welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 234 - جلد سوم
ظهار ـ (چو شمار) جماعت و طرف خفيف پر مرغان و (چو چنار) معاونت و اعانت كردن و دو جامه را با همديگر مطابق نمودن و در اصطلاح شرع، آن است كه شخصى زن خود را بر پشت مادر خود تشبيه نمايد: «أنتِ علىَّ كظهر أُمّى أو أُختى و نحوهما» كه از راه ادب با ظهر از بطن كنايه كرده و اين جمله در زمان جاهليّت طلاق بوده كه اسلام اكيداً منعش فرموده و حرامش كرده و پاره اى احكام بر آن مرتّب نموده كه در كتب فقهيّه مذكور است.
ظهاره ـ (چو اماله) روى لباس.
ظهر ـ (چو تند) ساعت اوّل زوال و (چو قمر) از درد پشت شكايت كردن و (چو خَجِل) كسى كه از درد پشت شكايت كند و (چو سخت) ركاب و ظهير و پناهگاه و مال بسيار و زن مرد و حديث و خبر و پشت دست و طرف بالايى حيوان و اعانت كردن و غلبه نمودن و بر اسرار واقف شدن.
ظهران ـ (چو گلدان) ظهر و عصر و دهى است در بحرين و دشتى است در نزديكى مكّه.
ظهور ـ (چو هبوط) اعانت كردن و واضح و آشكار شدن و شايع و بسيار بودن و در اصطلاح نجومى، آن است كه كوكب در تحت الشعاع نباشد و در توضيح اجمالى ظهور هريك از خمسه متحيّره[عطارد، زهره، مريخ، مشترى، زحل] كه مصطلح اهل نجوم بوده و در جدول توقيعات تقاويم ثبت نمايند، مى گويم كه هريك از آنها بهواسطه اختلاف مقدار حركتشان با حركت آفتاب گاهى به نزديكى آفتاب رسيده و در تحت شعاع آن يا در جهت شرقى و يا در جهت غربى مختفى شده و از نظر غايب باشند و اين حال را «خفاى شرقى يا غربىِ» آن كوكب نامند، پس باز بهواسطه اختلاف مقدار حركت از آفتاب جدا شده تا هنگامى كه يا آخر شب در سمت مشرق و يا اوّل شب در سمت مغرب ظاهر و نمودار باشند و اين حال را هم «ظهور شرقى يا غربى» آنها ناميده و در جدول توقيعات اكثر تقاويم پارسى مصرّحاً نوشته و در تقاويم رقمى هم با رمز و رقم معهود مشرق و مغرب و خود كوكب و ظهور و خفا و روز و شب درج نمايند.
ظهير ـ (چو امير) معين و مددكار و كسى كه از درد پشت شكايت نمايد.(عر)

انجمن بيستويكم

(در عين سعفص)
كه به 23 آيين مشتمل است:

آيين اوّل

[در حرف عين سعفص با الف ابجدى]
عين مفرده مختص زبان عرب بوده و در پارس يافت نمى شود.
عاب ـ عيب و عار.
عابد ـ (ر.ف) كه به پارسى «كاتوزى» و «پرستنده»[گويند].(عر)
عابر ـ (چو فاسق) عبور كننده و رجوع به «هود» هم نمايند.(عر)
عابس ـ (چو فاسق) مردم ترش روى و تندخوى و يكى از نام هاى شير درنده است.
عاج ـ دامن و دندان فيل يا استخوان آن و ناقه راهوارى.
عاجز ـ (ر.ف) و به پارسى «ناتوان» و «بيخسته» و «بشار» و «درمانده» [گويند].(عر)
عاجزيّه--->سعديّه.
عاد ـ قومى بودند بت پرست كه به عاد ابن عوص ابن ارم ابن سام ابن نوح منسوب و صاحب زراعات بسيار و فتنه انگيز; و در 3044 هبوطى حضرت هود به كسوت نبوّت متحلّى گشته و در ميانشان بنيان دعوت نهاده و به مدلول (اُبَلِّغُكُم رِسالاتِ رَبّى وَ أنَا لَكُمْ ناصِحٌ أمينٌ)(اعراف، 68) به دين حق ارشاد نموده و جز (وَ إنّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكاذِبينَ)(اعراف، 66) از آن قوم عنود جوابى نشنود. پس همه شان هدف سهام نفرين آن حضرت شده و نخست هفت سال آب باران از ايشان قطع و به بلاى قحط و غلا مبتلا گشته، بازهم اِصغاىِ [گوش دادن] نصايح مشفقانه آن حضرت نكردند. سرانجام سه قطعه ابر سرخ و سياه و سفيد در هوا پيدا شده و از منطوقه (بَلْ هُوَ مَا استَعْجَلْتُمْ بِهِ ريحٌ فيها عَذابٌ أليمٌ)(احقاف، 24) غافل بوده و اهل رحمتش پنداشتند و چون حضرت هود(عليه السلام)آثار نزول عذاب ديد، با چهار هزار تن از مؤمنين از ميان قوم بيرون شده و به يك سو رفتند. پس خداى تعالى

صفحه 235 - جلد سوم
صرصرى[باد تند] فرستاد كه هفت شب و هشت روز بادهاى سخت و شديد وزيدن گرفته و حصن هاى حصينِ[بناهاى محكم] ايشان را چون توتيا نرم كرده و از مساكن، آثارى و از سكنه، ديّارى نماند. و گويند كه اوّل وزيدن اين باد مطابق اوّل ماه شوّال موافق اوّل بردالعجوز بوده چنانچه در «ايّام عجوز» اشاره نموديم. و موافق نوشته ناسخ[ر.ض]، اين طبقه را به نصّ قرآن عاد اولى گويند و عادِ ثانى بازماندگان ايشانند كه معاصر حضرت صالح(عليه السلام)بوده اند.
عادت ـ (ر) مواظبت كردن بر چيزى است و گاهى بر حالت حادثه از آن مواظبت نيز اطلاق نمايند، يعنى حالتى و هيئتى است بدنى يا نفسانى كه از مواظبت كردن چيزى حادث گردد و به طورى ثابت و پايدار باشد كه زوال آن مشكل باشد و آن را به پارسى «واره» و «مروس» و «كردار»[گويند] و كسى را هم كه مواظب چيزى بوده و تركش نكند منسوب به عادت داشته و حرف آخرش را به اقتضاى قاعده زبان عرب انداخته و «عادى» گويند، چنانچه گويى: عادى فلان امر هستم يا فلان امر نيستم. و اما حرف «ى» در لفظ عادى كه به معنى دشمن و شير درنده است مخفّف و اصلى است به خلاف عادى كه منسوب به عادت است كه ياء آن مشدّد و زايد است، مثل لفظ عادى كه به معنى چيز قديم است كه ياء آن هم زايد و مشدّد و منسوب به قبيله عاد است، طريحى[ر.ض] گويد: هر چيز قديم را به عاد كه اقدم طوايف روى زمين است منسوب داشته و «عادى» گويند اگرچه اصلاً زمان عاد را درك نكرده باشد.
عادى ـ (چو راضى) رجوع به «عادت» شود.
عاذل ـ (چو كاهل) مذمّت كننده و رگ خون استحاضه و در عهد جاهليّت ماه شوّال و يا شعبان بوده; رجوع به «تاريخ عرب» شود.
عار ـ هر چيزى كه سبب عيب و قباحت و شرمندگى و سرافكندگى باشد و به پارسى «اك» و «آك» و «آهو»[گويند].
عارض ـ (چو كاهل) اظهار و عرض كننده و هر چيز غيراصلى و غيرثابت و صفحه گردن و دو طرف روى و دندان هاى بعد از ثنايا كه مابين آنها و دندان هاى آسيا است و جمع آن، عوارض است و از مهذّب[ر.ض] نقل است كه عوارض 16 دندان است كه از لب پديد آيد، هشت زير و هشت زبر.
عارف ـ (ر.ف)[دانا و شناسنده و در اصطلاح، آن كه خدا او را به مراتب شهود ذات و اسماء و صفات خود رسانيده باشد و اين مقام به طريق حال و مكاشفه بر او ظاهر شده باشد نه به مجرّد علم و معرفت].
عارف غزنه; عارف غزنين ـ حكيم سنايى.
عارى ـ (ر.ف)[برهنه و مبرّا و ساده].
عاريت ـ (چو باصفت) اسم مؤنّث عارى و شرعاً تمليك و يا اباحه منافع چيزى است مر ديگرى را بدون عوض كردن كه به پارسى «ايرمان» و «سپنج» گويند.
عاريت سرا ـ دنياى فانى.
عاشر ـ (چو فاجر) دَهُم.
عاشره ـ (چو حادثه) كفتار و اسم مؤنّث عاشر[ر.م] و رجوع به «برج» هم نمايند.
عاشق ـ (چو فاسق) مبتلا به محبّت و مرض عشق كه به پارسى «غاوش» و «غاووش» و «غاوشو» و «خنگ» و «سنار» و «شيفته» و «پشگ باز» و «تيب و شيب» و «اهوار» و «غاش»[گويند].
عاشق با ـ نوعى از طعام است كه با سركه يا آب ليمو مى پزند.
عاشق خشك ـ عاشق ارذل و كاذب و بى حقيقت.
عاشق سگ جان ـ طالب دنيا.
عاشق شجر--->لبلاب.
عاشور; عاشورا ـ (چو كابوس) كه «عشور» و «عشورا» نيز گويند، نام اسلامى روز دهم ماه محرّم و يا نهم آن است.
عاشوريّه ـ از فرق دسوقيّه[ر.م] است.
عاشه ـ كراك[ر.م] و عكّه[ر.م].
عاصى ـ (چو راضى) گنهكار و نافرمانى كننده و رجوع به «حمى» و «لبنان» هم نمايند.
عاق ـ كسى كه اطاعت پدر و مادر نكرده و مخالف امر و نهى ايشان باشد كه به پارسى «مخ» و «مخنده» و «مخيده» و

صفحه 236 - جلد سوم
«زبهر» و «برمخ»[گويند].(عر)
عاقبت ـ (ر.ف) و به پارسى «انجام» و «فرجام» و «بتاوار» گويند.(عر)
عاقر ـ (چو فاجر) زن نازاينده و مردى كه فرزندش نباشد.
عاقِرقِرحا ـ لغتى است عربى از «عقر» و «تقريح» اشتقاق يافته جهت آنكه فعل آن تقريح (ريش كردن) است و يا معرّب نام پارسى و هندى اش «آكركره» است كه به فرانسوى «پيرتر» (راسين ساليور) و به يونانى «پورتُرُون» يا «فوربون» گويند و حقيقت آن به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، نباتى است كه ريشه آن در طب مستعمل و در فرنگستان آن را از تجارت تونس مى آورند و به حجم انگشت و طويل و اسطوانه اى است و در تحفه[ر.ض] و مخزن [ر.ض] گويند: نباتى است در هند و مغرب كثيرالوجود و در شاخ و برگ و گل شبيه به بابونه بزرگ مگر اين كه شاخه هاى عاقرقرحا زغب دار[پرزدار ]و بر زمين مفروش و شاخه هاى آن بسيار از يك بيخ رسته و بر سر شاخه هاى آن قبّه هاى مستدير به شكل بابونه و گل آن تمام زرد به خلاف بابونه كه شاخه هاى آن ايستاده و برگ هاى گل آن سفيد و بيخ آن طولانى به قدر يك شِبر[وجب] و به سطبرى انگشتى و تند و تيز و سوزنده. و در مخزن[ر.ض] از ديسقوريدوس[پزشك يونانى قرن 1م ]نقل كرده كه نبات آن شبيه به شبت[شويد] و گل آن زرد شعرى دندانه دار و در شام كثيرالوجود است و آن بيخ ترخون جبلى است و «عودالقريح الجبلى» گويند و انطاكى[ر.ض] عاقرقرحا را به نام مغربى و شامى به دو قسم كرده و ماهيّت اوّلى را به نحوى كه اوّلاً مذكور افتاد بيان كرده و دويّمى را هم كه «مصرى» نيز گويند، موافق ديسقوريدوس ترجمه نموده است.
عاقل ـ (چو كاهل) بز كوهى و دشتى است در نجد و يا كوهى است در آن و ريگزارى است در ميان مكّه و مدينه و هم به معنى معروف كه به پارسى «خردمند» و «هشيار» و «هوشيار» و «هشيوار»[گويند].(عر)
عاقول ـ (چو كابوس) خارشتر و يا نوعى از خرنوب[ر.م].
عالج ـ (چو فاسق) ريگى كه بر روى هم متراكم شده باشد و رمل عالج كه در پاره اى آثار دينيّه هم وارد آمده، كوه هايى است متّصل به يكديگر كه طرف اعلاى آنها در قرب يمامه و طرف پايين آنها در نجد است و بعضى گويند كه رمل عالج محيط اكثر اراضى عرب است.
عالم ـ (چو كامل) دانا و صاحب علم و معرفت و (چو مادر) نشانه و علامت و تمامى ماسوى الله و يا آنچه در جوف فلك اعظم است، خصوصاً ارباب عقول و يا اينكه هر يك صنف از اصناف مختلفه مخلوقات را «عالم» گويند و آن را به پارسى «گيتى» و «كيهان» [گويند] و در وحدت و كثرت اجمالى عوالم امكان، رجوع به «ستاره» نمايند و در اينجا هم بعضى از آنها را كه در السنه داير و محلّ رغبت عامّه است به طور اختصار مذكور مى داريم.(عر)
عالم اجساد ـ ملكوت اسفل است.
عالم اجسام ـ عالم شهود[ر.م] است.
عالم ارواح ـ عالم جان[ر.م] و رجوع به «مثال» و «روانگرد» هم شود.
عالم اشباح ـ عالم مثال[ر.م] است.
عالم اصغر ـ هيكل بشرى كه نمونه عالم اكبر[ر.م ]است و به پارسى «جهان كهين» گويند.
«اتزعم انّك جرمٌ صغيرٌ *** و فيك انطوى العالم الأكبر»
«ز جوهر و كم و كيف و متى و وضع و جده *** ز أين و فعل و قبول و مضاف خط دارى».
عالم اظلّه ـ عالم مثال[ر.م] است.
عالم اكبر ـ جهان مهين.
عالم امر ـ عالم ملكوت [ر.م] است.
عالم بالا ـ عالم علوى[ر.م].
عالم بحرى--->اوقيانوس.
عالم برزخ ـ رجوع به «برزخ» و به قسم سيم «مثال» نمايند.
عالم تر ـ (به فتح لام) اشاره به عالم جاهليّت و (به كسر آن) شخصِ جاهلِ عالم نما و فاسق عادل نما.
عالم جان ـ ارواح و دنيا و عناصر اربعه[خاك، آب، باد، آتش].

صفحه 237 - جلد سوم
عالم جبروت ـ آن است كه از آن با ذات مقدّسه تعبير نمايند كه از «جبر» به معنى اكراه، مأخوذ و يا از «جبر» به معنى بلندىِ فوق الغايه كه دسترس هيچ كس نباشد اشتقاق يافته و به جهت بلندى ذات مقدّس از ادراك عقول قاصره و يا به جهت الزام مخلوقات به احكام قضا و قدر، بدين عنوان معنون گرديده و عالم ارواح [ر.م] را هم گويند و رجوع به «جبروت» هم شود.
عالم جسمانى; عالم حسّى ـ عالم شهود[ر.م] است.
عالم خاك ـ دنيا و جسد آدمى.
عالم خيال ـ عالم مثال[ر.م] است.
عالم دورنگ ـ دنيا، به اعتبار روز و شب و مردم منافق و دوروى و مكّار.
عالم ذرّ--->اَلَسْت.
عالم روحانى ـ عالم ارواح [ر.م] است.
عالم سفلى ـ عالم عناصر اربعه[خاك، آب، باد، آتش]، در مقابل عالم علوى كه افلاك و سماوات است.
عالم شهادت; عالم شهود ـ هر آنچه از عوالم امكان محسوسِ ما باشد، در مقابل عالم غيب كه عبارت از مخلوقات غايب از احساس است.
عالم عقلى ـ عالم ارواح [ر.م] است.
عالم عِلوى ـ افلاك و سماوات است كه به پارسى «فرازآباد» گويند.
عالم عناصر ـ تحت فلك قمر كه «گيتى» و «كيهان» و «جهان» [گويند].
عالم غيب--->عالم شهود.
عالم كون و فساد ـ عالم عناصر[ر.م] است و رجوع به «مثال» هم شود.
عالم لاهوت --->لاهوت.
عالم مادّى --->عالم شهود.
عالم مثال; عالم مُثُل--->مثل.
عالم مجرّدات ـ عالم ارواح[ر.م].
عالم محسوس ـ عالم شهود[ر.م].
عالم معقول ـ عالم ارواح[ر.م].
عالم مقدارى ـ عالم مثال[ر.م] و بعضاً در عالم شهود[ر.م ]نيز اطلاق نمايند.
عالم مُلك ـ عالم شهود[ر.م] است.
عالم ملكوت --->ملكوت.
عالم ناسوت--->ناسوت.
عالم نفوس ـ عالم مثال[ر.م] است.
عاله ـ (چو باده) شترمرغ.
عالى ـ (چو راضى) رفيع و بلند.
عاليه ـ (چو راضيه) مؤنّث عالى [ر.م] و زمين حجاز و يا بعضى اراضى آن.
عام ـ (به تشديد ميم) هر چيزى كه شامل آحاد كثيره باشد و (به تخفيف آن) سال است.
عام الفيل ـ سالى است كه ابرهه با فيل هاى معلَّم عازم تخريب كعبه گرديد; رجوع به «ابرهه» شود.
عامر ـ (چو فاجر) معمور و آباد و كوهى است در مكّه و طايفه اى است از عرب كه مجنون عامرى مشهور1 هم به نوشته بستان السياحه[ر.ض]، بدان منسوب است و يا به عامريّه كه يكى از دهات يمامه [در جزيرة العرب] است، منسوب مى باشد.
عامل ـ (ر.ف)[كسى كه با دقت كار كند و كسى كه متصدى كارهاى ديگر شود و مأمور ديوانى و والى و حاكم].
عامل جان ـ خداى تعالى و عناصر اربعه[خاك، آب، باد، آتش] و سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى، زحل].
عامل دريا ـ آفتاب.
عامل طبع ـ روح حيوانى.
عامل كان; عامل معدن ـ آفتاب و سبعه سياره.
عاملان ـ جمعِ عامل[ر.م] و تركيباتش هم مانند آن است.
عامورا ـ (چو عاشورا) يكى از دهات قوم لوط است.
عاموس ـ (چو كابوس) به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، از

1. نام اصلى وى «مهجور» است و نام و نسب و قبيله او بين ارباب سير محل خلاف است و بنابر مشهور، «عامرى» گفتن به خاطر اين است كه از قبيله بنى عامر بوده و گاهى به جهت انتساب به معشوقه اش، ليلى عامريّه، «مجنون ليلى» نيز گويند.(ريحانة الادب، ج5، ص 214)
   نظامى گنجوى براى نخستين بار داستان ليلى و مجنون را به شكل منظومه اى واحد به نظم درآورده است.

صفحه 238 - جلد سوم
جمله انبياى بنى اسرائيل بوده كه در 4614 هبوطى ظهور نموده و به شريعت موسى(عليه السلام)مى زيست و كتاب نبوّت آن حضرت مشتمل است بر 9 فصل كه متضمّن پند و مواعظ و مشعر از اخبار آينده است و هم شهر كوچكى است در نزديكى بيت اللّحم از نواحى بيت المقدّس و بدين معنى در مراصد[ر.ض] با صاد سعفص است.
عاموص--->عاموس.
عانه ـ (چو باده) الاغ ماده و گلّه الاغ وحشى و چند ستاره سفيد است در پايين سعود[ر.م] و هم به نوشته مراصد[ر.ض ]شهرى است در اردن و جزيره اى است در فرات و در بستان السياحه[ر.ض] گويد: بلده اى است خوب از بلاد عراق عرب در كنار فرات.
عايشه ـ (چو حادثه) زنِ خوش معاش.
عايشه لب جوى ـ دختر صوفى[ر.م] است.

آيين دويّم

(در [حرف] عين سعفص با باى ابجدى)
عبّاد ـ (چو كفّار) جمع عابد و (چو بقّال) دهى است در مرو[در تركمنستان].
عَبّادان ـ جزيره اى است مثلّث در دهنه دجله غور و در آن شهرى است كه در زمان ملوك فرس قورخانه[زرّادخانه ]و اسلحه و مهمّات لشگر ايشان در آنجا بوده است.
عبادت ـ (ر.ف) كه به پارسى «پرستش» و «هير» و «بندگى»[گويند].(عر)
عبّاس ـ (چو عطّار) شير درنده و مردم ترش روى و خشمناك و محالى است از آذربايجان كه يكى از بلوكات ثلاثه و هم نام چند نفر از بزرگان و سه تن از ملوك صفويّه و هم نام نامى عمّ اكرم حضرت خيرالبشر كه 37 تن خلفاى عبّاسى مشهور بدو منسوب و از نسل اويند[حدود 550 سال به تمامى ممالك اسلاميه حكمران بودند]; رجوع به «بنى عبّاس» نمايند.
عبّاسه ـ شهر كوچكى است از بلاد مصر در 15 فرسخى قاهره.
عبّاسى ـ منسوب به عبّاس، خصوصاً هر يك از خلفاى بنى عبّاس و رجوع به «قِران» هم شود و به «كمّثرى» هم رجوع نمايند.
عبّاسيّه --->هفتادوسه ملّت.
عبب ـ (چو سخن) تاجريزى[ر.م] و يا ميوه كاكنج[ر.م].
عبد ـ (چو سرد) كنيز و بنده و مطلق انسان و تير كوتاه و پهناور و نباتى خوش بو و كوهى است مر قبيله بنى اسد را.
عبد ابن ابرهه ـ چنانچه در «تبع» اشاره نموديم، چهارمينِ تبابعه يمن بوده كه در 4173 هبوطى در مملكت يمن جلوس نموده و اكثر بلاد و اراضى افريقيا را مسخّر نموده و از اقاصى آن اراضى جانورى چند به دست آورد كه صورت مردم داشتند ليكن روى هايشان از سينه پديدار بود و آن جماعت را «نسناس» مى ناميدند و چون ايشان را به يمن رسانيد مردم از ديدنشان ترسيده و عبد ابن ابرهه را به ذوالاذعار ملقّب داشتند كه ذعر، به معنى ترس است و بعد از 150سال كه سلطنت بالاستقلال نمود، بدرود جهان گفت.
عبدالحميدى--->فيروز.
عبد كلال--->تبع.
عبدالمسيح --->نوشيروان.
عبدالملك--->بنى اميّه.
عبدل ـ (چو عنبر) بنده و نام ديگر حضرموت[در شبه جزيره عربستان].
عبر ـ (چو شكم) جمع عبرت[ر.م] و (چو سخت) عبور و عبارت و عقاب و كنار وادى و نهر و مجلس كثيرالاهل و (چو هند) شهرى است و يا جانب دشتى است و يا سمت غربى فرات است كه جماعت عبريّون يهود هم بدان منسوبند.
عبرانى ـ يا عبرى; لغت يهود و اهل كنعان كه به شهر عِبر[ر.م] و يا عابر ابن شالخ منسوب و يا به جهت عبور بنى اسرائيل كه بدين لغت حرف زنند از نهر اردن يا بحر احمر بدين اسم اختصاص يافته و يا به جهت عبور جدّ ايشان، ابراهيم(عليه السلام) است از دو نهر فرات و دجله در موقع مهاجرت به ارض كنعان و رجوع به «لغت» هم نمايند.

صفحه 239 - جلد سوم
عبرت ـ (چو بركت) اشگ باريدن و گرمى چشم و سفيدى چشم و (چو دلبر) تعجّب و موعظه و بر احوال گذشتگان نظر كردن و اصل و اساس هر چيزى كه فروعات بدان عايد گردد و (چو عنبر) اشگ چشم و اندوه بى گريه و يا حبس شدن گريه در سينه و هم بلده اى است در يمن.
عبرت پذيرفتن ـ پند گرفتن و به نصيحت گوش دادن.
عبرت شش روزه ـ حوادث و زمين و آسمان و هرآنچه در روى آنها و ميان آنها است.
عبرى ـ (چو پشتى) درخت سدرى كه در كنار رودها مى رويد و (چو هندى) عبرانى[ر.م] و در «تاريخ عبرى»،رجوع به تركيبات «تاريخ» شود.
عبريّه --->هفتادوسه ملّت.
عبس ـ (چو سخت) عبوس شدن و نام نباتى است و (چو قمر) آبى است در نجد و كوهى است در آن سامان و محلّه اى است در كوفه و هرآنچه از بول و پشكل شتر بر دُم آن چسبيده و خشكيده باشد.
عبقر ـ (چو عنبر) سوسن سفيد و موضعى است در جزيره[ر.م] و يكى ديگر در باديه عرب كه كثيرالجنّ است. پس هر چيزى را كه از قوّت آن و يا خوبى صنعت آن و مهارت آن تعجب نمايند بدان نسبت داده و «عبقرى» گويند و عبقر نام دهى هم هست كه لباس هاى آن در نهايت حسن و زيبايى است و در قطرالمحيط[ر.ض] بعد از ترجمه مذكوره گويد: عبقرى، دروغ خالص و چيزى قوى و شديد و كاملِ هر چيز و بزرگ و رئيس و نوعى از فرش و بساط فاخر گران مايه كه به الوان مختلفه و نقش هاى گوناگون منقّش باشد.
عبقرى--->عبقر.
عبور ـ (ر.ف) و به «شعرى شامى» و «كلب اكبر» هم رجوع شود.
عبوس ـ (چو عمود) مردمِ ترش روى كه «تيموك»[گويند].
عبهر ـ (چو عنبر) نرگس و ياسمن و زن چاق و فربه و گلِ بوستان افروز[ر.م] و رجوع به «ميعه» هم شود.
عبيد ـ (چو كُمَيل) مصغّر عبد [ر.م] و (چو امير) جمعِ آن است.
عبيديّه ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، از شعب مرجئه و از جمله 73 فرقه امّت مرحومه كه حضرت بارى را به شكل انسانى تصوّر كرده و صفات او را غير ذات او دانند.1
عبير ـ (چو امير) تيرِ پُر پَر و قوم بسيار و زعفران و يا عطر مخصوصى است مركّب از زعفران و پاره اى عطرهاى ديگر.

آيين سيّم

(در [حرف] عين سعفص با تاى قرشت)
عتاب ـ (چو كتاب) مذمّت كردن و با ناز و غمزه حرف زدن و رجوع به «خارا» هم شود.
عتابى --->خارا.
عتبات ـ (چو رمضان) جمعِ عَتَبه[ر.م].
عتبات عاليات; عتبات عرشْ درجات ـ قبور و مشاهد و عتبات معصومين(عليهم السلام) و بيشتر از راه مجاز و استعمال جزو در كل و يا حالّ در محل، در بلادى استعمال نمايند كه متضمّن مشاهد مذكوره هستند، خصوصاً نجف و كربلا.
عتبه ـ (چو بركه) طرف خميدگى صحرا و (چو طلبه) درجه و مرتبه و زن و امر مكروه و كراهت و شدّت و آستانه در و يا چارچوبه آن و يا طرف بالايى چارچوبه و جمعِ آن عَتَب و عَتَبات است.
عتبه خارج; عتبه داخل ـ كه از اصطلاحات رمل است، محوّل به «رمل» است.
عترت ـ (چو دلبر) باد و اولاد ذكور و قطعه مشگ خالص و بلده و بيضه و جمعيّت و اوليا و نسل مرد و قوم و قبيله و اقرباى او و اصل و ساقه درختى كه بريده باشند و چشمه آب شيرين و گوارا و مرزنجوش و يا نباتى است كه مانند آن مفروش بر زمين باشد و سنگ بزرگى كه جانور كفتار

1. پيروان عبيد مكتئب هستند كه شاخه اى از مرجئه مى باشند. از عقايد آنها است كه صفات خدا و كلام خدا غير ذات او است و در اينكه خدا به صورت انسان است، و باحديث «إنّ الله خلق آدم على صورة الرّحمان» استدلال كرده اند. (ملل و نحل شهرستانى، ج1، ص 163)

صفحه 240 - جلد سوم
در نزد آن مأوا نمايد كه بهواسطه آن هدايت يابد.
عترت طاهره ـ پنج آل عبا(عليهم السلام) و يا 12 امام(عليهم السلام) كه به ملاحظه هريك از معانى مذكوره[در «عترت]، ايشان را «عترت» گفتن صحيح و درست باشد زيراكه ايشانند اولياى خدا و چراغ راه هُدى و بيضه دين و بلده اسلام و قوم و قبيله حضرت سيّدالمرسلين(صلى الله عليه وآله) و معدن علوم و معرفت و منبع فضل و حكمت و ايشانند كه همچو باد، لشگر خدا و در ميان ساير بنى هاشم و اولاد ابوطالب مانند مشگ خالص و همچو مرزنجوش اهل مشاهد متفرّقه و خيرات و بركاتشان در مشرق و مغرب جارى و مانند اصل و ساقه شجره مقطوعه هستند كه هماره مظلوم و منصوب الحق هستند.1
عتيق ـ (چو امير) قديم و ممتاز و مختار و آزادكرده و خانه كعبه را بيت العتيق گفتن يا بهواسطه امتياز آن و يا به جهت قدمت آن و يا به مناسبت آزاد بودن آن از طوفان و از قيد ملكيّت است كه از صدمه طوفان محفوظ مانده و تا به حال مملوك كسى نشده است.

