welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 232 - جلد سوم
طينوث ـ (چو ميمون) حيوانى است مانند عروسك[كرم شب تاب] و كوچك تر از آن.(عر)
طينوش ـ نام پسر قيدافه[ر.م]، ملكه اندلس.
طيور ـ (چو هبوط) جمع طير.(عر)
طيورِ سِدره ـ ملائكه.
طيهو; طيهوج ـ (چو بدبو و ميمون) معرّب تيهو[ر.م].

انجمن بيستم

(در ظاى ضظغ)
و ازآن رو كه اعضاى اين انجمن در نهايت قلّت بود، مانند ساير انجمن ها به آيين بندى نپرداختيم.
ظالم ـ (چو فاسق) ظلم كننده و به پارسى «گرداس» و «ستمگر» و «بيدادگر» گويند و هم به نوشته فرهنگ مخزن[ر.ض]، عشبه اى [گياهى] است كه آن را شاخه هاى طولانى باشد و صوف [پشم] را نيز گويند.(عر)
ظاهر ـ (ق) خطه بزرگى است در فسطاط[در مصر] و ظاهر و آشكار و هويدا و پيدا و يكى از اسماى حسناى حضرت كردگار كه به جهت كثرت وضوح و روشنايىِ اصل وجود او بدين اسم مسمّى گرديده، چنانچه بهواسطه عدم انكشاف حقيقت ذات، «باطن» مى نامند.(عر)
ظبى ـ (چو سعى) آهوى نر و يا مطلق آهو و هم نشان مخصوص بعض اعراب است و مرض موت را هم «ظبى» گويند بهواسطه آنكه آهو بيمار نشود مگر به مرض موت.(عر)
ظَبيه ـ ماده گاو و گوسپند و بز و آهو و نام موضعى هم هست[ظاهراً نام بلاد قوم حاجزالازدى است(لغت نامه دهخدا)].(عر)
ظرافت ـ (چو شماتت) استادى و مهارت و زيبايى روى و هيئت و زيرك و هشيار و باكياست بودن، خصوصاً در زبان و شعر.(عر)
ظرف ـ (چو سرد) ظرافت و به معنى معروف كه به پارسى «خنور» و «خنورى» و «آوند» و «باهار»[گويند].(عر)
ظَفار ـ (ل) شهرى است در يمن.
ظفر ـ (چو قمر) فتح و نصرت و غلبه و (چو خَجِل) راستگار و شخصى كه به هر امرى اراده و اقدام نمايد، موفق بوده و به مقصد خود نايل گردد و (چو تند و هند و شتر) ناخن انسان و حيوان.(عر)
ظفير ـ (چو امير) بلده اى است دلپذير از بلاد يمن.
ظفيريّه ـ بلده اى است از يمن كه شرفاى آن مملكت در آنجا مدفون و ذخاير ملوكشان در آن مخزون و مردمانش عرب و زيدى مذهبند.

