welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار ریحانة الأدب

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 307 - جلد سوم
دردى است در شتر.(عر)
غيو ـ (چو ديو) ديوانه و آواز رسا و صداى بلند و غيويدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
غيور ـ (چو عروس) مردم باغيرت و بالخصوص مردم عارف و سالك.
غَيوران ـ (ق) عرفا و صوفيّه و اهل سير و سلوك و جمع غيور[ر.م].
غيوران دين ـ طرفداران مذهب، خصوصاً علماى دينى.
غيوران شب ـ شب خيزان و شب بيداران.
غيويدن ـ صدا كردن و ديوانه شدن.
غيه ـ (چو صله) غيو[ر.م].

انجمن بيست وسيّم

(در فاى سعفص)
و آن مبتنى بر 20 آيين است:

آيين اوّل

(در [حرف] فاى [سعفص] با الف[ابجدى])
و امّا فاى مفرده كه صدرنشين اين انجمن است، در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدمه مذكور افتاد.
فا ـ باحيا و شرمگين و به معنىِ «با» و «به» و «وا»، چنانچه گويى:«فا او رفت» و «فا او داد» و «فاگفت»، يعنى «با او رفت» و «به او داد» و«وا گفت» و هكذا.
فابريك (fabrique) ـ كارخانه و محل درست كردن صنايع.
فابس; فابش ـ (چو فاسق) باقلا.(نان)
فات ـ حنظل[ر.م] و سليخه[ر.م].
فاتح ـ (چو فاسق) غالب و قاهر و فتح كننده و گشاينده و ناقه جوان آبستن.(عر)
فاتحه ـ (چو حادثه) اوّلِ هر چيز كه بدان شروع نمايند و سوره مباركه حمد را هم «فاتحه» گفتن از همين راه است و جمع آن، فواتح است و «فواتح قرآن»، اوايل سوره هاى آن است.(عر)
فاتحه فكرت ـ ابتداى سخن.
فاتر ـ (چو مادر) بلند و بالا و (چو فاسق) به عربى، سست و ضعيف.
فاتَرسين ـ اسپندان[ر.م] و اسپند سوختن.
فاتوريدن ـ توليدن [ر.م].
فاتوسين ـ فاترسين [ر.م].
فاتوليدن ـ بر وزن و معنى فاتوريدن.
فاجام ـ بقيه خرما و انگور بر درخت.
فاجرـ (چو فاسق) رجوع به «فسق» شود.(عر)
فاجشه ـ (چو حادثه) جندِ بيدستر[ر.م].
فاحرنهيت--->ترمومتر.
فاحش ـ (چو فاسق) قبيح و بخيل و بسيار و هر چيزى كه از حد و اندازه تجاوز نمايد، خصوصاً كسى كه فحش گفته و يا در جواب و گفتار تعدّى نمايد.(عر)

صفحه 308 - جلد سوم
فاحشه ـ (چو حادثه) محرّمات دينيّه و منهيّات شرعيّه، خصوصاً زنا و خصوصاً آنچه قبح آن شديد باشد و زن فحش كننده و بخيله و قبيحه و زن زنا كننده را فاحشه گفتن از راه مبالغه است و رجوع به «قحبه» هم شود.(عر)
فاچله; فاچيله ـ (چو حادثه و بازيچه) پاچله[ر.م].
فاخ ـ شاخ.
فاختك; فاخته ـ (چو باصفت و حادثه) مرغى است معروف و خاكسترى رنگ مطوّق به طوق سياه و قريب به جثّه كبوتر صحرايى و كمتر از آن و خوش صورت و كم الفت كه به عربى «عرقيّه» گفته و به هندى «پاندك» ناميده و در انطاكيّه [در تركيه] «يمامه» خوانده و به جهت آواز آن در پارسى «كوكو» هم گويند و آن غير قُمرى است.
فاخته ضرب--->اصول فاخته.
فاخر ـ (چو فاسق) فخر كننده و هر چيز خوب و مرغوب و خرماى بزرگ بى هسته و يا نوعى از خرما است كه به پارسى «كابشك» گويند و رجوع به «فاغره» هم شود.(عر)
فاخره ـ (چو بامزه) فاغره[ر.م].
فاخيدن ـ (چو سازيدن) پشم و مانند آن را كه سختيده باشد با دست از همديگر جدا كردن.
فاخيره ـ (چو بازيچه) پاخره[ر.م].
فاخيز ـ خيزيدن.
فاد ـ پاد[ر.م].
فادار ـ پادار[ر.م].
فاداش; فاداشت ـ پاداشت[ر.م].
فاداشتن ـ گوهريدن[ر.م].
فاداشن ـ پاداشن[ر.م].
فادام ـ پادام[ر.م] است.
فادانيا ـ فاوانيا[ر.م].
فادج; فادخ ـ (چو مادر) فادزهر معدنى[ر.م] و جدوار [ر.م] و فندق هندى.
فادزهر ـ (چو كاربند) معرّب پادزهر[ر.م] و عبارت از هر دوايى است كه حافظ قوّت ارواح بوده و دفع ضرر سم نمايد به طورى كه به قوّه خود دفع ضرر سم از بدن نمايد. در شرح نفيسى[ر.ض] گويد: بعضى فادزهر را تنها در ادويه مفرده طبيعى اطلاق كرده و ادويه مركّبه مصنوعى را «ترياق» نامند و بعضى ديگر هر دو را مربوط به مفردات نموده و تنها قسم نباتى آنها را «ترياق» نام كرده و معدنى و حيوانى آنها را «فادزهر» مى نامند و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] فرمايند: فادزهر اسم جنس ترياق است و به عربى «حجرالسّمّ» گفته و به نام حيوانى و معدنى به دو قسم بوده و هريكى را انواع بسيارى است.
   امّا معدنى كه «پازهر كانى» و «زهرمهره» گفته و در بعضى لغات به «حجر قيطاس» معروف است، سنگى است معدنى و معدن آن مملكت ختا و جبال چين و هند و دكهن و قندهار و باختر و خراسان و كرمان و توران [آسياى مركزى] و خليص از نواحى مدينه طيّبه است و بهترين آن ختايى، پس قندهارى، پس خراسانى، پس خليصى است كه خوش بو و خوش طعم و صاف و خوش قماش و خوش رنگ و ساييده آن سفيد و خوش بو و كف دار باشد و بدترين آن دكهنى است و گويند الوان مفرده آن شش است: زرد و سفيد و سبز و اغبر[خاكى] و نخودى و منقّط و در مخزن[ر.ض] گويد: الوان ديگر نيز مانند سياه و مابين زردى و سفيدى و به رنگ وسمه و زرد مايل به سبزى و زرد مايل به سرخى و سرخ گلابى شلغمى و مخطّط به سبز و زرد و سياه و غير اينها به نظر رسيده و جرم بعضى از آنها بسيار سخت است، مانند قندهارى و شاه مسعودى و بعضى نرم و سست، مانند دكهنى و بعضى متوسّط، مانند ختايى و خليصى. و بالجمله در تحفه[ر.ض] گويد: اينكه بعضى از اهل فن وجود فادزهر معدنى را انكار نموده، ناشى از قلّت تتبّع مى باشد. و امّا حيوانى سنگى است كه در روده يا زهره يا شيردان بعضى از حيوانات، مانند بز كوهى و گاو كوهى و خارپشت و ميمون يافت شود و مراد از آن در صورت اطلاق، حجرالتّيس است كه در شيردان بز كوهى تكوّن يابد، خصوصاً آنچه در شبانكاره كوهستان فارس مى باشد و اكثر آن مثل بلوط طولانى باشد و بهترين آن برّاق مايل به سياهى و مانند پياز توبرتو بوده و در جوف آن چوب مخلّصه [ر.م] يافت مى شود كه چون با سركه بسايند، مايل به سرخى باشد و آنچه در اماكن ديگر

صفحه 309 - جلد سوم
غير از شبانكاره و نواحى آن به هم رسد، بسيار ضعيف و كم خاصيّت است، مانند كوهستان هند و دكهن و غيرها زيراكه در كوهستان شبانكاره گياه مخلّصه بسيار مى باشد كه با قوّت ترياقيّت بوده و خوراك غالبى آن حيوان است و در جاى هاى ديگر نيست و مقدار پازهر در بزرگى و كوچكى، مختلف بوده و تا چهار مثقال ديده شده و رنگ آن بيشتر سبز زيتونى تيره و يا صاف برّاق و جرم آن مانند پياز توبرتو مى باشد. و مخفى نماند كه فادزهر را بعضاً از كندر و صبر[گياهى تلخ] و چند دواى ديگر ساخته و آن را هم «فادزهر جعلى يا عملى يا مجعول يا مصنوعى» نامند و فرق آن از اصل بدين روش باشد كه چون گرميده را در آن فرو برند، دود سياهى از آن برآيد به خلاف اصلى كه سر سوزن زرد شده و دود زردى از آن مشاهده مى شود و كسانى كه آن را مكرّر ديده اند محتاج به امتحان مذكور نبوده و اصلى و عملى بودن آن را از ديدن جوهر و قماش و رنگ آن درمى يابند. و امّا امتحان خوبى وى آن است كه چون با خاكستر سفيد خشك بر كف دست بمالند، رنگ خاكستر سبز پسته اى گردد و چون قدرى ساييده و در شير اندازند شير را منجمد گرداند و ساييده آن سرخ مايل به سياهى باشد و علامت حيوانى كه در جوف آن تكوّن يافته، آن است كه اكثر لاغر و باقوّت و خوش حال شده و از ميان امثال خود تنها و دورتر مى گردد.
فادزهر اصلى; فادزهر جعلى; فادزهر حيوانى; فادزهر عملى---> فادزهر.
فادزهر گاوى---> گاوزهره.
فادزهر مجعول; فادزهر مصنوعى; فادزهر معدنى--->فادزهر.
فاذَج ـ سنگى زرد مايل به سفيدى و سبزى است كه از اقصاى فارس مى آورند.
فار ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است از نواحى ارمنيّه و به عربى، موش است.
فاراب ـ زمينى كه با آب رودخانه و كاريز[قنات] مشروب مى باشد به خلاف ديمه و هم ولايتى است از تركستان[آسياى مركزى] و يا شهرى است از آن در نزديكى نهر سيحون در ميان چاچ و بلاساغون كه موافق آنچه در «ابونصر» مذكور افتاد، حكيم ابونصر مشهور هم در آنجا بوده و آن غير فارياب است كه از نواحى بلخ[در افغانستان] است و ظهيرالدين فاريابى مشهور [شاعر قرن 6هـ] هم بدان منسوب است و فارياو و فرياب و فرياو نيز گويند و در آثار عجم[ر.ض] و فرهنگ ناصرى[ر.ض] هم تصريح به همين مدعا نموده اند و در مراصد[ر.ض] هم بعد از ترجمه فاراب گويد: فارياب شهر مشهورى است از خراسان در سمت غربى جيحون در شش منزلى بلخ و بعضاً فيريات هم گويند و ظاهر آن است كه فاريات (با تاى آخر) همان فارياب است (با باى آن) و اختلاف باى ابجدى و تاى قرشت ناشى از اختلاف اصطلاح اهالى است.
   و بالجمله اصل در لغت فارياب، «پرآب» بوده، پس باى پارسى را مبدّل به فا نموده اند و اينكه در برهان[ر.ض ]فاراب را مخفّف فارياب دانسته و در بستان السياحة[ر.ض ]هم ابونصر را به فارياب منسوب داشته، خطا است.
فاران ـ نام ديگر مكّه و يا يكى از نواحى مصر و يا دهى است در سُغد سمرقند[در ازبكستان] و يا موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، قصبه اى است در منتهاى بحر احمر كه مدّت بسيارى اقامتگاه حضرت كليم الله(عليه السلام)بوده و كشتى گاه حضرت سليمان(عليه السلام) هم بوده است.
فارد ـ (چو فاسق) يكى از بازى هاى نرد كه مشهور به «فريد» است و به عربى، تنها و گاو كوهى[گوزن] است.
فارزان ـ فرزين[ر.م] است.
فارس ـ (چو فاسق) به عربى، سواره و در اصطلاح علم احكام نجومى، يكى از اقسام ذوذوابه [دنباله دار] مذكور در محل خودش است كه به طريق ماه تمام بيرون آمده و يالى دارد مانند يال اسب كه از پس افكنده مى باشد و (چو  ماست) معرّب پارس و عبارت از ايران كه مقرّ حكومتش شيراز و به نام بانى خود، فارس ابن هوشنگ يا فارس ابن تهمورس، موسوم و يا از جهات ديگر مذكوره در آيين دويّم مقدمه، بدين اسم مسمّى و قديماً پايتخت پيشداديان[نخستين سلسله اسطوره اى ايران] بوده و به

صفحه 310 - جلد سوم
چهارده بندر و شانزده جزيره و جبال و انهار و بحيرات[درياچه ها] بسيار مشتمل و به نام خُره اردشير و خُره استخر و خُره قباد و خُره دارا و خُره شاپور كه هريكى از آنها هم به قصبات و نواحى بسيار دلپسند مشتمل است، به پنج ناحيه و قسمت مقسوم بوده و در عهد خلافت عمر مسخّر اسلاميان گرديده و بعد از كارزار بسيارى آيين متين اسلامى را قبوليدند و پيش از آن در مذهب زردشتى بوده اند و به نوشته مراصد[ر.ض]، هريك از عرض و طول آن 150 فرسخ مى باشد و اكثر اراضى آن از اقليم سيّم و بعضى از آنها از اقليم چهارم مى باشد.
فارِستاريون ـ يا فارسطاريون; غلّه اى است بزرگ تر از ماش كه كبوترش بسيار دوست داشته و ازاين رو به عربى «رعى الحمام» خوانند.(نان)
فارِسجين ـ نام يكى از توابع قزوين كه در دو منزلى آن و يك منزلى ابهر و سه منزلى همدان است و گاهى جيم را انداخته و فارسين گفته و بعضاً راى قرشت را هم حذف كرده و فاسين گويند.
فارِسطاريون--->فارستاريون.(نان)
فارسون ـ لبلاب و عشقه[گياه پيچك].
فارسين--->فارسجين.
فارض ـ (چو فاسق) فرض كننده و هر چيز ضخم و قوى هيكل و عارف بر فرايض و قديم، خصوصاً گاو مسن سال خورده.(عر)
فارغ ـ (ق) آسوده خاطر و خلاص شونده و نجات يابنده و به نوشته برهان[ر.ض]، به پارسى، سرور قلب و فرصت يافتن و باد سرد تابستانى.(عر)
فارغه ـ (چو حادثه) فاغره[ر.م] و زن فارغ.(عر)
فارفارا ـ نام لاتينى حشيشة السّعال[ر.م] است.
فارقين ـ (ل) شهرى است از بلاد روم [به «ميّافارقين» رجوع شود].
فارگين ـ پارگين[ر.م].
فارمد; فارمَرد ـ فرمد[ر.م].
فارنيوس ـ (ل) به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، بيستوپنجمينِ طبقه اوّل ملوك كلدانى بوده كه در 4333 هبوطى بعد از پدرش، ساوس [ر.م]، در بابِل [در بين النهرين] جلوس نموده و پنجاه سال در آن مملكت سلطنت نموده و مانند پدران خود در كيش بت پرستى گذرانده و از هيچ گونه ظلم و تعدّى فروگذرى نكردى و هماره با سلم ابن فريدون عقد اخوّت بسته و به ارسال تحف و هدايا تجديد عهد كردى و در آخر عمر خود، پسر خود، سوسااورموس[ر.م]، را وليعهد كرده و جاى بپرداخت و در بعضى جاها ياى حطّى را بر نون مقدّم داشته و بر وزن جالينوس نوشته اند.
فاروسى ـ موم.
فاروق ـ (چو كابوس) بسيار جزع كننده و كسى كه امورات را از همديگر فرق كرده و امتياز دهد و بالخصوص لقب مخصوص حضرت على(عليه السلام) است، چنانچه از خود آن حضرت نقل است كه فرمودند: «انا الفاروق الاعظم»1، يعنى فرق كننده حلال از حرام و حق از باطل، و مخفى نماند كه اين مقام مخصوص وجود آن خليفة الله بوده و اطلاق آن بر ديگران غلط و از راه مجاز هم روا نباشد. «برعكس نهند نام زنگى، كافور»
فاروق اعظم --->فاروق.
فاره ـ پانه[ر.م] و اسب يورقا و تيزرو.
فاريا ـ پاريا[ر.م].
فارياب; فاريات; فارياو ـ پاريا[ر.م] و رجوع به «فاراب» هم نمايند.
فارينوس--->فارنيوس.
فاز ـ فاژ[ر.م] و بلده اى است از مرو[در تركمنستان] و دهى است در طوس.
فازه ـ (چو باده) فاژه[ر.م].
فازَهر ـ بر وزن و معنى پازهر.
فازى ـ (چو راضى) چغندر و برگ آن.
فازيدن ـ (چو سازيدن) پازيدن[ر.م] و فاژيدن[ر.م].
فازير; فازيره ـ (چو كابين و بازيچه) پادير[ر.م].
فاژ ـ فاژه[ر.م] و فاژيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.

1. أنا الصديق الأكبر والفاروق الأعظم، صليت قبل الناس سبع سنين.(شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج4، ص 122، مكتبة آية الله مرعشى نجفى)

صفحه 311 - جلد سوم
فاژده ـ (چو بامزه) خميازه و سايبان.
فاژه ـ (چو باده) آسيا و فاژيدن[ر.م].
فاژيدن ـ (چو سازيدن) خميازه و دهان دره و دهان در خواب باز كردن.
فاس ـ شهرى است بزرگ از بلاد مغرب زمين افريقيا كه بزرگ ترين بلاد ارض مغرب و دارالملك [پايتخت] آن سامان و مردمانش عرب و مالكى مذهب و باثروت و دولتمند و كلاه ماهوت سرخ مشهور كه اكنون به «فس» معروف است، مخصوص آنجا بوده، پس به روم رسيده و ازآن رو كه زمينش بس محكم است و با تيشه كنده مى شود، بدين اسم مسمّى گرديده كه به عربى، تيشه است و پادشاه آنجا را مولا خوانند و احمد رفعت[ر.ض] گويد: فاس حكومت مستقلّه اسلاميه اى است كه در زبان اوروپايى ها به ماروق موسوم و داراى سيزده كرور[هر كرور پانصدهزار است] نفوس بوده و مقرّ سلطنتش طنجه و از بلاد مشهوره اش مراكش و موغادور است.
فاسق ـ (چو فاجر) رجوع به «فسق» شود.(عر)
فاسقون ـ بيشه و جنگلى است در روم.(مى)
فاسى ـ (چو راضى) تخمى است سرخ و خميده و تلخ و غلاف آن مثل غلاف خرنوب[ر.م] و برگش مثل برگ نخود و در ميان گندم و جو رويد.
فاسين--->فارسجين.
فاش ـ واضح و آشكار و منتشر و پاش و پراگنده.
فاشار --->هزارافشان.
فاشان ـ دهى است در مرو[در تركمنستان].
فاشَرا--->هزارافشان.
فاشرستى; فاشِرستين; فاشَرسين ـ (ل) فاترسين[ر.م] و فاشرا[ر.م] و شش بندان[ر.م] و معنى آن، دافع شصت علّت[بيمارى] است.(يونانى يا سريانى)
فاصله ـ (ر.ف) و رجوع به «بحر عروضى» هم نمايند.(عر)
فاضل ـ (ر.ف) و به پارسى «فرجاد» و «فرژاد»[ گويند].(عر)
فاط ـ جدوار[ر.م] و يا قسم خطايى [نواحى شمال و شمال غربى چين] آن و يا فاذج[ر.م] و يا دوايى است مجهول الماهيت كه از تركستان [آسياى مركزى ]آرند.(عربى يا رومى)
فاطمه ـ (ر.ف) و رجوع به «فطم» شود.(عر)
فاطميّه ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عنوان حكومت و سلطنتى است كه در 909 ميلادى ـ مطابق 297 هجرى ـ شخص مهدىنامى علوى ملقّب به معز لدين الله در مغرب زمين تشكيل داده و در 358 هجرى ناحيه مصر هم به حيطه تصرّف همين حكومت درآمده و در ولايات مغرب نصب والى نموده و خودش به مصر انتقال يافته و شهر قاهره و جامع ازهرى را بنا نهاده و در مكّه و مدينه به نام وى خطبه مى خوانده اند و در هنگام نقل خزاين او كه از تونس به مصر مى نمودند، به جهت اظهار شوكت طلاها را به شكل سنگ آسياى كوچك به قالب ريخته و هر دو تا از آنها را حمل يك شتر كرده بودند. و سلاله مهدى مذكور به نام بنى باديس مدّت 181 سال در آنجا حكمران بوده اند و قلعه مهديّه هم از بناهاى همين مهدى است كه در 303 هجرى تأسيس داده است و در جنات الخلود[ر.ض] گويد: اوّلين ملوك فاطميّه مهدى ابن احمد ابن اسماعيل ابن حضرت امام جعفر صادق(عليه السلام)است كه در مغرب خروج و مدينه مهديّه را بنا نهاده و ده سال خلافت كرد، پس محمد ملقّب به قائم و اسماعيل موصوف به منصور يك سال و معد مكنّى به ابوتميم بيستوپنج سال و پسر او، نزار، هيجده سال و منصور ملقّب به حاكم امرالله پانزده سال و طاهر مدّتى و برادرش، ابوتميم، شصت سال و مستعين بالله شش سال، پس نزار و محمّد، پس پسر او، عبدالمجيد الحافظ يك سال، پس اسماعيل ملقّب به طافر يك سال در عهد سلطان سنجر[پادشاه سلجوقى قرن 5 و 6هـ]، پس زاير بنصرالله يك سال، پس داود عبدالله دوازده سال خلافت كرده و بعد از آن خلع شده و منتقل به مستضيئ عباسى گرديد.
فاعل ـ (چو فاسق) كننده و كسى كه فعلى و كارى از وى صادر باشد.(عر)
فاعل مختار ـ كسى كه با اراده و اختيار خود فعلى را بكند كه انسان در تمامى افعال و اقوال خود به عقيده

صفحه 312 - جلد سوم
اماميّه و معتزله، همچنين است زيراكه اگر همچنين نبوده و موافق عقيده اشاعره جبريّه، فاعل موجب بوده و در هيچ كار خود صاحب اختيار نبودى، ثواب و عقاب و بهشت و جهنّم، لغو و عبث بودى، بلكه تكليف و امر و نهى اساساً غلط و بى موقع بودى.
فاعل موجب--->فاعل.
فاعيه ـ (چو راضيه) نيلوفر هندى.
فاغر; فاغره ـ (چو فاسق و مادر و حادثه و بامزه) نوعى از عطر كه دانه اى است سخت و جوزى رنگ و دهان گشاده تا به نصف شكافته و بزرگ تر از كبابه[ر.م] و به مقدار نخودى دهن شكافته و مصلح جگر و معده كه آن را «فاخر» و «فاخره» و «كبابه دهن گشاده» و «كبابه دهن شكافته» نامند و از بلاد سودان آورده و در لطوخات و لخلخه ها [معجونى خوش بو] و اشباه آنها به كار برند و بالجمله نام گلى هم هست زرد و خوش بوى و درازبرگ و برگش شبيه به گل زنبق و در هندوستان بسيار و به هندى «راى چينا» گويند.
فاغند; فاغنده ـ (چو پابند و پابسته) گلوله پنبه حلاّجى شده.
فاغوش ـ (چو گاموش) شاه تره هندى.
فاغير ـ (چو فاليز) فاغر[ر.م].
فاغيه ـ (چو راضيه) شاخ حنا و درخت حناى گل كرده و مطلق شكوفه خوش بوى، خصوصاً گل فاغر[ر.م] و گل حنا كه به فرانسوى «تامارهِنّه»(Tamar Hإnnإ) ناميده و مانند عطريّات استعمال مى نمايند و بيخ نيلوفر هندى را هم گويند.(عر)
فافا ـ هر چيز نيكو و عجيب و غريب.
فافليتر ـ پوست انار و بادام و مانند آنها.
فاقير ـ (چو فاليز) گياه و علف.
فاكهه ـ (چو حادثه) مطلق ميوه و جمع آن، فواكه است.(عر)
فال ـ قصبه اى است از بلاد گرمسيرى فارس كه قديماً شهرى معمور بوده و مرورِ دهور خرابش نموده و به عربى، معروف است كه عبارت از حمل به خير و خوبى كردن وقايع ايّام آينده باشد، در مقابل طيره كه بد فال زدن است و گاه است كه فال را در مقام شرّ هم استعمال نمايند و اين چنين عمل را «تفأل» گفته و اين چنين كس را «فالچى» و «فال گير» نامند.
فال باز ـ فال چى[ر.م].
فالِ بد ـ (ر) و به پارسى «مرغوا» گويند.
فال چى; فال گير ـ فالك باز[ر.م] و رجوع به «فال» نمايند.
فالِ نيك ـ (ر.ف) و به پارسى «روا» و«شگون»[گويند].
فالاد ـ پالاد [ر.م] و نام پارسى نهر فرات.
فالادْرود ـ نام پارسى نهر فرات است.
فالج ـ (چو فاسق) منصور و مظفّر و به عربى، شتر سطبركوهان و هم نام علّتى [بيمارى] و عبارت از سستى تمامى است كه يك نيمه تنها بدن بدون اعضاى سر و يا نيمه تمامى بدن را از سر تا پا گرفته و از حس و حركتش باز دارد كه از «فلج» به معنى دو نيمه كردن مأخوذ است و قريب به آن است تشنّج كه علّتى است مر اعصاب را طارى [عارض] شده و مانع از انبساط آنها گردد و رعشه هم كه در لغت عرب حركت است، در اصطلاح اطبا علّتى است كه از عجز قوّه محرّكه عضوى مر آن عضو را حادث گرديده و حركات ارادى و غيرارادى آنها مخلوط با يكديگر باشند.
فالِرغُس; فالِرغوس ـ لَك لَك.(نان)
فالُغ ـ بر وزن و معنى پالغ.
فالك ـ (چو مادر) فال گرفتن مشهور.
فالك باز; فالك گير ـ فالچى كه بر سر كوچه و بازار نشسته و يا كوچه ها را گرديده و براى مردم فال مى گيرد.
فالمال ـ (چو كارزار) فرنجمشگ[ر.م].
فالِنجيطَس; فالِنجيقَن ـ نباتى است كه آن را دو شاخ يا سه شاخ باشد متفرّق از يكديگر و گل آن سفيد شبيه به سوسن و تخم آن سياه به بزرگى عدس يا نصف عدس و باريك تر از آن و بيخ آن كوچك باريك باشد كه چون از زمين بركنند زرد بوده و بعد از آن سفيد گردد و منبت [محل روييدن] آن تل هاى خاك است.(نان)
فالودن ـ بر وزن و معنى پالودن.
فالوده ـ (ق) فالوذج[ر.م] و پالوده و اسم مفعول و ماضى

صفحه 313 - جلد سوم
بعيد از فالودن [ر.م].
فالوذَج; فالوذَق ـ (ق) به نوشته مخزن[ر.ض]، معرّب پالوده [ر.م] و در اصطلاح قديم، حلواى نشاسته است كه با روغن بادام يا روغن پسته تناول نمايند و به اصطلاح جديد معروف در اين زمان در اكثر بلدان، آن است كه نشاسته را در آب گرم بسيار حل كرده و صاف نموده و طبخ مى دهند كه خوب پخته و خامى آن زايل شده و به حد انعقاد برسد كه چون در آب ريزند مخلوط بدان نگردد، پس در ظرفى تنك به حجم نيم انگشت ريزند و بعد از سرد شدن، قطعه هاى بسيار كوچك لوزى بريده و در شربت قند يا نبات و يا دوشاب سفيد خوب مطيّب به گلاب يا عرق بيدمشگ يا هر دو ريخته و يخ يا برف داخل كرده و تناول نمايند و يا آنكه بعد از كمال طبخ و انعقاد يافتن آن، اندك اندك در پاتيلى مشبّك ريخته و در زير آن ظرفى آب سرد كرده گذاشته و به قاشق مى مالند تا مانند دانه هاى مرواريد از سوراخ هاى پاتيل برآمده و در آب سرد ريخته منعقد گردد. پس به دستور مذكور در شربت ريخته و تناول نمايند و در پزشگى نامه[ر.ض] گويد: در آب جوش يك جزو از نشاسته حل شده و پس از سرد شدن يك قسم لرزانك آبى رنگ حاصل مى گردد موسوم به «فالوده».
فالوس; فالوش ـ (چو كابوس) كافور مغشوش.
فالونه ـ (چو پالوده) بادخورك[ر.م] و ترشى پالا [غربال].
فاليدن ـ (چو سازيدن) فالودن[ر.م].
فاليده ـ (چو بازيچه) فالوده[ر.م].
فاليز ـ (چو كابين) پاليز[ر.م].
فاليزبان; فاليزوان ـ پاليزبان[ر.م].
فاليك ـ (چو كابين) پاپوش[ر.م].
فالينوس ـ (چو جالينوس) شاه تره.
فاليو; فاليوه ـ (چو بازيچه) فليوه[ر.م].
فام ـ وام و لون و رنگ و مثل و مانند و شكل و صورت و قصبه اى است در خراسان.
فامر; فامره ـ (چو فاسق و حادثه) شهرى است در حوالى فرخار[در چين] و در نزديكى آن بيابانى است كه آهوى مشگ در آنجا نافه انداخته و مشگ خوب از آنجا آرند.
فامس ـ بر وزن و معنى بامس.
فامِل; فامِليا ـ طايفه و عشيره و زن و اهل و عيال.
فامور ـ (چو كابوس) موضعى است از فارس در يك منزلى كازرون.
فان ـ پان[ر.م].
فانوس ـ (ر) نمّام و سخن چين و گويا فانوس چراغ مشهور را هم «فانوس» گفتن به مناسبت همين معنى است و يا بدان معنى پارسى است، چنان كه به پارسى «چرونده» هم [گويند].(عر)
فانوسِ خيال; فانوسِ گردان ـ آسمان و فانوسى كه در آن صورت هايى كشند كه به هواى آتش چراغ به گردش درآيند.
فانه ـ پانه[ر.م] و زبانه.
فانى ـ (ر.ف) و رجوع به «نوايى» هم نمايند.(عر)
فانيد; فانيذ ـ (چو پاليز) عربى و يا معرّب پانيد و عبارت از قند سفيد و شكر و نوعى از حلوا است و در مخزن[ر.ض ]فرمايد كه در ماهيّت آن اختلاف است. بعضى را عقيده آن است كه آب نيشكر بعد از طبخ و انعقاد هرگاه بى تصفيه باشد، آن را «قند سياه» گفته و اطبا «شكر سرخ» مى نامند و اصل آن است كه شكر به اعتبار نيشكر به نام سياه و سرخ و سفيد به سه نوع مى باشد و چون سفيد را با آب گداخته و جوشانده و كف شير و يا سفيده تخم مرغ بر آن زده و صافى نموده و منعقد گردانند، آن را «نبات سفيد» گويند و چون مرتبه ديگر تصفيه كرده و در ظرفى بريزند كه دُردى[رسوب] آن جدا گردد، آن را «شكر سليمانى» نامند و چون ديگرباره طبخ داده و تصفيه نموده و در قالب صنوبرى بريزند، آن را «فانيذ» گفته و به پارسى «قند» خوانند و اگر در طبخ ثالث مبالغه نمايند، «ابلوج» و «قند مكرّر» نام كنند و گويند هرگاه در قالب مستطيل مساوى الطّرفين بريزند، معروف به «قلم» است و چون طبخ ديگر داده و در شيشه ريزند، «نبات قرارى يا فرازى و سجزى» نامند و چون در طبخ ثالث به قدر عُشر آن شير تازه اضافه نموده و بجوشانند تا منعقد گردد، آن را «طبرزد» گويند و اكثر «قند مكرّر» را مخصوص بدين اسم

صفحه 314 - جلد سوم
دانسته اند و بعضى را گمان آن است كه شكر سفيد را چون مرتبه ديگر به طبخ تصفيه نمايند و در كفچه كرده و به چوبى برهم زنند كه حباب ها به هم رساند، پس بر روى پارچه سفيدى يا بورياى پاكيزه يا غير آن قرص هاى كوچك بريزند به قسمى كه حباب هاى آن مجوّف باشند و بگذارند كه سرد شده و بسته گردد، آن را «فانيد» گويند و قومى گويند كه چون آب نيشكر سفيد را مرتبه ديگر به طبخ تصفيه كرده و به قوام آورده و از آتش فرود آورده و بريزند و به كف شير يا كف سفيده تخم مرغ و تير زدن آن را سفيد كنند و قرص ها سازند و بگذارند تا بسته گردد، آن را «فانيذ» گفته و به پارسى «شكرپنير» گويند. و گاهى مغز گردكان[گردو] و بادام و پسته مقشّر[پوست كنده] و امثال آنها را نيز داخل نمايند و در اين حال آن را «حلواى مغزى» و «قبيده» نامند. و بعضى گويد كه فانيذ آن است كه قند سفيد را به قوام آرند، يعنى مرتبه ثالثه از تصفيه شكر سفيد كه در قالب مخروطى ريخته باشند و عسل طَرفا [گز] را كه به پارسى «گزانگبين» گويند، بعد از تصفيه، با چوبى كه آن را «وتد» گويند، زنند تا سفيد شود. پس آن را قطعات نموده و استعمال نمايند و «فانيذ» نامند و از ترنجبين[ر.م ]نيز به همين قسم ترتيب مى دهند. و بالجمله در آخر كلام خود گويد: در فانيذ خزائنى و سجزى نيز اختلاف است. آنچه را كه از قند ساخته و بى آرد جو نگاه دارند، «خزائنى» گويند و آنچه را كه از ترنجبين و عسل طرفا ترتيب دهند و آرد جو بر آن پاشيده و نگاه دارند، «سجزى» نامند كه معرّب سگزى است منسوب به سجستان[سيستان].
فانيذ خزائنى; فانيذ سجزى--->فانيذ و قند.
فانيز ـ فانيذ[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
فانيه ـ (ر) مؤنّث فانى و رجوع به ترجمه «هفتادوسه ملّت» هم شود.
فاوا ـ گشاده و رسوا و شرمنده و رسوايى و شرمندگى.
فاوانيا; فاوَنيا ـ درختى است كه به جهت صرع و كابوس و نقرس نگاه داشته و دخان كنند.
فايتون ـ [نوعى درشكه است. از روسى به فارسى آمده(لغت نامه دهخدا)].
فايجوه ـ معرّب پيكو[ر.م] است.
فايد ـ (چو شايد) كلمه انتها است به معنى «تا» و «اِلى» و «حتّى».
فايده ـ (ر.ف) و به پارسى «بر» و «بار» و «سود» و «آمرغ» و «گرد» [گويند].(عر)
فايز ـ (چو فاسق) ايّام پيرى و فصل خزان.
فايزار ـ (چو پايدار) پاپوش[ر.م].
فايزه ـ (چو فايده) پايزه[ر.م] و نام كنيزك هارون كه مادر مأمون و بسيار بدصورت بوده.
فايطون--->فايتون.
فايق ـ (چو فاسق) برتر و بلندى و هرچه بر غير خود زيادتى داشته باشد.(عر)

آيين دويّم

(در [حرف] فاى سعفص با تاى قرشت)
فت ـ (چو بد) پَت[ر.م].
فتائل ـ (چو حمايل) جمع فتيله.(عر)
فتائل رُهبان ـ كه در اسكندريّه [مصر] كثيرالوجود و در زبان اهالى آنجا به «زنجبيله» موسوم است، به فرموده مخزن[ر.ض]، نباتى است به قدر ذرعى و تيره رنگ مايل به سفيدى و برگش مانند برگ حنا و سناى [ر.م] مكّى و كوچك تر از آن و گل آن زرد و مجتمع و تخم آن مانند تخم تره تيزك[ر.م] و بيخ آن خوش بو و طعم آن تيز و تلخ و منبت [محل روييدن ]آن كنار دريا و رودخانه ها و ريگزارها مى باشد و گويند كه چون بيخ تازه آن را برآورده و با برگ آن پيچيده و در چراغ گذاشته و روغن بريزند، مانند فتيله مشتعل گردد و رهبانان مستعمل دارند.
فتات ـ (چو كتاب) نقره خالص و (چو كَنار) نان فطير و ريزه هر چيز، خصوصاً نان.
فتادن; فتاديدن ـ (چو كتابت و خِراشيدن) افتادن وفتاريدن[ر.م].
فتار ـ (چو كَنار و چنار) فتال[ر.م] و فتاريدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.

