welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 209 - جلد سوم

انجمن هجدهم

(در ضاد ضظغ)
و به جهت قلّت اعضاى اين انجمن مانند ساير انجمن ها به آيين بندى نپرداختيم.
ضابط ـ (چو فاسق) قوى و شديد و مرد بااحتياط و ضبط كننده و نام شير درنده.(عر)
ضاحك ـ (ق) خنده كننده و زن حايض و خرگوش حايض و سنگ بسيار سفيد كه در كوه نمايان باشد.(عر)
ضاحكة ـ (چو حادثه) دندانى است كه در وقت خنده ظاهر و نمايان باشد و آن چهار دندان بالايى و پايينى مابين دندان نيش و دندان آسيا و جمع آن، ضواحك است.(عر)
ضاغوط ـ بر وزن و معنى كابوس.(عر)
ضال ـ (به تشديد لام) گمراه و (به تخفيف آن) به نوشته برهان[ر.ض]، نام ميوه درخت سدر است.(عر)
ضامن ـ (ف) كسى كه قروض و ديون ديگران را عهده دار باشد و ضامن بدن را «كفيل» گويند و ضامن را به پارسى «بابيزان» و «بابيزن» و «پايندان»[گويند].
ضايع ـ (ر.ف) كه به پارسى «ياب» و «تباه» و «تَبَست»[گويند].(عر)
ضباب ـ (چو كَنار) جمع ضبابه كه ميغ[مه; ابر] است; رجوع به «باران» شود.(عر)
ضبابه ـ (چو خرابه) رجوع به «ضباب» شود.(عر)
ضبط ـ (چو قمر) با دو دست كار كردن و (چو سخت) در ياد داشتن و كاملاً حفظ كردن و ملازم شدن و جدا نبودن و قهر و غلبه و عملى را محكم كردن و با احتياط بودن.(عر)
ضبع ـ (چو سَبُك) كفتار و (چو سخت) كفتار و بازو و يا وسط آن و يا مابين بغل و وسط بازو.(عر)
ضجاج ـ (چو كَنار) به زور و تعدّى به كارى واداشتن و به معنى عاج و استخوان فيل و نام مهره اى است و (چو چنار) صمغى است خوردنى و فتنه انگيختن و با يكديگر بدى و شر كردن و ضجّه نمودن و هر درختى كه بدان پرنده و درنده را زهر مى دهند.(عر)
ضجّه; ضجيج ـ (چو مكّه و امير) مغلوب بودن و شور و غوغا نمودن و ناشكيبايى كردن.(عر)
ضحا ـ (چو دعا) آفتاب و نور آن در وقت ارتفاع آن و ارتفاع و بلندى آن و (با همزه آخر بر وزن كَنار) عرق كردن و از پرده بيرون آ مدن و در روشنايى آفتاب ايستادن و وقت صبح و هنگام برخاستن آفتاب و يا زمان نزديك به ظهر و نصف روز.(عر)
ضحّاك ـ (چو بقّال) بسيار خنده كننده و نام مشهور پنجمين ملوك پيشداديان[نخستين سلسله اسطوره اى ايران] كه در «پيش داد» مذكور و رجوع به «ده آك» هم شود و وسط طريق و جاده واضح و آشكار و شكوفه خرما و اوّل خرما كه از پوست برآيد.(عر)
ضحك ـ (چو هند و خَجِل و سخت) خنديدن و (چو قمر) جزع و فزع و تعجّب كردن و (چو سخت) برف و شهد و عسل و تعجّب و شكوفه و دندان سفيد و وسط طريق و جاده آشكار.(عر)
ضخامت ـ (چو شماتت) ضخم[ضخيم] بودن.(عر)
ضخم ـ (چو خَجِل) ضخامت و (چو سخت و قمر) ضخيم و آب و طعام ثقيل و راه واسع.(عر)
ضخيم ـ (چو امير) هر چيز كلفت و بزرگ جثّه و بسيارگوشت.(عر)
ضدّ ـ (چو حقّ) غلبه كردن و با ملايمت دفع كردن و منع نمودن و مَشگ را پر كردن و (چو دِقّ) مثل و مانند و نقيض و مخالف و خصم و دشمن.(عر)
ضرّاب ـ (چو بقّال) بسيار زننده و صيغه مبالغه از ضرب.(عر)
ضرّاب خانه ـ معروف است[جايى كه در آن زر و سيم سكّه زنند].
ضراح ـ (چو شمار) بيت المعمور[ر.م].(عر)
ضرب ـ (چو قمر) عسل غليظ سفيد و (چو سخت)شكل و مثل و مانند و عسل مذكور و باران اندك و زدن و بيان كردن و بوق دميدن و آميختن و اعراض كردن و سكّه زدن و نفس را به چيزى وادار نمودن و معيّن كردن مدّت يا جزيه و نصب كردن خيمه و حركت اعصاب و سفر كردن و اقامت نمودن و مَثَل آوردن و هرآنچه بدان مثل مى زنند و در اصطلاح اهل حساب، مكرّر كردن عددى است به قدر آحاد عدد ديگر،

