welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 281 - جلد سوم
كنيز و جاريه و نام يكى از حروف هجا و هم به معنى معروف كه اشرف اعضاى انسانى و از [هفت] طبقه مركّب و به پارسى «چشم» و «ديده» و به فرانسوى «اُوىّْ» گويند.(عر)
عين الاعلى ـ بابونه[ر.م].
عين البقر ـ بابونه[ر.م] و نوعى از آلو و قسمى از انگور است و رجوع به «گاوچشم» هم شود.
عين الثور--->دبران.
عين الحَجَل ـ قسم صغير بابونه[ر.م].
عين الحيوان ـ به اصطلاح اكسيريان، زيبق[جيوه ]است.
عين الديك --->چشم خروس.
عين الزرقاء--->مدينه.
عين السرطان ـ سپستان[ر.م].
عينعلى--->كوه عينعلى.
عين الهِرّ ـ سنگى است برّاق مشهور.
عينك ـ كه به فارسى «چشمك» و به فرانسوى «لونيت» (lunette) [گويند].
عَيّوق ـ نام مشهور يكى از كواكب ثابته كه در السنه داير و شناختن و شناسانيدن آن موقوف به نقل پاره اى كلمات اهل فن مى باشد كه متضمّن بعضى فوايد ديگر هم هست. بدان كه ممسّك الاعنّه يا ماسك العنان نام يكى از جمله صور 48گانه فلكى است، از پسِ رأس الغول[ر.م] در ميان ثريّا[ر.م] و كواكب دبّ اكبر[ر.م] واقع و بر صورت مردى است برپا ايستاده و به يك دست تازيانه اى گرفته و به دست ديگرش عنانى و از 14كوكب مركّب. و ستاره روشنا و بزرگ و سرخى را كه بر جانب چپ آن واقع و از كوكب قدر اوّل[ر.م] بوده و چشم آدمى از ديدنش محظوظ و بزرگ ترين كواكب هيئت جامعه ماسك العنان است، به عربى «عيّوق» گويند كه در آسمان از پيش دبّ اكبر زياد دورتر واقع شده و به عبارت ساده وقتى كه ثريّا طلوع كند، كوكبى روشنا و بزرگ و سرخ رنگ از جانب شمال با او طلوع كند، چنانچه ميان هر دو، مقدار دو نيزه بالا مى باشد يا زياده، و همين كوكب را «عيّوق» ناميده و بهواسطه طلوع كردن با ثريّا، آن را «رقيب ثريّا» هم گويند.

انجمن بيست ودويّم

(در غين ضظغ)
و آن مشتمل بر 17 آيين است:

آيين اوّل

(در [حرف] غين ضظغ با الف [ابجدى])
و در غين مفرده به گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه رجوع نمايند.
غاب ـ خراب شده و بازمانده و از كار افتاده و سخنان ياوه و بيهوده و هذيان و هرزه و استخوان شتالنگ و باقى مانده خوردنى و طعام، خصوصاً بقيه آش كه در ته كاسه بماند و به عربى، بيشه و نيستان است.
غابانك ـ شابانك[ر.م].
غابر ـ در اصطلاح احكام نجومى، كوكبى است كه از حدّ تربيع تجاوز كرده و به تثليث نرسيده و يا از تسديس تجاوز كرده و به تربيع نرسيده باشد[به «نظر» رجوع شود].(عر)
غابش ـ (چو فاسق) درخت غباريّه[ر.م].
غابوك ـ (چو كابوس) كمان گروهه و گلوله و مهره آن كه از سنگ يا گل ساخته و با تُفَك[ر.م] دُهنى و كمان گروهه مى اندازند.
غابه ـ (چو باده) جنگل و بيشه و دهى است در بحرين و موضعى است در نزديكى مدينه.
غابيدن ـ (چو سازيدن) خرابيدن و بازماندن و از كار افتادن و هرزه و بيهوده گفتن.
غاتفر; غاتقر ـ (چو كارْگر) پهلوانى است تورانى و نام يكى از محلاّت سمرقند كه سرو آن به خوبى ضرب المثل است و هم شهرى است از تركستان كه در آنجا سروِ آزاد و مشگ خوب و زيبايان مرغوب به هم رسد و در انجمن آراى ناصرى[ر.ض] گويد كه بدين معنى آخرى در جايى ديده نشده و با قاف بودن آن را هم، چنانچه در برهان[ر.ض ]است، تغليط نموده است.
غاتيدن ـ (چو سازيدن) نقل كردن و حكايت نمودن.
غار ـ مغاره[ر.م] و هم گياهى است كه چون آن را بسوزانند

صفحه 282 - جلد سوم
بوى خوش دهد و هم درختى است بزرگ و خوش بوى در باديه كه به پارسى «دهم» و «دهمست» و «دهمشت» و «باهشتان» گفته و به فرنگى «لاورس» و به فرانسوى «لوريه» و به يونانى «دافنه» خوانده و اهل شام «زند» نامند و هماره سبز و خرّم بوده و چون آن را بسوزانند بوى خوش دهد و اگر شاخى از آن را در باغى دفن كنند، تمامى آفات بر وى رسيده و ساير اشجار و نباتات آن باغ محفوظ ماند و موافق فرموده مخزن[ر.ض]، اين درخت هزار سال باقى مانده و اهل يونان بسيار احترامش نموده و شاخه اش را دوست داشته و از خود دور نمى كنند و حكماى ايشان از چوب آن تاج سازند و برگ آن نرم تر و بلندتر از برگ بيد و تلخ و خوش بو و آن را با انجير نگاه دارند كه خوش بويش كرده و مانع از كرم زدن آن است. و در طب برگ و ميوه آن را كه به پارسى «دهمشت» و «دهم» گفته و به عربى «حبّ الغار» نامند و آن به حجم گيلاس و به قدر فندقى كوچك و پوست آن ناز ك و سياه رنگ و خيلى معطّر و داراى دُهن[روغن] سبز نيم جامد و از آن روغن گيرند و مغز آن دو پارچه و زردرنگ و چرب و خوش بو و به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، چندى است كه گرد برگ غار را در دفع تب و نوبه[تب كردن يك روز درميان] استعمال مى نمايند.
غار اصحاب كهف ـ غارى است در سمت جنوب غربى كازرون كه اصحاب كهف در آنجا آسوده و دهان آن به حدّى تنگ است كه احدى را مجال دخول آن نيست و آن را «جيرم» گويند و رجوع به «افسوس» هم شود.1
غار ثور ـ غارى است در كوه ثور از مكّه كه حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) در همان غار از خوف كفّار با ابوبكر پنهانيدند.
غار جوع --->صالحيّه.
غار دقيانوس ـ غار اصحاب كهف است.
غار طربزون ـ يا غار گيلاسى; به فرموده پزشگى نامه [ر.ض]، نوعى از درخت غار[ر.م] است از محصولات بومى آسياى صغير و حوالى طربزون[در تركيه] و در اواسط قرن 16 ميلادى همين درخت را به ممالك فرنگ برده و اكنون در همه باغ هاى فرنگستان بهواسطه قشنگى برگ و كثرت استعمالات طبّى و غيره به مقدار زياد موجود است و ميوه آن لحمى و داراى هسته و به شكل و رنگ گيلاس، و طعم آن مايل به شيرينى است.
غار غم ـ زندان و قبر گنهكاران.
غار قابيل--->صالحيّه.
غار گيلاسى ـ غار طربزون [ر.م].
غار و غور ـ (ع) هرجومرج و آشوب و فتنه.
غارب ـ (چو فاسق) غروب كننده و در اصطلاح نجومى آن، رجوع به «زايجه» شود.(عر)
غارپور ـ شهرى است در كنار درياچه بمبئى.
غارَت ـ (ر.ف) و به پارسى «تاخت» و «تاراج» و «فريش» و «تارات» گويند.(عر)
غارَتيدن ـ غارَت كردن.
غارج ـ (چو فاسق و مادر) سماروغ [ر.م] و شراب، خصوصاً صبوحى.
غارَِجى ـ (ق) ساقى و شراب خوار و شراب صبوحى.
غارچ; غارچى ـ (با جيم پارسى) بر وزن و معنى غارج و غارجى.
غارسك ـ (چو كارْگر) غار و مغاره.
غارَنگ ـ كاليوه[ر.م].
غارَنيدن ـ افتادن.
غاره ـ (چو باده) غارچ[ر.م] و غارت و غارت كننده و پيچ و تاب ريسمان.
غاريقون ـ (ل) در برهان[ر.ض] گويد: دوايى است مسهل و ترياق[پادزهر] همه زهرها كه به نام نر و ماده به دو قسم مى باشد و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: سه قسم از نباتات را از طايفه غارچ[ر.م] بدين اسم ذكر كرده و به فرانسوى

1. باستان شناسى به نام «رفيق وفا الدجانى» در سال 1962 ميلادى مكانى را در نزديكى امان، پايتخت اردن به عنوان غار اصحاب كهف معرفى كرد و بالاى كوه هم صومعه اى است كه اكنون به صورت مسجد درآمده و ظاهراً علائم ذكر شده در قرآن بر آن منطبق است.(ر.ك: در سرزمين خاطره ها، عليرضاسبحانى، ص 22)
   دو مكان ديگر نيز مشهور است، يكى در دمشق و ديگرى به نام غار افسوس در ايونيه تركيه.

صفحه 283 - جلد سوم
«آگاريك» و به لاتينى «آگاريكوم» و به يونانى «آگاريكون» نامند:
   1. غاريقون بلوط يا غاريقون جرّاحى: عبارت از غارچى است كه در روى تنه هاى كهنه درخت بلوط و درخت هِتر، كه درخت بزرگى است جنگلى و در كوهستان طالش فراوان و اهالى آنجا «آلِش» مى نامند، مى رويد و در جنگل هاى فرنگستان زياد است و در جرّاحى قطعه قطعه كرده و در آب، تا به حالت تخمير، مى خيسانند و بعد شسته و با تخماخ كوبيده و مانند اسفنج زخم هاى دردناك را بدان شسته و در قطع نزف الدّم [خون ريزى] و خون زالو به كار برند.
   2. غاريقون سفيد يا غاريقون طبّى يا غاريقون مسهل: و آن قسمى از غارچ است كه در روى درخت مِلِّز زندگى مى كند و آن درخت قشنگى است از طايفه مخروطى و اين قسم اگر چه از مسهلات قويّه است ولى امروز آن را كمتر به طور مسهل استعمال مى كنند و بيشتر در دفع عرق هاى ليلىِ مسلولين و دفع ترشّح شير استعمال مى گردد.
   3. غاريقون مگس: غارچى است كه در جنگل هاى فرنگستان روييده و جوشانده آن با شير، كُشنده مگس است. و اين قسم را در طب در دفع صرع و فالج[سست شدن] و اطراف زبان و عضلات گردن تجويز مى كنند.(عر)
غاز ـ تضرّع و نياز و حاجت و احتياج و چاك و تراك و پاره و شكاف، خصوصاً شكاف سوزن و از هم شكافتن و پشم و پنبه، خصوصاً كهنه آنها را به جهت رشتن حلاّجى كردن و قحط و غلا و طعام خوردن با اشتها و شكافته و رخنه خورده و وصله و پينه و بازشده و پاره شده و پنبه حلاّجى شده و مطلق پنبه و نوعى بزرگ از مرغابى كه «خربت» و «خربته» نيز گفته و به عربى «اِوَّز» و به هندى «هانس» گويند و در افعال و خواص مثل اردك و از آن بزرگ تر و گرم تر و غليظ تر بوده و به نام اهلى و برّى و وحشى به دو نوع مى باشد كه اوّلى پرواز ناكرده و دويّمى مى پروازد و در انجمن آراى ناصرى[ر.ض] با قاف بودن آن را، چنانچه مشهور است، تغليط نموده است.
غازاياغى--->آطريلال.
غازغاز ـ شكاف و رخنه و هر چيز شكافته، خصوصاً شكاف تاج.
غاز كردن ـ دانه از پنبه جدا كردن و پشم و پنبه را مهيّاى ريسيدن كردن.
غازّاق--->قزاق.
غازان ـ خان ابنِ ارغون خان; نام هفتمين ملوك ايلخانيّه كه قبلاً از طرف سلطنت ايران حكومت خراسان را داشته و بهواسطه امرا و حكّامى كه از تعدّيات بايدوخان[ر.م] التجا بر وى بردند قوّت يافته و بايدوخان را مغلوب نموده و در حوالى 694 هجرى در تبريز متمكّن سرير سلطنت ايلخانيّه گرديده و امير نوروز را كه وسيله عمده در مظفّريّت وى بود به صدارت نصب نمود و عاقبت به ارشاد شيخ ابراهيم حموى دين مبين اسلام را قبول كرده و به محمود مسمّى گرديده و در همان روز هشتاد هزار مغول به شرف اسلام مشرّف گرديدند و موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، هماره به جهاد دينى و طاعات و عبادات راغب و مصاحبت حكما و علما را طالب مى بود و در 703 هجرى در تبريز وفات يافته و انقراض دولت سلجوقيّه هم كه در عهد غازان خان در تحت نفوذ سلطنت ايلخانيّه بودند، در همان سال بوده است و هم در «م ح» گويد: محمود غازان كه در اصل به احمد بتاكى مسمّى بوده است، سبب رونق و شيوع اسلام در خطّه چين و خطا بود و وزير قبلاى خان، قاآن چين و مغولستان، بوده است. و در سايه حسن تدبير و غيرت دينى كه داشت توهين و حقارت هايى را كه قبلاى خان به سعايت مفتّنان درباره دين اسلام و اسلاميان منظور نظر كرده بود، منع و دفع نموده و به دستيارى حميدالدين سمرقندى قبلاى خان را جلب به اسلام نمودند.
غازج; غازجى; غازچ; غازچى ـ بر وزن و معنى غارج و غارجى كه با راى قرشت بودند.
غازغان ـ به تركى، ديگ است.
غازه ـ (چو باده) آواز و صدا و ندا و سرخى مشهور كه زنان بر روى مالند و بيخ پر مرغان و دم حيوانات كه «غزه» نيز

