welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 211 - جلد سوم
ضومر ـ (چو رونق) به نوشته برهان[ر.ض]، گل تاج خروس و بوستان افروز[ر.م] است.(عر)
ضَومَران ـ شكوفه بيد و ضمران[ر.م] و ضيمران[ر.م].
ضياء ـ (چو خيار) نور و روشنايى.(عر)
ضياع ـ (چو عيان) اهل و عيال و نوعى از عطر و شير آبناك[آميخته به آب] و ناحيه اى است در قُرب بعلبك و (چو خيار) جمع ضايع و ضيعه[ر.م] و تلف بودن و مهمل و نابود شدن و مفقود گرديدن.(عر)
ضيافت ـ (چو كتابت) مهمانى.(عر)
ضيعه ـ (چو هَيضه) حرفت و صنعت و تجارت و زمين غلّه خيز و املاك غيرمعموله.(عر)
ضيغم ـ (چو حَيدر) شير درنده و جانور گزنده.
ضيف ـ (چو عَين) مهمان و حيض ديدن و ميل كردن، خصوصاً ميل كردن آفتاب به سمت مغرب.(عر)
ضيق ـ (چو تير) تنگى و (چو عَين و سيّد) چيز تنگ.(عر)
ضيمران ـ (به فتح اوّل و سكون ثانى و ضمّ ميم و يا فتح آن) به نوشته شرح قاموس[ر.ض]، ريحان دشتى و يا ريحان فارسى است و رجوع به «شاه اسپرم» هم نمايند.

انجمن نوزدهم

(در طاى حطّى)
كه متضمّن 17 آيين است:

آيين اوّل

(در [حرف] طاى حطّى با الف [ابجدى])
طاب ـ لذيذ و گوارا شدن و شيرين و زيبا بودن و دهى است در بحرين و نهر بزرگى است در فارس كه به نوشته مراصد[ر.ض]، از جبال اصفهان برخيزد و در كشف القناع[ر.ض ]گويد كه از كوه هاى غربى شيراز بيرون آمده و در خليج فارس ريخته مى شود و طول آن مقدار 180 ميل و بعضى در وصف آن گويد:
«ما طاب لى قطُ عيشٌ *** الاّ على نهر طاب».
طاباق ـ آيينه و آجر بزرگ.
طابق ـ (چو فاسق و مادر) طاباق[ر.م] و عضو بدن و يك نيمه گوسپند و معرّب تابه[ر.م].
طابور ـ (چو كابوس) رجوع به «سينا» نمايند.
طابه ـ (چو باده) شراب و لقب شهر مدينه و نام خرمايى است در آن و كُره اى است كه با آن بازى مى كنند.
طاجن ـ (چو فاسق) تابه[ر.م].
طاحون ـ (چو كابوس) آسياب.
طاحونه ـ (چو وارونه) آسياب و موضعى است در قسطنطنيّه[استانبول].
طاخگ ـ (چو مادر) آزاددرخت[ر.م] و يا درخت علقم[ر.م ]و يا ميوه آنها.
طارطقه ـ (چو پابسته) ماهوب دانه[ر.م].
طارف ـ (چو مادر) مال نويافته.
طارق ـ (چو فاسق) درب و ستاره، خصوصاً زحل يا زهره و به معنى شب آينده و شب پيدا شونده.
طارم ـ بر وزن تارم و معانى آن.
طارم آبگون; طارم اخضر; طارم ازرق; طارم چرخ; طارم زر; طارم فلك; طارم فيروزه; طارم نيلگون ـ آسمان.
طارما; طارمَه ـ تارمه[ر.م].(كى)

صفحه 212 - جلد سوم
طارى ـ (چو راضى) عارض شونده و هم به نوشته تحفه[ر.ض]، درختى است هندى كه چون آن را زخم كنند، آب بسيار از آن تراوش كند و از آن خمر و سركه مى سازند و مشهور به «شراب مويزى» است و رجوع به «نارگيل» هم نمايند.(عر)
طاس ـ كاسه و ظرف آبخورى.
طاس آبگون; طاس ازرق; طاس زر; طاس زرّين ـ آسمان.
طاس كلاه ـ كلاهى است از فلزات ساخته و بيشتر در روز جنگ بر سر نهند.
طاس نگون; طاس نيلگون ـ آسمان.
طاش ـ تاش[ر.م].
طاش كند ـ تاشكند[ر.م].
طاطاووس ـ به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، بيستونهمينِ طبقه اوّل ملوك كلدانى بوده كه در 4503 هبوطى بعد از پدرش، طاطايون[ر.م]، در بابِل [در بين النهرين] جلوس نموده و مانند پدران خود به بت پرستى آغازيده و در جور و تعدّى فروگذارى نكرده و بعد از چهل سال سلطنت، پسر خود، اقروس، را وليعهد كرده و درگذشت.
طاطايون ـ به نوشته ناسخ[ر.ض]، بيستوهشتمينِ طبقه اوّل ملوك كلدانى بوده كه بعد از پدرش، مسروس[ر.م]، در 4473 هبوطى در بابِل[در بين النهرين] جلوس نموده و هماره با ارسال تحف و هدايا عقد مودّت منوچهر[هفتمين پادشاه پيشدادى] را كه پادشاه وقت ايران بود، استوار داشتى و انواع رياحين و درختان از بيشه و كوهسار آورده و باغى چند آراسته و پيوسته اوقات خويش را در تعمير مملكت مصروف داشته و دل رعيّت را از خود خوشنود كردى تا آنكه سى سال در بابل و نينوا و دياربكر[در تركيه] و ارضروم به ميمنت سلطنت كرده، آنگاه فرزند خود، طاطاووس[ر.م]، را وليعهد خود نموده و درگذشت.
طاعون ـ (ر) به نوشته قطر[ر.ض]، وبا و يا مرگى است كه از وبا باشد و در شرح اسباب[ر.ض] و بحرالجواهر[ر.ض] گويند كه عبارت از آبله هايى است كوچك به قدر باقلا و كوچك تر از آن و يا ورمى است بزرگ به قدر بادام و بزرگ تر از آن كه با التهاب و حرارت بى اندازه خارج مى شوند به طورى كه مريض توهّم مى نمايد كه اخگر آتش را بر عضو او گذاشته اند و اطراف آن يا سياه و يا كبود و يا تيره رنگ بوده و قىّ و خفقان و غشوه[ر.م] همراه وى باشد و اكثر اوقات تا روز چهارم مى كشد.(عر)
طاغستان ـ يا داغستان; به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، ايالت بزرگى است در آسياى روسيّه كه شمالاً به قفقاسيّه و جنوباً به شيروان [در كشور آذربايجان] و شرقاً به بحر خزر و غرباً به گرجستان و چرگزستان[ر.م] محدود و طولاً چهارصد كيلومتر و عرضاً نود كيلومتر و از بلاد مشهوره اش دربند و قوبا و تارخو مى باشد و اين ايالت مقدماً در تحت اداره دولت علّيّه[عثمانى] بوده تا آنكه در 1772 ميلادى ـ مطابق 1135 هجرى ـ به دست روس گذشته و اگرچه پس از مدتى بازهم به دولت علّيّه منتقل گرديد، ليكن در 1201 هجرى بالتمام مسخّر روسيه گرديده و با وجود اينكه در تحت حمايت آن دولت هستند، بازهم با استقلال جزئى خودشان را اداره مى نمايند و مردمانش سنّى و غيور و جسور و وطن دوست هستند و رجوع به «داغستان» هم نمايند.
طاغوت ـ (چو كابوس) يا جبت; سحر و ساحر و كاهن و شيطان و بزرگ ترين اهل ضلالت و مَرَده [متمرّدان] اهل كتاب و مطلق بت و صنم، خصوصاً لات و عزّى و هرآنچه به جز خداى تعالى آن را پرستش مى كنند و هر چيز بى خير را نيز گويند.
طاق ـ تاخ[ر.م] و طاخك[ر.م] و بى مانند و بى جفت و يكتا و آواز و صدا و طيلسان [ر.م] و عبا و جبّه [نوعى لباس بلند ]پنبه دار و هر چيز گشاده و باز و به معنى معروف كه عبارت از محراب و پل رودخانه و تيزى و بلندى ايوان و عمارت است.
طاقِ آبگون; طاقِ اخضر; طاقِ ازرق ـ آسمان.
طاقِ انوشيروان ـ طاق كسرى[ر.م].
طاقِ بازيچه رنگ ـ آسمان.
طاق برنهادن ـ فراموش كردن و ترك نمودن.

صفحه 213 - جلد سوم
طاقِ بستان ـ يا طاق وسطام يا تخت بوستان; به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، در يك فرسخى سمت شمال كرمانشاهان و چشمه بزرگى از زير آن روان است و آن را فرهاد به فرموده شيرين، زوجه خسروپرويز، ساخت و آن از جمله عجايب روزگار است. نخست كوه را كنده و از كوه ايوانى برآورده، آنگاه شكل اسب شبديز[اسب خسروپرويز] را كنده و صورت خسرو را بر آن سوار نموده و صورت شيرين و شاپور و خسرو را بالاى سر شبديز از كوه برآورده و ديوار يمين و يسار صورت وحوش و طيور بسيار و اشكال حيوانات برّى و بحرى چنان كنده كه گويا در حركت بوده و جان دارند و در آثار عجم[ر.ض] گويد: آن طاق پنجاه يا شصت پا ارتفاع داشته و بيست پا عمق و بيستوچهار پا عرض دارد.
طاق چه ـ پل كوچك و هم به معنى معروف.
طاق خان--->ترك.
طاقِ خضرا; طاقِ زر; طاقِ زرّين ـ آسمان.
طاقِ شكربوره ـ سنبوسه شكرى[ر.م] است.
طاقِ طارم; طاقِ فيروزه; طاقِ كُحلى ـ آسمان.
طاقِ كِسرى ـ يا طاق انوشيروان يا ايوان كسرى يا انوشيروان يا نوشيروان; بنايى است جسيم و مشهور در مداين[نزديك بغداد] كه بنا كرده شاپور ذوالاكتاف[قرن 4م] و يا خسروپرويز[قرن 6 و7م] و يا انوشيروان عادل[قرن 6م] كه به فرموده آن سلطان عادل، ناقوسى در سقف آن آويخته بوده و زنجيرى بدان متصل نموده و يك سر زنجير را در خارج عمارت برده بودند كه هركس را حاجتى بودى، آن زنجير را حركت داده و ناقوس به صدا آمدى. پس آن سلطان عادل آن كس را در حضور خود احضار داشته و حاجات او را برآوردى. و بالجمله اساس اين ايوان از گچ و آجر و طول هريك از آجرهاى آن يك ذراع و عرض هريكى از شِبرى[يك وجب] بوده و با گچ و قير آنها را محكم نموده اند. و طول آن ايوان 90 ذراع و يا 150 ذراع و يا 180 قدم و عرض آن 30 گام و يا 90 ذراع و ارتفاع آن 80 ذراع و يا 500 ارش[ر.م] مى باشد و در آنجا طاق و صفّه بزرگى ساخته اند كه طولاً 82 گز و عرضاً 42 گز و ارتفاعاً 65 گز بوده و طاق كسرى هم عبارت از همين صفّه و يا تمامى ايوان است و در سال 14 يا 16 هجرت سعد ابن وقّاص يا سعد ابن عباده به فرمان عمر ابن خطّاب مداين را فتح نموده و عساكر مسلمين در همين ايوان صداى تكبير بلند كرده و نماز خوانده و يزدجرد ابن شهريار، آخرينِ ساسانيان، فرار كرده و سعد خمس غنايم را به مدينه فرستاده و باقى را در ميان 60هزار تن عساكر اسلامى تقسيم نموده و به هر تنى 12هزار درهم عايد گرديد و هر 10 درهم 5 مثقال صيرفى متداول زمان ما و يك ربع مثقال است و حال آنكه پاره اى از غنايم را داخل قسمت نكرده و همچنان به دارالخلافه فرستادند; از آن جمله بود صندوقى كه در توى آن جامه اى بود از مرواريد غلطان كه هر دانه آن برابر بيضه كنجشگى بود و گوشوارى بود مرصّع به جواهر ثمين و بيست عدد هم انگشترى ياقوت بود كه جواهريان زمان از قيمت آنها عاجز بودند و هم از آن جمله فرشى بود ابريشمى شصت ذرع در شصت ذرع كه در ايوان گسترده بودند و اطراف آن مرصّع به زمرّد و متنش مزيّن به جواهرات مختلفة الالوان بوده و به نوشته آثار عجم[ر.ض]، آن فرش را قطعه قطعه نموده و قسمت كردند و يك قطعه آن را هم به بزرگى شِبرى به محضر مبارك حضرت على(عليه السلام) آوردند. آن حضرت هم آن را به هشت هزار درهم يا دينار فروخته و انفاق كردند.
   و بالجمله، مشهور است كه چون منصور دوانيقى عمارت بغداد را منظور نظر داشت، تصميم داد كه طاق كسرى را خراب كرده و اسباب و آلات آن را صرف بناى بغداد نمايد. پس وزير او، سليمان موريانى و يحيى برمكى تن در نداده و مانع از اين اراده شده و اظهار داشتند كه تخريب بناى سلطان عادل كه ضرب المثل استادان است، دور از شيوه مروّت و انصاف است.