صفحه 315 - جلد سوم
فتاره ـ بر وزن و معنى بتاره.
فتاريدن ـ (چو رَسانيدن و خِراشيدن) دريدن و بريدن و كندن و افكندن و پاشيدن و افشاندن و ريختن و شكافتن و رخنه انداختن و درخت نو نشاندن و با ناخن و سر انگشت نشان كردن و پريشان و پراگنده بودن و نمودن و از هم گسستن و جدا كردن و پيچيده بودن و شكستن.
فتاك ـ (چو كَنار) حنا.
فتال ـ (چو كَنار و چنار) شكاف و رخنه و درخت نو نشانده و فتاليدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
فتاليدن ـ بر وزن و معنى فتاريدن.
فتح ـ (ر.ف) و به پارسى «گشاد» و «گشايش» گويند.(عر)
فتح الباب ـ گشادن در و پيش قدم بودن در كارى و در اصطلاح نجومى آن، رجوع به «خانه» شود.
فتحه ـ (چو سفره) شكاف و فُرجه و (چو هرزه) در اصطلاح نجومى، معروف و رجوع به گفتار دويّم از آيين اوّل مقدّمه نمايند.(عر)
فتحى --->فيروزه.
فتراك ـ (چو دلدار) تسمه و دوالى است معروف كه از براى بستن چيزها از پس زين و پيش آن آويخته و «سموت» و «ترك» و «ترك بند» و «ترگون» و «غنجوغه» نيز گفته و به نوشته برهان[ر.ض]، به تركى «قبخقه» و «قبخوقه» يا «غبخقه» يا «غبخوقه» گويند و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد: حق آن است كه اين لغت تاتارى است ولى در پارسى بسيار استعمال شده، گويا كه پارسى است.
فترت ـ (چو عنبر) كه در حال وقف، «فتره» گويند، ضعف و انكسار و آشتى و ميان دو نوبه تب و زمان هاى ميان دو پيغمبر و نام قسمى از ماهى است كه اگر در زير پا بمالند، ضعف و سستى پاى ها را عارض گردد.(عر)
فتردن ـ (چو ستمگر و فرزدق) فتاريدن[ر.م].
فترك ـ (ل) خاكشير.
فتره ـ (چو هرزه) رجوع به «فترت» شود.(عر)
فتريدن ـ (چو درويدن و طلبيدن) فتاريدن[ر.م].
فتش ـ (چو سخت) تفتيش و بسيار طلب كردن.(عر)
فتشيّه ـ (ل) رجوع به «وثنيّه» نمايند.
فتق ـ (چو سخت) صبح و گشادن و پاره كردن و بالخصوص كشيدن خياطه ها و رشته هاى جامه و منفصل ساختن اجزاى آن از يكديگر و جايى كه بر اطراف آن باران باريده و بر خودش نباريده باشد و هم علّتى [بيمارى ]است كه بيشتر از پاره شدن پرده شكم و بيرون ريختن پيه شكم و يا بعضى از روده ها در خايه ظاهر باشد. احمد رفعت[ر.ض] گويد: فتق آن است كه عضوى و يا جزو عضوى از جوف طبيعى خود خارج باشد و بالخصوص خارج شدن بعضى از اعضاى بطنى و يا يكى از قطعات روده ها است از محل طبيعى خود و به اختلاف مواد و اعضا به چندين اسم مسمّى مى باشد، چنانچه خروج روده ها از جوف و محل طبيعى خود را «فتق امعا» گفته و خروج رحم را «فتق رحم» خوانده و خروج كبد را «فتق كبد» ناميده و در مثانه «فتق مثانه» نام كرده و در مغز استخوان «فتق مخّ» نام داده و در معده «فتق معده» مى نامند. و بالجمله فتق، نام اورامى [ورم ها] است كه طارى [عارض] فرجه هاى [شكاف هاى ]طبيعى باطن شكم گردد.
فتك ـ (چو سخت) سيخول[نوعى خارپشت] و جانوركى است كه به تركى «پورسوخ» گويند.
فتل ـ (چو شكم و قمر) فتليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
فتلدن; فتليدن ـ (چو ستمگر و فرزدق و درويدن و طلبيدن) فتاريدن [ر.م].
فتن ـ (چو قمر) شكل و شمايل و هيئت و صورت و مُلكى است در هندوستان و (چو ستم) به عربى، جمع فتنه است.
فتنه ـ (چو سركه) نام كنيزك بهرام گور[پادشاه ساسانى قرن 5م] كه بسيار خوب چنگ مى نواخته و به عربى، شور و غوغا و ابتلا و امتحان است.
فتنه را كمر گشادن ـ اسكات فتنه و فرونشاندن شور و غوغا.
فتو ـ بر وزن و معنى پتو و فنو.
فتوت ـ (چو عمود) فتات [ر.م] و (به ضمّ اوّل و ثانى و فتح و تشديد ثالث) جوانى و جوانمردى و كرم و سخاوت و مردانگى.(عر)

صفحه 316 - جلد سوم
فتود ـ بر وزن و معنى فنود.
فتودن ـ بر وزن و معنى فنودن.
فتور ـ (چو هبوط) سست شدن.(عر)
فتوه ـ (چو ستوه) مغرور و فريفته.
فتوى ـ (چو پروا و خرما) حكم و بيان كردن آن، خصوصاً حكم دينى و دستور حاكم شرع در مسئله شرعى كه به پارسى «وجر» گويند.(عر)
فتوى پناه ـ فقيه و مجتهد.
فتيار; فتياره ـ (چو فرهاد و سردابه) بتياره[ر.م].
فتيت ـ (چو رَسيد) فتات [ر.م].(عر)
فَتيل ـ (ق) مفتول[ر.م] و رجوع به «دينار» هم شود.
فتيله ـ (چو سليقه) پنبه و لته[كهنه] تاب داده كه به پارسى «پليته» گويند و در اصطلاح حسابى آن، رجوع به «قيراط» و «دينار» شود و در اصطلاح اطبّا، دواهايى است كه بهواسطه پشم و پنبه داخل جراحات كرده و يا به جهت تليين [نرم گرداندن] و جذب مواد از اعالى بدن بر قبل و دبر بردارند و در جمعى كه قوّت مسهل خوردن ندارند، بدل حقنه[داخل كردن دواى مايعى از راه مقعد در روده ها براى روان كردن شكم] است و جمع آن، فتائل[است] و به پارسى «شافه» و «آفروزه» گويند.(عر)
فتيله دهنج ـ موچينه[ر.م].
فتيله مو ـ مجنون و ديوانه.

آيين سيّم

(در [حرف] فاى سعفص با جيم ابجدى و جيم پارسى)
فج ـ (چو دل و رخ) لب فروهشته و كسى كه لب زيرين او فروافتاده باشد و به عربى، (چو حقّ و دقّ) هندوانه و هر چيز خام و ناپخته، خصوصاً ميوه كال و (چو حقّ) راه فراخ و گشاده ميان دو كوه و به روش لغات پارسى نوشتن آن، چنانچه در برهان[ر.ض] است، خطا است.
فجا ـ (چو رضا و قضا) فاجام[ر.م].
فجأت ـ (چو عنبر و مبارك) هجوم كردن و غفلتاً و به ناگاه آمدن بدون اينكه قبلاً انتظارى و اطلاعى باشد و هر چيزى كه همچنين باشد و در حال وقف، «فجأه» گويند.(عر)
فجار ـ (چو كفّار) رجوع به «فسق» نمايند.(عر)
فجام ـ (چو كَنار) فاجام[ر.م].
فجأه ـ (چو هرزه و شماره) فجأت[ر.م].(عر)
فجاى ـ (چو كَنار و چنار) فاجام[ر.م].
فجفجه ـ (چو سنبله) پچپچه و سخن نهانى.
فجل ـ (چو تند و شتر) ترب معروف.(عر)
فجور ـ (چو هبوط) رجوع به «فسق» نمايند.(عر)
فجول ـ (چو هبوط) استخوان شتالنگ[ر.م].
فجّه ـ (چو مكّه) فاصله ميان هر چيز.(عر)
فجيعه ـ (چو سليقه) مصيبت و داهيه[بلا] و آنچه قلب انسانى را به درد آورد و جمع آن، فجائع است.(عر)
فچفچه ـ (چو سنبله) پچپچه و سخن پنهانى.

آيين چهارم

(در [حرف] فاى سعفص با حاى حطّى و خاى ثخذ)
فحل ـ (چو سخت) راوى [كسى كه شعر شاعر را با آواز خوش نزد بزرگان بخواند] و ستاره سهيل و نرينه هر حيوان و درخت نرينه خرما و حصيرى كه از آن بافند و جمع آن، فُحول و فُحوله است.(عر)
فَحليان ـ (ل) رجوع به «فهليان» نمايند.
فحم ـ (چو سخت) رجوع به «زغال» نمايند.(عر)
فحول; فحوله ـ (چو هبوط و گلوله) جمع فحل[ر.م].
فخ ـ (چو بد) دام و تله و شكار و شكارگاه و (چو رخ) دهنه آهنين لجام اسب و به عربى، (چو حقّ) آلت شكار و صحرايى است در مكّه كه به نوشته مراصد[ر.ض]، مدفن عبدالله ابن عمر و جمعى از صحابه بوده و حسين ابن على ابن حسن علوى در 169 هجرى، با جمعى از اهل بيت خود در آنجا به قتل رسيدند.1
فخار ـ (چو كَنار) فخر كردن و (چو چنار) فخر كردن دو نفر با همديگر و (چو عطّار) سفال و خَزَف.(عر)

1. حسين بن على مشهور به شهيد فخّ، نواده حضرت مجتبى(عليه السلام) و يكى از رجال برجسته، بافضيلت و عالى قدر هاشمى بود و در روز 8 ذى الحجه سال 169هجرى در زمان هادى، خليفه عباسى، در 6 ميلى مكّه در سرزمينى به نام فخّ به همراه يارانش به شهادت رسيدند. امام جواد مى فرمايد: پس از فاجعه كربلا، هيچ فاجعه اى براى ما بزرگ تر از فاجعه فخ نبوده است.(بحارالانوار، ج48، ص 156)

صفحه 317 - جلد سوم
فخامت ـ (چو شماتت) بزرگى جثّه و بلندى قدر و مرتبه.(عر)
فخامَتلو ـ صاحب فخامت و جلالت و هم به نوشته درارى لامعات[ر.ض]، لقب خاص صدر اعظم سلطان و خديو[لقب حكمرانان مصر در قرن 19 و 20م] مصر است.(عربى و تركى)
فخت ـ (چو سخت) پهن و پخش.
فخر ـ (ر.ف) [نازيدن و مباهات و افتخار].(عر)
فخرآباد ـ دهى است در نيشابور و هم نام قلعه قديمه رى كه فخرالدوله ديلمى [قرن 4هـ] تعميرش كرده و به نام خودش مشتهر نمود.
فخر رازى ـ عنوان مشهور امام فخرالدين ابوعبدالله محمد ابن عمر تميمى بكرى تبرستانى است، در علوم اوائل [علوم عقلى يا حكمى ]و كلام و معقول بر همه معاصرين خود تفوّق جسته و در بسيارى از فنون علمى داراى تصانيف معتبره مى باشد و در 606 هجرى در شهر هرات وفات يافت.1
فخراج ـ (ل) به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، نام ياقوتى بوده از جوهرهاى [جواهر ]خاصّه محمدشاه بابرى [پادشاه تيمورى هند در قرن 12هـ ]كه با دو قطعه الماس بزرگ كه يكى را «درياى نور» گفته و ديگرى را «كوه نور» مى ناميده اند، به تصرف نادرشاه آمده و اكنون درياى نور در تصرّف شاهنشاه ايران و كوه نور در تصرّف پادشاه انگليس و فخراج را هم «راجه رنجيت سنكه» از شجاع الملك افغان گرفته.
فخرز ـ (چو بددل) فربه و قوى هيكل.
فخفره ـ (چو زَلزَله) جو و يا سبوس و يا نان بسيار خشكيده و يا نان با سبوس.
فَخفور ـ بر وزن و معنى فغفور.
فخم ـ (چو سخت) چادرى كه نثارچيان بر سر دو چوب بسته و بدان نثار را از هوا ربايند و يا در زير درخت ميوه دار نگاه داشته و درخت را مى تكانند تا ميوه در آن جمع شود.
فخمدن ـ (چو بدصفت) مخفّف فخميدن[ر.م].
فخمده ـ (چو تبصره) فخميده[ر.م].
فخميدن ـ (چو ترسيدن) موى بركندن و هر چيز را از غلّ و غش پاك كردن و بالخصوص پنبه زدن و پنبه را از پنبه دانه جدا كردن كه هنوز حلاّجى نكرده باشند.
فخميده ـ (چو ترسيده) اسم مفعول و ماضى بعيد از فخميدن[ر.م].
فخن ـ (چو سخت و قمر) باز و ميان باغ و وسط حقيقى آن.
فخيز ـ (چو امير) مهميز[ر.م].

آيين پنجم

(در [حرف] فاى سعفص با دال ابجدى و ذال ثخذ)
فدا ـ (چو رضا) عوض و بدلى كه خود و يا ديگرى را بدان نجات داده و از بلايى خلاص نمايند و به پارسى «برخى» و «گربان» و «گريان» گويند و رجوع به «قربان» هم نمايند.(عر)
فدائى ـ عاشق و دزد و خونى و كسى كه دانسته با رضا و رغبت خود مرتكب امرى شود كه باعث سلب حيات باشد.
فدام ـ (ل) لايق و مناسب.
فدان ـ (چو كَنار و عطّار) گاو و يا خصوص دو گاو كه به جهت زراعت به هم بندند.(عر)
فَدَرزه ـ بر وزن و معنى بدرزه.
فدرنجك ـ (چو بدمنظر) فرنجك[ر.م] و پيرامون دهان.
فدرنگ ـ (چو فرزند) پژاوند[ر.م] و پانه[ر.م] و دستور [ر.م] و كدنگ[ر.م] و جندره[ر.م] و طعامى كه در دستمال بسته و از جايى به جايى برند.
فدروند ـ (چو كمربند) پژاوند[ر.م].
فدرونگ ـ (چو بدصورت) سوراخ و منفذ و سنگى كه بر سر حصار گذارند تا چون دشمن به پاى قلعه آيد، بر سرش اندازند.
فدره ـ (چو هرزه) حصير و بوريايى كه از برگ خرما و غيره بافته و بر بالاى چوب هاى سقف خانه انداخته و

1. ر.ك: ريحانة الادب، ج4، ص 297ـ 301.

صفحه 318 - جلد سوم
خاك و گل بر بالاى آن ريزند.
فدشكان; فدشكويه ـ (ل) نام موضعى است از توابع فسا در نُه فرسخى جهرم.
فدفد ـ (چو عنبر) بيابان و صحرا.
فدك ـ (چو قمر) نام يكى از قراء يهود است كه در يك منزلى خيبر و دو منزلى يا سه منزلى[140كيلومترى] مدينه منوّره و مال كفّار خيبر بوده و به طريق صلح در تحت تصرّف حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) درآمده و به موجب وحى الهى خالصه حضرت رسالت پناهى(صلى الله عليه وآله)گرديده و در آنجا چشمه آبى روان و درخت خرما فراوان است و بعد از نزول آيه مباركه(وَ آتِ ذَالْقُرْبى حَقَّهُ) (اسراء، 26) در حق حضرت صدّيقه طاهره ـ سلام الله عليها ـ عنايت فرمودند و تا حين رحلت آن حضرت در تصرّف آن معدن عصمت بوده و بعد از وفات او با قهر و غلبه و ترتيبات جانسوز و ناگوار و دور از شيوه انصاف و مروّت و لازمه غيرت و حميّت از دست آن مظلومه گرفته و ننگ ابدى تاريخى بر خود بستند، چنانچه در محل خود نگارش يافته.1
فدم ـ (چو شكم) دلتنگى و (چو شتر) عاقبت و انجام كار.
فدود; فدوند ـ (چو عنبر و فرزند) پژاوند[ر.م].
فدى ـ (چو قضا و رضا) فدا و به پارسى، (چو على) آفرين است.(عر)
فديدن ـ (چو رَسيدن) افديدن[ر.م].
فديه ـ (چو جزيه) فدا [ر.م].(عر)
فذلكة ـ (چو زَلزَله) از حساب فارغ شدن و آن را به آخر رساندن و خلاصه كلام و نتيجه و آنچه در پيش تفصيل داده شده از حساب و غيره، خصوصاً سرجمع حساب كه در آخر آن مى نويسند.(عر)

آيين ششم

(در [حرف] فاى سعفص با راى قرشت)
فر ـ (چو رخ) كتابخانه يهود و (چو بد) سيلاب و فوق و بالا و پر مرغان و سنگ و هنگ[ر.م] و آرايش و زينت و شأن و شوكت و زيبايى و رفعت و نور و روشنايى و زيبندگى و برازندگى و پرستارى و خدمتكارى و رأفت و مهربانى و (به كسر اوّل) به فرانسه، آهن و (چو مُدّ) به عربى، اشراف قوم و (چو حقّ) گريختن و گريزنده و امرى را تفتيش كردن.
فَررُخ--->فرّخ.
فرا ـ (چو قضا) بلند و بالا و كنج و گوشه و مجموع و همه و آخرين و جانب و سوى و نزديك و دور و پيش و پيشتر و ميان و وسط و ستانيدن و اخذ كردن و به معنى بر و در، چنان كه گويند: فرا بام و فرا خانه، يعنى بر بام و در خانه و گاهى زايده هم باشد[سعدى در باب هفت گلستان در تربيت فرزند گويد:]
«وقتى افتاد فتنه اى در شام *** هر كسى گوشه اى فرا رفتند
[روستازادگان دانشمند *** به وزيرى پادشا رفتند
پسران وزير ناقص عقل *** به گدايى به روستا رفتند»].
فرابُرز ـ پهلوانى بوده ايرانى در نزد دارا[ر.م] كه در كارها با او مشورت كردى و به جنگ اسكندرش رخصت نداد.
فراپوش ـ (چو قبادوز) سرزده و بى هوش.
فراپيش ـ (چو سرازير) طرف پيشين.
فراگرفتن ـ آموختن و ياد گرفتن.
فرات ـ (چو شمار) شيرين و گوارنده و به مناسبت همين معنى، نهر بزرگى را نيز گويند كه به غايت معروف و در اكثر آثار دينى ممدوح و نام پارسى آن فالاد و فالادرود و فلاد و فلادرود و از مشاهير رودهاى عالم معدود و از ارمنيّه و ارضروم [در تركيه] برخاسته و از جبال اخلاط گذشته و از حدود شام عبور كرده، پس به كوفه رسيده و با دجله بغداد يكى شده و تخميناً هفتاد ميل در جنوب شرقى بصره در نزد عبّادان به خليج فارس مى ريزد و ممرّ آن زياده از 1400ميل راه است.(عر)
فراته ـ (چو كَناره و شماره) ميده[ر.م].
فراتين ـ (چو سرازير) گفتار و سخن آسمانى.

1. براى تفصيل درباره كيفيّت تمليك فدك به دست پيامبر گرامى، سپس بازگرفتن آن از آن حضرت و ديگر مسائل مربوط به فدك به فروغ ابديّت، ص 752ـ759 مراجعه شود.

صفحه 319 - جلد سوم
فراتين اَروند ـ زبده و خلاصه عالم علوى.
فراتين نوا; فراتين نواد ـ آسمانى زبان[ر.م].
فراخ ـ (چو كَنار) فراوان و بسيار و وسيع و گشاده و شاد و خرّم و (چو چنار) به عربى، جوجه كه به تركى «فريك» گويند.
فرخ آستين; فراخ دست ـ كريم و سخى و جوانمرد و باهمّت.
فراخ دهن ـ مردم فضول و بسيارگو و بدزبان و هرزه چانه.
فراخ رفتن ـ اسراف و بدخرجى و به شتاب رفتن و از حد و اندازه خارج شدن.
فراخ رو ـ (به فتح راء) اسم فاعل از فراخ رفتن [ر.م] و (به ضمّ آن) مردم خندان و خوش خلق و گشاده رو و كسى كه پيوسته به عشرت گذرانده و با مردم مدارا و خوش رفتارى نمايد.
فراخا ـ (چو نَصارا) فراخى و گشادگى و هر چيز فراخ و گشاده و محنت و الم.
فراختن ـ (چو كلانتر) فرازيدن.
فراخِستن ـ (چو رَسانيدن) فراهختن [ر.م].
فراخشيج ـ عنصر مهم و عمده[به «آخشيج» هم رجوع شود].
فراخنا ـ فراخا[ر.م].
فراخور ـ (ر) لايق و مناسب و سزاوار.
فراخيدن ـ (چو رَسانيدن) فراخ شدن و پشم بودن و موى در بدن برخاستن و راست ايستادن.
فراخير; فراخيز ـ (چو سرازير) خيزيدن.
فرادر ـ (چو برادر) پژاوند[ر.م].
فرار ـ (چو شمار) برّه و بزغاله و پرواره[ر.م] و بچه شتر و گاو وحشى و (چو عطّار) بسيار گريزنده و در اصطلاح اكسيرى، زيبق [جيوه ]است.(عر)
فرارجام ـ (ل) به نوشته ناصرى[ر.ض]، نام فلك ثوابت [فلك هشتم ]است.
فرارد ـ (چو برادر) در بعضى جاها ديدم كه به معنى «پىِ سر» ترجمه نموده و ظاهر آن است كه حرف آخرش واو بوده و بر وزن هَلاكو باشد.
فرارش ـ (چو مساجد) نام فرشته ربّ النوع آب است [فرشته رب النّوع اسب (لغت نامه دهخدا به نقل از انجمن آرا)].
فرارو ـ (چو هَلاكو) پىِ سر و (به فتح راى ثانى) فرارون[ر.م].
فرارون ـ (چو قبادوز) پى درپى و متوالى و تنزّل و رجعت و هر چيزى كه روزبه روز باز پس رود و به مناسبت همين معنى، بر خمسه متحيّره[عطارد، زهره، مرّيخ، مشترى، زحل] اطلاق كنند كه رجعت دارند و ماه و آفتاب را نيست.
فراروى ـ (ق) پىِ سر.
فراره ـ (چو كَناره) مخفّف فرواره[ر.م].
فراريس ـ (ل) رجوع به «گون» شود.
فراز ـ (چو كَنار) خون و منبر و زوج و جفت، در مقابل فرد و قد و قامت و زايده و زيادت و بلند و بلندى و آلت مردى و بسته و گشاده و تپه و عقبه و پهن شده و پَخت[پخش ]گرديده و جمع و فراهم آمده و فرازيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن و به معنى بعد از اين و حضور و پيش و بالا و نشيب و نزديك و قريب و پس و عقب، چنان كه گويند: فراز بده، يعنى پس بده و هر چيز سركش و نافرمان و زمان و ابتداى زمان، چنان كه گويند: از صباح فراز، يعنى از زمان صبح و از اوّل صبح و به معنى تكرار هم آمده: فراز بده، يعنى باز بده.
فرازآباد ـ عالم علوى و غيب و لاهوت و ملكوت.
فرازان ـ (چو هراسان) فروزان و اسم فاعل از فرازيدن[ر.م].
فرازستان ـ اوج، مقابل حضيض.
فرازمان ـ (چو شرابيان) حكم و فرمان عالى.
فرازمَروس ـ خارج از اندازه و فوق العاده.
فِرازنو ـ پروانه.
فرازه ـ (چو كَناره) شعله آتش.
فرازيدن ـ (چو رَسانيدن) بستن و گشادن و جمع شدن و پس افتادن و فروزيدن و آراستن و زينت دادن و خوش كردن و بلند رفتن و بالا بردن و پايين آمدن و نافرمانى كردن

صفحه 320 - جلد سوم
و درآمدن و فرارفتن و برداشتن و وصل نمودن و در را پوشيدن.
فرازير ـ (چو سرازير) سجاف جامه و غيره.
فَرازين ـ (ق) هر چيز منسوب به فراز و بالا، خصوصاً فراتين[ر.م].
فرازين اَروند ـ زبده و خلاصه عالم علوى و نام كتابى است پارسى از تأليفات جمشيد جم[چهارمين پادشاه پيشدادى].
فرازين نوا; فرازين نواد ـ آسمانى زبان[ر.م].
فراس ـ (چو كَنار) خيمه و طناب و (چو عطّار) از نام هاى عربى شير درنده است.
فِراسب ـ پاشنه در و قطب آسيا و دندانه بالاى عمارت كه از آجر گرداگرد آن مى گردانند.
فراست ـ (چو شماتت) مهارت در اسب سوارى و امورات اسب و (چو كتابت) زيركى و فطانت و با دقّت نظر كردن و باطن را درك نمودن و به ناگاه رسيدن فهم است به امر غير محسوس و به پارسى «هوش»[گويند] و در اصطلاح، علمى است معروف و آن عبارت است از معرفت اخلاق درونى و صفات باطنى انسانى از اعضاى ظاهره و اشكال محسوسه كه چون شخصى را بينند، از صورت او بدانند كه خوى نيك دارد يا بد و چه كار مناسب او است: «الظاهر عنوان الباطن و المجاز قنطرة الحقيقة». و دور نيست كه حديث شريف «اتّقوا من فراسة المؤمن فانّه ينظر بنور الله» اشاره به همين علم باشد. و از ابن عباس هم نقل است كه مراد از «متوسّمين» در آيه مباركه(إنَّ فِى ذَلِكَ لآيَات لِلْمُتَوَسِّمِينَ)(حجر، 75) دانندگان علم فراستند و اين علم را «قيافه» نيز گويند1.(عر)
فَراستوك ـ پرستوك.
فَراسودن ـ فرسودن.
فراسوده ـ فرسوده.
فراسياب ـ حباب و افراسياب [ر.م].
فَراسين; فَراسيون ـ گندناى[تره] كوهى.
فراش ـ (چو كَنار) پروانه و پشه كوچك و غوغاى ملخ و گِلابه خشكيده و جاى كرم پيله و (چو چنار) وسعت دادن و امرى را منتشر كردن و بساط گستردن و هر چيزى كه بر زمين بگسترانند و كنايه از زن مرد هم هست.
فراشا ـ (چو نَصارا) حالت فراشيدن[ر.م].
فَراشتَر; فَراشتَروك; فراشتُك ـ وطواط[ر.م] و پرستوك.
فراشتن ـ (چو كلانتر) فرازيدن.
فَراشتو; فراشتوك ـ وطواط[ر.م] و پرستوك.
فراشته ـ (چو فراخته) پرستو و اسم مفعول و ماضى بعيد از فراشتن [ر.م].
فراشيدن ـ (چو رَسانيدن) فرازيدن و فلخودن[ر.م] و لرزيدن و خميازه و خود را برهم كشيدن در ابتداى تب و به هم كشيده شدن پوست بدن و راست شدن موى پيش از به هم رسيدن تب و اين حال را «فراشا» گفته و به عربى «قشعريره» گويند.
فراشين; فراشيون ـ گندناى [تره] كوهى.
فراعنه ـ (چو علانيه) جمع فرعون كه به معنى متمرّد و متكبّر و سركش و ياغى و لقب پادشاهان مصر، هركس كه باشد و بالخصوص لقب وليد ابن مصعب، اوّلين فراعنه مصر كه در عهد حضرت كليم الله(عليه السلام) دعوى الوهيّت كرده و على المشهور در حوالى 400 سال دوره منحوسه وى بوده و عاقبت با قومش در نيل غرق شدند. و بالجمله، سلاطين مصر كه معنون به فراعنه هستند، به نوشته بعضى، 26 سلسله بوده اند كه دوره سلطنت ايشان 2500 سال امتداد يافته و پس از آن مدت منقرض گرديدند و ايشان در عمارات سلطنتى در روى تختى جلوس مى نمودند و مصرى ها ايشان را پسر خورشيد مى خواندند و هر كس نزد ايشان مى رفت، مى بايست مثل خداوند ايشان را پرستش نمايد و بعد از مردن از براى او معبدى برپا كرده و نذر و قربانى ها مى نمودند، و اوّل ايشان وليد ابن ريّان بوده و وزارت او با حضرت يوسف مى بود و بعد از كورى او وليعهدش شده و عاقبت پادشاهى بدان حضرت رسيد. و ملوك مصر جنگجويان بسيارى داشتند كه مسلّح به نيزه و كمان بوده اند و در تحت حكم و فرماندهى سلاطين بوده و در موقع جنگ كردن سوار عرابه هاى جنگى مى شدند و

1. وسائل الشيعه، حرّ عاملى، ج12، ص 38.

