welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 81
باقى، واضح; و احتياج به تكرار ندارد و امّا بامداد و پسين و پيشين و فردا و مانند اين ها از اسماء مخصوصه زمان هستند.
]اسم مكان[
نمايش يازدهم در اسماء مكان كه محلّ مكان را افاده نمايد و اين هم گاهى معيّن بوده و گاهى هم مبهم باشد، همچو: باغ و شهر و خانه و سرا و غيره; و پس و پيش و زير و زبر و مانند اين ها; و آنچه را از اجزاء مكان كه اسم خاصّى ندارد، همچو: سرا و خانه و مانند آن ها، ادوات و اسماء آن ها در نمايش هشتم از نگارش سيّم آيين سيّم ـ كه عهده دار مباحث حروف است ـ مشروحاً سمت نگارش خواهد يافت.
]اسم آلت[
نمايش دوازدهم در اسم آلت كه اسباب و آلت فعل را باشد و به دو طرز تشكيل يابد: يا به افزودن «هاى وصل» در آخر امر حاضر همچو: پيرايه و پيمانه و ماله و آويزه و مانند اين ها و يا با تركيب كلمات با يكديگر همچو: آتشگير و ناخن گير و خاك بيز و پيه سوز و مانند اين ها.
]اسم مصغّر[
نمايش سيزدهم در اسم مصغّر كه خردگى و كوچكى مسمّاى خود را افاده نمايد و چهار يا پنج علامت دارد:
1) «چه» در غير ذى عقل همچو خوانچه و طاقچه; و گاهى پيش از آن، «ياى مثنّاة تحتانى» نيز افزايند، مانند دريچه و امثال آن.
2) «ك» در ذى عقل: دخترك و پسرك.
3) «كه» ايضاً در ذى عقل: مردكه و زنكه.
4) «و»: يارو و پسرو و دخترو و خواجو و مانند اين ها.
چشم خوش تو كه آفرين باد بر او *** با ما نظرى نمى كند اى پسرو
و امّا «بچه» و «توله» و نظائر آن ها از اسماء موضوعه بر مصغّر بوده و از ادوات و علامات نيستند; و همچنين «زه» و «ژه» در مثل نيزه و پاكيزه و دوشيزه و نايژه و مانند آن ها چنانچه از كلمات بعضى از ادبا مفهوم مى گردد، از اسماء خاصّه تصغير هستند نه ادوات آن ليكن استعمال آن ها درحالت افراد ديده نشده.
تتمّةٌ: از كلمات بعضى ادبا مفهوم مى گردد كه «جه» با جيم عربى هم يكى از ادوات تصغير مى باشد، چنانچه در «كوليجه» كه لباسى است مخصوص و در زمان ما «كُلَجَه» گويند.
تبصرةٌ: تصغير اسم گاهى محض براى خردى و كوچكى حجم مسمّاى خود باشد ـ چنانچه از مثال هاى فوق هويدا است ـ و گاهى به جهت ترحّم و يا تحقير باشد:

صفحه 82
پيرمردى لطيف در بغداد *** دخترك را به كفشدوزى داد
مردك تنگدل چنان بگزيد *** لب دختر كه خون از او بچكيد
بينديش از آن طفلك بى پدر *** وز آه دل دردمندش اثر
گر بگويم طفلكت تصغير نيست *** كاف رحمت گفتنت تحقير نيست
و گاه است كه از براى تعظيم باشد. مولوى در قصّه موسى و شبان گويد:
دستكت بوسم بمالم پايكت *** وقت خواب آيم بروبم جايكت
]مصدر[
نمايش چهاردهم در مصدر كه اصول تمام افعال و مشتقّات بوده و مفيد حدث و امرى كه از كسى يا چيزى ناشى بوده و مسبوق بر عدم باشد، آن مى باشد و علامت آن، «تن» يا «دن» است، همچو: رفتن و آمدن; مشروط بر اين كه بعد از حذف «نون» نيز سنخ همان معنى اوّلى مفهوم گردد، چنانچه واضح است و به عبارة اخرى، شرط علامت مصدر، بودن «تن» و «دن» آن است كه هر دو در آخر كلمه زايد بوده و جزو نباشد به خلاف «گردن» و «آبستن» و مانند آن ها; و اوّلى را مصدر تائى گفته و دويّمى را دالى نامند; و مطلق مصدر به دو قسم مى باشد:
1) اصلى كه اساساً و به حسب اصل، مصدر بوده و باقى مانده آن بعد از حرف علامت مصدر، مفيد معنى مناسب آن نباشد همچو آمدن و رفتن; و اگر اين قيد آخرى نباشد، آن صنف مصدر جعلى را هم كه از امر حاضر تشكيل يافته، اصلى گفتن اولى و انسب مى باشد اگر چه اصطلاح جاى مناقشه نيست.
2) جعلى كه لفظ «يدن» را به مصدر عربى يا اسم جامد پارسى يا به امر حاضر ملحق كرده و مصدر سازند، مانند فهميدن و طلبيدن و جنگيدن و درنگيدن و خوردن و نوشيدن; و يا اين كه اسم جامد و اسم فاعل و اسم مفعول و ظرف و صفت و يكى از ادوات را با مصدرى اصلى تركيب داده و يك مصدر مركّبى تشكيل نمايند، همچو: زنده بودن و نالان شدن و كشته گرديدن و به مسجد رفتن و خوب كردن و درخواستن و مانند اين ها; و اين قسم دويّم از مصدر جعلى را مركّب نيز گويند چنان كه مصدر اصلى و قسم اوّل جعلى را مصدر بسيط و مفرد نيز خوانند كه يك كلمه بى جزو هستند.
تبصرةٌ: آن مصدر جعلى كه از امر مخاطب حاصل گردد، مترادف مصدر اصلى مأخذ خود مى باشد، همچو: ساختن و سازيدن و خواستن و خواهيدن و مانند اين ها; و از اين رو بعضى از ادبا اين گونه مصدر جعلى را مصدر ثانوى و مصدر دويّمى نام نهاده و به اقسام مصادر افزوده و از اين بيان، روشن و عيان گرديد كه تمامى افعال، داراى هر دو قسم مصدر اصلى و جعلى مى باشند.
و در اينجا چند دستور است:
1) گاه باشد كه به قرينه مقام، «نون» را از آخر مصدر اصلى يا جعلى حذفيده و باز هم معنى مصدريّت به حال خود باقى باشد، همچو: «داد و ستد» و «ديد و بازديد» و «گفت و شنيد» و مانند اين ها.
بار مذلّت بتوانم كشيد *** عهد مودّت نتوانم شكست

صفحه 83
و اين چنين مصدر را مصدر تخفيفى و مرخّم و مخفّف نيز گويند.
2) گاهى به آخر مصدر ـ اصلى باشد يا جعلى ـ حرف «ى» لياقت افزوده و رابطه و ضمائر را بدو ملحق سازند، همچو: «رفتنى است» و «رفتنى ام» و مانند اين ها; و اين را التزامى و التزامى مطلق گويند.
3) در بعضى موارد ماضى «بودن» را به آخر مصدر التزامى آورده و ضمائر و روابط را بدو، ملصق كرده و التزامى مقدّم نام نهند، همچو: «گفتنى بودم» و مانند آن; و بعضى از ادبا اين سه گونه از مصدر را با مصدر مفرد و مركّب و دويّمى و ثانوى، قسمى مستقل در مقابل اصلى و جعلى پنداشته و به اقسام مصادر انباشته و چنانچه واضح و روشن گرديد، همه اين ها از شعبه دو قسم سابق اصلى و جعلى بوده و در قبال آن ها، قسمى مستقل نيستند و امر سهل و جاى مداقّه و تدقيق نيست.
]اسم مصدر[
نمايش پانزدهم در اسم مصدر كه حاصل معنى مصدرى را افاده نمايد و به عبارت روشن، معنى مصدرى حدثى را به ملاحظه صدور آن از محلّ معيّنى مصدر گفته و به اعتبار آن در خودى خود با قطع نظر از صدور آن اسم مصدر نامند و آن را چهار علامت است:
1) «ار» در آخر ماضى: رفتار و گفتار.
2) «ش» در آخر امر حاضر: بخشش و رنجش.
3) «گى» در آخر اسم مفعول: خستگى و گرفتگى; و يا در آخر كلمات مختومه به «ه»، همچو: تشنگى و برهنگى.
4) «ه» در آخر امر حاضر: خنده و گريه.
]كنايات[
نمايش شانزدهم در كنايات كه معنى آن ها پوشيده و غير صريح; و غرض از ذكر آن، تصريح نكردن به نام مطلوب بوده و دانستن آن ها محتاج به قرينه خارجه باشد، همچو مرجع در ضمائر و مشاراليه در اسماء اشاره و صله در موصولات و مميّز در مبهمات; و كليه كنايات به پنج بخش مى باشد:
1) ضمائر كه در بخش اوّل از نمايش اوّل، سمت نگارش يافت.
2) اسم اشاره كه در بخش سيّم از نمايش اوّل، مرقوم افتاد.
3) موصولات كه در بخش چهارم از نمايش اوّل، گزارش يافت.
4) ادوات استفهام كه پرسش و سؤال را افاده نمايد و گاه است كه سؤال با لهجه و آهنگ، مفهوم بوده و احتياج به ادات خارجى نباشد و آنچه را از ادوات استفهام ـ كه به نظر آمده ـ مرتّباً مى نگارد:
1. «آيا» كه در ذى عقل و بى عقل، هر دو، استعمال مى شود:
اى در نظر ناز تو سلطان و گدا هيچ *** آيا خبرى هست ز حال دل ما هيچ؟

صفحه 84
2. «چرا» چنانچه بعضى گفته و پرسش از وضع و علّت را باشد و پوشيده نماند كه اين، مركّب از «چه» و «را»; و اداتى مستقل نمى باشد.
3. «چسان»;
4. «چگونه» كه بعضى از ادبا اين ها را هم ـ كه پرسش از طرز و وضع را هستند ـ از ادوات استفهام شمرده اند و مخفى نماند كه اين دو هم از «چه» و «سان» و «گونه» مركّب بوده و اداتى مستقل نمى باشند.
«چند» سؤال از مقدار و كمّيّت را باشد، زمانى يا غير زمانى:
چند بيكار نشينم بر تو؟ *** رخصت گريه مرا بايد داد
«سرت گردم بگو بوست به چند است؟»
6. «چو» مخفّف «چون» است.
7. «چون» در وضع و كيفيّت: «با بخت تيره چون به تماشاى او روم؟»; و به معنى «چرا» هم باشد:
در خفيه گر نه عزم خروج است با عزا *** چون آبگيرها همه پر تيغ و جوشن است؟
و مخفى نماند كه در اين جا هم سؤال از كيفيّت را بوده و معنى «چرا» مفهوم ضمنى است.
8. «چه» در اشياء: «دانى كه چه گفت زال با رستم گرد؟»; و در جمع آن، «چها» و در وقت اتّصال به «است»، «چيست» گويند; و اين كلمه، گاهى به معنى چرا باشد:
ندارى گر سر ما در دل غمگين چه مى آئى؟ *** سرت گردم در اين ويران سرا چندين چه مى آئى؟
و گاهى تعجّب را باشد:
چه نام است اين كه در ويران هستى *** بر او نگرفت نامى پيش دستى؟!
و جائى افاده مساوات نمايد:
زر از بهر خوردن بود اى پسر *** براى نهادن چه سنگ و چه زر
و جائى براى اظهار تمنّا باشد: «چه شود كه با تو به سر رود به مراد دل نفسى مرا»; و گاهى متضمّن نهى باشد: «چه مى كنى؟» يعنى «چنين مكن»; و گاهى مفيد نفى باشد بر سبيل انكار: «هر كه رخسار او نديد، چه ديد؟» يعنى «هيچ نديد»; و يا بر طريق فروتنى و انكسار چنان كه گوئى: «من چه كسم كه نامش بر زبان رانم؟»; و در تمامى اين موارد، از براى استفهام بوده و نفى و نهى و غيره به قرينه مقام مفهوم مى گردد.
9. «كجا» در مكان:
اى نسيم سحر آرامگه يار كجا است؟ *** منزل آن مه عاشق كش عيّار كجا است؟
و گاهى استفهام زمان را نيز باشد، چنان كه در اين قول قتيل: «پرى كجا چو تو شوخى و دلبرى دارد؟»
10. «كدام» در ذى عقل وبى عقل، ترديد را باشد: «كدام يار بگيرم؟ كدام سو بردم؟».
11. «كدامين» مانند «كدام» است.

صفحه 85
12. «كو» در مكان:
مرغى بزدى كوكو بر طارم حزن آگين *** مى گفت به هر دم كو كو خسرو و كو شيرين؟
13. «كه» تنها در ذى عقل استعمال شود:
كه گفتت برو دست رستم ببند؟ *** نبندد مرا دست چرخ بلند
و در جمع «كه»، «كيان» گفته و در وقت اتّصال به «است»، «كيست» گويند:
كيان بودند در ماتم؟ *** چها گفتند در آن دم؟
14. «كى» در زمان:
گفتم كه: كى ببخشى بر جان ناتوانم؟ *** گفت: آن زمان كه نبود جان در ميانه حايل
15. «مگر» در استفهام انكارى: «مگر حقّ مرا دادى؟»; و گاهى به معنى «چرا» باشد:
امشب مگر به وقت نمى خواند اين خروس؟ *** عشّاق بس نكرده هنوز از كنار ]و[ بوس
16. «نه» چنان كه بعضى از ادبا گفته و به اين قول سعدى استشهاد نموده:
نه ما را در جهان عهد و وفا بود *** جفا كردى و بدعهدى نمودى
17. «و» چنانچه بعضى گفته و به اين شعر استناد نموده:
من و انكار شراب؟ اين چه حكايت باشد؟ *** ظاهراً اين قدرم عقل ]و[ كفايت باشد
18. «هيچ» مانند «مگر»: «هيچت از بنده ياد مى آيد».
چنان كه بعضى گفته و تحقيق آن است كه «مگر» ادات استثنا و «نه» حرف نفى و «و» حرف عطف و «هيچ» ادات عموم نفى و از ادوات استفهام شمردن آن ها، خبط و خطا است. بلى، استفهام در بعضى موارد به معاضدت قرينه خارجه و آهنگ و لهجه، مفهوم مى گردد.
و در اينجا چند دستور است:
1. تمامى حالات اسم غير از ندا در ادوات استفهام نيز جارى است: «كه آمد»، «كه را ديدى»، «مال كه را خوردى» و بدين قياس.
2. استفهام بر دو گونه است: يكى حقيقى يا استخبارى كه عين مدلول مدخولش مقصود قائل بوده و غرض از آن، استكشاف حقيقت حال باشد و ديگرى مجازى كه مقصود متكلّم، نقيض مدلول مدخولش بوده و غرض از منفى، مثبت بوده و از مثبت، منفى باشد. اوّلى را استفهام اقرارى گويند كه مقصود از آن، اقرارآوردن مدّعى است: «كدام دل كه در او جاى آرزوى نيست»; و دويّمى را استفهام انكارى نامند: «آيا استبداد، خوب است»; و گاهى اوّلى را نيز انكارى گويند.
بخش پنجم از كنايات، مبهمات است كه كلمات چندى است كه معنى معيّنى را در صورت نامحدود و غير صريح بيان نمايد و ادوات ابهام به قرارى است كه نموده مى شود:
1. «آن» و «اين» در جائى كه مقصود از آن، مردم بوده و از برايش مرجع و مشاراليه معيّنى نباشد: «فائده نيست از

صفحه 86
اين و از آن».
2. «اند» به معنى «چند»:
ياد دارم به سال پنجهواند *** به حقيقت نگويمت كه به چند
و گاه باشد كه با «كاف تصغير» استعمال يابد بلكه بيشتر است:
اندكى تامّل كن روزگار ما را بين *** بخت واژگون گشته، طالع سيه را بين
3. «برخى» كه جزئى از كلّ را است.
4. «بس»: «بس كه گفتم زبان من فرسود».
5. «بسا»: «بسا كس كه بگذشت و نامش نماند».
6. «بسى»: «بسى رنج بردم در اين سال سى».
7. «بسيار»:
آفاق را گرديده ام، مهر بتان ورزيده ام *** بسيار خوبان ديده ام، امّا تو چيز ديگرى
8. «بهمان» در شخص غير معيّن.
9. «پاره» كه جزوى از كلّ را باشد.
10. «چند»;
11. «چندى»; كه هر دو زمان نامحدود را باشند.
12. «چه»: «هرچه كنى، به خود كنى».
13. «چيز»;
14. «چيزى» كه هر دو در مقام كنايت از غير آدمى استعمال شوند.
15. «خيلى»: «زانگه كه ترا نديده ام، خيلى شد».
16. «دگر»:
به هر ديار كه بر چشم خلق خار شوى *** سبك سفر كن از آنجا برو به جاى دگر
و همچنين در سه لفظ «ديگر»، «دگرى» و «ديگرى».
17. «دگرى».
18. «ديگر».
19. «ديگرى».
20. «كس»;
21. «كسى»; هر دو معروف است.