صفحه 214 - جلد سوم
«جزاى حسن عمل بين كه روزگار هنوز *** خراب مى نكند بارگاه كسرى را»
   منصور در خشم شده و گفت كه شما مجوسيد و هنوز طرفدار مجوس هستيد. پس به تخريب آن آغازيده و ليكن از شدّت استحكام، دخل خرج نكرده و به مقصد خود موفّق نشده و صرف نظر نمود بلكه گويند كه مدّت پنج سال هر روزه چندين هزار كس كار كرده، عاقبت از خرابى آن عاجز آمده و باز مشورت نمود. اين نوبت بر عكس اوّل گفته و عرضه داشتند كه حالا دست برمدار و الاّ در تواريخ خواهند نگاشت كه پادشاهى بنياد عمارتى كرده و از ساختنش عاجز نيامده و پادشاهى ديگر از خراب كردن آن درماند. بازهم قبول نكرده و تا حال به حال خود باقى است و با وجود اين همه استحكام فوق العاده، چنانچه مشهور است، در شب ولادت حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) و يا بعد از ظهور آفتاب دين مبين آن حضرت سقف ايوان بزرگ مذكور شكست خورده و چهارده كنگره آن و اكثر طاق نماهاى اطراف آن منهدم و ويران گرديده و تا به حال به همان حال باقى است:
[«چو عزمش برآهخت شمشير بيم *** به معجز ميان قمر زد دو نيم]
چو صيتش در افواه دنيا فتاد *** تزلزل در ايوان كسرى فتاد»1
بعضى از سيّاحان گويد: شخصى كه به ديده عبرت ايوان مذكور را مشاهده نمايد، چنان حالى او را دست دهد كه گريان مى شود. خاقانى گويد:
«هـان، اى دل عبـرت بين، از ديـده نظـر كـن هان *** ايوان مداين را آيينه عبرت دان
يك ره ز ره دجله منزل به مداين كن *** وز ديده دوم دجله بر خاك مداين ران
دندانه هر قصرى پندى دهدت نونو *** پند سر دندانه بشنو ز بن دندان
گويد كه تو از خاكى، ما خاك توايم اكنون *** گامى دو سه بر ما نِه، اشگى دو سه هم بفشان
از نوحه جغد الحق ماييم به درد سر *** از ديده گلابى كن درد سر ما بنشان
ما بارگه داديم اين رفت ستم بر ما *** بر قصر ستمكاران گويى چه رسد خذلان
اين هست همان ايوان كز نقش رخ مردم *** خاك در او بودى ديوار نگارستان
از اسب پياده شو بر نطع زمين رخ نه *** زير پى پيلش بين شهمات شده نعمان
مست است زمين زيراك خورده است به جاى مى *** در كاس سر هرمز خون دل نوشروان
كسرى و ترنج زر، پرويز و به زرّين *** بر باد شده يكسر، با خاك شده يكسان
پرويز به هر خوانى زرّين تره بنهادى *** كردى ز بساط دُر زرّين تره را بستان
پرويز كنون گم شد، زآن گمشده كمتر گو *** زرّين تره كو برخوان؟ رو «كم تركوا» برخوان
خون دل شيرين است اين مى كه دهد رَز بُن *** زآب و گـل پـرويـز است ايـن خُـم كه نهد دهقان».2
طاقِ گرّا ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، گرّا نام شخصى از ملازمان خسرو[پرويز در قرن 6 و 7م] بوده و آن طاق را در اثناى راه قريه كرند[در استان كرمانشاه ]و قصبه ذهاب بنا نموده و از سنگ ها پرداخته و خالى از غرابت نيست با وجود آنكه 1300 سال بر آن گذشته، هنوز باقى است.
طاق لاجوردى ـ آسمان.
طاق مُقَرنَس ـ آسمان و صفّه سليمان(عليه السلام).
طاق مينا; طاق مينايى; طاق نيلگون; طاق نيلى; طاق نيم خانه; طاق نيم خايه ـ آسمان.
طاق و تُرُنب; طاق و طُرُم ـ طمطراق[ر.م].
طاقاطاق ـ صداى برخوردن شمشير و مانند آن.
طاقت ـ (ر.ف) و به پارسى «تاب» و «توش» و «پاى» و

1. بوستان سعدى، فى نعت سيّد المرسلين(صلى الله عليه وآله).
2. خاقانى هنگام عبور از مداين و ديدن ويرانه هاى طاق كسرى اين قصيده را سرود.

صفحه 215 - جلد سوم
«آرام» گويند.(عر)
طاقديس ـ طاق مانند و صفّه حضرت سليمان(عليه السلام) و به «تخت طاقديسى» هم رجوع نمايند.
طاقه ـ (چو باده) تاب و توانايى و يك شاخه ريحان و يك پارچه از جامه و غيره.
طاقى; طاقيه ـ (چو راضى و راضيه) عرقچين معروف.
طالش ـ يا تالش; قومى است از مردم گيلان و هم به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، ولايتى است مشهور كه از مشرق به بحر خزر و از جنوب به گيلان و از شمال به شيروان و از مغرب به مغان و آذربايجان محدود و دارالملك[مركز] آن لنكران و اكثر مردمانش شيعى و بعضى ديگر سنّى و عموماً اهل و خاكش از قديم از طرف گيلان و آذربايجان بوده و بعد از انقراض دولت نادرى حكّام آن ديار به طريق ملوك الطوايف سلوك مى كرده اند و اكنون كه حوالى 1250 هجرى است، قريب ده سال است كه تعلّق به روسيّه دارد.
طالع ـ (چو فاسق) طلوع كننده و در اصطلاح نجومى آن، كه به پارسى «هور» و «اختر» و «تاخيره» و «بوش» و «بفش» و «سرنوشت»[گويند]، رجوع به «زايجه» شود.(عر)
طالقان ـ كه معرّب نام اصلى پارسى اش، «تالكان» و «تلكان» است، نام دو موضع است; يكى در خراسان در ميان بلخ[در افغانستان] و مرورود[در تركمنستان] كه بزرگ ترين بلاد آن سامان است و ديگرى طالقان قزوين كه در ميان آن و ابهر واقع و بر قراى بسيارى مشتمل و مردمانش از قديم الايام شيعه اماميّه و جمعى از اكابر از آنجا ظهور نموده و صاحب ابن عباد ابن عباس طالقانى مشهور هم كه وزير فخرالدوله و مجدالدوله ديلمى[قرن 4 و 5هـ]بوده و در طراز اوّل وزراى نامدار مى باشد، به همين طالقان قزوين منسوب و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، همين است كه در اخبار دينيّه ممدوح و محل ظهور جمعى از انصار حضرت حجت الله الكبرى ـ عجل الله فرجه ـ مى باشد.
طالقون ـ طاليقون[ر.م].(نان)
طالقه ـ يكى از نواحى اشبيليّه[سويل در اسپانيا] است.
طالوت ـ معرّب شاوول، نام عبرانى پسر قيس ابن ابيل ابن صارور ابن يخروث ابن افيح، از اولاد بنيامين ابن يعقوب و نام سريانى وى سازل و به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، از جمله ملوك بنى اسرائيل بوده كه در 4361 هبوطى سلطنت نموده است.
طاليسفَر ـ برگ درخت زيتون هندى و يا پوست بيخ زيتون هندى و يا پوست درختى است كه از بلاد هند آرند. اندكى از دارچين ضخيم تر و صلب تر با اندك حدّت و خوش بويى.(نان)
طاليقون--->روى.(نان)
طامات ـ لكنت و عدم فصاحت و سخنان بى اصل و اراجيف و هرزه و هذيان.
طاوله--->نرد.
طاووس ـ كه كنيه آن ابوالحُسن و ابوالوَشى است، طائرى است معروف و خوش رنگ و برّاق و به الوان مختلفه و دم آن چترى و بسيار بلند و آواز آن شبيه به آواز گربه و نر آن بزرگ تر و خوش رنگ تر از ماده و ماده آن در سالى يك بار تخم گذاشته و زياده از دوازده تخم نمى نهد و نر و ماده هر دو بر سر تخم چندان بازى كنند كه اكثر بيضه ها را مى شكنند و اين است كه غالباً بيضه آن را در زير مرغ خانگى مى گذارند. و بالجمله، چنانچه اسب در ميان ستور و دواب امتيازى وافر دارد، طاووس هم احسن الطّيور بوده و به جز هند در ملك ديگر نمى باشد و به رسم تحفه به ساير بلاد مى برند و گويند كه نر و ماده اش با هم جفت نمى شوند بلكه نر آن را عادت چنان است كه به حسن و زيبايى خود باليده و دم خود را به شكل نصف دايره بلند كرده و مست شده و خود را در نظر ماده جلوه دهد. پس در آن حال قطره اى از چشم او افتاده و طاووس ماده آن را خورده و از اين راه آن را بچه به هم رسد، و از خواص آن آن است كه چون طعام مسموم را بيند، به رقص آمده و فرياد مى كند كه خارج از عادت خود باشد و نظر كردن آن بر طعام مسموم باعث ضعف سمّيّت آن است.
طاووسِ آتش پر ـ آفتاب.
طاووسْ پران اخضر; طاووسْ پران چرخ; طاووسْ پران فلك; طاووسْ پران گردون ـ ستارگان و فرشتگان.

صفحه 216 - جلد سوم
طاووسِ خُلد ـ حور و غلمان بهشتى.
طاووسِ مشرق خرام ـ آفتاب و آسمان.
طاووسِ ملائكه--->ابليس.
طاهر ـ پاك و پاكيزه و پنج انگشت[ر.م].(عر)
طاهريّه ـ ناحيه اى است در سمت بالاى جيحون[رودى در آسياى مركزى] از مضافات خوارزم.
طاير ـ (ر.ف) [پرنده].(عر)
طايرِ سِدره; طاير سدره نشين; طاير قدسى ـ ملك و فرشته، خصوصاً جبرئيل.
طايران ـ شهرى است در طوس; رجوع بدانجا شود.
طايف ـ طايفه و بلده اى است مسرّت طراز از بلاد حجاز كه از تمامى آنها ممتاز و زراعت و گل و درخت رز و نخلستان و اكثر فواكه گرمسيرى و سردسيرى آن باامتياز و باغات آن از چشمه هايى كه از كوه هاى اطراف آن سرازير است، مشروب و مردمانش از قبيله ثقيف و اكثرشان شافعى و بعضى ديگر حنفى مى باشند و به نوشته مراصد[ر.ض]، نام قديمى آن وج بوده و بعد از حصار و ديوار كشيدن اطراف آن، بدين اسم مسمّى گرديد و يا چون هواى حجاز گرم و اكثر نواحى آن دشت و بيابان و خالى از زراعت بود، بارى تعالى به استدعاى حضرت خليل(عليه السلام)بعد از بناى كعبه جبرئيل را امر فرمود كه از ملك شام يك قطعه برداشته و به دور كعبه طواف داده و در آن مقام گذاشت. پس بدين واسطه به مناسبت معناى لغوى آن كه طواف كننده است، بدين اسم اختصاص يافت و يا به جهت نقل كردن زمين آن از شام است.(عر)
طايفه ـ (ر) يك قطعه و يك پارچه از چيز و يا يك و بالاتر از آن و يا يكى است تا هزار و يا اقل آن يك مرد و يا دو مرد است و جمع آن هم طايفه و طوايف باشد و آن را به پارسى «تبار»[گويند].(عر)

