welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 425 - جلد دوم

آيين چهاردهم

(در ]حرف[ زاى پارسى با ياى حطّى)
ژى ـ (به فتح و كسر اوّل) آبگير و آب انبار و جاى جمع شدن آب و نام دهى است از اسپهان كه بنگ خوب دارد.
ژيان ـ (چو ميان) خشم آلود و غضبناك و درنده و برهنه دندان، از انسان و حيوان، خصوصاً شير.
ژير ـ آژير[ر.م] و مقصود و مطلب و جاى جمع شدن آب.
ژيروفل ـ ميخك.(سه)
ژيروفله ـ گل ميخك.(سه)
ژيره ـ زيره[ر.م]، وزناً و معناً، اِفراداً و تركيباً.
ژيژ ـ زيز[ر.م].
ژيغ ـ زيغ[ر.م].
ژيك ـ خارپشت و قطره باران.
ژيمناستيق; ژيمناستيك ـ جمناستيق[ر.م].
ژينوس ـ (ل) يا قره سو; نام نهرى است كه در محلى موسوم به الجزيره از ولايت بغداد به دجله منصبّ گردد.
ژينه ـ زينه[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
ژيواد ـ انصاف و عدالت و برابرى و مساوات.
ژيوه ـ بر وزن و معنى جيوه.

انجمن پانزدهم

(در سين مهمله)
كه به 26 آيين مشتمل است:

آيين اوّل

(در ]حرف[ سين]سعفص[ با الف]ابجدى[)
و امّا سين مفرده ـ كه از روى ترتيب طبيعى صدرنشين اين انجمن است ـ در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدمه مذكور افتاد.
سا ـ ساييدن و امر و فاعل از آن و مثل و مانند و نوعى از قماش و بُده[ر.م] و ماليات و باج و خراجى كه سلاطين از يكديگر بستانند.
ساءَ مَن را ـ مخفّف ساءَ مَن رَاى[ر.م] است.
ساءَ مَن رَاى ---> سامرا.
ساباديل ---> كندش.(سه)
ساباط ـ به عربى، آن است كه فوق زقاقات]كوچه ها[ و راه هاى تنگ را مسقّف سازند كه تحت آن معبر باشد و به نوشته مراصدالاطلاع[ر.ض]، شهر كوچكى هم هست از ماوراءالنهر]در آسياى مركزى[ در ده فرسخى خجند]در تاجيكستان[ و هم دهى است در قرب مداين ]نزديك بغداد[ كه در نزد آن قنطره اى است بر روى نهر مَلِك و گويا به همين نسبت بدين اسم مسمّى گرديده، زيراكه قنطره را ساباط گويند.
سابان ـ علامتى كه در راه ها نصب كنند.
سابران ـ (ل) رجوع به «سامان» شود.
سابرباد ـ (ل) به نوشته مراصد[ر.ض]، نام موضعى است كه گويا در فارس باشد.
سابِرَج; سابِرَگ ـ مخفّف سابيرج[ر.م] و سابيرگ[ر.م].
سابِرّوج ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، نهرى است در اعمال]توابع[ خراسان.
سابِزَج; سابِزَگ ـ مخفّف سابيزج[ر.م] و سابيزگ[ر.م].
سابق; سابقه ـ هر دو به عربى مشهور و معروف است.
سابقه سالار ـ سرقافله و هم كنايه از وجود مقدّس حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) است.

صفحه 426 - جلد دوم
سابوته ـ پيره زن.(ند)
سابود ـ هاله و لبلاب[ر.م] و جامه غوك[ر.م] و خباك]ر.م [وبادپيچ[ر.م] و فنّى است از فنون كُشتى كه شخصى پاى خود را بر پاى ديگرى پيچيده و بر زمين زند.
سابور ـ سبوره[ر.م] و شهرى است در 25فرسخى شيراز و هم ناحيه اى است مشهور كه مقرّ اداره آن بويندجان و يا شهرستان و نزديكى آن كوهسار و مشتمل بر انهار بسيار و اشجار بى شمار است به طورى كه چند روز در زير سايه درختان راه مى روند.
سابورخواست ـ بلده اى است مابين اصفهان و خوزستان در بيست فرسخى نهاوند.
سابوره ـ حيز و مخنّث و پشت پاى[ر.م].
سابوس ـ اسب غول[ر.م].
سابيرَج; سابيرَگ; سابيزَج; سابيزَگ ـ يبروج[ر.م] و مردم گياه[ر.م] و يا ميوه آن.
ساپَن (sapin) ـ صنوبر.(سه)
سات ـ خوابيدن .
ساتگن ـ (چو صاف دل) مخفّف ساتگين[ر.م].
ساتگنى; ساتگى; ساتگين; ساتگينى ـ يار و دلبر و مطلوب و معشوق و قدح و پياله بزرگ شراب خوارى و به غير خُلق اصلى متخلّق شدن.
ساتل ـ (چو قاتل) يا ساطل يا شاتل يا شاطل; كه به پارسى «روشنگ» نامند، به نوشته برهان[ر.ض]، دارويى است مانند كماة[ر.م] خشكيده و در تحفه[ر.ض] و مخزن]ر.ض [فرمايند: دوايى است هندى و شبيه به فطر[ر.م] خشك و به قدر باقلايى و بزرگ تر و كوچك تر و باتلخى و پوست آن املس و بسيار چين دار و مابين سياهى و سرخى.
ساج ـ مايه[ر.م] و مرغ كنجدخواره و يا قسم ماده آن و تابه و لوحه آهنين پهن معروف نان پزى و به تركى نيز همين معنى را گويند و هم شهرى است مشهور مابين غزنه و كابل و هم درختى است هندى و بسيار بزرگ به قدر درخت چنار و سرخ رنگ و صلب مايل به سياهى و كثيرالورق و خوش بو و برگش عريض و طولانى و به هندى «سال» و «ساكوته» و «ساكون» گويند و ثمر آن هم ـ كه جوش داده و مى خورند ـ به قدر فوفلى[ر.م] و مستطيل و به زعم بعضى، فندق هندى همان است.
ساجور ـ (چو كافور) طوق و حلقه و گردن بند، خصوصاً آنچه بر گردن سگ بندند تا نتواند گريخت و نتواند جاويد]جويد[ و اهالى ما «خالتا» گويند.
ساجين ـ نام واحد مقياس طولى روسيّه است كه تقريباً معادل دو ذرع و دو گره بوده و هر ساجين سه ارشين است و ورس روسى هم معادل 500 ساجين و 1077 متر است.
ساچمه ـ (ر) رجوع به «گلوله» نمايند.
ساچى ـ سفيد.
ساحل ـ (چو كامل) به عربى، درياكنار و هم به نوشته مراصد[ر.ض] و بستان السياحة[ر.ض]، نام موضع معيّنى است و در دويّمى گويد كه غلامان و كنيزان سواحلى از آنجا آرند و چندان تعريف ندارد و غلام و كنيزش نيز قابل نباشند و هواى سواحل حارّ و آبش ناسازگار است]همان زنگبار يا تانزانيا است[.
ساحل خانه; ساحل سراى ـ محل گشت و سياحت درياكنار و هم منزلى است كه در آنجا درست نمايند.
ساخت ـ برگستوان[ر.م] و دوال تسمه ركاب و بند و يراق زين اسب و ساختن و فعل ماضى از آن.
ساختگى ـ ريا و تزوير و تقليد و اصطلاحى، مقابل لُغَوى.
ساختمان ـ بنياد و بنيان.
ساختن ـ تزوير و تقليد كردن و آماده و موافق و راست و مسطّح بودن و نمودن و در خور آمدن و كارى را تمام كردن و به انجام دادن.
ساخته ـ مردم چاپلوس و شيّاد و موافق و آماده و اسم مفعول و ماضى بعيد از ساختن و اصطلاح و زبان خاص.
ساخته رنگ ـ موافق، مقابل مخالف.
ساخته كار ـ مزوّر و رياكار.
ساختهوَقار ـ مردم دنى كه خود را عظيم و بزرگ به جلوه دهد.
ساخن ـ (چو ساكن) جان و روح و ساروج[ر.م].
ساد ـ ساده و استاد و خوك نر و بيابان.
ساداك ـ تنور.

صفحه 427 - جلد دوم
ساداوَران ـ يا آب بن; كه به عربى«خاتم الملك» گويند، معرّب از «سياه داران» است يعنى سياهى درختان كه «دار» به معنى درخت و «ان» از براى جمع است و ازآن رو كه بعضاً قسمى از مداد از آن ترتيب دهند به عربى «سوادالحكّام» و«سوادالقضاة» نيز گويند. و بالجمله از ادويه مجهول الحقيقه و به نوشته برهان[ر.ض] و صاحب جامع[ر.ض]، چيزى است مانند صمغ كه در اندرون بيخ درخت گردكان ]گردو[ كه مجوّف شده باشد، يابند و از صاحب اختيارات بديعى[ر.ض] نقل است كه چيزى است در ميان درخت سقّز كهنه يافت مى شود و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] فرمايند: چيزى است سياه و مايل به سرخى و برّاق و شبيه به شبه[ر.م] يا شيح[ر.م] و با اندك تلخى و در جوف درختان هند و بلاد حوالى آن به هم مى رسد و مخصوص آن بلاد است و آنچه از درخت نارجيل به هم مى رسد بهتر است و در مخزن[ر.ض] گويد: از سمت خطا[ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين ] مى آورند و به هندى «كوى خطائى» نامند.
سادنج ـ (چو باادب) معرّب سادنه[ر.م].
سادنه ـ (چو بامزه) شادنه[ر.م] است.
ساده ـ (ر) بسيط و خالص و صاف و مجرّد و تنها و قائم و ايستاده و حيوان اخته و دشت و بيابان و مردم بى انديشه و نادان و به معنى معروف كه هر چيز بى ريش و بى نقش باشد و هم برگ درختى است دوايى در هندوستان كه در بحرالجواهر[ر.ض] به برگ تنبل ترجمه كرده و در شرح آن گفته كه عبارت از برگى است هندى كه در قوّت قريب به برگ سنبل است و در برهان[ر.ض] در تحت عنوان «ساذج» ـ كه معرّب ساده است ـ گويد: برگى است دوايى مانند برگ گردكان]گردو[ كه به جهت دفع سوس]بيد[ بر جامه پراگنند و آن در روى آب پيدا شده و به نام هندى و رومى، به دو قسم مى باشد. و در مخزن[ر.ض] فرمايد: ساذج ـ كه معرّب ساده است و به هندى «پتر» و «تيزپات» گويند ـ برگ درخت هندى است باريك طولانى از برگ بيد عريض تر و ضخيم تر و خوش بو و اندك تندطعم و خشن و زردرنگ و درخت آن بلند و بزرگ و چوب آن نيز خوش بو و منبت ]محل روييدن[ آن كوهستانات شمال و شرقى بنگاله]كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند[.
ساده دشت ـ كنايه از عالم ناسوت و يا فلك اطلس]ر.م [و عالم ملكوت و جبروت.
ساده دل ـ رعنا]نادان[ و مردم ابله و نادان و كودن و بى عقل و صادق و بى نفاق و صاف دل.
ساده رو ـ اَمرَد[ر.م] و باجمال.
ساده سپهر ـ فلك اطلس[ر.م].
ساده كار ـ صنفى از رنگرزان است.
ساده كردن ـ اخته كردن.
ساده لوح ـ ساده دل[ر.م].
ساذج ـ (چو مادر) معرّب ساده و رجوع بدانجا نمايند.
سار ـ سر و شتر و سگ سار[ر.م] و نى ميان خالى و سارج]ر.م [و مرغ زرزور[ر.م] و جاى افشردن انگور و محنت و رنج و صاحب و خداوند و بالا و بلند و مثل و مانند و محل و مكان، خصوصاً مكان انبوهى و بسيارى چيزها و هم علامتى كه بر سر راه به جهت تعيين فراسخ نصب نمايند و رجوع به «آب مرغان» هم شود.
ساربان ـ بلندى و بالا و عقبه و نگهبان شتر و بدين معنى از «سار» و «بان» تركيب يافته.
سار سبز ـ مرغ كاخول[ر.م].
ساروان ـ ساربان.
سارا ـ نام زن حضرت خليل(عليه السلام) و به معنى زبده و خالص و صاف و تركيب آن با غيرِ زر و مشگ و عنبر ديده نشده، همچو: عنبر سارا و زر سارا و مشگ سارا.
ساراغوس; سارغوسه ---> سرقسطه.
ساران ـ سر و جمع آن و قصبه اى است در عراق.
ساراواهارا ـ نام باستانى ماه شهريور.
ساراوَران ـ ساداوران[ر.م].
ساربان ـ رجوع به تركيبات «سار» شود.
سارت ـ (چو ماست) به نوشته درارى لامعات[ر.ض]، نام عجمانى است كه در بلاد اتراك سكنى دارند و احمد رفعت[ر.ض] گويد: نام يكى از نواحى آيدين [در تركيه ]

صفحه 428 - جلد دوم
است كه به صالِحلى نيز موسوم و به نام شهرى كه در جوار همان ناحيه بوده و آثارش هم باقى و بعضاً مقرّ اداره سفراى ايران هم بوده است، موسوم گرديده. پس گويد: قبيله اى در ايران و نهرى در جوار نهر لوار از فرانسه هم بدين اسم مسمّى و حكومات قديمه ايتاليا هم به همين نام اشتهار داشتند تا اينكه اخيراً با حكومت طوسقانه ]توسكانى[ ـ كه ولايتى است از ايتاليا ـ اتحاد كرده و باعث تشكيل دولت ايتاليا گرديدند.
سارج; سارچه ـ (چو مادر و پارچه) رجوع به «كنجشگ» و «سودانيات» شود.
سارخالو ـ مگس و پشه.
سارخك ـ (چو پابند و كارْگر و كاهگل) پشه و گنه و نيش آنها.
سارخك دار ـ آغال پشه[ر.م].
سارديق ـ (ل) رجوع به «صوفيّه» نمايند.
سارساخ ـ احمق و نادان و مرتعش.
سارَشك ـ سارخك[ر.م]، وزناً و معناً، اِفراداً و تركيباً.
سارك ـ (چو مادر) سودانيات[ر.م] و يا هزاردستان[ر.م].
سارماسيا ـ به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام قديمى عمومى قطعات واقعه در سمت شمالى بحر اسود]درياى سياه[ مى باشد كه فى مابين بحر خزر و بحر بالطيق[بالتيك ] امتداد يافته و سارماسياى آسيا از شرقى نهر دون]در روسيه[ تا بحر خزر ممتد و سارماسياى اوروپا شامل ممالك روسيّه و لهستان مى باشد.
سارنج; سارنگ ـ (چو پابند) مرغكى است سياه و ضعيف.
سارو ـ (چو بازو) ساروج [ر.م] و رجوع به «ساروق» هم شود.
ساروان ـ بر وزن و معنى ساربان.
ساروج ـ (چو كافور) مرغى است سياه رنگ و سخن گوى كه در هندوستان به هم رسيده و مانند طوطى سخن گويد و هم آهك با چيزها آميخته از خاكستر و غيره كه بر حوض و انبار آب و مانند آنها مالند و اهالى ما «كُهره» گويند.
ساروغ ـ نام جدّ حضرت خليل(عليه السلام) كه پدر تارخ بود.
ساروق ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، موضعى است در روم و هم نام اصلى همدان كه آن هم در اصل سارو بوده و ساروق معرّب آن است.
ساروك ـ ساروج[ر.م].
سارونه ـ درخت و تاك انگور.
سارونيه; سارويه ـ نام يكى از بلاد تبرستان]مازندران و نواحى اطراف آن[ در سه فرسخى بحر خزر و رجوع به «سارى» شود.
ساره ـ (چو ماله) سارا و سارج[ر.م] و پرده و رشوت و پاره]رشوه[ و لُنگى و فوطه]لنگ[ و بالخصوص نوعى از چادر و فوطه كه لباس اهل دكن ]در هند[ است، خصوصاً زنان آنجا كه يك سرش را مانند فوطه بر كمر بسته و سر ديگرش را بر سر اندازند.
سارى ـ سارج[ر.م] و پرده و رشوت و پاره]رشوه[ و لباس ساره[ر.م] و هم جزيره كوچكى است در بحر خزر در پنج فرسخى بندر ساليان]در كشور آذربايجان[ كه مأمن طايفه روسيّه و قريب به 1500سالى است كه آباد نموده اند و هم شهرى است قديم از مازندران نزديك آمل و در دوازده فرسخى استرآباد]گرگان[ از اقليم رابع و در ميان جنگل بزرگى واقع و مدت ها دارالملك]مركز[ تبرستان ]مازندران و نواحى اطراف آن[ بوده و به مرور ايّام رو به خرابى نموده و به نوشته گنج دانش[ر.ض]، از بناهاى اسپهبد سارويه ابن فرغان از اولاد عمّ انوشيروان دادگر]پادشاه ساسانى در قرن 6 م[ كه با بنى اميه معاصر بوده و تا زمان بنى عباس بر آيين زردشتى مى زيسته اند و شهر سارويه به سارى معروف و مدفن سلم و تور و ايرج]فرزندان فريدون، پادشاه پيشدادى[ در آنجا است و سه گنبدان گويند.
ساريا ـ كه به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، به لغت عبرى به معنى «امير خدا» است، نام يكى از جمله انبياى بنى اسرائيل هم بوده كه در 4825 هبوطى ظهور نموده و به شريعت موسى(عليه السلام) دعوت مى نمود.
ساريان ـ نام شهرى است از غرجستان ]در افغانستان[.
ساريخ ـ نوعى از سلاح كه چوبى است بر سر آن چند زنجير كوتاه تعبيه كرده و بر سر هر زنجير گويى از فولاد

صفحه 429 - جلد دوم
نصب نمايند.
ساريقون ـ به يونانى، درمنه[ر.م] است.
ساز ـ رونق امور و ساختگى كارها و تهيه سفر و مكر و حيله و نفع و فايده و سلاح جنگ و مثل و مانند و ضيافت و مهمانى و تحمّل و سازگارى و امر و فاعل از اين معانى و هم آلت طرب معروف كه مى نوازند.
سازِ عود ـ طنبورمانندى است بزرگ كاسه و كوتاه دسته.
سازگار ـ هر چيز دلخواه و موافق مزاج.
سازِ گاو ـ آهنى است كه گاو را بدان رانند.
سازگر ـ سازگار.
سازگرى ـ پرده اى است از موسيقى كه از مقام عراق و صفاهان تركيب يافته.
سازمند ـ هر چيز بانظام و ساخته و آراسته.
سازِ نوروز ـ دوّيمينِ سى لحن [ر.م] باربدى]نوازنده دربار خسروپرويز[ و هم تهيّه و سرانجام عيد نوروز است از اطعمه و اشربه و البسه و غيرها.
سازوار ـ ساخته و پرداخته و سازگار و صاحب ساز و رجوع به «سبزوار» هم شود.
ساز و باز ـ (ع) آشتى و آميزش.
سازور ـ (چو كارْگر) سازوار.
سازان ـ اسم فاعل از سازيدن [ر.م] و به تركى، نوعى از ماهى است كه بيشتـر در آب هاى ايستاده مى باشد.
سازانيدن ـ ديگرى را به سازش واداشتن.
سازش ـ (چو بالش) صلح و آشتى و معاهده و اسم مصدر از سازيدن[ر.م].
سازل ـ (ل) رجوع به «طالوت» نمايند.
سازنده ـ (ر) مطرب و موسيقى و اسم فاعل از سازيدن[ر.م].
سازو ـ (چو بازو) شريت[ر.م] و ريسمان محكمى كه در كشتى بزرگ و چوبِ دار و مانند آنها به كار برند.
سازوباز ـ ريسمان باز.
سازيدن ـ ساختن و راست كردن و درخور آمدن و سرود و نغمه خواندن و سازش نمودن.
ساس ـ لطيف و پاكيزه و به هندى، مادرزن و رجوع به «غسك» هم نمايند.
ساساركِشت ـ تخم انجره[ر.م].
ساساليوس ـ يا سساليوس يا ساليوس يا سيساليوس يا سيسالى; به يونانى يا سريانى، انگدان[ر.م] و يا تخم آن و يا تنها قسم رومى آن كه «كاشم رومى» نيز گويند و در مخزن[ر.ض] گويد: از ادويه اى است كه در ماهيّت آن اختلاف است و اصحّ اقوال ـ كه در تحفه[ر.ض] هم بدان رفته ـ آن است كه نباتى است كه به چهار قسم مى باشد:
   1. شبيه به رازيانه و از آن قوى تر و قبه آن شبيه به قبه شِبِت]شويد[ و ثمر آن از انگدان ـ كه «گوله پر» نامند ـ درازتر و تندطعم و بيخ آن زياده بر شبرى ]يك وجب[ و در اثر، از ساير اقسام آن قوى تر است.
   2. برگ آن شبيه به لبلاب[ر.م] كبير و از آن درازتر و قبه آن مثل قبه شبت و تخم آن سياه شبيه به گندم و از آن بزرگ تر و تندتر و خوش بوتر از قسم اوّل و تخمش قوى الاثر از ساير اجزاى آن است.
   3. برگ آن شبيه به برگ زيتون و درشت تر و ساق آن درازتر از قسم اوّل و قبّه اش بزرگ تر و ثمرش عريض و بزرگ و فربه و خوش بو و قوّت آن از اوّلى بيشتر و از دوّيمى كمتر است.
   4. نباتش شبيه به انگدان و ثمرش سفيدتر از آن و مستدير و درازتر و قريب به آنكه دو طبقه باشد و با عطريت و تندى و چون مقشّر]پوست كنده[ كنند از آن تخمى درازتر از رازيانه و مايل به سبزى و در طعم شبيه به ترنج ظاهر گردد و مستعمل بيشتر مقشّر همين قسم است.
ساسان ـ گدا و تارك دنيا و مجرّد از علايق و هم يكى از محلات مرو]در تركمنستان[ و نوعى از انواع خط كه در «خط پهلوى» مذكور افتاد و نام پدر و يا جد اوّل و سيّم و هفتم اردشير بابكان [نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م ] كه در «اردشير» مذكور و طبقه ساسانيان ـ كه چهارمين طبقات اربعه سلاطين فرس و عجم مى باشند ـ بدو منسوب و در ضمن چند ماده به ترجمه اجمالى ايشان مى پردازيم:
   ماده1. نسب اين طبقه به ساسان منتهى گردد و اما خود

صفحه 430 - جلد دوم
ساسان ابن بهمن چون طريق تجرّد و تفرّد پيش گرفته و راه فقر همى رفت، بدين اسم اختصاص يافت كه ساسان به معنى گدا باشد و اين بعد از آن بود كه بهمن دختر خود، هماى، را ـ كه زنش هم بوده ـ وليعهد خود گردانيد، پس پسرش ساسان به جهت خوف جان از هماى ـ كه هم مادر و هم خواهرش بود ـ به كوهسار گريخته و گدايى و سياحت پيش گرفته و بدين اسم مسمّى گرديد و به زعم بعضى، ساسان ابن بهمن را نيز پسرى بود ساساننام و بابك، والى فارس، دختر خود را به وى داده و بعد از اين فرزندان او ـ كه نبيره هاى بابك مى باشند ـ مُلك را فروگرفته و ساسانيان ايشانند.
   ماده2. اين طبقه را اكاسره نيز گويند بهواسطه آنكه نوشيروان عادل ـ كه يكى از ايشان است ـ كسرى لقب داشت و فرزندانش به جهت انتساب با وى خودشان را به همين لقب ملقّب مى داشتند و چون روزگارى بر اين گذشت جميع ساسانيان را اكاسره گفتند كه جمع كسرى ـ معرّب خسرو ـ است و به معنى واسع الملك باشد و به كسر كاف در لغت عجم هريك از اين سلاطين را گويند.
   ماده 3. احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: طبقه ساسانيان در 230 ميلادى بهواسطه غلبه اردشير ابن ساسان از امراى فرس به اشكانيان تشكيل يافته و در 652 ميلادى ـ مطابق 32 هجرى ـ از سطوت اسلاميان منقرض گرديدند و پايتخت ايشان غالباً مداين ]نزديك بغداد[ بوده است و از عده ايشان نامى نبرده و بنابراين تمامى دوره سلطنت ايشان 422 سال مى باشد و به نوشتهناسخ التواريخ[ر.ض]، 32 تن از ايشان تخميناً در مدت 485 سال موافق لوحه ذيل حكمران بوده اند:
   1. اردشير   25سال
   2. شاپور   30 سال
   3.هرمز   1سال
   4. بهرام   3سال
   5. بهرام ابن بهرام   4سال
   6. بهرام ابن بهرام ابن بهرام   9سال
   7. نرسى   7سال
   8. هرمز    7سال
   9. شاپور ذوالاكتاف   92سال
   10. اردشير   4سال
   11. شاپور   21سال
   12.بهرام   3سال
   13. يزدجرد   22سال
   14. بهرام گور   23سال
   15. يزدجرد   19سال
   16. هرمز   20سال
   17. فيروز   26سال
   18. بلاش   4سال
   19.قباد   43سال
   20. نوشيروان   48سال
   21. هرمز   12سال
   22. پرويز   38سال
   23. شيرويه   7ماه
   24. اردشير ابن شيرويه   18ماه
   25. شهريزاد   40روز
   26. جوانشير   1سال
   27. پوران دخت   16ماه
   28. فيروز ملقّب به جشنده   چند روز
   29. آزرميدخت   4ماه
   30. كسرى ابن مهرجيش   چند روز
   31. خورزاد ابن پرويز    چند روز
   32. فيروز ابن مهران    يك روز
   33. فرّخ زاد ابن خورزاد   يك ماه
   34. يزدجرد ابن شهريار ابن پرويز   20سال
و مخفى نماند كه بنابراين 34 تن مى باشند. پس اينكه در فهرست ناسخ التواريخ[ر.ض] به 32 بودن ايشان تصريح كرده، شايد از اين راه است كه بعضى از ايشان را به جهت غايت قلّت مدت حكمرانى اش داخل شماره نكرده. و ايضاً جلوس اردشير ـ كه اوّلين اين طبقه است ـ به نوشته ناسخ[ر.ض]، در 5761 هبوطى بوده و همين كه مدت سلطنت هريك را به تاريخ جلوس او علاوه نموديم،

صفحه 431 - جلد دوم
مجموع آن هرچه باشد تاريخ جلوس پادشاه مابعدى خواهد شد و از اين راه به ذكر تاريخ جلوسشان نپرداختيم. و ترجمه اجمالى بعضى از ايشان در محل خود مذكور افتاده و ان شاءالله تعالى به شرح حال سايرين هم در موقع ترتيبى خود خواهيم پرداخت.
ساسان آباد; ساسانوار ---> سبزوار.
ساسانيان ---> ساسان.
ساستا ـ (چو پارسا) ديوى است از تابعان اهرمن.
ساسر ـ (چو مادر) نى و قلم و سار و سارج[ر.م].
ساسم ـ (چو قاسم) زنيان[ر.م] و نانخواه[ر.م].
ساسى ـ گدايى كردن و ]گدايى[ كننده.
ساطريون ـ (چو آذرگون) جفت آفريد [ر.م].(نان)
ساطِل ـ معرّب ساتل[ر.م] است.
ساطور ـ (چو كافور) آلت آهنين معروف قصّابان كه گوشت را بدان پاره كنند.(عر)
ساع; ساعات ـ جمع ساعت[ر.م] است.
ساعات محترقه ---> بست.(عربى. عربى)
ساعت ـ (چو حالت) مطلق وقت و زمان اگرچه بسيار اندك باشد، خصوصاً وقت حاضر و بالخصوص ثُلث ثُمن روز و شب كه يك حصّه از 24حصّه شبانروزى مى باشد و به مناسبت همين معنى، آلت معروف وقت شناسى را نيز ـ كه از براى تعيين مقدار وقت و زمان وضع شده و به پارسى «تسو» و «آسمان سنج» و «گردون سنج» گويند و به چندين قسم مى باشد ـ اطلاق نمايند و به نوشته بعضى از ارباب تقاويم، ايجاد آن در 516 هجرى و ايجاد بغلى]جيبى[ آن در 922 هجرى بوده و به نوشته بعضى ديگر از ايشان، ايجاد ساعت آويز در 1068هجرى بوده است و بالجمله روز قيامت را نيز ساعت گويند. طريحى[ر.ض] گويد: ساعت جزئى است از اجزاى زمان كه با آن از روز قيامت تعبير نمايند يا به جهت اينكه وقوع آن على الغفله خواهد شد و يا بهواسطه آنكه آن روز با آن امتداد و طولى كه دارد در نزد قادر متعال به مثابه يكى از ساعات خلق است. و در پاره اى آثار دينيّه به لفظ ساعت از قيامت صغرى هم كه بعد از عهد سعادت ظهور حضرت حجة الله الكبرى ـ عجّل الله فرجه ـ است، تعبير نموده اند و در ضمن چند ماده به ترجمه اجمالى معنى اوّلى كه عبارت از ثلث ثُمن شبانروزى باشد، مى پردازيم:
   1. گاه است كه روز و شب را روى هم رفته به 24 قسم متساوى قسمت كرده و آن قسمت ها را «ساعات متساويه» و «ساعات معتدله» گويند به جهت دوام تساوى مقدار آنها كه عن قريب مذكور مى شود، يعنى هريك از آن ساعات دائماً و در تمامى ايّام سال برابر يكديگر بوده و مقدار هريك آن قدر است كه فلك الافلاك 15 درجه قطع كند زيراكه چون مجموع دور را كه 360 درجه است، به 24 قسمت نمايند خارج قسمت 15 خواهد بود و گاه است كه هريك از روز و شب را جداجدا به 12 قسم مساوى كرده و هريك را «ساعت زمانى» و «ساعت معوّجه» گويند و مقدار هر ساعت به حسب درازى و كوتاهى روز و شب افزوده و مى كاهد. پس از اين حيثيّت كه مقدار اين ساعات در درازى و كوتاهى تابع كوتاهى و درازى روز و شب است، آن را «ساعت زمانى» گويند و از اين جهت كه مقدار ساعات روز با مقدار ساعات شب مختلف است، به حسب اختلاف طول و قصر مَلوَين]روز و شب[ آن را «ساعت معوّجه» نامند و به سبب ارتسام خطوط آن بر آلات قياس رصديّه «ساعت قياسى» نيز گويند. و بالجمله هر ساعتى را ـ معوّج باشد يا مستوى ـ به 60 دقيقه قسمت كرده و هر دقيقه را به 60 ثانيه و هر ثانيه را به 60 ثالثه و هكذا تا به عاشره هرقدر كه حاجت افتد قسمت نمايند و لامحاله دقايق و ثوانى ساعات مستوى با دقايق و ثوانى ساعات معوّجه متفاوت باشد به حسب اختلاف مقدار شب و روز. و در اكثر ربع مسكون عدد ساعات مستويه روز و كسور آن و همچنين اجزاء ساعات معوّجه از وقت گذشتن آفتاب از اوّل جَدى]دى[ تا رسيدن به اوّل سرطان[تير ] روزبه روز در تزايد باشد و در نصف ديگر كه از اوّل سرطان است تا اوّل جدى در تناقص و ساعات شب بر عكس اين باشد و از اوّل حَمَل تا اوّل ميزان]مهر[ عدد ساعات مستويه و عدد اجزاى ساعات معوّجه روز زايد باشد بر مستويه و معوّجه شب و از اوّل ميزان تا اوّل حمل