صفحه 284 - جلد سوم
گفته و بدين معنى بدون تركيب با لفظ پر و دُم ديده نشده: دُم غازه، دُم غزه; پرغازه، پرغزه.
غازى ـ چرب روده پر مصالح و لورى و زن فاحشه و پسر معركه گير و ريسمان باز و بندباز كه گاهى بر اسب چوبين سوار شود و به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، براى آنكه از غازى عربى به معنى غزا و جهادكننده تمييز يابد، آن را «گداغازى» گويند و هم نام قلعه اى است در يك منزلى كابل كه غازى آباد نيز گويند.
غازى آباد --->غازى.
غازيقون ـ غاريقون[ر.م].
غازيّه ـ از فرق شازليّه است[به «شازل» رجوع شود].
غاژ ـ غار و غاز [ر.م] و خار و مردم دهن فراخ.
غاژه ـ بر وزن و معنى غازه.
غاسول ـ (چو كابوس) اُشنان [ر.م].(عر)
غاش ـ غوره و خوشه غوره و مردم پست طبيعت و كج سليقه و احمق و كودن و غوغا و جنگ و خيار بادرنگ[ر.م] و عاشق مفرط دل سوخته كه بسيار دوست داشته و عشق وى به نهايت رسيده باشد.
غاشيه ـ (چو راضيه) آتش جهنّم و نام روز قيامت و مطلق پرده، خصوصاً زين پوش.(عر)
غاشيه بر دوش ـ مطيع و فرمان بردار.
غاضريّه ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، دهى است از نواحى كوفه در نزديكى كربلا كه گويا به جهت انتساب به غاضره كه نام يكى از قبايل بنى اسد است، بدين اسم اختصاص يافته.
غاغا--->غاغاطى.
غاغاطى; غاغاطيس ـ كه «لحاغطيس» و «لحاغيطوس» نيز گويند، به فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، سنگى است سنگين و سياه رنگ مايل به كبودى و يا سنگ بسيار سبك صفايحى است كه از وادى غاغا يا غاغاما كه مابين طبريّه و فلسطين از ارض مقدّس است خيزد و آن وادى اكنون معروف به وادى جهنّم است و آن سنگ را چون در آتش اندازند، مانند چوب سوخته و يك ربع آن باقى مانده و سفيد و صلب گردد و بوى آن در حين سوختن مانند نفط و قير و شاخ حيوانات باشد.(نان)
غاغه ـ (چو باده) به لغت عمّان، پودنه[پونه] است.
غاغيطوس ـ غاغاطيس[ر.م] است.(نان)
غافت; غافث ـ (چو مادر يا چو فاسق) گياهى است خاردار و برگ آن دراز و عريض و طولانى و گل آن كبود مايل به بنفشى و طولانى و جميع اجزاى آن تلخ و مستعمل، همان گل آن است و يا عصاره آن، و قوّتش تا سه سال باقى است و بهترين آن رومى و از آن بالاتر هم فارسى است كه از كوهستان شيراز آرند.
غافل ـ (ر.ف) كه به پارسى «برناس» و «فرناس»[گويند] و نام موضعى است.(عر)
غاك ـ فتنه و آشوب و آواز كلاغ كه «كاغ» نيز گفته و معرّب آن، غاغ است.
غاكوك ـ (چو كابوس) مهره گلين كه در كمان گروهه[به «تفك» رجوع شود] نهند.
غال ـ غار و مغاره و شكاف كوه و آغل و آشيانه زنبور و محلّ و مكان روباه و كفتار و غيره و غاليدن [ر.م] و امر و فاعل از آن و هم به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، شهرى است بزرگ در انگليز[انگليس] و قطعه وسيعى در اوستراليا از مستملكات انگليز كه در 1802 ميلادى ـ مطابقِ 1217 هجرى ـ داراى 13هزار نفوس بوده و اليوم در حوالى 300هزار، و روزبه روز در ترقّى است و رجوع به «سلت» هم شود.
غالاغاطيتون--->درانك.(نان)
غالالوط ـ باقلاى قبطى.(نان)
غالب ـ (چو فاسق) به معنى معروف كه به پارسى «فيروز» و «پيروز» و «چير» و «چيره»[گويند] و نيز موضعى است در حجاز و كنايه از بسيار هم هست.(عر)
غالباً ـ بيشتر اوقات.(عر)
غالوك; غالول ـ (چو كابوس) غابوك[ر.م] و در انجمن آرا[ ر.ض] فرمايد مظنون آن است كه در اصل تنها لام بوده و كاف با لام اشتباه شده و غالول و غلوله به يك معنى است.
غالى ـ (چو راضى) غلوّكننده و كسى كه در امرى تجاوز از حد نمايد، خصوصاً آن كه در محبّت ديگرى به حدّى

صفحه 285 - جلد سوم
تجاوز كند كه پسنده عقلا نبوده و در نزد ارباب حكمت نكوهيده باشد و در اصطلاح، بالخصوص كسى را گويند كه در محبّت حضرت على(عليه السلام) غلوّ كرده و براى آن حضرت شئون ربوبى قائل شود و جمع آن، غُلات و در مقابل خوارجند و ايشان كسانى هستند كه خروج بر امام را روا دارند و بالخصوص كسانى بودند كه در نهروان بر حضرت على(عليه السلام) خروج كرده و به نوشته بعضى تواريخ، دو هزار تن از ايشان مقتول و واصل جحيم گرديدند. و بالجمله از خود آن حضرت درباره اين دو فرقه نقل است: «هَلَك فىَّ اثنانِ مُحبٌّ غال و مبغضٌ قال».1 و به نوشته بعضى از متتبّعين، اين گروه به ده فرقه متفرّق بوده و خوارج هم به 22شعبه منشعب مى باشند كه عبارت باشد از محكّمه و ازرقيّه و بيهسيّه و نجدات و صُفريّه و 4 فرقه اباضيّه و 13 شعبه عجارده.2
غاليچيا ـ موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، قطعه اى است در داخل لهستان روسيّه از توابع اوستريا كه قديماً به روسيه سرخ مسمّى بوده و پس از آنكه در 1772 ميلادى ـ مطابق 1186هجرى ـ به اوستريا ملحق گرديد، به همين اسم اكنونىِ مذكور اختصاص يافت.
غاليدن ـ (چو سازيدن) ماليدن و طواف نمودن و جولان كردن و غلطيدن و غلطانيدن، خصوصاً بر سبيل فرح و عشرت از طرفى به طرفى ديگر گراييدن.
غاليله ـ ايتاليايى; از مشاهير اهل هيئت كه به زعم بعضى، مخترع ترمومتر[دماسنج] هم او بوده و به اختراع آلات مكبّره و مقرّبه (تلسكوپ و مكروسكوپ) هم موفّق آمده و به دستيارى آنها مسائل هيئت جديده كوپرنيكى را با براهين رياضيّه، مبرهن و منتشر ساخته و بساط و اساس هيئت قديمه بطلميوسى را كه از قرون قديمه معتقد عامّه بوده و زمين را مركز عالم جسمانى دانسته و آفتاب را هم يكى از سيّارات مى پنداشتند، بر هم زده و در هم چيده و ازاين رو مورد طعن و دقّ اهالى و محلّ تكفير پاپ ها گرديده و در 1633ميلادى ـ مطابق 1043هجرى ـ در روما محبوسش كردند. عاقبت موافق دلخواه پاپا استغفار و توبه و انابه كرده و قسم ياد نمود كه ديگر اين گونه حرف ها را به زبان نراند. پس در همان حال خروج از محضر پاپا بازهم خوددارى نكرده و پاى خود را بر زمين زده و بر سر همان مقالات خود عودت نموده و ازاين رو بازهم در روما محبوس شده و چشم هايش نابينا گرديد تا در 1052هجرى درگذشت.
غالينوس--->جالينوس.(نان)
غاليون ـ (ل) به نوشته تحفه[ر.ض]، نباتى است كه در بستن شير، حكم پنيرمايه را داشته و معنى آن به زبان يونانى، عاقداللبن است.(يو)
غاليه; غالياـ به نوشته برهان[ر.ض]، عطرى است مركّب از مشگ و عنبر و خوش بوهاى ديگر كه «عطر مثلّث» هم گويند و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] گويند: از جمله ادويه مركّبه و از اختراعات جالينوس و اصل آن مشگ و عنبر و روغنِ بان و حُسن لبه[ر.م] و عرق هاى خوش بو است كه گاهى به جهت اقتضاى مقام، عود و موم و مشك و لادن و رامك و امثال آنها نيز اضافه نمايند و به «فرانسه» و به مادّه 3 «صوفيّه» هم رجوع نمايند.
غاليه ساى ـ عطرساز و عطرفروش، خاقانى گويد:
«غاليه ساى آسمان سود بر آتشين صدف *** از پى مغز خاكيان لخلخه هاى عنبرى»3
   و موافق نوشته بعضى از اهل دقّت، مراد از آتشين

1. نهج البلاغه، حكمت 469. ترجمه: دو تن نسبت به من هلاك گردند; دوستى كه از حد گذراند و دشمنى كه بيهوده سخن گويد.
2. خوارج اوّليّه يا «محكمه اولى»، حكومت را از آن خدا مى دانستند و به داورى گذاشتن آن را ميان دو نفر گناه كبيره مى پنداشتند. از ديدگان آنان مؤمن با ارتكاب يك گناه كبيره كافر شده، مگر آنكه توبه كند. در كتب ملل و نحل در ذيل نام خوارج، فرق متعددى را نام مى برند و گاه آنها را تا 25 فرقه مى شمارند. فرق خوارج به دو دسته تقسيم مى شوند: دسته اى كه با ترديدهايى، گروه هاى مسلمين را پذيرفته و به نحوى با آنها كنار آمده اند. در اين دسته مى توان تمام خوارج قاعد و فرقه هاى صُفريّه، نجدات و اباضيّه را جا داد، و دسته ديگر افراطيون خوارج هستند كه ازارقه، بيهسيّه، عجارده و ثعالبه را مى توان در اين گروه قرار داد. تندروها در همان قرون نخستين از بين رفتند، معتدل ترين آنها، يعنى اباضيّه تا به امروز در كشور عمّان و شمال آفريقا، مانند الجزاير و غيره باقى است.(عليرضا سبحانى)
3. ديوان اشعار، قصيده شماره 211، در مدح فخرالدين منوچهر شروان شاه.

صفحه 286 - جلد سوم
صدف، آفتاب يا شفق صبح است و لخلخه، بوى خوشى است كه در حمّامات به كار برند، و مراد در اينجا رايحه صبح است و حاصل معنى شعر آنكه، غاليه سايى كه عبارت از آسمان است، از براى معطّر ساختن دماغ اهل زمين نسيم صحرا بر شفق يا آفتاب ساييد، يعنى هر دو را متّصل بر يكديگر ظاهر گردانيد. غامرون ـ قامرون[ر.م] است.
غامى ـ لاغر و ضعيف و ناتوان.
غانغرايا--->سقاقلوس.(نان)
غانه ـ خانه و شهرى بوده در كنار فرات و هم نام شهرى است در حدود يمن كه خاك آن طلا دارد و خاكروبه آن را مى شويند، ريزه طلا برمى آيد و در دامنه كوه الوند نيز بدين گونه خاك روبى كرده و ريزه هاى سيم و زر جويند.
غاو ـ گاو و غاب[ر.م] و غال[ر.م] و گودال.
غاوباره ـ غاوشنگ[ر.م].
غاوج; غاوجر; غاوجى; غاوچ; غاوچر; غاوچى ـ بر وزن و معنى غارج و غارجى.
غاوش ـ (چو ناوُك) غاش[ر.م].
غاوْشَنگ ـ چوبى كه بر يك سر آن ميخ آهنى نصب كرده و به جهت تند راه رفتن بر گردن و سرين گاو و خر خلانند و معنى تركيبى آن، گاوتندكن است كه «غاو» به معنى گاو و «شنگ» هم به معنى جلد و تند و تيز است.
غاوشو; غاووش ـ غاش[ر.م].
غاوه ـ نام كوهى است.
غاويه ـ (چو راضيه) گمراه و اهل ضلالت و بالخصوص عنوان مخصوص صوفيّه است، چنانچه در مادّه 3 «صوفيّه» مذكور افتاد.(عر)
غايط ـ (ر) نخلستانى است در يمامه و زمين گودال و واسع و از راه مَجاز، در معنى مشهور هم كه عبارت از فضله انسانى است، استعمال نمايند زيراكه انسان در هنگام حدوث آن به زمينِ گود و مغاك ميل نمايد و به پارسى «ككه» و «ككى» و «پاچايه» و «چمين» و «چامين» گويند.(عر)
غايله ـ شر و داهيه و كينه و كدورت باطنى.(عر)

آيين دويّم

(در [حرف] غين ضظغ با باى ابجدى و باى پارسى)
غباد ـ (چو شمار) اختراع و ايجاد و چيزى نو آوردن و شعر تازه گفتن و شترخار[ر.م] و مردم حق گوى و بى طرف و عادل و قهّار و سياست كننده و شاهنشاه و ملك الملوك و خارشتر[ر.م] و نام يكى از سرداران لشگر فريدون[ششمين پادشاه پيشدادى] و نام اصلى كيقباد[ر.م] مشهور و هم نام نوزدهمينِ ساسانيان كه پدر انوشيروان بوده و در 6081 يا 6085 هبوطى ـ [مطابق ]491 [يا] 496 ميلادى ـ در ايران جلوس كرده و در تمامى مدّت سلطنت خود كه 40 و يا 43 سال بوده، بهواسطه اختلاف رعيّت در ردّ و قبول مذهب مزدكى كه پسنده وى بود، سه مرتبه خلع و نصب شده و بعد از او پسرش، انوشيروان، متمكّن سرير سلطنت گرديد.
غبار ـ (چو شمار) معروف است، كه به پارسى «گرد» گويند و آن اجزاى صغيره ارضيّه است كه از زمين برخيزد و مركّب از هوا و زمين است و نسبت آن بر زمين مانند نسبت بخار است بر آب كه مركّب از آب و آتش است.(عر)
غبارالرَّحى ـ كه به پارسى «گرد آسيا» گويند، غبار آرد مخلوط به غبار سنگ آسيا و به فرموده مخزن[ر.ض]، سموط آن جهت قطع رعاف[روان شدن خون از بينى ]و ضماد[مرهم و پماد] آن بر پيشانى جهت منع ريختن موادّ بر چشم و تقويت اعضا نافع است.
غباره ـ (چو اماله) غاوشنگ[ر.م] و چوب دستى.
غُباريّه ـ درختى است كوهى كه ميوه آن سرخ و به مقدار عنّابِ كوچك است و يا خود همان ميوه است.
غباز; غبازه ـ (چو چنار و اماله) جغ[ر.م] و يوغ و ايمر[ر.م] و چوب قلبه[ر.م] و چوب دستى قلندران و غاوشنگ[ر.م].
غباوت ـ (چو سماور) گولى و عدم ذكاوت.(عر)
غبب ـ (چو قمر) گوشت زير زنخ[چانه].
غبجى ـ (چو سعدى) گودال و زمين پست.
غبرا ـ (چو صحرا) زمين و كبك ماده.(عر)
غبرت ـ (چو بركت) غبار و زمين پردرخت و (چو

صفحه 287 - جلد سوم
فرصت) غبار و رنگ غبار و اين چنين چيز را «اغبر» گويند، چنانچه اغبر، گرگ و رفته و گذشته را نيز گويند.(عر)
غبس ـ (چو قمر) رنگ خاكسترى.
غبطه ـ (چو سركه) حسن حال كه به پارسى «بژهان» و «پژهان» [گويند] و رجوع به «حسد» شود.
غبغب ـ (چو عنبر) نام بتى و گوشت آويخته زير زنخ، خصوصاً در گاو و خروس و هم جايى است از كوه منى كه در آنجا قربانى مى كنند و يا موضعى است در طايف كه در آنجا از براى لات و عزّى قربانى مى كرده اند.(عر)
غبك; غپك ـ (چو فلك) لوخ[ر.م].

آيين سيّم

(در [حرف] غين ضظغ با تاى قرشت و جيم عربى و جيم پارسى)
غت; غتفر ـ (چو رخ و بد و چو دختر) نادان و احمق و كودن و بدعمل و زناكننده و پليدطبع و بى آرام و بداندام و نامطبوع و گاهى در آخر دويّمى، هاى هوّز نيز افزيند[غتفره] و در نسخه جهانگيرى[ر.ض] موجوده در نزد حقير با زاى هوّز نوشته شده.
غُتفَرَه; غُتفَز; غُتفَزَه--->غتفر.
غُتفَل; غُتفَلَه ـ بر وزن و معنى غتفر و غتفره.
غِجدِوان ـ بلده اى است بهجت توأمان از بلاد توران[ر.م] و نزديكى بخارا[در ازبكستان].
غجك; غچك ـ (چو قمر) غژك[ر.م].