صفحه 87
22. «كه»: «هر كه آمد، عمارت نو ساخت».
23. «لختى» مانند پاره.
24. «ياى تنكير»: «شبى ياد دارم كه چشمم نخفت»، «يكى زاد و يكى زيد(؟) و يكى مُرد».
25. «يك چند» و مانند اين ها; و امّا «هر»، و «هيچ» و «همه» از الفاظ عموم اند نه مبهمات و بعضى كلمات ديگر نيز هست كه آن ها را مبهمات مركّبه گويند: هرچه و همه كس و هيچ كدام و هريك و هيچ يك و هيچ كس و مانند اين ها; و مخفى نماند كه ـ چنانچه اشاره نموديم ـ اين ها از قبيل عمومات هستند نه مبهمات.
]اسماء انده و تأسّف[
نمايش هفدهم در اسماء انده و تأسّف و آنچه از آن ها مطّلع شده ايم، يازده كلمه است:
1) «آواخ»: «آواخ ز پيمان و ز پيمانه او».
2) «آوخ»: «آوخ كه زمانه دشمنم شد».
3) «آوه»:
همچو مجنونى كه بشنيد از يكى *** كه: مرض آمد به ليلى اندكى
گفت: آوه بى بهانه چون روم؟ *** ور بمانم از عيادت چون شوم؟
4) «آه»: «آه كز طعنه بدخواه نديدم رويت».
5) «افسوس»: «افسوس كه ايّام جوانى طى شد».
6) «داد»: كه در السنه معمول است.
7) «دردا»: «دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا»
8) «دريغ»:
دريغا كه با ما بسى روزگار *** برويد گل و بشكفد نوبهار
9) «وا»;
10) «واى»;
11) «هاى»، چنانچه هر سه در السنه متداول است.
]اسماء ترجّى و آرزو و تمنّى[
نمايش هجدهم در اسما]ء[ ترجّى و آرزو و تمنّى و معروف از آن ها، «كاج» و «كاجكى» و «كاش» و «كاشكى» مى باشد; و امّا «چه» و «كى» و «مگر» در اشعار ذيل محض از براى استثناء و استفهام بوده و آرزو و ترجّى به قرينه مقام، مفهوم مى گردد: «چه شود كه با تو به سر رود به مراد دل نفسى مرا»، «كى شود يارب كه رو در يثرب و بطحا كنم»

صفحه 88
به زندگى نه نشستى به پهلويم هرگز *** مگر خدنگ تو بنوازد استخوان مرا
]اسماء تحسين[
نمايش نوزدهم در اسماء تحسين كه در مقام ستايش و تقديس، وارد بوده و در مورد هيجان و ميل طبع مستعمل هستند و آنچه به نظر رسيده، يازده كلمه است:
1) «آباد»: جرفادقانى گويد:
دل من جاى خرابست و در آن، گنج غمت *** باد آباد بر اين گنج و بران ويرانى
2) «آخ»;
3) «آفرين»;
4) «به»;
5) «په»;
6) «خه»;
7) «خهى»;
8) «زه»;
9) «زهى»;
10) «واح»;
11) «وه»;
چنانچه همه اين ها شايع و در السنه، داير بوده و ذكر مثال، موجب تطويل مقال; و اكثر آن ها بيشتر مكرّراً استعمال يابند.
]اسماء تنبيه[
نمايش بيستم، اسماء تنبيه چند تا است: «زنهار» و «زينهار» و «ها» و «هان» و «هلا» و «هين» و مانند اين ها.
]اسماء تعجّب[
نمايش بيستويكم، اسماء تعجّب: «چه چه» و «خنك» و «خنكا» و «خوش» و «خوشا» و «وه» و مانند اين ها.
تنبيه: مخفى نماند كه كلمات تحسين و تعجّب و تنبيه و ترجّى كلا از قبيل اسم; و در جزو حروف شماريدن آن ها ـ چنانچه از بعضى ادبا ناشى شده ـ خطا بوده و در اسماء ترجّى، خطاى مركّب مى باشد، زيرا كه علاوه بر عدم حرفيّت، ترجّى را هم نمى باشند چنانچه روشن گرديد.
]مذكّر و مؤنّث[

صفحه 89
نمايش بيستودوم در مذكّر و مؤنّث: بدان كه در بعضى زبان ها، همه اسماء به اين صفت، موصوف مى باشد امّا در زبان پارسى آنچه اسماء بى جان است، قاعده اى براى تذكير و تأنيث آن ها نبوده و مذكّر و مؤنّث اعتبار نشود و آنچه اسماء جاندار است، در بعضى از آن ها نرينه را اسمى خاصّ و ماده را نامى ديگر است، همچو: «مرد و زن»، «پدر و مادر»، «برادر و خواهر»، «كدخدا]و[ كدبانو»، «خروس ]و[ ماكيان»; و در بعضى ديگر، فرق مذكّر و مؤنّث بدين گونه نمايند كه: در اسم مذكّر به آخرش «گشن» يا «نر» ملحق نموده و يا به اوّلش «نرّه» يا «گشن» ملصق ساخته و در اسم مؤنّث، به اوّل يا آخر آن، لفظ «ماده» افزايند همچو: شيرنر و نرّه شير و پيل گشن و گشن پيل و ماده گاو و گاوماده و مانند اين ها.
]اسماء اصوات[
نمايش بيستوسوم در اسماء اصوات: بعضى از ادبا، اسماء تنبيه و تعجّب و ندا و تحسين و مانند اين ها را اسماء اصوات نام كرده.
]قيودات[
نمايش بيستوچهارم در قيودات: بدان كه هرآنچه را كه در جمله و كلام، معنائى زايد بر مدلول مسند و مسنداليه بفهماند مانند زمان اسناد و مكان آن و كمّ و كيف آن و ساير خصوصيّات آن، قيودات نامند; و آن بر چند گونه است:
1) قيود زمان همچو: دى، امروز، اكنون، فردا و بامداد و شبانگاه و مانند اين ها.
2) قيود مكان: اينجا، آنجا، بالا و پايين و مانند آن ها.
3) قيود كمّ و مقدار: بسا، بسيار، كمتر، بيشتر.
4) قيود تصديق: آرى، بلى، نهمار.
5) قيود نفى: نه، هرگز، هيچ.
6) قيود ترتيب: پس پس، آنگاه، نخست، نخستين.
7) قيود وصف همچو: عاقلانه و ديوانه و حقيقتاً و واقعاً و كوركورانه و پنهان و آشكار.
8) قيود شكّ و ظنّ: شايد، گويا، همانا، دور نيست، پندارم و مانند اين ها.
9) قيود استفهام: آيا، كى، كجا، كدام و مانند اين ها.
و بايد دانست كه در پاره اى زبان ها خصوصاً عربى بدين اقسام مزبوره، احكام بسيار و اختلافات بى شمار در كار; و از آن رو با تفاصيل بسيار مذكور مى دارند ولى چون در زبان پارسى عبارت از بعضى كلمات بسيطه يا مركّبه هستند كه به اندك تأمّل، معلوم مى گردد، اين است كه در اكثر آن ها به مجرّد تعداد اكتفا نموده و در تعداد هم طالب استقصا نشديم و بعد از فراغ از شرح اجمالى اكثر اقسام اسم، به ذكر اجمالى پاره اى حالات و عوارضات آن مى پردازيم.
حالات و عوارضات اسم

صفحه 90
نمايش بيستوپنجم در اعراب و بناى اسم و حالات و حيثيّات آن: بدان كه اوّل كلمات پارسى، هميشه متحرّك بوده و آخر آن ها هماره ساكن مى باشد زيرا كه شروع در سخن جز به حرف متحرّك امكان نداشته و توقّف بر آن به غير حرف ساكن صورت نبندد. پس، از تحرّك حرف اوّلى چاره اى نبوده و از سكون حرف آخرى گزيرى نه، مگر در حالت عطف و اضافه و موصوفيّت و اتّصال به روابط و ادوات و ضمائر; امّا در حالت عطف اگر آخر كلمه، «واو» و «الف» و «هاى خفى» باشد، آن ها را به حالت سكون اصلى خود ]ر[ها گذاشته و «واو عطف» را مضموم سازند: «تيهو و درّاج» و «پا و دست» و «دهانه و چانه»; و اگر آخر كلمه «ياى تحتانى» باشد، روا بود كه مانند حروف ثلثه معمول داشته و يا اين كه «ياى تحتانى» را مشدّد خوانده و مانند ساير حروف، مضموم نمايند: «پيرى و جوانى» و «شاه و گدا» و «مصر و روم» و «مرز و بوم» و «ايران و توران»; و امّا وضع آخر كلمه در حالت اضافه در دستور سيّم از اضافه ـ كه در آخر همين نمايش است ـ مذكور خواهد شد و امّا وضع آخر كلمه در حالت موصوفيّت در نمايش نهم مذكور افتاد و در حالت اتّصال به ضمائر و ادوات و روابط به مناسبت مقام، متحرّك گردد: دلا، جانا، پسرو، دخترو، هوشيارى خوب است.
تبصرةٌ: اجتماع دو ساكن در وسط كلمه، جايز است اگر اوّل آن ها، حرف مدّ باشد: باختن و بيختن و سوختن; و در آخر، جايز است مطلقا: باد و بيد و بود و تشت و پشت و خشت; بلكه گاه باشد كه در آخر كلمه، سه ساكن اجتماع يابد مشروط بر اين كه اوّل آن ها حرف مدّ باشد: ماست، دوست، بيست; و همچنين اجتماع دو ساكن و سه ساكن كه در ميان دو كلمه روى دهد، مشروط به همين شرط است كه اگر اوّل آن ها حرف مدّ باشد، به جهت امكان تلفّظ، آن را به حال خود باقى داشته و مسلّم دارند: كيست، برپا است، نيكو است; و الاّ به جهت تعذّر تلفّظ، آن را جايز نداشته و به چند روش در دفعش كوشند: پس اگر ساكن اوّل غير از «الف» و «واو» و «هاى خفى» بوده و دويّمى هرچه باشد، آن را به مناسبت مقام، متحرّك سازند: پسرك و دخترك و توانگرى و درويشى و چهارم و پنجم; و در جائى كه ساكن اوّل «الف» يا «واو» بوده و دويّمى «الف» باشد، «ياى وقايه مفتوح» در آخرش افزايند: گدايان و خوبرويان; و اگر دويّمى «ياى مدّ» باشد، يك همزه وقايه در ميانشان آرند: تنهائى و بدخوئى; و در جائى كه ساكن اوّل «ه» و دويّمى «الف» و «ى» باشد، آن را به «گاف پارسى متحرّك» تبديل نمايند همچو: آزادگان و بندگى; و اگر دويّمى غير از «الف» و «يا» باشد، يك همزه وقايه متحرّك به مناسبت مقام افزايند: خامه ات و نامه ام و بنده ايم و مانند اين ها.
و چون از اعراب و بناى اسم فراغت يافتيم، پس به صوب حالات و حيثيّات آن، عطف عنان كرده و مى گوئيم كه: اسم را چند حالت است: فاعليّت ]و[ مفعوليّت و حال بودن و تميزشدن و تأكيد و بدل و ندا و اضافه و عطف بيان.
امّا فاعليّت يا حالت ابتدا يا حالت مجرّد يا كلمه مجرّد آن است كه كلمه به حال اصلى خود باقى بوده و سؤال «كه» و «چه» را جواب دهد: «كه بزرگ است؟ خدا»، «چه چيز خوب است؟ توحيد و تديّن».
و امّا مفعوليّت، بدان كه مفعول بر دو گونه است:
1) مفعول يا مفعول به يا مفعول صريح يا مفعول بىواسطه كه بدون واسطه حرفى متعلّق فعل بوده و در جواب «كه را» و «چه را» گفته شود. علامت آن در معهود معيّن لفظ «را» بوده و در غير معيّن بدون آن استعمال نمايند: «كه را بايد كشت؟ كافر را» و «چه را بايد گفت؟ حق را» و «خانه اى خريدم» و «بساطى چيدم»; و گاه باشد كه مفعول را به قرينه سياق حذف كنند.
دوران مى حسرت همه در ساغر ما كرد *** بر هر چه نهاديم دل، از ديده جدا كرد

صفحه 91
يعنى جدا كرد آن را; و آن، بيشتر مفرد بوده و بعضاً به واسطه «كاف» بيان جمله باشد.
به هر كه عرضه دهم درد خويش مى بينم *** كه غرقه ام من و او در كنار مى گذرد
و گاه است كه به جهت تأكيد لفظ «مر» در اوّل مفاعيل صريحه افزايند.
مر او را رسد كبريا و منى *** كه ملكش قديم است و ذاتش غنى
تنبيه: يك قسم از مفعول صريح و بىواسطه هم هست كه به مفعول مطلق موسوم بوده و گاهى عدد وقوع فعل را بيان كرده و گاهى نوع آن را به مرحله عيان آورده و گاهى مجرّد صدور آن را بدون زيادت چيزى افاده نمايد، همچو «زدم ده بار» و «نشستم مانند نشستن امير» و «رفتم رفتنى»; و اوّلى را مفعول مطلق عددى گفته و دويّمى را نوعى خوانده و سيّمى را تأكيدى نامند.
گونه دويّم: مفعول بواسطه يا غير صريح كه تعلّق فعل بدو به واسطه «در»، «با»، «براى» بوده و اوّلى را مفعول فيه و دويّمى را مفعول معه و سيّمى را مفعول له گويند.
امّا مفعول فيه ظرف زمان و ظرف مكانى است كه فعل در آن واقع شده و در جواب سؤال «در كه» و «در چه» آمده باشد و علامت آن «در» يا «بر» مى باشد و در بعضى موارد محذوف گردد: «نجات در چه چيز است؟ در حق» و «سعادت در چه زمان است؟ در روزى كه تديّن و تمدّن گرد آيند».
و امّا مفعول معه اسمى است كه گاهى شريك فاعل باشد در تأثير و گاهى مصاحب مفعول باشد در تأثّر; و علامت آن «با»; و در جواب «با كه» و «با چه» مذكور گردد: «با برادرم به باغ رفته و سيب را با انار چيدم».
و امّا مفعول له اسمى است كه تحصيل آن، مقصود بوده و يا حصول آن، سبب صدور فعل گرديده و در جواب «براى كه» و «براى چه» و مانند اين ها از ساير ادوات علّت مذكور گردد و اوّلى را تحصيلى گفته و دويّمى را حصولى نامند: «پسرم را براى ادب زدم، چنانچه از ناتوانى تاب حركت ندارد»; و پوشيده نماند كه مفعول بواسطه گاهى به واسطه حروف ديگر نيز مثل «ب»، «تا»، «از» بوده و در جواب «به كه» و «به چه» و «تا كى» و «تا كجا» و «از كه» و «از چه» مذكور شده و اوّلى و دويّمى را مفعول اليه گفته و سيّمى را مفعول عنه نامند: «به مسجد مى روم» و «از ميخانه مى گريزم» و «تا تهران خواهم رفت»; و گاه باشد كه همه مفاعيل در يك جمله گرد آيند; و در اينجا شايسته آن است كه مفعول به را به ساير مفاعيل مقدّم دارند: «در ماه آبان، پسر خود را با برادرت در دبستان احرار براى تعلّم قاموس المعارف به نزد ما آورده و از جهالت رهانيده و تا آخر عمر در اصلاح اخلاقشان بكوش».
دستور: گاه باشد كه بعضى از ادوات مفاعيل را به بعضى ديگر تبديل نمايند: «زين، اسب راست» يعنى براى اسب، «اين كار او را نشايد» يعنى بدو نشايد، «بر در ميكده بنشسته و جامى در كف» يعنى در در ميكده و مانند اين ها.
و امّا حاليّت آن است كه اسمى هيئت فاعل يا مفعول يا هر دو را افاده كند كه در حالت صدور فعل يا وقوع آن به چه هيئت بوده اند و آن ها را هم ذى حال گويند: «رستم سواره آمد» و «جهانگير پياده رفت» و حال در اكثر، مفرد بوده و بعضاً جمله باشد و به هر حال سزاوار آن است كه از ذى حال مؤخّر آيد و گاهى مقدّم هم باشد، خصوصاً در مقام ضرورت چنانچه خسرو در واقعه دفن ليلى گفته:
گريان جگر زمين گشادند *** وان كان نمك در آن نهادند