صفحه 432 - جلد دوم
ناقص و سرّ اين اوضاع به خبير بر قواعد هيئت پوشيده نيست.
   2. ارباب ساعات روز و شب: بدان كه اهل نجوم چنانچه هريك از ايّام و ليالى هفته را موافق لوحه ذيل:
ارباب
الايّام
يكشنبه
شمس
دوشنبه
قمر
سه شنبه
مرّيخ
چهارشنبه
عطارد
پنجشنبه
مشترى
جمعه
زهره
شنبه
زحل
ارباب
اللّيالى
يكشنبه
عطارد
دوشنبه
مشترى
سه شنبه
زهره
چهارشنبه
زحل
پنجشنبه
شمس
جمعه
قمر
شنبه
مرّيخ
به يكى از سيّارات سبعه منسوب داشته و آن كوكب را نسبت به همان روز يا شب «ربّ اليوم» و «ربّ اللّيل» خوانند: و بعضى از اهل فن هم همه آنها را بدين روش به مرحله بيان آورده:
مالَهَسٍّ      مَب لَوَرٍّ      مَج لَزَخٍّ      مَدَّلاد
مَهلِبىٍّ      مولَجَهٍّ         مَزلَدَلٍّ         دارياد
هكذا هريك از ساعات معوّجه هفته را ـ كه 168ساعت است ـ به كوكبى نسبت داده و آن كوكب را نسبت به همان ساعت «ربّ الساعة» گويند و ربّ ساعت اوّل هر روز و هر شب را ربّ اليوم همان روز و رب اللّيل همان شب دانند، چنانچه ربّ ساعت اوّل روز يكشنبه شمس و ربّ ساعت اوّل شب يكشنبه عطارد باشد كه اوّلى ربّ اليوم يكشنبه و دويّمى ربّ اللّيل آن است و ربّ ساعت دويّمى روز يا شب كوكبى است كه در تحت اوّلى است، چنانچه در روز يكشنبه زهره و در شب آن قمر است و چون نوبت به قمر رسد باز از زحل گيرند.
3. پوشيده نماند كه ساعات روز و شب در بلاد و امصار بهواسطه اختلاف طول شرقى با غربى آنها كه نسبت به يكديگر دارند مختلف بوده و گاه است كه ساعت معيّنى از روز يكى از آنها در ديگرى غير از ساعت مذكور بوده و بلكه از جمله ساعات شب مى باشد. و اين اختلافات ناشى از كرويّت زمين است كه بِقاع شرقى آن پيش از بقاع غربى اش مقابل شمس بوده و كسب نور مى نمايد، مثلاً آفتاب در چين پيش از هند و در هند پيش از عراق و در عراق قبل از شامات طلوع كرده، پس در مصر و اوروپا و امريكا و اوستراليا على الترتيب ظهور نموده، پس بازهم در چين طلوع مى كند و هكذا على التوالى. پس اگر در بلادى ساعتى را معيّن كرديم، يقين مى دانيم كه همن ساعت نسبت به بلاد شرقى آن بلد ساعت پيشين خود آن ساعت بوده و نسبت به بلاد غربى آن بلد ساعت پسين آن ساعت خواهد بود، مثلاً ساعت ظهر مصر در باكين ـ كه طرف شرقى مصر است ـ ساعت بعدازظهر بوده و در نيويورك ـ كه سمت غربى آن است ـ ساعت پيش از ظهر مى باشد. بلكه ممكن است كه بهواسطه درجات طول بلاد ساعات متفاوته آنها را هم معيّن نمود كه مثلاً ساعت ظهر فلان بلكه كدامين ساعت بلد ديگر است از روز يا شب. پس مى گوييم كه محيط زمين 360 درجه بوده و در مقابل هريك از ساعات 24گانه شبانروزى 15 درجه مى افتد كه خارج قسمت 360 به 24 است و شهر باكين به مقدار 85 درجه ـ كه به حساب مزبور معادل 5 ساعت و 40 دقيقه مى باشد ـ در سمت شرقى مصر است، پس ساعت ظهر مصر 5 ساعت و 40 دقيقه بعد از ظهر باكين مى باشد. و همچنين نيويورك به مقدار 105 درجه در سمت غربى مصر است، پس ساعت ظهر مصر 7 ساعت پيش از ساعت ظهر نيويورك مى باشد و اين است كه ساعتى معيّن نسبت به مصر ساعت ظهر بوده و نسبت به نيويورك ساعت طلوع آفتاب شده و نسبت به باكين ساعت غروب آن مى باشد. و به همين دستور است در ساير بلاد كه بعد از استكشاف مقدار طول شرقى و يا غربى آنها به شرحى كه در كتب فن نگارش يافته، مقايسه ساعات آنها هم نسبت به يكديگر كه مثلاً ساعت صبح فلان بلد كدامين ساعت بلدى معيّن ديگر است واضح و روشن مى گردد.
ساعت زمانى; ساعت قياسى; ساعت مستوى; ساعت معتدل; ساعت معوّج --->ساعت.

صفحه 433 - جلد دوم
ساعد ـ (چو ساكت) از طيور، بال و پر آنها را گفته و از انسان، بازو و يا ذراع [ر.م] را گويند.(عر)
ساعير ـ به نوشته مراصدالاطلاع[ر.ض]، در تورات نام جبال فلسطين و قريه اى است از ناصره]در فلسطين اشغالى[ در ميان عكّه و طبريّه.
ساغ ـ خشت پخته و جانورى است مانند سارج[ر.م].
ساغر ـ قدح و كاسه و پياله شراب و قصبه اى است از ملك دكن ]در هند[ و در تاريخ بحيره[ر.ض] گويد:گويند چون شاه گرشسب[ر.م] به حدود ساغر رسيد، كوه بسيار بلندى به نظرش آمد كه عجايب بى شمارى در آن كوه بود از آن جمله سنگى بود بزرگ كه به مجرّد اينكه آهنى به آن رسيدى باران شدى. پس شاه فرمود كه سم اسبان را در نمد گرفته و از آن كوه عبور كردند، چنان كه استاد اسدى]شاعر قرن 5 هـ[ گويد:
«هميدون بر او ديد كوهى دگر *** كه آهن چو سودى بر آن سنگ بر
جهان سربه سر پر ز باران شدى *** هوا ديده سوگواران شدى
كسى كو بر آن كوه رفتى سوار *** زدى بر نمد نعل اسب استوار
وگرنه ز باران يكى سيل سخت *** ببودى كه از بن بكندى درخت». ساغرى ـ (چو لاغرى) اهل ساغر[ر.م] و (چو فالچى) كفل حيوانات، خصوصاً اسب و آن را «پرخج» و «پرخش» و «كيمخت» و «فرخج» و«فرخش» هم گويند.
سافر ـ (چو فاسق) مرغ شب آويز[ر.م] است.(عر)
سافْران (safran) ـ زعفران.(سه)
سافوت ـ (چو لاهوت) سر دو انگشت را از براى خواندن طيور و يا غرض ديگر بر زبان نهاده و به تندى پف كردن است تا صدايى برآيد و اهالى ما «فِشقراق» گويند.
سافيسك ـ (چو باطينت) دستنبوى[ر.م] و شمامه [ر.م].
ساق ـ به عربى، تنه درخت و مابين زانو و شتالنگ[ر.م] و در اصطلاح هندسه، نام يكى از اقسام خط مستقيم است كه در مثلّث مى باشد و آن در جايى است كه دو ضلع مثلّث با همديگر مساوى بوده و ضلع سيّمى مخالف آنها باشد كه آن دو ضلع را «ساقين» مثلّث گفته و آن ضلع سيّمى را «قاعده» آن نامند:
##
ساق اسود ---> پرسياوشان.
ساق ترشك ـ يا تره خراسانى; كه به عربى «بقله حامضه» گفته و به هندى «ساك چوكه» نامند، قسمى از ترشك [ر.م] بزرگورق بى ساق است كه از برگ كرنب]كلم[ كوچك تر و طعم آن ترش و در جاهاى نمناك مى رويد.
ساقِّز ---> سقّز.
ساقس ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام چندين حكومت از حكومت هاى داخلى آلمانيا است كه يكى به ساقس ماى نينكن و ديگرى به ساقس التانبورغ و سيّمى به ساقس قوبورغ غوتامعروف و اشهر از همه ساقسوايمار مى باشد.
ساقسونيا ـ هم به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، مملكتى است معمور و محصول دار و مشتمل بر انهار بسيار و معادن بى شمار از آلمانياى شمالى كه نفوس آن در حوالى سه مليان بوده و 130000 نفر از آن جمله در شهر درسدن ـ كه مقرّ حكومت آنجا است ـ بوده و 80000 هم در شهر ليسقا مى باشد و اين مملكت در 829 ميلادى ـ مطابق 214 هجرى ـ در شمار حكومت هاى جزو بوده تا در 1222 ميلادى ـ مطابق 619 هجرى ـ استقلال يافته و در سلك سلطنت منسلك گرديد.
ساقط ـ (ر) علاوه بر معنى لغوى عربى معروف]افتاده; فرود آمده[، در معنى اصطلاحى آن، رجوع به «جمل» نمايند.
ساقه ـ (چو لاله) به عربى، اوردو و موخّر لشگر.
ساقى ـ به عربى، سيراب كننده، خصوصاً در مجلس شراب و به پارسى «چمانى» ]گويند[.
ساقى روحانيان ـ جبرئيل و حضرت آدم و شيطان را

صفحه 434 - جلد دوم
نيز گويند.
ساقى شب ـ ماه و صبح صادق و پير و مرشد.
ساقى كوثر ـ وجود مقدس حضرت على ابن ابى طالب(عليه السلام).
ساقى نامه ـ در اصطلاح شعرا، قصيده اى است كه مخاطب در آن ساقى باشد.
ساقيه ـ (چو راضيه) به عربى، نهر كوچك است.
ساك ـ فسخ[ر.م].
ساكا ـ نام باستانى سيستان يا توران ]نواحى ترك نشين شرق ايران[ و تاتارستان چين ]نواحى ترك نشين چين[ و ختا]ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين[ و تبّت و دشت قبچاق]در شمال درياى خزر[.
ساكب; ساكب الماء ـ علاوه بر معنى عربى معروف كه ريزنده و ريزنده آب است، برج دلو[ر.م] را نيز گويند.
ساكن ـ به عربى، مشهور و معروف است.
ساكنان ـ جمع ساكن.
ساكنان آسمان; ساكنان چرخ; ساكنان فلك; ساكنان گردون ـ ملائكه و كواكب.
ساكيز ـ مطلق نمك.
ساگ ـ ساج[ر.م].
ساگانيوم ـ سكبينه[ر.م].(تين. سه)
ساگانيون ـ سكبينه[ر.م].(نان)
سال ـ كشتى و سفينه و سن و عمر و به هندى، درختى است كه از آن كشتى سازند و در شرح اجمالى معنى معروف آن ـ كه عبارت از دوازده ماه بوده و به فرانسوى«آنِ»(annةe)و به عربى «سنه» و «حِجّه» و «عام» ناميده و به نام قمرى و هلالى و شمسى به دو قسم مى باشد ـ مى نگاريم كه ملاعلى قوشجى [ر.ض] گويد: چون آفتاب و ماه از همه اجرام سماوى ظاهرتر است، گردش سال بر دور آفتاب نهاده و مدت يك دور آن را، يعنى از هنگام مفارقت آن از نقطه معيّن از فلك تا به وقت معاودت آن به همان نقطه يك سال اعتبار كرده اند و گردش ماه به دور قمر نهاده اند، يعنى از هنگام مفارقت آن از وضع معيّنى با آفتاب، همچو: اجتماع يا هلال و مانند آنها تا به وقت معاودت آن به همان وضع يك ماه اعتبار كرده اند. پس چون دوازده دوره ماه نزديك به يك دوره آفتاب است، بعضى دوازده دوره ماه را يك سال گرفته و اين را «قمرى» گويند و آن ديگرى را «سال شمسى» و چون مدت سير آفتاب در يك برج نزديك به يك دوره ماه است، بعضى مدت سير آفتاب در يك برج را هم يك ماه اعتبار كرده و آن را «ماه شمسى» نام كرده و آن ديگرى را «ماه قمرى» گويند. پس هريك از سال و ماه شمسى باشد و قمرى، و اصل در سال شمسى بوده و قمرى اعتبار كردن آن بهواسطه مشابهت آن است و در ماه به عكس است. و در بسط زائد اين مدّعا مى گوييم كه ماه قمرى يا هلالى ـ كه از افتراق ماه از نقطه معيّنى تا معاودت آن به همان نقطه است و على الرسم المعمول فى مابين اهل النجوم، از اجتماع نيّرين[خورشيد و ماه ] گيرند ـ 29روز و 12 ساعت و 44 دقيقه است و سال قمرى يا هلالى ـ كه دوازده دور متوالى ماه و بعبارة اخرى دوازده مقدار مذكور است ـ 354 روز و 8 ساعت و 48 دقيقه است. و اما ماه شمسى عبارت از مدت سير آفتاب است در هريك از بروج 12گانه كه در بعضى از آنها 29 روز و در بعضى ديگر 30 و در برخى 31 و در ديگرى 32 روز مى باشد. و اما سال شمسى عبارت از دوازده ماه شمسى است كه تقريباً در 365 روز تمام شود و بعبارة اخرى يك دوره آفتاب و يا گردش زمين به دور آفتاب ـ كه سال شمسى همان است ـ در مدت مزبوره تحقق يابد و اگر سال ما حقيقتاً 365 روز مى شد، كار ما سهل شده و هيچ زحمتى نداشتيم ولى سال ما فى الحقيقه 365 روز و يك رُبع است كه شش ساعت باشد و حالا خواهيد ديد كه اين ربع محقّر ما را چقدر به زحمت مى اندازد. تصوّر فرماييد كه ما سال خودمان را در 365 روزى گذاشتيم و اين ربع را به حساب نياورديم و امروز اوّل بهار و روز تحويل آفتاب به برج حَمَل]ر.م [است. در اين صورت سال ما ـ كه «سال عوامى» خواهيم گفت ـ يك ربع روز يا شش ساعت از سال نجومى يا حقيقى كه تحويل آفتاب به حمل است، عقب ماند و هكذا در سال دويّم، لكن اين دو ربع عقب ماندن ما محسوس نمى شود و در سال چهارم يك روز تفاوت مى كند و در

صفحه 435 - جلد دوم
سال هشتم دو روز و در سال شانزدهم چهار روز و هكذا در صد سال 25 روز و تخميناً يك ماه و بعد از سيصد سال سه ماه اخلاف ما در عقب مانده و اوّل زمستان بايد اوّل بهار آنها بشود و حال آنكه از نقص حساب ما فصول اربعه مقدّرى تغيير نيابد و بعد از 700 سال همه احكام تقويم از قبيل اعياد و فصول اربعه و غيرها برعكس شده و اختلاف بزرگ توبرتو در عمل نظام عالم تمدّن واقع گردد. پس معلوم شد كه اين رُبع محقّر چقدر معنى دارد و تطبيق سال عوامى با سال حقيقى يكى از امور حتميّه ما است كه بايد هميشه داشته باشيم. يول قيصر در 46 مقدّم ميلادى به جهت رفع همين اشتباه و تطبيق سال عوامى و سال نجومى از منجّم معروف يونان، سوزيژن، خواهش نمود كه قاعده اى در اين باب ترتيب دهد. سوزيژن تكليف نمود كه ربع تفاوت هر سال را در هر 4 سال يك روز حساب نموده و به آخر ماه آن سال بيفزايند يعنى 3 سال 365 و سال چهارم را هميشه 366 حساب نمايند. پس با اين وسيله سهل و ساده تطبيق منظورى قيصر به عمل آمد و چون اوّل سال روميان تحويل آفتاب به حمل بود و ماه فوريه يا فورال ماه دوازدهم آنها مى شد، همان روز يكشنبه را «كبيسه» نام داده و به آخر فورال اضافه نمودند، يعنى فورال را 3 سال و 28 روز حساب كرده و در سال چهارم 29 روز مى گرفتند و همين قاعده تا اكنون نيز به اسم «قاعده قديم قيصرى» در روسيّه معمول است.
   تدقيقٌ عميقٌ: تطبيق سال عوامى و سال نجومى به طورى كه نگارش يافت، تقريبى است نه تحقيقى زيراكه تفاوت آنها شش ساعت درست نيست بلكه تفاوت درست به حسب زيج الغ بيگى[ر.م]، 8 ساعت و 25دقيقه و به حسب زيج جديد محمدشاهى، 5 ساعت و 49 دقيقه و به نوشته بعضى از ارباب هيئت جديده، 5 ساعت و 48 دقيقه و 48 ثانيه است يعنى از ربع شبانه روزى ـ كه 6 ساعت است ـ 11 دقيقه و 12 ثانيه كم است، به اين معنى كه زمين به دور آفتاب در 365 روز و 5 ساعت و 48 دقيقه و 48 ثانيه گرديده و يا آفتاب از اوّل حَمَل تا آخر حوت]ر.م [در اين مدت سير بروج 12گانه را تمام مى كند. پس اگرچه يول قيصر در 4 سال يك روز علاوه نمود، بازهم تطبيق صحيح حاصل نشد زيراكه ما در اين صورت 11 دقيقه و 12 ثانيه پيش مى افتيم و اين دقايق لايُعتنى در 128 سال يك روز شده و در 1280]سال[ به ده روز بالغ مى باشد و اين بود كه پاپ گريگوار سيزدهم[1502ـ 1585م ] خواست كه اصلاح صحيحى در اين حساب بگذارد و به منجّمين عصر خود تكليف نمود كه قرارى بگذارند كه در آتيه مورث اختلاف نشده و سال عوامى و حقيقى هماره مطابق همديگر باشند. منجّمين گفتند: اوّل بايد آن 10 روز تفاوت را كه از عهد يول قيصر گذشته، يك دفعه به روى اين سال 1528 علاوه نمايند، بعد از آن در ايّام آينده در 400 سال سه بار يعنى از مأه اوّل و دويّم و سيّم روز كبيسه را انداخته و مأه چهارم را كبيسه گيرند و پاپ هم اين تكليف را قبول كرده و به اجراى آن امر فرمود و در اين صورت سال هاى 1755 و 1855 و 1955 كه با قاعده قديم بايست كبيسه باشد يعنى 366 روز داشته باشد، با حساب گريگورى جديد 365 روز خواهد داشت و اين قاعده مكمّل را «قاعده جديد گريگورى» يا «قاعده گريگورى» گويند و براى دانستن كبيسه و ساده بودن سال قاعده بسيار سهلى گذاشته اند كه بهواسطه آن مى توانى بدانى كه سال مأمول، ساده است يا كبيسه و آن چنان است كه ارقام هندسى سال را به چهار قسمت بكن، اگر تتمّه ماند سال ساده است و اگر نماند كبيسه است، مثلاً 1888 ميلادى كه بدون كسر قابل قسمت بر چهار است، كبيسه است ليكن هريك از سال هاى 1889 و 1890 و 1891 كه در وقت تقسيم آنها به چهار كسرى دارند، سال ساده اند به خلاف 1892 كه بى تتمّه به چهار قسمت مى شود و كبيسه است. و همچنين براى دانستن كبيسه يا ساده بودن سال هاى مآت نيز ـ كه در تفصيل تصحيح گريگورى مذكور افتاد ـ قاعده سهلى وضع كرده اند بدين روش كه از ارقام هندسى سال هاى مأه اوّل دو عدد بايد انداخت، بعد هرچه بماند به چهار قسمت نمود. اگر بى تتمّه است، كبيسه است و اگر تتمّه دارد، ساده است مثلاً سال 1800 كبيسه نيست زيرا بعد از حذف دو صفر، 18 ماند كه قابل قسمت به چهار

صفحه 436 - جلد دوم
نيست و هكذا در سال 1900 و اما سال 2000 كه بعد از حذف دو صفر، 20 مانده و بدون كسر به چهار منقسم گردد، كبيسه است.
سال افزون ـ نام ماه دوازدهم از سال جلالى كه در «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
سال بَر ـ درختى كه يك سال بار آورده و سال ديگر برنياورد.
سال حقيقى ـ مقدار 365 روز و 6 ساعت است كه در ترجمه خود «سال» مذكور افتاد.
سال خدا ---> صاحب السنة.
سال خشك ـ سال قحط و غلا و گرانى.
سال خوار; سال خواره; سال خورد; سال خورده; سال ديده ـ مردم پير و معمّر و بسيارسال و كهنه و ديرينه و تجربه كار.
سالِ شمسى; سالِ عوامى; سالِ قمرى; سالِ گريگورى --->سال.
سال مَه ـ (به كسر لام) سال قمرى و (به سكون آن) تاريخ و هميشه و على الدوام.
سال نامه ـ دفتر تقويم سال.
سالِ نجومى; سالِ هلالى ---> سال.
سالار ـ سال خورده و مهتر و رئيس و سردار قوم و پيشرو قافله و هم عنوان مخصوص ملوك ديالمه ]آل بويه در قرن 4 و 5 هـ[ است.
سالارِ بيت الحرام ـ وجود مقدس حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله).
سالارِ خوان ـ طبّاخ و چاشنى گير.
سالارِ هفت خروار كوس ـ آفتاب.
سالامَنْدَرا ـ كه اسم يونانى است، نوعى از چلپاسه]ر.م [است كه شبيه به مار بوده و چهار دست و پا داشته و دست هايش كوتاه تر از پاهاى آن و گردن آن باريك و دم آن كوتاه و رنگ آن ابلق]دورنگ[ از زردى و سياهى و بزرگ تر و پهن تر از سام ابرص[ر.م] و سر و دم آن بيشتر سياه مى باشد و هرچند آن را بزنند كارگر نشده و اصلاً آتش در آن اثر نمى كند و اگر در تنور آتش اندازند، افسرده كند. و بالجمله به نوشته بعضى، نام سريانى آن «حردون» است و هم يك مثقال از گوشت آن از سموم قتّاله است، ليكن در «ح ر» از تحفه[ر.ض] و مخزن]ر.ض [گويند: حردون حيوانى است شبيه به وزغه[ر.م] و ورل [ر.م] برّى و از آن بسيار كوچك تر مثل مار كوچكى و دست و پا دارد و سرش باريك و طولانى و در عرض روز چند مرتبه متلوّن به الوان مختلفه مى باشد و در خانه ها و خرابه ها و كوهستان ها يافت مى شود و از جمله سموم است و در تبرستان [مازندران و نواحى اطراف آن ] «ماچه كول» گفته و در اصفهان «مال مالى» و به هندى «باهمنى» نامند و ظاهر اين جمله آن است كه غير سالامندرا باشد.
سالب ـ (چو مادر) سعلب[ر.م] و (چو طالب) به عربى، سلب كننده و نزع كننده است.
سالپ ـ (چو ماست) سعلب[ر.م].(سه)
سالزا ـ (ل) رجوع به «ساليزبورغ» شود.
سالسبورژيوم ـ (ل) رجوع به «ساليزبورغ» شود.
سالك ـ (چو مالك) به عربى، راه رونده و كسى كه مقصد معيّنى را تعقيب نمايد و در اصطلاح عرفا، مريدى كه به اجازه پير و مرشد به يكى از طرايق عرفان داخل شده و تعقيب راه هدايت نمايد و اوّلين شرط آن محبت پير و خاطرخواهى مرشد است.
سالكان ـ جمع سالك[ر.م].
سالكانِ عرش ـ ملائكه و عرفا كه اهل سلوكند.
سالم ـ (ر) شهرى است در اندلس و به عربى، هر چيزى و كسى كه از خوف و انديشه برى بوده و از عيب و علّت عارى باشد و در اصطلاح علماى صرف، كلمه خالى از حرف علّه و تضعيف و هم جمعى كه به مجرّد الحاق علامت جمع بدون تغيير حروف مفردات، تشكيل يابد: مسلمون و مسلمات.
سالمونه ـ (ل) به اساطير يونانيان قديم، نام پسر ائول، خداى روزگار، بوده كه به نام خود شهرى هم بنا كرده، پس به زور بازوى خود مغرور شده و با ژوبيتر[ر.م] بناى رقابت گذاشته و به عزم تقليد رقيب خود در بالاى پلى برنجين با ارابه هاى خيلى آوازه دار با سرعت تمام عبور كرده و از

صفحه 437 - جلد دوم
فوق آنها مشعل هايى شبيه به برق و صاعقه به جولان آورد. پس ژوبيتر هم تأديباً به جهنّمش انداخت.
«دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد».
سالمه ـ رجوع به تركيبات «سال» نمايند.
سالَنج; سالَنگ ـ بر وزن و معنى سارنج.
سالوس ـ مكر و حيله و مردم فريبنده و ظاهرنما و چرب زبان و دروغ گو و مكّار و رياكار و آن كه خود را با زهد و صلاح به جلوه دهد.
سالوك ـ دزد و خونى و راهزن.
ساله ـ (چو لاله) سال و مقدار سال و جماعتى از لشگر كه در پس سر قلب ]ميانه لشكر[ نگاه دارند و به هندى، خواهر زن يا شوهر و به تركى، ايوان و صفه بزرگ.
سالى ـ هر چيز كهنه و ديرينه و به هندى، خواهر زن و شوهر.
ساليان ـ (چو ماديان) همه روزه و سال و به خلاف قياس جمع آن هم هست و هم ولايتى است از شيروان ]در كشور آذربايجان[ كه خودش بندر و مشرق و جنوبش متصل به درياى گيلان و يك جانب آن به رود كُر و صحراى مغان. عرض آن 10 فرسخ و طولش 20 فرسخ و در سمت شمالى آن قصبه ساليان كه به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، قريب به دوهزار خانه و آبش خوش گوار و هوايش ناسازگار و حكومت آن از طرف دولت روسيّه مقرّر و مردمانش شيعه و تركى زبان و شاه ماهى آن ممتاز است.
ساليانه ـ (ر) حقوق و وظايف مقرّرى كه از براى مدت يك سال معيّن شده باشد.
ساليزبورغ ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام شهرى است از قسم علياى اوستريا]اتريش[ كه قديماً به ژوواوم مسمّى و در قرون وسطى به سالسبورژيوم موسوم و در ساحل نهر سالزا واقع و به مسافت 280كيلومتر از غرب و جنوب غربى ويانه ]وين[ ممتد و داراى هيجده هزار نفوس و دو كتابخانه عمومى و شمندوفرهاى ]راه آهن هاى[ بسيار و يك كليساى بزرگ و زيبايى به شكل كليساى سن پترو]در واتيكان[ مى باشد.
ساليكس ـ درخت بيد.(تين)
ساليوس ـ ساساليوس[ر.م].
ساليون ـ (چو خالدون) كرفس و يا تخم آن.(نان)
سام ـ قوس قزح]رنگين كمان[ و مرگ و هلاك و نام پدر زال]پدر رستم[ و كوهى است در ماوراءالنهر]در آسياى مركزى[ و درد و ورم و مرض و علّت، خصوصاً سرسام و به معنى آتش هم هست، چنانچه جانورى را كه در آتش متكوّن گردد «سام اندر» گويند كه مخفّف آن «سمندر» است و نام يكى از صفويّه كه در «صفويّه» مذكور است و هم نام پسر نوح(عليه السلام) كه به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، در 2142 هبوطى از عموريّه، دختر حضرت ادريس(عليه السلام)، متولّد و از جمله انبياى مرسل و قائم مقام و وليعهد پدر بوده و در وسط اقاليم ـ كه معموره آفاق است ـ اقامت مى فرمود و اولاد و احفاد وى بسيار و تمامى طوايف عرب و مردم شام و بربر از سلاله او بودند و ارفخشد]ر.م [ابوالانبيا و كيومرث[ر.م] ابوالملوك و لاووز[ر.م] پدر فراعنه مصر و ارم[ر.م] جدّ ملوك عاد هم از اولاد و احفاد او مى باشند، و هنگام طوفان صد سال داشته و در 600سالگى بدرود جهان گفت. و احمد رفعت[ر.ض] گويد: در 2285 و 2086 خلقتى در هنگامى كه اولاد نوح از وطن مألوف خودشان كه عراق عرب بود، به اطراف عالم پراگنديدند، سام هم كه على رواية 600 سال زندگانى كرده و به ابوالعرب مكنّى بود، با اولاد و احفاد خود به سوريّه و جزيرة العرب مهاجرت نموده و هريك از ارفخشد و عيلام و لاووز و آثور و اِرَم كه اولاد او بودند، پدر قومى بزرگ بوده و حضرت ابراهيم(عليه السلام)هم از نسل ارفخشد مى باشد. پس گويد: بدوى هاى سمت شمال اسوج[سوئد ] و نوروج]نروژ[ را هم سام گويند. و بالجمله لفظ سام به هندى، نام كتابى و به عربى(به تشديد ميم) باد خشك و بسيار گرمى كه در انسان و حيوان مؤثر بوده و بسا باشد كه مورث هلاكشان گردد.
سام ابرص ـ كه به شيرازى «ماترنك» و به اصفهانى «مالمالى» و به هندى «چپهكلى» و در بنگاله]كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند[ «نكتكى» گويند، به فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، وزغه]ر.م [است.