آيين چهارم

(در [حرف] غين ضظغ با دال ابجدى و ذال ثخذ)
غدا ـ (چو قضا) غدرك[ر.م].
غدّار ـ (چو عطّار) مكّار و حيله گر.
غداره ـ (چو علاّمه) به عربى، زن حيله گر و به تركى، كتاره[ر.م] است و (چو كَناره) دبّه برنجين و پيكان پهن بزرگ شكارى كه به شكل بيل سازند.
غداك ـ (چو كَنار) غدرك[ر.م].
غدانسق ـ (ل) رجوع به «دانسقه» شود.
غدد ـ (چو سخن) جمعِ غدّه [ر.م].(عر)
غدر ـ (چو قمر) جمدر [ر.م] و جبّه و كتاره[ر.م] و سلاح روز جنگ و (چو سرد) به عربى، مكر و حيله است.
غدرك ـ (چو عنبر) سلاح و جبّه و جمدر [ر.م] و كتاره[ر.م].
غدغن ـ (چو بركت) تأكيد و شتاب و اضطراب و به تركى، جارچى و منادى و حكم باتأكيد است.
غُدفَر; غُدفَره; غُدفَل; غُدفَله ـ بر وزن و معنى غتفر و غتفره.
غدنگ ـ (چو پلنگ) غتفر[ر.م].
غدو ـ (چو عمو) يوزه[ر.م].
غده ـ (چو جثّه) گوشت زائد گوشه چشم از طرف بينى و هم گوشت صلبى است كه در ميان پوست و گوشت حادث شده و متحرّك باشد و جمع آن، غُدَد و به پارسى «دشبل» و «دشبيل» و به تركى «وز»[گويند].(عر)
غدير ـ (چو كميل) دشتى است در ديار مصر و (چو امير) نهر و شمشير و مقدارى كه از آب سيل در مغاك ها مانده باشد و مجازاً بر خود مغاك و زمين گود نيز اطلاق نمايند.(عر)
غدير خمّ ـ موضعى است از اراضى مابين مكّه و مدينه و همين موضع يك ميل يا دو ميل يا سه ميل از جحفه[ر.م] دور و در آنجا مسجدى است مر حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) را و آن حضرت در همين جا خلافت حضرت على(عليه السلام) را با حضور جمعى كثير گوشزد عالميان فرموده و حاضرين را بر غايبين شاهد گرفته به شرحى كه در محلّ خود مذكور و در كتب شيعه و سنّى مسطور است. حجّة الاسلام غزالى[متوفّى 505هـ] كه از اكابر علماى اهل سنّت است، در كتاب سرّالعالمين1 گويد: حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) در روز غدير كه هيجدهم ذى حجّه عربى است، درباره حضرت على(عليه السلام) فرمودند: «مَنْ كُنْتُ مَولاه فَعَلىٌّ

1. فقال عمر: بخ بخ يا أبا الحسن. لقد أصبحت مولاى ومولى كلّ مولى. فهذا تسليم ورضى وتحكيم. ثمّ بعد هذا غلب الهوى لحبّ الرّياسة، وحمل عمود الخلافة وعقود النبوة وخفقان الهوى فى قعقعة الدّيات واشتباك ازدحام الخيول وفتح الأمصار.(مجموعة رسائل الإمام الغزالى ، سرّ العالمين وكشف ما فى الدارين، باب فى ترتيب الخلافة والمملكة، ص 453، دارالفكر، 1419)

صفحه 288 - جلد سوم
مَولاه». پس عمر ابن خطّاب تبريك كرده و گفت: «يا على، مرا و تمامى مؤمن و مؤمنه را مولا و آقا شدى». پس گويد: اين كلام عمر رضا و تسليم است مر حكومت حضرت على(عليه السلام) را و ليكن بعد از آن حبّ رياست و ازدحام انام و فتح بلاد و هواى نفس غالب آمده و ايشان را وادار بر مخالفت حكم الهى نموده و كردند آنچه كردند(فَنَبَذُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَنًا قَلِيلاً فَبِئْسَ مَا يَشْتَرُونَ)(آل عمران، 187).
و بالجمله همين روز به همين جهت از اعياد شريفه متبرّكه مذهب شيعه مى باشد، مانند اضحى كه روز دهم ذى حجّه عربى است.
غذا ـ (چو قضا) بول شتر و (چو رضا) خوردنى و نوشيدنى و هرآنچه قوام جسم و بدن به آن باشد.

آيين پنجم

(در [حرف] غين ضظغ با راى قرشت)
غر ـ (چو دل) احمق و نادان و (چو بد) مردم بددل و حيز و مخنّث و زن فاحشه و به مناسبت همين معنى، مردم بى دل را غَردِل گفته و قلتبان و ديّوث را غَرزَن نامند و (چو رخ) آپوق[ر.م] و دبّه خايه[كسى كه باد فتق دارد] و دشپل [ر.م] و باغره[ر.م] و برآمدگى اعضا مانند گره و گلوله كه بيشتر در پيشانى و زير گلو به هم رسيده و بريدن آن محلّ خطر است و به تركى «بوغمه» نيز گويند و (بر وزن دقّ) به عربى، مردم مغرور و غافل و بى تجربه و يا عاقل و باتجربه و كارآزموده و (بر وزن مُدّ) جمع اَغَرّ، كه مردم بزرگوار و هر چيز سفيد است، خصوصاً پيشانى سفيد و (بر وزن حقّ) چين و شكنج روى و شكل جامه و چينه[دانه] دادن مرغ است بچّه خود را با منقارش.
غرا ـ (چو دعا) هر چيز سفيد و روشن، خصوصاً آفتاب و (چو سقّا) به عربى، لقب مدينه منوّره و روز شديدالحراره و بزرگ و رئيس و مردم كريم الافعال و مرغى است سفيد سر و گياهى است خوش بوى و هر چيز سفيد و نورانى.
غراب ـ (چو شمار) برف و تگرگ و حدّ هر چيز و اوّل هر چيز و موضع معروفى است در دمشق و كوهى است در ناحيه مدينه از طرف شام و هم مرغى است بزرگ كه به نام سياه و ابلق به دو قسم بوده و اوّلى را «حاتم» و دويّمى را «غراب البين» گويند و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد: اسم جنس كلاغ است و به سه نوع مى باشد; اوّل ابلق كه «ابقع» گويند و دويّم سياه بزرگ كه «غراب كبير» و «غراب اسود» نامند و سيّمى سياه كوچك كه در كشتزارها بسيار بوده و به «غراب الزّرع» موسوم است و از همين قسم ثالث هر آنچه را كه كوچك تر بوده و پاى و منقارش سرخ باشد «زغن» و «زاغچه» نامند و در اصطلاح نجومى، نام يكى از جمله صور 48گانه فلكى است كه از هفت كوكب مركّب و بر جنوب سماك اعزل[ر.م] واقع و عرب اين كوكب را عجزالاسد خوانند و به صورت زاغى است كه سرش سوى مغرب است.(عر)
غراب ابقع; غراب ابلق; غراب اسود; غراب البين; غراب الزّرع--->غراب.
غراب زمين ـ شب تاريك.
غرابى ـ (چو صُراحى) قلعه اى است در يمن و نام نوعى از خرما و گويا حلواى غرابيّه معروف هم به جهت انتساب به خرماى غرابى، بدين اسم اختصاص يافته.(عر)
غرابيّه ـ علاوه بر آنچه در «غرابى» اشاره نموديم، به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عنوان يكى از غلات شيعه و از جمله 73 فرقه امّت مرحومه بوده و مى گويند كه مشابهت حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) به حضرت على(عليه السلام) مثل مشابهت غراب به غراب و بلكه بالاتر از آن بوده و به همين جهت بدين اسم اختصاص يافته اند و از تفصيل اعتقادات ايشان چيزى در دست نيست.[ايشان از فرق «خطّابيّه» بودند.]
غراچه ـ (چو خرابه) مردم غرجستان[در افغانستان] و احمق و نادان و حيز و مخنّث و نامرد و ديّوث و نام ولايتى است و گويا همان غرجستان است.
غراده ـ (چو خرابه) خودِ[كلاه جنگى] آهنى و پيراهنى كه در زير زره پوشند و مطلق جوال، خصوصاً آنچه شبكه دار بوده و مانند دام و تله از ريسمان بافته و پنبه و كاه و غيره در آن كرده و از جايى به جايى برند.
غرارش ـ (چو مساجد) غم و غصّه و خراش و غضب و اسم

صفحه 289 - جلد سوم
مصدر از غراريدن[ر.م].
غراره ـ (چو اماله) نوعى از سلاح جنگ و به عربى، جوال مذكور است و (چو خرابه) مضمضه[ر.م] و به عربى، غفلت و بى تجربگى و برهم زدن آب و غيره.
غراريدن ـ (چو رَسانيدن) غرّيدن[ر.م] و غراشيدن[ر.م].
غراس; غراش ـ (چو كَنار) فرغيش[ر.م] و غم و غصّه و قهر و غضب و غمناك و غضبناك و كم ميل بودن و غراشيدن [ر.م ]و امر و فاعل از آن و زخمى كه از آن به هم رسد.
غراشانيدن ـ (به فتح اوّل) ديگرى را به غراش[ر.م] آوردن.
غراشيدن ـ (چو رَسانيدن) خراشيدن و به غراش[ر.م] آمدن و زخم دار شدن.
غراقو --->غرق.
غرّان ـ (چو كفّار) شير برهنه دندان و اسم فاعل از غرّيدن.
غرانوش ـ (چو قبادوز) ترخون [ر.م].
غرانيدن ـ (چو رَسانيدن) غراشيدن[ر.م].
غَراَورَنگ ـ تخت بزرگ و هر چيز بسيار بزرگ.
غراول ـ (ر.ف)يا قراول; كه پاسبان و جاسوس و ديده بان و پيشرو لشگر است كه از سپاه خصم باخبر باشد و به پارسى «يزك» و «سراهنگ» و «سرهنگ» نيز گفته و به عربى «مقدّمة الجيش» خوانند.(كى)
غَراوه ـ بر وزن و معنى غراده.
غرب ـ (چو تند) غربت و (چو شتر) غريب و (چو قمر) طلا و نقره و قدح و شراب و هم درختى است كه به پارسى «پده» و «بده» يا «سپيدار» يا «سپيدال» گويند و در مخزن[ر.ض] گويد: درختى است بسيار بزرگ از جنس بيد كه هرگز بار نداده و در هنگام ظهور شكوفه بر ساقه آن تيغ مى زنند و صمغى پديد آيد كه بهترين صمغ ها است و تا زخمى به پاى آن نزنند و نشكافند، صمغ از آن برنيايد و اين درخت را به شيرازى «وزك» و به اصفهانى «وسك» يا «وشك» گفته و در تنكابن و ديلم «اوجا» نامند و رجوع به «گلبت» هم نمايند.
غربال ـ (چو دلدار) دف و دايره و مردم سخن چين و هم آلت معروفى است كه بدان آرد و شكر و ادويه و غيره بيزند و معرّب نام پارسى اش«گربال» است و اهالى ما «قلبير» و به عربى «هلهال» نامند و به پارسى «تبوراك» و «غريزان» و «غريزن» و «غرويزن» و «پرويزن» هم گويند.
غَربانوش ـ (ل) ترخون[ر.م].
غربت ـ (ر.ف)[دورى و دورى از وطن]. (عر)
غربد ـ (چو عنبر) دخترى كه به شرط دوشيزگى شوهر كرده و بعد از آن معلوم شود كه دوشيزه نبوده و رِشوَت دهد كه عيب خود را بپوشد.
غربنده ـ (چو سرپنجه) اسم فاعل از غربيدن[ر.م].
غربون ـ (چو امرود) شاَماك [ر.م] و شاماخچه[ر.م].
غربيب ـ (چو زنجير) نوعى از انگور سياه.
غُربيدن ـ (چو دزديدن) غريدن [ر.م].
غربير ـ (چو زنجير) غربال[ر.م].
غَرتَبان ـ بر وزن و معنى غلتبان.
غرج ـ (چو سرد) غرش[ر.م].
غَرجِستان--->غرشستان.
غرچ ـ (چو سرد) غرش[ر.م].
غرچه ـ (چو هرزه) غراچه[ر.م] و غرجستان[ر.م].
غرد ـ (چو سرد) خانه تابستانى و (چو قمر) به عربى، آواز كردن با سرود و نغمه و (چو خَجِل) كاه و سماروخ[ر.م] و نوعى از كفش كه از علف باشد.
غردل ـ (چو بددل) نامرد و بى جگر و ترسنده و لرزنده و معنى تركيبى آن، قحبه دل است.
غرده ـ (چو هرزه) دشپل [ر.م] و ارابه و گردون چوبى.
غرز ـ (چو سرد) سرخ مرد[ر.م] ماده.
غرزن ـ (چو عنبر) ديّوث و غلتبان.
غرس ـ (چو سخت و هند) خراش و قهر و غضب و خشم و برآشفتگى و از چيزى متنفّر شدن و بى ميل بودن و به عربى، (چو سخت) كاشتن و درخت نشاندن و هم چاهى است در مدينه.
غرسا ـ (چو فردا) زنجبيل شامى.
غرش ـ (چو سرد و هند) غرس[ر.م] و غرشستان[ر.م] و كوه و (به ضم اول و كسر و تشديد ثانى) قهر و غضب و اسم مصدر از غريدن[ر.م] و هم به معنى غُرِّشت است كه عبارت باشد از صداى مهيب حيوانات، خصوصاً شيهه اسب و نعره شير.

صفحه 290 - جلد سوم
غُرِّشت --->غرش.
غَرشِستان ـ كوهستان و هم ناحيتى است بزرگ و ولايتى است مشهور از خراسان كه به غرجستان نيز موسوم و شرقاً به جبال غور و غرباً به هرات و جنوباً به غزنه و شمالاً به مرورود محدود و بر دهات خرّم و نواحى بهجت توأم مشتمل مى باشد.
غُرُشنه ـ اذخر[ر.م].
غرشيدن ـ (چو ترسيدن) غراشيدن[ر.م].
غرض ـ (چو قمر) هدف و نشانه و مقصود و مطلوب و حاجت.(عر)
غرغاب; غرغا ـ (چو سردار) آب عميق و ظاهراً تحريف غرقاب است.
غرغر ـ (چو فندق) نوعى از مرغ است خانگى يا صحرايى و (چو بلبل) دبّه خايه[كسى كه باد فتق داشته باشد] و كسى كه از روى خشم و غضب در زير لب سخن گويد و اين چنين سخن را نيز گويند و (چو عنبر) غَرغَره (بر وزن زَلزَله)[ر.م].
غرغره ـ (چو غلغله) عزيز و شريف و سفيدى پيشانى و چينه دان و حوصله و (چو زَلزَله) غلطك و چينه دان و حوصله و آواز جوشيدنِ ديگ و حالت جان كندن و گرديدن جان در گلو در وقت جان دادن و دوا و مانند آن را در گلو حركت داده و ريختن، بدون اينكه داخل گلو باشد و اين چنين چيز را نيز گويند.
غرغشه ـ (چو زَلزَله) شلتاق[ر.م] و خرخشه[ر.م].
غرغن ـ (چو عنبر و بددل) تيماج و پوستى است غير از كيمخت و ساغرى كه از آن هم كفش دوزند.
غرغنجه; غرغنچه ـ (چو سرپنجه) زنى كه در جماع كردن كاهل و تنبل باشد.
غرغند ـ (چو فرزند) غرغن[ر.م].
غرف ـ (چو سخن) جمعِ غرفه[ر.م].(عر)
غرفج ـ (چو عنبر) درمنه[ر.م] و آتشگيره و هيزمى كه زود آتش گيرد و گياهى كه بدان آتش افزوزند.
غرفد ـ (ل) نوع سفيد و بزرگ از عوسج[ر.م].
غرفه ـ (چو سركه) كفش و (چو سفره) دسته موى و آنچه از آب با دست بردارند و قصر و عمارت بلندمرتبه كه جمع آن، غُرَف و غُرَفات و غُرُفات است و بالخصوص نام قصرى است در يمن.(عر)
غرق ـ (چو شكم) قومى است شجاع و مستعد و طمع كار كه بعضاً «غراقو» نيز گفته و به نوشته بعضى، اهالى اسپانيول و يونان و ايتاليا و فرانسه و پورتكيز[پرتغال] و رومانيا و جهات شرقى اسويچره[سوييس] از همين طايفه مى باشند و (چو سرد) به عربى، معروف است.(عر)
غرقْ آب ـ آب عميق و ضد پاياب[كم عمق].
غرقِ چشمه سيماب ـ مغرور و فريفته دنيا.
غرقِ چشمه قير ـ غروب آفتاب و فرو رفتن در امور دنيا.
غرقاب; غرقاو ـ (چو سردار) آب عميق، ضدّ پاياب.
غرقد ـ (چو عنبر) نوعى از درخت عوسج[ر.م].
غرقشه ـ (چو زَلزَله) شلتاق[ر.م] و خرخشه[ر.م].
غرل ـ (چو قمر) بانگ و گريه اى كه در گلو پيچد.
غرم ـ (چو سرد و قمر) خشم و كينه و (چو تند) قوچ جنگى و گوسپند ماده كوهى و به عربى، جريمه و تاوان است.
غرماتيقوس ـ (ل) رجوع به «اسكندرانيّون» شود.
غَرماسَنگ ـ نان نازك با روغن جوشانيده و بريان كرده.
غرمان ـ (چو سردار) غمگن و خشمناك.
غرمانوش ـ (چو افلاطون) ترخون و عاقرقرحا[ر.م].
غرمج; غرمچ ـ (چو عنبر و بددل) شونيز[ر.م] و زنيان[ر.م] و سياه دانه و ارزن پخته با چربى يا گوشت و يا طعامى است كه از گوشت و روغن و ارزن ترتيب دهند، گويند: فردوسى از قول شوهرى كه زنش از براى وى غرمچ نپخته بود با تهديد و خشم گويد:
«مرا غرمچ ار تو بپختى نه بى *** زهى شوخ ديده زهى روسپى»
و در انجمن آراى ناصرى[ر.ض] گويد: نه بى، يعنى چه بودى و چه مى شد، پس گويد خورشى كه اكنون «غُرمه» گويند همان غرمچ قديم است.
غرمنده ـ (چو سرپنجه) غرمان[ر.م].