صفحه 321 - جلد سوم
اغلب لشگركشى هاى ايشان به طرف سياهان حبشه [اتيوپى] و شامات بوده و عادتشان اين بود كه بعد از فتح بلاد، سكنه آنها را زنجير كرده و اسير نموده و در پايتخت خودشان ايشان را به ساختن ابنيه و عمارات خود مأمور مى ساختند.(عر)
فراغ ـ (چو شمار) فروز [ر.م] و شعله آتش و باد سر يا باد سرد و به عربى، آب منى است و (چو چنار) باد سرد و نشاط قلب و فرصت يافتن و نام موضعى است و به عربى، آسوده خاطر بودن است و (چو كَنار) هم به عربى ،به همين معنى است.
فراغان ـ (چو هراسان) دهى است در مرو[در تركمنستان].
فراغت ـ (چو مبارك) آب منى و (چو شماتت) معروف است و به پارسى «آسودن» و «پرداختن»[گويند].(عر)
فراغو; فراغوى ـ (چو هَلاكو و قبادوز) باشه[ر.م].
فراغه ـ (چو شماره) آب منى و (چو خرابه) پارچه اى از كرباس و غيره كه قلم را بدان بزدايند[پاك كنند]. (عر)
فرافر ـ (چو برادر) فرفر[ر.م].
فراك ـ (چو شمار) پليد و زبون و پشت و حيز و مخنّث.
فراكن; فراكند; فراكنده ـ (چو برادر و [دماوند] و برازنده) فركنده[ر.م].
فراگِرد ـ محيط و بالخصوص نام بحر محيط[ر.م] است.
فرامرز--->فرمرز.
فرامش ـ (چو تصادف) مخفّف فرامشت[ر.م].
فَرامُشت ـ (ق) فراموش و هرآنچه كسى در دست گيرد.
فراموش ـ (چو قبادوز) فراموشيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن كه «فرمش» و «فرموش» و «فرامش» و «فرامشت» هم گويند.
فراموشانيدن ـ ديگرى را غافل كردن و چيزى را از يادش بردن.
فراموشيدن ـ از ياد و خاطر محو بودن و نمودن.
فرانج; فرانجك ـ (چو برادر و كلانتر) فرنجك[ر.م].
فرانسه ـ موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض] و بعضى ديگر، نام يكى از دول اوروپاى غربى است كه به غاليه نيز موسوم بوده و در حوالى 150 مقدّم هجرت تشكيل يافته و از شمال به بلجيك [بلژيك] و آلمانيا و خليج انگريزى[انگليسى] و از جنوب به اسپانيا و بحر ابيض[درياى مديترانه] و از مشرق به ايتاليا و پروسيا[ر.م ]و اسويچره و بلاد سويس و از مغرب به بحر محيط اطلاسى[اقيانوس اطلس] محدود و مساحت سطحيه آن 25هزار ميل مربع و به مقياس ديگر 541هزار ميل مربع و به مقياس ديگر 541هزار كيلومتر مربع و عده نفوس آن در حوالى 33 يا 38مليون و اكثرشان قتوليك[كاتوليك ]مى باشند و دولت فرانسه علاوه بر قطعه اوروپا در قطعات ديگر داراى مستحكمات بسيارى بوده و مقرّ سلطنتش شهر پاريس و شكل حكومت آن از 1875 ميلادى ـ مطابق 1292 هجرى ـ به طرز جمهوريّت بوده و امور مملكتى خودشان را به تصويب سناتو و مجلس قوانين و يك نفر رئيس جمهورى اداره مى نمايند.
فرانق ـ (چو عُطارِد) پروانك[ر.م] و شير درنده و به فرانسوى، (به كسر اوّل و سكون نون) پول نقره اى است كه به نوشته درارى لامعات[ر.ض]، معادل يك ربع مجيدى [ر.م] عثمانى است و در بعضى از كتب حساب گويد: فرانق يا فرانگ پولى است به وزن پنج گرم كه نُه عشرش نقره و يك عشرش مس و اجزاى آن «دسيم» است كه مساوى 1/0 فرانق و «سانتيم» معادل 01/0 فرانق و «ثو» كه برابر پنج سانتيم است.
فِرانقه ـ طرز و روش فرنگى.
فرانك ـ (چو امانت) نام مادر فريدون[ششمين پادشاه پيشدادى] كه او را در بيشه مازندران پنهان نمود.
فراوار ـ (چو سماوار) فروار[ر.م].
فراوان ـ (ق) زياد و بسيار و بى حدّ و بى شمار.
فراور ـ (چو سماور) موضعى است در خراسان و در آن چشمه اى است كه به نوشته بعضى، غوطه زدن در آن تب رِبع[تبى كه يك روز گيرد و دو روز گذارد] را زايل گرداند.
فراوند ـ (چو دماوند) پژاوند[ر.م].
فراوه ـ (چو علاوه) شهر كوچكى است از مضافات خوارزم[در ازبكستان] و دهستان.
فراوير; فراويز ـ (چو سرازير) سجاف [ر.م] و رجوع به

صفحه 322 - جلد سوم
«خاو» نمايند.
فراه ـ (چو كَنار) شهرى است از توابع هرات كه ابونصر[قرن 6 و7هـ] صاحب نصاب الصبيان مشهور هم بدان منسوب و از معين الدين، جامع تاريخ هرات[ر.ض]، نقل است كه در يك فرسخى فراه، كوهى است بارندكنام و در آن كوه طاق سنگى است كه هميشه از آن آب مى چكد و مردم بدانجا به زيارت و طلب حاجات مى روند و در وقت دعا افزودن و كاستن آب را دليل رد و قبول دعا گيرند.
فراهان ـ (چو فراوان) به فرموده فرهنگ ناصرى[ر.ض]، قصبه اى است در عراق عجم [نواحى مركزى و غربى ايران] معروف و به خوبى آبوهوا موصوف و مردمان باكمال و باعزّت و اعتبار از آنجا برخاسته اند و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: بلوكى است خوش آبوهوا كه خاكش حاصلخيز و زمينش طرب انگيز و مردمانش دلاور و فارسى زبان و بعضى از ايشان ترك و بعضى از دهات آن مسكن سادات عالى نسب مى باشند.
فراهختن ـ (چو رَسانيدن) مخفّف فراهيختن [ر.م].
فَراهَست ـ شأن و شوكت و زيبايى.
فراهم ـ (ر.ف) [مجتمع; گرد آمده].
فَراهيختن ـ آويختن و آهازيدن [ر.م] و زيبا و باجلالت بودن و با ادب شدن.
فرايرج; فرايرجيّه ـ (ل) رجوع به «وهميّه» نمايند.
فَرايِستن ـ بسيار و زياد شدن.
فَرايسته ـ بسيار و زياد و اسم مفعول و ماضى بعيد از فرايستن [ر.م].
فرايوش ـ (چو قبادوز) بيهوش و از هوش رفته.
فرب ـ (چو قمر) رودخانه اى است بزرگ در خراسان.
فربار; فرباره; فرباز; فربازه; فربال; فرباله ـ بر وزن و معنى فَروار و فَرواره.
فَربانيون ـ اقحوان[نوعى گل است] .(نان)
فربود ـ (چو اَمرود) راست و درست و مردم متديّن و خوش اعتقاد و بامذهب و گياهى است خوش بوى.
فربوددين; فربود كيش ـ كسى كه در دين و مذهب خود راست و درستكار باشد.
فَربودى ـ هر چيز راست و منسوب به فربود[ر.م]، خصوصاً فربوددين[ر.م].
فربه ـ (ر.ف) كه «كبد» و «فربى» هم [گويند].
فربى ـ (چو سعدى) فربه[ر.م].
فربيون ـ (چو سرنگون) فرفيون[ر.م].
فرپرك ـ (چو بدنظر) شب پره[خفّاش].
فرت ـ (چو تشت) تان[ر.م] و تانه [ر.م] و (چو پشت) فرتود[ر.م] و هم گياهى است دوايى كه درد شكم را سود دارد.
فرتاب; فرتات ـ (ل) وحى و الهام و كشف و انكشاف و آن پرتو بزرگى است كه از خدا بر دل انبيا افتد.
فرتاش ـ (چو سردار) هستى و وجود، در مقابل عدم.
فرتج ـ (چو عنبر) فرنج[ر.م].
فرتو ـ بر وزن و معنى پرتو.
فرتوت ـ (چو اَمرود) پير خرف سال خورده و از كار افتاده.
فَرتود ـ (ق) فرتوت و صاف و روشن كردن دل و تصفيه قلب است با رنج و رياضت و پرستش و عبادت و مواظبت ذكر حضرت احديّت كه در اصطلاح اهل حقيقت مجاهده و اشراق است و اين است كه پارسيان حكيم اشراقى را فرتودى گويند.
فَرتور ـ (ق) عكسى كه در آيينه و غيره افتد.
فرتوش; فرتوشيّه--->وهميّه.
فرتوك ـ (چو اَمرود) پرستوك.
فرج ـ بر وزن و معنى ارج و به عربى، (چو قمر) معروف[است] و (چو سرد) جاى ترسناك و مابين دو پاى اسب و شكافتن و وا بردن و كشف كردن و زايل نمودن و كسى كه كتمان سِرّ نتواند نمايد و به معنى شكاف و سوراخ، خصوصاً عورتين انسان و بيشتر در قبل زن استعمال نمايند و به پارسى «چوز»[گويند].
فرج مند ـ بر وزن و معنى ارجمند.
فرجاد ـ (چو فرهاد) عالم و فاضل و دانشمند.
فَرجار ـ (ق) معرّب پرگار.
فَرجام ـ (ق) انجام و نتيجه و منفعت و امر و فاعل از فرجاميدن[ر.م].

صفحه 323 - جلد سوم
فرجام خانه; فرجام گاه; فرجام گه ـ قبر و گور.
فَرجان ـ (ق) رجوع به «سوسه» نمايند.
فرجد ـ (چو عنبر) پدر جدّ پدرى يا مادرى.
فرجمند ـ مركّب از «فرج» و «مند» است [به تركيبات «فرج» رجوع شود].
فرجنج ـ (چو فرزند) بدرزه[ر.م].
فَرجَند ـ (ق) فرق و تفاوت و جدا و مفرد.
فرجندشاى ـ به نوشته بعضى از فرهنگيان، در اصطلاح صوفيّه ايزديان پارسيان، به معنى مرتبه فوق است كه وحدت وجود و حق را در خلق پوشيده دانستن است به خلاف «نشيب سار» كه هم در اصطلاح ايشان، عبارت از جدا دانستن خالق از مخلوق است، يعنى پايه پست كه عوام دارند[از لغات دساتيرى است (لغت نامه دهخدا)].
فرجود ـ (چو اَمرود) معجزه و خارق عادت و كشف كرامات انبيا و اوليا.
فرجه ـ (چو سفره) شكاف و رخنه و مطلق فاصله، خصوصاً فاصله ميان انگشتان و از همّ و غم خلاص شدن و از شدّت رهاييدن.(عر)
فرجى ـ (چو سفرى) بالاپوش و جامه بارانى و جامه پيشوازِ معروف كه بيشتر زنان پوشند; رجوع به «لباچه» نمايند.
فرجيشور ـ (ل) پيغمبر و رسول.
فرح ـ (چو خَجِل) شاد و خرّم و (چو قمر) شادى و در اصطلاح رمّالان، نام يكى از اشكال رمل است، چنانچه در جدول «رمل» مذكور افتاد و در اصطلاح نجومى، عبارت از شادى و خوشحالى سيّارات است زيراكه هريك از آنها در بيت[خانه] فرح خود مانند شخصى است كه در موضع تفرّج و شادى باشد و فرح عطارد در بيت طالع و شمس در نهم طالع و مرّيخ در ششم و مشترى در يازدهم و زحل در دوازدهم و قمر در سيّم و زهره در پنجم طالع باشد. و خانه مقابل فرحِ هريك از آنها را «خانه ترحِ» آن دانند، چنانچه ترح عطارد در سابع و شمس در سيّم و مرّيخ در دوازدهم و مشترى در پنجم و زحل در ششم و قمر در نهم و زهره در يازدهم طالع مى باشد و اين بيت عهده دار بين فرح كواكب است:
«ز قوّت ها فرح كان اوسط آمد *** ييا دا رج ليب هه خو سط آمد»
   ييا--->         ى: مشترى.       يا: 11 طالع.
   دا--->         د: عطاررد.       ا: اوّل طالع.
   رج--->      ر: قمر.          ج: 3 طالع.
   ليب--->      ل: زحل.          يب: 12 طالع.
   هه--->      ه: زهره.          ه: 5 طالع.
   خو--->      خ: مرّيخ.          و: 6 طالع.
   سط--->      س: شمس.       ط: 9 طالع.
و ترح هم مقابل فرح يعنى خانه هفتم آن است.
فرح آباد ـ به نوشته آيينه جهان نما[ ر.ض]، شهرى است خوب از بلاد مازندران در ساحل بحر خزر كه به نوشته ارباب جغرافيا، دارالاماره آن سامان است و هم نام چند موضع ديگر است در عراق [عراق عجم; نواحى مركزى و غربى ايران ]و اصفهان.
فرخ ـ (چو سرد) جوجه و شاخ زرع كه از دانه برآمده و نزديك آن باشد كه شاخ شاخ شود و (چو هند) جمع آن [فَرْخ] است و (به فتح اوّل و ضمّ و تشديد ثانى) لقب فريدون [ششمين پادشاه پيشدادى] و نام روز چهارم يا دويّم خمسه مسترقه جلالى [پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان] كه در «تاريخ جلالى» مذكور افتاد و هم به معنى مبارك و زيباروى است كه از «فر» و «رخ» تركيب يافته.
فرّخ آباد ـ شهرى است از هندوستان كه در سمت جنوبى دهلى واقع و بنا كرده فرّخ سير ابن جهاندارشاه ابن بهادرشاه [پادشاه تيمورى هند در قرن 12هـ] است.
فرّخ روز ـ پرده اى است از موسيقى و نام لحن 27 از سى لحن[ر.م] باربدى[نوازنده دربار خسروپرويز] و روز دويّم يا چهارم از خمسه مسترقه جلالى [پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان].
فرّخ زاد ـ مبارك زاد و نام فرشته اى است موكّل بر زمين و رجوع به «سبكتكين» و «ساسانيان» هم شود.

صفحه 324 - جلد سوم
فرّخ شب ـ شب فرّخ[ر.م].
فرخا ـ (چو فردا) فراخا[ر.م].
فرخاد ـ (چو فرهاد) طالب و غالب.
فَرخار ـ (ق) آرايش و آراستگى و نام بتكده اى است و يا بالخصوص بتخانه شهر تبريز است و هم شهرى است از بلاد تركستان [آسياى مركزى] كه خوبانش بى بدل و در حسن و جمال ضرب المثل و عموماً ترك و اكثرشان حنفى مذهب و هوايش طرب انگيز است و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، دو شهر از بلاد تركستان مسمّى به فرخار است و در برهان [ر.ض] گويد: چند شهر فرخارنام هست.
فَرخاش ـ (ق) چو پرخاش، لفظاً و معناً.
فرخاش خر ـ خريدار جنگ.
فرخاش خور ـ شجاع و جنگجوى.
فَرخاك ـ (ق) زلف و كاكل و موى راست و فروهشته كه پيچ و خم نداشته باشد كه گويا از درازى بر خاك افتاده، چه «فر» به معنى بالا است و بدين معنى به عوض كاف، لام هم درست است و (با كاف پارسى) گوشتابه و قليه اى كه بر بالاى آن تخم مرغ ريزند كه «فر» به معنى بالا و «خاگ» به معنى تخم مرغ است و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد كه آن غير يزدادى[ر.م] است.
فَرخاگ ـ (ق) رجوع به «فرخاك» شود.
فَرخال ـ (ق) رجوع به «فرخاك» شود.
فرخان ـ (ل) به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، نام يكى از ملوك مازندران بوده كه بعد از هفده سال حكمرانى در عهد سليمان ابن عبدالملك اموى درگذشته و پسرش، دارمهر، حكمران كل تبرستان گرديد.
فُرُختار ـ بايع و فروشنده.
فُرُختن ـ مخفّف فروختن.
فرخج ـ بر وزن و معنى برخج.
فَرخُجسته ـ خجسته و مطرب و سازنده.
فرخجه ـ (چو زَلزَله و طَبَرزه) فرخج[ر.م].
فرخجى ـ (ق) زشتى و بدى و زبونى و هر چيز منسوب به فرخج[ر.م].
فرخچ; فرخچه; فرخچى ـ بر وزن و معنى فرخج و فرخجه و فرخجى كه با جيم ابجدى بودند.
فرخس ـ بر وزن و معنى برخج.
فرخستن ـ (چو بدمنظر) نرم و خسته بودن و نمودن و چيزى بر بدن ماليدن و بر زمين چسبيدن و كشيدن و كشيده شدن و خستن [ر.م].
فرخسته ـ (چو سرپنجه) فرخسه[ر.م] و اسم مفعول و ماضى بعيد از فرخستن [ر.م].
فرخسه ـ (چو زَلزَله) نرم و خسته و بر زمين كشيده و خجسته و نان كوچكى كه ميان آن را از مغز بادام و غيره پر كرده و بر روى تابه پخته و بر آن قند و شيره ريخته و مى خورند و يا نانى است كه از نشاسته و بادام پزند كه به عربى «قطايف» گويند.
فرخسيدن ـ (چو پروريدن) فرخستن[ر.م].
فرخش ـ بر وزن و معنى برخج.
فرخشتن ـ بر وزن و معنى فرخستن.
فرخشته ـ بر وزن و معنى فرخسته.
فرخشور ـ (چو پرستوك) پيغمبر و رسول.
فرخشه; فرخشيدن ـ بر وزن و معنى فرخسه و فرخسيدن.
فرخميدن ـ (چو پروريدن) فخميدن[ر.م] و فلخودن[ر.م].
فرخنج ـ (چو فرزند) سود و منفعت و عيش و طرب و باطل و عبث و نصيب و حصّه و ناز و غمزه.
فرخند; فرخنده ـ (چو فرزند و سرپنجه) خجسته و در بعضى جاها به معنى گنديده هم ديدم.
فرخنده پى ـ خوش قدم و مبارك قدم.
فرخو ـ (چو پرتو) پرخو[ر.م] و پرخودن[ر.م].
فرخواگ ـ بر وزن و معنى فرخاگ.
فرخودن ـ بر وزن و معنى پرخودن.
فرخور ـ (چو عنبر و اَمرود) فرغور[ر.م].
فرخوگ ـ (چو اَمرود و عنبر) فرخاگ[ر.م].
فرخونه ـ فرخو[ر.م].
فرخوى ـ (چو بدبوى) خلق و طبيعت و يا مردم خوش خلق و خوش طبيعت كه مخفّف فرّخ خوى است.
فَرخَويدن ـ پيراييدن.
فرّخى ـ مباركى و ميمونى و هر چيز منسوب به فرّخ[ر.م] و

صفحه 325 - جلد سوم
شاعرى است مشهور [فرّخى سيستانى، شاعر بزرگ اواخر قرن 4 و اوايل قرن 5 هجرى و از اشعار معروف او توصيف داغگاه امير ابوالمظفّر است:
«چون پرند نيلگون بر روى پوشد مرغزار *** پرنيان هفت رنگ اندر سر آرد كوهسار
خاك را چون ناف آهو مشك زايد بى قياس *** بيد را چون پر طوطى برگ رويد بى شمار»].
فرخيدن ـ (چو ترسيدن) رقصيدن و بازى كردن.
فرد ـ (چو سرد) تنها، مقابل جفت كه به پارسى «تا» و «تاه» و «تاى» [گويند] و نام كوهى است در حجاز و در زبان مه آباديان[به «مه آباد» رجوع شود]، عدد يك مليون است.
فردخانه ـ خلوت و چلّه خانه [ر.م] و خانه اى كه غُرَبا در آنجا منزل كنند.
فردا ـ (چو صحرا) روز پسين و مابعدى كه «پردا» هم [گويند] و كنايه از محشر و قيامت هم هست.
فرداب; فردات ـ (چو سردار) وحى و الهام و كشف و انكشاف.
فَردار; فَردارات ـ از اصطلاح علم احكام نجوم است كه قدماى فارسيان براى مولود از اوّل عمر تا آخر زندگانى دوره هايى قائل شده و تقسيماتى كرده و هر قسمت را به كوكبى داده و اين قسمت ها را «فردار» گويند، چنانچه از زمان تولّد تا چهارسالگى را به قمر نسبت داده و آن مدت، فردار قمر است.
فردانش ـ حكمت و علم فرزانگى و هر علم نيكو و بامعنى.
فردجان ـ (ل) به نوشته مراصد[ر.ض]، قلعه مشهورى است از نواحى همدان كه آن را بردهان نيز گويند.
فردر; فردرب; فردرد; فردره; فردرين ـ (چو عنبر و فرزند و زَلزَله و زنجَبيل) پژاوند[ر.م].
فردفر ـ فرفروز[ر.م].
فردوس ـ (چو گلگون) مهمان و كسى كه بر سر طعامى نازل باشد و (به كسر اوّل و فتح ثالث) قلعه اى است مشهور از توابع قزوين و صحرايى كه اقسام نباتات در آن روييده باشد و باغى كه جامع اشجار و اثمار باغ هاى ديگر باشد و مطلق باغ را هم گويند و بالخصوص وسط بهشت و يا باغى است در بهشت و يكى ديگر در يمامه[در جزيرة العرب] و لفظ آن عربى و از «فردسه» به معنى وسعت مأخوذ و جمع آن، فراديس است و به نوشته بعضى از اهل لغت، اصل آن از لغات روميّه و به معنى باغ بوده و به عربى نقل شده و در برهان[ر.ض ]به بهشت و باغ انگور ترجمه كرده و ظاهرش هم فارسى بودن آن است و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: اصل در آن «پرديس» بوده و به زبان فرنگى، باغ مشرق را مى گفته اند و از ابوريحان نقل است كه آدم و حوّا در موضعى بودند كه پردوس نام داشته و آن موضعى است از عدن تا سرانديب و معدن عود و قرنفل [ر.م] و ساير چيزهاى معطّر خوش بو است.(عر)
فردوس برين ـ بهشت.
فردوس نعيم ـ بهشت و يا بهشت آدم.
فردوسى ـ منسوب به فردوس[ر.م] و هم به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض] و بعضى از اجلّه اهل فن، عنوان مشهور دو نفر از اعاظم شعرا است كه به قيد «طويل» و «طوسى» از همديگر امتياز يابند. امّا اوّلى در ماده «شهنامه» مذكور است و امّا دويّمى كه به ابوالقاسم مكنّى و به حسن ابن اسحاق يا حسن ابن محمّد مسمّى و در ميان ادباى عجم به سلطان الشّعراء و اميرالمتكلّمين موصوف مى باشد، در 328 هجرى در طوس تولّد يافته و هم در آنجا زيسته و از سن صباوت [كودكى] به ياد گرفتن تواريخ ملوك عجم حريص و راغب مى بود تا در عهد سلطان محمود ابن سبكتكين غزنوى به جهت تصادم پاره اى وقايع ناگوار از طوس براى عرض تظلّم به غزنه[در افغانستان] رفته و در آن اثنا از طرف سلطان مأمور به نظم تواريخ مذكوره بوده و در مقابل هر يك بيتى يك اشرفى طلا وعده اش دادند. پس آن فرزانه نقدينه سى ساله عمر عزيز خود را صرف انجام اين خدمت پرقيمت نموده و تمامى وقايع ملوك فرس را تا زمان سعادت اقتران فتوحات اسلاميّه در ضمن 60هزار اشعار گهربار به رشته نظم آورده و معروض محضر سلطان داشتند. پس به نهايت پسنده طبع همايون گرديده و حسب الوعد حكم عطاى 60هزار اشرفى طلا شرف صدور يافت و ازاين رو نايره حسد رقيبان و بعضى

صفحه 326 - جلد سوم
از وزرا، خصوصاً خواجه حسن ميمندى در كانون سينه مشتعل گرديده و گاهى به فلسفه و گاهى به معتزله و گاهى به تشيّع كه خلاف مذهب سلطان بود، متّهمش داشته و ازاين رو تبديل اشرفى به درهم كه تقريباً معادل نيم قران اين زمان است، را خاطرنشان سلطان نمودند كه حيف است يك تن شاعر روستايى را اين قدر طلا بدهند. پس خواجه حسنِ وزير 60هزار مثال نقره در كيسه اى چند كرده و به همراهى اياز [غلام سلطان محمود] پيش فردوسى فرستادند و او در حمّام بود. چون بيرون آمد، اياز كيسه ها را پيش وى گذاشت، پس بسيار خوشدل شده و چون ديد كه نقره است، بسيار غمگين گشته و فرمود كه اين وعده سلطان است؟ اياز حكايت شاه و خواجه را بيان كرد. پس فردوسى آنها را به كسان سلطان تقسيم كرده و يا 20هزار مثقال نقره را به اياز داده و 20هزار هم به حمّامى و 20هزار هم به فقّاعى[شراب فروش] كه بر در حمّام نشسته بوده، بذل نمود و تا چهار ماه در غزنه متوارى شد و چون او را با اياز مبانى پدرى و پسرى مستحكم بود، با وى ملاقات كرده و مكتوبى بدو داد كه بعد از بيست روز در هنگام فراغت سلطان به محضر وى رساند. پس روى همديگر را بوسيده و فردوسى به هرات يا مازندران رفته و از آنجا به رستمدار فراريده، پس به بغداد آمده و بعد از مدتى بازهم به جهت وساطت اكثر حكّام و امرا و يا اسباب ديگر به طوس عودت نموده و مورد رأفت ملوكانه گرديده و 60 هزار يا 100هزار طلا با يك خلعتى شاهانه درباره وى عنايت فرموده و از وقايع ماضيه اعتذار نمودند. از عجايب قضايا همين واقعه وفات فردوسى كه در 1020 ميلادى ـ مطابق 411هجرى ـ بوده تصادف نموده و انعام و صله سلطانى از يك دروازه و جنازه فردوسى را از دروازه ديگر خارج نمودند. پس آن مال وافر را به نزد دختركى فقيره كه از فردوسى مانده بود آوردند، او هم قبول نكرده و صرف مقبره خود فردوسى كردند و يا بعد از امتناع دختر، خواهر بزرگ خود فرودسى قبول كرده و پلى بر نهر طوس كه از ساليان دراز منظور نظر خود فردوسى بود كه صله[پاداش] سلطان را در بناى آن صرف نمايد، بسته و تتمه آن را هم در تأسيس يك كاروان سرا و يك مهمان خانه مصروف داشتند.
   و بالجمله، اندازه فضل و كمال فردوسى خارج از حيطه بيان و داراى تأليفات بسيارى از پارسى و عربى بوده و اشهر آنها شاهنامه مشارٌاليه است كه به نوشته جرجى زيدان[ر.ض] در مجله الهلال[ر.ض]، به اشهر لغات اوروپا ترجمه شده و در 679 هجرى به عربى هم ترجمه نموده اند و از امام غزالى نقل است كه اگر ممكن بود، تمامى تأليفات خودم را با اين دو بيت فردوسى طوسى معاوضه مى كردم:
«ز روز گذر كردن انديشه كن *** پرستيدن دادگر پيشه كن
بترس از خدا و ميازار كس *** ره رستگارى چنين است و بس»1
   بالجمله، موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، پدر فردوسى بهواسطه باغبانى در باغچه فردوسنامى از طوس به همين لقبِ فردوسى ملقّب بوده و بعد از وفات او پسرش هم به همان لقب پدر مشتهر گرديد.
فردوسيّه ـ ازشعب كبرويّه [ر.م] است.
فردين ـ (چو زنجير) مخفّف فروردين.
فرز ـ (چو سرد) بزرگ و (چو هند) فرزين[ر.م] و فرزد[ر.م ]و سبزه نازك و تر و تازه و (چو تند) غلبه و زياده و كنار دريا و رودخانه كه سُنبُك و كشتى از آنجا راهى شوند.
فَرززَميار ـ يعنى بزرگ نماز، يعنى نماز و سجده كردن به سوى يزدان.
فَرزفَرجيشور; فَرزفَرخشور ـ پيغمبر بزرگ.
فرزار ـ (چو سردار) فرزانه.
فَرزام; فَرزاما ـ (ق) لايق و مناسب و سزاوار و ملايم و زيبا.
فرزان ـ (چو دلزار) فرزين[ر.م] و (چو سردار) فرزانه و علم و دانش و استوارى و حكمت.
فرزانه ـ (چو سردابه) حكيم و عاقل و دانا و فاضل و ممتاز و در اصطلاح عرفا، مجرّد و مطلق العنان است و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد: داناى منسوب به فرزان [ر.م] و هاى آن

1. شاهنامه فردوسى، داستان سياوش.

صفحه 327 - جلد سوم
براى نسبت و مقابل آن، ديوانه و به معنى حكيم الهى مشهور است.
فرزانه بهرام ـ يكى از حكماى عجم است.
فَرزبود ـ حكمت و فلسفه و دريافتن افضل معلومات.
فرزجه ـ (چو دل زده) دواهايى كه زنان بر فرج خود بردارند و جمع آن، فرازج است.
فرزد ـ (چو عنبر) باغ و سبزه و نبات و علف، خصوصاً سبزه تازه كه در روى آب پيدا شود و هم نوعى گياه خوش بو و گياهى است در نهايت ترى و تازگى كه «مَرغ» و «فريز» نيز گفته و در زمستان هم سبز و خرّم بوده و زياده از نيم وجب از زمين بلند نبوده و چاروايان را فربه نموده و بر خوردن آن رغبت تمام دارند.
فرزدق ـ (چو سمندر) لقب مشهور هَمّام ابن غالب ابن صعصعه مجاشعى از قبيله تميم كه از فضلاى شعراى عرب و كبار تابعين و اهل ادب و ديوان اشعار او در حجاز و عراق عرب مشهور و به مدّاحى خانواده رسالت(عليهم السلام)موصوف مى باشد. وقتى، هشام ابن عبدالملك اموى به زيارت بيت الله الحرام رفته و از كثرت حجّاج، زيارت حجرالاسود ممكنش نبوده و در يك گوشه مسجدالحرام منتظر فرصت مى بود كه ناگاه حضرت زين العابدين(عليه السلام)متوجه استلام حجر بوده، تمامى مردمان با كمال تعظيم و احترام كناره كشيدند. هشام گفت: اين كيست كه در نهايت وقار و عظمت بوده و مظهر اين همه اعزاز و اكرام و نور روى مبارك او مانند آيينه چينى درخشان است؟ پس همين فرزدق كه از جمله حاضرين بود، بالبداهه قصيده اى طولانى انشاد نمود كه مطلع آن اين است:
«هذا الّذى تَعرفُ البَطْحاءُ وَطأَتَهُ *** والبَيْتُ يعرِفُهُ و الحِلُّ و الحَرَمُ
هذا ابنُ فاطمةِ، إنْ كُنْتَ جاهِلَه *** بِجَدِّه انبياءُ اللهِ قَدْ خُتِمُوا
وَ لَيسَ قولُك: مَن هذا؟ بضائرِه *** العربُ تَعرِفُ مَن أنكَرْتَ و العَجَمُ»1
و ازاين رو هشام به غايت مكدّر بوده و فرزدق را حبس نموده و بعد از وفات هشام مستخلص گرديده و در 110 هجرى در 90سالگى در بصره وفات يافت.
   و بالجمله، فرزدق با جرير، شاعر مشهور، معاصر و مُهاجات [يكديگر را هجو كردن] و مُعادات ايشان معروف و خودش به ابوالاخطل مكنّى بوده و بعضاً ابوالفراس نيز مى گفته اند و در مجله الهلال[ر.ض] گويد كه او غير ابوفراس حمدانى [قرن 4هـ ]است.
فرزند ـ (ر.ف) كه مطلق اولاد است اعمّ از ذكور و اناث.
فرزندِ آب ـ حباب و حيوانات آبى.
فرزندِ آفتاب; فرزندِ خاور; فرزندِ خور; فرزندِ خورشيد ـ لعل و ياقوت و جواهرات معدنى.
فرزندشاد ـ به نوشته برهان قاطع[ر.ض]، مراقبت است از سر به جيب فروبردن و متذكّر و متفكّر شدن درويشان صاحب حال و سالكان صاف باطن و باكمال و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] همين ترجمه را در ماده «فرزنشاد» نوشته و از «فرزندشاد»، چنانچه در نسخه برهان [ر.ض ]كه در نزد حقير است، نامى نبرده.
فرزندِ مِهر ـ فرزند آفتاب[ر.م] است.
فَرزَنشاد--->فرزندشاد.
فرزو ـ (چو بدبو) فرزبود[ر.م].
فرزه ـ (چو هرزه) فرزد[ر.م] و (چو بُركه) كنار دريا و رودخانه كه محل عبور كشتى باشد.
فرزين ـ (چو زنجير يا دلگير) وزير و نام يكى از مهره هاى شطرنج كه به منزله وزير است و هم به نوشته مراصد[ر.ض]، يكى از نواحى كرمان است و (به تشديد و فتح ثانى هم) قلعه اى است در ميان همدان و اصفهان.
فرژ ـ (چو تند و قند) وج[ر.م] يا ريوند[ر.م] و يا گياهى است بسيار تلخ كه زحير[دل پيچه] و درد شكم را نافع و از چين مى آورند.
فرژاد ـ فاضل و دانشمند.
فرژان ـ (ل) بانگ با هيبت و صلابت.

1. جامى در قصيده زيبايى به ترجمه اين مطلع پرداخته است:
«بوفراس آن سخنور نادر *** بود در جمع شاميان حاضر
گفت: من مى شناسمش نيكو *** زو چه پرسى؟ به سوى من كن رو
قرة العين سيّدالشهداست *** زهره شاخ دوحه زهراست».

