى غوغا.
گوگار; گوگال ـ (چو تورات)[حشره] جُعَل و سرگين گردانك.
گوگرد ـ (ر) رجوع به «كبريت» شود.
گوگرد ابيض ـ كبريت ابيض[ر.م].
گوگرد احمر ـ كبريت احمر[ر.م].
گوگرد اسود ـ كبريت اسود[ر.م].
گوگرد اصفر ـ كبريت اصفر[ر.م].
گوگرد پارسى ـ كبريت ابيض[ر.م].
گوگرد زرد ـ كبريت اصفر[ر.م].
گوگرد سرخ ـ كبريت احمر[ر.م].
گوگرد سفيد ـ كبريت ابيض[ر.م].
گوگرد سياه ـ كبريت اسود[ر.م].
گوگرد فارسى ـ كبريت ابيض[ر.م].
گوگردانك ـ گوگال[ر.م].
گوگل ـ (ل) مُقل[ر.م].
گوگم; گوگوم ـ درخت سنجد(كى) و ظرف آب مسين معروف.
گوگه ـ (چو روزه) گوك[ر.م].
گول ـ (چو قول) خرقه هزارميخى[به «ميخى»رجوع شود ]و (چو روز) آتش و جغد و بوم و احمق و نادان و مكر و حيله و تالابى كه اندك آبى در آن ايستاده باشد و به پارسى «آبگير» و «ستخر» و «استخر» هم گويند.
گولاب ـ (چو كوتاه) استخر و تالاب و موج بزرگ آن.
گولاج ـ (ق) حلواى لابرلا و گلاج[ر.م].
گولاد ـ (ق) پهلوانى بوده ايرانى.
گولانج ـ گلاج[ر.م].
گولخ; گولخن ـ (چو دوزخ و دختر) گلخن[آتشدان حمام].
گولخوچه ـ پخپخو[ر.م] و دغدغه.
گولغر ـ (چو دختر) تفتيك[ر.م].
گولغنچه ـ (چو بلبلچه) غازه و گلگونه زنان.
گولغنده ـ (ق) مخفّف گولغونده[ر.م].
گولغوچه ـ (چو گلگونه) پخپخو[ر.م] و دغدغه.
گولغونده ـ گلغونده[ر.م].
گولغونه ـ بر وزن و معنى گلگونه.
گولغيچه ـ (چو دزديده) پخپخو[ر.م] ودغدغه.
گولنج--->قولنج.

صفحه 603 - جلد سوم
گوله ـ (چو روزه) گلوله[ر.م] و كوله[ر.م].
گوله بار ـ شله[ر.م] و بارى كه بر دوش مى كشند.
گوله پَر ـ انگدان[ر.م] سفيد و يا صمغ آن.
گوله تره ـ سپندان بابلى.
گوله رو ـ رجوع به «كوله» شود.
گوم ـ بر وزن و معنى كوم و رجوع به «صمغ» هم شود.
گومس ـ (ل) قومس[ر.م] و چاه كن و كان كن[معدنچى].
گومست ـ نام پيغمبر مجوسان كه معرّب آن جومِست است و يا آنكه جومِست نام اصلى آن پيغمبر و گومست نام كتابى است كه بر وى نازل شده و آن را 70 شتر برمى داشتند، و عاقبت مجوسان، آن كتاب را سوخته و آن پيغمبر را كشتند.
گومش ـ (ل) چاه كن و كان كن[معدنچى] و به تركى، مشهور و معروف است[نقره].
گومَشون ـ آنها و ايشان.(ند)
گومَن ـ اين.(ند)
گومه ـ بر وزن و معنى كومه.
گومه شه--->قمشه.
گومى ـ به لاتينى، صمغ است.
گوميت--->ستاره دنباله دار.