آيين چهارم

(در [حرف] عين سعفص با ثاى ثخذ)
عثرت ـ (چو عنبر) لغزيدن و به رو افتادن و دروغ گفتن.
عثمان ـ (چو گلدان) مار و يا بچّه آن و بچّه اژدها و بچّه تودرى[ر.م] و نام پسر عفّان كه به اعتقاد عامّه، خليفه سيّم حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) است و هم نام پسر ارطغرل و يا تكين ابن طغرل كه در 688 يا 691 يا 699 دولت عثمانيّه را تأسيس داده و مردى بوده محتاط و خوش صورت و شجاع و سياه موى به حدّى كه در ميان رؤساى عموم مسلمين در شمار شجاعان طراز اوّل و از كثرت سياهى موى ملقّب به أسود(قارا) مى داشته اند كه در نزد ايشان از القاب افتخار است و بعد از عثمان، پسرش اورخان جانشين وى گرديده و بعد از او هم سلطان مراد اوّل در 761 هجرى خليفه وى گرديد و در صفحه 259 از مجلّه سال 14 الهلال[ر.ض] گويد: دولت عثمانيّه متضمّن 3 دوره است كه هريك از آنها بهواسطه پاره اى مزايا از دو ديگرى امتياز يابد:
   1. دوره امارت: كه دوره تأسيس آن دولت بوده و به امارت متّصف و صاحب دولت را هم امير گفتندى و امراى عثمانى سه تن بوده اند كه از 699 تا 791 هجرى حكمران آن دولت بوده اند. سلطان عثمان اوّل مذكور كه به غازى نيز موصوف بوده، پس اورخان پس سلطان مراد اوّل.
   2. دوره سلطنت: كه حكمران كل را سلطان ناميده و از 791 تا 918 هجرى چند تن از ايشان سلطنت نمودند كه اوّلشان بايزيد اوّل و آخرشان بايزيد ثانى است.
   3. دوره خلافت: كه خودشان را علاوه بر سلطان، خليفه نام كردند و اوّلين خليفه، سلطان سليم اوّل بوده كه در 918 هجرى متمكّن اريكه سلطنت گرديده و در 923 هجرى بعد از فتح مصر به منصب خلافت نايل گرديد و هنوز همين منصب تا حال باقى و تمامى ملوك عثمانى تا امروز 34 تن مى باشند:
      امرا            سلاطين            خلفا
      3               5               26
تا آنجا كه گويد: دولت عثمانيّه به چندين جهت نسبت به دول معظّمه اسلاميّه سابقه، داراى امتياز مى باشد:
   1. به پاره اى فتوحات عظيمه موفّق گرديدند كه تا آن اوان دسترس هيچ يك از دول اسلاميّه نبوده است، خصوصاً فتح قسطنطنيّه[استانبول] كه هماره نصب العين دولت امويّه و عبّاسيّه بوده و بدان آرزو مردند.
   2. دولت عثمانيّه اوّلين دولتى بوده كه فتح اوروپا را تصميم داده و با آنكه اوروپايى ها بعد از جنگ هاى صليبى از خواب غفلت بيدار شده و دول بسيارى تشكيل داده و ترتيبات لشگرى ايشان منظّم بوده و در نهايت اقتدار بودند، بازهم عثمانى ها در سايه جدّيّت به محاصره نمسه [ر.م] موفّق گرديدند. بلى، بنى اميّه هم بعد از فتح اندلس،

1. در برخى از آيات، باد، سنگ و آب، لشگر خدا معرفى شده است، مانند(فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الطُّوفانَ)(اعراف، 133)، يعنى بر آنها بهواسطه باد و طوفان بلا نازل كرديم. در آيه ديگر(وَأمّا عادٌ فَأُهْلِكُوا بِريح صَرْصَر عاتِيَة)(حاقّه، 6)، يعنى قوم عاد به وسيله تندبادى طغيانگر و سرد و پُرصدا به هلاكت رسيدند.

صفحه 241 - جلد سوم
فتح قسطنطنيّه را تصميم داده بودند كه بدان وسيله به فتح اوروپا هم موفّق گردند و اگر بدين مقصد خود نايل مى بودند البته تمامى اوروپا هم كه در آن احوال در غايت ضعف و اختلال بود، با كمال سهولت مسخّر ايشان بودى.
   3. عثمانى ها سلطنت را به شكل خلافت انداخته و ايشان اوّلين دولتى بودند از غير عرب كه خلافتشان محل تصديق عامّه و به نام خلافت بيعت كرده شدند، و الاّ درباره هيچ كدام از ملوك سابقه اسلاميّه اتّفاق نيفتاده و خودشان هم به پيرامون اين مدّعا نگرديده اند تا در 923 هجرى كه سلطان سليم اوّل مصر را فتح نمود، در آن موقع متوكّل على الله، آخر خلفاى عباسى كه بعد از استيلاى هلاكوخان مغولى در مصر توطّن داشتند، خود را از خلافت خلع نموده و خلافت را به عهده سلطان سليم محوّل داشته و بيرق و شمشير و ساير آثار نبويّه را با مفاتيح حرمين شريفين بدو مفوّض داشت. پس سلطان سليم داراى سلطنت سياسى و دينى شده و از همان روز موصوف به خليفه و اميرالمؤمنين گرديده و بعد از او هم ارث سلاطين ديگر گرديد. پس گويد: سبب اعظم طول امتداد دولت عثمانيّه همان اجتماع دو سلطنت دينى و سياسى است، و الاّ هيچ يك از دول اسلاميّه اكراد و اتراك و فرس و عرب، از سلاجقه و ايّوبيّه و ديالمه و غيرهم در طول بقاى سلطنت و وسعت حوزه آن به نصف پايه دولت علّيّه نرسيده و نه در يك خانواده پايدار بوده، چنانچه در خانواده سلطان عثمان غازى استمرار يافته است. حتّى خلافت عبّاسيّه هم كه مدّت آن از ساير خلافات عربيّه بيشتر است، زياد بر سه قرن داراى دو خلافت نبوده و اخيراً به حكومت دينى اختصاص يافته و ازاين رو منقرض گرديدند. و امّا امتداد دولت عثمانيّه و استمرار آن در يك خانواده به همين واسطه اجتماع دو سلطنت دينى و سياسى از همه بيشتر بوده و خواهد بود.
عثمانلو ـ دولت عثمانيّه.
عثمانى ـ هريك از آحاد دولت عثمانيّه.
عثمانيّه ـ رجوع به «عثمان» و مادّه 3 «صوفيّه» نمايند.

آيين پنجم

(در [حرف] عين سعفص با جيم ابجدى)
عجاج ـ (چو كَنار) غبار و دخان و احمق.
عجارِدَه ـ جمع عَجَرَّدى و ايشان اصحاب عبدالكريم ابن عَجَرَّد كه به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، به نام ميمونيّه، حمزويّه، شعيبيّه، حازميّه، خلفيّه، اطرافيّه، معلوميّه، مجهوليّه، صلتيّه، ثعالبه، ثعالبه معبديّه، شيبانيّه، مكرّميّه به 13 شعبه منشعب و هريكى از آنها از فرقِ 73گانه امّت مرحومه و اكثرشان به قَدَر قائل و افعال بندگان را به خودشان منسوب دارند و بعضى از ايشان گويند كه خداى تعالى خير را اراده كرده و اصلاً شر را اراده نمى كند و بعضى ديگر سوره يوسف را اساساً انكار نموده و تزويج دخترِ دختر و دخترِ برادر را روا دانسته و افعال عباد را مخلوق خدا شمرده و تارك نماز و مرتكب كبائر را به واسطه كشف آنها از غفلت كردن از حق تكفير نمايند.1
عجان ـ (ل) رجوع به «سومال» نمايند.
عجايب ـ جمعِ عجيب.
عجايب سبعه عالم ـ كه به نوشته ارباب فن، نظير آنها در تمامى روى كرده پيدا نيست، به نوشته گنج دانش[ر.ض]، به همين قرار است:
   1. گنبد هرمان مصر كه در «هرم» مذكور است.
   2. هيكل ژوبيتر كه در «ژوبيتر» مذكور افتاد.
   3. كليساى دييان كه در «دييان» نگاشته آمد.
   4. مناره اسكندريّه كه در آن بلده در ساحل دريا واقع و چراغى موسوم به «فرنجرى» شب ها بالاى آن روشن مى شده كه سفاينى كه به بندرگاه مى آمدند راه را گم نكنند و رجوع به «اسكندريّه» هم نمايند.
   5. مقبره حِذل پادشاه كسرى كه در 353 مقدّم ميلادى فوت شده و زن او، ارتميز كه خواهرش نيز

1. ملل و نحل شهرستانى، ج1، ص 149، دارالمعرفه; تبصرة العوام، ص 40، انتشارات اساطير.
   ازارقه، بيهسيه، عجارده و ثعالبه از گروه هاى تندروى خوارج محسوب شده و در همان قرون نخستين اسلام از بين رفتند، امّا معتدل ترين گروه خوارج، اباضيه است كه تا امروز باقى است.

صفحه 242 - جلد سوم
بوده و مكنت زيادى داشت و در شهر هلى كرناس كه معروف به بدرون است، مقبره اى جهت شوهر و برادر خود بنا نهاد كه از كثرت عظمت در شمار عجايب عالم محسوب مى شد.
   6. هيكل فرزند ژوبتير در جزيره راد كه كارپسِ حكيم شاگردِ لى سى پس در مدّت 12 سال از مس انجام داده و دو پاى آن را در دو طرف بالاى مكانى نصب كرده بوده كه زير آن مدخل بندرگاه و چنان مرتفع بود كه جهازهاى بزرگ از ميان دو پاى او مى گذشت و تمام مجوّف، و گويا هيكل ردوس است كه در «شارس» مذكور افتاد.
   7. ديوار بابِل است. در گنج دانش[ ر.ض] از هردوت، مورّخ سيّاح يونانى كه ملقّب به ابوالمورّخين بوده و تقريباً در 450 مقدّم ميلادى به بابل سفر كرده، نقل كند كه شهر بابل در جلگه اى مربع شكل واقع و هر ضلعى 120 استار است كه 21600 ذرع بوده و تمامى دور شهر را سه فرسخ هم گويند و از شهرهايى است كه ظاهراً در تمامى دنيا نظيرى ندارد و دور شهر خندق وسيع عريض عميقى دارد كه هميشه مملوّ از آب بوده و ديوارى كه بلافاصله وصل به خندق است پنجاه ارج عرض و دويست ارج ارتفاع دارد و طرز بنّايى ديوار بدين منوال بوده كه خاك خندق را فوراً خشكانيده و در كوره ها پخته و با گچ و آهك به كار مى برده اند و يك صد دروازه فولادى به ديوار و باروى مذكور نصب كرده بودند و شطّ فرات تماماً از وسط شهر مى گذشته و در داخل شهر در اطراف شط ديوارهاى محكمى بنا شده بود كه اگر دشمن خارجى بخواهد بهواسطه كشتى از راه شط داخل شهر شود، ديوارها سدّ و حايل شده و نتوانند، و در مقابل هر كوچه كه منتهى به شط مى شده درى از فولاد نصب شده كه هر وقت باز كنند مى توان به ساحل شط رفت و كوچه هايش همه راست و وسيع و خانه هايش سه مرتبه و چهار مرتبه و در هر يك از دو قسمت شهر بناهاى عالى برپا و در طرف چپ عمارات سلطنتى است كه دورش ديوار دارد و در طرف راست معبد مشترى است. و بعضى از ارباب فن، تمامى عجايب عالم را هشت دانسته و سدّ چين[ر.م] را هم كه در محلّ خود مذكور افتاد بدانها افزوده است.
عجب ـ (چو سخت) بيخ دُم و آخر هر چيز و (چو تند و سخت) سر استخوان مقعده كه بر روى آن مى نشينند و (چو قمر) تعجب و امر عجيب كه به پارسى «شگفت» و «اشگفت» و «شگرف» و «اشگرف» و «فافا» و «افد» و «افتد» و «بلگنجك» گويند و نيز موضعى است در شام و وحشت قلبى كه در وقت بزرگ شمردن چيزى عارض شود و (چو تند) تكبّر و خودپسندى كه رأى ديگران را خطا دانسته و رأى خود را حق و صواب پندارد.(عر)
عَجَبْ رود ـ آوازِ نى و يا قسمتى از آن و يا سازى است كه مى نوازند.
عجل ـ (چو هند) بچّه گاو، خصوصاً يك ساله آن و (چو قمر) شتاب و سرعت و (چو سبك و خَجِل) شتاب كننده.
عجلانيّه ـ (ل) از فِرَقِ رفاعيّه است.1
عجله ـ (چو طلبه) شتاب و سرعت.
عجم ـ (چو قمر) هسته و طايفه فرس و يا مطلق طوايف غيرعرب و (چو سخت) بيخ دُم و نقطه گذاشتن و چيزى را براى آزمايش جاويدن و (چو تند) بيخ دم و جمع اعجم است كه عبارت از مردم گنگ و موج بى آواز و مردم غير عرب و يا غير فصيح و يا كسى كه عاجز از حرف زدن باشد به طورى كه كلمات او مفهوم نگردد.(عر)
عجما ـ (چو صحرا) چاروا و بى عقل و مؤنّث اعجم و كسى كه خير و شر نديده باشد.
عجوز ـ (چو هبوط) عاجز شدن و (چو عروس) گاو و خرگوش و روغن و سوزن و گرگ و سگ و جهنّم و بيدق و علم و سپر و زن معمّر و تاجر و مسافر و شجاع و دلاور و دريا و دنيا و چاه و روباه و راه و پادشاه و آفتاب و شراب و تندباد و قرتاس[كاغذ] و كمان و آسمان و عدد هزار و جانور

1. طريقه اى است در عراق جنوبى كه پيشواى ايشان در سال 1175 ميلادى درگذشت و مركزشان بصره است و تا دمشق و استانبول پراكنده اند.(فرهنگ فرق اسلامى، محمد جواد مشكور، ص 313)

صفحه 243 - جلد سوم
كفتار و اسب و تب و عقرب و ناقه و نخله[ر.م] و كعبه و قبله و گرسنه و توبه و صحيفه و صومعه و شيخ و شيخه و داهيه و رعشه و جعبه و جفنه[ر.م] و كشتى و سفينه و قريه و نقره و دسته و فرقه و جنگ و حربه و شير درنده و چادر و خيمه و رجوع به «ايّام العجوز» هم نمايند.
عجوز خشكْ پستان ـ دنيا و زن نازاينده.
عجوز سالخورده; عجوز فرتوت ـ دنيا و عالم پرمِحَن.
عجوزه ـ عجوز [ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
عجول ـ (چو عروس) مرگ و شتر و زن واله و شيدا و زن پسرْ مرده و مردم بسيار شتاب كننده.
عجيب ـ (ر.ف) و رجوع به «عجب» نمايند.(عر)
عجين ـ (چو امير) خمير و رجوع به «ماهرات» هم نمايند.

آيين ششم

(در [حرف] عين سعفص با دال ابجدى)
عدّ ـ (چو حقّ) شمردن و حساب كردن و گمان كردن.
عدالت ـ (چو شماتت) انصاف كردن و ظلم ننمودن كه به پارسى «داد»[گويند] ودر اصطلاح متشرّعه، عبارت است از مواظبت كردن بر واجبات دينيّه و ترك محرّمات و معاصى كبيره و اصرار نكردن بر صغيره.
عداوت ـ (ر.ف) و به پارسى «آفند» و «دشمنى»[گويند] و در معنى اصطلاحى نجومى آن، رجوع به «صداقت» نمايند.
عدد ـ (چو سخن) جمع عُدّه (بر وزن جُثّه)[ر.م] و (چو صفت) جمع عِدّه (بر وزن قصّه) و (به ضمّ اوّل و كسر ثانى) به نوشته ناسخ[ر.ض]، به عبرى، راهنما و بالخصوص نامِ نامى يكى از انبياى بنى اسرائيل بوده كه در 4649 هبوطى ظهور نموده و زمانى وافر زندگانى كرده و هماره به دعوت و هدايت قوم اشتغال داشت و بالجمله عدد (بر وزن قمر) مشهور و در السنه داير و عبارت از نصف مجموع طرفين خود و يا اجتماع چندين فرد از يك جنس است، همچو: 5 كتاب و 8 قلم و مانند آنها و به نام صحيح و كسر و مطلق و مقيّد و زوج و فرد و اوّل و مانند آنها به چند قسم مقسوم و بنابر تعريف مذكور، واحد از اعداد نباشد چنانچه مختار بعضى از ارباب فن است اگرچه بعضى ديگر آن را هم از اعداد شمرده اند و باىّ نحو كان آخر عدد غيرمتناهى و تا هر جا كه منظور نظر باشد بهواسطه 9 شكل معروف ذيل و يك شكلِ صفر(0) 1(يك)، 2(دو)، 3(سه)، 4(چهار)، 5(پنج)، 6(شش)، 7(هفت)، 8(هشت)، 9(نه) نموده شده و هر يك از آن اشكال را «رقم» و «مرتبه» گويند و در حالى كه يك رشته عدد گرد آيد رقم اوّل را از سمت راست «آحاد» گفته و رقم دويّمى را «عشرات» خوانده و سيّمى را «مآت» و چهارمى را «اُلوف»(هزار) و پنجمى را «عشرات اُلوف»(ده هزار) نام كنند و هر سه مرتبه را هم «طبقه» خوانند و هر يك طبقه صاحب سه مرتبه آحاد و عشرات و مآت از اسم مخصوص آن طبقه بوده و هزار برابر طبقه پيشين خود مى باشد، چنانچه طبقه اوّل طبقه واحد بوده و طبقه دويّم هزار واحد و سيّمى هزار مرتبه هزار و چهارمى هزار مرتبه هزار هزار و پنجمى هزار مرتبه هزار هزار هزار و هكذا و مخفى نماند كه خواندن اعداد بدين روش بسيار صعب و مشكل و بلكه در صورت تكثّر طبقات خارج از امكان بوده و مؤدّى بر مقصود نباشد، مثلاً بنا به روش مذكور عدد ذيل را بايد همچنين بخوانند:
999،999،999،999،999،999
نهصد و نود و نه هزار هزار هزار هزار هزار و نهصد و نود و نه هزار هزار هزار هزار و نهصد و نود و نه هزار هزار هزار و نهصد و نود و نه هزار هزار و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه واحد.
   و مخفى نماند كه در اين حال مخاطب عاجز از تصوّر مقصود متكلّم بوده و بلكه خود متكلّم نيز از فهمانيدن و بلكه فهميدن مقصود و مدّعاى خود قاصر آيد. پس بعضى از پيشينيان يا به جهت عدم تشخيص مرض و يا از راه عجز از معالجه آن، پيرامون مدّعا نگرديده و در بوته اهمالش گذاشته اند، و بعضى ديگر ملتفت نكته شده و موافق لوحه ذيل:

صفحه 244 - جلد سوم
ده هزار
يك تومان
ده تومان
يك لك
ده لك
يك حبّك
ده حبّك
يك بحيره
ده بحيره
يك بحر
ده بحر
يك قلزم
ده قلزم
يك عمّان
ده عمّان
يك محيط
ده محيط
يك فلك اوّل
ده فلك اوّل
يك فلك دويّم
ده فلك دويّم
يك فلك سيّم
ده فلك سيّم
يك فلك چهارم
ده فلك چهارم
يك فلك پنجم
ده فلك پنجم
يك فلك ششم
ده فلك ششم
يك فلك هفتم
ده فلك هفتم
يك فلك هشتم
ده فلك هشتم
يك فلك نهم
ده فلك نهم
يك فلك دهم
از مرتبه عشرات اُلوف كه پنجمين مراتب عدد است، آغازيده و تا مرتبه بيستودويّم، هر يك مرتبه را به اسم خاصّى مسمّى داشته اند كه در صورت تكثّر مراتب لفظ هزار مكرّر شده و مانع از افاده و استفاده نباشد. پس عدد مذكور را كه از هيجده مرتبه شكل 9 تركيب يافته بود بدين روش بايد بخوانيم: نه فلك پنجم و نه فلك چهارم و نه فلك سيّم و نه فلك دويّم و نه فلك اوّل و نه محيط و نه عمّان و نه قلزم و نه بحر و نه بُحَيره و نه حبّك و نه لك و نه تومان و نه هزار و نهصد و نود و نه واحد و مخفى نماند كه اين روش هم صعب التصوّر بوده و كاملاً مؤدّى بر افاده مقصود نباشد، اگر چه به هيچ وجه ربط به روش اوّلى مذكور نداشته و هزاران مرتبه نزديك تر است. اين است كه در اين قرون اخيره از طبقه سيّمى كه هفتمين مراتب عدد است آغازيده و هر يك طبقه را كه از سه مرتبه مركّب است به اسم مخصوصى مسمّى نموده اند كه در مقام خواندن اعداد هر مرتبه به يك اسم ذكر شود و پر واضح است كه هر سه مرتبه را به يك اسم خواندن سهل تر و به ذهن نزديك تر است از آنكه هر يك مرتبه به اسمى خوانده شود، چنانچه در روش مذكور در جدول بوده و اسامى طبقات بدين ترتيب است:
   1. واحد         2. هزار
   3. مليون         4. بليون
   5. تِرليون         6. كاترليون
   7.كنتليون         8. سكسليون
   9. سپتِليون         10. اكليون
   11. نوليون
   پس عدد مذكوره بدين طرز بايد خوانده شود: نهصد و نود و نه كاترليون و نهصد و نود و نه ترليون و نهصد و نود و نه بليون و نهصد و نود و نه مليون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه واحد.
عَدَرْنا ـ كندش [ر.م] و آذربويه[ر.م].
عدس ـ (چو قمر) يكى از حبوباتِ مأكوله مشهوره و مدوّر كه به پارسى «نشك» يا «نسك» و «استرار» و «مرجمك» يا «مرجومك» و «بلس» و «وانج» و «انژه» و «بزسك» و «بلسن» و «بنوسرخ» گفته و به نام برّى و بستانى به دو قسم مى باشد، امّا بستانى پهن تر و بزرگ تر بوده و برّى كه «بنقه» نيز گويند، تلخ و كوچك تر و مايل به تدوير مى باشد.(عر)
عدس آبى ـ پرسياوشان[ر.م] و نوعى از طحلب[ر.م].
عدس برّى; عدس بستانى ـ عدس.
عدس جبلى; عدس كوهى ـ بنفشه[ر.م].
عدس نبطى ـ نباتى است شبيه به عدس در شاخ و برگ، ليكن برگ اين از آن عريض تر و طولانى تر و بر سر شاخ آن غلافى طولانى مى رويد مانند شونيز و در آن تخم آن مى باشد و در بيخ آن تلخى است و مى خورند.
عدسى ـ طِفشيل[ر.م].
عدسيّه ـ نوعى از طعام است مصنوع از عدس مانند هليم كه از گندم مى سازند و گويا همان عدسى است.
عدل ـ (چو خَجِل) عادل و (چو هند) مثل و مانند و يك لنگه بار و (چو قمر) ظلم و برابر كردن دو لنگه با همديگر و

صفحه 245 - جلد سوم
(چو سخت) عادل و عدالت و مثل و مانند و جزا و جزيه و فريضه و نافله و راست كردن و عدول نمودن و مساوى معتدل و هر امر متوسّط بين افراط و تفريط.(عر)
عدم ـ (چو خَجِل) فقير و (چو تند و شتر و قمر) فقر و بى چيزى و گم شدن و مفقود شدن و (چو قمر) دشتى است در يمن.(عر)
عدن ـ (چو قمر) شهرى است مشهور و بى آب و علف در ساحل بحر هند و يكى از بندرهاى يمن و بر سركوه بلندى واقع و به نام بانى خود، عدن ابن سنان از نسل حضرت خليل الرّحمان(عليه السلام)، موسوم و مرواريد خوب كه به «درّ عدن» مشهور است، از درياى آن خيزد و در قديم تجارت وسيعى داشته ليكن اكنون اعتبارى نداشته و در تصرّف انگريز[انگليس] و محطّ كشتى هاى آنهاست كه ميانه هند و سويس جارى است.
عدنگ ـ (چو پلنگ) ابله و نادان.
عدنه ـ (چو طلبه) موضعى است در نجد.
عدو ـ (چو عمو) دويدن و تاختن و (به فتح اوّل و ضمّ ثانى و تشديد واو) دشمن و (بر وزن نكو) به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، نام نامى يكى از اكابر انبياى بنى اسرائيل كه در 4442 هبوطى ظهور نموده و معنى عبرانى آن، زينت و شهادت است.(عر)
عدّه ـ (چو جثّه) ساز و سامان و تهيّه و تدارك از مال و اسلحه و غيره و جمع آن، عُدَد (بر وزن سخن) است و (چو سكّه) جماعت معدوده از هر قبيل باشد، خصوصاً ايّام معدوده اى است كه در آيين متين اسلامى از براى زن شوهرمرده و يا طلاق داده شده و مانند آنها مقرّر شده و جمع آن، عِدَد (بر وزن) شكم است.
عدّه دار بكر; عدّه داران رَزان ـ شرابى كه هنوز از آن نخورده باشند و خم هاى پر از شراب كه هنوز سر آنها را نگشاده باشند.
عدى --->كعب.
عديل ـ (چو امير) مثل و مانند.(عر)
عديله ـ (چو سليقه) مؤنّث عديل[ر.م] و به معنى عدول كردن از حق. طريحى[ر.ض] گويد: در دعا وارد است: «نَعوذُ بكَ مِنَ العَديلةِ عندَ المَوت»1، پس عديله را به همين معنى ترجمه كرده و گويا دعاى عديله مشهوره را هم «عديله» گفتن از همين راه است.(عر)
عديم ـ (چو امير) احمق و مجنون و بى چيز و فقير.(عر)

آيين هفتم

(در [حرف] عين سعفص با ذال ثخذ)
عذاب ـ (چو كَنار) رنج و مشقّت و قصاص و عقوبت و به پارسى «رنج» و «شكنجه» و «اشكنجه» و «بادفراه» و «بادافره»[گويند].(عر)
عذابه ـ (چو خرابه) مشيمه و بچّه دان.(عر)
عذار ـ (چو چنار) دو طرف تير و دو طرف لجام كه بر روى اسب افتد و مقدارى از دو طرف روى كه محاذى نرمه گوش باشد و يا آنچه از ريش و موىِ روىِ مرد كه در مقدار مذكور بوده و ميانه آن و نرمه گوش سفيد باشد و طعام وليمه كه در وقت ختنه و يا خريدن خانه و مانند آنها مى دهند و نام موضعى هم هست مابين كوفه و بصره.(عر)
عذب ـ (چو سخت) طعام و شراب شيرين و گوارا و (چو خَجِل) آبى كه جامه غوك[ر.م] داشته باشد و (چو قمر) خس و خاشاك و طرف هر چيز، خصوصاً طرف قضيب شتر و شاخ درخت و آنچه بعد از زاييدن بچّه از شكم مادر آيد كه اهالى ما «جُفت» گويند.(عر)
عذبه ـ (چو طلبه) رشته تازيانه و رشته اى كه در ميان دسته ترازو بندند و (چو هرزه) گزمازك[ر.م] و جامه غوك[ر.م] و نام دوايى است دافع سرفه و آب دهن و درختى است كه خوردن آن قاتل شتران است.(عر)
عذر ـ (چو تند و سرد) بهانه و عيب و گناه و عفو و اغماض كردن از آن كه به پارسى «پوزش» و «بهانه» گويند.(عر)
عُذرِ لنگ ـ بهانه سست و ضعيف.
عذرا ـ (چو خرما) عذر خواستن و (چو صحرا) واضح و آشكار و برج سنبله[ر.م] و يا جوزا[ر.م] و دختر باكره و درّ ناسفته و نام ديگر مدينه منوّره و دهى است در غوطه دمشق

1. بحارالانوار، ج95، ص 381 (چاپ بيروت) آمده است: «اللّهم إنّى أعوذ بك...»; مجمع البحرين، ج5، ص 422، انتشارات مرتضوى، مدخل «عدل».