صفحه 92
و گاه است كه حال به طريق عطف متعدّد آيد و در اين صورت، حال ثانى و ثالث را حال مترادف گويند: «فلان را افتان و خيزان ديدم».
و امّا تميز لفظى است كه براى ازاله ابهام در كلمه اى يا نسبتى مذكور و به مميّز نيز موسوم; و آن لفظ مبهم، بيشتر، از مقادير مى باشد: دو من گندم، سه سير جو و پنج عدد تخم مرغ; و گاهى از اسماء غير مقدار بوده و به طرف مميّز خود مضاف مى باشد: انگشتر نقره; و اصل در تميز، تأخّر از مميّز بوده و گاهى به حكم ضرورت، مقدّم باشد:
شنيدم كه در مرزى از باختر *** برادر دو بودند از يك پدر
و گاه باشد كه جمله نيز به واسطه ابهام در نسبت ـ چنانچه اشاره نموديم ـ محتاج به تميز بوده و به واسطه لفظ «از رو» و «به انگيزه» و مانند آن ها رفع ابهام نمايند: «كتاب من، شايان تمجيد است از روى اسلوب عجيب» و «انوشيروان مرد خوبى است از جهت عدالت» و «حاتم، بى نظير است از حيث سخاوت».
و امّا تأكيد عبارت از لفظى است كه حال ماقبل خود را در ذهن سامع، ثابت و مقرّر سازد و فائده آن، دفع گمان غلط درباره متكلّم و يا دفع ضرر غفلت از مخاطب است و آن ماقبل را مؤكّد گويند (به فتح كاف); و تأكيد بر دو بخش است:
1) لفظى كه به تكرار يك لفظ مفرد يا مركّب حاصل و مقصود متكلّم، اهتمام در ايصال لفظ مخصوصى است به سمع سامع. شعر:
مى برد مى برد نگار نگار *** از كفم از كفم قرار قرار
و گاهى تكرار لفظ دلالت به بسيارى و كثرت مابعد آن نمايد: «خُم خُم شراب» و «كاسه كاسه آب»; و تأكيد لفظى ضمير متّصل، با ضمير منفصل مى باشد: «رفتى تو»، «آمدم من».
2) معنوى كه به تكرار معنى به واسطه لفظ «خود» و «همه» و «هرآينه» و «هرگز» و «هر دو» و مانند اين ها حاصل; و مقصود، اهتمام در حفظ معنى و ايصال آن در ذهن مخاطب و اظهار عدم اراده مجاز است: «من خودم ديدم» و «خودت را زدم» و «رستم و افراسياب، هر دو، كشته شدند» و «اهل زمانه هم بى ناموس هستند» و مانند اين ها.
بدل و عطف بيان
و امّا بدل و عطف بيان; بدان كه در جايى كه دو لفظ در يك جمله گرد آمده و در انتساب به چيزى، دويّمى تابع اوّلى بوده و مقصود اصلى از انتساب همان لفظ ثانى بوده و ذكر اوّلى يا فقط بنا بر تمهيد ذكر ثانى بوده و يا از سهو و خطا ناشى گرديده و دويّمى براى دفع سهو باشد. در اين صورت، آن لفظ ثانى را بدل ناميده و اوّلى را مبدّل منه گويند و اگر مقصود اصلى از انتساب، همان لفظ اوّل بوده و ذكر ثانى فقط براى افاده تفسير و بيان باشد، آن لفظ ثانى را عطف بيان خوانده و اوّلى را مبيّن گويند و از اين قبيل است جزو ثانى بعضى اعلام مركّبه: «شاهزاده عين الدّوله»، و «ميرزا رشيد» و به عبارة اخرى در جائى كه چيزى و يا كسى را اسماء عديده بوده و بعضى نسبت به ديگرى مشهورتر باشد و خواهند كه همه را مرتّباً ذكر نمايند، مشهور را بعد از غير مشهور آورده و اين را عطف بيان گويند.
تنبيه: يك قسم عطف نيز هست كه به واسطه بعضى حروف معيّنه بوده و به عطف به حرف موسوم; و در نمايش بيستودويّم از نگارش سيّم مرقوم مى گردد.

صفحه 93
و امّا ندا آن است كه اسم، منادى واقع بوده و به واسطه «اى» ]و [«ايا» در اوّل آن و يا «الف مفرده» در آخرش توجّه مسمّايش مطلوب گردد.
اى نور چشم من سخنى هست گوش كن *** تا ساغرت پر است بنوشان و نوش كن
ايا شاه محمود كشورگشاى *** ز كس گر نترسى بترس از خداى
شاها مرا ز رايت نقش و نگين تو *** تا روز حشر آيت نصرٌ من اللّه است
و امّا لفظ «آرى» را كه بعضى از فرهنگيان در جزو حروف ندا شمرده، خطا و بى مأخذ و در اين شعر شفائى هم كه استشهاد نموده:
آرى كيدى تو كجا درك كجا شعر كجا *** لاف چيزى كه ندارى چه زنى پيش كسان؟
حرف تصديق است.
دستور: اگر خواهند كه به آخر كلمه مختومه به «الف» يك «الف ندا» آرند، پيش از آن، «ياى وقايه» افزايند: «خدايا».
دستور: گاه باشد كه منادى را به قرينه سياق حذف نمايند:
اى نام تو زينت زبان ها *** حمد تو طراز داستان ها
و امّا اضافه آن است كه اسمى را براى افاده معنى معيّنى همچو تعريف و تخصيص و مانند آن ها به واسطه يكى از ادوات ربط «در»، «از»، «براى» به اسمى ديگر مربوط ساخته و نسبت دهند، خواه هر دو عربى باشند يا پارسى يا مختلف: «وقت ظهر»، «روز جمعه»، «لطف شما در انجمن دوستان به اين مبتلاى هجران رسيد»; و به هر حال اوّلى را مضاف خوانده و دويّمى را مضاف اليه گفته و تركيب آن ها را تركيب اضافى ناميده و مجموع آن ها را مركّب اضافى گويند; و چنانچه اشاره شد، اضافه به اعتبار ادوات رابطه بر سه گونه مى باشد: اضافه به معنى «از» و به معنى «در» و به معنى «براى»، همچو: «انگشتر زر» و «خواب سحر» و «اسب سفر»; و امّا به اعتبار خود مضاف و مضاف اليه به چهار بخش است:
1) بيانى كه عام به سوى خاص اضافه شده و يا اين كه مضاف اليه اصل و مادّه مضاف بوده و از براى بيان نوع و جنس آن مذكور گردد همچو: «شهر تبريز» و «جام نقره» و «انگشتر زر» و اگرچه اين دو مثال آخرى شبيه صفت و موصوف بلكه در بدو نظر حمل به اضافه كردن خطا مى نمايد الاّ اين كه در نظر قائل، متفاوت و فرقشان در ترجمه روشن مى گردد، چنانچه اگر محمول بر صفت باشند، ترجمه تركى آن ها اينچنين باشد: «قزيل اوزوك» و «گوموش جام» و اگر محمول به اضافه باشند، ترجمه تركى همچنين باشد: «قزيلين اوزوكى» و «گوموشين جامى».
2) اختصاصى كه تخصيص مضاف به مضاف اليه را باشد خواه به سمت ملكيّت كه اضافه تمليكى نيز گويند: «اسب شما» و يا به طريق ظرفيّت «آب دريا» و يا به روش علّيّت: «گردنى پاداش(؟)» و «زندان دزدى» و يا به طرز نسبت: «اهل ستم» و يا مجرّد اختصاص و ارتباط همچو «شهر ما»، «حاكم ما»، «پادشاه ما» و «قانون نظام» و «شهر انتقام» و مانند اين ها.
3) اضافه تشبيهى كه مشبّه را به سوى مشبّه به و يا بالعكس اضافه نمايند: «آيينه دل» و «قدّ سرو».

صفحه 94
4) اضافه استعارى كه متكلّم در ذهن خود، چيزى را به چيز ديگر تشبيه كرده و يكى از لوازم مشبّه به را به سوى مشبّه اضافه كنند: «گوش هوش» و «گرگ اجل» و «زبان حال» و «چنگال مرگ» و مانند اين ها و از آن رو كه انتساب اين چنين مضاف به مضاف اليه خود محض به اعتبار و نظر متكلّم است، اين قسم را اضافه اعتبارى نيز گويند و حاصل استعاره، مبالغه در تشبيه و در عالم خيال، مشبّه را عين مشبّه به تصوّركردن است چنانچه گوينده «چنگال مرگ»، اوّل مرگ را در ذهن خود درّنده قرار داده، پس چنگال را كه از لوازم درندّه است، از او عاريت كرده و به سوى مرگ اضافه نموده.
و در اينجا چهار دستور است:
1) تتابع اضافات و زياده بر واحد بودن آن روا و در استعمالات اهل لسان در كار است: «جل اسب من» و «جلد كتاب پدر من»، «گر دست دهد خاك كف پاى نگارم» كه در مثال اوّل، دو اضافه پى هم متوالى و در دويّم، سه اضافه و در سيّمى، چهار اضافه از پى يكديگر آمده بلكه در بعضى كلمات توالى پنج اضافه هم ديده شده:
كحل الجواهرى بخش اى باد صبح بر چشم *** از گرد توتياى خاك ره نگارم
2) در اضافه بيانى و اختصاصى و قسم اوّل اضافه تشبيهى كه مشبّه را بر مشبّه به اضافه كرده اند، اصل مقصود بالذّات ذكر مضاف بوده و مضاف اليه فقط براى بيان و رفع ابهام آن است به خلاف استعارى و قسم دويّم، تشبيهى كه در اين هر دو مقصود بالذّات مضاف اليه بوده و ذكر مضاف محض براى قرينه بودن بر تشبيه و استعاره است.
3) چنانچه در ميان صفت و موصوف يكى از روابط مذكوره در اوّل نمايش نهم لازم بوده و مشروحاً نگارش يافت، همچنين در ميان مضاف و مضاف اليه هم به شرح مذكور كه در جائى كه مضاف اليه، اسم ظاهر و يا ضمير منفصل باشد، همان روابط صفت و موصوف معمول است، پس اگر حرف آخر مضاف «الف» و «واو مدّ» باشد، «ياى وقايه مكسور» افزوده و اگر «هاى خفى» باشد، همزه مكسوره آورده و اگر «ياى معروف» باشد، ربط به هر يك از همزه و كسره آخر و ياى وقايه مكسوره به شرحى كه در صفت و موصوف نگارش يافت، جايز و در «هاى ملفوظ» و «واو اصلى» مانند ساير حروف، آخر مضاف را مكسور نموده و اين كسره را كسره رابطه و كسره اضافى نامند و امثله اين ها از صفت و موصوف روشن; و در جائى كه مضاف و مضاف اليه، هر دو در حكم يك كلمه باشند، در آن نيز مانند صفت و موصوف كسره رابطه را تخفيفاً انداخته و اين چنين اضافه را به اعتبارى، اضافه موصول خوانده و به لحاظى، اضافه مقطوع نامند همچو: «پدرزن» و «مادرزن» و «سررشته» و «زير(؟)» و آنچه بدين ها ماند. بلى، در جائى كه مضاف اليه، ضمير متّصل باشد، اگر حرف آخر مضاف «الف» و «واو مدّ» است، «ياى وقايه مفتوح» افزوده و اگر «هاى خفى» است، «همزه وقايه مفتوحه» آورده و اگر غير اين سه حرف است، خودش را مفتوح سازند: «به پايت»، «به سويت»، «خانه ات»، «اسبت» و «نانت» و مانند اين ها.
4) بيشتر مضاف بر مضاف اليه مقدّم باشد و گاه است كه برعكس اين بوده و مضاف اليه را بر مضاف، مقدّم داشته و اينچنين اضافه را اضافه مقلوب و اضافه معكوس نامند همچو: گلاب و سيماب و گل برگ و لاله رنگ و مانند اين ها.
]فعل[
نگارش دويّم (از آيين سيّم از مقدّمه) در فعل كه به ذات خود به بودن يا نمودن كارى در يكى از سه زمان دلالت

صفحه 95
مى كند. پس فعل در حقيقت سه چيز را مى فهماند: معنى مصدرى، نسبت به فاعل و زمان معيّن; و مختصّات آن كه به واسطه آن ها از اسم و حرف امتياز يابد، مطاوعه و قبول و معلوم و مجهول و لازم و متعدّى و مثبت و منفى بودن است كه تحقيق هر يك مشروحاً نگارش خواهد يافت و غالباً در اوّل ماضى و مضارع و امر محض من باب مبالغه و تأكيد و يا از روى زينت، حرف «ب» افزوده و همزه مفتوح و مضموم را اگر باشد، مبدّل به «ى» نموده و همزه مكسور را به حال خود باقى گذارند: بيفتاد و بيفكند و بايستاد; و همچنين در مضارع و امر و گاهى به جهت ضرورت، حرف «ى» را بعد از تبديل، «انداخته» و «بنداخت» و «بنداز» و «بندازد» گويند، بلكه گاه است كه در نهى نيز بعد از «نون نهى»، حرف «ب» افزوده و «نه بخور» گويند و از آن رو كه زيادت حرف «ب» در ماضى كمتر ديده شده، به خلاف مضارع كه زيادت «ب» در آن، نسبت به ماضى، بسيار بلكه در امر حاضر از هر دو بسيارتر بوده و نظماً و نثراً شايع و مطّرد است، مى توان گفت كه زيادت «ب» در امر حاضر موجب مزيّت فصاحت بوده و در مضارع هم فصيح مى باشد; و امّا در ماضى اگر مخلّ فصاحت هم نباشد، مستحسن نبوده و محض من باب رعايت وزن و غيره خواهد بود و بالجمله پاره اى احكام مختلفه و اقسام متنوّعه فعل را در ضمن چند دستور مى نگارد:
فعل خاصّ و فعل عامّ و فعل اقتدارى و وجوبى و بعضى اقسام ديگر
دستور اوّل: «بودن و شدن» در ميان افعال ما در جمع آن ها بوده و به معاونت اين ها بعضى صيغه ها تشكيل يابد. «آمد و رفت» يعنى آينده و رونده شد; و از اين رو، اين ها را فعل عامّ و فعل معاونه نيز گويند، چنانچه ساير افعال را فعل خاص گويند و از افعال خاصّه هم «خواستن» را ارادى نام كرده، «شايستن» را امكانى يا لزومى نامند و «توانستن» را اقتدارى خوانده و «بايستن» را وجوبى گويند; و اقتدارى هم يا اقتدارى ماضى است يا اقتدارى مضارع ـ چنانچه هر دو مذكور خواهد شد ـ و يا اقتدارى مطلق كه ضمير و فاعل مخصوص نداشته و تنها يك معنى على الاطلاق افاده نمايد و قاعده تشكيل آن، آن است كه امر حاضر «توانستن» را به اوّل ماضى مطلق آورند، همچو «توان گفت» و مانند آن; و وجوبى هم به دو قسم است: يكى وجوبى مقدّم كه وجوب و لزوم فعلى را در زمان گذشته افاده نمايد و به ادخال لفظ «بايست» به اوّل مستقبل انشائى تشكيل يابد: «بايست بگويم»; و گاه باشد كه ضمائر شش گانه را به لفظ بايست ملحق كرده و به ماضى مطلق، ملصق نمايند. «بايستم گفت» و بدين قياس; و ديگرى وجوبى مطلق كه به الحاق لفظ «بايد» به اوّل مستقبل انشائى تشكيل يابد: «بايد بگويم»; و گاه است كه در اين قسم هم ضمائر را به لفظ «بايد» ملحق نموده و خودش را به اوّل ماضى مطلق آرند:«بايدم گفت»; و بعضى شقوق عليحده نيز هست كه به ادنى تأمّل واضح و روشن مى گردد.
متعدّى و لازم و مطاوعه
دستور دويّم: اگر فعل با فاعل خود تمام نشده و مفعول صريح داشته باشد كه بدو تعلّق يابد و باز هم مخاطب را انتظار باشد، همچو «ديدم» و «خوردم» كه هر دو محتاج به متعلّق و بدون ذكر آن، مخاطب را انتظار باقى; و روا باشد كه بپرسد: «كه را ديدى؟» و «چه را خوردى؟»، اين چنين فعل را متعدّى نامند و اگر هم، چنين نبوده و مخاطب را انتظارى نماند، همچو «آمد» و «رفت» و مانند آن ها، آن را فعل لازم گويند و فعل لازم هم اگر متضمّن معنى قبول باشد، آن را فعل مطاوعه نيز گويند: «آب از كوزه ريخت» يعنى قبول ريختن كرد.

