welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 41
باشد، يك حرف نوشته و عوض حرف ثانى، اين علامت «ـّـ» (سر سين) را بالاى آن مى نويسند و حرف باتشديد را مشدّد و بى تشديد را مخفّف گويند ـ چنانچه در نمايش چهارم از آيين پنجم مقدّمه، مشروحاً سمت نگارش خواهد يافت ـ و تشديد در پارسى كمتر و نادرالاستعمال بوده و فقط در چند كلمه معدوده مشهود گرديده: ارّه، امّيد، برّش، برّنا، غرّش، فرّخ، كرّنا و غيره بلكه بعضى از فرهنگيان وجود حرف مشدّد اصلى را در زبان پارسى رأساً انكار نموده و هر آنچه را هم كه ندرتاً استعمال شده، بعضى را حمل به ضرورت كرده و در بعضى موارد به دو كلمه حمل نموده: «فرّخ» كه در اصل «فررخ» بوده و «شبّو» كه اصلا «شب بو» است و مانند اين ها.
و برخى از اوصاف و حالات حروف هجا هم ـ انشاء اللّه تعالى ـ در آخر مقدّمه به مناسبت مقام، آرايش نگارش خواهد يافت، چنانچه بعضى از عوارضات آن ها هم در گفتار پسين مى آيد.
گفتار سيّم
]در[ خواصّ حروف هجاء
چون از خود حروف هجا و اوصاف آن ها فراغت يافتيم، سزاوار آن است كه به پاره اى تحقيقات و خواصّ آن ها و جواز تبديل هر يكى به ديگرى بر وجه اجمال بپردازيم.
الف
بدان كه اين حرف گاهى در اوّل كلمه برآيد و گاهى در آخر آن و گاهى در وسط.
امّا الفى كه در اوّل كلمه باشد به دو گونه است: يكى اصلى كه به هيچوجه حذف نتوان كرد كه اگر حذف شود، معنى ندهد: اندام، انجام، ارمن، انجمن. بلى، گاه است كه در تلفّظ تخفيفاً يا ضرورتاً حذف كرده و حركت آن را به ماقبلش نقل نمايند ولى در مقام كتابت هماره به حال خود باقى باشد; فردوسى:
چو كودك لب از شير مادر بشست *** به گهواره محمود گويد نخست
و همچنين در سرانجام و مانند آن; و ديگرى وصلى كه جزو كلمه نبوده و از اسقاط آن، خللى به اصل معنى نرسد بلكه يا به جهت زينت و پيرايه سخن افزوده و يا به جهت ضرورت افزايند: استادن و ستادن و افتادن و فتادن و اشتر و شتر و استخوان و ستخوان و مانند اين ها; و دراين گونه الفاظ، به قول سامانى هر لفظ بى الف مخفّف لفظ باالف بوده و لغتى ديگر نيست و به قول جمهور هر يك از آن ها لغتى است غير ديگرى و بنابراين از قبيل الف اصلى مى باشد نه وصلى بلكه به قول سامانى نيز هم چنين است و وصلى منحصر به الفى است كه در اوّل با، بر، بى، پرويز، بيداد و مانند آن ها را افزايند. مثال:
هزارت كنيزك و هم خلّخى *** ابا ياره و طوق و با فرّخى
چپ لشكرش را به گرشاسب داد *** ابر ميمنه سام يل با قباد
ابى حكم شرع آب خوردن خطاست *** وگر خون به فتوى بريزى روا است
ستمگاره يار است و من مانده عاجز *** كه تا با ابيداد او چون كنم چون
و در فرس قديم معمول بوده كه به جهت افاده معنى ضدّيّت، الفى در اوّل كلمه مى افزوده اند كه ضدّ معنى آن را

صفحه 42
بفهماند چنانچه در «پرخيده» كه سخن رمزى و پوشيده است، «اپرخيده» گفتندى كه سخن روشن و آشكار است و در «ويژه» كه خالص و پاك است، «اويژه» گفتندى كه مغشوش و ناپاك است و على هذالقياس.
و امّا الفى كه در وسط كلمه باشد، بر پنج گونه است:
1) زايده كه به جهت بيان فتحه ماقبل و يا محض به جهت حسن كلام و يا ضرورت مقام درآورند، همچو: شماردن و غمخوار و رهگذار.
2) الف تعديه ـ به دستور دويّم در نگارش دويّم مراجعه شود ـ كه در افعال لازمه به جهت متعدّى كردن آن ها پيش از حرف مصدريّت آرند، همچو: رسيدن و رسانيدن و خوردن و خورانيدن.
3) دعا كه در ماقبل حرف آخر فعل مضارع آرند:
الهى دشمنش جائى بميراد *** كه هيچش دوست بر بالين نباشد *** مگر در جائى كه آوردن الف منشأ اشتباه به فعلى ديگر باشد، همچو: «فتد» و «نهد» كه اگر الف دعا برآيد، به «فتاد» و «نهاد» ماضى التباس يابد.
4) ملازمت و اتّحاد و التباس و ارتباط كه الف توالى و مقابله و مساوات نيز گويند كه مابين دو كلمه واقع و اتّصال و ارتباط اوّلى به دويّمى را افاده نمايد و اين هم، گاهى به منزله «واو عطف» باشد: تكاپو و تكادو و رستاخيز و سالاماه و شبانه روز و كمابيش; و گاهى به منزله «باى موحّده» بوده و ميان دو لفظ متجانس آمده و معنى الصاق و معيّت را انسب و سزاوار باشد: برابر، پياپى، خنداخند، دمادام، دوشادوش، رنگارنگ، سالاسال، شباشب، گوناگون، لبالب، مالامال; و گاهى معنى «تاى مثنّاة فوق انتهائى» را مناسب باشد: سراپا; و گاهى بدل هيچ يك نباشد، همچو: بناگوش.
5) الف اصلى كه در پاره اى افعال باشد: ساختن و پرداختن و مانند اين ها.
تبصرةٌ: «الف اصلى» را كه در بعضى مشتقّات فعل در وسط كلمه آرند، گاه است كه به جهت تخفيف بيندازند; نظامى:
خوشدل شد و آرميد با او *** هم خورد و هم آشميد با او
و امّا الفى كه در آخر آيد به دو گونه است: 1) اصلى كه حذف نتوان كرد، همچو: دريا، برنا 2) وصلى و الحاقى و آن هم بر چند بخش است:
1) ندا.
2) دعا: پروردگارا.
هيچكس بر جاى او ننشيندا *** روز شادى دشمنش كم بيندا
3) صفت مشبّهه و فاعليّت: دانا و بينا.
4) مصدريّت: درازا و پهنا.
5) تعجّب و مبالغه و كثرت: خوشا ، خنكا، فرحا، بسا.

صفحه 43
6) زيادت كه به جهت پيرايه سخن در آخر اسماء و افعال افزايند: كشورا، گوهرا
بدا سلطانيا كاو را بود رنج دل آشوبى *** خوشا درويشيا كاو را بود گنج تن آسائى
بگفتا نيكمردى كن نه چندان *** كه گردد چيره گرگ تيزدندان
و اين الف در غير شعر نيايد.
7) نسبت: «پذيرا سخن بود و شد جاى گير»، «مژده اى دل كه مسيحا نفسى مى آيد».
8) ربط و پيوند به معنى «است»:
دريغا گردن طاعت نهادن *** گرش همراه بودى دست دادن
پوشيده نماند كه برگشتِ اكثرِ اين معانى به يكى است.
بينش: «الف» هماره ساكن بوده و «همزه» هميشه در زبان پارسى متحرّك باشد (در اوّل باشد يا در آخر يا در وسط) و اطلاق الف بر اين ها از راه مجاز است.
خواصّ: حرف «الف» گاهى به «د» مبدّل شود: به اين و به آن، بدين و بدان; و گاهى به «ه» تغيير يافته: است و هست. چنانچه بعضى گفته اند; و گاهى به «ى» تبديل يابد جوازاً، همچو: ارمغان و يرمغان و اكدش و يكدش; و وجوباً اگر پيش از «الف»، كلمه ديگر بوده و يا «باى زايده» يا «ميم» و «نون» نهى و نفى برآيد: كيم و نيم و كيست و چيست و آسياب و بيفكن و بينداز و مينداز و نيامد و مانند اين ها; و گاه است كه همزه به حال خود باقى باشد، همچو: دست آس.
ب
به چند معنى آمده:
1) ابتدا:
به نام خداوند بسياربخش *** خردبخش و دين بخش و ديناربخش
2) استعلا:
هيچ همدردى نمى بينم سزاى خويشتن *** مى نهم چون بيد مجنون سر به پاى خويشتن
3) ظرفيّت:
به روزگار سلامت شكستگان درياب *** كه جبر خاطر مسكين بلا بگرداند
و از اين قبيل است باء موحّده اى كه پيش از «در» يا «اندر» آيد:
به دريا در منافع بى شمار است *** اگر خواهى سلامت در كنار است
شنيدم در ايّام حاتم كه بود *** به خيل اندرش بادپائى چو دود
و خود لفظ «در» و «اندر» محض به جهت تأكيد و تفسير معنى «ب» مذكورند و از اين رو اين «با» را باى مفسّره نيز گويند و بعضى عكس اين را گفته و «در» و «اندر» را بر ظرفيّت حمل كرده و خود «ب» را زايده دانسته.

صفحه 44
4) سببيّت:
چو نتوان عدو را به قوّت شكست *** به نعمت ببايد در فتنه بست
5) يمين و قسم:
به نعمت تو كه تا غايبم ز خدمت تو *** نكرد در دل من شادى خلاص اثر
6) تشبيه:
اى آن كه به اقبال تو در عالم نيست *** گيرم كه غمت نيست غم ما هم نيست
7) استعانت:
به دست آهن تفته كردن خمير *** به از دست بر سينه پيش امير
8) مصاحبت:
چو كم عمرى به هم عمرى به گلشن شاد مى آيد *** مرا بى اختيار ايّام طفلى ياد مى آيد
9) عوض و مقابله:
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت *** ناخلف باشم اگر من به جوى نفروشم
10) جانب و طرف:
زهى صفاى عمارت كه از تماشايش *** به ديده باز نگردد نگاه از ديوار
11) الصاق:
به تو مشتاق چنانم كه فقيرى به دِرَم *** به تو دل بسته چنانم كه غريبى به ديار
12) اندازه و مقدار:
اگر با رفيقان نباشى شفيق *** به فرسنگ بگريزد از تو رفيق
13) موافقت مقصود:
شايد به مدّعاى تو گويم حكايتى *** يك بار عرض حال مرا مى توان شنيد
14) قرب و نزديكى:
يك روز گلى باد صبا برد به يعقوب *** بگريست كه اين نكهت پيراهن ما نيست
15) زيادت در اوائل افعال بگفت و بگو و بگويد ـ چنانچه در اوّل نگارش دويّم خواهد آمد ـ و هم چنين در غير آن ها نيز زيادت را آمده:
سگ از مردم مردم آزار به *** زن از مرد موذى به بسيار به
و بعضى از ادبا گفته كه: در جائى كه بعد از كلمه متّصل به «ب»، «بر» يا «در» يا «اندر» آيد، همان «ب» محمول بر زيادت است چنانچه در بيان معنى استعلا و ظرفيّت اشاره شد.
بينش: بعضى از ادبا حرف «ب» را هم مانند حروف هشتگانه مشهوره از مختصّات زبان عرب شمرده، چنانچه

صفحه 45
اشاره نموديم.
دستور: حرف «ب» هماره د ر اوّل اسماء و افعال بدون اسثتنا مكسوره بوده و به فتح و ضمّ خواندن آن خطا و از ملحونات تركان ايران است.
خواصّ: حرف «ب» گاهى مبدّل به «ف» شده: زبان و زفان، گشتاسب و گشتاسف، جاماسب و جاماسف، ابريشم و افريشم; و گاهى به «م» تغيير يافته: غژب و غژم; و گاهى به «و» تبديل يابد: آب و آو، خواب و خواو، برنا و ورنا، باز و واز، بُزُرگ و وُزُرگ، بس و وس، سيب ]و[ سيو، زَبَر ]و[ زَوَر، ساربان ]و [ساروان و مانند اين ها.
پ
معنى خاصّى ندارد و از خواصّ آن است كه گاهى به «باى ابجدى» تغيير يافته: پيغوله و بيغوله، تپ و تب; و گاهى به «ف» تبديل يابد: سپيد و سفيد، پارس و فارس و مانند آن ها.
ت
براى خطاب واحد آمده و در آخر كلمه، ساكن بوده: آمدنت و جانت و مالت; و در اوّل آن، مضموم باشد، پس اگر تنها استعمال شده و به كلمه ديگر نه پيوندد، بدون «واو» نويسند و الاّ محض براى بيان ضمّه، يك «واو معدوله» بدو ضمّ نمايند: «تو ديدى»; و به هر حال در تلفّظ فرقى ندارد و گاهى در آخر كلمات زايد باشد: بالش و بالشت و رامش و رامشت و فرامش ]و [فرامشت و كوس و كوست; و بالجمله در آخر اسماء و مصادر به معنى «تو» و در آخر افعال به معنى «ترا» باشد:
خراميدنت هوشم از سر ربود *** به جانت چنانم كه گويا نبود
اى هدهد صبا به سبا مى فرستمت *** بنگر كه از كجا به كجا مى فرستمت
و ماقبل آن هماره مفتوح گردد مگر در حال ضرورت:
هزار سال تنعّم كنى بدان نرسد *** كه يك زمان به مراد كسيت بايد بود
و مگر در موارد زيادت كه ماقبل آن ساكن باشد.
و در اينجا چند دستور است:
1) در جائى كه «تاى ضمير» بعد از كلمه مختومه به «واو» يا «الف» آيد، پيش از آن «ياى وقايه مفتوح» آورده و «واو» را ساكن نمايند: گلويت و سبويت.
مرا ديدى دويدى تا نبينم روى زيبايت *** قسم بر جان تو ديدم ز سر تا پنجه پايت
و گاه است كه به حكم ضرورت بدون «ياى وقايه» نيز استعمال كرده و خود «واو» را مفتوح سازند:
كوش كه با نيرو و با بازوت *** كسب كنى آنچه بود نيكوَت
اى گم شده دل كجات جويم *** جانىّ و به جان هوات جويم
ديروز چو آفتاب بودى *** امروز چو كيميات جويم
2) اگر بعد از كلمه مختومه به «ى» آيد، همان «ى» را مانند غير آن مفتوح نمايند:

صفحه 46
اى ز زلفت صُصُصُبحم شاشاشام تاريك *** وى ز رويت شاشاشامم صُصُصُبح روشن
و گاه هست كه به حكم ضرورت بيندازند.
3) اگر به كلمه مختومه به «ه» درآيد، «هاى» اصلى ملفوظ را مانند غير آن، مفتوح خوانده و بعد از غير ملفوظ، الفى افزايند: سينه ات و كينه ات; و گاهى به حكم ضرورت «ها» را لفظا و خطّاً حذفيده و «ت» را به ماقبل آن وصليده و «الف» هم نياورند:
تهى از گوهر علم است سينت *** وليكن پُرگُهَر باشد خزينت
خواصّ: حرف «ت» را گاهى به «د» تبديل نمايند در اوّل كلمه: تنبوره و دنبوره; و در وسط آن: آتش و آدش; و در آخر آن: بُتْ بُدْ، پات پاد، توت تود، كميت كميد و مانند اين ها.
ث
از حروف هشتگانه مختصّه به عرب و در زبان پارسى نيامده و اين كه در پاره اى كلمات گوش زد گرديده، از تصرّفات متأخّرين است و «كيومرث» غلط و در اصل يا «كيومرت» بوده با «گاف فارسى» و «تاى قرشت» به معنى زنده، گويا و يا اينكه «كيومرز» بوده با «كاف عربى» و «زاى هوّز» به جاى «ث» به معنى پادشاه زمين، بعد از آن به واسطه جواز تبديل «ز» به «س» كيومرس خوانده اند. سپس عرب «س» را به «ث» تغيير داده و معرّب نموده اند; و امّا «ثغ» و «ارثنگ» كه بعضى از متأخّرين بدان ها به وجود اين حرف در فرس قديم استشهاد كرده و نبودن آن را در زبان پهلوى و درى مسلّم داشته، ظاهراً تصحيف خوانى شده و «فغ» با «فاء سعفص» است نه «ثاء ثخذ» و «ارتنك» هم با «تاء قرشت» است نه «ثاء ثخذ».
ج
اين حرف معنى خاصّى ندارد و بعضى از ادبا اين را هم مانند حروف هشتگانه از مختصّات زبان عرب شمرده ـ چنانچه اشاره نموديم ـ و از خواصّ آن است كه گاهى به «چيم فارسى» بدل شود: كاج ]و[ كاچ; و گاهى به «تاى قرشت»: تاراج و تارات; و گاهى به «زاء معجمه»: رجه و رزه و اويج و اويز، جوجه و جوزه; و گاهى به «ژاء پارسى»: كج كژ و كاج و كاژ; و گاهى به «شين معجمه»: كاج و كاش و هيج و هيش; و گاهى به «گاف پارسى»: آخشيج و آخشيگ.
چ
از حروف چهارگانه پارسى است كه در عربى يافت نمى شود و معنى خاصّى ندارد; و گاهى به «زاى هوّز» تبديل يابد: پاكيزه و پاكيچه; و گاهى به «ژاء پارسى»: كاج ]و[ كاژ و نايچه و نايژه و پچشك و پژشك; و گاهى به «شين معجمه»: كاچى و كاشى و لخچه و لخشه.
ح
مخصوص عرب و در پارسى ناپيدا و در هر جا كه يافت شود، عربى الاصل است، همچو: حنظل; و يا معرّب، همچو: حيز ]و[ حال كه در اصل هيز و هال بوده اند و يا از تغييرات جمعى عبارت پرداز و بلندپرواز است كه مى خواهند با عبارت غير مأنوسه سخن رانده و حروفات را به سان حروفات عربيّه از مخارج مخصوصه ادا نمايند.

