welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 364 - جلد سوم

انجمن بيستوچهارم

(در قاف قرشت)
و آن متضمّن 19 آيين است:

آيين اوّل

(در [حرف] قاف[قرشت] با الف[ابجدى])
و امّا قاف مفرده در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مذكور افتاد.
قا ـ ادات استفهام و به معنى چقدر و كدام زمان است.(كى)
قاآن ـ حاكم و پادشاه بزرگ و باشوكت و بالخصوص لقب پادشاهان چين، هركس كه باشد و رجوع به «خاقان» هم نمايند.
قاآنى ـ هر چيز منسوب به قاآن[ر.م] و نام ديگر تاريخ غازانى كه در تركيبات «تاريخ» مذكور افتاد و هم لقب مشهور ميرزا حبيب ابن ميرزا گلشن از شعراى شيراز كه پس از تكميل مقدّمات، مسافرت خراسان نموده و در مشهد مقدّس مدتى مديد مشغول تحصيل بوده و از قواعد منطق و حكمت الهيّه و كلام و هندسه و حساب و نجوم و هيئت و ساير فنون متنوّعه به مقامى عالى رسيده و صيت [شهرت] فصاحت و بلاغتش در اقطار جهان گوشزد جهانيان گرديده و ديوانش معروف و چندين مرتبه به طبع رسيده و عاقبت به حسّان العجم ملقّب گرديده و در 1172 هجرى در تهران وفات يافت.[از اشعار او در مسمّطات است:
«بنفشه رسته از زمين به طرف جويبارها *** و يا گسسته حور عين ز زلف خويش تارها
ز سنگ اگر نديده اى چه سان جهد شرارها *** به برگ هاى لاله بين ميان لاله زارها
كه چون شراره مى جهد ز سنگ كوهسارها»].
قائد ـ (چو كامل) رئيس و پيشوا.(عر)
قائم ـ (ر.ف) و به پارسى «پايا» و «پايدار» و «ايستاده»[گويند] و بالخصوص لقب مخصوص حضرت حجت الله الكبرى ابن الحسن العسكرى كه دوازدهمين ائمه اثناعشرى و در 256 هجرى متولّد و تا به حال زنده و به جهت حِكَم وافره و مصالح كثيره از انظار غايب و در هر موقع كه مشيّت الهيّه اقتضا نمايد ظهور فرموده و تمامى روى كره را از كثافات فسق و كفر پاك نموده و دين منحصر به ديانت حقّه اسلاميّه بوده و آفتاب عدالت عمومى، نورافكن تمام جهان گردد:
«گرگ با ميش و برّه با آهو *** جمله را هم قطار مى بينم».
   و اما دانستن وقت ظهور آن بزرگوار از اسرار مخزونه حضرت كردگار است.
«اى سرّ خدا، برقع از آن روى برافكن *** تا در تو ببينيم عيان سرّ خدا را
اى آينه ذات نما، پرده برانداز *** تا بنگرم آن آينه ذات نما را»
   و در تركيبات آن، رجوع به «قايم» (با ياى حطّى) نمايند.(عر)
قائمه ـ (ر) مؤنّث قائم و در معنى اصطلاحى آن، رجوع به «رمل» و «زاويه» و «خطّ عمود» نمايند و در زبان اهالى ما، چوب بندى تاك را گويند كه به پارسى «تارم» و «برم» و «جمن» و «چفت» و «چفته» و «چفده»[گويند].
قاب ـ قدر و مقدار و مسافت مابين وسط قوس و سر آن از هر دو طرف كه هر يك قوس، دو قاب مى باشد.(عر)
قاب قوسين ـ يعنى مقدار دو قوس(كمان) و يا اينكه دو قاب قوس كه مجموع آن يك قوس مى باشد و بنابراين مجموع مركّب از قاب و قوسِ تثنيه بنا شده كه به معنى دو قاب قوس مى باشد نه اينكه قاب و مقدار دو قوس، مانند عبداللّهين كه به معنى دو عبدالله است نه عبد دو الله. و به هر تقدير در آيه معراج[(فَكانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى) (نجم، 9)] كنايه از غايت قرب معنوى حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) است بر حضرت احديّت1 و از تاريخ روضة الاحباب[ر.ض] نقل است كه در زمان جاهليّت رسم عرب چنان بوده كه هرگاه دو

1. ضماير موجود در (عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوَي * ذُو مِرَّة فَاسْتَوَى * وَ هُوَ بِالأُفُقِ الأَعْلَى * ثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّى )(نجم، 4 ـ 8) همگى به جبرئيل برمى گردد. بنابراين آيه حاكى از وجود فاصله دو كمان بين حضرت ختمى مرتبت و جبرئيل است نه قرب پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) با خدا و آنچه كه بعداً مؤلّف محترم خواهند گفت صحيح است.

صفحه 365 - جلد سوم
تن از اشراف را ميل معاهده با يكديگر بودى، دو كمان آورده و هر دو به يك نوبت تير مى انداخته اند و اين عمل در آن زمان به منزله صد قسم بوده و از آن عهد برگشتن را به نهايت عيب مى شمردند و يك معنى قاب قوسين هم به همين معنى است. پس كنايه از عمل كردن به معاهد جاريه مابين حضرت احديّت و حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) و نشكستن آنها است. و در بعضى از تفاسير فرمايد كه مراد از قاب قوسين در آيه مباركه فاصله مقدار دو قوس است در ميان حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) و جبرئيل در آن هنگامى كه به صورت اصليّه خودش در نظر آن سرور جلوه گر گرديد كه هماره به صورت بشرى نازل شده و هيچ يك از انبيا در صورت اصليّه اش نديده بودند مگر حضرت رسالت پناهى(صلى الله عليه وآله) كه بر حسب درخواست خودش دو مرتبه در صورت اصليّه اش ديده، يكى در آسمان و ديگرى در كوه حرا در افق اعلى يعنى افق مشرق كه نسبت به افق مغرب بالاتر است در صورت اصلى خود مجسّم بوده و نزديك به آن حضرت آمده، پس ديگر نزديك تر شد تا به حدّى كه در ميان ايشان مقدار دو قوس يا كمتر و يا دو قاب قوس بلكه كمتر فاصله مانده و يا اينكه همين فاصله در ميان آن دو سفير وحى الهى در شب معراج در آسمان اوّل بوده كه مراد از افق اعلى آسمان اوّل باشد. و به زعم بعضى، مراد از قاب قوسين قدر دو ذراع است به مناسبت اينكه قوس آلت مقياس است و مقياس معمولى غالبى آن زمان هم ذراع بوده و بعضى گفته كه مراد از قاب قوسين هيچ يك از مقدار دو قوس و يا مقدار دو قاب قوس نيست كه يك قوس باشد بلكه مراد يك قاب از يك قوس است كه نصف قوس باشد و قوس را به صيغه تثنيه آورده و «قوسين» گفتن به جهت آن است كه در «قاب قوس» گفتن شبهه توهّم آن است كه مراد مقدار يك قوس است در حال استقامت و گشادگى آن كه در اين قوس
 
 
 
 
امتداد «ا ب ج» مى باشد و اين معنى مراد نيست بلكه مقصود مقدار يك قاب از يك قوس است كه نصف قوس باشد و پُرواضح است كه يك قوس در همان حالت انحنا و خميدگى خود در حقيقت دو قوس است زيراكه قوس يك قطعه از دايره را گويند و بديهى است كه نصف قوس هم قوس و قطعه دايره است، چنانچه در همان قوس مذكور خطّ «ا د ب» قوس است و خطّ «ب ط ج» هم قوسى است ديگر و به هر تقدير، امثال اين گونه الفاظ و عبارات در القاى اين چنين مطالب غامضه به جهت رعايت استعداد سامع و ملاحظه اندازه فهم مخاطبين است كه با الفاظ مأنوسه و عبارات معموله خودشان مطالب راجعه به عوالم فوق الطبيعه را به اندازه فهم خودشان تصوّر كرده و بيگانه محض نباشند:
«چون كه با كودك سر و كارت فتاد *** پس زبان كودكى بايد گشاد».
قابا; قابان ـ قبان [ر.م].(كى)
قابل ـ (ر.ف) و مخفّف قابيل و سال آينده.(عر)
قابل امانت ـ بشر و آدميزاد.
قابله ـ (چو حادثه) دايه و ماماچه [ر.م] و رجوع به «ماما» شود.(عر)
قابور ـ (چو كابوس) قابول[ر.م].
قابورا ـ (ق) قابول[ر.م].
قابوس ـ (ق) حكيمى بوده پادشاه استرآباد[گرگان] و معرّب كاووس هم هست و در گنج دانش[ ر.ض] گويد: معرّب كابوس به معنى پاك و لطيف و اصيل و نجيب است و ابتدا نام پادشاه مشهور، پسر قباد و پدر سياوش از طبقه كيان [دوّمين سلسله اسطوره اى ايران] است و اينكه كاووس را بعضى فرعون دانسته و برخى نمرود پنداشته، اصلى ندارد، چه فرعون از فراعنه مصر و نمرود از نمارده

صفحه 366 - جلد سوم
بابِل [در بين النهرين] و از كلدانيون بوده اند.
قابوك ـ (چو كابوس) قابول[ر.م].
قابوكا ـ (ق) قابول[ر.م].
قابول ـ (ق) قبل و پيشين و ناودان و ساباط[ر.م] و مخارجه عمارت و دندانه معروف بالاى در و ديوار كه از آجر و تخته از روى ديوار به پيش مى گذارند.
قابولا ـ (ق) قابول[ر.م].
قابون ـ (ق) دهى است در دمشق.
قابه ـ (چو باده) جوجه و تخم مرغ.(عر)
قابيل ـ (چو كابين) نام پسر اوّل حضرت آدم(عليه السلام) كه در تورات به قايين موسوم و نقل است دختر خود، اقليما، را كه بسيار زيبا و خوب روى و با قابيل هم شكم بود، به پسر ديگرش، هابيل، كه پسر دويّمين او و از قابيل يك سال كوچك تر بود، نامزد كرده و دختر ديگر خود، ليوذا را هم كه با هابيل هم شكم بوده و چندان صباحتى نداشت، به قابيل نامزد فرمود و ازاين رو نايره غضب در كانون سينه قابيل اشتعال يافته و شكايت به خدمت پدر برده و به حسب ارشاد آن سرور بناى قربانى گذاشتند كه قربانى هركدام قبول شود، اقليما زن او باشد. بالاخره قربانى هابيل را آتش سوخته كه در آن زمان علامت قبول بوده و قربانى قابيل به حال خود باقى و هيچ آسيبى نديد.1 پس آتش حسد از نو مشتعل شده و قتل هابيل را تصميم داد و منتظر وقت بود تا روز چهارشنبه در ايّام محاق[آخر ماه ]در حالى كه آدم به طواف بيت الله رفته و هابيل را هم در سر كوهى خواب ربوده بود در 126 يا در 20 سالگى او كه قابيل هم 25 يا 27 سال داشت، به ضرب سنگش مسافر عالم بقا نموده و اقليما را هم برداشته و از خوف پدر عازم صوب عدن يا يمن گرديده و به اغواى ابليس چنان دانست كه به جهت آتش پرست بودن هابيل قربانش قبول شده و قربانى اش به آتش بسوخت. پس به پرستيدن آتش آغازيده و اولاد و احفادش نيز در هيچ كدام از مناهى فروگذارى نداشتند.
   و امّا موافق آثار ديانت حقّه اثناعشريّه، حسد قابيل بر هابيل و قتل او به جهت وصايت پدر بوده و تزويج خواهر بر برادر در هيچ زمان صورت نداشته و همانا از صلب آدم شيث به وجود آمده و حورايى براى او آفريده و نامزدش گرديده و حورايى ديگر هم براى يافث به وجود آمد. پس، از شيث پسرى و از يافث دخترى به وجود آمده و اين دو فرزند را كه بنى عم بودند، به يكديگر نامزد كرده و ذرّيّه آدم(عليه السلام) از ايشان بزاد.2
قاپور; قاپورا; قاپوك; قاپوكا; قاپول; قاپولا ـ بر وزن و معنى قابول و قابولا.
قات ـ سخت و منجمد و حيران و درجه و مقدار و طبقه و لاى هاى هر چيز و مضاعف و دو برابر بودن.(كى)
قات قات ـ هر چيز مكرّر و دو برابر بودن.(كى)
قاتِق--->قتق.(كى)
قاتل ـ (چو كامل) معروف است.
قاتل ابيه ـ بدسگان[ر.م].
قاتل اخيه ـ خصية الثعلب[ر.م].
قاتل سمك ـ ماهى زهرج[ر.م].
قاتل الكلب ـ كچوله[ر.م].
قاتل النّحل ـ نوعى از نيلوفر است.
قاتيق ـ قاتق[ر.م].(كى)
قاج ـ قاچ[ر.م].(كى)
قاجار ـ طايفه اى است فراوان از طوايف ترك يا تركمان[به نام قاجار] كه در استرآباد[گرگان] سكنى داشتند و در دوره سلطنت زنديّه چون هرج و مرج ايران را ديدند، درصدد تملّك تاج و تخت برآمده و چند تن از ايشان با زنديّه بناى

1. مرحوم طبرسى در احتجاج (شماره 180)، ج2، ص 142، اين روايت را از حضرت امام سجاد(عليه السلام) بدون سند نقل مى كند و طبعاً چنين روايتى قابل استناد نخواهد بود.
2. مطابق برخى نقل ها حضرت آدم(عليه السلام) 40 روز در فراق هابيل گريه كرد. خداوند شيث را به او هبه كرد و لذا او را هبة الله گويند.(اثبات الوصيه، ص 23; بحارالانوار، ج7، ص 224)
   بنابر روايتى از امام صادق(عليه السلام)، خداوند براى دو تن از پسران آدم(عليه السلام)يعنى شيث و يافث دو حوريه از بهشت فرستاد و فرزندان اين دو با هم ازدواج كردند(بحار، ج11، ص 225). نسل آدم از طريق شيث ادامه يافت و او پدر انسان هاى فعلى است (احتجاج، شماره 210، ج2، ص 181) و نسل قابيل منقرض شده و از انساب فرزندان آدم جز از طريق شيث هيچ خبرى در دست نيست(بحارالانوار، ج11، 242).

صفحه 367 - جلد سوم
زد و خورد گذاشته و كارى از پيش نبردند تا آنكه آقامحمدخان، پسر محمدحسن خان كه يكى از بزرگان آن طايفه بود، پس از كشته شدن پدر و فوت كريم خان زند به مازندران و استرآباد آمده و پس از تصرّف آن بلاد وارد تهران شده و در 1200 هجرى آنجا را پايتخت خود قرار داد و مدتى نيز به تسخير ساير بلاد و مطيع ساختن ياغى ها پرداخته و شهر تفليس را گرفته و تركمان ها را گوشمالى داد كه ديگر اسباب انقلاب فراهم نياورند و بعد از اينها به تهران عودت نموده و در 1210 هجرى تاجگذارى نمود. در اين اثنا، كاترين، امپراطور روس، لشگر به جانب ايران فرستاده و گنجه و باكو را گرفتند. آقامحمدخان نيز براى جلوگيرى روس ها بدانجا شتافته و در اين بين كاترين مرده و لشگر وى مراجعت كرده و آقامحمدخان نيز در 1211[هجرى] در دست ملازمان خود كشته شد. و احمد رفعت[ر.ض] گويد كه محمدحسن خان مؤسّس دولت قاجاريه و پسر يكى از حكّام مازندران كه در عهد نادرشاه و پسرش، عادل شاه، رياست اوردو داشته و در 1161 هجرى بعد از وفات عادل شاه علم استقلال برافراشته و گيلان و اسپهان و مازندران و خراسان را مسخّر نموده و به فاصله ده سال در دست كريم خان زند مقتول و پسرش، آقا محمدخان، هم محبوس و عاقبت از محبس مستخلص و تمامى ممالك ايرانيّه را مسخّر نموده و عاقبت او نيز در 1212هجرى در دست روس ها و گرجى ها مقتول گرديد. بالجمله در بستان السياحة[ر.ض] گويد: معلوم نيست كه قاجار از كدام نسلند و در ملك روم و ايران و توران [در شرق ايران] بسيارند; ساكنين ايران در مذهب اماميّه و ساكنين روم و توران و تخارستان [در افغانستان ]حنفى مذهب مى باشند.
   بالجمله بعد از كشته شدن آقامحمدخان پسرش، فتحعلى خان، كه وليعهد بوده و حكومت شيراز را داشت، به تهران آمده و چند سال به تنظيمات داخله پرداخته و نادرميرزاى افشار را كه بناى مخالفت داشت، كشته و در اين زمان در سر گرجستان مابين ايران و الكساندر، امپراطور روس، به هم خورد و روس ها شهر گنجه را گرفته و خواستند كه داخل ايران شوند. عباس ميرزا، نايب السلطنه كه فرمانفرماى آذربايجان بود، از لشگر روس جلوگيرى نمود. سال بعد باز كشمكش شده و روس ها مغلوب گرديده و دولت روس، سفير انگليس را واسطه صلح قرار داده و عهدنامه اى با دولت ايران در گلستان كه موضعى است در قره باغ، در 1228 هجرى مقرّر داشتند كه به «عهدنامه گلستان» معروف است و به موجب اين عهدنامه، گنجه و شيروان [در كشور آذربايجان] و طالش و گرجستان از ايران مجزّى گرديد و ديرى برنيامد كه با عثمانى ها شروع به جنگ كرده و عاقبت مغلوب و بالاخره در 1239 هجرى صلح نمودند و در 1240[هجرى] بازهم روس ها بناى تخطّى گذاشته و در قفقاز با مسلمانان بدرفتارى مى كردند. اين مرتبه علماى حقّه حكم جهاد دادند و فتحعلى شاه، عباس ميرزاى نايب السلطنه را مأمور به جنگ نمود. نخست اين سردار پيشرفتى نمود ولى عاقبت غلبه با روس ها گرديده و داخل آذربايجان شدند. پس نايب السلطنه ناچار به سردار روس تكليف صلح نموده و در تركمان چايى كه از بلاد آذربايجان است، در 1243 هجرى عهدنامه اى بستند كه به «عهدنامه تركمان چايى» معروف است و معاملات و روابط دولتين ايران و روس از روى فصول همين عهدنامه است و به موجب آن، نخجوان و ده كرور[هر كرور پانصدهزار است] پول آن زمان وجه الخساره به دولت روس داده شده و رود ارس سرحدّ دولتين گرديد. و نايب السلطنه هم در سفرى كه براى دفع سركشان به خراسان رفته بود، در 1249 هجرى درگذشت. و بعد از فتحعلى شاه، محمدميرزا كه وليعهد بوده و در تبريز بود، به طهران آمده و در 1250[هجرى ]متمكّن اريكه سلطنت گرديد و در عهد او اغتشاشات ايران زياده گشته و حاجى ميرزا آقاسى كه وزير او بود، نمى توانست سد نمايد. و بعد از وفات محمدشاه كه در 1264[هجرى] بوده پسرش، ناصرالدين شاه، به عجله تمام، خود را از تبريز به تهران رسانده و در همان سال جلوس نموده و ميرزا تقى خان وزير نظام را كه به اميركبير مشهور است، وزارت داده و او

صفحه 368 - جلد سوم
هم در ظرف يك دو سال تمامى امور مملكتى را از نظام و ماليّه و غيرها مرتّب نموده ولى چه فايده كه آن مرد خيرانديش را نزد شاه متّهم كرده و اسباب قتل او را فراهم آوردند:
«دشمن من عقل من و هوش من *** كاش نبودى به سر، گوش من و هوش من»
   و بعد از اميركبير ميرزا آقاخان نورى، داراى مقام صدارت گرديد و پس از اندى او هم معزول و كليّه امور مملكت در بين شش وزارت خانه تقسيم گرديده و امورات مملكت رو به بهبودى گذاشت و در همين اوقات ميرزا حسين خان مشيرالدوله، صدراعظم شده و در ابتداى صدارت او در 1288 هجرى، قحطى عظيم در ايران پديد آمده و مشيرالدوله هماره مى خواست كه ايران را آباد كرده و عدالت را در مملكت انتشار بدهد و مسجد سپهسالار و پارلمان حاليّه از بناهاى او است و به فاصله چند سال صدارت به ميرزا على اصغر امين السلطان واگذار شد. بالجمله ناصرالدين شاه براى تكميل ادارات و بعضى ترتيبات جديده سه مرتبه سفر فرنگستان كرده و در 1313 هجرى به دست ميرزارضا نامى مقتول گرديد و بعد از او پسرش، مظفرالدين شاه كه در آن موقع وليعهد و فرمانفرماى آذربايجان بود، به تهران آمده و در ماه ذى حجّه همان سال تاجگذارى نموده و هماره با كمال رحم و مهربانى و عدل و داد با رعايا مى گذرانيد تا در اواخر عمر خود دستخطّى مبنى بر اعطاى مشروطيّت در 14 جمادى الثانيه 1324[هجرى] داده و به فاصله دو روز از همان دستخط بدرود جهان گفت.1
قاچ--->كرج.(كى)
قاچارباشى ـ در جايى ديدم كه نام شهرى است [به موجب نقل شاهنامه، نام شهرى است در تركستان (لغت نامه دهخدا)].
قاخ ـ محرّف قاق[ر.م] است.
قادح ـ (چو فاسق) قَدْح كننده و عيب گيرنده و مذمّت كننده و نام كرمى است كه دندان و درختان را مى خورد.(عر)
قادر ـ (ر.ف) و به پارسى «گرگر» و «گروگر» و «توانا»[گويند].(عر)
قادرانداز ـ كماندار و تيراندازى كه تير او خطا نكند.
قادريّه ـ به فرموده احمد رفعت[ر.ض]، عنوان يكى از فرق صوفيّه كه به چندين واسطه از جنيد بغدادى [عارف قرن 3هـ] اخذ فيوضات كرده و به نام اسديّه، اكبريّه، اشرفيّه، مقدسيّه، عزيبيّه، روميّه، يافعيّه، صماديّه، هلاليّه[و ]هنديّه به چندين شعبه منشعب مى باشد و به «ذهبيّه» هم رجوع نمايند.
قادسيّه ـ قريه بزرگى است از سامره در قرب دجيل و هم دهى و يا شهرى است در نزديكى سمت غربى مداين در پنج فرسخى يا پانزده فرسخى كوفه كه حضرت خليل(عليه السلام)در هنگام عبور از آنجا به قدس و كثرت زوّارش دعا نموده و لذا به همين اسم مسمّى گرديد و در همين جا وقعه [جنگ] شديدى در ميان مسلمين عرب و اهل فارس از عجم اتفاق افتاده و در 14 يا 15 يا 16 هجرى در عهد خليفه ثانى به دستيارى و مأموريّت سعد ابن ابىوقّاص مفتوح مسلمين گرديده و رستمنامى از ارامنه هم كه سركرده عجم بوده و غير از رستم زال معروف است، در همين وقعه مقتول گرديده و اموال بسيارى از ايشان تاراج و غنايم مسلمين گرديد و اگرچه همين رستم استيلاى امّت محمّدى را از قواعد نجوميّه استكشاف كرده و به محاربه عرب تن درنمى داد، مع هذا به حسب اصرار يزدجردشاه داخل محاربه شده و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: قادسيّه يكى از مداين سبعه عراق عرب بوده و روزگارش چندان خراب نموده كه به جز نامى از آن در ميان نيست.
قادون ـ (چو كابوس) قادين[ر.م].(كى)
قاده ـ (چو باده) جمع قائد.(عر)

1. پس از مظفرالدين شاه پسرش، محمدعلى شاه، در تاريخ 1285 هـ . ش به سلطنت رسيد. وى در اين دوره مجلس شوراى ملّى را بست و پس از فتح تهران توسط مشروطه خواهان و پناهنده شدن وى به سفارت روس، مجبور به ترك ايران شد و مشروطه خواهان پسرش، احمدشاه، را كه آن زمان 12 سال بيشتر نداشت، به سلطنت انتخاب كردند. در نهايت به وسيله مجلس فرمايشى كه رضاخان ترتيب داده و دست بيگانگان پشت سر آن بود، سلطنت قاجار برچيده شد.

صفحه 369 - جلد سوم
قادين ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عنوانى است كه در تركستان[در آسياى مركزى ]مخصوص معتبرين زنان بوده و صحيح آن كتبانو است و قادون نيز گويند و در درارى[ر.ض] گويد: زنى است كه بزرگِ شش زن باشد.(كى)
قاذورات ـ (ر) جمع قاذوره[ر.م].(عر)
قاذوره ـ (چو وارونه) بدخلق و غيور و عمل قبيح و هر چيز چركين و ناتميز و شخصى كه چيزى را كثيف و چركين شمرده و نخورد و مردم بى پروا كه در اقوال خود بى ملاحظه بوده و هرچه را كه به خيال آيد بر زبان راند.(عر)
قار ـ به تركى، برف و به عربى، قير و زفت و شتر و درختى است تلخ و (به تشديد آخر) به معنى ثابت و مستحكم و برقرار است و در برهان[ر.ض] گويد: اين لفظ از اضداد و در پارسى نسبت آن به چيزهاى سفيد و سياه هر دو كنند.
قارا--->قراقروت.
قاراسيا ـ آلوبالو و گيلاس.(مى)
قاران ـ قاآن[ر.م].
قارْچ ـ سماروخ[ر.م].
قارْس; قارْص ـ به فرموده بستان السياحة[ر.ض]، شهرى است بزرگ كه قديماً از بلاد ايران بوده و اكنون سال ها است كه ملوك روم ضبط نموده و در ميان ارضروم [ر.م] و آذربايجان واقع و مردمانش ترك و حنفى مذهبند.
قارق ـ (ل) به نوشته بحيره[ر.ض]، كوهى است در كرمان يا تبرستان [مازندران و اطراف آن ]و در آن چشمه اى است كه در شب سبز و در روز سرخ نمودار گردد.
قارن ـ (چو مادر) پهلوانى بوده در زمان رستم زال و هم نام پسر كاوه[كاوه آهنگر] كه به شجاعت معروف و به رزم زن نيز ملقّب و با منوچهر و نوذر[هفتمين و هشتمين پادشاهان پيشدادى] معاصر بوده و نام يكى از شاهزادگان مازندران هم هست كه پدرش، وندادهرمز، معاصر مأمون عباسى حكمرانى تبرستان [مازندران و اطراف آن] داشته و پيش از او نيز در مازندران، قارن ابن سوخرا از اولاد قارن ابن كاوه حكمران بوده است و كوه مازندران را هم بهواسطه اينكه همين قارن ملك الجبال لقب داشته، كوه قارن مى گفته اند. و بالجمله به فرموده انجمن آرا[ ر.ض]، قارن را خارن نيز گويند، چنانچه خارن به زبان پهلوى به معنى خوب است.
قارنيتيا; قارنيوله ـ (ل) رجوع به «ايليريا» نمايند.
قاروره ـ (چو وارونه) شيشه و جمع آن قوارير است و در نزد اطبا، شيشه مدوّرى است كه بر شكل مثانه ساخته باشند و در آن بول كنند تا طبيب در وى نگاه كند و اگر خود بول را بدين نام خوانند، از راه تسميه حالّ با محلّ خواهد شد و شايد كه اوّل، بول را اين نام نهاده سپس از راه تسميه محلّ به اسم حالّ شيشه را بدين نام خوانده باشند و در جايى ديدم كه نام يكى از آلات جنگ هم هست.(عر)
قارون ـ (چو كابوس) نام يكى از نهرهاى ايران كه از التقاى دو نهر مجتمع بوده و بلاد خوزستان را خرق كرده و در رأس خليج فارس ريخته مى شود و هم نام پسر يصحر كه عموزاده و يا خاله زاده موسى ابن عمران (عليه السلام) بوده و بعد از هارون و موسى، اعلم و اعظم بنى اسرائيل و از غايت حسن به منوّر ملقّب و در ايّام فقر و فاقه هماره به عبادت يزدان مشغول و در محضر موسى(عليه السلام) كسب علوم غريبه مى نموده و قرائت تورات كرده و بعد از موسى(عليه السلام)كسى را در فضل و تقوى با وى برابر نداشتندى و يكى از آن هفتاد تن بوده كه هر نوبت در عروج طور سينا مختار موسى(عليه السلام)بودند تا هنگامى كه مالك مال و منال نامعدود گرديد چندان كه چهل تن مرد قوى بنياد كليدهاى خزاين او را حمل كردندى. پس غرور و نخوت بر وى غلبه كرده و از فرط طمع مخالفت امر الهى نموده و زكات آن مالِ بى شمار را نداده و آن معدن عصمت را متّهم به زنا داشته و ازاين رو در 3832 هبوطى در شهرى رستننام كه در نزديكى حمص[در سوريه] است، خود او و هواداران او كه ابيرام و داثان نام داشتند، خسف شده و به زمين فرو رفتند و بعد از آن آتش فرود شده و اصحاب او را گرفته و آن 250 تن را كه مجمرهاى بخور در دست داشتند، پاك بسوخته و نابودشان گردانيد.
قاره ـ (چو باده)عضله و زفتِ[ر.م] تر و سنگ بزرگ و يا سنگ سياه و يا زمينى كه سنگ سياه در آن بسيار باشد و

صفحه 370 - جلد سوم
خونى كه در پوست بميرد و كوه كوچكى كه بر كوه هاى ديگر اتصال ندارد و در اصطلاح جغرافيايى، قسم وسيعى است از زمين كه به ممالك متفرّقه مشتمل باشد كه تمامى زمين شش قاره است، دو از آنها در نصف غربى كره واقع و آنها امريكاى جنوبى و امريكاى شمالى است و چهار ديگر هم كه آسيا و اوروپا و افريقا و اوستراليا است، در نصف شرقى آن است و مملكت هم قسم وسيعى از قارّه است كه در تحت حكومت واحد داخلى است، مثل مملكت چين و فرانسه و عثمانيه و امثال اينها و گاهى مملكت به ايالت و ايالت به ولايت و ولايت به قطعه و همچنين تا برود تقسيم شود و در برهان[ر.ض] گويد: قاره گياهى است مانند گندناى[تره ]كوهى و رجوع به «حران» هم نمايند و در جايى ديدم كه نام قبيله اى هم هست از عرب.(عر)
قاره ثانيه; قاره جديده--->ينگى دنيا.
قارى ـ (چو راضى) به عربى، خواننده و قرائت كننده، خصوصاً مر قرآن را و به تركى، پيرزن است.
قاريوان ـ (ق) معرّب كاروان.
قاز--->غاز.(كى)
قازاق--->قزاق.(كى)
قازان ـ قازقان[ر.م] و گياهى است دوايى كه «دَلاق اوتى» نيز گويند.(كى)
قازغان; قازقان ـ پاتيل و ديگ مسين بزرگ.(كى)
قازماق ـ كندن و برنج و هر چيز ديگر كه در ته ديگ چسبيده و بريان شده باشد و به پارسى «بكران» و «بنكران» و «بنكردان» و «ته ديگ» گويند.(كى)
قاس ـ اندازه و مقياس و ابرو و غوك.
قاسان ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، ناحيه اى است در اصفهان و شهرى است در حدود ترك از ماوراءالنهر[در آسياى مركزى] كه قديماً بزرگ و آبادان بوده و سپس خراب گرديده و ظاهرش آن است كه اين غير قاشان و كاسان است و در نزد اهالى خود به كاسان (با سين بى نقطه) معروف است و در انجمن آرا[ ر.ض] گويد: كاسان شهرى است در حوالى سمرقند[در ازبكستان] بر شمال اخسيكت كه در آنجا خوك بسيار و آن براى نسبت و منسوب به آن كاسى و كاسانى و معرّب آن قاسان و گياه خوب و باليده مى شود.
قاسطيّه--->هفتادوسه ملّت.
قاسم ـ (ر.ف)[قسمت كننده].(عر)
قاسم آباد ـ به فرموده بستان السياحة[ر.ض]، نام چند قريه است از تهران و اصفهان و كرمان و گويا در فارس هم باشد.
قاسم گونى ـ كه در جدول توقيعات تقاويم ثبت نمايند، يكى از ايّام مشهوره تاريخ رومى[ر.م] و عبارت از تشرين اوّل است، چنانچه در بيست باب [ر.ض ]ملاّ مظفر تصريح كرده و گويا در همين روز امر مهمّى از قاسمنامى به بروز آمده و بدان نسبت به نام وى اشتهار يافته، يعنى روز قاسم.
قاسناخ ـ (ر.ف) كه چوب مدوّر پرويزن[غربال] است و به پارسى «اخكم»[گويند].(كى)
قاسون; قاسيون--->دمشق و صالحيّه.
قاش ـ قاچ[ر.م] و ابرو و رجوع به «غژغاو» هم نمايند.(كى)
قاشان ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، شهر بزرگى است در سه منزلى اصفهان و دوازده فرسخى قم و غالباً با قم در يك جا مذكور و مردمانش شيعه اماميّه اند و به تركى، بول كردن حيوانات است.
قاشق; قاشوق; قاشيق ـ آلت طعام خورى معروف.(كى)
قاصد ـ (چو فاسق) سفر آسان و نزديك و مردم عادل و ميانه رو و متوسط و قصد و اراده كننده و طلب نماينده و در زبان اهالى ما در معنى پيك اشتهار دارد.(عر)
قاصد آسمان; قاصد چرخ; قاصد فلك ـ ماه و آفتاب.
قاضى ـ (ر.ف) [حكم كننده].(عر)
قاضى آسمان; قاضى چرخ; قاضى فلك ـ ستاره مشترى.
قاطون ـ (چو كابوس) نوشادر[ر.م].
قاعد ـ (چو فاسق) نشيننده و كنايه از مردم مهمل و بيكاره و بالخصوص كسى كه به جهاد نرود.(عر)
قاعده ـ (چو حادثه) مؤنث قاعد[ر.م] و اساس خانه و

صفحه 371 - جلد سوم
چهارچوب بالايين كجاوه و حصار شهر و در اصطلاح عامه، مقصد و مسئله و اصل و قانون را گويند و آن امرى است كلّى كه بر جزئيّات خود صادق و منطبق آيد، چنانچه گويى: قاعده اسم فاعل در پارسى «ان» يا «نده» است كه بر آخر امر حاضر آرند، همچو: افتان و خيزان و دونده و رونده و مانند آنها و آن را به پارسى «بز» و «بربت» و «ياسا» و «ياسه» و «ينگ» و «آيين»[گويند] و در اصطلاح هندسى آن، رجوع به «زاويه» و «كره»[شود].(عر)
قاعده جديد; قاعده جديد گريگورى--->سال.
قاعده دماغ ـ استخوانى است كه ساير استخوان هاى دماغ بر آن نشسته اند.
قاعده قديم; قاعده قديم قيصرى; قاعده قيصرى; قاعده گريگورى--->سال.
قاعده مثلّث--->مثلّث.
قاعده مخروطه--->مخروطه.
قاف ـ يكى از حروف تهجّى و هم موافق مشهور، نام كوهى است كه در السنه داير و ازاين رو به ذكر اجمالى كلمات اهل فن مى پردازيم. در مراصد[ر.ض] گويد: گويند كوهى است محيط بر زمين و در مجمع البحرين[ر.ض] گويد: كوهى است از وراى يأجوج[ر.م] و مأجوج[ر.م] كه به تمامى دنيا احاطه دارد و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: كوهى است گرد عالم برآمده و گرد وى آب است و چون آفتاب بر وى تابيده و عكس آن بر فلك زند، لاجوردى نمايد و در بحيره[ر.ض] گويد كه بزرگ ترين جبال است و از معجم البلدان[ر.ض] نقل است كه كوه قاف به دور زمين محيط است و سر به فلك رسانيده و جرمش از زمرّد و كبودى هوا از عكس لون آن است و در برهان[ر.ض] نقل كند كه به ربع مسكون محيط و بلندى آن پانصد فرسخ و بيشتر آن در ميان آب است و هر صباح چون آفتاب بر آن افتد، شعاع آن سبز مى نمايد و چون منعكس گردد، كبود. و اما مدلول آثار دينيّه و مجموع و روى هم رفته آنها آنكه كوه قاف در عدد هفت بوده و سر به آسمان سوده و آسمان بر روى آن منبسط گرديده و در طرف پسين زمين واقع و به زمين و تمامى خلايق احاطه تامّه داشته و ماهيّت آن از زمرّد و زبرجد و يا در سبزى و خضرت با آنها همرنگ بوده بلكه سبزى آسمان هم مأخوذ از آن است و هم سه گيسو دارد كه يكى در مشرق و ديگرى در مغرب و سيّمى در وسط آسمان[است]. از آنجا كه يك چنين تفسيرها از «قاف» دور از تصديق بوده، سيّد هبة الدين شهرستانى[ر.ض ]آن را به نحو ديگر تفسير كرده است و مى گويد:قاف نام كوهى نيست در مقابل ساير كوه هاى زمين كه موصوف به اوصاف مذكوره در آثار دينيّه و يا كلمات اهل فن باشد بلكه مقصود از قاف در تمامى آثار دينيّه كه تصريح به صفات مذكوره نموده اند، همان ظلّ مخروطى ارض است كه شبيه به كوهى است بزرگ، چه آن است كه در شب به تمامى ارض و خلايق مانند منطقه[كمربند ]دايره افقى احاطه داشته و در روزها در طرف پسين زمين مى باشد و همان است كه به آسمان پيوسته و آسمان بر روى آن منبسط گرديده، و همان است كه در عدد هفت است زيراكه هريك از هفت زمين را ظلّى است مخروطى، و همان است كه سر مخروط آن به منزله گيسو بوده و در وقت طلوع آفتاب در مغرب و در وقت غروب آن در مشرق و در وسط روز يا شب در وسط آسمان مى باشد، و همان است كه رنگ سطح ظاهرى آن به سبب اختلاف نور و ظلمت شبيه به رنگ زمرّد و زبرجد شده. و مقصود از جمله «خضرة السماء منه»1 كه در كلمات پيشوايان دين است، آن است كه سبزى آسمان نيز از همان قبيل و همان جنس است زيراكه آن هم از اختلاط نور منعكس از زمين با ظلمت ذاتى بطن جو حصول يافته. و قطع نظر از همه اينها وجه تسميه آن به قاف هم مشعر بر مدّعى است زيراكه قاف اسم فاعل از «قفا، يقفو» است و معنى آن پيروى و اتّباع آثار است و پرواضح است كه ظلّ ارض نيز در سير خود تابع سير نور شمس بوده و هماره در طرف مقابل آن حركت مى كند. پس كوه قاف يعنى ظلّ ارض، كه در سير و حركت تابع سير نور شمس بوده و پيرو آن است.

1. «و قافٌ جبلٌ محيط بالدّنيا من زمرّد أخضر فَخُضْرَةُ السّماء من ذلك الجبل».(بحارالانوار، مجلسى، ج89، ص 376)

صفحه 372 - جلد سوم
انتهى ملخّصاً.1
   انصاف و مروّت دو گواه عادل است بر اينكه كلمات مذكوره اهل فن و رؤساى دين را بدين نمط تأويل نمودن چقدر مايه علمى و احاطه تامّه بر مراتب عاليه را لازم داشته ليكن پرواضح است كه اين همه تأويلات و صرف نظر كردن از ظواهر كلمات مبنى بر آن است كه مجموع كره زمين را موافق نوشته اهل هيئت و سيّاحان فرنگ به همين مقدار قليل محسوسى كه به چندين قطعه معروفه تقسيم شده منحصر داشته و به استناد اينكه بعد از زحمات بسيار و سياحت هاى بى شمار كوهى ديگر و زمينى ديگر نديده و نيافته اند، وجود زمين على حده را كه غير از اين زمين محسوس ما باشد محال دانسته و باور نداريم و پرواضح است كه عدم وجدان، دليل عدم وجود نبوده و از نيافتن چيزى حكم بر نيستى آن نتوان نمود و چه مضايقه كه در آتيه كوهى موصوف به اوصاف مذكوره مكشوف ما هم بوده و به رأى العين ديده باشيم و حال آنكه اوّلين مايه ترقّى و ادراك همه گونه مقاصد عاليه ممكن الحصول دانستن مقصود است به طورى كه با يك دنيا اميدوارى تعقيب آن نمايى تا در خاتمه در زير سايه كوشش هاى جانى به مقصدى عالى و نتايج خوبى موفّق باشى. بالجمله مؤيّد اين است آنچه در پاره اى از كتب هيئت گويد كه اسكندر رومى پس از عالم گيرى بدان سر شد كه اگر زمين على حده هم كه غير اين زمين محسوس ما باشد پيدا نمايد، آن را هم به هر وسيله كه شايد به حيطه تصرّف آرد و در تعقيب اين مدعا كشتى هاى جنگى ترتيب داده و لشگرى وافى با تمامى مهمّات و قواى لازمه مرتّب نمودند. ايشان هم بعد از مدتى كه در روى دريا طىّ مسافت كردند، در اثناى سير به كشتى هاى جنگى ديگر برخورده و بعد از زدوخورد بسيار ايشان را شكست داده و بعضى از اهالى آنها را اسير نموده و عودت نمودند و ازآن رو كه اصلاً زبانشان را نمى فهميدند، ايشان را زن كردند كه بهواسطه اولادى كه از ايشان به وجود آيد زبانشان را فهميده و استكشاف حال نمايند و بعد از چند سالى كه نسل به وجود آمد به ترجمان نسل استفسار حال نمودند كه شما چه كس بوده و از كجا آمده و عازم كجا بوده و طالب چه بوديد. پاسخ دادند كه پادشاه ما تمامى روى كره را مسخّر نموده و بدان خيال افتاد كه اگر زمين على حده هم يافته و پيدا نمايد، به حيطه تصرّف آرد و ما را هم از پى تعقيب اين مدّعا روانه داشتند تا دچار شماها شديم. «چشم بگشا قدرت يزدان ببين».
   و پوشيده نماند كه اگر اين قضيّه هم وقوع نداشته باشد لكن واقع مطلب بدين پايه است.
قاف و دال; قاف و رى ـ كش و فش و طمطراق و مزخرف و هرزه كارى و هرزه گويى و كارهاى عبث و بى فايده.
قافله ـ (چو حادثه) عودت كننده و رفقاى سفر كه به وطن خودشان مراجعت كنند و ابتدا كننده به سفر را نيز از راه نيك فالى قافله گويند كه در عاقبت به سلامت بدن به وطن خود برمى گردد و جمع آن، قوافل است و به پارسى «كاربان» و «كاروان»[گويند].(عر)
قافله سالار ـ رئيس قافله و بالخصوص وجود مقدّس حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) و حضرت على(عليه السلام).
قافيه ـ (چو راضيه) پى و اثر و پس گردن و حرف آخر قصيده و در نزد اخفش[ ر.ض]، كلمه آخرين بيت است و ابوالحسن محمد ابن كيسان[ر.ض] گويد: قافيه عبارت از حروف و حركاتى است كه اعاده آنها در آخر ابيات لازم است و به زعم خليل[ر.ض]، عبارت از اوّل حركتى يا حرفى است كه بعد از آن دو ساكن واقع شده باشد كه يكى از آنها بعد از آن حرف يا حركت بوده و ديگرى در آخر بيت، همچو: شيبانا كه قافيه از حرف باء است و يا حركت آن تا آخر و بعد از آن دو ساكن است، يكى الفى كه بعد از حرف باء است و ديگرى الفى كه بعد از حرف نون است. پس اگر ميان دو ساكن هيچ حرف متحرّك فاصله نباشد، آن را «مترادف» گويند، همچون: ملال و اگر فاصله بوده و يكى بود، آن را «متواتر» خوانند، همچون: شيبانا و اگر دو باشد، آن را «متدارك» نامند، مثل: ديارها و اگر سه باشد، «متراكب» نام كنند، چنانچه در «عواقبها» و اگر چهار باشد

1. الهيئة والاسلام، شهرستانى، رسالة جبل قاف، ص 360، چاپ نجف.

صفحه 373 - جلد سوم
به «متكاوس» موسوم دارند، چنانچه در «قدجبر الدين الإله فجبر» و در نفايس الفنون[ر.ض] گويد: عرب مصراع اخير را «قافيه» گفته و بر تمامى بيت نيز اطلاق كرده بلكه گاهى تمامى قصيده را نيز گويند:
«اعلّمه الرّماية كلّ يوم *** فلمّا اشتدّ ساعده رمانى
اعلّمه القوافى كلّ حين *** فلمّا قال قافية هجانى»
   و بالجمله جمع قافيه، قوافى است و آن را به پارسى «بساوند» و «پساوند»[گويند].(عر)
قافيه پرداز ـ قافيه سنج[ر.م].
قافيه تنگ شدن ـ در رفتار و گفتار عاجز شدن.
قافيه سنج ـ شاعر و مردم موزون طبع.
قافيه شايگان ـ در اصطلاح عروض، قافيه اى است كه مقبول اهل فن نبوده و در آن تحكّم باشد يعنى آن طور قافيه كه مردود است لايق شاه بوده و گويا به حكم وى به كار برده اند زيراكه تحكّم مناسب پادشاهان است و قافيه شايگان هم به نام «جلى» و «خفى» به دو قسم مى باشد. اما اوّلى آن است كه جمع را با مفرد قافيه كنند، مثل ياران و دوستان با زمان و مكان و نظاير آنها. و امّا دويّمى آن است كه كلمات جامده مفرده مختومه به الف و نون را با اسم فاعلى كه هم در آخرش الف و نون است، قافيه نمايند، همچو: گريان و بريان و زندان و خندان و مانند آنها و يا آنكه كلمات مفرده مختومه با ياء و نون را با كلمات مركبه همچنانى قافيه سازند، همچو: زين و زرّين و چين و برنجين و زمين و سيمين و هرآنچه بدانها ماند و تمام اقسام مذكوره در نزد اهل فن از جمله عيوب قافيه بوده و مردود و ناپسند و استادان شعرا بيش از يك دو جا در اشعار خود جايز ندانسته و عذر خواسته اند. رشيد وطواط بلخى1 گويد:
«اشعار پر بدايع دوشيزه من است *** بى شايگان وليك به از گنج شايگان»
خواجه عبيد[قصيده اى در ستايش سلطان معزالدين اويس جلايرى] گفته:
«طبع عبيد را كه چو گنجى است شايگان *** معذور دار قافيه گر شايگان كند».
قاق ـ مردم لاغر و باريك و دراز و هر چيز خشكيده و رجوع به «كاك» نمايند.
قاقا--->قاقه و گاگا.(كى)
قاقله ـ الاچى[ر.م] و گياه سايه پرور[ر.م] و بار درختى است كه از آن نان خورش سازند و رجوع به «هيل» هم نمايند.(عر)
قاقِلى --->كاكل.
قاقم ـ (چو ناخن) كنايه از روز و جانورى است معروف سفيدرنگ و سياه سر و دنباله و كوتاه دنباله و شبيه به سنجاب و گرم تر و پرقيمت تر از آن و سردتر از سمور و كوچك تر از گربه و بزرگ تر از موش كه از پوستش پوستين سازند و ملوك و اكابر پوشند و در خواص شبيه به فنك [ر.م] است و پوست آن را نيز كه شبيه به پوست فنك است، اطلاق نمايند.(عر)
قاقم نماى ـ هر چيز روشن و سفيدنماى.
قاقوس ـ (چو كابوس) عدس.(نان)
قاقه ـ (چو باده) ميوه و هر چيز مردار و نجس و كثيف و دنى.(كى)
قاقيا ـ مخفّف اقاقيا است.
قال; قال و قيل--->قيل.(عر)
قالاد ـ هرزه و بيهوده گفتن.
قالب ـ (چو مادر و فاسق) كالبد تن و غوره خرماى سرخ شده و گوسپندى كه بر غير رنگ مادر باشد و هم به معنى معروف و آن چيزى است كه در آن كفش و كلاه و غيره را راست و درست نمايند و فلزات را به هر شكلى كه منظور نظر است، بهواسطه آن متشكّل سازند و به پارسى «كالب» و «كالبد» گفته و بالخصوص قالب زرگرى را «تبنك» و «تنبك»[گويند].(عر)
قالب زدن ـ حيله كردن.