صفحه 438 - جلد دوم
پس گويد: و مصطلح آن است كه قسم برّى آن را «سام ابرص» گفته و بلدى آن را «وزغه» نامند كه به پارسى «چلپاسه» است و آن كوچك تر از چلپاسه]ر.م [و شبيه به حردون [ر.م] و با نقطه هاى سياه و سمّيّت آن از سمّيّت چلپاسه كمتر و ملاقات خون آن بر بدن موجب برص و بهترين آن آن است كه در بستان ها مى باشد. و بعضى گفته كه سام ابرص جانورى است تيزرو و موذى و گزنده از جنس چلپاسه كه دست و پاى آن كوتاه بوده و بيشتر در ويرانه ها مى باشد و هر كه را بگزد دندانش در زخم مى ماند.
سام ارم ـ سميرم و رجوع بدانجا نمايند.
سام اندر ---> سمندر.
ساماخچه; سامافچه; ساماقچه; ساماكچه; ساماكى ـ (چو بازارچه و بازارى) گردن بند و پستان بند و سينه بند زنان.
سامان ـ علاوه بر آنچه در «بُردى» اشاره نموديم، به معنى اسباب و آلات و شهر و قصبه و نشانه و اندازه و گروه و جمعيّت و ماملك و ثروت و آرام و راحت و عفّت و عصمت و قدرت و قوّت و سكون و قرار و سرحدّ و كنار، خصوصاً كنار كردو[ر.م] و ممكن و ميسور و ساختن كارها به مرور و رواج و رونق امور و ترتيب و نظام آنها و قريه اى است در بلخ ]در افغانستان[ و دهى يا ناحيه اى است از سمرقند]در ازبكستان[ يا اصفهان و هرآنچه كارد و امثال آن را بدان تيز كنند و هم نام مخصوص يكى از قبايل تركان كه قديماً به سابران و ساميان موسوم بوده و سامان محرّف آن مى باشد و هم عنوان قديمى پادشاهان تركستان ]نواحى ترك نشين آسياى مركزى[ و نام جد عالى ملوك آل سامان كه نسبش به بهرام چوبينه[سردار شورشى زمان ساسانيان ] منتهى و بهواسطه رياست ناحيه سامان به نام همان ناحيه موسوم و نُه تن از اخلاف او در مدت صدسال در خراسان والى و حكمران بوده اند كه با تاريخ هجرى جلوسشان ـ كه در اوايل دوره عباسيان بوده است ـ نگارش مى يابد:
1. اسماعيل ابن احمد ابن اسد ابن سامان كه مؤسّس دولت سامانيّه است   287
2. احمد ابن اسماعيل   295
3. نصر ابن احمد   301
4. نوح ابن نصر   330
5. عبدالملك اوّل ابن نوح   343
6. منصور اوّل ابن نوح   350
7. نوح ثانى ابن منصور   365
8.منصور ثانى ابن نوح   387
9. عبدالملك ثانى ابن نوح   389
و اين عبدالملك ثانى، آخرين ملوك سامانيّه، بعد از نه ماه سلطنت مغلوب سلطان محمود غزنوى شده و هنوز سال سلطنت او به آخر نرسيده بود كه وفات نموده و به فوت او دولت سامانيّه منقرض گرديد. الملك لله الواحد القهّار.
سامتيك ـ (ل) نام قديمى يكى از السنه قديمه اقوام آسياى غربى كه از سلاله سام ابن نوح منشعب بودند و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، اين لسان قديم شبيه به لسان عرب بوده و حكم مى توان نمود بر اينكه زبان هاى عبرانى و سريانى و كلدانى و فنيكه]فنيقى[ و قبطى و مصر قديم بعد از ملاحظه پاره اى لغات آنها از همين زبان سامتيك مأخوذ گرديده اند.
سامر ـ (چو كافر) سامرا و اسم فاعل از «سَمَرَ» به معنى افسانه گفتن و حديث راندن در شب; يعنى كسى كه اين چنين باشد و كسان همچنانى را نيز گويند كه اسم جمع است و مجلس كذايى ايشان را هم گويند.
سامِرا; سامِراء ـ كه سامره و ساءَمَن رَاى و ساءَمَن را و سُرَّ مَن را نيز گويند، شهرى است شهير در ساحل شرقى دجله واقع و از اقليم رابع و اطرافش واسع و به مسافت 75 ميل و به مساحت ديگر 50 كيلومتر از شمال غربى بغداد و بنابر مشهور، بنا كرده معتصم عباسى كه در 841 ميلادى ـ مطابق 227 هجرى ـ اساسش گذاشت و قديماً ولايتى را كه همين شهر از بلاد آن است باطانه و صبططيّه مى گفته اند و مدفن حضرت على هادى و حسن عسكرى(عليهما السلام) هم كه امام دهم و يازدهم مفترض الطاعه هستند، در همين بلده شريفه و مزار صغار و كبار مى باشد و به نوشته بعضى، پس از آنكه بغداد گنجايش عسكر معتصم نداشته و همين شهر

صفحه 439 - جلد دوم
را معسكر خود نمود، آن را عسكر نيز گويند و به همين واسطه است كه هريك از آن دو بزرگوار مدفون در اين ديار را بهواسطه ولادت و اقامت در آنجا عسكرى گفته و هر دو را عسكريّين نامند و در «س ر» از مراصد]ر.ض [گويد: نام قديم سامره ساءَ مَن رَأى بوده و بعد از بناى معتصم آن را به سُرَّ مَن رَأى مسمى گردانيد. و بعضى ديگر در بسط همين وجه گويد كه غلامان معتصم در بغداد بى حسابىِ زياد كرده و ازاين رو جوانى سر راه وى گرفته و گفت: اگر عدالت نمى توانى از ملك ما بيرون رو و الاّ تو را از اين ملك بيرون مى كنيم. خليفه گفت: به كدام سپاه و سامان؟ آن جوان انگشت بر دل نهاده و گفت: با دل زار در شب تار. اين سخن در دل خليفه بسيار اثر كرده و در ساعت[فوراً ] از بغداد برآمده و اين شهر را بنا كرد و به سُرَّ مَن رَأى موسومش داشت، يعنى هركس كه بيند شاد شود. و در بستان السياحة[ر.ض] گويد كه بانى اين شهر شاپور ذوالاكتاف]دهمين پادشاه ساسانى در قرن 4م[ بوده و پس از خرابى آن معتصم ابن هارون تعميرش نموده و دارالخلافه اش ساخته و عمارات عاليه درانداخته و در وسعت و عظمت آن به حدى كوشيد كه طولش به هفت فرسخ و عرضش به يك فرسخ رسيد و در آن مسجد جامعى ساخته و مناره اى در آن مسجد بپرداخت كه راهش از بيرون و ارتفاعش 170گز بوده و شاه اسماعيل صفوى]قرن 10هـ[ بر استرى سوار شده و بر آن عروج نمود و در صحن آن مسجد كاسه اى سنگى وضع كرده بود كه دورش 23 گز و بلندى اش 7 گز و حجم آن نيم گز بوده و آن را «كاسه فرعون» مى گفته اند و اكنون از آن كاسه جز نامى در ميان نيست و از عماراتش قلعه محقّرى باقى و قريب به 700 خانه در او و چند مزرعه مضافات او و مردمانش پرطمع و گداى سامره ضرب المثل روزگار است و سرداب غيبت حضرت حجّة الله الكبرى ـ عجّل الله فرجه ـ در همين بلده شريفه مشهور و زيارتگاه هر نزديك و دور است كه سرداب همايون نيز گويند.
سامره ـ (چو باكره) سامرا و مؤنّث سامر[ر.م] و اسم جمع آن و دهى است مابين مكّه و مدينه و هم قبيله اى است از بنى اسرائيل كه به نوشته بعضى، سامرى مشهور بدو منسوب است و رجوع به «يهود» هم شود.
سامرى ـ (ر) كه به جهت انتساب به شهر سامره و يا قبيله سامره بدين عنوان معنون و نامش موسى ابن طفر يا موصى ابن ظفر بوده، ملحدى بوده از فرومايگان و يا از بنى اعمام مادر موسى ابن عمران(عليه السلام) كه پاره اى بدعت ها در دين آن حضرت گذاشته و به نوشته اقيانوس[ر.ض]، در همان وقتى كه فرعون اطفال بنى اسرائيل را قتل عام مى كرد، از مادرش تولّد يافته و از خوف موكّلين فرعون به غارش انداختند و چون تقدير حضرت قادر مطلق فتنه انگيزى او بود، جبرئيل و يا ملكى ديگر از طرف رب جليل به تربيتش مأمور شده و بعد از حد رشد به قوم اسرائيل مراجعت كرده و فتنه مشهور سامرى را برپا نموده و صورت گاوى از زرهاى غنائم فرعون ساخته و خاك سم اسب جبرئيل را ـ كه در روز غرق شدن فرعون به دست آورده بود ـ در دهانش دميده و ازاين رو مانند گاوان ديگر بانگ مى كرد زيراكه خاصيّت آن خاك زنده كردن مردگان بوده و به همين جهت نه قبيله و نيم از بنى اسرائيل گاوساله پرست شدند و اين گاو را «گاو زر» و «گاو زرّين» و «گاو سامرى» گويند.
«اذا الطّفل لم يكتب نجيّا تخلّفت *** ظنون مربّيه و خاب المؤمّل
فموسى الّذى ربّاه جبريل كافرٌ *** و موسى الّذى ربّاه فرعون مرسلٌ»
و احمد رفعت[ر.ض] گويد: در هنگامى كه موسى ابن عمران(عليه السلام) به جهت مناجات به طور سينا رفته بود، اين ملحد هيكل گاوساله زرّينى درست كرده و جهلاى بنى اسرائيل را ـ كه هنوز دين موسى(عليه السلام) در اذهان ايشان رسوخ نكرده بوده و رسم گوساله پرستى پيش از آن هم از روى آيين قبطى جاگير قلوبشان بود ـ اضلال كرده و ترغيب به كيش گوساله پرستى مى نمود. پس حضرت موسى(عليه السلام) بعد از مراجعت گوساله را پاره كرده و خود آن ملحد را تبعيد نموده و برادر خود، هارون، را هم بهواسطه عدم مخالفت مؤاخذه نمود و گوساله مزبوره مجوّف و دبر

صفحه 440 - جلد دوم
و دهان آن فراخ و صدايى كه از تموّج هوا در جوف آن حاصل مى شد، منشأ شقاوت و ضلالت جهلاى يهود گرديد. و بالجمله به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، لفظ سامرى نام و عنوان مردمان سامريّه[ر.م] هم بوده كه در موقعى كه آثورى ها]آشورى ها در بين النهرين[ در 714 مقدّم ميلادى، مردمان سامريّه را از ممالك اسرائيليّه به آثوريا طرد دادند، پس در هنگام عودت به ممالك خودشان از طرف آثورى ها به همين عنوان سامرى معنون گرديدند و به مناسبت آنكه در هنگام معاودت ـ كه به فاصله 70 يا 80 سال بوده ـ خلل كلّى در اوضاع ايشان نسلاً و لساناً و ديناً و اعتقاداً راه يافته بود، از طرف يهودان قدس خليل محل طعن و تحقير بوده و در كافه امور خيريّه و مصالح ملّيّه دست خالى گرديدند و ازاين رو ايشان نيز از اهل قدس قطع الفت كرده و بلكه در ضمن اجراى عدالت دينيّه عزيمت بيت المقدس را ترك گفته و به عوض آن معبدى بنا كرده و كتب مقدسه خودشان را هم به لسان عبرى قديم و به حروف سامرى كه شبيه به خط سريانى بوده، نوشتند و اكنون به همان خط در شمار آثار قديمه مى باشد و مع هذا عمده ايشان روزبه روز در تناقض بوده و اضمحلال كلى ايشان در اندكى از زمان مأمول و مظنون است.
سامريّه ـ يا سباست يا سبات; به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، شهرى است غيراز سامرا در ارض فلسطين كه بعد از نابلس، كرسى و مقرّ حكومت اسرائيليّه بوده است.
سامش ـ (ل) رجوع به اقسام «چاه» نمايند.
سامعه ـ (ر) يا سمع; به عربى، يكى از حواس پنج گانه ظاهرى و عبارت از قوّه اى است كه بهواسطه آن ادراك اصوات مى گردد و اين قوّه بهواسطه عصب بوده و اُذُن هم ـ كه به عربى، گوش گويند ـ آلت آن است چنان كه اگر عصب او معيوب بوده و آلتش سالم باشد يا بالعكس، قوّه سامعه ناقص بوده و يا فاسد خواهد شد. و به نوشته ارباب تشريح، گوش را سه بطن است: مقدّم، مؤخّر، اوسط. و بطن مقدّم بهواسطه پرده صماخ ـ كه غشاء شفّافى است واسطه مابين بطن مقدّم و بطن اوسط ـ از بطن اوسط امتياز يابد و در ظاهر غضروف گوش واقع و آن غضروفى است منحنى كه مشتمل بر چند گودى و برآمدگى بوده و يك فايده صُنعى اش آن است كه صوت را مجتمع كرده و قبول نمايد، چنانچه اگر كسى را اين غضروف نباشد، يا قوّه سامعه او اساساً فاسد باشد و يا ثقل سامعه به هم رساند به طورى كه تا دست بر بن گوش نگذارد به نيكويى استماع اصوات نتواند نمود.
سامكيس ـ (چو بادگير) بزرگ و شريف.
سامندر; سامندل; سامندور; سامندول ـ (چو آهنگر و پا بر دوش) سمندر[ر.م].
سامور --->ساهور.
ساموس ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام قديمى جزيره سيسام]در درياى مديترانه[ است.
سامه ـ وعده و نامه و اميدگاه و پناه و جاى امن و امان و سوگند و پيمان و تله و دام و قرض و وام و ترجمه خالص و مخصوص و خاصّه و بالخصوص.
سامى ـ عالى قدر و بلندمرتبه و در شرح اجمالى «لغات ساميه»، رجوع به «لغت» نمايند.(عر)
ساميان ـ (ل) رجوع به «سامان» نمايند.
ساميز ـ سنگ فسان[ر.م].
سان ـ رسم و عادت و تعداد و عرض لشگر و سلاح جنگ و مثل و مانند و حصّه و پاره و طرز و قاعده و سنان]سر[ نيزه و لبلاب[ر.م] و عشقه[ر.م] و سنگ فسان [ر.م] و سرانجام و سامان و مطلق سوهان و نام قصبه اى است در نزديك چاريك كار كه آن هم قصبه اى است از كابل.
سانتال ـ چوب سندل[ر.م].(سه)
سانتالوم ـ چوب سندل[ر.م].(تين)
سانتياغو ـ (ل) رجوع به سيّم «حواريّين» شود.
سانتيغراد ---> ترمومتر.
سانتيگرم ---> گرم.(سه)
سانتيم ـ در قاموس تركى[ر.ض] گويد: يك صدم است و نام مخصوص يك نوع از پول رايج نقره سكّه دار فرانسه كه صديكِ فرانق]فرانك[ بوده و از دو پاره[ر.م] عثمانى هم كمتر است. پس گويد كه به جهت سهولت حساب،

صفحه 441
غروش عثمانى را نيز صد سانتيم اعتبار مى نمايند و هر يك سانتيم نيم پاره عثمانى است.(سه)
سانتيمتر; سانتيمترو; سانتيمتره ـ يك جزو از صد جزو متر است; رجوع به «متر» نمايند.(سه)
سانجو; سانجى ـ (ر) درد شكم كه به پارسى «نستاك» و «كلك» و «هنگ» و «برنيش» و «كناك» و «زنجه» و «زنچه» و «زنجك» گويند.(كى)
سانح ـ (چو صالح) به عربى، مطالعه و فكرى كه در ذهن و قلب آيد و مؤنّث آن سانحه و جمع آن سانحات و سوانح بوده و بيشتر در معنى واقعه و وقايع استعمال نمايند.
سانحه ---> سانح.
سانسقر; سانسقرى; سانسكر; سانسكرى ـ زبانى است مقدّس و بس قديم كه در ميان براهمه و هندوستان شمالى معمول بوده و از قرن سيّم ميلادى رو به انحطاط كرده تا در قرن هفتم به كلّى از ميان رفته ولى بازهم بهواسطه آنكه كتب مقدسه براهمه و هندوان و منظومه هاى قديم ايشان با اين زبان است، در ميانشان محفوظ مانده و شيوه و فصاحت و وسعت و سلاست اين زبان و سهولت و مناسبت قواعد تصريفات آن شايان دقت بى پايان و از منتظم ترين السنه عالميان است و ازآن رو كه اصول و قواعد لغات زند و فارس و اسلاو و لاتين و يونان و پاره اى لغات ديگر در اين زبان پيدا و نمايان است، حكم توان نمود بر اينكه تمامى آنها از اين زبان منشعب بوده و اشتقاق يافته اند بلكه به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، اكثر زبان هاى اوروپايى مأخوذ از همين زبان است و اين است كه همين زبان را «ام الالسنه» نيز گويند. و بالجمله با اينكه از قرن هفتم ميلادى به اين طرف بالمرّه مَنسىّ و متروك بوده چنانچه اشاره نموديم، بازهم در اواخر قرن 18ميلادى رواج و انتشار آن نصب العين انگليس ها شده و در تعقيب اين مدعا مى كوشيدند و بالخصوص ويليام ژون]ويليام جونز; 1746ـ 1794م[ از علماى ايشان كه بيشتر از همه در پى اين تمنّا مى دويد تا در سايه همت بدين مقصد عالى خودشان موفّق بوده و اليوم تمام علماى اوروپا كه به اخذ علوم شرقيه طالب و راغب هستند، به ياد گرفتن اين زبان ترغيب تمام نموده و در پايتخت هاى آن ممالك در مجامع فنون و معارف و مدارس دولتى به تعليم و تعلّم آن اهتمام تمام دارند و رجوع به ترجمه «لغت» هم نمايند.
سانسور ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام و عنوان مأمورين دولتى روما ]امپراتورى روم[ كه بدواً به نظارت املاك و تعداد نفوس موظّف بوده و اخيراً به نفوذ و اقتدار فوق العاده نائل و در بعضى اوقات به نظارت اخلاق و مجازات شواليه و اعضاى سناتو و رسوا كردن ايشان با تمغاى]مهر[ مخصوص هم مقتدر بوده و در صورت لزوم طرد و تبعيد ايشان را هم عهده دار گرديدند و عدد ايشان در 444 مقدّم ميلادى دو نفر و مدت مأموريّت ايشان منحصر به پنج سال بوده است و در اواخر از خوف سوء استعمال نفوذ خودشان مدّت اقتدارشان را به نيم سال رساندند و سانسورها بدواً از اعيان بوده و در اواخر از عوام الناس هم قبول كرده اند و در عهد آغستوس بالمرّه محو و نابود گرديدند.
سانطِراج ـ (ل) شطرنج.(كى)
سانطور ـ (ل) نوعى از سازها و اسباب طرب است كه شبيه به ساز قانون[ر.م] و خودش ريشه دار است.(كى)
سانطورلر ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، بنا به اساطير پيشينيان، حيوانات موهومه اى است عجيب الخلقه به شكل يابويى و سر آنها شبيه به سر انسان كه به امر ژوبيتر[ر.م] از ابرى حاصل و در پاره اى كوه ها سكنى
دارند.
سانقتوريوس ـ (ل) رجوع به «ترمومتر» نمايند.
سانقه ـ (چو حادثه) پرسياوشان[ر.م].
سانيخ ـ (چو تاريخ) سارنج[ر.م].
ساو ـ زر خالص و سونش]براده[ فلزات و حصّه و رسد]ر.م [و سودن و ساييدن و امر و فاعل از آن و آهنى كه بدان كارد و امثال آن را تيز كنند و بوته سفيد و خاردارى كه به جاى هيمه بسوزانند و مطلق باج و خراج، خصوصاً سرگزيت]جزيه[ و بالخصوص آنچه سلاطين از يكديگر بستانند.

صفحه 442
ساوآهن ـ سونش]براده[ آهن كه از دم سوهان بريزد.
ساوُجبلاغ ـ (ر) به نوشته آيينه جهان نما[ر.ض]، موقف حكّام و موطن خيل اكراد مِكرى و از امكنه حاصلخيز آذربايجان است.
ساوذوسيوس ـ (ل) رجوع به «اسكندرانيّون» شود.
ساوس ـ (به كسر واو) مخفّف ساويس[ر.م].
سأول ـ (ل) پايتخت مملكت كره از آسيا است.
ساون ـ (به كسر واو) مخفّف ساوين[ر.م] است.
ساوه ـ (ر) سونش ]براده[ طلا و زر و پهلوانى بوده تورانى از خويشاوندان كاموس كُشانى]از پهلوانان شاهنامه[ كه در دست رستم كشته شد و بعضى گفته كه پادشاهى بوده كه در دست بهرام چوبينه]سردار شورشى ساسانى در قرن 6م[ كشته شد و هم شهرى است از بلاد قديمه عراق]عجم، نواحى مركزى ايران[ و مشهور آفاق و انجير و انارش ممتاز و مردمانش قديماً سنى شافعى بوده و با مردمان آبه در سر جنگ و جدال مى بوده اند و اكنون تماماً شيعه هستند و آب اين شهر از كاريز و هوايش به گرمى مايل و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، از بناهاى تهمورس ديوبند]سوّمين پادشاه پيشدادى[ مى باشد و به نوشته بعضى از ارباب سير، نهر ساوه ـ كه سال ها خشكيده بوده ـ در شب ولادت موفورالسعادة حضرت رسالت (صلى الله عليه وآله)بازهم جارى شده و درياچه ساوه كه هر سال كسى را در آن غرق مى كردند تا از طغيان آن ايمن گردند، در همان شب خشك گرديد و بالجمله لفظ ساوه به تركى، مژده و بشارت را گويند.
ساويدن ـ (ر) ساييدن و سوهان كردن.
ساويز ـ (ر) مردم خوش خلق و نيك فطرت.
ساويس ـ ساوين[ر.م] و نخاله و قبا و خلعت بزرگان و هر چيز گران مايه و جامه پنبه آگنده و پنبه حلاجى شده و هم به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، بيست وچهارمينِ ملوك كلدانى]در بين النهرين در قرن 8 تا 6 ق.م[ كه به روش اسلاف خود به كيش بت پرستى بوده و در 4313 هبوطى بعد از پدرش، اطيروس[ر.م]، در بابل جلوس نموده و از كنار عمّان تا حدود گرجستان محكوم به فرمان داشته و در دياربكر]در تركيه[ و نينوا]در عراق[ و روم عَمّانش منصوب و بعد از بيست سال بدرود جهان پُرملال گفته و پسر خود، فارينوس[ر.م]، را كه از ميان اولادش سمت امتياز داشت، وليعهد خود گردانيد.
ساوين ـ قفسه و سبدى كه پنبه ريسيدنى را در آن گذارند و به نوشته مراصد[ر.ض]، نام موضعى هم هست.
ساهره ـ (چو باكره) جهنّم و بيابان و زمين و يا سطح آن و يا زمين شام و يا زمين مسطّح و يا زمينى است غير اين زمين كه حضرت قادر مطلق در روز قيامت تمامى مردمان را بر روى آن محشور خواهد فرمود و هم به معنى چشمه آبى است كه دائماً جارى باشد و به نوشته مراصد[ر.ض]، نام موضعى هم هست در بيت المقدّس.(عر)
ساهور ـ (چو كافور) كوهى است در مغرب كه معدن سنگ تهمتن است.
ساهويه ـ مردى بوده و يا زنى كه در علم تعبير بى مانند و نظير بوده است.
ساى ـ نوعى از قماش لطيف و امر و فاعل از ساييدن.
سايبان ـ (چو خاوران) خيمه و چادر و چتر معروف و حامى و حافظ و نگهبان.
سايبان سيمابى ـ صبح كاذب.
سايبروج ـ (ل) سيب.
سايد ـ (چو بايد) ريم آهن[ر.م] و فعل مضارع از ساييدن است.
ساير ـ (چو كافِر) به عربى، سير كننده و هم ناحيتى است در حدود مدينه.
سايس ـ (چو حايض) به عربى، سياست كننده و كسى كه تيمار و محافظت اسب نمايد.
سايِس رواق اوّل ـ ماه.
سايس رواق پنجم ـ مرّيخ.
سايس رواق چهارم ـ شمس.
سايس رواق دويّم ـ عطارد.
سايس رواق سيّم ـ زهره.
سايس رواق ششم ـ مشترى.
سايس رواق هفتم ـ زحل.

صفحه 443
سايكى ـ (چو فالچى) كلاغ و پياله شراب.
سايوان ـ بر وزن و معنى سايبان، اِفراداً و تركيباً.
سايوس ـ (چو فانوس) اسب غول[ر.م].
سايه ـ (ر) فسق و فجور و جن و پرى و بالخصوص نام ديوى است و هم دشتى است در حدود حجاز و به معنى معروف كه به عربى «ظلّ» گويند و مجازاً در صيانت و حمايت هم استعمال نمايند.
سايه افكندن ـ توجّه و التفات و احوالپرسى و حمايت كردن و بد گفتن و پنهانيدن و بستن و نديدن.
سايه اين دورنگ ـ حمايت روزگار.
سايه بان ـ سايبان.
سايه برك ـ (چو سخن) گياهى است كه چون شتر قدرى از آن بخورد به خواب رود.
سايه پرستى ـ فسق و فجور و كارهاى نالايق كردن.
سايه پُرَك ـ سايه برك[ر.م] با باى ابجدى.
سايه پرور; سايه پرورد ـ مردم مفت خوار و آسوده و حمايت شده و محنت نكشيده و هم گياهى است كه آن را نان خورش كنند.
سايه پروردانِ خُم ـ دانه هاى انگورى كه به جهت شراب در خم مى گذارند.
سايه پروردگار ـ پادشاه و خليفه اسلام.
سايه پوش ـ شاميانه[ر.م] و سايبان.
سايه خدا ـ پادشاه و خليفه اسلام.
سايه خَزَك ـ گياهى است به قدر يك گز كه خط هاى سفيد داشته و با نان مى خورند.
سايه خوش ـ درخت ناروند[ر.م].
سايه دار ـ حامى و صاحب و مردم جن دار و هر چيز با سايه و كسى كه علّت ]بيمارى[ صرع داشته باشد.
سايه ربّ النّعيم ـ سايه خدا[ر.م].
سايه ركاب ـ تابعان و متعلّقان و حمايت كردن.
سايه رو ـ شب رو و شب بيدار و عيّار.
سايه زدن ـ سايه دار بودن و از صدمه جن و پرى مصروع گرديدن.
سايه شكن ـ هر چيز روشن كننده و كسى كه مذهب كفر را شكسته و باطل نمايد.
سايه گاه ـ ملجأ و پناه و هر مكان سايه دار.
سايه گستردن ـ سايه افكندن[ر.م].
سايه نشين ـ سايه پرور[ر.م].
سايهوان ـ سايبان.
سايه و نور ـ كفر و ايمان و روز و شب و سايه درخت كه سايه و نور آفتاب هر دو را دارد.
ساييدن ـ كشيدن و كوفتن و سوراخ كردن و مسح نمودن و دست زدن و ماليدن و چيزى را بر ديگرى طلايه[ماليدن ] كردن.

آيين دويّم

(در]حرف[ سين سعفص با باى ابجدى)
سب ـ (ل) صدف.
سبا ـ (چو سقّا) به نوشته مراصد[ر.ض]، نام كوهى است و هم چشمه اى است قبيله بنى سليم را و يا در ارض فزاره ]از قبايل عرب[ و (چو قضا و يا به زيادتى همزه در آخر آن) شهرى است شهير كه بلقيس پادشاه آن بوده و به جهت اشتمال پاره اى فوايد متفرّقه، علاوه بر آنچه در «تبع» اشاره نموديم، به نقل اجمالى بعضى از كلمات اهل فن مى پردازيم:
   در مراصدالاطلاع[ر.ض] گويد: ناحيه اى است در سه فرسخى صنعاى يمن كه كرسى آن مأرب و اهالى آن از صدمه سيل العرم كه منطوقه قرآن مجيد است، به اطراف عالم متفرّق گرديده و هريكى به سمتى رفتند. و در كشف القناع[ر.ض] گويد: در جنوب غربى شهر صنعا موقع شهر مارب است كه آن را سبا گويند به اسم عبدالشمس كه ملقّب به سبا بود و بعضى گفته در آنجا سدّ بزرگى ساخته و سيلاب ها را از مسافت بعيده در آنجا جارى كرد. و در تاريخ بحيره[ر.ض] گويد كه اين ملك را از آن سبب سبا گفتند كه سباى ابن يعرب ابن قحطان ـ كه او را بهواسطه آفتاب پرستى عبدالشمس نيز گفتندى ـ در آنجا مكان گرفته و به نام وى مسمّى گرديد و در اين موضوع به «تبع» هم رجوع نمايند. پس گويد: خداوند عالم چند پيغمبر در

صفحه 444
ميان ايشان فرستاده و ايشان هم پيغمبران خود را كشته و بدين جهت مستحق سخط الهى شده و سيل عرم را بديشان بگماشت و اين سيل را از آن جهت «عرم» مى نامند كه عرم نام آن موضع بود كه سدّ آب اهل سبا بوده و آب ايشان و باغات ايشان همه از آن موضع بود. و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: شهرى است از يمن كه مردمانش عرب و زيدى مذهب و زنانشان در مقاربت حكم باكره داشته و به جهت عصيان مورد غضب خداوند قهّار بوده و مدت ها خراب مانده و بعد از مدت هاى مديدى بازهم آباد و به نام بانى خود، سبا ابن يشحب ابن يعرب، موسوم گرديد. و احمد رفعت[ر.ض] گويد: سباء نام شهرى است در ساحل شرقى عربستان كه به شبك نيز موسوم بوده و مقرّ حكومت زنى سباءنام بوده است و هم نام پسر يشحب ابن يعرب ابن قحطان كه نام ديگرش عبدشمس و بانى سدّ مأرب و شهر مأرب و بعد از وفات پدر جانشين وى گرديده و پسران او، حمير و كهلان هم ـ كه اوّلين ملوك حميريّه و كهلانيّه مى باشند ـ بعد از وفاتش خلف وى گرديدند. و گاه است كه شهر مأرب را نيز سبا گويند كه در زمان امپراطورى روما و بطالسه مصريّه ]حكمرانان مصر در قرن 4 تا 1 ق.م[ مركز تجارت بصره و عدن و سوريّه بوده و مردمانش غنى ترين اقوام عربستان و حايز طلا و نقره بى پايان مى بوده اند و همين شهر در 3253 خلقتى ـ مطابق 2341 مقدّم ميلادى ـ از صدمه سيل عَرِم خراب گرديد. و طريحى [ر.ض] گويد كه سبا نام پسر يشحب ابن يعرب ابن قحطان بوده، پس شهر مأرب را، كه به مازن نيز موسوم و در سه منزلى صنعا و در نزديكى يمن و پايتخت بلقيس بوده، سبا گفتند.
سبائيّه ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عنوان يكى از طوايف شيعه كه از جمله 73 فرقه امت مرحومه و تابع عبدالله ابن سبا كه درباره حضرت على(عليه السلام) افراط كرده و به الوهيّتش معتقد بوده و مى گويند كه ابن ملجم آن حضرت را نكشته و آن كه به دست آن ملعون كشته شد، يكى از شياطين بوده و خود آن حضرت در ابر مختفى و رعد، آواز او و برق تازيانه اش مى باشد و در آخرالزمان هم آن حضرت به زمين فرود آمده و اصلاح امور عامه خواهد فرمود. و اصحاب اين فرقه به تناسخ ارواح در هنگام موت قائل هستند و گويند كه آن حضرت جمعى از اصحاب عبدالله را گرفت و خود عبدالله به ساباط مداين[نزديك بغداد ] گريخت. پس حضرت فرمود زمين را كنده و پر آتش نموده و ايشان را در آتش انداختند. پس ايشان گفتند يقين ما زياده شد كه تو خدايى زيراكه حضرت رسول فرموده كه خداى تعالى بندگان را به آتش عقوبت مى كند.
سباب ـ (چو كتاب) موضعى است در مكّه.
سبّابه ـ (چو علاّمه) زن بسيارفحش و نام انگشت متّصل به انگشت بزرگ كه در وقت سبّ و دشنام دادن حركتش مى دهند.(عر)
سبات ـ (ل) سامريّه[ر.م] و (چو شمار) خواب و استراحت و در اصطلاح اطبّا، تنها خوابِ گران و دراز را گويند.(عر)
سباخ ـ (چو كتاب) نان خورش[ر.م].
سباده ـ (چو شماره) سنباده.
سباروك ـ (چو قبادوز) كبوتر.
سبارى ـ (چو شكارى)سپارى[ر.م] با باى پارسى.
سباريدن ـ (چو رَسانيدن) شكافتن.
سباست ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام قديمى شهر سيواس]در تركيه[ و ولايت سيواس و در اواخر شهر سامريّه[ر.م] را نيز بدين اسم مسمّى مى داشته اند.
سباغ ـ (چو چراغ) پنير و ماست و نان خورش[ر.م] و ديوار.
سبال ـ باران باموقع.
سبايل ـ (چو قبايل) ولايت قندهار.
سبب ـ در اصل لغت عربى، حبل و ريسمان و در عرف عام، واسطه و هرآنچه به دستيارى آن به چيزى ديگر توان رسيد و در اصطلاح فلاسفه، هر چيزى كه وجود چيزى ديگر منوط و وابسته بدو باشد خواه داخل در ماهيّت باشد، همچو: ماده و صورت يا نه، مانند مؤثّر و فاعل و غايت، و سبب بدين معنى را به پارسى «انگيزه» و «شوه» و «برون» و «كنيده» و «كيوده» و«شوند»]گويند[ و در اصطلاح اطبّا، تنها فاعل و مؤثر در بدن انسانى را گويند و در اصطلاح عروضى آن، رجوع به «بحر» عروضى شود.