آيين دويّم

(در [حرف] طاى حطّى با باى ابجدى)
طب ـ (چو دِقّ) اراده و شهوت و شأن و عادت و (چو حقّ) طبيب و حاذق و ماهر در كار، خصوصاً نرينه كه در جهيدن ماده مهارت داشته باشد و شترى كه در هنگام راه رفتن نيك و بد زير پاى خود را ملاحظه نمايد و (چو دِقّ و حقّ و مُدّ) رفق و مهربانى و مدارا و چادر و علم سِحر و معالجه روح و بدن و در عرف، علم به احوال بدن انسان است از جهت صحّت و زوال آن تا بهواسطه آن صحّت موجوده را حفظ كرده و صحّت زائله را استرداد نمايند و در شرح اجمالى تأسيس آن و نشر آن، رجوع به «ابقراط» و «اسقليبيوس» نمايند.(عر)
طبابت ـ (چو كتابت) آنچه از جامه و پوست و ابر و زمين به درازى كشيده مى شود و هم تسمه و دوالى است كه در ميان دو دوزش مشگ مى كنند كه آب از درز آن نرود و اينكه به فتح طاء به معنى معالجه و درمان كردن استعمال مى نمايند، مأخذى از كتب لغت موجوده در نزد حقير ندارد.(عر)
طبّاخ ـ (چو بقّال) آشپز و خوراك پز.(عر)
طبار; طباز ـ (چو چنار) نوعى از انجير كه سرخ و بزرگ مى باشد.
طباشير ـ (چو سرازير) تباشير[ر.م].
طَباطَبا ـ به نوشته مجمع البحرين[ر.ض]، لقب ابراهيم ابن اسماعيل ابن حسن كه در اصل قباقبا بوده و به جهت لكنت زبان، قاف را تبديل به طاء داده است و در شرح قاموس[ر.ض ]گويد: لقب اسماعيل ابن ابراهيم ابن حسن ابن حسن ابن على ابن ابى طالب كه بهواسطه آنكه در سخن گفتن قاف را مبدّل به طاء مى نموده، بدين لقب ملقّب بوده و يا اينكه به او قبايى بخشيده شده و او به عوض قباقبا، طباطبا گفته و بدين لقب اختصاص يافت و قريب به اين است آنچه بعضى ديگر گفته كه روزى پدرش بدو گفت كه چه مى خواهى؟ در جواب طباطبا گفته و منظورش قباقبا بود. و بالجمله سادات طباطبايى هم كه از اجلّه سلسله هاى سادات هستند، بدون منسوب و حسن ابن حسن مذكور همان است كه در السنه به حسن مثنّى مشهور بوده و سادات طباطبايى بدان بزرگوار منسوب مى باشند و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد كه طباطبا نام حكومتى هم هست كه در 288 هجرى، يحيى هادى علوى در يمن تشكيل داده و

صفحه 217 - جلد سوم
مركز اداره آن شهر صعد و صنعا بوده و تا 345 هجرى پايدار بوده است.
طباق ـ (ر) (چو كَنار و شمار) غافت[ر.م].
طبانجه; طبانچه ـ تپانچه.
طباهجه; طباهچه; طباهه ـ تباهه[ر.م].
طبايع ـ (چو حمايل) رجوع به «طبيعت» نمايند.(عر)
طبخ ـ (چو سخت) پختن.(عر)
طبر ـ (چو قمر) طبرستان[ر.م] و بيد طبرى هم منسوب بدانجا است.
طبرخون ـ معرّب تبرخون[ر.م].
طبرزد; طبرزل; طبرزن; طبرزه ـ تبرزه [ر.م] و رجوع به «قند» و «فانيذ» هم نمايند.
طبرستان ـ مازندران و يا ولايتى است در جنوب آن و مجاور ديلمان[ر.م] و گيلان و اكثر اراضى آن سنگلاخ و كوهستان و از مشرق به خراسان و جرجان[گرگان] و از مغرب و شمال به عراق عجم و درياى گيلان و از جنوب شرقى به خوزستان و از جنوب به عراق عجم محدود و من حيث المجموع سنگلاخ و كوهستان و بنا كرده تهمورس ديوبند[سوّمين پادشاه پيشدادى] و از براى مواشى سودمند و دارالملك[مركز] آن دماوند و در 157 هجرى مسخّر اسلاميان گرديده و در زبان يونانيان مسمّى به پارتى يا پارتيا مى باشد، چنانچه در زبان خود ايرانيان ديوسار نيز گويند و طبرستان گفتن هم كه معرّب تبرستان است، بهواسطه كثرت درخت بيد است كه اصطلاحاً «طبر» گويند و يا به مناسبت آن است كه در ميان اهالى آن ديار جنگ بسيار واقع و اكثر اسلحه ايشان تبر است حتّى آنكه صغير و كبير و غنى و فقير ايشان همه تبرى در دست دارند، پس به جهت كثرت تبر به تبرستان مسمّى شده، پس تعريبش كرده و طبرستان گفتند.
طبرستران ـ (ل) يكى از نواحى ارمنيّه است.
طبريّه ـ به نوشته برهان[ر.ض]، شهرى است در جانب مغرب و در مراصد[ر.ض] گويد: موضعى است در واسط [در عراق ]و يا شهرى است كوچك از بلاد اردن در سه منزلى دمشق و بيت المقدّس و به چشمه هاى بسيارى مشتمل است كه آب آنها شور و گرم مى باشد و بر روى آن ها حمّام هاى بسيارى ساخته اند كه اصلاً محتاج به تون [آتشدان] و آتش نمى باشند و در يكى از مضافات آن حمّامى است بس عجيب كه از جمله عجايب دنيا در شمار است و هم در آنجا هيكلى است قديم كه از دوازده جا از سينه آن چشمه آبى جارى و آب آنها صاف و گوارا و شيرين و هريك از آنها درمان مرضى است كه بيماران از اطراف و جوانب بدانجا آمده و هر كس از آبى كه مناسب مرض او است، غسل كرده و بهبودى يابند و رجوع به «درهم» هم نمايند.
طبس ـ (چو قمر) شهرى است از خراسان كه از بلاد اقليم سيّم و آبش از كاريز[قنات] و حاصلش خرما و تنباكو و گندم و جو و پنبه و مردمانش عرب و باادب و شيعه مذهب و قلعه محكمى دارد كه در استحكام و رفعت مشهور است.
طبش ـ (چو خَجل) تپش.
طبشى ـ تشت معروف.
طبطاب ـ (چو سردار) نام مرغى است كه دو گوش بزرگ دارد.
طبطر; طبطو ـ (چو عنبر و بدبو) نوعى از مرغابى است.
طبع ـ (چو سخت) صيغه و مثال و طبيعت و سكّه زدن و دلو را پر كردن و مهر نمودن و خلق كردن و كوزه و شمشير ساختن.(عر)
طبق ـ (چو شكم) جوجه و (چو هند) دبق[ر.م] و جوجه و جماعت و مقدار يك ساعت و مطابق و برابر و غنى و توانگر و (چو قمر) استخوان نازكى كه در ميان هر دو استخوان پشت ماز[ر.م] فاصله باشد و به معنى پرده و مطابق و روى زمين و يك قرن زمان و يا مدّت بيست سال و باران عمومى و خوان معروف كه بر روى آن طعام مى خورند و به پارسى «چج» و «پاتينى» و «پتنى» و «تبنك» و «تبنكو» و «تبنكه» و «تبوك» و «تبوراك»[گويند].
طبق زنبور ـ خانه زنبور است.
طَبقا ـ غلّه شلمك[ر.م] و يا سلت[ر.م] و يا خندروس[ر.م].(نان)
طبقات ـ (چو سرطان) جمع طبقه.(عر)

صفحه 218 - جلد سوم
طبقات الارض ـ علمى است شريف كه در آن از صورت تشكّل زمين و انقلابات عارضه بر آن و طبايع و ترتيبات مخصوصه اجزاى آن بحث كرده و از اوضاع و كيفيّات نباتات و حيواناتى كه تا حال در روى آن به وجود آمده اند، مذاكره مى نمايند.
طبقرى ـ (چو مثنوى) طبقچه[ر.م] و كنار و دامن و جايى است غيرمعلوم.
طبقه ـ (چو هرزه) كسانى كه شبيه به يكديگر باشند و (چو طلبه) مرتبه و يكى بعد از ديگرى زاييدن گوسفندان و جمع هر دو، طبقات است.(عر)
طبقه زمهريرى--->زمهرير.
طبل ـ (چو تشت) مردم و پول ماليات و جامه اى است مصرى و جامه اى است يمنى كه در آن صورت طبل به معنى مشهور نقش شده باشد و هم به معنى معروف و آن چيزى است كه زده مى شود در جشن و جنگ و به پارسى «كوس» و «كوسان» و «كوست» و «كاسه» و «تبير» و «تبيره» گويند.(عر)
طبل باز ـ (به سكون لام) طبل زننده و (به كسر آن) طبلكى است كه در وقت دور رفتن مرغ بازى[باز] آن را مى نوازند تا به صداى آن باز آيد.
طبل خوار ـ مردم پُرخوار و شكم پرست.
طبل خوردن ـ رميدن.
طبل در زير گليم زدن ـ پنهان كردن امر ظاهر و مشهور.
طبل در زير گليم ماندن ـ بى نام و نشان شدن.
طبل واپس; طبل واپسين ـ طبل ماتم كه در عاشورا و ماتم هاى ديگر مى نوازند.
طبله ـ (چو هرزه) طبل.
طبنك ـ بر وزن و معنى تبنك.
طبيب ـ (ر.ف) و به پارسى «پزشك» و «بزشك» و «بچشك»[گويند].(عر)
طبيخ ـ [(چو قدّيس)] خربزه و (چو امير) گچ و آجر و هر چيزى كه در آب جوشانيده و يا در آتش بريان كرده باشند.
طبيدن ـ بر وزن و معنى تپيدن.
طبيعت ـ (ر) عادت فطرى و حالت خلقتى انسان كه «آميزه» و «سرشت» و «منش» و «بوم» و «بوى» و «جهش»[گويند ]و از افلاطون نقل است كه طبيعت قوّه الهيّه اى است موكّل بر مصالح بدن و ابقراط گويد: طبيعت قوّه مدبّره اى است كه بدون شعور و اراده، مدبّر امور بدن است و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: گاه است كه طبيعت بر نرمى و خشكى شكم اطلاق يابد و جمع آن طبايع است و طبايع اربعه يا چهارگانه يا چارطبع، عبارت از يبوست و رطوبت و حرارت و برودت است كه ضدّ همديگر هستند.(عر)
طبيعت شناس ـ طبيب و معالجه كننده.
طبيعى ـ هر چيز فطرى و خلقتى و منسوب به طبيعت و در «تاريخ طبيعى» و «جغرافياى طبيعى» و «حكمت طبيعى»، رجوع به «تاريخ» و «جغرافيا» و «حكمت» نمايند و در «طبيعيّون» از فلاسفه، رجوع به «فلسفه» شود.

آيين سيّم

(در [حرف] طاى حطّى با باى پارسى)
طپانجه; طپانچه ـ (چو كمانچه) كوهه[موج] و موج دريا و سيلى و گردنى زدن.
طپث ـ (ل) رجوع به «تاريخ عبرى» شود.
طپش ـ بر وزن و معنى تپش.
طپنجه; طپنچه ـ (چو طَبَرزه) طپانچه[ر.م].

آيين چهارم

(در [حرف] طاى حطّى با حاى حطّى)
طحال ـ (چو چنار) سپرز[ر.م].(عر)
طحلب ـ (چو عنبر) جامه غوك[ر.م].(عر)
طحن ـ (چو هند) آرد و (چو سخت) آرد كردن و (چو سخن) كوتاه و حربا [آفتاب پرست] و گوسپند.
طحين ـ (چو امير) آرد.(عر)
طحينه ـ (چو سليقه) آرد كنجد.(عر)

آيين پنجم

(در [حرف] طاى حطّى با خاى ثخذ)
طخا ـ (ل) رجوع به «كبك درى» شود.