صفحه 246 - جلد سوم
كه در توى مسجد آن درخت خرمايى هست و ريگزار راه نرفته كه بر روى آهن آمدورفت نشده باشد و چيزى است مانند تازيانه از آن كه مقصّران را بدان مى زنند و يكى از اصطلاحات بازى نرد هم هست، چنانچه هركه يازده بار پى درپى به حريف خود غالب آمد گويند عذرا برد و گرو را سه برابر مى ستاند، بعد از آن اگر آن حريف ديگر يازده بار ببرد گويند وامق برد و گرو را دو برابر مى گيرد و بالجمله لفظ عذرا نام معشوقه وامق هم هست كه كنيزك بكرى بوده در زمان ذوالقرنين[ر.م] و در هنگام وفات شوهر كه از اماثل عرب بوده و از وى آسوده خاطر نبود لباس هاى فاخر پوشيده و خود را معطّر كرده و در پيش روى وى بينى خود را قطع نمود كه از طرف او نگران نميرد و امّا لفظ عذرا كه در اين شعر خاقانى است:
«دور فلك ده جام را از نور عذرا داشته *** چون عدّه داران چار مه در طارمى وا داشته»
احتمال اين معنى آخرى و بعضى از معانى سابقه هم هست و خلاصه معنى شعر آن كه: جام را به گردش دائمى درآر مانند گردش فلك و بايد آن جام داراى دو صفت باشد يكى آن كه شراب آن مانند نور درّ ناسفته و يا برج جوزا و يا برج سنبله و يا عذراى معشوقه، منوّر و نورانى باشد و ديگرى آن كه شرابش كهنه بوده و 4 ماه در طارم خم مانده باشد، مانند زنان عدّه دار كه 4 ماه در منزل خود ساكن بوده و عدّه نگاه دارند.(عر)
عذره ـ (چو سركه) معذرت و (چو بُركه) علامت و بكارت و زايل كردن آن و پيشانى و موى يال اسب و يك دسته از موى و دردى است در گلو و قبيله اى است در يمن و (به فتح اوّل و كسر ثانى) غايط و مجلس و آستانه.(عر)

آيين هشتم

(در [حرف] عين سعفص با راى قرشت)
عراب ـ (چو كَنار) درختى است كه از پوست آن ريسمان سازند و (چو چنار) شتر عربى و اسب عربى و نوعى از گاو كه صاف و اهلى و بسيار زيبا است.(عر)
عرابه ـ (چو كَناره و اماله) فحش و دشنام و كلام قبيح و پستان گوسپند و نام موضعى است و (چو علاّمه) قبيله اى است در عكّا [در فلسطين اشغالى].(عر)
عراده ـ (چو كَناره) ملخ ماده و (چو علاّمه) دهى است در نزديكى نصيبين [در تركيه] و هم به نوشته قطر [ر.ض]، يكى از آلات حرب كه كوچك تر از منجنيق است و بدان سنگ بر قلعه اندازند و شايد توپ جنگى را هم «عراده» گفتن، چنانچه متداول اهالى ماست، از اين جهت باشد و در آثار عجم[ر.ض] گويد: اصحّ آن است كه بر وزن اماله باشد چون كه در آن گفتوگوها نموده بعضى به جاى حرف اوّل، همزه گفته و ديگرى به جاى دال، باى ابجدى نوشته و راى آن را بعضى ها مشدّد خوانده، پس از تفحّص معلوم شد كه اصحّ همان است.(عر)
عرار ـ (چو كَنار) بابونه و گل گاوچشم.(عر)
عرّاف ـ (چو عطّار) رجوع به «كهانت» شود.(عر)
عرافة--->كهانت.
عراق ـ (چو شمار) باران بسيار و استخوان بى گوشت و (چو چنار) بالاى ناف و دوره ناخن و كنار آب، خصوصاً ساحل دريا و هم نام چندى از اراضى عظيمه كه به قيد باميان و عجم و عرب از همديگر امتياز يابند.
عراق باميان ـ به نوشته بستان السياحه[ر.ض]، بلوكى است از طخارستان در 5 منزلى كابل; مردمانش هزاره و افغان و در صورتِ انسان و آب و هوايش خوب و به 20 قريه مشتمل مى باشد.
عراق عجم ـ قطعه بزرگى است از ايران كه در وسط آن واقع و به چندين حكومت منقسم و شرقاً به كوهستان و غرباً به لرستان و كردستان و جنوباً به فارس و كرمان و شمالاً به آذربايجان و گيلان محدود و طولاً 900 و عرضاً 400 كيلومتر بوده و مقرّ اداره اش طهران و از بلاد مشهوره اش اصفهان و كاشان و بسطام و سمنان و شاهرود و دامغان و سلطانيّه و همدان و نهاوند و آشتيان و در سال 22 هجرى مسخّر اسلاميان گرديد.
عراق عرب ـ كه الجزيره نيز گفته و قديماً بابيلونيا و مزوپوتاميا مى گفته اند، به نوشته احمد رفعت[ر.ض] و بعضى ديگر، نام اراضى وسيعه اى است مابين نهر

صفحه 247 - جلد سوم
فرات و دجله كه طولاً از عبّادان تا موصل و عرضاً از قادسيّه تا حلوان، ممتدّ بوده و از بلاد معروفه اش رقّه، موصل، سنجار، دياربكر; و در صدر اسلام مسخّر اسلاميان گرديده و مدّتى در تحت تصرّف بنى اميّه و بنى عبّاس بوده و يك چندى هم به تصرّف مغول و ايران گذشته و در 803 هجرى به حيطه حكومت تيموريان آمده تا در عهد سلطان سليم خان عثمانى ضميمه دولت علّيّه گرديد، و در مراصد[ر.ض] گويد كه نام پارسى اصلى آن ديار ايران بوده، پس اعراب معرّبش كرده و عراق ناميدند و يا به جهت دريا كنار بودن آن بدين اسم اختصاص يافته.
عراقان ـ يا عراقين; بصره و كوفه است.
عراقى ـ (چو شكارى) يكى از نغمات موسيقى و هر چيز منسوب به عراق و رجوع به «خط پهلوى» هم نمايند.
عرايس ـ (چو حمايل) جمعِ عروس.(عر)
عرب ـ (چو تند) طايفه عرب كه مذكور مى شود و (چو سرد) خوردن و فرح و نشاط و (چو حمل) آب صاف بسيار و ناحيه اى است در قرب مدينه و (چو قمر) آب و نشاط و فساد معده و طايفه اى است معروف از مردم، كه قرآن مجيد به زبان ايشان نازل و در اصل و نسب ايشان اختلاف فراوان بوده و به نوشته اكثر مورّخين، به نام عاربه و مستعربه به دو صنف مى باشند; امّا عاربه كه به جهت انقراض و معدوم و نابودن بودن ايشان كه يك تن از اصول و قبايلشان در روى زمين نمانده، بائده نيز گويند(هالكه)، كسانى بودند كه به زبان يعرب ابن قحطان سخن رانده و از نسل عاد و ثمود و قحطان مى باشند; و امّا مستعربه از نسل حضرت اسماعيل(عليه السلام) به وجود آمده و به زبان آن حضرت سخن رانده و اكنون نسب جميع فرق عرب بدان حضرت مى پيوندد و احمد رفعت[ر.ض] به نام عاربه و مستعربه و تابعه و مستجمعه به چهار صنف كرده و از ترجمه سه قسم آخرى نام نبرده است و در شرحِ اجمالى لغت عربى، رجوع به ترجمه «لغت» شود.
عرب بائده; عرب تابعه; عرب عاربه; عرب مستعجمه; عرب مستعربه---> عرب.
عَرَبانه ـ دف و دايره و مركبى است برّى; در قُطر[ر.ض] گويد: از كلمات مولّدين است.
عربده ـ (چو زَلزَله) بدخلقى و بدمستى و آزار و اذيّت كه به پارسى «چَرّد» [گويند].
عربـده جـوى ـ جنگجـوى و چاپلـوس و بازيگـر و حقّه باز.
عربستان ـ يكى از ولايات سمت غربى قطعه آسيا كه از شمال به جزيرة العرب و فلسطين و از جنوب به بحر هند و از شرق به بحر فارس و جزيره و عراق عرب و از مغرب به بحر احمر و بوغاز سويس[تنگه سوئز] و بوغاز باب مندب محدود و بلكه به نوشته بستان السياحه[ر.ض]، تمامى ملك عرب به جزيرة العرب موسوم و به نوشته كشف القناع[ر.ض]، تمامى آن به 5 قسم مقسوم مى باشد: يمن، حجاز، تهامه، نجد، يمامه. امّا ارض بحرين نزد اكثر از عراق است و ليكن فى الحقيقه از بلاد عرب است مگر اينكه متّصل به عراق است، امّا يمن از سه جهت به درياى قلزم و از جهت چهارمى به بحرين و تهامه و يمامه محدود و اقسام آن حضرموت و عمّان و نجران، و به نوشته بعضى وجه تسميه آن به يمن، وقوع آن است از يمين كعبه در وقت استقبال مشرق، مثل وقوع شام از شمال آن. و امّا حجاز در جنب بحر احمر واقع و به جهت حاجز بودن آن در ميان نجد و تهامه بدين اسم اختصاص يافته. و امّا نجد بهترين اراضى عرب و از شمال به شام و از شرق به عراق و از غرب به حجاز و از جنوب به يمامه متّصل است. و امّا يمامه در ميان نجد و يمن واقع و از شرق به بحرين و از غرب به حجاز اتّصال دارد.
عربه ـ (چو طلبه) عربانه[ر.م] و جزيرة العرب و موضعى است از بلاد فلسطين.(عر)
عربى ـ (ر.ف) و به پارسى «تازى»[گويند].(عر)
عرج ـ (چو قمر) شهرى است در يمن و عقبه اى است در ميان مكّه و مدينه.
عرس ـ (چو هند) زن مرد و شوهر زن و (چو تند و شتر) زفاف و طعام وليمه و (چو خَجِل) شير درنده و (چو سرد) رسن و ريسمان و ستون ميان خيمه و بچّه كوچكِ از شير

صفحه 248 - جلد سوم
باز گرفته.(عر)
عرسان ـ (ل) بلده اى است در يمن.
عرسه ـ (ل) نام مصرىِ شغال است.
عرش ـ (چو تند) نام مكّه و رگى است در گردن و (چو سرد) عزّت و شوكت و ركن و قوام و دوام و پيشانى و سايبان و رئيس و مدبّر و سقف خانه و خيمه و تخت سلطنت و عرش اعظم الهى را هم بدين اسم مسمّى داشتن به مناسبت يكى معنى آخرى[رئيس، مدبّر، سقف] است كه به نوشته ارباب هيئت قديم، همان فلك نهم است كه رئيس و مدبّر ساير افلاك و سماوات و برتر از همه آنها و به منزله سقف آنها بوده و تمامى آنها بهواسطه وى متحرّك بوده و به پارسى«تنانبد» و «تنانتن» و «تنبد» و «تنتن» و «تن سالار» و «تهم» و «ساده دشت» و «ساده سپهر» و «كرزهان» و «كرژمان» و «كرشمان» گفته و گاهى سه آخرى را به لفظِ برين مقيّد داشته و به عربى به «فلك الافلاك» و «فلك أعلى» و «فلك اعظم» و «فلك اطلس» و «محدِّدالجهات» نيز موسوم مى باشد و بالجمله چنانچه مصرّح به بعضى از معاصرين محقّقين است، به تمامى آسمان ها و عالم كون و فساد محيط و محدّد تمامى عوالم امكان و از همه طرف منتهاى اجسام و اجرام و از تحت تصوّر ما خارج و احاطه بر اطراف و خصوصيّات آن از اسرار غيبيّه مى باشد، چنانچه كرسى كه در لسان شرع قدسى وارد است محدّد همين عالم محسوس ما و تنها منتهاى همين خانواده شمسيّه است.1
عرش اعظم; عرش اكبر ـ قلب انسانى و رجوع به ترجمه خود «عرش» هم نمايند.
عرش بلقيس ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، نام موضعى است كه از آثار آن تنها 6 ستون باقى است.
عرش روان ـ (به كسر شين) همان عرش الهى است و (به سكون آن) انبيا و اوليا و عرفا.
عرش سبائى ـ تخت بلقيس كه پادشاه شهر سبا بوده.
عرشوران ـ (به سكون شين) انبيا و عرفا و اوليا.
عرشيان ـ ملائكه و مقرّبين و حاملان عرش[ر.م].
عرصف ـ (چو عنبر) كمافيطوس[ر.م].
عرصم ـ به لغت يمن، بادمجان صحرايى.(عر)
عرصه ـ (چو هرزه) بقعه بزرگ خالى از بناى خانه ها كه اهالى ما «حياط» و «خانه» و «باغچه» گويند.
عرض ـ (چو تند) ناحيه و جانب و وسط نهر و دريا و دامنه كوه و صفحه شمشير و (چو هند) بدن و لشگر و وادى يمامه و رايحه بدن و اخلاق پسنديده و حسب و شرف و آبرو و ناموس و هرآنچه بدان افتخار نمايند و (چو سرد) ظهور و اظهار و از حفظ خواندن و كوه و دامنه آن و اطراف آن و وسعت و پهنايى و ملخ بسيار و نام ديگر روز قيامت و طايفه اى است از عرب و در اصطلاح اهل نجوم و هيئت، دورى كوكبى است از دايره منطقة البروج[ر.م] چنانچه بُعد آن از دايره معدّل را «ميل» آن كوكب گويند و در اصطلاح ارباب هيئت و نجوم و جغرافيا، عبارت از دورى موضعى است از خط استوا شمالاً يا جنوباً كه لفظ عرض را بدان موضع معيّن اضافه داده و به شمالى يا جنوبى مقيّد سازند، چنانچه گويند: عرض شمالى تبريز «لَح مَد» است، يعنى دورى آن از خط استوا به سمت شمال 38 درجه و 44

1. واژه «عرش» در قرآن در مورد خدا، 18بار وارد شده است و در پاره اى موارد با لفظ «استوى» كه به معنى «استيلا» است، همراه مى باشد و در مواردى با لفظ «العظيم» توصيف شده است. از آنجا كه عرش مظهر قدرت خداوند است، بايد گفت مقصود از عرش، سراسر جهان هستى (اعم از مادى و مجرد) است كه نتيجه استيلاى بر آن، موجب تدبير و تنظيم جهان وجود و علم به آنچه در عالم هستى مى گذرد، مى باشد و (ثُمَّ استَوى عَلَى العرش) يعنى بر سراسر هستى كه ملك خداوند و سرير قدرت اوست، استيلا يافت و قدرت وى بر تمام عوالم محيط گشت و اگر عرش در مقابل آسمان در برخى آيات آمده است، از باب عطف عام بر خاص است، چنانچه مى فرمايد:(مَن رَبّ السَّموات وَ ربّ العرش العظيم).
   احتمال ديگر اينكه منظور از عرش، عوالم ماوراءالطبيعه باشد يعنى آن جهان وسيعى كه از قيد و بند ماده و شرايط زمان و مكان دور است و آسمان ها و زمين ها زير سايه آن عوالم قرار گرفته است و از آنجا الهام مى گيرند. در اين صورت آن جهان مجرد بزرگ و وسيعى است كه تدابير جهان ماده و پيدايش هرگونه نظام در اين عالم طبيعت از آنجا سرچشمه گرفته و آن جهان وجود وسيع و كاملى است كه استيلاى بر آن، باعث علم به تفصيل حوادثى است كه در اين جهان رخ مى دهد.(ر.ك: قرآن و معارف عقلى، تفسير سوره حديد، آيت الله العظمى سبحانى)
   و اما تفسير عرش به فلك نهم يا محدِّد الجهات مبنى بر هيئت بطلميوسى است كه پايه هاى آن فرو ريخته و مؤلف فقط به نقل نظريه ها پرداخته است.(عليرضا سبحانى)

صفحه 249 - جلد سوم
دقيقه است و بالجمله لفظ عرض (بر وزن قمر) متاع و كالا و اموالى كه غيرنقدين باشد و در اصطلاح طبّى آن، رجوع به «مرض» شود و در اصطلاح فلاسفه، موجودى است كه به خودى خود قائم نبوده و با موجودى ديگر قائم باشد، همچو: حرارت و برودت و الوان و طعوم و مانند آنها، در مقابل جوهر كه موجود قائم بالذّات را گويند و عرض بدين معنى را به پارسى «تاور»[گويند]; انورى:
«تيزى تيغش ببرد گرمى آتش ببين *** نوع چه جنس از عرض نفس چه جوهر شكست»
   و حاصل معنى شعر آن كه: تيزىِ تيغش گرمى و حدّت آتش را ببرد و ببين كه تيزى تيغ او كه نوعى است از مطلق تيزى كه آن هم يك جنس از جنس هاى اعراض است چگونه جوهرى را شكسته كه آتش است، يعنى نوع جنس سهلى از عَرَض كه آن تيزى و حدّت است جوهر عمده بزرگى را كه آتش است شكسته و بعضى گفته كه گرمى آتش نيز از اعراض است، پس شكستن آن باعث شكستن جوهر نمى شود. پس بايد مراد از گرمىِ آتش رواج و رونق آن باشد و مخفى نماند كه رواج و رونق نيز از اعراض است، پس جواب شبهه آن است كه مقصود از آتش گرمى است به طورى كه اگر گرمى نباشد «آتش» گفتن درست نباشد، پس شكستن گرمى آتش در حقيقت شكستن خود آتش است بلكه اگر مراد رواج و رونق باشد بازهم صحيح است زيرا كه شكستن رونق چيزى در حقيقت شكستن خود آن چيز است.
عَرض بلد; عَرض كواكب --->علاص.
عرضه ـ (چو سفره) همّت و وقار و قوى و حيله كردن در كشتى گيرى و (چو هرزه) يك دفعه عرض و اظهار كردن است.(عر)
عرضى ـ (چو پشتى) كسى كه نشستن بر روى زين را نتواند و (چو سعدى) نوعى از جامه و (چو سفرى) منسوب به عَرَض [ر.م] و يكى از اقسام خط است كه در «خط» مذكور افتاد.
عرطَنيثا ـ چوبك اشنان[ر.م] و بيخ گازران[به «كندس» رجوع شود].(يو)
عرعار; عرعر ـ (چو سردار و عنبر) درختى است مخروطى شكل معروف كه از سرو كوتاه تر و كوچك تر و از آن كافور جودانه حاصل شود و آن را به پارسى «وهل» و «سرو كوهى» و «اورس» و به فرانسه «ژَنِويِر» گفته و تنها ثمر آن كه نخودى شكل و به قدر فندقى بوده و رنگ رسيده آن اسمر[يعنى سبزه] مايل به سياهى و داراى سه هسته كوچك عُظمى [يعنى استخوانى] و اندكى شيرين است، در دفع بعضى از اقسام استسقا، معمولِ اطبّا و در دفع اوجاع [يعنى دردها] روماتيسم عضلانى نيز بسيار مستعمل مى باشد و چنانچه مصرّح به اهل فن است، ميوه عرعر غيرِ ثمر ابهل است، اگر چه بعضى آن را ابهل دانسته; خلاصه تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] آنكه ابهل كه به پارسى «اورس» و «ايرس» و «ارس» و «برس» و «برس غنچه» و «آغورس» گفته و به يونانى «براتوس» و به فرانسوى «سابين» گويند، قسمى است از سرو كوهى و در نزدِ اطلاق، ثمرِ آن مراد است كه به پارسى «تخم وهل» ناميده وتازه آن سرخ و رسيده اش سياه و اندكى شيرين و برگش شبيه به برگ درخت گز و بزرگ تر از بار عرعر كه قسم اشهر سرو كوهى است، و در پزشگى نامه[ر.ض] گويد: درخت ابهل هميشه سبز و برگ هايش كوچك و در روى ساقه متعاقب، و به نام صغير و كبير به دو قسم مقسوم مى باشد كه برگ هاى اوّلى مانند برگ درخت تمر هندى و دويّمى مثل برگ سرو متعارفى است.
عرعر برّى--->شربين.
عرف ـ (چو هند) صبر و (چو سرد) باد و گياه و علف و (چو تند) جود و سخا و موج دريا و برّ و احسان و مشهور و معروف و موى يال اسب و گوشت سرخ سر خروس و اسم مصدر از اعتراف به معنى اقرار و هم ناحيه اى است در ده فرسخى صنعاى يمن.(عر)
عُرَفا ـ جمعِ عارف و عريف و بالخصوص ارباب سير و سلوك را گويند.(عر)
عرفات ـ (چو سرطان) دشتى است در نزديكى مكّه كه وقوف كردن در آن از ظهر روز عرفه تا غروب آن روز از جمله اركان اعمال حجّ اسلامى است و رجوع به «كعبه» هم نمايند.

صفحه 250 - جلد سوم
عرفان ـ (چو دلزار) خير و احسان و علم و معرفت و شناختن و «اهل عرفان» صوفيّه و ارباب سلوك را گويند.(عر)
عرفه ـ (چو بُركه) اورفه [ر.م] و (چو سركه) عرفان و (چو هرزه) باد و ريشى[يعنى زخمى] است كه در سفيدى كف دست برآيد و (چو طلبه) عرفات [ر.م] و نام روز نهم ماه ذى الحجّه عربى.(عر)
عرق ـ (چو سرد) راه و طريق و (چو هند) جسد و بدن و رگ و وريد و آب اندك و شير خوردنى و ريشه درخت و كوه كوچك و كوه صعب و دشوار و زمين شوره زار و (چو قمر) رطوبت ديوار و به معنى معروف كه به پارسى «تر» و «خوى» گفته و به يونانى «اوبيهون» و به رومى «اوروسليس» و به هندى «پسينه» نامند و ماهيّت آن مادّه مائى خون و يا فَضَلات رقيقه حاصله از غذا است در بدن كه از منافذ و مسامّات بدن انسان و حيوان خارج شده و ترشّح مى نمايد، خصوصاً در وقت حركت شديده و گرمى هوا و استعمال چيزى كه عرق آورد.(عر)
عَرَقِ بهار ـ شكوفه نارنج.
عِرق الجبال--->موميا.
عرق چين ـ دستارچه و قطيفه و نوعى از كلاه نازك و معروف و هر چيزى كه بدان عرق را پاك و تميز نمايند، خصوصاً روپاك ابريشمى.
عَرَق شراب ـ (ر.ف) كه به پارسى «تاهو» و «مى پخته»[گويند].(عر)
عرق كردن ـ خجالت كشيدن و چيزى دادن.
عرق كرده ـ از عرق كردن و بالخصوص اسبى كه از كثرت سوارى چنان كرده باشند كه از بسيار دوانيدن عرق نكرده و تنگ نفس نشود.
عَرَقِ كشمش--->الكل.
عرق گير ـ خجل و شرمنده و پارچه اى كه بدان عرق را از بدن پاك كنند.
عِرق مدنى ـ به نوشته بحرالجواهر[ر.ض] و شرح اسباب[ر.ض]، آن است كه در بدن خصوصاً در ران ها و ساق ها و بازوها آژخ هايى[زگيل] حادث گردد كه نخست آماسيده[متورم] پس سوراخ شده و چيزى شبيه به رگ به باريكى سوزن و سرخ مايل به سياهى از آن خارج شده و تا يك شب و زياده امتداد يابد و بسا هست كه در زير جلد و پوست بدن مانند كرمى حركت نمايد. اين است كه بعضى از اهل فن گويد كه آن رگ نيست، بلكه حيوانى است كه در بدن از مادّه آبى شديدالفساد و باعفونت تكوّن يابد و آن را به پارسى «رشته» گويند و اكثر حدوث اين علّت در بلاد حارّه و يابسه بوده و بالخصوص در مدينه منوّره كه بيشتر از ساير جاها باشد و لذا بدان منسوب داشته و «مدنى» گويند.
عِرق النسا ـ رگى است كه بر روى ران از سرين تا كعبِ پا امتداد داشته و نام آن رگ «نَسا»(بر وزن قضا) است پس اضافه عرق به سوى نَسا از براى بيان بوده و از قبيل شجرالأراك است، يعنى عرقى كه نامش نَسا است و موافق نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، بيشتر در خود آن رگ استعمال نكرده و درد و وجع آن را «عرق النسا» گويند و همين درد را به پارسى «كهنكو» گويند، چنانچه خود آن رگ را «كجوك» و «كچوك» [گويند].(عر)
عرقوب ـ (چو پرزور) رگ پى و (چو اَمرود) نام شخصى است از عرب كه به خُلفِ وعده مشهور است.(عر)
عَرَقيّه ـ عرق چين[ر.م] و فاخته.(عر)
عرم ـ (چو خَجِل) سماريس[ر.م] و رجوع به «سبا» هم نمايند.(عر)
عرمض ـ (چو عنبر) جامه غوك [ر.م] و نوعى از درخت كنار كه خاردار بوده و هرگز بار ندهد.(عر)
عرن ـ (چو قمر) تركيدگى دست و پا و (چو سرد) گرهى است بى موى به قدر گردكانى[گردويى] كه نزديك به زانوى دست و پاى اسب به هم مى رسد.(عر)
عروس ـ (چو عمود) نام گنج اوّل خسرو پرويز و يكى از گنج هاى كيكاوس كه به طوس داده بود و كيخسرو آن را به گودرز سپرد تا به گيو و زال و رستم بدهد و هم به معنى معروف كه زن تازه شوهر كرده است و مرد تازه زن كرده را

صفحه 251 - جلد سوم
هم گويند و به پارسى «ويو» و «ويوك» و «بيو» و «بيوك» (با باى پارسى و ابجدى)[گويند] و در اصطلاح كيمياوى، كبريت و گوگرد زرد است.
عروس اَرغنونْ زن ـ ستاره زهره.
عروس باغ ـ گل و ميوه و نهال نو برآمده و درخت ميوه دار.
عروس بيابان ـ شتر باركش، خصوصاً شتر باركش راه مكّه.
عروس پس پرده--->كاكنج.
عروس جهان ـ ستاره زهره و خود جهان.
عروس چرخ ـ آفتاب.
عروس چمن ـ عروس باغ[ر.م].
عروس چهارمْ فلك ـ آفتاب.
عروس خاورى ـ آفتاب.
عروس خشكْ پستان ـ دنيا و زن عقيمه.
عروس خلد ـ حور بهشت.
عروس در پرده ـ كاكنج[ر.م].
عروس روز ـ آفتاب.
عروس شام--->عسقلان.
عروس شوى مرده ـ دنيا.
عروس عدن ـ ماه و ستاره ها و كنيز زرخريد.
عروس عرب ـ مكّه معظّمه.
عروس فلك ـ آفتاب.
عروس كج ـ صورت زشت و مهيبى كه كودكان را بدان مى ترسانند.
عروس نه فلك ـ آفتاب و خود افلاك.
عروسان ـ جمع عروس و اكثر تركيباتش هم مانند تركيبات آن است.
عروسك ـ (چو كبوتر) بوم مادّه و منجنيق كوچك و مصغّر عروس [ر.م]، اِفراداً و تركيباً و رنگ لعلى و مرغ شب تاب و لعبت دختركان و دختر نابالغى كه به شوهر دهند و به نوشته برهان[ر.ض]، ذراريح[ر.م] را هم گويند.
عروسك پس پرده; عروسك در پرده--->كاكنج.
عروض ـ (چو عمود) ابر و طعام و حاجت و عريض و معنى و مفهوم كلام و ناحيه و راه تنگناى دامنه كوه و نام مكّه و مدينه و حوالى آنها و نام جزو آخر نصف اوّل مشعر و مكانى كه در هنگام راه رفتن از دور نمايان باشد و هم به معنى معروف كه عبارت از معرفت اصول چندى است كه بهواسطه آنها احوال اوزان شعريّه را معلوم كنند و به عبارت ساده، علمى است كه در آن از احوال اوزان معتبره در اشعار بحث و مذاكره مى نمايند. احمد رفعت[ر.ض ]گويد: موضوع اين علم الفاظ عربيّه و ازاين رو كه از احوال اوزان مذاكره مى نمايد از فروع علم موسيقى مى باشد و واضع اين فنِّ عالى، خليل ابن احمد بوده كه به حكم استقراء و تتبّع، تمامى اشعار عرب را به 15 وزن بخش كرده و هريكى را «بحر» نام نهاد; و بعد از خليل، جوهرى در تهذيب قواعد اين علم كوشيده و اخفش هم بحر متدارك را علاوه نمود تا آنكه هر كس بحرى افزوده و عاقبت به 19 بحر منتهى گرديد، چنانچه در «بحر» مذكور افتاد. و بالجمله غايت علم عروض احتراز از خطا در اوزان اشعار است، چنانچه اصول ممهّده از براى تشخيص خطا و صواب مقامات معتبره در موسيقى را «ايقاع» نامند. و گاه است كه اصول عروضيّه را هم به جهت مشابهت اصول موسيقى به اسم ايقاع مسمّى نمايند.(عر)
عروق ـ (چو هبوط) جمع عِرق به معنى رگ است.(عر)
عروق جذّابه; عروق شَعريّه; عروق ضَوارب; عروق غير ضوارب--->شريان.
عريان ـ (ر.ف) و به پارسى «برهنه» و «تَهَك»[گويند].(عر)
عَريش ـ به نوشته بستان السياحه[ر.ض]، دهى است در راه مصر و بيت المقدّس كه در قرب دريا واقع و مردمانش عرب و زيدى مذهبند و به نوشته كشف القناع[ر.ض]، شهرى است در جنوب غربى غزّه واقع و آثار قديمه در آن بسيار و به زعم بعضى، از مصر و به زعم جمعى، از فلسطين است و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، قلعه اى است در يمن و يكى ديگر در ساحل اسكندريّه به مسافت 16 كيلومتر از جنوب غربى غزّه واقع و در سمت جنوبى آن صحراى وسيعى است كه آن هم بدين اسم موسوم و بعضاً آن را تيه و ترابين نيز گويند.