صفحه 445
سبت ـ (به كسر اوّل و ثانى)شبت[ر.م] و(چو پشت) نباتى است شبيه به خطمى و (چو خشت) پوست گاو و مطلق پوست دبّاغى شده و (چو تشت) دهر و روزگار و مرد گران خواب و بسيارخواب و هم نام روز شنبه كه جمعه يهودان است و ازاين رو ايشان را اصحاب سبت نيز گويند.(عر)
سبتاك ـ (چو دلدار) سفيداب.
سبج ـ (چو قمر) معرّب شبه[ر.م].
سبخ ـ (چو خَجِل) به عربى، شوره زار و (چو شكم) نمك و نمكين و (چو تند) خوب و خوش.
سبد ـ (ر.ف) كه «برونده» و «كبار» و «كباره» و «كوار» و«كواره» هم گويند.
سبدچين ـ پساچين[ر.م] و ظرفى كه بقّالان ميوه و انگور در آن گذارند.
سبر ـ بر وزن و معنى سپر، اِفراداً و تركيباً.
سبريغ ـ (چو دلگير) خوشه جو و گندم و خرما و انگور.
سبز ـ (چو قبر) شهر كش[ر.م] و نبات تازه نخشكيده و رنگ آنها كه به تركى «ياشِل» و به عربى «اخضر» گويند و بعضاً رنگ سياه را نيز گويند و هم نام چشمه اى است كه در «چشمه سبز» مذكور افتاد.
سبزآخُر; سبزآخور ـ آسمان و آخورى كه در آن علف تازه و سبز باشد.
سبز اندر سبز; سبز اندر سبزه ـ نهمين سى لحن] ر.م [باربدى]نوازنده دربار خسروپرويز[.
سبزباغ ـ بهشت و آسمان و بدن آدمى.
سبزبار ـ نام لحنى است از موسيقى.
سبزبال; سبزبالى ـ نوعى از انگور است.
سبزبرى ـ فصل بهار است.
سبزبهار ـ نام لحنى است از موسيقى.
سبزپا ـ مردم شوم و بدقدم.
سبزپرى ـ مرد زاهد و اهل ماتم.
سبزپوشان ـ ]مركز بلوك علامرودشت در ناحيه دشتى و همان علامرودشت است(لغت نامه دهخدا)[.
سبزپوشانِ آسمان; سبزپوشانِ بهشت; سبزپوشانِ چرخ; سبزپوشانِ فلك ـ ملائكه و حوران بهشتى.
سبزچينى ـ به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، قسمى از نيل [ر.م] است كه در اين اواخر به فرنگستان مى آورند و رنگ آن سبز مايل به آسمان گونى است.
سبزخوان ـ آسمان.
سبزدايه ـ بنفشه و گل آن.
سبز در سبز; سبز در سبزه ـ نهمينِ سى لحن ]ر.م [باربدى ]نوازنده دربار خسروپرويز[.
سبزدِه ـ آسمان.
سبززار ـ جاى پر گياه و علف.
سبززاغ ـ دنيا و آسمان.
سبزطاووس; سبزطشت ـ آسمان.
سبزفام ـ سبزرنگ.
سبزقبا ـ در «شق» از تحفه[ر.ض] فرمايد: شقراق مرغى است به قدر فاخته و بدبوى و سبزرنگ كه به پارسى «سبزقبا» گفته و در تنكابن «كراكر» گويند و هم در «ش ق» از مخزن الادويه[ر.ض] فرمايد: شقرّاق و شراق و شرقوق و شرشق كه به عربى «اخيل» هم گفته و به هندى «لتونه» و به پارسى «كاسكينه» و «كاسكنه» و «كاسانه» و «سبزك» و «كلاغ سبز» و به شيرازى «كاسه شكنك» و به اصفهانى «سبزقبا» و به مازندرانى «كراكر» گويند، مرغى است خوش منظر و سبزرنگ به قدر كبوتر كوچك و در جناح آن سياهى و مخطّط به سرخى و سبزى بوده و در بلاد روم و شام و خراسان و نواحى آنها بسيار و حريص و بدخو و دزدِ بچه مرغان ديگر است و از مردم و آبادانى دور مى باشد و بر سر كوه ها آشيانه مى سازد و ليكن بچه در آبادانى برمى آورد و از ازدواج مانع و فرياد بسيار مى كند گويا كه آن را زده اند و از انطاكى[ر.ض] نقل كند طائرى است ملوّن به سرخى و سياهى و سبزى و بسيارخوار و پرشهوت و در خوزستان بسيار و در ميان مرغان به صفت خوك است در ميان چارپايان و صيد غالبى آن كنجشگ و در اشجار و شكاف هاى ديوارها خانه مى سازد و در تابستان ديده مى شود و بدبو و

صفحه 446
بسيارفرياد است و در برهان[ر.ض] گويد: سبزقبا مرغى است سبزرنگ و مايل به سرخى و مانند هدهد تاجى هم دارد و كنايه از بنگ هم هست.
سبزكارگاه; سبزكوشگ ـ آسمان.
سبزگرا ـ در برهان[ر.ض] به سبزقبا[ر.م] ترجمه شده ليكن در «ص رد» از مخزن[ر.ض] گويد: صُرَد مرغى است كه به پارسى «سبزگرا» و «ترنشك» و «ركاك» گفته و به عربى «سوام» نيز ناميده و كنيه آن «ابوكثير» و عبارت از طائرى است ابلق سر و كف پا و انگشتان و منقار آن بزرگ و بسيار دشمن گوشت و گريزنده و كسى را دست بر آن نيست و ديده نمى شود مگر بر شاخه درخت و صفير]آواز[ آن مختلف بوده و هر طائرى را كه خواهد صيد نمايد، به زبان آن صفير مى آورد و نزد خود مى طلبد و چون طائر بسيارى نزد آن جمع شدند، به هركدام كه خواهد حمله كرده و به منقار خود ـ كه بسيار تيز است ـ گرفته و از ميانش دو نيمه كرده و مى خورد و هميشه كارش اين بوده و مأواى آن قلاع و حصون و سر درختان بلند است.
سبزماغ ر ماغ.
سبزمال; سبزمالى ـ نوعى از انگور است.
سبزَوات ـ اقسام تره و سبزيّات.
سبزاب ـ (چو سرداب) جامه غوك [ر.م].
سبزار ـ سبززار[ر.م] و سبزى و سبز بودن.
سبزك ـ صراحى شراب و مصغّر سبز و مرغ سبزقبا [ر.م].
سبزَوات ـ رجوع به تركيبات «سبز» شود.
سبزوار ـ (ر) بلده اى است بهجت آثار از بلاد قديمه خراسان و مدفن شيخ عطّار و آبوهوايش سازگار و به همين نسبت قديماً مسمّى به سازوار بوده، پس از كثرت استعمال سبزوار گرديده و يا به جهت اشتمال بر اشجار سايه دار و ميوه دار و سبزيات بسيار، بدواً مسمّى به سبزوار گرديده و يا به جهت انتساب به بانى خود، ساسان ابن بهمن ابن اسفنديار، ساسان آباد و ساسانوار نيز مى گفته اند پس در محاورات عامه تحريف يافته و سبزوار گفتند. و بالجمله نام قديمى ديگرش ايرقانيا و به مسافت صد كيلومتر از سمت غربى و يا جنوب غربى نيشابور دور و مدتى دارالملك]پايتخت[ ملوك سربداران[در قرن 8 هـ ] بوده و بعد از انقراض ايشان در 1381ميلادى ـ مطابق 783 هجرى ـ مسخّر تيمور لنگ گرديده و به اندك فاصله به جهت عصيان اهالى، لشگر فرستاده و ده هزار تن از متنفّذين آن ديار را مقهور كرده و زنده زنده مقبور گردانيد تا در اوايل جلوس شاه عباس هم كه در ايران اختلال بى پايان بود، عبدالمؤمن خان اوزبگ مستولى اين ديار گرديده و قتل عام نمود و تا به حال كرّات از استيلاى گروه مخالف رو به خرابى نموده و ازآن رو كه مردمانش شيعه متعصّب و به محبت خاندان عصمت موصوفند، طايفه سنى در آنجا خوار و بى اعتبار است. مولوى گويد:
«سبزوار است اين جهان و مرد حق *** اندر او بى رونق است و بى نسق
سبزوار است اين جهان بى مدار *** ما چو ناپاكان در آنجا خوار و زار» و در بعضى نسخه ها اين مصراع آخرى چنين است:
«ما چو بوبكريم در وى خوار و زار»
و بالجمله دوره باروى شهر با ارگ كه در روى تپه مصنوعى از سمت شمالى شهر واقع و آثار عمارات عاليه در آنجا نمايان است، به نوشته گنج دانش[ر.ض]، 3880 ذرع و دوره ارگ 380 ذرع بوده و به 10 برج مشتمل مى باشد، چنانچه دوره باروى خود شهر به 144 برج بزرگ و كوچك و چهار دروازه به نام دروازه ارگ و دروازه تبريز و دروازه عراق و دروازه نيشابور دارا، و مال التجاره معتبرش ابريشم و پشم و پنبه و اراضى اش حاصلخيز و فواكهش فراوان و خربزه و هندوانه اش ممتاز و ماليات جنسى آن 24000 خروار غلّه و 1000 خروار پنبه و 300 خروار ابريشم اعلى است.
سبزه ـ (ر) علف و گياه تازه و بالخصوص نباتى است كه در اوّل بهار روييده و تا آخر آن مى ماند و آن را «سوده» و «موجه» و «بزند» و «بخند» و «برغست» و «برغشت» نيز گفته و به عربى «قُنّابرى» و «عملول» و «قملول» گويند و بغدادى [ر.ض] گفته كه بُقول]سبزى[ صحرايى است و برگ

صفحه 447
آن كوچك تر از برگ كاسنى صحرايى و با اندك حدّت و تلخى و گلش سفيد باريك است و در تحفه[ر.ض] گويد: برگش شبيه به اسبناخ]اسفناج[ و با اندك تندى و تلخى و به قدر شِبرى]وجب[ و ساقش باريك و گلش ريزه و سفيد و تخمش در غلافى به قدر نخود و در هر غلافى از چهار عدد بسيار و شبيه به خردل است و تركيبات آن مانند تركيبات «سبز» است.
سبزى ـ (چو مستى) صراحى]ظرف[ شراب و طراوت و خرّمى و سبزه خوردنى و هر چيز منسوب به سبز.
سبس ـ (چو شتر و سَبُك) مخفّف سبوس.
سِبِست ـ سپستان [ر.م].(سه)
سِبِستان ـ سپستان[ر.م].
سبسيان ـ (ل) آزاددرخت[ر.م].
سبط ـ (چو قلب و نمد) موى فروهشته و فروهشتن مو و (چو هند) ولدِ ولد و طايفه و قبيله و بالخصوص نام مخصوص دوازده قبيله از بنى اسرائيل است كه مجموع ايشان را اسباط گويند. طريحى]در مجمع البحرين[ گويد: طوايف اولاد اسماعيل را قبائل گفته و اقوام بنى اسرائيل را هم كه انبياى بسيارى از ايشان مبعوث گرديده، اسباط نامند تا در ميان دو سلسله امتياز شود.
سبطى ـ (چو هندى) منسوب به سبط[ر.م] و بالخصوص قوم موسى(عليه السلام) است.
سبعه ـ (ر) به عربى، عدد هفت و در اصطلاح جغرافيايى، نام بلوكى است از توابع لار، هوايش حارّ و آبش ناسازگار و مردمانش شيعه مذهب مى باشند.
سبعه سيّاره ر سيّارات.
سبعه منحوسه ـ كه مصطلح منجّمين است، به نوشته ملامظفّر]از منجمين قرن 11ق[، هفت كوكب نحسند كه اهل احكام آنها را توهّم كرده و متحرك به حركت معكوس مى دانند و بعضى اين كواكب را در تحت فلك قمر و در كره آتش]به عقيده قدما كره اى از آتش فوق كره زمين[ پنداشته و آنها را خلفا و نوّاب سبعه سيّاره دانسته و ازاين رو «ثوانى نجوم» نيز گويند و اسامى آنها موافق لوحه ذيل:
سبعه منحوسه
كيد
غطيط
غريم
سرموش
كلاب
ذوذوابه
لحيان
و در تقويم تامّ رقمى اين اسامى را با تقويم آنها در اوّل هر ماهى از ماه هاى جلالى در صفحه چپ در هر موضعى كه لايق دانند مى نويسند و در بعضى تقاويم، وقت مقارنه قمر با اين كواكب را هم در ميان حالات قمر نوشته و در اختيارات از جمله محذورات دانند و غطيط و غريم را در بعض مواضع با عين سعفص و در بعضى دگر با غين ضظغ نوشته اند.
سبعيّه ـ (چو مرضيّه) فرقه اسماعيليّه[ر.م] و احمدرفعت[ر.ض] گويد: فرقه اى است ضلالت اسلوب به زمره باطنيّه[ر.م] منسوب بوده و مى گويند كه مرسلين هفت نفر بود و در ميان هريكى هفت امام بوده و از براى اصلاح احوال مردم در هر عصرى هفت امام لازم و هريك از ايشان موافق ذيل، معنون به عنوانى مى باشند:
امام حجّت; امام ذومصه;امام داعى اكبر; امام داعى مأذون; امام مكلب; امام مؤمن; امام داعى كبير.
سبغا ـ (چو خرما) شبغار[ر.م] و حظيره[ر.م] مسجد.
سبغانه ـ (چو فرزانه) بيعانه و (چو گل پاره) درازقد و كشيده بالا.
سبك ـ (چو شتر) زراعت و(به ضمّ اوّل و كسر ثانى) سست و سستى و (به كسر هر دو و يا بر وزن شكم) مرغى است غير شب پره ]خفّاش[ كه عاشق نور آفتاب بوده و روزها به جانب آن مى پروازد و (چو اشگ) به عربى، گداختن سيم و زر و در قالب ريختن آنها و هم به معنى معروف كه در ميان اهالى ما هم معمول و عبارت]است[ از ترتيب و تنظيم عبارات و اصول و نسق تحريرات و اصطلاحات و تعبيرات مخصوصى كه در آنها به كار مى برند و (به فتح اوّل و ضمّ ثانى) چست و چالاك و تعجيل و شتاب و مردم بىوقار و به معنى معروف كه ضدّ سنگين و گران است.
سبك بار ـ مردم فارغ و آسوده و كسى كه پيوسته شادى كرده و خوشحال باشد.
سبك پاى ـ سبك خيز[ر.م] و اسبى كه در هر منزل

صفحه 448
به جهت پيك معيّن كنند و پيادگانى كه در هر منزل مى گذارند تا نامه و خبر به يكديگر برسانند.
سبك خيز ـ جلد و تند و تيزرو و حمله كننده.
سبك دست ـ شتاب و جلدى در كارهاى دستى و شخصى كه همچنين باشد.
سبك رو ـ سبك پاى[ر.م] و سبك خيز[ر.م].
سبك روح ـ مردم بى كبر و بى قيد و شكفته و خندان و خوش منظر و فرمان بردار.
سبك سار ـ سبك سر[ر.م].
سبك سايه ـ بى ثبات و كم بقا و زودگذرنده.
سبك سر; سبك سنگ ـ سفيه و احمق و كم عقل و كم قيمت و خوار و بى قرار و بى تمكين و بىوقار و مفلس و فرومايه و مجرّد و بى علاقه.
سبك عنان ـ سبك خيز[ر.م].
سبك لقا ـ سبك روح[ر.م] و كسى كه ملاقاتش زود دست دهد.
سبك مزاج ـ خوار و بى قرار و بى تمكين و بىوقار.
سبك مغز ـ سبك سر[ر.م].
سبكاد ـ (چو بغداد) سر كوه و ميان سر و بلندى هر چيز.
سَبُكتكين ـ (ر) لقب مشهور ناصرالدين كه داماد و غلام الب تكين، حاكم غزنه]در افغانستان[ بوده و گويا به جهت جلادت و تيزروى بدين لقب ملقّب گرديده كه از «سبك» و «تكين» تركيب يافته و در 976 ميلادى ـ مطابق 366 هجرى ـ بعد از وفات ابواسحاق، والى غزنه، به اتفاق آراء والى بالاستقلال گرديده و متدرّجاً حكومتى تركيّه تشكيل داده و در حوالى هندوستان به فتوحات فوق العاده موفق گرديده و در 997 ميلادى ـ مطابق 387 هجرى ـ درگذشته و پسرش، اسماعيل، خليفه اش گرديد. پس پسر ديگرش، سلطان محمود، به مخالفت آغازيده و در اندك زمانى برادر خود، اسماعيل، را اسير كرده و محبوسش نموده و عنان حكومت را به كف كفايت خود آورده و دولت آل سبكتكين ـ كه غزنويان نيز گويند ـ در عهد همين سلطان محمود و بالخصوص در 999 ميلادى ـ مطابق 390 هجرى ـ كه تاريخ استيلاى وى بر خراسان است، داراى وسعت و اهميّت گرديده و حايز عنوان دولت آل سبكتكين گرديده و بعد از وى پسرش، سلطان مسعود، مالك تاج و تخت گرديده تا در 432 هجرى به دست برادرش، محمد ابن محمود، مقتول و سلطنت مفوّض به محمد گرديد. پس مودود ابن مسعود كه در خراسان بود، از قتل پدر آگاهيده و به قصاص وى عمّ خود، محمد، و اتباع او را كشته و به اريكه سلطنت برنشست تا در 441 هجرى او هم درگذشته و بعد از او عمّ او، عبدالرشيد ابن محمود، كه حبس بود جاى وى بگرفت تا در 444 هجرى طغرلنامى ـ كه دربان مودود ابن مسعود بوده و عبدالرشيد هم در سلطنت خود وى را به همين منصب برقرار كرده بود ـ به طمع سلطنت افتاده و به عبدالرشيد خروج نموده و او هم در قلعه غزنين[در افغانستان ] متحصّن شده و بالاخره به دست طغرل مقتول بوده و طغرل خود را سلطان ناميد. پس او هم به دست اركان دولت مقتول گرديده و فرّخ زاد ابن مسعود، برادر مودود، را به سلطنت برداشتند و فرّخ زاد هم كسانى را كه در قتل عبدالرشيد شركت داشته و يا با طغرل دوست بودند بالتمام به قتل رسانيد.
سبكى ـ (چو هندى) گروهى است از اكراد كه دلاور و باجمال و سخى و خوش گذران و در ملك ارمنيه كبرى ساكن بوده و گاهى در ايروان اقامت نمايند.
سبل ـ (چو شتر) جمع سبيل و (چو عمل) پرده اى كه در چشم به هم مى رسد و موى زايدى كه در درون پلك چشم برمى آيد.(عر)
سبلان ـ (چو سرطان)سولان[ر.م].
سبلت ـ (چو خصلت) بروت ]سبيل[ و دايره وسط لب بالا(عر) و(چو سرشگ و فلفل) سريش و سريشم.
سبلنج ـ (چو دلبند) گياه شنگ[ر.م] و ريش بز[ر.م].
سِبَنج ـ سپنج[ر.م] و چوب قلبه[ر.م].
سبو ـ (ر) ظرف و كوزه، خصوصاً قدح و پياله شراب و فنجان.
سبو شكستن ـ شراب ريختن و نااميد شدن.
سِبوختن ـ سپوختن[ر.م].
سَبوره ـ حيز و مخنّث و پشت پاى[ر.م].

صفحه 449
سبوس ـ (چو عمود و نگون و خروس) رجوع به «نخاله» شود.
سبوسه ـ سبوس[ر.م] و كرمى كه در جو و گندم افتد و ريزه چوبى كه از دم ارّه جدا شود و خشكى است مانند سبوس كه به سبب يبوست مزاج در سر آدمى پيدا شود.
سبيبه ـ (چو سليقه) موضعى است در افريقيا و يكى ديگر از قيروان ]در تونس[.
سبير ـ (چو دِلير) به نوشته آيينه جهان نما[ر.ض]، نام يكى از ولايات شمالى آسيا كه شمالاً به بحر منجمد شمالى و شرقاً به بحر محيط غيرمتلاطم و غرباً به اوروپا و جنوباً به ممالك چين محدود و اكثر مردمانش بت پرست و بعضى ديگر هواپرست و قليلى مسلمان و در اصطلاح جغرافيايى، به روسيه آسيايى موسوم و به نام جديد و قديم به دو قسم مقسوم مى باشد: اما اوّلى عبارت از ولايات ميان كنكاز و رود ارس مى باشد كه شيروان ]در كشور آذربايجان[ و گرجستان و ارمنستان بوده و اصلاً از ايران مى بوده و الآن ضميمه ممالك روس و باكو و تفليس و كِتانيز و ايروان از بلاد مشهوره اين سامان است، و اما دويّمى ـ كه سبير اصلى نيز گويند ـ قريب به چهارصد سال است كه پيدا شده و پيش از آن در نظر ارباب سِيَر، غيرمكشوف بوده و بهترين معادن روسيّه هم در همين ولايت و پوست خز و سنجاب و سمور در آنجا موفور و از دويست سال متجاوز مى باشد كه به تصرّف روسيّه آمده و آبوهوايش به شدّت سرد و زمستانش طولانى و سرما و تابستانش بر عكس آن و سباع و حيوانات وحشى در اين حدود، نامعدود و خرس سفيد و روباه سياه هم پيدا و اراضى آن غيرمثمر و لم يزرع كه از كثرت برودت، زراعت ممتنع الاّ در بعض جهات غربى آن كه اندك زراعتى غير از گندم به عمل آيد. و از بلاد مشهورش تُبُلُسك، اَركوتِسك، كائيدشه]و[ تُمُسك مى باشند]سبير همان سيبرى است[.
سُبيريا ـ سبير[ر.م] است.
سبيل ـ (چو ذليل) راه و طريق، خصوصاً راه واضح و روشن و به معنى سقّاخانه و بناى مخصوصى كه در سر راه ها ساخته و از آنجا از براى متردّدين آب مهيّا و آماده نمايند و هم آبى كه در طرق و شوارع در مشربه ها گردانيده و مجّاناً به مردم مى دهند و گاه است كه مجازاً در مطلق خيرات و مجّانى دادن هم اطلاق نمايند و اينكه در عرف عامه به معنى موى شارب گرفته و بر وزن دِليرش خوانند بلكه گاهى به سوى شيطانش اضافه داده و «سبيل شيطان» گفته و از آن حلتيت[ر.م] قصد نمايند، مأخذى ندارد. بلى چنانچه اشاره نموديم، سبلت به همين معنى آمده.
سبيل شيطان ---> سبيل.
سبيوش ـ (چو دلسوز) تخم اسب غول[ر.م].

آيين سيّم

(در ]حرف[ سين سعفص با باى پارسى)
سپا ـ (چو رضا) سه پايه[ر.م].
سپاده ـ (چو شماره) سنباده.
سپار ـ (چو شمار و چنار) چرخشت[ر.م] و گاوآهن و ظروف و اوانى و مطلق مايحتاج خانه و امر و فاعل از سپاريدن[ر.م].
سپاردا ـ (ل) به نوشته آثار عجم[ر.ض]، بلغار[ر.م] است.
سپارش ـ بر وزن و معنى سفارش و اسم مصدر از سپاريدن[ر.م].
سپاروك ـ (چو قبادوز)كبوتر.
سپاره ـ (چو مناره) مخفّف سى پاره [ر.م] و (چو كَناره) سنگ فسان [ر.م].
سپارى ـ (چو شكارى) خوشه و ساق گندم و جو و حلقه معروف ظروف.
سپاريدن ـ (ق) سپردن [ر.م].
سپاس ـ (ق) حمد و ثنا و مدح و دعا و شكر نعمت و قبول كردن و منّت و لطف و شفقت.
سپاس گذار ـ حامد و شاكر و دعاگو و ممنون و متشكّر.
سپاسه ـ (چو اماله) سپاس، اِفراداً و تركيباً.
سپاسى ـ (ق) سپاسگزار و مردم گدا.
سپاسيان ـ (ق) امّت مه آباد[ر.م] و جمع سپاسى[ر.م].
سپاسيدن ـ (ق) سپاس كردن.
سپاغ ـ (ق) سباغ[ر.م] با باى ابجدى.

صفحه 450
سپاناج; سپاناخ; سپانانج; سپانانخ; سپانج; سپانخ ـ (چو دلارام و رضا دادن و عمارت) اسبناخ]اسفناج[.
سپاوه ـ (چو كرايه) شأن و شوكت و شكوه و عظمت.
سپاه ـ (چو گناه) معروف است و سگ را هم گويند.
سپاهان ـ (ق) سگ و اسپهان]اصفهان[ و جمع سپاه.
سپتاك; سپتان ـ (چو دلدار) سپيداب و بادروج[ر.م].
سَپتلِيون رعدد.(سه)
سپختن ـ (به ضمّ اوّلين و فتح رابع) سپوختن[ر.م].
سِپَخجِش ـ تشبيه و استعاره.
سِپَخجيدن ـ تشبيه كردن و استعاره نمودن.
سپد ـ (چو صفت) اسپند و اسپندارمذ[ر.م].
سپر ـ (ق) امر و فاعل از سپريدن [ر.م] و به معنى معروف كه به عربى «جُنّه» گويند.
سپر آتشين ـ آفتاب.
سپر افكندن; سپر انداختن; سپر بر آب افكندن; سپر بر آب انداختن ـ عار و ننگ و گريختن و غافل و زبون و عاجز شدن و تنزّل و فروتنى كردن و غروب نمودن.
سپر بلا ـ حامى و طرفدار.
سپرْسياه ـ آفتاب.
سپرِ صاعقه ـ برق گير[ر.م].
سپرغم ـ (چو ستمگر) اسپرغم[ر.م] و (به كسر راء) سپر بلا[ر.م].
سپرِ گاو ـ سپرى كه از پوست گاوميش سازند، چنانچه در هند بسيار است.
سپردن ـ (چو ستمگر) برچيدن و نَوَرديدن و (به ضمّ اوّلين) توكّل و تحمّل و توصيه و رفتن و بهيدن[ر.م] و دادن و به انتها رسيدن و راه و روش و سلوك و خوانندگى كردن و پايمال بودن و نمودن و تسليم و رضا و گوشه نشينى و انزوا و قناعت و فروتنى است.
سپرز ـ (چو درنگ) كه به عربى «طحال» و به هندى «تِلىّ» گويند، به نوشته مخزن الادويه[ر.ض]، عضوى است نرم و سخيف و كبودرنگ، واقع در جانب چپ زير قلب و آن ظرف سوداى متولّد در كبد و تكوّن آن از دم [خون ] سوداوى است و اينكه مى گويند كه اسب سپرز ندارد، مانند زهره نداشتن شتر، بى اصل است و آن مثل است براى سرعت و جلادت اسب و عدم جرأت و جسارت شتر و در تشريح پولاك(polak)[ر.ض] گويد: طحال عضوى است غددى كه عروق آن اكثر از ساير آلات بدن و به وزن چهار سير و به شكل لوزى و سطح خارج آن ـ كه محاذى با اضلاع كاذب است ـ قدرى محدّب و سطح داخل آن كه با قعر معده التصاق يافته، قدرى مقعّر و در اين سطح تقعيرى است كه عروق دم بدو داخل شده و از آن خارج مى گردد. اما نسج طحال از ماده احمر ليّن اسفنجيّه كشكى به وجود آمده و اين ماده نيست مگر اوعيه دم كه عروق دقاق آن مانند كلاف ابريشم پيچيده و مُنحدرند]از بالا به پايين مى آيند[. علاوه بر آنها دانه هاى زردرنگى شبيه به شاهدانه در آن ديده مى شود و اين عضو را مجراى مخصوصى نيست و فايده آن هنوز بر حكما مبيّن نگرديده، بهواسطه آنكه در حيوانات ديده شده بعد از بيرون آوردن طحال آنها مدتى زندگانى كرده اند. اگرچه حكماى متقدمين آن را وعاى]ظرف[ سودا گمان كرده اند ليكن اين قدر ظاهر است كه بدين عضو امراض كثيرى وارد مى گردد.
سپرغم ـ (چو ستمگر) اسپرغم[ر.م].
سپرك ـ (چو خشتك و درنگ) گياهى است باريك و زردرنگ كه «زرير» نيز گفته و به عربى «ورس» ناميده و بدان چيزها را برنگند و (به كسر اوّل و فتح دويّم و سيّم) مصغّر سپر و مخفّف سه پرك [ر.م] و به معنى آبله و درخت خربزه و برگ زردچوبه و جوششى است كه بر روى كودكان پديد آيد.
سپرگى ـ (چو فِرَنگى و مَصطَكى) درد و رنج و محنت و آزار و سختى و شدت.
سپرلوس ـ (چو دگرگون) خانه و سراى حكّام و سلاطين.
سپرم ـ (به كسر اوّل و فتح دويّم و سيّم) اسپرغم[ر.م].
سپرنج; سپرند; سپرنك ـ (چو دلتنگ) سرند[ر.م] و شهرى و يا قلعه اى است از سمرقند]در ازبكستان[.
سپرود ـ (چو دلْ خون) مرغ سنگ خوارك[ر.م].
سپره ـ بر وزن و معنى سه پره.