صفحه 47
خ
معنى خاصّى ندارد; و گاهى به «غين معجمه» بدل شده: ستيخ و ستيغ و قاخ و قاغ; و گاهى به «قاف قرشت» مبدّل گرديده: چخماخ و چخماق; و گاهى به «هاى هوّز» تغيير يابد: خيرى و هيرى و خلالوش و هلالوش و خاك و هاك و خجير و هجير و خستو و هستو و مانند اين ها; و گاه باشد كه به «زاى هوّز» و «سين مهمله» و «معجمه» نيز تبديل يابد; چنانچه در مبحث امر خواهد آمد.
د
در جائى كه در آخر امر حاضر افزايند، ضمير واحد غايب باشد: رود و كند; و از خواصّ آن، آن است كه گاهى به «تاى قرشت» تبديل يابد: خاد و خات و درّاج و ترّاج و زردشت و زرتشت و گرديد و گرتيد و گرديد و گرديت و شنيديد و شنيديت.
ذ
در مقام تميز ذال معجمه گويند و معنى خاصّى ندارد و اين را از برادر خود «دال مهمله» بدين گونه امتياز داده اند كه اگر ماقبل آن حرف صحيح و ساكن باشد، مهمله ناميده و الاّ معجمه خوانند، خواه حرف علّه باشد خواه حرف صحيح متحرّك چنانچه خواجه ـ عليه الرّحمه ـ مى فرمايد:
آنان كه به فارسى سخن مى رانند *** در معرض دال ذال را ننشانند
ماقبل وى ار ساكن جز واى بود *** دال است وگرنه ذال معجم خوانند
و شرف الدّين على يزدى فرمايد:
در زبان فارسى فرق ميان دال و ذال *** با تو گويم زان كه نزديك افاضل مبهم است
پيش از او در لفظ مفرد گر صحيح و ساكن است *** دال باشد ورنه باقى جمله ذال معجم است
و پوشيده نماند كه بنا بر اين قاعده بايد حرف آخر «داد و باد و بود ]و[ نمود و ديد و شنيد» و مانند اين ها، «ذال معجمه» بوده و حرف دويّم «گذر» و «گذشتن» و «پذيرفتن» و مانند اين ها «دال مهمله» باشد ولى پرواضح و آشكار است كه در امروزه اين قاعده از ميان رفته و بعضى از متأخّرين گفته اند كه: در هر موقعى كه خواجه و شرف الدّين براى «ذال معجمه» معيّن فرموده اند، مهمله و معجمه هر دو روا است بلكه افصح پيش قدماى فرس، مهمله است و بلكه اهل بلخ و غزنه و ماوراءالنّهر، اين قاعده را ملاحظه نكرده و همه را به «دال مهمله» نوشته و مى خوانند چنانچه قاعده كلّيّه معموله در اين زمان همچنين است غير از مواردى كه به معجميه بودن آن ها بالخصوص تصريح شده بلكه بعضى از ادبا وجود «ذال معجمه» در اصل لغت فرس انكار نموده و فرق مذكور مابين «دال» و «ذال» را هم ردّ كرده و «ذال معجمه»خواندن را از تصرّفات متأخّرين عجم شمرده و اين مطلب در نظر، اقرب به صواب مى نمايد زيرا كه اختلاف حروف، ناشى از اختلاف مخارج بوده و دخل به اختلاف كتابت ندارد ـ چنانچه در گفتار اوّل اشاره نموديم ـ بلكه اختلاف خطّ هم تابع و حاكى از اختلاف لفظ بوده و آن هم، ناشى از اختلاف مخارج است و بديهى است كه «گذشتن» و «پذيرفتن» و مانند اين ها در زبان اهل زمان ما با «زاى هوّز» تلفّظ مى يابند و در امروزه مخرج «ذال معجمه» چنانچه در عربى است، در پارسى اصلا نيست و امّا در سابق به چه طور گفتندى و نوشتندى فاللّه اعلم، اگرچه به طور اطمينان مى توان گفت كه «ذال معجمه» در قديم موجود بوده و به مرور و دهور از

صفحه 48
ميان رفته و در حكم امروزه، اثرى از آن باقى نبوده و كلماتى هم كه بالقطع با اين حرف بوده اند، اكنون با «زاى هوّز» تلفّظ مى يابند.
خواصّ: بعضى گفته اند كه حرف «ذال معجمه» گاهى به «زاى هوّز» تبديل يابد، همچو: گذاشتن و گزاشتن و پذيرفتن و پزيرفتن و مانند اين ها; و بطلان اين مطلب از تحقيق فوق روشن گرديده و معلوم شد كه اين ها بالتّمام از اصل با «زاى هوّز» بوده و از باب تبديل نيستند و اين مطلب مبنى بر تفريق لفظ و خطّ است و چنانچه دانسته شد، خطّ تابع لفظ است.
ر
معنى خاصّى ندارد; و گاهى به لام مبدّل گردد خواه در اوّل كلمه: روح و لوح; و يا در وسط آن: اروند و الوند; و يا آخر آن: كاچار و كاچال و سور و سول و چنار و چنال; و گاهى به نون نيز تبديل يابد چنانچه در بيان و هم مبحث امر برآيد.
ز
«زاء مفرده مكسوره» مخفّف «از»; و معانى آن از ابتدا و علّت و سبب و مانند آن ها كه در تبصره بعد از نمايش بيستوچهارم از نگارش سيّم خواهد آمد، در اين هم جارى است:
زانگه كه ترا بر من مسكين نظر است *** آثارم از آفتاب مشهورتر است
ز آن زلف عنبرين كه به گل برنهاده اى *** صدگونه داغ بر دل عنبر نهاده اى
خواصّ: گاهى به «جيم ابجدى» بدل شود: آويز و آويج و پوزش و پوجش و رزه و رجه و روز و روج و سوز و سوج; و گاهى به «جيم پارسى» تبديل يابد: پزشك و پچشك; و گاهى به «سين مهمله» تغيير يابد: اياز و اياس و كيومرز و كيومرس; و گاهى به «شين معجمه» مبدّل گردد: زنجفر و شنجفر; و گاهى به «غين معجمه» تغيير دهند: گريز و گريغ و فروز و فروغ.
ژ
از مختصّات پارسى; و در عرب، ناپيدا و معنى خاصّى ندارد; و گاهى به «جيم ابجدى» تبديل يافته، همچو: ژوليدن و جوليدن و كاژ و كاج و لاژورد و لاجورد و هژير و هجير; و گاهى به «زاى هوّز» مبدّل گردد، همچو: گواژه و گوازه.
س
معنى خاصّى ندارد; و گاهى به «جيم ابجدى» يا «پارسى» بدل شده: خروس و خروج و خروچ; و گاهى به «شين معجمه» تبديل يافته: پابوس و پابوش; و گاهى به «هاى گرده» مبدّل گردد: آماس و آماه و خروس و خروه; و گاهى به لام تبديل يابد: «بگسل» از «گسستن» كه در اواخر امر خواهد آمد.
ش
بر دو گونه است: ضمير غايب معروف همچو: جانش و دلش و ديدمش و مانند اين ها; و ادات مصدريّت كه در

صفحه 49
آخر صيغه واحد امر مخاطب معروف افاده معنى اسم مصدرى نمايد: بينش و رنجش و مانند اين ها كه در موقع خود از نمايش پانزدهم نگارش اوّل آيين سيّم نگارش خواهد يافت.
خواصّ: اين حرف گاهى به «جيم ابجدى» بدل شده: كاش و كاج; و گاهى به «جيم پارسى» تغيير يافته: پاشان و پاچان; و گاهى به «سين مهمله» تبديل يابد: شار و سار، شارك و سارك; و در بعضى موارد به «راى مهمله» و «لام» هم مبدّل گردد چنانچه در مبحث امر حاضر مرقوم خواهد يافت.
ص ض ط ظ ع
اين پنج حروف مختصّ عربى و در پارسى يافت نمى شود.
غ
گاهى در آخر بعضى كلمات زايدش كنند: گيا و گياغ و چرا و چراغ; و معنى خاصّى ندارد.
خواصّ: در بعضى جاها به «گاف پارسى» تبديل يافته: آغوش و آگوش و ارمغان و ارمگان و شغال و شگال و غوچى و گوچى و لغام و لگام; و در پاره اى موارد به «ق» مبدّل گردد: اياغ و اياق و جناغ و جناق.
ف
معنى خاصّى ندارد و ـ چنانچه اشاره نموديم ـ بعضى از ادبا اين را هم از مختصّات عرب شمرده.
خواصّ: گاهى از «واو» بدل آمده; و گاهى به جاى «باى ابجدى» و «پاى فارسى» نشيند: وام، فام، زبان، زفان، سپيد، سفيد; و گاهى خودش در بعضى موارد به «واو» و «باى ابجدى» تبديل يابد ـ چنانچه در مبحث اوامر مرقوم مى افتد ـ و گاهى به «واو» مبدّل گردد، همچو: اوگار و افگار و اوگندن و افگندن.
ق
معنى خاصّى ندارد. چنانچه مشروحاً سمت نگارش يافت، اين حرف از مختصّات عرب بوده و در فرس نيامده و اگر در كلمه اى يافت شود، عربى الاصل يا معرّب و يا از اختراعات بعضى متأخّرين عبارت پرداز است كه زبانشان به عربى مخلوط و به لحاظ اين كه به آهنگ خاصّى سخن رانند، «غين» و «كاف» را «قاف» گويند و در ولايت لارستان، لغات و كلمات قافدار را مفرّس نموده و با «كاف» خوانند; چنانچه گفته اند: «كند و كدك و كباى كتنى لفظ كلم كديم لار است» يعنى «قند و قدك و قباى قطنى لفظ قلم قديم لار است» و اين كلمات در غير ولايت لار با قاف تلفّظ مى شود.
ك
در اوّل كلمه از براى استفهام و در صورت اتّصال به كلمه عليحده بدون «ها» نوشته: «كِرا ديدى»; و در مورد انفصال با «هاى معدوله» نويسند: «كه گفتت برو دست رستم ببند»; و از براى معانى ديگر نيز هست كه در موصولات و غيرها خواهد آمد و «ه» در آخر «كاف» براى بيان كسره است و در آخر كلمه گاهى تصغير را باشد ـ چنانچه در نمايش سيزدهم از نگارش اوّل آيين سيّم خواهد آمد ـ و گاهى زايده باشد خصوصاً در آخر كلمات مختومه به «واو»، همچو «زلو» و «پرستو» كه «زلوك» و «پرستوك» نيز گويند.

صفحه 50
خواصّ: گاهى به «جيم ابجدى» بدل شده: كى، جى; و گاهى به «خاء ثخذ» تبديل يافته: شاماكجه و شاماخچه; و گاهى به «غين معجمه» مبدّل گردد: كژگاو و غژغاو، كج اگند و غژاگند.
گ
اين حرف از مختصّات پارسى و در عربى نيامده بلكه اهل ماورالنّهر به جاى آن هم با «كاف تازى» تلفّظ مى نمايند.
خواصّ: گاهى به «دال مهمله» تبديل يافته همچو: آونگ و آوند و اورنگ و اورند; و گاهى به «غين معجمه» مبدّل گردد: گلگونه و غلغونه و گاو و غاو و گلوله و غلوله و مانند اين ها.
ل
معنى خاصّى نداشته; و گاهى به «راء مهمله» مبدّل گردد: الوند و اروند و زلو و زرو.
م
در اوّل امر حاضر و غايب، افاده نهى كرده و در ابتداى مصدر و ماضى و مضارع، افاده نفى نمايد اگر چه نادرالاستعمال است و در آخر كلمه، گاهى مجرّد ربط را باشد: «من بى غرضم»; و گاهى از براى ضمير متكلّم آيد به معنى «من»، همچو: «كتابم بى نظير است» و «گفتم» و «رفتم»; يا به معنى مرا ـ چنانچه در نمايش اوّل از نگارش اوّل آيين سيّم كه مبحث ضماير است، خواهد آمد ـ و گاهى از براى فاعليّت بوده و در اواخر اسماء اعداد، افاده عدد وصفى نمايد ـ چنانچه در نمايش هفتم از نگارش مزبور خواهد آمد ـ و گاهى از براى تأنيث آيد; چنانچه در «خانم» و «بيگم» كه مؤنّث «خان» و «بيگ» تركى است چنانچه بعضى از متتبّعين گفته.
خواصّ: گاهى به «نون» مبدّل گردد: بام، بان; و گاهى به «ى» تبديل يابد: آمدن و آى; و گاهى به جهت تخفيف بحذفند:
رفتم كه گلى بچينم از باغ *** گل ديدم و مست شد ببوئى
يعنى مست شدم; خصوصاً در جائى كه به ميم ديگر متّصل گردد:
چون به شكل خنده بگشايد نمكدان حيات *** در ميان پسته اش سىودو بادامغز بين
يعنى سىودو بادام; وليكن اين قاعده در اغلب حروف متجانسه و متقاربه جارى بوده و اختصاص به «ميم» ندارد: سپيديو و بَتر و مانند ]آن ها[ كه در نمايش چهارم از آيين پنجم مشروحاً سمت نگارش خواهد يافت.
ن
از براى آن چند معنى است:
1) نهى در اوّل امر: نخور و نخواب و بگو نخورد.
2) نفى در اوّل ماضى و مضارع و مصادر و غير اين ها و على الرّسم در اوّل افعال و مصادر متّصل نوشته و در جائى كه نفى ذات و يا سبب صفات را باشد، «نه» و «نى» مرقوم دارند.

صفحه 51
3) ربط و اسناد در بعضى لغات همچو: خوشن و نيكن به معنى خوش است و نيك است.
4) مصدريّت در آخر فعل ماضى: آمدن و رفتن; و در جائى كه با ضدّ خود مستعمل شود تخفيفاً جايز است كه نون را حذف نمايند و معنى مصدريّت باز هم به حال خود باقى باشد: آمد و رفت و داد و ستد و مانند اين ها بلكه گاه است كه نون را در تنهائى نيز بحذفند. نظامى:
به گفتار شه مغز را تر كنم *** به گفت كسان مغز در سر كنم
بينش: گاهى در آخر بعضى كلمات زايده باشد: پاداش و پاداشن و زيبا و زيبان و سو و سون.
خواصّ: گاهى از ميم بدل شود: بام، بان.
و
بر دو قسم است: يكى ملفوظ و ديگرى غير ملفوظ.
امّا ملفوظ: گاهى على الرّسم مكتوب نگردد همچو: كاوس و داود و مانند اين ها و اين «واو» را به عربى واو اشباع نيز گويند; و گاه است كه هم ملفوظ گردد و هم مكتوب و آن هم به چند معنى آمده:
1) واو معروف كه ضمّ ما قبل آن خالص بوده و اشباع نمايند: بود و نمود ]و[ پور و دور و حور و قصور.
2) واو مجهول كه ضمّ ما قبل آن خالص نبوده و خيلى اندك معلوم گردد: زور و شور و كور و گور و چور و بور.
3) واو تصغير كه در آخر كلمه افزايند: يارو، پسرو، دخترو، خواجو، شيخو، خالو، عمو.
4) واو ضمير كه خودش مفتوح و مخفّف كلمه «او» يا «وى» است على الخلاف: ورا.
5) واو ترديد كه در جاى ترديد آيد: «گل همين پنج روز و شش باشد».
6) واو حاليّه كه به اوّل جمله حاليّه آرند: «او را ديدم و در دست شمشير داشت».
7) واو عطف كه در نظم، كمتر و در نثر، بيشتر ملفوظ گردد.
8) زيادت كه مفتوح بوده و به «ياى ترديد» متّصل گردد ـ چنانچه بعضى گفته ـ و همچنين در: تنومند، برومند.
و امّا غير ملفوظ بر سه نوع است:
1) واو بيان ضمّه كه محض از براى بيان ضمّه ماقبل بوده و فايده ديگر نبخشد، همچو: تو، چو، دو.
2) واو عطف كه در ميان دو اسم يا دو فعل يا دو جمله و يا دو قسم مختلف از اين ها آيد: «بود و نابود» و «آمد و رفت» و «حاتم سخى است و انوشيروان عادل است» و مانند اين ها; و پوشيده نماند كه اگر «واو عطف» بعد از «واو ساكن» يا «الف ساكن» يا «هاى مختصّ» باشد، خودش را مضموم كرده و به تلفّظ آرند: او و تو، ما و شما، بنده و ايشان
من گنگ خواب ديده و عالم تمام كر *** من عاجزم ز گفتن و خلق از شنيدش
و در جائى كه در صدر جمله افتد، مفتوحش خوانند:
به قدر وسع در اصلاح كوشند *** وگر اصلاح نتواند خموشند