صفحه 96
طريق تعديه: و چون خواهند كه فعل لازم را متعدّى نمايند، لفظ «اندن» يا «انيدن» به آخر امر حاضر آن، ملحق نمايند: «رساندن» و «رسانيدن»; و از آن رو كه كثرت لفظ از يك مادّه، كثرت معنى را مشعر است، «انيدن» نسبت به «اندن»، زياده تعديه را باشد; و بدان كه بعضى افعال در صورت لازم و متعدّى، هر دو استعمال يافته و به قرينه مقام، امتياز يابند: «آموختن» و «آميختن» و «افزودن» و «بريدن» و «دريدن» و «ريختن» و «زادن» و «شكستن» و «گشودن» و مانند اين ها; و يا بدين روش، امتياز دهند كه: اگر در افعال همچنانى معنى قبول و مطاوعه باشد، آن را لازم گفته و الاّ متعدّى نامند، مثلا «دريد» اگر مقصود اين باشد كه «فلان شخص جامه را دريد» متعدّى است و اگر منظور اين باشد كه جامه «دريده شد» لازم است.
فعل تامّ و ناقص
دستور سيّم: چنانچه مذكور شد، هر فعل از فاعل ناگزير است. پس اگر تنها معنى مصدرى خود را به فاعل خود نسبت دهد نه صفت ديگر را همچو «آمد» و «رفت» و مانند اين ها، آن را فعل تامّ گويند و اگر علاوه بر فاعل به ذكر چيزى ديگر هم محتاج باشد كه علاوه بر معنى مصدرى خود، مدلول همان چيز ديگر را نيز بر فاعل خود منسوب سازد، آن را فعل ناقص گويند: «بود»، «شد»، «گرديد»، «نيست» و مانند آن ها كه در افاده معانى خود استقلال ندارند، همچو «بود» در اين مثال: «رستم، دلير بود» كه علاوه بر معنى «بودن»، صفت دليرى را نيز به رستم ثابت مى نمايد و اينگونه افعال را روابط زمانى نيز گويند در مقابل روابط غير زمانى كه در نمايش بيستوسوم از نگارش سيّم از آيين سيّم، سمت نگارش خواهد يافت و در بعضى موارد فعلى را تامّ گويند كه در مشتقّات آن، تغييرى نباشد همچو «افكندن» و «خواندن» و مانند اين ها كه در نمايش سيّم از همين نگارش دويّم كه مبحث حال و اوامر است، مشروحاً مذكور خواهد شد.
فعل مفرد و مركّب
دستور چهارم: از آن رو كه وسعت زبان پارسى نسبت به عربى كمتر و تمامى صيغ آتيه افعال را از يك مادّه مشتق كردن، امكان نداشت، ناچار بعضى از مشتقّات را به معاونت همين افعال ناقصه، تركيب داده و فعل را بدين اعتبار به دو قسم تقسيم كرده اند: مفرد يا بسيط يا ساده كه بى معاونت فعلى ديگر صرف شود، همچو: «رفتم» و «گفتم»; و مركّب كه به دستيارى افعال ناقصه صرف شود: «رفته بودم»، «گفته بودم» و از اين جا روشن گرديد كه افعال ناقصه همان افعال عامّه و افعال معاونه هستند كه به اعتبارات مختلفه به اسامى متفرّقه موسوم شده اند.
مطابقت فعل با فاعل در جمع و افراد
دستور پنجم: چنانچه مذكور افتاد، هر فعل به فاعلى محتاج است. پس اگر آن فاعل، ذى روح بوده و اسم جمع نباشد، مطابقت آن با فعل در جمع و افراد لازم است: «جهانگير آمد» و «رستم و افراسياب مردند»; و در جائى كه اسم جمع بوده و يا غير ذى روح باشد، مطابقت و عدم آن، هر دو جايز باشد اگر چه مفردآوردن فعل مطلقاً افصح مى باشد: «مطالب ادبا دركتاب ما درج است» يا «درجند»; و «گروهى از مردم آمد» يا «آمدند».

صفحه 97
فعل معلوم و مجهول
دستور ششم: اگر فاعل فعل، معلوم و معيّن بوده و مذكور باشد، آن فعل را به اعتبار فاعل، معلوم گويند: «قابيل، هابيل را كشت»; و اگر فاعل را حذف كرده و فعل را به مفعول نسبت دهند، آن را فعل مجهول نامند: «هابيل كشته شد»; و از اين جا معلوم مى شود كه فعل لازم، مجهول ندارد زيرا كه مفعول ندارد و براى مجهول ساختن فعل معلومى، يكى از مشتقّات فعلى مادّه «شدن» را به اسم مفعول آن ملحق سازند; مثلا اگر خواهيم كه از «گفتن»، فعل مجهول ماضى آريم، ماضى «شدن» را به اسم مفعول آن ـ كه «گفته» است ـ ملحق نموده و «گفته شد» گويند و اگر مضارع مجهول بنا كنند، مضارع «شدن» را به اسم مفعول مذكور ملحق نموده و «گفته مى شود» گويند و بدين قياس و سبب، حذف فاعل و مجهول آوردن فعل و نسبت دادن آن به مفعول، يا تعظيم فاعل است: «مردم، خلق شد» و يا تحقير آن: «حاكم، سبّ شد» و يا مجهول و نامعلوم بود]ن [آن: «كتاب من دزديده شد» و يا مبهم داشتن و پنهانيدن آن چنانچه متداول است و گاه است كه به جهت معلوم و مشهور بودن، فاعل را محض من باب اختصار حذف كرده و فعل را به صورت مجهول آرند بدون اين كه يكى از دواعى مزبوره موجود باشد.
فعل مثبت و منفى
دستور هفتم: اگر فعل، دلالت كند بر اين كه معنى مصدرى آن از فاعل به عرصه وجود آمده، همچو «آمدم» و «رفتم»، آن را فعل مثبت گويند و اگر به وجودنيامدن آن را بفهماند، آن را منفى نامند و علامت نفى در پارسى، «نون» مفتوحى است كه در افعال بسيطه به اوّل آن ها آورده و «الف مفتوح و مضموم» را اگر باشد، مبدّل به «ى» نموده و «الف مكسور» را به حال خود باقى گذارند: «نيفتاد» و «نيفكند» ]و[ «نايستاد»; و در افعال مركّبه گاهى به اوّل جزو اوّل افزوده و گاهى به جزو ثانى ملحق نمايند: «شايد تا به حال، مثل كتاب ما را ديده نباشى» يا «نديده باشى».
تنبيه: در مصدر منفى و اسم مفعول منفى گاهى الفى بعد از نون نفى آورده و «ناخوردن» و «ناديده» گويند مگر اين كه مصدّر به «الف» باشند، همچو «افزودن» و «افزوده» كه «ناافزودن» و «ناافزوده»گفتن، مستهجن است.
تنبيه: در امر حاضر، نفى را نهى گويند و علامت آن در اغلب، «ميم» مفتوحى است كه به اوّل آن افزايند، چنانچه خواهد آمد: «دروغ مگوى»; و گاه است كه با «نون مفتوح» نيز گويند و امّا در نهى غايب، علامت غالبى «نون مفتوح» بوده و ندرتاً «ميم مفتوح» نيز آيد بلكه در مقام دعا «ميم»، مستحسن و بر «نون» ترجيح دارد: «مبادا»، «مماناد».
اخبارى و انشائى و شرطى
دستور هشتم: اگر فعل، حالتى واقعى را به صورت قطعى باز نمايد، اخبارى گويند: «آمده» و «مى آيم»; و اگرنه چنين بوده و تمنّى و ترجّى و آرزو و خواهش و دو دلى و طلب فعل يا ترك و مانند اين ها را باشد، آن را انشائى گويند و از اقسام آن هم، آنچه را كه آن مدلول آن، منوط و وابسته به چيزى ديگر باشد، شرطى گويند: «اگر آن ترك شيرازى به دست آرد دل ما را» و به عبارة اخرى، اگر مدلول فعل با خود لفظ به عرصه وجود آمده و پيش از آن، اصلا وجود نداشته باشد، مانند افعال ترجّى و تمنّى و امثال آن ها، آن را انشائى گويند و آن هم يا مفرد است كه در خود هر فعل، ضمائر شش گانه را به آخر امر حاضر آن آرند: «خوانم» و «دانم» و يا مركّب كه لفظ «باش» را بعد از مفرد غايب ماضى نقلى هر فعلى كه مقصود است، افزوده و ضمائر شش گانه را بدو ملحق سازند: «رفته باشم»; به خلاف اخبارى كه مدلول آن، پيش از تكلّم واقع بوده و مقصود متكلّم، بيان همان مدلول و خبردادن از آن و حكايت كردن آن است و بعد از فراغ از بيان اقسام مذكوره فعل مى گوئيم كه: هر فعلى به اعتبار زمان ـ كه جزو مدلول آن است ـ به سه قسم مى باشد:

صفحه 98
زمان گذشته كه ماضى گويند و زمان آينده كه مضارع و مستقبل خوانند و زمان اكنونى كه حال و امر يا نهى گويند; و «آلفتن» مستقبل نداشته و «نهفتن» امر و مستقبل، هيچ كدام، را ندارد و به اعتبار فاعل هم ـ كه جزو ديگر مدلولش است ـ خالى از شش قسم نباشد زيرا كه فاعل، يا غايب است و يا مخاطب و يا متكلّم; و هر يك از اين ها، يا واحد است يا جمع. پس، از براى هر فعلى، شش صيغه مقرّر; و اصل آن ها واحد غايب بوده و صيغ ديگر به واسطه الحاق ضمائر متّصله، متفرّع از آن مى باشند:
«جمع غايب» «واحد مخاطب» «جمع مخاطب» «واحد متكلّم» «جمع متكلّم»
«ند» «ى» «يد» «م» «يم»
و تفصيل اين اقسام را در ضمن سه نمايش مى نگارد:
]ماضى[
نمايش اوّل، ماضى كه بر زمان گذشته دلالت كرده و به چند قسم استعمال يابد كه هر يك از آن ها نوعى از گذشته را افاده نمايد كه از ديگرى مفهوم نگردد چنانچه «رفتم» و «رفته ام» و «مى رفتم» و «مى رفته ام» و مانند اين ها كه همه آن ها از اقسام ماضى هستند و مع ذالك مدلول هر يك، غير از ديگرى مى باشد چنانچه تفصيل همه اين اقسام را در ضمن ده قسم مى نگارد:
قسم اوّل: ماضى مطلق كه دلالت دارد بر زمان گذشته اى كه با هيچ يك از قيود آتيه مقيّد نباشد و بعضى از ادبا اين قسم را به محدود موسوم داشته; و تعريفش كرده به اين كه دلالت دارد به يك زمان گذشته اى كه به زمان حال، نزديك و متّصل باشد; و بعضى ديگر شهودى نامش كرده; و تعريفش نموده به اين كه متكلّم، ديده و شنيده خود را به رأى العين خبر دهد; و امر سهل و جاى مناقشه نيست; و چنانچه دانسته شد هر يك از ماضى و مضارع به نام معلوم و مجهول به دو قسم بوده و هر يك از آن ها هم به نام مثبت و منفى به دو گونه بوده و هر يك از اين چهار را شش صيغه مى باشد: واحد غايب و مخاطب و متكلّم و جمع آن ها.
پس هر يك از اقسام مختلفه ماضى و مضارع را بيستوچهار صيغه و اصل آن ها واحد غايب معلوم و مثبت بوده و ساير صيغ مختلفه به واسطه الحاق ضمائر معيّنه و به اعمال قاعده مجهول و منفى، متفرّع از آن مى باشند چنانچه به همه اين ها اشاره نموديم و چون اين مقدّمه، ممهّد بوده و منظور نظر آمد، پس مى گوئيم كه قاعده تشكيل صيغه واحد غايب معلوم و مثبت در ماضى مطلق آن است كه از آخر مصدر، «نون» را حذف كرده و ماقبل آن را كه «ت قرشت» و «د ابجدى» است، ساكن نموده و در صيغ باقيه، همان «ت» و «د» را به جهت دفع التقاء ساكنين به مناسبت مقام، متحرّك سازند و ما براى بيان صيغ مختلفه بيستوچهارگانه ماضى مطلق و ساير اقسام آتيه، تسهيلاللأمر يك جدولى وضع نموده، به جهت وضوح مطلب از معمول و متعارف در جداول همچنانى خارج شده و تقسيم به مربّعات نكرده و صيغ شش گانه راجعه به هر يك از معلوم و مثبت و مجهول و منفى را در مقابل آن بدين ترتيب نگاشتيم:
1) واحد غايب 2) جمع غايب 3) واحد مخاطب 4) جمع مخاطب 5) واحد متكلّم 6)جمع متكلّم.

صفحه 99
صيغ24گانه ماضى مطلق
معلوم مثبتزدزدندزدىزديدزدمزديم
معلوم منفىنزدنزدندنزدىنزديدنزدمنزديم
مجهول مثبتزده شدزده شدندزده شدىزده شديدزده شدمزده شديم
مجهول منفى      نزده شد يا زده نشد و بدين قياس است.
قسم دويّم: ماضى نقلى كه حكايت از زمان گذشته را بيان نمايد و قاعده تشكيل واحد غايب معلوم مثبت آن، آن است كه به آخر واحد غايب از ماضى مطلق يك «هاى خفى» ملحق سازند، چنانچه در اين جدول نمودار است:
صيغ24گانه ماضى نقلى
معلوم مثبتزدهزده اندزده اىزده ايدزده امزده ايم
معلوم منفىنزدهنزده اندنزده اىنزده ايدنزده امنزده ايم
مجهول مثبتزده شد]ه[زده شده اندزده شده اىزده شده ايدزده شده امو بدين قياس
مجهول منفىزده نشده يا نزده شده و باقى امثله بدين قياس است.
و بعضى از ادبا، اين قسم را به ماضى قريب موسوم كرده و تعريفش نموده به اين كه دلالت دارد به زمان گذشته كه نزديك به زمان حال باشد و بعضى ديگر كه قسم اوّل را محدود ناميده بود، اين قسم را هم ماضى مؤخّر نام نهاده; و گفته كه دلالت دارد بر يك قسم گذشته اى كه زمانش از زمان قسم اوّل پيشتر است و چنانچه اشاره نمودم، امر در همه اين ها سهل و جاى مداقّه و مناقشه نيست و مخفى نماند كه هرگاه در ماضى نقلى معنى حدوث باشد، دلالت مى كند بر اين كه آن فعل تا زمان تكلّم تمام شده: «نان را خورده ام»; و اگر معنى ثبوت و دوام و بقا باشد، دلالت مى كند بر اين كه آن فعل، تمام نشده و هنوز اثر آن تا زمان تكلّم باقى است: «دانسته ام»، «نشسته ام»، «خفته ام».
دستور: گاه است كه به آخر واحد غايب ماضى نقلى بعد از «هاى خفى»، لفظ «است» آرند بلكه گاه باشد كه «الف» را از «است» حذف كرده و «ست» را به ماضى مطلق ملحق نموده و ضمائر را بدو ملصق سازند: «زدست»، «زدستند» و بدين قياس; و در اين حال، معنى اقتدار و استمرار را نيز افاده نمايند و اگر چه تمامى صيغ بيستوچهارگانه بنا به دستور مذكور، موافق جدول ذيل مى باشد:
ايضاً صيغ24گانه ماضى نقلى به طور ديگر
معلوم مثبتزدستزدستندزدستىزدستيد و بدين قياس
معلوم منفىنزدستنزدستندنزدستىنزدستيدو بدين قياس
مجهول مثبتزده شدستزده شدستندزده شدستىو بدين قياس
مجهول منفى   نزده شدست يا زده نشدست و ساير امثله به همين قياس