صفحه 210 - جلد سوم
چنانچه معروف است و ضرب كردن عددى را در خودش «تربيع» گويند، چنانچه گويى سه مرتبه سه، و صد تا صد و مانند آنها.(عر)
ضرر ـ (چو قمر) تنگ و تنگى و منقصت و بدحالى و خسارت و عدم منفعت.(عر)
ضرطه ـ (چو هرزه) تيز دادن.(عر)
ضرغام ـ (چو دلزار) شير درنده.(عر)
ضرغامة ـ (چو دلداده) ضرغام[ر.م] و مرد شجاع و غضوب و نر با قوّت.(عر)
ضرغم ـ (چو عنبر) شير درنده.(عر)
ضروان ـ (چو سردار) ضيمران[ر.م].
ضرورت ـ (چو كبوتر) شدّت و حاجت.(عر)
ضرورى ـ هر چيز لازم و واجب كه محل حاجت بوده و بدون آن به عسرت انجامد و جمع آن، ضروريّات است و به پارسى «بايا» و «بايست» و «بايسته» و «دربايست» و «اندرواى» و «اندرباى» گويند.
ضروريّات ـ جمع ضرورى است.
ضريح ـ (چو امير) دراز و دور و قبر و گور و يا شكاف وسط آن كه مانند جوى آب مى كنند و در معنى اصطلاحى آن، رجوع به «لنگر» نمايند.(عر)
ضَرير ـ (ق) صبر و صبر كننده و نفس و بقيه جسم و كور و نابينا و بيمار لاغر.(عر)
ضريوان ـ (چو نريمان) ضيمران[ر.م].
ضظغ ـ (ر) رجوع به «ابجد» نمايند.
ضعاف ـ (چو چنار) جمع ضعيف.(عر)
ضعف ـ (چو سخت و پشت) بى قوّت بودن و يا اوّلى در عقل و رأى استعمال شده و دويّمى در جسم و بدن اطلاق يابد و (چو هند) مثل هر چيز و يا مثل آن و چند برابر آن كه بدان بيفزايند و مابين سطور كتاب و هريك از استخوان ها و يا اعضاى بدن را هم گويند.(عر)
ضعفا ـ جمع ضعيف.
ضعيف ـ (ر) لاغر و بى قوّت و اعمى و نابينا و صاحب ضعف كه به پارسى «رغامى»[گويند].(عر)
ضغبوس ـ (چو گلگون) كالك[ر.م] و خربزه نارسيده و مرد لاغر و بچه روباه.(عر)
ضفدع ـ (چو عنبر و كشمش و بلبل و دختر) جانور آبى معروف است كه به تركى «قرباغه» گويند و رجوع به «وزغ» نمايند.
ضفدع اوّل--->دلو.
ضلع ـ (چو هند) پهلو و گوشه و استخوان دنده و در اصطلاح هندسه، هريك از خطوط محيط بر شكل را گويند و در اصطلاح جغرافيايى، به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام يكى از قصبات آناطولى[آسياى صغير] است در يك منزلى آماسيّه كه مردمانش تركى زبان و حنفى مذهبند.(عر)
ضماد ـ (چو چنار) خرقه و دستمالى كه عضو آفت رسيده را بدان مى بندند و در اصطلاح اطبّا، دوا گذاشتن بر اعضا و يا خود ادويه مطبوخه با مايعات است كه قدرى غليظ كرده و بر جراحت و غير آن مى گذارند.(عر)
ضِمار ـ (ق) موضعى است در مابين نجد و يمامه و هم نام بتى بوده در ديار سليم كه عباس ابن مرداس [وفات 18هـ ]بعد از تشرّف به شرف اسلام به آتشش بسوزانيد.(عر)
ضمخة ـ (چو سركه) زن فربه و ناقه فربه و رطب و خرمايى كه از آن چيزى مى چكد.(عر)
ضمران ـ يا ضروان يا ضريوان يا ضومران; رجوع به «شاه اسپرم» شود.
ضمّه ـ (چو مكّه) اسب هايى كه در رهان و گرو بستن فراهم آورده مى شوند و در اصطلاح نحوى، نام يكى از حركات ثلاثه كه به پارسى «پيش» گويند.(عر)
ضمير ـ (چو امير) قلب و دل و باطن و امر نهانى و هرآنچه در دل گيرند و نام شهرى هم هست در ديار عمّان و در معنى اصطلاح دستورى آن، رجوع به آيين سيّم مقدّمه نمايند و به هر معنى كه باشد، به پارسى «كشاك» گويند.(عر)
ضميرگويى--->جنى.
ضَميران ـ ضمران[ر.م] و ضيمران[ر.م].
ضَواحك--->ضاحكه و دندان خنده[كه وقت خنديدن ظاهر شوند].

صفحه 211 - جلد سوم
ضومر ـ (چو رونق) به نوشته برهان[ر.ض]، گل تاج خروس و بوستان افروز[ر.م] است.(عر)
ضَومَران ـ شكوفه بيد و ضمران[ر.م] و ضيمران[ر.م].
ضياء ـ (چو خيار) نور و روشنايى.(عر)
ضياع ـ (چو عيان) اهل و عيال و نوعى از عطر و شير آبناك[آميخته به آب] و ناحيه اى است در قُرب بعلبك و (چو خيار) جمع ضايع و ضيعه[ر.م] و تلف بودن و مهمل و نابود شدن و مفقود گرديدن.(عر)
ضيافت ـ (چو كتابت) مهمانى.(عر)
ضيعه ـ (چو هَيضه) حرفت و صنعت و تجارت و زمين غلّه خيز و املاك غيرمعموله.(عر)
ضيغم ـ (چو حَيدر) شير درنده و جانور گزنده.
ضيف ـ (چو عَين) مهمان و حيض ديدن و ميل كردن، خصوصاً ميل كردن آفتاب به سمت مغرب.(عر)
ضيق ـ (چو تير) تنگى و (چو عَين و سيّد) چيز تنگ.(عر)
ضيمران ـ (به فتح اوّل و سكون ثانى و ضمّ ميم و يا فتح آن) به نوشته شرح قاموس[ر.ض]، ريحان دشتى و يا ريحان فارسى است و رجوع به «شاه اسپرم» هم نمايند.