صفحه 451
سپرهم ـ (چو ستمگر) اسپرغم[ر.م].
سپرى ـ (چو جگرى) تخمار[ر.م] و ناچيز و پايمال و عبور كردن و نيست و نابود نمودن و آخر و تمام و منقرض شدن و به نهايت رسيدن و اسم مفعول از اين معانى.
سپرى كردن ـ فرار دادن و كوچانيدن.
سپريدن ـ سپردن.
سپريز; سپريس; سپريش ـ (چو دلگير) اسب ريس[ر.م].
سپريغ ـ (چو سنگين) راه راست و خوشه خرما و انگور و غيره كه بر درخت باشد و يا خوشه بسياردانه و يا خوشه اى كه دانه هاى آن ريزه و به مقدار ارزنى بوده و هنوز سخت نشده باشد.
سپس ـ (چو شتر) سبوس و (چو صفت) پس و مابعد.
سپسار ـ (چو دلدار) دلاّل و سمسار.
سپست ـ (چو درست) بوى بد و ناخوش و هر چيز بدبو و پليد و گنديده و بوى گرفته و (چو زرشگ) يونجه و به معنى مذكور.
سپستان ـ (چو دبستان) كه در اصل سگ پستان بوده و بعضاً با باى ابجدى نيز گفته و «مويزج عسلى» و «مويزك عسلى» و «كشمش كاوليان» و «كشمش كوليا» و «كشمش كوليان» نيز خوانده و به عربى «دِبق» و «مخاطه» و به يونانى «اقسوس» و به هندى «لسوده» و به فرانسه «سِبِست» و به لاتينى «سِبِستِنا» گويند، از جمله اثمار معروفه و ميوه اى است دوايى شبيه به سنجد و به مقدار آلوى كوچك و در درون آن شيره اى مى باشد بى مزه و چسبنده كه در دواها به كار برند و در «دب ق» از تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] گويند: ماهيّت دِبق ـ كه نام عربى سپستان است ـ دانه اى است كوچك تر از نخود و سبزرنگ مايل به سياهى و در جوف آن رطوبت چسبنده و دانه هاى آن به قدر خشخاش و گياه آن از درخت امرود]گلابى[ و غير آن متكوّن گرديده و چندين شاخ از يك مكان مى رويد و برگش شبيه به برگ مورد[ر.م] و انار و لطيف و سبز نيم رنگ و در «سپ» از تحفه[ر.ض] گويد: ثمر درختى است زياده به قدر قامتى و ساق آن مايل بر سفيدى و برگش مدوّر و بزرگ و بارش در خوشه و در اوّل زرد و بعد از خشكى سياه گردد و در «سپ» از مخزن[ر.ض] گويد: ماهيّت سپستان ثمر درختى است و دو نوع مى باشد: يكى بزرگ به قدر آلو و در اندرون متّصل به تخم آن لعابى و تخم آن از لحم آن جدا، و دويّمى از آن كوچك تر و تخم آن به لحم آن چسبنده و لعابش كمتر و شيرين تر از نوع اوّل بوده و هر دو نوع در خوشه و در پختگى و رسيدگى زرد و بعد از خشكى سياه رنگ مى باشد و درخت آن بزرگ تا به دو قامت و زياده بر آن تا پنج و شش قامت و رنگ ساق آن سفيد و شاخه هاى آن سبز و برگ آن مدوّر و بزرگ و اندك خشن و در بلدان حارّه بسيار به هم مى رسد و در اكثر بنادر فارسى و نواحى آن كثيرالوجود است، انتهى.
   و مقصد اصلى از اين تطويل و نقل اقوال رفع اشتباه سپستان و عنّاب است، چنانچه در اكثر اهالى عصر مسموع و گوشزد گرديده زيراكه عبارات مذكوره اگرچه فى الجمله منافى همديگر هم بوده باشند، ظهور قوى دارند در اينكه سپستان غير عنّاب است و شرح قاموس]ر.ض [هم گويد كه نام پارسى عنّاب «سنجلان» است و هم شرح و اوصافى كه در «ع ن» از تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] در ترجمه عنّاب نوشته، مغاير اوصاف مذكوره و صريح است در اينكه عنّاب دخلى به سپستان ندارد. و صريح تر از همه كلام پزشگى نامه[ر.ض] است. در آنجا بعد از ذكر اسامى و محل حصول آن گويد: اين ميوه شبيه به آلوى كوچكى است سياه و شيرين و لعابى و فى الجمله مليّن و دانشمندان فرنگ در اين اوقات آن را كمتر استعمال كرده و بيشتر به جاى آن عنّاب به كار مى برند و در ايران استعمال سپستان در اورام حادّه صدر و امعا شايع و متداول و مانند عنّاب از عوامل مليّن و نافع الصّدر است.
سپش ـ (به كسر اوّل و ثانى) شپش.
سپغ ـ (چو شتر) سقف.
سپك ـ (چو زشت) زردى اى كه بر روى غلّه زار نشسته و ضايع گرداند.
سَپكاد ـ بر وزن و معنى سبكاد با باى ابجدى.
سپل ـ (چو عمل) سُمّ شتر و ناخن فيل و هم گياهى است معروف كه به تركى «دوه دابانى» گويند.

صفحه 452
سپلنج ـ (چو دلبند) گياه شنگ [ر.م] و ريش بز[ر.م].
سپنج ـ (چو درنگ) مخفّف سه پنج[ر.م].
سپنجاب ـ نام ولايتى است كه كاموس كُشانى]از پهلوانان شاهنامه[ ضابط آنجا بوده.
سِپَنجِش ـ تشبيه و استعاره و اسم مصدر از سپنجيدن[ر.م].
سپنجيدن ـ (چو درنگيدن) تشبيه كردن و استعاره نمودن.
سپند ـ اسپند و سه نصيحت و نام كوهى است.
سِپَندار ـ اسپندار[ر.م].
سِپَندارمُذ ـ اسپندارمذ[ر.م].
سپندان; سِپَند سفيد ـ اسپندان[ر.م].
سِپَندمُذ ـ اسپندمذ[ر.م].
سِپَندوز ـ بادريسه [ر.م] و كماج[ر.م] خيمه.
سِپَندين ـ اسپندان[ر.م].
سپنگور ـ (چو كفن دوز) سپستان[ر.م].
سپوخ ـ (چو نزول) سپوختن[ر.م] و امر و فاعل از آن و مشته[ر.م] دقّاقان]رخت شويان; جامه كوبان[ و پرداخت كنندگان.
سِپوختن ـ خلانيدن[ر.م] و تأخير كردن و كارها را باز پس انداختن و دو چيز به يكديگر تصادم نمودن و چيزى را در ديگرى به زور و تعدّى فروبردن و يا بيرون آوردن.
سپوز ـ (چو نگون و عمود) سپوزيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
سپوزيدن ـ (ق) سپوختن[ر.م].
سپوس ـ (چو نگون و نزول) رجوع به «نخاله» شود.
سپوسه ـ علّت ]بيمارى[ نزله[ر.م].
سپوغ ـ (چو فروغ) سقف.
سپه ـ (چو شكم و سخن) سپاه.
سپه بُد ـ اسپهبد[ر.م] و سپه سالار[ر.م].
سپه بُدان ـ جمع سپه بد[ر.م] و نوايى است از موسيقى.
سپه بدخره; سپه بدخوره ـ نفس ناطقه و قوّه متكلمه انسانى.
سپه بَر ـ سپه بد[ر.م].
سپه دار; سپه سالار ـ رئيس لشگر و پرستار آن.
سپهد ـ (چو درنگ) گنجور[ر.م] و خزانه دار.
سپهر ـ (چو پزشگ) آسمان و قدر و مرتبه و بخت و طالع.
سپهرار ـ (چو گرفتار) كره نار.
سپهرم ـ (چو ستمگر) پرده اى است از موسيقى و پهلوانى بوده تورانى]حكومتى در شرق ايران در شاهنامه[ از خويشاوندان افراسياب]پادشاه توران[ كه در دست هجير ابن گودرز] از پهلوانان ايرانى[ در جنگ دوازده رخ]ر.م [كشته شد.
سِپِهره ـ سحر و جادو و افسون.
سِپهره بند ـ ساحر و جادوگر و افسونگر.
سپهسالار ـ رجوع به تركيبات «سپه» شود.
سپهك ـ (چو دلبر) رجوع به «سيهك» شود.
سپى ـ (به كسر و فتح اوّل) سپيد[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
سَپتياك ـ سپيداب[ر.م].
سپيجه; سپيچه ـ (چو دِريده و بريده و رَسيده) چيزى مانند پاس[ر.م] و زنگار [ر.م] كه بر روى خم سركه و شراب و مانند آنها بسته مى شود.
سپيد ـ (چو دِلير)قلعه اى است از توران ]حكومتى در شرق ايران در شاهنامه[ و رودخانه اى است از آذربايجان كه اوّلى به سپيددز و دويّمى به سپيدرود مشهور و هم نام ديوى است كه در دست رستم مقتول گرديده و هم به معنى مشهور كه «سفيد» و «ساچى» نيز گويند و كوهى هم هست.
سپيداب ـ (ر) يا سپيداج يا سپتاك يا سپيتاك يا اسپيداب يا اسپيداو يا اسپيداج يا اسفيداب يا اسفيداو يا سفيداب يا سفيداو; كه معرّب آن «اسفيداج» و «سفيداج»، نام يونانى آن «زبرقون» و اسم سريانى اش «اسقطيقا» بوده و به هندى «سپيده» و به تركى «كِرشان» گويند، چيزى است معروف كه از سرب و قلعى[قلع ] و روى توتيا]ر.م [ساخته و مصوّران و نقّاشان به كار برده و زنان بر روى مالند و بهترين همه و مستعمل در ادويه چشم و غيره آن است كه از قلعى ساخته و نرم و سفيد و سنگين باشد و اين را «سپيداب رومى» و «سپيداب كاشغرى» گويند و مستعمل مغسول آن است، خصوصاً در امراض چشم تا حرارت و حدّت

صفحه 453
آن زايل گردد و طريق عمل همين قسم از سپيداب به فرموده تحفه[ر.ض]، آن است كه قلع را صفايح]ر.م [كرده، به انگورِ كوبيده يا تخم آن آغشته بر روى يكديگر گذاشته در خم سركه يا ظرفى كه سركه تند داشته باشد گذاشته، سر ظرف را محكم نمايند. پس قلعى مروراً با بخار سركه از هم ريخته گردد، پس از سركه بيرون آورده و خشكانيده و ساييده و ببيزند]غربال كنند[ و همين عمل را مكرّر كنند تا همه قلعى حل شود و در برهان[ر.ض] گويد: بهترين اقسام سفيداب آن است كه شاخ گوزن را بسوزانند تا سفيد شود و بكوبند و بپزند و با ماست خمير كرده و خشكانيده و ساييده و بر روى بمالند.
سپيداب رومى; سپيداب كاشغرى ---> سپيداب.
سپيداب يزدى ـ به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، سنگى برّاق و صفايحى [ر.م] است كه در يزد و نواحى اسپهان از معدن گچ و امثال آن حاصل گردد.
سپيداج; سپيداو ـ سپيداب[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
سپيد اِسپَند; سپيد اِسفند ـ تخم سپندان و خردل سفيد.
سپيدبا; سپيدباج ـ آش كشك و ماست و دوغ و به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، از جمله اغذيه و نام پارسى آن «شوربا» و ماهيّت آن مرقى[آشى ] است لطيف و صالح الكيموس و موافق امزجه سوداويّه كه از ادويه حارّه مناسبه و گوشت بچه مرغ و بزغاله و ساير گوشت هاى خفيفه و لطيفه و حبوب و بقول]ر.م [كه طعمى غالب نداشته باشند، مانند كدو و اسبناخ]اسفناج[ و ماش مقشّر]پوست كنده[ و مانند اينها ترتيب دهند.
سپيدبار ـ سپيدار[ر.م].
سپيدبالا ـ صبح كاذب.
سپيدبر; سپيدبرى ـ فصل تابستان يا خزان.
سپيدبرگ ـ سپيدمرز[ر.م].
سپيدپا ـ خجسته پى و مبارك قدم.
سپيدپر ـ پشّه.
سپيدپهنا ـ صبح صادق.
سپيدتاك ـ خولنجان[ر.م].
سپيدخار ـ خارخسك[ر.م] و دارويى است كه در كوه ها و مرغزارها به هم مى رسد و به عربى «عوسج» گويند.
سپيددار ـ درختى است بى ثمر و خوش برگ و خوش قامت كه يكى از هفت بيد[ر.م] است.
سپيددارو ـ آغال پشه[ر.م].
سپيددز ـ دزسپيد[ر.م] است.
سپيددست ـ سخى و با همّت و خجسته و مبارك و بالخصوص حضرت موسى ابن عمران(عليه السلام).
سپيددشت ـ موضعى است در اسپهان.
سپيددم ـ (به فتح دال) صبح صادق و (به ضمّ آن) سرخ مرد[ر.م].
سپيدديو ـ ديو سفيد[ر.م].
سپيدرز ـ سپيدسلمه[ر.م] است.
سپيدرود ـ به نوشته مراصد[ر.ض] و بعضى ديگر، رودخانه اى است مشهور مابين اردبيل و زنجان و از نواحى آذربايجان كه از ديلمان و گيلان گذشته و به بحر خزر مى ريزد.
سپيدروى ـ نيك بخت و روشن روى و قلعى كه مس را بدان سفيد كنند و رجوع به «مس» هم شود.
سپيدسلمه ـ به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، قسم صغير از كسته[ر.م] است.
سپيد شدن ـ ظاهر و آشكار شدن.
سپيدكار ـ جوانمرد و صالح و نيكوكار.
سپيدكاسه ـ مردم خوش گذران و جوانمرد و باهمّت.
سپيدمرد ـ رستنى اى است مانند بستان افروز[ر.م] كه ساقش سفيد و برگش سبز مى باشد و رجوع به «كسته» شود.
سپيدمرز ـ سپيدمرد[ر.م] است.
سپيدمهره ـ به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، نوعى از ودع[ر.م] است و رجوع به «صدف» هم شود.
سپيدنامه ـ مردم صالح و درستكار و پرهيزكار.
سپيداج ـ بر وزن و معنى سپيداب.
سپيدار; سپيدال ـ درخت بده[ر.م] و درخت چنار و نوعى از

صفحه 454
درخت بيد است.
سَپيدان ـ نام ديگر قلعه سنگوان[ر.م].
سِپيداو ـ سپيداب[ر.م].
سِپيدِز ـ مخفّف سپيددز[ر.م].
سپيدش ـ اسب غول[ر.م].
سپيده ـ (چو دِريده) سپيد و سپيداب[ر.م] و روشنايى صبح صادق و تركيباتش مانند «سپيد» است.
سپيديو ـ ديو سپيد[ر.م].
سپيرك; سپيرو ـ (چو كنيزك و پرى رو) جانوركى است پَردار و سرخ رنگ كه در حمّامات و جاى هاى نمناك متكوّن گردد.
سپيل ـ (چو خليل) اسبيل[ر.م] و آواز مرغان.
سپيوس; سپيوش ـ (چو دل خون) اسب غول]ر.م.[.

آيين چهارم

(در ]حرف[ سين سعفص با تاى قرشت)
ست ـ (چو بد) مدح و ثنا و ستايش.
ستا ـ (چو دعا و قضا) نام تفسير كتاب زند[ر.م] و (چو رضا) سه تاى[ر.م] و سه توى[ر.م] و عدد سه و ساز و تنبور سه تار و بازى سيّم نرد و لحنى است از موسيقى و سايبان و شاميانه[ر.م] و ثلاثه غسّاله[ر.م] و ستودن و ستاييدن و امر و فاعل از آن.
ستاب ـ (چو كتاب) ستابيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
ستابر ـ (چو دلاور) شنا كننده.
ستابيدن ـ شنا كردن.
ستاخ ـ (ق) گستاخ و دلو آب كشى و شاخى كه بر شاخ ديگر بپيچد و هم شاخ نازك تازه روييده، خصوصاً آنچه از بيخ درخت برويد.
ستاد ـ (ق) ماضى قريب از ستادن و ايستادن.
ستادن ـ (ق) ايستادن و خزيدن و چيزى را اخذ و دريافت كردن.
ستاده ـ (ق) اسم مفعول و ماضى بعيد از ستادن و بالخصوص چادر و خيمه.
ستاذاب ـ (چو چراغان) چكيدن آب و فرورفتن آن.
ستار ـ (چو چنار و كَنار) مخفّف ستاره و (چو چنار) مخفّف سه تار و (چو عطّار) به عربى، پرده پوش و بالخصوص يكى از اسماءالحسناى حضرت بارى تعالى كه در دنيا و آخرت فضايح اعمال عباد و قبايح افعال بندگان خود را پرده كشيده و مستور مى دارد:
«لطف حق با تو مداراها كند *** چون كه از حد بگذرد رسوا كند». ستاره ـ (چو كَناره و اشاره) عَلَم و بيدق و بازى سيّم نرد و قلعه اى است از دكن ]در هند[ و بلوكى است از لاهيجان و ساز و تنبور سه تار و پشّه ران و سطّاره[ر.م] و سايبان و شاميانه[ر.م] و چادر و خيمه و زيبق و جيوه و قانون و قاعده و آهنگ و نظام و به معنى معروف كه «اختر» و «الوا» و «تارا» نيز گفته و به عربى «نجم» و «كوكب» ناميده و به نام ثابت و سيّار ـ كه در جمع اوّلى «ثوابت» گفته و در جمع دوّيمى «سيّارات» خوانند ـ به دو قسم مقسوم مى باشد; اما دوّيمى در «سيّاره» مذكور خواهد گرديد و در شرح اجمالى اوّلى هم علاوه بر آنچه در «ثوابت» و «برج» مذكور افتاد، مى گوييم: به نوشته پيشينيان، تمامى ثوابت در فلك ثامن مركوز]نهاده شده; ثابت[ بوده و هيچ يك از آنها حركت خاصه اى نداشته و دانستن عدد آنها درباره غير حضرت بارى شايش و امكانى ندارد. لَم يُحصِهَا الاّ العزيزُ المُقتدِر. و بزرگ ترين آنها 222 مقابل زمين بوده و كوچك ترين آنها 23 برابر آن مى باشد و چنانچه در «برج» اشاره نموديم، هر چند ستاره را كه از اجتماع آنها شكل و صورت حيوانى به نظر آيد، برجى نام كرده و به نام همان حيوان خيالى موسوم دارند، و اگرچه ياد گرفتن مهم ترين كواكب هم بسيار مشكل و همه كس نمى تواند آنها را مثل منجّم بشناسد يا بفهمد،مع ذلك ازآن رو كه شناختن آنها و به انگشت نشان دادن آنها به ديگران خالى از وجد و شعفى نبوده و اسلاف ما هم لزوم تشخيص آنها، اقلاً معروف ترين آنها را احساس نموده و براى سهولت شناسايى و خاطرنشان نمودن آنها به هر يك هيئت جامعه، اسمى گذاشته و اسامى آنها از اجساد غيرمتحرّكه و خدايان قديم و پهلوانان دوره افسانه و انسان و حيوان

صفحه 455
مأخوذ مى داشتند بلكه هريك از مهم ترين كواكب را هم كه جزو آن هيئت ها بوده، به اسم خاصى موسوم مى كردند و تا اكنون هم به تقليد متقدّمين همان اسامى قديمه را در آنها باقى داشته و تغييرى نداده اند و حال آنكه بيشتر از آنها هرگز ربطى و نسبتى به اسامى خود ندارند. و بالجمله اين است كه ما هم هركدام از كواكب ثابته را كه در السنه داير و نسبت به غير آنها داراى اهميّت بود، از قبيل سِماكين]رجوع به «سماك» شود[ و عيّوق[ر.م] و جُدى]ر.م [و نسر طاير[ر.م] و نسر واقع[ر.م] و شعرى شامى و يمانى]ر.م [و بروج دوازده گانه مشهوره و منازل 28گانه معروفه و مانند اينها، به طور سهل و ساده در محل طبيعى خود مذكور داشتيم.
تحقيقٌ دقيقٌ: قدماى حكما معتقد بوده اند بر اينكه اين عالم جسمانى كه محسوس ما و در مدّ نظر ما است، كره اى است مركّب از سيزده كره متّصله به يكديگر كه نُه از آنها افلاك و چهار عناصر مى باشند و كواكب ثابته هم اجرام عظامى است كه بالتمام در ثخن ]ستبرا; ضخامت[ و عمق فلك ثامن مركوز و فلك تاسع خالى از كواكب مى باشد و اين است كه آن را «فلك اطلس» نيز گويند كه نه منقوط الاسم است و نه منقوش الجسم و هريك از افلاك سبعه باقيه بر ترتيب مشهور، منزل يكى از سيّارات است.
و اقامه براهين نموده اند بر اينكه كون و عالم جسمانى منحصر به همين افلاك نه گانه و عناصر چهارگانه بوده و وجود عالمى ديگر ماوراى آنها محال است و بعضى از علماى اسلام هم موافقت ايشان كرده و عرش اعظم الهى را كه در آثار دينيّه وارد است، به همان فلك نهم، اطلس، تفسير نموده و كرسى الهى را هم كه به منطوقه قرآن مجيد محيط عناصر و افلاك است، به همان فلك هشتم، ثوابت، مؤوّل داشته اند. و اما دانشمندان قرون اخيره كه متصدّى تحقيق اين گونه مطالب عاليه مى باشند، بدان رفته اند كه اين سيّارات عالم محسوس ما و اقمار آنها بالتمام از اين آفتاب ما مستنير مى باشند و وسعت اين عالم ما كه به «خانواده شمسيّه» موسوم و به مدار نپتون محدود است، 1500مليون فرسخ بوده و همين آفتاب در نزد نپتون مانند ستاره بسيار كوچكى نمايان است و اين است كه نور آن بعد از نپتون مضمحل و استناره ثوابت كه در نهايت بعد از نپتون هستند، از اين آفتاب ما محال و غيرممكن و هريك از آنها آفتاب بزرگى هستند كه مثل اين آفتاب ما بنفسه نارى و نورى و به عوالم و نظامات خود درخشنده و داراى سيّاراتى مى باشند كه بر دور آنها گردش مى زنند. و بعضى از ارباب تحقيق گويد: با وجود اينكه سيّارات ساير شموس كه معتقد دانشمندان قرون اخيره است، ظلمانى و بعيدالمسافت و رؤيت آنها درباره ما غيرممكن مى باشد و چگونه ممكن باشد و حال آنكه شموس آنها كه عبارت از اين كواكب ثوابت معروفه بوده و از خود آنها هزاران بزرگ ترند ـ چنانچه شمس ما نسبت به سيّارات خود ـ در چشم ما بدين كوچكى مى نمايند تا چه رسد به خود آنها، بازهم حدس صحيح و ظن قوى شهادت به وجود سيّارات همچنانى دارند و بلكه بعد از ثبوت صانعى قادر و حكيم كه اساس ديانت اسلاميّه است، وجود سيّارات همچنانى مقطوع و متيقّن مى باشد بهواسطه آنكه قوا و خصايصى كه قادر مطلق در اين آفتاب ما وديعه گذاشته و منشأ خلقت اقمار و اراضى بوده و از آنها هم توليد حيوان و نبات در همان شموس هم موجود مى باشد، پس آنها را هم نظامى مثل نظام ما و عوالمى مانند عوالم ما مى باشد و بلكه منافى فضل و حكمت حضرت بارى است كه شموس مذكوره را نظامى مستقل نبوده و سيّاراتى مثل اين سيّارات ما نباشد زيراكه به اقتضاى حكمت بالغه خود سيّارات بسيارى را از اين شمس ما محرور و مستنير فرموده و از طبايع و قواى مستودعه در آن آن قدر انواع مواد و مواليد ايجاد كرده كه عقول بشرى از ارتقا به اوج حكمت يكى از جزئيات آنها عاجز و در حضيض جهالت مانده، پس در جايى كه عادت رب الارباب درباره همين آفتاب كه نسبت به ساير شموس قدرى محسوس ندارد بدين منوال جارى شده و اين همه حكم و فوايد محيّرالعقول را در آن وديعه كرده باشد، چطور امكان يابد كه آن قدر ثوابت را كه هريكى شمسى است نورى و نارى و هزاران مرتبه از اين شمس ما اعظم و بزرگ ترند، مهمل

صفحه 456
و معطّل گذارد. (ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحَانَكَ)(آل عمران، 191). و بالجمله بعد از ثبوت اينكه هريك از ثوابت شمسى است مستقل و نورى و نارى، ظنّ قوى كرده و بلكه بعد از اثبات صانع حكيم و ملاحظه حكمت بالغه او قطع مى نماييم بر اينكه هريك از آنها هم مانند شمس ما صاحب نظام و اداره و خانواده و اقمار و سيّارات مى باشند.
   و اما ديانت مقدسه اسلاميّه كثرت و تعدد عوالم را به عبارات مختلف گوشزد عالميان فرموده و اينكه كون منحصر به يك عالم و يك نظام نبوده و خداى قادر شموسى مانند شمس ما آفريده كه هريك از آنها مثل اين شمس ما صاحب نظامى مستقل و خانواده اى جداگانه بوده و داراى مخلوقات بى شمارى مى باشند كه به جهت فقد روابط از اوضاع يكديگر بى اطلاع مانده ايم و چنانچه مصرّح به بعضى آثار دينيّه است، اين دنيا و نظام ما از مشرق تا مغرب يكى از آن عوالم غير محصوره مى باشد بلكه هريك از آن عوالم ديگر كه به اراضى و سماوات و حيوانات و نباتات مشتمل است، از اين عالم محسوس ما به مراتب كثيره بزرگ تر و عدد ايشان از عدد انس و جن فزون تر بوده و از خلقت آدم و ابليس اطّلاعى ندارند. بلى اشكال در اين است كه مقدار عدد عوالم كه در آثار دينيّه ورود يافته موافق لوحه ذيل:
14
40
70
310 و چندى
1000
4000
7000
000،10
000،12
000،18
000،40
000،70
000،80
000،600
000،1000
مالاتحصى
مختلف و مخالف يكديگر مى باشند، ليكن به ملاحظه شهادت محاورات عرفيّه مى توان گفت كه اعداد مذكوره محض از براى مبالغه و بيان كثرت معدودند نه از براى حصر و تحديد و بالخصوص كه عدم حجّيّت مفهوم عدد از مسائل مسلّمه اصوليّه است بلكه دور نيست كه به استناد پاره اى آثار دينيّه كه به عبارت مالاتحصى ورود يافته به عدم تناهى عدد عوالم كون و يا غايت كثرت آنها كه استعمال همين جمله در آن معنى كثيرالورود است معتقد بوده و هريك از ساير اعداد معيّنه را محمول به استعداد سامع و اندازه فهم مخاطب بداريم زيراكه اشخاص در تحمّل غرايب و تصديق عجايب مختلف المراتب هستند. پس آن پيشوايان دين مبين كه منبع عقل رَزين[استوار ] هستند، شيوه مرضيّه «كلّم النّاس على قدر عقولهم»]غررالحكم، ج1، ص176[ را مسلوك داشته و به اندازه فهم مخاطب سخن رانده اند.
ستاره تازه ـ در صفحه 353 از مجلّه الهلال]ر.ض [گويد كه در اين اواخر كوكبى تازه كشف نموده اند كه نور آن به فاصله 313 سال به ما مى رسد.
ستاره دانش ـ عطارد و مشترى.
ستاره دم دار; ستاره دنباله دار ـ يا ستاره گيسودار; كه به عربى موافق ترجمه اوّل و دويّم «ذوالذنب» گويند كه جمع آن «ذوات الاذناب» است و مطابق ترجمه سيّم «ذوالذّوابه» نامند، به نوشته بعضى از اهل فن، جرم مستطيل روشنايى است كه گاهى در طرف آسمان پيدا و از اجزاى دهنيّه است كه در كره نار]به عقيده قدما كره اى از آتش فوق كره زمين[ محترق گرديده و بدان هيئت بماند و حكم آن از برجى كنند كه آفتاب در آن باشد و آن در نصف اوّل شب، شرقى و در نصف آخرش، غربى است و دنباله اش گاهى يكى بوده و گاهى متعدّد مى باشد و منجّمين را نظر به كثرت و وحدت دنباله، احكام بسيارى است كه اكثر آنها را در جدول ذيل مى نگاريم:
فى طرف المشرق
فى طرف المغرب
   قتل در همه عالم پديد آيد
ها
بابل خراب گردد
   آشوب در هرجا ظاهر شود
ا
بدى عوام الناس بود
تنگى پديد آيد
ب
فساد پديد آيد
قحط باشد
ج
ملخ غله را تباه كند
غلبه دزدان باشد
د
بدى چارپايان بود
بدى عوام الناس
هـ
زنا آشكار گردد
كثرت دزدان
و
بدى رعيّت

صفحه 457
بلاى رعيّت
ز
عزّت ملوك
ريختن خون ها
ح
پيدايش اراجيف
آفت مردمان
ط
فتنه پديد آيد
قتل پديد آيد
ى
شور و غوغا باشد
كشتى غرق شود
قتل پديد آيد
و خلاصه تحقيق بعضى از اهل فن آنكه آن نقطه از ستاره دم دار را كه فروزنده تر و روشنايى اش بيشتر است «رأس گوميت» گفته و آن نيم دايره روشن ابرى را كه روشنايى آن بالنسبه كمتر و چون زلف پريشان به دوره رأس افشان است «اوريئول» خوانند و خط روشن ضعيف و طولانى را هم «دم ستاره» يا «گوميت» گويند كه به زبان يونانى موى پريشان است و به همين مناسبت ستاره دم دار را نيز «گوميت» نام داده اند. پس گويا ستاره دم دار جرمى است برخلاف كواكب سايره زيراكه آنها اجساد ثقيل و قائم و كروى الشكلند ولى گوميت از بخارات و گازهاى خفيف تر از آتمسفر ما تشكيل يافته و به قدرى خفيف و شفّاف است كه حاجب ماوراى خود نباشد و علاوه كه خط مدار ساير كواكب در هنگام گرديدن آنها به دور آفتاب قريب به دايره اى حقيقى است و مدار گوميت بيضى بسيار طولانى است كه گاهى به آفتاب نزديك تر بوده و گاهى بسيار بسيار دور افتد و بعضى از اين گوميت ها آن قدر دورتر از آفتاب سير مى كند كه مدارشان از سيّاره هاى بعيد بسيار دورتر است و براى اينكه مدار خود را به دور آفتاب طى نمايند هزار سال مى گذرد و بعضى از آنها در ميان فضا يك جا گمراه گردد و استخراج برگشتن آن از حيّز حساب بيرون آيد، مثلاً گوميت سال 1811 ميلادى بعد از سه هزار سال ديگربار به افق ما برگردد و اخلاف ما آن را مى بينند و بعضى از گوميت هاى فروزنده بوده اند كه به ما مرئى شده و در طريقه خود چنان بعدى را پيش گرفته اند كه به افق ما ديگر مطلقاً برنمى گردند و ما با آنها مادام الدهر خداحافظ نموده ايم و اين را هم بايد دانست كه گوميت را آن وقت توان ديد كه به آفتاب نزديك باشد زيراكه ذرّات گازيه گوميت از قرب حرارت مبسوط و منتشر مى شود و به قطر و حجم خود برافزايد و نور آفتاب را جلب نموده و على الاتصال به درخشندگى خود مى فزايد و هر وقت در قرب زمين است به ما مرئى شود و گوميت كه در اوّل دفعه از افق ما طلوع مى كند بى دُم و بسيار كوچك به نظر آيد، بعد از آن به قدر تقرّب خود به آفتاب و به افق ما به سرعت تمام هم بزرگ شده و هم روشنايى اش فزوده و دم آن تشكيل يافته و ممتد و مطوّل مى گردد و گاه است كه به طول بى حساب انجاميده و هر شب بزرگ تر و فروزنده تر گردد. آن وقت مردم تماشاى آن را مايل بوده و مدتى جزو اخبار يوميه خود مى نمايند و به فاصله چندى بناى تحليل گذاشته و فروزندگى آن به روشنى سفيد مبدّل گرديده و هرقدر از آفتاب دورتر مى رود، ضعيف تر مى گردد و دم طولانى آن رو به كوتاهى مى گذارد تا از نظر ما يا از افق ما غايب گردد. بعد از آن باز چندين هفته منجّمين آن را بهواسطه دوربين هاى خود مى بينند و در حالت آن دقت مى كنند تا آنكه از نظر ايشان نيز مستغرق درياى نابيناى بُعد لايتناهى مى شود و تا حال هرقدر ستاره دم دار ديده ايم هيچ كدام شباهتى به ديگرى نداشته، دم بعضى كوتاه و كم نور و بعضى فروزان و قشنگ و بعضى بسيار كوچك و ديدن آن درباره غيرمنجّم مشكل و از جمله گوميت هاى معروف كه تاكنون طلوع نموده، گوميت هاى سال 1858 و 1861 و 1872 ميلادى است و قشنگ تر از همه گوميت سال 1811 ميلادى بوده كه قطر آن 650هزار ورست[06/1 كليومتر ] مسافت را حايز و دايره لفافه سرش از 850هزار ورست بوده و طول دمش به 170مليان ورست بالغ شد كه بيشتر از بعد فاصله زمين و آفتاب امتداد دم آن باشد و چنانچه اشاره شد، همين گوميت بازهم به فاصله سه هزار سال به افق ما برگشته و اخلاف ما آن را خواهند ديد تا آنجا كه گويد در زمان سلف مردم از طلوع ستاره دم دار متوحّش مى شدند و اين وحشت از آنجا ناشى بود كه