صفحه 252 - جلد سوم
عريض ـ (چو امير) بز يك ساله و هر چيز وسيع و پهناور.(عر)
عريضه ـ (چو سليقه) مؤنّث عريض[ر.م].(عر)
عريف ـ (چو امير) نقيب و رئيس قوم و امر مشهور و شخص عارف و عالم به چيزها و كسى كه اصحاب خود را به ديگران بشناساند و جمع آن، عُرَفا است.(عر)

آيين نهم

(در [حرف] عين سعفص با زاى هوّز)
عزّ ـ (چو دقّ) عزّت و (چو حقّ) عزير و غلبه كردن در احتجاج و قلعه اى است در نواحى ارّان [در كشور آذربايجان].(عر)
عزا ـ (ر.ف)[سوگوارى و تعزيت و شكيبايى در مصيبت].(عر)
عزازيل ـ (ل) رجوع به «ابليس» شود.
عزايم ـ (چو حمايل) واجبات الهيّه و هرآنچه در آنها امر به سجده شده و آنچه از آيات قرآنى به اميد شفا بر صاحبان آفت مى خوانند و جمع عزيمت [ر.م] هم هست.(عر)
عزب ـ (چو قمر) مرد بى زن و زن بى شوهر و درخت بده[ر.م] و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام تركى قديمى عسكرِ تفنگچىِ بحرى[نيروى دريايى مسلّح] هم بوده.
عزب دفتر ـ موافق نوشته آثار عجم[ر.ض]، به تصريح بعضى، با زاى هوّز بوده و با ذال ثخذ بودن آن را، چنانچه از بعضى ديگر نقل است، تغليط نموده و در معنى اين كلمه گفتوگوهاى بسيار واقع شده; بعضى پى به جايى نبرده و گويد كه شايد در اصل طورى ديگر بوده و تغيير يافته است و بعضى عزب را به همان معنى عربى مذكور گرفته و مناسبت بى ربطى هم مذكور داشته و بعضى گويد كه عزب به معنى پنهان و پوشيده است، چنانچه در قرآن مجيد فرمايد:(وَما يَعْزُبُ عَنْ رَبِّكَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّة فِي الأرضِ و لا فِي السَّماءِ و لا أصْغَرَ مِنْ ذلِكَ و لا أكْبَرَ إلاّ في كِتاب مُبين)(يونس،61)، [از پروردگار تو مخفى نمى ماند حتى به اندازه سنگينى ذرّه اى و نه كوچك تر ازآن و نه بزرگ تر مگر اينكه (همه آنها) در كتاب آشكار (و لوح محفوظ علم خداوند) ثبت است.] و عزب دفتر هم از اين مادّه است به مناسبت آنكه عملش اين است كه محاسبات و نوشتجات دفترخانه در دست او بوده و در نزد وى مخفى و پنهان است كه در مقام ضرورت اظهار داشته و حاضر مى سازد.
عزّت ـ (ر.ف) و به پارسى «آب»[گويند].(عر)
عزّتلو--->ثالثه.
عزرا ـ (چو صحرا) به نوشته ناسخ[ر.ض]، نام يكى از انبياى عظامِ بنى اسرائيل بوده كه در 4912 هبوطى ظهور فرموده و معنى عبرانى لفظ «عزرا» مدد و معرّب آن عزير (بر وزن كُمَيل) و لقب آن حضرت سوفِر است به معنى كاتب و بدان جهت به همين لقب ملقّب گرديد كه بعد از سوختن و برانداختن نسخه تورات، تمامى آن كتاب مبارك را از بر نوشت و احمد رفعت[ر.ض] گويد: عزير از فضلاى بنى اسرائيل و نبوّت وى محلّ خلاف و از جمله كسانى بوده كه از قدس شريف به بابل تبعيد شده، پس در 5129 هبوطى ـ مطابق 465 مقدّم ميلادى ـ بازهم به قدس عودت فرمود و در هنگامى كه يهوديان در بابل سكونت داشتند به خطّ كلدانى عادت گرفته و خطّ عبرانى را فراموش كرده و تمامى نسخه هاى تورات را ضايع نمودند، پس آن حضرت تمامى تورات را از حفظ خوانده و با همان خطّ كلدانى كه خطّ عادى ثانوى يهوديان بود نويسانده و ضبطش نمود. پس يهودى ها از كثرت تعجّب درباره آن حضرت «هذا ابن الله» گفتند و عاقبت همين تورات كلدانى نيز ضايع گرديد.1
عزريا ـ (ل) يكى از سه تن كه از حكم بُختنَصّر خارج شده و سجده بت نكردند، چنانچه در «بختنصّر ثانى» مذكور افتاد و هم به نوشته ناسخ[ر.ض]، نام يكى از اشراف انبياى بنى اسرائيل بوده كه در 4478 هبوطى ظهور فرموده و معنى عبرانى آن، خدا رد كرده است.

1. در قرآن مجيد سوره توبه آيه30 به نام عزير اشاره شده است:(وَ قَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرُ ابْنُ اللهِ).

صفحه 253 - جلد سوم
عزل ـ (چو تند) ضعف و (چو قمر و شتر) آدم بى سلاح و (چو سخت) دور كردن و از عملى منصرف نمودن و در هنگام مجامعت منى را به خارج فرج ريختن.(عر)
عزلت ـ (چو دختر) منزوى شدن و به يك سو كشيدن و به مجالس خصوصاً مجلس سوء، حاضر نشدن.(عر)
عزم ـ (چو سخت) قصد و اراده و قطع و يقين و كارى را بدون ترديد مصمّم شدن و سعى و جدّ و جهد كردن و عزايم[ر.م] خواندن و قسم خوردن.
   و امّا «اولوالعزم» كه مصطلح قرآنى است، به نوشته صدوق(رحمه الله)، سادات و بزرگ انبيا هستند كه ايشان مدار احكام الهى و اصحاب شرايع بوده و هر كس كه از ايشان شريعتى مى آورد شريعت آن ديگرى كه مقدّم از او بود نسخ مى شد و ايشان نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و حضرت ختمى مآب صلوات الله عليهم اند.1 و بعضى از متتبّعين ادّعاى اجماع كرده بر اينكه اولوالعزم منحصر به همين پنج نفر مى باشد و بس و بعضى حضرت آدم(عليه السلام) را هم بديشان افزوده و بعضى، ايشان را چهارتن دانند: نوح و ابراهيم و هود و حضرت محمّد ـ صلوات الله عليهم ـ و بعضى ديگر از ايشان، شش نفر دانند: نوح و ابراهيم و اسحاق و يعقوب و يوسف و ايّوب ـ صلوات الله عليهم ـ و بالجمله وجه تسميه ايشان به اولوالعزم به چندين وجه ممكن است:
   1. طاعت ايشان بر جميع ماسواى خودشان عزم و حتم، به خلاف ساير انبيا كه نبوّتشان عامّ نبود، و امّا ايشان بر جن و انس و مشرق و مغرب مبعوث بودند.
   2. ايشان صاحب عزايم و شرايع بودند، به خلاف ساير انبيا.
   3. شدّت عزم ايشان بود و بر اقرار به وحدانيّت الهى و نبوّت انبيا و شدّت صبر ايشان بر مصايب وارده و به عبارت ساده اصحاب جدّ و ثبات و صبر بودند.(عر)
عزير ـ (چو كُمَيل) رجوع به «عزرا» نمايند.
عزيريّه ـ به «رفاعيّه» [و شماره 74 فصل دوّم «صوفيّه» ]رجوع شود.
عزيز ـ (ر.ف) كه به پارسى «گرامى» و «پرويز» [گويند].(عر)
عزيز مصر--->اطفير.
عزيمت ـ (چو كنيزك) عزم و افسون.

آيين دهم

(در [حرف] عين سعفص با سين سعفص)
عَسالِنج ـ برگ درخت انگور.
عساليّه ـ (ل) از شعب خلوتيّه [ر.م] است.
عسجد ـ (چو عنبر) زر و ياقوت و جواهر، خصوصاً طلا و زر.(عر)
عسجدى ـ شاعرى است مشهور و خوش بيان[عبدالعزيز عسجدى مروزى، ستايشگر پادشاهان غزنوى بهويژه محمود بود. وى پس از سال 432 هجرى درگذشت].
عسس ـ (چو قمر) شب گرديدن و اهل فسق و فجور را تجسّس و تفتيش كردن و اشخاص همچنانى را نيز گويند كه به پارسى «شب گرد» و «گزير»[گويند].(عر)
عسفان ـ (ل) به نوشته كشف القناع[ر.ض]، منزلگاهى است در راه قاصدين مصر و شام كه آن را مدرّج عثمان نيز گويند.
عسقلان ـ (چو هم زبان) شهرى است از بلاد شام از اعمال فلسطين در ساحل دريا در سمت جنوبى غزّه و به مسافت 50 كيلومتر از جنوب غربى يافه[يافا] كه سرحدّ مسلمين بوده و عروس شامش گفتندى و در 572 هجرى سلطان صلاح الدين ايوبى آن را به قهر و غلبه از فرنگان گرفته و ويرانش نمود.(عر)
عسكر ـ (چو عنبر) ظلمت شب و گروه و جمعيّت و سپاه و لشگر و هر چيز بسيار و نام ديگر شهر سامره، چنانچه در «سامره» مذكور و حضرت حسن عسكرى(عليه السلام) را هم به جهت اقامت و مدفون شدن در همان بلده بدانجا منسوب داشته و عسكرى گويند و به همين واسطه حضرت على النّقى(عليه السلام) را هم عسكرى گفته و هر دو را عسكريّين مى نامند و بعضى ديگر در سبب ملقّب شدن حضرت حسن(عليه السلام) به لقب شريف عسكرى گويد: معتمد عبّاسى به جهت خوف

1. الهداية فى الأصول والفروع، باب النبوه، ص 22.

صفحه 254 - جلد سوم
از خروج آن حضرت، خواست كه عرض لشگر بدان حضرت نمايد، روزى با همراهى وى به صحرا رفته و به لشگر خود امر نمود كه هر نفرى يك دامن خاك از تلّ عظيمى كه در آن صحرا بود برداشتند و از كثرت لشگر آن تل محو و برطرف شده و در جاى آن گودالى عظيم به هم رسيد، پس آن حضرت از ميان دو انگشت خود چندان لشكر به وى نمود كه ميان زمين و آسمان را پر مى كرد.(عر)
عسكر جاودانى--->كيخسرو.
عسكر لايموت--->كيخسرو.
عسكر مكرّم ـ به نوشته بستان السياحه[ر.ض]، شهرى بوده از بلاد عراق عرب، بنا كرده حجّاج ظالم و روزگارش چنان خراب نمود كه جز نامى از آن باقى نيست.
عسكران ـ (چو قهرمان) مِنى و عرفه[ر.م].
عسكرى ـ (چو مثنوى) رجوع به «عسكر» شود.
عسل ـ (چو قمر) كه به پارسى «شهد» و «انگبين» گفته و به فرانسه «مِثِلْ» و به لاتينى «مِلْ» و به رومى «مالى» و به يونانى «مهلى» يا «مالى» و به سريانى «ويسا» و به هندى «مده» نامند، به معنى معروف و ماهيّت آن به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، رطوبت خفيفى است كه بر شكوفه ها نشسته و زنبور عسل اخذش مى نمايد و در پزشگى نامه[ر.ض] گويد: زنبور عسل از روى گل ها و برگ هاى بعضى نباتات مادّه عصيرى و لزج قندى جذب كرده و در معده خود داخل مى نمايد و بعد همين مادّه را كه انگبين عبارت از آن است، در فرجه هايى[شكاف] كه از موم ساخته و آنها را «شان» گويند استفراغ مى كند و جهت استخراج آن جدارهاى مومى كوچكى را كه اين فرجه ها را بنا نموده شكسته و در آفتاب گذارند، شيره سفيدرنگ جريان نمايد كه «انگبين سفيد» گويند و چون جريان اين شيره تمام شد جدارها را خرد كرده و حرارتى افزون تر از حرارت آفتاب بدانها وارد مى آورند، مجدّداً شيره اى جريان مى يابد موسوم به «انگبين زرد» و بالاخره بهواسطه فشار، عسلى خارج مى گردد كه قرمز قهوه اى رنگ و غيرخالص است. و عسل نوعاً داراى بويى است مشابه آن نباتى كه از آن مأخوذ گرديده و بهواسطه اختلاف نباتات در طعم و طبيعت، طعم و طبيعت عسل نيز مختلف مى گردد، چنانچه عسل نباتات سمّى نيز بالملازمة، سمّى خواهد بود و اختلاف عسل هاى اماكن مختلفه زمين هم كه ذكر آنها موجب تطويل است از همين راه است. و بهترين اقسام آن در مقام مداوا، شفّاف و خوش بوى و غليظ و خوش طعم و قوام دار و صادق الحلاوه آن است كه اصلاً موم نداشته و سرخ رنگ يا مايل به سرخى باشد و چون با انگشت بردارند تار بندد و اما در مقام لذّت و تغذيه بهتر از همه سفيدِ نباتى رنگ آن است كه موصوف به اوصاف مذكوره باشد و زبون تر از همه سبز و سياه و خشك و تلخ و كهنه از دو سال گذشته آن است كه در كمال مضرّت بوده و اكثار [زياده خوردن] آن محرّق اخلاط و مورث جنون و منشأ امراض مهلكه مى باشد.(عر)
عسل بَلادور ـ رطوبت سياهى كه در جوف بلادور[ر.م ]است.
عسل خشك ـ خشك انگبين[ر.م].
عسل داود ـ يا دُهنِ عسلى; كه به يونانى «اُومالى» و «اُورمالى» و «اُلُومالى» گويند، روغنى غليظ و به عبارت ديگر رطوبت دُهنىِ غليظِ صافى شبيه به ميعه سائله[ر.م] و با اندك شيرينى است كه از ساق درختى در ترمد حاصل و بهترين آن بسيار غليظ القوام صافى برّاق و شيرين آن است و هر چند كهنه تر گردد بهتر مى شود و چون اوّل كسى كه آن را يافته و به مردمانش بشناسانيده حضرت داود(عليه السلام) بوده، به نام وى اشتهار يافته است.
عسل زرد; عسل سفيد--->عسل.
عسل طَبَرزَد ـ شيره نبات.
عسل طَرفا ـ گزانگبين.
عسل قَصَب ـ آب و شيره نيشكر.
عسل لبن ـ ميعه سائله.
عسلى ـ (چو سفرى) جامه گران و هر چيز منسوب به عسل و پارچه زردى كه يهودان به جهت امتياز، بر دوش جامه دوزند و رنگى است كه گبران و اكثر دراويش هند

صفحه 255 - جلد سوم
جامه خود را بدان رنگ كنند.(عر)
عسيب ـ (چو امير) ظاهر قدم و استخوان دم و يا جاى روييدن موى از آن و هم كوهى است در روم كه قبر امرؤالقيس[از شعراى دوره جاهلى اعراب]در برابر آن است.(عر)
عسير ـ صعب و شديد و نحس و شوم.(عر)

آيين يازدهم

(در [حرف] عين سعفص با شين قرشت)
عشار ـ (چو شمار) دَه دَه چنانچه گويى:دَه دَه آمدند، همچو: يك يك و دودو و مانند آنها و (چو عطّار) كسى كه حقوق ده يكِ[يك دهم] معمولى ديوانى را از مردم گرفته و جمع آورى نمايد.(عر)
عشّاق ـ (چو كفّار) جمع عاشق و مقامى است از موسيقى و هم به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، شهرى است در 22 ساعتى كوتاهيّه[ر.م] و 54 ساعتى بروسه [در تركيه] كه سه و چهار زن گرفتن از عادات معموله اهالى آن بوده و زنانشان هر مردى را كه قانع به يك زن باشد تعييب[عيب گرفتن ]نمايند; بالجمله واضع طريقت عشّاقيّه[ر.م] از طرايق صوفيه كه نامش حسن و در اصل بخارايى بوده، بهواسطه اقامت در همين شهر عشّاق به عشّاقى مُعَنون و در 1003 هجرى در قونيه [از شهرهاى تركيه امروزى ]وفات يافت.(عر)
عُشّاقى--->عشّاق.
عُشّاقيّه ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، از جمله فِرَقِ احمديّه و هم بالخصوص يكى از سلاسل صوفيّه كه به حسام الدين حسن بخارى عشّاقى منسوب و به نام مصلحيّه، جاهديّه، جماليّه، صلاحيّه به چندين شعبه منشعب و صائم الدهر بودن از رسوم مختصّه ايشان است كه در طريقت خودشان زياد از حدّ مبالغه دارند. بالجمله، چنانچه در مادّه 4[شماره117] «صوفيّه» اشارتى رفت، سلسله عشّاقيّه به زعم بعضى، يكى از جمله اصول مذاهب صوفيّه مى باشد كه مانند حلوليّه [ر.م] و اتّحاديّه[ر.م] مبدأ انشعاب فِرَق ديگر صوفيّه مى باشد و به نوشته تبصرة العوام[ر.ض]، معتقد مى باشند بر اينكه انبيا به غير حق مشغول بوده و به تكلّف خلق را به خدا مى خوانند، پس ايشان به جهت نبوّت از حق بازمانند و هر چه خلق را از حق باز دارد باطل است، پس بايد التفاتى به قول انبيا نكرده و مكلّف به تكليفى نباشيم كه بى حاصل است و يكى از مشايخ صوفيّه امام غزّالى را از مواظبت قرآن منع نكرده و گفت: علايق علم و جاه دنيا از دنيا بيرون كن و در خانه فارغ نشين و بر اداى فرايض اكتفا كرده و «الله الله» بگو. پس گويد: اين حكايت قومى است كه خود را عشّاق خدا خوانند و اعتقادشان آن است كه بهترين خلق خدا ايشانند. اين است كه هماره منزوى شده و با كسى اختلاط نكنند و گويند: علايق جسمانى را از خود دور كرديم تا به منزل رسيديم. و در حديقة الشيعه1[ر.ض] گويد: هر يك از فِرَقِ عشّاقيّه خود را عاشق گويند و دوستى خدا را عشق نامند و ندانند كه عشق نام مرضى است دماغى و گويند: مشغول شدن به غير خدا بازماندن از معرفت خدا است و با وجود اين دعوى، با پسران و دختران مردم، عشق ورزيده ـ نعوذ بالله من ذلك ـ و گويند: «المَجازُ قَنْطَرَةُ الحَقيقَة» كه عشق مجازى پل عشق حقيقى است كه دوستى خدا است و گويند: بزرگ ترين سدّى در راه خدا، انبيا و اوصيا هستند كه خلق را به تكلّف از خدا بازداشته اند. پس بايد ايشان[پيغمبران] را دشمن داشته و به قول ايشان اعتنايى نكرد.
عشبه ـ (چو طلبه) دندان بزرگ و (چو بُركه) نبات  تر و تازه اوّل بهار و در پزشگى نامه[ر.ض] گويد: چند قِسم ريشه را كه همه آنها از نباتات امريك جنوبى است بدين اسم موسوم داشته و به فرانسوى «سالِسپاريل» گويند و رجوع به «ياسمن برّى» نمايند.(عر)
عشر ـ (چو سخن و مدّت) نوعى از كنگر و يا نباتى است كه ميوه آن را «كاويشه» گويند و يا هر نباتى كه در وقت شكستن شاخ آن و كندن برگ آن شيرى از وى برآيد و يا درختى است كه به پارسى «خرك» و «درخت زهرناك»

1. حديقة الشيعه، ج2، ص 2 ص 781، باب ذكر فروع مذاهب صوفيه، انتشارات انصاريان.

صفحه 256 - جلد سوم
گفته و با حرقت و حدّت و سمّيّت بوده و هر كسى را كه در سايه اش نشيند بميراند و هم گويند: بعضى از اين درخت هست كه هر كه در سايه اش بخوابد تا به قيامت بيدار نشود و منبت آن باديه ها و صحراها و ريگزارها و مخصوص به بلاد گرمسير است و بالجمله عشر (بر وزن تند) به عربى دَه يك و (بر وزن سرد) عددِ دَه و بالخصوص هر دَه آيه از قرآن[يك دهم] را گويند.(عر)
عَشرخوان ـ قـارى قرآن و حافظ قرآن و مردم معزول شده.
عِشرَت ـ (چو دلبر) الفت و اختلاط و معاشرت و خوش دلى.(عر)
عشرق ـ به نوشته برهان[ر.ض] (بر وزن پرسش) تخم دوايى است كه آن را «تخمِ مرو» گويند و در مخزن[ر.ض] گويد: (بر وزن عنبر) به لغت اهل حجاز، سناى عريض الورق را نامند برگ آن از برگ سنا عريض تر و سبزتر و گل آن مايل به سرخى و بعضى لاجوردى رنگ و تخم آن عدسى شكل كوچك و بعضى مرو[ر.م] دانسته و بعضى گويد: گياهى است، برگ آن شبيه به برگ غار[ر.م] و سرخ و خوش بو و عروسان استعمال مى كنند.(عر)
عشره ـ (چو عمله) قلعه محكمى است در اندلس و به معنى معروف، كه عدد دَه است.(عر)
عشره مبشّره ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عنوان جليل الشأنِ حضرت على(عليه السلام) و ابوبكر و عُمَر و عثمان و طلحه و زبير و سعد و سعيد و ابوعبيده و عبدالرّحمن است.1
عشق ـ (چو هند و قمر) چسبيدن و افراط در محبّت و از حد گذشتن در دوستى و يا دل خوش شدن محبّ به محبّت حبيب خود و يا كور و نابينا شدن از ادراك عيوب دوست كه زشتى هاى وى را خوب و نيكو دانى و يا مرضى است وسواسى سوداوى كه بهواسطه تفكّر در استحسان بعضى صور طارى گردد، و اشتقاق آن از عَشَقه[ر.م] است، چنانچه عَشَقه درخت را مى خشكاند اين مرض هم صاحب خود را خشكانيده و رونق حياتش را مى برد. حكيمى گويد: عشق تا در بدنم تاخت، دلم متاع هستى درباخت
«لمعه اى از عشق در طور اوفتاد *** موسى اى از خويشتن دور اوفتاد».(عر)
عشق آباد ـ شهرى است مشهور در 5 فرسخى نيشابور.
عشق باز ـ عاشق، خصوصاً عاشق كاذب.
عشق بدروازه --->دست به كيسه.
عَشَق پيچان--->عَشَقه.
عشقه ـ (چو عمله) كه به عربى «عليق» نيز گفته و به پارسى «اخفاك» و «تالشا» و «عشق پيچان» و «بدسغان» و «لبلاب» و «غساك» و «فرغند» و «فرغنده» ناميده و به هندى «چاندريل» گويند، لبلاب و يا نوعى از آن و يا گياهى است شبيه به آن و بسيار كم برگ و شاخه هاى آن بسيار از لبلاب قوى تر و از آن درازتر و به هر درختى كه مى پيچد آن را مى خشكاند و رجوع به «لبلاب» هم نمايند.
عشور; عشورا ـ (چو عمود) عاشورا[ر.م].(عر)
عشوه ـ (چو هرزه) ظلمت و يا از اوّل شب تا يك ربع آن و (چو سفره و سركه) مرتكب شدن امرى بدون بيان و شعله آتش كه از دور ديده شده و پى آن روند.(عر)
عشير ـ (چو امير) عشيره[ر.م] و شوهر و معاشر و صداى كفتار و ده يك يا صديك.(عر)

1. محدّثان اهل سنت حديث «عشرة مبشرة» را در كتاب هاى حديثى خود نقل كرده اند و حاصل آن اين است كه اين ده نفر بهشتى بوده و همه آنان سرانجام با طهارت و تقوا به لقاءالله مى پيوندند ولى در صحت
چنين حديثى از حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) اشكالاتى است كه برخى را تذكر مى دهيم:
   اوّلاً: حديث را سعيد بن زيد نقل كرده كه خود جزء آن عشره مبشره است و اين خود نوعى بدبينى در صحت حديث ايجاد مى كند.
   ثانياً: چگونه مى توان همگان را اهل بهشت ناميد در حالى كه برخى از آنان با خليفه بحق جنگيدند و سبب كشته شدن هزاران فرد بى گناه شدند. در اين مورد كافى است كه به تاريخ جنگ جمل مراجعه شود.
   گاهى تصور مى شود كه اينها در اين جنگ اجتهاد كرده اند (هر چند خطاكار بوده اند) ولى اجتهاد آنان عذرى است برايشان و چنين توجيهى از پايه باطل است. اجتهاد در موردى است كه دليل و نصّى در مسئله نباشد. با وجود اينكه امّت، على(عليه السلام) را به خلافت تعيين كرده و پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز جنگ با على(عليه السلام) را جنگ با خود ناميده است، چگونه مى توان آنها را مجتهد خواند. البته سخن در اين باره فراوان است. همچنين به كتاب الكافئة فى ابطال التوبة الخاطئة، ص 25، انتشارات كنگره شيخ مفيد، و كتاب مناقب ابن مغازلى، ص 96، دارالاضواء، مراجعه شود.

صفحه 257 - جلد سوم
عشيره ـ (چو سليقه) قوم و قبيله و يا اولاد و احفاد پدر و دوست و آشنا.(عر)

آيين دوازدهم

(در [حرف] عين سعفص با صاد سعفص)
عصا ـ (چو قضا) زبان و معجر زنان و اجتماع و ائتلاف و جماعت اسلام و استخوان ساق و موضعى است در ساحل فرات و به معنى معروف كه «باهو» و «تخله» و «وسه» گويند.(عر)
عصا الرّاعى; عصاى موسى--->كسته.
عصاب ـ (چو شمار) شاه تره و (چو كتاب) عمامه و دستمال و هر آنچه مى پيچند و يا چيزى ديگر را بدان مى بندند، خصوصاً رسنى كه دست و پاى ناقه را بدان بندند.(عر)
عصابه ـ (چو اماله) عمامه و دستمال و مانند آن و ابر سرخ خشك سالى و جماعت ستور و طيور و مردان و يا خصوص دَه تن يا از ده تا چهل تن و هم دردى است در ابروها كه به بالاى آنها اتّصال دارد.(عر)
عصار ـ (چو چنار) غبارِ شديد و (چو شمار) عصاره [ر.م] و (چو عطّار) مانع و حبس كننده و فشارنده انگور و مانند آن كه آب آنها را برآورد.(عر)
عُصاره ـ (چو شماره) كه «عصير» نيز گفته و به پارسى «افشره» و «افشرده» و «فشرده» و «شيره» گويند، آب افشرده نباتات است، خواه خشك كنند يا نه و به عبارت روشن، شيره نباتات و اجزاء مائيّه مستخرجه از آنها است، خواه از گل ها و خواه از برگ ها و شاخه هاى آنها، خصوصاً از ميوه هاى آبدار كه فشرده و كوبيده و مالش داده و آب آنها را بگيرند، خواه با آتش به قوام آورند كه «رُبّ» گويند و يا در آفتاب گذارند تا غليظ شود كه «عصاره» نامند و خواه به همان حالت مايعى استعمال كنند و يا خشكانيده و به كار برند.(عر)
عصاره خشخاش ـ ترياك.
عصاره سوس ـ رُبّ سوس[ر.م].
عصاره قرط--->اقاقيا.
عصاره ناى ـ شِكَر.
عصب ـ (چو تند) درخت لبلاب[ر.م] و (چو سخت) عمامه و لبلاب و بستن و پيچيدن و قبض كردن و قسمى است از برد يمنى و (چو سخن) جمعِ عصبه (بر وزن سفره)[ر.م] و هم خارى است كه صمغ آن كتيرا، و به عربى «مسواك العباد» و «مسواك المسيح» گويند و (چو قمر) اشراف قوم و پى و رگ بزرگ مفصل ها كه جمع آن، اعصاب است، در تشريح پولاك[ر.ض] گويد: اعصاب مبدأ قوّه حسّاسه و محرّكه بوده و هم به جهت انتظام تغذيه و تنميه بدن مى باشد و لهذا، اعصاب حامل حيات و ساير آلات مانند عظام و عضلات خادمند مر او را، به نحوى كه ديده شده كه چون عصب عضوى را قطع نمايند يا آنكه استرخايى[سستى] عارض وى گردد، قوّه ناميه و حسّاسه و محرّكه او ناقص يا بالمرّه فانى گردد و اعصاب در جميع اجزاى بدن با ربط تامّى متفرّقند و تمامى آنها جسمى است نرم كه لون بعضى از آنها سفيد و بعضى ديگر خاكسترى مايل به سرخى است.(عر)
عصب مجوّف; عصب نورى ـ عبارت از دو عصب است كه از دِماغ[مغز] رسته و به دو چشم درآمده و در تمامى بدن غير اين دو عصب و اعصاب قضيب هيچ عصبى مجوّف نيست و نور باصره از اين دو عصب و رهگذر آنها به سوى چشم مى آيد.
عصبه ـ (چو سركه) كسى كه دستمال بندد و (چو سفره) جماعت طيور و ستور و مردان و يا خصوص دَه تن و يا از دَه تن تا چهل تن و (چو عمله) اولاد و اقوام شخص كه تعصّب او را مخلوط دارند و يك فرد از عَصَب (بر وزن قمر)[ر.م] را هم گويند و به معنى لبلاب [ر.م] و ريحان سليمان[ر.م] هم هست.(عر)
عصر ـ (چو هند و تند و سخت) روزگار و زمانه و (چو سخت) بذل و بخشش و حبس كردن و منع نمودن و دُمّل و انگور و مانند آنها را فشردن و به معنى قوم و قبيله و عطيّه و عشيره و روز و شب و وقت صبح و طرف آخر روز تا سرخ شدن آفتاب و بدين معنى به پارسى«ايوار»[گويند].(عر)
عصفور ـ (چو پُرزور) ملخ نر و چوب خميده كجاوه و

صفحه 258 - جلد سوم
مانند آن و هر آنچه از مرغان كوچك تر از كبوتر باشد، خصوصاً كنجشگ.(عر)
عصمت ـ (چو دلبر) منع كردن و قلاّده و از شر و مكروه امتناع كردن و با لطف خداوندى از معصيت دور شدن و همين معنى است كه متّصف بودن انبيا با آن واجب و از عقايد مختصّه اثناعشريّه اين مى باشد كه بايد پيغمبر قبل از بعثت و بعد از آن معصوم بوده و گناهى بزرگ يا كوچك از وى سر نزند و عصمت قوّه اى است كه ممتنع باشد با آن، صدور داعيه گناه و به سبب امتناع داعيه گناه صدور خود گناه، نيز ممتنع باشد البتّه با قدرت بر گناه، نه بدين معنى كه خداى تعالى اجبار كرده است او را بر ترك معاصى، بلكه الطافى درباره او مى كند كه با وجود آنها معاصى با اختيار و قدرت، ترك مى شوند مثل كمال عقل و فطانت و ذكاوت و صفاى نفس و اعتنا به طاعت حق، زيراكه اگر قادر بر معاصى نبوده و مجبور بر طاعت باشند هرآينه منافى تكليف خواهد شد و حال آنكه اوّلين مكلّف، زُمره انبيا هستند و ايضاً اگر قادر بر معصيت نباشند هرآينه از صلحاى مؤمنين هم كه با وجود قدرت بر معصيت، ترك مى كنند پست تر خواهند شد و رجوع به «معصوم» هم شود.1 (عر)
عصمتيان ـ اشخاص منسوب به عصمت[ر.م]، خصوصاً انبيا و اوليا و اهل عزلت و انزوا و زنانِ مخدّره، خصوصاً حضرت مريم(عليها السلام).
عصيب ـ (چو امير) روز بسيار گرم و جگر سفيدى كه با روده هايش بسته و بريان كنند و رجوع به «مبار» هم نمايند.(عر)
عَصير ـ (ق) رجوع به «عصاره» نمايند.(عر)
عُصَيفَره ـ خيرى شيرازى زردشكوفه.

