welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 443 - جلد سوم
خودش هم به زمين بابل آمده و به عمارت شهر سوس[شوش] پرداخته و در 926سالگى بدرود جهان گفته و پسرش، يارد، بناى دعوت گذاشته و جوى ها از رودخانه ها جدا ساخته و به خوردن گوشت مرغ و ماهى بپرداخت و او هم چهل پسر داشت و كوچك تر از همه را كه ادريس(عليه السلام) بود، وليعهد خود نمود، چنانچه در «ادريس» مذكور افتاد.
قينقهر; قينقهن ـ (ل) قنقهر[ر.م].(نان)
قيود ـ (چو هبوط) جمع قيد.(عر)
قيودات ـ جمع قيود و در معنى اصطلاحى دستورى آن، رجوع به نمايش بيستوچهارم از نگارش اوّل آيين سيّم مقدّمه نمايند.(عر)
قيّوم ـ (چو زقّوم) رجوع به «قيّم» نمايند.(عر)
قيوَند ـ قاوند[ر.م].
قَيَه ـ (ر) سنگ، خصوصاً سنگ سخت.(كى)

انجمن بيست وپنجم

(در كاف[كلمن])
و آن متضمّن 22 آيين است:

آيين اوّل

(در [حرف] كاف[ كلمن] با الف [ابجدى])
و امّا كاف مفرده كه در اين انجمن مصدّر است، در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مذكور افتاد.
كابان درفش;  كابانى درفش--->كاويان درفش.
كابشك ـ (ل) رجوع به «فاخر» شود.
كابك ـ (چو ناخن) مخفّف كابوك[ر.م].
كابل ـ (ق) نوعى از ساز و شهرى است شهير و معتبر از حدود طخارستان در ميان ماوراءالنهر و هندوستان و به جهت اجزا و مضافاتى كه دارد، موسوم به كابلستان و رودابه، دختر مهراب شاه كابل، مادر رستم زال، هم از آنجا بوده.
فردوسى:
«يكى جشن كردند در گلستان *** ز زابلستان تا به كابلستان»
   بارى، به نوشته اهل فن، طول شرقى آن «مد» و عرض شمالى آن «لد» و اطول ايّامش 14 ساعت و 21 دقيقه و تجارتش منحصر به دواب و نفوس آن در حوالى 60هزار و در سمت شمالى غزنه به مسافت 232 ميل از قندهار واقع و در 1739 ميلادى ـ مطابق 1152 هجرى ـ نادرشاه افشار ضبط و غارتش نموده و در 1774 ميلادى، تيمورشاه مقرّ سلطنت افغانستانش نموده و در 1842 ميلادى انگليزها[انگليسى ها] تخريبش نمودند. و بالجمله اينكه احمد رفعت[ر.ض]گويد كه زابل نام قديمى شهر كابل است، محض اشتباه است، چنانچه شعر مذكور فردوسى صريح در مغايرت است و در مراصدالاطلاع[ر.ض ]هم هريك در باب خود جداجدا نوشته و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: كابل ولايتى است مشهور كه از شرق به هند و از جنوب به سند و از مغرب به زابل و از شمال به طخارستان و جبال سياه پوشان و توران محدود و

صفحه 444 - جلد سوم
دارالملك[مركز] آن نيز به كابل موسوم و قديماً شهر كابل در چهار فرسخى سمت شرقى شهر جديد كنونى بود و گويند شهر جديد حاضر را سلطان محمود غزنوى [قرن 4 و 5هـ] احداث نموده. بارى، در مغايرت آنها رجوع به «زابل» هم نمايند.
كابل شام ـ به نوشته بستان[ر.ض]، شهرى است بهجت مشام و از ساير خصوصيّات آن اصلاً نامى نبرده.
كابلِج ـ انگشت كوچك دست و پا.
كابلستان ـ كابل.
كابليج ـ كابلج[ر.م].
كابن ـ (چو كامل) مخفّف كابين.
كابنه ـ (چو حادثه) چشم و نظر كردن.
كابوجيا ـ (ل) در جايى ديدم كه نام يكى از سلاطين سلف ايران است[كبوجيه، پسر كورش هخامنشى است].
كابوس ـ (ر) رجوع به «قاموس» و«فرنجك» نمايند.(عر)
كابوك ـ (چو گاموش) رفيده[ر.م] و حرامزاده و حفظ و حراست و آشيانه مرغان، خصوصاً مرغ خانگى و كبوتران و هم زنبيل مانندى كه در خانه ها آويزند تا كبوتر و فاخته و مانند آنها در آن تخم گذاشته و بچه برآرند و به معنى لايق و مناسب هم هست.
كابول ـ (ق) كابل.
كابه; كابى--->كاوه.
كابيان درفش; كابيانى درفش--->كاويان درفش.
كابيدن ـ (چو سازيدن) كافتن[ر.م].
كابيش ـ (چو كابين) رجوع به «موش كور» شود.
كابيشه ـ (چو بازيچه) گل كاجيره[ر.م].
كابيل; كابيله ـ (چو كابين و بازيچه) ديگ و هر چيزى كه در آن غلّه و حبوبات كوبند، خصوصاً هاونِ داروكوبى عطّاران.
كابين ـ (ر.ف) [مهريه] و «كاوين» هم گويند.
كاپيشه ـ (چو بازيچه) گل كاجيره[ر.م].
كات ـ قطره و شهرى است نزديك به خوارزم از ولايت خراسان يا ماوراءالنهر [در آسياى مركزى] و نوعى از برنج خوردنى است در شوشتر كه چون آن را بكارند تا هفت سال بار داده و احتياج به تجديد زراعت هرساله ندارد.
كات شرقى; كات غربى ـ رجوع به ماده 2 «هندوستان» شود.
كاتب ـ (چو كامل) عالم و دانا و نويسنده و استاد خيك دوز.(عر)
كاتب جان ـ حضرت بارى تعالى.
كاتب وحى ـ عثمان ابن عفّان.
كاترليون ـ عدد هزار ترليون; رجوع به «عدد» نمايند.
كاتواد; كاتواده; كاتوار; كاتواره; كاتود; كاتوده; كاتور; كاتوره ـ سرگشته و حيران و سرگشتگى و حيرانى و دردسر و سرگردانى و مردم كارآگاه كه منجّم و اهل تجربه و مردم هوشيار و بافراست و خبر رساننده و كسى كه از حقيقت كار خبردار باشد.
كاتوزه ـ (چو پالوده) به نوشته فخر قوّاس[ر.ض]، گرانى است.
كاتوزى ـ عابد و زاهد و طالب علم و بالخصوص اوّلين اقسام چهارگانه مردم است كه در «اهنوخوشى» مذكور افتاد.
كاتوليك ـ يا كتوليك يا قاتوليك يا قتوليك; موافق نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام مذهبى يكى از ملل قديمه نصارى است كه به نام «كاتوليك ارمنى و روم و لاتين و سريانى و كلدانى و مارونى» به شش فرقه منشعب و هريكى از آنها يكى از مذاهب 72گانه نصارى مى باشد و چنانچه در «پروتستان» اشاره نموديم، مذهب پروتستان در مقابل ايشان احداث شده:
   1. كاتوليك لاتينى: كه پاپ مسندنشين روما [ر.م] را وكيل حضرت مسيح(عليه السلام) و خليفه پتروس، رئيس حواريون، دانسته و بِطْريق[ر.م] ممالك غربيه و رئيس روحانى تمامى كاتوليك هايش شمرده و اطفال خود را در حين ولادت به پاشيدن آب ورد و دعا غسل داده و در نزديك به بلوغشان به پاره اى روغن هايى كه مقدّسش شمارند، تدهين كرده و بيماران نزديك به موت را هم با همان روغن تدهين مى نمايند و در عفو گناهان خود رجوع به پاپاس [كشيش] كرده و گويند: در آخرت جايى

صفحه 445 - جلد سوم
است غير از جهنّم و پست تر از آن كه به جهت تطهير گناهان صغيره در همان جا عذابى موقّتى خواهد شد و هم در كليساهاى خود صور مجسّمه گذاشته و پاپاس زن كرده را قبول نداشته و به اقانيم ثلاثه[پدر، پسر، روح القدس ]معتقد بوده و روح القدس را صادر از اب و ابن دانند.
   2. كاتوليك ارمنى: كه از همه جهت مثل سابق و تنها در پاره اى آداب كليسا از ايشان متفرّق و ادعيه را هم با زبان خودشان مى خوانند.
   3. كاتوليك كلدانى: كه بِطْريق ايشان در موصل ساكن و در نواحى بغداد و جزيره بسيار و در عقايد مثل فرقه دويّمى ليكن بعضى از رسومات قديمه را متروك دارند.
   4. كاتوليك روم: كه پاپ را تنها رئيس روحانى شمرده و كودكان را در حين ولادت به آب غوطه داده و در همان ساعت با روغن مذكور تدهين نموده و با تأهّل و عدم تأهّل پاپاس كارى ندارند.
   5. كاتوليك سريانى: كه در عقايد مثل فرقه سيّمى و در شام و دياربكر و ماردين [هر دو در تركيه] بسيار و بطريق ايشان در ماردين سكونت دارد.
   6. كاتوليك مارونى: كه در اوايل، حضرت مسيح(عليه السلام)را تنها داراى يك طبيعت خدايى دانسته و در اواخر، به قبول عقايد فرقه چهارمى مجبور گرديدند و رئيس روحانى ايشان معنون به بطريق انطاكيّه است.
كاج ـ مردم لوچ و تأسّف و افسوس و كاش و كاشكى و سيلى و گردنى و قفا زدن و تارك [بالاى] سر و درخت صنوبر و كاروان سرايى است در ميان رى و قم كه به دير كاج مشهور است و هم آبگينه و شيشه صلايه كرده [كوبيده شده; ساييده شده] كه بر روى خشت و ظرف خام و طبق و كاسه ناپخته ريخته و ماليده و بپزند كه مثل شيشه شفّاف بوده و به چينى مشتبه گردد و اين چنين ظرف و خشت را «كاجى» گويند كه به نوشته جهانگيرى[ر.ض]، به مناسبت جواز تبديل جيم به شين، به «كاشى» اشتهار يافته و يا اينكه معرّب نموده و «كاشى» گفته اند، والاّ اصل آن «كاجى» است.
كاج چلغوزه اى--->چلغوزه و صنوبر.
كاج خوردن ـ گريختن و پشت دادن و سيلى و گردنى خوردن.
كاج وحشى--->صنوبر.
كاجار; كاجال ـ متاع و اسباب خانه و مايحتاج و ضروريّات آن، از هرگونه باشد.
كاجخره--->كاشغر.
كاجره ـ (چو حادثه) مخفّف كاجيره[ر.م].
كاجغر ـ بر وزن و معنى كاشغر[شهرى در شمال غربى چين].
كاجك ـ (چو فاسق) اعتقاد و حلواى آبگينه[ر.م] و (چو مادر) ميان سر و مصغّر كاج و كاجه[ر.م] و برادرزاده.
كاجكى ـ بر وزن و معنى كاشكى.
كاجول ـ (چو كابوس) جنبانيدن سُرين در مقام رقص و مسخره و بر هم خوردن آب و دوغ و غيره در ظرف و نهره[ر.م].
كاجه ـ (چو باده) زنخ و چانه و شادى.
كاجى ـ (چو راضى) آش كشك و حلواى روانى كه از دواها و تخم هاى گرم پزند و زنان مى خورند و رجوع به «كاج» هم شود.
كاجيره ـ (چو بازيچه) به نوشته برهان[ر.ض]، دانه اى است سفيد كه از آن روغن كشيده و با گل آن جامه رنگ كنند و رنگ زرد و سرخ زعفرانى حاصل گردد و بعضى گل آن را «كاجيره» گويند و آن را «كاژيره» و «كاغاله» و «كاغله» و «كابيشه» و «كاپيشه» و «كافشه» نيز گويند و در ضمن ترجمه «كاغاله»، به گياه و نبات دانه مزبوره ترجمه كرده و در «ا ح» در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] گويند: احريض عربى است و به پارسى «گل كافشه» و «گل خنق» و «رنگ زعفران» گفته و به ديلمى «كاجيره» نامند و ماهيّت آن معروف و در اكثر بلاد موجود و برّى و بستانى مى باشد و هم در «ق ر» گويند: قرطم كه به پارسى «خسك دانه» و «تخم كافشه» و به گيلانى «تخم كاجره» و «تخم كازيره» گويند، برّى و بستانى بوده و قسم اوّل آن ديواسپست[ر.م ]و يا دانه آن و قسم دويّم آن تخم احريض است و آن دانه اى است سفيد و طولانى و صنوبرى شكل مايل به پهنى و

صفحه 446 - جلد سوم
تربيع و پوست و مغز آن سفيد با دُسومت [چربى] و چون كهنه گردد، پوست آن ميل به سياهى و مغز آن به زردى پس به سياهى و لزوجت مى نمايد و در غلافى زير گل آن و در هر غلافى هفت و هشت دانه و نبات آن تا به دو ذراع خاردار و برگ آن بلند و گل آن خاردار و سرخ رنگ مى باشد.
كاجيك ـ تصديق و اعتقاد و حلواى آبگينه[ر.م].
كاچ ـ كاج و يا شهر چاچ [تاشكند].
كاچار; كاچال ـ كاجال [ر.م].
كاچره ـ (چو حادثه) كاجيره [ر.م].
كاچك ـ بر وزن و معنى كاجك.
كاچكى ـ بر وزن و معنى كاشكى.
كاچول ـ بر وزن و معنى كاجول.
كاچه ـ (چو باده) زنخ و چانه و فرح و شادى.
كاچى ـ (چو راضى) كاجى[ر.م] و كاشى.
كاچيره ـ (چو بازيچه) كاجيره[ر.م].
كاچيك ـ كاجيك[ر.م].
كاچينه ـ (چو بازيچه) كاجيره [ر.م].
كاخ ـ باران و كوشگ و قصر و عمارت بلند و خانه بى روزن و قصبه اى است در تون [در خراسان].
كاخ آفتاب ـ برج اسد[ر.م] و فلك چهارم.
كاخ زحل ـ برج جدى [ر.م] و دلو [ر.م] و فلك هفتم.
كاخ زهره ـ ثور[ر.م] و ميزان [ر.م] و فلك سيّم.
كاخ عطارد ـ سنبله[ر.م] و جوزا[ر.م] و فلك دويّم.
كاخ قمر; كاخ ماه ـ سرطان [ر.م] و آسمان اوّل.
كاخ مرّيخ ـ حَمَل [ر.م] و عقرب [ر.م] و آسمان پنجم.
كاخ مشترى ـ آسمان ششم و برج قوس[ر.م] و حوت [ر.م] كه هريك از بروج مذكوره خانه كوكبى است كه در تحت آن نوشته شده; رجوع به «خانه» نمايند.
كاخت ـ (چو ساخت) شهرى است از گرجستان.
كاخَج ـ (ل) چرك بدن و جامه و غيره.
كاخر ـ (چو مادر) يرقان و زردى روى زراعت كه غلّه را ضايع كند.
كاخنج ـ (ل) دوخت و دوزش.
كاخوسته ـ (ل) كاجيره[ر.م].
كاخول ـ (چو كابوس) مرغ زرزور[ر.م].
كاخه ـ (چو باده) كاخر[ر.م].
كاد ـ حرص و طمع و رجوع به «روغن كاد» هم شود.
كادى ـ (چو راضى) رجوع به «ارماط» نمايند.
كاذى ـ (ق) گلى است خوش بوى [به «ارماط» رجوع شود].
كار ـ سخن و شغل و عمل كه «فيار» و «فياوار» و «كفين» و «كنش» هم گويند و هم به معنى جنگ و زراعت و هنر و صنعت و كاريدن [ر.م ]و امر و فاعل از آن، و چون تشخيص اجزاى بعض تركيبات آن دشوار بود، و لذا در ترتيب لغات مصدّره به كار، قاعده اِفراد و تركيب را كه در ساير لغات معمول بود، منظور نداشته و ترتيب روى هم رفته كلمه را ملحوظ داشتيم.
كارِ آب ـ با افراط شراب خوردن.
كارآزما; كارآزموده ـ مردم ماهر و تجربه كار.
كارآگاه ـ منجّم و اهل تجربه و مردم دانا و هشيار و بافراست و مُنهى و خبر رساننده وعاقل و عارف و كسى كه از حقيقت امرى باخبر باشد.
كاراسى ـ به نوشته برهان[ر.ض]، مرغكى است خوش آواز و يا جانوركى است كه آواز حزين دارد و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] بعد از اين ترجمه گويد: كاراسى به معنى طبيب و به هر كار دانا است زيراكه «آسى» به عربى، به معنى طبيب و كاردان و تجربه كار آمده و هم گفته اند: كاراسى نام طبيبى بوده كه در نزد سلطان محمود [پادشاه غزنوى قرن 4 و 5هـ] قصّه گذشتگان مى خوانده و بعضى گفته: آسى حكيمى بوده دانا و كرسى از صنايع او و اصل آن «كارآسى» بوده پس تخفيف يافته است و اين حرف واهى است زيراكه كرسى لفظى است عربى و در قرآن آمده.
كاراَفژول ـ اجير و مزدور.
كارانيدن ـ ديگرى را به كاريدن واداشتن.
كارُبا ـ مخفّف كاه ربا [ر.م].
كاربان ـ كاروان.
كار بستن ـ عمل كردن و پند را قبول نمودن.

صفحه 447 - جلد سوم
كاربند ـ عامل و كاركن و عمل كننده و مطيع و فرمانبردار.
كارِ بِه ـ يعنى كار خوب و ترجمه «نافله» است.
كارپرداز ـ مردم مدبّر و مقتدر.
كارپيچ ـ بوقچه [بُقچه] و پارچه اى كه گلابتون دوزان و كشيده گران [زردوزان] به جهت محافظت كار خود لفافه آن سازند.
كارتاژيان ـ موافق تصريح بعضى، در ازمنه قديمه يكى از ملل معظّمه دنيا بود، و احوال ايشان زينت بخش متون تواريخ عالم است و بعضى گويد كه لفظ كارتاژ در زبان فنيقى، به معنى نو و تازه است ليكن مى توان گفت كه اين كلمه پارسى و اصل آن «كار تازه» است.
كارتَن; كارتَنَك ـ عنكبوت.
كارتنه ـ (چو شاه تره) عنكبوت و (چو پابسته) شنبليله.
كارته --->خارطه.
كارتيل ـ شهرى است از گرجستان.
كارِ چراغ خلوتيان ـ دوده افكندن و به دوام افروختن و جاى تاريك را روشن كردن.
كارچوب ـ آلات و چوب هاى جولاهان [بافندگان] كه جامه ها را بر آنها مى بافند.
كارخانه ـ (ر.ف)[دستگاه و كارگاه].
كارخانه فلك ـ آسمان و دنيا و عالم سفلى.
كارد ـ (ر.ف) [چاقو و سِكّين].
كاردران ـ تيغك كوتاه و كوچك.
كاردار; كاردان ـ وكيل و نماينده و پيشكار و وزير و مردم مدبّر و صاحب رأى.
كاردان فلك ـ كواكب، خصوصاً عطارد.
كاردانَك; كاردَنَك ـ وج [ر.م] و كاروانك[ر.م].
كاردو ـ كارد و مقراض و كافور.
كاردوالى--->غنچه خرما.
كارْران ـ وكيل و نماينده و مردم كافى و مقتدر.
كارْرَوا ـ مردم كافى و مقتدر.
كارْ روا كردن ـ انجام دادن كار.
كارز ـ (چو كامل) دهى است در نيم فرسخى نيشابور.
كارزار ـ جنگ و جدال كه از «كار» به معنى جنگ و «زار» ادات كثرت تركيب يافته، يعنى انبوهى جنگ.
كارْزين ـ شهرى است در فارس كه در طرف استخر[ر.م ]اتفاق افتاده.
كارْسان ـ چاشت دان[ر.م].
كارستان ـ (ل) چاشت دان[ر.م] و بازار و جاى كار كردن مردم و هم نام كتبى بوده از كتب شاه اردشير بابكان [نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م] مشتمل بر حكمت و حقايق خداپرستى و ايزدشناسى و آن را كارنامه نيز مى خوانده اند.
كارشناس ـ كارآگاه[ر.م].
كاركوف ـ (ل) رجوع به «عقرقوف» نمايند.
كارگاه ـ دستگاه و معركه جنگ و كارخانه، خصوصاً دستگاه قلاّب دوزى معروف.
كارگاه فلك ـ آسمان و دنيا و عالم سفلى.
كارگاه كُن فَكان ـ موجودات دنيا و آخرت.
كارگر ـ (ر) كاركننده و اثر كننده و صاحب كار و صفت شخص و بزرگ و پشت و پناه و كرگر نيز گويند.
كارگه ـ كارگاه.
كارگيا ـ حاكم و بزرگ و كاردان و كارفرما، خصوصاً پادشاه و وزير و «گيا» نيز همين معنى دارد و هريك از عناصر اربعه[خاك، آب، باد، آتش] را هم گويند.
كارنامه ـ تاريخ و جنگ نامه و فخريّه و هنر و صنعتى كه كم كسى تواند كرد و صاحبش آن را در دفترى جمع كند و رجوع به «كارستان» هم نمايند.
كارنجك ـ (چو پا بستن) خيار، خصوصاً خيار بادرنگ[ر.م].
كارنگ ـ (چو پابند) مردم چرب زبان و اهل طرب و رجوع به «تاريخ هندى» هم شود.
كاروان ـ (ر) قافله و قطار چاروايان و مسافر و رهگذرى كه به جهت تجارت به جايى روند.
كاروان سرا ـ (ر.ف) و «تيم» هم گويند.
كاروان كش ـ ستاره روشنايى است كه پيش از صبح طلوع مى كند.
كاروانَك ـ به نوشته برهان[ر.ض]، مرغى است گردن دراز كه

صفحه 448 - جلد سوم
پيوسته در كنار آب نشيند و با چرغ[پرنده اى شكارى] و باز شكارش كنند و به عربى «كَروان»[گويند] و در «ك ر» از تحفه[ر.ض] گويد: كروان مرغى است از كنجشگ بزرگ تر و پاهايش درازتر و در طبيعت مانند آن است و گويا همان مرغ چوبينه است كه در «چوبينه» مذكور افتاد و آن را «چوبين» هم [گويند].
كار و بار ـ شغل و عمل.
كاروژول ـ اجير و مزدور و كارفرما، خصوصاً سركار و كارفرماى بنّا و فعله و عمله.
كاروك ـ (ل) گياه كبر[ر.م] و ميوه آن.
كار و كَر ـ مراد و مقصود و پشت و پناه.
كاره ـ (چو باده) شله[ر.م] و پشتواره [ر.م] و (چو كامل) به عربى، كسى كه چيزى را مكروه و ناخوش دارد.
كارى ـ (چو راضى) مبارز و جنگجوى و كسى كه از دست او كارها آيد و زخمى كه محكم و كشنده باشد.
كاريان ـ جمع كارى [ر.م] و هم به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است كوچك از فارس بر روى تلّى خاكى و قلعه اى دارد كه تا به حال به طور قهر و غلبه اصلاً فتح نشده و در گنج دانش[ ر.ض] گويد: نام يكى از قلاع مشهوره فارس كه بر فراز كوهى واقع و آتشگده معظم و معتبرى آنجا ساخته بودند و آتش از آنجا به اطراف مى برده اند و بسيار متبرّك و محترم مى داشته اند. وقتى، عمروليث صفّار[قرن 3هـ ]قصد تسخير آن قلعه كرد و ميّسرش نشده و درگذشت.
كاريدن ـ (چو سازيدن) كاشتن و كار كردن و جنگ و جدال نمودن و سخن گفتن و خربزه و هندوانه را قاچ قاچ كردن.
كاريز ـ (چو فاليز) جوى آبى كه در زير زمين بكنند تا آب از آن جارى شود و در اصل كاه ريز بوده كه براى امتحان جريان آب كاه مى ريخته اند تا معلوم شود.
كاز ـ كازه[ر.م].
كازر ـ (چو كامل يا ناخن) جامه شوى و رنگرز.
كازران ـ كازرون و جمع كازر[ر.م].
كازرك ـ (چو باصفت) دختر صوفى[ر.م] و مصغّر كازر[ر.م].
كازرون ـ شهرى است گرمسير از خَره[ناحيه] شاپور فارس در سه منزلى سمت غربى شيراز كه در ميان آن و دريا واقع و نام قديمى آن نورد و به قُصور و باغات بى شمار كه از چپ و راست امتداد يافته، مشتمل و مركّباتش فراوان و ممتاز و خرمايش باامتياز و افيون بسيار در آنجا حاصل و تنباكوى خوب كه متداول ايران است، در قرب و جوار آن به عمل آيد و آن را درياچه اى است كه گرداگرد آن دوازده فرسخ و در قرب آن نرگسزارى است به غايت دلگشا و مردمانش شيعه و در اطرافش جماعت لر ساكن و بنا كرده قباد، پدر انوشيروان[پادشاه ساسانى قرن 6م]، است و يا اينكه تهمورس [سوّمين پادشاه پيشدادى ]بنايش نهاده و پس از خرابى، شاپور ابن اردشير تعميرش كرده و قباد هم به اصلاحاتش افزود و در «كاف پارسى با الف» از فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: شهر گازران در اصل چشمه آبى بوده كه در لب آن گازران و جامه شويان لباس شستندى و آن را كاريز راهبان گفتندى و خاصيّت اين آب آن بوده كه هرچه در آن شستندى، بسيار سفيد و پاك شدى و در آب هاى ديگر چنين نبودى و اكنون با كاف عربى نيز تلفّظ نمايند و الف را چنان كه رسم است، بدل به واو كرده اند.
كازِريسك ـ (ل) گياه مخلّصه[ر.م].
كازنجك; كازنخك ـ (چو پا بستن) خيار، خصوصاً خيار بادرنگ[ر.م].
كازه ـ (چو باده) مقراض و انبر و ارّه و دندان نيشتر و به دندان گزيدن و خاييدن[جويدن] و اخذ و جرّ نمودن و لگد و جفته و گهواره و بادپيچ[ر.م] و هراسه[ر.م] و آغل و مغاره و خانه و منزل و سايبان و محل و مكان، خصوصاً كمينگاه صيّادان و خانه مزارعان و پاليزبانان كه در كنار پاليز[بوستان] و زراعت از چوب و علف سازند و صومعه و خلوت خانه نصارى[مسيحيان] كه سر آن را بلند و نازك كرده و گاهى بر سر كوه بنا نمايند و هم به معنى عمارت چوبين و تالار و درخت صنوبر صغار [ر.م] و يا ستونى كه از آن سازند و موى چينه و منقاشى كه سر شمع را بدان گيرند و علف بُر معروف كه شبيه به ارّه بوده و علف ستور را با آن پاره پاره كرده و به خورد آنها دهند.
كازيره ـ كاجيره[ر.م].

صفحه 449 - جلد سوم
كاژ ـ كاج[ر.م].
كاژرون ـ كازرون.
كاژره ـ (چو حادثه) مخفّف كاژيره[ر.م].
كاژْغَر ـ بر وزن و معنى كاشغر.
كاژه ـ (چو باده) زنخ و چانه و شادى و كازه[ر.م].
كاژيره ـ بر وزن و معنى كاجيره.
كاس ـ (چو طاس) كوس[نقّاره بزرگ] و كشكول[ر.م] و خوك نر و (چو سخت) به عربى، پياله و كاسه و رجوع به «قدح» نمايند.
كاسان ـ خنازير[ر.م] و رجوع به «قاسان» هم نمايند.
كاسانه--->سبزقبا.
كاسانيّه ـ از فرق نقشبنديّه است; رجوع بدانجا شود.
كاسب ـ (ر) [جمع كننده و طلب كننده و پيشهور].(عر)
كاست ـ (چو ماست) دروغ و نقصان و كمى و كاستن و ماضى قريب از آن.
كاست كار ـ دروغگوى و كم فروش.
كاستن ـ (چو ساختن) كاهيدن.
كاسته ـ ناقص و اسم مفعول و ماضى بعيد از كاستن.
كاسج; كاسْجوك ـ (چو ناخن) خارپشت، خصوصاً سيخول.
كاسك ـ (چو مادر) مصغّر كاس[ر.م] و كاسه.
كاسَكبينَج; كاسَكبينه; كاسْكِنه; كاسْكينَج; كاسكينه ـ مرغ سبزقبا[ر.م] است [لغت نامه دهخدا دو لغت اوّل را نوعى معجون معنا كرده كه جهت امراض اطفال و صرع و لغوه و تشنّج و غيره نافع است].
كاسمو; كاسموى ـ موى سبلت[سبيل] روباه و موى خوك نر، خصوصاً سبلت و لباسى كه از موى آن بافته باشند و رشته نازك كفشگران كه بر سر سوزن كشيده و ريسمان گنده اى را كه بدان كفش دوزند، بر آن پيوند كنند.
كاسن ـ (چو مادر) كاسان[ر.م].
كاسنى ـ (به فتح سين) منسوب به كاسن[ر.م] و (به سكون آن) نباتى است دوايى معروف كه با شين قرشت نيز مستعمل و بعضاً به حذف الف «كسنى» نيز گفته و به عربى «هِندِبا» و به فرانسه «شيكوره» و به لاتينى «شيكوريوم» نامند و در اكثر بلاد حاصل و به نام برّى و بستانى به دو قسم مقسوم و به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، اوّلى بيشتر از دويّمى در طب مستعمل و خشكيده و بو داده و آسيا نموده آن به جاى قهوه در كار و به اسم «قهوه كاسنى» موسوم مى باشد و به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، بستانى نيز به دو قسم است; يكى را كه برگ آن بزرگ و دراز و با خشونت و مايل به تلخى و ساق آن تا به دو ذرع و زياده نيز با شاخه هاى سست و گلش كبود و اندك بزرگ و خوش منظر باشد، «كاسنى شامى» و «كاسنى هاشمى» گويند و آنچه را كه برگ كوچك تر و گل ريزه تر و كبودى و تلخى آن زياده تر باشد، «كاسنى بقل» نامند. و امّا كاسنى برّى نباتش شبيه به بستانى و برگش از آن باريك تر و ريزه تر و درشت و بى خار و گلش كبود و طعمش تلخ تر باشد و آن را «بقله يهوديّه» نيز گويند.
كاسنى برّى; كاسنى بستانى; كاسنى بقل; كاسنى شامى; كاسنى هاشمى [--->كاسنى].
كاسه ـ (ر) دنيا و زمين و آفتاب و فلك و طبل و كوس و به معنى معروف.
كاسه آتشين ـ آفتاب.
كاسه پشت ـ كه «سنگ پشت» و «لاك پشت» و «كشَف» نيز گفته و به عربى «سلحفاة» و به تركى «تسباغه» گويند، حيوانى است معروف كه برّى و بحرى و نهرى مى باشد و كنايه از فلك هم هست.
كاسه تن ـ مردم مرده و ميّت و كوژپشت و بى قابليّت كه از هيچ كمالى بهره اى نداشته باشد.
كاسه درويشان --->فكّه.
كاسه رود ـ رودخانه اى است نامعلوم [به موجب شاهنامه، در سرزمين شرقى ايران (لغت نامه دهخدا)].
كاسه سرنگون ـ آسمان و مردم جوانمرد و باهمّت.
كاسه سياه; كاسه سيه ـ سياه دست[ر.م].
كاسه شدن ـ كوشيدن و خميدن و كوژ شدن.
كاسه شكنك--->سبزقبا.
كاسه فرعون--->سامرا.
كاسه گاه ـ نقّاره خانه.
كاسه گر ـ نقّاره چى و نقّاره نواز و نوايى است از

صفحه 450 - جلد سوم
موسيقى و نام مطربى كه مخترع آن است [خاقانى در ديوان اشعارش گويد:
«نواى باربد و ساز بربط و مزمار *** طريق كاسه گر و راه ارغنون و سه تار»]
و هم به نوشته ناصرى[ر.ض]، نام مطربى بوده كه كاسه هاى چينى را خوب مى ساخته و شخصى را نيز گويند كه كاسه و طبق مى سازد و نام خط ششم از جمله هفت خط جام جم[جور، بغداد، بصره، ازرق، اشك، كاسه گر، فرودينه] هم هست كه بعضى به عوض حرف آخرى واو نوشته.
كاسه گردان ـ (به كسر هاء) آسمان و (بدون كسره) ساقى و گدا و سائل كه در خانه ها و دكان ها گدايى مى كند.
كاسه گو--->كاسه گر.
كاسه ليس ـ مردم حريص و گدا و فقير و پرخور و شكم دوست و دون همّت و خوشامدگوى و فرومايه و سفله و طفيلى و تملّق كننده.
كاسه مينا ـ آسمان.
كاسه نگون ـ كاسه سرنگون[ر.م].
كاسه نواز ـ نقّاره چى.
كاسه يتيمان--->فكّه.
كاسى ـ (چو راضى) لباس پوشنده.(عر)
كاسيا--->چوب كاسيا.
كاش ـ كاج[ر.م] و كاشان و كاشكى و رجوع به «قلومس» هم نمايند.
كاشان ـ شهرى است مسرّت نشان از بلاد عراق عجم كه هارون الرشيد و يا زوجه اش، زبيده خاتون، در سمت شمالى و يا شمال غربى اصفهان مابين آن و قم بنا نهاده و خوبى مس آن مشهور هر ديار و كارخانه شَعربافى [ابريشم بافى] و مس سازى در آن بسيار و اقمشه ابريشمى آن را به همه جاى عالم برده و ظروف و اوانى خوب و بى نظير از مس سازند و اطول ايّامش 14 ساعت و 26 دقيقه و ازآن رو كه در حصارش در وقت بنا كردن كاه افشاندند و يا وقت رنگ ريختن عمارت كاه ريختند، بدين اسم مسمّى گرديده كه مخفّف كاه افشان است.
كاشانه ـ مقام و خانه، خصوصاً خانه محقّر و خانه زمستان و آشيانه مرغان.
كاشاه ـ كيومرث[نخستين بشر و پادشاه طبق روايات زردشتى].
كاشت ـ (چو ماست) كاشتن و ماضى قريب از آن.
كاشتن ـ (چو ساختن) برگشتن و برگردانيدن و روى برتافتن و زراعت كردن و نااميد بودن و نمودن، چنان كه اگر كسى چيزى بخواهد و ندهند، گويند كه كاشتند.
كاشخ ـ (چو ناخن) دشمن پنهانى.
كاشغر ـ (چو كارْگر) ناحيه اى است بزرگ در وسط بلاد ترك و يا شهرى است مشهور از بلاد ايغور در نزديكى نخشب[نسف در ازبكستان] و منسوب به خوب رويان و خوش صورتان كه قديماً جاى عيش و طرب افراسياب[پادشاه توران] و تابع بلاد ماوراءالنهر تركستان[آسياى مركزى] بوده ليكن اكنون در شماره بلاد چين مى باشد و احمد رفعت[ر.ض] گويد: كاشغر شهرى است از بخاراى صغير در كنار نهرى موسوم به همين اسم و مركز حكومتى است كه آن هم به همين اسم مسمّى و قماش هاى خوب و اسب هاى مرغوب دارد و سابقاً پايتخت يكى از دول چنگيزيّه هم بوده است.
كاشف ـ (چو كامل) كشف كننده.(عر)
كاشِفى ـ منسوب به كاشف و نام خطى هم هست كه در تركيبات «خط» مذكور افتاد و هم به نوشته اى، نام تركى نوعى از عمامه است.
كاشك ـ (چو ماست) كشك و كاشكى و (چو مادر) مصغّر كاش[ر.م].
كاشكاب; كاشكاو ـ آش كشك.
كاشكى ـ كلمه آرزو و افسوس و حسرت.
كاشم ـ (چو كامل) زيره كوهى و يا انگدان رومى[ر.م] و يا تخم آن كه «گل پر» نيز گويند و يا نباتى است زردرنگ شبيه به انگدان و رجوع به «ساساليوس» و «انگدان» هم نمايند.
كاشمَر ـ يا كشمر يا كشمير يا كاجغر يا كاژغر يا كاجخر يا كشمى; نام ديگر شهر كاشغر[در شمال غربى چين] و هم

صفحه 451 - جلد سوم
قريه اى از قراى ولايت ترشيز [در خراسان] كه به زعم مجوس، زردشت دو شاخه سرو از بهشت آورده و يكى را در همين قريه و ديگرى را در فرمد[در خراسان] به طالع سعد نشانده، پس به مرور دهور بلند و سطبر و پُرشاخ شده و ديدن آنها محل تعجب عامه مى بود تا آنكه متوكّل عباسى در هنگام عمارت جعفريّه سامره حكمى به طاهر ابن عبدالله، حاكم خراسان، نوشت كه آن درخت را قطع كرده و تنه آن را بر گردون ها[ارابه ها] نهاده و شاخه هايش را در نمد گرفته و بر شتران بار كرده و به بغداد نقل نمايند. چون زردشتيان مستحضر شدند، 50هزار دينار(تومان) به طاهر مى دادند كه آن درخت را قطع نكند كه آيتى است آشكار بر بزرگوارى زردشت. وى هم جهت امتثال امر خليفه قبول نكرده و به قطع آن حكم داد و در وقت افتادن آن زمين به غايت بلرزيده و به كاريزها[قنات ها] و بناهاى آن حدود خللى فاحش راه يافت و به نوشته تاريخ جهان نما[ر.ض]، عمر آن درخت تا سال 232 هجرى كه تاريخ قطع آن است، 1450 سال بوده و دور تنه آن 27 يا 28 تازيانه و هر تازيانه يك ارش[ر.م] و ربع ارشى بوده و در سايه آن زياده از 2000 يا 10000 چاروا مى آسودند و به نوشته جهانگيرى[ر.ض]، زياده از 10000 گاو و گوسفند در ميان آن قرار مى گرفتند و اصناف جانوران و مرغان بيرون از شمار بر آن درخت آشيانه داشتند كه بعد از افتادن آن مرغان خارج از حد حصر از شاخسار آن پريدن كردند، چنان كه هوا پوشيده گشته و به انواع اصوات خويش نوحه و زارى مى كردند و چاروايان كه در سايه آن مى آرميدند، همه ناله و زارى آغازيدند و خرج تنه آن تا بغداد هزار درهم بوده و شاخه هايش را به 1300 شتر بار كرده بودند و چون به يك منزلى جعفريّه رسيد، در همان شب غلامان متوكل بر سرش ريخته و تن او را پاره پاره كردند، چنانچه هفت قطعه شده بود. بارى، به زعم حمدالله مستوفى[ر.ض]، همين سرو كشمير را كه بين الشعرا مشهور و در اشعار هم مذكور است، جاماسب [ر.م] حكيم كاشته بوده.[امير معزّى، شاعر قرن 5 و 6هـ گويد:
«بلند قامت ايشان چو سرو در كشمر *** بديع صورت ايشان چو نقش در كشمير»]
و در فرهنگ انجمن آرا[ ر.ض] فرمايد: اگرچه اين تفصيل در كتب مسطور است ليكن بلندى سرو و راستى بالاى آن را اين قدر شاخ و برگ نخواهد بود كه ده هزار گاو و گوسپند در سايه آن خسبند ولى چنار و نارون كهنسال را سايه بسيار خواهد بود، چنان كه شنيده و ديده شده همانا آن درخت كاج بوده است و به سرو شهرت كرده و لغت كاجغر نيز دلالت بر همين معنى مى كند و مى شايد كه كاجخر بوده است، يعنى كاج بزرگ و كاجغر و كاژغر و كاشمر تبديل آن باشند زيراكه كاش مبدّل كاج است.
كاشنى ـ گياه كاسنى.
كاشو ـ پاردُم[ر.م].
كاشه ـ (چو باده) كازه[ر.م] و يخ نازك و تُنك كه به شيشه شباهت دارد و «كاش» به معنى شيشه است.
كاشى ـ (چو راضى) كاشكى و منسوب به كاش كه نام ديگر شهر كاشان است، چنان كه كاشانى نيز گويند و رجوع به «كاجى» هم شود.
كاغ ـ آتش و نشخوار و كاغيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و هم مرغى است سياه رنگ كه بيشتر در آبگيرها به هم رسد.
كاغ كاغ ـ بانگ زاغ و كلاغ در پى بانگ ديگر، چنانچه «قاه قاه» خنديدن از پى خنده ديگر است.
كاغاله--->كاجيره.
كاغد ـ (چو كامل و مادر) به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، با دال ابجدى و در بعضى لغات با ذال ثخذ هم آمده و در درارى[ر.ض] و فرهنگ ناصرى[ر.ض] و كتاب احمد رفعت[ر.ض ]هم با دال ابجدى نوشته و در مثنوى ملاّى رومى هم با لفظ «حد» قافيه كرده است:
«گر نويسم شرح آن بى حد شود *** مثنوى هفتاد من كاغد شود»
و بالجمله لفظ كاغد به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، فارسى معرّب و به نوشته مخزن[ر.ض]، عربى است و به پارسى هم بدان مشهور و به «رخنه» نيز موسوم است، چنانچه به عربى «قرطاس» و «قرطس» و «طرس» نيز[گويند] و

صفحه 452 - جلد سوم
ماهيّت آن معروف و در اكثر بلاد به عمل آمده و در هر جا از چيزى مى سازند و بر آن كتب و دفاتر و غير آنها مى نگارند و به نوشته مخزن[ر.ض]، بهترين آن خان بالغى[پكن]، پس دولت آبادى، پس كشميرى [كاشمر در خراسان]، پس سمرقندى[در ازبكستان]، پس مصرى و در اصطلاح اطبا نيز مراد از مطلق آن همين كاغذ مصرى است كه از ساق بردى [ر.م] و لعاب بشنين[ر.م] مى سازند، چنانچه در ماده «بردى» و «پاپيروس» اشاره نموديم. و امّا اختراع كاغذ به نوشته اكثر ارباب تقاويم، در 120 هجرى بوده و در انجمن آرا[ ر.ض] فرمايد: صنعت كاغذ از قديم الايّام در چين متداول بوده و از ريزه هاى ابريشم كاغذ مى ساخته اند و كاغذ چين مَثَل بوده تا آنكه در بعضى از بلاد ظهور يافته و در سال سى ام هجرت در سمرقند[در ازبكستان] نيز رواج گرفته و كاغذ سمرقندى مشهور گرديد و در سال 85 هجرى چون در سمرقند به دست مسلمانان مفتوح شد، يوسف ابن عمرو طريق ساختن كاغذ را در آنجا آموخته و به مكّه معظّمه آمده و به مردمان تعليم داد و در آن زمان چيزى كه كاغذ از آن ساخته شود خالص پنبه بود و در 88 هجرى اوّل كسى كه در مكّه كاغذ ساخت ميكائيلنام كشميرى بوده است.
   و احمد رفعت[ر.ض] گويد: نخست مصرى ها از پوست هاى بسيار نازك رشته هاى پاپيروس نوعى كاغذ درست كردند كه زمان بسيارى در فنيكه[فنيقيّه] و يونانستان و خود مصر در كار بوده و پس از آنكه مصر مسخّر رومائى ها[رومى ها ]گرديد، همان كاغذ پاپيروس تنها در ايتاليا به كار مى رفته و تا قرن هشتم ميلادى كه تاريخ استيلاى عرب بر مصر است، امتداد داشته و بعد از آن متروك گرديده، پس در چين كاغذ پنبه ايجاد نمودند و در قرن 14 ميلادى هنروران مسلمين اسپانيا كاغذ كتان و شاهدانه را اختراع نمودند و ازاين رو كاغذ پنبه در تمامى ممالك غربيّه متروك ماند، پس به فاصله سى سال بازهم بهواسطه كمى كتان و شاهدانه كاغذ پنبه محل حاجت و ضرورت گرديد و در 1789 ميلادى ـ مطابق 1204 هجرى ـ لوى روبرنامى در شهر اسون از بلاد فرانسه ماكينه [ماشين ]كاغذسازى ترتيب داده و پس از مدتى ديدوش له ژر نامى تكميلش نموده و ادوارقوپرنامى مهندس انگليزى [انگليسى ]ماكينه اى على حده از براى ورق ورق نمودن آن درست نمود. بارى، در تاريخ بحيره[ر.ض] در وجه تسميه كاغذ نقل كند كه معرّب كاهج است و كاه اسم موضعى است كه اين پارچه قديماً در او بوده و اين پارچه را چنان مهره[ابزارى براى جلا دادن] مى زدند كه نيك برّاق شده و لايق نوشتن مى شده است و چون نوبت به حَجّاج رسيد، اين را «كاغذ» ناميد. پيش از آن در پوست بز و گاو و غيره مى نوشتند، چه آن وقت اين قسم كاغذ نبود و يكى از نشان هاىِ خط حضرت على ابن ابى طالب(عليه السلام) آن است كه بايد دستخطّ مباركش بر پوست گاو يا آهو باشد زيراكه مخترع كاغذ حجّاج است و پيش از او اين قسم كاغذ نبوده است.
كاغد پاپيروس --->پاپيروس و كاغد.
كاغد چينى; كاغد خان بالغى; كاغد دولت آبادى--->كاغد.
كاغد زر ـ ورق طلا و كاغذى كه در آن پولى پيچيده و به كسى دهند و كاغذ زر نقدى كه به انعام يا مواجب به كسى بدهند و كاغذى كه زرگران ورق طلا و نقره را در آن پيچند و كاغذى كه در آن تفصيل زر نقدى كه به كسى داده باشند، باشد.
كاغد سمرقندى; كاغد كشميرى; كاغد مصرى--->كاغد.
كاغدى ـ كاغدگر[كاغذساز] و كاغدفروش[كاغذفروش] و هر چيز منسوب به كاغد، خصوصاً آنچه پوستش بسيار نازك باشد، همچو: بادام كاغدى و غيره.
كاغدين ـ هر چيز منسوب به كاغد[كاغذ].
كاغدين جامه ـ يا جامه كاغدين; به نوشته برهان[ر.ض]، عجز و بيچارگى و تظلّم و زارى است و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] فرمايد: آن است كه وقتى در شهرى مقرّر كرده بودند كه به هركه ظلمى از حكّام جور برسد، جامه از كاغذ پوشيده و به پاى عَلَمى كه از جانب پادشاه در ميدان مخصوص نصب كرده و آن را «علمِ

صفحه 453 - جلد سوم
داد» مى ناميده اند، مى رفته تا تحقيق حال شده و رفع ظلم شود. خواجه حافظ:
«كاغدين جامه به خونابه بشويم كه فلك *** رهنمونيم به پاى علم داد نكرد».1
كاغذ ـ كاغد[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
كاغذى ـ كاغدى[ر.م].
كاغذين ـ كاغدين[ر.م].
كاغذين جامه ـ كاغدين جامه[ر.م].
كاغك ـ (چو مادر) نشاط و خوشحالى.
كاغله ـ (چو بامزه) رجوع به «كاجيره» شود.
كاغنو; كاغنه ـ ديوك[ر.م] و مرغ شب تاب و يا كرم خرزهره[ر.م].
كاغه ـ (چو باده) بزرگ و خواجه و احمق و نادان.
كاغيدن ـ (چو سازيدن) ناله و فرياد كردن، خصوصاً آواز كلاغ و صدا كردن مهره و گلوله در ميان طاس و مانند آن.
كاف ـ شكاف و كافتن [ر.م] و امر و فاعل از آن و نام يكى از حروف هجا كه در آخر كلمات افاده تصغير نمايد و رجوع به گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه نمايند و در اصطلاح ارباب صناعت، اشاره به كيميا است.
كاف لَولاك ـ اشاره به وجود حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله)[اشاره به حديث قدسى «لَولاكَ لَما خَلقتُ الاَفْلاكَ»].
كاف و لام ـ دروغ و لهو و لعب و كچل و لاف و گزاف.
كافت ـ (چو ماست) كافتن[ر.م] و ماضى قريب از آن.
كافتن ـ (چو ساختن) تراشيدن و شكافتن و خراشيدن و تركيدن و تركانيدن و جستوجو نمودن و چاه زدن و نقب كندن و عمق پيدا كردن و خود را ستاييدن و بحث و مجادله نمودن و ديگرى را با دست و زبان آزاريدن و چيزى مخزون را جستن.
كافته ـ (چو ساخته) اسم مفعول و ماضى بعيد از كافتن[ر.م].
كافتيدن ـ كافتن [ر.م].
كافر ـ (ر.ف) و جمع آن، كفّار است.(عر)
كافرستان ـ (ر) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، قطعه بزرگى است از افريقاى جنوبى كه اليوم به نام بحرى و سفلى به دو قسمت بوده و مسكون پاره اى قبايل متفرّقه مستقلّه مى باشد و در تحت مذهبى قيشنام بزيسته و تعدّد زوجات را جايز دانند و رجوع به «توبرتو» هم شود.
كافشه ـ (چو حادثه) رجوع به «كاجيره» شود.
كافِلو ـ مخفّف كافيلو[ر.م].
كافور ـ (ر) به نوشته برهان[ر.ض]، نهرى است در بهشت و هم پادشاهى بوده ظالم كه در دست رستم كشته شد و احمد رفعت[ر.ض] گويد: كافور نام يكى از حكمرانان عرب از طبقه ملوك اخشيديّه و به ابوالمسلك مكنّى بوده و در 966 ميلادى ـ مطابق 356 هجرى ـ جلوس كرده و در مصر و شام و حجاز به نام وى خطبه خواندند و در صفحه 91 از مجله سال دهم الهلال[ر.ض] گويد: دولت اخشيديّه از جمله دولى بوده كه بر مصر استيلا يافته و به مؤسّس خود، محمّد اخشيد، از امراى فرغانه[در ازبكستان ]منسوب مى باشد و چنانچه در «اخشيد» مذكور داشتيم، لفظ «اخشيد» عنوان مخصوص ملوك فرغانه است، چنانچه «قيصر» در ملوك روم و «نجاشى» در حبشه[اتيوپى] و «تبع» در يمن و مانند آنها و بعد از وفات محمّد در 334 هجرى پسرش، انوجور، خليفه وى گرديده و بعد از او برادرش، ابوالحسن، به جاى وى نشست و بعد از وفات ابوالحسن هم بهواسطه آنكه در اولاد و احفاد محمّد اخشيد كسى كه قابل سلطنت باشد نبود، همين كافور كه از جمله زرخريدهاى سياه رنگ اخشيد بوده و به هيجده دينارش خريده بوده و در خانه خودش تربيت داده بود، به داعيه سلطنت افتاده و در 355 هجرى متمكّن اريكه سلطنت بوده و در سوريه و بلاد مصريّه و مكّه و ساير بلاد حجازيّه به نام وى خطبه خواندند و به فاصله دو سال او هم وفات يافته و ابوالفوارس ابن ابوالحسن ابن اخشيد مذكور در 11سالگى جلوس نمود و ملوك فاطميّه [ر.م] هم در عهد او ظهور يافته و مصر را مسخّر نموده و دو قرن كامل در آن سامان حكومت راندند. و بالجمله در ترجمه

1. غزليات حافظ، شماره 138 با مطلع:
«ياد باد آن كه ز ما وقت سفر ياد نكرد».

صفحه 454 - جلد سوم
اجمالى معنى مشهور لفظ كافور كه به فرانسه «كامفر» و به لاتينى «كامفورا» و به يونانى «كافورا» گفته و به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، در هريك از عربى و پارسى به همين اسم مسمّى بوده و به مناسبت آن در هر چيز سفيد، خصوصاً برف استعمال نمايند و به نوشته تحفه[ر.ض]، نام پارسى آن «كبور» است. علاوه بر آنچه در «سندروس» اشاره نموديم، مى گوييم: در قطرالمحيط[ر.ض ]گويد: گياهى است خوش بوى كه شكوفه آن شبيه به شكوفه بابونه است و هم عطرى است كه از درختان كوه هاى مابين هند و چين به عمل آيد و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] فرمايند: صمغ درختى است بزرگ كه در جزيره ماچين[ر.م] به هم مى رسد و چوب آن سست و سفيد و در گرمى هوا اكثر مار و پلنگ مجاور آن مى باشد و آبى كه در حين قطع از آن مى چكد، مسمّى به «ماءالكافور» (آب كافور) و «دُهن الكافور» (روغن كافور) مى باشد و بسيار غليظ و تندبو و مايل به سرخى است و احمد رفعت[ر.ض] گويد: كافور از درختى كه در چين و ژاپون بوده و شبيه به درخت غار[ر.م] است حاصل گردد، بدين روش كه شاخه و ريشه هاى آن را در ديگ ريخته و بر روى آن سرپوش سفالين پر از كاه گذاشته و مى جوشانند. پس كافور از آن ريشه ها و شاخه ها برخاسته و به كاه مى چسبد. پس در ظروف ديگر بهواسطه حرارت معتدله تصفيه مى نمايند و در برهان[ر.ض ]گويد: كافور به دو قسم است; يكى از درخت حاصل گردد و به «جودانه» موسوم است و ديگرى «عملى» و آن چوبى است كه جوشانيده و از آن برمى آورند و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: لفظ كافور گويا از زبان سانسكرى اخذ شده، چه در آن زبان، «كافورا» و «كاپورا» هر دو را مى گويند و ماهيّت آن عبارت از جسمى است سفيد و شفّاف و معطّر و بوى آن خيلى تند و نافذ و طعمش حادّ و سوزان و سبك تر از آب كه اگر در سطح آبش اندازند، تا مدتى فرونرفته و مى جنبد و در مجاورت هواى آزاد فرّار است و در 175 درجه حرارت مى گدازد و در آب كمى محلول و در الكل و اِتِر و اَدهانِ [روغن ها ]فرّار به خوبى محلول و در عده زيادى از نباتات از قبيل صاصفراس[ر.م] و دارچين و خولنجان [ر.م] و هيل[هل ]و زنجبيل و زرنباد[ر.م] و ساير نباتات وجود دارد. و كافور را از درخت لوروس كامفورا اخذ مى كنند و آن قسمى از درخت غار بسيار قشنگ و شبيه به درخت تيلول[ر.م] و در ممالك شرقى آسيا، خصوصاً در چين و ژاپون به عمل آيد و در اين ممالك آن را بدين طريق اخذ مى كنند كه ساقه و شاخه و ريشه هاى درخت مذكور را قطعه قطعه كرده و در ديگ آهنى با آب مخلوط نموده و سرپوش سفالى كه محتوى سوفار[ر.م] برنج بود، بر روى آن ديگ منطبق كرده و مى جوشانند. پس كافور متصاعد شده و به سوفارها مُلصَق [چسبيده ]مى گردد و بعد اين كافور را جمع مى نمايند و يا آنكه قطعات مذكوره را در آب جوشانده و با كمچه به هم مى زنند، كافور به كمچه مى چسبد. بارى، كافور به چندين قسم مى باشد كه هريك از آنها را در ضمن تركيبات آن مى نگارد.
كافورْبار ـ برف بار و هر چيز بسيار سرد و خوش بوى.
كافور جودانه ـ نوعى از كافور است كه برخلاف كافور مَوتى[ر.م] به غايت خوش بوى مى باشد و موافق آنچه از برهان[ر.ض] نقل شده قسمى از كافور است كه خودبه خود از درخت حاصل گردد، در مقابل كافور عملى [ر.م] و اين قسم خوردنى است.
كافور خشك ـ كنايه از روز است.
كافور خوردن ـ كنايه از عدم رجوليّت و نبودن قوّه باه.
كافور خوردنى ـ كافور جودانه [ر.م] است.
كافور رياحى ـ قسمى است از كافور كه رنگ آن سفيد نباتى مايل به سرخى و از حبوبات شبيه به مصطكى[ر.م] و خودبه خود از باطن درخت جوش خورده و مانند صموغ ديگر به ظاهر بروز مى كند و يا شبنمى است كه بر درخت كافور نشسته و مانند شيرخشت و ترنجبين[ر.م] منعقد مى گردد و يا آنكه بعضى مواضع تنه آن را خراشيده و تيغ مى زنند، پس رطوبتى كه برآمده و منجمد مى گردد كافور است و به هر حال به اسم پادشاهى رياحنامى كه اوّل آن را يافته و يا در عصر او يافته اند، منسوب است.