صفحه 219 - جلد سوم
طُخارستان ـ يا طخرستان يا تخارستان يا تخرستان; ناحيه بزرگى است از تركستان[ر.م] و يا خراسان كه ركن اعظم آن سامان و مشتمل است بر بلاد فراوان و مقرّ حكومتش بلخ[در افغانستان] و يا طالقان و به نام عليا و سفلى به دو قسم مقسوم و هر دو در سمت شرقى بلخ و غربى جيحون [رودى در آسياى مركزى] واقع و فاصله ميان عليا و بلخ 28 يا 30 فرسخ و سفلى هم در شرقى عليا و از بلخ دورتر است.
طخرستان --->طخارستان.
طَخشيقون ـ طفشيقون[ر.م].(مى)

آيين ششم

(در [حرف] طاى حطّى با راى قرشت)
طرابزنده; طرابزون ـ طرب افزون[ر.م].
طرابلس ـ خلاصه كلمات جغرافيّين آنكه طرابلس نام دو موضع است كه به قيد غرب و شام از همديگر امتياز يابند.
طرابلس شام ـ شهرى است طرب انگيز و ابريشم خيز در ساحل بحر شام در 25 ساعتى بيروت و حصار دوره آن از سنگ و رفيع البنيان و رود بزرگى از ميان آن جارى و در عماراتش سارى و ليمو و پرتقال و ساير محصولات آن از جهت كثرت و نفاست حيرت انگيز است.
طرابلس غرب ـ ولايت مشهور و بزرگى است از بلاد مغرب از ممالك افريقياى عثمانى كه مساحت آن از شرق به غرب 175 كيلومتر و از شمال به جنوب 750 كيلومتر و مردمانش از ترك و عرب و زنگى و يهودى و حنفى و غيرها در حوال 000،100،1 و مقرّ اداره اش نيز شهرى است به همين اسم موسوم و در ساحل دريا در درون قلعه واقع و مردمانش در حوالى 8000 است.
طَراثيث ـ (چو سرازير) انار هندى[ر.م].
طرّار ـ عيّار و جيب گير.(عر)
طراز ـ (چو بقّال) كسى كه لباس ها را رنگين و منقّش كرده و لباس طِـرازنام را مى دوزد و (چو كتاب) نقشه جامه و لباس و جايى كه در آن لباس هاى پاكيزه مى بافند و لباس شاهانه كه از براى سلاطين درست كنند و معرّب تراز[ر.م] و نام موضعى هم هست و آن به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است در وسط بلاد ترك در ساحل نهر سيحون[در آسياى مركزى] و معنى اصطلاحى آن به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، لباس فاخر مخصوصى است كه سلاطين سلف از حرير و ديبا دوخته و اسامى ساميه شاهانه و القاب عاليه ملوكانه خود را با پاره اى علامات مخصوصه به پيرامون دامن آنها با سيم و زر نقش كرده و در ايّام رسميّه پوشيده و اظهار حشمت و جلالت مى نموده اند و لباس هاى ملوك فرس هم پيش از اسلام زربفت بوده و با اشكال ملوك و صور ديگر مزيّن بودى و در عهد بنى اميّه و بنى عباس هم، لباس طراز داراى اهميّت بوده تا به حدى كه در سراى خودشان كارخانه اى به نام دارالطراز تشكيل داده و يك نفر ناظر رسمى هم به نام صاحب طراز معيّن نموده و همين قاعده در ميان ملوك اسلاميّه مصر و مغرب و اندلس تا 600 هجرى معمول و پايدار بوده است.
طراغيس ـ (چو سرازير) جو برهنه[ر.م].(نان)
طَراغيون ـ نباتى است كه صمغ آن مانند صمغ عربى [ر.م ]مى باشد.(نان)
طراق; طراقانيدن; طراقيدن; طراك; طراكانيدن; طراكيدن ـ بر وزن و معنى تراق و تراقانيدن و تراقيدن.
طراوت ـ (چو سماور) تر و تازه و آبدار بودن و به پارسى «آب»[گويند].(عر)
طراوه ـ (چو علاوه) جامه ابريشمى كه بر سر نيزه و عَلَم بندند.
طرب ـ (چو قمر) فرج و شادى.
طرب افزون ـ كه «طربزون» و «طرابزون» و «طرابزنده» نيز گويند، به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، شهرى است بسيار قديم از بلاد آناطولى[آسياى صغير] در ساحل جنوبى بحر اسود به مسافت 140 كيلومتر از شمال غربى ارضروم[ر.م] و 890 كيلومتر از سمت شرقى استانبول و مركز تجارت آن و ايران و 3 تكيه و 44 جامع و 12 حمّام و 27 مكتب و 4 مدرسه و 31 كليسا و پاره اى آثار قديمه را مشتمل و ازآن رو كه

صفحه 220 - جلد سوم
آبوهواى آن خوش گوار و سازگار و فرح انگيز است، بدين اسم اختصاص يافته و يا بهواسطه اينكه شكل هندسى آن چارگوشه است، به طربزون ناميده شده كه از «ترابزا» كه به معنى چارگوشه است، اشتقاق يافته.
طَربال; طَربالى ـ بر وزن و معنى تربال و تربالى.
طربزون ـ (ل) رجوع به «طرب افزون» شود.
طرثوث; طرثيث ـ (چو اَمرود و تدريس) انار هندى [ر.م].(نان)
طرح ـ (چو سخت) انداختن و گذاشتن و (چو هند) انداخته شده و (چو قمر) بدخلق شدن و دور و بعيد، خصوصاً مكان بعيد.(عر)
طرخ ـ (چو سخت) حوض مانندى كه در دم منبع آب چشمه سازند كه آب در آنجا جمع باشد.(عر)
طرخان ـ (چو سردار) ترخان[ر.م].
طَرخانه ـ ترخانه[ر.م].
طَرَخشَقون; طَرَخشَنون ـ كاسنى صحرايى.(نان)
طَرخوان ـ بر وزن و معنى طرخان.
طَرخوانه ـ بر وزن و معنى طرخانه.
طَرخون ـ به فرموده مخزن[ر.ض]، معرّب ترخانى فارسى است و به سريانى «طرخونى» و به رومى «اورسيطون» ناميده و ماهيّت آن نباتى است معروف و در اكثر بلاد ايران و مانند سبزى هاى ديگر از قبيل پودنه [پونه] و نعناع و تره تيزك[ر.م] و غيره با نان و پنير خورده و به نام برّى و بستانى به دو قسم بوده و بيخ قسم اوّلى را «عاقرقرحا» گويند و در جهانگيرى[ر.ض] گويد: اگر سپند را در سركه تند بياغارند[بخيسانند]، مدّتى تا طبع وى بگردد و بعد از آن بكارند، طرخون گردد.
طرد ـ (چو سخت و قمر) راندن و دور كردن.(عر)
طَرذيلون ـ انجدان[ر.م] و صمغ آن.(نان)
طرز ـ (چو سخت) شكل و هيئت و قاعده و قانون.(عر)
طرستوج ـ (چو پرستوك) نوعى از ماهى است كه خوردن گوشت آن شب كورى را ببرد.
طرسوس ـ (چو اَمرود) از بلاد يونان و يا ارمنيه صغرى و يا شام در ميان حلب و انطاكيه و بلاد روم در شش فرسخى اطنه و به نوشته مراصد[ر.ض]، قبر مأمون عباسى هم در آنجا است.
طرسونه ـ (چو منصوره) شهرى است در اندلس.
طُرسيقوس ـ نام زاهدى است از نصارى [مسيحيان] و يا حكيمى و يا پادشاهى است از ايشان.
طَرطانيوش ـ نام ديگر نوگيوش[ر.م].
طرطب ـ (چو عنبر) پستان دراز.
طَرطير ـ كه به پارسى «دارتو» و به فرانسه «تارتِر» و به لاتينى «تارتاروس» گويند، عبارت از دُردى [رسوب ]است كه در اطراف خمره شراب در حين تخمير و يا در اطراف ظرفى كه شراب را در آن حفظ كرده اند، منعقد گردد.
طرف ـ (چو قمر) مرد كريم و يك طايفه و حصّه از هر چيز و آخر و منتهاى هر چيز كه به پارسى «سوى» و «جَن» و «باز» و «بر» و «اَسو»[گويند] و (چو سخت) چشم و مردم كريم و نهايت هر چيز و دور كردن و سيلى زدن و كمربند و كنار و گوشه، خصوصاً گوشه چشم و (چو هند) مال تازه و شخص نجيب الطرفين و كسى كه از صحبت يك نفر ملول و دلتنگ باشد و كسى كه هر چيز را كه بيند، مايل و راغب باشد.(عر)
طرف بربستن ـ (به كسر اوّل) منفعت يافتن و چيزى را حاصل كردن و (به فتح آن بر وزن سخت) چشم پوشيدن و صرف نظر كردن.
طَرَف دار ـ پادشاه و حاكم و سرحدنشين.
طَرَف دار انجم ـ آفتاب.
طَرَف دار پنجم ـ ستاره مرّيخ و پادشاه تركستان[آسياى مركزى] كه اوّلى در آسمان پنجم و دويّمى هم حكمران اقليم پنجم است.
طَرَف گرفتن ـ گوشه نشينى و سرحدگيرى و حمايت كردن.
طرفا ـ (چو صحرا) رجوع به «گز» نمايند.(عر)
طَرَفوزن ـ (ل) يساول[مأمور; ملازم] و چوب دارى كه پيشاپيش امرا مردم را از ميان راه دور كند.

صفحه 221 - جلد سوم
طرفه ـ (چو سفره) هر چيز عجيب ديدنى و شنيدنى و (چو هرزه) نام كوكبى و نقطه سياهى كه به سبب آسيبى در چشم به هم رسد و نام نهمينِ منازل 28گانه ماه كه به نوشته روضة المنجّمين[ر.ض]، علامت آن دو ستاره است از قدر رابع [ر.م] كه ميان ايشان به مقدار يك بازو بود. يكى كه شمالى بود، بر سر اسد[ر.م] و ديگرى از كواكب خارج سرطان [ر.م ]است. امّا به زعم عرب به منزله دو چشم اسدند و به همين جهت «طرفه» گويند و رجوع به «اسد» هم نمايند.(عر)
طرفه شش طاق ـ دنيا و اسباب آن.
طَرقاى ـ پسر هلاكوخان[نخستين پادشاه ايلخانى در قرن7هـ].
طرم ـ (چو شتر) آواز دهل و نقاره.
طِرِمّاح ـ [شاعرى است به روزگار يزيد بن عبدالملك اموى(لغت نامه دهخدا)].
طَرمينون ـ نوعى از سنگ پشت.(نان)
طَرَنجبين ـ (ر) معرّب ترنگبين[ر.م].
طَرَنجـومـانِس ـ پـرسيـاوشـان[ر.م] و نـوعـى از هزارجشان[ر.م].(نان)
طُروقوقون ـ زعرور[ر.م].(نان)
طُروقون ـ تاج خروس[ر.م] و بستان افروز[ر.م].
طُرّه ـ زلف و گيسو و شمله[ر.م] و موى پيشانى اسب و خط سياهى كه بر پهلوى شانه الاغ باشد.(عر)
طَرىّ ـ تر و تازه.(عر)
طَرياق ـ معرّب ترياق.
طَريبُله ـ ديواسپست[ر.م].
طَريجه ـ كباب.(عر)
طريح ـ (چو امير) افكنده شده.(عر)
طريخ ـ نوعى از ماهى كوچك.
طَريده ـ راهزن و دزد و عيّار و تيرِ گز[نوعى درخت].
طَريغان ـ نوعى از كاسنى.
طَريغون ـ بوتيمار[ر.م].(نان)
طَريف ـ غلّه دارى[ر.م] و نان آن.(عر)
طَريفان ـ نوعى از كاسنى.
طِريفَلَن ـ ديواسپست[ر.م].
طريق ـ (ر.ف) [راه و مذهب و شيوه].
طريقت ـ (ر.ف) و در معنى اصطلاحى عرفانى آن، رجوع به «سلوك» شود.
طريقون ـ بوتيمار[ر.م].(نان)
طريقه ـ (ر.ف) [طريق و راه و روش و طريقت].
طريقه محترقه; طريقه نيّره ـ در معنى اصطلاحى نجومى هر دو، رجوع به ترجمه «شرف» نمايند.

آيين هفتم

(در [حرف] طاى حطّى با سين سعفص)
طست ـ (چو سخت) تشت[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.(عر)
طسو; طسوج ـ (چو عمو و عمود) معرّب تسو[ر.م] و مقدار دو جو [ر.م] و رجوع به «درهم» و «قيراط» و «مثقال» و «دينار» هم نمايند.

آيين هشتم

(در [حرف] طاى حطّى با شين قرشت)
طشت ـ بر وزن و معنى تشت، اِفراداً و تركيباً.(عر)

آيين نهم

(در [حرف] طاى حطّى با عين سعفص)
طعام ـ (چو كَنار) گندم و يا مطلق حبوبات و يا مطلق مأكولاتى كه در آن غذائيّت بوده و بيشتر در نزد گرسنگى خوراك انسان باشد و يا مطلق خوردنى و يا خوردنى و نوشيدنى، هرچه باشد.(عر)
طعم ـ (چو تند) طعام و قدرت و (چو سخت) وصفى است معروف كه از خوردنى ها و نوشيدنى ها محسوس دِماغ[مغز] و ذائقه بوده و منشأ رغبت و يا نفرت باشد، مانند تلخى و شيرينى و امثال آنها كه به پارسى «مزه» گويند و تمامى طعم هاى متفرّقه اشياء به حسب استقرا، نُه تا است كه «طعوم تسعه يا نه گانه» گويند:
   1. حَرافت: كه در حين چشيدن زبان را گزيده و اجزاى آن در زبان نفوذ كند، مانند خردل و فلفل و هرآنچه تيز و در آن تيزى باشد و به پارسى«تند» و «تيز» نامند.