صفحه 291 - جلد سوم
غُرمه ـ (چو سفره) رجوع به «غرمج» شود.
غرميدن ـ (چو ترسيدن) غراشيدن[ر.م].
غرن ـ (چو قمر) مخفّفِ غرنگ[ر.م].
غرناطه ـ (چو سردابه) به نوشته بعضى معرّب كرناتك، و عبارت از ولايتى است در هندوستان و يا موافق فرموده انجمن آرا [ر.ض]، شهرى است از مضافات اندلس و احمد رفعت[ر.ض] هم گويد: شهرى است داراى 63 هزار نفوس از اندلس كه مقدّماً مقرّ حكومت دولتى موسوم به همين اسم بوده و در قرن سيّم هجرت به دستيارى اسلاميان تجديد بنا شده و در 636 هجرى مقرّ حكومتش نمودند.
غرنب ـ (چو ترنج) چوب دستى و بانگ و فرياد و شور و غوغا و خروش و مشغله و آواز در گلو پيچيدن و غرنبيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و هر چيز ناتراشيده و كلفت و ناملايم و نامناسب، خصوصاً مردم فربه بزرگ شكم و نااستوار و ناملايم.
غُرُنبه ـ غرنب[ر.م].
غُرُنبيدن ـ غريدن[ر.م].
غرنجغ ـ (چو سمندر) بلغور[ر.م].
غرنده ـ (به ضمّ اوّل و فتح و تشديد ثانى) اسم فاعل از غريدن[ر.م] و بالخصوص حيوان درنده خشم آلودى كه از غايت خشم فرياد كرده و بر خود پيچد.
غرنگ ـ (چو پلنگ و فِرنگ و دختر) گريه و زارى و ناله حزين و آواز نرم وقت گريه و ناله و صداى خَراخورى كه به سبب فشردن گلو يا گريه بسيار از گلو و سينه برمى آيد.
غرنوش ـ (چو اَمرود) ترخون.
غَرنيچى ـ سرما و زمستان سخت.
غرو ـ (چو مرو) قلم و شكفتن و ناى ميان تهى كه مى نوازند.
غرواش; غرواشه ـ (به فتح اوّل و ثانى) غراش[ر.م] و (به  سكون ثانى و فتح و ضمّ اوّل) ليف جولاهان[ر.م] و زنجبيل شامى.
غروب ـ (ر.ف)[فرو رفتن آفتاب و ستاره و افول].(عر)
غروبه ـ (چو گلوله) غرنب[ر.م].
غرود ـ (چو عمود يا عنبر) غربد[ر.م].
غروش ـ (چو هبوط) جوش و خروش و قروش[ر.م].
غروغر ـ (چو رطوبت) دبّه خايه[ر.م].
غُرونب; غُرونبه ـ غرنبه[ر.م].
غُرويدن ـ غريدن[ر.م].
غَرويزان; غَرويزَن ـ غربال[ر.م] و پرويزن.
غره ـ (چو شده) غريدن[ر.م] و (چو صله) زن تجربه كار و (چو سكّه) به عربى، غفلت و غرور و مغرور و فريب خورده و (چو جبّه) غريدن[ر.م] و به عربى، بنده و كنيز و متاع نفيس و بزرگ و رئيس و اوّل ماه يا شب اوّل آن و سفيدى دندان ها و سفيدى پيشانى اسب كه به قدر يك درهم باشد.
غرى ـ (چو رضا و قضا) سريشم و گاوساله [گوساله] و بچّه نوزاييده و ضعيف و لاغر و حسن و جمال و (چو على) بناى خوب و زيبا و مرغوب و نام نجف اشرف كه در «نجف» خواهد آمد.(عر)
غَرياسَنگ ـ بر وزن و معنى غرماسنگ.
غريب ـ (ر.ف) كه به پارسى «بيواره» و «بيوه» گويند و در اصطلاح احكام نجومى، آن است كه چون كوكبى در برجى باشد كه به هيچوجه حظّى در آن نداشته باشد، گويند غريب است يا غربت در مكان دارد و رجوع به «متدارك» و «بحر جديد»[در «تنبيه» پايان ذيل مدخل هاى «بحر»] هم نمايند.(عر)
غريبيّه --->قادريّه.
غريچى ـ (چو طبيعى) غرانيچى[ر.م].
غريد ـ (چو رَسيد) غربد[ر.م] و (چو مدير) ماضى قريب از غريدن[ر.م].
غريدن ـ (به ضمّ اوّل و كسر ثانى مشدّد و مخفّف) دَنديدن[زير لب زمزمه كردن از روى خشم] و شوريدن و خروشيدن و ناليدن و فرياد زدن و آواز بلند كردن و تراكيدن و جنبيدن و با ناله گريه كردن و آواز در گلو پيچيدن و از قهر و غضب به كسى بانگ زدن و بر خود پيچيدن و ضرر رساندن و تمرّد كردن.
غريرن ـ (چو ابى ذر) گل و لاى سياه كه در ته حوض ها و نهرها مى باشد.
غريز ـ (چو امير) عفو و اغماض و حلم و بردبارى و ترك

صفحه 292 - جلد سوم
انتقام كردن.
غريزان; غريزن; غريزنگ ـ (چو نريمان و ابى ذر) غربال[ر.م ]و غريرن[ر.م].
غريزه ـ (چو سليقه) طبيعت و ذات.(عر)
غريزى ـ (چو طبيعى) ذاتى و طبيعى.(عر)
غريژان; غريژن; غريژنگ ـ (چو نريمان و ابى ذر) غربال[ر.م ]و غريرن[ر.م].
غريفج; غريفچ; غريفژ; غريفش ـ (چو ابى ذر) غريرن[ر.م ]و لخشك[ر.م].
غريق ـ (چو امير) معروف [است] و (چو كُمَيل) دشتى است در عربستان.(عر)
غرين ـ (چو مدير و به تشديد ثانى هم) غران[ر.م].
غريو ـ (چو دِلير) غريويدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
غريوان ـ (ق) جمع غريو[ر.م] و اسم فاعل از غريويدن[ر.م].
غريون ـ (چو ابى ذر) شاك [ر.م] و شاماخچه[ر.م].
غريويدن ـ غريدن[ر.م].

آيين ششم

(در [حرف] غين ضظغ با زاى هوّز)
غز ـ (چو رخ) كيمخت[ر.م] و هم قبيله اى است بزرگ و بسيار و بى شمار از طوايف تركان كه در توران و تركستان و دشت قبچاق و نواحى آن در ساحل بحر خزر سكونت دارند و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، به اوزلر نيز موسوم بوده و به فرموده انجمن آرا [ر.ض]، به قراغُز يا قراگوزلو هم مسمّى و در عهد سلطان سنجر قوّت گرفته و در توران و خراسان مستولى بوده و خرابى بسيار نموده و ايران را غارتيده و اكابر را كشته و سلطان مذكور را ياغى شده و وى را در قفس كردند. احمد رفعت[ر.ض] گويد: در حوالى قرن پنجم هجرى از آسيا كوچيده و در ممالك روسيّه حكومتى تشكيل داده و عاقبت در سال هفتادم حكومتشان موافق 621 هجرى مغلوب مغول و به دست ايشان منقرض گرديدند. و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: غز ابن يافث كه مردى بود مكّار با برادر خود، ترك، جنگى بزرگ كرده و عاقبت شكست خورده، ليكن سنگى كه حضرت نوح(عليه السلام)به جهت نزول باران به يافث داده بود، به دست غُز آمده و هريك از برادران آن سنگ را طلب كردند. غُز حيله كرده و مثل آن سنگ را پيدا كرده و همان اسم را بر آن نقش نمود، عاقبت كه قرعه را حَكَم قرار دادند قرعه به نامِ ترك افتاده و غُز هم همان سنگ مصنوعى را به ترك داد. پس ترك شاد شده و بدون تجربه در گوشه اى محفوظش داشت و بعد از چند سال كه ترك را به آب باران احتياج افتاد و سنگ را بيرون آورده و هر چند طلب باران كرد به جايى نرسيد، عاقبت معلوم داشتند كه غز در اين باب مكر نموده و ازاين رو در ميان دو برادر جنگى عظيم واقع و بيغور، پسر غز، هم در همان جنگ مقتول شده و ترك به مسكن خود عودت نمود.
غزاره ـ (چو خرابه) بسيارى، خصوصاً بسيار شدن باران و شير خوردنى.(عر)
غزّاق ـ (چو بقّال) رجوع به «قزّاق» نمايند.
غزال ـ (چو بقّال) خواننده و سازنده و مطرب و غزل خوان و مردم ريسنده و (چو كَنار) به نوشته قُطر[ر.ض] و بحرالجواهر[ر.ض]، آهو برّه اى است كه در حركت آيد، و در مخزن[ر.ض] گويد: حيوانى است معروف كه به تركى «جيران» و به پارسى «آهو» و به هندى «مِرْگْ» گفته و بچّه آن را تا 6 ماه «طلى» و از 6 ماه تا 3 سال «خشف» و از 3 سال تا 6 سال «ظبى» گويند.(عر)
غزال آب ـ جامه غوك [ر.م].
غزال فلك ـ آفتاب و برج حَمَل.
غزال مُشگ--->مشگ.
غزاله ـ (چو كَناره) آفتاب و آهوى ماده و علفى است شيرين و (چو علاّمه) زن خواننده و نوازنده و ريسنده.(عر)
غزاله فلك ـ آفتاب و برج حَمَل[ر.م].
غزّالى ـ عنوان مشهور محمّد ابن محمّد از علماى اهل سنّت كه به ابوحامد مكنّى و به حجة الاسلام ملقّب و در شهر طوس متولّد و در علوم عقليه و نقليه امام مطلق العنان و از افاضل و در مدرسه نظاميه بغداد مدرّس بوده، اخيراً از تدريس صرف نظر كرده و سالك مسلك زهد و تجريد

صفحه 293 - جلد سوم
گرديده و تأليفات او به 900 جلد بالغ مى باشد و 54 سال زندگانى كرده و درگذشت.1
غزان ـ (چو كفّار) به نوشته آيينه جهان نما[ ر.ض]، نام يكى از بلاد مشهوره روسيه شرقى كه در قديم پايتخت سلاطين تاتاريّه بوده و مدرسه اى نيكو دارد و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام ديگر طايفه غز [ر.م] است.
غزب ـ (چو سخن) تشت و لگن و (چو تند) دانه انگور.
غَزبور; غَزبورآور ـ دبّه مسافران كه روغن و عسل و غيره در آن گذارند.
غزته ـ (چو طلبه) روزنامه و جريده.(كى)
غزغان; غزغن; غزغند; غزغنده ـ (چو سردار و عنبر و فرزند و سرپنجه) غرغن[ر.م] و ديگ طعام.
غزل ـ (چو سرد) ريسيدن و ريسيده شده و (چو خَجِل) كسى كه با زنان عشق بازى نمايد و مردم ضعيف را هم گويند و چو (قمر) با زنان عشق بازى كردن و در اصطلاح عروضى آن، كه به پارسى «چامه» [گويند]، رجوع به «شعر» نمايند و به تركى، برگ خشكيده درختان است كه اهالى ما «خزل» گويند.
غزلان ـ (چو دلزار) جمعِ غزال [ر.م].(عر)
غُزُلولاوَر ـ دبّه برنجين روغن.
غزم ـ (چو تند) خشم و هيبت و قهر و كينه.
غزن; غزنك ـ (چو تند و دختر) غوبنك[ر.م].
غزنو ـ (چو پرتو) كه «غزنه» يا «غزنى» يا «غزنيچ» يا «غزنين» نيز گفته و به نوشته مراصد[ر.ض]، معرّب آن خزنه است، نام افغانستان و يا زابلستان و يا ولايتى است در زابلستان و هم شهر بزرگى است از همان ولايت كه قريب به 200 سال مقرّ حكومت و سلطنت دولت غزنويّه و خوارزميّه بوده و در عهد شوكت ايشان هزار مدرسه و هزار مسجد داشته و از بابت تعظيم و تكريم، آن را حضرت مى گويند و اين شهر در ساحل شعبه غربى نهرِ سند و در ميان قندهار و كابل به مسافت 100 كيلومتر از جنوب غربى كابل واقع مى باشد و بعد از آنكه سلطان حسين خان غورى آنجا را مسخّر نمود، هفت شبانه روز آتش افروخته و تمامى عمارات و محلاّت و بقاع و قلاع آن را بسوزانيد، بعد از آن نيز ملوك غزنويّه در آنجا حكومت كرده و آبادش نمودند و بعد از انقراض دولت ايشان، خصوصاً در فتنه چنگيزخان بازهم منهدم و ويران گرديده و از 1739 ميلادى ـ مطابق 1255هجرى ـ در تصرّف انگليز[انگليس] است. و بالجمله، بهواسطه اينكه يك نام اين شهر غزنو است، منسوب بدانجا را غزنوى گفته و دولت يك طبقه از طبقات سلاطين ايران را هم كه 14تن بوده و در عجمستان و اكثر جهات هندوستان مدّت 199 يا 214 سال سلطنت نموده اند، بهواسطه اينكه پايتختشان همين شهر بوده، بدانجا منسوب داشته و دولت غزنويّه گفته و هريك از آحاد اين طبقه را غزنوى ناميده و جمله آنها را غزنويان خوانند.
غَزنَوى; غَزنَويان; غَزنَويّه; غَزنه; غَزنى; غَزنيچ; غَزنين--->غزنو.
غزوات ـ (چو صلوات) جمعِ غزوه[ر.م].(عر)
غزوان ـ (چو سرباز) كوهى است در طايف و نام يكى از محلاّت هرات.
غزوه ـ (چو مروه) قصد و طلب و اراده و جنگ و جدال و غارت كردن ديگرى در منزل خودش و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، بالخصوص سفرهايى را گويند كه خود حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) در آنها شرف حضور داشته اند و تمامى آنها 25 غزوه است، به شرحى كه در محلّ خود مذكور است.2

1. امام محمّد غزّالى(450ـ 505هـ) فيلسوف و متكلّم و فقيه ايرانى و از مشاهير تصوّف در قرن پنجم است. وى از شاگردان برجسته جوينى معروف به امام الحرمين بود. از كتاب هاى معروف وى مى توان به احياء علوم الدين اشاره كرد. (بحوث فى الملل والنحل، آيت الله العظمى جعفر سبحانى، ج2، ص 425; ريحانة الادب، محمدعلى مدرّس تبريزى، ج4، ص 237ـ 243)
2. مسعودى مى نويسد: غزوه هائى كه رسول خدا خود همراه سپاه اسلام بود 26 غزوه است و برخى آن را 27 غزوه نوشته اند، و جهت اختلاف، آن است كه دسته اول بازگشت رسول خدا را از خيبر به وادى القُرَى با غزوه خيبر يكى دانسته اند. اما دسته دوم، غزوه خيبر و غزوه وادى القُرى را دو غزوه شمرده اند. ليكن ابن اسحاق كه نامى از وادى القُرى بعد از خيبر نمى برد، نيز غزوه هاى رسول خدا را 27 غزوه مى داند و عَمْرَة القَضاء را جزء غزوات مى شمارد.(مروج الذهب، مسعودى، ج2، ص 285)

صفحه 294 - جلد سوم
غزه ـ (چو مزه) غازه[ر.م] و دبّه خايه[ر.م] و صدا و آواز و (چو  مكّه يا جثّه) شهرى است در اقصاى شام از ناحيه مصر از مضافات فلسطين در جنوب غربىِ قدس خليل و دو فرسخى سمت جنوبى عسقلان كه مردمانش عرب و شافعى مذهب و امام شافعى هم در آنجا متولّد و جناب هاشم ابن عبدمناف، جدّ عالى حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم)، هم در آنجا مدفون و عمر ابن خطّاب در زمان جاهليّت در آنجا اسير شده و آثار قديمه در وى بسيار است.
غَزيدن ـ بر وزن و معنى غژيدن.
غُزيَوَر ـ غزلولاور[ر.م].