صفحه 455 - جلد سوم
كافور عملى ـ كافور مصنوعى [ر.م].
كافور قيصورى ـ موافق آنچه در «قيصور» اشاره نموديم، به شهر قيصور[در هند] منسوب و سفيد و صفايحى و صاف و شفّاف و شبيه به صمغ و به نوشته مخزن[ر.ض]، هم از جوف درخت برمى آرند و هم از تنه درخت آن به طريق ترشّح مانند صموغ و مصطكى[ر.م ]برمى آيد و هم از طبخ دادن ريشه هاى درخت آن به عمل آيد و از بعض موثّقين نقل كند كه از جوف چوب درخت دارچين و از طبخ ريشه هاى آن نيز به عمل آيد.
كافور كعك ـ زرنباد[ر.م].
كافور مصنوعى ـ يا عملى; آن است كه از موم سفيد كافورى و روغن گل يا بنفشه و سنگ رخام[مرمر] و قدرى كافور دهند بدين روش كه دو وزن موم و نيم وزن روغن درهم حل كرده و ده وزن سنگ رخام را نيك سحق [ساييدن] نموده و بر آن پاشيده و در هاون با اندكى كافور اصلى صلايه مى نمايند[مى كوبند] تا خشك گردد، پس ريزه ريزه نموده و مانند كافور اصلى مى سازند و فرق آن با كافور اصلى به چند طور است:
   1. مصنوعى ثقيل و چسبنده مى باشد.
   2. بوى آن شبيه به بوى پوست ليمو و ترنج است.
   3. اگر در پارچه نان گرمى عرق كرده و تر شد، خالص است والاّ فلا.
   4. اگر بر روى برف و يخ مانند شمع مشتعل گشت، خالص است والاّ فلا.
   5. اندكى از آن را بر شقيقه مالند. اگر خنكى و سردى بسيارى در چشم ظاهر گشته و آب از چشم برآمد، خالص است والاّ فلا.
كافور مَوتى; كافور ميّت ـ قسم تيره رنگ و ناصاف كافور است كه از ريزه هاى چوب جوف درخت آن از جوشانيدن به هم رسد.
كافور نخل--->غنچه خرما.
كافور يهودى ـ ريحان كافور[ر.م] است.
كافورى ـ بابونه و گل گاوچشم[ر.م] و هر چيز بسيار سفيد.
كافوريه ـ بابونه و يا ريحان كافور[ر.م].
كافى ـ (ر.ف) و به پارسى «بس» و «بسند» و «بسنده» [گويند].(عر)
كافيدن ـ (چو سازيدن) كافتن[ر.م].
كافيشه ـ (چو بازيچه) كاجيره[ر.م] و كاغاله[ر.م].
كافيلو ـ گياهى است باريك ساق و بسيار سست.
كاك ـ بچه و كاواك[ميان تهى] و مرد و مردم و قرص قمر و ضعيف و لاغر و قلعه اى است در آذربايجان و هم قرص نان تُنك و كوچك و نازك روغنى كه در گرفتن سبوس آن مبالغه كرده باشند و يا نان ميده[ر.م] و دوآتشه كه «بقسماط» يا «بگسمات» يا «بقسمات» نيز گويند يا نان خشك دوآتشه خوب پخته كه در گرفتن سبوس آن مبالغه كرده باشند و با روغن ترتيب دهند و توانش كوبيد و آرد نمود و به عربى «كعك» گويند و يا آنكه كعك معرّب كاك است، مانند لعل و لال و هر چيز خشكيده را نيز گويند، خصوصاً گوشت خشكيده و در جهانگيرى[ر.ض] گويد: مردمان آن را «قاق» گويند و غلط است، چه اين لفظ به يقين پارسى است نه عربى و تركى و در پارسى قاف نيامده. پس معلوم شد كه گوشت خشكيده را «كاك» گويند نه «قاق» و بعضى گفته كه قاق معرّف كاك است.
كاكا ـ برادر بزرگ و تنقّلات و ميوه خشك، خصوصاً آنچه به اطفال دهند تا به مكتب شايق شوند و هم به معنى نوكر ريش سفيد و غلام قديمى كه در خانه پير شده باشد و شيرازيان «كاكاسياه» گويند كه با برادر مشتبه نشود.
كاكاسياه --->كاكا.
كاكاو ـ نام نوعى از بازى است و آن چنان است كه يك كس بر سر پا نشسته و دست ها بر زمين گذاشته و فرياد كند كه: كاكاو. پس حريفان در اطراف او آمده و او را به شلاّق و تازيانه در ميان گيرند و گويند: كاكاو. او همان طور دست بر زمين نهاده، دنبال ايشان رود و به هر كس كه سر پاى خود را رساند او را در جاى خود نشاند. پس با يكديگر همين سلوك نمايند. امّا شرط آن است كه در داخل خط دايره كه گرد او كشيده اند، پايش به كسى برسد نه بيرون آن كه بيشتر شلاّق خواهد خورد.

صفحه 456 - جلد سوم
كاكاوند ـ (ل) طايفه اى است از ايلات و الوار قزوين.
كاكبان ـ (چو ساربان) گل كاجيره[ر.م] و يا تخم آن.
كاكره ـ (چو حادثه و بامزه) عاقرقرحا[ر.م].
كاكسر ـ (ل) رجوع به «كاكل» نمايند.
كاكل ـ (به فتح كاف پارسى دويّم) قلم و نى ميان خالى كه در ميان آب ها رويد و (به كسر آن) نباتى و يا گل هايى است كه در ميان آب رويد و هم لاى و گل سياهى است كه در ته نهر و حوض مى باشد و (به ضمّ كاف دويّم عربى) كدو و موى ميان سر انسان و حيوان كه «پرچم» و «كلاله» و «كله» نيز گويند و نوعى از گندم هم هست كه از گندم باريك تر بوده و «گندم رومى» گويند و هم به معنى اُشنان [ر.م ]و يا گياهى است شورطعم و با تلخى و شبيه به اُشنان و بزرگ تر از آن كه در جوزا[خرداد] رسيده و مردم با شير و ماست مى خورند و در فارس متداول است و شتر بدان راغب و موافق مزاج آن است و آن را به عربى «رجل الفروج» و «قلام» گفته و به لغت قبطى «قاقلى» و به پارسى «كاكسر» و «شابانك» ناميده و نيز به پارسى و تركى «شور» و يا «شورد» خوانند.
كاكلك ـ (ل) رجوع به «شلمك» شود.
كاكُله ـ پهلوانى بوده ايرانى از نژاد تور[فرزند فريدون در شاهنامه].
كاكم ـ (ل) زنى كه شوهرش مرده و شوهر ديگر كند.
كاكنج ـ (چو كارْگر يا باادب) عربى و يا معرّب كاكنه و عبارت از گياهى است دوايى كه «دوباروح» و «دوباروخ» و «عروس پس پرده» و «عروس در پرده» و «عروسك پس پرده» و «عروسك در پرده» نيز گفته و به فرانسه «اَلِككانژ» گويند و از انواع تاجريزى[ر.م] است و به نام بستانى و جبلى به دو قسم مى باشد; امّا اوّلى برگش از تاجريزى بزرگ تر و قوّتش مانند آن و سر شاخه هاى آن نگون و گل آن سفيد مايل به سرخى و ميوه اش در غلاف سرخ مستدير شبيه به مثانه و در تازگى شبيه به گيلاس بوده و بعد از خشكيدن، شبيه مى گردد به عنّابِ كوچكِ خشكيده و طعم آن فى الجمله ترش، و امّا دويّمى برگش شبيه به برگ سيب و غبارآلود و سياه و ساق آن با رطوبت و چسبنده و نباتش بزرگ تر از بستانى و گلش بسيار سرخ و ميوه اش زرد مايل به سرخى و در غلافى زرد است و منبت [محل روييدن] آن سنگلاخ ها و در تخدير قوى تر از خشخاش منوّم و به همين جهت آن را «تاجريزى منوّم» گويند و به نوشته تحفه[ر.ض]، يك مثقال آن منوّم و زياده از آن مورث جنون است.
كاكنج بستانى; كاكنج جبلى--->كاكنج.
كاكنه ـ (چو بامزه) رجوع به «كاكنج» نمايند.
كاكو ـ (چو مازو) خالو[ر.م] و پهلوانى بوده ايرانى از پسرزاده هاى سلم ابن فريدون كه از دختر ضحّاك[از شخصيّت هاى پليد شاهنامه ]به وجود آمده و در دست منوچهر [هفتمين پادشاه پيشدادى] يا سام نريمان[جدّ رستم] كشته شد.
كاكوتى--->سعتر.
كاكوش ـ (چو گاموش) بنفشه.
كاكول ـ (ق) كاكل (بر وزن ناخن)[ر.م].
كاكونى ـ همان كاكوتى [ر.م] است كه در بعضى جاها با نون نوشته اند.
كاكوى; كاكويه ـ كاكو[ر.م].
كاكى ـ خالو[ر.م] و نام مردى بوده از امراى تبرستان و مازندران و ماكان ابن كاكى كه به شجاعت و جلالت معروف بوده، پسر او است كه در آمل و مازندران به محمّد ابن ابوالحسين خروج كرده و او را مقهور و اسير نموده و آخرالامر به حكمرانى رسيد[وى در سال 329 هجرى توسط سامانيان كشته شد].
كاكيا ـ (ل) شبكه و دام صيدگيرى و ماهيگيرى.
كاكيان ـ (چو كاروان) كاجيره[ر.م] و خشك دانه[ر.م].
كال ـ كدو و گندنا[تره] و درّه و آب كند[ر.م] و زمين شكافته و كج و خميده و ژوليده و برهم آمده و برنج ناپخته و هر چيز خام و نارسيده و كاليده [ر.م] و كاليدن [ر.م] و امر و فاعل از آن و هم نوعى از گل است.
كال بنگ ـ (ل) رجوع به «هربنگ» شود.
كالا ـ بانگ و فرياد و مهره هاى شطرنج و قماش و سرمايه و متاع و لباس و اسباب خانه و به نوشته رشيدى[ر.ض]، با كاف

صفحه 457 - جلد سوم
پارسى است نه عربى.
كالار ـ سنگ ريزه و تخته سنگ نازك و تُنكى كه بر روى جوى آب پوشند كه اهالى ما «بناين» گويند و آب كند[گودال كنده شده توسط آب] بسيار عميقى كه آدم و اسب و سوار ازآن نتوانند گذر كرد.
كالاشْكَن ـ نوعى از حلوا است.
كالب ـ (چو كامل) قالب، خصوصاً قالب خشت زنى و چون تن و بدن آدمى و حيوانى نيز به منزله قالب روح حيوانى است، آن را نيز «كالب» گويند. و بالجمله كالب كه «كالبد» نيز گويند، نه همين بر تن آدمى و حيوانى اطلاق كنند بلكه در جمادات و نباتات هم استعمال نمايند، چنانچه «كالب روينده» بدن نباتى و «كالب كانى» بدن جمادى است.
كالب روينده; كالب كانى--->كالب.
كالب گر ـ بانى و مؤسّس.
كالب نباتى ـ بدن نباتات است.
كالبد ـ (چو كارْگر و يا به ضمّ باى ابجدى) كالب[ر.م] است.
كالبد روينده ـ بدن نباتات.
كالبد كانى ـ بدن جمادات.
كالبدگر ـ بانى و مؤسّس.
كالبد نباتى ـ بدن نباتات است.
كالبرت ـ (ل) رجوع به «قوّه كهربائيّه» نمايند.
كالبو; كالبوى ـ جاهل و نادان و سرگشته و حيران.
كالپو ـ كالبو[ر.م] و كالبوى.
كالپوش ـ به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، نام چمنى است وسيع و بزرگ از چمن هاى معروف ايران كه در كثرت آب و علف ضرب المثل و به جرجان و جاجرم و فرنگ و فارسيان و فندرسك محدود [چمنى است نزديك به بجنورد(لغت نامه دهخدا)] و كوهسارش چشمه هاى خوش گوار دارد و 50هزار سوار را ممكن است كه در تابستان مدتى در آن چمن ييلامشى[ييلاق ]نمايند. گويند: ييلاق كيكاووس[دوّمين پادشاه كيانى] بوده و به تغيير ازمنه و السنه به كالپوش شهرت نموده و در گنج دانش [ر.ض] گويد: چمن كالپوش كراراً در تواريخ مذكور و سلاطين نامدار عالم و اوردوهاى بزرگ در آن اقامت كرده و چمن مسطّحى نيست بلكه سطحه صاف آن يورتى [مكان; منزل; چراگاه ايلات] است معروف به يورت شاه يا دشت شاه.
كالپوى ـ كالبو[ر.م] و كسى كه راه بى حاصل رود.
كالپى ـ (ل) شهرى است از مضافات بنگاله [كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند].
كالجار; كالجوار ـ بر وزن و معنى كارزار و مزرعه برنج.
كالجوش ـ كه «كالوش» و «كالوشه» و «كاليوس» و «كاليوسه» و «كاليوش» و «كاليوشه» و «شكنه» و «ترك جوش» نيز گويند، طعامى است معروف كه به نوشته جهانگيرى [ر.ض] و برهان[ر.ض] و ناصرى[ر.ض]، درويشان پزند و آن چنان است كه نان را ريزه كنند به طورى كه براى اشكنه مى كنند و كشك با آب نرم كرده را با روغن و اندكى فلفل و زيره و مغز گردكان [گردو] و همان نان هاى ريزه كرده در ديگ پزند و دو سه جوش داده و مى خورند و «كالجوش» گفتن هم از آن است كه بسيار پخته نگردد، چنانچه بهواسطه آنكه تركان نيز گوشت را ناپخته و نيم پخته مى خورند، «ترك جوش» نيز گويند و همين است كه اهالى ما تحريف داده و «كَلَجوش» گويند.
كالچينه--->چاليك.
كالف ـ (چو كامل) قلعه محكمى است در ساحل جيحون [رودى در آسياى مركزى] در هيجده فرسخى بلخ.
كالُفتن ـ بر وزن و معنى آشفتن.
كالُفته ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از كالفتن[ر.م].
كالُفه ـ مخفّف كالفته[ر.م].
كالك ـ (چو مادر) كدو و خربزه نارسيده و آلت معروف حجامت.
كالم; كالمه ـ (چو ناخن و بامزه) بيوه زن طلاق داده يا شوهرمرده.
كالنج ـ (چو پابند) زعرور[ر.م].
كالَنجار ـ برنجزار و صاحب ملك و زمين و زراعت و جدال و كارزار و به مناسبت همين معنى به قرار كنيه عربى، ابوكالنجار وابوكاليجار را در ابوالحرب استعمال

صفحه 458 - جلد سوم
نمايند و هم به فرموده فرهنگ ناصرى[ر.ض]، نام چند نفر از ملك زادگان ديالمه [آل بويه در قرن 4 و5هـ ]بوده كه ايشان را ابوكالنجار نيز مى گفته اند، چنانچه در «ابوكالنجار» مذكور افتاد، اگرچه بعضى ديگر به عوض نون، ياى حطّى نوشته اند.
كالنجر ـ (چو آهنگر) قلعه اى است در هند كه نيل [گياهى است در رنگرزى] از آنجا آرند[فرّخى، شاعر قرن 4 و 5 هـ گويد:
«تو آن شهى كه ز بهر غزات رايت تو *** به سومنات رود گاه و گه به كالنجر»].
كالِنجه ـ مرغ عكّه[ر.م] و فاخته[ر.م].
كالِنگ ـ سُم تراش[نوعى كارد نعلبندان].
كالو ـ ديگ و گندنا[تره] و عاقرقرحا[ر.م].
كالوج; كالوجه; كالوچ ـ (چو كابوس و پالوده) زعرور[ر.م ]و كبوتر و كابلج[ر.م].
كالوچه ـ (چو پالوده) كالوج[ر.م] و ديگ كوچك.
كالوخ ـ (چو كابوس) گندنا[تره] و يا گياهى است بدبوى.
كالوس ـ (ق) نادان و احمق.
كالوسك ـ باقلا.
كالوش; كالوشه ـ (چو كابوس و پالوده) كالجوش [ر.م] و ديگ طعام پزى و آش سركه و آشى است مخصوص مردم ديلم و گيلان كه از برنج و نخود و چقندر و سركه پخته و نعناع و گشنيز تر را، در روغن بريان كرده و روى آن ريخته و مى خورند.
كالوف ـ (چو كابوس) رجوع به «حديد» شود.(نان)
كالونى ـ كاكوتى[ر.م].
كالويه ـ (چو پالوده) كاتوره[ر.م].
كاله ـ (چو باده) مرجان و بعيد و دور و جوال و جوال دوز و كالا و كالك[ر.م] و كدو، خصوصاً آنچه ظرف شراب كنند و گلوله پنبه حلاّجى كرده و پنبه اى كه به جهت رشتن، فتيله كرده باشند و زمينى كه به جهت زراعت مهيّا و آراسته باشند.
كاله دان ـ صندوق و ظرف كاله[ر.م]، خصوصاً سلّه و سبدى كه ريسمان و پنبه فتيله شده را در آن گذارند.
كالى ـ (چو راضى) حافظ و نگهبان و زمين پُرعلف و قرض و دينى كه از وقت خود تأخير شود و اين است كه در اصطلاح دينى، بيع نسيه را هم به مناسبت تأخير قيمت، «كالى» گويند.(عر)
كالى بِكالى ـ كه از منهيّات اسلاميّه است، عبارت است از بيع نسيه به نسيه كه در مقام فروش چيزى، هم تسليم خود آن چيز به خريدار تأخير شود هم تسليم قيمت آن به فروشنده.
كاليجار--->كالنجار.
كاليچه ـ (چو بازيچه) مرغ عكّه[ر.م].
كاليدن ـ (چو سازيدن) آشفتن و زمين شكافتن و گريختن و آميختن و ژوليدن [ر.م] و رنجيدن و درهم بودن و نمودن و گرد و خاك بر چيزى نشستن.
كاليده ـ (چو بازيچه) اسم مفعول و ماضى بعيد از كاليدن[ر.م]، خصوصاً موى مادرزاد و چيزى كه گرد و غبار بر آن نشسته باشد.
كاليو ـ غليو[ر.م].
كاليوس; كاليوسه; كاليوش; كاليوشه ـ بر وزن و معنى كالجوش.
كاليوه ـ (چو بازيچه) غليو[ر.م].
كام ـ دهان و سقف آن و دلخواه و مراد و هوا و هوس.
كامْ بخش ـ منعم و محسن.
كامْ بين ـ كام گار[ر.م].
كامْ خاريدن ـ به چيزى ميل كردن و اراده نمودن.
كامْ ران ـ كام گار[ر.م] و رجوع به جدول «تاريخ جلالى» هم شود.
كامْ روا ـ كام گار[ر.م].
كامْ فرودآمده--->گوشك.
كامْ فيروز; كامْ فيروزه ـ ولايتى و يا شهرى است از فارس بنا كرده فيروز، جدّ انوشيروان [پادشاه ساسانى قرن 6م]، و چون سال ها باران نمى آمده و او به دعاى باران رفته و در آن زمين باران بباريده و كام وى برآمد، آنجا شهرى ساخته و به همين اسم مسمّى گردانيد و رجوع به «آب ريزان» هم نمايند. بالجمله كام فيروز به

صفحه 459 - جلد سوم
نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، نام نهر كُر هم هست كه بند امير[ر.م] بر روى آن بسته شده و هم ناحيه اى است سردسير بر كنار بيشه اى عظيم كه درختان بلوط و بيد و زعرور[ر.م] بسيار دارد و معدن شيران شرزه است.
كامْ گار ـ آدم متموّل و خوشبخت و منصور و مظفّر، خصوصاً پادشاه صاحب اقبال و نام يكى از طيور يا سباع شكارى كه به غايت صيّاد مى باشد و يا آنكه مطلق جانور درنده و مرغ شكارى را كه همه چيز را بگيرد «كامگار» خوانند.
كامْ ناكام ـ خواه و نخواه و به معنى البته و حكم قطعى.
كامْور ـ مردم كامگار.
كام و ريژ ـ مراد و مقصد و هوا و هوس.
كامْ ياب ـ مردم كامگار و رجوع به جدول «تاريخ جلالى» هم نمايند.
كامبوزيا ـ (ل) نام باستانى كيكاوس[دوّمين پادشاه كيانى ]است.
كامبى ـ چنانچه در «افريقيا» اشاره نموديم، نام يكى از ممالك عمده افريقيا است كه شهر عمده آن باتورست است متعلّق به انگليس[كامبى همان گامبيا است].
كامبيز ـ (ل) نام باستانى كيكاوس[دوّمين پادشاه كيانى ]است[به «كامبوزيا» هم رجوع شود].
كامته ـ (چو ساخته) و كامرو; هريك شهرى است جداگانه مابين ختا[در شمال غربى چين] و بنگاله [كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند] كه در هر دو ساحران بسيارند.
كامخ ـ (چو مادر) رجوع به «كامه» نمايند.
كامران ـ رجوع به تركيبات «كام» شود.
كامرو ـ (ل) رجوع به «كامته» نمايند.
كامرون ـ (ل) چنانچه در «افريقيا» اشاره نموديم، يكى از ممالك عمده افريقيا است كه شهر عمده آن ديكتوريا است متعلّق به آلمان.
كامگار ـ رجوع به تركيبات «كام» نمايند.
كامل ـ (ر.ف) كه به پارسى «رسا» [گويند] و در اصطلاح عروض، نام يكى از بحرهاى 19گانه شعرى است كه اركان آن هشت بار مُتَفاعِلُن بوده و ازآن رو كه حركات آن بسيار و به درجه كمال رسيده، بدين اسم مسمّى گرديده:
«نه دلش ز رسم جفا گهى به غلط به سوى وفا رود *** نه وفاى او به دو صد جفا ز دل وفاكش ما رود».
كامليّه ـ موافق آنچه در «صوفيّه» اشاره نموديم، از فرق صوفيّه است و احمد رفعت[ر.ض] گويد: از جمله غُلات شيعه و يكى از 73 فرقه امّت مرحومه كه امامت را نورى دانند كه در شخص به طور نبوّت ظهور كرده و در ديگرى به شكل امامت بروز نمايد و هم معتقدند بر اينكه گاهى امامت منقلب به نبوّت گردد و بيعت نكنندگان حضرت على(عليه السلام)را كافر دانند و در حديقة الشيعة[ر.ض] فرمايد: كامليّه عنوان يكى از مذاهب صوفيّه است كه تابعان شريعت غرّاى احمدى(صلى الله عليه وآله) را كاهليّه گويند و اين گروه در غايت جهل دعواى [ادعاى ]كمال كرده و گويند كه پير كامل بايد طلب كرد و بعد از پيدا كردن، دست از دامنش بايد برنداشت و به طور كنايه مى فهمانند كه خودشان پير كاملند و حال آنكه ايشان مانند اكثر طوايف صوفيّه رقص و خوانندگى را عبادت نام كرده و با پسران و دختران عشق ورزند و كار ايشان جز هرزه گفتن و هرزه گشتن و لهو و لعب و تن پروردن چيزى ديگر نباشد و غيبت علما و مردمان دين دار را روا شمارند و عوام سفيه و بيچاره را با ايشان دشمن سازند و خود را تارك دنيا نام كرده و حركات مختلفه كنند، گاهى نعره زنند، چنان كه مردمان بر خود بلرزند و گاهى آواز را ضعيف نمايند و اگر نمازى و ذكرى و قرآنى بخوانند، مقيّد به صحّت آنها نباشند و آن را هم محض به جهت عوام فريبى به عمل آرند.
   بالجمله به شيعه دين دار لازم است كه از صحبت و ملاقات ايشان و ساير فرق صوفيّه كناره جسته و فريب سالوسى هاى ايشان نخورد.
كامود ـ (چو كابوس) بسيط، مقابل مركّب.
كامور ـ (چو كارْگر) رجوع به تركيبات «كام» شود.
كاموس ـ (چو كابوس) كامود [ر.م] و نام يكى از دهات اصفهان و هم پهلوانى بوده از تركستان[آسياى مركزى] كه پادشاه سنجاب بوده و بر دست رستم زال كشته شد و او را

صفحه 460 - جلد سوم
كاموس كُشانى مى گفته اند.
كامون ـ (ق) رازيانه.
كامه ـ (چو باده) به نوشته برهان[ر.ض]، مقصد و مراد و كام و لگام[افسار] و ريچال[ر.م] و مرجان و شير و دوغ درهم جوشانيده و قصبه اى است مشتمل بر صد قريه از كابل و هم نان خورشى است معروف در اصفهان و يا كامخ است و يا كامخ معرّب كامه است و در مخزن[ر.ض] فرمايد: كامخ معرّب كامه پارسى است و بعضى گفته كه به پارسى «جواب» گفته و به اصفهانى «كومه» گويند و ماهيّت آن نوع صبغ [غذا] و نان خورشى است كه از پودنه [پونه] و شير و ادويه و فوذج[ر.م] مى سازند.
كان ـ كندن و معدن و كون و مقعد.
كان خاريدن ـ پشيمان شدن.
كانِ خر ـ مردم درشت و ناهموار و احمق و نادان و دبر الاغ.
كان داده; كان ده ـ حيز و مخنّث و پشت پاى.
كانْ كَن ـ امر و فاعل از كندن كان و معدن و كنايه از فرهاد هم هست.
كانْ يَسار ـ توانگر و مالدار و صاحب جمعيّت بسيار.
كانا; كاناز ـ احمق و نادان و چوب بن خوشه خرما و انگور.
كانجى ـ به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] بدون اينكه از نژاد لغت آن نامى برده باشند، نام يكى از اقسام سركه است كه از حبوبات مأكوله مى سازند و بهترين همه مصنوع از برنج است و آن را «سركه هندى» نامند و طريق آن است كه هريك از حبوب را كه مى خواهند مُهَرّا پخته[كاملاً پخته ]و صاف نموده و با قدرى نمك در شيشه و يا مرتبان[ر.م ]چينى يا سفالى لعاب دار كرده و سر آن را بسته، چهل روز و يا زياده در آفتاب و يا پشت اوجاق مى گذارند تا رسيده و خوب ترش گردد، پس صاف نموده و به كار برند.
كاند ـ (چو بانگ) قند و شكر.
كاندار ـ (چو كارزار) نام ديگر غزنين و قندهار.
كانور ـ (چو كابوس) كنور[ر.م].
كانون ـ (ق) قانون و گلخن و آتشدان و منقل و آدم عزيز و محترم و مقبول الكلمه و هم موافق آنچه در «تاريخ اسكندرى» مذكور داشتيم، نام سريانى ماه سيّم و چهارم رومى است كه هريك از آنها 31 روز بوده و به قيد اوّل و آخر يا ثانى از يكديگر امتياز يافته و در اين زمان اوّل كانون اوّل با 21 و 22 قوس [آذر] مطابق بوده و اوّل كانون ثانى هم با 22 و 23 جدى[دى] موافق آيد و شايد به مرور ازمنه تغييرى يابد.
كانون آخر; كانون اوّل; كانون ثانى--->كانون.
كانه ـ (چو باده) نرخ و قيمت و برابرى كردن با ديگرى در رتبه و مرتبه.
كانى ـ (چو راضى) حيز و مخنّث و جمادات و هر چيز منسوب به معدن.
كانيرو ـ ماذريون[ر.م].
كاو ـ مردم شجاع و دلير و خوش قامت و كاويدن و امر و فاعل از آن.
كاوكاو ـ تفتيش و تجسّس و پارچه پارچه.
كاواك ـ پوچ و بى مغز و خالى و آشيانه مرغان و كبوتران و زنبيلى كه كبوتر در آن تخم گذارد.
كاوان ـ جمع كاو[ر.م] و اسم فاعل از كاويدن و هر چيز منسوب به كاوه [ر.م]، همچو: خسروانى و پهلوانى و مانند آنها.
كاوانْ درفش ـ كاويان درفش[ر.م].
كاوانى ـ هر چيز منسوب به كاوه[ر.م].
كاوانى درفش ـ كاويان درفش[ر.م].
كاورس ـ (چو پابند) با كاف پارسى صحيح تر است; رجوع بدانجا[گاورس] نمايند.
كاورك ـ (چو پابند) آشيانه و (چو باادب) كورزه[ر.م].
كاوس ـ (چو ناخن) كاووس[ر.م].
كاوش ـ (چو كامل) كاويدن و اسم مصدر آن.
كاوك ـ (چو خاور) مخفّف كاواك[ر.م].
كاوكاو ـ تفتيش و تجسّس و پارچه پارچه.
كاوكَلور ـ (ل) آلت مردى.
كاول ـ (چو ناخن) كابل و بكاول [ر.م] و كاوول [ر.م].
كاولجك ـ (چو آهنگر) خيار بادرنگ[ر.م].
كاوْلى ـ نام ديگر طايفه لورى است; رجوع بدانجا

صفحه 461 - جلد سوم
شود[همان كولى است].
كاونجك ـ (چو آهنگر) خيار بادرنگ[ر.م].
كاوُنه ـ مرغ عروسك[ر.م] و كرم خرزهره[ر.م].
كاووس ـ (چو كابوس) مستولى و شعله و شرر و تندى و عادل و اصيل و نجيب و پاك و لطيف و شخص مؤيّد به تأييد الهى و هم نام ديگر نمرود يا فرعون و على التحقيق نام پادشاه مشهور است از كيانيان [دوّمين سلسله اسطوره اى ايران] كه پسر غباد و پدر سياوش بوده و او را كيكاوس و پدرش را كيغباد و پسرزاده اش را كيخسرو گفتندى و شرح حالش در تواريخ مسطور و رجوع به «قابوس» هم نمايند [به «كيان» هم رجوع شود].
كاووك ـ (چو كابوس) كوزه و آشيانه مرغان.
كاوول ـ (ق) چاشنى گير[ر.م] و سالار خوان[ر.م] و گندناى[تره] كوهى.
كاوه ـ يا كابه يا كابى; كه به نوشته فرهنگ سرورى[ر.ض] و رشيدى[ر.ض] و جهانگيرى[ر.ض] و برهان قاطع[ر.ض]، با كاف عربى و به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض] بنابر تحقيقى كه كرده است، با كاف پارسى[گاوه] است، نام مردى است آهنگر مشهور كه در اسپهان كه لشگر ايران در آن جمع شده و از آنجا به هر جا مأمور مى شده اند، رياست ارباب صنعت اسلحه داشته و با سلسله پيشداديان با ارادت صادقانه مى گذرانيده، و بعد از غلبه ضحّاك [از شخصيّت هاى پليد شاهنامه] بر جمشيد[چهارمين پادشاه پيشدادى] و جلوس او بر تخت سلطنت، مدتى برنگذشت كه دو فضله بر دوش او از رنج سرطان پيدا شد كه در نظر مردمان به صورت دو مار پديدار بوده و تسكين آن از مغز سر دو يا سه آدمى بود و بدين واسطه خلق كثيرى كشته شده و چند پسر كاوه نيز مقتول و تنها دو پسر قارن و قبادنام از او مانده بودند و ازاين رو ايرانيان به ستوه آمده و بدو دل بد كرده بودند و چاره نداشتند. او نيز از ايشان آسوده دل نبود و ايشان همه وقت منتظر خروج فريدون بودند تا آنكه نوبت قتل به دو پسر مذكور كاوه رسيده و آن ستم ديده بى طاقت گرديده و با حكيم دانايى كه در انواع طلسمات ماهر بوده و با وى آشنايى داشت، عرض مدّعا نمود. پس آن دانشمند پاره اى پوست ببر يا پلنگ را كه پيشگيره كاوه بوده و در وقت كار كردن بر ميانش مى بست، گرفته و شكل صد در صدى در ساعت سعد بر آن كشيده و به كاوه داده و گفت: اين را عَلَمى بساز كه با هركه روبه رو شوى، غالب آيى و اگر از نژاد جمشيد تنى پيدا كنى، كارها رونق خواهد گرفت. و چون كسان ضحّاك بر گرفتن پسران تو آيند، اين چرم را بر سر چوب كرده و مى گويى كه داد از ظلم ضحّاك. پس همين كه به گرفتن پسران او، قارن و قباد، آمدند او هم به فرموده حكيم كار بسته و قارن و قباد را به تحريك سپاهيان اسپهان مأمور نمود. پس مردم بى حد بر وى جمع گشته و او را به سردارى پذيرفته و با مردمان ضحّاك جنگ كرده و ايشان را منهزم گردانيدند و بعد از آن هر لشگرى كه مى آمد به مجرّد اينكه آن عَلَم چرمى را مى ديدند، مى گريختند. و عاقبت سپاهى موفور با علم منصور به رى آمده و فريدون را آگاه كرده و گرزى به شكل سر گاوى براى او ساخته و خروج كردند و ضحّاك را گرفته و در چاهسار كوه دماوند نگونسار كرده و فريدون استقلال يافته و همان روز را به شكرانه خلاصى از تعدّيّات ضحّاك به نام «مهرجان» عيد كردند، چنانچه در «مهر» خواهد آمد. پس به فرموده ناسخ التواريخ[ر.ض]، در 3939 هبوطى كاوه از طرف فريدون به تسخير بلاد قسطنطنيّه مأمور شده و مدت بيست سال به سپهسالارى و فتح بلاد پرداخته و آن نواحى را از عمّال ضحّاك خالى ساخته و به درگاه فريدون آمد. در پاداش آن خدمت، حكومت اسپهان و ساير اراضى عراق [نواحى مركزى و غربى ايران] تا سر حدّ آذربايجان بدو مفوّض گرديد و چون ده سال حكومت آن شهر را كرد، بدرود جهان گفت. پس به فرموده فريدون، پسران او، قارن و قباد، را به درگاه آورده و در رسته امراى دربار جايشان داده و تمامى متروكات او را مخصوص اولادش داشتند، جز درفش كاويانى كه آن را به درگاه آورده و مخصوص پادشاه و سپهسالار لشگر داشتند، به شرحى كه در ترجمه «كاويان درفش» مذكور است.
كاوى ـ استعمال ديگرى است در كاوه[ر.م].
كاويان ـ يا كاويانى; منسوب به كاوى [كاوه].
كاويان درفش; كاويانى درفش ـ يا كابيان درفش يا

صفحه 462 - جلد سوم
كابيانى درفش يا كاوان درفش يا كاوانى درفش يا كابان درفش يا كابانى درفش و يا به تقديم لفظ درفش در همه آنها كه 16 لغت باشد و با كاف پارسى در تمامى آنها كه 32 لغت مى باشد و به علاوه لغات 6گانه درفش كابه و كابى و كاوه با كاف عربى يا پارسى و لغات 22گانه اختر كابه و كابى و كاوه و كاوان و كاوانى و كابان و كابانى و كابيان و كابيانى و كاويان و كاويانى با كاف عربى يا پارسى 60 لغت تمام مى باشد، نام عَلَم و بيدق فريدون [ششمين پادشاه پيشدادى ]است كه به جهت انتساب به كاوه آهنگر، بدين اسم موسوم مى باشد و چنانچه در ترجمه خود «كاوه» اشاره نموديم، آن چرمى بوده از پوست بز يا ببر يا پلنگ كه كاوه در وقت كار كردن بر ميان بسته و بعد از تعدّيّات ضحّاك تازى [شخصيّت پليد شاهنامه]، حكيم دانشمندى شكل صد درصدى در ساعت سعد در آن بنگاشته و يا تصادفاً شكلى از سوختگى هاى آتش در آن به هم رسيده بود كه اين خاصيّت داشت كه در هر جنگى كه آن همراه بودى، غالب و قاهر شدندى و هماره مايه فتح و ظفر لشگر عجم مى بود و بعد از شكست ضحّاك آن را به درگاه فريدون آوردند. وى هم آن را ميمون و مبارك دانسته و مايه نصرتش پنداشته و بسيار محترمش داشته و آن را به همين اسم «درفش كاويانى» مسمّى كرده و در خزانه گذاشته، پس پيوسته در هنگام رزم در ميان سپاه آورده و بدان مستظهر بودند كه كار دشمن خوب بسازند. و اين درفش بعد از فريدون نيز همچنان در ميان ملوك عجم بسيار معتبر بوده و آن را بر خود شگون گرفته و عزيز و محترمش داشته و وسيله فتح و ظفرش مى شمردند و هر مَلِكى جواهر چندى بدان مى افزودند تا آنكه مستغرق انواع زر و زيور گرديد به طورى كه تمامى اهل خبره از تعيين قيمت آن عاجز بودند و تيمّناً در رزم ها با خود برده و به هر جا كه بدان مى رفتند البتّه فتح مى نمودند تا آنكه در زمان خلافت عمر محاربه عرب و عجم آغازيده و در چند مرتبه لشگر عجم غالب آمده و ابوعبيده ثقفى كه سردار لشگر عرب بود، مقتول گرديد. و چون اين خبر به مدينه رسيد، سلمان پارسى كه پيرى معمّر و مجرّب و كارآزموده بود، اين شكست را از اثر درفش كاويانى دانسته و حقيقت امر را اظهار نموده و تمامى مردم در دفع آن عاجز ماندند. عاقبت استعانت از باب مدينه علوم حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله)نموده و به اشارت آن حضرت شكلى صدويك در صدويك در ساعت سعد كشيده و به بيدق اسلام نصب نمودند و در اين نوبت سپاه عجم همين درفش كاويانى را با رستم فرّخزاد به جنگ عرب فرستاده بودند. پس از سه روز جنگ متواتر، لشگر عرب بر سپاه عجم غالب آمده و رستم را كشته و در 15 هجرى در موقع فتح قادسيّه درفش كاويانى را از ايشان گرفته و در هنگام تقسيم غنايم به فرموده عمر آن چرم پاره را سوخته و جواهر آن را به لشگريان اسلام قسمت نمودند.
كاويجك ـ (چو سازيدن) خيار بادرنگ[ر.م].
كاويدن ـ (ق) كافتن[ر.م].
كاويش ـ ظرف دوغ و ماست و شير.
كاويشه ـ (چو بازيچه) رجوع به «عشر» شود.
كاويل; كاويله ـ كابيل[ر.م].
كاوين ـ بر وزن و معنى كابين.
كاوينك ـ (چو سازيدن) سال.
كاه ـ علاوه بر آنچه در آخر ترجمه «كاغد» اشاره نموديم، به معنى داماد و كاهيدن و امر و فاعل از آن و هم به معنى معروف كه به عربى «تبن» گويند.
كاه بُن ـ ساق خوشه گندم و جو.
كاه پارينه بِباد دادن; كاه ديرينه بِباد دادن ـ حكايت و لاف زدن و سخنان گذشته گفتن و بر امور گذشته فخر كردن و نازيدن.
كاه ربا ـ كه به عربى «قرن البحر» و «مصباح الروم» گفته و به فرانسه «سوكسن آمبرژون» و به لاتينى «سوكسينوم الكتروم» و به يونانى «الكترون» ناميده و به پارسى «كهربا» نيز گويند، جسمى است معروف

صفحه 463 - جلد سوم
صُلب نيم شفّاف و سبك و شكننده و زردرنگ و طعم آن تند و غيرمطبوع و بهواسطه مالش توليد الكتريسته نموده و اجسام سبك را جذب مى كند و بهواسطه همين خاصيّت است كه يونانيان آن را «الكترون»(كاه ربا) ناميده اند و در يك حرارت زيادى مشتعل مى شود و بدون اينكه مايع شود، متهيّج شده و شعله زردى و سبزى حاصل مى نمايد با بويى بسيار كند. و امّا ماهيّت آن سنگى است زرد معدنى، و مغربى آن قوى تر از طرابلسى است و يا نوعى از مهره است كه از درياى مغرب به ساحل افتد و يا درخت جوز رومى [ر.م] و يا صمغ آن و يا صمغ درختى است مخصوص غير آن و يا صمغ درختى است مانند پسته كه همچون كبريت مى سوزد و يا آنكه در حدود روس چشمه اى است كه برمى جوشد و چون باد بر آن مىوزد، بسته شود و كاه ربا عبارت از آن است و يا آب چشمه اى است در جزاير بحر مغرب [درياى مديترانه] كه مانند بحر مرمر متحجّر گردد و يا صمغ درختى است كه از بلاد روس و بلغار و مغرب و غير آن آرند و درخت آن عظيم و آن را «حور» نامند و منبت [محل روييدن] آن بلاد بسيار سرد و برف نشين است و به نام رومى و نبطى به دو قسم مى باشد و رومى آن بهتر و صُلب و شفّاف و برّاق طلايى رنگ و ديرگداز بوده و چون به دست بمالند كه گرم گردد، بوى آب ليمو از آن آيد و به الوان ديگر نيز مى باشد و نبطى آن بدين اوصاف نيست و در قوّه از آن ضعيف تر است و در جوف آن كاه و سنگ ريزه و غيره مى باشد كه در وقت چكيدن صمغ در آن مانده و منعقد و متحجّر شده و در تحفه[ر.ض ]فرمايد: حقير قطعه اى از كهربا ديدم كه مگسى در آن منجمد شده بود و در مخزن[ر.ض] از بعضى ثقات نقل كند كه در خزانه بعضى از پادشاهان هند قطعه كهربايى بود كه بچه ميمونى در جوف آن مانده بود و از اقوال قدما ظاهر مى گردد كه سندروس[ر.م] و كهربا از يك جنسند و سندروس مخصوص بلاد هند و كهربا مخصوص مغرب و شمال و در ربودن كاه هر دو شريكند و رجوع به «سندروس» و «حور» هم نمايند. بارى، در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: چنان به نظر مى آيد كه طبيعت كهربا نباتى است كه در اراضى مجاور دريا كه از طبقات خشبى موسوم به «اخشاب معدنى» پوشيده شده اند، آن را مى يابند و در جوف طبقات متمكّن است و قبل از آنكه اين اعتقاد را در باب آن حاصل كنند، در اصل و حقيقت آن گمان هاى بسيار مختلف مى بردند.
كاه ربا رَنگ ـ بردارنده و رباينده و مردم سبك دست [چابك] و هر چيز زردرنگ و چيزى كه خاصيّت كهربا داشته باشد.
كاه رباى رومى; كاه رباى نبطى--->كاه ربا.
كاه ريز--->كاريز.
كاه كشان ـ شهرى است در چين و هم شكل راه سفيدى است كه شب ها در آسمان پيدا شده و آن را «كهكشان» و «آسمان دره» و «كاهنگان» نيز گفته و به عربى «مجرّه» گويند و حقيقت آن ستاره هاى بسيار كوچك نزديك به هم است كه از غايت دورى مسافت، بدان شكل نمايان است و اگرچه تا به حال در خود آن كوكبى اصلاً ديده نشده، ليكن در مجاور آن بهواسطه تلسكوپ ستاره هاى بسيار ديده شده كه به نوشته [ويليام ]هرشل[1738ـ1822م] كه يكى از منجّمين معروف است، بالغ به 50هزار مى باشد.
كاهِ كهنه بِباد دادن ـ كاه ديرينه بباد دادن[ر.م].
كاه گل ـ گلولاى با كاه آميخته و «ارزه» هم گويند.
كاه مكّى--->اذخر.
كاهج ـ (ل) رجوع به آخر «كاغد» شود.
كاهش ـ (چو كامل) كاهيدن[ر.م] و اسم مصدر از آن.
كاهل ـ (ر.ف) كه به پارسى «تنبل» و «اژكهان» و «اژكهن» نامند و به عربى، ميان دو شانه را هم گويند.(عر)
كاهليّه--->كامليّه.
كاهِن ـ فالچى و ساحر و جادوگر; رجوع به «كهانت» نمايند.(عر)
كاهنبار ـ با كاف پارسى صحيح تر است و رجوع

صفحه 464 - جلد سوم
بدانجا[گاهنبار] نمايند.
كاهَنگان ـ كاه كشان[ر.م].
كاهو ـ (ر) تابوت مردگان، خصوصاً گبران [زردشتيان] و هم تره اى است خوردنى معروف كه «كوك» نيز گفته و به عربى «خس» و به تركى «خاس» و به فرانسه «لِتو» و به لاتينى «لاكتوتا» گويند.
كاهوكُب ـ تابوت مذكور[در مدخل «كاهو»].
كاهول ـ شهرى است در كرمان.
كاهيدن ـ (چو سازيدن) كم شدن و نقصان يافتن و ضعيف و نحيف بودن و نمودن.
كاين ـ (چو كامل) كه به قاعده عربى بايد به عوض ياى حطّى با همزه استعمال نمود، به معنى موجود و حادث است و جمع آن، كاينات است كه مطلق موجودات و يا خصوص مواليد ثلاثه [جماد، نبات، حيوان] است.
كاينات ـ (ر) رجوع به «كاين» شود.(عر)
كاينات جوّ ـ در اصطلاح فلاسفه، حوادثات ميان آسمان و زمين است از قبيل ابر و برف و باد و باران و رعد و برق و صاعقه و قوس قزح [رنگين كمان] و مانند آنها كه هريكى در محل ترتيبى خود مذكور است و به پارسى «نيورنيوار» و «ميان بودان» و «ميان بويان» گويند.
كاينه ـ (چو فايده) كايينه[ر.م].
كايه ـ (چو سايه) جماع و مباشرت.
كاييدن ـ (چو سازيدن) جماع كردن.
كايينه ـ (چو بازيچه) چشم و ملاحظه كردن و منظور نظر داشتن و چشم برنگردانيدن.

آيين دويّم

(در [حرف] كاف كلمن با باى ابجدى)
كب ـ (چو بد) كپ[ر.م] و اطراف دهان از جانب درون.
كبا ـ (چو رضا) زبيل و خاكروبه.
كباب ـ (چو كَنار) به فرموده مخزن[ر.ض]، نام عربى و پارسى گوشت بريان كرده با آتش است، باواسطه يا بىواسطه، باروغن يا بى روغن كه به عربى «شواء» گفته و به پارسى «سكارو» و «سكارى» و «تباهه» و «بريانى» نيز گويند.
كباب چينى--->كبابه.
كباب شامى--->تابه بريان.
كبابه ـ (چو كَناره) به فرموده مخزن[ر.ض]، به هندى «كباب چينى» گويند و عبارت از ثمر درختى است كه از روم و چين و نواحى آن آرند و به نام صغير و كبير به دو قسم مى باشد; امّا كبير كه «حبّ العروس» گويند، مايل به تيرگى و سياهى و مغز آن سفيد و خوش بوى و تندطعم و درخت آن شبيه به درخت مورد[ر.م] و صغير را «فلنجه» هم گويند كه در «فلنجه» مذكور افتاد و در پزشگى نامه[ر.ض ]فرمايد: كبابه نام عربى و پارسى فلفل دراز و آن عبارت از ميوه درخت كوچكى است كه در ممالك خطّ استوا به عمل آيد و آن ميوه به قدر حجم فلفل معمولى و سبزرنگ و چين دار و نوعاً داراى دنباله دراز و در جوف آن هسته اى است سفيد و اين ميوه داراى بوى معطّر مخصوص مى باشد و طعم آن قدرى تند و گرم و تركيب باطنى آن مشابه فلفل سياه است.
كبابه دهن شكافته; كبابه دهن گشاد; كبابه دهن گشاده ـ فاغره[ر.م].
كبابه شكافته; كبابه شكم دريده ـ فاغره [ر.م] و به نوشته فرهنگ مخزن[ر.ض]، فلنجه[ر.م] است.
كباد ـ (چو شمار) كباده[ر.م] و كواد[ر.م] است.
كباده ـ (چو شماره) كمان، خصوصاً كمان نرم و سستى كه كمان داران بدان مشق كمان كشيدن كنند و دُهُل دم درازى كه از چوب و سفال ساخته و بازيگران در بغل گرفته و مى نوازند و چوب آستان در خانه را نيز گويند و هم چوبى است كه پاشنه در بر آن قرار گيرد.
كبار ـ (چو كَنار) كباره[ر.م] و (چو چنار)به عربى، جمع كبير است.
كباروش ـ (ل) نوعى از كنگر است.
كباره ـ (چو شماره) ظرف سفالى و (چو كَناره) گندنا[تره] و خز[ر.م] و نزم [مِه; ابر] و خانه زنبور و كاسه سفالى و سبد ميوه كش و غير آن كه به چاروا بار كرده و از جايى به جايى

صفحه 465 - جلد سوم
برند و ابرى كه در شب هاى تابستان بر روى هوا پديد آمده و در يك جا ايستاده باشد و شخصى كه چوب و علف و امثال آنها را از صحرا آورده و مى فروشد.
كباك; كبال ـ (چو كَنار) ريسمانى كه از ليف خرما[پوست درخت خرما] تابند.
كبت ـ (چو تشت و خشت) زنبور عسل.
كبتر ـ (چو عنبر) كبوتر.
كبتك ـ (چو دختر) آسيازنه[ر.م].
كبج; كبجه; كبچ; كبچه ـ (چو سخت و هرزه) آب دهان و الاغ دم بريده و چارواى زير دهان ورم كرده و چوبى كه بدان قاووت[ر.م] را با چيزى ديگر بيالايند.
كبد ـ به نوشته برهان[ر.ض]، (بر وزن سرد) كبدا[ر.م] است و به نوشته قطر[ر.ض]، (چو هند) جگر و (چو خَجِل) جگر و تمامى امعا و احشاى جوف و وسط هر چيز و قسمت عمده آن و (چو قمر) هوا و شدّت و درد و مشقّت و بزرگى شكم و وسط آسمان و (چو سرد) جگر و قصد و اراده و شدّت سرما و وسط آسمان.
كَبدا ـ (چو صحرا) به نوشته قطر[ر.ض]، دست آس[آسياى دستى] و كمان بزرگ قبضه و وسط آسمان و زن كلفت ميان و به نوشته برهان[ر.ض]، فربه و شتاب و تعجيل و سريشم و لحيم زرگرى و غيره.
كَبداد ـ (ل) به شيرازى، نوعى از انگدان سياه[ر.م] است.
كبر ـ (چو شكم) پيرى و بزرگسالى و (چو سرد) خفتان جنگ[نوعى جامه جنگى] و (چو هند) تكبّر و حقير شمردن مردم و (چو قمر) رجوع به «خرنوب نبطى» نمايند.(عر)
كَبَربا ـ آش كَبَر[ر.م].
كَبَر كازرونى ـ خرنوب شامى[ر.م].
كَبَروا ـ آش كَبَر[ر.م] و خرنوب نبطى[ر.م].
كبرا ـ (چو صلحا) جمع كبير و (چو خرما) مؤنّث اكبر.
كَبَربا ـ رجوع به تركيبات «كبر» نمايند.
كبرد ـ (چو سمند) نام مبارزى است [پهلوانى تورانى كه در رزم كيخسرو با افراسياب يكى از سرداران سپاه افراسياب بود(لغت نامه دهخدا)].
كبرك ـ (چو بركت) خارخسك[ر.م].
كَبَروا ـ رجوع به تركيبات «كبر» شود.
كُبرويّه ـ چنانچه در «صوفيّه» اشاره نموديم، از جمله فرق صوفيّه و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، به نجم الدّين كبرى [عارف قرن 6و 7هـ ]منسوب و سلسله طريقت او هم به چندين واسطه به جنيد بغدادى[عارف قرن 3هـ ]موصول و اين فرقه به نام بهائيّه، خلوتيّه، فردوسيّه، نوريّه، ركنيّه، همدانيّه، نوربخشيّه[و] برزنجيّه به چندين شعبه منشعب مى باشد.
كبريت ـ (چو دلگير) ياقوت سرخ و زر و طلا، خصوصاً زر خالص و هم به معنى معروف كه به پارسى «گوگرد» و به فرانسه «سوفر»(soufre) و به لاتينى «سولفور»(sulfur) ناميده و در اصطلاح اكسيريان، «ابوالاجساد» خوانند، چنانچه زيبق[جيوه] را «ابوالارواح» گويند. و آن جسمى و ماده معدنى معروفى است جامد و مفرد و بى طعم و بى بو و ليمويى رنگ و شبيه به فلز كه در طبيعت به مقدار زيادى، هم به حالت خلوص و هم به حالت تركيب موجود و در آب غير محلول و در الكل كمى محلول و در 108 درجه حرارت قابل ذوبان بوده و ازاين رو مجسّمه هاى قشنگ از آن مى توان ساخت و محل استعمال گوگرد، باروت و همين كبريت هاى معمولى روشنايى است و در طب بسيار مستعمل و مخصوصاً در امراض جلدى انسانى و حيوانى خيلى در كار است و بيشتر در مجاورت كوه هاى آتش فشان مخلوط با مواد ارضيّه يافت مى شود و در نزهت القلوب[ر.ض] گويد: معادن گوگرد بسيار است; يكى در كوه برانش از توابع اندلس و امّا آنچه در ايران است، يكى معدن هرين در كوه لُر كوچك كه به الوان گوگرد مى دهد و ديگرى معدن ماهيان و آن چشمه اى است كه از آنجا آب چنان مى جوشد كه آوازش را از مسافتى مى توان شنيد و چون بيشتر مى رود منجمد گردد و گوگرد مى شود و سيّمى معدن دماوند و بر قلّه آن كوه هفتاد چاه است كه گوگرد مى دهد; يكى كه بزرگ تر است از كثرت بخار نزديكش نتوان رفت كه بيهوشى آرد. گويند كه هاروت [ر.م] و ماروت [ر.م] در آنجا محبوسند و اين گوگرد اثر نفس ايشان است و اين مطلب اصلى ندارد و به همين جهت

صفحه 466 - جلد سوم
است كه بعضى گويند: گوگرد چشمه اى است روان، چون منجمد گردد كبريت شود و بعضى گويند: معدنى است و آن بخارى باشد دخانى كه بعضى از آن در زير زمين منجمد مى شود و بعضى از فرجه ها و تراك هاى كوه برمى آيد و در اطراف آنها بر روى هم نشيند و گوگرد مى شود. بالجمله حيوانات و آب هاى معدنى بلكه آب هاى درياها و اكثرى از نباتات، خصوصاً هرآنچه از قبيل ترب و شلغم است داراى گوگرد و كبريت بوده و در تخم مرغ زيادتر است و نوع كبريت به نام احمر و اصفر و ابيض و اسود به چهار قسم مى باشد كه ذيلاً مى نگارد:
كبريت ابيض ـ كه سفيدرنگ بوده و به «گوگرد فارسى» مشهور است.
كبريت احمر ـ كه سرخ شفّاف لامع صافى بوده و اطراف معدن خود را روشن گرداند و معدن آن هرموز از اعمال فارس و جزاير عمّان است كه به نوشته سيّد علوى خان[ر.ض]، مانند معادن ديگر زمين را حفر نموده و كبريت سرخ صافى برمى آرند و در برهان[ر.ض ]گويد: گوگرد احمر از جواهر است و معدن آن در وادى موران[ر.م] بوده و آن جزو اعظم اكسير است و در مخزن[ر.ض ]گويد: در كبريت احمر اقوال بسيار است، به قول انطاكى[ر.ض]، معدن ذهب و به قول بغدادى [ر.ض]، وادى النّمل است و به زعم بعضى، جوهرى است مصنوع غير معدنى و در اصطلاح اهل صناعت كيميا، اكسير مصنوع در غايت سرخى را «كبريت احمر» گويند نه معدنى آن و رجوع به «شنگرف» هم نمايند.
كبريت اسود ـ يا كدر; قسم مايل به كبودى آن است و آنچه از آب چشمه هاى گرم و از خاك بعضى اماكن به هم رسد، مايل به سياهى مى باشد.
كبريت اصابعى; كبريت اصفر ـ زرد مايل به سبزى است و «مصطكاوى» نيز گويند.
كبريت دخان ـ نوشادر[ر.م].
كبريت زرد ـ كبريت اصفر[ر.م] است.
كبريت سبز ـ كبريت اسود[ر.م] است.
كبريت سرخ ـ كبريت احمر[ر.م].
كبريت سفيد ـ كبريت ابيض[ر.م].
كبريت سياه; كبريت كدر ـ كبريت اسود[ر.م].
كبريت مصطكاوى ـ كبريت اصفر[ر.م] است.
كبز ـ (چو قمر) فربه و سطبر و گنده و بزرگ.
كبست; كبستو; كبسته ـ (چو كمند و ارسطو و طَبَرزه) حنظل [ر.م] و هلاهل [ر.م] و زهرگيا[ر.م] و هم نام مبارزى است.
كبك ـ (چو خشت) گريه و (چو سخت) دست و كف دست، خصوصاً دست راست و هم مرغى است مشهور كه «آتش خور» نيز گفته و به تركى «ككليك» و به عربى «حجل» گفته و هم عربى يا معرّب آن «قبج» مى باشد و ماده آن بسيار بيضه گذاشته و آن را بسيار دوست دارد و نر آن موصوف به كثرت جماع است، مانند خروس و از اين جهت بيضه را مى شكند كه ماده متوجه حفظ آن نباشد كه بدان واسطه از جماع باز ماند. و به نام درى و غيردرى به دو قسم مى باشد و عمر آن پانزده سال باشد و چون صيّاد را بيند سر خود را در برف فروبرد به گمان اينكه صيّادش نمى بيند و از غنا و لحن خويش خوش مى شود و بسا هست كه از كمال خوشى در آشيان خود افتاده و صيّادش مى گيرد.
كبك درى ـ كه «دج» نيز گفته و به شيرازى «طخا» و در تنكابن و تبرستان «كوه كوك» گفته و بين العوام «كبك زرى» گويند و پر آن را بر كلاه طفلان آويزند و حافظش پندارند، به نوشته بعضى، منسوب به كوه و درّه و خاكسترى رنگ و مخطّط به خطوط سفيد بسيار ريزه و در كوه هاى بسيار سرد بوده و از اين كبك هاى متعارفى دو برابر بزرگ تر و به نوشته مخزن[ر.ض]، از طاووس بزرگ تر و بهترين طيور برّى است و بعد از آن شحرور[ر.م]، پس سمانى [ر.م]، پس درّاج[ر.م] و كبك متعارفى و تيهو[ر.م] و شفنين[ر.م] و جوجه كبوتر و ورشان [ر.م] و فاخته و بالجمله كبك درى نام نوايى هم هست از موسيقى.
كبك رقّاص ـ اسب شوخ و بازيگر.