صفحه 222 - جلد سوم
   2. مَرارت: كه در سطح ظاهر زبان نفوذ كرده و غوص در آن نموده و سطح آن را خشن ساخته و طبيعت را برهم زده و باعث نفرت باشد كه به پارسى «تلخ» گويند، مثل ازواى[ر.م] و مُرّ مكّى[درختى با صمغى تلخ] و نظاير آنها.
   3. مُلوحت: كه به پارسى «شور» گفته و سطح زبان را جلا داده و بدون گزيدن در آن نفوذ كند، مثل نمك و نظاير آن.
   4. حُموضت: كه سطح زبان را اندك گزيده و در آن نفوذ كرده و آب در دهان آرد حتى از تصوّر آن، همچو: سركه و مانند آن كه به پارسى«ترش»[گويند].
   5. عُفوصت: كه اجزاى زبان را برهم كشيده و جمع و خشن و صلب و كثيف[ستبر] سازد، همچو: زاگ[ر.م] و مازو[ر.م] و امثال آنها كه به پارسى «زمخت» [گويند].
   6. قبوضت: كه اجزاى زبان را به هم آورده و چندان خشن نسازد كه در عفوصت بود، همچو: فوفل[ر.م] و مانند آن كه به پارسى «گيرا» و «گيرنده» و «گير»[گويند].
   7. دُسومت: كه سطح زبان را ملايم و منبسط و مستوى سازد، همچو: ادهان و روغن ها و اشياء دُهنى و چربى كه به پارسى «چربى» و «چرب» و «چربين»[گويند].
   8. حلاوت: كه سطح زبان را نرم و ملايم و منبسط و مستوى ساخته و طبيعت، آن را دوست داشته و قوّه جاذبه كبدى مشتاقش بوده و به زودى به خودش جذب نمايد، همچو: قند و شكر و عسل و مانند آنها كه به پارسى «شيرين»[گويند].
   9. تفه يا تفاهت: كه سطح زبان را بسيار نرم و ملايم و منبسط و مستوى ساخته و مرغوب طبيعت نباشد. بالجمله داراى هيچ يك از طعم هاى هشت گانه مزبوره نباشد، كه به پارسى «بى مزه» [گويند].(عر)
طعمه ـ (چو سفره) روزى و خورش و خوراك و به طعام خواندن و راه كسب كردن.(عر)
طعن ـ (چو سرد) نيزه زدن و در قول و فعل ديگرى عيب گرفتن و سرزنش كردن و به پارسى «بيغار» و «بيغاره» و «پيغار» و «پيغاره»[گويند].(عر)
طعنه ـ (چو هرزه) يك دفعه طعن [ر.م]كردن.(عر)
طعوم ـ (چو هبوط) جمع طعم.(عر)
طعوم تسعه; طعوم نُهگانه--->طعم.

آيين دهم

(در [حرف] طاى حطّى با غين ضظغ)
طغار; طغاره ـ بر وزن و معنى تغار و تغاره.
طغر ـ (چو سخن) نام مرغى است.(عر)
طغرا ـ (چو خرما) فرمان و القاب سر فرمان پادشاهان و علامتى است كه بر فرامين ملوك و مسكوكات ايشان نقش مى كنند و در قديم خطى بوده منحنى كه بر سر احكام ملوك مى كشيده اند و سازنده طغرا و كسى را كه اين خط كشيدن شغل و منصب او بود، طغرائى مى گفته اند، چنانچه به همين نسبت مؤيدالدّين حسين را هم كه از امراى ملوك سلجوقيّه بوده، به طغرائى ملقّب مى داشتند كه مقدّماً در دولت سلجوقيّه طغراساز بوده است. و امّا طغراى عثمانى كه در نقود و سكّه هاى دولت عثمانيّه و اوراق رسمى ايشان نقش است، به زعم بعضى از صدر اسلام و نقشه كف دست عمر ابن خطّاب است ليكن در صفحه 347 از مجله سال دهم الهلال[ر.ض] در جواب استكشاف از حقيقت همين مدّعا مى گويد: سلطان مراد اوّل در سال 767 هجرى با جمهوريّت راغوس از دول فرنگ محاربه كرده و بديشان غالب آمده و در عاقبت به طور مصالحه خاتمه يافته و معاهده نامه اى نوشتند كه راغوسيين هر سال جزيه اى كلّى به دولت علّيّه [عثمانى] بپردازند. پس ازآن رو كه سلطان مراد بى سواد بوده و عاجز از كتابت بود، كف دست خود را با سه انگشت سبابه و بنصر[ر.م] و ميانه بر مركّب آلوده و به عوض امضاى رسمى بر سر معاهده نامه زده و شكل شبيه به همين طغراى معمولى در معاهده نامه نقش گرديد. پس در قرون لاحقه نيز نقش كردن آن شكل از عادات معموله عثمانيان بوده و بعد از آن نام سلطان را نيز بدان ضميمه كرده و «طغرا» نام كردند و بهواسطه آنكه تصوير در نزد مسلمين مذموم بود، همين شكل طغرا در نقود و اوراق رسمى ايشان عوض صور ملوك نصارى[مسيحيان] گرديد كه در سكّه ها و اوراق

صفحه 223 - جلد سوم
رسمى خودشان نقش مى كنند.
طغرائى ـ منسوب به «طغرا» و رجوع بدانجا نمايند.
طغرل ـ (چو بلبل) مرغى است شكارى و نام بعضى از ملوك سلجوقى و آل سبكتكين كه در «سلجوق» و «سبكتكين» مذكور افتاد.
طغيان ـ (چو دستان و گلدان) بلند شدن آب و از حد و اندازه گذشتن و در كارها، خصوصاً در ظلم و معصيت اسراف كردن.(عر)

آيين يازدهم

(در [حرف] طاى حطّى با فاى [سعفص])
طفره ـ (ر.ف) و رجوع به «ويدانك» نمايند.(عر)
طَفشيقون ـ دوايى است كه از ملك ارمن آورده و پيكان [نوك] تير و اسلحه جنگ را بدان زهرآلود سازند.(مى)
طفشيل ـ (چو مسكين) عدس مقشّر[پوست كنده] كه با سركه پخته و مى خورند.
طفل ـ (چو سخت) نرم و ارزان و (چو قمر) وقت غروب و حالت كودكى و (چو هند) شب و حاجت و صغير و كوچك هر چيز و مطلق جزو از هر چيز و بچه حيوان وحشى و آفتاب نزديك به غروب و به معنى معروف كه عبارت از بچه تازه زاييده انسان است و مفرد و جمع آن مساوى بوده و در جمع آن، اطفال نيز گفته و در مؤنّث آن، طِفله گويند.(عر)
طفل چهل روزه ـ حضرت آدم ابوالبشر(عليه السلام) كه طينت او در چهل روز سرشته شده.
طفل زبان دان ـ طفلى كه سخن استاد را به يك شنيدن فهميده و به استاد باز گويد.
طفل مَشيمه رَز ـ شراب انگورى. خاقانى[شاعر قرن 6هـ] در وصف شراب گويد:
«طفل مشيمه رزان، بكر مشاطه خزان
حامله بهار از آن بادِ عقيم آذرى»
   يعنى آن شراب، كودك بچه دان درخت رز[انگور ]است، يعنى از آن به وجود آمده و نيز دختر باكره مشّاطه اى [آرايشگر] است كه آن مشّاطه عبارت از فصل خزان است، يعنى فصل خزان به جهت اعتدال هوا و اختلاف الوان اثمار و نازكى انگور شراب را در نظرها زينت و آرايش مى دهد و بكر بودن شراب در اين وقت به جهت آن است كه از انگور تازه به هم رسيده و هنوز ابتداى رسيدن است و دست تصرّفى به سوى آن دراز نشده. و نيز باد عقيم و نازاينده آذرماه كه به جهت تصادف فصل زمستان هيچ نباتى از آن متولد نمى شود، هرگاه مقارن با شراب شود، يعنى در حين وزيدن آن باد شراب خورده شود، به فصل بهار حامله شده و توليد بهار نموده و منشأ شكفتگى طبايع شود به طورى كه گويا فصل بهار است كه مستلزم شكفتگى و انبساط دل ها است.
طفل هندو ـ مردمك چشم به اعتبار سياهى.
طفله ـ (چو هرزه) شاه تره و زيره صحرايى و (چو سركه) رجوع به «طفل» شود.(عر)
طفيلى ـ (چو كُمَيلى) كسى كه خودبه خود و بدون دعوت حاضر ميهمانى باشد و يا با رفاقت و مصاحبت ياران به جايى برود و به پارسى «بشتالم» و «شتالم»[گويند].(عر)

آيين دوازدهم

(در [حرف] طاى حطّى با لام [كلمن])
طل ـ (چو دِقّ) مار و (چو مُدّ) خون و شير خوردن و كمى شير ناقه و (چو حقّ) مار و مرد معمّر و شير خوردنى و كمى شير ناقه و هر چيز دلچسب و خوشايند و (چو رخ) به نوشته برهان[ر.ض]، نام پارسى زن بى شوهر است.(عر)
طلا ـ (چو قضا) هوا و هوس و بدن حيوانات و (چو قضا و رضا) بچه آهو و هر حيوان سم شكافته و كوچك و صغير هر چيز و (چو رضا) لذّت و به معنى معروف كه «زر» نيز گفته و به عربى «ذَهَب» و «عقيان» و «عسجد» ناميده و به تركى «آلتون» و «قِزيل» و به هندى «سونا» و «كپخن» خوانند و آن اشرف فلزاتى است كه در معدن از زيبق [جيوه] و كبريت[گوگرد] معتدل صافى تكوّن يافته و در حالت خلوص داراى رنگ زرد مايل به سرخى است و بهواسطه صيقل مى توان جلاى بسيار خوبى بدان داد و از

صفحه 224 - جلد سوم
جميع فلزات عزيز و گران بهاتر و قابليّت فساد آن كمتر و از همه چكش خوارتر و قابليّت مفتول شدن آن بيشتر و وزنش از جميع فلزات غير از طلاى سفيد بيشتر است و ازآن رو كه طلاى آزاد نرم است، استعمال آن بىواسطه مشكل بوده و بايد قدرى مس يا نقره مخلوط آن نمايند و به حسب زيادتى و كمى آن، طلا نيز تغيير نمايد و اسهل طرق در معرفت فلز مخلوط به آن، سنگ محك است كه چون طلا را بر روى آن مالند، رنگ درخشنده فلزى در آن باقى ماند، پس بر روى آن يك قطره جوهر شيره مى ريزند. پس اگر طلاى خالص باشد، هيچ تغييرى در آن رنگ عارض نمى شود و اگر اصلاً طلا نباشد، رنگ روى سنگ بالمرّه بهواسطه اثر تيزاب زايل گردد و اگر مخلوط از طلا و فلزات ديگر باشد، لكه روى سنگ پريده رنگ مى شود و هرقدر مقدار آن فلز ديگرى بيشتر باشد، پريدگى رنگ لكه بيشتر خواهد بود و در ترتيب آلياژ طلا، رجوع به «الياژ» نمايند.(عر)
طلاى سفيد ـ كه به فرانسه «پلاتين» گويند، رنگ آن بعينه رنگ آهن و جلا و درخشندگى اش از آن كمتر و از جميع اجسام سنگين تر و بسيار نرم و چكش خوار و گسستگى ناپذير است به طورى كه مى توان از آن مفتولى ساخت كه چون 1200عدد از آنها را در نزد هم گذارند، يك ميليمتر و به عبارت ديگر، به قدر قطر سوزنى گردد و از محسّنات اين فلز آن است كه چون قدرى گرم شود، بهواسطه چكش مى توان اجزا و قطعات آن را به هم لحيم كرد و ازآن رو كه درخشندگى آن مانند طلا و نقره نيست، محل استعمال آن نيز از آنها كمتر است و اين فلز گاهى به حالت خلوص در كره ارض يافت مى شود و تقريباً در تمامى ممالكى كه طلاى متعارف موجود است، اين فلز نيز به دست آيد.
طلاى مصنوعى ـ كه پاره اى فلزات را به طريق تركيب و تحليل طلا سازند، اگرچه معتقد علماى پيشينيان و كيمياويان بوده ليكن كيمياويان قرون اخيره محالش شمرده و از جمله خرافاتش دانسته و مى گويند كه طلا عنصرى است بسيط كه تركيب آن از ساير عناصر صورت پذير نباشد و در صفحه 450 سال دهم مجله الهلال[ر.ض] گويد: ليكن جمعيّتى در فرانسه كه به «جمعيّت كيمياوى حديثه» معنون هستند، به فن تركيب طلا از ساير عناصر دسترس بوده و فلاماريون[كامى فلاماريون;1842 ـ 1925م] فلكى مشهور هم به همين عقيده بوده و برتلو[پير برتلو; 1828ـ 1907م] فرانسوى مشهور محالش ندانسته و در جواب استكشاف حقيقت آن تصريح كرده بر اينكه تركيب طلا و جسم مركّب بودن آن استبعادى نداشته و ساختن آن صورت پذير مى باشد و در آخر گويد: پس قول قدما و اعتقاد ايشان به ساختن طلا بهواسطه اكسير و مانند آن از قبيل خرافات نباشد.
طلاء ـ (چو شمار) خون و يا قشر آن و (چو چنار) قطران و ظلم و ستم و دشنام و جمع طلا (چو قضا) و هر چيز مايعى كه بر اعضا ماليده و محتاج به بستن نباشد به خلاف ضماد كه از چيز صلب و جامد بوده و محتاج به بستن مى باشد و به معنى شراب و يا شراب كهنه و يا شراب مثلّث [ر.م] و يا مطلق آب انگور مطبوخ و يا آب انگور مثلّث و يا آنچه زياده از نصف و كمتر از دو ثلث آن رفته باشد و يا آنچه نصف آن و يا بيشتر و يا كمتر رفته و غليظ مايل به سياهى گردد و از آن جهت «طلاء» گويند كه اعراب در جرب[گرى] شتران با زفت[ر.م] و قطران مى مالند.(عر)
طلاّب ـ (چو كفّار) جمع طالب.(عر)
طِلاح ـ [امّ غيلان[ر.م] (لغت نامه دهخدا)].(عر)
طلاق ـ (چو كَنار) افتراق زن از شوهر و جدا كردن ايشان از همديگر به هر طريق كه باشد و به پارسى «رها» و «گشاد» گويند و در اصطلاح شرع، قطع كردن علاقه زناشويى است با صيغه طالق بدون عوض كه اگر آن علاقه با صيغه طالق قطع نشده و بهواسطه تدليس و يا وجود يكى از عيوب مقرّره در شرع قطع شود، آن را «طلاق» نگفته و «فسخ» گويند و همچنين اگر قطع علاقه زناشويى در مقابل عوض باشد، بازهم «طلاق» نگويند بلكه اگر با كراهت زن وقوع يابد «خُلع» گويند و اگر با كراهت هر دو واقع شود «مُبارات» نامند و شايد در پاره اى مواقع «طلاق