1. امير امام رشيدالدين سعدالملك محمد،معروف به رشيدالدين وطواط دبير ديوان رسائل خوارزمشاه بود و به خاطر اندام كوچكش به او لقب وطواط دادند، به معناى خفاش يا نوعى پرستو. وى متوفّاى 573 هجرى است.

صفحه 374 - جلد سوم
قالب مثالى --->مثال.
قالتابان--->غلتبان.(كى)
قالتاق ـ چوب زين و زن از كار افتاده.(كى)
قالكوته ـ استعمال ديگرى است در كلكته.
قالموق ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام يكى از طوايف مغول كه قسمت عمده ايشان در ايالت چونغاريا از تركستان چين[نواحى شمال و شمال غربى چين ]سكونت داشته و به چهار قبيله منقسم مى باشند:
   1. خوشوها: كه در كوه نور ساكن و در حوالى 40هزار نفوسند.
   2. چونغارها: كه در ميان 20هزار و 30هزارند.
   3. طورغودها: كه در سمت غربى چونغارها ساكن و قليل الافرادند.
   4. توربيت ها: كه از طورغودها و چونغارها مخلوط هستند.
   و غير از اين چهار قبيله 15هزار چادرنشين هستند كه در طرف چپ نهر وولغا[ولگا] و طرفين نهر قوما سكونت دارند.1
قالِنجه ـ مرغ عكّه [ر.م] و عقعق [ر.م] و يا فاخته.
قالوس ـ (چو كابوس) به نوشته انجمن آرا[ ر.ض]، موضعى بوده در ولايت رستمدار مازندران كه در اين زمان به نور و كجور معروف و از ابنيه منوچهر[هفتمين پادشاه پيشدادى ]بوده و آن را جالوس مى ناميده اند و بعد از غلبه اعراب معرّب كرده و قالوس گفتند، چنانچه كاووس را هم معرّب كرده و قابوس گفتند و نواى قالوسى هم كه لحنى است از موسيقى به جالوس منسوب بوده و آن نوا را نيز «قالوس» گويند.
قالوش ـ به نوشته درارى[ر.ض]، نام تركى كفشى است معروف.
قالى ـ (چو راضى) به عربى، دشمن گيرنده و به تركى، فرش و بساطى است معروف كه «خالى» نيز گويند و موافق آثار عجم[ر.ض ]به زعم بعضى، صحيح و مربوط آن «قالين» است كه به تركى، كثيف و غليظ و درشت و كلفت است و در ماده «گيز»(به معنى نمد) از فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد: نوعى از آن پشمينه را كه فرش نمايند، «قالى» گويند زيراكه اوّل بافتن آن پشمينه رنگارنگ در شهر قاليقلا كه از ارضروم و دياربكر است به ظهور آمده و از آنجا به اطراف بردند و به جهت انتساب به شهر مزبور، «قالى» خواندند[قاليقلا، شهرى است در ارمنستان].
قاليقلا ـ (ل) رجوع به «قالى» شود.
قالين--->قالى.(كى)
قالينوس ـ (چو جالينوس) در جايى ديدم كه نام شهرى است.
قاما--->قمه.(كى)
قامت ـ (ر.ف) و به پارسى «يشن» و «بالا»[گويند].(عر)
قامچى--->قمچى.(كى)
قامرون ـ (ل) رجوع به «قمار» نمايند.
قانصه ـ (چو حادثه)--->سنگ دان.(عر)
قانون ـ (ر) اصل و رسم و قاعده و مقياس و اندازه و سازى است كه مى نوازند و اسامى پارسى آن در تحت ترجمه لفظ «قاعده» نگارش يافته و هم نام كتاب شيخ ابوعلى سينا كه در فن طب، بى بديل و قوانين كلّيّه و جزئيّه آن فن را كفيل و به پنج قسم مقسوم است:
   1. كلّيّات طب.
   2. ادويه مفرده.
   3. امراض هريك از اعضا از سر تا پا.
   4. امراضى كه اختصاص به عضوى ندارند.
   5. تركيب ادويه.
   و بالجمله جمع آن، قوانين و به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، سريانى و ظاهر قطرالمحيط[ر.ض] عربى و صريح برهان[ر.ض] معرّب «كانون» بودن آن است.
قانه ـ (چو باده) علاوه بر معنى معروف در مابين اهالى ما، به نوشته درارى[ر.ض]، خطوط و ارقامى است كه در پس و پيش كشتى نقش كنند كه بهواسطه آنها مقدار فرورفتن كشتى در آب را مكشوف دارند.
قاو--->آتش گيره.(كى)

1. قالموقستان اكنون يكى از جمهورى هاى روسيه است و پايتخت آن اليستا است و اين جمهورى به زبان اويغورى، قالماقستان ناميده مى شود.

صفحه 375 - جلد سوم
قاوال--->دف.(كى)
قاوَرد ـ نوعى از حلوا است.
قاوند ـ (چو آهنگ) به نوشته برهان[ر.ض]، روغنى است منجمد مانند پيه بسته كه از دانه اى شبيه به فندق گيرند; سرفه كهنه و درد پشت را كه از سردى باشد سود دارد و در مخزن[ر.ض] فرمايد: از جمله ادويه مجهوله و به زعم بعضى، نباتى بوده و جمعى ديگر حيوانى دانسته و گفته اند كه در بلاد ترك مرغى است كه آن را «قاوند» نامند و اين پيه آن است و آن را «پيه قاوندى» گويند و بعضى گويد: پيه طايرى است هندى و بعضى پيه سگ آبى دانسته و بعضى دُهن [روغن ]مغز ساق گاو كوهى [گوزن] يا گوسپند كوهى گفته و برخى دهن ماهى اش پنداشته و ديگرى گويد كه از جوف سنگ سياه برمى آيد و ديگرى پندارد كه اسم مرغى است سفيد منجمد شبيه به پيه و بى بو كه از حبشه [اتيوپى] و نواحى هند و يمن آرند و از سيّد علوى خان[ر.ض] نقل كند كه اينها همه بى اصل است بلكه دهن ثمر درختى است در كوه كماوان كه كوهى است بر كنار نهر گنگ يعنى درياى گنگ كه گنگا نيز نامند و آن كوه تا به چين و خطا كشيده و مابين هندوان بلاد واقع است و آن ثمر به قدر بادام بزرگى و به حجم گرده بزى است; مغز آن را ساييده، در آب جوش مى دهند و كف مى كند و كف آن را بالتمام مى گيرند. پس آن كف را جوش مى دهند تا مائيّت آن برطرف گردد و روغن خالص بماند و ملاحظه مى نمايند كه نسوزد. پس صاف مى نمايند و بعد از سرد شدن مانند پيه منجمد گردد و نزد عامه اهل هند به «شحم شجرى»، يعنى پيه درختى معروف است.
قاووت ـ آرد و حبوبات بريان شده كه به پارسى «پِست» و «كبيده»[گويند].(كى)
قاووق ـ مثانه و كلاه.(كى)
قاويل ـ گروهى است كه در جانب شمال سكونت دارند.
قاهر ـ (ر.ف) و به پارسى «گرگر» و «گروگر»[گويند].(عر)
قاهره ـ (چو حادثه) مؤنّث قاهر و هم شهرى است در جنب فسطاط كه خديونشين[خديو، لقب حاكمان مصر در قرن 13 و 14 هجرى است] و مقرّ حكومت بلاد مصر و عمارتش به خود مصر متّصل و در قرب طرف راست نيل در دامنه كوهى موغوتا نامى واقع و معادل 350هزار نفوس را جامع و جوامع و مساجد آن بسيار و مشهورتر از همه جامع الازهر است كه اكثر از علوم موجود در لغت عربيّه در آنجا درس خوانده مى شود و خود شهر و جامع مذكور در 970 ميلادى ـ مطابق 360 هجرى ـ از طرف معزّ لدين الله، مؤسّس حكومت فاطميّه، تأسيس يافته و ازاين رو به قاهره معزّيّه هم مسمّى مى باشد و در 922 هجرى در تحت همّت سلطان سليم اوّل، جزو ممالك عثمانيّه گرديده و شمندوفر [راه آهن] مابين آن و اسكندريّه بسيار منتظم است.(عر)
قاه قاه ـ به آواز بلند خنديدن.
قاى ـ موضعى است منسوب به خوبان [شهرى است به تركستان كه طايفه قاى گوكلان در آن سكنى داشته اند(لغت نامه دهخدا)].
قايساق ـ يا قايى يا هوايق; به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام قبيله اى است كه در تركستان غربى سكونت داشته و در اواسط قرن چهارم هجرت قبول اسلام نموده و به روايتى سلجوق و تركمان هم از شعب ايشانند.
قايش ـ (ر.ف) كه «دوال» و «برنداف» و «تسمه» گويند.(كى)
قايق ـ (ر) كشتى كوچك.(كى)
قايم ـ (ر.ف) و صحيح آن همزه بدل ياء است.(عر)
قايم انداز ـ مردم ناتوان و عاجز و قمارباز بى نظير.
قايم اوّل آسمان ـ ماه.
قايم پنجم آسمان ـ ستاره مرّيخ.
قايم چهارم آسمان ـ آفتاب.
قايم دويّم آسمان ـ ستاره عطارد.
قايم ريختن ـ عاجز بودن و جنگ نمودن.
قايم سيّم آسمان ـ ستاره زهره.
قايم ششم آسمان ـ ستاره مشترى.
قايم مقام ـ پيره[ر.م] و جانشين.
قايم هفتم آسمان ـ ستاره زحل.
قايماق ـ (ر.ف) و رجوع به «قيماق» هم شود.(كى)

صفحه 376 - جلد سوم
قاين ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است در ميان اصفهان و نيشابور و يا موضعى است ديگر كه قصبه قهستان است و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: ولايتى است از مضافات خراسان كه مردمانش شيعه و حكومت آن از عرب است.
قايى ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عنوانى است كه بر اشراف قسمت اوغوز از تركستان غرب[آسياى مركزى ]اطلاق شده و از تركستان به خراسان هجرت كرده و در عصر چنگيزى به ايران و ارمنستان مهاجرت نمودند و رجوع به «قايساق» هم نمايند.
قايين--->قابيل.

آيين دويّم

(در [حرف] قاف[قرشت] با باى ابجدى)
قبا ـ (چو دعا) شهرى است در نواحى فرغانه[در ازبكستان] و دهى است در نزديكى مدينه كه در آن مسجدى است مشهور كه به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، در سمت قبله مدينه و زيارتگاه عرفا و عشّاق است و در مراصد[ر.ض] گويد كه اين مسجد را حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله)تأسيس داده كه اوّل خود آن حضرت سنگى بر آن نهاده، پس از آن ابوبكر سنگى ديگر گذاشته، پس ساير مردمان شروع به بنيان نمودند و آن اوّل مسجدى است كه در دوره اسلام بنا شده و مسجد تقوى هم گويند1 و (چو قضا) قباه[ر.م] و به تركى، غليظ و كثيف و كلفت و قوى هيكل است.
قبا تنگ شدن ـ تنگى معاش و عاجز و بى طاقت بودن.
قباچاى; قباچه ـ جامه و قباى كوچك.
قباى زربفت ـ آسمان در شب بى ابر و تاريك.
قباى كُحلى; قباى مينارنگ; قباى نيلوفرى;
قباى نيلى
ـ آسمان.
قبائل ـ (چو حمايل) جمع قبيله.(عر)
قبائل تركمان ـ به نوشته آيينه جهان نما[ ر.ض]، چند طايفه در تركمان سكونت دارند، يكى گرگين و ديگرى اوزبكيّه و سيّمى طايفه اى است مشهور به قبائل تركمان كه در طرف غربى تركستان و در كنار بحر خزر سكنى دارند.
قباب ـ (چو خمار) نوعى از ماهى و شمشير و مانند آن كه قاطع و برّنده باشد و (چو كتاب) موضعى است در سمرقند[در ازبكستان] و يكى ديگر در نجد در سر راه حُجّاج بصره و محله اى است در نيشابور و هم به معنى مشهور كه جمع قبّه است.
قِباب حسين ـ موضعى بوده در خارج بغداد.
قباد ـ (چو خمار) معرّب غباد[ر.م].
قباق ـ (ر) پيش و كدو.(كى)
قبال ـ (چو كتاب) مقابله و طرف مقابل و بند كفش كه در ميان انگشت ميانين و انگشت بِنصِر[ميان انگشت كوچك و وسطى ]افتد.(عر)
قباله ـ (چو شماره) روبه رو و طرف مقابل و (چو كَناره) هرآنچه انسان ملتزمش شده و به ذمه خودش مى آورد از قبيل قرض و عمل و غيره و از زمخشرى[ر.ض] نقل است كسى كه به طور مقاطعه عمل را قبول كرده و در آن باب چيزى بنويسد، آن عمل را «قباله» (به كسر قاف) گويند و آن نوشته را «قباله» (به فتح قاف). على هذا اينكه در اصطلاح عصر ما پاره اى اسناد و املاك را «قباله» گويند، از راه مَجاز است و آن را به پارسى «بنچك» و «تزده» و «ترده» و «نورده» و «چك» و «ترزده» و «بيلاك» و «بيلك» گويند.(عر)
قبان ـ  به عربى، (چو بقّال) معرّب كپان [نوعى ترازو] و (چو كَنار) غليظ و كثيف و كلفت و بدهيكل كه «قابا» و «قابان» نيز گويند.
قباه ـ (چو كَنار) جامه پوشيدنى معروف كه بيشتر بدون هاء استعمال كنند و (چو خمار) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام دو بلده است، يكى در تركستان قريب به مُلك ختن [در شمال غربى چين] كه مسكن طايفه مغول و قلماق بوده و به مرور دهور رو به خرابى نموده و ديگرى در ملك شيروان [در كشور آذربايجان] كه به زعم بعضى، همان «قبه» است كه مذكور خواهد شد.

1. عن أبى عبدالله(عليه السلام) قال: سألْتُهُ عن المسجد الذى أسّس على التقوى فقال: مسجدُ قبا.(وسائل الشيعه، حرعاملى، ج5، ص 285)

صفحه 377 - جلد سوم
قبج ـ (چو سخت) رجوع به «كبك» شود.(عر)
قبچاق ـ (چو دلزار) ولايتى است از آذربايجان و هم به نوشته برهان[ر.ض]، دشتى است از تركستان و بعضى از طوايف ترك آن ناحيه را نيز گويند و در بستان السياحة[ر.ض ]گويد: قوم بسيارى است در دشت; بعضى از ايشان حنفى مذهب و برخى لامذهبند و آن دشت را نيز به نام آن طايفه قبچاق خوانند.
قبر ـ (ر.ف) و به پارسى «گور» و «استودان» و «فرجامگاه»[گويند].(عر)
قبرس ـ (چو بلبل يا كشمش) كه قبريس نيز نويسند، به نوشته برهان[ر.ض]، يكى از جزاير يونان است و در مراصد[ر.ض] گويد: جزيره اى است در بحر روم [درياى مديترانه] كه گرداگرد آن 700 ميل و به مقياس ديگر 16 روز راه و در تحت تصرّف فرنگ و اكثر مردمانش حنفى و بعضى نصارى[مسيحى] هستند و احمد رفعت[ر.ض] گويد: جزيره اى است مشتمل بر سلسله جبالى بسيار عالى و در ميان سوريه و آسياى صغرى واقع و صدهزار نفوس را جامع و عرضاً 80 كيلومتر و طولاً 225 كيلومتر مى باشد.
قبرستان ـ (ر.ف) و به پارسى «استودان» و «گورستان» [گويند].(عربى و پارسى)
قبره ـ (چو هرزه) يكى از نواحى اندلس است و (به ضمّ اوّل و فتح ثالث و فتح و تشديد ثانى) رجوع به «چكاوك» نمايند.(عر)
قبريس--->قبرس.
قبريّه--->هفتادوسه ملّت.
قبض ـ (ر.ف) كه به پارسى «دريافت» و «بازيافت» و «بازگرفت» گفته و در معنى ديگرش كه سند دريافت است، «بيلاك» و «چك» و «چاك» و «ترده» نامند.(عر)
قبض خارج; قبض داخل ـ كه مصطلح اهل رمل است، رجوع به «رمل» شود.
قبضه ـ (ر.ف) و در معنى اصطلاحى آن، رجوع به «فرسنگ» نمايند.(عر)
قبط ـ (چو سخت) با دست جمع كردن و (چو هند) به نوشته بحرالجواهر[ر.ض] و مجمع البحرين[ر.ض]، اهل مصر است و در مفرد آن قبطى گويند، چنانچه قبطى زبان ايشان و نام نوعى از كتان نيز هست كه از مصر آرند و جمع آن، قباطى است و در قطرالمحيط[ر.ض] گويد: نام قومى است از نصارى[مسيحى] در مصر و توابع آن و در صفحه 25 از مجله سال دهم الهلال[ر.ض] گويد كه لفظ قبطى در اصل به معنى مصرى بوده و با لفظ «ايجيبت» فرنگى از يك اصل و يا دويّمى محرّف اوّلى مى باشد و امّا اينكه تنها در جماعت مسيحى استعمال كرده و در غير ايشان اطلاق ننمايند به جهت آن است كه سكنه مصر پيش از فتح اسلامى از جماعت مسيحى بوده و ازاين رو مسيحى هاى مذكور را قبطى مى ناميدند، يعنى مصرى و بعد از آنكه مسلمين مصر را مفتوح داشتند، مسيحى هاى مذكور را كه سكّان مصر بودند به همان اسم اوّلى قبطى باقى گذاشته و تمامى سكنه مصر دو فرقه شده و به دو اسم مسمّى گرديدند: مسلمين و قبطى. پس تقابل لفظ قبطى با مسلمين از معنى مصرى تبديل يافته و در معنى مسيحى مستعمل گرديد و رجوع به «هندوستان» هم نمايند و در جايى ديدم كه قبطى عنوان قوم فرعون است كه به مردى قبطون نام منسوب هستند.(عر)
قبطون ـ (ل) رجوع به «قبط» شود.
قبطى ـ (چو هندى) رجوع به «قبط» شود و در «تاريخ قبطى»، رجوع به تركيبات «تاريخ» نمايند.
قبق ـ (ل) رجوع به «لبنان» شود.
قبل ـ (چو شكم) طاقت و قدرت و (چو سخت) پيش و (چو تند و شتر) اوّل زمان و دامنه كوه و به معنى مشهور.(عر)
قبلان; قبلاى ـ (چو گلزار) نبيره چنگيزخان كه در 1250 ميلادى ـ مطابق 648 هجرى ـ از طرف برادر خود، منكوقاآن، حكمران مغولستان، به چين و تاتارستان رفته و نواحى خطا را مسخّر نموده تا در 657 هجرى به حكومت مستقلّه تاتارستان موفّق و در 684 هجرى از پوست درونى درخت توت كاغذى مدوّر ترتيب داده و ممهور نموده و امر به رواجش نمود و ازاين رو احدى را قدرت دادوستد پولى ديگر نداشت.

صفحه 378 - جلد سوم
قبله ـ (چو سفره) بوسه و كفالت و (چو طلبه) شهر قديمى است از شيروان در نزديكى دربند[ر.م] و (چو سركه) نوع و طرف و جهت و هرآنچه رو به طرف آن كنند، خصوصاً طرفى كه در حالت نماز طرف توجّه باشد و بالخصوص كعبه اسلامى كه در مسجدالحرام مكّه معظّمه و در نماز و ساير اوقات معيّنه در ديانت حقّه اسلاميّه محل توجّه مسلمين مى باشد. بعضى گويد كه حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله)پيش از هجرت به طرف كعبه نماز خوانده و بعد از آن در مدينه به سوى بيت المقدّس رو كرده و عاقبت بازهم به توجّه كعبه مأمور گرديد و حق اينست، از بدو بعثت به سمت بيت المقدّس نماز خوانده و كعبه را ميان خود و بيت المقدّس قرار مى داده است، يعنى در جايى نماز مى كرد كه توجّه به كعبه و بيت المقدّس هر دو ممكن بودى و پس از هجرت به مدينه به بيت المقدس نماز مى گزارد.1
   و بالجمله حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) از طعن و شماتت يهود كه در باب توجّه به بيت المقدّس كه قبله ايشان بوده، به زبان رانده و اظهار داشتند كه محمّد عربى با مخالفت دين ما تابع قبله ما مى باشد، مهموم و مغموم بوده و در باطن متمنّى تغيير قبله مى بود و موافق نوشته بعضى از اهل تفسير، به مناسبت آنكه كعبه وطن اصلى خود آن حضرت و مولد و موطن حضرت على(عليه السلام)و قبله آبا و اجداد و خود آن بزرگوار بوده و در استماله قلوب اعراب هم بهواسطه محترم و معظّم بودن از زمان جاهليّت مدخليّتى كلى داشت، قبله بودن خصوص كعبه را متمنّى مى بود و ازآن رو كه وظيفه سائل توجّه به طرف مسئول است، پاسى از شب گذشته از خانه خارج و رو به طرف آسمان مى گردانيد تا نماز صبح را به طرف بيت المقدّس خوانده و دو ركعت از نماز ظهر يا عصر همان روز را هم كه در سال 2 يا 4 هجرت بود به همان طرف خوانده بود كه به مدلول (قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِى السَّماءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ حَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اللهُ بِغَافِل عَمَّا يَعْمَلُونَ)(بقره، 144) جبرئيل نازل و در اثناى نماز دست آن حضرت را گرفته و به طرف كعبه اش برگردانيد و كسانى را هم كه در پشت سر آن حضرت بودند، به طرف مكّه برگردانيده و مردان در جاى زنان و زنان در جاى مردان قرار گرفتند و آن نماز ظهر آخر نمازى بود كه به طرف بيت المقدّس خوانده و هم اوّل نمازى بود كه به طرف كعبه اش خواندند و به همين جهت آن مسجد را مسجدقبلتين نام كردند.2
   و بالجمله ازآن رو كه جماعت يهود نماز كردن به سوى كعبه و هم نماز خواندن به طرف دو قبله را از علامات پيغمبر آخرالزمان مى دانستند، بهواسطه همين تحويل قبله اتمام حجّت بر ايشان گرديد، چنانچه در آيه مابعدى است:(لِئَلاّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ)(بقره، 150) و رجوع به «بيت المقدّس» هم نمايند.
قبله جمشيد ـ آتش و شراب و جام جهان نما[ر.م] و آفتاب.
قبله دهقان; قبله زردشت ـ آتش; انورى گويد:
«چون ندارم آنچه با قارون فروشُد در زمين *** در دلم آن است كان را قبله كردى زردهشت»
يعنى آنچه با قارون در زمين فروشد كه زر باشد، ندارم و بدين جهت در دلم آتش است كه آن را زردشت قبله خود ساخته بوده و آن را مى پرستيد.
قبله گبر; قبله مجوس ـ قبله زردشت[ر.م].
قبله نما ـ قطب نما.
قبول ـ (ر.ف) و به پارسى «پذيرش»[گويند] و به «انفعال» هم رجوع نمايند.(عر)
قُبّه ـ بنا كه سقف آن مستدير و محدّب باشد و جمع آن، قُبَب و قباب است و هم موضعى است در كوفه و بنايى است در بغداد و رجوع به «فكّه» هم نمايند.
قبّه آب ـ حباب.
قبّة الارض ـ رجوع به معنى 11 «گنگ» نمايند.
قبّة الاسلام ـ نام و لقب شهر بصره و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، لقب چند شهر بزرگ است كه شهر

1. وسائل الشيعه، حر عاملى، ج4، ص 298، حديث 5202.
2. وسائل الشيعه، حر عاملى، ج4، ص 301، حديث 5210 ـ 12.

صفحه 379 - جلد سوم
بلخ[در افغانستان] و بخارا[در ازبكستان] و تبريز و بغداد و نيشابور هم از آن جمله است.
قبّه زبرجدى ـ آسمان.
قبّه زربفت; قبّه زرنگار; قبّه زرّين ـ قباى زربفت[ر.م ]و آفتاب و عمود صبح[ر.م].
قبّه زمرّدرنگ; قبّه زنگار; قبّه شگرف ـ آسمان.
قبّه صوفى لباس; قبّه طاقديس; قبّه عليا ـ آسمان.
قبّه فلك ـ آسمان نهم كه عرش است.
قبّه فيروزه; قبّه فيروزه خشت; قبّه كُحلى; قبّه گردنده; قبّه گيتى نورد; قبّه مُقرنَس; قبّه مينا; قبّه نارنج; قبّه نارنگ; قبّه نيلوفرى; قبّه نيلى ـ آسمان.
قبّه هِرَمان ـ گنبد هرمان [ر.م] است.
قبيح ـ (ر.ف) و به پارسى «زشت» و «گست» [گويند].(عر)
قُبَيده ـ (ل) رجوع به «فانيذ» نمايند.
قبيله ـ (ر) جماعتى كه از نسل يك پدر باشند و جمع آن، قبايل است.(عر)

آيين سيّم

(در [حرف] قاف [قرشت] با باى پارسى)
قپان ـ (چو كمان) رجوع به «كپان» شود.
قپچاق ـ (چو دلزار) قبچاق[ر.م].
قپق ـ (چو شفق) چوب بلندى است كه در وسط ميدان برپا كرده و گوى هاى طلا و نقره از آن آويخته و تيراندازان آن را نشانه كنند و مشق تيراندازى كنند و هركه بر آن گوى ها زند تماماً مال او باشند و اسب و خلعت را هرچه باشد، بدو بخشند و آن را به عربى «برجاس» گويند.

آيين چهارم

(در [حرف] قاف[قرشت] با تاى قرشت و ثاى ثخذ)
قت ـ (چو رخ) يونجه، خصوصاً خشكيده آن و ظاهر آن است كه اين لفظ عربى و بر وزن حقّ است.
قتّات ـ (چو عطّار) سخن چين و يا كسى كه بر حرف هاى مردم در نهانى گوش دهد و اگرچه سخن چينى نكند.(عر)
قتاد ـ (چو كَنار) رجوع به «گون» شود.(عر)
قتق ـ (چو خَجِل) كه «قاتق» يا «قاتيق» نيز گويند، نان خورش و هرآنچه با نان مى خورند از شيرينى و ترشى و غيره، خصوصاً ماست كه به عربى «ادام» و به پارسى «كتخ» و «كتغ» گويند.(كى)
قتلغ ـ (ل) بزرگ و رئيس و رجوع به «براق» هم نمايند.(كى)
قتور ـ (ل) به نوشته بستان السياحة [ر.ض]، قريه اى است در ميان كوه از پنج فرسخى شهر خوى كه مردمانش اكرادند.
قتيب ـ (چو امير) نام يكى از رؤساى عرب.
قِثّاء--->خيار.(عر)
قثّاءالحمار ـ خيار دشتى است.
قَثَد ـ خيار.

آيين پنجم

(در [حرف] قاف قرشت با جيم ابجدى و جيم پارسى و حاى حطّى)
قجار ـ (چو كَنار) مخفّف قاجار.
قجل; قجله ـ (چو قمر و عمله) مرغ عكّه[ر.م] و به پارسى «كسك» و «كشك» و «كشكرك» و «كلاژ» و «كلاژه» [گويند].(كى)
قچ ـ (چو رخ) مخفّف قوچ.
قچقار ـ (چو گلزار) قوچ و يا گوسپند كشتن.
قچى ـ (ل) خردل صحرايى.
قحبه ـ (چو هرزه) فاحشه و زن بدكاره و عجوزه و زنى كه درون وى از اثر درد فاسد شده باشد و به پارسى «غر» و «يله» و «روسپى» و «چغاز» و «كماسه» و «كنغال» و «كنغاله»[گويند].(عر)
قحطان ـ (چو دستان) به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، نام پسر عامر و جدّ عالى اعراب يمن است و احمد رفعت[ر.ض ]گويد: نام پسر هود و رئيس اعراب يمن كه در 3526 خلقتى ـ مطابق 2028 مقدّم ميلادى ـ در يمن سكونت داشتند و او را يقطان نيز گويند و دو پسرش، جرهم و يعرب، از رؤساى قبايل عرب هستند.

صفحه 380 - جلد سوم

آيين ششم

(در [حرف] قاف[قرشت] با دال ابجدى)
قد ـ (چو مُدّ) قسمى از ماهى است و (چو دِقّ) تازيانه و ظرف پوستى و پارچه هاى نازكى كه از پوست دبّاغى نشده بريده و بر درزهاى كفش و غيره مى گذارند و (چو حقّ) تازيانه و پوست بره و قدر و منزلت و بالا و قامت و راستى آن و خميدگى آن و آن را به پارسى «بالا» [گويند].(عر)
قدّ الف چو ميم كردن ـ مراقبه و سر به جيب تفكّر فروبردن.
قداح ـ (چو بقّال) قدح كننده و هم نام موضعى است از بلاد بنى تميم و (چو كتاب) شكوفه خرما يا نارنج و هم جمع قِدح است كه تير قمار و تيرى است كه نوك آن را نتراشيده باشند.(عر)
قَدّاس ـ (ل) نام موضعى است.
قدام ـ (چو شمار) قديم و (چو كفّار) سلاّخ و (چو كفّار و بقّال) جلو و پيش رو و رئيس و سلطان و افضل و باشرف ترين مردمان.
قدامة ـ [بن جعفر بن قدامة، مكنّى به ابوالفرج كاتب بغدادى، از مشاهير شعرا و ادبا و فصحا و بلغا و فلاسفه اوايل قرن چهارم هجرت مى باشد. از تأليفات او است: ترياق الفكر; الخراج; زهر الرّبيع فى الاخبار; نقد الشعر فى البديع(ريحانة الادب، ج5، ص 8)].
قدح ـ (چو هند) رجوع به «قداح» شود و (چو سخت) مذمّت كردن و عيب گرفتن و خارج كردن آب از چشم و سياهى درخت و دندان و پوسيدگى آنها و (چو قمر) كاسه و يا تنها قسم بزرگ ترين آن كه دو تن را سيراب نمايد و يا آنكه تنها در حالت خالى بودن آن «قدح» گويند كه اگر در توى آن چيزى از آب و غيره باشد، آن را «كأس» نامند.(عر)
قدح فيروزه; قدح لاجوردى ـ آسمان.
قدح مريم--->هميشه جوان.
قدح مُقرنَس; قدح مينا; قدح نيلوفرى; قدح نيلى ـ آسمان.
قدر ـ (چو هند) ديگ طعام و (چو قمر) رجوع به «قضا» شود و (چو سخت) طاقت و قدرت و غنا و ثروت و وقار و حرمت و جمع كردن و امساك نمودن و گوشت پختن و به اهل خانه تنگ گرفتن و روزى را با قسمت معيّن دادن و حكم نمودن و هم نام شبى است معروف كه قرآن مجيد در آن نازل و يكى از شب هاى 19 و 21 و 23 ماه رمضان است و هم به معنى مبلغ و اندازه و حدّ معيّن و مساوى بودن چيزى است با چيزى ديگر كه به پارسى «وى» و «اندازه»[گويند].(عر)
قدرانداز ـ قادرانداز[ر.م].
قدر اوّل; قدر ثالث; قدر ثانى; قدر خامس ـ و قدر رابع و غيره كه مصطلح اهل نجوم و در السنه داير است، در توضيح اجمالى آنها مى نگاريم كه به جهت تعيين و شناسايى اجرام علويّه و سهولت تعليم و تعلّم آنها گاهى آنها را به ملاحظه قرب و جوار يكديگر به 48 هيئت مجتمعه قسمت كرده و هريكى را نامى شبيه و مناسب آن داده و تمامى آنها را به سه رتبه مقسوم داشته اند. اوّلى بروج 12گانه مشهوره كه در خود منطقة البروج[ر.م] هستند و دويّمى صور شمالى منطقه و سيّمى صور و اشكال جنوبى آن و در مقام شناسايى كوكبى بهواسطه همين اشكال تعريف مى نمايند، چنانچه در «برج» مذكور داشتيم. و گاه است كه كواكب و اجرام علويّه را به جهت سهولت شناسايى به ملاحظه اختلاف درجه نورانيّت آنها به چندين هيئت مجتمعه قسمت نمايند، چنانچه كواكب هريك هيئتى در اندازه و درجه روشنايى مساوى هم باشند وگرچه در نهايت بُعد از همديگر باشند، و همين درجات اختلاف نور را «قدر» نام داده و تمامى ثوابت را به همين ملاحظه به نام «قدر اوّل» و «قدر ثانى» و غيره به چندين مرتبه تقسيم نموده، چنانچه كواكب قدر اوّل كه روشن تر از ساير كواكب است، 20 عدد بوده و سماك رامح و سماك اعزل [ر.م] و عيّوق[ر.م] و شعرى يمانى[ر.م] از آن جمله است و كواكب قدر ثانى كه از قدر اوّل كم نورتر و از غير آنها نورانى ترند، 40 بوده و ستاره قطب از آن جمله است و قدر ثالث 140 و قدر

صفحه 381 - جلد سوم
رابع 300 و قدر خامس 950 و قدر سادس 4450 كوكب بوده و كواكب تمامى اين اقدار شش گانه را با چشم طبيعى بدون اسباب و آلات خارجى مى توان ديد ليكن كواكب مراتب مابعدى را كه قدر سابع و قدر ثامن و غيره باشد، به جهت كثرت صفر آنها بدون واسطه آلات خارجى تلسكوب و مكروسكوب ادراك نمى توان كرد، چنانچه به نوشته جرجى زيدان[ ر.ض]، تا قدر شانزدهم كشف نموده اند البته در قرون آتيه هم به اندازه ترقّى اسباب، كواكب بسيارى كه از نظر ما غايب و مستورند، محسوس و مكشوف خواهند شد. «چشم بگشا قدرت يزدان ببين».
قدر رابع; قدر سادس--->قدر اوّل.
قدرت ـ (ر.ف) و به پارسى «چمك» و «يارا» و «توانش» و «توانايى» و «گر» و «گرگر»[گويند].(عر)
قدرخان ـ نام پادشاه چين و پادشاه سمرقند[در ازبكستان].
قدرف ـ (چو عنبر) به نوشته برهان[ر.ض]، نام شهرى است كه به عربى قطريف نامند و معرّب آن قطرف است.
قَدَرفى ـ هر چيز منسوب به قدرف[ر.م]، خصوصاً زرى بوده رايج كه در آن نهر مى زده اند.
قَدَريّه ـ به فرموده طريحى[ر.ض] و غيره، عنوان مشهور طايفه اى است معتقد بر اينكه هر بنده خالق فعل خود بوده و هيچ كفر و معصيتى به تقدير خدا نيست و مشيّت خدا را در آنها مدخليّتى نباشد و آدمى را قدرت و اختيار تمام است و وجه تسميه آن است كه افعال عباد را به قدرت خودشان نسبت داده و مى گويند كه خداوند عالم، افعال بندگان را به خودشان تفويض و واگذار نموده و عبد، فاعل مستقل است و خداى تعالى تنها نفوس را آفريده و بس و اراده او را هم در امور عباد مدخلى ندارد و ازاين رو ايشان را مفوّضه نيز گويند، چنانچه مفوّضه عنوان مشهور طايفه اى هم هست كه معتقد مى باشند بر اينكه خداى تعالى وجود مقدّس حضرت محمّدى(صلى الله عليه وآله) را آفريد و بس و آفرينش ساير مخلوقات را به عهده آن حضرت محوّل فرموده و تماماً مخلوق او هستند و بعضى ديگر درباره حضرت على(عليه السلام)همين عقيده را دارند و پُرواضح است كه اين عقيده عقلاً و نقلاً سلب قدرت و سلطنت از ذات حضرت بارى است.
   و مخفى نماند كه اين فرقه[قدريّه] همان معتزله است و رجوع بدانجا هم شود و در قطر[ر.ض] گويد: قدريّه منكرين قضا و قدر است.1
قدس ـ (چو قمر) ظرف سطل و موضعى است در شام و (چو شتر) طُهر و بركت و پاكيزگى و مباركى و نام جبرئيل و بيت المقدّس و (چو تند) يعنى طهر و بركت و هم كوه بزرگى است در نجد و يا نام دو كوه است در حجاز كه به قيد اسود و ابيض از همديگر امتياز دارند و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: قدس نام حَبرون و بيت المقدّس است و در كشف القناع[ر.ض] گويد: شهر اورشليم كه به قدس شريف معروف است، مشهورترين بلاد عالم است وليكن از عظمت قديمه انحطاط يافته و اعتبارى از براى آن نيست مگر به جهت اماكن مقدّسه مشهوره كه در آن و اطراف آن است و نصارى[مسيحيان] از اقطار عالم به زيارت آنها مى آيند و در جنوب آن حبرون است كه خليل نيز گويند و در جنوب غربى آن بيت اللّحم است و در جنوب غربى حبرون شهر غزه و در جنوب غربى غزه شهر عريش است و هريك از اين بلاد در محل خود مذكور افتاد. و احمد رفعت[ر.ض] گويد: قدس يا اورشليم شهرى است قديم از فلسطين كه در ميان بحر لوط و بحر

1. لفظ قدريّه در حديث پيامبر(صلى الله عليه وآله) به نقل اهل سنت آمده است «القدريّه مجوس هذه الأمّة». مسلماً از نظر قواعد عربى قدريّه به كسانى مى گويند كه قائل به قضا و قدر باشند و چون محدّثان اهل سنّت به چنين قضا و قدرى كه منتهى به جبر مى شود قائل بودند، حديث پيامبر را بر خلاف قواعد ادبى، به نفى قدر تفسير كردند و گفتند: قدريه كسانى هستند كه قدر و قضا را نفى كنند. ولى مؤلف از طريحى براى قدريّه معنى ديگرى نقل كرده به معنى منصوب به قدرت يعنى كسانى كه افعال خود را معلول قدرت خود و رابطه آن را با خدا مقطوع مى دانند.
   بنابراين قدريّه نخست همان جبرى ها هستند و بعدها معتزله به قدرى معروف شدند حتى معاوية ابن ابى سفيان از قدريان نخستين است كه همه نوع كارهاى زشت خود را با قضا و قدر توجيه مى كرد. هنگامى كه به وى اعتراض كردند چرا فرزندت يزيد را به جانشينى خود برگزيدى، در جواب گفت: ولايت عهدى او از جانب خدا است.

صفحه 382 - جلد سوم
ابيض[درياى مديترانه] واقع و به چهار محله مشتمل مى باشد كه هريك از مسلمين و ارامنه و يهود و نصارى در يكى از آنها سكونت دارند و در 614 ميلادى مسخّر عجم گرديده و در 638 ميلادى ـ مطابق 17 هجرى ـ از طرف خليفه ثانى با پاره اى شرايط مقرّره ضبط شده و در 1076 ميلادى به تصرّف سلجوقى ها گذشته و در 1187 ميلادى به دست ايّوبيان آمده و تا 1516 ميلادى ـ مطابق 922 هجرى ـ در تحت اداره حكومت مصر بوده و پس از آن به تحت استيلاى دولت علّيّه عثمانى درآمد و نيز گويد: اورشليم نام قديمى قدس شريف است كه در نزد بنى اسرائيل به همين اسم معروف بوده و مدتى پيش از آباد شدن هم بدان اشتهار داشت تا آنكه حضرت يعقوب(عليه السلام)با اولاد و انساب خود به حبرون آمده و در آنجا معبدى بنا نهاده و بعد از مدتى همان حوالى به جهت آن معبد معمور شده و بعد از بناى بيت المقدّس به نام قدس مشتهر گرديد.
قدس خليل ـ همان شهر حبرون است كه بهواسطه دفن حضرت خليل(عليه السلام) در آنجا، به نام وى اضافه شده.
قدس شريف--->قدس.
قدس القدس ـ قدس شريف.
قدسى ـ منسوب به قدس و هم موافق نوشته آثار عجم[ر.ض]، تخلّص يكى از اجلّه شعراى شيراز كه با صاحب آثار عجم[ر.ض] معاصر بوده و علاوه بر اينكه در علوم متنوّعه حظّى وافر داشته، در نوشتن خطّ نستعليق بر خطوط متقدّمين و متأخّرين خطّ نسخ كشيده و از شيوه ها سبك ميرعماد حسنى[961 ـ 1024هـ] را اختيار نموده و طرز پسنديده او را كه به طول زمان از ميان رفته بود، پديدار ساخته و رواج داد و اين اشعار حكمت شعار هم از او است:
«كه بُن بود يزدان به جز خويش داند؟ *** در آنجا كه ره نى كه ره مى رساند؟
خردآفرين را خرد كى برد پى؟ *** كه ديدن به مهر فروزان تواند؟
به رخشنده خور هركه بيننده تابد *** همانا كه بينايى او را نماند
چو تابنده مهر است وخشور يزدان *** كه بر آفرينش فروزش فشاند
بود جايگه بر سپهر بلندش *** هر آن كس كه از بند تن جان رهاند
خرد جو خرد جو كه زين خاكدانت *** خرد بر بلند آسمان برنشاند
همانا كه نيروى قدسى به دانش *** بداند هر آن كس كه اين چامه خواند»
و هم از او است:
«اين خوب سخن ز فكر قدسى *** دُرّى است كه به ز ملك هستى
اندر دو جهان به كار نايد *** جز راستى و خداپرستى».
قدغ ـ (چو قمر) ظرف شرابى كه از شاخ گاو سازند.
قدغن ـ بر وزن و معنى غدغن.(كى)
قَدَك ـ [جامه رنگين وراى ابريشمين(لغت نامه دهخدا)].
قدم ـ (چو هند) زمان قديم و (چو شتر) عاقبت كار و شجاع و دلير و (چو شكم) ديرينه و قديم بودن و (چو تند) به معانى مذكوره و (چو قمر) شجاع و دلير و پا و پيش پا و زير آن از سر انگشت بزرگ تا آخر پاشنه و كسى كه در امرى صاحب مرتبه باشد و هرآنچه از اعمال حسنه تهيه سفر آخرت نمايند و در اصطلاح هندسه، هفت يك[يك هفتم ]شاخص است و آن را به پارسى «گام» [گويند] و احمد رفعت[ر.ض] گويد: قدم مقياسى است كه از براى تعيين طولى معيّن شده و در دولت عثمانيّه نيم ذراع، يك قدم و هر پنج قدم يك باع است و قدم عادى هشتاد سانتى متر و قدم اسپانيايى يك متر و چهلويك سانتى متر و قدم آلمانى يك متر و شصت سانتى متر و قدم فرانسوى يك متر و شصتوچهار سانتى متر و قدم ناپولى يك متر و نودوهفت سانتى متر است.(عر)
قدم از جان برآوردن ـ ترك جان كردن.
قدم افشردن ـ ثابت قدم بودن.
قدم بر سر كار خود نهادن ـ به مراد و مقصد رسيدن.
قدم جا ـ بيت الخلا[ر.م].

صفحه 383 - جلد سوم
قدم خاك ـ زمين.
قدم گاه آدم--->سرانديب.
قَدَميا ـ اقليميا[ر.م].
قُدّومه--->تودرى.
قديد ـ (چو امير) گوشت خشكيده كه نگاه دارند.(عر)
قدير ـ (ق) قادر و مقتدر و يكى از اسماء حسناى الهى و گوشتى كه در ديگ مى پزند.(عر)
قديم ـ (ف) و به پارسى «باس» و «باستان» و «بوباش»[گويند].(عر)
قديم الملك ـ خُبازى[ر.م] است.

آيين هفتم

(در [حرف] قاف[قرشت] با راى قرشت)
قرا ـ (چو رضا) منجنيق و (چو دعا) به عربى، جمع قريه و (چو قضا) به تركى، سياه است و (چو سقّا) به عربى، مردم خوش قرائت و (به ضمّ اوّل و تشديد ثانى و همزه اى در آخر) عابد و زاهد و جمع قارى است.
قراآغاج; قراآقاج ـ نهرى است در كوار[در فارس] و محلّه اى است در تبريز و رجوع به «تاخ» هم نمايند و به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، نام تركى دردار[ر.م] و يا ميوه آن است.
قرّاء ـ (ر.ف) و رجوع به «قرا» شود.(عر)
قرّاء سبعه--->هفت پير.
قرائت ـ خواندن كتاب و كتابت و سلام رساندن، خصوصاً قرآن خواندن.
قراب ـ (چو كَنار) نزديكى و مقاربت و (چو شمار) قريب و نزديك و فراست مؤمن و هرآنچه با چيزى هم قدر و هم مرتبه باشد و (چو كتاب) به همين معنى و مقاربت و نزديكى و غلاف شمشير و يا آنچه شمشير را با غلاف و اسبابش در توى آن گذارند.(عر)
قراباشيّه--->شعبانيّه.
قراباغ ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، موضعى است در دو فرسخى سمت جنوبى شيراز و هم قصبه اى است بهجت آثار در راه غزنين و قندهار كه مردمانش از قوم هزاره و شيعه مذهبند و ديگر بلده اى است از مضافات آذربايجان كه همه چيزش فراوان و در «شوشه» مذكور افتاد و احمد رفعت[ر.ض] گويد: قره باغ حكومتى است از آسياى روسيّه كه از شرق و جنوب به قراداغ و نهر ارس و از غرب و جنوب غربى به ارمنستان روسيّه و از شمال غربى به گرجستان محدود و مقرّ اداره اش شهر شوشا و قديماً مقرّ سلطنت تيمور لنگ[قرن 8 و 9هـ] بوده است.
قرابت ـ (چو شماتت) نزديكى و خويشى و (چو كتابت) شب راه رفتن و به معنى قراب (بر وزن كتاب)[ر.م] و (چو مبارك) به معنى قراب (بر وزن شمار)[ر.م] و در حال وقف، تاى قرشت را به هاى هوّز تبديل داده و «قرابه» گويند.(عر)
قرابه--->قرابت.(عر)
قِرابه زرّين ـ آفتاب.
قرابينه ـ به نوشته درارى[ر.ض]، نام فرنگى سلاح طپانچه اى است كوتاه قد و فراخ دهان.
قرابيه ـ به نوشته درارى[ر.ض]، نام تركى حلواى غرابيه است[به «غراب» رجوع شود].
قَراتگين ـ نام شخصى است از ترك كه هر چيز منسوب به او، خصوصاً قبيله و عمود[گرز] او را «قراتگينى» گويند.
قراجه--->شلمك.(كى)
قراچور ـ (چو قبادوز) شمشيردار و شمشير دراز و مطلق شمشير.
قراچورك اوتى ـ شونيز[ر.م] است.(كى)
قَراچورى ـ (ق) شمشير و شمشيرزن و شمشيردار.
قَراچول; قَراچولى ـ (ق) قراچور[ر.م] و قراچورى[ر.م ]است.
قراح ـ (چو كَنار) آب خالص كه هيچ چيز مخلوطش نباشد و زمين بى آب و علف يا خصوص زمينى كه از براى زراعت مهيّا كرده باشند و به نوشته مراصد[ر.ض]، نام چند موضع هم هست در بغداد كه به شخصى مسمّى به قراح منسوبند.(عر)
قراحصار ـ نام چند موضع است از بلاد آناطولى[آسياى صغير] كه بهواسطه قيود مختلفه از همديگر امتياز يابند،

صفحه 384 - جلد سوم
چنانچه اجمالاً مى نگاريم:
   قراحصار افيون: يا قراحصار صاحب، به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، شهرى است از ولايت خداوندگار كه افيون آن بسيار و مشهور روزگار و مردمانش در حوالى سى هزار و اراضى آن محصول دار و در ميان قرمان و انقره[آنكارا] و كوتاهيه واقع و در زمان علاءالدين سلجوقى[قرن 7هـ] بنا شده و يا در قرن دويّم مقدّم ميلادى تأسيس يافته و نام قديمى آن آپاما بوده و مدتى هم مقرّ سلطنتش نموده اند.
   قراحصار دوه لو: به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، ناحيه اى است از قيصريّه كه قديماً با مغاره و غارى كه مجمع و مسكن دختران حورى اش پنداشتندى، اشتهار داشته.
   قراحصار شايين: قراحصار شرقى است.
   قراحصار شِبّ: به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، شهرى است كه در جوار آن معدن شبّ[ر.م] و زاج سفيد و آبش خوش گوار و هوايش سازگار است.
   قراحصار شرقى: به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، شهرى است از سيواس به مسافت 115 كيلومتر از جنوب غربى طربزون و نفوس آن در حوالى 50هزار است.
   قراحصار صاحب: قراحصار افيون است.
قَراخان ـ يكى از مبارزان افراسياب[پادشاه توران] و يا نام پسر بزرگ او و نام پادشاه هند كه معاصر اسكندر بوده و رجوع به «ترك» هم نمايند و اين لفظ در اصل كَراخان بوده.
قراخزر--->خزر.
قراد ـ (چو كتاب) نام تركى شبنم و (چو شمار) نام عربى گَنه است.
قراداغ ـ (چو هراسان) به زعم بعضى، بلده شوشه[ر.م ]است و به نوشته بعضى از ارباب جغرافيا، نام يكى از كوچك ترين ممالك اوروپا كه به مونته نقرو[مونته نگرو] نيز موسوم و پايتخت آن ستينيه1 و بندر معتبرش آنتىوارى و عده نفوسش نيم كرور[هر كرور پانصدهزار] است و احمد رفعت[ر.ض] گويد: سلسله جبالى است در حوالى نخجوان و هم حكومت كوچكى است از اوروپا كه در زبان اسلاوى ها به چرناغوره موسوم و مدتى در تحت استيلاى دولت علّيّه [عثمانى] بوده و اكنون در تحت نظر يك تن از شاهزادگان و يك مجلس سناتو كه از دوازده تن اعضاى صالحه تشكيل يافته، با استقلال مى گذرانند.
قرار ـ (ر.ف) و به پارسى «هرنيز» و «هال»[گويند] و دشتى است در قرب مدينه.(عر)
قراسُنقُر ـ شب و نام سلطان سنجر[پادشاه سلجوقى قرن 6هـ] و مرغى است سياه رنگ و شكارى.(كى)
قراسو ـ به نوشته برهان[ر.ض]، رودخانه اى است در حوالى خوارزم [در ازبكستان] و در كشف القناع[ر.ض] گويد: نام يكى از نهرهاى ايران است كه از كوه هاى عراق عجم [نواحى مركزى و غربى ايران ]بيرون آمده و ميانه كوه هاى خوزستان گذشته و در دجله ريخته مى شود و شايد اين همان نهرى است كه عرب آن را نهر هود و دجله اهواز گويند.
قَراسيا ـ آلوبالو و گيلاس.(رومى يا عربى)
قُراش; قُراشه ـ (ل) علّت [بيمارى] تب و لرز.
قراص ـ (چو كَنار يا كفّار) بابونه.
قَراصيا ـ گيلاس و آلوبالو.(عربى يا رومى)
قراض ـ (چو كتاب) به اصطلاح حجازى، عبارت از آن است كه كسى به ديگرى مالى نقدى بدهد كه با آن مال خريدوفروش كرده و منافع تجارتى را هرچه باشد، با سهام معيّنه قسمت نمايند و اين چنين عمل را در اصطلاح عراقى، «مضاربه» گويند.2(عر)
قراضه ـ (چو شماره) خرده و ريزه هاى چيزها كه از دم مقراض و پتك و غيره در وقت بريدن لباس و چكش زدن فلزات و مانند اينها ريخته شود.
قَراطارغون; قَراطارغوين ـ نباتى است كه برگش مثل برگ گندم و تخمش شبيه به گاورس [ارزن] و به غايت تند و شاخه هاى بسيارى دارد كه همه از يك اصل رسته.(مى)

1. پايتخت فعلى آن، يودگورينسا است.
2. وجه تسميه مضاربه: از «ضرب على الارض» به معناى سفر از جايى به جاى ديگر به قصد تجارت اخذ شده است و چون مالك نيز در آن شريك است از باب مفاعله آورده اند.
   وجه تسميه قراض و يا مقارضه: آن را از «قرض» به معناى قطع، منشق مى دانند. گويا مالك، مالش را از خود جدا مى كند و به عامل مى سپارد.