صفحه 328 - جلد سوم
فرس ـ (چو قمر) اسب و يكى از اجزاى شطرنج و (چو تند) دشتى است در مدينه و طايفه اى است از مردم و رجوع به «فارس» و «آثوريا» نمايند.
فَرَس نهادن ـ عاجز و مقلوب شدن.
فرسا ـ (چو فردا) فرسوده.
فرساد ـ (چو فرهاد) فرزانه.
فَرسار ـ (ق) قوّت و نيروى عدالت.
فرسان ـ (ق) فنك[ر.م] و امر و فاعل از فرسانيدن[ر.م] و (چو گلزار) به عربى، جمع فارِس[ر.م] و موضعى است در افريقيه[از قراى افريقا است در مغرب].
فرسانيدن ـ (چو ترسانيدن) فرساييدن.
فَرساى ـ (ق) امر و فاعل از فرساييدن.
فرساييدن ـ (چو ترسانيدن) فرسودن.
فَرساييده ـ (ق) فرسوده.
فرسب ـ (چو كمند و عنبر) شاه تير و جامه هاى الوانى كه در ايّام جشن به جهت زينت بر در و ديوار خانه ها و دكاكين مى كشند.
فرسبوليس ـ (ل) رجوع به «شيراز» نمايند.
فرسپ ـ بر وزن و معنى فرسب.
فرست ـ (چو سمند) ساحرى و جادوگرى و (چو سرشت) امر و فاعل از فرستادن.
فِرِستاب; فِرِستابه; فِرِستاپ; فِرِستاپه ـ بر وزن و معنى فرستاف و فرستافه.
فرستادن ـ (ف)[گسيل كردن و ارسال].
فرستاده ـ ايلچى و وزير و سفير و اسم مفعول و ماضى بعيد از فرستادن، خصوصاً رسول و پيغمبر.
فرستاريون ـ (ل) فارستاريون[ر.م].(نان)
فِرِستاف; فِرِستافه ـ نام شب عيد نوروز.
فرستان ـ قپان[ر.م] و ترازوى بزرگ.
فرستك ـ بر وزن و معنى پرستك.
فِرِستن ـ فرستادن.
فَرَستو; فَرستوغ; فَرَستوك ـ بر وزن و معنى پرستو و پرستوك.
فَرستون ـ (چو پرستوك) فرستان [ر.م].(مى)
فرستوه ـ (ل) نام پادشاه فغنشور[در چين].
فرسته ـ بر وزن و معنى پرسته و فرشته و فرستاده.
فرسته گاه; فرسته گه ـ سفارت خانه.
فرسخ ـ (چو عنبر) عربى و يا معرّب فرسنگ است.
فَرسُدَن ـ مخفّف فرسودن.
فرسطاريون ـ (ل) فارستاريون[ر.م].(نان)
فرسطون ـ (چو پرستوك) فرستادن و بعضى گفته كه معرّب كرستون[ر.م] است.(مى)
فرسك ـ بر وزن و معنى فرشك و شفتالو.
فرسلوس ـ (چو اَشكَبوس) به نوشته برهان[ر.ض]، نام سنگى است كه اسكندر در ظلمات[ر.م] يافته بود و آن اكسير است كه چون به سيماب[جيوه] طرح كنند[بريزند]، نقره شود و در تاريخ بحيره[ر.ض] گويد: سنگى است سياه و ثقيل و از تاريكى بيرون مى آيد و چون بر آتش نهند، متلاشى شود و اگر بر زيبق[جيوه ]نهاده و آنگاه بر آتش عرض كنند، زيبق منعقد شده و متطرّق[شكافته] گردد و حاملش سخن به حكومت گويد و فراموشى را ببرد و اگر در حالت مجامعت با خود دارند، فرزند حكيم و دانشمند شود.
فَرسَلون ـ (ق) سنگ طلق[ر.م].
فِرِسناب; فِرِسنابه; فِرِسناپ; فِرِسناپه; فِرِسناف; فِرِسنافه ـ نام شب عيد نوروز سلطانى.
فَرسَنداج; فَرسَنداچ ـ ملّت و امّت هريك از انبيا.
فرسنگ ـ (چو فرزند) خلاصه كلمات برهان[ر.ض] و جهانگيرى[ر.ض] آنكه مقدار مسافت سه ميل راه است كه هر يك ميلى دو ندا و هر ندا چهار آماج و هر آماجى پانصد گز و هر گزى شش قبضه و هر قبضه به عرض چهار انگشت دستِ به هم پيوسته است و در توضيح زايد از اين، رجوع به «ذراع» نمايند، و بنابراين هر فرسخى 12هزار گز و گز هم عبارت از ذراع و به دستور مذكور است. و ملاعلى قوشچى[ر.ض] گويد: هر فرسخى سه ميل و هر ميلى سه هزار گز و هر گزى سىودو اصبع و هر اصبعى به مقدار عرض شش جو معتدل و عرض هر جوى مقدار شش تار موى يال اسب است، و بنابراين مقدار فرسنگ 9000 گز مى باشد. و احمد رفعت[ر.ض] گويد: فرسخ كه

صفحه 329 - جلد سوم
معرّب فرسنگ است، سه ميل و هر ميلى 2500 ذراع است، و بنابراين مقدار فرسخ 7500 ذراع مى باشد. و در ارشادالحساب[ر.ض] گويد: فرسنگ سه ميل و هر ميلى دوهزار ذراع و هر ذراع شانزده گره و هر گره دو بهر است. و در بعضى از كتب حسابى گويد: فرسنگ رسمى 6000 ذرع و فرسنگ جغرافيايى 4856 ذرع است. و در محاكمه پاره اختلافاتى كه مقادير مذكوره با يكديگر دارند، مى گوييم كه شيخ بهايى در رساله تضاريس الارض فرمايد: فرسخ در نزد قدما 9000 ذراع و هر ذراعى 32 اصبع است و در نزد متأخّرين 12000 ذراع و هر ذراعى 24 اصبع است و مقدار اصبع به هر دو رأى مقدار شش جو به هم چسبيده و هر جوى هم مقدار شش موى يال اسب است. پس مقدار ذراع به عقيده قدما، 192 جو و به زعم متأخّرين، 144 جو مى باشد. پس فرمايد كه ميل به هر دو رأى يك ثلث فرسخ است. پس هر ميلى در نزد قدما، 3000 ذراع و در نزد متأخّرين، 4000 ذراع است، هركس به ذراع خودش و در خاتمه فرمايد كه اين اختلافات مستلزم تفاوت ميل و فرسخ نمى باشد و قدر ميل به هر دو رأى 96000 اصبع مى باشد. و بالجمله، در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: فرسنگ در اصل «خرسنگ» بوده، يعنى سنگ بزرگ كه به علامت تعيين مقدار ارض در هرجا كه طىّ آن مقدار مى شده، مى نهاده اند و اعراب تعريبش كرده و «فرسخ» گفته اند و «فرسخ هاشمى» را 12000 گام مقرّر نموده اند.
فرسنگ سار; فرسنگ سر ـ علامتى است كه بر سر فرسنگ ها در راه هاى بيابان گذارند كه مقدار فرسنگ معيّن شود، يعنى سر فرسنگ.
فرسنگ هاشمى--->فرسنگ.
فرسودن ـ (چو فرمودن) سودن و كهنه بودن و نمودن و افسردن و پژمردن و محو كردن و كوفتن و از هم ريختن و به پاى ماليدن و ريهيدن[ر.م] و ريهانيدن[ر.م] و پوسيدن و ساييدن و ماليدن و پايمال كردن و فژوليدن [ر.م] و به يكى از اسباب مانند مكروه و آسيبى و يا كثرت پايمالى و يا شدّت اندوه و غم و يا طول زمان، ضرر و نقصان و خرابى تمامى به چيزى رسيدن.
فرسوده ـ (ق) بسيار كهنه و از دست رفته و از هم ريخته و اسم مفعول و ماضى بعيد از فرسودن.
فرسيان ـ (چو زهر مار) لبلاب[ر.م].
فرسيب ـ (چو زنجير) پشتيبان.
فرسيدن ـ (چو ترسيدن) فرسودن.
فرش ـ (چو تند) آغوز[ر.م] و (چو سخت) به عربى، گستردن و هر چيز گستردنى كه به پارسى «بوب» و «انبوب» و «بير» و «بيرى» و «پروز» و «تنبسه»[گويند] و هم فراخى ميان پاى شتر و شتربچه اى كه باربردار نباشد و چاروايى كه به جز خوردن كارى را نشايد.
فرش باستان; فرش خاك ـ زمين.
فرش دورنگ ـ زمين و روزگار و زمان.
فرش عاج ـ برف.
فرش قديم ـ زمين.
فرشاد ـ (چو فرهاد) فرزانه و نام نفس فلك مرّيخ.
فرشادشير ـ به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، نام حكيمى بوده از پارس كه در 5180 هبوطى در آنجا بوده و از كلمات زردشت كسب معارف نموده و به روش وى مى زيسته و طريقه او را پسنديده و بيشتر اوقات با ساسان ابن بهمن [شاهزاده كيانى در شاهنامه] طريق الفت مى سپرده است.
فَرَشتُك; فَرَشتو; فَرَشتوك ـ بر وزن و معنى پرستك و پرستو و پرستوك.
فرشته ـ (چو سرشته) برى و لطيف و عقول و نفوس و ملائكه و هم لقب محمدقاسم هندوشاه استرآبادى است از مورّخين عجم كه در 1560 ميلادى ـ مطابق 968 هجرى ـ در استرآباد[گرگان] تولّد يافته و بعد از تحصيل كمال، عزيمت هند نموده و وقايع و تواريخ 643ساله هند را از 387 هجرى تا 1030 هجرى در دوازده مجلّد كه مسمّى به تاريخ تمام است، تأليف داده و همين كتاب را در 1245 هجرى در لوندره [لندن] به زبان انگليسى ترجمه نموده اند.1

1. جهت اطلاع بيشتر به مدخل «تاريخ فرشته» دانشنامه جهان اسلام رجوع شود.

صفحه 330 - جلد سوم
فرشته ابر ـ ميكائيل.
فرشته تن ـ روحانى.
فرشته سحاب ـ ميكائيل.
فرشك; فرشكى ـ (چو زرشگ) شفتالو و دانه انگور و زنگله [خوشه كوچك] آن.
فرشه ـ (چو سفره و سركه) موافق فرموده مخزن[ر.ض]، شير غليظى است كه از حيوان نوزاييده تا سه چهار روز دوشيده شود و چون بر آتش نهند، مانند پنير بسته شود و يك اوقيه[ر.م] آن ده رطل[ر.م] شير را غليظ گرداند و آن را به عربى «لِبا» و به شيرازى «فله» و «زهك» يا «زيك» گفته و به تركى «آغوز» گويند.
فرشيد; فرشيدوَرد ـ نام برادر پيران ويسه[وزير و سپهسالار افراسياب تورانى] و برادر ديگرش، لهاك نام داشته و بعد از كشتن پيران آن دو برادر نيز بر دست گستهم[پهلوان ايرانى]كشته شدند و رجوع به «وهميّه» هم شود.
فرشيديّه--->وهميّه.
فَرشيم ـ (ق) جزو و بعض و قسم و فصل و حصّه و پاره و بالخصوص هريك از سوره هاى كلام الهى است.
فرصاد ـ (چو دلزار) توت، خصوصاً سفيد آن.(عر)
فرصت ـ (ر.ف) و به پارسى «يارا»[گويند].(عر)
فرض ـ (چو سرد) تعيين وقت و قرائت و سنّت و محل زه از كمان و هرآنچه خداى تعالى بر بندگان خود واجب كرده باشد و هم نوعى از خرما است كه در عمان مى باشد.(عر)
فرط ـ (چو شتر) اسب تندرو و ظلم و تعدّى و امر خارج از اندازه و (چو سخت) كثرت و بسيارى، خصوصاً در سخن و گفتار و وقت و زمان و كوه كوچك و تقصير كردن و ضايع نمودن و بيدق راستى كه بهواسطه آن راه را پيدا كنند و (چو قمر) آبى كه بر ساير آب ها مقدّم باشد و كسى كه پيش از ديگران خود را به آب رساند كه تهيه دلو و ريسمان نمايد و اجر و عمل صالحى كه در حال حيات توشه راه آخرت نمايند.(عر)
فرطس ـ (چو عنبر) رجوع به «فطرس» شود.(عر)
فرطوس ـ (چو اَمرود) نام مبارزى است از لشگر افراسياب[پادشاه توران] كه ضابط شهر چغان[در ازبكستان] بود.
فرع ـ (چو تند يا شتر) نام يكى از دهات ربذه و (چو سرد) موى سر زن و شپش بزرگ و صعود و نزول و هم به معنى معروف كه طرف بالايى هر چيز است، همچو: شاخ درخت و مانند آن، در مقابل اصل كه طرف پايين هر چيز را گويند و به مناسبت همين معنى، هر چيزى را گويند كه وجود آن مبنى بر غير بوده و به خودى خود تحقق نيابد و آن غير را «اصل» گويند، چنانچه گويند: ترقّى، فرع علوم و معارف است و نظاير آن و رجوع به «مرابحه» هم نمايند.
فرع خواران خاك ـ آدميان.
فَرعان ـ (ل) نام معمار خسروپرويز است.
فرعور ـ (ل) به نوشته فرهنگ مخزن[ر.ض]، نام پارسى يكى از مرغان شكارى است كه به تركى «قره قوش» گويند.
فرعون ـ (ر) رجوع به «فراعنه» شود.(عر)
فرغ ـ (چو سرد) مرغ خانگى و جوجه و بچه آن.
فرغار ـ (چو فرهاد) آغاز [ر.م] و هم نام تركى بوده كه افراسيابش [پادشاه توران] به جهت استعلام قدر لشگر رستم به جاسوسى فرستاده بود.
فرغاريدن ـ (چو ترسانيدن) آغازيدن[ر.م].
فرغان ـ (چو سردار) امر و فاعل و مفعول از فرغانيدن[ر.م].
فَرغانْج; فَرغانْچ ـ (ق) گاو ماده يك ساله و يا ماده گاو و الاغ فربه و پُرگوشت.
فرغانه ـ (چو سردابه) نهاوندك[ر.م] و دهى است در فارس و شعبه اى است از نهاوند كه بنا كرده انوشيروان [پادشاه ساسانى قرن 6م ]است و نام كوهى هم هست كه مردم گيا[ر.م] در آن ديده مى شود و هم نام ديگر شهر اندكان كه قديماً آباد بوده و در اين ايّام خراب و دارالملك [مركز ]آن را كه كوكن نام داشته خوقند [در ازبكستان] گويند و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، در اصل هرخانه بوده و به مناسبت آنكه از هرجا خانه چندى آورده و در آنجا مسكن نموده بوده اند، پس از كثرت استعمال فرغانه شده و بالجمله در درارى لامعات[ر.ض ]گويد: فرغانه كنايه از اراضى نمناكى است كه گلولاى بسيار داشته باشد و ظاهرش آن

صفحه 331 - جلد سوم
است كه بدين معنى تركى است. و بالجمله، فرغانى هم منسوب به همين فرغانه و بالخصوص عنوان مشهور احمد ابن قصير، از اجلّه ارباب هيئت عصر مأمون عباسى است كه به امر آن خليفه در 214 هجرى رصدخانه اى در بغداد تأسيس داده و كتابى داير بر مبانى فن هيئت تأليف نموده و حركت ارض را ثابت نموده و در 226 هجرى درگذشت و همان كتاب را در 1080 هجرى به لاتينى ترجمه نموده اند.
فَرغانى--->فرغانه.
فرغانيدن; فرغاييدن ـ آغازيدن[ر.م].
فرغر ـ (چو عنبر) فرسوده و متعفّن و گنديده و نهر و جوى آب، خصوصاً آنچه تازه احداث كرده و آب در آن روان كنند و آنچه در زير زمين يا روى آن از جايى به جايى راه كرده باشند و آبى كه در جايى مانده باشد و خشك رودى كه سيلاب از آن گذشته و در هر جايى از آن قدرى آب ايستاده باشد و زمينى كه آب سيل آن را تراشيده باشد.
فرغردن ـ (چو بدمنظر) فرغاريدن[ر.م].
فرغرده ـ (چو سرپنجه) آغشته و به هم سرشته و اسم مفعول و ماضى بعيد از فرغردن[ر.م].
فرغريدن ـ (چو پروريدن) آغازيدن[ر.م].
فرغن ـ (چو عنبر) فرغر[ر.م] و فرغند[ر.م].
فرغنج; فرغنجه; فرغند; فرغنده; فرغنگ; فرغنگه ـ (چو  فرزند و سرپنجه) لبلاب[ر.م] و عشقه و فرغر [ر.م] و مردار و نجس و متعفّن و گنديده و بدبوى و ناخوش و فرسوده و هر چيز از هم ريخته و پوسيده.
فرغو ـ (چو پرتو) فرغويدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
فرغور ـ (چو اَمرود) بنفشه و غوك و وزغه و مرغ جل[چكاوك] و كرك [ر.م] و تيهو[ر.م] و گذرگاه كاريز [قنات] و آب و قره قروت و بى چيز و بى نوا و گوسپند فربه.
فَرغوك; فَرغول ـ (ق) خاموش و تن زده و درنگ و غفلت و غافل و بى خبر و يا بصير و باخبر و تأخير و تنبلى در كارها و دويّمى به معنى بارتنگ [ر.م] و نام يكى از دهات دهستان [نزديكى گرگان] هم هست.
فرغوى ـ (چو دلجوى) قرغو[ر.م] و يا مرغ فرغور[ر.م].
فرغويدن ـ (چو پروريدن) پيراستن.
فرغيش ـ (چو زنجير) تنبلى و كاهلى و كهنه و فرسوده و فرغوك[ر.م] و مويى كه از زير پوستين سر فرود آورده باشد و پوستين كهنه كه موى آن از درازى بر زمين كشد و پوستينى كه موى دامن و گريبان و سر آستين آن از كهنگى ريخته باشد.
فَرفار ـ (ل) درختى است بزرگ مانند درخت چنار، برگش مانند برگ بادام و گلش شبيه به گل سرخ و بسيار باصفا و خوش منظر و از چوب آن كاسه و ظروف سازند.
فرفت ـ (چو عنبر) شاه تره.
فرفتن ـ (چو نبشتن) مخفّف فريفتن.
فرفخ; فرفخيز; فَرفَخين; فَرفَخينا ـ (چو عنبر و زنجَبيل) خرفه [ر.م] و معرّب پرپهن [ر.م] است.
فرفر ـ (چو گندم) فرفور [ر.م] و (چو عنبر) فرفره[ر.م].
فَرفَر نوشتن ـ با شتاب خواندن و نوشتن.
فرفرك ـ (چو بدنظر) كاغذپاره و بادبان و بادزن و بادافراه[ر.م] و زود و تعجيل و شتاب، خصوصاً در خواندن و نوشتن و سخنى كه با شتاب گويند.
فَرفُروز; فَرفُروزان ـ رئيس و رب النوع انسانى و پروراننده وى.
فرفروك; فرفره ـ (چو اَشكَبوس و زَلزَله) فرفرك [ر.م] كه «بادفر» و «فرنك» هم [گويند].
فرفريوس ـ (چو بطلميوس) حكيمى بوده جليس اسكندر از اصحاب ارسطو كه به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، در 5292 هبوطى ظهور كرده و كتاب ايساغوجى[ر.م] كه هنوز در ميان طالبان علم در كار است، از تصنيفات او است و نام سپهدار قيصر هم هست كه معاصر انوشيروان بوده[فرفريوس(233ـ304م) از فلاسفه يونان و شاگرد فلوطين و از پايه گذاران فلسفه نوافلاطونى است و مانند استاد خويش، به سير و سلوك و تهذيب نفس معتقد بودند].
فَرفَريون ـ (ق) فرفيون [ر.م].
فرفور ـ (چو اَمرود) فرغور[ر.م].
فَرفورا ـ (ق) نوعى از صدف است.

صفحه 332 - جلد سوم
فَرفوريوس ـ فرفريوس[ر.م].
فرفوز ـ (چو اَمرود) فرغور[ر.م].
فَرفوس ـ (ق) سنگى است سرخ رنگ كه ساييده آن نافع جراحت ها است.
فرفه ـ (چو هرزه) خرفه [ر.م] و مرغ كلنگ[ر.م].
فرفهن ـ (چو فرزند و بدنظر) فرفه[ر.م].
فرفهين ـ (چو اردشير) فرفه[ر.م].
فرفير ـ (چو زنجير) فرور[ر.م].
فرفيران ـ (چو كشتيبان) عصاره ريوند[ر.م].(عر)
فرفيم; فرفين ـ (چو زنجير) خرفه[ر.م] و تخم آن.
فرفينه ـ (چو گنجينه) فرفين[ر.م].
فرفيون ـ كه به عربى «آكل نفسه» و «قاتل نفسه» و «كروش الغنم» و «حافظ النحل» و «حافظ الاطفال» گفته و به پارسى «فربيون» و «افرفيون» و «افربيون» و «برفيون» و «بربيون» و «ابرفيون» و «ابربيون» و «اوفرفيون» و «اوفربيون» و «اوبرفيون» و «اوبربيون» گفته و به رومى «افنين» و به فرانسه «اوفورب» و به لاتينى «اوفوربيوم» گويند، به نوشته برهان[ر.ض]، نام دوايى است كه گزند سگ و جانوران را نافع و رفتن غبار آن بر دهان، دندان ها را بريزاند و از حقيقت آن نامى نبرده و در مخزن[ر.ض] گويد: افربيون صمغى است خاكسترى رنگ مايل به زردى با طعم و بوى تند و كهنه آن سرخ رنگ و نبات آن شبيه به نبات كاهو و كاسنى و شيردار و برگ قسمى از آن سياه و بعضى سفيد است و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد كه آن از محصولات هندوستان و يكى از عوامل محرّكه و مخرّشه بسيار شديد است. پس گويد: اگرچه فرفيون را در ضمن صموغ سقزى بيان مى كنند، ولى صمغى در آن وجود ندارد و به عوض آن داراى موم است و لهذا بايد آن را «موم سقزى» گفت.
فرق ـ (چو تند) فرقان[ر.م] و (چو سرد) جدا نمودن و تفرقه كردن و كله سر و سفيدى ميان موى هاى سر و پيمانه اى است در مدينه كه گنجايش سه صاع [ر.م] و يا شانزده رطل [ر.م] را دارد و رجوع به «قيقاوس» هم شود و (چو هند) حصّه و پاره و پيمانه مذكوره و يا مطلق رمه و گلّه و يا خصوص گلّه گوسپند و يا تنها آنچه عدد آن كمتر از صد باشد و گروه و جماعت آدمى را هم گويند.(عر)
فرقان ـ (چو گلدان) جمع فرق (بر وزن سرد) [ر.م] و تفرقه كردن و جدا نمودن و هرآنچه بهواسطه آن ميان حق و باطل را تفرقه نمايند، خصوصاً قرآن مجيد و نام ديگر تورات.(عر)
فرقد ـ (چو عنبر) بچه گاو دشتى[گوزن] و موضعى است در بخارا[در ازبكستان] و هم نام دو ستاره است در نزديكى قطب شمال كه در معرفت قبله و طرق و شوارع دخيل و مجموع آنها را «فرقدان» يا «فرقدين» گويند و گاه است كه بهواسطه شدّت ارتباط مجموع آنها را هم «فرقد» نامند.(عر)
فَرقَدان; فَرقَدَين--->فرقد.
فَرقور ـ بر وزن و معنى فرغور.
فِرقوى ـ قرغو[ر.م] و يا مرغ فرغور[ر.م].
فرقه ـ (چو سفره) جدايى و (چو سركه) گروه مردم.(عر)
فرقه اسطوانيّه--->رواقيّون.
فرك ـ (چو تند) به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، نام شهركى است در لارستان فارس قريب به زرند و طارم كه حكومت آن با حكّام لار است و فرك و طارم و لار و سبعه چهار قصبه اند در آن ولايات.
فركار ـ (چو دلزار) معرّب پرگار و (چو سردار) امر مهم و ضرورى و هر چيز لازم و واجب.
فَركارى ـ لزوم و اهميّت.
فركامخ ـ (چو بدحالت) شيرى كه از كوچكى راهزن باشد و (به ضمّ ميم) شيرى كه بر طعام ريزند.
فركان ـ (چو سردار) فقّاع[ر.م].
فركن ـ (چو عنبر) فرغر[ر.م] و فرغند[ر.م].
فركند ـ (چو فرزند) فرغند[ر.م].
فركندن ـ (چو بدمنظر) فركنده[ر.م] كردن و شدن.
فركنده ـ (چو سرپنجه) فرغنده[ر.م].
فَركَنديدن ـ فركنده[ر.م] بودن و نمودن و نهر كندن و آب جارى كردن و ريخته شدن بعد از پوسيدن.
فرگار ـ بر وزن و معنى پرگار.

صفحه 333 - جلد سوم
فرگاه ـ (چو فرهاد) درگاه و تيمسار [ر.م] و ايوان و تخت بزرگ با شكوه و فرّ و حضور و محضر.
فرگفت ـ حكم و فرمان.
فرگن ـ (چو عنبر) فرغر[ر.م] و فرغند[ر.م].
فرگند ـ بر وزن و معنى فرغند.
فرگندن ـ (چو بدمنظر) فرگنده[ر.م] بودن و نمودن.
فرگنده ـ (چو سرپنجه) فرغنده[ر.م].
فَرگنديدن ـ فركنديدن[ر.م].
فرگوهر ـ اصل و ذات.
فرلاس ـ (چو فرهاد) اسم نفس فلك عطارد.
فرم ـ (چو قمر) فرومايگى و فروماندگى و غم و غصّه و دلتنگى و (چو سرد) دوايى است كه زنان به جهت تنگى فرج به كار برند.
فرمان ـ (ر.ف) كه «پرمان» و «فرمين» و «فرگفت» و «بيلك» و «يرليغ»[هم گويند] و رجوع به «توقيع» هم نمايند.
فرمان بردن; فرمان داشتن ـ اطاعت كردن و انقياد نمودن.
فرمان روا ـ امير و حاكم و پادشاه نافذالحكم.
فرمان فرما ـ حاكم و امير.
فرمانج ـ بر وزن و معنى فرهانج.
فرمايش ـ (ر) امر و حكم.
فرمد; فرمرد ـ (چو عنبر و فرزند) دهى است در طوس كه انگور خوب معروف به «پُرمى» در آنجا باشد و چنانچه در «كاشمر» اشاره خواهد شد، به زعم مجوس زردشت دو درخت سرو از بهشت آورده و در طالع سعد يكى را در همين قريه و ديگرى را در كاشمر نشانده بود.
فرمرز ـ (چو فرزند) نام اصلى فرامرز، پسر رستم، است يعنى شكوه زمين، چنانچه كيومرز يعنى بزرگ زمين و كيومرث معرّب آن است و تهم مرز يعنى شجاع زمين كه تهمورث معرّب آن است.
فرمَرُست ـ كسى كه به سبب كم خوردن، ضعيف و لاغر باشد.
فرمس ـ (چو گندم) به نوشته جهانگيرى[ر.ض] و برهان قاطع[ر.ض]، نام اصلى شهر دامغان است و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] اين را تغليط كرده و فرمايد كه نام اصلى دامغان كومش بوده و معرّب آن قومس و مردمانش را هم كومشى خوانند و دامغان كه الآن آباد است، غير اين شهر است كه الآن خراب است.
فرمش; فَرمُشت ـ (چو گندم) فراموش.
فَرمگِن; فَرمگين ـ غمگين و تنگ دل و فرومانده.
فرمند ـ (چو فرزند) مردم نورانى و پاكيزهوضع و صاحب بزرگى و شوكت.
فرمودن ـ (ر.ف)[حكم كردن و امر نمودن].
فرموش ـ (چو اَمرود) فراموش.
فرموشيدن ـ فراموش كردن.
فرموك ـ (چو اَمرود) بادافراه[ر.م] و گروهه [گلوله ]ريسمان ريسيده كه در وقت رشتن به شكل مخروطى بر دوك پيچيده گردد و آن را «پنام» و «چغرشته» هم [گويند].
فرموند; فرموهد ـ (چو بدصورت) فرمد[ر.م].
فرمه ـ (چو هرزه) بنفشه و يا گل آن.
فرن ـ (چو شتر) تابه سفالين كه بر روى آن نان مى پزند و «فرين» نيز گويند و «فرنى» نانى است كه در فرن مى پزند و رجوع به «نان فرنى» هم شود.
فرناد ـ (چو فرهاد) پايان و پاياب[ر.م].
فرناس ـ (چو فرهاد) بى خبر و جاهل و نادان و غافل و نادانى و غفلت و خواب غفلت و شخص خواب آلوده و نيم خفته.
فَرناش ـ (ق) وجود و هستى و على الظاهر با تاى قرشت بوده و تحريفش داده اند.
فرنان ـ (ل) رجوع به «ديّوث» نمايند.
فرنج ـ (چو درخت) معرّب فرنگ[ر.م] و (چو درست و سمند) اطراف دهان و اندرون آن و شاخ بزرگى كه چون آن را ببرند، شاخه هاى كوچك از اطراف آن رويد.
فرنجام ـ (چو قلمدان) سرانجام.
فرنجك ـ (چو سمندر) به نوشته برهان[ر.ض]، پيرامون دهان و گرانى و سنگينى است كه در خواب مردم را فروگيرد و خواب هاى هولناك بيند و آن را «فرونجك» و «بختك» و «برخفج» و «برخفچ» و «فدرنجك» و «فرانج» و

صفحه 334 - جلد سوم
«بخت» و «كرنجو» و «برفنجك» و «سكاچه» و «فرنج» و «فرهانج» نيز گفته و به سريانى «خورخجيون» نامند و به نوشته مؤيّدالفضلا[ ر.ض]، قرنجك (با قاف قرشت) گفته و به عربى «عبدالجنّه» و «كابوس» خوانند و در شرح اسباب[ر.ض] و بحرالجواهر[ر.ض] فرمايند: كابوس مرضى است كه در وقت حدوث آن انسان در خواب، خصوصاً در هنگامى كه بر پشت مى خوابد، پاره اى خيالات ثقيله احساس مى كند كه به جهت آنها ضيق النفس و انقطاع صوت عارض و حركات اراديّه بالمرّه ساقط گردد زيراكه در آن حال بخارات غليظه جرم دماغ[مغز] را مملوّ كرده و فشارش مى دهد و «كابوس» گفتن هم از همين راه است كه از «كبس» به معنى پر كردن اشتقاق يافته، چنانچه به همان نسبت «ضاغوط» نيز گويند كه از «ضغطه» به معنى فشار مأخوذ است.
فَرَنجمِشگ ـ يا افرنجمشگ يا فلنجمشگ يا افلنجمشگ يا برنجمشگ يا ابرنجمشگ يا پلنگ مشگ; كه «بالنگوى صحرايى» نيز گفته و در اصطلاح عوامى «بالنگوى كنده» ناميده و به عربى «بقلة الضّب» خوانند، به فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، نوعى از ريحان است كه برگ و نبات آن اندك بزرگ تر و بلندتر و بسيار بسيار خوش بو و شبيه به بوى قرنفل[ر.م] و لهذا آن را «قرنفل بستانى» و «ريحان قرنفل» و «حبق قرنفلى» نيز گويند و ازآن رو كه رايحه آن شبيه به رايحه مشگ است، آن را «فرنجمشگ» نامند. و به نام برّى و بستانى به دو قسم بوده و اوّلى را «هندى» نيز گفته و دويّمى را «چينى» هم خوانند.
فرنجه ـ (چو طَبَرزه و شكنجه) افرنجه[ر.م].
فرند ـ (چو سمند و فِرَنگ) افرند[ر.م].
فرنديدن ـ (چو دَرخشيدن) افرنديدن[ر.م].
فرنس ـ (ل) رجوع به «فرنگ» نمايند.
فرنسا ـ نام عقل فلك زحل است.
فرنك ـ (چو دلبر) بادافراه[ر.م] و فرفره[ر.م] و (چو پلنگ) به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، مفرّس [فارسى كرده ]فرنس است و آن نام ولايتى و دولتى است معروف و به عظمت و قدمت موصوف و (چو درخت) نامى است به معنى آزاد و عنوان مشهور طايفه اى است معروف از نصارى و يا اينكه لفظ نصارى نام عربى فرنك بوده و معرّب آن «فرنج» و «افرنجه» مى باشد و از تحفة العالم[ر.ض] نقل است كه لفظ فرنك در اصل «فرانيس» بوده و به كثرت استعمال و غلط عوام «فرنك» شده و فرانيس طايفه اى است مشهور و انبوه و باشكوه و بعد از ايشان اهل نمسه[ر.م] از جميع فرق فرنگ ممتاز و بعد از اين دو فرقه جماعت انگليس از ساير طوايف فرنك خوب تر و در كمالات حسّى بر امثال خود سردفترند و به نوشته ناصرى[ر.ض]، بدين معنى هم با كاف عربى بوده و با كاف پارسى اشتهار يافته است.
فرنگيس ـ نام ستاره زهره و دختر بهمن ابن اسفنديار[ششمين پادشاه كيانى] و هم نام مادر كيخسرو [سوّمين پادشاه كيانى] كه دختر افراسياب [پادشاه توران ]و زن سياوشِ كاوس[شاهزاده كيانى] بوده است.
فرنود ـ (چو اَمرود) دليل و برهان و حجّت و استدلال.
فَرنودسار ـ كتابى است در جميع فنون حكمت، و معنى تركيبى آن، برهانستان است.
فَرنوس ـ (ق) خطبه و خطابه.
فَرنوش ـ (ق) نام عقل فلك قمر كه به عربى «عقل فعّال» گفته و به پارسى «خرد كارگر» نامند.
فَرنوه ـ (ق) رجوع به «هرنوه» نمايند.
فرنه ـ (چو سركه) فرفه[ر.م] و (چو هرزه) نفرين و لعنت.
فرنى ـ نانى كه در فرن[ر.م] مى پزند و هم طعامى است معروف كه از جمله اغذيه لذيذه معدود و به عربى به «مُهَلّبيّه» موسوم بوده و آن را از آرد برنج و شير و شكر ترتيب مى دهند و مخترع آن دورس بابلى است كه به جهت مهلّب ابن مغيره ترتيب داده بود براى رفع قىّ كه او را عارض شده بود از ريختن سودا[ر.م] به معده او.
فرو ـ (چو مرو) به عربى، مطلق پوستين است و در برهان[ر.ض] گويد: (چو زَلو) نوعى از پوستين روباه است و ظاهرش هم پارسى بودن آن است و مأخذى ندارد و بالجمله (چو وضو) پست و پايين است.
فروآمدن ـ تنزّل كردن.
فروبار ـ فيض آسمانى.