صفحه 225 - جلد سوم
خلع» و «طلاق مبارات» نيز گويند ليكن طلاق مطلق نگويند و در هيچ يك از اين دو برگشتن شوهر به زناشويى سابق جايز نبوده و اگر مايل باشد بايد با عقد ديگر به حباله خود آورد مگر اينكه همسر به عوضى كه در مقابل طلاق داده رجوع نمايد كه در اين حال شوهر هم به زناشويى سابق مى تواند برگردد بدون تجديد عقد و اما طلاق بى عوض مذكور هم به نام «باين» و «رِجعى» به دو قسم مى باشد. پس اگر زنِ طلاق داده شده، صغيره و يا غيرمدخوله بوده و يا از سن حيض گذشته و يا طلاق سيّمى باشد، آن را «طلاق باين» گويند كه فراق بينونت كلّى حاصل بوده و شوهر حق برگشتن ندارد و اگر هيچ يك از آنها نباشد، آن را «رجعى» نامند كه شوهر حق رجوع و برگشتن دارد بدون اينكه تجديد عقد نمايد.(عر)
طلاق باين; طلاق خُلعى; طلاق رِجعى; طلاق مُبارات --->طلاق.
طلاق نامه ـ (ر.ف) و به پارسى «گشادنامه» و «رهانامه» گويند.
طلاقت ـ (چو شماتت) سخن گويى و گشادگى زبان.(عر)
طلب ـ (چو هند) طالب و مطلوب و (چو قمر) دور شدن و رغبت نمودن و قصد و اراده كردن و درخواستن كه به پارسى «بژوج» و «پژوهش» و «پژوهيدن» [گويند] و (چو تند) به نوشته برهان [ر.ض]، نام پارسى جماعتى از مردم است كه يك جا جمع شده باشند.(عر)
طلبه ـ (چو عمله) جمع طالب و (چو سركه) طلب كردن و سفر دور و دراز و (به فتح اوّل و كسر ثانى) مقصود و مطلوب.(عر)
طلحند ـ (چو فرزند) نام پادشاه هند كه از برادر خود و يا از اسكندر و يا از مردم چين شكست خورده و از غصّه آن بر تخت فيل جان داد و به نوشته بعضى، حكيم صيصة ابن واهر، موافق آنچه در ماده 2 «شطرنج» مذكور افتاد، به جهت تسكين حال مادر طلحند كه در فراق پسر بسيار بى تابى مى كرد، [بازى شطرنج را] وضع نموده و در مجلس او مى باخت[بازى مى كرد] كه مشغول شده و از غم و غصّه برهد.
طلسم ـ (به فتح اوّل و كسر ثانى و يا به كسر اوّل و كسر و تشديد ثانى) علمى است مشهور كه از كيفيّت تركيب و تمزيج قواى فعّاله آسمانى با قواى منفعله ارضى بهواسطه خطوط معيّنه مخصوصه بحث و مذاكره مى نمايد و موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، طريق تحصيل آن به غايت مشكل و نسبت به علم سحر قريب المأخذ و اين فن عالى، نسبت به عالم جسمانى مانند علم طب است نسبت به بدن انسانى; همان طور كه فن طب كفيل صحّت و مرض بدن است، اين فن هم عهده دار صلاح و فساد عالم است و به زعم بعضى، از قبيل خرافات است. و بالجمله، لفظ طلسم به نوشته بعضى، معرّب تالسم و جمع آن، طلاسم و طلسمات است و يا از «اسم» و «طلّ» به معنى اثر تركيب يافته، يعنى اثر اسم و يا مقلوب و معكوس «مسلّط» است چون علمى است داير بر تسلّط و قهر و غلبه و يا لفظى است يونانى و ترجمه آن «عقد لا ينحلّ» است و به پارسى «فريب گاه»[گويند].
طِلِسمات ـ جمع طلسم[ر.م] است.
طلق ـ (چو شفق) دورى و (چو هند) آزاد و حلال مطلق و خارج و برى و بهره و نصيب و فصيح و بليغ و گشاده زبان و گشاده رو و دوايى است كه طلايه [اندوده] آن مانع از سوزانيدن آتش است و (چو سخت) هواى معتدل و فصيح و بليغ و گشاده زبان و گشاده دست و درد زاييدن و سنگى است معدنى معروف كه از زيبق[جيوه] و اندكى كبريت[گوگرد] تكوّن يافته و به پارسى «تَلك» و «ابرك» و «بهودل» و «ستاره زمين» گفته و به عربى «كوكب الارض» و «عرق العروس» و به فرانسه «تانك» و به يونانى «چشمارون» و به هندى «ابرك» گويند و به نام اندلسى و هندى و يمانى به سه قسم مقسوم و بهترين همه قسم يمانى است و آن سفيد نقره رنگ و برّاق و شفّاف مانند آيينه و صفايحى و پرده پرده است كه از روى هم خيزد و خوب ورقورق گردد و اوراق آن بزرگ و نازك سفيد برّاق صدفى بوده و مايل به سياهى نباشد و بعد از آن در خوبى، هندى است كه در نازكى و سفيدى كمتر از يمانى است، و اندلسى كه «مغربى» نيز نامند از همه پست تر و

صفحه 226 - جلد سوم
اوراق آن نازك نمى گردد. و بالجمله در مخزن[ر.ض] بر وزن قمر و شكم ضبط كرده و سكون لام را تغليط نموده و لفظ طلق را هم معرّب تلك دانسته است. بارى، طلايه كردن محلول مطلق بر اعضا مانع از سوزانيدن آتش بوده و «طلق حلال» هم در كلمات بعضى ادبا عبارت از آن است. خاقانى گويد:
«درده كيمياى جان ز آتش جام زيبقى
طلق حلال باردان طلق روان گوهرى»
   و خلاصه نوشته بعضى از ادبا در حلّ اين شعر آنكه كيمياى جان، شراب و وجه تسميه آن ظاهر است و همچنين مراد از آتش جام زيبقى هم شراب و توصيف جام به زيبقى به سبب تلألؤ و روشنى آن است و طلق اوّلى(به كسر طاء) ورقى است معروف كه از اسباب كيميا است و حلال به معنى محلول و باردان، صراحى [جام شراب] است و طلق ثانى(به فتح طاء) به معنى گشاينده و شادمان كننده و روان به معنى جان و گوهرى صفت جام محذوف است و خلاصه معنى شعر آنكه: درده [ته نشين ]شرابى كه به منزله كيمياى جان است و شبيه به آتشى است كه داخل جام زيبقى باشد، كدام شراب آن شرابى كه شبيه به طلق محلول است در صفا كه در صراحى باشد و گشاينده و شاد كننده جان جام مرصّع [آراسته] به گوهر است، يعنى روشن كننده و صفا دهنده آن جام است با وجود آنكه خودش مرصّع به گوهر است و در پاره اى نسخه ها به جاى باردان، ناروا وارد شده و در اين صورت طلق اوّل به معنى خالص و حلال به معنى مباح است، يعنى شراب خالص كه مباح عقلى و نارواى شرعى است.(عر)
طلق اندلسى; طلق حلال; طلق روان; طلق مغربى; طلق هندى; طلق يمانى--->طلق.
طلل ـ (چو قمر) بدن انسان و حيوان و هيكل هر چيز و جاى بلند و نشانه عمارت خراب و پرده مانندى است كه بر روى كشتى مى كشند و به منزله سقف آن است.(عر)
طلم ـ (چو قمر) چرك دندان.(عر)
طلمه ـ (چو سفره) نان كوماج[ر.م].(عر)
طلو ـ (چو هند) به نوشته فرهنگ مخزن[ر.ض]، به عربى گرگ و به پارسى، مس است.
طلوه ـ (چو هرزه) بچه كوچك حيوان وحشى است.(عر)
طليا ـ (چو دريا) نوعى از صدف كوچك كه نمك سود كرده و با نان مى خورند و يا از آن نمك مى سازند.(عر)
طليس; طليسا ـ (ل) طليا[ر.م] است.
طليطله ـ (به ضمّ طاها و فتح لام ها و يا به ضمّ طاى اوّل و فتح ثانى) شهرى است بزرگ از اندلس كه داراى خصايص محموده و پايتخت ملوك قرطبيّه بوده و پلى دارد كه وصف آن خارج از حيّز امكان است.
طليعه ـ (چو سليقه) قراول و يك دسته از لشگر كه به جهت اطّلاع بر اخبار دشمن در پيشاپيش آن روند و يا بالخصوص سه تن و چهار تن را گويند و جمع آن، طلايع است.(عر)

آيين سيزدهم

(در [حرف] طاى حطّى با ميم [كلمن])
طمأنينه ـ سكون و آرامش و منحنى شدن.(عر)
طمث ـ (چو سخت) چرك و فساد و خون حيض و ازاله بكارت.(عر)
طمر; طمرا ـ (چو سخت و صحرا) بيدانجير[ر.م].
طَمَستان ـ (ل) شهرى است در فارس.
طُمطُراق ـ بر وزن و معنى تمتراق.
طمطم ـ بر وزن و معنى تمتم.
طمع ـ (چو قمر) حريص و راغب بودن كه به پارسى «پيوس» و «بيوس» گويند و رجوع به «حرص» هم شود.(عر)
طمعِ خام ـ توقّع داشتن چيزى كه ممكن الحصول نباشد.
طَمغا ـ بر وزن و معنى تمغا.
طمغاج ـ (چو سردار) ولايتى است از تركستان [آسياى مركزى].
طمغاج خان ـ نام پادشاه سمرقند[در ازبكستان] و يا پادشاهان يغما[ر.م] و تبّت است.
طميسه --->نميسه.