صفحه 467 - جلد سوم
كبك زرى--->كبك درى.
كبك كَر ـ مرغ درّاج[ر.م].
كبكان ـ (چو سردار) جمع كبك و دهى است در دشتستان و كنايه از ساقيان و مطربان هم هست.
كبكبه ـ (چو زَلزَله) صداى پاى آدميان و ستوران به طريق اجتماع.
كَبكَنجِر; كَبكَنجير ـ فلاخن[ر.م] و مرغ درّاج[ر.م] و يا مرغ تيزپر و بلندپرواز.
كبل ـ (چو قمر) كول[ر.م].
كبو ـ (چو عمو) كاهو و تابوت معروف.
كبوتر ـ (ر) كه «كبتر» و «كفتر» و «كبونر» نيز گفته و به عربى «حمام» گويند، مرغى است معروف كه صحرايى و خانگى بوده و صحرايى آن اكثر خاكسترى رنگ مايل به سبزى و خانگى آن ملوّن به الوان و خوش رنگ تر و خوش منظرتر مى باشد.
كبوتر حرم ـ كنايه از شخص ترخان[ر.م].
كبوتر حلب --->كبوتر نامه.
كبوترخان ـ دهى است در دو منزلى كرمان.
كبوتر خانگى--->كبوتر.
كبوتر دم ـ (به فتح دال) لب بر دهان معشوق گذاشته و مكيدن و بوسيدن و (به ضمّ آن) علاقه [دنباله] دستار و كمربند كه بر يك طرف راست ايستاده باشد.
كبوتر صحرائى--->كبوتر.
كبوتر مُعلَّم; كبوتر نامه; كبوتر نامه بر ـ كبوترى است كه نامه را بر بال آن بسته و از شهرى به شهرى ديگر مى فرستند، چنانچه در قديم الزمان مرسوم بوده كه چون زود رسيدن نامه را طالب بودندى، آن را به بال كبوتر مخصوص معلَّمى مى بستند و آن هم به حسب تربيت و تعليم سابق آن را به مقصد مى رسانيده است و در صدر اسلام در ميان مسلمانان هم مرسوم بوده و اوّل استخدام آن در موصل پس در مصر در عهد ملوك فاطميّه[297ـ 567هـ] پس در زمان بنى عباس كه در ميان بغداد و اسكندرونه[اسكندرون در سوريّه ]مخابرات پياپى مرسوم بوده و آن بهواسطه كبوترى بوده كه آن را «كبوتر حلب» مى ناميده اند تا در قرن هفتم هجرت در عهد ايّوبيان اداره مخصوص ترتيب داده و از براى مخابره كبوترى برج هاى بسيارى در قلعه قاهره درست نموده بودند و عدد كبوتر اخبارى در آن اوان به 1900 بالغ بوده است. و بالجمله استخدام كبوتر تا اواسط قرن 15 ميلادى معمول بوده تا آنكه تلگراف الكتريكى پا به عرصه وجود گذاشته و آن شوكت كبوترى برهم خورد ليكن موافق نوشته جرجى زيدان[ر.ض]، در اوروپا در اين اواخر در غايت اهميّت بوده و مانند زمان سابق در درياها و معركه هاى كارزار و نظاير آنها كه مخابره تلگرافى ممكن نيست، با كبوتران معلَّم مهمّات خودشان را انجام مى دهند بلكه قديماً آن را به مسافات زياد از 150 ميل نمى فرستادند، امّا اكنون به مسافات بعيده زياده از 1500 ميل مى فرستند و در ترتيب تربيت آنها نخست به حمل نامه كوچك در مسافت نزديك آغازيده، پس از آن دو ميل راه، پس ده ميل، پس صد ميل تا آنكه در مدت تعليم شش ماهه مقتدر مى باشد بر اينكه در ظرف پنج ساعت سيصد ميل مسافت را قطع كرده و برگردد و در اواخر سال دويّم پانصد ميل و در سال سيّم هزار ميل را در پنج ساعت طى مى نمايد و كبوتر پُرعادت حامل نامه اى تواند بود كه وزن آن ده درهم باشد كه در لوله گذاشته و در زير پر آن مى آويزند و اين چنين كبوتر را به قيمت گران مى فروخته اند حتى آنكه در عهد بنى عباس يكى را به هفتصد اشرفى طلا فروخته و يكى ديگر را هم كه از قسطنطنيّه[استانبول ]به بغداد آورده بودند به هزار اشرفى فروختند.
كبوتروار آب ـ جايى است از رودخانه كه پياده توان گذشت.
كبود ـ (ر) رنگ معروف و نام كوهى است.
كبودپشت; كبودتشت ـ آسمان.
كبودجامه ـ طايفه و ايلى است كه در حوالى گرگان و استرآباد و تا نزديكى خوارزم [در ازبكستان ]مى نشسته اند و [نصرت الدين ]شاه كبودجامه معاصر

صفحه 468 - جلد سوم
تكش خان خوارزمشاه[قرن 6هـ] بوده و شعر خوب مى گفته و از او است:
«جامه ام را نام از سوداى تو گشته كبود *** ورنه نام جامه من اطلس و ديباستى».
كبود حصار; كبود طشت ـ آسمان.
كبودان; كبودانه ـ شونيز[ر.م] و زنيان[ر.م] و قريه اى است در نيشابور و رجوع به «شاهى» هم نمايند.
كبودر ـ بر وزن و معنى كبوتر و بوتيمار[ر.م] و يا كرمى است بزرگ و ماهى خوار كه شب پيدا و روزها مخفى باشد و يا كرمك آبى كوچكى است كه ماهيان كوچك آن را مى خورند.
كبودرآهنگ ـ به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، نام يكى از دهات همدان است و طايفه جليله حاجى لو قراگوزلو در آن متوطّن و متمكّنند.
كبوده ـ (چو اَلوچه) بيدمشگ[ر.م] و سياه بيد[ر.م] و آغال پشّه[ر.م] و درخت بزرگى كه تنه آن لطيف و خوشايند باشد و نام چوپان افراسياب[پادشاه توران] هم هست.
كبودى ـ خال كوبى زنان و مردان.
كبور ـ (چو عروس) نام پارسى كافور[ر.م] است.
كبوس ـ (چو عروس) كج و ناراست.
كبوك ـ (چو زقّوم و عمود) مرغ انقود[ر.م] و سرخ آب[ر.م] و چكاوك و هم مرغى است كبودرنگ به مقدار باشه كه با غير خويش نيز جفت شود و گويند اگر نر جانور ديگر را ببيند، در حال [فوراً] ماده شده و با او جفت گردد.
كبونر ـ بر وزن و معنى كبوتر.
كبه ـ (چو جبّه و شده و مكّه و مزه) قبّه و برآمدگى هر چيز و شيشه و شاخ و كدويى كه بدان حجامت كنند و آن را «كوبه» و «كوپه» و «كوه» نيز گويند و به معنى كيسه و كوزه و فرموك [ر.م] هم آمده.
كبى ـ (چو صفى) جانور ميمون، خصوصاً قسم سياه آن.
كبيت; كُبَيتا ـ (چو كُمَيل) ناطق و قطايف[ر.م] و نانى است كه از كنجد و شكر پزند و هم حلوايى است كه از مغز بادام و پسته و گردكان [گردو] و كنجد و امثال آنها پزند و آن را «حلواى مغزى» نيز گويند.
كُبَيتَك ـ آسيازنه[ر.م].
كُبَيته; كُبَيتيا ـ كبيتا[ر.م].
كبيجه; كبيچه ـ (چو سليقه) انزروت[ر.م] و سريشم و پشت خار[ر.م] و چاروايى كه زير دهانش ورم كرده باشد.
كبيد ـ (چو رَسيد) كبدا[ر.م] و ماضى قريب از كبيدن[ر.م].
كبيدا ـ (چو چليپا) كبدا[ر.م].
كبيدن ـ (چو بريدن) كوبيدن و آرد كردن و (چو رَسيدن) ربودن و از جاى برگشتن و برگردانيدن.
كبيده ـ (ق) آرد، خصوصاً پِست[ر.م] و قاووت[ر.م] و اسم مفعول و ماضى بعيد از كبيدن[ر.م].
كبير ـ (چو امير) كوير و به عربى، معروف [است] و در اصطلاح دينى آن، رجوع به «صغير» نمايند.
كبيرو ـ (ل) رجوع به «شيرخشت» نمايند.
كبيسه ـ (چو سليقه) نام روزى است كه در تاريخ عرب در هر سى سال يازده مرتبه در آخر ماه ذى حجّه افزايند و در تاريخ رومى در هر چهار سال يك مرتبه در آخر ماه شباط[اسفند] آرند و در تاريخ جلالى در هر چهار سال يا پنج سال يك مرتبه در آخر خمسه مسترقه[پنج روز آخر سال] علاوه كنند و هم نام ماهى است كه در تاريخ تركى و عبرى در هر سه سال يك مرتبه به عدد ماه هاى سال افزوده و آن سال سيّم را سيزده ماه گيرند و در تاريخ فرس، در هر 120 سال يك مرتبه به عدد ماه هاى سال افزوده و سال صدوبيستم را سيزده ماه گيرند. و خلاصه اجمالى آنكه سال قمرى كه مدار حساب عرب است، 365 روز و 8 ساعت و 48 دقيقه است و به جهت سهولت امر از محرّم ابتدا كرده و يك ماه را 30 روز تمام گرفته و ماهى ديگر را 29 روز گيرند و بنابراين ماه ذى حجّه 29 روز مى باشد و در آخر سال كسر مذكور كه 28 ساعت و 48 دقيقه است، زايد ماند و همين مقدار در مدّت سى سال يازده شبانه روز مى باشد. اين است كه در هر سى سال يازده مرتبه يك روز بر ماه ذى حجّه افزوده و آن را سى روز گيرند به قرار ذيل و آن يك روز افزوده بر ماه ذى حجّه را «كبيسه عربى» گويند:
2، 5، 7، 10، 13، 16، 18، 21، 24، 26، 29

صفحه 469 - جلد سوم
«ز سال هاى عرب گر كبيسه مى طلبى *** بهز يجوح كَاَد وُط كبيسه عربى».
   و بالجمله عدد ايّام سال شمسى هم365 روز و يك رُبعى است. پس در تاريخ هايى كه سال آنها شمسى است، اگر هر ماه را سى روز گيرند، بازهم پنج روز و رُبعى زايد ماند. اينك يا آن پنج روز را در ميان ماه ها مندرج ساخته و بعضى از آنها را زياد از سى روز حساب كنند، چنانچه معمول تاريخ رومى است و يا اينكه هرماه را سى روز تمام گرفته و آن پنج روز زايد را به نام «خمسه مسترقه» در آخر سال افزايند، چنانچه در تاريخ اسكندرى و جلالى و غيره مرسوم است و امّا آن ربع زايد را در تاريخ فرس در هر 120 سال يك ماه گرفته و سال صدوبيستم را سيزده ماه گيرند، چنانچه در لفظ «بهترك» هم اشاره نموديم و در غير تاريخ فرس در هر چهار سال يك روز به نام «كبيسه» در آخر سال چهارم افزوده و آن سال را 366 روز حساب نمايند و در بسط زايد، رجوع به ترجمه «سال» و «تاريخ اسكندرى» و «تاريخ جلالى» و «تاريخ فرس» و «تاريخ ترك» و «تاريخ عبرى» نمايند. بارى، مشهور آن است كه كبيسه مشتق از كبس است به معنى پر كردن چاه از خاك، چه اين روزى است كه از كسور سال هاى گذشته جمع كرده اند و يا اينكه معنى كبس، برآوردن سر است در گريبان، چه آن روزى است كه محاسب در ميان ايّام سال آورده است، چنانچه سر در گريبان آرند و كبيسه به معنى مكبوس و صفت روز است و حرف «ة» علامت نقل است از وصفيّت به اسميّت و گاه است آن سالى را كه كبيسه در آن واقع شده هم مجازاً «كبيسه» گويند.
كبيكج ـ (چو كنيزك) معرّب كبيكه[ر.م] و به سريانى، نام مَلَكى است موكّل بر حشرات.
كبيكه ـ (چو سليقه) نوعى از كرفس صحرايى است كه از جمله سموم قتّاله بوده و به اسپهانى «موشك» يا «موسك» و به شيرازى «كسنويران» گويند.

آيين سيّم

(در [حرف] كاف عربى با باى پارسى)
كپ ـ (چو رخ) دهان و بيرون آن و اندرون آن و گرداگرد اندرون آن و كف دست و پا و جانور ميمون و جهانگيرى[ر.ض] گويد: در هر جا كه «بركپ» نويسند مقصود بيرون دهان است و در هر جا كه «دركپ» نويسند منظور اندرون آن است.
كپاك ـ (چو كَنار) دمتك[ر.م] و رجوع به «دانيمارق» هم شود.
كَپان ـ (ق) كه معرّب آن قپان بوده و نام رومى آن «قسطاس» است، ترازوى بزرگ معروفى است كه يك پلّه دارد و جانب ديگر سنگ از شاهين آويخته و چيزهاى سنگين را بدان وزن كنند و به پارسى «فرستون» و «كرستون» و «گرستون»[گويند].
كپتر ـ (چو عنبر) كبوتر و كفتار.
كپچه ـ بر وزن و معنى كفچه.
كپراس ـ (چو سردار) هرزه گويى و خوش طبعى و مزاح بسيار كردن.
كپك ـ بر وزن و معنى كبك.
كپناك ـ (ل) رجوع به «دانيمارق» شود.
كپنك ـ (چو بركت) پوشش پشمينه كه درويشان پوشند و آن تا كمر است و آستين هم ندارد و چون كفنوارى است، آن را «كفنك» گفته اند و باى پارسى بدل از فاء است. باباى كوهى [عارف قرن 5هـ] گويد:
«بهتر از اطلس و سقرلات است *** در بر مردم خدا كپنك»
و چون بعضى مردم دون مايه و الواد[سركش; نافرمان ]بوزينه باز و امثال آنان مى پوشند، صفاى اصفهانى [شاعر قرن 13 و 14هـ] در نصيحت معشوق خود از معاشرت الواد ميدان كهنه اصفهان گفته:
«كپنك پوش هاى ميدانى *** در كمين تواَند مى دانى».
كپوك ـ بر وزن و معنى كبوك.
كپون ـ (چو عمود) نام روده بزرگ فراخى است كه اهالى ما «قورت يمز» گويند.

صفحه 470 - جلد سوم
كپه ـ بر وزن و معنى كبه.
كپى ـ بر وزن و معنى كبى.
كپيدن ـ كبيدن[ر.م].

آيين چهارم

(در [حرف] كاف كلمن با تاى قرشت و ثاى ثخذ)
كت ـ (چو دل) به معنى «كه تو را»: كت گفت، يعنى كه تو را گفت و (چو رخ) بزرگ و فلزّات گداخته و به قالب ريخته و (چو بد) خانه و چوب و تخته و كاريز[قنات] و چشمه و تخت پادشاهان، خصوصاً ملوك هندوستان.
كت بانو ـ كدبانو و رجوع به «قادين» هم نمايند.
كَت كَن ـ چاه جوى و كاريز كننده.
كَت گار; كَت گر ـ نجّار و درودگر.
كُت و مُت ـ (ع) ترجمه «بعينه».
كتا ـ (چو قضا)رقعه و فرمان و نامه و كتابت.(ند)
كتاب ـ (چو چنار) دوات و تورات و نوشتن و صحيفه و حكم و فرمان و به معنى معروف كه جمع آن، كتب است و به پارسى «نامه» و «مهرك» و «كراسه» گويند و (چو كفّار) اطفال و جمع كاتب و هم تيرى است سرگِرد كه اطفال را بدان فن تيراندازى آموزند.(عر)
كتاب حق ـ قرآن مجيد و رجوع به «مهين نامه» هم شود.
كتابون ـ (چو قبادوز) نام مردى و نام زنى است و نام دختر قيصر روم كه زن گشتاسب[پنجمين پادشاه كيانى] و مادر اسفنديار بوده و هم به نوشته جهانگيرى[ر.ض]، نام دختر خاقان [ر.م] كه نريمان [جدّ بزرگ رستم] را با او محبّت تمام بوده و همايون، دختر فغفور[ر.م]، بر وى رشگ مىورزيده است.
كتابه ـ (چو اماله) خطّى كه به قلم جلى نوشته شده باشد.
كتاد ـ (ل) رجوع به «لاك» نمايند.
كتار; كتاره; كتال; كتاله ـ (چو كَنار و كَناره) حربه اى است مانند شمشير كه به «جمدر» نيز موسوم بوده و بيشتر اهل هند بر ميان بندند و اكنون در ايران متداول و كاف را به غين و تاء را به دال تبديل داده و «غدّاره» گويند.
كتام ـ (چو خمار) تالار، خصوصاً آنچه از چوب و تخته سازند و در تبرستان [مازندران و اطراف آن] «ناپار» گويند.
كتان ـ (چو بقّال و كَنار يا چنار) دانه اى است كه از آن روغن چراغ گيرند و جامه اى است كه از علف بافند و يا خود نباتى و علفى است كه به عربى نيز به همين اسم موسوم و به فرانسه «لَن» و به لاتينى «لينوم» و به يونانى «لينون» ناميده و موافق فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، ارتفاع آن به قدر ذرعى و ساق و برگ آن باريك و گل آن لاجوردى و قبّه هاى آن قريب به جوزى[گردويى] و پر از تخم و تخم آن كه «بزر كتان» گويند، كوچك اندك پهن طولانى و از پوست درخت آن مانند پنبه و پوست درخت شاهدانه لباس مى بافند و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: دو قسم از اين نبات در طب مستعمل است; يكى كتان متداول كه تخم آن در نزد عامه مردم معروف و به «بزرك» و «بزر كتان» موسوم است و ديگرى كتان مسهل كه گياهى است بومى فرنگستان و برگ آن را در سابق مانند مسهلات استعمال مى كردند.
كتانيز ـ (ل) رجوع به «سبير» نمايند.
كتايون ـ كتابون[ر.م].
كتب ـ (چو قمر) مرغكى است كه به تركى «آرى قوشى» گويند و (چو تند و شتر) به عربى، جمع كتاب است.
كتخ ـ (چو خَجِل) رجوع به «قتق» شود و (چو قمر) كشك و نان خورشى كه از نمك و شير و دوغ ترش سازند.
كتخ شير ـ ماستينه[ر.م].
كتخدا ـ كدخدا; مركّب است از «كت» و «خدا».
كتر ـ (چو قمر) كفتر.
كتران ـ (چو سردار) رجوع به «قطران» شود.
كترم ـ (چو بلبل) لاف و گزاف.
كَترونِتَن ـ ماندن و به جايى نرفتن.(ند)
كتره ـ بر وزن و معنى قطره و دريده و پاره پاره و سخنان بى ترتيب و غيرمربوط.
كتس ـ (چو قمر) خرده و كوچك.
كتستو ـ (چو ارسطو) اشنان [ر.م].
كتغ ـ (چو قمر) كشك.

صفحه 471 - جلد سوم
كتغال; كتغاله ـ كنغاله[ر.م].
كتف ـ (چو هند و سخت و خَجِل) استخوان شانه.
كتف برزدن ـ شادى كردن.
كتفْ ساره ـ جاى پيش زين از پشت اسب.
كتك ـ (چو سخت) زدن و چوب دستى قلندران كه «كوتك» هم نويسند و (چو قمر) نوعى از گوسپند دست و پا كوتاه و چلاو[چلو ]سرد بى روغن مازندرانيان كه به منزله نان ايشان است و آن را «كته» نيز گويند.
كَتكَتو ـ به زبان گيلانى، كاكوتى[ر.م] است.
كتكن ـ (چو عنبر) رجوع به تركيبات «كت» نمايند.
كتكو ـ كاكوتى[ر.م].
كتگار; كتگر ـ (چو سردار و عنبر) رجوع به تركيبات «كت» شود.
كتل ـ (چو سخن) كوتل[ر.م].
كُتَلچى ـ يدكچى و خادم چاروايان.
كتم ـ به نوشته برهان[ر.ض]، (بر وزن سخت) وسمه و يا (بر وزن قمر) گياهى است شبيه به وسمه كه داخل آن كنند و در بحرالجواهر[ر.ض ]گويد: (بر وزن تند) برگ گياهى است كه نيل [ماده اى در رنگرزى] را از آن سازند و (بر وزن قمر) وسمه و يا چيزى است كه با حنا مى كارند و برگش شبيه به برگ آن است.(عر)
كتمان ـ (چو گلدان) گياه كتم[ر.م] و (چو دلزار) پنهان كردن.
كتمتو ـ (چو ارسطو) دغدغه و پخپخو[ر.م].
كتن ـ (چو قمر) كتان.
كتنبر; كتنبل ـ (چو سمندر) مردم تنبل و پرخوار و شكم پرست.
كتو ـ (چو وضو) غوزه پنبه و (چو عمو) مرغ سنگ خواره[ر.م].
كُتوال ـ كوتوال[ر.م].
كتور ـ (چو عروس) كندو[ر.م].
كتوس ـ (ل) نام برج حوت [ر.م].(نان)
كتون ـ (چو عروس) سفرود [ر.م] و (چو هبوط) غوزه پنبه.
كته ـ (چو مزه) رجوع به «كتك» شود.
كتيب ـ (چو امير) بندى كه بر پاى نهند و زنجيرى كه بر گردن اندازند و به عربى، مَشگ سربسته است.
كتيبه ـ (چو سليقه) لشگر و يا يك فوج از آن و يا دسته اسبان و يا سوارگان از يك تا صد و جمع آن، كتائب است و رجوع به «خيبر» هم نمايند و در جايى ديدم كه به معنى خطوط جلى مكتوبه در ورق بزرگ و يا ديوار عمارت هم آمده.(عر)
كتير ـ (چو امير و مدير) زمين سراب و شوره زار و نوعى از قماش است.
كتيرا ـ (چو چليپا) رجوع به «گون» شود.
كتيران ـ (چو نريمان) قطران[ر.م].
كتيره ـ (چو سليقه) كتيرا[ر.م] است.
كتيم ـ (چو امير) زمين شوره و خيكى كه آب از آن تراوش نكند و هم نام پسر سيّمين ياوان ابن يافث ابن نوح است.
كثافت ـ (چو شماتت) كثرت و غلظت و به هم پيچيدگى و ضدّ لطافت و اين چنين چيز را «كثيف» گويند كه به پارسى «انبوه» و «پلش» و «پلشت» و «زشت» و «هولشك» و «چركين» [گويند].(عر)
كثه ـ (چو مزه) نام قديمى عربى شهر يزد است.
كثير ـ (ر.ف) [بسيار و وافر].(عر)
كثيرالاجل ـ بسفايج[ر.م].
كثيرا ـ (چو چليپا) رجوع به «گون» شود.(عر)
كثيف ـ (چو امير) رجوع به «كثافت» شود.(عر)

آيين پنجم

(در [حرف] كاف كلمن با جيم ابجدى)
كج ـ (چو دل) لگد و جفته و (چو رخ) كراغ[ر.م] و مهره سفيد كم قيمت و (چو بد) آكج[ر.م] و ناراست و خميده كه «كژ» و «كل» و «كوژ» و «كيل» و «كيوس» هم [گويند]، خصوصاً چشم لوچ و هم به معنى الاغ و خر و گله ودانه و نوعى از ابريشم فرومايه خام و (چو رخ) بيخ درخت است.
كَج آغند; كَج آغندش; كَج آگند; كَج آگندش ـ برگستوان[لباس جنگى] كه درون آن را با ابريشم كج[كم ارزش] بار كرده باشند.

صفحه 472 - جلد سوم
كَج آونگ --->كجاوه.
كَج گا; كَج گاب; كَج گاو; كَج گاه ـ غژغاو[ر.م].
كجا ـ (چو خدا) به معنى چه و كه و مقام و جا و هر جا و كدام جا و هم كلمه انكار است به معنى كى و هم نام شهرى است از ولايات چين.
كَجابه ـ بر وزن و معنى كجاوه.
كُجاران ـ (ل) شهرى است در پارس.
كجاز ـ (چو كَنار) آلات آهنى، مانند تير و تيشه و غيره.
كجاغند; كجاگند ـ (چو دماوند) رجوع به تركيبات «كج» شود.
كجاونگ ـ (چو دماوند) رجوع به تركيبات «كج» شود.
كجاوه ـ (چو علاوه) چيزى است معروف كه به جهت نشستن ساخته و بر چاروا بسته و در هر طرف آن يكى بنشيند و موافق نوشته بعضى از دانشمندان، نخست كرسىوارى از چوب ساخته و با ريسمان كجين[ابريشمى] از پهلوى استر، آونگ [آويزان] كرده و در آن نشسته و آن را «كج آونگ» و «كژآونگ» ناميدند، پس در السنه تخفيف يافته و «كجاوه» و «كژاوه» گرديد، پس واو را هم مبدّل به باء كرده و «كجابه» و «كژابه» هم گفتند و به عربى «هودج» گويند.
كجبه ـ (چو طلبه) مخفّف كجابه[ر.م].
كجرات ـ بنابر مشهور با كاف پارسى است; رجوع بدانجا [گجرات] نمايند.
كجك ـ (چو قمر) نشپيل[ر.م] و خمچه [ر.م] و نشانه و كوزه سفالى پر از خرما و چوب كجى كه كليدان [ر.م] را بدان گشايند و چوب سركجى كه بدان دهل و نقّاره نوازند و چوب كجى كه بر سر چوب قپق[ر.م] بندند و آهن سركج دسته دارى است كه فيل را بدان رانده و نگاه دارند كه به منزله عنان فيل است و نوعى از داروى چشم است كه از گوش ماهى[نوعى صدف] سازند و هم پَر دُم اردك نر كه برگشته است و يا پر سياه كجى كه بر پشت اردك نر بوده و زنان و شاطران بر سر بندند.
كجكره ـ بر وزن و معنى كچكره.
كَجكُلا ـ مطلوب و معشوق.
كَجكول ـ بر وزن و معنى كشكول.
كجله ـ (چو هرزه) مرغ عكّه[ر.م] و همين است كه اهالى ما تحريفش داده و «قجله» گويند.
كجواج ـ (چو فرهاد) انسانى و يا حيوانى كه پاى هايش راست و درست نباشد.
كجور ـ (چو عمود) زرنباد[ر.م] و (چو عبور) ولايتى است از تبرستان [مازندران و اطراف آن] كه اكثر دهات آن در كوهستان و مردمانش شيعه مذهب و شهر رويان قديم و قلعه مورد [ر.م] در آنجا بوده و اكنون تنكابن در آنجا است.
كجوك ـ (چو هبوط) مرض عرق النّسا[ر.م].
كجومن ـ (چو كبوتر) كاكنج[ر.م] و رجوع به «ليدانه» هم شود.
كجوه ـ (چو طلبه) مخفّف كجاوه [ر.م].
كجه ـ (چو مزه) كجك[ر.م].
كجه ماهى ـ رجوع به «دلفين» شود و با جيم پارسى هم هست.
كجى ـ (چو صفى) مورش[ر.م] و ناراست بودن و هرآنچه از ابريشم فرومايه بافته باشند.
كجير ـ (چو امير و مدير) دليل و رهنما و سركرده و پيشواى مردمان.
كَجيردِه; كَجيره ـ كجير[ر.م] و كدخدا.
كجيل ـ (چو امير) نام يكى از محلات قديمى تبريز كه دروازه اش نيز به نامش موسوم و قبرستانش هم به اسمش مسمّى و به نوشته برهان[ر.ض]، قبر شمس تبريزى در آنجا است و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] با كاف عربى و كاف پارسى هر دو آورده است.
كجيم ـ (چو امير) برگستوان[ر.م] و كجين[ر.م].
كجين; كجينه ـ (چو كليد و دِريده) دليل و رهنما و (چو امير و سكينه) برگستوانى[جامه رزم] كه درون آن را ابريشم كج[كم ارزش ]نهاده باشند كه از صدمه تير و شمشير و غيره محفوظ دارند.

صفحه 473 - جلد سوم

آيين ششم

(در [حرف] كاف عربى با جيم پارسى)
كچ ـ (چو رخ) فلس ماهى.
كچر ـ بر وزن و معنى كچل.
كچرى ـ (چو هندى) به زبان هندى، طعامى است كه بيشتر در هندوستان از برنج و ماش و روغن پزند.
كچك ـ (چو شتر) كيك [حشره كك] و بره و (چو قمر) به نوشته برهان[ر.ض]، جانور مَشگ دَر [ر.م] است و در «ود» از مخزن[ر.ض] فرمايد: وَدَع از جمله اقسام صدف بوده و به اشكال مختلفه مى باشد; آنچه را كه دراز و پيچيده است، به پارسى «كچك» و در ديلم «كلاچك» و به اصفهانى «كس گربه» نامند و نوع كوچك آن را به شيرازى «گوش ماهى» خوانند و گوشت آن زياد بر ساير اقسام است و در دريا و زمين هاى نمناك نيز به هم مى رسد و بهترين آن بحرى آن است.
كچكره ـ (ل) رجوع به «ذبل» شود.
كَچكول ـ بر وزن و معنى كشكول.
كچل ـ (چو سخن و قمر) جانور مَشگ در[ر.م] و (چو قمر) انسان و حيوان پاى كج و كسى كه سر او بى موى شده و زخم و ريش[جراحت] يا داغ هاى زخم داشته باشد و آن را «تز» و «كل»هم[گويند].
كچل كركس ـ رجوع به معنى هفتم «هماى» شود.
كُچُله ـ مخفّف كچوله[ر.م].
كچلى ـ (چو سفرى) كچل بودن و منسوب به كچل[ر.م] و هم قريه اى است در اصفهان.
كچوك ـ (چو هبوط) مرض عرق النّسا[ر.م].
كچول ـ (چو عروس) جنبانيدن جفته و سرين در هنگام رقص و برهم خوردن آب و دوغ و غيره در ظرف و نهر[ر.م].
كچوله ـ (چو گلوله) رجوع به «اذاراقى» شود.
كچه ـ (چو مزه) زنخ و چانه و انگشتر بى نگين كه بدان مى بازند [بازى مى كنند] و در جايى ديدم كه قاشق را هم گويند.
كچه درآوردن ـ چانه و دهن را در مقام تقليد و مسخره كج كردن.
كچه گل كردن ـ فاش بودن چيزهاى نهانى.
كچه ماهى--->دلفين.
كچير; كَچيردِه; كَچيره ـ بر وزن و معنى كجير و كجيرده و كجيره كه با جيم ابجدى بودند.
كچيم ـ (چو امير) برگستوان[ر.م].

آيين هفتم

(در [حرف] كاف كلمن با حاى حطّى و خاى ثخذ)
كحال ـ (چو كتاب) سرمه و (چو بقّال) كسى كه معالجه علّت [بيمارى] چشم كرده و سرمه و دوا در آن اندازد.(عر)
كحّال دين; كحّال شريعت ـ وجود مقدّس حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله).
كحل ـ (چو تند) مال بسيار و سرمه و هر آنچه مانند سرمه در چشم كشند و تركيبات آن مانند تركيبات «سرمه» است; رجوع بدانجا نمايند.(عر)
كحلا ـ (چو خرما) به نوشته برهان[ر.ض]، مرزنگوش و شنگار[ر.م] است و به نوشته قطر[ر.ض]، (بر وزن صحرا) گاوزبان[ر.م] و نام مرغى و گوسپند سفيدرنگ سياه چشم و كسى كه مردم [مردمك] چشمش بسيار سياه باشد و يا كسى كه مثل شخص سرمه كشيده به نظر آيد اگرچه سرمه نكشيده باشد.
كُحلى ـ هر چيز منسوب به كحل[سرمه].
كُحلى پرند; كُحلى چرخ; كُحلى روز; كُحلى شب ـ آسمان و تاريكى و سياهى شب.
كُحَيلا ـ كحلا[ر.م] و گاوزبان[ر.م].
كخ ـ (چو بد) نام شهرى است و (چو رخ) علف كوخ[ر.م ]صورت كوخ[ر.م] و حرارت و گرمى و يا جانور كِرم و (چو دل) تلخ و بى مزه و گاهى به جهت نفرت كودكان از خوردن چيزى كه مناسب نيست و خواهند از او پس گيرند، گويند.
كخته ـ (چو سفره) شعله آتش.
كخج; كخچ ـ (چو تند) گياهى است كه از آن جاروب سازند و آتش هم با آن روشن كنند.

صفحه 474 - جلد سوم
كخژنده ـ (چو سرپنجه) ديو، در مقابل پرى.
كشخله ـ (چو زَلزَله) آش و شورباى رشته.
كخكخ ـ (چو بلبل) صداى سرفه كردن و گرمى و حرارت و (چو كشمش) آواز سرفه و صداى خنده بلند و كلمه نفرت، چنانچه در «كخ» مذكور افتاد.

آيين هشتم

(در [حرف] كاف كلمن با دال ابجدى)
كد ـ (چو بد) خانه و نخست و محل و مكان و به زندى، شخص را گويند و (چو حقّ) به عربى، جِدّ و جهد و كوشش.
كداش ـ (چو كَنار) شاخ حيوانات.
كدام ـ (چو خمار) كدامين و ناحيه اى است در صنعاى يمن.
كدامى ـ (چو صُراحى) كدامين و (به كسر اوّل) سنگى است سبز و تيره رنگ كه در كنار دريا به هم رسد و خفيف و درشت باشد.
كُدامين ـ موافق آنچه در نمايش شانزدهم از نگارش اوّل آيين سيم مقدّمه[جلد اوّل] مذكور افتاد، ادات ترديد است در ذى عقل يا بى عقل.
كُدِاين--->جوهر ترياك.(سه)
كدبا ـ (چو صحرا) دروغ.(ند)
كدبانو ـ (چو شفتالو) بى بى و خاتون و بزرگ خانه و زن معتبر و موقّرى كه سامان خانه را بر وجه لايق كند و پيش منجّمان، دليل جسم است و به هندى يا يونانى «هيلاج» گويند، چنان كه كدخدا دليل روح بوده و كمّ و كيف عمر مولود را از اين دو اصل استخراج كنند و اين دو بى هم نمى باشد كه اگر باشد، مولود را بقايى نبود و به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، كدخدا را به يونانى «هيلاج» گويند كه به معنى چشمه زندگانى است و على التحقيق نام يونانى كدبانو است و در فرهنگ جهانگيرى[ر.ض] گويد: هيلاج در نزد منجّمان دليل عمر است و ظاهرش هم پارسى بودن آن است و در غياث اللّغات[ر.ض] گويد: هيلاج حسابى است منجّمان را كه بدان دليل عمر را شناسند و مجازاً زايجه مولود را نيز گويند و ظاهر وى هم پارسى بودن آن است.
كدخدا ـ (ر) پادشاه و داماد و صاحب و مالك، خصوصاً صاحب خانه و رئيس محلّه، چه هر محلّه در جاى خود به منزله خانه اى است كه رتق و فتق امورات آن در دست كدخدا است و هم به معنى مرد زن دار و شخص معتبر و موقّرى كه كارساز مردم باشد و در نزد منجّمان، دليل روح است كه در «كدبانو» مذكور افتاد.
كدخدا شدن ـ با زن نزديكى كردن.
كدر ـ (چو قمر) كادى[ر.م] و به عربى، (چو قمر) همّ و غمّ و تيرگى و ناصافى و (چو سرد و خَجِل) مهموم و مغموم و هر چيز تيره و ناصاف.
كدرم ـ (چو بلبل) غلّه، خصوصاً غلّه اى است شبيه به ارزن كه بيشتر در ميان زراعت برنج و يا زراعت گندم بوده و خوردن آن گردشِ سر آورد.
كدرو ـ (چو بدبو) عنزروت[ر.م].
كُدِست ـ شِبر و وجب.
كَدُفت ـ كاسه سر.
كدك ـ (چو سخت) ناحيه اى است در سمرقند [در ازبكستان].
كدكده ـ (چو زَلزَله) صداى چكش و سندان و مانند آن.
كدلاد; كدلاده ـ (چو فرهاد و سردابه) كدواد[ر.م].
كِدن ـ كدواد[ر.م] و حيز و مخنّث و نام روستايى است كه مردم آنجا روز عاشورا گريه و زارى بسيار كنند و قريب به 10هزار مرد در آنجا گرد آيند.
كدنگ ـ (چو سمند يا تفنگ) چكش و چوبكى كه گازران جامه را بدان كوبند تا پاك شود.
كدنگه ـ (چو طَبَرزه يا گذشته) كدنگ[ر.م] است.
كدو ـ (چو عمو) كه به هندى نيز به همين اسم موسوم و به عربى «دبا» و «قرع» خوانده و به فرانسه «كورژ» و به لاتينى «كوكوربيتا» و به پارسى «اُج» هم گفته و به تركى «قباق» گويند، ثمر نباتى است كه آن را «يقطين» نامند و بياره دار [ساقه كوتاه دارد] و بر مجاور خود مى پيچد و بر زمين و ديوار نيز پهن مى شود و مطلق آن دو نوع است، تلخ و شيرين و دويّمى نيز به چندين صنف مى باشد; صنفى

صفحه 475 - جلد سوم
مدوّر و صنفى طولانى و صنفى كوچك به قدر نارنجى و اَمرودى [گلابى] بزرگ صُراحى شكل و غير اينها و بعضى از آنها مخصوص بلاد هند و بنگاله بوده و در جاى هاى ديگر يافت نمى شود و به بهاى گران مى فروشند حتى به نوشته مخزن[ر.ض]، يكى تا صد روپيه فروخته مى شود.
كَدوبا ـ آش كدو.
كَدوبُن ـ بيخ و ريشه كدو.
كَدوبِنَن ـ در جايى ديدم كه كماس[ر.م] و كماسه[ر.م ]است.
كَدودانه ـ كرم معده.
كَدونيمه ـ نيمه كدو و ظرف شراب خورى.
كدواد; كدواده; كدوار; كدواره ـ (چو فرهاد و سردابه) ديوار و بنيان خانه و عمارت.
كدوخ ـ (چو هبوط) جام و گرمابه و حمّام.
كَدوه ـ (ق) گرفتن و خراش و خراشيدن.
كده ـ (چو مزه) كدوه[ر.م] و ده و قريه و خانه و ملازه[ر.م] و گلو و كام دهان و محل و مكان، خصوصاً منزل احمقان و هم به معنى كليدان[ر.م] خانه و باغ و غيره و چوبكى كه در ميان قفل چوبين افتد و بند شود تا آنكه در بى كليد وا نشود.
كدير ـ (چو مدير) خفه شده و گلو فشرده.
كدين; كدينك; كدينه ـ (چو مدينه و بريدن و بريده) كدنگ[ر.م].
كديور ـ (چو ابى ذر) برزيگر و باغبان و زراعت و دهقان و دنيا و روزگار و كدخدا و صاحب خانه و رئيس قريه و محله و هر كسى كه خانه داشته باشد.
كذر ـ (چو قمر) سفيه و احمق.

آيين نهم

(در [حرف] كاف كلمن با راى قرشت)
كر ـ (چو بد) پريون[ر.م] و مردم ناشنوا كه «شوا» و «كاليو» و «كاليوه» هم [گويند] و زور و قوّت و توانا و مقصد و مراد و مخفّف كار و قسمى است افسون ناپذير از مار و (چو رخ) فرزند آدمى و برنج خوردنى و مخفّف كره و هم نام دو رودخانه است در ايران; يكى در شيروان مابين ارمنيّه و ارّان كه از تفليس گذشته و با نهر ارس يكى شده و به بحر خزر مى ريزد و ديگرى در فارس كه در «بند امير» مذكور افتاد و به عربى، (بر وزن حقّ) ريسمان و يا خصوص گنده و غليظ از آن و يا آنچه از ليف خرما ساخته و بهواسطه آن به درخت خرما بالا روند و هم به معنى حمله و هجوم آوردن و از براى جولان فرار كرده و دوباره برگشتن و اين چنين كس را «كرّار» گويند و (بر وزن مُدّ) كسا[ر.م] و نام يكى از نواحى شرقى موصل و موضعى است در فارس و بنابر مشهور همان نهر مذكور است و هم پيمانه معروفى است در عراق و در اصطلاح شرع، مقدار مخصوصى است از آب كه وزن آن 81900 مثقال صيرفى و مساحت آن 27 يا 36 يا 42 وجب و هفت ثُمن وجب است.
كرّ و فرّ ـ (ر.ف) و به پارسى «بوج» و «بوش» [گويند].(عر)
كرا ـ (چو رضا) ترجمه «كه و كدام شخص را» و «هركه را» و به عربى، كرايه است و (چو سقّا) حجّام و سرتراش كه كرّاى نيز گويند.
كراث ـ (چو كَنار) درختى است كوهى و برگش دراز و باريك و شاخه هايش نرم و پُرشير و در بلاد حجاز بسيار است و (چو كفّار) رجوع به «گندنا» شود.
كراج ـ (چو كَنار) كراجيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
كراجك ـ (چو تصادف) به نوشته مراصد[ر.ض]، دهى است در باب واسط.
كراجى بندر ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، قصبه اى است دلپذير از بندرهاى سند كه در سه منزلى شهر تتّه [در هند ]در مقابل بندر مسقط و بمبئى واقع و اكثر مردمانش هندوان و بعضى مسلمانند.
كراجيدن ـ (چو رَسانيدن) بانگ و فرياد كردن مرغ خانگى در وقت بيضه نهادن.
كراچ ـ (چو كَنار) كراچيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
كَراچيدن ـ كراجيدن[ر.م].
كَراخ ـ بر وزن و معنى كراج.
كراخان ـ (چو هراسان) رجوع به «قراخان» شود.
كَراخيدن ـ بر وزن و معنى كراجيدن.

صفحه 476 - جلد سوم
كراد ـ (چو خمار و كَنار و چنار) تعبير خواب و جامه پاره پاره بى تاب و تونگ و كوزه سرتنگ و كردو[ر.م] و چوب زيرين در خانه و طعام نيم پخته، خصوصاً تخم مرغ نيم برشته.
كرادا ـ (ق) كراد[ر.م] است.
كرادان ـ (ل) علّت قوبا[نوعى بيمارى پوستى].
كراده ـ (چو شماره و كَناره) كراد[ر.م].
كرار ـ بر وزن و معنى كراد و (بر وزن عطّار) عربى است; رجوع به «كرّ» نمايند.
كرارا; كراره ـ بر وزن و معنى كرادا و كراده است.
كراز ـ (چو خمار و كَنار) حجّام و سرتراش و جامه كهنه و مردم سفله و بنده و غلام سياه، در مقابل آزاد و شجاع و دلاور و جانور خوك، خصوصاً قسم نرينه آن و چينه دان مرغان و متاره [آفتابه; مطهره] مسافران و چوبى كه گاو و گوسپند و خوك را بدان رانند و تپش و اضطرابى كه از حرارت بدن به هم رسد، خصوصاً آنچه در وقت زاييدن زنان را باشد و هم به معنى كرازيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و بيل معروف، خصوصاً بيل بزرگ دسته دارى كه بر دو طرف آن دو حلقه بوده و بر حلقه هايش ريسمانى بسته و دو نفر از آنها پيوسته و زمين را بدان كنده و هموار كنند.
كرازان ـ (به فتح و ضمّ اوّل) جمع كراز[ر.م] و اسم فاعل از كرازيدن [ر.م] و امر حاضر از كرازانيدن.
كرازه ـ (چو كَناره و شماره) به معانى كراز[ر.م] غير از معنى كرازيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و تعبير و عبارت آوردن و هم پهلوانى بود ايرانى كه در جنگ دوازده رخ [ر.م ]سيامك[پهلوان تورانى] را كشت.
كرازيدن ـ (به فتح و ضمّ اوّل) باليدن و نمو كردن و از گرمى و حرارت مضطرب شدن و خراميدن و به ناز و غمزه راه رفتن، خصوصاً در ميدان كارزار.
كراس ـ (چو خمار) كرس[ر.م] و (چو كفّار) به عربى، يك جزو از كتاب است كه بيشتر هشت ورق مى باشد.
كَراستن ـ كرايستن[ر.م].
كَراسته ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از كراستن[ر.م] و هم به نوشته درارى[ر.ض]، نام پارسى اسباب و لوازم و چوب بنا است.
كراسه ـ (چو شماره) دفتر و كتاب، خصوصاً «كلام الله» و كتاب آسمانى و (به تشديد ثانى) به عربى، يك جزو از كتاب است.
كراش ـ (چو كَنار) چاروادار و تباه روزگار و پريشان و مرغ سبزقبا[ر.م] و كراشيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و هم قريه اى است در لارستان فارس كه ديزى گوشت پزى آن به خوبى معروف و جراش معرّب آن است.
كراشه ـ (چو كَناره) كلام الله و طرز و قاعده و صفت و گونه.
كَراشيدن ـ تباه كار و نابود بودن و پريشان و آشفته و ديوانه شدن و پراگنده و پاشيده گرديدن.
كَراشيده ـ (ق) اسم مفعول و ماضى بعيد از كراشيدن[ر.م] و مرغ سبزقبا[ر.م].
كراع ـ (چو خمار) موضعى است در ميان مكّه و مدينه.(عر)
كراغ; كراغه ـ (چو خمار و شماره) زاغ و باشه [ر.م] و گياهى است كه بازوى فرود آمده و استخوان به در رفته را بدان بندند.
كراك; كراكا ـ (چو كَنار و نَصارا) مرغ عكّه [ر.م] و يا چكاوك و يا تيهو[ر.م] و يا سلوى[ر.م] و يا دختر صوفى[ر.م].
كراكر ـ (چو برادر) فصّاد[ر.م] و (چو مبارك) زاغ و كلاغ.
كَراكَرا ـ زاغ و كلاغ.
كِرامْدِه ـ كلم.(نان)
كران ـ (چو كَنار) كراه[كنار; انتها] و كرانه و (چو بقّال) شهرى است شهير از اصفهان و يكى ديگر در تبّت و دهى است از سيرجان و (چو خمار) اسب كُرن [بين زرد و سرخ] و دهى است در شام و يا شهركى است از نواحى دارابگرد لار در ده فرسخى سيراف.
كراندن ـ (چو رَساندن) تمام شدن و به انتها رسيدن.
كرانه ـ (چو كَناره) كنار، مقابل وسط و گوشه گرفتن و دورى گزيدن و مرغى است سست پرواز كه به تركى «باغرى قره» گويند.
كرانى ـ (چو امانى) منسوب به كران و هرآنچه انتهاپذير باشد و مدّتى بسيارى اميد بقاى آن باشد.

صفحه 477 - جلد سوم
كرانيدن ـ (چو رَسانيدن) كراندن [ر.م].
كراوش ـ (چو دلْ خون) چرخ روغنگرى.
كراويا; كَراويه ـ نان خواه [ر.م] و زيره رومى[ر.م].
كراه ـ بر وزن و معنى كنار و انتها و آخر.
كراهت; كراهيت ـ مكروه داشتن.(عر)
كراى ـ امر و فاعل از كرايستن [ر.م] و رجوع به «كرا» و «قرم» نمايند.
كَرايستن ـ با كاف پارسى صحيح تر است; رجوع بدانجا[گرايستن] شود.
كَرايِش ـ كراييدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
كرايه ـ (چو كَناره) مرغ كرانه[ر.م] و (چو اماله) به عربى، معروف است كه به پارسى «سلاك»[گويند].
كراييدن ـ با كاف پارسى صحيح تر است; رجوع بدانجا[گراييدن] شود.
كرب ـ (چو سرد) اندوه و غم و اضطراب و (چو سخن) جمع كُربت[ر.م].(عر)
كربا ـ (چو صحرا) گياهى است دوايى كه «هلندوز» نيز گويند[نوعى از ريباس].
كربار ـ (چو گلزار) كربال[ر.م].
كرباس ـ (چو سردار) كرباسو[ر.م] و پارچه اى است معروف كه اهالى ما «بيز» گويند.
كرباسو; كرباسه; كرباش; كرباشو; كرباشه ـ (چو شفتالو و سردابه و سردار) وزغه[ر.م] و چلپاسه[ر.م] و سام ابرص[ر.م].
كربال ـ (چو گلزار) ولايتى است از فارس كه برنج خوب دارد.
كرباوان ـ (چو سربازان) گياه كربا[ر.م].
كربايس; كربايش ـ كرباسو[ر.م].
كربت ـ (چو فرصت) اندوه و غم و در حال وقف «كُربه» گويند.
كربز; كربزه ـ (چو بلبل و غلغله) خيار دراز[ر.م].
كربس ـ (چو عنبر) كرباس و كرباسو[ر.م].
كربس پايه ـ گياهى است شبيه به انگشتان كرباسو[ر.م ]كه در كنار درياى هند به هم رسد.
كربسو; كربسه; كربش; كربشو; كربشه ـ (چو لَبلَبو و زَلزَله و عنبر) سام ابرص[ر.م] و وزغه[ر.م] و چلپاسه[ر.م].
كربلا ـ (ر) نام شهرى است شهير در دو منزلى شمال غربى كوفه كه مقتل حضرت حسين ابن على(عليهما السلام) و مدفن آن بزرگوار است و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: اشتقاق آن از كربله است كه به معنى رخاوت و سستى كه در قدمين مى باشد و شايد به جهت سستى زمين به همين اسم مسمّى گرديده و يا به معنى پاك كردن گندم و مانند آن است از خاشاك و سنگ ريزه و يا آنكه كربل نام علف مخصوصى است كه به جهت پاكيزگى آن زمين از سنگ ريزه و يا به جهت بسيارى آن علف در آنجا بدين اسم اختصاص يافته و به نوشته بعضى، نينوا همين كربلا است و نيز در بستان[ر.ض] گويد: جميع شهدا در تحت قبّه عرش مدار حضرت حسين(عليه السلام) آسوده مگر قبر مطهّر حضرت عباس كه به مسافت 700 گام از جانب شرقى قبّه مقدّسه و حرّ ابن يزيد رياحى كه به مسافت يك فرسخ از سمت غربى آن واقع و عون ابن على در سه فرسخى اتفاق افتاده. فضولى بغدادى[شاعر قرن 10هـ] گفته:
«آسوده كربلا به هر حال كه هست *** گر خاك شود، نمى شود قدرش پست
برمى دارند و سُبحه مى سازندش *** مى گردانندش از شرف دست به دست».
كربو ـ (چو بدبو) كرباسه[ر.م].
كربه ـ (چو هرزه) كرباسو[ر.م] و مرغ سبزقبا[ر.م] و (چو سفره) كلبه و كمان و گياهى است خوردنى و رجوع به «كربت» هم شود.
كرپا ـ بر وزن و معنى كربا.
كرپاس ـ بر وزن و معنى كرباس، وزناً و معناً.
كرپاسو; كرپاسه; كرپاش; كرپاشو; كرپاشه ـ بر وزن و معنى كرباش و كرباشو و كرباشه.
كرپاوان ـ (چو سربازان) گياه كرپا[ر.م].
كرپايس; كرپايش ـ كرباسو[ر.م].
كرپدن ـ به نوشته درارى[ر.ض]، نام پارسى ديگر كلبتين[ر.م ]است.
كرپس; كرپسو; كرپسه; كرپش ; كرپشو; كرپشه ـ بر وزن و

صفحه 478 - جلد سوم
معنى كربس و كربسو و كربسه كه با باى ابجدى بودند.
كِرپو; كِرپى ـ خارپشت و به نوشته بعضى، فارسى هم هست.(كى)
كرت ـ (چو سخت) به نوشته مخزن[ر.ض]، بنابر مشهور ثمر نوعى از امّ غيلان[ر.م] است كه اقاقيا عصاره آن و صمغ عربى صمغ آن و درخت آن خاردار و معرّب آن، قرظ بوده و به پارسى «بُزغند» هم گويند و رجوع به «اقاقيا» هم شود.
كرتاخ ـ (چو سردار) عزم همّت بر امور عاليه كه مادام به نهايت نرسيده، به نظر او در نيايد.
كرتك ـ (چو عنبر) گزينه[ر.م] و كرته[ر.م] ناهموار و درشت اندام.
كرتله ـ (چو زَلزَله) پسر اَمرَد[بى ريش].
كرتن ـ (چو كَلمَن) كره تن [عنكبوت].
كرتنكله ـ (ر) به نوشته تحفه[ر.ض]، نام تركى سام ابرص[ر.م ]است.
كرتنه ـ (چو زَلزَله) كاكيا[ر.م] و كرتينه[ر.م].
كَرتوما ـ نام حكيمى و دانشمندى بوده از پارسيان[ظاهراً مصحّف مرتوما از روحانيان مسيحى كه ديرمرتوما به نام او در ميافارقينِ تركيه ساخته شده است(حاشيه دكتر معين بر برهان قاطع)].
كرته ـ (چو هرزه) قطعه زمين زراعت كرده و سبزى كاشته و (چو سفره) نيم تنه[ر.م] و پيراهن و قباى يك لاى و (چو سركه) شترخار[ر.م] و علفى است كه از آن جاروب سازند.
كرته دشتى ـ اذخر[ر.م].
كَرتينه ـ كاكيا[ر.م] و پرده سفيدى است مانند كاغذ كه عنكبوت ساخته و در درون آن تخم نهاده و بچه برآرد.
كرج ـ (چو سرد) گوى[تكمه] گريبان و شكاف گريبان پيراهن و (چو تند و هند) قاچ كه در «برين» مذكور افتاد و (به كسر اوّل و ثانى) قاچ و قواره [ر.م] و (چو قمر) گريبان و معرّب كَرَه[ر.م] و شهركى است در دو منزلى تهران در جنب رودى كه آن هم بدين اسم موسوم است و هم شهرى است از قريم [شبه جزيره كريمه در اوكراين] در شمال شرقى كفّه [ر.م] كه داراى 20هزار نفوس است.
كرجفو ـ (چو لَبلَبو) مرغ تيهو[ر.م] و يا سلوى [ر.م].
كرجن ـ (چو عنبر) جرنده[ر.م].
كرجيل ـ (ل) نام تنكابنى يا جرجانى[گرگانى] زعرور[ر.م ]است.
كرچ ـ بر وزن و معنى كرج غير از معنى شهر كه مذكور شد.
كرچغر ـ (ل) جغد و بوم.
كرچك ـ (ر) كه به پارسى «بيدانجير» و «ريسن» و به شيرازى «كنتو» و به عربى «خِروَع» گويند، موافق فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، به دو نوع مى باشد، سفيد و سرخ مايل به بنفش. و دويّمى قوى تر از اوّل و برگش شبيه به برگ بيدانجير و ساقش به قدر دو ذرع و بيخ آن مانند نى مجوّف و ثمر آن خاردار و خوشه دار و مدوّر و تخم آن به مقدار دانه قهوه و پوست آن منقّط و مغز آن سفيد و پُرروغن و منبت[محل روييدن ]آن بلاد معتدله.
كرچه ـ (چو هرزه) كِلكه[ليقه] دوات و خانه محقّر، خصوصاً آنچه در كنار فاليز[بوستان] و مزرعه از چوب و علف سازند.
كرخ ـ (چو قمر) كرخت[ر.م] و (چو تند) دهى است در هفت فرسخى هرات و (چو سخت) نام چند موضع است; يكى در ماوراءالنهر[در آسياى مركزى] و ديگرى در خوزستان و سيّمى در بصره و چهارمى در سامره و اشهر از همه كرخ بغداد است كه دهى و يا محله اى است در آن و يا جايى بوده كه اخيراً بغداد شده و از آنجا است شيخ ابومحفوظ مشهور به معروف كرخى، صحابه و دربان و مريد حضرت امام والامقام على ابن موسى الرضا(عليهما السلام) كه گويند خاك تربت او ترياق سموم است و بدان استشفا نمايند.
«اگر از خرقه كس درويش بودى *** رئيس خرقه پوشان ميش بودى
اگر مرد خدا آن عام چرخى است *** بلاشك آسيا معروف كرخى است».
كَرخ زراره; كَرخ زَراه ـ پياده.
كرخانه ـ (چو سردابه) مخفّف كارخانه.