صفحه 52
و از اين قبيل است آن كه كسى سخن گويد و هنوز تمام نكرده، كسى ديگر ابتدا به سخن كرده و آن را تتمّه كلام اوّلين قرار دهد، چنانچه كسى مى گويد: «نان مى خورم»، تو مى گويى:«و ماست و فلان» و يا اين كه كسى مى گويد: «سلام عليك»، در جوابش گوئى: «و عليك السّلام» و اين را واو مستأنفه هم مى گويند; و بالجمله «واو عطف» در همه اين صور، ملفوظ و در شمار قسم اوّل ملحوظ است. بلى، در جائى كه در وسط جمله واقع و يا در ميان دو كلمه مفرده افتد ـ چنانچه در مثال هاى فوق است ـ براى فصاحت، ماقبل آن را مضموم كرده و خودش را به زبان نيارند خصوصاً در نظم; و مفتوح آوردنش، مخلّ فصاحت مى باشد و جز ضمّه ماقبل فايده ديگر نبخشيده و به تلفّظ نيامده و در جزو اين، قسم دويّمى داخل و از ادات غير ملفوظه در شمار است چنانچه در شعر پارسى بيشتر و در نثر كمتر است.
تتمّة: «واو عطفى» كه بعد از «ياى ساكن تحتانى» واقع شود، جايز باشد كه «يا» را مانند ساير حروف، مضموم و مشدّد خوانده و «واو» را به زبان نيارند و هم رواست كه «يا» را ساكن خوانده و «واو» را مضموماً به زبان رانند و در صورت اوّل از قسم ثانى بوده و در دويّم از اوّل مى باشد.
3) ملازمت كه بعضى از ادبا اين را از معانى «واو» پنداشته و به اين شعر استشهاد كرده اند:
اگر رستم از دست اين تيرزن *** من و كنج ويرانه پيرزن
و پرواضح است كه «واو» در اين شعر هم از براى عطف است. بلى، از آن رو كه مابين معطوف و معطوف عليه ملازمت و ارتباط است، اين را معنى عليحده انگاشته اند.
4) «واو معدوله» كه خوب به تلفّظ نيامده و از آن عدول كرده و به حرفى ديگر تلفّظ نمايند و مابعد اين «واو» هميشه يكى از حروف نه گانه ذيل بوده:
«ا»: خواب، خواجه، خواستن 2ـ «د»: خود 3ـ «ر»: خور، آخور 4ـ «ز»: خوزم 5ـ «س»: خوسته 6ـ «ش»: خوش، خوشت 7ـ «ن»: خوند، آخوند 8ـ «ه»: خوهل، خوهله 9ـ «ى»: خَوى (چو مَى)، خويش، خويشتن، خويد; و بيشتر بعد از «خاى مفتوح» آيد تا دلالت كند بر اين كه فتحه آن، ساده و خالص نيست بلكه بوئى از ضمّه دارد و ازين رو اين «واو» را واو اشمام ضمّه نيز گويند و دليل فتح ما قبل اين «واو»، اشعار استادان سلف است. سعدى:
در آن مدّت كه ما را وقت خوش بود *** ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود
اى كريمى كه از خزانه غيب *** گبر و ترسا وظيفه خور دارى
دوستان را كجا كنى محروم *** تو كه با دشمنان نظر دارى
پس پرده بيند عملهاى بد *** هم او پرده پوشد به بالاى خود
ماهى كه رخش روشنى خور بگرفت *** گرد سخنش بنفشه يك سر بگرفت
بعد از آن رو شير با روباه كرد *** گفت اين را بخش كن از بهر خورد
چند بيخود گشت و چند آمد به خود *** چند پرّيد از ازل سوى ابد
و مانند اين ها كه در همه آن ها ماقبل «واو» را با مقابل مفتوح آن، قافيه كرده اند.
تبصرةٌ: بعضى از ادبا گفته اند كه اين «خ» يعنى خائى كه قبل از «واو معدوله» مى باشد، حرفى جداگانه و علامتش «خو» است با سه نقطه. انتهى.

صفحه 53
و اين، همان خائى است كه در گفتار اوّل سمت گزارش يافت; و بالجمله همين «خا» در بعضى مواضع، مكسور و در پاره اى موارد، مضموم آيد و اين، از نوادر است: خويش، خويشتن، آخور، ميرآخور.
خواصّ: حرف «واو» گاهى به «باى ابجدى» تبديل يافته: نوشته، نبشته; و گاهى به «پاى پارسى» بدل شده: وام، پام; و گاهى به «فاء سعفص» مبدّل گردد: ياوه، يافه; و در بعضى موارد به «ز» و «س» ]و[ «ش» نيز مبدّل گردد چنانچه در مبحث امر مرقوم خواهد افتاد.
ه
اين حرف بر دو گونه است:
يكى ظاهر يا ملفوظ يا اصلى كه در تكلّم به تلفّظ آيد: راه، چاه، شاه، سپاه; و اين قسم در هر جا به حال خود باقى; و در جمع به «ها»، ساكن; و در تصغير و جمع به «الف» و «نون»، مفتوح بوده; و در اضافه، مكسور گردد: راه ها، رهك، شاهان، اندوه من و مانند اين ها.
و ديگرى وصلى يا مختفى يا غير ملفوظ كه به تلفّظ درنيايد و اين هم، به چند قسم است:
1) اسم مصدريّت: پويه و گريه و ناله.
2) تحقير: پسره، دختره.
3) نسبت: زنانه ]و[ مردانه ]و[ شاهانه ]و[ بچه گانه و تره و خشكه و گرمابه و سردابه.
4) فاعليّت: داننده و گوينده ـ چنانچه بعضى گفته ـ و مى توان گفت كه علامت فاعليّت، «نده» است نه هاى تنها، چنانچه در مبحث اسم فاعل ـ كه از مباحث نمايش پنجم از نگارش اوّل آيين سيّم است ـ خواهد آمد.
5) مفعوليّت كه در آخر فعل ماضى افزوده و هاى صفت نيز گويند: گشته و شناخته.
6) تعيين مدّت كه در آخر الفاظ دالّه بر زمان افزايند: يك روزه، يك شبه، يك ماهه، يك ساله. بديهى است كه اين هم، همان «هاى نسبت» است كه در الفاظ زمانيّه، تعيين مدّت را بوده و در غير اين ها مجرّد ربط و نسبت را باشد.
7) آلت كه در آخر فعل امر يا اسم جامد افزايند: ماله و پيرايه و آويزه و گوشواره و استره و مانند اين ها.
8) مشابهت كه چون نام چيزى را بر مشابه آن گذارند، هائى در آخرش افزايند: تخت و تخته ]و[ دست و دسته و زبان و زبانه و دندان و دندانه و دهن و دهنه و مانند اين ها.
9) لياقت: شاهانه و درويشانه; و برگشت اين هم به نسبت يا مشابهت است.
10) ماضويّت كه به جهت افاده معنى ماضى محكى در آخر ماضى مطلق افزايند: آمده و رفته; چنانچه در نمايش اوّل از نگارش دويّم آيين سيّم خواهد آمد.
11) بيان فتحه كه جز دلالت بر فتح ماقبل خود، فايده ديگر نداشته و رفع اشتباه به كلمه ديگر نمايد: جامه و خامه و خانه و سايه.
12) بيان كسره مثل سابق اش: چه، كه.
13) زايده: زرّين و زرّينه و پشمين و پشمينه و غنجار و غنجاره و مانند اين ها; و مخفى نماند كه اگر چه معانى

صفحه 54
مذكوره در كلمات ادبا مسطور است الاّ اين كه برگشت اكثر آن ها به يكديگر بوده و به اندك تأمّل، روشن و مواقع تنقيد آن ها هويدا است.
خواصّ: امّا «هاى ملفوظ» گاهى به الف بدل شود: هست و است ـ چنانكه بعضى گفته ـ و هيج و ايج; و گاهى به «جيم ابجدى» تبديل يابد: ماه و ماج و ناگاه و ناگاج; و گاهى به «حاى حطّى» مبدّل گردد: هيز و حيز; و امّا «هاى غير ملفوظ» را خواصّ چند است:
1) در جمع به «ات» مبدّل به «جيم» گردد: نوشتجات و خالصجات.
2) در جمع به «ان» و در حالت اتّصال به «كاف تصغير» و «ياى معروف مصدرى» به «گاف پارسى» تبديل يابد: بندگان و جامگك و آوارگى و تيرگى و نظارگى و خانگى و غير اين ها.
3) در حالت اضافه و در حين اتّصال به ياى ضمير و وحدت و نسبت به «ى»، ملفوظ شده و به «ه» مرقوم بوده و همزه اى در فوق آن مى گذارند: «هنوز تو خوابيده كه در محلّه شما خانه خريدم و به مردى ساده بخشيدم».
ى
در جائى كه كسره ماقبل اين حرف، خالص بوده و در تلفّظ، مفهوم گرديده و با اشباع خوانده شود، همچو «پير» و «دبير» و «شير» (به معنى لبن)، آن را ياى معروف خوانند و الاّ كه وجود «ى» اندكى مفهوم گردد، ياى مجهول نامند، همچو: «شير» به معنى اسد; و «ياى معروف» را ]ياى[ عربى نيز ناميده و «مجهول» را ]ياى[ پارسى هم گويند و بالجمله از براى اين حرف، سيزده معنى آمده:
1) مصدريّت.
2) ضمير خطاب در اسما و افعال:
خدايا بلندى و پستى توئى *** ندانم چه اى هرچه هستى توئى
3) نسبت: تبريزى و تهرانى.
4) لياقت: خوردنى و ديدنى.
5و6) فاعليّت و مفعوليّت كه در آخر اسم، مفيد اين دو معنى باشد: جنگى و چنگى و سندى و لعنتى و سفارشى و مانند اين ها و مى توان گفت كه برگشت اين سه معنى آخرى نيز به نسبت است.
7) بيان كسره كه محض براى افاده كسره ماقبل خود بوده و اصلا دخلى در معنى مقصود ندارد.
8) استمرار در ماضى چنانچه در نمايش اوّل از نگارش دويّم آيين سيّم خواهد آمد: رفتندى و گفتندى.
نخوردى كه خاطر برآسايدش *** ندادى كه فردا به كار آيدش
9) شرط و جزا: اگر رفتمى، گفتمى.
10) ياى القابى كه محض به جهت زيادت مفهوم لقب بر الفاظ دالّه بر لقب داخل باشد: دوستى، نورچشمى، فرزندى، قبله گاهى و بر متكلّم حمل كردن اين «يا» چنانچه از بعضى صادر شده، اشتباه و خلط پارسى به عربى است.
11) تنكير كه گاهى مجرّد وحدت و يكى را افاده كند: «مردى را ديدم»; و گاهى متضمّن معنى تعظيم يا تحقير نيز باشد:
جوى باز دارد بلائى درشت *** عصائى شنيدم كه عوجى بكشت ***

صفحه 55
12) ياى وقايه كه در اسمى كه آخرش الف بوده و الف ندا بدو افزايند به جهت دفع التفاء ساكنين و وقايه فتحه ميان الفين مابين آن ها آرند، همچو: خدايا و آقايا. اگر لفظ خدا را اسم مفرد غير صفت دانيم و اگر صفت مركّبه و مخفّف «خودآى» باشد در اين صورت ياى آن اصلى است كه در صورت الحاق الف به جهت امكان تلفّظ عودت نموده.
13) زايده كه در آخر موصوف و مضاف افزايند: روى خوب و آهوى ختن; و اين در اغلب، ياى مقدّرى باشد كه عودت نموده:
جاى پاى اسب شه را بوسه داد *** دست بر بر در برابر ايستاد
بوى جوى موليان آيد همى *** ياد يار مهربان آيد همى
و همچنين در دريچه و مانند آن.
خواصّ: حرف «يا» گاهى به «ذال معجمه» تبديل يابد: آيين و آذين; و در جائى كه دو «يا» در يك كلمه گرد آمده و ماقبل اوّلى «الف» يا «واو» مدّ باشد، جايز باشد كه آن اوّلى را تبديل به همزه نمايند: خاييدن و خائيدن و بوييدن و بوئيدن; و همچنين در جائى كه حرف «ى» را به آخر كلمات مختومه به يكى از حروف املا افزايند، يك همزه وقايه پيش از آن علاوه سازند: مو، موئى ]و [پادشا، پادشائى ]و[ بينى، بينئى; و چون حرف «ى» را به آخر كلمه مختومه به «ه» افزايند، همزه گونه شكلى بر روى آن گذاشته و مانند «ياى مجهول» تلفّظ نمايند: «خانه دارم كه همسايه آن از مايه انسانيّت بهره ندارد».
بدان كه اكثر تبديلات مذكوره به قرارى كه مشروحاً نگارش يافت، قياسى و داخل در تحت قاعده و قانون است و بعضى از آن ها سماعى و موقوف بر شنيدن از اهل زبان و تحت قانونى داخل نيست: «بشناس» و «شناختن» و مانند آن ها كه در مبحث اوامر به نام «شاذّ» اشاره خواهد شد.
تتميم: علاوه بر تبديل ذاتى و قلب حروف به يكديگر ـ كه سمت گزارش يافت ـ تبديل مكانى نيز در بعضى كلمات ديده و شنيده شده: «هشيوار» در «هوشيار» و «هگرز» در «هرگز».

صفحه 56
   دستور زبان فارسى/ آيين دويّم: چگونگى زبان پارسى
آيين دويّم
در چگونگى زبان پارسى و انواع و اقسام آن: بدان كه «عربى» افصح تمامى لغات و وسعت آن بسيار است چنانچه براى «شير»، پانصد نام و براى «مار»، دويست و براى «سنگ»، هفتاد و براى هر يك از اقسام هر جنسى، اسمى است خاصّ; و بعد از «عربى»، «پارسى» زبانى است شيوا و زيبا و نيكو و شيرين كه در اكثر بلاد ايران و برخى از هندوستان و افغانستان بدان، تكلّم مى باشد و بعد از «تازى»، از ديگر زبان ها بهتر و خوشتر و مختصرتر مى باشد و در اثبات اين مدّعا همين بس كه پارسيان بيستوهشت حروف «هجاى تازى» را به بيستوچهار تنزّل داده و هريك از چهارده صيغه ماضى و مضارع را كه در نزد عربان متداول است، به شش آورده و شش صيغه مؤنّث را تماماً ترك كرده و از شش صيغه مذكّر هم دو تثنيه را موقوف داشته اند; زيرا كه در زبان پارسى مذكّر و مؤنّث يكسان بوده و زياده بر واحد در عداد جمع در شمار است و دو صيغه متكلّم را هم به حال خود باقى گذشته اند و هم بدين جهت صيغ مختلفه شش گانه هر يك از امر و نهى و فاعل و مفعول را به دو، تنزيل داده و مؤنّث را بالمرّه و از مذكّر هم تثنيه را متروك داشته اند.
پس تنزيل حروف ازسىودو به بيستوچهار و اختصاردادن چهارده صيغه ماضى و مضارع به شش و اكتفاكردن از شش صيغه امر و نهى و فاعل و مفعول به دو، دليلى است روشن بر ايجاز و اختصار اين زمان; و خير الكلام ما قلّ و دلّ.
و بالجمله زبان پارسى در اصل بر هفت گونه بوده است: چهار از آن كه هروى و سكزى و زاولى و سغدى باشد، متروك و سه ديگر كه درى و پهلوى و باستانى يا قديم باشد، معمول و متداول است.
امّا درى زبانى است كه در بلخ و بخارا و بدخشان و روستا و دره و كوهستان، بدان تكلّم مى نموده اند يعنى منسوب به دره و از اين رو تَبَرى نيز گويند يعنى منسوب به تَبَر كه پشته و كوه و دره ميان دو كوه را نيز گويند و يا اين كه مأخوذ از نواى كبك درى است كه محلّى است در شيراز مشهور به نواى دلفريب كبك ها و يا اين كه منسوب به درگاه و دربار است كه مردمان درگاه كيان بدان، متكلّم بوده اند و بعضى گويند كه در زمان بهرام گور يا بهمن بن اسفنديار در استخر ـ كه دارالملك فارس است ـ چون مردم اطراف از دور و نزديك به درگاه سلطان جمع شده و زبان هاى ايشان، مختلف بوده و همه كس نمى فهميد، از جانب پادشاه مقرّر شد كه محض به جهت تسهيل اصول تعليم وتعلّم، انجمنى از ادبا و فضلا منعقد نموده و زبانى وضع كنند كه تمامى اهل مملكت، آن زبان را آموخته و بر دربار پادشاهان، بدان، سخن رانند. ايشان هم اين زبان را تأسيس نموده و درى نام نهادند يعنى منسوب به درگاه كه در دربار پادشاهان، بدان، تكلّم مى نمايند و به همين انگيزه اين زبان را فارسى فصيح هم گويند و يا به سبب اين است كه فارسى محض بوده و اصلا به زبان ديگر كه بيشتر در شهر و بلد به كلمات بيگانه مخلوط مى باشد، آميخته نشده است و در آن، حذف و