آيين سيزدهم

(در [حرف] عين سعفص با ضاد ضظغ)
عضّ ـ (چو حقّ) به دندان گزيدن.(عر)
عضا ـ (چو قضا) نوعى از سوسمار.(عر)
عضات ـ (چو كَنار) هر درخت خاردار.
عَضايَت ـ (چو اتابك) نوعى از سوسمار.
عضد ـ (چو سرد و تند و هند و خَجِل و سبك و شتر) بازو و مابين دوش و مرفق.(عر)
عضدالدوله ـ پادشاهى بوده كرم كار و عدالت شعار و عالِمِ عامل و مجموعه فضايل از ملوك ديالمه كه كرمان و رى و عمّان و همدان و دياربكر و تمامى عراق را مسخّر نموده و در 356 هجرى بارويى زيبا به دور مدينه منوّره كشيده و شرافت قبر مطهّر حضرت على(عليه السلام) را منتشر نموده و مشهدى عالى متين و مستحكم در روى آن قبر مقدّس بنا نهاد.
عضرس ـ (چو عنبر) تگرگ و ژاله و خر وحشى و آب سرد و گوارا و (چو كشمش) خطمى[ر.م]، خصوصاً صحرايى آن و علف و نبات بسيار سبزى كه رطوبت هوا بر آن نشيند.(عر)
عضلات ـ (چو سرطان) جمع عضله (بر وزن طلبه)[ر.م] و آن هريك از اعصاب است كه با گوشت بسيار بدن جمع باشد و در مخزن[ر.ض] فرمايد: ماهيّت آن چيزى است در بدن حيوان كه قريب به مفاصل و اعضاى متحرّك آن مى باشد و پولاك[ر.ض] گويد: عضلات آلاتى باشند متحرّك بالذّات و جِرمشان نرم و به لون مايل به حمرت و منسوجند و از اليافى طويل و دقيق كه بهواسطه لحم به يكديگر بسته شده اند و اينها تارهاى اوّل عضلاتند و چون چند از اين تارها با يكديگر متّصل گردند يك عضله حاصل گردد و هريك از عضلات را غلافى است از مادّه لحمى كه او را تنگ احاطه نموده به نحوى كه اگر در حال

1. توضيح اينكه، عصمت با آزادى و اختيار معصوم منافات ندارد، بلكه فرد معصوم با وجود داشتن معرفت كامل نسبت به خدا و آثار اطاعت و معصيت، مى تواند گناهى را انجام دهد، هر چند از اين قدرت هرگز استفاده نمى كند. درست مانند پدر مهربان نسبت به فرزند خود كه بر كشتن فرزندش قدرت دارد، ولى هرگز اين كار را انجام نمى دهد. روشن تر از اين، عدم صدور قبيح از خداوند است. خداى قادر مطلق مى تواند افراد مطيع را وارد دوزخ ساخته و بالعكس اشخاص عاصى را وارد بهشت نمايد، ولى عدل و حكمت وى مانع از آن است كه چنين فعلى را انجام دهد. از اين بيان روشن مى شود كه ترك گناه و انجام عبادت و طاعت، براى معصومين افتخار بزرگى است، زيرا آنان در عين توانايى بر گناه هيچ گاه مرتكب آن نمى شوند.(ر.ك: منشور عقايد اماميّه، آيت الله العظمى سبحانى)

صفحه 259 - جلد سوم
حيات يا ممات غلاف مذكور را قطع نمايند، جرم عضله به قوّت از موضع مقطوع خارج مى گردد.(عر)
عَضَلانى ـ درد و وَجَعِ منسوب به عضلات.
عضله ـ (چو سفره) مصيبت و داهيه و (چو طلبه) رجوع به «عضلات» نمايند.(عر)
عضو ـ (چو هند و تند) هريك از اجزاى بدن كه از استخوان و گوشت بسيارى مركب باشد و جمع آن، اعضاء است و به پارسى «اندام»[گويند].(عر)

آيين چهاردهم

(در [حرف] عين سعفص با طاى حطّى)
عطا ـ (چو قضا) بذل و بخشش كردن و هر آنچه بذل كرده مى شود.(عر)
عطاى كبرا ـ عمرِ صد و بيست ساله.
عطّار ـ (چو بقّال) به معنى معروف كه به پارسى «داشاد» و «مازار» و «بوى فروش» و «پيلوا» و «پيلهور» گويند و بالخصوص عنوان معروف شيخ محمّد فريدالدين و مكنّى به ابوطالب كه در اوايل كار عطّار بوده و در اواخر طريقِ تصوّف گزيده تا به مقام عالى رسيده و در شمار كبار مشايخ صوفيّه معدود و در اقطار عالم مشهور و مولد و مدفنش نيشابور و از اخصّ مريدان شيخ مجدالدين بغدادى بوده وى در 540 هجرى به دنيا آمد و در 618 هجرى در حمله مغول به قتل رسيد و 114 جلد كتاب نظماً و نثراً از وى در اثر بوده است[برخى از آثار او عبارتند از: تذكرة الاوليا، منطق الطير، مصيبت نامه و الهى نامه] و از اوست:
«اى روى در كشيده به بازار آمده *** خلقى بدين طلسم گرفتار آمده»1أيضاً
«تويى معنى و بيرونِ تو اسم است *** تويى گنج و همه عالم طلسم است»2
و در فضلش درباره وى در گلشن راز گويد:
«مرا از شاعرى خود عار نايد
كه در صد قرن چون عطّار نايد»3
و مولوى جلال الدين رومى گويد:
«هفت شهر عشق را عطّار گشت *** ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم»4
   و احمد رفعت[ر.ض] گويد: در ايّام عطّارىِ شيخ درويشى به دكّان وى آمده و مكرّر دست به سؤال [گدايى ]گشاده و در هيچ يك توجّهى نديده و گويد كه تو چطور آدم هستى؟ عطّار گويد: مثل تو. درويش گويد: هيهات كه تو مثل من باشى. پس كشكول را زير سر نهاده و «الله» گفت و جان داد. عطّار به نهايت متأثّر بوده و تمامى داروندار خود را به تاراج داده و راهپيماى تصوّف گرديد. و همين قضيه را در بستان السياحة[ر.ض] بدين روش نقل كرده كه درويشى آثار سعادت از ناصيه حال عطّار مشاهده كرده و به بهانه سؤال، چند مرتبه به نزد وى رفته و در همه آنها به لطف و احسان آن سعادتمند نايل گرديده تا آنكه يك مرتبه از حرصش منع كرده و امر به قناعتش فرموده و گويد: با اين حرص و آز و تكرار سؤال چطور خواهى مرد؟ درويش گويد كه چشم عبرت بگشا و به چشم حقارت در درويشان منگر و بعد از آن كشكول را زير سر نهاده و الله گويان جان داد. پس شيخ از مشاهده اين قضيه به غايت متغيّر گشته و ترك مال و منال گفته و خود را رسانيد بدانجا كه رسانيد.
«كنج عزلت كه طلسمات عجايب دارد
فتح آن در نظر همّت درويشان است»5
عُطارد ـ (چو نُمايش) علاوه بر معنى اصطلاحى اكسيرى آن كه روح توتيا[به «شبه» رجوع شود] و زيبق[جيوه ]است، به عربى سنبل رومى و نام مشهور كوكبى است از سيّارات متوسّطه كه به پارسى «تير» و «فيلك» و به تركى «آوخ» و به رومى «هارس» و به عبرى «كمان» و به زبان اوروپايى«مركور» گفته و به نوشته پيشينيان، در آسمان دويّم سير كرده و از مردمان به دبيران و خواجگان و بزرگان و اهل ديوان و اكابر و حكيمان و شعرا و منجّمان

1. ديوان عطّار، قصيده 26.
2. اسرارنامه عطار، بخش اوّل، المقالة الاولى فى التوحيد.
3. گلشن راز، شيخ محمود شبسترى، بخش دوم، سبب نظم كتاب.
4. اين بيت منسوب به مولانا است.
5. غزليات حافظ، شماره 49.

صفحه 260 - جلد سوم
منسوب و از بلاد به حلوان و بغداد و مشهد و پارس و يزد و بلخ و جرجان و فلسطين و سرجان و كوفه و قسطنطنيّه و بحرين و طبريّه متعلّق و مستولى و قطرِ آن 109 و يا21145 فرسخ و دورِ جرمش 21456 فرسخ و بزرگى جرم آن يك بخش از 12769 بخش زمين و بُعد سطح مقعّر آن از زمين مانند سطح محدّب فلك قمر، 75703 فرسخ و بُعد سطح محدّب آن مثل مقعّر فلك زهره، 275380 فرسخ بوده و چون مستقيم و سبك رو باشد هر برجى را در 16 روز تمام كرده و در هر 116 روز 22 روز رجعت نموده و در حدود يك سال دورى را تمام نمايد.
   و امّا ترجمه اجمالى عُطارد به نوشته ارباب هيئت جديده آنكه بُعد آن از آفتاب كه به عقيده ايشان مركز تمامى سيّارات است، 35مليان ميل و يا 14783400 فرسخ و يا 53 مليان وِرْسْتْ كه دوبار و نيم از زمين به آفتاب نزديك تر است. و مقدار حجم آن سه برابر ماه و 16 يا 18 بار كوچك تر از زمين و يا معادل يك ثلث زمين كه قطر آن 1243 فرسخ بوده و قطر زمين 3183 فرسخ مى باشد و حركت محورى آن 34 ساعت و 5 دقيقه و يا 24 ساعت و 5 دقيقه و 28 ثانيه بوده و حركت انتقالى آن به دور آفتاب در مدت 87 روز و 23 ساعت و 14 دقيقه بوده و يا در هر ثانيه 45 وِرْسْت طى كرده و در 88 روز يك بار به دور خود و هم به دور آفتاب مى گردد و مانند زمين ما داراى فصول اربعه و هر فصل آن 22 روز و سه ماه ما معادل يك سال كره عطارد مى باشد. و چنانچه در «زهره» اشاره نموديم، متقدّمين عطارد را هم مانند زهره هم در وقت شام و هم در وقت صبح ديده و از همين رو هريك از آنها را كوكبى جداگانه مى پنداشتند كه هر دو در واقع يك كوكب است كه به دور آفتاب گرديده و گاهى وقت صبح در مقدّمه آفتاب طلوع كرده و گاهى در وقت شام در عقب آن پنهان گردد و اين است كه به دو سبب ديدن عُطارد خيلى اشكال دارد; يكى بسيار نزديك بودن آن به آفتاب است و ديگرى طلوع و غروب كردن آن با آفتاب كه نور درخشنده آن، اين جرم كوچك را چنان مى پوشد كه رؤيت آن ممكن نمى شود. فقط آن را وقتى توان ديد كه در اين طرف يا آن طرف آفتاب در مدار منتهاى بعد خود از آفتاب باشد كه به نوشته پيشينيان 27 درجه است.
   و بالجمله عطارد هم مانند سيّارات ديگر ذاتاً تاريك و ظلمانى بوده و از آفتاب كسب نور و حرارت مى نمايد. و اين است كه آن نيز مانند ماه و زهره تغييرات كلّى داشته و در هنگام عبور از ميان زمين و آفتاب طرف تاريكش به سوى ما بوده و مانند لكّه سياهى در روى آفتاب نمايان گردد و اين حال را «احتراق عطارد» گويند و نيز از همين راه است كه نور و حرارت عُطارد خارج از اندازه بوده و هفت يا هشت برابر نور و حرارت زمين مى باشد و به همين جهت است كه بعضى از حكما مسكون بودن عطارد را مستبعد شمرده اند، چنانچه زحل و اورانوس و نپتون هم كه در نهايتِ بُعد از آفتاب هستند، به جهت كثرت برودت قابل سكنى نمى باشند، ليكن اين شبهه منافات با امكان مسكونيّت آنها ندارد و ممكن است كه سكنه آنها ـ اگر باشد ـ خلقت خاصّى داشته باشند كه بتوانند در آنجا زندگى نمايند، اگرچه حيواناتِ موافقِ مزاج و طبيعتِ كره زمينِ ما را تعيّش در آنها ممكن نباشد بلكه چنانچه محسوس است، سكنه زمين نسبت به يكديگر متغايرالمزاج بوده و هيچ يك از اهالى بلاد حارّه و بارده را تعيّش در ديگرى صورت پذير نباشد. و علاوه كه كثرت حرارت مانع از سكنى كردن در بلاد استوائيّه مى باشد و نه در حدود قطبيّه و كثرت برودت بر عكس آن. پس چه مضايقه كه حوالى قطب فلكان و عطارد مسكون بوده و آفاق استوائيّه زحل و نپتون و اورانوس مسكون باشد. بارى، اين همه در امكان مسكونيّت آنها بود و امّا وقوع آن چنانچه از فونتنل فرانسوى نقل شده و بلكه تصريح نموده بر اينكه سكنه عطارد نسبت به ما صغيرالجسم بوده و در منازل كوچكى سكنى داشته و از كثرت حرارت مبتلا به جنون مى باشند، مأخذ صحيحِ قابل اطمينانى ندارد. بلى، وجود تِلال و جبال در عطارد نسبت به مسكونيّت آن اقرب به صحّت و از جمعى از اهل فن نقل شده و بلكه بعضى از ايشان تصريح نموده است بر اينكه جبال عطارد از جبال زمين بزرگ تر و بلندتر و اكثر احجار آن معدنى است.

صفحه 261 - جلد سوم
[تبصره محقّق: عطارد (Mercury)
1. عطارد يا تير را يونانيان باستان «مركورى» يا پيك بادپاى خدايان مى ناميدند.
2. مدار عطارد: مدار عطارد بيضوى شكل است.
3. فاصله متوسط: فاصله متوسط نيز از خورشيد 000،000،58 كيلومتر و در حضيض 000،000،46 كيلومتر و حدّاكثر در اوج به 000،000،70 كيلومتر مى رسد.
4. خارج از مركزى اين سياره معادل 2056% درجه فلكى است.
5. زاويه ميل: زاويه ميل نيز با دايره بروج 7 درجه و 14 دقيقه و ثانيه فلكى است.
6. دوره تناوب نجومى: حركت انتقالى عطارد به دور خورشيد 88 روز است.
7. دوره هلالى: دوره هلالى نيز 116 روز است.
8. سرعت مدارى: ميانگين سرعت مدارى آن نيز 48 كيلومتر بر ثانيه مى باشد.
9. فاصله: حداقل فاصله اين كوكب تا زمين 000،000،91 كيلومتر و حداكثر آن 000،000،206 كيلومتر است.
10. قطر تير: قطر نيمگانى اين سيّاره كه كوچك ترين كوكب از خانواده شمسى است 4860 كيلومتر است.
11. حجم: حجم تير06% حجم زمين و جرم آن 055% جرم كره مسكونى ما است.
12. چگالى: چگالى تير 99% چگالى زمين است و تقريباً با آن برابرى مى كند و با توجه به اين ويژگى مى توان گفت 65 تا 70 درصد وزن اين كره از فلزات سنگين، همچون آهن تشكيل يافته است.
13. شتاب گرانش: در سطح تير شتاب گرانش 37% شتاب گرانش سطحى زمين است، يعنى يك نيروسنج يك شىء 9كيلوگرمى زمين را 3 كيلو نشان خواهد داد.
14. گريز از مركز: سرعت گريز از مركز عطارد2/4 كيلومتر بر ثانيه است و هر جسمى با اين سرعت سيّاره را ترك كند براى هميشه از آن دور خواهد شد.
15. جوّ: جوّ تير بسيار رقيق است و فراوان ترين عنصرى كه در اين جوّ رقيق وجود دارد هيليوم است.
16. دوره تناوب: حركت وضعى عطارد حول محور خود 7/58 روز زمين است.
17. گردش نجومى: زمان گردش نجومى تير 88 روز مى باشد; بنابراين تير در دو دور گردش نجومى سه بار چرخش محورى (حركت وضعى) دارد.
18. گردش هلالى: دوره تناوب هلالى اين سيّاره 118 روز است. عطارد در نيمى از مدت بر خورشيد پيشى مى گيرد و قبل از آن طلوع مى كند و در نيمه ديگر به دنبال خورشيد است و پس از غروب آن نمايان مى شود.
19. ميل: زاويه استوايى نيز با سطح مدارى آن 28 درجه مى باشد.
20. دما: دماى تير در شب هنگام آن به 90 درجه كلوين و در گرم ترين ساعات روز به 600 درجه كلوين مى رسد، يعنى از 173ـ  تا 370 درجه سانتى گراد در نوسان است.
21. نسبت بازتاب: نسبت بازتاب نورى كه تير از خورشيد دريافت مى دارد 6 درصد است و 94 درصد نور دريافتى جذب سيّاره مى شود.
22. جدايى زاويه اى: بيشترين زاويه عطارد از خورشيد 28 درجه است، يعنى پس از غروب خورشيد تا 112 دقيقه زمانى امكان مكث در فضا را دارا مى باشد.
23. عبور از برابر خورشيد: چون ميل مدار تير با زمين 7 درجه است، به ندرت از برابر خورشيد عبور مى كند، ولى هنگام عبور نيز كسوفى رخ نمى دهد چون قطر آن كمتر از يك صدم قطر خورشيد است، لذا هنگام عبور در پرتو تابناك خورشيد غرق مى شود ولى با تلسكوپ قابل مشاهده مى باشد.
24. اهلّه عطارد: تير چونان ماه چهره هايى از هلال تا بدر را اختيار مى كند و وقتى آن سوى خورشيد و از زمين دور است حالت بدر به خود مى گيرد، و هنگامى كه در برابر حالت ياد شده است و نزديك به زمين حركت مى كند، تنها هلال نازكى از آن نمودار مى گردد].

صفحه 262 - جلد سوم
عطب ـ (چو تند و شتر) پنبه و (چو سخت) نرمى پنبه و (چو قمر) هلاكت و غضب كردن.(عر)
عطر ـ (چو قمر) خوش بوى شدن و (چو خَجِل) چيز خوش بوى، خصوصاً آنچه دائماً معطّر باشد و (چو هند) بوى خوش كه به پارسى «بوى» و «گرد»[گويند] و نام نباتى هم هست.(عر)
عطر مثلّثى ـ غاليه.
عطسه ـ (چو هرزه) كه به پارسى «ستوسر» و «ستوسه» و «شتوشر» و «شتوشه» و «شتوسر» و «شتوسه» و «ستوشر» و «ستوشه» گفته و بعضاً در همه آنها به عوض تاى قرشت با نـون نيز گفته و با الف اوّل هم گويند، بادى است باصدا كه به جلدى و تندى تمام بى اختيار از دِماغ جهيده و به جهت دفع اخلاط از راه دهان و بينى برآيد كه از تهيّج غشاء داخلىِ بينى حاصل گردد و آن نسبت به دِماغ مانند سرفه است نسبت به بينى.(عر)
عطسه چاه ـ صدايى است كه به سبب بانگ كردن در چاه از آن برآيد.
عطسه شب ـ صبح صادق.
عطسه صبح ـ آفتاب.
عطسه عنبرين ـ بوى خوش گل و غيره.
عطش ـ (چو قمر) تشنگى و احتياج بسيار طبيعت به چيزهاى سرد و (چو خَجِل و سبك) صاحب تشنگى و زمين كم آب.(عر)
عطشان ـ (چو سردار) مشتاق و مردم تشنه.(عر)
عطف ـ (چو هند) وسط طريق و كجى آن و ميل كردن و رحم و شفقّت و مهربانى و در اصطلاح نجومى، معروف است.(عر)
عطفِ بيان ـ به نمايش 25 از نگارش اول آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند.
عطفِ گردن ـ روى گردانيدن به ناز يا غضب.
عطفل ـ (چو عنبر) بيدمشگ و شكوفه آن.
عطيّه ـ (ر.ف) و در اصطلاح احكام نجوم، براى هر كوكبى عطيّه اى را معتقد هستند كه در استنباط عمر مولود به كار مى برند، مثلاً عطيّه كبراى شمس 120سال است و عطايا بر چهار قسم است: عظمى، كبرى، وسطى، صغرى.

آيين پانزدهم

(در [حرف] عين سعفص با ظاى ضظغ)
عظم ـ (چو هند) بزرگى و (چو تند و قمر) نام يكى از اراضى خيبر كه داراى نخلستان و انهار است و (چو سخت) هر چيزى معظّم و هم به معنى معروف كه به پارسى «استخوان» و به تركى «سُمُوك» و به رومى «سپتون» و به سريانى «كرما» و به يونانى «سولونوس» و به فرانسوى «اوس»(os) گويند و آن قصبى است حامل گوشت در بدن و ماهيّت آن عضوى است غير حساس و سخت، به طورى كه بريدن آن ممكن نبوده و در تمامى بدن عضوى سخت تر از آن نباشد و عدد آن در بدن انسان به نوشته مخزن[ر.ض]، به عدد حروف رحم و 248 است و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد كه غير از عظم لامى و استخوان هاى كوچك مابين انگشتان دست و پا 248 است و در تشريح پولاك[ر.ض] گويد جميع عظام بدن 214 پارچه است با چهار زوج استخوان كه در بطون گوش واقعند، سواى دندان ها.(عر)
عظم حجرى ـ دو استخوان است كه سوراخ گوش در وى است كه به جهت محكم تر بودن آنها از دو استخوان پس و پيش سر، بدين اسم مسمّى گرديده.
عظم زورقى ـ استخوان سينه و كف پاى.
عظم عجب ـ استخوان نشستنگاه.
عظم لامى ـ استخوانى است كه در پيش حنجره به شكل لام يونان بود، بدين صورت:
 
 
عظم نردى ـ استخوانى است كه كنار استخوان پاشنه به وى پيوسته است و ازآن رو كه مانند مهره نرد شش پهلو است بدين اسم اختصاص يافته.
عظم وتدى ـ استخوان قاعده دماغ كه همه استخوان ها بر وى نهاده شده است.
عظمت ـ (چو بركت) بزرگى خصوصاً در قدر و شأن و به

صفحه 263 - جلد سوم
پارسى «بفش» و «شگرف» و «اشگرف» و «فرباره» و «فرواره»[گويند].(عر)
عظيم ـ (ر.ف) كه به پارسى «بزرگ» و «كلان» و «وزرگ» و «زند» [گويند].(عر)
عظيم آباد ـ مدينه اى است خجسته بنياد از بنگاله[ايالتى در هند] كه بهترين بلاد آن سامان و نام قديمى اش پتنه بوده و ازآن رو كه عظيم الشأن ابن بهادر شاه ابن اورنگ زيب تعميرش كرده و در وسعتش كوشيده و مدّت ها در آنجا لواى اقتدار برافراخت به نام وى مشتهر گرديد، و مردمانش از هندو و حنفى و نصارى و اماميّه مركّب و عموماً باجمال و باملاحت و خالى از مردمى نباشند.

آيين شانزدهم

(در [حرف] عين سعفص با فاى سعفص)
عفت ـ (چو شدّت) ترك شهوات نفسانيّه و از حرام بازداشتن و از امر و عمل زشت اجتناب كردن و يا حدّ وسط است مابين افراط شهوت كه «فجور» گويند و تفريط آن كه «خمود» نامند و به عبارت ديگر مباشرت لذايذ بر طبق مروّت و شريعت و اين چنين شخص را «عفيف» گويند1 و (بر وزن مدّت) پيرزن و نام نوعى از خرما و بقيه شير در پستان و پوستين بسيار نرمى كه از پوست برّه مى سازند.(عر)
عفرا ـ (چو صحرا) نام شب سيزدهم ماه و پر گردن خروس و موى پيشانى اسب و گردن انسان و ميان سر او و زمين بياضى كه بر روى آن راه نرفته باشند و گوسپند سرخ مايل به سياهى را نيز گويند و هم نام زنى بوده معشوقه عروه كه هر دو از قبيله بنى عذره بودند و عروه در آرزوى وى بمرد:
[«حديث جود تو سايرتر است در عالم *** ز حال عروه و عفرا و عشق دعد و رباب»].
عفريت ـ (چو مسكين) پرِ عفرا[ر.م] و موى عفرا و هر چيز خبيث و منكر، خصوصاً ديو قوى هيكل ناپاك و كسى كه در امرى مبالغه و اصرار وافر داشته باشد.(عر)
عفص ـ (چو خَجِل) رجوع به «عفوصت» شود.(عر)
عفعف--->هفهف.
عفو ـ (چو مرو) بچّه خر و مال حلال و پاكيزه و هر چيز خوب و ممتاز و مشهور و معروف و محو شدن اثر و دراز شدن موى شتر و هم به معنى معروف كه عبارت است از محو و گذشت كردن گناه و ترك سياست[مجازات] نمودن از براى آن و چشم پوشيدن و صرف نظر كردن از مؤاخذه آن كه «غماض» نيز گويند.(عر)
عُفوصت ـ رجوع به «طعم» و «زمخت» شود و صاحب اين طعم را عفص[ر.م] گويند.(عر)
عُفونت ـ[ گنديدگى و بدبويى].(عر)
عفّه ـ بر وزن و معنى عفّت.(عر)
عفيف ـ (چو امير) رجوع به «عفّت» نمايند.(عر)
عفيفيّه ـ از شعب شازِليّه [ر.م] است.