صفحه 227 - جلد سوم

آيين چهاردهم

(در [حرف] طاى حطّى با نون [كلمن])
طناب ـ (چو كَنار) رجوع به «طنب» نمايند.
طنب ـ (چو قمر) كجى و اِعوجاج و نام درختى است و (چو شتر) ريشه درخت و رگ بدن، خصوصاً رگى است در حلقوم و هم رسن و ريسمان درازى است كه چادر و خيمه را بدان استوار كنند، پس در عرف بر وسعتش افزوده و بر هر ريسمان سخت و محكم اطلاق نمايند و گويا همين است كه در عرف عامه تحريفش داده و «طناب» گويند.(عر)
طنبار ـ (چو دلزار) طنبور.(عر)
طنبك ـ (چو دختر) تبنك[ر.م].
طنبل ـ (ل) نوعى از ماهى است.
طنبور; طنبوره ـ سازى است مشهور.
طنجه ـ (چو هرزه) شهرى است در ساحل بحر مغرب[درياى مديترانه] در مقابل جزيره خضرا از صحراى كبير و آن حدّ غربى افريقيا است در نزديكى كوه قاف و رجوع به «فاس» هم نمايند[طنجه شهرى است در مراكش امروزى در كنار تنگه جبل الطارق].
طنجيدن ـ (چو ترسيدن) كشيدن و ترنجيدن[ر.م].
طَنطان ـ (ل) فرياد و ناله.
طنطنه ـ (چو زَلزَله) آواز كرناى و بربط و ساز و رَباب و طنبور و مانند آنها.(عر)
طنين ـ (چو امير) آواز مگس و زنبور و مانند آنها.(عر)

آيين پانزدهم

(در [حرف] طاى حطّى با واو [هوّز])
طو ـ (چو جو) زفاف و عروسى.(كى)
طواحين ـ (چو سرازير) جمع طاحونه [آسياب] و موضعى است در فلسطين.(عر)
طواره ـ (چو حواله) بيخ بيش[ر.م].
طواف ـ (چو سواد) سِير كردن و جولان نمودن و بر اطراف چيزى دور زدن و (چو بقّال) طواف كننده و خادمى كه با رفق و مهربانى خدمت كند.(عر)
طـوّاف سركش ـ دزد و راهـزن و شبگـرد و عسس [نگهبان شب] و شخصى كه ميوه و غير آن را بر سر گرفته و در كوچه و بازار بگرديده و بفروشد.
طوامير ـ (چو سرازير) جمع طومار است.(عر)
طواويس ـ (چو سرازير) جمع طاووس و هم شهرى است بزرگ و جامع و به باغات و آب هاى جارى مشتمل و در ميان بخارا و سمرقند[در ازبكستان].
طوب ـ به لغت مصرى، آجر است.
طوبال ـ ميش نر.(عر)
طوباله ـ ميش ماده.(عر)
طور ـ (چو قول) حد و طرف و طرز و روشن و قانون و قاعده و (چو كور) وحشى و غير رام و كوهى است مشهور كه در «سينا» مذكور افتاد.(عر)
طور زيبا; طور سينا--->سينا.
طور هارون ـ كوهى است كه هارون، برادر حضرت موسى(عليه السلام)، در آنجا مدفون است[در جنوب بيت المقدس(لغت نامه دهخدا)].
طوران ـ معرّب توران [ر.م] و نام ناحيه مداين [نزديك بغداد ]و ناحيه اى است از سند و قريه اى است در هرات.
طوردان ـ اسب و استر و شتر بزرگ رونده و باركش.
طورسيقون ـ طرسيقوس[ر.م].
طورغود ـ (ل) رجوع به «قالموق» شود.
طورك ـ (چو كودك) نام سپهسالار ضحّاك [شخصيّت پليد شاهنامه] و پهلوانى بوده تورانى[حكومتى در شرق ايران ]از لشگر افراسياب.
طورله ـ (ل) نام نهرى است كه قديماً حدّ سدّ دولتين روسيّه و عثمانى بوده و دنى استر يا دنيستر نيز گويند و شهر بندر هم در ساحل همين نهر است.
طوروس --->لكام.
طوس ـ (چو كوس) شهرى است قديم و مشهور در ده فرسخى نيشابور از بلاد خراسان و به نام طايران و نوقان به دو شهر مشتمل و قديماً مقرّ حكومت ايالت خراسان بوده و به نوشته جمعى از جغرافيين، جمشيدش [چهارمين پادشاه پيشدادى] بنا نهاده و بعد از خرابى، طوس ابن

صفحه 228 - جلد سوم
نوذر[پهلوان ايرانى] تعميرش كرده و به نام خودش مسمّى گردانيده و تا عهد خلافت مأمون عباسى از حوادث زمان، مأمون[در امنيّت] و به نهايت معمور بوده تا آنكه حضرت على ابن موسى الرّضا(عليهما السلام) در قريه سناباد كه از دهات طوس و در نيم فرسخى آن است، مدفون گرديد. پس آن قريه به بركت وجود مقدّس آن حضرت به شمار بلاد عظيمه رفته و به مشهد مقدّس و به مشهد رضا يا مشهد رضوى اشتهار يافته و شهر طوس رو به خرابى نمود و به نوشته آيينه جهان نما[ ر.ض]، شهر طوس همان مشهد مقدّس است.
طوسَك--->دينسافوس.
طوط ـ (چو كوس) مار و پنبه و شب پره و باشه و صغير و كوچك و مردم كينهور و شجاع و دلاور.(عر)
طوطك; طوطه; طوطى ـ (چو كودك و روزه و روزى) مرغى است سبزرنگ و سخن گوى معروف كه به عربى «بَبغا» و به پارسى «توته» و «توتى» و «توتك» و «بيغا» گويند و به نوشته فرهنگ مخزن[ر.ض]، لفظ طوطى هم پارسى است و در تاريخ بحيره[ر.ض] گويد: در زمان سلطان ابوسعيد طوطى سرخ به ايران آوردند و در عهد معزالدوله ديلمى [قرن 4هـ] هم طوطى سفيد آوردند كه منقار و پا و سر او سياه بوده و بر سر تاجى داشت.
طوطى صحرا ـ سبزه صحرا.
طوطيا ـ معرّب توتيا[ر.م].
طوطيانوش; طوطيانيوش ـ نام دبير و منشى اسكندر كه در لشگر پادشاه زنگ به قتل آورده و خون او را خوردند.
طوغ ـ توغ[ر.م].(كى)
طوغان ـ مرغ باز و هم به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است از توابع ارضروم از نواحى ارمنيّه.(كى)
طوف ـ (چو قول) غايط[ر.م] و خيك هاى دميده كه به شكل سطح به يكديگر بسته شده و بر آن سوار شده و چيزها را بر آن حمل كنند و اهالى ما «كلك» گويند و (چو كوس) صاف و پشم و به نوشته برهان[ر.ض]، نام پارسى زن پير فرتوت هم هست.(عر)
طوفان ـ (ر) شدّت ظلمت شب و باران فراوان و سيل مفرط و غالب و بى اندازه هر چيز كه محيط و مستولى باشد، خصوصاً آب غالب بسيار كه همه چيز را پوشيده و غرق نمايد و لفظ آن عربى و يا معرّب اسم اصلى پارسى اش «توفان» است و به پارسى «كولاك» هم [گويند] و بالخصوص عنوان مشهور سيلى است معروف كه در عهد حضرت نوح(عليه السلام) در 2242 يا 2262 يا 1655 يا 1650 يا 1307 هبوطى از اثر درياى غضب حضرت بارى كه از طغيان و فساد قوم آن حضرت ناشى بوده، به وجود آمد و عموم و خصوص آن نيز كه آيا محيط تمامى روى كره بوده و يا مختصّ پاره اى نقاط مخصوصه بود، مانند زمان ظهور آن، معركه آراى مورّخين چين و هند و پارس و عبرانى بوده و سه فرقه اوّلى ملتزم مى باشند بر اينكه طوفان نوح(عليه السلام) اصلاً در ممالك ايشان وقوع نيافته و آنچه در آنها واقع شده طوفانى بوده مخصوص به هريك از ايشان. بارى، پس از ظهور طوفان نوح(عليه السلام) خود آن حضرت و كسان او به همان كشتى كه قبلاً به امر خداى تعالى ترتيب داده و به نود خانه مشتمل و طولاً 300 و يا 1200 ذراع و عرضاً 150 ويا 800 ذراع و ارتفاعاً 20 يا 80 ذراع بوده است، سوار شده و بعد از پنج ماه و يا شش ماه و ده روز در روز نوروز مطابق عاشورا، كشتى در كوه جودى قرار گرفته و بر سر آن كوه فرود آمدند و آب طوفان در نهايت ارتفاع آن به نوشته ناسخ التواريخ[ ر.ض]، پانزده ذراع و به روايت احمد رفعت[ر.ض]، ده هزار ذراع از ذروه هاى [قله هاى] جبال عاليه بالاتر رفته بوده و تمامى مدت طوفان به نوشته ناسخ[ر.ض]، 13 ماه و 27 روز بوده كه از اوّل ماه رجب به طوفان آغازيده و بعد از آنكه در آن مدت در كشتى توقف نمودند، در روز 57 سال دويّم كه مطابق 27 شعبان مى باشد، از كشتى بيرون شدند. و مخفى نماند كه طوفان منحصر به زمان نوح(عليه السلام) نبوده بلكه چنانچه اشاره نموديم، هريك از مورّخين چين و هند و پارس معتقد طوفانى ديگر هستند و به نوشته بعضى تواريخ ديگر، طوفانى هم در عهد انوش ابن شيث [نوه حضرت آدم(عليه السلام) ]به ظهور آمده و مؤدّى بر تلف يك ثلث روى كره گرديد و طوفانى ديگر هم كه معنون به «طوفان دوقاليون» است، در 1434 مقدّم ميلادى در يونانستان وقوع يافته و باعث تلف

صفحه 229 - جلد سوم
نفوس بى شمار گرديد و در ساير تفاصيل طوفان، خصوصاً طوفان نوح(عليه السلام)، رجوع به كتب تاريخ نمايند.(عر)
طوفان انوش; طوفان دوقاليون; طوفان نوح--->طوفان.
طوفَريوس ـ نوعى از كمادريوس[ر.م].
طوق ـ (چو قول) طاقت و قوّت و حلقه و هر چيز مدوّر كه به چيز ديگر احاطه نمايد، خصوصاً زينتى است مر گردن را، كه از طلا و نقره و غيره ساخته و به گردن محيط باشد.(عر)
طوق بهار ـ قوس قزح[رنگين كمان].
طوقْ دار ـ قُمرى و بنده و اسير و پسر اَمرَد[ر.م].
طوق عنبر ـ نودميدگى خط[موى صورت] خوبان.
طوق لعنت ـ كنايه از كسى است كه سبب ضرر ديگرى بوده و دفع شرّ وى مشكل باشد.
طول ـ (چو مدّت) مرغى است آبى و درازپا و (چو قمر) درازى لب بالاى شتر و (چو قول) فضل و عطا و قدرت و توانگرى و ثروت و (چو كوس) امتداد هر چيز كه به پارسى «درازى» و «كشش»[گويند] و در اصطلاح اهل نجوم و هيئت، چنانچه در مقدّمه 2 از «اقليم» اشاره نموديم، بُعد و دورى بلاد است از اقصاى مغرب و يا ساحل بحر محيط غربى[اقيانوس اطلس] و يا جزاير خالدات[جزاير قنارى]. در كشف القناع[ر.ض] گويد: طول، عبارت از دور بودن موضعى است از يكى از خطوطى كه ميانه دو قطب را در روى زمين به يكديگر وصل مى كند و خطوط مذكوره را «خطوط نصف النّهار» گويند و طولى را از هريك از اين خطوط مذكوره مى توان حساب كرد مگر اينكه نزد هر قومى عادت جارى شده كه آن را از خط نصف النّهارى كه در پايتخت بلادشان است، حساب مى كنند. پس انگريزان[انگليسى ها] از خط لندن و اهل فرانسه از خط پاريس و على هذا القياس.(عر)
طول بلد--->طول.
طولا ـ (چو طوبا) هر چيز درازتر، ليكن تنها در مؤنث استعمال نمايند.(عر)
طوليدن ـ سپستان [ر.م] و تاجريزى[ر.م].(نان)
طومار ـ (چو خوبان) صحيفه و جمع آن، طوامير است و در منتخبات اللغات[ر.ض] با تاى قرشت نوشته و پارسى اش دانسته و در ترجمه اش گويد كه دفترى است كه در قديم معمول و مرسوم بوده است.(عر)
طومه ـ ششم حواريين[ر.م] است.
طونجه ـ ظاهراً همان طنجه[شهرى در مراكش] است.
طونُسلُس ـ اذخر[ر.م] و كاه مكّى[ر.م].(نان)
طونه ـ (ل)به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نهرى است بزرگ و مشهور كه در زبان فرانسه به دانوب و به آلمانى به دونااو و به لاتينى به ايستريا دانوبيوس معروف است.(نان)
طوى ـ (ر) جشن و مهمانى، خصوصاً زفاف و مهمانى عروسى.(كى)
طُوَيس ـ (ل) رجوع به تركيبات «مرد» نمايند.
طويل ـ (ر.ف) و در اصطلاح عروضى، نام يكى از بحرهاى شعرى 19گانه است كه رجوع به قسم 15 «بحر» عروضى نمايند و به «نرد» هم رجوع شود و نام يكى از هفت بازى نرد هم هست.(عر)
طويله ـ (ر) دراز و هم رسن درازى است كه بدان پاى ستور را بندند و يا يك سر آن را در دست گرفته و در جايى محكم كرده و سر ديگرش را به سر چاروا كنند و سر دهند كه مشغول چرا باشد و به معنى اصطبل بودن آن چنانچه معروف است، به نظرم نرسيد و شايد تركى باشد و آن را به پارسى «تله» و «پايگاه»[گويند].(عر)
طويه ـ (ل) رجوع به «تاريخ قبطى» نمايند.