صفحه 335 - جلد سوم
فروباريار ـ فيض آثار و سعادتمند.
فروبردن ـ كنايه از بلع كردن و حق ديگرى را انكار نمودن.
فروتن ـ مردم متواضع و شكسته.
فروتَندَن ـ فشردن.
فروتَنده ـ فشرده شده.
فروداشتن ـ خوانندگى را به آخر رساندن و كارها را ختم كردن و اهمال و تقصير نمودن و ضايع كردن.
فرودست ـ مـردم عاجـز و بى نـوا و نـام ولايت بنگاله[بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند ]و مطرب و سازنده و نوعى از خوانندگى كه چند كس آوازه ها كوك كرده و بر اصول نگاه دارند.
فروكش كردن ـ (به فتح كاف) توقّف و اعتكاف و اقامت كردن و (به كسر آن) با لجاجت و سماجت دعوا كردن و با اجابت دعا كردن.
فروگذاشتن ـ فروداشتن [ر.م].
فروماليدن ـ پيچيدن و افشردن و برچيدن.
فروماندن ـ ملزم شدن و عاجز و متحيّر بودن و منتظر گرديدن.
فرومايه ـ مردم دنى و فقير و بى دانش و بى هنر و بداصل كه مرتكب كارهاى پست باشد و ضدّ آن، گران مايه است.
فروهشتن; فروهليدن ـ گذاشتن و افكندن و آويختن و سرازير كردن.
فروار ـ (چو سردار) پروار[ر.م].
فرواره ـ (چو سردابه) پرواره[ر.م].
فروارى ـ پروارى[ر.م].
فرواز ـ (چو سردار) پردو [ر.م] و خانه پرواره[ر.م].
فروازه ـ بر وزن و معنى پروازه.
فرواش ـ (چو سردار) سرگشته و حيران.
فَرواك ـ (ق) پاسبان.
فروال; فرواله ـ (چو سردار و سردابه) پرگار و پروارى[ر.م].
فَروالى ـ بر وزن و معنى فروارى.
فَروان ـ (ق) نام روان آسمان زهره است.
فَروانه ـ (ق) پروانه.
فروت ـ (چو عمود و هبوط) كثير و بسيار.
فروتَنده ـ فشرده شده.
فُروجان ـ نام ديگر قلعه براهان [در همدان].
فُروختار ـ بايع و فروشنده.
فروختن ـ (ر) روشن كردن چراغ و غيره و به معنى معروف كه ضدّ خريدن است.
فرود ـ (چو هبوط) بريان و برشته و خسيس و دنى و خسّت و دنائت و (چو عمود) نام پسر سياوش ابن كيكاوس [شاهزاده كيانى] از دختر پيران ويسه[سپهسالار و مشاور افراسياب تورانى] كه در سپيدكوه به فرمان طوس [پهلوان ايرانى] كشته شد و (چو عنبر) چوب پس در خانه و (چو نگون) بد و زبون و غرّه و مغرور و نشيب و پايين و فريفته و فريبنده و چوب زرين از چهارچوبه در خانه، و تركيبات آن مانند «فرو» است.
فرودست ـ رجوع به تركيبات «فرو» نمايند.
فرودستان ـ حضيض، مقابلِ اوج.
فرودن ـ (ل) لاغر و ضعيف شدن.
فروده ـ (چو گلوله) فرود (بر وزن هبوط)[ر.م] و (چو ولوله) فروره[ر.م] است.
فرودى ـ مخفّف فرودين[ر.م].
فروديان--->فرودگان.
فرودين ـ (چو اردَشير) مخفّف فروردين و (به ضمّ اوّل و ثانى و سكون واو) باد دبور [كه از غرب وزد] و پايين و زيرين، خصوصاً چوب زيرين چهارچوبه در خانه.
فُرودين مايه ـ عناصر اربعه[ر.م].
فرودينه ـ نام خط هفتم از هفت خط جام جم[ر.م].
فرور ـ (چو عنبر) افتراق و جدايى.
فرورد ـ (چو فرزند) پرورد[ر.م].
فروردجان ـ (چو پروردگار) معرّب فروردگان[ر.م].
فَروَردگان ـ (ق) به نوشته برهان[ر.ض]، نام خمسه مسترقه[پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان ]پارسيان است و بنابراين اوّل فروردگان بايد روزى باشد كه پنج روز به اوّل فروردين مانده باشد و اين مخالف آن

صفحه 336 - جلد سوم
است كه در «اوّل فروردگان» مذكور داشتيم كه اوّل فروردگان ده روز پيش از فروردين است و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] بعد از اين ترجمه گويد: گروهى پنداشتند كه اين پنج روز پروردگانى است كه در كيش پارسيان چيزى مهم بوده و خلاف در ميان افتاد. پس احتياطاً هر دو پنج را به كار برده و بيستوششم روز آبان ماه را اوّل پروردگان كرده و آخر آن را خمسه مسترقه قرار دادند و جمله پروردگان (فروردگان) ده روز شد و در آن روزها براى روان مردگان شراب و خورش نهند كه بدان پرورده شوند و آن را «فروديان» و «فورديان» نيز گويند و معرّب آن فرودجان و افرودجان است. بالجمله، بنابر تخمين ناصرى[ر.ض]، اوّل فروردگان ده روز پيش از فروردين مى باشد، چنانچه در «اوّل فروردگان» مذكور افتاد.
فروردن ـ بر وزن و معنى پروردن.
فَروَرديان ـ بر وزن و معنى فروردگان.
فروردين ـ (ر) يا فرودين يا فردين يا فوردين; نام ماه اوّل سال هاى شمسى است كه بودن آفتاب در برج حَمَل[ر.م ]است كه «فروردين جديد يا جلالى يا مَلِكى» نيز گويند و هم نام يكى از ماه هاى فرس قديم است كه «فروردين قديم يا يزدجردى» نيز نامند و هم نام روز 19 يا 18ماه فروردين است كه بنا بر قاعده مذكوره در «آبان»، روز جشن پارسيان و حقيقت هريك از اين معانى در «تاريخ جلالى» و «تاريخ فرس» مكشوف گرديد و هم نام فرشته اى است از خازنان بهشت كه موكّل به تدبير امور و مصالح روز فروردين و ماه فروردين است.
فروردين جديد; فروردين جلالى; فروردين قديم; فروردين مَلِكى; فروردين يزدجردى ـ رجوع به ترجمه خود «فروردين» شده و در بسط زايد، رجوع به «تاريخ جلالى» و «تاريخ فرس» نمايند.
فروره ـ (چو ولوله) فرواره [ر.م] و چوب پس در خانه.
فروز ـ (چو هبوط) فروغ و وصف و صفت و دانش و حكمت و چخماق و آتش زنه[ر.م] و امر و فاعل از فروزيدن[ر.م].
فروزمند ـ تابنده و روشنى دهنده و متّصف شونده.
فُروزا ـ (ق) اسم فاعل از فروزيدن[ر.م].
فروزان ـ صيغه امر از فروزانيدن و اسم فاعل از فروزيدن[ر.م].
فروزان فر ـ فرفروز[ر.م].
فروزش ـ مدح و ثنا و تعريف و توصيف و نور و روشنايى و اسم مصدر از فروزيدن[ر.م].
فروزش گر ـ فروزش كننده.
فروزگان ـ صفت و جمع فروزه[ر.م].
فروزمند ـ مركّب از «فروز»[ر.م] و «مند» است.
فروزه ـ (چو گلوله) افروزه[ر.م] و اخلاق.
فروزيدن ـ (چو خروشيدن) روشن و مشتعل شدن و با چيزى و صفتى موصوف و متّصف گرديدن.
فُروزيده ـ (ق) روشن شده و متّصف گرديده و اسم مفعول و ماضى بعيد از فروزيدن [ر.م].
فُروزينه ـ (ق) فروز[ر.م] و چخماق.
فروش ـ (چو هبوط) فروشيدن و امر و فاعل از آن.
فروش كار ـ بايع و فروشنده.
فروشاندن; فروشانيدن ـ رفتن و دور كردن و فرونشاندن و به يك طرف راندن و ديگرى را به فروش وادار كردن.
فروشك ـ بر وزن و معنى فروشه.
فروشه ـ (چو گلوله) بلغور [ر.م] و (چو اَلوچه) آفروشه[ر.م].
فروشيدن ـ (چو خروشيدن) فروختن.
فروع ـ (چو هبوط) جمع فرع.
فروغ ـ (ق) تابش و روشنايى آفتاب و غيره و امر و فاعل از فروغيدن[ر.م].
فروغتن ـ بر وزن و معنى فروختن و فروزيدن [ر.م].
فُروغته ـ فروخته و فروزيدن[ر.م] و درخشان و فروزان و اسم مفعول و ماضى بعيد از فروغتن[ر.م].
فُروغدن ـ بر وزن و معنى فروغتن.
فُروغنه ـ بر وزن و معنى فروغته.
فروغيدن ـ (چو خروشيدن) فروزيدن [ر.م] و فروختن.
فروق ـ (چو عمود) شديدالجزع و يكى از القاب قسطنطنيّه[استانبول] است.(عر)
فَروك ـ (ق) فريك[ر.م].(كى)

صفحه 337 - جلد سوم
فَروكاس ـ (ل) مردم دنى و كم همّت.
فروكش ـ ادعا كردن و رجوع به تركيبات «فرو» هم نمايند.
فِروم ـ به لاتينى، آهن است.
فُروما ـ مخفّف «فرو مَيا»، يعنى توقّف كن.
فرومد ـ (چو كبوتر) فرمد[ر.م].
فُرونجَك ـ فرنجك[ر.م].
فروند; فرونده ـ (چو فرزند و سرپنجه) فرمد[ر.م] و چوب پژاوند[ر.م].
فروهر ـ (چو رطوبت) روح و ملائكه و جوهر، مقابل عرض.
فُروهِل ـ امر و فاعل از فروهليدن [گذاشتن; افكندن] و هم نام پهلوانى بوده ايرانى.
فُروهَنده ـ مَلَك و فرشته و خوب رو و باادب و خوش سيرت و لشگر داخل همديگر شده و به هم برآمده.
فروهه ـ (چو نُمونه) فرموك[ر.م].
فروهيده ـ (به كسر اوّل) ظاهر و آشكار و مردم با شأن و شوكت و آهسته و آرام و (به ضمّ اوّل) مردم عاقل و دانا و اديب و زيرك.
فرويده ـ (چو ترسيده) ثنا و صفت كرده.
فروير; فرويز ـ (چو زنجير) پرويز[ر.م] و فراويز[ر.م].
فَرويش ـ (ق) برشته و بريان و خشونت و درشتى و تقصير و فراموشى و بيكارى و مُهملى و تعطيلى و تنبلى.
فره ـ (چو خَجِل) به تركى، فريك[ر.م] است و (چو قمر) فرح و شادى و بنفشه و شهرى است بزرگ از سيستان و (چو مكّه) خوبى و افزونى و شأن و شوكت و جلالت و عظمت و (چو صله) خوب و نيكو و زياده و بسيار و غلبه حريف در قمار و سبقت و مبادرت و مردم خوش خوى و باهمّت و (به كسر اوّل و ثانى) هم به همين معنى است.
فرهاد ـ (ر) نام عاشق شيرين[در داستان خسرو و شيرين نظامى] و سردارى بوده از لشگر كاوس[دوّمين پادشاه كيانى] و هم به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، چهار تن از ملوك اشكانى بدين اسم مسمّى بوده اند و اين مخالف آن است كه در محل خود [مدخل «اشكانيان»] از ناسخ التواريخ[ر.ض] و قاموس الاعلام[ر.ض] نقل نموديم.
فَرهان ـ (ق) مخفّف فراهان.
فَرهانج ـ (ق) فرنج[ر.م] و فرنجك [ر.م] و برگ درخت و تيريز جامه و شاخى از درخت كه بر درختى ديگر پيوند كنند و شاخى از درخت انگور كه در زمين دفن كرده و سر آن را از جاى ديگر برآرند.
فرهت ـ (چو عنبر) شأن و شوكت و زيبايى.
فرهخت ـ (چو فرزند) ادب و تربيت و ماضى قريب از فرهختن[ر.م].
فرهختن ـ (چو بدمنظر) مخفّف فراهختن [ر.م].
فرهخته ـ (چو شرمنده) عاقل و باادب و اسم مفعول و ماضى بعيد از فرهختن[ر.م].
فرهست; فرهشت ـ (چو فرزند) جادو و جادوگر.
فرهمند ـ (چو سمرقند يا نقش بند) نزديك و قريب و محترم و عزيز و مردم بزرگ و نجيب و رجوع به «وهميّه» هم نمايند و باشوكت و دانا و خردمند و شاد و خرّم و خورشيد و كسى كه بر حريف خود غالب آيد.
فرهمنديّه--->وهميّه.
فرهنج ـ (چو فرزند) كشوث[ر.م] و فرهنگ و فرهنجيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
فرهنجه ـ (چو سرپنجه) مردم باادب و خوب روى و نيكوسيرت.
فَرهَنجيدن ـ (ق) آهازيدن[ر.م].
فرهند ـ (چو فرزند) فرهومند[ر.م].
فرهنگ ـ (ق) كشوث[ر.م] و نام كيكاوس[دوّمين پادشاه كيانى] و يا مادر او و كاريز[قنات] آب و حد و اندازه و لغت و عقل و ادب و عاقل و دانا و امر و فاعل از فرهنگيدن[ر.م] و كتاب لغت پارسى كه مشتمل بر لغات پارسى باشد و شاخ درختى كه آن را خوابانيده و سر آن را جاى ديگر برآورده و خاك بر بالاى آن ريزند تا بعد از بيخ گرفتن، بركنده و در جايى ديگر نهال كنند.
فرهنگ سار ـ نسخ و ابطال و تناسخ و باطل و زايل كردن و علوم ادبيّه را هم گويند كه به نوشته انجمن آراى ناصرى[ر.ض] در همين ماده، ده است: نحو و صرف و معانى و بيان و بديع و عروض و قوافى و امثال و لغت

صفحه 338 - جلد سوم
و اسيتفا[شاعر در مدح و صفت چيزى به نهايت كوشد]. و اينها را «علوم ادبيّه» از آن گويند كه ادب در لغت عرب، نگاه داشتن حدّ چيزى است و بهواسطه اين علوم نگاه داشته مى شود حدّ اعراب و حركات و ضبط ماده و اشتقاق و صحّت الفاظ.
فرهنگاخ ـ (چو دفتردار) وسط و ميانه و عدل و بى افراط و تفريط.
فرهنگى ـ عالم و اديب و لغوى.
فرهود ـ (چو اَمرود) درست و راست و فربود[ر.م].
فرهوددين; فرهودكيش ـ كسى كه در دين و مذهب خود راست و درست و محكم باشد.
فَرهودى ـ هر چيز راست و منسوب به فرهود[ر.م]، خصوصاً فرهوددين[ر.م].
فرهومند ـ فرمند[ر.م].
فرهون ـ (چو اَمرود) پرهون[ر.م].
فَرهونى ـ اعضاى اداره جات و هر چيز منسوب به فرهون[ر.م].
فرهوهر ـ (چو بدصورت) روح.
فرهى ـ فره[ر.م] بودن و هر چيز منسوب به فره[ر.م].
فَرهيختن ـ فراهيختن[ر.م].
فرى ـ (چو على) پرى و عجب و بزرگى و خوب و نيكو و خوش و خوشا و آفرين و تحسين.
فرياب; فريات ـ (چو فرهاد) مخفّف فارياب[ر.م] و فاريات[ر.م].
فرياد ـ (ر.ف) [بانگ و آواز بلند].
فريادخوان ـ دادخواه و مظلوم.
فريافيسموس ـ (ل) فريسموس[ر.م].(نان)
فريان ـ (ل) در جايى ديدم كه نام پادشاهى است.1
فرياو ـ (چو فرهاد) مخفّف فارياو[ر.م] است.
فريب ـ (چو دِلير) عشوه و غمزه و مكر و حيله و طلسم و فريبيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
فريب گاه ـ دنيا و جايى كه در آن طلسم بسته باشند.
فريب گر ـ جادوگر و فريبنده و عشوه گر.
فريب گه ـ فريب گاه[ر.م] است.
فريبا ـ (ق) فريبنده.
فريبرز ـ نام زنى و هم نام پسر كيكاوس[دوّمين پادشاه كيانى] كه پس از قتل سياوش [پسر ديگر كيكاووس ]فرنگيس، مادر كيخسرو[فرزند سياوش]، به اصرارِ پسر زن او شده و در جنگ دوازده رخ[ر.م] به دست كلباد، پسر پيران ويسه [سپهسالار و مشاور افراسياب]، مقتول گرديد و يا كلباد به دست او به قتل رسيد و معنى تركيبى آن، خوش قد و قامت است.
فِريبِش ـ فريبيدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
فِريبيدن ـ فريب خوردن و ديگرى را فريب دادن.
فريج ـ (چو امير) وج[ر.م].
فريد ـ (چو مدير) منجمد شده و (چو امير) ميانه قلاده و يكى از بازى هاى نرد و به عربى، از القاب دجّال و به معنى بى مثل و مانند است.
فريدالدّين--->عطّار.
فريدن ـ (چو رِسيدن) بلوكى است بهجت توأمان از مضافات اصفهان كه آبش معتدل و هوايش به سردى مايل و بر دهات مرغوب و چمن هاى خوب مشتمل مى باشد.
فريدون ـ نام عقل فلك هشتم و هم پادشاهى است فرزانه و دانشمند و معروف از پيشداديان[نخستين سلسله اسطوره اى ايران] كه پسر اتقيان ابن جمشيد بوده و يا در ميان او و جمشيد دوازده پشت بوده و به زعم بعضى، نام ديگر حضرت نوح(عليه السلام) و برخى ديگر، ذوالقرنين اكبرش دانسته2[به «اسكندر» رجوع شود] و جمعى علم طب و نجوم و فلسفه را بدو منسوب داشته و صاحب تصانيف بسيارش پندارند و در حوالى 3500 يا 3919 هبوطى بعد از قتل ضحّاك تازى [شخصيت پليد اسطوره اى] جلوس نموده و در اعزاز و اكرام ارباب فضل و هنر جدّى وافر داشته و بساط جور و تعدّى را برچيده و كاوه را موافق شرحى كه در «كاوه» نگارش خواهد يافت، به تسخير

1. فردوسى در شاهنامه در پادشاهى اسكندر گويد:
«چو اسكندر آن نامه او بخواند *** بزد ناى رويين و لشكر براند
يكى پادشا بود فريان به نام *** ابا لشگر و گنج و گسترده كام»
2. مجمع البحرين، طريحى، ج 2، ص 45.

صفحه 339 - جلد سوم
قسطنطنيّه[استانبول] و فتح بلاد عرب مأمور نمود و چون زمان پيرى فرا رسيد، به تصويب عقلا تمامى ممالك محروسه را فى مابين سه پسرش، سلم و تور و ايرج، قسمت نموده و ايرج را كه كهترين ايشان بوده، وليعهد كرده و خودش طريق تفرّد پيش گرفت و ازآن رو كه بسيار درخشنده روى بود، به فرّخ ملقّب داشتندى و به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، والعهدة عليه، مدّت حكمرانى او پانصد سال بوده و بعد از وى منوچهر [پسر ايرج] مالك تخت و تاج گرديد.
فريده ـ (چو سليقه يا ستيزه) خودرأى و مغرور و گستاخ و فضول.
فرير ـ (چو امير) گاوزبان[ر.م] و (چو دِلير) شهرى است در ميان جيحون و بخارا[در ازبكستان].
فريرون ـ (چو پريروز) فرارون[ر.م].
فَريز ـ (ق) فرزد[ر.م] و فراويز[ر.م] و گاوزبان [ر.م] و گاوساله[گوساله] و كباب و گوشت خشكيده و كندن پشم و ستردن موى از سر و بدن.
فريزان; فريزه ـ (ل) يكى از دهات هرات.
فَريس ـ بر وزن و معنى فريز.
فَريسموس; فَريسيموس ـ (ل) نعوظ دائم قائم كه بعد از جماع نيز به همان حال باقى باشد. ملك الشعرا صباى كاشانى[شاعر قرن 13هـ ]در هجو گفته:
«ريگ در موزه رهى بِمَنه *** كيك در پاچه صبا بِمَكن
آن كه را رنج او فريسيموس *** با حريم خود آشنا بمكن».
فريش ـ (چو دِلير) ترت[ر.م] و (چو امير) پريش [ر.م] و تاخت و تاراج و پيرامون دهان و آفرين و تحسين و گوشت بريان شده و به عربى، كرّه نوزاييده هفت روزه و يا اسب و الاغى كه هفت روز باشد كه زاييده باشد.
فِريشته ـ فرشته.
فريضه ـ [واجب و زن كلان سال و بهره فرض كرده و نماز (لغت نامه دهخدا)].(عر)
فِريفتار ـ فريبنده.
فِريفتن ـ فريبيدن.
فريقه ـ (چو سليقه) شنبليله.(عربى يا يونانى)
فريك ـ (چو امير) ضعيف و صغير و بچه تخم نياورده مرغان كه «فروك» نيز گفته و به عربى «فرخ» خوانده و به پارسى «جوجه» و «چوژه» نامند.(كى)
فَريگيس ـ به نوشته مؤيّدالفضلا[ ر.ض]، همان فرنگيس[ر.م ]است كه به عوض نون، ياى حطّى نوشته است.
فرين ـ (چو امير) آفرين و رجوع به «فرن» هم شود.
فريود ـ (چو ابى ذر و دِريدن و معيوب) فربود[ر.م].
فريوددين; فريودكيش ـ فربوددين[ر.م].
فَريودى ـ فربود[ر.م] و فربودى [ر.م].
فريور ـ بر وزن و معنى فريود.
فريوردين; فريوركيش ـ فربوددين[ر.م].
فريورى ـ فربود[ر.م] و فربودى[ر.م].
فريوريدن ـ آفرين و تحسين كردن و راست و درست بودن، خصوصاً در دين و مذهب.
فريوس ـ (ل) خطبه و خطابه.
فريوك ـ (چو كنيزك) خربزه.
فريه ـ (چو هرزه و امير) لعنت و نفرين و (چو سركه) نفرين و لعنت و به عربى، دروغ و بهتان است.
فريهى ـ (ل) به نوشته تحفه[ر.ض]، نام پارسى ياسمن است.

آيين هفتم

(در [حرف] فاى سعفص با زاى هوّز)
فز ـ (چو رخ) برف و دمه و يال اسب و (چو بد) آلت مردى و چرك و وَسَخ.
فزا ـ (چو رضا و قضا) خميازه و ممتاز و افزودن و امر و فاعل از آن.
فزار ـ (چو كَنار) افزار [ر.م].
فَزاك ـ (ق) افزاك[ر.م] و فزاگى[ر.م].
فزاگن; فزاگى; فزاگين ـ (چو مساجد و امانى و سرازير) زشت و درشت و پليد و كثيف و مردار و چرك و چركين.
فَزّان ـ (چو بقّال) ناحيه بزرگى است از بلاد مغرب افريقيا به مسافت 235 ساعت از طرابلس غرب كه در زبان عرب

صفحه 340 - جلد سوم
به واح نيز موسوم و از غرب و جنوب به صحراى كبير متّصل و هوايش گرم و بارانش كم و عمده اعتماد اهالى آن به درخت خرما و از آثار و معارف تنها يك مكتب رشديّه نامى دارد.
فَزايستن ـ فزاييدن[ر.م].
فزايش ـ (چو حمايل) افزايش.
فزاييدن ـ (چو رَسانيدن) افزودن.
فزدره ـ بر وزن و معنى فزوره.
فزر ـ (چو قمر) وج[ر.م].
فَزَع ـ (ق) ترس و بيم و واهمه.(عر)
فزغردن ـ (چو بدمنظر) آغازيدن[ر.م].
فَزغَرده ـ (ق) اسم مفعول و ماضى بعيد از فزغردن[ر.م].
فزغريدن ـ (چو پروريدن) آغاريدن[ر.م].
فَزغَريده ـ (ق) فزغرده[ر.م].
فَزغَن; فَزغَند; فَزغَنده; فَزگَن; فَزگَند; فَزگَنده ـ همه اينها با زاى پارسى [يعنى ژ] هم هستند، چنانچه در آيين لاحق خواهد آمد.
فزم ـ بر وزن و معنى بژم و فرم.
فزودن ـ (چو نُمودن) افزودن.
فزوره ـ (چو ولوله) چوب پژاوند[ر.م].
فزوليدن ـ (چو خروشيدن) فژوليدن[ر.م].
فزون ـ (چو هبوط يا نگون) بزرگ و افزون.
فزونى ـ (ق) زيادتى و بسيارى.
فزونى بى فزايش گر ـ ترجمه لفظ عربى «ترجيح بلامرجّح» است.
فزه ـ (چو مزه و يا به كسر اوّلى و ثانى) فژه[ر.م] و آلت مردى.
فزير ـ (چو امير) وج [ر.م].
فزيك ـ كه بعضاً «فيزيك» هم نويسند، علم طبيعى است.

آيين هشتم

(در [حرف] فاى سعفص با زاى پارسى)
فژ ـ بر وزن و معنى پژ.
فژار ـ (چو كَنار) گام و قدم.
فَژاژ ـ (ق) قايش و تسمه.
فَژاك; فژاگن; فژاگى; فژاگين ـ (چو [كَنار] و مساجد و امانى و سرازير) فزاگن[ر.م].
فژدر; فژدره ـ (چو عنبر و زَلزَله) چوب پژاوند[ر.م].
فژر; فژژ ـ (چو قمر) گياه وج[ر.م].
فژغردن ـ (چو بدمنظر) آغاريدن[ر.م].
فَژغرده ـ (ق) اسم مفعول و ماضى بعيد از فژغردن [ر.م].
فَژغَريدن ـ (چو پروريدن) آغاريدن[ر.م].
فَژغَريده ـ (ق) فژغرده[ر.م].
فژغن; فژغند; فژغنده; فژگن; فژگند; فژگنده ـ (چو عنبر و فرزند و سرپنجه) فزاك[ر.م] و لبلاب[ر.م] و عشقه[ر.م].
فژم ـ بر وزن و معنى فرم.
فژواك; فژوال ـ بر وزن و معنى پژواك.
فژوان ـ (چو فرهاد) مشته[ر.م] و تخماق[ر.م].
فژوك ـ (چو هبوط) پژواك.
فُژول ـ (ق) فژوليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
فژوليدن ـ (چو خروشيدن) آغاريدن [ر.م] و پژوليدن[ر.م].
فژوهيدن ـ بر وزن و معنى پژوهيدن.
فژه ـ (چو مزه) دندانه كليدان[ر.م] و كسى كه خود را به پليدى ها آلوده كرده و پيوسته كثيف و چركن نگه دارد و (به كسر اوّل و ثانى) فزاگن [ر.م] است.
فژير; فژيژ ـ (چو امير) گياه وج[ر.م].
فژيغون ـ (چو فريدون) نام حكيمى بوده عجمى نژاد.

آيين نهم

(در [حرف] فاى سعفص با سين سعفص)
فس ـ (چو بد) رجوع به «فاس» نمايند.
فسا ـ (چو قضا) فساى[ر.م] و هم شهرى است بزرگ و قديم و پاكيزه و نظيف از فارس در هشت فرسخى كازرون و 27 فرسخى شيراز و مردمانش شيعه مذهب و تاجيك[فارس ]و آبش از كاريز[قنات] و از خوبى آب و صافى هوا، غلاّتش ارزان و ميوه جات گرمسيرى و سردسيرى اش فراوان و به نام بانى خود، فسا پسر تهمورس[سوّمين پادشاه پيشدادى]، موسوم و يا اينكه بانى اش پسا، پسر پارس ابن تهمورس، بوده و فسا معرّب آن است و به زعم بعضى، از بناهاى بهمن ابن اسفنديار[ششمين پادشاه

صفحه 341 - جلد سوم
كيانى] است و موافق نوشته آثار عجم[ر.ض]، نام قديمى آن پارساگرد بوده و به تدريج تخفيف يافته و پسا شده و فسا هم معرّب آن است. و بالجمله، در قُرب شهر فسا سروى است كه در نزد پارسيان محترم و قطر پايين آن زياده از دو ذرع و بلندى آن 28 يا 30 ذرع است.
فساد ـ (ر.ف) [تباه شدن و به ستم گرفتن مال كسى را و بدكارى و دشمنى و فتنه].(عر)
فسار ـ (چو كَنار) افسار و امر و فاعل از فساريدن[ر.م].
فساريدن ـ (چو رَسانيدن) افساريدن[ر.م].
فسافس ـ (چو مساجد) پشّه و غسك[ر.م].(عر)
فسّاق ـ (چو كفّار) رجوع به «فسق» نمايند.
فسام ـ (چو چنار) مرغ كلنگ[ر.م].
فِسان ـ (ق) افسانه و امر و فاعل از فسانيدن[ر.م] و هم سنگى است معروف كه بدان كارد و شمشير تيز كرده و «افسان» و «سنگ كارد» نيز گفته و به عربى «مِسَنّ» و «حجرالمِسَنّ» ناميده و به الوان مختلف مى باشد; سفيد و سرخ و سياه و سبز و زيتونى و اغبر بوده و بهترين آن سرخ و سياه و برّاق و قسم زبون آن سنباذه[ر.م] است.
فسانه ـ (چو خرابه) افسانه.
فسانيدن ـ (چو رَسانيدن) افسانيدن.
فساى ـ (چو كَنار) امر و فاعل از فساييدن[ر.م].
فساييدن ـ (چو رَسانيدن) افساييدن[ر.م].
فستق ـ (چو بلبل) معرّب پسته پارسى است كه به سريانى «بستقى» و به يونانى «بسطاقيا» نامند و حقيقت آن ثمر درختى است شبيه به درخت سقّز و از آن كوچك تر و اغبر و بى خار و ثمر آن در اوّل نيسان [اواسط فروردين تا اواسط ارديبهشت] پيدا شده و در ايلول ماه[اواسط مهر تا اواسط آبان] مى رسد و به نام بستانى و جبلى به دو قسم بوده و بهترين ثمر آن آن است كه بزرگ دانه و پوست آن نازك سفيد و پوست خارج آن سبز مايل به بنفش و مغز آن سبز و چرب لذيذ باشد و ثمر آن يك سال بامغز بوده و يك سال بى مغز مى باشد كه «بزغنج» نيز گويند و در «بزغنج» مذكور افتاد.
فسخ ـ (ر.ف) كه به پارسى «ساك» گويند و آن عبارت از جهل و ضعف و فساد رأى و نقصان و پاشيده شدن و زايل و باطل نمودن است و در اصطلاح اهل تناسخ، تبدّل صورت انسانى است به جسم جماد كه در «نسخ» تفصيل آن خواهد آمد و به «تفاسخ» مشهور است.1(عر)
فُسُرانيدن ـ افسرده كردن.
فُسُردن ـ افسردن.
فسرده ـ شكارى و اسم مفعول و ماضى بعيد از فسردن[ر.م].
فسرده بيان ـ افسرده بيان[ر.م].
فسرده پستان ـ افسرده پستان[ر.م].
فسرده دل ـ افسرده دل.
فِسَره ـ افسردن و افسره[ر.م].
فسريدن ـ فسردن[ر.م].
فسطاط ـ (چو گلزار) چادر و خيمه و سراپرده و شهر جامع و نام مصر قديم و هم شهرى است بزرگ از مصر در سمت شرقى نيل كه عمرو ابن عاص، والى مصر، در عهد عمر احداثش كرده و در تعميرش كوشيده و مقرّ حكومت كرده و دارالملك[پايتخت] مصر گرديد و اكنون خراب است.(عر)
فسفر (Phosphore) ـ كه به يونانى «فوسفوروس» (Phosphoros) گويند،جسمى است مفرد و جامد و قابل احتراق و غيرفلزى و بى رنگ و يا زردرنگ و يا مايل به رنگ عنبر[سياه رنگ] و در حالت خلوص شفّاف و قابل انعطاف بوده و بهواسطه ناخن مى توان بر روى آن خط كشيد و داراى بويى است شبيه به بوى سير كه هميشه از آن خارج و بسيار سريع الاشتعال بوده و خاموشى آن در

1. تناسخ در لغت به معناى برداشتن چيزى است به جاى چيز ديگر و يا تغيير دادن چيزى به چيز ديگر است، مثل نسخت الشمس الظلَّ، (خورشيد جاى سايه را گرفت). ولى معناى اصطلاحى مشهور آن به چهار صورت قابل فرض است:
   الف. نسخ: انتقال روح انسان به جسم انسان ديگر.
   ب. نسخ: انتقال روح انسان به جسم حيوان.
   ج. نسخ: انتقال روح انسان به جسم گياه.
   د . نسخ: انتقال روح انسان به جسم جماد.
حاجى سبزوارى مى فرمايد:
«نسخ و مسخ رسخ قسّما *** داسنا و حيوانا جمادا و نما».
(شرح منظومه سبزوارى، ج5، ص 196)

صفحه 342 - جلد سوم
نهايت اشكال است; اين است كه استعمال آن محل خطر و در زير آبش بايد نگاه دارند و ازآن رو كه در ظلمت و تاريكى، بخارى نورانى از همه اطراف آن منتشر مى شود، بدين اسم اختصاص يافته كه به معنى حامل النور و از دو كلمه يونانى اشتقاق يافته، يكى «فوس» (phos) به معنى نور و ديگرى «فوروس»(phoros) به معنى حامل و اين جسم از جمله سموم قتّاله قويّه و محل استعمال عمده آن ساختن كبريت[است] و آن را در سال 1667 ميلادى [هنينگ] بِراندنامى از كيمياگران هامبورگ در بول انسانى كشف نموده و بعد از چندى دانشمندى گاهْننام در سال 1770 ميلادى آن را از استخوان استخراج كرد و در اين اوان هم اغلب از استخوان استخراج مى كنند.
فسفس; فسفسه ـ (چو كشمش و زلزله) علفى است معروف به «يونجه» كه در «يونجه» مذكور است.(عر)
فسق ـ (چو هند) معصيت و از جاده حق خارج شدن و از راه راست منحرف گرديدن و حكم خدا را مخالفت كردن كه «فسوق» نيز گفته و اين چنين كس را «فاسق» نامند كه به پارسى «بلاده»[گويند] و جمع آن، فسّق (بر وزن مدّت) و فسّاق (بر وزن كفّار) و فسقه (بر وزن عمله) است و فجور هم كه اغلب با فسق در يك جا استعمال نمايند، عبارت است از تكذيب و مخالفت و سحر و جادو و از حق دور شدن و برطرف معاصى مايل و راغب بودن و افراط در شهوت و معصيت، خصوصاً در زنا و دروغ و به پارسى«كشود»[گويند ]كه جمع آن فجّار (بر وزن كفّار) است.
فسقه--->فسق.(عر)
فسله ـ (چو هرزه) فسيله[ر.م].
فَسليون ـ اسبغول[ر.م].(نان)
فسن ـ (چو قمر و شكم) فسان[ر.م].
فِسِنجان ـ فسوجن[ر.م] و هم شهرى است از نواحى فارس.
فسوجن; فسوخن ـ (چو نُمودن) نوعى از طعام كه بيشتر مردم گيلان پزند و خورند.
فسوس ـ (چو نگون) افسوس[ر.م].
فسوسى ـ (ق) منسوب به فسوس[ر.م]، خصوصاً اهل مسخره.
فسوق ـ (چو هبوط) فسق است.(عر)
فسون; فسونه ـ (چو هبوط و گلوله) افسون[ر.م].
فَسيبانيدن; فسيبيدن; فَسيدن ـ (ل) فشيدن [ر.م].
فسيله ـ (چو سليقه) شاخ درخت و رمه و گلّه اسب و استر و گاو و غيره.