آيين هفدهم

(در [حرف] عين سعفص با قاف[قرشت])
عقاب ـ (چو كتاب) جزاى شر و عذاب آخرت و (چو سُماق) علاوه بر آنچه در «نوشادر» اشاره خواهد شد، بيرق و عَلَم و مجراى آب حوض و سنگى كه مانند پلّه در دامنه كوه باشد و سنگ بلندى كه در توى چاه بوده و دلو را مى شكافد و دشپلى[غده] كه مانند بادام در يكى از دست و پاى چاروا برآيد و هم مرغى است معروف و بزرگ جثه و درنده و قوى چنگال كه از جمله سباع طيور معدود، و شاه پرندگان است، چنانچه شير رئيس درندگان است و در كوه هاى بلند آشيانه سازد، چنان كه قلعه الموت را كه كمال ارتفاع دارد به همين مناسبت خانه موت و آشيانه عقاب خوانند و به پارسى «اَلُه» و «اَلُّة» و «الوه» و «مود» و «چجار» و «موت» و «مال» و به تركى «قره قوش» گفته و پر آن را بر

1. اشاره به نظريه حدّ وسط ارسطوئى است كه مورد توجه فلاسفه اخلاق اسلامى همچو فارابى، ابن سينا و ملاصدرا قرار گرفته است. بر اساس اين نظريه، هر فضيلتى حدّ وسط ميان دو رذيلت است، مثلاً شجاعت كه از آن به عنوان يك فضيلت ياد مى شود، حدّ وسط ميان جبن و تهوّر است و يا مثلاً عفّت كه مربوط به قوّه شهويّه است، حدّ وسط ميان خمود و شره است و يا سخاوت حدّ وسط ميان بخل و اسراف است.

صفحه 264 - جلد سوم
تير نصب كنند و در قطر[ر.ض] گويد: به هريك از نر و ماده اطلاق نمايند و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد كه در عراق تغذّى كرده و در يمن تعيّش نمايد و تمامى افراد آن ماده بوده و اصلاً نرينه نباشد، بلكه با مرغى ديگر از غير جنس خود جمع شود و به زعم بعضى با روباه جمع شود، و آن را بيشتر از سه بچّه نبوده و اكثر بر كوه بلند آشيانه كند و آن را «كاسرالغطام» هم گويند و بالجمله عقاب در اصطلاح منجّمين، نام يكى از صور 48گانه مرصوده فلكى هم هست كه در «برج» اشاره نموديم و اين صورت عقابى را ماند كه در پرواز روى به شرق و ستارگان آن 9 در خود صورت و 6 در خارج آن و از آنچه در خود صورتند يكى نسر طاير[ر.م] است كه در مابين دو دوش آن واقع است و دو كوكب ديگر تاريك تر از آن هم در طرفين آن است بر مثال خطى مستقيم كه مجموع آنها بين العوام به «ترازو» معروف است به جهت شباهت آن به شاهين ترازو، چنانچه آن ستاره روشن را هم «نسر طاير» گفتن به جهت مشابهت آن است به كركسِ بال گشاده، بر قياس نسر واقع[ر.م] كه[كركسى نشسته و] بال فراهم آورده است. و بالجمله در پى نسر طاير، دلفين يا زلفين است كه آن هم يكى از صور 48گانه و از 10 ستاره مركّب و يكى را كه بر ذنب[دُم] آن واقع و روشن تر است «ذنب دلفين» خوانند و آن چهار را كه در ميان آن است، عرب «قعود» خوانند و عامّه «صليب» نامند.(عر)
عقاب آهنينْ منقار ـ تير پيكان دار.
عقاب شدن ـ طالب چيزى شدن.
عقار ـ (چو شمار) شراب و مال ممتاز و متاع خانه و اسباب و آلات نفيسه و فوق العاده آن كه در ايّام عيد و مانند آن به كار برند و (چو كَنار) منزل و زمين و مال ثابت غيرمنقول و اسباب مذكوره و (چو بقّال) دوا و گياه دوايى و ريشه آن و جمعِ آن، عقاقير است.(عر)
عُقار آدم ـ بيخ درخت انار صحرايى.
عُقار كوهان ـ عاقرقرحا.
عقاقير ـ (چو سرازير) ادويه و رجوع به «عقار» شود.(عر)
عقب ـ (چو تند و شتر) آخر و عاقبت و جمع آن، اعقاب است و (چو خَجِل) اولاد و نواده و طرف پسين هر چيز، خصوصاً پاشنه و مؤخّر قدم و جمع آن نيز اعقاب است و (چو سخت) بى هم آمدن و جمع آن، عِقاب (بر وزن كتاب) است و به معنى اولاد و نواده و طرف پسين مذكور و بدين معنى هم جمع آن، اعقاب است.(عر)
عقبه ـ (چو سفره) نوبه و عوض و روز و شب و (چو هرزه و سركه) پوشش زينت دار كجاوه و (چو طلبه) جاى سخت از كوه و تلّ بلند و كوه درازى كه در پهناى راه و جاده واقع بوده و بر بالاى آن رفتن صعب و دشوار باشد و آن را به پارسى «كتل» و «كوتل» و «گريوه» گويند و هم موضعى است در راه مكّه و يكى ديگر در قرب نهاوند و سيّمى در كوه مِنى كه در همانجا انصار با حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم)عقد بيعت بستند1 و نام جايى هم هست در سمت غربى بغداد در نزديكى دجله كه يكى از محلاّت آن است و رجوع به «مدين» هم شود.(عر)
عقد ـ (چو هند) قلاده و (چو سخن) جمع عقده[ر.م] و موضعى است در بصره و (چو قمر) لكنت زبان و ريگ در يك جا جمع شده و (چو سخت) ضمانت و معاهده كردن و بستن و محكم نمودن و علم عقود و حساب كردن، انورى[در قصيده شماره40] گويد:
«بس جنين خنصر چپ عقد اياديت گذاشت *** پس لب از بهر مكيدن سر ابهام گرفت»
   و خلاصه معنى شعر آن كه در علم عقود مقرّر است كه خنصر و وسطى و بنصر از انگشتان دست چپ در مرتبه آحاد اُلوفند، چنانچه در نمايش اوّل از آيين پنجم مقدّمه مذكور افتاد و اين است كه بسيارى از شعرا هنگام مبالغه در كثرت معدود گويند: فلان از دست چپ ابتداى شمار كرد; و ايضاً چون طفل متولّد شود انگشت خنصر دست چپ را مانند كسى كه چيزى بشمارد بر كف نهاده و انگشت ابهام را به دهان گرفته و مكيدن آغاز كند. پس

1. پيمان عقبه: سال 12 بعثت، 12 نفر از يثرب به مكه آمدند و از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) درخواست اعزام مبلّغ كردند تا قرآن را به آنان تعليم دهد. پيامبر مُصعب بن عُمَير را به مدينه اعزام كرد. در دوّمين پيمان عقبه سال بعد در موسم حج، تعداد 73 نفر از مسلمانان يثرب، با پيامبر دست بيعت دادند.(الطبقات الكبرى، ج3، ص 484; مستدرك حاكم، ج3، ص 457)

صفحه 265 - جلد سوم
حاصل مقصود آن كه بسيار طفل جنين چون از مادر متولّد شود با وجود عدم شعور، خنصر چپ را كه مرتبه الوف است به جهت عقد و حساب گرفتن نعمت هاى تو بر كف خود گذاشت تا نعمت هاى تو را هزارهزار بشمارد و بعد از آن لب وى از جهت مكيدن جوهر نعمت هاى تو سر ابهام را گرفت و شايد كسى كه بى بهره از علم عقود باشد به طورى ديگر معنى نمايد و همين شعر را در فرهنگ جهانگيرى[ر.ض] همچنين نقل كرده:
«از خنصر چپ عقد اياديت گرفته *** اطفال در آن عهد كه ابهام مكيده»
و اين شعر نسبت به مقصود مذكور اقرب از شعر اوّلى است.(عر)
عِقد پروين ـ ثريّا.
عِقد شب افروز ـ كواكب سيّاره و ثابته.
عِقد شب و روز ـ ماه و آفتاب و دنيا و روزگار.
عُقدتان; عُقدتَين--->عقده.
عقده ـ (چو عمله) آخر زبان و (چو سفره) حكومت بلد و قضيب سگ و زمين فراوانى و بيعت و مكان پردرخت، خصوصاً موضعى است پرنخل و هم به معنى معروف كه گره و وجوب و استحكام و لزوم است و در توضيح عقده رأس[گره شمالى] و عقده ذنب[گره جنوبى] يا جوزهر كه مصطلح منجّمين بوده و هر دو را «عقدتان» يا «عقدتين» يا «جوزهرتين» گويند، مى گوييم كه مدار ماه در سطح منطقة البروج نبوده بلكه در دو نقطه متقابل متقاطع است و يك نيمه از مدار ماه هميشه در جانب شمال منطقه بوده و نيمه ديگرش در جانب جنوب آن باشد، پس يكى از آن دو نقطه را كه چون قمر با حركت خاصّه خود از آن بگذرد به طرف شمال منطقه شود، «نقطه رأس» و «حجاز شمالى» قمر گويند و اين نقطه را سعد دانند و آن ديگرى را كه چون قمر از آن بگذرد به جنوب منطقه برآيد، «نقطه ذنب» و «حجاز جنوبى» قمر گويند و اين نقطه را نحس دانند و آن هر دو نقطه تقاطع منطقه و مدار قمر هر دو را «عقدتين» و «جوزهرين» گويند و رجوع به «گوزهر» هم نمايند.(عر)
عُقده ذنب; عُقده رأس--->عقده.
عقرب ـ (چو عنبر) علاوه بر معنى لغوى معروف كه به پارسى «كژدم» [گويند]، به اصطلاح اكسيريان، كبريت و گوگرد و در اصطلاح نجومى، هشتمين بروج دوازده گانه مشهور كه به نوشته ملاّمظفّر[ر.ض]، از 21كوكب مركّب و كژدمى را ماند كه سرش به جانب مغرب و شمال و دمِ برداشته به طرف جنوب و شرق و در لغت عرب نام يكى از حشرات زهردار است كه به پارسى «كژدم» گفته و به اقسام و الوان مى باشد; آنچه را كه در حركت دنباله خود را بلند دارد «شيّاله» ناميده و آنچه را كه بر زمين كشد «جرّاره» خوانند كه از شيّاله كوچك تر و در هيئت قوى تر و مهلك و در شهر اهواز و خوزستان كثيرالوجود مى باشد به حدّى كه به نوشته مخزن[ر.ض] مردم، ترك سكناى آنجا نموده اند و سمّيّت عقربِ ماده، قوى تر از نرينه آن است و سياه آن زبون تر، خصوصاً سياهِ زغب دار[پُرزدار] بزرگ آن و على التخصيص سياه پردار. و گفته اند عقرب عسكريّه [ر.م] و بعض مواضع ديگر نيز بسيار با سمّيّت است به حدّى كه به مجرّدِ مشى بر بدن هلاك مى گرداند، بلكه گويند كه اگر نيش خود را بر سنگ زند پاره پاره اش گرداند و موافق نوشته بعضى از اجلّه معاصرين، گاه است كه عضو گزيده آماسيده و در صورت شدّت سم، ضيق النفس و بردِ اعضا و فواق و هذيان و قىّ و اسهال، عارض و مسموم در حالت اغما مى افتد، پس در معالجه آن بايد فوراً موضع گزيده را با جوهر نوشادر شسته و 10 الى 20 قطره از آن[جوهر] را در يك فنجان آب سرد داخل نموده و بدان شخص مسموم بنوشانند و اگر در بدو امر بدين قسم معالجه مبادرت شود، هيچ يك از آثار رديّه بروز نخواهد كرد.(عر)
عقرب بحرى ـ به نوشته تحفه[ر.ض]، ماهى صدفى خاردار است كه سرش بزرگ و خارى سفيد بر آن رسته و نيش آن است.
عقربْ خانه ـ سوزندان و انگشتانه.
عقرب نيلوفرى ـ برج عقرب[ر.م].
عقربا ـ عقرب ماده و نام منزلى است در يمامه[در جزيرة العرب].

صفحه 266 - جلد سوم
عقربان ـ تثنيه عقرب و زنگى دارو[ر.م] و يا بيخ كبر رومى[به «خرنوب» رجوع شود] و به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، كژدم نر چنانچه عقرب تنها، كژدم ماده را گويند.
عقربه ـ (چو زَلزَله) عقرب ماده و كنيز عاقله و آهنى است شبيه به آهن سر قطب آسيا كه در زين اسب باشد.(عر)
عقربه مغناطيسى--->قطب نما.
عَقرَقوف; عقرقوم; عقرقون ـ كه به نوشته آثار عجم[ر.ض]، در اين زمان به كاركوف[مشهور ]و به زعم بعضى، برج نمرود هم عبارت از آن و در ميان اهالى آنجا هم به تپّه نمرودى مشهور است، به نوشته مراصد[ر.ض]، موضعى است در چهار فرسخى بغداد كه مقبره ملوك كنعانيين هم كه اصل ايشان از نبط[ر.م] بوده و پيش از ساسان بوده اند، در آنجا و در نزديكى آن تلّ بلندى است كه از پنج فرسخى ديده مى شود.
عقعق ـ (چو عنبر) نام يكى از طيور معروفه و از كلاغ ابلق كوچك تر و مطبوع تر و به تركى «صقصقان» گفته و در اصفهان «غلاجاره» و «فلاژوره» گويند.(عر)
عقل ـ (چو سخت) ديه و تفكّر و فهم و ادراك و امساك كردن و رميدن و بالا رفتن و بارو و حصار و هم به معنى معروف كه «روح» و «قلب» و «نفس» نيز گفته و به پارسى «هوش» و «هش» و «هشو» و «خرد» و «وير» و «ترازو» و «اورنگ» گويند. و آن نور الهى روحانى است كه علوم بديهيّه و استدلاليّه بهواسطه آن ادراك مى شود و گاه است كه به خود علوم مأخوذه بهواسطه عقل را هم اطلاق كرده و اوّلى را «عقل مطبوع» نام كرده و دويّمى را «عقل مسموع» مى نامند و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: عقل قوّه اى است كه از كثرت تجربه و مشاهده اشياء محسوسه مر انسان را حاصل شده و بهواسطه آن مى تواند حسن و قبح ا شياء را بفهمد و رجوع به «مقولات عشره» هم شود.(عر)
عقل اوّل; عقل كل ـ كه به پارسى «بهمن» و «بهنام» و «نخستين گوهر»[گويند]، جبرئيل و روح اعظم و عرش و فلك اوّل و نور حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله).
عقل مسموع; عقل مطبوع --->عقل.
عقود ـ (چو هبوط) جمعِ عقد[ر.م] و در «علم عقود»، رجوع به نمايش اوّل از آيين پنجمِ مقدّمه نمايند.(عر)
عقور ـ (چو عمود) حيوان گزنده، خصوصاً سگ.(عر)
عقول ـ (چو هبوط) جمعِ عقل[ر.م].(عر)
عقيق ـ (چو امير) نام يكى از سه وادى مدينه منوّره و ديگرى قنات و بطحان است و رجوع به «مسلح» هم نمايند و سنگى است معدنى معروف و پرقيمت و در هفتمين درجه صلابت كه معدن آن يمن و در ساحل بحر روم[درياى مديترانه] نيز گفته اند، بهترين آن يمنى است كه سخت تر از غير آن است و به الوان بسيار مى باشد: سرخ و زرد و سفيد و سياه و هر يك رنگين و نيم رنگ و سرخ جگرى و صاف و شفّاف و ناصاف و غيرشفّاف و ابلق و شجرى و ذوطبقات مى باشد و آنچه در جرم آن شكلى است شبيه به شاخه درختى و يا پارچه كوهى، آن را «شجرى» گويند و آنچه ذوطبقات است، هريك از طبقات آن به رنگى باشد و غالباً آن را بدين قسم تراشند كه طبقات آن يكى فوق ديگرى باشد و آن را «جزع» گويند و آنچه در عرض بريده باشند كه خطوط آن در سطح بالاى آن مدوّر و يا غيرمدوّر باشد، آن را حجر «سليمانى» گفته و به پارسى «باباغورى» نامند.(عر)
عقيق ذوطبقات; عقيق شجرى--->عقيق.
عقيق ناب ـ شراب لعلى و لب معشوق و اشگ خونين عاشق.
عقيقه ـ (ر.ف) و به پارسى «گلگچه»[گويند].(عر)
عقيم ـ (چو امير) باد بى فايده و عقل ناقص بى ثمر و زن نازاينده و مرد همچنانى كه به پارسى «استرون» و «سترون» و «بسترون»[گويند] و به مناسبت همين معنى، روز قيامت را نيز گويند كه راه خيرات در آن منقطع بوده و يا بعد از آن روزى ديگر نمى باشد.(عر)
عقيمه ـ (چو سليقه) زن نازاينده.(عر)

آيين هجدهم

(در [حرف] عين سعفص با كاف كلمن)
عكّا ـ (چو سقّا) از بلاد مشهوره شام كه به نوشته مراصد[ر.ض]، غير از عكّه ساحل بحر است ليكن احمد

صفحه 267 - جلد سوم
رفعت[ر.ض] گويد: شهرى است مشهور در ساحل بحر به مسافت 120 كيلومتر از شمال غربى قدس شريف و در جنگ هاى صليبى مورد حملات بسيارى بوده است.
عكاس ـ (چو عطّار) معروف است.(عر)
عُكاشه ـ [ابن عبدالصمد، شاعرى فحل از شعراى دوره بنى عباس كه در حدود سال 175 هجرى در بغداد درگذشت(لغت نامه دهخدا)].
عكبر ـ (چو عنبر) به نوشته بعضى، چيزى است تلخ كه در ميان عسل پيدا شده و آن را تباه كند و به شيرازى «دارو» گويند و زنبور عسل آن را از مجموع گل ها، از براى خوراك خود و بچّه هاى خود مى آورد و زرد و سرخ و سفيد و بنفش مى باشد به الوان مختلفه و نزد جمعى، موم كم عسل است كه در آشيانه زنبور عسل يافت مى شود و به زعم بعضى، موم سياهى است كه رخنه هاى آشيانه را بدان مسدود مى كنند و در خشك سالى كه گياه كم رويد بيشتر به هم مى رسد و آن را به پارسى «موم سياه» و «بَرِمو» يا «بَرِموم» گويند و زنبور عسل اوّلاً آن را به منزله اساس بنياد كرده پس بر آن از موم خانه ها ساخته و عسل در آن جمع مى نمايد و در استحكام استخوان شكسته و ضربه و سقط و رفع خوف نائب مناب موميايى است و به همين جهت آن را «موميايى نحلى» نيز گويند.(عر)
عكبرا ـ (چو اَژدَها) شهرى است كوچك از ناحيه دجيل در دَه فرسخى بغداد.
عكس ـ (چو سخت) وارونه كردن و آخر چيزى را به اوّل آن برگردانيدن و تصوير معروف را هم كه به پارسى «فرتو» و «فرتور» و «پرتو» و «درند» و «تافتن» و «تافت» گويند، «عكس» گفتن از همين راه است و در اصطلاح نجومى، انتقال كوكبى است از اوّل برجى به آخر برج سابق، چنانچه در جهتِ خمسه متحيّره[عطارد، ناهيد، مريخ، مشترى، زحل] اتّفاق افتد، مثل انتقال مرّيخ مثلاً از حوت به دلو به خلاف تحويل كه انتقال كوكبى است از آخر برجى به اوّل برج لاحق و آن را «حلول» نيز گويند، مانند انتقال مشترى مثلاً از دلو به حوت و در اصطلاح علم حروف، آن است كه حروف ابجدى را از آخر گرفته و به خلاف ترتيب مشهور، غين را يكى گرفته و الف را هزار انگارند، چنانچه در «جمل» مذكور افتاد و در اصطلاح حسابى، قاعده اى است مشهور كه در استخراج مجهولات معمول مى باشد بدين روش كه ابتدا از آخر سؤال گرديده و بر عكسِ گفته سائل عمل مى نماييم، يعنى اگر تضعيف كرده، تنصيف كنيم و جمع كرده است، تفريق نماييم و بدين روش تا آنكه به اوّل سؤال رسيم كه غايت عمل جواب سؤال خواهد شد و اين چنين عمل را «تحليل» و «تعاكس» نيز گويند.(عر)
عكس ابجدى; عكس حسابى; عكس نجومى --->عكس.
عكس هلال ـ لاله، كه حروف اين معكوس حروف آن است.
عكعك; عكك ـ (چو عنبر و قمر) عقعق[ر.م].
عكله ـ (چو هرزه) شش بندان[ر.م].
عَكنه ـ (ق) سورنجان[ر.م].
عكوب ـ (چو عمود) كنگر.
عكّه ـ (چو مكّه) عقعق[ر.م] و يا مرغى است ديگر از جنس كلاغ كه دم دراز و ابلق و سياه و سفيد بوده و به تركى «قَجَله»[گويند] و به همين معنى هم «عقعق» نامند و هم شهرى است مشهور از بندرهاى شام كه خاكش حاصلخيز و آبش از كاريز[قنات] و هوايش طرب انگيز و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، احمد پاشا، بارويى در غايت استحكام از سنگ تراشيده بر آن كشيده و اگرچه به حسب صورت چندان عظمت ندارد اما شهرى بدن صفا و متانت كمتر ديده شده، سه حصار توبرتو ساخته اند و نخستين قلعه آن را چندان عريض كرده اند كه در سطح آن اشجار ميوه دار و سايه افكن غرس نموده و جهت پاسبانان خانه ها ساخته اند و ارتفاع آن حصار تخميناً دَه گز باشد و حصار دويّمى نيز در غايت متانت و مُشرف بر حصار اوّل و تقريباً به بلندى 20گز مى باشد و حصار سيّمى كه نارين قلعه و دارالاماره است از هر دو بلندتر و در هريك از اين سه حصار توپ و تفنگ و آلات جنگى بسيارى ترتيب داده اند، به طورى كه گرفتن آن به طريق قهر و غلبه

صفحه 268 - جلد سوم
صورت پذير نبوده و عقل دورانديش از حساب خزاين و دفاينى كه در آنجا جمع كرده اند عاجز و قبر حضرت صالح پيغمبر(عليه السلام) هم در خارج شهر است.(عر)

آيين نوزدهم

(در [حرف] عين سعفص با لام [كلمن])
علا ـ (چو قضا) شرف و رفعت و موضعى است در مدينه و (چو دعا) رفعت و شرف.(عر)
علاج ـ (چو كتاب) دوا و دوا كردن كه به پارسى «ويد» و «چاره» و «شوليست» و «بيارش» و «گزر» و «گزير» (با كاف عربى و پارسى) گويند.(عر)
علاّف ـ (ر) علف فروش و صاحب علف.(عر)
علاقه ـ (چو خرابه) خصومت و صداقت و محبّت لازم قلب كه از آن جدا نشود و هر آنچه شخص منسوب و مربوط بر آن باشد از زن و عيال و صنعت و مال و مانند آنها و (چو اماله) محبّت مذكور و ربط و پيوند و نسبت و هر آنچه بهواسطه آن ربط حاصل شود و آنچه از ميوه جات بر درخت پيوندد.(عر)
علالا ـ (چو نَصارا) بانگ و شورش و غوغا و حروف پهلودار.
علامت ـ (ر.ف) كه به پارسى «نشان» و «نشانه» و «كركره»[گويند].(عر)
علّت ـ (ر) درد و ورم و سبب و جهت و رجوع به «سبب» هم شود.(عر)
علث ـ (چو هند) نوعى از كاسنى صحرايى.
علجان ـ (چو سرطان) اذخر[ر.م].
علس ـ (چو قمر) جوِ سلت[ر.م].(عر)
علف ـ (چو هند و تند) درختى است يمانى و (چو قمر) خوراك و طعمه ستور و بهايم، خصوصاً اسپست[ر.م] و به پارسى «گياه» و «گاز» و «چرام» و «چرامين»[گويند].(عر)
علفْ خانه ـ دنيا و عالم كون و فساد.
علف خرس ـ زعرور[ر.م].
علف شتر; علف شير; علف شيران; علف شيردار ـ سوسپند[ر.م] و زعرور[ر.م].
علفك داغ ـ (ل) به نوشته مخزن[ر.ض]، نام پارسى گياهى است ضعيف مفروش بر روى زمين و بر ديوارها و شاخه هاى آن باريك نرم و برگ آن مدوّر و ظاهرش سبز و باطنش سرخ تيره است و به عربى «ظفره» ناميده و به جهت بسيار بودن آن در شهر شوشتر به «تستر» نيز كه نام عربى آن شهر است، مسمّى دارند.
علق ـ (چو سخت) انبان و هر چيز نفيس، خصوصاً جامه و (چو هند) سپر و شمشير و علاقه [ر.م] و هر چيز نفيس و (چو سخن) جمع علقه (بر وزن سفره)[آويزش و بستگى دل و گوشت پاره] است و (چو قمر) جاده و راهِ عامّ و عداوت لازمه قلب و محبّت همچنانى و جمع علقه (بر وزن طلبه)[آويزش و خون بسته] و نام كوهى و هر چيزى كه به دست مى چسبد، خصوصاً لاى و گل و هم به معنى معروف كه به پارسى «زلو» و «ديوچه» گفته و به تركى «سلوك» و به هندى «جونك» ناميده و حقيقت آن كرمى است سياه رنگ به قدر انگشتى و از آن بزرگ تر و با خطوط سبز، كه در زمين هاى متعفّن و آب ها و گودال هايى كه در آنها آب هاى شيرين ايستاده غليظ و جامه غوك[ر.م] بسيار باشد، تولّد مى يابد و در امزجه ضعيفه و اعضاى صغيره كه قابل حجامت نباشد مثلِ پلك چشم و بن دندان و مانند آنها بدل حجامت است كه بر آنها چسبيده و خون را مى مكد و طلا كردن[ماليدن] پخته آن با روغن زيتون بر قضيب در قوى كردن و بزرگ نمودن آن مؤثّر مى باشد و اگر خشكيده آن را در شيشه گرخانه بخور كنند، هر شيشه كبودى كه در آنجا باشد، بشكند و باقى نماند.(عر)
علقم ـ (چو عنبر) هر چيز تلخ، خصوصاً نباتات تلخ و بالخصوص خربزه و حنظل و خيار دشتى.(عر)
علقما ـ (چو اَژدَها) افنان سَر [ر.م] و نام موضعى است.(عر)
علقمه ـ (چو زَلزَله) موضعى است در سواحل جزيره صقليّه[سيسيل].
علك ـ (چو هند) هر صمغى كه قابل مضغ بوده و مى توانش خاييد كه از هم نپاشد، همچو: سقّز و مصطكى و مانند آنها.(عر)
علك اَنباط; علك بُطم ـ سقّز[ر.م].