صفحه 233 - جلد سوم
ظل ـ (چو دِقّ) بهشت و سايه و ازآن رو كه بلاد عرب در غايت حرارت بوده و سايه در نزد ايشان از اعظم اسباب استراحت بوده است، ظل را در معنى راحت و آسودگى هم استعمال نمايند و پادشاه و خليفه را هم ظل الله و يا ظلّ خدا و يا ظلّ حقّ و يا ظلّ الرّحمان گفتن هم از همين راه است.(عر)
ظل الله; ظل حقّ; ظل خدا; ظل الرّحمان--->ظلّ.
ظلّ زمين ـ شب كه آن سايه زمين است، چون در فن هيئت ثابت است كه زمين را ظلّى است مخروطى و ممتد تا فلك زهره كه رأس مخروط در فلك زهره و نقطه سر آن هميشه در مقابل آفتاب است كه اگر آفتاب در تحت الارض باشد، آن در فوق الارض خواهد شد و بالعكس و بدين سبب شب حادث مى شود. انورى [شاعر قرن 6هـ] گويد:
«تيغشان گر افق صبح شود غوطه خورد
در زمين ظلّ زمين كان ابداً ممدود است»
   و اين شعر در وصف لشگر غور[در افغانستان ]است و خلاصه معنايش آنكه اگر تيغ هاى آن لشگر افق باشد و صبح از آنجا طلوع كند، از كثرت روشنى آنها ظلّ زمين كه هميشه ممدود است و برطرف نمى شود، به زمين فرو رود و شب در عالم نماند و آن تيغ ها مانند خورشيد نيست كه با وجود طلوع آن باز در سمت مقابل آن شب موجود است. و ممكن است كه «كان ابداً ممدود است» وصف تيغشان باشد و مآل معنى يكى است.
ظلال ـ (چو كمال و چنار) موج دريا و هر چيزى كه سايه افكند.(عر)
ظلام ـ (چو كَنار) اوّل شب و (چو بقّال) ظلم كننده و نحر كننده[ذبح كننده شتر] و (چو چنار) ظلم و عشبه[گياه] ظالم [ر.م] و (به تشديد ثانى) عشبه ظالم.(عر)
ظلامه ـ (چو شماره) هرآنچه از آن شكايت كنند.(عر)
ظلم ـ (چو سخت) برف و آبِ[صفاى] دندان ها و (چو شكم) عشبه[گياه] ظالم [ر.م] و (چو قمر) كوه و شخص و (چو خَجِل) شب بسيار تاريك و (چو تند) حق را باطل كردن و هر چيز را در غير محل خود گذاشتن كه به پارسى «ستم» و «استم» و «بيداد» و «ابيداد» و «افسوس» و «آوار» و «آواره» [گويند].(عر)
ظلمات ـ (به ضمّ اوّل و ضمّ و فتح ثانى) جمع ظلمت است [به عقيده قدما، قسمتى از شمال كره زمين كه دائماً آنجا شب باشد و چشمه آب حيات بدانجا است. اسكندر به طلب آب حيات آنجا رفت. درباره اصل ظلمات دانشمندان حدس هاى مختلف زده اند. بعضى آن را نواحى قطب شمال دانسته اند كه در آنجا نصف سال فضا تاريك است و نصف ديگر روزها كوتاه و كم نور. از سوى ديگر در سفر جنگى اسكندر به مشرق ايران، وى از سيستان به طرف شمال افغانستان و بلخ متوجّه گشت. در موقع صعود به كوه ها قشون اسكندر به برف بسيار برخوردند و چون هوا نيز مه آلود و تاريك بود، عده اى از سپاهيان تلف شدند و سربازانى كه جان به سلامت بردند، قدرى هم در توصيف اين مكان براى جلب توجّه مردم مبالغه كردند(فرهنگ فارسى معين، مدخل«ظلمات»)].(عر)
ظلمات ثلاثه ـ كه عرض و طول و عمق عالم سفلى[دنيا] است و يا كنايه از تاريكى شكم مادر و رحم و مشيمه است و يا كنايه از سه ظلمت است كه يونس(عليه السلام) مبتلاى آنها بود كه عبارت از ظلمت شب و قعر دريا و شكم ماهى است.
ظلمت ـ (چو عنبر) شب تاريك و (چو دختر و يا به ضمّ ثانى) تاريكى و ضلالت و شدايد دريا و به پارسى «تار» و «تاريك» و «تاران» و «تاره» و «تارى» و «تارين» گويند.
ظُلمَتيان ـ بت پرست و مخالف حق.
ظليم ـ (چو كميل) موضعى است در يمن و (چو امير) مظلوم و شترمرغ نرينه و خاك زمين غصب شده و دشتى است در نجد و شيرى كه بدون گرفتن روى آن مى خورند و رجوع به «دلو» هم نمايند.(عر)
ظليمه ـ (چو سليقه) شير ظليم [ر.م] و شترمرغ ماده و داد و فرياد و هرآنچه از حقوق خود در نزد ظالم خواستار باشى.
ظنّ ـ (ر.ف) و به پارسى «گمان» و «انگار» و «پندار» گويند.(عر)

صفحه 234 - جلد سوم
ظهار ـ (چو شمار) جماعت و طرف خفيف پر مرغان و (چو چنار) معاونت و اعانت كردن و دو جامه را با همديگر مطابق نمودن و در اصطلاح شرع، آن است كه شخصى زن خود را بر پشت مادر خود تشبيه نمايد: «أنتِ علىَّ كظهر أُمّى أو أُختى و نحوهما» كه از راه ادب با ظهر از بطن كنايه كرده و اين جمله در زمان جاهليّت طلاق بوده كه اسلام اكيداً منعش فرموده و حرامش كرده و پاره اى احكام بر آن مرتّب نموده كه در كتب فقهيّه مذكور است.
ظهاره ـ (چو اماله) روى لباس.
ظهر ـ (چو تند) ساعت اوّل زوال و (چو قمر) از درد پشت شكايت كردن و (چو خَجِل) كسى كه از درد پشت شكايت كند و (چو سخت) ركاب و ظهير و پناهگاه و مال بسيار و زن مرد و حديث و خبر و پشت دست و طرف بالايى حيوان و اعانت كردن و غلبه نمودن و بر اسرار واقف شدن.
ظهران ـ (چو گلدان) ظهر و عصر و دهى است در بحرين و دشتى است در نزديكى مكّه.
ظهور ـ (چو هبوط) اعانت كردن و واضح و آشكار شدن و شايع و بسيار بودن و در اصطلاح نجومى، آن است كه كوكب در تحت الشعاع نباشد و در توضيح اجمالى ظهور هريك از خمسه متحيّره[عطارد، زهره، مريخ، مشترى، زحل] كه مصطلح اهل نجوم بوده و در جدول توقيعات تقاويم ثبت نمايند، مى گويم كه هريك از آنها بهواسطه اختلاف مقدار حركتشان با حركت آفتاب گاهى به نزديكى آفتاب رسيده و در تحت شعاع آن يا در جهت شرقى و يا در جهت غربى مختفى شده و از نظر غايب باشند و اين حال را «خفاى شرقى يا غربىِ» آن كوكب نامند، پس باز بهواسطه اختلاف مقدار حركت از آفتاب جدا شده تا هنگامى كه يا آخر شب در سمت مشرق و يا اوّل شب در سمت مغرب ظاهر و نمودار باشند و اين حال را هم «ظهور شرقى يا غربى» آنها ناميده و در جدول توقيعات اكثر تقاويم پارسى مصرّحاً نوشته و در تقاويم رقمى هم با رمز و رقم معهود مشرق و مغرب و خود كوكب و ظهور و خفا و روز و شب درج نمايند.
ظهير ـ (چو امير) معين و مددكار و كسى كه از درد پشت شكايت نمايد.(عر)