صفحه 458
آنها اجرام فوق العاده و عجيبى هستند و ازاين رو از ديدن آنها انواع بلايا و مصائب و فقر و قحط و خون ريزى و برخاستن سيل ها و مانند اينها از براى خودشان تصوّر مى كردند و اين همه ناشى از جهالت و بى معرفتى است، و گرنه گوميت كه از گازهاى خفيف تشكيل يافته و مثل ساير مخلوق از اثر بادى مى تواند بركنده شود، چگونه مى تواند مصدر اين گونه قضاياى الهى و تقديرات ازلى بشود؟ مثلاً كسوف آفتاب را تأثيرات مى نويسند و حال آنكه در لندن در عرض پانصد سال يك دفعه كسوف كلّى واقع نشده، پس لندنى ها چه قرابت به دستگاه قدرت ازليّه دارند كه كسوف در هرجا واقع شود و دو ماه و سه ماه و كم و بيش تأثير خود را در اين عالم كون ببخشد و ايشان از اين تأثيرات بى طرف بمانند. و بالجمله شرافت علم هيئت كه اساس خداشناسى و مقياس صحيح معرفت يك قدرت فائقه ـ جلّ شأنه ـ مى باشد كه هركس به دستيارى آن خالق اين بساط حيرت انگيز را به قدر فهم خود شناخته و معرفتى را كه علّت غايى كليه خلقت است، در وسع استعداد خود تحصيل مى نمايد. بالاتر از آن افسانه هاى موهومى است كه منجّمين امروز آسيا وسيله مرجعيّت شخصى خود قرار داده و سر مردم را با آمدن لقلق]لك لك[ و فرياد عندليب و حركت حشرات الارض و مانند اينها كه غالباً هذيان و مخالف دين حنيف اسلام و ادراك عقل سليم است، مشغول نموده و به عوض قوّت قلب، ضعف نفس ديرينه ايشان را استقرار داده و به عنوان خداپرستى، جمادات و اجسام ثقيله را مؤثّر عالم دانسته و ميزان عمل قرار داده و كلام حقيقت نظام «كلّ منجّم كذّاب» را موافق اهواء فاسده خودشان تأويل نمايند و رشته كلام در مؤثّر دانستن آنها است و الاّ در هر ذرّه اى از ذرّات كون تا چه رسد به اجرام عاليه و اجسام ساميه، هزاران حكمت مندرج مى باشد كه طاير بلندپرواز عقل بشرى از طيران به اوج يكى از آنها عاجز و پَرسوخته مى ماند.(وَ مَاأُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِيلاً)(اسراء، 85)، (رَبَّنَا مَاخَلَقْتَ هَذَا بَاطِلاً)(آل عمران، 191).
ستاره زمين ـ سنگ طلق[ر.م] است.
ستاره شمار ـ منجّم و كسى كه شب نخوابد.
ستاره شمال ـ جُدَى[ر.م].
ستاره شُمَر ـ منجّم.
ستاره شمردن ـ شب بيدار بودن.
ستاره شناس ـ منجّم.
ستاره غلتان; ستاره غلطان ---> شهاب.
ستاره قلندران ـ آفتاب.
ستاره گيسودار ـ ستاره دم دار[ر.م] است.
]تبصره محقّق: ستارگان دم دار يا دنباله دار يا گيسودار (Comets) اجرامى غالباً پرنور مى باشند كه به هنگام روز هم گاهى ديده مى شوند.
   1. برخى دنباله دارها به طول صدها ميليون كيلومتر به دور خورشيد گردش مى كنند و مدار آنها به يك بيضى كشيده نزديك و از ذرات سنگ، غبار، ذرات يخ و... مى باشند كه چون به خورشيد نزديك مى گردند قسمتى از آنها به غبار و گاز و بخار تبديل و پس از چندين بار گذشتن همه مواد آن از هسته مركزى فرار و توده اى از شهابواره مى گردند كه در فضا حركت و گهگاه بر زمين به عنوان رگبارى از شهاب مى بارند.
   2. گروه ديگرى از دنباله دارها حتى از فراسوى مدار مشترى خودنمايى كرده و به مدار زمين نزديك نمى گردند.
   3. پاره اى از دنباله دارها به اندازه اى از زمين دورند كه يا هنوز شناخته نشده اند و يا تاكنون يك دور گردش آنها محاسبه و پيش بينى نشده است، و يا آن چنان از زمين دورند كه يك دور گردش آنها چند صد سال و حتى هزاران سال به درازا مى كشد.
   4. تعدادى از دنباله دارها براى كوتاه زمانى خودنمايى كرده و با دور شدن از زمين به اعماق فضا روان گرديده و براى ابد از نظرها ناپديد مى شوند.

صفحه 459
   5. تركيب گيسودارها: دنباله دارهاى بزرگ از يك هسته كه بيشتر جرم به آن تعلق يافته و يك گيسو يا چند دنباله تشكيل يافته اند. گيسو از ذرات ريزى كه عمدتاً يخ هستند، پديد آمده و دنباله به دو نوع غبارين و گازى تقسيم مى گردد. دنباله گازى معمولاً به خط مستقيم خودنمايى مى كند و دنباله غبارين غالباً پريشان و يا خميده است.
   6. دنباله دار هالى: يكى از دنباله دارهاست كه توسط «ادموند هالى»، عضو رصدخانه سلطنتى انگليس، پيش بينى شد. وى در سال 1682 ميلادى دنباله دار درخشانى را كه در آسمان آشكار گرديده بود، زير نظر گرفت و با محاسبه مدار آن نتيجه گرفت كه هر 76 سال يك بار به دور خورشيد گردش مى كند. محاسبات وى نشان مى داد كه دنباله دار مزبور مجدّداً در سال 1758 ميلادى در آسمان پديدار خواهد شد. گرچه عمر هالى كفاف نداد دگربار آن را مشاهده كند ليكن جرم مزبور به افتخار او «دنباله دار هالى» نام گرفت.
   تاريخچه ثبت اين دنباله دار به 240 سال پيش از ميلاد و به گمانى 467 سال قبل از ميلاد است. بازگشت مجدّد هالى به سال 1986 ميلادى فرصت مناسبى بود تا با كمك فضاناوهاى تحقيقاتى از نزديك مورد بررسى قرار گيرد. در اين راستا چند فضاناو به جانب هالى روانه شد و نتايجى كه از عكسبردارى از آنها به دست آمد نشان داد كه هسته هالى شبيه سيب زمينى با ابعاد 15×10×5/7 كيلومتر و سطح آن سياه است و نسبت بازتاب نور از 4 درصد تجاوز نمى كند. هسته داراى شكاف ها، گودال ها و فرورفتگى هايى است كه از درون آنها گاز بيرون مى جهد. گيسوى اين دنباله دار از ئيدروژن و تقريباً 80 درصد از مولكول هاى آب و مقدارى از دى اكسيد كربن و مولكول هاى آب با چگالى 47 ميليون مولكول در سانتى متر مكعب ديده شده كه با سرعت 900 متر در ثانيه در حركتند. ديگر عناصر اين دنباله دار عبارتند از: نيتروژن، كربن، اكسيژن، گوگرد، سديم، منيزيم، سيلسيم، كلسيم و آهن، نيز امواج راديويى از آن گسيل مى گردد كه بادهاى خورشيدى در توليد آنها نقش مؤثرى دارد[.
سِتاشتن; ستاشيدن ـ تصرّف كردن.
ستاغ ـ (چو چراغ) سرون[ر.م] و سترون[ر.م] و شتر شيردهنده و مطلق اسب، خصوصاً كره اسب شيرخواره و يا زين نكرده.
ستافند ـ (ل) دشوار و مشكل.
سِتاك ـ (ق) ترشك[ر.م] و شاخ درخت، خصوصاً ستاخ]ر.م [و بالخصوص از تاك.
سِتام ـ (ق) آستانه و يراق زين اسب و لجام و افسار مُحَلّى]آراسته[ به طلا و نقره و امين و معتمد.
سِتان ـ (ق) آستانه و بر پشت خوابيده و سرنگون ومعلّق و بى صبر و بى طاقت و آرامگاه و جاى خواب و امر و فاعل از ستانيدن[ر.م] و در حال تركيب، ادات ظرفيّت و كثرت است، همچو: گلستان و غيره.
ستاندن ـ (چو فشاندن) ستانيدن[ر.م].
ستانه ـ (چو نشانه) آستانه.
ستانيدن ـ (چو فشاريدن) خريدن و اخذ كردن و مانع بودن و بازداشتن از رفتن.
ستاو ـ (ق) ستاويدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
ستاور ـ (چو دلاور) فاعل از ستاويدن [ر.م].
ستاوند ـ (چو دماوند و خداوند) صفه]ايوان[ بزرگ و بلند و صفّه اى كه سقف آن را بر يك ستون افراشته باشند و بالاخانه و رواقى كه پيش آن مانند ايوان گشاده باشد.
ستاوه ـ (چو كجاوه و اماله) مكر و حيله.
ستاويدن ـ (چو فشاريدن) شنا كردن.
سِتاويز ـ (ق) ديوان خانه و محكمه.
سِتاه ـ (ق) ستاره و زر و سيم ناسره]ناخالص[ و كتاب زمزمه[ر.م] و پرده اى است از موسيقى.
سِتاى ـ (ق) امر و فاعل از ستاييدن[ر.م].
ستايش ـ (ر) آفرين و مدح و ثنا و ذكر خير و دعا و اسم مصدر از ستاييدن[ر.م].
ستايش گاه ـ مَخلَص[ر.م] شعر.

صفحه 460
ستاييدن ـ آفرين و تحسين و دعا و ثنا و ذكر خير كردن و ايستادن و شنا كردن.
ستبر ـ (چو درنگ) فربه و غليظ و بزرگ و گنده.
ستبرناى ـ بزرگى و گندگى.
ستبره ـ (ق) ستبر، اِفراداً و تركيباً.
ستخ ـ (چو خَجِل) راست و سهى[ر.م].
ستخر ـ (چو درنگ) يا استخر; كه معرّب آن سطخر و اسطخر و صطخر و اصطخر و با تقديم راء بر خاء در همه آنها مى باشد، به معنى آبگير و تالاب و بركه بزرگ و هم شهرى است در فارس كه به جهت اهميّت و اشتمال به پاره اى فوايد ديگر، به نقل اجمالى كلام بعضى از اهل فن مى پردازيم: در برهان[ر.ض] گويد: قلعه اى است مشهور در فارس بنا كرده جمشيد]چهارمين پادشاه پيشدادى[ كه به جهت اشتمال تالاب بزرگى بدين اسم موسوم گرديده و به نوشته مراصد[ر.ض]، فارس از پنج ناحيه تشكيل يافته كه اصل و بزرگ ترين آنها ناحيه استخر است و به نوشته آيينه جهان نما] ر.ض[، شهرى بوده بزرگ و بنا كرده جمشيد، طول شرقى آن «لح ل» و عرض شمالى آن «ل» و بعد از آنكه جمشيد خود آن و عمارتى را كه در آن است، بنا نهاد در روز اوّل حَمَل]فروردين[ مبتهج و مسرور و بر چهار بالش سلطنت و سرور تكيه زده و بساط نشاط گسترده و آن روز را «نوروز سلطانى» نام نهاد و اين است كه تا حال معمول ايرانيان گرديده و در آن روز جشن كرده و آن را اوّل سال خود شمارند و در اين عصر بناى اين شهر از عمارت بى بهر است. و ]به[ نوشته مورّخين عثمانى، استخر شهرى بوده قديم و جسيم به مسافت 53 يا 60 كيلومتر از شمال شرقى شيراز كه در زبان يونانيان به پرسه پولى يا پرسپوليس (مدينه فارس) موسوم و قديماً از بلاد عظيمه و معموره ايران و پايتخت ملوك مديا[ماد ] بوده و در 1264 خلقتى ـ مطابق 330 مقدّم ميلادى ـ خودبه خود و يا از طرف اسكندر رومى، چنانچه در «تخت جمشيد» اشاره نموديم، محترق گرديده و آن شوكت ديرينه هم بر هم خورد و ازآن رو كه مقابر ملوك نامدار در آنجا بسيار و ستون هاى عجيب الخلقه در آن بى شمار است، گاهى به چهل منار هم موسوم گردد و از خطوطى كه به قلم پهلوى در پاره اى احجار آن مشاهده مى شود، مكشوف توان داشت كه مدتى پايتخت ساسانيان هم بوده و در اوايل دوره اسلام هم بس معمور و جسيم بوده است تا در قرن 7 و8]هجرى[ از طرف اعراب منهدم و خراب و اكنون خرابه هايش باقى و نهر بند امير[ر.م] از كنارش جارى و در خارج شهر در بالاى كوه خرابه هايى به نام چهل منار و تخت جمشيد موجود مى باشد كه سراى ملوك قديم فارس بوده اند و ستون ها و هياكل و ساير آثار محيّرالعقول در آنجا بسيار و خرابه هاى آتشگده بزرگى هم پديدار است كه بين العوام به مسجدسليمان اشتهار دارد و اين شهر در عهد خلافت عمر در 18 هجرى به دست ابوموسى اشعرى و عثمان ابن عاص مفتوح لشگر اسلام بوده و ازآن رو كه در نزد مجوس به غايت محترم و مقدّس بوده و بدين واسطه در مقاومت اسلاميان و نقض عهد ايشان اصرارى وافى داشتند، اكثر ابنيه آن پايمال و لگدكوب لشگر اسلام گرديد، بازهم در خودى خود شهرى بزرگ و معمور بوده تا در اواخر قرن 4 هجرى در عهد صمصام الدوله ديلمى، امير قتلمش ابن اسرائيل سلجوقى و ملك قادر، برادر سلطان الب ارسلان، تعاقب يكديگر لشگر بى حد كشيده و آن شهر خرّم را به يك باره ويران كردند:
«آن مصر مكرمت كه تو ديدى خراب شد *** و آن نيل مرحمت كه تو ديدى سراب شد»
و بالجمله اين شهر به نام بانى خود، ستخر ابن تهمورس و يا ستخر ابن كيومرث، موسوم گرديده و يا خود كيومرث ]نخستين پادشاه پيشدادى[ بنايش گذاشته و هوشنگ ]دوّمين پادشاه پيشدادى[ بر عماراتش افزوده و تهمورس ]سوّمين پادشاه پيشدادى[ در وسعتش كوشيده و جمشيد به انجامش رسانيده و يا خود جمشيد اساسش گذاشت، چنانچه ده و چهارده فرسخ عرض و طول داشته و سه قلعه محكمى بر سر بلندى سر كوه كه خرّاطى شده مى نمايد، ساخته اند كه يكى به قلعه استخر موسوم و ديگرى به قلعه شكسته مسمّى و سيّمى به قلعه شكوان يا شنكوان يا سنگوان يا

صفحه 461
اشكوان كه ماران و سه بندان و سه گنبدان نيز گويند، معروف و اكنون آبادى قليلى از آنها باقى مى باشد. اما قلعه استخر جايى است محكم كه در كوه بلندى واقع و ارتفاع آن نيم فرسخ بوده و زياده بر يك راه نداشته و چشمه اى هم در آنجا نبوده و تنها چند بركه عظيمى ساخته اند كه بزرگ ترين آنها بركه عضدالدوله ديلمى است كه در وصف آن گفته اند كه عضدالدوله]از امراى آل بويه در قرن 4هـ[ كوهى در ميان دريا و دريايى در ميان كوه احداث نموده است و در بستان السياحة[ر.ض] گويد كه اكنون خراب و اطراف آن جنگل است. و اما قلعه شكسته در طرف شرقى قلعه استخر واقع و در متانت كمتر از آن است. و اما قلعه شكوان هم خالى از آبادان است. بارى، چون در طى كلمات مذكوره ذكرى از تخت جمشيد رفته و دانستن تاريخيّت آن خالى از فرح و انبساط نيست در اينجا هم علاوه بر آنچه در «تخت جمشيد» مذكور داشتيم، به ذكر اجمالى پاره اى مقالات ارباب فن پرداخته و بسط زايد را به محل مناسب خود ـ كه من جمله گنج دانش [ر.ض] است ـ محوّل مى داريم. در بستان السياحة[ر.ض] گويد: جمشيد در پاى كوه قصر باشكوهى ساخت كه الحق از جمله بدايع روزگار و با وجود اينكه پنج هزار سال بر آن گذشته، هنوز آثار آن باقى و اگر اعداى دين و دولت آن را منهدم نمى كردند هرگز مرور دهور آن را ويران نمى نمود و به جز طاق كسرى در مداين ]نزديك بغداد[ و عمارت جمشيد در استخر شهرى ديگر به نظر نمى آيد كه از روى اصول صحيحه هندسه بنا شده و كجى و راستى و پستى و بلندى و تنگى و گشادى اطراف آن را ملاحظه كرده باشند و صفت آن قصر اين كه در پاى كوه دكّه [سكّو ] مربّعى از سنگ ساخته اند كه شرقاً به كوه متصل و از سه طرف ديگر گشاده و ارتفاع آن از سه گز الى بيست گز بوده و سنگ هاى بزرگ در آن مكان به كار برده اند و دو پله از جانب مغرب از دو طرف ساخته و سنگ هاى طويل و عريض در آن انداخته اند و دور دكّه قريب به يك ميل و بر بالاى آن عماراتى از سنگ پرداخته اند كه در مقابل آنها بارگاه جمشيد است، مشتمل بر چهل ستون از سنگ سفيد، ارتفاعش قريب به نه گز يا سى گز و بر آن عمارات و ستون ها چنان كنده كارى كرده اند كه بر چوب نرم مشكل توان كرد و در سه جاى ان عمارات خطى نوشته اند كه همه كس از خواندن آن عاجز و طايفه فرنگ نيز اهتمام تمام در دانستن آن خطوط كرده و بر تمامى اهالى فرنگ اعلام نمودند كه هركس آنها را خوانده و اعلام نمايد دوازده هزار دينار زر سرخ انعامش نمايند و سنگ هاى آن عمارات به مرتبه اى صلب است كه به هيچوجه شكسته نشود و چون آنها را به سوهان سوده و بر هر زخمى كه پاشند التيام يابد و معلوم نمى شود كه آن سنگ ها را از كجا آورده اند و صورت هاى عجيب بر ديوارها و ستون هاى آن عمارات منقوش و اكنون سقف بارگاه فروريخته و اكثر ستون هاى آن گسيخته است، اما پانزده ستون از آنها باقى است كه هريك از سه پارچه سنگ و چنان وصل نموده اند كه درز و شكاف آن معلوم نمى شود و در چندين جاى از سنگ هاى آن عمارت صورت جمشيد را كشيده اند كه در بعضى ازآنها دست نياز پيش آفتاب گشاده و در برخى مجمرى هم در دست گرفته و بخور مى سوزاند و در جايى ديگر دست در گردن شير يا كرگدن نهاده و به دست ديگر خنجر گرفته و قصد آن حيوان دارد و در موضعى ديگر صورت بُراق حضرت رسالت پناهى را نقش كرده اند كه رويش چون آدمى و با ريش مجعّد و تاج بر سر و دُم و دست و پايش به صفت گاو است. و در آن كوه گرمابه اى است از سنگ كنده چنانچه آب گرمش از چشمه اى زاينده و به آتش محتاج نمى شود و در بالاى آن كوه صورت جمشيد را در سنگ نقش كرده اند به طورى كه به عبادت آفتاب مشغول است و در يك فرسخى آن بازهم بر سر كوه دخمه هاى عظيم و طرفه بناهاى غريب ساخته اند كه به زبان عوام به زندان باد معروف و از جمله دخمه فريدون و بسيار عبرت انگيز است و در قرب آن دخمه ديگرى هست كه اشكال ملوك عجم در آنجا نقش و عجب حيرت آميز است و در نزديكى آن دخمه ها عمارات مربّعى مثل كعبه اسلام موجود است كه بنا بر مشهور كعبه زردشتيان و قبله يزدانيان[ر.م] بوده و گشتاسب ]پنجمين

صفحه 462
پادشاه كيانى[ به امر زردشت بنا نموده است و از مسعودى[ر.ض] نقل است چون به استخر آمدم بناى عجيبى در آن كوه ديدم كه تخت جمشيد بوده، ستون هاى سنگى بزرگ غريب دارد و اشكالى در آنجا هست كه به زعم اهالى آن، صورت هاى انبياى عجم است و هميشه در اين محل بادهاى خوب مىوزد و در هنگامى كه الب ارسلان [دوّمين پادشاه سلجوقى در قرن 5هـ ] استخر را مسخّر نمود، قدح فيروزه اى در آنجا يافت كه اسم جمشيد در كف آن نوشته بود و در گنج دانش[ر.ض] علاوه بر اوصافى كه درباره تخت جمشيد مذكور افتاد كه از سنگ هاى آن نمونه و اثرى و معدنى در آن صفحات ديده نمى شود و آنها را به قسمى پرداخت و صيقل كرده اند كه بعد از اين مدت متمادى همين كه گرد و خاك از رويش پاك كنى، چون آينه سنگى بسيار صاف و روشن شده و اشكال اشيا موبه مو در آن ديده مى شود و همين كه يونانيان آنها را ديدند بعد از ساليان دراز و زحمت بسيار آينه اى فلزى را ـ كه معروف به «آينه اسكندر» است ـ درست كردند. و راه و پله هاى طرفين آن عمارت چنان ساخته شده كه سواره بر بالاى آن به سهولت توان رفت. و تختگاه خود جمشيد در بالاى اينها چهار ستون تراشيده از سنگ سفيد مخروطى و به بلندى بيست ذرع و هيچ حربه و آلات حجّارى و نقّارى در آنها كارگر نيايد و سقف خوابگاه جمشيد بالاتر از همه روى آن ستون هاى سفيد بيست ذرعى كه فروريخته معلوم است و مخلوط به خاك خرابه هايش توتياى]ر.م [هندى بسيار است و معلوم نيست براى چه نتيجه و كدام حكمت با خاك و گل آن توتيا آميخته اند.
ستخسه ـ (چو شكمبه) غربال و پَرويزَن.
ستخوان ـ (چو گلدان) استخوان.
ستخيز ـ (چو لبريز و دلگير) مخفّف رستخيز.
سِتدن ـ مخفّف ستادن[ر.م].
ستر ـ (چو سفر) استر و (چو شتر) امر و فاعل از سترون.
سترخ ـ (چو درخت) ستخر[ر.م].
ستردن ـ (چو فشردن) كندن و محو كردن و پاك نمودن و تراشيدن و خراشيدن.
سترسا ـ (چو فلك سا) استرسا[ر.م].
سترش ـ (چو دختر) گاوآهن.
سترك ـ (چو درست) بسيار و فراوان و بزرگ، خصوصاً مردم بزرگ جثّه و درشت و ستيزنده و لجوج و بى حيا و خشمناك.
ستركا ـ (چو فلك سا) صمغ درخت زيتون و يا صمغ ديگرى است سرخ و مايل به سياهى.
ستركش ـ (چو شتردل) جلال و برآشفتن.
سترناك ـ (چو شتربان) كاخول[ر.م].
سترنگ ـ (چو بدرنگ) مردم گياه[ر.م] و درخت واقواق]ر.م [و بازى شطرنج وعقيم و نازاينده.
ستروك ـ (چو متروك) مردم بيكار و بدخوى و هرزه گوى و بى مايه و دزدپيشه.
سترون ـ (چو قلمزن) عقيم و نازاينده و زنى كه بيش از يك فرزند نزاييده باشد و معنى تركيبى آن، سَتَرمانند ]استرمانند[ است.
ستره ـ (چو پرده) سترى[ر.م] و(چو غنچه) استره[ر.م].
سترى ـ (چو سختى) به عربى ـ كه در تركيا هم مصطلح است ـ لباس رسمى كه در فوق ساير لباس ها مى پوشند.
ستل ـ (چو خَجِل) ظرف بزرگ معروف و (چو شكم و عمل) مخفّف استل[ر.م].
ستم ـ (چو شكم) ترجمه عمداً و دانسته و فهميده و به معنى معروف كه ظلم و تعدّى و آزار است.
ستم آباد ـ دنيا و جايى كه ظلم در آن بسيار شود.
ستم پرور ـ مردم ظالم و جفاكار.
ستم ديده ـ مردم مظلوم و جفاكش.
ستم كار ـ ستم پرور[ر.م].
ستم كش ـ ستم ديده[ر.م].
ستم گر ـ ستم پرور[ر.م].
ستن ـ (چو شتر) ستون، اِفراداً و تركيباً.
ستنبول ـ (چو دگرگون) استانبول.
ستنبه ـ (چو شكنجه) ديو و شجاع و دلير و چركن و زشت و قوى هيكل و درشت و قوى بازو و پُرزور و فرنجك]ر.م [و كابوس و مردم ستيهنده]نافرمان[ و صورتى كه طبع از

صفحه 463
ديدنش هراسان باشد.
ستنج ـ (چو فِرَنگ و نهنگ) يخنى[ر.م] و پس انداز و ذخيره و اسباب و سامان و جمع كردن مال و چوبى كه در زير آن غلطك ها نصب كرده و بر گردن گاو بسته و بر بالاى غلّه بگردانند كه از كاه جدا شود.
ستنخيز ـ (چو سحرخيز) محشر و قيامت.
ستو ـ (چو نكو) سه تو[ر.م].
ستوا ـ (چو صحرا) نسرم[ر.م].
ستوار ـ (چو گلزار) استوار و (چو دلدار) نام يكى از اقسام ذراريح[ر.م] است.
ستوان ـ (چو گلدان) استوان[ر.م].
ستوجه ـ (چو اَلوچه) مرغِ بازى ]باز[ آلارنگ]سرخ نيم رنگ[.
ستودان ـ (چو نمودار) گور و گورستان و دخمه مردگان، خصوصاً گبران ]زردشتيان[ و عمارتى كه بر سر قبر ايشان سازند.
ستودن ـ (چو رطوبت) ستايش كردن و پسنديدن.
ستور ـ (ق) چارپا، خصوصاً اسب و استر و خر.
ستوردان ـ اصطبل و طويله.
ستوردن ـ (چو فروختن) ستردن.
ستورون ـ سترون[ر.م].
ستورى ـ (چو بلورى) زنبور زرد و هر چيز منسوب به ستور.
ستوسر; ستوسه; ستوشر; ستوشه ـ (چو كبوتر) عطسه.
ستون ـ (چو نزول) ركن و عمود و پايه معروف.
ستون آوند; ستون آونده ـ صفّه و ايوان خانه كه به يك ستون برپا باشد.
ستون در ـ چارچوبه در و پنجره.
ستونه ـ (چو چگونه) موج آب و گريز و فرار و حمله كردن باز و غيره به جانب شكار.
ستوه ـ (چو گروه و ملول) ستوهيدن [ر.م] و ناتوان و عاجز و افسرده و بازمانده و به تنگ آمده و لاغر و بيمار.
ستوهيدن ـ دلتنگ شدن و به ستوه[ر.م] آمدن.
سته ـ (چو شتر) ستوه[ر.م] و (چو صله) ضعيف و رنجور و (به كسر اوّل و ثانى و ظهور ها) ستيهش[ر.م] و (چو مزه و مكّه) انگور و سركه و هر چيز از شب به سحر مانده و (چو سكّه) به عربى، عدد شش را گويند.
ستها ـ (چو صحرا) دنيا و روزگار.(ند)
ستهيدن ـ (به كسر اوّل و دويّم) ستيهيدن[ر.م] و (به ضمّ آنها) ستوهيدن[ر.م].
ستى ـ (چو صفى) آهن و فولاد و نوعى از نيزه و سِنان و به هندى، خانم و كدبانو و زنى كه خود را با شوهر مرده خود در آتش اندازد.
ستيا ـ (چو دريا) دنيا و روزگار.(ند)
ستيخ ـ (چو دِلير) آسمان و پرخاش و لجاجت و ستيزه و سر كوه و بلندى و راستى و هر چيز راست و بلند، مانند نيزه و ستون و قامت و غيره.
ستير ـ (چو دِلير) مقدار شش درهم و نيم يا نام ديگر وزن سير] ر.م[ و در «ب ا» از برهان[ر.ض] گويد: بازا مقدار نود استير و هر استيرى چهار مثقال است.
ستيز ـ (ق) ستيزه و امر و فاعل از آن.
ستيزه ـ (چو دِريده) جنگ و خصومت و سركشى و لجاجت و كين و عداوت و خشم و عناد و ظلم و ناسازگارى و آن را «چخش» و «چخيدن»]هم گويند[.
ستيزيدن ـ (ر) ستيزه كردن.
سِتيژه ـ (چو دِريده) جفرسته[ر.م] و چلّه[ر.م] جولاهان ]بافندگان[.
سِتيغ ـ بر وزن و معنى ستيخ.
ستيل ـ (چو قتيل) ظرف بزرگ معروف.
ستيم ـ (چو دِلير) دنبل]دمل[ و خون فاسد در اعضا به هم رسيده و چرك و خون در جراحت جمع شده و جراحت سرمازده و آماسيده و جراحتى كه سرش به هم برآمده و درونش پر از چرك شده و بدون نشتر]تيغ[ زدن برنيايد و هم سرمايى كه بر جراحت خورده و بياماساند.
سِتين ـ به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، لفظى است مشتق از «ستوس» و به يونانى، يك قسم ماهى بزرگ را مى نامند كه از 20 تا 30 متر درازى داشته و در فرانسه به «بالِن» موسوم بوده و اعراب آن را به «حوت» ترجمه نموده اند، چنانچه

صفحه 464
در اصطلاح نجوم، سِتوس يا كتوس (قيطوس) عبارت از برج حوت[ر.م] است. بالجمله سِتين عبارت از ماده اى است جامد و سفيد و نيم شفاف و شكننده و در تجاويف حجابى كه در مابين عظام جمجمه اين حيوان واقع و نيز در مابين سطح دماغى]مغزى[ و سطح داخل عظام رأس آن به مقدار زيادى موجود مى باشد.
ستيوجه ـ (چو منصوره) ستوجه[ر.م].
سِتيهش ـ شور و غوغا و ستيزه و عربده و اسم مصدر از ستيهيدن[ر.م].
ستيهيدن ـ (چو فِريبيدن) لجاجت و ستيزه و شور و غوغا و عربده و فرياد كردن و سخن ناشنودن و نافرمانى كردن.