صفحه 57
تغيير و تبديلى نمى باشد، همچو «اشكم» و «اشتر» و مانند آن ها كه «شكم» و «شتر» درى نيستند.
و بالجمله اين بيت عنصرى ـ كه در مدح سلطان محمود گفته ـ حلاوت اين زبان را دليلى است واضح:
ايا به فعل تو نيكو شده معانى خير *** و يا به لفظ تو شيرين شده زبان درى
و اين شعر حافظ مر لطافت آن را برهانى است لايح:
چو عندليب فصاحت فروشد اى حافظ *** تو قدر او به سخن گفتن درى بشكن
و امّا پهلوى كه زبان قديمى ايران بوده و در عهد ساسانيان، لسان رسمى و تحريرى ايشان گرديده و با بيستوشش حرف نگارش يافته و اكثر كلمات سريانى را حاوى مى باشد، به شهر و ولايت پهله منسوب و يا به پهلوبن سام بن نوح منتسب مى باشد كه اين زبان از او مستفيض گشته و يا به «پهلو» ـ كه مطلق شهر را گويند ـ انتساب دارد يعنى زبان شهرى در مقابل درى و دهاتى ـ چنانچه مرقوم افتاد ـ و از اين رو شهرى نيز گويند و در بعضى عبارات ارباب فنّ به پهلوانى نيز تعبير شده. فردوسى:
كه چون پهلوانى سخن راندند *** همى گنگ دژ هوختش خواندند *** چنان كه قاعده شايعه است كه در لفظ «پهلو» و «خسرو» پيش ا ز «ياء نسبت»، الف و نونى افزايند و بعضى گفته كه پهلوى، زبان پهلوانان پاى تخت كيان بوده كه بدان، تكلّم مى كرده اند و بنابراين پهلوانى گفتن موافق قياس ظاهر بوده و پهلوى گفتن از روى تخفيف باشد و به نوشته احمد رفعت، زبان پهلوى زبان رؤساى روحانى مذهب بودا بوده و از زبان «زند» و «سانسكرى» مأخوذ گرديده و اخيراً به پارسى بسيارى مخلوط شده و كتب مقدّسه هندوان هم، به همين لسان است و بالجمله خوبى و ملاحت اين زبان را خواجه شيرازى، با اين شعر مى تصديقد:
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوى *** مى خواند دوش درس مقامات معنوى
و امّا باستانى اوّلاً بايد دانست كه مملكت ايران به مرور دهور و كرور شهور به ولايات متفرّقه مقسوم و هريك به اسم خاصّى موسوم گرديده و الاّ چنانچه بعضى نوشته اند، در سابق تمامى ايران را «پارس» مى گفته اند از آن رو كه چون حضرت نوح بعد از طوفان در بقاياى خلايق بزرگى يافت و مردم افزودند، اراضى را به اولاد و احفاد خود تقسيم نموده و هركس در قسمت خود اسباب رفاه عباد و آبادى بلاد را فراهم آوردند، حدودى كه به كيومرس رسيد، بعد از او به پسرش ايران نام مشهور به هوشنگ انتقال يافته و من باب تسمية الملك باسم المالك به «ايران» موسوم گرديد، چنانچه مدينه حضرت رسالت را به اسم بانى خود موسوم داشته و «يثرب» گويند و چون نوبت ملك به پارس بن هوشنگ افتاد، به همان جهت، تمامى ايران را «پارس» خواندند و چون اين مقدّمه ممهّد آمد، پس مى گوئيم كه اين زبان را پارسى مطلق نيز گويند يعنى منسوب به ايران و يا پادشاه آن كه پارس بن هوشنگ بن كيومرس است و يا اين كه منسوب به پارس بن عاموربن يافث بن نوح است و يا اين كه منسوب به پارس بن پهلوبن سام بن نوح مى باشد كه در عهد خود، مالك اين مرز و بوم بوده و اين ملك بدو منسوب و به نام او موسوم گرديد و يا اين كه منسوب به استخر است كه شهرى و قلعه اى است به فارس مشهور و تخت جمشيد هم در آنجا است كه در آن سرزمين بدين زبان تكلّم مى نموده اند.

صفحه 58
و بالجمله چون اوّل زبانى است كه در خاك پاك ايران بدان تكلّم شده، باستانى و فرس قديم نيز گويند و همين بيان در مزيّت اين زبان كفايت مى كند: «الفضل للمتقدّم». علاوه بر آنچه بعضى گفته كه اين زبان در سابق زمان اختصاص به علما و موبدان و دانشمندان و پدران مذهبيّه داشته و على الخصوص اين شعر حافظ كه تمامى وجاهت و زيبائى اين زبان را عهده دار است:
گر مطرب حريفان اين پارسى بخواند *** در رقص و حالت آرد پيران پارسا را
و بالاتر از همه اين ها در باب زيبائى و شيوائى اين زبان، آن است كه در بعضى كتاب ها به نظر رسيده كه حضرت رسول ـ صلّى اللّه عليه و آله ـ فرمودند: انّ للّه خيرتين من خلقه، من العرب القريش و للعجم فارس; و اعراب، فارسيان را قريش العجم مى خوانده اند و حضرت زين العابدين(عليه السلام) را كه مادرش شهربانويه دختر يزدگردبن شهرياربن خسروپرويز پادشاه عجم بوده، «ابن الخيرتين» مى ناميده اند و در بعضى كتب ديدم كه از حضرت رسالت (ص) پرسيدند: «چون است كه ملك پارسيان مدّت دراز يافت؟». فرمودند: «لانّهم عمّروا فى البلاد عدلوا فى العباد». ملك و مملكت با كفر باقى و با ظلم فانى مى باشد.
پارسى جو پارسى گو پارسى *** تا به جاه سعدى و حافظ رسى
و بالجمله غير از اين زبان هاى هفت گانه معموله و متروكه، زبانى اصلى نبوده و هرچه هست، مختصّ اهالى هر شهرى و مخصوص هر بلده اى جداگانه است مانند اصفهانى و شيرازى و يزدى و غيره.
تبصرةٌ: بايد دانست كه زبان پارسى متداول در زمان ما، به قسمى مخلوط از اين سه زبان است كه امتياز لغات هر يك متعسّر و بلكه متعذّر و بلكه از پارسى سه گانه هم چيزى كه باقى مانده و محلّ تكلّم است، همان روابط است و بس; و به پارسى سره سخن گفتن و نوشتن در غايت اشكال و نهايت اعضال است زيرا كه به جهت غلبه عرب بر ايران و مخالطت عجم با ايشان، عبارات تازى و لغات حجازى در ميان پارسيان شايع و اسب دوان و بنياد زبان نژادى ايشان، منهدم و ويران گرديد به حكم آن كه:
با يار نو از غم كهن بايد گفت *** لابد به زبان او سخن بايد گفت
«لاتفعل» و «افعل» نكند چندان سود *** چون با عجمى «كن» و «مكن» بايد گفت
و بدين واسطه، بيشتر لغات و كلمات معموله از عربى مخلوط و برخى را هم معرّب نموده و لباس عربى پوشانيدند و پيش از تسليت از اين سوگوارى، لغات تركيّه هم به سبب غلبه سلاطين ترك و مغول آميخته و يك معجونى مثلّث تركيب يافت. «گل بود، به سبزه نيز آراسته شد».
اكنون به واسطه مراوده با دول خارجه و تعليم و تعلّم لغات و علوم و صنايعشان و استعمال ظروف و اوانى ايشان، لغات فرانسه و روس و انگليس و غيره هم با لغات سه گانه عربى و تركى و پارسى آميزش كلّى حاصل كرده و يك معجونى محيّرالعقول تشكيل يافته و عمّاقريب به حكم تشابه ازمان، اين پارسى جزئى نيز متروك و امر به جائى منتهى گردد كه پارسيان نيز نشناسند.
حريف مجلس ما خود هميشه دل مى برد *** على الخصوص كه پيرايه اى بر او بستند
«خدايا زين معمّا پرده بردار».

صفحه 59
   دستور زبان فارسى/ آيين سيّم: كلمه
آيين سيّم (از مقدّمه)
در كلمه و اقسام آن: بدان كه اصل در افاده مرام جمله و كلام و آن سخن و گفتارى است مركّب از كلمات كه افاده فائده تامّه نمايد به نحوى كه مخاطب، منتظر امر ديگر نباشد و كلمات هم بيشتر، از اجتماع حروف متفرّقه تركيب يابد. پس حروف طبعاً به كلمات مقدّم بوده و كلمات هم طبعاً مقدّم به جمله و كلام مى باشند و از اين رو لازم است كه اوّل، حروف را به عرصه بيان آورده، بعد از آن، به تحقيق كلمات پرداخته، سپس به تفصيل جمله و كلام، اشتغال يابد.
امّا حروف در آيين اوّل مشروحاً سمت نگارش يافت و جمله و كلام هم در آيين چهارم مابعدى آرايش نگارش خواهد يافت و در اين مقام هم، به بيان كلمه و اقسام آن پرداخته و مى گوئيم: كلمه، لفظى است كه در استعمال واحد به يك معنى دلالت كند و در جائى كه در استعمال ديگر به معنى عليحده هم دلالت كند، پس اگر هر يك از آن دو معنى، وضعى باشد، آن لفظ را مشترك لفظى گويند، همچو: باز و از و مانند آن ها; و در اين صورت اگر آن لفظى كه معانى مختلفه دارد علاوه بر معنى، خطّاً هم مختلف باشد: خوان، خان، خواستن، خاستن، خار، خوار و مانند اين ها، آن را متشابه نيز گويند; و اگر آن معانى مختلفه نقيض يكديگر باشند، آن را اضداد گويند.
و گاه است كه كه دو لفظ را هم كه معنى آن ها نقيص يكديگر است، از اضداد گويند، همچو: خوب و بد و جنگ و آشتى و مانند اين ها; و اين، غفلت محض و بيگانگى از اصطلاحات اهل فنّ است. اگر هر يك از آن معانى، از افراد و مصاديق يك معنى كلّى باشند كه لفظ از براى آن وضع شده باشد، همچو اقسام هر يك از معانى متفرّقه الفاظ مزبوره نسبت به اين معانى مشترك معنوى گويند، همچو استعمال لفظ مردم در حسن و حسين و مانند آن; و اگر يكى از آن معانى متفرّقه، وضعى و ديگرى غير وضعى بوده و در همه آن ها استعمال يابد، آن را به اعتبار معنى وضعى، حقيقت گفته و به لحاظ معنى غير وضعى مجاز گويند، همچو شير نسبت به حيوان درّنده و مرد دلير; و اگر معنى اوّلى وضعى متروك ماند و در ثانى غير وضعى استعمال شود ـ همچو نماز كه اصل معنى آن كه بندگى و فرمان بردارى باشد، مهجور شده و در عبادت خاصّه مشهور گرديده ـ آن را منقول گويند و در همه اين ها لفظ، متّحد و معنى، متّحد يا متعدّد باشد و در جائى كه لفظ متعدّد و معنى متّحد باشد، مترادف گويند: تك و پو و مرز و بوم; و اگر لفظ، متعدّد و معنى هم مختلف و ضدّ و نقيض يكديگر باشند، همچو خوب و بد و صلح و جنگ و مانند اين ها، آن را متضادّ و اضداد گويند و ـ چنانچه اشاره نموديم ـ اين تسميه، خروج از اصطلاح است; و كلمات هر زبان به سه گونه مى باشد زيرا كه اگر به خودى خود و بدون معاونت غير بر معنى دلالت نكند، آن را حروف گويند و اگر دلالت كرده و متضمّن يكى از سه زمان ماضيه و آتيه و حال نباشد، آن را اسم خوانند و اگر دلالت كرده، متضمّن زمان هم باشد، آن را فعل نامند; و تفصيل اين اقسام در ضمن سه نگارش بيان خواهد شد.

صفحه 60
اسم
نگارش اوّل در اسم كه در لغت، نشانه و علامت و در اصطلاح، كلمه اى است كه براى ناميدن شخصى يا حيوانى يا چيزى به كار برده و دلالت بر زمان، از آن مفهوم نگردد و مختصّات آن كه از برادرانش، فعل و حرف، تمييز دهد: لحوق كاف تصغير و ادوات جمع و زمان و مكان و ياى وحدت و نسبت و مانند اين ها; و فاعل و مفعول و موصوف و مضاف و منادى بودن است كه تحقيق هر يك از اين ها در محلّ مناسب خود مرقوم خواهد افتاد.
و بدان كه اسم را به اعتبارات كثيره به اقسام مختلفه تقسيم نموده اند و در ضمن بيستوپنج نمايش به تحقيق آن ها مى پردازيم.
عام و خاص
نمايش اوّل در اسم عام و اسم خاص: اسم عام يا اسم جنس، اسمى است كه براى ماهيّت و حقيقت موضوع بوده و اصلا شخص و فرد، منظور نظر نگردد و اگر فرد غير معيّنى منظور گردد، نكره خوانده و اگر افراد كثيره، مدلول آن باشد، جمع و يا اسم جمع نامند به خلاف اسم جنس كه به خود حقيقت و جنس موضوع شود و شخص و فرد بعضاً أو كلّاً در آن منظور نظر نبوده و صدق آن به تمامى اشخاص على السّويه بوده و در ميان تمام افراد هم جنس خود مشترك باشد: پدر، مادر، خوب، بد، آب، آتش، خاك، باد، مرد، زن و مانند اين ها. چنانچه گوئى: «مرد از زن بهتر است».
و امّا اسم خاص، آن است كه فقط به يك شخص و يك چيز دلالت كند، پس اگر آن اسم، موضوع بود براى چيزى كه نزد متكلّم و مخاطب، معيّن نبوده و موضوع له خود را در صورت غير محدودى بيان نمايد، آن را نكره گويند: «بلبلى برگ گلى خوشرنگ در منقار داشت»; و براى نكره ساختن كلمه لفظ «يك» به اوّلش آورده و يا ياى وحدتى در آخرش افزايند و در جائى كه نكره در يك جمله مكرّر باشد، آن را در مرتبه دويّم به صورت معرفه آرند: «مردى قرآنى در دست داشت. مرد هر روز قرآن را خواندى»; و اگر اسم موضوع بود براى چيزى كه فى مابين متكلّم و مخاطب، معيّن و معهود بوده و موضوع له خود را به طور محدود بيان نموده و از غير خود ممتاز و شناخته شود، آن را معرفه خوانند و آن به چند بخش است:
بخش اوّل: ضماير كه كلمه اى است بر متكلّم يا مخاطب يا غايب دلالت كرده و جاى اسم را گرفته و در عوض آن براى رفع تكرار آيد. پس اگر از سه شخص مخاطب و غايب و متكلّم، تنها يكى را بفهماند همچو «من» و «تو» و «او» و مانند آن ها، آن را ضمير شخصى ناميده و اگر در هر سه شخص، اشتراك داشته و تغيير نكند، آن را ضميرمشترك خوانند، همچو «خود» كه در هر سه مستعمل بوده و حالات فاعليّت و مفعوليّت و اضافه بدو طارى مى باشد: «من خود رفتم و قلم خود را برداشته و خود را بهتر مى شناسم»; و همچنين در غايب و مخاطب و هرجا كه لفظ «خود» استعمال شود، مستحسن، آن است كه يك ضمير منفصلى مناسب مقام پيش از آن آورده: «من خود رفتم»; و يا اين كه يك ضمير متّصل همچنانى در آخرش افزايند: «خودم گفتم»; و در بعضى موارد استعمال هر دو صحيح باشد: «من خودم گفتم».
و امّا ضمير شخصى بر دو قسم است:

صفحه 61
اوّل ضمير منفصل كه تنها ذكر توان نمود و الحاق آن به لفظ مگر صحيح باشد چنانچه در جدول ذيل نموده مى شود:
ضمير منفصلمفردتثنيه و جمع
متكلّممنما
مخاطبتوشما
غايباو، وى، اُل، آنآنان، آن ها، ايشان، اوشان
و در اينجا چند دستور است:
1) حالات فاعليّت و مفعوليّت و مضاف اليه بودن در ضماير منفصله جارى بوده و حالت ندا و مضاف بودن بر آن ها طارى نمى باشد و امّا «من بى چاره» و «ماى بى چاره» و مانند آن ها از قبيل صفت و موصوف است نه مضاف و مضاف اليه و به اضافه حمل كردن آن ها چنانچه از بعضى ادبا صادر شده، خطا است.
2) غالباً «او» و «وى» در ذوى العقول و «آن» در غيرشان مستعمل مى باشد ولكن اگر يكى از كلمات «از»، «با»، «بر»، «در» به «او» ملحق شود، استعمالش در غير ذوى العقول همه جا بالاتّفاق جايز است و در مقام ضرورت جاى ترديد نيست:
گفتار تو شهدى است كه جان ها مگس او است *** رفتار تو سيلى است كه دل خار و خس او است
و بعضى از ادبا گفته كه كليّه ضماير منفصله به حسب اصل در ذوى العقول مستعمل است مگر در مقام ضرورت و رعايت وزن شعر.
3) چون «من» و «تو» و «وى» به علامت مفعوليّت «را» ملحق گردد، «نون» و «واو» و «يا» را حذفيده و «مرا» و «ترا» و «ورا» گويند و چون ادوات مفعول له و مفعول معه و مفعول اليه به اوّل «او» و «آن» و «ايشان» آيد، همزه آن ها به حال خود باقى ماند: «براى او» و «با او» و «تا او» و «به سوى او» و مانند اين ها. بلى، اگر ادات مفعول اليه، «ب» به اوّل آن ها آيد، همزه مبدّل به «دال» گردد: «بدو گفتم كه مُشكى يا عبيرى»; و در جائى كه به ضماير مزبوره، ادات غير مفاعيل ثلثه مزبوره متّصل گردد، همزه آن ها حذف شود: «بَرو» و «ازو» و «دَرو».
4) چون خواهند كه تأكيد ملك يا انتساب به كسى يا چيزى نمايند، لفظ «آن» و «اين» يا «از آن» و «از اين» افزايند كه در محاورات عامّه به لفظ مال تعبير نمايند و افاده معنى ملكيّت نمايد و اين را ضمير وصفى نيز گويند. رومى:
گفت: زاهد در سبو هان چيست اين؟ *** گفت: باده. گفت: آنِ كيست اين؟
گفت: آنِ آن فلان مير اجل *** گفت: طالب را چنين باشد عمل
وحشى بافقى گويد:
زيباتر آنچه مانده ز بابا از آنِ تو *** بد اى برادر از من و اعلى از آنِ تو
از صحن خانه تا به لب بام از آنِ من *** از بام خانه تا به ثريّا از آنِ تو
قسم دويّم: ضمير متّصل كه تنها ذكر نتوان كرد و لحوق آن به لفظ مگر صحيح نباشد چنانچه در اين جدول

صفحه 62
نمودار است:
ضمير متّصلمفردتثنيه و جمع
متكلّمم، ام يم، ايم، مان
مخاطبت، ات، ى، اى يد، ايد، تان
غايبش، د، اش، استند، اند، شان
بدان كه هيچ ضمير در مقام تجزيه و تركيب از يكى از چهار حال خالى نباشد: يا فاعل باشد يا مفعول و يا مضاف اليه و يا مجرّد ربط و اسناد را بوده و در جمله اسميّه مابين مبتدا و خبر وظيفه رابطه را دارا باشد و اين ها را ضمائر اسناديّه گويند. چنانچه اوّلى را ضمير فاعل خوانده و دويّمى را ضمير مفعول; و اين هر دو را به جهت اتّصال به فعل، ضمائر فعليّه نيز گفته و سيّمى را ضمائر اضافيّه نامند; و بعضى از ضمائر، قابل همه اين حالات است و بعضى، بعضى را چنانچه همه آن ها را كه در جدول است به ترتيب حروف مشروحاً مى نگارد:
اَت: براى واحد مخاطب و از ضمائر اضافيّه و در آخر اسماء به معنى «تو» و هم از ضمائر فعليّه و در آخر افعال به معنى «ترا» باشد و هماره بر الفاظ مختومه به «ه» ملحق گردد: «خانه ات آباد» و «گويا فلانى مى زده اَت».
است: ضمير اسنادى است چنانچه بعضى از ادبا گفته است: «رستم، دلير است»; و از تعريف ضمير روشن مى گردد كه اين، خطا است.
اش: هم ضمير اضافه بوده و در آخر اسم به معنى «او» باشد و هم ضمير مفعول بوده و در آخر فعل به معنى «او را» باشد و به الفاظ مختومه به «ه» ملحق گردد و از براى واحد غايب است: «خانه اش خراب كه نطفه اش از حرام است» و «گويا پدرش مى زده اش».
ام: فاعل و مضاف اليه و ربط را بوده و به الفاظ مختومه به «ه» آيد: «من، بى سرمايه ام» و «به خانه ام خوابيده ام».
اند: جمع غايب و در آخر اسماء، از ضمائر اسناديّه و در آخر افعال، از ضمائر فاعليّه و به الفاظ مختومه به «ه» ملحق گردد.
اى: به الفاظ مختومه به «ه» لاحق و از براى واحد مخاطب و در آخر افعال، ضمير فاعل باشد، همچو: «آمده اى» و «رفته اى»; و در آخر اسماء فقط ربط و اسناد را بوده و مقام رابطه را دارا و از ضمائر اسناديّه در شمار است: «تو بى سايه اى».
تبصرةٌ: در مقام تلفّظ، «الف» را از «اى» حذفيده و فقط «ى» را به زبان رانده و در كتابت، هر دو را انداخته و همزه كوچكى بدين شكل «ء» در بالاى «ه» بنشانند.
ايد: از براى جمع مخاطب و از همه جهت مانند لفظ «اى» مى باشد الاّ اين كه خطّاً و لفظاً سالم و به هيچ حال تغيير نيابد.
ايم: از براى جمع متكلّم و در هر صورت مانند «اى» بوده و در هيچ صورت تغيير نيابد: خفته ايم و بى بهره ايم.
ت: از همه جهت مانند «اَت» مى باشد الاّ اين كه به غير كلمات مختومه به «ه» ملحق گردد:
اى هدهد صبا به سبا مى فرستمت *** بنگر كه از كجا به كجا مى فرستمت

صفحه 63
«دهنت غنچه خوبى، سخنت نكهت آن»
تان: از براى جمع مخاطب و از هر جهت مانند «مان» است.
د: از براى مفرد غايب و در آخر امر حاضر آمده و فاعليّت را مى فهماند.
ش: از هر جهت مانند «اش» الاّ اين كه به غير كلمات مختومه به «ه» ملحق گردد.
شان: از براى جمع غايب و از همه جهت مانند «ش» و حاجت به مثال نيست.
م: براى واحد متكلّم و حالات اربعه مذكوره كلاّ بدو طارى و در جمله اسميّه، ربط و اسناد را بوده و در آخر اسم، مضاف اليه و در آخر افعال، گاهى ضمير فاعل و گاهى ضمير مفعول باشد: «من مرد بى غرضم» و «نانم را خوردم». «باز هم خدا مى دهدم» و «بهم» و «ازم» و «درم» به معنى «به من» و «از من» و «در من» هم در عبارات بعضى ادبا مستعمل و در شمار ضمائر مفعوليّه است.
مان: از براى جمع متكلّم و گاهى ضمير اضافه بوده و به آخر اسماء ملحق گرديد; و گاهى ضمير مفعول بوده و به آخر افعال آيد: «ديدمان» به معنى «ديد ما را».
ند: مانند «اند» الاّ اين كه به كلمات مختومه به «ه» ملحق نگردد.
ى: از هر جهت مانند «اى» الاّ اين كه به كلمات مختومه به «ه» ملحق نشده و به هيچ حال تغيير نيابد.
يد: از هر جهت مانند «ايد» است.
يم: مانند «ايم» است از هر جهت الاّ اين كه به الفاظ مختومه به «ه» ملحق نگردد.
و در اين جا چند دستور است:
1) بعد از «الف مدّ» و «واو مدّ»، همزه ضمائر اضافيّه به «ى» قلب شود: «صدايت» و «گلويت»; و اگر يائى محذوف بوده باشد، همان عودت مى نمايد: «پايت» و «رويت»; و بعد از «ياى مدّ»، همزه ضمائر مزبوره به حال خود باقى باشد: «بينى ات» و بهتر در اينجا حذف همزه است: «بينيت».
2) گاه است كه در صورت اجتماع، دو ضمير متجانس لاحق را به قرينه سابق بيندازند:
گفتم كه گلى بچينم از باغ *** گل ديدم و مست شد ببوئى
يعنى مست شدم.
3) ضمير واحد غايب در ماضى و مضارع و ضمير واحد مخاطب در امر و نهى مستتر و پوشيده بوده و آشكار نشود و معنى استتار، آن است كه در مقام تجزيه و تحليل، معنى آن ضمير كذائى نيز در كار است: بزن، بزند، مزن، زد، مى زند.
4) در جائى كه از راه انكسار به جاى «من»، بنده و مخلص و مانند آن ها ذكر شده و يا بر سبيل تكريم به جاى «شما»، جناب و حضرت و امثال آن ها مذكور گردد، بهتر آن است كه در اوّلى به صيغه واحد متكلّم و در دويّمى به صيغه جمع مخاطب آورده شود: «بنده رفتم»، «حضرت عالى فرموديد» و هم جايز است كه در اوّلى به صيغه واحد غايب و در دويّمى به صيغه جمع غايب آورده و چنين گفت: «جناب عالى فرمودند»، «مخلص رفت».

صفحه 64
5) اگرچه «شما» و «ايشان» صيغه جمع هستند الاّ اين كه در مقام تعظيم و احترام جايز باشد كه در مفرد نيز استعمال شوند چنانچه مابين اهل لسان، معمول و متعارف است.
6) در ضمائر شش گانه متّصله «ام، ايم، ات، اش، اند، ايد» بعضى گفته اند كه «الف» اصلى بوده و «م، يم، ت، ش، ند، يد» مخفّف آن ها است كه به جهت استعمال «الف» را حذف كرده و به وقت ضرورت باز هم بيارند و بعضى گفته كه اين كلمات اصلا بى الف بوده و در تركيب با الفاظ مختومه به «ه» به جهت دفع التقاء ساكنين، «الف وقايه» به ميان آرند و ظاهراً هر يك از بى الف و باالف، لفظى است مستقل و هر يكى را محلّى است معيّن چنانچه مشروحاً سمت گزارش يافت.
7) در مقام ضرورت روا بود كه «م، ت، ش» را خواه از ضمائر اضافيّه باشند و خواه از ضمائر مفعوليّه، از كلمه ملحق به حقيقى آن ها جدا كرده و به غير آن ملصق نمايند:
«م» مضاف اليه:
تولاّى مردان اين خاك و بوم *** برانگيختم خاطر از شام و روم
يعنى برانگيخت خاطرم را.
«م» مفعول:
چنان از پا فكند امروزم آن رفتار و قامت هم *** كه فردا برنخيزم بلكه فرداى قيامت هم
يعنى از پا فكند مرا.
«ت» مضاف اليه:
گرت ز دست بيايد چو نخل باش كريم *** ورت ز دست نيايد چو سرو باش آزاد
يعنى گر ز دستت، ور ز دستت.
«ت» مفعول:
كم مباش از درخت سايه فكن *** هركه سنگت زند، ثمر بخشش
يعنى هركه سنگ زند ترا.
«ش» مضاف اليه:
هيچ كس در عهد رخسار تو با گل خوب نيست *** باغبان از دشمنى در زخم آبش مى دهد
يعنى باغبان از دشمنى در زخمش آب مى دهد.
«ش» مفعول:
اينجا شجرى نشد برومند *** كش باد فنا ز پا نيفكند
يعنى كه باد فنا از پا نيفكند او را.
تبصرةٌ: در لفظ «كش» كه مخفّف «كه اش» است، اگر بعد از حذف «ها»، همزه را بعد از نقل حركت بر «كاف» حذف نمايند، بايد به فتح «كاف» تلفّظ شود و اگر بدون نقل حركت بحذفند، بايد به كسر «كاف» ملفوظ گردد.

صفحه 65
8) بايد مقدّم بر همه ضمائر مذكوره متّصلا كانَ أم منفصلا مرجعى بوده و اين ضمير، كنايه از آن باشد و گاه است كه به حكم ضرورت، ضمير بر مرجع خود مقدّم بوده و اين را اضمار قبل الذّكر نامند و در نزد فصحا خالى از عيب نباشد:
لشكر ضعف بصر تاخت مگر بر سر او *** كه ز عينك به سر آورده سپر دلبر من
و در جائى كه مرجع ضميرى مذكور و معيّن نشود، اگر به قراين خارجه معلوم گردد، فهو المراد: «وا دريغا جانشين مصطفى(ص) را كشته اند»; و الاّ مراد اشخاصى مى باشند كه مباشرت آن فعل، بديشان انسب و اولى مى باشد همچو «كاركنان قضا و قدر» در اين شعر:
اينجا غم محبّت آنجا جزاى عصيان *** آسايش دو گيتى بر ما حرام كردند
و مانند «جمهور مردم» در اين نظم: «چنان زى كه ذكرت به تحسين كنند»; و «علما و روحانيون» در اين كلام: «حكم مى كنند كه گوشت خرگوش حرام است»; و اطبّا در اين جمله: «مى فرمايند كه سلّ، مرض ارثى است» و مانند اين ها.
9) هرجا كه مسنداليه يك جمله، اسم ظاهر يا اسم اشاره بوده و يك ضمير غايب مضاف اليه راجع به آن مسنداليه نيز موجود باشد و يا اين كه در يك جمله، دو ضمير متكلّم يا مخاطب يا غايب بوده و يكى مسنداليه و ديگرى مضاف اليه باشد، در همه اين صور آن ضمير مضاف اليه را به معنى «خود» ـ كه مفيد تخصيص و تأكيد است ـ گيرند و يا اين كه لفظ «خود» را به جاى آن ضمير آرند: «حاتم به سخاوتش مشهور است و من به علمم مسرور و تو به مالت مغرور و او به شرابش مخمور»; و يا اين كه مى گوئى: «حاتم به سخاوت خود مشهور است و من به علم خود» و بدين قياس; و در انجمن آرا فرموده كه: اگر آن ضمير مضاف اليه متّصل باشد، همين ضمير را به معنى «خود» گيرند و الاّ واجب گردد كه به جاى ضمير مضاف اليه، لفظ «خود» بيارند. پس بدين جمله ها استشهاد نموده: «من اغيار را در بزم خود بار نمى دهم»، «تو جمال خود بنما»، «او با زن خود محبّت دلى دارد»، «زيد، هميشه به كار خود مشغول است»، «آن كس به اسب خود سوار است»، انتهى; و مخفى نماند كه در ضمائر اضافيّه، جائى پيدا نشود كه ضمير منفصل ممكن بوده و متّصل امكان نداشته باشد چنانچه مثال هاى مزبوره همچنين مى باشد و در اين حال فرق مزبور بى محل خواهد بود.
و به جهت زيادت بصيرت، تمامى اقسام ضمائر را بر وجه اجمال به عرصه بيان آورده و مى گوئيم كه:
ضمير بر دو قسم است: متّصل و منفصل; و هر يكى از اين دو، يا فاعل است و يا مفعول و يا مضاف اليه; و هر يك از اين اقسام شش گانه يا متكلّم است يا مخاطب و يا غايب; و هركدام از اقسام هيجده گانه هم يا جمع است و يا مفرد. پس تمامى اقسام ضمائر منتهى بر سىوشش بود و جدول ذيل همه آن ها را عهده دار است:

صفحه 66
اقسام ضمائر
متكلم
مخاطب
غايب
متّصل فاعل
مفرد
جمع
گفتم
گفتيم
گفتى
گفتيد
مستعمل نيست مگر مستتراً ويا اينكه دال در مضارع غايب ضمير مفرد است.
گفتند
متّصل مفعول
مفرد
جمع
مى ديدم
مى ديدمان
گفتمت
كفتمتان
گفتمش
گفتمشان
متّصل مضاف اليه
مفرد
جمع
اسبم
اسبما،اسبمان
اسبت
اسبتان
اسبش
اسبشان
منفصل فاعل
مفرد
جمع
من گفتم
ما گفتيم
تو گفتى
شماگفتيد
او گفت
ايشان گفتند
منفصل مفعول
مفرد
جمع
مرا زد
ما را زد
ترا زدم
شما را زدم
او را زدم
ايشان را زدم
منفصل مضاف اليه
مفرد
جمع
كتاب من
كتاب ما
كتاب تو
كتاب شما
كتاب او
كتاب ايشان
بخش دويّم: عَلَم و آن، اسمى است كه بر شخصى يا چيزى معيّن موضوع شده و مسمّى خود را به طور محدود افاده نمايد. پس اگر متضمّن مدح يا قدح مسمّاى خود باشد، آن را لقب گويند: ميرزا، شاهزاده، منصورالدّوله; و الاّ اسم خوانند: بهرام و اسفنديار و خداداد; و به هر حال گاهى مفرد باشد و گاهى مركّب، چنان كه از مثال ها روشن است.
بخش سيّم: اسماء اشاره كه موضوع است براى تعيين مشاراليه و شخصى يا چيزى را معيّن نموده و به اشاره، نشان دهد و آن را دو صيغه است: «اين» در واحد قريب و «آن» در واحد بعيد و گاهى به حكم ضرورت برعكس هم باشد. انورى:
مقدار شب از روز فزون بود و بدل شد *** ناقص همه اين را شد، زائد همه آن را
و در جمع اين دو صيغه از روى قاعده كلّيّه، «آنان» و «اينان» گويند در ذوى العقول، «آن ها» و «اين ها» مطلقاً چنانچه مشروحاً خواهد آمد.
و در اينجا چند دستور است:
1) چنانچه ضمائر را مرجعى لازم است ـ كه مذكور شد ـ در اسماء اشاره نيز مرجعى لازم و لابدّمنه است كه آن را مشاراليه گويند و بايد مشاراليه در اسماء اشاره، حسّى بوده و به يكى از حواسّ ظاهرى، محسوس و مشار باشد و ذهنى بودن آن در بعضى موارد بر سبيل مجاز و تنزيل معقول به منزله محسوس است به خلاف ضمير كه مرجع آن به حسب حقيقت، مشار به اشاره ذهنى است و از اين جا گفته اند كه اسم اشاره هماره با مشاراليه خود مذكور مى شود:

صفحه 67
«اين كتاب من از آن كتاب شما بهتر است»; به خلاف ضمير كه به جاى اسم نشسته و تنها مذكور گردد چنانچه در اين كلام: «با دوست و دشمن احسان كن كه آن را محبّت افزايد و اين را عداوت». پس لفظ «آن» ]و [«اين» اگر با اسم مشاراليه ذكر شوند، از اسماء اشاره معدود بود و اگر تنها ذكر شوند، در شمار ضمائر خواهند بود.
2) اسم اشاره هماره بر مشاراليه خود متقدّم باشد و گاهى مؤخّر هم آمده و حصر و تأكيد را افاده نمايد:
سخن، اين است، ديگران بگذار *** تا بگويند هر يكى سخنى
3) لفظ «ام» در اوّل روز و شب و سال، مخفّف «اين» است و اگر اين را هم لفظى مستقل بشماريم، عدد اسماء اشاره سه خواهد بود.
4) لفظ «آنك» و «اينك» همان «آن» و «اين» است كه «كاف تصغير» بر آن ها داخل و از براى اسم اشاره مصغّر معيّن شده اند.
5) لفظ «آن» چون به كلمه ديگر اضافه شود، افاده معنى ملكيّت نمايد: «امّا اين كشو قديم از آنِ شما نيست»; و از دستور اوّل روشن گرديد كه اين، اسم اشاره نيست بلكه از ضماير است و شرح معنى آن در اين گونه موارد در دستور چهارم ضماير، نگارش يافت.
6) در جائى كه به اوّل «آن» و «اين»، يكى از «بر»، «كه»، «و»، «هم» و غيره ملحق گردد، بهتر حذف همزه است لفظاً و ندرتاً با همزه نيز ديده شده مگر اين كه در لفظ «هم»، قريب و بعيد، هر دو مستعمل شوند: «هم آن را گفتم و هم اين را».
بخش چهارم: موصول و آن كلمه اى است كه قسمتى از عبارت جمله را به قسمتى ديگر وصل كند. پس مفعول به معنى فاعل بوده و در لسان عرب معمول است و از آن رو كه موصول ذاتاً مبهم و در شمار مبهمات است، در تعيين مفهوم آن، احتياج بر جمله ديگر است كه بدان، اتّصال يابد و آن جمله را صله گويند و بدين اعتبار، لفظ موصول در معنى حقيقى خود باقى بوده و حاجت به تأويل ندارد و بالجمله موصول را دو صيغه است: «چه» در غير عاقل: «آنچه نمى دانى از كتاب من بياموز» و «كه» مطلقاً: «مردى را كه ديدم» و «اسبى را كه خريدم»; و بايد پيش از موصول، يكى از كلمات ذيل واقع باشد:
1)ياى تنكير: كتابى كه نوشتم.
2) هر: هر كه آمد و هر چه رفت.
3) اسم اشاره: آن كه، آنچه
4) ضمير: من كه، ما كه، تو كه، شما كه; و گاهى از روى ضرورت بدون اين كلمات هم ذكر شود: «اى كه پنجاه رفت و در خوابى» يعنى «اى آن كه» يا «اى كسى كه»; و گاه است كه ضرورت انگيزه حذف، خود موصول هم باشد:
اى بر احديّتت ز آغاز *** خلق ازل و ابد هم آواز
و در اينجا چند دستور است:
1) گاه است كه «چه» در عاقل هم استعمال يابد:
آنچه مردانند با رأى رزين *** دائما در صحبت ايشان نشين
و در گلستان گويد: «آنچه درويشانند، ايشان را وامى بده و آنچه توانگرانند، از ايشان وامى خواه تا ديگر گرد تو

صفحه 68
نگردند».
2) اين دو لفظ علاوه بر موصوليّت، ابهام و استفهام را نيز باشند چنانچه هريكى در موقع خود مرقوم خواهد افتاد: «كه را ديدى و چه گفتى»، «هرچه باشد»، «هركه آيد»; و فرق بدينگونه است كه اگر مفهومشان معيّن و محدود نباشد، ابهام را باشند و اگر پرسش و سؤال را باشد، استفهام و اگر بعضى از اجزاء جمله را به بعضى ديگر بپيوندد، موصول است و لفظ «كه» علاوه بر اين ها، ربط و اسناد را نيز باشد و آن، وقتى است كه دو جمله را به هم پيوندد: «آورده اند كه اسكندر به ظلمات رفت».
بخش پنجم: هر اسم نكره كه به سوى يكى از معارف اضافه شود: «همدم من دختر پادشاه است»، «مال آن كس»، «نان كسى كه سيرچشم است».
بخش ششم: نكره كه منادى باشد:
اى دوست بر جنازه دشمن چو بگذرى *** شادى مكن كه بر تو همين ماجرا رود
تمام شد اقسام معارف و امّا «الف و لام» كه در زبان عربى حرف تعريف بوده و از جمله معارف يكى هم «معرّف به لام» را شمرده اند از خصايص لغت عرب بوده و در پارسى جارى نيست. «حسب الفرمايش» و مانند آن از اغلاط مشهوره است.
تبصرةٌ: معارف شش گانه مزبوره به ترتيبى كه نگارش يافت از يكديگر معلوم تر و معروف تر و به ترتيب الاعرف فالاعرف مرقوم افتاد.
اسم ذات و اسم معنى
نمايش دويّم، اسم ذات و اسم معنى: اگر اسم به خودى خود قائم بوده و در خارج وجود داشته باشد، آن را اسم عين و اسم ذات گويند: كتاب و انسان; و اگر وجودش تنها در ذهن بوده و به چشم ديده نشده و به واسطه غير خود وجود يابد، آن را اسم معنى و اسم صفت خوانند: علم و سخاوت و سياهى و سپيدى; و اين كه بعضى از ادبا اسم معنى را هم به دو قسم اصلى و جعلى منقسم و اسم فاعل و مفعول و تفضيل را هم مانند «گوينده» و «گفته شده» و «گوينده تر» مثال آورده، خالى از مناقشه نيست. زيرا كه گوينده غير از گويندگى است زيرا كه اوّلى اسم ذات و دويّمى اسم معنى و از تعريف مذكور آن ها هم هويدا است.
مجرّد و مزيدفيه
نمايش سيّم در مجرّد و مزيدفيه كه اوّلى از زوايد خالى بوده: پدر و مادر; و دويّمى متضمّن حرف زايد باشد: سراپا، سراسر، دمادم، چكاچاك، لبالب; و عمده در اسماء مزيدفيه آن است كه به مناسبتى از معنى اصلى به معنى ديگر به واسطه «هاى وصل» نقل شده باشد و آن ها را اسماء منقوله نيز گويند، چنانچه در مشابهت: دندانه و دهانه; و در مدّت: ماهه و ساله; و در رنگ: سفيده و سياهه; و در نباتات: برگه و شاخه و مانند اين ها.
مفرد و مركّب
نمايش چهارم در مفرد و مركّب: اسم مفرد يا ساده يا بسيط، آن است كه تنها يك كلمه بوده و بى جزء باشد: خواهر

صفحه 69
و برادر; به خلاف مركّب كه از دو كلمه يا بيشتر آميخته است; از دو اسم باشد: انوشيروان و گلشكر; يا دو فعل: دار و ندار; يا دو مصدر: آمد و رفت; يا اسم و صفت: جهانگير; يا اسم و فعل: بدگو; يا اسم و حرف: نادرست; يا فعل و حرف: نادان و مخور و مگو و مانند اين ها ـ اگر چه از مركّبات شمردن بعضى از امثله مذكوره محلّ تنقيد است ـ و تركيب دو كلمه، گاهى به واسطه «واو» حصول يابد: داد و ستد; و گاهى به واسطه الف: زناشو، رستاخيز; و گاهى بدون واسطه كه مذكور شد.
دستور: در كلمات مركّبه، علامت جمع را بر جزو لاحق آرند: كتابخانه ها.
دستور: اگر كلمات مركّبه از شدّت تركيب، يك كلمه بوده باشند، على الرّسم متّصل مى نويسند: گلزار و جهانگير.
بدان كه مركّب بر چند قسم است:
1) مركّب اضافى كه از امتزاج مضاف و مضاف اليه تركيب يابد: پدرزن و مانند آن; چنانچه در نمايش بيستوپنجم خواهد آمد.
2) وصفى كه از صفت و موصوف تركيب يابد: بهرام بيگ و صدر اعظم; و از آن رو كه مضاف اليه قيد مضاف و صفت قيد موصوف است، اين دو را مركّب تقييدى نيز گويند.
3) مزجى كه از اجتماع دو لفظ يا بيشتر تشكيل يابد به روشى كه در بدو نظر، لفظ واحد نمايان بوده و حرفى ديگر در ميان نباشد: بغداد و پادشاه و آفتاب و دوازده و سيزده و مانند اين ها; و اعلام مركّبه همچو جهانگير و غيره از اين قبيل است.
4) عطفى كه دو لفظ يا بيشتر به واسطه حرف عطف تركيب يابند و گاهى مترادف لفظى مى باشند: تاختوتاز و شستوشوى; و گاهى مترادف معنوى: سوزوگداز و پيچوتاب; و گاهى متباين: داروندار و گنجورنج; و گاهى متناسب: شاخوبرگ و تيروكمان; و گاهى متضادّ: سىويك و چهلوچهار; و گاهى از اتباع مى باشد: تارومار و هرجومرج; و بالجمله از مثال هاى مزجى و عطفى روشن گرديد كه تركيب اعدادى گاهى از مركّب مزجى در كار و گاهى از قبيل عطفى در شمار بوده و در مقابل آن ها قسمى متّصل نباشد.
5) تكرّرى كه به جهت تأكيد، يك لفظ را مكرّر نمايند: پاره پاره، چاك چاك.
6) اهمالى يا اتباعى كه لفظ را با مهمل و تابع آن مركّب سازند: هرج مرج، خرت مرت و مانند اين ها.
مشتقّ و جامد
نمايش پنجم در جامد و مشتق: جامد آن است كه از كلمه ديگر ساخته و مأخوذ نباشد: آب و آتش و خاك و باد; به خلاف مشتق و اصل فرق بدينگونه است كه هر صيغه اى كه مصدرش به انضمام لفظ «شدن» و «كردن» و مانند آن ها آيد، آن را جامد گويند، همچو: آب خوردن، نمازخواندن و مانند آن ها; و هر صيغه كه مصدرش از اصل صيغه آيد، آن را مشتق گويند: آمدن و رفتن و خوردن و خوابيدن; و مخفى نماند كه مصدر جعلى از اسم جامد هم صحيح است.
پس در موارد اين فرق دقّت بايد نمود و بالجمله كلمات چندى را كه از يك مادّه مأخوذ و مشتقّ شده اند، طايفه كلمات گويند، همچو خورنده، خورده شده، خورد، مى خورد كه از يك مادّه مأخوذ هستند; و مشتقّات

صفحه 70
بسيارند، همچو: ماضى و مضارع و امر و نهى و مصدر تخفيفى و اسم فاعل و اسم مفعول و صيغه مبالغه و صفت مشبّهه و غيره الاّ اين كه در اينجا تنها به بيان چهار آخرى پرداخته و تفصيل هريك از ساير اقسام را به موقع مناسب خود محوّل مى داريم:
]قسم[ اوّل: اسم فاعل كه از امر حاضر مشتقّ بوده و موضوع است براى ذاتى كه معنى مصدرى بر سبيل حدوث با او قائم باشد يعنى دلالت مى كند بر اين كه آن معنى از ذاتى ناشى شده بعد از آن كه نبوده است و آن را دو صيغه است و بس. مفرد: گوينده; و جمع: گوينده ها; و علامت مشهوره آن دو تا است:1) ان 2) نده كه هردو را در آخر امر حاضر آورده و حرف آخرش را مفتوح سازند: افتان و خيزان و رونده و دونده; و علامت دويّمى بيشتر مفيد معنى حالت و ثبوت و دوام و معنى صفت مشبّهه را ـ چنان كه خواهد آمد ـ اولى و انسب است: گريان آمد و خندان رفت; و گاه باشد كه حرف «ه» را از آخر علامت دويّمى به حكم ضرورت حذف نمايند:
ره تنگ عشق است پست وبلند *** ولى چون دَم ارّه باشد بُرند
بلكه گاه است كه به قرينه مقام، اصل علامت را حذف نمايند: سخن گوى و جنگ جوى; بلكه در اسم فاعل مركّب، ذكر علامت مخلّ فصاحت مى باشد و بعضى از ادبا چند علامت ديگر از براى فاعليّت ذكر كرده كه خالى از مناقشه نيست و ما هم اوّلا به تعداد آن ها پرداخته و بعد از آن، به تنقيد اجمالى آن ها مى پردازيم:
1) «الف مفرده»: دانا و گويا.
2) «با» كه با اسمى مركّب گشته و مفيد معنى اسم فاعل باشد: باخبر و باهوش.
3) «بان» در مثل باغبان و نگهبان.
4) «بى» همچو: بى سيموزر.
5) «چه» و «چى» همچو: توتونچى و كاغذچه و غيره.
6) «دار» همچو: مالدار.
7) «سار» مانند شرمسار.
8) «گين» در غمگين و خشمگين.
9) «مند»: خردمند و ارجمند.
10) «نا»: نامرد و ناهموار.
11) «ناك»: خشمناك و غمناك.
12) «وار»: سوگوار.
13) «ور»: دانشور.
14) «وند»: طالعوند.
15) «ياى مفرده معروف» در غوغائى و سودائى.
و مخفى نماند كه هر يك از اين ادوات مزبوره ـ چنانچه در مبحث حروف خواهد آمد ـ از براى معنى معيّنى

صفحه 71
همچو نفى و محافظت و اتّصاف و نسبت و مانند آن ها موضوع هستند. پس، از علائم فاعل شمردن آن ها غفلت از حقيقت حال است. بلى، در ضمن همين معانى، معنى فاعليّت نيز در بعضى موارد مفهوم مى گردد الاّ اين كه آن لازم معنى و از آثار خارجى آن است نه خود معنى و اگر بنا بر اين باشد كه لازم معنى هم معنى ديگر به شمار رود، بسيار معانى را به بسيارى از الفاظ بايد نسبت داد چنانچه واضح و روشن است و «الف مفرده» علامت صفت مشبّهه است نه اسم فاعل، چنانچه خواهد آمد.
قسم دويّم: صيغه مبالغه كه دلالت دارد بر اين كه معنى مصدرى بر سبيل كثرت و بسيارى بعد از عدم به وجود آمده و اين در حقيقت از شعبه اسم فاعل بوده و به مفهوم كثرت امتياز حاصل گردد و آن را چهار علامت است:
1) «ار» كه به آخر ماضى مطلق معروف مثبت آيد: خواستار و خريدار; و گاه است كه به آخر اسم جامد و امر حاضر نيز آيد: پرستار و دوستار (و گمان اين كه اين، مخفّف دوستدار بوده و خارج از موضوع گفتار است).
2) «كار» كه به اسماء ملحق گردد: ستم كار و طلبكار.
3) «گار» كه گاهى به ماضى مطلق آيد: آفريدگار و پروردگار; و گاهى به امر حاضر: آمرزگار و آموزگار.
4) «گر» كه به اسماء ملحق گردد: دادگر، بيدادگر و شيشه گر و مانند اين ها.
قسم سيّم: صفت مشبّهه كه موضوع است براى ذاتى كه معنى مصدرى بر سبيل دوام و ثبوت بدو قائم بوده و يا اين كه زمان اصلا ملحوظ نبوده و قطع نظر باشد از اين كه آن ذات بدواً آن معنى را دارا نبوده و بعداً دارا بوده به خلاف اسم فاعل ـ چنانچه مرقوم افتاده ـ و علامت آن، الف مفرده و يا الف و نونى است كه به آخر امر حاضر افزايند: دانا و بينا و دوان و روان.
قسم چهارم: اسم مفعول كه موضوع شده براى ذاتى كه معنى مصدرى بدو تعلّق يابد و علامت آن، دو تا است كه به آخر ماضى مطلق آيند: 1) «ار»: كشتار و گرفتار 2) «هاى خفى»: گرفته و كشته; و گاهى به اين صيغه لفظ «شده» نيز علاوه كرده و «كشته شده» گويند و اگرچه اين گونه اسم مفعول در صورت ماضى نقلى است الاّ اين كه اين را دو صيغه بوده و به مابعد خود اضافه مى توان كرد به خلاف آن، كه قابل اضافه نبوده و خودش هم شش صيغه دارد و اتّكال در فرق به قرائن است و چنانچه اشاره شد ساير اقسام مشتقّات از ماضى و مضارع و غيره هر يكى در موقع مناسب خود، بيان خواهد شد.
تبصرةٌ: اگر چه مأخذ تمام مشتقّات، مصدر بوده و اشتقاق حقيقى آن ها از آن است ليكن از آن رو كه بلاواسطه از مصدر گرفته نشده و مأخذ بلاواسطه بدوى آن ها فقط مصدر نبود، آن ها را به اعتبار مأخذ بدوى به سه گونه تقسيم نموده اند چنانچه به ذكر اجمالى آن ها پرداخته و تفصيل هر يك را به محلّ مناسب خود محوّل مى داريم:
1) بعضى از مشتقّات، مأخوذ از مصدر هستند مانند مصدر تخفيفى و امر حاضر مطلق و ماضى نقلى اقتدارى در بعض صُوَر.
2) آنچه كه از ماضى مأخوذ شده: اسم مفعول و مستقبل صريح و اسم مصدر در بعضى مواضع و صيغه مبالغه در پاره اى مواقع و ماضى نقلى و بعيد و ابعد و استمرارى و نقلى مستمرّ و ابعد مستمرّ و التزامى و مطلق اقتدارى در بعضى موارد.
3) آنچه از امر حاضر مأخوذ شده: مستقبل مخلوط و نهى و امر غايب و اسم فاعل و صفت مشبّهه و اسم آلت و

صفحه 72
اسم مصدر در بعضى موارد و صيغه مبالغه در پاره اى مواقع.
و كيفيّت اشتقاق هر يك از اين اقسام سه گانه در موقع مناسب خود خواهد آمد.
اسم تفضيل
نمايش ششم، اسم تفضيل كه موضوع شده براى ذاتى كه صفت معيّنى را نسبت به غير خود، زياده و بر وجه اكمل دارا باشد و علامت آن «تر» و «ين» و «ينه» و «ترين» است ـ چنانچه در نمايش پنجم از نگارش سيّم مذكور مى گردد ـ و گاه است كه به مدد قرينه و حكم ضرورت، علامت را بحذفند: «سگ از مردم مردم آزار به». بلكه بعضى از ادبا گفته كه در كلمات «به»، «بيش»، «بسيار»، «خوب»، «بد»، «كم» و «اندك» حاجت به ادات تفضيل نداشته و بى آن مشعر تفضيل باشد:
بر سر لوح او نبشته به زر *** جور استاد به ز مهر پدر
و اين مطلب محتاج به تعمّق و تدقيق است و آن ذات معيّنى را كه صفت معيّنه در وى بر وجه زيادت است، مفضّل گفته و آن غير را مفضّل عليه خوانده و اسم همچنانى را اسم تفضيل نامند; و استعمال آن، گاهى به واسطه «كه» و گاهى به واسطه «از»; و گاهى به اضافه به سوى مفضّل عليه باشد: «اين بزرگتر كه آن»، «رستم ازجهانگير دلير است» و «كتاب من، بهترين كتاب ها است»; و گاه است كه به قرينه مقام مفضّل عليه را حذف نمايند: «خدا بزرگتر است» يعنى از هر چيز; و بعضى از ادبا فرموده كه: سزاوار و بهتر تأخّر اسم تفضيل بر مفضّل و تقدّم آن بر مفضّل عليه است و گاهى به حكم ضرورت از هر دو مؤخّر آيد: «سگ از مردم مردم آزار به». انتهى; و بر متتبّع واضح و روشن است كه قاعده مطّرده معموله در زبان پارسيان تأخّر اسم تفضيل بر مفضّل و مفضّل عليه است. بلى، معمول در لسان عرب همچنان است كه فرموده اند.
اسم عدد
نمايش هفتم در اسم عدد كه موضوع است براى شمار اشيا; و آن هم گاهى شمار غير معيّنى را افاده كند، مثل «چند» و «اند» كه هردو براى مطلق عدد غير معيّن وضع شده اند و يا فقط از براى سه تا نه كه به عربى بضع گويند و گاهى شمار معيّنى را مى فهماند و اين هم بر سه گونه است: 1) اصلى 2) وصفى 3)كسرى.
امّا اصلى آن است كه دلالت آن بر معدود خود غير مرتّب بوده و مرتبه معدود آن، از روى ترتيب معيّن نباشد، مثلا اگر بگويند كه: «يكى از پنج كس را ديدم»، معلوم نگردد كه اين كس منفرد از آن كسان مجتمع، آيا در مقام ترتيب در مرتبه اوّل بود يا به مرتبه دويّم يا سيّم به خلاف وصفى چنانچه مذكور مى شود; و عدد اصلى بر دو گونه است: مفرد كه تنها يك سنخ از عدد باشد و مركّب كه نه چنين باشد; و مفرد را چهار مرتبه است:
1) آحاد كه از يك است تا نه.
2) عشرات كه بيست و سى و چهل و پنجاه و شصت و هفتاد و هشتاد و نود است.
3) مآت: صد و دويست و سيصد و چهارصد و پانصد و ششصد و هفتصد و هشتصد و نهصد.

صفحه 73
4) اُلوف: هزار و دوهزار و سه هزار تا نه هزار.
و امّا مركّب عبارت از باقى اعداد غير از مراتب اربعه مزبوره; و همه آن ها به توسّط «واو عطف» بر اين ها متفرّع و از تركيب و امتزاج اين ها حصول يابد ليكن در هر يك از يازده تا نوزده كه على القاعده «يك و ده» و «دو و ده» بايستى گفته شدى به خلاف قياس به جاى «واو عطف» لفظ «از» ـ كه به معنى «واو» و از جمله ادوات عطف مى باشد و در مبحث حروف خواهد آمد ـ آوردند، «يك از ده» و «دو از ده» شد و بدين قياس بعد از آن تصرّفات آتيه را معمول داشتند و بعضى گفته اند كه به جاى «واو عطف»، كلمه «بعد از» آورده و پس از آن، كلمه «بعد» را تخفيفاً از همه شان حذف كرده و بعد از آن، موافق شرح ذيل تغيير داده اند امّا باز هم به جهت تخفيف در هر يكى نوعى تصرّف كرده:
امّا در «يك از ده» بعد از حذف فتح همزه و خود «كاف» به جهت كثرت استعمال «يازده» گرديد و در «دو از ده» فتحه همزه را تخفيفاً به ماقبل خود دادند، «دوازده» شد و به جهت كثرت استعمال، «دال» را هم مفتوح خوانند و در «سه از ده» بعد از حذف همزه و تبديل «هاى خفى» كه به «ى» يا بالعكس «سيزده» شد و در «چهار از ده» يا «چار از ده» بعد از حذف لفظ «از» «چارده» و «چهار]ده[» شد و در «پنج از ده» بعد از حذف جيم و ازاله حركت همزه و تقديم و تأخير «الف و نون»، «پانزده» شد و در «شش از ده» حذف شين ثانى و ازاله حركت همزه، «شازده» گرديد و يا اين كه «شين» ثانى را به نون قلب كرده و با همزه مقدّم و مؤخّر كردند، «شانزده» گرديد و در «هفت از ده» بعد از حذف «تا» و كلمه «از» هفده گرديد و در «هشت از ده» بعد از حذف «شين» و «تا» و «همزه»، «هزده» شد و اين جا بعضى «زاى هوّز» را به «ژاى پارسى» مبدّل كرده و «هژده» خوانند و بعضى به «جيم ابجدى» تغيير داده و «هيجده» گويند و در «نه از ده» بعد از حذف «ه» و «همزه»، واوى به جهت دلالت بر ضمّه افزودند، «نوزده» شد.
و در اينجا پنج دستور است:
1) در جائى كه خواهند مراتب مذكوره اعداد اصليّه را در يك جا جمع نمايند، بايد به ترتيب الأكثر فالأكثر ذكر كرده و هريك را موافق مقصود با اسماء آحاد مصدّر نمود چنان كه گوييم: «يك هزار و سيصد و سى و هفت از هجرت گذشته تاريخ اين كتاب است».
2) در اعداد مركّبه پارسى از يازده تا نوزده، آحاد را پيش از عشرات آورده و از بيست تا صد برعكس نموده، عشرات را پيش از آحاد مذكور داشته و به واسطه «واو عطف» به يكديگر مربوط سازند: بيستو چهار، سىو پنج و مانند آن ها و گاهى به حكم ضرورت در اينجا نيز آحاد را مقدّم دارند. فردوسى:
سهوبيست سال از در بارگاه *** پراگنده گشتند يكسر سپاه
3) از آن رو كه اسم عدد در خودى خود ابهام دارد، لازم است كه به جهت رفع ابهام، معدود آن را بعد از آن مذكور داشت و معدود در اعداد اصليّه، هميشه مفرد بوده و بعد از عدد، مذكور گردد: ده اسب و صد استر; به خلاف اعداد وصفيّه كه معدود آن ها پيش از خودشان آيد، چنانچه مذكور خواهد شد. بلى، در جائى كه «ياى تنكير» به آخر معدود آيد، روا بود كه پيش از عدد درآيد: سالى شش، ماهى پنج، روزى چهار; بلكه گاه است كه بدون ياى تنكير هم از روى ضرورت، معدود را بر عدد مقدّم دارند. فردوسى:
بسى رنج بردم در اين سال سى *** عجم زنده كردم بدين پارسى
و گاهى معدود را به قرينه مقام، محذوف دارند: «اى كه پنجاه رفت و در خوابى».

صفحه 74
4) در جائى كه عدد معيّنى را در ميان اشخاص گروهى به مساوات تقسيم نمايند، به جهت تعيين و بيان مقدار سهم معيّنى هريك از ايشان، عدد همان سهم را مكرّر نمايند همچو: چار چار و پنج پنج و مانند اين ها; و بعضى از ادبا اين قسم از عدد اصلى را قسمى جداگانه شمرده و به عدد توزيعى ناميده اند.
5) از مخترعات ايرانيان است كه اكثر اوقات در اعداد اصليّه مابين اسم عدد و معدود آن، لفظى مناسب معدود استعمال مى نمايند به شرحى كه ذيلا مى نگارد:
در انسان و مردم: كس، تن، نفر;
و در شتر: نفر;
و در چاروا: سر، رأس;
و در دندان: ريشه;
و در شال و مانند آن: طاقه;
و در كتاب: جلد;
و در لباس سرتاسرى: دست;
و همچنين در زين تامّ الاجزاى اسب و ساير اشيائى كه رسماً چند عدد معيّن از آن ها معمول و يك دوره است مانند قاشوق و استكان و نعلبكى و مانند اين ها باز هم «دست» نويسند و در مرغ شكارى هم به مناسبتى دست نويسند;
و در هر يك از لباس دوخته: ثوب و پوشه;
و در جامه ندوخته: ثوب;
و در اسلحه: قبضه;
و در توپ: عرّاده;
و در سفائن: پاره و فروند;
و در دِه و قصبه و قريه: پاره;
و در خانه و دكان: باب و در و قطعه;
و در زنجير: رشته;
و در تخم مرغ و مانند آن: دانه و عدد;
و در نان: تا و دانه و عدد و قرص;
و در گوشت: لخت;
و در ساعت: دست و دستگاه;
و در كلاه و مانند آن: تا و عدد و فرد;

صفحه 75
و در كفش و جوراب و مانند آن ها: زوج و جفت;
و در هر يك از ظروف: دانه و عدد;
و در چند دانه از ظروف كه على الرّسم معمول و متعارف است: مجموعه;
و در نامه: جلتا;
و در نوشته در پاكت نهاده: تنزه;
و در درخت كهن ريشه دار: تنه;
و در نهال ريشه دار: بُته;
و در نهال بى ريشه: شاخه;
و در سگ و تازى و مانند آن ها: گريوازه;
و در پيل و شير و مانند آن ها: زنجير;
و در گستردنى هنگفت از قبيل قالى و گليم و غيره: فرد و تخته;
و در كاغذ و مانند آن: دسته.
و امّا وصفى يا ترتيبى آن است كه مرتبه معدود آن از روى ترتيب، معيّن و محدود باشد و قاعده تشكيل آن، آن است كه يكى از «م» يا «مى» يا «مين» در آخر اسم عدد اصلى آورده و «چهارم» و «چهارمى» و «چهارمين» گويند; و در وصفى عدد «دو»، «دوّم» و «دويّم»; و در «سه»، «سيّم» و «سوّم» گفته; و در عدد «سى»، «سى ام» گويند تا به «سيّم» مشتبه نگردد و بالجمله اسم عدد در اين حال، مفيد معنى اسم فاعل بوده و صفت معدود خود باشد و از اين رو بايد مؤخّر از آن باشد. در توضيح اين حال بر وجه اجمال مى نگارد كه: چنانچه مرقوم افتاد، دلالت هر يك از اسماء اعداد بر معدود خود، غير مرتّب و نامحدود و اصل تقدّم آن بر آن است و اگر خواهند كه مرتبه معدود، معيّن و محدود گردد، بايد ميمى به آخر عدد اصلى ملحق كرده و «چهارم» و «پنجم» و مانند آن گويند و از آن رو كه اين «ميم» مفيد معنى فاعليّت است، مدخول آن صفت، معدود خود باشد و به جهت قاعده مطّرده در صفت و موصوف بايد از معدود، مؤخّر باشد چنانچه گوئى: «روز دهم ذيحجّه بسيار مبارك و هيجدهم آن مبارك تر است» كه در اينجا مراد از روز دهم و هيجدهم، روزى است از روزهاى آن ماه كه از روى ترتيب در مرتبه عاشر و ثامن عشر واقع بوده نه مطلق روز; و از اين بيان، روشن و عيان گرديد كه الحاق «ميم» به جميع اعداد حتّى لفظ «يك» هم درست باشد لكن مستحسن، آن است كه به جاى «يكم»، «نخست» و «نخستين» گفته و به عوض «آخر»، «انجامين» و «فرجامين» و «واپسين» و «بازپسين» گويند و بالجمله گاه باشد كه عدد وصفى را نيز بر معدود خود مقدّم دارند:
نخستين خديوى كه كشور گشود *** سر پادشاهان كيومرث بود
و گاه باشد كه معدود را در اينجا نيز مانند عدد اصلى به قرينه مقام حذف نمايند:
دو بامداد گر آيد كسى به خدمت شاه *** سيم هرآينه در وى كند به لطف نگاه

صفحه 76
يعنى بامداد سيّم; و گاه باشد كه از روى قرينه عدد و معدود، هر دو را بيندازند: «كلمه بر سه قسم است: اسم است و فعل است و حرف» يعنى قسم اوّل، اسم است و قسم دويّم فعل است و بدين قياس.
و امّا كسرى، پاره اى معيّن از عدد صحيح را مى فهماند: نيم و سه يك و چاريك و عدد كسرى در شماره هاى متجاوز بر ده با «از» تشكيل يابد: «پنج از صد» و مانند آن; و معمول و متعارف اين زمان در اعداد كسريّه آن است كه يك ميمى به آخر مخرج كسر آورده و يك عدد اصلى موافق مطلوب به اوّل آن آورده و «پنج صدم» و «شش هزارم» و «دوچهارم» و مانند اين ها گويند.
مفرد و جمع
نمايش هشتم در مفرد و جمع: اگر اسم بر يك تنها دلالت كند، مفرد ناميده و اگر بر زياده دلالت كرده و از لفظ خود مفرد نداشته و به عبارة اُخرى در صورت مفرد و در معنى جمع باشد، آن را اسم جمع گويند، مانند سپاه و لشكر و خدم و حشم و رمه و گلّه و مانند اين ها; و اگر بر زياده دلالت كرده و لفظاً و معناً جمع بوده و از لفظ خود، مفرد داشته باشد، آن را جمع نامند و امّا تثنيه مختصّ عربى بوده و در پارسى هرچه مدلولش بيشتر از يك باشد، جمع اعتبار مى كنند و بلكه گاه باشد كه شخص واحد را به جهت احترام و تعظيم و يا بزرگى جثّه و تركيب با صيغه جمع آرند، چنانچه گويند: «شما فرموديد» و مار بزرگ را «اژدها» گويند كه در اصل «اژدرها» است; و علامت جمع در فارسى دوتا است:
1) «ان» در جاندار و ذى روح: مردان و مرغان.
2) «ها» در جمادات و اسماء معانى: سنگ ها و فرش ها و لغزش ها و بخشش ها.
و امّا نباتات و اعضاى جفت بدنى و همچنين هر چيزى كه در وى تغيّر و تبدّل باشد، همچو روز و شب و ماه و سال و روزگار ]و [غيره و همچنين كلمات سخن و گناه و پلّه و ستاره و انده و آخشيج و نمار و غمزه را به خلاف قياس به هر دو علامت جمع بندد. مثال: درخت و درخت ها و درختان; و چشم ها و چشمان; و روزها و روزان; و روزگارها و روزگاران; و سخن ها و سخنان; و شب ها و شبان و همچنين در ساير كلمات.
و در اينجا شش دستوراست:
1) گاه باشد كه به خلاف قياس و قاعده، ذى روح را با «ها» و بى روح را با «ان» جمع بندند. صايب:
اى زبون در حلقه زنجير زلفت شيرها *** سر به صحرا داده چشم خوشت نخجيرها
بلكه در اين زمان قاعده مزبوره را رعايت نكرده و اغلب كلمات را ـ ذى روح باشد يا بى روح ـ با «ها» جمع بندند خصوصاً در مقام خطابه و محاوره.
2) ياى محذوف آخر كلمه در صورت جمع عودت مى نمايد: پاى ها و جاى ها و بوى ها و موى ها; و اگر واو يا الف باشد، در جمع به «ها» به حال خود باقى مانده و در جمع به «ان» به جهت دفع التقاء ساكنين، بعد از واو و الف، ياى وقايه مفتوحى لزوماً به آخرش افزايند و در اغلب اين «يا» همان ياى اصلى محذوف است كه عودت مى نمايد: خوبرويان، بدخويان و دانايان. مگر در كلمات آهو و ابرو و بازو و بانو و پيرو و جادو و خسرو و زانو و كيو و هندو كه قاعده مزبور در اين ها جارى نبوده و آهوان و ابروان و بازوان گويند.

صفحه 77
3) اگر كلمه مختومه به «ه خفى» را با «ان» جمع بندند، در مقام كتابت «ه» را به «گاف پارسى» تبديل كرده و در جمع با «ها»، «هاى اصلى» را انداخته و بندگان و آوارگان و بندها و پيال ها گويند مگر اين كه از حذف «هاى آخر كلمه» به جمعى ديگر اشتباه شده و خللى به اصل معنى برسد كه در اين صورت «هاى اصلى» را به حال خود باقى گذارند: جامه و جامه ها; و چشمه و چشمه ها; كه اگر جام ها و چشم ها نويسند به جمع چشم و جام مشتبه گردد و امّا «هاى ملفوظ» مانند ساير حروف به حال خود باقى باشد: گره ها و زره ها.
4) بنا به قانون مذكور در علامتين جمع، در جمع «سر» و «گردن»، اگر مراد از آن ها عضو بدن باشد، «سرها» و «گردن ها» بايد گفت و اگر به معنى بزرگ و رئيس باشند، «سران» و «گردنان» بايد گفت و همچنين لفظ «جان» اگر به معنى روح باشد، با «ها» جمع شده و اگر به معنى شخص باشد، با «ان» بايد جمع بسته شود.
5) اسم خاص عَلَمى علامت جمع نپذيرد; مثلا اگر خواهند كه از دو شخص يا سه شخص كه نام همه شان «جهانگير» است، خبر دهند، «جهانگيرها» نگويند بلكه «دو جهانگير» و «سه جهانگير» و مانند آن. بلى; اگر مراد از آن عَلَم، شخص خود مسمّايش نبوده و صفت مشهوره اش منظور بوده و به جاى اسم جنس استعمال شده باشد كه در اصطلاح علماى عربيّه قصد تنكير گويند، علامت جمع را مى پذيرد مثلا در جائى كه مراد از حاتم، شخص معيّن مشهور نبوده و مطلق سخى مقصود باشد، صحيح باشد كه «حاتمان» يا «حاتم ها» گفت و بدين قياس.
6) گاه باشد كه در پارسى بعضى كلمات را به قاعده زبان عرب بر وزن «فعاليل» جمع بندند همچو «دساتير»; و گاهى با «الف و تا» هم جمع بندند، همچو: رقعه جات و رقيمه جات و نامه جات و تعليقه جات و نوشته جات و روزنامه جات و ادويه جات و سبزيجات و صيفيجات و دسته جات و حواله جات و كارخانه جات و علاقه جات و دهات و باغات و شمرانات و كوهستانات و خالصه جات; و اين دو فقره جمع، اگر چه مجعول و به خلاف قانون پارسى بوده و از اختراعات متأخّرين مى باشد كه پارسى را به قانون تازى جمع بسته اند، مع ذالك الحال به جهت كثرت استعمال، نزد اهل لسان مقبول و در محاوراتشان متعارف و معمول است; و از خصايص جمع به «ات» است كه در كلمات مختومه به «ه» و «ى»، پيش از آن، يك «جيم عربى» بيفزايند چنانچه از مثال هايش روشن و هويدا است.
]صفت[
نمايش نهم در صفت: هر كلمه اى كه حالت و چگونگى اسمى ديگر را بيان كرده و اتّصاف آن را به چيزى بفهماند، آن را نعت و وصف و اسم صفت و صفت تنها نيز گويند و آن اسم ديگر را كه صفت، بيان حالش مى كند، موصوف نامند، همچو «مرد دانا» كه مرد، موصوف و دانا، صفت او است; و اگر هم چنين نباشد، آن را اسم غير صفت و اسم تنها نيز خوانند: بهرام و جهانگير; و صفت هم گاهى مشتقّ باشد، همچو داننده; و گاهى جامد: بزرگ و كوچك و نيك و بد و پست و بلند و مانند اين ها; و اين هم در اكثر، مفيد معنى فاعليّت باشد ـ چنانچه از مثال هايش هويدا است ـ و گاهى مفيد مفعوليّت نيز باشد همچو: آزاد و پنهان.
و رابطه صفت و رابطه موصوف بر سه گونه است:
1) همزه در كلمات مختومه به «هاى خفى» همچو «بنده بى چاره»; و اين را همزه وقايه گويند.
2) ياى مكسور در الفاظ مختومه به «الف» يا «واو مدّ»: «خوى بد» و «پاى دراز»; و اين را ياى وقايه گويند.

صفحه 78
3) كسره آخر موصوف در جائى كه آخر آن غير از «يا» و «الف» و «هاى خفى» و «واو مدّه» باشد، چنانچه گوئى: «شاه عالم پناه در پى آسايش رعايا است»، «جانم فداى سرو بلند نگار باد».
و امّا در الفاظ مختومه به «ى» ربط به هر يك از علائم ثلثه مزبوره جايز و در صورت ربط به «ياى مكسور»، آن را به «ياى آخر كلمه» ادغام كرده و مشدّد خوانند: بينى بزرگ وكشتى دولتى; و گاه است كه موصوف و صفت مركّباً يك كلمه شده و كسره رابطه را نيز حذف كرده و آخر موصوف را ساكن خوانند: روسياه، دل آگاه.
و در اينجا هشت دستور است:
1) صفت، هماره نكره بوده و موصوف، گاهى نكره بوده و گاهى معرفه باشد; و صفت موصوف نكره، مفيد تعريف آن بوده و به احترازى ناميده شود: چاكر شما; و صفت موصوف معرفه، توضيح و تخصيص و تقليل اشتراك آن را افاده كرده و به صفت كاشفه و توضيحى و واقعى مسمّى گردد; و توصيف معرفه گاهى از براى تعظيم باشد: ايزد بى چون; و گاهى از براى تحقير: ابليس پرتلبيس; و گاهى از براى ترحّم: من بى چاره.
2) سزاوار آن است كه موصوف بر صفت خود مقدّم باشد و اين چنين صفت را صفت مستوى ناميده و آخر اين چنين موصوف را مانند مضاف، مكسور سازند و فرق بدين گونه باشد كه صفت و موصوف در معنى، عين هم باشند: مردم نادان; و مضاف و مضاف اليه غيرهم: آب انبار; و گاه است كه به حكم ضرورت يا استعمال اهل لسان، صفت را بر موصوف، مقدّم داشته و آخرش را ساكن نمايند و اين چنين صفت را صفت مقلوب و صفت معكوس نامند، همچو: سياه چشم و سفيدبدن، هذا. اگر چه بعضى از ادبا همچنين نگاشته اند ولى اين مطلب، محلّ ترديد و محتاج به تنقيد بوده و بعد از ضمّ همين دستور به دستور هفتم، حقيقت حال مكشوف گردد.
3) مطابقت صفت با موصوف خود در افراد و جمع و تعريف و تنكير چنانچه در لسان عرب لازم است، در زبان پارسى لزوم ندارد بلكه صفت هميشه مفرد و نكره آيد اگر چه موصوف، جمع و معرفه باشد مانند مرد دانا و مردان دانا و خداى بى چون. بلى; در جائى كه موصوف محذوف بوده و صفت به جاى آن نشيند، حكم آن را گيرد: «پرتو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بد است» يعنى مردمان نيك.
4) روا بود كه «ياى وحدت» را به آخر موصوف آرند يا به آخر صفت: «جهانگير مردى است دلير» يا «مرد دليرى است». اگرچه اوّلى فصيح تر است و در جائى كه اسمى را چندين صفت باشد، بايد «ياى وحدت» را به آخر موصوف ملحق كرده و يا به آخر صفت آخرين ملصق سازند: «مردى خوب و دانا را ديدم» يا «مرد خوب و دانائى را ديدم» و هم روا باشد كه به آخر موصوف و همه آن صفات آرند:
مرد بايد بلندهمّت مردى *** پرتجربه كرده اى خردپروردى
5) صفت، يا سماعى است كه موقوف به استماع از اهل لسان بوده و در تحت قاعده و قانونى داخل نباشد همچو: دراز و كوتاه و پست و بلند; و يا قياسى است كه موقوف به استماع نبوده و دانستن قواعد در آن، كافى بوده و ماننده آن را از روى قواعد كليّه توان گفت اگر چه بالخصوص از اهل زبان مسموع و گوش زد نشده باشد چنانچه در فروع فعل و صفات مركّبه همچو دونده و رونده; و از آن رو كه صفات سماعيّه، هماره مفرد و بسيط بوده و صفات قياسيّه، هميشه مركّب مى باشد، بعضى از ادبا هر يك از بسيط و سماعى را به يكديگر ترجمه كرده و هر كدام از مركّب و قياسى را با همديگر تفسير نموده اند.

صفحه 79
6) سزاور، آن است كه موصوف و صفت متّصل به يكديگر باشند و گاهى به حكم ضرورت، كلمه اجنبى ميان آن ها فاصله باشد: «يكى تيغ زد تيز بر گردنش».
7) اگر صفت، حال خود موصوف را بيان كند، آن را صفت به حال موصوف نامند: آدم خوب و چيز مرغوب; و اگر حال يكى از متعلّقات موصوف را بيان كند، آن را صفت به حال متعلّق موصوف گويند: خوبرو و سياه مو; و اين چنين صفت، بيشتر بر موصوف حقيقى خود مقدّم باشد ـ چنانچه در دستور دويم اشاره نموديم ـ مگر در جائى كه صفت و موصوف به جهت شدّت ارتباط، كلمه واحده محسوب بوده و كسره رابطه را بيندازند كه در روابط صفت و موصوف مرقوم افتاد و دستور دويّم هم ملاحظه شود.
8) صفت، يا مفرد است كه تنها يك كلمه باشد و بسيط نيز گويند، همچو: پست و بلند; و يا مركّب كه از دو كلمه يا بيشتر تشكيل يابد و آن بر چهار بخش است:
1ـ آن كه از دو اسم، مركّب گردد، خواه هر دو اسم غير صفت باشد همچو آيينه رو و كمان ابرو و گل بدن و سيم تن; و خواه يكى صفت و ديگرى غير صفت باشد، همچو: بلندپايه و كم مايه.
2ـ آن كه از اسم و فعل تركيب يابد، همچو: كمياب و پامال.
3ـ آن كه از اسم و حرف تشكيل يابد، همچو: دويّم و سيّم و باخبر و بى هوش و نامرد.
4ـ آن كه از فعل و حرف آميزش يابد، مانند خريدار و گرفتار و دانا و بينا; و سيّم و چهارم را صفات اداتيّه نيز گويند و تركيب از دو فعل و دو حرف امكان ندارد; و پوشيده نماند كه صفات مركّبه مطلقا به دو نوع است:
نوع اوّل، وصف تركيبى: آن كه از اجتماع دو يا سه كلمه تركيب يابد كه در حالت اجتماع، افاده معنى صفت نموده و آن را مركّبا به جاى صفت مى توان آورد و به موصوفى از خارج، محتاج نگردد و اين را وصف تركيبى گويند و بر هفت صنف مى باشد:
1) آن كه از مصدر تخفيفى و معمول آن، تركيب يابد، مانند: زربافت و سرنوشت.
2) آن كه از اسم فاعل و معمول آن مركّب گردد: راستگو و دروغگو.
3) آن كه از اسم مفعول و معمول آن تشكيل يابد: دل داده و سايه پرورده.
4) آن كه از صفت معكوس و موصوف آن آميزش يابد، مانند: سياه چشم و سفيدچرده.
5) آن كه با حذف كسره رابطه از موصوف و صفت متشكّل گردد، همچو: دل آگاه و دست دراز.
6) آن كه با اضافه تشبيهى مقلوب باشد، همچو: ماه لقا و ماهرخ و لاله رخ.
7) آن كه با اضافه اختصاصى مقلوب باشد: ماه پرتو و مشكبو.
نوع دويّم، تركيب وصفى: آن كه از افزودن پاره اى ادوات متفرّقه بر اسم و فعل تشكيل يافته و معنى صفتى از آن ها به حصول پيوسته و محتاج به موصوفى از خارج نگردد و اين را تركيب وصفى گويند; و گاه است كه به مناسبت هر يك از معانى مختلفه حاصله از ادوات مزبوره به اسم خاصّى موسوم گردد، چنانچه اگر از ادوات نسبت باشد، آن را صفات نسبيّه گويند و اگر از قبيل لون و رنگ باشد، صفات الوانيّه ناميده و اگر مفيد تشبيه باشد، صفات مشابهت خوانند و اگر حفظ و حراست را بفهماند، صفات محافظت نام نهند و اگر مالكيّت را مشعر باشد، صفت ملكيّه

صفحه 80
خوانده شود و اگر از مقوله پيشه و صنعت باشد، صفات فاعليّت نام گذارند و اگر لياقت و استعداد را باشد، به صفات لياقت و صفات استعداديّه مسمّى گردد و اگر غلوّ و افراط را باشد، به صفات اغراقيّه موسوم شود و همچنين به مناسبت هر يك از معانى متفرّقه حاصله از ادوات مزبوره به اسمى موسوم گردد و تفصيل اين ادوات در نگارش سيّم آيين سيّم مقدّمه ـ كه عهده دار مباحث حروف است ـ خواهد آمد.
صفت متساوى
و بايد دانست كه اگر صفت، تساوى دو موصوف را در مدلول خود بفهماند، آن را صفت متساوى گويند و بدين طرز تشكيل يابد كه: بعد از موصوف اوّل، لفظ «چنان» يا «چندان» آورده و بعد از موصوف دويّم، لفظ «كه» آرند: «اين، چندان بزرگ است كه آن» و «آن، چنان كوچك است كه اين».
صفت عادى يا صفت مطلق و اگر صفت به وضع اصلى خود مانده و اسم را در حالت اصلى خود توصيف كند، مثل سخت و سست و مانند اين ها، آن را صفت عادى و صفت مطلق نيز گويند.
صفات افراطيّه
و اگر به اوّل صفات عاديه، كلمات مبالغه افزايند، به صفات افراطيّه موسوم گردند: بسيار خوب و خيلى بد.
صفات تفضيليّه
و اگر به آخر آن ها لفظ «تر» از ادات تفضيل افزايند كه افزون بودن موصوف خود را در مدلول آن نسبت به غير او بفهماند، به صفاف تفضيليّه مسمّى گردند: كتاب ما از ساير كتاب ها بهتر است.
صفات عاليه
و اگر به آخر صفات عاديه يا تفضيليّه لفظ «ين» علاوه نمايند، زيادت تفضيل را فهمانيده و به صفات عاليه ناميده شود: بهين و كمين و كهين و مهين و بهترين و كمترين و كهترين و مهترين; و ادوات تفضيل در نمايش ششم اجمالا سمت نگارش يافته و در نمايش پنجم از نگارش سيّم آيين سيّم هم آرايش نگارش خواهد يافت.
]اسم زمان[
نمايش دهم در اسم زمان كه وقت را مى فهماند و آن، گاهى محدود و معيّن باشد همچو روز و شب و ماه و سال; و گاهى مبهم و غير معيّن: دم و گاه و مانند آن ها; و از اجزاء زمان آنچه اسم خاصّى ندارد، علامت آن را ذيلا مى نگارد:
1) آن 2) چو 3) چون 4) دم 5) دمان 6) ستان 7) گاه 8) گاهان. همچو: نوبهاران و بهارستان و تابستان; و مثال هاى
Website Security Test