صفحه 100
وليكن اين طرز در غير واحد غايب بسيار كم بوده و در غير شعر ديده نشده:
ما كار زمانه نيك ديدستيمان *** از كار زمانه زان بريدستيمان
شنيدستم كه در درياى اعظم *** به گردابى درافتادند با هم
بلكه اقسام دوازده گانه مجهول مثبت و مجهول منفى اصلا در استعمالات اهل لسان ديده نشده.
قسم سيّم: ماضى بعيد يا مقدّم يا سابق كه دلالت مى كند بر زمان گذشته اى كه از زمان حال، بعيد باشد به اين معنى كه از ماضى ديگر مقدّم باشد و بدين طرز تشكيل يابد كه به آخر ماضى نقلى، يك ماضى مطلقى از مادّه «بودن» آورده و ضمائر را بدو ملحق نمايند چنانچه در اين جدول آمده است:
صيغ 24گانه ماضى بعيد
معلوم مثبت
آورده بود
آورده بودند
آورده بودى
آورده بوديد
آورده بودم
آورده بوديم
معلوم منفى
نياورده بود
نياورده بودند
نياورده بودى
يا آورده نبود وبدين قياس
مجهول مثبت
آورده شده بود
آورده شده بودند
و ساير امثله بدين قياس
مجهول منفى
نياورده شده بود يا آورده نشده بود و ساير امثله به همين قياس
و چون اين قسم، متضمّن معنى افسانه و حكايت است، بعضى از ادبا آن را حكايه نقلى ناميده; و تعريفش كرده به اين كه متكلّم ديده و شنيده خود را به طور افسانه روايت كند.
قسم چهارم: ماضى ابعد يا اسبق كه بعد از ماضى نقلى فعل مقصود، يك ماضى نقلى عليحده هم از مادّه «بودن» آورده و ضمائر را بدو ملحق سازند چنانچه در اين جدول است:
صيغ 24گانه ماضى ابعد
معلوم مثبت
آورده بوده
آورده بوده اند
آورده بوده اى
آورده بوده ايد
آورده بوده ام
آورده بوده ايم
معلوم منفى
نياورده بوده
نياورده بوده اند
نياورده بوده اى
و ساير امثله بدين قياس
مجهول مثبت
آورده شده بوده
و بدين قياس
مجهول منفى
نياورده شده بوده يا آورده نشده بوده وهكذا
قسم پنجم: ماضى استمرارى يا حكايه ماضى كه دلالت دارد بر توالى و عادت و هميشگى و اين كه معنى مصدرى در زمانه گذشته ممتدّى مكرّراً از فاعل به بروز آمده و آن، بر دو گونه است: يكى استمرارى كامل كه صيغ بيستوچهارگانه مزبوره بالتّمام از آن، مستعمل بوده و به واسطه الحاق لفظ «مى» يا «همى» به اوّل ماضى مطلق تشكيل يابد چنانچه در اين جدول نمودار است:

صفحه 101
صيغ 24گانه ماضى استمرارى كامل
معلوم مثبت
مى آورد
مى آوردند
مى آوردى
مى آورديد
و بدين قياس
معلوم منفى
نمى آورد يا اينكه مى نياورد و بدين قياس
مجهول مثبت
آورده مى شد
آورده مى شدند و بدين قياس
مجهول منفى
نياورده مى شد يا آورده نمى شد و بدين قياس
و در همه اين امثله مندرجه در اين جدول، استعمال لفظ «همى» به جاى «مى» صحيح است; و ديگرى، استمرارى ناقص كه صيغ ثلثه واحد متكلّم و واحد و جمع غايب از آن مستعمل شده و صيغ ثلثه باقيه، متروك مانده و به الحاق «ى» در آخر ماضى مطلق تشكيل يافته و در اين جدول نمودار است:
صيغ12گانه ماضى استمرارى ناقص
معلوم مثبتآوردىآوردندىآوردمى
معلوم منفىنياوردىنياوردندىنياودمى
مجهول مثبتآورده شدىآورده شدندىآورده شدمى
مجهول منفى   نياورده شدى يا آورده نشدى و بدين قياس
و آورديمى و آورديئى و آورديدى كه جمع متكلّم و مفرد و جمع مخاطب باشد، مسموع و گوش زد نگرديده.
تنبيه: چنانچه در قسم دويّم اشاره نموديم: گاه باشد كه ماضى استمرارى به واسطه الحاق «ست» به ماضى مطلق، حاصل گردد و مثال هاى آن در جدول جداگانه مرقوم افتاد.
و در اين جا چند دستور است:
1) در مجهول منفى، جايز باشد كه «نون نفى» را به اصل فعل ملحق كرده و «نياورده مى شد» گويند و يا اين كه به لفظ «مى» ملصق نموده و «آورده نمى شد» گويند، اگرچه دويّمى مزيّت فصاحت را دارا است، چنانچه بدين مطلب در ضمن جدول و در بيان مثبت و منفى اشاره نموديم بلكه در معلوم منفى نيز گاهى به جهت ضرورت «نون نفى» را بعد از «مى» آورده و «مى نياوردم» گويند.
2) در كلمات بعضى از اهل لسان، هر دو علامت «مى» و «ى» در يك كلمه جمع شده:
كواكب مى نمودى در زمانه *** چو چشم گربه در تاريك خانه
و بدين قياس است: «همى رفتى» و «همى گفتى» و مانند آن ها كه شايع و متداول است.
3) ماضى استمرارى كه دوام و هميشگى را است، گاه باشد كه در موقع تمنّى آيد: «اى كاش در جوانى تحصيل كردمى» يا «مى كردم»; و گاهى وقوع آن در زمانى باشد كه فعل ماضى ديگر در آن واقع بوده و وقوع هر دو با هم ديگر تصادف نمايند: «من مى نوشتم، ناگاه معلّم آمد».

صفحه 102
احكام مزبوره در دستورهاى قسم ششم در اين جا هم جارى است.
تتميمٌ: بعضى از ادبا گفته كه ماضى استمرارى بدين طرز نيز تشكيل يابد كه به آخر ماضى مطلق، اين ضمائر را(م، ت، مان، تان، ند) آورده و بعد از آن، يك «ياى استمرارى» افزايند: «گفتمى، گفتتى، گفتمانى، گفتتانى، گفتندى»; و مخفى نماند كه اين ادّعا، خالى از شاهد بوده و غير صيغه اوّل در كلمات استادان ديده نشده و امّا اين شعر زائرى بر تقدير صحّت و عدم تحريف، مخالف قاعده مذكور بوده و در صورت تحريف، قابل استشهاد نباشد:
صواب كرد كه پيدا نكرد هر دو جهان *** يگانه ايزد دادار بى نظير و همال
وگرنه هرچه ببخشيتتى به روز عطا *** اميد بنده نبودى به ايزد متعال
قسم ششم: نقلى مستمرّى كه هر دو معنى ماضى نقلى و ماضى استمرارى را حاوى بوده و به ادخال لفظ «مى» يا «همى» در اوّل ماضى نقلى تشكيل يابد، چنانچه در جدول است:
صيغ24گانه ماضى نقلى مستمر
معلوم مثبت    مى آورده يا همى آورده و بدين قياس
معلوم منفى   نمى آورده يا مى نياورده و بدين قياس
مجهول مثبت    مى آورده شده يا آورده مى شده و بدين قياس
مجهول منفى   نمى آورده شده يا اينكه مى نياورده شده و بدين قياس
و در اينجا چند دستور است:
1) در معلوم منفى جايز باشد كه نون نفى را پيش از «مى» آورند يا بعد از آن چنانچه در جدول نموده شده.
2) در مجهول مثبت روا باشد كه لفظ «مى» را به اوّل اصل فعل آرند يا به اوّل لفظ «شده».
3) در مجهول منفى جايز باشد كه لفظ «مى» را به اوّل اصل فعل آورده و «نون نفى» را پيش از آن ملحق كرده و «نمى آورده شده» گويند و يا بعد از آن، آورده و «مى نياورده شده» گويند و يا اين كه «نون نفى» را به لفظ «شده» آورده و «مى آورده نشده» گويند و هم جايز باشد كه لفظ «مى» را به اوّل «شده» آورده و «نون نفى» را پيش از آن ملحق نموده و «آورده نمى شده» گويند و يا بعد از آن ملحق كرده و «آورده مى نشده» گويند و يا اين كه به اصل فعل ملصق نموده و «نياورده مى شده» گويند و اكثر اين وجوه، مخالف استعمالات معموله اهل زبان است.
قسم هفتم: ابعد مستمر كه مقام هر يك از ماضى ابعد و ماضى استمرارى را دارا بوده و به الحاق لفظ «مى» يا «همى» در اوّل ماضى ابعد تشكيل يابد. به جدول ماضى ابعد رجوع نمايند و دستورهاى مذكوره در نقلى مستمر در اينجا هم جارى است.
قسم هشتم: ماضى التزامى يا محتمل يا مشكوك كه در موقع شكّ و ترديد مستعمل بوده و بدين طراز تشكيل يابد كه به آخر ماضى نقلى، لفظ «باشد» آورده و ضمائر را بدو ملحق نمايند، چنانچه در جدول است:

صفحه 103
صيغ24گانه ماضى التزامى
معلوم مثبت    زده باشد زده باشند زده باشى و بدين قياس
معلوم منفى   نزده باشد يا زده نباشد و بدين قياس
مجهول مثبت    زده شده باشد و ساير امثله بدين قياس
مجهول منفى   نزده شده باشد يا زده نشده باشد و بدين قياس
و چنانچه از بيانات سابقه روشن گرديد، در معلوم منفى، ادخال حرف نفى به جزو اوّل يا ثانى، هر دو، صحيح و در مجهول منفى هم، هر دو وجه بلكه الحاق آن به لفظ «باشد» هم صحيح و در محاورات عامّه معمول است.
قسم نهم: اقتدارى ماضى مطلق كه قادر و توانا بودن بر يك فعل معيّنى را در زمان گذشته افاده نمايد و بدين طرز تشكيل يابد كه: به اوّل مصدر مستقبل انشائى و يا واحد غايب از ماضى مطلقى كه مقصود است، يك فعل ماضى مطلق از «توانستن» آورده و ضمائر را بدو ملحق سازند، چنانچه در جدول است:
صيغ24گانه ماضى مطلق اقتدارى
معلوم مثبت    توانست زد يا توانست زدن و بدين قياس
معلوم منفى    نتوانست زد يا نتوانست زدن و بدين قياس
مجهول مثبت    توانست زده شد و يا زده شدن و هكذا
مجهول منفى   نتوانست زده شد يا شدن و هكذا
و در همه اين مثال ها به جاى «گفت»، «گفتن» هم صحيح است بلكه مستقبل انشائى هم جايز است: «توانست بگويد» و مانند آن; و علاوه بر اقتدارى ماضى مطلق، يك فعل اقتدارى مطلق هم هست كه در اوّل مبحث فعل مذكور شد.
قسم دهم: ماضى ارادى مطلق كه اراده و قصد كردن به يك فعلى را افاده نموده و بدين طرز تشكيل يابد كه: به اوّل مصدر يا مستقبل انشائى يا واحد غايب از ماضى مطلقى كه مقصود است، يك فعل ماضى مطلق از «خواستن» آورده و ضمائر را بدو ملحق سازند، چنانچه در جدول است:
صيغ24گانه ماضى ارادى مطلق
معلوم مثبت    خواست گفت خواستند گفت و هكذا
معلوم منفى    نخواست گفت نخواستند گفت و هكذا
مجهول مثبت    خواسته شد گفت و هكذا
مجهول منفى    نخواسته شد گفت و هكذا

صفحه 104
و در همه اين ها به جاى «گفت»، «گفتن»آوردن هم صحيح بلكه چنانچه اشاره شد، به مناسبت مقام، مستقبل انشائى هم جايز است: «خواست بگويد» و هكذا.
تنبيه: پوشيده نماند كه ارادى مطلق و اقتدارى مطلق چنانچه در دو قسم آخرى مذكور شدند، گاه است كه به صورت ماضى نقلى يا استمرارى يا ساير اقسام ماضى نيز آمده و به اسمى مركّب مناسب مقام موسوم گردد، همچو اقتدارى نقلى و اقتدارى استمرارى و اقتدارى بعيد و ابعد و مانند اين ها; و كيفيّت تشكيل همه اين ها از بيانات سابقه روشن مى گردد بلكه ارادى و اقتدارى را در مقابل ساير اقسام ماضى شمردن، دور از تحقيق است و اگر بنا بر اين باشد، بايد وجوبى و امكانى و لزومى و مانند اين ها را نيز به اقسام ماضى افزود; و تحقيق آن است كه اقتدار و اراده و مانند آن ها معنى موضوع له خود كلمه بوده و دخل به اقسام ماضى ندارند.
]مضارع[
نمايش دويّم در مضارع كه مستقبل نيز گويند و بر دو گونه مى باشد:
اوّل، مستقبل صريح كه متكلّم از وقوع كارى در زمان آينده خبر دهد و قاعده تشكيل اين، آن است كه به اوّل ماضى مطلق واحد غايب از هر فعلى كه مقصود است، يك امر حاضرى از «خواستن» كه «خواه» است، آورده و ضمائر را بدو ملحق سازند، پس معنى ماضى را به زمان مستقبل مقرون گرداند و در مجهول، همان لفظ را به كلمه «شد» بايد آورد: «خواهد گفت»، «خواهند گفت»، «گفته خواهد شد»; و در منفى مجهول جايز باشد كه «نون نفى» رابه خود فعل ملحق نمايند و يا به لفظ «خواهد»: «آورده نخواهد شد»، «نياورده خواهد شد» گويند و اين در مضارع بعيد است و امّا در قريب، لفظ «خواه» را با همان دستور به اوّل مستقبل مخلوط ـ كه مذكور خواهد شد ـ و يا ماضى مطلق آرند: «مى خواهم گفت»، «مى خواهم بگويم».
و در اينجا سه دستور است:
1) گاه باشد كه لفظ «خواهد» بر مصدر نيز لاحق و افاده معنى مستقبل نمايد:
خدادوست را گر بدرّند پوست *** نخواهد شدن دشمن دوست دوست
2) گاه است كه به حكم ضرورت، اصل فعل بر لفظ «خواهد» مقدّم گردد. سعدى:
چو رخت از مملكت بربست خواهى *** گدائى بهتر است از پادشاهى
3) گاه است كه به حكم ضرورت مابين اصل فعل و لفظ «خواهد»، به كلمه اجنبى فاصله باشد:
دامن افشان از سر خاكم گذشتن سهل نيست *** آتش اين عشق خواهد دامن محشر گرفت
گونه دويّم، مستقبل مخلوط كه زمان حال و آينده، هردو از آن مفهوم بوده و مراد متكلّم به قرائن معلوم گردد. پس اگر وقوع كارى را در زمان آينده و يا حال به طور شك و ترديد، افاده كرده و ترجّى و تمنّى و مانند اين ها را بفهماند، به التزامى يا انشائى موسوم شده و به الحاق ضمائر به آخر امر حاضر تشكيل يابد: «گويم» و «روم»; و اگر از وقوع كارى در زمان آينده خبر داده و به طور قطع و يقين، بيان نمايد، آن را مستقبل اخبارى ناميده و به الحاق لفظ «مى» يا «همى» در اوّل امر حاضر و ضمائر شش گانه در آخر آن تشكيل يابد: «مى گويم» و «مى روم» كه اين گونه كلمات را گاهى در حين اشتغال به گفتن و رفتن گفته و گاهى در مقامى كه بعد از تكلّم مشغول رفتن و گفتن خواهد شد، به زبان رانند و