صفحه 385 - جلد سوم
قَراطاغ ـ قراداغ[ر.م] است.
قَراطاوخ ـ به نوشته تحفه[ر.ض]، كشك است و رجوع به «شحرور» هم نمايند.(كى)
قَراعثمان ـ نام رئيس قبيله آق قويونلو.
قراغاج ـ (چو هراسان) مخفّف قراآغاج[ر.م] است.
قَراغز; قراغوز--->غز.
قَراقاج ـ (چو هراسان) مخفّف قراآقاج[ر.م] است.
قَراقاف ـ (ق) خولنجان[ر.م].(كى)
قراقالپاق ـ به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام بدوى هاى تركستان [در آسياى مركزى ]كه در امتداد طولى نهر سيحون سكونت داشته و به چندين قبيله منشعب مى باشند.
قراقان ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، بلوكى است قرب همدان كه اكثر قراى آن در كوهستان است.
قراقروت ـ كه به عربى «مَصَل» و به پارسى «ترب» و «تربك» و «تربه» «ترفه» و «ترف» و «رخبين» و «رخبينه» و به اصفهانى «قارا» گويند، به فرموده مخزن[ر.ض]، مائيّت دوغ است كه بعد از طبخ دادن و جوشانيدن و انفصال اجزاى مائيّه و جبنيّه[پنيرى ]از يكديگر، اجزاى مائيّه را آن قدر جوش دهند تا غليظ و منعقد گردد و آن بسيار ترش مى باشد و جبنيّت مخلوط به اندك دُهنيّت [چربى ]را «لور» نامند و نمك و سياه دانه و پوست زرد اترج[ترنج ]ريزه كرده و سعتر [سوسنبر] و اندكى سركه به آن سرشته و چند روز مى گذارند تا اندكى مزاج گيرد. پس به جاى پنير با نان مى خورند و بسيار لذيذ مى باشد و تازه آن را نيز با كره ممزوج كرده و با نان يا رطب تازه مى خورند و لذيذتر مى باشد و چون در آن جبنيّت نمك داخل كرده و قرص ها و حبوب كبار ساخته و خشك كنند، آن را به پارسى «كشك» و «پينو» و «پينوك» و «تيكوز» و «كتخ» و «كتغ» گفته و به تركى «قروت» و به عربى «اَقِط» و «مَصَل» نيز خوانند و رجوع به «ترف» هم نمايند.(كى)
قَراقُرُم; قَراقُروم; قَراقورُم; قَراقوروم ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، سلسله جبالى است در مغولستان و هم شهرى است مخروبه از آن سامان كه مدتى پايتخت چنگيزيان بوده و بالخصوص در عهد قبلاى قاآن كه مجمع تمامى سفراى آسيا بوده است.
قَراقوش--->فرعور.(كى)
قراقويونلو; قراقيونلو ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عنوان سلسله حكمران تركمان كه به مناسبت صورت گوسپند سياهى كه در بيدق هاى [پرچم هاى ]ايشان نقش بوده، بدين اسم اختصاص يافته اند و در 1407 ميلادى ـ مطابق 819 هجرى ـ در هنگام منازعه داخلى ايلخانيان كه در هواى مملكت با يكديگر داشتند، تمامى عجمستان را ضبط كرده و فرقه آق قويونلو را منقرض نمودند.
قراگوزلو ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، طايفه اى نصرت تلاش از طوايف قزلباش كه در حوالى همدان ساكن و همگى ترك زبان و اهل ايمان و به علما و فقرا مهربان و گرامى ترينِ طوايف قزلباش به نام عاشقلو و حاجيلو و ازبكلو به سه فرقه مى باشند و رجوع به «غز» هم نمايند.
قِرال ـ به نوشته درارى[ر.ض]، عنوان فرنگى پادشاهان فرنگ است.
قرالا ـ (ل) قطعه بزرگى است از هندوستان.
قُرامان ـ به نوشته بستان[ر.ض]، از جمله ممالك يونان كه در وسط آناطولى [آسياى صغير ]واقع و بر بلاد قديمه و نواحى معموره مشتمل است.
قرامطه ـ جمع قرمطى كه به شخصى قرمطنام منسوب و عبارت از فرقه اى است از خوارج1 و از شيخ بهايى نقل است كه اين فرقه در سال 310 هجرت در موسم حج داخل مكّه شده و حجرالاسود را اخذ نموده و تا بيست سال ديگر در نزد ايشان بوده است و در آن حال جمع كثيرى را به قتل رساندند و از آن جمله على ابن بابويه بوده كه در اثناى طواف به شمشيرش زده و به زمينش افكندند. پس اين شعر را بخواند:
«ترى المحبين صرعى فى ديارهم *** كفتية الكهف لايدرون كم لبثوا»
و رجوع به «قرمط» هم نمايند.

1. مقصود از خوارج، خروج بر حكومت ها است نه خوارج اصطلاحى.

صفحه 386 - جلد سوم
قران ـ (چو چنار) نزديك و مقارن بودن و در اصطلاح شرع، دو سوره خواندن است در يك ركعت بعد از حمد و در اصطلاح نجومى، عبارت از اجتماع دو كوكب است در يك درجه از يك برج كه «مقارنه» نيز گويند و در «مقارنه» مذكور خواهد شد و در اصطلاح ايرانيان، پول نقره رايجى است معروف كه هم در اصطلاح خودشان، يك هزارم آن را «دينار» گفته و يك بيستم آن را «شاهى» ناميده و يك پنجم آن را «عباسى» خوانده و نصف آن را «پناباد» نام كنند و بالجمله لفظ قُرآن (بر وزن گلزار) تلاوت و قرائت و هم نام نامى كتابى است آسمانى و مشهور آفاق كه به پارسى به «نُبى» و «كراسه» موسوم و از طرف حضرت احديّت به قطب دايره رسالت، حضرت محمد ابن عبدالله(صلى الله عليه وآله) نازل و معجزه باقيه عمده آن حضرت است كه نقل آن به تمامى بلاد و آفاق روى كره ممكن و بقاى آن تا روز قيامت صورت پذير بوده و در باب تبليغ رسالت مطلقه عامه آن حضرت كه زماناً و مكاناً عمومى بوده و اختصاص به مكانى و زمانى ندارد بهواسطه آن به تمامى آحاد بشر اتمام حجّت حاصل گردد و علاوه بر اين، معجزه بودن سخن كه از بدو طفوليّت فطرى و طبيعى تمامى آحاد بشر است، خود امرى است عجيب و در حقيقت اعجاز در اعجاز است، به خلاف معجزات ساير انبيا و يا ساير معجزات خود آن حضرت كه در روز معيّنى در مكان محدود به وقوع پيوسته و امتداد آنها به قرون لاحقه و نقل آنها به امكنه على حده به طورى كه محسوس عامه بوده و به رأى العين مشاهده نمايند، صورت امكانى ندارد مگر به طريق نقل و ثبت دفاتر كه آن هم قابل هزاران شبهه و لايق همه گونه ردّ و انكار مى باشد، خصوصاً در جاى عناد و مكابره. و علاوه كه هريك از معجزات ديگر به صناعت مخصوصى راجع بوده و شايد كسى اگرچه از راه عناد و نافهمى باشد، اظهار نمايد كه مرده زنده كردن و عصا را اژدها كردن و مانند آنها از روى مهارت در فن طب و حذاقت در علم سحر مى باشد كه بعد از تحمّل زحمات كثيره نتيجه اى كامل تر از آنها را تحصيل مى توان كرد و امّا در معجزه بودن كلام و سخن تمامى مقالات همچنان واهى و هيچ يك از آنها را مجالى و راهى نيست زيراكه اگر حرفى از ميان حرف ها و سخنى از سخنان كه فطرى تمامى آحاد بوده و اصلاً محتاج به تعليم و تعلّم نيست، در همه گونه مزاياى لفظى و معنوى به حدى رسد كه هيچ يك از آحاد بشرى را در هيچ قرنى تاب معارضه آن نداشته و از ابراز مثل يك سوره كوچكى هم عاجز آيند، كاشف قطعى خواهد شد از اينكه آن سخن از سنخ سخن بشر نبوده و ناشى از مبدئى غيبى است. و همين معجزه كلامى است كه بهواسطه آن اتمام حجّت درباره تمامى آحاد از مرد و زن و صغير و كبير و عوام و خواص و شهرى و دهاتى و غيرها ممكن بوده و هيچ كسى را ياراى آن نباشد كه اظهار دارد كه از اهل صناعت نبوده و در آن رشته قدم نزده است. و همين معجزه كلامى است كه در حقيقت نقل آن به تمامى آفاق ممكن و بقاى آن تا روز قيامت صورت پذير باشد به طورى كه رأى العين همه كس باشد، به خلاف معجزات ديگر كه اصلاً قابل حمل و نقل نبوده و از هر قبيل كه باشد يا مخصوص وقت وقوع خود بوده و يا به اقتضاى طبيعت رو به انهدام و زوال است.
   بالغرض، گنبد اهرام با آن همه استحكامى كه دارد و از جمله عجايب سبعه عالم در شمار است، بازهم اگرچه بعد از هزاران سال باشد، قابل فنا و زوال است. پس اگر معجزاى بدين استحكام باشد كه هزاران سال امتداد دارد بازهم در آخر آخر فانى و بعد از فناى آن با چه چيز اتمام حجّت مى توان كرد علاوه بر اينكه پيش از فنا هم مخصوص همان موضع معيّن خود بوده و نقل آن به بلاد ديگر خارج از امكان است; اين همه بر خلاف قرآن مجيد محمّدى است كه نقل آن به تمامى بلاد و تمامى آحاد ممكن و دست حوادث كون اصلاً در آن مؤثّر نبوده و تا قيام قيامت قابل بقا و باقى است، اگرچه صدهزاران سال امتداد داشته باشد.(عر)
قرآن خوان ـ طفل و كودك و شخص معزول از حكومت و منصب و كسى كه پيوسته قرآن خواند.
قِران سُباعى ـ در اصطلاح نجومى، اجتماع سبعه سيّاره است در يك درجه از يك برج.

صفحه 387 - جلد سوم
قِران عُلويين ـ هم در اصطلاح نجومى، عبارت از قِران [اجتماع] زحل و مشترى است در يك درجه و در نزد منجّمين به غايت معتبر و منشأ اثر بوده و اكثر احكام نجومى را مستند بر آن دانند و تقريباً در حوالى بيست سال يك دفعه اتّفاق افتد.
قرانتنه ـ به نوشته درارى[ر.ض]، اداره حفظ الصّحّه است و احمد رفعت[ر.ض] گويد: نام زمان معيّنى است كه در آن زمان در مكان مخصوصى مسافرين و مال التجاره وارده از ساير ممالك را پيش از خارج شدن از كشتى تفتيش كرده و معاينه مى نمايند و يا زمانى است كه بعد از معاينه هم تأمّل و انتظار مى كشند كه از امراض خفيّه و منافات حفظ الصّحّه اطمينان كلّى حاصل نمايند و ازآن رو كه زمان مزبور قديماً چهل روز بوده، به همين اسم مسمّى گرديده كه به معنى چهل است و در اواخر انتظامات قرانتنه را فقط در مسافرين بلاد غير سالم از امراض و علل اجرا نموده و غير ايشان را كه از بلاد سالمه وارد مى بودند، به مجرّد معاينه و تفتيشات لازمه رخصت عبور مى دهند.
قُرانيا ـ درخت بزرگى است كه در كوه هاى سردسير روييده و برگ آن مانند برگ آزاددرخت[ر.م] و ميوه اش شبيه به زيتون و از آن درازتر است.
قَرانيطُس ـ هذيان و ورم دِماغ[مغز].(نان)
قراواش ـ (چو هراسان) كنيز و خادمه.(كى)
قَراوُل--->غراول.(كى)
قَراى صاحب طَيلَسان ـ ستاره مشترى.
قَراى طَيلَسانى ـ ستاره زحل.
قرايوسف تركمان ـ به نوشته بحيره[ر.ض]، پسر قرامحمّد تركمان ابن تورميش ابن خواجه تركمان است كه اصل ايشان از جبال چارفرد از اقصاى تركستان [در آسياى مركزى] و در قديم در آذربايجان افتاده و در بدليس [در تركيه] توطّن كرده و صحرانشين بوده اند تا آنكه سلطان حسن ايلكانى[پادشاه آل جلاير در قرن 8 هـ ]ايشان را شغل چوپانى داشت و او هم هرچه به دست آوردى، بى توقّع عوض با چوپانان صرف كردى تا آنكه اكثرشان به سر و جان او قسم خورده و هر وقتى كه سوار شدى، دوهزار سه هزار چوپان با وى سوار مى شدند. پس عاقبت بر سلطان احمد جلايرى كه حكومت بغداد را داشت، خروج كرده و قسطنطنيّه [استانبول] را تا اصفهان مسخّر نموده و در آخر تبريز را هم مستولى گرديد و احمد رفعت[ر.ض] گويد: قرايوسف حكمران اوّلين طايفه قراقويونلو است كه در اثناى سلطنت تيمور لنگ ارمنستان و دياربكر و بعضى ممالك عراقيّه را مسخّر نموده و بعد از وفات تيمور لنگ، عراق و گرجستان و بين النهرين را استيلا جسته و در 826 هجرى در تبريز وفات يافته و پادشاهى در سلسله او مانده و فرزندان رشيد از وى پيدا شدند.
قرب ـ (چو تند) نزديكى و (چو سخن) جمع قربت[ر.م ]است.(عر)
قُرباقه ـ (ر.ف) [قورباغه].(كى)
قربان ـ (چو دلزار) نزديكى و تيردان و (چو فرهاد) نديم خاصّ سلطان و ظرفى كه نزديك به پر شدن باشد و (چو گلدان) نديم مخصوص سلطان و هرآنچه وسيله تقرّب حضرت سبحان باشد از ذبيحه و صدقه و ساير امور خيريّه و به پارسى «گريان» و «گربان» و «برخى» گويند و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: گوسپند كشتنى را «گربان» گويند و قربان به معنى گوسپند كشتنى نيامده و شايد معرّب گربان باشد و در «عيد قربان» رجوع به «غدير خم» شود.(عر)
قَربانيون ـ گاوچشم[ر.م].(نان)
قربت ـ (ر.ف)[خويشى و نزديكى].(عر)
قربق ـ (چو دختر) معرّب كربه فارسى و به معنى دكّان بقّالى است و در جايى ديدم كه نام شهر بصره و معرّب كلبه هم هست.
قربوس ـ (چو ملكوت) بلندى پيش زين اسب و ظاهر برهان[ر.ض] آنكه پارسى و بر وزن اَمرود و گلگون و با باى پارسى هم آمده است.(عر)
قربوله ـ (چو منصوره) نوعى از لبلاب[ر.م] و عشقه[ر.م].
قرپوس--->قربوس.
قرت; قرتبان; قرتبوس; قرته ـ (چو سخت و هم زبان و

صفحه 388 - جلد سوم
اَشكَبوس و هرزه) غلتبان[ر.م].
قرچى ـ (چو سفرى) دزد و حرامى.(كى)
قرحاى ـ (چو فرهاد) به يونانى، نوع سفيد و كوچك از سماروخ[ر.م] و به عربى، آدم علّت [بيمارى] نديده و شتر درد نرسيده.
قرحه ـ (چو سفره) ريشى[جراحتى] كه خودبه خود در بدن ظاهر شود و رجوع به «قيقاوس» هم شود.
قرخاك; قرخواك ـ (چو فرهاد) گوشتابه[آبگوشت].
قَرداليون ـ مرجان.(نان)
قَردامَن; قَردامومَن; قَردامون ـ اسپندان[ر.م] و تره تيزك[ر.م ]و يا كروياى[زيره] كوهى.(نان)
قَردامينى ـ سيسنبر[سوسنبر].(نان)
قَردش قانى ـ خون سياوش [ر.م].(كى)
قردمامون ـ (ل) قردامن[ر.م].(نان)
قُردُمان; قُردمانا ـ كروياى[زيره] صحرايى و يا تخم بدران [ر.م].(نان)
قرزم ـ (چو بلبل) قلزم [ر.م] و چاه پرآب.
قرساق ـ (چو گلزار) روده و فنك[ر.م].(كى)
قرستون; قرسطون ـ (چو پرستوك) معرّب كرستون[ر.م].
قرسنه ـ (چو فرشته) چركى كه بر روى جراحت بسته و سخت شده باشد.
قرش ـ (چو سرد) شهرى است مسرّت توأمان از بلاد توران[همسايه شرقى ايران در شاهنامه].
قَرَشَت ـ (ر) رجوع به «ابجد» نمايند.
قرشفه ـ (چو زَلزَله) موضعى است در بلاد روم.
قرشى ـ (چو سعدى) قصر و كوشگ و ترجمه ضد و طرف مقابل و تقريباً و هم نام ديگر شهر نخشب[نسف در ازبكستان] كه به مناسبت كوشگ بلندى كه كبك خان[از شاهزادگان ماوراءالنهر در قرن 8هـ] در آنجا بنا نهاده، بدين اسم هم مسمّى گرديده است و (به ضمّ اوّل و فتح ثانى) به عربى، منسوب به قريش است.(كى)
قرص ـ (چو سخت) شهرى است از ارمنستان در دو منزلى شهر تفليس و (چو سخن) جمع قرصه[ر.م] و (چو تند) تلّى[تپه اى] است در عربستان و هم به معنى عين چيزى و خود آن و قطعه مدوّر معروفى است از نان كه اهالى ما «كوكه» گويند و به مناسبت همين معنى است كه در اصطلاح اطبّا، پاره اى تركيبات ادويه را كه به شكل مدوّر ساخته باشند، اطلاق نمايند.(عر)
قرص زر ـ آفتاب.
قرص زر مغربى ـ آفتاب در محل غروب.
قرص زرّين ـ آفتاب.
قرص سيمين ـ ماه.
قرص گرم و سرد ـ ماه و آفتاب.
قرص هفت دره ـ آفتاب.
قرصعنه ـ (چو دلبسته يا بدعمله) به نوشته مخزن[ر.ض]، نباتى است خاردار و برگ آن مفروش بر زمين و از ميان برگ ها ساقى روييده گره دار به قدر يك شِبر[وجب] و زياده بر آن كه «حافظ نحل» نيز گفته و در زبان اهل شام به «شوكه ابراهيم» و «شجره ابراهيم» موسوم و منبت [محل روييدن] آن جبال قدس و افريقيه و بلاد عرب و فارس [است].(عر)
قرصه ـ (چو سفره) مفرد قرص و تركيباتش هم مانند آن است.(عر)
قرض ـ (ر.ف) و به پارسى به نام «بام» و «وام» و «فام» و «بان» و «پام» و «اوام»[گويند].(عر)
قرط ـ (چو تند يا شكم) ديواسپست[ر.م] و صبر و تحمّل و صداى فروبردن آب و گوشواره و شعله آتش و ذكر كودك و (چو هند) نوعى از گندنا[تره] است كه در مصر «كرّات المائده» گويند، يعنى گندناى خوانچه.(عر)
قرطاس ـ (چو دلزار) رجوع به «كاغذ» شود.(عر)
قرطبان ـ (چو هم زبان) رجوع به «غلتبان» شود.(عر)
قرطبه ـ (چو زَلزَله) به نوشته مراصد[ر.ض]، قديماً يكى از بلاد عظيمه اندلس و مقرّ اداره آنها بوده و در اواخر، اكثر اراضى آن خراب و مردمانش فوت و به اندازه بلاد متوسطه افتاد و احمد رفعت[ر.ض] گويد: قرطبه يكى از بلاد عظيمه اسپانيا است كه در ساحل راست نهرى موسوم به وادى الكبير به مساحت 295 كيلومتر از جنوب غربى مادريد واقع و 60هزار نفوس را جامع و در 5442 خلقتى

صفحه 389 - جلد سوم
ـ مطابق 1500 مقدّم ميلادى ـ تأسيس يافته و در 93 هجرى مقرّ اداره حكومت اسلاميّه گرديده و در 633 هجرى بازهم مسخّر اجانب گرديده و تخريبش نمودند و تنها يك جامع بزرگ آن كه هزار ستون داشته و به نهايت شايان تمجيد بوده است، باقى است و آن را هم مبدّل به كليسا نموده اند، آه آه هزاران آه!
   و بالجمله به جهت جلالت همين شهر است كه ملوك آن نواحى را بدان منسوب داشته و قرطبيّه گويند، چنانچه قرطبيّه نام جزيره اى هم هست. در تاريخ بحيره[ر.ض] گويد: آورده اند كه در حينى كه شاه گرشسب[ر.م] متوجّه جزيره قرطبيّه بود، در اثناى راه عجايب بسيارى ديد كه از آن جمله كوهى بود بسيار مرتفع و داراى همه قسم اشجار و اثمار و هر مرغى كه بر آن نشسته و يك نوا كردى، پرهايش ريخته و به پاى خود رفتى:
«هر آن مرغ پرّنده كاندر هوا *** بكردى بر آن كوه ناگه نوا
توانش نبودى پريدن ز جاى *** وگر همچو پيكان دويدى به پاى».
قرطبيّه--->قرطبه.
قرطم ـ (چو بلبل و كشمش) رجوع به «كاجيره» شود.(عر)
قُرطُمان--->هرطمان.(عر)
قُرطُمانا ـ قرطمان[ر.م] و قردمانا[ر.م].(عر)
قرطمه ـ (چو زَلزَله) شهرى است در اندلس كه به نوشته مراصد[ر.ض]، غير قرطبه است.
قرطور ـ (چو اَمرود) به نوشته برهان[ر.ض]، قلعه اى است در آذربايجان.
قرطه ـ (چو سفره) معرّب كرته[ر.م].
قرع ـ (چو سخن) جمع قرعه[ر.م] و (چو قمر) كچل شدن و (چو تند) جمع اقرع به معنى كچل و هم نام چند دشت است در بلاد شام كه به مناسبت بى آب و علف بودن و نروييدن چيزى در آنها، به همين اسم اختصاص يافته اند و (چو سخت) در را زدن و كچل بودن و خالى از نباتات شدن و با قرعه غلبه كردن و سر ديگرى را با عصا زدن و رجوع به «كدو» هم نمايند.(عر)
قرعه ـ (چو سفره) مال خوب و انبان [كيسه]، خصوصاً قسم كوچك فراخ از آن و سهم و نصيب و به مناسبت همين معنى، در معنى معروف استعمال نمايند كه واسطه تعيين سهم و نصيب است و به پارسى «پشك» [گويند].(عر)
قِرغِز ـ قرقز[ر.م] است.
قرغو; قرغوى ـ (چو دلجو و دلجوى) مرغى است شكارى از جنس باز و باشه و كوچك تر از آن كه كنجشگ و تيهو شكار كند [همان قرقى است].(تركى يا پارسى)
قِرغيز ـ قرقز[ر.م].
قرفه ـ (چو سفره) به نوشته برهان[ر.ض]، مطلق پوست، خصوصاً پوست درختى است شبيه به درخت دارچينى و به عربى، مردم تهمت زده است و در تحفه[ر.ض] فرمايد: اسم جنس پوست هر درخت و در اصطلاح اطبّا، پوست درخت خاصّى است; قسمى از آن خوش بوى و سطبر و سياه، مانند رنگ قرنفل[ر.م] و در بوى شبيه به آن و به همين جهت «قرفه قرنفلى» گويند و قسمى مايل به سرخى و در سطبرى كمتر از اوّل و شيرين تر از آن و در بوى شبيه به دارچينى و ازاين رو «قرفه دارچينى» نامند كه به زعم بعضى، پوست درخت دارچينى بوده و جمعى غير آن دانسته اند و قسمى مخطّط به خطوط و قسمى سفيد و زودشكن و بهترين همه قسم اوّل است.
قرفه دارچينى; قرفه قرنفلى--->قرفه.
قرق ـ (چو شتر) قوروق[ر.م] و (چو هند) عدد چهل.(كى)
قرق كليسا ـ شهرى است از روم ايلى[ر.م] و به نام ولايتى كه مركز آن است، موسوم و 35هزار تن نفوس را جامع و به مسافت 55 كيلومتر از سمت شرقى ادرنه[در تركيه] واقع است.
قرقار ـ (چو سردار) كبوتر بغداد.
قِرقاوُل ـ كه به پارسى «چور» و «چوز» و «تذرو» و «تورنگ» و «تدره» گفته و به هندى «لوه» خوانده و معرّب آن «تدرج» و «تذرج» است، مرغى است صحرايى شبيه به خروس كه «خروس صحرايى» نيز گويند و در مخزن[ر.ض ]فرمايد: طايرى است خوش رنگ و نيكومنظر ملوّن منقّش

صفحه 390 - جلد سوم
شبيه به درّاج و از آن بهتر و كوچك تر و حلال گوشت و به غايت لطيف و سريع الهضم و مولد خون صالح و مقوّى فهم و دِماغ[مغز] و رافع نسيان و وسواس، خصوصاً كه تا سه روز متوالى كباب آن را تناول نمايند.(كى)
قرقر ـ (چو كشمش) پشت و شكم.
قُرقُرون--->سعد.(كى)
قرقز ـ (چو كشمش) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، شهرى است حَسَن از بلاد خُتن و احمد رفعت[ر.ض] گويد: قرقيز يا قيرغز يا قيرغيز يا قيرقز يا قيرقيز قومى است تابع روسيه از تركستان كه به سه شعبه منشعب و يكى كه از همه بزرگ تر است، در ميان آرال و بحر خزر و صحارى جنوب شرقى نهر اورال خيمه زده و سكونت داشته و عده نفوسشان در حوالى 450هزار مى باشد و كوچك تر از آن قبيله اى است كه در سمت شمال بحر آرال سكونت داشته و عده نفوسشان يك مليان است، و قبيله سيّمى كه از همه كوچك تر است، در حوالى 900هزار و در ميان خيوه [خوارزم] و آرال و بحر خزر و سواحل نهر جيحون ساكن مى باشند و هريك از قبايل مذكوره به خيمه هاى معدودى مابين سه هزار و پنج هزار تقسيم يافته و هر قسمتى در تحت نظر يك حكومت اداره مى شود و تمامى ايشان مسلمان و مردمان شجاع و قوىّ البنيه بوده و قبيله دويّمى و سيّمى از تاريخ 1731ميلادى ـ مطابق 1144 هجرى ـ به تحت تبعيّت روس درآمده و در آخر گويد: اليوم قسمى از قرقيز هم هست كه به ديزنسان نيز موسوم و در جوار كوه بايقال[بايكال] خودسرانه گذرانيده و اسماً تابع چين هستند.
قرقسيون ـ كبابه [ر.م].(نان)
قرقف ـ (چو بلبل و كشمش) نام يكى از كتاب هاى ترسايان[مسيحيان] و به عربى، شراب و در تركيبات آن مذكور افتاد.
قِرِقلو; قِرِقلى ـ طايفه اى است دلير و بااقتدار از طوايف افشار و نادرشاه هم از ايشان است.(كى)
قَرقَمان ـ (ل) به فرموده تحفه[ر.ض]، چيزى است مانند قاو [پارچه سوخته براى روشن كردن آتش] كه در جوف اشجار كهنه به هم مى رسد، خصوصاً درخت مقل[ر.م] و درخت خرما.
قُرقو; قُرقوا ـ (ل) زعفران.(نان)
قرقوب ـ (چو گلگون) به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است در ميان اهواز و واسط و بصره و در فرهنگ رشيدى[ر.ض ]گويد: قرقوب از اعمال [توابع ]كسگر است و كسگر ملكى است كه قصبه آن واسط است و از فاضلى ديگر نقل است كه واسط شهرى بوده از ابنيه حجّاج ابن يوسف ثقفى در وسط كوفه و بصره و مسافت مابين آن و هريك از آنها پنجاه فرسخ است و از اين جهت به همين اسم موسوم شده و اكنون خراب است و كسگر ولايتى است از گيلان و در آن پشمينه بافند كه بدل ماهوت است و مردمان متوسط الحال از آن جبّه و بالاپوش كنند و معروف و متداول است. و بالجمله قرقوبى منسوب به شهر قرقوب است، خصوصاً لباسى است كه در آنجا بافند. منوچهرى[شاعر قرن 5هـ] گفته:
«ز قرقوبى به صحراها فروافكنده بالش ها *** ز بوقلمون به وادى ها فروگسترده بسترها»1
   و در فرهنگ انجمن آرا[ ر.ض] فرمايد: انسب آن است كه قرقوبى بافته ولايت گيلان باشد نه متعلّق به واسط كه سال ها است ويران است و علاوه كه منوچهرى دامغانى به گيلان مناسب تر از واسط است و اينكه در برهان[ر.ض ]گويد نوعى از جامه است كه در عراق عرب بافند، ناظر به همان قرقوب كوفه است.
قرقيز ـ قرقز[ر.م].
قرقيسا ـ (ل) كبابه[ر.م].(نان)
قَرقيسيا ـ شهرى است در ساحل فرات.
قركن ـ (چو عنبر) نهر تازه احداثى و زمينى كه آب و سيلاب آن را كنده و در هر جايى از آن آب ايستاده باشد.
قَرلان قوش ـ پرستوك.(كى)
قِرِلتى ـ مجلس شورا.(كى)
قِرِم ـ يا قريم; به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، شبه جزيره اى است در بحر اسود از اوروپاى روسيه كه

1. ديوان اشعار منوچهرى، قصائد و قطعات، شماره2.

صفحه 391 - جلد سوم
300هزار نفوس را جامع و از بلاد عمده اش اوپاتوريا، كفّه، كرج، ينگى قلعه، باغچه سراى و اراضى آن محصول دار و مركز اداره اش شهر سيواستپول و كرسى قديمى آن شهرى بوده كه آن هم به همين اسم موسوم بوده و اكنون خراب و قريه اى است 600 خانوارى و در بستان السياحة[ر.ض ]گويد: قرم كشور بزرگى است محتوى بر بلاد عظيمه و از سه طرف به بحر اسود محدود و از يك طرف به ملك روس متّصل و مدتى در تصرّف چنگيزخان بوده، پس ملوك عثمانى از ايشان استرداد نموده و ساليان درازى در تحت استيلاى ايشان بوده و اكنون قريب پنجاه سال است، كه حوالى دويست هجرى مى باشد، كه در تحت تصرّف ملوك روسيه است و حكّام قديمى آن ديار را كه از چنگيزيان بوده، به كراى مخاطب مى نمودند، همچو: محمد كراى، محمود كراى و مانند آنها و مردمانش شجاع و دلير و تركى زبان و سفيدچهره و اكثرشان حنفى و بعضى نصارى[مسيحى] هستند.
قَرماسين ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، موضعى است در راه مكّه.
قَرمان ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، ايالتى است در قونيه كه اكثر اراضى آن كوهستان و قديماً در تصرّف ملوك سلجوقيّه روم بوده و در 676 هجرى قبيله بزرگى از تركمان غير از قونيه ساير اراضى آن را ضبط كرده و در 703 هجرى قونيه را هم از ايلخانى ها [سلسله شاهان مغول ايران] مسخّر نموده و حكومتى تشكيل دادند.
قرمد ـ (چو عنبر) به نوشته مراصد[ر.ض]، نام موضعى است.
قرمز ـ (چو كشمش) به نوشته برهان[ر.ض]، غلّه اى است شبيه به عدس و چيزى است كه چيزها را بدان رنگ كنند و آن جانورى است كوچك كه در بوته هاى خار نشسته و آن را گرفته و مى خشكانند. و اما لفظ قرمز تركى يا رومى و يا معرّب كرم است مشتق از «كرمى» كه در لغت سانسكرى به معنى كرم است و يا موافق نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، در اصل كرمست بوده، پس تخفيفش داده و سين را مبدّل به زاء نموده و به قرمز معرّبش كردند و به هر حال آن را «قرمزدانه» و «كم رنگ» و «كرم رنگريزان» نيز گفته و به عربى «قفر» و «دودالصّبّاغين» و «صبغ ارمنى» نيز گفته و به لاتينى «كوكوس» و به فرانسه «كوشِنيل» گويند و حقيقت آن به فرموده تحفه[ر.ض]، حيوانى است در غايت سرخى و به قدر نخودى و مستدير و بدبوى در برگ هاى اشجار متكوّن مى شود، چون به حد طيران رسد تخمى كوچك تر از خردل مى كند و رنگ آن مخصوص پشم و ابريشم و يك جزو آن ده جزو حرير را بسيار رنگين مى كند و بهترين آن قبرسى و در بلاد ارمنيّه مخصوص اشجار نيست و در سبزى ها نيز يافت مى شود و در مخزن[ر.ض ]فرمايد: حيوانى است كوچك كه در برگ هاى اشجار، خصوصاً جيدار[ر.م] به هم مى رسد و تا به قدر دانه عدسى بزرگ مى شود و سرخ بوده و هرچند بزرگ مى شود، سرخ تر مى گردد و گويند شبنمى است كه بر برگ بعضى اشجار مى نشيند و چيزى است شبيه به دانه عدسى و بر سر آن برآمدگى مثل سر حيوانى آهسته آهسته بزرگ مى شود تا به قدر دانه نخودى مستدير و مانند حيوانى پرنده مى گردد كه گويا مى خواهد طيران كند، پس شكافته شده از جوف آن كرم كوچكى سرخ رنگ برمى آيد و هرچند كهنه گردد، رنگ آن زياده مى گردد و آن را با شراب مى كشند و با آن طبخ مى نمايند تا آب و رنگ آن را اخذ نمايد. پس نقّاشان كتاب و رنگريزان در رنگ آميزى كتابت و نقّاشى و رنگ پشم و ابريشمى به كار برند و در عنوان حكايات مى نويسند و يك جزو آن، ده جزو پشم و حرير را كه در آب جوش داده باشند خوش رنگ مى گرداند و رنگ كتان و ريسمان پنبه بدان خوب نمى شود و به نام خمرى و غيرخمرى به دو قسم مى باشد. اوّلى آن است كه در شرابش مى كشند و باليده و خوش رنگ مى باشد و يك دانه آن را چون در آب مى مالند، به زودى آب را خوش رنگ مى گرداند به خلاف غيرخمرى و در رنگ هاى سرخى چيزى بهتر از قرمز نيست زيراكه رنگش شكفته و خوش نما و برّاق مى باشد، خصوصاً كه بر طلا بنويسند و پشم و ابريشمِ رنگ نموده بدان، ثابت رنگ مى باشد و بهترين آن تازه بسيار سرخ آن است كه از قبرس و بلاد ارمن آرند.
قرمز خمرى; قرمزدانه; قرمز غيرخمرى; قرمز قبرسى --->قرمز.

صفحه 392 - جلد سوم
قرمزى ـ رنگ سرخ معروف و ظاهراً به جهت انتساب به قرمز است كه مذكور افتاد.(كى)
قرمزى روز ـ شفقى كه بعد از صبح و پيش از طلوع آفتاب به هم مى رسد.
قرفس ـ (چو عنبر) شهرى است در اندلس.
قرمساق--->ديّوث.(كى)
قرمط ـ (چو عنبر) موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام مؤسّس مذهب قرامطه كه بدواً در حوالى كوفه مذهب فاسد خود را نشر داده و به اقتضاى مسلك واهى خود صوم و صلوة و دعا و صدقه و ساير عقايد اسلاميّه را رد نموده و اشتراك در عرض و اموال و ساير شهوات نفسانيّه را ترويج نموده و در 311 هجرى ابوطاهر قرمطى حجّاج مكّه را قتل عام داده و حجرالاسود را از ركن مخصوص خود برآورده و به بصره نقل نموده و به فاصله 22 سال بازهم خودشان نادم و پشيمان شده و بازهم در محل اوّلى خود نصب نمودند و فرقه قرامطه هماره با خلفاى بغداد در سر محاربه بوده و در حوالى فرات و بعضى از اراضى عربستان مدتى حكومت نموده و عاقبت در 372 هجرى محو و منقرض گرديدند.
قرميسين ـ (به فتح اوّل و يا كسر اوّل) معرّب كرمانشاهان است.
قرن ـ (چو هند) مثل و مانند، خصوصاً در علم و شجاعت و جمع آن، اقران است و (چو قمر) جعبه [تيردان] و جبه كوچك و تير و شمشير و متّصل شدن دو ابرو بر يكديگر و هم موضعى است در دو منزلى مكّه كه ميقات احرام طايف و اهل نجد بوده و قرن الثعالب و قرن المنازل نيز گويند و اويس قرنى مشهور هم بدان منسوب است و به همين معنى به نوشته جوهرى[ر.ض]، بر وزن قمر و به فرموده سايرين، بر وزن سرد است. بالجمله قرن (بر وزن سرد) به معنى مذكور و زلف و گيسو و اوّل صحرا و طرف بالايى آفتاب و يا اطراف آن و يا اوّل شعاع آن و رئيس و مهتر و كوه كوچك تر و طرف بالاى كوه و نام كوهى است در عرفات و دهى است در بغداد و نام عمومى هفت صحرا است در يمن و به معنى بستن و محكم نمودن و شاخ حيوان و محل شاخ از انسان و طرف بالاى سر و گوشت يا استخوان زايدى كه مانند شاخ در فرج زنان بوده و مانع از دخول باشد و هم قسمت معيّنى است از زمان كه سى سال يا هشتاد سال يا چهل سال و يا زياده و يا كمتر و يا مابين دو وقت است كه اشخاص حاضره در اوّل آنها تا دويّمين آنها تماماً مرده و يا زنده نمانده باشد، هرقدر كه امتداد يابد و هر امّتى را نيز گويند كه تماماً هلاك شده و يك تن از ايشان باقى نمانده باشد و اصحّ و اشهر از همه صد سال بودن آن و بناى مورّخين هم بر همان و جمع آن، قرون است و در شرح اجمالى «قرون اخيره و قديمه و متوسّطه»، رجوع به «تاريخ» نمايند.(عر)
قرن الثّعالب; قرن المنازل--->قرن.
قُرُنباد ـ قردمانا[ر.م].
قَرَنجَك ـ بر وزن و معنى فرنجك.
قَرَنفُل ـ يا قرنفول; كه به پارسى و تركى «مخك» يا «ميخك» و به يونانى «غرنيواس» و به رومى «قرفلون» و به هندى «لونك» و به انگريزى[انگليسى] «كلوف» و به لاتينى «كاريوفيلوم» و به فرانسوى «ژيروفل» گويند، به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، عبارت از غنچه و گل نشكفته نيم درختى است كه هميشه سبز و خرّم بوده و در جزاير ملوك [در مالزى] و جزاير انتيل[در آمريكاى مركزى] به عمل آيد و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: ميوه اى است در جزيره هند و شبيه به ياسمن و از آن سياه تر است و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] فرمايد: گل معروفى است در هندوستان كه نام اصلى آن «كرن پهول» است كه به هندى به معنى گل شعاع آفتاب است زيراكه بر آن گل كه سفيد است، رنگ هاى گلگون از شعاع آفتاب مى افتد و زنان هند در سوراخ گوش كنند كه بسته نشود و قرنفل معرّب است و به نوشته بعضى، تا آن را نجوشانند نگذارند كه به جايى ديگر ببرند و در تحفه[ر.ض] گويد: آن شكوفه درخت است و اصل نبات آن معلوم نيست و احدى مشاهده نكرده و مخصوص جزاير چين است كه از ساحل دريا جمع مى كنند و قسم نر آن به شكل دانه زيتون و قسم ماده اش به

صفحه 393 - جلد سوم
شكل ياسمن است سياه و تندبوى و با عطريّت قوى است. و بالجمله اين است كه در مخزن[ر.ض] فرمايد: در ماهيّت آن اقوال بسيار است و تحقيق آن است كه ثمر درختى است در جزيره اى از جزاير زيرباد[در آمريكاى مركزى ]كه آن جزيره را جاوه و بتاويه نيز گويند و در جاى ديگر نمى شود و آن جزيره بالفعل در تصرّف ولنديس است كه فرقه اى از نصارى [مسيحيان ]است و درخت آن بالجمله شبيه به درخت كُنار و شاخه هاى آن باريك و بلند مانند شاخه هاى ياسمن كه بلند شده و باز به سوى زمين ميل كرده و برگ آن شبيه به برگ انار و از آن بزرگ تر است.(عر)
قرنفل بستانى ـ فرنجمشگ[ر.م].
قرنفل شامى ـ قرنفليّه[ر.م] است.
قرنفليّه ـ به نوشته تحفه[ر.ض]، به لغت مغرب، گياهى است كه برگش شبيه به برگ لبلاب[ر.م] و برگ بنفشه و از آن كوچك تر و ساقش به قدر ذرعى و گلش مايل به سفيدى و در بوى شبيه به قرنفل و بيخش مانند خربق سياه[ر.م] و در بوى شبيه به دارچين و در سايه ها و مواضع نمناك رويد.
قرنفول ـ (چو پرستوك) قرنفل [ر.م]، اِفراداً و تركيباً.(عر)
قرنقا; قرنقان ـ كرويا[ر.م].(نان)
قَرنيطُس ـ رأى و ذهن و فهم و عقل و ذكاوت.(نان)
قرنيّه--->هفت پرده.
قُروت ـ (ر.ف) رجوع به «قراقروت» شود.(كى)
قروسيون ـ (ل) گيلاس و آلوبالو.(عربى يا رومى)
قروش ـ (ر) رجوع به «ليرا» شود.
قروض ـ (چو هبوط) جمع قرض.(عر)
قُرول ـ (ق) مرجان سرخ.
قروم ـ (ل) به نوشته برهان[ر.ض]، سنگى است هفت رنگ و احمد رفعت[ر.ض] گويد: معدنى است سياه و برّاق و بسيار مقبول كه در صبغ و رنگ كردن چيزها استعمال نمايند.
قرون ـ (چو هبوط) جمع قرن.(عر)
قرون اخيره; قرون جديده--->تاريخ.
قرون السّنبل ـ بيخ شوكران[ر.م] و يا بيخى است سمّى و شبيه به بيش [ر.م] و يا بيخ نوعى از سنبل سفيد است كه با سنبل يافت مى شود و سمّ قاتل است و بعضى گفته كه در ريشه بعضى از سنبل هندى نيز يافت مى شود و در مخزن[ر.ض] فرمايد كه اصحّ اقوال، آنكه نوعى از بيش است.
قرون عتيقه; قرون قديمه; قرون متوسّطه; قرون وُسطى --->تاريخ.
قروهه ـ بر وزن و معنى گروهه.
قره ـ (چو مزه) سياه و تركيبات آن مانند تركيبات لفظ «قرا» است.(كى)
قريب ـ (چو امير) نزديك و خويش و اقوام و در اصطلاح عروضى، يكى از بحرهاى شعرى است كه از «مفاعيلن مفاعيلن فاعلات» تركيب يابد و به جهت قرب اركان آن به مضارع [مفاعيلن فاعلاتن مفاعيلن فاعلاتن] و هزج [مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن مفاعيلن ]بدين اسم اختصاص يافته:
«خداوند جهان بخش شاه عادل *** شهنشاه جوان بخت زاد كامل».
قريحه ـ (چو سليقه) اوّل هر چيز و عادت و طبيعت، خصوصاً ملكه طبع شعر كه بهواسطه آن به نظم كلام قادر باشد.(عر)
قريش ـ (چو امير) شتر قوى و (چو كميل) قبيله اى است از عرب كه بنابر مشهور اولاد نضر ابن كنانة ابن حزيمة ابن مدركة ابن الياس ابن مضر و در مقام نسبت قرشى و قريشى گويند و به زعم بعضى، قريش عبارت از فهر ابن مالك است و احمد رفعت[ر.ض] گويد: نام آخرى قبيله قديمه بنى فهر از عرب مستعربه كه در حجاز سكونت داشتند.(عر)
قريشنو ـ (ل) رجوع به «براهما» نمايند.
قريض ـ (چو امير) شعر و نظم و مردم قرض دار و رجوع به «ابخره» هم نمايند.(عر)
قريط ـ (ل) خرنوب شامى [ر.م].(عر)
قُرَيظه ـ (ل) پدر قبيله اى است از يهود كه به بنى قريظه معروف و در بلاد مختصّه خودشان كه در حوالى مدينه بوده، سكونت داشته و در بدو امر با اسلاميان معاهده بسته