صفحه 269 - جلد سوم
علك رومى ـ مصطكى[ر.م] است.
علل ـ (چو قمر) دويّمين مرتبه آب خوردن و يا على التّوالى آب خوردن و (چو شكم) جمعِ علّت [ر.م] است كه مرض و سبب و جهت و اطوار مختلفه و حالات گوناگون باشد.(عر)
علم ـ (چو سخت) عالَمْ و نشان كردن و (چو قمر) شكاف لب بالا و بيرق كه به پارسى «اختر» و «تراز» گويند و به معنى نشان جامه و علامت منصوبه در راه ها و رئيس قوم هم آمده و در اصطلاح اكسيرى[كيمياگرى]، زرنيخ[ر.م] و در معنى اصطلاح نحوى آن، رجوع به بخش دويّم از نمايش اوّل از نگارش اوّل آيين سيّم مقدّمه نمايند و (چو هند) يقين و معرفت و دانستن و به پارسى «دانش» و «بخار»[گويند] و در اصطلاح عامّه، عبارت از مجموع مسائل و اصول و قواعد كلّيّه اى است كه با نظام معيّنى و ترتيب مخصوصى مرتّب بوده و داير بر يك موضوع باشند و به قسمت اوّلى[جليّه] به نام جليّه و خفيّه به دو قسم مى باشند، اوّلى آن است كه سمت اشتهار يافته و اكثر علما از آن بهرهور بوده و بر قواعد آن اطّلاع يافته و بر دقايق آن محيط باشند، به خلاف دويّمى[خفيّه] كه در زاويه خفا مانده و همه كس را وقوف بر اسرار آن ميسّر نباشد، مانند خمسه محتجبه كيميا و ليميا و هيميا و سيميا و ريميا و مانند آنها كه از حروف اوايل آنها نكته «كُلُّهُ سِرّ» مستفاد مى گردد و دو حرف دويّمى و سيّمى آنها[يم] به زبان عربى اشاره مى نمايد بر اين كه هريك از آنها دريايى است مشتمل بر اصداف غرايب و دو حرف آخرى آنها[يا ]با همان زبان، نداى طرب به گوش ارباب طلب مى رساند:
«عاشقى كو كه بشنود آواز؟»
   بالجمله، در شرح اجمالى هريك از اقسام متنوّعه علم از نحو و صرف و غيرهما به محل ترتيبى اسم مخصوص خودش رجوع نمايند.(عر)
عِلم ادنى; عِلم اعلى; عِلم الهى--->حكمت.
عَلَم انداختن ـ سپر انداختن.
عِلم اوسط--->حكمت.
عَلَم بخش ـ حصّه و قسمتى كه از غنايم به سپاهيانِ حاضرين در زير بيرق و عَلَم بدهند.
عِلم تعليمى--->حكمت.
عِلم چهل صباح; عِلم چهل روز ـ علم چهل روز كه تخمير خاك آدم مى شد.
عِلم خيالات--->سيميا.
عَلَم روز ـ صبح صادق و كاذب و آفتاب و ستاره صبح.
عِلمِ رياضى--->حكمت.
عَلَم صبح ـ صبح كاذب و يا روشنايى صبح صادق.
عِلم طبيعى; عِلم كلّى--->حكمت.
عَلَمها ـ جمعِ عَلَم[ر.م].
عَلَمهاى روز ـ عَلَمِ روز[ر.م].
عِلميّه ـ از فِرَق شازليه است[به «شازل» رجوع شود].
علن ـ (چو خَجِل) ظاهر و آشكار و منتشر و (چو قمر) ظاهر شدن و منتشر و آشكار بودن است، چنانچه اِعلان، ظاهر و آشكار منتشر نمودن است.(عر)
علو ـ (چو مرو و تند و هند) هر چيز بلند و (به ضمّ اوّل و ثانى و تشديد ثالث) تكبّر و تجبّر و ارتفاع و بلندى.
علوانيّه ـ از فرق بدويّه است[به فصل 2 ماده 4 «صوفيّه» شود].
علوانيّه حمويه ـ از شعب مدينيّه[ر.م] است.
علوى ـ (چو فدوى) ساداتى كه از نسل حضرت على ابن ابى طالب(عليه السلام) هستند كه جمع آن، عَلَويان است و (چو پشتى) مردم باتجبّر و باتكبّر و هر چيزى منسوب به بلندى، خصوصاً ملائكه و كواكب، خصوصاً سيّارات و در جمعِ آن، عُلْويان گويند.(عر)
علويّه ـ (ر.ف) و رجوع به «هفتادوسه ملّت» هم شود.(عر)
على ـ (به فتح اوّل و كسر ثانى و تشديد آخر) شريف و عزيز و بلند و مرتفع و قوى و شديد و بالخصوص يكى از اسماءالحسناى است و منسوب به آن را «علوى» گويند و (به كسر اوّل و ثانى) شرف و رفعت و بلندى و هم به نوشته ناسخ[ر.ض]، نام يكى از انبياى بنى اسرائيل بوده كه 78 سال زندگانى نموده و در 4310 هبوطى ظهور يافته و 40 سال مدبّر و فرمان گذار بنى اسرائيل بوده است.(عر)
على دامغان ـ نام چشمه اى است كه در تركيبات

صفحه 270 - جلد سوم
«چشمه» مذكور افتاد.
على شاه مردان--->نوبهار.
على اللّهى ـ فرقه اى است كه درباره حضرت على ابن ابى طالب ـ صلوات الله عليه ـ غلوّ كرده و به خدايى آن حضرت معتقد مى باشند.
«كَفى في فَضلِ مولانا عَلىّ *** وقوع الشكِّ فيه انّه الله»
و حضرت پيغمبر را هم فرستاده آن حضرت دانند و بعضى از ايشان اين هر دو بزرگوار را اضداد دانسته و بعضى ديگر به خدايى حضرت فاطمه و حسنين(عليهم السلام)معتقد مى باشند و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، همين فرقه به عليائيّه نيز موسوم و از جمله غُلات شيعه و يكى از 73 فرقه امّت مرحومه است.1
عُليا ـ (چو دنيا) مؤنّث اَعلى به معنى بلندتر و (چو دريا) آسمان و مكان بلند و سر كوه.(عر)
عليائيّه ـ (ل) رجوع به «على اللّهى» نمايند.
عليق ـ (چو امير) جو و نقره و سفره و عيبه[ر.م] و شمشير كهنه شكسته و صحيفه سفيد و پوست و جلد، خصوصاً پوست سفيدى كه بر روى آن چيزى نويسند و (به ضمّ اوّل و فتح و تشديد ثانى) به فرموده مخزن[ر.ض]، نباتى است خاردار كه در برگ و گل شبيه به گل سرخ و ثمر آن در طعم و شكل مانند توت سياه و اندك مدوّر و سه پهلو و آن را به يونانى «باطس» و به پارسى «ورد» و«توت سه گل» و در ديلم «تموش» و به تركى «بوگورتگن» ناميده و برگ آن را تنها يا با ميوه آن جوشانده و در خضاب موى و ريش به كار برند و رجوع به «لبلاب» هم شود.(عر)
عُلَّيق القدس; عُلَّيق الكلب ـ كه «شجره موسى» و «شجره وادى موسى» و «درخت سه گل» نيز گفته و گل آن را به پارسى «سه گل» و به عربى «وردالسّباخ» و «نسرين السّباخ» نامند، به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، نباتى است بزرگ تر از عليق [ر.م] و شبيه به درخت مورد و برگش عريض تر از برگ[درخت ]مورد و شاخه هايش با خارهاى صُلب و گلش سفيد و ثمرش مثل زيتون سبز طولانى كه در جوف آن چيزى است مانند پشم. و مستعمل، ثمر آن است كه پشم جوفش را پاك كرده باشند زيرا كه خوردن پشم جوف آن به سبب شدّت قبض و چسبيدن به مرى مهلك است.

آيين بيستم

(در [حرف] عين سعفص با ميم [كلمن])
عمّ ـ (چو مُدّ) نخل دراز و (چو حَقّ) شامل شدن و عمامه پيچيدن و جماعت كثيره و نخل دراز و نام موضعى و به معنى معروف كه برادر پدر است از پدر و مادر و يا يكى از آنها.(عر)
عماد ـ (چو كتاب) ستون و هر چيزى كه بدان تكيه كنند و به معنى چادرنشين و اصحاب ابنيه عاليه.(عر)
عماديّه ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، قلعه محكمى است در سمت شمالى موصل كه قديماً مسمّى به اسب بوده و عمادالدين زنگى بعد از خرابى تعميرش نموده و به نام خود منسوب داشت و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: بلده اى است از بلاد ربيعه در پنج منزلى دياربكر[تركيه] واقع و اطرافش واسع و بناكرده عمادالدوله ديلمى است.
عمار ـ (چو كَنار) عمارى [ر.م] و نام مخترع آن و درخت مورد و گياه غار و سامان و تحيّه و ريحانى كه مجلس شراب را بدان زينت دهند و (چو عطّار) نام پسر ياسر ابن عامر كه از اصحاب كبار حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) بوده و در مبادى حالت اذيّت بسيارى از كفّار كشيده و عاقبت در 37 هجرى در 91سالگى در جنگ صفّين شهيد شده و حضرت على(عليه السلام)دفنش فرمودند.(عر)
عمارت ـ (چو مبارك) مزد و اجرت تعمير مكان و (چو كتابت) بنا و آبادانى و جماعت كمتر از قبيله و (چو شماتت)

1. سخن گفتن درباره «اهل حق» كه همان على اللّهى باشد، كار مشكلى است، چون غالباً كتاب هاى آنها در دسترس نيست و در طول تاريخ اختلافات بسيارى بين اهل حق پديد آمده است. بنابراين نبايد تمام اهل حق را در يك طبقه قرار داد و همه را يكسان ديد بلكه بايد با احتياط بسيار نسبت به اعتقادات آنها سخن گفت.
براى اطلاع بيشتر، به دايرة المعارف تشيّع، ج 1، ص 610، مدخل «اهل حق» مراجعه شود.

صفحه 271 - جلد سوم
تحيّه و رقعه زينت دارى كه بر چادر و خيمه دوزند و آنچه از قبيل تاج و كلاه و غيره بر سرگذارند.(عر)
عَمارى; عَماريّه ـ كجاوه[كه بر شتر بندند و بر آن نشينند ]و يا چيزى است دراز و شبيه به آن.(عر)
عمالقه ـ به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، عنوان مشهور اولاد عمليق ابن لاوذ ابن سام كه قومى فاسق و فاجر و به راهزنى مايل بوده و ازاين رو از طرف ملوك تبابعه يمن مطرود و در اطراف يمن منتشر و در 3380 هبوطى، مطابق ـ 2214 مقدّم ميلادى ـ به مصر هجرت نموده و سلاله دوازدهمين فراعنه مصر را منقرض نموده و سلاله سيزدهمين را تشكيل داده و چند صد سال در مصر سفلى و وسطى حكومت نمودند و در 4038 هبوطى هم چند صد سال در آثوريا حكمران بوده و بعد از آن بهواسطه انقلابات پياپى مضمحلّ شده و به ساير اقوام عرب ملحق گرديدند. بالجمله موافق نوشته جنات الخلود[ر.ض]، ملوك عمالقه همان شديد و شدّاد، بانى بهشت ذات العماد و دو برادر ديگر ايشان بودند.
عمامه ـ (چو اماله) تاج و طاس كلاه[ر.م] و آنچه بر سر مى پيچند و آن را به پارسى «شار» و «شاره» [گويند].
عمان ـ (چو شمار و كفّار) به نوشته قُطر[ر.ض]، بلده اى است در يمن و به نوشته آيينه جهان نما[ ر.ض]، يكى از ايالات عربستان است كه به زعم بعضى، از اقليم اوّل و به عقيده ديگرى، از اقليم دويّم است و در مراصد[ر.ض] گويد: ناحيه اى است در يمن كه به بلاد بسيارى مشتمل و حرارت آنها ضرب المثل است و (بر وزن عطّار و يا كَنار) شهرى است در شام كه به زعم بعضى، مقرّ سلطنت دقيانوس بوده و رقيم[ر.م] و غار اصحاب كهف هم در نزديكى آن است و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: شهرى است در شام و ولايتى است در شمال يمن كه به نام بانى خود مسمّى بوده و به قولى بنا كرده قحطان است و در «درياى عمّان» رجوع به تركيبات «بحر» كرده و در معنى اصطلاحى حسابى آن، رجوع به جدول «عدد» نمايند.(عر)
عمد ـ (چو شتر) جمع عمود[ر.م] و (چو قمر) غضب و جمعِ عِماد [ر.م] و عمود[ر.م] و (چو سخت) قصد نمودن و ستون زدن و يا عمود زدن.(عر)
عمده ـ (ر.ف) و به پارسى «پاد»[گويند].(عر)
عمر ـ (چو سخن) جمع عمره[ر.م] و نام چندى از مشاهير است و (چو شتر) بقا و حيات، خصوصاً حيات بسيار و مدّت درازى زندگى كردن و (چو تند) مسجد و كنيسه و عُمُر (بر وزن شتر) و (چو قمر) عُمُر (بر وزن شتر) و دستمال و دين و مذهب و (چو سخت) دين و مذهب و بنا نهادن و عُمر (بر وزن شتر).(عر)
عُمروَر شدن ـ بسيار عمر كردن و مسنّ شدن و معمّر گرديدن و تمام شدنِ زندگانى.
عمران ـ (چو گلزار) آبادانى و بنيان و (چو دلزار) نام پدر حضرت موسى كليم الله(عليه السلام) و اسم سامى والد ماجد حضرت على(عليه السلام) كه كنيه اش ابوطالب است و به همين واسطه آن حضرت را علىّ عمران گويند.(عر)
عمرو ابن كلثوم ـ [از بنى تغلب، مكنّى به ابوعباد. شاعرى جاهلى و خوش طينت و شجاع بود و همان كسى است كه عمرو بن هند، پادشاه حيره، را به قتل رساند(لغت نامه دهخدا)].
عَمرَويّه ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، از جمله فرق معتزله و يكى از 73 فرقه امّت مرحومه كه به عمرو ابن عبيد منسوب مى باشند، و همين عمرو با اينكه در بدو امر از جمله روات حديث و به زهد و صلاح معروف بوده، به عقيده فاسده واصل ابن عطا، رئيس معتزله، گرويده و حضرت على(عليه السلام) و عثمان را تفسيق مى نمايد.1
عمره ـ (چو هرزه) هر چيزى كه بر سر گذارند از قبيل تاج و كلاه و عمامه و مانند آنها و (چو سفره) قصد كردن و زيارت نمودن و رفتن داماد به خانه عروس در وقت زفاف و در اصطلاح شرع، عبارت از پاره اى اعمال معيّنه است در مقابل اعمال حج و آنها عبارت از احرام و طواف و نماز

1. پيروان ابوعثمان عمرو بن عبيد بن باب از بزرگان معتزله و شوهر خواهر واصل بن عطا بوده و معتقد بود كه هر دو گروه مخالف در جنگ جمل فاسقند و شهادت هر دوى آنها را مردود مى دانست.(فرهنگ فرق اسلامى، محمد جواد مشكور، ص 338)

صفحه 272 - جلد سوم
طواف و سعى مابين صفا و مروه و تقصير است و بعضى از فقهاى دينيّه طواف نسا و نماز آن را هم بدانها افزوده اند به شرحى كه در محلّ خود مقرّر است.(عر)
عمق ـ (چو سخن) موضعى است در راه مكّه و (چو سخت) دشتى است در طايف و موضعى است در قرب مدينه و ناحيه اى است از نواحى حلب و (چو قمر) حق و استحقاق و (چو شتر) انبساط و دورى و درازى، خصوصاً دورى قعر چاه و (چو سخت و تند و شتر) قعر چاه و اطراف دور و دراز بيابان.(عر)
عمل ـ (ر.ف) و به پارسى «كار» گويند و رجوع بدان شود.(عر)
عملج ـ (چو عنبر) نوعى از خربزه زمستانى كه با تخم آن مى خورند.(عر)
عمله ـ (چو طلبه) جمع عامل و به معنى كاركنندگان است.(عر)
عمليّه--->هفتادوسه ملّت.
عمو ـ (ر.ف) و به پارسى «افدر» و «اودر»[گويند].
عمود ـ (چو عروس) ستون و گرز آهنين معروف كه به پارسى «گرز» و «كوپال» و «فشان» و «چشان» و «چكيده»[گويند] و رئيس قوم و رجوع به «زاويه» و تركيبات «خطّ» هم نمايند و در اصطلاح علم احكام نجوم، نام يكى از ثوانى نجوم مذكور در محل خودش است و آن صعود بخارى است متصاعد و محترق و مستطيل و غيرمتقارب از زمين تا كره آتش.(عر)
عمود صبح ـ صبح كاذب و يا اوّل روشنايى صبح صادق.
عمور ـ (ل) رجوع به «سدوم» شود.
عموريّه--->سام و انقره.
عمون ـ (ل) قبيله اى است از نسل لوط كه قديماً در بلقا[ر.م ]توطّن داشته اند.
عمّه ـ (چو مكّه) خواهر پدر.(عر)
عميق ـ (چو امير) راه دور و دراز و مطلب دشوار و هر چيز كه قعر آن دور باشد.(عر)

آيين بيستويكم

(در [حرف] عين سعفص با نون [كلمن])
عنا ـ (چو قضا) جانب و ناحيه و خضوع و خشوع و ذلّت و اسير شدن و محبوس بودن و قومى كه از قبايل بسيار جمع شده باشد.(عر)
عنّاب ـ (چو كفّار) ميوه اى است معروف و سرخ رنگ و شبيه به سنجد كه به پارسى «شيلان» و «شيلانك» و «شيلانه» و «سنجلان» و «تبرخون» و «چيلان» و «چيلانه» و «چيلانك» گفته و به فرانسوى «ژوژوب» و به لاتينى«زيزيفوس» نامند و عنّاب خوب به حجم زيتون و لعابى و طعم آن شيرين و قندى و از ادويه اى است كه از قديم الأيّام معروف و مستعمل اطبّاى اسلام و مليّن و نافع سينه و دافعِ خشونت آن و خشك آن بهتر از تازه و قوّتش تا دو سال باقى است و درخت آن خاردار و قريب به درخت زيتون و كُنار و پوست آن سرخ و چوب آن نيز سرخِ نيم رنگ و خال دار و در بعضى از ايالات هند و ايران بسيار به عمل آيد و در جنوب فرنگستان نيز غرس مى كنند.(عر)
عنّاب تازه; عنّاب تر ـ لب معشوق و انگشتان محبوب.
عناد ـ (چو چنار) ملازم چيزى شدن و از آن جدا نشدن و در مقابل فعلى، مثل آن را كردن و مخالف حق بودن و خلاف قول و فعل ديگرى را به عمل آوردن.(عر)
عناديّه--->سوفسطائيّه.
عناصر ـ (چو مسالك) جمعِ عنصر[ر.م] و نام موضعى است.(عر)
عناصر اربعه; عناصر اصليّه; عناصر چهارگانه ـ آب و آتش و خاك و باد كه به نوشته پيشينيان، مادّه تكوّن موجودات روى زمين و تحت فلك قمر هستند و مجموع آنها را به پارسى «كيانا» و «اخشيجان» و «اخشيگان»[گويند].
عناصر صالحه ـ مردمان راست گفتار و درست كردار.
عناق ـ (چو كَنار) امر شديد و داهيه و بزغاله مادّه و يا مطلق بزغاله بيش از يك ساله و نام موضعى و ستاره ميانين بنات النعش كه در «دبّ» مذكور افتاد.(عر)

صفحه 273 - جلد سوم
عنان ـ (چو چنار) دشتى است در عربستان و زمام و جلو ستور و يا جزوى از آن كه آنها را بدان نگاه دارند و (چو كَنار) مطلق ابر و يا خصوصاً آنچه باران را نگهداشته و نبارد.(عر)
عِنان آسمان ـ بالاى سر از آسمان و جاى بلندى آن و اطراف و جوانب آن و هر آنچه در وقت نظر ظاهر و نمايان باشد.
عنان اَمَل سبك شدن ـ نا اميد گرديدن.
عنان بر عنان ـ برابرى كردن و همسرى نمودن.
عنان تافتن ـ عاجز شدن و روى برگردانيدن.
عنانِ خانه ـ اطراف آن.
عنان دزديدن ـ بازماندن.
عنانْ زنان رفتن ـ با شتاب راه رفتن.
عنان سبك كردن ـ آهسته به راه رفتن و در كارها تأمّل و تأنّى نمودن.
عنانيّه --->مرجئه و يهود.
عنب ـ (چو شكم) رجوع به «انگور» نمايند.(عر)
عنبر ـ (چو صفدر) كه به پارسى «شاه بوى» و به فرانسوى «آمبرگوى» نامند، با وجود آنكه در السنه داير است حقيقت آن مجهول و در مابين دانشمندان و مصنّفين محلّ خلاف و معركه آرا است در «ش ا» از برهان[ر.ض] گويد: به زعم بعضى، موم عسل دريايى و به عقيده برخى از گاو به هم مى رسد، چنانچه مشگ از آهو. و احمد رفعت[ر.ض ]گويد: مادّه اى است دُهنى خاكسترى رنگ و سبك تر از آب كه بهواسطه حرارت، نرم و مانند موم عسل در گداز و داراى بوى خوش شبيه به بوى مشگ و در معده يا روده يك قسم از ماهى بزرگ پستان دار موسوم به «عروسة البحر» تكوّن يافته و به خارجش اندازد و ماهى ديگر بسيار بزرگى كه به «بالينه» موسوم و به طول 34 متر مى باشد و ساير مخلوقات بحريّه از همين ماهى عروسة البحر ترسان و گريزان بوده و بيشتر در سمت بحر منجمد جنوبى پيدا و هماره با خدم و حشم سير مى نمايد. و در پزشگى نامه[ر.ض] گويد: آنچه گويا به حقيقت نزديك تر است آن است كه مدفوع منجمد و متغيّر قسمى از كاشالوت كه از حيوانات بحرى است اين مادّه را متشكّل مى سازد و رنگ عنبر خاكسترى سياه و خطوطِ زردِ رنگ باخته چندى در آن مشاهده مى شود و قوام آن شبيه به قوام موم و فى الجمله سخت تر از آن و در مجاورت هوا نرم و قابل اشتعال و در آب غيرمحلول و طعم آن مكروه و بوى آن بسيار مطبوع و بدين جهت در زينت بيشتر از مداوا استعمال نمايند و در خواصّ، مشابهِ مشگ است و در همان مواقع و به همان مقدار استعمال مى شود و در مخزن الادويه[ر.ض] سرگين نوعى از حيوان بحرى دانستن آن را كه موج به ساحلش مى اندازد و همچنين قول صاحب اخوان الصفا[ ر.ض] را كه شبنمى است بر روى دريا نشسته و به طول زمان منعقد مى گردد، استبعاد نموده و گويد: به زعم بعضى، مومِ نوعى از نحل است كه در جزايرى كه در ميان دريا واقع است بر جبال و اشجار آن، نوعى از نحل خانه ساخته و عسل در آن جمع مى كنند ودر موسم بهار كه گل و شكوفه بسيار است از شدّت باد و باران خانه هاى آنها جدا گشته و با سيلاب در دريا مى رود و عسل آن به مرور ايّام شسته و زايل مى گردد و موم خالص آن از تابش آفتاب و لطمات امواج پى درپى درهم نشسته، پرده پرده و مدوّر و غير آن مى گردد و به ساحل دريا مى آيد و حكّام و متموّلين آن ديار برداشته و به قيمت بسيار گران خريد و فروش كرده و به رغبت تمام مى خورند و حيوانات بحرى نيز آن را بسيار دوست داشته و همين كه ديدند، بلع مى كنند و در شكم آنها انهضام نايافته از كثرت ضرر آنها را مى كشد و از شكم آنها بيرون آرند و يا آنكه شكم آنها منتفخ شده و بر روى آب مى افتد و اين قسم را «عنبر بلعى» گويند، و در تحفه طب[ر.ض ]فرمايد: عنبر، رطوبتى است كه از بعضى جزاير ميان دريا و معادن ميان دريا، خصوصاً از جزاير درياى عمّان و مغرب و چين در وقت جزر و مدّ دريا داخل آن شده و به سبب جزر و مدّ و حرارت آفتاب و تلاطم امواج بر روى آب پرده پرده منجمد مى گردد و به ساحل مى افتد و در مخزن[ر.ض] هم همين قول را تقويت كرده است و از همين عنبر هم هر آنچه را كه مخلوط به خاك و ريگ بوده و

صفحه 274 - جلد سوم
به جهت ثقل در ته آب مى نشيند «عنبر تخته» و «عنبر رملى» گويند كه سياه و صفايحى بوده و از ميان صفايح آن خاك و رمل برمى آيد. و امّا صاف آن از تحريك موج بر روى آب مجتمع مى باشد و از اين هم آنچه را كه مدوّر شكل است «شمامه» گويند و آنچه را كه قطعه هاى آن مايل به سفيدى بوده و بر آن نقطه هاى بسيار ريزه سفيد مى باشد «خشخاشى» نامند; و بهتر از همه آن است كه صافى، تازه و خوش بوى و با دُهنيّت و مايل به زردى يا سفيدى باشد كه «عنبر اشهب» خوانند و پس از آن مايل به زردى پس مايل به سبزى پس مايل به سياهى و زبون تر از همه، سياه كم بوى بسيار كهنه آن است و پست تر از آن هم قسم بلعى است. و فرق دادن عنبر اصلى از مصنوع و جعلى آن كه از گچ و لادن و موم و عنبر سياه سازند بسيار مشكل است و خالص آن در وقت خاييدن نرم و مجتمع و چسبنده بوده و از هم نپاشد، به خلاف مصنوع آن، و ديگر آنكه در آتش اندازند، اگر دود آن خوش بو باشد خالص است و الاّ مجعول، و يا اينكه سيخى را گرم كرده و در آن فرو برند اگر بوى خوش برآيد خالص است و الاّ فلا. و بالجمله از عجايب المخلوقات[ر.ض] نقل است كه در جزيره عنبر جمعى هستند كه رويشان سرخ و قدّشان چهار وجب و حرف ايشان را از كثرت تندى نتوان فهميد و ايشان از موضع خود عنبر در دهان آورده و به تجّار مى فروشند و در عوض آن برنج و كرباس و مانند آنها را به مكان خود برند.(عر)
عنبر ارزان ـ گيسوى مشگ بوى حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله)به اعتبار نفع عامّ آن.
عنبر اَشهَب; عنبر اصلى; عنبر بلعى; عنبر تخته--->عنبر.
عنبرتر ـ زلف و خط و خال معشوق.
عنبر جعلى--->عنبر.
عنبرچه ـ نوعى از زيور كه پرعنبر كرده و بر گردن اندازند.
عنبر خشخاشى; عنبر رملى; عنبر شمامه--->عنبر.
عنبر عسلى--->لادن.
عنبر لرزان ـ عنبر ارزان[ر.م].
عنبر مايع--->ميعه سائله.
عنبر مصنوع--->عنبر.
عنبر مُطَبَّق ـ نوعى از عنبر است كه مانند كوه، طبقه به طبقه بر روى هم نشسته و به پارسى «كوه بر كوه» گويند.
عنبرين ـ هر چيز منسوب به عنبر[ر.م].
عنبرين سنبل ـ عنبر تر[ر.م].
عنبرينه ـ عنبرين[ر.م] و عنبرچه [ر.م].
عنبيّه --->هفت پرده.
عنتره ـ [بن شدّاد، مشهورترينِ سواران عرب در جاهليّت و از شعراى درجه اوّل نيز به شمار مى رفت و در حدود سال 22 قبل از هجرت كشته شد(لغت نامه دهخدا)].
عنجد ـ (چو بلبل) دانه مويز.
عنجه ـ (چو سفره) سرشتن و آغاريدن[ر.م] و جمع نمودن.
عَندَل ـ (ل) شهر بزرگى است از حضرموت[در جنوب شبه جزيره عربستان].
عَندَم ـ (چو عنبر) بقم[ر.م] و خون سياوشان[ر.م].
عِنديّه--->فلسفه و سوفسطائيّه.
عَنْز ـ عقاب ماده و تودرى[ر.م] و كركس ماده و آهوى ماده و بز كوهى يا اهلى ماده و نام ماهى اى است بزرگ.(عر)
عنزب ـ (چو بلبل) سماق.(عر)
عنزروت; عنزرود ـ (چو اندرون) معرّب انزروت، و عبارت از صمغ درختى است خاردار «جهودانه»نام كه به عربى «شايكه»اش نام و به بلندى دو ذرع و برگش شبيه به برگ درخت مورد و برگ درخت كندر كه از محصولات شام و ايران، خصوصاً فارس و تركستان است و همين صمغ كه به پارسى «كنجده» و «كبيجه» و «اكروهك» و «اكروهه» و «كدرو» و «كنجيده» و «سرمه كرمانى» و «سرمه فارسى» هم گفته و به عربى «كحل فارسى» و «كحل كرمانى» هم ناميده و به هندى «لايى» و به لاتينى و فرانسوى «گالبانوم» و به يونانى «كالبانه» خوانند، نوعى از عوامل محرّكه و ضد نَزله[زكام] و ضد تشنّج بوده و بيشتر در مرهم ها به كار برده و گاهى ورق طلا و نقره را بدان حل نمايند و بهترين آن تازه و سفيد مايل به زردى آن است كه