صفحه 105
در زبان پارسى، صيغه مخصوص بر حال نيست و هم صيغه مشعر بر دوام و استمرار كه در ماضى بود، اينجا نباشد. بلى، گاه است كه به قرينه مقام مفيد استمرار و دوام باشد. سعدى:
چنان پهن خوان كرم گسترد *** كه سيمرغ در قاف روزى خورد
و قاعده معلوم و مجهول و مثبت و منفى به دستور سابق و گاه است كه نفى را به جاى نهى استعمال نمايند: «زنهار كسى را نكنى عيب كه عيب است».
تنبيه: چنانچه اشاره نموديم: مستقبل مخلوط اخبارى يا انشائى، از امر حاضر اشتقاق يابد و بعضى از ادبا گفته كه از صيغه واحد غايب ماضى مطلق مأخوذ گردد بدين روش كه اوّلا ماقبل حرف آخر آن را مفتوح كرده و به حسب قوانين مقرّره در امر حاضر تغيير دهند و خود حرف آخر را هم اگر «دال» باشد، به حال خود باقى گذاشته و اگر «تا» بود، به جهت قرب مخرج به «دال ساكن» مبدّل سازند و از اين رو، حرف آخر واحد غايب مضارع هماره «دال ساكن» بوده و ماقبلش مفتوح باشد و پرواضح است كه اين تحقيق به مثل مشهور «اكل از قفا» بوده و «از بيراهه آمدن» است اگر چه نتيجه يكى است.
بينش: اكثر اقسام مقرّره در ماضى، در مستقبل هم جارى; و مقصود از ذكر اين مقدّمات، تأسيس اساس از براى اقسام مختلفه مى باشد و مثال هاى اين اقسام، موافق آنچه در جدول هاى متفرّقه ماضى نگارش يافت، در اينجا نيز جارى و به جهت تطويل، اعاده ذكر نكرده و تطبيق آن ها را به عهده فطانت ناظرين محوّل و موكول داشته و به ذكر قواعد اكتفا نموديم، مثلا در مستقبل اقتدارى كه قدرت و توانائى بر ايجاد فعلى در زمان آينده را افاده نمايد، ضمائر شش گانه را به لفظ «توان» ملحق و به اوّل ماضى مطلق ـ كه مقصود است ـ آرند: «تواند گفت»، «توانند گفت» و هكذا در صيغ باقيه; و همچنين نسبت به ساير اقسام كه به ادنى تأمّل در بيانات سابقه در اقسام ماضى واضح و روشن مى گردد.
تبصرةٌ: چنانچه در اوّل فعل اشاره نموديم، غالباً در اوّل مضارع هم، به جهت زينت و يا تأكيد معنى، حرف «ب» افزوده و در كلمات مصدّره به همزه هم، به همان دستور عمل نمايند.
]حال[
نمايش سيّم در حال كه زمان كنونى را افاده نمايد و آن هم، يا اخبارى است چنانچه به كسى كه مشغول خواندن است، مى گوئى كه: «چه مى كنى؟» در جواب مى گويد كه: «مى خوانم» و چنانچه مذكور نموديم، در زبان پارسى، صيغه مختصّه به حال، اين چنانى نبوده و هر چه هست، مابين آن و استقبال، مشترك است و يا انشائى است كه طلب فعل چيزى و يا ترك آن را افاده نمايد و اوّلى را امر ناميده و دومى را نهى خوانند; و گاه باشد كه به ملاحظه بلندى و پستى درجه طالب و مطلوب نسبت به يكديگر، به اسمى ديگر موسوم باشد، چنانچه طلب كردن عالى از سافل را امر و نهى و حكم و فرمان و فرمايش گفته و عكس آن را دعا و خواهش ناميده و طلب مساوى از مساوى را التماس و درخواست گويند و اگر طلب از شخص حاضر باشد، آن را امر حاضر و نهى حاضر گفته و اگر از غايب باشد، آن را امر غايب و نهى غايب نام نهند و بيان اين ها را در ضمن چهار دستور، مسطور مى دارد:
دستور اوّل، امر حاضر: چون از آخر مصدر علامت مصدريّت «تن» يا «دن» را بحذفند، امر حاضر باشد و چنانچه مرقوم افتاد، بيشتر در اوائل آن زينتاً يا تأكيداً حرف «باى مكسور» افزوده و «الف مفتوح و مضموم» راـ اگر باشد ـ

صفحه 106
مبدّل به «ى» نموده و «الف مكسور» را به حال خود باقى گذارند: «بيفت»، «بيفكن»، «بايست»; و گاه باشد كه به جهت افاده معنى دوام و استمرار، لفظ «مى» يا «همى» به اوّل آن افزايند: «كسبى مى كن تا كاهل نگردى و روزى از خدا مى دان تا كافر نشوى».
خواهى شرف بزرگوارى *** مى كوش به همّتى كه دارى
و چنانچه مذكور شد، تشكيل امر حاضر به حذف ادات مصدر باشد ولى بايد دانست كه پيش از ادات مصدر، هر آينه يكى از حروف «زمين خوش فارس» واقع مى شود، همچو: زدن، آمدن، رسيدن، كندن، آويختن، پيمودن، كشتن، گفتن، گشادن، كردن، گسستن.
اين حروف بيشتر در امر حاضر و ساير مشتقّات تبديل يافته و به حروف ديگر منقلب گردد و هر فعلى كه بعد از حذف ادات مصدر به حال خود باقى بوده و بدون تغيير صرف شود همچو «خواندن» و «راندن» و مانند اين ها، به تامّ موسوم گردد، چنانچه در بيان تامّ و ناقص مذكور داشتيم و قاعده غالبى اين تبديل و انقلاب را به همان ترتيب حروف «زمين خوش فارس» در ضمن يازده بيان به مرحله عيان آورده و هر كدام را كه خارج از قاعده باشد، به نام شاذّ و سماعى موسوم داشته و هر آنچه را كه در تحت قاعده و قانونى باشد، قياسى مى نامند.
بيان اوّل: «ز» تنها به يك صيغه منحصر است و به حال خود باقى باشد: زدن، زن.
بيان دويّم: «م»; و آن هم به يك صيغه، منحصر و گاهى محذوف بوده و گاهى مبدّل به «ى» گردد: بيا، آى.
بيان سيّم: «ى» كه در امر حاضر علاوه بر ادات مصدريّت، آن را هم حذف نمايند: آمرزيدن ]و[ آمرز و بوسيدن ]و [بوس و پرهيزيدن و بپرهيز و تابيدن و تاب و مانند اين ها; و امّا آفريدن و آفرين و چيدن و چين و ديدن و بين و گُزيدن و گُزين و مانند اين ها، شاذّ و سماعى است.
بيان چهارم: «ن» كه بعد از حذف ادات مصدريّت به حال خود باقى بوده و به هيچ وجه تغيير نيابد: افكندن و افكن، خواندن و خوان، رهاندن و رهان، كندن و كن و مانند اين ها.
بيان پنجم: «خ» كه در امر حاضر بعد از حذف ادات مصدريّت، مبدّل به «زاى معجمه» گردد: انداختن، انداز و اندوختن، اندوز و دوختن، دوز (كه پاره به هم وصل كردن است) و سوختن، سوز و فروختن، فروز(به معنى روشن كردن) و ساختن، ساز و باقى، بدين طراز; و مى توان گفت كه اكثر اين گونه افعال دو مصدر دارند: يكى «خائى» كه مذكور شد و ديگرى «زائى» كه پيش از ادات مصدريّت، «ى» بوده و پيش از آن هم، «زاى معجمه» همچو سوزيدن و سازيدن و فروزيدن و مانند اين ها و امر حاضر آن ها هم، موافق دستور بيان سيّم سابق از اين مصادر زائيّه اشتقاق يافته و اصلا داخل تبديل نيست.
شاذّ: شناختن، شناس و گسستن، گسل و فروختن، فروش (به معنى بيع كردن) و دوختن، دوش(به معنى دوشيدن چنانچه بعضى گفته اند) و مى توان گفت كه تحقيق فوق در اين ها هم جارى واين ها هم از قبيل افعال دو مصدرى بوده و از شناسيدن و گسليدن و فروشيدن و دوشيدن اشتقاق يافته و اصلا داخل تغيير نبوده و از اين بيان، خارج بوده و موافق دستور بيان سيّم است.
بيان ششم: «و» كه بعد از حذف ادات مصدر، گاهى به حال خود باقى بوده: درودن دِرَوُ، شنودن شنو، غنودن غنو، شودن شو; و گاهى مبدّل به «الف» باشد و بعضاً يائى نيز افزايند همچو ربودن، رباى و زدودن، زداى و ستودن، ستاى

صفحه 107
و نمودن، نماى و فرمودن، فرماى و فرسودن، فرساى و پيمودن، پيماى و آزمودن، آزماى و مانند اين ها.
شاذّ: بودن و باش اگر از باشيدن مأخوذ نباشد.
بيان هفتم: «ش» كه بعد از «الف» مبدّل به «راء مهمله» گردد: انباشتن، انبار و داشتن، دار و كاشتن، كار و گماشتن، گمار و پنداشتن، پندار; و بعد از غير الف قاعده كليّه ندارد بلكه گاهى «شين» به حال خود باقى بوده: كشتن، كُش; و گاهى به «راء مهمله» مبدّل گرديده: گذشتن و گذر; و گاهى به «سين مهمله» تبديل يافته و به جهت بيان كسره ماقبل، پيش از آن «ياى تحتانى» افزايند: نوشتن، نويس و رشتن، ريس; و گاهى مبدّل به لام گردد: هشتن، هل و امّا «شدن» و «شو» بعيد نيست كه در اصل «شودن» باشد.
بيان هشتم: «ف» كه در مشتقّات بعد از حذف ادات مصدر، گاهى به حال خود باقى بوده و به هيچ گونه تغيير نيابد همچو: آلفتن و بيالُف و بافتن و بباف و شكافتن و شكاف و شكفتن و بشكف و مانند اين ها.
و گاهى مبدّل به «ب» گردد همچو آشوفتن و آشوب و تافتن و تاب و روفتن و روب و شتافتن و شتاب و فريفتن و فريب و كوفتن و كوب و مانند اين ها; و اشكال مزبور در بيان پنجم در اينجا نيز جارى; و مى توان گفت كه اين قبيل افعال، دو مصدر داشته و از آشوبيدن و تابيدن و روبيدن و شتابيدن و فريبيدن و كوبيدن اشتقاق يافته و همچنين پذير و كاو و سُنب كه بعضى از پذيرفتن و كافتن و سفتن مأخوذ داشته و حمل به شاذّ نموده اند، دور نيست كه از پذيريدن و كاويدن و سنبيدن مأخوذ بوده و موافق دستور مذكور در بيان سيّم باشند چنانچه اين مصادر هم در كلمات اهل لسان ديده شده است.
شاذّ: گرفتن و گير، رفتن و رو، گفتن و گوى.
تنبيه: از مصادر فائيّه «آلفتن» مستقبل ندارد; و «نهفتن» امر و مستقبل، هيچكدام ندارد.
بيان نهم: «ا» كه در مشتقّات علاوه بر ادات مصدريّت محذوف گردد: افتادن، افت ]و[ ايستادن، ايست ]و [فرستادن، فرست ]و [نهادن، نِه.
شاذّ: دادن، دِه ]و[ زادن، زاى ]و[ ستادن، ستان ]و [گشادن، گشاى.
بيان دهم: «ر» كه بعد از حذف ادات مصدريّت به حال خود باقى باشد: آوردن، آور ]و[ افشردن، افشر ]و [خوردن، خور ]و [ستردن، ستر ]و[ شمردن، شمر ]و[ فسردن، فسر ]و[ گستردن، گستر; و گاهى پيش از آن، «يائى» افزايند: مُردن، مير; و گاهى «الفى» آرند: شمردن، شمار ]و[ سپردن، سپار ]و[ آزردن و بيازار.
شاذّ: كردن و كُن.
و امّا بُردن و بَر كه بعضى شاذّ شمرده، خطا است و چنانچه مى بينى «را» به حال خود باقى و تبديل ضمّ مصدر به فتحه در ساير مشتقّات به جهت عدم اشتباه به مشتقّات «بُريدن» است.
بيان يازدهم: «س»; در جائى كه ماقبل ادات مصدر «سين» باشد، پس اگر پيش از «سين» هم «الف» باشد، «سين» را مبدّل به «يا» نمايند: آراستن و آراى و پيراستن و پيراى; و امّا خواه و كاه از خواهيدن و كاهيدن مأخوذ شده اند نه خواستن و كاستن و اگر پيش از «سين»، «غير الف» بوده و مضموم باشد، به جهت بيان ضمّه، «واوى» پيش از آن آورده و خودش را مبدّل به «ى» نمايند: جستن و جوى و شستن و شوى و رستن و روى; و بعيد نيست كه اين ها هم، موافق

صفحه 108
دستور بيان سيّم از جوييدن و شوييدن و روييدن مأخوذ شده باشند; و اگر پيش از «سين» غير «الف» بوده و مضموم نباشد، خود «سين» را هم با ادات مصدر حذف نمايند، همچو: دانستن و دان و توانستن و توان و زيستن و زى و شايستن و شاى و گريستن و گرى و نگريستن و نگر; و در اين مثال، «يا» را نيز حذفيده اند تا به مضارع مخاطب مشتبه نگردد.
شاذّ: بستن و بند و برخواستن و برخيز و رِسْتن و رِه و شكستن و شكن و پيوستن و پيوند و خستن و خست و مانند اين ها; و امّا جه و ره و گسل موافق دستور بيان سيّم از جهيدن و رهيدن و گسليدن مأخوذ شده نه از جستن و رستن و گسستن كه داخل در شواذّ باشند.
دستور دويّم، امر غايب كه به شخص غايب فرمان داده و حكم به وى كند و آن را مانند امر حاضر دو صيغه بوده و از مضارع التزامى تشكيل يابد: «گويد، گويند»; و گاه باشد كه به الحاق لفظ «گو» به اوّل امر حاضر يا اوّل مضارع التزامى نيز تشكيل يافته و آن را امر غايب گرداند: گو بگو، گو بگوييد، گو بگويد، گو بگويند، «هر كه خواهد گو بيا و هر كه خواهد گو برو»; و گاهى ميان لفظ «گو» و مدخول آن، به حكم ضرورت فاصله باشد: «ترش روى را گو به سختى بمير».
دستور سيّم، نهى حاضر كه منع كردن و بازداشتن مخاطب را از فعلى افاده كرده و به الحاق «ميم مفتوح» يا «نون مفتوح» در اوّل امر حاضر تشكيل يافته و اگر «الف» باشد، مبدّل به «يا» گردد و مانند امر حاضر، دو صيغه دارد: ميار، مياريد; نيار، نياريد; و در نهى مجهول جايز باشد كه حرف نهى را به اوّل خود امر مجهول آورده و يا به علامت مجهوليّت ملحق نمايند اگر چه دويّمى افصح است: نيازرده شو يا آزرده مشو; و در جائى كه نهى معلوم با اسمى ديگر مركّب گردد، گاهى مفيد معنى اسم فاعل باشد. قتيل:
مى كشيش اگر كسى دل به وفا دهد ترا *** يار خدامترس من رحم دهد خدا ترا
و گاهى افاده معنى اسم مفعول نمايد. جامى:
جامى كشيده دار زبان را كه راز عشق *** سرّى است كس مگو و حديثى است كس مخوان
دستور چهارم، نهى غايب كه شخص غايب را از كارى منع و باز داشته و به داخل كردن ادات نهى به امر غايب تشكيل يابد: مگو، مگويند; و گاه باشد كه لفظ «گو» به نهى مخاطب هم داخل شده و آن را نهى غايب گرداند:
ابر اگر در وادى ليلى نبارد گو مبار *** دامن صحرا هنوز از گريه مجنون تر است
و چون از اقسام فعل، فراغت آمد، به ذكر اجمالى فروع و متعلّقات آن مى پردازيم:
فروع فعل
بدان كه اسم مصدر و اسم فاعل و اسم مفعول و صيغه مبالغه و صفت مشبّهه و اسم آلت را از آن رو كه بعضى از ماضى، مأخوذ و بعضى از امر حاضر مشتق هستند، فروع فعل گويند.
متعلّقات فعل
بدان كه حصول و صدور اثر از فاعل، ناچار است از زمانى و مكانى و علّت و سببى كه بدان جهت به چيزى و محلّ