صفحه 394 - جلد سوم
بودند. پس در اثناى غزوه خندق عهد را شكسته و ازاين رو سه هزار تن لشگر اسلامى كه به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، خود حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله)هم شرف حضور داشته اند، قلعه ايشان را محاصره كرده و بعد از فتح نمودن به جهت بدزبانى هاى ايشان كه در هنگام محاصره كرده بودند، مردانشان را كشته و اموالشان را غنيمت آوردند.(عر)
قريق ـ (چو مدير) قوروق[ر.م].(كى)
قِريم--->قرم.
قرين ـ (چو امير) همتا و نزديك.(عر)
قريه ـ (چو هرزه و سركه) گروه مردم و زمين غلّه خيز و املاك غيرمنقوله و شهر جامع و يا هر مكانى كه بناهاى آن به يكديگر متّصل بوده و محل سكنايش قرار داده باشند، خواه ده و روستا باشد و چه شهر بزرگ. و به نوشته بعضى، هرآنچه را از معموره ها كه گرداگرد آن حصار و بارو باشد مدينه گفته و هرآنچه را كه همچنين نباشد قريه و بلد گويند و قريه به معنى روستا را به پارسى «دِه» و «كل» و «كلاته» و «كلا» و «گام» هم گويند.(عر)

آيين هشتم

(در [حرف] قاف[قرشت] با زاى هوّز و زاى پارسى)
قز ـ (چو بد) معرّب كژ[ر.م].
قزّاح ـ (چو كفّار) رجوع به «كماه» شود.(عر)
قزاغند ـ (چو دماوند) زره و برگستوان[ر.م] و كجين[ر.م] و نهالى و جامه خواب.
قزاق ـ (چو بقّال) كه قازاق و غزاق و غازاق نيز نويسند، به نوشته درارى[ر.ض]، نام تركى لشگر و عسكر و (چو چنار) ارابه برفى كه با آن بر روى برف راه مى روند و در جهان آرا[ ر.ض] گويد: گروهى است از طوايف تركستان[آسياى مركزى ]كه سكونتشان در سمت شمالى آن سامان و از خوراكشان شير ماديان است و در اصل موسوم به گرگين بوده اند و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: بعضى از ايشان حنفى و ديگرى مسيحى و برخى لامذهب و طبيعى. و احمد رفعت[ر.ض] گويد: قومى است بدوى كه از اختلاط تاتار و اسلاوى ها به عمل آمده و از جهات مختلفه روسيّه منتشر گرديدند و ازآن رو كه در اسب سوارى مهارت تامّه داشته اند، قسمى از ايشان در لشگر سوارى غيرمنتظم روسيّه مستخدم شده و قسمى ديگر به ماهيّت مستحفظه امپراطور روس نامزد گرديده و رئيس ايشان را خطمان گويند و با اينكه رئيس ايشان از طرف روس تعيين مى شده، بازهم داراى پاره اى امتيازات و نظامات خصوصى و قوانين داخلى مى باشند. و اوّلين طايفه ايشان در سواحل نهر دون از جنوب روسيّه سكنى داشتند و ايشان را به نام همان نهر، قزّاق دون خوانند.
قزّاق دون--->قزّاق.
قَزاگَند; قَزاگَنگ ـ بر وزن و معنى قزاغند.
قزان ـ (چو كَنار) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، شهر بزرگى است از ديار فرنگ كه سال ها در تصرّف روسيّه است و احمد رفعت[ر.ض ]گويد: ولايتى است از اوروپاى روسيّه كه مركز اداره آن نيز شهرى است به همين اسم موسوم و در قرب نهر وولغا[ولگا] به مسافت 900 كيلومتر از شرق مسكو و 1656 كيلومتر از جنوب شرقى پتربورغ [سن پترزبورگ] واقع و 4000 نفوس را جامع و مركز تجارت بخارا[در ازبكستان] و سيبريا و اوروپاى روسيّه معدود است.
قزانلق ـ (ل) شهرى است از روم ايلى[ر.م] كه در تصرّف آل عثمان بوده و در آنجا عطر گل بسيار خوب مى سازند.
قَزاوه ـ بر وزن و معنى كجاوه.
قزبين--->قزوين.
قزح ـ (چو سخت) شاش سگ و (چو هند) تخم پياز و فضلات مار و داروهاى گرمى كه در ديگ طعام مى پزند و (چو سخن) كوهى است در مزدلفه [نزديك مكّه] و نام شيطانى است و هم يكى از ملوك عجم و مَلَكى است موكّل بر ابر كه قوس قزح[رنگين كمان ]مشهور را هم به يكى از ايشان منسوب داشته اند و يا آنكه جهت تسميه، رنگارنگ بودن آن است كه از قزحه به معنى طريق ملوّن و زرد و سرخ و سبز اشتقاق يافته و طريحى[ر.ض] گويد: قزح طرائق و الوان است و آنها خطوطى است مستقيم از زردى و

صفحه 395 - جلد سوم
سبزى و سرخى، ليكن در بعضى از آثار دينيّه وارد است كه «قوس قزح» نگوييد، كه قزح اسم شيطان است بلكه «قوس الله» و «قوس الرّحمان» بگوييد و ملاّهادى سبزوارى[ر.ض] گويد كه قزح نام كمانگرى بوده بس ماهر و اين قوس را هم به جهت نهايت خوبى و استداره به نام وى منسوب داشته اند.(عر)
قزدار ـ (چو سردار) شهرى است در حدود هندوستان.
قَزغان ـ (ق) قازقان[ر.م].
قرغند ـ (چو بدخلق) نام يكى از دهات سمرقند[در ازبكستان] است و (به ضمّ اوّل و ثالث) بزغند[ر.م] و چيزى است كه مانند لبلاب [ر.م] بر درخت پيچيده و مى خشكاند.
قزقان ـ (چو سردار) قازقان[ر.م].
قِزقرداش ـ به مغولى، خواهر و همشيره است.
قزل ـ (چو خَجِل) ريسمان معروفى است كه از موى بز مى تابند و (به كسر اوّل و ثانى) زر و طلا و رنگ سرخ.(كى)
قِزِل اوزان; قِزِل اوزن ـ موافق كشف القناع[ر.ض]، يكى از نهرهاى بلاد فارس است كه مخرجش در كوه هاى عراق عجم [نواحى مركزى و غربى ايران ]است و به جهت شمالى جارى مى شود، پس به جهت شرق برگرديده و در بحر خزر ريخته مى شود و طول آن مقدار 400 ميل است.
قِزِلباش ـ به نوشته درارى[ر.ض]، نام تركى شيعه است و موافق فرموده بستان السياحة[ر.ض]، طايفه بسيارى است از تركمان كه در اصل به نام شاملو و استجلو و تكلّو و تركمان و ذوالقدر به پنج شعبه منشعب و هريك از ايشان هم به چندين اويماق و اوجاق[خاندان ]متفرّق مى باشند. گويند كه سلطان حيدر ابن سلطان جنيد[پدر شاه اسماعيل صفوى در قرن 9هـ] در عالم خواب از طرف قرين الشّرف حضرت على(عليه السلام) به مقرّر داشتن علامتى در ميان مخلصان و غير ايشان مأمور گرديده و ازاين رو در خاطرش گذشت كه لباس مخصوصى اختراع نمايد كه بدان واسطه مخالف و مؤالف از همديگر امتياز يابند. لهذا تاج سرخى ترتيب داده و نخست بر سر خود گذاشته و بعد از آن به مريدان خود كرامت فرمود و لهذا مريدان آن جناب به قزلباش مشتهر گرديدند كه «قزل» به تركى، به معنى سرخ و «باش» به معنى سر است، يعنى سرخ سر و رسم تاج تا زمان شاه سلطان حسين صفوى معمول بود و در عهد وى برهم گرديد. اكنون اسم قزلباش در ايران مشهور و در السنه مذكور و در توران [سرزمين هاى شرق ايران] و هندوستان شيعه مذهب ايران را قزلباش گويند و در شام و روم [آسياى صغير] مطلق شيعه را قزلباش نامند و در بلاد ايران لشگرى و اهل سپاه را قزلباش دانند. چون در بدو زمان ظهور اين طايفه كه متوجّه تاج شدند، همگى تركى زبان و ارباب گرز گران و سيف و سنان [نيزه] بودند، ايشان را صوفيان قزلباش و قزلباشان نصرت تلاش خطاب مى نمودند. بنابراين از راه تغليب تمامى طبقات سپاه و لشگريان را در ايران قزلباش گويند.
قِزِلجه ـ (ر) اشرفى و رنگ مايل به سرخى و آبله سرخ معروف كه «سرخك» و «سرخجه» گويند.(كى)
قِزلَر ـ شهرى است در ميان باب الابواب [باكو] و حاجى ترخان[در روسيّه].
قِزِلرُباط ـ قريه اى است بهجت مناط در ميان كرمانشاه و بغداد از توابع عراق عرب و اكثر مردمانش حنفى مذهب و ديگرى نصارى [مسيحى] و قليل على اللّهى و برخى اثناعشرى مى باشند.
قِزِل قوش --->خشين.(كى)
قزوين ـ (چو پرويز) كه قديماً به كژوين و كسوين و آراسيا موسوم بوده، شهرى است شهير از بلاد عراق عجم[نواحى مركزى و غربى ايران] در دوازده فرسخى ابهر و بيست فرسخى شمال غربى تهران و يا به مسافت 140 كيلومتر از جنوب غربى آن، كه وقتى كرسى عراق بلكه پايتخت شاه عباس ثالث[نيمه قرن 12هـ] بوده و طول شرقى آن از جزاير خالدات [جزاير قنارى در شمال غربى آفريقا] 47 درجه و 13 دقيقه و يا 70 درجه و 6 دقيقه و عرض شمالى آن 36 درجه و 8 دقيقه و يا 35 درجه و 18 دقيقه بوده و به نوشته كشف القناع[ر.ض]، به قزبين نيز موسوم و بحر خزر به همين جهت به بحر قزبين هم مسمّى و اين شهر بنا كرده بهرام ابن هرمز و يا شاپور

صفحه 396 - جلد سوم
ذوالاكتاف[پادشاهان ساسانى قرن 3 و 4م] است.
قزيج ـ (ل) گرداگرد اندرون دهان است.
قزيل ـ بر وزن و معنى قزل.(كى)
قَژاغَند; قَژاگَند; قَژاگَنگ ـ بر وزن و معنى قزاغند.
قَژاوه ـ بر وزن و معنى كجاوه.
قژل; قژله ـ (چو قمر و عمله) مرغ عكّه[ر.م].
قژه ـ (چو مزه) هر چيز نجس و پليد.
قژيل ـ (چو امير) توت.

آيين نهم

(در [حرف] قاف[قرشت] با سين سعفص)
قسّ ـ (چو حقّ و دِقّ و مُدّ) سخن چينى و جويا شدن و طلب كردن و ديگرى را با كلامى درشت آزاريدن و (چو مُدّ) لبلاب [ر.م] بى ثمر و نام پسر ساعده كه خطيب و شاعر عرب بوده و در فصاحت و بلاغت ضرب المثل است و (چو حقّ) موضعى است در مصر و يكى ديگر در هند كه از آنجا اقسام لباس و فوته هاى رنگارنگ آرند كه فاخرترين امتعه هند است و در نزد نصارى [مسيحيان] به معنى قسّيس [كشيش] است.(عر)
قسا ـ (چو قضا) سليخه[ر.م] و به عربى، قساوت است.
قساس ـ (چو خمار) كوه عقيق و يا معدن آهنى است در ارمنيّه.
قساوت ـ (ر.ف) كه سخت دلى است.(عر)
قُسالاوَن ـ روغن زفت[ر.م].
قسب ـ (چو سخت) نام عربى حجازى خرماى خشك نيم رسى است كه به كمال نرسيده باشد و آن را اهل نجد «برشوم» گفته و به شيرازى «قسك» ناميده و به پارسى «خرماى هارون» و «خرماى سنگ شكن» گويند.(عر)
قسبك ـ (ل) رجوع به «قسب» نمايند.
قسر ـ (چو سخت) اكراه و اجبار و مانع شدن و (به كسر اوّل و ثانى) به تركى، عقيم و نازاينده را گويند.(عر)
قسط ـ (چو سخت) جور و ظلم و منحرف شدن از حق و (چو خشت) پيمانه اى است كه گنجايش نيم صاع را دارد و هم به معنى عادل و عدالت و نصيب و قسمت و ميزان و كوزه و مقدار و حصّه، خصوصاً حصّه و قسمتى كه در پس دادن قرض معيّن نمايند و در تحفه[ر.ض ]و مخزن[ر.ض ]فرمايند: بيخى است كه از نواحى هند خيزد و نبات آن بى ساق و مفروش بر زمين و برگ آن عريض و به پارسى به «كوشته» يا «كوشنه» موسوم و به يونانى به «قسطس» و به سريانى به «قشنا» يا «قوشنا» مسمّى و به سه قسم مى باشد، يكى شيرين و سفيد اندكى مايل به زردى و سبك و معطّر كه «قسط رومى و عربى و بحرى» گويند و ديگرى تلخ مايل به سياهى و مغز آن مايل به زردى و سطبرى و كم بو و اين را «قسط صينى» و «قسط مرو» و «قسط هندى» نامند و سيّمى مايل به سرخى و سنگينى و خوش بوى و بى تلخى و در وزن شبيه به چوب شمشاد و اين سمّى و قاتل است و مراد در صورت اطلاق قسط شيرين و از ادويه جليلة النفع است.(عر)
قسط بحرى; قسط رومى ـ قسط [ر.م] شيرين.
قسط شامى ـ زنجبيل شامى[ر.م] است.
قسط صينى ـ قسط [ر.م] تلخ.
قسط عربى ـ قسط[ر.م] شيرين.
قسط مُرّ; قسط مرو; قسط هندى ـ قسط[ر.م] تلخ.
قسطا ـ (چو خرما و سِركا) نام پسر لوط يا پور لوقا كه دو حكيم بودند يونانى و يا نام كتابى است كه لوقا تصنيف كرده و يا قسطا به نام پدر خود در دين آتش پرستى تصنيف كرده بوده.
قسطاس ـ (چو گلزار و دلزار) كپان و ميزان و ترازو و راست ترين ترازوها و يا ميزان عدالت هرچه باشد و در جايى ديدم كه گردن اسب را نيز گويند و در بحرالجواهر[ر.ض] به پيمانه بزرگ هم ترجمه نموده.(رومى يا عربى)
قسطاط ـ (چو گلزار) شهرى است در حدود روم.
قسطر ـ (ل) به نوشته بعضى، يكى از ولايات احسا[در شرق عربستان] است.
قسطس ـ (چو بلبل) بيخ قسط[ر.م] كه مذكور افتاد.
قُسطُل ـ (ق) شاه بلوط.(مى)
قَسطَمون ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام يكى از بلاد

صفحه 397 - جلد سوم
آناطولى[آسياى صغير ]است كه در سمت شمالى استانبول در قرب بحر اسود واقع و اكثر مشتهياتش مهيّا و آماده است و احمد رفعت[ر.ض] گويد: قسطمونى كه قديماً به ژيرمانيقوپوليس مسمّى بوده، شهرى است از آناطولى كه مركز اداره ولايتى موسوم به همين اسم است.
قُسطَنطِن ـ يا قسطنطين; كتاب قسطا[ر.م] و هم نام بعضى از ملوك روم است كه پسر هرقل و يا پسر روم ابن عيص ابن اسحاق ابن ابراهيم است و خلاصه نوشته احمد رفعت[ر.ض ]آنكه دو تن از قياصره روم مسمّى به همين اسم بوده اند، يكى قسطنطن كبير كه در 274 ميلادى تولّد يافته و عاقبت در 230 ميلادى شهر استانبول را كه قديماً به بيزانس موسوم بوده و بعد از تعمير به قسطنطينوپل مشتهر گرديده بوده، پايتخت خود قرار داد و ديگرى آخر قياصره روم كه مقرّ سلطنتش نيز استانبول بوده و در هنگامى كه آن شهر در 857 هجرى از طرف سلطان محمّدخان ثانى ابن سلطان مرادخان ثانى در تحت محاصره بود، قسطنطين نيز در شكاف ديوارى عازم مقرّ خود گرديد[يعنى درگذشت]. بالجمله شهر قسطنطنيّه را هم قسطنطن گويند، چنانچه خواهد آمد.
قُسطَنطَنه; قُسطَنطَنيّه ـ قسطنطينيّه[ر.م].
قُسطَنطين ـ قسطنطن[ر.م].
قُسطَنطينوپُل ـ قسطنطينيّه[ر.م].
قُسطَنطينه; قُسطَنطينيّه ـ كه به پنج وجه ديگر نيز مستعمل است، چنانچه مذكور افتاد، شهرى است شهير از اعظم بلاد اوروپاى عثمانى كه از شرق و شمال به بحر اسود متّصل و از غرب و جنوب به صحرا محدود و طول آن از جزاير خالدات [جزاير قنارى در شمال غربى آفريقا] 26 يا 59 درجه و عرض شمالى اش از خط استوا 41 درجه و قديماً به بيزانس و بربطيّه يا بزنطيّه يا بوزنطيّه و مدينة الحكما موسوم بوده و به نوشته معجم البلدان[ر.ض]، به مناسبت اينكه بانى آن ديوى بوده افريقىنام و يا بنا كرده افريقش ابن ابرهه از ملوك يمن است، آن را افريقه نيز مى گفته اند. بعد از آن چند وقتى هم آيينهاش مى گفته اند تا آنكه مسخّر اسلاميان گرديده و به استنبول يا استنبل يا استانبول موسومش داشتند، يعنى هرچه خواهى در آن فراوان است، چنانچه اسلامبول هم گويند، يعنى اسلام در آنجا فراوان است و يا اينكه اسلام را در آن بدان و اصطنبول و اصطنبل هم كه در بعضى مواضع استعمال كنند، معرّب همان استنبول است. و بالجمله بعد از آنكه قسطنطين كبير از قياصره روم مسخّرش نموده و حصار استوارى بر آن كشيده و در تعميرش كوشيد، به اسم وى انتساب يافته و به يكى از استعمالات هفت گانه مذكوره يادش مى نمايند بلكه به نوشته كشف القناع[ر.ض] و بعضى ديگر، خود قسطنطين در 330 ميلادى بنايش نهاده و كرسى سلطنتش قرار داده و بعد از وى هم پايتخت قياصره روم بوده تا هنگامى كه در 857 يا 858 هجرى مفتوح سلطان محمّدخان ثانى عثمانى گرديده و پايتخت دولت علّيّه[عثمانى] گرديد و تا به حال به همان حال باقى است و احمد رفعت[ر.ض] گويد: شهر استانبول در 4936 خلقتى ـ مطابق 658 مقدّم ميلادى ـ از طرف مغاربيزانس، حكمران روم، تأسيس شده و مقرّ سلطنت گرديده و به نام بيزانس مسمّى گرديد. پس به دارا، شاه ايران، پس به اسپارتى ها، پس به اهالى اتنه على الترتيب انتقال يافته، پس در 358 مقدّم ميلادى بازهم به سلاله حكمران اوّل كه در تحت حمايت دولت روما [روم ]بوده اند، اختصاص يافت ليكن به جهت ياغيگرى كه نسبت بدان دولت قوى شوكت داشتند آن رونق قديمى رفته و مدتى به حال خرابى مانده تا در 330 ميلادى قسطنطين كبير، امپراطور روما، تعميرش كرده و بارويى به دور آن كشيده و پايتخت خودش نموده و ازاين رو بيزانس، نام قديمى آن، مبدّل به قسطنطينوپل گرديد و در 557 ميلادى باروى آن بهواسطه زلزله شديدى منهدم شده و بازهم از طرف ژوستنين، بانى اياصوفيّه، تعميرش كردند تا آنكه عاقبت در 857 هجرى سلطان محمّد ثانى موفّق به فتح آن بوده و پايتخت خودش نموده و تا به حال به همان منوال است، و در خاتمه گويد: اينكه در وجه تسميه اين شهر به استانبول گويند كه يعنى اسلام در آنجا فراوان است، غلط است بلكه لفظ استانبول از ايستين پولين مأخوذ گرديده كه به لغت يونانى به معنى

صفحه 398 - جلد سوم
مملكت است. و بالجمله از جمله آثار عجيبه اين شهر يكى اياصوفيّه است كه در «اياصوفيّه» مذكور افتاد و ديگرى مناره اى است از ارزير[قلع] و آهن كه به نوشته بحيره[ر.ض]، از عجايب دنيا و چون باد بسيار باشد آن را به اطراف دهد و در آنجا به جهت معرفت ساعات موضعى ساخته اند كه دوازده دروازه دارد و هريك يك شير و هر ساعتى كه از آن بگذرد درى باز شود و شخصى بيرون آمده و بر پاى ايستد تا ساعت تمام شود، پس از آن به درون رود و در پيش آيد و در ديگر باز شود و شخصى ديگر بيرون آيد بر همان شكل و على هذا القياس.
قسطور; قسطوريون; قَسطون ـ جند[بيضه] بيدستر[سگ آبى].(نان)
قسطير ـ (چو دلگير) ارزير[قلع].(نان)
قسم ـ (چو قمر) سوگند خوردن و (چو هند) خلق و عادت و جزو و حصّه و نصيب و بهره كه به پارسى «برخ» و «فرشيم» و «كنگ» گويند و (چو سخت) قسمت كردن و تفريق نمودن و ظن و گمان و آب و باران و خلق و عادت و عطا و سخاوت و نام موضعى است.(عر)
قسمت ـ (چو دلبر) نصيب و حصّه و جدا كردن آن كه به پارسى «بهر» و «بهره» گويند.(عر)
قُسَننطينيّه ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى و قلعه اى است بزرگ و بسيار بلند از حدود غربى افريقيا كه مرغ از پرواز بر اوج آن عاجز و با كمال مشقّت بر بالاى آن مى رسد.
قسنى ـ (چو سعدى) معرّب كاسنى.
قُسوس ـ لبلاب[ر.م] و عشقه[ر.م].(نان)
قُسوليدوس ـ كاكنج[ر.م].(نان)
قِسّيس ـ به نوشته قطر[ر.ض]، ترجمه سريانى شيخ و عنوان يكى از مراتب روحانى دين نصارى[مسيحى] است كه از اسقف پائين تر است و در مجمع البحرين[ر.ض] گويد: پيشوا و رئيس و زاهد و عالم نصارى است كه اعلم آنها بوده و به لغت روم دانا باشد و از صحاح[ر.ض] نقل كند كه جاثليق و قسّيس رئيس دين نصارى است و زبانشان سريانى است و بالجمله معرّب كشيش است.(عربى يا سريانى)
قِسيطوس ـ زنگار [ر.م].(نان)
قسيم ـ (چو امير) طرف مقابل هر چيزى كه هر دو در تحت كلّى ديگر داخل باشند، چنانچه گويند: اسم، قسيم فعل است كه هر دو در تحت كلمه مندرج و از اقسام آن هستند.

آيين دهم

(در [حرف] قاف[قرشت] با شين[قرشت])
قُشاقِش ـ (ل) شهرى است در حضرموت [در عربستان ]كه مسكن قبيله كنده است.
قشام ـ (چو شمار) نام كوهى است.
قشان ـ (چو كَنار) ناحيه اى است در اهواز.
قَشاو ـ (ق) قشو[ر.م].(كى)
قشاوه ـ (چو شماره) صحراى كوچكى است در نجد.
قشر ـ (چو سرد) پوست باز كردن چيزى و (چو هند) پوست درخت و ميوه و تخم ها و رجوع به «قهوه»[شود].(عر)
قشره ـ (چو سركه) در اصطلاح مصرى ها، پوست درخت زرشگ است.(عر)
قشرى ـ (چو هندى) هر چيز منسوب به قشر[ر.م] و كنايه از كسى است كه ظاهرپرست بوده و از نكات و دقايق امور غافل و بى خبر باشد، در مقابل لُبّى كه به ظاهر قناعت نكرده و هميشه در پى تحقيق حقايق مى باشند.(عر)
قَشقاى ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، قومى است بسيار از طوايف ترك كه در فارس ساكن و طريق ييلامشى و قشلامشى[ييلاق و قشلاق] سپارند و گويند: اصل ايشان از تركستان[در آسياى مركزى] بوده و در زمان چنگيزيان [قرن 7 و 8هـ] و تيموريان به فارس نقل نموده اند و ارباب دولت و ثروت و جمعيّت مى باشند.(كى)
قشلاق ـ (ر) بلادى كه هواى آنها گرم بوده و بزرگان و اكابر در زمستان و سردى هوا در آنها مى گذرانند.(كى)
قِشلامشى ـ به قشلاق رفتن.(كى)
قشم ـ (چو سخت) نام موضعى است.
قشمر ـ به نوشته درارى[ر.ض]، (چو دلبر) موذى و آزاركن و مردم آزار و در ميان اهالى ما بر وزن عنبر معمول است.(كى)

صفحه 399 - جلد سوم
قشمش ـ بر وزن و معنى كشمش و معرّب آن است.
قشمير ـ (چو دلگير) به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است از اواسط بلاد هند كه با قوم ترك مجاور و ازاين رو انسابشان به همديگر مخلوط و زيباترين مردمان روى زمين بوده و زنانشان در حسن صورت و قامت ضرب المثل هستند[به «كشمير» رجوع شود].
قشنگ ـ (ر.ف) و در پارسى هم داير و كثيرالاستعمال است.(كى)
قَشَو ـ (ر) آلت آهنى معروفى است كه بدان، بدن چاروايان را پاك و تميز نمايند.(كى)
قشيب ـ (چو امير) قصر عجيبى است در يمن [كه شرحبيل بن يحصب آن را ساخت(لغت نامه دهخدا)].

آيين يازدهم

(در [حرف] قاف[قرشت] با صاد سعفص و ضاد ضظغ)
قصّاب ـ (چو بقّال) سلاّخ و ذبح كننده حيوانات و كسى كه نى و مزمار مى نوازد و كسى كه اعضاى گوسپند و ساير حيوانات را از همديگر جدا مى سازد.(عر)
قصابك ـ (چو اتابك) مرغى است تيزپر و خوش رفتار كه اغلب در كنار آب نشيند.
قصاص ـ (چو بقّال) داستان گوى و قصّه خوان و (چو شمار و چنار و كَنار) رستنگاه موى سر و (چو چنار) عوض كردن صدمه و جنايت از قتل و غيره كه به پارسى«شله» گويند.(عر)
قصب ـ (چو تند) پشت و امعا و احشا و (چو قمر) نهر و دُر آبدار تازه و قسم نرم و نازك از كتان و استخوان هاى بزرگ لوله اى دست ها و پاى ها و هر نباتى كه ساق آن مجوّف و بندبند باشد و هم به معنى معروف كه به پارسى «نى» و به تركى «قامِش» و به فرانسه «روزو» و به لاتينى «آروندو» گويند و به نام مجوّف و غيرمجوّف و آجامى و غيرآجامى به چندين قسم مى باشد.(عر)
قَصَب الذّريره--->نى نهاوندى.
قَصَب السُّكَّر ـ به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، قسمى است از نى كه از هندوستان به عربستان و شامات و مصر و آمريك و جزاير آنتيل[در آمريكاى مركزى ]برده اند و ساقه آن گره دار و از دو تا سه متر و زيادتر ارتفاع آن و جوف آن ممتلى از ماده اى است اسفنجى و داراى عصيرى[شيره اى] است كه از آن قند و شكر مى سازند.
قَصَب سه دامنى ـ جامه چاك دار معروف كه در زمان ما لباس معمول رسمى علما و روحانيان است و دريا را نيز گويند به اعتبار عرض و طول و عمق.
قَصَب مصرى ـ رعد و برق و پرتو آفتاب و پارچه اى است كه در مصر مى بافند.
قصبك ـ (چو عنبر) به شيرازى، نوعى از صدف كه «توتياى اكبر» گويند.
قصبه ـ نفسگاه و مجراى طعام از گلو و اطراف انگشتان و استخوان بينى و در اصطلاح جغرافيايى، مركز و پايتخت مملكت و مركز ايالت را نيز گويند و در اصطلاح اهالى ما، شهر خرد و كوچك را گويند كه از ده و روستا بزرگ تر بوده و از شهر كوچك تر باشد.(عر)
قصد ـ (ر.ف) و به پارسى «آهنگ» و «آهنج» و «آغاز» و «نميدن» و «ملچكا»[گويند].(عر)
قصرـ (چو شكم) درازى و (چو سخت و شكم) كوتاهى و (چو سخت) نگاه داشتن و حبس نمودن و تقصير كردن و منزل و خانه و يا خصوص خانه سنگى و يا تنها كوشگ بلند و مستحكم كه به پارسى «كوشگ» و «كاخ» و «پركوك»[گويند].(عر)
قصر ابيض ـ قصر كسرى [انوشيروان ساسانى] در مداين [نزديك بغداد].
قصر بهرام ـ قصرى است در قرب همدان كه ظاهراً به بهرام گور[پادشاه ساسانى قرن 5م] منسوب و تمامى آن از يك پارچه سنگ بزرگ تراشيده و خزاين و مجالس در آن بسيار است.
قصر جابر ـ شهرى است مابين رى و قزوين.
قصر دوازده درى ـ فلك هشتم به اعتبار بروج دوازده گانه.
قصر رافع ـ قصرى است در سمرقند[در ازبكستان].
قصر رُمّان ـ از نواحى واسط[در عراق] است.

صفحه 400 - جلد سوم
قصر رَيّان ـ قصرى است در سمت شرقى دجله از مضافات نينوا.
قصرالسّلام ـ قصرى است در شهر رقّه [در عراق] بنا كرده هارون الرّشيد.
قصر شيرين ـ موضعى است مشهور و بسيار خوب و عالى و مرغوب در ميان كرمانشاه و بغداد كه به نوشته بعضى، از جمله عجايب دنيا و خسروپرويز ساسانى [قرن 6 و 7م] از براى معشوقه و زن خود، شيريننام مغنّيه از سنگ احداثش كرده و قلعه محكمى و نهرى از سنگ تراشيده برآورده و هنوز آثار آن باقى است و از معجم البلدان[ر.ض] در سبب بناى آن نقل است، موافق آنچه در «كرمانشاه» اشاره نموديم، كه پرويز امر فرمود محلى بنا كنند دو فرسخ در دو فرسخ و اقسام صيد را در آنجا جمع نمايند تا به تناسل فزايند و هزار مرد را راتبه [جيره] داده و هريكى را پنج نان و دو خيك شراب و دو رطل گوشت مقرّر داشت كه اين كار را به انجام رسانند و هفت سال به طول انجاميد. پس پرويز هر وقت كه مى خواست عشرت كند، در آن باغ رفته و باربد را با خود مى خواند تا او تصنيفات بديعه در آهنگ و الحان ساخته و در صوت و ساز عملى مناسب آن باغ اختراع كرده و آن را نخجيران ناميد. پس ملك طرب كرده و انعام بسيار به باربد نموده و از شيرين پرسيد: چه مى خواهى تا بدهم؟ گفت: مى خواهم كه در اين باغ دو نهر از سنگ بسازى كه در آنها شير و شراب جارى شده و در ميان آن قصرى از براى من بسازى كه در عالم نباشد. پس خسرو به پرداختن آن دو نهر امر كرده و قصر شيرين را موافق تمنّاى شيرين بنا نهاده و خانه و عمارتى در اصفهان به باربد داد و صورت شيرين و شبديز[اسب خسروپرويز] را در كوه بر سنگ نقش نهادند كه هنوز باقى است و بعضى گفته: عمل فرهاد است و برخى گفته: پطرسنامى از اولاد سنمّار[معمار رومى در زمان نعمان بن منذر]، بانى سدير و خورنق [در يمن]، آن را ساخته و عمل او است.
قصر عارفان ـ دهى است در جوار بخارا [در از بكستان] كه مزار بهاءالدين نقش بند آنجا است.
قصر مَشيد --->غمدان.
قصر نُعمان --->خورنه.
قصعه ـ (چو هرزه) كاسه صحفه [ر.م].(عر)
قصعة المساكين --->فكّه.
قصم ـ (ل) موضعى است از نواحى عراق عرب.
قصور ـ (چو عبور) جمع قصر به معنى كوشگ و واماندن و عاجز شدن و به مقصد نرسيدن.(عر)
قصّه ـ (چو جثّه) زلف و يا هر يك قبضه از آن و جمع آن، قصص (بر وزن سخن) است و (چو حصّه) امر و شأن و حديث و حكايت و امر عجيب تازه حادث و جمع آن، قصص (بر وزن شكم) است و به پارسى «فسانه» و «افسانه» و «داستان» و «سرگذشت» و «بردك» [گويند].(عر)
قصّه دراز كردن ـ پرگويى و بسيار گفتن.
قصيد; قصيده ـ (چو امير و سليقه) رجوع به «شعر» نمايند.(عر)
قصير ـ (چو امير) كوتاه و (چو كميل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام چند موضع است در ديار شام و ديگر بندرى است بى زراعت از بندرهاى مصر كه در كنار بحر قلزم[درياى سرخ] واقع و 48 فرسخ از رود نيل دور و آب آن از دوروزه راه آمده و مردمانش عرب و شافعى مذهبند.(عر)
قضا ـ (ر) مردن و كشتن و كردن و به جا آوردن و قرض و دين را پس دادن و حاجت ديگرى را برآوردن و كارى را خاتمه دادن و تمام نمودن و به آخر رساندن و اعلام نمودن و خبر دادن و استوار داشتن و حكم و امر كردن و الزام نمودن و واجب و لازم كردن و فعلى را بعد از وقت محدود و معيّن خود به جا آوردن و خلق و ايجاد كردن.
   و امّا قضاى مقرون به قدر(خلق و تقدير و بيان و كتابت) كه در السنه مسلمين داير و به پارسى «بَوِش»[گويند] و حدوث كاينات را مستند بدانها نمايند، اگرچه از مسائل غامضه و به اقتضاى احتياط در امر دين، سكوت بهتر و خوش تر است، مع ذلك محض اينكه

صفحه 401 - جلد سوم
بعضى از معانى مذكوره كه مسلّماً خلاف ديانت حقّه است خاطرنشان پاره اى اهالى نگردد، بعد از استمداد از انوار مقدّسه ائمّه هدى ـ سلام الله عليهم اجمعين ـ مى گوييم كه محل قضا و قدر به معنى خلق و ايجاد از معانى مذكوره، واضح الفساد است زيراكه اگر تمامى كاينات كه من جمله افعال عباد است، مخلوق خدا بوده و اختيار خود بنده را مدخليّتى در آنها نداشته باشد، چنانچه مذهب اشاعره جبريّه است، مدح و قدح ايشان در دنيا و ثواب و عقابشان در عُقبا غلط و ناروا بودى به تقريبى كه در «جبريّه» مذكور افتاد و هكذا حمل قضا و قدر به معنى حكم و الزام از معانى مذكوره، تنها در واجبات درست بوده و در غير آنها صورت صحّتى ندارد. بلى، موافق فرموده علاّمه حلّى[ر.ض]، آنچه از معانى مذكوره مناسب مقام بوده و اسناد آن به حضرت بارى صحيح و روا باشد، عبارت از معنى اعلام و بيان و كتابت است زيراكه خداى تعالى تمامى افعال بندگان را عالم و دانا بوده و در لوح محفوظ ثبت كرده است، بلكه لازم و متعيّن حمل بر همين معنى است و بس. چگونه چنين نباشد و حال آنكه لزوم رضا به قضا و قدر الهى از ضروريّات دين و مخالف آن خارج از ربقه مسلمين است. پس اگر كفر و شرك و معاصى هم كه از جمله افعال عباد است، موافق زعم اشاعره مستند به قضا و قدر الهى باشد، بايد بدانها هم رضا داده و در مقام تسليم باشيم و حال آنكه رضا به كفر و ساير قبايح در نزد احدى صحيح نباشد و بعضى از ايشان در جواب اين شبهه گفته كه رضا به كفر و مانند آن به جهت فعل خدا بودن آن است: «ز نيكو هرچه صادر گشت نيكوست» و اما عدم رضا به جهت اكتساب خودمان است و به عبارت ديگر در كفر و ساير قبايح دو حيثيّت و دو ملاحظه است كه به ملاحظه يكى از آنها رضا لازم و به اعتبار ديگرى عدم رضا واجب است.
   جواب: اوّلاً بنابر مذهب خود خصم، فعل فعل خدا بوده و بنده را اختيارى نيست كه از آن جهت به كفر و شرك وى راضى نباشيم و ثانياً خود اكتسابى بودن كفر و مانند آن هم مستند به قضا و قدر است يا نه. در صورت اوّلى، رضا دادن از جهت كسب خود بنده هم رضا به قضا لازم باشد و در صورت دويّمى، لازم آيد كه تمامى كاينات و حوادث مستند به قضا و قدر نباشد و حال آنكه خلاف مذهب خصم است. و ملاّ عبدالرزاق لاهيجى[ر.ض] در گوهر مراد[ر.ض] فرمايد: لفظ قضا و قدر گاه به حسب علم اطلاق كرده شوند و گاهى به حسب وجود و در صورت اوّل، مراد از لفظ «قضا»، علم اجمالى بسيط است كه عين ذات واجب تعالى است و مراد از لفظ «قدر» صور علميّه مفصّله است و چون در وجود اطلاق كرده شوند، مراد از «قضا» معلول اوّل است كه اجمالاً مشتمل است بر جميع وجودات مابعد و مراد از «قدر» اعيان موجودات كلّيّه و جزئيّه متحقّقه در خارج است على سبيل التفصيل و بر هر تقدير، قدر تفصيل قضا باشد و اقرب تحقيق اطلاق ثانى است كه اطلاق به حسب وجود باشد، چه ظاهر آن است كه قضا و قدر اعتبار اشياء است به اعتبار تعلّق فاعليّت واجب الوجود به آنها و حال آنكه علم غير از اعتبار ظهور و انكشاف اشياء چيزى نيست و لهذا شارح محقّق و شارح مشكّك هر دو لفظ قضا و قدر را در «شرح اشارات» مطابق همان اطلاق ثانى ترجمه و تفسير كرده اند كه قضا عبارت از وجود جميع موجودات است در عالم عقل به طور اجمال و اجتماع و قدر عبارت از وجود تفصيلى موجودات است در ضمن مواد خارجيّه بعد از تحقّق شرايط و علل تامه آنها بر سبيل تناوب و تعاقب واحداً بعد واحد، چنانچه قرآن مجيد ناطق بر همين مدّعا است:(وَإِنْ مِنْ شَىْء إلاّ عِنْدَنَا خَزائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَر مَعْلُوم)(حجر،21).1
   بالجمله وجود حتمى جميع موجودات بسته به قضا و قدر الهى است و مراد از آن در ساير موجودات غير افعال عباد، تعلّق بر اراده حضرت كبريايى است ـ جَلّت قُدرتُه ـ و در افعال عباد آن است كه حضرت اميرالمؤمنين على ابن ابى طالب ـ روحى له الفدا ـ در حديث اصبغ ابن نباته بر وجه اوفى بيان فرموده اند و خلاصه مضمون آن، بنا به روايت مجمع البحرين[ر.ض] و كشف المراد[ر.ض] و گوهر

1. گوهر مراد، عبدالرزاق لاهيجى، ص 319ـ 320، مؤسسه امام صادق(عليه السلام).

صفحه 402 - جلد سوم
مراد[ر.ض] آنكه بعد از انصراف از حرب صفّين شيخى كه در آن سفر همراه بود، به عرض حضرت ولايت رسانيد كه آيا اين سفر ما به طرف شام به قضا و قدر الهى بود يا نه؟ آن حضرت فرمودند: «قسم به خدايى كه دانه را شكافته و تمامى نفوس را آفريده به هيچ جايى قدم نگذاشتيم و از هيچ صحرايى عبور نكرديم و به هيچ بلندى برنرفتيم و به هيچ پستى فرود نيامديم مگر به قضا و قدر خداى تعالى». شيخ گفت: «پس رنج من نزد خداى تعالى محسوب نبوده و مرا هيچ اجرى نباشد». حضرت فرمودند: «بلكه خداى تعالى اجر شما را در رفتن و برگشتن عظيم گردانيده كه به اراده خود رفته و اطاعت امام خود نموده و در هيچ حال مجبور و مضطرّ نبوديد». شيخ گفت: «چون مجبور نبوديم و حال آنكه قضا و قدر ما را برد»؟ حضرت فرمودند: «مگر قضاى حتمى و قَدَرِ لازم گمان كرده ايد؟! و حال آنكه چنين نيست كه اگر چنين بودى تمامى ثواب و عقاب و وعده و وعيد و امر و نهى خداى تعالى باطل بوده و مدح ثواب كار بى موقع و قدح گناهكار قبيح بوده و اهل طاعت نسبت به مدح، اولى از اهل معصيت نبوده و اهل معصيت هم نسبت به قدح، اولى از اهل طاعت نبودى و اين اعتقاد بت پرستان و جنود شيطان و اهل ضلالت است و ايشان مجوس اين امّت هستند بلكه امر خداى تعالى تخيير است و نهى خداى تعالى تحذير و تهديد; نه مغلوب، عاصى است نه مكره، مطيع و ارسال رسل و انزال كتب از روى هزل و بازى نكرده(ذَلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ)(ص، 27)». پس شيخ به غايت مسرور شده و شاد و خرّم برخاسته و گفت:
«أنت الامام الّذى نرجو بطاعته *** يوم النجاة من الرّحمن غفرانا
اوضحت من ديننا ما كان ملتبسا *** جزاك ربّك بالإحسان احسانا»1
«تويى آن امامى كه از طاعت آن *** اميد از خداوند داريم رضوان
ز تو مشكل دين ما گشت واضح *** جزاى تو احسان دهد ربّ احسان
   و در روايت ديگر آمده كه شيخ گفت: پس قضا و قدر كه گفتى كدام است»؟ حضرت فرمود كه همين امر و نهى و وعد و وعيد و حكم الهى قضا و قدر خدا است در افعال و اعمال ما و به نوشته لاهيجى[ر.ض]، وجهش آن است كه امور مذكور از اسباب بالذات طاعت است و از اسباب بالعرض معصيت و مراد از قضا و قدر نيست مگر سببيّت فى الجمله.2
   و از بعضى اجلّه نقل است كه در وجه تشبيه جبريّه به مجوس چند وجه توان گفت; يكى آنكه مجوس در ميان ملل ديگر به پاره اى مقالات ضعيفه و اعتقادات واضح البطلان كه اصلاً قابل اعتنا نباشد معتقد هستند هكذا جبريّه، و ديگرى آنكه مجوس جواز نكاح محارم را به اراده و قضا و قدر الهى مستند دارند همچنين جبريّه هم اين عمل ايشان را مستند به قضا و قدر دانند، و سيّمى آنكه هريك از اين دو فرقه قائل مى باشند بر اينكه قادر بر خير از شر عاجز، و قادر بر شر از خير عاجز است.3(عر)
قضبان ـ (چو دستان) رجوع به «قضيب» شود.(عر)
قضيب ـ (چو طريق) ذكر و آلت مردى و تيغ برّنده و لطيف و شاخ بريده درخت كه جمع آن، قضبان است.(عر)
قضيب الاسد--->صرفه.

آيين دوازدهم

(در [حرف] قاف[قرشت] با طاى حطّى و عين سعفص)
قطّ ـ (چو دِقّ) دفتر حساب و گربه و سند و قباله و حصّه و بهره و (چو حقّ) موى كوتاه و پيچيده و اسم صوت خواندن مرغ قطا[ر.م] و گرانى نرخ و نرخ گران و بريدن و قطع كردن، خصوصاً بريدن چيز سخت و خصوصاً بريدن چيزى از عرض و پهنايى آن، بالخصوص بريدن سر قلم و آنچه را كه سر قلم تراشيده را بر روى آن مى برند «قط زن»

1. كافى، ج1، باب جبر و قدر و امر بين الامرين.
2. گوهر مراد، عبدالرزاق لاهيجى، ص 322.
3. وجه ديگرى نيز ذكر كرده اند; مجوس قائل به دو منشأ اثر هستند: خداوند و اهريمن. خدا اهريمن را آفريد سپس از او تبرّى جست. همانند جبرى ها كه خداوند را خالق خير و شرّ مى دانند.

صفحه 403 - جلد سوم
گويند و همين است كه اهالى ما تحريف داده و «قدزن» گويند و به پارسى «خامه زن» است.(عر)
قَط زن--->قط.
قطا ـ (چو قضا) رجوع به «سنگ خوار» نمايند.(عر)
قطاب ـ (چو كتاب) هر چيز مخلوط به شراب و هم نام موضعى است و (چو سماق) به نوشته برهان[ر.ض]، چيزى مانند سنبوسه كه «قطابى» نيز گفته و در روغن پزند و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] فرمايند: نوعى از اغذيه معروفه است كه «قطابى» و «قطاف» و «قطافى» نيز گفته و به پارسى«سنبوسه» و به يونانى «بوماوردا» ناميده و به هندى نيز قسم مثلّث آن را «سنبوسه» و قسم مدوّرش را «پورى» مى خوانند و آن را از آرد ميده[ر.م] و شير و روغن خمير كرده و به شكل مثلّث يا مدوّر پهن كرده و نان هاى كوچك و تُنُك ساخته و در جوف آن مغز بادام و گردكان[گردو] و فندق و پسته كوبيده را با قند و شكر و كشمش پر كرده و يا قيمه گوشت با نخود پخته در پياز و روغن بريان كرده و فلفل و ادويه حارّه و عطريّات و مصالح گرم داخل نموده و در فرنى [ر.م] يا در تنور در ظرفى چيده و بريان نموده و مى خورند و آن را «شكربوره» و «شكربوزه» و «شكربيره» و «شكربيزه» و «سنبوسه شكرى» و «سنبوسه قندى» نيز گويند.(عر)
قطابى ـ (چو صُراحى) رجوع به «قطاب» شود.(عر)
قطاة ـ (چو كَنار) مرغ قطا[ر.م].(عر)
قطار ـ (چو شمار) باران بزرگ قطره و (چو چنار) يك دسته از شتر كه بر يك نظم و نسق باشد و به پارسى «كاربان» [گويند] و (چو بقّال يا كفّار) نام آبى است در نجد.(عر)
قُطاس ـ (ر) رجوع به «غژغاو» شود.(تركى يا رومى)
قطاط ـ (چو كَنار) به معنى «بس است» و «كفايت مى كند» و (چو چنار) سخت و شديد و گرداگرد ناخن چاروا و مجعّد بودن و پيچ پيچ شدن موى و در برهان [ر.ض] گويد: (چو شمار) اسم عربى كفل اسب و نام رومى مرغ قطا [ر.م] است و هر دو بى اصل است و آنچه ترجمه مرغ قطا است، آخرش تاى قرشت است نه طاى حطّى و بر وزن كَنار است نه شمار و عربى است نه رومى، چنانچه مذكور افتاد.(عر)
قطاع ـ (چو كتاب) مقراض و آلت قطع و (چو كفّار) جمع قاطع و «قطّاع طريق» راهزنان و دزدانى كه در سر راه مسافرين و متردّدين مى نشينند كه ايشان را لوت و عور نمايند و قطّع (بر وزن مدّت) هم گويند و (چو بقّال) بسيار قطع كننده و در معنى اصطلاح هندسى آن، رجوع به «دايره» و «كره» نمايند.(عر)
قطاع اصغر; قطاع اكبر--->دايره.
قُطّاع طريق--->قطّاع.
قطاف; قطافى ـ (چو شمار و صُراحى) رجوع به «قطاب» شود.(عر)
قُطامى ـ [شاعرى است ثعلبى به نام عمير بن سيبم و از شاعران نصرانى است كه معاصر اخطل بود و به سال 710 هجرى متولد شده است و لقب شاعرى است كلبى به نام حصين بن جمال و كنيه او ابوالشرقى است(لغت نامه دهخدا)].
قطايف ـ (چو حمايل) نوعى از خرما و جمع قطيفه[ر.م] و هم موافق فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، نوعى از اطريه[ر.م] است كه آن را به پارسى «رشته قطايف» و «رشته خطايى» ناميده و آن را از آرد برنج يا نشاسته و يا هر دو درهم سازند بدين نحو كه آرد برنج يا نشاسته را مخلوط به آب كرده و صاف نموده و در قيف كوچكى كه سوراخ هاى باريك داشته باشد، كرده و سينى مسين يا پاتيل مسين را بر آتش گذارند كه خوب گرم گردد. پس آن قيف را به يك دست گرفته و به سرعت تمام بر روى آن پاتيل يا سينى به فاصله يك شِبر [وجب] يا كمتر بگردانند تا مانند رشته هاى باريك از آن برآيد و در ديگ بسته شود و با دست ديگر آن بسته شده را بردارد و يا كسى بريخته و ديگرى بردارد. پس آن را در ظرفى كرده و مغز بادام و گردكان [گردو] و پسته و هيل[هل ]سوده و كوبيده و بريان كرده را با جلاّب[گلاب] قندى و شكرى بر روى وى ريخته و مى خورند و بعضى به جاى جلاّب شكرى پالوده شكرى رقيق كه آن را به پارسى «ماقوتى رقيق» گويند، بر

صفحه 404 - جلد سوم
روى آن كرده و مى خورند. و آنچه از آرد برنج ترتيب دهند سبك تر و قابض تر و سريع الهضم تر است از آنچه با آرد گندم و نشاسته سازند و آنچه از آرد ميده[ر.م] و گندم و نشاسته سازند، كثيرالغذا و بطىءالهضم و از نشاسته سبك تر و قابض تر و به دوائيّت اقرب است و رجوع به «فرخشه» هم نمايند.(عر)
قطب ـ (چو سخت) قطع كردن و جمع نمودن و شراب را با آب مخلوط كردن و (چو تند) مدار چيزى كه بى آن تحقّق نيابد، خصوصاً رئيس و بزرگ قومى كه مرجع امور ايشان باشد و آهنى كه در وسط سنگ زيرين آسيا نصب شده و سنگ بالايى بر آن بگردد و در معنى اصطلاحى عرفانى آن، رجوع به «هفت اخيار» و «رجال الغيب» نمايند و در اصطلاح نجوم و هيئت، معروف و رجوع به «كره»[شود] و به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، ستاره اى است در ميان فرقدين[ر.م] و جدى[ر.م] كه مدار معرفت قبله است ليكن مشهور آن است كه خود قطب عالم خالى از كوكب بوده و آنچه از كواكب بدان نزديك تر است، عبارت از جدى است و آن را «ستاره قطب» گفتن به همين جهت است نه آنكه در خود قطب واقع شده. و در توضيح اجمالى همين معنى اصطلاحى نجومى و هيئتى مى گوييم: چون كره بر دور خود حركت مى كند، هريك از نقاط مفروضه بر آن يك دايره رسم كند مگر دو نقطه متقابل كه هماره ثابت بوده و ساير اجزاى كره تماماً به دور آنها حركت مى نمايند و آن دو نقطه را «دو قطب كره» و «دو قطب حركت» گويند و در فلك آن را از دو نقطه مذكوره كه در طرف ستاره جدى و قريب به ذنب دبّ اصغر است، «قطب شمالى» گفته و آن ديگرى را كه در جهت سهيل[ر.م] در طرف شمال است، «قطب جنوبى» نامند و آن خط مستقيم را كه ميان اين دو قطب را به هم وصل كرده و از مركز كره گذشته و به همين دو نقطه قطب منتهى گردد، «محور كره» خوانند.(عر)
قطب الاقطاب--->رجال الغيب.
قطب جنوب--->قطب.
قطب الدّين--->براق.
قطب شمالى--->قطب.
قطب نما ـ يا عقربه مقناطيسى; آلتى است كه يكى از آثار مقناطيسيّه و خيلى به كار بيابان گردان و دريانوردان مى خورد و كريستف كلمب امريكا را به اعانت و هدايت آن كشف نمود كه اغلب صنايع الكتريكى و مقناطيسى را ايشان ايجاد نموده اند و پيش از ظهور قطب نما سفر در ناف دريا محال بود و اكنون در شب هاى تار كه نه ساحلى پيدا است و نه ستاره اى، كشتيبانان كشتى خود را بهواسطه عقربه هاديه به سمت مقصد رانده و بدون آسيب و خطر به منزل مى رسند و بهواسطه همين عقربه هاديه مسافرين بيابان گرد در شب هاى تاريك در جنگل هاى طويل و عريض كه هيچ سكنه و آبادى ندارد و در بيابان كوير خود را به منزل مى رسانند و در ملاّحى و مسّاحى[مساحتگرى; مهندسى] داراى فوايد بسيار و منافع بى شمار است و مسلمين هم بهواسطه همين عقربه در اوقات نماز سمت كعبه را تعيين كرده و دست به درگاه قاضى الحاجات برند. و مخفى نماند كه اين قطب نما، چنانچه مدلول صريح اسم خودش است، نماينده قطب عالم است و بس. و پُرواضح است كه در اغلب بلاد قطب غير از قبله اسلام است. بلى، در موصل و مضافات آن و ساير بلاد غربيّه كه بايد در وقت لزوم قبله به حسب حكم ديانت حقّه ستاره جدى را در ميان دو دوش خودشان قرار دهند، قطب و قبله هر دو تصادف كرده و قطب نما، چنانچه قطب را ارائه مى دهد همان قبله را ارائه مى نمايد و در آن بلاد قطب نما را «قبله نما» گفتن هم روا باشد به خلاف بلاد سايره كه قبله ايشان عين قطب نبوده بلكه يا به سوى راست آن و يا به طرف چپش انحراف دارد و مقدار انحراف هريك از بلاد در كتب راجعه بر همين موضوع مذكور و منظور اصلى در اينجا تنها اشاره به مخالفت قطب و قبله بود كه برادران دينى در مواقع لزوم قبله از نماز و غيره، قطب نما را عين قبله نما نپنداشته و در عوض آن به كار نبرند. بلى، البته بعد از

صفحه 405 - جلد سوم
معرفت مقدار انحراف قبله بلاد از قطب عالم، اين قطب نما در تعيين قبله بسيار دخيل و بلكه در جايى كه به طريق ديگر تعيين قبله را نتوانستيم، بايد همين قاعده را كه تعيين قطب و مقدار انحراف قبله بلاد از قطب است، معمول داريم. و با كمال مسكنت و زارى از درگاه حضرت بارى مسئلت و خواستارى مى نمايم كه آن قدر توفيقم كرامت فرمايد كه مقدار انحراف قبله بلاد را به طورى مرغوب مشروحاً نگاشته و جزو همين اوراق نمايم كه در جزو خدمات دينيّه اثرى باقى باشد.
قطر ـ (چو هند) مس گداخته و (چو سخت) باران و نام موضعى است در ميان واسط و بصره و (چو قمر) دهى است در بحرين و بلدى است در ميان قطيف[در شرق عربستان] و عمّان و (چو تند) جانب و ناحيه و خط شعاعى سايه كه امتداد مابين سه شاخص و سر سايه است و در معنى اصطلاحى هندسى آن، رجوع به «كره» و «دايره» نمايند.(عر)
قطرات ـ (چو سرطان) جمع قطره.(عر)
قطران ـ (چو سردار) به نوشته برهان[ر.ض]، نام شاعرى[قطران تبريزى در قرن 5 هـ :
«يافت زين دريا دگربار ابر گوهربار، بار
باغ و بستان يافت ديگر ز ابر گوهربار، بار»]
و هم دارويى است كه بر شتران جرب دار[گر] مالند و آن روغنى است كه از درخت سرو كوهى گيرند و به پارسى «كتران» و «كتيران» و «شرپ» گويند و هر چيز بسيار سياه را نيز گويند و هم نام شهرى بوده بنا كرده شيث[فرزند حضرت آدم] كه جمعى از بت پرستان در قلعه آن بوده اند. پس حضرت سليمان(عليه السلام)ديوى قنطس نام را فرستاد تا آن قلعه را كنده و پيش وى آورد و در قطر[ر.ض] گويد: قطران (بر وزن سردار يا دلزار و يا به فتح اوّل و كسر ثانى) چيزى است مايع دُهنى[روغنى ]كه از عرعر و برنج و مانند آنها اخذ مى نمايند و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: قطران لفظى است عربى و پارسى و تركى كه به فرانسه «گودرون» گويند. عبارت از ماده سقّزى است كه از سوزاندن چوب كاج حاصل مى گردد و چندان دهن فرّارى در آن موجود نيست و چون قطران را با آب تقطير كنند، مخطوط اسمراللّونى حاصل مى گردد كه داراى بوى غيرمطبوعى است و در تجارت معروف به «روغن كاد» است و آشاميدن قطران در اوّل سال مستعمل و سودمند است و در تحفه[ر.ض] فرمايد: قطران دو نوع مى باشد، يكى سياه و برّاق و غليظ و تندرايحه و آن را «قطران برقى» نامند و ديگرى رقيق و غيربرّاق و آن قطران سيّال است و نوع اوّل از درخت سدر و غير آن حاصل مى شود بدين طريق كه چوب و شاخه هاى آن را قطع نموده و بر روى هم چيده و چاهى در آن مكان حفر نمايند و آتش مى افروزند تا مائيّت آن در آنجا جمع گردد و به دستور، آب سايل اشجار مذكوره را به آتش طبخ مى دهند تا منعقد شود و اين قسم را در شام و عراق «زفت يابس» گويند; رجوع به تركيبات «زفت» هم نمايند و بهترين قطران نوع برقى است كه از شربين[ر.م] حاصل مى شود; رجوع به «شربين» هم شود.(عر)
قطران برقى; قطران سيّال--->قطران.
قطرب ـ (چو بلبل) دزد و موش و سبك و خفيف و مردم نادان و سفيه و مصروع و ترسناك و سگ بچه و نباتى است خاردار و مرضى است دِماغى [مغزى] و قسم نرينه غول بيابانى[ر.م] و جانوركى است كه در شب مانند آتش مى درخشد و يا جانوركى است كه دائماً در حركت بوده و شب تا سحر جولان كرده و اصلاً نخوابد و يا جانوركى است كه بر روى آب با حركات مختلفه غيرمنتظمه متحرّك بوده و هر ساعت در آب فرورفته و بازهم خارج گردد و اينكه در اصطلاح اطبّا يك قسم از ماليخوليا [ر.م] را «قطرب» گويند، به جهت تشبيه به همان حيوان است كه صاحب ماليخوليا مانند جانور اوّل در شب ظاهر مى گردد و يا مانند جانور دويّمى و سيّمى دائماً در حركت بوده و شب تا سحر نخوابيده و با سرعت تمام به اطوار مختلفه حركت مى نمايد. بالجمله لفظ قطرب به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، لقب محمّد ابن مستنير از شاگردان سيبويه هم هست كه هر روز صبح زود در در خانه اش

صفحه 406 - جلد سوم
حاضر شده و سيبويه هر وقتى كه در را گشودى، حاضرش ديدى. پس در شب زنده دارى به جانور قطربش تشبيه كرده و گفت كه تو قطرب شبى.(عر)
قطرف ـ (ل) معرّب قدرف[ر.م] است.
قطره ـ (ر.ف) كه به پارسى «چكره» و «چك» و «چكله» و «كات» و «كتره» و «چكه» و «تراب» و «يوجه» و «كملكان» گويند.(عر)
قطره آب ـ علاوه بر معنى تركيبى مشهور خود، كنايه از شمشير و پيكان تير و اسلحه صيقل زده است.
قطره دزد ـ ابر.
قطره زدن ـ تند راه رفتن.
قطره زرد ـ آفتاب.
قطريف ـ (ل) رجوع به «قطرف» نمايند.
قطع ـ (چو سخت) بريدن و (چو تند) انقطاع نفس و (چو هند) شاخ بريده درخت و ظلمت آخر شب و (چو شكم) جمع قطعه است و (چو قمر و سخن) رجوع به «قطعه» نمايند.(عر)
قطع نظر ـ (ر.ف) و به پارسى «برش» و «برش ديده» [گويند].(عر)
قطعات ـ (چو سرطان) جمع قطعه.(عر)
قطعات پنج گانه; قطعات خمسه ـ آسيا و اوروپا و افريقا و امريكا و اقيانوسيّه است كه هريكى در محل خود نگارش يافته.
قطعه ـ (چو طلبه) موضع قطع و بقيه دست بريده و جمع آن، قطع (بر وزن قمر) و قطعات (بر وزن سرطان) است و (چو سفره) به معنى مذكور و يك بقعه معيّنه و مفروزه [جدا كرده] از زمين و جمع آن، قطع (بر وزن سخن) و قطعات (به ضمّ اوّلين) است و (چو سركه) جزو و حصّه و قسم ماده مرغ قطا [ر.م] و در اصطلاح عروضى آن، رجوع به «شعر» نموده و در اصطلاح هندسى آن، مراجعه به «شكل» و «كره» و «دايره» نمايند.(عر)
قطف ـ (چو قمر) اثر و (چو هند) خوشه و ميوه چيده شده و (چو سخت و قمر) ميوه را چيدن و جمع كردن و با سرعت اخذ نمودن و درختى است كوهى و هم نباتى است معروف كه به عربى«سرمق» نيز گفته و به پارسى «سرمك» و «سرمه» و «سلمك» و «سلمه» و «اسبناخ رومى» ناميده و به سريانى «قفطا» و به هندى «پالك» خوانده و به نام برّى و بستانى به دو قسم مقسوم بوده و برگ آن سبز مايل به زردى و طولانى و زودشكن و ساق آن مانند پودنه[پونه ]بلند و گل و تخم آن زرد و اندكى شور و چسبنده و منبت[محل روييدن ]آن نزديك آب ها و برّى آن قوى تر از بستانى است.(عر)
قَطقَطانيّه ـ (ر) به نوشته مراصد[ر.ض]، نام موضع كوفه است از طرف صحرا كه زندان نعمان ابن منذر[پادشاه يمن در قرن 7م ]هم در آنجا بوده است.
قطمير ـ (چو دلگير) شكاف هسته خرما و پوست نازك آن و نقطه سفيدى كه بر روى آن باشد و هم نام سگ اصحاب كهف است كه در «اصحاب كهف» مذكور افتاد و در اصطلاح حسابى، موافق نوشته وصّاف[ر.ض]، يك سُدس ذرّه و آن هم سدس نقير و آن هم سدس فتيل و آن هم سدس فِلس و آن هم نصف سدس خردل و آن هم سدس حبّه و آن هم ربع طسوج و آن هم ربع دانگ و آن هم سدس درهم مى باشد و رجوع به «دينار» و «قيراط» هم نمايند.(عر)
قطن ـ (چو تند و شتر و يا به تشديد نون) كه به عربى نام هاى بسيار ديگر نيز داشته و به پارسى «پنبه» و به تركى «پانبوق» و «ماموق» و به فرانسه «كوتون» گويند، موافق فرموده مخزن[ر.ض]، مغز ثمر درختى است كه در اكثر بلاد معمور، كثيرالوجود مگر در بعضى بلاد اقليم اوّل و اقليم هفتم كه مطلقاً نمى شود و آن دو نوع مى باشد، يكى درخت آن بزرگ به قدر درخت سيب و گردكان[گردو] و زردآلو و تا مدتى كه 25 سال يا 30 سال باشد مى ماند و گل آن سرخ و بزرگ تر و جوزه [غلاف پنبه] آن نيز بزرگ تر و پنبه آن بسيار نرم وليكن در بافتن لباس به كار نمى آيد و نوع ديگر نبات آن صغير از يك ذرع تا يك قامت و قدرى زياده به حسب قوّت زمين و ضعف آن. و فى الجمله شبيه به درخت بادمجان و بر يك ساق ايستاده و ساق آن مجوّف و اطراف آن شاخه هاى بسيار و بر سر شاخه ها گل و ثمر آن

صفحه 407 - جلد سوم
و برگ آن از برگ بادمجان كوچك تر و زردرنگ و گل آن نيز زردرنگ و اندك خوش بوى و فى الجمله شبيه به گل خطمى و ته برگ هاى گل آن سرخ و ثمر آن كه «جوزه» نامند، به قدر گردكان و شبيه به غنچه گل و پوست آن در خامى سبز و بعد از رسيدن مايل به بنفش و شكافته شده و پنبه از جوف آن نمايان گردد و در بعضى از بلاد ثمر آن را بعد از رسيدن چيده و درخت آن را برقرار مى دارند، يك سال تا دو سال ديگر ثمر مى آورد. پس، از بيخ بريده و از نو زراعت مى كنند و در بعضى ديگر هر سال از بيخ بريده و از سر نو مى كارند. اين نيز به سبب قوّت و ضعف زمين است. پس پنبه را از تخم و جوزه جدا كرده و به مصارف مقرّره مى رسانند.(عر)
قطنانيّه ـ (ل) رجوع به قسم 74 از فصل 2 ماده 4 صوفيّه نمايند.
قطيف ـ (چو امير) نام يكى از بلاد هجر و يا بحرين كه در سمت شمالى احساء در كنار خليج فارس واقع و در دو منزلى احسا و شش منزلى بصره و نخلستان آن فراوان و نسبت به احسا كمتر و عباى خوب در آنجا بافند و به نوشته مراصد[ر.ض]، اعظم بلاد بحرين و قصبه آن است.
قطيفه ـ (چو سليقه) فرخسه[ر.م] و لحاف مخمل معروف كه در وقت خواب بر بالاى خود مى كشند.(عر)
قعر ـ (چو قمر) عقل و (چو سرد) معروف است كه به پارسى «تك» و «ته» [گويند].
قعقاع ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، ناحيه اى است از نواحى بعلبك از مضافات دمشق در ميان قصير و جبل لبنان واقع و آبوهوايش سازگار است.(عر)
قعود ـ (چو هبوط) نشستن و رجوع به «عقاب» هم نمايند.(عر)

آيين سيزدهم

(در [حرف] قاف[قرشت] با فاى سعفص)
قف ـ (چو مس) ظرف معروفى است ته سوراخ و شبيه به پياله كه لوله اى در محاذى سوراخش منصوب و بهواسطه آن آب و مانند آن را در ظرف هاى تنگ دهان مى ريزند و آن را «بتو» نيز گويند.
قفا ـ (چو قضا) پس گردن.(عر)
قفادار ـ رفيق و دوست و تابع و پيرو.
قفاگير ـ مردم مظلوم.
قفاى چرخ; قفاى زمان; قفاى فلك ـ آفت آسمانى و حوادث فلكى.
قفاهير ـ (چو سرازير) روى خوب و صورت نيكو و مرغوب.
قفر ـ (چو سرد) كشوث[ر.م] و زمين خالى و بى آب و علف و اسم جنس قير و موميايى و هرآنچه در تكوّن شبيه به آنها باشد.(عر)
قفز ـ كشوث[ر.م].(عر)
قفس ـ (چو قمر) كه «كوفجان» هم گفته و عربى و يا معرّب آن «قفص» است، عبارت از آلتى است مر زراعت را كه بدان گندم را به خرمن نقل دهند و هر چيز شبكه دار را نيز گويند كه بعضى از اجزاى آن داخل در ديگرى باشد، خصوصاً محبس معروف مرغان وحشى و (چو تند) به نوشته مراصد[ر.ض]، گروهى است در كرمان كه عاقبت عضدالدوله ديلمى[قرن 4هـ ]ايشان را محو و نابود نمود و بدين معنى هم با صاد استعمال شده است.
قفش ـ (چو سخت) معرّب كفش.
قفشليل; قفشيل ـ (چو زنجبيل و زنجير) معرّب كفجليز[ر.م].
قفص ـ (چو قفس و تند) رجوع به «قفس» شود.
قفقازيّه; قفقاسيّه ـ موافق آنچه در «آسيا» مذكور و اشاره نموديم، يكى از ممالك عمده آن قطعه كه از بلاد مشهوره اش ايروان و باكو و مقرّ حكومتش تفليس و عدّه نفوس تمامى نقاط آن به نوشته بعضى از اهل فن، هيجده كرور[هر كرور پانصدهزار است] و مساحت آن معادل يك ثلث ايران است.
قفل ـ (چو تند) (ر.ف)[كليدانه و آهنى كه بدان در را بندند(لغت نامه دهخدا)].(عر)
قفل آسمان; قفل چرخ ـ كفر و شرك و زندقه.
قفل رومى ـ قفل معروف درها و پانزدهمينِ سى

صفحه 408 - جلد سوم
لحن[ر.م] باربدى[نوازنده دربار خسروپرويز].
قفل فلك ـ كفر و شرك و زندقه.
قفلوط ـ (چو گلگون) گندناى[تره] شامى.(عر)
قَفورا ـ گياهى است دوايى كه خوراك مرغ قطا[ر.م] است.
قفه ـ (چو جثّه و سكّه و مكّه) لرزش بدن كه از تب باشد و (چو سكّه) اوّل چيزى كه از شكم بچه نوزاييده برآيد و (چو مكّه) مردم كوچك و يا كوتاه قد و ضعيف و (چو جثّه) به همين معنى و خرگوش و زمين بلند و درخت كهنه خشكيده و انبان [كيسه] خشكيده و چيزى است شبيه به آن كه از ليف خرما و مانند آن درست كرده و زنان پنبه مخصوص خود را در آن گذارند و دور نيست كه استعمال آن در معنى معروف، و آن كشتى مانندى است كوچك كه عابرين و مسافرين را بدان واسطه از رودخانه ها و نهرهاى بزرگ عبور دهند چنانچه در عربستان معمول است، هم به جهت مناسبت پاره اى از معانى مذكوره باشد.(عر)
قفيز ـ (چو امير) پيمانه و رجوع به «جريب» شود.(عر)
قفيز پُر آمدن; قفيز پُر شدن ـ غنى شدن و به توانگرى رسيدن و كنايه از مردن و به نهايت رسيدن عمر هم هست.
ققدان ـ (چو هَمَدان) خريطه[كيسه] عطّارى.
ققنس; ققنوس ـ (چو گندم و اَمرود) به نوشته درارى[ر.ض]، نام پارسى مرغى است بزرگ جثّه و بى حقيقت و در برهان[ر.ض] گويد: نام رومى مرغى است خوش رنگ و خوش آواز كه منقارش 360 سوراخ داشته و در كوه بلندى مقابل باد نشسته و صداهاى عجيب و غريب از منقارش برآيد و بدان جهت مرغان بسيارى جمع آمده و چندى را از آنها طعمه خود سازد و موسيقى را هم از آواز وى يافته اند و گويند هزار سال عمر كند و عاقبت هيزم بسيارى جمع كرده و بر بالاى آن نشسته و سرود آغازيده و مست گرديده و بال به هم زند، چنان كه آتش از آن برجهيده و در هيزم افتاده و خود با هيزم بسوزد و از خاكسترش بيضه اى پديد آيد و آن را جفت نمى باشد و در تاريخ بحيره[ر.ض] از كتاب شجره الهيّه سهروردى نقل كند كه ققنس در جزاير خليج قسطنطنيّه و از خاكستر آن كرمى به هم رسيده و عاقبت آن كرم ققنس مى شود و اين جانور بچه خود را دوست مى دارد امّا چون بچه اى برآرد و جوجه پر خود را بر او زند او در غضب شده و بچه را بكشد، بعد از آن نر و ماده هر دو تا دو سه روز گريه كرده و در ماتم باشند، بعد از آن ماده سينه خود را خراشيده و قطره خونى بر آن جوجه مرده ريخته و به قدرت خداى تعالى زنده گردد. و بعضى گفته كه ققنس در جزاير بحر اخضر[ر.م] است و ديگرى گفته در يكى از جزاير بحر محيط[ر.م] مى باشد كه قريب به خط استوا است و بالجمله آن را به پارسى «آذرافزا» و «آذرافروز» و «آذرفروز» [گويند].
ققه ـ (چو مزه) در جايى ديدم كه ماما و قابله است و ظاهراً تركى است.

آيين چهاردهم

(در [حرف] قاف[قرشت] با لام[كلمن])
قلا ـ (چو قضا) قليا [ر.م] و فلاخن [ر.م].
قلاب ـ (چو كتاب)گرگ و (چو خمار) كوهى است در ديار بنى اسد [در شمال عربستان] و هم دردى است كه در قلب انسان و شتر پيدا شده و در همان روز مى كشد و در ميان عامه (بر وزن كفّار) در معنى چنگال مشهور است كه به پارسى «چنگك» و «كژك» و «كجك» [گويند] و در جايى به نظرم نيامد و يك نوع از دوخت را هم «قلاّب دوزى» گفتن، چنانچه در ميان اهالى ما و بعضى بلاد معمول است، به مناسبت همين معنى مشهورى است زيرا سوزنى كه بدان اين دوخت را مى دوزند سرخميده و شبيه به چنگال است.(عر)
قلاّب دوز--->قلاّب.
قلات ـ (ل) در بستان السياحة[ر.ض] گويد: آن را كلات هم گويند و چهار جاى موسومه به قلات هست; بزرگ تر از همه قلات خراسان است كه مشهور به كلات نادرى است و ديگرى قلات غليجائى كه در يك منزلى قندهار است و آن قلعه اى است بزرگ و چشمه بزرگى در ميان قلعه آن

صفحه 409 - جلد سوم
جارى و جوانب آن تل واسع است و سيّمى قلات نصيرخان بلوچ كه جاى محكمى است در بلوچستان و چهارمى قلات سرخ است كه در شش فرسخى شيراز در ميان جبال شامخه[بلند] واقع و آبوهوايش خوب است و آنجا ريواس لطيف به عمل آيد و گويا همين است كه بعضى آن را به قلات گازران ياد كرده و در ترجمه اش گفته اند: موضعى است خوش آبوهوا از شيراز كه مدفن شيخ سعدى است و شايد غير هم باشد.
قلات سرخ; قلات غليجائى; قلات گازران; قلات نادرى; قلات نصيرخان--->قلات.
قلاج ـ (چو سماق) ارش[ر.م] بزرگ و (چو بقّال) قلاّش[ر.م].
قلاجاره ـ (ل) غلاجاره[ر.م].
قُلاّچ ـ (ل) جسته جسته راه رفتن اسب.
قلاچور; قلاچورى ـ (چو قبادوز) قراچور[ر.م].
قلاده ـ (چو اماله) گردن بند.(عر)
قلارون ـ (چو قبادوز) نقيبان[فرماندهان] لشگر.
قلارى ـ (چو صُراحى) نوعى از انجير سفيد كه سرش زرد است.
قَلازاره; قَلاژاره ـ (ل) غلاجاره[ر.م].
قلاسنگ ـ (چو نهاوند) فلاخن[ر.م].
قلاش ـ (چو سماق) ارش[ر.م] بزرگ و (چو بقّال) مردم سخى و بدخرج و لَوَند[هرزه] و مفلس و بى نام و ننگ و مجرّد از كاينات.(كى)
قَلاشير; قَلاشيره ـ قليا[ر.م].
قلاع ـ (چو كتاب) جمع قلعه.(عر)
قلاقل ـ (چو عمارت يا مسالك) به نوشته برهان[ر.ض]، نام درخت انار صحرايى كه «قلقان» هم گويند و به فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، آن را «قلقل» و «قلقان» و «رمّان برّى» نيز گفته و به پارسى «اناردانه دشتى» ناميده و در ماهيّت آن اختلاف بسيار واقع و به قول اكثر، نباتى است شبيه به نبات شاهدانه و ساق آن مايل به سرخى و شاخه هاى آن دراز و دانه هاى آن اقوى از شاهدانه و گل آن مايل به سفيدى و تخم آن در غلافى خشن و مستدير و بزرگ تر از فلفل و بيرون آن مايل به سياهى و مغز آن سفيد با حلاوت و اندك لزوجت و ساق آن سفيد و مستعمل مغز آن است.(عر)
قلان ـ (چو خمار) خر كوهى.(كى)
قلاور; قلاوز; قلاوور; قلاووز; قلاويز ـ (چو تصادف و قبادوز و سرازير) راهنما و يساول و دليل لشگر و پيش قراول آن و سوارانى كه به جهت محافظت آن در اطرافش مى باشند و ظاهر آن است كه همان لفظ قراول است كه در اصطلاح بعضى اهالى، خطا و لفظاً تحريف يافته.(كى)
قلب ـ (چو سخت و تند و هند) پيه خرما[ر.م] و (چو تند) زهگير[ر.م] و تخمى است سخت و مانند نقره سفيد و درخشنده كه در دفع سنگ مثانه بكار مى رود و رجوع به «سنگ سبو» هم شود و (چو قمر) برگشته شدن لب و (چو سخت) وسط هر چيز و لبّ و خالص، خصوصاً مردم خالص النّسب و نام آبى است در ديار عرب و كوهى است در نجد و هم به معنى عكس و چپ و برگردانيدن و برگردانيده و هر چيز نارايج و غيرمقبول و لباس و مانند آن را وارونه كردن و بالا و پايين نمودن و نام منزل هيجدهم از منازل 28گانه ماه كه به فرموده ملاّمظفّر[ر.ض]، علامت آن ستاره اى است سرخ رنگ از قدر ثانى[ر.م] با دو ستاره ديگر از قدر ثالث [ر.م] كه از دو جانب آن در تحت اكليل[ر.م] بر خط مقوّسى هستند بدين صورت:
*
* *
و ازآن رو كه در محل قلب صورت عقرب واقع شده، بدين اسم اختصاص يافته و اين است كه بيشتر به عقرب اضافه داده و «قلب العقرب» گويند و آن دو ستاره طرفين آن را هم «نياط» خوانند، يعنى رگ دل. بالجمله لفظ قلب به معنى معروف هم هست كه به پارسى «دل» گويند و عبارت از عضوى است مجوّف و مركّب و عضلانى و مبدأ جميع عروق و داراى دو حركت انقباضى و انبساطى و صنوبرى شكل در طرف چپ مقدّم سينه و در جوف آن خونى است سياه و به قول بعضى، اوّل عضوى است كه

صفحه 410 - جلد سوم
تكوّن يابد و اصل و معدن حرارت غريزى و منبع روح حيوانى است و لهذا گرم ترين همه اعضا بوده و آخر از همه از حركت مى ماند و سرد مى گردد و گوشت آن سخت و ديرهضم و اجتناب از آن اولى است و بر آن غشايى است محيط و دو بطن است از ايمن و ايسر كه اوّلى منبع دم [خون] وريدى [سياه رگ] و دويّمى منبع دم شريانى[سرخ رنگ] است.(عر)
قلب الاسد ـ نيمه برج اسد[ر.م] و رجوع به «اسد» و «صرفه» هم نمايند.
قلب عالم ـ در اصطلاح اماميّه، امام مفترض الطاعه و بالخصوص كنايه از وجود مقدّس حضرت حجت ابن الحسن ـ روحى و ارواح العالمين له الفدا ـ است كه منبع بقا و حيات عالم و عالميان است، چنانچه قلب صنوبرى نسبت به بدن كه اشاره نموديم.
قلب العقرب--->عقرب.
قلب قرآن ـ كنايه از سوره مباركه «يس» است كه به جهت كثرت شرافت در آثار دينيّه بدين صفت موصوفش داشته اند.
قلبه ـ (چو سفره) چوبى است كه گاوآهن را بر يك سرش نصب كرده و سر ديگرش را بر يوغ بسته و زمين را شيار كنند.
قلت ـ (چو هند) ماش هندى و (چو سخت) قلتبان[ر.م] و (چو شدّت) به عربى، كمى و اندكى.
قلتبان; قلتبوس; قلته ـ (چو هم زبان و اَشكَبوس و هرزه) غلتبان[ر.م].
قلج; قلچ ـ (چو تند) چارواى سگ دست كه هر دو پايش از يكديگر جدا و مهره هاى زانويش به يكديگر نزديك باشد، چنان كه در راه رفتن به همديگر سايد.
قلذم ـ (چو عنبر) رجوع به «قلزم» نمايند.(عر)
قلزم ـ (چو كشمش) مردم لئيم و (چو بلبل) بنابر مشهور، شهرى است در ساحل بحر يمن در سه منزلى مصر كه در ميان آن و مكّه در نزديكى كوه طور واقع و آن دريا را نيز كه به بحر احمر اشتهار دارد، به همين جهت بحر قلزم و قلزم عرب گويند و آن دريايى است تنگ و مستطيل مابين آسيا و افريقيا در ميان جزيرة العرب و اراضى مصر و حبش [اتيوپى] كه موافق نوشته كتب مقدّسه، حضرت موسى(عليه السلام)با بنى اسرائيل از همين دريا عبور كرده و فرعون با كسانش غرق گرديدند. بالجمله لفظ قلزم را در مطلق دريا هم استعمال نمايند ليكن در كتب موجوده در نزد حقير غير از معنى لئيم چيزى به دست نيامد. بلى، در قطرالمحيط[ر.ض] علاوه بر اينكه قلزم با زاى هوّز را (بر وزن كشمش) به لئيم ترجمه نموده، قلذم (بر وزن عنبر) با ذال ثخذ را به فَرْج فراخ آبكى بسيار آب، ترجمه نموده است و در معنى اصطلاحى قلزم، رجوع به جدول «عدد» نمايند و رجوع به «بحر خزر» هم نمايند.(عر)
قلزم پنج شاخه ـ كف دست و انگشتان مردم سخى.
قلزم عرب--->قلزم.
قلزم نگون ـ آسمان.
قلع ـ (چو سخت) بركندن و عزل كردن و درخت را از ريشه برآوردن و جامه دان چوپانان كه خورخورده[وسايل] و توشه خود را در آن گذارند وتيشه كوچك بنّايان را نيز گويند و هم كانى است معروف سفيدرنگ كه به پارسى «ارزيز» گفته و به عربى «رصاص» يا «رصاص ابيض» و «قلعى» نيز ناميده و به فرانسه «اتن» و به لاتينى «اِستانوم» و به يونانى «كاستيروس» خوانده و در اصطلاح ارباب كيميا «مشترى» نام كرده و اهالى ما هم همان اسم عربى آن را تحريف داده و «قالاى» گويند. فلزى است معروف و پست ترين همه فلزات كه به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، از زيبقِ [جيوه] غالب و كبريت[گوگرد ]قليل تكوّن يابد و موافق فرموده بعضى از ارباب شيميا، نسبت به همه فلزات زودگداز و در 228 درجه حرارت به سهولت گداخته و در مجاورت هوا فاسد نشده و خالى از سمّيّت مى باشد و به همين جهت آن را در ساختن و سفيدگرى ظروف طعام به كار برند و هم ورقه نازك آن را در محافظت چايى و غيره به كار برند، و وزن مخصوص آن 291/7 و رنگ آن شبيه به نقره و از آن كدرتر و از سرب صلب تر و شفّاف تر و از همه فلزات چكش خوارتر است و به همين واسطه ورقه هاى بسيار

صفحه 411 - جلد سوم
نازكى از آن مى سازند و بهترين آن را از مالاكا[در مالزى ]مى آورند[به مدخل «فلز» هم رجوع شود].(عر)
قلعه ـ (چو هرزه) جامه دان چوپانان كه در «قلع» مذكور افتاد و (چو طلبه) سنگ كلفت بزرگ و هم حصار محكمى كه ورود آن مشكل و دشوار باشد، خصوصاً آنچه بر بالاى كوه باشد و به پارسى «بارو» و «باره» و «پيواسته» و «ارك»[گويند].(عر)
قلعه آباده--->آباده.
قلعه آقا ـ قريه اى است قصبه مانند از بلوك رفسنجان كه بنا كرده يكى از آقايان اسماعيلى [به «اسماعيليّه» رجوع شود] است.
قلعه استخر--->استخر.
قلعه اشكنوان; قلعه اشكوان ـ قلعه شكوان [ر.م] است.
قلعه الموت ـ به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، قلعه محكمى است در ميان رودبار و قزوين كه در قرن پنجم و ششم هجرت تحصّنگاه باطنيّه [ر.م ]و اسماعيليّه[ر.م] بوده و عاقبت در 1128 ميلادى ـ مطابق 523 هجرى ـ ضبط و تخريب شده و چندين صدهزار از مسلمين در آن اثنا فوت گرديدند و به نوشته بعضى، در 477 هجرى فتح شده و خود لفظ الموت تاريخ گرفتن آن است و فتح آن به دست حسن صبّاح بوده است و در گنج دانش[ر.ض]گويد: آن قلعه در ناحيه رودبار ميانه قزوين و درياى خزر در قلّه كوهى كه درّه هاى صعب و سخت در حوالى آن است به طورى كه نصب منجنيق در آنجا خارج از امكان است و تير هيچ تيراندازى بدانجا نمى رسد و جايگاه حكمرانان اسماعيليّه بوده. معروف است كه يكى از ديالمه[آل بويه] عقابى براى شكار رها كرده و او دور زده و دور رفته و بدين محل رسيد. پس تعاقبش كرده و در اينجا يافتند و حصانت آن را پسنديده و قلعه اى بنا نهاده و آلموت ناميدند، يعنى تعليم عقاب و راهنمايى عقاب و لفظ ديلمى است و بناى آن در 868 ميلادى ـ مطابق 255 هجرى ـ بوده است و بعضى گفته كه تسميه آن بدين اسم به جهت بلندى آن است كه در اصل اله اموت مى گفتند، يعنى عقاب آشيان، چه «اله» به معنى عقاب و «آموت» به معنى آشيان است و چون عقاب در جاهاى بلند آشيان كند، آن قلعه را به نام وى خواندند و به كثرت استعمال الموت شده است.
قلعه ايّوب ـ شهر بزرگ جليل القدرى است در اندلس.
قلعه بندر ـ قلعه اى است در سمت شرقى شيراز به مسافت كمتر از ميلى و آن كوهى است طبيعى كه چندان ارتفاعى نداشته ولى جوانب آن را از سنگ و گچ برج و بارو ساخته اند كه از هجوم دشمن محفوظ باشد و اكنون جز آثارى از آنها باقى نيست و بر سر آن كوه كه وسط قلعه باشد، به نوشته آثار عجم[ر.ض]، چاهى است بسيار عميق كه مربّع حفر شده و چهارده ذرع دور دهن آن است و قريب به يك صد ذرع عمق آن است و آبى ندارد و زنان واجب القتل را در آن مى اندازند و دو چاه ديگر در آن قلعه هست كه قطر آنها كمتر است. و در حقيقت اين قلعه گفته اند كه پهننامى، برادر شاپور، از وى گريخته و با لشگرى به شيراز آمده و اين قلعه را ترتيب داده و عماراتى بالاى آن ساخته و حصارى به دورش كشيده و به نام خودش منسوب داشته و پهن دز نام كرد و اكثر سلاطين فرس جواهرات خزاين و دفاين خود را در آن ضبط مى نموده اند و عاقبت بسيارى از آنها به دست سلجوقيان افتاد. بالجمله گاه است كه لفظ پهن دز را معرّب كرده و باى پارسى آن را مبدّل به فاء نموده و فهن دز گويند و به نوشته بعضى، آن را قُهندز نيز گويند كه معرّب كهن دز است، به معنى قلعه كهنه و كهن دز را نيز تخفيف داده و كندز ناميده و آن مخفّف را نيز معرّب كرده و قندز نامند. و مخفى نماند كه هر قلعه كهنه و قديمى را در هر جا كه باشد، قهندز گفتن صحيح باشد، چنانچه به نوشته آثار عجم[ر.ض]، در بلاد ديگر هم قلعه هايى است كه آنها را نيز به همين مناسبت قهندز مى نامند.
قلعه تبر ـ يكى از قلاع مشهوره فارس است در نهايت متانت كه اطرافش اتّصال به كوهى ندارد و آن سه فقره

صفحه 412 - جلد سوم
است كه هر فقره را رگى نامند.
قلعه داراب; قلعه دحيه--->دحيه.
قلعه دختر ـ در آثار عجم[ر.ض] گويد: از جمله آثار غريبه سلاطين قديمه است كه تقريباً در يك فرسخى فيروزآباد بر بالاى كوهى بنا نهاده شده.
قلعه ده مرده ـ قلعه اى است در مقابل قلعه تبر[ر.م].
قلعه روم ـ قلعه محكمى است در سمت غربى فرات و در بستان[ر.ض] گويد: از مضافات حلب است.
قلعه سفيد ـ دز سپيد[ر.م] است.
قلعه سلطانيّه--->سلطانيّه.
قلعه سنگوان ـ قلعه شكوان[ر.م] است.
قلعه شاپور ـ همان قلعه دختر [ر.م] است.
قلعه شكسته; قلعه شكوان; قلعه شنگوان--->ستخر.
قلعه طوس ـ كه قلعه مورد نيز گويند، قلعه اى است در بالاى كوهى در چهارفرسخى قلعه فرامرز[ر.م].
قلعه فرامرز; قلعه فهليان ـ قلعه اى است در كنار سراب سياهى واقع و در پنج فرسخى فهليان[در فارس ]است.
قلعه كهرباگون ـ دنيا و عالم سفلى.
قلعه گل; قلعه گلاب ـ دو قلعه اند در كوه كيلويه در هشت فرسخى سمت جنوبى بهبهان كه هر دو كوه طبيعى بوده و اطراف آنها به كوهى اتّصال ندارد و قريب به آنها رودى مى گذرد موسوم به رود زهره و با رودى ديگر كه آن نيز در بهبهان و مسمّى به خيرآباد و سابقاً به طاب موسوم بوده، پيوسته و يكى شده و مى گذرد تا بندر هنديان و از آنجا به دريا متّصل گردد.
قلعه مورد ـ همان قلعه طوس[ر.م] است.
قلعه نجم ـ قلعه محكمى است در سمت شرقى فرات.
قلعى ـ (چو سعدى و سفرى) رجوع به «قلع» شود.(عر)
قُلفونيا ـ صمغ زنگبارى[به «راتيانج» رجوع شود].(نان)
قلفه ـ (چو سفره) پوست ذَكَر و (چو سركه) قشر و پوست، خصوصاً قشر درخت كندر كه آن را سوزانيده و بخور مى كنند و يا خصوص قشر درخت انار است و (چو هرزه) به تركى، وكيل و استاد و معلّم صنعت.(عر)
قلق ـ (چو قمر) اضطراب و در معنى تركى آن، رجوع به «قلقچى» نمايند.(عر)
قلقاس ـ (چو سردار يا گلزار) به نوشته برهان[ر.ض]، نباتى است كه در آب روييده و برگ آن به برگ كدو ماند و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] فرمايند: نباتى است كه نزديك آب ها رويد و در مصر كثيرالوجود است. برگش مايل به تدوير و عريض و به قدر برگ بادام از يك بيخ چندين شاخ مى رويد به سطبرى انگشتى و به هر شاخى يك برگ مى باشد و بيخ آن به بزرگى ترنجى و كوچك تر از آن به قدر زردكى [نوعى هويج]. ظاهر آن مايل به سرخى و باطن آن سفيد است.(عربى يا رومى)
قلقاش ـ (چو گلزار) گياهى است شبيه به زردك[نوعى هويج] كه بپزند و نان خورش كنند.(مى)
قلقان ـ (ل) رجوع به «قلاقل» شود.(عر)
قُلُّقچى ـ خدمتكار است، چه قلّق (به ضمّ اوّل و ضمّ و تشديد ثانى) به معنى خدمت است و خادمان حكومت را كه نوكر حكومتى و ادارى باشند، نه شخصى قلّقچى نامند و هرآنچه را كه آنها در انجام كار از مردم گيرند «قلّق» گويند، پس قلّق دو معنى دارد: خدمت و خدمتانه.(كى)
قلقديس ـ (چو زنجَبيل) زاگ سرخ يا زرد يا سياه يا سفيد يا سبز[به مدخل «زاگ» رجوع شود].(مى)
قلقراط ـ (چو قلمدان) فلقراط[ر.م].
قُلقُطار ـ (ل) زاگ اصفر [ر.م].(مى)
قلقل ـ (چو دلبر) قلاقل [ر.م] و (چو بلبل) مردم سبك روح و ظريف و آواز شراب كه از گلوى صُراحى برآيد.
قِلقِلان ـ (ل) قلاقل [ر.م].
قُلقُلَك ـ قلقل(بر وزن بلبل) [ر.م].
قلقند ـ (چو گل قند) زاگ سرخ[ر.م] يا كبود.(مى)
قلقنطار ـ (چو دخترجان) زاگ اصفر[ر.م].(مى)
قُلقَنه ـ جراحت پاى چاروايان.(مى)
قُلقونه ـ بر وزن و معنى گلگونه و ظاهراً با غين ضظغ بوده و تحريفش داده اند.
قُلقونيا--->راتيانج.(مى)
قلل ـ (چو سخن) رجوع به «قلّه» شود.(عر)

صفحه 413 - جلد سوم
قلم ـ (چو سخت) ناخن چيدن و (چو قمر) رجوع به «قند» و «فانيذ» نمايند و هم به معنى معروف كه به پارسى «خامه» و «كاكل» و «مه» و «خام» و «كلك» و «غرو» [گويند].(عر)
قلم بر سياهى كردن; قلم بر سياهى نهادن ـ خط بطلان بر سخن كسى كشيدن.
قلم تخته خاك---> ميل.
قلم تراش ـ معـروف اسـت و بـه پارسـى «گـزلـك» و «كزلك» گويند.
قلم جعد كردن ـ نوشتن.
قلم دان ـ معروف است.
قلم در سياهى كردن; قلم در سياهى نهادن ـ خط بطلان بر سخن كسى كشيدن.
قلم دركشيدن ـ محو نابود كردن.
قلم رو ـ خطّه و ديار و مملكت.
قلم زد; قلم زده ـ مكتوب و نوشته شده، خصوصاً آنچه نخست غلط بوده و پس از آن حكّ و اصلاحش كرده باشند.
قلم زن ـ كاتب و نويسنده.
قلم كار ـ حكّاك و نقّاش و هر چيزى كه با قلم نازك نقّاشى كرده باشند، خصوصاً پارچه اى است معروف كه خوب ترين آن را از يزد و اصفهان آرند.
قلم كردن ـ بريدن و تراشيدن و با يك ضربت دو نيمه كردن.
قلم كشيدن ـ محو و نابود كردن و از خطاى كسى عفو و اغماض نمودن.
قلم نيست ـ معاف بودن و حساب و كتاب نداشتن و هم كنايه از سقوط آداب و وظايف است، چنانچه در كودكان و ديوانگان و مضطرّين و مانند ايشان.
قلماس ـ (چو سردار) ياوه و هرزه و بيهوده.
قَلماسَنگ ـ فلاخن [ر.م].
قلماش ـ (چو سردار) ياوه و هرزه و بيهوده.
قَلماشَنگ ـ فلاخن[ر.م].
قلماق ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، طايفه اى است در دشت قبچاق كه قومى بى شمار و در دشت توران و كابلستان و روس و تركستان[آسياى مركزى] سكونت داشته و اكثرشان حنفى مذهب و بعضى لامذهبند.
قلنبك ـ (چو سمندر) نوعى است از عود كه بسيار خوش بوى بوده و دست را معطّر گرداند.
قلندر ـ (ق) به نوشته درارى[ر.ض]، نام پارسى سيّاح و درويش است و در «ك ل» از فرهنگ ناصرى[ر.ض] فرمايد: كلندر چوب گنده ناتراشيده قوى هيكل است كه كنده پاى مقصّران كنند و يا آنكه در پس در اندازند تا گشوده نگردد و به مناسبت همين معنى مردم ناهموار و ناتراشيده را نيز كلندر مى گفته اند تا آنكه رفته رفته مردمانى كه براى منفعت دنيا و مايل نبودن به كسب و كار و آسوده بودن از مشقّت تحصيل معاش در لباس گدايى و درويشى آمدند، بدين اسم موسوم شدند و آن اسم مذموم در آخر ممدوح شد و اكنون به معنى مقام بلند در طريقت استعمال مى شود و قلندر معرّب آن است و اين است كه در برهان[ر.ض] گويد: قلندرى ذاتى است كه از صور و اشكال عادتى و تمنّاى بى عادتى مجرّد و باصفا گشته و به مرتبه روح ترقّى كرده و از قيود و تكلّفات خلاصى يافته و دامن وجود خود را از همه درچيده و از همه دست كشيده و به دل و جان از همه بريده و طالب جلال حق و جمال حق باشد كه اگر ذرّه اى ميل به كونين و اهل آنها داشته باشد از اهل غرور است نه قلندر. و فرق ميان قلندر و صوفى و ملامتى آن است كه قلندر عارف كامل آراسته و مجرّد از علايق قيد و لاقيد بوده و در تخريب عبارات و عادات كوشد، و ملامتى آن است كه عبادت را از غير پوشيده و هيچ خير و خوبى را ظاهر نكرده و هيچ شر و بدى را پوشيده ندارد، چنانچه در «ملامتيّه» خواهد آمد، و صوفى آن است كه اصلاً متوجّه مخلوق نشده و التفاتى بر ردّ و قبول ايشان نكند و مرتبه وى از هر دو بلندتر است زيراكه ايشان با وجود تجرّد بازهم مطيع پير و پيغمبر بوده و قدم بر قدم ايشان نهند. اين است كه در بستان السياحة[ر.ض] گويد: صوفى آن است كه جذبه قديم وى را به كلّى از ميان برداشته و حجاب خلقت خود را در ميان نگذاشته و در اتيان [آوردن] طاعات و صدور خيرات خود را و خلق را مشاهده نكرده و اخفاى

صفحه 414 - جلد سوم
اعمال را مقدّم بر اظهار آنها ندارد بلكه صلاح وقت در هر كدام از اخفا و اظهار باشد، آن را بنمايد.
قلندريّه ـ عنوان يكى از فرق صوفيّه كه در لفظ «قلندر» اشاره نموديم و به قسم 33 از فصل 2 ماده 4 «صوفيّه» هم رجوع نمايند.
قلو ـ (ل) نام كوهى و يا دشتى است[كوهى بوده در توران[همسايه شرقى ايران در شاهنامه] كه كيخسرو[سوّمين پادشاه كيانى] را در آنجا پرورش دادند(لغت نامه دهخدا)].
قلور; قلوز ـ (چو عروس) قلاووز[ر.م].
قُلومُس ـ كه به عربى «آذان الدّبّ» و به پارسى «گوش خرس» گويند، نباتى است مشهور و خاردار كه ساق آن زياده بر ذرعى و به سطبرى انگشتى و برگ آن شبيه به برگ بارتنگ[ر.م] و از آن كوچك تر و ضخيم تر و تخم آن به قدر فندقى و نخودى و در تنكابن معروف به «كاش» مى باشد و ازآن رو كه به گوش خرس شبيه بوده و به جهت خاردار بودن آن بر جامه مى چسبد، آن را به عربى «لصيق» و «آذان الدّبّ» گفته و به پارسى «گوش خرس» هم گويند و به پنج صنف مى باشد:
   1. سفيدبرگ كه نر و ماده بوده و برگ ماده اش شبيه به برگ كلم و سفيدتر و عريض تر از آن و ساق آن به قدر ذرعى و زياده بر آن و چيزى مانند پشم بر ساق آن و برگ نر آن درازتر و باريك تر از ماده.
   2. برگ آن سياه و بزرگ تر و عريض تر از اوّل.
   3. شاخه هاى آن بسيار دراز و بى ساق و برگش شبيه به برگ بهى[به] و گل آن زرد طلايى.
   4. برگ آن شبيه به برگ انجير و از آن كوچك تر و بى ساق و ملاصق[چسبيده] زمين.
   5. برگ آن بزرگ و غليظ و با رطوبت چسبنده و تندبو و ساق آن زياده بر ذرعى و گل آن سفيد مايل به سرخى و تخم آن ريزه و تيره رنگ و مدوّر با حدّت و تلخى و آب آن كشنده ماهى است و احتمال دارد كه اين صنف همان تنباكو باشد كه در محل خود مذكور افتاد.(نان)
قُلومَن--->كف دريا.(رومى يا يونانى)
قُلون ـ (ل) نام يكى از سرداران چين[در شاهنامه].
قلوه ـ (ل) رجوع به «كليه» نمايند.
قله ـ (چو شده) چاليك[ر.م] و يا تنها پِل آن[چوب كوچك چاليك] و (چو حصّه) اندكى و كمى و (چو جثّه) گروه مردم و خُم بزرگ و كوزه كوچك و بالاى هر چيز، خصوصاً بالاى سر و بالاى كوه و بالاى كوهان و جمع آن، قلل (بر  وزن سخن) است و به پارسى «كل» و «كوهه» [گويند].(عر)
قلى ـ (چو هند و قضا) دوك[ر.م] و قليا[ر.م].(عر)
قليا ـ (چو دريا) به نوشته مخزن[ر.ض] و بعضى ديگر از ارباب فن، نام شيرازى چيزى است مأخوذ از اشنان[ر.م] كه به پارسى «شخار» و «اشخار» و «كليا» و «كلياب» و «زاگ سياه» و «قلاشير» و «قلاشيره» گفته و به اصفهانى «كهلا» ناميده و در كابل «شفار» و «اشفار» و به عربى «زاج اسود» و «زاج اساكفه» و به هندى «سجى» و «ساجى» خوانند و آن را از اشنان تازه كه جمع كرده و بسوزانند، حاصل نمايند بدين روش كه در زمين اندك گودى كنده و در آن اشنان تازه بسيارى جمع كرده و بر بالاى آن خار و يا هيمه را آتش زنند، پس اندك رطوبتى از آن سيلان مى نمايد و در آن مجتمع و منجمد مى گردد تا آنكه مانند قرصى و گرده بزرگى بوده والاّ مانند جُمّهاى[نوعى صدف] بزرگ و كوچك مى باشد و بعضاً از نبات ديگر نيز به عمل آرند و در بلاد كرمان و روم و مُلتان[در پاكستان] خوب به عمل آيد و در جايى كه گياه آن را مى سوزانند ظرفى سفالى شبيه به ديگچه دفن مى نمايند كه رطوبت سائله از آن در آن جمع و منعقد گردد و آن بسيار خوب مى شود و آن را صابون پزان به كار برند كه جزو اعظم صابون است و بهترين آن صاف سياه برّاق است كه شبيه به سنگ آسيا باشد.
   فايده: در خزاين[ر.ض] نراقى گويد: طريق نوشتن عقيق به خط سفيد آنكه بگيرند قلياب را (كه ظاهراً همان قليا است) و در سفالى آب نديده كرده و در آفتاب گذارند تا ملح آن سفال را نشر كرده و در خارج سفال بسته شود. پس ملح آن را گرفته و داخل سركه نمايند و هرگاه آب برگ

صفحه 415 - جلد سوم
صنوبر و كف دريا[ر.م] و صمغ عربى [ر.م] را نيز داخل نمايند بهتر شود. پس آن را صاف كرده و بر عقيق هرچه خواهند بنويسند و بر آتش ملايم ببرند به نحوى كه آتش به آن نرسد و نگاه كنند تا سفيد شود، بردارند و بهترين طريق آتش بردن آن آن است كه يك پارچه از طلق را بر روى خاكستر بگذارند و اطراف آن طلق را به شكل گنبد آتش چيده و سوراخى بگذارند كه طلق را ببينند و نگاه كنند تا نوشته عقيق سفيد شود، بردارند.
قلياب ـ (چو فرهاد) قليا[ر.م].
قليدس; قليدش; قليديس; قليديش ـ اقليدس.
قِليما ـ اقليما[ر.م].
قِليميا ـ اقليميا[ر.م].
قليّه ـ (چو رضيّه) هر چيز بريان شده، خصوصاً پياز و مانند آن كه بريان كرده و به جهت خوش طعمى داخل طعام كنند و بالخصوص گوشت پاره هاى ريزه كه در روغن بريان كرده باشند و اهالى ما «قيمه» گويند.(عر)
قليّه پوتى ـ جگر و دل و كليه قيمه كشيده و ريزه ريزه شده و در روغن بريان كرده كه اهالى ما «جِزبِز» گفته و به عربى «حسرة الملوك» گويند.
قليّه خوار ـ ديّوث و قلتبان[ر.م].
قليّه سُغدى ـ قليّه اى كه از گوشت و چرب روده و تخم مرغ مى پزند.

آيين پانزدهم

(در [حرف] قاف[قرشت] با ميم [كلمن ])
قم ـ (چو مُدّ) شهرى است شهير و كوچك از بلاد عراق عجم[نواحى مركزى و غربى ايران] كه بيشتر با كاشان در يك جا مذكور و در دوازده فرسخى آن و ساوه و در ميان اصفهان و ساوه و تهران و كاشان واقع و مردمانش شيعه اماميّه و اطول ايّامش چهارده ساعت و بيست دقيقه و مقابر علماى دين در آن بسيار و مزار فيض آثار سيّده معصومه، حضرت فاطمه بنت حضرت موسى ابن جعفر ـ سلام الله عليهم ـ در آن ديار مطاف اهل روزگار و اخبار و آثار دينيّه در فضيلت آن ارض اقدس بى شمار و بناى آن در 83 هجرى در زمان عبدالملك ابن مروان بوده و يا آنكه تهمورس ديوبند[سوّمين پادشاه پيشدادى] بنايش كرده و مرور دهور خرابش نموده و حجّاج ابن يوسف همّت در تعميرش بگماشت. بالجمله اصل در آن كمندان و كم (بر وزن رخ) با كاف عربى يا پارسى بوده، پس معرّبش نموده و قم گفته اند و گاه است كه قُنب نيز گويند، چنانچه خُم و دُم و سُم، خُنب و دُنب و سُنب گويند.
قمار ـ (چو كَنار و چنار) شهرى است در هند كه در زبان بعضى از ارباب معارف به قامرون موسوم و عنبر اشهب[ر.م ]و طاووس خوب در آنجا بوده و عود آن در نهايت خوبى و غايت مرغوبى و بسيار نرم به حدّى كه به نوشته بعضى، اگر مهرى بر آن زنند اثر آن ظاهر گردد و «عود قمارى» مشهور است; رجوع به «عود» هم نمايند و بالجمله لفظ «قمار» هم به معنى معروف كه به پارسى «منگ» و «مسنگ» و «منگك» و «منگيا» و «آوند»[گويند] و عبارت از بازى اى است كه در آن شرط و گروى باشد كه از محرّمات دينيّه و منهيّات آيينى و مرتكب آن فاسق و در نظر ديانت از درجه اعتبار قولى و فعلى ساقط و با اينكه حرمت آن ضرورى دين و آثار دينيّه در اين باب بسيار است، بازهم تهييج غيرت بعضى بى عصبان را كه اين عادت منحوسه ادبى و اخلاقى و مادى و معنوى را كه علاوه بر شرف ديانت، خاين حرمت انسانيّت هم بوده اند، منظور نظر داشته و به نقل خلاصه كلام جرجى زيدان[ر.ض] مسيحى مى پردازيم: در صفحه 144 از مجلّه سال دهم الهلال[ر.ض] گويد: خلافى نيست در اينكه قمار به هر معنى كه باشد از عادات معموله قديمه عالميان بوده و هيچ ملّتى قديماً و جديداً از اين عادت منحوسه كناره نجسته اند و قدماى مصريين هم نرد و بسيارى از اقسام قمار را كه به زعم اكثرين جديدالاختراعند، معمول مى داشته اند و در هياكل مصرى ها پاره اى صور مردانى را يافته اند كه اسباب قمار در پيش ايشان موجود و تاريخ ايشان تا قرن سى ام مقدّم ميلادى اتّصال دارد و ظاهر آنكه قمار در عهد فراعنه هم معمول بوده و جرمانى هاى [ر.م ]قديم به حدّى افراط داشتند كه بعد از باختن نقود و املاك ثابته جان هاى

صفحه 416 - جلد سوم
خودشان را هم به معرض قمار آورده و مغلوب، بنده غالب بودى اگرچه اوّلى امير و دويّمى گدا مى بود. و در زمان جاهليّت هم قمار بر جان و اهل و عيال متداول بوده، چنانچه صاحب اغانى[ر.ض] گويد: ابولهب با ابن هشام بر سر ده شتر قمار باخته و غالب گرديد و در دفعه دويّمى و سيّمى هم فايق آمده و در هر يك دفعه ده شتر را برده و بدين منوال در هر دفعه داو[نوبت قمار] بر ابولهب افتاد و عاقبت چيزى از مال هاى ابن هشام باقى نمانده و ابولهب را قسم داد كه يك دفعه هم بر سر جان خودشان ببازند كه جان مغلوب مر غالب را شده و بنده او باشد. ابولهب قبول كرده و بازهم غالب گرديد ليكن چون تملّك و استرقاق [بنده گرفتن] او را مكروه مى داشت، و لذا به قبيله وى اظهار داشت كه او را ده شتر فدا كرده و جانش را باز ستانند. ايشان به جهت دلتنگى از عمل شنيع ابن هشام تبرّى جسته و گفتند: ده شتر سهل است كه يك سوزنش هم فديه نمى كنيم، و لذا ابن هشام در بندگى ابولهب ماند و به شترچرانى اشتغال يافته تا هنگامى كه مشركين جنگ بدر را تصميم دادند.
   بالجمله با وجود اينكه در تمامى قرون ماضيه در نزد تمامى امم سالفه شايع و متداول بوده بازهم مرتكب آن، چه در نظر هيئت اجتماعيّه بشريّه و چه در نزد ديانات معموله موهون و مورد مؤاخذه بوده و در عهد رومان، قدغن اكيدش كرده و منع آن را اعلان رسمى نمودند. و امّا عدم تعرّض ديانت مسيحيّه بر حكم آن كه از حرمت آن تصريحاً نامى نبرده، مانند نام نبردن وى از حرمت خمر است كه آن را هم تصريحاً متعرّض نشده كه در هنگام شيوع نصرانيّت چندان متداول نبوده اند و يا به جهت كفايت به قدغن سابق بوده و يا اينكه در ضمن ساير كلمات تلويحاً و به طور اشاره فهمانيده اند، به خلاف زمان ظهور اسلام كه تمامى مردمان زمان جاهليّت غوطهور بحر اين عمل قبيح بودند و بدين جهت در چند موضع از قرآن مجيد قباحت آن را صراحتاً گوشزد عالميان فرموده و مفسّرين قرآن مجيد هم تمامى اقسام بازى را از نرد و شطرنج و غيره حتى گردوبازى و بجول بازى [قاب بازى ]كودكان را هم داخل قمار كرده و از تمامى انواع آن قدغن اكيد نمودند و اين مطلب دليلى قوى است بر فضل و شرف اسلام كه تمامى جزئيّات قمار را بالصّراحة قدغن نموده و شهادت مرتكب آن را در درجه قبول نگذاشته و در پاره اى آثار دينيّه با مخنّث و دائم الخمر هم رتبه شمرده اند.
   بالجمله مرتكب عمل شنيع قمار در قرون اوّل اسلامى پيش از بيدارى اوروپايى ها بدان شأن و رتبه بوده كه اين گونه مراتب مذكوره درباره او مانند قطره اى است از دريا و پس از آنكه اوروپايى ها نيز فى الجمله به خود آمده و از خواب بيدار شده و تأسيس قانون كرده و رفته رفته قدم به عالم تمدّن گذاشتند، مرتكبين قمار را بيش از اندازه سخت گيرى نمودند و اين رفتارشان مطابق شرايع و اديانى اتفاق افتاد كه در قرون قديمه متداول بلاد ما بوده است. مع هذا چون قدغن ايشان در اثر خارجى به درجه قدغن اسلامى نرسيده و چندان مؤثّر نيفتاد، و لذا عاقبت گرانى ماليات قمارخانه ها را وسيله قدغن آن پنداشتند كه بلكه از اين راه پى به مقصد برده و به قدغن كلّى آن موفّق باشند. و لذا در اوروپا قمارخانه هاى متعدّدى ترتيب دادند كه محل توجّه اكثر اهالى اطراف بودند و حال آنكه پايدارى قمارخانه در هر مملكت متمدّنه عار بزرگ آن مملكت بوده و روح تمدّن آن را ننگى سترگ است. و در خاتمه گويد: بر كسى پوشيده نيست كه قمار شرعاً و ديناً رذل و حرام و قانوناً مذموم و در نزد هيئت اجتماعيّه خوار و ذليل است و با اين همه جمعى از اشراف و ارباب فضل و كمال را كه از تاريخ اوّلين و آخرين، خبير و آداب و وظايف انسانيّت را دارا و حقيقت تمدّن را عالم و دانا هستند، مى بينيم كه بدين عادت منحوسه قبيحه كه روزبه روز در رگ و ريشه هيئت اجتماعيّه جاگير شده و رونق و طراوت آن را برده و مرد و زن و غنى و فقير در آن يكسان شده اند، مستقر و ثابت قدم بوده و بازهم آن را وسيله ثروت پندارند و حال آنكه به يقين مى دانند كه نتيجه قمار غير از فقر و فاقه چيزى نيست و اگر بالفرض يك تن پيدا شود كه از قمار به ثروت رسيده، در مقابل

صفحه 417 - جلد سوم
چندين صد هست كه به خسارت جبران ناپذير افتاده و علاوه بر مال، اهل و جان خود را هم درباخته اند و پُرواضح است كه آن يك تن هم در شرف زوال بوده و اگر زود هم نباشد دير و امروز هم نباشد، فردا فناى محض خواهد شد و عجب تر آنكه تمامى مراتب مذكوره را دانسته و فهميده بازهم با كمال شوق دامن گير آن شده و اصلاً پرهيز نمى كنند. بالجمله قمار مال را ضايع كرده و صحّت بدن را برده و قلب را ميرانيده و ازاين رو از محرّمات و منهيّات دينيّه و عقليّه پروايى نداشته و معنى ادب و حقيقت فضيلت را فراموشيده و جامعه دينى و وطنى و قومى را ملاحظه نكرده و مرتكب خود را بيش از اندازه پرطمع و حريص مال نموده و تمامى همّت خود را مصروف بر تحصيل مال داشته و همه قسم شرف خود را فداى مال مى نمايد.(عر)
قمارستان ـ دنيا و روزگار.
قمارستان چرخ; قمارستان فلك ـ كنايه از تأثيرات سير افلاك و كواكب.
قمارى ـ (به كسر اوّل) مردم قمارباز و (به كسر و فتح آن) هر چيز منسوب به شهر قمار[ر.م] و بالخصوص عود آن شهر كه در «قمار» و تركيبات «عود» اشاره نموديم.(عر)
قماش ـ (چو شمار) به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، متاع خانه و هر چيز رذل و افكندنى و هر آنچه از اشياء سقط [بى ارزش ]به روى زمينش اندازند و مردمان رذل و فرومايه را نيز گويند و اينكه در منسوجات قُطنيّه[ابريشمى] استعمالش مى كنند، از اختراعات مولّدين است و در اصطلاح اهالى ما منحصر به منسوجات حريريّه اش دارند و به پارسى «بذيون» و «اخريان» گويند.(عر)
قماشير ـ بر وزن و معنى كماشير.
قماط ـ (چو كتاب) رجوع به «قنداق» شود.(عر)
قماقم ـ (چو مساجد) جمع قمقام[ر.م].(عر)
قمامه ـ (چو شماره) مزبله و خاكروبه و گروه مردم و هم كنيسه اى است مر نصارى [مسيحيان] را در وسط بيت المقدّس و در آن قبّه اى است كه بنا بر مشهور، مدفن حضرت روح الله(عليه السلام) در تحت آن بوده و هم از آنجا قيام كرده و به آسمان بالا رفت; اين است كه نصارى آن را قيامت نامند.(عر)
قَمچى ـ (ر) كه «قامچى» نيز نوشته و به پارسى «تازيانه» و به عربى «سوط» و «كهرباج» گويند، معروف است.(كى)
قمح ـ (چو سخت) گندم و يك دانه آن را «قمحه» (بر وزن هرزه) گويند.(عر)
قَمَحدُوَه ـ استخوان بلند پشت سر، كه در هنگامى كه بر پشت خوابند، بر زمين مى رسد.(عر)
قمر ـ (چو سخت) قمار باختن و (چو تند) رجوع به «قمرى» شود و (چو خَجِل) آب بسيار و (چو مرض) علاوه بر معنى اصطلاحى آن كه در ماده «سيم» و اقسام «خط» مذكور افتاد، در لغت هم معروف است و آن كوكب سيّارى است مشهور كه از آفتاب كسب نور كرده و به حسب ظاهر در بزرگى تالى آن است اگرچه در واقع بسيار كوچك تر از آن است، چنانچه در ماده 1 مذكور گردد و آن را به پارسى «ماه» و «مه» و «كاك» و به تركى «آى» و به مغولى «سارا» و به رومى «قنقس» و به عبرى «ساوه» و به هندى «چند» و به خطايى[ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين] «يويه» گويند و به نوشته پيشينيان، از اعضا به معده و از جواهرات به نقره و از نباتات به خيار و خربزه و از حيوانات به گاو و گوسپند و از انسان به كودكان و رسولان و صاحب خبران و مسافران و سيّاحان منسوب و از طعوم به شورى و از الوان به سفيدى و روشنى و از اشكال به ستبرى دلالت داشته و از اقاليم به هفتمين آنها و از بلاد به ساوه و تبرستان و هرات و قهستان [در جنوب خراسان بزرگ] و سرخس و تركستان [آسياى مركزى] و حلوان [در عراق] و آذربايجان مستولى و ترجمه اجمالى آن را در ضمن چند ماده ثبت اوراق مى نماييم:
   مـاده 1. در جسـامـت و مقـدار قطـر و حجـم و محيـط آن: امّا قطـر آن بـه نـوشته جنّـات الخلـود[ر.ض] و ملاعلى قوشـجى[ر.ض]، 731 فرسـخ و به قـول ابـوريحـان بيرونى، 21 639 فرسخ است و دور آن بنا بر قاعده مشهوره كه دور دايره سه برابر قطر و يك سبع آن است، به قول

صفحه 418 - جلد سوم
اوّل،212297 فرسخ و به قول ثانى، 2010 فرسخ مى باشد. و امّا جرم آن، آنچه محقّق است از زمين ما و تمامى اجرام سماوى كوچك تر است ليكن به جهت كثرت نزديكى به آن بر زمين در نظر ما بزرگ تر مى نمايد. ملاعلى قوشجى[ر.ض]گويد: شش يك جرم زمين است و به نوشته جنّات الخلود[ر.ض]، شش يك[يك ششم] از هفت يك زمين است كه يك جزو از چهلودو جزو آن باشد و احمد رفعت[ر.ض] گويد: يك جزو از چهلونه جزو زمين است و به نوشته بعضى از ارباب هيئت جديده، پنجاه بار از زمين ما كوچك تر است و نيز گويد كه وزن و صلبيّت قمر نسبت به زمين با تحقيقات صحيحه هشتاد بار كمتر است.
   ماده2. مقدار بُعد آن از مركز عالم: حمدالله مستوفى[ر.ض ]از ابوريحان بيرونى نقل كند كه بعد اعتدال آن از زمين 36291 فرسخ است و احمد رفعت[ر.ض] گويد: بعد اعظم آن 253هزار ميل و بعد اصغرش 221هزار و بعد وسطى اش 237هزار ميل است و به نوشته ملاعلى قوشجى[ر.ض]، بعد مقعّر فلك قمر از زمين 41936 فرسخ و بعد محدّب آن مثل مقعّر فلك عطارد 75703 فرسخ است و بعضى از مترجمين هيئت جديده گويد: مسافت فاصله قمر از زمين 360هزار ورست[هر ورست 06/1كيلومتر ]است و اگرچه اين قدر فاصله به نظر بسيار مى آيد ليكن در جنب بعد زمين و آفتاب يا سيّارات ديگر به حساب هيچ است و بعد از آنكه مساحت فاصله زمين و قمر به ما معلوم شد، با حساب صحيح طول مدار قمر به دور زمين را نيز مى توانيم صحيحاً مشخّص نماييم و چون مدت طى اين مدار نيز به ما معلوم است، از آن جهت مى دانيم كه قمر در فضا در هر ثانيه يك ورست طى مسافت مى نمايد و آن هنگام كه قمر به دور زمين مى گردد زمين نيز چنان كه مى دانيد، به دور آفتاب مى گردد و گرديدن قمر به دور زمين بدان ماند كه شخصى آهسته به راه برود و طفل متّصل از پشت سر او دويده و به پيش روى او بيايد و به دور او گرديده در پشت سر او واقع شود و دويده باز در مقابل او برآيد و على الاتّصال به دور او بگردد. همين طور است حالت قمر كه على الاتّصال به دور زمين مى گردد، گاه در مقابل و گاه در پشت سر آن واقع مى شود و چون رفيق لاينفك يا غلام مطيع از زمين ما غفلت نمى كند. و بالجمله تطبيق اين مقياسات مختلفه را به حدّت ذهن ناظرين محوّل مى داريم و پُرواضح است كه پاره اى اختلافات جزئيّه هم اگر باشد در امثال مقام داخل حساب نبوده و كالعدم است.
   ماده 3. در وضع حركت و مقدار حركت قمر: خلاصه كلمات اهل فن آنكه قمر داراى سه حركت است، اوّل حركت تبعى كه در وقت حركت انتقاليّه زمين به دور آفتاب تابع وى بوده و آن هم به دور آفتاب مى گردد. بالجمله در حركت ساليانه زمين كه به دور آفتاب مى گردد، قمر هم متابعت وى مى كند و دويّمى حركت اصليّه وضعيّه كه به دور محور خود مى گردد و سيّمى حركت اصليّه وضعيّه انتقاليّه كه در 27 شبانه روز و ثلثى و يا 27 شبانه روز و 7 ساعت و 43 دقيقه به دور زمين گرديده و برجى را در كمتر از سه روز و زياده از دو روز قطع كند و چنانچه در ماده 2 اشاره شد، به نوشته بعضى، در هر ثانيه يك ورست طى مى نمايد و طلوع و غروب قمر در هر روز بيشتر از سه ربع ساعت زمانى تأخير مى نمايد و حال آنكه اگر آن نيز مانند آفتاب ساكن بودى، بايستى ما وقت و محل و حالت طلوع آن را امروز چگونه ديده بوديم، فردا نيز بعد از دور شبانه روزى به همان طور مى ديديم و رجوع به ماده 2 هم نمايند. و در صفحه 179 از مجلّه سال دهم الهلال[ر.ض] گويد: قمر به دور محور خود مى گردد ليكن به اندازه سرعت حركت زمين نيست زيراكه زمين در هر شبانه روزى يك دفعه به دور محور خود مى گردد و امّا قمر در اثناى يك دوره ماهانه خود كه در مدت 29 و 30 روز به دور زمين مى گردد، تنها يك دفعه به دور محور خود گرديده و همان دوره ماهانه مدت دوره حركت محورى قمر بوده و معادل يك شبانه روز آن مى گردد. پس يك روز عالم قمر معادل پانزده روز عالم زمين ما بوده و يك شب آن نيز مساوى پانزده شب عالم زمين ما مى باشد.
   اشكال: اگر قمر به دور محور گرديدى، بايستى در نصف آن دور كه بر تقدير مذكور پانزده روز است، يك

صفحه 419 - جلد سوم
طرف آن به ما بودى و در نصف ديگر آن دور هم طرف ديگرش به جانب ما بودى و حال آنكه هميشه يك طرف آن به سوى ما بوده و طرف ديگرش را اصلاً نديده ايم و اگر به دور خود مى گردد ما بايد هر دو طرفش را ببينيم.
   حلّ اشكال: موافق نوشته بعضى از مترجمين هيئت جديده، اوّل بايد بدانيم كه معنى دور خود گرديدن يعنى اينكه هرگاه شما در صحرايى ايستاده ايد، بدون اينكه جاى خود را تغيير دهيد در همان جا به همان يك طرف چنان مى گرديد كه همه نقطه هاى افق از نظر شما مرور مى نمايد و اين را دور خود گرديدن مى گويند. باز امتحان ديگر مى كنيم. ستونى در زمين نصب نموده ايم و شما هميشه رو به ستون به دور ستون مى گرديد. هر وقت دوره ستون را تمام نموديد به دور خود نيز گرديده ايد چون براى اينكه هميشه ستون را ببينيد، به شما لازم بود متدرّجاً به همه نقاط افق نظر نماييد، چگونه كه در مثال اوّل ذكر نموديم همين طور است قمر به جهت اينكه هم به دور زمين بگردد و هم هميشه يك طرف خود را به ما بنمايد يا نشان بدهد به قمر لازم است كه متدرّجاً آن طرف را به همه نقاط فضا بگرداند، پس قمر در آن حالت كه به دور زمين مى گردد، در آن حالت نيز به دور خود مى گردد. از اينجا دو نتيجه براى ما حاصل مى شود; يكى اينكه ما يك طرف قمر را نديده ايم و هرگز نخواهيم ديد، دويّم اينكه چون قمر در مقابل آفتاب در اتمام يك ماه به دور خود مى گردد، پس در اين وقت همه نقاط سطحى آن بايد از مقابل آفتاب بگذرد. و از اينجا معلوم شده كه همه نقاط روى ماه دو هفته روشن و دو هفته تاريك است و به عبارت روشن در قمر نيز مثل زمين ما شب و روز هست همين كه سى شبانه روز ما يك شبانه روز آنجا است و به استخراج صحيح چهارده روز و هيجده ساعت روز و همين قدر امتداد يك شب آنجا است و اين است كه به جهت طول مقدار شب و روز قمر كه هريكى 326 ساعت امتداد دارد، حرارت در آنجا به درجه جوش رسد و بعد از آن در طول شب به تحليل رفته و برودت مستولى گردد و ظلمت ممتدّى همه جا را فروگيرد و از سكنه زمين احدى قادر زندگانى آنجا نيست. پس بايد قدر هواى زمين خودمان را بدانيم و از اين اعتدال و سهولت تعيّش خودمان به خداوند يگانه شكرها نماييم كه ما را چنان شب و روز نداده است.
   ماده 4. محل قمر و فلك آن نسبت به ساير كواكب و افلاك آنها: چنانچه مشهور است، به زعم پيشينيان و ارباب هيئت بطلميوسى، جرم قمر در ضخامت فلكى كه در تحت فلك عطارد بوده و به تمامى عناصر احاطه تامّه دارد، مركوز[ثابت] و عطارد هم در تحت فلك زهره به همان دستور و هكذا پس قمر نزديك ترين اجرام علويّه اى است به زمين ما. و امّا ارباب هيئت جديد كوپرنيكى متّفق هستند بر اينكه محل قمر 62000 فرسخ بالاتر از هواى زمين ما بوده و خودبه خود به دور زمين گرديده و اصلاً به جسمى مركوز نبوده، پس به همراهى زمين هر دو در يك مدار سنوى به دور آفتاب مى گردند و چون مدار و فلك زمين در ميان افلاك سيّارات واقع است، پس قمر آن نيز در وسط آنها خواهد بود و توضيح مدّعا آنكه فاصله زهره و عطارد نسبت به آفتاب از زمين كمتر و بُعد مرّيخ و مشترى هم نسبت به آفتاب از زمين بيشتر و به عبارت ديگر، خود زمين نسبت به آفتاب از زهره و عطارد دورتر و از مرّيخ و مشترى نزديك تر است. بالجمله قمر در نزد قدما، تحت تمامى سيّارات واقع و به زعم متأخّرين، در وسط آنها است مثل زمين.
   ماده5. در مسكونيّت و داراى سكنه بودن قمر: بعضى گويد كه در ماه تلال[تپه ها] و جبال بسيار و بيشه هاى لم يزرع است، چنانچه در ماده 7 مذكور مى گردد و تاكنون معلوم نشده كه در آن انسان يا حيوانى باشد. امّا از آنجا كه آب در آنجا نيست، انسان و حيوان هم نمى توانند زيست كنند و بعضى از مترجمين هيئت جديده گويد: در قمر آب و هوا نيست. از هيچ نقطه آن بخار متصاعد نمى شود. در يك طرف آن حرارت طولانى آفتاب و گرمى سنگ ها مثل آتش سوزان است و در طرف ديگرش ظلمت غليظ و ازآن رو برودت تمام غالب گشته. بارى، فقره مذكوره اگر دليل باشد، تنها بر نبودن انسان و حيوان زمينى دلالت دارد

صفحه 420 - جلد سوم
و بس والاّ به مطلق سكنه نداشتن قمر اصلاً دلالت ندارد. پس اگر پاره اى از آثار دينيّه دلالت بر مسكونى بودن قمر نمايد، نبايد با امثال اين گونه شبهات ردّش نمود. اين است كه بعضى از فلاسفه اوروپا مسكونى بودن قمر بلكه تمامى اجرام علويّه را مسلّم داشته اند، چنانچه در ماده8 «خورشيد» مذكور افتاد.
   ماده6. در ظلمت و روشنايى قمر: بعضى آن را جسمى نورانى پنداشته و آنچه موافق رأى اكثرين و بلكه از مسلّمات قرون اخيره است، آنكه قمر جرمى است ظلمانى كه به خودى خود اصلاً نورى نداشته و از آفتاب كسب نور مى نمايد به دليل اينكه دائماً بر يك حال نبوده و نور آن روزبه روز در زياده و نقصان است و توضيح مدّعا آنكه همه كس مى داند قمر در آسمان در نظر ما مختلف الاحوال نمايان شده، گاهى مانند تيغه و داس(هلال) و گاهى نيم دايره و گاهى تمام دايره(بدر) مى نمايد. پس بايد بفهميم كه اين اختلاف اوضاع به چه جهت است. آنچه به تحقيق دانسته ايم آن است كه جرم خود قمر كروى و تاريك و مثل زمين ما از اجساد صلب و سخت تشكيل يافته و تكوين شده و روشنى خود را از آفتاب مى گيرد و اگر آفتاب بر وى نتابد به ما مرئى نمى شود.
   اشكال: يحتمل تصوّر نماييد كه نور قمر در شب مهتاب مثل روز همه جا را روشن مى نمايد. پس نور آن چگونه از آفتاب است و حال آنكه آفتاب در هيچ جا ديده نمى شود.
   حل: اگر به ياد بياوريد كه ما چون در قسمت شمالى كره زمين هستيم و آفتاب از افق ما غايب است و در قسمت جنوبى طالع، آن وقت اين ترديد شما مبدّل به يقين گردد و مى دانيد كه نور قمر از آفتاب است و آفتاب هميشه در مركز اداره خود طالع و نورافشان و فيّاض است و هرگاه در روز روشن قمر را مشاهده نماييم مى بينيم خيلى ضعيف و به پارچه ابرى مى ماند كه از آفتاب روشن شده باشد و سبب اين واضح است كه با وجود ضوء آفتاب روشنى قمر نمودى ندارد، چنانچه شعله و يا چراغ در روز بى فروغ و شب فروزان است و چون قمر كروى است، لهذا همه سطح آن در يك آن نمى تواند از آفتاب روشن شود. يك طرفش كه رو به آفتاب است روشن و طرف ديگرش تاريك مى باشد، چنانچه زمين ما هم همين طور است و همين فقره سبب تغيير حالت هلالى و بدرى و محاق[سه شب آخر ماه كه قمر ديده نمى شود ]قمر است كه متدرّجاً همه اين حالات را خواهيم ديد و فهميد كه گاه نصفش روشن و نصف ديگرش تاريك، گاهى يك جزو آن روشن و جزو ديگرش تاريك مى نمايد. بالجمله نور قمر 300هزار درجه از آفتاب ضعيف تر و به جهت كثرت قرب آن نسبت به ما كه از آفتاب نزديك تر است، نور آن بعد از يك ثانيه و كسرى به ما مى رسد.
   ماده7. در تلال و جبال قمر: چنانچه در ماده 5 اشاره نموديم، در قمر نيز جبال هست كه به دستيارى تلسكوپ ديده مى شوند و توضيح اجمالى به نوشته بعضى از مترجمين فن آنكه هر وقت با چشم غيرمسلّح به جرم ماه نگاه مى كنيم، مى بينيم بعضى از جاهاى آن منوّر و بعضى بالنسبه كم نور و وضعاً به صورتى مى ماند كه گويى چشم و ابرو و دماغ دارد ليكن بعد از آنكه بهواسطه تلسكوپ نظر مى كنيم، مى بينيم روى كره قمر مسطّح نيست و داراى پست و بلندى ها است و تماشا دارد. در بعض جا كوه هاى بلند و بعضى مسافت مسطّح و اراضى وسيعه تشكيل يافته. همه اينها در نهايت وضوح مرئى و كوه و درّه را در نهايت خوبى مشخّص توان نمود. چون با دوربين خوب قمر چنان به ما نمايد كه در 200 ورست مسافت است، حالا تصوّر نماييد 360هزار ورست را به مسافت 200 ورست آوردن چقدر تفاوت در سهولت ديدن و تشخيص دادن آن بايد بكند. منجّمين سطح كره قمر را در كمال دقّت آموخته و همه جبال و درّه ها و مسافات مسطّحه آن را ترسيم نموده و به تحت مقياس آورده و خريطه اى [نقشه اى] مثل خريطه هاى جغرافيايى زمين براى آن ساخته و جبال قمر را نيز مانند جبال زمين به هريك اسمى گذاشته اند و بيشتر از آنها هيجده و هفده

صفحه 421 - جلد سوم
هزار فوت ارتفاع داشته و از اعظم جبال اوروپا هم بلندترند. و جبال قمر از سنگ هاى بسيار سفيد شبيه به سنگ آهكند كه در وقت رسيدن نور آفتاب بر آنها درخشيده و نور خود را به ما مى دهند و مثل ديوار سفيد هر وقت روشنى آفتاب مى تابد فروزنده تر مى گردد. ازاين رو در هواى صاف روشنى قمر چنان درخشنده است كه نگاه نمودن جرم آن به چشم زحمت مى دهد. همه اين فروزندگى چشم خيره ساز از آن كوهستان سنگ هاى سفيد است كه هر وقت روشن شوند به مراتب روشنايى قمر مى فزايند به خلاف قسمت مسطّح آن كه كمتر روشن است و به نظر گل كبود خشكيده را ماند و همان نقاط كم نور را «كلف» و «لكّه قمر» مى گوييم. و در آخر گويد: مى توان گفت ما كره قمر را چنان معلوم نموده ايم كه گويا در آنجا بوده ايم.
   ماده 8. در وحدت و كثرت قمر: اوّلاً بايد دانست كه قمر موافق كلمات بعضى از اهل فن، عَلَم و نام مخصوص اين قمر ما نيست بلكه هر كوكب سيّارى را كه تابع كوكب سيّار اصلى ديگر باشد «قمر» گويند و اين قمر ما را هم «قمر» گفتن از همين راه است كه تابع زمين بوده و به دور وى گرديده و هم به تبعيّت آن به دور آفتاب مى گردند. و بعد از اين مقدّمه مى گوييم كه موافق فرموده سيّد شهرستانى[ر.ض]، قدماى اهل فن تا قرن 11 بلكه 12 هجرى قمر را منحصر به فرد دانسته و اصلاً ملتفت به تعدّد آن نشده اند كه قمرى ديگر غير از اين قمر ما وجود داشته باشد تا آنكه اسباب و آلات جديدالاختراع قدم به عالم گذاشته و به دستيارى آنها به كشف قمرهاى بسيارى موفّق گرديدند. و اوّل قمرى كه غير از اين قمر محسوس ما كشف شده قمر مشترى است كه حكيم غاليله[گاليله ]ايتاليايى در 1610 ميلادى كشفش نموده و بعد از آن هم على التعاقب اقمار خفيّه بسيارى مكشوف گرديده، چنانچه مرّيخ را دو و مشترى را هشت و هريك از زحل و اورانوس را هم هشت و نبتون را هم مانند زمين ما يك قمر پيدا كرده و مجموع اقمار مكشوفه قرون اخيره با اين قمر ما 28 قمر بوده بلكه به نوشته بعضى، چنانچه در ماده6 «زحل» اشاره نموديم، زحل داراى نُه قمر بوده و مجموع اقمار 29 مى باشد بلكه موافق نوشته دايرة المعارف[ر.ض]، يك قمر هم به زهره منسوب داشته اند و بنابراين تمامى اقمار مكشوفه تا حال 30 مى باشد و بعضى از ارباب فن قطر قمر زهره را 2000 ميل مقياس كرده و بُعد آن از خود زهره را به اندازه بعد قمر ما نسبت به زمين ما پنداشته اند. و بالجمله تعدّد قمر از مسلّمات فلاسفه قرون اخيره است و امّا ديانت اسلاميّه ـ على ائمّتها آلاف الثّناء والتّحيّة ـ چندين صد قرن پيش از اين در اعصارى و امصارى كه از آداب و معارف دور و از وظايف مردمى مهجور بوده و از اين اسباب جديدالاختراع كه مايه فخر اوروپايى ها و نتيجه زحمات هزارساله هزاران فلاسفه ايشان است خبرى و اثرى نبوده است، تعدّد اقمار و وجود قمرهاى بسيارى غير از اين قمر ما را به عبارات متفرّقه گوشزد عالميان فرموده اند، چنانچه در ماده 8 «خورشيد» مذكور داشتيم.(عر)
[تبصره محقّق: ماه(Moon)
1. قمر زمين از نوع 7 قمر غول پيكر به شمار رفته و811 بزرگى زمين است; ازاين رو زمين و قمر به «سيّاره مضاعف» مشهور گرديده اند.
2. زمين داراى جوّ است اما كره ماه جوّ ندارد.
3. سطح ماه خشك است و در آن تاكنون آب ديده نشده است.
4. فاصله متوسط ماه تا زمين 392،384 كيلومتر است و چون مدار آن بيضوى است، در حضيض 356410 كيلومتر و در اوج حدود 000،400 كيلومتر مى باشد.
5. بزرگى ماه: قطر ماه برابر 41 قطر كره زمين يعنى 3340 كيلومتر مى باشد كه با محاسبات برابر 2% زمين است.
6. تراكم يا چگالى: در مقايسه با تراكم آب 34/3 و در مقايسه با زمين 61% است.
7. ثقل سطحى: در مقايسه با گرانش زمين به مقدار 1 برابر 165% يعنى 61 شتاب گرانش زمين است.
8. سرعت گريز از مركز: برابر 37/2 كيلومتر در ثانيه

صفحه 422 - جلد سوم
است.
9. ميل محور: تمايل محور ماه نسبت به سطح مدارى آن 53/1 درجه است.
10. بازتاب نور: بازتاب نور ماه 7% بازتاب نور است كه ما آن را «مهتاب» مى ناميم.
11. درجه حرارت: وقتى كه (براى ناظر در روى ماه) خورشيد در سمت الرأس است، درجه حرارت ماه از 100 درجه كلوين(173درجه سانتى گراد زير نقطه انجماد آب) در هنگام شب تا تقريباً 400 درجه كلوين (27 درجه سانتى گراد بالاى نقطه جوش آب) تغيير مى كند.
12. خارج از مركز: خارج از مركز مدار صفحه گردش ماه برابر 549% درجه است.
13. عرض ماه: از دايره بروج (مدار گردش زمين) برابر 5 درجه و 9 دقيقه فلكى است.
14. محل تلاقى مدار گردش ماه و مدار زمين را «گره»، «عقده» و «جوزهر» خوانند.
15. ماه هلالى: فاصله زمانى بين دو محاق به مدت 53/99 روز و يا 29 روز و 12 ساعت و 44 دقيقه و 78/2 ثانيه زمانى را «ماه هلالى» مى دانند.
16. ماه نجومى: مدت زمان دو بار متوالى كه زمين و ماه با ستاره ثابت واحدى بر يك خط قرار گيرد. اين مدت برابر 37/27 روز يا 27 روز و 7 ساعت و 43 دقيقه و 47/11 ثانيه زمانى است.
17. حركت نوسانى: حركت نوسانى يا ليبراسيون ماه سبب مى شود كه 41 درصد از سطح ماه رو به زمين و 41 درصد ديگر پيوسته غير مرئى و 18 درصد باقيمانده گاهى پيدا و گاهى ناپيدا باشد.
18. مقدار حركت ماه: حركت ماه رو به خاور و در هر شبانه روز حدود 13 درجه است.
19. جزر و مدّ: ماه در حركت خود بالاى هر نقطه از دريا و يا زمين بگذرد توسط جاذبه خود زمين را (به ويژه آب دريا را) به جانب خود مى كشد كه آن را «مدّ» يا «كشند» مى خوانند و چون از آن نقطه بگذرد «فرو كشند» يا «جزر» رخ مى نمايد; بنابراين به طور متوسط بين دو مدّ متوالى 12 ساعت و 5/25دقيقه زمانى است. ماه در حضيض زمينى به اندازه 20درصد بيش از مدّعا كشند و فروكشند دارد.
20. تأثير جاذبه ماه بر زمين سبب مى شود كه حركت چرخشى زمين به آرامى ايست و ترمز كند و در 350 ميليون سال قبل طول شبانه روز زمين حدود سه ساعت كوتاه تر بوده است.
21. مه گرفت: صفحه مدارى زمين و ماه هرگاه در تقاطع (گره، عقده، جوزهر) واقع شوند و با خورشيد در يك خط قرار گيرند، اگر ماه به سمت خورشيد نزديك تر شود، خورشيدگرفتگى رخ مى دهد، اما اگر بين ماه و خورشيد زمين فاصله شود، خسوف يا ماه گرفتگى پيش مى آيد. چون قطر مخروط سايه زمين در نقطه اى كه ماه از آن مى گذرد، حدود 9200 كيلومتر است و قطر ماه در حدود 3500 كيلومتر و سرعت متوسط آن 3200 كيلومتر در ساعت است، در نتيجه حدود دو ساعت طول مى كشد تا ماه از سايه زمين خارج شود كه مقدار خسوف است.
22. زنجيره خسوف ها: يك سلسله كامل با جزئيات كه شامل 48 يا 49 خسوف در 865 سال مى باشد، در سلسله ديگر316585 روز مى گذرد، يعنى 18 سال و 10 تا 11 (در صورت كبيسه بودن) روز يك بار تكرار مى شود كه آن را «ساروس» (= تكرار) مى نامند. اين زنجيره با جزئيات كامل نمى باشد، برخلاف زنجيره اوّل].
قُمرود ـ (چو گلگون) دهى است در قم كه مردمانش على اللّهى هستند.
قمرون ـ (چو اَمرود) به اندلسى، ملخ دريايى [ميگو] است.
قمرى ـ (چو سفرى) هر چيز منسوب به قمر و در شرح «ماه قمرى» و «سال قمرى»، رجوع به ترجمه «سال» نمايند و (چو پشتى) مرغى است معروف و در السنه داير كه از فاخته كوچك تر و با طوق يا بى طوق و بسيار مأنوس و خوش منظر و خوش آواز و به نام زرد و سفيد دو نوع بوده و نوع دويّمى آن ديگر خوش منظرتر و گويند كه لفظ «ياكريم» كامل الحروف از صوت آن ظاهر گردد و از غرايب آثار آنكه در مخزن[ر.ض] از تاريخ ابن اثير[ر.ض] نقل كند: از جمله هدايا كه بعضى از ملوك هند براى سلطان

صفحه 423 - جلد سوم
محمود سبكتكين[پادشاه غزنوى قرن 3 و 4هـ ]فرستاده بودند، يك قمرى بود كه چون طعام زهردار را مى چشيد چشم هاى آن سرخ و اشگ از آن جارى و سنگ مى گشت و چون آن سنگ را سوده و بر جراحات دهن گشاده مى پاشيدند، به زودى چاق[سالم ]مى شد و به نوشته حيات الحيوان[ر.ض]، چون قمرى نر بميرد، قمرى ماده جفت نشده و تا زنده است براى جفت خود نوحه كند. بالجمله در مخزن[ر.ض] گويد: قمرى منسوب به قُمر است كه بلدى است از مصر و گفته اند كه آن بلد اسكندريّه است جهت مشابهت رنگ اين به خاك آن بلد.(عر)
قمريت ـ (ل) رجوع به «كلم» نمايند.
قِمِز ـ ماديان.(كى)
قمش ـ (ر.ف).(كى)
قُمشه ـ به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، در اصل پارسى و نام شهركى است قريب به اصفهان و اصل آن «كومه شَه» بوده و «كومه» خانه اى است كه از چوب و علف سازند به جهت حفظ از سرما و گرما و چون شاه قديم گاهى در آن حدود به شكار آمده و كومه خوبى براى او ساختند بدين اسم مسمّى گرديده و رفته رفته شهرى آباد گرديد. پس اعراب معرّبش كرده و قمشه خواندند و همچنين بوده كومش و كومشه در قرب دامغان كه معرّب كرده و قومس خوانند و اكنون هزار سال است كه از زلزله ويران شده و فومس (با فاى سعفص) تصحيف آن است و به «قومش» هم رجوع نمايند.
قمع ـ (چو تشت و پشت و خشت) قف[ر.م] و (چو تشت) بركندن و خوار و ذليل و مقهور نمودن.(عر)
قمقام ـ (چو فرهاد و گلزار) دريا، خصوصاً درياى بزرگ و رئيس كثيرالعطا و عدد بسيار و جانور ميمون كوچك و مردم گدافطرت كه با خوراك هاى پست و رذل بگذراند و هم قسمى از شپش كه بر بُن موى ها چسبيده و جدا نشود و آن معرّب كمكم پارسى و جمع آن، قماقم است.(عر)
قمقم ـ (چو كشمش) خرماى خشك و پر مرغان و (چو بلبل) كوزه و آفتابه و حلقوم و گلو و ظرفى است مسين كه در آن آب گرم مى كنند.(عر)
قمقمه ـ (چو زَلزَله) نوعى از كشتى دريا است و (چو غلغله) ظرف مذكور و هم ظرف كوچك معروفى است كه مسافران با خود بردارند.(عر)
قمل ـ (چو تند يا بند) شپش و (چو مدّت) جانور كَنه[ر.م].(عر)
قمنجرـ (چو سمندر) معرّب كمانگر.
قموس ـ (چو عروس) چاهى كه از كثرت آب دلو در آن پنهان باشد.(عر)
قَموص ـ (ق) رجوع به «خيبر» شود و هم نام بلوكى است از بلوكات كشور صعيد[در مصر] كه دارالاماره آن نيز همين اسم را دارد.(عر)
قَموق ـ (ق) بلده اى است از داغستان كه در ميان جبال شامخه[بلند] واقع و آبوهوايش بسيار سرد و مردمانش لگزى[ر.م] و شافعى مذهبند.
قمه ـ (چو سكّه) بالاى سر و بالاى هر چيز و پيه و فربهى و قامت و بدن و گروه و جماعت و جمع آن، قمم(بر وزن شكم) است و (چو جبّه) هر چيزى كه شير درنده با دهان خود اخذ مى نمايد و (چو مزه) به تركى، قسمى است معروف از شمشير و خنجر كه «قاما» نيز گويند.(عر)
قمير ـ (چو مدير) قمار و (چو امير) حريف قمار.(عر)

آيين شانزدهم

(در [حرف] قاف[قرشت] با نون [كلمن])
قنّ ـ (چو حقّ) تتبّع و تفتيش و اخبار و نوعى است از زدن با عصا و (چو دِقّ) بنده و مملوكى كه خودش و پدر و مادرش مملوك شده باشند و يا بنده خانه زادى است و يا بنده اى است كه در بندگى خالص باشد و ظاهراً مراد از خالص بودن، چنانچه مصطلح فقهاى دينيّه است، آنكه به هيچوجه تشبّث[در آويختن] به حريّت نداشته باشد و مملوك مدبَّر[بنده اى كه پس از مرگ صاحبش آزاد شود] و مكاتب[بنده اى كه خويشتن را بخرد] و امّ ولد[كنيزى كه از صاحب خود فرزند بياورد] و به هر حال در مفرد و تثنيه و جمع و مذكّر و مؤنّث استعمال آن صحيح است.
قُنابِرى ـ مجّه[ر.م].(عر)

صفحه 424 - جلد سوم
قنابوس ـ (ل) شاهدانه.(نان)
قنات ـ (چو كَنار) چشمه و كاريز و رجوع به «عقيق» هم نمايند.(عر)
قنّاد ـ (چو بقّال) رجوع به «شكرريز» شود.(عر)
قناديل ـ (چو سلاطين) جمع قنديل[چراغ].(عر)
قناديل آسمان; قناديل چرخ; قناديل عرش; قناديل فلك ـ كواكب و اجرام علويّه كه همه آنها در تحت عرش آويزانند، چنانچه قنديل از سقف خانه.
قنارا ـ (ل) رجوع به ماده 8 «هندوستان» شود.
قَناره ـ به نوشته درارى[ر.ض]، مَسْلخ و سلاّخ خانه است و ظاهرش آنكه تركى و مخفّف و بر وزن كَناره است و در قطر[ر.ض] گويد: (به كسر اوّل و تشديد ثانى) دكان قصّابى است كه در آن گوشت فروشند و واضح است كه اين معنى غير از معنى مسلخ مذكور است بلكه ظاهر آنكه آن معنى هم از همين معنى مأخوذ است كه لفظاً و معناً تغيير يافته. بالجمله لفظ قناره در زبان اهالى ما (بر وزن كَناره) قسمى از كنجشگ را گويند كه زيبا و زردرنگ و بسيار خوش آواز بوده و به جهت تفرّج در خانه هايش نگاه مى دارند و به قيمت هاى مناسب خريد و فروش مى نمايند و در درارى[ر.ض] قَنارْيَه (به زيادتى ياء) را به همين معنى نوشته. بالجمله اينكه لفظ قناره را در چنگال استعمال كنند كه قصّاب ها گوشت از آن آويخته و در خانه ها هم بر سقف نصب كرده و از آن چيزها آويزند، مأخذى ندارد وليكن به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، معرّب كناره است.
قناريه ـ (ل) رجوع به «قناره» و «اطلانتيت» نمايند.
قناطر ـ (چو مساجد) جمع قنطره[ر.م] و هم شهرى و يا ناحيه اى است در حجاز.(عر)
قناطر حُذَيفه ـ موضعى است در خود بغداد و يا ناحيه دينور[در استان كرمانشاه].
قناطر دارا ـ موضعى است در قرب كوفه.
قناع ـ (چو چنار) سلاح و معجر[روسرى] و پوشش و پرده و طبقى كه در آن طعام مى خورند.(عر)
قناعت ـ (چو شماتت) دل خوش شدن به هرآنچه بدون سؤال عطا كنند و راضى شدن به نصيب معيّن و قسمت مقدّر و هرآنچه را كه از مال دنيا به دست آيد از ته دل كفايت كردن و شكر و ثنا گفتن اگرچه بسيار اندكى باشد و اين صفت ممدوحه كه به پارسى «توسك» و «توسنگ» گويند، از اهمّ اخلاق حسنه و در آثار دينيّه و كلمات عقلا و علماى اخلاق به غايت مستحسن و كنزى است باقى غيرفانى و متّصف به آن در نزد همه كس عزيز و محترم، «عزّ مَن قنع» و با گرسنگى و عريانى غنى و بر امثال خود متفاخر و از شرّ اهل زمان خود آسوده است: «هركه قانع شد به خشك وتر شه بحر و بر است».(عر)
قنب ـ (چو تند) نام اصلى شهر قم و (چو شدّت و مدّت) به نوشته قطر[ر.ض]، نوعى از كتان است كه از ليف نخ و ريسمان بافته و دانه آن را «شاهدانه» گويند و بعضى آن را فارسى و معرّب كنب دانند و رجوع به «كنب» نمايند.
قنبر ـ (چو عنبر) به نوشته درارى[ر.ض]، محرم و خادم خانه است و ظاهرش هم تركى بودن آن است.
قنبره ـ (چو غلغله) رجوع به «چكاوك» و «قنبله» نمايند.(عر)
قنبله ـ (چو زَلزَله) يك دسته از اسبان و يك طايفه از انسان كه از پنجاه بالاتر بوده و يا مابين سى و چهل باشد و (چو غلغله) شكارگاه بوقلمون و هم كُره اى است مجوّف و ميان خالى كه پر از بارود[باروت] و پاره هاى آهنى كرده و در موقع محاربه به طرف دشمن اندازند و بعضى به عوض لام، راى قرشت آورده و «قنبره» گفته و گاه است كه «قومباره» گويند.(عر)
قنبيط ـ (چو زنجير) كلم رومى [ر.م].(مى)
قَنبيل ـ (ق) خاكى است كه بعد از برشته و بريان كردن زرد شده و خوردن آن كرم معده را بكشد و رجوع به «كنبيلا» نمايند.
قنبيله ـ (چو گنجينه) دارويى است كه تخم هاى آن كوچك و در غلاف و دست را رنگين كند.
قنج ـ (چو تند) هرزه و بيهوده و الاغ دم بريده و (چو جنگ) فراهم فشردن.
قَنجُقه; قَنجوقه--->فتراك.(كى)
قند ـ (چو هند) كوه بزرگ و يا قطعه بزرگى از آن از طرف

صفحه 425 - جلد سوم
طول و (چو جنگ) شكر معروف كه به نوشته قطرالمحيط[ر.ض] و مجمع البحرين[ر.ض]، عبارت از عسل نيشكر و به عبارت ديگر شيره بسته و منجمد شده نيشكر است و ظاهر اكثر اهل لغت، عربى بودن لفظ قند است و در اخترى[ر.ض] گويد: معرّب از پارسى است و از اصل آن نامى نبرده و ظاهرش آنكه همين صيغه كنونى فارسىّ الاصل است، پس عرب داخل كلمات خود نموده بدون اينكه تصرّفى در آن كرده باشد و اين هم نوعى از معرّب است و به نوشته برهان[ر.ض]، معرّب كند(با كاف عربى) است و بر فرموده مخزن[ر.ض]، لفظ كند هم با كاف عربى و هم با كاف پارسى به معنى شكر است و لفظ قند هم از هر دو معرّب است و در چند جا از مخزن[ر.ض] و تحفه[ر.ض] تصريح به پارسى بودن قند نموده اند و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: لفظ قند مشتق از «كندا» مى باشد كه در لغت سانسكرى به معنى شكر است و گويا لفظ كندو نيز مشتق از همين لفظ بود. و به هر تقدير قند كه به پارسى «شكر» و «پانيذ» و «آبلوك» و «كند» و «گند» و به عربى «سُكَّر» و به فرانسه «سوكر» و به لاتينى «ساكاروم» و به يونانى «ساكارون» گويند، جسمى است شيرين معروف عالميان و معمولى تمامى روى كره و در عدّه كثيرى از نباتات موجود و منتشر و مع ذلك غالب آن را از نيشكر و چقندر كه نسبت به ساير نباتات داراى مقدار زيادى از آن هستند اخذ مى نمايند، چنانچه صد جزو نيشكر داراى هفده تا بيست جزو قند و صد جزو چقندر بسيار اعلى داراى ده جزو قند است و كارخانجات مخصوص قندسازى در تمامى كره زمين برپا است و چون قند را در حالت يبوست حرارت دهند، در مابين 170 تا 180 درجه حرارت مى گدازد و اگر حرارت را به 200 تا 220 درجه برسانند، رنگين گشته و اسمر[تيره ]مى شود و بعضى تغييرات در آن حاصل مى گردد و چون بيشتر حرارت وارد آرند كاملاً تجزيه مى شود و وزن مخصوص قند 563/1 تا 606/1 است. و چون كلام مخزن الادويه[ر.ض] در اين باب متضمّن حقيقت آن و بيان اكثر الفاظ دايره اى است كه غالباً از مأخذى ديگر به دست آوردن آنها دشوار است، و لذا به نقل اجمالى آن مى پردازيم.
   در حرف سين گويد: سُكّر كه نام عربى قند است، عصاره نيشكر است كه سرخ و سفيد مى باشد و شكر سفيد هم از نيشكر سفيد به دست آمده و شكر سرخ هم از نيشكر سرخ به دست آيد و چون شكر سفيد را به آب حل كرده و به طبخ دادن و داخل نمودن شير يا سفيده تخم مرغ خوب تصفيه نموده و بهواسطه ريسمان يا چوب هاى باريك تراشيده در قالب شيشه و يا غير آن ريخته و بگذارند تا منعقد گردد، آن را به پارسى «شكر سليمانى» و «نبات» خوانند و اگر در تصفيه آن زياده مبالغه و كاملاً تصفيه نمايند به طورى كه در وقت طبخ و جوش ديگر چرك و كف بر سر نياورد و در قالب شيشه ريزند، آن را «نبات قرارى يا فزارى و سنجرى يا سجزى» خوانند و اگر در حين انعقاد بعد از آنكه با شير تصفيه كردند، بر آن كف شير يا سفيده تخم مرغ زده و به كفچه بسيار برهم زنند تا منعقد گردد و به ريسمان كشند، آن را «فانيذ خزائنى و سنجرى» خوانند و اگر آن را به كفچه و يا به چوبى خوب برهم زنند كه كف برآورد و آن را بر روى پارچه كرباس پاكى اندكى نم كرده و يا بر روى بورياى[حصير] تر كرده اندك اندك جداجدا بريزند كه حسابى شكل و جوف دار و متخلخل باشد، آن را «فانيذ» و اگر بر آن كف سفيده تخم مرغ و يا كف شير زنند و بر هم زنند كه خوب سفيد گردد، پس از آتش برگرفته و آن را قرص ها و يا قلم هاى باريك سازند و مقدار بند انگشتى بريده بگذارند تا سرد و بسته گردد، آن را نيز «فانيذ» و «شكرپنير» نامند و اگر آن را بعد از تصفيه و قرب انعقاد برداشته و به دست خود بكشند تا تار بندد و مكرّر چنين كنند و در مابين كشيدن هر دفعه اى به تخته پاكيزه و يا به ميخ چوبى بزنند تا خوب سفيد گردد پس قرص ها سازند، آن را «ناطف» و اگر بر آن كنجد مقشّر[پوست كنده] بريان كرده و بپاشند، آن را «ناطف سمسمى» و به پارسى «حلواى كنجد» خوانند و اگر در آن مغز بادام و پسته و يا گردكان [گردو] بريان داخل نمايند، آن را «حلواى مغزى» خوانند و بعضى در حلواى مغزى معادل ربع وزن شكر عسل نيز داخل كنند براى

صفحه 426 - جلد سوم
زيادتى شكنندگى و اگر آن را مانند گيسو ببافند، به پارسى «گيسك» خوانند و اگر در تصفيه شكر مبالغه زياد نمايند و چون به حد انعقاد رسد در قالب هاى صنوبرى شكل كه به طرف باريك آن سوراخى باشد، بريزند و مدّتى بگذارند كه خوب منعقد و خشك گرديده و چرك و رطوبت آن از آن سوراخ تراوش نمايد، آن را «فانيذ سنجرى» و به پارسى «قند سفيد» گويند و اگر در قالب مستطيل متساوى الطرفين ريزند، آن را «قلم» نامند و اگر آن قند را باز صاف كرده و به همان دستور باز منعقد سازند در آن قالب هاى صنوبرى و يا طولانى و يا مدوّر، آن را «ابلوج» و «قند مكرّر» ناميده و بعضى آن را «طبرزد» نامند و بعضى گفته كه اگر در طبخ آن به قدر عُشر وزن شكر سفيد شير تازه دوشيده در آن ريزند و صاف كرده و به قوام آرند و در قالب ريزند، آن را «طبرزد» نامند. بارى، در آخر كلام خود گويد: از شكر سرخ نيز به طريق مزبور قند و نبات و ناطف و غيرها مى سازند ليكن به لذّت و لطافت شكر سفيد نيست. بارى، در ترجمه اكثر همين الفاظ و تحصيل بسط زايد، رجوع به «فانيذ» هم نمايند.
   افسوس: بالجمله موافق نوشته بعضى از دانشمندان عصر، مردم فرنگستان تا قرن 14 ميلادى قند را نشناخته و به جاى آن عسل استعمال مى كرده اند و امروز درجه تمدّن و تربيت آنها به جايى رسيده كه علاوه بر عدم احتياج به قند نيشكر ممالك خارجه از قند چغندرى كه در ممالك خودشان به عمل مى آورند، همه روزه كرورها به ممالك خارجه مى فرستند و در فرانسه علاوه بر قندى كه به ممالك خارجه فرستاده مى شود، موافق حسابى كه اين اوقات كرده اند، روى هم رفته هر يك نفر فرانسوى در عرض سال ده كيلوگرام قند استعمال مى نمايد. خوب است ما ايرانيان نيز قدرى از خواب غفلت بيدار شده و به ديده عبرت مآل آينده خودمان را بنگريم و مشاهده كنيم كه به چه خوارى پايمال سمّ ستور مردم فرنگ خواهيم شد. آن شكر اهوازى كه در تواريخ مى خوانيم چه شد و كجا رفت؟ چرا با اين استعداد مملكت و اين هوش خدادادى كه به ابناى وطن ما كرامت فرموده، بايد خودمان را تا به اين درجه محتاج و زبون و زيردست مردم فرنگ نماييم؟پيشينيان ما چه مى كردند؟ آن همه شكر از اهواز برمى داشتند ما چرا برنمى داريم؟ اهواز همان اهواز است. گويا آن مردم غيرتمند متمدّن نباشند والاّ اگر نيك بنگريم همه خاك ايران اهواز است. چه مى خواهيم كه در مملكت ما عمل نمى آيد؟كدام يك از محصولات گرمسيرى و سردسيرى كره زمين است كه در اين خاك به عمل نمى رسد؟ بلى، گوش شنوا مى خواهد كه رجال مملكت ما ندارند و جز نخوت و خودستايى چيزى ندانسته و نفهميده اند، به خدا نه دين داريم و نه غيرت. از خدا نمى ترسيم و از خلق شرمى نمى كنيم.(عر)
قند سفيد--->قند.
قند سياه --->فانيذ.
قند شير ـ به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، عبارت از ماده اى است شيرين و جامد و بى بو و در زير دندان صدا مى كند و در شير همه حيوانات پستاندار اعمّ از علف خوار و گوشت خوار موجود مى باشد و در ساير اخلاط بدن وجود ندارد و در 5 تا 6 برابر وزن خود آب سرد و در 5/2 آب جوش حل مى شود.
قند مكرّر ـ رجوع به «فانيذ» و ترجمه خود «قند» نمايند و لب معشوق را هم گويند.
قند مَنشورى ـ مفهوم كلمات پزشگى نامه[ر.ض] آنكه، هريك از قند چغندر و قند نيشكر را گويند.
قُنداق ـ (ر) شعله و لفافه و هر چيز به هم بسته و هم به معنى معروف كه به عربى «قماط» گويند.(كى)
قندرون ـ (ل) رجوع به «سقّز» نمايند.
قندز ـ (چو بلبل) شراب و شب تاريك و تاريكى شب و سگ آبى و يا جانورى است شبيه به سگ كه در تركستان [آسياى مركزى ]بسيار است و يا جانورى است شبيه به روباه كه پوست آن را سلاطين پوشيده و كلاه نيز سازند و هم ولايتى است نزديك به ظلمات[ر.م] و قلعه كهنه اى است در بدخشان [در افغانستان] و شهرى است آباد كرده جمشيد يا فريدون [چهارمين و ششمين پادشاهان پيشدادى] و پايتخت فريدون يا افراسياب [پادشاه توران ]

صفحه 427 - جلد سوم
هم بوده است و در اصل كهن دژ بوده، پس تخفيفاً كندز شده، پس معرّبش كرده و قندز گفتند و به نوشته بعضى، اكنون بيكند[پكن] گويند كه در «بيكند» مذكور است[قندوز شهرى است در شمال افغانستان].
قُندُز سنجاب رنگ ـ روزگار و آسمان.
قُندُزقورى ـ خايه سگ آبى و يا روباه دريايى.
قندس ـ (چو بلبل) به نوشته برهان [ر.ض]، نام رومى گياهى است كه بيخ آن اشنان [ر.م] و هم نام جانورى است و به نوشته قطر[ر.ض]، نام عربى سگ آبى است و رجوع به «سگ آبى» هم شود.
قُندُش ـ (ل) معرّب كندش[ر.م] است.
قندوز ـ (چو گلگون) قندز[ر.م] است.
قندول ـ (چو دلْ خون) دارشيعان[ر.م].(مى)
قندهار ـ (ر) نام يكى از ولايات افغان تركستان و يا از بلاد هندوستان كه معبر ايران و هندوستان و مقرّ اداره اش هم كه از بلاد مشهوره اقليم سيّم و آبوهوايش خوش گوار و سازگار است، به همين اسم موسوم و قديماً پايتخت افغانستان بوده و در تنگه كوهى واقع و ديوارش از سه طرف كوه و از يك طرف هم كه ديوار كشيده اند تا به مسافتى جنگل است و از قديم الايّام در تحت اداره ايران بوده تا آنكه محمودخان، پسر اويس خان اميرافغان، در 1721 ميلادى ـ مطابق 1143 هجرى ـ به حيطه تصرّفش آورد و در هنگام محاصره نادرشاه در حوالى آن شهرى قريب به 12هزار خانوارى بنا نهاده و بعد از دو سال محاصره، قندهار قديم را فتح و خراب كرده و قندهار نادرى كه به نادرآبادش موسوم كرده بود، آباد گرديد و احمدشاه ابدالى از جماعت افغان نادرآباد را هم خراب كرده و در نيم فرسخى شهر قديم شهرى ساخته و اشرف البلاد نامش نهاده و در دور آن بارويى كشيده و نه هزار قدم قرار داده و آب روان در آن جارى كرده و به جهت مدفن خويش مقبره اى عالى بنا نهاد. بالجمله طول شرقى قندهار به نوشته جهان نما[ ر.ض]، «مز م» و عرض شمالى آن «لح ط» و به فرموده بستان السياحة[ر.ض]، طول آن «قو م» و عرض آن «لا» و اطول ايّامش «يد و» و مردمانش كه در حوالى 100هزار و عموماً سفيدرخسار و شيرين گفتار و از متاع جمال برخوردارند، از هند و فرس و عرب و تاتار و افغان و ارمن و يهود مركّب و مخلوط و باغات ميوه اش بسيار و انگورش باامتياز است.
قنديل ـ (چو دلگير) چراغ، خصوصاً آنچه در مساجد و معابد و يا در خانه ها از سقف آويزند، خصوصاً آنچه شاخه هاى متعدد داشته باشد كه در هر شاخه اش چراغى باشد كه «چل چراغ» گويند و معروف است.(عر)
قنديل آسمان ـ قناديل آسمان[ر.م]، خصوصاً ماه و آفتاب.
قنديل تَرسا ـ قنديلى كه هماره در كليسا آويزند.
قنديل چرخ ـ قنديل آسمان[ر.م].
قنديل دوسر ـ آسمان.
قنديل شب ـ سياهى شب.
قنديل عيسى ـ آفتاب.
قنديل فلك ـ قنديل آسمان[ر.م].
قنديّه ـ يكى از بلاد جزيره كريد[كرت در درياى مديترانه ]است.
قنّسرين ـ (به كسر اوّل و تشديد و فتح ثانى يا كسر آن) به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى بوده مسكونى و معمور از بلاد عرب در يك منزلى حلب و پس از آنكه در سال 351 هجرى روم در حلب مغلوب گرديد، اهل قنّسرين جرأت بر اقامت شهر خودشان نكرده و از آنجا كوچيده و در ساير بلاد متفرّق گرديده و به جز يك كاروان سرا كه منزلگاه قوافل است چيزى در قنّسرين باقى نماند.
قنطا ـ (چو سِركا) خون سياوشان[ر.م].(مى)
قنطار ـ (چو دلزار) به رومى، ساداوران[ر.م] و به عربى، مقدار 40 اوقيه[ر.م] طلا و نقره و 120 اوقيه و يا 100 رطل[ر.م] طلا و نقره و يا 120 رطل و يا 1000 دينار و يا 1200 دينار و يا 4000 دينار و يا 15000 و يا 70000 و يا 80000 دينار و يا پوست گاو و يا گردن شتر است كه پر از طلا كرده باشند.
قِنطاسيا; قِنطاسيّه ـ حسّ مشترك[ر.م].(نان)
قنطال ـ (چو دلزار) نام پادشاه روس كه اسكندر را نوازش

صفحه 428 - جلد سوم
كرده و تمامى ممالك خود را بدو داد.
قنطره ـ (چو زَلزَله) بناى عالى و مطلق پل و معبر و يا خصوص آنچه بر روى آبش بنا كنند.(عر)
قنطس ـ (چو گندم) درخت مورد و رجوع به «قطران» هم نمايند.(مى)
قِنطورِس ـ به نوشته ارباب نجوم، نام يكى از صور 48گانه مرصوده فلكى است كه در «برج» مذكور و از 37 ستاره مركّب و شبيه به حيوانى است كه طرف مقدّم آن از سر تا كمر به صورت انسان و طرف مؤخّرش چون مؤخّر فَرَس و ستاره روشنى را كه بر دهن آن است «فم الحوت» گفته و ستاره روشن ديگر را هم كه بر شكم آن است «بطن» خوانده و كوكب روشن ديگر را هم كه بر دست آن و قريب به افق جنوبى است «رِجل قنطورس» نامند.
قَنطوريون ـ يونانى يا رومى و يا معرّب جنتوريّه رومى است كه به جنتورس حكيم منسوب است، جهت آنكه اوّل كسى بوده كه معرفت بدان به هم رسانده و به پارسى «جنتوره» و «اوبزر» و «لوفا» و «كريون» و «گريون» گويند و آن گياهى است دوايى معروف كه به نام كبير و صغير به دو قسم مقسوم مى باشد.
قنطوريون دقيق; قنطوريون رقيق; قنطوريون صغير ـ منبتش[محل روييدنش] نزديك آب ها و شبيه به پودنه[پونه] و ساقه ها از هم جدا و بى شاخ و زياده بر شِبرى[يك وجب] و گلش بنفش مايل به سرخى و مانند گل شب بو و از آن كوچك تر و برگش شبيه به برگ سداب و يا پودنه صحرايى و ثمرش شبيه به گندم و بسيار تلخ و بيخش كوچك و بى منفعت و قوّتش تا ده سال باقى و در آخر بهار مى رويد و منبت آن كنار آب هاى ايستاده و به پارسى «لوفاى خرد» و «گريون» و «كريون» گويند.
قنطوريون غليظ; قنطوريون كبير ـ ساقش شبيه به ساق ترشك[ر.م] و خشن و به بلندى دو ذرع تا سه ذرع و پُرشعبه و برگش مانند برگ زردك [نوعى هويج] يا گردكان[گردو] و در هر شعبه قبّه اى مايل به زردى و گل قبّه كُحلى[سرمه اى] و زغب دار [پرزدار] و تخمش شبيه به تخم كافشه[ر.م] و بارش مانند بار خسك دانه [ر.م] و بيخش سطبر و سرخ و صلب و پر از رطوبت و بسيار سرخ و با تندى و شيرينى و منبتش پشته ها و كوه ها و زمينى كه آفتاب بدان بسيار تابد و قوّتش تا دو سال يا ده سال باقى است.
قنفذ ـ (چو بلبل) رجوع به «سيخول» نمايند.(عر)
قنفل ـ (چو بلبل) طايفه اى است از ترك و هم نام موضعى است.
قُنقِرى ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، بلوكى است بهجت فزا از فارس در شمال شيراز و اكثر قراى آن بر تلال[تپه ها] و جبال واقع و هواى جميع آنها سازگار و آبش خوش گوار و مسكن طايفه بيات است.
قنقهريا; قنقهن ـ (ل) سندروس[ر.م] و يا صمغى است شفّاف و شبيه به آن كه آن را «لعل مصرى» هم گويند و يا صمغى است ناخوش طعم و يا سنگى است كه از بلاد مغرب آرند.
قُنّوج ـ معرّب كنوج[شهرى در هند].
قنودن ـ بر وزن و معنى فنودن.
قنّه ـ (چو سكّه) بندرى است از بنادر صعيد از توابع مصر كه در كنار رود نيل واقع و چهار طرفش واسع و مردمانش عرب و شافعى مذهبند.
قنين ـ (ل) رجوع به «قنيان» نمايند.
قنّينه ـ (چو صدّيقه) به نوشته قطر[ر.ض]، ظرف شرابى است كه از شيشه باشد و مطلق صُراحى و ظرف شراب را نيز گويند. خاقانى:
«رفت قنينه در فواق، از چه ز امتلاى خون *** راست چو پشت نيشتر خون چكدش مُعَصفَرى»1
   مراد از قنينه، صراحى و مراد از فواق، غلغله آن است كه در وقت بيرون آمدن شراب از گلوى آن حادث مى شود و مراد آنكه صراحى به جهت امتلاى آن از خون كه شراب است، شروع كرد به فواق كه غلغل است، همچنان كه هرگاه آدمى ممتلى از خون شد فواق[سكسكه] از براى او

1. ديوان اشعار خاقانى، قصائد، شماره 211، در مدح فخرالدين ابوالفتح منوچهرى.

صفحه 429 - جلد سوم
حادث مى شود و غلغل صراحى كه مانند فواق است و منشأ آن بيرون آمدن شراب سرخ رنگ است كه در توى آن بود، بعينه مانند خونى است كه از پشت نيشتر يعنى بعد از نيشتر زدن از رگ بيرون مى آيد. پس گويد:
«چنگى آفتاب رو از پى ارتفاع مى *** چنگ نهاده رُبعوش بر بر و چهره بربرى»
   يعنى نوازنده چنگ كه آفتاب رو[زيبا] است، به جهت نمودن رفعت مرتبه مى يعنى زياد كردن نشئه آن و جلوه دادن آن در نظر ميخوارگان، چنگ را مانند ربع كه آلتى است كه از آن ارتفاع آفتاب گيرند، در بر گرفته و چهره اش بربرى است، يعنى در نهايت حسن و زيبايى است. ظاهر اين عبارت آنكه ربع يكى از آلات اسطرلاب است كه در استعلام مقدار ارتفاع آفتاب معمول مى دارند و حال آنكه در اجزاى اسطرلاب جزوى مسمّى بدين اسم نيست. بلى، چنانچه در محل خود نگارش يافته، دايره ظهر حجره اسطرلاب بهواسطه دو خط وسط السّماء و خط مشرق و مغرب به چهار ربع منقسم گردد، دو فوقانى و دو تحتانى و يكى از آن دو ربع فوقانى را به نود قسم منقسم كرده و آن اقسام را «اجزاى ارتفاع» نامند و گاه است كه ربع فوقانى ديگر را نيز به همين طريق قسمت نمايند. پس در معرفت ارتفاع كواكب اسطرلاب را در دست معلّق سازند، چنانچه آن ربع حجره كه اجزاى ارتفاع در آن نقش شده، به جانب آفتاب يا كوكب مطلوب باشد. پس به دستورى كه در محل خود مذكور است، مقدار ارتفاع را مكشوف دارند. بارى، منظور خاقانى آنكه چنانچه در مقام استعلام قدر ارتفاع كواكب بايد آن ربع اسطرلاب را كه اجزاى ارتفاع در آن نقش است، در بر گرفته و تحصيل مدّعا نمود، هكذا چنگى هم به جهت استعلام ارتفاع و جلالت مى چنگ را كه مانند صفحه اسطرلاب مدوّر است، مثل ربع مذكور اسطرلاب در بر نهاده مثل آنكه چنگ، صفحه اسطرلابى است كه مى خواهد بدان ارتفاع آفتاب را معلوم نمايد. پس گويد:
«قُرطه فُستقى فلك چاك زده چه فندقش *** هر سر زِه قواره اى زُهره كند به ساحرى»
   و به فرموده بعضى از اهل دقّت، مراد از قرطه، جامه و فستقى، سبز و فندق، سر انگشت حنا بسته چنگى و قواره در اصل پارچه مدوّرى است كه خيّاطان از ميان حلقه گريبان درآورند و آن به جهت سحر سفيد است و در اين مقام ناخن هاى چنگى را به قواره تشبيه نموده. و حاصل معنى آنكه هرگاه سر انگشت حنا بسته چنگى سر زه [گوشت پيرامون] ناخن را در نغمه سازى مانند زهره سازد كه از ميان كواكب به اهل نغمه و ارباب طرب منسوب است، يعنى به نواختن و حركت درآورد، فلك از غايت وجد و ذوق جامه سبز خود را چاك زند.

آيين هفدهم

(در [حرف] قاف[قرشت] با واو [كلمن])
قو ـ رجوع به «فنك» و «استانكوى» شود و در جايى ديدم كه مرغابى گردن دراز و مردم جوان نازك خوش صورت را هم گويند.
قوا ـ (چو دعا) عقل و جمع قوّه.(عر)
قوّاد ـ (چو بقّال) بينى و كسى كه در ميان مرد و زن واسطه زنا باشد و در مؤنّث آن قوّاده گويند و رجوع به ترجمه «ديّوث» هم نمايند.(عر)
قوّاده ـ (چو علاّمه) رجوع به «قوّاد» شود.(عر)
قواره ـ (چو شماره) انگشت دست و پارچه و پاره، خصوصاً آنچه از وسط جامه و غيره برمى آرند، خصوصاً آنچه خيّاط از گريبان جامه و پيراهن و غيره بردارد و هرآنچه از اطراف چيزى مى بُرند و هرآنچه اطراف آن را بريده باشند و رجوع به «قنّينه» هم نمايند.(عر)
قوارير ـ (چو سرازير) جمع قاروره[ر.م] و قلعه اى است در يمن.
قَواريرى ـ منسوب به قوارير[ر.م] و بالخصوص لقب مشهور جنيد بغدادى[عارف قرن 3هـ] است.
قواعد ـ (چو نوازش) جمع قاعده.(عر)
قَوافى ـ (ق)جمع قافيه.(عر)
قوال ـ (ر) هر چيز اجوف و ميان خالى(كى) و رجوع به «دف» هم نمايند.

صفحه 430 - جلد سوم
قواله ـ (چو حواله) يكى از قصبات روم ايلى [ر.م] است.
قوام ـ (چو سواد) اعتدال و عدالت و قد و قامت و هرآنچه بدان معاش و گذران نمايند و (چو شمار) دردى است كه در دست و پاى بهايم حادث شده و به جهت آن در يك جا ايستاده و قادر بر حركت نباشند و (چو چنار) نظام امرى و ستون آن و هرآنچه سبب بقاى چيزى ديگر باشد، خصوصاً قوتى كه مايه بقاى وجود انسانى باشد.(عر)
قوانُس; قوانوس ـ در جايى ديدم كه ابر سياه و لولگين و ظرف سفالين است.
قوانين ـ (چو سرازير) جمع قانون.(عر)
قوبا ـ (چو طوبا) قبا (بر وزن دعا) [ر.م] و هم خشونتى است كه از خون لطيف مخلوط به سوداى[ر.م] غليظى كه از جرب[گرى] هم غليظ تر است، در ظاهر جلد عارض شده و رنگ آن گاهى به سياهى و گاهى به سرخى مايل باشد و به عبارت ديگر جوششى است كه به سبب سودا در پوست آدمى پيدا شده و روزبه روز پهن شده و پوست را درشت گرداند و آن را به پارسى «كوارون» و «گوارون» و «بريون» و «اگريون» و «داد» و «وليه» و «گريون» و «پريون»[گويند.].(عر)
قوبان ـ (ل) رجوع به «بحر آزاق» نمايند.
قوبلان قاآن; قوبلاى قاآن ـ رسم خطّى است در «قبلان» و «قبلاى» كه مذكور افتادند.
قوبِنجان--->قوچان.
قوپرنيق ـ يا نيقولا قوپرنيق يا كوپرنيك; از مشاهير فلاسفه مغرب زمين كه در 1473 ميلادى ـ مطابق 878 هجرى ـ در شهر تورن از بلاد لهستان متولّد و در 952 هجرى درگذشته و در فنون رياضيّه، خصوصاً در فن هيئت مهارت تامّه داشته و در مقابل هيئت قديم بطلميوسى اصول هيئت جديده را تأسيس داده و معتقد گرديد بر اينكه تمامى سيّارات از مغرب به مشرق به دور آفتاب گرديده و زمين هم داراى دو حركت وضعيّه و انتقاليّه است كه هم به دور محور خود گرديده و هم مثل سيّارات به دور آفتاب گردش مى كند و او اوّل كسى است از حكماى مغرب زمين كه به حركت زمين و سكون آفتاب معتقد گرديد و به همين جهت هيئت جديده معروف را هم به نام وى منسوب داشته و «هيئت كوپرنيكى»گويند و رجوع به «هيئت جديد» هم شود، ليكن اين كشفيّات خود را در بدو امر به جهت پاره اى محذورات متقنه اظهار نكرده و در آخر عمر خود اعلان نمود و در بسط زايد پاره اى مقالات او، رجوع به «زمين» هم نمايند.
قوپنهاق ـ (ل) رجوع به «دانيمارك» نمايند.
قوپيه ـ صورت و نسخه و برداشتن صورت و نسخه [همان كپى است].
قوت ـ (چو مدّت) به عربى، معروف و جمع آن، قوا است و به پارسى «يارا» و «چمك» و «توانش»[گويند] و (چو روز) به تركى، بخت و اقبال و طالع و سعادت و به عربى، هرآنچه از مأكول و مشروب بدان شب را به روز آورده و روز را به شب آرند و يا خوراك اندكى كه به جهت حفظ رمق صرف مى نمايند كه اگر ننمايند بدن فانى شده و مى ميرد و اين است كه «قوت لايموت» گويند و به پارسى «توش» و «توشه» و «جاندار» و «آشام» نامند و مظنون آن است كه قوتى معروف هم كه ظرفى است كوچك و معروف، عربى بوده و از دو لفظ «ياى» نسبت و «قوت» عربى مذكور تركيب يافته باشد و در اصل اين چنين ظرفى را به جهت نگهدارى قوت لايموتى تعبيه كرده و احتياطاً در جيب و بغلش نگاه مى داشته اند، سپس توسعه يافته و در مطلق ظرف كوچك استعمالش كرده و بيشتر لفظ آن را با طاء نويسند و در قاموس تركى[ر.ض] و درارى لامعات[ر.ض ]هريك از قوتى و قوطى را در ضمن لغات تركيه ضبط كرده و در آنندراج[ر.ض] پارسى اش دانسته لكن اگر عربى هم نباشد، تركى بودن آن اظهر است و اين شعر هم كه به زكىنامى متخلّص به نديم منسوب است، دلالت قطعى بر نژاد كلمه ندارد:
«تو قدر مى نمى دانى ز رنگ لاله مى ترسم *** كه جام از كف گذارى قوتى ترياك بردارى»
چنانچه واضح و روشن است.
قوت لايموت--->قوت.
قوت مسيح ـ شراب يك شبه.

صفحه 431 - جلد سوم
قوت مسيح يك شبه ـ خرما.
قوتور ـ (ر) رجوع به «جرب» شود.(كى)
قوتى --->قوت.(تركى يا عربى يا پارسى)
قوثر ـ (چو رونق) درخت وج[ر.م].
قوج ـ بر وزن و معنى قوچ.
قوجه ـ (ر) به نوشته درارى[ر.ض]، عظيم و جسيم و مسنّ و اختيار و قديم و مشهور و مقتدر و مدبّر و عاقل و شيخ [پير ]و شوهر.(كى)
قوجه بالقان--->بالقان.
قوچ ـ گوسپند شاخ دار جنگى كه «غوچ» و «تكل» و «وشكل» هم [گويند] و كنايه از نر و شجاع و دلير و باجسارت.
قوچان ـ (چو خوبان) جمع قوچ و هم شهرى است مشهور از بلاد خراسان كه به نوشته اهل فن، قديماً مسمّى به خبوشان بوده است و در مراصد[ر.ض] هم در حرف «خ» گويد: خبوشان شهر كوچكى است از ناحيه نيشابور و از قوچان نامى نبرده. بلى، در حرف «ق» هم گويد: قوبنجان شهرى است در فارس. بارى، در گنج دانش[ ر.ض] گويد كه قوچان در اصل خبوشان بوده و مغول آن را قوچان گفته اند و از بلاد معتبر كردستان خراسان است و مردمانش از اهالى بلاد و قبايل مختلف تركيب يافته و ايشان را تازيك[ر.م ]گفتن انسب از كرد است و فِرَق ايل زعفرانلو كه ايلخانى ايشان در قوچان ساكن است، در قراء و قصبات اطراف مى باشند الاّ قليلى كه در شهر مخلوط سكنه شده اند. تقريباً سه ربع شهر مسكون و به قوچان موسوم است و يك ربع ديگر آن كه در طرف جنوب است، خراب و محل زراعت شده و آن را كُردمحله و قوچان خرابه مى نامند. اينجا را مرحوم نايب السّلطنه عباس ميرزا در محاصره ويران ساخته و باروى آن سه ربع ديگر را هم به توپ و غيره يكجا انداخته و باقى مانده بروج و بارو را هم با بسيارى از خانه هاى آن زلزله عظيمه 1267هجرى از هم ريخته و تاريخ اين داهيه [مصيبت] را «قوچان خراب شد» يافتند و ديگرباره خانه ها را عمارت كرده و در حقيقت شهرى تازه ساختند. ايضاً 1278 هجرى زلزله ديگرى خرابى فاحش آورده و تاريخش را «قوچان جديد خراب شد» گفته اند و تمام قوچان و محله خراب به يك خندق و يك حصار محدود و يك خندق و ديوارى نيز مابين كردمحلّه و شهر ساخته بودند و قوچان مسكون را چهل برج است و مابين دو برج از هفتاد ذرع الى صد ذرع فاصله داشته و به نام دروازه بجنورد و دروازه مشهد دو دروازه دارد و مزار سلطان ابراهيم، پسر حضرت رضا(عليه السلام)، هم از مشاهد معظّمه اين شهر بوده و بعضى از اوراق قرآن كريم به خط ميرزا بايسنقر ابن ميرزا شاهرخ كوركانى[قرن 9هـ] در همين بقعه ديده مى شود كه از معظم عجايب و تحف و نفايس عالم است. صفا و استحكام خط اين قرآن خارج از حدّ وصف و بيان است. طول صفحه دو ذرع و نيم و عرض يك ذرع و ده گره. طول هر سطر يك ذرع و عرض سطرش پنج گره و فاصله بين سطور يك چارك و اندازه نيش قلم يك صدم از يك ذرع است. گويند چون نادرشاه شهر سبز [كش در ماوراءالنهر ]را مسخّر ساخت، مردمان وحشى همين قرآن را كه بر سر قبر امير صاحب قران تيمور كوركانى بوده، برداشته و اوراق او را متلاشى كرده و پنهان ساختند. پس نادرشاه قضيّه را شنيده و امر كرد كه اجزاى آن قرآن را جمع كرده و جلا كنند. چون رئيس وحشيان اين را بشنيد، اوراق و جزوهاى آن گوهر ناياب را چون لتّه[پارچه كهنه ]و كاغذهاى عطّارى بر هم پيچيده و در ميان جهاز شتران و پالان چاروايان مستور ساخته و اينجا آورد تا در اينجا آن گوهر رخشنده را از ملافه[ملحفه] ژنده بيرون آورند. اين است كه ورق ها غالباً خُرد و پاره است. معروف است اين قرآن معظّم را اميرتيمور با تجمّل و حشمت تمام و نهايت شوكت و احترام روى عرّاده مخصوصى در جلوى اوردوى خود مى كشانيده است.
قود ـ (چو قمر) قصاص و (چو مدّت) جمع قائد[ر.م] و (چو قول) از طرف پيش كشيدن ستور در مقابل آنكه از طرف پس برانند كه به عربى «سوق» گويند و كنايه از رياست و پيشوا بودن و مطلق جماعت اسبان را هم گويند و يا خصوص آنچه كه سوارش نشده و از افسارش بكشند.(عر)
قودوز ـ (ر) حيوان ديوانه; رجوع به «سگ ديوانه» نمايند.(كى)

صفحه 432 - جلد سوم
قور ـ (چو روز) پنبه، خصوصاً كهنه آن و خصيه[بيضه] و گره و برآمدگى اعضا و به تركى، شراره است.
قورثا ـ عود بلسان [ر.م].
قورد ـ (ر.ف) و هم نام يكى از طوايف ترك كه قومى بسيار و در اكثر بلاد فارس و عراق و شيروان و آذربايجان و خراسان و كابلستان و زابلستان سكونت دارند.(كى)
قورسا ـ عود بلسان[ر.م].(نان)
قورس باوقوى--->ترك.
قورشون ـ (ر) سرب است.(كى)
قورفو ـ (ل) رجوع به «جزاير سبعه» نمايند.
قورقشم; قورقوشوم ـ (ر) سرب و هم نام يكى از بندرهاى آناطولى [آسياى صغير] و در چهار فرسخى شهر برسه واقع و سمت مغرب و جنوبش جبال شامخه[بلند] و دو طرف ديگرش دريا و باغات فراوان دارد كه سقى آنها موقوف به رحمت الهى و اكثر آنها باغ انگور و مردمانش تركى زبان و حنفى مذهب و از آنجا تا اسلامبول[استانبول ]از روى دريا يك روزه راه است.(كى)
قوركيرا ـ (ل) رجوع به «جزاير سبعه» نمايند.
قورلتاى ـ (ل) قوريلتاى[ر.م] است.(كى)
قورناز ـ حيله گر و مكّار و باهوش و باذكاوت.(كى)
قوروق ـ (ر.ف) و غوره انگور و خرما.(كى)
قورومساق ـ قوّاد[ر.م].(كى)
قوره ـ علاوه بر آنچه در «غوره» اشاره نموديم، نام يكى از دول چين است كه به مانچوريا و بحر اصفر و بحر ژاپون متّصل و مقرّ اداره اش شهر هانغ چين و جهات جنوبى آن منبت و محصول دار و حاصل عمده اش برنج و ابريشم و از 1120 ميلادى ـ مطابق 514 هجرى ـ به طور استقلال مى گذرانند و به لغتى غير زبان چينى و تاتار تكلّم مى نمايند و ملّت حاكمه ايشان بودا است.
قورى ـ (ر.ف) و جماعت محفوظ و قوروق شده.(كى)
قوريا ـ (ل) در جايى ديدم كه به معنى گشنيز است امّا معلوم نيست كه كدام لغت است.
قوريل ـ (ل) رجوع به «بحر اوقوچيا» شود.
قوريلتاى ـ (ل) مجلس جشن و سرور و مطلق انجمن و جمعيّت مردم را نيز گويند.(كى)
قورينتوس--->كوردس.
قوز ـ گردكان[گردو] و هر چيز گرد و مدوّر و مردم پشت خميده كه به پارسى «كوز» و «گوژ» و «كنج» گويند.(كى)
قوزان ـ (چو چوپان) شهرى است حاكم نشين از اطنه[آدنا در تركيه].
قوزغون; قوزقون ـ غُراب سياه بزرگ.(كى)
قوزموغِرافيا ـ به نوشته درارى[ر.ض]، نام فرنگى علم هيئت است.
قوزى ـ (ر.ف) [آن كه قوز دارد].(كى)
قوزى قولاغى--->ترشك.
قوس ـ ادات مبالغه است: قوس قوجه يعنى قطعاً و بى شبهه بزرگ است(كى) و به عربى، (چو خَجِل) زمان ناملايم و (چو كوس) صومعه ترسايان [مسيحيان] و (چو قول) ذراع و كمان تير و در اصطلاح هندسى، قطعه دايره است و آن را به سه حرف نشان مى دهند كه دو تا بر طرفين گذاشته شده و حرف وسط بر محيط، مثل قوس «ه ى و» در شكلى كه در «دايره» مذكور افتاد و در اصطلاح نجومى، نهمين بروج 12گانه مشهوره كه برج آخرين خزان و آن را به پارسى به «خمان» و «كمان» موسوم و از 31 كوكب مركّب مى باشد كه همه در صورت بوده و به «رامى» نيز موسومش دارند و به نوشته ملاّمظفّر[ر.ض] و حمدالله مستوفى[ر.ض]، دابّه اى را ماند كه از گردن تا آخر و از
اصل گردن او نصف مردى بيرون تا كمر عمامه اى بر
سر نهاده و از آن علاقه ها آويزان و كمان در دست گرفته
و به دست ديگر بركشيده. و بالجمله قوس در اصطلاح فلسفى، چيزى است الوان به شكل نيم دايره و «قوس تير» كه بيشتر در بهار و پاييز و هواى رطب[مرطوب] در
جوّ هوا ظاهر و آن را «قسطلانى» و «علايم سما» نيز گفته و به تركى «شيطان يايى» و «مريم اناقوشاغى» و به فرانسه ]arc - en - ciel[ و به پارسى «كمان شيطان» و «كمان رستم» و «كمان بهمن» و «كمان چرخ» و «كمان فلك» و «كمان سام» و «آزفنداك» و «آژفنداك» و «آفنداك» و «كلكم» و «كركم» و «ارفنداك» و «آدينده» و «اغليسون» و «آفنداك» و «ترسه» و «تربسه» و «تربيسه» و «سربسه» و «سربيسه» و «سرويسه» و «تيرازه» ناميده و بيشتر لفظ

صفحه 433 - جلد سوم
«قوس» را هم به مناسبتى كه در «قزح» اشاره نموديم، به لفظ «قزح» اضافه داده و «قوس قزح» گويند و ترجمه اجمالى آن را به حسب اقتضاى مقام در ضمن چند ماده مى نگاريم:
   1. در خيالى و يا واقعى بودن آن: بعضى از قدما هريك از هاله و قوس قزح را از جمله امور عينيّه واقعيّه دانند و بعضى ديگر از اوائل[علماى متقدّم] و اواخر[علماى متأخّر] از امور خياليّه محضه اش شمرده و عكس كوه قافش پندارند كه هفت قلّه دارد و هر قلّه آن يكى از جواهرات است به رنگ هايى كه در همين قوس قزح نمايان گردد و جمعى ديگر هم از امور متخيّله اش دانسته و گويند: عكس روشنايى آفتاب است كه از بخار متصاعد شده و به هم رسد در وقتى كه هوا صاف و نمى بر آن عارض شده باشد، چنانچه در ماده 2 مشروحاً نگارش مى يابد.
   2. در كيفيّت حدوث آن: در نفايس الفنون[ر.ض] از شيخ ابوعلى سينا نقل كند كه در سبب حدوث آن متردّد بوده و گويد كه بر حقيقت آن واقف نشدم و ملاّهادى سبزوارى [ر.ض] فرمايد: اجزاى ترشّحيّه كوچكى كه به همديگر متّصل نشده و به هيئت استداره مجتمع باشند، در جايى كه از ماه مستنير بوده و اخذ روشنايى نمايند، مسمّى به «هاله» بوده و در جايى كه از آفتاب كسب نور نمايند، موسوم به «قوس قزح» گردند به شرط اينكه آفتاب شرقاً يا غرباً نزديك به افق بوده و بسيار مرتفع نشده باشد والاّ همان اجزاى مذكوره در پيش نور آفتاب محو و مضمحل بوده و اصلاً چيزى نمايان نباشد. بلى، در بعضى بلاد شماليّه كه آفتاب در غايت ارتفاع بازهم از سمت رأس بسيار دورتر مى باشد، ممكن است كه در فصل زمستان قوس قزح حادث گردد نه در تابستان زيراكه ارتفاع آفتاب در نصف النهار زمستان كمتر و در نصف النهار تابستان بيشتر است. و شرط ديگر آنكه در وراى اجزاى مذكوره جسم كثيفى [ستبر; غليظ] مانند كوه و يا ابرى بزرگ باشد كه چون نظر ما بر آنها افتد، شعاع بصر از آنها منعكس شود زيراكه آنها مثل آيينه هستند كه مادامى كه در خلف آن چيز كثيفى نباشد، چيزى در آن ديده نمى شود و به عبارت ديگر موافق نوشته ديگران، قوس قزح در جوّ هوا از انعكاس نور آفتاب و انكسار اشعّه ضيائيّه آن در روى رطوبات و اجزاى مائيّه موجوده در هوا حاصل و به عبارت مختصر از تجزيه شدن شعاع آفتاب در قطرات باران پيدا شده و در بعضى از ايّام بهار يا پاييز نمايان و پديدار گردد به دليل اينكه هوا بهواسطه باريدن باران لطافتى پيدا كرده و آفتاب بر روى قطرات معلّق در هوا مى تابد. پس كمان ملوّن به هفت رنگى كه پايه هاى آن بر زمين و سقفش به هوا است، از دور ظاهر مى سازد و گاهى هم قوس مضاعف و دو تا باشد ليكن اشعّه قوس فرعى به خلاف قوس اصلى است، يعنى رنگ قرمز پايين و رنگ بنفش بالا است به سبب اينكه اين قوس اثر انعكاس قوس اوّل است و لهذا اثراتش به عكس ديده مى شود. و علاوه بر اين بازهم گوييم براى امتحان اينكه قوس قزح بهواسطه انكسار و تجزيه شدن شعاع آفتاب در قطرات باران پيدا شده، در مقابل فوّاره بلندى يا آبشار مرتفعى مى ايستيم. در اين حال قوس قزحى چون قوس قزح هوا مشاهده مى كنيم. منتها آنكه رنگ اين قوس قزح تيره تر از رنگ قوس قزح هوايى است و علّتش همان زيادى آب فوّاره و آبشار و نزديكى آن دو تا به ما است. اين است كه اگر بر سر فوّاره آلت رشّاحه اى (سر فوّاره مشبّك) بگذاريم و فوّاره در محل بلندى كه عقب آن عمارت و بلندى نباشد، بوده باشد و ما پايين تر از فوّاره در محاذى آن ايستاده باشيم، منظور اينكه طورى باشد كه قطرات آب از هم جدا شده و از ما دور باشد، آن را به همان طور مى بينيم كه قوس قزح هوا را مى ديديم.
   بالجمله از اين ادلّه هم روشن و هويدا مى گردد كه هريك از هاله و قوس قزح از جمله امور انعكاسيّه خياليّه هستند و مقصود از خياليّه آن است كه حسّ باصره صورت و نماى چيزى را با صورتى ديگر مشاهده نمايد، چنانچه صورت انسانى در صورت آيينه مشاهده مى شود و دليل ديگر بر خيالى بودن آنها علاوه بر آنچه مذكور داشتيم، آنكه هريك از آنها تابع حركت ما بوده و به هر طرف كه برويم آنها را با خودمان مى بينيم و پُرواضح است كه اين صفت از خصايص امور خياليّه است زيراكه اگر امر

صفحه 434 - جلد سوم
موجودى قائم به ذات واقعى بودندى، هرآينه به حركت ما حركت نكردندى و ايضاً اگر ما مقدار معيّن به طرف قوس برويم آن هم به همان مقدار به ما نزديك تر باشد. بالفرض در جايى كه ميان ما و آنها هزار ذراع فاصله بوده و صد ذراع به جانب آنها برويم، فاصله دويست ذراع كاهيده و هشت صد ذراع باقى ماند و اين هم از مختصّات امور خياليّه است نظير اينكه اگر فاصله ميان تو و آيينه كه از امور واقعيّه است ده ذراع باشد، فاصله ميان تو و صورت تو كه در آيينه نمايان و از امور خياليّه است بيست ذراع خواهد بود. پس همين كه يك ذراع به طرف آيينه رفتى، فاصله همان يك ذراع كاسته و نُه ذراع باقى ماند و امّا فاصله ميان تو و صورت تو كه از امور خياليّه است دو ذراع كاهيده و هيجده ذراع كه گويا يك ذراع هم صورت تو به طرف تو آمده، چنانچه تو يك ذراع به طرف آن رفته بودى. بالجمله اگر قوس قزح به قدر نصف دايره باشد، آن را «قوس قزح تام يا تمام» گويند و كوچك تر از نصف دايره را «قوس قزح ناقص» خوانند و از اين قسم ثانى هم هرآنچه را كه بسيار كوچك تر باشد، «قوس قزح صغير يا اصغر» ناميده و بزرگ تر از آن را كه به حدّ نصف دايره نرسد، «قوس قزح عظيم يا اعظم» نامند و اين اختلافات ناشى از كمى و زيادتى ارتفاع آفتاب است كه هرقدر كمتر بوده و آفتاب به افق نزديك تر باشد، قوس قزح بزرگ تر و بالعكس هرقدر كه آفتاب بيشتر باشد، قوس قزح هم به همان مقدار كوچك تر به نظر آيد. حتى در نصف النهار و حوالى آن كه غايت ارتفاع است، ديدن قوس قزح ممكن نباشد و براى ديدن قوس قزح بايد در جايى ايستاد كه آفتاب در عقب و ابر در جلو باشد به طورى كه شخص و مركز قوس قزح و آفتاب محاذى باشند و اگر شخص قدرى جلو و يا كنار برود، اين قوس قزح ناپديد شده و ممكن است قوس ديگرى كه در نقطه ديگر حاصل شده ديده شود. بارى، منظور اصلى از نقل كلمات اهل فن تقريب ذهنى است كه فى الجمله اُنسى حاصل گردد والاّ اكثر آنها مخدوش و محل مقتضى تحقيق نيست.
   3. در اختصاص قوس قزح به آفتاب ظاهر كلمات اكثرين آنكه قوس قزح مخصوص به آفتاب است، چنانچه هاله به ماه و صريح كلام ملاّهادى سبزوارى [ر.ض] در شرح منظومه[ر.ض] خود، عدم اختصاص هاله به ماه است ليكن هاله آفتاب قطعاً نادرالوقوع است زيراكه آفتاب ابرهاى نازك را كه منشأ حدوث هاله است به تحليل مى برد.1 و احمد رفعت[ر.ض] گويد كه قوس قزح مختصّ به آفتاب نبوده و در بعضى شب ها از اثر ضياى ماه هم حاصل گردد ليكن به جهت غايت خفّت الوان آن همه وقت مشاهده نتوان كرد.
   4. در آثار قوس قزح احمد رفعت[ر.ض] بر سبيل اجمال گويد: به حسب اختلاف وقت آن پاره اى احكام هوايى از آن استنباط مى نمايند و شرح اجمالى اين موافق نوشته بعضى از پيشينيان، آنكه اثر آن نسبت به شرقى و غربى بودن و يا به ملاحظه بودن آفتاب در هريك از بروج 12گانه موافق جدول ذيل مختلف مى باشد، چنانچه سرخى آن دليل قتل و جنگ و غلبه سبزى مشعر بر ارزانى و سبزى نيم رنگ علامت موت فجأه[ناگهانى] و زردى مقدّمه بيمارى است:
فى طرف المشرق
هانعمت فراخ گردد
ابدى حال زنان باشد
بضعف عمّال باشد
جفراخى پديد آيد
دايمنى پيدا شود
هامن و سكون باشد
وخلاف زهّاد باشد
زفيض كارها باشد
حامن و سكون باشد
طخلاف عوام الناس بود
ىآفت عظيم باشد
يانكبت زهّاد و قضات بود

1. «يحدث قوس قزح وهالة         لمطر كان لها دلالة»
شرح منظومه سبزوارى، ج4، ص 446، نشر تاب.

صفحه 435 - جلد سوم
فى سمت المغرب
ها در طرف مغرب قحط شود
انعمت فراوان بود
بوبا پديد آيد
جبدحالى ملوك باشد
دفراخى نعمت بود
هوبا حادث گردد
ونعمت ارزان شود
زفراوانى غلّه باشد
حنعمت فراوان شود
طفراخى نعمت باشد
ىقحط پديد آيد
يابيمارى زنان باشد
   5. در سبب اختلاف الوان آن بعضى از اهل فن گويد كه در طرف پسين اجزاى مذكوره در اوّل ماده 2، دو قسم ابر مختلف الالوان است كه يكى سفيد و ديگرى سياه است و از اختلاط لون آنها به يكديگر لون ثالث حصول يابد و به همين جهت انعكاس نور آفتاب به نظر مختلف نمايد و اين كلام واضح الفساد است و بهتر از آن عبارت نفايس الفنون[ر.ض] است كه اختلاف رؤيت آن به حسب تركيب لون اجزاى مذكوره با لون ابر است و بهتر از اين هم تعبير ملاّهادى سبزوارى [ر.ض ]است كه در شرح منظومه [ر.ض ]خود فرمايد: اختلاف الوان قوس قزح به جهت اختلاط رنگ سفيد نور آفتاب با رنگ هاى گوناگون ابر است كه هريك از اقسام مختلفه اين اختلاطات منشأ لونى مخصوص است.1 و مخفى نماند كه همه اينها مبنى بر حدس و تخمين و عارى از لباس يقين و اولى و انسب در امثال مقام توقّف و سكوت است:
«صمت عادت كن كه از يك گفتنك *** مى شود تاراج اين تحت الحنك»
و از شيخ الرّئيس[ر.ض] هم نقل است كه اطلاع بر سبب آن خارج از تحت امكان است.
   6. در استداره آن بعضى از اهل فن گويد: سبب استداره اين قوس، بودن آفتاب است بر وجهى كه اگر او را مركز دايره كنند، واجب باشد كه آن قدر كه از اين دايره بالاى زمين افتد، بر آن اجزا بگذرد و اگر دايره تمام شود، تمام آن تحت الارض بود و هرگاه ارتفاع آفتاب بيشتر باشد، اين قوس كوچك تر باشد و از اين جهت چون آفتاب در وسط السّما باشد، قوس مذكور حادث نشود. و مقصود از جمله اوّلى را كه داير بر سبب استداره است كاملاً تصوّر نتوانستم ليكن مى توان گفت: آنچه از اجزاى مذكوره در اوّل ماده 2، كه در نقطه مقابل آفتاب باشد، در جنب شعاع آن محو و نابود شده و اصلاً قابل انعكاس نور نمى باشد. پس بايد قابل انعكاس نور از اجزاى مذكوره آن مقدار از نقطه مقابل آفتاب دورتر باشد كه در جنب نور آن مضمحل نگردد و پُرواضح است كه دورى به همين مقدار از هر طرف نسبت به نقطه مقابل آفتاب به يك اندازه بوده و لابد بايد به شكل دايره مرتسم گردد و تصوّر آن واضح است.
قوس الرّحمان--->قزح.
قوس قزح--->قزح و قوس.
قوس قزح اصغر; قوس قزح اعظم; قوس قزح تام; قوس قزح تمام; قوس قزح صغير; قوس قزح عظيم; قوس قزح ناقص ـ رجوع به ماده 2 «قوس» نمايند.
قوس الله--->قزح.
قوسان ـ تثنيه قوس و دهى است در واسط [در عراق].(عر)
قوسه ـ (چو روضه) قوس قزح[رنگين كمان].
قوسيا ـ قسطس[ر.م].(سر)
قوش ـ (ر.ف) [مرغى است شكارى].(كى)
قوش اوزومى--->تاجريزى.(كى)
قوش دِلى ـ كنايه از معمّا و زبانى كه مقصود از آن واضح نگردد و هم درختى است معروف.(كى)
قوشَجَه ـ (ر) رجوع به «جفته» شود.(كى)
قوشه ـ (ر) قوشجه[ر.م] و هم به نوشته تاريخ بحيره[ر.ض]،

1. شرح منظومه سبزوارى، ج4، ص 447.

صفحه 436 - جلد سوم
يكى از منازل ارض اقدس [مشهد مقدّس ]است كه از طرف جنوب سرحدّ عراق[نواحى مركزى و غربى ايران ]و مازندران است.
قوصره ـ (چو حوصله) جزيره مخروبه اى است در بحر روم [درياى مديترانه].(عر)
قوطوليدون ـ قدح مريم[ر.م].(نان)
قوطوما ـ آذرگون[ر.م].(نان)
قوطى --->قوت.(تركى يا عربى يا پارسى)
قوقا ـ صمغ زنگبارى[ر.م].(نان)
قوقالِس ـ ترخر[ر.م].(نان)
قوقُنُس; قوقُنوس ـ ققنس[ر.م].
قوقو; قوقه ـ (چو كوكو و روزه) تكمه كلاه و لباس و غيره و معرّب گوگه[ر.م] است.
قوقى ـ (چو روزى) بيدستر[سگ آبى].
قول ـ (ر.ف) و رجوع به «قيل» هم شود.(عر)
قول كاسه گر ـ نام يكى از تصنيفات موسيقى است.
قولا ـ (ل) ايالتى است از اوروپاى روسيه.
قولچاق --->لعبت.(كى)
قولك ـ (چو كودك) خُمچه و خُمبره[ر.م] و غولك[ر.م].
قولنج ـ (چو روبند و يا به فتح اوّل و يا به كسر لام در هر دو) به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، عربى و از امراض معده است و در برهان[ر.ض ]گويد: معرّب كولنج پارسى و به معنى درد پهلو و شكم است و به فرموده بحرالجواهر[ر.ض ]و شرح اسباب[ر.ض]، مرضى است مولم و موذى كه در روده هاى غليظ حادث شده و به جهت آن خروج غايط به حال طبيعى خود دشوار باشد و به جهت انتساب به قولون كه نام يونانى يكى از روده هاى غليظ است، به همين اسم اختصاص يافت كه بيشتر در همين روده حادث گردد و گاه است كه شدّت نموده و هلاك مى كند و به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، همين قسم را به يونانى «ايلاوس» گويند و هم گويد: ايلاوس دردى است كه در روده بالايى حدوث يافته و از نفوذ طعام مانع گردد و ازاين رو از دهان باز آيد و در شرح اسباب[ر.ض] گويد: ايلاوس قسمى از قولنج است كه در روده هاى نازك حادث گردد.
قولومبيا ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام يكى از نواحى امريكاى مجتمعه و هم يكى از ايالات جمهورى امريكاى جنوبى كه به جهت انتساب به كريستوف كولومب، بدين اسم موسوم و از 1819 ميلادى ـ مطابق 1235هجرى ـ به شكل جمهوريّت افتاد و اخيراً در 1841 ميلادى به نام ينگى غره ناد و وه نوزوللا و اكواتور به سه جمهوريّت مستقله تقسيم يافت.
قولون ـ (ل) رجوع به «قولنج» نمايند.(نان)
قوم ـ (چو روز و قول) اقامت كردن و (چو قول) گروه زنان و مردان و يا تنها مردان كه به پارسى «گروه» و «برتن» [گويند].(عر)
قوم اُخدود; قوم اَيكه; قوم رقيم; قوم سبت; قوم صُفّه; قوم فيل; قوم كهف ـ رجوع به تركيبات لفظ «اصحاب» نمايند.
قوما ـ (ل) نهرى است در تركستان[آسياى مركزى]، چنانچه در «قالموق» اشاره نموديم.
قومارِثون ـ (ل) رازيانه صحرايى.(نان)
قوماندار; قوماندان ـ (ر) به نوشته درارى[ر.ض]، رئيس و لشگر است.(كى)
قومباره--->قنبله.
قومس ـ (چو سوزش) به نوشته مراصد[ر.ض]، ناحيه بزرگى است در دامنه كوه طبرستان[مازندران و نواحى اطراف آن] كه بر بلاد بسيار و دهات و مزارع بى شمار مشتمل و از بلاد مشهوره اش بسطام و مقرّ اداره اش دامغان و معرّب لفظ كومس است و به «بطريق» و «قمشه» و «فرمس» هم رجوع نمايند.
قومَسان ـ (ل) ناحيه اى است در ميان زنجان و همدان.
قومشه ـ همان قمشه[ر.م] است كه مذكور افتاد و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، چون قوم شاه آنجا را آباد نموده، و لذا بدين اسم مسمّى گرديده و آزادخان افغان بعد از نادرشاه [قرن 12هـ ]خرابش نموده.
قومك خان --->ترك.
قومِنى ـ شراب بوزه[ر.م].
قوندارا; قوندره ـ (ر) كفشى است معروف.(كى)

صفحه 437 - جلد سوم
قونغو ـ (ل) رجوع به «كينه» شود.
قونيا ـ خاكستر.(نان)
قونيّه ـ به نوشته اهل فن، بعد از تلخيص كلمات ايشان، از اعظم بلاد مسلمين در روم كه پايتخت ملوك آن مرزوبوم بوده و طولش از جزاير خالدات[جزاير قنارى در شمال غربى آفريقا] «سه مه» و عرض آن از خط استوا «ما يح» و قديماً به ايقونيوم موسوم بوده و به مسافت پانصد كيلومتر از سمت شرقى ازمير واقع و مركز ولايتى است كه آن هم به همين اسم موسوم و مسكن و مدفن مولانا جلال الدين رومى و جمع كثيرى از مشاهير عرفا مى باشد و رجوع به «قربان» هم نمايند.
قونيويّه--->ذهبيّه.
قوّه ـ (ر.ف) و رجوع به فعل هم نمايند و در اصطلاح حسابى، قوّه هر عددى آن است كه هرگاه عددى چند مرتبه در نفس خود ضرب شود، حاصل ضرب را «قوّه» آن عدد گويند و بالعكس، آن عدد را «ريشه» اين حاصل ضرب نامند، چون:27=3×3×3
   پس 27 قوّه سيّم عدد 3 و 3 ريشه سيّم عدد 27 است و قوّه دويّم هر عدد را «مجذور» يا «مربّع» آن عدد گفته و خود آن عدد را «جذر» يا «ريشه دويّم» آن مجذور نامند، چنان كه 9 مجذور 3 و خود 3 جذر يا ريشه دويّم 9 است. و مخفى نماند كه ريشه سيّمى را «كعب» ناميده و قوّه سيّمى را «مكعّب» گويند كه در «مكعّب» خواهد آمد.(عر)
قوّه برقيّه; قوّه كهربائيّه ـ كه «سيّاله برقيّه» و «سيّاله كهربائيه» نيز گفته و به فرانسوى «الكتريسته» (electricite) نيز گويند، قوّه اى است كه از اثر اصطكاك و فعل و انفعال بعضى از مواد ارضيّه و جوّيّه حاصل و بهواسطه آثار و افعال همين قوّه سهل و صعب برّ و بحر را مى پيمايند و در شب هاى تار شهرهاى بزرگ را به نور ماهتاب چون روز روشن نمايند و به مدد آن كشتى در هوا رانند و در سطح كره در چند دقيقه رمزاً و صوتاً مخابره مى كنند و به استعانت از آن عين صورت شخص را در سال هاى دراز باقى دارند و چه كارهاى ديگر مى كنند كه زبان از شرح آن عاجز است. يكى از دانشمندان اين فن در جواب استفسار از حقيقت آن گويد: همين قدر مى دانم كه به دستيارى آن تمامى كارهاى عالم را مى توانيم انجام دهيم اگرچه حقيقت آن مجهول است، «چشم بگشا قدرت يزدان ببين».
   بارى، هريك از مواليد ثلاثه [جماد، نبات، حيوان ]داراى اين قوّه بوده و قدما آن را در 600 سال مقدّم ميلادى در ضمن «كاهربا» به خاصيّت جذب حاصل از تماس و مالش كشف نموده اند و وجود آن در ساير مواد غير از كاهربا با ساير خواص آن متدرّجاً در قرون اخيره از روى تجارب كثيره قدم به عرصه ظهور گذاشته و اوّل كسى كه وجود قوّه كهربايى از تمامى اجسام را كشف نمود، كالبرتنام حكيمى بوده است و ازآن رو كه به زبان يونانى، كاهربا را «اِلِكترون» گويند، همين قوّه را نيز به فرانسوى «الكتريسيته» ناميدند، يعنى قوّه حاصله از كهربا و از اين بيان وجه اتّصاف آن به «كهربائيّه» روشن گردد و امّا اتّصاف آن به «برقيّه» بهواسطه آن است كه قسم عمده آن رعد و برق است، چنانچه روشن خواهد شد و ازآن رو كه موقع، مقتضى استقصاى تمامى اقسام آن نيست، به ذكر اجمالى سه قسم مشهور آن مى پردازيم:
   1. الكتريك جوّى: كه همان رعد و برق و صاعقه[است] و در «برق» مذكور افتاد.
   2. الكتريك شيميايى: كه تغيير بزرگ در طبيعت مواد، خاصّه حل شيمياوى فلزات در ترشى ها سبب حدوث همين قوّه گردد.
   3. الكتريك مالشى: كه چون بعضى از اجسام را از قبيل لاك[نوعى چوب] و سقّز و گوگرد و پارچه هاى بلور و غيره به پارچه هاى خشك خشن پشمى به قوّت بماليم احداث خاصيّتى موقّتى در آنها مى شود كه خرده هاى پر و كاغذ و غيره را به هم مى كشند. و بهترين تجربه براى اين كار آن است كه در هواهاى خشك، خصوصاً در فصل تابستان چون يك پارچه كاغذ متعارفى باريكى را گرم كرده و به پارچه خشنى

صفحه 438 - جلد سوم
روى چيز سختى مثل سر زانوى شلوار بماليم تا گرم شود، اجسام خفيفه را جذب مى كند و اگر به فاصله كمى بالاى سر كسى نگاه داريم، موى هاى سر او را به خود مى كشند و اگر نزديك صورت خود كه خشك باشد ببريم، چنين احساس مى كنيم كه تار عنكبوتى به صورت ما چسبيده است و اين بهواسطه جذب قوّه كهربائيّه حيوانى از بدن است.
قوّه مدركه; قوّه مميّزه--->نيمار.
قوهستان ـ معرّب كوهستان.
قوى ـ (چو على) معروف و (چو دعا) جمع قوّه(عر) و (چو روى) به تركى، گوسپند.
قوى ئيل ـ سال دهم دور اثناعشرى تركان كه در «دور» مذكور افتاد.(كى)
قويمس ـ به فرموده ناسخ التواريخ[ر.ض]، يازدهمين طبقه اوّل ملوك كلدانى كه در 3778 هبوطى بعد از پدرش، صمرير[ر.م]، در بابِل[در بين النهرين] جلوس كرده و مانند پدران خود جور و ظلم و بت پرستى آغازيده و از ملوك روى زمين با ضحّاك ابن علوان بناى مسالمت گذاشته و مدّت 90 سال با كمال استقلال در بابل و نينوا تا كنار عمّان سلطنت كرده و در زندگانى خود پسرش، انيوس[ر.م]، را وليعهد خود نمود.
قوين ـ (ل) عرق النّسا[ر.م].(نان)
قوينطَن ـ نوعى از مازريون[ر.م] كه خوردن آن پلنگ را بميراند و ازاين رو «خانق النّمر» و «قاتل النّمر» گويند.(مى)

آيين هجدهم

(در [حرف] قاف[قرشت] با هاى هوّز)
قِهاب ـ (ل) به نوشته بستان[ر.ض]، نام يكى از بلوكات اصفهان است كه سى پاره قريه دارد.
قهّار ـ (ر.ف) و به پارسى «كَيِشمند» [گويند].(عر)
قُهپايه ـ كوه پايه.
قهر ـ (ر.ف) و به پارسى «كيايش» و «كَيِش»[گويند] و هم به نوشته مراصد[ر.ض]، طرف اسافل حجاز است از سمت طايف و (چو قمر) هم نام موضعى است.(عر)
قهرمان ـ (چو هم زبان) به نوشته درارى[ر.ض]، به پارسى، شجاع و دلير است و در قطرالمحيط[ر.ض] گويد: لفظى است عجمى كه عرب هم استعمال كرده و به معنى وكيل يا امين دخل و خرج است.
قُهِستان--->كوهستان.
قهقهه ـ (چو زَلزَله) به آواز بلند خنديدن و هم نام جايى است در طوس.(عر)
قُهَندِز--->قلعه بندر.
قهوه ـ (چو مروه) مشبع و محكم و سيرى سخت و شير خالص خوردن و مطلق شراب و يا خصوص شراب ميوه اى قهوهنام كه مذكور خواهد شد و يا خصوص بى مزه و غليظ آن كه قاطع باه است و به جهت غلظت و زود سير شدن شارب خود و قوى و محكم بودن مستى آن، بدين اسم مسمّى گرديده و در اين زمان مصطلح و متبادر از آن در نزد عامه ثمر درختى است كوهستانى كوچك كه به عربى «بُن» نيز گفته و به پارسى «كهوه» و به فرانسه «كافه» و به لاتينى «كوفِئا» ناميده و در جبال يمن و حبشه[اتيوپى ]و نواحى آن به قدر فندقى كوچك و گيلاسى كوچك به هم رسد و تخم آن را در ماه آذر مى كارند و در ماه آب [شهريور ]مى رسد و چون از غلاف مقشّر [پوست كنده ]گردد، مغز آن به دو قسم منقسم شود، مايل به سبزى و مايل به زردى و با عفوصت [تلخى; گسى] و سياه و تلخ آن غيرمستعمل و غلاف آن را «قشر» ناميده و به طريق مغز آن استعمال نمايند و درخت آن كه هميشه سبز است، شبيه به درخت زعرور[ر.م] و به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، از پنج تا شش متر ارتفاع دارد و از محصولات بومى زنج[زنگبار; تانزانيا ]مى باشد و در كوهستان اين مملكت به خودى خود روييده و به مقدار زيادى عمل مى آيد و بعد اين درخت را از آنجا به ساير ممالك حارّه از قبيل يمن و جزاير آنتيل [در آمريكاى مركزى] و غيره برده و زراعت مى كنند و بعضى مصنّفين فرنگ اين درخت را از محصولات بومى عربستان مى نويسند و سبب انتشار قهوه به نوشته بستان السياحة [ر.ض]، شيخ عمر مريد شيخ ابوالحسن شازلى مغربى بوده كه در شهر مخا[در يمن] در

صفحه 439 - جلد سوم
سال هفت صد و اند هجرى از توجه آن شيخ عالى مقام پيدا شده و قبرش هم در آن شهر مشهور است و موافق نوشته مخزن الادويه[ر.ض]، شيخ ابوالحسن شازلى كه در كوهستان يمن سكونت داشت و مريدان او از كثرت شب بيدارى و رياضات بسيار كسل و مانده مى شدند، اتفاقاً بعضى ثمر آن را يافته، خوردند. كسل و ماندگى ايشان رفع شده و اين را به ديگران گفتند. ايشان نيز خورده و نفع يافتند. به پير خود گفتند. او حكم نمود كه در آب جوش داده اى آن را بياشامند. پس چون اين ميوه را در آب جوش داده و آب آن را مى آشاميدند، باعث رفع كلال و ملال ايشان مى شد. پس رفته رفته شهرت تمام يافته و تجّار در ساير بلاد برده و منتشر ساختند و اكثرى مى خوردند ليكن اهل هر بلدى و جايى، به نحوى خاص. اهل يمن و نواحى آن پوست بيرون آن را كه «قشر» نامند، خصوصاً تازه آن را در آب بسيار جوش داده و صاف كرده و گرماگرم و نيم گرم در پياله هاى بزرگ پيش از طعام و اكثرى بعد از آن مى آشامند و اهل مكّه و مدينه و بلاد ديگر از عرب و عجم و ايران و توران [آسياى مركزى و سرزمين هاى شرقى ايران] و هندوستان و فرنگ و غيرها مغز آن را بعضى خام و بعضى نيم بريان كه جوزى رنگ[قهوه اى] گردد و بعضى بريان كه قريب به احراق رسد، بعضى نيم كوفته و بعضى نرم كوفته در آب طبخ داده، بعضى اندك غليظ و بعضى رقيق و بعضى متوسط و بعضى صاف كرده و بعضى صاف ناكرده مى آشامند و فرنگان با قدرى شير و نبات مى آشامند و طبيعت و آثار آن محل خلاف و بعضى از حريصانِ شربِ آن در مدحش گفته:
«راحى است قهوه روح فزا و كسل گسل *** آرام جان و قوّت اعضا و قوت دل
تقريب اجتماع جوانان پارسا *** تفريح بخش خاطر پيران مضمحل»
و ديگرى گفته:
«قهوه حمّام سفر آش خمار ترياك *** پر طاووس نظر افشره تنباكوست»
و در مذمّت آن هم گفته اند:
«آن سيه رو كه نام آن قهوه است *** مانع النّوم قاطع الشّهوه است»
   بارى، احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: قهوه قديماً در يمن و بعضى ممالك شرقيّه اشتهار داشته تا در 1517 ميلادى ـ مطابق 923 هجرى ـ نخست از يمن به اسلامبول[استانبول ]آورده و به فرانسه و ايتاليا و ممالك ديگر بعد از آن منتشر گرديد.
قهوه اوليا--->بابيّه.
قهوه چى--->تشت دار.
قهوه كاسنى--->كاسنى.
قهوه مخائى--->مخا.

آيين نوزدهم

(در [حرف] قاف[قرشت] با ياى حطّى)
قَى ـ (ر.ف) كه به پارسى «هراش» و «شكوفه» و «اشكوفه» و «بشكوفه» و «تبينه»[گويند] و رجوع به «سغد» هم نمايند.(عر)
قياصره ـ جمع قيصر است.
قيافَت ـ (ر) كه بيشتر در حالت وقف، تاء را مبدّل به هاء نموده و «قيافه» گويند، رجوع به «فراست» شود.(عر)
قيام ـ (ر.ف) [برخاستن و راست شدن كار و مايحتاج زن را بر خود گرفتن].(عر)
قيامت ـ (ر) نام مشهور روز آخرت و رجوع به «قمامه» هم نموده و در «عيد قيامت»، رجوع به تركيبات «عيد» شود.(عر)
قيامت كردن ـ كارهاى عجيب نمودن.
قَياوار ـ كار و عمل و صنعت.
قيتره ـ (ل) رجوع به «گشنيز» نمايند.
قيج ـ (ل) رجوع به «گون» نمايند.
قيد ـ (چو صيد) زنجير و ريسمان، خصوصاً آنچه در پاى چاروايان و مانند آنها كنند كه در يك جا ايستاده و به جاى ديگر نروند.(عر)
قَيدار ـ (چو ميدان) اسم فرزند ارجمند حضرت اسماعيل(عليه السلام) كه بنا به مشهور، جدّ عالى حضرت

صفحه 440 - جلد سوم
رسالت(صلى الله عليه وآله) است و هم دهى است در يك منزلى زنگان [زنجان] كه مدفن آن جناب و به همين جهت بدين اسم مسمّى گرديده.
قيدافه ـ (چو ميخانه) نام زنى بوده حاكم بردع[در كشور آذربايجان] و اندلس كه به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، معرّب كيدابه و به نوشابه مشهور. پس گويد: ظنّ فقير آن است كه در اصل كندابه بوده و كند نام پارسى قند است و تبديل به نوشابه نيز شاهد همين مطلب و كيدابه مصحّف است و معنى ندارد و در جهانگيرى[ر.ض] گويد: معرّب كيدپا است.
قيدو ـ (چو بدبو) نام پادشاه مغولان.
قَيدوم ـ (چو ميمون) گزانگبين[ر.م] و ترنجبين[ر.م].
قير ـ (چو تير) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، قصبه اى است از فارس در چهار منزلى شيراز كه مركّبات آن، خصوصاً نخلستان آن فراوان است و هم به معنى معروف كه در پارسى به «كزف» موسوم و به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، عبارت از زفت [ر.م] و يا چيزى است سياه رنگ كه به كشتى و شتر مى مالند و «قار» نيز گويند و به نوشته برهان[ر.ض]، مطلق سياه را نيز گويند، خصوصاً روغن سياهى كه بر شتر گرگين[گَر] مى مالند و به نوشته تحفه[ر.ض]، نام اصلى عربى آن «قار» و به پارسى مشهور به «قير» است و در مخزن[ر.ض ]هم گويد: قار نزد عوام مشهور به «قير» است. بارى، ماهيّت آن به فرموده مخزن[ر.ض]، چيزى است سياه رنگ مايل به سرخى كه از زمين با آب گرم از چشمه مى جوشد و در نواحى شطّ فرات كثيرالوجود است و در حين برآمدن سيّال مى باشد و بعد از ماندن زمان صُلب مى گردد و بعضى مردم براى آنكه زود صلب شده و قابل آن گردد كه بر كشتى ها و ديوارها و صحن حمّام ها و حوض ها بمالند، چنانچه رسم بصره و بغداد و نواحى آنها است، قدرى خاك داخل كرده و طبخ مى دهند و قوّت آن تا سى سال باقى است.(عر)
قيراط ـ (چو ديدار) در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: يك جزو از 24 جزو درهم و يك جزو از 20 جزو دينار و يا يك جزو از 24جزو دينار است و احمد رفعت[ر.ض] گويد: قيراط از جمله اوزان قديمه و يك جزو از 16 جزو درهم و هر قيراطى چهار گندم و هر گندم چهار فتيله و هر فتيله دو نقير و هر نقيرى دو قطمير و هر قطميرى دو ذرّه است. پس گويد: قديماً به يك جزو از 12 جزو قيراط گفته و هر قيراطى دو طسوج و هر طسوجى دو حبّه بوده است. بارى، بعضى ديگر آن را ربع سُدس مثقال دانسته و ديگرى نصف عشر آن گفته و برخى چهار جو [ر.م ]متوسّطش دانند و رجوع به «درهم» و «من» هم شود.(عر)
قيرس ـ (چو پيچش) موم.(نان)
قيرغِز; قيرغيز; قيرقِز; قيرقيز--->قرقز.
قيرگون ـ هر چيز سياه، خصوصاً شب.
قيرم ـ (ل) نام كوهى است كه در تركيبات «كوه» مذكور است.
قيروان ـ (به كسر اوّل و سكون راء) كاروان و مشرق و مغرب و اطراف مجموعه عالم و هم شهرى است در مغرب زمين از بلاد افريقيه به مسافت 130 كيلومتر از جنوب شرقى تونس و در نزد مسلمين آن حوالى بسيار مقدّس و تجارت آن داير و در عهد خليفه ثانى مفتوح لشگر اسلام گرديده، پس مردمانش كوچيده و غير از دزدان و راهزنان كسى در آنجا نماند. پس بازهم به دستيارى عقبة ابن يافع، رئيس لشگر اسلام، تأسيس يافته و مردمانش عرب و مالكى مذهبند و از ابن قطاع[ر.ض] نقل است كه قيروان (به فتح راء) لشگر و (به ضمّ آن) كاروان است.
قَيروتى ـ موم روغن، ساده باشد يا مركّب از ادويه و يا مرهمى است كه آن را از موم و كافور و زعفران و اكليل الملك[ر.م] و روغن گل سرخ سازند.(نان)
قيروس ـ (ل) به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، ششمينِ طبقه دويّم ملوك كلدانى كه در 3478 هبوطى بعد از ابولس[ر.م ]در بابِل و نينوا [در بين النهرين] صاحب تخت و تاج گرديده و از كنار عمّان تا حدود گرجستان حكمران بوده و به سان پدران خود بت پرستى آغازيده و از جور و ظلم و تعدّى فروگذارى نكرده تا آنكه بعد از صد سال حكمرانى بدرود جهان گفته و رعايا از ظلم و تعدّيات آن رستند.

صفحه 441 - جلد سوم
قَيروطى ـ قيروتى[ر.م].(نان)
قيرون ـ (ل) در جايى ديدم كه سخن چين است.
قيز ـ در جايى ديدم كه زن كافره و بى دين است.
قيس ـ (چو تير) قدر و اندازه و (چو صيد) ذكر و آلت مردى و به نوشته مراصد[ر.ض]، دهى است در مصر و يا ناحيه اى است از آن و يا جزيره اى است در بحر عمّان كه بسيار خوش منظر و دور آن چهار فرسخ و به باغات خوب و عمارات نيكو مشتمل است و رجوع به «ليلى» هم نمايند.
قيسار; قيساريّه ـ شهرى است از بلاد غور [در افغانستان] و يا شهرى است از بلاد فلسطين در ساحل بحر شام و يا شهرى است بزرگ از بلاد روم كه مقرّ سلطنت سلجوقيان [سلاجقه روم در قرن 5 تا 8هـ] بوده و رجوع به «قيصريّه» هم نمايند.
قيسوس ـ (چو بيرون) نوعى از لبلاب [ر.م] كه صمغ آن شپش را بكشد.(نان)
قيسى---> مشمش.
قيش ـ (ل) رجوع به «كافرستان» شود.
قيشور ـ (چو ميمون) به نوشته برهان[ر.ض]، نوعى از كف دريا[ر.م] است كه اگر قدرى از آن در خم شراب اندازند از جوش افتد و در مخزن[ر.ض] فرمايد: سنگى است متخلخل سفيد شبيه به اسفنج و بر روى آب مى ايستد و گويند نوعى از كف دريا است و سياه نيز مى باشد و از جبال اسكندريّه و اعمال [توابع] مصر خيزد و بهترين آن سبك كثيرالتجاويف آن است و بعضى گويد كه در حل طلا و نقره مستعمل ارباب كيميا است.(عر)
قَيصَر ـ (چو حَيدر) فرزندى كه بعد از مردن مادر از شكمش بيرون آرند و ازآن رو كه آغستوس، اوّلين ملوك روم، اين چنين به وجود آمد، به همين اسم مسمّى گرديده و پس از او قيصران ديگر را هم به نام وى خواندند و رجوع به «آغستوس» هم نمايند.(مى)
قَيصَران ـ پرده اى است از موسيقى.
قَيصَريون--->بطلميوس.
قيصريّه ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، شهرى است حاكم نشين از انقره[آنكارا] كه قديماً به مازاقا موسوم بوده و در 1066 ميلادى ـ مطابق 459 هجرى ـ الب ارسلان سلجوقى آنجا را مسخّر نموده، پس در تحت استيلاى سلجوقيان بوده تا آنكه در 1391 ميلادى ـ مطابق 794 هجرى ـ قره عثمان بايندرى[مؤسس دولت آق قويونلو ]مسخّرش نموده و پس از آن ملحق به دولت علّيّه [عثمانى ]گرديد و در بستان السياحة[ر.ض]گويد: بعضى آن را قيساريّه گويد و گويا غلط باشد و علاءالدين كيقباد سلجوقى[از سلاجقه روم در قرن 7هـ] بارويى از سنگ تراشيده بر آن كشيده و در آنجا مقامى است مشهور به محمّد حنفيّه ابن حضرت على(عليه السلام) كه زيارتگاه مردم آن ديار است و از معجم البلدان[ر.ض] نقل است كه بليناس حكيم[انيس و جليس اسكندر] جهت قيصر روم در اين شهر حمّامى ساخته بود كه به چراغى گرم مى شد.
قَيصور ـ (چو ميمون) كوهى است در درياى هند و هم شهرى است در هند در جانب شرقى بحر محيط كه كافور خوب از آنجا آرند و كافور قيصورى كه بهترين اقسام كافور است، منسوب بدانجا است و هم نام چاهى است كه در تركيبات «چاه» مذكور افتاد.
قَيصوم ـ (ق) به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، گياهى است خوش بو كه شكوفه هاى آن به رنگ طلا و برگ هايش شبيه به سداب[ر.م] است و در برهان[ر.ض] گويد: بومادران[ر.م ]است و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: نباتى است شبيه به بومادران كه فقط داراى يك ساقه و برگ هاى آن خيلى متعدّد و باريك و گل هاى آن كوچك و سفيد و متعدّد و معطّرند.(عر)
قيطاقون ـ (چو افلاطون) ترمس[ر.م].
قيطس ـ (چو مجلس) درخت مورد[ر.م].(نان)
قيطوس ـ (ل) نام ديگر برج حوت [ر.م].
قَيطون ـ (چو ميمون) گنجينه و هم نام مردى است.
قيف ـ (چو تير) قف[ر.م].
قيفال ـ (چو ديدار) به نوشته برهان[ر.ض]، رگى است كه چون آن را بگشايند خون از سر و روى آدمى كشيده شود و ازاين رو به پارسى «سراروى» گويند و در قطرالمحيط[ر.ض] گويد: رگى است در ذراع[ساعد] كه در

صفحه 442 - جلد سوم
امراض سر آن را فصد [رگ زدن ]مى نمايند، چنانچه باسليق هم به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، رگى است در مفصل مرفق[آرنج] كه به طرف اسفل بازو مايل است و ازآن رو كه اين رگ داراى شعبه هاى بسيار بوده و به جهت اتّصال بر قلب و دماغ و ريه و سينه، اشرف عروقى است كه از كبد ناشى شده، بدين اسم اختصاص يافته كه باسليق در زبان ايشان(گويا يونانيان)، به معنى پادشاه بزرگ است.(عر)
قيقاج ـ (ر.ف) و به پارسى «وريب» و «اريب» و «اوريب»[گويند].(كى)
قيقاوُس ـ به نوشته ملاّمظفر[ر.ض]، يكى از صور 28گانه فلكى است كه در «برج» اشاره نموديم و در زبان يونانى، به معنى پادشاه و بعضى از عوام گويند كه معرّب كيكاوس[دومين پادشاه كيانى] است. مَلِكى را ماند تاجى بر سر نهاده و دست و پاى همى جنباند براى دويدن و از دو پاى او و جدى[ر.م] مثلّثى واسع متخيّل شود و از يازده كوكب مركّب است و در نفايس الفنون[ر.ض] گويد: اين لغت روم است و آن را عرب «ملتهب» خوانند و آن در ميان جدى و ذات الكرسى[ر.م] باشد و عرب كوكبى را كه بر سينه او است «قرحه» خوانده و آن را كه بر منكب [كتف ]ايمن باشد «فرق» و آن را كه بر پاى چپ است «راعى» گويند و ميان هر دو پاى آن به استقامت ستاره كوچكى است مايل به پاى چپ و آن را «كلب راعى» و ميان پاى هاى آن و جدى چند ستاره كوچك است كه آنها را «اغنام» گويند.
قَيقَهِر; قَيهقَهِن ـ (ل) قنقهر[ر.م].(نان)
قيل ـ (چو صيد) مطلق پادشاه و يا خصوص پادشاهان يمن و حمير و يا رئيس كه پست تر از پادشاه باشد و هم به معنى خواب كننده و شترى كه در نصف روز مى دوشند و شيرى كه در آن وقت مى نوشند و (چو تير) زفتِ [ر.م] تر و نام بيابانى و هم مصدر است از قول، مانند قال و يا اينكه قول مصدر و قيل و قال هر دو اسم مصدرند و يا اينكه قول را در خير استعمال كرده و قيل و قال و قاله را در شر و يا اينكه قال، سؤال را گفته و قيل، جواب را گويند.(عر)
قيل و قال كردن ـ سؤال و جواب نمودن و مباحثه و مجادله كردن.
قَيلُقى ـ به لغت اهل مغرب، چوبك اشنان[ر.م] است.
قَيلموس ـ (ل) هوشيارى.
قَيلوط ـ (چو ميمون) به لغت اهل مغرب، برگ گندناى[تره] شامى است.
قَيلوله ـ (چو ميمونه) رجوع به «غيلوله» شود.(عر)
قيله ـ (چو هَيضه) شترى كه در نصف النهار[نيمه روز ]مى دوشند و باد فتق و بزرگ و منتفخ شدن بيضتين و (چو ريزه) به همين معنى و قلعه اى است در صنعا.(عر)
قيله مائى ـ باد فتقى كه از رطوبت آبى باشد.
قيم ـ (چو شكم) جمع قيمت و (چو سَيّد) قائم و شوهر زن و ولى و متولّى امرى و هر چيز و هر چيز راست و درست و آن غير قيّوم است كه از جمله اسماء حسناى الهى و به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، به معنى بى نظير و به فرموده طريحى[ر.ض]، به معنى قائم به امور خلايق و مدبّر تمامى اوضاع عالم است.(عر)
قَيماق ـ (ر.ف) و كنايه از زبده و خلاصه هر چيز هم هست و به پارسى «سرشير» و «كيماك» و «روى شير» و«چربك» و «چربه» گويند.(كى)
قيمت ـ (ر.ف) و به پارسى «ارز» و «ارزش» و «ارج» و «بها» و «آمرغ» و «آخش» و «اَخِش»[گويند].(عر)
قيموليا ـ (ل) سنگ رخام [مرمر].
قيمه ـ (چو ريزه) رجوع به «قليه» شود.
قينا ـ (چو بينا) نوعى از خرفه[ر.م].(نان)
قينان ـ (چو ميدان) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، پسر شيث ابن آدم(عليهما السلام) كه به حسب وصيّت پدر به سرير خلافت نشسته و 95 سال حكومت رانده و در نزد بعضى نامش كنعان و در نزد ديگرى قنين بوده و در ناسخ التواريخ[ر.ض ]گويد: قينان پسر انوش ابن شيث ابن آدم بوده كه در 1230 هبوطى بعد از وفات پدر خليفه وى گرديده و صد سال مردم را به راه حق دعوت نموده و شهر بابِل[در بين النهرين] را بنا نهاده و در 840سالگى بدرود جهان گفته و پسرش، مهلائيل، خليفه وى گرديد و در زمان او مردم از كثرت به ستوه آمده و به اطراف عالم متفرّق گرديدند و

صفحه 443 - جلد سوم
خودش هم به زمين بابل آمده و به عمارت شهر سوس[شوش] پرداخته و در 926سالگى بدرود جهان گفته و پسرش، يارد، بناى دعوت گذاشته و جوى ها از رودخانه ها جدا ساخته و به خوردن گوشت مرغ و ماهى بپرداخت و او هم چهل پسر داشت و كوچك تر از همه را كه ادريس(عليه السلام) بود، وليعهد خود نمود، چنانچه در «ادريس» مذكور افتاد.
قينقهر; قينقهن ـ (ل) قنقهر[ر.م].(نان)
قيود ـ (چو هبوط) جمع قيد.(عر)
قيودات ـ جمع قيود و در معنى اصطلاحى دستورى آن، رجوع به نمايش بيستوچهارم از نگارش اوّل آيين سيّم مقدّمه نمايند.(عر)
قيّوم ـ (چو زقّوم) رجوع به «قيّم» نمايند.(عر)
قيوَند ـ قاوند[ر.م].
قَيَه ـ (ر) سنگ، خصوصاً سنگ سخت.(كى)