آيين شانزدهم

(در [حرف] طاى حطّى با هاى هوّز)
طهارت ـ (ر.ف) و در اصطلاح شرع، نام عمومى وضو و غسل و تيمّم است.(عر)
طهر ـ (چو خَجِل) پاك و طاهر و (چو سخت) راندن و دور كردن و (چو تند) طهارت.(عر)
طهران ـ شهرى است زيبا و دلنشين و نيكو و رنگين و قلعه و حصارش متين و پايتخت دولت ايران و هواى آن حارّ و ازاين رو اكثر اهالى آن، خصوصاً اكابر و اعيان در تابستان

صفحه 230 - جلد سوم
به ييلاقات و سردسيرات، خصوصاً نگارستان رفته و تعيّش مى نمايند و اين شهر در قديم دهى بوده از رى و بعد از خرابى وى رو به آبادى نموده تا وقتى كه در اوايل دولت قاجاريّه كرسى سلطنت گرديد، پس آناً فآناً سوادش [حوالى اش] بزرگ تر و عده نفوسش بيشتر گرديده و گرداگرد آن حصارى است محكم كه به نوشته گنج دانش[ر.ض]، در 961 هجرى به امر شاه تهماسب صفوى بنا شده و 6000 گام دور آن و به 114 برج مشتمل و در هر برجى يكى از سوره هاى قرآنى را به جهت محافظت دفن كرده و 4 دروازه مقرّر داشته و خندقى ژرف در دور آن حفر نموده اند و به جهت عدم كفايت خاك خندق در ساختن خود قلعه و بروج آن، از دو جاى ديگر شهر خاك برداشته اند كه يكى از آنها به چال ميدان مشهور و ديگرى به چال حصار معروف است و بالجمله در ميان حصار مذكور قلعه ديگرى است استوار و محكم تر از حصار اوّل كه با خندقى جداگانه مرتّب داشته و آن را ارگ شاهى نامند و عمارات عاليه و دارالقرار سلطان آنجا است.
طهف ـ (چو قمر) غلّه دارى[ر.م] و يا نان آن.(عر)
طَهماسب ـ معرّب تهماسب[ر.م].
طهمورث; طهمورس ـ (چو بدصورت) معرّب تهمورس[ر.م].
طهور ـ (چو عمود) هر چيزى كه پاك بوده و غير خود را هم پاك نمايد.(عر)
طهير ـ (چو امير) پاك و طاهر.(عر)

آيين هفدهم

(در [حرف] طاى حطّى با ياى حطّى)
طىّ ـ (چو حقّ) قطع مسافت و پيچيدن نامه و پوشيدن سخن و هم نام پدر قبيله اى است از عرب كه سلسله او موافق آنچه در «تبع» مذكور افتاد، به يعرب[ر.م] ابن قحطان موصول و به نوشته بعضى از ارباب سِيَر، چند كس از آن قبيله به ظهور آمده اند كه هريك در رشته خود نظيرى ندارند: حاتم1 در جود; داود2 در فقه; ابوتمام3 در شعر و محيى الدين4 [قرن 6 و 7هـ ]در عرفان.(عر)
طيا ـ (چو حيا) نوشادر[ر.م] پيكانى.(نان)
طيّار ـ (چو خيّاط) پرواز كننده و ترازوى نقره و يا زبانه آن و در اصطلاح كيمياوى، زيبق[جيوه] است.(عر)
طيّاره ـ (چو علاّمه) رجوع به «بالون» شود و (چو خرابه) به نوشته برهان[ر.ض]، نام پارسى كشتى و جهاز تيزرو است.
طياف ـ (چو خيار) كابوس و فرنجك[ر.م].(عر)
طيان ـ (ق) تيان[ر.م] و ياسمن برّى.
طيب ـ (به فتح اوّل و كسر و تشديد ثانى) پاك و پاكيزه و مال حلال و (چو تير) مال حلال و بهترين هر چيز و لذيذ و زيبا و شيرين بودن و هر چيز معطّر، خصوصاً ادويه خوش بوى مانند مشگ و عود و عنبر و هم به نوشته مراصد[ر.ض]، شهر كوچكى است در هيجده فرسخى واسط [در عراق]، در ميان آن و خوزستان و اهل آن كه به نبط موسوم و زبانشان را «نَبَطى» گويند، پيش از ظهور اسلام داراى مذهب صابئيّه[ر.م] بودند و گويند در اين شهر طلسمات عجيبه بوده و از جمله آنها كه فعلاً باقى است، آنكه مار و عقرب در آن پيدا نشده و غراب[كلاغ] داخل

1. حاتم طائى بن عبدالله بن سعد شاعر عرب و مظهر بخشندگى است. نسب حاتم به طىّ از دودمان يعرب بن قحطان از يمن مى رسد. نام حاتم طائى از ديرباز تاكنون مظهرى براى كرم و فتوت بوده است و در اصطلاح ادبيات عرب به وى «فتى» اطلاق مى شد، به دليل دو صفت مهمان نوازى و شجاعت، تا جايى كه گذشت و بزرگوارى او در جنگ در بيشتر اوقات به زيانش تمام مى شد، البته بسيارى از حكايت هاى بخشش حاتم طائى ساختگى يا دست كم مبالغه آميز است.(دانشنامه جهان اسلام، ج12، مدخل حاتم طائى بن عبدالله بن سعد; ريحانة الادب، ج7، ص 201)
2. داود بن نُصير الطائى (متوفّى 160 ـ 165هـ.ق) معروف به ابوسليمان كوفى و از اصحاب امام صادق(عليه السلام) بوده و شيخ كلينى(رحمه الله) روايتى را از وى نقل كرده است. (طبقات الفقهاء، ج2، ص 192)
3. حبيب بن اوس بن حارث بن قيس بن اوس طائى عاملى معروف به ابوتمام به فرموده نجاشى و علامه حلّى و شيخ حر عاملى، اديبى است فاضل، از رؤسا و اجلاّى شيعه امامى و در محفوظات خود متفرّد. وى از مشاهير ادبا و شعراى عرب بلكه اشهر و اشعر ايشان است و از كثرت ابتكار معانى طريفه به صيقل المعانى ملقّب بود.(ريحانة الادب، ج7، ص 45)
4. محمد بن على بن محمد بن احمد بن عبدالله، معروف به محى الدين بن عربى، به سال 560هـ در شهر مرسيه در اندلس به دنيا آمد و به سال 638 در دمشق درگذشت. وى در كتاب فتوحات خودش را الطائى الحاتمى معرفى كرده است (الفتوحات المكّيّه، ج4، ص 553). وى هم عصر ابن رشد عربى بوده است.(ريحانة الادب، ج5، ص 257)

صفحه 231 - جلد سوم
وى نگرديده و هر زنبورى كه داخلش شود، در حالْ بميرد.(عر)
طيب العَرَب; طيب الغُراب ـ اذخر[ر.م].
طيب نفس ـ رضا و رغبت خاطر و در اصطلاح احكام نجوم، آن است كه كوكب در فرح[ر.م] خود و يا در شرف[ر.م] خود باشد و علاوه كوكب نهارى در روز تحت الارض و كوكب ليلى در شب فوق الارض باشد.(عر)
طيّبه ـ نام مدينه حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) كه طابه نيز گويند و دو قريه ديگرى است در مصر، و به فتح اوّل و كسر و تشديد ثانى هم درست است.
طيتو ـ (ل) نوعى از قطا[پرنده اى است] و يا نوعى از مرغابى است.
طيجن ـ (چو حَيدَر) معرّب تابه[ر.م].
طير ـ (چو صَيد) بدفالى و مطلق حيوان پرنده و جمع آن، طيور و اطيار است.(عر)
طيره ـ (چو هَيضه) قهر و غلبه و خشم و خفّت و سبكى و نوعى از ماهى است و (چو ريزه و يا به فتح ثانى) هر آنچه بدان فال بد زنند و اصل استعمال آن در مرغان بوده و بعضاً در غير آنها نيز استعمال نمايند و به نوشته برهان[ر.ض]، به پارسى، خجل و خجلت و آزردگى را گويند.(عر)
طيس ـ (ل) رجوع به «تخت جمشيد» شود.
طيسفون; طيسقون ـ (ل) معرّب تيسفون[ر.م].
طيسه ـ (چو هَيضه) بالين و بستر.
طيط ـ (چو تير) خفّاش و باشه[ر.م].(عر)
طيطا; طيطالوس ـ (ل) آهك و نوره.(نان)
طيطان; طيطانه ـ (چو ميدان و هنگامه) گندناى[تره]كوهى.
طيطس ـ (ل) شادنه[ر.م].(عر)
طيطو ـ (ل) طيتو[ر.م].
طيفور ـ مطلق پرنده و نام سلطان بايزيد بسطامى[عارف قرن 3هـ] و در اصطلاح علم احكام نجومى، يكى از ثوانى نجومِ مذكور در محل[مدخل] خودش است و آن بخارى است كه از زمين متصاعد شده و در كره آتش[به عقيده قدما، كره اى آتشين كه گرداگرد زمين قرار گرفته] محترق شود و تا كره زمين اتّصال داشته باشد مانند ديوار.
طيقر ـ (ل) به روايت تاريخ بحيره[ر.ض] كه از كتب تواريخ نقل كند، قلعه اى است بر سر كوهى از بلاد هند كه در غايت بلندى و مزارع بسيارى داشته و نوعى از مرغان در آن كوه مى باشند، مثل قمرى و در هر خانه كه باشند، اگر طعام مسموم بياورند آب از چشم آن مرغ روان شود و ببندد و مثل سنگ شود. آن را سوده [ساييده] و بر هر جراحت كه مالند، به شود و آن مرغ در غير آن موضع نباشد و اگر به جايى ديگر برند، بچه نداده و بعد از يك سال بميرد.
طيقى ـ (چو هندى) حبّ بلسان[ر.م] و يا حبّى است سرخ مانند سماق بغدادى و يا نباتى است برگ آن شبيه به برگ سعد[ر.م] و ساق آن املس و گل آن سفيد پيچيده مانند موى و منبت[محل روييدن] آن نيزارها و آب هاى ايستاده.
طيلافَيون ـ (ل) تخم بوستان افروز[ر.م] و يا نوعى از خود آن است.(نان)
طيلاون ـ (ل) طيلافيون[ر.م] است.(نان)
طيلس ـ (چو حَيدَر) طيلسان[ر.م] است.(عر)
طيلسان ـ (به فتح اوّل و سوّم) به نوشته برهان[ر.ض]، رِدا[عبا] و فوطه اى است كه عربان و خطيبان بر دوش اندازند و در قطر[ر.ض] گويد: لباسى است بى دامن و مدوّر و سبزرنگ و معرّب تالسان پارسى است. بالجمله به نوشته مراصد[ر.ض]، نام ناحيه اى هم هست وسيع تر از نواحى ديلم [گيلان] و يا خزر كه متضمّن بلاد بسيار و سكنه بى شمار است.
طيلسان مُزَعفَر ـ شعاع آفتاب.
طيلسان مُطَرّا ـ شب.
طين ـ (چو تير) خاك و يا خاك و ريگ آميخته با آب و در تركيبات آن از قبيل «طين ابيض» و «طين احمر» و «طين اخضر» و «طين ارمنى» و مانند آنها، رجوع به تركيبات «گل» نمايند.(عر)
طينت ـ (چو ديگر) ذات و فطرت و خلقت و يك پارچه از طين[گل].(عر)

صفحه 232 - جلد سوم
طينوث ـ (چو ميمون) حيوانى است مانند عروسك[كرم شب تاب] و كوچك تر از آن.(عر)
طينوش ـ نام پسر قيدافه[ر.م]، ملكه اندلس.
طيور ـ (چو هبوط) جمع طير.(عر)
طيورِ سِدره ـ ملائكه.
طيهو; طيهوج ـ (چو بدبو و ميمون) معرّب تيهو[ر.م].
Website Security Test