آيين پنجم

(در ]حرف[ سين سعفص با جيم ابجدى)
سج ـ (چو رخ) سرين و كفل و (چو كج) رخساره.
سجا ـ (چو قضا) عنوان نامه و كتابت.
سَجاح ـ (ق) خلاصه كلام روضة الصّفا[ر.ض] و ناسخ التواريخ [ر.ض] و بعضى مورّخين عثمانى آنكه وى زن ابوكحيله، كاهن يمامه]در جزيرة العرب[ و كنيه اش امّ صادر و دختر حارث ابن سويد ابن عقفان تميمى و به فصاحت زبان و طلاقت لسان معروف بوده و با اينكه به نبوّت حضرت عيسى(عليه السلام) معتقد بود، از روى حبّ رياست و علم فصاحتى كه داشت شب و روز در تمنّاى دعواى نبوّت بوده و در حيات حضرت ختمى مآب(صلى الله عليه وآله)ميسّرش نمى گرديد تا بعد از رحلت آن حضرت سخنان مسجّع به نام وحى الهى و تنزيل آسمانى سروده و دعوى نبوّت آغازيده و قبيله بنى تغلب كه وى هم از آن قبيله بود، تصديقش نمودند و امّت خود را به صوم و صلوة و صدقه و زكوة امر نموده و شراب و گوشت خوك را بر ايشان مباح گردانيد. و پس از آنكه كار وى بهواسطه متابعت بنى تغلب بالا گرفت، نامه ها به اكثر قبايل نوشته و به كيش خويش دعوت نمود. پس جمع كثيرى تصديقش كرده و در خدمتش كمر بستند و ازاين رو به صدد قلع مخالفين خود آمده و اوّل بر قبيله بنى زباب تاخته و اكثر ايشان را مقتول و اموالشان را منهوب داشتند. پس عظماى لشگرش معروض داشتند كه اگر امّت محمدى را از پيش برداريم جميع قبايل عرب مطيع ما گردند. سجاح جواب داد كه در اين امر انتظار وحى مى كشم و در همان شب كلمه اى چند مسجّع بر هم بست مشير بر اينكه اوّل بايد در يمامه كار مسيلمه فيصل يابد. على الصباح آنچه را كه در شب ساخته و پرداخته بود به سرداران لشگر خوانده و به اتفاق ايشان روى به يمامه نهادند. پس لشگر اسلام كه در خلال اين احوال به اشاره ابوبكر عازم دفع مسيلمه بودند، صلاح را در توقف ديده و به مدينه مراجعت نمودند. چون مسيلمه شنيد كه سجاح عازم ملك او است، از خوف هزيمت صواب در مسالمت ديده، رسولان چرب زبان نزد وى فرستاده و به انفاذ تحف و هدايا خواستار ملاقات گرديد. پس از هر دو سو لشگرگاه كرده و در ميان دو لشگر خيمه اى برافراخته و هر دو در آنجا حاضر و مجلس را از بيگانه خالى و سخن از هر در جارى و مسيلمه مزخرفات خود را بر وى خوانده و آيتى هم در طلب مناكحت وى قرائت نمود. سجاح نيز به حكم وحى خود تن به تزويج داده و سه يا هفت روز با هم هم بستر شده و آنچه در دل داشتند بگفتند. پس سجاح به لشگرگاه خود برگشته و گفت: مسيلمه را برحق ديده و ضجيع ]هم بستر[ او شدم.گفتند: كابين تو چيست؟ گفت: جُنبش محبّت، كابين را از خاطر من بِستُرد. پس به جهت ملامت قوم ناچار برگشته و از مسيلمه خواستار كابين گرديد. مسيلمه هم شبث ابن ربعى را ـ كه مؤذّن سجاح بود ـ طلب داشته و گفت: امّت سجاح را بگو كه نماز صبح و خفتن را به كابين سجاح از شما برداشتم و نصف غلاّت يمامه را بر او مسلّم داشت. لاجرم به منازل خود برگشته از براى اخذ غلاّت سه كس به يمامه فرستاد. در اين وقت خالد با لشگر اسلام رسيده و كسان سجاح را نيروى توّقف نماند. گويند سجاح در جزيره خود بماند تا آنگاه كه معاويه خلافت يافت و در زمان او قبول اسلام كرد. بالجمله عظماى عرب از اين عمل سجاح بيش از پيش پشيمان شدند كه چرا سجاح را به يمامه آوردند كه با مسيلمه هم بستر شود و به

صفحه 465
چه رو در ميان قبايل توانيم بود. پس همه متفرّق گشته و هركس به طرفى رفته و به خدمت ابوبكر نامه ها نوشته و عذرها خواستند.
سجّاد ـ (چو عطّار) شخص كثيرالسّجده و بالخصوص لقب خاص حضرت على ابن الحسين ـ سلام الله عليهما ـ مى باشد كه از كثرت سجده بدين لقب ملقّب گرديده و در پاره اى آثار دينيّه وارد است كه در هر روز و شب هزار ركعت نماز مى خواندند.(عر)
سجّاده ـ (چو علاّمه) مؤنّث سجّاد و اثر سجده در پيشانى و هم به معنى معروف كه به «جانماز» مشهور و هر چيز گستردنى كه بر بالاى آن نماز خوانده و سجده مى كنند و آن را به پارسى «تسليخ» و «تشليخ» و «جانماز»]گويند[.
سجّاده نان ـ سفره و دستار خوان]سفره[.
سجّاده نشين ـ مردم عابد و زاهد.
سجاس ـ (چو حجاب) به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است مابين ابهر و همدان و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: قريه اى است از مضافات عراق[عراق عجم; نواحى مركزى ايران ] يا آذربايجان كه مردمانش تركى زبان و تابع تركمان و قديماً شهر كوچكى بوده و فترت مغولى خرابش نموده.
سِجاف ـ (ق) پرده و بالخصوص پرده اى دو پارچه كه در ميان آنها فرجه بوده و هريكى به يك سمت در برود و يا درى كه پرده همچنانى داشته باشد، و اينكه اهالى ما در معنى فراويز[ر.م] استعمال مى نمايند، مأخذى ندارد.
سجاكند; سجاكنده ـ (چو دماوند و برازنده) مردم مكمّل و مسلّح.
سَجام ـ (ق) سرماى سخت.
سجانيدن ـ (چو رَسانيدن و تِراشيدن) عقيم و نازاد شدن و چيزهاى گرم را سرد كردن و به سبب سرماى سخت از حال خود برگشتن.
سجاوند ـ (چو دماوند) معرّب سگاوند[ر.م].
سَجاهَر ـ (ق) شبيه و قرين و رجوع به «كشخان» شود.
سجاييدن ـ بر وزن و معنى سجانيدن.
سجد ـ (چو نمد) سرماى سخت.
سجده ـ ]سر بر زمين نهادن و نام سوره اى از قرآن است و آن سى آيه است(لغت نامه دهخدا)[.
سجر ـ (چو صبر) موضعى است از حجاز.
سجز ـ (چو هند) نام ديگر سجستان]سيستان[.
سجستان ـ (به كسر اوّل و ثانى و سكون ثالث) رجوع به «سيستان» نمايند.
سجع ـ (چو دفع) به عربى، آواز كبوتر و برابر كردن آخر كلمات است در كلام نثر، همچو: گل و مُل و بلبل و سنبل و مانند اينها و كلام همچنانى را نيز گفته و خود اواخر كلمات را نيز گويند، همچو قافيه در كلام منظوم، چنانچه خود آن كلام را «مسجّع» گفته و اين چنين عمل را «تسجيع» خوانند.
سجك ـ (چو سَبُك) دوراغ[ر.م] و اسگرك[ر.م] و انگشتر بازى.
سجل ـ (چو هند) ترپ [ر.م] و سِجِلّ[ر.م] و (چو صبر) سِجِلّ و مردم سخى و پستان بزرگ و دلو پر از آب و يا قسم بزرگ از آن و يا دلوى كه آب داشته باشد، كم باشد يا بسيار، و دلو خالى را نگويند و (به تشديد آخر و ضمّ اوّلَين و يا كسر آنها) كتاب بزرگ، خصوصاً كتاب حكم و دفتر قاضى و ورق و صفحه و سند و قباله و عهدنامه مهر شده و كاتب و نويسنده و بالخصوص نام يكى از كُتّاب حضرت نبوى(صلى الله عليه وآله)و نام مَلَكى هم هست.
سجلاب; سجلات; سجلاط ـ (ق) ياسمن و چيزى است از پشم كه زن به كجاوه مى اندازد و يا جامه كتان منقوش است، گويا كه نقش آن حلقه انگشتر است.(يونانى يا عربى)
سجن ـ (چو كفن) سرماى سخت.
سجيدن ـ (چو كَشيدن) سرماى سخت شدن و سرما خوردن.
سجيل ـ (چو جليل) سفت و سخت و نوبه و نصيب و دراز و طويل و(به كسر اوّلَين و تشديد ثانى) نام دنيا و سنگ سخت و يا كوهى است در آسمان و سنگى است مانند كلوخ كه معرّب «سنگ گل» باشد و يا گلى است كه از آتش دوزخ پخته شده و در آن نام هاى آن گروه نوشته باشد و در شرح قاموس[ر.ض] در ترجمه آيه(تَرْمِيهِمْ بِحِجارَة مِّنْ

صفحه 466
سِجِّيل)(فيل، 4) گفته: يعنى از سجلّ و نوشته; يعنى مى اندازند ايشان را به سنگ هايى كه نوشته شده است از براى ايشان اينكه شكنجه كرده مى شوند با آنها و اين ظاهرترين تفسيرها است زيراكه از كتاب خدا دليل هست بر اينكه ايشان نوشته دارند: (كَلاّ إِنَّ كِتابَ الْفُجّار لَفِى سِجّين * وَ مَاأدْرَيكَ مَا سِجِّينٌ * كِتَابٌ مَرقُومٌ )(مطفّفين، 7ـ 9) و سجّيل هم به معنى سجّين است.(عر)
سجيم ـ (چو دِلير) ريسمانى كه به شدّت تابيده باشند.(كى)
سجين ـ (چو امير) محبوس و (به كسر اوّلَين و تشديد ثانى) هميشه و سخت و جايى است كه نوشته تباه كاران در آن است و رودى است در دوزخ و يا سنگى است در طبقه هفتم زمين و هم گودى اى است كه در بن درخت خرما مى كنند تا آب بدان برسد و رجوع به «سجّيل» هم شود.(عر)

آيين ششم

(در ]حرف[ سين سعفص با جيم پارسى)
سچ ـ (چو كج) رخساره و(چو رخ) سرين و كفل.
سچاكند ـ (چو دماوند) مردم مكمّل و مسلّح.
سَچام ـ سرماى سخت.
سچاهر ـ (چو سراسر) شبيه و قرين.
سچقان ـ (چو دلدار) موش.(كى)
سچقان ئيل ـ سال اوّل دور اثنى عشرى تركان و رجوع به «دور» نمايند.
سَچُك ـ بر وزن و معنى سجك با جيم ابجدى.

آيين هفتم

(در ]حرف[ سين سعفص با حاى حطّى)
سحاب ـ (چو كباب) ابر بارنده و يا مطلق ابر و نام شمشيرى است از ضرار ابن خطّاب]از صحابه[ و در اصطلاح اكسيريان، زيبق ]جيوه[ است.(عر)
سحار ـ (چو عطّار) ساحر و سحرخيز و هم ولايتى است از عمّان كه سُكّانش]ساكنانش[ عرب و اكثرشان خارجى مذهب و هوايش نسبت به ساير بلاد عمّان بهتر است.(عر)
سحبان ـ (چو دستان) مرد برّنده كه هرآنچه به دستش آيد ببرّد و هم نام مرد بليغى است مشهور كه در بلاغت ضرب المثل است]سحبان بن زفر بن اياس الوائلى از باهله كه شهرت او از جاهليّت آغاز شد و قسمتى از زمان اسلام را ديده است(لغت نامه دهخدا)[.(عر)
سحر ـ (چو شتر و قمر) ماقبل صبح و آخر شب و يا سدس آخر آن و يا ثلث آخر آن كه به پارسى «پگاه» و «پگه» ]گويند[ و (چو تند و قلب) شُش و ريه و ميان پشت يا سينه و محل حروف حلق و مخرج آنها و (چو هند) افسون و عملى از كلام و كتابت و غيرهما كه منشأ ضرر انسانى بوده و در عقل و قلب و بدن او احداث ضررى نمايد كه به پارسى «جادو» و «فرهست»]گويند[ و به جهت تضمّن مضرّات كثيره و اخلال آسايش عامّه كه سدّ طرق آنها محل توجه عمده ديانت اسلاميّه است، تعليم و تعلّم تمامى اقسام آن از منهيّات مغلّظه دينيّه مى باشد مگر اينكه مستند به پاره اى ملاحظات و اغراض صحيحه باشد كه در موارد همچنانى به جهت اهميّت صلاح موردى بر فساد نوعى، ياد گرفتن و ياد دادن آن مأذون و مباح بلكه در بعضى واجب مى باشد به شرحى كه در كتب دينيّه نگارش يافته.(عر)
سِحرباز ـ ساحر و جادوگر.
سِحر بنان ـ (به سكون راء) مردم خوش نويس و (به كسر آن) خط بسيار خوب و مطلوب.
سِحرِ حلال ـ سخنان فصيح و بليغ و نام ديوان اهلى شيرازى]شاعر قرن 10هـ[:
]خنديد گل و غنچه شكفت و چمن آراست *** آن غنچه پژمرده كه نشكفت دل ماست[. سحرخوان ـ (چو خِشمناك) جادوگر و ساحر و (چو قلمدان) خروس و بلبل و قُمرى و سالك صبح خيز.
سَحَرخيز ـ مردم صبح خيز.
سحرور ـ (چو منصور) نوعى از مرغ صحرايى است.(عر)
سحق ـ (چو تند و شتر) دورى و (چو عهد) ابر تُنُك و جامه كهنه و سابيدن و كوفتن و بالخصوص ماليدن زن است فرج

صفحه 467
خود را به فرج زنى ديگر به قصد تهييج شهوت كه به پارسى «موخ» گويند و از منهيّات اسلاميّه است و گمان قوى آنكه به همين معنى هم به وزن عَهد بوده و اينكه به ضمّ اوّلش خوانند، غلطِ مشهور است.
سحنا ـ (چو صحرا) لون و هيئت و نعمت و نازك اندام.(عر)
سحنه ـ (چو دهره و طلبه) سحنا[ر.م] و هم موضعى است مابين بغداد و همدان.(عر)
سحور ـ (چو تنور) چيزى كه در آخر ليالى روزه مى خورند و (چو هبوط) خوردن آن است.(عر)
سَحيلِس ـ اذخر[ر.م].(سر)

آيين هشتم

(در ]حرف[ سين سعفص با خاى ثخذ)
سخ ـ (چو رخ) خوب و خوش و خوشى و (چو بد) لگام ]افسار[ و سخت و چرك بدن و جامه.
سخا ـ (چو قضا) سخاوت و هم به نوشته مراصد[ر.ض]، ناحيه اى است در مصر كه قصبه آن است.(عر)
سَخاخ ـ (ق) زمين نرم.
سَخار ـ (ق) گياهى است تلخ و بدبو و پُرشاخ و شبيه به اذخر[ر.م].
سخال ـ (چو چنار) جمع سخله[ر.م] و موضعى است در يمامه ]در جزيرة العرب[.(عر)
سخالتين ـ (ل) رجوع به «بحر اوقوچقا» شود.(عر)
سخاله ـ (چو كَناره) سونش[ر.م].
سخاوت ـ (ر.ف) كه مطلق عطا و كرم و بالخصوص عطا كردن بى سؤال است.(عر)
سِخاهر ـ غلط «سه خواهر» است.
سخت ـ (چو تخت) درشت و بخيل و غايت و نهايت و تنگ و دشوار و فراوان و بسيار و محكم و استوار و ماضى قريب از سختيدن[ر.م].
سخت بازو ـ مردم توانا و قوى هيكل و صاحب حمايت.
سخت لگام ـ اسب سركش و مردم گردنكش.
سختانه ـ (چو مردانه) سخن زشت و درشت.
سختن ـ (چو رفتن) سخيدن [ر.م].
سختو ـ (چو برزو) مبار[ر.م] و آلت تناسلى.
سخته ـ (چو تخته) اسم مفعول و ماضى بعيد از سختن[ر.م].
سختى ـ (چو تندى) سختو[ر.م] و (چو يَخنى) سخت بودن.
سختى ديوار دهر ـ آفتاب و حوادث روزگار.
سختيان ـ (چو بدحساب) تيماج[ر.م].
سخج; سخچ ـ (چو صفت) تنگى نفس.
سخر ـ (چو قمر) مخفّف سخار[ر.م] و (چو مدّت) تره اى است در خراسان و (چو شتر و قمر و قند و تند) ريشخند كردن است و تكليف بى مزد و تكليف كردن به امرى كه نمى خواهد.(عر)
سخره ـ زبون و زيردست و كار بى مزد فرمودن و به عربى، (چو لُمَزَه) كسى كه به ديگران استهزا كند و (چو پُسته) كسى كه مسخّر گردد به هركسى كه بر وى غالب آيد و كسى كه ديگران بر وى استهزا كنند و هم اسم مصدر از تسخير و مسخّر كردن است و آيه سخره در اوايل سوره اعراف:(إِنَّ رَبَّكُمُ اللهُ الَّذِى خَلَقَ السَّموَاتِ وَالاَْرْضَ فِى سِتَّةِ أَيّام ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ)(اعراف، 54) و به پارسى، مجرگ]ر.م [را گويند.
سخرى; سخريّه ـ (به ضمّ اوّل و كسر آن و به كسر ثالث و تشديد ياء) ريشخند و استهزا كردن.(عر)
سخش ـ (چو سخت) هر چيز كهنه، خصوصاً لباس و (چو خَجِل) اسم مصدر از سخيدن [ر.م].
سَخلات ـ (ق) گل ياسمن.
سخن ـ (چو شتر و زحل و كفن) به معنى معروف كه به عربى«كلام» و «حرف» و به پارسى«چنگ»]گويند[.
سخن پرداز ـ واعظ و ناطق و فصيح و بليغ.
سخن پيمودن ـ سخن گفتن.
سخنِ جُور ـ سخن دل شكن و بى لطافت.
سخن چين ـ غمّاز و مفسد.
سخنِ دل فروز; سخنِ دل فروش ـ موعظه و نصيحت و سخنان خوب.
سخنِ زَمهرير ـ سخن خنك و بى مزه و فسرده.

صفحه 468
سخن زن; سخن سنج ـ شاعر و قصّه خوان و سخن فهم و افتراگو.
سخنِ سنگ ـ سخنى كه بر گوش گران آيد.
سخون ـ (چو زبون) سخن.
سخيدن ـ (چو رَسيدن) آزمودن و سنجيدن و محكم بودن و نمودن.
سَخير; سخيره ـ (ل) زاگ احمر[ر.م] و دوايى است تلخ و مقوّى معده.(سر)
سخيس ـ (ل) درخت مصطكى[ر.م].(نان)
سخينا ـ (ل) مصطكى[ر.م].(نان)
سخينوش ـ (ل) اذخر[ر.م] و مصطكى[ر.م].

آيين نهم

(در ]حرف[ سين سعفص با دال ابجدى)
سد ـ (چو بد) عدد معروف كه غالباً به جهت عدم اشتباه به سدّ عربى ـ كه با دال مُشدّد است ـ سين آن را تبديل به صاد نمايند و به عربى، (چو دِقّ) كلام صحيح و (چو مُدّ) سايه و وادى و ابر سياه و سنگستان [ر.م] و سنگ هايى كه آب در ميان آنها بماند(جمع: سِدَدَة) و هم جمع اَسَدّ به معنى راستكار مايل به حق است و (چو مُدّ و حقّ) عيب (جمع: اَسِدَّة) و اصلاح و استقامت و توثيق و محكم كردن و كوه و فاصله ميان دو چيز (جمع: اَسداد) و سد بدين معنى را به پارسى «ترى» ]گويند[.
سدّ اسكندر ـ يا سدّ يأجوج و مأجوج; علاوه بر آنچه در «دربند» اشاره نموديم، سدّى است كه در 3460 هبوطى در باب الابواب]باكو[ كه سرحدّ ملك خزر است، از طرف ذوالقرنين تأسيس يافته و در ميان دو كوه واقع است و ترجمه اجمالى آن به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، چنان است كه در سال مذكور بعد از تسخير مغرب زمين و افريقيه و اوروپا موافق آنچه در «اسكندر» ذوالقرنين مذكور افتاد، متوجّه اقصاى بلاد مشرق گشته و سكنه آن بلاد از اذيّت و آزار اولاد يأجوج[ر.م] و مأجوج[ر.م] بدنهاد استغاثه به درگاه وى بردند كه: اين گروه در هر سال از ميان دو كوه بيرون شده و به هدم و قتل و نهب اموال و حمل اثقال اشتغال نموده و آنچه از زراعات ما را كه سبز باشد خورده و هرآنچه را كه وقت درو آن رسيده باشد با خود مى برند، پس اگر سدّى كه مانع از عبور ايشان باشد در ميان اين دو كوه بسته شود كمال عنايت خواهد شد. پس ذوالقرنين فرمود كه مرا حاجت به اهالى نيست بلكه با مردان كارآزموده دستيارى نماييد. آنگاه فرمود تا ميان آن دو كوه را حفر كرده و با سنگ خارا بنياد آن سد نهادند و چون با زمين مساوى شد از آهن و مس و برنج و خشت كرده و بر روى هم گذاشتند تا با سر آن كوه مساوى گرديد. پس روى گداخته در شكاف هاى سد ريخته و گداختند تا همه يك پارچه شد و يأجوج و مأجوج را مجال خروج نماند. و طول آن سد چهار هزار قدم و عرض آن 65 ذراع و 1500 ذراع هم ارتفاع داشت. و به عقيده بعضى مورّخين، اين همان سدّ باب الابواب است كه نوشيروان عادل ]پادشاه ساسانى در قرن 6 م[ به عمارتش پرداخت. و بعضى بناى اين سد را جز در باب الابواب دانسته چنان كه گفته اند در 228 هجرى واثق ابن معتصم عباسى، سلام ابن حماى را با پنجاه هزار مرد به تفحّص سدّ ذوالقرنين مأمور ساخت و او از بغداد به شيروان [در كشور آذربايجان ] آمده و از آنجا عازم باب الابواب بوده و از دربند مذكور 53 روز طى مسافت كرده و به كنار سد رسيده و آن را موافق شرح مذكور ديدند. پس از آنجا دوماهه به سمرقند ]در ازبكستان[ عودت نموده و تصميم سفر بغداد دادند. گويند بعد از 28 ماه در بغداد به خدمت واثق رسيده و شرح حال را باز نمود و رجوع به «اسكندر» ذوالقرنين هم نمايند.
سدپا; سدپاى; سدپايه ـ هزارپا.
سدّ چين ـ يا ديوار چين; به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، از اعاظم مصنوعات بشريّه كه طولاً 1500 ميل و ارتفاعاً 25 قدم و ضخامتاً 20 قدم و سطح بالايى آن جاده وسيعى است به طورى كه شش سواره پهلوى هم راه توانند رفت و همين سد در 5347 خلقى

صفحه 469
ـ مطابق 247 مقدّم ميلادى ـ از خوف تجاوز و هجوم مغول و منجوق تأسيس يافته و از روى زمين تا شش قدم بالا از سنگ هاى تراشيده چهارگوشه بوده و بالاتر از آن از آجر و غيره مى باشد و ازآن رو كه عاقبت بازهم مغول و منجوق مستولى تمامى بلاد چين بوده و به مقصد خود از تأسيس آن سدّ سديد موفّق نگرديدند، با آن طاغيان اتحاد كرده و دولت بزرگى تشكيل دادند. و در بناى سدّ مذكور چهار و پنج مليون مزدور على التوالى در مدت ده سال كارگر بوده و چهارصدهزار از آن جمله در اثناى عمل تلف گرديدند و چنانچه در سايه آن اهتمامات فوق الغايه كه در استحكام آن به كار رفته تا حال صحيح و سالم مانده و خلل متطرّق آن اساس نگرديده هكذا پايدارى چندهزار ساله آن در آتيه هم مقطوع بوده و دور از شبهه مى باشد. و در ناسخ التواريخ[ر.ض] گويد: در 4381 هبوطى ـ مطابق 1204 مقدّم ميلادى ـ كه سال 15 جلوس ديبى، پادشاه چين، بود كار آن مملكت از تركتاز مغول و تاتار به خرابى كشيده و رنج هاى ديبى در كار حرب مفيد نيفتاد. التان خان، فرمان گذار ختا]ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين[، را پيغام داده و طلب داشت و مقرّر است كه سلاطين ختا را به لقب التان خان گويند. پس التان خان به درگاه ديبى آمده و با حضور امناى دولت در كار خرابى مملكت و تعدّى مغول و تاتار مشورت كرده و عاقبت بدان رفتند كه بايد سدّى سديد در سرحدّ مملكت برآورده و سپاهى درخور نگهبان نمود كه عبور لشگر و بيگانه از آن محال باشد. پس مهندسان دانشور از اطراف كشور حاضر و از مردمان مملكت ـ كه صغيراً و كبيراً 600 كرور بودند ـ يك ثلث ايشان را به جهت مزدورى اين مهم منصوب داشتند. آنگاه به مباشرت التان خان از ساحل درياى جورجه تا كنار رودخانه قراموران[در تركستان ] بنياد ديوارى كرد كه مغولان آن را اتكوده گفته و تركان بوقورقه گويند و طولش 1500 ميل بوده و چندان عرض داشت كه شش سوار در فراز آن با هم بازى توانسته و به يك رشته اسب تازى توانند نمود و ارتفاعش هيجده ذراع و در اين مسافت بعيده همه جا اراضى رخوه ]سست[ را فروبرده و به زمين سخت رسانده و بناى ديوار را با سنگ و آهك محكم برآوردند تا مساوى زمين گشت. پس با گچ و خشت پخته مرتفع ساختند و در هر صد ذرع فاصله برجى مربّع و محكمى افراخته و دروازه ساختند بدان استوارى كه تاكنون پايدار است. على الجمله مدت پنج سال بى آنكه مردم هيچ گاهى از كار بنشينند، اين مهم انجام يافته و دو كرور مردم دلاور ـ كه قوم اونكقوت هم از آن جمله بودند ـ به حراست آن بنيان مأمور گشتند كه هرگز دروازه ها و بروج آن را خالى نگذارند. پس ديبى بعد از پرداختن اين امور تمامى ممالك محروسه را به 36 قسم معيّن كرده و در هر قسمى حاكم عادلى بگماشت تا مهمّات رعيّت را به خوبى فيصل دهد و براى آنكه مبدأ سخن در تاريخ چين خود ديبى بوده و كسى از پيشينيان را حكايت نكنند، بفرمود تا كتب تواريخ سابقه را از هرجا به دست آورده و سوخته و علماى تاريخ را هم كه اخبار گذشته را نيكو به ياد داشتند به قتل رسانيدند.
سدّ ذوالقرنين; سدّ يأجوج و مأجوج ـ سدّ اسكندر]ر.م [است.
سدا ـ (چو ادا) آواز، خصوصاً آنچه در كوه و گنبد و امثال آنها پيچد و برگردد و باز همان شنيده شود و آن را «برخان» هم گويند.
سداب ـ (چو گلاب) توانايى و قدرت و قوّت و هم يكى از جمله حشايش معروفه كه به فرموده بعضى از ارباب فن، به نام برّى و بستان و جبلى يا كوهى به سه قسم مقسوم و هم به عربى يا يونانى «فيجن» و به پارسى «پيم» و به فرانسه «رو» و به لاتينى «روتا» و در تنكابن و ديلم [گيلان ] «نيم» و به هندى «سانول» و «ساترى» و در بنگاله «تتلى» و به لغتى ديگر «زرنجى» و به يونانى «روته پِگانون» نيز گويند. اما تابستانى آن از درخت انار، كوچك تر و تا به دو ذرع و پُرشاخ، و برگ آن ريزه و بدبو و بسيار سبز و گويا غبارى

صفحه 470
بر آن نشسته و گل آن زرد و تخم آن در غلافى و سه عدد به شكل مثلّث به هم پيوسته و مُسقط جنين، و بوى سير و پياز و قوه باه را دافع و در قولنج و درد مفاصل نافع و كشنده كرم امعا مى باشد. و اما برّى ـ كه به عربى «حزا» نيز گفته و برگ آن باريك تر و كم شاخ تر و بدبوتر از بستانى است ـ به سموم قتّاله اقرب و چهار درم آن كشنده تر از دفلى]خرزهره[ به حرارت و سوزش اندرون و رنگ رو سرخ گرديده و چشم ها برآيد و مورث ايلاووس[قولنج ] و حبس البول گردد و عصاره آن قتّال و باعث رعاف[خون ريزى بينى ] قوى بوده و چون آن را بر آهن و آبگينه بمالند، مانع از زنگ گرفتن آنها گردد. و اما سداب كوهى، چيزى در وصف آن در كتب فن به نظرم نيامد. و بعضى از معاصرين گويد: سداب ـ به قول مطلق ـ اگر به مقدار زياد داده شود، سبب تحريك شديدى در معده و امعا شده، سيلان بزاق و نفخى در زبان و تشنّج سخت در رحم گردد كه گاهى سبب سقط، تواند شد با هذيان و اختلال مشاعر و ضعف عمومى و بَرد اطراف و بالاخره سردى تمام بدن عارض مى شود و در پزشگى نامه]ر.ض [فرمايد: سداب از عوامل محرّك معده و مقوّى اعصاب و معرّق و ضدّ تعفّن و دافع ديدان ]كرم ها[ و مدرّ حيض و مسقط جنين، و مستعمل در طب عبارت از سداب معطّر مى باشد كه گياهى است در بستان ها زراعت شده و ارتفاع ساقه آن از دو تا چهار قدم مى باشد.
سداب اغريا ـ (ل) افنان سر[ر.م].(سر)
سداب برّى; سداب بستانى; سداب جبلى; سداب كوهى; سداب معطّر ر سداب.
سدانيه ـ (چو علانيه) نام يكى از دهات بلخ كه از زمان منوچهر[هفتمين پادشاه پيشدادى ] تا زمان اسلام از موقوفات نوبهار]نام بتخانه اى است[ بلخ بوده و متولّى آن را برمك مى ناميده اند]رجوع به «برمك» هم شود[.
سداهرا ـ (چو طباطبا) مرغى است كه به جز لاهور ]در پاكستان[ در جاى ديگر نمى باشد.
سدپايه ـ رجوع به تركيبات «سد» شود.
سدر ـ (چو خَجِل) دريا و متحيّر و مبهوت و (چو هند و شتر و شكم) جمع سدره [ر.م] و (چو شدّت) نام يكى از بازى هاى اطفال و (چو قمر) تحيّر و خيرگى بصر و در اصطلاح اطبا، حالتى است كه منشأ بُهت و طنين گوش و ظلمت بصر و گرانى سخت در سر بوده و گاهى مزيل]زايل كننده[ عقل هم باشد و (چو هند) درختى است معروف كه به پارسى «كنار» و به هندى «بير» گفته و ميوه اش را هم به عربى «بنق» ناميده و برگ آن غسول است كه سر و بدن را بدان شسته و در پاره اى موارد به عوض صابونش استعمال نمايند و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد: برّى آن پُرخار و ثمر آن كوچك تر و خوش بو و چاشنى دار به شكل سنجد و بعد از رسيدن سرخ و زردرنگ مى گردد و بستانى آن كم خار و ثمرش بزرگ تر و لذيذتر و شيرين و خوش بوتر و در اكبرآباد]آگره در هند[ و شاه جهان آباد]در هند[ خوب و شاداب و بزرگ و باليده تا به قدر زردآلو و آلوچه مى باشد و فراوان و ارزان و در بلاد گرمسير به هم مى رسد و مراد از سدر مطلق برگ ساييده آن است.(عر)
سِدرا ـ بالنگ.(سه)
سدره ـ (چو سركه) يك دانه از درخت سدر كه جمع آن سِدْر، سِدَر، سُدُر، سُدور، سِدْرات، سِدَرات، سِدِرات مى باشد.(عر)
سدرة المنتهى ـ كه در جزو آيات معراج از سوره مباركه والنّجم مذكور است، به نوشته قطرالمحيط]ر.ض [و شرح قاموس[ر.ض]، درختى است در آسمان هفتم و به نوشته تفسير بيان السعادة[ر.ض] و مجمع البيان[ر.ض]، بعد از تلخيص روى هم رفته كلماتشان، شجره طوبى و شجره نبوّت و عبارت از درختى است در يمين عرش در بالاى آسمان هفتم در انتهاى عوالم و مقامات امكان كه احكام و تقادير نازله و علم ملائكه و اعمال و ارواح صاعده بدان منتهى شده و هر كسى و هر چيزى كه مقيّد به قيد حدود باشد، از آنجا تجاوز نكند، كه «منتهى» محل نهايت و موضع انتها است و از همين راه بود كه جبرئيل در آن مقام فرمود كه اگر به قدر سر انگشتى نزديك تر رفتمى، سوختمى و «سدره» ناميدن درخت همچنانى كه مجرّد نور و در انتهاى مقامات