صفحه 479 - جلد سوم
كرخت ـ (چو سمند) هر چيز بى حسّ و بى شعور و بى خبر، اعمّ از انسان و حيوان و يا اعضاى ايشان.
كرد ـ (چو سرد) كرده و كردار و ماضى كردن و (چو تند) به همين معنى و كردو[ر.م] و آبگير و تالاب و شبان و چوپان و زمين زراعت كرده، خصوصاً زراعت برنج و سبزى خوردن و مانند آنها و هم طايفه اى است مشهور و در السنه مذكور كه بسيار شجاع و دلير و در غيرت و حميّت بى نظير و به نام لر و كلهر و كرماج و گوران به چهار شعبه منشعب بوده و هريك از آنها نيز به چندين قبيله متفرّق مى باشند و زند و لك و بلباس و لولو و دنبل و بختيارى و فيلى و ممسنى هم از جمله طوايف اكراد و مذهبشان مابين شيعه و سنى و نسطورى [ر.م] و على اللّهى و يزيدى[ر.م] و در نسبشان اختلاف فراوان است. از روضة الصفا[ ر.ض] نقل است كه چون بر دوش ضحّاك[از شخصيّت هاى پليد شاهنامه] مانند دو مار ظاهر شد و ابليس به صورت طبيبى به نزد او آمده و گفت كه علاج آن منحصر به مغز سر آدمى است و ازاين رو روزى دو تن كشته و مغز سرشان را بر آن موضع ماليده و تسكين الم گرديدى. بعد از مدتى طبّاخ روزى يك نفر كشته و به عوض ديگرى مغز سر بز و گوسپند داده و او را آزاد كرده و طبّاخ بگفتى كه در كوه ها و غارها به سر برده و از جور ضحّاك برهيد. ايشان هم به فرموده عمل كرده و به مرور دهور كثرت يافته و در ميان طوايف اسم و رسمى مخصوص برآوردند و اكراد همينانند. و مسكن ايشان قديماً محدود بوده و اكنون در بلاد ارمنيّه كبرى و صغرى و دياربكر[در تركيه] و فارس و عراق عرب و عراق عجم [نواحى مركزى و غربى ايران] و زابل و كابل و خوزستان و خراسان و آذربايجان و سواحل درياى وان [در تركيه] و روميّه و كوه هاى ساحل شرقى دجله سكونت داشته و ممالكشان را هم به جهت انتساب به نام ايشان كردستان گويند.
كرداج ـ (چو سردار) رجوع به «گرداج» شود.
كرداد; كرداده ـ (چو فرهاد و سردابه) بناى ديوار و عمارت.
كردار ـ (چو سردار) كرداد[ر.م] و (چو دلزار) طرز و قاعده و عادت و طبيعت و شغل و كار، خصوصاً كار خوب و اخلاق نيكو و در اصطلاح دستورى بعضى، فعل مقابل اسم و حرف است.
كرداناج; كردانج ـ (چو سربازان و تردامن) معرّب گردانك[ر.م].
كُردانيّه ـ مقامى است از موسيقى كه در «شش آوازه» اشاره نموديم و با كاف پارسى[گردانيه] صحيح تر است.
كردر ـ (چو عنبر) زمين كوه و درّه و زمين سخت و زمين پشته پشته و دامنه كوه.
كردستان--->كرد.
كردستان ايرانى ـ يا عجمى; ايالتى است از ايران كه به عراق عجم[نواحى مركزى و غربى ايران] و خوزستان و آذربايجان و عراق عرب و كردستان عثمانى محدود و مقرّ اداره اش كرمانشاه و يا سنندج و از بلاد معروفش مريوان، اورامان، بانه، سقّز، بيجار، قصرشيرين[و ]هرسين بوده و ايلات بسيارى در آن زندگانى مى كنند كه معروف ترشان ايل كلهر و كرند است.
كردستان عثمانى ـ يكى از ولايات عثمانى است كه به عجمستان و عراق عرب و ارمنستان و الجزيره[در عراق] محدود بوده و ولايات شهرزور و موصل و بعضى از مواضع ولايت بغداد را تشكيل داده و قديماً آن هم جزو ايران بوده و در عهد سلطان سليم اوّل عثمانى [قرن 9 و 10هـ] ضميمه دولت علّيّه [عثمانى ]گرديد.
كردستان عجمى ـ همان كردستان ايرانى[ر.م] است.
كردك ـ (چو دلبر) لُغَز و چيستان و خرگاه و خيمه و شجاع و دلير.
كردگار; كردگاز ـ (چو اضطرار) ترجمه عمداً و دانسته و فهميده و يكى از نام هاى خداى تعالى است و اوّلى (به فتح و ضمّ اوّل) به معنى كاركن و كننده هم هست.
كَردگر ـ فاعل و كننده.
كردمانه ـ (ل) كرم دانه[ر.م].
كردمند ـ (چو نقش بند) تعجيل و شتاب و بسيار جلد و تند و تيز.

صفحه 480 - جلد سوم
كردن ـ (ر) و در پارسى درى[فارسى رسمى معمول امروزى] به ضمّ كاف هم هست.
كِردناج ـ معرّب كردناك است و رجوع به كاف پارسى [گردناج] شود.
كردناك ـ (ل) با كاف پارسى صحيح تر است; رجوع بدانجا [گردناك] نمايند.
كردنان ـ (چو هم زبان) مردم پرزور و قوى هيكل.
كردنگ; كردنگل ـ (چو فرزند و بدمنظر) احمق و ديّوث و بى اندام.
كردو ـ (چو بدبو) نوعى از تنيده عنكبوت و شاخى كه از درخت بريده باشند و قطعه زمينى كه كنار آن را بلند كرده و در ميان آن زراعت نمايند و كنار آن را «مرز» و «سامان» گفته و اهالى ما «بازى» گويند و خود اين زمين را هم «مرز» گويند.
كرده ـ (چو سفره) رجوع به «كليه» شود[همان گُرده است ]و (چو هرزه) اسم مفعول و ماضى بعيد از كردن.
كَرده كار ـ مردم جَلد و كاردان و تجربه كار.
كَرده گر ـ فاعل و كننده.
كَرده نخست ـ عقل اوّل و مخلوق اوّل.
كردى ـ (چو سعدى) كردو[ر.م] و ماضى مخاطب از كردن.
كَردَيلِن ـ ساساليوس[ر.م].
كرز ـ (چو سرد) خيار بزرگ و كردو[ر.م] و بلندى كنار آن.
كرزمان ـ (چو قلمدان و هم زبان) عرش و آسمان.
كرزمان برين ـ عرش اعلى.
كرزن ـ (چو عنبر) كه با كاف پارسى هم آمده بلكه به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، صحيح همان است، تاج از ديبا دوخته و نيم تاج مرصّعى بوده كه ملوك پيشين به جهت تبرّك از بالاى سر خود آويخته و گاهى بر سر نيزه مى نهاده اند و در كاف پارسى از برهان[ر.ض ]و فرهنگ جهانگيرى[ر.ض] گويد: تاج مرصّعى بوده كيان[دوّمين سلسله اسطوره اى ايران] را از طلا مكلّل به جواهر و بسيار بزرگ و سنگين كه در بالاى تخت محاذى سر ايشان با زنجير طلا آويختندى و در آن صد دانه مرواريد بوده كه هريكى به مقدار بيضه كنجشگ و يا چند بيضه كنجشگ بوده و آن به انوشيروان [پادشاه ساسانى قرن 6م] رسيده و عربان آن را «قنقل» گويند كه به معنى پيمانه بزرگ است.
كرزن دانش ـ نام كتابى است از موبدان فارس.
كرزه ـ (چو سفره) گرز و عمود و كردو[ر.م] و بلندى كنار آن و (چو هرزه) شخصى كه آلت مردى نداشته باشد.
كُرزه ماه ـ آبيارى زراعت و گياهى است خوش بوى.
كرزين ـ (چو زنجير) قلعه اى است در نواحى حلب.
كرژمان ـ بر وزن و معنى كرزمان.
كرس ـ (چو تند) موى باف زنان و (چو شتر و سخن) عزيز و مكرّم و چرك و وسخ و حساب و شماره و دختر صوفى[ر.م] و موى مجعّد و پيچ و خم موى.
كرسان ـ (چو سردار) مخفّف كارسان[ر.م].
كرسب; كرسپ ـ بر وزن و معنى كرفس.
كَرَستان; كَرَستوان; كَرَستودن; كَرَستون ـ كپان[نوعى ترازو].
كرسطوس ـ (چو پرستوك) نام انجيل حضرت روح الله(عليه السلام)و (به كسر اوّل و ثانى) نام نامى انجيل حضرت بارى است.
كرسف ـ بر وزن و معنى كرفس و به عربى، (چو بلبل) پنبه است.
كرسكان ـ (چو قلمدان) يكى از دهات لنجان[در اصفهان ]است.
كرسم ـ (چو عنبر) زعفران.
كرسنج ـ (چو فرزند) كم همّتى در طلب مراتب.
كرسنه ـ بر وزن و معنى قرسنه و خشك ريشه[خشكى روى زخم] و (چو زَلزَله يا طَبَرزه) دانه اى است مدوّر معروف به قدر نخودى كوچك و تيره رنگ مايل به سرخى و زردى و طعم آن تلخ و تند و غيرمأكول انسان است بلكه غذا و علف گاو است و بالخصوص مقشّر[پوست كنده] آن گاو را فربه كند و به كبوتر و گوسپند و مرغ و بز نيز مى خورانند و آن را به عربى «حبّ البقر» و «رعى الحمام» گفته و به پارسى «كسن» و «كسنك» و «كشن» و «كشنك» و «گاودانه» و «مشنگ گاوى» گويند و به نوشته برهان[ر.ض]، با شين نقطه دار هم آمده و در فرهنگ جهانگيرى[ر.ض] و ناصرى[ر.ض] آن را تغليط كرده اند.

صفحه 481 - جلد سوم
كرسو ـ (چو بدبو) كرباسو[ر.م].
كرسه ـ بر وزن و معنى كرس، با زيادتى هاء در آخر.
كرسى ـ (چو پشتى) علم و دانش و تخت و اورنگ و سندلى معروف كه به پارسى «پيشگاه»[گويند] و در اصطلاح جغرافيايى، مركز حكومت و ولايت و در اصطلاح شرع، نام فلك هشتم است كه به «فلك البروج» و «فلك ثوابت» نيز موسوم و در توى عرش به تمامى افلاك سبعه سيّاره محيط و منتهاى خانواده شمسيّه و به منزله سقف و خيمه هفت آسمان و چهار عناصر مى باشد و حركت آن موافق نوشته ارباب هيئت قديم بطلميوسى، از مشرق به مغرب و در 70 سال يك درجه قطع كرده و در 25200 سال يك دوره را تمام كند.(عر)
كرسى خاك ـ زمين و ماكيانى كه از بيضه نهادن باز ايستاده باشند.
كرسى دار مجلس طور ـ حضرت موسى ابن عمران(عليه السلام).
كرسىِ زر ـ روز و آفتاب و كفل سيم بدنان.
كرسىِ شش گوشه ـ دنيا و روزگار به اعتبار شش جهت.
كرسيدن ـ بر وزن و معنى كرشيدن.
كَرسيوَز ـ (ل) نام برادر افراسياب[پادشاه توران].
كرش ـ (چو شتر) ريسمان قزيل[ر.م] و (چو سخت و قمر) چرك و وسخ و مكر و حيله و چاپلوسى و فروتنى و كرشيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن و (چو هند) نشخوار و اهل و عيال و نام شهر واسط [در عراق] و قلعه اى است در يمن و صدايى كه در وقت خواب از راه دماغ برآيد و در معنى عربى آن، رجوع به «شكمبه» شود.
كِرشان --->سپيداب.(كى)
كرشته ـ (چو فرشته) خس و خاشاك.
كرشف ـ (چو عنبر) پنبه.
كرشمان ـ بر وزن و معنى كرزمان.
كرشمه ـ (چو طَبَرزه يا فرشته) ناز و غمزه و با گوشه چشم نگريدن و با چشم و ابرو اشاره كردن.
كرشنه--->كرسنه.
كرشه ـ بر وزن و معنى كرش، به زيادتى هاء در آخر.
كرشيدن ـ (چو ترسيدن و طلبيدن) مكر و حيله نمودن و فريب و چاپلوسى و فروتنى كردن و صدا در وقت خوابيدن و هم به معنى تلاشيدن و پريشيدن و ستيزيدن.
كرغ ـ (چو تند) كراغ[ر.م].
كرغست ـ (چو فرزند) مچّه[ر.م].
كرغه ـ (چو سفره) كراغ[ر.م].
كرف ـ (چو سرد و تند) قير[نوعى صمغ] و تيره و تاريك و سواد زرگران [چيزى كه ظروف نقره را بدان به سياهى منقّش كنند(لغت نامه دهخدا)] و زفت سر كچل[نوعى صمغ كه بر سر كچلان چسبانند(لغت نامه دهخدا)] و نقره سوخته و رجوع به «موى غول» هم شود.
كرفت ـ (چو سرشت) چركين و كثافت و نجاست و هر چيز كثيف و چركين و شخصى كه همچنين باشد.
كرفج ـ بر وزن و معنى غرفج.
كرفس ـ (چو سمند) نباتى است خوردنى معروف كه به پارسى «كرسب» و «كرسپ» و «كرسف» و «كرفش» نامند و آن را اقسام بسيار و به حسب اماكن مختلف و هريكى را اسمى است خاص، چنانچه شرح اجمالى آنها را ذيلاً مى نگارد.(عر)
كرفس آبى; كرفس آجامى--->كنگر آبى.
كرفس برّى ـ برگش عريض بوده و هرچه قريب به زمين باشد منحنى به طرف بيرون و با اندك رطوبت چسبنده و تندى اندكى و خوش بو و مايل به زردى و ساقش باصلابت و تخمش مستدير و سياه و شبيه به تخم كلم و در پشته ها و سنگلاخ ها مى رويد.
كرفس بستانى ـ كه مراد از مطلق كرفس همان است، برگش مايل به تدوير و شبيه به برگ گشنيز و شاخه هايش باريك و بلندى نبات آن تا به يك ذرع و تخم آن تيره رنگ و از ساير اقسام ريزه تر و تندطعم و با عطريّت و در مقدار قريب به انيسون[ر.م] و بيخش بزرگ و سياه و قوى ترين اجزاى آن و بعد از آن تخم آن است.
كرفس جبلى ـ كه به يونانى «فطراساليون» گويند،

صفحه 482 - جلد سوم
تخمش شبيه به نان خواه[ر.م] و تند و خوش بوتر از آن است.
كرفس دشتى ـ كبيكه[ر.م].
كرفس رومى ـ جعفرى[ر.م] است.
كرفس شتوى; كرفس شرقى ـ كرفس نبطى[ر.م].
كرفس صحرائى; كرفس صخرى ـ كبيكه[ر.م] و كرفس جبلى[ر.م] است.
كرفس عظيم ـ كرفس نبطى[ر.م] است.
كرفس كوهى ـ كرفس جبلى[ر.م] است.
كرفس مائى--->كنگر آبى.
كرفس ماقدونى ـ كرفس جبلى[ر.م] است.
كرفس مشرقى; كرفس نبطى ـ ساقش مجوّف و دراز و نرم و مايل به سرخى و برگش عريض و چتر آن مثل شبت[شويد] و تخمش سياه و قريب به شكل كاجيره[ر.م] و مُصمَت[توپُر] و با عطريّت و بيخش سفيد و بزرگ و خوش طعم و در خواص ضعيف تر از بستانى است.
كرفس نهرى --->كنگر آبى.
كرفست ـ (ل) كرفت[ر.م].
كرفش ـ بر وزن و معنى كرفس و كربس.
كرفه ـ (چو سركه) عمل خوب و اجر و ثواب.
كرك ـ (چو تند) تفتيك[ر.م] و گرهى كه بر موى افتاده و با شانه بگشايند و (چو شتر) نام يكى از بلاد مشهوره كرمان كه اراضى آن محصول دار و محل زراعت است و (چو سخن) كچل و ماكيانى[مرغ خانگى] كه از بيضه نهادن بازمانده و مست شده باشند و (چو سخت) شاخ درخت و مردم [مردمك ]چشم و كبك و يا سلوى [ر.م] و مرغ خانگى و جانور خرچنگ و سرطان و دهى است در دامنه كوه لبنان و مرغ سلوى[ر.م] و سقف خانه و شهرى است در بيت المقدّس و قلعه اى است مستحكم از نواحى بلقا[در شام] كه در كوه بلندى واقع و هم دهى است در قرب جبل عامل كه كرك نوح گويند و بالجمله كرگ (با كاف پارسى در آخر آن) مخلّف كرگدن است.
كرك نوح--->كرك.
كركاس ـ (چو سردار) شلمك[ر.م] و دوسر[ر.م].
كَركاش ـ (ق) بابونه.
كَركام ـ (ق) مراد و مقصد و قدرت و قوّت.
كركان; كركانج ـ در هر دو كاف پارسى صحيح تر است[به «گرگان» و «گرگانج» رجوع شود].
كركدى ـ (ل) جرنده[ر.م].
كركر ـ (چو كشمش) نوعى از باقلا است و (چو عنبر) كامگار و پادشاه صاحب اقبال و درخت كاج و يكى از نام هاى بارى تعالى است.
كَركَرانك; كَركَرانى ـ جرنده[ر.م].
كركراو ـ (چو هم زبان) نام تنكابنى مرغ سبزقبا[ر.م] است.
كركرك ـ (چو بدنظر) كراك[ر.م] و جرنده[ر.م].
كَركَرنى ـ جرنده[ر.م].
كَركَروهِن ـ نام معجونى است كه از فاغره [ر.م] و فلنجه[ر.م ]و بسباسه[ر.م] و عسل و مازو[ر.م] و سنبل الطّيب ترتيب دهند.
كَركَرهِن ـ به لغت بربرى، فاوانيا[ر.م] و يا عاقرقرحا[ر.م] و يا بيخى است شبيه به سنبل رومى و از آن سرخ تر و در خواص مانند عاقرقرحا است.
كركرى ـ (چو مثنوى) جرنده[ر.م].
كركز ـ (چو عنبر) كركزو [ر.م].
كركزن ـ به نوشته برهان[ر.ض]، معرّب كرگدن است.
كركزو; كركزى ـ (چو لَبلَبو و مثنوى) مرشد و دليل و راهنما و علامت راه.
كركس ـ (چو عنبر) تير و مرغ مردارخوار معروفى است كه «كركز» نيز گفته و به تركى «طوشانجيل» و به عربى «نسر» گويند و از جمله سباع طيور و بزرگ جثّه و در رنگ قريب به عقاب و مايل به سرخى و گويند در يك روز زياده بر دوهزار فرسخ طى مى كند، به دليل آنكه بچّه اش را به زعفران آلوده و در آشيانش مى گذارند پس او گمان يرقان كرده و در يك روز سنگ يرقان را به جهت دفع آن به آشيان خود از سرانديب[سرى لانكا] مى رساند و آن سنگ منحصر بدانجا بوده و در جاى ديگر نمى شود و از بعض بلاد روم و ترك و ايران و غيره تا آنجا در رفتن و برگشتن

صفحه 483 - جلد سوم
زياده بر دوهزار فرسنگ است. و در وقت خواب به جهت حراست يك چشم خود را نمى پوشد و نيز گويند تا هزار سال عمر مى كند و در سالى زياده بر يك تخم و يك بچّه برنيارد و قوّه شامّه و باصره آن به حدّى است كه از مسافت بعيده حيوان مرده را ديده و يا بوى آن را شنيده و خود را بدان مى رساند.
كركسِ تركش ـ تيرى كه در تركش[تيردان] گذارند.
كركسِ چرخ; كركسِ فلك ـ شعرى[ر.م] و نسر طاير[ر.م ]و نسر واقع[ر.م] كه هريكى در محل خود مذكور است.
كركس كوه ـ كوهى است در ميان رى و قم و كاشان كه محل اشرار و دزدان و دوره آن دو فرسخ و در آن چشمه آبى است.
كركفيز ـ (چو زنجَبيل) كفگير سوراخ دار معروف.
كركم ـ (چو بلبل) زعفران و يا ماميران[ر.م] و يا بيخ ورس[ر.م ]و هم به معنى قوس قزح[رنگين كمان].
كركما ـ (چو اَژدَها) مرغ كراك[ر.م] و دخترِ صوفى[ر.م].
كُركُمان ـ حندقوقى[ر.م].
كركميسه ـ (چو بدسليقه) گلى است خوش بوى كه به چند رنگ مى باشد و بيشتر در كوه الوند مى شود.
كركن ـ بر وزن و معنى كرگن.
كركند ـ (چو فرزند) اسم فارسى سنگى است شبيه به ياقوت سرخ و به زعم بعضى، لعل و به زعم بعضى، جوهرى[گوهرى] است ديگر.
كركنز ـ (ل) كركس.
كركو ـ (چو بدبو) كالك[ر.م].
كركوز ـ (چو اَمرود) كركز[ر.م].
كركوك ـ (ل) شهرى است حاكم نشين از بلاد موصل به مسافت 115كيلومتر از شمال غربى شهرزور، در جاى بلندى واقع و 13هزار نفوس را جامع و به زعم بعضى، مدفن حضرت دانيال(عليه السلام) هم در آنجا است.
كَركوى ـ (ل) نام نبيره سلم[فرزند فريدون پيشدادى] بوده كه به دست سام[جدّ رستم] كشته شد.
كركى ـ (چو پشتى) رجوع به «كلنگ» شود.
كَركيس;كَركيش ـ (ل) بابونه.
كرگ ـ (چو سرو) مخفّف كرگدن.
كرگدن ـ (چو بدنظر) به فرموده برهان[ر.ض]، فيل آبى و گويند جانورى است بسيار بزرگ و فيل شكار كه بر پشت آن خارها باشد مانند ستونى و هر فيل را كه شكار كند، بر پشت خود اندازد كه با آن خارها بميرد و بر بچّه هاى خود آرد و يا جانورى است معروف در هندوستان كه شبيه به گاوميش بوده و بر سر بينى آن در پيشانى شاخى دارد و بچّه اش در شكم مادر پنج سال مى ماند و بعد از يك سال سر برمى آورد و علف مى خورد و تا چهار سال به همين روش گذرانده، بعد از آن برمى آيد و مى گريزد و حكمت در اين آن است كه زبان مادرش درشت است و بچّه در نهايت لطافت، و تاب ليسيدن مادر ندارد كه پوستش پاره مى شود و شرح زائد اين معنى آخرى موافق نوشته تحفه[ر.ض] و فرهنگ ناصرى[ر.ض]، آنكه جانورى است پرقوّت و بدهيئت و پوست آن سياه و چين دار و در غايت صلابت و از گاوميش بزرگ تر و صورتش فى الجمله شبيه به خوك و شاخ آن منحصر به يك عدد به شكل كلّه قند كه از روى بينى بر كلّه و پيشانى آن رسته و فيل را به شاخ بلند مى كند و كرگدن نوبه[سودان جنوبى] و حبشه[اتيوپى ]بلندتر از كرگدن ساير بلاد است.
كرگس ـ همان كركس است كه بعضى به عوض كاف دويّم عربى با كاف پارسى نوشته اند.
كرگسار ـ (چو هم زبان يا قندهار) نام ولايتى و هم پهلوانى بوده تورانى [حكومتى در شرق ايران] كه اسفنديار[پسر گشتاسب كيانى] و يا پسرش، بهمن، او را دستگير كرده و او هم ايشان را فريب داده و از راه هفت خوان كه بى آب و علف بود، به رويين دژ برد و ايشان هم در غضب شده و او را كشتند و معنى تركيبى آن كرگ مانند است[شبيه به كرگدن] و يا سرش چون سر كرگدن بوده.
كرم ـ بر وزن و معنى كَلَم و به عربى، معروف است[جوانمردى; سخاوت] و (بر وزن تند) اندوه و غم و زخم و جراحت و (چو سرد) بوته و سبزه و درختى كه در كنار جويبار رويد و به عربى، درخت انگور است و (چو هند) معروف است.

صفحه 484 - جلد سوم
كِرم ايّوب ـ نوعى از كف دريا[ر.م] است.
كِرم بادامه; كِرم پيله; كِرم حرير ـ كرم ابريشم.
كِرم دانه ـ موردانه[ر.م].
كِرم دراز ـ خراتين[ر.م].
كِرم دشتى --->هزارافشان.
كِرم رنگريزان--->قرمز.
كِرم زِبل ـ كرمى است كوچك و زردرنگ كه در سرگين و مزبله به هم رسد.
كِرم زمين ـ خراتين[ر.م].
كِرم سبزه ـ كرمى است در غايت سبزى كه در سبزه زارها و بر سر برگ هاى سبز اشجار تكوّن يابد، شبيه به هزارپا و از آن كوچك تر.
كِرم سرخ ـ قرمز[ر.م] و خراتين[ر.م].
كِرم سركه ـ كرمى است زردرنگ باريك كه در سركه تكوّن يابد.
كِرم شب تاب--->شب تاب.
كِرم صحرائى--->هزارافشان.
كِرم قرمز--->قرمز.
كِرم قمر ـ نروك[ر.م].
كَرمائل; كَرمائيل--->ارمايل.
كرماج ـ (ل) چنانچه اشاره شد، نام يكى از طوايف كرد و نسبت به ساير طوايف اكراد خوب تر و ملايم ترند.
كرمال ـ (ل) قصبه اى است در دو منزلى شاه جهان آباد [دهلى] و قبر بوعلى در آنجا مزار اهل آن ديار است.
كرمان ـ (چو دلزار) جمع كرم و (چو دلزار و سردار) شهرى است شهير كه طول شرقى آن «مب» و عرض شمالى اش «لز» و اطول ايّامش 14 ساعت و 36 دقيقه و به مسافت 580 كيلومتر از جنوب شرقى اصفهان واقع و به سيرجان و كواشير نيز موسوم و رنگ و حنا و زيره آن ممتاز و شال كرمانى بدان منسوب و مانند شال كشميرى باامتياز و مردمانش كاسب و دلير و در حوالى سى هزار و آبوهوايش ممتاز و معتدل و به هيجده بلوك و بلاد و قصبات بسيار مشتمل و بنا كرده كريمان، پدر نريمان[جدّ بزرگ رستم]، است كه به نام خودش بنا نهاده و در كوه هاى آن مس و كبريت[گوگرد] و توتيا[ر.م] پيدا مى شود و در آنجا مغاره اى است كه موافق نوشته كشف القناع[ر.ض]، نوعى از نفط از آن تقطير مى شود كه آن را «موميا» گويند و سالى يك مرتبه درِ اين مغاره را گشوده و آن نفط تقطير شده را كه به قدر انارى باشد، برداشته پس آن را مهر مى كنند و در خزانه سلطان مى گذارند و قيمت آن از طلا بيشتر است و در بعضى از اماكن خراسان قليلى از آن يافت مى شود. و بالجمله شهر كرمان مقرّ حكومت ايالتى است كه وسيع و معمور و حاصلخيز و در جنوب شرقى ايران در ميان فارس و خراسان و بحر فارس و عمّان و خوزستان و كوهستان[ر.م ]و مكران [در سيستان ]و سجستان [سيستان] واقع و از بلاد معروفش بم و خبيص و هرمز و سيرجان و ماهان و راور و رفسنجان و جيرفت و بهرام آباد و سعيدآباد مى باشد و هماره يكى از اولياى ملوك عجم در آنجا حكومت مى كرده اند تا آنكه در 22 هجرى مفتوح اسلاميان گرديده و بعد از انقراض دوره خلافت خلفا هريك از بنى اميّه و بنى عباس و صفّاريان و سامانيان و غزنويان و سلجوقيان و خوارزمشاهيان و قراختائيان و چنگيزيان و تيموريان و تراكمه و صفويّه و افغان و افشاريّه و زنديّه و قاجاريّه على الترتيب در آن ديار مستولى بوده اند.
كرمان روم ـ ولايتى است از روم ايلى[ر.م] كه محلى است خوب و نواحى آباد دارد.
كرمانشاه; كرمانشاهان; كرمانشَه; كرمانشَهان ـ شهرى است مستحكم و اِرَم بنيان از بلاد كردستان و مقرّ حكومت آن سامان كه طول شرقى آن «مح» و عرض شمالى آن «لدل» و قلعه اش از آجر در نهايت استحكام و به مسافت 378 كيلومتر از جنوب غربى تهران در قرب دينور در ميان حلوان و همدان در كنار رود قراسو واقع و چنانچه در «بهرام» اشاره نموديم، بنا كرده بهرام ابن شاپور[قرن 4م ]است و قباد ابن پيروز تجديد عمارتش كرده و انوشيروان نيز دكّه اى [سكويى] صد گز در صد گز بنا نهاده و خاقان چين و راى هند و قيصر روم را بدانجا دعوت كرده و جشنى عالى نمود. پس خسروپرويز نيز بر بناهايش

صفحه 485 - جلد سوم
افزوده و باغى دو فرسخ در دو فرسخ در حوالى آن طرح انداخت و در آن ميوه هاى سردسيرى و گرمسيرى بود و نخجيرهاى[شكارهاى] بسيار در آن سر داده كه توالد و تناسل مى كردند و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد كه اين شهر بنا كرده خسروپرويز و نشستگاه او بوده و مكان مرتفعى به بلندى يك صد ذرع به شكل مربع براى پرويز ساخته بودند و پس از اتمام آن عمارت، فغفور چين و خاقان ترك و راى هند و قيصر روم به خدمت او آمده و در آن عمارت خاصّه كه هزار درخت كَرم، يعنى رَز انگور در آن كاشته بودند، جلوس كرده و با شاهان جشنى خسروانه نموده و با ايشان كرم و بخشايشى فرمود. و بالجمله وجه تسميه اين شهر از اين بيان روشن گردد و رجوع به «بهرام» پنجم هم نمايند و يا آنكه پرويز بنابر مدح باغ و شاهان، بعد از ختم جشن گفت: «خوشا كَرمان و شاهان» و اين نام بر آن باقى ماند.
كَرمايل; كَرماييل ـ كرمائيل[ر.م] است.
كرمس; كرمست ـ (ل) رجوع به «قرمز» شود.
كرمك ـ (چو عنبر) باقلا و طعامى كه از باقلا پزند و (چو دلبر) صابون و اشنان[ر.م] و لُغَز و چيستان و مصغّر كِرم است.
كرمل ـ (چو كشمش) رودخانه اى است كه در بحر خزر مى ريزد.
كرملان ـ (ل) رجوع به «مسكو» شود.
كرمند ـ (چو فرزند) صاحب كار و تند و تيز و تعجيل و شتاب و شتاب كننده.
كرموش ـ (چو پرزور) كورموش[موش كور].
كرمه ـ (چو هرزه) نورس و نوباوه و رجوع به «خشكى» هم نمايند و به عربى، (چو سفره) مقدار وزن شش قيراط و يا دو دانگ و يا يك دانگ و نيم و (چو هرزه) تندى سر شاخ حيوان.
كرميخ ـ (چو گلچين) گل ميخ[ر.م].
كَرمينيه ـ شهرى است پردرخت در ميان سمرقند و بخارا[هر دو در ازبكستان].
كرن ـ (چو سخن) مخفّف كرند[ر.م].
كرناتك ـ (ل) رجوع به «غرناطه» نمايند.
كرنب ـ (چو سمند) كلم و (چو عنبر) نباتى است كه در لب جويبار رويد و دوايى است كه چون به سگ دهند، در ساعت[فوراً] بكشد.
كرنب آبى ـ نيلوفر است.
كرنبا ـ (به فتح اوّل و ثانى) آش كلم و (به ضمّ اوّل و كسر ثانى) يكى از اسباب و آلات نجّاران است.
كرنج ـ (چو پلنگ و فِرنگ) كريج[ر.م] و سياه دانه[ر.م].
كرنج بِشير ـ آش شيربرنج معروف.
كرنجار ـ (چو قلمدان) كارزار و مزرعه برنج.
كرنجو ـ (چو ارسطو) فرنجك[ر.م].
كرنجه ـ (چو طَبَرزه و شكنجه) كريج[ر.م] و سياه دانه[ر.م].
كَرَنجى ـ موى گره دار و پيچيده.
كرنچ ـ (چو پلنگ و فِرنگ) كريج[ر.م] و سياه دانه[ر.م].
كرنچار ـ (چو قلمدان) كارزار و مزرعه برنج.
كرنچو ـ (چو ارسطو) فرنجك[ر.م].
كرنچه ـ (چو طَبَرزه و شكنجه) كريج[ر.م] و سياه دانه[ر.م].
كرند ـ (چو تفنگ) كرنده[ر.م] و (با حركت نامعلوم) يكى از ايلات اكراد است و (چو سرشت) دهى است در سه منزلى كرمانشاه كه آب هايش روان و ميوه جاتش فراوان و اكثر مردمانش كرد على اللّهى و چند خانه شيعه امامى اند.
كرنده; كرنك ـ (چو گذشته و تفنگ) غلاف تير و ليف جولاهان [ر.م] و جرگه و حلقه مردمان و خُم و ديگ رنگرزان و رنگى است مخصوص اسب كه ميان زرد و بوز[نيلى مايل به سفيدى] است و اسب همچنانى و ميادين اسب دوانى و هم رودخانه اى است كه از طرف زردكوه كه مسكن لران است، آمده و از نواحى اصفهان مى گذرد.
كرنگانى ـ (چو قلمدانى) نوعى از انگور است.
كُرَنگو; كُرَنگه ـ كرنگ[ر.م].
كرنه ـ (چو سركه) خارشتر[ر.م] و جانور كنه و (چو هرزه) دهى است از بدخشان [در افغانستان] كه اَمرود [گلابى ]خوب دارد.
كرنيا ـ بر وزن و معنى كرنبا.
كرو ـ (چو عمو) كرتينه[ر.م] و كشتى و سفينه و (چو وضو)

صفحه 486 - جلد سوم
كُروى زره[نام يكى از خويشاوندان افراسياب، پادشاه توران كه در كشتن سياوش سعى بسيار كرد] و (چو مرو و پلو) كشتى كوچك و دندان ميان تهى.
كروا ـ (چو پروا) وصل كردن دو چيز با هم.
كروان ـ (چو سردار و صلوات) رجوع به «كاروانك» شود و (چو سردار) كاروان و كاروانك[ر.م] و دهى است در طوس و گياهى است كه فرح و قوّت آورد.
كَروبى ـ يك تن از كروبيان[ر.م] است.(عر)
كَروبيان ـ سادات ملائكه و مقرّبين ايشانند كه به نوشته طريحى[ر.ض]، جبرئيل رئيس همه است و در جنات الخلود[ر.ض] گويد: كروبين افضل از ملائكه و دو فرقه اند; يكى مهيّمه كه از فرط مشاهده انوار جلال و جمال الهى دانا به خلق آدم نبوده و مأمور به سجده وى هم نشدند و دويّمى حُجّاب بارگاه احديّت كه روح القدس در آخر صف ايشان است و انس و جن را وصف هيچ يك ممكن نيست.
كروت ـ (چو هبوط) فربه.
كروتنه ـ (به سكون واو و فتح باقى) عنكبوت و كرتينه[ر.م].
كروخ ـ (چو هبوط) دهى است در قرب هرات كه در شعب كوه واقع و به اندازه بيست فرسخ درختان در يكديگر پيچيده و عمارت و قراى متعدّده دارد.
كروخان ـ (چو نُمودار) نام برادر پيران ويسه[مشاور و سپهسالار افراسياب، پادشاه توران].
كرود ـ (چو هبوط و عمود) چاه كم آب و بسيار عميق كه آب آن را به دشوارى توان كشيد.
كرور ـ (چو عبور) عدد پانصدهزار و (چو عنبر) لازم و واجب.
كرور فرتاش ـ واجب الوجود.
كروز; كروژ ـ (چو هبوط) اندوه و غم و عيش و طرب.
كروس ـ (چو كشور) لُغَز و چيستان و (چو نگون) رجوع به «شمع» شود.
كروسوس ـ (ل) طلا و زر.(نان)
كروش ـ (چو هبوط) شكمبه.
كروغ ـ بر وزن و معنى دروغ.
كروفس ـ (ل) رجوع به «حور» شود.(مى)
كروكار; كروكر ـ (چو عموجان و كبوتر) تهيگاه[مابين پهلو و شكم] و نام خداى تعالى است.
كَروكَره ـ چرك و زنگار روى نان و غيره.
كرون ـ (چو دختر) كرن[ر.م].
كرونامه ـ (ل) سفتجه[ر.م].
كروند; كرونده; كرونگ; كرونگو; كرونگه ـ (چو گُل قند و گلدسته)كرنده[ر.م] است.
كَرونيس ـ جزيره اى است كه وامق[عاشق داستان وامق و عذراى عنصرى] در آنجا بوده.
كروه ـ (چو مروه) دندان ميان خالى و اجزاى هريك از نسك هاى كتاب زند[ر.م] كه جمله آن را به 21 نسك قسمت كرده و هر نسكى هم به چندين گروه مقسوم است به شرحى كه در «نسك» خواهد آمد و (چو ستوه) كنام[آشيانه مرغان] و مقدار يك ثلث فرسخ و (چو عمله) جانورى است سياه رنگ زخم دار كه زخم آن زياده از زخم مار است.
كروهش ـ ايجاد و اختراع و اسم مصدر از كروهيدن[ر.م].
كروهه ـ (ل) شونيز[ر.م] و زينان[ر.م].
كروهيدن ـ (چو خروشيدن) ايجاد نمودن و اختراع كردن.
كُرَوى--->كرى.(عر)
كُرويا ـ به نوشته برهان[ر.ض]، زينان[ر.م] است و رجوع به «زيره» هم نمايند.
كروياى برّى ـ كه به يونانى «قِردِمانا» گويند، و تخم آن را كه مستعمل است و به پارسى «تخم توخره» نامند، گل آن سفيد به كبودى و در ساير صفات مانند بستانى است.
كروياى بستانى ـ گياه آن به قدر ذرعى و برگش مانند شبت[شويد] و گلش سفيد و بيخش مثل زردك [هويج] و مأكول و تخم آن شبيه به زيره سفيد و از آن بلندتر و مايل به زردى و تلخى.
كروياى جبلى; كروياى دشتى; كروياى شامى; كروياى صحرايى; كروياى فارسى ـ كروياى برّى[ر.م ]است.

صفحه 487 - جلد سوم
كرويز ـ (چو پرويز) خُلق و طبيعت و عقل و نفس ناطقه و ادراك كليّات كه مناط[ملاك] فضيلت انسانى است.
كُروىِ زِرِه ـ (ل) نام يكى از خويشان افراسياب [پادشاه توران] است كه در كشتن سياوش [شاهزاده ايرانى] سعى بسيار مى كرد و عاقبت خودش به دست گيو [پهلوان ايرانى] گرفتار شد.
كرويه ـ (چو نُمونه) كرفس و كرويا[ر.م] و رجوع به «زيره» نمايند.
كره ـ (چو جثّه) بچّه ستور و (چو مزه) چرك و وَسَخ و روغن مسكه [كره] كه «بلبكه» هم گويند و كرتينه[ر.م] و حجره و خانه و پاس[ر.م] و زنگار [ر.م] و نوعى از خار و نام شهرى و هم به معنى پوست اعضا كه به سبب كار كردن سخت شده باشد و (چو سرد و تند) به عربى، مشكل و دشوار و عدم رضا و مكروه و ناخوش داشتن و (چو مكّه) به عربى، دفعه و مرتبه و هجوم و حمله و هر چيز گرد و مدوّر، مانند تابه و نارنج و غيره و در اصطلاح هيئت و هندسه، خصوص جسم مدوّرى است كه با سطحى منحنى محدود و محاط بوده و خطوط مستخرجه از نقطه وسطى درونى آن كه به طرف سطح خارجش آيند، در هر جهت مساوى باشند و آن نقطه درونى وسطى را «مركز» گفته و آن سطح منحنى را «محيط كره» خوانده و خطوط مذكوره را «نصف قطر» ناميده و خطّى را كه از مركز گذشته و از طرفين به محيط منتهى شود، «قطر» و «محور كره» گويند بلكه محور تنها خطى است كه يك سر آن به قطب شمال بوده و سر ديگرش به قطب جنوبى باشد و «قطب» عبارت از دو نقطه طرفين محور است و اگر كره را دو پارچه نمايند، هريك از آن پارچه ها را «قطعه كره» گفته و دايره روى آن پارچه ها را «قاعده قطعه» خوانند و «رأس» يا «قطب قطعه» عبارت از آن نقطه مسطّح مستدير است كه تمامى قوس هاى واصله از آن نقطه به محيط قاعده با هم مساوى باشند و «ارتفاع» يا «سهم قاعده» خطى است كه از مركز قاعده به قطب منتهى شود و «قطّاع كره» آن است كه توهم شود دور آن يكى از اَنصاف اقطار آن كره به وضعى كه طرف مركز آن ثابت باشد و طرف متحرّك كمتر از دايره عظيمه كره يك دايره در سطح آن احداث كرده و دو پارچه اش نمايد. پارچه بزرگ را «قطّاع اعظم» و كوچك را «قطّاع اصغر» مى نامند. بارى، اسطوانه هم كه مصطلح اهل هيئت است، جسمى است كه احاطه مى كند آن را دو دايره متوازى متساوى و يك سطح مستديرالعرض مستقيم الطول و خطى را كه از مركز يكى از دو دايره به مركز ديگرى منتهى مى شود، «سهم اسطوانه» گويند.
كره آب ـ (با فتح و تشديد) موج آب و (با ضمّ و تخفيف) آبى كه زمين را احاطه كرده است[به عقيده قدما، گرداگرد كره خاك را كره اى از آب سپس كره اى از هوا و پس از آن كره اى از آتش به نام «اثير» احاطه كرده است].
كَرِه تن ـ عنكبوت.
كُرّه خر ـ بچه خر.
كُره لاجورد; كُره وهم سوز ـ آسمان.
كرهه ـ (چو سفره) منجنيق[ر.م].
كرى ـ (چو پرى) كرتينه[ر.م] و ناشنوا بودن و هم به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام قديمى شهر قطيف [در شرق عربستان] است و (چو تهى) به عربى، منسوب به كُره و بالخصوص جسم مدوّر را «كُرى» و «كُرى الشكل» گويند. در قطرالمحيط[ر.ض] گويد: لفظ كُره در اصل كُرْوْ بوده كه واو را انداخته و مبدّل به هاء نموده اند. اين است كه در مقام نسبت به ملاحظه قاعده عربى در ظاهر لفظ هاء را انداخته و «كُرى» گويند و بنابر مشهور اصل را ملاحظه كرده و «كُرَوى» گويند.
كرياس ـ (چو دلزار) جلو خانه و دربار اعيان و امرا و به عربى، بالاخانه و خلوت خانه سلاطين و امرا و طهارت خانه اى كه بر بام و بالاى خانه و حجره سازند.
كريان ـ (چو گلدان) قربانى و فدا كه خود و يا ديگرى را بهواسطه آن از بلاها نجات دهند و (چو دلزار) به عربى، خواب آلود و پينكى[چُرت] زننده.
كريب ـ (چو امير) مقياس جريب[ر.م].
كريج; كريجه; كريچ; كريچه; كريخ; كريخه ـ (چو امير و

صفحه 488 - جلد سوم
مدير و سليقه و بريده) شبت[شويد] و زنيان[ر.م] و پارچه نان و پَر ريختن مرغان و چاه و زندان و مرغ پَر ريخته و كنج و گوشه و قاچ و قواره و پير از دست رفته و نقب زيرزمين و زهر قاتل و خرماى ابوجهل و آش شيربرنج معروف و تالار خانه كوچك، خصوصاً كرچه [ر.م] و تالارى كه بر بالاى خرمن غلّه ناكوفته سازند تا باران ضايع نكند و كعب[استخوان بلند پشت پاى] غزال را هم گويند.
كريد ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، ولايتى است بزرگ از جزاير بحر ابيض[درياى مديترانه] و رجوع به كاف پارسى [گريد] هم شود[كريد همان جزيره كرت است].
كرير ـ (چو مدير) پاكار و پيشكار.
كريز; كريزه ـ بر وزن و معنى كريج و كريجه.
كُريزى ـ باز و شاهين پَر ريخته و مردم پير و فرتوت و خرف شده و چيزى كه به خورد مرغان شكارى دهند تا زود پر بريزد.
كريس ـ (چو كليد) كريسيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
كريستف كلمب; كريستوف كولومب--->ينگى دنيا.
كريستيانيا--->نوروج.
كريسه ـ (چو دِريده) كريسيدن[ر.م].
كريسيدن ـ فريبيدن و چاپلوسى كردن.
كريش ـ (چو عنبر) كرباسه[ر.م] و فروتنى و (چو دِلير) به تركى، شريت[نوعى ريسمان] و زه كمان است.
كريشاب ـ (ل) فرج.
كريشك ـ (چو دِريدن) مغاك و گودال و جوجه مرغان و مرد جنگى و پهلوان و (به سكون شين) انگشت كوچك است.
كُريشَنگ ـ گود و مغاك.
كريغ; كريغه ـ بر وزن و معنى كريج و كريجه و گريز.
كريفتن ـ بر وزن و معنى گريختن.
كريم ـ (چو امير) كريمان [ر.م] و به عربى، معروف است[بخشنده].
كريمان ـ (چو نريمان) نام اصلى شهر كرمان و يكى از اجداد رستم زال كه پدر نريمان است.
كرين ـ (چو مدير) نام يكى از نواحى طبس است.
كَرينونِتَن ـ خواندن.(ند)
كريوار; كريواره ـ (ل) قلاده.
كريودوم; كريون--->گريودوم و گريون.
كِريوَند ـ تبخال.
كريوه--->گريوه.

صفحه 489 - جلد سوم

آيين دهم

(در [حرف] كاف كلمن با زاى هوّز)
كز ـ (چو بد) ولايتى است در هندوستان و معرّب آن قز و مخفّف «كه از».
كَزابه ـ بر وزن و معنى كجاوه.
كزاد ـ بر وزن و معنى كراد.
كزار--->گزار.
كزّاز ـ (چو بقّال) ناحيه اى است در قرب فراهان.
كزاستن--->گزاستن.
كزاش ـ (چو خمار)زحير[ر.م].
كُزاغ; كُزاغه ـ كراغ[ر.م].
كزانگبين ; كزاوه; كزايش; كزاييدن--->گزانگبين و گزاوه و گزايش و گزاييدن.
كزبا ـ (چو فردا) نوعى از ميوه ريباس.
كزبارج; كزبازج--->گزبار.
كزبره ـ (چو غلغله) گشنيز.(عر)
كزبود ـ (چو اَمرود) رئيس و كدخدا.
كزبه ـ (چو هرزه) كنجاره[ر.م].
كزد ـ (چو سخت) كزديدن[ر.م] و كزديده[ر.م].
كزدان ـ (ل) بادرنجبويه[ر.م] صحرايى.
كزديدن ـ (چو ترسيدن) پيراستن.
كزديده ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از كزديدن[ر.م] و شاخه هاى بريده از درخت كه به همديگر بسته و بندبند نمايند كه به «وليم» معروف است.
كزر ـ (چو سخن و قمر) رجوع به كاف پارسى [گزر ]نمايند.
كَزَربا ـ آش كزر[هويج].
كزردن ـ (چو گذشتن) چاره و علاج كردن.
كزره ـ (چو سفره) آب دادن كشت و زراعت سيراب و گياهى است خوش بوى.
كزطرخون ـ (چو عنبرگون) عاقرقرحا[ر.م].
كزغ ـ (چو تند و سخن) كراغ[ر.م].
كزغه ـ (چو سفره و يا به فتح زاء) كزاغه[ر.م].
كزف ـ بر وزن و معنى كرف.
كزك ـ بر وزن و معنى گزك.
كزلك ـ (چو كشمش) نوك تيغ و دشنه كج و به معنى كارد كوچك و قلم تراش، خصوصاً نوعى از آن كه نوك آن كج و دنباله اش باريك باشد و بيشتر از جانب مصر آرند.
كزم ـ (چو سخت) آغال پشّه[ر.م] و گياهى كه در كنار حوض و جويبار رويد.
كزمازج; كزمازق; كزمازك; كزمازو--->گزمازج و گزمازق و گزمازك و گزمازو.
كزن ـ (چو قمر) حيز و مخنّث و مجمعى كه در ايّام عاشورا مردم بسيارى در آن جمع شوند.
كزنا ـ (چو صحرا) شهركى بوده از بناهاى كيخسرو[سوّمين پادشاه كيانى] در شش فرسخى مراغه و آتشگده قديم بسيار بزرگى در آن بوده است.
كزند; كزنده; كزنند; كزننده ـ (چو سمند و طَبَرزه و فرزند و سرپنجه) ليف جولاهان [ر.م] و جوال شبكه دارى كه بدان كاه و غيره نقل نمايند.
كزنه ـ (چو هرزه و سركه) وردانه[وَردَنه] و تره تيزك[ر.م] و يا انجره[ر.م] و يا تخم آن و هم مرغى است سياه و سفيد و بزرگ سر و پاره و پينه اى كه بر جامه دوزند.
كزنه دشتى ـ اذخر[ر.م].
كزنى ـ (چو سعدى) خشك و تر، خصوصاً لاى و گل در زمستان.
كزوا ـ (چو پروا) كزبا[ر.م].
كزوان ـ (چو سردار) بادرنجبويه[ر.م].
كزوغ ـ (چو عروس) مهره كاغذ و مهره گردن انسان و حيوان.
كزوك ـ (ل) نوعى از خنفسا[حشره سرگين گردانك ]است.
كزه ـ (چو صله) شهرى است در سيستان.
كزيت; كزيد ـ (چو كليد) رجوع به كاف پارسى [گزيت; گزيد] نمايند.
كزير ـ (چو امير) رئيس و كدخدا و (چو مدير) علاج و چاره.
كزينه ـ (چو سليقه) كرباس و كدنگ[ر.م] و گزينه[ر.م].

صفحه 490 - جلد سوم

آيين يازدهم

(در [حرف] كاف عربى با زاى پارسى)
كَژ ـ بر اوزان و معانى كج.
كَژابه ـ بر وزن و معنى كجاوه.
كژاته ـ (چو كَناره) پيله ابريشم.
كژاج; كژاجه; كژاچ; كژاچه ـ (چو شمار و شماره) چينه دان و سنگدان مرغان و امتلاى معده از بسيار خوردن.
كژار ـ (چو شمار) كژاج[ر.م] و (چو كَنار) كژاريدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
كژاريدن ـ (چو رَسانيدن) دريدن و پاره كردن.
كُژاژ; كُژاژه ـ بر وزن و معنى كژاج و كژاجه.
كَژاغَند; كَژاغَندِش; كَژاگند; كَژاگَندِش; كَژاگين ـ برگستوانى[لباس نبرد] كه درون آن را با ابريشم كج[ابريشم كم ارزش] پر كرده باشند كه در «كجين» مذكور افتاد.
كژانه ـ (چو كَناره) پيله ابريشم.
كژاونگ ـ (چو دماوند) رجوع به «كجاوه» شود.
كَژاوه; كَژبه ـ بر وزن و معنى كجاوه و كجبه.
كژترخون ـ (چو عنبرگون) عاقرقرحا[ر.م].
كژخاطر ـ مردم ناموزون و كج طبيعت.
كژدم ـ (چو گندم) عاقرقرحا[ر.م] و آغال پشّه[ر.م] و نام پارسى برج عقرب[ر.م] و جانور عقرب كه در «عقرب» مذكور افتاد و به «دولاما» هم رجوع شود.
كژدم بحرى--->عقرب بحرى.
كژدم خوار; كژدم خواره ـ به نوشته برهان[ر.ض]، جانورى است در خوزستان كه در راه رفتن خود را بر زمين كشد و هركه را زخم زند، هلاك كند و ظاهر آن است كه اين ترجمه خطا و تصحيف خوانى شده و صحيح آن «كژدم جرّاره» است كه در «عقرب» مذكور افتاد.
كژدم گردون; كژدم نيلوفرى ـ برج عقرب[ر.م].
كژدمه ـ (چو زَلزَله) خِوى درد[ر.م] است.
كژرف ـ (چو عنبر) گياهى است بدبو كه چون به دست گيرند، بوى بد آن مدّت ها زايل نشود.
كژرنگ ـ (چو فرزند) رنگ بوز معروف[نيلى روشن].
كژطرخون ـ (چو عنبرگون) عاقرقرحا[ر.م].
كژغا; كژغاب ـ (چو صحرا و فرهاد) غژغاو[ر.م].
كَژغان ـ (ق) قازقان[ر.م].
كژغاو; كژغاه ـ بر وزن و معنى غژغاو.
كژف ـ بر وزن و معنى كرف.
كژك ـ بر وزن و معنى كجك.
كژگا; كژگاب ـ (چو صحرا و فرهاد) غژغاو[ر.م].
كَژگان ـ (ق) قازقان[ر.م].
كژگاو; كژگاه ـ بر وزن و معنى غژغاو.
كژم ـ (چو هند) غم و غصّه و (چو قمر) سرخك و شفتالو و درخت آغال پشّه[ر.م] و دانه هاى سياه ميان گندم.
كژمازون ـ (چو افلاطون) نام دوايى است.
كژمژ ـ (ع) (چو عنبر) كج و ناراست.
كژمژزبان ـ مردم غيرفصيح، خصوصاً طفل تازه به سخن آمده كه كلمات را فصيح و صحيح نگويد.
كژنه ـ بر وزن و معنى كزنه.
كژنه دشتى ـ اذخر[ر.م].
كژور ـ (چو عروس) زرنباد[ر.م].
كژوند ـ (چو فرزند)كليدان[ر.م].
كَژوه ـ بر وزن و معنى كژبه.
كژوين ـ (چو پرويز) رجوع به «قزوين» نمايند.
كژه ـ (چو مزه) كجك[ر.م] و ملازه[ر.م] و كليدان[ر.م] و دندانه چوبين كه به درون كليدان افتاده و محكم شود و بدان سبب در گشوده نگردد.
كَژى ـ بر وزن و معنى كجى.
كژيم ـ (چو امير) كژاغند[ر.م].
كَژين ـ بر وزن و معنى كجين.