صفحه 109
معيّنى در حالت و هيئت معيّنى وقوع يابد و همچنين گاه باشد كه يك دفعه به وقوع آيد و گاهى مكرّر وقوع يابد و فاعل و مفعول، گاهى تنها بوده و گاهى به مصاحبت غير باشند و گاه باشد كه ابتداى صدور فعل و انتهاى آن نيز كه از چه زمان و كدام مكان بوده و تا كدام زمان و مكان منتهى شده، در كلام مذكور گردد و غير اين ها از ساير خصوصيّات قضيّه و تمامى اين ها را فُضله و متعلّقات فعل نامند بلكه هريك از وجوه و كيفيّات مزبوره را به اسمى خاصّ موسوم داشته اند، چنانچه دالّ بر زمان و مكان را مفعول فيه و دالّ بر علّت را مفعول له و دالّ بر متعلّق فعل را مفعول به و دالّ بر عدد وقوع را مفعول مطلق و دالّ بر هيئت فاعل و مفعول را حال و دالّ بر مصاحبت ايشان را مفعول معه و دالّ بر ابتداى صدور فعل را مفعول منه و دالّ بر انتهاى آن را مفعول اليه نامند و بعضى متعلّقات ديگر نيز هست كه هر يكى به اسم خاصّى موسوم گردند مانند تأكيد و تميز و غيره چنانچه همه اين ها در نمايش بيستوپنجم از نگارش اوّل مشروحاً سمت گزارش يافت.
حرف
نگارش سيّم (از آيين سيّم مقدّمه) در حرف كه نسبت ميان دو كلمه و يا دو جمله را بوده و در افاده معنى خود، مستقلّ نبوده و به واسطه ضميمه باشد و اين را حروف معانى نيز گويند در قبال حروف مبانى، چنانچه در گفتار اوّل از آيين اوّل مقدّمه مرقوم افتاد و حرف معنى هم يا بسيط و بى جزو است كه در گفتار سيّم از آيين مزبور نگارش يافت و يا از چند حرف مركّب مى باشد كه در ضمن بيستوچهار نمايش به ذكر اجمالى آن ها مى پردازيم:
نمايش اوّل در حرف ندا كه در نمايش بيست و پنجم از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه مرقوم افتاد.
نمايش دوم در حرف استفهام، چنانچه در نمايش شانزدهم از نگارش فوق مذكور شد.
نمايش سيّم در ادوات مصدر و اسم مصدر كه در نمايش چهاردهم و پانزدهم از همان نگارش به مرحله عيان آمد.
نمايش چهارم در ادوات فاعل و مفعول و صيغه مبالغه و صفت مشبّهه كه در نمايش پنجم از نگارش مزبور، مذكور آمد.
نمايش پنجم، ادوات تفضيل كه چهار است:
1) «تر»: بهتر و خوشتر.
2) «ترين» كه نهايت تفضيل را باشد: بهترين.
به بد كن شكر تا بدتر نگردد *** كه بدتر راست در پى بدترينى
3) «ين»;
4) «ينه» در تمامى كلمات خصوصاً در كلمات «به، كم، كه، مه، بهين، بهينه» و هكذا «بهين درويشان آن كه كم توانگران گيرد و بهين توانگران، آن كه خدمت درويشان كند».
نمايش ششم، ادوات تصغير كه در نمايش سيزدهم از نگارش فوق، سمت گزارش يافت.
نمايش هفتم، ادوات زمان كه در نمايش دهم نگارش يافت.

صفحه 110
نمايش هشتم، ادوات مكان و ظرفيّت و غلبه و كثرت كه انبوهى و بسيارى و محلّ و مكان بودن چيزى را افاده نمايند و از آن رو كه ادات كثرت در تنهائى، بسيار كم بوده و بعضى از ادوات مكان نيز متضمّن معنى كثرت بود، همه اين ها را در ضمن يك نمايش مى نگارد و آنچه در كلمات ادبا به نظر آمده، بيستوچهار حرف است.
1) «بار» همچو: دريابار و رودبار و زنگبار و گنج بار يعنى جاى بسيارى اين ها:
بيارم نشانمش بر تخت يار *** وزان پس گشايم در گنج بار
2) «بُل»: بُلهوس و بُلكامه يعنى بسيارهوس و بسياركامه.
3) «بيگان» همچو «ازربيگان» كه نام پارسى اصلى «آذربايجان» بوده يعنى جاى بسيارى آتش.
4) «پايگان» همچو گلپايگان و ازرپايگان كه آذربايجان را در اصل بدين اسم نيز موسوم كردندى.
5) «چه» چنان كه گوئى: «چه شب ها كه در آرزويت خفتم و با چه كسان به سر بردم».
6) «خَن»: دودخن، گلخن، بادخن.
7) «دان»: گلدان و نمكدان.
8) «در»: آب در كوزه است.
9) «را»: شب را به بوستان با يكى از دوستان، اتّفاق مبيت افتاد.
10) «زار»: گلزار و لاله زار و مرغزار.
11) «سار»: كوهسار و چشمه سار.
12) «ستان»: بوستان و گلستان; و مخفى نماند كه اسمى كه اين كلمه، بدو ملحق مى باشد، اگر مختوم به «واو» باشد، كسره «سين» را انداخته و ساكنش گويند: بوستان و هندوستان; و اگر مختوم به «هاى خفى» باشد، كسره «سين» به حال خود باقى باشد: لاله ستان; و در غير اين دو حرف، كسره «سين» را به ماقبل خود نقل كرده و باز هم ساكنش خوانند: گلستان و نيستان; و گاه باشد كه در اين صورت نيز به حكم ضرورت و رعايت وزن به كسر «سين» استعمال نمايند:
پى نظاره گلزار چشم حيران است *** ز رخنه ايست كه ديوار گلستان دارد
13) «سير»: سردسير، گرمسير.
14) «شن»: گلشن.
15) «فرا»: اين چيز را فراچنگ آوردم.
بشد بر منارى فرابامداد *** و زانجا به دوزخ فرواوفتاد
16) «كده»: دهكده و غمكده و مانند اين ها.
17) «گاه»: بارگاه و بزم گاه و خانگاه و رزم گاه.
18) «گده»: آتشگده و بتگده و دهگده و غمگده.

صفحه 111
19) «گه» كه مخفّف «گاه» است.
20) «لاخ»: آتش لاخ، اهرمن لاخ، ديولاخ، رودلاخ، سنگلاخ، هندولاخ.
در آن اهرمن لاخ نرم و درشت *** ز ماهى شكم ديدم از ماه پشت
21) «لان»: همچو نمك لان.
22) «مان»: خانمان و دودمان و ساختمان.
23) «نا»: پهنا و تنگنا كه در اصل، «پهن نا» بوده.
24) «وند»: همچو آوند كه در اصل «آبوند» بوده و دور نيست كه «وند» از ادوات نسبت بوده و ظرفيّت به قرينه مقام، مفهوم گردد; و هم چنين اكثر ادوات مذكوره قابل مناقشه مى باشند و مقام مقتضى تدقيق نيست.
نمايش نهم، ادوات تنبيه كه به واسطه آن ها متكلّم مخاطب را به كلام خود بياگاهاند كه تا به درستى شنيده و غفلت ننمايد و آنچه به نظر رسيده، شش حرف است كه مرتّباً مى نگارد:
1) «تا»:
تا چه خواهى خريدن اى مغرور *** روز درماندگى به سيم دغل
2) «ها»:
كعبه چه كنى با حجرالأسود و زمزم *** ها عارض و زلف و خط تركان ختائى
3) «هان»:
پيران، سخن به تجربه گفتند گويمت *** هان اى پسر كه پير شوى پند گوش كن
4) «هلا»:
هلا زود بشتاب كامد سپاه *** ز ايران و بر ما گرفتند راه
5) «هى»:
دل خونين ز بغل در ره يارم افتاد *** هى بگيريد كه مينا ز كنارم افتاد
6) «هين»:
هين مخوان لاحول عمران زاده ام *** من ز لاحول اين طرف افتاد]ه ا[م
نمايش دهم، ادوات و حروف تكرار و تأكيد و تعديه كه شش حرف است:
1) «باز»:
باز آمد آن مغنّى با چنگ سازكرده *** دروازه بلا را با خلق باز كرده
2) «تا» كه به معنى هرگز و زنهار است:
ز صاحب غرض تا سخن نشنوى *** كه گر كار بندى پشيمان شوى
3) «زنهار» به معنى هرگز: «زنهار كسى را نكنى عيب كه عيب است».

صفحه 112
4) «هراينه»:
مرا بديد و به مژگان فروكشيد ابرو *** هر آينه تن من زلزله گرفت از آن
5) «هرگز»: كه گاهى تأكيد نهى را باشد: «اى شوخ از پهلوى من هرگز مرو جاى دگر»; و گاهى تأكيد نفى را:
ز خود هرگز نيازارم دلى را *** كه ترسم اندر او جاى تو باشد
6) «هين» به معنى زود باش:
قائل تكبير فتح از آسمان گويد كه هين *** القتال اى حيدر ثانى كه النّصر معك
نمايش يازدهم، ادوات تصديق و ايجاب كه در مقام تصديق سائل و جواب مخبر استعمال شوند:
1) «آرى»:
حسنت به اتّفاق ملاحت جهان گرفت *** آرى به اتّفاق جهان مى توان گرفت
2) «بلى»:
پريشان روزگارم طرّه محبوب مى داند *** بلى حال پريشان را پريشان خوب مى داند
نمايش دوازدهم ادوات علّت و سبب كه سبب و جهت چيزى را بيان كنند:
1) «از»:
مملكت از عدل شود پايدار *** كار تو از عدل تو گيرد قرار
2) «باى ابجد» كه در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه نگارش يافت.
3) «براى»:
حاجى تو نيستى شتر است از براى آنك *** بيچاره خار مى خورد و بار مى برد
4) «بهر»
بهر تو شنيده ام سخنها *** شايد كه تو هم شنيده باشى
5) «پى»:
تا پى مى كشى آن سرو خرامان برخاست *** ناله العطش از خاك شهيدان برخاست
6) «تا»:
ز من صورت نبندد معنى آزار خاطرها *** به ياد كس نيايم تا نباشم بار خاطرها
7) «چون»: در جائى كه داخل جمله اسميّه باشد: «چون هوا تار است چشمم نمى بيند»; امّا در جائى كه به جمله فعليّه داخل باشد، از براى توقيت و زمان است: «چون صبح طلوع كرد، نماز را خواندم»; و گاه باشد كه در اينجا نيز تعليل را آيد: «چون درس نخواند، او را زدم».
8) «چه»:
ندارى گر سر ما در دل غمگين چه مى آئى *** سرت گردم، در اين ويران سرا چندين چه مى آئى

صفحه 113
و دور نيست كه در اين مثال، استفهام را بوده و تعليل به قرينه مقال، مفهوم گردد و مثال صحيح: «هيچ رنجى از حسد، بزرگتر نيست; چه مرد حسود، پيوسته از شادى مردم غمناك است».
9) «را»:
صحبتش ار دست داد از گهرين لفظ او *** دامن خود پر كنم هديه اصحاب را
10) «زاى هوّز» كه در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه سمت گزارش يافت.
11) «زيرا» كه مشهور است.
12) «كه»: «نوشيروان نمرد كه نام نكو گذاشت».
و امّا «چرا» در اصل، «چه را» بوده و اداتى مستقلّ نباشد و «گار» در «يادگار» هم به معنى فاعليّت بوده و استفاده سببيّت از باب كنايه است.
نمايش سيزدهم در ادوات تشبيه كه به واسطه آن ها شريك و نظير بودن چيزى با چيزى ديگر را در وصف معيّنى افاده نمايند و آن چيز اوّل را مشبّه گفته و آن چيز دويّمى را مشبّه به خوانده و همان وصف معيّن مشترك فيه را وجه شبه ناميده و آن حروفى را كه اين معنى به واسطه آن ها تحقّق مى يابد، ادات تشبيه و آلت تشبيه نامند و آنچه را كه از آن ها به نظر آمده، مرتّباً مى نگارد:
1) «آسا»:
فغان زين مردمان وحشى آسا *** كه نى قانون شناسند ]و نه[ ياسا
2) «بش»;
3) «پش» كه هر دو در جاى «فش» و «وش» استعمال يابند.
4) «چو»;
5) «چون»:
برّيان عاشق او چون گل خورشيدپرست *** بحريان شيفته او چو گل نيلوفر
6) «دس»:
نديد و نه بيند ترا هيچ كس *** گه رزم مثل و گه بزم دس
6) «ديز»: همچو «شبديز» كه اسب سياه خسروپرويز را گفتندى يعنى «شب مانند» و حمل بدين معنى از لون و رنگ انسب است چنانچه در برهان و فرهنگ نموده.
7) «ديس»;
8) «ديسه»: همچو تنديس و تنديسه.
چه قدر آورد بنده حورديس *** كه زير قبا دارد اندام پيس
9) «سا»:

صفحه 114
هست شترگُربه ها در سخن من وليك *** گربه او شيرگير، اشتر او پيل سا
10) «سار»: همچو خاكسار و ديوسار و سگسار.
11) «سان»: چنانچه معروف است.
13) «فش»: فردوسى:
يكى بچّه بُد چون گو شيرفش *** به بالا، بلند و به ديدار، كش
14) «مانند»;
15) «وار» كه هر دو مشهورند.
16) «وان»:
عجب نبود گران بار ار فرولغزد به آب و گل *** كه بختى لوك گردد، چون گذر افتد، به پلوانش
يعنى به جائى كه مانند پل بلند شده است.
17) «وش»: پريوش و حوروش و مهوش.
18) «وَن»: سُتُروَن، اُستُروَن; و بعضى به اين شعر منوچهرى كه در وصف تندى اسبى گفته، استشهاد نموده است:
يوزجَستى رنگ فعلى گرگ پوئى غرم تك *** بَبرجَه، آهودَوى، روباه حيله، گوروَن
وليكن از آن رو كه در اين بيت، در هر يك از حيوانات مزبوره، صفتى خاصّه بيان كرده، مى توان گفت كه «دَن» است با «دال مهمله» به معنى خراميدن از روى خرّمى و نشاط كه به گورخر انسب است.
19) «وند»: پولادوند، پيوند.
خواجه مع القصّه كه در بند ما است *** گرچه خدا نيست، خداوند ما است
20) «همچو»;
21) «همچون» كه هر دو مشهورند.
گوشه محراب ابروى تو مى خوانم ز بخت *** تا در آنجا همچو مجنون، درس عشق از بر كنم
نمايش چهاردهم، ادوات استثنا كه مابعد خود را از حكم ماقبل خود خارج نموده و آن خارج شده را مستثنى گفته و آن چيزى را كه از آن خارج مى شود، مستثنى منه ناميده و آن حرفى را كه اين معنى به واسطه آن، تحقّق مى يابد، حرف استثنا و ادات استثنا خوانند و دو كلمه به نظر رسيده: يكى «جُز» و ديگرى «مگر» كه هر دو در استعمالات عامّه، شايع و احتياج به ذكر شاهد و مثال ندارد.
دستور: اصل در استثنا آن است كه مستثنى و مستثنى منه، هر دو در كلام، مذكور شده و دويّمى بر اوّلى مقدّم باشد و گاهى برعكس اين باشد: «جز آستان توام در جهان پناهى نيست»; و گاهى مستثنى منه را به حكم ضرورت حذف نمايند: «به مسجد رفتم و جز خود نديدم»; و گاه باشد كه مستثنى را بر مستثنى منه مقدّم داشته و هر دو را حذف نمايند:
جز به خواب و به خيالش نتوان ديد شبيه *** جز در آئينه و آبش نتوان يافت نظير