صفحه 275 - جلد سوم
در باليدگى مانند كندر صغار زودشكن باشد.
عنزلى ـ بر وزن و معنى انزلى.
عنصر ـ (چو بلبل و دختر) حسب و نسب و همّت و حاجت و داهيه و مصيبت و اصل و هيولى و اساس و بنياد هر چيز و به عبارت ديگر شكل اوّلى اجسام.(عر)
عُنصُرى ـ منسوب به عنصر [ر.م] و بالخصوص عنوان مشهور ابوالقاسم حسن ابن احمد كه در بلخ متولّد بوده و در غزنين سكنى داشته و نديم مجلس سلطان محمود و ملك الشعراى عهد وى بوده و بعضى او را حكيم دانند. گويند هميشه 400 شاعر ملازم ركاب آن سلطان بودند كه استاد همه آنها عنصرى بوده است و غزوات و فتوحات او را نظم مى كرد و در هر جاى مملكت كه شاعرى بود، شعر خود را به عنصرى عرضه مى داد و در عهد سلطان مسعود ابن محمود وفات يافت.
عُنْفُوّ; عُنْفُوان ـ اوّل هر چيز و يا اوّل رونق و بهجت آن.(عر)
عنقا ـ (چو صحرا) گردنْ دراز، ليكن تنها در مؤنّث استعمال نمايند و هم نام مرغى است معروف الاسم و مجهول الجسم كه به پارسى «سيمرغ» و «سيرنگ» و «پادشاه مرغان» و به عربى «ملك الطيور» هم گفته و به نوشته بعضى، هماى هم عبارت از آن است. بعضى از مورّخين عثمانى گويد: نام مرغى است بزرگ و موىْ زيبا و گردنْ دراز و به همين جهت بدين اسم موسوم و قديماً موجود بوده، پس به نفرين خالد ابن سنان و يا حنظلة ابن صفوان كه پيغمبر اهل رسّ بوده، منقرض گرديد. پس گويد: به حسب اساطير مصريان، عنقا حيوانى بوده به بزرگى مرغ عقاب كه دمش سفيد و چشم هايش زيبا و موى هاى گردنش زرد و برّاق مانند طلا، و مرگ خود را قبلاً احساس كرده و آشيانى ديگر بنا نهاده و توى آن را پر از نباتات معطّر نموده و در روى آن نشسته و جان به مالك جانان مى سپارد. پس، از كرمِ ميانِ استخوانِ وى عنقاى ديگرى به وجود آيد; و در پاره اى تواريخ افسانه نما 500 سال و 600 سال و بلكه 1700 سال عمر كردن عنقا مذكور و هم مسطور است كه بعد از صد سال بيضه نهاده و در بيست سال بيضه آرد و در جثّه مثل آدمى و صاحبِ ريش دراز و پرهايش مختلف الالوان و پروراننده و بزرگ كننده زال، پدر رستم، مى باشد. و از تاريخ ابن خلّكان[608ـ 681هـ] نقل است كه عنقا در صورت، بهترينِ مرغان و مثل آدمى روى داشته و مانند خروس و هدهد بر سرش تاج، و سالى يك بار آمده و تمامى مرغانى را كه در كوه شهر رسّ مى بود طعمه خود نموده و گاه گاهى متعرّض اطفال مردم هم بوده بلكه يك وقتى عروسى را با طلا و زيورش در ربود. پس اصحاب رسّ از كثرت آزار وى به حنظلة ابن صفوان كه پيغمبر عهد بود، شكايت برده و آن حضرت نفرينش كرده و به صاعقه بسوخت و يا به دعاى حضرت موسى(عليه السلام)نسل وى منقطع شده و ديگر كسى مثل آن مرغى نديد و يا به دعاى عبّاد قوم به آتش سوخته و نسلش منقرض گرديد و يا اينكه حضرت بارى آن را به طرف شمال بحر محيط انداخته و از آن وقت غايب است.
   و بالجمله، به همين جهت هر چيز محال و نابود و كمياب و عزيزالوجود را هم از راه تشبيه «عنقا» گفته و گاه باشد كه كنايه از حضرت بارى هم نمايند و خود عنقا را به مُغْرِب و مُغْرِبَه موصوف داشتن هم، چنانچه در اكثر استعمالات وارد است، از همين راه است كه غروب كننده و غايب شونده و يا به جهت غايب كردن و دور انداختن طفلى، چنانچه در بعضى تواريخ مذكور است، بدين صفت اختصاص يافته كه به معنى غايب كننده باشد. و «ملك الطيور» ناميدن هم، چنانچه اشاره نموديم، به جهت سير نخوردن آن است كه هماره نيمى از شكار خود را خورده و نيمى را ببخشد و يا به اقتضاى سلطنت عادلانه به استخوان تغذّى كرده و ديگران را نيازارد[سعدى در باب اوّل گلستان در سيرت پادشاهان گويد:]
«هماى بر همه مرغان از آن شرف دارد
كه استخوان خورد و مردمان نيازارد».(عر)
عنقاى مُغْرِب; عنقاى مُغْرِبه---> عنقا.
عنقر ـ (چو عنبر) مرزنگوش [ر.م].(عر)
عنقود ـ (چو گلگون) مطلق خوشه و نام مخصوص نباتى است پرشاخ، به قدر سه شِبر[وجب] و خوشه آن سرخ و مملوّ از تخم.(عر)

صفحه 276 - جلد سوم
عنك ـ (چو قمر) اصل و (چو هند) در خانه و هر چيز بزرگ و (چو تند و هند و سرد) اصل و ثلث اوّل شب و يا ثلث آخر آن و يا قطعه ظلمانى از آن.
عنكب ـ (چو عنبر) عنكبوت نر.(عر)
عنكبات ـ (چو هم زبان) عنكبوت ماده.(عر)
عنكبوت ـ (چو اندرون) در قطرالمحيط[ر.ض] گويد: جانور كوچكى است معروف به «رُتيلا» و در تحفه[ر.ض]و مخزن[ر.ض] فرمايند: حيوانى است كوچك تنه و پاهاى آن بسيار باريك و بلند كه به پارسى «كارتنه» و «ورند» هم گفته و به تركى «ارومچك» و به هندى «مكرى» ناميده و به چندين نوع مى باشد، مانند شبث و رُتيلا و سبع الذّباب و غيرها. و مراد از مطلق آن نوعى است كه در گوشه هاى خانه و جاى هاى خالى، از لعابِ دهن خود تارها تنيده و خانه ها ساخته و مى ماند. و بالجمله عنكبوت را به پارسى «تارتن» و «تارتنك» و «تندو» و «تنندو» و «تنند» و «تننده» و «كارتن» و «كلاس» و «انفست» و «شيرمگس» [گويند].(عر)
عنكبوتيّه ---> هفت پرده.
عنكبه ـ (چو زَلزَله) عنكبوت ماده.(عر)
عنگ ـ (چو جنگ) الاغ نر و بانگ و نعره الاغ.
عنم ـ (چو قمر) رجوع به «گلنار» شود.(عر)
عنوان ـ (چو گلزار و دلزار) برنامه و سرنامه و ورنامه و ديباچه و دليل و برهان كه بهواسطه آن بر خصم غالب باشند و هرآنچه ظاهرش دليل بر باطنش باشد.(عر)
عنود ـ (چو هبوط) عناد[ر.م] و (چو عمود) اهل عناد.(عر)
عنوه ـ (چو مروه) ظاهر كردن و قهر و غلبه و مودّت و محبّت; كه از اضداد است.(عر)
عُنَيزَه ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، نام يكى از صحارى يمامه و هم موضعى است در ميان بصره و مكّه.
عنين ـ (چو امير) كسى كه قادر بر نگهدارى شكم خود نباشد و (به كسر اوّل و كسر و تشديد ثانى) كسى كه از زنان بى رغبت باشد و يا قدرت بر جماع و مباشرت نداشته باشد.(عر)

آيين بيستودويّم

(در [حرف] عين سعفص با واو [هوّز])
عو ـ (چو جَو) آواز و صدا و بانگ و فرياد، خصوصاً صداى گرگ و سگ و شغال و مانند آنها.
عوّا ـ (چو حوّا) حلقه دبر و دندان شتر و مطلق سگ، خصوصاً بسيار عوعو كننده آن و هم سيزدهمين منازلِ 28گانه قمر كه از 5 ستاره به شكل الف مركّب بوده و آن را «درك الاسد» گفته و «عوّاءالبرد» نيز گويند كه چون طلوع كند هوا مايل به سردى باشد و آن را به پارسى «متراك» گويند و بالجمله عوّا نام يكى از صور 48گانه فلكى هم هست كه در «برج» مذكور و به «نقّار» و «صنّاج» نيز موسوم و كواكب آن 22 و بر صورت مردى است عصا در دست گرفته در ميان كواكب فكّه و بنات النعش، و عرب كواكبى را كه بر سر و منكبين [يعنى دو دوش] و عصاى او باشد «ضباع» گفته و ستاره اى را كه بر ران هاى وى باشد «سماك رامح» و «حارس السّماء» و «حارس الشّمال» خوانند بهواسطه آنكه پيوسته پديدار بوده و ابداً غروب نكند و كوكبى را كه بر ساق چپ وى باشد «رُمح» يا «رُمح رامح» گويند.(عر)
عوّاءالبرد--->عوّا.
عوارض ـ (چو نوازش) رجوع به «عارض» شود.(عر)
عَوارضات ـ (ق) جمع عارض[ر.م].(عر)
عَوالى ـ (ق) جمع عاليه[ر.م] و موضعى است در 4 ميلى يا 8 ميلى مدينه.(عر)
عوامّ ـ (به فتح اوّل و تشديد آخر) جمع عامّه، به معنى عموم ناس، در مقابل خاصّه كه عبارت از مردمان ممتاز و جمعِ آن، خواصّ است.(عر)
عوام سنبل--->پرسياوشان.
عوان ـ (چو چنار) امداد و معاونت و (چو جوان) زن شوهردار و زمينِ باران ديده و هرآنچه از زنان و ستور و بهايم نيم سنّ بوده و متوسّط مابين صغير و كبير باشد.(عر)
عوانان ـ جمع عوان[ر.م].
عوانان فلك ـ سبعه سيّاره.
عوايد ـ (چو [اوايل]) جمع عايد، به معنى پناه برنده و

صفحه 277 - جلد سوم
رجوع به «تنّين» هم نمايند.(عر)
عوبَدياهو ـ به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، از اكابر انبياى بنى اسرائيل بوده كه در 4507 هبوطى ظهور فرموده و معنى عبرانى آن هم عبدالله است.
عوج ـ (چو قمر) بدخلق بودن و كج و ناراست شدن و (چو شكم) كجى و بدخلقى كه اسم مصدر است و يا اينكه اوّلى در اجساد و يا در چوب و عصا و مانند آن اطلاق شده و دويّمى در معانى و يا در انحراف و كجى دين و زمين و معاش استعمال يابد و (چو روز) نام دو كوه است در يمن و (چو قول) به نوشته ناسخ[ر.ض]، نواده دخترى حضرت آدم(عليه السلام)بوده كه شرح او و خلقتش در بحارالانوار آمده است.1
عود ـ (چو قول) راه قديم و برگشتن و شتر مسنّ و گوسپند مسنّ و (چو كوس) چوب و شاخ بريده درخت و استخوان اصلى زبان و نوعى از عطر و نام سازى است معروف كه مى نوازند و احمد رفعت[ر.ض] گويد كه از آلات قديمه موسيقى بوده و اليوم محل استعمالى ندارد و در اصطلاح اطبّا، بالخصوص چوب سياهى است معروف كه بيشتر در هند و بلاد شرقيّه و جزاير چين به وجود آمده و مقوّى دِماغ[مغز] و مزيل گند دهن بوده و به جهت بخور مى سوزانند و آن بيخ درختى است بسيار بلند كه به هندى «اكر» و به پارسى «انجوخ» گفته و ميوه اش را كه بسيار خوش بو است «هرمه» نامند و همين بيخ را بعد از كندن مدّت معيّنى در زيرِ زمين دفن كنند تا تغييرى يابد، پس بيرون آورده و پوسيده آن را تراشند و باقى مانده، عود خالص است و اگر در خاك بسيار ماند سست و ضعيف و متقشّر مى باشد و بهترين وى آن است كه صُلب و سياه و برّاق و خوش بوى و تلخ شده و در ته آب نشيند و به نوشته بعضى، همين اوصاف مختصّ عود قمارى است كه به موضعى قمار نام از هند منسوب بوده و احتياج به دفن ندارد. اين است كه عود قمارى ضرب المثل و بهترين اقسام كثيره عود مى باشد و اكثر آنها را ثبت اوراق مى نماييم.(عر)
عود اَنجبار ـ نباتى است.
عود بخور ـ عود قمارى [ر.م] است.
عود بَرق--->دارشيعان.
عود بَلَسان ـ شاخ درخت بلسان[ر.م] است.
عود الحيّه ـ نباتى است كه از بلاد سودان و بربر بسيار خيزد و شبيه به سوسن و بيخش شبيه به اصل السّوس[ر.م ]و ترياقِ جميع سموم و نگاه داشتن آن مانع از گزيدن حشرات است و رجوع به «هزار افشان» هم شود.
عودالرّيح ـ وج [ر.م] و يا ماميران [ر.م] و يا آرغيس[ر.م] و يا فاوانيا[ر.م] است.
عود سياه ـ بسباسه [ر.م].
عود سيمين ـ دم صبح.
عود صليب ـ فاوانيا[ر.م] و دم صبح و چوبى است كه آتش در آن كار نكرده و هر چند بشكنند مربّع درآيد و چوب سه گوشه اى كه در بازوبند كودكان بر رشته كشند تا در خواب نترسد.
عود ظَفارى ـ منسوب است به ظفار[ر.م].
عود عُطاس; عود عطسه ـ كندش[ر.م] و يا بيخى است به قدر انگشتى كه سرش سطبر و طرف ديگرش باريك و منحنى و تندبوى و عطسه آورنده است و در جراحات دوابّ [چهارپايان] مستعمل بيطاران [دام پزشكان] است.
عود غامرونى ـ عودِ قامرونى [ر.م] است.
عود فالوذج ـ شنگار [ر.م].
عود قامرونى ـ عود قمارى است و رجوع به «مندل» هم شود.
عود قُرح; عود قروح ـ وج [ر.م] و يا عاقرقرحا[ر.م] و يا بيخى است با حدّت و نبات آن شبيه به رازيانه و به قدر قامتى و شاخه هاى آن مانند ريباس و عريض و در شام كثيرالوجود است.
عود قَمارى--->عود.
عود گلابى ـ سفيدى و سياهى.
عود مَندَلى--->مندل.

1. بحارالانوار، مجلسى، ج11، ص 243.

صفحه 278 - جلد سوم
عود وج ـ وج[ر.م].
عود يُسر--->يُسر.
عودى ـ (چو روزى) منسوب به عود[ر.م].
عودى تخت ـ آسمان.
عوذه ـ (چو روزه) افسون.(عر)
عور ـ (چو قمر) لوچ شدن و كجى چشم كه يكى را دو بيند و يا باطل شدنِ حسّ آن و (چو خَجِل) مردم همچنانى و بدفطرت و (چو كور) جمعِ اعور، به معنى لوچ و به معنى عريان بودن آن را، چنانچه مشهور است، در جايى نديدم.
عورت ـ (چو حوضك) مشرق و مغرب و رخنه كوه و خلل خوفناك سرحدّ و غيره و هر عضوى كه از ظاهر كردن آن شرم و حيا نمايند.(عر)
عورتين ـ (ر.ف) و به پارسى «بَترجا»[مخفّف بدتر جا و جاى بدتر] و «شرمگاه»[گويند].(عر)
عوسج ـ (چو حوضك) سپيدخار[ر.م] و درخت زعرور[ر.م ]و موضعى است در يمامه و نوعى از باطس[ر.م ]و يا درخت ديگرى است پرخار و قريب به درخت انار و برگ آن تند مايل به درازى و با رطوبت چسبنده و ثمر آن گرد و به قدر نخودى و سرخ رنگ و در درخت بسيار مانده و نمى ريزد و منبت آن شوره زارها است و چكانيدن آب برگ كوبيده آن در چشم تا هفت روز پىِ هم جهت دفع بياض آن، تازه باشد يا كهنه، به نوشته مخزن[ر.ض] و تحفه[ر.ض]، مجرّب است.(عر)
عوسجه ـ (چو حوصله) مفردِ عوسج [ر.م] است.(عر)
عوسه ـ (چو روضه) عوسج[ر.م].(عر)
عوض ـ (چو شكم) معروف است و به پارسى «تاوان» و «كلوج» و «درخور»[گويند].(عر)
عوعو ـ مكرّر عو[ر.م] است.

آيين بيستوسيّم

(در [حرف] عين سعفص با هاى هوّز و ياى حطّى)
عهد ـ (چو خَجِل) كسى كه جوياى امور ولايات باشد و (چو سخت) امان و زمان و سوگند و سپردن و توصيه كردن و وصيّت و ضمانت و توحيد و علم و معرفت و وفا و مودّت و فرمان عدالت و رعايت خاطر و حرمت، خصوصاً ملاحظه احكام شريعت و به هر معنى كه باشد، به پارسى «پيمان» و «پيغان» و «پيغون» و «غنونه»[گويند].(عر)
عهد جديد ـ در نزد نصارى اسفار[كتاب ها] مكتوبه بعد از حضرت مسيح(عليه السلام) را گويند، چنانچه عهد قديم، اسفار پيش از آن حضرت است.
عهد قديم ـ عهد جديد.
عهدنامه ـ معروف است.
عهدنامه تركمان چاى; عهدنامه گلستان --->قاجار.
عهده ـ (چو هرزه و سركه) اوّل باران و (چو سفره) قسم نامه و قباله املاك و غيره و اسناد معامله و رجوع كردن و هرآنچه در خريد و فروش باعث اطمينان مشترى باشد كه در موقع انكشاف خللى در آنچه خريده است، رجوع بدان كرده و حق خود را از آن استيفا نمايد كه اهالى ما «دَرَك» گويند.(عر)
عيار ـ (چو خيار) هرآنچه مقابل چيزى شده و آن چيز را بدان قياس كرده و تسويه نمايند و زر خالص و نقره خالص كه در مسكوكات داخل نمايند و (چو خيّاط) مرد باهوش و باذكاوت و كثيرالسّير كه بسيار آمدوشد نمايد و يا خصوص آن كه بيكاره و بدون شغلى و عملى تردّد نمايد و كسى كه جلو نفس خود را سر داده و خواهش هاى آن را قبوليده و از منكرات مَنعش ننمايد و عيّار بدين معانى را كه مشدّد است، به پارسى «داغول» و «خشوك» و «سند» و «چاپلوس» و «جامغول»[گويند].(عر)
عيال ـ (چو خيار) اهل بيتِ شخص كه در تحت كفالت وى بوده و عهده دار مخارج لازمه ايشان باشد از زن و فرزند و اولاد و غير آنها.(عر)
عيان ـ (چو خيّاط) موضعى است در يمن و (چو چنار) شخص و معاينه كردن و با چشم ديدن.(عر)
عيانت ـ (چو ولايت) خير رساندن و نام موضعى هم هست.(عر)
عيب ـ (چو عين) عار و ننگ و زياده و نقصانى كه در خلقت طبيعيّه اصليّه نباشد، همچو: مردم يك چشم و شش انگشت و مانند آنها كه به پارسى «آك» و «اندا» و

صفحه 279 - جلد سوم
«آهو» و «پلمس» و «پلمسه» و «پلمه»[گويند].(عر)
عيبه ـ (چو هَيضه) عيب و جامه دان و به معنى معروف كه مانند خورجين كوچك از پوست و غيره درست كرده و چيزها در آن گذارند و اهالى ما تحريفش داده و «هيبه» گويند.(عر)
عيثام ـ (چو ميدان) درخت چنار و يا ميوه آن و طعامى كه ملخ داخل آن كرده و بپزند.(عر)
عيد ـ (چو نيك) هر آنچه از همّ و غم و حزن و مرض و غيره، معتاد و عادت كرده باشد و به معنى معروف كه روز اجتماع و جشن و شادى است.(عر)
عيد اضحى--->غدير خم.
عيد بابا شجاع ـ روز نهم ماه ربيع است.
عيد بشارت ـ به نوشته ملاّمظفّر[ر.ض]، اوّلِ كانون اوّل[دهمين ماه رومى مطابق دى ماه] است و نصارى گويند كه روح القدس در همين روز به صورت جوانى خوش روى در وقت غسل بر مريم ظاهر شده و مريم از وى اجتناب نموده و روح القدس باد بر مريم دميده و او را به وجود حضرت روح الله(عليه السلام)بشارت داد و به زعم بعضى، همين بشارت در 25 آذرماه بوده است.
عيد تجلّى ـ به نوشته ملاّمظفّر[ر.ض] روز ششم آب ماه[ششمين ماه رومى مطابق شهريور] رومى است كه در اين روز حضرت عيسى(عليه السلام) از ميان ابر، بر حواريّين تجلّى كرده و حضرت موسى(عليه السلام)را با خود ظاهر گردانيد و از بعضى نقل است كه تجلّى عيسى و حضور موسى و الياس(عليهم السلام) با او در طور سينا بوده است.
عيد چَنگه--->چنگه.
عيد دِنح--->دنح.
عيد شمع ـ دويّم شباط[آخرين و دوازدهمين] ماه رومى است و گويند آن روزى است كه حضرت مسيح(عليه السلام)اوّل نوبت به هيكل، كه نام معبد نصارى است، درآمده.
عيد صليب ـ دهم و يا چهاردهم ايلول[هفتمين] ماه رومى است. گويند يكى از ملوك روم[قيصر] به بيت المقدّس آمده و چوب صلب حضرت مسيح(عليه السلام)را طلب مى كند كه بعد از فحص بسيار در همين روز آن را با دو چوب ديگر يافته و ندانسته كه چوب مطلوب كدام است. پس هر سه را بر شكم مرده نهادند، در يكى از آنها زنده شده و از دو چوب ديگر اثرى نيافتند و بدين واسطه آن را عيد كردند; ملاّمظفّر[ر.ض ]بعد از نقل قضيّه گويد: اين محالى است بس عظيم زيرا كه آويختن حضرت عيسى(عليه السلام) بنابر نصّ قاطع، اصلى ندارد، پس چگونه بر حديث چوب اعتماد توان كردن؟
عيد فِصح--->فصح.
عيد فطر اسلام ـ روز اوّل ماه شوّال است.
عيد فطر ايليا; عيد فطر شليخين--->شليخين.
عيد فطر مارت مريم--->صوم مارت مريم.
عيد فطر نَصارى ـ روز يكشنبه فرداى عيد قيامت [ر.م ]است كه نصارى در اين روز از صوم فارغ شده وعيد كرده و در معابد خود رفته، به دعا و ذكر اشتغال نمايند و طعام هاى معيّن خورند.
عيد فطر نينوا--->صوم نينوا.
عيد فقر; عيد فقرا ـ انقطاع از مخلوق و واصل شدن به خالق.
عيد قربان --->غدير خم.
عيد قلقداس; عيد قلنداس; عيد قلندس ـ به نوشته ملاّمظفّر[ر.ض]، اوّلِ كانون آخر[يازدهمين ماه رومى] و چنين گويند كه اسم يكى از ملوك ايشان است و اين روز به نوشته بعضى، اوّل سال روميان است.
عيد قيام ـ از اعياد مخصوصه اسماعيليّه كه در هر سال در هفدهم رمضان در ميان ايشان معمول است. احمد رفعت[ر.ض] گويد: آخوند حسن، حاكم اَلَموت، از ايشان در 553 يا 559 هجرى اهالى را در صحرا جمع كرده و خودش به منبر رفته و گويد: من تمامى تكاليف الهيّه را از شما عفو كرده و رسماً خبر مى دهم كه ظواهر قرآن مجيد اصل ندارد و در آتيه بايد به همين روش رفتار نماييد. پس اهالىِ معلوم الحال به يكديگر تبريك گفته و آن روز را

صفحه 280 - جلد سوم
«عيد قيام» نام كردند. و هم منقول است كه در 662 هجرى از اين مسلك باطل خود منصرف شده و بهواسطه علمايى كه از بغداد احضار داشته بود، از آن برگشت.
عيد قيامت ـ روز شنبه چهلوهشتم صوم كبير است.
عيد كبير--->فصح.
عيد مزمارى--->شليخين.
عيد مسيح ـ روزى است كه از آسمان به دعاى حضرت عيسى(عليه السلام) مائده فرود آمد.
عيد ملّى ـ عيد نوروز است.
عيد نوروز; عيد نيروز --->نوروز.
عيدان ـ (چو ديدار) جمعِ عود و تثنيه عيد و عبارت از عيد فطر و عيد اضحى است.(عر)
عير ـ (چو عين) الاغ و خر، خصوصاً قسم وحشى آن و كوهى است در حجاز و دو كوه متقابل است در مدينه.(عر)
عيزران ـ زعرور[ر.م].
عيسوب ـ (چو ميمون) مرزنگوش[ر.م].(عر)
عيسوى ـ كسان منسوب به حضرت عيسى(عليه السلام) كه به موجب بعضى آثار دينيّه 72 فرقه مى باشند كه يكى ناجى و ديگران هالكند.
عيسويّه ـ فرقه منسوب به عيسى(عليه السلام) و از جمله شعب شازليّه و بيراميّه هم هستند و رجوع به «يهود» و «مسيحيّه» نمايند.
عيسى ـ نام نامى حضرت روح الله(عليه السلام) كه به مقتضاى پاره اى تواريخ عثمانى و ايرانى، در 5595 هبوطى در 25 كانون اوّل رومى از مريم بنت عمران در بيت اللّحم متولّد و در حال طفوليّت به قدرت كامله حضرت احديّت سه مرتبه تكلّم نموده و بعد از آن تا حدّ كلام متعارف چيزى بر زبان نراند و از جمله القاب مشهوره اش وجيه و مسيح و روح الله و كلمة الله است كه در درگاه حضرت بارى به نهايت عزيز و شريف بوده و به بيماران دست ماليده و شفا دادى و در وقت ولادت، ملائكه بال بر وى ماليده و از مسّ شيطان محفوظ داشتند و هم در وقت ولادت تكلّم نموده و يا بدون پدر به محضِ كلمه «كُن» به وجود آمد. به نوشته بعضى، در زوال روز جمعه مريم غسل كرده بود. روح الله (جبرئيل) به صورت جوانى خوش صورت بر وى ظاهر شده و در گريبان وى يا آستين وى دميده و فى الحال حامله شد تا در شب 25 ذى قعده و يا دهم محرّم، آن حضرت تولّد يافت و از معجزات او شفا دادن كور و بيمار و زنده كردن مردگان است.
عيسىِ خورد ـ خوشه انگور.
عيسىِ دهقان ـ شراب انگورى.
عيسىِ ره نشين ـ آفتاب و پرتو آن و طبيب حاذق كه در مطبّ راه نشيند.
عيسىِ شش ماهه ـ ميوه هايى كه تا 6 ماه پخته و رسيده شود، خصوصاً انگور.
عيسى كده ـ آسمان چهارم و خانه حضرت عيسى(عليه السلام)و صومعه و معبد او.
عيسىِ نه ماهه ـ شراب و خوشه انگورى كه از آن شراب سازند.
عيسىِ هر درد ـ شراب انگورى.
عيش ـ (چو عين) نان و طعام و زندگانى كردن و هر آنچه بدان زندگانى كنند.(عر)
عيشِ پنج روزه; عيشِ چند روزه; عيشِ ده روزه ـ حيات اندك دنيا.
عيشا ـ (چو بينا) زهدان و بچه دان.
عيص ـ (چو عين) برادر بزرگ حضرت يعقوب(عليه السلام) كه به زعم بعضى، فرنگيان از نسل وى بوده و هر دو پسرِ اسحاقند و به نوشته بعضى، اين هر دو برادر توأم و هم شكم بودند و هر دو در يك ساعت وفات يافتند و رجوع به «يعقوب» هم شود.1
عيلام ـ (ل) رجوع به «سام» نمايند.
عين ـ (چو نيك) گاو وحشى و (چو صيد) پاسبان و نقد حاضر موجود و طلا و نقره مسكوك و آفتاب و پرتو آن و جماعت و هر چيز حاضر و حقيقت قبله و ابر طرف قبله و

1. يعقوب را بدين سبب با اين نام خواندند كه او و برادرش، عيص، دوقلو بودند(توأمَيْن). اوّل عيص و در پى او برادرش، يعقوب، به دنيا آمد(معانى الاخبار، شيخ صدوق، ص 49، دارالمعرفه) و در روايتى ديگر، يعقوب همان اسرائيل بود و معناى اسرائيل «عبدالله» و يا «قوة الله» است(علل الشرايع، ج2، ص 43).

صفحه 281 - جلد سوم
كنيز و جاريه و نام يكى از حروف هجا و هم به معنى معروف كه اشرف اعضاى انسانى و از [هفت] طبقه مركّب و به پارسى «چشم» و «ديده» و به فرانسوى «اُوىّْ» گويند.(عر)
عين الاعلى ـ بابونه[ر.م].
عين البقر ـ بابونه[ر.م] و نوعى از آلو و قسمى از انگور است و رجوع به «گاوچشم» هم شود.
عين الثور--->دبران.
عين الحَجَل ـ قسم صغير بابونه[ر.م].
عين الحيوان ـ به اصطلاح اكسيريان، زيبق[جيوه ]است.
عين الديك --->چشم خروس.
عين الزرقاء--->مدينه.
عين السرطان ـ سپستان[ر.م].
عينعلى--->كوه عينعلى.
عين الهِرّ ـ سنگى است برّاق مشهور.
عينك ـ كه به فارسى «چشمك» و به فرانسوى «لونيت» (lunette) [گويند].
عَيّوق ـ نام مشهور يكى از كواكب ثابته كه در السنه داير و شناختن و شناسانيدن آن موقوف به نقل پاره اى كلمات اهل فن مى باشد كه متضمّن بعضى فوايد ديگر هم هست. بدان كه ممسّك الاعنّه يا ماسك العنان نام يكى از جمله صور 48گانه فلكى است، از پسِ رأس الغول[ر.م] در ميان ثريّا[ر.م] و كواكب دبّ اكبر[ر.م] واقع و بر صورت مردى است برپا ايستاده و به يك دست تازيانه اى گرفته و به دست ديگرش عنانى و از 14كوكب مركّب. و ستاره روشنا و بزرگ و سرخى را كه بر جانب چپ آن واقع و از كوكب قدر اوّل[ر.م] بوده و چشم آدمى از ديدنش محظوظ و بزرگ ترين كواكب هيئت جامعه ماسك العنان است، به عربى «عيّوق» گويند كه در آسمان از پيش دبّ اكبر زياد دورتر واقع شده و به عبارت ساده وقتى كه ثريّا طلوع كند، كوكبى روشنا و بزرگ و سرخ رنگ از جانب شمال با او طلوع كند، چنانچه ميان هر دو، مقدار دو نيزه بالا مى باشد يا زياده، و همين كوكب را «عيّوق» ناميده و بهواسطه طلوع كردن با ثريّا، آن را «رقيب ثريّا» هم گويند.
Website Security Test