آيين دوازدهم

(در [حرف] كاف كلمن با سين سعفص)
كس ـ (چو بد) مبهوت و متحيّر و ايلچى و فرستاده و شخص و مردم، خصوصاً عاقل كامل و «كسى» به معنى شخصيّت است و «كسى كهرانى» موافق آنچه در فرهنگ

صفحه 491 - جلد سوم
ناصرى[ر.ض] از نامه پارسيان باستان [تاريخ ايران باستان ]نقل كند، به معنى شخصيّت معيّن است و (چو رخ) دهى است در سمرقند[در ازبكستان] و به معنى معروف كه فرج زنان است.
كَس اندر ـ مردم ناكس و نااهل.
كُس كباب ـ كبابى كه قبلاً گوشت آن را نرم كوبيده، بعد از آن در سيخ كنند.
كُس كش ـ مرد قوّاد.
كُس كفتار ـ ظاهراً كنايه از مهرگياه[ر.م] است.
كُس گربه --->كچك.
كس نشين ـ (ل) رجوع به جدول «تاريخ جلالى» شود.
كسا ـ (چو قضا) گليم و پلاس و (چو رضا) به عربى، لباس است.
كِسائى ـ عنوان دو تن از مشاهير مى باشد; يكى ابوبكر دينورى از مشايخ صوفيّه كه از قدماى اصحاب جنيد بغدادى بوده و در 280 هجرى درگذشت و ديگرى ابوالحسن على ابن حمزة ابن عبدالله ابن عثمان ابن فيروز اسدى كه يكى از قرّاء سبعه و از مشاهير ائمّه نحو و لغت و معلّم ادبيات محمّد امين عباسى و معاصر سيبويه و در 189 هجرى در رى وفات يافته و محمّد امين هم در همان روز بدرود جهان گفت و با همه فضائل علميّه در شعر خبرتى نداشت. در امثال مشهور است: فلانٌ اجهلُ بالشّعر مِنَ الكِسائى.
كساد ـ (چو كَنار) ناروا شدن متاع.(عر)
كسار ـ (چو خمار) امر و فاعل از كساردن[ر.م].
كُساردن--->گساردن.
كسان ـ (چو كَنار) جمع كَس و (چو چنار) برزيگر است.
كُسانيدن ـ سست و ضعيف نمودن.
كسب ـ (چو سخت) معروف و (چو تند) رجوع به «كنجاره» شود.(عر)
كسبج ـ (چو دختر) معرّب كسبه[ر.م].
كسبر ـ (چو بلبل) زفت[ر.م].
كسبرج ـ (چو بدنظر) لؤلؤ و مرواريد.
كسبره ـ (چو سنبله) گشنيز.
كسبه ـ (چو سفره) كنجاره[ر.م] و دهى است از نخشب[در ازبكستان] و (چو طلبه) به عربى، جمع كاسب است.
كسپرج ـ (چو بدنظر) لؤلؤ و مرواريد.
كست ـ (چو سخت) زشت و نازيبا.
كَستاج ـ (ل) كاسنى معروف.
كُستاخ ـ با كاف پارسى صحيح تر است; رجوع بدانجا[گستاخ] نمايند.
كستانيّه --->هفتادوسه ملّت.
كستج ـ (چو دختر) كاسنى.
كستر ـ (چو عنبر) خارى است سياه كه مى سوزاند.
كستك ـ (چو دلبر) غلّه كرسنه[ر.م].
كستل ـ (چو دختر) جُعَل و سرگين گردانك.
كُستَن ـ (ق) كوفتن.
كسته ـ (چو پُسته) كوفته شده و كرشنه [ر.م] يا كرسنه و هم يكى از نباتات است كه به عربى «عصى الراعى» و به پارسى «برشيان دارو» و «هزاربندك» و «هرجرا» و «عصاى موسى» و «صد پيوند» نامند و در ماهيّت آن اختلاف بسيار است و به فرموده تحفه[ر.ض]، به نام صغير و كبير به دو قسم بوده و اوّلى را ماده و دويّمى را نر گويند و به پارسى صغير را «سفيدمرز يا مرد» و كبير را «سرخ مرد يا مرز» نامند و تخم و ساق آن سرخ و برگش مايل به بنفش و در باغ ها بسيار و در تنكابن صغير آن را «خاك تره» گويند و تخم هر دو قسم انبوه و در زير برگ هاى آن برمى آيد.
كستى ـ (چو پشتى) خاچ[صليب] و زنّار [ر.م] و كشتى گرفتن.
كستيج ـ (چو گلچين) معرّب كستى[ر.م].
كستيمه ـ (چو گنجينه) خارشتر[ر.م].
كستين ـ (چو گلچين) كستى[ر.م].
كسر ـ (چو سرد و هند) يك جزو از عضو و استخوانى كه بر روى آن گوشت كم باشد و (چو سرد) شكستن و در اصطلاح حسابى، اجزايى است كه نسبت داده شود به عددى كه واحد فرض شده، چنانچه در محل خود مذكور است.(عر)
كسرجوش ـ (ل) به فرموده ناسخ[ر.ض]، پنجمينِ طبقه دويّم

صفحه 492 - جلد سوم
ملوك كلدانى بوده كه در 4937 هبوطى از طرف لهراسب، پادشاه ايران، در بابِل [در بين النهرين] جلوس كرده و در مصر و حبش [اتيوپى] و سودان و نوبه و ديگر اراضى مغرب از جانب خود، حكّام و فرمان گذاران گماشته و همه ساله خراج آن ممالك را به دست كرده و به نزد لهراسب مى فرستاد و بعد از بيست سال حكمرانى بدرود جهان گفت.
كسروز ـ (چو گلگون) شهيد شدن.
كسره ـ (ر.ف)[علامت زير و كسره].(عر)
كسرى ـ (چو صحرا و سِركا) لقب و عنوان شاهان فرس و عجم، خصوصاً انوشيروان عادل[قرن 6م]; رجوع به «نوشيروان» و ماده 2 «ساسان» شود.
كُسستن ـ مشهور با كاف پارسى است; رجوع بدانجا [گسستن] شود.
كسد; كسط ـ (چو پست) دواى قسط[ر.م].
كسك ـ (چو قمر) مرغ عكّه[ر.م] و قليه گوشت.
كسكونه ـ (ل) گل كافشه[ر.م].
كسگر ـ (چو عنبر) شهرى است بزرگ در ميان بصره و كوفه كه به نوشته معجم البلدان[ر.ض]، به نام بانى خود، كسگر ابن تهمورس موسوم است و يا اينكه به لغت اهل هرات، در اصل كشتگر بوده، يعنى محلّ زراعت، پس عرب حرف تاء را حذف كرده و شين قرشت را مبدّل به سين سعفص نموده و «كسگر» گفتند كه معرّب كشتگر است و رجوع به «قرقوب» هم شود.
كسل ـ (چو قمر) فتور و سستى و تنبلى و (چو خَجِل) شخص همچنانى.
كسمه ـ (چو هرزه) نان كاك[ر.م] و موى و زلف پيچ و خم خورده كه در رخسار گذارند و يا زلف عملى كه از موى اسب كرده و بر روى خود گذارند.
كسن ـ (چو قمر) غلّه كرسنه[ر.م] و باقلاى خشك.
كسناج ـ (چو فرهاد) كاسنى.
كسندر ـ (چو سمندر و يا به ضمّه بدل فتحات) مردم نااهل و ناكس.
كسنك; كسنگ; كسنه ـ (چو دلبر و سركه) غلّه كرسنه[ر.م].
كسنى ـ (چو سعدى) كاسنى و (چو هندى) انغوزه[ر.م].
كسوت ـ (چو كشور) لباس.
كسوت جان دادن ـ زنده كردن و حيات و خاصيّت دادن.
كسوت كافورى ـ برف.
كِسوَد ـ (ل) درشتى كردن با مردم.
كسور ـ (چو هبوط) صرفه[سود] كردن و چيزى را نگاه داشتن.
كسوش ـ (ل) خشخاش زبدى.
كسوف ـ (ق) قطع و بريدن و در اصطلاح نجومى، آفتاب گرفتگى است كه نور آن منقطع مى گردد; رجوع به «خسوف» نمايند.(عر)
كسون ـ (چو عمود) نام يكى از علماى دين مجوس كه به تناسخ قائل بوده و مايه وجود موجودات را منحصر به سه عنصر آب و خاك و آتش دانسته و هر سه را قديم مى داند.
كسه ـ بر وزن و معنى كشه.
كسى ـ (چو تهى) كسيل[ر.م] و (چو صفى) تشخّص و تعيّن و آن عبارت از مجموع اوصافى است كه سبب امتياز هر فردى بود از ساير موجودات، چنان كه زيد را صورتى است خاص كه به سبب آن ممتاز از جميع افراد عالم است و رجوع به «كس» هم شود.
كسى كهرانى--->كس.
كسيا ـ (ل) رجوع به «تاريخ عبرى» شود.
كسيدا ـ (چو مسيحا) سليخه[ر.م].
كسيس ـ (چو امير) مى و شراب، خصوصاً آنچه از ارزن و خرما باشد و هم نام دارويى است كه به سبب آن جوهر فولاد ظاهر گردد.
كسيقون ـ (چو پريروز) نوعى از سوسن صحرايى است.
كسيل ـ بر وزن و معنى گسيل و (بر وزن امير) سليخه[ر.م ]است.
كسيلا; كسيله ـ (چو مسيحا و سكينه) سليخه[ر.م] و يا دوايى است غير آن كه به هندى «كهيلا» گويند.
كسيه ـ (چو سركه) هميان و كيسه.

صفحه 493 - جلد سوم

آيين سيزدهم

(در [حرف] كاف كلمن با شين قرشت)
كش ـ (چو رخ) بلغم[به عقيده قدما، يكى از اخلاط چهارگانه بدن كه صفرا، سودا، بلغم و خون هستند] و امر و فاعل از كُشتن و پنير خرما[ر.م] و (چو دل) لب و قلب و بغل و خطّ كشه[ر.م] و اسم صوت راندن مرغان و به معنى «كه او را»: كش گفت، يعنى كه او را گفت و هم به نوشته برهان[ر.ض]، امر بر خيزانيدن شاه شطرنج است وقتى كه مهره حريف نشسته باشد و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: يكى از اصطلاحات شطرنج است كه در خانه مهره حريف نشسته باشد و در توضيح اين معنى، رجوع به «كشت» نمايند و (چو بد) ستاره زحل و تهيگاه [مابين شكم و پهلو ]و بغل و خطّ و خال و شاد و خرّم و معشوق و دلبر و نيك و خوب و خوشى و خوبى و خطّ كشه[ر.م] و نغز و طرفه و گردن و سينه و بيغوله و گوشه، خصوصاً گوشه ران و زير بغل و دست در بغل كردن و از روى ادب دست بر تهيگاه گذاردن و امر و فاعل از كشيدن و هم زخمى است كه در دست و پاى شتر به هم رسيده و پيوسته از آن آب زرد برآيد و از بيم سرايت آن ديگر شتران را داغ كنند تا آن ريش[زخم] را نگيرند و هم نام شهرى است بهجت توأمان در نزديكى سمرقند و نخشب[هر دو در ازبكستان] از بلاد توران كه آبش فراوان و باغاتش بى پايان و به شهر سبز نيز موسوم و حكيم ابن عطا [متوفّى به سال 126هـ] كه به مقنّع مشهور است، به علم شعبده چند ماه هر شب ماهى از «چاه سيام» كه در نواحى آن است، بيرون مى آورد كه چهار فرسخ در چهار فرسخ پرتو مى انداخت و بسيارى از تركمانان را فريب داده و جمعى كثير به قتل آمده و اين معنى ضرب المثل شعرا است و در «نخشب» مذكور خواهد شد.[رودكى گويد:
«نه ماه سيامى نه ماه فلك *** كه اينت غلام است و آن پيشكار»].
كشا ـ (چو دعا) امر و فاعل از كشادن[گشادن].
كشاجم ـ [از مشاهير شعراى خانواده رسالت در قرن چهارم هجرت مى باشد كه كاتب شاعر اديب جامع منجّم بوده و حرف اوّل هريك از اين مراتب علميّه پنج گانه را با يكديگر تركيب داده و به كَشاجِم شهرتش داده اند. وفات وى به سال 350 هجرت واقع شد. از آثار او است: ادب النديم; البيزرة; المصائد والمطارد(ريحانة الادب، ج5، ص59)].
كشاخل ـ (چو تصادف و برادر) غلّه دسمر[ر.م].
كشاد; كشادنامه; كشادن ـ اگرچه ظاهر برهان[ر.ض] جواز استعمال آنها با كاف عربى است ليكن با كاف پارسى صحيح تر است; رجوع بدانجا[گشاد; گشادنامه; گشادن ]نمايند.
كشاف ـ (چو خمار) به نوشته مراصد[ر.ض]، قلعه بزرگى است در نزديك مصبّ نهر زاب[در عراق] كه مسكن نصارى [مسيحيان ]است و (چو بقّال) به عربى، كشف كننده.
كشاك ـ (چو كَنار) نيّت و هرآنچه در دل و خاطر گيرند و اسم ضمير، مقابل اسم ظاهر را هم گويند.
كشاكش ـ (چو برادر) امر و نهى و خوش و ناخوش و منازعهو مخاصمه و تردّد و اضطراب و به هر طرف كشيدن و آوردن و بردن و غم و الم بسيار و فرمودن هاى پى درپى و كشيدن هاى متوالى.
كشان ـ (چو كَنار) جمع كَش[ر.م] و مخفّف كاشان و امر از كشانيدن و اسم فاعل از كشيدن و بارگاه و چادر و خيمه، خصوصاً خيمه و چادرى كه بر يك ستون برپا باشد و آن را «گنبدى» نيز گويند و هم ولايتى است از ماوراءالنهر[در آسياى مركزى] كه كاموس كشانى[پهلوانى كه به دست رستم كشته شد] بدان منسوب است.
كشانى ـ (چو امانى) چادر و خيمه و رجوع به «كشان» نمايند.
كشانيدن ـ (چو رَسانيدن) فعل متعدّى از كشيدن و (به ضمّ اوّل) فعل متعدّى از كشتن.
كشانيه ـ (چو علانيه) شهرى است در دروازه فرسخى سمرقند[در ازبكستان] كه مركز بلاد سُغد سمرقند است.
كشاورز ـ (چو دماوند) برزيگر و زمين زراعت.
كشت ـ (چو پشت) كرشنه[ر.م] و تهيگاه[مابين شكم و

صفحه 494 - جلد سوم
پهلو ]و كشتى گرفتن و ماضى كُشتن و (چو تشت) زشت و نازيبا و ماضى كَشتن[محو كردن] و (چو خشت) زراعت و خربزه و هندوانه و پاليز [كشتزار] آنها و ماضى كِشتن و در جايى به معنى حنظل[ر.م] هم ديدم و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]تغليطش نموده است و در اصطلاح شطرنج بازان آن است كه يكى از مهره هاى شطرنج را در خانه اى گذارند كه به حسب حركت آن مهره شاه در خانه او نشسته باشد و شاه خوانند، يعنى برخيز از خانه من و اين را كشت كردن شاه گويند.
كِشت بَر كِشت ـ به فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، (به فتح هر دو كاف و يا كسر آنها) گياهى است مانند ريسمان باريك به هم پيچيده بعضى بر بعضى و اكثر عدد آنها پنج مى باشد از يك بيخ رسته و رنگ آن مايل به سياهى و زردى و طعمى غالب ندارد و گل آن يك عدد سفيدرنگ و بعضى مايل به سرخى و برگ آن شبيه به دنباله عقرب و بعضى آن را بدسگان[ر.م] دانسته و اصحّ آن است كه غير آن است و در قوّت مانند آن و مأخذ اين لغت پيچيدن و برگرديدن است، چنان كه برگشته است زيراكه به يكديگر پيچيده است و اوراق آن مانند دنباله عقرب برگرديده است و اين است كه با كاف پارسى بودن آن صحيح تر است، اگرچه در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]در كاف عربى نوشته و بالجمله بعضى آن را به عربى «سوادالسند» گفته و بعضى ديگر «سوادالهند» ناميده و ديگرى «سوادالاكراد» خوانده و به پارسى «پيچ پيچ» و «پيچ در پيچ» و «پيچك» و «پنجك» و «پيچو» گويند.
كشت زار ـ محلّ زراعت.
كشت زار ديو; كشت زار غول ـ دنيا و روزگار.
كِشت كردن شاه شطرنج---> كشت.
كشت گر ـ برزيگر و رجوع به «كسگر» هم شود.
كِشت مند ـ كشاورز.
كشتار ـ (چو گلزار) حيوان ذبح شده و ذبح كردن حيوانات.
كشتاسب ـ (ر) با كاف پارسى صحيح تر و رجوع بدانجا[گشتاسب] شود.
كَشتاو ـ غم خوار مردم بودن و در خير و صلاح ايشان كوشيدن.
كشتر ـ (چو دختر) مخفّف كشتار.
كشتره ـ (چو زَلزَله) رنده نجّاران.
كشتك ـ (چو دختر) جُعَل و سرگين گردانك.
كشتگان ـ (ق) جمع كشته.
كشتگان زنده ـ شهيدان راه خدا.
كشتن ـ (چو دختر) گسيختن و به قتل رساندن و (چو دلبر) كيشتن[ر.م] و (چو عنبر) محو كردن و نابود نمودن.
كشتو; كشتور ـ (چو بدبو و اَمرود) انگور نيم پخته به حدّ حلاوت نرسيده.
كَشتوك ـ (ق) كاسه پشت.
كشته ـ به هر حركت كه باشد، اسم مفعول و ماضى بعيد از كشتن با همان حركت است[به «كشتن» رجوع شود] و (چو هرزه) علاوه بر آن، اسطوخودوس[ر.م] و كاج و لوچ و خط كشه[ر.م] و قاق [هر چيز خشكيده]، خصوصاً اَمرود[گلابى] و زردآلو و شفتالو و مانند آنها كه تخمش را برآورده و خشكانيده باشند و (چو سركه) علاوه بر معنى مذكور، مركّبى است از عطريّات كه به تازى «بان» و «مثلّث» و «ند» گويند كه در «ند» مذكور است و مجمرى را كه آن را در آن سوزانند، «كشته سوز» گويند.
كِشته سوز--->كشته.
كشتى ـ (چو هندى) ماضى مخاطب از زراعت كردن و (چو پشتى) خاچ [صليب] و زنّار [ر.م] و ماضى مخاطب از قتل رساندن و هم به معنى چسبيدن دو كس با هم كه يكديگر را بر زمين زنند و (چو سعدى) خانه چوبين معروف كه در دريا سوار شوند و به عربى «سفينه» گويند و پياله اى را هم گويند كه به شكل سفينه سازند.
كَشتى بان ـ ملاّح و رئيس كشتى.
كَشتىِ بيابان ـ شتر است.
كَشتىِ رونده صبح ـ شتر.
كَشتىِ زر ـ آفتاب و هلال و پياله طلا كه به اندام كشتى سازند.
كَشتى شدن ـ شناورى كردن.

صفحه 495 - جلد سوم
كَشتىِ غم ـ دنيا و عالم سفلى.
كَشتى كش ـ شراب خوار و كشتيبان.
كَشتى گاه ـ جاى نگاه داشتن كشتى به جهت مسافران.
كشخ ـ (چو قمر) ريسمانى كه خوشه هاى انگور را بر بالاى آن گذارند كه تا هوا خورده و بخشكد و آن غير آونگ[ر.م] است.
كشخان ـ (چو سردار) ديّوث و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد: در برهان[ر.ض] و فرهنگ ها به تقليد يكديگر اين معنى را نوشته و تركيب آن را ندانسته اند و آن را «كشيخان» نيز گويند و ظنّ غالب آن است كه در اصل از «كشن» و «خان» تركيب يافته و كشن به معنى نر و طالب نر شدن ماده است و كشنخان يعنى طلب كننده نر و خواننده آن و كشيخان با ياى حطّى هم مصحّف كشنخان با نون است كه به جاى نون با ياى حطّى خوانده اند و لفظ «خوان» با واو را هم تحريف كرده و بىواو نوشته و يك كلمه متّصل دانسته اند، چنان كه «سه خواهر» را «سجاهر» خوانده اند و آن را هم به شبيه و قرين ترجمه كرده اند و حال آنكه سجاهر در كتب لغات بدين معنى نبوده و سجاهر هم سه خواهر است كه به معنى بنات النعش[ر.م] و در تابش و رخشندگى مَثَل و معروفند. پس غلط نويسى بعضى كاتبان كه متّصل و بىواو نوشته اند، منشأ شبهه فرهنگيان گرديده و سخاهر با خاى ثخذ را سجاهر با جيم خوانده اند. و بالجمله كشخان هم مخفّف كشنخان و آن را «پروند» و «پايزن» و «شادود» و «غلتبان» هم گويند.
كشخر ـ (چو دلبر) اقليم و كشور.
كشد ـ (چو قمر) خطّ كشه[ر.م] و فعل مضارع از كشيدن.
كشدانك ـ (چو بدحالت) چرك و وَسَخ.
كشرى ـ (ل) ماش.
كشستن ـ (چو نبشتن) گسيختن.
كشسه ـ (چو سفره) خط و نوشته.
كشش ـ (چو خَجِل) كشيدن و اسم مصدر آن و طول مدّت و امتداد زمان و محبّت و جذبه و ناز و غمزه و رفتار با عشوه و گرشمه و ميل و رغبت و مخفّف كشيش و راه رفتن شبانه روزى بر سبيل تواتر.
كشف ـ (چو پشت) زفت[ر.م] و كرف[ر.م] و (چو سخت) برف و ظرف و كاسه پشت و برج سرطان [ر.م] و كوزه سرپهن و فراخ دهان و هم نام كوهى است و رودخانه اى است كه سام ابن نريمان [جدّ رستم] در كنار آن اژدهايى را كشف[كرد] و كشف رود هم گويند و به عربى، معروف است و در معنى ا صطلاحى عرفانى آن، رجوع به «محو» شود.
كشف رود ـ (چو پرستوك) رجوع به خود «كشف» شود.
كشفت ـ (چو سرشت) عبادت خانه يهودان و (چو سمند و درست) كشفته[ر.م] و ماضى قريب از كشفتن[ر.م].
كشفتن ـ (چو كَلَنتر و يا به ضمّ اوّل و ثانى) كشفته[ر.م] بودن و نمودن.
كشفته ـ (ق) اسم مفعول و ماضى بعيد از كشفتن[ر.م] كه معدوم و پراگنده و پريشان و پژمرده و آشفته و سوخته و گشاده و شكافته است.
كشك ـ (چو پشت) كوشگ[كاخ] و آهنجه[ر.م] و (چو قمر) مرغ عكّه[ر.م] و خط و نوشته، خصوصاً خط كشه [ر.م] و (چو سخت) نان خورشى است كه از ماست مى پزند و يا طعامى است كه از آرد و گندم و آرد جو و شير گوسپند درست مى كنند و يك قسم از آن را گوشت و گندم نيز داخل كرده و مانند هريسه[ر.م] مى خورند و هم به معنى معروف كه در «قراقروت» مذكور افتاد.
كشك آب; كشك آو ـ آش جو، خصوصاً آنچه براى بيماران پزند:
[«گفته بودى كه كاه و جو بدهم *** چون ندادى از آن شدم در تاب]
بر ستوران و اقربات مدام *** كاه كهتاب باد و جو كشكاب»1و كهتاب كاه دودى است كه بدان علاج اسبى كنند كه درد داشته باشد، يعنى به دود آن كاه درد آن اسب را معالجه كنند و اين شعر را در مذمّت شخصى گفته كه كاه و جو را از او مضايقه كرده و نداده است و حاصل معنى شعر آنكه چون كاه و جو را از براى من

1. ديوان اشعار انورى ابيوردى، مقطعات، شماره22، فى الهجا.

صفحه 496 - جلد سوم
نفرستادى، كاه را در بيمارى ستوران به كاه دود صرف كنى و جو را در بيمارى خويشان به كشكاب.
كشك با ـ حليم و هريسه[ر.م] و آش جو و آش كشك.
كشك پرتوى ـ (به فتح شين) خط شعاعى است.
كشكاب; كشكاو; كشكبا ـ رجوع به تركيبات «كشك» شود.
كشكرك ـ (چو بدنظر) مرغ عكّه[ر.م].
كشكشان ـ (چو هم زبان) كشان كشان و راه رفتن به تأنّى و آرام.
كشكك ـ (چو عنبر) كشك با[ر.م].
كشكله ـ (چو زَلزَله) زنگال[ر.م] است.
كشكنجير ـ (چو فروردين) فلاخن[ر.م] و چيزى است كه كمان داران به جهت قوّت يافتن دست بدان مشق كمان دارى كنند، بدين طريق كه ستونى بر زمين فروبرده و سر آن را شكافته و غلطكى بر آن قرار داده و ريسمانى بر بالاى غلطك انداخته و از آن شكاف بگذرانند و از يك سر آن ريسمان يك توبره پر از ريگ و سنگ كرده بياويزند و بر ميان آن ستون قبضه مانندى نصب كنند تا كسى كه خواهد مشق كمان دارى كند، به دست چپ آن قبضه را گرفته و به دست راست سر آن ريسمان را در كشاكش آورد و آن را به شيرازى «منجل» گويند.
   و بالجمله لفظ كشكنجير (به ضمّ اوّل) قصر و كوشگ و منجنيق و توپ بزرگ قلعه كوب معروف و يا گلوله آن و يا سنگى كه بر منجنيق گذاشته و به جانب دشمن اندازند و معنى تركيبى آن، كُشك سوراخ كن است كه كُشك مخفّف كوشگ و انجير به معنى سوراخ است.
كَشكِنه ـ مخفّف كشكينه[ر.م].
كشكو ـ (چو بدبو و پرتو) مرغ عكّه و (به فتح هر دو كاف) كشكاب[ر.م].
كشكوفه ـ (چو گلگونه) كنجشگ و هرآنچه از ساير مرغان بدان ماند.
كَشكول ـ (ر) گدا و كاسه گدايان، خصوصاً ظرفى كه به شكل كشتى سازند و معنى تركيبى آن كشيدن به دوش است و رجوع به «نارگيل» هم شود و گويا معرّب نام پارسى اصلى اش، «خچكول» و «خجكول» است.
كشكين; كشكينه ـ (چو زنجير و گنجينه) نان جو و يا نانى كه از آرد جو و آرد گندم و آرد نخود و آرد باقلا و آرد ارزن پزند.
كشمان ـ (چو تهران) زمين زراعت.
كشمر ـ (چو دلبر و عنبر) كاشغر[شهرى در شمال غربى چين] و نام درخت سروى كه در «كاشمر» مذكور افتاد و (چو كشمش) مخفّف كشمير[ر.م] است.
كشمش ـ (ر) كه معرّب آن قِشمش است، به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، اسم فارسى زبيب بى دانه است كه «مويز» نيز گويند و در درارى[ر.ض] گويد: نام پارسى انگور كوچك دانه بى تخم است و در «ق ش» از مخزن[ر.ض] گويد: نوع انگورى است كوچك مدوّر اندك طولانى و اَلطَف و شيرين ترين انواع آن است و مويز رسيده آن نيز بسيار شيرين و لطيف و بهتر از ساير انواع مويزها است.
كشمش كاوليا; كشمش كاوليان; كشمش كوليا; كشمش كوليان ـ سپستان[ر.م].
كشمكش ـ (چو بدنظر) كشاكش.
كشمند ـ (چو دلبند) برزيگر و زمين زراعت.
كشمور ـ (چو اَمرود) مقامى است در حوالى دشت مور و هم نام صحرايى است.
كشمى ـ (چو سعدى و هندى) كاشمر[ر.م] و كشمير[ر.م].
كشميد; كشميده ـ (چو زنجير و گنجينه) مطلق خط و نوشته با انگشت و قلم و غيره در كاغذ و غيره، خصوصاً آنچه به جهت بطلان بر نوشته كشند.
كشميده گِرد ـ دايره و خط گرد مدوّر.
كشمير ـ (چو زنجير) كاشغر[شهرى در شمال غربى چين ]و كاشمر و هم شهرى است كه به سرى نگر يا سراى نگار نيز موسوم و نام قديمى آن سيريناغور و طول شرقى آن «مح» و عرض شمالى آن «لو» و اطول ايّامش 14ساعت و 21 دقيقه و هواى آن در تمامى سال نمونه بهار و كارد و كاغذ و اسلحه آن ممتاز و شال ترمه اش در تمامى اقطار عالم در غايت امتياز و خوب رويان آن ضرب المثل و نهرى بزرگ در ميان آن جارى است كه در غايت پرى و عظمت و هفت

صفحه 497 - جلد سوم
پل عظيم و بلند بر آن بسته اند كه كشتى از چشمه هاى آن پل به آسانى گذرد.
كشن ـ بر وزن و معنى گشن.
كشنبر ـ (ل) ملخ دريايى[ميگو].
كشنج ـ (چو عنبر) كشنه[ر.م].
كشنخان; كشنخوان--->كشخان.
كشنك ـ (چو دلبر) غلّه كرشنه[ر.م].
كشنو ـ (چو بدبو) كنجاره[ر.م].
كشنوار ـ (ل) ناحيه اى است در كوهسار از توابع كشمير كه آبش خوش گوار و هوايش سازگار و مردمانش اهل سنّت و جماعتند.
كشنه ـ (چو هرزه و سفره) تشنه و گرسنه و كرشنه[ر.م] و نوعى از سماروغ[ر.م] و يا گياهى است شبيه به آن و به معنى آسان، مقابل دشوارى و هم نام دارويى است كه «شش پنجه» نيز گويند.
كشنى ـ (چو سعدى و هندى) گدا و گدايى و جنگل و بيشه و غلّه كرشنه[ر.م] و زنّار[ر.م] ترسايان [مسيحيان].
كشنيج ـ (چو زنجير) گشنيز و هم گياهى است كه گل لاجوردى دارد.
كشنيج دشتى ـ بالنگو[ر.م].
كشنين ـ (ل) غلّه كرشنه[ر.م].
كشو ـ (چو قَشَو و عمو) كاسه پشت و نيك و خوب و بيدانجير[ر.م] و گياهى است كه از آن طناب و ريسمان سازند.
كشواد ـ (چو فرهاد) نام پهلوانى بوده در پايتخت كيكاوس[دوّمين پادشاه كيانى] و هم مبارزى بوده از لشگر فريدون[ششمين پادشاه پيشدادى] كه پدر گودرز و پسر قارن ابن كاوه، سپهسالار فريدون، بوده.
كَشوبا ـ (ل) كمان تيراندازى.(ند)
كشوث ـ (چو هبوط) گياهى است دوايى شبيه به درمنه[ر.م ]كه مانند لبلاب[ر.م] بر خارى كه ترنجبين [ر.م] بر آن نشيند، مى پيچد و لفظ آن عربى و يا معرّب و به پارسى «برش» و «افرهنج» و به عربى «حماض الارنب» نيز گويند و در مخزن[ر.ض] فرمايد: مانند ريسمان باريك و بى برگ و ساق آن مايل به زردى و تيرگى كه بر خارها و گياه ها مى تند و گل آن ريزه ريزه مايل به سفيدى و تخم آن كوچك تر از تخم ترب و مايل به تدوير و رنگ آن سرخ مايل به زردى و بعضى زرد مايل به سفيدى و خود آن و يا تخم آن را به پارسى «زجمول» گويند.
كشوث رومى ـ نوعى از بومادران[ر.م] است.
كُشوثا ـ (ق) معرّب كشوث[ر.م].
كشود ـ (چو هبوط) كشوث[ر.م] و (چو عنبر) فسق و فجور.
كشور ـ (چو دلبر يا عنبر) دهى است در صنعا و هم به معنى شهر و ولايت و مملكت و قسمتى و بخشى است از عالم بالخصوص يك حصّه از هفت حصّه عالم كه به عربى «اقليم» گفته و هريكى به يكى از سبعه سيّاره، چنانچه در «اقليم» مذكور افتاد، منسوب است و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: اصل در اين لغت «كشور» بوده، يعنى صاحب خط زيراكه زمين را بهواسطه هفت خط موهومى فرضى به هفت قسمت كرده و هريك از آنها را «كشور» نام كرده و همه آنها را «هفت كشور» گويند.
كشور جم ـ (به كسر راء) ولايت فارس.
كشورخدا; كشورخَديو ـ (به سكون راء) پادشاه.
كشوريار ـ پادشاه و ترجمه معين الملك.
كشورز ـ (چو دلبند) بزرگ و رئيس.
كشوفتن ـ كشفتن[ر.م].
كشونا ـ (ل) كمان تيراندازى.
كشوين ـ (چو پرويز) رجوع به «قزوين» شود.
كشه ـ (چو شده) كشميد[ر.م] و (چو مكّه يا سكّه) حيوان پالان افكنده و (چو صله) كشميد[ر.م] و تنگ چاروا[نوارى كه بدان بار را بر پشت چارپا محكم كنند] و اعلام و اعلان و گدا و گدايى و سهولت وآسانى.
كشى ـ (چو صفى) خوشى و خوبى و تندرستى.
كشيخان; كشيخوان ـ (چو نريمان) كشخان[ر.م].
كشيدن ـ (ر) وزن كردن و به ناز و غمزه خراميدن و چيزى را از چيزى دور كردن و بر روى ديوار و پارچه نقش بستن و بر كسى مشت زدن و به مناسبت مقام در معانى ديگر هم

صفحه 498 - جلد سوم
استعمال نمايند.
كشيده ـ (ر) مشت و بلند و دراز و نقش روى پارچه و ديوار و اسم مفعول و ماضى بعيد از كشيدن.
كشيرو ـ (ل) رجوع به «شيرخشت» نمايند.
كشيش ـ (چو امير) رجوع به «قسّيس» نمايند.

آيين چهاردهم

(در [حرف] كاف كلمن با عين سعفص)
كعب ـ (چو سخت) تاپوق[ر.م] و پستان و بند استخوان ها و قبّه پا و استخوان شتالنگ[ر.م] و نام چندى از مشاهير هم هست كه به ذكر اجمالى ترجمه آنها مى پردازيم:
   1.يكى از شعراى اصحاب كرام كه پدرش مالك و كنيه اش ابوعبدالرّحمان و حاضر غزوه عقبه و اُحد بوده و در احد از دوازده جا زخم خورده ليكن در غزوه تبوك حاضر نشده و ازاين رو دل مبارك حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله)آزرده گرديده و عاقبت به توبه و انابه موفّق و در چهل يا پنجاه هجرت وفات يافت.
   2. از شعراى قريش كه به جهت پاره اى اطوار ناشايست خود از طرف قرين الشّرف حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) محكوم به قتل گرديده، وى هم قصيده «بانت سعاد» مشهور را كه مشعر بر عرض ندامت است، نظم و قرائت كرده و ازاين رو مظهر لطف و عفو آن حضرت گرديده و به برده[رداء] سعادت جهان قيمت آن فخر انام مورد اعزاز و اكرام گرديد1 و پدرش، زهير ابن ابى سلمى، هم يكى از اصحاب سبعه معلّقه[هفت قصيده از شاعران فصيح عرب در جاهليّت] است.
   3. پسر امامة الايادى كه در سخاوت ضرب المثل و روزى در اثناى صحرا از شدّت حرارت هوا بى تاب شده و با وجود اين يك جرعه آب خود را به رفيقش داده و خودش مرگ را اختيار نمود. و همين كعب يكى از اسخياى ثلاثه زمان جاهليّت بوده و ديگرى هرم ابن سنان و سيّمى كه مشهور جهان است، حاتم ابن عبدالله ابن سعد طائى كه به ابوسفانه و ابوعدى مكنّى و مردى بوده بسيار شجاع و مهربان و سخى و اوايل زمان سعادت حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) را درك كرده و پيش از بعثت درگذشت و آن حضرت وى را به خوبى مى ستوده است. روزى دختر او كه در ميان اسراى قبيله بنى طىّ به محضر آن بزرگوار آورده بودند، عرضه داشت كه اگر مرا آزاد و مرخّص فرماييد، كمال عنايت بوده و در نزد حسودان قبايل شرمنده نبوده و در تحت شماتتشان نمانده باشم زيراكه پدرم رئيس قبيله بوده و هماره گرسنه را سير نموده و عريان را لباس داده و اسيران را خلاص كرده و با مردمان با تواضع و فروتنى گذرانيدى. پس ازاين رو طرف عنايت آن حضرت گرديده و امر همايونى بر استخلاص وى صادر گرديده و فرمودند كه اوصاف مذكوره از صفات مؤمن بوده و پدرش موصوف به مكارم اخلاق بوده است. بارى، پسرش، عدى، نيز اگرچه در بدو امر از قبول دين مبين اسلامى امتناع مىورزيد ليكن عاقبت به دين حق موفّق و در زمره اصحاب كرام داخل و در 120سالگى در جنگ جمل در ركاب ظفرانتساب حضرت بوتراب(عليه السلام) به درجه رفيعه شهادت نايل گرديد.
كعبِ غزا; كعبِ غزال ـ شراب و نوعى از حلوا و شكرپاره كه «فانيد سنجرى» گويند.
كعبتين ـ تثنيه كعبه و كنايه از ماه و آفتاب و در اصطلاح قماربازان، دو جسم مكعّب خال دارى است كه در بازى نرد معمول و معروف است.(عر)
كعبتين شش سو ـ كنايه از اين عالم سفلى است.
كعبه ـ (ر) استخوان شتالنگ[ر.م] و غرفه و بالاخانه و خانه چهارگوشه، خصوصاً نام نامى خانه مربّعى است در توى مسجدالحرام از مكّه معظّمه كه قبله اسلاميان و مطاف ايشان، و طواف و زيارت آن با استطاعت مالى و جانى و طريقى به تمامى آحاد مكلّفين در تمامى عمر يك دفعه واجب و ترك آن از اكبر معاصى مهلكه و در قرآن مجيد به نام بيت الله و بيت الحرام و بيت العتيق مذكور و به زعم بعضى، بنا كرده شيث ابن آدم و يا موافق نوشته اكثر تواريخ ايرانى و عثمانى، از بناهاى حضرت آدم(عليه السلام)است. احمد رفعت[ر.ض] گويد: آن حضرت بعد از هبوط بناى معبدى را
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ1. «بانت سعادُ فقلبي اليومَ متبولُ      متيَّمٌ إثرَها لم يُفْدَ مكبولُ».

صفحه 499 - جلد سوم
از درگاه حضرت بارى مسئلت نموده و مسئول وى مقرون به اجابت افتاده و به ارشاد جبرئيل و دستيارى ساير ملائكه از سنگ هاى منقوله از كوه جودى و حرا و طور سينا اساسى بنا نهاده و از طرف حضرت بارى به بيت المعمور مسمّى گردانيد و بعد از رحلت آن حضرت همان اساس به آسمان رفع شده و آثار آن هنوز باقى بود تا به منطوقه (وَ إِذْ بَوَّأْنَا لاِِبْراهيمَ مَكانَ الْبَيْتِ)(حجّ، 26) در 3574 خلقتى ـ مطابق 2642 مقدّم هجرت ـ حضرت ابراهيم(عليه السلام) از روى همان اساس قديم به تجديد و انشاى بيت الله موفّق گرديد و شكل آن اساس قديمى به ارشاد جبرئيل كه در محل همان بناى اوّلى پديدار شده و آن حضرت را به شكل قديمى خبر داد و به هر صورت بازهم به جهت صدمات وارده از سيلاب و غيره چندين مرتبه تجديد و تعمير شده تا آنكه در 1030 هجرى از طرف سلطان مرادخان رابع [هفدهمين پادشاه عثمانى] بالكليّه تجديد و به هفت مناره و نوزده در و چهار ركن به نام عراقى و يمانى و شرقى و شامى مشتمل بوده و مسافت مابين دو ركن هشتاد ذراع است و در ناسخ التواريخ[ر.ض ]گويد: حضرت آدم(عليه السلام)در سال صدم هبوط 25 ذى القعده به دستيارى روح الامين خانه كعبه را برآورده و حجرالاسود را نصب كرده بدان رصانت[محكمى] و متانت كه از آسيب طوفان آفتى نيافت و حوّا از جدّه به جانب مكّه عزيمت نمود و در كوه عرفات با حضرت آدم(عليه السلام) ملاقات فرمود. از تابش آفتاب چنان دگرگون بود كه آدمش باز ندانست. چون به شناسانيدن جبرئيل معروف گشت، آن كوه به عرفات موسوم گرديد. بالجمله آن بيت مطاف آحاد بشر بود تا هنگام طوفان نوح بيشتر ديوار آن منهدم گشته و بعد از طوفان چون تلّ سرخى مى نمود و مردم براى استجابت دعا بدانجا آمده و قربانى كرده و حوائج خود را مسئلت مى نمودند تا آنكه حضرت ابراهيم(عليه السلام) در 3429 هبوطى به تجديد آن عمارت مأمور گشته و به همراهى جبرئيل از شام به سوى مكّه احرام بست تا به دستيارى پسرش، اسماعيل(عليه السلام) آن بنا را به انجام رساند. پس بعد از ورود مكّه و ابلاغ آن بشارت اسماعيل(عليه السلام) نيز شادخاطر و در خدمت پدر، بر سر آن تلّ آمده و در تعيين حدود آن درماندند.پس حضرت خليل(عليه السلام) به مدد اسماعيل(عليه السلام) و ارشاد جبرئيل به ساختن خانه مكّه پرداخت. پسر سنگ آوردى و پدر بر روى هم نهادى تا آنكه طول قامت به بالاى آن وفا ننمود. پس آن حضرت سنگى به زير پا نهاده و بر بالاى آن آمد كه به آسانى در بلند كردن ديوار بپردازد. همانا اثر قدم مباركش بر آن سنگ بماند و آن سنگ به «مقام ابراهيم» اشتهار يافت و بعد از آنكه آن بنا انجام يافت، جبرئيل شرايط و آداب حج بديشان آموخت، چنان كه هنوز بدان روش برقرار است و مقرّر است كه چون بنا به مقام حجرالاسود رسيد، صدايى از كوه ابوقبيس برآمد كه: «اى ابراهيم، تو را نزد من وديعتى است» و حجرالاسود را كه جبرئيل هنگام طوفان در آن كوه پنهانيده بود، تسليم ابراهيم(عليه السلام) نموده و آن حضرت به جاى خود استوار داشته و توليت آن بقعه را به اسماعيل(عليه السلام) موكول نموده و از طرف خودش در مكّه خليفه نمود و هر سال در موسم حج قطع منازل كرده و در مكّه به اداى اعمال حج قيام مى فرمود.
كعبه جان ـ مراد و مقصودِ جان.
كعبه جهان گرد; كعبه ره رو ـ آفتاب.
كعبه زردشت--->ستخر.
كعبه مُحرِم نشان ـ آفتاب.
كعبه نجران--->نجران.
كعبيّه ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، از فرق معتزله و يكى از 73 فرقه امّت مرحومه كه در مسئله رجوع سمع و بصر و اراده به علم و پاره اى مسائل ديگر از فرقه خيّاطيّه[ر.م ]امتياز يابند.
كعك ـ (چو سخت) رجوع به «كاك» شود.(عر)

آيين پانزدهم

(در [حرف] كاف كلمن با غين ضظغ و فاى سعفص)
كغاله ـ (ل) گل كاجيره[ر.م].
كف ـ (چو رخ) كوف[ر.م] و (چو بد) خرفه[ر.م] و وسمه و

صفحه 500 - جلد سوم
سرمه و امر و فاعل از كفتن [ر.م] و حباب و چيزى غليظ كه از غليان و جوش و غيره بر روى آب مى نشيند و يا بر دهان و بعض اعضاى انسان و شتر و حيوانات ديگر جمع شود و آن را «كفك» نيز گويند.
كف آبگينه ـ به نوشته برهان[ر.ض]، چرك آن و يا آبى است كه مانند كف بر روى آن پيدا شود و در تحفه[ر.ض ]و مخزن[ر.ض] فرمايند: كفى است كه بعد از گداز شيشه بر روى آن مانند شيشه رقيقى ظاهر گردد.
كف آدم ـ گياه بهمن[ر.م] سرخ و يا نباتى است به قدر ذرعى و برگ آن مستدير و به قدر برگ مورد [ر.م] و بيخ آن خشبى و ظاهر آن مابين سياهى و زردى و باطن آن سرخ و تخم آن از تخم كافشه[ر.م] باريك تر است.
كف آيينه ـ كف آبگينه[ر.م].
كف اَجذَم ـ گياه جفت آفريد[ر.م] و خصية الثعلب[ر.م ]و يا بيخ سنبل رومى و يا درخت پنج انگشت[ر.م] است.
كف بيضا ـ يد بيضا[ر.م].
كف جَذما ـ كف اجذم[ر.م].
كف خرگوش ـ جنطيانا[ر.م].
كف خضيب ـ دست خضاب شده و در اصطلاح نجومى، به نوشته جنات الخلود[ر.ض]، چند كوكب است به شكل آدمى بر سندلى و دست خود را دراز كرده چون كسى كه خضاب كرده و چون به وسط آسمان آيد، دعا مستجاب است و اين است كه در تقاويم رقمى وقت رسيدن آن به دايره نصف النهار فوق الارض را در جدولى جداگانه به سه رقم ساعت و دقيقه و روز يا شب مى نويسند كه در آن ساعت رو به درگاه حضرت قاضى الحاجات آرند و ما هم ساعت و دقيقه رسيدن آن به دايره نصف النهار را موافق فرموده ميرزا عبدالغفّار نجم الدوله[ر.ض] كه در ميان رياضيين اين زمان مشارٌبالبنان است، به حسب فصول سال در برابر هر روز با سه رقم معمولى نجومى كه اوّلى رقم ساعت و دوّيمى نشان دقيقه و سيّمى علامت روز و شب است، نوشته و ترجمه آن ارقام سه گانه را به خبرت خود ناظرين محوّل مى داريم و مخفى نماند كه ما در اين جدول عدد ايّام هريك از بروج 12گانه را سى روز گرفتيم به جهت تسهيل امر و عدم اختلال جدول و بنابراين حكم كفّ الخضيب در ايّام خمسه مسترقه[پنج روز آخر سال] مسكوت مانده و در جدول مذكور مبيّن نمى باشد و امر سهل است. بارى، ظاهر منجّمين ايرانى آنكه اين اثر استجابت در ساعت معيّنه مزبوره اختصاص به بعضى نقاط ارض ندارد و احمد رفعت[ر.ض] گويد: كفّ الخضيب نام كوكبى است كه در مواضع تأثير آن از كره زمين دعا مستجاب است، يعنى وقت تأثير آن، وقت استجابت دعا است و ابراهيم بيگ پاشازاده كه از مشاهير منجّمين است، زمان تأثير آن را در بلادى كه عرض آنها 41 درجه است، موافق جدول به حساب آورده كه اگر كسى از اشخاص بلاد مزبوره خواستار وقت اجابت دعا باشد، بروج تقويم آفتاب را از فوق جدول معيّن كرده و درجات آن را از جدول طرف راست آن مشخّص نموده و در ساعت و دقيقه معيّنه در جدول ملتقاى آنها عرض حاجات نمايند.
 

صفحه 501 - جلد سوم

جدول كفّ الخضيب به فرموده حاج ميرزا عبدالغفّار نجم الدوله و بعضى ديگر از منجمين ايرانى


صفحه 502 - جلد سوم

جدول كفّ الخضيب به نوشته ابراهيم بيگ پاشازاده


صفحه 503 - جلد سوم
كف دريا ـ كه به عربى «زبدالبحر» و به رومى «قلومن» و به يونانى «ادارافيون» نامند، به نوشته برهان [ر.ض]، در مواضع متفرّقه بعد از جمع آنها سنگى است سفيد و شبيه به يخ يا به استخوان پوسيده و مانند آيينه تر و سوراخ سوراخ و در دريا بر دور و اطراف نى جمع مى شود و در خُمى كه شراب آن در جوش باشد قدرى از آن اندازند، از جوش باز ايستد و در مخزن الادويه [ر.ض] فرمايد: ماهيّت آن جسمى است مركّب از اجزاى لطيفه ارضيّه و اجزاى هوائيّه مجتمعه با رطوبت دريا كه به سبب تحريك امواج دريا در سواحل بحر قلزم [خليج سوئز در مصر] بر روى سنگ ها مجتمع و متكوّن مى گردد به صورت جسدى.
كف سَبع ـ كف ضبع[ر.م] و يا كبيكج[ر.م].
كف سفيد ـ (به كسر فاء) برف و (به سكون آن) مردم سخى كه به جهت بخشندگى بى چيز و مفلس شده باشد.
كف سگ ـ بدسگان[ر.م].
كف شيشه ـ كف آبگينه[ر.م].
كف ضَبع ـ نباتى است بهارى و چند روز بيش نمى ماند و برگش مدوّر و كم عدد و متشقّق به قدر برگ كرفس و بر روى زمين پهن مى شود و شاخه هاى آن باريك و بر روى زمين منبسط و از يك بيخ چند شاخه مى رويد و گلش زرد و سفيد و نزديك آب ها و زمين نمناك مى رويد.
كف عايشه ـ كه به عربى «اصابع الصُّفر» گويند، دو قسم است، يكى بيخى است شبيه به ناخن شير و پلنگ و ديگرى بيخ گياهى است كه برگش شبيه به برگ گندنا[تره] و ساقش بلند و باريك و گل آن بنفش از پايين ساق تا بالاى آن پُرگل و بيخ آن مقدار كف دست طفل و منشعب به پنج يا شش شعبه شبيه به پنجه كوچكى و منبت[محل روييدن] آن ريگزارهاى قريب به دريا.
كف غنچه كردن ـ گره كردن مشت و پنجه.
كف كركس ـ خرنوب[ر.م].
كف كفتار ـ كف ضبع[ر.م].
كف كلب ـ بدسگان[ر.م].
كف گرفتن ـ قيماق[سرشير] بستن.
كف گرگ ـ جنطيانا[ر.م].
كف مريم ـ كف عايشه[ر.م].
كف مس ـ زهره مس[ر.م].
كف نسر ـ خرنوب[ر.م].
كفا ـ (چو قضا و رضا) رنج و محنت و تنگى و سختى و فشردن گلو.
كفّار ـ (چو زنّار) جمع كافر.
كفّاره ـ (چو علاّمه) هرآنچه معاصى و گناهان را بدان مى پوشند و آنها را بهواسطه آن محو مى نمايند.1(عر)
كفاف ـ (چو كَنار) مثل چيزى و هرآنچه از روزى مستغنى از مردم نمايد و (چو كتاب) تيزى شمشير و موضع بخيه كنار جامه و هر چيز ممتاز.
كفالونيا ـ (ل) رجوع به «جزاير سبعه» نمايند.
كفاله ـ (ل) كاجيره[ر.م].
كفانه ـ (چو كَناره) كاجيره[ر.م] و بچّه نارس سقط شده.
كفانيدن ـ (چو رَسانيدن) به درازى شكافتن و از هم باز بودن و نمودن.
كفت ـ (چو سخت) ماضى كَفتن[ر.م] و نام يكى از نواحى مدينه است و (چو پشت) كوفت[ر.م] و شكُفت و (چو  خشت) دوش و سردوش.
كفتار ـ (چو سردار) كبوتر و هم حيوانى است بزرگ مانند گرگ كه در رفتار و دويدن لنگى مى كند و يا آنكه از روى حيله خود را چنان مى نمايد تا به انسان و حيوان آزار رساند و از خواصّ آن آن است كه مانند خرگوش حيض بيند و از حنظل[ثمر گياهى بسيار تلخ ]مى ترسد; اگر كسى در دست بگيرد، از آن مى گريزد و شب پرزور بوده و در روز به سبب گرمى هوا بسيار كم زور مى باشد و گويند اگر

1. كفّاره غالباً سبب كاهش گناهان مى شود ولى كفّاره عذرى، در حقيقت جبران آن ثوابى است كه شخص از دست مى دهد. برخى كفّارات فريضه مالى است، مانند كفّاره روزه واجب كه اطعام 60 مسكين است و برخى جنبه مالى ندارند، مثل كفّاره نظر كردن مُحرم در آينه كه استغفار است.

صفحه 504 - جلد سوم
سگ در بلندى ايستاده باشد و سايه آن در شب ماهتاب بر زمين افتد و كفتار در زير آن برود كه سايه هر دو در هم مستغرق باشد. سگ خود را از بالا انداخته و كفتار آن را بدرد.
كفتان ـ (چو گلدان) ملخ و (چو دستان) اسم فاعل از كفتانيدن[ر.م].
كفتانيدن ـ (به ضمّ اوّل و فتح آن) فعل متعدى از كفتن[ر.م].
كفتر ـ (چو عنبر) كفتار و كبوتر.
كفترى ـ (چو مثنوى) شانه [ر.م] جولاهان[بافندگان].
كَفتگى ـ (ق) كَفته[ر.م] شدن.
كفتن ـ (چو عنبر) كافتن [ر.م] و (چو دختر) شكفتن و كوفتن.
كفتور ـ (چو اَمرود) صبر و تحمّل و يك جهت و يك پهلو بودن در كارها.
كفته ـ (چو دسته و پُسته) اسم مفعول و ماضى بعيد از كفتن[ر.م].
كفج ـ (چو تشت) كفك[ر.م] و كفچه [ر.م] و آب دهان.
كفجالير; كفجاليز ـ كفجليز[ر.م].
كفجك ـ (چو عنبر) تكلتو[نمدزين] و توى زين و دامن زين اسب.
كفجگير; كفجگيرك; كفجگيره; كفجگيز; كفجگيزك; كفجگيزه ـ (چو زنجَبيل و پروريدن و بدسليقه) كفجليز[ر.م] است.
كفجل ـ (چو عنبر) ساغرى[ر.م] و كفل.
كفجلير; كفجليرك; كفجليره; كفجليز; كفجليزك;
كفجليزه
ـ (چو زنجَبيل و پروريدن و بدسليقه) چمچه و كفگير و ترشى پالا و سوسمار كوچك و جانورى است سرخ دم و شبيه به چلپاسه[آفتاب پرست] و جانوركى است آبى كه سر و تنش مدوّر و دمش باريك و گويند بچّه وزغ است در غلاف كه بعد از چند روز از غلاف برمى آيد.
كفجوك ـ (چو اَمرود) كفجك[ر.م].
كَفجول ـ (ق) بالش و متكّا.
كفجه ـ با جيم پارسى صحيح تر است; رجوع بدانجا[كفچه] نمايند.
كفجه نون ـ با جيم پارسى صحيح تر است; رجوع بدانجا[كفچه نون] نمايند.
كفجير; كفجيرك; كفجيره; كفجيز; كفجيزك; كفجيزه ـ (چو زنجير و بدطينت و گنجينه) كفجليز[ر.م] است.
كفچ ـ بر وزن و معنى كفج.
كفچالير; كفجاليز ـ كفجلير[ر.م].
كفچك ـ (چو عنبر) كفجك[ر.م].
كفچگير; كفچگيرك; كفچگيره; كفچگيز; كفچگيزك; كفچگيزه ـ بر وزن و معنى كفجليز و كفجليزك و كفجليزه است.
كفچل ـ (چو عنبر) ساغرى[ر.م] و كفل.
كفچلير; كفچليرك; كفچليره; كفچليز; كفچليزك; كفچليزه ـ بر وزن و معنى كفجليز و كفجليزك و كفجليزه.
كفچه ـ (چو هرزه) كفگير و چمچه و نوعى از مار و پيچوتاب سر زلف.
كفچه نول; كفچه نون ـ مرغى است كه منقارش به كفچه مى ماند.
كفد ـ (چو قمر) فعل مضارع از كفيدن [ر.م].
كفر ـ (چو سرد) كبوتر و (چو تند) به عربى، معروف است.
كُفراليهود ـ نوعى از موميايى است.
كفرا; كفراه ـ (چو خرما و گلدان) شكوفه خرما و يا پوست درخت خرماى ماده.
كفرسوس ـ (چو پرستوك) قصبه اى است مأنوس از شام از جُند[شهر] دمشق.
كفرطاب ـ (چو قلمدان) نام يكى از بلاد شام از جُند[شهر ]حمص و يا قنسرين و جايى دلنشين است.
كفرى ـ بر وزن و معنى كُفرا.
كفسك ـ (چو عنبر) سپوس[ر.م].
كفش ـ (ر.ف) و آن را «جمشاك» و «جمشك» و «چمشاك» و «چمشك» و «چمتاك» و «چمتك» و «چلچله» و «كوش» و «كپش» و «پاى افزار» هم [گويند].
كفش جامگى ـ گيوه معروف.
كفش خواستن ـ سفر كردن.
كفش گر ـ كفش دوز.

صفحه 505 - جلد سوم
كفش نهادن ـ اقامت كردن و از سفر باز ماندن.
كفشر ـ (چو بددل) كفشير[ر.م].
كفشك ـ (چو عنبر) سپوس[ر.م] و مصغّر كفش.
كَفشَن ـ (ق) دشت و بيابان و محلّى كه قبل از اين غلّه كاشته بوده اند.
كفشير ـ (چو زنجير) بوره[ر.م] و لحيم.
كفك ـ (چو سخت) مطلق كف، خواه از آب و صابون و گوشت و دهان باشد و خواه از غير آنها.
كفگير; كفگيره ـ (چو زنجير و گنجينه) ترشى پالا و چمچه بزرگ سوراخ دار معروف و در بعضى جاها با زاى هوّز هم نوشته اند.
كفل ـ (چو قمر) پلاسى كه ستوران را بدان چارجامه كرده و سوار شوند و به عربى، معروف است كه به پارسى «كونه» و «كونسته» و «كويسته» و «آلر» و «آلسته» و «اگر» و «آگر» گويند.
كفلير; كفليره; كفليز; كفليزه ـ (چو زنجير و گنجينه) كفگير است.
كفنج ـ (چو سمند) نوعى از ماهى است كه خوردن آن مانند سقنقور[ر.م] قوّت باه را بيفزايد.
كفنك ـ (چو بركت) رجوع به «كپنك» شود.
كفو ـ (چو تند و شتر) مثل و مانند.(عر)
كفه ـ (چو مزه) دف و دايره و خوشه گندم و جو كه در وقت كوفتنِ غلّه كوفته نشده باشد و بار ديگر آن را بكوبند و (چو مكّه) نام شهرى است از قرم[شبه جزيره كريمه در اكراين] و به عربى، پلّه ترازو است.
كفه جنوبيّه; كفه شماليّه--->زبانا.
كفيار ـ (چو سردار) تحمّل و رنج كشيدن به اعمال شايسته.
كفيت ـ (چو رَسيد) ماضى قريب از كفيتن[ر.م].
كفيتن ـ (چو رَسيدن) كافتن[ر.م].
كفيد ـ (چو رَسيد) ماضى قريب از كفيدن[ر.م].
كفيدن ـ (چو رَسيدن) كافتن[ر.م].
كفيز ـ (چو امير) پيمانه.
كفيل ـ (ق) ضامن، خصوصاً ضامن بدن و به پارسى «بابيزن» و «بابيزان» و «پايندان»[گويند].
كَفين ـ (ق) امر و كار و عمل.
كفين نيستى ـ امر عدمى.
كفين هستائى; كفين هستى ـ امر وجودى.

آيين شانزدهم

(در [حرف] كاف عربى با كاف عربى)
كك ـ (چو بد) كاك[ر.م] و نام گياهى است و (چو رخ) كوك[ر.م] و ماكيان كرك[ر.م].
كَكا ـ (ل) دندان.(ند)
ككج ـ (ل) اسم پارسى جرجير[ر.م] برّى است.
ككجه; ككچه ـ (چو هرزه) پنبه دانه و غوزه[غلاف] پنبه.
ككر ـ (ل) اسم تنكابنى لبلاب[ر.م] كبير است.
ككرى ـ (چو سعدى) كالك[ر.م] و خيار بادرنگ[ر.م] و شهرى است در هندوستان.
ككژ; ككش ـ (چو خَجِل) تره تيزك[ر.م] و تنباكو.
ككمك ـ (چو دختر) ماكيان كرك[ر.م] و (چو عنبر) ماه گرفت.
ككو ـ ككر[ر.م] است.
ككه; ككى ـ (چو مزه و پرى) فضله و غايط آدمى.
ككيمور ـ (ل) رجوع به «رزك» نمايند.

آيين هفدهم

(در [حرف] كاف عربى با لام [كلمن])
كل ـ (چو رخ) كول[ر.م] و (چو بد) بزرگ و كچل و حيوان نرينه، خصوصاً گاوميش نر و به عربى، (چو مُدّ) معروف [است] و (چوحقّ) بت و صنم و يتيم و ضعيف و وكيل و نماينده و شخص بى پدر و ولد و طرف پسين كارد و شمشير و كند بودن آنها و بى نور بودن چشم و از راه رفتن خسته شدن و واماندن و هم به معنى اهل و عيال است.
كل كوهى--->زالزالك.
كَل مرغ ـ نوعى از كركس كه بر سرش پر نمى باشد.
كلا; كلااو ـ (چو قضا و دعا و دوّمى به فتح و ضمّ اوّل و ضمّ الف) دِه و قريه و محلّه و كوه و پشته و غوك و وزغه و

صفحه 506 - جلد سوم
قليا[ر.م] و اشخار و آفتابه و ظرف آب و سبوى بزرگ.
كلاب ـ (چو شمار) موضعى است در سه منزلى آمل و يكى ديگر در ميان كوفه و بصره و (چو كتاب) به عربى، جمع كَلب است.
كلاباد ـ (چو هراسان) نام يكى از محلاّت بخارا[در ازبكستان] است.
كلابه ـ بر وزن و معنى كلافه.
كلاپسه ـ (چو علانيه) مخفّف كلاپيسه[ر.م].
كُلاپُشت; كُلاپُشته ـ به نوشته برهان[ر.ض]، جامه شال كوتاه سياه و سبز كه از پشم گوسپند بافند و بيشتر مردم گيلان و مازندران پوشند و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: آن به منزله كليجه[ر.م] است تا زير كمر را بگيرد و به منزله قباى آنها است و آن را «پشتك» نيز گويند و ارخالق[نوعى جامه كوتاه] را كه در زير آن پوشند، «جرپشتك» گويند، يعنى پوشش زيرين.
كلاپيسه ـ (چو سراسيمه) گرديدن چشم از جاى خود، چنان كه سياهى آن پنهان شود به سبب ضعف و سستى و يا قهر و غضب و يا به جهت لذّت بسيار، خصوصاً در مقاربت نسوان خاصّه در وقت انزال منى.
كلات ـ (چو كَنار) مزرعه و كشتزار و استحكام و استوار و قريه مشتمل بر دكان و بازار و قلعه و شهر و حصارى كه بر سر كوه يا پشته بلندى ساخته باشند، و كلات بسيار است و بالخصوص كلات قندهار و كلات خراسان و هم شهرى است از تركستان[در آسياى مركزى] و هم به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، شهرى است كه كرسى اداره بلوچستان است و رجوع به «قلات» هم شود.
كلات سرخ; كلات غليجائى; كلات گازُران; كلات نادرى; كلات نصيرخان--->قلات.
كلاته ـ (چو كَناره) محلّه و مزرعه كوچك و ده و قريه و قلعه كوچك و ده مشتمل بر دكان و بازار و شهر و حصار بالاى كوه و پشته و قصر ملوك و سلاطين كه گرداگرد آن خانه ها ساخته باشند.
كلاج ـ (چو شمار) قطايف[ر.م] و هم نانى است بسيار نازك كه از نشاسته و تخم مرغ پخته و با شير و قند و نبات مى خورند.
كلاجك ـ كلاچك[ر.م].
كَلاجو; كَلاجه ـ (چو هَلاكو و كَناره) كلاش و پياله.
كلاجيك ـ (ل) كلاچك[ر.م].
كلاچ ـ بر وزن و معنى كلاج.
كلاچك ـ (ل) رجوع به «كچك» نمايند.
كَلاچو; كَلاچه ـ (چو هَلاكو و كَناره) كلاش و پياله.
كلاچيدن ـ (چو رَسانيدن) چليدن استخوان[استخوان را با دندان تميز كردن].
كلاچيك ـ (ل) كلاچك[ر.م].
كلاخ ـ (چو كَنار) بارانى[ر.م].
كلاده; كلاذه ـ (چو كَناره) كاج و لوچ.
كلار ـ (چو عطّار) شهرى است كوچك از نواحى فارس و (چو كَنار) غوك و وزغه و هم شهرى است در كوهستان ملك طبرستان كه از حدود مازندران و در دو منزلى رى و سه منزلى آمل است.
كلارنگ ـ (چو دماوند) كلاپشت[ر.م] و جانور ببر.
كلاز; كلاژ ـ (چو كَنار) كلاش [ر.م].
كلاژاره ـ مرغ عكّه[ر.م].
كلاژك; كلاژكه ـ (چو اتابك) قلاّب و چنگل، خصوصاً آنچه چيزهاى در چاه افتاده را بدان مى كشند.
كلاژو; كلاژه ـ (چو هَلاكو و كَناره)كلاش[ر.م].
كلاسنگ ـ (چو دماوند) فلاخن[ر.م].
كلاسو ـ (چو هَلاكو) چلپاسه[ر.م].
كلاسه ـ (چو كَناره) نام موضعى [موضعى است در دمشق (لغت نامه دهخدا)] و اسم جانورى است.
كلاسير--->موسير.
كلاش ـ (چو كَنار) كاج و لوچ و پياله و عنكبوت و مرغ عكّه[ر.م] و كلاغ پيسه[سياه و سفيد] و يا سبزك[ر.م] و زنگار روى آيينه و غيره.
كلاش خانه ـ كرتينه و تنيده عنكبوت.
كلاشك ـ (چو اتابك) فلاخن[ر.م].
كلاشكن ـ (چو كلانتر) نام حلوايى است.
كلاشكه ـ بر وزن و معنى كلاژكه.

صفحه 507 - جلد سوم
كلاشنگ ـ (چو دماوند) فلاخن[ر.م].
كلاشو; كلاشه ـ (چو هَلاكو و كَناره) كلاش[ر.م].
كَلاشيدن ـ بر وزن و معنى كلاچيدن.
كلاغ ـ (چو شمار) كنگره سنگين و چوبين كه آن را گرداگرد قبور بزرگان سازند و (چو كَنار) زاغ و غراب و يا قسم دشتى آن.
كلاغ ابلق; كلاغ پيسه ـ عكّه[ر.م] و عقعق[ر.م] و غراب ابلق و پيسه[سياه و سفيد].
كلاغ سبز --->سبزقبا.
كلاغ سفيد ـ كلاغ پيسه[سياه و سفيد].
كلاغ سياه ـ اسم پارسى غراب كبير و غراب الزرع[ر.م ]است.
كلاغ گرفتن ـ ريشخند و استهزا كردن.
كلافه ـ (چو كَناره) چرخه[ر.م] يا چوخه[ر.م] و گلوله ريسمان و ريسمان خامى كه از دوك بر چرخه پيچند.
كلافه چرخ ـ كلاوه چرخ[ر.م] است.
كلاك ـ (چو شمار) تهى و خالى و موج بزرگ و طوفان و (چو كَنار) ميان سر و بالاى پيشانى و بيابانى كه اصلاً در آن زراعت نشده باشد و هم به معنى كلك(بر وزن قمر)[ر.م ]است و (چو چنار) چوب دراز سركجى كه ميوه و گلى را كه دست بدان نرسد، با آن مى چينند.
كَلاك موش ـ موش صحرايى.
كلال ـ (چو شمار)كاسه گر و كوزه گر و (چو كَنار) ميان سر و بالاى پيشانى و به عربى، خيره شدن چشم و رنج و ملال و ماندگى.
كلالك ـ (چو مبارك) پيراهن و پرچم و زلف و كاكل و دسته گل و موى پيچيده.
كلاله ـ (چو شماره) كلالك[ر.م] و (چو كَناره) به عربى، كندى شمشير و زبان و مردم بى پدر و مادر و بى اولاد و وارثى كه غير پدر و مادر و اولاد باشد.
كلاليو; كلاليوه ـ (چو سرازير و سراسيمه) غليو[ر.م].
كلام ـ (چو شمار) زمين سخت و (چو چنار) جمع كَلم به معنى جرح و ريش است و (چو كَنار) سخن و قول و سخن راندن و در اصطلاح نحوى، خصوص جمله اى است كه مفيد فايده باشد و در اصطلاح متكلّمين، علمى است كه در آن از معرفت ذات و صفات حضرت بارى و احوال ممكنات و مبدأ و معاد بحث و مذاكره مى نمايند.
كلان ـ (چو كتاب) كليدان[ر.م] و (چو كَنار) بلند و كمان و افزون و زياده و ستبر و گنده و عمق و تك[ته] هر چيز و سيخول[نوعى خارپشت] و بزرگ و مهتر و به مناسبت همين معنى، بزرگ شهر و محلّه را كلانتر گفته و رودخانه بزرگى را هم كه در نزديكى شهر بابك است كلان و كلان رود و كلانه رود گويند.
كلان رود--->كلان.
كلان روضه ـ حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) است.
كلان گوش; كلان موش ـ موش دشتى صحرايى.
كلانتر--->كلان.
كَلاندن ـ پاشيدن و افشاندن.
كلانه رود ـ كلان رود [ر.م].
كلانيدن ـ (چو رَسانيدن) پاشيدن و افشاندن.
كلاو; كلاور; كلاوو; كلاوه ـ (چو كَنار و سماور و هَلاكو و كَناره) غوك و وزغه و كلافه[ر.م] و سرگشته و سراسيمه و نوعى از موش صحرايى است.
كلاوه چرخ; كلاوه فلك ـ گردش آسمان و كمربند آن كه «منطقة البروج» گويند.
كلاه ـ (ر.ف) و تاج پادشاه.
كلاه انداختن ـ شاد شدن و خوشحالى نمودن و از روى شوق فرياد زدن.
كلاهِ باران ـ كلاه زمين[ر.م] است.
كلاه بر سر نهادن ـ چيزى را اعتبار كردن و بزرگ و خوب وانمودن و اظهار رغبت و حميّت كردن.
كلاهِ چرخ ـ آفتاب و آسمان.
كلاه دار ـ پادشاه جبّار و سركش.
كلاهِ ديو; كلاهِ ديوان ـ سماروخ[ر.م].
كلاهِ زمين ـ ماه و آفتاب و آسمان و سماروخ[ر.م].
كلاهِ زنگله ـ كلاهى است كه از آن زنگله و پر و دم روباه بسيارى آويخته و محتسبان [مأمور اجراى احكام دين] بر سر مقصّران گذاشته و در بازار بگردانند.

صفحه 508 - جلد سوم
كلاه شكستن ـ كج نهادن كلاه و برگردانيدن گوشه آن.
كلاه فرنگى ـ كه در السنه عامه الف را انداخته و با هاى خفى «كله فرنگى» گويند، پاره اى عمارات مخصوصه گرد و مدوّر است.
كلاهِ قاضى ـ سماروخ[ر.م] و عمامه.
كلاهْ گوشه بر آسمان ـ سرفرازى و بلندى مرتبه.
كلاهْ گوشه مُلك; كلاهْ گوشه مملكت ـ پادشاه زاده.
كلاهِ مُشگين ـ زلف و كاكل.
كلاهِ مُلك; كلاهِ مملكت ـ پادشاه.
كلاه نهادن ـ عجز و تواضع و سجده كردن و سر بر زمين نهادن.
كلاهِ نيلوفرى; كلاهِ نيلى ـ آسمان.
كلاهو ـ (چو هَلاكو) نوعى از آهوى بى شاخ.
كلاهور ـ (چو قبادوز) پهلوانى بوده مازندرانى.
كَلاهون ـ (ق) كلاهور[ر.م] و يا پهلوانى است ديگر.
كلب ـ (چو قمر) گرداگرد دهان و منقار مرغان و (چو سخت) به عربى، سگ است.
كَلْب اصغر ـ يا كلب مقدّم; در اصطلاح نجومى، يكى از جمله صور 48گانه فلكى است كه در «برج» اشاره نموديم و آن دو ستاره است واقع در ميان دو ستاره روشنا كه بر سر جوزا[ر.م] است; يكى را كه روشن تر است «شعراى شامى» گويند بهواسطه آنكه مغيب [جاى غايب شدن] آن به جانب شام است و آن ديگرى را كه به قدر دو گز از آن دور است «مرزم شامى» خوانند و «كلب» گفتن اين دو ستاره به جهت مشابهت آن است به شعراى يمانى[ر.م] و مرزم[ر.م] آن.
كَلْب اكبر ـ در اصطلاح نجومى، نام يكى از صور 48گانه فلكى است كه از 31 كوكب مركّب[است]; 18 در خود صورت و 11 در خارج آن و سگى را ماند كه بر دنبال صورت جبّار[ر.م] دونده است و ازاين رو آن را «كلب جبّار» نيز گويند و از جمله كواكب داخله آن ستاره روشنايى را كه بر دهان آن است و روشن ترين ثوابت است «شعراى يمانى» گويند زيراكه مغيب [جاى غايب شدن] آن به جانب يمن است و آن را تنها «كلب جبّار» نيز خوانند و «شعراى عبور» نيز گويند، چنانچه شعراى شامى را «غميضا» نامند. و از خرافات ايشان است كه شعراى يمانى و شعراى شامى هر دو خواهران سهيلند و ميان سهيل[ر.م] و جوزا[ر.م ]نزاعى دست داد، پس پشت جوزا را بشكست و به جانب جنوب گريخت و شعراى يمانى از عقب وى از مجرّه [كهكشان] بگذشت در قفاى آن. از اين جهت آن را «عَبور» گفتند و شعراى شامى چندان بر مفارقت او بگريست كه چشمش پوشيده شد. از اين جهت آن را «غميضا» گويند كه غموض در لغت فروپوشيدن چشم است. و بالجمله كوكب خردى را هم كه بر پنجه كلب اكبر و نزديك به شعراى يمانى و به مقدار سه گز و نيز از آن دور است «مرزم يمانى» خوانند.
كَلْب جبّار--->كلب اكبر.
كَلْب راعى--->قيقاوس.
كَلْب مقدّم--->كلب اصغر.
كلبا ـ (چو صحرا) سگ.(ند)
كلباد ـ (چو فرهاد) پهلوانى بوده تورانى [حكومتى در شرق ايران در شاهنامه] كه در جنگ دوازده رخ يا يازده رخ[به «كناباد» رجوع شود] به دست فريبرز ابن كاووس[شاهزاده ايرانى] كشته شد.
كلباسو; كلباسه ـ (چو شفتالو و سردابه) چلپاسه[ر.م].
كلبانى ـ (ل) كه به عربى «اشج» و «وشج» و «لزاق الذّهب» و به فرانسه«گوم امونياك» و به لاتينى «امونياكوم گومى» و به يونانى «امونيانكون» گفته و به پارسى «اوشه» و «اشه» و «وشك» نيز ناميده و عربى و معرّب آن «اشق» مى باشد، بدران [ر.م] و ترب صحرايى و يا صمغ آن و يا موافق فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، نام يكى از صموغ سقّزى است كه در ايران از يكى از نباتات چترى اخذ مى نمايند و در آب خيلى كم محلول و الكل خالص و سركه در حالت جوش آن را بهتر حل مى كنند و آن را «صمغ اشترغاز» و «صمغ شترغاز» نيز گويند.
كلبت ـ (چو عنبر) رجوع به كاف پارسى [گلبت] شود.
كلبتان ـ (چو هم زبان) كلبتين[ر.م].

صفحه 509 - جلد سوم
كلبترو; كلبتره ـ (چو عنبررو و سرپنجه) بوبك [ر.م] و سخنان هرزه و بى معنى.
كلبتين ـ (چو زنجَبيل) انبر و آلت دندان كشى معروف.
كلبسو; كلبسه ـ (چو لَبلَبو و زَلزَله) چلپاسه[ر.م].
كلبك ـ (چو دختر) خانه كازه[ر.م] و تواره[ر.م] و چيزى است كه بدان خرمن اندازند و سايبان و تالارى كه بر روى خرمن درست نمايند تا جانوران ضايع نكنند.
كلبه ـ (چو سفره) كنج و گوشه و دكان و حجره و خانه تنگ و تاريك و كوچك و محقّر و (چو هرزه) موضعى است در نواحى عمان.
كلبى ـ (چو سعدى) يكى از قبايل يمن است.
كلبيون ـ (ل) يا اسينيق; به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام طريقت و مذهبى است كه آنتى ستننامى از حكماى يونان در 517 خلقتى ـ مطابق 424 مقدّم ميلادى ـ احداثش كرده و قاعده اش چنان است كه بايد به عسرت و ضجرت و خوابيدن در روى خاك تحمّل كرده و از تفاخر حسبى و نسبى و علوم و معارف اجتناب نموده و به آب و نان خالى گذرانده و بدين وسيله تقرّب به حضرت بارى جست.
كلپ ـ (چو قمر) گرداگرد دهان و منقار مرغان.
كلپاسو; كلپاسه ـ (چو شفتالو و سردابه) چلپاسه[ر.م].
كلپايگان ـ شهرى است خوش آبوهوا از بلاد قديمه عراق عجم كه در ميان همدان و اسپهان واقع و بانى آن هماى چهرآزاد، بنت بهمن، پسر اسفنديار رويين تن [شاهزاده كيانى]، بوده و آن را به همين جهت شهر چهرآزادگان مى ناميدند و بعد از استيلاى عرب در ايران معرّبش كرده و جربادقان يا جرفادقان گفتند و با كاف پارسى[گلپايگان] صحيح تر است.
كلپت ـ (ل) كشتى بزرگ.
كَلپَترو; كَلپَتره ـ بوبك[ر.م] و سخنان هرزه و بى معنى.
كَلپَسو; كَلپَسه ـ چلپاسه[ر.م].
كلپه ـ (چو سفره) كلبه.
كلتان ـ (چو دستان) دو چوب پهلوى در خانه.
كَلتَبان ـ بر وزن و معنى غلتبان.
كلتوجه ـ (ل) پخپخو[ر.م] و دغدغه[ر.م].
كلته ـ (چو هرزه) منقار مرغان و مردم الكن و غيرفصيح و كج زبان و عيب و نقيصه و حيوان پير از كار افتاده و چوب دستى سطبر و كوتاه و گنده و هر چيز حقير و ناقص و غيرمرتّب و دُم بريده.
كلتى ـ (چو سعدى) زبانى بوده در زمان ساسانيان.
كلج ـ (چو سخت) چرك و وَسَخ و عُجب و تكبّر و مردم متكبّر و (چو هند) سبد كنّاس [آن كه چاه مبرز پاك كند] و حمّامى كه بدان پليدى ها كشند و (چو تند) نان ريزه و چين و شكن زلف و كاكل و پوشش پشمينه اى است كه از كشمير و تبّت آرند.
كَلجاد ـ (چو فرهاد) كَل و كچل.
كَلجان ـ (ق) مزبله.
كلجنگ ـ (چو فرزند) خرچنگ و سرطان.
كَلجوش--->كالجوش.
كلجيجه ـ (چو گنجينه) دغدغه[ر.م] و پخپخو[ر.م].
كلچ ـ بر وزن و معنى كلج.
كلچاد ـ (چو فرهاد) كَل و كچل.
كَلچان ـ (ق) مزبله.
كلچنگ ـ (چو فرزند) سرطان و خرچنگ.
كلچه ـ (چو هرزه) مرغ عكّه[ر.م].
كلچيچه ـ (چو گنجينه) دغدغه[ر.م] و پخپخو[ر.م].
كلح; كلخ ـ (اوّلى چو هند و دويّمى چو تند) بيرزد[ر.م] و نوعى از گياه است.
كلخان ـ (چو گلدان) گلخن[ر.م] و لايق و سزاوار.
كلخج; كلخچ ـ (چو سمند) چرك و وَسَخ.
كلخرجه; كلخرچه ـ (چو سرپنجه) پخپخو[ر.م] و دغدغه[ر.م].
كلد ـ (چو هند) زمين سخت و درشت و مردم شجاع و دلير و هم نام شخصى است.
كِلدانى ـ به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام عمومى اهالى مابين فرات و عربستان و درياى بصره[به «بحر بصره» رجوع شود] كه از فِرق بابِلى ها و يا غير ايشانند و اليوم در كوه هاى مابين آسياى كبرى و آسياى صغرى از ايشان بسيار و قديماً در فنون رياضيّه بر ساير ملل تقدّم

صفحه 510 - جلد سوم
داشتند و اوّل كسى كه پى به معرفت منطقة البروج [ر.م] برده و سال شمسى را به 365 روز و 6 ساعت و 11 دقيقه قسمت كرده، ايشان بوده اند. و بالجمله لفظ كلدانى عنوان مشهور بعضى از طبقات سلاطين قديم است كه به نوشته بعضى، اوّلشان ايلودوسنام، نواده قابيل، بوده و وى را از غايت شجاعت كلد گفتندى و كلدانى هم بدو منسوب است، مثل خسروانى و پهلوانى و مانند آنها و او شاگرد ادريس (عليه السلام)بوده و بعد از رفع آن حضرت صورتش را ساخته و از هوا آويخته و زيارت كردى و مردم به گمان پرستش او آغاز بت پرستى نهادند و مدّت ملكش 285 سال، پس پسرش ماتون 811، پس پسر او حافالوروس 117، پس پسرش روافيوس 98، پس پسرش روزانحوس177، پس برادرش مطار 98، پس پسر او كسيس نودوس كه معاصر طوفان نوح و آخر اولاد قابيل بوده، 77 سال حكمرانى نمودند. ليكن به فرموده ناسخ التواريخ[ر.ض]، دو طبقه از كلدانيان سلطنت نموده اند كه طبقه اوّل از ايشان 44 تن بوده و تا زمان غلبه گشتاسب كه در عهد لهراسب[چهارمين پادشاه كيانى] بر ايشان غالب آمد، 2553 سال سلطنت كرده اند و ابتداى سلطنتشان كه جلوس نمرود اوّل است، 115 سال بعد از طوفان مطابق 2357 هبوطى بوده است و طبقه دويّمين ايشان كه از جانب سلاطين ايران در بابِل و نينوا و بيت المقدّس حكمرانى داشته اند، 12تن بوده و ابتداى سلطنت ايشان كه جلوس داريوش است، در 4887 هبوطى بوده است و شرح و ترجمه اجمالى هريك از ايشان در محل ترتيبى خود مذكور و با مراجعه به «نمرود» و «داريوش» اسامى ايشان هم معيّن گردد و در ترجمه اجمالى «لغت كلدانى» رجوع به ترجمه «لغت» شود.
كلدانيّه ـ سلطنت منسوب به كلدانى[ر.م] و هم نام عمومى اراضى بابِل و نينوا و بيت المقدّس و شمال شرقى دجله.
كلده ـ (چو سركه) كلد[ر.م] است.
كلز; كلس ـ (چو تند) پنبه حلاّجى شده و (چو هند) بيخ درخت انار صحرايى.
كُلعُند ـ (چو كُنجُشگ) مرد قوى هيكل و مردم هرزه گوى و كلفت و ناهموار و ناتراشيده.
كلغچه ـ (ل) پخپخو[ر.م].
كلغر ـ (چو عنبر) تفتيك[ر.م] و نوعى از هيزم سوخته.
كلغيچه ـ (ل) پخپخو[ر.م].
كلف ـ (چو قمر) كلافه[ر.م] و در معنى عربى آن، رجوع به «ماه گرفت» نمايند.
كلفت ـ (چو سمند) منقار مرغان و (چو درست) ناهموار و درشت و به عربى،(چو فرصت) رنج و تكليف و مشقّت و چيزى از كسى درخواستن كه او را از آن رنج بود.
كلفخشگ; گلفَخشَنگ ـ (چو بدمنظر) بيخ مخروطى شكل زير ناودان.
كلفر ـ (ل) تفتيك[ر.م].
كلفه ـ (چو طلبه) رجوع به «كنجد» نمايند.
كلفهشگ; كَلفَهشَنگ ـ (چو بدمنظر) كلفخشگ[ر.م].
كلك ـ (چو شتر) كاج و لوچ و درد شكم و انگشت كوچك و گرهى كه بر موى افتاده و با شانه اش بگشايند و (چو سخت و پشت) تفتيك[ر.م] و شال ترمه و آغوش و بغل و (چو هند) تبر [لغت نامه دهخدا: تير] و عنزروت [ر.م] و قاش [ر.م] و نى، خصوصاً قلم كتابت و چهار دندان تيز درندگان و (چو قمر) كالك[ر.م] و درد سر و نيش و نيشتر و آتشدان و منقل و مصغّر كَل[ر.م] و مردار و نجس و انجمن و مجلس و نحس و شوم و كوف[جغد] و بوم و غوزه پنبه نشكفته و باد و برف به هم آميخته و گاوميش نرينه جوان و موضعى است از دامغان كه گندم آن ممتاز و رجوع به «جاله» هم نمايند.
كلكت; كلكته ـ (ر) شهرى است معظم كه مقرّ اداره ايالت بنگاله و به عبارت ديگر پايتخت هندوستان انگليس و مردمانش در حوالى 600هزار و اهل صناعتش بسيار و نشيمن والى و فرمانفرمايى است كه از طرف دولت انگليز تعيين شده و اصل شهر را بر دو قسمت كرده اند; در يكى از آنها مردم انگليز نشسته و در ديگرى هندوان سكونت دارند كه به غايت ملوّث و نامنتظم است به خلاف قسمت ديگر كه بسيار زيبا و مرتّب و قديماً دهى بوده و در 1686 ميلادى ـ مطابق 1098 هجرى ـ از طرف قومپانيه [كمپانى ]

صفحه 511 - جلد سوم
لوندره[لندن] با شكلى منظّم به طرز هندسه يونانى تأسيس يافت.
كلكزو ـ (چو لَبلَبو) جاروب.
كلكل ـ (چو بلبل و كشمش و عنبر) مقل[ر.م] و ليموى ترش و هرزه گويى كردن و كاوكاو[تجسّس] نمودن و به عربى، (چو عنبر) سينه است.
كَلكَنده ـ گياه كليكان[ر.م].
كلكلى; كلكليچه ـ (چو مثنوى و بدسليقه) پخپخو[ر.م] و دغدغه[ر.م].
كلكم ـ (چو بلبل و عنبر) كافتن[ر.م] و منجنيق[ر.م] و قوس قزح [رنگين كمان] و غلّه نيم رسيده كه بريان كنند.
كلكنك ـ (چو دلبند) تخم خرفه[ر.م].
كلكوت; كلكوته ـ كلكته[ر.م].
كَلكوى ـ (ل) از نواحى ارّان [در كشور آذربايجان] در شانزده فرسخى سيسجان.
كلكه ـ (چو سركه) رجوع به «ليقه» نمايند.(كى)
كلكى ـ (چو سفرى) جيغه[ر.م].
كلكيس ـ (چو زنجير) بادبر[ر.م] و بادفر[ر.م].
كلكينه ـ (چو دزديده) مخمل و قطيفه[ر.م].
كلل; كللى ـ (چو سفر و سفرى) جيغه[ر.م].
كلم ـ (چو قمر) نباتى است معروف كه «كرم» و «غمريت» و «قمريت» نيز گفته و به عربى «كرنب» و «بقلة الانصار»خوانده و به فرانسه «شو» و به لاتينى «بِراسيكا» و به يونانى «كِرامدِه» نامند و به نام برّى و بحرى و بستانى به چند قسم بوده و بستانى نيز داراى اقسام بسيار و مشهورترين آنها آن است كه به پارسى «كلم رومى» و «كلم برگ» و «كلم گرد» گفته و به عربى «قُنَبيط» ناميده و برگ آن شبيه به برگ چقندر و از آن عريض تر و ضخيم تر و طعم آن با تلخى و شيرينى آميخته و در وسط آن ساقه اى است كه بر اطراف آن برگ هاى درهم مجتمع به شكل كلاه بزرگ مدوّر است و قسمى ديگر نيز معروف از بستانى است كه در ميان اهالى ما به «كلم سنگ» مشهور و بيخ آن شبيه به چقندر و پوست آن خشن و سبزرنگ و برگ آن عريض و سطبرتر از برگ چقندر و رنگ آن سبز غبارآلود و تخم آن ريزه مدوّر سرخ تيره و در ترجمه اقسام ديگر، رجوع به محل مناسب خود نمايند.
كلم برگ; كلم رومى; كلم سنگ; كلم گرد--->كلم.
كلما ـ (چو صحرا) درخت انگور.(ند)
كلماسنگ ـ (چو رنگارنگ) فلاخن[ر.م].
كَلمُرغ ـ رجوع به تركيبات «كل» نمايند.
كَلمَن ـ (ر) رجوع به «ابجد» نمايند.
كلموژ ـ (چو اَمرود) وزغه و چلپاسه[ر.م].
كلمه ـ (چو هرزه) لفظ و هرآنچه انسان بدان نطق و تكلّم مى نمايد، مفرد باشد يا مركّب و به پارسى «واژه»[گويند] و جمع آن، كلمات (بر وزن سرطان) است و (به كسر لام) به همان معنى و جمع آن، كلم و كلمات است هم به كسر لام و (چو سركه) هم به همان معنى و جمع آن، كلم(بر وزن شكم) است و در اصطلاح نحوى تنها لفظى است كه معنى مفرد را بفهماند.(عر)
كلمه خدا; كلمة الله--->عيسى.
كلن ـ (چو سخن) باغره[ر.م] و پنبه گلوله كرده.
كلنب; كُلُنبه ـ (چو تُرُنج) غرنبه[ر.م] و گلوله حلوا و سنگ و غيره و كليچه اى كه درون آن را از قند و مغز بادام پر كرده باشند.
كلنتر ـ (چو سمندر) مخفّف كلانتر[ر.م].
كلنج ـ (چو فِرَنگ) چرك و وَسَخ و عُجب و تكبّر و انگشت خنصر[انگشت كوچك].
كِلِنجار ـ سرطان[ر.م].
كلنجر ـ (چو ستمگر) سرطان[ر.م] و موضعى و قلعه اى است در هند [همان كالنجر است] و (چو سمندر) نوعى از انگور سياه دانه است در هرات كه بسيار نازك و شيرين بوده و به نوشته برهان[ر.ض]، هر دانه اش پنج دِرَم[درهم واحد وزن] بوده و هر خوشه اش پنج من تبريزى مى باشد و بعضاً در آخر آن يائى افزوده و «كلنجرى» هم گويند.1

1. نظامى عروضى در چهار مقاله گويد: «در سواد هرى[هرات ]صدوبيست لون انگور يافته شود، هريك از ديگرى لطيف تر و لذيذتر و از آن دو نوع است كه در هيچ ناحيت رُبع مسكون يافته نشود; يكى پرنيان و دوّم كلنجرى تُنك پوست خُردتكس[دانه ريز] بسيارآب».

صفحه 512 - جلد سوم
كَلَنجرى ـ كَلَنجر[ر.م].
كلنجك ـ (چو گذشتن و نوشتن) سرطان[ر.م] و انگشت كوچك.
كلند ـ (چو پلنگ و تفنگ) كليدان[ر.م] و كليدانه[ر.م] و هر چيز كلفت و ناتراشيده، خصوصاً ساجور[قلاده] سگ و هم به معنى لكلكه[ر.م] آسيا و آلت معروف چاه جويان و گل كاران كه بدان زمين كنند و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد: بدين معنى به «كلنگ» معروف است و غلط است.
كلندر; كَلَندره; كَلَندَرى ـ (چو سمندر) رجوع به «قلندر» و «چغندر» شود.
كلندن ـ (چو گذشتن) كلنديدن[ر.م].
كلنده ـ (چو گذشته) اسم مفعول و ماضى بعيد از كلندن[ر.م ]و (چو طَبَرزه) لكلكه[ر.م] آسيا.
كلندى ـ (چو پلنگى) زمين سخت و درشت.
كلنديدن ـ (چو پرستيدن) كندن و كلنگ زدن و كافتن[ر.م] و تكانيدن و افشاندن دامن و فرش و غيره.
كلنك ـ (چو دلبر و فِرَنگ) كاج و لوچ و تخم خرفه[ر.م] و گياه آن و سوراخ كليدان [ر.م] و (چو تُرُنج) رجوع به «كلند» نمايند و (چو تفنگ) كاروانك[ر.م] و خروس بزرگ و مرغى است كبودرنگ و درازگردن و شبيه به غاز و بلندپرواز و بزرگ تر از لكلك كه بيشتر در لب آب نشسته و در هوا يك دسته از آن با قطار و نظام مى روند و بهترين آن آن است كه باز آن را شكار كرده باشد و آن را به عربى «كُرُكى» و به تركى «دورنا» گويند و پر زير دمش را بر سر مى زنند.
كلنكك ـ (چو ستمگر) تخم خرفه[ر.م].
كلنكى ـ (چو درستى) حريص و پرطمع و نوعى از خروس.
كلنه ـ (چو سفره) منقار مرغان.
كلو ـ (چو وضو) كلوك[ر.م] و پُر و مالامال و كلانتر[ر.م] و نان بزرگ روغنى.
كلوا ـ (چو پروا) وزغه و رخنه گرفتن و وصل كردن چيزى به چيزى.
كلوب ـ (چو سلوك) كالبد و قالب و انبر و كلبتين[ر.م].
كُلوبنده ـ بزرگ و مهتر غلامان.
كلوتك ـ (چو رطوبت و يا به فتح اوّل) كدنگ[ر.م].
كلوته ـ (چو نُمونه) رجوع به كاف پارسى[گلوته] شود.
كلوج ـ (چو سلوك) عوض و بدل و كلوخ و نان ريزه شده و قرص نان روغنى بزرگ و كلوجيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و (چو عروس) دست و پاى انگشت بريده و يا انگشت ريخته و يا انگشت درهم كشيده و هر چيز درهم كشيده و چين و شكنج به هم رسانيده، خصوصاً نانى كه خمير آن از ديوار تنور ريخته و در ميان آتش پخته باشد و هم به معنى آوازى كه از ليسيدن چيزى حاصل شود.
كلوجيدن ـ (چو خروشيدن) چشم پوشيدن و عفو و اغماض كردن و كلوج[ر.م] بودن و نمودن و جاويدن[جويدن] چيزى كه صدا كند، مانند قند و نبات و خشكه نان و غيره.
كلوچ; كلوچيدن ـ بر وزن و معنى كلوج و كلوجيدن.
كلوخ ـ (چو سلوك) گلولاى خشكيده و خاك برهم چسبيده و سخت شده و خشت پاره خام يا پخته كه «پيو» هم [گويند] و مردم بى همّت و كم فطرت و خشك طبيعت.
كلوخ اَمرود ـ نوعى از امرود[گلابى] بزرگ و بى مزه.
كلوخ انداز; كلوخ اندازان ـ برغندان[ر.م] و فلاخن[ر.م].
كلوخ بر لب ماليدن ـ پنهانيدن و مخفى داشتن.
كلوران ـ (ل) شهرى و ولايتى است از تركستان[در آسياى مركزى].
كلوز; كلوزه; كلوژ; كلوژه ـ (چو سلوك و گلوله) فندق و غوزه و غلاف پنبه، خصوصاً آنچه شكفته شده و پنبه ها از آن برآمده باشد.
كلوس ـ (چو سلوك) اسبى كه رو و چشم و دهان و پوز آن سفيد باشد و آن را نحس و شوم مى دانند و هم به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، شانزدهمينِ طبقه اوّل ملوك كلدانى است كه در 3983 هبوطى بعد از پدرش، امونوس[ر.م]، جلوس كرده و نينوا و بابِل[در بين النهرين ]را فروگرفته و جفاكارى و بت پرستى آغازيده و مدّت سى سال به فرمانروايى گذرانده، پس پسر خود، سفروس[ر.م]، را وليعهد كرده و درگذشت.
كلوك ـ (چو سلوك) جسور و بى عقل و ديوانه و بى حيا و

صفحه 513 - جلد سوم
بى ادب و (چو عروس) پسر اَمرَد[ر.م] و غلّه كرشنه[ر.م] و غلّه ملك[دانه اى بزرگ تر از ماش كه به عربى «جلبان» خوانند(لغت نامه دهخدا)] و هم ظرفى است.
كلوند; كلونده ـ (چو فرزند و سرپنجه) رجوع به كاف پارسى[گلوند; گلونده] شود.
كلوه ـ (چو سفره) رجوع به «كليه» نمايند(عر) و در اصطلاح اهالى ما، سوراخ تنور را گويند كه به پارسى «برى»[نامند].
كله ـ (چو صله) بخيه زدن جامه و نام شهرى است و (چو جبّه) بند پا[استخوان كعب] و (چو سخن) كلاه و حركت وقت جماع و (چو شده) زحمت و مشقّت و هر چيز ناقص و كوتاه و كوچك، خصوصاً انسان و (چو غلّه) سر انسان و حيوان و ميان سر كه «تار» و «تارك» و «تاره» و «چكاد» هم [گويند] و مردم هرجايى و بىوفا و بى حقيقت را نيز گويند و (چو سكّه) سقف خانه و پرده، خصوصاً آنچه مانند خانه دوخته و عروس را در آن بيارايند و هم خيمه اى است كه از پارچه نازك و تُنك مانند كتان و امثال آن به جهت دفع پشّه و مگس مى سازند و به «پشّه خانه» معروف است و (چو مزه) روى و رخساره و ده و قريه و هم شهرى بوده در ميان جزيره [بندرگاهى در هند در نيمه راه عمان و چين (لغت نامه دهخدا)] و ديگ و ديگدان و قوس و كمان و بچه حيوان و اطراف توى دهان و عمود و گرز گران و دوختن و بخيه زدن و فروبردن و برآوردن آلت در جماع و سوزن در جامه و هر مرتبه كه سوزن را فروبرده و بردارند و عجايب المخلوقات[ر.ض] گويد: در بحر فرنگ جزيره اى است موسومه به كله و در آن درخت هاى بزرگى است كه بار آنها مرغ است در وقت بهار، چنان كه گويى انبانچه ها بار دارند كه پُر از مرغ است و در وقت خود آن انبانچه ها شكافته شوند و اكثر گوشت و خورش آن مردم از آن مرغ ها است.
كله انداختن ـ (چو سخن) كلاه انداختن[ر.م].
كُلَهِ بارانى ـ (ق) آفتاب و ماه و آسمان و سماروخ[ر.م].
كُلَه بر سر نهادن ـ (ق) كلاه بر سر نهادن[ر.م].
كلّه بريان ـ (چو غلّه) سر حيوانات پخته.
كَلّه پوش ـ (ق) عرقچين.
كلهِ چرخ ـ (چو سخن) آفتاب و آسمان.
كَلّه خشك ـ (چو غلّه) تخم مرغ خشكيده و مردم ترياكى و ديوانه مزاج و سودايى و خشك سر[ر.م].
كلّه خضرا ـ (چو سكّه) آسمان.
كله دار ـ (چو سخن) پادشاه جبّار و سركش.
كلّه دخانى ـ (چو سكّه) آسمان و ابر سياه و شب تاريك.
كلهِ ديو; كلهِ ديوان ـ (چو سخن) سماروخ[ر.م].
كلّه زده ـ (چو سكّه) تخت و اورنگ با متكا و سايبان.
كلهِ زمين ـ (چو سخن) كله بارانى[ر.م].
كُلَهِ زنگله ـ كلاه زنگله[ر.م].
كله سائلى ـ به نوشته برهان[ر.ض]، (چو مزه) كافر و هندو و كلاغ بسيارى كه بر سر مردارى هجوم كرده باشند و هم به معنى سياه گليمى و بدبختى است زيراكه بدبختى لازمه سؤال است و مخفى نماند كه بدين معنى بر وزن سخن بودن لفظ «كله» انسب است، چنانچه بنا به معنى كلاغ هم انسب آن است كه بر وزن غلّه و با كاف پارسى خوانده شود كه به معنى رمه است.
كله شكستن ـ (چو سخن) كلاه شكستن[ر.م].
كُلَه فرنگى ـ (ق) كلاه فرنگى[ر.م].
كُلَهِ قاضى ـ (ق) عمامه و سماروخ[ر.م].
كلّه كبود ـ (چو سكّه) آسمان.
كله گوشه بر آسمان ـ (چو سخن) سرفرازى و بلندى مرتبه.
كُلَه گوشه مُلك; كُلَه گوشه مملكت ـ (ق) پادشاه زاده.
كُلَهِ مشگين ـ (ق) زلف و كاكل.
كُلَهِ مُلك; كُلَهِ مملكت ـ (ق) پادشاه.
كُلَه نهادن ـ (ق) كلاه نهادن[ر.م].
كلهِ نيلوفرى; كِلّهِ نيلى ـ (چو سخن و سكّه) آسمان.
كلهر ـ (چو گندم) رجوع به «كرد» نمايند.
كلهرى ـ (چو مثنوى) نوعى از موش بسيار درنده كه مانند دانه سنجد خط خط و در هندوستان بسيار بوده و دُم آن را قلم نقاشى كنند و يا جانورى است على حده و شبيه به

صفحه 514 - جلد سوم
موش كه از سرتا دمش خط سياه كشيده و دمش موى بسيار دارد و در بالاى درخت بوده و از درختى به درختى مى جهد اگرچه فاصله بسيار باشد و به هر دو معنى «موش پرنده» نيز گويند و «موش پرّان» و «موشك پرنده» و «موشك پرّان»[موش خرما] هم گويند.
كلى ـ (چو صفى) كچلى و (به ضمّ اوّل) دف و دايره و مرض خره[ر.م] و دهى و روستايى[اهل روستا] و قرص نان بزرگ روغنى و نوعى كوچك و پرگوشت از ماهى كه مقوّى باه و به عربى «رضراض» گويند.
كليا; كلياب ـ (چو سِركا يا دريا و فرهاد) اشخار[ر.م] و قليا و به زندى، گوسپند است.
كُليات--->جالوت.
كلياس ـ (چو دلزار) كرياس[ر.م].
كليانى ـ (ل) كلبانى[ر.م].
كلياوه ـ (چو هَنگامه) غليو[ر.م] و كر و ناشنوا.
كليبولى ـ (ل) شهرى است مستحكم از اوروپاى عثمانى كه در ساحل غربى قلعه سلطانيّه و به مسافت 140 كيلومتر از سمت جنوبى ادرنه و مركز ولايتى موسومه به همين اسم است.
كُليَتَين--->كليه.(عر)
كليج ـ (چو دِلير) اسبى كه هر دو پاى آن كج باشد و (چو مدير) كلوج[ر.م] و (چو امير) چرك و وَسَخ و مردم كافيلو[كافيلو، رستنى و گياهى است بسيار سست و ساق باريكى هم دارد و آن را به عربى «شُكاعى» خوانند و عربان هرگاه شخصى را بينند كه بسيار ضعيف و لاغر است، گويند: كانّه عود شكاعى(لغت نامه دهخدا)] و فريده و چركين اندام و انگشت كوچك را هم گويند.
كليجان ـ (ل) معرّب كليكان[ر.م] است.
كليجه ـ (چو بريده) نان كوچك روغنى و نان كماج[ر.م] و ميده [ر.م] و كماج خيمه[تخته مدوّر ميان سوراخى كه بر سر ستون خيمه نصب كنند] و جامه پنبه دار آجيده كرده[رنگ شده] و فلزات گداخته و به قالب ريخته و (چو سليقه) چراغ و اسگرك[ر.م] و فواق [ر.م] و قرص ماه و آفتاب و به معنى اسب، خصوصاً كليج[ر.م] و كليد چوبين كه بدان كليدان[ر.م] را بگشايند.
كُليجه سيم; كُليجه نقره ـ ماه چهارده شبه.
كليچ; كليچه ـ بر وزن و معنى كليج و كليجه.
كليد ـ (ر.ف) و آن را «بژنگ» و «مدنگ» [هم گويند].
كليد ايمان ـ كلمه شهادت.
كليد بهشت; كليد نجات ـ كلمه شهادت و چهارده معصوم(عليهم السلام).
كليدان ـ (چو نريمان) كنده پاى گنهكاران و (به كسر اوّل) كليدانه[ر.م] و بدين معنى در اصل كليددان بوده و يك دال را انداخته اند.
كليدانه ـ قفل و آلت بست و گشاد درهاى باغ و طويله و مانند آنها كه به عربى «غلق» و به زبان اهالى ما «مارادان» گويند.
كليز ـ (چو امير) زنبور.
كليزدان ـ خانه زنبور.
كليزه ـ (چو سليقه) كوزه آب.
كليس ـ (ل) به لغت مازندرانى، مارماهى است.
كليسا; كليسه ـ (چو چليپا و سليقه و يا به كسر اوّل در هر دو) كنيسه[ر.م] است و گاهى بعد از حرف سين، ياى حطّى نيز افزوده و «كليسيا» يا «كليسيه» گويند.
كليسيا; كليسيه--->كليسا.
كليك ـ (چو كليد و رَسيد) زردآلو و تخم گل و انگشت كوچك و كاج و لوچ و جغد و كوف و رجوع به «دليك» هم نمايند.
كليكان ـ (چو نريمان) ترخون و يا گياهى است بسيار بدبوى و گنده و شبيه به سماروخ[ر.م].
كليكرب ـ (ل) پانزدهمينِ تبابعه يمن است كه در «تبع» مذكور افتاد.
كِليكَرون ـ تره تيزك[ر.م] و يا خردل بستانى.(نان)
كليكى ـ (چو طبيعى و يا به كسر اوّل) كليك[ر.م] و كليك بودن و هر چيز منسوب به كليك.
كليكيا ـ (ل) رجوع به «سليسيا» نمايند.
كليل ـ بر وزن و معنى كليد.
كليله و دمنه ـ (چو سليقه و هرزه) نام دو شغال است كه از

صفحه 515 - جلد سوم
زبان آنها نقل حكايات كنند و هم كتابى است حكمت نصاب داير بر اصلاح اخلاق و تهذيب نفوس و سياست مدنيّه و تدبير منزل و به غايت مشهور كه احوال آن دو شغال در آن مذكور و فيلسوفى بيدپا يا پيدها نام از فلاسفه قديم براهمه هند از براى دابشليم، ملك هند، به زبان وحوش و طيور و سباع و بهايم و حشرات وضع و ترتيب داده و در كيفر اين خدمت مورد الطاف بى نهايت شاهانه گرديده و با تاج طلاى مرصّعى مُخلّع [خلعت داده شده] بوده و در سلك وزرايش منسلك نمودند و در حقيقت مؤسّس اين رشته است و اگرچه كتاب هاى مشتمله بر حكايات غريبه و اخبارات عجيبه دايره بر تهذيب اخلاق فزون از حد شمار است، همه ايشان خوشه چين خرمن معارف آن دانشمند يگانه بوده و از انوار افكار ابكار آن نادره روزگار اقتباس نموده اند. و اين كتاب حكمت نصاب در اصل به زبان سانسكرى و به پانچاتانترا يا پنچاتانتره يا ايتوپاده زا موسوم و در خزاين ملوك هند مخزون بوده و تا زمان انوشيروان[پادشاه ساسانى قرن 6م] به بلاد ديگر نقل نشده بود تا آنكه آن پادشاه عادل وصف آن را شنيده و بروزيه يا برزويه طبيب را براى تحصيل آن از ايران به هندوستان فرستاده و به جهت انجام اين خدمت يك كرور [پانصدهزار] تومان در هنگام حركت به هند در حق وى عنايت گرديد. وى هم مدّتى متمادى در هند توقّف كرده و به انواع لطايف الحيل اصل نسخه آن كتاب را به ايران آورده و حمل بر پيشگاه شهريار ايران نموده و به امر آن پادشاه عادل از زبان سانسكرى به پارسى پهلوى ترجمه اش نمود و اساس كار آن پادشاه هم در اظهار عدل و داد و تسخير بلاد و تسكين قلوب عباد بر مطالعه همين كتاب بوده و در تعظيم و اخفاى آن مبالغه بسيار مى نموده است. و اما در دوره اسلاميّه اوّل كسى كه همين كتاب را ترجمه كرده عبدالله ابن مقفّع [قرن2هـ]، كاتب ابوجعفر منصور عباسى بوده كه به عربى ترجمه اش نموده و پس از آن به چندين مرتبه از عربى به پارسى و از پارسى به عربى نظماً و نثراً نقل و ترجمه شده و شعرا و ادباى هر عصرى نظماً و نثراً در آن تصرّفات كرده و تلخيصات به كار برده اند تا آنكه ابوالمعالى نصرالله منشى[قرن 6هـ] به امر ابوالمظفّر بهرامشاه ابن مسعود غزنوى، نسخه عربى ابن مقفّع را به فارسى نقل كرده و همين نقل او است كه در اين زمان به كليله و دمنه معروف است ليكن بهواسطه اينكه الفاظ ابوالمعالى علاوه بر اطناب داراى الفاظ مغلقه[دشوار] بود، بعد از زمانى حسين ابن على واعظ كاشفى[از علماى قرن 9 و 10 هجرى و مؤلّف كتاب معروف روضة الشهدا در مقاتل خانواده رسالت(صلى الله عليه وآله)] براى امر شيخ احمد مشهور به سهيل از امراى سلطان حسين بايقرا[هشتمين پادشاه تيمورى ]ترجمه مذكوره ابوالمعالى را ملخّص و مهذّب نموده و در ايضاح عبارات آن جدّى وافر به كار برده و آن را مسمّى به انوار سهيلى فرمود و انوار سهيلى را هم يك بار افتخارالدين محمّد بكرى قزوينى و بار ديگر مولى على ابن صالح رومى ملقّب به عبدالواسع از رجال قرن دهم هجرت ترجمه به تركى نموده اند و ترجمه عبدالواسع مزبور به همايون نامه مشهور است.
   و بالجمله زمان بيدپاى، فيلسوف هندى كه تلفيق و ترتيب اصل كتاب كليله و دمنه بدو منسوب است، از كتب معتبره به دست نيامد و بعضى از ارباب تحقيق متأخّرين ارباب سِيَر بر آنند كه بيدپاى حكيم در تلفيق اين كتاب مبتكر نبوده بلكه حكايات آن از كتابى كه از آثار عتيقه عالم شمرده مى شود، مأخوذ گرديده و اصل آن كتاب به زبان سانسكرى موسوم به پنجاتانتره و تأليف برهمنى است از براهمه خيلى قديم و آن برهمن ويشنوسارمان نام داشته. به هر حال ويشنوسارمان همين بيدپاى معروف است كه فارسيان اين اسم را به وى داده اند و يا حكيم ديگرى است كه بيدپا آثار وى را نشر و ترتيب داده، درست معيّن نيست. آنچه مسلّم است، همين كتاب كليله و دمنه بهواسطه برزويه طبيب به ايران آمده و او نيز نسبت آن را به بيدپا نام فيلسوف هندى مى دهد.1

1. همچنين محمد بن عبدالله بخارى تقريباً هم زمان با نصرالله منشى كليله و دمنه را به فارسى ترجمه كرد و آن را داستان هاى بيدپاى نام نهاد; شيخ ابوالفضل دكنى(مقتول 1013هـ) تحرير جديدى از آن به نام عيار دانش به انجام رساند. رودكى سمرقندى، شاعر قرن 4 هجرى و قانعى طوسى، شاعر قرن 7 هجرى هم كليله و دمنه را به نظم درآوردند كه اثر قانعى باقى است اما از كار رودكى جز چند بيت چيزى به جا نمانده است.

صفحه 516 - جلد سوم
كليم ـ (چو دِلير) فرش و بساط و سجّاده، خصوصاً پلاسى است معروف و بدين معنى با كاف پارسى[گليم] صحيح تر است و (چو امير) به عربى، معروف و بالخصوص لقب خاص مشهور حضرت موسى ابن عمران(عليه السلام) صاحب تورات است.
كليم از آب بيرون بردن ـ (چو دِلير) نجات يافتن.
كليم در آب افكندن ـ (چو دِلير) خود را در مهلكه انداختن.
كَليم دست ـ پاكيزه دست و مبارك دست كه در كارها يد بيضا نمايد.
كليم شوى ـ (چو دِلير) آذربو[ر.م] و اشنان [ر.م] و بيخ اشنان و يا بيخ خارى است كه نوعى از اشنان است و يا بيخ زعفران است.
كليم گوشان ـ (چو دِلير) قومى هستند از يأجوج و مأجوج كه يك گوش را بستر كرده و ديگرى را لحاف نمايند و رجوع به «يأجوج» نمايند.
كَليم الله ـ لقب خاصّ حضرت موسى ابن عمران(عليه السلام)است.
كليمى ـ (چو طبيعى) منسوب به كَليم و بالخصوص موسوى ها كه منسوب به حضرت موسى كليم(عليه السلام)هستند.(عر)
كُلَين ـ [منزل اوّل است از رى براى كسى كه قصد خوار (شهرى ميان رى و سمنان) را داشته باشد(لغت نامه دهخدا)].
كلينه ـ (چو سليقه) گردك[ر.م].
كليو ـ بر وزن و معنى غليو.
كَليواج; كَليواز; كَليواژ ـ بر وزن و معنى غليواج.
كَليوان ـ (ل) شهرى است از نواحى خوزستان.
كليون ـ بر وزن و معنى گليون[در حرف گاف مدخل «گليون» نداريم اما لغت نامه دهخدا آن را چنين معنى كرده: مخفّف انگليون و نوعى از اقمشه هفت رنگ باشد چنان كه هر هفت رنگ را در آن توان ديد و آن را «بوقلمون» هم گويند].
كليه ـ (چو سفره) دشتى است در يمامه[در شبه جزيره عربستان] و هم عضوى است از اعضاى مركّبه بدن حيوان كه به عربى «كلوه» نيز گفته و به اصفهانى «قلوه» و به هندى و پارسى «گرده» نامند و ماهيّت آن عبارت از دو غدّه اى است لوبياشكل، يكى به جانب راست و ديگرى به جانب چپ مايل به طرف پشت از براى جذب مائيّت و فرستادن به مثانه و آن هر دو را «كُليَتَين» گويند.

آيين هيجدهم

(در [حرف] كاف كلمن با ميم [كلمن])
كم ـ (چو بد) نادر و ناقص و اندك و (چو رخ) شكم و خار گَوَن و نام اصلى پارسى شهر قم و اما به عربى، (چو مُدّ) آستين و (چو حقّ) قدر و مقدار و در اصطلاح فلاسفه، يكى از اعراض نه گانه است كه بذاته قابل قسمت باشد، در مقابل كَيف كه عرضى است كه خود به خود قابل قسمت نباشد مثل الوان اشياء كه سرخى چيزى خود به خود قابل قسمت نيست. بلى، ممكن است كه به تبعيّت محل كه همان چيز سرخ است، به چند جا منقسم گردد و تفصيل هر دو در «مقولات عشره» خواهد آمد.
كَم بضاعت ـ كم مايه و كم علم.
كَم پايه ـ مردم دنى و بى رتبه.
كَم تر; كَم ترين ـ ادنى و احقر و كوچك تر.
كَم زده; كَم زن ـ شخصى كه پيوسته در قمار نقش كم زند و بدبخت و بى دولت و كافر و منافق و مردم مدبّر و صاحب رأى و تدبير [ظاهراً اين معنى بر اساسى نيست. گويا مُدبِر، مدبّر خوانده شده است(لغت نامه دهخدا)] و شخصى كه كمالات خود را عُظمى نداده و سهل انگارد.
كَمِ فروكش گرفتن ـ ترك دعوا.
كَم كاسه ـ مردم بخيل و كم همّت و كم سفره و نان نخور.
كَم گرفتن ـ ترك كردن و واگذاشتن و ناشده انگاشتن.

صفحه 517 - جلد سوم
كَم مايه ـ مردم حقير و تُنك مايه و بى اصل و نسب و جاهل و نادان.
كَمِّ متّصل; كَمِّ متّصل غير قارّالذات; كَمِّ متّصل قارّالذات; كَمِّ منفصل--->مقولات عشره.
كَم نام ـ مردم مجهول و گم نام و غيرمشهور.
كماـ (چو دعا) كليكان[ر.م] و (چو دعا و قضا و رضا) حنا و رَف معروف[طاقچه] و بزباز[ر.م] و آستين رفيده[ر.م] كه به جهت نسوختن دست بدان نصب كنند.
كمابيش ـ (چو سرازير) كم و زياد.
كماة ـ (چو كَنار) سماروخ[ر.م] و يا اسم جنس فطر[ر.م] و كشنج[ر.م] و سماروخ و يا مخصوص به قسم مأكول آن است و فطر، مخصوص انواع غيرمأكوله است و در مخزن[ر.ض] گويد: ماهيّت آن بيخى است كه از عفونت زمين در هنگام ربيع در زمين هاى ريگى و دامنه هاى كوه بيشتر به هم مى رسد و مدوّر سرخ رنگ بى ساق و بى برگ و آن را خام و مطبوخ مى خورند و طعمى و رايحه غالبى ندارد و بهترين آن، در زمين هاى بلند ريگزار پاكيزه به هم رسيده و در بزرگى و كوچكى متوسّط و صاف و تازه باشد و آنچه به خلاف اين اوصاف باشد و در زمين هاى ردىّ[بد و بى قدر] و زير اشجار رديّه رويد، ردىّ است و قسم سياه آن كه ظاهر و باطنش هر دو سياه باشد، مهلك است و رجوع به «سماروخ» هم شود.
كماته ـ (چو شماره) كماسه[ر.م].
كماج; كماچ ـ (چو شمار) نانى است معروف كه بر روى اخگر پزند و در «نان فرنى» مذكور است و تخته مدوّر ميان سوراخى كه بر سر ستون نصب كنند.
كماخ ـ (چو چنار) قصبه اى است شهرمانند در ميان جبال شامخه[بلند] كه جنوبش كوهستان عظيم و درخت بسيار و راه هاى آن خوفناك و طايفه على اللّهى در آن كوهسار ساكن و آبوهوايش خوب و مردمانش حنفى مذهب و خوش مشرب و آب فرات از قُرب آن مى گذرد.
كَمادَريوس; كَماذَريون ـ بلوط الارض[ر.م].(نان)
كمارج ـ (چو اتابك) دهى است گرمسير از توابع خشت[در فارس] كه حاصلش غلّه و تنباكو و خرما و سابقاً كوماريج مى ناميده اند.
كمارى ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام پسر سيّم يافث ابن نوح كه مردى عيّاش و خوش معاش و به صيد و شكار رغبتى وافر داشته. روزى در اثناى شكار به حدود بلغار رسيده و صحرايى خرّم ديد و ازاين رو در همان جا اقامت كرده و از وى دو پسر به وجود آمده و يكى را بلغار نام كرده و ديگرى را برطاس نام نهاد و هريك از آن دو پسر نيز موضعى اختيار كرده و به نام خود موسومش داشتند.
كماريدن ـ (چو رَسانيدن) خنديدن و تبسّم كردن و طعنه و سرزنش نمودن.
كماس; كماسه ـ (چو كَنار و شمار و كَناره و شماره) گدا و مردم خنثى و غاوشنگ[ر.م] و كم و اندك و ناتمام و ناقص و چاه و نقب زن و كاسه چوبين و هاون چوبين و نوعى از تونگ پهن و مدوّر و كوتاه گردن به اندام كاسه پشت و هم به معنى سست و خشك و كشكول، گدايان [كاسه گونه اى كه گدايان مايحتاج خود را در آن ريزند] و كوهى است در خراسان و كوزه چوبين و تخته گدايان و شبانان و نان و طعام نيم پخته، خصوصاً تخم مرغ نيم پخته و دلبر و معشوقه و زن فاحشه و قحبه و سوقات و تحفه و لاغ و مسخره و سرزنش و طعنه و مردم خوش احوال و خوش طبع و مزاح كننده و دامن و لنگ و روپاك [دستمال].
كماش ـ (چو شمار) كماج[ر.م] و كماس[ر.م].
كماشه ـ (چو شماره) كماسه[ر.م] و سيم و نقره.
كماشير ـ (چو سرازير و يا به ضمّ اوّل) صمغ كرفس كوهى و يا صمغ كماة[ر.م] و يا صمغ نباتى است بدبو و يا صمغى است هندى و شبيه به گاوشير[ر.م] و يا شبنمى است تند و تيز و شبيه به گاوشير.
كَمافيطوس ـ ترخون رومى و يا تخم كرفس رومى و يا نباتى است كه گل آن بنفش رنگ بوده و به شيرازى «ماش دارو» گويند.(نان)
كمال ـ (ر.ف) [تمام و كامل بودن و بزرگوارى و برترى].(عر)
كماله ـ (چو شماره) ابريشم كج[ر.م] فرومايه.
كَماليون ـ ماذريون[ر.م] سياه.

صفحه 518 - جلد سوم
كماليّه ـ عنوان بعضى از فرق صوفيّه كه در «سهرورديّه» و «بكريّه» اشاره نموديم.
كمام ـ (چو چنار) نوعى از كندر است.
كمان ـ (چو كَنار) برج قوس[ر.م] و جمع كم و هم به معنى معروف كه در اصل به جهت خميدگى آن «خمان» مى گفته اند و «چرخ» و «كيوان»[هم گويند].
كمان بهمن ـ قوس قزح[رنگين كمان].
كمان جوله; كمان چوله ـ جايى كه كمان را در آن گذارند.
كمان چه ـ كمان كوچك و سازى است مشهور كه «غژك» و «غژه» و «غجك» و «گچك» هم [گويند] و طُغرا و خط كمان شكلى كه بر سر فرامين سلاطين كشند و آن را «كمان چه طغرا» گويند. حافظ:
«اميد هست كه منشور عشقبازى من *** از آن كمانچه ابرو رسد به طغرايى».
كمان چه طُغرا--->كمان چه.
كمان حكمت ـ نوعى از منجنيق است كه بدان تير اندازند.
كمان رستم ـ قوس قزح[رنگين كمان].
كمان زنبورى ـ تفك[ر.م].
كمان سام; كمان شيطان ـ قوس قزح[رنگين كمان].
كمان غُلوله ـ تفك[ر.م].
كمان فلك ـ قوس قزح[رنگين كمان] و برج قوس[ر.م].
كمان قُروهه ـ كمان گروهه[ر.م].
كمان كش ـ وقت و زمان و مدّت و تيرانداز و دهان دره و خميازه.
كمان گردون ـ كمان فلك[ر.م].
كمان گروهه; كمان گرهه; كمان گلوله ـ تفك [ر.م].[خاقانى در قصيده اى گويد:
«كمان گروهه گبران ندارد آن مهره *** كه چار مرغ خليل اندر آورد ز هوا»].
كمان گير ـ كسى كه در فن تيراندازى بى نظير باشد و بالخصوص لقب مخصوص آرش است كه در «آرش» مذكور افتاد[فخرالدين اسعد گرگانى در ويس و رامين گويد:]
«از آن خوانند آرش را كمان گير *** كه از آمل به مرو انداخته تير».
كمان مهره ـ تفك[ر.م].
كمانه ـ (چو كَناره) كمان و كليكان[ر.م] و پياله شراب و كاريز[قنات] و كاريزكن و چاه جوى و تيرى كه بدان ساز كمانچه را نوازند و اوّل چاهى كه چاه كنان به جهت امتحان آب و پيدا كردن و جارى كردن آن بر روى زمين فروبرند و چوب كج معروف نجّاران كه به دو طرف آن دوالى بسته و مثقب[ابزار سوراخ كردن] را بدان بگردانند.
كمانى ـ (چو امانى) هر چيز منسوب به كمان، خصوصاً كسى كه ساز كمان [كمانچه] مى نوازد.
كماوان ـ (ل) رجوع به «قاوند» شود.
كماه ـ (چو هرزه) به عربى، كماة[ر.م] و به شيرازى، نباتى است معروف شبيه به رازيانه و شتر آن را مى چرد و برگ آن از رازيانه باريك تر و شاخه هاى آن كوچك تر و شعبه آن بيشتر و مشبّك و درهم بافته و گل آن زرد و تخم آن باريك شبيه به انيسون[ر.م] و طعم آن مانند رازيانه و جميع اجزاى آن از برگ و شاخه و گل و ثمر همه خوش بو است و در شيراز و مصر نيز به هم مى رسد و فربه كننده گوسپند و نيكوترين علف آن است و «كمه» نيز گويند و به لغت مغربى «قزّاح» گفته و اعراب افريقيه آن را «علجان» گويند.
كماهه ـ (چو شماره) تعويذ و بازوبند[كه جهت دفع چشم زخم بندند].
كماى ـ (چو شمار) كما [ر.م] و كليكان[ر.م] و پهلوانى بوده ايرانى.
كمايوك ـ (چو قبادوز) رفيده[ر.م].
كمبار ـ (چو سردار) ريسمانى كه از ليف خرما[پوست درخت خرما] سازند.
كمپير ـ (چو زنجير) پير فرتوت سال خورده، خصوصاً زن.
كُمَّثرى ـ ثمر درختى است معروف كه به نام برّى و جبلى و بستانى و ترش و شيرين و ميخوش و غيرها به چندين قسم بوده و به پارسى «اَمرود» و «اَمروت» و «انبرود» و

صفحه 519 - جلد سوم
«انبرد» و «انبرت»[گويند] و در بلاد سردسير بهتر از گرمسير مى باشد و بستانى نيز به چند نوع است. آنچه را كه بزرگ و مدوّر و شيرين شاداب خوش طعم و رايحه باشد، به طورى كه گويا شربت قند منجمد با كمال لطافت و لذّتى است و پوست آن نرم و نازك و سبز مايل به زردى است «شاه امرود» نامند و در بلاد بلخ [در افغانستان] و دامغان خوب مى شود و آنچه پوست آن ضخيم و سر آن برآمده و فى الجمله صُراحى شكل [شبيه جام] است «حسينى» گويند و در همدان و آذربايجان خوب مى شود و آنچه را كه در مقدار از آن كوچك تر و اندك طولانى و در لطافت و اوصاف مذكوره از هر دو كمتر باشد «نظرى» نامند و در اكثر بلاد به هم مى رسد و به شيرازى «عبّاسى» گويند، جهت آنكه به حكم شاه عبّاس صفوى نهال آن را از همدان اصفهان و بلاد ديگر بردند و وفور يافت و قسم صغير از همه اقسام طولانى تر و صراحى شكل و خوش بو كه در اوّل فصل پيش از همه اقسام به هم مى رسد و جرم آن اندك ريگى است و پوست آن اندك زردرنگ و سرخ رنگ است و به شيرازى «گلابى» نامند.(عر)
كمچه ـ (چو هرزه) كفگير و ملخ.(ند)
كمخا; كمخاب ـ (چو صحرا و سِركا و سردار و دلزار) جامه منقّش يك رنگ و جامه منقّش الوان.
كمخت ـ (چو گذشت) آميخته و درهم برهم.(ند)
كمخه ـ (چو هرزه و سركه) كمخا[ر.م].
كمر ـ (چو قمر) ميان و ميانه، خصوصاً ميانه كوه و وسط آن و تنگناى آن و بلند و بلندى، خصوصاً آنچه بالا رفتن بدان دشوار باشد و هم به معنى شالى كه بر كمر بندند.
كمرِ آفتاب ـ كوه و تجاويف آن و خطى كه بر مركز آفتاب گذرد.
كمر بر كمر ـ بلندى بر بلندى.
كمر بستن ـ جنگيدن و برابر و مقابل شدن و قوى دل بودن و اهتمام در كارها نمودن و مهيّا و آماده گرديدن و اختيار كردن و برگزيدن و يخ بستن آب.
كمر بسته ـ يخ و مهيّا و آماده و نوكر و خادم و برگزيده و قوى دل و كسى كه شال بر ميان بسته باشد.
كمربند ـ امر و فاعل از كمر بستن[ر.م] و شالى كه بر ميان بندند.
كمرِ بهمن ـ قوس قزح[رنگين كمان].
كمردار ـ نوكر و خدمتكار.
كمردون; كمرِ رستم ـ قوس قزح[رنگين كمان]
كمررو ـ به نوشته آثار عجم[ر.ض]، كسى است كه بىوسيله بند يا نردبان يا منجنيق از كوه بالا رود و فرود آيد و اين كار از همه برنيايد مگر به مشق كردن بسيار.
كمرِ زال; كمرِ سام; كمرِ شيطان; كمرِ فلك ـ قوس قزح[رنگين كمان].
كمركش ـ مردم شجاع و دلير و پهلوان.
كمرِ كوه ـ آفتاب و وسط كوه و بيت المعمور[ر.م] و وجود مقدّس حضرت روح الله(عليه السلام).
كمرگاه ـ وسط و ميان، خصوصاً تهيگاه انسان[مابين شكم و پهلو].
كمرِ گردون ـ قوس قزح[رنگين كمان].
كمر گشادن ـ ترك كردن و قطع نظر نمودن و توقّف كردن و از كارى باز ماندن.
كمرا ـ (چو صحرا) رجوع به «گمرا» نمايند.
كمران ـ (چو سرطان) جزيره اى است در يمن.
كمرسى ـ (ل) كماس[ر.م] و كماسه[ر.م].
كمره ـ (چو طلبه) به نوشته مراصد[ر.ض]، يكى از دهات بخارا[در ازبكستان] است و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: ناحيه اى است دلگشا و بر مواضع معموره و مزارع مشهوره مشتمل و به ناحيه كزّاز متّصل و آبوهواى آن سازگار و بساتين آن بسيار است.
كَمريا ـ ماهتاب.(ند)
كمزده; كمزن ـ (چو زَلزَله و عنبر) رجوع به تركيبات «كم» نمايند.
كمست ـ (چو سمند) رجع به «جمست» شود.
كَمَسك ـ (ق) نان خورشى است مركّب از دوغ و شير.
كَم صلا ـ خطى است اختراعى كه در تركيبات «خط» مذكور افتاد.
كمكام ـ (چو سردار) حسن لبه[ر.م] و يا درخت اريسه[ر.م ]

صفحه 520 - جلد سوم
و يا پوست بيخ آن است.
كمكم ـ (چو بلبل) زعفران و ريگ روان و صداى شمردن زر كه «كمكم آفتاب» گويند و هم به معنى آواز كندن چاه و نقب كه «كمكم نقّاب» خوانند و رجوع به «قمقام» هم نمايند.
كملكان ـ (چو قلمدان) نهر كوچك و قطره آب.
كمله ـ (چو سفره) نادان و احمق.
كملى ـ (چو سعدى) گليم پشمينه و جامه پشم بسيار درشت كه فقرا و فرومايگان پوشند.
كمند ـ (ر.ف) كه «جلويز» و «جلبيز» هم[گويند].
كمندان ـ (ل) به نوشته مراصد[ر.ض]، نام قديمى شهر قم است كه در زمان شوكت فرس بدين اسم مسمّى بوده و بعد از آنكه مفتوح مسلمين گرديد، به قم موسومش داشتند.
كَمّون ـ (چو زقّوم) رجوع به «زيره» نمايند.(عر)
كمه ـ (چو مزه) رئيس و بزرگ و رجوع به «كماه» هم نمايند.
كمى ـ (چو صفى) كمين [ر.م] و اندك و كم بودن.
كميت ـ (چو كميل) شرابى كه رنگ آن مابين سرخى و سياهى باشد و اسب همچنانى را نيز گويند و يا خصوص اسب سرخ يال و دم سياه است و يا اسب سياه رنگى كه به سرخى زند و يال و زانوهايش هم سياه باشد و همه اين اسب ها را «كهر»گويند و هم نام يكى از شعراى عرب است [كميت بن زيد اسدى شاعر امامى مشهور، از اعاظم شعرا و مداح اهل بيت(عليهم السلام) و از اصحاب امام باقر و امام صادق(عليهما السلام) و ممدوح علماى رجال مى باشد (ريحانة الادب، ج1، ص 117)].(عر)
كميت نشاط ـ شراب.
كميته ـ (چو رَسيده) به عربى، اصل چيزى و (چو بريده) به فرانسوى، اجتماع اعضاى انتخاب شده در يك مجمع يا مجلس است كه براى مطالعه و بررسى امر خاصى صورت مى گيرد(لغت نامه دهخدا)].
كميچه; كميچى ـ (چو سكينه و طبيعى) كمانچه و مرغ شب تاب.
كميخت ـ (ل) هر چيز درهم آميخته.(ند)
كميدن ـ (چو رَسيدن) كاهيدن و كم شدن.
كميز ـ (چو امير و مدير و دِلير) بول و كميزيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن .
كميزيدن ـ شاشيدن.
كميژ; كميژه ـ (ل) اسب يال و دم سياه.
كُميسار; كُميساريا ـ [به فرانسوى، كلانتر; شعبه اى از شهربانى(لغت نامه دهخدا)].
كُميسيون ـ [به فرانسوى، مأموريّتى كه براى اجراى امرى به كسى دهند و مجمعى كه جهت تحقيق و مطالعه درباره طرحى تشكيل گردد(لغت نامه دهخدا)].
كميل ـ (ر) نام نامى پسر زياد كه از صحابه كرام حضرت على(عليه السلام) و اصحاب سرّ آن بزرگوار بوده و از طرف قرين الشّرف حكومت شهر هيت[در عراق] را داشته و در دست حَجّاج مقتول گرديد و خودش قبلاً خبر داده بود.
كمين ـ (چو امير) كمينه[ر.م] و هم شهرى و يا محالى است سردسير در هفده فرسخى شمال شرقى شيراز.
كمين گاه ـ جاى پنهان شدن به قصد شكار يا دشمن.
كمينه ـ (چو سكينه) كمتر و كمترين و فرومايه و پنهان شدن به قصد شكار يا دشمن و ناگاه به درآمدن.
كمينه گاه ـ كمين گاه[ر.م].

آيين نوزدهم

(در [حرف] كاف عربى با نون[كلمن])
كن ـ (چو دل) بخيه جامه و غيره و مخفّف كين و (چو بد) امر و فاعل از كندن و (چو رخ) كون و امر و فاعل از كردن.
كُن مكن ـ رتقوفتق و امرونهى و مردم متردّدخاطر و پادشاه حكمران.
كنا ـ (چو دعا و قضا) شهر و ولايت و سختى و مشقّت و زمين، خصوصاً كردو[ر.م] و (چو رضا) به زندى، ماهى است.
كناباد; كنابد ـ (چو خُرامان و مبارك) دهى و يا بلوكى است از نواحى نيشابور و يا قهستان[در جنوب خراسان بزرگ ]كه به نوشته برهان[ر.ض]، در آنجا كوهى است كه گودرز،

صفحه 521 - جلد سوم
سرلشگر كيخسرو[سوّمين پادشاه كيانى] در آنجا فرود آمده و بيژن [پهلوان ايرانى] دو سه برادر پيران [سپهسالار و مشاور افراسياب تورانى] را در آنجا كشته و بعد از آن ده پهلوان تورانى به دست ده پهلوان ايرانى كشته شده و پيران هم به دست گودرز كشته آمد و اين جنگ را «دوازده رخ» گويند و به «يازده رخ» شهرت دارد. و توضيح اين اجمال موافق فرموده فرهنگ ناصرى[ر.ض]، آنكه كنابد شهرى است در خراسان قريب به بلاد تون و طبس و كوه منسوب بدان شهر را نيز گويند و در اصل گون آباد بوده و «گون» به تركى آفتاب است و قديماً در آنجا فى مابين سپاه ايرانى و تورانى رزمى عظيم اتفاق افتاده و جماعتى از دو طرف كشته شدند، پس مقرّر شد كه گودرز و پيران و ده مرد ديگر كه كفو باشند، با يكديگر رزم نمايند تا كار به يك طرف شده و باقى سپاه از جنگ آسوده باشند و چنين كردند و همه پهلوانان ايرانى بر اقران خود غالب شده و پيران، سپهسالار افراسياب، نيز به دست گودرز كشته شد و اين رزم را «يازده رخ» نام است و محل ايرانيان كوه كنابد بوده و مكان تورانيان دشت ريبد و كنابد را معرّب كرده و جنابد گويند. پس گويد: در آن ولايت دو قريه است; يكى را ولويى گويند و ديگرى را نمويى و در قريه نمويى نارويى[درخت نارون] است از غرايب اشجار عالم كه هشتاد ذراع طول آن است و صاف و بى اعوجاج به بالا رفته و زير و بالاى آن در قطر اندك فرق دارد، يعنى زير آن سطبرتر است و آن درخت بس موزون و بااعتدال اتفاق افتاده كه اگر دو مرد طويل الذراع ايستاده و درخت را در بغل گيرند، سر انگشتان دست آن دو تن به جهد به يكديگر مى رسد و مردم اطراف به تماشاى آن مى روند:
«هركس كه نديده كِشمَرى سرو *** گو نارون كنابدى بين»
   و بالجمله به مناسبت اصل اين لغت كه مذكور افتاد، در كاف پارسى نوشتن آن انسب است و به زعم بعضى، در اصل گيوآباد بوده، يعنى گيو[پهلوان ايرانى شاهنامه ]آبادش كرده و به عقيده ديگرى جن آباد بوده، يعنى جن آبادش نموده.
كناج ـ (چو كَنار) مصلحت و مشورت.
كَناد ـ (ق) مرغ الهى[ر.م] و هرآنچه ظرف شكسته را بدان به هم پيوندند.
كنار ـ (چو چنار) جدايى و آغوش و بغل و در برگرفتن و (چو كمال) مرز و زمين و كناز[ر.م] و ميوه موز و حدّ و سدّ و حاشيه و اطراف هر چيز كه مقابل وسط است و (چو شمار و كفّار) درخت نيم[ر.م] و درخت سدر و ميوه آن كه سرخ رنگ و شبيه به عنّاب و بزرگ تر از آن و نازك و شيرين و خوردنى و در هند بسيار است.
كُنارتخته ـ به نوشته آثار عجم[ر.ض]، موضعى است گرمسير در سه فرسخ و نيمىِ كمارج[در فارس] كه سيرگاه و جاهاى خرّم و باصفا در آن ديده مى شود و نخلستان هم دارد.
كنارنگ ـ (چو دماوند و يا به ضمّ اوّل) مرزبان و پادشاه و حاكم و شحنه و والى و بزرگ قوم كه از «كنا» به معنى زمين و «رنگ» به معنى حاكم و والى تركيب يافته.
كناره ـ (چو خرابه) اطراف هر چيز و چيزى كه بدان چيزها آويزند، خصوصاً چنگل و قلاّب آهنى و بالخصوص آنچه قصّابان گوسپند كشته را بدان زده و در دكان آويزند و به معرّب خود، قناره، اشتهار يافته.
كناز; كنازه ـ (چو كمال و خرابه) بيخ و بن خوشه خرما.
كنّاس ـ (چو بقّال) رجوع به «چندال» نمايند.(عر)
كناسه ـ (چو شماره) يكى از محلات كوفه.
كناغ ـ (چو كمال و شمار) طرف و كنار و پر مرغان و تار ريسمان و تار ابريشم و تار عنكبوت و كرم پيله.
كناك ـ (چو كمال) زحير و درد شكم.
كنام ـ (چو شمار و كفّار) غار و مغاره و جنگل و بيشه و چراگاه ستور و مقام و منزل و خانه و آشيانه و آرامگاه آدمى و حيوانات.
كنان ـ (چو شمار) اسم فاعل از كردن و (چو كمال) بارگاه و چادر و خيمه و اسم فاعل از كندن.
كنانه ـ (چو خرابه) كهنه و (چو اماله) تيردان پوستين[چرمين] و هم نام نامى يكى از نياكان حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) كه پسر خزيمة ابن مدركة ابن الياس ابن

صفحه 522 - جلد سوم
مضر ابن تغلب ابن وائل بوده و قبيله وى را هم به جهت انتساب به وى كنانه گويند.
كنايه ـ (چو كرايه) پوشيده و سربسته گفتن سخن و در اصطلاح علماى بيان، لفظى است كه در لازم معنى حقيقى استعمال شود و اراده اصل معنى حقيقى هم جايز باشد، چنانچه گويى: فلان شخص شمشيربندش دراز است و مقصود تو از اين جمله طول قامت او است و ممكن است كه درازى شمشيربند خودش مقصود تو باشد و در كنايات اصطلاحى دستورى، رجوع به نمايش شانزدهم از نگارش اوّل آيين سيّم مقدّمه نمايند.(عر)
كنب ـ (چو قند) ده و قريه و (چو تند) خيار شنبر[چنبر] و نام اصلى پارسى شهر قم و (چو قمر) يونجه و ذراع [از آرنج تا سر انگشتان ]و بازو و گوژپشت و گياهى است كه از آن ريسمان تابيده و كاغذ هم سازند و هم ريسمانى است كه از پوست نبات كتان تابند و به غايت مضبوط و محكم مى باشد و «كنف» هم گويند كه تبديل آن است و رجوع به «بنگ» هم نمايند و علاوه بر آنچه در آنجا مذكور افتاد، بازهم موافق نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، مى گوييم: نباتى است از محصولات بومى ايران و هندوستان كه از همه اجزاى آن بوى مخصوصى متصاعد مى گردد كه مُسكر است و لهذا از توقّف در مزارع كنب، خصوصاً در هنگام گل كردن آن، اثر مخصوصى در دماغ ظاهر مى گردد و شاخه هاى گل دار كنب هندى را جهت حصول مستى مخصوصى با بعضى تخم ها از قبيل تخم كاهو و گشنيز و غيره در آب مخلوط كرده و به طريقى مخصوص صلايه نموده [مى كوبند] و صاف كرده و مى آشامند و آن را «بنگ آب» گويند و نيز از آن شاخه ها مادّه اى اخذ مى كنند موسوم به «چرس» و يا «اسرار» و يا «حشيش» و آن را خالصاً و يا مخلوط با تنباكو مى كشند و نيز با قند يا عسل و بعضى نباتات معطّر مخلوط كرده و مى خورند و اثر معتاد آن، آن است كه به يك درجه زياد خيالاتى را كه در هنگام استعمال آن موجود بوده اند، ترقّى داده و آنها را مجسّم مى كند و روح را مايل مى سازد به خيالات مضحك و اغلب اوقات موجب بروز خنده هاى قهقهى مى شود كه دوامشان از سه تا چهار ساعت است، يعنى مادامى كه روح از اثر آن متأثّر مى باشد و به قول كلّى عادت بر استعمال آن مورث حماقت مى گردد و ازاين رو از منهيّات ديانت حقّه اسلاميه مى باشد.
كنبار ـ (ل) ريسمان ليف خرما[پوست درخت خرما].
كَنبايِت ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، شهرى است از بلاد مسرّت آيات از بندرهاى قديمه گجرات كه مدت ها در تصرّف ملوك شيعه بوده و سال ها است كه فرنگان تصرّف نموده و اكثر مردمانش هندوان و بعضى ديگر مسلمان و در نواحى آن معدن عقيقى است ممتاز.
كنبت ـ (چو سرشت و سمند) كنف[ر.م] و زنبور عسل.
كنبزه ـ (چو تبصره و يا به ضمّ اوّل) مخفّف كنبيزه[ر.م].
كنبور ـ (چو اَمرود) كنبوريدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
كنبوره ـ (چو منصوره) مكر و حيله و كندوى غلّه[خُم بزرگ كه غلّه در آن ريزند] و فريفتن و سود خوردن و غوغا و قيلوقال و غلبه و تندى.
كَنبوريدن ـ كنبوره[ر.م] كردن.
كنبه ـ (چو طلبه) ريسمان خام.
كنبهن ـ (چو دلبند) ميوه ون[ر.م] و درخت ساقّز[سقّز] و مصطكى[نوعى صمغ].
كنبى ـ (چو سعدى) كنف و (چو سفرى) پسر خوش اخلاق است.
كنبيدن ـ (چو ترسيدن) چيزى را از جايى كشيدن و برآوردن و (چو دزديدن) برجستن و خيز كردن.
كنبيزه ـ (چو دزديده و ترسيده) كالك[ر.م] و يا نوعى از خيار است كه در خامى شيرين و خوش مزه بوده و بعد از رسيدن نتوانش خورد.
كنبيلا ـ (ل) به نوشته مخزن[ر.ض]، پارسى و معرّب آن قنبيل و ماهيّت آن عبارت از تخم سرخس[به «گيل دارو» رجوع شود] و يا چيزى است رملى سرخ رنگ كه در بعضى بلاد از آسمان با شبنم فرود مى آيد و يا شبنمى است كه بر اراضى باديه يمن مى نشيند و با خاك ممزوج گشته و بدان هيئت مى گردد و يا مغز ثمر درختى است كوهى.
كنت ـ (چو قند) زنبور عسل و خانه آن و به تركى، ده و قريه است.

صفحه 523 - جلد سوم
كُنترات ـ [به فرانسوى، قرارداد و قرارداد بستن(لغت نامه دهخدا)].
كَنتِليون--->عدد.
كِنَتو ـ كرچك و يا تخم آن.
كنج ـ (چو قند) كشك و ملازه [ر.م] و هر چيز بيرون كشيده و مردم متكبّر و احمق و (چو تند) گوشه و بيغوله و چين و شكن بدن و جامه و غيره و نقب زير زمين و مردم پشت خميده كه چيزى مانند كوهان از پشتش برآمده باشد و (چو هند) كيج[ر.م] و كنجر[ر.م].
كنج كنج ـ كيج كيج[ر.م].
كنجار; كنجاره; كنجال; كنجاله ـ (چو گلزار و دنباله) دُردى و ته نشين روغن و شراب و غيره و نخاله و ثفل و باقى مانده تخم هاى روغن كشيده، خصوصاً تخم كنجد و آن را «كسبه» هم گويند.
كُنجانيدن; كُنجاييدن ـ فعل متعدى از كنجيدن[ر.م].
كنجد ـ (چو دختر) فعل مضارع از كنجيدن [ر.م] است و (چو بلبل) رجوع به «سمسم» نمايند.
كنجدخوار; كنجدخواره ـ مرغى است كه كنجد مى خورد و «ساج» نيز گويند.
كُنجُدك; كنجده ـ (چو سنبله) پازهر[پادزهر] و عنزروت[ر.م] و خال و لكه و كلفه، يعنى خال هاى سفيد ريزه كه بر روى و اندام مردم افتاده و روى و بدن را افشان كند.
كنجر ـ (چو دلبر) كشك و كنگر و مردم بى هوش و احمق و فيل مهيب و بزرگ جثّه جنگى.
كَنجَرزد ـ كنگرزد[ر.م].
كُنجُشگ ـ (ر) كه «چغوك» و «چغك» و «پنجشك» و «چغنه» و «چغبه» و «چغو» و «چگك» و «چگوك» و «جغنه» و به عربى «عصفور» گويند، طايرى است معروف و صغيرالجثّه و اهلى و برّى مى باشد و جثّه برّى آن اندك بزرگ تر و منقار آن باريك تر و از اهلى درازتر و از آن بهتر است و خانگى آن هرچند فربه باشد، زبون است بلكه به نوشته برهان[ر.ض] در كاف پارسى [گنجشك]، آن را «خانگى» نيز گويند و مرغ كوچك را «كنجشگ» گفته و هر مرغ كوچك را بدو نسبت دهند.
كنجك ـ (چو عنبر) درخت سده[ر.م] و آغال پشّه [ر.م] و چين و شكنج جامه و بدن و غيره و (چو دختر) هر چيز تازه و طرفه و عجيبه كه ديدنش خوش آيد.
كنجل ـ (چو بلبل) كلوج (بر وزن عروس)[ر.م].
كُنجُكَك ـ چين و شكن جامه و بدن و غيره.
كنجه ـ (چو هرزه و سفره) جوال و خر سفيد و فيل بزرگ جثّه و چاروايى كه دمش بريده و يا زير دهانش ورم كرده باشد، خصوصاً خر همچنانى.
كنجيد ـ (چو گلچين) كنجد و ماضى قريب از كنجيدن[ر.م].
كنجيدن ـ (چو دزديدن) رجوع به «گنجيدن» شود.
كنجيده ـ (چو دزديده) كنجار[ر.م] و عنزروت[ر.م] و اسم مفعول و ماضى بعيد از كنجيدن[ر.م].
كنچ; كنچ كنچ ـ بر وزن و معنى كنج.
كُنچار; كُنچاره; كُنچال; كُنچاله ـ بر وزن و معنى كنجار و كنجاره.
كنچر; كنچك; كنچل; كنچلك; كنچه ـ بر وزن و معنى كنجر و كنجك و كنجل و كنجلك و كنجه كه با جيم ابجدى بودند.
كنخ ـ (چو قمر) كشك.
كنخت ـ (چو سمند) جوهر[آبدارى و تابانى] شمشير و غيره.
كند ـ (چو تند) كوتاه و غيرمناسب و كنداور[ر.م] و كنده [ر.م ]و آلت تناسل و خصيه و يكى از دهات سمرقند[در ازبكستان] و به معنى معروف كه مقابل تيز است، يعنى كارد و شمشير و غيره كه چيزها را نبرد و (چو جنگ) شكر و قند و جراحت و ريش و سريشم و گريز و به تركى، حصار و قلعه و ده و قريه، خصوصاً دهى است در ماوراءالنهر[در آسياى مركزى] كه بادام خوب دارد و بدين جهت كندبادام گويند و تخفيفاً كندباد هم نامند.
كندبادام--->كند.
كندشاپور ـ (چو تند) نام موضعى است [گندشاپور يا جنديشاپور كه شهرى است نزديك شوشتر از شهرهاى اهواز و قبر يعقوب ليث صفّارى در آنجا

صفحه 524 - جلد سوم
است. اين شهر از آغاز كار مركزيت علمى يافت و بانى آن بنا بر مشهور، شاپور اوّل ساسانى (241ـ 271م) بوده(لغت نامه دهخدا)].
كُندگوش ـ (ق) مردم كر و ناشنوا.
كندا ـ (چو خرما) كنداور[ر.م] و نام نقاشى و مصوّرى است و به زبان سانسكرى، قند و شكر است.
كنداب; كندابه ـ (چو فرهاد و سردابه) شربت و قنداب و آب حيات [ر.م] و نوشابه [ر.م] و نام اصلى ملكه بردع[در كشور آذربايجان] كه معربّش قيدافه و در «قيدافه» مذكور افتاد.
كُنداگَر ـ بر وزن و معنى كنداور.
كُنداموى; كُندامويه ـ موى مادرزادى كه در وقت زاييدن طفل بر بدنش باشد.
كندانه ـ (چو سردابه) گندنا[ر.م].
كنداو ـ (چو فرهاد) مخفّف كنداور[ر.م].
كُنداواله ـ مرد قوى هيكل و بلندبالا و اَمرَد[جوان بى ريش ]بزرگ ناهموار و فربه بداندام.
كنداور ـ (چو خُنياگر) فيلسوف و منجّم و حكيم دانا و شجاع و دلير و توانا و مبارز و پهلوان و سپهسالار كه حريف و دشمن جنگى خود را كُند آورده و عاجز كند.
كندرـ (چو گندم) كندو و (چو عنبر) كلانتر و مطلق شهر و بلد، خصوصاً شهرى است از خراسان در پشت شهر نيشابور و (چو بلبل) نام پادشاه سقلاب[ر.م] و صمغ مصطكى [ر.م] و يا صمغى است ديگر شبيه به مصطكى و از درختى حاصل گردد كه بى بار و بى تخم و شبيه به درخت پسته و آن هم به «كندر» موسوم است و يا آنكه مصطكى نوعى از كندر است كه «كندر رومى» و «كندر لويان» گويند. و بالجمله لفظ كندر بدين معنى، عربى و يا پارسى است، چنان كه به پارسى «بستج» هم گفته و به عربى «لبان» نيز گفته و به فرانسه «آنسانس» و به لاتينى «اوليبانوم» و به يونانى «ليبانوس» و به رومى «سيفروس» گويند و در ترجمه اجمالى آن، علاوه بر آنچه از برهان[ر.ض] نقل نموديم، مى گوييم: در پزشگى نامه[ر.ض] گويد: ماده صمغى است غير از مصطكى [ر.م] كه از پاره اى نباتات مأخوذ و در تجارت دو قسم از آن متداول است; يكى را از افريقا آورده و ديگرى را از هندوستان مى آورند و در مخزن الادويه[ر.ض] فرمايد: صمغ شجرى است خاردار به قدر دو ذرع و برگ و تخم آن شبيه به برگ و تخم مورد[ر.م] و مايل به تلخى و منبت[محل روييدن] آن كوهستان ها و بلاد شحر و عمان و يمن و در سرطان[تير ]صمغ آن را اخذ مى نمايند و از آن هرآنچه را كه مستديرالشكل مايل به سرخى است «كندر ذكر» گفته و سفيد آن را «انثى» ناميده و تازه آن را كه در انبان ها[كيسه ها] حركت داده باشند و مدوّر باشد «مدحرج» خوانند و بهترين آن تازه نرم خالص ذكر آن است كه ظاهرش سفيد و زود شكسته نشود و چون شكسته شود، داخل آن چسبنده و زرد و طلايى باشد و علامت خالص آن است كه به آتش مشتعل گردد به خلاف مغشوش آن زيراكه آن را مغشوش به صمغ عربى و صمغ صنوبر مى نمايند و صمغ عربى مشتعل نمى گردد و صمغ صنوبر دود مى كند و نيز رايحه اصلى آن شبيه به رايحه مصطكى است.
كندر انثى; كندر ذكر; كندر رومى; كندر لويان; كندر مدحرج ---> كندر.
كندرس ـ (ل) گندم رومى[ر.م].
كُندُرَك ـ مصطكى[ر.م].
كُندرو ـ مصطكى [ر.م] و نام وزير ضحّاك[از شخصيّت هاى پليد شاهنامه].
كُندروج; كُندروز ـ مصطكى[ر.م] و خانه زنبور كه به تركى «پتك» گويند.
كُندروس ـ كندروز[ر.م] و گندم رومى [ر.م].
كندروش ـ (چو اَشكبَوس) زمين ناهموار پشته پشته.
كندره ـ (چو زَلزَله) مرغى است كه در آب نشسته و در آن آشيان كند.
كندرى ـ (چو بلبلى) نباتى است شبيه به نبات زردك[ر.م] و رازيانه و برگ آن از آن عريض تر و بوى آن مانند كندر است.
كندز ـ (چو پرسش) كهن دز[ر.م] و (چو بلبل) جوالدوز و

صفحه 525 - جلد سوم
رجوع به «قندز» و «قلعه بندر» نمايند.
كندس; كندسه; كندش; كندشه ـ (چو بلبل و غلغله) ازگيل و آذرگون [ر.م] و زمين ناهموار پشته پشته و چوبى كه حلاّجان گلوله پنبه برزده را بر آن پيچند تا گلوله شود و هم به فرموده مخزن[ر.ض]، بيخ نباتى است شبيه به كنگر و برگ آن مايل به سبزى و سفيدى و در شام لباس پشمى را بدان مى شويند و ظاهر بيخ آن مايل به سياهى و باطن آن مايل به زردى و تندبوى و در سرطان[تير] مى رسد و قوّت آن تا بيست سال باقى است و مستعمل عروق آن است و آن را «بيخ گازران» نيز گويند و در پزشگى نامه[ر.ض] گويد: نباتى است كه به فرانسه «سواديل» (ساباديل) گويند و حقيقت آن به خوبى شناخته نشده تا در سال 1572 ميلادى ـ مطابق 980 هجرى ـ يكى از دانشمندان موناردنامى از مكزيك به فرنگستان آورد و در طب ميوه و تخم اين گياه را استعمال مى كنند و ميوه اش عبارت از كپسول كوچكى است كه بيضى و ممتد و به هيئت دانه جو و به همين جهت آن را «سواديل» مى نامند، چه اين لفظ مشتق از «سِبادا» مى باشد كه در لغت اسپانيولى، به معنى جو است.
كندك ـ (چو عنبر) خندق و (چو دختر) نان پاره پاره ريزه شده.
كُندگوش ـ رجوع به تركيبات «كند» شود.
كُندُلان ـ نوعى از خيمه است كه بزرگ بوده و در پيش درگاه سلاطين برپا دارند. (تركى يا پارسى)
كندله ـ (چو غلغله) هر چيز گره شده و يكجا جمع گشته.
كندفك ـ (چو بدصفت) ملازه[ر.م].
كندمند ـ (ع) (چو نقش بند) عمارت خرابيده و از هم ريخته.
كندن ـ (ر.ف) [حفر كردن زمين و مانند آن].
كندنا; كندنه ـ (چو اَژدَها و زَلزَله) گندنا[نوعى تره].
كندو ـ (چو بدبو) ظرف عسل و خانه عسل و ظرف گلين شبيه به خُم بزرگ كه غلّه در آن كنند و آن را «تپو» و «تاپو» و «كارسان» و «كرسان» و «چاشدان» و «چاشكدان» و «كانور» و «كنور» و «كنبور» و «كتون» هم گويند و (چو برزو) غول بيابانى و به معنى مذكور.
كُندواله ـ كنداواله[ر.م].
كُندوان ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، يكى از نواحى مراغه است.
كندوج ـ (چو اَمرود) معرّب كندو.
كندور ـ (چو پرزور) كندر.
كندوره; كندورى ـ (چو منصوره) دستار خوان و سفره چرمين و پيش اندازى كه بر روى سفره و زانوى مردم بگسترانند تا از خوردنى ها چيزى بر زمين و دامن مردم نريزد و اين رسم در ملك روم جارى است.
كندوز ـ (چو پرزور) كندز(بر وزن بلبل) [ر.م].
كندوس; كندوسه; كندوش; كندوشه ـ (چو گلگون و گلگونه) كندس[ر.م].
كندوك ـ (چو پرزور) كندو.
كَند و كوب ـ بى قرارى و تشويش.
كندول; كندوله ـ (چو گلگون و منصور و گلگونه و منصوره) كندو و سفالى.
كُندِ ويدَستَر ـ بر وزن و معنى جند [بيضه] بيدستر [سگ آبى] و قندز.
كنده ـ (چو سفره) كنداواله[ر.م] و غول بيابان و دام پاى مرغان و نقش و نگار و هر چيز سنگين و كلفت و ناهموار، خصوصاً پاى بند مقصّران كه «كلندر» هم [گويند] و چوب كلفت معروف قصّابان و رجوع به «چانه» و «غنده» هم نمايند و (چو هرزه) خايه حيوان اخته شده و آغل و زيرزمين كه در صحرا به جهت مسافران و در دامنه كوه به جهت چاروايان سازند و جوى و گودى كه در گرداگرد قلعه و لشگرگاه مى كنند تا مانع از آمدن دشمن باشد و (چو سركه) قبيله اى است در يمن كه در «تبع» اشاره نموديم. احمد رفعت[ر.ض] گويد: لفظ كنده عنوان حكمرانان عرب است كه از قبيله بنوكهلان از قبايل قديمه يمن نخست در حضرموت و عاقبت در دياربكر [در تركيه] حكومت داشتند و هماره به منزله عامل ساسانيان بوده اند.
كَنده پير ـ زمين سيلاب كنده.
كنده چهاربند ـ (چو سفره) دنيا به اعتبار عناصر اربعه[خاك، آب، باد، آتش].

صفحه 526 - جلد سوم
كنده كار; كنده گر ـ (چو هرزه) شخصى كه در تخته و فلزات نقش هاى خوب درست مى كند.
كندى ـ (چو سعدى) كندو و گلى يا گياهى است خوش بو و سفيد مايل به زردى به درازى نيم گز و درخت و غنچه آن شبيه به غنچه و درخت خرما بوده و در هند و شيراز و بلاد گرمسير بسيار مى باشد و آن را «كادى» هم گويند.
كنز ـ (چو سرد) كنزه[ر.م] و به عربى، خزينه و گنج است.
كنزه ـ (چو هرزه) خوشه خرما و بن و بيخ آن.
كنزيّه--->هفتادوسه ملّت.
كنست ـ (چو سمند) اشنان[ر.م] و آتشگده و آتش خانه.
كنستو ـ (چو ارسطو) غوره و بيخ قليا[ر.م] و اشخار[ر.م] و اشنان[ر.م] و يا گياهى است شبيه به آن كه در فرغانه[در ازبكستان] و يمن رويد.
كنستواك; كنستوك ـ (ل) كنستو[ر.م] و كنست[ر.م] است.
كنسو ـ (چو بدبو) كنستو[ر.م].
كنسول --->روما.
كنش ـ (چو خَجِل) اسم مصدر از كندن و (به ضمّ اوّل) كنشت.
كنش كار; كنش گر ـ (به فتح اوّل) كنده كار[ر.م] و (به ضمّ آن) كننده و كنش مند[ر.م].
كنش مند ـ (به فتح اوّل) كنده كار [ر.م] و (به ضمّ اوّل) عامل و فاعل و كننده و خداوند كردار و صاحب عمل.
كنشت ـ (چو سمند) كنست[ر.م] و (به ضمّ اوّل و كسر ثانى) عمل و كار و رفتار و كردار و مردم بدكردار و جاى بستن خوكان و معبد يهودان.
كُنِشتَك ـ كنشك[ر.م].
كنشتو ـ بر وزن و معنى كنستو.
كنشتواك; كنشتوك ـ (ل) كنست[ر.م] و كنستو[ر.م].
كنشك ـ (چو سرشت) وَجَع و تير زدن اعضا به جهت دردمندى.
كُنشكار; كُنشگر; كُنشمند ـ رجوع به تركيبات «كنش» نمايند.
كنشن ـ (به ضمّ اوّل و كسر ثانى) كنش با همين حركت.
كنشو ـ (چو بدبو) غوره و كنشتو[ر.م].
كنعان ـ (چو سردار) نام پسر حضرت نوح(عليه السلام) كه در هنگام طوفان از دخول كشتى تمرّد كرده و ازاين رو غرق گرديد و هم نام پدر نمرود بوده و يا موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام پسر چهارم حام ابن نوح كه با متعلّقين خود به اراضى مابين غزه و عكّا رفته و توطّن نموده و عاقبت به نه يا يازده قبيله متفرّق بوده و اهالى فنيكه [فنيقيّه] هم از ايشانند و ازاين رو همان اراضى به ارض كنعان مسمّى گرديد و در برهان[ر.ض] گويد: كنعان نام شهرى هم هست كه مولد حضرت يوسف(عليه السلام) و مسكن حضرت يعقوب(عليه السلام) بوده و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: كنعان ناحيه اى است مسرّت نشان از نواحى فلسطين و قصبه آن نيز كه به همين اسم موسوم است، به غايت دلنشين و مردمانش عرب و شافعى مذهب و اكثر انبياى عظام از آنجا ظهور نموده اند و رجوع به «هندوستان» هم شود.
كنغ ـ (چو قمر) كشك و (چو هند) چرك كنج و گوشه چشم.
كنغال; كنغاله ـ (هر دو به فتح و ضمّ اوّل و سكون ثانى) بخيل و ممسك و مخنّث و زنِ قحبه و بخيلى و قحبگى و پسر اَمرَد [بى ريش ]خوش صورت و دست سوره[دخترى كه خواستگارى كرده اما هنوز نكاح نكرده باشند] و خواستن و طلب كردن، خصوصاً زن خواستن و پنهانى ديدن دوستان و نام كوهى است در خراسان و مردم لوند و بدمست و شراب خوار و كوچه گرد و رندپيشه و جمّاش[مست و رند] كه كارى نكند و موافق تحقيق فرهنگ ناصرى[ر.ض]، از «كنك» به معنى اَمرَدِ گنده[درشت اندام] و «غال» كه اسم فاعل غاليدن، به معنى غلطانيدن است، تركيب يافته يعنى غلطاننده و زير و بالا كننده امرد، يعنى لودى[ر.م] و امردباز و كاف دويّم كنك حذف شده و «كنغال» و «كنغاله» مانده.
كنغرى ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام يكى از بلاد قسطمونى كه به مسافت 130كيلومتر از شمال غربى انقره[آنكارا] واقع مى باشد.
كنف ـ (چو قمر) رجوع به «كنب» نمايند و به عربى، طرف

صفحه 527 - جلد سوم
و سايه و پناه و حمايت و پوشيدن و نگاه داشتن و بال مرغان است.
كنفال; كنفاله ـ بر وزن و معنى كنغال و كنغاله و كيفال[ر.م].
كنفر; كنفره; كنفل; كنفله ـ (چو عنبر و زَلزَله) كيفال[ر.م] و كنغال [ر.م] و كنغاله[ر.م].
كنفليل ـ (چو زنجَبيل) ريش پهن بزرگ.
كنك ـ (چو تند) كنزه[ر.م] و سطبر و قوى هيكل و هرزه و نام بندرى است و (چو هند) خسيس و بى حيا و تنگ چشم و زبان آور و مردم سطبر و پسر اَمرَد[بى ريش] درشت اندام و (چو شكم و قمر) مردم تنگ چشم و خسيس و بخيل و گياه كنف و گردكانى [گردو] كه مغز آن به دشوارى برآيد و (چو سخت با كاف پارسى) كنكا[ر.م] و جوزماثل[ر.م] و بتخانه اى است در چين و يكى ديگر در تركستان[نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى] و هم شهرى است در آن سامان و شاخ درختان و بال و پر مرغان و انسان كه از دوش تا سر انگشتان است و به معنى پشت خميده و رودخانه، خصوصاً رودخانه بزرگى است در هند كه در كاف پارسى [كنگ] خواهد آمد.
كنكا ـ (ل) رجوع به «قاوند» نمايند.
كنكله ـ (ل) به نوشته بعضى، نام چشمه اى است در آذربايجان.
كنكو ـ (ل) به نوشته بعضى از اهل فن، دو ناحيه از ممالك افريقا بدين اسم موسوم است كه يكى در تصرف بلژيك و كرسى آن بوما و آزاد كنكو نيز گويند و ديگرى در دست فرانسه و از بلاد مشهورش ليبرويل و برازويل است[همان كنگو به پايتختى كينشازا است].
كنكوى بلژيك; كنكوى فرانسه--->كنكو.
كِنكَوَر--->كنگاور.
كَنكوس ـ (ل) نام شيطان است.
كنكينا--->گنه گنه.
كنگ ـ (چو جنگ با كاف پارسى آخر) رجوع به «كنك» نمايند.
كنگ بهشت ـ قديماً عمارتى بوده عالى و مشهور و رجوع به كاف پارسى [گنگ بهشت] نمايند.
كنگاج ـ (چو سردار و دلزار) خرچنگ و سرطان و در كارها مصلحت كردن و مشورت نمودن و رئيس و بزرگ و قرارداد.
كنگاجتان; كنگاجستان ـ مجلس شورا.
كنگار ـ (چو سردار و گلزار) مار تازه از پوست برآمده.
كنگاس ـ بر وزن و معنى كنگاج.
كنگاستان; كنگاسستان ـ مجلس شورا.
كنگاش ـ بر وزن و معنى كنگاج.
كنگاشتان; كنگاشستان ـ مجلس شورا.
كنگال; كنگاله ـ بر وزن و معنى كنغال و كنغاله.
كنگاور ـ (چو بدحالت) شهرى است كوچك از مضافات تويسرگان و در ميان همدان و كرمانشاهان و داخل كردستان است و در آن قصر عجيبى است كه دزدگاه شده بوده و ازاين رو به قصراللّصوص موسوم مى بوده و يا آنكه قصراللّصوص نام خود آن شهر است و در زمان پرويز [پادشاه ساسانى قرن 7هـ] بس معمور و آباد بوده و قصرى داشته از قصرهاى پرويز با چندين طبقه و بسيار بلند كه يك صد ذرع ارتفاع داشته و عمارات آن تماماً از سنگ بوده و از خوبى وصل و بست هاى آهنى، يكپارچه به نظر مى آمده. بالجمله اين شهر را بعد از انجام بناى آن به جهت خوبى آن تشبيه به كنگ بهشت[ر.م] كه عمارتى بوده عالى و مشهور، نموده و كنگوار گفتند، پس تخفيفاً و تصحيفاً كنگور و كنگاور خواندند.
كنگر ـ (چو بلبل) فضّاح و بى حيا و كنگره[بلندى هاى سر ديوار حصار و قلعه و غيره] و شاخ درخت نورسته و كوف [جغد] و بوم و گداى دند[ر.م] و (چو كشمش) ساز كنگرى[ر.م] و نام ابوخالد كابلى از اصحاب حضرت على ابن الحسين(عليهما السلام)كه به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، كسى جز مادرش اين اسم او را نمى دانسته و چون به خدمت آن بزرگوار رسيد، از روى كشف و علم امامت فرمودند: «مرحبا يا كنگر» و اين معنى سبب مزيد اخلاص و ارادت وى گرديد1 و (چو عنبر) تعصّب و خصومت و نباتى است معروف كه كنار برگش خاردار بوده و بيشتر با ماست

1. رجال كشى، ج1، ص 337; بحارالانوار مجلسى، ج42، ص 95.

صفحه 528 - جلد سوم
پرورده كرده و مى خورند و غالباً در كوهستان رويد و دانشمندان فرنگ آن را كمتر استعمال كنند و در ممالك شرقى، خصوصاً در ايران از ساقه هاى نورسته آن كه تازه از خاك بيرون آمده باشد، خورش ها و بورانى هاى مطبوع و گوارا ترتيب مى دهند و آن را به عربى «حرشف» و «عكوب» و «سلبين» و «خربع» و «هثير» گفته و به پارسى «ژاژ» و «سرم» هم ناميده و به فرانسه «شاردونت» خوانند.
كَنگَر آبى ـ كه «كرفس آبى و مائى و نهرى و آجامى» و يا «جرجير آبى و مائى و آجامى و نهرى» نيز گفته و به عربى «ذرّة الماء» و «قرّة العين» خوانده و به تركى «بولاغ اوقى» و به فرانسه «كِرِسون دوفونتن» نامند، به نوشته تحفه[ر.ض]، نباتى است كه در ميان آب هاى ايستاده و احياناً در آب جارى نيز مى رويد و از ساير اقسام كرفس كه در «كرفس» مذكور افتادند، در قوّت كمتر است.
كَنگر برّى--->هيثر.
كَنگَر بستانى ـ كه به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، «كنگر فرنگى» نيز گفته و به تركى «انگيار» گويند، نباتى است كه در بستان هاى فرنگ زراعت مى كنند و قمّه هاى نشكفته آن را طبخ داده و مانند غذا مى خورند و خيلى مطبوع و خوش مزه است و در آلمان و ايتاليا برگ و ساقه آن را در دفع روماتيسم استعمال مى كنند.
كنگر خر ـ كه «چرچه» و «كنگر سفيد» نيز گفته و به عربى «شكاعى» و «شوكة البيضاء» و «شوكة عربيّة يا غريبه» ناميده و به زعم بعضى، به پارسى «بادآورد» هم گويند كه در «بادآورد» مذكور افتاد و در مخزن[ر.ض ]فرمايد: اصحّ آن است كه غير بادآورد است بلكه از اصناف آن است و ماهيّت آن دو نوع مى باشد; يكى گل آن سفيد و شاخه هاى آن باريك بلند سفيد و كم شعبه و ديگرى گل آن بنفش و شاخه هاى آن اندك قوى تر و پرشعبه و مايل به سبزى و زردى.
كَنگَرزِد; كَنگَرزده; كَنگَرژد; كَنگَرژده ـ ساقّز[ر.م] و مصطكى و راتيانج[ر.م] و صمغ كنگر.
كَنگَر سفيد--->كنگر خر.
كَنگَر فرنگى--->كنگر بستانى.
كَنگَر كبريا ـ (چو بلبل) نهايت جبروت.
كَنگَر كندن ـ (چو عنبر) كار بى منفعت و بى زحمت كردن.
كنگران ـ (چو هم زبان) چاودار[ر.م] و ديوگندم[ر.م].
كنگره ـ (چو غلغله) بلندى هاى هر چيز، خصوصاً آنچه بر سر ديوار قلعه و حصارهاى ديگر سازند و (چو سلسله) سازى است كه مردمان هند نوازند و آن چوبى است كه بر آن دو تار فولادى كشيده اند و در زير هر دو سر آن چوب دو كدو نصب كرده اند.
كنگرى ـ (چو مثنوى) كنگرزد[ر.م] و (به كسر اوّل و ثالث) ساز كنگره[ر.م].
كنگلاج ـ (چو هم زبان) مردم تمنده و با لُكنت.
كنگلك ـ (چو گل بدن) به مغولى، پيراهن است.
كِنگَوار; كِنگَوَر--->كنگاور.
كنند ـ (چو تفنگ) جمع مضارع غايب از كردن و (چو سمند) بنكن[كلنگ] و كننده (بر وزن طَبَرزه) و جمع مضارع غايب از كندن.
كننده ـ (چو گذشته) اسم فاعل از كردن و (چو طَبَرزه) دريا و اسم فاعل از كندن، خصوصاً بنكن[كلنگ].
كنو ـ (چو عمو و قَشَو) بنگ و كنب و كنف و مرغ سنگ خواره[ر.م].
كَنودان; كَنودانه ـ يونجه و شاهدانه و تخم بنگ.
كنوج ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام يكى از بلاد قديمه پنجاب كه آبش گوارا و خاكش دلارا و قديماً معمور بوده و اكنون شش يا هفت هزار خانه در او و مردمانش هندو و سِنكانند[سيك هستند].
كنوچه ـ (ل) تخم گياه مرو[ر.م] است.
كنور ـ (چو دختر) كُنِشمند[عامل] و (چو عبور و عمود) رعدوبرق و (چو عمود) كندوى غلّه[خُم بزرگى براى نگاه داشتن غلّه] و انبار آن و (چو عمود و نگون) كنوريدن[ر.م ]و امر و فاعل از آن.
كنوره ـ (چو اَلوچه و چگونه) اسم فاعل از كنوريدن[ر.م].
كنوريدن ـ (به فتح و كسر اوّل) مكر و حيله نمودن و

صفحه 529 - جلد سوم
فريبيدن.
كنوز; كنوزه ـ (چو عمود و هبوط و نگون و گلوله و اَلوچه و چگونه) پنبه نرم برزده و حلاّجى كرده.
كنوس ـ (چو عمود) به لغت طبرستان [مازندران و اطراف آن]، قسم كبير زعرور[ر.م] است و به تركى «ازگيل» نامند و لذيذتر و قابض تر و لطيف تر از زعرور صغير و دوام اين زياده از آن و در افعال قوى تر است.
كنون ـ (چو هبوط) اكنون و (چو عمود) كنده و كندوى غلّه[خُم بزرگى براى نگاه داشتن غلّه].
كنونه ـ (چو گلوله) حال و حالت و مزاج و اوضاع و احوال.
كنه ـ (چو هند) مصطكى[ر.م] و (چو تند) به عربى، جوهر هر چيز و ذات و حقيقت آن كه به پارسى «گوهر» و «بُن بود»[گويند] و (چو مكّه) موضعى است در فارس و (چو جثّه) ساقّز[ر.م] و مصطكى [ر.م] و راتيانج[ر.م] و سايبان و (چو مزه) جانوركى است معروف و خون خواره و مثل ساس و شبيه به دانه بيدانجير[ر.م] و به قدر آن و كوچك تر از آن كه در بهايم متكوّن بوده و بر بدن شتر و گاو و خر و گوسپند و غيره چسبيده و نيش زده و خون از بدن آنها مكيده و خون آنها را فاسد گرداند و به دشوارى از آنها جدا گردد و دست و پا ندارد و بيشتر در نزديك گوش سگ و بيخ ران شتر مى باشد و به دندان و دهن هم مانند زلو[زالو ]چسبيده و خون را مى كشد و آن را به عربى «قُراد» و به هندى «چچرى» و «كنى» و «بكن» ناميده و به پارسى «تارو» و «نارو» هم گويند و با كاف پارسى [گنه ]مشهورتر و صحيح تر است.
كنهان ـ (چو سردار) نباتى است مثل درخت كوچكى، برگش در رنگ و حدّت شبيه به برگ ساقّز[ر.م] و در رايحه شبيه به آن و شاخه هايش از يك ساق سطبر رسته و نرم تر از درخت ساقّز و آن را «كوهان» و «كونهان» و «كهان» نيز گويند.
كنهر ـ (ل) كاهل و تنبل و بسيارخوار.
كنهزه ـ (چو زَلزَله) خميازه و كشواكش كه پيش از خواب و تب و بعد از آنها به هم رسد.
كنى ـ (ل) رجوع به «ميمون» نمايند.
كنيا ـ (چو دريا) قلم و نى ميان خالى.(ند)
كنيب ـ (چو مدير) بند.
كنيت ـ بر وزن و معنى كُنيد كه جمع امر حاضر از كردن است و (بر وزن دختر) به عربى، نامى است كه در اوّل آن لفظ «اب» يا «امّ» باشد، همچو: ابوالحسن و امّ كلثوم و مانند آنها و در حالت وقف تاء را مبدّل به هاء كرده و «كنيه» گويند.
كنيدو ـ (ل) انجره[ر.م].(نان)
كَنير ـ (ل) كنهر[تنبل] و خرزهره[ر.م] و آلت مسينه و رويينه كه با لجام درهم اندازند تا محكم شود.
كنيز ـ (چو امير و مدير) كنزه[ر.م] و (چو امير) دوشيزه و كنزه[ر.م] و زن پرستار و خدمتكار، خصوصاً آنچه زرخريد باشد.
كنيزك ـ (چو اَبى ذر) كنيز و مصغّر آن.
كنيسه ـ (چو سليقه) عبادت خانه گبر و ترسا و آتش پرست و يا يهود و يا نصارى [مسيحيان] و يا مطلق كفّار و يا تنها يهود و نصارى و لفظ آن عربى و يا معرّب «اكليسيا» است كه به يونانى، به معنى جماعت است و گاه است كه نصارى لفظ كنيسه را بر جماعت مؤمنين اطلاق نمايند و به پارسى «كليسا» و «كليسه» و «كليسيه» و «ناجرمك» گويند.
كنيسين--->بادآور.
كنيش ـ (چو امير) اسم مصدر از كندن و (چو مدير) كنشت (به ضمّ اوّل) [ر.م].
كنيه ـ (چو سفره) رجوع به «كنيت» نمايند.(عر)

آيين بيستم

(در [حرف] كاف عربى با واو [هوّز])
كو ـ (چو جُو) مردم بزرگ و زيرك و عاقل و دانا و جوانمرد و برنا و (چو رو) راه بزرگ و فراخ و سخت و درشت و سر گذر و درِ خانه و يكى از ادوات استفهام است، يعنى «چه شد» و «كجا رفت».
كواجو; كواجه; كواچو; كواچه ـ (چو هَلاكو و حواله) بادپيچ[ر.م].

صفحه 530 - جلد سوم
كواد ـ (چو خمار) كواده[ر.م] و رجوع به «كيقباد» هم نمايند.
كوادم; كواده ـ (چو مبارك و شماره) كباده[ر.م] و اذخر[ر.م].
كوار ـ (چو جوان) كباره[ر.م] و (چو كفّار) شهرى است از بلاد سودان و (چو شمار) سبد كباره[ر.م] و قصبه و يا شهرى است از فارس در ده فرسخى شيراز.
كوارا ـ (به فتح و ضمّ اوّل) كواره[ر.م] و چوب آستان خانه.
كُوارته ـ پروانه.
كواردان; كوارديان ـ (ل) كواره دان[ر.م].
كُوارون--->گوارون.
كواره ـ بر وزن و معنى كباره.
كواره دان; كوارهوان ـ شبان و چوپان.
كُواريدن ـ چسبانيدن.
كواز; كوازه ـ بر وزن و معنى كماس و كماسه.
كوازيدن ـ (ل) فارغ شدن و تسلّى يافتن.
كواژ; كواژه ـ بر وزن و معنى كماس و كماسه.
كواس--->گواس.
كُواسَمه; كُواسَنه ـ آسان و آسانى.
كواسه ـ (چو شماره) رجوع به «گواسه» شود.
كُواسيمه; كُواسينه ـ آسان و آسانى.
كواش ـ (چو خمار) رجوع به «گواش» شود.
كُواشَمه; كُواشَنه ـ آسان و آسانى و مقنعه و دامنى كه زنان بر سر اندازند.
كواشه ـ (چو شماره) رجوع به «گواشه» شود.
كواشير ـ (چو سرازير) در تاريخ بحيره[ر.ض] گويد: شهرى است كه دارالملك [پايتخت; مركز] كرمان بوده و الحال مراد از مطلق كرمان همان است; قريب به 50 هزار خانه دارد و مضافاتش بسيار است و در برهان[ر.ض] گويد: جايى است كه فيروزه كم رنگ و كم قيمت از آنجا آرند و رجوع به «كرمان» و «اردشيركوره» هم نمايند.
كُواشيمه; كُواشينه ـ آسان و آسانى و مقنعه و دامنى كه زنان بر سر اندازند.
كواكب ـ (ر.ف) كه جمع كوكب است.(عر)
كواكب سبعه ـ سبعه سيّاره است[به «سيّارات سبعه» رجوع شود].
كوال ـ (چو سواد و سماق) كواليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
كوالْ غنچه ـ غازه زنان.
كوالف ـ (چو نوازش) گياه و خار بادآور[ر.م].
كواليدن ـ (به فتح و ضمّ اوّل) خيزيدن اطفال و اندوختن و باليدن و نموّ كردن زراعت و انسان و حيوان و هم به معنى مالش و ماليدن.
كوام ـ (چو خمار) اذخر[ر.م].
كوانجى; كوانچى ـ عاقل و زيرك و دانا و جوانمرد و برنا.
كواوم ـ اذخر[ر.م].
كُوايم ـ گياهى است كه بيخ آن به بيخ نى ماند و در زمين شياريده بسيار است.
كوب ـ (چو روز) امر و فاعل از كوبيدن و آزار و كوفت و كجك[ر.م] فيلبانان و قسمى از بوريا كه گياه آن نرم و گنده مى باشد.
كوبال--->كوپال.
كوبرنيك--->قوپرنيق.
كوبك ـ (چو كودك) ملازه[ر.م].
كوبَل ـ (ق) بابونه و شكوفه درخت.
كوبله ـ (چو حوصله و يا به ضمّ اوّل) حباب آب و شكوفه درخت و قفل آهنين و موى كلّه و ميان سر و قبّه اى كه در ايّام شادى و عروسى ترتيب دهند و به رسم آيين در شهرها بندند و زينت كنند و اگر باران بارد ضايع شود و فروافتد و استحكامى ندارد.
كوبن ـ (چو كودك) چكّش آهنگران و مسگران، خصوصاً آنچه دراز باشد كه گرد را «پتك» گويند.
كوبنهاغن--->دانيمارك.
كوبه ـ (چو روزه) تبنك[ر.م] و موج آب و كوپه[ر.م] و نهره [ر.م] و دسته هاون و هر چيزى كه بدان چيزى ديگر را بكوبند و گياهى است شيرين كه مى خورند.
كوبيازه ـ كوبن[ر.م] و ميخ كوب.
كوبيدن ـ (چو پوشيدن) كوفتن.
كوبين ـ (چو روبين) ظرفى است مانند كفّه ترازو كه از نى و برگ خرما بافته و روغنگران مغزهاى كوفته را در آن

صفحه 531 - جلد سوم
نهاده و در شكنجه آرند تا روغن برآيد.
كوپ ـ (چو روز) كوه و حصير گنده.
كوپار; كوپاره ـ (چو كوتاه و خونابه) شبان و گلّه و رمه چاروايان.
كوپال ـ (چو كوتاه) كوبل[ر.م] و گرز آهنين و تخت و اورنگ چوبين و آهنين و گردن و بازوى سطبر و گنده و نام مبارزى بوده از خويشان پادشاه روس و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد: معنى آن به باى عربى روشن تر است كه در اصل «كوب بال» بوده، يعنى كوبنده بال و بازو و به جهت تخفيف، يك باء را انداخته و «كوبال» گفته اند.
كوپر ـ (چو حوضك) بلبل.
كوپرنيك--->قوپرنيق.
كوپل ـ (چو كودك) كوبل[ر.م] و كوپال[ر.م].
كوپله ـ بر وزن و معنى كوبله.
كوپه ـ (چو روزه) رجوع به «كبه» نمايند.
كوپيازه ـ ميخ كوب و كوبن[ر.م].
كوت ـ (چو قول و روز) گوت[ر.م].
كوتار ـ (چو كوتاه) كوچه سقف دار و پوشيده.
كوتال ـ (ر) اسب، خصوصاً اسب يدك.(كى)
كوتالچى ـ يدكچى و خدمتكار اسبان.(كى)
كوتاه ـ (ر.ف) [كم طول و كم ارتفاع و پست قامت و مختصر].
كوتاه بال ـ كوتاه پا[ر.م] و مردم كوتاه قامت، خصوصاً گروهى است سرخ چهره در جزاير بحر زنگ و يكى از جزاير هند كه قامتشان زياده از چهار وجب نبوده و از تندى گفتار نتوان فهميد كه چه مى گويند; عنبر آورده و با آهن سودا[معامله] مى كنند.
كوتاه بين ـ مردم بى تدبير و كوتاه نظر.
كوتاه پا; كوتاه پاچه; كوتاه پاى ـ خرگوش و مردم كم قامت و بى مراوده و كم الفت و جانورى است خال دار و شاخ دار كه شاخ آن نيز مانند شاخ گوزن شاخ شاخ مى باشد.
كوتاه دست ـ خرگوش و مردم عاجز و بى اقتدار.
كوتاه فطرت ـ مردم بداصل و بدنژاد و نانجيب.
كوتاه لِنگ ـ كوتاه پاچه[ر.م].
كوتاه نظر ـ مردم غافل و بى خبر و بخيل و ممسك و بى تدبير و عاقبت نينديش.
كوتاهيّه ـ شهرى است شهير از ولايت خداوندگار در هفت منزلى اسلامبول[استانبول] به مسافت 32 ساعت از بروسه و در 1281 ميلادى ـ مطابق 783 هجرى ـ سلطان مراد اوّل [سوّمين پادشاه عثمانى] دولتشاه خانم، دختر پسر امير كرميان، را به پسر خود، يلديريم بايزيد، تزويج كرده و امير مذكور هم نواحى ثلاثه سماو و اگرى گوز و داوشانلى را به رسم جهازيّه دختر هديه سلطان نموده و همين كوتاهيّه هم بعد از آن مسخّر گرديد و قبر سلطان بايزيد كه معاصر امير تيمور [نخستين پادشاه گوركانى ]بوده، در آن ديار در غايت اشتهار است.
كوتر ـ (چو رونق و دوزخ) كفتر و كبوتر.
كوتَك ـ (ر) رجوع به «كتك» نمايند.
كوتَل ـ (ق) سبب و پشته و تلّ[تپه] بلند و اسب يدك.
كوتلان ـ (ل) دوك.
كوتنگ ـ (چو هوشنگ) كدنگ[ر.م].
كوتوال ـ سرهنگ و داروغه و سرحددار و قلعه بان و پاسبان و نگهبان قلعه و شهر.
كوتولان ـ هيزم خشك بزرگى كه بر روى آن چيزها بشكنند و يا در فرن ها[تابه سفالى نان پزى] و حمّامات مى سوزانند.
كوته ـ (چو كودك) كوتاه.
كوته بال; كوته بين; كوته پا; كوته پاچه; كوته پاى; كوته دست; كوته فطرت; كوته لِنگ; كوته نظر ـ رجوع به تركيبات «كوتاه» نمايند.
كوتير; كوتيز; كوتيژ ـ (چو روگير) كوير و كويز[ر.م] و كويژ[ر.م].
كوتينا ـ استر.(ند)
كوج ـ (چو قمر) صمغ و جامه روز جنگ و (چو كوس) كاج و لوچ و كوف[جغد] و بوم و دزد و راهزن و اهل و عيال و فرزند و زن و رند و اوباش و ولايتى است در هند مابين ختا [در شمال غربى چين] و بنگاله و هم طايفه اى است از

صفحه 532 - جلد سوم
صحرانشينان كه در اصل از اعراب حجاز بوده و در كوه هاى كرمان سكونت داشته و ايشان را كوج بلوج (با جيم ابجدى و پارسى و با زيادتى واو در ميان دو كلمه و بىواو) نيز گويند، چنانچه كوج بلوج نام موضعى هم هست در ميان كرمان و اصفهان كه گويا به جهت توطّن طايفه مذكوره بدين اسم اختصاص يافته.
كوج بلوج; كوج و بلوج ـ (ع) رجوع به ترجمه خود «كوج» شود.
كوچ ـ (چو كوس) كوج (بر وزن كوس) [ر.م] و هم به معنى كوچيدن و امر و فاعل از آن.
كوچ بكوچ ـ پى درپى رفتن و اسب و مركب دزدان و راهزنان.
كوچ بلوچ ـ (ع) رجوع به «كوج» نمايند.
كوچ كردن ـ كوچيدن.
كوچ و بلوچ ـ (ع) رجوع به «كوج» نمايند.
كوچال ـ (ل) كاچال[ر.م].
كوچك ـ (ر.ف) و نام مقامى هم هست از موسيقى.
كوچه ـ (چو روضه) ابريشم و (چو روزه) تكمه و گوى گريبان و غيره و برزن و محلّه و يا راهى تنگ و كوچك كه به عربى «زقاق» گويند و در اصل «كوى چه» بوده، يعنى محلّه كوچك; اين است كه در اصطلاح اغلب اهالى در يك قسمت از محلّه استعمال نمايند.
كوچه افتادن ـ غريب شدن.
كوچه باستان; كوچه خطر ـ دنيا و عالم.
كوچه فتادن ـ غريب شدن.
كوچه هفتادراه ـ دنيا و عالم.
كوچيدن ـ (چو پوشيدن) گريختن و غروب و هجرت كردن و از منزلى به منزلى ديگر نقل نمودن، خصوصاً آنچه با اهل و عيال و اسباب خانه باشد.
كوخ ـ (چو كوس) كوخيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و جانور كرم و چرك گوشه چشم و خانه خرپشته و خانه بى روزن و خانه بيرونى و خانه نى و چوبين و علفين و هم گياهى است ساده و بى برگ و پهن و بلند كه در آب روييده و بر سرش مانند پشم بوده و از آن حصير بافند و در خراسان انگور و خربزه بدان آونگ[آويزان] كنند و داخل آهك رسيده كرده و در حوض ها به كار برند و در هندوستان به خورد فيل دهند و چون از آن گياه صورت هاى زشت به جهت ترسانيدن اطفال سازند، آنها را نيز «كوخ» گويند.
كوخز ـ (ل) زوفرا[ر.م] است.
كوخك ـ (چو كودك و سمند) تكس [دانه] و خوشه انگور.
كوخيدن ـ (چو پوشيدن) سعى كردن و كوشيدن.
كود ـ (چو قول) كودن و (چو سبك) كبود و (چو كوس) توده و خرمن غلّه و هر چيز بر يك جا جمع شده، در مقابل پراگنده و خاكروبه اى كه بر زمين باغ و زراعت ريزند تا قوّت گرفته و حاصل آن خوب برآيد.
كوداب ـ بر وزن و معنى دوشاب.
كودر ـ (چو كودك و رونق) زمين دامنه كوه و كردر[ر.م].
كودره ـ (چو حوصله) مرغى است قوى كه در كشتزارها بوده و در آب نيز باشد و يا موافق فرموده فرهنگ ناصرى[ر.ض]، نوعى از مرغابى است بسيار ترسنده كه در آب مكان سازد و با لژن[لجن] ميلى تمام دارد و لهذا گوشت آن بدبو است.
كودك ـ (ر) كمان حلاّجى و طفل و بچّه، خصوصاً غلام و نوكر كوچك نابالغ و يا خصوص بنده زرخريد كوچك.
كودن ـ (چو رونق) اسب پير گمراه پالانى و مردم دون و زبون و بى فهم و كم عقل و نادان و كج طبع و بى ادراك كه «تيماو» هم [گويند].
كوديا ـ خشخاش و كوكنار.(نان)
كوديان; كودين; كودينه ـ تخماق[ر.م] و مشته[ر.م] و كدنگ[ر.م] و گزينه[ر.م].
كوذر ـ (چو دوزخ) كفش و پوست گاوساله[گوساله].
كور ـ (چو سخن) به عربى، جمع كوره به معنى شهر و قصبه است و چو (قول) خرنوب شامى[ر.م] و (چو روز) كودن و نابينا و به عربى، مقل[ر.م] و خانه زنبور است و (چو قول و قمر) كلم و خرنوب نبطى[ر.م] و كباره[ر.م] و اذخر [ر.م ]و گاوزبان[ر.م] و زمين شوره زار سراب و جاى شكسته و

صفحه 533 - جلد سوم
پشته پشته خراب كه قابل زراعت و آبادانى نباشد.
كوربا ـ (چو قمر) آش كَوَر[ر.م].
كورخر ـ (چو روز) با كاف پارسى [گورخر] صحيح تر است.
كوردل ـ (چو روز) مردم كودن.
كورگيا; كورگياه ـ (چو قول و قمر) اذخر[ر.م] و گاوزبان[ر.م] و كلم و خرنوب نبطى[ر.م] و خرنوب شامى[ر.م].
كورموش ـ (چو روز) نوعى از موش است كه به غايت گنده و بدبو و بدمنظر بوده و روزها بيرون نيايد.
كورميخ ـ (ق) گل ميخ[ر.م].
كورنمك ـ (ق) مردم نمك به حرام و نان كور.
كوروا ـ (چو قمر) آش كَوَر[ر.م].
كورا ـ (ل) قلعه بزرگ و بلندى است در طبرستان[مازندران و اطراف آن].
كوراب; كورابه--->گوراب و گورابه.
كورابين ـ (ل) كوبين[ر.م].
كورار ـ (ل) افنان سر[ر.م].
كوراليوم ـ به لاتينى، مرجان است.
كوراليون ـ مرجان.(ند)
كوربا ـ رجوع به تركيبات «كور» نمايند.
كورت ـ (چو پوست) كوزه باريك گردن.
كورخر ـ رجوع به تركيبات «كور» نمايند.
كوردس ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، شهرى است در يونانستان از بلاد شبه جزيره موره كه قورينتوس نيز گويند و هم قصبه اى است از مغنيسا در ده ساعتى آق حصار [در تركيه] كه به كوردوس نيز موسوم است.
كوردوس ـ (ل) رجوع به «كوردس» نمايند.
كوردى; كوردين; كورذى; كورذين ـ گليم و پلاس و جامه پشمينه.
كورز; كورزك; كورزو; كورزه ـ (چو لوند و سمندر و ارسطو و طَبَرزه) خرنوب شامى و نبطى[ر.م] و ميوه آن.
كورس ـ (چو كودك و درست و سمند) كرس[ر.م].
كورس كبير ـ نام باستانى كيخسرو[سوّمين پادشاه كيانى] است.
كورسه ـ بر وزن و معنى كرسه.
كورش ـ (ل) به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، دو تن از ملوك كلدانى بدين اسم موسوم بوده اند:
   1. هشتمينِ طبقه اوّلشان كه در 3668 هبوطى بعد از پدرش، موسوس، در بابِل [در بين النهرين] جلوس كرده و از كنار عمان تا گرجستان حكمران بوده و به سان پدران خود بت پرستى آغازيده و مردمان آن سامان در تمامى مدت سلطنت وى كه پنجاه سال بوده است، در تحت تعديات بى اندازه گذرانيده و عاقبت پسر خود، صفر، را وليعهد كرده و بدرود جهان گفت.
   2. دويّمين طبقه دويّمينشان كه در زبان بنى اسرائيل به احرتحشتا ملقّب بوده و در 4888 هبوطى بعد از پدر زنش، داريوش، از طرف لهراسب پادشاه وقت ايرانى، در بابل جلوس كرده و به ساختن بيت المقدس و مسجد اقصى كه از طرف بختنصّر[ر.م] خرابيده بود، مأمور شده، وى هم انجام اين كار را به عهده آل يهودا و آل بنيامين و آل ليوى از بنى اسرائيل محوّل داشته و فرمان داد كه اوانى سيم و زر و آلات منهوبه آن بيت شريف را ديگرباره به خود آن ارض اقدس نقل نمايند و 42360 تن اسراى بنى اسرائيل را كه در بابل بودند، به اوطان خودشان مراجعت دادند كه به بنيان مسجد اقصى و بيت پرداختند و پس از آنكه ديوار بيت را به مقدار دو ذراع ارتفاع دادند، به جهت پاره اى تفتينات مدّت هفده سال به تأخير افتاده و در زمان داريوش ثانى به انجام رسيد، چنانچه در «داريوش» اشاره نموديم و بعد از انقراض سه سال دوره حكمرانى كورش، اخشوروش كه سيّمينِ طبقه دويّم كلدانيان و از اعاظم امراى ايران بوده است، در 4891 هبوطى نيز به فرمان لهراسب، در بابِل جلوس كرده و به حفظ حدود و ثغور مملكت پرداخته و در زمان او نيز بيت المقدس همچنان ناتمام مانده و قبايل مختلف بنى اسرائيل مانع از آبادى آن بلده گشته و پادشاه را از اقدام در تعمير آن بازداشتند و بعد از چهارده سال حكمرانى، ملك و مملكت به داريوش ثانى منتقل گرديد.

صفحه 534 - جلد سوم
كورِشت; كورِشته ـ چاليك[ر.م].
كورشنه ـ (ل) به نوشته مراصد[ر.ض]، موضعى است در نواحى همدان.
كورك ـ (چو تند و شتر و سخن) به معنى كرك[ر.م] به همين اوزان و (چو سمند يا حوضك) كورزه[ر.م] و موضعى است در نزديكى هرمز و هم نام جمعى از كفّار كه در هندوستان باشند و دور نيست كه ملوك كوركانيّه هم كه در «دهلى» اشاره نموديم، منسوب به كوركان، جمع همين كورك باشند و رجوع به «هندوستان» هم شود.
كورك كازرونى ـ (چو سمند يا حوضك) خرنوب شامى[ر.م].
كَوَركان ـ جمع كورك و رجوع بدانجا نمايند و در «گرگانج» از فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد:كوركان كه لقب اميرتيمور [قرن 8 و 9هـ ]است، به تركى، داماد را گويند و به كاف عربى است نه پارسى و رجوع به «گرگان» هم نمايند.
كوركانى ـ (به ضمّ اوّل و سكون ثالث) تيماج[ر.م] و سختيان[ر.م] و (بر وزن قلمدان و يا به سكون ثانى و فتح ثالث) منسوب به كوركان[ر.م] است.
كوركانيّه ـ عنوان بعضى از ملوك هند است كه در «كورك» اشاره نموديم.
كوركو; كوركور; كوركوره ـ غليواج [ر.م] و زغن و رجوع به «خرجل» هم نمايند.
كوركه ـ زنگ پُرآواز است.
كوركين; كوركينه ـ پوستين.
كورگيا; كورگياه; كورموش; كورميخ ـ رجوع به تركيبات «كور» نمايند.
كورن; كورند; كورنده; كورنگ; كورنگه ـ بر وزن و معنى كرن و كرند و كرنده و كرنگ و كرنگه.
كوروا ـ رجوع به تركيبات «كور» نمايند.
كوروش ـ كورش.
كوره ـ (چو روزه) سيلاب و زمين سيلاب كنده و گود شده و پُرگلولاى گرديده و گمراهى و ضلالت و ضعيف و ناقص و خرد و ريزه و به عربى، قصبه و شهر و شهرستان است و (چو شده) حجره و كليدان[ر.م] و دندانه كليدان[ر.م] و گوى چوگان و بچّه ستوران و آتشدان آهنگران و مسگران و خشت پزان و مانند ايشان كه «داش» و «پزاوه» هم[گويند] و هر چيز گرد و مدوّر و در معنى اصطلاح هندسى آن، رجوع به «كره» نمايند و در اصطلاح جغرافيايى، يك حصّه از پنج حصّه ولايت فارس است كه در «خره» اشاره نموديم.
كوره اردشير; كوره استخر ـ خره اردشير و خره استخر[به «خره» رجوع شود].
كوره بوم--->بوم.
كوره داراب ـ خره داراب[به «خره» رجوع شود].
كوره ده ـ ده ناقص و خراب.
كوره راه ـ راه نادرست و بيراهه.
كوره شاپور; كوره قباد ـ خره شاپور و خره قباد[به «خره» رجوع شود].
كوره گذار; كوره گذر ـ معبر ضلالت.
كورى ـ (چو روزى) نابينايى و به نشاط و طرب راه رفتن و هم نام غلّه اى است خودرو كه چينه مرغان سازند.
كوريه ـ به زبان بنگالى، كنجشگ است.
كوز ـ (چو روز) فلك و هر چيز پشت خميده و دوتا شده.
كوز بُرتا ـ گشنيز.(ند)
كوزپشت ـ كوز[ر.م] و خوك.
كوزر; كوزَره ـ (چو دوزخ) مرغابى و غربال خرمن و مرغكى است كبودرنگ كه بيشتر در آب مى باشد و خوشه جو و گندم كه در وقت كوفتنِ خرمن، خرد نشده و بار ديگر بكوبند.
كوزَسب ـ كوزشب [ر.م].
كوزستان ـ مردم شل و بى سروپا.
كوزَشب ـ نام يكى از پادشاهان بوده.
كوزك ـ (چو كودك) شتالنگ[ر.م].
كوزكانى ـ سختيان و تيماج[چرم دباغت شده].
كوزكاوَنه ـ گردكانى[گردويى] كه مغز آن به دشوارى برآيد.
كوزكُنان ـ دهى است مشهور از نواحى تبريز.

صفحه 535 - جلد سوم
كوزگانى; كوزگاوَنه ـ كوزكانى[ر.م] و كوزكاونه[ر.م] كه با كاف دويّم عربى بودند.
كوزگردان ـ قسمى از بازى است كه «جدارك» هم گويند.
كوزن گياه--->سنبل.
كوزه ـ (ر.ف) كه «بابوته» و «باتوته» و «كليزه» و «بالاور» هم [گويند].
كوزه كُنان ـ كوزكنان[ر.م].
كوزه گردان ـ كوزگردان[ر.م].
كوزه مخ ـ غلاف گل خرما.
كوزى ـ (چو روزى) استخر و تالاب و بركه.
كوزيان; كوزين; كوزينه ـ تخماق[ر.م] و مشته[ر.م] و كدنگ[ر.م] و گزينه[ر.م].
كوزيّه--->هفتادوسه ملّت.
كوژ ـ (چو روز) كوز[ر.م] و چفته[ر.م] و تيبوتيز[ر.م] و (چو هند و يا به كسر اوّل و ثانى و يا به ضمّ اوّل و كسر ثانى) كويج[ر.م] است.
كوژانوك ـ پره كليدانِ[ر.م] در طويله و غيره.
كوژبُرتا ـ گشنيز.(ند)
كوژپشت ـ كوز[ر.م] و خوك.
كوژد; كوژَده ـ (چو دوزخ) عنزروت[ر.م].
كوژگانى ـ تيماج[چرم دباغت شده].
كوژَنوك ـ پره كليدانِ[ر.م] در باغ و غيره.
كوژه ـ (چو روزه) الاغ سفيد.
كوس ـ (چو روز) كوفت[ر.م] و كوسان [ر.م] و كوسيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و صف و قطار و جرگه و ايما و اشاره و قسم بزرگ از نقاره و گوشه پلاس و جامه كه از گوشه هاى ديگر زياد آمده و درازتر باشد و هم نوعى از بازى است شبيه به نرد يا شطرنج و چون مهره هاى اين را هم مثل آن از هر دو جانب دو صف مى چينند، بدين اسم موسوم شده.
كوس فروكوفتن ـ كوچيدن.
كوسان ـ (چو چوپان) نوعى از خوانندگى و نام شخصى بوده نى نواز و هم قصبه اى است از مازندران كه فريدون فرّخ[ششمين پادشاه پيشدادى] آن را براى نشستنگاه خود برگزيده بود و اسم فاعل از كوسيدن[ر.م] هم هست.
كوسپند ـ (ر) با كاف پارسى [گوسپند] صحيح تر است.
كوست ـ بر وزن و معنى كَبَست و (بر وزن دوست) كوفت [ر.م] و طبل و نقاره بزرگ.
كوستن ـ كوسيدن[ر.م].
كوستو; كوسته ـ بر وزن و معنى كَبَستو و كَبَسته و دويّمى بر وزن و معنى كوفته و زاغ و اسم مفعول و ماضى بعيد از كوستن [ر.م].
كوسج ـ (چو دوزخ) معرّب كوسه و رجوع به «رمل» و «ركوب كوسج» هم نمايند.
كوسُرون ـ سُرين و كفل.
كوسك ـ (چو زرشگ) جرجير[ر.م] و باقلا و (چو دوزخ) مصغّر كوس[ر.م] و كوسه[ر.م].
كوسن ـ (چو رونق) رجوع به قسم سيّم «سنا» شود.
كوسُنبُل ـ در مخزن[ر.ض] فرمايد: لغت تنكابن و ديلم[گيلان] است و ابن تلميذ[طبيب قرن 6 هجرى و مؤلّف كتب اختيار كتاب الحاوى للرازى و اختصار شرح جالينوس ]گفته: به لغت طبرستان [مازندران و اطراف آن] «ديودار» و به لغت دامغان و مازندران «كوزن گياه» نامند و در تذكره بغدادى[ر.ض] به اسم «كومرثل» نوشته و گفته كه نوعى از سيب است و ماهيّت آن نباتى است، برگش شبيه به برگ نارنج و ساق آن زياده بر دو نوع و تخم آن سياه به قدر آلوبالو و ظاهر بيخ آن سياه و باطن آن سفيد و صاحب تحفه[ر.ض] گفته كه آن غير سيب است و مستعمل از آن در ديلم برگ آن است در اطعمه.
كوسه ـ (چو روزه) شخصى كه 28 دندان داشته باشد و كسى كه در چانه و روى او زياد بر يك چند مويى نباشد و در اصطلاح رمّالان، نام يكى از اشكال رمل است كه به «فرح» نيز موسوم و رجوع به شكل [مدخل] «رمل» نمايند.
كوسه برنشين--->ركوب كوسج.
كوسياد ـ سنگ سياهى است كه سوهان در آن كار نكند و چون در آب گذارند، ماهيان بر آن جمع شوند.
كوسيدن ـ (چو پوشيدن) صف كشيدن و كوفتن، خصوصاً فروكوفتن و برخوردن دو چيز بر يكديگر و دوش بر دوش زدن دو كس به همديگر.

صفحه 536 - جلد سوم
كوش ـ (چو قول) كفش و (چو روز) كوشيدن و امر و فاعل از آن و نام روز چهارم ماه هاى فارس و اسم پسر اوّل حام ابن نوح كه در زمان تفرّق اولاد نوح وى هم با متعلّقين خود به سمت غربى بلاد عرب رفته و عاقبت نسل او به افريقيا و سمت شمالى بحر بصره[ر.م ]و اواسط فرات و دجله متفرّق شده و طوايف حبش [اتيوپى] و اكراد نيز از ايشانند و رجوع به «هندوستان» هم شود.
كوشا ـ (چو طوبا) كوشان[ر.م].
كوشاب ـ بر وزن و معنى دوشاب.
كوشاد; كوشار ـ (چو كوتاه) جنطيانا[ر.م].
كوشاسب; كوشاسپ ـ (ق) پسر اَمرَد[بى ريش] و خواب و ابتداى آن و منقار مرغان و فرنجك[كابوس] و خواب ديدن و خوابيدن و احتلام و شيطانى شدن.
كوشالَنگ ـ مرغ كلنگ[ر.م].
كوشان ـ (چو چوپان) اسم فاعل از كوشيدن.
كوشتَره ـ رنده نجّاران.
كوشته ـ نوعى از سماروخ[ر.م] و رجوع به «قسط» هم نمايند.
كوشش ـ (چو سوزش) كماس[ر.م] و كماسه[ر.م] و كوشيدن و اسم مصدر آن.
كوشگ ـ (چو دوزخ) كوچك و مردم كوچك اندام و (به سكون ثالث) قصر و بالاخانه و عمارت بلند.
كوشْگ انجير--->كشگنجير.
كوشگِ بهرام--->خورنه.
كوشْگِ شيرين ـ قصر شيرين[ر.م] است.
كوشگان--->جوشقان.
كوشگنجير--->كشگنجير.
كوشنه ـ (ل) كوشته[ر.م].
كوشه ـ (چو روزه) كوشيده و جدّ و جهد نموده و به دست آورده.
كوشيار--->گوشيار.
كوشيدن ـ (چو پوشيدن) جدّ و جهد كردن و سعى و اهتمام نمودن، خصوصاً در جنگ و جدال.
كوشيل ـ (ل) همان كوسنبل[ر.م] است كه در نسخه تحفه[ر.م ]موجوده در نزد حقير هم چنين نوشته.
كوغ ـ (چو كوس) بال و پر و كوغيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
كوغيدن ـ (چو پوشيدن) درون شدن و به اندرون رفتن.
كوف ـ (چو كوس) جغد و بوم و شانه جولاهان[وسيله اى كه بافندگان تارهاى ريسمانى را از آن گذرانند كه دو تار در وقت بافتن پهلوى يكديگر واقع نشود] و در زبان اهالى ما، بادپيچ[ر.م] كه «اورك» و «گازه» و «سرند» و «سابور» و «كازه» هم [گويند].
كوفان ـ (چو چوپان) جمع كوف[ر.م] و نام ديگر شهر كوفه.
كوفت ـ (چو دوست) كوفته[ر.م] و ماضى قريب از كوفتن و آزار و آسيبى كه از چوب و سنگ و مشت و لگد و امثال آنها به كسى رسد و در اصطلاح، مرضى است سوداوى[سيفليس و آتشك و آبله فرنگ(لغت نامه دهخدا)].
كوفتن ـ رنجيدن و از راه صداقت برگشتن و زدن و آزار و آسيب رسانيدن و چيزى را با چيزى ديگر خرد نمودن و صدمه رسانيدن.
كوفته ـ مردم نادان و احمق و اسم مفعول و ماضى بعيد از كوفتن كه آزار رسيده و آسيب كشيده باشد، خصوصاً گلوله هاى گرد بزرگ و كوچك كه از گوشت ترتيب دهند كه «كوفته بريانى» و «كسته» و «كوبيده» نيز گويند.
كوفته بريان--->كوفته.
كوفج ـ (چو دوزخ) نام جماعتى است كه در كوه هاى كرمان ساكن هستند.
كوفْجان ـ كوفج[ر.م] و قفس مرغان.
كوفْشان; كوفْشانه ـ جولاهه و بافنده.
كوفن ـ (ل) شهركى است از خراسان در شش فرسخى ابيورد[در ازبكستان].
كوفه ـ (ر) شهرى است شهير در ارض بابِل كه سواد اعظم [شهر بزرگ] عراق عرب و نام قديمى آن بورسيبا و در ساحل راست فرات به مسافت 139 كيلومتر از سمت جنوبى بغداد واقع و در 636 هبوطى ـ مطابق 15 هجرى ـ در زمان خلافت عمر به دستيارى سعد ابن وقّاص، والى

صفحه 537 - جلد سوم
عراق عرب، از خس و خاشاك تأسيس يافته و بدان جهت به كوفه مسمّى گرديد كه عرب اين چنين شهر را كوفه گويند و يا آنكه اصل بناى آن از هوشنگ ابن سيامك پيشدادى بوده و سعد ابن وقّاص بعد از خرابى تعميرش نموده و در تجديد عمارتش كوشيده و ابوجعفر منصور عباسى در زمان خلافت خود در عمارت آن افزوده و بارويى بر دور آن كشيد كه 18هزار گام گرداگرد آن بوده و قديماً پيش از بغداد مقرّ حكومت بسيارى از حكمرانان اسلامى بوده است. بالجمله به جهت مذكوره و يا به سبب استداره آن و يا به انگيزه اجتماع مردمانى در آن و يا بهواسطه آنكه زمين اين شهر ريگ مخلوط به سنگ ريزه است، به كوفه مسمّى گرديده.
كوك ـ (چو قول) كبك و (چو كوس) آزخ[ر.م] و كمان تير و آواز بلند و (چو رخ) كوكيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و كاهو و سرفه و درد سينه و گنبد و قبّه و بخيه هاى دور از يكديگر كه با شتاب بر دو پارچه جامه اى كه خواهند به هم پيوندند، مى زنند تا اصل دوخت كم و زياد نباشد.
كوك خان--->ترك.
كوك زدن ـ بخيه كوك[ر.م] بر جامه زدن.
كوك كردن ـ كوكيدن[ر.م].
كوكا ـ (چو سودا و طوبا) فرياد و غوغا و يكى از نام هاى ماه است.
كوكان ـ (چو چوپان) دست افزار گازران [جامه شويان].
كوكب ـ (چو حوضك) ستاره و نقطه سفيدى كه بر سياهى چشم افتد.(عر)
كوكبِ شاموس ـ گلى است كه از جزيره قبرس آرند.
كوكبا ـ ستاره.(ند)
كوكبوس ـ (چو پرستوك و اَشكَبوس) كج و ناراست.
كوكبه ـ (چو حوصله) به نوشته برهان[ر.ض]، انبوهى و بسيارى مردم و چوب بلند سركجى كه گوى صيقل كرده از آن آويخته و پيشاپيش سلاطين ببرند و آن نيز مانند چتر از لوازم پادشاهى است و به عربى، به معنى درخشان است.
كوكَلَك ـ غوزه[غلاف] پنبه نشكفته.
كوكله ـ (چو حوصله و يا به كسر ثالث) هدهد.
كوكم ـ (چو كودك) فلفل و قوس قزح [رنگين كمان].
كوكما ـ نام آفتاب.(ند)
كوكن ـ (چو كودك) درمل[ر.م] و قوس قزح [رنگين كمان ]و جغد و بوم و يا تنها قسم كوچك آن و ولايتى است از ملك دكن[در هند] كه در ساحل دريا واقع است و رجوع به «فرغانه» هم نمايند.
كوكنار ـ (چو سوسمار) كه به فرانسه «پاوو» و به لاتينى «پاپاوِر» و به يونانى «مكون كوديا» گويند، تخم خشخاش و يا فشرده و عصاره آن و يا غلاف غوزه[غلاف] آن است و آن ماده ترياك و خوردن خود آن و يا شربت آن خواب افزا است; اين است كه مردمان ترياكى را كوكنارى نيز گويند و معرّب آن «جوجنار» است و در جايى ديدم كه كوكنار را به ارزن و درخت سرو صنوبر هم ترجمه كرده اند.
كوكَنَك ـ مصغّر كوكن[ر.م].
كوكو ـ خاگينه و صدا و آواز فاخته و خود فاخته و كبوتر را هم گويند.
كوكوا ـ (ل) كوكس[ر.م].
كوكوار ـ بارى كه بر پشت بندند.
كوكور; كوكوز ـ (چو روپوش) نوعى از قماش لطيف است.
كوكوه ـ (چو غلغله) كوكن[ر.م].
كوكه ـ (چو روزه) جغد و بوم و قرص نان كوچك و به تركى، برادر رضاعى است، يعنى دو طفل كه با هم شير يك مادر خورده باشند و آن دو نفر هريك كوكه تاش يكديگرند، يعنى شريك شير.
كوكه تاش--->كوكه.
كوكيدن ـ (چو پوشيدن) سرفه كردن و موافق نمودن آوازها و زير و بالا كردن و آهنگ ساختن سازها و به هم پيوستن دو چيز، خصوصاً جامه و بخيه بزرگ زدن آنها و مطابق كردن ساعتى با ساعتى ديگر و هم پيچ دادن آن است كه از كار باز نماند.
كول ـ (چو روز) كتف و دوش و سنگ پشت و ده و قريه و تلّ و پشته و نوعى از نيلوفر است و (چو رخ) جغد و بوم و

صفحه 538 - جلد سوم
حوض و انبار آب و استخر و تالاب و ده و قريه و گوژ و منحنى و پشت خميده و كوتاه و ناقص و كودن و احمق و (چو قمر) اسب كندرو و گليم و پلاس كهنه و قصبه اى است از فارس و نوعى از پوستين كه از پوست گوسپند بزرگ دوخته و درزهاى آن را تسمه دوزى كنند، خصوصاً آنچه كم قيمت بوده و فقيران پوشند.
كول بار ـ شله و بارى كه بر دوش مى كشند.
كول پَر ـ كوله پر[ر.م] است.
كولا ـ سريشم [ر.م].(نان)
كولاب ـ (چو كوتاه) ختلان[از مضافات بدخشان افغانستان] و طوفان و موج آب و استخر و تالاب و نام شهرى است [به «كولان» رجوع شود].
كولاك ـ (ق) لاوك[ر.م] و طوفان و موج بزرگ آب.
كولان ـ (چو سرطان) نام كوهى است [كوهى كه رودخانه خرّم آباد ملاير از آن سرچشمه مى گيرد(لغت نامه دهخدا)] و شهرى است خوب در حدود بلاد ترك از ماوراءالنهر [در آسياى مركزى] و هم گياهى است كه در آب روييده و از آن حصير بافند و بيخ آن را هم كه سرخ رنگ و به شكل كرم و از روم و سقالبه [بلاد مابين بلغار و قسطنطنيّه] خيزد، به يونانى «سولان» گويند.
كولانج ـ باد قولنج و آتشدان و حلوا، خصوصاً حلواى لابرلا[ر.م].
كولاو; كولاوى ـ مبارز و پهلوان و مردم كشتى گير.
كولاويان ـ جمع كولاوى[ر.م] است.
كولخ ـ (چو دوزخ) آتشدان و منقل و گلخن[آتشدان حمام ]و (چو سخن) نام مردى بوده تورانى [كه اسفنديار، شاهزاده ايرانى، را از هفت خوان به رويينه دژ رسانيد (لغت نامه دهخدا)].
كولْ غنچه ـ غازه زنان.
كولك ـ (چو كودك) كدويى كه زنان پنبه رشتنى را در آن گذارند.
كولم ـ (چو رونق) فلفل سياه معروف.
كولنج ـ (چو روبند) كولانج[ر.م] و نوايى است از موسيقى.
كولَنگ ـ (ق) حيز و مخنّث.
كوله ـ (چو روزه) كوتاه و خارپشت، خصوصاً سيخول و كتف و دوش و پشت و چاله و كوزه و حرام زاده و احمق و نادان و خانه مرغان و كمينگاه صيّادان كه در آن نشينند تا صيد ايشان را نديده و دام را بكشند و هم به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، نوعى از حيله است كه خروسان جنگى در جنگ دارند و بدوند و نفس تازه كنند و خصم را از حركت خسته و مانده سازند آنگاه باز گردند و به جنگ درآيند تا غالب شوند و اين چنين خروس را «كوله رو» خوانند.
كوله بار ـ شله و بارى كه بر دوش مى كشند.
كوله پَر ـ انگدان سفيد[ر.م] و يا صمغ آن.
كوله تره ـ سپندان[ر.م] بابُلى.
كوله رو--->كوله.
كوليدن ـ (چو پوشيدن) شاشيدن و زمين كندن و برآوردن ريشه از آن.
كوم ـ (چو روز) دربند[ر.م] و زقاق[كوچه و راه تنگ ]اذخر[ر.م] و يا گياه خوش بويى است غير از آن و يا گياهى است خودرو و خشك كه در زمين شياريده رويد و بيخ آن شبيه به بيخ نى است.
كوما ـ (چو طوبا) كومه[ر.م].
كوماج ـ (چو كوتاه) كماج[ر.م].
كوماريج ـ (ل) رجوع به «كمارج» نمايند.
كومج ـ (چو دوزخ) مخفّف كوماج[ر.م].
كومچه ـ زقاق و راه تنگ و كوچك.
كومر ـ (چو دوزخ) اَمرود[گلابى].(ند)
كومرثل ـ (ل) رجوع به «كوسنبل» نمايند.
كومِس ـ (ل) رجوع به «قومس» نمايند.
كومِش; كومشه ـ (ل) كان كَن[معدنچى] و چاه كن و رجوع به «فرمس» و «قمشه» شود.
كومه ـ خانه كازه[ر.م] و تواره[ر.م] و رجوع به «كامه» هم نمايند و در تحفه[ر.ض] فرمايد: به لغت اصفهانى، نوعى از مُرى[ر.م] است كه مايه آبكامه[ر.م] را در شير حل نموده استعمال مى كنند و در خواص قريب به مرى و تجفيف [خشك كردن] اين كمتر از آن و مضرّ سينه و سرفه نيست.
كومه شه--->قمشه.

صفحه 539 - جلد سوم
كومى ـ صمغ.(نان)
كوميد ـ (ل) قلعه اى است در جبال طبرستان [مازندران و اطراف آن].
كون ـ (چو قول) به عربى، حادث شدن و بودن بعد از نبودن كه به پارسى «بود» و «بودش» و «بُوهش»[گويند] و (چو قمر) خار گَوَن و (چو سخن) حيز و مخنّث و درخت پده[ر.م] و (چو قمر و يا به ضمّ اوّل و كسر ثانى) حيز و مخنّث و ده و قريه و مجمع، خصوصاً نام روستايى است كه در ايّام عاشورا چندين هزار يا ده هزار كس در آن جمع شوند و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: چنين روستايى بايد در ايران باشد و معروف نگرديده و نام آن شنيده نشده و خالى از غرابتى نخواهد بود. بارى، كون (بر وزن كوس) معروف است.
كون خاريدن ـ پشيمان شدن.
كونِ خر ـ مردم درشت و ناهموار و احمق و نادان.
كون داده; كون ده ـ معروف است.
كوناباد; كونابَد--->كناباد.
كونام ـ (چو كوتاه) كنام[آشيان].
كونج ـ (چو سوزش) نانخواه [ر.م] و شونيز.
كونده ـ (چو طَبَرزه) كالك [ر.م] و جوال و جوال مانندى است شبكه دار كه از دام و علف بافته و بدان كاه و سرگين و غيره نقل نمايند و رجوع به تركيبات «كون» هم نمايند.
كونسته ـ (چو روبسته) جفته[ر.م] و سُرين و كفل.
كونشته; كونه ـ (چو روبسته و روزه) جفته[ر.م] و سُرين و كفل.
كونهان ـ (ل) رجوع به «كنهان» نمايند.
كونى ـ (چو موذى) حيز و مخنّث و كون داده.
كونيا ـ با كاف پارسى [گونيا] صحيح تر است.
كونيان ـ (چو هوشيار) خواب و جمع كونى.
كونير; كونيز ـ (چو روبين) كوير و كويز[ر.م].
كونيون ـ شوكران[ر.م].(نان)
كوود ـ بر وزن و معنى كبود.
كوه ـ (چو شده و جثّه) كبه[ر.م] و غوزه[غلاف] پنبه و كوكنار[ر.م] و پيله ابريشم و امثال آنها و (چو كوس) به معنى معروف كه به عربى «جبل» گفته و به پارسى «پج» و «پژ» و «پجار» هم ناميده و آن جزئى از قشر زمين است كه از سطح آن بسيار مرتفع باشد و اگر كمى ارتفاع داشته باشد، آن را «تلّ» يا «هضبه» گويند و در هرجا كه كوه ها به يكديگر متّصل باشند و به مسافت بعيده امتداد داشته باشند آن را «سلسله جبال» مى نامند و ناچار در ميان دو كوه زمين پستى واقع است. پس اگر كوچك باشد، آن را «شعبه» مى گويند و اگر بزرگ باشد، آن را «وادى» مى نامند و اگر تنگ باشد، در ميانه سنگ هاى سختى كه از دو جانب قائمند، آن را «دره» و «مضيق» گويند.
كوه آتش فشان ـ كه «جبل نار» و «بُركان» يا «بُلقان» هم گويند، موافق نوشته كشف القناع[ر.ض]، كوهى است كه در اوقات معيّنه يا غيرمعيّنه آتش و دود و خاكستر و سنگ هاى آب شده يا نشده و معدن هاى آب شده كه به اطراف كوه جارى مى شوند و پس از سرد شدن منجمد مى گردند، از آن خارج مى شود و در روى زمين مقدار پانصد كوه از اين قبيل يافت مى شود و آنها را «بُراكيه» نيز گويند.
كوه ابراهيم ـ كوهى است در كرمان.
كوه ابوقبيس--->حرا.
كوه اخضر ـ كوه قاف[ر.م].
كوه اَروند ـ كوه الوند[به «همدان» رجوع شود].
كوه اسد ـ كوهى است كه پيوسته آتش از آن افروخته و درخشان شده و هرگز فروننشيند.
كوه البرز--->لكام.
كوه الوند--->همدان.
كوه ايلاق--->ايلاق.
كوه بابا--->هندكوه.
كوه بر كوه ـ عنبر مطلق.
كوه بُشرى ـ به نوشته عجايب المخلوقات[ر.ض]، كوهى است در حدود قزوين.
كوه بود; كوه بوده ـ كهبد[ر.م].
كوه بوقبيس ـ كوه ابوقبيس[به «حرا» رجوع شود].
كوه بيت المقدّس ـ كوهى است در حوالى آن و در آنجا

صفحه 540 - جلد سوم
خانه اى است باشكوه كه همه كس در آن شب نتواند بود و در آن هيچ سوراخى نيست و چون شب شود گويا صدهزار چراغ در آن روشن كرده اند و مثل آن در كوهستان فارس غارى است كه آن را «بيت النور» نامند و شب و روز بى چراغ و مشعل روشن است.
كوه پاره ـ اسب و حصّه و لختى از كوه.
كوه پايه ـ كوهستان و دامنه كوه و هم ناحيه اى است از اصفهان كه مشتمل بر مزارع فراوان و مردمانش شيعه مذهب و به قُهپايه اشتهار دارد.
كوه پشت ـ گوژپشت.
كوه پهنا--->دحيه.
كوه پيكر ـ فيل و اسب قوى هيكل.
كوه تيغ ـ روشنايى بسيار.
كوه جگر ـ مردم شجاع و دلير و باحوصله.
كوه جليل ـ كوهى است كه حضرت نوح(عليه السلام) در آنجا خانه اى داشته و آب طوفان نخست از آنجا جوشيد.
كوه جيلويه--->كوه كلوئيّه.
كوه چين --->هفت كوه.
كوه حام--->لكام.
كوه حرا--->حرا.
كوه حكم--->لبنان.
كوه حمر ـ كوه بيت المقدّس[ر.م].
كوه خليل--->لبنان.
كوه دماوند--->دماوند.
كوه رحمت ـ كوهى است در نزديكى مكّه و به «تخت جمشيد» هم رجوع شود.
كوه رحيم--->رحيم.
كوه رَضوى--->حرا.
كوه روضه ـ كوه مباركى است نزديك مصر كه به مدلول پاره اى آثار دينيّه در آن روضه اى است از روضه هاى بهشت.
كوه رَوَنده ـ اسب و پيل و اشتر قوى هيكل.
كوه زَر دامغان ـ به نوشته تاريخ بحيره[ر.ض]، در تمام ايران معدن زر همان است اما چون مردم آن ديار را صلاح نيست، مخفى داشته اند كه از محنت و بيگار[خصومت] فارغ باشند اما اكثر اوقات پاره هاى طلا در دامن آن كوه مى يابند. بارى، چنانچه مشهور است، كوه سرخاب تبريز نيز معدن طلا است.
كوه سار ـ كوهستان.
كوه ساغر--->ساغر.
كوهِ ستان ـ كه معرّب آن «قوهستان» بوده و تخفيفاً «كهستان» و «قهستان» نيز گويند، نام قديمى سمرقند [در ازبكستان] و جايى كه در آن كوه بسيار باشد و بالخصوص نام چند موضع است در آسيا; يكى ايالتى است در بلوچستان كه مركز آن شهر پوهرا بوده و ديگرى كوهستان قم است و سيّمى ايالتى است در سمت شمالى پنجاب در حكومت لاهور هندوستان و چهارمى كوهستان خراسان كه بر نواحى و بلاد عظيمه مشتمل و پنجمى كوهستان سيرجان و از توابع كرمان و كرسى آن رباط شهرستان است كه شهرستان هم گويند.
كوه سَر ـ مخفّف كوه سار[ر.م].
كوه سَرانديب; كوه سَرانديل; كوه سَرَنديب; كوه سَرَنديل --->سرانديب.
كوه سليمان ـ كوهى است در شرقى استرآباد[گرگان ]كه گويند اگر نجاستى در آن افتد، چندان باران بارد كه پاكش سازد و رجوع به ماده 2 «هندوستان» هم شود.
كوه سماق--->سماق.
كوه سوالك ـ كوه چين است[به «هفت كوه» رجوع شود].
كوه سياه--->هندكوه.
كوه صَقالِبه ـ كوهى است در صقالبه [بلاد مابين بلغار و قسطنطنيه] كه آن را به عربى «جبل النار» نامند و گويند در روز دودى و در شب آتشى از آن ظاهر مى شود كه تا ده فرسخ با نور آن هرچه خواهند مى كنند از كارهاى دقيق و اكثر شب ها چنان سنگ ها از آن بجهد كه مرغان را در هوا پر بسوزد و اگر آن سنگ به آب افتد، گرمى آن زود برطرف نشود.

صفحه 541 - جلد سوم
كوه صورت ـ كوهى است در محاذى كرمان كه گويند چون قدرى از سنگ آن بسايند و در ظرف آب افكنند، البته بر صورت انسانى قرار گيرد.
كوه طور--->سينا.
كوه عينعلى ـ همان كوه سرخاب است كه به نوشته تاريخ حشرى[تأليف محمد امين حشرى تبريزى در قرن 11 هجرى]، عون ابن على و زيد ابن على، فرزندان بلاواسطه حضرت على ابن ابى طالب(عليه السلام)، در موقع فتح آذربايجان در قلّه همين كوه به شهادت رسيده و در همان جا مدفون گرديدند و مادرشان اسما بنت عميس است كه بعد از وفات حضرت صدّيقه طاهره ـ سلام الله عليها ـ زوجه آن حضرت گرديد و يا اينكه عونِ على با اسامه و جمع كثيرى از تابعين و صحابه در همين جا شهادت يافته و مدفون گرديده و زيد على هم با محمّد حنفيّه به جهاد كفّار رفته و در قلعه خرّم آباد از دهخوارقان كه آتشگده اى قديم و در نزد كفّار بسيار معتبر بوده، به شهادت رسيده و محمّد حنفيّه هم جنازه اش را از رزمگاه به كوه سرخاب برده و نزد برادرش دفن نمود، و به هر تقدير به اتفاق ارباب خبر و اصحاب سِيَر هر دو فرزندان بىواسطه حضرت على(عليه السلام) بوده و اسم شريف يكى عونِ على و ديگرى زيدِ على و به مرور ايّام از نقليّات عجم اسم شريفشان به عينعلى و زينعلى شهرت يافته است.
كوه فتح--->دربند.
كوه فرغانه--->فرغانه.
كوه قارق--->قارق.
كوه قارَن---> قارن و لكام.
كوه قاف--->قاف.
كوه قدمگاه--->دحيه و سرانديب.
كوه قفقاز--->لكام.
كوه قيرم ـ در طبرستان[مازندران و اطراف آن] است و در آن غارى است و در آن آبى روان