صفحه 115
يعنى چيزى از براى او شبيه و نظير نيست جز صورتى كه در خيال و خواب يا در آيينه و آب ديده شود.
نمايش پانزدهم، ادوات و حروف نفى:
1) «بى» كه به اسم غير صفت ملحق بوده و معنى صفت منفى را افاده نمايد: بى سيم و زر و بيكار و بيعار.
گل بى رخ يار خوش نباشد *** بى باده، بهار خوش نباشد
2) «نا» كه بيشتر بر امر مخاطب و ساير صفات داخل شده و افاده معنى صفت منفى نمايد: نادان و ناتوان و ناديده و ناشنيده.
اى تيرباران غمت خون دل ما ريخته *** نگذاشت طوفان غمت خون دلى ناريخته
و گاهى به غير صفت هم ملحق گردد: ناهنگام و نامرد و ناهموار.
اين كار فلك چو كعبتين است و چو نرد *** نامرد ز مرد مى برد چه توان كرد
3) «نه» كه در اوّل امر حاضر، افاده نهى نموده و در اوّل مصدر و ماضى و مستقبل، افاده نفى نمايد: «نخور و نخواب كه نخوردن خوب است».
نديد و نه بيند دگر روزگار *** جوان چون على، تيغ چون ذوالفقار
و گاهى براى نفى مضمون آيد: «نه هر كه آينه سازد، سكندرى داند»; و گاه است كه مابين آن و مدخولش فاصله باشد: «سخنى كه از دهان و تيرى كه از كمان بيرون رود، نه آن به دست آيد و نه اين به شست».
و گاهى به حكم ضرورت و قرينه سياق، مدخول آن را حذف نمايند:
نه ترا سر شنيدن نه مرا مجال گفتن *** به شمار چون درآرم غم بى شمار خود را
يعنى نه ترا سر شنيدن بود و نه مرا مجال گفتن باشد و گاهى به حكم ضرورت از مدخول حقيقى خود مؤخّر آيد. قاآنى در عزاى حضرت حسين(عليه السلام)گويد:
چون شد شهيد شد به كجا دشت ماريه *** كى عاشر محرّم و پنهان نه برملا
دستور: هرجا كه «نه» حرف نفى از براى نفى ذات و سلب صفات باشد، على الرّسم منفصل نويسند چنانچه از مثال هاى فوق هويدا است و در اوّل مصدر و ماضى و مضارع، بيشتر متّصل نوشته و گاهى منفصل هم مى نگارند.
4) «نى»: كه براى نفى افعال باشد:
كار با طرفه جفاپيشه اى افتاد مرا *** كه نه يادم كند و نى رود از ياد مرا
و گاهى به جهت تأكيد، مكرّر بوده و به حكم ضرورت از مدخول حقيقى خود مؤخّر آيد. قدسى:
گويند كه دستش ز حنا گلگون شد *** نى نى ز حنا نيست بگويم چون شد
چون شانه به زلف خويش دستى مى زد *** ناخن به دلم زد و كفش پرخون شد
مظهر:
گرفتم نى ز گل رنگى نه بوئى از سمن بردم *** همين چاك جگر چون شعله با خود در كفن بردم

صفحه 116
و گاهى به حكم ضرورت و قرينه مقام، مدخول آن را حذف نمايند:
نى ز طالع يارئى نى جرأتى نى جذبه اى *** مى برد گاهى تپيدن هاى دل سويش مرا
نمايش شانزدهم، ادوات لونيّه كه ملوّن بودن چيزى با لون و رنگ مخصوصى را افاده نمايند و آنچه به دست آمده، نُه حرف است: 1) بام 2) پام 3) چرته 4) چرده 5) ديز 6) گون 7) گونه 8) فام 9) وام.
كوه كبودفام نگر در وفا هنوز *** در بر قباى ماتم فرهاد مى كند
و همچو گندم گون و شبديز كه اسب سياه رنگ خسروپرويز است يعنى شبرنگ و باقى ادوات هر يكى در مورد خود، مستعمل ولى چرته و چرده در غير سيه چرده و سيه چرته ديده نشده و امّا لفظ «گون» در اين شعر «وين پر از ميوه هاى گوناگون» كه اصفهانى به ادات لون حمل كرده، خطا است بلكه به معنى نوع و قسم بوده و لون و رنگ، لازم معنى آن است و اگر در مقام تفسير به رنگ هم ترجمه شود، مراد از رنگ هم، نوع و قسم است.
نمايش هفدهم، ادوات محافظت و آنچه به نظر رسيده پنج است:
1) «بان»: باغبان و ساربان.
2) «بد»: سپهبد و كهبد.
3) «دار»: پرده دار و كليددار.
4) «وان»: چاليزوان و ساروان.
5) «يار» همچو: شهريار.
نمايش هجدهم، ادوات استعلا: 1) بر 2) فرا 3) فراز. «مى خواهم درِ سؤال فرا خود بندم»; و استعلا هم گاهى حقيقى باشد: «دوست بر بام است»; و گاهى مجازى: «بر دوستى زنان اعتماد نيست» و از اين قبيل است اين دو شعر:
اگر ملك بر جم بماندى وتخت *** ترا كى ميسّر شدى تاج و تخت
بر آن باش تا هر چه نيّت كنى *** نظر در صلاح رعيّت كنى
و معنى ملازمت در اوّل و «از براى» در ثانى ـ چنانچه بعضى از ادبا نگاشته ـ غفلت از حقيقت حال و دو معنى مزبور به قرينه مقال است.
نمايش نوزدهم، ادوات لياقت كه بعضى اين را هم قسمى عليحده در قبال ساير ادوات معدود و چند كلمه مذكور داشته.
1) «الف مفرده» در بعضى موارد: پذيرا سخن بود و جاگير شد.
2) «انه» در مردانه و زنانه.
3) «گار»;
4) «گان» در رستگار و بازرگان.
5) «وار»;
6) «واره»: در شاهوار و گوشواره.

صفحه 117
7) «ى» در خوردنى و غيره; و تحقيق آن است كه «گار» در رستگار از براى فاعليّت بوده و «ه» در مردانه و زنانه از براى نسبت و به لفظ مردان و زنان ملحق و همچنين ساير ادوات در باقى كلمات تماماً از براى نسبت بوده و افاده لياقت در همه آن ها به مناسبت مقام است.
نمايش بيستم، ادوات نسبت و اتّصاف و آنچه در كلمات ادبا به نظر رسيده، بيستوسه حرف است:
1) «الف مفرده»: پذيرا سخن بود و جاگير شد.
2) «آگين» در شرم آگين.
3) «اك» در فغاك و مغاك و خوراك و پوشاك يعنى منسوب به فغ و مغ و خوردن و پوشيدن.
4) «ال» در چنگال و دنبال و كوپال يعنى منسوب به چنگ و دنب و كوپ.
5) «ان» در جاويدان و ايران و توران كه منسوب به تور و ايرج، پسران فريدون، مى باشند.
6) «انه» در ماهيانه و مانند آن; و دور نيست كه اين، همان «هاى مفرده» باشد كه به لفظ ماهيان و مانند آن لاحق شده.
7) «سار» در شرمسار.
8) «گار»: رستگار.
9) «گان» در خدايگان و دهگان و رايگان و شايگان كه در اصل، راهگان و شاهگان بوده اند; و همچنين در بازرگان كه مخفّف بازارگان است.
10) «گر» همچو توانگر.
11) «گن» مانند شوخگن.
12) «گين» در غمگين و خشمگين.
13) «مند»: خردمند و دانشمند و اگر به كلمه «بر» و «تن» داخل شود، پيش از آن، «واوى» افزايند: برومند و تنومند.
14) «نا» همچو تنگنا و درازنا و فراخنا.
15) «ناك»: غمناك و خشمناك.
16) «وار» كه گاهى به قرينه مقام، افاده لياقت كند همچو شاهوار; و گاهى مصدر فاعليّت باشد همچو راهوار.
17) «واره» در گوشواره.
18) «ور» همچو تاجور و سخنور; و گاه باشد كه به جهت تخفيف، ساكن كرده و ماقبلش را مضموم سازند: رنجور و گنجور.
19) «وند»: به معنى وند همچو خويشاوند.
20) «هاى مفرده»: يك روزه، يك شبه، يكساله، يك ماهه.
21) «ياى مفرده» در ايرانى و تورانى.

صفحه 118
22) «ين»: زرّين و سيمين و رنگين و نمكين.
23) «ينه»: زرّينه و پشمينه.
و امّا لفظ آيين در اين شعر حافظ:
نه هر كه طرف كله كج نهاد و تند نشست *** سپاهدارى و آيين سرورى داند
كه حبيب اللّه اصفهانى از ادوات نسبت شمرده، خطا است بلكه به معنى قاعده و قانون است و همچنين لفظ «ويه» را هم كه بعضى از فرهنگيان از ادوات نسبت معدود و به «مشكويه» و «راهويه» ـ كه پدر اسحق محدّث است ـ استشهاد نموده، خطاى واضح و لفظ مزبور عربىّ الأصل و استعمال آن در پارسى از بابت سرقت و تفريس است.
نمايش بيستويكم، ادوات و حروف شرط كه لازم و منوط بودن چيزى را به وجود چيزى ديگر افاده نمايند و آنچه به نظر رسيده، ده حرف است:
1) «ار»: «قاضى ار با ما نشيند، برفشاند دست را».
2) «اگر»: «اگر آن ترك شيرازى به دست آرد دل ما را».
3) «چو»;
4) «چون» كه به معنى اگر باشند.
5) «كه»: «قحبه پير از نابكارى چه كند كه توبه نكند» يعنى اگر توبه نكند.
6) «گر»: مخفّف «اگر».
7) «هرچند»;
8) «هرچه»;
9) «هرگاه»;
10) «هرگه» كه در السنه دايرند.
دستور: گاه باشد كه به آخر «گر» و «ار» و «اگر» لفظ «چه» افزوده و متوهّم بودن مضمون جمله مدخول آن را افاده نمايد و از اين رو واجب آيد كه لفظ ليكن و يا مرادف آن را به جهت استدراك در جواب آن آرند:
اگر چه از تو به ظاهر جدا شدم ليكن *** به دل نيم ز خيال تو لحظه اى مهجور
و گاه است كه به حكم ضرورت، لفظ «چه» محذوف و معنى موصوف، به حال خود باقى باشد:
ما خود اگر به خاك برابر شديم ليك *** چون آب سبزه كرده ما را در جهان پر است
نمايش بيستودوم، ادوات عطف كه تابع و شريك نسبت ساختن سخنى است با سخنى ديگر به واسطه يكى از كلمات معيّنه كه آن ها را ادوات عطف و ربط و حروف عاطفه ناميده و آن سخن دويّمى را معطوف خوانده و اوّلى را معطوف عليه نامند، هر دو مفرد باشند يا جمله يا مختلف و اگر هر دو در لفظ و معنى يا تنها در معنى مغاير باشند، به عطف حقيقى موسوم گردد: «رستم و سهراب كشته شدند» و «شاه عباس و شاه عباس(؟) هر دو سلطان عادل بودند»; و اگر در معنى، متّحد و لفظاً مغاير باشند همچو تابان و درخشان و مانند آن ها، به عطف تفسيرى مسمّى نمايند; و

صفحه 119
بالجمله چند حرف از ادوات عطف به نظر رسيده:
1) «الف مفرده» كه در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مرقوم افتاد.
2) «از» در اعداد بالاتر از ده تا نوزده كه اصل آن ها «يك از ده» و «دو از ده» بوده و بدين قياس; و «از» هم به معنى «واو عطف» مى باشد، چنانچه در نمايش هفتم از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه سمت گزارش يافت.
3) «با»:
فرق است ميان آن كه يارش در بر *** با آن كه دو چشم انتظارش بر در
4) «پس» كه عطف با ترتيب و بى مهلت را بوده و دلالت دارد بر اين كه معطوف بلافاصله بعد از معطوف عليه واقع شده و يا فعل بدين طرز بدو وقوع و تعلّق يافته و آن هم گاهى در ميان دو اسم آمده و گاهى در وسط دو فعل بوده و گاهى مابين دو جمله آيد: «خواندم فيزيك را، پس شيمى را» و «خوردم پس نوشيدم» و «كيومرس مُرد، پس هوشنگ به جاى او نشست».
تنبيه: گاهى كلمه «پس» نتيجه و تفريع را بوده و گاهى بر سر جزاى شرط آيد:
در شهر يكى چو من وان هم كافر *** پس در همه شهر يك مسلمان نبود
گر سنگ همه لعل و بدخشان بودى *** پس قيمت لعل و سنگ يكسان بودى
5) «پستر» ترتيب با مهلت را باشد.
6) «تا»:
تفاوت كفر و دين آمد به معنى *** ميان عدل او تا عدل كسرى
يعنى «و عدل كسرى».
7) «سپس» مانند پس و پستر.
8) «كه» در اوّل مصرع دويّم اين شعر:
اى بسا اسب تيزرو كه بماند *** كه خر لنگ جان به منزل برد
9) «نيز» كه بعد از معطوف آيد: «حضرت موسى پيغمبر بود، حضرت عيسى نيز».
10) «واو مفرده» كه به خلاف «پس» و «پستر» جمع مطلق را بوده و ترتيب و مهلت اصلا منظور نظر نگردد و گاه است كه به حكم ضرورت، محذوف و در نظم بيشتر باشد.
به قدر هر سكون راحت بود بنگر تفاوت را *** دويدن، رفتن، استادن، نشستن، خفتن و مردن
و در بعضى احكام «واو عطف» به گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه رجوع شود.
11) «هم» كه هم بر سر معطوف آيد و هم بر سر معطوف عليه.
و در اينجا چند دستور است:
1) يك قسم از عطف هست كه بدون واسطه حرفى و اداتى بوده و به عطف بيان موسوم و در نمايش بيستوپنجم

صفحه 120
از نگارش اوّل مرقوم افتاد.
2) در جائى كه در آخر معطوف عليه حرفى باشد، لازم است كه همان حرف را به آخر معطوف هم لاحق نمايند: «زدم او را و رستم را»; و عدم اعاده آن، مستهجن است و امّا اوّل بر عكس آخر بوده و اعاده نكردن حرفى كه در اوّل معطوف عليه است، در اوّل معطوف مستحسن باشد: «به كربلا و نجف رفتم»، «به شاه و وزير گفتم». اگرچه بعضاً در اينجا هم اعاده نمايند، خصوصاً اگر معطوف، اسم اشاره بوده و يا از ضمائر باشد كه در اين صورت اعاده، مستحسن است.
3) اگر اسم ظاهر بر ضمير متّصل عطف باشد، بايد يك ضمير منفصلى از جنس معطوف عليه بر سبيل تأكيد بعد از آن، ذكر نمايند: «آمدم من و تو» و «رفتى تو و برادرت» و «گفتمش او و پدرش را».
نمايش بيستوسيّم، ادوات ربط و پيوند كه دو كلمه را به يكديگر مربوط ساخته و دويّمى را متمّم اوّلى قرار دهد، بدان كه غرض از سخن گفتن، كشف و بيان مطالبى است كه در مخزن خيال مستور است و اظهار اين مدّعا جز به اتّصال و ربط كلمات به يكديگر صورت نبندد زيرا كه كلمات ذاتاً از هم جدا و بيگانه هستند، پس ارتباط آن ها منوط و وابسته به كلماتى ديگر مى باشد كه مانند رشته، آن كلمات پراكنده را در يك جا جمع كرده و با يكديگر مربوط سازد و اين گونه كلمات را ـ كه واسطه رابطه و ارتباط مى باشند ـ به عربى رابطه و به پارسى پيوند نامند و گاهى به حروف اضافه نيز موسوم گردند و آن هم يا زمانى است مانند افعال ناقصه كه در اوّل نگارش دويّم مرقوم افتاد و يا به غير زمانى كه گاهى مفرد و بسيط باشد، همچو: از، با، بر، براى، بهر، بى، پيش، پس، كه، چه، چون، است، هست و مانند اين ها و گاهى مركّب بوده و از چند كلمه تشكيل يابد، همچو: از براى، از بهر، از پى، به جز، چنان كه، چندان كه، همين كه و مانند اين ها.
و در اينجا چند دستوراست:
1) در لسان بعضى بلدان، كسر آخر كلمه، كار رابطه مى كند، همچو: «خدا كريمِ» به كسر ميم در جاى «خدا كريم است»; و همچنين گاه باشد كه به جاى ادات ربط، نون ساكن آورده و در جاى «خوش است» و «كش است»، «خوشن» و «كَشَن» گويند.
2) گاه است كه رابطه را از جمله لاحق به قرينه سابق بيندازند: «منّت خداى را ـ عزّ و جلّ ـ كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش، مزيد نعمت».
3) گاه باشد كه رابطه را به غير ملحق حقيقى آن، ملصق سازند: «عالم ناپرهيزكار، كورى است مشعله دار».
روى تو كه دولتى است بيدار *** مرديم و به خواب هم نديديم
4) لفظ «است» و «هست» و «نيست» كه هر سه از روابط بوده و اوّل و دويّم بر ثبوت نسبت و سيّمى بر نفى آن دلالت دارند، پيوسته در آخر جمله آيند و گاهى دويّم و سيّم در صدر جمله نيز آيند خصوصاً در مقام ضرورت:
هست دولت منعمان دل سيه را خانه زاد *** هند باشد از همه اقليم ها زرخيزتر
نيست در شهر، نگارى كه دل از ما ببرد *** بختم ار يار شود، رختم از اينجا ببرد
5) لفظ «است» اگر بعد از كلمه مختومه به «ه خفى» باشد، همزه اش وجوباً به حال خود باقى ماند: