welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 83 - جلد سوم

انجمن شانزدهم

(در شين قرشت)
كه به 27 آيين مشتمل است:

آيين اوّل

(در [حرف] شين [قرشت] با الف [ابجدى])
و اما شين مفرده كه مصدّر اين انجمن است، در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مذكور افتاد.
شا ـ مخفّف شاد.
شاب ـ درخت ماهودانه[ر.م] و (به تشديد باء) به عربى، جوان.
شاباش ـ كلمه تحسين و ترجمه خوشا و آفرين و مخفّف «شادباش» و نثار زر و غيره كه بر مهمانان مجلس زفاف و مطربان و غير ايشان دهند و آن را «پروازه» هم [گويند].
شابان ـ واله و حيران.(كى)
شابانج ـ (چو باحالت) معرّب شابانك[ر.م].
شابانك ـ (ق) يا شاه بانك يا تُس سگ يا آتش سگ يا غابانك; كه به عربى «بنفسج الكلاب» و «فسوة الكلاب» گويند، ماهيّت آن محل خلاف و عبارت از برنوف و يا شبرم[ر.م] برّى و يا جم اسپرم[ر.م] برّى و يا نوعى از بومادران است و در «ب ر» از مخزن[ر.ض] گويد: برنوف كه به پارسى «شابانك» گويند، درختى است قريب به انار و پُرشاخ، و برگ آن شبيه به برگ زعرور[ر.م] و از آن تيره تر و رايحه آن تند و بدبو و شكوفه آن مانند خوشه و با زردى و زغب دار[پرزدار] و رجوع به «كاكل» هم نمايند.
شابَران ـ ولايتى و هم شهرى است در سه منزلى شيروان از توابع دربند[ر.م] و يا ارّان[در كشور آذربايجان] كه آبش معتدل و هوايش به گرمى مايل و حاصلش برنج و ابريشم و اكثر مردمانش شيعه و تركى زبانند و به نوشته جهانگيرى[ر.ض]، نام خودِ دربند شيروان است.
شابُرزان ـ بلده اى است از خوزستان.
شابُركان; شابُرَن ـ شابورن[ر.م].
شابِرومى ـ فلفل سفيد.
شابقه ـ1
شابود; شابورد ـ (چو كارْگر و لاجْورد) خباك[ر.م] و خرگاه ماه[ر.م].
شابورَقان ـ معرّب شابوركان [ر.م].
شابورَكان; شابورَن ـ فولاد معدنى.
شابه ـ (چو باده) كوهى است در نجد يا حجاز.
شابَهار ـ بتخانه اى بوده قديم در دشتى بزرگ از نواحى كابل و غزنين[در افغانستان].
شابيرج; شابيرك; شابيزج; شابيزك ـ (چو سازيدن) يبروج[ر.م] و مردم گياه[ر.م] و يا ميوه آن.
شاپور ـ سردارى بوده در لشگر فريدون[ششمين پادشاه پيشدادى] و هم نام پسر كيوس ابن قباد كه در «باوند» مذكور افتاد و هم نام مصوّرى است كه در ميان خسرو و شيرين واسطه بوده و هم اسم چندى از بلاد و ملوك ايرانى است كه به ذكر اجمالى آنها مى پردازيم:
   1. قصبه اى است در سه منزلى ملتان از ملك پنجاب[در پاكستان] كه مردمانش هندوان و حاكمش از اهل ايمان است.
   2. شاپور كشمير كه در هفت فرسخى مقرّ اداره آن واقع و جنوبش كوه و سه طرف ديگرش واسع و آبش روان و باغاتش فراوان و مردمانش حنفى مذهب و از متاع جمال بهرهورند.
   3. شاپور كازرون كه آباد و معمور و اكثر لوازم آن موفور و مردمانش شيعه و به نوشته بستان[ر.ض]، گويا آباد كرده شاپور ذوالاكتاف[دهمين پادشاه ساسانى در قرن 4م ]است كه صورت وى را در يكى از جبال آنجا در سنگ نقش كرده اند و در ناسخ التواريخ[ر.ض] در ذيل قصه شاپور ذوالاكتاف گويد: و از بناهاى او در اهواز دو شهر است، يكى شهر شاپور، و ديگرى شهر شوشتر و در عراق عرب نيز شهرى بنا كرده و بروج شاپورش ناميد و در فارس نيز شهرى برآورده و به نام شاپورش خواند و در شام نيز شهرى ساخته و فيروزشاپور نام گذاشت و هفت پل عظيم با سنگ هاى گران در اراضى خوزستان و لرستان بنيان كرده كه در اين زمان، آن بنيان ها استوار است. بالجمله بنابراين

1. در اصل بدون معنى است.

صفحه 84 - جلد سوم
بلاد آباد كرده شاپور و يا مسمّى به شاپور منحصر به سه نمى باشد، چنانچه از بستان السياحة[ر.ض] نقل كرديم.
   4. نام سيّمينِ اشكانيان و يا چهارمينِ ايشان كه به زرّين نيز ملقّب و بعد از پدرش، اشك، در 5314 هبوطى جلوس كرده و بيرنگ[طرح] شهر مداين[در نزديكى بغداد] را هم او زده و پيوسته خاطر خود را بر اكتساب علوم و معارف مصروف نموده و علما و حكما را محترم داشته و بعد از شصت سال حكمرانى، جاى به فرزند خود، بهرام، بگذاشت، چنانچه در «بهرام» مذكور افتاد.
   5. دويّمينِ ساسانيان كه به جهت دلاورى و رزم آزمايى به نبرده ملقّب و بهواسطه كثرت لشگر به سابورالجند موصوف بوده و در 301 يا 238 ميلادى بعد از پدرش، اردشير، متمكّن اريكه سلطنت گرديده و عاقبت نيشابور را بنا كرده و پايتخت خود نموده و حيره[يمن ]را هم با قهر و غلبه به تحت الحمايه خود آورده و عمرو ابن عدى را به حكومت آنجا منصوب داشته و در 259 ميلادى انطاكيّه[در تركيه] و سوريّه را مسخّر نموده، عاقبت ارمنستان را به حيطه تصرف خود آورده و بعد از سى سال يا سىوسه سال درگذشته و پسرش، هرمز اوّل، خلف وى گرديد.
   6. نهمينِ ساسانيان كه به نوشته تواريخ ايرانى و عثمانى، پدرش، هرمز ثانى، در حالتى كه وى در شكم مادر بود درگذشته و بعد از چند ماه از وفات او كه پسرش در 262 يا 310 ميلادى تولّد يافت، شاپورش نام كرده و تاج سلطنت را از گهواره اش آويخته و شاهنشاهش خواندند تا در 16سالگى خودش زمام حكومت را در دست گرفته و اطراف بحرين را ضبط نموده و اعرابى را كه مستولى ايران شده بودند، طرد و تبعيد نموده و بعد از 70 يا 92 سال درگذشته و پسر خود، اردشير ثانى، را وليعهد خود گردانيده و چون عادتش آن بود كه بعد از غلبه كردن بر اعراب شانه هاى ايشان را بريده و رها مى كرد، به لقب ذوالاكتاف ملقّب گرديد و در ناسخ التواريخ[ر.ض] گويد: چون خاطرش از كشتن مردم ملول شد، بفرمود تا هركه از مردم عرب به دست آمد، كتف هاى ايشان را سوراخيده و ريسمانى دربردند و ازاين رو در زبان اعراب به ذوالاكتاف ملقّب گرديده و عجمان او را هوبرسفت گفتند كه «هوبر» به معنى دوش باشد و اينكه در برهان[ر.ض] گويد كه ذوالاكتاف لقب پادشاهى بوده شاپورنام از آل اشك ابن يافث، مأخذى ندارد.
   7. يازدهمينِ ساسانيان كه او هم به سابورالجند ملقّب و پسر شاپور ذوالاكتاف و به شرحى كه در «اردشير» مذكور افتاد، بعد از عمّ خود، اردشير ثانى، در 358 ميلادى جلوس كرده و طريق عدالت پيش گرفته و در پنهان با فقرا انعام و نوازش كرده و بعد از 31 سال درگذشته و پسرش، بهرام، خلف وى گرديد.
شاپورَكان; شاپورَن ـ فولاد معدنى و رجوع به «مانى» هم شود.
شاتل ـ بر وزن و معنى ساتل.
شاخ ـ شاه تير و پيشانى و لنگ پا و عطر زباد[ر.م] و جانور زباد[ر.م] و پياله شراب و شاخابه[ر.م] و تيريز[ر.م] جامه و قطعه و پاره و استخوان پهلو و دنده و شراب با گلاب آميخته و از سر انگشتان دست تا سر دوش و هرآنچه از چيزى بررسته و جدا شده و نموّ كرده باشد، همچو: دست انسانى كه مذكور شد، و مثل اطراف نباتات و اشجار كه به عربى «غصن» و به تركى «بوداق» گويند، و مانند شاخ حيوانات كه به پارسى «سرون» و «بيراز» هم گفته و به عربى «قرن» و به سريانى «قرنه» و به تركى«بوينوز» گويند و آن به منزله حربه و سلاح است براى دفع موذى از خود و اكثر حيوانات حلال گوشت، مانند گاو و بز و ميش و آهو را بوده و در نرينه بزرگ تر و بلندتر از نوع ماده مى باشد.
شاخ آبه ـ خليج و جوى كوچكى كه از دريا و نهر بزرگ جدا شده باشد.
شاخِ آهو ـ هلال و وعده دروغ و مطلب غيرمقدور و كمان تيراندازى.
شاخ بر ديوار ـ متكبّر و گردنكش.
شاخ بشاخ ـ رنگارنگ و گوناگون و دور و دراز و گريه بسيار.
شاخ دار ـ نقره پاك و بى غش و مردم ديّوث و به چشم

صفحه 85 - جلد سوم
خودبين.
شاخ در شاخ ـ شاخ بشاخ[ر.م].
شاخِ زرّين ـ قلم زرد نويسندگى.
شاخ سار ـ جاى انبوهى درختان شاخه دار و افزار آهنين پهنى است مر زرگران را كه سوراخ هاى بزرگ و كوچك در آن كرده و مفتول طلا و نقره را از آن كشند تا هموار و باريك برآيد.
شاخِ سمن ـ قد و قامت معشوق.
شاخ شانه ـ ترسانيدن و گداى دند[ر.م].
شاخِ غزال ـ شاخ آهو[ر.م].
شاخِ غزال در هوا ـ ماه نو و هلال.
شاخِ گوزن ـ شاخ آهو[ر.م].
شاخِ گوزن در هوا ـ هلال.
شاخِ گوزنى ـ قسمى از بارتنگ[ر.م] است.
شاخِ گيسو ـ پاره مويى كه در سر يك جا جمع شده باشد.
شاخِ نفير--->حيدر.
شاخابه ـ رجوع به تركيبات «شاخ» شود.
شاخانه ـ شاخابه[ر.م] است.
شاخچه ـ (چو ساخته) مصغّر شاخ.
شاخچه بندى ـ تهمت و بهتان.
شاخِشت ـ توشه و ذخيره.
شاخك ـ (چو مادر) گياه قيصر[ر.م].
شاخل ـ (چو كامل و ناخن) غلّه دسمر[ر.م].
شاخور ـ (چو كابوس) فرين[ر.م] نانوايى و غيره.
شاخول ـ (ق) غلّه دسمر[ر.م].
شاخه ـ (چو باده) شاخ و مصغّر آن.
شاخى ـ (چو راضى) سكّو و شنه[ر.م] دهقانان.
شاخيل ـ (ق) غلّه دسمر[ر.م].
شاد ـ شراب و خوشوقت و خوشحال و بى غم و فرحناك و پُر و بسيار.
شادآب ـ تر و تازه و پُرآب و سيراب و باطراوت.
شاداِسپَرَم ـ شاه اسپرم[ر.م].
شادباد ـ پرده اى است از موسيقى.
شادباش ـ روز 26 ماه هاى جلالى كه در جدول «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
شادبهر ـ خوشحال و نام كنيزكى است.
شادخواب ـ خوش خواب و شكرخواب[ر.م].
شادخوار; شادخواره ـ شادان و شراب خوار و زن فاحشه و بدكار و بى ترس و بيم و بى اعتبار و معاش بى زحمت و گذران بى تنگى و كدورت.
شادخواست ـ شوق و اشتياق.
شادخور; شادخوره ـ شادخوار[ر.م].
شاد فيروز ـ ناحيه اى است در سمت شرقى بغداد.
شادكام ـ خوشحال و نام برادر فريدون[ششمين پادشاه پيشدادى].
شادكوه ـ موضعى است در جرجان[گرگان].
شادگونه ـ تكيه و تكيه گاه و زنان فاحشه و مطربه و نهالى [تشك] و بالاپوش و جبّه [ر.م] پنبه دار.
شادمار ـ مار بزرگ و مار بسيار.
شادمهر ـ شهرى است در نيشابور.
شادهرمز ـ صوبه اى [ناحيه اى] است در بغداد.
شاداب ـ رجوع به تركيبات «شاد» شود.
شادان ـ شادى كننده و خوشحال و زنان فاحشه و مطربه.
شادانه ـ شادنه[ر.م] و شاهدانه[ر.م].
شادانيدن ـ شاد كردن.
شادخ ـ (چو مادر) نام شهر نيشابور.
شادُران ـ شابران[ر.م].
شادربان ـ بر وزن و معنى شادروان.
شادروان ـ (چو بادمجان و يا ضمّ ثالث) سايبان و پرده و سراپرده و سقّاخانه و شاميانه[ر.م] و زير كنگره عمارت و سردر خانه و فرش و بساط بزرگ و منقوش و گران مايه و به مناسبت همين معنى است كه پل شوشتر را نيز شادروان گويند زيراكه به نوشته گنج دانش[ ر.ض]، بنيان آن را از سنگ مرمر ملوّن فرش كرده اند و رجوع به «شوشتر» نمايند.
شادروان مرواريد--->شادروان.
شادمار ـ رجوع به تركيبات «شاد» شود.
شادمان ـ ممنون و خوشحال و بلده اى است از

صفحه 86 - جلد سوم
طخارستان[در افغانستان] كه جايى است خوب و مردمانش اوزبگ و حنفى مذهبند.
شادِن ـ بچه آهو.
شادنج ـ (چو باادب) معرّب شادنه[ر.م].
شادنه ـ (چو بامزه) كه «سنگ خون» و «سنگ طور» و «سنگ هندى» نيز گفته و بعضاً با سين مهمله اش خوانده و در معرّب آن «سادنج» و «شادنج» گويند، سنگى است كوچك و زودشكن عدسى شكل و گاورسى شكل[شبيه ارزن] كه به انواع كثيره و الوان مختلفه و سرخ و زرد و سفيد و خاكسترى و مايل به سياهى بوده و بهترين همه سرخ رنگ و عدسى شكل آن است كه زودشكن و مكسور[شكسته] آن نيز سرخ بوده و «مصرى» نامند و زبون ترين همه خاكسترى رنگ تيره آن است كه «هندى» گويند، و بالجمله در دواهاى چشم معمول و بهواسطه اينكه از كوه طورش آرند، سنگ طورش گفته و به مناسبت آنكه در هند نيز به هم مى رسد، به سنگ هندى موسومش داشته و به سبب اينكه قاطع سيَلان خون بوده و يا آنكه رنگ آن بعد از سودن سرخ مى باشد، سنگ خونش نامند.
شادنه مصرى; شادنه هندى--->شادنه.
شادوار ـ (ل) در بحيره[ر.ض] گويد: جانورى است درنده و دشتى و از عجايب المخلوقات[ر.ض] نقل كند كه دو شاخ دارد و بر هريكى 21 شعبه و همه مجوّف و از هر سوراخ كه باد بدو رسد، آوازى ديگر داده و حيوانات بدان حسن صوت جمع شده و بدين حيله شكار شادوار گردند، و مردم شاخ آن را تحفه برند و چون بر گذر باد نهند، آوازهاى خوش از آن برآيد كه محظوظ شوند.
شادود ـ (ل) رجوع به «كشخان» نمايند.
شادورد ـ (چو لاجْورد) خباك[ر.م] و خرمن ماه[ر.م] و تخت پادشاه و فرش و گستردنى و پرده اى است از موسيقى و نام گنج هفتم از هشت گنج[ر.م] خسروى.
شادى ـ (چو راضى) خوشحالى و جانور ميمون و غلامى بوده حرام خوار و به نوشته درارى[ر.ض]، قديماً نام تركى شاگرد و خادم محكمه شرعيّه بوده است.
شادياخ ـ شادخ[ر.م] و رجوع به «نيشابور» شود.
شاديچه ـ بالاپوش و لحاف.
شاديدن ـ شاد بودن و نمودن.
شاديه ـ بر وزن و معنى شادنه.
شاذاب ـ سبزه تر و تازه.
شاذگونه ـ در قطر[ر.ض]گويد: به پارسى، جامه كلفت منقوش يمنى است و هم به معنى رختخواب و فرشى است كه بر روى آن مى خوابند.
شار ـ رقص و سماع و وجد و حال و جانور شغال و شارو[ر.م] و شاره[ر.م] و خالى و خاليچه[قالى و قاليچه] و عمارت بلندمرتبه و شاه راه و جاده و شهر و مدينه و غلّ و غشّ طلا و نقره و غيره و فروريختن آب و غيره و لقب پادشاهان غرجستان[در افغانستان] و يا حبشه [اتيوپى است اما به گفته دهخدا در اينجا ظاهراً مصحّف غرجه است].
شارب ـ (چو فاسق) نوشنده و موى بالاى لب و يا آنچه از آنها بر دهان افتاده باشد كه به پارسى «برو» و «بروت»[گويند].(عر)
شاربوقان ـ (ل) به نوشته تحفه[ر.ض]، نام پارسى فولاد است.
شارترو ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، يكى از طرق رهبانيّت آلمانياى غربى است كه منتسبين آن تا آخر عمر مكالمه نكرده و تنها بر دوستان خود در حين ملاقات اين جمله را مى گفته اند: «موت را فراموش نكن».
شارخ; شارخان ـ مطلق قلعه، خصوصاً قلعه نيشابور.
شارده ـ (چو ساخته) جزيره اى است در درياى روم[مديترانه].
شارس ـ (ل) به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام مصوّرى بوده مشهور يونانى كه هيكل ردوس كه از جمله عجايب سبعه عالم بوده، از صنايع او است و اين هيكل در زمان آفتاب پرستان به زعم مجسمه آفتاب تصوير يافته و يك مشعل برنجى به ارتفاع 205 قدم، قله آن بوده و در بوغاز تنگى[تنگه باريكى] از كشتى گاه ردوس [جزيره اى در درياى اژه ]نصبش نموده بودند و در بزرگى آن همين بس كه محيط انگشتان بزرگ پاى هاى آن خارج از احاطه

صفحه 87 - جلد سوم
يك ارش بوده و تمامى سفاين در حالت گشادگى بادبان هاى آنها از ميان دو ساق آن عبور مى كرده اند و در دست راست آن مشعلى تعبيه شده كه كشتيبانان در شب ها بهواسطه آن راه را پيدا كنند. بالجمله، در سيصد مقدم ميلادى به صنعت آن آغازيده و در مدت 22 سال به انجامش دادند و به فاصله 58 سال بهواسطه زلزله شديدى منحرفاً به ساحل دريا افتاده و تا 670 ميلادى ـ مطابق 50 هجرى ـ به همان حال بوده تا آنكه معاويه جزيره ردوس را فتح كرده و همان هيكل را به بازرگانى يهودى بفروخت. آن يهودى هم پاره پاره اش كرده و نهصد بار شتر فلزّ برنج از آن اخذ و استفاده نمود.
شارْسان ـ شهر و شهرستان و ايالت و كشور و مملكت بزرگ و عمارتى كه اطرافش بستان باشد.
شارستان ـ (چو بادمجان) شارسان [ر.م] و نام كتاب فرزانه بهرام [ به «مه آباد» و «دساتير» رجوع شود].
شارشك ـ (چو پابند) تيهو[ر.م] و ساز رباب.
شارق ـ (چو فاسق) مطلق درخشنده، خصوصاً كواكب و بالخصوص آفتاب و هم به معنى سمت شرقى هر چيز و بتى هم بوده در زمان جاهليّت.(عر)
شارك ـ (چو ناوَك) ساز رباب و سودانيّات[ر.م] و تيهو[ر.م ]و يا بلبل و يا مرغى است سياه و سخن گوى غير از طوطى و يا مرغى است كوچك و خوش آواز كه آواز آن را به صداى چهارتار تشبيه كرده اند و نام شهر كوچكى هم هست در بلخ[در افغانستان].
شارلمان ـ به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، از مشاهير قرال هاى [پادشاهان] دولت فرانك كه در 771 ميلادى ـ مطابق 155 هجرى ـ بعد از فوت پدرش، په پين، كه ممالك فرانسه را از تحت فشار پاپاس ها[كشيش ها] و شاهزادگان خلاص كرده بود، جلوس نموده و در سال سيّم جلوس قسمت بزرگى از ايتاليا را از ساقسونيا[ر.م] و پاره اى اراضى على حده مسخّر و عاقبت بهواسطه آشتى و يگانگى كه با هارون عباسى داشت، كليد و تمامى اختيارات و تحف و هداياى كليساى قمامه را كه در قدس شريف است، به دست آورده و پاپاسى را كه از طرف آلمانى ها مورد طعن و تحقير بود، حمايت كرده و تكريم و تعظيم نموده و بدين واسطه از طرف پاپاس هم حايز عنوان روحانى «حامى عموم عيسويان» گرديد. پس بهواسطه اينكه همه آن حمايت و اين عنوان مبنى بر مواضعه و آنتريك بازى [سياست] بود، كليساهاى شرق و غرب از همديگر افتراق يافته و مسيحيان غرب را كه طرفدار پاپاس بودند، قتوليك[كاتوليك] خوانده و عيسويان شرق را كه تابع بطريق [از مقامات روحانى كليسا ]اسلامبول[استانبول ]بودند، اورتودوقس[ اورتودوكس ]نام كردند. از جمله هداياى هارون كه به شارلمان فرستاده بود، يكى هم ساعت وقت شناسى بود كه يك نفر يهودى در بغدادش ساخته و نظير آن تا آن اوان در اوروپا نديده شده بود. عجب تر آنكه بعضى از رهبانان و عوام فريبان آن ساعت را از علامات ساعت شمرده و آواز آن را به شيطانى كه در توى آن بوده، منسوب داشته و بدين گونه كلمات شرك آميز مردمان را از استعمال آن منع و تهديد مى نموده اند. و بعضى از اواخر گويد: شارلمان در سال 800 ميلادى بهواسطه پاپ تاج امپراطورى بر سر نهاده و ليكن دولت شارلمانى زياده بر پنجاه سال دوام نكرده و در سال843 [ميلادى ]نواده هاى او دولتش را به سه قسمت كردند: فرانسه، آلمانى[و] ايتاليا، علاوه بر دول كوچكى كه بعد تشكيل يافت.
شارمار ـ (چو كارزار) مار بزرگ و مار بسيار.
شارو ـ (چو مازو) شارك[ر.م].
شاروان ـ (چو كاروان) شادروان[ر.م].
شاروب ـ (چو كابوس) معرّب جاروب.
شارود ـ (ق) خباك[ر.م] و خرگاه ماه[ر.م].
شاروك ـ (ق) شارك [ر.م].
شارويه ـ (چو وارونه) شيرويه[ر.م].
شاره ـ (چو باده) عمامه و دستار هندوستان و دستار بزرگ و چادر رنگين و بسيار نازك كه زنان از آن لباس كرده و جامه فانوس نيز سازند.
شاريچه ـ (چو بازيچه) لباس و قبا.
شاريدن ـ (ق) رقصيدن و تراويدن آب از جراحت و ريختن آب و شراب و غيره.
شازده ـ (چو كارْگر) عددى است معروف[شانزده].
شازِلى ـ (ل)به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عنوان مشهور

صفحه 88 - جلد سوم
على ابن عبدالله كه كنيه اش ابوالحسن و از كبار مشايخ صوفيه و مسقط رأس وى مغرب[مراكش] بوده و اكثر اوقات خود را در اسكندريه [در مصر] گذرانده و مراتب فيض و كمال را به چندين واسطه از ابومدين مغربى[قرن 6هـ] كسب كرده و او هم از جنيد بغدادى[قرن 3هـ] اخذ نموده است و به طريق ديگر دست ارادت و انابت مشاراليه از شيخ عبدالسلام ابن شيش مأخوذ و او هم از شيخ عبدالرحمان مدنى و او هم از تقى الدين فقير و او هم از نورالدين على و تاج الدين و شيخ شمس الدين و ابواسحاق ابراهيم و ابومحمد فتح السعودى و سعد قيروانى و جابر ابن عبدالله انصارى مرتّباً از حضرت حسن ابن على ـ صلوات الله عليهما ـ كسب مقامات و انوار باطنيّه نموده است. و بالجمله، شازليّه هم كه يكى از سلاسل مشهوره صوفيه است، به همين على ابن عبدالله شازلى منسوب و دسوقيّه، احمديّه، وفائيّه، زروقيّه، حنفيّه، جزوليّه، غازيّه، عيسويّه، ناصريّه، علميّه، مصطاريّه[و] عفيفيّه هم از جمله شعبات همين سلسله مى باشند و در وجه تسميه چيزى به دست نيامد. بلى، در قاموس[ر.ض]گويد: شاذل نام شخصى است. پس دور نيست كه يكى از اجداد على ابن عبدالله شازلى مذكور مسمّى به شاذل بوده و همين عنوان بهواسطه انتساب بدو بوده باشد، پس ذال ثخذ را به زاى هوّز تحريف داده اند.
شازِليّه ـ (ل) رجوع به «شازل» نمايند.
شازه ـ (چو باده) شاره[ر.م] است.
شاسپَرغم; شاسپَرَم; شاسپَرهَم ـ شاه اسپرم[ر.م].
شاست ـ (چو ماست) شوات[ر.م].
شاش ـ رود سيحون[در آسياى مركزى] و شهر چاچ[شهرى باستانى مطابق با تاشكند] و بول و شاشيدن و امر و فاعل از آن.
شاشاك ـ تيهو[ر.م] و شارك [ر.م] و ساز رباب.
شاشِدَن ـ مخفّف شاشيدن.
شاشك; شاشنگ ـ (چو ناخن و پابند) شارك[ر.م] و تيهو[ر.م ]و ساز رباب چهارتار.
شاشو ـ (چو مازو) گياهى است كه در دواها به كار برند و شخصى كه پيوسته به خود شاشد.
شاشوله ـ (چو پالوده) شمله[ر.م].
شاشه ـ (چو باده) بول كردن و تر بودن و ترشّح نمودن و فرو ريختن آب و شراب و غيره.
شاشيدن ـ شاشه[ر.م].
شاطر ـ (چو فاسق) كسى كه اهل خود را به بدكارى به رنج آورد و به معنى چست و چالاك و شوخ و بى باك، چنانچه بعضى نوشته، در مأخذ صحيحى نديدم.(عر)
شاطِل ـ (ق) رجوع به «ساتل» شود.(عر)
شاع ـ به فرموده تحفه[ر.ض]، نام پارسى قرن[ر.م] است و ظاهر آنكه از كاتب تصحيف شده و عين معجمه يا عين سعفص را عوض خاى ثخذ نوشته اند.
شاعر ـ (چو فاسق) كسى كه شعر بگويد.(عر)
شاغ ـ شاخ.
شاغوله ـ (چو پالوده) شمله[ر.م].
شاف --->شياف.
شاف خوزى --->پوش.
شافانيدن ـ پوسانيدن و فعل متعدى از شافتن[ر.م].
شافتن ـ سودن و سوده شدن و پوسيدن و لغزيدن و لخشيدن[ر.م].
شافع ـ شفاعت كنند.(عر)
شافعى ـ عنوان مشهور يكى از ائمه اربعه اهل سنت كه نامش محمد ابن ادريس و كنيه اش ابوعبدالله و مسقط رأس او شهر غزه و به جدّ جدّ خود، شافع ابن سايب كه حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) را ملاقات كرده بوده، منسوب و در 812 ميلادى ـ مطابق 197 يا 204 هجرى ـ در 54سالگى در مصر وفات يافته و در محله قرافه مدفون گرديد و موافق نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، بهواسطه الفت و معاشرتى كه با حضرت موسى ابن جعفر(عليهما السلام) داشت، بعضى او را از فرقه رافضى[ر.م] دانسته و به صفت رفْض متّهمش داشتند. وى هم در جواب فرمود:
«إن كان رفضى حبّ آل محمّد *** فليشهد الثّقلان انّى رافض» شافه ـ (چو باده) رجوع به «شياف» و «فتيله» نمايند.
شافيدن ـ (چو سازيدن) شافتن.

صفحه 89 - جلد سوم
شاقل ـ (چو ناخن) مخفّف شاقول[ر.م].(عر)
شاقول ـ (چو كابوس) آلت مردى و افزار معروف بنّايان و مسّاحان كه در استعلام راستى و كجى ديوار و پايه به كار برند و در «خطّ شاقولى» رجوع به تركيبات «خط» نمايند.
شاك ـ شاماك[ر.م] و شاماخچه[ر.م].
شاكار ـ كار فرمودن به زور و بى مزد و اجرت.
شاكر ـ (چو مادر) شاكار[ر.م] و (چو كامل) به عربى، شُكر كننده است.
شاكِرباه ـ (ل) پيك و قاصد.
شاكره ـ (ل) رجوع به «سيخول» نمايند.
شاكْلول ـ مردم پرگوى و پرخوار.
شاكله ـ (چو فاصله) عادت و طبيعت و ميان گوش و عذار[رخسار].(عر)
شاكمد; شاكمند ـ (چو كارْگر و لاجْورد) نمد و نمدفروش.
شاكمونى ـ يا شاكيامونى; از جمله حكماى هند و بلكه به زعم كفره ايشان، پيغمبرى بوده صاحب كتاب و به زعم بعضى، بالخصوص به اهل ختا[ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين] مبعوث و كتاب وى هم به شاكمونى موسوم و در 4554 خلقتى يا 4972خلقتى ـ مطابق 1040 مقدّم ميلادى ـ و يا در 4549 هبوطى ـ مطابق 1036 مقدّم ميلادى ـ در هندوستان ظهور يافته و مذهب مخصوصى ايجاد كرده و به اعتقاد بوداييان، به عقل كامل ملحق بوده و به سبب هدايت اهل دنيا مجسّم مى شود، و به اعتقاد هندوان، بعد از حد رشد به رياضات شاقّه آغازيده و از مال دنيا اعراض كرده و تجرد اختيار نمود، از جمله شش سال در بيابانى بر سر يك سنگ نشسته و هر روز به جاى غذا به دانه ماشى قناعت مى كرد و در اين وقت نام وى سرداروب بود و بعد از انجام اين زحمت به آسمان برشده و پس از مدتى از آسمان به كوه سرانديب[سرى لانكا و به «سرانديب» رجوع شود] فرود آمده و نشان هر دو پاى او در كوه سرانديب بماند، و در اين وقت او را شاكمونى نام نهادند كه به لغت هندى، به معنى آدم است و خودش گويد كه من 84هزار بار به صورت هاى مختلف به دنيا آمده ام و ادعاى نبوّت كرده و مردم هند و كشمير و ختا و تبّت و چين و ايغور[نواحى غرب چين] پيغمبرى او را باور داشتند.
   بالجمله، در باب ولادت و وجود او خوارق عادات و خرافاتى منقول است كه نقل آنها را لايق اين كتاب نديدم و رجوع به «بودا» هم نمايند و به جهت پاره اى مقالات او است كه مذهب تناسخى را بدو منسوب داشته اند كه در «نسخ» خواهد آمد.
شاكيامونى ـ (ل) شاكمونى[ر.م].
شاگرد ـ (ر.ف)[آموزنده علم يا هنر نزد كسى].
شاگردانه ـ شاگرد و آنچه به فقرا دهند و هرآنچه بعد از حق استاد به شاگردان مى دهند كه «مغياز» و «برمغاز» و «برمغازه» و «بغياز» و «بغيازى» و «فغياز» و «فغيازى» و «بغاز» هم گويند.
شاگردى ـ شاگردانه[ر.م] و شاگرد بودن و اهل كارخانه سلاطين و امرا.
شال ـ كه به نوشته درارى[ر.ض]، قماش پشمينه است و در جايى ديگر ديدم كه به گليم و عبا ترجمه نموده اند.(كى)
شال نمد ـ نمدى كه از پشم بز سازند.
شالخ ـ (چو فاسق و ماست) نام پسر قينان ابن ارفخشد ابن سام ابن نوح است و عابـر هم كه زبان عبرى بدو منسوب است، پسر او است.
شالده ـ (چو كارْگر) اساس و بنياد ديوار.
شالنگ ـ (چو آهنگ) برجستن شاطران و پياده روان و گرفتن شخصى در عوض شخص ديگر و طلب كردن حق آن ديگرى از او و هم گليمى است كه در زير فرش ها دوزند.
شالَنگى ـ (ق) موتاب[ر.م] و منسوب به شالنگ[ر.م].
شالْوار ـ شلوار.
شالوده ـ (چو پالوده) شالده[ر.م].
شالوس ـ (ق) شهرى است در جبال تبرستان [مازندران ]و در هشت فرسخى رى[چالوس].
شالْهَنگ ـ گرو و اشتلم[ر.م].
شالى ـ (چو راضى) شلتوك[ر.م].

صفحه 90 - جلد سوم
شالى پايه ـ شاليزار.
شام ـ وقت غروب و هرآنچه در آن وقت مى خورند و رجوع به «دمشق» هم نمايند.
شاماخ ـ شاماخچه[ر.م] و نوعى از غلّه كه دانه هاى كوچك دارد.
شاماخچه ـ سينه بند و پستان بند زنان.
شامار; شاماز ـ نام موضعى است كه گروهى از گبران[زرتشتيان] در آنجا توطّن دارند.
شاماك; شاماكچه; شاماكه; شاماكى ـ بز نر و ستاك[ر.م] و زفت سركچل و زره و شاماخچه[ر.م] و جامه كوچكى كه مردم در وقت كار كردن پوشند.
شاماله ـ مردم سياه چرده.
شامان ـ اندازه و قياس.
شامانى ـ موضعى است كه گبران[زرتشتيان] در آنجا متوطّن باشند و هم به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام مذهبى است كه معتقد كافه اهالى اوقيانوسيّه و آسياى شرقى و جنوبى و بعضى از مردمان افريقا و امريكا بوده و تمامى آفات و بليّاتِ عالم كون و فساد را ناشى از ارواح خبيثه دانسته و ازاين رو ايشان را عبادت مى نمايند. پس احتمال داده كه همين مذهب از متعلقات مذهب بودا بوده و همان مذهب باشد كه در سيبريا[سيبرى] به شامه معروف است و رجوع به «برهمنه» هم نمايند.
شامبو; شامبوى ـ عنبر و شب بو.
شامپانى; شامپانيه ـ به نوشته درارى[ر.ض]، نام فرانسوى نوعى از مسكرات است كه به نام شهرى كه در آنجا مى سازند، مسمّى شده.
شامر ـ (چو مادر) معجر[روسرى] زنان.
شامس; شامش ـ (چو فاسق) نام يكى از جزاير يونان و يا بلده اى است از بلاد آن.
شامَك; شامَكچه; شامَكى ـ شاماك[ر.م].
شامل ـ (ر.ف) كه به پارسى «نشا» گويند.(عر)
شاملو --->قزلباش.
شاموس; شاموش ـ شامس[ر.م].
شامه ـ (چو باده) مقنعه و روپاكى[دستمال] كه زنان بر سر كنند و (به تشديد ميم) به عربى، قوّه اى است معروف كه بهواسطه آن روايح كريهه و طيّبه استشمام و استنباط شده و يكى از حواسّ پنج گانه ظاهرى و آلت آن بينى است و موافق نوشته بعضى از اهل تشريح، تشكيل بينى از دو پارچه استخوان موسوم به «عظمين انف» است كه از جانب اسفل به غضروف منتهى گرديده و در وسط جوف انف يك پارچه استخوان واقع است كه به عربى «قصبه» نامند و در مبدأ انف از طرف پيشين دو ثقبه[سوراخ] است موسوم به «منخرين» و رجوع به «شامانى» هم نمايند.
شامى ـ (چو راضى) منسوب به شام.
شامى كباب--->تابه بريان.
شاميانه ـ نوعى از خيمه و چادر كه «تاژ» و «ستاره» و «سايبان» [هم گويند].
شان ـ (چو سخت) به عربى، قصد كردن و امر و حال و مقام و رتبه و حاجت و شوكت و عظمت و كار و انديشه و (چو نان) شانه و سنگ فسان [ر.م] و مخفّف ايشان و نوعى از پارچه سفيد هندوستان و خانه زنبور عسل كه در آن عسل باشد.
شاندن ـ (چو ساختن) فشاندن و نشاندن و شانه كردن.
شانزده ـ (ر.ف).
شانه ـ (چو باده) شنه[ر.م] و شان[ر.م] عسل و جستوخيز اسب و استخوان دوش كه به عربى«كتف»[گويند] و هم به معنى معروف كه به عربى «مِشط» گفته و از آهن و چوب و استخوان و غيره درست كرده و زلف و گيسو و موى ريش را بدان پرداز دهند و هم افزار معروف جولاهان[بافندگان ]كه تارهاى ريسمان را از آن گذرانند كه دو تار در وقت بافتن پهلوى يكديگر واقع نشوند.
شانه سر; شانه سرك --->هدهد.
شانه غول ـ يا درخت شانه; كه به عربى «مشط الغول» گفته و به هندى «كنكهى» گويند، نباتى است كه شاخه هاى آن باريك و برگش شبيه به برگ گشنيز و صلب و بى گل و ثمر آن خوش بو و شبيه به شانه و منبت آن كوه هاى بلند است.
شانه كارى ـ با كسى در مقام زدوخورد آمدن.

صفحه 91 - جلد سوم
شانه كرباس ـ چوبى كه جولاهان[بافندگان] بر هر دو سر آن سوزن هاى محكم كرده و در پيش خود از پهناى كار بند كنند.
شانه هيد ـ شنه[ر.م].
شانى ـ (چو راضى) زر و طلا و دِرَم ده هفت[ر.م].
شانيدن ـ (چو سازيدن) شاندن[ر.م].
شاوَران ـ شهرى است از شيروان [در كشور آذربايجان].
شاوزد ـ (چو پابند) خارى است سفيد و شبيه به درمنه[ر.م].
شاوغر ـ (چو كارْگر) نامى رومى و ولايتى است از ماوراءالنهر[آسياى مركزى] كه بيشتر اهل آن جولاهه[بافنده] باشند و آن طرف ولايت بيابانى است ريگستان و از پس آن هم كافرستان است.
شاوْنى ـ كلاه و برگستوان[ر.م] و چادرى كه بر روى گهواره پوشند.
شاوور ـ بر وزن و معنى شاپور و ميانجى ميان عاشق و معشوق كه پيغام ايشان را به يكديگر برساند.
شاوول ـ (ق) محرّف شاقول[ر.م] و رجوع به «طالوت» هم نمايند.(كى)
شاوين ـ (چو كابين) وسيع و پهنا[پهن].
شاوينى ـ توسعه و وسعت دادن و پهنايى.
شاه ـ داماد و پاسبان و منع كردن و رخصت و اجازه ندادن و راه بزرگ و گشاده و سير، در مقابل گرسنه و اصل و صاحب و خداوند و نام يكى از اجزاى شطرنج و كشت[كيش] كردن شاه شطرنج و جانورى است در هندوستان و پارچه اى است در آن سامان و هر چيز ممتاز و خوب كه آن را در معنى و صورت از امثال خود امتيازى باشد، همچو: شاهباز و شاهسوار و شاه توت و شاه راه و مانند آنها.
شاه آب ـ آب سرخى كه مرتبه اوّل از گل كاجيره[ر.م ]گيرند.
شاه آباد ـ قصبه اى است در ميان لاهور و شاه جهان آباد [دهلى].
شاه اَرَش ـ ارش[ر.م] بزرگ.
شاه اسپَرغم; شاه اسپَرهَم ـ در بحرالجواهر[ر.ض] و در برهان[ر.ض] گويد: ريحان و ضيمران[ر.م] است و در مخزن[ر.ض] فرمايد: شاهسفرم معرّب شاهسپرم فارسى و به معنى سلطان الرّياحين و نيز به پارسى نازبو، معروف به ريحان مطلق است و ماهيّت آن ريحان سبز مايل به زردى ريزه برگ است و قسمى هم بزرگ برگ سبز تيـره. و اما ضيمـران، در تحفه[ر.ض ]فرمايد: نام عربى شاه اسپرم است كه «شاه اسپرم شيرازى» خوانند و سبز مى باشد نه چون زيره كرمانى و اينكه بعضى به پودنه[پونه] نهرى ترجمه اش كرده، سهو است و در مخزن[ر.ض] فرمايد: ضمران يا ضريوان يا ضروان يا ضومران مختلف الماهيت و عبارت از درمنه[ر.م] و يا حماحم[ر.م] و يا پودنه نهرى و يا گياهى است خوش بو و تندبو كه در باديه روييده و در حجاز كثيرالوجود و به اعتقاد اكثر، شاه اسپرم شيرازى است، چنانچه از تحفه[ر.ض] مذكور افتاد. بالجمله اين كلام صريح است در اينكه ضومران هم همان ضيمران است، ولى در تحفه[ر.ض] ضيمران را به قرار مذكور و ضومران را به بيدمشگ ترجمه نموده.
شاه اسپرم رومى ـ اسطوخودوس[ر.م].
شاه اسپرهم; شاه اسفرغم; شاه اسفرم; شاه اسفرهم ـ شاه اسپرم[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
شاه اَفسَر ـ سپرك[ر.م] و گياه قيصر[ر.م].
شاهِ انجم ـ آفتاب.
شاه انجير ـ نوعى از انجير است كه «انجير وزيرى» نيز گويند و بالخصوص انجير شهر حلوان[در عراق] را گويند.
شاه باز ـ بازى است بزرگ و سفيد كه سلاطين بدان شكار كنند.
شاه بال ـ شجاع و دلير و پهلوان و بزرگ ترين پر مرغان.
شاه بالا; شاه باله ـ يا همدوش; كه به تركى «ساقدوش» گويند، شخصى است كه به قد و قامت و سن و سال موافق عروس و داماد بوده و او را نيز همراه ايشان به خانه زفاف برند.
شاه بانك ـ شابانك[ر.م].

صفحه 92 - جلد سوم
شاه بُسه ـ شاه افسر[ر.م].
شاه بلوط ـ در بحرالجواهر[ر.ض]گويد: ثمرى و درختى است غير از بلوط و صريح كلمات بعضى آنكه قسمى از بلوط است. خلاصه تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض ]آنكه بلوط كه به لغت تبرستان [مازندران] «دارمازى» و به پارسى «بالود» يا «بالوط» و به لغت انطاكيّه[در تركيه ]«دوام» و به لغت عراق «عفصيج» و به لغت مصر «ثمرالفؤاد» نامند، نام درختى است عظيم و معروف كه منبت آن كوهستان ها و سنگلاخ ها و به قول بعضى، دو قسم مى باشد; يكى مستطيل معروف، و ديگرى مستدير كه «بهش» و «شاه بلوط» و «بلوط الملك» گفته و از قسم اوّلى لذيذتر و مأكول اهل بلاد و درخت آن شبيه به درخت فندق است و به قول بعضى، سه قسم مى باشد; يكى مستدير كه شاه بلوط است، و ديگرى مستطيل كه آن هم به دو قسم است; يكى باحلاوت و مأكول، و ديگرى بامرارت و غير مأكول. بالجمله، از جالينوس نقل است كه در بعضى بلاد درخت بلوط يك سال بلوط بار آورده و سال ديگر مازو[ر.م] بار دهد و از بعضى ديگر هم امكان آن نقل شده، چنانچه در «بزغنج» هم اشاره نموديم كه درخت پسته يك سال پسته بار داده و سال ديگر بزغنج بار آورد و خود صاحب مخزن[ر.ض] گويد: تحقيق آن است كه ثمر آن يك سال خوب و باليده مى گردد و يك سال چيزى شبيه به مازو و كم مغز و غير مازو است.
شاه بَن --->سقّز.
شاه بندر ـ به نوشته درارى[ر.ض]، مأمور دولتى است كه به جهت حفظ مصالح تجارتى و مدافعه از حقوق تبعه خود آن دولت، در بلاد دولت ديگر مقيم باشد.
شاه بوم--->بوم.
شاه بوى ـ عنبر.
شاه بيت ـ شعر اوّل قصيده و هر شعر آبدار و لطيفى كه در ضمن اشعار قصيده باشد.
شاه بيد ـ بيدمشگ.
شاه بيرج; شاه بيرگ; شاه بيزج; شاه بيزگ ـ يبروج[ر.م] و مردم گياه[ر.م] و يا ميوه آن.
شاه پر ـ شهپر[ر.م].
شاه پَرَم ـ مخفّف شاه اسپرم[ر.م].
شاه تَرَج ـ معرّب شاه تره.
شاه تره ـ كه به عربى «بقلة الملك» و «سلطان البقول» گفته و به فرانسه «فومِتر» و به يونانى «قياسوسى» و به هندى «پت پاپره» ناميده و معرّب آن «شيطرج» و «شاه ترج» مى باشد، به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، گياهى است معروف كه به دو نوع مى باشد; يكى را برگ ريزه و شبيه به گشنيز و اندك خاكسترى رنگ و گل آن بنفش، و دويّمى برگش از اوّلى عريض تر و سبز و گل آن سفيد و به هر حال برگ آن بهتر از ساير اجزاى آن و بهترين آن هم سبز تازه تلخ آن است و تمامى اجزاى اين نبات داراى تلخى مكرهى مى باشند و از اين است كه اهالى فرانسه آن را «فيلِ دوتر»، يعنى زهره زمين نيز نامند.
شاه تير ـ چوب بزرگى كه سقف خانه را بدان پوشند.
شاه جان ـ نام ولايت مرو [در تركمنستان].
شاه جواهر ـ بنابر آنچه از تاريخ قوام الملكى[از قاضى ابرقوهى] نقل شده، سنگى است كه در دريا جواهر را به خود جذب كند، چنانچه گويند روزى انگشتر ياقوت خسروپرويز در آب شطّ افتاد. پس فرمود شاه جواهر را از خزانه آورده و در شط انداختند. در همان دم انگشتر را جذب كرده و از دجله برآمده و باعث حيرت حضّار گرديد و همچنين هر وقتى كه آن را به رشته بسته و بر دريا انداخته و بعد از ساعتى مى آوردند، گوهر بسيارى بر اطرافش مى چسبيد.
شاه جهان آباد ـ نام تازه ديگر شهر دهلى است.
شاهِ چين ـ آفتاب.
شاه چينى ـ يا شاه صينى; عصاره ريوند[ر.م] و يا عصاره حناى چين و يا برگ حناى چينى مسحوق[ساييده] و معجون با سركه است و به الوان مختلف مى باشد، بعضى به رنگ سندل[ر.م] سفيد و بعضى مايل به سرخى و بعضى مايل به سياهى و بعضى مايل به زردى

صفحه 93 - جلد سوم
است.
شاهِ خاور; شاهِ خاوران; شاه خرگاه بلند; شاهِ خرگاه مينا ـ آفتاب.
شاه دارو ـ شراب انگورى است كه از طرف جمشيد [چهارمين پادشاه پيشدادى] بدين اسم اختصاص يافته، چون كه انگور در زمان او به هم رسيده و مى خواست كه در اكثر ايام سال بلكه يكسر، آنها بماند و لذا فرمود كه ظرفى چند از آن پر كرده و گذاشته و هر روز قدرى از آن برمى داشتند تا دو ظرف تمام شد. چون ظرف ديگر را سرگشودند، ديدند همه به هم برآمده و در جوشند، همچنان گذاشته و بعد از چند روز ديگر خبر گرفته، ديدند كه از جوش فرونشسته و طعم آن تلخ است. جمشيد به گمان اينكه زهر قاتل است فرمود تا صافش كرده و در گوشه اى گذاشتند. پس كنيزك جمشيد كه طرف ميل او بوده و مدتى مبتلا به درد شقيقه و به مرگ خود راضى بود، به خيال اينكه خود را مسموم كرده و خلاص شود، چند قدح پى درپى از آن خورده و هيچ ضررى نديد; خوشحال شده و قدحى ديگر خورده و فرح بى اندازه يافت و چون مدتى بى خواب بود، يك شبانه روز خفته و بعد از بيدارى اثرى از آن زحمت نمانده بود. قضيه را به جمشيد رساندند; آن را «شاه دارو» نام كرد.
شاه دانَج; شاه دانَق ـ معرّب شاه دانه[ر.م].
شاه دانه ـ كه به فرانسه «شِنِوى» و به پارسى «كنودانه» هم گويند، تخم بنگ است; رجوع بدانجا نمايند.
شاه دانه برّى ـ نقل خواجه[ر.م].
شاه درخت ـ ناجو[ر.م].
شاهِ دوپاس ـ شه دوپاس[ر.م].
شاه راه ـ راه عمومى و جاده وسيع و بزرگ.
شاه رخ ـ شاخ كرگدن و پسر امير تيمور [گوركانى، نخستين پادشاه تيموريان] كه در 1404ميلادى ـ مطابق 807 هجرى ـ به برادرزاده خود، ميرزا خليل، غالب آمده و تنها ماوراءالنهر[آسياى مركزى] را بدو سپرده و خودش متمكّن سرير سلطنت گرديده و به فاصله نه سال ماوراءالنهر را هم مسخّر نموده و هرات را پايتخت خود قرار داده و تمامى عراق عجم [نواحى مركزى ايران] و خراسان و غزنه و افغانستان را تا حدود هندوچين به حيطه تصرف خود آورده و بعد از 43 سال حكمرانى در 850 هجرى درگذشت.
شاه رَش ـ ارش[ر.م] بزرگ.
شاه رود ـ شه تار[ر.م] و قصبه اى است مابين بسطام و دامغان و رودخانه و نهر بزرگ، خصوصاً رودخانه اى است در عراق[عجم، نواحى مركزى ايران] كه منبع آن طالقان و خسروپرويز [پادشاه ساسانى قرن 6 و 7م ]در كنار آن شهرى بنا كرده و به نام آن ناميد و نام صوتى هم هست از موسيقى و نام سازى است، مانند موسيقار[ر.م ]كه روميان در بزم و رزم نوازند.
شاه رومى ـ فلفل سفيد.
شاهِ زابل; شاهِ زاول ـ سلطان محمود سبكتكين [سوّمين پادشاه غزنوى در قرن 4 و 5هـ].
شاهِ زنگ ـ شب.
شاه زيره --->زيره.
شاه سِپَرغم; شاه سِپَرَم; شاه سِپَرهَم; شاه سِفَرغَم; شاه سِفَرَم; شاه سِفَرهَم ـ شاه اسپرم[ر.م].
شاه سوار ـ رئيس سوارگان و كسانى كه در ركاب شاه سوار مى شوند.
شاهِ سيّارات ـ آفتاب.
شاه صفى--->صفويّه.
شاه صينى ـ شاه چينى[ر.م].
شاهِ طارم آسمان; شاهِ طارم بالا; شاهِ طارم فلك ـ آفتاب.
شاه قام ـ به نوشته برهان[ر.ض]، آن است كه كسى در بازى شطرنج خود را زبون بيند، حريف را پى درپى كشت[كيش] گويد و او را فرصت ندهد تا بازى ديگرى كند و بازى قائم شود.
شاه كار ـ كار بزرگ و كار فرمودن بى مزد.
شاه كال ـ كاج[ر.م] و لوچ[ر.م].
شاه گان ـ شايگان[ر.م].

صفحه 94 - جلد سوم
شاهِ گردون ـ آفتاب.
شاهِ گوهران ـ شاه جواهر[ر.م].
شاهِ گويندگان ـ حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله).
شاه لوج ـ آلوگرده و آلوچه زرد.
شاه ماهى ـ آزادماهى[ر.م].
شاهِ مثلّث بروج; شاهِ مثلّثى ـ آفتاب.
شاهِ مربّع نشين ـ خانه كعبه.
شاهِ مردان ـ وجود مقدّس حضرت على ابن ابى طالب(عليه السلام) و در درارى[ر.ض]گويد: (به سكون هاء) چكوجى [چكشى] است بزرگ.
شاهِ مشرق ـ آفتاب.
شاه مهره ـ مهره مار.
شاه ناز ـ شهناز.
شاه نام ـ نوعى از ساز و شهرى است در شيروان[در كشور آذربايجان].
شاه نامه ـ نامه و تاريخ پادشاهان و بالخصوص، شاهنامه فردوسى كه تاريخ ملوك عجم را به رشته نظم آورده و در بزم آرايى بى نظير و شهره آفاق است.
شاه ناى ـ سرنا.
شاه نشين ـ بساط گران مايه و جاى نشستن سلاطين و نوعى معروف از عمارت و هرآنچه در بالاى درِ خانه مى سازند.
شاه نعمت الله--->ماهان.
شاه نگار ـ فريب و دغاى عظيم.
شاهِ نيمروز ـ پادشاه نيمروز[ر.م].
شاهوار ـ هر چيز خوب و مرغوب و لايق پادشاهان، خصوصاً درّ يتيم.
شاهوَرد ـ خباك[ر.م] و خرگاه ماه[ر.م].
شاه و عروس ـ دو قصر بزرگ بوده مر متوكل عباسى را كه در ناحيه سامره واقع و 50مليون درهم در اساس آن خرج كرده بود.
شاهِ يك اسبه ـ آفتاب.
شاهاب ـ رجوع به تركيبات «شاه» شود.
شاهان ـ جمع شاه است.
شاهان شاه ـ پادشاه پادشاهان كه عبارت از ذات خداى تعالى [است] و كسى كه ديگران به مدد او پادشاه شوند و از همه پادشاهان عصر خود بزرگ تر باشد.
شاهان شاه آسمان; شاهان شاه چرخ; شاهان شاه زند و استا; شاهان شاه فلك ـ آفتاب.
شاهانه ـ هر چيز لايق پادشاهان.
شاهبوى; شاهپَرَم; شاهترج; شاهتره ـ رجوع به تركيبات «شاه» نمايند.
شاهد ـ (چو كامل) زبان و حاضر و دانا و عالم و نام روز جمعه و نماز شام و انگشت شهادت و پرده نازكى كه با بچه نوزاييده از شكم مادر برآيد و هم به معنى عروس و مطرب و محبوب و شهادت دهنده و كسى كه معلومات خود را بگويد.
شاهد جان ـ مقصود جان.
شاهد رخ زرد; شاهد روز; شاهد روى زرد ـ آفتاب.
شاهد زربفت پوش ـ روز و آسمان و آفتاب.
شاهد زعفرانى ـ آفتاب.
شاهد طارم فلك ـ كه در اين شعر خاقانى است:
«شاهد طارم فلك رست ز ديو هفت سر *** ريخت به هر دريچه اى آقچه زرّ شش سرى»
آفتاب است به اعتبار آنكه چنانچه شاهد باعث زينت مجلس است، همچنين آفتاب باعث زينت فلك است و ديو هفت سر زمين است، چنانچه در «ديو» مذكور افتاده و آقچه، ريزه زر سفيد است و مراد از زر شش سرى، بتى بوده كه شش سر داشته و كفّار آن را پرستش مى كرده اند و صورت همان بت را سكّه زرى ساخته بودند كه عيار آن زر هم به غايت صافى بود و يا اينكه مراد از زر شش سرى زرى است كه در سابق بوده و به شكل مسدّس بوده است و حاصل معنى شعر آن است كه آفتاب از شب كه سايه زمين هفت سر است خلاص شد و اشعه خود را كه به مثابه ريزه هاى زر سفيد است، بر هر موضعى از مواضع نثار كرد.
شاهد طغان چرخ; شاهد فلك ـ آفتاب.
شاهد فَاستقم; شاهد لَعَمرك ـ وجود مقدس حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله).
شاهراه; شاهرخ ـ رجوع به تركيبات «شاه» نمايند.
شاهرخيّه--->بناكت.
شاهرَش ـ رجوع به تركيبات «شاه» شود.

صفحه 95 - جلد سوم
شاهرود ـ رجوع به تركيبات «شاه» شود.
شاهِسپَرغم; شاهِسپَرَم; شاهِسپَرهَم; شاهِسفَرغم; شاهِسفَرَم; شاهِسفَرهَم ـ شاه اسپرم[ر.م].
شاهسُوَن ـ طايفه اى است مشهور كه به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، در زمان شاه عباس ماضى[قرن 11هـ ]ظهور يافته و باعث آن چنان بود كه جمعى از گروه قزلباشيّه بر آن شاه خروج كرده و پاى جسارت پيش نهادند، پس شاه به زبان تركى گفت: «شاه سُوَن گلسون»، يعنى كسى كه دوستدار شاه است بيايد. لهذا از هر فرقه آمده و طاغيان شاه را شكست دادند و شاه هم ايشان را بدين اسم مسمّى گردانيد و اكنون به طوايف بسيارى منشعب بوده و مسكنشان مغان و آذربايجان و عراق فارس[نواحى مركزى ايران] و قليلى در خراسان و كشمير و كابل و در غريب نوازى و مهماندارى و شجاعت ممتاز مى باشند.
شاهقام ـ رجوع به تركيبات «شاه» نمايند.
شاهن ـ (چو كامل) مخفّف شاهين.
شاهَندَن ـ خوب و مبارك بودن و صلاح و تقوى داشتن و پرهيزكار شدن.
شاهَنده ـ اسم فاعل از شاهندن[ر.م] و بالخصوص لقب بهرام چوبين ساسانيان [سردار شورشى قرن 6م].1
شاهَنديدن ـ شاهندن[ر.م].
شاهنشاه ـ مخفّف شاهان شاه[ر.م].
شاهوار; شاهوَرد ـ رجوع به تركيبات «شاه» شود.
شاهول ـ بر وزن و معنى شاقول.
شاهوى ـ (ق) نام مورّخى است كه فردوسى داستان طلحند[ر.م] را از قول او نقل كرده.
شاهه ـ شهرى است در هاماوران[يمن] كه پدر سودابه بنايش كرده و تولّد سودابه هم در آنجا است.
شاهى ـ (چو راضى) پادشاهى و سرورى و نام شاعرى [معروف به اميرشاهى سبزوارى متوفى به سال 857هـ] و پولى است مشهور و نام حلوايى است. و حلوايى است لذيذ و لطيف كه از نشاسته و تخم مرغ مى پزند و هم درياچه اى است معروف در يك فرسخى شهر اورمى[اروميه] كه بعضاً به مناسبت نهر شـاهـرنامى كه بدان مى ريزد، به شـاهـر نيز موسوم و گاهى به درياچه اورمى ودرياچه آذربايجان و درياچه مراغه مسمّى و در اصطلاح جغرافيين عرب به كبودان مشهور و به مسافت 300كيلومتر از سمت غربى بحر خزر و 200كيلومتر از جنوب شرقى درياچه وان [در تركيه] واقع و طول آن از شمال غربى به جنوب شرقى 135 و عرضش مابين 16 و 46كيلومتر و منتهاى عمق آن از چهار ذرع و به مساحت ديگر از چهارده متر زياده نبوده و بر شش جزيره بزرگ و پنجاه جزيره كوچك مشتمل و چهارده رودخانه در آن منصبّ مى گردد.
شاهيانج; شاهيانه ـ برنوف و جم اسپرم[ر.م ]برّى.
شاهيدن ـ (چو سازيدن) شاهندن[ر.م] و شاه شدن و بزرگ بودن.
شاهين ـ (چو كابين) دف و دايره و تكيه گاه و چوب و زبانه ترازو و مرغى است شكارى معروف كه «باز» هم گويند.
شاهينا ـ (ق) هوشيار و زيرك.
شايان ـ لايق و مناسب و شايگان[ر.م].
شايبه ـ چركن [چركين] و پليدى و عيب و وحشت و جمع آن، شوائب است.(عر)
شايد ـ (چو مادر) ترجمه بايد و تواند و يُمكن و يحتمل.
شايستن ـ توانستن و مناسب و سزاوار بودن.
شايسته ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از شايستن.
شايسته بود; شايسته وجود; شايسته هستى ـ حضرت واجب الوجود.
شايش ـ (چو كامل) امكان و مناسبت.
شايگان ـ فراخ و گشاده و ذخيره و اندوخته و ارزان و فراوان و لايق و سزاوار و مكرّر و بيگار و مال و اسباب بسيار و هر چيز خوب و بى عيب و مرغوب و هر چيزى كه بسيار ممتاز بوده و لايق پادشاهان باشد كه در اصل شاه گان بوده، يعنى لايق شاه، پس تخفيفاً هاء مبدّل به ياء گرديده و بالخصوص مطلق گنجى كه بزرگ و لايق پادشاهان باشد، خصوصاً گنج بادآور[ر.م ]خسروپرويز[قرن6 و 7م ]و در اصطلاح عروضى، قافيه اى است مشهور كه در «قافيه» مذكور است.

1. لغت نامه دهخدا: لقب بهرام اوّل ساسانى پسر هرمز در قرن 3م.

صفحه 96 - جلد سوم
شاى كَليو ـ نام يكى از پيغمبران عجم است[كه مؤلف كتاب دساتير، يعنى آذر كيوان، معرفى كرده و به «دساتير» و «مه آباد» رجوع شود].
شايكه ـ (چو حادثه) رجوع به «عنزروت» شود.(عر)
شايوَرد ـ بر وزن و معنى شادورد.
شايه ـ (چو سايه) ميوه.
شاييدن ـ (چو سازيدن) شايستن.

آيين دويّم

(در [حرف] شين قرشت با باى ابجدى)
شب ـ (چو دقّ) به عربى، زاج سفيد[ر.م] و (چو بد) به معنى معروف است كه به عربى «ليل» و به فرانسوى «نوى»( lanuit) و به پارسى «شف» و «شپ» و «شو» هم گويند و در نزد منجّمان اهل فارس و روم، از اوّل غروب مركز آفتاب است تا طلوع آن و در نزد اهل شرع، از غروب جرم شمس و يا زوال سرخى از طرف مشرق است تا طلوع صبح صادق و يا طلوع خود شمس. و چون شب به هر اصطلاح كه باشد، معلوم شد روز نيز كه مقابل شب است، به همان اصطلاح معلوم خواهد شد و شرح اجمالى حقيقت روز و شب و كيفيّت حدوث و تكوّن آنها و بعضى حالات سائره آنها را در ضمن چند ماده مى نگاريم:
   1. در كشف حقيقت آنها با مثالى سهل و ساده، در توى اوطاق چراغى روشن كرده و به مسافت جزئى يك گوى در مقابل همان چراغ نگه دار. آن وقت خواهى ديد كه يك طرف آن گوى كه متوجه چراغ است، روشن شده و طرف ديگرش تاريك خواهد ماند و همين حالت لازم آن گوى بوده و اصلاً از آن جدا نخواهد شد و ممكن نيست كه تمامى جهات و اطراف آن هميشه روشن بوده و يا هميشه تاريك باشد، خواه در يك وضعش نگه داشته و چراغ را به دور آن حركت دهيم و يا بر عكس اين عمل نماييم و يا اينكه گوى را در جاى خود به سر خودش بگردانيم. حالا وضع زمين و آفتاب هم همان طور است كه آفتاب مثل آن چراغ و زمين ما مانند آن گوى در مقابل وى افتاده و هماره نصف آن كه متوجه آفتاب است، روشن بوده و نصف ديگرش تاريك مى ماند; طرف روشنش روز و طرف تاريكش شب است. پس روز يعنى آن روشنايى كه آفتاب به سطح نصف زمين افكنده و شب يعنى نصف ديگر سطح زمين كه آفتابش روشن ننموده.
   2. كيفيّت حدوث روز و شب كه به نوشته اهل هيئت قديم، از گردش شبانروزى فلك الافلاك است كه در هر 24ساعت يك بار از مشرق به مغرب حركت نموده و بهواسطه آن ساير افلاك هم كه من جمله فلك آفتاب است، يك بار در همان مدت به دور مركز عالم كه زمين است، حركت نموده و توليد روز و شب نمايد، مثل اينكه در مثال مذكور چراغ را به دور همان گوى بگردانيم. و اما به نوشته ارباب هيئت كوپرنيكى، حصول روز و شب مبنى بر حركت وضعيّه زمين است، چنانچه در ماده 7 «زمين» اشاره نموديم، مانند اينكه در همان مثال، چراغ در يك جا مانده و آن گوى را در برابرش در همان فضاى خود به دور خودش به حركت وضعيّه حركت دهيم.
   3. در كيفيّت تقسيم شب و روز به دقايق و ساعات مستويه و معوّجه و ارباب ساعات، چنانچه منجمين قديم نگاشته اند، رجوع به ماده 1 و ماده 2 «ساعت» نمايند.
   4. ابتداى شب و روز نزد عرب و اهل شرع از اوّل شب است تا اوّل شب ديگر و شب مقدّم بر روز است، چه در خلقت، ظلمت اصل و نور حادث است، و در نزد دانشمندان روم و فرس، اوّل شبانروز را از طلوع آفتاب گيرند تا طلوع ديگر و روز را هم بر شب مقدم دارند، چه نور وجودى و ظلمت عدمى است. و اما منجمان ختا[نواحى شمال و شمال غربى چين] و ايغور شبانروز را از نيم شب گيرند تا نيم شب ديگر و منجمين مغرب زمين از نيم روز گيرند تا نيم روز ديگر، چنانچه در حكم امروزه هم همين قاعده معمول اكثر روى كره است. ملاعلى قوشجى[ر.ض] گويد: بنابراين دو اصطلاح آخرى مقدار شبانروزى به حسب اختلاف آفاق مختلف نشود، به خلاف دو اصطلاح ديگر كه مقدار شبانروز در هر افق چيزى ديگر شود.
شب آويز ـ كه به عربى «صافر» و به تركى «حق قوشى»

صفحه 97 - جلد سوم
گويند، به نوشته تحفه[ر.ض]، از جنس بوم[جغد] و كوچك ترين اصناف آن، و در افعال مثل آن است و در برهان[ر.ض] گويد: مرغى است كه تمام شب خود را بر يك پاى از درخت آويخته و تا صبح فرياد كرده و «حق حق» گويد و مادامى كه يك قطره خون از گلويش نچكيده، خاموش نگردد.
شب آهنگ ـ شبانگاه و بلبل و مرغ سحرخوان و ستاره كاروان كش[ر.م].
شب افروز ـ ماه و شب تاب[ر.م] و نام ماه دهم سال جلالى كه در «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
شب انبوى ـ شب بوى[ر.م].
شب اندر روز ـ جامه اى كه از دو رنگ مختلف بافته باشند و يا پينه و وصله هاى آن را از رنگ هاى ديگر دوخته باشند.
شب انگيز ـ بيخ درخت بزرالبنج كه تخم آن بنگ است.
شب بار; شب باره ـ شب پره[خفاش] و زنى كه شب ها هرزه گردى كند.
شب باز; شب بازه ـ شب پره[خفاش] و شب زنده دار و كسى كه شب ها بازى كرده و صورت هاى مختلف از پس پرده بنمايد.
شب بو ـ شب بوى[ر.م].
شب بوزه ـ شب پره[خفاش].
شب بوى ـ يا ديده گاو يا گاوچشم; گلى است معروف كه زرد و سفيد و الوان و بيشتر كبودرنگ بوده و در شب بوى خوش داده و در روز بويى ندارد و در «خ ى» از تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] فرمايند: خيرى لغت يونانى است كه به عربى «منثور» يا «منشور» گفته و به پارسى «شب بوى» نامند و از جمله گل هاى خوش بو و به نام برّى و بستانى و سفيد و زرد و سرخ و بنفش به چندين قسم بوده و مراد از مطلق آن، قسم زرد آن و مراد از برّى، قسم سرخ آن است و شب بو نام گلى است كه در هند مى شود و در «خ ز» از همان دو كتاب گويند: خزامى كه به پارسى «شب انبوى» و «شب بوى» و «گل مريم» گويند، مجهول الماهيت و به زعم بعضى، گياهى است خوش بو كه به پارسى «خيرى دشتى» و به شيرازى «اروانه» نامند و انطاكى[ر.ض] گويد: گياهى است لطيف و قريب به بنفشه و غير خيرى كه در آذرماه روييده و در حزيران [ماه نهم رومى مطابق اول تابستان ]مى رسد و منبت آن كوهستان و ميان رودخانه ها، و گلش خوش بو و شبيه به بنفشه و مايل به كبودى و لاجوردى و تخمش سياه است و يوسف بغدادى[ر.ض] و ديگران نيز آن را خيرى برّى دانسته و گفته اند: گياهى است كه شاخش دراز و برگش ريزه و گلش سرخ مايل به بنفشى و آسمان گونى است و در آخر فرمايند كه از اوصاف و خواص خيرى ظاهر مى شود كه خزاعى غير خيرى است.
شب پرك; شب پره ـ يا شب باره يا شب باز يا شب بازه يا شب بوزه يا پيواز; كه به عربى «خفّاش» و «خشّاف» و «وطواط» گفته و به شيرازى «موش كور» و به تركى «يراسه» گويند، مرغى است به خلاف مرغ هاى ديگر كه مانند آدمى درازعمر بوده و خواب كرده و خصيه و گوش بزرگ و دهان و دندان تيز داشته و پشم و چهار پا دارد و منقار ندارد و مانند چارپايان به چهارپا راه مى رود و حيض بيند و آبستن شود و مى زايد و شير مى دهد و مانند طيور پرواز مى نمايد وليكن بال آن مانند بال مرغان ديگر پر ندارد بلكه پوستى است بالاى اضلاع و غضروف كشيده، و سياه رنگ و بسيار ضعيف البصر مى باشد و لهذا در روز به سبب روشنى و تابش شعاع آفتاب از آشيان خود برنمى آيد و اگر آشيان آن را خراب كنند و برآيد، غليواج[ر.م] و كلاغ آن را بگيرند و در شب، خصوصاً شب هاى تاريك و ناقص النور پرواز كرده و در زايدالنور كمتر برمى آيد و قوّه لامسه آن در موى هايش مى باشد و فصل زمستان را در خواب گذرانده و در فصل بهار بيدار گردد. و بالجمله گويند حضرت عيسى(عليه السلام) بدين صورت مرغى از گل ساخته و منفذ سفلى آن را فراموش كرد. پس به فرمان الهى حيات به هم رسانيده و چندان پرواز نمود كه از نظر غايب شده و بيفتاد و بمرد. پس

صفحه 98 - جلد سوم
خداى تعالى شبيه آن را خلق گردانيد و از اين راه است كه سوراخ مقعد نداشته و از دهان يا سوراخ ديگر زاييده و آن را «مرغ عيسى» نيز گويند.
شب پوز; شب پوژ ـ شب پره[خفاش].
شب پوش ـ لباس شب و نقاب و شب كلاه و لحاف و عرقچين.
شب پوى; شب پيماى ـ ماه و سالك و شب بيدار و دزد و عسس[پاسبان شب] و عيّار و عاشق بى قرار و صاحب درد و آزار و آواز پايى كه در نهايت آهستگى باشد.
شـب تاب ـ يـا آتشـك يـا آتشيـزه يا شـب چـراغ يـا شب چراغك; كه به عربى «حَباحِب» و «ولدالزنا» گويند، حيوان و جانوركى است پرنده و روشن و شبيه به پروانه كه از مگس كوچك تر و اندك باريك و زرد و مقعدش در نهايت سبزى و در زير بالش مستور بوده و در وقت پريدن مكشوف گردد و در شب مانند اخگر مى درخشد و تا سحر بيدار شده و بانگ كند و چون سهيل طلوع كرد، مى ميرد و بالجمله گوهر آبدار و برّاق و صافى را نيز «شب تاب» گويند.
شب تاز ـ شب خون[ر.م].
شب تك ـ نوعى از بازى است كه بر يك پاى برجهيده و بر پشت و پهلوى هم زنند.
شبِ جَك ـ شب برات [ر.م].
شب چرا ـ شب چره[ر.م].
شب چراغ ـ شب تاب[ر.م] و گوهرى است كه در شب مانند چراغ مى درخشد. گويند شب ها گاوى از دريا به جهت چرا برآمده و اين گوهر را از دهان خود بر زمين گذاشته و در روشنى آن چرا مى كند.
شب چراغك ـ كرم شب تاب.
شب چره ـ چريدن حيوانات در شب و ميوه و مانند آن كه در شب نشينى مى خورند.
شبِ چَك ـ شب برات[ر.م].
شب خانه ـ شبستان[ر.م].
شب خوان ـ سحرخوان[ر.م].
شب خوش ـ وداع كردن، خصوصاً در شب.
شب خون--->روز خون.
شب خيز ـ مردم صبح خيز و سحرخيز.
شب خيزك ـ تره تيزك[ر.م].
شب در ميان دادن ـ وعده كردن و ضامن دادن.
شب ديز ـ شب رنگ[ر.م] و سيزدهمينِ سى لحن[ر.م ]باربدى[نوازنده دربار خسروپرويز ساسانى] و نام اسب خسروپرويز كه شيرينش بدو داده بوده و سياه و شب رنگ بوده و از همه اسب هاى جهان، چهار وجب بلندتر بوده و آن را از روم آورده بودند و چون آن را نعل مى زدند، دست و پايش را به ده ميخ محكم كردندى و هر طعامى كه خسرو خوردى، آن را نيز خورانيدى و بعد از مردن كفن و دفنش كرده و صورتش را بر سنگى نقش كردند و همان صورت در كرمان است و هر وقتى كه بدان صورت نگريستى، گريستى و در فرهنگ جهانگيرى[ر.ض] گويد: امروز صورت شبديز كه پرويز را بر آن نقش كرده اند، در كرمان است و در «گل» از برهان[ر.ض] گويد: گويند كه گلگون كه يكى از اسب هاى شيرين بود و شبديز هر دو از ماديانى به هم رسيده بودند كه آن را جفتى نبود وليكن در دشت آمكله يا دامكله صورت اسبى بود از سنگ ساخته كه هرگاه آن ماديان را ذوقى به هم مى رسيد، خود را بدان اسب سنگى كشيده و به قدرت خدا بار مى گرفت و رجوع به «شبداز» هم شود.
شب ديز نقره خنگ ـ آسمان و يا روز و شب و دنيا و روزگار.
شب ديس ـ شب رنگ و شب مانند.
شب رنگ ـ شبه[ر.م] و نام اسب سياوش[ر.م] و گلى است سياه و مايل به زردى.
شب رو ـ شب پوى[ر.م].
شب سده --->سده.
شب شدن ـ آخر شدن ايّام جوانى.
شب عبا; شب عنبرى; شب عنبرين ـ شب تيره و تار.
شب غا ـ مخفّف شب غار[ر.م] است.
شب غار; شب غاره; شب غاز; شب غازه; شب غاو; شب غاوه; شب غاه ـ محوطه و جايى كه شب ها گاوان

صفحه 99 - جلد سوم
و خران و گوسپندان و امثال آنها در آنجا خوابيده و به سر برند، خصوصاً آنچه تنها چهار ديوار بوده و سرگشاده باشد.
شب غريب; شب غريبان ـ طعام و نان و حلوايى كه در شب اوّل ميّت به جهت خيرات و احسانِ او، به مردمان دهند و اهالى ما تحريفش داده و «شام غريبان» گويند.
شب فرّخ ـ نوايى است از موسيقى و نام لحن چهاردهم از سى لحن[ر.م] باربدى [نوازنده دربار خسروپرويز].
شب كاينات ـ دنيا و عالم كون و فساد.
شب كلاه ـ كلاهى كه شب ها بر سر نهند.
شب كند ـ آشيان.
شب كوك; شب كوكا; شب كوكه ـ گدايى كه شب ها در ميان محله به جاى بلندى برآمده و مردم را يك يك دعا كند تا بدو صدقه بدهند.
شب گرد ـ ماه و شب پوى[ر.م].
شب گز; شب گزك --->غسك.
شب گو ـ خواننده و سازنده[مطرب] و چوبك زن[ر.م].
شب گون ـ شب رنگ و شب چراغ[ر.م].
شب گونْ عيّار ـ آسمان.
شب گير ـ صبح و آخر شب و مرغى است كه در وقت صبح صداى حزين كند.
شب نَك ـ شب تك[ر.م].
شب نم ـ معروف است كه شدّت سرما هواى صافى را غليظ كرده و بخار سازد و از زمين اندكى بلند شود و بر برگ هاى نباتات نشسته و از آن قطره ها پديد گردد و آن را «افشك» و «افشنك» و «بژم» و «نژم» و «يشك» و «پشك» و «اپشك»[نيز گويند].
شب نهه ـ جوان و دفينه و گنجينه اى كه در زير زمين پنهان كنند.
شب يار; شب ياره ـ ازواى[ر.م] و معجونى كه در شب خورده و مى خوابند.
شب ياز; شب يازه ـ شب پره[ر.م].
شب يلدا ـ شب اوّل زمستان.
شباب ـ (چو كتاب) درخت ماهودانه[ر.م] و (چو كباب) پرده اى است از موسيقى و موضعى است در يمن و به عربى، جوانى و اوّل هر چيز.
شبّار; شبّاره; شبّاز; شبّازه ـ (به فتح اوّل و تشديد ثانى) شب بار[ر.م] است.
شباط ـ (چو سماق) نام ماه آخر زمستان كه در اين زمان تقريباً با 25 دلو[ر.م] مطابق آيد.
شبال ـ (چو كتاب) پنجره.
شبالنگ ـ (چو دماوند) نخجير[ر.م].
شبان ـ (چو شمار و كَنار) چوپان و (چو كَنار) شب پره[خفاش] و جمع شب.
شبان طور ـ حضرت موسى ابن عمران(عليه السلام).
شبان فريب; شبان فريبك; شبان فريو; شبان فريوك ـ شب پره[خفاش] و يا مرغكى است شبيه به باشه[ر.م] و يا به پرستوك كه چنان بر روى زمين نشيند كه گويا قوّت پريدن ندارد و همين كه پيش روند، برخاسته و اندكى هم بپروازد و بدين روش مى فريبد.
شبان گاه ـ (به ضمّ اوّل) جاى چوپان و (به فتح آن) آمدن شب و جايگاه چاروايان.
شبان وادى ايمن ـ حضرت موسى(عليه السلام).
شبانروز ـ شب و روز.
شبانكى--->فيروزه.
شبانگاره ـ دهى است در طوس و ولايتى است از فارس.
شبانگاه ـ رجوع به تركيبات «شبان» شود.
شبانور ـ (چو كلانتر و قبادوز) شب پره[خفاش].
شبانه ـ (چو خرابه و شماره) شبينه[ر.م].
شبانيدن ـ شبيدن [ر.م] و شبانه بودن.
شباويز ـ شب آويز[ر.م].
شباهنگ ـ شب آهنگ[ر.م].
شبت ـ (به كسر اوّل و ثانى و يا به سكون ثانى و يا به كسر اوّل و فتح ثانى با تشديد ثالث) دالان و دهليز كوچك و نام عربى گياهى است معروف كه به پارسى «شود» و «شوت» و «شويد» و «شويت» گفته و به فرانسوى «آنِت» و به لاتينى «آنِتوم» و به يونانى «آنتون» ناميده و كمال شباهت به رازيانه دارد و هماره بر يك ساق قائم و شاخه هاى آن

صفحه 100 - جلد سوم
بسيار باريك و برگ هايش ريزه و گلش چترى و بوى آن تند و نافذ و تخم آن زردرنگ و مسطّح و مستطيل و ريزه تر از رازيانه و به نوشته بعضى از اهل تجربه، هريك از رازيانه و شبت در بعضى اراضى منقلب به يكديگر مى باشند و قوّت شبت تا دو سال باقى و از ادويه جليل القدر محسوب و در بعضى ممالك مانند ادويه غذايى استعمال مى گردد و بالخصوص در ايران كه برگ آن را مانند غذا بسيار استعمال مى نمايند.
شبتك; شبجك; شبچك; شبخوش; شبخون ـ رجوع به تركيبات «شب» نمايند.
شبدار ـ (ل) رجوع به «ديواپست» شود.
شبداز ـ (چو دلزار) به نوشته مراصد[ر.ض]، «شبديز» نيز گفته و نام دو موضع است; يكى قصر بزرگى است در سرّمن رأى[سامرا] كه بنا كرده متوكل عباسى است و ديگرى منزلى است در ميان حلوان [در عراق] و قرميسين[كرمانشاه] كه به نام اسب كسرى [خسروپرويز ساسانى] موسوم گرديده و صورت شبديز در يك فرسخى قرميسين و آن مردى است زره پوش و بر اسب سنگى سوار بوده و بيننده آن متحركش پندارد و آن صورت سوارى پرويز است بر اسب خود، شبديز، و در روى زمين ماننده آن صورت نيست و در همان طاقى كه صورت شبديز است، چند صورت ديگر هم از مرد و زن و سواره و پياده موجود و در پيش شبداز صورت مردى است بسته كمر كه گويا كلاهى بر سرش مى گذارد و در دست هم بيلى دارد كه گويا زمين را كنده و آب از زير پايش خارج مى گردد و بالجمله رجوع به «شب ديز» هم نمايند.
شبدر ـ (ل) رجوع به «ديواسپست» شود.
شبديز ـ رجوع به «شبداز» و تركيبات «شب» شود و يكى از نام هاى خداى تعالى هم هست.
شبديس ـ رجوع به تركيبات «شب» شود.
شبذير ـ (چو زنجير) يكى از نام هاى خداى تعالى.
شبر ـ (چو قمر) خوب و نيك و شعله آتش و موضعى است در بحرين و نام سريانى حضرت امام حسن مجتبى(عليه السلام)و (چو هند) به عربى، وجب و نام شمر ذى الجوشن ـ عليه اللعنة.
شبران ـ (ل) نام يكى از بلاد توران [ر.م] است.
شبرز ـ (چو عنبر) به نوشته بستان[ر.ض]، محلى است بهجت مشام از بلاد شام.
شبرغان; شبرقان ـ (چو قلمدان و بلبلان و مردمان) نام قديمى شهر بلخ[در افغانستان] و بلده اى است نزديكى آن و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: بلده اى است مسرّت توأمان از بلاد طخارستان [در افغانستان] و در مراصد[ر.ض] گويد: به عوض باى ابجدى فاى سعفص هم گويند.
شبرم ـ (چو بلبل و دلبر) نباتى است شيردار كه در معموره ها و بوستان ها و زراعت ها رويد، ساقش راست و گره دار و به قدر ذرعى و شبيه به نى و برگش شبيه به طرخون و برگ كاج و گلش بنفش و دانه اش شبيه به عدس و مايل به زردى و سفيدى و بيخش سطبر و پُرشير و قوى تر از ثمر و ثمرش قوى تر از برگ و نام يونانى آن «سطوسا» بوده و ازآن رو كه خوردن آن گوسپند را ضرر نرسانده و گاو را مى ميراند، آن را به شيرازى «گاوكُشَك» گويند. بالجمله، شبرم نام آبى هم هست در طرف صحراى كوفه.
شبرمان ـ (چو بلبلان) نام موضعى است.
شبرنگ; شبرو ـ رجوع به تركيبات «شب» نمايند.
شبست ـ (چو سرشت) شبت[شويد] و نازيبا و زشت و هر چيزى كه بر طبع ناخوش و گران آيد.
شبستان ـ عبادت خانه و حرم سرا و خلوت خانه و خوابگاه سلاطين و جايى كه غربا و درويشان در آن به سر برده و عبادت كنند، خصوصاً جايى از مساجد كه دراويش در آن عبادت كرده و شب ها بخوابند.
شبستر ـ قصبه اى است مشهور از مضافات تبريز و شيخ محمود سعدالدين هم كه از مشاهير صوفيّه بوده و 33 سال زندگانى نموده و در 720 هجرى وفات يافته، بدانجا منسوب و در همان بلده مدفون و در گلشن راز كه از آثار اوست، بر وحدت وجود ميان ممكن و واجب كه از نظر عقل و شرع مردود است اصرار مىورزد، چنانچه گويد:

صفحه 101 - جلد سوم
«جناب حضرت حق را دويى نيست *** در آن حضرت من و ما و تويى نيست
من و ما و تو و او هست يك چيز *** كه در وحدت نباشد هيچ تمييز»
و در جاى ديگر در جواب سؤال از حقيقت ترسا[مسيحى] و بت و زنّار [كمربندى كه مسيحيان در جامعه اسلامى بر كمر مى بستند] گويد:
«بت اينجا مظهر عشق است و وحدت *** بود زنّار بستن عقد خدمت
چه كفر و دين بود قائم به هستى *** شود توحيد عين بت پرستى
چو اشيا هست هستى را مظاهر *** از آن جمله يكى بت باشد آخر
نكو انديشه كن اى مرد عاقل *** كه بت از روى هستى نيست باطل
بدان كايزد تعالى خالق اوست *** ز نيكو هرچه صادر گشت نيكوست
وجود آنجا كه باشد محض خير است *** اگر شرى بود در وى ز غير است
مسلمان گر بدانستى كه بت چيست *** يقين كردى كه دين در بت پرستى است
اگر مشرك ز بت آگاه گشتى *** كجا در دين خود گمراه گشتى؟
نديد او از بت الاّ خلق ظاهر *** بدين علت شد اندر شرع كافر
تو هم گر زو نبينى سرّ پنهان *** به شرع اندر نخوانندت مسلمان».1

1. نظريه «وحدت وجود» چهار تفسير و هر يك براى خود، حكم ويژه اى دارد. اينك به آنها به صورت فشرده، اشاره مى كنيم:
   1. وحدت وجود و موجود
   در خانه هستى، يك موجود بيش نيست، لكن براى او نمايش هاى گوناگونى هست، بنابراين، آنچه كه در چشم انداز ما هست، همگى ظهور اوست، بنابراين خالق و مخلوقى در ميان نيست، هر چه هست يك وجود است كه به صورت هاى گوناگون، خود را نشان مى دهد. مى گويند حلاج مى گفت: «ما فى جبّتى الاّ الله» و يا شاعرى مى گويد:
«هر لحظه به شكلى بت عيار برآمد، دل برد و نهان شد *** هر دم به لباس دگر آن يار برآمد، گه پير و جوان شد»
صدرالمتألهين، اين تفسير را به صوفيان جاهل نسبت مى دهد، و طبعاً هيچ خردمندى اين نظريه را نمى پذيرد.
   2. وحدت حقيقت وجود و موجود
   در اين نظريه، مسأله خالق و مخلوق، يا علّت و معلول و واجب و ممكن، مسلّم گرفته شده است. چيزى كه هست، سخن در اين است كه حقيقت وجود (طرد عدم) در همه جا يكى است، و تفاوت فقط در شدت و ضعف مراتب وجود است. مرتبه اى از وجود، واجب، و مرتبه اى ديگر ممكن، و نيز مرتبه اى از آن مجرّد، و مرتبه ديگر مادّى است، بنابراين، حقيقت وجود (طرد عدم) در همگان يكى است و تفاوت در شدت و ضعف وجود است، اين، نظريه فهلوى ها در مقابل مشائى ها است كه معتقد به تباين ممكنات با واجب هستند. مسلّماً اين نظريه بر فرض صحّت، مشكلى ندارد. بالاخص كه حقيقت وجود را به اين نحو تفسير مى كند كه همان طرد عدم است.
   3. وحدت وجود و تعدّد موجود
   نظريه مى گويد كه حقيقتاً آنچه كه شايسته است او را موجود بناميم، خداست، و امّا هستى ديگران، به اعتبار اضافه و نسبت به اوست، كه گاهى مصحّح اطلاق موجود مى شود.
   آنان مى گويند: مشتق بر دو نوع است. گاهى مبدأ با ذات او قائم است، مانند عالم و قادر كه مبدأ كه علم و قدرت باشد، با موضوع قائم است و گاهى مبدأ با او قائم نيست ولى در عين حال، نسبت صحيح است، مانند «لابن» و «تامر» به معنى فروشنده شير و خرما. مى گويند فلانى «لابن» و يا «تامر» است اما لبن و تمر (شير و خرما) با او قائم نيست. نسبت ما هم به خدا از اين قبيل است. يك نوع انتساب ما به خدا سبب شده است كه ما را موجود نامند.
   اين نظريه را نظريه «ذوق التألّه» مى نامند كه در حقيقت مى خواهند مقام ربوبى را بالا برده و وجود ممكنات را ناچيز بشمارند. البتّه اين نظريه، افراط در اصالت ماهيّت و اعتبارى بودن وجود در ممكنات است، در حالى كه ممكنات، از واقعيت وجود، سهمى دارند، نه سهم اعتبارى، بلكه سهم حقيقى ولى در عين حال، اين نظريه، موجب كفر نيست.
   وحدت وجود و موجود در عين كثرت هر دو
   در اين نظريه ميان وحدت هر دو و در عين حال، كثرت هر دو، جمع شده است، مقصود از وحدت وجود و موجود، همان وحدت در حقيقت است، بدين معنا كه واقعيت وجود كه همان طرد عدم است در همه جا يكى است. بنابراين، وجود در همه مراحل، از حقيقت واحدى برخوردار است، امّا در عين وحدت حقيقت، وجود و موجود، هر دو متعددند، بدين معنى: از آنجا كه ماهيات، در عالم وجود متعدد هستند و واقعيت آنها به وسيله اتصاف آنها به وجود است، قهراً مايه تعدّد موجود و تعدد وجود خواهند بود، و به عبارت ديگر، تمام ماهيات و متصوّرات ما كه در خارج، جامه وجود مى پوشند، به خاطر تعدّد ماهيات، مايه كثرت موجود هستند و به خاطر تعدد وجود، سبب كثرت وجود مى باشند. البته اين نظريه، يك نظريه علمى است كه مرحوم صدرالمتألهين، طرفدار آن است ولى مخالفتى با مبانى شرع ندارد. تنها چيزى كه با مبانى شرع و عقل مخالف است، همان تفسير نخست و از نظر فقها موجب كفر است.(منبع: التنقيح: تقرير درس آيت الله خوئى، ج1، ص 81ـ 83)
عليرضا سبحانى.

صفحه 102 - جلد سوم
شبشب ـ (چو كشمش) اسب يورقا[تيزرو] و تندرو.
شبشت ـ (چو سرشت)شبست[ر.م].
شبشه ـ (چو سركه) چوب خوار[ر.م].
شَبِطباط ـ سرخ مرد[ر.م].(نان)
شبغا; شبغار; شبغاره; شبغاز; شبغازه; شبغاو; شبغاوه ـ رجوع به تركيبات «شب» نمايند.
شبق ـ (چو خَجِل) مرد كثيرالشهوت و (چو قمر) شبه[ر.م] و شدّت شهوت و (چو هند) نام موضعى است.(عر)
شبك ـ (چو هند) شبنم و دوك و بادريسه[ر.م] آن و به تركى، (چو قمر) نسناس[ر.م] و به عربى، (چو سخت) اختلاط امور و درهم و برهم شدن آنها و (چو قمر) جمع شبكه و دندانه هاى شانه و نام آبى است در حجاز و(به همين وزن) به پارسى سماروخ[ر.م] و ابلق بودن را هم گويند.
شبكند ـ (چو فرزند) رجوع به تركيبات «شب» شود.
شبكوك; شبكوكا; شبكوكه ـ به تركيبات «شب» رجوع نمايند.
شبكونتن ـ (چو پهلوشكن) گذاشتن.(ند)
شبكه ـ (چو سفره) خويشى و قرابت و (چو طلبه) كمند و دام و تله و چاه هاى نزديك به هم و جايى كه چاه بسيار داشته باشد.(عر)
شبگر; شبگرد; شبگز ـ رجوع به تركيبات «شب» نمايند.
شَبلانيدن ـ به ديوانگى زدن و خود را به ديگرى وابستن و چيزى را به چيزى چسبانيدن.
شبلش ـ (چو كشمش و مجلس) ترنّم كردن و شبليدن[ر.م ]و اسم مصدر آن.
شبليدن ـ (چو ترسيدن) چسبيدن و ديوانه بودن و به ديگرى وابسته شدن و ترنّم نمودن.
شبنبوى ـ (چو پرستوك) شب انبوى[ر.م].
شبنك ـ (چو عنبر) شب تك[ر.م].
شبنم; شبنهه ـ رجوع به تركيبات «شب» شود.
شبّو ـ (به فتح اوّل و تشديد ثانى) شب بو[ر.م].
شبور ـ (چو زقّوم) نفير[ر.م] و ناى [نى] رويين و (چو عمود) مهره ترسايان[يكى از سازها است].
شَبورغان; شَبورقان ـ شبرقان[ر.م].
شبّوزه ـ (به فتح اوّل و ضمّ و تشديد ثانى) شب پره[خفاش].
شبوط ـ (چو عمود و زقّوم) نوعى از ماهى است كه در فرات و دجله به هم رسد.(عر)
شبوقه ـ (چو نُمونه) نام درخت ميوه بل[ر.م].
شبوكه ـ (ل) شب كوكه[ر.م].
شبوى ـ (چو زقّوم) شب بوى[ر.م].
شبه ـ (چو هند) برنج و مثل و مانند و (چو شتر) درختى است و (چو سخن) جمع شبهه و (چو قمر) مثل و مانند و نباتى است خاردار و (چو لَله) نام پارسى سنگى است برّاق و شفّاف و سياه كه از جمله جواهرات پست و نرم بوده و قبول تراش نموده و از آن نگين انگشترى و مانند آن ساخته و «روح توتيا» و «روى توتيا» و «شوه» و «شوق» و «شبق» نيز گفته و به عربى «سَبَج» نامند. در «س ب» از تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] گويند كه سبج سنگى است سياه و برّاق و زودشكن و سبك كه از بلاد سودان و هند و جبال شام خيزد و بهترين آن سياه برّاق صافى آن است و هم در «رو» گويند: روى توتيا شبه است و مشهور به «روح توتيا» است، چه آن توتياى معدنى غيرمصنوع است به خلاف ساير اقسام توتيا كه روييده معدن نيستند و در «شب» فرمايند: شبه يكى از فلزات و معادن است كه از تركيب آن با مس كه يك ثلث شبه و دو ثلث مس و يا يك ربع شبه و سه ربع مس باشد، جسدى زردرنگ شبيه به طلا مى سازند كه آن را به پارسى «برنج» و به هندى «پتيل» نامند و بعضى شبه را اسم اصطلاحى آن برنج مصنوع دانسته اند و شبه مابين قلعى و اسرب[سرب ]است كه از هر دو صلب تر و ديرگدازتر و رنگ آن مايل به كبودى است و در برهان[ر.ض ]گويد: شبه به دو نوع است; يكى كانى[معدنى] كه از گيلان آرند، و ديگرى آبى است كه به مرور ايّام بسته شده و از دشت قبچاق[در شمال درياى خزر ]آرند و در شرح «شبه» رجوع به «روى» هم نمايند.
شبه جزيره ـ در اصطلاح جغرافيايى، قطعه اى از زمين

صفحه 103 - جلد سوم
است كه آب آن را از سه جهت احاطه كرده و از يك جهت متّصل به خشكى باشد.
شبه فلزات ـ [اجسام ساده اى كه به حالت گازند (ئيدروژن، اكسيژن، ازت) و يكى از آنها (برم) مايع سنگين قهوه اى متمايل به قرمز سمّى دود كننده اى است كه بايد با كمال دقت با آن كار كرد. بقيه شبه فلزات جامدند و هيچ كدام حالت فلزى ندارند(به استثناى يد و تلور)، الكتريسته را هدايت نمى كنند(مگر گرافيت و سلينوم كه در حالت مخصوصى هادى مى باشند)، وزن مخصوص آنها پايين است(به جز تلور، يد و سلينوم) و حرارت را نيز به خوبى هدايت نمى كنند(لغت نامه دهخدا)].
شبه معيّن --->مربّع.
شبهر ـ (چو عنبر) بينى چرغ[ر.م] و منقار آن.
شبى ـ (چو صفى) پوستين و نوعى از جامه دوخته و هر چيز منسوب به شب، خصوصاً جامه اى كه در شب مى پوشند.
شبيار; شبياره; شبياز; شبيازه ـ (چو سردار و سردابه) رجوع به تركيبات «شب» نمايند.
شبيب ـ [نشاط كردن و نشاط كردن اسب و آن برداشتن هر دو دست باشد(لغت نامه دهخدا)].
شبيبى ـ يا بيخ تفت; شوكران[ر.م].
شُبَيث ـ كوه مستديرى است در نواحى حلب كه از آن سنگ آسيا مى سازند.
شبيخون ـ شبخون[ر.م].
شبيدن ـ (چو رَسيدن) چيزى در چيزى داخل بودن و نمودن و شب شدن و زود شدن و جهيدن و خيزيدن.
شَبير ـ كوهى است بسيار بلند و (به تشديد ثانى) در زبان سريانى، مصغّر خوب و نيك كه به عربى «حسين» گويند و بالخصوص حضرت حسين ابن على(عليهما السلام) را بدان ملقّب دارند.
شَبيكه ـ شبكه[ر.م].(عر)
شبيل ـ بر وزن و معنى شپيل.
شبيليدن ـ بر وزن و معنى شپيليدن.
شَبيم ـ گريختن.
شَبينه ـ نگهبان و پاسبان، خصوصاً شبان و هر چيز منسوب به شب، خصوصاً هر چيز شب مانده و آب و نان و غيره و شرابى كه در شب مى خورند و شب پره[خفاش] و خمارآلوده و صمغ درخت صنوبر را هم گويند.

آيين سيّم

(در [حرف] شين قرشت با باى پارسى)
شپ ـ (چو بد) زود و امر و فاعل از شپيدن[ر.م].
شپ شپ ـ زود زود و شپاشاپ[ر.م] و مضطرب و بى تمكين و شاخ درخت.
شپاشاپ ـ (چو هراسان) صداى پى درپى برخوردن تير و پيكان.
شپاشپ ـ (چو اتابك) شپاشاپ[ر.م].
شپتك ـ (چو دلبر) لگد زدن انسان و غيره.
شپخش ـ (ل) افشانيدن.
شپر ـ شبر[ر.م] و خوب و نيك و بالخصوص حضرت حسن مجتبى(عليه السلام) را بدان ملقّب دارند.(سر)
شَپَّرك ـ شب پره[خفاش].
شپرم ـ بر وزن و معنى شبرم و سوسپند[ر.م].
شَپَّره ـ شب پره[خفاش].
شِپش ـ كه به تركى «بِت» و به هندى «جويين» و به عربى «قَمل» و «قمقام» گويند، حيوان كوچك معروفى است كه از عرق حادث از فضلات و كثافات مجتمعه و نشستن لباس و بدن و يا كم شستن آنها و عدم تنظيف آنها در بدن انسان و غيره به هم رسيده و به بيخ موى چسبيده و بيشتر شش دست و پا دارد و در زمستان نسبت به ساير فصول زيادتر و در ابدان نظيفه و لباس هاى پاكيزه تكوّن آن كمتر بوده بلكه نمى باشد و به فرموده مخزن[ر.ض]، زنده انداختن آن باعث نسيان و در سوراخ احليل گذاشتن آن احتباس بول را دافع مى باشد و چون در بدن بسيار به هم رسد، زيبق[جيوه] بر بدن ماليده و يا جامه را به زيبق آلوده و بپوشند.
شپشاپ ـ (چو سرباز) شپاشاپ[ر.م].

صفحه 104 - جلد سوم
شپشپ ـ (چو عنبر) رجوع به تركيبات «شپ» شود و (چو كشمش) به تركى، كفش راحتى كه در خانه پوشند.
شپشه ـ (چو سركه) چوب خوارك[ر.م].
شپل ـ (چو هند) تخم ماهى و ملخ و عهده و اجازه و پايه و مرتبه و سافوت[ر.م] و آواز بلند و پاچه شتر از آنجا كه بر زمين نزديك باشد.
شپل نامه ـ مأذون نامه و اجازه نامه.
شپلت ـ (چو دلبر) شپل[ر.م].
شپلت نامه ـ اجازه نامه و مأذون نامه.
شپلش ـ (چو مجلس) شپليدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
شپليدن ـ (چو ترسيدن) سافوت[ر.م] و افشردن و افشانيدن و آسيب زدن و از روى قوّت و شدت صدمه رسانيدن و شيفته شدن و ديوانگى و شيدايى نمودن و پهلو بر پهلو زدن و پاشيدن و تراويدن.
شپنش ـ بر وزن و معنى شپلش.
شپنيدن ـ بر وزن و معنى شپليدن.
شُِپوختن ـ شپليدن[ر.م] و سپوختن[ر.م].
شپور ـ (چو عمود) شيپور.
شپّوز; شپّوژ; شپّوش; شپّوى ـ (چو زقّوم) رجوع به تركيبات «شب» نمايند.
شِپيختن ـ شپوختن[ر.م].
شپيخته ـ (ق) اسم مفعول و ماضى بعيد از شپيختن[ر.م] و بالخصوص كلام نثر و غيرمنظوم.
شپيدن ـ (چو رَسيدن) زود شدن و جهيدن و خيزيدن.
شپير ـ بر وزن و معنى شبير.
شپيل ـ (چو امير) پاچه شتر و (چو دِلير) شپيليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
شپيليدن ـ (چو ستيزيدن) شپليدن[ر.م].
شپيوس; شپيوش ـ (چو دلْ خون) اسب غول[ر.م].

آيين چهارم

(در [حرف] شين قرشت با تاى قرشت)
شت ـ (چو بد) شتل[ر.م] و ترجمه لفظ جناب و حضرت.
شتا ـ (چو رضا) ناشتا و ناهار[گرسنه] و به عربى، زمستان.
شتاب ـ (چو كتاب) تعجيل و سرعت.
شتابانيدن ـ ديگرى را به شتاب واداشتن.
شتابيدن ـ شتاب كردن.
شتاغ ـ (چو كتاب) زن شير دهنده و ماده هر حيوانى كه شير بسيار دهد.
شتافتن ـ شتابيدن.
شتاك ـ (چو كَنار) ترشك[ر.م] و ستاك[ر.م].
شتالم ـ طفيل[ر.م].
شِتالنگ ـ كه «بجول» و «بژول» و «پژول» و «قاب» و «غاب» نيز گفته و به عربى «كعب» گويند، استخوان ميان ساق و بندگاه پاى است كه آلت بازى بچگان و به تركى «آشق» گويند و نام نوعى از قمار هم هست كه با شش عدد شتالنگ مى بازند.
شتام ـ (چو كتاب) زشت و نازيبا و دشنام و (چو بقّال) دشنام دهنده.(عر)
شتامه ـ (چو اماله) دشنام و زشت و نازيبا و (چو علاّمه) زن دشنام دهنده و يكى از نام هاى شير درنده است.(عر)
شتان ـ (چو شمار) سال ها.(ند)
شتاو ـ بر وزن و معنى شتاب.
شتاوانيدن ـ شتابانيدن.
شتاويدن ـ شتابيدن.
شتاه ـ (چو كتاب) شناورى[ر.م].
شتر ـ (چو سخت) كنار و گوشه و به عربى، قطع كردن و به هندى، دشمن است و (چو قمر) منقار مرغان و قلعه اى است در ميان بردعه از توابع ارّان[در كشور آذربايجان] و به عربى، نقص و منقصت است و (چو افق) حيوانى است بزرگ جثه و معروف كه در وقت رنجورى برگ بلوط خورده و در هنگام مار گزيدن خرچنگ خورد و به عربى «ابل» و «جمل» و «بعير»[گويند].
شتربان ـ ساربان.
شترپاى ـ كاكوتى[ر.م] و فرمان فرما و گياهى است كه برگ آن به كف پاى شتر مى ماند.
شترخار; شترخاره; شترخوار; شترخواره ـ گنه[ر.م] و خارشتر[ر.م] و نوعى از مار هم هست و رجوع به

صفحه 105 - جلد سوم
«شترغار» شود.
شتردل ـ بددل و كينهور و نامرد و ترسناك و بى جگر.
شتردندان ـ نوعى از زاج[ر.م] مصرى است كه شبيه به دندان شتر است.
شترغار ـ شترخار[ر.م].
شترغاز ـ يا زنجبيل عجم; بيخ درخت انگدان[ر.م] و يا گياهى است كه بيخ آن را آچار[ترشى] سازند و در تحفه[ر.ض] گويد: اشترغار معرّب اشترخار است، نباتش شبيه به بادآور[ر.م] و بيخ آن شبيه به بيخ انجدان[ر.م] و بدبو و بدطعم و گياه تازه آن را مثل كاهو در مصر و موصل مى خورند و گويند بيخ انجدان خراسانى است.
شترگاو ـ نام يكى از مهره هاى شطرنج كبير و جانورى هم هست دشمن شير كه به عربى به «زرّافه» موسوم و درازدست و كوتاه پاى و بلندگردن مانند شتر و سرش هم مثل سر شتر و يا گاو كوهى [گوزن] و دندان هايش مثل الاغ و دم و رنگش مانند آهو و سينه و سمّ و شاخ و دست و پايش شبيه به گاو ليكن شاخش از شاخ آن باريك تر و كوچك تر مى باشد و «شترگاو» گفتن هم از اين راه است، چنانچه به مناسبت اينكه پوست و بدنش مانند پلنگ پُرخال و منقّط به سفيدى است، «شترگاو پلنگ» هم گويند و[گويند] چنانچه استر از جمع شدن اسب و خر به عمل آيد، اين حيوان هم از اجتماع گاو كوهى و شتر ماده متكوّن گردد و بيشتر در ولايت نوبه[سودان جنوبى] به هم رسد.
شترگاوپلنگ --->شترگاو.
شترگربه ـ هر دو چيز مخالف و نامناسب كه يكى بسيار بزرگ و يا سياه بوده و ديگرى بسيار كوچك و يا سفيد باشد و مانند اينها.
شترگياه ـ سليخه[ر.م] و يا شترخار[ر.م].
شترمرغ ـ كه به عربى «نعام» و «نعامه» گويند، به نوشته مخزن[ر.ض]، مرغى است عظيم الجثّه معروف كه گردنش شبيه به شتر و پاى هاى آن شبيه به پاى گاو و ناخن هايش چاكيده و مانند طيور ديگر، بسيار پرواز نتواند نمود بلكه به عنوان جستوخيز است و مادامى كه آب را نبيند، محتاج به آن نباشد بلكه استنشاق هوا آن را كفايت مى كند و در بحيره[ر.ض] گويد: خوراك آن سنگ و آتش و اگر قدرى از پوست آن را در كاسه اى آب انداخته و بر سر برف نهند، در جوش آيد و بيضه هيچ جانورى صفاى بيضه آن را ندارد و بيضه را بسيار گذارده و در محاذى يكديگر بر خط مستقيم گذاشته و به ترتيبى كه بر بيضه نشيند، بچه هاى آن بيرون آيند. و بعضى از اعراب پوست بيضه شترمرغ را پر از آب كرده و در بيابان در زير ريگ پنهان كنند كه در وقت لزوم بيرون آرند. و از حبيب السّير[ر.ض] نقل است كه ميرزا كوچك، خواهرزاده سلطان حسين ميرزا، بيضه شترمرغى را در جزو تحفه هاى ديگر كه بدو آورده بودند، به خزانه سپرده و بعد از دو سال بيرون آوردند كه كاسه طنبورى از آن بسازند. آن را دو نيمه كرده و بچه شترمرغى زنده از ميان آن برآمد. و در كيفيّت ولادت آن گفته اند:
«چون كند گشن او منى از نر *** مى ستاند به گوش اى سرور
حامله گردد او چو وقت آيد *** بچه خويش از دهن زايد». شترمور ـ گويند مورچه اى است در يكى از جنگل هاى مغرب زمين كه به بزرگى بزغاله بزرگى و گوساله كوچكى بوده و كسى را كه بدانجا رود، پاره پاره مى كنند و در همان جنگل درختى هم هست كه برگ هاى آن كار اكسير[كيميا ]كند.
شتربه ـ (چو زَلزَله) نام گاوى است كه به نيرنگ شغالى موسوم به «دمنه» فريب خورده و با شير جنگ كرده و كشته شد[آن را «شنزبه» نيز گويند]، چنانچه در كتاب كليلهودمنه[ر.م] مذكور است.
شُتُرَك ـ موج دريا و رودخانه و تالاب و غيره و آدمى كه خود را به صورت چهارپايان سازد.
شترنج ـ (چو فرزند) شترنگ[ر.م] و اقسام غلّه به هم درآميخته.

صفحه 106 - جلد سوم
شترنگ ـ (ق) مردم گياه[ر.م] و هم بازى معروفى است كه به معرّب خود، شطرنج، مشهور است.
شتفت ـ (چو سرشت و شكست) علوّ و بلندى و پوشش هر چيز، خصوصاً سقف عمارت و خانه.
شتك ـ (چو صفت) اشتك[ر.م].
شتكار ـ بر وزن و معنى شدكار.
شتل ـ (چو قمر) پولى كه در آخر قمار به حضّار مجلس مى دهند و آن را «بورك» [گويند].
شُتُلُم ـ اشتلم[ر.م].
شتمن ـ (چو مجلس) دبر و مقعد.(ند)
شتن ـ (چو قمر) شهر و بلده.
شتو; شتوا ـ (چو عمو و پروا) اشبو[ر.م] و انگِشت[زغال] و نبات و سبزه.
شتوار ـ (چو سردار) رانين[ر.م] و شلوار.
شتوانه ـ (چو سردابه) انگشتر.
شتود ـ (چو عنبر) اشتود[ر.م].
شته ـ (چو مزه) انگور و هر چيز شب مانده كه صبح مى خورند.
شتى ـ (چو صفى) تشت خوان [ر.م] و سينى.
شتيار; شتياره ـ (چو سردار و سردابه) شديار[ر.م].
شتين ـ (چو امير) رسن و ريسمان.
شَتينا ـ (ق) خنديدن.(ند)
شتيوان ـ (ق) بسفايج[ر.م].

آيين پنجم

(در [حرف] شين قرشت با جيم ابجدى)
شج ـ (چو بد) زمين سخت كم گياهى كه در آن غلّه نرويد.
شجار ـ (چو كَنار و چنار) درخت و داهول [ر.م].
شجارا ـ (چو نصارا) درخت.
شجاع ـ(ر.ف) و به پارسى «هزو» و «شمنده» و «گُرد» و «دلير» و «دلاور» گويند.(عر)
شجاعت ـ (ر.ف) و به پارسى «نيواد»[گويند].(عر)
شجام ـ (چو كَنار و چنار) سرماى سخت.
شجانيدن; شجاييدن ـ (چو رَسانيدن) سرما خوردن و به سرما دادن چيزى، خواه انسان باشد و يا نباتات و يا غير آنها.
شجد ـ (چو قمر) سرماى سخت.
شجر ـ (ق) اسم جنس مطلق نبات و يا خصوص آنچه از زمين بلند باشد و يا خصوص آنچه ساقه داشته باشد كه بى ساقه را «عشب» و «حشيش» گويند و مفرد آن شجره است.(عر)
شجره ـ (چو طلبه) رجوع به «شجر» شود و كنايه از اصل و نسب هم هست.
شجره آدم ـ درختى است در اقصاى جزيره سيلان كه از دور چنان گمان مى شود كه ميوه هاى آن به شكل آدمى مربّع[چهار زانو] نشسته و گندم را نيز گويند كه حضرت آدم(عليه السلام)مأمور به كِشتن آن گرديد و ازآن رو كه حضرت حوّا هم چند دانه از آن كاشته و به قدرت الهى جو برآمد، آن را هم «شجره حوّا» گويند و گاه است كه به چند نسبت درخت خرما را نيز «شجره آدم» گويند; اوّلاً اينكه تا مانند زن و مرد جفت نشود، بر ندهد; ثانياً چون به آب فرورود، خشك گردد مثل آدم; ثالثاً بعد از سر زدن ديگر سبز نشود مانند آدمى; رابعاً تا چهارده ساله نشده و به حد بلوغ نرسد، بر ندهد و رجوع به «شجره اندلس» شود.
شجره آس--->مورد.
شجره ابراهيم ـ پنج انگشت[ر.م] و يا خار مغيلان[ر.م] و قرصعنه[ر.م].
شجره ابى مالك ـ قسمى از آذربو[ر.م] و يا نباتى است ديگر كه بيخ آن را هم چون بر آب زنند، كفى مانند صابون برآمده و گازران [رخت شويان] از آن جامه شويند و در دمشق و نواحى آن بسيار بوده و آن را «صابون ثياب» و «صابون القاف» نامند.
شجره اسكندر ـ به نوشته بعضى، دو درخت است نر و ماده و با هم جفت شده كه اسكندر بعد از فراغ از عمل سدّ به پاى آنها رسيده، ناگاه آوازى از شاخ درخت برآمد كه از عمر تو چهارده روز ديگر باقى نيست. پس اسكندر ملول شده و شب ديگرباره نزد آن درخت

صفحه 107 - جلد سوم
رفته و اين كلام را شنيد كه «تا چند اين زمين را گردى؟ تو را نه براى اين كار آفريده اند. با خود انديشه كرده و يقين بدان كه عمرت به آخر رسيده. ديگر زياده از اين خود را رنجه مدار كه به ملك خود نرسيده و مادر و خويشاوندان خود را هم نخواهى ديد». پس اسكندر ملول شده و در اثناى راه بمرد.
شجره اندلس ـ به نوشته بحيره[ر.ض]، درختى است در حدود اندلس كه ميوه اش به تركيب آدمى بوده و زنان را از حيض بازداشته و پير را جوان كرده و جوان را قوّت دهد.
شجره بارده ـ لبلاب[ر.م] است.
شجره بسطام --->بسطام.
شجره بقّ ـ درخت آغال پشّه[ر.م].
شجره بهق ـ خيار دشتى.
شجره پشم ـ آورده اند كه شاه گرشسب[ر.م] در حدود قيروان [در تونس] درختى ديد در غايت بلندى و بزرگى و خرّمى كه مثل گوسپند پشم بر آن رسته بود كه از خون سرخ تر و از خز و سمور نرم تر و در آن حوالى شهرى بوده كه همه چيزش مهيّا و مردمانش هم از همان پشم، پرده و فرش ملوّن مى ساخته اند.
شجره پشّه ـ آغال پشّه[ر.م].
شجره ثلاثى مجرّد ـ گويند درختى است بزرگ در يكى از دهات صنعا كه بار آن مثل دو خصيه و يك ذكر باشد و اگر يكى از درختان گردو در همان ده بار نياورد، بيخى از همين درخت تراشيده و در آن درختى كه بار نياورده فروبرند، پس سال ديگر به فرمان حق تعالى بار بى حد آورد.
شجره جن ـ ديودار[ر.م].
شجره حايضه ـ مغيلان[ر.م].
شجره حيات ـ سرو.
شجره حيّه ـ جنطيانا[ر.م].
شجره خون; شجره دَم ـ شنگار[ر.م] است.
شجره ذبّ ـ درخت زعرور[ر.م].
شجره ذوالقرنين ـ مردم گياه[ر.م] و شجره اسكندر[ر.م].
شجره راهب ـ به فرموده مخزن[ر.ض]، درختى است كه در بلاد دمشق به هم رسد مزروع و غيرمزروع، و ثمر آن شبيه به ثمر شاهدانه و طعم روغنى كه از آن مى گيرند نيز شبيه به شاهدانه است.
شجره رستم ـ زراوند طويل[ر.م].
شجره روشنايى ـ گويند درختى است در حدود دارالمرز [رشت ]بس لرزان و خرّم و به مرتبه اى روشن نمايد كه گويا هزار چراغ روشن است و اگر ساقش تر باشد، روشن تر نمايد.
شجره زردشت; شجره زند ـ به نوشته نزهت القلوب[ر.ض]، درختى است در كشمير كه به اعتقاد جمعى، آن را ابراهيم زردشت پديد آورده، چنانچه روزى لهراسب[چهارمين پادشاه كيانى] سر از خواب برداشته و درخت عجيبى ديد كه از پيش ايوانش رسته و دم به دم بزرگ تر مى شود. ناگاه شخصى از ميان آن درخت با كتاب زند برآمده و لهراسب را به مذهب خود دعوت نموده و او هم به مذهب وى بگرويد.
شجره سرانديب ـ گويند درختى است در كوه جزيره سرانديب[سرى لانكا] كه هر شب وقت صبح برگى از آن فروافتد كه بر يك روى آن كلمه «لااله الاّالله، محمّد رسول الله» و بر روى ديگرش يكى از آيات قرآنى نقش شده باشد، هر روز غير از آيه روز ديگر.
شجره سليمان ـ مردم گياه[ر.م] و يا بيخ درخت سرو و يا گياهى است شبيه به زوفا[ر.م] و يا گياهى است ديگر كه تازه آن در شب مى درخشد و يا گياهى است كه در ميان كتان روييده و غنچه آن به گل سرخ مانيده و بيخ آن شباهت به گردكان[گردو] دارد.
شجره سوزاننده ـ گويند درختى است بس بزرگ در وادى شام كه ساق و شاخش عالى و برگش مثل پر زاغ سياه و به شب روشن نمايد و اگر در شب دست بر آن زنند، دست را بسوزاند.
شجره شهادتين ـ شجره سرانديب[ر.م].
شجره صنم ـ مردم گياه[ر.م] است.
شجره طحال ـ فاترسين[ر.م].

صفحه 108 - جلد سوم
شجره طلق ـ شجره مريم[ر.م] است.
شجره طيّبه ـ درخت خرما.
شجره عود --->عود.
شجره فيل ـ گويند درختى است در زمين سودان كه چون برگ آن را در آب ريزند و فيل از آن آب بخورد، مست و بى خود شود و در آن سرزمين فيل را به همين طريق گيرند و اگر نزايد، گوشتش را بخورند و استخوانش را مى فروشند.
شجره قدس ـ نوعى بزرگ از خيار است و رجوع به «گون» هم نمايند.
شجره كافور ـ نام عمومى اقحوان[ر.م] و ريحان كافور[ر.م ]است.
شجره كژدم ـ گويند درختى است در كوهستان غور[در افغانستان] كه هرساله كژدم بار آورد.
شجره متحرّكه ـ گويند درختى است در كشمير در غايت بلندى كه اگر يك شاخچه آن را بجنبانند، تمامى درخت با آن بزرگى به حركت آيد.
شجره مردم كريو ـ گويند نام نوعى از گياه است در اقصاى هند كه به وقت چيدن از دست مى گريزد و اگر قصد برگش كنند بر زمين پهن شود.
شجره مرغ ـ گويند درختى است در حدود هند كه چون مرغان از ميوه اش بخورند بيهوش به زير افتاده و مار قصد ايشان كند و مرغى كه در سايه آن درخت باشد، مار نتواند متعرّض آن شود.
شجره مريم--->پنج انگشت.
شجره مُقل ازرق--->مقل ازرق.
شجره موسى ـ شجره وادى موسى[ر.م].
شجره نسم ـ آغال پشّه[ر.م].
شجره نور ـ گويند درختى است در حدود مصر كه حيوانات در شب ها از دور به نور آن چرا مى كنند و چون نزديك آيند نور نمى دهد.
شجره وادى موسى ـ گويند درختى است در وادى موسى[ر.م ]كه در وقت برگ ريزان هر برگى از آن مرغى شده و بر هوا پرد:
«اهل آن ناحيه خورد يكسان *** تا چهل روز قوت از آن مرغان»
و به «عليق القدس» هم رجوع شود.
شجره واقواق --->واقواق.
شجره يعقوب ـ درختى بوده كه در خانه حضرت يعقوب(عليه السلام) از غيب رسته و هر وقتى كه پسرى از مادر متولّد شدى، شاخى از آن درخت برآمدى و چون آن پسر به حدّ جوانى رسيدى، آن شاخ نيز به مرتبه عصايى رسيده بودى.
شجرى ـ منسوب به شجر و بالخصوص در اصطلاح ادبا، نام نوعى از خط است[به «خط شجرى» رجوع نمايند] و در اصطلاح علم حروف، عبارت از جيم ابجدى و ضاد ضظغ و شين قرشت و يا قاف[قرشت] و كاف كلمن و ياى حطّى و جيم و شين مذكورين است كه اين پنج و يا آن سه را «حروف شجرى» گويند و رجوع به «عقيق» هم نمايند.
شجك ـ بر وزن و معنى سجك.
شجليز; شجن ـ (چو زنجير و قمر) شجام[ر.م] و سرد و سرماى سخت.
شجودن; شجيدن ـ (چو كبوتر و رَسيدن) سرد و سرما شدن.
شجير ـ (چو امير) تيغ و شمشير.

آيين ششم

(در [حرف] شين قرشت با جيم پارسى)
شچ ـ (چو بد) شج[ر.م].
شچار ـ (چو كَنار) داهول[ر.م] و درخت.
شچانيدن; شچاييدن ـ شجانيدن [ر.م].
شچد ـ (چو قمر) سرد و سرماى سخت.
شچك ـ بر وزن و معنى سجك.
آيين هفتم (در [حرف] شين قرشت با حاى حطّى)
شحر ـ (چو قمر) به نوشته بستان[ر.ض]، نام يكى از بلاد عرب است كه حضرت صالح(عليه السلام) بر اهالى آن مبعوث

صفحه 109 - جلد سوم
شده و به سبب انكار نبوّت وى گرفتار عذاب اليم شده و راه دوزخ پيش گرفتند و به عربى، (چو سرو) ميان صحرا و مجراى آب و اثر قدم شتر را گويند.
شحرود ---> شحرور.
شحرور ـ (چو پرزور) كه به تركى «قره طاوخ» و به اصفهانى «غوغار» يا «غوغاز» و به مازندرانى «توكا» يا «توكاورد» گويند، به نوشته قطر[ر.ض]، مرغى است سياه و بزرگ تر از كنجشگ كه «شحور» نيز گويند و در برهان[ر.ض] گويد: كبك درى و يا مرغ ديگر از مرغان صحرايى است و در مخزن[ر.ض] فرمايد: به قول اكثر، طائرى سياه به جثّه قُمرى و منقار و پاهاى آن دراز و زرد و مايل به سرخى و اقوال ديگر كه درّاج و يا كبك درى و يا نوعى از كنجشگ بزرگ سياه گردن دراز است، توهّم است.(عر)
شحم ـ (چو پشم) پيه، اِفراداً و تركيباً.(عر)
شحنه ـ (چو هرزه) دفعه و مرّه و (چو سركه) عداوت و اسب بسته شده و علفى كه به قدر كفايت يك روز و شب از براى چاروايان مهيّا دارند و كسى كه از طرف سلطان و والى به جهت نگاهدارى شهر و ضبط امور آن معيّن گردد.(عر)
شحنه پنجم حصار ـ مرّيخ.
شحنه چهارم ـ حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) و آفتاب.
شحنه چهارم حصار ـ حضرت عيسى(عليه السلام) و آفتاب.
شحنه چهارم كتاب ـ حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله).
شحنه حصار پنجم ـ مرّيخ.
شحنه حصار چهارم ـ آفتاب و حضرت عيسى(عليه السلام).
شحنه حصار دويّم ـ عطارد.
شحنه حصار سيّم ـ زهره.
شحنه حصار ششم ـ مشترى.
شحنه حصار هفتم ـ زحل.
شحنه دويّم حصار ـ عطارد.
شحنه سيّم حصار ـ زهره.
شحنه شب و روز; شحنه شب و سحر ـ حضرت پيغمبر آخرالزمان(صلى الله عليه وآله).
شحنه ششم حصار ـ مشترى.
شحنه غوغاى قيامت ـ حضرت سرور كاينات(صلى الله عليه وآله).
شحنه نجف ـ حضرت على ابن ابى طالب(عليه السلام).
شحنه هفتم حصار ـ زحل.

آيين هشتم

(در [حرف] شين قرشت با خاى ثخذ)
شخ ـ (چو رخ) شوخ [ر.م] و (چو صف) شاخ و زمين پليد و بدن و جامه چركين و كوه و بينى آن و هر چيز سخت و محكم، خصوصاً زمين سخت و بالخصوص زمين محكم سر كوه و دامنه آن.
شخا ـ (چو صفا) خراش و بشخيدن[ر.م].
شخادان ـ (چو هراسان) خراشنده و خلنده و مجروح كننده.
شخار ـ (چو كَنار) قليا[ر.م] و زاگ سياه[ر.م] و نوشادر[ر.م].
شَخال ـ (ق) شخاليدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
شَخاليدن ـ خراشيدن و بشخيدن[ر.م].
شخام ـ (چو كَنار) سرماى سخت.
شَخان ـ (ق) شخانه[ر.م] و امر و فاعل از شخيدن[ر.م].
شخانه ـ (چو شماره) تير شهاب.
شخانيدن; شخاييدن ـ خراشيدن و بشخيدن[ر.م] و واداشتن به آن.
شخته ـ (ر) سرماى سخت كه به پارسى «شجام» و «شجليز»[گويند].(كى)
شخرور ـ (چو منصور) توت سياه.
شخسار ـ (چو سردار) شاخسار و زمين سختى كه در دامنه كوه ها است.
شخش ـ (چو سخت) لباس كهنه و سهو و خطا و غلط و مرغكى است خوش آواز و لخشيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
شخشيدن ـ (چو ترسيدن) لخشيدن[ر.م].
شخص ـ (چو سخت) سواد[ر.م] و سياهى انسان و غيره كه از دور پديدار و نمايان باشد.(عر)
شخكاسه ـ (چو سردابه) تگرگ و شبنم و ژاله.

صفحه 110 - جلد سوم
شخل ـ (چو سخت) شخليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
شخليدن ـ (چو ترسيدن) سافوت [ر.م] و بانگ و نعره و فرياد و سراييدن و پژمرده شدن و به ناخن كندن و به منقار گزيدن جانور مر گوشت را و به صدا آوردن دهان در وقت آب خوردن چاروايان.
شخم ـ (چو جفت) شيار و شياريدن.
شخن ـ (چو قمر) بشخيدن[ر.م] و خراش.
شخنشار ـ (چو قلمدان) مرغى است آبى و تيره گون كه ميان سرش سفيد است.
شخنودن; شخودن ـ (چو فرمودن و كبوتر) بشخيدن و ريش[مجروح] كردن و به ناخن كندن.
شخول ـ (چو رسول) شخوليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
شَخوليدن ـ شخليدن[ر.م].
شخون ـ (چو رسول) خصم و دشمن.
شخيد ـ (چو رَسيد) تيمسار[ر.م] و ماضى قريب از شخيدن[ر.م].
شخيدن ـ (چو رَسيدن) بشخيدن [ر.م].
شَخيره ـ (ق) قليا[ر.م] و نوشادر[ر.م].
شخيش ـ (چو امير) مرغكى است خوش آواز.
شَخيص ـ (ق) سيّد و جسيم و بزرگ جثّه و كسى كه در سخن گفتن روى ترش كند.(عر)
شَخيل ـ (ق) شخل[ر.م].
شَخيليدن ـ شخليدن[ر.م].

آيين نهم

(در [حرف] شين قرشت با دال ابجدى)
شد ـ (چو رخ) شودن[ر.م] و ماضى قريب از آن و (چو سدّ) به عربى، محكم كردن و سخت گرفتن و قوى گردانيدن و حمله بردن و بلند شدن روز و در اصطلاح اهل نغمه، پست و بلند كردن نغمه است تا وقتى كه موافق مدعا راست شود.
شداد ـ (چو بقّال) نام پسر عاد[ر.م] كه بعد از برادر بزرگ خود، شديد، در قبيله ارم به مسند حكومت برآمده و سيزده شعبه آن قبيله در 3044 خلقتى ـ مطابق 3550 مقدّم ميلادى ـ به جهت نفرين حضرت هود(عليه السلام) كه به دعوتشان مبعوث بود، هلاك گرديدند و در اجمال «بهشت شدّاد» رجوع به «ارم» شود.
شدخ ـ (ل) تخم خبازى[ر.م].
شدق ـ (چو هند) اطراف صحرا و پيرامون اندرون دهان.
شدكار; شدكاره ـ (چو گلزار و بزغاله) شيار و شياريدن و زمين شياريده و تخم انداخته.
شُدكاريدن ـ شياريدن.
شدكيس ـ (چو تدريس) قوس قزح[رنگين كمان].
شدن ـ (چو سخن) مخفّف شودن[ر.م] و (چو قمر) موضعى است در يمن كه شتر خوب دارد.
شدوان ـ (چو سرطان) نام موضعى و يا دو كوه سرخ است در يمن و يا در تهامه[ر.م] و يا تنها يك كوه است.
شده ـ (چو مزه) بينى و منقار مرغان و آغال پشّه[ر.م] و (به ضمّ اوّل) رفته و گذشته و اسم مفعول و ماضى بعيد از شدن.
شده بند; شده نگار; شده نويس ـ واقعه نويس و وقايع نگار.
شديق ـ (چو امير) يكى از نواحى طايف است.
شُديار; شُدياره; شُدياريدن ـ بر وزن و معنى شدكار و شدكاره و شدكاريدن.

آيين دهم

(در[حرف] شين قرشت با ذال ثخذ)
شُذكار; شُذكاره ـ بر وزن و معنى شدكار و شدكاره.
شُذكاريدن ـ بر وزن و معنى شدكاريدن.
شُذيار ـ بر وزن و معنى شديار.
شُذياره ـ بر وزن و معنى شدياره.
شُذياريدن ـ بر وزن و معنى شدياريدن.

آيين يازدهم

(در [حرف] شين قرشت با راى قرشت)
شر ـ (چو دل) آفتاب و شهر و بلد و شيطان و (چو حقّ) به عربى، معروف است.
شرا ـ (چو رضا) خريدن و فروختن و (چو قضا) ريسمان و

صفحه 111 - جلد سوم
درخشيدن برق و غضب كردن و اصرار نمودن و مال خوب و مال بد و صوبه و ناحيه و طريق و جاده و آژخ[ر.م]هاى آبناك و خارش دار مايل به سرخى است كه به سبب خون يا صفراى به هم آميخته به هم مى رسد و آن را به پارسى، «شرك» گويند.(عر)
شراب ـ (چو كَنار) لغتاً مطلق نوشيدنى را گويند و در اصطلاح اطبا، معروف است كه به عربى «خمر» نيز گفته و به فرانسه «وَن» و به لاتينى «وينوم» و به يونانى «وينوس» گفته و به پارسى «باده» و «مى» و «مُل» و «قندز» و «بلبلى» و «شاه دارو» و «آب آتش رنگ» و «آب آتش زاى» و «آب آتش زده» و «آب آتش گون» و «آب آتش نماى» و «آب آتشى» و «آب آتشين» و «آب آذرسا» و «آب آذرگون» و «آب ارغوانى» و «آب بقا» و «آب تلخ» و «آب حيات» و «آب حيوان» و «آب خرابات» و «آب طرب» و «آب عشرت» و «آب عيش» گويند و به فرموده مخزن[ر.ض]، شراب را بر شربت معمول و مطبوخ آب ميوه ها و يا ادويه تر و خشك در آب پخته صاف كرده با شيره نبات و يا قند و يا عسل و يا مانند آنها به قوام آورده نيز اطلاق مى نمايند و بالجمله ترجمه اجمالى معنى اصطلاحى مذكور شراب را در مضن دو ماده مذكور مى داريم:
   ماده1. اگرچه حرمت خوردن شراب از بديهيات آيين متين اسلامى بوده و حلال داننده آن منكر قرآن مجيد و از ربقه[حكم] اسلام دور و بعيد و از حوزه اسلاميان خارج و محتاج به صرف اوقات نمى باشد، مع ذلك عبرت گرفتن پاره اى اشخاص لاابالى مسلمان نماها را كه نه از وظايف ديانت شرمى داشته و نه از رسوم انسانيّت آزرمى[حيا ]نموده و شرب خمر را مانند اهمّ فرايض درباره خودشان فرض عين مى دانند، منظور نظر نداشته و خلاصه كلام جرجى زيدان[ر.ض] مسيحى را درج اوراق مى نماييم. آن دانشمند خبير در صفحه 605 از مجله الهلال[ر.ض] سال دهم گويد: اگرچه اعتقادات طوايف بشرى در همه چيز حتى در باب شناسانيدن معبود خودشان و كيفيت عبادتشان و در مبدأ و معاد و اصل خلقت و ساير عادات و اعتقادات مخالف يكديگر بوده و هركس سالك مسلكى گرديده اند، ليكن منع و تحريم مضرّات و تحريص بر چيزهاى منفعت دار مسلّم كلى بوده و احدى در روى كره پيدا نباشد كه قمار و مسكرات و زنا و مانند آنها را از جمله احكام و فرايض ديانت خود شمرده و يا از رسول و آداب و محسّنات هيئت اجتماعيه بشريّه اش شمارد، بلكه اصل قباحت و شناعت مسكرات مسلّم تمامى طوايف بشرى مى باشد اگرچه در طريق تحريم آن اختلاف داشته و بعضى از وظايف دينيّه اش دانسته و ديگرى از وظايف ادب و انسانيّتش شمرده و سيّمى با قوّه سياست و سلطنتش قدغن مى نمايد، و با وجود اين، اصحاب رأى در اين باب به دو فرقه مى باشند; يكى تمامى اقسام و تركيبات آن را به هر شكل كه باشد و به هر مقدار كه شايد، قليلاً كان أم كثيراً، سمّ مهلك دانسته و از ساختن و خريد و فروش آن به هر اسم كه باشد، قدغن اكيد مى نمايد، و ديگرى به استناد اينكه قدغن كلى آن از محالات است، استعمال اندكى از مشروبات را تجويز مى نمايد، اگرچه اصل قباحت آن را از وظايف دينى و يا از لوازم ادب و انسانيّت مى دانند ليكن چون قادر بر منع كلى آن نبودند، اين است كه قواى سلطنت و دولتى اوروپايى ها هم در قدغن كلى آن كه از طرف ديانت و يا انسانيّت مأمور بدان بودند، طرق مختلفه پيموده، بعضى از ايشان ماليات فوق العاده در ساختن و خريد و فروش آن تحميل رعاياى خود نموده كه بلكه بدين وسيله به منع كلى آن موفق باشند و بعضى ديگر همه گونه تصرفات آن را منوط به اذن و اجازه دولتى كرده اند. و ارباب اين فرقه هم به دو صنف بوده، يكى عدد اجازه را مقيّد به عدد سكنه و اهالى نموده و در انگلترا[انگلستان] به مقتضاى لايحه اى كه بزرگانشان در سال 1876 ميلادى نشر داده بودند، عدد اجازه را بدين روش محدود و مقيّد نموده بودند كه بايد فروشنده مسكرات در امصار و بلاد در هر پانصد نفر يك نفر بوده و در دهات در هر سيصد تن يك تن شده و زياده نباشد تا آنكه كم كم از سوء سريره اهالى، آن قانون هم برهم خورده و در اواخر قرن 19 ميلادى فروشنده مسكرات نسبت به تمامى اهالى در هر 165 تن يك تن بوده است. بارى، همه

صفحه 112 - جلد سوم
اين مقدّمات براى آن بوده كه بلكه بهواسطه آنها به اصل نتيجه و منع كلى مسكرات كه از طرف ديانت و يا انسانيّت خودشان مأمور و موظّف بودند، موفق باشند و با اين همه شناعت دينى و قباحت ادبى سبب عمده شيوع و انتشار آن دو چيز است; يكى صرفه مالى دول كه تصرفات مسكرات به طرق مختلفه راه دخل ايشان گرديده، گاهى به عنوان ماليات ساختن آن و يا خريد و فروش آن حايز منافع كثيره بوده، و گاهى به سمت گمرك حمل و نقل آن جالب عايدات وافره مى باشند، حتى در سال 1899 ميلادى عايدات مشروباتى روسيا و انگلترا معادل يك ثلث كليّه واردات مملكتى ايشان بوده است، و ديگرى عاقبت نينديشى آحاد كه چون نظر انسان قاصر و از كيفيّت عواقب امور و خير و شر آنها بى خبر بوده و منفعت نقدى و امروزى را اگرچه بسيار اندك باشد، به مضرّات نسيه و فردايى مقدّم داشته و همين كه در چيزى لذت بدنى و يا نفعى ديگر كه به زعم فاسد خودشان نفعش دانند ديدند، تعقيب آن مى نمايند، غافل از اينكه هزاران جام بلا در پس پرده پنهان است و مسكرات هم از همين راه است كه لذت بدوى آنها و شرح صدر و دفع همّ و غم آنها كه منفعت نقدى هستند، از صدمات و مضرّات آنها كه نسيه بودند، غافل نموده و از كثرت ممارست كار را به جايى رسانده اند كه ملكه و عادت و طبيعت ثانوى شده تا به حدى كه ترك آن به عسر و حرج انجاميده و قهراً شايع و بايع گرديده است.
   ماده 2. در اقسام آن:
شراب انگورى--->شاه دارو.
شراب باذَق ـ شراب مروّق[ر.م].
شراب جديد--->شراب عتيق.
شراب جمهورى--->جمهورى.
شراب جهودى--->مستطار.
شراب جيوشى ـ شرابى است كه در جزيره جيوش از بلاد مغرب[شمال آفريقا] با آب انگور و آب دريا به عمل آرند و با عفوصت[تلخى;گسى] و تندى مى باشد.
شراب حديث ---> شراب عتيق.
شراب خُرطوم ـ شرابى است كه اوّل مرتبه از خم آورده و صافش نمايند.
شراب خَندَريس ـ شراب عتيق[ر.م].
شراب راح ـ شرابى است كه خورنده آن بعد از خوردن راحت باشد و يا آن است كه خوشش آمده و گواراى طبعش باشد و يا آن است كه خوردن آن موجب فرح و نشاط گردد.
شراب راوق ـ نراقى[ر.ض] گويد: راوق در لغت به معنى مى خالص و صاف و لطيف و در عرف شعرا، آن است كه زغال بيد را در كيسه كرده و ظرفى در پايين آن گذاشته و مى را بر آن ريزند كه از زغال گذشته و در آن ظرف ريزد تا تمامى غشّ آن بر زغال نشسته و صافى آن به ظرف درآيد و رنگش كمال سرخى و جوهرش با كمال صفا متّصف باشد. خاقانى گويد:
«راوق خام فروريخته از سوخته بيد *** آب گل گويى با معصفر آميخته اند
همه با درد سر از بوى خمار شب عيد *** به صبوح از نو رنگ دگر آميخته اند»
و خمار هم كه در اين شعر مذكور است، حالتى است كه بعد از مستى و اتمام كيف به هم رسيده و باعث درد سر و خشكى دماغ باشد و هرچند فاصله دو شرب خمر طول كشد رنج خمار زياده خواهد شد و شب عيد فطر هم آخر ايّام دورى از شراب است زيراكه در تمامى ماه رمضان ترك مى شود پس رنج خمار شب عيد نظر به طول عهد از شرب خمر كه يك ماه در ميان فاصله شده زياد از رنج خمار ساير ايّام خواهد شد. پس حاصل معنى شعر آنكه جرعه نوشان در تصفيه شراب سعى بليغ نموده و آن را به زغال بيد به دستور مذكور صاف نموده اند كه گويا آب گل را با معصفر[گياهى] كه سرخ رنگ است، آميخته اند و همه جرعه نوشان بزم طرب بعد از رنج خمار شب عيد در وقت صبح شب عيد به لوازم طرب و به ساز عشرت كوشيده اند.

صفحه 113 - جلد سوم
شراب رحيق ـ شراب صاف و بى غش.
شراب ريحانى ـ در اصطلاح اطبا، آن است كه خُم را بعد از اندودن به زفت[ر.م] يا قير يا موم به عود و كشنه[ر.م ]بخور كرده و در آب انگور قدرى سيب و مورد[ر.م] و مصطكى[نوعى صمغ] و بهِ شيرين داخل كرده و بعد از آفتاب گذاشتن ظرف آن را در زمين دفن كنند و رجوع به «ريحانى» هم نمايند.
شراب سُكرُكه ـ شرابى است كه از ارزن سازند.
شراب سُلاف ـ شرابى است كه آب انگور آن خودبه خود چكيده و به فشار دست و يا لگد زدن، برنيامده باشد.
شراب شَمول---> شمول.
شراب صهبا ـ شراب انگورى[ر.م] است.
شراب طِلا ـ شراب مثلّث[ر.م].
شراب عتيق ـ در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: شراب داراى چهار مرتبه است; يكى آنكه شش ماه بر آن نگذشته باشد كه شراب جديد و شراب حديث گويند، و ديگرى آنكه شش ماه بر آن گذشته و هنوز يك ساله نشده باشد كه متوسّط خوانند، و سيّمى آن است كه چهار سال بر آن گذشته باشد كه قديمش نامند و آنچه را هم كه از يك سال گذشته و چهارساله نشده باشد عتيق نام كنند و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] گويند: شرابى را كه از يك سال تا دو سال بر آن گذشته باشد عتيق نامند و دوساله بهتر و اقوى است و آنچه را كه زياده از دو سال تا چهل سال بر آن گذشته باشد قديم گويند.
شراب عُقار ـ شرابى است كه مدتى در خم مانده باشد.
شراب فضيح--->فضيح.
شراب فقاع--->فقاع.
شراب قابض ـ شراب غليظ ترش و يا زمخت.
شراب قديم --->شراب عتيق.
شراب قَرقَف ـ شرابى است كه در صورت پرخوارى رعشه آورد و شراب غليظ را هم گويند.
شراب قهوه--->قهوه.
شراب متوسّط--->شراب عتيق.
شراب مثلّث--->مثلّث.
شراب مدام--->مدام.
شراب مروّق--->مروّق.
شراب مزر--->مرز.
شراب مستطار--->مستطار.
شراب مشمول--->مشمول.
شراب مغسول--->مغسول.
شراب ولانى--->ولانى.
   و غير از اينها[كه در ماده 2 «شراب» مذكور شد ]اقسام بسيار ديگرى هم هست از مطبوخ و مشمّس و ثقيل و خفيف و مانند آنها كه به فرمودهمخزن[ر.ض]، چون آنها را با هم تركيب دهند قريب به 600 صنف حاصل گردد.
شراحى ـ نوعى از كباب و قسمى از طعام است كه در وقت ختم قرآن كردن اطفال درست مى كنند.
شرار ـ (چو چنار) ذرّات كوچكى كه از آتش بر هوا خيزد و اهالى ما «قور» گويند و مفرد آن شراره است و به پارسى «آييژ» و «آييژك» و «اخگر» گويند.(عر)
شراره ـ (چو اماله) رجوع به «شرار» شود.(عر)
شراف ـ (چو خمار) نام آبى است و (چو كَنار) جايگاهى است و يا كوهى است بلند و يا آبى است مر بنى اسد را و در مراصد[ر.ض] گويد: جايگاهى است در نزديكى واقصه[ر.م ]كه سه چاه بزرگ مشهور دارد.
شران ـ (چو كَنار و چنار) باران و جارى و روان و پياپى ريزنده.
شرايين ـ (چو سرازير) جمع شريان.(عر)
شرب ـ (چو جفت) آشاميدن و (چو سخت) نوعى از كتان لطيف و گران مايه است كه بيشتر در مصر بافته و اكابر آنجا بر سر بندند.(عر)
شربت ـ (چو فرصت) سرخى روى و قدر سيراب شدن از آب و (چو عنبر) گندناى[تره] كوهى و درخت خرما كه از تخم رويد و آبى كه به يك دفعه اش مى خورند و در اصطلاح اطبا، قدر خوراك دوا است، چه خوردنى باشد و چه نوشيدنى.(عر)

صفحه 114 - جلد سوم
شربت الماس ـ شمشير آبدار.
شِربتى ـ كاسه آبخورى و ريسمانى است نازك و لطيف.
شربين ـ (چو زنجير و گلچين) در برهان[ر.ض]گويد: درخت قطران است و آن نوعى از صنوبر است و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] فرمايند: يكى از اصناف سرو است كه برگش از آن عريض تر و ثمر آن شبيه به بار سرو و از آن كوچك تر و قطران حاصل از آن بهترين قطران ها و در اصفهان معروف به «درخت نوش» است و قسمى از آن كوچك تر و خارناك و ثمرش به قدر گردكان [گردو] است كه «عرعر برّى» گويند.
شرپون ـ (چو گلگون) قطران.
شرجيل ـ (ل) رجوع به «بلقيس» نمايند.
شرح ـ (ر.ف) كه به پارسى «وستى» و «غيرا» [گويند].(عر)
شرخ ـ (چو سرد) ابتداى جوانى.
شرد ـ (چو تند) ژكاره[ر.م].
شرداغ ـ (چو دلزار) جامه پيشواز و آستين كوتاه.
شِرِزدَك ـ آلوچه و زعرور[ر.م].
شرزه ـ (چو هرزه) درنده اى است غالب تر از شير و يا مطلق خشمگين و زورمند و جنگى و باقوّت و برهنه دندان است ليكن استعمال آن در غير شير و پلنگ ديده نشد.
شرشيب ـ (چو مسكين) چوب خوارك[ر.م].
شرط ـ (چو سخت) الزام كردن و وادار نمودن و ملتزم شدن در ضمن معامله باشد يا در خارج و آن را به پارسى«پيمان» و «غنوند» [گويند] و (چو سخن) جمع شرطه است.(عر)
شرطه ـ (چو پُسته) شرط و اوّل دسته اى كه حاضر جنگ باشد و در مراصد[ر.ض] گويد: نام ناحيه بزرگى هم هست از واسط [در عراق] و در مجمع البحرين[ر.ض] فرمايد: شرطه، اعوان حكّام و سلاطين و سپاه و لشگر و بالخصوص آن دسته كه از سايرين ممتاز و منتخب بوده و پيش از همه حاضر جنگ شده و مهيّاى موت باشد كه از شَرَط به معنى تهيّأ و يا به معنى علامت و نشانه اشتقاق يافته كه آن دسته مهيّاى دفع خصم بوده و بهواسطه نشانه و علامات مخصوصه از سايرين امتياز دارد.(عر)
شرطة الخميس ـ هم از همين راه است، يعنى اعوان لشگر و پيش جنگان آن كه لشگر را بهواسطه اشتمال بر ميمنه[جناح راست لشكر] و ميسره [جناح چپ لشكر] و قلب [ميانه لشكر] و مقدّم و مؤخّر «خميس» گويند و در حديث حضرت على (عليه السلام) است كه در وقعه[جنگ] جمل به عبدالله ابن يحيى خضرمى فرمودند كه تو و پدر تو هر دوتان از شرطة الخميس هستيد، يعنى در روز قيامت از اعيان و منتخبين فرقه و اصحاب ما هستيد.
شَرَطَين ـ تثنيه شرط به معنى علامت است، يعنى دو علامت و در اصطلاح نجومى، اوّلين منازل 28گانه ماه است كه علامت آن دو ستاره روشن است بر دو شاخ حَمَل[ر.م] و فاصله ميان آنها به قدر يك ذراع و به نزديكى يكى از آنها ستاره اى است تاريك كه بعضى از اعراب آن را هم داخل كرده و هر سه را «اَشرط» خوانند بدين شكل:
*
* *
شرع ـ (چو سرد) شريعت و مساوى و برابر و (چو قمر) مساوى و برابر و (چو هند) بند نعلين و مثل و مانند و تارهاى ساز.(عر)
شرف ـ (چو سخن) جمع شرفه [ر.م] و (چو شتر) بناى شرفه دار [كنگره دار] و جمع شارف به معنى كسى كه تازه به شرافت رسيده باشد و (چو قمر) كوهان شتر و مكان بلند و غايت مسافت و يا مقدار يك ميل راه و مطلق بلندى و عزّت دينى باشد يا دنيوى و يا خصوص آنچه در حسب و نسب باشد و رجوع به «وصّاف» هم نمايند و در اصطلاح نجومى كه به يكى از كواكب اضافه نمايند و يكى از حظوظ خمسه [ر.م] كواكب و عبارت از قوّت حال آن كوكب است و شرح اجمالى اين مختصر، آنكه اهل احكام نجوم به الهام و تجربه و قياس از حلول كواكب در هريك از بروج و درجات آنها ادراك تأثيرات سعد و نحس كرده اند و از جمله آنها يكى هم اعتبار شرف و هبوط [ر.م ]كواكب است، چنانچه هر كوكبى را در برجى و درجه اى

صفحه 115 - جلد سوم
خوش حال و نوعى قوّت يافته و آن را «شرف» آن كوكب ناميده و در برجى و درجه اى على حده ضعفى يافته و آن را «هبوط» آن كوكب گفته اند و چنانچه در كواكب اعتبار شرف كرده اند، در عقدتين [ر.م] قمر نيز اعتبار شرف نموده اند و هبوط هر كوكب مقابل شرف آن بود و اشراف و هبوطات هريك از عقدتين و كواكب سبعه در اين جدول نمودار است:
   و بعضى از دانشمندان تمامى اشراف و درجه و برج آنها را به جهت تسهيل حفظ به طريق رمز در اين بيت درج نموده:
«فَلـوكا يَجيـه خَطلـح سُصَيـط *** هَياكز دَهيه راج سِبَجٍّ».
بدان كه بروج شرف از سرتاپا شرف باشند الاّ اينـكه در آن درجه كه مذكور افتاد، قوى تر باشند و بروج هبوط نيز به همين دستور است و نيز همين كه كوكب به برج شرف يا هبوط خود تحويل كند، روزبه روز حال وى قوّت گرفته و تا آن درجه معيّنى متزايد بوده و آنجا در كمال قوّت باشد و بعد از آن شروع در تناقض كند تا هنگامى كه به برج ديگر تحويل نمايد و نيز ميان شرف شمس و شرف قمر را كه از نوزده درجه حَمَل[ر.م] است تا سه درجه ثور[ر.م]، «درجه نيّره» و «طريقه نيّره» گويند، چنانچه درجات مابين هبوط شمس و هبوط قمر را كه از نوزده درجه ميزان [ر.م ]است تا سه درجه عقرب[ر.م]، «طريقه محترقه» نامند.(عر)
شرفاك ـ (چو سردار و دلزار) صداى آهسته، خصوصاً صداى پاى مردم.
شَِرفالنگ ـ شرفاك[ر.م].
شرفانك ـ (چو بدحالت و دل دادن) شرفاك[ر.م].
شرفنج ـ (چو فرزند) راه سخت و دشوار.
شرفه ـ (چو هرزه و سركه) شرفاك[ر.م] و (چو سرفه) به عربى، مال ممتاز و جاى بلند از قصر و كنگره قلعه و بام و ديوار و غيره و (چو طلبه) هم به عربى، اشكال مثلّثى است كه در بالاى حصار و يا عمارت نزديك به يكديگر سازند.
شرق ـ (چو خَجِل) گوشت بى روغن و (چو شفق) آفتاب و هر چيزى كه آلت روشنايى باشد و (چو سرد) مشرق و آفتاب و روشنايى آن و آنچه از نور آن از شكاف در و پنجره مى تابد و نام اقليمى هم هست در اشبيليّه[سويل در اسپانيا].
شرق جنوبى ـ در اصطلاح جغرافيايى، نام يكى از جهات فرعيّه و عبارت از مابين مشرق و جنوب است.
شرق شمالى ـ هم در همان اصطلاح[اصطلاح جغرافيايى]، يكى از جهات فرعيّه و عبارت از مابين مشرق و شمال است.
شرك ـ (چو هند) جُدَرى[ر.م] و حصبه و (چو سرد) پارچه اى كه در آن دارو بندند و (چو قمر) شاه راه و وسط حقيقى و حصبه و جدرى[ر.م] و به عربى، (چو قمر) بلغشنه[ر.م] و (چو هند) معروف است كه كافر شدن و به خدا انباز روا داشتن است.
شركيس ـ (چو زنجير) قوس قزح[رنگين كمان].
شرم ـ (ق) حيا و ناموس و خجلت و آلت مردى.
شرم سار; شرم ناك ـ مردم خجل و باحيا.
شَرمانيدن ـ خجل كردن و حقير شمردن.
شرمسار ـ مركّب از «شرم» و «سار» است[شرمنده و خجل].
شرمغول ـ (چو اندرون) قلعه محكمى است از خراسان در چهار فرسخى نسا كه در اصطلاح بعضى جغرافيين عرب به جمغول معروف است.

صفحه 116 - جلد سوم
شرمقان ـ (چو هم زبان) كه جرمقان نيز گويند، شهرى است كوچك در خراسان از نواحى اسفرايين و در چهار منزلى نيشابور.
شرمنده ـ (ر) شرمسار.
شرميدن ـ (چو ترسيدن) حيا كردن و خجل شدن.
شرناق ـ (چو دلزار) گوشت سرخ زايد كه در پلك چشم آدمى به هم رسد.
شرنگ ـ (چو پلنگ) چلب[ر.م] و نشل[ر.م] و خرزهره[ر.م] و مطلق زهر، خصوصاً حنظل[ر.م].
شروا ـ (چو پروا) هرزه و سخن دروغ.
شرواد ـ (چو فرهاد) ناحيه اى است در سجستان[سيستان].
شروان ـ (چو دلزار) مخفّف شيروان[ر.م].
شروبت ـ (ل) رجوع به «ديواسپست» شود.
شروط ـ (چو هبوط) جمع شرط و نام كوهى است[ميان قزوين و كوه هاى تارم(لغت نامه دهخدا)].
شروه ـ (چو هرزه) خوانندگى شهرى[ر.م] و نام پهلوانى هم بوده ارمنى نژاد.
شروين ـ (چو پرويز) نام قلعه شيروان[ر.م] و يكى از فرزندزاده هاى ملك كيوس[برادر انوشيروان] و در مراصد[ر.ض] گويد: شروين كوه هاى سخت و بلندى است در اطراف تبرستان در نزديكى ديلم و گيلان كه در آن حوالى كوهى سخت تر و بزرگ درخت تر از آن نيست و در گنج دانش[ ر.ض] گويد: اگرچه شروين نام انوشيروان[پادشاه ساسانى قرن 6م] و شهر موسوم به اسم ايشان است، ولى اسم يكى از اسپهبدان و حكّام تبرستان بوده كه نيز ملك الجبالشان گويند و بعد از او پسرش، شهريار، كه پدر ملوك باونديّه بوده به پادشاهى آن صفحات رسيدند.
شره ـ (چو برص) بسيار حريص بودن و (چو خَجِل) كسى كه بسيار حريص باشد.(عر)
شريان ـ (چو دلزار) رگ جهنده را گويند كه جمع آن شرايين است، چنانچه رگ غيرجهنده را «وريد» گويند كه جمع آن اَورده است. بدان كه تمامى عروق بدن موافق نوشته بعضى از ارباب تشريح، بر دو گونه اند; يكى عروق حامل دم(خون)، و ديگرى عروق جذّابه. و عروق دم نيز به دو قسمند; يا ضواربند يعنى متحرّك و جهنده كه «شريان» گويند و يا غير ضواربند كه «وريد» نامند و مابين اين دو قسم عروق دقاق صغارى واسطه اند كه موسوم به «عروق شعريّه» مى باشند. و عروق جذّابه هم به دو گونه اند; يكى آن كه لطيف و نضيج و صافىِ غذا را از امعا جذب كرده و بدل مايتحلّل خون مى سازد كه آنها را به يونانى «ماساريقا» ناميده اند، و ديگرى زوايد غذاى اعضا را در حين تغذيه اش جذب مى كنند و آنها را هم «عروق جذّابه مطلق» نام كرده و به لاتينى «لينفائيك» خوانند. و فى الجمله، در بسط مقال افزوده و مى گوييم كه عروق (رگ ها) ظروفى هستند حامل و محرّك دم و مركز و مبدأ آنها قلب است كه خون از آن خارج و هم بدان داخل مى شود و از چند طبقه مؤلّف مى باشند. اما شرايين را مبدأ و مركز، قلب و حامل دم متينى هستند كه تغذيه و تنميه[باليدگى] جميع آلات بدن بهواسطه او است و جرمشان ضخيم و سخيف تر از ساير عروق بوده و كيفيّت قبض و بسط را دارند تا از حركت انقباضى و انبساطى قلب گسيخته نگردند، و چون بهواسطه حركت انقباضى قلب خون داخل آنها شده و متحرّكشان مى سازد، به «عروق ضوارب» موسوم شده اند، يعنى رگ هاى جهنده. و اما اورده عروقى باشند كه بهواسطه آنها خون غيرصالح و متين به قلب مراجعت و معاودت مى نمايد. و اما عروق شعريّه عروقى هستند برزخ مابين شرايين و اورده، بدين روش كه خون به جهت تغذيه هريك از اعضا بهواسطه شرايين مى رسد و از آنها به جداول دقاق غيرمرئى كه در نفس عضو پراگنده اند انحدار[پايين آمدن] يافته و چون جرم جداول مذكوره دقيق و لطيف است، لهذا قسط لايق غذاى هر عضو از آن نشر و بدل مايتحلّل مى گردد مر همان عضو را و بعد از اداى قسط غذاى هر عضو، زوايد غيرصالح و متينش بهواسطه همين عروق به اورده داخل شوند و چون همين عروق بهواسطه دقيق بودنشان مرئى نمى شود، لهذا حكماى قديم معرفت به احوال آنها نرسانيده اند، ليكن اگر قدرى سيماب[جيوه] از قلب به

صفحه 117 - جلد سوم
شريان بريزند، ديده مى شود كه از شرايين متوسط اين جداول به اورده داخل مى گردد و خون در اين عروق صغار و دقاق سير نموده و به اورده داخل مى گردد. و اما عروق جذّابه ادقّ و نازك تر از ساير عروق و از دو طبقه مؤلّف بوده و مانند ساير عروق، طبقه اوسط ندارند.
شَريت ـ طناب و ريسمانى است كه در خانه ها بسته و جامه و خوشه انگور و مانند آنها بر آن آويزند و به عربى «مِغلاق» و به پارسى «اوشنگ» و «رژه» و «اوننگ» و «رجه» و «راوند» نيز گويند.
شَريتونِتَن ـ گشادن.(ند)
شريح ـ (چو كُمَيل) رجوع به «ثبير» شود.
شريدن ـ (چو رَسيدن و بريدن) تراويدن و پى درپى ريختن.
شَريش ـ شهر بزرگى است در اندلس.
شَريط ـ مشروط و شرط شده و هرآنچه از برگ خرما تافته و تخت و نظاير آن را بدان استوار كنند و هم به معنى عيبه [ر.م] و ظرف عطرى كه زنان عطرهاى خود را در آن گذارند.(عر)
شَريطه ـ شرط و جمع آن شرايط است و رجوع به «مخلص» هم شود.(عر)
شريعت ـ (ر.ف) و آستانه و جاى آب برداشتن از نهرها و هرآنچه از مذاهب ظاهر و روشن باشد و فرايض و احكام و قاعده و قانونى كه از طرف خداى تعالى درباره بندگان مقرّر شده باشد و جمع آن شرايع است.
شريف ـ (چو امير) عزيز و محترم و (چو كُمَيل) دشتى است در نجد و قلعه اى است در يمن.(عر)
شريفه ـ (چو سكينه) زن عزيز و محترم و موضعى است در بصره.(عر)
شريفيّه ـ به نوشته تبصرة العوام[ر.ض]، عنوان يكى از فرق شيعه و گويند كه خدا بر نبى(صلى الله عليه وآله) و على(عليه السلام) و فاطمه ـ سلام الله عليها ـ و حسن و حسين(عليهما السلام) فرود آمده و ايشان، خدا و معبودند.
شريق ـ (چو امير) دو كوه است در بلاد بنى سليم و (چو كُميل) مصغّر شرق و موضعى است در وادى عقيق از مدينه.(عر)
شريك ـ [انباز و مشارك و بت و در عرف اهل رمل، عبارت است از شكل مضروب فيه(لغت نامه دهخدا)].
شريكيّه ـ رجوع به ماده 3 «صوفيّه» نمايند.

آيين دوازدهم

(در [حرف] شين قرشت با سين سعفص)
شس ـ (چو بد) شسن[ر.م].
شسپ ـ (چو سخت) شسپيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
شسپيدن ـ (چو ترسيدن) جهيدن و خيزيدن و غايب شدن.
شست ـ (چو جفت) شخل[ر.م] و ماضى قريب از شستن و (چو سخت) زنّار[ر.م] و نيشتر و نيش فصّاد[رگ زن] و عدد معروف و مخّف نشست و زه گير[ر.م] و انگشت نرينه و جاى گرفتن تير از همان انگشت و كمند و چنگال و دام و تله، خصوصاً قلاّب ماهيگيرى و نشستنگاه زنان و حلقه زلف و كمند و رسن و امثال آن و چيزى كه بدان سازها نوازند و تار روده و ابريشم و برنج و فولاد كه بر سازها بندند.
شَست گر ـ تيرانداز و كماندار.
شستر ـ (ل) به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام ديگر شهر تستر[شوشتر] و هم مملكتى است در اندلس و خانواده اى است در انگلتره [انگلستان].
شِستَگانى ـ پى و بنياد عمارت.
شستن ـ (چو دختر) تميز كردن و پاك و پاكيزه نمودن و (چو عنبر) مخفّف نشستن.
شسته ـ (چو دسته) مخفّف نشسته و (چو پُسته) روپاك [دستمال] و دستارچه و اسم مفعول و ماضى بعيد از شستن.
شَسن ـ (ل) زهدان و صدف و نيشكر و خار ترنجبين[ر.م] و هر چيزى كه نموّ كرده و بباليده و بيفزايد.

آيين سيزدهم

(در [حرف] شين قرشت با شين قرشت)
شش ـ (چو بد) عدد معروف و (چو رخ) جگر سفيد و پستان نرم و سست و آويخته.

صفحه 118 - جلد سوم
شُش آماسيده ـ مردم نامرد و بددل.
شَش آوازه ـ چند نغمه است از نغمات موسيقى و آنها سلمك، شهناز، مايه، نوروز، كردانيه[و] گوشت است.
شش انداز ـ ماه چهارده شبه[بدر; ماه كامل] و شخص نردباز و شش بجول باز[قمارباز] و شخصى كه شش گوى الوان[رنگارنگ] مدوّر از چوب و غيره به هر دو دست گرفته و به هر دستى سه تا را در هوا انداخته و هر شش را چنان بگيرد كه در زمين نيفتد.
شش بانو ـ سيّارات غير آفتاب[عطارد، زحل، مشترى، مريخ، زهره، ماه].
شش باى; شش بايست ـ در نزد فلاسفه و حكما عبارت از شش چيز است كه در تمامى عمر انسان محل حاجت بقاى وجود او بوده و بدون يكى از آنها فانى باشد:
   1. هوا.
   2. اكل و شرب.
   3. حركت و سكون بدنى.
   4. حركت و سكون نفسانى.
   5. خواب و بيدارى.
   6. استفراغ و احتباس.
شش بجول ـ نوعى از قمار است.
شش بندان; شش بندان سياه ـ به فرموده مخزن[ر.ض] و تحفه[ر.ض]، نباتى است معروف كه مانند فاشرا[ر.م] و لبلاب[ر.م] بر درخت مجاور خود پيچيده و در رنگ مخالف فاشرا و برگش عريض تر از برگ لبلاب و ساقش سياه و ثمرش مثل ثمر فاشرا در خوشه و در خامى سبز و بعد از رسيدن سياه و ظاهر بيخ آن سياه و باطنش سرخ مى باشد و تاك صحرايى هم همين است و به عربى «كرمة الاسود» يا «كرمة السودا» گفته و به سريانى «فاشرستين» و به بربرى «ميمون» و به شيرازى «سياه دارو» گويند.
شش پا ـ هزارپا.
شش پر ـ سرپاس[ر.م].
شش پستان ـ (بـه ضـمّ شيـن اوّل) زن پيـر و زنـى كـه پستان هاى او نرم و بزرگ و سست و افتاده باشد و (به فتح شين اوّل) سگ و دشنامى است مر زنان را كه ايشان را به سگ نسبت كنند.
شش پنجه ـ داروى كشنه[ر.م].
شش تا ـ شش بجول[ر.م] و طنبور شش تار.
شش تره ـ رويناس[ر.م].
شش جهت ـ بالا و پايين و جنوب و شمال و چپ و راست.
شش خاتون ـ شش بانو[ر.م].
شش خان ـ شش خانه[ر.م].
شش خانج ـ معرّب شش خانه[ر.م].
شش خانه ـ پرده و سراپرده و خيمه گرد و مدوّر و بادخانه اى[ر.م] كه روزنه هاى آن شش زاويه داشته باشد و به نوشته درارى[ر.ض]، «مششخن» گويند و گويا معرّب است.
شش خَنج ـ شلوار و تنبان و گردكانى[گردو] كه درون آن را خالى كرده و به جهت قماربازى پر از سرب سازند.
شش خواتون ـ شش بانو[ر.م].
شش در ـ دنيا و روزگار و شش جهت[ر.م] و خانه اى كه شش در داشته باشد و در جايى ديدم كه بازيچه اى است مشهور يگانه از غلبه بر حريف در بازى نرد كه گويند: «شش در كرد»، فتأمّل و رجوع به «مردارخانه» شود.
شش درِ تنگ ـ دنيا و عالم و شش جهت[ر.م] و خجالت.
شش درِ فنا ـ دنيا و شش جهت[ر.م].
شش دره; شش درى ـ شش در [ر.م].
شش روز كون ـ شش روز ازل است كه آفرينش جهان در آنها شده.
شش روزگان ـ شش روز كون[ر.م] است.
شش روزن ـ دنيا و عالم و خانه شش درى[ر.م] و شش بانو[ر.م ]و شش جهت [ر.م] و به اعتبار سوراخ هاى پس و پيش و بينى و گوش و دهان، حيوان را نيز گويند.
شش سر; شش سرى--->شاهد طارم فلك.

صفحه 119 - جلد سوم
شش سو ـ شش جهت[ر.م].
شش ضرب نتيجه خوب ـ اقسام ميوه ها و عسل و شكر و مشگ و زر و گوهر.
شش ضربت ـ داوى[ر.م] است در نردبازى.
شش ضرورى ـ شش بايست[ر.م].
شش عروس ـ شش بانو[ر.م].
شش غنج ـ كوزه الوان كوچكى است كه براى بچگان سازند.
شش قاقل ـ شقاقل[ر.م].
شش منظر ـ شش جهت[ر.م] و شش فلك غير از فلك هفتم.
شش نتيجه; شش نتيجه خوب ـ شش ضرب نتيجه خوب [ر.م].
شش و پنج ـ مكر و حيله و قمار و هر چيزى كه در معرض تلف باشد.
ششوپنج باز; ششوپنج زن ـ مكرباز و قمارباز و آزاده كامل و كسى كه داروندار خود را در معرض تلف آورد.
شش يَندان ـ ششه[ر.م].
ششك ـ (چو خشك) ژفك[ر.م].
شَشن ـ بر وزن و معنى شسن.
ششه ـ (چو همه) شش روز بعد از عيد فطر كه روزه داشتن آنها سنّت و اوّل آنها روز چهارم شوال است.

آيين چهاردهم

(در [حرف] شين قرشت با صاد سعفص)
شصت ـ (چو سخت) عدد معروف كه به عربى «ستّين» گويند و در «ش س» از برهان [ر.ض] گويد: معرّب شست است و در جايى ديگر نديدم و دور نيست كه تبديل سين به صاد در شصت، از تصرفات پارسيان باشد بر سبيل رسم الخط و يا براى دفع اشتباه بر شست به معانى ديگر، والاّ در هيچ كدام از كتب لغت موجوده در نزد حقير از معرّب بودن آن نامى نبرده اند.
شصت پاره---> سى پاره.

آيين پانزدهم

(در [حرف] شين قرشت با طاى حطّى)
شط ـ (چو حقّ) كنار رودخانه و دريا و كنار كوهان شتر و يا نصف آن و در اصطلاح جغرافيين عرب، نام محل تلاقى دجله و فرات است تا جاى انصباب [ريخته شدن] آنها در بحر بصره[ر.م] كه طول آن مسافت 2400كيلومتر بوده و در آنجا در هر 24 ساعت يك دفعه جزر و مدّ واقع و زياد و نقصان آن تابع دور قمر بوده و از هلال ماه تا 15 آن متدرجاً تا سه قدم ارتفاع يافته و از 15 ماه هم تا آخر آن درجه به درجه تنزّل يافته و به حالت اوّلى برمى گردد و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: نام رودى است بزرگ در عراق عرب كه شطّ بغداد و شطّ فرات و رود دزفول و شوشتر و دو سه رود ديگر جمع شده و شط العرب مى شود و از كنار بصره گذشته و به درياى عمان[ر.م] مى ريزد و رجوع به «دجله» هم شود.
شطّ العرب ـ همان نهر شط[ر.م] است.
شطّاح ـ (چو بقّال) به نوشته آثار عجم[ر.ض]، كسى را گويند كه شطحيّات گويد و آن در اصطلاح صوفيه، كلماتى است كه قطعاً خلاف شرع نمايد، مثل «انا الحق» گفتن منصور[حلاج قرن 3 و 4هـ] و «ليس فى جبّتى سوى الله» گفتن بايزيد[قرن 3هـ] و مانند آنها و بالخصوص عنوان مشهور روزبهان[بقلى نسوى شيرازى; قرن 6 و 7هـ ]است كه[در مدخل «روزبهان»] مذكور افتاد.(عر)
شطرنج ـ (چو دلبند يا فرزند) بازيچه اى است مشهور مابين فسّاق و در اصطلاح عرفا و صوفيه و فلاسفه، اشاره به اختيارات، چنانچه نرد كنايه از جبر است و در ضمن چهار ماده به ترجمه اجمالى آن مى پردازيم:
   1. در ضبط لفظ آن و وجه تسميه آن: در قطرالمحيط[ر.ض ]گويد كه بر وزن دلبند و به زعم بعضى، معرّب و در لغتى با سين سعفص وارد است، و در مصباح[ر.ض] گويد: شطرنج معرّب است و اوّل آن به زعم بعضى، مفتوح است و اصحّ مكسور بودن آن است و در هيچ كدام نامى نبرده اند كه اصل آن چه بوده و معرّب چيست، و بعضى گويد: معرّب شش رنگ است، و در

صفحه 120 - جلد سوم
قاموس تركى[ر.ض] گويد: معرّب صد رنج است، و احمد رفعت[ر.ض ]گويد: معرّب شترنگ است و بعضى آن را معرّب صدرنگ دانسته، و در «ش ت» از برهان[ر.ض] گويد: معرّب شترنگ و در «س ت» از همان كتاب و فرهنگ جهانگيرى [ر.ض] گويند: سترنگ بازيچه اى است مشهور و معروف كه چون در آن بازى صورت شاه و وزير را از چوب ساخته اند، بدين اعتبار «سترنگ» نام نهاده اند و معرّب آن شطرنج است، و در شرح قاموس[ر.ض ]گويد: به كسر اوّل، و مفتوح نباشد كه بازى اى است معروف و سين مهمله لغتى است در آن و مأخوذ است از «شطارق» كه نگاه كردن به سوى يكديگر است و چون در بازى مزبور نظر مى كند به مهره هاى خود و به مهره هاى حريف خود و بازى مى كند، «شطرنج» گويند، و يا اينكه به سين مهمله از «تسطير» است كه به يك رشته و به يك صنف كردن چيز است و چون در بازى مذكور مهره ها از طرفين به يك رشته و يك صنف چيده مى شود، «شطرنج» مى گويند و يا اينكه سطرنج معرّب و فارسى آن ستررنگ است، و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: شترنج بدان مناسبت است كه چنانچه آش شطرنجى از همه غلّه هاى مختلف است، شترنج هم آلات و اشكال مختلفه دارد، مانند اسب و فيل و رخ و غيره و اقرب احتمالات موافق آنچه جرجى زيدان[ر.ض] در بعضى از مقالات خود اشاره داده، آن است كه شطرنج بازيچه اى است قديم و هندى و در لغت سانسكرى «شاتارانگا» يا «شتورنگا» بوده، يعنى چهار صف و اجزاى اربعه كه لشگر از آنها تشكيل يابد و آنها فيل و فرس و سواره و پياده[هستند]. پس فارسيان در قرن ششم ميلادى آن را از زبان هندى سانسكرى اخذ و نقل نموده، پس عرب هم از پارسيان اخذ كرده و پارسى اش پنداشته و در علّت آن غوطهور بحر تكلّف بوده اند، چنانچه گويند كه اصل آن پارسى و شترنگ بوده كه به معنى شش رنگ است. و اما وجه تسميه اجزاى آن: در تاريخ بحيره[ر.ض] گويد: در قديم وزير را «فارزان» مى گفتند و الحال تغييرش داده و «فرزين» ناميدند و چون در قديم فارسيان را با يكديگر جنگ بودى، مثل گاوِ گردون [ارابه ]چيزى ساخته و مردم بسيارى در آن نشسته و حرب مى كردند و آن بدترين آلات حربشان بودى و آن را «رخ» مى گفته اند و اين رخ حقيقتاً قلعه اى بوده از سپاه.
   2. واضع و مخترع آن: در «ش ت» از برهان[ر.ض] گويد: آن را حكيم داهر هندى با پسر او در زمان انوشيروان[قرن 6م] اختراع كرده بود و ابوذرجمهر[وزير انوشيروان] هم در برابر آن نرد را ساخت. احمد رفعت[ر.ض] گويد: در هنگامى كه اردشير بابك [نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م] نرد را اختراع نمود، صيصة ابن حكيم داهر هم شطرنج را ايجاد كرده و تقديم حضار بلهيت، حكم دار هند، نموده و او هم محو و معدوم نبودنش را منظور نظر داشته و در عبادت خانه خودش وضع نمود كه به مرور دهور پايدار بماند، و در نفايس الفنون[ر.ض] گويد: واضع شطرنج صيصة ابن داهر از حكماى هند بوده و اظهار آن به لجلاج كه از فرزندان او بوده، نموده و سبب اظهارش آن بود كه يكى از ملوك هند را كه به محاربه و جهانگيرى مبارزت و لشگركشى مشعوف بودى، علّتى پديد آمد كه بر اسب نشستن او متعذّر بود. پس حكما را جمع كرده و گفت: مى خواهم كه تدبيرى انديشيد كه بى آنكه بر اسب نشينم به حرب و كارزار مشغول شوم و از اين علت خلاصى يابم. لجلاج گفت: تدبير كار پيش من است. پس برخاست و شطرنج را از اندرون خانه پيش ملك آورد و كيفيّت بازى را بر او عرضه داشت. ملك را پسنده آمده و او را بنواخته و باختن [بازى كردن] را هم از او ياد گرفته و هماره مشغول مى بود تا وفات يافت و بعد از آن در ديار هند منتشر شد. اما در مملكت ايران كسى را بر آن وقوفى نبود تا آنكه نوبت ملك به انوشيروان رسيده و يكى از ملوك هند كه معاصر او بود، شطرنج را بر سبيل امتحان با هداياى بسيار پيش انوشيروان فرستاده و در نامه نوشت كه زيركان مملكت ما مثل اين را استخراج كرده اند. اگر از اوضاع آنجا چيزى ماننده اين باشد بفرستيد. انوشيروان و ملازمان او چون اين وضع نديده بودند، از عهده آن بيرون نتوانستند آمد. پس بوذرجمهر را كه در آن اوان محبوس بود حاضر كرده و رسول ملك هند شطرنج را بر او عرض كرد و به

صفحه 121 - جلد سوم
مجرّد ديدن بناى بازى گذاشته و در اوّل مرتبه بوذرجمهر بازى را از پيش ببرده و بى آنكه از كسى بياموزد رسول ملك هند را مات ساخت. پس در برابر شطرنج نرد را اختراع كرده و به هند فرستاد. حكيمان هند، ره به بازى نرد نبردند.
   3. در انواع شطرنج: از آن جمله يكى شطرنج چهار در شانزده است و آلات آن را به وجهى كه در اين صورت است، بايد باختن:
   و نوعى ديگر از شطرنج مرقّع مشهور است كه خانه هاى عرصه آن هشت اندر هشت بوده و در يك طرف از آن عرصه يك شاه و يك وزير و دو اسب و دو فيل و دو رخ و هشت پياده گذاشته و در طرف مقابل نيز مهره هاى ديگر به رنگ ديگر به همان عدد گذارند. آنگاه دو لشگر با هم به مقام مقاتله آمده و مى خواهند كه شاه يكديگر را مقيّد ساخته و محاصره كنند و هرگاه كه شاهى را مقيّد كرده و محاصره نمودند، گويند آن شاه مات است. پس معنى مات مقيّد شدن شاه است و اين جدول عهده دار ترتيب اجزاى همين نوع است:
   و از بعضى اهل فن مسموع گرديده كه اين قسم را «شطرنج امرايى» گويند كه بيشتر معمول امرا و لشگريان مى باشد، چنانچه قسمى ديگر را كه مابين عرفا معمول و خانه هاى آن دوازده در دوازده و مقام بالايى آن به «اعلى عليّين» موسوم و مقام پايين آن به «اسفل سافلين» مسمّى است، «شطرنج عرفايى» نامند. و نوعى ديگر هم كه موافق جدول ذيل ده اندر ده بوده و در كناره هاى آن از چهار گوشه چهار خانه ديگر باشد كه آنها را «حصن» خوانند و در روى چهار دبابه آورده اند كه بر مثال رخ رود و باختن [بازى كردن] آن هم همچون باختن شطرنج مرقّع مشهور است. اما در جايى كه شاه درماند، اگر تواند خود را در حصن ها اندازد كه هيچ چيز بر او نيفتد الاّ اينكه راه او گرفته شود كه به حصن رفتن نتواند:

صفحه 122 - جلد سوم
   وبالجمله انواع ديگر نيز هست كه ذكر آنها بى فايده و همه آنها از اقسام قمار و حرمت آن با تمامى انواعش از بديهيّات ديانت اسلاميّه[است].
   4. در عدد تضعيف خانه هاى شطرنج: حكيم صيصه بعد از آنكه شطرنج را وضع كرده و به نظر پادشاه عصر رسانيد، در نظر وى بسيار مستحسن افتاده و بدو فرمود كه صله آن چه توقّع دارى؟ صيصه گفت كه چون عدد خانه هاى آن 64 است، توقع دارم در مقابل خانه اوّل آن يك دانه گندم عنايت فرماييد و در مقابل خانه دويّم دو دانه و در برابر خانه سيّم چهار دانه و در عوض خانه چهارم هشت دانه و همچنين بر وجهى كه حصّه هر خانه دو مقابل حصّه خانه سابق باشد تا آنگاه كه خانه هاى 64گانه تمام شود. پس پادشاه اين سخن را پست شمرده و آن جايزه را حقير انگاشته و حمل بر دنائت حكيم نمود. حكيم متفطّن اين معنى شده، گويد: آنچه من طلب كردم خزانه پادشاه به آن وفا نمى كند و اجمال اين مدعا آنكه اگر در خانه اوّل يك دانه گندم فرض شود و در خانه دويّم دو دانه و در خانه سيّم چهار دانه و هكذا تا خانه شصتوچهارمى به روشى كه عدد گندم هر خانه دو برابر گندم خانه سابق بر آن باشد، مجموع آن گندم هايى كه بدين قرار در 64 خانه جمع شود، به قدرى باشد كه 256 مملكت فرض شود كه در هر مملكتى 256 شهر بوده و در هر شهرى 256 كاروان سرا و در هر كاروان سرا 256 خروار گندم باشد كه هر خروارى 256 من و هر منى 256 درم و هر درمى 256 دانه گندم باشد مگر يك درم از آن جمله كه 255 دانه مى باشد. و خلاصه بيان موافق فرموده نراقى[ر.ض ]ـ عليه الرحمة ـ آنكه به دستور مذكور به جهت خانه اوّلين يك دانه گندم فرض مى كنيم و به جهت خانه دويّم دو دانه، پس حصه اين دو خانه سه دانه باشد و آن را با چهار دانه خانه سيّم جمع مى كنيم، هفت دانه مى شود و آن را با هشت دانه خانه چهارم جمع مى كنيم، پانزده دانه مى شود و آن هم با 16 دانه خانه پنجم 31 بوده و آن هم با 32 دانه خانه ششم 63 گرديده و آن هم با 64 دانه خانه هفتم 127 شده و آن هم با 128 دانه خانه هشتم 255 مى باشد، و در اين هنگام خانه هاى يك سطر تمام شده باشد و از همان 255 دانه 128 دانه حصّه خانه هشتم باشد و 127 دانه حصّه ساير خانه هاى هفت گانه سطر اوّل و چون حصّه خانه هشتم 128 دانه شد، حصّه خانه نهم كه اوّل خانه سطر دويّم است، 256 دانه خواهد شد كه دو مقابل آن است. پس ما اين 256 دانه را كه حصّه خانه اوّل سطر دويّم است، درمى فرض كنيم. پس جمع دانه هاى خانه هاى سطر اوّل از يك درم يك دانه كمتر باشد زيرا چنانچه روشن گرديد، حصّه خانه هشتم 128 دانه و حصّه ساير خانه هاى هفت گانه 227 دانه و مجموع آنها 255 دانه بوده و از يك درم كه دانه هاى خانه اوّل سطر دويّم را فرض كرده ايم و 256 دانه است، يك دانه كمتر باشد. و بالجمله به مثل همين بيان، جمع هشت خانه سطر دويّم 255 درم باشد و چون يك درم الاّ يك دانه سطر اوّل بر آن اضافه شود، 256 بوده و جملتان دانه هاى خانه هاى دو سطر اوّلى و دويّمى از 256 درم يك دانه كمتر مى باشد. پس اين مقدار را يك من فرض مى كنيم. پس حصّه خانه اوّل سطر سيّم يك من باشد و به مثل همان بيان مذكور مجموع دانه هاى خانه هاى سطر سيّم 255 من باشد و چون يك من الاّ يك دانه سطر دويّم بر آن اضافه شود، از 256 من يك دانه كمتر باشد پس حصّه جميع خانه هاى سه سطر، 256 من الاّ يك دانه مى باشد و اين مقدار را يك خروار فرض كنيم، و به

صفحه 123 - جلد سوم
مثل بيان مذكور جميع خانه هاى سطر چهارم 255 خروار خواهد بود و چون يك خروار الاّ يك دانه كه حصّه جميع خانه هاى سطر سيّم است بدان اضافه شود، از 256 خروار يك دانه كمتر خواهد شد كه جميع خانه هاى چهار سطر است، پس مجموع اين مقدار را يك حجره فرض كنيم و به همان دستور مذكور مى گوييم كه جميع خانه هاى پنج سطر از 256 حجره يك دانه كمتر باشد و آن را يك كاروان سرا فرض كنيم و به طريق مذكور جميع خانه ها شش سطر از 256 كاروان سرا يك دانه كمتر باشد و آن را يك شهر فرض كنيم و به طريق مذكور جميع خانه هاى هفت سطر از 256 شهر يك دانه گندم كمتر باشد كه مقدار خانه اوّل سطر هشتم است و آن را مملكتى فرض كنيم و به دستور مذكور جميع خانه هاى سطر هشتم 256 مملكت باشد. پس خلاصه تضاعيف خانه هاى شطرنج بنابر تقرير مذكور 256 مملكت باشد كه در هر مملكتى 256 شهر بوده و در هر شهرى 256 كاروان سرا و در هر كاروان سرا 256 حجره و در هر حجره 256 خروار گندم باشد كه هر خروارى 256 من و هر منى 256 درم و هر درمى 256 حبّه باشد الاّ يك درم از آن جمله كه 255حبّه مى باشد. و چون حقيقت حال در تضاعيف خانه هاى شطرنج از اين راه معلوم شد، مى گوييم: هرگاه خواهيم عدد تضاعيف مجموع خانه هاى شطرنج را بدانيم كه آن عدد جميع حبّات گندم است كه در 256 مملكت فرض شده، آن را به دو طريق معلوم توان كرد:
   طريق اوّل آن است كه عدد خانه هاى شطرنج كه 64 است، بگيريم و ببينيم كه عدد تضاعيف آن تا واحد چند است، يعنى ببينيم كه واحد چند مرتبه بايد تضعيف شود كه عدد خانه هاى شطرنج حاصل گردد. پس عدد دو را به قاعده تناسب به عدد آن تضعيفات مربّع نماييم، باز حاصل را مربّع كنيم و همچنين تا تربيع آن عدد حاصل شود و در آخر يكى از مربّع اخير ناقص كنيم تا مطلوب حاصل شود و بنابراين مى گوييم: عدد تضعيفات واحد تا 64، شش است زيراكه تضعيف واحد، دو و تضعيف دو، چهار و تضعيف چهار، هشت و تضعيف هشت، شانزده و تضعيف شانزده، سىودو و تضعيف سىودو، شصتوچهار است و لهذا عدد دو را هم به نحو مذكور شش مرتبه مربّع كرده و مى گوييم كه مربّع اوّل دو، چهار و مربّع دويّم آن 16 و مربّع سيّم آن 256 و مربّع چهارم 536،65 و مربّع پنجم 296،967،294،4 و مربّع ششم 616،551،709،073،744،446،18 و چون از همين مربّع اخير ششمى يكى ناقص كنيم، مابقى عدد مجموع واحد و تضعيفات 63گانه او است. پس اگر در مقابل خانه اوّل يك درهم يا يك حبّه گندم فرض شود و در مقابل خانه دويّم دو و به خانه سيّم چهار و به خانه چهارم هشت و بدين قرار تا خانه شصتوچهارم عدد مجموع آن حبّات و دراهم كه در مقابل مجموع خانه هاى 64گانه فرض شده، همان عدد مربّع ششم است الاّ واحد.
   طريق دويّم آن است كه ملاّ شرف الدين على يزدى [دانشمند و شاعر و مورّخ قرن 8هـ] در اين رباعى نظم كرده است:
«تضعيف يكى نور بود هشتم بار *** آسان بود از سه ضرب و تنصيفى كار
در جمع يكى ز بار ثالث بردار *** درياب شرف را به دعايى ياد آر»
   مراد از نور در اين رباعى 256 است كه عدد خانه نهم است، چنانچه سابقاً به تفصيل مذكور شد كه هرگاه به ازاء خانه اوّل واحد فرض شود و به خانه دويّم دو و به خانه سيّم چهار و همچنين تا خانه شصتوچهارم كه عدد هر خانه دو مقابل خانه سابق باشد، خانه نهم256 خواهد شد و چون ضرب عددى در عددى ديگر عبارت از تحصيل عددى است كه نسبت آن به احد مضروبين مثل نسبت مضروب ديگر باشد به واحد، پس چون نور را در نفس خود ضرب كنند عددى شود كه نسبت آن به نور مثل نسبت نور باشد به واحد. پس حاصل كه مربّع نور است، عدد خانه هفدهم باشد زيراكه چون خانه هفدهم نهم خانه است، پس نظر به قاعده ضرب نسبتى كه عدد خانه نهم به واحد دارد، همان نسبت را عدد خانه هفدهم به عدد خانه نهم خواهد داشت و چون مربّع نور در نفس خود ضرب

صفحه 124 - جلد سوم
شود، مربّع ديگرى حاصل شود كه نسبت آن به مربّع اوّل مثل نسبت مربّع اوّل باشد به واحد، پس مربّع ثانى عدد خانه سىوسيّم باشد زيراكه همچنان كه خانه هفدهم خانه اوّلى است، خانه سىوسيّم نيز هفدهم خانه هفده است، يعنى نسبتى كه عدد خانه هفده به واحد دارد همان نسبت را عدد خانه سىوسيّم نيز به عدد خانه هفدهم دارد و چون مربّع ثانى را مربّع كنيم، يعنى در نفس خودش ضرب كنيم، مربّع ثالثى و عددى حاصل شود كه نسبت آن به عدد مربّع ثانى مثل نسبت عدد مربّع ثانى باشد به واحد، پس آن مربّع ثالث عدد خانه شصتوپنجم باشد، اگر اين خانه هم در عرصه شطرنج موجود بودى، زيرا چنان كه خانه سىوسه سىوسيّم است نسبت به خانه اوّل، همچنين خانه شصتوپنجم هم خانه سىوسيّم است نسبت به خانه سىوسه، پس نسبتى كه خانه سىوسه نسبت به واحد دارد، همان نسبت را خانه شصتوپنج نسبت به خانه سىوسه دارد اما چون خانه شصتوپنج در عرصه شطرنج وجود ندارد و خانه هاى آن شصتوچهار است و بس، پس هرگاه آن مربّع ثالث تنصيف شود عدد خانه شصتوچهارم خواهد بود زيرا چنانچه مكشوف افتاد، عدد خانه شصتوپنجم دو مقابل خانه شصتوچهارم است زيراكه عدد هر خانه ضِعف [دو برابر] عدد خانه سابق است و چون از خواص اعداد مبتدئه از واحد بر نسبت ضعف آن است كه هريك از اعداد مذكور، زايد باشد بر مجموع اعداد ماتحت خود به نحوى كه هرگاه از ضعف عدد اخير يكى ناقص كنيم مجموع اعداد عدد اخير و اعداد سابقه بر آن حاصل شود لهذا چون از ضعف عدد خانه شصتوچهارم كه مربّع ثالث است يكى ناقص كنيم، عدد مجموع خانه هاى 64گانه حاصل خواهد، و هو المطلوب. و در بعضى توامير[جمع تومار] مندرسه قديم كه ظاهراً در بخارا[در ازبكستان] نگارش يافته بوده، ديدم كه عدد تضاعيف شطرنج را به همين دستور به نظم آورده:
«اگر خواهى شود تضعيف شطرنج از خطا عريان *** به اوّل عشردُبّى در دويم وَزَّه حُدى مى دان»
4 2 10 د ب ى         6 7 5 8 4 10 و ز ه ح د ى
«به ثالث بى تخلّف لفظ دِبحادِز جَرى آمد *** وَزَزِبوا پس آنگه اِهطَطى را نقش رابع دان»
4 2 8 1 4 7 3 7 10 د ب ح ا د ز ج ز ى
«نه بيش و نه كم است اين حرف ها در خانه پنجم *** دَبوبد حَوص طَطَّع با هبا يا الْف را بنشان»
4 2 6 2 4 8 6 90 9 9 8 5 2 11 د ب و ب د ح و ص ط ط ح ه ب ا ا
«به ششم بار چون مقصود از عارض نقاب افكند *** وزطوَد حَوس دن اَب طَبَّها با يك الف مى دان» 6 7 9 6 4 8 6 60 4 50 1 2 9 2 5 11 و ز ط و د ح و س د ن ا ب ط ب ه ا ا
«به وقت آخرين برخواند اين مصراع استادم *** و او اِه هُطَّعِ جَز مَدِّ زَوَّد دَحا مى دان»
6 1 6 1 5 5 9 70 3 7 40 4 7 6 4 4 8 1 و ا و ا ه ه ط ع ج ز م د ز و د د ح ا
«الهى گرچه نبود در شمار هيچ كس يوسف *** نسازى در بساط هستى اش چون صفر سرگردان».
شطرنج امرايى; شطرنج چهار در شانزده; شطرنج دوازده در دوازده; شطرنج ده اندر ده; شطرنج ذات الحصون; شطرنج ذوات الحصون; شطرنج شانزده در چهار; شطرنج عرفايى; شطرنج مرقّع; شطرنج هشت اندر هشت ـ رجوع به ماده دويّم «شطرنج» نمايند.
شطرنجى ـ منسوب به شطرنج و مردم شطرنج باز و بالخصوص عنوان مشهور ابوبكر ابن ابوالحسن طبيب زهرى است كه از اطباى قرن چهارم هجرى و پدرش ابوالحسن از فقها و قاضى اشبيليّه[سويل در اسپانيا] و خودش هم طبيبى ماهر بوده و عموم رعايا را مجّاناً معالجه مى فرمود و بعد از 85 سال زندگانى در ايام دولت المستنصر عباسى بدرود جهان گفته و در اشبيليّه مدفون گرديد و ازآن رو كه در باختن[بازى] شطرنج مهارت بى اندازه داشت، او را شطرنجى مى گفتند.
شطريّه--->مرزه.(عر)
شطل ـ (چو قمر) معرّب شتل[ر.م] است.

صفحه 125 - جلد سوم

آيين شانزدهم

(در [حرف] شين قرشت با عين سعفص)
شعار ـ (چو چنار) رعد و مرگ و درخت و نشانه و علامت و جل اسب و لباسى كه در زير لباس ها پوشيده و ملاصق[چسبيده] بدن باشد و (چو كَنار) لباس مذكور و درخت، خصوصاً درخت بسيار به هم پيچيده و درختى كه در سايه آن آراميده و خود را از سرما و گرما محفوظ دارند.(عر)
شعب ـ (چو سخن) جمع شعبه و (چو قمر) مابين دو دوش و دو شاخ و ميان دو كوه و (چو هند) دره و رودخانه و قبيله و راه و جاده، خصوصاً راه ميان دو كوه و (چو سخت) دور و دورى و مثل و مانند و قبايل متفرّقه.(عر)
شعبان ـ (چو سردار) نام ماه هشتم ماه هاى عربى كه در «تاريخ عرب» مذكور افتاد و هم اسم يكى از مشايخ صوفيه كه در اصل قسطمونى بوده و در 1569 ميلادى ـ مطابق 976 هجرى ـ در همان بلده[در تركيه] وفات يافته و در همانجا مدفون گرديده و فرقه شعبانيّه هم كه يكى از فرق صوفيّه بوده و به نام زينيّه، خلوتيّه، قره باشيّه، نصوحيّه، چركشيّه[و ]بكريّه به چندين شعبه مى باشد، بدو منسوب است.(عر)
شعبانيّه--->شعبان.
شعبده ـ (چو زَلزَله) رجوع به «شعبذه» نمايند.
شعبذه ـ (چو زَلزَله) كه «شعوذه» نيز گويند، نمود بى بود و حركت خفيفه و سبكى دست و افسون ها است، مانند سِحر كه چيزها را در نظر به خلاف اصل و واقع آنها جلوه گر نمايد و چيزهايى را به نظر آرد كه بى حقيقت بوده و در واقع موجود نباشد و رجوع به «حيله» هم نمايند. و بالجمله اينكه در اصطلاحات عامه[شعبده] با دال ابجدش خوانند، خالى از مأخذ بوده و در هيچ كدام از كتب لغت موجوده در نزد حقير نديدم.
شعبذه باز ـ حقه باز.
شعبه ـ (چو غنچه) رودخانه و مابين دو شاخ و دو گوش و طايفه و قبيله و شاخ درخت و اطراف آن و در معنى اصطلاحى جغرافيايى آن، رجوع به «كوه» شود.(عر)
شعر ـ (چو تند) نوعى از شفتالو است و (چو قند) موى و (چو قمر) موى و نبات و درخت و زعفران و (چو خَجِل) مردم درازموى و بسيارموى و (چو خضر) علم و كمال و معرفت و در اصطلاح عروض، كلام منظوم و موزونى است كه در تركيب آن وزن و قافيه دار بودن آن منظور نظر قائل بوده و مقصود متكلّم باشد كه به پارسى «نشيد» و «چامه» و«چكامه» و «چغامه» و «بربسته» گويند. پس هر كلامى كه اصلاً موزون نبوده و يا وزن و قافيه نصب العين متكلّم نباشد، آن را شعر نگويند، چنانچه متكلّم آن را هم شاعر نگويند و از اين راه است كه موزون و قافيه دار آيات قرآنى را شعر نگويند. و بالجمله فاضل نراقى[ر.ض] از اكثر عروضيان نقل كند كه شعر به شش قسم است:
   1. قصيده: كه در لغت عرب، فعيل به معنى مفعول است، يعنى مقصود، چه آن مقصود شاعر است از ايراد معناى مختلفه و حرف ت در آخر از براى وحدت است و در اصطلاح، عبارت از جمله اى از شعر است كه مطلع داشته باشد و از 21 بيت كمتر نباشد و در «چ غ» و «چ ك» از برهان[ر.ض] گويد: قصيده ابياتى است متوازى و متشارك در رديف و قافيه و مبتنى بر هفت شرط كه نزد اهل عروض مبيّن است و بايد بر مطلع و گريز مشتمل بوده و زياده بر 17 بيت باشد و در قطر[ر.ض]گويد: قصيد ناقه جوان فربه و هم شعرى است كه مصراع ابيات آن تمام شده و از 3 بيت يا 16 بيت كمتر نباشد و قصيده، عصا و ناقه مذكوره و شعرى كه از 7 بيت يا 10 بيت كمتر نباشد.
   2. قطعه: كه در لغت به معنى پاره و در اصطلاح، عبارت از پاره اى است از شعر مشتمل بر التماسات و اقوال متفرقه كه مطلع نداشته باشد و اگر داشته باشد، بيشتر از 19 بيت نباشد و يا 7 بيت و كمتر از آن و يا 10 بيت و كمتر از آن را يك قطعه گويند.
   3. غزل: كه از مغازله به معنى عشق بازى زنان است و در اصطلاح، جمله اى است از شعر كه مطلع داشته باشد و بايد از يازده بيت بيشتر[نبوده] و از هفت بيت كمتر نباشد.
   4. ترجيع: كه در لغت به معنى برگردانيدن و بالخصوص گردانيدن آواز است و در اصطلاح، آن است

صفحه 126 - جلد سوم
كه شاعر پنج يا هفت يا نه يا يازده بيت با هر قافيه و وزنى كه خواهد، بگويد و بعد از آن بيتى ديگر با قافيه ديگر بياورد و همچنين تا آخر و در اين حال آن ابيات را «خانه» گفته و آن بيت يگانه را «بند» خوانند و آن بيت يگانه هم گاه باشد كه يك بيت معيّنى باشد و گاه است كه غير آن باشد، اما در رديف و قافيه متفطّن باشند و گاه است كه در هر دو مختلف باشند و اين قسم از شعر را به جهت آن «ترجيع» خوانند كه در هر خانه نوعى باشد.
   5. مثنوى: كه هر دو مصراع آن قافيه داشته باشد كه در هر شعر قافيه مثنّى شده.
   6. رباعى: كه لغتاً و اصطلاحاً مشهور است.
شَعرباف ـ موتاب[ر.م].
شَعر مردمك ـ لحاف چشم[ر.م].
شعرا ـ (چو علما) جمع شاعر و (چو سِركا) شعرى [ر.م] و موى زهار و (چو صحرا) پوستين و درشت و منكر و گروه مردم و زمين پُردرخت و درخت بسيار و مصيبت شديده و قسمى از شفتالو و باغى كه فضاى آن مستور با درختان باشد و (با حركت مجهوله) رجوع به «يزدان» نمايند.(عر)
شعرى ـ (چو سِركا) نام دو كوكب است از ثوابت كه به نام شامى و يمانى از همديگر امتياز يافته و چنانچه در «زراع» اشارت شد، اوّلى در زراع [ر.م] طلوع كند و دويّمى هم در جوزا[ر.م] طلوع مى كند.(عر)
شعرى شامى; شعرى يمانى ـ در ترجمه خود «شعرى» مذكور افتاد و چنانچه در «دو خواهر» اشاره نموديم، آنها را «دو خواهر» و «دو خواهران» نيز گفته و به عربى، اوّلى را «عبور» نيز نام كرده و دويّمى را «غميصا» و «غموص» نيز خوانند و خواجه[طوسى ]در بيست باب[رساله اى در معرفت استرلاب] و شيخ بهايى در هفتاد باب[در استرلاب] فرمايند: بر عقب جوزا[ر.م ]دو ستاره بزرگ و روشن برمى آيد هر دو سوى مجرّه[كهكشان] كه ميان ايشان دو نيزه بالا باشد; يكى مايل به جنوب و ديگرى به شمال و جنوبى روشن تر و بزرگ تر بود و شمالى سرخ تر و خُردتر و از پى هريكى كوكبى خُرد برمى آيد به مقدار بُعد دو سه گز و آن دو ستاره بزرگ را «دو شعرى» گويند، بزرگ تر را كه جنوبى است و از كوكب قدر اوّل است «شعرى يمانى» و «عبور» گويند و خُردتر را كه شمالى است «شعرى شامى» و «غميضا» نامند و آن دو ستاره را كه با هريكى برمى آيد «مرزم» خوانند و اين كواكب در تابستان در آخرهاى شب ظاهر شوند و در زمستان در اوّل شب و رجوع به «كلب اكبر» و «كلب اصغر» هم نمايند.
شعر ياس ـ (ل) به نوشته ناسخ[ر.ض]، نهمينِ ملوك طبقه دويّم كلدانى بوده كه در 5002 هبوطى به فرمان گشتاسب[پنجمين پادشاه كيانى] بعد از اجرشت[ر.م] در مملكت بابِل [در بين النهرين] جلوس كرده و در رفاه حال رعايا فروگذارى نداشتى اما بخت مساعدت نكرده و چون يك سال در مصر و بابل و ارمن پادشاهى كرد، روزگارش تباهى گرفته و بدرود جهان گفت.
شعشعه ـ (چو زَلزَله) مشتعل شدن و برّاق بودن و شراب را به چيزى ديگر مخلوط نمودن.(عر)
شعف ـ (چو قمر) شدّت فرح و عشق و محبّت و سوختن دل از دوستى و دوستى زيادى است كه در ميان دل متمكّن باشد نه در كنار آن.(عر)
شعله ـ (ر.ف) و به پارسى «النگه» و «افرازه» و «كخته» گويند.(عر)
شعوذه ـ بر وزن و معنى شعبده.
شعور ـ (ر) (چو عروس) نوعى از ماهى است و (چو عبور) فهم و ادراك و دانستن و تصوّر كردن و در بحرالجواهر[ر.ض ]گويد: درك كردن چيزها است بدون اسباب و اين در نزد حكما، اوّل مراتب ادراك است، پس همين كه در ذهن جاگير شد به طورى كه هر وقتى كه اراده نمايد و طالب باشد، به خاطرش آيد آن را «حفظ» گويند و اين طلب كردن را «تذكّر» گويند، چنانچه آن دريافتن بعد از طلب را «ذُكر» گويند و تذكّر از خواص انسان بوده و در حيوانات ديگر يافت نشود.
شعيا ـ (چو دريا) نام يكى از انبياى بنى اسرائيل كه پدرش عاموس و معرّب آن اشعيا و در اصل يشعيا بوده كه به زبان

صفحه 127 - جلد سوم
عبرى، به معنى فرج الله است و آن حضرت بر قومى از بنى اسرائيل مبعوث بود كه در دين خدا بدعت ها مى كردند. خداى تعالى پادشاه بابِل [در بين النهرين] را بديشان مسلّط گردانيد، چون تاب مقاومت او نداشتند، توبه كردند. حق تعالى شرّ وى را از ايشان دفع كرده و در يك شب همه لشگرش مرده و خودش با پنج نفر به بابل گريختند و بعد از پانزده سال كه بدرود جهان گفت، باز قوم او بدعت ها گذاشتند و حق تعالى صدهزار تن از ايشان را هلاك گردانيد، چهل هزار كس از بدان و شصت هزار تن هم از نيكان، براى آنكه چرا بدان را منع نكردند با آنكه قدرت داشتند. بالجمله، آن حضرت در 759 مقدّم ميلادى ظهور نموده و تقريباً شصت سال تبليغ رسالت فرموده و در ناسخ[ر.ض] و پاره اى تواريخ عثمانى، پاره اى كرامات و خارق عادات بدو منسوب و كتاب آن حضرت كه داراى 66 باب و مشتمل بر نصايح و مناجات و مواعظ و تهديدات بوده و ظهور حضرت مسيح(عليه السلام) و حضرت خاتم(صلى الله عليه وآله) را متضمّن مى باشد، در آخر تورات مسطور و بين النصارى مقبول مى باشد و ازآن رو كه يهود را از بت پرستى زجر و تعزير مى نمود، عاقبت عازم قتل او گرديدند. او هم گريخته و در توى شكاف درختى پنهان شده و در همان حال آن درخت را بريده و او را هم به دو نيمه كردند و بعد از او حيقوق بر بنى اسرائيل مبعوث و او هم به طور رمز و اشارت بشارت ها بر آمدن حضرت مسيح(عليه السلام) و حضرت خاتم(صلى الله عليه وآله) داده و معاصر حضرت دانيال(عليه السلام) مى بود.
شعيب ـ (ر) نام يكى از انبياى عظام كه به خطيب الانبيا ملقّب و به نوشته اكثر ارباب سير، از احفاد حضرت خليل(عليه السلام)بوده و به اهل مدين كه به بت پرستى و كم فروشى و انواع مناهى و ملاهى جسارت داشتند، مبعوث شده و چندان كه در ابلاغ احكام الهى جدّى وافر داشت، فايده نداده و در معاصى خودشان نهايت اصرار نموده و عاقبت در 3812 يا 3939 هبوطى به زلزله و حرارت آفتاب هلاك گرديدند و حق تعالى گرما را به نحوى بديشان بگماشت كه نه سايه بديشان فايده مى داد و نه آب به حدى كه بدن هايشان شروع به گداختن نموده، آخر لكه ابرى پيدا شده و ايشان به اميد نجات به زير آن ابر آمدند. به يك بار زمين به لرزه آمده و آتش بديشان باريده و همه سوخته و هلاك شدند و 60هزار تن هم از نيكان به همان علّتى كه در «شعيا» مذكور افتاد، هلاك شدند و خود آن حضرت بعد از هلاك قوم به مكّه رفته و در آنجا سكنى فرمود و هم در آن ارض اقدس وفات يافت و عمر شريف آن حضرت 240 سال بود.
شعيبيّه ـ عنوان يكى از 73 فرقه امت مرحومه كه در «عجارده» مذكور است.
شعير ـ (چو امير) جو و رجوع به «دينار» هم نمايند.(عر)

آيين هفدهم

(در [حرف] شين قرشت با غين ضظغ)
شغ ـ (چو بد و رخ) شوغ[ر.م].
شغا ـ (چو قضا و دعا) تركز[ر.م].
شغاد ـ (چو كَنار و شمار) نام برادر رستم زال كه او را با رخش در چاه انداخته و خودش هم به يك تير او كشته شد.
شغار; شغاره ـ (چو كَنار و كَناره) اشغر[ر.م] و بانگيدن و آوازيدن.
شغاف ـ (ق) بيمارى از عشق و محبت.
شغال ـ (ق) به نوشته برهان[ر.ض]، جانورى است معروف و برزخ ميان گرگ و روباه كه در زمان انوشيروان[پادشاه ساسانى قرن 6م] به هم رسيد و در «ك ل» از مخزن[ر.ض ]گويد: كلب برّى را به عربى مكنّى به «ابن آوى» نموده اند و به پارسى شغال و به شيرازى «توره» و به تركى «چقّال» و به هندى «گيدر» نامند و در همه بلاد مى شود و در ويرانه بيشتر مى باشد و در روز كم برمى آيد و از مردم گريزان و حيلهور و مكّار و وقت شام از خانه هاى خود برمى آيد و قُرب به ربع شب گذشته فرياد مى كند و به اطراف مى گردد و همين كه يكى آواز كرد، همه به اتفاق آواز مى كنند و مرغى و جانورى مرده و يا خُردتر از خود كه يافتند، مى خورند و صبح باز به جاى خود مى روند و گاه است كه با سگ اهلى جمع شده و بچه حاصل گردد. و بالجمله، آن

صفحه 128 - جلد سوم
را «اهمر» و «شگا» و «شگاد» و «شگار» و «شار» و «شگال» و «شال» و «گال» هم گويند و بعضى گويد كه شغال را «راسو» نيز گويند. ليكن تحقيق آن است كه غير او است. در «اب» از تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] گويند: ابن عِرس كه به پارسى «راسو» و «موش خرما» گفته و به هندى «فول» و به فرنگى «تنكويس» نامند، حيوانى است معروف و شبيه به موش و بزرگ تر از آن و سر و پايش درازتر از آن و موى دُم آن افشان و در مصر در خانه هاى بسيار الفت گيرد و آن را «عرسه» گويند و حمدالله مستوفى[ر.ض] گويد: راسو از دهان جفت شده و هم از دهان زايد و با مادر خود دشمن و او را مى خورد و موش و مار را به جذب نفس از سوراخ برآورده و مى خورد و چون بر گلوى نهنگ كرم افتاده و در خشكى خسبيده و دهان خود را مى گشايد كه مرغان آن كرم را از دهانش برآرند، راسو آمده و خود را در دهانش افكنده و اعضاى درونى آن را مى خورد.
شغالى ـ (چو امانى) نوعى از انگور است.
شغاه ـ (ق) شغا[ر.م].
شغر ـ (چو سرد و قمر) سيخول[نوعى خارپشت] و آبله و پوست دست و اندام كه به سبب راه رفتن و كار كردن در اعضا به هم رسيده و بسيار سخت و سطبر شده باشد.
شغر بغر ـ (ع) پريشان و پراگنده.
شغك ـ (چو قمر) مردم جلف و ابله و نادان.
شغورل ـ (ل) اشغر[ر.م].
شغه ـ (چو مزه) شوغ[ر.م] و شغر[ر.م].

آيين هجدهم

(در [حرف] شين قرشت با فاى سعفص)
شف ـ (چو دل) سود و زيان و زياده و نقصان و افزودن و كم كردن و (چو صف) شاف [ر.م] و شب و لاغر ساختن و اندوهگين كردن و پارچه و پرده نازكى كه از پس آن چيزها توان ديد.
شفا ـ (چو صفا) ساج [ر.م] و هر چيز حلال و به عربى، (چو صفا) بقيه هلال و (چو رضا) دوا و زايل شدن مرض.
شفاخانه ـ مريض خانه.
شفادارو ـ پازهر[پادزهر].
شفار ـ (چو كَنار) رجوع به «قليا» نمايند.
شفارج ـ (چو مبارك) معرّب پيش ياره[ر.م].
شَفاريدن ـ بيغاريدن[ر.م].
شَفاعت ـ (چو شماتت) مشتق است از شفع به معنى تقويت و زيادت و اعانت و جفت كردن چيزى با چيزى و از صراح اللّغة[ر.ض] نقل است كه «شفاعت خواهش كردن». و در اصطلاح آيات و اخبار، درخواست كردن اولياء الهى عفو و اغماض از گناهان گنهكاران است و به عبارت ديگر شفاعت آن است كه بعضى از مقرّبين درگاه الهى را در باب عفو از معاصى وسيله قرار دهند و اين چنين كس را شفيع گفته و به پارسى ورفان گويند.1(عر)
شفاف ـ (چو عطّار) هر چيز روشنا و برّاق كه مانع از نفوذ نور نباشد، همچو: آيينه و مانند آن.(عر)
شفاله ـ (ل) به نوشته بحيره[ر.ض]، جزيره اى است كه در آن

1. شفاعت اين است كه يكى از اولياى الهى كه از جانب خدا مأذون است، درباره فردى (كه رابطه ايمانى او با خدا و پيوند روحى او با شفيع برقرار باشد) درخواست عفو و گذشت از گناهان او كند و خدا نيز درخواست و دعاى او را بپذيرد.
   شفاعت به اين معنا مورد اتفاق اكثر مفسران است. تنها گروه معتزله است كه مى گويد درخواست اولياى الهى براى بخشودن گناه نيست بلكه براى ترفيع درجه مؤمن است و مسلماً اين نظر بر خلاف آيات و روايات است. پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد: «ألا شفاعتى لأهل كبائر من أُمّتى» (شيخ صدوق، من لايحضره الفقيه، ج3، ص 376) «شفاعت من مخصوص مرتكبان كبائر از امّتم مى باشد».
   ضمناً بايد توجه داشت كه اعتقاد به شفاعت ـ همچون اعتقاد به قبولى توبه ـ نبايد مايه تجرى افراد بر گناه شود، بلكه بايد آن را روزنه اميدى شمرد و به اميد بخشودگى، به راه صحيح بازگشت، و به سان نوميدان نباشد كه به اصطلاح آب را از سر گذشته مى پندارند و در نتيجه هيچ گاه به فكر بازگشت به طريق صحيح نمى افتد.
   در پايان يادآور مى شويم، مسئله شفاعت مربوط به اولياء مأذون الهى است و در كنار آن مسئله ديگرى است به نام «درخواست شفاعت از اولياء خدا». اين هم از نظر قرآن و سنت كوچك ترين اشكالى ندارد و خداوند در سوره نساء، آيه 64 به گنهكاران دستور مى دهد كه خدمت رسول خدا برسند و از او بخواهند كه در حق آنها از خدا آمرزش بطلبد و اين همان درخواست شفاعت است.(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِيماً)(نساء، 64).
   در اين مورد به صورت تفصيل به كتاب شفاعت از نظر قرآن و سنت و عقل مراجعه شود. (عليرضا سبحانى)

صفحه 129 - جلد سوم
مرغى است از طوطى فصيح تر، ليكن زياده از يك سال عمر نكند و در آن جزيره از همه رنگ طوطى مى باشد و عادت مردم آنجا است كه براى درد چشم مگس خورند و از محل آن جزيره نامى نبرده است.
شفانه ـ (چو كَناره) مرغى است بزرگ تر از زغن[ر.م] كه سر آن چهار رنگ داشته و بال و اندام آن چند رنگ دارد.
شفت ـ (چو پشت) ممسك و بخيل و (چو خشت) شفتن [ر.م] و كج و ناهموار و (چو تشت) مفت و ارزان و كج و ناهموار و فربه و گنده و كلفت و ناتراشيده و قريه اى است از گيلان كه در آنجا كاسه و مَرتَبان [ظرف چينى] و ديگر اوانى از كاشى سازند.
شفتالو ـ (ر) كه به عربى «خوخ» و به هندى «ارو» نامند، بوسه و ميوه اى است معروف كه به «فِرِسك» هم موسوم و به دو نوع مى باشد; آنچه را كه پوستش نازك و رنگارنگ و سفيد و سرخ و زرد و زغب دار[پُرزدار] بوده و از گوشت آن جدا گرديده و شيرين و پُرآب و بى جرم بوده و تخم آن شيرين باشد «هلو» و «شفتالوى آردى» گفته و غير آن را «شفتالوى كاردى» نامند.
شفتالوى آردى; شفتالوى كاردى--->شفتالو.
شَفتالود ـ (چو افلاطون) شفتالو.
شَفتاهنج; شَفتاهنگ; شَفتاهيج; شَفتاهيگ ـ شاخسار و حلاّج و كمان حلاّجى و مشته[ر.م] آن و تخته فولاد و آهنى سوراخ دار كه زركشان و نقره كشان طلا و نقره را از سوراخ هاى آن كشند تا باريك و مفتول شود.
شفترك ـ (چو بدنظر) بارتنگ[ر.م] و خاكشى[خاكشير] و تخم آنها.
شَفتَرَنگ ـ يا شفرنگ يا شيرهو يا شليز يا شليل; كه اهالى ما تحريفش داده و «شَلى» گويند، ميوه اى است از جنس شفتالو كه از پيوند كردن درخت شفتالو و زردآلو حاصل و آن سرخ و سفيد و مايل به زردى و به قدر زردآلو و گردكان[گردو] و از شفتالو لذيذتر و لطيف تر و غائله آن كم تر مى باشد و يا آلويى است كه نيمه اش سرخ و نيمه ديگرش سفيد مى باشد و اصفهانيان آن را «لالنگ» گويند و در جايى ديدم كه شفترنگ، آژخ[ر.م] و خود شفتالو را هم گويند.
شفتل ـ (چو عنبر) گياهى است كه گل آن را «سمن» گويند.
شفتن ـ (چو دلبر) خارانيدن و جراحت كردن و تراويدن و چكيدن و چكانيدن و چرك و خون از جراحت آمدن و آفتاب طلوع كردن.
شفته ـ (چو دسته) بيضه مانندى است از ريسمان كه بر دوك پيچيده شود و (چو سركه) اسم مفعول و ماضى بعيد از شفتن [ر.م].
شِفتيدن ـ شفتن[ر.م].
شفرغان; شفرقان--->شبرقان.
شفرنگ ـ (چو فرزند) شفترنگ[ر.م].
شفش ـ (چو تشت و پشت) شاخ درخت و نى و چوبى كه حلاّجان پنبه را بدان زده و جمع نمايند.
شفشاهنج; شفشاهنگ; شفشاهيج; شفشاهيگ ـ بر وزن و معنى شفتاهنج و شفتاهيج.
شفشف ـ (چو عنبر) بيخ درخت و شاخ درخت كجواج[ر.م].
شفشه ـ (چو سركه و دسته) شفش[ر.م] و خفجه[ر.م].
شفط ـ (ل) رجوع به «تاريخ عبرى» شود.
شفع ـ (چو سخت) جفت كردن و تقويت و اعانت و زيادت و طلب يارى نمودن و حمل برداشتن گوسپند و شتر و مراد از آن در آيه مباركه(وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ)(فجر،3) روز اضحى است، چنانچه وتر، عبارت از روز عرفه است و يا وتر كنايه از خالق و شفع اشاره بر مخلوق است و در اصطلاح فقها، به مناسبت معنى لغوى مذكور، دو ركعت نماز را گويند كه بعد از نماز شب مى خوانند، چنانچه وتر همان يك ركعت است كه بعد از دو ركعت مذكور خوانده شود.(عر)
شفعه ـ (چو سفره) زيادت و اعانت و تقويت و جفت كردن و در اصطلاح فقهاء، حقى است كه در جايى، يكى از شركا حصّه[بخش] خود را به شخصى غيرشريك خود بفروشد، آن شريك حق دارد كه پول آن خريدار را داده و همان حصّه مبيعه را تملك نمايد و صاحب اين حق را شفيع گويند.(عر)

صفحه 130 - جلد سوم
شفق ـ (چو سخت) خوف و هراس و مهربانى و حريص بودن بر اصلاح كه اسم مصدرش شَفَقَة است و (چو قمر) روز و صبح و خوف و ناحيه و لباس ضعيف و هر چيز دنى و سرخى افق بعد از غروب و در اصطلاح اهل هيئت قديم، به نوشته ملاعلى قوشجى[ر.ض]، روشنايى اى است كه بعد از غروب آفتاب در جانب مغرب باقى ماند، چنانچه صبح، آن روشنايى است كه در جانب مشرق پيش از طلوع آفتاب پيدا شود و صبح و شفق به شكلْ متشابه اند و در وضعْ متقابل، چه در اوّل ظهور صبح روشنايى بسيار ضعيف و طولانى مى باشد و آن را «صبح كاذب» گويند و بعد از آن روشنايى بر افق پهن شود و آن را «صبح صادق» گويند و بعد از آن به سرخى مى گرايد تا وقتى كه آفتاب طلوع كند و شفق به عكس اين است، چه بعد از غروب آفتاب در افق غرب سرخى ظاهر مى شود، بعد از آن بياض عريض و بعد از آن بياض طولانى باريك تا آنگاه كه به كلى منتفى شود، و به تجربه معلوم شده است كه در ابتداى صبح و انتهاى شفق انحطاط آفتاب 18 درجه مى باشد، پس در افقى كه عرضش 48 درجه و نيم باشد، وقتى كه آفتاب در منقلب ظاهر باشد، آخر شفق با اوّل صبح متصل شود، چه غايت انحطاط آفتاب در اين عرض در اين وقت از 18 نمى گذرد و در افقى كه عرضش زياده از افق مذكور باشد، شفق به نهايت نارسيده، صبح پيدا شود.(عر)
شَفَقَت ـ خوف و هراس و رحمت و رقّت و مهربانى و حريص بودن بر اصلاح و آشتى، و مشدّد خواندن حرف ثالث آن از اغلاط مشهوره است.
شفتيل ـ (ل) شقاقل[ر.م] و ظاهر آن است كه حرف دويّم آن هم قاف است و با فاى سعفص نوشتن آن، چنانچه در تحفه[ر.ض] است، از خطاى كاتب است.
شفك ـ (چو سخت) كهنه و فرسوده و از هم رفته و (چو شفق) جلف و احمق و نادان و بى هنر.
شفل ـ (چو شفق) ناخن، خصوصاً ناخن شتران باركش.
شفلج ـ (چو عنبر) ميوه كبر[ر.م].
شفليدن ـ (چو دزديدن) سافوت[ر.م] و شخليدن[ر.م].
شفنين ـ (چو زنجير و دلگير) نام دو حيوان است كه به قيد برّى و بحرى از همديگر امتياز يابند. اما بحرى، حيوانى است دريايى شبيه به خفاش در شكل و رنگ و بال و دم آن شبيه به دم موش و در دنبال و بيخ دم نيشى دارد مانند خار و چون كسى را بگزد، الم عظيم حادث گردد و گويند چون نيش آن را در زير جامه خواب گذارند، آن كس را خواب نبرد و دفن كردن آن در خانه موجب تفرقه اهل آن خانه بوده و پاشيدن مسحوق[ساييده] سوخته آن بر دو كس باعث تفرقه و بغض ايشان گردد و بدين سبب آن را «ماهى شرّ» نيز گويند، چنانچه به مناسبت پَردار بودن آن، «ماهى پردار» و «ماهى پرنده» نيز گويند. و اما برّى كه به عربى «يمام» نيز گفته و به تركى «الافاخته» و به هندى «بكله» و به پارسى «بوتيمار» و «غم خوار» و «غم خوارك» و «غم خور» و «غم خورك» گويند، مرغى است از فاخته بزرگ تر و سفيد و طوق گردن آن سياه و ناتمام و پا و گردنش بلند و به جثّه فاخته است، و گويند كبوتر برّى است و پا و منقار آن سرخ است و آنچه در هند و بنگاله [بنگلادش] ديده شده، منقار آن سفيدرنگ و پاهاى آن بلند باريك سياه رنگ است.(عربى يا يونانى)
شفنين بحرى; شفنين برّى--->شفنين.
شفو; شفود ـ (چو عمو و عمود) ممنوع و حرام.
شفودن ـ (چو نُمودن) سخت و درشت بودن و درشتى نمودن.
شُفوده ـ (ق) هفته و اسم مفعول و ماضى بعيد از شفودن (ر.م).
شفوى ـ (چو سفرى) منسوب به شفه به معنى لب و بالخصوص سه حرف باء و ميم و فاء را گويند.(عر)
شفه ـ (چو مزه) لب.
شفيدن ـ (چو بريدن) شفودن[ر.م].
شفيع --->شفعه و شفاعت.(عر)
شَفيف ـ ناحيه اى است از مضافات جبل عامل[در لبنان].

آيين نوزدهم

(در [حرف] شين قرشت با قاف[قرشت])
شقّ ـ (چو حقّ) مشقّت و دشوار بودن و دريدن و پاره

صفحه 131 - جلد سوم
كردن و (چو دِقّ) مشقّت و ناحيه كوه و يك طرف انسان و نام يكى از طوايف جن و نصف و نيمه هر چيز و مطلق پارچه چيزها و هم نام كاهنى است مشهور و پسر صعب[ابن يشكر] و ازآن رو بدين اسم مسمّى گرديد كه به صورت يك نيمه انسانى بوده و تنها يك پا و يك دست و يك چشم داشت، چنانچه ربيع ابن ربيعه را كه خاله زاده شقّ بود، به سطيح ملقّب داشتندى به مناسبت آنكه جسدى بود بر پشت افتاده كه سر و گردن و جوارحى نداشته و صورتش در سينه و از نشستن عاجز بوده و چون مى خواستند كه از او چيزى پرسند، در جامه اش پيچيده و در مجلس حاضر ساخته و چون مَشگش مى جنبانيدند تا بيدار شده و از سؤالات و اخبار آينده جواب مى داد. بالجمله، ازآن رو كه هميشه مانند سطحى از گوشت بر قفا افتاده بود، سطيح لقب يافت و موافق نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، شقّ و سطيح هر دو سرآمد كاهنان جهان بوده و مكرّر از ظهور نور حضرت خاتم الانبيا(صلى الله عليه وآله)و حضرت قائم آل محمد ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ و وقوع حشر و نشر و ساير امور غيبيّه خبر داده و هر دو ايشان در يك ساعت متولّد و در 5742 هبوطى ـ مطابق 157 ميلادى ـ ظهور يافته و هم در يك ساعت بدرود جهان گفته و جسدشان را در زمين جحفه[در حجاز ]مدفون ساختند و600 سال در اين جهان زندگانى كردند.
شقا ـ (چو عصا) تركز[ر.م] و به عربى، عسرت و شدّت و شقاوت و گاهى در آخرش همزه آورده و «شقاء» گويند.
شَقاقُل ـ يا ششقاقل يا شقيقل يا شفيقل يا هشقيقل يا شفيفل يا حشقاقل يا اشقاقل; نوعى از ماهى ريز، و هم به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، بيخى است پُرگره و با لزوجت و اندك شيرينى و به سطبرى انگشتى و دراز و سفيدرنگ و ساق گياه آن پُرگره و بر هر گرهى برگى و ثمر آن به قدر نخودى سياه و پر از رطوبت سياهى و گل آن بزرگ تر از بنفشه و منبت[محل روييدن] آن زير اشجار متراكمه و جاهاى نمناك و مستعمل، بيخ و قوّت آن تا چهار سال باقى و خودش هم مبهّى[باه افزاى] است و «زردك صحرايى» هم گويند.(عربى يا يونانى)
شقاقلوس ـ (ل) سقاقلوس[ر.م].(نان)
شقاقى ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، طايفه اى است از طوايف كرد و از توابع قزلباش كه در نواحى تبريز و سراب 60هزار خانوارى داشته و در نقطه آذربايجان طريق ييلامشى[ييلاق] و قشلامشى[قشلاق] مى سپارند; همه شان شيعه و تركى زبان و به فقرا و غربا مهربانند.
شقاوت ـ (ر) بدبختى و عدم سعادت و رنجور شدن و در رنج افتادن.(عر)
شقايق ـ كه به پارسى «لاله» و به فرانسه «كوكليكو پاووروژ» و به يونانى «مكون روياس» گويند، به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، نباتى است داراى گل هاى سرخ مشعشع[درخشان] كه چون تازه باشند، بوى ترياك از آنها متصاعد گردد و در قطرالمحيط[ر.ض]، نام نباتى است و جمع و مفرد آن يكسان است و در مخزن[ر.ض] گويد: نباتى است شبيه به خشخاش در نبات و برگ و گل و ثمر و دانه، الاّ اينكه در همه چيز از آن كوچك تر و تخم آن ريزه تر و به نام برّى و بستانى و جبلى به سه قسم مى باشد و برگ بستانى آن از برّى ريزه تر و گلش بيشتر به پنج برگ و گاه است كه صد برگ نيز مى شود و اين را «هزاره» گويند. و بالجمله گاه است كه به چند نسبت به «نعمان» اضافه داده و «شقايق نعمان» گويند:
   1. شباهت رنگش به خون و خون را «نعمان» نامند.
   2. نعمان ابن منذر[پادشاه يمن در قرن 7م] آن را بسيار در خضابات استعمال مى نمود.
   3. نعمان ابن منذر زمينى را قوروخ[قُرُق] نموده و بدين واسطه شقايق در همان زمين بسيار به هم رسيد.
   4. نعمان ابن منذر آن را بسيار دوست مى داشته و اوّل كسى بوده كه در خورنق[ر.م] اطراف قصر خودش كاشته بوده و اين قسم را «لاله دخترى» هم گويند.
شقايق نعمان--->شقايق.
شقايقى ـ منسوب به شقايق و بالخصوص نام يكى از اشكال هندسى است كه در «مربع» مذكور است.(عر)
شقر ـ (چو تند و سخن) خروس و دروغ و (چو خَجِل) لاله و يا نباتى است سرخ رنگ ديگر و (چو قمر) رنگ شُقره و

صفحه 132 - جلد سوم
آن چنان چيز را «اَشقَر» گويند و آن در انسان، سرخى صافى است كه ته و بشره[پوست] مايل به سفيدى باشد و در اسب، سرخى صافى است كه دم و يال آنها بسيار سرخ باشد كه اگر سياه باشند، آن چنان اسب را «كُمَيت» گويند.(عر)
شِقراق--->سبزقبا.(عر)
شَقَردَيون ـ سير كوهى.(نان)
شقشقه ـ (چو سلسله) چيزى است مانند شُش كه از دهان شتر برمى آيد و آواز شتر را كه در آن وقت برآيد، «هدير» گويند و در قطر[ر.ض] گويد: اينكه خطيب را «صاحب شقشقه» گويند، به جهت تشبيه به شتر نر است و خطبه شقشقيّه حضرت على(عليه السلام) هم كه سوّمين خطبه هاى نهج البلاغه است، به جهت اشتمال به همين لفظ شقشقه است، چون كه آن حضرت در همين خطبه منصوب بودن خود را براى خلافت به طور رمز و اشاره و كنايه و استعاره مسموع و گوشزد عموم مى فرمود. در آن اثنا مردى عراقى كاغذى داد، پس آن حضرت خطبه را ناتمام گذاشته ومشغول خواندن آن كاغذ شدند. ابن عباس از ناتمام ماندن خطبه دلتنگ شده و به عرض حضرت ولايت رسانيد: «لو اطّردتَ خطبتكَ من حَيثُ اَفضَيتَ»، يعنى كاش خطبه خود و يا گفتار خود را روان كرده و تمام مى كردى از آنجا كه كشانيده بودى. آن حضرت به طريق تشبيه و استعاره فرمودند: «هيهات يا ابنَ عبّاس، تلك شِقشِقةٌ هَدَرَت ثمَّ قَرَّت»، يعنى هيهات يا ابن عبّاس، اين جوشى و كفى بود كه فرود آمده و صدا برآورده و بازهم در محل خود قرار گرفته و از جوش بيفتاد. پس ابن عبّاس گويد: «والله ما اَسَفتَ على كلام قطّ كاَسفى على هذا الكلام اَن لايكونَ اميرالمؤمنين(عليه السلام) بَلَغَ مِنهُ حَيثُ أرادَ»، يعنى به خدا قسم كه تأسّف نخوردم به كلامى مثل تأسّفى كه بر اين كلام خوردم كه مراد و مقصود آن حضرت ناتمام مانده و به پايان نرسانيد.(عر)
شِقشِقيّه ـ منسوب به شقشقه و رجوع بدانجا نمايند.(عر)
شقق ـ (چو شفق) دراز و اسب فراخ فرج و اسبى كه ميان شكاف هاى ران هاى آن دور باشد و اسبى كه در دويدن خود راست و چپ را مى شكافد و در برهان[ر.ض] گويد: دست بر هم زدن با اصول است، چنان كه صدايى از آن برآيد و در كتاب هاى لغت عربى اين معنى را نديدم و پارسى بودن آن هم خلاف قواعد ممهّده است.(عر)
شققيل ـ (ل) شقاقل[ر.م].
شقّه ـ (چو قصّه) پاره و شكافته شده، خصوصاً از لوح و تخته و نيمه هر چيز هرگاه شكافته باشد و آن چيزى است از جامه و چوب دست و غيره كه به درازى شكافته باشد و (چو جثّه و قصّه) مشقّت و دورى و سفر دور و راه و مسافت، خصوصاً آنچه مسافر اراده اش مى كند و خصوصاً آنچه به مسافر دشوار و صعب باشد و جمع آن شقق باشد (بر وزن سخن و شكم) و در برهان[ر.ض]گويد: (بر وزن مكّه) پينه دست و پاى آدمى كه به سبب كار كردن و راه رفتن به هم رسيده و سخت شده باشد.(عر)
شقيق ـ (چو طريق) برادر و هر چيز به دو نيمه شكافته شده و گوساله كه محكم و استوار شده باشد و هم نام يكى از عرفا و صوفيه كه در اصل بلخى و كنيه اش ابوعلى و با ابوحنيفه معاصر و در 174 هجرى در ختلان[در تاجيكستان] مقتول گرديد.(عر)
شقيقه ـ (چو سليقه) خواهر و نام مرغى است و گشادگى ميان دو كوه كه نباتات را مى روياند و هم به معنى باران درشت قطره فراخ و ابرى كه در افق پراگنده باشد و هم دردى است كه نيمه سر و روى را مى گيرد و به پارسى «آهيانه» گويند.(عر)

آيين بيستم

(در[حرف] شين قرشت با كاف كلمن)
شك ـ (چو بد) به زندى، مرغ عكّه[ر.م] و (چو حقّ) به عربى، گمان و تردّد و (چو رخ) رجوع به «مرگ موش» شود.
شكاـ (چو قضا) صندوق.
شكار ـ (ر.ف) و فرصت و غنيمت و شكستن و امر و فاعل از معانى مذكوره.
شكارپور ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، بلده اى است

صفحه 133 - جلد سوم
دلپسند از بلاد سِند كه هوايش گرم و آبش از چاه و شيرين و اكثر مردمانش هندوان و ديگرى مسلمان و عموماً نيكومنظر و خوش پيكر و خاكش حاصلخيز است.
شكارى ـ منسوب به شكار و هم طايفه اى است صحرانشين از طوايف عرب كه در ملك فارس ساكن و ارباب مكنت و ثروت در ايشان بسيار است و رجوع به «نرسى دويّم» هم شود.
شكاشك ـ (چو تصادف) تاخ[ر.م] و آواز پاى در هنگام راه رفتن و (به كسر اوّل) ابريشم كلافه كرده شده.
شكاعى ـ (چو نصارا و يا به ضمّ اوّل) رجوع به «كنگر خر» شود.(عر)
شكاف ـ (چو كتاب) ابريشم كلافه كرده و چاك و رخنه و امر و فاعل از شكافتن.
شكافتن ـ كافتن[ر.م] و فتاريدن[ر.م] و خراب و پاره و فسخ و شكست بودن و نمودن و چاكيدن و رخنه زدن.
شكافته ـ حقّه و اسم مفعول و ماضى بعيد از شكافتن.
شكافه ـ (چو اماله) زخمه[ر.م] و گهواره.
شكافه زن ـ مطرب و سازنده[مطرب].
شكافيدن ـ شكافتن.
شكّاك ـ (چو عطّار) بسيار شك كننده و هم به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، طايفه اى است بى باك از طوايف اكراد كه مسكن ايشان بلاد ارمنستان و قُرب آذربايجان و همه شان شافعى مذهب و تقريباً ده هزار خانه مى شوند.
شكال ـ (چو كتاب) مكر و حيله و بخاو[ر.م] و اشكيل[ر.م ]و شغال و شكاليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
شكالش ـ (چو سفارش) اسم مصدر از شكاليدن[ر.م].
شِكاليدن ـ شوليدن[ر.م].
شكانك ـ (چو تصادف) چينه دان و سنگدان مرغان.
شكاونه ـ (چو كتابچه) اسم فاعل از شكاويدن[ر.م].
شِكاويدن ـ شكافتن و كفن دزديدن و چاه كندن و نقب زدن.
شكپا ـ (چو سِركا) مردم عبوس و ترش روى.
شكپوى ـ (چو اَمرود) آواز پاى آهسته و صدايى كه در خواب از گلو برمى آيد.
شكر ـ (چو جگر) سيخول[نوعى خارپشت] و شكار و (چو قمر) سخن شيرين و لب معشوق و نوعى از زنبور سياه شش پاى و نام زنى هم بوده كه خسرو به زعم شيرين، در حباله نكاح خودش آورده بوده و در معنى معروف آن كه «كند» و «تبرزد» هم گويند، رجوع به «قند» شود و (چو تند) به عربى، از خالق، مجازات[پاداش اعمال بندگان] و از مخلوق، كشف و اظهار و ثناى جميل و قدرشناسى و معرفت احسان و نشر كردن آن بهواسطه اعتراف دل و زبان كه به پارسى «سپاس» و «نيايش» گويند و نزد بعضى، به كار داشتن جوارح است در هر آنچه جهت آن خلق شده باشد و رجوع به «مدح» هم شود. و بالجمله، شكر منعم و اظهار نعمت او از اهم واجبات دينيّه و عقليّه و از جمله مقامات سالك مى باشد.
شكرآب ـ منافِرت و رنجش اندك.
شكربادام ـ سرمش[ر.م] و بادام قندى و لب و چشم معشوق.
شكربرگ ـ نوعى از شكرپاره صافى و برگ هاى پهن و دراز كه از شكر ساخته و برهم بندند.
شكربوره; شكربوزه; شكربيره; شكربيزه ـ سنبوسه قندى.
شكرپنير ـ پنير شكرى و رجوع به «فانيد» و «قند» هم شود.
شكرتيغال; شكرتيهال ـ به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، خانه و غلاف حيوانى است شبيه به مگس كه در خار انزروت [ر.م] مانند كرم ابريشم از لعاب خود مى تند و در آن مى ميرد و مايل به تدوير و سفيد و شيرين بوده و گاه است كه بعضى را سوراخ كرده و به در مى رود. و خود آن كرم را به شيرازى «خروكك» و «تيغال» و «تيهال» گفته و خانه مذكور آن را «شكرتيغال» و «شكرتيهال» نامند.
شكرخند; شكرخنده ـ تبسّم زيرلبى.
شكرخواب ـ خواب لذيذ و خوش و خواب سحر.
شكررنگ ـ خلاف و برودت و هر چيزى كه در رنگ شكر باشد.
شكرريز ـ لذيذ و شيرين و كلام فصيح و لب معشوق و

صفحه 134 - جلد سوم
نرم و آهسته و خوش طبع و بذله گوى و شعر و خوانندگى و گريه شادى كه «شكرريز طرب» نيز گويند و آنچه از خانه داماد به خانه عروس مى فرستند و هرآنچه در زفاف و عروسى بر سر داماد و عروس نثار كنند و شخصى كه از شكر، اقسام شيرينى ها سازد كه به عربى «قنّاد» گويند.
شكرريز طرب ـ گريه فرح و شادى.
شكرزخمه ـ رسيدن تير بر نشانه.
شكرسان ـ هر چيز شبيه به شكر، خصوصاً عسل بچه زنبور كه صاف و سفيد مى باشد.
شكرسنگ ـ سنگ اعرابى[ر.م].
شكرشان ـ عسل شكرسان[ر.م].
شكر عقيق رنگ ـ لب معشوق.
شكرقلم ـ شكربرگ[ر.م].
شكرقند ـ يا زمين قند; به فرموده مخزن[ر.ض]، بيخ نباتى است كه به طريق بياره [ر.م] بر زمين مفروش و برگش شبيه به برگ جوزماثل[ر.م] و از آن كوچك تر و گلش هم شبيه به گل آن و كم رنگ تر و كوچك تر و بيخ آن در زير زمين كه از اطراف ريشه برآمده تا به قدر تربى و پوست آن سرخ و مغز آن سفيد و كم آب و در هريك ده و پانزده عدد و زياده و كمتر نيز تكوّن مى يابد و بعد از كمال رسيدن، برآورده و در زير خاكستر گرم مانند چقندر پخته و يا در آب جوش داده و پوست آن را جدا كرده و مى خورند; شيرين و لذيذ مى باشد. و بعضى آن را بعد از پختن نرم كرده و قدرى آرد و گندم ممزوج كرده و مانند خمير سرشته و دانه هاى بزرگى به قدر گردكان[گردو] ساخته و در روغن بريان كرده و گرماگرم در شيره غليظ نبات و يا شكر اندازند، و گاه است كه براى خوش بويى قدرى مشگِ به گلاب حل كرده را داخل آن شيره كرده، پس برآورده و مى خورند; بسيار لذيذ مى باشد.
شكرگفتار ـ شيرين گفتار.
شكرلب ـ محبوب و مطلوب و كسى كه لب او شكافته مادرزاد باشد.
شكرهَنج; شكرهَنگ ـ خارخسك[ر.م].
شكرد ـ (چو درخت) ماضى و اسم فاعل از شكردن[ر.م] و (به فتح راء) فعل مضارع از آن.
شِكَردن ـ شكستن و شكار كردن و پاره كردن و علاج و چاره نمودن و چيزى خوردن و جلد و چابك بودن و در كارها با جدّ و جهد بودن.
شكرش ـ (چو مجلس) بدنامى و به چيزهاى بد شهرت كردن و (به فتح ثانى و كسر اوّل و ثالث) اسم مصدر از شكردن[ر.م].
شكرف ـ (چو شكست) نيكو و زيبا و بزرگ و باشكوه و محتشم و سطبر و قوى و شگفت و تعجّب و مضبوط و عزيز و لطيف و نادر و عجيب و جوشانيده و مسهل و منضج و شكرفيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
شكرفيدن ـ (چو درخشيدن) لغزيدن و غلطيدن و شورانيدن و شكستن و ترسيدن و كوشيدن و كارها را جَلد و چابك نمودن و ستيزه كردن و رخنه كردن و بسيار شدن و گشادن و گشاده شدن و سرعت و تكبّر و خودبينى و به سر درآمدن و اسب سكندرى خوردن و پريشان و پراگنده نمودن و شكفتن و شكست خوردن شكر.
شكرنگ ـ (چو دلبند) شكربرگ[ر.م] و مخفّف شكررنگ[ر.م].
شكروده ـ (چو فلك زده و يا به ضمّ واو) مردم جَلد و چابك و ساخته و آماده در مهمّات و صاحب جدّ و جهد در كارها.
شكره ـ (چو هرزه) فرج زنان و (به كسر اوّل و فتح ثانى و ثالث) مرغى است شكارى از جنس باشه[ر.م] و كوچك تر از آن.
شكرهنج; شكرهنگ ـ رجوع به تركيبات «شكر» شود.
شكريدن ـ (چو درويدن) شكردن[ر.م] و (چو دزديدن) مصدر جعلى به معنى شكر كردن و (چو ترسيدن) بدنام بودن.
شكرين; شكرينه ـ هر چيز منسوب به شكر، خصوصاً نوعى از حلواى شكر.
شكست ـ (چو درخت) شكستن و ماضى قريب از آن.

صفحه 135 - جلد سوم
شكستن ـ (چو ستمگر) خوردن و جاويدن[جويدن] و آشفته و تند شدن و اعراض كردن و خجل بودن و هزيمت لشگر.
شكسته ـ (ق) اسم مفعول و ماضى بعيد از شكستن و هم نام قلعه اى است در ماران[ر.م][عرفى شيرازى در ستايش حضرت رسول الله(صلى الله عليه وآله) گويد:]
«از نقش و نگار در و ديوار شكسته *** آثار پديد است صناديد عجم را».
شكسته زبان ـ مردم مقصّر و تمنده[ر.م].
شكشك ـ (چو عنبر) شكاشك[ر.م].
شكفت ـ (چو شكست) غار و كج و ناهموار و تكلتو[ر.م] و نمد زين و (چو سرشت) شكفتن و ماضى قريب از آن و عجب و حيرت و عجيب و غريب.
شكفتن ـ (چو شكستن) كج و ناهموار بودن و (چو نبشتن) خنديدن و صبر و قرار و آرام گرفتن و تحمّل و تعجب نمودن و گشاده شدن و از هم گشودن و واشدن غنچه.
شكفته ـ (ق) آلوچه و شكوفه و اسم مفعول و ماضى بعيد از شكفتن [ر.م] و به معنى قىّ و استفراغ.
شِكِفتيدن ـ شكفتن.
شكفه ـ (به كسر اوّل و ضمّ ثانى و يا به ضمّ هر دو) شكوفه.
شِكفيدن ـ شكفتن.
شكك ـ (چو قمر) طنبوره[ر.م] و شكاشك[ر.م] و خار، خصوصاً خار گِرد و مدوّرى كه در دامن آويزد.
شككال ـ (چو دلزار) معظم و بزرگ ترين پادشاهان هندوستان بوده.
شكل ـ (چو خِشم) غنج و دَلال و غمزه و سفيدى مخلوط به سرخى و (چو قمر) هر چيزى كه همچنان باشد و (چو سخت) اشتباه و در اصطلاح هندسه، هر چيزى را گويند كه محدود به يك حد باشد، همچو: كُره و دايره و يا به زيادتر از يك حد، مانند مثلث و مربع و امثال آنها، و ما بعضى از اقسام آن را كه در السنه داير و زبانزد عامه است، مذكور مى داريم: اگر شكل محدود به يك خطى منحنى باشد «دايره» گويند كه با پاره اى اقسام ديگر در محل خود مرقوم افتاد و اگر محدود به دو قوس باشد كه محدّب آنها به يك جهت است، پس در جايى كه هر دو از نصف دايره كوچك باشند، آن شكل را «هلالى» گويند، چنانچه اگر بزرگ باشند، آن شكل را «نعلى» نامند. و اگر سطح را دو قوس مختلف التحديب متساوى احاطه نمايد، هرگاه هر دو اصغر از نصف دايره باشند، آن را «اهليلجى» خوانند و هرگاه اكبر باشد، «شلجمى» مى نامند. و اگر سطح را دو دايره كه مركز آنها متّحد است، احاطه نمايد «حلقه» نام كرده و اگر دو قوس متوازى و مسامت [موازى] به مركز خود احاطه كند «قطعه حلقه» نام داده و آنچه را كه با قوس هاى متساوى محدود و محاط شود «وردى» خوانند. و اگر سطحى را سه خط مستقيم احاطه نمايد، آن را «مثلث» گويند كه با تمامى اقسامش در «مثلث» مذكور است. و اگر سطحى محدود به چهار خط مستقيم باشد، آن را «مربّع» نامند كه آن هم با تمامى اقسامش در «مربع» مذكور خواهد شد، از لوزى و شقايقى و معيّن و غيرها. و هر سطحى را كه اضلاع آن زياده از چهار باشد «كثيرالاضلاع» گويند، پس اگر همه آنها مساوى هم باشند «مخمّس»، «مسدّس»، «مسبّع»، «مثمّن»، «متّسع» و «معشّر» گويند و الاّ «ذوخمسة اضلاع» و «ذوستّة اضلاع» نامند تا عشره و بعد از آن در هر دو متساوى الاضلاع و مختلف الاضلاع به «ذو» تعبير كرده و «ذواحدى عشرة قاعدة» و «ذواثنتى عشرة قاعدة» گويند و هكذا.(عر)
شكله ـ (چو سركه و هرزه) تيريز[ر.م] جامه و قاچ خربزه و هندوانه و مانند آنها و قطعه كوچكى كه از پوست سر آنها با كارد بردارند و آنچه از جامه و غيره در جايى بند شده و پاره پاره شود.
شكليدن ـ (چو ترسيدن) فتاريدن[ر.م].
شكم ـ (چو جگر) معروف است كه به عربى «بطن»[گويند].
شكم بنده ـ شكم خوار[ر.م] و نوكرى كه تنها به خورد و خوراك خود خدمت كند.
شكم پاره--->اسب غول.
شكم پرست; شكم پرور ـ شكم خوار[ر.م].
شكم پيچيدن ـ سانجو[ر.م] شدن.

صفحه 136 - جلد سوم
شكم چارپهلو كردن ـ چندان بسيار خوردن كه شكم بزرگ شده و مربّع باشد.
شكم خاريدن ـ بهانه كردن و عذر آوردن.
شكم خوار; شكم خواره; شكم خوارى ـ گرسنه و پُرخوار و بسيار خورنده كه به عربى «عبدالبطن» گويند.
شكم دريده ـ اسب غول[ر.م].
شكم راندن ـ هيضه[ر.م] و اسهال.
شكم رو ـ مرض اسهال و كسى كه آن مرض را داشته باشد.
شكمبه ـ (چو شكنجه) يا شكنبه; شكم و يا روده و يا چيزى است در توى آن مانند توبره[كيسه] كه خوراك بعد از گذشتن از معده داخل آن مى شود و در اخترى[ر.ض ]گويد: «كَرِش قارِن فارسيجه شكنبه اما تازه طوغمش اوت يمدك قوزى قارننه انفحه ديرلر اوت يكدن صكره كرش ديرلر».1 و در قطرالمحيط[ر.ض] هم به همين مضمون است و در مخزن[ر.ض] فرمايد: كرش (چو خَجِل) كه لغت عربى است و به يونانى «سمنطونس» و به سريانى «استمكا» و به رومى «كليا» و به پارسى «شكنبه» و به هندى «اوجهرى» نامند، عضوى است از اعضاى معروفه مركّبه بدن حيوان به منزله معده انسان و شامل شكنبه و روده هاى حيوان است و از حيوانات تا كوچك تازه تولد يافته و علف و حبوب و غيره نخورده اند كه برآورند، «انفحه» نامند و بعد از آن «شكنبه» و بهترين آن از براى اتّخاذ ادويه، خصوصاً سفيدباجات شكنبه گوسپند و بز جوان فربه است.
شكمبه با; شكمبهوا ـ آش شكمبه.
شِكَمى ـ مردم پُرخوار و شكم خوار[ر.م] و پوست شكم هر جانورى كه آن را پوستين سازند.
شكن ـ (چو شتر) شگون و (چو جگر) چين و شكنج و ملايمت و نرمى و شكست خوردن لشگر و گريختن و خوردن و خاييدن[جويدن] و تند شدن و اعراض كردن و مكر و حيله و سرود و نغمه و نام ولايتى و به معنى فن و اصول[هفده آواز اصلى موسيقى ايرانى] كه در مقابل بى اصول است.
شكن كارى ـ كـارشكنـى كـردن و حـرف بـى مـوقـع و بى صرفه زدن و به طعن شكست دادن.
شكنب; شكنبه ـ (چو فِرَنگ و شكنجه) شكم و شكمبه.
شكنج; شكنجه ـ (ق) مكر و حيله و سرود و نغمه و چين زلف و كاكل و جامه و پيشانى و شكم و غيره و تاب گره و ريسمان و اذيّت و آزار مقصّران و مطلق آزار و اذيّت و محنت و مشقّت و چنگوله زدن و پاره اى علّت ها كه از دميدگى به هم رسد، مانند خيارك [ر.م] و غيره كه «باهك» هم [گويند] و نوعى از مار را گويند و هم به معنى فن و اصول [هفده آواز اصلى موسيقى ايرانى] در مقابل بى اصولى.
شكنجيدن ـ (چو درخشيدن) شكنجه دادن و كشيدن.
شكند ـ (چو فِرَنگ و پلنگ) خراتين[ر.م] و (به كسر اوّل و فتح ثانى و ثالث) فعل مضارع از شكستن.
شِكَنه ـ چين و شكنج و سيخول[نوعى خارپشت] و عشوه و گرشمه و كالجوش[ر.م].
شكو; شكوب ـ (چو وضو و هبوط) دستار و منديل [ر.م] و اشكوب[ر.م] و اوّلى (بر وزن عمو) هم شكى[ر.م] است.
شُكوثا ـ تخم كشوث[ر.م].(سر)
شكوخ ـ (چو هبوط) شكرف[ر.م].
شُكوخيدن ـ شكرفيدن[ر.م].
شكوف ـ (چو هبوط) شكاف و رخنه و شكوفيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
شكوفه ـ (چو نُمونه و چگونه) سيب و قىّ و استفراغ و گل درخت، خصوصاً ميوه دار و پاره اى تركيبات آن مانند تركيبات «كف» و «گل» است.
شكوفه سنگ ـ گل سنگ[ر.م].
شكوفه مس ـ كف مس[ر.م] و زهره مس[ر.م].
شكوفه نمك ـ كه به عربى «زهرة الملح» گويند، به فرموده مخزن[ر.ض]، چيزى است شبيه به شوره[ر.م] و

1. «كرش قارن» را به فارسى «شكمبه» گويند. به شكم گوسفند تازه زاييده شده كه هنوز علف نمى خورد، «انفحه» مى گويند و از وقتى شروع به خوردن علف كند، مى گويند «كرش».

صفحه 137 - جلد سوم
شورطعم و زعفرانى رنگ و تندبو و شبيه به بوى ماهى و با اندك رطوبتى. گويند در حينى كه آب نيل طغيان كرده، بر زمين هاى پست مى ماند و از تابش آفتاب مى خشكد، زهرة الملح حاصل گردد و بعضى گفته آن شوره اى است كه مانند غبار بر روى نمك معدنى مى باشد.
شُكوفيدن ـ شكرفيدن[ر.م].
شكول ـ (چو هبوط) شكوليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
شُكوليدن ـ شكرفيدن[ر.م].
شكون ـ (چو هبوط) دزد گرفتن و فال نيك زدن و چيزها را مبارك و خوش ميمنت دانستن، مثل پرواز و آواز مرغان و حركات و سكنات وحوش و آدميان و امثال ايشان، و بالجمله هرآنچه به تجربه رسيده باشد كه در نفع و ضرر و خير و خوبى بدو فال نيك زده و مباركش دانند.
شكوه ـ (چو هبوط) كلاته [ر.م] و ده كوچك و شأن و شوكت و هيكل باقوّت و مهابت و ترس و واهمه و شكوهيدن [ر.م ]و امر و فاعل از آن و (چو سركه) به عربى، شكايت.
شكوهج; شكوهك; شكوهنج; شكوهنك ـ (چو رطوبت) كه به عربى «حسك» و به شيرازى «حارسوهك» و به اسپهانى «هردادود» و به مغربى «حمص الامير» و به پارسى «خارخسك» گويند، به فرموده مخزن[ر.ض]، نباتى است معروف كه به نام برّى و بستانى به دو قسم مى باشد; برّى آن در خرابه ها و بيشه ها و نزديكى آب ها مى رويد، شبيه به نبات هندوانه و شاخه هاى آن خاردار و منبسط بر روى زمين و برگ آن نزديك خارهاى آن رسته، شبيه به برگ زيتون و نخود و طعم ظاهر آن و شبنمى كه بر آن مى افتد، ترش و جرم آن بى مزه و با اندك عفوصت[گسى ]و ثمر آن سه پهلو و اطراف آن نيز مانند خار و مغز آن از نخود كوچك تر و سفيدرنگ و بستانى آن در نهرها مى رويد و شاخه هاى آن مرتفع از روى زمين و طولانى و طرف بالاى آنها غليظ تر از طرف اسفل و بر آنها چيزى رسته به باريكى موى و مجتمع شبيه به خوشه، و خارهاى آن ريزه است.
شكوهيدن ـ (به ضمّ اوّل) زيبا شدن و اصيل و باجلالت بودن و اظهار بزرگى كردن و گوش به سخن مردم دادن و افتادن و لغزيدن و به سر درآمدن و (به كسر اوّل) ترسيدن و واهمه كردن و تعجّب نمودن و مضطرب گشتن و بى قرار شدن.
شكه ـ (چو مزه) مزبله[ر.م] و زبل دان[ر.م] و (چو شتر) مخفّف شكوه.
شكهيدن ـ (به ضمّ اوّل و ثانى) مخفّف شكوهيدن[ر.م].
شكى ـ (چو صفى) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، شهركى است از شيروان و قريب به ملك داغستان، اكثر مردمانش حنفى و بعضى شيعى و همه شان تركى زبان و سفيدچهره و از متاع جمال بابهره اند.
شكيب ـ (چو دِلير) صبر و آرام و شكيبيدن و امر و فاعل از آن.
شكيبا ـ (ق) صبر و آرام و اسم فاعل از شكيبيدن.
شكيبانيدن; شكيباييدن ـ (ق) ديگرى را به شكيب واداشتن.
شكيبيدن ـ (چو فِريبيدن) شكفتن.
شكير ـ (چو امير) شفترنگ[ر.م] و اشلير[ر.م].
شكيزه ـ (چو سكينه) جفته انداختن بهايم و ستور.
شكيش ـ (ق) جوالى كه از دوخ [نوعى علف پهن] سازند.
شِكيفت ـ صبر و آرام و شكفت(چو سرشت)[ر.م].
شِكيفتن ـ شكفتن(چو نبشتن)[ر.م].
شكيل ـ (چو دِلير) چدار[ر.م] و اشكيل[ر.م].
شكيل چشم ـ عوسج[ر.م].
شكينه ـ (چو سكينه) كندو.

آيين بيستويكم

(در[حرف] شين قرشت با كاف پارسى)
شگ ـ (چو بد و رخ) شوغ [ر.م].
شگا ـ (چو قضا و دعا) تركز[ر.م].
شگاد ـ بر وزن و معنى شغاد.
شگار; شگاره ـ (چو كَنار و كَناره) اشغر[ر.م] و شغار[ر.م] و شغال و تمام و همه و (چو شمار و شماره) نشخوار و زغال

صفحه 138 - جلد سوم
و (چو چنار و اماله) شكاف و چدار[ر.م] و چيزى خوردن و سوراخ هاى عميق كه در زمين به سبب صدمه سيلاب به هم رسيده باشد.
شگاشك ـ (چو تصادف) شكاشك[ر.م].
شگال; شگاله ـ بر اوزان و معانى شگار و شگاره.
شگالى ـ (چو امانى) نوعى از انگور است.
شُگاليو ـ هر چيزى كه آن را بر روى اخگر آتش مى پزند از نان و گوشت و غيره.
شگانك ـ (چو تصادف) چينه دان و سنگدان مرغان.
شگاوند ـ بر وزن و معنى سگاوند.
شِگاويدن ـ شكاويدن[ر.م].
شگاه ـ (چو كَنار) تركز[ر.م].
شگبود ـ (چو اَمرود) مركّب، مقابل بسيط.
شگپوى ـ (ق) شكپوى[ر.م].
شگر ـ (چو سرد و قمر و جگر) سيخول[نوعى خارپشت ]و شكار و شغر [ر.م ]و امر و فاعل از شگردن[ر.م].
شگربگر ـ (ع) پراگنده و پريشان.
شگرد ـ بر وزن و معنى شكرد.
شگردن ـ بر وزن و معنى شكردن.
شگرف ـ بر وزن و معنى شكرف.
شگرفيدن ـ (چو درخشيدن) شكرفيدن[ر.م].
شگره ـ بر وزن و معنى شكره.
شگريدن ـ (چو درويدن) شگردن [ر.م].
شگسك; شگشك ـ (چو عنبر) آواز پاى در هنگام راه رفتن.
شگفت; شگفتن; شگفته; شگفتيدن; شگفيدن ـ بر وزن و معنى شكفت و شكفتن و شكفته و شكفتيدن و شكفيدن كه با كاف عربى بودند.
شگك ـ بر وزن و معنى شكك.
شگل ـ (به كسر اوّل و ثانى) چدار[ر.م] و ريسمانى كه بر پاى مرغان بندند.
شگله; شگليدن ـ بر وزن و معنى شكله و شكليدن.
شگن ـ (چو شتر) شكون[ر.م].
شگند ـ (چو فِرَنگ و پلنگ) خراتين[ر.م].
شِگنَه ـ شكنه[ر.م].
شگول ـ (چو هبوط) شگوليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
شگوليدن ـ شكرفيدن[ر.م].
شگون ـ (چو هبوط) شكون[ر.م].
شگه ـ (چو مزه) مزبله[ر.م] و زبل دان[ر.م].
شگير ـ (چو امير) شفترنگ[ر.م] و اشلير[ر.م].
شگيزه ـ (چو سكينه) جفته انداختن ستور و بهايم.
شگيش ـ (ق) جوالى كه از دوخ[نوعى علف پهن] سازند.
شِگيفت ـ شگفت[ر.م].
شگيفتن ـ شگفتن[ر.م].
شگيفته ـ شگفته[ر.م].
شگيفيدن ـ شگفيدن[ر.م].
شگيل ـ (چو دِلير) چدار[ر.م] و اشكيل[ر.م].
شكينه ـ (چو سكينه) كندو.

آيين بيستودويّم

(در[حرف] شين قرشت با لام [كلمن])
شل ـ (چو رخ) نرم و پوچ و (چو دل) زوپين[ر.م] و انار هندى[ر.م] و به معنى مشهور كه «زمين گير» نيز گفته و به عربى «اَعرج» گويند و (چو بد) ران و پوست نازك و رنگينى كه به جهت خوشايندگى در ميان درز كفش و موزه[چكمه] و يراق زين اسب نهاده و بدوزند.
شلاق ـ (ل) گرفتن و كتك زدن و (بر وزن عطّار) به تركى، تازيانه و بى حيا و عريان.
شلاله ـ (چو كَناره) شهركى است از يمن كه در دامنه كوه واقع و مردمانش عرب و زيدى مذهبند.
شلايين ـ (چو سلاطين) كسى كه در ابرام و سماجت، اصرار و افراط كند.
شلپوى ـ بر وزن و معنى شكپوى.
شلتاق ـ (چو دلزار) كسى كه با ديگرى نزاع و جدل و معارضه كرده و قانع به حق خود نباشد.(كى)
شلتوك ـ (چو اَمرود) برنجى كه هنوز از پوست برنياورده باشند.
شلته ـ (چو دسته) ناپاك و مردار و مزبله[ر.م] و در زبان اهالى ما، قسمى از شلوار بسيار كوتاه زنان را گويند و (چو سركه) به تركى، فرش است.
شلج ـ (ل) تخم انگبار[ر.م] است.

صفحه 139 - جلد سوم
شلجم ـ (چو عنبر) رجوع به «شلغم» نمايند.
شلجم احمر ـ چقندر.
شلجمى ـ (ق) منسوب به شلجم[ر.م] و در معنى اصطلاحى هندسى آن، رجوع به «شكل» نمايند.
شلخت; شلخته ـ (چو سمند و طَبَرزه) لگدى كه مردم از روى غضب و يا در وقت بازى با پشت پاى يا سر زانو بر نشستنگاه يكديگر زنند.
شلشله ـ (چو سلسله) ديوك[ر.م] و ديوچه [ر.م].
شلغم ـ (چو عنبر) كه «برشاد» و «بوشاد» و «شيلم» و «شلم» و «شملخ» و «شملغ» نيز گفته و به عربى «لغت» و به فرانسه «ناوه» و به لاتينى «براسيكاناپوس» و به يونانى «عنقلى» گويند، بيخى است معروف و بيشتر به طور غذا معمول و به نام برّى و بستانى به دو قسم مقسوم مى باشد.
شلغم سرخ ـ چقندر است.
شلغنه; شلغه; شلغينه; شلغيه ـ (چو زَلزَله و هرزه و ترسيده) فرج و موضع جماع زنان.
شلف ـ (چو سخت) زن فاحشه و بدكار و نام رودخانه اى است در افريقيا.
شلفا ـ (چو سركا) شنه[ر.م].
شلفنه; شلفه; شلفينه ـ (چو زَلزَله و هرزه و ترسيده) فرج زنان.
شَلفيه ـ فرج زنان و نام كتابى است در لَغويّات و قبايح كه الفيه شلفيه گويند.
شلك; شلكا ـ (چو هند و سِركا) گل سياه و تيره و چسبنده كه چون پاى در آن بند شود، به دشوارى برآيد و (هر دو به فتح اوّل) زلو [زالو] را گويند.
شلكا انجير ـ در «ج م» از مخزن[ر.ض] گويد: جمّيز ثمر درختى است شبيه به انجير و شير آن بسيار و غليظ و برگش شبيه به برگ توت و در سالى سه مرتبه و چهار مرتبه نيز ثمر مى دهد و ثمرش بى گل و به مقدار آلوچه سبز و سفيدرنگ از ساقش برمى آيد و بعد از رسيدن، بعضى سرخ مى گردد و تخم آن به بزرگى تخم انجير و در بعضى بلاد خودبه خود پخته نگردد تا آنكه آن را تيغ نزنند و منبت [محل روييدن] آن بلاد شام و حوالى آن و در هند و بنگاله [بنگلادش] بسيار و به چندين نوع مى باشد و شير آن را بدين نحو گيرند كه شاخ آن را خراشيده به قسمى كه به اصل درخت نرسد در ايام بهار پيش از آنكه به ثمر آيد و آنچه از آن برآيد، به صدفى جمع مى نمايند و يا در شيشه و يا در چينى و يا در ظرف سفالين و لعاب دار و آن غير انجير برّى است، چه انجير برّى مأكول نيست و از سمومات است و در ديلم [گيلان] آن را «ديوانجير» گويند، به خلاف جميز كه خوش مأكول[است] و «شلكا انجير» مى نامند.
شلكك ـ (چو دلبر) ناودان و سوراخى كه در ته ديوارها گذارند تا آب هاى چِركن و آب باران و غيره از آن بيرون رود.
شلكو ـ (چو بدبو و دلجو) شلكا[ر.م].
شللگوش ـ (چو پرستوك) سگى كه در گوش هاى آن موى بسيار رسته و فروآويخته باشد.
شلم ـ (چو شتر) اشتلم[ر.م] و(چو قمر) شلغم و گياه خاكشير و (چو پشم) چاروق [ر.م] و (چو خِشم و يا به كسر ثانى نيز) مطلق صمغ.
شلمابه ـ (چو سردابه) آب شلغم و شلغم در آب جوشانيده.
شلمانظر ـ (ل) به فرموده ناسخ التواريخ[ر.ض]، سىوسيّمينِ طبقه اوّل ملوك كلدانى كه مَلكى قادر و غالب بوده و در 4675 هبوطى بعد از پدرش، تكلث پللسر[ر.م]، در مملكت بابِل[در بين النهرين] صاحب تخت و تاج گرديده و نينوا را پايتخت خود مقرّر داشته و چندين بار به اراضى مقدّسه تاختن برده و مملكت بنى اسرائيل را فروگرفته و ايشان را جميعاً از اراضى مقدّسه كوچانيده و به حدود بابل آورده و سلاطين اسباط عشره به دست وى منقرض شده و جز آل يهود از بنى اسرائيل باقى نماند و مدت ملكش 14 سال بود.
شلمايه ـ (چو همسايه) شلمابه[ر.م].
شلمك ـ (چو عنبر) دارويى است محلّل و ملطّف كه در ميان گندم و جو رويد و آنها را تلخ كند و اهالى ما «قره جه» گويند و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] و بحرالجواهر[ر.ض ]

صفحه 140 - جلد سوم
گويند: شيلم كه نام عربى شلمك بوده و به پارسى «گندم ديوانه» نيز گفته و به اصفهانى «كاكلك» و به شيرازى «مشكك» گويند، دانه اى است از جو باريك تر و كوچك تر و با تلخى و مايل به سرخى و نبات آن شبيه به نبات گندم و در گندمزار رويد و آن را «جنكك» هم گويند.
شلميز ـ (چو زنجير) شنبليله.
شلنج ـ (چو برنج) جانماز و سجّاده.
شلنگ ـ (چو برنج و فِرَنگ) برجستن و فروجستن شاطران به جهت ورزش و مشق راه رفتن به نوعى كه پاشنه ايشان به سرين برسد و رجوع به «ليره» هم نمايند.
شلوار ـ (ر.ف)[ازار و تنبان و سروال].
شلوان ـ (چو گلدان) لاغر و ضعيف.
شَلوپيچ ـ گياهى است.
شلوك ـ (چو عمود) زلو[زالو].
شَلون ـ (ق) جانورى است از جنس شغال و به عربى، چارواى لاغر يا گرسنه يا ميانه اى كه نه فربه باشد و نه لاغر.
شلوهك ـ (چو رطوبت) گياهى است[قسمى از خس(لغت نامه دهخدا)].
شله ـ (چو لَله) قصاص و به تركى، معروف است كه به پارسى «كاره» و «آمه» و «آمنه» و «پشتاره» و «پشتوار» و «پشتواره» و «پشتبار» و «پشتباره» گويند و (چو صله) طعامى است معروف كه «شله پلاو» هم گويند و (چو مكّه) بت و بت پرست و تنگ بار[ر.م] و تنگنا و لخت[توپ پارچه ]و توپ جامه و مزبله[ر.م] و زبل دان[ر.م] و (چو جثّه) زبل دان [ر.م] و فرج زنان و اراده كارهاى دور و دراز و لته اى كه در ايام حيض بر فرج بندند.
شلّه گاه ـ زهار و عانه [ر.م].
شلى ـ (چو على) رجوع به «شفترنگ» نمايند.
شلياق ـ (ل) در اصطلاح منجّمين قديم، يكى از صور 48گانه است كه در «برج» اشاره نموديم و اين صورت كه «چنگ رومى» نيز گويند، به نوشته بيست باب [ر.ض ]ملامظفر، سنگ پشت را ماند و ستارگانش ده تا بوده و بر يك طرف ستاره اى است روشن با دو ستاره ديگر تاريك بر مثال مثلّثى خُرد و بدين سبب عوام آن را «ديگ پايه» خوانند و منجّمان «نسر واقع» گويند، به جهت مشابهت او به كركسى كه بال فراهم كرده باشد و آن دو ستاره به منزله دو بال اويند، و در نفايس[ر.ض] گويد: كواكب آن يازده و به صورت كركسى است پرها بر هم نهاده، چنان كه گويى فرومى آيد و بعضى از اعراب آن را «نسر واقع» خوانده و بعضى ديگر«اثافى» گويند و پيش آن ستاره ديگرى است كه آن را «اطفار» گويند.
شليخ ـ (چو امير) فرياد و آواز و سجاده و جانماز.
شليخا ـ (چو چليپا) نام يكى از اصحاب حضرت روح الله(عليه السلام) بوده.
شليخين ـ كه در جدول توقيعات تقاويم به عنوان «صوم شليخين» ثبت نمايند، به فرموده ملامظفر[ر.ض]، دوشنبه بعد از پنطيقسطى[ر.م] باشد و آن 48 روز است و گويند در اين ايام حضرت روح الله(عليه السلام) به جهت دعوت امّت عزيمت نموده و در اطراف عالم بگرديد و فطر اين صوم يكشنبه چهلونهم باشد و «جمعة الذهب» اوّل جمعه باشد از صوم شليخين و «عيد مزمارى» روز سيزدهم باشد از فطر شليخين و «صوم ايليا» روز دوشنبه بعد از عيد مزمارى است و اين صوم 48 روز باشد، پس يكشنبه چهلونهم «فطر ايليا» باشد.
شلير ـ (چو امير) شفترنگ[ر.م] و اشلير[ر.م].
شليزه ـ (چو سليقه) اشليزه[ر.م].
شِلّيك ـ فرح و سرور و زينت و آبادانى.(كى)
شليل ـ (چو امير) اشلير[ر.م].
شَليم ـ (ق) شلمك[ر.م].
شِلين --->شيلين.

آيين بيستوسيّم

(در[حرف] شين قرشت با ميم [كلمن])
شم ـ (چو رخ) كفش و چاروق[ر.م] و دورى و نفرت و (چو بد) ناخن و شميدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و مخفّف شَوَم و نام پهلوانى هم بوده است[پادشاه كابل و جد گرشاسب و گرشاسب جد رستم بود] و (چو حقّ) به عربى، بوى و بوييدن.

صفحه 141 - جلد سوم
شما ـ (چو رضا) دستنبوى[ر.م] و شمامه[ر.م].
شماتت ـ (چو اتابك) به همّ و غمّ و آفات و بليّات ديگرى شاد شدن كه به پارسى «تيوسول»[گويند].(عر)
شماخ ـ (چو كَنار) شاماخ[ر.م] و نام پهلوانى بوده ايرانى[فردوسى گويد:
«پذيره فرستاد شماخ را *** چه مايه دليران گستاخ را»].
شماخى ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، شهرى است از بلاد شيروان [در كشور آذربايجان]، بنا كرده انوشيروان [پادشاه ساسانى قرن 6م] كه شهر جديد آن مشهور به آق سو و آبش ناگوار و هوايش ناسازگار است; روسيّه آن را خراب كرده و شماخى قديم را تعمير نمودند و آن در ميان جبال واقع و آبش گوارا و هوايش بهجت افزا و مردمانش عموماً سفيدرخسار و از متاع حسن و جمال برخوردارند و اكثر اوقات در عيش و طرب مى گذرانند. و اين شهر دارالملك [پايتخت] ملوك شيروان بوده و دوازده تن از ايشان حكومت نموده و حكيم خاقان، فاضل شاعر[قرن 6هـ] و فلكى، شاعر ماهر[قرن 6هـ] هم از آنجا بوده اند. بالجمله در تاريخ بحيره[ر.ض] گويد: شماخى اسم كسى است كه حصار شماخى را تمام كرده و در مسالك الممالك[ر.ض] آمده كه چشمه حيوان [ر.م] قديماً در شماخى بوده است و رجوع به «آقسو» هم نمايند.
شمار ـ (چو چنار) رازيانه و درختى است كوتاه و بسيار سخت كه پيشهوران از آن دسته افزار سازند و (چو خمار) عدد و حساب و دوستى و محبت و مثل و مانند و زخم كارى كه اميد زيستن در آن نباشد و (چو كَنار) به تركى، دو كف دست را به هم زدن است و به طبقه سيّم «مه آباد» هم رجوع نمايند.
شماره ـ عدد و حساب و نمره.
شماريدن ـ شمردن و حساب كردن.
شمّاس ـ (چو بقّال) نام شخصى بوده كه كيش آتش پرستى را او وضع كرده و بنا نهاد و رجوع به «جاثليق» هم نمايند.
شماساس; شماساش ـ (چو هراسان) پهلوانى بوده ايرانى در لشگر سياوش [شاهزاده ايرانى شاهنامه] و يا افراسياب [پادشاه توران] و نام مبارزى هم بوده تورانى [حكومتى در شرق ايران] كه بر دست قارن ابن گاوه كشته شد.
شماغند; شماغنده ـ (چو دماوند و برازنده) زشت و نازيبا و بوى بد و هر چيز بدبو، خصوصاً مردم بدبوى و متعفّن و بالخصوص زن همچنانى و كسى را نيز گويند كه از غايت ترس و بيم مدهوش و بى خبر شده باشد.
شمال ـ (چو كَنار) باد مقابل جنوب كه از ميان مشرق و بنات النعش[ر.م] مىوزد و (چو چنار) باد مذكور و دست چپ و خوبى ذات و اخلاق پسنديده و سرشت نيكو و مطلق خلق و طبيعت و طرف مقابل جنوب و آن جانب چپ كسى است كه رو به طرف مشرق كرده باشد.
شمال شرقى; شمال غربى--->جهات اصليّه.
شماله ـ (چو اماله) مزعفر[ر.م] و شمع و نوعى از برنج خوردن.
شمامه ـ دستنبويه[ر.م] و چنانچه در آنجا اشاره نموديم، به نوشته برهان قاطع[ر.ض]، عربى است ولى در هيچ كدام از كتب عربيّه موجوده در نزد حقير نديدم. بلى، شمّام (بر  وزن بقّال) به همين معنى معروف را ضبط كرده اند، پس شايد كه شمامه محرّف شمّام باشد و در كتب لغات پارسى هم نامى نبرده اند و دور نيست كه بر وزن اماله اسم آلت از شمّ به معنى بوييدن باشد و عدم تعرّض به آن در كتب لغت مثل عدم تعرّض به مشتقّات ديگر باشد و رجوع به «عنبر» هم نمايند.
شمامه كافور ـ ماه و آفتاب و روز و روشنايى روز.
شمان ـ (چو شمار) بانگ و گريه دمادم و (چو كمان) اسم فاعل از شميدن[ر.م].
شمانه ـ (چو كَناره) عطر و بوى خوش.
شمانيدن ـ (چو رَسانيدن) رميدن و رمانيدن و گريه كردن و گريانيدن و ترسيدن و ترسانيدن و بوييدن و جمعيّت كردن و هجوم آوردن و آشفته و متفرّق و پريشان و بيهوش و گلوگير بودن و نمودن و نفرت و دورى كردن و از كثرت تشنگى پى درپى نفس كشيدن و بانگ و فرياد و نوحه و گريه دمادم كردن و مكر و حيله نمودن.

صفحه 142 - جلد سوم
شمايل ـ (چو حمايل) شكل و صورت و شاخ خُرد درخت و جوى كوچك و گروه مردم اندك اندك و ظاهر برهان [ر.ض] آنكه بدين معانى پارسى است و به عربى، جمع شمال[ر.م] است.
شمپور ـ (چو منصور) قهر كردن.
شَمپورى ـ (ق) قهرى و قسرى، در مقابل طبعى.
شمدانه ـ (ل)1
شمدى ـ (چو فِرنى) اكنون و الان.(كى)
شمذ ـ (چو مرض) لاجورد كم رنگ و نان سفيد نيكو.
شمر ـ (چو سرد) خراميدن و (چو سخن) امر حاضر از شمريدن و (چو هند) نام بدنام قاتل حضرت حسين ابن على ـ صلوات الله عليهما ـ و (چو قمر) روى شير و قيماق[ر.م] و آبگير و گرداب و جوى كوچك و جدول [جوى] آب و حوض كوچك و درياچه و آب كم و اندك و هرجا كه آب ايستاده باشد.
شمران ـ (چو دلزار) مخفّف شميران.
شمردن ـ (چو سخنور) مخفّف شمريدن و مشهور به ضمّ ميم است.
شمرش ـ (به ضمّ اوّلين و كسر ثالث) ترجمه «بالفرض» و «بالتقدير» و «سلّمنا» است.
شمريدن ـ (به ضمّ اوّل و فتح ثانى) مخفّف شماريدن.
شمس ـ (چو سخت) رجوع به «خورشيد» نمايند و در اصطلاح اكسيريان[كيمياگران]، طلا و ذهب است.(عر)
شمس تبريزى ـ عنوان مشهور شمس الدين محمد ابن على ابن ملك زاد تبريزى كه مريد شيخ اوحدالدين كرمانى بوده و يا او و شيخ فخرالدين عراقى هر دو مريد بابا كمال الدين خجندى مى باشند و احمد رفعت [ر.ض] گويد: «شمس از كبار اولياءالله و اوصاف و مناقب آن كالشّمس فى وسط النّهار واضح و آشكار و ملا جلال الدين رومى درباره او دهن گشاى اين جمله مى باشد: «المولى الاعزّ الداعى الى الخير خلاصة الارواح سرّ المشكوة و الزّجاجة و المصباح شمس الحق والدين نور الله فى الاوّلين و الآخرين». و شمس مذكور از ركن الدين سجاسى و اكثرى از كليّه مشايخ و عرفا اخذ فيض طريقت نموده و در اواخر مدتى هم در قونيه معاشر و هم بزم ملا جلال الدين مذكور بوده و از سال 645 هجرى ديگر از او خبرى نشد و اصلاً معلوم نشد كه چه شد و يا در كجا وفات يافت. حتى ملا جلال از پى استكشاف حال او تا به تبريز رفته و خبرى و اثرى به دست نياورد[اين گفتار احمد رفعت و بسيارى از مطالبى كه به او نسبت مى دهند كاملاً اغراق آميز است و داورى صحيح منوط به اين است كه آثار باقى مانده او ديده شود].
شمسا ـ (چو صحرا) نور و روشنايى معنوى و پرتو ماه و آفتاب و چراغ و غيره.
شمسه ـ (چو هرزه) نظم و شعر و شكل و صورت.
شمسه گر ـ شاعر و نقاش و عكاس.
شمسى ـ (چو سعدى) هر چيز منسوب به شمس و بالخصوص وصف مخصوص بعضى از سال ها و ماه ها است كه در «سال» مذكور افتاد.(عر)
شمسيّه ـ (ر) چتر معروف.(عر)
شمش ـ (چو تند) شوشه طلا و نقره و قاچ هندوانه و خربزه و به زندى، سير برادر پياز است.
شمشاد ـ (چو سُرخاب) مرزنگوش و قامت خوبان و هم درختى است معروف و محكم و خوش تراش و در غايت صفا و هميشه سبز بوده و در بستان ها آن را غرس مى كنند و در غالب جنگل ها فراوان و بوى سمّى غيرمطبوعى از آن متصاعد مى گردد و به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، آن را به عربى «بقس» گفته و به فرانسه «بوئيس» و به لاتينى «بوكزوس» و به يونانى «پوكزوس» ناميده و برگ و چوب و ريشه و چوب ريشه آن را مانند معرّقات در دفع روماتيسم و سيفيليس مزاجى استعمال مى نمايند و در «ب ق» از مخزن[ر.ض] فرمايد: بقس معرّب بقسين و يا بقسيون يونانى است كه اهل شام «شمشار» گفته و به پارسى «شمشاد» نامند و ماهيّت آن درختى است بزرگ و برگ آن مانند برگ انار و مورد [ر.م] و از آن كوچك تر و سبزتر و ساقش سفيد و سخت و بعد از خشكى به زردى

1. در اصل بدون معنى است.

صفحه 143 - جلد سوم
گرديده و از آن قاشق و عصا و شانه و غيرها سازند به سبب نرمى و صافى آن و ورقه هاى نازكى مانند كاغذ نيز ساخته و بر آن قرآن و كتاب مى نويسند و تخمش سياه مانند فلفل و گلش سفيد و معطّر و شاخه هايش پريشان بوده و خزان نمى كند و رجوع به «شمشار» هم نمايند.
شمشار ـ (ق) شمشاد و يا شاخه هاى تازه آن كه برگ آنها در نهايت سبزى و لطافت بوده و از غايت نزاكت[نازكى; لطافت] به جانب زمين ميل كند و از اين راه است كه شعرا آن را به زلف خوبان تشبيه كرده اند و يا درخت ديگرى است مانند شمشاد كه آن هم پيوسته سبز و خرّم بوده و از چوب آن هم چيزها سازند.
شمشاط ـ (چو دلزار) به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است از روم در ساحل فرات.
شمشدر ـ (چو ستمگر) سير، برادر پياز.(ند)
شمشر ـ (چو بلبل) شوشمير[ر.م] و (چو بددل) مخفّف شمشير.
شَمشَرا ـ مرزنگوش.
شمشك ـ (چو سرشت و درخت) كنجد.
شمشور ـ (چو پرزور) نباتى است كه برگش مثل برگ سعتر[ر.م ]بوده و در آش هاى ترش داخل كنند.
شمشه ـ (چو غنچه) رجوع به «خو» نمايند.
شمشير ـ (چو زنجير) شوشمير[ر.م] و روشنايى صبح و آفتاب و هم به معنى معروف كه «تيغ» نيز گفته و به عربى «سيف» نامند و در اصل مركّب از «شير» به معنى حيوان معروف و «شم» به معنى دُم و ناخن است.
شمشير گوشتين ـ زبان.
شمع ـ (چو قمر) چراغ و موم و (چو سخت) لهو و لعب و بازى و خوش طبعى و شوخى و هم به معنى معروف كه به پارسى «موم» و به فرانسه «سير» و به لاتينى «سِرا» و به يونانى «كِروس» يا «قبروس» گويند و ماهيّت آن معروف و موافق فرموده مخزن [ر.ض]، جرم خانه زنبور عسل است كه عسل را در آن جمع مى كند و آن سه نوع مى باشد; يكى آن است كه زنبور، عسل را در آن جمع مى كند و اين مايل به سرخى و زردى و نرم و چرب و خوش بو بوده و از تازه آن بوى عسل مى آيد، و دويّمى آن است كه پرده هاى خانه خود را از آن مى سازند و در آن عسل نمى باشد و اين در بدى و خوبى متوسط است، و سيّم معروف به «تسليط» است و آن چيزى است سياه رنگ كه بر خانه خود مى مالد و اين زبون است. بالجمله، گويا اين قسم آخرى همان «بَرَموم» معروف است، ولذا رجوع به «عكبر» هم نمايند و در پزشگى نامه[ر.ض] هم فرمايد: موم جسمى است كه زنبور عسل در ساختن شان[كندو] به كار برده و با آن حجرات شش پهلو ساخته و در آنها عسل قرار مى دهد و اين جسم كه كدر و بى طعم و بى بو و زردرنگ است، در حرارت پست، صلب و شكننده ولى در 40 تا 45 درجه حرارت نرم و قابل انطراق[شكافتن] و در 65 درجه حرارت گداخته و در 100 درجه مبدّل به مايع شفّافى زيتى شكل مى گردد كه از آب مقطّر سبك تر است و چون موم را به شكل قطعات نازك كرده و با آب تر نموده و مجاور هوا گذارند، زردى رنگش رفته و مبدّل به موم سفيد گردد.
شمعِ آسمان; شمعِ چرخ ـ كواكب، خصوصاً ماه و آفتاب.
شمع دان ـ به معنى معروف و هم مناره اى كه شمع را بر سر آن نصب كنند.
شمع دانى ـ منسوب به شمع دان[ر.م] و هم نباتى است معروف كه به جهت طراوت و زيبايى گلش در گل كارى ها معمول و به عربى «ابرة الراعى» گفته و به فرانسه «ژرانيوم» گويند.
شمع زرّين; شمع زرّين لگن ـ آفتاب.
شمعِ سحر; شمعِ سحرى ـ آفتاب و صبح كاذب.
شمعِ صباح; شمعِ صُبحى; شمعِ عالمتاب ـ آفتاب.
شمعِ فلك ـ تمامى كواكب، خصوصاً ماه و آفتاب.
شمعِ مُزَعفر ـ آفتاب.
شمعِ يهودىوش ـ شراب.
شمعدان; شمعدانى ـ رجوع به تركيبات «شمع» شود.
شمعون ـ (چو اَمرود) رجوع به اوّل و يازدهم «حواريين» نمايند.
شَمعيا ـ به نوشته ناسخ[ر.ض]، از جمله انبياى بنى اسرائيل

صفحه 144 - جلد سوم
بوده كه در 4442 هبوطى ظهور فرموده و نسب او به يهودا، پسر يعقوب، منتهى گردد.
شمغند; شمغنده ـ (چو فرزند و سرپنجه) شماغند[ر.م].
شمك; شمكچه ـ (چو قمر و طَبَرزه) شاماك[ر.م].
شمكور ـ (چو اَمرود) شهرى است نزديك گنجه[در كشور آذربايجان].
شمل ـ (چو قمر) كفش، خصوصاً چاروق و (چو پشم) به عربى، از اضداد و كارهاى پراگنده و جمع شده را گويند.
شملخ; شملغ ـ بر وزن و معنى شلغم.
شمله ـ (چو سفره) تير شهاب و (چو هرزه) دستار و علاقه و شالى كه بر سر پيچيده و يا بر دوش اندازند و آنچه از سر دستار به مقدار يك وجب مى گذارند.
شمليت; شمليد; شمليز ـ (چو زنجير) شنبليله.
شمم ـ (چو قمر) چاروق[ر.م].
شَمَن ـ (ق) بت و بت پرست.
شمنان ـ (چو سرطان) جمع شمن[ر.م] و (چو دستان) فرش و بساط بزرگ و كسى كه به سبب دويدن و غيره، نفس تند پى درپى زند.
شمند ـ (چو پلنگ) نان سفيد و مردم شجاع و دلاور و پهلوان و جمع فعل مضارع از شميدن [ر.م].
شُمَندوفر ـ راه آهنى معروف كه بدواً از اختراعات انگليز[انگلستان] بوده، پس على التدريج به همين وضع كنونى افتاده. اديب دانشمند، احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، گويد: نخست در 1649 ميلادى ـ مطابق 1060 هجرى ـ عرّابه هايى ترتيب دادند كه در معادن آلمانى در روى زمينِ چوب فرش به مساعدت چاروايان كار مى كردند و در 1676 ميلادى ـ مطابق 1087 هجرى ـ كم كم در انگلتره [انگلستان] هم به همان ترتيب آغازيدند. پس آن چوب هاى فرشى را بهواسطه اينكه در زير چرخه عرّابه ها محو و تراشيده شده و زود پايمال مى گرديدند، مفروش به آهن كردند. بعد از آن به ملاحظه اينكه جاى چرخه ها به جهت گودى پر از سنگ و گل و خاك و ريگ بوده و مانع از حركت چرخه مى آمد، همان محل افتادن چرخه ها را برجسته و برآمده كرده و ميان چرخه ها را گود نمودند كه از محذور مذكور محفوظ ماند. و در 1802 ميلادى مهندس اتره ويتيك نامى به جاى چاروايان ماكينه [ماشين ]بخارى وضع و ترتيب داده و در شهر يتدويل از انگلتره نمايشى شايان و آزمايشى بسزا به عمل آوردند. پس سه كين نامى از اهالى فرانسه و استفانسون نامى از مردمان انگلتره همان ماكينه بخارى را هم به همين عرّابه هاى كنونى لوقوموتيف نامى كه در پيش شمندوفر منصوب و جاى آتش و بخار است، تبديل داده و در 1830 ميلادى ـ مطابق 1246 هجرى ـ در ميان ليورپول و مانچستر به همين ترتيبات معموله امروزى آغازيدند. پس تمامى ممالك متمدّنه اوروپا در باب تأسيس شمندوفر به جهت رقابت انگلتره غيرت هاى شايان به بروز داده و هنرهاى بى پايان به ظهور آوردند و الآن طول شمندوفرهاى موجوده در اوروپا 000،80كيلومتر بوده و در هر سال هم معادل 3600 كيلومترو اضافه مى نمايند. و در صفحه 63 از مجله سال دهم الهلال[ر.ض] گويد راه آهن بدواً در انگلترا به وجود آمده و بعد از آن موافق لوحه ذيل، در اقطار عالم منتشر گرديد:
   انگلترا:   سال 1825
   النمسا[ر.م]:   سال 1825
   فرنسا:   سال 1828
   امريكا:   سال 1829
   بلجيكا[بلژيك]:   سال 1835
   المانيا:   سال 1835
   روسيا:   سال 1838
   مصر:   سال 1853
   و در صفحه 62 از همان مجله گويد: طول راه هاى آهنى ولايات متّحده امريكا در سال 1832[ميلادى] زياده بر 230 ميل نبوده تا از كثرت همّت اهالى طول آنها در سال 1900[ميلادى] معادل 343،293 ميل بوده است و در صفحه 319 از همان مجله، طول خطوط آهنى اوروپا را موافق نظارت احصائيه[آمار] فرانسه، موافق لوحه ذيل ثبت كرده:
   المانيا:   069،34 ميل

صفحه 145 - جلد سوم
   روسيا:   745،28 ميل
   فرانسا:   282،26 ميل
   اوستريا[اتريش]:   670،22 ميل
   بريتانيا:   790،21 ميل
   ايتاليا:   827،9 ميل
   اسپانيا:   311،8 ميل
   اسوج[سوئد]:   712،6 ميل
   بلجيكا:    871،3 ميل
   سويسرا[سويس]:   355،2 ميل
   رومانيا:   932،1 ميل
   تركيا:   912،1 ميل
   بلغاريا:   912،1 ميل
   روم ايلى[ر.م]:   912،1 ميل
   دنمارك:   775،1 ميل
   هولندا:   715،1 ميل
   پرتقال:   470،1 ميل
   نروج[نروژ]:   240،1 ميل
   يونان:   650،1 ميل
   سِرب:   360 ميل
   و در صفحه 480 از همان مجله گويد كه تمامى عمّال خطوط آهنى كلّ روى كره را در حوالى چهارمليون به شمار آورده اند، موافق لوحه ذيل:
   اوروپا:   000،300،2 نفر
   امريكا:   000،750،2 نفر
   آسيا:   000،350 نفر
   افريقيا:   000،60 نفر
   استراليا:   000،40 نفر
شمنده ـ (چو طَبَرزه) نان سفيد و مردم شجاع و پهلوان و اسم فاعل از شميدن[ر.م].
شمنى ـ (ل) به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، شهرى است محكم در ميان طونه [رود دانوب] و بالقان[بالكان ]كه صنعت حرير و دباغت آن مشهور و زراعت و قوه اِنباتيّه آن فوق العاده و به جهت غايت استحكام و متانت در اكثر محاربات روسيّه و دولت علّيّه محل تحصّن بوده تا در 1878 ميلادى ـ  مطابق 1295هجرى ـ  به تحت اداره امارت بلغارستان كه به موجب معاهده برلين تشكيل يافته بوده، انتقال يافت.
شموس ـ (چو عمود) شراب و روز بى ابر و باآفتاب و اسب تند و سركش و بدركاب.(عر)
شَمول ـ (ق) سكون و آرام و جمعيّت و سامان و سرشير و قيماق[ر.م] و به عربى، باد شمال و مطلق شراب و يا خصوص آنچه بويش به تمامى حضّار برسد و يا تنها شراب بارِد.
شَمويل ـ يا اشمويل; به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، از انبياى بنى اسرائيل كه در 4502 هبوطى ـ مطابق 1092 مقدّم ميلادى ـ در 40سالگى به منصب جليل نبوّت فايز و عهده دار دعوت و رياست تمامى بنى اسرائيل بوده است.
شمه ـ (چو صله و قصّه) آغوز و سرشير و چربى شير و پنير و شيرى كه اثر آن در پستان ظاهر و پيش از دوشيدن قطره قطره از آن برآيد و (چو عمّه) به عربى، كم و اندك و مطلق بوى.
شميدن ـ (چو رَسيدن) شمانيدن[ر.م].
شَميده ـ (ق) شير شرزه[خشمگين] و اسم مفعول و ماضى بعيد از شميدن[ر.م].
شَميذ; شَميذه ـ (ق) بيهوشى.
شَمير ـ (ق) بر وزن و معنى شميز.
شميران ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، بلوكى است از طهران كه شمالش گرفته و ساير اطرافش واسع و در دامنه جبال شامخه [بلند] واقع; آبش خوب و هوايش نيكو و سى پاره قريه در او و تمامى آنها مشتمل بر آب روان و دهات فراوان و فواكه سردسيرى اش ممتاز و سيب و توت آن باامتياز و اغنياى طهران در موسم تابستان به جهت خوبى آبوهوا بدانجا رفته و با خوش دلى مى گذرانند.
شميز ـ (چو تميز) زراعت كننده و (چو مدير) شونيز[ر.م] و زمينى كه به جهت زراعت آراسته باشند.
شميسا ـ (چو مسيحا) نور و روشنايى معنوى.(سر)
شَميل ـ (ق) قصبه اى است جميل در دو منزلى بندرعباس كه آبش فراوان و مركباتش بى شمار و ميوه انبه هم در آنجا

صفحه 146 - جلد سوم
بسيار است.
شَمين ـ (ق) خوش بو و معطّر.

آيين بيستوچهارم

(در[حرف] شين قرشت با نون [كلمن])
شن ـ (چو من) ناز و غمزه و يونجه و شاهدانه و مثل و مانند و گياهى است كه از پوست آن ريسمان تابند و به عربى، (چو حقّ) خيك كهنه و پاشيدن آب و نام قبيله اى است.
شنا; شناب ـ (چو رضا و كتاب) شنابيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
شنابر ـ (چو كتابت) شنا كننده.
شنابيدن ـ (چو خِراشيدن) آبورزى و شناورى و غوطه زدن در آب.
شناختن ـ فهميدن و معرفت رسانيدن.
شناد ـ (چو كَنار) فراوان و بسيار.
شنار ـ (چو چنار) ننگ و عار و گوهر گران مايه و افنان سر[ر.م] و نحس و نامبارك و ولايت خالى از سكنه و شاخ تازه از درخت برآمده و شناوريدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
شناسانيدن ـ چيزى و شخصى را به ديگرى فهمانيدن و نشان دادن و معلوم گردانيدن.
شناسوَر ـ عارف و شناسنده.
شناسيدن ـ شناختن.
شناگر ـ (چو مبارك) شنا كننده.
شنان ـ (چو شمار) اشنان[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
شناو; شناور ـ بر وزن و معنى شناب و شنابر.
شناوريدن; شناويدن ـ شنابيدن[ر.م].
شناه ـ بر وزن و معنى شناب.
شناييدن ـ شنابيدن[ر.م].
شنب ـ (چو قند) گنبد.
شنب غازان ـ گنبد معروفى است در تبريز كه سلطان غازان [هفتمين پادشاه ايلخانى در قرن 7 و 8هـ] بنايش كرده و اهالى ما تحريفش داده و شام غازان گويند.
شنبد ـ (چو عنبر و مجلس) شنبه.
شنبليت; شنبليته; شنبليد; شنبليده; شنبليذ; شنبليذه; شنبليل; شنبليله ـ (چو زنجَبيل و بدسليقه) برگ سورنجان[ر.م] و يا گل آن و يا تخمى است محلّل نفخ كه گل آن زردرنگ و تيزبوى و شبيه به بهارنارنج و بوييدن آن درد سر را دافع و ازآن رو كه بيشتر در سر راه ها رويد، «گل راه رو» نيز گويند و در مخزن[ر.ض] فرمايد: شنبليله نام اصفهانى يكى از حبوب معروفه است كه به عربى «حُلبه» و «فريقه» گفته و در گيلان «خلبه» و به شيرازى «شلميز» و به هندى «ميتهى» نامند و گياه آن تا به قدر ذرعى و شاخه هاى آن باريك و برگ هاى آن ريزه و صنوبرى شكل، زاويه آن متصل به شاخ و قاعده آن بالا و طعم آن مايل به تلخى و بوى آن تند و تخم آن لعابى و بوى آن نيز شبيه به بوى برگ آن و برگ آن را نيز پخته و مى خورند و با گوشت لذيذ مى باشد.
شنبو; شنبوى ـ (چو بدبو و بدبوى) شب بوى[ر.م] و ظاهراً باى اوّل تصحيف به نون شده.
شنبه ـ (چو هرزه) شيهه اسب و نعره شير و (چو فربه) نام روز اوّل هفته كه به عربى «سبت» گويند.
شنت; شنتان ـ (چو شفق و سرطان) جمع سال.(ند)
شنج ـ (چو هند و قند) كفل و سرين و نشيمن و (چو تند) حلزون و ترنجيدگى [انقباض] و درهم كشيدگى و (چو قند) مهره كاغذ و بين كوه و زمين سختى كه شكستگى و ناهموارى و سنگ بسيار داشته باشد.
شنجار ـ (چو سردار) معرّب شنگار[ر.م].
شنجرف ـ (چو فرزند) معرّب شنگرف[ر.م].
شنجودن; شنجيدن ـ (چو فرمودن و ترسيدن) سنجيدن و رنجانيدن و رنجيدن و برجستن و جهيدن.
شند ـ (چو قند) منقار مرغان.
شندف ـ (چو عنبر) طبل و دهل و نقّاره بزرگ.
شُندِله ـ تخم تودرى[ر.م].
شُنِز ـ مخفّف شونيز[ر.م].
شنش ـ (چو جنگ) شفش و (چو قمر) به عربى، خرمايى كه هنوز دانه آن سخت نشده باشد.
شنغ ـ (چو شتر) شوغ[ر.م] و شاخ گاو.
شنغار ـ بر وزن و معنى شنگار.

صفحه 147 - جلد سوم
شنفتن ـ (چو نبشتن) شنيدن.
شنقار ـ (چو سردار) شنگار[ر.م] و (چو دلزار) به عربى، مرغى است; گويا همان مرغ شنگار است.
شنقر ـ (چو عنبر) شنگار[ر.م].
شنگ ـ (چو تند) درخت سرو و يا درختى است خوشوضع كه تنه آن صاف و سفيد و راست بوده و سر آن چتر زند و چوبش را هم كه در خراسان «بنفش» نامند، كمان گران به كار مى برند و (چو جنگ) جَلد و تند و تيز و بدخلق و نابكار و مجادله و اصرار و مبالغه و عناد و دزد و راهزن و عيّار و درخت سرو و خرطوم فيل و شاهد شوخ و ظريف و زيبا و شيرين حركات و خيارى كه براى تخم نگاه دارند و چوبى كه عصّاران در كارگاه بدان روغن گيرند و سنگ هاى بسيار بر آن اندازند و به «جند» و «سگ آبى» هم رجوع نمايند و (چو هند) خيار كج و دراز و دهى است در سمرقند[در ازبكستان] و غلّه اى است از عدس بزرگ تر و از باقلا كوچك تر و هم گياهى است معروف و خوردنى و قشنگ كه بيشتر با سركه اش مى خورند و آن را به عربى «لحية التيس» و در اصفهان «الاله شنگ» و در خراسان «ريش بز» يا «ريش بز خالدار» ناميده و در چمن ها و اراضى مرطوب و كنار رودخانه ها فراوان و به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، تمامى اجزاى آن را در طب براى دفع استسقاى مفصلى و ساير اقسام استسقا كه مرتبط با امراض قلب باشند، استعمال مى كنند و در «ل ح» از مخزن[ر.ض] فرمايد: ماهيّت لحية التيس محلّ خلاف بوده و به فرموده مالقى و بغدادى و انطاكى نباتى است مجعّد و بر روى زمين مفروش كه از زمين بلند نمى شود و برگ آن خوردنى و شبيه به برگ گندنا[تره] كه با آب آن مداوا مى نمايند و به پارسى «اسلنج» و به اصفهانى «شنگ» و «الاشنگ» گفته و در نزد عرب و اهل شام به «ذنب الخيل» و «اذنب الخيل» مسمّى مى باشد و رجوع به «اسلنج» هم شود و ميرمحمد مؤمن[ر.ض] از امين الدوله و جمعى ديگر نقل كند كه لحية التيس شاخه هايى است بى برگ مايل به سرخى و درخشندگى، و سرخى آن مايل به سياهى و به قدر شِبرى [يك وجب] و بيشتر آن در زمين و چهار انگشت آن از زمين پيدا و بيرون و منبت[محل روييدن] آن شوره زارها است.
شَنگ بيز ـ (ل) شرابى كه از درخت خرما حاصل شود.
شنگ زن ـ ذراريح[ر.م] و شنگرف[ر.م].
شنگويز ـ (ل) شنگ بيز[ر.م].
شنگار ـ (چو سردار) مرغى است سفيد و شكارى و شبيه به چرغ[ر.م] از جنس سياه چشم[ر.م] كه بيشتر پادشاهان بدان شكار كنند و هم به معنى معروف كه «شنغار» و «شنغر» و «شنقار» و «شنقر» و «هواچوبه» و «هوچوبه» و «هواچووه» و «هواچوه» نيز گفته و به عربى «ابوخلسا» و «شجرة الدم» و «خس الحمار» و «حافرالحمار» و «خماءالغول» و «اروسه» و «رجل الحمامه» ناميده و به سريانى «خالوما» و به رومى يا لغت اهل مغرب «انقليا» خوانده و به فرانسه «اوركانِت» نام كرده و معرّب آن «شنجار» مى باشد. به نوشته برهان[ر.ض]، گياهى است كه بيخش سطبر و برگش سياه و مايل به سرخى كه اگر بيخ آن را زنان بر خود گرفته و در آب گرم نشينند، حيض را بگشايد و در «خ ا» از برهان[ر.ض] گويد: شنگار دوايى است كه برگ آن سرخ مايل به سياهى و چون بيخ آن را زنان آبستن بر خود گيرند، بچه بيندازند و در «ان» از برهان[ر.ض ]گويد كه آن نوعى از سرخ مرد[ر.م] است و در «اب» از مخزن[ر.ض] فرمايد: ماهيّت ابوخلسا به چهار صنف مى باشد:
   1. گياهى است كه برگش شبيه به برگ كاهو و باريك تر از آن و با خشونت و سياه رنگ و بيخ آن به قدر انگشتى و بسيار سرخ و اين قسم را به بعضى لغات «فنجيون» گفته و از كثرت سرخى به عربى «حميرا» مى نامند و قوّت آن تا چهار سال باقى است و از مالقى نقل است كه رنگ آن در تابستان مانند خون سرخ گرديده و چون به دست برسد، رنگينش مى كند و خودش هم قابض اسهال و مدرّ حيض است.
   2. برگ ريزه تر و خشن تر و عريض تر و بلندتر از برگ كاهو و برگشته به سوى بيخ و ساق آن دراز و خشن و پُرشعبه و گل آن ريزه و مايل به بنفشى و بيخ آن سرخ مانند

صفحه 148 - جلد سوم
خون و قابض تر از بيخ صنف اوّل است.
   3. برگ ريزه تر از اوّل و با خشونت و شاخه هاى ريزه و گل آن بنفش و بيخ آن دراز و از همه تندطعم تر است.
   4. شبيه به سيّم و از آن گلش ريزه تر و به غايت سرخ.
   و بالجمله در مخزن[ر.ض] از براى هريك از اقسام چهارگانه پاره اى خواص طبى نوشته، ليكن در پزشگى نامه[ر.ض ]فرمايد: «هواچوبه» كه نام ديگر شنگار است، ريشه اى است كه رنگش قرمز قهوه اى و حجم آن به اندازه قلم تحرير و اكنون آن را در طب استعمال نمى كنند مگر در رنگين كردن بعضى مرهم ها.
شنگاله ـ (چو سردابه) خوشه گندم.
شنگان ـ (چو دلزار) جمع شنگ[ر.م] و يا نام ولايتى است[ظاهراً مصحّف سمنگان افغانستان است(لغت نامه دهخدا)].
شنگرف ـ (چو فرزند) كرمى است دراز كه در زراعت به هم رسيده و غلّه را خراب كند و هم به معنى معروف كه به يونانى يا سريانى به «سريقون» موسوم بوده و معرّب آن «زنجفر» و «زنجرف» و «شنجفر» و «شنجرف» مى باشد. در برهان[ر.ض] گويد: آن چيزى است كه از گوگرد و سيماب [جيوه] ساخته و مصوّران و نقاشان به كار برند و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] فرمايند كه به نام معدنى و مصنوعى به دو نوع مى باشد. اما اوّلى در معدن جيوه و مس و طلا تكوّن يابد و بعضى آن را كبريت احمر[گوگرد سرخ ]دانسته اند و آن مانند عروقى سرخ اسرنجى رنگ [به رنگ سربِ سوخته] با كثافت است و به عربى «حجرالزّيبق» هم گويند و اما دوّيمى از كبريت و زيبق[جيوه ]تركيب يابد و از جمله سموم قتّاله است و در بعضى رسائل شيمياوى در طرز ساختن اين گويد: مخلوط ذيل را چندين ساعت در 60 درجه حرارت به هم زنند كه شنگرف به دست آيد:
   زيبق: 300      گوگرد: 114 پطاس: 75   آب: 400
   و بالجمله در «ش ن» از برهان[ر.ض] گويد كه سريقون نام يونانى مطلق شنگرف است و در «س ر» از همان كتاب آن را نام سريانى شنگرف مصنوعى دانسته.
شنگرف زابلى; شنگرف زاولى ـ سرنج[ر.م].
شنگرف عملى ـ شنگرف مصنوعى[ر.م] است.
شنگرف مصنوعى; شنگرف معدنىر شنگرف.
شنگرك ـ (چو بدخلق) بادريسه[ر.م] دوك و (چو بدصفت) شنگ(بر وزن جنگ)[ر.م] و هم نام يكى از رايان [پادشاهان] هند كه به مدد افراسياب[پادشاه توران] رفته بوده و افراسياب هم او را به يارى پيران ويسه[وزير و سپهسالار افراسياب] به جنگ طوس ابن نوذر فرستاد.
شنگزن ـ (چو بدصفت)ذرايح[ر.م] و شنگرف[ر.م].
شنگسه ـ (چو زَلزَله) آلت مردى.
شنگل ـ (چو گندم) شنگول[ر.م] و (چو عنبر) دزد و راهزن و مشنگ[ر.م] و پادشاه شنگرك[ر.م].
شنگلك ـ بر وزن و معنى شنگرك.
شنگله ـ (چو بد شده) شنگوله [ر.م] و (چو زَلزَله) مطلق خوشه و اصطبل و طويله و جاى ناپاك و جامه ملوّث و ريشه ابريشم و غيره كه بر سر دستار و روپاك [دستمال] و امثال آن دوزند.
شنگليل ـ بر وزن و معنى زنجَبيل.
شنگور; شنگوك ـ (چو منصور) كماج[ر.م] و بادريسه[ر.م ]خيمه و دوك.
شنگول; شنگوله ـ (چو منصور و منصوره) شوخ و زيبا و ظريف و رعنا و خرطوم فيل و مشنگ[ر.م] و نام پادشاه شنگرك[ر.م].
شنگوير; شنگويز ـ بر وزن و معنى زنجَبيل و شَنگ بيز.
شنگه ـ (چو هرزه) ناز و غمزه و شنگسه[ر.م] و لته [پارچه ]حيض زنان و مزبله [ر.م] و زبل دان[ر.م].
شنگى ـ (چو هندى) گياه شنگ [ر.م] و هر چيز منسوب به شنگ[ر.م].
شنگيار ـ (چو احتياج) خيار كج و دراز.
شنگينه ـ (چو گنجينه) زرفين[ر.م] و پژاوند[ر.م] و چوبى كه خر و گاو را بدان رانند.
شنلك ـ (چو عنبر) خوشه انگور و غيره.
شنلوك ـ (چو منصور) بادريسه[ر.م] دوك.
شنو ـ (چو عمو) درختى است كه چوب آن را هيمه كرده و

صفحه 149 - جلد سوم
مى سوزانند و (به كسر اوّل و فتح ثانى) امر و فاعل از شنويدن [ر.م] است.
شنوانيدن ـ (به كسر اوّل و خامس و فتح ثانى و سادس) كلام را به گوش ديگرى رسانيدن و ديگرى را به شنيدن واداشتن.
شُنودن ـ شنيدن.
شنوسر; شنوسه; شنوشر; شنوشه ـ (چو اَلوچه) عطسه.
شنونِتَن ـ نوشتن.(ند)
شنويدن ـ (چو درويدن) شنيدن.
شنه ـ (چو غلّه) شيهه اسب و (چو مزه) كردن و گردانيدن و نفرين و لعنت و دعاى بد و بوييدن و چوب چهارشاخه يا پنج شاخه دهقانان كه دستهوار بوده و به پنجه دست شبيه و غلّه كوفته را بدان به باد داده و از كاه جدا نمايند و به عربى «مدرى» گفته و به پارسى «بواشه» و «انگشته» هم گويند و مطلق صدا و آواز را هم گويند از آواز قلم و وحوش و طيور و غيرها، خصوصاً شيهه اسب.
شنى ـ (چو على) سينى و گياهى است كه از پوست آن ريسمان سازند.
شنيدن ـ (چو رَسيدن) شمانيدن[ر.م] و به معنى معروف كه به عربى «سماع» گويند.
شنيز; شنيزه ـ بر وزن و معنى سنيز و سنيزه.
شنيژ; شنيژه ـ بر وزن و معنى سنيژ و سنيژه.

آيين بيستوپنجم

(در [حرف] شين قرشت با واو[كلمن])
شو ـ (چو بو) شوى[ر.م] و به تركى، ترجمه اين و به فرانسه، كلم است و (چو جُو) شب و پنگان [ر.م] و امر به شدن.
شوا ـ (چو رضا) شبت[شويد] و دهليز و دالان كوچك و آبله و چرك و سختى و گندگى كه به سبب كار كردن و راه رفتن در اعضا به هم رسيده باشند و (چو رضا) به عربى، بريان و (چو حوّا) بريان و بريان پز و (چو هوا) كر و ناشنوا.
شوائب ـ (چو نوازش) جمع شايبه است.(عر)
شوات; شواد; شوار ـ (چو سواد و سماق) چكاوك و كاروانك [ر.م] و مرغ سرخاب [ر.م] يا بوقلمون.
شَواصر; شَواصرا; شَواطر; شَواطرا ـ در برهان[ر.ض] گويد: شواصر نام سريانى نوعى از بومادران[ر.م] است و در تحفه[ر.ض ]فرمايد كه در تنكابن آن را «مشگ داش» و «مشگواش» گويند و از ابوريحان نقل كند كه در ديار ديلم[گيلان ]گياهى بدين اسم ديده است كه رنگش خاكسترى و شبيه به اشنه[ر.م] و منحصر در اوراق ريزه متراكم و از روى زمين جدا نمى شود و بى گل و ساق و بيخش سياه و به قدر مسمارى [ميخى] و مَنبِت [محل روييدن] آن سنگلاخ هاى كوه هاى عظيم و از تازه آن چند ماه بوى مشگ خالص برآيد.
شوال ـ (چو سواد) شوات [ر.م] و تنبان و شلوار و كار و عمل و پيشه و صنعت و (چو بقّال) نام عربى دهمين ماه هاى عربى است كه در «تاريخ عرب» مذكور افتاد.
شوالك ـ (چو اتابك) مصغّر شوال [ر.م].
شواله ـ (چو حواله) عقرب و شفنين بحرى[ر.م].
شواليه ـ يا قواليه; به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام فرقه سواره ممتازى است كه به نام هيئت متحفظه رومولوس، مؤسس روما[روم]، از 300 نفر تشكيل يافته و عنوان شواليه در قرون وسطى به خانواده هاى اصيلى كه اقتدار حرب و ضرب داشتند، كه بايد هماره در ميدان مبارزه حاضر شده و زنانشان را موسوم به مادام نمايند و هركدام از آحاد اين فرقه كه در وظيفه رسمى خود قصورى نمودى، در حال[فوراً] خيانتش را اعلان داده و امتياز او را سلب نموده و از درجه و منصب رسمى عزلش مى كردند و مشهورترين محاربات اين فرقه در زمان شارلمان[پادشاه روم در قرن 8 و 9م] به وقوع پيوسته بوده و در بعضى از رسائل تاريخيّه گويد: املاك در زمان شارلمان مثل اين زمان منحصر به يك خانه و اراضى حول و حوش آن نبود، بلكه اقلاً يك دهكده را مى گفتند و بسيارى از ملاّكين بود كه هريك داراى بيست يا سى دهكده بودند و آن ملاّكين به سنيور يا بارُن موسوم بودند و هريك از آنها مستخدمين زياد زيردست خود داشت و عمارت و خانه آنها يك قلعه مستحكمى بود. تمام سنيورها و مصاحبين آنها سواره با نيزه هاى طويل حركت

صفحه 150 - جلد سوم
مى كردند و اين اشخاص را شواليه هم مى گفتند و عقيده آن زمان اين بود كه باافتخارترين مشغوليّات و كارها جنگ است و شخص نجيب يك نفر سرباز است و چون اين شواليه ها كارى نداشتند، تمام اوقات خويش را صرف جنگ با يكديگر مى كردند.
شوان ـ بر وزن و معنى شبان.
شوانا ـ (ل) شونيز[ر.م].
شوب ـ (چو كوس) دستار و منديل[ر.م] و عمامه و (چو قول) به عربى، قاقله [ر.م] و انگبين[عسل] و درهم آميختن و در يكديگر داخل شدن.
شوب صينى ـ معرّب چوب چينى[ر.م].
شوبست ـ (چو هوشنگ) افسون و علاج.
شوبق ـ (چو كودك) به نوشته قطر[ر.ض]، نام پارسى چوب خبّازى است و مشهور، شوبك است.
شوبك ـ (چو حوضك) رجوع به «شوبق» نمايند.
شوبهار ـ (ل) شابهار[ر.م].
شوپست ـ (چو هوشنگ) علاج و افسون.
شوت ـ (به كسر اوّل و ثانى) شبت [شويد].
شوخ ـ (چو كوس) درخت بى ميوه و خاك با آب آميخته و تپه كوه و غيره و بى باك و دلير و فضول و بى حيا و شرير و دزد و راهزن و چرك زخم و جامه و بدن و پوست و پينه اعضا به سبب كار كردن و درختى كه چون يك شاخ آن را ببرند، چندين شاخ ديگر برآورد و شاخ درخت و حيوان را نيز گويند، خصوصاً شاخ گاوى كه ميان آن را خالى كرده و بدان شراب مى خورند.
شوخ گِن ـ مخفّف شوخ گين[ر.م].
شوخ گين; شوخ ناك ـ نشگرده [ر.م] و زشت و نازيبا و چركين و كثيف.
شوخط ـ (چو حوضك) خوشه، خصوصاً از ارزن.
شوخگن; شوخگين; شوخناك ـ رجوع به تركيبات «شوخ» نمايند.
شوخودن; شوخيدن ـ بشخيدن[ر.م] و زشت و چركين شدن.
شود ـ (چو كوس) مورچه كوچك و به معنى شد و رفت و گذشت و (چو قمر) به معنىِ باشد و (به كسر اوّل و ثانى) شبت [شويد] است.
شودار ـ شبدار[ر.م] است.
شودانق; شودانيق ـ (ل) معرّب شاهين و يا سودانيّات [ر.م].
شودر ـ (چو رونق) شبدار[ر.م].
شودق ـ (ق) شودانق[ر.م].
شودن ـ (چو سوزن) شدن و شستن و رفتن و گذشتن و توجّه كردن.
شودنق; شودنيق ـ (ل) شودانق [ر.م].
شوذ ـ بر وزن و معنى شود، با دال مهمله.
شوذار; شوذانق; شوذانيق; شوذر; شوذق; شوذنق; شوذنيق ـ به معنى هموزن خودشان كه با دال ابجدى بودند.
شوذير ـ (چو پرويز) از نام هاى خداى تعالى است.
شور ـ (چو كور) لكه و طعم مشهور و نفير كوچك و شيپور و نحس و شوم و غوغا و آشوب و فرياد و ناله و بازار اسب و زمين شوره زار و ورزش و ورزيدن و كوشيدن و شوريدن و امر و فاعل از آنها و رجوع به «كاكل» هم نمايند.
شورانگيز ـ هر چيزى و هر كسى كه باعث و محرّك جنگ و جدال باشد.
شوربا ـ آب با نمك پخته گوشت و يا حبوبات كه از دو كلمه مركّب است.
شورباج; شورباجه ـ معرّب شوربا[ر.م].
شوربخت ـ بدبخت.
شورپا ـ چارواى پاشنه زن و زانوزن و هر چيز بدقدم.
شورسان ـ شورستان[ر.م] و هر طعم شبيه به شور.
شورستان ـ شوره زار.
شورسَلَح ـ سلاح شور[ر.م].
شورگز ـ شوره گز[ر.م].
شورمور ـ شور و مور[ر.م].
شوروا ـ شوربا[ر.م].
شور و مور ـ (ع) مورچه هاى كوچك و فتنه و آشوب و نحس و شوم و ضعيف و حقير كه در مقام تحقير كسى يا چيزى گويند.
شورا ـ (چو طوبا) رأى خواستن و مشورت و به تركى، به معنى اينجا است.(عر)

صفحه 151 - جلد سوم
شوراب ـ (چو چوپان) آب شور و نام شهرى[به روم كه نوشيروان آن را گشوده است(لغت نامه دهخدا)].
شوران ـ (ق) معصفر[ر.م].(عر)
شورانيدن ـ برانگيزانيدن و شوريدن و به شورش واداشتن.
شوراوى ـ منسوب به شورا.(عر)
شوربا; شورباج; شورباجه ـ رجوع به تركيبات «شور» شود.
شورج ـ (چو دوزخ) معرّب شوره[ر.م].
شورَد ـ (ق) فعل مضارع از شوريدن و رجوع به «كاكل» هم نمايند.
شورسان; شورستان ـ رجوع به تركيبات «شور» نمايند.
شورش ـ (چو سوزش) شوريدن و اسم مصدر آن.
شورَم ـ (ل) كوه.
شورمِز ـ شوميز[ر.م].
شورمور ـ رجوع به تركيبات «شور» نمايند.
شورميز ـ شوميز[ر.م].
شوروا ـ رجوع به تركيبات «شور» نمايند.
شوره ـ (چو روضه) خجلت و (چو روزه) شور و بازار و سر كچل و زمين نمناك و خاك شور و هم به معنى مشهور كه يكى از اجزاى باروت و معرّب آن «شورج» و به عربى «ملح الدّبّاغين» و به لغت مصرى «اُبقِر» و به هندى «چهاكها» و «شوره» و به فرنگى «شليطر» و به پارسى «شوكه» نيز گفته و به نوشته تحفه[ر.ض]، از بخار مائى بر روى زمين شوره زار به هم مى رسد و بعد از تصفيه آن به آتش، شبيه به نمك مى شود. و در بعضى رسائل شيمياوى گويد: شوره كه به فرانسه «آزتات دو پطاس» و «نيطرات دو پطاس» گويند، در كره زمين بسيار وافر و در بعضى ممالك از قبيل مصر و بنگاله [بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند] و در جزيره سرانديب [سرى لانكا] در وقت شدت حرارت و يبوست هوا در سطح خاك به شكل ورقه و تيغه هاى برفى شكل بسيار نازك ظاهر گردد و شوره در طب بسيار پُرمنفعت و در استعمالات عديده لازمه به مصرف مى رسد و يكى از اجزاى لازمه باروت است كه بدون آن نتوان ساخت و در مخزن [ر.ض] فرمايد: شوره بخارى است كه از زمين شوره زار برآيد و بر روى آن زمين انعقاد يابد و اكثر، مانند نمك دريا باشد و آن را با قدرى خاك ممزوج به آن جمع نموده و طبخ مى نمايند بدين نحو كه اوّلاً آن را با آب ممزوج نموده و در شبنم يا جاهاى سرد مى گذارند تا منعقد گردد و بعد از انعقاد مانند نمك دريايى سفيد دانه دار مى گردد. پس اگر خواهند آن را قلمى سازند، در اندك آبى حل مى نمايند و به دستور طبخ مى دهند و بعد از طبخ سيخ هاى باريك طولانى در آن مى اندازند و در شبنم يا جاهاى سرد مى گذارند و بعد از سرد شدن، قلم هاى باريك بلند منعقد مى گردد و آن را «شوره قلمى» مى نامند و اوّل را «شوره غير قلمى».
شوره غيرقلمى; شوره قلمى--->شوره.
شوره گز ـ غوزه[ر.م] و نوعى از درخت گز و ميوه آن.
شوريدن ـ درهم آميختن و پريشان و ديوانه شدن و كوشيدن و بر هم زدن و برهم خوردن و سرشتن و آغازيدن [ر.م] و شور و غوغا و فتنه و آشوب كردن و خمير و تيره و مكدّر نمودن و شستن و پاكيزه كردن و لعنت و نفرين نمودن و عاشق و مبتلا بودن و پيچيدن و خوابيدن و ديدن و دانستن و كارگزارى كردن.
شوريده ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از شوريدن.
شوريده بخت ـ بدبخت.
شوريده حال; شوريده خاطر ـ پريشان حال و بداحوال.
شوريز ـ بر وزن و معنى شوميز.
شوزه; شوژه ـ (ل) گريبان.
شوسه ـ راه عرّابه كه به جهت گذشتن آن تصفيه و تسويه كرده باشند.(سه)
شوش ـ (چو قول) شاخه هاى درخت انگور و (چو هوش) شهر شوشتر و يا شهرى است ديگر.
شوشا ـ (چو طوبا) شوشه[ر.م] است.
شوشتر ـ شهرى است شهير و معتبر در كنار رود بختيارى و مقرّ اداره خوزستان و علاوه بر آنچه در «سوز» مذكور افتاد، بازهم مى گوييم كه طول آن «مب ل» و عرضش «لال» و اطول ايامش «يد ح» و تُستَر معرّب آن است و يا تستر گفتن بهواسطه آن است كه تسترنامى از قبيله بنى عجل آن را فتح كرده و به نام وى مسمّى گرديد و در ميان اهالى كوفه و

صفحه 152 - جلد سوم
بصره كه در فتح آن شركت داشتند، نزاع برخاسته و هركدام خواستند كه جزو ولايت خود نمايند. پس محاكمه را پيش عمر برده و به امر آن خليفه ملحق به بصره نمودند. و در آنجا عباى خوب و جامه هاى قيمتى مرغوب بافته و پنبه و نيشكر و قلم بسيار به عمل آرند و به نوشته بعضى، از آثار پادشاهان ايران و آن را به شكل اسب ساخته اند، چنانچه شوش را به شكل باز و جندشاپور [شهرى باستانى در خوزستان] را به شكل رقعه[صفحه ]شطرنج[ساخته اند]. و گفته اند: اوّل شهرى كه بعد از طوفان نوح بنا شده، شهر شوش و شوشتر است و يا اوّل بارويى كه به دور شهرى و آبادى اى كشيده اند، باروى شوشتر بوده است و بانى آن معلوم نيست و حمدالله مستوفى[ر.ض ]گويد كه هوشنگش[دوّمين پادشاه پيشدادى ]بنا نهاده و اردشير بابكان [نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م] به عمارتش افزوده و تعميرش نمود و از حمزه اصفهانى[ر.ض ]نقل است كه سوس مدينه اى است در خوزستان كه معرّب آن شوش و معنى عجمى آن خوب و نيكو و به مناسبت زيادتى خوبى اين شهر مسمّى به شوشتر گرديده و شهر شاپور و قبر دانيال(عليه السلام) و براء ابن مالك صحابىِ[پيغمبر ]كه در روز فتح اين شهر شهيد شده، در آنجا[است] و به نوشته بستان[ر.ض]، قلعه سلاسل در سمت شمال شوشتر و به رودخانه متّصل و جايى محكم و باامتياز و مقام خضر و سه گنبدان هم در طرف شرقى شهر مى باشند و در گنج دانش[ر.ض] گويد: قلعه شوشتر كه مسمّى به قلعه سلاسل است، از قلاع مشهوره گردون نظير و در استحكام در تمامى كره بى عديل و در سمت جنوبى شهر بر روى يك قطعه سنگ كوه واقع و در اطراف آن صحراى وسيع خالى بسيار گذاشته اند كه در موقع انقلاب و محاصره مردمان دهات غريبه توانند كه با مواشى[ستور ]خود خوددارى كرده و يك چندى بمانند و در سه طرف قلعه رودخانه مافاريان به منزله خندق بسيار خوب عريض عميقى است و در سمت ديگر هم خندقى بسيار عريض و عميقى دارد كه در وقت حاجت آب رودخانه را به خندق جارى مى نموده اند و آب از چهار طرف به قلعه احاطه مى داشته و اصل قلعه را از روى قانون هندسى به قسمى ساخته اند كه اصلاً توپ گير نيست و هرچه تير اندازند به كوه برخورد و اگر قدرى بلند گيرند تير از سر قلعه درگذرد و چاه و قنات بسيار در قلعه دارد كه مردمان در وقت محاصره از آب دست تنگى نبرند، و از تحفة العالم [ر.ض ]نقل كند كه سلاسل يكى از غلامان ملوك فارس بوده و از جانب سلطان مأمور به ساختن قلعه شد و بعد از آنكه قلعه را در كمال استحكام به انجام داد، تهيه اسلحه و آذوقه ديده و بر پادشاه ياغى شده و تمامى شوشتر و نواحى آن را متصرّف گرديد. پادشاه چند بار لشگر با سرداران آزموده و جنگْ ديده فرستاده و به جز معطّلى حاصلى نديدند و در عاقبت لشگر شاه منهزم و متفرق گرديد تا آنكه خود سلطان با لشگرى فراوان دفع سلاسل را تصميم داده، وى با ولى نعمت خود مقابله نكرده و در قلعه محصور ماند. عاقبت سلطان هم كارى از پيش نبرده و بناى مراجعت كرده و عطف عنان به جانب فارس كردند. پس از آنكه قدرى دور شدند، سلاسل شمشير به گردن انداخته و شرفياب حضور سلطان گرديده كه به زبان معذرت عرض كرد كه اين حركت نه از بابت طغيان و سركشى بوده بلكه منظور نظر اثبات استحكام و خوبى اين بنا بوده كه اندازه زحمات من معلوم گردد. پادشاه هم عذر وى را پذيرفته و درباره او اكرام و احسان كرده و قلعه را هم به نام وى مسمّى داشته و حكومت آنجا را هم به خود وى محوّل نمودند. و بالجمله از آثار عجيبه شهر شوشتر يكى هم شادروان[ر.م] آن است كه شاپورش [پادشاه ساسانى در قرن 3م] ساخته تا آب مرتفع شده و در اندرون شهر كه در مكان بلندى واقع شده، جارى گردد. در بستان السياحة[ر.ض ]گويد: اين شادروان از عجايب بناهاى عالم و طول آن نزديك به يك ميل و آن را از سنگ و آهك و عمودهاى آهنى ساخته بودند. پس گويد كه در زمان ما ـ حوالى 1258هجرى ـ آن شادروان خراب شده بود و محمدعلى ميرزا، پسر فتحعلى شاه كه والى كردستان و خوزستان بود، آن را تعمير نمود. اكنون به عمارات آن شاهزاده باقى است، اما نه چندان مرتفع است كه آب در

صفحه 153 - جلد سوم
شهر جريان كند و در آثار عجم[ر.ض] موافق گنج دانش[ر.ض ]فرمايد كه قيصر روم [والرين] بر بعضى بلاد ايران تاخته و آنچه مى توانست خرابى نمود تا آنكه شاپور به اريكه سلطنت نشسته و به حرب قيصر كمر بسته و او را مقيّد كرده و به ايران آورده و فرمود اگر نجات خواهى، آنچه را كه خراب كرده اى بايد تجديد كنى و هم حكم داد كه شادروان مذكور را بسازد. قيصر قبول كرده و معماران و مهندسان از روم خواسته و مبالغ ها خرج كرده و پل شادروان را ساخت كه از بناهاى محكم عالم و سنگ هايش همه تراشيده و به آهك ضمّ نموده و به طريق آهنين به هم بسته اند و عرض آن را بيست پا و طول آن را متجاوز از هزار پا نوشته اند.
شوشك ـ (چو كودك) تيهو [ر.م] و شيشك[ر.م] و طنبور و رباب چهارتار[نوعى ساز موسيقى].
شوشمِر; شوشمِز; شوشمير; شوشميز; شوشنر; شوشنز; شوشنير; شوشنيز ـ شونيز[ر.م] و هيل[ر.م] و قاقله صغار[به «قاقله» رجوع شود].
شوشو ـ (چو كوكو) گاورس [ر.م] و ارزن.
شوشه ـ خيار دراز و شفش [ر.م] و خفجه[ر.م] و بلندى و پشته، خصوصاً پشته ريگ و خاشاك و ريزه هر چيز و جسد گداخته از طلا و نقره و غيره كه در ناوچه آهنى ريزند و هر چيز طولانى و كوتاه مانند صورت قبر و محراب مسجد و علامت سر قبور و مانند آنها، خصوصاً علامتى كه بر سر قبور شهدا برپا كنند و هم به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام شهر قراباغ است از مضافات آذربايجان و از بلاد بردع يا ارّان كه هوايش خرّم و جايى است بسيار محكم و گرفتن آن به طريق قهر و غلبه خارج از قوّه آدمى و اكثر مردمانش شيعه و بعضى هم نصارا مى باشند. و هم در بستان[ر.ض] گويد كه آقامحمدخان قاجار در اين ديار به دست ملازمان عازم دارالقرار گرديده و قريب بيست سال است، كه حوالى 1238 هجرى مى باشد، به تصرّف روسيه گذشته و رجوع به «قراباغ» هم نمايند.
شوشيناك ـ (ل) در اصطلاح ايرانيان قديم، نام رب النوع اراضى شوشتر است، چنانچه در «سوز» اشاره نموديم.
شوصه ـ (چو روضه) رجوع به «ذات الجنب» شود.
شوط ـ (چو قول) انتها و غايت و به غايت معيّنى يك دفعه سير كردن.(عر)
شوغ ـ بر وزن و معنى شوخ.
شوغا; شوغار; شوغاره; شوغاز; شوغازه; شوغاو; شوغاوه; شوغاه ـ (به فتح اوّل) شب غار [ر.م] و (به ضمّ آن) زاگ شتردندان[ر.م] و يا زاگ سفيد [ر.م] و اسب ريس[ر.م] را هم گويند.
شوغبار; شوغباره ـ شوغار[ر.م] و شب غار[ر.م].
شوغه ـ (چو روزه) شوغ[ر.م].
شوق ـ (چو قمر) معرّب شبه[ر.م] و (چو قول) معروف است كه نهايت ميل قلب و شدت رغبت نفس است به چيزى كه به پارسى «بديه» و «بويه» و «اياسه» و «يوبه»[گويند] و به نوشته مراصد[ر.ض]، نام كوهى هم هست و به تركى، روشنايى و نور است.
شوق دل ـ به نوشته درارى[ر.ض]، مقامى است از موسيقى.
شوك ـ (چو كوس) بازار و شوكران [ر.م] (ند) و (چو قول) به عربى، به معنى خار است.
شوكا ـ (ل) به نوشته تحفه[ر.ض]، به لغت تنكابن و ديلم[گيلان] نوعى از شتر است.
شوكت ـ (چو حوضك) سلاح و تيزى آن و شدّت آن و نيش عقرب و سرخى روى و ريش [جراحت] خبيث موذى است كه بيشتر در انگشت بزرگ حادث گردد و قصاص و انتقام از دشمن را نيز گويند و مفرد شوك، به معنى خار هم هست، يعنى يك خار و هم به معنى معروف كه به پارسى «شگرف» و «اشگرف» و «شكوه» و «آمرغ» و «فرباده» و «فراهست» و «فره» و «بفش» و «اورند» و «اورنگ» گويند.(عر)
شوكران ـ كه به عجمى اندلس «حفوظه» و به يونانى «قونيون» و «سقونيون» و «باريقون» گفته و به پارسى «بيخ تفت» و به فرانسه «سيگو» و به لاتينى «سيكوتا» نامند، به نوشته برهان[ر.ض]، گياهى است دوايى كه خوردن بيخ آن

صفحه 154 - جلد سوم
جنون آورد و يا تخم بيخى است كوهى كه آن را «دروس» گويند و در ولايت تفت[در استان يزد] مى شود و در تحفه[ر.ض] فرمايد: نباتى است با لزوجت و ساقش پُرگره مثل ساق رازيانه و بزرگ تر از آن و برگش مثل برگ شبت[شويد] و گلش سفيد و شبيه به گل شبت و بدبوى و شعبه هاى شاخ آن چتروار و تخمش مثل نانخواه [ر.م] و مايل به سفيدى و بيخش مجوّف و مشهور به «بيخ تفتى» است و از تفت مى خيزد و در بعضى رساله هاى جديده گويد: شوكران علفى است سمّى و چون نوعى از آن خيلى شباهت به جعفرى دارد، و لهذا گاه است كه آن را اشتباهاً خورده و سبب بروز آثار سمّى مى گردد و اين دو را بدين قرار از هم فرق توان كرد كه بوى جعفرى معطّر و بوى شوكران مهوّع و گل جعفرى سبز مايل به زردى و گل شوكران سفيد و ساق شوكران بنفسجى[بنفش] با ته قرمز و برگ هاى آن سبز مايل به سياهى و همين اجزا در جعفرى سبزند.(يونانى يا عربى)
شوكك; شوكل ـ (چو حوضك) بادريسه [ر.م] دوك.
شوكه ـ (چو روضه و شوره) ناوچه آهنى كه زر و سيم گداخته را در آن ريزند تا شوشه [شمش] شود و به عربى، خار را گويند.
شوكه ابراهيم ـ قرصعنه[ر.م].
شوكه بيضا ـ بادآورد[ر.م] و كنگر خر[ر.م].
شوكه زوفا ـ قرصعنه[ر.م].
شوكه شايكه; شوكه شهبا; شوكه صهبا ـ خرنوب[ر.م].
شوكه عربيّه; شوكه غريبه ـ كنگر خر[ر.م] و مغيلان[ر.م].
شوكه قبطيّه; شوكه مصريّه ـ قرط [ر.م] و مغيلان[ر.م].
شوكه يهوديّه ـ قرصعنه[ر.م] است.
شوگ ـ بر وزن و معنى شوغ.
شوگا; شوگار; شوگاره; شوگاز; شوگازه; شوگاو; شوگاوه; شوگاه ـ (به فتح اوّل) شب غار [ر.م] و (به ضمّ آن) زاگ سفيد[ر.م] و اسب ريس[ر.م] و زاگ شتردندان[ر.م].
شوگبار; شوگباره ـ شب غار[ر.م].
شوگه ـ (چو روزه) شوغ[ر.م].
شول ـ (چو كوس) شوليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و نام طايفه اى است مثل كرد و لور[لر].
شولان ـ (چو تورات) كمند.
شولانيدن ـ فعل متعدى از شوليدن[ر.م].
شولستان ـ (ل) به نوشته آثار عجم[ر.ض]، اماكنى است در فارس كه هوايش سردسير مايل به اعتدال و اراضى اش بسيار و اهالى اش بى شمار و در آن جلگه دو رودخانه مى گذرد كه يكى را رود شولستان گفته و ديگرى را رود كتى كور نامند و اين دو رودخانه در آن جلگه يكى شده و به دشتستان رفته و از آنجا به درياى فارس متّصل مى گردد. و بالجمله در بستان السياحة[ر.ض ]گويد: شولكستان نام چند موضع است; يكى در يك منزلى قصبه آباده و ديگرى در سه منزلى شيراز و چندان تعريف ندارند و گويا اين همان شولستان است كه بعضاً به زيادتى كاف نوشته اند.
شولش ـ (چو سوزش) شوليدن [ر.م] و اسم مصدر آن.
شولِك ـ (ق) بادريسه[ر.م] دوك و اسب جَلد و تندرفتار و نام اسب اسفنديار.
شولكستان ـ (ل) رجوع به «شولستان» نمايند.
شولم ـ (چو كودك) شيلم[ر.م].
شولمَن ـ دوزخ.(ند)
شوله ـ (چو روضه) تير شهاب و زبل دان[ر.م] و مزبله[ر.م ]و يك توپ از جامه و لباس و جايى كه حمامى ها سرگين در آن خشك مى كنند و هم نام نوزدهمينِ منازل 28گانه ماه كه به نوشته ملامظفّر[ر.ض]، علامت آن دو ستاره است كه مابين آنها يك وجب بود بر نيش عقرب، هر دو از قدر ثالث بدين صورت:
* *
   و شوله در لغت عرب، چيزى را گويند كه مرتفع شده باشد بر دم حيوانات دم دار، وقتى كه دم را برداشته باشند، و لهذا عقرب را «شوله» نيز گويند، يعنى دم بردارنده.
شولى ـ (چو روزى) نام ديگر شهر فارس و هر چيز منسوب به شول[ر.م] و مضارع مخاطب از شوليدن [ر.م].
شوليدن ـ (چو پوشيدن) ديدن و دانستن و نهادن و انديشيدن و كوشيدن و خوابيدن و پيچيدن و درآويختن و برهم زدن و تغيير دادن و درهم شدن و متفرّق و درمانده و

صفحه 155 - جلد سوم
پريشان و پراگنده و متحيّر و افسرده بودن و نمودن و كارسازى كردن.
شوم ـ (چو قمر) به معنى باشم و (چو كوس) به عربى، نحس و نامبارك و بدميمنت.
شومارمَند ـ گريه و نوحه و اسم فاعل از آن.(ند)
شومال ـ (چو چوپان) شوى مال[ر.م].
شومان ـ (ق) شهرى است در كنار نهر جيحون[در آسياى مركزى].
شومر; شومز ـ (چو سوزش و موعد) شوميز[ر.م] و زراعت و شياريدن و اسم فاعل از آن و زمينى كه به جهت زراعت آماده كرده باشند.
شومط ـ (ل) به نوشته تحفه[ر.ض]، نام عربى درختى است بزرگ و شاخه هاى آن سخت و بى گره و برگش شبيه به برگ بيد و از چوب آن كمان سازند.
شومن ـ (چو سوزن و سوزش) پيشانى.(ند)
شومه ـ (چو روزه) مازريون[ر.م].
شومير; شوميز ـ (چو روبين و توليد) شونيز[ر.م] و شومر[ر.م] است.
شوميزيدن ـ شياريدن و زراعت كردن.
شومين ـ (چو روبين) پيشانى.(ند)
شوند ـ (چو لوند) علّت و باعث و سبب و ماده هر چيز.
شَوَندا ـ (ق) شنونده.
شَوَندان ـ (ق) جمع شوند[ر.م].
شوندر ـ (چو سمندر) چغندر.
شونده ـ (چو طَبَرزه) هر چيز ممكن و اسم فاعل از شدن.
شونست ـ (چو هوشنگ) علاج و افسون.
شونوز ـ (چو روپوش) شونيز[ر.م].
شونه ـ (چو روزه) شهرى است در مغرب.
شونيتاى ـ (ل) رجوع به «خانبالغ» شود.
شونيز ـ (چو روبين) كه «سياه دانه» و «شونوز» و «زنيان» و «زينان» و «نانخواه» نيز گفته و به عربى «حبّة السوداء» گويند، به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، تخم نباتى است شبيه به رازيانه و از آن درازتر و باريك تر و گل آن زرد مايل به سفيدى، و بنفش نيز مى شود و تخم آن سياه و تندبو و سفيدمغز و قريب به مقدار انيسون[ر.م] و قوّت آن تا هفت سال باقى است و رجوع به «زنيان» هم شود.
شونيزيّه ـ به نوشته برهان[ر.ض]، مسجدى است غيرمعلوم و در مراصد[ر.ض] گويد: قبرستانى است در جانب غربى بغداد كه جمع كثيرى از صلحا مثل جنيد بغدادى [عارف قرن 3هـ] و سَرىّ سَقَطى[عارف قرن 3هـ] و غيره در آن مدفون و مسجد جنيد هم در آنجا و در نزديكى آن خانقاهى است مر صوفيّه را[خاقانى گويد:
«پيش من لاف ز شونيزيه شونيز مزن *** دست من گير و به حانوتيه بسپار مرا»].
شوه ـ (چو مزه) سنگ شبه[ر.م] و سبب و جهت و شوند[ر.م].
شوهر ـ (ر.ف) [زوج; همسر].
شوهن ـ (چو سوزن) شونيز[ر.م] و زنيان [ر.م].
شوهه ـ (چو روزه) تراشيدن و تلاشيدن.
شوى ـ (به كسر اوّل و ثانى) شبت[شويد] و (چو قوى) پيراهن و مضارع مخاطب از شدن و (چو روى) شوهر و شستن و امر و فاعل از آن و به معنى شوربا و آهارى كه بر روى تار پارچه اى كه مى بافند، مالند.
شوى مال ـ ليف جولاهان[بافندگان] و كسى كه آش[آهار] و آهار[ر.م] بر تار جامه اى كه مى بافند، بمالد و آهارى كه بر تانه[تار] مالند.
شويت; شويد ـ (چو كليد) شبت.
شَويست ـ پراگنده و پريشان.
شُوَيل ـ (ل) شويلا[ر.م].
شُوَيلا; شويله; شويلى ـ (ل) بومادران[ر.م] و برنجاسف[ر.م ]و نوشته مراصد[ر.م]، نام موضعى هم هست.

آيين بيستوششم

(در [حرف] شين قرشت با هاى هوّز)
شه ـ (چو دل) لادرز[ر.م] و (چو رخ) نفرين و مذمّت و كلمه اى است كه در مقام نفرت و كراهت گويند و عبارتى است كه در هنگام بازى شطرنج بهواسطه آن حريف را از مات شدن خبر كرده و امر كنند كه شاه را حركت دهد و بعضاً «كيش» گويند و (چو بد) مخفّف شاه و تركيبات «شه»

صفحه 156 - جلد سوم
از «شه بالا» و «شه نيمروز» و مانند آنها مثل تركيبات «شاه» است.
شه تار ـ تار گنده و اوّلين تارى كه در سازها بندند.
شه توت ـ توت سياه و هر توت لطيف آبدار.
شهِ دو پاس ـ آفتاب و قلب و دل و پادشاه نيمروز [ر.م ]و وجود مقدّس حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) و وجود مبارك حضرت آدم(عليه السلام) بهواسطه آنكه روز قيامت كه به اعتقاد پارسيان هزار سال دنيا است، مقدار چهار پاس است و حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) تا دو پاس از روز گناهان امّت را شفاعت خواهد كرد و حضرت آدم(عليه السلام) هم تا دو پاس از روز كه معادل پانصد سال دنيا است، در بهشت بوده است.
شها ـ (چو قضا) هر چيز بد و زشت و زبون.
شهاب ـ (چو كباب) شاه آب[ر.م] و به عربى، مطلق شير ممزوج با آب و يا خصوصاً آنچه دو ثلثش آب باشد كه «شهابه» نيز گويند و (چو كتاب) كوكب و ستاره و شعله كشيدن آتش و هم به معنى معروف كه «شخانه» و «ستاره آتش باز» و «ستاره غلتان يا غلطان» و «شوله» نيز گفته و بعضاً با لفظ «تير» مركبّش نموده و گاهى به لفظ «ثاقب» موصوفش داشته و «شهاب ثاقب» نام كرده و در جمع آن «شُهُب» و «شهب ثاقبه» گويند. در بحرالجواهر[ر.ض ]گويد: شهاب شعله آتشى است درخشنده كه در جوّ هوا مانند ستاره روشنايى نمايان گردد و در «شخ» از برهان[ر.ض ]گويد: شخانه شعله اى است كه شب ها مكرّر در آسمان پيدا گردد و گويند بخار سوخته اى است كه به سبب ثقلى كه دارد متوجه زمين گردد و توضيح اين اجمال موافق نوشته هدايه [ر.ض] ميبدى آنكه دود و دخان لطيف و سهل التشكّلى كه از زمين متصاعد شده و به بالا مى رود، اگر از زمين منفصل نشده و به حالت اتصال باقى باشد از كره نار اشتعال يافته و به زمين افتد، آن را «حريق» گويند و اگر به زمين متصل نباشد از كره نار مشتعل شده و در نظر چنان نمايد كه محو و خاموش گرديد و اين را «شهاب» و «تير شهاب» گويند و محقق طوسى[خواجه نصيرالدين ]در شرح اشارات[تأليف ابن سينا در فلسفه] فرمايد كه نخست طرف بالايى آن اشتعال يافته، پس تا آخرش سرايت كرده و به همان وضع امتداد طولى نمودار گرديده و آن را «شهاب» گويند و پس از آنكه اجزاى ارضيّه مبدل به آتش صرف گرديدند، از نظر غايب شده و گمان مى رود كه خاموش شدند و حال آنكه در واقع موجود بوده و خاموش نمى شوند. و بالجمله اگر آن دود و دخان متصاعد غليظ باشد، بعد از اشتعال از كره نار به زودى خاموش نشده و به اندازه غلظت خود چند روزى و يا چند ماهى پديدار بوده و به شكل نيزه و يا حيوان دُم دار و گيسودار و شاخ دار مدتى نمودار گردد، چنانچه نقل شده كه پس از مدتى از حضرت مسيح(عليه السلام)، آتش زبانه دارى در ناحيه قطب شمالى از آسمان ظاهر شده و در تمامى سال به همان حال باقى و تمامى عالم از نه ساعت روز تا شب به حدى ظلمانى مى شد كه هيچ چيز را نمى توانست ديد و چيزهايى شبيه به خاكستر و گياه خشك و ضعيف و شكسته از آسمان به زمين مى باريد. و در بعضى از رسائل هيئت گويد كه تير شهاب از جمله اجرام سماويه است از جنس فلز يا سنگ كه با خط منير طويل حركت كرده و آتمسفر را شكافته و بهواسطه اصطكاك هوا گرميده و مشتعل مى باشد، و الاّ نه از ثوابتند و نه از سيّارات بلكه خودشان اجسام كوچكى هستند شبيه به ستاره دنباله دار كه در هوا سير مى كنند و احمد رفعت عثمانى[ر.ض ]گويد: شهاب اجرام كوچكى است كه شب ها در آسمان مانند كواكب برّاق و درخشنده نمودار شده و غايب و ساقط مى باشند و آن درخشندگى كه در سقوط آنها مرتسم مى باشد، در تمامى سال و جميع سال ها به يك روش نبوده و هر سال به سال ديگر متفاوت و در دهم اغستوس[ر.م] و 30 ايلول[آخرين ماه سال رومى] و 2 و 12 كانون ثانى[چهارمين ماه سال رومى] با اوقات ديگر سال مغاير و حقيقت آن تا مدتى قبل به كلى مجهول تا آنكه ارباب هيئت جديده احتمال مى دهند كه ماهيّت آن عبارت از هيئت مجتمعه مواد مشتعله اى باشد كه مانند ساير سيّارات در اطراف آفتاب متحرك بوده و در هنگامى كه كره زمين با حركت سنويّه خود در ميان يكى از آن هيئات

صفحه 157 - جلد سوم
مجتمعه داخل مى شود، همان هيئت بهواسطه سرعت خود و فشار آتمسفر اشتعال يابد و گاه است كه بعضى از آنها بهواسطه شدت كثافت[جسيم بودن]، مجذوب جذّابه زمين بوده و به روى زمين مى افتد. و بعضى از مترجمين هيئت جديده گويد: البته بارها ديده ايد كه شب يك دفعه ستاره اى از ميان ستاره ها سرازير شده و پايين آمد و معدوم گرديد و گاهى خط روشنى در طريقه هبوط تا زوال خود احداث نمود. در اوّل نظر خيلى روشن و فروزان ديده شوند و ديده شدن آنها با غلطيدن در يك لمحه است كه ما آنها را «ستاره غلطان» يا «شهب ثاقب» مى گوييم و حال آنكه آنها ستاره نيستند، نه از ثوابتند و نه از سيّارات زيراكه افتادن ستاره از آسمان ممكن نيست، آن هم بر روى زمين ما. چگونه مى شود كه از مأموريّت خود تمرّد نموده و به كره زمين محقّر ما بيفتند و چرا بيفتند؟ بلكه اين ستاره هاى غلطان اجسادى خيلى كوچك هستند كه در ميان فضا به هر سو گرديده و مدارى به دوره آفتاب دارند و با خط بيضى به دور آن متحرّك مى باشند و بعضى از آنها چون خاكستر سوده [ساييده] فشرده بوده و بعضى ديگر جسدى قايم مى باشد، چون قطعه سنگ يا پارچه معدن فلزى و اگر چه اين اجساد در همه نقاط زمين بسيار و در همه جا پاشيده است، ولى بالخصوص در 29، 30، 28 اسدماه[مرداد] و 31 عقرب ماه [تير] و 1 و 2 قوس [آذر] از ساير اوقات بيشتر و اگر در اين ايام شب به آسمان نظر كنيد، در ربع ساعت اقلاً بيست ستاره غلطان مى توانيد بشماريد و در تكوّن اين اجساد على التحقيق معلوماتى در دست نيست يا مى گوييم شكسته هاى كره عظيمى است كه اوّل در اينجا دور مى نموده و يا مى گوييم زايد مانده مصالح كره هاى موجوده است كه بنا به سبب نامعلوم نتوانسته اند به كلى وصل شوند و همان طور در جزئيّت خودشان مانده و در ميان فضا مى گردند. پس گويد: اين اجساد عنصرى گمراه كه در ميان فضا شنا مى كنند، هر وقت در مدار زمين واقع شدند، بيشتر از اوقات طبقه علوى آتمسفر ما را فصل نموده و مشتعل گشته و به نظر ما مثل ستاره اى غلطان مى آيند و گاهى نسبت به خط حركت هنگام طيران خودشان در آتمسفر تعمّق يابند و به سطح زمين بيشتر نزديك آيند و در اين صورت گاهى مثل ستاره اى غلطان و گاهى مثل گوى آتشين بزرگ يا كوچك با درخشندگى خيره سازى در نظر ما نمايان شود و آن را در اين حالت ستاره غلطان نمى گوييم بلكه اين حالت آن را «سنگ آسمانى» مى نامند ولى در واقع ستاره غلطان و سنگ آسمانى همه يكى است. همين كه در تقرّب زمين كه بايد به سطح زمين بيفتد، آن را «سنگ آسمانى» گويند و اگر از آتمسفر ما غلطيده و به راه خود رفت، آن را «ستاره غلطان» نامند. پس گويد: سنگ آسمانى گاهى در هوا برافروخته شده و در همان لمحه معدوم گردد و گاهى غفلتاً مى تركد و صدايى نمى كند و گاهى مى تركد و صداى شديدى چون گلوله توپ مى دهد و مى شكند و شكسته هاى آن بر روى زمين افتد و گاهى نمى تركد و در قطر و حجم تكوينى خود فرود آيد و به زمين افتد; آن وقت اگر محل هبوطش را نشان كرده و زود برسيم، سنگ نيم گرمى كه هنوز سرد نشده پيدا مى كنيم و همان آتش پاره است كه خاموش شده و خودش سنگ آسمانى است و بعد از برداشتن مى بينيم كه در دست خودمان سنگ زمين را نگرفته ايم بلكه نمونه اجساد آسمانى است كه تماشا مى كنيم. از همه غريب تر هر وقتى كه تجزيه كرده و اجزاى تكوينيّه آن را مشخّص مى نماييم، مى بينيم كه اجساد آسمانى با اجساد زمين هيچ تفاوتى ندارد و ماهيت هر دو يكى است و هرچه در زمين است همان ها در آسمان است و سنگ آسمانى بيشتر به رنگ خاكسترى و مخلوط به آهن مى نمايد و در اكثر آنها از معادن بسيار است، گاهى طلا نيز ديده شده ليكن آهن آن بسيار و مى توان از همان آهن چاقو و نعل و حلقه درست نمود و بزرگى سنگ هاى آسمانى متفاوت و گاهى خيلى كوچك و گاهى چهل خروار ديده شده و الان در موزه هاى اوروپا چندين صد از اين سنگ ها مى توان ديد، گاهى مى شود كه بر سر آدمى افتد و كمتر نقطه اى است كه اين سنگ ها نيفتاده باشد.
شهابه ـ (چو خرابه) رجوع به «شهاب» نمايند.

صفحه 158 - جلد سوم
شهاد ـ بر وزن و معنى حرام.
شهادت ـ (چو شماتت) دانستن و حاضر شدن و مطّلع بودن و معاينه كردن و در اصطلاح متشرّعه، خبر دادن غير حاكم است از حقى كه شخصى را در ذمّه ديگرى ثابت و محقّق باشد و بلكه خبر دادن مطلق امر محقّق است.(عر)
شهادت سربسته ـ شهادتى كه از روى راستى و اخلاص بوده و ساختگى و غرض در آن نباشد.
شَهارو ـ حوض كوچك و شير انبار آب كه آب از آن مى آيد و از فلزات درست نمايند.
شَهاريج ـ (چو سلاطين) انبار آب.
شهامت ـ جلدى و ذكاوت و نفوذ حكم و حريص بودن بر كارهاى بزرگ.(عر)
شهب ـ (چو شتر) جمع شهاب است.(عر)
شهباز ـ (چو سرباز) شاه باز[ر.م].
شَهبال ـ (ق) شاه بال [ر.م].
شَهبالا; شَهباله ـ (ق) شاه باله [ر.م].
شهبانج; شهبانك ـ شابانك [ر.م].
شهبد ـ (چو گندم) سرجنگ[ر.م] و سپهسالار و پيش جنگ.
شهبن ـ (چو عنبر) شاه بن[ر.م].
شهپر; شهپره ـ (چو زَلزَله) پيره زن و بال بزرگ مرغان و بال اوّلين آنها.
شهتار; شهتوت ـ (چو سردار و اَمرود) رجوع به تركيبات «شه» نمايند.
شهد ـ (چو قند و جفت) موم و عسل.
شهداب; شهدابه ـ (چو سردار و سردابه) عسل آب.
شهدانج; شهدانق ـ (چو بدحالت) معرّب شهدانه[ر.م].
شهدانه ـ (چو سردابه) شاه دانه[ر.م].
شهر ـ (چو سخت) به معنى معروف كه به عربى «بلده» و «مدينه» و به پارسى «كندر» و «گرد» و «باره» و «شار» هم گويند و در لغت عرب، عالم و دانا و هلال و مطلق ماه و يا وقت ظهور و كمال آن و يك جزو از دوازده جزو سال كه آن را هم «ماه» گويند.
شهرآباد ـ شهرى است بزرگ و جليل القدر كه شهر حضرت خليل(عليه السلام) بوده است.
شهرآراى ـ زينت دادن و آيين بستن شهر و امر و فاعل از آن معنى.
شهرآزاد; شهرآزاديّه ـ نام شهرى است كه اردشير ابن شيرويه[پادشاه ساسانى قرن 7م] پادشاهِ آن را به زهر كشته و به تصرف خودش آورد و رجوع به «دارا» هم نمايند.
شهربند ـ ديوار قلعه شهر.
شهرتاش ـ شهريار و دو شخص كه از اهل يك شهر باشند.
شهرخورد ـ قصبه.
شهررَوا ـ زر و سيم رايج و خالص.
شهرزاد--->ساسانيان.
شهرزور ـ به نوشته برهان[ر.ض]، شهرى است نزديكى بابل[در بين النهرين] و در مراصد[ر.ض] گويد: ناحيه بزرگى است مابين اربل[در عراق] و همدان.
شهر سبز ـ نام ديگر شهرى است كش نام در حوالى سمرقند[در ازبكستان].
شهرستان ـ احمد رفعت[ر.ض] گويد: شهرى است در خراسان و در برهان[ر.ض] گويد: حصارى است كه بر دور شهر بزرگ كشند و در مراصد[ر.ض] گويد: نام چند موضع است; يكى از بلاد فارس و ديگرى در اصفهان كه جى و مدينه نيز گويند و سيّمى شهركى است از خراسان در سه منزلى نسا مابين خوارزم[در ازبكستان] و نيشابور.
شهر قباد ـ شهرى است مابين ارّه جان[در فارس] و نيشابور.
شهركند ـ شهرى است در نزديكى جند در تركستان [آسياى مركزى].
شهرمند ـ پُرطمع.
شهرناز ـ نام خواهر جمشيد[چهارمين پادشاه پيشدادى] كه با خواهر ديگرش، ارنواز، در حباله ضحّاك [شخصيّت پليد شاهنامه] بودند و بعد از كشته شدن او هر دو به فريدون [ششمين پادشاه پيشدادى ]منتقل شدند.

صفحه 159 - جلد سوم
شهرنو ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام چند قصبه است; يكى در كشمير و ديگرى در باخرز[در افغانستان] و سيّمى در عراق كه در ايام سلطان فتحعلى شاه قاجار، يوسف خان كرجى كه منصب سپهسالارى داشت، بنايش نموده و به سلطان آباد مشهور است.
شهران كزار ـ (ل) نام پهلوانى است از استخر [در فارس].
شهربانو ـ به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، دختر يزدجرد، آخرين ملوك ساسانى، كه نام عربى اش غزاله و يا سلامه بوده و با دو خواهر ديگرش به دست اسلاميان و خودش به زوجيّت حضرت حسين ابن على(عليهما السلام) موفّق گرديده و والده معظّمه حضرت زين العابدين(عليه السلام) مى باشد و يك خواهرش هم زن عبدالله ابن عمر گرديده و مادر سالم ابن عبدالله است و خواهر ديگرش هم زن محمد ابن ابى بكر بوده و قاسم ابن محمد از او به وجود آمد.1
شهرت ـ واضح و آشكار شدن هر چيز و يا خصوص امر قبيح كه به پارسى «آوازه»[گويند].(عر)
شهرت شعار; شهرت گير ـ مشهور و معروف.
شهرتاش; شهرستان ـ رجوع به تركيبات «كوه» و «شهر» شود.
شهرش ـ (چو عنبر) ارش[ر.م] بزرگ.
شهرناز ـ رجوع به تركيبات «شهر» نمايند.
شهروا ـ (چو اَژدَها) اسكناس و زر و سيم قلب و ناسره و بالخصوص زر قلبى است كه پادشاهى ظالم بنا بر شدّت و تندى خوى در ملك خودش رايج كرده و بدين نامش ناميد كه در غير ملك او به هيچ نمى گرفتند.
شَهرَوان ـ (ل) به نوشته گنج دانش[ ر.ض]، شهرى بوده بر لب دجله بغداد و شهر واسط و آن را دسكره مى گفتند.
شهرود; شهروز ـ (چو اَمرود) شاه رود[ر.م].
شهروزه ـ (چو منصوره) گدايى كه در هر روز در يكى از محلات شهر و كوچه و بازار گرديده و گدايى كند.
شهره ـ (چو هرزه) محرّف شهله [ر.م] و هم نام شخصى است كه بهرام گور[پانزدهمين پادشاه ساسانى در قرن 5م ]بر تخت تورانش نشانيد.
شهرى ـ (چو سعدى) نوعى از خوانندگى و هر چيز منسوب به شهر، خصوصاً اهل شهر و ساكن شهر در مقابل دهاتى.
شهريار ـ (ر) كلانتر و بزرگ و رئيس شهر و شاهنشاه و هم بلوكى است در يك منزلى طهران كه آب و باغاتش فراوان و غلاّتش ارزان و ميوه جاتش ممتاز و انگورش باامتياز و بادش جان گداز و مردمانش گروه متفرّقه از كرد و ترك و تاجيك[فارس] و شيعه مذهب مى باشند.
شهريدن ـ (چو ترسيدن) پخش و پهن شدن و پريشان و پراگنده بودن و از هم پاشيدن.
شهرير ـ (چو زنجير) مخفّف شهريور.
شَهريز ـ (ق) نوعى از خرما است.
شهريزاد ـ چنانچه در «ساسان» اشاره نموديم، نام بيستوپنجمينِ ملوك ساسانى بوده كه در 639 ميلادى بعد از اردشير ابن شيرويه جلوس نموده و چهل روز حكمرانى نمود.
شهريور ـ (چو بدطينت) نام ماه ششم سال هاى شمسى كه در «تاريخ جلالى» و «تاريخ فرس» مذكور گرديده و در اين زمان شهريور جلالى تقريباً با اواخر اسد[ر.م] و اوّل سرطان [ر.م] مطابق بوده و شهريور فرس كه «شهريور قديم» نيز گويند، با 17 و 18 و 19 جَدى[ر.م] موافق آيد. بالجمله شهريور نام روز چهارم ماه هاى شمسى هم هست كه «شهريورگان» نيز گفته و بنابر قاعده مذكوره در «آبان»، روز جشن پارسيان است و هم نام فرشته اى است موكّل بر فلزات و آتش و تدبير امور و مصالح روز شهريور و ماه شهريور.
شهريورگان --->شهريور.
شهريّه ـ مقرّرى ماهانه.(عر)
شهزود; شهزور ـ (چو اَمرود) شهرزور[ر.م].
شهزيره ـ (چو گنجينه) شاه زيره[ر.م].

1. در كتب حديث مانند اصول كافى و الارشاد، نام مادر امام چهارم(عليه السلام)شهربانو است. ولى در كتاب تاريخ در مورد نام ايشان اختلاف است و علاوه بر شهربانويه، به دوازده صورت ديگر نيز آمده است، همچو: شاه زنان، جهان شاه، شهرناز، جهان بانويه، خوله، سلافه و...(سيره پيشوايان، مهدى پيشوائى، ص 233)

صفحه 160 - جلد سوم
شَهسوار ـ شاه سوار[ر.م].
شهقام ـ (چو سردار) شاه قام[ر.م].
شَهكار ـ (ق) كار بزرگ و كار فرمودن بى مزد.
شَهكال ـ (ق) كاج [ر.م] و لوچ.
شَهگان ـ (ق) شايگان [ر.م].
شهلا ـ (چو صحرا) چشم سياه فريبنده و مايل به سرخى و هم نام يكى از آب هاى عرب است.
شهلات ـ (چو سردار) عسل با موم.
شَهلان ـ (ق) نام ولايتى و يا كوهى و يا جايى است نزديك به كوه الوند.
شهلنگ ـ (چو فرزند) طناب ساز و ريسمان تاب.
شهلوج; شهلوچ ـ (چو اَمرود) آلو گرده و آلوچه زرد.
شهله ـ (چو هرزه) پيره زن و چربى گوشت و گوشت بسيار چربين.
شهليدن ـ بر وزن و معنى شهريدن.
شهناز ـ نام يكى از شش آوازه موسيقى.
شهنامه ـ (چو هنگامه) به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، اثرى است بلاغت گستر كه علاّمه محقّق نصيرالدين طوسى فردوسى كه در 1273ميلادى ـ مطابق 672 هجرى ـ وفات يافته، به زبان پارسى به نام سلطان محمود سبكتكين غزنوى به رشته نظم آورده و با اينكه نقدينه همّت خود را در آن مصروف داشته و در نظم و انشاى آن طرزى عجيب آغازيده و مدّت سى سال مايه پرقيمت عمر عزيز خود را در تنظيم و ترتيب آن گوهر گران بها كه متضمّن 60هزار بيت است، خرج و صرف نموده و بازهم مقبول سلطان نيفتاده و ازاين رو يك چندى ابيات آبدار در هجو آن سلطان گفته و از وى برائت جسته و منصرف گرديد. پس گويد: فردوسى طويل نامى از شعراى عصر سلطان بايزيد[پادشاه عثمانى] هم كتابى به نام شهنامه كه بر 000،650،1 بيت مشتمل بود، به زبان تركى در 300 مجلّد تأليف داده و تقديم حضور آن سلطان نمود و ازآن رو كه تنها 80 جلد از آنها پسنده طبع همايونى گرديده و ساير مجلّدات را رد نمودند، اين فردوسى هم مثل فردوسى اوّل به نهايت شكسته خاطر بوده و ممالك عثمانيه را ترك گفته و به ارض خراسان هجرت نمود. و پوشيده نماند آنچه در ترجمه شهنامه اوّل نگاشته، از همه جهت مخالف مشهور و نوشته مورّخين است و به جهت وضوح مطلب به تنقيح [پيراستن] آن نپرداختيم[به «فردوسى» رجوع شود].
شهناى ـ (ق) سُرنا[ر.م].
شهند ـ (چو سمند) نيكى و بهبودى.
شهنش ـ (چو مجلس) شايع و منتشر كردن.
شهنشاه; شهنشه ـ (چو قلمدان و سمندر) شاهان شاه[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
شه نگار ـ (چو زهر مار) فريب و دغاى عظيم.
شَهَنگانه ـ تگرگ و ژاله.
شهنو ـ آتش و شورباى رشته.
شهوار ـ (چو سردار) شاهوار.
شهوت ـ (ر) ميل و اشتياق نفس است بر امور لذيذه، خصوصاً جماع و مباشرت و گاهى بر گرسنگى هم اطلاق نمايند و در قطر[ر.ض] گويد: دوست داشتن و آرزو كردن و رغبت نمودن و حركت نفس است از پى طلب لذايذ، و جمع آن، شهوات است.(عر)
شهوت انگيز ـ هر چيزى كه به سر ميل و رغبت آورد.
شهوت پرست ـ تابع شهوت و كسى كه دلخواه خود و خواهش نفس خود را به عمل آورد.
شهورد ـ (چو فرزند) خباك[ر.م] و خرگاه ماه[هاله ماه].
شهه ـ (چو صله) شيهه.
شهى ـ (چو صفى) خوش و خرّم و پادشاهى و دامادى و هر چيز شيرين، خصوصاً حلوايى است كه از نشاسته و تخم مرغ مى پزند.
شهيد ـ (چو رَسيد و كليد) شاهد، خصوصاً شاهد امين و داناى همه چيز و كسى كه در راه خدا كشته شده باشد و در اصطلاح اطبا، به نوشته مخزن[ر.ض]، هريسه[ر.م] و يا كلّه بريان است.(عر)
شهيدى ـ منسوب به شهيد و در جايى ديدم كه به معنى كوپ [ر.م] و كتان و مرد زن دوست است.
شهين ـ (چو امير) نام اصلى شهر زنگان[زنجان] است.

صفحه 161 - جلد سوم

آيين بيستوهفتم

(در [حرف] شين قرشت با ياى حطّى)
شيئ ـ (چو صيد) درخواستن و اراده كردن و به معنى معروف كه جمع آن اشياء و به پارسى «چيز» گويند و در تعريف آن گويند: هرآنچه قابل تصوّر و دانستن و خبر دادن باشد.(عر)
شياد ـ (چو خيار) خواندن شتر و ماليدن عطر بر پوست و (چو خيّاط) در عرف عامه به معنى محيل و مكّار و مزوّر و رياكار استعمال مى نمايند و در ظاهر مأخذى ندارد. بلى، شيد (بر وزن صيد) به معنى بلند كردن و محكم نمودن و اندودن ديوار است با گچ و كاهگل و مانند آنها. پس دور نيست كه شيّاد از «شيد» به همين معنى آخرى اشتقاق يافته باشد و مردم همچنانى را شيّاد گفتن بهواسطه آن است كه به ظاهرسازى و ساخته كارى و دورويى و چاپلوسى گذرانده و به حسن اعمال ظاهرى بى حقيقت خود قبح و خباثت باطن را پرده پوشى و اندودكارى مى نمايد، چنانچه كاهگل و گچ و مانند آنها ديوار را مستور داشته و اصل حقيقت آن را از انظار مى پوشاند.
شيار ـ (چو خيار و عيان) زراعت و شياريدن و امر و فاعل از آن و زمينى كه با گاوآهن شكافته و به جهت زراعت مهيّا كرده باشند.
شياريدن ـ زراعت كردن و جفت گاو راندن و زمين را شكافتن و به جهت زراعت مهيّا كردن.
شياف ـ (چو خيار) در شرح قاموس[ر.ض] گويد: داروهايى است از براى چشم و در قطر[ر.ض] گويد: نوعى از دواها است كه در چشم و غير آن استعمال نمايند و در بحرالجواهر[ر.ض ]گويد: شياف، جمع شافه و آن دواى چشم و هم دوايى است كه در مقعد و دُبُر داخل مى نمايند. بالجمله لفظ شاف كه زبانزد عامه است، در هيچ يك از كتب لغت موجود نيست و دور نيست كه محرّف شياف باشد و شايد اسم جنس باشد كه در مفردش، شافه گفته و در جمع آن، شياف گويند.
شيام ـ (ق) قصبه اى است ممتاز و دلگشا در سمت جنوبى صنعا كه مردمانش عرب و زيدى مذهبند.
شيان ـ (چو خيار و عيان) جزا و مكافات و خون سياوشان[ر.م].
شيانى ـ (چو خيالى) طلاى ده هفت[ر.م] و يا قسمى است از آن كه به وزن يك درهم بوده است.
شيئو ـ (ل) يا شييو; نام قديمى جزيره سقّز [ر.م] است.
شيب ـ (چو صيد) به عربى، موى و سفيدى آن و هم نام كوهى است و (چو نيك) گودى و سرازيرى و پايين، در مقابل بالا و دُبر و مقعد و متحيّر و سرگشته و مدهوش و آشفته و گريه و نوحه و بى خبر و شتاب زده و رشته تازيانه و دنباله آن و زمين باران ديده اى كه بر روى آن تردّد بسيار شده و آفتاب خورده و خشكيده باشد به طورى كه آمد و شد بر آن دشوار باشد.
شيبِ بلا ـ دنيا و روزگار.
شيبْ پالا ـ كفگير و ترشى پالا[غربال].
شيب و بالا ـ زمين و آسمان و گرم و سرد و راست و دروغ و داد و ستد و دو شخص كه حلالاً يا حراماً با يكديگر مجامعت نمايند.
شيب و تيب; شيب و نيب ـ مدهوش و سرگشته و بى خبر و شتاب زده.
شيبا ـ (چو بينا) طلا و زر و مار افعى.
شيبان ـ خون سياوشان [ر.م] و نام يكى از محلات بصره و هم نام يكى از مشايخ عرفا كه به راعى موصوف و فرقه شيبانيّه هم كه به نوشته احمد رفعت[ر.ض] از جمله فرق 73گانه امّت مرحومه است، بدو منسوب و رجوع به «عجارده» نمايند.
شيبان راعى--->شيبان.
شيبانيدن ـ لرزانيدن و خمير كردن و آرد و مانند آن را در آب آميختن و بر هم زدن و آشفته كردن.
شيبانيّه ـ دهى است در قُرب قرقيسا[در عراق] و رجوع به «شيبان» هم شود.
شيبور ـ بر وزن و معنى شيپور.
شيبوران ـ (ل) به نوشته فرهنگ مخزن[ر.ض]، نام تركى مار است.(كى)
شيبوى ـ شكپوى[ر.م].
شيبه ـ كه «اشنه» و «ريحان ابيض» و «ريحان كرمانى» و

صفحه 162 - جلد سوم
«حبق كرمانى» نيز گويند، به فرموده مخزن[ر.ض]، گياهى است ساقه دار كه شاخ و ساقش سفيد و برگش مايل به سفيدى و غبارناك و گويا با مقراض ريزه كرده اند و خوش بوى با تندى شبيه به بوى سعتر[ر.م] و منبت[محل روييدن] آن بساتين و جاى هاى باران دار و در شيراز، بسيار و در بساتين و مقابر بسيار مى كارند و رايحه آن شبيه به كافور است.
شيبيدن ـ (چو پيچيدن) لرزيدن و درهم و آشفته بودن و خمير شدن.
شيپشيپ ـ كفش راحتى كه در خانه و منزل مى پوشند.(كى)
شيپور ـ (چو ميمون) رجوع به «نفير» نمايند.
شيپوى ـ (ق) شكپوى[ر.م].
شيت ـ (چو نيك) شبت[شويد] و هر چيز بى مزه.
شيترك; شيتره ـ (چو بدنظر و فلسفه) شاه تره.
شيث ـ (چو صيد) به نوشته پاره اى تواريخ ايرانى و عثمانى، نام پسر سيّمينِ حضرت آدم(عليه السلام) كه در 230 خلقتى يا 130 هبوطى متولّد و بعد از وفات پدر به مسند خلافت و رياست گذشته و 29 يا 50 صحيفه محتوى بر رياضيات و الهيات و حكمت الهى و صنايع مشكله نامتناهى بدان جناب نازل و شريعتش موافق شريعت پدر و به زعم بعضى، اوّل بانى كعبه هم او بوده و نخستين كسى است كه بعد از وفات پدر به تعميم احكام شريعت و تدريس فنون حكمت پرداخته و ازاين رو به اورياى ثانى ملقّب گرديد كه اوريا به زبان سريانى، معلّم است، چنانچه «شيث» گفتن هم كه معنى سريانى آن «هبة الله» است، بهواسطه آن بوده كه خداوند جليل بعد از شهادت هابيل آن جناب را به حضرت آدم(عليه السلام) عنايت فرمود. و بالجمله مردم در زمان او به دو فرقه بوده، يكى طريق متابعت وى را پيموده و ديگرى پيروى اولاد قابيل نمودند و بعد از 912 يا 972 سال زندگانى در 1042 هبوطى يا 1202 خلقتى بدرود جهان گفته و حضرت انوشش[انوش بن شيث] در غار ابوقبيس در جوار پدر و مادر مدفون ساخت.(سر)
شيح ـ (ق) در ترجمه و اقسام آن، رجوع به «درمنه» شود.(عر)
شيخ ـ (ق) بزرگ و رئيس و خواجه و استاد و عالم و شوهر زن و مرد پير يا بالخصوص آن كه از چهل گذشته باشد و يا از پنجاه يا پنجاهويك سال تا هشتاد سال يا آخر عمر و جمع آن شيوخ و اشياخ و اسم جمع آن مشيخه و جمع مشيخه هم مشايخ است و از صحاح[ر.ض] جوهرى نقل است كه جمع شيخ شيوخ و اشياخ و شيخة و شيخان و مشيخة و مشايخ است و بالجمله لفظ شيخ نام درختى هم هست و دهى هم هست در اصفهان و در اصطلاح عرفا، پير و مرشد را گويند و (چو نيك) حاشيه و طرف و كناره.(عر)
شيخ الاكبر--->محيى الدين.
شيخ الهى ـ به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، از اعاظم عرفا و اولياى كرام بوده كه نامش عبدالله و در تاريخ وفات او كه 896 مى شود، گفته اند:
   «غريق رحمت حق شد ازآن رو *** شدش تاريخ(رحمت بر الهى)». شيخ الانبيا--->حضرت يعقوب.
شيخ شطّاح --->روزبهان و شطّاح.
شيخ عطّار--->عطّار.
شيخ فانى ـ مرد بسيار پير كه قواى وى ضعيف و سست شده باشد.
شيخ المرسلين ـ حضرت نوح(عليه السلام) است.
شيخ نجدى ـ شيطان لعين است.
شيخ اليهودى ـ از عجايب المخلوقات[ر.ض] نقل است كه در بحر مغرب [ر.م] قسمى از ماهى است موسوم بدين اسم كه رويش مثل روى آدمى و ريش سفيد درازى دارد و شب شنبه از آب بيرون آمده و تا شب يكشنبه در خشكى بوده و هر آزارى را كه بدو رسد تحمّل نمايد و آن را از آن جهت «شيخ اليهودى» گويند كه ريش سفيد دارد و بر صورت آدمى است و روز شنبه به آب رود.
شيخان ـ (چو ميدان) تثنيه عربى شيخ و جمع پارسى آن و هم نام موضعى است در مدينه كه در غزوه احد اوردوگاه

صفحه 163 - جلد سوم
حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) بوده است و رجوع به «مشهد أم النبى» هم شود.
شيخوخت; شيخوخيّت ـ پيرى و شيخ شدن.(عر)
شيد ـ (چو صيد) سالوسى[ر.م] و (چو نيك) نور و هر چيز نورانى و بسيار روشن، خصوصاً آنچه نورش ذاتى بوده و كسبى نباشد و بالخصوص آفتاب و نام پشنگ ابن افراسياب[شاهزاده تورانى شاهنامه] هم هست كه به سبب كثرت جمال بدين اسم موسوم و كيخسرو ابن سياوش كه خواهرزاده اش بود، با وى كشتى گرفته و چنانش بر زمين زد كه هلاك شد و نام يكى از شاگردان سنمّار[معمار رومى] و يا حكيمى بوده كه هفت عمارت مشهور به هفت منظر را از براى بهرام گور[پادشاه ساسانى قرن 5م] ساخته و شهر آمل را به انعام و جايزه آن گرفت.
شيداسپهبد ـ روح القدس.
شيد اهرمن ـ نور شيطان و خيالات زشت و باطل و وساوس شيطانى.
شيد ايزد ـ نور خدا.
شيدرنگ ـ حكيمى بوده پهلوان و در نهايت فضل كه طبيعت را خدا و واجب الوجود مى دانسته.
شيدا ـ (چو صحرا) ديوانه و لايعقل و مجنون.
شيداب ـ (چو ميدان) حكيمى بوده كه خاك را خدا مى دانسته[از برساخته هاى فرقه آذركيوان(لغت نامه دهخدا)].
شيدان ـ (ق) سفره و دستار خوان[ر.ض] و هم به فرموده فرهنگ ناصرى[ر.ض]، نام چمنى و مرغزارى است معمور و آبادان در فارس و بسيار نيكو است، چنانچه مانند آن كم جايى باشد و پيرامن آن همه عمارت ها است و چشمه ها و آب هاى روان و طولاً ده فرسخ و عرضاً دو فرسخ و در فصل بهار ميان آن را آب گيرد و گويند بهشت دنيا چهار است: غوطه دمشق و سغد سمرقند[در ازبكستان] و شعب بوان[در فارس] و شهر ابلّه[در عراق]، ولى صاحب تاريخ فارس[ر.ض] چهارم آن را مرغزار شيدان [در فارس] ذكر كرده است.
شيدايى ـ جنون و ديوانگى.
شيدخ ـ (چو ديگر) اسب.
شيدَسب ـ نام پسر گشتاسب[پنجمين پادشاه كيانى].
شيدوش ـ نام پسر گودرز[پهلوان ايرانى شاهنامه] كه برادر گيو است.
شيده ـ (چو ريزه) شيد(چو نيك)[ر.م].
شيذ; شيذر ـ (چو نيك و ديگر) آفتاب و شيد[ر.م] و نام خداى تعالى است.
شيذقان ـ (ل) شاهين و مرغ باز.
شيذير ـ (چو بى دين) شيذر[ر.م].
شير ـ (چو تير) چند معنى مشهور دارد:
   1. برج اسد كه در «اسد» مذكور افتاد.
   2. حيوانى است درنده و مشهور كه به عربى «اسد» و «سلطان البهايم» گفته و به هندى «آكهه» نامند.
   3. مزمّل كه در «مزمّل» مذكور است.
   4. مايعى است حيوانى سفيدرنگ مشهور كه در پستان ها توليد يافته و به عربى «لبن» و به هندى «دودهه» و به تركى «سود» موسوم و در تغذيه اطفال و حيوانات شيرخواره لازم و از آب سنگين تر و طعم آن به حلاوت مايل و از سه جزو مائيّت و دُهنيّت و جُبُنيّت[سفيدى شير ]مركّب و به حسب غلبه هريك بر ديگرى طبيعت آن در حرارت و برودت و رطوبت و يبوست و اعتدال مختلف مى باشد.
شيرِ آسمان ـ برج اسد[ر.م].
شيرافكن ـ شجاع و دلير و پهلوان.
شيرالبشر ـ وجود مقدّس حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله).
شيرانداز ـ شيرافكن[ر.م] و پستان پُرشير كه قطره قطره از آن بچكد.
شيراَوژَن ـ شيرافكن و نام شخصى هم بوده است[از اعقاب رستم فرخزاد و رستم زال(لغت نامه دهخدا)].
شيربا ـ دوراغ[ر.م] و شيربرنج و ماستى و شير بسته شده اى كه در آن ميوه هاى خشك ريخته و مى خورند.
شيربخت ـ كنجد و نوعى از چربيّات است.
شيربَخشير ـ بيخى است دوايى كه از هندوستان آرند.
شيربرنج ـ آشى و شله مانندى است معروف كه از برنج

صفحه 164 - جلد سوم
و شير مى پزند و گاهى «آش شير» هم گويند.
شيرِ بشر ـ شيرالبشر[ر.م].
شيربها ـ كابين و قيمت شير كه به دايه دهند و هر چيزى كه از زر و سيم و غيره در هنگام دامادى به خانه عروس فرستند و اينكه اهالى ما حق ارثيه پدر و مادر از اولاد را هم «شيربها» گويند، وجهى و مأخذى ندارد.
شيرپخت ـ كنجد و نوعى از چربيّات است.
شيرپنجه ـ پنجه شير و علّت [بيمارى] سرطان.
شيرِ پولادخاى ـ شيرافكن[ر.م] و اسب پُرزور.
شيرجامه ـ پستان و كاسه و پياله اى كه در آن شير كنند.
شيرِ چرخ ـ برج اسد[ر.م].
شيرِ خام خوردن ـ غفلت و خام طعمى و مفسد بودن و حلال را از حرام فرق نكردن.
شيرِ خدا ـ وجود مقدس حضرت على(عليه السلام).
شيرخشت; شيرخشك ـ ترنجبين [ر.م] و يا شبنمى است كه در خراسان بر روى سنگى و يا درخت بيد و يا سياه بيد[ر.م] و يا سياه چوب نشسته و مانند صمغ منجمد گردد و در تحفه[ر.ض ]گويد: اسم صمغ بعضى از اشجار هرات است و از جنس شبنم مانند ترنجبين [ر.م] و بهترين آن بزرگ دانه و سفيد و شيرين است كه چون در دهان نگاه دارند، كام و زبان را سرد كند و مصنوعى آن كه از آرد جو سازند، اين صفت نيست و در مخزن[ر.ض] فرمايد: گويند شبنمى است كه در هرات و خراسان و بعضى بلاد فرنگ بر دو درختى كه به زبان نواحى خراسان يكى از آنها «كشيرو» نام داشته و ديگرى «كبيرو» نام دارد، مى نشيند و آن درخت به قدر دو سه قامت بلند و چوب آن خال دار و زرد و سفيد و اندكى ثقيل الوزن و از آن عصا سازند و كمياب و قيمتى است. پس گويد: تحقيق آن است كه آن صمغى است كه از گره هاى آن درخت آمده و منعقد مى گردد و از قبيل شبنم نيست و «شيرخشك» گفتن هم دلالت بر اين دارد زيراكه شير اصلاً دخل به شبنم ندارد بلكه اسم ديگر آن نيز كه «شيرخشت» است، دلالت بر آن مى كند زيراكه «وخشت» در زبان اهالى آن نواحى به معنى صمغ است و بعد از آنكه كشيرو يا كبيرو را بدان اضافه و تركيب داده و كاف را از اوّل آنها و واو را هم از آخر آنها و اوّلِ وخشت براى تخفيف و كثرتِ استعمال اسقاط نمودند، «شيرخشت» و «بيرخشت» مى شود و در پزشگى نامه[ر.ض] گويد: شيرخشت عصير[شيره ]منجمد و شيرينى است كه از دو نوع درخت حاصل و سه قسم از آن در تجارت متداول است:
   1. شيرخشت اشگى و آن را بدين روش اخذ مى كنند كه شكاف هاى چند بر پوست ساقه و يا شاخه هاى باريك درخت شيرخشت وارد مى آورند. پس، از آن شكاف ها عصيرى خارج شده و به شكل قطرات اشگى مستطيل منجمد مى گردد و اين قسم خالص تر و سفيدتر از ساير اقسام و طعم آن شيرين و گوارا و فى الجمله مكره مى باشد.
   2. شيرخشت تخته اى عبارت از قطعاتى است زرد چركين ملتصق به هم و غير خالص و طعم آن شيرين و خيلى مكره و بعضاً مهوّع.
   3. شيرخشت چرب و اين قسم از دويّمى غير خالص تر و در حقيقت همان دويّمى است كه فاسد شده است. پس گويد: و قسمى ديگر از شيرخشت است كه از گياه خارشتر اخذ مى شود و عبارت است از ترنجبين كه در محل خود مذكور افتاد و نيز از بعضى اقسام بيد و اسپندان يك نوع شيرخشت مايع جريان يابد كه موسوم به «بيدخشت» و داراى قندى است شبيه به قند نيشكر.
شيرخوار; شيرخواره ـ بچه اى كه از شير خوردن باز نكرده باشند.
شيرداغ ـ جامه پيش باز و آستين كوتاه.
شيردان ـ يا هزارخانه; كه به عربى «حفج» گويند، نام روده است.
شيردل ـ شيرافكن[ر.م].
شيرروغن ـ روغن كنجد.

صفحه 165 - جلد سوم
شيرزج ـ شير مرغ[ر.م].
شيرزده ـ طفلى كه شير مادر كم خورده و ضعيف بماند.
شيرزَق ـ شير مرغ[ر.م].
شيرزن; شيرزنه ـ نهره[ر.م] و چوبى كه بدان ماست را به هم زنند تا كره از دوغ جدا شود.
شيرزه ـ زور و قدرت و قوّت.
شيرِ سپهر ـ برج اسد[ر.م].
شيرسوار ـ آفتاب كه اسد[ر.م] خانه او است.
شيرِ شادُروان ـ صورت شيرى كه در سايبان ها و سراپرده ها نقش كنند.
شيرِ شرزه; شيرِ شرزه غاب ـ حضرت على(عليه السلام) و به «شرزه» و «ببر بيان» هم رجوع نمايند.
شيرِ شَنجَرف گون; شيرِ شَنگَرف گون ـ شراب.
شيرطاقى ـ به نوشته برهان[ر.ض]، مغرور و بيدل است و در انجمن آرا[ ر.ض] اين معنى را تخطئه كرده و به منفور و بى بدل ترجمه نموده است.
شيرِ فلك ـ برج اسد[ر.م].
شير كنجشگ ـ وركاك[ر.م].
شيركوك ـ پوست شير و ببر و پلنگ.
شيرِ گردون ـ برج اسد[ر.م]، انورى[ابيوردى شاعر قرن 6 هجرى در قصائد خود ]گويد:
«گر دل و دست بحر و كان باشد *** دل و دست خدايگان باشد
شير گردون چو عكس شير در آب *** پيش شير عَلَم سِتان باشد»
   و حاصل معنى آنكه اگر بنا بر اين باشد كه دل، درياى خير بوده و دست، معدن بركات و عطا باشد، به جز دل و دست صاحب و خدايگان من دلى و دستى ديگر نباشد و در توضيح معنى شعر دويّمى مى گوييم كه «ستان» به معنى سرنگون است و هم تجربه شاهد است كه هرگاه شير و امثال آن عاجز و مغلوب شوند، بدين روش اظهار عجز نمايند كه پشت به زمين گذاشته و شكم بالا كنند. پس معنى شعر هم آنكه شير عَلَم و بيدق صاحب و ممدوح من بر شير فلك كه برج اسد[ر.م ]است، غالب شده و بدين واسطه شير فلك اظهار عجز كرده و در نزد شير بيدق ستان و سرنگون شده، چنانچه شير اصلى در آب سرنگون است زيرا كه صورت اشياء در آب بر عكس واقع مى نمايد كه اگر چيزى راست ايستاده باشد، در آب سرنگون باشد و بالعكس.
شيرگيا; شيرگياه ـ سوسپند[ر.م].
شيرگير; شيرگيرى ـ مردم مست و يا نيم مست و نام روز 28 ماه هاى جلالى كه در «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
شيرلعاب ـ ا نگبين[عسل].
شيرمال--->نان.
شيرمان ـ شجاع و دلير و پهلوان.
شيرماهى ـ نوعى از ماهى سفيد و لذيذ و فلوس دار كه به وزن يك من تبريزى باشد.
شيرمرد ـ شجاع و دلاور و سالك طريق حق.
شيرِ مردان ـ حضرت على(عليه السلام).
شيرِ مرغ ـ امر محال و شير شب پره[خفاش] و يا خود آن كه مى زايد و بچه خود را شير مى دهد و هيچ مرغى به جز شب پره، شير ندارد.
شيرِ مرغزار آسمان; شيرِ مرغزار چرخ; شيرِ مرغزار سپهر; شيرِ مرغزار فلك; شيرِ مرغزار گردون ـ برج اسد[ر.م].
شيرمگس ـ عنكبوت.
شيرنخشير ـ شير بخشير[ر.م].
شيروشليم ـ نام شهر بيت المقدس.
شيرِ يزدان ـ حضرت على(عليه السلام).
شيرابه ـ (چو بيچاره) خشخاش و يا شيره آن.
شيرار ـ (چو ديدار) ماست آبكى.
شيراز ـ (ق) چند معنى دارد:
   1. شيرازه.
   2. ريچال[ر.م].
   3. دوراغ[ر.م] و قسمى است از پنير و دوغ ترش.
   4. موافق نوشته برهان[ر.ض]، آن است كه شبت[شويد ]

صفحه 166 - جلد سوم
را ريزه كرده و با ماست آميخته و قدرى شير بر آن ريخته و در ظرفى بگذارند تا چند روزى بر آن گذشته و ترش گردد، بعد از آن با نان مى خورند.
   5. شهرى است شهير و بزرگ كه در جوار خرابه هاى شهر قديم موسوم به پرسه پوليس يا فرسبوليس، كه اسكندر ماكدونى[مقدونى] در هنگام مراجعت از هند بدانجا نزول كرده بوده، واقع و مقرّ اداره ايالت فارس و به مسافت 330 كيلومتر از سمت جنوبى اصفهان و طول آن «مح» يا «مح ما» و يا «نبم» و عرض آن «كحل» يا «كط لز» يا «لب لح» و اطول ايّامش از چهارده ساعت هم چند دقيقه كمتر و مردمانش نيكوحال و باذوق و انديشه و اكثرشان ارباب صناعت و هنرپيشه و عموماً به تحصيل علوم متنوّعه راغب و منشأ جمع كثيرى از علما و فضلا و ازاين رو به دارالعلم موسوم و آبوهوايش صاف و معتدل و به گرمى مايل و در هيچ يك از فصول سال صحراها و بيابان هايش خالى از طراوت نباشد و ازاين رو بلبل در آنجا بسيار مى باشد و در قديم به غايت مرغوب و بسيار ممتاز و از همه جهت باامتياز بوده، خصوصاً در عهد ديالمه[آل بويه در قرن 4 و 5هـ] كه هيچ يك از بلاد ايران بدان پايه معمور نبوده و از اطراف و جوانب رو بدانجا نهادندى تا در 1813 ميلادى ـ مطابق 1229 هجرى ـ و هم در 1239 هجرى و در 1269 هجرى بهواسطه زلزله هاى شديده كاملاً خراب و نسبت به وضع قديمى آن در شمار دهات مى باشد و مع هذا باز هم باغات و بساتين آن بسيار و ميوه جات گرمسيرى و سردسيرى آن فراوان و ارزان و به چندين كارخانه هاى حرير و پنبه و اسلحه مشتمل مى باشد و در حوالى آن دهى است موسوم به چهل منار كه عمارت سلاطين كيانى[دوّمين سلسله اسطوره اى ايران ]در آنجا بوده و اسكندر رومى بعد از تسخير فارس خرابش كرده و بسوزانيد. و پاره اى مزاياى ديگر شيراز را در ضمن چند مادّه مى نگاريم:
   ماده1. بانى آن طهمورث ديوبند[سوّمين پادشاه پيشدادى] و يا شيراز ابن طهمورث و يا برد ابن شيراز ابن طهمورث و يا فارس ابن ماسور ابن سام بوده و يا شخصى ديگر شيرازنام از نژاد پيشداديان [نخستين سلسله اسطوره اى ايران ]بنايش كرده و پس از آنكه به مرور زمان منهدم و ويران گرديد، بازهم در 74 يا 81 يا 84 هجرى در عهد خلافت عبدالملك ابن مروان اموى به دست اسلاميان به مباشرت محمد بن يوسف ثقفى، برادر حجّاح ظالم مشهور، تأسيس يافته و عمروليث، دوّمينِ صفّاريان[254ـ290هـ ]تعميرش نمود و به زعم بعضى، بعد از آنكه اسكندر، دارا را كشته و به ايران درآمد، در همان عبور نخست اسكندريّه را در ملك مغرب بنا كرده و سپس شيراز را در ملك فارس اساس نهاد.
   ماده2. در وجه تسميه آن كه به زعم بعضى، به نام بانى خود و يا پدر بانى خود موسوم گرديده، چنانچه در ماده قبل اشارت نموديم و به عقيده ديگران لفظ شيراز از پارسى و تركى تركيب يافته. چون در زمان اسكندر خراج بسيار از شير و ماست مى گرفته اند، روزى شخصى شكايت به پادشاه برده و اين جمله «شير آزات» را به سمع وى رسانيد كه «آز» به زبان تركى به معنى كم است. اسكندر را اين لفظ خوش آمده و اين ملك را به همان مسمّى گردانيد.
   ماده3. در محلاّت و حصار و دروازه هاى شيراز در آثار عجم[ر.ض] گويد كه در شيرازنامههاى قديم آن را به نام هايى كه در اين زمان به جز بعضى از آنها ياد كرده نمى شوند، به هفده محله قسمت كرده اند و الحال به نام ميدان شاه و سنگ سياه و مرباغ و درب مسجد و بازار مرغ و اسحاق بيگ و بال كفد و لب اسب و دزك و درب شاهزاده به ده محله مقسوم مى باشد و سابقاً نه دروازه داشته و اكنون شش دروازه دارد:
   1. دروازه اصفهان: كه در شمال شرقى شهر است.
   2. دروازه باغ شاه: در سمت شمالى آن.
   3. دروازه كازرون: در غرب آن.
   4. دروازه شاه داعى: در جنوب آن.
   5. دروازه قصاب خانه: در جنوب شرقى آن.
   6. دروازه سعدى: در سمت شرقى آن.
   و در مراصد[ر.ض] گويد: ملك ابو كاليجار حصارى

صفحه 167 - جلد سوم
مشتمل بر دوازده دروازه به طول 12هزار ذراع و به عرض 8 ذراع به دور آن كشيده و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: صمصام الدولة ابن عضدالدوله در شيراز بارويى كشيد و به مرور زمان منهدم گرديد و شرف الدين محمود تجديدش نموده و بار ديگر خراب شد. پس شاه شجاع الدين محمود ابن مظفّر[قرن 8هـ] تعميرش كرد و آن نيز خراب شد و كريم خان زند[قرن 12هـ] قلعه محكم و بروج مستحكم ساخت. آقامحمدخان ابن محمدحسن خان قاجار آن قلعه را برانداخت و حسينقلى خان، برادر شهريار زمان، حصارى بر آن كشيد و زلزله آن را نيز از هم پاشيد كه اكنون باقى است.
   ماده4. در انهار و بقاع و مزارات و تكاياى شيراز: از جمله انهار مشهوره اش نهر ركن آباد است كه در «تنگ الله اكبر» مذكور افتاد. و از جمله تكاياى آن تكيه چهل تنان و هفت تنان است كه در «هفت تنان» مذكور خواهد شد و هم تكيه حافظيّه و سعديّه و سيبويه است كه على الترتيب در «حافظيّه» و «سعديّه» و «سيبويه» نگارش داده ايم. و اما بقاع و مزارات شيراز بسيار است و به جهت تيمّن تنها به ذكر امام زاده احمد ابن موسى ابن جعفر(عليهم السلام) مى پردازيم: آن بزرگوار با دو برادر ديگرش، محمد و حمزه، از يك مادر و در نظر پدر از همه محبوب تر و به شاه چراغ ملقّب و خدم و حشمش بسيار بوده و در راه خدا هزار بنده آزاد نموده و در عهد مأمون عباسى با جمع كثيرى اراده شيراز فرموده كه از آنجا فيض ياب حضور حضرت رضا(عليه السلام)باشد. پس در شيراز به دست كسان مأمون در همان محلى كه الان مرقد آن بزرگوار است به شهادت رسيده و به زعم بعضى، در شيراز منزوى و مشغول عبادت بوده تا آنكه وفات يافت و كسى بر مدفن وى اطلاعى نداشت تا آنكه امير يعقوب الدين از وزراى اتابك ابوبكر، خواست در آنجا عمارتى بنياد كند. قبرى ظاهر گرديد كه در آن جسدى سالم و بى تغيّر موجود و خاتمى در دست داشت كه نقش آن «العزّة لله احمد ابن موسى» بوده، پس ابوبكر قبه اى بر قبه آن بزرگوار برآورد و به مرور زمان در زينت آن افزودند تا آنكه ضريح آن را هم فتحعلى شاه قاجار نقره نموده و ميرزا محمدحسين متخلّص به عالى شيرازى[شاعر قرن 12هـ] در تاريخش سروده است:
«كلك عالى زد براى سال تاريخى رقم *** مرقد سبط محمد يافت اين سيمين حجاب»
كه سال 1243[هجرى] مى شود.
شيرازه ـ (چو بيچاره) ربط و انتظام و نظم و نسق و ترتيب، خصوصاً آنچه اوراق كتاب را بدان به يكديگر مربوط سازند.
شيرازه بند ـ كسى كه امورات را نظم دهد و بالخصوص صحّاف را گويند.
شيران ـ (ق) جمع شير.
شيرانِ پولادخاى ـ جمع شير پولادخاى[ر.م].
شيراوژن; شيربا ـ رجوع به تركيبات «شير» نمايند.
شيربان ـ سوسن.(كى)
شيربوم ---> فيروزه.
شيرج ـ (چو ديگر) معرّب شيره.
شيرحام --->فيروزه.
شيرخوان ـ در جايى ديدم موضعى است در ايران كه فريدون [ششمين پادشاه پيشدادى] ضحّاك[شخصيّت پليد شاهنامه] را بدانجا برد.
شيرزا ـ بوزيدان[ر.م].
شيرزج; شيرزَق; شيرزه ـ رجوع به تركيبات «شير» نمايند.
شيرَك ـ دلير و مستولى و مصغّر شير.
شيرم ـ (ق) ژوليده و پشوليده.
شيرنه ـ مخفّف شيرونه[ر.م].
شيرنى ـ عنّاب.
شيرو ـ شيرويه[ر.م].
شيروان ـ نام يكى از حكّام تبرستان[مازندران و اطراف آن ]و يكى از ايلات و طوايف دربند[ر.م] و بلوكى است در خراسان و قلعه اى است در خَبوشان [قوچان] و دهى است در بخارا[در ازبكستان] و شهرى بوده در قُرب نيشابور كه اكنون به قوچان مشهور و هم شهرى است در باب الابواب [باكو] و ولايتى است در آسياى روسى كه مقرّ اداره اش شماخى[ر.م] و شرقاً به درياى مازندران و غرباً به

صفحه 168 - جلد سوم
گرجستان و جنوباً به رود كُر[در كشور آذربايجان] و مغان و شمالاً به جبال البرز و داغستان محدود و محاط و نام قديمى آن البانى و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، در 732 ميلادى ـ مطابق 114 هجرى ـ به دستيارى مروان حمار اموى بدون محاربه مفتوح اسلاميان گرديده و در 987 هجرى مسخّر دولت علّيّه گرديده و اخيراً بازهم ايرانيانش ضبط كرده و در 1229 هجرى تماماً به دولت روسيه ملحق گرديد. بالجمله بدواً به نام بانى خود، انوشيروان عادل، مسمّى بوده تا از كثرت استعمال تخفيفش دادند.
شيرونك; شيرونه ـ جنون و مرض سر و دِماغ [مغز] و مرضى است در بهايم و چوبى كه بدان ماست را به هم زنند تا مَسكه [كره] از دوغ جدا شود و نوعى از جوشش [جوش] كه بر روى اندام اطفال برآيد.
شيروى ـ شيرويه[ر.م].
شيرويه ـ شجاع و دلير و صاحب شأن و شوكت و پهلوانى بوده ايرانى در خدمت منوچهر[هفتمين پادشاه پيشدادى ]و هم چنانچه در «ساسان» اشاره نموديم، نام بيستوسيّمينِ ساسانيان كه پدر خود، خسروپرويز را عاق شد و به قتلش رسانيد. احمد رفعت[ر.ض] گويد: در 629 ميلادى ـ مطابق 7 هجرى ـ پدر خود را اعدام كرده و صاحب تخت و تاج وى گرديد و به جهت استقلال تمام پانزده تن برادران خود را با اولادشان به قتل رسانيد. اينك خودش هم جام مكافات را خورده و زياده بر 9 ماه پايدار نگرديد. نقل است كه خسرو به مأمور قتل خود فرمود كه بهواسطه خدمات ديرينه تو توصيه ات مى كنم كه فلان صندوق را كاملاً تفحّص نمايى كه به پسر خائنم نماند. مأمور هم بعد از قتل وى همان صندوق را نزد شيرويه آورده و در توى آن حقّه اى [صندوقچه اى] كه حاوى چند دانه حَبّ بود، پيدا و در روى آن نوشته بودند كه هركه يك دانه از اين حَب ها را بخورد به ازاله بكارت ده دختر قادر باشد. پس شيرويه يكى از آنها را خورده و در حال[فوراً ]مسموماً درگذشت.
شيره ـ آب بنگ و آب انگور و روغن كنجد و خوانچه [ر.م ]پايه دار و برگ بنگ مخلوط با شراب و نوعى از شراب كه بوزه[ر.م] و آب بنگ را داخل هم كرده و مى خورند و هم يكى از جزاير بحر ابيض [درياى مديترانه] كه در تحت اداره يونان است.
شيرهو ـ (ل) رجوع به «شفترنگ» نمايند.
شيرين ـ (ر.ف) [هر چيز باحلاوت و طفل شيرخواره و عزيز و گرامى].
شيرين ادا ـ مردم فصيح و خوش بيان.
شيرين بان ـ شيرين بيان.
شيرين بيان ـ (به فتح باى ابجدى) شيرين ادا[ر.م] و (به كسر آن) نام تركى نباتى است معروف كه به پارسى شيرازى «مهك» و بيخ آن را «بيخ مهك» گفته و به اصفهانى «مژد» و به هندى «ملهتى» و به پارسى و عربى «سوس» و به فرانسه «رِگليس» گفته و به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، در بيشتر ممالك ايران و در جنوب فرنگستان فراوان و ريشه آن كه به نام عربى خود، «اصل السوس» معروف است، از خارج اسمرالّلون [سياه; گندم گون] و جوف آن زرد و طعم آن شيرين و گوارا است كه قدرى تيزى دارد و در مخزن [ر.ض ]فرمايد: ماهيّت آن اسم نباتى است معروف كه در اكثر بلاد موجود و نبات آن بر روى زمين پهن شده و بر آن چسبيده و قريب به ده ذرع فراگير و به مكانى كه فرارسيده به دشوارى از آن زايل گردد و غلظت آن از يك انگشت تا يك قبضه دست و زياده بر آن مى باشد و به نام تلخ و شيرين به دو قسم مى باشد كه اوّلى به جهت سمّيّت غيرمستعمل بوده و تنها بيخ قسم دويّمى را استعمال مى نمايند و بايد پيش از استعمال پوست سياه آن را گرفته و مقشّر[پوست كنده] نمايند يا به جهت حدّت و زيادتى يبس آن و يا به جهت آنكه مار آن را بسيار دوست داشته و به جهت روشنايى چشم و تقويت بدن و انسلاخ جلد، خود را بسيار بر آن مى مالد.
شيرين كار ـ مردم خوش رفتار و مسخره گوى.
شيرين كام ـ شاد و مسرور.

صفحه 169 - جلد سوم
شيرينك; شيرينه ـ شيرونه[ر.م].
شيز ـ (چو نيك) آبنوس[ر.م] و كمان تيراندازى و هم به نوشته مراصد[ر.ض]، ناحيه اى است در آذربايجان مابين مراغه و زنجان.
شيزابه ـ (چو بيچاره) خشخاش.
شيزرك ـ (ل) شير مرغ[ر.م].
شيزگون ـ سنجد.
شيستره ـ (ل) يا بيخ سنبل; كه به عربى يا يونانى «فُوّ» و به يونانى «فوله» و به زبان اهل خوارزم[در ازبكستان] «زوله» گويند، به فرموده مخزن[ر.ض]، نباتى است شبيه به كرفس كوهى و ساق آن زياده بر ذرعى و املس و مجوّف مايل به بنفش و پُرگره و گل آن شبيه به نرگس و از آن بزرگ تر و رنگ آن سفيد مايل به بنفش و بوى آن شبيه به بوى سنبل رومى و لهذا آن را «ناردين برّى» نامند.
شيش; شيشا ـ خرمايى كه هسته آن بسته نشده باشد.
شيشاك ـ تيهو[ر.م] و عكّه[ر.م] و گوسپند يك ساله و رَباب چهارتاره[نوعى ساز].
شيشالَنگ ـ كراك[ر.م].
شيشَك ـ شيشاك[ر.م].
شيشَله ـ شيك[ر.م].
شيشُم ـ نوعى از ساز و قولى است از مصنّفات باربد[نوازنده دربار خسروپرويز].
شيشو; شيشون ـ (ل) تيهو[ر.م] و شيشك[ر.م].
شيشه ـ كه «آبگينه» نيز گفته و به عربى «زجاج» گويند، به نوشته مخزن[ر.ض]، به نام معدنى و مصنوعى به دو قسم مى باشد. معدنى آن سفيد و صاف و شفّاف باشد به خلاف مصنوعى و در اكثر جاها معدن آن موجود و آنچه در تبريز از توابع شيراز و غير آن است، سنگى است تيره رنگ ريزه كه آن را با قليا [ر.م] نرم ساييده و در كوره ريخته و به آتش تند چندان شبانروز مى گدازند. پس سنگ مغنيسا[ر.م] را سوده و با ريگ بر آن مى پاشند تا دُردى[رسوب] آن ته نشين گردد. پس از آن هرآنچه خواهند، مى سازند و هر رنگى كه خواهند، رنگ كنند و مصنوع آن را از ريگ و سنگ ريزه و قليا مى سازند و معمول اهل فرنگ بيشتر همين و شيشه هاى فرنگى بيشتر از ريگ گداخته با قليا است. بالجمله چون شيشه قابل تلوّن به الوان مختلفه و بهواسطه حرارت گدازش يافته و در مجاورت هوا اصلاً فاسد نمى شود، محل استعمال زياد و پُرمنفعتى در جميع امور زندگانى داشته و همه قسم ظروف و آلات متنوّعه از آن مى توان ساخت.
شيشه باز ـ ماه و آفتاب و محيل و مكّار.
شيشه خوناب ـ آسمان، خصوصاً آسمان اوّل.
شيشه گردان ـ شيشه باز.
شيشه ماه ـ شيشه خوناب[ر.م].
شيشيك ـ تيهو[ر.م].
شيطان ـ به نوشته فرهنگ مخزن[ر.ض]، مار و نوعى از زقّوم [ر.م ]است و هم به معنى هالك است كه از «شيط» به معنى هلاكت اشتقاق يافته و يا به معنى باطل است كه از «شوط» به معنى بطلان مأخوذ است و بنابراين دو وجه، نون آن زايد است، چنانچه اگر از «شطن» به معنى دورى مأخوذ باشد، نون آن اصلى خواهد شد. و به هر تقدير لقب ابليس است كه باطل و هالك و دور از حق و بعيد از خير و صلاح است و به پارسى «اهرن» و «اهرمن» و «اهرامن» و «اهريمن» و «اهريمه» گويند و كنايه از مفسد و مفتّن و كسى است كه مردمان را از جاده حق منصرف سازد و به «جن» و «ملايك» هم رجوع شود و در قطر[ر.ض] گويد: شيطان روحى است خبيث و متمرّد كه مسكن وى جهنّم است. پس گويد كه هر ياغى و متمرّد را از انس و جن و ستور، «شيطان» گويند.1

1. شيطان در اصل صفت است به معناى «شرير» و در قرآن نيز با همين معناى وصفى به كار رفته; گاهى هم بر شخص ابليس و يا هر كسى كه شرارت در وجود او به صورت ملكه راسخ شده باشد، اطلاق مى شود(خواه آن شخص از جن باشد يا انسان).
   ابليس از جنس جن است و اكثر عالمان و متفكران مسلمان ابليس را از جنس جن مى دانند، چنان كه شيخ مفيد و شيخ طبرسى آن را نظريه مذهب اماميه دانسته اند.(اوائل المقالات، ص 149; مجمع البيان، ج1، ص 140) و فخر رازى آن را مختار اكثر اهل سنت مى داند(تفسير كبير، ج1، ص 213; كشاف، ج1، ص 127). و اين مطلب، مطابق آيه 50 سوره كهف مى باشد: (وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُوا لأدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ كَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِي وَ هُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلاً);«به ياد آريد زمانى را كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده كنيد! آنها همگى سجده كردند جز ابليس كه از جنّ بود و از فرمان پروردگارش بيرون شد! آيا (با اين حال) او و فرزندانش را به جاى من اولياى خود انتخاب مى كنيد در حالى كه آنها دشمن شما هستند؟! چه جايگزين بدى است براى ستمكاران!».
   امّا چرا شيطان در زمره فرشتگان مشمول فرمان الهى براى سجده بر آدم قرار گرفت؟ مناسب ترين پاسخ اينكه ابليس مدتى در ميان ملائكه بوده و به عبادت خدا پرداخته و لذا امر سجده مشمول وى نيز شده است ولى نمى توان در آن هم جنس بودن آن را استنتاج كرد.

صفحه 170 - جلد سوم
شيطان يايى --->قوس.
شيطَرَج ـ معرّب شاه تره و در قطر[ر.ض] گويد: معرّب چيترك است و آن دوايى است كه در بهق[نوعى بيمارى پوستى] و برص و وجع [درد] مفاصل نافع و كارگر است.
شيعه ـ (ر) اتباع و اعوان و انصار و گروه و فرقه و در مفرد و تثنيه و جمع و مذكّر و مؤنّث استعمال يابد و در اصطلاح عامه، جماعتى را گويند كه خلفاى ثلاثه را از اهل جور دانسته و دوستدار حضرت على ابن ابى طالب ـ صلوات الله عليه ـ و خانواده طاهره او بوده و آن بزرگوار را وصىّ بلافصل حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) دانند و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، اين فرقه جليله هم مانند معتزله به بيست شعبه منشعب مى باشد كه هر يك شعبه يكى از فرق 73گانه امت مرحومه است:
   1.سبائيّه.      2. كامليّه.         3. عليائيّه.
   4. مغيريّه.      5. منصوريّه.      6.خطّابيّه.
   7.هشاميّه.      8.نعمانيّه.         9. يونسيّه.
   10. نصيريّه.   11. جناحيّه.      12.غرابيّه.
   13. رزاميّه.      14. زراريّه.      15. مفوّضه.
   16. بدائيّه.      17. بنانيّه.         18. باطنيّه.
   19. زيديّه.      20. اماميّه.
   و از تبصرة العوام [ر.ض] سيّد مرتضى رازى نقل است كه در تعداد فرق شيعه، سبائيّه و كامليّه و هشاميّه و يونسيّه و غرابيّه و زراريّه و مفوّضه و زيديّه و اماميّه را از فرق 20گانه فوق شمرده و شش فرقه ديگر كيسانيّه و بيانيّه و شريفيّه و هريريّه و ريونديّه و اسماعيليّه را بدانها افزوده كه جملتان ايشان پانزده فرقه مى باشند. و مخفى نماند كه بازهم پاره اى فرق ديگر را كه مسلّماً از فرق شيعه هستند، مانند واقفيّه و فطحيّه و ناووسيّه و كيسانيّه به شماره نياورده اند. و بالجمله اعتقاد اجمالى هريك از فرق مذكوره در محل ترتيبى خود نگارش يافته است. و اما پاره اى عناوين ديگر فرق شيعه از جاروديّه و باطنيّه و بابكيّه و سبعيّه و مانند آنها در حقيقت از اقسام و شعبات زيديّه و اسماعيليّه و نظاير آنها است، چنانچه در ضمن هريك به شعبات متنوعّه آن هم اشاره نموده ايم.1
شيفتن ـ بر هم زده و عاشق و مدهوش شدن و ديوانه مزاج و متحيّر و بيهوش گرديدن.
شيقومورى ـ (ل) نوعى از انجير كه برگش به برگ توت مى ماند.(نان)

1. آنچه كه مؤلف محترم درباره فرقه هاى شيعه از ديگران نقل كرده اند، پايه صحيحى ندارد و جز در پندار نويسندگان فرق و مذاهب، اين فرقه ها وجود خارجى ندارند غالباً كسانى كه شمار فرقه هاى شيعى را بالا مى برند، به كتاب هاى مخالفان، كه اطلاع صحيحى از واقعيت تشيع ندارند، تكيه مى كنند، مانند كتابهاى ياد شده در زير:
   1. مقالات الاسلاميين نگارش اشعرى. 2. الفرق بين الفرق نگارش بغدادى. 3.الملل والنحل نگارش شهرستانى. همه اين كتب از واقعيت هاى شيعى كاملاً به دور بوده اند.
   اصولاً فرقه واقعى آن است كه براى خود در اصول و معارف داراى مبانى و نظريه هاى مختلف باشد و گرنه اگر در اصول كوچك ترين اختلافى در كار نباشد، امّا در مسائل كلامى ديدگاه مختلف داشته باشد، نبايد آن را به حساب شيعه نهاد.
   گروه هايى كه از آنها نام برده شده، اگر داراى واقعيت بودند، اختلاف آنها مربوط به مسائل كلامى و فلسفى گوناگون است، نه مسائل مربوط به پايه هاى تشيع. شگفت آور اين كه زراره را كه از فقيهان عالى رتبه و از شاگردان ممتاز امام صادق(عليه السلام) است، صاحب مسلك و مذهب تلقى نموده اند و يا هشام بن حكم را كه شاگرد برجسته امام صادق(عليه السلام)در مسائل كلامى بوده اند، مبدأ فرقه اى شمرده اند و مى گويند زراريه و هشاميه.
   گروهى كه مى تواند فرقه شيعى به شمار آيد، كسانى هستند كه درباره استمرار امامت، اختلاف نظر دارند، مانند زيديه، اسماعيليه و اماميه اثناعشريه، و امّا گروه هاى متحدِ در مسأله امامت، ولى داراى ديدگاه هاى مختلف در مسائل كلامى، جزء فرق شمرده نمى شوند.
   در پايان يادآور مى شويم كه برخى از اين فرقه ها در كتاب فرق الشيعه آمده است و اين كتاب مورد اعتماد نيست. اصولاً معلوم نيست كه مؤلف آن كيست. گاهى مى گويند مؤلف آن سعد بن عبدالله ابى خلف اشعرى قمّى متوفاى 299 است، گاهى مى گويند: اثر حسن بن موسى نوبختى است كه حدود 310 درگذشته است.(عليرضا سبحانى)

صفحه 171 - جلد سوم
شيك ـ (چو نيك) دست و پاى شل و بى قوّت و مردم همچنانى.
شيگار ـ (چو ديدار) كار فرمودن با زور و بى مزد.
شيگير; شيگيل ـ (چو بى دين) حلقه.
شيلان; شيلانك; شيلانه ـ (چو ديدار و دل دادن و بيچاره) عنّاب و طعام و اسباب طعام امرا و سلاطين.
شيلم ـ (چو حَيدر) شلغم و رجوع به «شلمك» هم شود.(عر)
شيلونه ـ (چو ميمونه) كاسه پشت[لاك پشت].
شيله ـ (چو ريزه) گلّه و رمه گاو و گوسپند و غيره.
شيلى ـ (ل) به نوشته احمد رفعت عثمانى [ر.ض]، جمهوريتى است در سمت غربى امريكاى جنوبى كه به هشت ايالت منقسم و عده نفوس تمامى آنها در حوالى دومليان و در 1810 ميلادى ـ مطابق 1225 هجرى ـ حايز استقلال بوده و در 1249 هجرى تشكيل يافته و در هر سال يك رئيس از براى خودشان انتخاب مى نمايند و پايتخت آن شهر سانتى ياغو است كه داراى 115000 نفوس است.
شيلين ـ يا شِلين; نام سكه نقره انگريزى[انگليسى] است كه قيمت آن معادل شش قروش عثمانى است.
شيم ـ (چو جگر) به عربى، جمع شيمه[ر.م] و (چو ميم) ماهى حضرت يونس(عليه السلام) و نوعى از ماهى سياه نقطه و فلوس دار و رودخانه اى است كه از كوه هاى ديلمان [ر.م] به گيلان گذرد و كلمه احترام و تعظيم هم هست كه در مقام شيخ و خواجه و جناب و حضرت و مانند آنها استعمال نمايند.
شيمه ـ (چو ريزه) نوعى از انگور و به عربى، عادت و خصلت.
شيمى ـ مبحثى از علوم طبيعى است كه در آن بحث مى شود از تركيب باطنى اجسام و از آثار مختلفه اى كه از فعل و انفعال آنها در يكديگر حاصل مى گردد، و بعضى گفته كه در آن بحث مى شود از حقايق و ماهيّت اشيا و رجوع به «بدوح» هم نمايند.
شين ـ سيب سرخ و نى توتك [ر.م] و خيار پاچنگ [ر.م] و مخفّف نشين [ر.م] و نام يكى از حروف تهجّى و به تركى، مگس است.
شين چين ـ عنوان مخصوص حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) است كه مسلمانان چين درباره آن حضرت اطلاق نمايند و ترجمه آن «افضل المخلوقات» است.
شين كيار ـ (ل) خيار دراز[ر.م].
شينا; شيناب ـ شينابيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
شينابَر ـ شنا كننده.
شينابيدن ـ شنابيدن[ر.م].
شينار ـ (چو ديدار) شنار[ر.م].
شيناگر ـ شناكننده.
شيناو; شيناور ـ شيناب[ر.م] و شينابر[ر.م].
شيناوريدن; شيناويدن ـ شنابيدن[ر.م].
شيناه ـ شناب[ر.م].
شيناييدن ـ شينابيدن[ر.م].
شينه ـ (چو ريزه) سُرنا[ر.م].
شينيز ـ (چو بى دين) شونيز[ر.م].
شيو ـ (چو ديو) شيب و كمان تيراندازى.
شيوا ـ (چو بينا) فصيح و بليغ و شيرين ادا.
شيوان ـ (چو ديدار) امر و فاعل از شيوانيدن[ر.م].
شيوانيدن ـ لرزانيدن و برهم زدن و آميختن، خصوصاً آميختن آرد و مانند آن در آب و غيره.
شيور ـ (ل) نام پارسى و تركى قاقلى[ر.م] است.
شيوَران ـ (ر) رجوع به «خاكشير» نمايند.(كى)
شيوشه ـ شوشه[شمش] طلا و نقره و دنباله هندوانه و خربزه.
شيوَم ـ فعل مضارع متكلّم از شيوانيدن[ر.م]، يعنى بلرزم و برهم زده و آميخته باشم.
شيون ـ ماتم و ناله و فغان وقت مصيبت.
شيون آى ـ موافق آنچه در تحت عنوان «تاريخ تركى» نگارش داديم، كه تركان هر سال شمسى را 360 روز تمام حساب كرده و قدر زايد را كه در هر سالى چند ساعت است، در هر چند سال يك مرتبه سال را سيزده ماه گرفته و يك ماه به طريق كبيسه از آخر ماه دوازدهم علاوه كرده و آن ماه زايد سيزدهمى را «شيون آى» نامند و از وقوع اين

صفحه 172 - جلد سوم
ماه در بروج استنباطاتى در احكام مى كرده اند.
شيونده ـ لرزان و بر هم زده و آميخته.
شيوه ـ كمال و هنر و ناز و گرشمه و طرز و قاعده و خودنمايى كردن و زيبايى و نيكويى نمودن.
شيهه ـ صدا و آواز بلند اسب كه به عربى «صهيل»[گويند].
شييو ـ (ل) نام قديمى جزيره سقّز[ر.م] است.
Website Security Test