آيين هفتم

(در [حرف] غين ضظغ با زاى پارسى)
غژ ـ (چو بد) در و پنجره و نوعى از ابريشم فرومايه و غژيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
غَژاگَند ـ برگستوان[ر.م].
غژب ـ (چو تند) قهر و غضب و پستان گاو و مانند آن و تخم انگور و مطلق خوشه، خصوصاً خوشه خرما و خوشه آويخته انگور و دانه تازه با تخم و شيره انگور كه از خوشه جدا افتاده و هنوز نخشكيده باشد.
غژغا ـ (چو صحرا) غژغاو[ر.م].
غَژغاب ـ بر وزن و معنى غژغاو.
غژغاو ـ (چو سردار) زلف و كاكل و پرچم و يا گاوى است بحرى كه دم آن را پرچم ساخته و بر گردن اسب و بر سر علم و بيرق و نيزه نصب نمايند و يا گاوى است در ميان كوه هاى ختا و تركستان و هندوستان و به هر دو معنى به لغت رومى «قطاس» گويند و يا دم گاو مذكور است كه «پرچم» نيز گفته و به نوشته برهان[ر.ض] و فرهنگ جهانگيرى[ر.ض]، به تركى خطايى[ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين] «قطاس» گويند و هر آنچه را نيز گويند كه شبيه به دم مزبور باشد، از ابريشم و غيره و در تاريخ بحيره[ر.ض] گويد: در ساحل نهر قاش و نهر مرقاش، از انهار حدود چين، گاو قطاس بسيار بزرگ مى باشد چنانچه وقتى، شخصى را به شاخ گرفته و تا چند وقت بر سر شاخش بود و كسى بر وى قادر نبود. از بعضى ثقات نقل است كه يك شانه گاو قطاس را به هيچ وجه نتوانست برداشت و از تاريخ ميرزا حيدر[يا تاريخ رشيدى تأليف ميرزا حيدر دوغلات در قرن 10 هجرى در هند ]نقل است كه يك گاو قطاس را شكار كرده و بر هفتاد كس قسمت نمود، هركدام تا چهار و پنج روز نتوانستند گوشت آن را تمام كنند. و بالجمله، لفظ غژغاو در اصل مركّب از «كژ» و «گاو» است زيراكه دم گاو مذكور مانند كژ و ابريشم نرم بوده و موى هاى آن مانند پرچم و قطاس آويخته و خوش نما است و حرف غين بدل از گاف است، چنانچه در گلوله و غلوله و لگام و لغام و مانند آنها.
غژغاه ـ (چو سرباز) غژغاو[ر.م].
غژغژان ـ (چو هم زبان) در بعضى حواشى ديدم كه به معنى غژيدن[ر.م] و اسم فاعل از آن است.
غژك ـ (چو قمر) كمانچه و طنبور.
غژگا; غژگاب; غژگاو; غژگاه ـ (چو صحرا و سرباز) غژغاو [ر.م].
غژم ـ بر وزن و معنى غژب.
غژنگ ـ بر وزن و معنى غرنگ.
غژوليدن ـ تيزدادن.
غژيدن ـ (چو رَسيدن) سودن و ساييدن و خزيدن و چسبيدن و لغزيدن و چيدن و دو چيز بر يكديگر نشستن و طبقه طبقه بر روى يكديگر گذاشتن و دويدن و خراميدن و رفتن، خصوصاً به زانو و دست و سرين راه رفتن و نشسته راه رفتن و به چهار دست و پا راه رفتن مانند اطفال و مردمان لنگ و زمين گير.

آيين هشتم

(در [حرف] غين ضظغ با سين سعفص)
غس ـ (چو مس) راندن و دور كردن سگ.
غسا ـ (چو قضا) غوره خرما.
غساك; غساكك ـ (چو كَنار و اتابك) غسك[ر.م].

صفحه 295 - جلد سوم
غسّال ـ (چو بقّال) رجوع به «غسّاله» شود.
غساله ـ (چو شماره) رختى كه مى شويند و آبى كه از چيز شسته شده جدا مى شود و (چو علاّمه) زن غسل كننده و غسل دهنده و شوينده، خصوصاً شوينده و غسل دهنده مردگان كه در مرد، غسّال (بر وزن بقّال) مى گويند.(عر)
غَسّان--->تبع.
غَسّانيّه ـ (ل)از شعب فرقه مرجئه[ر.م] و از پيروان غسّان مرجى، يكى از 73 فرقه امّت مرحومه كه معتقد مى باشند بر اينكه در تحقّق ايمان همين قدر كافى است كه اجمالاً خدا و پيغمبر و حقّانيّت احكامشان تصديق شود، ديگر دانستن تفصيل آنها لازم نيست بلكه خارج از امكان است.1
غسك ـ (چو قمر) تراك و عشقه و لبلاب[ر.م] و هم جانورى است از جمله هَوام[حشرات] از جنس كيك[كك] و شپش و از آنها بزرگ تر به قدر نصف عدس و سر و دم آن باريك بسيار كوتاه و دست و پاى آن تاريك و نيش از دهان آورده و بدان گزيده و باز به خود مى كشد و بدبوى مى باشد و بچّه كوچكش سرخ رنگ و بچّه بزرگش مايل به سياهى و عضو را از گزيدن آن اندك خارشى و سوزشى و ورم كمى به هم رسيده و باز خودبه خود زايل مى گردد و در فرش و نهالى و شكاف هاى چوب و در و پنجره و سريرها و حصيرها و بورياها بسيار تكوّن يافته و خون آدمى را مى مكد و آن را «شب گز» و «شب گزك» و «ساس» و «سرخك» و «غسنك» نيز گفته و به عربى «فسافس» و به هندى «كتمل» و در دكن «مكن» ناميده و اهالى ما «جوجى» گويند.
غسل ـ (چو سخت) شستن و چرك را زايل كردن و (چو تند) خطمى و شستن و شسته شدن كه اسم مصدر باشد، خصوصاً شستن تمام بدن و آبى كه بدان چيزى را مى شويند2 و (چو هند) خطمى و اُشنان[ر.م] و آبى كه بدان چيزى مى شويند و هر چيز كه با آن سر را مى شويند، از خطمى و غيره.(عر)
غسلج ـ (چو عنبر) چوبك اشنان[ر.م].
غسلين ـ (چو مسكين) هر چيز بسيار گرم و درختى است در جهنّم و چرك و خون اهل جهنّم و هر آنچه از پوست و گوشت و خون ايشان سيلان مى كند3 و هر آنچه از خون و چرك كه به شستن زايل و جدا گردد و هر چيزى كه شسته مى شود از جامه و غيره.(عر)
غسنك ـ (چو عنبر) رجوع به «غسك» شود.
غسول ـ (چو عمود) غاسول[ر.م] و خطمى و هرآنچه بدان دست مى شويند و آبى كه بدان چيزى شسته و يا غسل مى نمايند.(عر)

آيين نهم

(در [حرف] غين ضظغ با شين قرشت)
غش ـ (چو رخ) غوش[ر.م] و (چو دل) غيش[ر.م] و به عربى، (چو حقّ) تدليس كردن و خيانت نمودن و كينه و كدورت ورزيدن و خلاف مصلحت را گفتن و ترش روى و سياه قلب شدن و همچنين كس و اين چنين چيز را «مغشوش» گويند و اهالى ما تحريفاً در معنى غشوه[ر.م] استعمال نمايند و (چو دِقّ) كينه و كدورت و عداوت و اسم مصدر از معانى مذكوره است.
غشا ـ (چو رضا) پرده و پوشش و تاريكى چشم.(عر)
غشاك; غشاكك ـ (چو كَنار و اَتابك) غسك[ر.م] و بوى ناخوش و گنديده دهان مردم.
غشاوه ـ (چو اماله و شماره) پوشش و پرده و (چو خرابه) پرده و پوشيدن.(عر)
غشايه ـ بر وزن و معنى غشاوه.(عر)
غشته ـ (چو سركه و دسته) آغشته و آميخته.
غشدان ـ (چو گلدان) دهى است در سمرقند[در ازبكستان].

1. فرقه هاى مرجئه عبارتند از: 1. يونسيّه. 2. عبيديّه. 3. غسّانيّه. 4. ثوبانيّه. 5. تومنيّه. 6. صالحيه.(فرهنگ فرق اسلامى، محمدجواد مشكور، ص 405)
2. غسل در اصطلاح فقهى، به مجموعه اى از اراده قلبى و اجراى عملى در خصوص شستن بدن به كيفيّت خاص گفته مى شود. برخى از غسل ها واجب و برخى مستحب است. برخى از غسل هاى واجب مشترك زنان و مردان است و برخى نيز خاص زنان است.
3. اشاره دارد به آيه(وَ لاَ طَعَامٌ إِلاَّ مِنْ غِسْلِين)(حاقّه،36).

صفحه 296 - جلد سوم
غشك ـ (چو قمر) غشاك[ر.م].
غشنه ـ (چو هرزه) اشنان[ر.م].
غشوه ـ (چو مروه و سركه) آمدن و جماع كردن و پوشش و پرده، خصوصاً پرده قلب و باطل شدن حسّ آن كه ملتفت هيچ چيز نبوده و بى حس باشد كه اهالى ما تحريفش داده و «غش» مى گويند.(عر)
غشه ـ (چو صله) برگ نى صحرايى.
غشيد ـ (چو رَسيد) دهى است در بخارا[در ازبكستان ]و (چو كليد و مدير) ماضى قريب از غشيدن[ر.م].
غشيدن ـ (چو بريدن و چو دِريدن) غيشيدن[ر.م].

آيين دهم

(در [حرف] غين ضظغ با صاد سعفص و ضاد ضظغ)
غصب ـ (چو سخت) مال دزديده و با طريق حرام و ناروا به دست آمده و قهر كردن و ظلم نمودن و زن ديگرى را مجبور به زنا كردن و در اصطلاح فقها، تصرّف كردن و مستولى بودن در مال غير است، بدون اينكه حقّى داشته باشند.(عر)
غصص ـ (چو سخن) جمعِ غصّه[ر.م].(عر)
غصن ـ (چو تند) شاخ درخت.(عر)
غصّه ـ (چو جثّه) همّ و غم و درد و الم و گلوگير شدن از طعام يا غضب و هرآنچه گلو را گرفته و مانع از تنفّس باشد و در معانى پارسى معنى اوّلى، رجوع به «غم» نمايند.(عر)
غضا ـ (چو قضا) رجوع به «تاخ» نمايند.(عر)
غضان ـ (چو كمان و شمار) به نوشته برهان[ر.ض]، طعامِ پس مانده; و معلوم نيست كدام لغت است.
غضبان ـ (چو سردار) غضبناك و قهرآلود و منجنيق و سنگى كه با منجنيق به جانب دشمن اندازند و هم قصرى است در ظاهر بصره و كوهى است در اطراف شام كه به نوشته مراصد[ر.ض]، غار اصحاب كهف در ميان آن و ايله[در فلسطين اشغالى ]است.
غضبان فلك ـ آفتاب و مرّيخ.
غضروف ـ (چو پرزور) رجوع به «جرنده» شود; جمع آن، غضاريف است.(عر)
غضنفر ـ (چو سمندر) هر چيز بزرگ جثّه و يكى از نام هاى شير است.

آيين يازدهم

(در [حرف] غين ضظغ با فاى سعفص)
غف ـ (چو بد) موى مجعّد و درهم پيچيده.
غفار ـ (چو چنار) پدر قبيله اى است از كنانه كه ابوذر صحابى هم بدو منسوب داشته و غفارى گويند و (چو عطّار) بسيار بخشنده و بالخصوص يكى از اوصاف و اسماء حسناى حضرت بارى است و معنى آن، پوشنده عيوب بندگان و گذشت كننده گناهانِ ايشان است.(عر)
غفاره ـ (چو اماله) نام كوهى است و (چو علاّمه) به نوشته قطر[ر.ض]، به عبرانى، لباسى است كه راهبان در معبدها پوشند.
غفارى ـ (چو شكارى) رجوع به «غفار» شود.
غفج; غفجى; غفچ; غفچى ـ (چو سخت و پشتى) سندان و آبگير و تالاب و شمشير آبدار و هر چيز سطبر و راست و دراز و گودال و جاى عميق، خصوصاً چاه عميق.
غَفده ـ (ل) سخت و درشت.
غفر ـ (چو سخت) پوشيدن و متاع را در ظرف گذاشتن و در اصطلاح نجومى، پانزدهمين منازل 28گانه ماه است كه علامت آن سه ستاره است بر خط مقوّس بدين صورت:
*
* *
و به نوشته روضة المنجّمين[ر.ض]، آن را بدين سبب «غفر» گويند كه به زباناى[ر.م] عقرب[ر.م] نزديك است، پس گويا آن را پوشانيده و از عجايب المخلوقات[ر.ض] نقل است كه چون در وقت طلوع آن طراوت اشجار از انظار پوشيده گردد، بدين اسم اختصاص يافته.(عر)
غفران ـ (چو گلدان) پرده كشيدن و گناهان را بخشيدن و در «وقف غفران» رجوع به «وقف» نمايند.(عر)
غفرى ـ (چو سعدى) درد و آزار.
غفلت ـ (ر.ف) و به پارسى «فرناس» و «برناس» و «فرغول» گويند.(عر)

صفحه 297 - جلد سوم
غفوده ـ (چو گلوله) ايّام هفته از شنبه تا جمعه.
غفه ـ (چو شده و جثّه) پوستين برّه بسيار لطيف.

آيين دوازدهم

(در [حرف] غين ضظغ با كاف كلمن)
غك ـ (چو بد) آدم فربه و كوتاه كه مضحك و بداندام باشد و كسى كه مهره هاى پشتش بيرون آمده و بدان واسطه قامتش خميده باشد.
غكّه ـ (چو جثّه) فواق و جستن گلو.

آيين سيزدهم

(در [حرف] غين ضظغ با لام [كلمن])
غل ـ (چو رخ) غول و (چو حقّ) به عربى، داخل بودن و نمودن و (چو دقّ) غشّ و مكر و حيله و عداوت و كينه و (چو مُدّ) عطش و شدّت آن و حرارت باطن و زنجير و طوق آهنى كه در دست و گردن اندازند.
غلات ـ (چو بقّال) جمع غلّه [ر.م] و (چو شمار) رجوع به «غالى» نمايند.(عر)
غلاجاره ـ (ل) رجوع به «عقعق» شود.
غلاف ـ (چو كتاب) پوشش شيشه و شمشير و غيره.(عر)
غلافه ـ (چو خرابه) قصبه اى است در يمن.
غلاله ـ (چو شماره) غراره[ر.م] و زلف معشوق و (چو  شماره) به عربى، دردى است در گوسپندان و (چو اماله) پيراهن و جامه متّصل به بدن و يا آنچه در زيرِ زره پوشند و روغن بيخ موى سر و آب جارى در پاى درختان و بينايى كه از راه راست منحرف باشد.
غلام ـ (چو شمار) بچّه و كودك و كسى كه آثار پيرى در وى ظاهر شده باشد و يا سنّ و سال او در ميان 30 يا 34 و 51 باشد كه از اضداد است و جمع آن، غلمة و غلمان و اَغلِمَه است و به پارسى «كاكا» و «بنده» و «جهره» و «پرستار» و «كمربند»[گويند].(عر)
غلام باره ـ بچّه دوست.
غلام فَلَكَم ـ كنايه از پيش آمدن كارى است بر خلاف مراد.
غلافيدن ـ (چو رَسانيدن) آغاريدن[ر.م].
غلبكن; غلبكين ـ (چو بدنظر و اردشير) پنجره اى كه در پيش درها نصب كنند و در مشبّك باغ ها كه از چوب و نى سازند، چنان كه از پس آن نگاه توان كرد.
غلبه ـ (چو سفره) مرغِ عقعق[ر.م] و يا سبزك[ر.م] و عكّه [ر.م ]و مطلق سوراخ، خصوصاً سوراخ آب باغ و (چو طلبه) به عربى، معروف است و به پارسى «فوز» و «فوزه» و «چشك»[گويند].
غلبير; غلبيز ـ (چو زنجير) غربال و پرويزن[ر.م].
غلپه ـ بر وزن و معنى غلبه.
غلپيسه ـ (چو گنجينه) پيسه و زاغ ابلق.
غلت ـ (چو سخت) غلتيدن و امر و فاعل از آن و (چو قمر) خطا در اقوال و افعال و حساب و كتاب كه به معرّبِ خود، غلط، مشهور است و آن را «شخش» و «آهو» و «لغز» و «لغزش» هم گويند.
غلتان ـ (چو دستان) هر چيز گرد و مدوّر و غلتنده، خصوصاً غلتك.
غلتانيدن ـ (چو ترسانيدن) فعل متعدّى از غلتيدن.
غلتبان ـ (چو هم زبان و قندهار) ديّوث و حيز و مخنّث و پشت پاى[ر.م] و سنگى است تراشيده و گردو مدوّر و طولانى كه آن را بر پشت بام خانه تازه ساخته و نو پوشيده غلتانيده و بگردانند تا محكم و قائم شده و نم برف و باران فرود نيايد و چو اندك سرِ پايى بر آن زنند از اين طرف بدان طرف رفته و مدد و قوّت بسيار نخواهد و معنى تركيبى آن غلتنده بر بام است و آن را «غرتبان» و «بام گردان» و «بام گلان» نيز گويند و در اين زمان عوام النّاس بهواسطه قربِ مخرج، غين را مبدّل به قاف كرده و «قالتابان» يا «قلتبان» گويند و معرّب آن، قرطبان و قلطبان است و بالجمله، مردم ديّوث و كذّاب را نيز «غلتبان» گويند، چنانچه سنگ مذكور در زير دست گرداننده اختيارى ندارد، شخص همچنانى نيز محكوم زن خود بوده و به هر طرفش دوانيده و به هر جا كه خواهد مى فرستد و در «ق ر» از قُطر[ر.ض] گويد: قرطبان، ديّوث و قرمساق و بى غيرت است كه در اصل كلتبان بوده و از

صفحه 298 - جلد سوم
«كلب» به معنى قرمساقى اشتقاق يافته. پس در زبان عامه تحريفش داده «قلطبان» گفتند. پس بار ديگر تحريفش داده و «قرطبان» گفتند.
غلتك; غلتنك; غلته ـ (چو عنبر و بدنظر و هرزه) اوخلاو و وردنه وغلتبان[ر.م] و چوب مدوّر ميان سوراخى كه بزرگ آن را پايه ارابه كرده و كوچك آن را غرغره چاه كرده و ريسمان بر بالاى آن انداخته و به يارى آن آب را به آسانى از چاه مى كشند و يا جولاهان[بافندگان] ريسمان در آن انداخته و مى گردانند.
غلتيدن ـ (ر.ف)[كه «مراغه» هم گويند].
غلج ـ (چو هند و شكم) كليد و هرآنچه در را بدان بندند از قفل و زنجير و غيره و مطلق گره و عقده، خصوصاً دو گره بالاى هم زده و گره سختى كه به هيچوجه نتوان گشود.
غلجائى--->غليجائى.
غلجه ـ (چو هرزه) رند و اوباش و روستايى.
غلچ ـ بر وزن و معنى غلج.
غلچه ـ بر وزن و معنى غلجه.
غلط ـ (چو سخت) غلطيدن و امر و فاعل از آن و (چو قمر) رجوع به «غلت» شود.
غلطان ـ بر وزن و معنى غلتان.
غلطانيدن ـ (چو ترسانيدن) فعل متعدّى از غلطيدن.
غلطك ـ (چو عنبر) معرّب غلتك[ر.م].
غلطه ـ (چو هرزه) معرّب غلته[ر.م].
غلطيدن ـ (ر.ف)[غلتيدن است].
غلغج; غلغچ ـ (چو كشمش) پخپخو[ر.م] و دغدغه.
غلغل ـ (چو بلبل) غلغله[ر.م].
غُلغَلاج; غُلغَلاچ ـ چيزى را با زور و قوّت در هوا انداختن.
غلغلج; غلغلچ ـ مخفّف غلغليج و غلغليچ[ر.م].
غلغله ـ (چو سنبله) شور و غوغا و صيحه و ضجّه و هاىوهوى بسيار، خصوصاً شورش مرغان و بلبلان در حالت مستى و صداى بسيارى كه از يك جا برآمده و معلوم نشود كه چه مى گويند و آواز كوزه در توى آب.
غلغليج; غلغليجه; غلغليچ; غلغليچه ـ (چو زنجَبيل و بدسليقه و يا به كسر اوّل و ثالث در همه آنها) دغدغه و پخپخو[ر.م] است.
غلغونه ـ بر وزن و معنى گلگونه.
غلفج; غلفجى; غلفچ; غلفچى ـ (چو پلنگ و پلنگى و عنبر و مثنوى) زلو[زالو] و زنبور سرخ و زنبور عسل.
غلفل ـ (چو بلبل) ليف خرما[پوست درخت خرما].
غلفه ـ (چو سفره) پوست نازك و كوچك سر ذَكَر كودكان كه در موقع ختنه مى برند.(عر)
غلق ـ (چو سرد) بستن و (چو خَجِل) معمّا و كلام مشكل و (چو قمر) در بزرگ و آنچه در را بدان بسته و مى گشايند و چيزى را به گرو بردن.(عر)
غلقا ـ (چو صحرا) به نوشته قُطر[ر.ض]، درخت تلخى است در حجاز و تهامه و در برهان[ر.ض] گويد: گياهى است شبيه به كبر[ر.م] كه شاخ و برگ وى مدوّر بوده و از شاخ آن شيره سفيدى مانند شير خوردنى برآيد كه سم قاتل است و هر كارد و شمشير را كه بدان آب دهند، زخم آن به هر كس كه برسد، مى ميرد.(عر)
غلقونه ـ بر وزن و معنى گلگونه.
غلك ـ (چو تند) ديوانه و (چو مدّت) كوزه سرتنگ كوچك كه قماربازان و راه داران و عشّاران[خراج گيران و باج گيران] و مجاوران بقاع شريفه و غير ايشان سر آن را به چرم گرفته و سوراخى در آن كرده و سيم و زرى را كه به نام نذر و خيرات و شَتَل و باج و خراج از مردم گيرند، در آن ريزند.
غلمان ـ (چو دلزار) جمعِ غلام[ر.م].
غلمج; غلمچ; غلملج; غلملچ; غلمليج; غلمليجه; غلمليچ; غلمليچه ـ بر وزن و معنى غلغج و غلغلج و غلغليج و غلغليجه.
غلن --->غليجائى.
غُلوفيريا ـ بيخ محك[ر.م].(مى)
غلول ـ (چو هبوط) خيانت و طعامى كه در گلو مانده و به زحمت فرو رود.
غلوله ـ بر وزن و معنى گلوله.
غله ـ (چو جثّه) غلّك [ر.م] و (چو مزه و مكّه) اضطراب و بى قرارى و (چو جثّه) به عربى، پيراهن و حرارت باطن و

صفحه 299 - جلد سوم
عطش و شدّت عطش و لوله آفتابه و (چو مكّه) دِرهم قلب و مغشوش و حاصل و عايدات زمين و باغ و زراعت و كرايه املاك و اجرت غلام و مانند آنها.
غَلّه برافشان ـ پاتينى است.
غلّه دان ـ (به ضمّ غين) غلّك [ر.م] و قبرستان و (به فتح آن) كندو و انبار گندم و جو و مانند آنها.
غلّه دان عدم ـ (به فتح غين) زمين و قبرستان.
غليته ـ (چو سليقه) گياه دوخ[ر.م] و گياهى است كه از آن ظرف پنبه و كاه و غيره به مانند جوال مى سازند.
غليجائى ـ موافق آنچه در «افغان» اشاره نموديم، نام يكى از دو فرقه افغان است و اين طايفه در زمان قديم كافر و از خداى يگانه بيگانه بوده و از 406 هجرى قدم به دايره اسلام نهاده و متدرّجاً اين دين مبين فى مابينِ ايشان رو به بالا گذاشته و در اين اواخر زمان همه شان مسلمان و محمّدى مذهب و اكثرشان حنفى و قليلى شيعى مى باشند و از كثرت ناموس و غيرت و شجاعت و حميّت گروهى از ايشان والى و حكمران بوده اند، چنانچه ملوك سيور و لوديّه در هندوستان سلطان بوده و پادشاهان غليجائى در ايران رايت فرمان فرمايى برافراخته و در كابل و زابل و بعضى بلاد كشمير و مُلتان و خراسان و هندوستان هم ملوك ابدالى مستولى گرديدند.
غُلَيجن; غُلَيجين ـ پودنه[پونه].(نان)
غليدن ـ (چو رَسيدن) به آب فرو رفتن.
غَليزن; غَليژن ـ (ق) لاى و گل سياه ته حوض ها و جوى ها و تالاب ها.
غليظ ـ (ر.ف)[ستبر و درشت و سنگين].(عر)
غليغر; غليگر ـ (چو دِريدن) بنّا و استادِ گل كار.
غليلج ـ (چو رَسيدن) پخپخو[ر.م] و دغدغه.
غليو ـ (چو امير) كر و ناشنوا و كج و برگشته و بيهوش و سرگشته و عبث و بيهوده و مجنون و ديوانه و احمق و نادان و دبنگ و گيج و حيران كه «كاليوه» هم گويند.
غليواج; غليواز; غليواژ ـ (چو نريمان) مرغى است معروف و فى الجمله شبيه به باز كه در شهرها و عمارات و اشجار بوده و گوشت حيوانات كوچك را مى ربايد و آن را «خاد» و «خات» و «زغن» و «گوشت ربا» و «موش گير» و «گليواج» و «چوزه ربا» و «كوركوره» نيز گفته و به تركى «چالاغان» و به هندى «چيل» و به عربى «حِداة» نامند و كنيه آن ابوالصّلت و ابوالقطّاب است و به نوشته بعضى، 6 ماه نر و 6 ماه ماده بوده و يا يك سال نر و يك سال ماده مى باشد و صحّت اين معنى را از كسى پرسيدند. جواب داد: از كسى بايد پرسيد كه يك سال غليواج بوده و من كه يك سال غليواج نبوده ام.
غليون ـ (چو رَسيدن) غليزن[ر.م].
غَليوه ـ (ق) غليو[ر.م].

آيين چهاردهم

(در [حرف] غين ضظغ با ميم [كلمن])
غم ـ (چو حقّ) پوشيدن و روز بسيار گرم و محزون بودن و نمودن و به معنى معروف كه به پارسى «اندوه» و «انده» و «بار» و «بفم» و «فرم» و «گرد» و «گُرم» گفته و بيشتر نام عربى مذكور آن را بدون تشديد استعمال نمايند.(عر)
غم آباد ـ غم آلود و دنيا و روزگار.
غم آلود ـ ملول و محزون و غصّه ناك.
غم باد; غم باده ـ غم آباد و مرضى كه از غم و غصّه حاصل گردد.
غم خوار; غم خوارك; غم خور; غم خورك ـ غم آلود و بوتيمار [ر.م] و رجوع به «شفنين» هم نمايند.
غم ديده ـ غم آلود.
غم زداى ـ غم گسار و نام روز ششم ماه هاى جلالى; رجوع به جدول «تاريخ جلالى» نمايند.
غم زده ـ غم آلود.
غم گسار ـ دوست و رفيق و تسلّى دهنده و محبوب و مطلوب و دوركننده غم.
غمّاز ـ (چو بقّال) سخن چين و غمزكننده.(عر)
غَمّازك ـ چوبكى است كه بر ريسمان و قلاّب ماهيگيرى بسته و در آب اندازند و آن به آب فرو نمى رود و افتادن ماهى در شست[قلاب] را از فرو رفتن آن در آب معلوم كنند و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: اين لغت شبيه به عربى

صفحه 300 - جلد سوم
است كه پارسيان كاف تصغير بدان افزوده اند، چه غمّازى مرادف نمّامى است و اين چوب نيز از گرفتارى ماهى در شست اعلام كرده و آشكار مى كند و غمز و غمزه، بى شبهه عربى است.
غمام ـ (چو كَنار) ابر و يا قسم سفيد آن و هم به عربى يا پارسى، ابرِ مرده[اسفنج] است.(عر)
غمامه ـ (چو خرابه) غمام[ر.م].
غمان ـ (ق) غم آلود [ر.م] و جمعِ غم، به غيرِ قياس.
غمدان ـ (چو سردار) دنيا و روزگار و (چو مردار يا گلدان) قصرى بوده بسيار عالى و مشهور در صنعاى يمن كه 7 سقف داشته و در ميان هر دو سقف 40 ستون بوده و مقرّ سلطنت ملوك يمن بوده است و ببود تا عثمان ابن عفّان فرودش آورده و خرابش نمود و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، بناكرده سام ابن نوح است و به زعم بعضى از مفسّرين، قصر مشيّد كه در قرآن مجيد است1 عبارت از همين قصر غمدان مى باشد و اگرچه اكثرشان قصر مشيّد را در حضرموت و يا موضعى ديگر ريده حاسد نام در 14 ساعتى صنعا دانند. پس گويد: الان قصرى موسوم به رأس الغمدان در صنعا موجود است كه سيف ذى يزن2 در 571 ميلادى تأسيس نموده و شايد همين قصر در جاى همان قصر غمدان قديم بنا شده و به نام وى موسوم شده باشد.
غمر ـ (چو شتر) بى تجربه و (چو قمر) احمق و بى تجربه و گروه مردم و نام كوهى است و (چو سخن) قدح كوچك و دشتى است در نجد و (چو تند) زعفران و احمق و نادان و (چو هند) نادان و بى تجربه و عطش و عداوت و كينه و (چو سرد) پوشيدن و در احسان مبالغه كردن و آب بسيار و مردم كريم و خوش خلق و احمق و نادان و بى تجربه و اسب نجيب و گروه مردمان و چاهى بوده قديم در مكّه.(عر)
غمرات ـ (چو سردار) ميوه بهى[به] و (چو سرطان) سكرات موت و طوايف مردم.
غمره ـ (چو سفره) زعفران و (چو هرزه) سختى و شدّت و ازدحام و كثرت و چشمه اى است در راه مكّه، مابين نجد و تهامه و رجوع به «سلح» هم شود.(عر)
غمريت ـ (ل) رجوع به «كلم» نمايند.
غمز ـ (چو قمر) مال حقير و مرد ضعيف و (چو سرد) ظاهر بودن و نمودن عيب و سخن چينى و سرزنش و طعنه و ناز و گرشمه و فشردن و تهمت گفتن و به ديده اشاره كردن و ابرو و مژه را از روى ناز برهم زدن و چشم را حركت دادن.(عر)
غمزه ـ (چو هرزه) ناز و يك دفعه غمز[ر.م] كردن.(عر)
غمزه اختر; غمزه ستاره ـ لرزش ستاره و روشنايى آن در وقت دميدگى صبح.
غمزه سرتيز ـ فرح و بسيارى خوشى طلبى.
غمزه گل ـ شكفتن گل.
غمزه لاجوردى ـ در برهان قاطع [ر.ض]: گويد ناز و غمزه غير مكرّر است و در برهان جامع [ر.ض]گويد: ناز و غمزه مكرّر است و در فرهنگ جهانگيرى [ر.ض] گويد: نازهاى خشك و بى محل نمودن است.
غمزه نسرين ـ شكفتن گل نسرين.
غملول ـ (چو اَمرود) خيار دشتى و مچّه[ر.م].
غمنده ـ (چو طَبَرزه) غمگين و غم آلود.
غموص; غموض ـ (چو عروس) غميصا[ر.م] و نام يكى از قلاع خيبر كه در «خيبر» مذكور افتاد و كسى كه كفران نعمت نمايد و يا ديگرى را به چشم حقارت بيند.(عر)
غمّه ـ (چو جثّه) حيرت و شبهه و اندوه و غصّه و امر مشكل و پوشيده.(عر)
غُمَيصا; غُمَيضا --->شعرى يمانى و كلب اكبر.

آيين پانزدهم

(در [حرف] غين ضظغ با نون [كلمن])
غن ـ (چو من) تير عصّارى و سنگ عصّارى.
غنا ـ (چو رضا) علاج و چاره و كفايت نمودن و زن كردن و به شوهر رفتن و در جايى اقامت نمودن و توانگرى و

1. (فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَة أَهْلَكْنَاهَا وَ هِيَ ظَالِمَةٌ فَهِىَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا وَ بِئْر مُعَطَّلَة وَ قَصْر مَشِيد)(حجّ، 45).
2. سيف بن ذى يزن حميرى (ر.ك:تاريخ طبرى، ج2، ص 139; فارس نامه، ابن بلخى، ص 236).

صفحه 301 - جلد سوم
بى نيازى و با همزه آخر كه غناء(چو كَنار) باشد، سود و فايده و توانگرى و اكتفا و كفايت و (چو چنار) سرود و نغمه و خوانندگى و آوازى كه طرب انگيز باشد و يا برگردانيدن آواز است با طرب انگيزى آن كه از مناهىِ اسلاميّه و از جمله معاصى كبيره دينيّه است.(عر)
غنائم ـ (چو مسالك) جمعِ غنيمت [ر.م].(عر)
غَنادوست ـ دهى است در خوارزم[در ازبكستان].
غناده; غناوه ـ (چو شماره) نوعى از بازى و نام سازى است.
غنبه ـ (چو سفره) غرنبه[ر.م] و غريدن[ر.م] و رسوا نمودن.
غنبيدن ـ (چو دزديدن) غريدن[ر.م].
غنج ـ (چو تند) گرد شده و به هم برآمده و (چو هند و سرد) خرجين و جوال و آغشته و ناز و گرشمه و عشوه و غمزه و گلگونه و غازه[ر.م] و سرين و كفل و غنجيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
غنجار; غنجاره ـ (چو سردار و سردابه) گلگونه و غازه[ر.م ]و ناز و غمزه.
غَنجال; غَنجاله ـ (ق) غنجار[ر.م] و مطلق ميوه ترش.
غنجر ـ (چو عنبر) غنجار[ر.م].
غَنجِرَش ـ غوك و وزغ.
غنجره ـ (چو زَلزَله) غنجاره[ر.م] است.
غنجقه; غنجوقه--->فتراك.
غنجمرش ـ (چو سخت مرض با سخت خَجِل) غوك.
غنجموش ـ (چو سخت روز) وزغ و غوك.
غنجور; غنجوره ـ (چو منصور و منصوره) غنجار[ر.م].
غنجه ـ (چو هرزه و سفره) غنچه و سرشتن و جمع كردن و آغاريدن[ر.م].
غنجيدن ـ (چو دزديدن و ترسيدن) ناز و غمزه كردن و سرشتن و جمع بودن و نمودن.
غنچه ـ (ر.ف) و دور نيست كه در اصل با جيم ابجدى بوده و غنچه گل را هم «غنچه» گفتن، بهواسطه جمع كردن برگ هاى گل باشد.
غنچه آب ـ حباب آب.
غنچه ارغوان ـ شراره و اخگر آتش.
غنچه خرما ـ يا كاردوالى يا نارونه خرما; كه به عربى «كُفَرّى» و به يونانى «قيقس» نامند، به فرموده مخزن[ر.ض]، غلاف شكوفه خرما است كه هنوز نشكفته و از آن خرما بر نيامده باشد و بعضى، پوست غلاف و شكوفه خرما گفته و برخى گرد نرينه درخت خرما را، كه «كشن» و «كافورالنخل» و «دقيق النخل» نيز گويند، دانسته و جمعى اين هر سه را كه پوست غلاف خرما و پوست شكوفه آن و گرد مذكور باشد ناميده و ديگرى خوشه شكوفه خرما را كه به عربى «طلع» گويند بدين اسم مسمّى داشته.
غنچه شدن ـ جمع گرديدن.
غنچه كبكِ دَرى ـ هفتمِ سى لحن[ر.م] باربدى.
غند ـ (چو تند) غنده[ر.م] و فراهم بودن و نمودن.
غندب ـ (ل) به نوشته تحفه[ر.ض]، عنكبوت است.
غندرود; غندروده ـ (چو تندروى و جفت بوده) نفير[ر.م]، برادر كرناى كه در قديم آن را به جهت جمع شدن مردم مى نواخته اند و معنى تركيبى آن، ساز و تنبور جمعيّت است.
غندش ـ (چو پرسش) پخش و پنبه برزده كه براى ريسيدن جمع كرده باشند.
غندماش ـ (چو تندخوان) لوبيا.
غندو; غنده ـ (چو برزو و سفره) غندش[ر.م] و عنكبوت و رتيلا و نفير، برادر كرنا و جمع شده و فراهم آمده و گلوله مدوّر خمير كه اهالى تحريفش داده و «كُنده» مى گويند.
غُنده رود; غُنده روده ـ غندرود[ر.م] است.
غنده ماش ـ (چو سفره دار) لوبيا.
غندى ـ (چو سعدى) ابر.
غنديدن ـ (چو دزديدن) فراهم بودن و نمودن و پنبه را حلاّجى كردن.
غنشيدن ـ (چو ترسيدن) لغو و هذيان گفتن.
غُنْقيلى ـ شلغم.(مى)
غنگ ـ (چو جنگ) دزد و خربزه و صدا و آواز بلند و خر الاغ، خصوصاً الاغ نر و تير عصّارى، يعنى چوبى كه تخم و دانه اى كه روغن و شيره آن را مى كشند در زير آن فشرده مى گردد.

صفحه 302 - جلد سوم
غنم ـ (چو قمر) گوسپند است.(عر)
غنو ـ (چو وضو) غنودن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
غنود ـ (چو هبوط) غنودن[ر.م] و ماضى قريب از آن.
غنودن ـ (چو نُمودن) بوسيدن و آسودن و آراميدن و خوابيدن، خصوصاً نيم خواب و پينَكى[چُرت] زدن.
غنوز ـ (چو هبوط) پهلوان و آدم بيكار.
غنوند ـ (چو گل قند) شرط و عهد و پيمان.
غنويدن ـ (چو دزديدن و يا به فتح ثانى) غنودن[ر.م].
غنيزان ـ (چو نريمان) سرخك و شفتالو.
غَنيم ـ [دشمن و خصم و مالِ غنيمت].(عر)
غنيمت ـ (چو كنيزك) نفع و فايده و در اصطلاح شرع مطاع، خصوصاً اموال غارت شده از كفّار را گويند كه در جهاد دينى از ايشان آورده باشند و جمع آن، غنائم است.(عر)
غنينه ـ (چو سكينه) جاى مگس و زنبور و مانند آنها، خصوصاً قالب زنبور عسل.

آيين شانزدهم

(در [حرف] غين ضظغ با واو[هوّز])
غو ـ (چو جَو) صدا و آواز بلند، مثل صداى رعد و كوس و بوق و دهل و نقاره و نفير و كرنا و امثال آنها و مانند فرياد بهادران در روز جنگ.
غوالنگ ـ (چو نهاوند) زردآلو.
غوبنك ـ (چو روزِ بد) گياهى است مانند اُشنان[ر.م] كه بدل آن به كار برده و بدان جامه و دست شويند و در تازگى مى خورند و رنگ آن سياه و سفيد مى باشد.
غوت ـ (چو كوس) فلاخن [ر.م] و غوته[ر.م] و گياهى است در غايت سبكى مانند پنبه و يكى از طوايف جرمان است و رجوع به «جرمان» نمايند.
غوته ـ (چو روزه) در آب شدن و سر در آب فرو بردن و معرّب آن، غوطه است.
غوج; غوچ ـ بر وزن و معنى قوچ.
غوچه ـ (چو روزه) لالك[ر.م] و تاجِ خروس.
غوچى ـ (چو روزى يا حولى) گودال و شمشير جوهردار.
غودان ـ (ل) ركو[ر.م] و آتش گيره.
غور ـ (چو جگر) ديه و فايده رسانيدن و (چو قول) گودال و زمين نرم و قعر و تك هر چيز و فرو رفتن آب در زمين و در نيمه روز خوابيدن و در چيزى داخل شدن و به دقّت نظر كردن و احتياط نمودن و باريك بينى و فكر دقيق كردن(عر) و (بر وزن كور) به پارسى، حيز و مخنّث و ولايتى است بارد و وسيع و بزرگ از خراسان مابين غزنه و هرات و اكثر اراضى آن كوهستان بوده و ازاين رو غور غرجستان و غور غرشستان نيز گويند كه به معنى كوهستان است و شهر مشهورى ندارد و بزرگ تر مكانى كه در آنجا هست قلعه اى است فيروزكوه نام كه مقرّ حكمرانى ملوكشان بوده است و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، دارالاماره آن آهنگران نام دارد و از قلاع آن هم يكى چناران است كه بعد از سليمان ابن داود(عليهما السلام) كسى موفّق به فتح آن نگرديده است. و احمد رفعت[ر.ض] گويد: غور مقرّ حكومت ايالتى است از افغانستان كه آن هم به غور يا غورات موسوم و به مسافت 220 كيلومتر از شمال غربى قندهار واقع و در قرن 13 ميلادى از طرف خوارزميان ضبط و مسخّر شده و اخيراً در فتنه چنگيزى و تيمورى منهدم و ويران گرديده و الآن خرابه زار است و بالجمله اهالى آن در ايّام خلافت حضرت على(عليه السلام) شرف اسلام يافته و به خط مبارك فرمانِ حكومت گرفتند و تا زمان غزنويّه[366ـ583هـ ]همان فرمان در ميان اين طايفه ببود و در هنگامى كه در جميع بلاد اسلام به امر معاويه و ساير خلفاى بنى اميّه در حقّ ولىّ حق، ناسزا و ناحق مى گفتند، اهل غور با ايشان موافقت نكرده و حكّام بنى اميّه را اطاعت ننموده و ايشان را به ولايت خود راه ندادند و ملوك غورى هم كه در قرن 12 ميلادى در عجمستان [ر.م] حكومت داشته و بعد از غزنويان اشتهار يافته و به هياطله نيز مسمّى مى باشند، به همين ولايت منسوب بوده و از آنجا ظهور نموده اند و در 1155 ميلادى ـ مطابق 550 هجرى ـ حسين محمود غورى كه از طرف غزنويان حكومت اين سامان را داشت، اعلان استقلال داده و با سرعت تمام، تمامى عجمستان را مسخّر نموده و در 553 هجرى غزنويان را طرد و تبعيد

صفحه 303 - جلد سوم
نمود و در 610 هجرى هم خودشان به دست خوارزميان مخزول[شدند].
غور غَرجستان; غور غَرشستان --->غور.
غورات ـ (ل) رجوع به «غور» نمايند.
غوربَند ـ بلده اى است از كوهستاناتِ كابل در چهار منزلى سمت شمالىِ آن، هوايش بارد و فرخنده و آبش گوارنده و مردمانش افغان و پارسى زبان و عموماً حنفى مذهب مى باشند.
غورج ـ (چو كودك) رجوع به «غوره» نمايند.
غورس ـ (ل) نام دويّمينِ هشت حكيمِ[ر.م] مشهور يونانى است كه 850 سال بعد از وفات اسقليبيوس اوّل، ظاهر شده و او نيز طب را لساناً به شاگردان خود ياد داده و از تدوين آن در كتب منع مى كرد و در 47 سالگى بدرود جهان گفت.
غورم ـ (چو كودك) دهى است از مرو [در تركمنستان] يا هرات.
غورمگس ـ خرمگس.
غوروا ـ مخفّف خطّى غورهوا[ر.م].
غورواش; غورواشه ـ ليف جولاهان[ر.م] و زنجبيل شامى.
غوره ـ (چو روزه) ميوه كال، خصوصاً انگور خام نارس سبز ترش كه به عربى «حِصرِم» و به فرانسه «وِرژوس» گويند و هم دهى است در دروازه شهر هرات كه معرّب آن، غورج بوده و در مقام نسبت «غورجى» گويند و بعضاً با قاف نيز مى نويسند.
غوره آب ـ حباب و ظاهراً با هاى هوّز است.
غوره افشردن ـ غالب شدن و شماتت كردن و حسد بردن و گريستن و گريانيدن.
غوره با; غورهوا ـ آش غوره.
غورى ـ (چو روزى) هر چيز منسوب به غور [ر.م] و رجوع به «حبش» هم نمايند.
غوريان ـ نام شهرى است و هم جمعِ غورى[ر.م] و بالخصوص، عنوان مخصوص يكى از طبقات ملوك ايران كه بعد از غزنويان[366ـ 583هـ] حكمران بوده اند و رجوع به «غور» نمايند.
غوريدن ـ (چو پوشيدن) غرّيدن.
غوزشك ـ دهى است در سمرقند.
غوزه ـ (چو روزه) گوى نقره و پنبه ناشكفته كه هنوز در غلاف باشد و غلاف و پوست بالايى خشخاش و پيله و پنبه كه هنوز در توى آن بوده و بيرون نياورده باشند، و معرّب آن، جوزهر و جوزغه است.
غوزه آب ـ حباب آب.
غوزه مُخ ـ غلاف گل خرما.
غوژه ـ (ق) غوزه و غنچه.
غوژه آب ـ حباب آب.
غوژه مُخ ـ غلاف گل خرما.
غوسْنان ـ دهى است در هرات.
غوش ـ (چو كوس) گوش و ديدن و نگاه كردن و تفرّج و اسب يدك و چوب خَدَنگ[درختى است بسيار سخت] و سلاح جنگ و برهنه مادرزاد و سرگين حيوانات، خصوصاً خشكيده آن.
غوشا; غوشاد; غوشاذ; غوشاك; غوشاى ـ (به فتح اوّل و ضمّ آن) غوش [ر.م] و پاچك [ر.م] و آغل و كاروان سرا و درخت بلند و جايگاه ديوان و جنّيان و خوشه گندم و جو و خرما و انگور و غيره.
غوشت ـ (چو دوست) برهنه مادرزاد.
غوشنگ ـ غاوشنگ[ر.م].
غوشَنه; غوشه ـ خوشه و ترينه[ر.م] و غوبنك[ر.م] و گياهى است كه از آن حلوا پخته و به جهت فربهى مى خورند و به فرموده مخزن [ر.ض]، آن را «غويشه» و «روشنك» و «يك ريشه» گويند و حقيقت آن نوعى از سماروخ است با ملوحت و بدين جهت چون خشك شود گازران، جامه را بدان شويند چركِ آن را مى برد و در بيت المقدّس و بلاد عجم بسيار است و بعد از جوشانيدن در آب، ملوحتِ آن زايل گردد و با ترشى ها مى خورند و با لذّت مى باشد.
غوشه كردن ـ دوانيدن دو اسب است با يكديگر.
غوطه ـ (چو بوته) معرّب غوته [ر.م] و هم ناحيه بزرگى است كه دمشق جزو آن بوده و از هر طرف، خصوصاً سمت شمالى آن با كوه هاى بسيار بلندى محدود و به

صفحه 304 - جلد سوم
نهرهاى فراوانى كه باغاتِ آن را مشروب مى نمايد مشتمل مى باشد و رجوع به «سهل» هم نمايند.
غوغا ـ (چو سودا) توبه و انابه و انجمن و جمعيّت و شور و فرياد و جنگ و جدال و دشمنى و عداوت كه به پارسى «توف» و «هزاهز»[گويند] و به عربى، ملخى كه رنگ هاى مختلف آن رفته و مايل به سرخى شده باشد و يا ملخى كه پرش برآمده باشد و به مناسبت همين معنى، مردمان سفله و فرومايه و انجمن و جمعيّت را هم گويند.
غوغاى ترسندگان; غوغاى هراسندگان ـ توبه كنندگان و آهِ پشيمانان.
غوغار; غوغاز ـ (ل) رجوع به «شحرور» نمايند.
غوغو; غوغه ـ (چو كوكو و روزه) قوقو و قوقه[ر.م].
غوك ـ (چو روز) وزغه[ر.م] و چاليك[ر.م] و ده دله[ر.م].
غوك چوب ـ چاليك[ر.م] و ده دله[ر.م].
غول ـ (چو كوس) آغل و غار و مغاك و كر و ناشنوا و دوغوله [ر.م] و حرام زاده و چوب چاليك[ر.م] و تخم اسبغول[ر.م] و مطلق گوش و هم نام قطعه بزرگ قديمى است كه از فرانسه و بلجيقا[بلژيك] و ايتالياى جنوبى و اسپانيا و جزيره بريتانيا تشكيل يافته است و به عربى، (چو قول) صُداع[سردرد] و مستى و مشقّت و هلاك كردن و زمين مغاك و خاك بسيار و هرآنچه عقل را زايل نمايد و (چو كوس) مار و مرگ و شيطان و داهيه و مصيبت و مهلكه و هرآنچه انسان را فريب داده و هلاكش سازد و هر آنچه از ساحران و جادوگران و يا ديوان و جنّيان در شكاف كوه ها و خرابه ها و بيابان ها ساكن و به اشكال گوناگون متشكّل و مردم را از راه حق مى برند و بيشتر اوقات اگر يكسر هم نباشد، نتيجه ماليخوليا و خيالاتِ فاسده سوداوى است كه موهومات و معدومات را به صورت محسوسات جلوه گر مى نمايد، خصوصاً درباره مردمان بى دل و ترسنده و بى جگر، و به هر حال همين است كه بين الناس به «غولِ بيابانى» معروف است و به پارسى «بتيار» و «بتياره» و «كنده» و «بغامه»[گويند].
غول بيابانى --->غول.
غول سياه ـ شب تاريك.
غولان ـ (چو چوپان) جمعِ غول[ر.م].
غولان دنيا; غولان روزگار ـ طالبان دنيا و مردمان بدسيرت.
غولتاس; غولتاش ـ كلاه خود[كلاه جنگى] و طاس كلاه.
غولك ـ (چو كودك) غلّك[ر.م].
غولك دان ـ غلّه دان[ر.م].
غوله ـ (چو روزه) غولك[ر.م] و انبار غلّه و (چو روضه) مردم خام و كودن و احمق و ديوانه.
غوله دان ـ غلّه دان[ر.م].
غوليدن ـ (چو پوشيدن) غرّيدن.
غولين ـ (چو روبين) خُمِ كوچك و سبوى دهن فراخ و سرگشاده و هر چيز منسوب به غول[ر.م].
غوندار ـ (ل) رجوع به «حبش» نمايند.
غويشه ـ (چو سليقه) غوشنه[ر.م].
غويه ـ (چو روزه) نهره [ر.م].
غويه زدن ـ نهره[ر.م] را بر هم زدن و از چيزى روغن كشيدن.

آيين هفدهم

(در [حرف] غين ضظغ با ياى حطّى)
غىّ ـ (چو حقّ) ضلالت و گمراهى.
غياب ـ (چو خيار و عِيان) دورى و پنهانى و غروب كردن ماه و آفتاب و سفر كردن و گور و قبر و ريشه درخت.(عر)
غيار ـ (چو خيار) به نوشته برهان[ر.ض]، پارچه زردى است كه جهودان به جهت امتياز بر دوش خود دوزند و در قُطر[ر.ض] گويد: علامت اهل ذمّه است، همچو زنّار[شالى كه زرتشتيان به كمر بندند] در مجوس و مانند آن.
غيازه ـ (چو حواله) غاوشنگ[ر.م].
غيال ـ (چو خيار) زنبق.
غيب ـ (چو صَيد) پيه و شك كردن و زمين مغاك و هر چيز غايب و مستور كه به پارسى «پوشك» [گويند]، خصوصاً مخلوقات غايب از نظر كه «عالَمِ غيب» گويند، در مقابلِ عالَمِ شهود كه در «عالم» مذكور افتاد.
غيب الغيب ـ كنايه از ذات مقدّس حضرت بارى است

صفحه 305 - جلد سوم
و رجوع به «پوشگان» نمايند.
غيبت ـ (چو حَيدر و ديگر) غياب [ر.م] و ذكر كردن عيوب و بدى هاى ديگرى است در غياب او كه در وى موجود باشد و از شنيدنش ملول و افسرده بوده و ناخوشش باشد، هر چه باشد و از هر قبيل كه باشد و آن را به پارسى «انداوه» و «اندايه» و «پوست» و «دشتياد» و «زشتياد» و «پلمس» و «پلمسه» و «پلمه»[گويند] و اگر آن عيب و بدى در وى نباشد، «غيبت» نگويند بلكه «افترا» و «تهمت» و «بهتان» گويند و در اصطلاح علماى دين، تنها بدگويى شيعه اثناعشرى مذهب و حرمت آن از ضروريات دين مبين اسلامى و به اجماع امّت و صريحِ قرآن مجيد حرمتِ آن ثابت و از اشدّ معاصى و مناهى مى باشد1، چنانچه تهمت و بهتان عقلاً و نقلاً از غيبت هم بدتر مى باشد و در اصطلاح علماى عقايد و معارف، بالخصوص غايب شدن امام دوازدهم حضرت مهدى حجّت ابن الحسن ـ عجّل الله فرجه ـ است كه در سال شصتم هجرت بعد از نماز كردن بر پدر بزرگوار خود در خانه رفته و ديگر كسى به جز مواليانِ خاصّه او، او را نديد و اين اوّل «غيبت صغرى» است و تا هفتاد سال بدين منوال بود و در ظرف اين مدّت چهار تن نايب خاص داشت كه هريك بعد از ديگرى به اجازه آن حجّت الله الكبرى در مسند نيابت نشسته و عرايض مواليان و شيعيان را به حضور پرنور آن حضرت رساندندى و اين 70 سال را «غيبت صغرى» گويند، چنانچه ازمنه بعد از آن را «غيبت كبرى» نامند كه هيچ كس از دوست و دشمن جمال بى مثال آن سايه ذوالجلال را زيارت نكرده و مدّت اين غيبت را به جز حضرت احديّت كسى ديگر نداند. بلى، در مدّت غيبت كبرى هم نظر به قضاياى متواتره منقوله در كتب غيبت، بعضى از خلّصين شيعه و اجلّه علماى دينى به شرف زيارت آن ناموس الهى مشرّف شده اند و ليكن نشناخته اند و بعد از آن از روى قراين قطعيّه، قطع بر قضيّه نموده اند. و بالجمله، در بعض كتب عقايد گويد كه آن حضرت بعد از ظهور خود كه به مدلول آثار دينيّه در عصر روز جمعه خواهد بود، هرآنچه را كه مأمور است انجام خواهد داد.
«اى آينه ذات نما پرده برانداز *** تا بنگرم آن آينه ذات نما را
سرمايه دين سست و شريعت ز ميان رفت *** بگزيده خلايق همگى راه خطا را
وقت فرج است اى شه خوبان فرجى بخش *** اين ملّت افسرده دل و بى سروپا را».2
غيبت اصغر; غيبت صغرى; غيبت كبرى--->غيبت.
غيبه ـ (چو هَيضه) تركز[ر.م] و پنبه حلاّجى شده و پاره هاى آهن كه در جوشن نصب كرده و در اسلحه جنگ به كار برند و دايره هايى است در سپر كه از چوب و ابريشم پيچيده باشند.
غيداق ـ (چو ميدان) موضعى است از تركستان در نزديكى دشت قبچاق [در شمال درياى خزر] كه تير پيكان دار خوب از آنجا آرند و بسيار سخت و راست و محكم بوده و سنگ را مى شكند و «تير غيداقى» مشهور است.
غيداقى ـ (بر وزن ميدانى) رجوع به «غيداق» شود.
غير ـ (چو تير) جوششى است كه در اعضا پهن شده و بشره[پوست] را سرخ گرداند و در نسخه فرهنگ جهانگيرى[ر.ض] كه نزد حقير است، با زاى هوّز نوشته است

1. (وَ لاَ يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضًا أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللهَ) (حجرات، 12).
2. پس از شهادت امام حسن عسكرى(عليه السلام) در سال 260 هجرى فرزند وى عهده دار منصب امامت گرديد. در بدو امر از طريق عثمان بن سعيد، محمد بن عثمان، حسين بن نوح نوبختى و على بن محمد سمرى كه بعدها به عنوان نوّاب اربعه از آنها ياد شد، با مردم در ارتباط بودند. با فوت على بن محمد سمرى دوران غيبت كبرى آغاز گرديد.
از نظر قرآن، اولياى الهى بر دو نوعند: ولىّ ظاهر كه مردم او را مى شناسند، و ولىّ غايب از انظار كه مردم او را نمى شناسند، اگرچه او در ميان مردم بوده و از حال آنان باخبر است. در سوره كهف هر دو ولىّ يكجا بيان شده اند; يكى موسى بن عمران و ديگرى مصاحب موقت او در سفر دريايى و زمينى كه به نام خضر معروف است. اين ولى الهى به گونه اى بود كه حتى حضرت موسى با او آشنا نبود، چنانچه مى فرمايد: (فَوَجَدَا عَبْدًا مِنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ... رُشْدًا)(كهف، 65 ـ 66). حضرت ولى عصر- عج - به سان مصاحب موسى، ولى ناشناخته اى است كه در عين حال مبدأ كارهاى سودمندى براى امت مى باشد. در اين صورت غيبت امام به معناى انفصال نيست و طبق روايات ائمه معصومين(عليهم السلام) به سان خورشيد در پشت ابر است كه ديدگان آن را نمى بيند اما به اهل زمين نور و گرمى مى بخشد.(كمال الدين، شيخ صدوق، باب 45، حديث 4، ص 485)

صفحه 306 - جلد سوم
و (چو صَيد) به عربى، معروف است و (چو جگر) جمع غيرت و حوادث و تبدّلات زمان كه تغيير دهنده است.
غيرزاد ـ ولدالزّنا.
غيرت ـ (چو ديگر) ديه و نخوت و طعامى كه بر اهل و عيال مى دهند و در اصطلاح علماى اخلاق، محافظت و نگاهبانى هر چيزى كه محافظت آن عقلاً و نقلاً، لازم است از دين و عِرض و ناموس و مال و اولاد و غيرها كه در حفظ و حراست آنها كوشيده و در مدافعه كسى كه بر خلاف آنها باشد به هيچ قسم فروگذارى ننمايد و اين صفت كه به عربى «حميّت» گفته و به پارسى «رگ» و «آزرم» نيز گويند، از اعظم صفات حسنه و ملكات وجيهه شريفه مى باشد. از حضرت جعفر صادق(عليه السلام) نقل است كه: «خداى تعالى غيور است و صفت غيرت را دوست دارد و از غيرت او است كه همه اعمال ناشايسته ظاهريّه و باطنيّه را حرام كرده است»1 و در مقابل اين صفت، بى غيرتى و بى حميّتى است كه كوتاهى و اهمال نمايند در محافظت آنچه نگهدارىِ آن لازم است و اين صفت خبيثه از مهلكات عظيمه بوده و بسا باشد كه به ديّوثى منجر مى شود، از حضرت رسالت نقل است كه: «دل مرد بى غيرت سرنگون است»2.(عر)
غيز ـ (چو تير) رجوع به «غير» نمايند.
غيزان ـ (چو ديدار) دهى است در هرات.
غيژ ـ (چو تير) غيژيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
غيژيدن ـ غژيدن[ر.م].
غيسه ـ (چو ريزه) غيو[ر.م].
غيسيدن ـ غيشيدن[ر.م].
غيش ـ (چو تير) كنجشگ و اندوه بسيار و بدحالى فراوان و هر چيز انبوه، مانند جنگل و پشه و غيره و غيشيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
غيشانيدن ـ فعل متعدّى از غيشيدن[ر.م].
غيشه ـ (چو ريزه) علف دوخ [ر.م] و جنگل و نيستان و بيشه و جوال كاه كشى و برگ نى صحرايى.
غيشيدن ـ تباسيدن[ر.م] و اندوهناك و بدحال بودن و آرزو و غبطه نمودن و به هر چيزى ميل كردن.
غيظ ـ (چو صَيد) غضب و يا غضب شديد و يا حدّت آن و يا اوّل آن و يا غضب مخلوط بر جزع و فزع.(عر)
غيل ـ (چو تير) آغيل[ر.م].
غيلان ـ (چو ديدار) جمعِ غول[ر.م] و هم به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، طايفه اى است ازعرب و نام شخصى بوده معتزلى كه هشام ابن عبدالملك مروان از وى پرسيد كه خداى تعالى به كفر كافر و فسق فاسق راضى است يا نه؟ غيلان گفت: راضى نيست. هشام گفت: پس كفر و فسق بى رضاى خدا است. غيلان تصديق نمود. هشام گفت: بنابراين رضاى ايشان بر رضاى خداى تعالى غالب آيد. غيلان از براى جواب يك روز مهلت خواست. پس هشام قبول نكرده و به قتلش رسانيد و پوشيده نماند كه حق، موافق مذهب عدليّه، جواب غيلان است و امّا حرف هشام مبنى بر عقيده فاسده جبريّه و به جهت وضوح مطلب به جواب تفصيلى نپرداختيم3.(عر)
غيلوله ـ (چو ميمونه) به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، خواب كردن در آخر روز است كه جنون آورد، و در جايى ديگر نديدم و آنچه مشهور است با قاف قرشت است، چنانچه هم در بحرالجواهر[ر.ض] گويد كه قيلوله استراحت كردن در نصف روز است، اگر چه خوابى نباشد و در قُطرالمحيط[ر.ض] گويد: خوابيدن در نصف روز است و در مجمع البحرين[ر.ض] گويد كه در حديث است كه قيلوله سبب غنى و ثروت و باعث فقر و موجب سقم و مرض است و مراد از اوّل، خواب نصف روز و از دويّم، خواب وقت نماز صبح و از سيّم، خواب آخر روز است.(عر)4
غيم ـ (چو صَيد) عطش و ابر و يا ابرمرده[اسفنج] و هم

1. إنّ الله غيورٌ ويحبّ كلّ غيور و من غيرته حرّم الفواحش ظاهرها و باطنها.(وسائل الشيعه، ج20، 153)
2. عن أبى يعفور قال سمعت أبا عبدالله(عليه السلام) يقول: «إذا لَمْ يَغَرِ الرَّجُلُ فهو منكوس القلب»(وسائل الشيعه، ج20، ص 153، باب وجوب الغيرة على الرجال).
3. درباره اين مناظره كه در حقيقت بهانه اى براى قتل غيلان دمشقى بود كه وى هميشه به حريت در مقابل جبرى دعوت مى كرد، به كتاب بحوث فى الملل والنحل، ج3، ص 165ـ 168 مراجعه شود.
4. ر. ك: وسائل الشيعه، ج6، ص 496 ـ 497، حديث 8529 و حديث 8533 .

صفحه 307 - جلد سوم
دردى است در شتر.(عر)
غيو ـ (چو ديو) ديوانه و آواز رسا و صداى بلند و غيويدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
غيور ـ (چو عروس) مردم باغيرت و بالخصوص مردم عارف و سالك.
غَيوران ـ (ق) عرفا و صوفيّه و اهل سير و سلوك و جمع غيور[ر.م].
غيوران دين ـ طرفداران مذهب، خصوصاً علماى دينى.
غيوران شب ـ شب خيزان و شب بيداران.
غيويدن ـ صدا كردن و ديوانه شدن.
غيه ـ (چو صله) غيو[ر.م].
Website Security Test