گون ـ (چو روز) گونه و (به كسر ثانى) گوين[ر.م] و (بر وزن قمر) درختى و بوته اى است مشهور و پرخار كه خارش تند و تيز و برگشته و خم شده به سوى پايين و چون خواهند كه برگ هاى آن را به دست كشيده و از شاخه هايش جدا نمايند، چنانچه از شاخه هاى اشجار ديگر مى كنند، دست مجروح گردد و ساق آن مانند نى بى خار است و شتر آن را نخورد مگر در ناچارى و گرسنگى و سالى كه باران كم باريده و نباتات كمتر روييده باشد، و چون مواشى از آن بخورند، فربه گردند و بوته آن بزرگ و پهن و متّصل به زمين است و گلش زردفام و در آن قطعه هايى سرخ رنگ و ميوه آن از گل بيرون مى آيد و اين خار را به عربى «قتاد» و «مسواك المسيح» و «مسواك عباد» و «مسواك القياد» و «شجرة القدس» گفته و به پارسى «كُم» و «دهله» و «نوارس» و «بالش عاشقان» و «فراريس» و «قيج» نيز گويند و يا آنكه قيج و فراريس نام قسمى از آن است. و صمغ آن را هم به پارسى يا هندى «كتيرا» و «كتيره» گفته و به عربى «كثيرا» نامند، و آن عصير منجمدى است كه از بوته گون جريان يابد و به فرموده مخزن[ر.ض]، سفيد و سياه مى باشد و بهترين آن سفيد صافى املس باريك خالص مايل به حلاوت آن است و در پزشگى نامه[ر.ض ]فرمايد: دو قسم از كتيرا در تجارت متداول است; يكى زرد كه مانند تارها و يا نوارهاى پيچيده و دودى شكل است و ديگرى سفيد كه به شكل پارچه هاى عريضى است كه اطراف و يا مركز آنها برآمده است و بالجمله لفظ گون (بر وزن رخ) موافق نوشته درارى لامعات[ر.ض]، به تركى، چرم و لون و رنگ و نوع و قسم و وقت و زمان و روز و عهد و استراحت و سعادت و نور و روشنايى و آفتاب است.
گون آباد--->كناباد.
گون خان ـ نام يكى از اولاد مغول است كه در «ترك» مذكور افتاد.
گُون ژَدَه ـ زنجيره و ظاهراً لفظ مفرد است.
گون آباد ـ رجوع به تركيبات «گون» شود.
گونا ـ (چو طوبا) گونه و به زندى، برّه است.
گوناب ـ (چو كوتاه) گلگونه و غازه زنان.
گوناباد ـ رجوع به تركيبات «گون» شود.
گوناگون ـ (ر) رنگ به رنگ و جوربه جور و قسم به قسم و نوع به نوع و جنس به جنس.
گوناگونه ـ گوناگون[ر.م].
گونجى ـ (به ضمّ اوّل و كسر ثانى) عزيز و گرامى و شجاع و دلاور.
گونخان ـ رجوع به تركيبات «گون» شود.
گوند ـ (چو تند) جند بيدستر[بيضه سگ آبى].
گونژده ـ رجوع به تركيبات «گون» نمايند.
گونسته; گونشته ـ (چو گلدسته) دو طرف سرين و كفل.
گونند ـ (چو روبند) جوال دوز.
گونه ـ (چو روزه) نوع و قسم و جنس و رنگ و صفت و طرز و روش و قانون و قاعده و گونسته[ر.م] و روى و رخساره و گلگونه و غازه.
گونه گون; گونه گونه ـ گوناگون[ر.م].

صفحه 604 - جلد سوم
گونهان ـ دنيا و روزگار و جهان و كنهان[ر.م].
گونيا; گونيه ـ در اصطلاح ارباب هندسه، ريسمانى است كه هرگاه خواهند عمارتى سازند، آن را بكشند و رنگ بريزند تا عمارت كج نشود و هم تخته نازك مثلّث قائم الزاويه اى است كه هر سه ضلعش درست راست باشد و بنّايان و نجّاران، كجى و راستى كارهاى خود را بدان دريابند و ضلع مقابل زاويه قائمه را «وتر گونيا» گويند، چنانچه در اين شكل كه ضلع «الفج» مقابل زاويه «ب» را «وتر گونيا» گويند:
و بيشتر در گونيا سوراخى در نزد زاويه قائمه اش سازند كه باعث آسانى لغزانيدن بر روى كاغذ باشد. و بالجمله، ظاهر اهل فن، پارسى بودن اين لفظ است و در درارى لامعات[ر.ض] گويد: به زبان فرنگى، مقياس الزاويه است.
گوواره ـ (چو گوساله) گهواره و گلّه گاو و گاوميش.
گوه ـ (چو سخن) گواه و (چو رخ) غايط و فضله انسانى كه مخفّف آن، گُه است.
گوهر ـ (چو دوزخ) جوهر (به همان وزن)[ر.م] و (چو رونق) عوض و بدل و موج چوب و استخوان و اولاد و فرزند و عقل و ادب و فرهنگ و مردم اصيل و كاربند و فصيح و هنرمند و سرّ نهان ظاهر شده و ذات و نژاد و ماده و اصل و نسب و خلقت و حقيقت و طبيعت و جواهر و سنگ هاى قيمتى از لعل و زمرّد و ياقوت و غيره، خصوصاً مرواريد و معرّب آن، جوهر و رجوع بدانجا هم شود.
گوهرِ آدم ـ خاك و بنى آدم و اصل و ذات آدم.
گوهرِ آسمان ـ كواكب و جرم و ذات آسمان.
گوهرآگين; گوهرآيين ـ شجاع و پهلوان و دلير و مرد جنگى و هر چيزى كه با جواهرش زينت داده و در آن جواهر نشانده باشند.
گوهرِ احمر ـ كبريت احمر[ر.م] و كنايه از قلب انسانى كه نمونه عالم لاهوت است و شايد در بعضى موارد به مناسبت مقام، كنايه از چيز ديگر هم نمايند، انورى گويد:
«آب سكندر نبود رخشش و چندان كه رفت *** در ظلمات مصاف، گوهر احمر شكست»1
   و حاصل معنى شعر آنكه آب حيات كه تمامى مقصود اسكندر بود، مباركش نشده و به دستش نيامده و هر قدرى كه راه پيماى اين مدّعا گرديد در عاقبت، قلب خود و دل هاى حاضرين ركاب را كه گوهر احمر است، شكسته و به جز شكسته دلى كه اثر دست نيامدن مقصود است، چيزى نصيب وى نشد. و يا آنكه گوهر احمر عبارت از جواهرى است قيمتى كه در زير پاى اسب هاى ايشان شكسته و خردخرد شدند; يعنى غير از شكستن و پايمال كردن آن جواهر نامحصور گران بها نتيجه ديگرى حاصل نشد.
   و توضيح اين اجمال آنكه آورده اند كه چون سكندر رو به ظلمات رفت، در آنجا از سمّ ستورات لشگر صدايى برخاست شبيه به صداى سمّ ستورى كه در سنگستان راه روند و حقيقت آن را از اسكندر سؤال كردند. در جواب گفت: اين صدا از چيزى است كه هركه بردارد، پشيمان خواهد بود و هركه برندارد هم پشيمان خواهد شد و ازاين رو جمع اندكى از آن برداشته و ديگران اعتنايى نكردند و بعد از بيرون رفتن از ظلمات، ديدند كه همه آنها جواهر نفيس پرقيمت است و ازاين رو هر دو فرقه نادم شدند و انگشت حسرت به دندان گزيدند كه چرا برنداشتند و يا اندك برداشتند. بارى، بعضى از اجلّه فرمايد كه مراد از گوهر احمر، سرهاى خون آلود دشمنان است، يعنى در اين سفر ظلمات چيزى غير از قتل نفوس دستگير اسكندر نشد.
گوهربار ـ گوهرريز[ر.م].
گوهرپاره ـ پارچه جواهر، خصوصاً الماس.
گوهرپاش ـ گوهرريز[ر.م] است.
گوهرتاب ـ قباى نازك بى آستر كه بدن از زير آن

1. ديوان، در مدح خاقان اعدل ابوالمظفر عمادالدين پيروزشاه.

صفحه 605 - جلد سوم
پديدار و نمايان باشد.
گوهرِ تر ـ اشگ چشم.
گوهرخانه ـ (به سكون راء) معروف است.
گوهرخانه اصلى ـ جوار و قرب الهى.
گوهرِ خانه خيز; گوهرِ خانه ريز; گوهرخاى ـ اشاره به وجود مقدّس حضرت رسالت پناهى(صلى الله عليه وآله وسلم) است.
گوهرريز; گوهرزاى ـ مردم نيكوكار و عادل و دانا و فاضل و فصيح و كامل و بليغ و سخنور و خوش گفتار و شاعر و نجيب زاده و اصيل زاده.
گوهر سفتن ـ قصّه خوانى و انشاى سخن كردن.
گوهر شكستن ـ خنديدن و رفتن عزّت و از دست دادن منصب و دولت.
گوهرْصفت مرّيخ ـ زغال.
گوهر كش ـ (به سكون راء و فتح كاف عربى) دست برنجين[دست بند] مرصّع به جواهر و (به كسر راء و كسر كاف پارسى) به معنى گوهر دل است.
گوهر گش--->گوهركش.
گوهرِ مريخ صفت ـ اَنگِشت و زغال.
گوهرِ مطهّر ـ اصيل و نجيب و هر چيز پاك و پاكيزه.
گوهرِ مُلك; گوهرِ مملكت ـ پادشاه و پادشاهزاده.
گوهرنثار ـ گوهرريز[ر.م].
گوهرِ نيم سُفت ـ كلام مبهم و سربسته و پوشيده و كلامى كه تمام استعداد متكلّم در آن صرف نشده و جامع تمامى فنون فصاحت و بلاغت نباشد.
گوهران ـ جمع گوهر، خصوصاً عناصر اربعه[خاك، آب، باد، آتش].
گوهران چارگانه; گوهران چهارگانه ـ عناصر اربعه[خاك، آب، باد، آتش].
گوهرانيدن ـ گوهريدن[ر.م] و به آن وادار كردن.
گوهرى ـ (ر) مردم جواهرفروش و جواهرشناس و اصيل و نجيب و صاحب اصل و نسب و هر چيزى كه از جواهر قيمتى ساخته شده و يا از آنها مزيّن و مرصّعش كرده باشند و هم به معنى ذاتى و اصلى، در مقابل عارضى و عرضى.
گوهريدن ـ (چو پروريدن) مقابله و روبه رو شدن و محاذى و برابر بودن و معاوضه و مبادله.
گوى ـ (چو روى) خرد و كوچك و امر و فاعل از گفتن و تكمه گريبان و كُره و گلوله و هر چيز مدوّر، خصوصاً آنچه از چوب ساخته و با چوگان بازند و خصوصاً آنچه اطفال از پشم و پنبه و نخ و ريسمان به شكل گلوله ساخته و بدان مى بازند كه اهالى ما «توپ» گويند.
گوى انگُل; گوى انگُله; گوى انگول; گوى انگوله ـ گوانگله[ر.م].
گوى باز ـ مردم بازگير و چوگان باز و نام روز پانزدهم ماه هاى جلالى است و يا نوزدهم آن، چنانچه در جدول «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
گوىْ بردن ـ غالب شدن و زيادتى كردن.
گوىِ زر; گوىِ زرى; گوىِ زرّين ـ آفتاب.
گوىِ ساكن ـ زمين و نقطه هايى كه بر خط و نوشته نهند.
گوىِ سيم; گوىِ سيمى; گوىِ سيمين ـ ماه.
گوىْ شدن ـ سر بر زانو نهادن و به مراقبه رفتن.
گوىِ طلا ـ آفتاب.
گوىِ گردان; گوىِ گردانك ـ گوگال[ر.م].
گوىِ نقره ـ ماه.
گويا ـ (ر) زبان و سخن گوينده و معشوق و محبوب و ترجمه ظاهراً و غالباً و در مقام ترديد و ظن و گمان هم استعمال كنند و نام نوعى از ساز و طنبور هم هست.
گوياىِ گاهواره; گوياىِ گهواره; گوياىِ مهد ـ حضرت روح الله(عليه السلام).
گوياك ـ (چو كوتاه) پرگوى و بيهوده گوى و مخفّفِ «گوياكه».
گوير; گويز; گويژ ـ رجوع به كاف عربى[كوير و كويز و كويژ] شود.
گويس ـ (چو امير) ظرف شير و دوغ و ماست و نهره.
گَويست ـ (ق) جفته و سرين و كفل و كوفتگى و آزارى كه از سنگ و چوب و لگد و مشت و امثال آنها به كس برسد.
گَويستن ـ گويست[ر.م] ديدن و كوفته شدن.
گَويسته ـ سرين و كفل و جفته و مفعول و ماضى بعيد از

صفحه 606 - جلد سوم
گويستن[ر.م].
گويسه ـ (چو سليقه) گويس[ر.م].
گَويسيدن ـ گويستن[ر.م].
گويش ـ (چو امير) گويس[ر.م] و (چو سوزش) گفتار و مقاله و تلفّظ.
گويشه ـ (چو سليقه) گويس[ر.م].
گويك ـ (چو كودك) تكمه گريبان و غيره.
گويل; گويله ـ (چو امير و سليقه) رجوع به كاف عربى [كويل و كويله] شود.
گوين ـ (ل) شهرى است از فارس كه جون هم گويند.
گوينده ـ (ر.ف) كه زبان و قصّه خوان و سخنور و سخن گوى و صاحب قول و شاعر و خواننده و مطرب، خصوصاً مطربى كه نقش و صورت بسيار در خاطر داشته باشد.
گويه ـ (چو روزه) گفتن و غار كوه.
گوييدن ـ (چو پوشيدن) گفتن [ر.م] و در اين زمان مستعمل نيست.

آيين چهاردهم

(در[حرف] كاف پارسى با هاى هوّز)
گه ـ (چو بد) گاه[ر.م] و (چو رخ) رجوع به «گوه» نمايند.
گه گير ـ (به فتح اوّل) حيوان غافل گير است.
گهان ـ بر وزن و معنى جهان.
گهبار; گهبارها--->گاه.
گهر ـ (چو سخن) گوهر يا جمع آن.
گهرِ آسمان ـ كواكب و جرم و ذات آسمان.
گهرآگين; گهرآيين ـ گوهرآيين[ر.م].
گهرِ احمر ـ گوهر احمر[ر.م].
گهربار ـ گهرريز[ر.م].
گهرپاره ـ قطعه جواهر، خصوصاً الماس.
گهرپاش ـ گوهرريز[ر.م].
گهرتاب ـ گوهرتاب[ر.م].
گهرِ تر ـ اشگ چشم.
گهرخانه ـ جواهرخانه و خزينه.
گهرخانه اصلى ـ جوار و قرب الهى.
گهرِ خانه خيز; گهرِ خانه ريز; گهرخاى ـ وجود مقدّس حضرت ختمى مآب(صلى الله عليه وآله وسلم).
گهرريز; گهرزاى ـ گوهرريز[ر.م] است.
گهرْ سفتن ـ قصه خواندن و انشاى سخن كردن.
گهرْصفتْ مرّيخ ـ زغال.
گهرِ عِقدِ فلك ـ كواكب.
گهر كش ـ گوهركش[ر.م].
گهرگستر ـ ناصح و واعظ و جوانمرد.
گهر گش ـ گوهركش[ر.م].
گهرِ مرّيخْ صفت ـ اَنگِشت و زغال.
گهرِ مطهّر ـ گوهر مطهّر[ر.م].
گهرِ مُلك; گهرِ مملكت ـ پادشاه و پادشاهزاده.
گهرنثار ـ گوهرريز[ر.م].
گهر نيم سُفت ـ گوهرِ نيم سُفت[ر.م].
گهرى ـ (به ضمّ اوّل و فتح ثانى) گوهرى[ر.م].
گهريدن ـ (ق) گوهريدن[ر.م].
گهزن ـ (چو عنبر) يكى از اسباب كفش دوزى است كه بدان چرم را مى برند و اهالى ما تحريفش كرده و «گزن» مى گويند.
گهله ـ (چو سفره) انگاره طلا و نقره.
گهن ـ (چو تند) چوب خوارك[ر.م].
گهنار; گهنارها; گهنبار; گهنبارها ـ (چو سردار و قلمدان) رجوع به «گاه» نمايند.
گهوار ـ گهواره[ر.م].
گهوار فنا ـ دنيا و روزگار.
گهواره ـ گاهواره[ر.م].
گهواره فنا ـ دنيا و روزگار.
گَهولى ـ معاوضه و گوهريدن.

آيين پانزدهم

(در[حرف] كاف پارسى با ياى حطّى)
گى ـ (به فتح اوّل) عناصر و ماه دم [ر.م] و (به كسر آن) در آخر كلمات افاده معنى اسم مصدر نمايد، همچو: بندگى و

صفحه 607 - جلد سوم
خوانندگى و مانند آنها و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: در تون و طبس و تبرستان و الوار[لرها] غايط را «گى» گويند.
گيا ـ (چو رضا) گياه و حصار قريه و مخفّف كارگيا[ر.م ]است.
گياى آبگينه ـ گياهى است كه آبگينه[شيشه] را بدان جلا دهند.
گياى آسم--->تنباكوى هندى.
گياى تركى--->وج.
گياى جالينوس ـ بيخ خرنوب نبطى[ر.م].
گياى خرس ـ خرس گياه[ر.م] است.
گياى سواره ـ گون[ر.م] و رجوع به «سواره» هم شود.
گياى شتر ـ خارشتر[ر.م].
گياى قيصر ـ كه «گياه قيصر» و «شاخك» و «ملكا» نيز گفته و به عربى «اكليل الملك» و «اصابع الملك» ناميده و به هندى «پرنك» خوانند، به فرموده مخزن[ر.ض]، نباتى است كه به دو صنف مى باشد و گياه هر دو شبيه به يكديگر است، اما ثمر يك صنف هلالى شكل و در غلافى مانند تخم ترب و تخم هاى آن مدوّر و ريزه تر از خردل و ثمر صنف دويّمى باريك تر و هلاليت آن كمتر و برگ آن مدوّر به قدر درهمى و شاخه هاى آن باريك و درشت و صلب و پراگنده و بعضى منبسط بر روى زمين و بعضى را ساق به قدر ذرعى و گل آن زرد و يا سفيد و يا بنفش است.
گياى مقدّس--->زوفا.
گياى مكّه ـ اذخر[ر.م].
گياى نمناك ـ خرفه[ر.م].
گياخن ـ (چو تصادف) سخن چرب و شيرين و آهسته رفتن و با نرمى و آهستگى و استوارى و هموارى كار كردن.
گياشير; گياشيره ـ (به كسر اول) شيره گياه.
گياغ ـ بر وزن و معنى گياه، اِفراداً و تركيباً.
گياه ـ (ر.ف).
گياه آبگينه ـ گياى آبگينه[ر.م].
گياه آسم--->تنباكوى هندى.
گياه تركى--->وج.
گياه جالينوس ـ بيخ خرنوب نبطى[ر.م].
گياه خرس ـ خرس گياه[ر.م].
گياه سواره ـ گون و رجوع به «سواره» هم نمايند.
گياه شتر ـ خارشتر[ر.م].
گياه قيصر ـ گياى قيصر[ر.م].
گياه مقدّس--->زوفا.
گياه مكّه ـ اذخر[ر.م].
گياه نمناك ـ خرفه[ر.م].
گيبر ـ (چو گندم) نوعى از پيكان[نوك] تير است.
گيپا ـ (ل) گدك و عقبه.
گيت ـ (ل) گيج و گيجه[ر.م].
گيتى ـ (چو بينى) دنيا و روزگار و جهان و آبادانى و عالم سفلى و عمر و زندگانى و هم گلى است عطردار و با برگى چند كه از براى حكّام از طرف درياى بصره آرند و مدّتى ماند و چون خشك شود، در ميان جامه اش نهند و هرگز بويش نرود و مانند مشگ و عنبر خوش بوى بود و از فرهنگ مؤيدالفضلا [ر.ض] نقل است كه به عوض تاى قرشت، ثاى ثخذ هم نوشته.
گيتى آرا; گيتى بان ـ پادشاه تمام روى كره.
گيتى پژوه ـ اهل دنيا و كسى كه در صدر شاهنشاهى باشد و شاهنشاه را هم گويند.
گيتى سِتان ـ معروف است.
گيتى فُروز ـ پادشاه روى كره.
گيتى گَرد ـ گيتى نورد[ر.م] است.
گيتى نما ـ خريطه[نقشه] جغرافياى تمام كره.
گيتى نورد ـ آفتاب و اسب اسكندر و مردم سيّاح و جهان گرد.
گيثى ـ (چو بينى) رجوع به «گيتى» نمايند.
گيج; گيجه ـ مردم خودبين و متكبّر و كم هوش و سرآسيمه و احمق و سرگشته و حيران و پراگنده خاطر و پريشان و شخصى كه به سبب صدمه، دِماغ[مغز] او معيوب و مختلّ المشاعر شده باشد.
گيجيدن ـ (چو پيچيدن) گيج شدن.

صفحه 608 - جلد سوم
گيجيده ـ (ق) گيج [ر.م] و مفعول و ماضى بعيد از گيجيدن[ر.م].
گيچ; گيچه ـ (چو تير و ريزه) گيج[ر.م].
گيچى ـ (ر.ف) كه به پارسى «بُز» گويند.(كى)
گيچى بوينوزى --->ترمس.
گيچى سقّالى--->مكرنه.
گيچيدن ـ (چو پيچيدن) گيج شدن.
گيچيده ـ بر وزن و معنى گيجيده.
گيد ـ (چو تير) زغن و غليواج كه موافق آنچه در «غليواج» اشاره نموديم، گويند شش ماه يا يك سال نرينه بوده و شش ماه يا يك سال ديگر ماده مى باشد و ازاين رو كسى را كه رجوليّت و غيرت و حميّت ندارد، منسوب به گيد كرده و «گيدى» گويند، يكى از پادشاهان هند گفته:
«با ما چه كرد ديدى ملا جلال گيدى *** از مصطفى شنيدى لا خير فى عبيدى».
گيدى ـ (چو بينى) منشوب به «گيد» و رجوع بدان شود.
گير ـ (چو تير) ارغ[ر.م] و گيرا[ر.م] و امر و فاعل از گرفتن.
گير و دار ـ كنايه از فرماندهى و حكومت.
گيرا ـ (چو بينا) سرفه و گيرنده و گزنده.
گيرانيدن ـ ديگرى را بر گرفتن واداشتن.
گيربان--->گيريان.
گيرخ ـ (چو ديگر) دو تخته پيوسته ميان است كه كتاب و قرآن بر بالاى آن گذاشته و مى خوانند و به عربى «رَحل» گويند.
گيرنده ـ (ر) اسم فاعل از گرفتن، خصوصاً رجوع به قسم ششم «طعم» نمايند.
گيرنگ ـ (چو بى ربط) قصبه اى است از مضافات باورد[ر.م].
گيرو ـ (چو نيكو) نام پهلوانى است ايرانى.
گيرودار ـ رجوع به تركيبات «گير» شود.
گيروى ـ (چو بيرون) گيرو[ر.م].
گيره ـ (چو ريزه) سبد كوچك ميوه و غيره.
گيريان ـ گريان و فدا و قربان و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد: مظنون آن است كه با باى ابجدى بوده و قربان و قربانى معرّب آن باشد.
گيزه--->مصر.
گيس ـ (چو تير) مخفّف گيسو[ر.م].
گيس بند ـ گيسوبند[ر.م].
گيس پوش ـ گيسوپوش.
گيس دار ـ گيسودار[ر.م].
گيستار ـ شكنجه و سياست.
گيستارى ـ مردم سياسى و امور سياسى.
گيسك ـ (ل) رجوع به «قند» نمايند.
گيسو ـ (ر.ف) كه موى دراز سر است.
گيسوبند ـ معروف است.
گيسودار ـ سيّد و آقازاده و اصيل زاده و مردمان صاحب زلف و گيسو.
گيسوناطر ـ به نوشته فرهنگ مخزن[ر.ض]، نشاره[ر.م ]است.
گيشت ـ (ل) نان خورشى است كه از دوغ و شير ترتيب مى دهند.
گيك ـ بر وزن و معنى كيك.
گيل ـ (چو تير) گيلان[ر.م] و گيلك[ر.م] و رجوع به «زعرور» و «گاوباره» هم نمايند.
گيل دارو ـ يا سرخس; كه به رومى «سغبر» گفته و به يونانى «بطارس» ناميده و در ديلم و تنكابن «جاز» و «چماز» خوانده و معرّب آن جيل دارو و به هندى هم «گيل دارو» و«بسوره» و به فرانسه «فوژرمال» گويند، موافق فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، چوبكى و بيخى است سياه رنگ مايل به سرخى و پرگره و پر از ريشه هاى باريك و در ساحل بحر خزر يابند و نر و ماده مى باشد; نر آن بى ساق و بى ثمر و بى گل، بلكه شاخى از بيخ آن مى رويد به قدر ذرعى و كمتر از آن و بر اطراف آن برگ هاى مشرف نزديك به هم شبيه به پرهاى بال مرغان است و ماده آن بى شاخ و منحصر بر يك برگ مرتفع و قوّت آن تا چهار سال باقى و بهترين آن بزرگ سنگين مايل به سياهى است كه چون بشكنند مغز آن فستقى رنگ باشد.

صفحه 609 - جلد سوم
گيل سرخ--->زعرور.
گيلاس ـ (ر) ميوه اى است معروف كه به عربى «قراصيا» و به فرانسه «سِريز» و به لاتينى «سِرازوم» و به يونانى «سِراسيون» گويند و در «قراصيا» از مخزن[ر.ض] گويد: قراصيا (با صاد سعفص يا ضاد ضظغ) لغت رومى است و اهل صقالب «چراسيا» گفته و اهل مغرب و اندلس «حب الملوك» ناميده و به پارسى، شيرين آن را «گيلاس» و ترش آن را «آلوبالو» و «آلى بالى» و «آلو بوعلى» و «آلوبولى» نامند. و گيلاس بيشتر سرخ نيم رنگ و درخت آن بزرگ تر است به خلاف آلوبالو كه سرخ مايل به سياهى و درخت آن كوچك تر است.
گيلاس جهودان ـ كاكنج[ر.م].
گيلان ـ (ر) قصبه اى است از مسقط و شهرى است از مضافات پرشتنه[در آسياى صغير] و هم ولايتى است مشهور و آبادان و معمور كه از جمله ايالات ايران و در ساحل بحر خزر واقع و از مشرق به تبرستان و مازندران و از مغرب به شيروان و مغان و آذربايجان و از جنوب به عراق عجم و از شمال به بحر خزر و ديار طالش محدود و مقرّ حكومتش رشت و از بلاد معروفش فومن و لاهيجان و كسگر و بندر انزلى و بندر آستارا و شفت و رودبار و لنگرود، و بارندگى آن بيشتر و اراضى آن منبت و محصول دار، خصوصاً محصول ابريشم و برنج آن ممتاز و از ساير محصولاتش افزون تر و موافق نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، همين ايالت در 1723 ميلادى ـ مطابق 1276 هجرى ـ مسخّر روسيّه گرديده و به فاصله يك سال موكول به دولت عثمانيه اش داشتند و در 1727 ميلادى باز هم به مساعدت دولت، ملحق به ايران گرديد و آن را ديلم نيز گويند و ملوك ديالمه هم از آنجا برخاسته اند و معرّب گيلان، جيلان است و به نام بانى خود كه شخصى بوده جيلان نام، مسمّى گرديده و يا آنكه بانى آن جيل ابن ماسل ابن آشور ابن سام ابن نوح بوده و رجوع به «گاوباره» هم نمايند.
گيلانيدن ـ تشويق و ترغيب و تحريص نمودن.
گيلك ـ (چو ديگر) مردمان گيلان و نام زبان ايشان و هم در اصطلاح ايشان، رعيّت و مردمان عامّى و روستايى را گويند.
گيلكان ـ (ل) گيل دارو[ر.م].
گيلو ـ انگ [ر.م] و مورى[ر.م] و تلّ و پشته و مردم گيلان و هم نام كوهى است از جبال فارس كه آن را ماهورات خوانند.
گيله ـ (چو ريزه) نام جايى و مقامى است.
گيلى ـ (چو بينى) هر چيز منسوب به گيلان، خصوصاً اسب راهوار و مردمان آن سامان و هم طايفه اى است از تركان يا از گليم گوشان[ر.م].
گيم ـ (چو ميم) صاحب و خداوند.
گيماز ـ بر وزن و معنى ريماز.
گيماك; گيمال; گيمخت--->كيماك و كيمال و كيمخت.
گيمختِ ماه ـ آسمان.
گيمز ـ (چو ديگر) ريمز[ر.م].
گيميا--->ريماز.
گين ـ در آخر كلمات، معنى صاحب و خداوند و صفتِ پُر، مقابل خالى را افاده نمايد، همچون: غمگين و خشمگين و مانند آنها.
گينده ـ (چو طَبَرزه) غالب و قاهر و چيره.
گينه ـ (چو ريزه) شيشه و آبگينه.
گيو ـ (چو عمو) گويا [ر.م] و (چو ديو) شجاع و پهلوان پرقوّت و بالخصوص نام پسر گودرز[پهلوان ايرانى] كه پدر بيژن بوده و تنها به تركستان رفته و بعد از هفت سال تفحّص، كيخسرو[سوّمين پادشاه كيانى] را پيدا كرده و با مادرش، فرنگيس، سوار نموده و روى به ايران نهادند و پيران، سپهسالار افراسياب، از دنبال وى آمده و گرفتار گرديد; بازهم به توسط كيخسرو رخصت يافته و به تركستان [نواحى شمال غربى چين و آسياى مركزى ]رفت.
گيوآموخت--->كيمخت.
گيور ـ (چو ديگر) حسّ مشترك و نقل كننده و سخنران و افسانه گوى.
گيوگان ـ پهلوانى بوده ايرانى، پدرِ گرازه نامى.
گيومرت ـ به زعم بعضى، نام حضرت آدم ابوالبشر و يا پسر

صفحه 610 - جلد سوم
او و يا پسر ياسان و يا پسر سام ابن نوح و يا پسر لاود ابن ارم ابن سام ابن نوح و يا از اولاد بطن چهارم ارفخشد ابن سام ابن نوح است و از صاحب دساتير[ر.م] نقل شده ازآن رو كه گيومرت مردم را از خوى بد به صفات انسانى باز آورد، وى را پدر مردم آن زمان خواندند، نه اينكه ابوالبشر اصلى بوده و پيش از وى مخلوقى نبوده است.
   و بالجمله اوّل كسى است كه در مملكت ايران به اريكه سلطنت نشسته و در 2319 هبوطى ـ موافق 3266 مقدّم ميلادى ـ و يا در 2415 خلقتى ـ مطابق 3179 مقدّم ميلادى ـ تأسيس سلطنت پيشداديان كرده و به همين جهت وى را ابوالملوك گويند، چنانچه به مناسبتى كه در تركيباتِ «گل» مذكور داشتيم او را گلشاه و گرشاه هم گفتندى و بعد از 30 سال حكمرانى در حال حيات خود پسرزاده خود، هوشنگ ابن سيامك، را كفيل امور جمهور نموده و سلطنت را بدو مفوّض داشته و خود به انزوا و عزلت پرداخت. و به زعم بعضى، هزار سال زندگانى نمود و بالجمله معنى تركيبى آن، زنده گويا است كه به عربى «حىّ ناطق» است و «گيو» به معنى گويا و «مرت» (با تاى قرشت) به معنى زنده است و بنابراين با كاف پارسى بايد نوشت و خواند، چنانچه در برهان[ر.ض] و فرهنگ ناصرى[ر.ض] هم همان را تصحيح كرده اند بلكه در دويّمى با كاف عربى بودن آن را نسبت به سهو داده و دور نيست كه از «كيو» ـ به معنى پادشاه و رئيس و اصلى و بزرگ ـ و «مرز» يا «مرس» ـ به معنى زمين بلند و برآمده و يا مطلق زمين ـ تركيب يافته باشد، به معنى پادشاه زمين; و بنابراين معنى، با كاف عربى و زاى هوّز يا سينِ سعفص بَدَلِ ياى قرشت مى باشد، چنانچه مشهور هم همان و اقرب به صحت است. و به هر حال با ثاى ثخذ بودن آن، چنانچه مشهورتر است، از اغلاط مشهوره و يا خود معرّب كيومرز و يا كيومرس است، و الاّ ثاى ثخذ در فرس قديم نيامده است.
گيومرث; گيومرز; گيومرس--->گيومرت.
گيوه ـ (چو هَيضه) كاهو و يا نباتى است خوردنى ديگر كه برگش مغزدار و ميوه اش خوب و خوش بوى مى باشد و (چو ريزه) نام پادشاه خاورزمين كه يكى از مبارزان كيخسرو ابن سياوخش بوده و (چو صله) نوعى از كفش كه «چمچم» نيز گويند و در «كيمخت» مذكور افتاد.
گيه ـ (چو شكم) گياه، اِفراداً و تركيباً.
گيها ـ (چو بينا) گياه و علف.(ند)
گيهان; گيهانْ خَديو--->كيهان و كيهان خديو.
پايان جلد سوّم
Website Security Test