آيين دهم

(در [حرف] فاى سعفص با شين قرشت)
فش ـ بر اوزان و معانى پش.
فشار ـ (چو كَنار و چنار) فشردن و امر و فاعل از آن.
فشاردن; فشاريدن ـ (چو نشاندن و كلانتر و رَسانيدن و خِراشيدن) فشردن.
فشاع; فشاغ ـ (چو شمار يا چنار) فاشرا[ر.م] يا فاشرسين[ر.م].(عر)
فشافاش; فشافش ـ (چو هراسان و اتابك) صداى تير انداختن از پى يكديگر.
فشان ـ (چو كَنار) چشان[ر.م] و (چو چنار) امر و فاعل از فشاندن.
فشاندن; فشانيدن ـ (چو نشاندن و خِراشيدن) پاشيدن و پراگندن و ريختن و ريخته شدن و نثار و شباش كردن و تخم بر زمين افكندن و درخت ميوه دار را به حركت آوردن و پلاس و فرش را به جهت پاك كردن از گرد و غبار بر هم زدن.
فُشُردن ـ ريختن و پاشيدن و خلانيدن[فروبردن] و آب و مانند آن را به زور و شدّت از جامه و غيره بيرون كردن.
فُشُرده ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از فشردن و رجوع به «عصاره» هم نمايند.
فُشُره ـ مخفّف فشرده.
فُشُريدن ـ فشردن.
فِشقِراق --->سافوت.(كى)
فشك; فشنك ـ (چو قمر و نهنگ) افشك[ر.م] و (به كسر اوّل) به تركى، حشو كردن [پُر كردن] باروت و اجزاء ناريه معروف است كه «تيرتخش» هم [گويند].

صفحه 343 - جلد سوم
فشه ـ (چو مزه) بلغور و شبنم.
فشيدن ـ (چو رَسيدن) از مهار كشيدن حيوانات.

آيين يازدهم

(در [حرف] فاى سعفص با صاد سعفص و ضاد ضظغ)
فصاحت ـ (چو شماتت) بيان و ظاهر و روشن شدن و به عربى سخن راندن عجمان و خوبى زبان و غلط نبودن آن و در اصطلاح اهل فن، هريك از كلمه و كلام و متكلّم را بدان موصوف و مقيّد دارند. امّا فصاحت كلمه آن است كه شايع الاستعمال بوده و مخالف قاعده و قياس اشتقاق نبوده و تركيب حروف آن به ترتيبى نباشد كه به زبان راندن آن ثقيل و گران باشد بلكه در مقام تلفّظ، سَلِس و روان باشد. و امّا فصاحت كلام آن است كه معنى مقصود را به طور سهل و ساده و روشن و آشكارا فهمانده و تركيب كلمات آن مخالف قواعد نحويّه نبوده و همه آنها ملايم يكديگر بوده و منافرتى نداشته باشند. و امّا فصاحت متكلّم آن است كه قدرت بر لفظ فصيح داشته باشد و اين چنين كس را فصيح گويند كه جمع آن فصحاء است و به پارسى «شيوا» و «تبستغ» و «تيززبان» گويند. و امّا بلاغت كلام آن است كه كلام فصيح مطابق مقتضاى حال باشد و بلاغت متكلّم آن است كه قادر بر كلام بليغ باشد و اين چنين كس را نيز بليغ گويند و جمع آن، بُلَغاء است و امّا كلمه متّصف به بلاغت نمى شود.(عر)
فصاد ـ (چو كتاب) خون گرفتن و بر رگ نيشتر زدن كه «فصد» نيز گويند و اين چنين كس را فَصّاد (بر وزن بقّال) نامند.(عر)
فصح ـ (چو سخت) بيان و مردم فصيح و شير خوردنى روى گرفته و (چو هند) روز صاف و بى ابر و در نزد يهود، عيدى است مر ايشان را كه در آن خروج از مصر را به ياد آورده و پاره اى آداب معيّنه مرعى[مراعات شده] دارند و در نزد نصارى[مسيحيان]، به نوشته مجمع البحرين[ر.ض]، عيد فطر ايشان است كه در تركيبات «عيد» مذكور افتاد و به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، عيدى است مر ايشان را كه قيامت حضرت مسيح(عليه السلام) از مرگ را متذكّر باشند و «عيد كبير» نيز گويند و آن معرّبِ فِسح است كه به عبرانى، نجات و عبور و مرور است و ظاهر اين جمله آنكه فصح نصارى همان عيد قيامت است كه هم در تركيبات «عيد» مذكور گرديد و شايد غير آن باشد. و ملامظفّر در بيست باب[ر.ض] گويد: فصح، پنجشنبه چهلوششم صوم كبير[ر.م] نصارى است و فصح به معنى رستگارى است، چه در همين روز قوم حضرت مسيح(عليه السلام) از حواريين درخواست كردند كه از آن حضرت التماس نزول مائده نمايد. پس به دعاى آن حضرت خوانى [سفره اى] از طلاى احمر به ساحت چهل ذرع نازل شد كه در آن ماهى بريان و پنج عدد قرص نان و قدرى سركه و نمك و سبزى بود.(عر)
فصحا ـ (چو صلحا) رجوع به «فصاحت» شود.(عر)
فصد ـ (چو سخت) رجوع به «فصاد» شود.(عر)
فصفصه ـ (چو سلسله) عربى و يا معرّب فسفسه[ر.م ]است.
فصل ـ (چو سخت) روز قيامت و حرف حق و فاصله و مفصل و محل ملاقات استخوان هاى بدن و قطع كردن و جدا نمودن و تشخيص دادن و طفل را از شير باز گرفتن و هر چيزى كه حايل ميان دو چيز بوده و آنها را از يكديگر فرق نمايد، خصوصاً حدّ و سدّ اراضى و فصل كتاب كه مقدار معيّن مستقلى است از آن كه از ساير اجزاى آن منفصل و جدا باشد و بدين معنى به پارسى «ورشيم» و «فرشيم» گفتن دور نيست و جمع آن، فصول است و فصل سال كه يكى از اقسام چهارگانه سال است كه بهواسطه اختلاف كيفيّت هوا در آنها و يا به مناسبت اختلاف بروج آفتاب، بدين اسم مسمّى گرديده اند كه به مناسبت مذكوره، اجزاى زمانى از همديگر امتياز يابند و جمع اين هم فصول است و به پارسى «واره» [گويند].(عر)
فصله ـ (چو هرزه) نخل بريده.(عر)
فصول ـ (چو هبوط) رجوع به «فصل» شود.(عر)
فصيح ـ (چو امير) شير تازه جوشيده كه كف آن نشسته باشد; رجوع به «فصاحت» هم نمايند.(عر)
فَصيل ـ (ق) بچه شتر.(عر)
فضا ـ (چو قضا) تخم كشمش و منفرد و تنها و خرما و مويز

صفحه 344 - جلد سوم
مخلوط با هم و هر دو چيز مخلوط در يك ظرف كه يكى از آنها از ديگرى متغيّر نشود و (با همزه آخر و كسر اوّل) بيت الخلا[ر.م] و آب جارى بر روى زمين و (با فتح اوّل) عرصه و پهنايى و وسعت و مكان وسيع و بالخصوص مابين آسمان و زمين كه «جوّ» هم گفته و به پارسى «نيوار» و «پناد» گويند و رجوع به «هوا» نمايند.
فضاح ـ (چو كتاب) فضيحت و (چو بقّال) كسى كه عيب ديگران را گفته و رسوا نمايد.(عر)
فضاحت ـ (چو شماتت) فضيحت.(عر)
فضايح ـ (چو حمايل) جمع فضيحت.(عر)
فضل ـ (چو سخت) فضيلت.(عر)
فضلات ـ (چو سرطان) جمع فضله.(عر)
فضله ـ (چو هرزه) بقيّه و پس مانده و شراب و جمع آن، فضلات است.(عر)
فضليّه ـ از فرق رفاعيّه[ر.م] است.
فضول ـ (چو عمود) مردم كثيرالاحسان و (چو هبوط) جمع فضل به معنى زيادت و هرآنچه از غنائم جهاد زايد مانده و قسمت نشده باشد و هر چيز بى نفع و بى فايده و زايد بر قدر حاجت و عمل مردم فضولى و از راه تأكيد و مبالغه مردم پرگوى را نيز گويند، چنانچه مردم همچنانى را فضولى نيز گويند و به پارسى«استاخ» و «بستاخ» و «بيستاخ» و «اوستاخ» و «گستاخ» و «كلوك» و «كنگ»[گويند].(عر)
فضولى ـ خيّاط و كسى كه مباشر عمل لغو و بى فايده باشد و مردم پرگوى را هم گويند و هم تخلّص محمد ابن سليمان بغدادى است كه به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، شاعرى بوده عاشق بالله و حقايق آگاه و ديوان تركى او مشهور و در 971 هجرى وفات يافت1.(عر)
فضّه ـ (چو سكّه) رجوع به «سيم» شود.(عر)
فِضّى ـ هر چيز منسوب به فضّه[ر.م].
فضيحت ـ (چو كنيزك) عيب و رسوايى و انكشاف عيوب و بدى ها.(عر)
فضيخ ـ (چو امير) شراب خرما و عصاره انگور و شير خوردنى كه آب بر آن غالب باشد.(عر)
فضيلت ـ (چو كنيزك) برترى و زيادتى و مزيّت و درجه بلند و اخلاق حسنه و جمع آن، فضائل است و به پارسى «بخار» گويند.(عر)

آيين دوازدهم

(در [حرف] فاى سعفص با طاى حطّى)
فطانت ـ (چو شماتت و كتابت) فهم و ادراك و ذكاوت و مهارت و هشيارى و زيركى و دانستن و سرعت شعور و سرعت ادراك.(عر)
فَطحيّه ـ عنوان مشهور يكى از فرق شيعه كه بعد از حضرت جعفر ابن محمد(عليهما السلام) پسرش، عبدالله، را امام دانند و به جهت انتساب به همين عبدالله كه افطح بوده و سرش و يا به قولى پاى هايش عريض و پهناور بود، به همين اسم مسمّى گرديده اند.2
فطر ـ (چو تند و شتر) سماروخ[ر.م] و يا نوعى از آن كه بدترين اقسام آن است و (چو سخت) خوردن و نوشيدن و آفريدن و ايجاد و اختراع كردن و شروع نمودن و ناقه را با سر انگشتان دوشيدن و شكافتن، خصوصاً شكافته شدن دندان شتر و (چو هند) نام چندى از اعياد مسلمين و سايرين است كه ذيلاً مى نگارد:
فطر اسلام ـ يا [فطر] مسلمين; روز اوّل ماه شوّال است.
فطر ايليا; فطر شليخين--->شليخين.
فطر مارت مريم--->صوم مارت مريم.
فطر مسلمين ـ روز اوّل ماه شوّال است.
فطر نصارى ـ رجوع به تركيبات «عيد» شود.
فطر نينوا --->صوم نينوا.
فطرا ـ (چو صحرا) تخم.(نان)

1. به ريحانة الادب، ج4، ص 443 رجوع شود.
2. پس از شهادت حضرت امام صادق(عليه السلام) به خاطر خفقانى كه منصور دوانيقى پديد آورده بود، حضرت صادق(عليه السلام) تنها به ياران خاص خود امام بعدى را معرفى كرده بود. ازاين رو توده مردم پس از شهادت آن حضرت، به خيال اينكه فرزند بزرگ، امام بعدى خواهد بود، لذا به امامت عبدالله افطح گرويدند ولى چون در اندك زمانى ناآگاهى او از عقايد و احكام مشخّص شد، فوراً با امام موسى بن جعفر(عليه السلام) بيعت كردند، گذشته بر اين عبدالله بيش از هفتاد روز پس از شهادت امام صادق(عليه السلام) زنده نبود.

صفحه 345 - جلد سوم
فُطراساليون ـ (ل) نوعى از سماروخ[ر.م] و كرفس كوهى و يا تخم كرفس.(نان)
فطرت ـ (چو دلبر) دين و مذهب و خلقت مولود در شكم مادر و زكات معيّنى كه در آيين متين اسلامى در عيد فطر مسلمين واجب است و در حال وقف، «فطره» گويند و ازآن رو كه زكات بدن و خلقت و يا از مختصّات دين اسلام است، بدين اسم اختصاص يافته.(عر)
فطرس ـ (چو بلبل) نهرى است در ارض فلسطين و هم نام يكى از ملائكه كه بنابر مشهور، ولايت حضرت على(عليه السلام)را قبول نكرده و بدان سبب مغضوب الهى شده و بال هايش شكسته گرديد و در مجمع البحرين[ر.ض] راى مهمله را بر طاى حطّى مقدّم داشته و «فرطس» نوشته است.
فطره ـ (چو سركه) رجوع به «فطرت» نمايند.(عر)
فطم ـ (چو سخت) بريدن و قطع كردن و از شير باز گرفتن و به نوشته مجمع البحرين[ر.ض]، دختر حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) را هم فاطمه گفتن بهواسطه آن است كه دشمنان خود را از محبّتش منفصل كرده و دوستانش را از آتش جهنّم قطع كرده و نجات مى دهد كه از «فطم» اشتقاق يافته.(عر)
فطنت ـ (چو دلبر) فطانت[ر.م].(عر)
فطير ـ (چو امير) خمير بى مايه و نانى كه از آن مى پزند.(عر)
فطيش ـ (ل) به نوشته آيينه جهان نما[ ر.ض]، نام يكى از مذاهب معتبره كه پيشوايان آن جماد بى جان را مى پرستند و باطل ترين مذاهبى است كه به تعدّد خالق قائلند زيراكه هريكى جماد بى جانى را بدون مشاركت غير مى پرستند و اكثرشان وحشى و معدوم الشعورند.
فطيم ـ (چو امير) كودك از شير باز كرده.(عر)
فُطيمه ـ موضعى است در بحرين.(عر)

آيين سيزدهم

(در [حرف] فاى سعفص با عين سعفص و غين ضظغ)
فعال ـ (چو كَنار) كار كردن، خصوصاً كار نيكو و بالخصوص كرم و سخاوت و (چو چنار) جمع فعل و كار كردن دو كس با يكديگر و (چو بقّال) مردم جدّى و باهمّت و كاركن.(عر)
فعل ـ (چو سخت) فرج، خصوصاً از ناقه و به معنى كار كردن و عمل نمودن و (چو هند) كار و عمل و در اصطلاح فلاسفه، يكى از مقولات عشره است كه در «مقولات عشره» مذكور خواهد افتاد و هر چيزى كه از تحت امكان خارج شده و وقوع يافته باشد، در مقابل قوّه كه ممكن غيرواقع را گويند و در معنى اصطلاحى نحوى آن، رجوع به نگارش دويّم از مقدّمه نمايند[جلد اوّل، ص 94].
فعله ـ بر وزن و معنى عمله كه جمع عامل به معنى كار كنندگان است و (به كسر عين) عادت و طبيعت.
فغ ـ (چو بد و رخ) بت و صنم و جوان خوش صورت و دوست و محبوب و مردم دلچسب و مطلوب و جمع آن، فغان است.
فغاك ـ (چو شمار) حرام زاده و رجوع به «فغوار» هم نمايند.
فغان ـ (چو شمار) جمع فغ[ر.م] و (چو كَنار) افغان [ر.م] و جمع فغ[ر.م].
فغستان ـ (به كسر ثالث و فتح و ضمّ اوّل) بتخانه و معشوق و خوب رويان و مجمع ايشان و جاى بسيارى بت ها و معشوقه و خوش صورتان، خصوصاً حرم سراى پادشاهان و به نوشته برهان قاطع[ر.ض]، به معنى زن و منكوحه و صورت امرا و سلاطين هم آمده و بعضى ديگر اين معنى آخرى را تخطئه نموده است.
فغفور ـ (چو منصور و پُرزور) لقب پادشاهان چين، هركس باشد و بالخصوص نام پادشاهى است مشهور از ايشان كه معنى تركيبى آن پسر بت است زيراكه پدر و مادرش او را نذر بت كرده بودند و «فور» تبديل «پور» است. و بالجمله به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، از پادشاهان ايران، اشك را نيز كه پدر اشكانيان است، فغفور مى خوانده اند و گويا همين است كه در برهان[ر.ض] گويد: پادشاهى بود از اشكانيان كه 62 سال بعد از اسكندر پادشاهى نمود.

صفحه 346 - جلد سوم
فغند ـ (چو تفنگ و فِرَنگ و سمند) جستوخيز اسب و آهو و امثال آنها.
فغندن; فغنديدن ـ (ق) جهيدن و برجستن.
فغنشور ـ (چو سخن گوى و پرستوك) شهرى است از ملك چين كه جاى بتان و بتگران بوده و بيشتر مردمانش خوش صورت باشند كه شور ايشان در عالم افتاد و يا به معنى ورزيدن بت است، چه شوريدن به معنى ورزيدن هم آمده است، همچو: سلحشور و مانند آن و يا اينكه معنى تركيبى آن، شهر بتان است كه «شور» محرّف شهر باشد.
فغوار; فغواره ـ (چو گلزار و فرهاد و سردابه و بزغاله) حرام زاده و ابله و نادان و محو و سرگشته و حيران و كسى كه از غايت غم و حيرت و دهشت و خجالت و يا كبر و ملالت ساكت شده و حرف نزند، مانند بت كه صورت آدمى دارد و خاموش و ساكت است و اين چنين كس را «نقشِ ديوار» نيز گويند و از «فغ» و «وار» تركيب يافته و به همان جهت «فغاك» نيز گويند كه از «فغ» و «آك» تركيب يافته، يعنى منسوب به فغ و نادان و حيران مانند فغ.
فغيار; فغيارى; فغياز; فغيازى ـ (چو سردار و [سردارى]) عطا و بخشش و صله شعر شعرا و مژده و مژدگانى و شاگرادنه و وليمه جامه تازه.

آيين چهاردهم

(در [حرف] فاى سعفص با قاف[قرشت])
فقاع ـ (چو شمار و كَنار) سرخ رنگ و يا زردرنگ و (چو كفّار) حباب روى آب، خصوصاً آنچه از باران باشد و هم گياهى است كه خشكيده آن سخت شده و مثل شاخ حيوان باشد و هم به معنى معروف كه به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، شرابى است كه گزندى داشته و مسكر نباشد و به جهت حباب روى آن بدين اسم اختصاص يافته و از جو و غير آن ترتيب مى دهند و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض ]فرمايند: نوعى از نبيذ[شراب] است كه مسكر نيست و طعم آن مركّب از اندك شيرينى و ترشى و حدّت و تلخى بوده و به پارسى «بوزه» گفته و از ادويه مناسبه و آب ميوه ها و غلاّت و حبوبات و مانند آنها ترتيب دهند و آن مقدار نگذارند كه به جوش آمده و مسكر گردد، آن هنگام آن را «مضغ» گويند كه آن هم از اقسام نبيذ است. و امّا نبيذ اسم جنس عربى تمام مسكرات مايع است غير از خمر. و بالجمله اينكه در ميان بعضى بى اطلاعان به «شراب جو» اشتهار يافته، مأخذى ندارد.(عر)
فقاع گشودن ـ خودنمايى و خودستايى و آروغ [ر.م] و لاف زدن و تفاخر كردن و نازش نمودن.
فقاهت ـ (چو شماتت) فهم و ادراك و دانستن و فقيه بودن.(عر)
فقد ـ (چو سرد) غايب شدن و معدوم بودن و گياه پنج انگشت[ر.م] و يا تخم آن و هم شرابى است كه از عسل و مويز و يا كشوث[ر.م ]ترتيب دهند.(عر)
فقر ـ (چو سخت) كندن و سُفتن[سوراخ كردن] و محتاج و بى چيز شدن و در اصطلاح عرفا و ارباب سلوك، موافق آنچه در ماده 4 «سلوك» مذكور داشتيم، چهارمين مقامات سلوك و تالى مقام زهد است زيراكه فقر عبارت است از عدم تملّك اسباب. و سالك بدين مقام نتواند رسيد الاّ بعد از عبور بر مقام زهد، زيراكه تا رغبت او از دنيا منصرف نگردد كه زهد عبارت از آن است، عدم تملّك او درست نيايد و اطلاق فقير بر كسى كه رغبت به دنيا داشته اگرچه مالك چيزى هم نباشد، محض مجاز و بى حقيقت باشد. و امّا اگر جمله اسباب را در تصرّف و ملكيّت مالك الملك حقيقى بيند، احتمال مالكيّت به خود راه ندهد و اگرچه تمامى عوالم در تحت تصرّف او باشد بازهم خود را از تملّك آن برى داند و حديث شريف «الفقرُ فَخرى»1 هم اشاره به همين مقام است و الاّ احتياج بر مخلوق و علاقه قلبى بر دنيا از اكابر معاصى و اساس تمامى سيّئات است.(عر)
فقراليهود ـ نوعى از موميايى است.
فقره ـ (چو سفره) قرب و نزديكى و گريبان پيراهن و چو (هرزه) استخوان هاى پشت ماز[ر.م] و هر بيتى از ابيات قصيده كه از غير خود ممتاز باشد و (چو سركه)

1. بحارالانوار، مجلسى، ج69، ص 30.

صفحه 347 - جلد سوم
استخوان هاى پشت ماز[ر.م] و هر يك قطعه از كلام نثرى مانند بيت كه هر يك شعر از كلام منظوم است و اينكه به همين معنى بر وزن طلبه اشتهار يافته، مأخذى ندارد.(عر)
فقع ـ (چو سخت و هند) فقر و قسم نرم و سفيد از سماروخ[ر.م].(عر)
فقع گشودن ـ فقاع گشودن[ر.م].
فُقَعگان ـ فقاع گشودن[ر.م].
فقه ـ (چو خَجِل) فقيه و (چو قمر) فقاهت و (چو سخت) غلبه كردن در علم و (چو هند) فقاهت و فطانت [زيركى] و بيشتر در علم دين استعمال نمايند و در اصطلاح، دانستن احكام دينيّه شرعيّه است از روى دليل تفصيلى و اين چنين كسى را فقيه گويند1.(عر)
فقير ـ (ق) رجوع به «فقر» شود و در اصطلاح شرع، كسى است كه مالك مصارف سالانه خود و عيال خود نباشد، نه فعلاً و نه بالقوّه.(عر)
فقيه ـ (چو امير) رجوع به «فقه» نمايند.

آيين پانزدهم

(در [حرف] فاى سعفص با كاف عربى و پارسى)
فكّ ـ (چو حقّ) گره گشادن و اسير را خلاص كردن و استخوان را از بند برآوردن و بعض اجزاى چيزى را از جزو ديگرش جدا كردن و گرو را از دست كسى كه در نزد او است، برآوردن.(عر)
فكامه; فكانه ـ (چو خرابه و اماله) افكامه[ر.م].
فكر ـ (چو هند) معروف است كه به پارسى «انديشه» و «بنديشه»[گويند].(عر)
فكريّه--->هفتادوسه ملّت.
فكز ـ بر وزن و معنى فگز.
فكندن ـ (چو ستمگر) افكندن.
فكنده ـ (ق) اسم مفعول و ماضى بعيد از فكندن.
فكنده سر ـ خجل و شرمنده و مراقبه كردن.
فكنده سُرين ـ افكنده سرين[ر.م].
فكنده سُم ـ زار و زبون بسيار.
فكّه ـ (چو مكّه) در اصطلاح منجّمين قديم، نام يكى از صور 48گانه فلكى است كه در «برج» اشاره نموديم و اين صورت از هشت كوكب مركّب و مانند تاج متّصل ميزان [ر.م] و كوكبش در ميزان و عقرب[ر.م] و در شمال منطقه [ر.م ]واقع و ازآن رو كه وضع آنها بر سبيل استداره و به شكل دايره ناتمامى و در ميان آن ماننده ثلمه اى [رخنه اى ]است، آن را «قصعة المساكين» نيز گفته و به پارسى «حفره درويشان» و «سفره يتيمان» و «كاسه درويشان» و «كاسه يتيمان» گويند.
و به عربى «اكليل شمالى» نيز نام كنند در مقابل اكليل جنوبى كه به نوشته نفايس الفنون[ر.ض]، از هشت كوكب و به نوشته ملاّمظفر[ر.ض]، از سيزده كوكب مركّب و بهواسطه استداره وضع آن در زبان بعضى از اعراب به «قبّه» نيز موسوم و ماننده شكل صنوبرى است.
فگار; فگال ـ (چو چنار) افگار[ر.م].
فگامه; فگانه ـ (چو خرابه و اماله) افكامه[ر.م].
فگر ـ (چو جگر) غازه و گلگونه.
فگز ـ (چو قمر و سرد) بخارىِ معروف و بينى و دودكش ديگدان و آتشدان حمّام.
فگندن ـ (چو ستمگر) افكندن.
فگنده ـ (ق) افكنده، اِفراداً و تركيباً.
فگه ـ (چو مزه) فليوه[ر.م] و سالارِ خوان[طبّاخ].

1. فقه در لغت به معناى دانستن و فهميدن است و در قرآن به معناى تدبّر، تعمّق و فهم عميق به كار رفته است، در روايتى از حضرت امام صادق(عليه السلام)آمده است:«إذا أراد الله بعبد خيراً فقَّهَهُ فى الدّين». فقه در اصطلاح، علم به استنباط احكام شرع از روى رأى و اجتهاد است.

صفحه 348 - جلد سوم

آيين شانزدهم

(در [حرف] فاى سعفص با لام[كلمن])
فل ـ (چو رخ) به نوشته برهان[ر.ض]، نيلوفر و بيخ آن و چوب درخت بهى [به] است و در تحفه[ر.ض] فرمايد: ثمرى است هندى به قدر پسته و پوست آن شبيه به پوست فندق و مغزش مايل به زردى و سفيدى و با دُهنيّت[چرب] و از ارباب فلاحت نقل كرده اند كه از پيوند نيلوفر با ياسمن به هم مى رسد و دانه اش به دانه نيلوفر شبيه و غير بيخ نيلوفر هندى و غير بندق[فندق ]هندى است.
فلات ـ (چو كَنار) تان[ر.م] و تانه[ر.م] و ميده[ر.م] و به عربى، بيابان و جمع آن، فلوات است.
فلاته ـ (چو شماره و اماله) حلواى ميده[ر.م].
فلاح ـ (چو كَنار) نجات و رستگارى و در خير باقى ماندن و آنچه در وقت سحر مى خورند و (چو بقّال) چاروادار و كشتيبان و اهل فلاحت.(عر)
فلاحت ـ (چو كتابت و شماتت) كشتيبان و چاروادارى و عمل زراعت و حراثت كه فنى است عالى و به جهت تحصيل نباتات و تكميل آنها پاره اى قواعد عمليّه را پيش بينى كرده و خاك زمين را به اندازه استعداد محل، اصلاح و تعديل مى نمايند تا قوّه انباتيّه آن بيفزايد و عمل باغبانى و بيشه بانى و كشت كارى هم از شعب همين فن است.(عر)
فلاخان; فلاخن ـ (چو هراسان و برادر) آلت سنگ اندازى معروف كه از پشم و غيره بافته و به دو طرف آن ريسمانى بسته و بدان سنگ اندازند و آن را «بلخم» و «بلخمان» و «پلخم» و «پلخمان» و «غوت» و «فلماخن» و «فلماسنگ» و «فلياسنگ» و «كلاسنگ» و «كلاشنگ» هم گويند.
فلاد ـ (چو كَنار و شمار و چنار) فالاد [ر.م] و ناحق و هرزه و عبث و بيهوده و بى فايده و هر چيز ساقط از اعتبار و نام پارسى نهر فرات.
فلادرود ـ نام پارسى نهر فرات.
فلاده ـ (به فتح و ضمّ و كسر اوّل) فلاد[ر.م] است.
فلاذ; فلاذه ـ همان فلاد[ر.م] و فلاده[ر.م] است كه بعضى با ذال ثخذ هم نوشته و در انجمن آرا[ ر.ض] تغليط كرده است.
فَلاذيوس ـ (ل) رجوع به «اسكندرانيون» شود.
فَلاّر ـ (ل) آذربو[ر.م].
فلاسفه ـ جمع فيلسوف و در اصطلاح طبى، اسم دوايى است مركّب از معاجين كبار كه «مادّة الحيات» گويند.
فلاسنگ ـ (چو دماوند) فلاخن[ر.م] و هم به نوشته بستان اليساحة[ر.ض]، ديارى است خوب از بلاد فرنگ.
فلاطن ـ (چو تصادف) افلاطون.
فلاطوس ـ (چو قبادوز) نام حكيمى بوده استاد عذرا[معشوق داستان وامق و عذراى عنصرى].
فَلاطون ـ (ق) افلاطون.
فَلافِلى ـ در اصطلاح اطبا، معجونى است مركّب از سه فلفل سياه و سفيد و دارفلفل[ر.م].
فلاكت ـ (چو شماتت) به نوشته درارى[ر.ض]، بلا و آفت و داهيه و مصيبت است و گويا تركى است.
فَلاگِرد ـ يكى از دهات مرو شاه جهان[در تركمنستان ]است.
فلالنگ ـ (چو نهاوند) فلاخن[ر.م].
فلان ـ (چو شمار) شخص مجهول و هر چيز غيرمعلوم كه به پارسى «باستار» و «بيستار» [گويند] و در زبان عرب مابين اهل عقل و غير ايشان بدين گونه فرق كنند كه در دويّمى با الف و لام استعمال كرده و در اوّلى مجرّد از آن اطلاق نمايند و ظاهر برهان[ر.ض]، پارسى بودن آن است.(عر)
فلان از فلان ـ لاف و گزاف.
فلاندر ـ (ل) به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، يكى از ايالات بلجيك [بلژيك] كه بسيار معمور و مشهور و در ساحل دريا و مركز آن شهرى است بروژ نام كه داراى 50 هزار نفوس است.
فلانه ـ (چو كَناره) تار، مقابل پود و (چو شماره) به عربى، مؤنّث فلان است.
فلاويبوس ـ (ل) رجوع به «تياتر» نمايند.
فلبه ـ (ل) به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، شهرى است داراى 25هزار نفر در شانزده ساعتى شمال غربى ادرنه[در

صفحه 349 - جلد سوم
تركيه] كه مركز اداره ولايت روم ايلى[ر.م] شرقى است.
فلج ـ (چو سخت) قفل و زنجير و كليددانِ[به «كليدان» رجوع شود] در و حلقه قفل و در و به عربى، (چو سخت) نصف و بر دشمن غلبه كردن و مطلوب خود را يافتن و (چو قمر) درد فالج و دورى ميان دست ها و پاى ها و دندان ها و شهرى است.
فلجرد ـ (چو فرزند) به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است در فارس.
فلجم ـ (چو عنبر) قفل و زنجير و كليددانِ [به «كليدان» رجوع شود] در و حلقه قفل و در.
فلخ ـ (چو سخت) فلخودن[ر.م] و امر و فاعل و مفعول از آن و (چو قمر) ابتداى كار.
فلخم; فلخمان; فلخمه ـ (چو سمند و قلمدان و طَبَرزه) فلاخن [ر.م] و (چو عنبر و هم زبان و زَلزَله) فلجم [ر.م] و مشته [ر.م] حلاّجان و دخمه و مقبره گبران [زردشتيان].
فلخميدن ـ (چو پروريدن و پرستيدن) فلخودن[ر.م].
فلخند ـ بر وزن و معنى فلغند.
فلخود ـ (چو اَمرود) پنبه دانه و فلخودن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
فلخودن ـ (چو فرمودن) موى بركندن و حلاّجى نمودن و اندوختن و پنبه را از پنبه دانه جدا كردن و هر چيز را از غلّ و غشّ پاك نمودن.
فلخيد ـ (چو زنجير) فلخود[ر.م].
فلخيدن ـ (چو ترسيدن) فلخودن[ر.م].
فلذ ـ (چو هند) جگر شتر و پاره هاى گوشت و جگر و طلا و نقره و غيرها و (چو سخت) عطاى بسيار و بذل و بخشش فورى و به يك دفعه عطا كردن و مالى را از براى ديگرى قطع كردن و جدا نمودن.(عر)
فلر; فلرزنگ ـ (چو سمند و سمرقند) طعامى كه در عروسى ها و ميهمانى ها بر دستمال بسته و به جاى ديگر برند.
فلز ـ كه به پارسى «خار» و «ايخشت» گويند، در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: هر چيزى است كه از جوهر زمين گداخته باشد و در فرهنگ مخزن[ر.ض] گويد: نحاس[مس ]ابيض و زيبق[جيوه] و رصاص[سرب] اسود و حديد و صُفر[روى] است و در قطرالمحيط[ر.ض ]گويد: (به تشديد آخر و كسر اوّل و ثانى و ضمّ آنها و يا كسر اوّل و فتح ثانى) مردم غليظ و درشت خوى و ريم[ناخالصى] سنگ يا آهن و يا تمامى جواهر ارضيّه است و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] فرمايند: فلز (بر وزن هند) سفيد روى و مس سفيد است كه از آن ظروف ريخته سازند و «مفرغ» نيز نامند و (به كسر اوّلى و ثانى و تشديد آخر) ريم آهن و ريم معادن گدازنده و هر گوهرى كه از كان [معدن ]خيزد و در اصطلاح، اجسام معدنى است كه هريكى را كانى است مخصوص، خواه بالفعل متطرّق و چكش گير باشد و يا بالقوّه، همچو: سيماب[جيوه] كه بهواسطه اعمال مخصوصه چكش گيرد و گدازنده مى گردد. و امّا اقسام متطرّق بالفعل را كه فعلاً بدون عملى خارج چكش بردار هستند، «متطرّقات» و «معادن سبعه» نامند و در حقيقت هشت نوعند كه از هفت معدن حاصل مى شوند: طلا، نقره، قلعى، سرب، آهن، روى، مس[و ]روى توتيا كه برنج است و از اين انواع هشت گانه هم روى و مس از يك معدن حاصل گردند و جهت تعدّد، همان اختلاف وزن آنها است و هريك از شش نوع ديگر را معدنى است مخصوص. امّا مس از گداختن جسم معدنى به هم مى رسد به خلاف روى كه در معدن خودبه خود بدون گداز به هم رسد و از همين جهت خودرويى است كه به پارسى «روى» و «مس رُست» نامند و آن در نهايت زردى است و از تابش آتش سياه نمى گردد و لهذا آن را به عربى «صُفر» گويند. پس تمامى فلزات نُه نوعند و معادن هشت و از يك معدن دو فلز رويد كه مس و روى باشد و از اين هشت هم سيماب متطرّق بالقوّه و هفت ديگر كه «معادن سبعه» هم نامند، متطرّق بالفعل هستند، و بالجمله به دو نوع است، يكى سرخ و ديگرى مايل به زردى و هر دو در وزن از روى سبك ترند و مس سرخ، نرم تر از مس مايل به زردى است و ازآن رو كه روى كمياب و قليل الوجود است، اكثر اشتباه به مس زرد نموده و اشتباهى عظيم در صنف مس سرخ و زرد و در اسم نحاس و صفر واقع شده

