welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 172 - جلد سوم
ماه در بروج استنباطاتى در احكام مى كرده اند.
شيونده ـ لرزان و بر هم زده و آميخته.
شيوه ـ كمال و هنر و ناز و گرشمه و طرز و قاعده و خودنمايى كردن و زيبايى و نيكويى نمودن.
شيهه ـ صدا و آواز بلند اسب كه به عربى «صهيل»[گويند].
شييو ـ (ل) نام قديمى جزيره سقّز[ر.م] است.

انجمن هفدهم

(در صاد سعفص)
كه به 16 آيين مشتمل است:

آيين اوّل

(در [حرف] صاد[سعفص] با الف[ابجدى])
و امّا صاد مفرده در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مذكور افتاد.
صا ـ ناحيه اى است در مصر و در جايى ديدم كه معرّب چاى هم هست.
صائب ـ ذى حق و درستكار و هم تخلّص محمدعلىنام شاعر تبريزى كه بين الادبا به ملك الكلام معنون و در عهد شاه عباس ثانى صفوى به مسند وزارت نايل و به مستعدخان ملقّب و ديوانى كه به 40هزار بيت مشتمل و انواع معانى و تمثيلات را متضمّن است، از او در اثر و در 1676ميلادى ـ مطابق 1087هجرى ـ در اصفهان وفات يافته. روزى درباره محبوب خود كه مبتلا به درد چشم بوده، گويد:
«بسته اى چشم خود اى سروقد خوش اندام
سرو آزاد كه ديده است كه بندد بادام؟»
پس او هم بالبداهه در جواب گويد:
«نه بهر درد، من اين چشم خون فشان بستم
نظر به غير تو حيف است، بهر آن بستم»
و به زبان تركى هم اشعار آبدارى دارد كه از آن جمله است:
«خطادن گچدى جيران قاننى مشگ ايلدى صائب
ديمن عصيانى طاعت كفرى ايمان ايلمك اولماز»
[صائب از خطا گذشت و خون آهو را تبديل به مشك كرد. نگو كه عصيان را تبديل به طاعت و كفر را تبديل به ايمان نمى توان كرد].
صاب ـ به نوشته برهان[ر.ض]، هر نبات شيردار كه در وقت شكستن و بريدن چيزى سفيد مانند شير از آن بيرون آيد و به اصفهانى، سيب و به عربى، حنظل[ر.م] است و در تحفه[ر.ض] فرمايد: نام عربى جميع اشياء بسيار تلخ است و بر خيار دشتى و نوعى از گياه شيردار و بسيار تلخ شامل

صفحه 173 - جلد سوم
است و به نوشته ناسخ[ر.ض]، نام حكيمى هم بوده، پسر حضرت ادريس(عليه السلام) كه در 1696 هبوطى ظهور كرده و گروهى را زعم آن است كه همين صاب، آخر پيغمبران است و همين گروه است كه به جهت انتساب به صاب به نام صابئين و صابئيّه معروف و هريك از آحاد ايشان را صابئى گويند و پرستش آفتاب و كواكب را فرض شمرده و آنها را خالق و مربّى دانند و دانشمندان ايشان گويند كه ما كواكب را يزدان ندانيم، بلكه مظهر انوار كردگار و قبله عبادت مى باشند و از اين طايفه در جهان بسيار و در خطه خوزستان تا كنون در كمال مسكنت سكونت دارند و در جنات الخلود[ر.ض] گويد: ايشان گروهى اند كه به هياكل فلكيّه و به حلول و تناسخ و به خدايان على حده در آسمان ها قائل و كواكب را حىّ و ناطق و مدبّر عالم دانسته و بت هاى خود را خدايان زمين و واسطه تقرّب به درگاه ربّ العالمين دانند و از ابوحنيفه[ر.ض] نقل است كه صابئين عبارت از اهل كتابند و بعضى گويد كه ايشان كواكب پرستان و بت پرستانند و در تفسير بيضاوى[ر.ض ]گويد كه ايشان گروهى اند مابين مجوس و نصارا، و متديّن به دين حضرت نوح(عليه السلام) مى باشند و به زعم بعضى، علاوه بر اين، كواكب و يا ملائكه را هم مى پرستند و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: ايشان به تناسخ ارواح معتقد بوده و مى گويند كه نور انسانى رشحه اى است پاكيزه كه از نور اصلى منشقّ گرديده و خودشان هم به شخصى صابىنام كه پسر شيث[پسر آدم(عليه السلام)] و يا از معاصرين حضرت ادريس(عليه السلام) و يا حضرت ابراهيم(عليه السلام) بوده، منسوب مى باشند و در مجمع البحرين[ر.ض] گويد: صابئى كسى را گويند كه از دين اصلى خود خارج شده و متديّن به دين على حده باشد و بالخصوص قومى است مشهور كه در اصل متديّن به دين نوح(عليه السلام) بودند و بعضى گويد كه ايشان در باطن پرستش كواكب كرده و در ظاهر به نصرانيّت منسوب و به زعم خودشان، در دين صابى ابن شيث مى باشند و از كشّاف[ر.ض] نقل است كه ايشان از يهوديّت و نصرانيّت عدول كرده و به كواكب پرستش نمودند و رجوع به «يوزاسف» هم نمايند. 1
صابئى; صابئين; صابئيّه --->صاب.
صابوته ـ زن پير هفتادساله.
صابون ـ (ر.ف) كه به پارسى «برهوه»[گويند]، چيزى است معروف كه بدان جامه و امثال آن را شسته و چرك آنها را زايل گردانند و در مخزن[ر.ض] فرمايد: مخترع آن هرمس[ر.م ]و دستور ساختنش آن است كه يك جزو قلى[قليا] و نيم جزو آهك آب نديده گرفته و هر دو را نرم ساييده و با پنج وزن آن آب در حوضى و يا ظرف بزرگى كنند كه متصل به آن و اندكى نشيب تر حوضى و يا ظرفى ديگر بوده و مابين هر دو ممرّى باشد. آن ممرّ را بسته و آن آب را تا دو ساعت با قلى و آهك خوب برهم زنند، پس رها كنند تا ته نشين گردد. آنگاه آن ممرّ را باز نمايند تا صافى آن در آن حوض دويّم و يا ظرف آيد. پس باز آن ممرّ را بسته و همان مقدار آب در آن ريخته و نيكو برهم زده و بگذارند تا ته نشين گردد. صافى را باز در حوضى و يا ظرفى على حده نمايند و همچنين تا ديگر تندى و حدّت در آن نماند و آب هر مرتبه را جداجدا نگاه دارند، پس به قدر ده وزن آب اوّل روغن زيتون بر روى آتش گذاشته و به تدريج از آب آخر به خورد آن بدهند تا تمام شود. پس آب پيش از آن را و همچنين تا آخر آب اوّل را به

1. صابئان به طور يقين غير از مشركان و مجوسند، با توجه به آيه 17 سوره حج: (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ الَّذِينَ هَادُوا وَ الصَّابِئِينَ وَ النَّصَاري وَ الَْمجُوسَ والّذين اشرَكُوا)كه مشركان و مجوس را در كنار صابئان آورده است. و اكثر محققان بر اين باورند كه آنان پيرو حضرت يحيى بن زكريا(عليهما السلام)مى باشند[تفسيرنمونه، ج1، ص290 ]واژه«صابئى» لغتى است «آرامى» كه از صبا يا صبأ گرفته شده و به معنى «خود شستن و در آب فرو بردن و تعميد كردن با آب» مى باشد.
   زبان رسمى دين صابئين «مندايى» است كه جزو زبان هاى آرامى بابِلى به شمار مى رود.(قوم از ياد رفته، سليم برنجى، ص 86).
   كهن ترين ترجمه اين واژه آرامى به زبان عربى مغتسله(خودشويان) گزارش ده است. صابئين با آنكه يحيى را پيغمبر خود مى دانند، او را مؤسّس آيين خويش نمى دانند ولى برايش معجزات و كرامات قائل بوده و او را بسيار تجليل مى كنند.(جستوجو در تصرف ايران، ص 13)
   اين جماعت اوّلين پيامبرشان را حضرت آدم مى دانند و كتاب مقدّس آنها گنزاريا(گنج بزرگ) يادگار حضرت آدم است.(قوم از ياد رفته، ص 56)
برگرفته از مقاله «صابئين، موحّدين از ياد رفته» مجله كيهان فرهنگى، سال ششم، شماره7، ص 52.(عليرضا سبحانى)

صفحه 174 - جلد سوم
خورد آن بدهند و قوام آن مانند خمير شده باشد. پس از آتش فرود آورده و بر بوريا يا حصيرى پهن كرده و مانند قرص هاى بزرگ بريده و مى خشكانند و بعضى به جاى روغن زيتون روغن بنفشه و يا دنبه و يا كنجد و يا قرطم [نوعى گياه] و بيدانجير كنند و بهترين همه مصنوع از زيتون است و بدترين همه معمول از بزر است.
صابون ثياب ـ شجره ابى مالك[ر.م].
صابون رَقّى ـ يا صابون عراقى; صابونى است كه در قريه رقّه سازند و آن مصنوع از پيه و زيت [روغن زيتون ]است.
صابون عراقى ـ همان صابون رقّى[ر.م] است.
صابون القاف ـ شجره ابى مالك [ر.م].
صابى --->صاب.
صات ـ صداى نيك و آواز خوش.
صاتر; صاترى ـ (ل) به نوشته فرهنگ مخزن[ر.ض]، سعتر [ر.م ]است.
صاحب ـ وزير و خداوند و انيس و همدم و رفيق و معاشر و يار و ملازم و جمع آن، صَحب و صَحبة و صِحاب و صُحبان و اصحاب و صحابة است.
صاحب اسد ـ در اصطلاح نجومى، آفتاب.
صاحب افسر ـ پادشاه.
صاحب افسر آسمان; صاحب افسر چرخ; صاحب افسر فلك; صاحب افسر گردون ـ وجود مقدّس حضرت خاتم(صلى الله عليه وآله) و حضرت روح الله(عليه السلام).
صاحب امضا ـ وزير و نويسنده.
صاحب تاج ـ آفتاب و پادشاه.
صاحب ثور ـ در اصطلاح نجومى، ستاره زهره.
صاحب جَدى ـ در اصطلاح نجومى، زحل است.
صاحب جوزا; صاحب حَمَل; صاحب حوت ـ در اصطلاح نجومى، عطارد و مرّيخ و مشترى است به ترتيب.
صاحب خاطر ـ مردم خوش طبع و شاعر و اهل سخن.
صاحب خبر ـ صاحب و دربان و نقيب [ر.م] و ايلچى[ر.م ]و مفتّش.
صاحب خطر ـ مشاهير مردم از علما و سلاطين و امرا و غير ايشان.
صاحب دَلو ـ در اصطلاح نجومى، زحل.
صاحب رأى ـ وزير و بالخصوص شيخ ابوعلى سينا كه وزير فخرالدوله[ديلمى]، پادشاه رى[آل بويه]، بود.
صاحب سرطان ـ در اصطلاح نجومى، ماه.
صاحب سفرانِ افلاك ـ سيّارات.
صاحب سنبله ـ در اصطلاح نجومى، عطارد.
صاحب سنگ ـ غيبت كننده و طعنه زننده و مردم موقّر و باتمكين.
صاحب السَّنة ـ در اصطلاح احكام نجومى، كوكبى است كه در طالع سال باشد و در طالع خطى داشته باشد و آن را «سال خدا» نامند.
صاحب صابى ـ صابى[ر.م] و حضرت عيسى(عليه السلام).
صاحب طراز--->طراز.
صاحب عقرب ـ در اصطلاح نجومى، مرّيخ.
صاحبِ عينِ دَ بَران ـ برج ثور[ر.م].
صاحب قِران ـ در اصطلاح نجومى، مولودى را گويند كه در وقت انعقاد نطفه يا هنگام ولادت، قران[ر.م ]علويّين كه زحل و مشترى است، رخ داده و يا در حين قرانِ سعدين كه مشترى و زهره است، تولّد يافته و يا نطفه اش منعقد گردد كه به حكم قواعد نجوميّه، منصور و مظفّر و بختيار بوده و غالباً موفّق و كامگار مى باشد و اوّلين سلطانى كه بدين لقب اختصاص يافته، امير تيمور[قرن 8 و 9هـ] بوده و بعد از وى هر پادشاه كامگار را من باب تفأّل نيز صاحب قران گويند و صاحب قران ثانى پادشاهى است كه داراى مقام امير تيمور باشد.
صاحب قوس ـ در اصطلاح نجومى، مشترى.
صاحب كف بيضا ـ حضرت كليم الله(عليه السلام).
صاحب مذاق ـ مردمان با ذوق و طرب و لواط كننده.
صاحب ملازه--->گوشك.
صاحب ميزان ـ در اصطلاح نجومى، زهره.
صاحب يد بيضا ـ حضرت كليم الله(عليه السلام).
صاد ـ شير درنده و قازان[ديگ] مس و مطلق مس و نوعى

صفحه 175 - جلد سوم
مخصوص از آن و نام يكى از حروف 28گانه و رگى است در ميان دو چشم شتر و هم دردى است در شتر كه سبب جريان آب بينى آن گردد و كوهى هم هست در نجد.(عر)
صاردَج ـ انبار آب.
صاروج ـ معرّب ساروج[ر.م].
صاره ـ به زبان اندلس، گل فيل گوش[ر.م] است.
صاصفراس ـ (ل) به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، نام پارسى و فرانسوى درختى است در امريكاى شمالى كه چوب و پوست و ريشه آن در طب مستعمل و از عوامل محرّكه و معرّقه و در خاصيّت تعريق قوى تر از چينى و ضعيف تر از عشبه[ر.م] و بهواسطه بوى خوشى كه دارد، مطبوع و كم باشد كه تنها استعمالش نمايند و بيشتر با عشبه و چوب چينى مركّب كرده و معمول مى دارند.
صاع ـ چوگان و زمين گود و پست و جايى كه به جهت بازى جاروب كرده و پاك و تميز نموده باشند و هم به نوشته قطر[ر.ض]، مطلق پيمانه را گويند و در بحرالجواهر[ر.ض ]گويد: پيمانه اى است كه گنجايش چهار مدّ[ر.م] را دارد و يا صاع حجازى معادل پنج رطل[ر.م] و يك ثلث رطل بوده و صاع عراقى با هشت رطل برابر مى باشد و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: صاع پيمانه اى است قديم و صاع عراقى 1040 درهم[ر.م] و صاع حجازى 600 درهم و ثلث درهم است و مخفى نماند كه 1040 درهم وزن صاع عراقى كه احمد رفعت[ر.ض] نوشته، همان هشت رطل است كه در بحرالجواهر[ر.ض] نوشته است زيرا كه هر يك رطل عراقى معادل 130 درهم است. و اما آنچه در اين زمان معمول و به حسب ديانت مقدّسه اسلاميّه مقدار زكات فطره آحاد است، عبارت از 9 رطل عراقى است كه هر رطل عراقى 130 درهم و يا 91 مثقال شرعى و يا 4168 صيرفى و از يك من تبريزى قديم كه در ولايت ما «سقط» و «وزن عطارى» گويند، 25 مثقال و 3 ربع مثقال كمتر مى باشد و يك ربع آن را «مُدّ» گويند.
صاع حجازى--->صاع.
صاعِ زرِ يوسف ـ آفتاب.
صاع عراقى --->صاع.
صاعقه ـ كه به پارسى «تير» گويند، در بحرالجواهر[ر.ض ]گويد: آتشى است كه از برق جهد و رجوع به «برق» هم نمايند.(عر)
صاعير---> سدوم.
صاف ـ مخفّف صافى[ر.م].
صافى ـ خالص و بى غشّ و روز بى ابر و دوست با صداقت و اخلاص و هم به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام طايفه اى است در ملك روم كه خلفا را منكر و به عقايد اماميّه معتقد بوده و در قيد شريعت مقدّسه نباشند و ليالى جمعه را ملتزم هستند و با وجود عدم حجاب و گشاده رو بودن زنان، فسق و فجور در ميانشان نيست و در نواحى آيدين و برسه [هر دو در تركيه] و اسپارتا[يونان] و غيره سكونت داشته و تقريباً 50هزار خانوارى مى باشند.
صافيه ـ (ر.ف) و موضعى است در ميان بغداد و كوفه.(عر)
صالح ـ (ر) مرد متّقى و پرهيزگار و نيكوكار و بالخصوص نام نامى يكى از انبياى عظام كه پسر ثمود ابن عاثر ابن ارم ابن سام ابن نوح و يا پسر جابر ابن ثمود مذكور كه نسب شريفش به چهارده واسطه و يا پنج واسطه به حضرت نوح(عليه السلام) موصول و به قولى به ده واسطه بدان حضرت منتهى و در 2973 هبوطى متولّد بوده و 280 سال زندگانى نموده و در ارض مكّه يا فلسطين بدرود جهان فرمود و در 16 يا 40سالگى به دعوت قوم ثمود كه در ميان شام و يمن، هفتاد بت را مى پرستيدند، مبعوث و شريعتش موافق شريعت نوح(عليه السلام) و هماره بعد از دعوت مشغول تجارت بودى و پس از زحمات 120ساله كه درباره دعوتشان متحمّل گرديد، باز هم مفيد نيفتاده و خواستار معجزه گرديدند كه بايد شترى بسيارموى و بزرگ شكم از سنگ خارا برآورى به شرط اينكه خودش هم آبستن ده ماهه شده و در حالْ[فوراً] حمل را بگذارد تا ما ايمان بياوريم. پس آن حضرت ايشان را به نزد كوهى كه در كران شام بود، آورده و از حضرت بارى مسئلت نمود كه درباره آن قوم عنود اتمام حجّت نمايد، ناگاه مردم چنان ديدند كه كوه چون زنان حامله فغان كرده و از ميان آن شترى بيرون آمد كه صد ذرع طول و صد ذرع عرض داشته و دو پهلوى آن

صفحه 176 - جلد سوم
بر دو كوه كه مابين آنها يك ميل بود، ساييده مى شد و در حالْ آبستنوار ناله كرده و بار بنهاد و بچه اى به ضخامت خود بزاد و به نوبه آب قريه را يك روز او خورده و آن قدر شير مى داد كه اهل قريه به جاى آب به كار مى بردند و روز ديگر آب نمى خورد(هَذِهِ نَاقَةٌ لَهَا شِرْبٌ وَ لَكُمْ شِرْبُ يَوْم مَعْلُوم)(شعراء، 155). بالجمله با وجود چنين معجزه باهره بازهم ايمان نياورده و طريق ضلالت پيموده و از
روى حسد به تمهيد دو زن زانيه ملكا نام و قطامنام قذار ابن سالف و مصدع ابن مهرج را كه از اشرار بودند، به قتل ناقه وادار نمودند.1 ايشان هم هفت تن ديگر از منافقين را با خود يكدل كرده و در كمين نشسته و در هنگامى كه ناقه به حسب عادت به آبگاه درآمد، مصدع تيرى بر آن زده و قذار هم تيغى بر پاى آن زده و از پايش درآورد. پس از آن هفت تن رسيده و با قذار و مصدع همدست شده و ناقه را پاره پاره نمودند. پس بچه آن از وحشت به جانب كوه گريخته و آن قوم طالح به خدمت حضرت صالح(عليه السلام) آمده و به معذرت آغازيدند كه اين حادثه بى مشورت ما از دست قذار و مصدع ظهور يافته. اكنون بايد ما را به دعاى خير از آفت عقوبت حراست نمايى. آن حضرت فرمود: بچه ناقه را به ميان قوم آريد، شايد كه از بركت آن از هلاكت ايمن گرديد. پس متفقاً به جانب كوه رفتند چون چشم بچه بر آن حضرت افتاد سه مرتبه فرياد كرده و ناپديد گشت. و معجزه ديگر آن حضرت آنكه بعد از وقوع اين قضيه خبر از نزول عذاب داد بدين علامت كه روز نخست روى شما زرد شده و روز دويّم سرخ و روز سيّم سياه باشد. پس موافق فرموده آن حضرت روز جمعه روى ايشان زرد شده و روز شنبه رنگ بقم[چوبى
سرخ رنگ] گرفته و روز يكشنبه به گونه قطران نموده و به نزول عذاب يقين كردند تا چاشتگاه روز دوشنبه كه ناگاه از عالم بالا نعره اى سهمناك به گوش ايشان رسيد كه دل هايشان پاره پاره و جگرهايشان چاك چاك و تماماً هلاك گرديدند و به نوشته بعضى، در عصر همان روز سيّم كه چهارشنبه آخر ماه صفر بوده و روز نحس مستمرّ همان است، بادى عظيم آ مده و هريك از ايشان را ربوده و به هوا برده و بر زمين مى زد و خانه و آثار ايشان را هم يك باره برطرف گردانيد.
صالحيّه ـ علاوه بر آنچه در «دمشق» و «زيديّه» مذكور افتاد، به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، از جمله شعبات معتزله هم مى باشد كه يكى از 73 فرقه امّت مرحومه و اتّصاف اموات با علم و قدرت و سمع و بصر و اراده را جايز دانند. پس گويد كه بايد مردم در اين حال حيات كه هستند ميّت باشند و رجوع به «مرجئه» هم نمايند و در بستان السياحة[ر.ض ]گويد: نام دهى هم هست در نيم فرسخى دمشق، و جبل قاسون يا قاسيون هم به همان قريه اتصال دارد و آن كوهى است مبارك كه مقابر انبيا و اوليا و اكابر و صلحا در آن بسيار و به كهوف متبرّكه مشتمل مى باشد، از آن جمله غار قابيل كه برادر خود، هابيل، را در آنجا كشته و هنوز اثر خونش باقى است و رجوع به «دمشق» هم نمايند و يكى ديگر هم غار جوع كه چهل پيغمبر در آن غار از گرسنگى مردند.
صامت ـ ساكت و جامد و غير مايع و طلا و نقره و رجوع به ماده 11«حروف» هم نمايند و شير غليظ و بيست تن از شتر را هم «صامت» گويند.(عر)
صان ـ از جمله بلادى است در ارض مصر كه حضرت يوسف(عليه السلام) تمليك بنى اسرائيل كرده بوده و مولد حضرت كليم الله(عليه السلام) و اخراً به تاتيس موسوم است.
صاين ـ حافظ و حراست كننده كه بايد به قانون عربى ياى حطّى را مبدّل به همزه كرده و «صائن» گويند.(عر)
صاين خان ـ نام پسر جوجى خان ابن چنگيزخان كه طايفه اى از تركان اطاعت وى كرده و ايشان را صاين خانى گويند.

آيين دويّم

(در [حرف] صاد[سعفص] با باى[ابجدى])
صبّ ـ (چو حقّ) ريختن و ريخته شدن و ريخته شده و شخص حريص و مشتاق و عاشق و كسى كه مبتلا به سوز و گداز عشق باشد.(عر)

1. تفسير منهج الصادقين، ج4، ص 64; جلاءالاذهان، ج3، ص 205; الكشف والبيان، ج4، ص 256.

صفحه 177 - جلد سوم
صبا ـ (چو رضا) كودكى و (چو صفا) ميل كردن به زن و حركات طفلانه آوردن و هم بادى است مشهور در مقابل دبور[ر.م] كه از طرف مشرق آيد و به پارسى «باد برين»[گويند] و در قطر[ر.ض] گويد: بادى است كه از مطلع ثريّا به سوى بنات النعش[ر.م] مىوزد و به نوشته بستان[ر.ض]، نام يكى از قصبات صنعا هم هست كه مردمانش عرب و زيدى مذهبند.(عر)
صباح ـ (چو كفّار) غلام زيبا و (چو شمار) غلام خوش رو و شعله قنديل[چراغ] و (چو كَنار) وقت صبح و نام پسر ابرهه از تبابعه يمن كه در«تبع» مذكور افتاد.(عر)
صباح ابن ابرهه--->تبع.
صباح كنان ـ مردمانى كه «صباح الخير» گفتن در وقت ملاقات را عادت كرده باشند.
صباحى ـ (چو امانى) منسوب به صباح [ر.م] و رجوع به «هاتف» شود.
صباخ ـ (ل) نام يكى از ملوك يمن و گويا همان صباح ابن ابرهه است كه تصحيف شده.
صبار ـ (چو چنار) استحكام و ميوه درختى است ترش و (چو خمار) ازواى [ر.م] و تمر هندى.(عر)
صبارا ـ (ل) تمر هندى و رجوع به «صبر» شود.(عر)
صبّاغ ـ (چو بقّال) رنگرز.(عر)
صبّاغِ تَنگار ـ يا شكار; ماه است.
صبّاغِ جواهر ـ آفتاب.
صبّاغِ شكار ـ يا تنگار; ماه است.
صبح ـ (چو تند) بامداد و اوّل روز كه «پنگ» و «بام» و «بامداد» و «پگاه» و «پگه» نيز گويند و رجوع به «شفق» نمايند.
صبحْ خوان ـ سحرخوان[ر.م].
صبحْ دل ـ مردم صاف دل و روشن ضمير و پرهيزكار.
صبح راست; صبح راست خامه; صبح راست خانه ـ صبح صادق[ر.م].
صبحْ رو ـ (به ضمّ راء) خوش رو و زيبا و (به فتح آن) جوان و مسافر.
صبحْ روان ـ جمع صبح رو(به فتح راء)[ر.م] است.
صبحْ رويان ـ جمع صبح رو (با ضمّ راء)[ر.م] است.
صبح صادق; صبح كاذب---> شفق.
صبح ملمّعْ نقاب; صبح نخشك ـ صبح كاذب[ر.م].
صبحْ نشين ـ سحرخيز و صبح خيز.
صبر ـ (چو قمر) يخ و (چو هند و تند) ابر سفيد و كناره هر چيز و غلظت آن و زمينى كه سنگ ريزه داشته باشد و (چو سرد) كفالت و تحمّل و تَرك شكايت از بلا به غير خدا كه به پارسى «شكيب» و «شكيبايى» و «شكيفت» و «شكيفتن»[گويند] و نام ماه رمضان و بى علف داشتن حيوان و باز داشتن كسى از كشتن و يا سوگند خوردن و در اصطلاح عرفا، حبس مريد است از مراد منهىّ عنه كه از جمله مقامات سالك است و به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، نام پارسى صبر (بر وزن خَجِل) هم هست و مخفى نماند كه منافى اختصاص صاد به زبان عرب است و «قتل صبر»، قتل اجبارى و يا آن است كه حيوانى را زنده زنده در جايى كرده و آن قدر بزنند كه بميرد و «قسم صبر» آن است كه كسى را حبس كنند تا مجبور به ياد قسم باشد و يا قسمى است كه بعد از تكليف كردن قاضى و مدّعى ياد نمايند، كه اگر خودبه خود بدون تكليف ذكر قسم نمايد، آن را قسم صبر نگويند و بالجمله صبر (بر وزن خَجِل)كه در مقام ضرورت بر وزن سرد هم گويند، دواى تلخ معروفى است كه به عربى «صبار» و «صبارا» و «صِبر» نيز گفته و به پارسى «چادُروا» و به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، «صَبر» نيز گفته و به فرانسه «آلوئس» و به لاتينى و يونانى «آلوئه» و به رومى و يونانى «اليا» و در بنگاله [بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند] «مصبر» و به تركى «اَزواى» گويند و حقيقت آن به نوشته قطر[ر.ض]، عصاره درختى است ترش و در
بحرالجواهر[ر.ض] گويد: عصاره جامده نباتى است شبيه به سوسن و مابين زردى و سرخى كه به نام «سقوطرى» و «عربى» و «سمنجانى» به سه قسم مقسوم و افضل از همه قسم سقوطرى است و در پزشگى نامه[ر.ض] گويد كه عبارت از عصير [شيره] جامدى است كه از چندين قسم از نباتات استخراج مى كنند و در تحفه[ر.ض] فرمايد: عصاره نباتى است، برگش شبيه به برگ كلم و بسيار ضخيم و شبيه به برگ رقعه يمانى [ر.م] و بيخش به قدر شلغم و از يك بيخ

صفحه 178 - جلد سوم
زياده بر ده عدد مى رويد و مملوّ از رطوبت و در غايت تلخى و ثمرش مثل غوره خرما و در آخر سرخ مى شود و بعضى گفته كه صمغ درختى است به بلندى يك قامت، و بالجمله صبر به چند قسم مى باشد:
   1. سقوطرى: كه از جزيره سقوطر[ر.م] آرند و زرد زعفرانى مايل به سرخى و صاف و برّاق و چسبنده و خوش بو و زودشكن و اجزاى آن در حين شكستن ريزه ريزه مى شود.
   2. عربى: كه مايل به زردى، و درخشندگى آن كمتر است.
   3. سمجانى: كه «صبر پارسى» نيز گويند، بدبويى و سياهى آن غالب و بى درخشندگى و زبون ترين اقسام است.
   4. خضرى يا يمانى: كه از سقوطرى پست تر و از عربى و سمجانى بهتر و قوّت صبر تا چهار سال باقى و بعد از آن ضعيف و غيرمستعمل مى باشد.
   و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: نوعاً در تجارت سه قسم صبر متداول مى باشد; يكى سقوطرى كه مذكور افتاد، و ديگرى صبر كات كه از اوّلى پُررنگ تر و روشنايى سبزرنگى در آن ديده مى شود و حدّت بويش بيشتر و شفّافى و مطبوعى اش از اوّلى كمتر است، و سيّمى صبر بارباد يا صبر ژامائيك كه تقريباً كدر و شكننده و رنگ آن قرمز خاكى و شبيه به رنگ جگر و ازاين رو به «صبر جگرى» موسوم و چون مدّتى بر آن گذرد، تقريباً سياه مى گردد و در مخزن الادويه[ر.ض] به نام سقوطرى و هندى و سيمخانى به سه قسم كرده و عربى و سقوطرى را يكى دانسته و در تعريف هندى گفته زرد كم رنگ مايل به سياهى غير صافى و از سقوطرى در اوصاف مذكوره كمتر و ضعيف العمل تر است.
صبر بارباد; صبر جگرى; صبر خضرى; صبر ژامائيك; صبر سمجانى; صبر سمنجانى; صبر سيمخانى; صبر عربى; صبر كات; صبر هندى; صبر يمانى--->صبر.
صبره ـ (چو بركه) وسط زمستان و غلّه آسيا شده و توده غلّه اى كه بى وزن و پيمانه در يك جا جمع شده باشد و سنگ بزرگ در يك جا جمع شده و (چو هرزه) شدّت سرما و هرآنچه از بول و سرگين و پشكل در ميان حوض بر هم نشسته باشد و هم به نوشته مراصد[ر.ض]، نام شهرى است خراب در نزديكى قيروان [در تونس] كه منصوريّه نيز گويند.(عر)
صبططيّه ـ (ل) رجوع به «سامرا» نمايند.
صبغ ـ (چو هند) نان خورش[ر.م] و چيزى كه بدان رنگ كنند و (چو سرد) رنگ كردن و دست در آب بردن و جامه دراز شدن.(عر)
صبغ ارمنى--->قرمز.
صبوح ـ (چو عمود) وقت صبح و هر آنچه از شير در آن وقت مى دوشند و ناقه اى كه در آن وقت مى دوشند و شرابى كه از شب به سحر مانده باشد.(عر)
صبوحى ـ (ق) هر چيز منسوب به صبوح[ر.م]، خصوصاً شرابى كه در صبحگاه مى خورند.(عر)
صبور ـ (ق) شخص بسيار صبر كننده و عادت بر صبر كرده و از جمله اسماء حسناى الهى و معنى آن حليم و صاحب عفو و اغماض كه با وجود قدرت بر سياست عفو نموده و يا انتقام را به تأخير اندازد.(عر)
صبوره ـ مؤنث صبور و هم به معنى مردى كه وى را به طريق قتل صبر [به «صبر» رجوع شود] بكشند و بنابراين تاى آخر آن از براى مبالغه است نه تأنيث و در برهان[ر.ض ]حيز و مخنّث و پليد و پشت پاى[ر.م] ترجمه كرده.(عر)
صبى ـ (چو رضا) كودكى و (چو صفى) كودك و سنا[نوعى گياه] و يا عصاره آن و يا عصاره اشنان [نوعى گياه].(عر)
صِبيانى--->صرع.(عر)

آيين سيّم

(در [حرف] صاد[سعفص] با حاى[حطّى])
صحّ ـ (چو مُدّ) صحاح[ر.م].(عر)
صحاب; صحابه ـ (چو كتاب و خرابه و اماله) جمع صاحب.(عر)
صحاح ـ (چو كَنار) تندرستى و رفتن بيمارى و بيزار شدن از هر عيب است و اين چنين كسى را «صحيح» (بر وزن

صفحه 179 - جلد سوم
امير) و «صحاح» (بر وزن كَنار) گفته و در جمع آن صحاح (بر وزن كتاب) گويند، مثل كريم و كرام.(عر)
صحاح ستّه ـ كه در ميان اهل سنّت اعتبار تمام داشته و عمل به احاديث آنها را واجب دانند، بدين تفصيل است:
   1. صحيح محمد ابن اسماعيل جعفى بخارى.
   2. صحيح ابوالحسين محمد ابن مسلم ابن حجاج نيشابورى.
   3. صحيح ابوداود سليمان ابن اشعث سجستانى.
   4. صحيح ابوعيسى محمد ابن عيسى ترمذى.
   5. صحيح احمد ابن شعيب نسائى.
   6. موطأ مالك ابن انس.
   محدّثان اهل سنّت مى گويند: اوّل كتابى كه در حديث ساخته اند موطأ مالك بوده است و از ميان صحاح ششگانه، صحيح بخارى و صحيح مسلم از همه اصح تلقى مى شود و ترجمه اجمالى هريك از اصحاب ستّه در محل ترتيبى خود مذكور است.1
صحاف ـ (چو كتاب) جمع صحفه[ر.م] و هم به معنى جاى هاى كوچكى است كه از براى آب برداشتن در آنها مى ايستند و جمع آن صُحُف (بر وزن شتر) است.(عر)
صحبت ـ (چو فرصت) رفاقت و معاشرت و انس و ملازمت و رجوع به «صحب» شود.(عر)
صحّت --->صحاح.(عر)
صحرا ـ (چو فردا) نام هفت محال[محله] است در كوفه و به معنى زمين هموار و فضاى وسيع و بزرگ خالى از نباتات و در اصطلاح جغرافيايى، علاوه بر آنچه در «سهل» مذكور افتاد، نام يكى از ممالك افريقا كه بيشتر به كبير نيز موصوف داشته و صحراى كبير نامند و احمد رفعت[ر.ض ]گويد: در سواحل بحر محيط غربى است و در كشف القناع[ر.ض] گويد: جانب بزرگى از اواسط افريقيا غير منكشف است كه كوه ها و اهالى آن معلوم نيست و در آنچه منكشف شده، صحراها و باديه هاى وسيعى است كه از جمله آنها صحراى كبير است كه ميانه 16 و 29 عرض شمالى و طول آن مقدار 2600 ميل و عرضش 750 ميل است و هم به فاصله چند ورق گويد: بلاد صحرا از جهت شمال به مراكش و بلاد مغرب و از شرق به مصر و نوبه[سودان جنوبى] و از جنوب به بلاد سودان و از غرب به اوقيانوس اتلانتيك محدود و در آن شير و پلنگ و افعى بسيار است.(عر)
صحراى سيم ـ صبح صادق[ر.م].
صحراى قدسى ـ عالم لاهوت.
صحراى كبير--->صحرا.
صحف ـ (چو شتر) جمع صحاف[ر.م] و صحيفه[ر.م].(عر)
صحف آدم ـ ده صحيفه بوده كه از جانب حضرت رب العزّة بدان حضرت نازل شده بود.
صحف ابراهيم ـ ده صحيفه نازله بدان حضرت.
صحف ادريس ـ سى صحيفه نازله بدان حضرت.
صحف شيث ـ پنجاه صحيفه نازله بدان حضرت.
صحف موسى ـ تورات و يا الواح عشره[ر.م] است.
صحفه ـ (چو دسته) كاسه بزرگ سرپهنى است كه پنج كس را سير نمايد و در شرح قاموس[ر.ض] گويد: بزرگ ترين كاسه ها جَفنَه است و بعد از آن قصعه و بعد از آن صحفه و بعد از آن ميكله و بعد از آن صُحَيفه.(عر)
صحن ـ (چو سخت) زدن و اصلاح كردن و كاسه بزرگ و آشيانه بزرگ و ميان خانه و درون سُمّ حيوانات و دو تَشتك خُرد كه در مقام طرب يكى را بر ديگرى زنند.(عر)
صحن دورنگ ـ دنيا و عالم سفلى[ر.م].
صحن سيم ـ قرص ماه و صحيفه كاغذ.
صحن عظيم; صحن وسيع ـ روى زمين.
صحنا ـ (چو صحرا و سِركا) صحنات [ر.م].(عر)
صحنات ـ (چو فرهاد و دلزار) طعامى و نان خورشى[ر.م ]است كه اشتها آورنده و نيكو كننده معده و در لار و شيراز از ماهى اشنه و ماهى هاى كوچك نمك سوده پخته و در آفتاب ترتيب دهند و به پارسى «ماهيابه» گويند و آن چنان

1. هر چند اين شش كتاب را صحاح سته مى خوانند، ولى دو كتاب نخست، يعنى صحيح بخارى و مسلم، جزو صحاح و چهار كتاب ديگر سنن به شمار مى روند، نه صحاح. ضمناً موطأ جزو صحاح و سنن نيست بلكه سنن ابن ماجه جزوصحاح وياسنن محسوب است.(عليرضا سبحانى)

صفحه 180 - جلد سوم
است كه ماهى اشنه را در ظرفى ريخته و بعضى داروهاى گرم و خوش بو در آن كرده و سر ظرف را محكم بسته و در آفتاب گذارند تا از شدت حرارت آن جوشيده و پخته شود، آنگاه با نان مى خورند و در ناصرى[ر.ض] گويد: مسموع شده كه بسيار بدبو و متعفّن است.(عر)
صحنك ـ (چو عنبر) مصغّر صحن [ر.م].
صحنه ـ (چو بركه) مغاكى[گودالى] است كه در سنگلاخ كنده مى شود و (چو هرزه) دهى است در دو منزلى كرمانشاهان در ميان كنگور[كنگاور] و كوه بيستون كه اكثر مردمانش على اللهى و بعضى از ايشان شيعه مى باشند.(عر)
صحيفه ـ نامه و كاغذ نوشته شده و جمع آن، صحائف (بر وزن مساجد) و صحف (بر وزن شتر) باشد و در عرف عامّه بر يك ورق كتاب و يك رويه ورق هم اطلاق نمايند.(عر)
صحيفه تيغ سحر ـ صبح كاذب.
صحيفه زر; صحيفه زرّين ـ آفتاب و رخ زرد و رخساره عاشق و برگ خزان ديده.

آيين چهارم

(در [حرف] صاد[سعفص] با دال[ابجدى])
صد ـ (چو بد) عدد معروف كه به عربى «مِأه»[گويند] و موافق آنچه در «سد» اشاره نموديم، با سين سعفص بوده و به جهت عدم اشتباه به سدّ (مشدّد عربى) كه به معنى حايل است سين را مبدّل به صاد كرده اند و اينكه بعضى آن را معرّب سد دانسته، مأخذى ندارد.
صدبرگ ـ نوعى از گلِ انار است كه درخت آن به غير از گل ثمر ندارد و هر گلِ پُربرگ را نيز گويند.
صدپا ـ هزارپا.
صدپيوند--->كسته.
صدرنج --->شطرنج.
صدستون ـ يكى از عمارات تخت جمشيد است.
صدشاخ ـ صدپاره.
صدوبيست پاره--->سى پاره.
صدا ـ (چو قضا) عربى و يا معرّب سدا[ر.م] است.
صداع ـ (چو سماق) درد سر.(عر)
صداق ـ (چو كتاب و كَنار) كابين [مهريه] زنان.(عر)
صداقت ـ دوست دانستن با درستكارى و در اصطلاح علم احكام نجومى، براى كواكب و نسبت به يكديگر دوستى و دشمنى قائل شده و آن را صداقت و عداوت گويند، مثلاً مى گفته اند كه ميان شمس و مشترى دوستى و صداقت است و هكذا. و عمده اين عقايد از هندوان و اهل بابِل[در بين النهرين] است و عداوت در مقابل صداقت است و هماره كواكبى كه خانه شان در مقابل، يعنى هفتمين برج خانه كوكب ديگر است، عداوت با يكديگر دارند.(عر)
صدر ـ (چو سرد) رجوع و انصراف و قلب و سينه و هر چيز روبه رو و مقابل و اوّل هر چيز و بالاى هر چيز كه به پارسى «دست» و بالخصوص طرف بالاى مجلس را «تخش» گويند و گروه و طايفه و يك دسته از هر چيز و هم قلعه خرابى است مابين ايله [ر.م] و قاهره.(عر)
صدر اعظم ـ رئيس الوزرا كه به پارسى«مهين» و «مهين دستور» گويند.
صدراب ـ (چو سرداب) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عنوان مخصوص امراى بزرگ فرس قديم است.
صدف ـ (چو شتر و سخن و سبك) يك طرف كوه و يا منتها و جاى انقطاع آن است و (چو قمر) جاى بندگاه شانه و هر چيز بلند از ديوار و غيره و ناحيه اى است در يمن و دهى است در پنج فرسخى قيروان [اوّلين شهرى كه مسلمانان عرب در تونس بنا نهادند] و هم به معنى معروف كه به هندى «سيپ» و به پارسى «سَب» و «گوش ماهى» و «شنج» و «شسن» ناميده و حقيقت آن به نوشته قطر[ر.ض] و شرح قاموس[ر.ض]، پرده و پوشش دُرّ است و در بحرالجواهر[ر.ض ]گويد: حيوانى است كه دُرّ و لؤلؤ در جوف آن تكوّن يابد و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد: ماهيّت آن را مرادف حلزون گويند و شايد حلزون اسم جنس باشد و صدف نوعى از آن، يعنى آنچه پوست آن بسيار سخت باشد و پهن، شبيه به استخوان و در صلابت و رخاوت [سستى] مابين سنگ و استخوان باشد، آن را

صفحه 181 - جلد سوم
«صدف» گفته و هرآنچه به اشكال مختلفه باشد، آن را «حلزون» نامند و مراد از مطلق آن، صدف مرواريد است و در «ح ل» از مخزن[ر.ض] گويد: حلزون اسم جميع حيواناتِ صدفى است و نوع سفيد آن را به فارسى «سفيدمهره» ناميده و كاغذ و پارچه را بدان مهره و دقّاقى مى نمايند[سفيد مى كنند] و بوق نيز مى سازند و ماهيّت آن برّى و بحرى و نهرى مى باشد. بحرى آن بزرگ و نهرى آن كوچك و هريك به اشكال مختلفه باشد، و برّى آن چيزى است كه بر اشجار و نباتات چسبيده و بر آنها تكوّن مى يابد و صدف اعم از آنها است و آن مخصوص به جلد حجرى آن حيوان است و بالجمله رجوع به «مرواريد» و «كچك» هم نمايند.
صدف آتشين ـ روز و آفتاب و شفق صبح.
صدف آسمان; صدف چرخ ـ ماه و آفتاب و فلك الافلاك و هم شكل و هيئتى است كه در جانب شمال از پنج ستاره بنات النعش[ر.م] و سه ستاره ديگر كه به صورت صدفى نمايان و قطب شمالى در ميان آن واقع است، تركيب يافته.
صدف روز ـ آفتاب.
صدف صدوچهارده عِقد ـ قرآن مجيد.
صدف فلك; صدف گردون ـ صدف آسمان[ر.م].
صدفْ گون ـ هر چيز صاف و برّاق و بلورى.
صدف لاجورى; صدف مشكين ـ آسمان.
صدف هزاربيدق ـ آسمان و يا كواكب.
صدق ـ (چو هند) سعى و كوشش و صلاح و راست گويى و كلام راست و درست كه به پارسى «هرتوز» نيز گويند و (چو سخت) راست گويى و كلام راست و نيزه سخت و راست و هر چيز كامل و تمام و (چو تند و شتر) جمع صداق[ر.م] و صدوق[ر.م] و صدق (بر وزن سخت)[ر.م].(عر)
صدقات--->صدقه.(عر)
صدقه ـ (چو هرزه) كابين[مهريه] و زن كامله و جمع آن، صدقات است و (چو طلبه) كابين و هرآنچه در راه خدا داده شود و جمع آن، صدقات است و (به ضمّ اوّل و ثانى و يا سكون ثانى و به فتح اوّل و ضمّ ثانى) كابين زنان و جمع اوّلى صُدُقات و جمع دويّمى صُدْقات و صُدَقات و جمع سيّمى صَدُقات است.(عر)
صدمات ـ (چو فرهاد) جمع صدمه[ر.م].(عر)
صدمه ـ (چو هرزه) دور كردن و دفع نمودن و دو چيز به يكديگر برخوردن و به پارسى «آسيب» و «كوفت» و «كوس» و «كوست»[گويند].(عر)
صدوق ـ (چو عمود) كسى كه بسيار درستكار بوده و هميشه راست گوى باشد.(عر)
صديد ـ (چو امير) چرك و آب رقيق مخلوط به خون كه از جراحت آيد.(عر)
صديق ـ (چو امير) دوست و (به كسر اوّل و كسر و تشديد ثانى) مردم بسيار راست گو و كسى كه هماره تصديق شده و شخصى كه تصديق كاملش نمايند و كسى را نيز گويند كه افعال وى مطابق اقوالش بوده و با كردار خود صحّت گفتارش را تصديق نمايد.(عر)
صديقه ـ (چو سليقه) مؤنث صديق و (به كسر اوّل و كسر و تشديد ثانى) مؤنث صِدّيق و بالخصوص لقب مخصوص حضرت مريم و حضرت فاطمه ـ سلام الله عليهما ـ مى باشد.(عر)
صدّيقى ـ منسوب به صدّيق و هم به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، طايفه اى است در هندوستان مريد سيّد كبيرالدين و سلسله خود را به اسماعيل ابن جعفر صادق رسانده و به سبب تصديق دعوت سيّد مذكور، بدين اسم موسوم مى باشند و دور نيست كه به جهت انتساب به ابوبكرِ صدّيق بوده و اين لقب را از راه تقيّه اختيار كرده باشند. پس گويد كه اكثرشان اهل تجارت و ارباب ثروت و عموماً سليم النفس و ملايم و خوش معامله و در ملتان[در پاكستان] و اكثر بلاد هندوستان سكونت دارند.
صَديقيّه ـ به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، يكى از درجات معنوى باطنى است كه از نبوّت پست تر و از ولايت بالاتر است.

صفحه 182 - جلد سوم

آيين پنجم

(در [حرف] صاد[سعفص] با راى[قرشت])
صراح ـ (چو شمار و كَنار) هر چيز صاف و خالص، خصوصاً شراب و (چو كفّار) نام مرغى است.(عر)
صراحت ـ (چو شماتت) صاف و خالص بودن و واضح و آشكار شدن.(عر)
صراحى ـ (چو مرادى) شراب خالص و هر چيز منسوب به صراح[ر.م]، خصوصاً ظرف آن و به پارسى «جامه»[گويند].(عر)
صُراحيه ـ (به تخفيف ياء) شراب و (به تشديد آن) ظرف شراب است.(عر)
صراخ ـ (چو شمار) آه و ناله و فرياد شديد و (چو بقّال) بسيار صدا كننده و يكى از نام هاى طاووس است.(عر)
صراط ـ (چو شمار) شمشير دراز و برّنده و (چو كتاب) راه و جاده و يا خصوص راه واضح و روشن و در اصطلاح اهل اسلام، جسرى و پلى است كه در روى جهنم كشيده شده و گذرگاه و ممرّ جميع مردمان است به سوى بهشت و به پارسى «خنپور» و «چينود» و «جنيور» و «جينور» و «چنود پل» و «خبنور» و «خنيور» و «خينور» گويند[عنصرى بلخى گويد:]
«اگر خود بهشتى و گر دوزخى است *** گذارش به سوى خنيور بود»
   صدوق[ر.ض] ـ عليه الرحمه ـ در اعتقادات[ر.ض] خود گويد: اعتقاد ما، اثناعشريّه، درباره صراط روز قيامت آنكه جسرى است ممدود بر جهنّم كه گذرگاه تمامى مردمان است. پس فرمايد كه به وجهى ديگر به هريك از حجّت هاى الهى هم «صراط» گفتن صحيح باشد بهواسطه آنكه معرفت و اطاعت ايشان وسيله مرور از صراط جسرى است(وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاَّ وَارِدُهَا كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيّاً)، [وهمه شما (بدون استثنا) وارد جهنم مى شويد، اين امرى است قطعى بر پروردگارت!](مريم، 71).
   با توجه به آيه شريفه 101 از سوره انبياء كه مى فرمايد:( لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا وَ هُمْ فِيَما اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خَالِدُونَ) [امّا كسانى كه از قبل وعده نيك از سوى ما به آنها داده شده از آن [دوزخ] دور نگاه داشته مى شوند ]و در آيه 102 كه مى فرمايد: (وَ هُمْ لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا)، [صداى آتش دوزخ را نمى شنوند]، آيه سوره مريم ناظر به غير اين گروه صالح است. و ما قبل آيه سوره مريم به اين نيز گواهى مى دهد، چنانچه مى گويد: (ثُمَّ لَنَحْنُ أَعْلَمُ بِالَّذِينَ هُمْ أَوْلَى بِهَا صِلِيًّا)(مريم، 70).
   و بالجمله اعتقاد به صراط روز قيامت لازم و متفقٌ عليه شيعه و بلكه ثبوت آن فى الجمله از ضروريات دين اسلام، و آثار دينيّه از آيات قرآنيّه و اخبار متواتره بر آن ناطق و اگرچه لغتاً به معنى مطلق راه است، و ليكن در آثار دينيّه در هريك از ديانت مقدّسه و شريعت حقّه و معرفت خدا و ائمه هدا، جسر ممدود مذكور، استعمالش وارد و همه آنها صحيح و اصلاً منافى همديگر نمى باشند زيراكه پُرواضح و آشكار است كه بدون معرفت خدا و ائمه هدا و عمل به احكام ديانت حقّه و تسنّن به سنن شريعت مقدّسه، گذشتن از جسر مذكور غير ميسور بوده و به هيچوجه صورت پذير نباشد و طريق سلامت آن است كه صراط فى الجمله را معتقد بوده و حقيقت آن و كيفيّت مرور بر آن و ساير تفاصيل آن را به عهده علم پيشوايان دين مبين كه معادن وحى و تنزيل هستند، محوّل داشت، «اهل البيت ادرى بما فى البيت»[بحارالانوار، ج78، ص 274].(عر)
صرّاف ـ (چو بقّال) گرداننده و بسيار تغيير دهنده و كسى كه عالم به علم صرف باشد و شخصى كه معامله نقود كرده و طلا و نقره و درهم و دينار را با يكديگر داد و بستاد كرده و معاوضه نمايد و او را به پارسى «كهبد» و «جهند» و «بِه گزين» و «سيم گزين» و «دِرَم گزين» گويند و صرّاف هر چيز در عرف عامه كسى را گويند كه نيك و بد و زشت و زيباى آن را تشخيص دهد.(عر)
صرّاف خزان ـ خورشيد و باد خزان و فصل خزان.
صرّاف سخن ـ كسى كه حرف حق را از باطل و صواب را از خطا امتياز دهد و ناطق و سخنور را نيز گويند.
صِرب; صِربى; صِربيا; صِربيه ـ كه بيشتر آخر آن را با باى پارسى خوانده و اوّل آن را هم با سين سعفص نوشته و مى خوانند، موافق آنچه در «اوروپا» اشاره نموديم، از

صفحه 183 - جلد سوم
جمله ممالك جنوبيه اوروپا است كه داراى پنج كرور[هر كرور 500 هزار است] نفوس بوده و پايتخت آن شهر بلغراد[بلگراد] است و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: صرپ نام قومى است كه قديماً در روم ايلى[ر.م] سكنى داشته و بهواسطه طغيان و ياغيگرى در 630 ميلادى ـ مطابق 9 هجرى ـ از طرف امپراطور هراقليوس به همان اراضى كه اكنون معروف به صرپستان است، مطرود شده، پس كم كم رو به ترقّى كرده و در 1039 ميلادى ـ مطابق 431 هجرى ـ به اوج استقلال ارتقا جسته و به فاصله68 سال بازهم به حالت اوّلى عودت نموده و در 791 هجرى در محاربه قوصوه از طرف دولت علّيّه[عثمانى] مورد سياست بوده و در 927 هجرى تمامى اراضى و ممالك ايشان مسخّر آن دولت قوى شوكت گرديد، پس بازهم گاهى با طغيان و گاهى در تحت فرمان گذرانده، عاقبت در خاتمه محاربه آخرين روسيه و دولت علّيّه در 1878 ميلادى ـ مطابق 1295 هجرى ـ استقلال ايشان مقبول و مورد تصديق دولت علّيّه و ساير دول اوروپا گرديد.
صِرپستان--->صرب.
صرت ـ (ل) رجوع به «تاريخ هندى» شود.
صرح ـ (چو قمر) هر چيز صاف و خالص و (چو سخت) صاف و خالص بودن و بيان كردن و آشكار نمودن و قصر و بناى عالى را نيز گويند.(عر)
صرح مُمَرَّد--->فيروزه مرقد.
صرصر ـ (چو عنبر) خروس و شتر بزرگ و شتر خراسانى و تندباد كه در وزيدن و يا در سردى سخت باشد و هم نام دو موضع است در نواحى بغداد كه به نام عُليا و سُفلى از همديگر امتياز يابند و هم حيوانى و جانوركى است شبيه به ملخ و يا جُعَل كه «جيك» و «جراسك» و «چراسك» و «چرواشك» و «زنجره» و «جهره ريسك» نيز گفته و در خانه ها و باغ ها و سبزه زارها و غلّه زارها و شكاف ديوارها و حمّامات و جاى هاى نمناك به هم رسيده و شب ها خصوصاً در گرما و تابستان و شب هاى تار صداى دراز طولانى متّصل به يكديگر مى نمايد و بال هاى آن در زير كاسه پشت آن است و بدين معنى آخرى، بر وزن بلبل هم آمده است.(عر)
صرصر كوهْ پيكر ـ بهايم جَلد و قوى هيكل، خصوصاً اسب.
صَرصَران; صَرصَرانى ـ قسمى از ماهى است كه صاف و املس مى باشد.
صرع ـ (چو سخت) مثل و مانند و قسم و نوع و رنگ و لون و به زمين افكندن و سقوط و افتادن و هم مرضى است معروف كه سبب سقوط و افتادگى اعضا شده و مانع از افعال و حركات آنها باشد و بيشتر عارض اطفال باشد به جهت رطوبت دِماغ [مغز] و ضعف اعصاب و مرتّب نبودن غذا و اين است كه آن را «صبيانى» نيز گويند، چنانچه به يونانى«قاذون» گفتن هم از همين راه است كه اين لفظ در آن زبان به معنى صبيانى است و رازى گويد كه آن را «مرض كاهنى» نيز گويند زيراكه بعضى مردم آن را مستند بر فعل شياطين دارند و از ديگران نقل است كه «مرض كاهنى» گفتن به سبب آن است كه بعضى از كسانى كه مبتلا بدين مرض هستند، مانند كاهنان از وقايع خبر داده و پاره اى اشياء عجيبه موهومه در نظرش جلوه گر باشد.(عر)
صرع ستارگان; صرع كواكب ـ لرزش و چشمك زدن آنها.
صرعون ـ (چو اَمرود) به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى بوده قديم از نواحى نينوا در مقابل موصل كه به زعم بعضى، مشتمل بر كنوز و دفاين مى باشد.
صرف ـ (چو هند) صبغى است سرخ و هر چيز خالص، خصوصاً شراب خالص بى آب و (چو سرد) حوادث زمان و گردانيدن و تغيير دادن و دفع كردن و افزونى و زيادت و در اصطلاح، علمى است مشهور كه به پارسى به «بخش» موسوم و عبارت از دانستن قواعدى است كه بهواسطه آنها هيئات اصليّه و عرضيّه و ساير احوال كلمات مفرده را غير از اعراب مكشوف دارند و واضع آن به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، ابوعثمان بكر ابن حبيب مازنى بوده كه در 230 يا 247 يا 248 هجرى وفات يافته و مبرّد[ر.ض] درباره او گويد كه بعد از سيبويه عالم ترين مردم به علم نحو بوده است.

صفحه 184 - جلد سوم
صِرف بيجاده رنگ ـ شراب زعفرانى.
صرفان ـ (چو دلزار و سردار) روز و شب و (چو سرطان) مرگ و مس و قلعى[قلع] و سرب و نوعى از خرما است كه سخت و خاييدن[جويدن] آن دشوار بوده و پاره اى اشخاص عيال دار آن را ذخيره كرده و به جهت آذوقه نگه دارند.(عر)
صرفه ـ (چو هرزه) به نوشته شرح قاموس [ر.ض]، جاى فرود آمدن است از براى ماه و آن ستاره روشنى است در پهلوى زبره[ر.م] كه به جهت برگرديدن سرما به برآمدن آن، بدين اسم مسمّى گرديده و هم مهره اى است از براى گرفتن زن، شوهر را و دندان نيشتر روزگار كه بدان تبسّم كرده و سرما و گرما را مى فهماند و هم كمانى است كه در آن نشان سياهى است كه تيرهاى آن به جايى كه انداخته شده، نمى رسند و هم دوشيدن شتر است در بامداد و ترك كردن دوشيدن آن است تا بامداد ديگر و هم كوكبى است كه آن را «قلب الاسد» گويند، چنانچه در قطر[ر.ض] نوشته و در بيست باب ملاّمظفر[ر.ض] گويد كه صرفه نام دوازدهمينِ منازل 28گانه ماه هم هست كه علامت آن ستاره اى است روشن، كه به منزله دنباله اسد[ر.م] و ازاين رو در نزد منجّمان به «ذنب الاسد» موسوم باشد و چون در نزد عرب به منزله ظرف قضيب اسد است، آن را «قضيب الاسد» خوانند و اما «صرفه» گفتن بهواسطه آن است كه هوا در وقت طلوع آن از حرارت به برودت منصرف و در وقت سقوط آن از برودت به حرارت مبدّل گردد.(عر)
صرفه بردن ـ فايده كردن و سبقت گرفتن.
صرم ـ (چو سرد) قطع كردن و معرّب چرم.(عر)
صَرو ـ (ق) شوكران[ر.م].(عر)
صره ـ (چو جثّه) كيسه و (چو سكّه) فرياد و ناله و شدّت سرما و (چو غلّه) جماعت و مهره صرفه [ر.م] و آه و ناله و غم شديد و جنگ و غوغا و گرماى سخت.(عر)
صريح ـ (ر.ف) و به پارسى «ابرخيده» و «پرزيوند»[گويند].(عر)
صرير ـ (چو امير) فرياد و ناله و آواز كردن.(عر)
صريرا ـ (ق) گل تاج خروس و بستان افروز[ر.م].
صريع ـ [صريع الدلاء، على بن عبدالواحد فقيه بغدادى، شاعرى از عرب كه در سال 412 هجرت به موت ناگهانى درگذشت و صريع الغوانى، مسلم بن وليد انصارى، از طراز اوّل شعراى اوايل خلافت بنى عباس مى باشد كه از كودكى با اسلوبى مرغوب شعر مى گفت و در سال 208 هجرت درگذشت[ريحانة الأدب، ج3، ص 442ـ 445].

آيين ششم

(در [حرف] صاد سعفص با طاى حطّى و عين سعفص)
صطخر ـ (چو فِرَنگ) مخفّف اصطخر [ر.م].
صعالك; صعاليك ـ (چو مساجد و سرازير) جمع صعلوك [ر.م].(عر)
صعتر ـ بر وزن و معنى سعتر، اِفراداً و تركيباً.
صعده ـ نام قطعه زمينى است در جهت شمالى صنعاى يمن.
صعصع ـ (چو بلبل و عنبر) پراگنده و هم مرغى است كه خال هاى ريزه داشته و ملخ را مى گيرد.(عر)
صعصعه ـ (چو زَلزَله) جنبانيدن و پراگنده كردن و جدا كردن و هم گياهى است كه به جهت اطلاق آوردن طبيعت معمول و هم پدر قبيله اى است از هوازن [قبيله اى در شمال جزيرة العرب].(عر)
صُعلوك ـ دزد و فقير و بى نوا و بى چيز.(عر)
صعوه ـ (چو هرزه) كنجشگ كوچك و ناقه كوچك سر و رجوع به «دختر صوفى» نمايند.(عر)
صعيد ـ (چو امير) راه و طريق و قبر و خاك و زمين بلند و يا مطلق روى زمين و يا زمين صاف كه شوره زار نبوده و ريگ نداشته باشد و هم به نوشته مراصد[ر.ض]، موضعى است در نزد وادى قُرى كه در آنجا حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) را مسجدى است و بلاد وسيع و بزرگى است بسيار كه به چندين شهر منظّم مشتمل و به قيد اعلى و ادنى و اوسط به سه قسم مقسوم و به قول بعضى، به 957 قريه مشتمل مى باشد و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: صعيد، ملكى است مشتمل بر بلاد قديمه و عظيمه كه ركن اعظم مصر و يا از

صفحه 185 - جلد سوم
مضافات آن بوده و جميع آنها در كنار و قُرب رود نيل واقع و ازآن رو كه نسبت به ساير بلاد مصر ارتفاعى دارد، بدين اسم مسمّى گرديده و در كشف القناع[ر.ض] هم گويد كه صعيد را مصر عاليه گويند.(عر)

آيين هفتم

(در [حرف] صاد سعفص با غين ضظغ)
صغار ـ (چو خمار) صغير و (چو چنار) جمع صغير و (چو كَنار) ظلم و ذلّت و كوچكى و حقارت.(عر)
صغد ـ (چو تند) موضعى است در بخارا[در ازبكستان] و يكى ديگر در سمرقند[در ازبكستان] و «صغدبيل» شهرى است در ارمنيّه از بناهاى انوشيروان [پادشاه ساسانى قرن 6م] و گاه است كه به عوض صاد، سين گويند; رجوع به «سغد» نمايند.
صغر ـ (چو جگر و قمر و سرد) ذلّت و حقارت و خُردى و كوچكى.(عر)
صغرا ـ (چو خرما) مؤنث اصغر به معنى كوچك تر و (به فتح ثانى) جمع صغير است.(عر)
صغير ـ (چو امير) خوار و ذليل و خُرد و كوچك و در اصطلاح متشرّعه، پسرى را گويند كه كمتر از پانزده سال تمام داشته و منى از وى نيامده و موى زهارش نروييده باشد كه در صورت تحقق هريك از اوصاف ثلاثه، «كبير» گويند و هكذا دخترى را گويند كه نه سال را تمام نكرده و حيض نديده باشد كه اگر نه سال را تمام كند و يا در صورتى كه سن و سال وى مجهول است، حيض بيند، آن را نيز «صغير» نگفته و «كبيره» گويند. و بالجمله مؤنث آن صغيره و جمع آن صِغار و صُغَرا و مصغّر آن صُغَيِّر و صُغَيّير است.(عر)

آيين هشتم

(در [حرف] صاد سعفص با فاى سعفص)
صفّ ـ (چو حقّ) سطر هر چيز و پهن كردن بال هاى مرغان و دوشيدن شتر در دو كاسه يا سه كاسه و راست ايستادن و منظّم بودن و نمودن و جمعى كه راست و پهلوى يكديگر ايستاده باشند و به پارسى «رده» و «آهنج» و «آهنگ»[گويند] و در اصطلاح مدرّسين، به نوشته قطر[ر.ض]، شاگردانى را گويند كه در يك مرتبه از درس باشند.(عر)
صف تيغ ـ دو طرف پهناى آن.
صف خاصّ; صف خاصّه ـ گروه رسل و انبيا ـ صلوات الله عليهم اجمعين.
صفْ دَر; صفْ زن; صفْ شكن ـ شجاع و دلير و غالب و قاهر.
صفِ نِعال ـ كفش كن و آستانه.
صفا ـ (چو قضا) روز سرد و بى ابر بودن و صاف و خالص شدن و تيره و مكدّر نبودن و اخلاص در مودّت و نهرى است در بحرين و هم كوه معروفى است در مكّه كه سعى كردن مابين آن و مروه، كه آن هم كوهى است ديگر در مكّه، از جمله اعمال حج و عمره است و در جايى ديدم كه چون آدم(عليه السلام) كه مصطفى لقب دارد، به همين كوه صفا هبوط نمود، و لذا نام آن را از لقب آن حضرت اشتقاق دادند، چنانچه مروه را مروه گفتن هم به جهت آن است كه زن كه حضرت حوّا است، بدانجا هبوط كرده و زن را هم به عربى «مرأه» گويند. پس نام اين كوه را هم از مرأه كه بدانجا هبوط كرده بوده، مشتق نمودند و خواجه حمدالله مستوفى[ر.ض ]گويد كه صفا و مروه زنى و مردى بودند كه زنا كرده بودند. خداى تعالى ايشان را سنگ كرد. مروه بر سر كوه مروه ماند و صفا بر سر كوه صفا و آن دو كوه هم به نام ايشان اشتهار يافت و در مراصد[ر.ض] گويد: صفا جاى بلندى است از كوه ابوقبيس كه مقابل حجرالاسود است و بالجمله تخلّص يكى از شعراى شيراز هم هست[قرن 12هـ] و از او است:
«اى يار جفاپيشه، وفا نيز گهى كن *** بر جانب دلسوختگان هم نگهى كن
اى ناله، به آن شاه ز حالم خبرى كن *** وى آه، به آن ماه به هر حيله رهى كن».
صفات ـ (چو كتاب) جمع صفت.(عر)
صفات اضافيّه ـ صفات فعليّه[ر.م] است.

صفحه 186 - جلد سوم
صفات اكرام; صفات ثبوتيّه ـ كه «صفات حقيقيّه و جماليّه» و «صفات ذاتيه» نيز گويند، صفاتى را گويند از صفات خداوندى كه لازم ذات بوده(و در حقيقت عين ذات بوده) و انفكاك آنها ممتنع باشد و آن هشت صفت است:
«عالم و قادر و حىّ و مريد و مدرك *** هم قديم و ازلىّ و متكلّم صادق»
و اگرچه صفات الله زياده از حدّ شمار است، الاّ اينكه ساير صفات غير از صفات هشت گانه مزبوره هرچه باشد، يا راجع به آنها است، مثل سميع و بصير و مانند آنها و يا از قبيل اضافه و صفاتى هستند كه انفكاك آنها از ذات محال نباشد، مثل خالق و رازق و مانند اينها كه «صفات اضافيّه و فعليّه» گويند.
صفات جلاليّه ـ صفات سلبيّه [ر.م] است.
صفات جماليّه; صفات حقيقيّه; صفات ذاتيّه ـ همان صفات ثبوتيّه [ر.م] است.
صفات سلبيّه ـ در اصطلاح مسلمين، صفات منقصتى است كه سلب آنها از ذات بارى لازم و بايد معتقد بود بر اينكه ذات خداى تعالى مبرّا از آنها مى باشد و آنها هفت صفتند كه «صفات جلاليّه» نيز گويند:
«نه مركّب بود نه جسم و نه مرئى نه محل *** بى شريك است و معانى تو غنى دان خالق».
صفات فعليّه صفات ثبوتيّه.
صفات كماليّه ـ صفات ثبوتيه[ر.م] است.
صفار ـ (چو خمار) صفير و (چو چنار) كاهى كه در بن دندان ستور مى ماند و (چو بقّال) مسگر و رويگر.(عر)
صفّاريان ـ عنوان سلسله پنجمين پادشاهان ايران كه پايتختشان سيستان و يعقوب ابن ليث مؤسّس و بزرگ ترين ايشان و قريب به چهل سال پادشاه و حكمران بوده و ازآن رو كه پدر پادشاه اوّلينشان صفّار بوده، بدين عنوان اشتهار يافته اند و رجوع به «يعقوب سيّم» هم نمايند[قرن 3 و 4هـ].
صفايح ـ (چو حمايل) تخته سر[استخوان سر] و تخته هاى در و جمع صفيحه[ر.م] و نام جايگاهى است.
صفايحى ـ منسوب به صفايح[ر.م] و هر چيز لاى برلاى و توبرتو.
صفت ـ (چو شكم) نعت و مدح و ذكر و بيان و علامت و نشان و زينت دادن و هرآنچه خودبه خود قوام نداشته و قائم به غير باشد، مثل سفيدى و سياهى و علم و جهل و مانند آنها و به پارسى «كواش» و «كواشه» و «فروزه» گويند و در اصطلاح نحوى، اسمى است كه دلالت بر پاره اى احوال ذات نمايد و رجوع به نمايش نهم از نگارش اوّل آيين سيّم مقدّمه نمايند و در تمامى معانى مذكوره با «وصف» مترادف است.(عر)
صفت مشبّهه ـ محوّل به نمايش پنجم از نگارش اوّل آيين سيّم مقدّمه است.
صفح ـ (چو سخت) اعراض كردن و جانب و طرف و دامنه كوه و پهلوى انسان و پهنايى روى و شمشير.(عر)
صفحات ـ (چو سرطان) جمع صفحه.(عر)
صفحه ـ (چو هرزه) طرف و جانب و روى و رخساره هر چيز، خصوصاً يك روى ورق كتاب كه به پارسى «رويه» [گويند].(عر)
صفحه تيغ ـ دو طرف پهناى آن.
صفد ـ (چو قمر) ولايتى است مشتمل بر نواحى معموره و دارالاماره آن شهر عكّه [عكّا در فلسطين اشغالى] است.
صفدر ـ (چو عنبر) به نوشته درارى[ر.ض]، به پارسى، شجاع و جسور است و رجوع به تركيبات «صف» نمايند.
صفر ـ (چو تند) زردى و (چو شتر و خضر و تند و سرد) خالى و (چو خَجِل) خالى و كوهى است در نجد و (چو تند) طلا و مس زرد معدنى كه «مس رست» گويند و نوعى از مس كه از آن ظروف سازند و (چو خضر) مس مذكور و در اصطلاح حساب، نقطه و يا دايره كوچكى است كه در يمين رقمى و يا عددى نوشته شده و مرتبه آن را ده برابر آن مى نمايد، چنان كه 9 بهواسطه يك صفر در يمين آن 90 شده و بهواسطه دو صفر 900 مى باشد. بالجمله، صفر (بر وزن قمر) خالى شدن و كوهى است در نجد و يكى ديگردر نزديكى مدينه و به معنى عقل و عقد و خوف و گرسنگى و خلاصه قلب و كرمى است در شكم و يا حيوانى

صفحه 187 - جلد سوم
است ديگر در شكم و يا مارى است در آن كه به دنده ها چسبيده و در وقت گرسنگى آنها را مى گزد و هم نام دويّمينِ ماه هاى عربى كه از صُفر به معنى زردى، اشتقاق يافته كه برگ درختان در آن وقت زرد شده بوده و يا از صفر به معنى خالى، مأخوذ است بهواسطه آنكه حجّاج در اين ماه به اوطان خودشان عودت كرده و مكّه خالى مى مانده و يا به جهت انقضاى ماه محرّم كه جنگ و جهاد در آن حرام بوده، تمامى قبايل خانه هاى خود را خالى كرده و به جهاد مى رفته اند[به «تاريخ عرب» رجوع شود] و هم به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، نامِ نهمينِ طبقه اوّل ملوك كلدانى[ر.م ]بوده كه در 3718 هبوطى بعد از پدرش، كورش[ر.م]، در بابِل [در بين النهرين] جلوس نموده و مانند پدران خود به بت پرستى آغازيده و در جور و تعدّى فروگذارى نكرده و هماره با ضحّاك[ر.م] تازى به طور مسالمت گذرانده و خاطر وى را به تحف و هداياى بسيار رضا مى داشت.(عر)
صِفرِ حَمَل ـ اشاره به برج حَمَل[ر.م] و اضافه آن از قبيل اضافه بيانيّه است، يعنى صفر كه عبارت از حمل است، زيراكه در تقويم رقمى صفر علامت برج حمل است و در پاره اى اشعار پارسى است:
«گر توانم سجده گاه شكر سازم ساحتش *** چون مسيح مريم از صفر حمل تا ياى حوت»
   و خلاصه معنى شعر آنكه اگر از دستم برآيد، به شكرانه آنكه فلك حاجت مرا برآورده ساخت و فضاى آن را از حمل كه اوّل بروج است تا حوت [ر.م ]كه آخر آنها است، سجده گاه كرده و شكر او را به جا آرم، مانند حضرت عيسى(عليه السلام) كه در آسمان چهارم مأوى داشته و تا ظهور حضرت حجت ابن الحسن ـ عجّل الله فرجه ـ به سجده و اطاعت مشغول است و مخفى نماند كه اضافه ياء هم به حوت، همچو اضافه صفر به حمل بيانى است، يعنى ياء كه عبارت از حوت است، چون كه در تقويم رقمى ياء علامت برج حوت است.
صِفر كردن ـ خالى كردن.
صُفر مصنوع ---> مس.
صفرا ـ (چو صحرا) طلا و ملخ خالى از تخم و گياه زمين نرم ريگستانى است كه برگش شبيه به برگ كاهو و هم دشتى است در يك منزلى بدر از نواحى مدينه كه آبش از كاريز و زراعت و نخلستان آن بسيار است و هم به معنى مشهور كه يكى از اخلاط چهارگانه و عبارت از رطوبتى است زردرنگ و با لزوجت و تلخى و به پارسى «تلخه» گويند.
صفرا كردن ـ قىّ كردن و خشم و اعراض نمودن.
صفراى گاوى --->زهره گاو.
صفراغون ـ (چو افلاطون) به نوشته برهان[ر.ض]، نام يونانى مرغى است به قدر كنجشگ و يا نوعى از مرغ صيّاد است و در مخزن[ر.ض] گويد: اسم فرنگى مرغى است قريب به كنجشگ خاكسترى رنگ مايل به زردى و سبزى و منقار آن باريك و دُم آن اندك بلند و بر آن نقطه هاى سفيد و در موسم سرما بيشتر ظاهر گرديده و بر لب جوى و حوض نشسته و صفير[آواز] كرده و دم خود را دائماً حركت مى دهد و بيشتر سنگ ريزه و ريزه هاى خشت مى خورد و به عربى «ابوالمليح» و به پارسى «دم جنبان» و «دميچه» و به شيرازى «مرغك شقا» گويند.
صفصاف ـ (چو سردار) درخت بيد و يا نوعى از آن و هم ناحيه اى است در حدود مصيصه[ر.م].(عر)
صفقه ـ (چو هرزه) يك دفعه فروختن و در مقام معامله دو دست را بر هم زدن.
صفنيا ـ (ل) رجوع به «صفينا» شود.
صفوانيّه ـ ناحيه اى است در دمشق.
صفورا; صفوره ـ نام دختر حضرت شعيب(عليه السلام) كه در حباله حضرت موسى(عليه السلام) بود.
صفويّه ـ عنوان يكى از سلاسل معروفيّه كه در «ذهبيّه» مذكور افتاد و هم عنوان مشهور سلسله سيزدهمين ملوك ايرانى كه از اولاد شيخ صفى الدين بوده و 9 تن و به ملاحظه ديگر 11تن از ايشان بعد از تيموريان در مدت 228 سال با كمال اقتدار حكمران ملك ايران بودند كه اسامى شان را با اشاره اجمالى به جلوس و مدت حكمرانى شان ذيلاً مى نگاريم:

صفحه 188 - جلد سوم
   1. شاه اسماعيل مؤسّس اين سلسله كه در «اسماعيل» مذكور افتاد.
   2. شاه تهماسب اوّل پسر شاه اسماعيل كه در «تهماسب» مذكور افتاد.
   3. شاه اسماعيل ثانى كه هم در «اسماعيل» مذكور است.
   4. سلطان محمد ابن شاه تهماسب مشهور به خدابنده كه در 985 هجرى جلوس نموده و بعد از 10 يا 11 سال به جهت پريشانى امور مملكت طوعاً او كرهاً، تاج و تخت شاهى را به پسر 18 ساله اش، عباس كه شاه عباس كبير است، مى سپارد.
   5. شاه عباس كبير ابن سلطان محمد كه در «عباس» مذكور است.
   6. سام ميرزا ابن صفى ميرزا ابن شاه عباس ملقّب به شاه صفى كه در 1037 هجرى جلوس نموده و بعد از 14 سال سلطنت را به پسر خود، شاه عباس ثانى، مفوّض داشت.
   7. شاه عباس ثانى كه در «عباس» مذكور است.
   8. شاه سليمان پسر شاه عباس ثانى كه وى هم به شاه صفى ملقّب بوده و در 1077 هجرى جلوس نموده و 29 سال حكمرانى نمود.
   9. شاه سلطان حسين ابن شاه سليمان كه در 1106 هجرى جلوس نموده و بعد از 28 سال مغلوب محمود افغان شده و تاج شاهى را جبراً به وى تسليم مى نمايد و فى الواقع دولت صفويّه با خلع اين پادشاه منقرض گرديد اگرچه شاه تهماسب ثانى، پسر سلطان حسين، در ايّام نادر[مؤسس سلسله افشارى] اسم سلطنت را داشته و بعد از خلع او پسر رضيعش، عباس ثالث، به حكم نادرشاه يك چندى سلطان ناميده شد، ليكن سلطنت هيچ يك را اثرى خارجى نبوده و جمهور مورّخين ايّام تهماسب ثانى و عباس ثالث را جزو سلطنت نادرى مى شمارند.
صفّه ـ (چو جثّه) خانه تابستانى و مقدارى از زمان و ميان زين كه جاى نشستن سوار بر آن است و جايى است از خانه كه از براى نشستن جدا مى كنند و آن را به پارسى «پاخره» و «چوتره» و «بشكم» و «بساره» و «بارگاه» و «بيكم» و «پيكم» و «پچكم» و «سكو» گويند و اهل صفّه جماعتى بودند ميهمان اهل اسلام كه شب در صفّه مسجد حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) مى خوابيدند و آن جايى بود مسقّف از مسجد.(عر)
صَفىّ ـ (به فتح اوّل و كسر ثانى و تشديد آخر) دوستى كه به درستى و راستى برادرى كند و خالص و ممتاز هر چيز، خصوصاً آنچه از تاراج و غنايم كه رئيس لشگر از براى خود برگزيده باشد پيش از قسمت كردن آنها در ميان لشگريان و شتر پُرشير و درخت خرماى پُربار را هم گويند و هم نام جدّ عالى ملوك صفويّه كه در «اردبيل» اشاره نموديم و هم لقب حضرت آدم ابوالبشر(عليه السلام) است; رجوع به «آدم» نمايند و هم لقب ششمين و هشتمينِ ملوك صفويّه كه مذكور افتاد.(عر)
صفيح ـ (چو امير) آسمان و روى هر چيز پهن و عريض.(عر)
صفيحه ـ (چو سليقه) تيغ پهن و سنگ پهن و روى هر چيز پهن و بشره [روى] پوست روى و تخته در و كاسه سر.(عر)
صفير ـ (ق) صداى دراز ممتد نازك كه مجرّد صوت بوده و خالى از حروف باشد، خصوصاً سافوت [ر.م] و آواز مخصوص ستور به جهت آب خوردن و مطلق صفير را به پارسى «شخل» و «شخليدن» و «شپل» و «شپليدن» و «شپيل» و «شپيليدن» و «هشپلك» و «شپلت» و «سافوت» و «شپلك» و «سپيل» و «شفليدن»[گويند].(عر)
صفيرا ـ (چو مسيحا) رجوع به «يوشع» نمايند.
صِفّين ـ موضعى است در قُرب رقّه از ساحل فرات و به مسافت 130كيلومتر و از جنوب شرقى اورفه [ر.م] و محاربه مشهوره در ميان حضرت على(عليه السلام) و معاويه در 37 هجرى در همين جا اتّفاق افتاده.
صفينا ـ (ل) كه بعضاً نون را مقدّم بر ياء نمايند، به نوشته ناسخ[ر.ض]، از انبياى بنى اسرائيل بوده كه در 4527 هبوطى ظهور نموده بوده.
صفينه ـ (چو سليقه) سرو كوهى.

صفحه 189 - جلد سوم

آيين نهم

(در [حرف] صاد سعفص با قاف قرشت)
صَقالِبه ـ كه با سين سعفص نيز گويند، به نوشته مراصد[ر.ض]، بلادى است مابين بلغار و قسطنطنيّه[استانبول ]و يا گروه هايى است سرخ رنگ در سمت بالايى جبال روم در نزديكى بلاد خزر و در شرح قاموس[ر.ض] گويد: گروهى اند كه شهرهاى ايشان متّصل است به شهرهاى خزر ميانه بلغار و قسطنطنيّه و در قطرالمحيط[ر.ض] گويد: گروهى از مردم است و در مفرد آن، صقلب و صقلبى و صقلابى گويند و در «سق» از همان كتاب گويد: سقلب گروهى است از مردم كه مفرد آن، سقلبى و جمع آن، سقالبه است و بالجمله صقالبه جمع صقلبى و صقلابى است و رجوع به «صقلاب» نمايند.
صقر ـ (چو قمر) جهنّم و شيره مويز و خرما و (چو سخت) با عصا زدن و آتش را مشتعل كردن و سنگ را با تبر شكستن و شير بسيار ترش و مطلق مرغ شكارى.(عر)
صَقصَقان --->عقيق.
صقلاب ـ (چو دلزار و سردار) سرخ و سفيد و سرسخت و بسيارخوار، خصوصاً از شتر و ولايتى است از روم و يا نام ولايت تركان و سگ آبى سياه رنگ را هم گويند و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: صقلاب نام پسر دويّمينِ يافث ابن نوح بوده و چون خداى تعالى او را اولاد و احفاد بسيارى كرامت فرمود، به ولايت روس [فرزند ديگر يافث] آمده و مقامى مناسب حال خود از روس ملتمس شد. روس گفت كه اين ولايت، تنگ و شما را وسعت ندارد. پس مأيوس شده و مسئول خود را از خزر [پسر ششم يافث] و كمارى[پسر سوّم يافث] طلب كرده و همان جواب را شنيد. پس ميان ايشان مقاتله روى داده و صقلاب منهزم گشته و به موضعى افتاد كه در عرض 64 درجه بوده و آن را ماوراءالاقاليم گويند. از شدّت برودت هوا در زير زمين عمارت ساخته و رحل اقامت انداختند و بالجمله دور نيست كه صقالبه كه به گروهى از مردم ترجمه شده، چنانچه مذكور افتاد، جمع صقلاب بوده و عبارت از همين مردمان باشند.(عر)
صقلب ـ (چو عنبر) صقلاب [ر.م] و شهرى است در صقليّه [جزيره سيسيل] و نام شخصى است و هم طايفه اى است از مردم كه منسوب به آن، صقلبى و جمع آن، صقالبه[است ]و رجوع بدانجا نمايند.(عر)
صِقِليّه ـ يا سقليّه; يكى از جزاير بحر مغرب در مقابل افريقيا كه به شكل مثلّث و تمامى دور آن پانزده روز راه و يا مابين هر دو زاويه هفت روز راه است[صقليّه جزيره سيسيل است].
صقيع ـ (چو امير) نوعى از زنبور و پژ (بر وزن رخ)[ر.م].

آيين دهم

(در [حرف] صاد سعفص با كاف كلمن)
صك ـ (چو حقّ) قباله و سند اقرار به مال و غيره و معرّب چك (بر وزن بد)[ر.م] است.(عر)
صكّاك ـ (چو بقّال) رجوع به «چكاك» شود.
صكته ـ (چو هرزه) صدمه شديده.

آيين يازدهم

(در [حرف] صاد سعفص با لام [كلمن])
صلّ ـ (چو حقّ) باران متفرّق و اندك و گوشت و مانند آن كه تغيير يافته باشد و (چو دِقّ) مثل و مانند و مصيبت و شمشير برّنده و باران مذكور و مطلق مار و يا مار باريك زردرنگ و يا مارى است كه صورت آن مستدير است و گويند شنيدن آواز آن كشنده است و نام درختى هم هست.(عر)
صلا ـ (چو رضا) بريان و آتش و آتشگيره[ر.م] و (چو قضا) آتش و آتشگيره و آتش افروختن به جهت سرما و فرياد كردن در هنگام فروختن متاع و طعام دادن به فقرا.(عر)
صلاب ـ (چو شمار) اسطرلاب[ر.م].
صلابت ـ (چو شماتت) سختى و هيبت.(عر)
صلاة--->صلوات.(عر)
صلاح ـ (چو كَنار) معروف است كه ضدّ فساد است و نام شهر مكّه هم هست و (چو كتاب) مصالحه و آشتى و موافقت.(عر)

صفحه 190 - جلد سوم
صَلاحيّه ـ قابليّت و رجوع به «عشّاقيّه» هم نمايند.
صلب ـ (چو سخن) نام مرغى است و (چو قمر) زمين سخت سنگ شده و (چو مدّت) سخت و سنگ فسان [ر.م ]و (چو سرد) سخت و شديد و سوزاندن و به دار كشيدن و گوشت را بريان كردن و (چو تند) سخت و استخوان پشت كه پايين تر از ميانه دو شانه است تا سر استخوانى كه نشست آدمى بر آن است.(عر)
صُلبيّه ـ ناحيه اى است در صنعاى يمن كه مردمانش دلير و اشرافند و رجوع به «هفت پرده» هم شود.
صلت ـ (ل) بلده اى است بَهْجت مشام از بلاد شام.
صلتيّه ـ (ل) رجوع به «عجارده» نمايند.
صلح ـ (چو تند) آشتى و مدارا و (چو هند) ناحيه اى است در واسط [در عراق].(عر)
صلحا ـ جمع صليح[ر.م] است.(عر)
صلصال ـ (چو سردار) گِل آزادى كه آميخته با ريگ باشد و يا گِل تازه كه سفال نشده باشد و الاغى را نيز گويند كه نعره و فرياد كند و رجوع به «باميان» هم نمايند.(عر)
صلصل ـ (چو عنبر) پيشانى اسب و سفيدى يال آن و (چو بلبل) به معنى مذكور و قدح كوچك و يا مطلق قدح و شبان [چوپان] حاذق و موى پيشانى اسب و موى هاى سفيد پشت اسب و مرغ فاخته يا عكّه [ر.م] و يا مرغى است ديگر و الاغ صدا كننده و بقيه آب و زيت [روغن زيتون] و روغن و جايگاهى است در مدينه و آبى است نزديك يمامه [در جزيرة العرب].
صلصله ـ (چو زَلزَله و غلغله) جاى نرمه گوش و آواز زنگ و جرس و كبوتر بسيار.
صلوات ـ (چو رمضان) جمع صلا [ر.م] و جمع صلاة [ر.م ]است كه به معنى دين و مذهب و استغفار و رحمت و تعظيم و احترام و دعا خواندن و بخشيدن و طلب كردن و حسن ستايش خداى تعالى است مر پيغمبر خود را و هم عبادت مشهوره اسلاميّه كه مشتمل بر قيام و قعود و ركوع و سجود و اذكار و اوراد است و به پارسى «نماز» گويند كه معنى اصلى نماز سجود و خدمت و بندگى و طاعت و عبادت خداى تعالى است.(عر)
صلون ـ (چو عمود) ميوه كورز[ر.م] و خرنوب نبطى[ر.م].
صله ـ (ر.ف) و به پارسى «چلبله» گويند.(عر)
صليب ـ (چو كميل) كوهى است[كوهى است نزد كاظمه در دو منزلى بصره] و نام موضعى است و (چو امير) سخت و شديد و صحيح النّسب و علامت و نشانه و به دار كشيده و هر چيزى كه بر بالاى آن به دار مى كشند و هم چهار ستاره اى است در پشت نسر طاير[ر.م ]يا نسر واقع [ر.م] و معرّب چليپ هم هست و اهل صليب يا صليبيّه منسوب به همين آخرى و جماعت متعصّبى از فرنگ كه در قرون متوسّط شكست دادن سطوت و صولت اسلاميّه و استخلاص فلسطين و قدس شريف و اراضى مقدّسه را از دست اسلاميان تصميم داده و گروه گروه هجوم آور ممالك اسلاميّه گرديدند و شرح اجمالى اين وقعه [نبرد ]موافق نوشته بعضى مورّخين عثمانى، آنكه چون اوروپايى ها با اينكه چند ملّت بوده و هر ملّتى به ممالك مختلفه تقسيم شده بودند، بازهم تماماً عيسوى و به يك عقيده بوده و مطيع پاپ و داراى تمدّن بوده و بدان عقيدت بودند كه اگر كسى طالب تقرّب خداى تعالى باشد، بايد اشخاصى را كه معتقد به گفتار و تعليمات روحانيان نباشند، به قتل رسانند. تا در قرن يازدهم ميلادى پاره اى اشخاص خارجى غيرعيسوى در اوروپا سكنى داشته و از سه طرف احاطه بر عيسويان نمودند; اوّلاً مسلمين شام و مصر از مشرق، ثانياً مسلمين اسپانيا از مغرب و ثالثاً پروس ها[ر.م] و اسلاوها در عثمانى شرقى. و پاپ ها مى خواستند كه بيگانگان را عيسوى مذهب نمايند و بدين واسطه شواليه ها را تحريك مى كردند كه با آنها جنگ نمايند و همين جنگ عيسوى ها با مسلمين را «جنگ صليبى» گويند كه حاضرين آن صليب احمر(خاچ سرخ) با خود داشتند، و بالخصوص سَطوَت و ترقيات اسلاميان را كه در قرون وسطى داشتند، هموار طبايع خودشان نكرده و بر هم زدن اين شوكت را نصب العين نمودند. نخست ملتفت بودند بر اينكه محاربه دول اوروپا در همچنان موقع با يكديگر دور از شيوه عقل و باعث عقب افتادن از سرمنزل مقصودشان است. پس بايد صلحى

صفحه 191 - جلد سوم
عمومى تأسيس داده و بعد از آن فلسطين و قدس شريف را از دست اسلاميان مستخلص نموده و آن سطوت اسلاميّه را شكست داد. پس در تعقيب همين نكته اعلانات عمومى به تمامى فرق نصارى و دول اوروپا نشر كرده و معاهده اى به نام «متاركة الهيّة» تنظيم دادند و از طرف ديگر پاپا[پاپ] هم فرانسه و دول سايره را ترغيب و تحريص نموده و به مثوبات [ثواب هاى] بى نهايت اميدوار و مستظهر داشته و عهده دار عفو عمومى تمامى معاصى كبيره گرديد. پس به دستيارى قوه روحانيّه كه همدست قواى دولتى گرديد، عساكر نظامى و ملّى از هر طرف به جنبش آمده و تمامى مجاهدان به جهت امتياز از ديگران خاچى[صليبى] سرخ به بيدق ها [عَلَم ها] و لباس هاى خودشان دوخته و بدين اسم اهل صليب و صليبيّه مسمّى گرديدند و در مدت 180 سال از 490 تا 670 هجرى هشت مرتبه منازعه مجدّانه نموده، عاقبت بعد از متاركه بازهم حكومت نصارى[مسيحيان] تاب اقامت در قدس شريف نداشته و فلسطين مجدداً مسخّر اسلاميان گرديد.
   بالجمله جنگ هاى صليبى، پروس و اسپانى دو مملكت بزرگ را مسخّر مسيحيان نموده و جنگ هاى صليبى مشرق سبب قتل هزاران مسيحى گرديده و دولت عيسوى كه ايشان تأسيس نمودند، پايدار نگرديد و مع هذا بى نتيجه هم نبوده و اين محاربات كثيره سبب مزيد ارتباط گرديده و مسيحيان صنايع و معمولات اسلاميان و عمارات عالى و لباس هاى قشنگ و طبيب هاى حاذق و مدارس خوب ايشان را از نزديك ديده و همه چيز را از ايشان اقتباس كرده و از ترقيّات ايشان سرمشقى برداشته و بعد از جنگ هاى صليبى خيلى متمدّن تر از پيش گرديده و عاقبت خودشان را به مقامى رساندند كه انگشت نماى تمامى عالميان گرديدند، آه آه!(فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ)(بقره، 194).
صليب اكبر ـ دو نقطه تقاطع خط استوا و خط جنوب و شمال و دو نقطه تقاطع دايره معدّل و منطقة البروج [ر.م].(عر)
صليبيّه --->صليب.(عر)
صليح ـ (چو امير) صالح و جمع آن، صلحا است.(عر)
صَليل ـ (ق) آواز بريدن شمشير و صداى بر يكديگر افتادن و بر هم خوردن آهن.(عر)

آيين دوازدهم

(در [حرف] صاد سعفص با ميم كلمن)
صمّ ـ (چو دِقّ) مصيبت و داهيه[ر.م] و يكى از نام هاى شير درنده و (چو حقّ) بستن و سنگ زدن و به دندان گزيدن و كر و ناشنوا بودن و قصد كردن و انفاذ و عزيمت و (چو مُدّ) جمع صمّا و اَصَمّ است كه به عربى به معنى كر و ناشنوا و نيزه سخت و محكم و سنگ سخت و مارى كه افسون در وى اثر نكند و مردم ثابت قدم كه به هيچوجه از رأى خودش منصرف نتوان ساخت، گويا كه كر و ناشنوا است و هيچ چيز را نمى شنود و در عهد جاهليّت، ماه رجب را هم «شهرالله الاصمّ» مى گفتند زيراكه به جهت احترام آن ماه، محاربه را ترك مى كردند به طورى كه شيهه اسب و صداى شمشير به گوش نيامده و كسى را به طرف جنگ ندا نمى كردند.(عر)
صمّاء ـ (چو بقّال) زمين درشت و ناقه فربه و آبستن و داهيه [بلاى] شديده و مؤنّث اصمّ [ر.م] است.(عر)
صماخ ـ (چو خمار) نام آبى است در يك منزلى واسط[در عراق] و (چو كتاب) آب اندك و گوش و يا سوراخ باطن گوش كه متّصل به توى سر است و رجوع به «سامعه» نمايند.(عر)
صماره ـ (ل) رجوع به «حبش» شود.
صمت ـ (چو سخت) سكوت و يا سكوت بسيار كه در نزد عرفا، اوّلين شرط سلوك[است] و در «سلوك» مذكور افتاد.(عر)
صمرير ـ (ل) به نوشته ناسخ[ر.ض]، دهمينِ طبقه اوّل ملوك كلدانى[ر.م] بوده كه بعد از پدرش، صفر[ر.م]، در 3744 هبوطى در بابِل[در بين النهرين] جلوس كرده و از كنار عمّان تا سرحدّ گرجستان متصرّف بوده و به سان پدران خود به بت پرستى آغازيده و در خون ريزى بى گناهان

صفحه 192 - جلد سوم
فروگذارى نكرده و بعد از چهل سال سلطنت، پسر خود، قويمس[ر.م]، را وليعهد خود كرده و بدرود جهان گفت.
صمصام ـ (چو سردار) اسب گذرنده و شمشيرى كه خم نشده و دم آن برنگردد.(عر)
صمصام الدّوله--->ابوكاليجار.
صمغ ـ (چو سخت) كه به پارسى «ژد» و «زد» و «ازد» و «ازدو» و «اژد» و «اژدو» و «شلم» و «پنانك» و به فرانسه «گوم» و به لاتينى «گومى» و به يونانى «كومى» و «فوقمينون» و به سريانى «قاموز» و به رومى «دنيون» گويند، رطوبتى است كه بالطبع و يا بهواسطه شكاف هاى مصنوعى از تنه و شاخه هاى بعضى از اشجار و نباتات تراوش كرده و خشك و غليظ و منجمد مى شود و مراد از آن در صورت اطلاق، قسم صمغ عربى است كه از درخت مغيلان [ر.م] حاصل گردد و بهترين آن زرد مايل به سفيدى صاف شفّاف و برّاق آن است كه چون در آب اندازند و زمانى بماند، منتفخ نگرديده و تمام آن گداخته شده و چيزى از آن نماند و گداخته آن صاف و چسبنده باشد و چون قطعه اى از آن را در دهان گذارند، به كام و دندان بچسبد و منتفخ نشود بلگه گداخته گردد.(عر)
صمغ اجّاص ـ صمغ درخت آلو.
صمغ اُشتُرغاز---> كليانى.
صمغ اقاقيا ـ صمغ عربى[ر.م] است.
صمغ اَنجُدان; صمغ اَنگُدان ـ انغوزه[ر.م].
صمغ بحرى ـ كاه ربا[ر.م] است.
صمغ بُطَّم ـ سقّز[ر.م].
صمغ بِلاط ـ بنابر آنچه در مخزن[ر.ض] از صاحب منهاج[ر.ض] نقل كند، بعضى از آن معدنى و بعضى مصنوعى است مركّب از ازواى [ر.م] و خون سياوشان[ر.م] و سقّز [ر.م] و عنزروت[ر.م] و صمغ عربى [ر.م]، هريكى يك جزو و از هريك از زاج [ر.م] و بيخ مرجان[ر.م] نيم جزو كه همه را بسيار نرم كوفته و بيخته[غربال كردن] و با آب صمغ محلول سرشته و بر ديوار گچ كارى ماليده و مى گذارند تا خشك شود و هرچند خشك و كهنه گردد، بهتر است.
صمغ بَلَسان ـ روغن بلسان [ر.م].
صمغ بلوط ـ صمغ بلاط[ر.م] است.
صمغ بومى ـ به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، صمغ تنه درخت هاى مختلف، خصوصاً درخت گيلاس كه خودبه خود تراوش مى كند.
صمغ تنوب --->زفت رطب.
صمغ جوز رومى ـ كهربا.
صمغ چينى ـ كه «كينو» نيز گويند، به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، عده زيادى از عصيرهاى [شيره هاى ]خشك شده قرمزى قابض را گويند.
صمغ حَرشَف ـ كنگرزد[ر.م].
صمغ داميثا ـ صمغ درختى است در بلاد فارس و شبيه به انغوزه[ر.م].
صمغ دريايى ـ كهربا.
صمغ زيتون ـ كه «اسطرك» گويند، صمغى است كه در رنگ شبيه به ياقوت سرخ مركّب از قطرات صغار كه زبان را بگزد و آنچه شبيه به صمغ و بزرگ قطره و صاف باشد كه زبان را نگزد، در طب نفعى ندارد.
صمغ شُتُرغاز--->كليانى.
صمغ صنوبر ـ راتيانج[ر.م].
صمغ طرثوث--->كليانى.
صمغ عربى--->صمغ.
صمغ فارسى ـ صمغ درخت آلو و يا صمغ بادام برّى است.
صمغ قثار ـ كتيرا.
صمغ كرفس جبلى ـ كماشير[ر.م].
صمغ كَمكام ـ حسن لبه[ر.م].
صمغ كنگر ـ كنگرزد[ر.م].
صمغ مَحروت; صمغ مَحروث ـ انغوزه[ر.م].

آيين سيزدهم

(در [حرف] صاد سعفص با نون [كلمن])
صناچه ـ (ل) يا صهناچه; بنابر آنچه در تاريخ بحيره[ر.ض ]از عجايب المخلوقات[ر.ض] نقل كند، بزرگ جثّه ترين حيوانات

صفحه 193 - جلد سوم
برّى است و نظرش بر هر حيوانى كه افتد، آن حيوان در حال [فوراً] بميرد و هر حيوانى كه چشم آن را ببيند، جان نبرد و در هرجا كه صهناچه بود، هيچ جانور زندگانى نتواند كرد و اين جانور از آن سوى دشت باشد، قريب به ملك چين و يك قسمى از افعى هست كه هركه آن را ببيند، بميرد. چندى از آنها در دور صناچه ايستاده و خود را بدو بنمايند. جانورى بدان عظمت از ديدن آنها مرده و زهر چشم ايشان در آن اثر كند و چندگاهى طعمه ايشان از آن صناچه باشد.
صَناديد ـ (چو سرازير) جمع صنديد[ر.م].(عر)
صنار ـ (به كسر اوّل و تخفيف و تشديد ثانى) معرّب چنار.
صِناره ـ (ق) چنار و مرد بى ادب.
صِناعَت ـ [پيشه و كار].(عر)
صندد ـ (چو فلفل) صنديد [ر.م] و كوهى است در تهامه[در حجاز].(عر)
صندل ـ (چو عنبر) سندل[ر.م].(عر)
صندل دانج; صندل دانك ـ هزاراسپند[ر.م].
صَندَودا ـ (ل) دهى بوده در طرف بالاى انبار از سمت غربى فرات كه الآن خراب و در آنجا مشهد و زيارتگاهى است حضرت على ابن ابى طالب(عليه السلام) را.
صندوق ـ (چو پُرزور و منصور) ظرف بزرگ معروفى است كه در آن جامه و مانند آن گذارند و به عوض صاد، زاى هوّز و سين سعفص نيز گويند.(عر)
صندوق سكينه; صندوق شهادت; صندوق عهد ـ تابوت عهد[ر.م].
صندوقلى ـ نام يكى از قصبات آناطولى[آسياى صغير] كه آبش خوش گوار و هوايش سازگار و مردمانش حنفى مذهب و خوش مشرب و تركى زبان و به فقرا مهربانند.
صنديد ـ (چو دلگير) غالب و قاهر و شجاع و دلير و سخى و حليم و بزرگ و شريف و باد شديد و سرماى شديد و باران بزرگ قطره و داهيه [ر.م] و جماعت عسكر.(عر)
صنع ـ (چو سرد) ساختن و عمل كردن و (چو تند) به معنى مذكور و احسان و ايجاد و هر چيز مسبوق بر عدم كه از آثار قدرت مطلقه است و ترجمه كردن آن به قدرت، كه در عرف عامه متداول است، از اين راه است.(عر)
صنعا ـ (چو صحرا) نام دو موضع است; يكى، از دهات غوطه دمشق كه جمعى بدان منسوب و به صنعاى شام معروف است و ديگرى، در يمن كه به صنعاى يمن مشهور و بعضاً به كُبرى نيز موصوف و احسن و اشهر بلاد عربستان و از خوبى و كثرت فواكه و انهار شبيه ترين بلاد بر دمشق و هوايش سالم و معتدل و آبش خوش گوار و امراض و علل[بيمارى ها] در آن كم و نوعى از گندم در آنجا به عمل آيد كه دو حبّه در يك پوست بوده و اهالى خودش«عَلَس» و به پارسى «گندم مكّه» گويند و بعضى گفته كه هر روز بعد از زوال [غروب]، اندكى باران در آنجا بارد و اين شهر قديماً پايتخت ملوك يمن بوده و مردمانش عرب و زيدى مذهب و ملوك آن ديار سادات صحيح النّسب و مانند خلفاى بنى عباس لقب داشته و خود را امام مفترض الطاعه دانند. بالجمله شهر صنعا قديماً در زمان جاهليّت به اوال يا ازال موسوم بوده و اخيراً به جهت اشتهار صنايع آن در جزيرة العرب بدين اسم مسمّى گرديده و يا بعد از غلبه حبش كه استحكام آن را ديدند، به همين اسمش مسمّى داشتند كه به معنى مستحكم است و يا به نام بانى خود، صنعاء ابن وال ابن رامر، موسوم گشته و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، بنا كرده سام ابن نوح است.
صنعاى شام; صنعاى كُبرى; صنعاى يمن--->صنعا.
صنعان ـ (چو سردار) لغتى است در صنعا.1

1. طبق روايت عطار نيشابورى در منطق الطير، عارفى بزرگ است كه در مكه 400 مريد داشت و بر اثر خوابى كه ديد با جمعى از مريدان به روم رفت و عاشق دخترى مسيحى شد و به دعوت او از دين اسلام به در آمد و به معبد مسيحيان رفت و به عبادت پرداخت و شراب خورد و سالى خوكبانى كرد ولى توفيق الهى او را دريافت و توبه كرد و با مريدان به سوى مكه بازگشت. دختر مسيحى را هدايت غيبى فرا رسيد و از پى شيخ روان شد و در بيابان به شيخ رسيد و در حضور او جان سپرد.
«شيخ صنعان پير عهد خويش بود *** در كمال از هر چه گويم بيش بود
شيخ بود او در حرم پنجاه سال *** با مريد چارصد صاحب كمال
هم عمل هم علم با هم يار داشت *** هم عيان كشف هم اسرار داشت...
آخر الأمر آن صنم چون راه يافت *** ذوق ايمان در دل آگاه يافت
شد دلش از ذوق ايمان بى قرار *** غم درآمد گرد او بى غمگسار
گفت: شيخا، طاقت من گشت طاق *** من ندارم هيچ طاقت در فراق
مى روم زين خاكدان پر صُداع *** الوداع اى شيخ عالم، الوداع
اين بگفت آن ماه و دست از جان فشاند *** نيم جانى داشت بر جانان فشاند
قطره اى بود او در اين بحر مجاز *** سوى درياى حقيقت رفت باز
جمله چون بادى ز عالم مى رويم *** رفت او و ما همه هم مى رويم»

صفحه 194 - جلد سوم
صنعت ـ (ر.ف) و رجوع به «كيميا» هم شود و آن را به پارسى «ورز» و «ورزه» و «شوال» و «اهنوخوشى» [گويند].(عر)
صنعت سخن ـ شعر و قريحه شعر گفتن.
صنف ـ (چو هند) صفت و نوع و قسم و حاشيه لباس و جمع آن صنوف و اصناف است و (چو بند) نام موضعى است در چين يا هند كه عود صنفى هم كه به نوشته فرهنگ مخزن[ر.ض]، از قمارى [ر.م] پست تر و از قاقلى[ر.م] نيكوتر است، بدانجا منسوب بوده و از آنجا آرند و در قطر[ر.ض ]گويد: از رَدى ترين [پست ترين] اجناس عود است.(عر)
صنم ـ (چو تنه) نام موضعى است و (چو خَجِل) قوى و پُرزور و (چو قمر) قوى بودن و هم به معنى معروف كه «وثَن» نيز گفته و به پارسى «بت» و «شمن» خوانده و به نوشته قطر[ر.ض]، صنم هم معرّب شمن مى باشد و حقيقت آن عبارت از معبود كفّار است كه در ازمنه قديمه، خصوصاً در زمان جاهليّت بدان پرستش و ستايش مى كرده اند و با اينكه بت هاى اعراب در زمان جاهليّت از صد متجاوز بوده، تنها يك چندى از آنها به صور مختلفه حيوانات بوده است و پس از آنكه عمرو ابن لحى [اوايل قرن 3م] مكّه را مسخّر كرده و قبيله جرْهم را از آنجا خارج نمود، همان بت ها را كه به صورت حيوانات بودند از اطراف عالم، چنانچه اساف و نائله و هبل را از بلقا [در شام] و ودّ و سواع و يغوث و يعوق و نسر را از ساحل جدّه به ارض مكّه نقل داده و هريك از آنها به يكى از قبايل عرب اختصاص يافت، چنانچه ودّ، قبيله كلب را، و سواع، قبيله همدان را و يغوث، مذحج را و يعوق، مراد را و نسر، حمير را مختصّ گرديد و شرح اجمالى هريك در محل خود مذكور و رجوع به «وثن» هم نمايند.(عر)
صنم اكبر--->هبل.
صنمْ پيكر ـ نيكو و زيبا، چون در عرف شعرا متداول است در جايى كه كسى را به زيبايى و نيكويى وصف نمايند، او را تشبيه به صنم [بت] مى كنند گويا كه مانند صنم لايق سجده و ستايش است. خاقانى[ در قصايد خود، در تهنيت عيد] گويد:
«ساقى صنم پيكر شده، باده صليب آور شده *** قنديل از او ساغر شده، تسبيح زنّار آمده»
   و مراد آن است كه از ترتيبات مجلس شراب، رشته ديانت گسسته و از بس كه حريفان مشغول شرب باده شده و زهد و تقوى را فراموش كرده اند، به جاى تسبيح، زنّار بسته و قنديل[چراغ] مسجد را ساغر نموده و خودشان صليبى و خاچ پرست شده و ساقى را هم صنم پندارند. و يا موافق نوشته بعضى از اهل دقّت، مراد آن است كه همه اجزاى مجلس شراب در كمال نيكويى است به نحوى كه گويا ساقى از نيكويى صنم شده و باده منشأ آوردن صليب گرديده زيراكه از گرفتن ساغر به يك دست و صراحى [جام مى] به دست ديگر شكل صليب به هم مى رسد به جهت گشادگى دست ها و يا اينكه از هيئت دست و دو طرف صراحى كه از دو طرف كف ساقى بيرون است، شكل صليب به هم رسد و بهترين معنى اوّلى مذكور است.
صنوبر ـ به نوشته مخزن[ر.ض]، اسم عربى و به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، نام عربى و پارسى درختى است مخروطى معروف كه به پارسى «كاش» و «كاج» و «ناژو» و

صفحه 195 - جلد سوم
«ناجو» گفته و به فرانسه «ساپَن» و به لاتينى «ابيس» و به سريانى «ارزند» و به يونانى «تلوغيطوس» ناميده و آن را اصلاً خزان نبوده و هماره سبز و خرّم مى باشد و ارتفاع آن تا پانزده متر و نورسته هاى آن در طب مانند عوامل محرّكه مستعمل و به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، به سه قسم مى باشد; يكى به نام عامّ صنوبر معروف است كه مذكور افتاد و دويّمى كاج چلغوزه اى كه داراى ميوه اى است موسوم به «چلغوزه» و در «چلغوزه» نگارش داديم و سيّمى كاج وحشى كه نورسته هاى آن كمتر از قسم اوّلى مستعمل گردد و خلاصه تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] آنكه صنوبر به نام نر و ماده به دو قسم بوده و اوّلى نيز كه ثمرش بى مغز است، بستانى و جبلى بوده و دويّمى هم صغير و كبير مى باشد. امّا نرِ بستانى درختى است بزرگ و شبيه به چنار و برگ آن شبيه به خياطه[ريسمان] قوى و ثمر آن به شكل دل حيوان و به قدر دل گوسپند و بزرگ تر از آن كه «بركاج» و «پركاج» گويند و بعد از رسيدن خشكيده و از هم شكافته گرديده و خشبى باشد و مغزى ندارد و مأكول نيست و راتيانج[ر.م ]صمغ اين درخت است. و امّا نر جبلى در سردسير به هم رسيده و ثمر آن نيز غيرمأكول و از مطلق آن مراد همين، و چوب آن چرب بوده و به جاى شمع و چراغ و مشعل مى سوزانند و امّا ماده صغير كه به «صنوبر صغار» معروف و به پارسى «تنوب» گويند، ثمرش مثل دل گوسپند و از آن بزرگ تر و مغز ثمر آن با تلخى و سفيدى و «قضيم قريش» عبارت از آن است و در سمنان كثيرالوجود و راتيانج صمغ آن است و رجوع به «تنوب» هم نمايند. و امّا ماده بزرگ كه به «صنوبر كبار» معروف است، در گيلان يافت مى شود و بسيار بزرگ و مغز ثمر آن را به اصطلاح آنجا «چلغوزه» گفته و درخت آن را «درخت چلغوزه» نامند و ثمر آن به قدر بالنگى و مغز دانه هاى آن مثل قضيم قريش و باليده تر و شيرين تر از آن است.
صنوبر چلغوزه; صنوبر صغار; صنوبر كبار; صنوبر ماده; صنوبر نر--->صنوبر.
صنوف ـ (چو هبوط) جمع صنف[ر.م] است.(عر)

آيين چهاردهم

(در [حرف] صاد سعفص با واو [هوّز])
صواب ـ (چو سواد) لايق و مناسب و امر حق، در مقابل خطا.(عر)
صواعق ـ (چو نوازش) جمع صاعقه.(عر)
صوامع ـ (ق) جمع صومعه.(عر)
صوب ـ (چو قول) ريختن و ريخته شدن و نازل شدن و سمت و جهت و صواب و ابر بارنده و دشتى است در يمامه[در شبه جزيره عربستان].(عر)
صوبه ـ (چو روزه) مجتمع و محل جمعيّت و محال [محله ها] و بلوك و ناحيه.(عر)
صوت ـ (ر.ف) [آواز و آواز كردن و آهنگ موسيقى].(عر)
صور ـ چند وزن و چند معنى دارد كه به جهت سهولت هريكى را جداجدا مى نگاريم:
   1. (بر وزن مدّت) دهى است در چهار فرسخى قدس شريف.
   2. (بر وزن تبّت) موضعى است از اعمال [توابع ]مدينه.
   3. (بر وزن شكم) جمع صورت.
   4. (بر وزن قول) ساحل نهر و بن درخت خرما و ريشه آن و نخل كوچك و يا نخل بسيار در يك جا جمع شده.
   5. (بر وزن سخن) قلعه اى است عجيب و مستحكم در سر كوهى در قُرب ماردين[در تركيه] و جمع صورت هم هست و در «صور كواكب»، رجوع به «برج» نمايند.
   6. (بر وزن قمر) ميل كردن.
   7. (بر وزن كور) شاخى كه در آن دميده مى شود و در اصطلاح اهل شرع، عبارت از چيزى است كه در دست اسرافيل بوده و مأمور به دميدن آن است كه مصرّح به قرآن و نام ديگر آن «ناقور» و اعتقاد به وجود صور همچنانى، از جمله ضروريّات دين مى باشد. و امّا دانستن حقيقت آن كه از نور است و يا غير آن، و فهميدن عدد نفخات كه به نام «نفخه فزع» و «نفخه صعق» و «نفخه قيام» سه مرتبه است و يا به نام «نفخه اماته» و «نفخه احيا» دو مرتبه است، لازم نيست ليكن دور نيست كه به استناد آيه مباركه(وَ نُفِخَ فِى

صفحه 196 - جلد سوم
الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِى السَّمَاوَاتِ وَ مَنْ فِى الأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شَاءَ اللهُ ثُمَّ نُفِخَ فِيهِ أُخْرى فَإِذَا هُمْ قِيَامٌ يَنْظُرُونَ)(زمر، 68) و اخبارى كه در تفسير آن وارد شده، به دو نفخه معتقد باشيم، يكى نفخه اماته يا صعق كه در عقب آن تمامى ذى حيات ترك حيات خواهد كرد و ديگرى نفخه احيا يا قيام كه در عقب آن تمامى مخلوقات و مردگان زنده شده و به عرصه محشر خواهد آمد و در كيفيّت نفخ و فاصله ميان دو نفخه و ساير تفاصيل آن، رجوع به كتب عقايد نمايند و بالجمله لفظ صور (بر وزن كور) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام چند موضعى هم هست; يكى بندرى است از بنادر عمان و ديگرى بندرى است از بندرهاى شام كه دارالاماره جبل عامل و مردمانش شيعه مذهب و خوش مشرب و آبش خوب و هوايش مرغوب و سمت مشرقش صحرا و سه طرفش دريا و فيثاغورث و اقليدس از آنجا ظهور كرده اند و در مراصد[ر.ض ]گويد: صور شهرى است مشهور و محكم و عظيم القدر كه قديماً از حدود مسلمين بوده و داخل درياى شام است، مثل داخل شدن كف دست در بازو و از سه طرف به دريا محدود و در شش فرسخى سمت شرقى عكّه [در فلسطين اشغالى ]واقع است و احمد رفعت[ر.ض ]گويد: نام دو شهر است در فنيكه [فنيقيّه] كه يكى در 1900 مقدّم ميلادى تأسيس يافته و در 572 ميلادى به دست بختصّر[ر.م ]تخريب شده و در ساحل جنوبى صيدا [در لبنان] واقع است و ديگرى در جزيره اى نزديكى صيدا واقع و از طرف اهالى صور كه پس از قتل و غارت ممالك اصلى ايشان به همان جزيره پناهيده بودند، تأسيس يافته و بعض ديگر از مورّخين عثمانى گويد: صور در ساحل شام و به فاصله 75 كيلومتر در جنوب غربى بيروت واقع و اسم قديمش تير بوده و در زمان خليفه ثانى جزو ممالك اسلام گرديد و پس از زمانى 78 سال به دست اهل صليب افتاد و سلطان صلاح الدين ايّوبى[قرن 6هـ] دوباره در حوزه اسلامى داخل نمود.(عر)
صور آه ـ فرياد و نعره و صداى دردناك.
صور اسرافيل --->صور.
صور صبحگاهى ـ آه و ناله وقت صبح.
صور كواكب --->برج.
صور نيم شبى ـ آه و ناله نيم شب.
صورت ـ (چو رونق) خارش مانندى است در سر و (چو دوزخ) شكل و هرآنچه به صورت چيزى درست كنند، ذى روح باشد يا غير آن و به پارسى «تندس» و «تندسه» و «تنديس» و «تنديسه» گويند و در اصطلاح فلاسفه، مقابل ماده را گويند كه به خودى خود قائم نبوده و محتاج به ماده و از عوارضات آن است و هم به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، بندرى است بزرگ از گجرات [در هند ]و مدينه اى است بهجت آيات كه به سى هزار خانه مشتمل و اكثر مردمانش هندوان و ديگرى اهل ايمان و گبر [زردشتى] و اسماعيلى و پارچه هاى بسيار خوب، خصوصاً زربفت اعلى در آنجا مى بافند و بالجمله بدين معنى با سين سعفص هم ديده شده.(عر)
صورت طالع--->زايجه.
صورى ـ (چو حولى) نام آبى و يا موضعى است در نزديكى مدينه و (چو روزى) امر ظاهرى و هر چيز منسوب به صورت.(عر)
صوطله ـ به نوشته برهان[ر.ض]، نوعى از چقندر و يا خصوص آنچه زردرنگ مايل به سفيدى باشد كه اگر برگ آن را بر شراب ريزند، بعد از دو ساعت سركه شود و اگر بر سركه ريزند، بعد از دو ساعت شراب گردد.
صوف ـ (چو قول و شفق) گذشتن تير از نشانه و با پشم بودن گوسپند و (چو خَجِل) گوسپند بسيار پشم و (چو كور) پشم و موى گوسپند.(عر)
صوف الارض--->گندناى كوهى.
صوف البحر ـ يا پشم دريا; چيزى است شبيه به پشم كه از صدف بزرگ سفيدى كه سر آن عريض و طرف دم آن مايل به باريكى و از اندرون شكافته و شبيه به درمنه [ر.م] و اندرون آن مايل به زردى و سرخى و در جوف آن حيوانى ايستاده و از راه شكاف آن پشمى برمى آيد.
صوفان ـ كه آل صوفه و آل صوفان و آل صفوان نيز گويند، به نوشته شرح قاموس[ر.ض]، نام قومى است كه در زمان

صفحه 197 - جلد سوم
جاهليّت از قبايل متفرّقه بسيارى تشكيل يافته و كعبه را خدمت نموده و مناسك و اعمال حج را به جا آورده و حجّاج را از عرفات به مكّه عودت مى داده اند و دور نيست كه فرقه صوفيّه هم به جهت تشبّه در طاعت و عبادت منسوب به همين قوم صوفان بوده و بدين اسم اختصاص يافته باشند و يا اينكه منسوب به اهل صفّه و در اصل صُفّيّه بوده و به جهت تخفيف فاى اوّل را تبديل به واو داده و صوفيّه گفتند و يا منسوب به صوف به معنى پشم مى باشند كه به جهت پشمينه پوشى كه لباس عبّاد و زهّاد است، بدين عنوان اختصاص يافته اند.
صوفى ـ هريك از آحاد فرقه صوفيّه.
صوفى آباد ـ دهى است در عراق[عراق عجم; نواحى مركزى و غربى ايران] و ديگرى در آذربايجان و سيّمى در سمنان كه قبر علاءالدوله سمنانى مشهور [عارف قرن 7 و 8 هـ] هم در آنجا است.
صوفى حميد ـ نام بقعه اى است در بلاد شيروان [ر.م].
صوفيان ـ جمع صوفى و نام دهى است در شش فرسخى تبريز.
صوفيانه ـ نام اصولى [آوازهاى اصلى موسيقى ايرانى ]است از جمله هفده بحر اصول موسيقى.
صوفيّه ـ شهرى است شهير مقرّ اداره بلغارستان و نام قديمى آن سارديق و در 347 هجرى جمعيّت رهبانيّه در آنجا تشكيل يافته و در 788 هجرى سرعسكر روم ايلى[ر.م] با حسن تدبير جاسوسى خبير، بدون محاربه ضبط و مسخّرش نمود و هم عنوان مشهور فرقه اى است معروف و در السنه داير و بهواسطه اينكه استكشاف خصوصيّات آن محل رغبت عامّه است، در ضمن پنج ماده به ترجمه اجمالى آن مى پردازيم:
   ماده 1. در وجه تسميه آن: رجوع به «صوفان» شود.
   ماده 2. در تعريف آن: در بستان السياحة[ر.ض] گويد كه اهل رياضت و مجاهده اند و رجوع به «قلندر» هم شود و سيّد شريف [ر.ض] در شرح مطالع[ر.ض] گويد: طايفه اى است از اهل رياضت و مجاهده كه در توحيد و معرفت از شيوه استدلال و نظر كناره جسته و راه پيماى رياضت و مكاشفه بوده و تابع دين پيغمبر زمان خود بوده و مجاهده و رياضتشان موافق قانون و آن پيغمبر باشد و الاّ ايشان را حكماى اشراقى گويند، چنانچه كسانى كه در توحيد و معرفت سالك مسلك نظر و استدلال هستند، اگر مطابقت شرع و آيين پيغمبر زمان خود را ملحوظ دارند، به متكلّمين موسوم بوده و گرنه به مشّائين و حكماى مشّائى مسمّى مى باشند و حاصل اين جمله آنكه اهل مجاهده و رياضت را كه تابع شريعت مقدّسه باشد، صوفى گويند و مراد آن نيست كه عين همين لفظ را گفته باشند زيراكه اين لفظ عربى است و موصوفين به اوصاف مذكوره را تنها در لغت عرب صوفى گويند و امّا ملل سايره هريكى به زبان خودشان به اسمى مسمّى دارند و چنانچه در بستان السياحة[ر.ض] گويد، فرقه صوفيّه از عهد آدم(عليه السلام) و در هر زمان و هر ملّت بوده و پُرواضح است كه در نزد هر ملّتى به اسمى ديگر مسمّى بوده اند و بعضى از دانشمندان گويند: آنچه از كتب تاريخ مذاهب و عقايد فلاسفه قديم يونان مفهوم مى شود، مذهب تصوّف قرن هاى زياد پيش از اسلام در ملك يونان ظهور داشته; از حكماى آن ديار اكسنوفان حكيم در قرن ششم مقدّم ميلادى كل كاينات را يك جوهر اصلى تصوّر كرده و آن جوهر را خدا ناميده و تمامى اشياء عالم را وحدت محض مى دانست و بعد از او شاگرد او، برمانيدس، چنانچه در «برمانيدس» اشاره نموديم، پيروى او نموده و در شهر آتنه، پايتخت يونان، تأسيس مدرسه نمود و فيثاغورس مشهور نيز از حكماى قرن ششم مقدّم ميلادى مروّج رسوم تصوّف بوده و خوردن حيوانى را قدغن اكيد نموده و شاگردان خود را به رياضات شاقّه و سكوت مدّت متماديه امر مى كرد و پلوتن [فلوطين] حكيم مشهور كه هم در 417 مقدّم هجرى تولّد يافته و در 352 مقدّم هجرى وفات يافته، در عقيده تصوّف بر حكماى مذكور برترى داشته و گويد: انسان كامل با كثرت خلوت و مراقبت و تحمّل زحمات رياضت مى تواند كه با خداى بى چون وحدت حاصل نمايد و بعد از وفات پلوتن، شاگرد وى، پورفير[فرفوريوس]، نيز مسلك استاد را تبعيّت نموده و

صفحه 198 - جلد سوم
در 318 مقدّم هجرى در روما وفات يافته و تئودوسيوس، امپراطور روم، اكثر كتب او را به آتش سوزانيد.
   بالجمله شك نيست در اينكه مسلك تصوف پيش از ظهور اسلام هم شيوع وافر داشته و اصل اساس آن، كه وحدت وجود است، معتقد اكثر حكماى يونان و غير ايشان بوده است و اما ظهور آن در دوره اسلام در ماده مابعدى مذكور است.
   ماده 3. در شيوع مسلك صوفيّه بعد از اسلام: بدان كه به نوشته اكثر اهل فن، عثمان ابن عفّان ابن شريك كوفى كه به ابوهاشم كوفى معروف و اهل بدعت و فاسدالعقيده بودن وى مصرّح به حديث عسكرى است، در اواخر زمان بنى اميّه اين مذهب را به جهت برهم زدن اساس اسلام و معارضه ائمه دين وضع كرده و او اوّل كسى بوده كه به صوفى اشتهار يافت، بهواسطه آنكه مانند رهبانان نصارى پشم و درشت پوشيده و مانند ايشان به حلول و اتّحاد قائل گرديد، ليكن نصارى درباره حضرت مسيح(عليه السلام) معتقد شده و اين ملعون درباره خودش ملتزم گرديد و در ميان آن دو دعوى هم متردّد و متحيّر مانده و معلوم نشد كه رأى شومش در آخر به كدام يك قرار گرفت و تابعين او را هم اگرچه پشمينه پوش نباشند، به جهت انتساب به او صوفيّه گويند و گاه است كه ايشان را به جهت انتساب به او و كنيه او و يا نام پدر او و يا پسر او منسوب داشته و بهاشميّه و بهشميّه و هاشميّه و عثمانيّه و شريكيّه گويند و چون سفيان ثورى[قرن 2هـ] كه ترجمه اجمالى او در «سفيان» مذكور افتاد، عرصه اين مذهب باطل را توسعه داد، اين فرقه را ثوريّه و سفيانيّه نيز نامند و به همين جهت به بايزيد بسطامى[قرن3هـ] نسبت داده و يزيديّه و بسطاميّه نيز گويند و به حسين ابن منصور حلاّج[قرن 3هـ ]منسوب داشته و حلاّجيّه و منصوريّه هم خوانند و بهواسطه اعتقاد به حلول و اتّحاد به حلوليّه و اتّحاديّه موسوم شده و به جهت مبالغه جمعى از ايشان كه در اتّحاد نموده و به وحدت وجود قائل شدند، به وحدتيّه هم مسمّى مى باشند و ازآن رو كه در باب مشايخ خودشان غلوّ نموده و به خدايى ايشان معتقد بوده و به ضلالت خود و ديگران افزودند، ايشان را غُلات و غاليه و غاويه مى نامند و به سبب مكر و حيله و زرق و خدعه و مردم فريبى به زرّاقيّه و خداعيّه نيز ملقّب مى باشند و چون مذهبى اختراع نمودند كه مشتمل بر نصرانيّت و رهبانيّت بوده و كفر و اسلام را درهم آميخته بودند، به مبدعيّه و يا مبتدعيّه معنون مى باشند و به جهت منافق و رياكار بودن، به مرائيّه موسوم و به جهت لاف هاى بسيار كه مى زنند، به متصلّفه مسمّى مى باشند و چون اصطلاحى وضع كرده و آن را «تصوّف» نام كردند، علماى ايشان را متصوّفه گويند. و بالجمله اينها اسامى مشتركه فرق متنوّعه صوفيّه مى باشند كه بر تمامى آنها جارى و صادق آيد و امّا اسم مخصوص هريك از آنها در ماده بعد مذكور خواهد شد.
   ماده4. در بيان فرق مختلفه و طوايف متنوعه صوفيّه و ذكر اجمالى عقايد هريك از آنها: بدان ـ ايّدك الله ـ كه اين فرقه ضلالت اثر هماره تابع هواى نفس و آراء فاسد و خيالات كاسد[ناروا] بوده و به دستاويز مُتْقنى استناد ننموده اند كه در مواقع اختلاف فى مابين ايشان حكم بوده و رافع خلاف باشد و ازاين رو هركس راهى پيش گرفته و به مذاهب بسيار مشتمل مى باشند كه از آن جمله دو مذهب حلوليّه و اتّحاديّه و يا آن دو با واصليّه و عشّاقيّه و يا وحدتيّه و تناسخيّه و يا آن چهار با تلقينيّه و زرّاقيّه و يا آن شش با وحدتيّه اصل بوده و مذاهب سايره فروع آنها مى باشند و على التحقيق تنها حلوليّه و اتّحاديّه اصل و اساس تمامى مذاهب صوفيّه بوده و غير آنها هر چه باشد، از فروع آنها هستند و شرح اجمالى اين مدّعا در ضمن دو فصل نگارش مى يابد:
   فصل اوّل ـ در اصول مذاهب صوفيّه كه عبارت از حلول و اتّحاد است: اما حلوليّه گويند كه خداى تعالى در ما حلول كرده و همچنين در ابدان جميع عارفين. و بطلان اين عقيده ظاهر و هر عاقلى را علم قطعى حاصل است بر اينكه حلول كننده محتاج است به محل و هر محتاج ممكن الوجود است نه واجب الوجود. پس اگر خدا در چيزى حلول كند، محتاج به آن چيز بوده و واجب الوجود نباشد و رجوع به «حلوليّه» هم نمايند. و اما اتّحاديّه معتقد

صفحه 199 - جلد سوم
هستند بر اينكه با خدا يكى شده اند و همچنين خداى تعالى با همه عارفان يكى مى شود و حق تعالى را به آتش تشبيه كرده و خودشان را به زغال و آهن تشبيه مى نمايند، چنان كه آهن و زغال به سبب مصاحبت آهن، آهن مى شوند، عارف نيز بهواسطه قرب خدا، خدا مى شود. و اين سخن هم محض كفر و زندقه و هركه اندك عقلى دارد مى داند كه قياس كردن واجب و ممكن بر يكديگر غلط بوده و از اينكه ممكن، طبيعت ممكنى گرفته و يا به رنگ و صفت آن برآيد، لازم نمى آيد كه واجب، ممكن و يا ممكن، واجب باشد و علاوه كه بنابر اعتقاد اين دو طايفه تعدّد خدا لازم آيد، زيرا تواند بود كه در هر عصرى هزار عارف و زياده نيز باشد. و بعضى از متأخّرين اتّحاديّه، مثل محيى الدين عربى[قرن 7هـ] و شيخ عزيز نسفى [قرن 7هـ] و عبدالرزاق كاشى [قرن 9هـ] كفر و زندقه را از حد گذرانيده و به «وحدت وجود» قائل شده و گفتند كه هر موجودى خدا است، نه اينكه بعد از رياضت با خدا يكى مى شود، چنانچه اتحاديّه مى گفتند. محيى الدين گويد: «سبحان من اظهر الاشياء و هو عينها» و بايزيد بسطامى گويد: «ليس فى جبّتى سوى الله» و «سبحانى سبحانى ما اعظم شأنى» و «رأيت الله فى المنام و رأيت الله فى صورة شيخ هرم». و «انا الحق» گفتن منصور [حلاّج] مشهور است و از كتاب جواهرالذات عطّار نقل است كه گويد: «تو هم مثل اويى، انا الحق بگو»، و در وقت كشته شدن با كافر تاتارى كه اسيرش كرده بود، گفت: «كلاه تتارى بر سر گذارى و بدين صورت خود را به من مى نمايى و قصد قتلم مى كنى و گمان دارى كه من تو را نمى شناسم. بكش كه هزار جان من فداى شمشير تو باد». و سنّيان بسته اند كه بايزيد سقّاى حضرت صادق(عليه السلام) بوده و حال آنكه محض كذب و افترا و آن لعين معاصر حضرت امام حسن عسكرى(عليه السلام) بوده و يك چندى خدمت جعفر كذّاب هم نموده است. و از جمله عادات متعصّبين اهل سنّت آنكه چون ديدند يكى از مشايخ ايشان رسوايى را از حد گذرانيده و پرده از روى كفر و زندقه خود برانداخته، دعوى دوتايى او نموده، مى گويند هريك از حسين ابن منصور حلاّج و بايزيد بسطامى و امثال ايشان دو نفر بوده اند، يكى مسلِم و ديگرى كافر و حال آنكه منافى عقيده فاسده خودشان است كه از كثرت عناد و تعصّب، اتّحاد را كه قاعده مذهب باطل خودشان [است]، فراموش كرده و به دوتايى قائل شده اند. دروغگو حافظه ندارد. و مخفى نماند كه عمده سبب كفر و زندقه ايشان مطالعه بعضى از كتب فلاسفه يونان بوده كه گفتار ضلالت شعار ايشان را اختيار كرده و محض اينكه ديگران مطّلع نشده و پى به دزدى ايشان برند كه سارق عقايد شنيعه يونانيان هستند، معنى را لباس ديگر پوشانيده و وحدت وجودش نام كرده و در مقام استفسار حقيقت آن گفتند كه اين معنى به بيان نيامده و بدون رياضت بسيار و خدمت پير كامل بدان نتوان رسيد و بدين نيرنگ احمقان را سرگردان ساخته و جمعى از سفها اوقات عزيز خود را ضايع كرده و فكرها به كار برده و آن كفر عظيم را تأويل ها نمودند.
   پس مؤمن بايد كه فريب ايشان نخورده و از حق تعالى توفيق خواسته و كتاب خدا و احاديث ائمه هدا(عليهم السلام) را رهبر و مرشد خود نموده و طالب ديانت حقّه باشد كه اگر بالفرض در جايى هم پايش سكندرى خورده و بهواسطه قصور فهم خود از ادراك معنى حقيقى واقعى يكى از مواد ديانت عاجز و قاصر آمده و خلاف واقع را معتقد باشد، بازهم در نزد عقل و شرع معذور بوده و دوچار خذلان ابدى نگردد.
   فصل دويّم ـ در بيان فروع مذاهب صوفيّه و مجملى از عقايد ايشان:
   1. ابهريّه: به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، يكى از جمله مذاهب صوفيّه كه تنها اسم آن زبانزد عامّه و چيزى از عقايد ايشان معلوم نيست.
   2. اتّحاديّه: رجوع به فصل اوّل [همين مدخل] شود و در ضمن فروع ذكر كردن آن، به جهت مراعات ترتيب است.
   3. احراريّه--->نقشبنديّه.
   4. احمديّه: كه به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، به شيخ احمد شمس الدين صاروخانى، از اكابر اولياى روم

صفحه 200 - جلد سوم
[آسياى صغير] منسوب و بهترينِ شعبات خلوتيّه و سهرورديّه و شازليّه و خودش هم به نام سنانيّه و عشاقيّه و رمضانيّه و جراحيّه و مصريّه و بخوريّه به چندين شعبه مى باشد.
   5 و 6. ادريسيّه; ادهميّه: به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، مانند ابهريّه اند.
   7. ازهريّه--->بكريّه.
   8. اسحاقيّه: مانند ابهريّه است.
   9 و 10. اسديّه; اشرفيّه--->قادريّه.
   11. اعظميّه: مانند ابهريّه است.
   12. اكبريّه: به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، به ابوعبدالله محيى الدين ابن محمد ابن على مغربى منسوب و نسبت طريقت وى به شيخ عبدالقادر گيلانى [قرن 6هـ] موصول و بهواسطه شيخ تقى الدين به حضرت خضر(عليه السلام) منتهى و بدين واسطه مجموعه جميع طرق حقّه مى باشد.
   13. الهاميّه--->باطنيّه.
   14 و 15 و 16. انسيّه; اُويسيّه; ايقانيّه: مانند ابهريّه اند.
   17. باطنيّه: كه به نوشته حديقة الشيعه[ر.ض]، مانند تلقينيّه دعواى [ادعاى] علم باطن كرده و ديوانگان را اهل باطن دانسته و ايشان را مجذوب نام كرده و مانند حبيبيّه و ولائيّه به غايت دوست مى دارند و گويند معنى عبادات را به غير از اهل باطن كسى نداند و بيشتر مقالات ايشان مثل مقالات باطنيّه اسماعيليّه است الاّ اينكه ايشان پيشواى خودشان را امام نام كرده و خلفا را دشمن دارند، به خلاف اينان كه خلفا را دوست داشته و رئيس خودشان را پير و مرشد نام كنند. و بالجمله مسلك الهاميّه نيز كه يكى از فرق صوفيّه است، قريب به باطنيّه و از آموختن علم رو گردانيده و اعتقاد به حشر و نشر نداشته و عمر خود را در سرود و خوانندگى مصروف داشته و گويند هرآنچه را كه جميع اهل علم در مدّت عمر خود به مطالعه و خواندن و به قلم دادن حاصل كنند، در يك دم به آن ملهم مى شويم و نزد ايشان حلال و حرام يكسان بوده و به ضرورت و مصلحت نام اسلام بر خود بسته اند.
   18. بخشيّه---> خلوتيّه.
   19. بخوريّه---> احمديّه.
   20. بدريّه---> سهرورديّه.
   21. بدويّه: كه به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، به شيخ احمد بدوى[قرن 7هـ] منسوب و به نام شناويّه و متبوليّه و حلبيّه و بيوميّه و مرزوقيّه و سطوحيّه و علوانيّه به چندين شعبه مى باشند.
   22. برزخيّه--->كبرويّه.
   23. بسطاميّه: عنوان ديگر مطلق صوفيّه است; رجوع به ماده 3 نمايند.
   24. بكتاشيّه--->بكتاشيّه.
   25. بكريّه: به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، به سيّد مصطفى بكرى صدّيقى كه طريقت خلوتيّه را در تمامى بلاد عرب نشر داده، منسوب و به نام حنفيّه و سمانيّه و كماليّه و درديريّه و ازهريّه و نجاتيّه و صاويّه و حلوتيّه به چندين شعبه مى باشد و رجوع به «شعبان» هم نمايند.
   26. بهائيّه--->كبرويّه و سهرورد.
   27 و 28. بهاشميّه; بهشميّه: عنوان ديگر مطلق صوفيّه است، چنان كه در ماده 3 مذكور افتاد.
   29. بيراميّه: به نوشته احمد رفعت [ر.ض]، به حاجى بيرام انقروى كه از كبار عرفا است، منسوب و به نام ملاميّه و حمزويّه و شمسيّه و تنوريّه و همّتيّه و عيسويّه و جلوتيّه به چندين شعبه مى باشد.
   30. بيوميّه--->بدويّه.
   31. تجانيّه--->بكريّه.
   32. تغلبيّه--->سعديّه.
   33. تسليميّه: گويند تا كسى به مقام تسليم نرسد، به مرتبه عاليه عرفان نخواهد رسيد و او را «عارف» نتوان گفت و مراد از تسليم آن است كه فرموده پير را اجابت كنند و علامتش آن است كه چون پير خواهد كه مريد را وطى كند، بايد مريد در مقام تسليم باشد تا پير حاجت خود را حاصل نمايد و اوّل چيزى كه اين طايفه به مريد حواله كنند، زنجير يا رَسَنى[طنابى] باشد كه در گردنش اندازد و آن را «رشته تسليم» نامند و در نزد واصليّه و قلندريّه نيز اين طريق مسلوك و به اعتقاد ايشان مرتبه اى

صفحه 201 - جلد سوم
است بس بلند و بايد دانست كه چندين گروهند كه صنفى بوده اند از اصناف صوفيّه و بيشترين ايشان ملحد بوده اند.
   34. تلقينيّه يا نظريّه: كه معتقد مى باشند بر اينكه مطالعه كتب علميّه حرام است، مگر كتابى كه در علم تصوّف باشد و در پيش پير كامل خوانده شود و معرفت جز به تلقين پير حاصل نشود و خواندن علوم دينيّه حرام و تحصيلات 70ساله علما به ارشاد و تلقين يك ساعتى پير حاصل بوده و هرآنچه مقرّبان درگاه الهى يافته اند، نتيجه نظر و ارشاد پير كامل باشد، نه تعليم و تعلّم و نيز علوم دينيّه را علم رسمى و ظاهرى دانسته و علماى حقّه را از علم باطن بى بهره انگاشته و خودشان را از علماى باطن شمرده و علم را منحصر به علم باطن دانند و هرچند جميع طوايف صوفيّه مبتلاى اين مرض قلبى بوده و دعواى [ادعاى] علم باطن مى نمايند، ليكن اين طايفه بالخصوص نام خودشان را باطنيّه هم گذاشته و در اين موضوع اصرارى وافر دارند و اين معنى را از باطنيّه اسماعيليّه كسب كرده اند و هم اعتقادشان آن است كه ايمان، مخلوق نبوده و مرتبه ولايت بلكه به زعم بعضى از ايشان، نبوّت نيز كسبى و تحصيل آن به رياضت ممكن مى باشد و بيشتر طوايف صوفيّه، خصوصاً اين جماعت مريدان خود را كلاه و خرقه داده و ايشان را چهل روز در خلوت نشانده و از خوردن حيوانى منع نموده و آن را «چلّه» نام كنند و اين بدعت را در مقابل اعتكاف اسلامى وضع كرده اند.
   35. تناسخيّه--->نسخ.
   36. تنوريّه--->بيراميّه.
   37. ثوريّه: عنوان ديگر مطلق صوفيّه است، چنانچه در ماده 3 مذكور افتاد.
   38. جاميّه--->نقشبنديّه.
   39. جاهديّه--->عشّاقيّه.
   40. جبرتيّه--->مدينيّه.
   41. جبريّه: از شعبات رفاعيّه است.
   42. جراحيّه: از شعبات احمديّه است.
   43. جزوليّه: از طوايف شازليّه است.
   44. جلوتيّه: از فرق بيراميّه است و هم به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، فرقه مستقله اى است از صوفيّه كه در زمان شيخ ابراهيم زاهد گيلانى، هلالى بوده و در عهد شيخ محمد افتاده و عزيز محمود هدايى به درجه بدر رسيده و خودش هم به نام سلاميّه و حقّيّه و هاشميّه به چندين شعبه مى باشد.
   45. جماليّه: از شعبات عشّاقيّه و خلوتيّه است.
   46. جمهوريّه: به نوشته حديقة الشيعه[ر.ض]، اكثر طوايف صوفيّه را بر هم زده و مى گويند كه هيچ چيز را بايد رد نكرده و بد نبايد گفت و بلكه همه را بايد دوست داشت زيراكه در هر چيزى جزئى از اجزاى الهى هست و گويند: كفر و اسلام و ابراهيم(عليه السلام) و نمرود و موسى(عليه السلام) و فرعون و محمد(صلى الله عليه وآله) و ابوجهل و على(عليه السلام) و ابن ملجم و حسين(عليه السلام)و يزيد و ظالم و مظلوم و مطيع و عاصى و ملحد و موحّد همه خوبند و مانند نصارى [مسيحيان ]تمامى نجاسات را پاك دانند و هيچ كس را بر هيچ كس نامحرم ندانند و در جبر و تشبيه و رؤيت و وحدت وجود مبالغه تمام دارند و عشق بازى با پسران و دختران و زنان را عشق بازى با خدا انگاشته و خودشان را مانند تلقينيّه اهل باطن شمرده و علوم دينيّه را علم ظاهرى بى حقيقت نام كرده و مريدان خود را در چلّه[رياضت چهل روزه ]نشانده و ديوانگان را دوست داشته و از اكابر اوليا پندارند و قبايح اين طايفه بى پايان و زياد از اين ملال خاطر دوستان است و اكثر صوفيّه كه امروز هستند، به جهت وسعت ميدان و سهولت كار از همين فرقه جمهوريّه مى باشند.
   47. جندليّه: از شعبات رفاعيّه است.
   48. جنديّه: مانند ابهريّه است.
   49. جوريّه: به فرموده حديقة الشيعه[ر.ض]، لباس هاى الوان [رنگارنگ] از ابريشم محض و زرّينه و زربفت پوشيده و مجالس خود را از ساز و رباب[نوعى ساز] و شراب و اَمرَدان [پسران جوان] آراسته داشته و قصّه هاى دروغ و دف و نى و تار و طنبور را گوش داده و تمامى فسق و فجور خودشان را دفع ريا نام كرده و در صورت ظفر، اموال مردمان را با قهر و غلبه گرفته و خانه هاى ايشان را به

صفحه 202 - جلد سوم
آب رسانده و رحمى درونشان نباشد و در خوردن حرام و بردن مال مردم به نوعى حريص باشند كه اگر به قهر و غلبه نباشد، به دزدى و خيانت و قرض كردن و پس ندادن، مال ايشان را ببرند.
   50. چركشيّه--->شعبان.
   51. حالتيّه: از شعبات گلشنيّه است.
   52. حاليّه: به نوشته حديقة الشيعه[ر.ض]، دست زدن و رقص كردن و نعره كشيدن را اختيارى نداشته و رقص و سماع را «حال» نام كرده و گويند كه در وقت بى هوشى خدا به نزد ما آمده و سر ما را در كنار گرفته و دست در گردن ما كرده و با ما راز گويد و ما هم با او همچنان كنيم و گويند: نعره و طرب ما بهواسطه تجلّى حق است در ما و در حالت سماع، صفات خدا را در ما مى توان ديد و زنا و لواط و ديدن و بوسيدن گلْ رخان را ثواب دانند و نقل همه فضايح ايشان باعث ملال است.
   53. حبيبيّه: كه به نوشته حديقة الشيعه[ر.ض]، معتقد مى باشند بر اينكه چون بنده به درجه معرفت رسيده و به دوستى حق پيوست و از ديگران قطع علاقه كرد، قلم تكليف از او برخاسته و امر و نهى الهى از او قطع و از قيد بندگى خلاص باشد و در آن هنگام حرام است مقيّد به احكام شريعت بودن و در آخر گويد يكى دانستن حبيبيّه و واصليّه غلط است زيراكه در ترك نماز و روزه و ساير فرايض و حلال دانستن محرّمات، اگرچه با هم موافقند امّا مقالات بسيارى بر خلاف يكديگر دارند.
   بلى، به مناسبت آنكه هر دو در باطن ملحد بوده و بنابر مصلحت روزگار خود اظهار اسلام كرده و تصوّف را سپر و پرده آن حال خود قرار دهند، چنانچه عادت منحوسه اكثر طوايف صوفيّه است، در حقيقت يكى مى باشند.
   54. حدّاديّه: مانند ابهريّه است.
   55. حريريّه: از شعبات رفاعيّه.
   56. حفنيّه: از شعبات بكريّه.
   57. حقّيّه--->جلوتيّه.
   58. حلاّجيّه: عنوان ديگر مطلق صوفيّه است كه در ماده 3 مذكور افتاد.
   59. حلبيّه--->بدويّه.
   60. حلوتيّه--->بكريّه.
   61. حلوليّه: عنوان ديگر مطلق صوفيّه است كه در ماده 3 مذكور افتاد.
   62. حمزويّه: از شعبات بيراميّه است.
   63. حنفيّه: از فرق شازليّه است.
   64. حيدريّه: مانند ابهريّه است.
   65. خاطريّه: مثل ابهريّه است.
   66. خالديّه: از شعب نقشبنديّه و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، سلسله طريقت وى به شيخ ضياءالدين خالد منسوب و پس از آن با شش واسطه به شاه نقشبند[قرن 8هـ ]منتهى مى باشد.
   67. خدّاعيّه: موافق آنچه در ماده 3 مذكور داشتيم، عنوان ديگر مطلق صوفيّه است.
   68. خرّازيّه: مانند ابهريّه است.
   69. خفيفيّه: مثل ابهريّه است.
   70. خلوتيّه: به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، از جمله شعبات كرويّه و هم فرقه مستقلّه اى است از صوفيّه كه به شيخ عمر اكمل الدين خلوتى منسوب و سلسله طريقت وى به چندين واسطه به جنيد بغدادى[قرن 3هـ] موصول و به نام گلشنيّه و سنبليّه و مرداشيّه و شعبانيّه و شمسيّه و احمديّه و جماليّه و بخشيّه و عساليّه و خلوتيّه به چندين شعبه منشعب مى باشد.
   71. دجانيّه: از شعبات مدينيّه است.
   72. درديريّه: از شعبات بكريّه است.
   73. دسوقيّه: به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، از شعب شازليّه و به سيّد ابراهيم دسوقى[قرن 7هـ] منسوب و به نام شرنوبيّه و عاشوريّه به دو فرقه مى باشد.
   74. رفاعيّه: به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، به سيّد احمد ابن بوالحسن على رفاعى[قرن 6هـ] منسوب و به نام نوريّه و حريريّه و كياليّه و صياديّه و عزيزيّه و جندليّه و عجلانيّه و قطنانيّه و فضليّه و واسطيّه و جبريّه و زينيّه به چندين شعبه مى باشد.
   75. ركنيّه: از فرق كبرويّه است.
   76. رمضانيّه: از طوايف احمديّه است.

صفحه 203 - جلد سوم
   77. روميّه: از شعب قادريّه است.
   78. زرّاقيّه يا خدّاعيّه: موافق آنچه در ماده 3 مذكور افتاد، عنوان ديگر مطلق صوفيّه و هم به نوشته حديقة الشيعه[ر.ض]، گروهى است از ايشان بسيار دون و خسيس كه از براى پر كردن شكم و تحصيل دنيا، وصف هاى مكّارانه آورده و اظهار بى رغبتى بر دنيا كرده و بدين طريق سُفها را فريب دهند.
   79. زروقيّه: از شعب شازليّه است.
   80. زينيّه: رجوع به رفاعيّه و سهرورديّه شود و هم به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، گروهى است جداگانه از فرق صوفيّه كه به شيخ زين الدين ابوبكر حافى كه از كبار اولياءالله است، منسوب مى باشد.
   81. سزائيّه: از فرق گلشنيّه.
   82. سطوحيّه: از طوايف بدويّه.
   83. سعديّه: به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، به شيخ سعدالدين جباوى [قرن 6 و 7هـ] منسوب و به نام عاجزيّه و سلاميّه و تغلبيّه و وفائيّه به چند شعبه مى باشد.
   84. سفيانيّه: عنوان مطلق صوفيّه است; رجوع به ماده 3 نمايند.
   85. سلاميّه--->سعديّه و جلوتيّه.
   86. سمانيّه: از شعب بكريّه.
   87. سنائيّه: از فرق احمديّه.
   88. سنبليّه--->سنبليّه.
   89. سهرورديّه--->سهرورد.
   90. سهليّه: مانند ابهريّه است.
   91. شازليّه---> شازليّه.
   92. شاه عالميّه: مانند ابهريّه است.
   93. شرنوبيّه--->دسوقيّه.
   94. شريكيّه: عنوان ديگر مطلق صوفيّه است كه در ماده 3 مذكور افتاد.
   95 و 96. شستريّه; شطاريّه: مانند ابهريّه است.
   97. شعبانيّه--->شعبان.
   98. شعرانيّه: مانند ابهريّه است.
   99. شمراخيّه: به نوشته حديقة الشيعه[ر.ض]، از جمله فروع مذاهب صوفيّه و معتقد مى باشند بر اينكه چون صحبت قائم شده و حال راه يابد، امر و نهى و تمامى امور شرعيّه باطل شده و شنيدن ساز و ارتكاب مناهى حلال باشد و گويند كودكان و زنان چون گل و ريحان است كه بوى آنها به همه كس مباح مى باشد و شمراخيّه در اصل گروهى بوده از خوارج و چون اين فرقه هم از همان گروه بودند، بدين اسم اختصاص يافته اند.
100. شمسيّه--->خلوتيّه و بيراميّه.
101. شناويّه--->بدويّه.
102. شيبانيّه: مانند ابهريّه است.
103. صابريّه: مانند ابهريّه است.
104. صاويه--->بكريه.
105. صفويّه: مثل ابهريّه است.
106. صماديّه--->قادريّه.
107. صيّاديّه: از شعب رفاعيّه است.
108. طيفوريّه: مانند ابهريّه است.
109. عاجزيّه--->سعديّه.
110. عاشوريّه: از شعب دسوقيه است.
111. عباديّه: مانند ابهريّه است.
112. عثمانيّه: عنوان ديگر مطلق صوفيّه كه در ماده 3 مذكور افتاد.
113. عجلانيّه--->رفاعيّه.
114. عريضيّه: مانند ابهريّه است.
115. عزيريّه--->رفاعيّه.
116. عساليّه: از شعبات خلوتيّه است.
117. عشّاقيّه: از طوايف احمديّه و رجوع به «عشّاقيّه» هم نمايند.
118. عشقيّه: مانند ابهريّه است.
119. عفيفيّه--->شازليّه.
120. عقيليّه: مانند ابهريّه است.
121. علميّه--->شازليّه.
122. علوانيّه: از فرق بدويّه.
123. علوانيّه حمويّه: از شعب مدنيّه.
124 و 125 و 126. علويّه; عموديّه; عيدروسيّه: مانند

صفحه 204 - جلد سوم
ابهريّه است.
127. عيسويّه: از شعب شازليّه و بيراميّه است.
128. غازيّه: از فرق شازليّه.
129 و 130. غاليه; غاويه: هر دو عنوان ديگر مطلق صوفيّه اند كه در ماده 3 مذكور افتاد.
131. غريبيّه--->قادريّه.
132 و 133. غزاليّه; غوثيه: مانند ابهريّه است.
134. فردوسيّه: از شعب كبرويّه است.
135. فضليّه: از فرق رفاعيّه است.
136. قادريّه--->قادريّه.
137. قره باشيّه: از فرق شعبانيّه است.
138و 139. قشيريّه; قصّاريّه: مانند ابهريّه است.
140. قطنانيّه--->رفاعيّه.
141. قلندريّه--->تسليميّه.
142. كاسانيّه--->نقش بند.
143. كامليّه---> كامليّه.
144. كبرويّه---> كبرويّه.
145. كماليّه: از فرق بكريّه و سهرورديّه است.
146. كمليّه: چون ابهريّه است.
147. كياليّه: از فرق رفاعيّه است.
148. گلشنيّه--->گلشنيّه.
149. مباحيّه--->مباحيّه.
150 و 151. مبتدعيّه; مبدعيّه: عنوان ديگر مطلق صوفيّه است كه در ماده 3 مذكور افتاد.
152. متبوليّه--->بدويّه.
153 و 154. متصلّفه; متصوّفه: عنوان ديگر مطلق صوفيّه اند، چنانچه در ماده 3 مذكور داشتيم.
155. مجدّديّه: از فرق نقشبنديّه است.
156. مداريّه: مانند ابهريّه است.
157 و 158. مدحوريّه; مدينيّه--->مدحوريّه و مدينيّه.
159. مرائيّه--->مرائيّه.
160. مراديّه: از شعب نقشبنديّه است.
161. مرداشيّه: از فرق خلوتيّه است.
162. مرزوقيّه: از شعب بدويّه است.
163. مشاركيّه--->مشاركيّه.
164. مشيشيّه: مثل ابهريّه است.
165. مصريّه--->مصريّه.
166. مصطاريّه: از فرق شازليّه است.
167. مصلحيّه: از شعب عشّاقيّه است.
168. مظهريّه--->نقش بند.
169. مقدّسيّه: از طوايف قادريّه است.
170. ملامتيّه--->ملامتيّه.
171. ملاميّه: از فرق بيراميّه است.
172. ملاميّه نوريّه: از شعب نقشبنديّه است.
173. منصوريّه--->منصوريّه.
174. مولويّه--->مولويّه.
175. ميرغنيّه: مانند ابهريّه است.
176. ميمونيّه: از فرق مدينيّه است.
177. ناجيه: از شعب نقشبنديّه است.
178. ناصريّه--->شازليّه.
179. نجيبيّه: از فرق سهرورديّه است.
180. نصوحيّه: از طوايف شعبانيّه است.
181. نظاميّه: مانند ابهريّه است و رجوع به «نظاميّه» هم نمايند.
182. نظريّه: همان تلقينيّه است.
183. نعمت اللّهيّه--->نعمت اللّهيّه.
184. نقشبنديّه--->نقش بند.
185. نوربخشيّه--->كبرويّه.
186. نوريّه--->نوريّه.
187. واسطيّه--->رفاعيّه.
188 و 189. واصليّه; واقفيّه--->واصليّه و واقفيّه.
190. وحدتيّه--->وحدتيّه.
191. وفائيّه: از فرق سعديّه و شازليّه است.
192. ولايتيّه --->ولايتيّه.
193. هاشميّه: از شعب جلوتيّه و عنوان ديگر مطلق صوفيّه كه در ماده 3 مذكور افتاد.
194. هلاليّه--->قادريّه.
195. همّتيّه: از فرق بيراميّه است.

صفحه 205 - جلد سوم
196. همدانيّه: از شعب كبرويّه است.
197. هنديّه: از فرق قادريّه است.
198. هواريّه: مانند ابهريّه است.
199. يافعيّه--->قادريّه.
200. يزيديّه: عنوان ديگر مطلق صوفيّه كه در ماده 3 مذكور افتاد.
201 و 202. يسويّه; يعزيّه: مانند ابهريّه است.
ماده5. خدمت دينى را منظور داشته و علاوه بر آنچه در ضمن كلمات متقدّمه، خصوصاً در فصل اوّل ماده 4 در ذمّ حلول و اتّحاد كه اساس تمامى مذاهب صوفيّه است، مذكور داشتيم، بعضى از آثار دينيّه را هم كه داير بر همين موضوع است زينت بخش اوراق مى نماييم.
   بدان ـ وفّقك الله لدين الحق ـ كه احاديث بسيار از حضرت پيغمبر مختار(صلى الله عليه وآله) و ائمه اطهار(عليهم السلام)، خصوصاً صادق آل محمد(عليهم السلام) در طعن و دقّ[اعتراض] فرقه صوفيّه وارد و به مبتدعه(اهل بدعت) موسوم و مورد لعنت خدا و رسول و خود آن بزرگواران بوده و از راغبين ايشان تبرّى جسته و انكار ايشان و تبرّى و بيزارى از ايشان را معادل جهاد شمرده اند و به مدلول حديث شريف «من علم علماً فكتمه ألجمه الله يوم القيامة بلجام من النار»1 به نقل اندكى از آنها مى پردازيم كه برادران دينى از بد اعتقادى ايشان واقف گشته و از مخالطت و دوستى ايشان تبرّى جسته و فريب چرب زبانى بعضى از ايشان را نخورده و در روز قيامت با ايشان محشور نگردند، «المرء يحشر مع من أحبّه».
   در حديقة الشيعة[ر.ض] و بستان السياحة[ر.ض] از مجموعة ورّام[تنبيه الخواطر و نزهة النواظر] و چند كتاب ديگر از كتاب هاى قدماى علماى شيعه از حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) نقل كنند كه آن حضرت فرموند: «يكون فى آخر الزمان قومٌ يلبسون الصّوف فى صيفهم و شتائهم يرون الفضل لهم بذلك على غيرهم اولئك يلعنهم ملائكة السّماء و الأرض».2 و هم در حديقة الشيعة[ر.ض] گويد: به سند صحيح از احمد ابن محمد ابن ابى نصر بزنطى و اسماعيل ابن بزيع از حضرت رضا(عليه السلام) مروى است: «من ذكر عنده الصّوفية و لم ينكرهم بلسانه أو قلبه فليس منّا و من أنكرهم فكأنّما جاهد الكفّار بين يدى رسول الله».3 و هم احمد ابن محمد ابن ابى نصر گويد كه يكى از اصحاب به حضرت صادق(عليه السلام) عرضه داشت كه در زمان ما قومى صوفيّهنام به ظهور آمده اند و درباره ايشان چه مى فرماييد؟ آن حضرت در جواب فرمودند كه ايشان دشمنان ما هستند و هركه ميل بديشان كند، از جمله ايشان بوده و در زمره ايشان محشور گردد و زود باشد كه اقوامى مدّعى محبّت ما بوده و با وجود اين، تشبّه بديشان نموده و مايل ايشان بوده و خودشان را با القاب ايشان ملقّب داشته و اقاويل فاسده ايشان را تأويل مى نمايند. پس هركه بديشان ميل كند از ما نبوده و ما از ايشان برى هستيم و رد كننده و انكار كننده ايشان مانند كسى است كه در پيش روى حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) با كفّار جهاد كرده باشد. و هم در حديقة الشيعة[ر.ض] از امام حسن عسكرى(عليه السلام) نقل كند كه به ابوهاشم جعفرى فرمودند: «يا اباهاشم، سيأتى زمانٌ على الناس وجوههم ضاحكةٌ مستبشرةٌ و قلوبهم مظلمةٌ مُنكدرة، السّنة فيهم بدعة و البدعة فيهم سنّة، المؤمن بينهم محقّر و الفاسق بينهم موقّر، امرائهم جاهلون جابرون و علمائهم فى ابواب الظّلمة سائرون، اغنيائهم يسرقون زاد الفقراء و اصاغرهم يتقدّمون على الكبراء و كلّ جاهل عندهم خبير و كلّ محيل عندهم فقير، لايتميّزون بين المخلص و المرتاب و لايعرفون الضأن من الذّئاب، علمائهم شرار خلق الله على وجه الارض لأنّهم يميلون الى الفلسفة و التّصوّف و أيمُ الله انّهم من أهل العدول و التحرف، يبالغون فى حبّ مخالفينا و يضلّون شيعتنا و موالينا، فان نالوا منصباً لم يشبعوا عن الرّشاء و ان خذلوا عبدوا الله على الرّياء، ألا انّهم قطّاع طريق المؤمنين و الدّعاة إلى النّحلة الملحدين فمن ادركهم فليحذرهم و ليصن دينه و ايمانه».4

1. منية المريد، ص 136; سفينة البحار، ج7، ص 439.
2. مجموعة ورّام، ج2، ص 62; امالى طوسى، ص 539.
3. حديقة الشيعه، ص 562; مستدرك الوسائل، ج12، ص 323.
4. حديقة الشيعه، ص 592; مستدرك الوسائل، ج11، ص 380.

صفحه 206 - جلد سوم
   بالجمله با وجود اين آثار و اخبار وافره و آن قبايح عقليّه اگر كسى راه تصوّف پيش گيرد، يا از اين مراتب غافل و بى خبر بوده و تقليد ديگران كرده و فريب سنّيان خورده اند و يا پاره اى اغراض دنيوى منظور است. و قطع نظر از همه اينها، مزخرفات پيشوايان ايشان كه مشار بالبنان و انگشت نماى اهل جهانند، مشهور و خنده آور است و قابل اعتنا و رغبت نمى باشد و من باب نمونه چندى از آنها را مذكور مى داريم:
   مولوى[در دفتر اوّل مثنوى معنوى] گويد:
«چون كه بى رنگى اسير رنگ شد *** موسى اى با موسى اى در جنگ شد»
   و «انالحق گفتن» منصور[حلاّج] مشهور است. بايزيد بسطامى گويد: «ليس فى جبّتي سوى الله و سبحان سبحان ما اعظم شأنى» و «رأيت الله فى المنام و رأيت الله فى صورة شيخ هرم» و محيى الدين عربى گويد: «سبحان من اظهر الاشياء و هو عينها» و هم از كتاب فصوص الحكم و رقص موسوى او نقل است كه فرعون را عين حق تعالى گفته، و از عطّار نقل است كه در كتاب جوهرالذات گويد: «تو هم مثل اويى، اناالحق بگو»، و در همان كتاب صراحتاً دعوى خدايى كرد، و ايضاً از عطّار نيشابورى نقل است كه در وقت كشته شدن به كافر تاتارى كه به دستش گرفتار بود، مى گفت: «كلاه تترى بر سر مى گذارى و بدين صورت خود را به من مى نمايى و قصد قتلم مى كنى و گمان دارى كه من تو را نمى شناسم. بكش كه هزار جان من فداى شمشير تو باد»، و شيخ روزبهان فارسى در نصرالاسرار گويد كه حق بر من متجلّى گشته در صورت تركى قبا بسته و مو بافته و كلاه كج نهاده. دست به اذيال جلالش زدم و گفتم: به حقّ وحدت ذاتيه تو، كه چنانت شناخته ام كه اگر به هزار صورت برآيى و به هزار كسوت جلوه فرمايى كه يك سر مو از معرفت تو تغييرپذير نخواهد بود. و شيخ محمود شبسترى در گلشن راز گويد:
«هر آن كس را كه اندر دل شكى نيست *** يقين داند كه هستى جز يكى نيست
جناب حضرت حق را دويى نيست *** در اين درگه من و ما و تويى نيست
من و ما و تو و او هست يك چيز *** كه در وحدت نباشد هيچ تمييز
هر آن كاو خالى از خود چون خلا شد *** اناالحق اندر او صوت و صدا شد
شود با وجه باقى غير هالك *** يكى گردد سلوك و سير و سالك
حلول و اتّحاد آنجا محال است *** كه در وحدت دويى عين ضلال است»    و هم در جايى ديگر در جواب استفسار از حقيقت بت و ترسايى[مسيحى بودن] و زُنّار [رشته اى كه غيرمسلمانان براى تمييز از مسلمانان بر كمر مى بستند]گويد:
«بت اينجا مظهر عشق است و وحدت *** بود زنّار بستن عقد خدمت
چو كفر و دين بود قائم به هستى *** شود توحيد عين بت پرستى
چو اشيا هست هستى را مظاهر *** از آن جمله يكى بت باشد آخر
نكو انديشه كن اى مرد عاقل *** كه بت از روى هستى نيست باطل
بدان كايزد تعالى خالق اوست *** ز نيكو هرچه صادر گشت نيكوست
وجود آنجا كه باشد محض خير است *** اگر شرّى است در وى آن ز غير است
مسلمان گر بدانستى كه بت چيست *** يقين كردى كه دين در بت پرستى است
درون هر بتى جانى است پنهان *** به زير كفر ايمانى است پنهان
بدان خوبى رخ بت را كه آراست؟ *** كه گشتى بت پرست ار حق نمى خواست؟
هم او كرد و هم او گفت و هم او بود *** نكو كرد و نكو گفت و نكو بود
يكى بين و يكى گوى و يكى دان *** بدين ختم آمد اصل و فرع ايمان».
   بالجمله اين «وحدت وجود» كه مصرّح به كلمات

صفحه 207 - جلد سوم
ايشان است، در نزد تمامى متأخّرين صوفيّه مسلّم و خدا را همه چيز دانسته و هر چيز را خدا پنداشته و در جايى خدا را تشبيه به دريا كرده و مخلوقات را به موج آن تنظير نمايد و در جايى ديگر خدا را به آفتاب و مخلوق را به نور آن كه از شيشه هاى رنگارنگ مى افتد تشبيه مى نمايد. و پُرواضح است كه موج عين دريا و نور، خود آفتاب است، يعنى مخلوقات همه از خدايند: «نم از يم است، يم از نم» و اين است كه هيچ چيز را بد نگفته و هر چيز را خوب دانسته و بالخصوص كسانى را كه دعوى خدايى كرده اند، خواه به لباس حلول و اتّحاد و وحدت وجود و خواه خارج از اين پرده، مثل شدّاد و فرعون و نمرود دوست داشته و از خودشان شمرده و به چشم محبّت درنگرند.
صول ـ (چو كوس) نام ديگر شهر دربند[ر.م].
صَولَجان ـ عصاى خميده و سركج; رجوع به «چوگان» نمايند.(عر)
صولى ـ [ابراهيم بن عباس بن محمد بن صول تكين، از اكابر شعراى نامى عرب و از اشراف كتّاب و اهل انشا و وفات او در سال 242 يا 243 هجرت در سامرا واقع گشت و عمرو بن مسعدة بن سعيد بن صول بن صول، عموزاده صولى مذكور و يكى از وزراى مأمون عباسى و به صولى كاتب و صولى وزير نيز موصوف مى باشد. وى در سال 217 يا 215 هجرت درگذشت و محمد بن يحيى بن عبدالله بن عباس بن محمد بن صول تكين، نوه برادر ابراهيم صولى مذكور و از مشاهير فضلا و ادبا و ظرفا و كتّاب و ارباب انشا مى باشد و در سال 335 يا 336 هجرت درگذشت. از آثار او است: اخبار ابن هرمة; اخبار ابى تمام; اخبار الشعراء; اخبار القرامطه; ادب الكاتب (ريحانة الادب، ج3، ص 476ـ 480)].
صوم ـ (چو قول) روزه داشتن و از مأكول و ملبوس و جماع و حرف زدن و سياحت امساك كردن و پرهيز نمودن و مرگ را چشيدن.(عر)
صوم ايليا; صوم شَليخين--->شليخين.
صوم كبير ـ به نوشته ملامظفّر[ر.ض]، روزه واجب نصارى[مسيحيان] و آن هفت هفته است و از بعض مفسّرين نقل كند كه آنچه خداى تعالى بر امّت عيسوى واجب گردانيده يك ماه بود و چون آن ماه در فصل تابستان افتاد، از فرط حرارت هوا مشقّت تمام به مردم رسيده، پس علماى ايشان در اين باب انديشه نموده و صوم را به فصل ربيع انداخته و به جهت تفاوت فصل ده روز زياده نموده و چهل روز نمودند و همچنين هر قومى از ايشان چيزى زياده مى كردند تا بر چهلونه روز قرار گرفت و اوّل اين صوم هميشه دوشنبه باشد به شرط اينكه قبل از دويّم شباط[ماه پنجم سال رومى ]و بعد از هفتم آزر[ماه ششم سال رومى] نباشد.
صوم مارت مريم ـ كه در جدول توقيعات تقاويم درج كرده و بعضاً «صوم» را نيز انداخته و تنها «مارت مريم» مى نويسند، به نوشتهملامظفّر[ر.ض]، از ايّام مشهوره تاريخ رومى و آن اوّل آب ماه[ماه يازدهم] و مدّت آن چهارده روز باشد و آن را «صوم سيّده» نيز گويند، چه «مارت» به لغت ايشان سيّده است و سيّد را «مر» گويند. پس فطر مارت مريم پانزدهم آب است.
صوم نينوا ـ هم از ايّام مشهوره تاريخ رومى و آن روز دوشنبه است پيش از اوّل صوم كبير به سه هفته و آن سه روز باشد. پس پنجشنبه «فطر نينوا» باشد و در تواريخ مذكور است كه حضرت يونس(عليه السلام) در همين روز از شكم ماهى بيرون آمده و در قريه نينوا حاضر شد. پس مردم بعد از ديدن وى شادى ها كرده و در آن روز و دو روز پسين به شكرانه آن روزه گرفتند. اين است كه ترسايان [مسيحيان] اكنون هم همين سه روز را به طريق سنّت روزه دارند.
صومع; صومعه ـ (چو رونق و حوصله) عُقاب و كلاه دراز و بلندى سر تريت[ر.م] و تيزى سر كوه بلند و هم به معنى معروف كه معبد ترسايان[مسيحيان] و يا عبّاد و زهّاد ايشان است.(عر)
صومعه داران آسمان; صومعه داران چرخ; صومعه داران فلك; صومعه داران گردون ـ ملائكه مقرّبين.
صومعه نشينان ـ صومعه داران است.

صفحه 208 - جلد سوم

آيين پانزدهم

(در [حرف] صاد سعفص با هاى هوّز)
صهبا ـ (چو صحرا) شراب انگورى و موضعى است در يك منزلى خيبر.(عر)
صهله ـ (چو هرزه) قصبه اى است در يمن از توابع تهامه كه مردمانش عرب و زيدى مذهبند.(عر)
صهناچه ـ (چو سردابه) رجوع به «صناچه» شود.
صهيل ـ (چو امير) شيهه اسب.(عر)
صِهيون ـ نام ديگر رقّه[ر.م] و يا بيت المقدّس و يا قلعه محكمى است از اعمال [توابع] سواحل بحر شام [درياى مديترانه] ليكن به دريا نزديك نيست.(عر)

آيين شانزدهم

(در [حرف] صاد سعفص با ياى حطّى)
صيّاد ـ (چو خيّاط) صيد و شكار كننده، خصوصاً شير درنده.(عر)
صيام ـ (چو خيار) صوم و روزه.(عر)
صياميّه ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، فرقه اى است قريب به مجوس[ر.م] كه با اطعمه لذيذه روزه داشته و به عبادت حضرت بارى اشتغال نموده و از ذبح و نكاح محترز بوده و در اثناى عبادت توجّه به شمس و قمر مى نمايند.
صَيد ـ (ف) شكار و شكار كردن و هم كوهى است[در يمن ]بزرگ كه در سر آن قلعه اى است سمارهنام.(عر)
صيدا ـ (چو شيدا) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، قصبه اى است از بندرهاى شام كه مردمانش عرب و مختلف المذهب و ماهى صيدا كه مشهور است، در آنجا مى باشد و در مراصد[ر.ض] گويد: شهرى است در ساحل بحر شام [درياى مديترانه] از اعمال دمشق در شش فرسخى سمت شرقى صور و احمد رفعت[ر.ض] گويد: شهرى است مشهور كه در موضعى دلكش از ساحل دريا واقع و مقدّماً به صيدون يا سيدون موسوم و بنا كرده صيدا، پسر ابن حام، مى باشد.
صيدون ـ (ل) رجوع به «صيدا» شود.
صيرف ـ (چو حَيدَر) صرّاف و مردم زيرك و هشيار و چاره بر كه در هيچ چيز معطّل نماند.(عر)
صَيرَفى ـ صيرف[ر.م] و منسوب به آن و هم عنوان مشهور ابوبكر محمد ابن عبدالله كه به گفته ترجمه نويسان او بعد از امام شافعى عالم ترين مردم بر علم اصول اهل سنّت بوده و در 330 هجرى درگذشت.(عر)
صَيقَل ـ (ق) هر چيزى كه شمشير و مانند آن را بدان تيز كرده و صاف و روشنا نمايند.(عر)
صيقل مس آفرينش; صيقل مسير آفرينش; صيقل مصر آفرينش ـ آفتاب.
صيغ ـ (به فتح اوّل و كسر و تشديد ثانى) مردم كذّاب و مزخرف گوى و (بر وزن شكم) جمع صيغه[ر.م ]است.(عر)
صيغه ـ (چو ريزه) اصل و نژاد و خلقت و در اصطلاح صرف نيز به مناسبت همين معنى، هريك از الفاظ مختلفه را گويند.(عر)
صيغه مبالغه ـ رجوع به نمايش پنجم از نگارش اوّل آيين سيّم مقدّمه نمايند.
صيمْكان ـ معرّب سيمكان[ر.م].
صين ـ (چو تير) معرّب چين.
Website Security Test