صفحه 350 - جلد سوم
حتى در تحفه[ر.ض] فرمايد: تا غايت تحقيق اين مراتب احدى به جهت عدم استقصا ننموده است.
   و بالجمله اوزان فلزات مذكوره تماماً با هم متفاوت هستند، چنانچه اگر جسمى به حجم معيّن و قالب معيّن از يكى از آنها ترتيب داده، پس جسمى ديگر به همان قالب از فلزى ديگر درست نماييم، قطعاً وزن آن دو جسم كه هر دو به يك بزرگى و يك اندازه و قالب هستند با هم مختلف مى باشد غير از مس و برنج كه هموزن هستند:
«ز روى جثّه چو هفتادويك درم، سيماب *** چلوشش است، ز ارزيز سىوهشت شمار
ذهب صد است و سُرُب پنجهونه، آهن چل *** برنج و مس چهلوپنج، نقره پنجهوچار»
   و بيان اختلاف وزن فلزات به حساب جمل[ابجدى ]بدين دستور است:
«نُه فلز مستوى الحجم را چون بركشى *** اختلاف وزن دارد هريكى بى اشتباه
زر لگن، زيبق الم، اُسرُب دهن، ارزير حل *** فضّه ند، آهن يكى، مس و شبه مه، صُفر ماه»       لـــگـــــن      الـــم      دهــــن   حـــل
      10030 20 50   711 30 40   59 4 5 50   388 30
      نــــــد         يكــى      مـــــه      مــــاه
      5450 4      4010 20 10   4540 5   4640 1 5
فلزّات ـ جمع فلز.
فلس ـ (چو قمر) مفلس و بى چيز بودن و (چو سخت) پول سياه كه از مس سكّه مى زنند و هم ورقه جزيه مهر شده كه قديماً كافر ذمّى بر گردن خود مى آويخته تا علامت دادن جزيه باشد و هم خال هاى پشت ماهى كه از رنگ خودش و شبيه به پول است و اين چنين ماهى را «فلس دار» گويند و خوردن گوشت آن از مباحات دينيّه اسلاميّه است به خلاف ماهى ساده كه اصلاً فلس نداشته باشد كه خوردن گوشت آن از مناهى دينيّه است و رجوع به «دينار» هم نمايند.(عر)
فلس دار--->فلس.
فِلَسطين ـ دهى است در عراق و هم ملكى است در شام كه آخر اراضى آن ديار از طرف مصر و دارالملك آن شهر بيت المقدّس و بر بلاد قديمه و نواحى عظيمه مشتمل و جبالش بيشتر از صحارى و آب بارانش زياد از آب جارى و قديماً مسكن انبيا و اوصيا و اولياى دين بوده و مشاهدان بزرگواران هم در آن سامان فراوان و قبله مردم پيشين در اين سرزمين و آبادى آن به كيومرث [نخستين پادشاه پيشدادى] و يا اولاد كنعان ابن نوح و يا فلسطين ابن ارم بن سام ابن نوح منسوب و به نوشته بعضى، همان ارض مقدّسه مذكوره در آيات مباركه (الأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِى كَتَبَ اللهُ لَكُمْ)(مائده، 21) و (الأَرْضِ التى بَارَكْنَا فِيهَا لِلْعَالَمِينَ)(انبياء، 71) عبارت از فلسطين است.
فلسفه ـ (چو زَلزَله) دانشمندى و حكمت و علم حكمت و در قطرالمحيط[ر.ض] گويد: لفظى است يونانى كه در اصل از دو كلمه «فيليا» به معنى محبّت و «سوفيا» به معنى حكمت مأخوذ و ترجمه «محبّت حكمت» است و در اصطلاح متأخّرين، اين است كه هستى را مورد مطالعه قرار دهد، در مقابل علوم كه هريك در مورد رشته اى سخن مى گويد. و از قديم الايام چنين تعريف كرده اند: «نعوت كليّه تعرض للموجود حيث من هوهو». البته فلاسفه غالباً الهى بوده و بعضى از آنها مادّى و به اصطلاح دهرى هستند.1
فلشك ـ (چو سرشگ) كوزه اى است كه به جهت طفلان نقاشى مى كنند.
فلغنج ـ (چو فرزند) قفل و كليد.
فلغند ـ (چو فرزند و كنجشگ) پنبه و جاى خطرناك دريا كه كشتى را در آن خطر عظيم است و پرچين كردن سر ميخ و خاربستى كه بر دور باغ و زراعت سازند.
فلفل ـ (چو بلبل و كشمش) ثمرى است معروف از محصولات ممالك حارّه، خصوصاً در بنگاله[بنگلادش ]

1. البته فلاسفه مكاتب مختلف و متنوع دارند. فلسفه يونانى به مشائى و اشراقى تقسيم مى شود كه اوّلى پيرو برهان و دوّمى پيرو تذهيب نفس مى باشد كه معتقد به تابيدن علوم از بالا بر نفس است. پس از رنسانس مسائل فلسفى در غرب مطرح شده و مكتب هاى گوناگونى را پديد آورده است كه در اين باره مى توان به كتاب سير حكمت در اروپا مراجعه كرد.

صفحه 351 - جلد سوم
و جزاير ملك دكهن[دكن] و بعضى از بلاد هند شرقى به هم رسد و به پارسى «پلپل» و به فرانسه «پِواور» و به لاتينى «پيپر» و به يونانى «پِپِرت» يا «ارنيقس» و به هندى «مرچ» و «كلمرچ» نامند و به فرموده تحفه[ر.ض]، درخت آن شبيه به درخت سقّز و خوشه آن مانند خوشه وى و برگش رقيق و طرف ملاصق [چسبيده ]شاخ، سرخ و طرف ديگرش سبز و به نام سفيد و سياه به دو قسم بوده و هريكى برّى و بستانى مى باشد و گويند تا كاملاً نرسيده سفيد مى باشد و بعد از رسيدن كامل سياه گردد و ظاهراً اصلى نداشته باشد و سفيد، صاف تر و قابض تر است و سياه، چين دار و تندتر و در مخزن[ر.ض] فرمايد: آنچه مشهور است كه سفيد نيز مى باشد، شايد همان سياه باشد كه به جهت سودن [ساييدن] دانه ها به هم در حمل و نقل بسته ها پوست سياه دانه هاى بسيار رسيده آن جدا گشته، سفيد مى گردد و درختى على حده ندارد و مشاهده نيز چنين شده و شايد خام آن باشد كه پوست آن هنوز بسيار سياه نگشته و از بعضى ثقه شنيده شده كه سفيدپوست نيز مى باشد و درخت آن جدا است و ليكن شبيه به هم و اين قسم نسبت به سياه پوست كمياب و پوست آن نازك تر و شكنج [چين ]آن كمتر و اندك صاف تر و برّى آن قوى تر از بستانى است و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: فلفل سفيد همان فلفل سياه است كه در آب جوش آن را ريخته و جزو خارجى قشرى و لحمى را از آن جدا كرده و فقط مغز باقى مانده و از اين جهت است كه عطر و حدّت آن كاسته شده است.
فلفل آب ـ به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، ثمر نباتى است كه در آب هاى غيرجارى مى رويد و برگش نرم و نازك و شبيه به برگ بيد و شاخه هايش پُرگره و به قدر ذرعى و دانه اش ريزه و مجتمع و شبيه به خوشه و طعم آن شبيه به طعم فلفل و بى عطر و عوض فلفل در اطعمه استعمال مى كنند.
فلفل اخواص ـ فلفل خواص[ر.م] است.
فلفل برّى --->دل آشوب.
فلفل خواص ـ ماهودانه[ر.م].
فلفل در آتش افكندن ـ بى قرار ساختن، چه هرگاه عاشق خواهد كه معشوق را به خود مهربان كند به نوعى كه تا او را نبيند آرام نگيرد، اسمى چند بر فلفل خوانده و بر آتش ريزند، بى قرار گردد.
فلفل دراز ـ دارفلفل[ر.م] و رجوع به «كبار» هم شود.
فلفل سفيد--->فلفل.
فلفل سَقالب; فلفل سَقالبه ـ فلفل برّى و تخم پنج انگشت[ر.م].
فلفل سودان ـ به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، دانه اى است صاف و شبيه به خلر[ر.م] و غلافش مانند غلاف آن و تندطعم با اندك تلخى و منبت[محل روييدن] آن بلاد حبش [اتيوپى] و سودان است و از آنجا به مصر آورده و اهالى مصر به جاى فلفل مستعمل دارند و رجوع به «فلفل فرنگى» هم شود.
فلفل سياه--->فلفل.
فلفل شامى ـ تخم مخلّصه[ر.م] است.
فلفل صَقالب; فلفل صَقالبه ـ فلفل سقالب[ر.م].
فلفل فرنگى ـ كه به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، «فلفل سودان» و «فلفل هندى» نيز گويند، عبارت از نباتى است در هندوستان شرقى و امروز زراعت آن در تمام عالم معمول و ثمر آن، كه طويل و در ابتدا سبز و پس از رسيدن قرمز مى گردد، تند و مهيّج است و آن را در ممالك حارّه در تلذيذ اغذيه به كار مى برند.
فلفل قُرود ـ تخم وسمه[ر.م].
فلفل كوهى ـ فلفل برّى است [به «فلفل» رجوع شود].
فلفل مور ـ پودنه [پونه] كوهى.
فلفل مول ـ بيخ دارفلفل [ر.م].
فلفل مون ـ پودنه[پونه]كوهى.
فلفل مونه ـ در تحفه[ر.ض] گويد: اسم فارسى بيخ درخت فلفل است و گويند اعم از بيخ و درخت او است و اينكه بعضى آن را ريشه درختى غير فلفل دانسته، اصلى ندارد.
فلفل مويه ـ بيخ درخت فلفل و يا بيخ دارفلفل[ر.م ]است.
فلفل هندى--->فلفل فرنگى.
فلفلان ـ (ل) دهى است در اصفهان.

صفحه 352 - جلد سوم
فلفند ـ بر وزن و معنى فلغند.
فلقداريس ـ (ل) رجوع به جدول «تاريخ اسكندرى» نمايند.
فلقراط ـ (چو قلمدان) نام پادشاهى بوده رومى.
فلقند ـ بر وزن و معنى فلغند.
فلك ـ (چو هند) زردآلوى كوهى و (چو تند و شتر) جمع فلك (بر وزن قمر) و (چو تند) كشتى و سفينه و (چو قمر) مدار كواكب كه به پارسى «چرخ» و «گردون» و «گرد» و «سرهال» گويند و نيز به معنى موج مضطرب دريا و هر چيز معظم و مستدير و آبى كه باد به حركتش آرد و تلّ ريگى كه اطراف آن فضا باشد و قطعه مستديره از زمين كه از اطراف خود بلندتر باشد و در معنى اصطلاحى حسابى آن، رجوع به جدول «عدد» نمايند و در برهان[ر.ض] گويد: چوبى را نيز گويند كه به جهت تأديب كودكان و بى ادبان و كف پاى زدن ايشان، تسمه اى در وسط آن قرار داده اند و گويا بدين معنى پارسى است.(عر)
فلك اطلس; فلك اعظم; فلك اعلى; فلك الافلاك--->عرش.
فلك اندازه كردن ـ بزرگى يافتن و بلندمرتبه شدن.
فلك البروج ـ به نوشته منجّمين قديم، نام فلك هشتم است و رجوع به «كرسى» شود.
فلك پردار ـ عرش.
فلك پرده برداشتن ـ قيام كردن قيامت.
فلك زده ـ مردم مبتلا و خانمان رفته و از كار افتاده.
فلك سير ـ تيزرو و تندرفتار.
فلك مُكَوكَب ـ فلك البروج[ر.م].
فلكان ـ (ل) موافق آنچه در «سيّار» اشاره نموديم، نام يكى از سيّارات جديدالاكتشاف است كه به فرموده شهرستانى[ر.ض]، در 1846 ميلادى ـ مطابق 1264 هجرى ـ منكشف گرديده و در مقدار هيجده ساعت ما، يك بار با حركت وضعيّه به دور محور خود گرديده و در مدت بيست روز هم با حركت انتقاليّه به دور آفتاب گردش نموده و از زمين ما بسيار كوچك تر و نزديك ترين تمامى سيّارات است نسبت به آفتاب كه غايت بُعد آنها 13مليون ميل بوده و يا از هفت درجه تجاوز ننمايد و به همين جهت نوريّت و ناريّت آفتاب در آن در اقصاى مراتب متصوّره مى باشد و در تصوير اجمالى اين مدّعا همين بس كه نوريّت و ناريّت آفتاب در عطارد كه نهايت بُعد آنها 29 درجه است، هشت مقابل نوريّت و ناريّت اين زمين ما است. پس مراتب ناريّت و نوريّت فلكان، كه غايت بُعد آن از آفتاب از هفت درجه بيشتر نيست، خارج از حيطه تصوّر ما مى باشد بلكه «فلكان» ناميدن هم به همين جهت است و بس، كه فلكان در زبان فرنگى ها كوه آتشفشان است و در بعضى املائات «وولقان» و «وولكن» هم نويسند.
فلكى ـ (چو سفرى) هر چيز منسوب به فلك، خصوصاً كسى كه عالِم به علم فلك و اوضاع اجرام علويّه باشد.(عر)
فَلماخن ـ (ل) فلاخن[ر.م].
فَلماسنگ ـ فلاخن[ر.م].
فلمنك ـ به نوشته كشف القناع[ر.ض]، نام يكى از ممالك 17گانه اوروپا است كه به نَدِرلَند و هالند يا هولند يا هولاندا نيز موسوم و مساحت سطح آن 13هزار ميل مربّع و مردمانش كه در اصل از جنس آلمان و خيلى نظيف و ظريف و به عمل خير و احسان و بناى مدارس راغب هستند، 3مليون و اهالى جميع املاك خارجيّه اش 10مليون و اكثرشان پروتستانى و مابقى يهود و لاتينى و حكومتشان شورائى و دو مجلس از براى ترتيب قوانين و احكام مقرّر و معيّن است كه اجزاى يكى از آنها را خود سلطان اختيار كرده و اجزاى ديگرى را ساير مردمان انتخاب مى كنند و اينها احكام و شرايع مملكت را به موافقت سلطان ترتيب مى دهند و احمد رفعت[ر.ض ]گويد: فلمنك يكى از دول اوروپاى وسطى است كه قديماً به باتاويا مسمّى و مقرّ اداره اش شهر لاهى[لاهه] و به يازده ايالت منقسم و عده نفوسش 4مليون و اهالى تمامى مستملكات آن كه در افريقا و امريكا و اقيانوسيّه است، در حوالى 16مليون مى باشد و به «هولاندا» و «اوستراليا» هم رجوع نمايند.

صفحه 353 - جلد سوم
فلنج ـ (چو سمند) تأليف كتاب.
فَلَنجستان ـ دارالتأليف.
فَلَنجمشگ ـ معرّب پلنگ مشگ[ر.م].
فلنجه ـ (چو طَبَرزه) تخمى است شبيه به خردل و بسيار سرخ و تندبوى شبيه به بوى سيب و با عطريّت و طعم آن تلخ و منبت[محل روييدن] آن بلاد هند و در عطريّات داخل كنند و اينكه بعضى آن را قرنفل بستانى دانسته و ديگرى قسم كوچك كبابه[ر.م]پنداشته، اصلى ندارد.
فلنجيدن ـ (چو پرستيدن) اندوختن و كسب نمودن.
فلوات ـ (چو صلوات) جمع فلات.(عر)
فلواريس ـ (ل) رجوع به جدول «تاريخ اسكندرى» شود.
فلوره; فلوزه ـ (چو گلوله) ستون و شاه تير.
فلوس ـ (چو سلوك) رجوع به «فلس» نمايند.(عر)
فلون ـ (ل) برگ نباتات و درمنه [ر.م] كوهى و هم نام معجونى است مركّب و منسوب به فلوننام طبيب كه به فلونيا و افلون و افلونيا نيز موسوم و تركيب دهنده و تتبّع كننده همان معجون است.(مى)
فلونار ـ (ل) مشگ و هزارچشان[ر.م].(مى)
فلونيا ـ (ل) فلون[ر.م] است.(مى)
فلوه ـ (چو مروه) فليوه[ر.م] است.
فله ـ (چو مزه و مكّه) فرشه[ر.م] و ماست زودبسته.
فلياسنگ ـ (ل) فلاخن[ر.م].
فِليب ـ پنجمِ حواريين بوده كه در «حواريين» مذكور افتاد و هم نام پدر اسكندر رومى كه به فيلقوس مشهور و حكمران ماكدونيا[مقدونيه] بوده.
فَليبه ـ بر وزن و معنى فليوه.
فليدن ـ (چو رَسيدن و دِريدن) بددل شدن و چيزى را با زور و شدّت در جايى فرو بردن به طورى كه زخم شود.
فُلَيفَله ـ نان خواه[ر.م] و يا ميوه درخت عود و يا ثمر پنج انگشت[ر.م] و يا بادرنجبويه[ر.م].
فليق ـ (چو امير) پيله ابريشم.
فَليو ـ (ق) فليوه[ر.م].
فليوان ـ (چو نريمان) اتّحاد و كمپانى.
فليوه ـ (چو سليقه) هرزه و بيهوده و بى اعتبار و هر چيز ساقط از انظار و سرگشته و حيران.

آيين هفدهم

(در [حرف] فاى سعفص با ميم [كلمن])
فم ـ (چو بد) فخم[ر.م] و به عربى، دهان است.
فن ـ (چو بد) مخفّف فند[ر.م] و (چو حقّ) مغبون كردن و شتر را دور كردن و قِسم و نوع از هر چيز و بعضاً در علم و صناعت و طرق مختلفه كلام و اقسام متنوّعه مقاله هم اطلاق نمايند و جمع آن، فنون است.(عر)
فنا ـ (چو قضا) تاجريزى[ر.م] و سگ انگور و به عربى، محو و نابود و فانى شدن است.
فنا فى الله ـ كه مصطلح عرفا است، آخرين مقامات سالك و عبارت از ترك خواهش و آرزو كردن و از خودى و مزاحمت نفس برآمدن و از ماسوى الله، مجرّد گرديدن است و اين چنين شخصى را فانى فى الله گويند و به قيد «آثارى» و «ذاتى» و «صفاتى» به سه مرتبه مى باشد، چنانچه در «ثلاثه غسّاله» اشاره نموديم.(عر)
فَناخره ـ (ل) نام كوره اى [ناحيه اى] است در فارس داخل اردشيرخره[ر.م].
فَناخسرو ـ نام عضدالدوله ديلمى[از امراى آل بويه در قرن 4هـ] است.
فنار ـ (چو كَنار) به نوشته درارى[ر.ض]، نام فرنگى مشعل و قنديل است.
فناروز ـ (چو قبادوز) جايى است در سمرقند[در ازبكستان] كه شراب خوب دارد و به فرموده فرهنگ ناصرى[ر.ض]، در اصل با ياى حطّى عوض نون بوده، پس تصحيف شده است.
فناستين ـ كه از ادويه معموله است، به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، ماده اى است غيرمحلول در آب و بى طعم و از عوامل دافع الحراره قويّه مى باشد و چون به مقدار 2 تا 7 دسيگرم آن را بياشامند، از 2 تا 3 درجه حرارت بدن را پايين مى آورد و چون به مقدار يك تا يك گرم و نيم در 24 ساعت استعمال كنند، دافع الوجع[مسكّن ]مى باشد.

صفحه 354 - جلد سوم
فناكت ـ (چو شماتت) معرّب بناكت[ر.م].
فنانيدن ـ (چو رَسانيدن) فنودن[ر.م].
فناور ـ (چو سماور) بند شلوار.
فنج ـ (چو قمر) مار بى آزار و معرّب فنك[ر.م] و (چو تند)زشت و دبّه خايه[كسى كه باد فتق دارد] و شهرى است از ولايت زنگبار [جزيره اى متعلق به تانزانيا] و (چو قند) زشت و دبّه خايه و فنجيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و هم نام سپهسالار خاقان چين بوده در زمان نوشيروان [پادشاه ساسانى قرن 6م].
فنج انگشت ـ پنج انگشت[ر.م] و اثلق[ر.م].
فنجا; فنجام ـ (چو سركا و دلزار) دمه [برف ريزه] و (چو صحرا و فرهاد)برف و فنجش[ر.م].
فنجان ـ (ر.ف) كه معرّب پنگان[ر.م] و بنكان و جمع آن، فناجين است.
فنجد ـ (چو عنبر) فعل مضارع از فنجيدن[ر.م] و در جايى ديدم كه به معنى فنجان هم هست.
فنجر; فنجره ـ (چو عنبر و زَلزَله) شخصى كه ذكر و آلت مردى او بزرگ و گنده باشد.
فَنجَريون--->حشيشة السّعال.
فنجش ـ (چو بددل) اسم مصدر از فنجيدن[ر.م] و عبارت از خميازه و كشش اعضا و بدن است كه پيش از تب ظاهر گردد.
فنجمشت ـ (ل) به فرموده ناسخ التواريخ[ر.ض]، هفتمينِ ملوك طبقه دوّم كلدانى [قرن 8 تا 6 ق.م] بوده كه در 4958 هبوطى بعد از فوت مرطاسه[ر.م] از طرف لهراسب، پادشاه ايران، به سلطنت مصر و بابِل[در بين النهرين ]منصوب و در آبادى بيت المقدس و مسجداقصى جهدى وافر داشته و در هريك از مصر و حبش[اتيوپى] و نوبه [سودان جنوبى] و سودان و بابل و نينوا و دياربكر و ارضروم[هر دو در تركيه] و ارمن زمين حاكمى ديگر بگماشته و همه سال خراج آنها را فراهم كرده و انفاذ درگاه لهراسب مى داشت و بعد از 41 سال بدرود جهان گفته و ملك را به اجرشت[ر.م] بگذاشت.
فَنجَنگُشت ـ اثلق[ر.م] و پنج انگشت[ر.م].
فَنجنوش ـ پنج نوش[ر.م].
فنجه ـ (چو سفره) سخن و كلام.
فنجيدن ـ (چو ترسيدن) خميازه و بدن خود را كشيدن پيش از تب يا خمار شراب و غيره.
فَنجيوش ـ شنگار[ر.م] و يا تنها قسم سرخ آن.
فنجيون --->حشيشة السّعال و شنگار[ر.م].
فند ـ (چو هند) نام شاعرى است و (چو قند) كوه بزرگ و خال و نقطه و به معنى ترفند و مخفّف آن، فن است.
فندرس ـ به نوشته رشيدى[ر.ض]، همان فندرسك[ر.م ]است.
فِندِرسك ـ به نوشته انجمن آرا[ ر.ض]، قصبه اى است از توابع استرآباد[گرگان] كه حكيم فاضل ميرزا ابوالقاسم فندرسكى مشهور صاحب تأليفات و قصيده معروفه و معاصر صفويّه هم از آنجا بوده است[از اشعار او است:
«چرخ با اين اختران نغز و خوش و زيباستى *** صورتى در زير دارد هر چه در بالاستى
صورت زيرين اگر با نردبان معرفت *** بر رود بالا همان با اصل خود يكتاستى»]. فندق ـ (چو بلبل) لب معشوق و سر انگشت و كاروان سراى وقف عمومى سر راه و هم ميوه اى است معروف كه به عربى «جِلَّوز» و به فرانسه «نوازِت» گفته و به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] و برهان[ر.ض]، معرّب آن بندق است و در فرهنگ مخزن[ر.ض] بر عكس آن، فندق را معرّب بندق دانسته و ظاهر پزشگى نامه[ر.ض]، عربى بودن بندق و ظاهر قطر[ر.ض]، عربيّت فندق است. بالجمله آن را به پارسى «فندك» و «گلوژ» هم گويند و درخت آن جبلى و مخصوص به بلاد بسيار سرد و به ندرت در صحرا و بساتين نيز مى رويد و گل آن كه به شكل سنبل است، در آخر زمستان پيش از رستن برگ ظاهر و گل هاى مذكّرش طويل و گل هاى مؤنّث آن كوچك و از فلس هاى چندى پوشيده شده اند.
فندقِ افسون گران ـ به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، نباتى است كه پوست و برگ تازه آن در دفع بواسير و قطع خون مستعمل است.
فندق دار ـ تفنگ دار را گويند به مناسبت آنكه گلوله

صفحه 355 - جلد سوم
تفنگ به صورت فندق است.
فندق زدن ـ آن است كه دست چپ را مشت كرده و سر انگشت سبابه دست راست را به نوعى در ميان انگشت سبابه و وُسطاى دست چپ زنند كه صدايى از آن برآيد.
فندقِ سنجاب رنگ ـ زمين.
فندقِ سيم ـ ستاره هاى آسمان.
فندق شكستن ـ بوسه دادن.
فندقِ هندى ـ به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، ثمر درختى است بزرگ و هندى كه به قدر فندق و يا بزرگ تر از آن و يا كوچك تر از آن و پوست آن صيقلى و شفّاف و تيره رنگ چين دار مايل به سرخى و يا اندك سبزى و مغز آن سفيد شيرين مايل به زردى و مستعمل پوست همان ثمر است كه در پاره اى موارد مستعمل اطبا و به نوشته برهان[ر.ض]، آن را در آب كرده و كف بر آن زنند تا به مانند صابون كف آيد. پس سر موى و لباس، خصوصاً جامه ابريشمى را بدان مى شويند و به «ساج» هم رجوع نمايند.
فندك ـ (چو كشمش) نام پارسى ميوه فندق.
فندل ـ (چو عنبر) چوب پس در خانه.
فندم ـ (ل) موضعى است در اهواز.
فنديره; فِنديزه ـ سنگ گردى كه از سر كوه بغلطانند.
فنر ـ (چو قمر) مخفّف فنار[ر.م].
فَنطافِلون ـ گياه پنج انگشت[ر.م].(نان)
فنك ـ (با كاف پارسى چو جنگ) حرمل[ر.م] و حنظل [ر.م] و فلاكت و پريشانى و بى سر و سامانى و (با كاف عربى چو شفق) زلو[زالو] و به معنى مذكور و شمع مانندى است كه دزدان و شب روان بر دست گيرند و هم به نوشته برهان[ر.ض]، جانورى است بسيارموى كه از پوستش پوستين سازند و يا نوعى از پوست است كه از سنجاب گرم تر و از سمور سردتر است و در تحفه[ر.ض] فرمايد: نام پارسى پوست حيوانى است در بلاد روس و ترك از قاقم و سنجاب گرم تر و بزرگ تر و از سمور سردتر و خوش بوترين پوست حيوانات و رنگ آن سفيد و سرخ و ابلق و گوشت آن شيرين است و به زعم بعضى، پوستين روباه روس است و بعضى پوست نوعى از گربه اش دانسته و نزد جمعى پوست مرغى است بسيار سفيدرنگ و نرم كه از آن پوستين سازند و آن را «قو» گويند و از غاز بزرگ تر است و لباس آن موجب تبريد است به خلاف فنك به معنى اوّل و در مخزن[ر.ض] گويد: فنك عربى است و به پارسى «دَله» و به تركى «قرقاس» گويند و رجوع به «دور» هم نمايند.
فنگ--->فنك.
فنلاند; فنلانديا; فنلند; فنلنديا ـ كه بعضاً فينلاند وفينلاندرا نيز مى نويسند، به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، ايالتى است بزرگ از اوروپاى روسيّه كه داراى يك مليون و هفتصدهزار نفوس و مركز اداره آن شهرى است به هيلسنقفور[هلسينكى] موسوم و اليوم به هشت ايالت كوچك مقسوم است.
فنو ـ (چو قَشَو) فريب و غرور و مردم عربده جوى و مغرور.
فنود ـ (چو هبوط و عمود) فاعل و ماضى قريب از فنودن[ر.م].
فنودن ـ (چو نُمودن و كبوتر) پناهيدن و قائم و برپا نمودن و آراميدن و فريفته و مغرور شدن و ناله و زارى كردن و در رفتار و گفتار توقّف و تأنّى كردن و مغرور و دلير بودن.
فنور ـ (چو عبور) دورى و جدايى و جدال.
فنون ـ (ق) جمع فن، به معنى انواع و اقسام.(عر)
فنه ـ (چو لَله) فنك[ر.م] و هم گياهى است درازتر از عدس كه در ميان كشتزارها رويد.
فنيكه--->كنعان.

آيين هجدهم

(در [حرف] فاى سعفص با واو[هوّز])
فو ـ (چو رو) سنبل هندى[ر.م] و هم بيخى است كه ساق آن يك گز و برگ آن مانند برگ كرفس و گلش شبيه به نرگس است.
فواتح; فواتح قرآن--->فاتحه.(عر)

صفحه 356 - جلد سوم
فواده ـ (چو حواله) خمير خشكى كه از آن آبكامه[ر.م ]سازند و رجوع به «مرى» هم نمايند.
فوارس ـ (چو نوازش) جمع فارِس[ر.م].(عر)
فواره ـ (چو شماره) سرجوش[ر.م] ديگ و به معنى آهوبره و (چو علاّمه) مغاك سُرين و منبع آب و جاى برآمدن آن.
فواضل ـ (چو نوازش) جمع فاضله كه فضيلت و بزرگ و جميل از نعمت است و هرآنچه از منافع اموال و املاك عايد مى گردد و يا اينكه خصوص اخلاق و اوصاف حسنه كسى را گويند، به خلاف فضيلت كه در صفات ذاتيّه اطلاق نمايند.(عر)
فواضل الدّور--->جمل.
فواق ـ (چو سواد) زمان مابين دو دوشيدن حيوان و (چو سماق) حالت محتضر و جستن گلو و به نوشته بحرالجواهر[ر.ض] و شرح اسباب[ر.ض]، حركت كردن طبقه داخلى معده است و آن را به پارسى «هكچه» و «هكك» و «هكه» و «سجك» و «سچك» و «اسگرك»[گويند].(عر)
فواكه ـ (چو نوازش) جمع افكهه[ميوه].(عر)
فوب ـ (چو روز) بادى كه از دهن به جهت روشن كردن آتش بدمند و يا به جهت بيرون آوردن چيزى كه در چشم افتاده، مى دمند و يا بعد از دعا خواندن به جهت افسون و چشم زخم برآرند و مانند اينها.
فوت ـ (ق) خوب و به انگليسى، پاى كه در پيمايش، پنجاه فوت پانزده ذرع است.
فوتَنَج ـ در برهان[ر.ض] گويد: معرّب پودنه[پونه] است و در قطرالمحيط[ر.ض] هم با جيم و هم با خاى ثخذ نوشته و گويد كه معرّب فودنه پارسى و هم دوايى است كه به پارسى «فوتنك» گويند.
فوتنك--->فوتنج.
فوته ـ (ر.ف) و به نوشته درارى[ر.ض] و قاموس تركى[ر.ض]، پارسى است چنان كه به پارسى «بروفه» و «لُنگ» هم گويند، لكن موافق نوشته قطرالمحيط[ر.ض] و بعضى از ارباب لغت تركيّه، عربى الاصل بوده و خودش هم با طاء است نه تاء و پارسى زبانان لفظاً و خطّاً مُعَجَّمش كرده[فارسى اش كرده ]و با تاء نويسند و خوانند و بعضى از ايشان فقط در تلفّظ با تاء خوانده و در مقام كتابت به همان حال اصلى عربى آن با طاء مى نويسند و الاّ فوته با تاى قرشت در كتب لغت عربى وجود نداشته و از تصرّفات پارسيان است.
فوج ـ (چو قول) سرماى روز و شايع شدن عطر مشگ و به معنى معروف كه گروه و جماعت مردم و يا مطلق جماعت است و جمع آن، افواج و به پارسى «گروه» و «جوخ» و «اُلُم» و «دسته» گويند.(عر)
فوجِرد ـ معرّب فوزگرد[دهى در گرگان].
فودان--->فوزان.
فودك ـ (ل) نام پسر پنجمينِ ترك است كه در «ترك» مذكور افتاد.
فودَنَج ـ معرّب پودنه[پونه].
فودَنَك ـ نام ديگر پارسى پودنه[پونه] است.
فوده ـ (چو روزه) فواره[ر.م] و پوده[ر.م] و نام راىِ [عنوان پادشاهان هند] كنوج.
فوذج ـ (چو دوزخ) به فرموده مخزن[ر.ض]، معرّب بوده [ر.م ]و ماهيّت آن مايه مرى[ر.م] و بعضى ترشى ها است و آن را از آرد گندم و آرد جو مى سازند تا خشك گرديده و عندالحاجة به كار برند و در جايى ديگر فرمايد كه خميره كامخ[ر.م] و مرى است.
فور ـ (چو كور) پسر و پور و رنگ سرخ كم رنگ و نام پادشاه شهر كنوج[در هند] كه هفتاد سال پادشاهى كرده بوده و اسكندرش كشت و به عربى، (چو كور) آهو و (چو قول) حركت كردن رگ و جوشيدن ديگ و خارج شدن آب از زمين و جارى شدن آن و اوّل هر چيز و حالت سرعت و درنگ نكردن.
فِورال ـ نام ماه يازدهم روسى كه با شباط ماه رومى[اسفند ]مطابق و 28 روز باشد.
فوران ـ (چو خوبان) نام شهر كنوج[در هند].
فورانيان ـ اهالى و مردمان شهر كنوج[در هند].
فورتنه ـ هواى شديد و تموّج دريا و بادهاى تند.
فوردجان; فوردگان; فورديان ـ (به ضمّ اوّل و فتح رابع) پوردگان[ر.م] و (به فتح اوّل و ثانى و كسر رابع) مخفّف

صفحه 357 - جلد سوم
فروردجان[ر.م] و فروردگان[ر.م] و فرورديان [ر.م].
فوردين ـ (چو تبرزين و پوستين) فروردين.
فورك ـ (چو سوزش) پورك[ر.م] و (با حركت مجهوله) به نوشته بستان اليساحة[ر.ض]، يكى از دهات لار است.
فورنديوس ـ (ل) نام شهرى بوده از يونان.
فورى ـ (چو حولى) هر چيز منسوب به فور كه با تعجيل و شتاب بودن آن لازم بوده و تأخير و درنگ روا نباشد.
فوريان ـ فورانيان[ر.م] و اولاد فورشاه [شاه كنوج هند].
فوريون ـ عاقرقرحا[ر.م].(نان)
فوريه ـ نام يكى از ماه هاى فرانسوى و فرنگى كه تقريباً با 11 و 12 دلوماه شمسى بروجى[بهمن] مطابق است.
فوز ـ (چو روز) آروغ[ر.م] و فوزافوز[ر.م] و غلبه و هجوم و پيرامون دهان از طرف بيرون و به عربى، (چو قول) هلاكت و موت و خلاص شدن و نجات يافتن و به خير رسيدن.
فوزافوز ـ (به ضمّ هر دو فاء) صداى جماع.
فوزان ـ (چو خوبان) نام ديگر شهر كنوج[در هند] و دهى است در اصفهان و به فرموده انجمن آرا[ ر.ض]، در اصل با دال ابجدى بوده به عوض زاى هوّز، پس تصحيف شده.
فوزگِرد ـ از دهات استرآباد[گرگان] است.
فوزه ـ (چو روزه) فوز[ر.م].
فوژان ـ (چو خوبان) غرنبه[ر.م] و صدا و ناله و فرياد عظيم.
فوس ـ نور.(نان)
فوسفور; فوسفوروس --->فسفر.
فوشته ـ (ل) غوشنه[ر.م].
فوشَنج ـ معرّب فوشنگ[ر.م].
فوشَنگ ـ بر وزن و معنى بوشنج و پوشنگ.
فوشنه ـ بر وزن و معنى غوشنه.
فوطه ـ بر وزن و معنى فوته.(عر)
فوفل ـ (چو دوزخ) معرّب پوپل پارسى و يا كوپل هندى و عبارت از ثمر درختى است كه در هند و بنگاله [بنگلادش ]و دكهن[دكن ]به هم رسيده و شبيه به درخت نارگيل و ثمر مذكور سرخ و سياه و اندكى تلخ و با عفوصت[گس] و مُدرّ[ادرارآور] و مسهل و بزرگ تر از جوزبوا[ر.م] و در خوشه مانند خوشه خرما و كوچك تر از آن است و به فندق شباهت دارد و در هندوستان با برگ پان[ر.م ]مى خورند.
فوفه ـ (چو روزه) عشبه[ر.م].
فوق ـ (چو روز) انواع سخنان و طرف زبان و طرف بالاى آلت مردان و فرج زنان و جاى زه از كمان و نام مرغى است و (چو قول) معروف است.(عر)
فوق الطّبيعه; فوق العاده ـ هر امر غيرمعمول و خارج از متعارف.
فوگان ـ (چو چوپان) فقاع[ر.م] و بوزه[ر.م] و يا شيشه آن.
فول ـ (چو روز) باقلا.
فولاد ـ (چو چوپان) پولاد.
فولس ـ (چو سوزش) حكيمى بوده يونانى.
فوليون ـ دارويى است كه از ملك شام آرند و جراحات تازه را نافع و سودمند است.(نان)
فوم ـ (چو روز) به نوشته برهان[ر.ض]، گندم و به فرموده تحفه[ر.ض]، شامل سير و گندم و نخود است.
فومس; فومن ـ (ل) يكى از شهرهاى گيلان است و رجوع به «قمشه» شود.
فونت; فوند ـ به نوشته ارشادالحساب[ر.ض]، يكى از اوزان انگليس است كه در ايران معمول و براى وزن كردن چيزهاى سقط[چيزهاى سخت مثل قند] در كار و معادل 104 مثقال است. پس گويد: فوند ديگرى نيز دارند كه در توزين مواد خفيفه معمول و معادل 88 مثقال است[همان پوند است].
فونغراف ـ يا فونقراف يا فونوغراف يا فونوقراف; آلت حبس صوت معروف كه در 1294 هجرى ايجاد شده و به نوشته مجله الهلال[ر.ض]، بعد از آنكه فونوغراف و صور متحرّكه موسومه به «سينما توغراف» را ايجاد نمودند، بعضى از دانشمندان تركيب اين دو را تصميم دادند كه اختراع نمايند كه از هر دو آلت مذكوره مركّب بوده و صور و اشكال ظاهره در آن هم تكلّم نموده و هم حركت نمايند و مدتى راهپيماى اين مقصد بودند تا آنكه موسيو كليرمون هوت بدين مقصد موفّق بوده و آلتى ترتيب داده

صفحه 358 - جلد سوم
و به «ديوسينسكوب اوديفون» موسومش داشته و به تمثيل پاره اى محاورات و اغانى نمايش داده و نتايج خوبى به ظهور آورد.
فونيشه ـ (ل) غوشنه[ر.م].
فوه ـ (چو مزه يا جثّه يا مكّه) روناس[گياهى مورد استفاده در رنگرزى].
فوهل ـ (چو سوزش) شوره[ر.م] باروت.

آيين نوزدهم

(در [حرف] فاى سعفص با هاى هوّز)
فه ـ (چو صف) فهه[ر.م] و (چو دل) پاروب كشتيبانان و تخته و چوبى كه برزيگران زمين را بدان هموار كنند و آهن بيل مانندى كه در ميان آن چوبى و بر دو طرفش ريسمانى بسته و يك كس سر چوب و دو كس ديگر هم سر آن ريسمان ها را به دست گرفته و زمين شياريده را بدان هموار كنند.
فهار ـ (چو كَنار) سنگى است به رنگ ياقوت اطلسى.
فهانه ـ (چو كَناره) پانه[ر.م] و زبانه.
فهد ـ (چو سرو) يوز[ر.م].(عر)
فَهر ـ (ق) تباشير[ر.م].
فهرج ـ (ل) موضعى است در بصره و بلده اى است در ميان فارس و اسپهان در پنج فرسخى يزد.
فهرس ـ (چو كشمش) معرّب فهرست.
فهرست ـ (ق) كتابى كه اسامى كتاب ها در آن جمع باشد و دفتر و تفصيلى كه در اوّل كتاب و يا آخر آن بوده و ابواب و فصول و مطالبش را با مواضع آنها در آن شرح داده و مى نگارند و به پارسى «پهرست» هم [گويند].
فهره ـ (ل) شهرى است مشهور از بلاد مكران [در سيستان].
فهل ـ (چو سخت) فراخ و گشاده.
فهلو ـ بر وزن و معنى پهلو و معرّب آن است.
فهلوان ـ (چو هم زبان) معرّب پهلوان.
فهلوانى ـ (ق) پهلوانى[ر.م].
فهلوى; فهلويّه ـ پهلوى[ر.م] و رجوع به «گبر» هم شود.
فَهليان ـ در آثار عجم[ر.ض] گويد: معرّب پهليان است و در گنج دانش[ ر.ض] گويد كه در اصل فهلويان بوده كه پهليان شده. شهرى بوده در حوالى قلعه سپيد پارس كه مخصوصاً طوايف الوار پارس در آن ساكن بوده اند و در حوالى آن صحراى نرگسزار وسيعى است كه فراسخ در فراسخ چادرها و خرگاه ها بر روى نرگس افراشته و فرش بر آنها گسترده مى شود و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، فحليان (با حاى حطّى) نيز گويند و مردمانش اثناعشرى و در يك فرسخى آن قلعه سفيد است كه مشهور و پناه هر نزديك و دور و دور آن ده فرسخ و آن كوهى است كه به هيچ كوهى اتّصال ندارد و به جز يك راه كه بر بالاى آن توان رفت، راهى نيست و بر بالاى آن زمين نرم و هموار و چشمه هاى خوش گوار و باغات ديم بسيار و دامنه آن ميدانى است وسيع و در آن نخجير[شكار] فراوان است.
فهم ـ (چو سرد) علم و معرفت و دانستن معانى از الفاظ و به پارسى «هوش» و «وابا»[گويند].(عر)
فهمانيدن ـ (چو ترسانيدن) فعل متعدى از فهميدن.
فهمه ـ (چو هرزه) فهه[ر.م].
فهميدن ـ (چو ترسيدن) مصدر جعلى از فهم.
فهن دز--->قلعه بندر.
فهه ـ (چو گِله) چوبى كه بدان كشتى رانند.

آيين بيستم

(در [حرف] فاى سعفص با ياى حطّى)
فيار ـ (چو عيان) عمل و كار و پيشه و صنعت.
فياروز ـ (چو قبادوز) رجوع به «فناروز» نمايند.
فياشل ـ (چو مدارس) شكنجه دادن.
فيال ـ (ق) نخست و اوّل و زمينى كه آن را بار اوّل زراعت كرده باشند و تيرى كه پيكان آن دوشاخه باشد.
فياوار; فياور ـ (چو سماوار و سماور) فيار[ر.م].
فيبانيدن ـ مدافعه كردن و با يكديگر محاجّه نمودن.
فيت--->يارد.
فيثاغورث; فيثاغورس ـ حكيمى است مشهور از فلاسفه يونان كه در 4896 خلقتى ـ مطابق 608 مقدّم ميلادى ـ و يا

صفحه 359 - جلد سوم
در 4910 هبوطى ـ مطابق 675 مقدّم ميلادى ـ ظهور يافته و در نجوم و هيئت و حساب و هندسه و موسيقى و فنون حكمت و فلسفه و ساير علوم متعارفه در آن اوان سرآمد جهانيان و به تناسخ و حرمت اكل لحوم قائل بوده و اتلاف مورچه را با قتل انسان معادل شمرده و از نصايح او است كه محبّ حكمت بايد در اوّل و آخر هر روز توبه و انابه كرده و دست به درگاه قاضى الحاجات برداشته و محاسبه اعمال و اطوار خود را نموده و كثافت افعال خود را به آب تضرّع و دعا تطهير نمايد و هماره مواظب بايد بود كه روز حاضر بهتر از روز سابق باشد و الاّ از زيان كاران خواهد بود و كار امروز را به فردا نبايد افكند كه خود فردا نيز كارى ديگر دارد و بايد كه تو از خودت حيا بيشتر كنى از غير خودت زيراكه در نزد عقلا شرمندگى از خود بدتر است از غير خود، چه آن غير پيوسته با تو نخواهد بود و خود هميشه با خود است. و بالجمله موافق آنچه در ماده 7 «زمين» اشاره نموديم، اوّل كسى بوده كه سكون آفتاب و حركت ارض را معتقد گرديد و رجوع بدانجا نمايند.
فيجن ـ (چو حَيدر) سداب[ر.م].
فيخ ـ (چو تير) فيخيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
فيخيدن ـ (چو پيچيدن) فنجيدن[ر.م].
فيد ـ (چو صَيد) موى اسب و نفع و فايده و منزلى است در راه مكّه و خرام[ر.م] و خراميدن[ر.م] و زياد و زياد شدن.
فيدار ـ (چو ميدان) فيار[ر.م].
فيداقه ـ (چو هَنگامه) قيدافه[ر.م].
فير ـ (چو تير) افسوس و لاغ[ر.م] و سخره [تمسخر] و شهرى است در اندلس.
فيروز ـ (چو بيرون) غالب و قاهر و مظفّر و منصور و مبارك و ميمون و مبارزى بوده ايرانى و روز سيّم خمسه مسترقه جلالى [پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان ]و فرصت و غنيمت و نام چندى از ملوك ايران كه هشتمينِ اشكانيان و يا نهمينِ ايشان بوده و در «اشكانيان» مذكور گرديده و هفدهمين و بيستوهشتمين و سىودويّمينِ ساسانيان كه در «ساسان» مرقوم افتاد.
فيروزآباد ـ شهرى است خجسته بنياد از بلاد فارس در هيجده يا بيست فرسخى شمال شرقى يا غربى شيراز و حبوب و غلاّت و ميوه جات گرمسيرى و سردسيرى آن ممتاز، خصوصاً برنج و نارنجش باامتياز و صحارى آن هميشه سبز و خرّم و شكارگاهش بسيار و مجدالدين محمد ابن يعقوب صاحب كتاب قاموس هم كه در «مجدالدين» مذكور خواهد شد، به همين شهر منسوب، و بانى اوّل آن گشتاسب[پنجمين پادشاه كيانى] بوده، پس از آن اسكندر رومى بدان آب بسته و خرابش نموده و بعد از آن اردشير بابكان [نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م] آبادش ساخته و فيروزشاه، جدّ انوشيروان [پادشاه ساسانى قرن 6م]، به عمارتش افزوده و به اسم خودش منسوب داشت و رجوع به «جور» هم نمايند. بالجمله به نوشته مراصدالاطلاع [ر.ض]، چند موضع ديگر نيز مسمّى به همين اسم است; يكى دهى است در سه فرسخى مرو[در تركمنستان] و ديگرى قلعه محكمى است در يك فرسخى خلخال از آذربايجان و سيّمى موضعى است در هرات كه در آن قلعه اى است مر صوفيّه را و ازآن رو كه مشهورترين همه همان فيروزآباد فارس است، ولذا اكثر منسوبين به فيروزآباد، راجع به آن است.
فيروزجِرد ـ فيروزگرد[ر.م].
فيروزرام ـ دهى است در رى كه گويا بنا كرده فيروز، جدّ انوشيروان[پادشاه ساسانى قرن 6م] است.
فيروزشاپور ـ نام شهر انبار[نزديك بغداد] كه از بناهاى شاپور ذوالاكتاف[پادشاه ساسانى قرن 4م ]است و اعراب اسيرها را در آنجا جمع مى نموده اند و رجوع به «انبار» و «شاپور» هم نمايند.
فيروزقباد ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است در نزديكى باب الابواب[ر.م] كه نوشيروان[پادشاه ساسانى قرن 6م] در آنجا قصرى بنا نهاده و به باب فيروزقباد موسومش داشت.
فيروزكوه ـ به فرموده انجمن آرا[ ر.ض]، نام دو ولايت است; يكى در ماوراءالنهر [در آسياى مركزى] و آن قلعه اى است كه حاكم نشين ولايت غور بود و رجوع

صفحه 360 - جلد سوم
به «غور» شود و ديگرى در حوالى شهر رى به طرف مازندران كه حاكم نشين است و در بستان السياحة[ر.ض ]گويد: ولايتى است باشكوه در ميان كوهسار از ديار تبرستان كه مقرّ حكومت مازندران است.
فيروزكوهى ـ منسوب به فيروزكوه و خصوصاً طايفه انبوهى است در خراسان و نواحى هرات و غرجستان و قريب به 12هزار خانوارى و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، گروهى است شجاع و دلير و عموماً حنفى مذهب و فارسى زبان، نه از جماعت تركند و نه تركمان و نه ازبك و نه افغان.
فيروزگِرد ـ به نوشته گنج دانش[ ر.ض]، نام شهرى بوده كه اكنون بروجرد و بروگرد نامند و در اصل پيروزگرد بوده و بروجرد معرّب آنها است و رجوع به «اردبيل» هم شود.
فيروزان ـ نام شهرى بود در بلوك لنجان از اصفهان.
فيروزَج ـ معرّب پيروزه و فيروزه.
فيروزنين ـ فعل و كار نيك.
فيروزه ـ كه «پيروزه» نيز گفته و معرّب آن فيروزج است، سنگى است معدنى كبودرنگ معروف كه در حقيقت از سبزى و كبودى تركيب يافته و آسمانى رنگ است و معدن آن در نيشابور و كرمان و جبال فارس و ارزنجان[در تركيه] و خجند[در تاجيكستان] و آذربايجان و برتر از همه نيشابورى كهنه بزرگ پارچه صاف رنگ و يكسان آن است كه رنگش در هواى صاف صاف نمايد و در هواى ناصاف مكدّر گردد كه «ابواسحاقى» گويند و به فرموده مخزن[ر.ض]، به همين نام و نام «فتحى» و «ازهرى» و «سليمانى» و «درنوئى» و «آسمان گونى»يا «خاكى» و «عبدالحميدى» و «اندلسى» و «گنجينه» به چندين قسم بوده و در خوبى و بدى مرتّب و هر سابق از لاحق خود بهتر است و آنچه در كرمان و شيراز به هم رسد، مايل به سفيدى بوده و «شبانگى» و «شيربوم» خوانند و آنچه در ساير معادن به هم رسد، مايل به نيلى بوده و «نيل بوم» نامند و مجموع اقسام آن از رسيدن عرق و چربى و بوى مشگ، بدرنگ و فاسد و مكدّر و متغيّر گردد و در آن وقت آن را «مُرده» گويند. و در تاريخ بحيره[ر.ض] گويد كه فيروزه به چند قسم است:
   1. بواسحاقى كه بهترين اقسام است.
   2. زهرى.
   3. شيرحام يا سليمانى.
   4. زرهون كه نقطه هاى سفيد دارد.
   5. آسمان گون كه «خاكى» نيز گويند.
   6. ممسوح.
   7. پيكان.
   و گمانم آنكه نسخه كتاب بحيره[ر.ض] مغلوط باشد. و بالجمله از تاريخ سلجوقى نقل شده كه سلطان الب ارسلان[قرن 5هـ] در هنگام فتح فارس قَدَحى از فيروزه از قلعه فارس به دست آورد كه دو من مشگ و عنبر در آن مى گنجيده و نام جمشيد جم[چهارمين پادشاه پيشدادى] با خط مجوس در آن ثبت بوده و رسم ملوك عجم چنان بوده كه در ساعت تحويل، قدح ها را پر از جواهر كرده و پيش خود نهادندى و به قدح فيروزه بيشتر مايل بودند.
فيروزه آسمان گون; فيروزه ابواسحاقى; فيروزه ازهرى; فيروزه اندلسى; فيروزه بواسحاقى; فيروزه پيكانى--->فيروزه.
فيروزه تاج ـ تاج كيخسرو[سوّمين پادشاه پيشدادى] و كنايه از فقرا [عرفا] و ارباب سير و سلوك.
فيروز تخت ـ آسمان.
فيروزه تشت ـ فيروزه طشت[ر.م].
فيروزه چادر ـ فلك و آسمان.
فيروزه خاكى --->فيروزه.
فيروزه خيمه ـ آسمان و فلك.
فيروزه درنوئى--->فيروزه.
فيروزه دريا ـ فلك و آسمان.
فيروزه زرهون; فيروزه زهرى--->فيروزه.
فيروزه سقف ـ آسمان و فلك.
فيروزه سليمانى; فيروزه شبانكى; فيروزه شيربوم; فيروزه شيرحام--->فيروزه.

صفحه 361 - جلد سوم
فيروزه طشت ـ آسمان و تخت كيخسرو[سوّمين پادشاه پيشدادى] و هفت ستاره بنات النعش[ر.م].
فيروزه عبدالحميدى--->فيروزه.
فيروزه كاخ ـ آسمان و دنيا و روزگار و عالم سفلى.
فيروزه گنجينه--->فيروزه.
فيروزه گون دريا ـ فلك و آسمان.
فيروزه مرده--->فيروزه.
فيروزه مرقد ـ فيروزه كاخ[ر.م]. انورى:
«هركه را در دور گردون ذكر مقصد مى رود *** يا سخن در سير اين صَرح مُمَرَّد مى رود
يا حديث آن بهشتى چهره كز بدو وجود *** همچو خاتونان بر اين فيروزه مرقد مى رود
يا در اين حورانسب كودك شروعى مى كند *** كز تصنّع گه مخطّط گاه اَمرَد مى رود
يا چرا گويد همى در كلّ ايشان بر دوام *** از محرّك ميل تحريك مجدّد مى رود
بر زبان ذكر دوران در جواب هركه هست *** نام دوران علاءالدين محمد مى رود»1
   و در توضيح مفردات اين اشعار، موافق فرموده بعضى از اجلّه، مى نگاريم كه صرح، به معنى قصر و ممرّد، ساده و هموار و بلند و در اينجا فلك است و بهشتى چهره، آفتاب و مرقد، خوابگاه و فيروزه مرقد، آسمان و حورانسب كودك، ماه است و محرّك، حركت دهنده و مراد در اينجا طبيعت هر فلكى و يا فلك الافلاك است كه محرّك تمامى افلاك است. و حاصل معنى شعر آنكه: هركه سؤال كند از مقصد دور گردون و باعث سير آن و يا از سير اين فلك يا از خورشيد كه از بدو خلقت در آسمان مى خرامد يا شروع در ماه كرده و از اطوار آن سؤال نمايد كه چرا گاهى از تصنّعى كه دارد، مخطّط و قدرى از آن نورانى و قدرى بى نور بوده و گاهى اَمرَد و جميع آن صاف بوده و هيچ سياهى در رخساره اش نمى باشد، چنانچه در شب چهاردهم و يا سؤال كند كه چرا هميشه در جميع افلاك از طرف محرّك آنها كه فلك اعظم و يا طبيعت خود آنها است، ميل تحرّك تازه بوده و پيوسته در حركت بوده و هر لحظه به وضع خاصى حركت مى نمايد، پس جواب همه اين سؤالات آنكه زمان علاءالدين محمد است و حركت افلاك و سيّارات بلكه وجود ايشان براى نظم و نسق او و طفيلى او است.
فيروزه ممسوح; فيروزه نيل بوم--->فيروزه.
فيرياب ـ شهرى است از بلاد خراسان و گويا همان فارياب[ر.م] است.
فيريات ـ فاريات[ر.م].
فيريد ـ (چو بى دين) فيريدن[ر.م] و ماضى قريب از فيريدن.
فيريدن ـ (چو پيچيدن) خراميدن و افسوس خوردن و پُرنعمت شدن و استهزا كردن و فريب خوردن و مشتبه شدن امر بر كسى.
فيزيك ـ علمى است معروف كه از مواد اجسام و خواص عمومى آنها بحث و مذاكره مى نمايد.
فيسا ـ (چو بينا) طاووس.
فيشل; فيشله ـ (چو حَيدر و مَيمنه) شكنجه دادن دزدان و مقصّران.
فيصور ـ (چو ميمون) قيصور [ر.م].
فيض ـ (چو صَيد) نام رود نيل و نهر و اسب تندرو و موت و مردن و ظرف پر شدن و خبر شايع و منتشر بودن و كثرت و بسيارى و جريان و سيلان، خصوصاً سيلاب و رحمت الهى.
فيض آباد ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، دهى است در خراسان از توابع تربت و چند قريه ديگرى است از عراق و بلده اى است از بدخشان [در افغانستان] كه مقرّ حكومت آن ديار و مردمانش فارسى زبان و حنفى و اسماعيلى و اثناعشرى هستند و هم شهرى است دلپسند از بلاد هند كه اكثر مشتهياتش مهيّا و آماده است.
فيض اقدس ـ فيوضات خداوندى كه بىواسطه روح القدس باشد.

1. ديوان اشعار انورى(قرن 6هـ) در مدح امير علاءالدين محمّد.

صفحه 362 - جلد سوم
فيض مقدّس ـ فيوضات الهى كه به وساطت روح القدس باشد.
فيظل ـ (چو حَيدر) به زبان اندلسى، زيره صحرايى است.
فيل ـ (چو تير) معرّب پيل و عبارت از حيوانى است معروف بسيار بزرگ جثّه و از كل حيوانات بزرگ تر و در غير بلاد هند موجود نبوده و در هفت سال يك بار زاييده و مدت حمل وى يك سال يا هيجده ماه بوده و عمر آن مثل انسان و از گرما متأذّى و در موقع تب كردن به زودى مى ميرد و بهترين اجزاى وى دندانش است كه «عاج» نامند و نرينه آن را دو دندان بلند قوى مى باشد كه از دو طرف دهان آن برآمده و به طرف بالا خم دارد و بعضى تا مقدار سه چهار ذراع و زياده نيز بلند مى شود و هر سال يا يك سال در ميان از سر دندان آن قدرى مقدار يك وجب و يا كمتر مى برند براى آنكه خوب قوى گردد و حلقه هاى برنجى بر آن مى اندازند تا از تابش آفتاب و ديگر صدمات منشقّ و متكسّر نگردد و دندان فيل ماده كوتاه و باريك تا يك وجب و نيم و يا اندكى زياده بر آن و خرطوم فيل كه به جاى بينى آن است، مجوّف و پيچيده شده و از آن تنفس مى نمايد و آب را بدان به دم مى كشد و پيچيده در دهان خود ريخته، مى خورد و كاه و ساير خوراك خود را هم به همان خرطوم برداشته و به دهان داخل مى كند و به دندان هاى آسياى كوتاه خرد كرده و مى خورد و در خرطوم آن زور بسيار است.
فيل افكندن ـ عاجز كردن.
فيل اَمرود ـ نوعى از امرود[گلابى] است.
فيل بالا ـ پيل بالا[ر.م].
فيل پا; فيل پايه ـ پيل پايه[ر.م].
فيل تن ـ اسب و يكى از القاب رستم.
فيل جوش ـ معرّب فيل گوش[ر.م].
فيل زَهرج ـ معرّب فيل زهره[ر.م].
فيل زهره ـ پيل زهره[ر.م].
فيل سُم ـ پيل سم[ر.م].
فيل غوش; فيل گوش ـ پيل گوش[ر.م].
فيل گوشك ـ پيل گوشك[ر.م].
فيل مرغ ـ پيل مرغ[ر.م].
فيلِ معلّق در هوا; فيلِ هوايى ـ ابر.
فيلا ـ (چو بينا) محبّ و دستدار.(نان)
فيلادلف ـ (ل) رجوع به «برغمه» و «بطلميوس» نمايند و به ماده 16 «ولايات متّحده امريكا» هم رجوع شود.
فيلاسوف ـ فاضل و دانشمند و محبّ علم و دوستدار حكمت كه از «فيلا» به معنى محبّ و «سوف» به معنى حكمت مركّب و جمع آن، فلاسفه و رجوع به «فلسفه» هم نمايند.(نان)
فيلاق ـ (چو ميدان) سپاه و لشگر.(مى)
فيلاقوس ـ (چو افلاطون) فيلقوس[ر.م].
فيلان ـ (چو ديدار) جمع فيل و نام ديگر شهر دربند[ر.م] و هم طايفه اى است كه در آن ديار سكنى داشته اند و رجوع به «دربند» شود.
فيلان شاه--->دربند.
فيلتر ـ (ل) رجوع به «برغمه» نمايند.
فيلجه ـ (چو مَيمنه) تازه.
فيلس; فيلسته ـ بر وزن و معنى پيلس و پيلسته.
فيلسوف ـ (ر) مخفّف فيلاسوف.(نان)
فيلق ـ (چو حَيدر) سپاه و لشگر.(مى)
فيلقوس ـ (چو اَشكَبوس) نام پادشاه روم و يا جدّ مادرى اسكندر رومى و يا نام پدر او كه در «فليب» مذكور و در اصل از «فيلق» و «اوس» تركيب يافته، يعنى امير لشگر.(مى)
فيلك ـ (چو حَيدر) ستاره عطارد و تير و پيكان بيلاك[ر.م] و موضعى است در راه مكّه و (چو ديگر) مصغّر فيل است.
فيلگوش ـ رجوع به تركيبات «فيل» شود.
فيلوپاتر ـ (ل) رجوع به «بطلميوس» نمايند.
فيلوميتور ـ (ل) رجوع به «برغمه» و «بطلميوس» شود.
فيلى ـ (چو نيلى) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، گروهى است بسيار از جماعت لر كه 100هزار خانوارى بوده و اكثرشان شيعه اثناعشرى و قريب به 12هزار خانوارى على اللّهى هستند.
فيمان ـ (چو ديدار) توفيق و محبّ نفس است مر تكميل

صفحه 363 - جلد سوم
خود را، به خوب كردن رفتار و گفتار.
فيمانش ـ موفّق بودن و به تكميل نفس و تهذيب اخلاق راغب شدن.
فيمون ـ (چو ميمون) نامى است كه به دروغ و افترا به عذرا[معشوق داستان وامق و عذراى عنصرى] گذاشته بودند.
فين ـ (چو تير) قصبه اى است در كاشان.
فينا ـ (ل) رجوع به «ويانه» شود.
فينال ـ (چو ديدار) زمين فيال[ر.م].
فينج; فيند ـ (چو حَيدر) معرّب فينك[ر.م].
فينك ـ (ق) نوعى از كف دريا[ر.م] كه مانند سنگ سفيد بوده و تجويف بسيارى دارد.
فينلاند; فينلاندرا--->فنلاند.
فينون ـ (ل) به نوشته تاريخ بحيره[ر.ض]، مرغى است كه دايم بر روى آب مى نشيند و تخم بر روى آب نهد و در چهارده روز بچه برآرد و از عنايت الهى در اين چند روز دريا حركت نكند تا آن بچه بپرانده و فارغ شود و چون درياورزان آن را ببينند، شادى كنند و دانند كه كنار دريا است.
فينيقيّه ـ يا فنيكيّه يا فينيكيّه; به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، ايالتى است قديم از سوريه در ميان دريا و كوه لبنان از مستحكمات آل عثمان كه زبانشان به لغت سام[به مدخل«سام»و «لغت» رجوع شود] و به سياحت و مهارت بحريّه مشهور و به بت بزرگى كه به «بعل كبير» يا «ملك الارض» موسوم بوده، مى پرستيده اند و ازآن رو كه خرما در ولايت ايشان بسيار بوده، بدين اسم مسمّى گرديده اند كه در لغت يونانى، خرما را گويند. و در بعضى از رسائل مختصره گويد: مصرى ها يك نوع خطّى را اختراع كرده بودند كه هر كلمه اى علامت مخصوص داشته و بدين واسطه علامت هاى آنها خيلى زياده و درهم بوده و بهواسطه زيادتى كلمات غالباً نوشتجات ايشان طولانى و فهميدن آن دشوار بوده ولى به مرور زمان آسان تر شد. بالاخره در سواحل سوريّه ملّت كوچكى زندگانى مى نمودند موسوم به فينيقى ها و خاكى را كه در آن سكنى داشته اند فينيقيّه مى گويند و داراى چندين شهر معتبر مى باشد كه معروف ترين آنها شهر صور است و چون اين قوم تجارت داشتند و براى مكاتبات تجارتى خودشان خط آسان ترى را لازم داشتند، لهذا از مصرى ها نوشتن خط را اخذ نمودند اما فقط بيست حرف از حروفات ايشان را انتخاب نموده و با همان بيست حرف خطوط خود را مى نوشتند و تمامى الفباى اوروپايى ها از الفباى مصرى مشتق گشته كه فينيقى ها آن را تكميل نمودند. و بالجمله به زعم بعضى، حروفات فينيقى ها همان ابجد هوّز مشهور بوده است.
فيوم ـ (چو عمود يا زَقّوم) به نوشته ارباب فن، بعد از تلخيص كلمات آنها، موضعى است در عراق و ايالتى است بى آب و علف در سمت غربى مصر وسطى در چهار منزلى فسطاط و دو منزلى قاهره و حبوباتش فراوان و فواكه گرمسيرى اش ارزان و وسعت آن طولاً 90 كيلومتر و عرضاً 55 كيلومتر و هوايش ملايم و آب آن نيكو و از رود نيل و آن را ترعه اى [نهر عميق مصنوعى; كانال] است از آن رودخانه كه حضرت يوسفش بنا نهاده و تمامى اراضى آن حتى در ايّام كم آبى رود نيل نيز از همان ترعه مشروب بوده و هر موضعى حصّه معيّنى دارد و به همين جهت آن را خليج يوسف گويند. و بالجمله مقرّ حكومت اين ايالت نيز شهرى است خصيب[پُرنعمت] و فراوانى كه مردمانش در حوالى 60هزار و صناعت آن نسبت به ساير بلاد مصر داير و تجارت مابين آن و قاهره در كار و در نزديكى آن بركه قارون است كه طولاً 30 ميل و عرضاً 6 ميل است.
فييدن ـ (چو رَسيدن) بددل كردن و از چيزى يا كسى بددل شدن.
Website Security Test