صفحه 471
امكان است، از آن راه است كه آنجا مجرّد وحشت و محض دهشت و حيرت است كه يكى از معانى «سدر» مى باشد.(عر)
سدره نشينان ـ ملائكه مقرّبين است.
سدكام ـ (چو فرهاد) از روى ضرورت چيزى از ديگرى طلب كردن و با كاف پارسى، درگاه است.
سدگاه ـ (ق) درگاه.
سدگيس; سدگيش ـ قوس قزح]رنگين كمان[.
سدم ـ (چو قلم) اندوه با ندامت و (چو سبك) آخرين عدد صد.
سدوس ـ (چو عروس) نيله[ر.م].
سدوم ـ (چو ستون) نام دارالسّياسه بهرام گور]پانزدهمين پادشاه ساسانى در قرن 5 م[ بوده كه چون در آنجا مى نشسته به قتل هركسى كه اوّل به نظرش آمدى فرمان دادى تا آنكه روزى اعرابى را ديده و به كشتن وى اشارت داد. اعرابى سبب پرسيد. گفت كه ديدن تو مرا نامبارك است و گفت كه ديدن تو هم مرا شوم افتاد. بهرام متأثّر گرديده و آن آيين منحوس را موقوف داشت و (چو هبوط) حاكم ظالم و نام قاضى شهر لوط(عليه السلام) كه فتوى به جواز لواط داده بوده و هم نام يكى از قراء لوط(عليه السلام) كه به نوشته برهان قاطع[ر.ض]، مياه و اشجار آن بسيار بوده و در اين زمان مقلوب گرديده و در زمين آن گياه و علف نروييده و مفروش به سنگ هايى است كه گويند بر قوم لوط باريده بوده است و در مراصدالاطلاع[ر.ض] گويد: سدوم از اعمال حلب و يكى از بلاد معروفه و معموره قوم لوط(عليه السلام) بوده و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: سدوم نام پنج ناحيه از اراضى وسيعه موسومه به عدور يا عمور از ارض كنعان مى باشد كه چهار ديگر هم به ادوم و سبا و صاعير و بارع مشهور و جملتان آن نواحى خمسه در قرآن مجيد به نام مؤتكفات مذكور و حضرت لوط(عليه السلام) در 3558 خلقتى ـ مطابق 2036 مقدّم ميلادى ـ به تمامى آنها مبعوث گرديد، ليكن مواعظ و نصايح آن حضرت كارگر نيفتاده و به جهت عدم انزجار از شنايعى كه قبلاً ارتكاب داشتند، مستحقّ عذاب الهى شده و خودشان هلاك و تمامى ممالك مذكوره ايشان كه در جاى درياى معروف به بحر لوط بوده اند، خراب گرديدند.
سده ـ (چو جثّه) درب خانه و سايبان بالاى آن و چيزى كه داخل خيشوم ]قسمت داخلى بينى[ و توى بينى شده و از نفوذ چيزى ديگر كه از گلو به طرف بينى آمده و يا از بينى به طرف گلو رود مانع گردد(عر) و (چو مزه) درخت آغال پشه[ر.م] و آتش شعله كشنده و نام يكى از دهات اسپهان و يا به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، سه قريه متصل به يكديگر است از نواحى آن كه هر سه مشتمل بر باغات فراوان بوده و يكى پريشان و دويّمى بنى اصفهان و سيّمى خوزان نام دارد و گويا بدين معنى مخفّف «سه ده» باشد و بالجمله سده نام جشنى هم هست كه پارسيان در روز دويّم يا دهم بهمن ماه معمول داشته و خود آن روز را نيز گويند و كيفيت اين جشن چنان است كه پارسيان در اين روز جشن كرده و آتش افروخته و سلاطين ايشان مرغان و جانوران صحرايى را گرفته و دسته گياهى بر پاى آنها بسته و آتش در آن گياه زده و در هوا و صحرا سر دادندى. و واضع اين جشن كيومرث پيشدادى]نخستين پادشاه پيشدادى[ بوده كه چون سه تن از اولاد او در اين روز به حد رشد رسيدند، همه ايشان را كدخدا كرده و بدان روش جشن كرده و آن جشن يا خود آن روز را بدين اسم مسمّى داشتند و يا ازآن رو كه عدد اولاد آدم در همين روز به سَد رسيد، آن را جشن كرده و بدين نام اختصاص يافت و يا به مناسبت آن است كه فاصله ميان آن روز و نوروز سلطانى پنجاه شب و پنجاه روز است. و بعضى گويند كه واضع اين جشن هوشنگ]دوّمين پادشاه پيشدادى[ ـ كه پسر سيامك ]فرزند كيومرث پيشدادى[ و يا پسر چهارمينِ حضرت ابوالبشر(عليه السلام) است ـ مى باشد بهواسطه آنكه با سَد كس به كوه اصطخر فارس رفته و در آنجا مارى ديد و چون هرگز مار نديده بود تعجّب كرده و گفت: جميع جانوران مطيع ما، آدميان، هستند الاّ اين جانور كه اطاعت ما نمى كند. پس سنگى به جانب مار انداخته و آن سنگ خطا كرده و بر سنگ ديگر خورده و آتش از آن برخاسته و بر خس و خاشاك افتاده و مار را بسوخت و چون تا آن زمان از سنگ

صفحه 472
آتش ظاهر نشده بود، هوشنگ از هوش رفته و بعد از افاقت با سه تن همراهان خود بسيار شاد شده، گفتند: اين نور خدا است كه دشمن ما را هلاك كرد. پس به سجده رفته و آتش را قبله خود نموده و شيوه آتش پرستى در ميان پارسيان شيوع يافت و ازاين رو در همان روز جشن بزرگى كرده و شب آن را «شب سده» نام داده و خود آن جشن را هم «جشن سده» نام كردند، كه «سده» به لغت ايشان آتش بلندشعله را گويند و يا بهواسطه سد تن بودن همراهان وى بوده است. و به هر تقدير كلام حكيم فردوسى هم تصديق مى نمايد كه واضع جشن سده هوشنگ بوده است:
«شب آمد برافروخت آتش به كوه *** همان شاه در گرد شاه آن گروه
يكى جشن كرد آن شب و باده خورد *** سده نام آن جشن فرخنده كرد
ز هوشنگ ماند اين سده يادگار *** بسى باد چون او دگر شهريار» و به زعم بعضى، وضع اين جشن سده منسوب به فريدون]ششمين پادشاه پيشدادى[ است كه پس از تسلط بر ضحّاك]شخصيت پليد اسطوره اى[ كسان او را نيز به فراخور حال هريك سياست مى كردند تا آنكه ارمائيلنام، طبّاخ وى، را كه مردم را كشته و مغز سر ايشان را بدو دادى، گرفته و خواستند كه سياستى شديدتر در حق او معمول دارند. طبّاخ عرضه داشت كه هر روز يكى از آن دو كس را كه به من مى دادند تا مغز سر ايشان را به ضحّاك بدهم، آزاد كرده ام و اينك آزاد كردگان من پناه به كوه دماوند برده اند. بايد در مقابل اين مردمى پاداش نيك به من عنايت شود. فريدون با لشگر خود در شب متوجه آن كوه شدند كه ايشان را به شهر آورند. راه را گم كرده و بفرمود تا آتش ها برافروختند. پس آن مردم گريخته به طرف آن آتش متوجه شده و گروه انبوهى از آزاد كردگان آن طبّاخ گرد آمدند و ازاين رو فريدون در آن شب جشنى كرده و شادى ها نمود و آن طبّاخ را هم مِهمُغان نام داد، يعنى بزرگ گبران و ديگر هر سال در اين شب آتش افروخته و جشن كرده و آن را «جشن سده» نامند كه در زبان ايشان آتش بلندشعله را گويند.
سدى ـ (چو على) غوره خرما.
سِدير ـ مخفّف خطّى سه دير[ر.م].
سديس ـ (ل) قصر و كوشگ]كاخ[ سه گنبدى.
سديو ـ (ل) نام ديوى بوده كه انگشتر حضرت سليمان(عليه السلام)را دزديده بود.

آيين دهم

(در ]حرف[ سين سعفص با ذال ثخذ)
سُذاب ـ بر وزن و معنى سداب.
سَذوم ـ به نوشته بعضى، سدوم [ر.م] با دال ابجدى است.

آيين يازدهم

(در ]حرف[ سين سعفص با راى قرشت)
سر ـ (چو دل) كشميد[ر.م] و(چو دِقّ) جماع و نكاح و فرج و ذكر و اصل و نسب و روح و زمين محترم و مغز و باطن هر چيز و خطوط كف و پيشانى و اوّل ماه يا وسط آن و يا آخر آن (عر) و (چو رخ) ناودان و يشترم[ر.م] و رنگ سرخ و شراب برنج و نوعى از رقص شبيه به ارغشتك[ر.م] و قسمى از ماهى است خرطوم دار و به طول يك گز و كفش و موزه ]نوعى چكمه[ را هم گويند، خصوصاً آنچه از موى و ريسمان بافته باشند و (چو بد) خلاصه و زبده و زور و قوّه و اسب و سره [ر.م] و فوق و بالا و ميل و خواهش و فكر و خيال و بزرگ و رئيس و سردار لشگر كه در جمع آن «سران» گفته و هم به معنى معروف كه به عربى «رأس» و به فرانسوى «تِت»(tءte) و به پارسى «سار» و در جمع آن «سرها» گويند.
سرآخُر; سرآخور ـ اسبى كه بر سر همه اسبان مقدّم بندند.
سرآسيمه رآسيمه.
سرآل ـ (چو سردار) آدم متحيّر و سرگردان و هر چيز كه هميشه در گردش باشد، همچو: فلك و آسيا و امثال آنها.

صفحه 473
سرآمد ـ هر چيز بسيار نيكو.
سر آوردن ـ آخر شدن و به نهايت رسيدن.
سرآهنگ ـ قراول[ر.م] و شب گرد و عسس[ر.م] و مبارز و پهلوان و چاووش[ر.م] و خادم پادشاهان و كوتوال]ر.م [و قلعه بان و رئيس خوانندگان و نوازندگى و خوانندگى و دوبيت خوانى و تار گنده كه بر سازها مى كشند.
سر از شيشه تهى چرب كردن ـ حيله كردن و فريب دادن.
سرافراز ـ سرفراز.
سرافسار ـ ريسمانى كه بر يك جانب لجام و افسار چاروا بسته و بدان مى كشند.
سرانجام ـ آخر و سامان كار.
سرانداز ـ صوفيانه[ر.م] و دزد و خونى و بى اندازه و مردم كش و ناپاك و چست و چالاك و مقنعه و روپاك ]دستمال[ و سرافكنده و كسى كه از روى ناز و رخوت خرامان خرامان راه رفته و سر خود را به هر جانب حركت دهد و ستونى كه در پيش ايوان نصب كرده و سر چوب هاى ديگر را بر بالاى آن اندازند و فرشى كه در بالاى فرش هاى بزرگ به عرض خانه اندازند.
سر اندر زدن ـ متحيّر و متفكّر بودن و از ترس و بيم پنهان شدن.
سرانگشتى ـ نوعى از آش آرد و حنايى كه بر سر انگشتان گذارند.
سربار; سربارى ـ بارى كه بر سر گيرند و بسته كوچكى كه بر بالاى بار و بسته بزرگ مى گذارند.
سرباز ـ لشگر و پياده.
سرباك ـ سردار و صاحب رياست.
سر بتيغ خاريدن ـ گردن زدن.
سربداران ـ به فرموده احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، عنوان مخصوص حكام نيشابور و رستمدار]در مازندران[ و سبزوار بوده و تشكيل اين حكومت به طرزى عجيب به وقوع آمد، چنانچه در 1335 ميلادى ـ مطابق 736 هجرى ـ عبدالرزاقنامى از تجّار بيهق ضعف چنگيزيان را ديده و چهارصد فدايى بر سر خود جمع نموده و تشكيل حكومتى ديگر را نصب العين كرده و به جهت استحكام پيمان، كلاه خودشان را بر سر چوب دار آويخته و مى گويند كه تا اين پايه حاضر بوده و ابداً منصرف نخواهيم شد. پس خروج كرده و نخست شهر سبزوار را مسخّر نموده و نايل مرام گرديدند. پس اخلاف عبدالرزاق هم فى الجمله داراى اقتدار بوده و مدت 52 سال حكمرانى نمودند و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، عنوان يك طبقه از ملوك ايران است كه دارالملك]پايتخت[ ايشان سبزوار بوده و دوازده نفر از ايشان مدت 45 سال از 738 تا 783 هجرى در آن ديار حكمران بوده و اوّلشان امير عبدالرزاق ابن خواجه فضل الله و آخرشان كه به خدمت امير تيمور]نخستين پادشاه تيموى[ رسيده و دولت سربداران با وى منقرض گرديد، خواجه على مؤيّد بوده كه شهيد اوّل از علماى اثنى عشريّه كتاب لمعه دمشقيّه را به نام وى تأليف نموده است. و بالجمله ازآن رو كه محصّل ديوانى]مأمور جمع ماليات[ در تحصيل حقوق سلطانى بناى شرارت گذاشته و به تمنّاى شاهد و شراب افتاده و بزرگان آن ديار رنجيده و گفتند كه به مردى خود را بر سر دار ديدن هزار مرتبه بهتر است كه به نامردى مردن، بدين نام اختصاص يافتند.
سربخش ـ حصّه و قسمت و شخص باهمّت.
سر برآوردن; سر برتافتن ـ برگشتن و خروج كردن و ياغى شدن.
سر بر خط داشتن; سر بر خط نهادن ـ اطاعت نمودن و فرمانبر بودن.
سر بر زانو نشستن ـ فكر و مراقبت و غمگين نشستن و پشت خم گرديدن.
سربَرغ ـ جايى كه آب از چشمه و رودخانه در آنجا آمده و جمع شود.
سر بركردن ـ سر برآوردن.
سر بر كمر زدن ـ ديوانه و سودايى شدن.
سر برگرفتن ـ برخاستن و بيدار شدن و مسافر گرديدن.

صفحه 474
سر برنهادن ـ سكوت و ترك سخن كردن.
سربزرگ ـ ارباب شأن و عزّت و مردمان بلندمرتبه.
سربسر ـ مساوى و برابر.
سر بگريبان بردن ـ انديشه كردن.
سربها ـ ديه و خون بهاى آدمى و زرى كه به جهت استخلاص اسيران به حاكم مى دهند.
سربيل; سربيله ـ پيكان پهنى كه شبيه به بيل باشد.
سرپاس ـ سپر و خود]كلاه جنگى[ آهنى و محافظ و نگهبان و گرز گران و سردار شبانان.
سرپاش ـ عمود و گرز گران.
سرپايان ـ فوطه[ر.م] و شلوار و عمامه و دستار و خود]كلاه جنگى[ آهنى و هر چيز نرمى كه در زير آن دوزند تا سر را آزار نكند.
سرپرست ـ ناظم و خدمتكار و پرستار.
سرپز ـ كلّه و پاچه پز.
سرپنجه ـ پنجه دست و مردم زبردست و بى باك و مردم آزار.
سرپوش; سرپوشنه; سرپوشه ـ هر آنچه سر انسان و چيزهاى ديگر را بدان مى پوشند از مقنعه و سرپوش ديگ و سينى و غيره.
سرپيچيدن ـ نافرمانى كردن.
سرتاسر ـ همه و مجموع و جمله.
سرتُماج ـ سراغوش[ر.م].
سرتير ـ مردم فاضل و بزرگ و دانا.
سرتيز ـ مژگان و مردم تند و تيزمغز.
سرِ تيغ ـ روشنايى و سر كوه و شمشير.
سرجنگ ـ سرهنگ.
سرجوش ـ زبده و خلاصه و اوّل هر چيز و شوربايى كه در اوّل جوش از ديگ برآرند.
سرچكاو ـ بالاى پيشانى.
سرچكاوى ـ چيزى كه بر سر چيزى ديگر بستانند، چنانچه يك من كشمش خريده و يك عدد سيب و مشتى نخود و مانند آنها هم بر سر آن مى خرند.
سرچنگ ـ رنج و آزار و زه كونى[ر.م].
سرچيك ـ سرهنگ و سپهسالار.
سرخاره ـ چوبك پشت[ر.م] و سوزن و سنجاقى كه زنان به جهت زينت بر سر زده و يا بر مقنعه زنند تا نيفتد.
سر خاريدن ـ راغب شدن و لطف نمودن و تسلّى دادن و نگاه داشتن و مكر و حيله و تملّق نمودن و خجل شدن و بهانه آوردن و نااميد شدن و توقّف و درنگ كردن و تعلّل و اهمال ورزيدن و در جواب خصم عاجز شدن.
سرخر ـ علاوه بر معنى تركيبى خود، كنايه از مردم بى حيا و كسى كه در جايى نشيند كه لايق وى نباشد.
سر خواب ـ اوّل خواب.
سرخوار ـ (چو دلدار) شاعر و مردم ولى شعار و صاحب اسرار.
سرخوان ـ مسخره و نغمه كننده و پيش خوان كه پيش از ديگران خوانده، پس ديگران خوانند.
سرخوش ـ خوشحال و مست.
سرخيل ـ رئيس و مردم پيش قدم و بزرگ سواره ها.
سردار ـ امير لشگر.
سرداش ـ به نوشته درارى [ر.ض]، مردم امين و معتمد و سِرپوش.
سرداغ ـ جوش بره[ر.م].
سر در گريبان كردن; سر در گريبان فروبردن ـ متفكّر بودن و انديشه كردن.
سر در گليم ـ يكى از اقسام بازى است كه جمعى در جاهاى متفرقه خوابيده و هريكى چيزى بر سر خود كشند و شخصى ديگر مى ديده باشد. پس آن شخص سر در كنار شخصى گذاشته و آنهايى كه خوابيده بودند، جاى هاى خود را تبديل كرده و بازهم چيزى بر سر خود بكشند. بعد از آن شخصى كه سر در كنار نهاده بوده برخاسته و هريك از آن خواب كننده ها را به نام خودش بگويد. پس اگر درست گفته باشد، سوارش شده و ببرد تا سر او را در كنار گيرند و الاّ آن شخص او را بر دوش خود گرفته و به هرجا كه مقرّر

صفحه 475
است ببرد.
سر در نشيب كردن ـ خجل شدن و زوال در كار.
سر دست ـ بند و مفصل دست و بازو.
سرِ دست افشاندن ـ غضب كردن و ترك دادن و رقّاصى نمودن.
سردستى ـ عصا و چوب دستى و ماحضر كه زود ساخته و بياورند.
سردفتر ـ هر كس و هر چيزى كه مقدّم بر ديگران باشد.
سردور ـ سرعسس[ر.م].
سرراست ـ چيزى كه اصلاً كجى نداشته باشد.
سررسن ـ سبب و وسيله و مناسبت و مدّعا و مقصود.
سرِ رسن از دست رفتن; سرِ رسن گم كردن ـ مردن و سراسيمه شدن و به مقصود نرسيدن.
سرِ رسن يافتن ـ به مقصود رسيدن.
سر رشته; سرِ رشته از دست رفتن; سرِ رشته گم كردن; سرِ رشته يافتن ـ اِفراداً و تركيباً مانند «سر رسن» است.
سر زدن ـ سرزنش كردن و گردن زدن و بى رخصت و اجازه به جايى در آمدن و نافرمانى كردن.
سر زده ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از سر زدن[ر.م].
سر زردك ـ بومادران[ر.م].
سرِ زلف ـ عتاب و ناز و غمزه.
سرزمين ـ حد و سد ميان دو ملك.
سرزن ـ امر و فاعل از سر زدن[ر.م].
سرزنش ـ (ر) توبيخ و مذمّت و اسم مصدر از سر زدن[ر.م].
سرزيره ـ گياهى است خوش بوى.
سرسام ـ (چو بدنام) حيران و سرگردان و احمق و كودن و كثيرالنسيان و هم علّتى ]بيمارى[ است معروف كه به فرموده شرح اسباب[ر.ض]، ورمى است دماغى ]مغزى[ و يا در دور حجاب آن و يا در يكى از آنها و يا در مجموع آنها كه علامت آن صداع[سردرد ] و خنده و هذيان و خشونت زبان و سرخ مايل به سياهى بودن آن و تب دائم بوده و بعضاً سيلان اشگ هم مى باشد و علاج آن فصد]گشودن[ قيفال]رگى در بازو[ و تبريد دماغ و گذاشتن سركه و گلاب بر آن است و از شيخ ابوعلى نقل است كه به ورم سر ترجمه كرده و از طبرى هم نقل شده كه لفظ سرسام از «سر» به معنى معروف و «سام» به معنى ورم و مرض تركيب يافته و خودش هم فارسى است. و بالجمله چنانچه مصرّح به كلمات اهل فن است، ورم سرسام به نام حقيقى و غيرحقيقى به دو قسم بوده و اوّلى عبارت از همان ورم مذكور و دويّمى عوارضات آن است كه در استعمالات عامه، عوارضات همچنانى را نيز از قبيل هذيان و اختلاط عقل و اوجاع ]دردها[ شديده متولّده از ابخره ]بخارها[ متصاعده بر دماغ و مانند اينها «سرسام» گفته و «برسام» هم يكى از اقسام آن است و آن ورمى است كه بر حجاب مابين كبد و معده و يا قلب و معده طارى[عارض ] و علامت آن حركت و سكون ادوارى و علاج آن فصد باسليق]سياه رگى در بازو[ است.
سرسبز ـ پادشاه و صاحب دولت و كامگار و سرسلامت و درازى عمر و زندگى و تازگى عيش.
سرسد; سرسده ـ هركدام از اهل نظام كه رئيس صد نفر باشد.
سرسرا; سرسره; سرسرى ـ عقبه و سر كوه و انديشه و موهومات و اسب تيزرو و سخن بى فكر و بى فايده و كار عبث و بيهوده و مردم ارذل و فرومايه و سست گرفتن كارها و دقت نكردن در آنها.
سرسفره ـ سوراخ مقعد.
سرسم ـ (چو مرهم) مخفّف سرسام[ر.م].
سرسينه ـ چاه زنخدان]چانه[.
سر شاخ ـ (به كسر راء) بلندى دو جانب پيشانى و (به سكون آن) چوب درازى كه بام را بدان پوشيده و سرهاى آن از عمارت بيرون باشد.
سرشار ـ لبريز و لبالب.
سرشور; سرشوى ـ حجّام و سرتراش و گِل سرشورى.
سرشير ـ قيماق[ر.م].

صفحه 476
سرطويله ـ سر آخُر[ر.م].
سرعَسَس ـ سركرده جاسوسان و مفتّشان كه وقايع را به حكّام مى نويسند.
سرعَشر ـ علامت و نشانى كه در حاشيه قرآن به جهت هر ده آيه مى گذارند.
سرعطسه آدم ـ حضرت روح الله(عليه السلام).
سرغوغا ـ قراول[ر.م] و سرفتنه[ر.م].
سرفتنه ـ كسى كه باعث فتنه و آشوب و غوغا باشد.
سرفراز ـ نافذ و معتبر و ممتاز و گردنكش و سربلند و متكبّر و جاه و عزّت و اعتبار و دولت و نام روز سيّم ماه هاى جلالى كه در جدول «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
سرفرو ـ اطاعت و انقياد.
سركار ـ مدير و ناظم و رئيس و ناظر.
سركُحلى ـ هر چيز سياه، خصوصاً ابر تيره.
سركش ـ (ر) مردم عنود و مخالف و نافرمان و مغرور و صاحب قدرت و قوّت و ديرآشنا و هم نام مطربى بوده بى نظير ]در دربار خسروپرويز[.
سركل ـ (ر) هرآنچه از سر شاخ درخت تازه روييده باشد.
سركُلَه نهادن ـ برگزيدن و اعتبار كردن.
سركوب; سركوبه ـ سه تو[ر.م] و گرز گران و سرزنش و طعنه و طبل و نقّاره و مباشر و ضابط و حريف پرزور و قوى و شخصى كه در هر فن به ديگرى فايق آيد و بلندى اى كه بر خانه ها و قلعه ها مشرف شده و به جهت گرفتن قلعه از چوب و گل سازند.
سركوتا; سركوتاه; سركوته; سركوچك ـ مردم فرومايه و بى قدر و قيمت و معنى افرادى آنها به لغت زند، سخن مخفى و دارى است كه مقصّر را از گلو آويزند.
سرگذشت ـ حادثه و حكايت حال.
سرگر ـ (چو زرگر) كفش دوز و (چو دختر) كفش دوز و بوزه ساز ]شراب ساز[ و بوزه فروش.
سرگران ـ (چو هم زبان و دختران) جمع سرگر[ر.م] و (به كسر گاف) دردسر و ملامت و آدم متكبّر و خشمناك و مست وحيران.
سرگَردا ـ سرگيجه.
سرگردان; سرگردن ـ مدهوش و حيران و سرگيجه.
سرگرفته ـ دردسر و سرزنش و ملامت كننده.
سرگرم ـ مست و مدهوش.
سرگره ـ تسبيح و گرهى كه بر سر آن زنند.
سرگريت; سرگريته; سرگريد; سرگريده; سرگزيت; سرگزيته; سرگزيد; سرگزيده ـ (چو) بدترين و بدسليقه) هر چيزى كه از نقد و غيره به طريق جزيه از كفّار مى گيرند كه ايشان در امان باشند و يا به اسم ماليات و خراج از رعايا اخذ مى نمايند.
سرگُزين; سرگُزينه ـ آنكه كسان حاكم از گله اسب و گوسپند و غيره يكى را انتخاب كرده و بگيرند.
سرگشته ـ سرگردان.
سرگويش ـ سرمقاله و مقاله اساسى.
سرگيج; سرگيجش; سرگيجه ـ دوار و گرديدن سر كه در وقت برخاستن اندك زمانى سر به گردش آيد، چنانچه اگر چشم نپوشد و يا ننشيند بيفتد.
سرلاد ـ ديوار و سر آن.
سرلوحه ـ عنوان و ديباچه.
سرمامك ـ يك قسم از بازى است مر كودكان را كه شخصى را «مامك» نام كرده و يكى از كودكان سر در كنار وى نهاده و هريك از ديگران در گوشه اى پنهان شوند. پس طفلى كه سر در كنار مامك داشت برخاسته و در جستوجوى اطفال شود و اطفال هم از كنار و گوشه برآمده و يك يك دست بر سر مامك رسانند. پس اگر طفلى را پيش از آنكه دست بر سر مامك رساند گرفته، بر دوشش سوار شده و پيش مامك آيد و همان طفل مركوب سر در كنار مامك نهد و اگر نتوانست طفلى را بگيرد، همان خود سر در كنار مامك نهاده و بازى را از سر گيرد. و بعضى گفته كه در بازى سرمامك چشم يكى از كودكان را بندند و ديگران پنهان شوند و چشم او را بگشايند تا ديگران را پيدا كند و تا محل معيّنى بر او سوار شود و بعد از آن چشم طفل

صفحه 477
پيدا شده را بندند و باقى اطفال پنهان شوند و اين قسم را «چشم بندك» هم گويند.
سرماهى ـ (ر) ماهيانه اجير و نوكر.
سرمايه ـ (ر.ف) و رجوع به «مرابحه» هم شود.
سرمخار ـ (چو هم زبان) كنايه از تعجيل است، يعنى توقّف نكن و زود بيا.
سرمست ـ (ر) بيهوش و مست فوق العاده.
سرِ مو ـ (به كسر راء) ترجمه «اندك و جزئى و اصلاً».
سرموزه ـ (چو منصوره) كفشى كه بر بالاى موزه ]نوعى چكمه[ پوشند، چنانچه در ماوراءالنهر]در آسياى مركزى[ متداول است.
سرنامه ـ رئيس و عنوان مكتوب و آنچه بر بالاى نامه نويسند و هر آنچه بر روى نامه ها مى نويسند كه در فلان محل به فلان كس برسد.
سرنگون ـ (ر) معكوس و مقلوب و واژگونه.
سرنَوبه ـ سركرده پاسبانان.
سرنوشت ـ (چو بدسرشت) طالع و تقدير و حكم خداوندى كه از روز ازل مقدّر شده.
سر نهادن ـ (ر) سكوت و ترك سخن كردن.
سرنهين ـ (چو بد نگين) طبق و كاسه و چناق]ر.م [چوبين.
سر و خشت ـ در جايى گويند كه شخصى را سخنى گويند و از روى مهربانى نصيحت كنند و او قبول ننمايد.
سر و رو در هم كشيدن; سر و رو كردن ـ خشمگين شدن و غضب نمودن.
سرا ـ (چو قضا) سراى و دهى است در نهاوند و نام يكى از دروازه هاى هرات.
سراپرده ـ (ر) بارگاه پادشاهان و پرده بلندى كه مانند ديوار بر دور خيمه كشند.
سراپرده كُحلى ـ آسمان و ابر سياه.
سراچه ـ سراى چه[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
سرادار ـ (چو جفاكار) سراى دار [ر.م].
سرّاء ـ (چو طلاّب) نام ديگر شهر سامره.(عر)
سراب ـ (ر) تكبّر و غرور و نابود و معدوم و زبده و خلاصه و منبع و سرچشمه و جايى كه آب از رودخانه به جوى مى آيد و بخار آب نمايى كه در بيابان ها نمايد و زمين شوره زارى كه از آفتاب درخشيده و از دور به آب مى ماند كه به پارسى «كبير» و «كوير» و«كتير» و «كوراب»]گويند[ و قصبه اى است از آذربايجان مابين تبريز و اردبيل كه آبوهوايش خوب و مسكن اولوس [به تركى، قبيله ] شقاقى[ر.م] هم هست و نام محالى هم هست كه همان قصبه مركز آن است و هم قريه بزرگى است در نيم فرسخى تويسرگان.
سرابيل ـ (چو قضا گير) جمع سِربال به معنى زره و پيراهن و مطلق لباس.(عر)
سَرابيلى ـ (ق) حيز و مخنّث و در فرهنگ ناصرى]ر.ض [اين لغت را اساساً انكار نموده.
سراپا ـ (ق) كل و همه و جمله و سراسر.
سراپرده ـ (ر) رجوع به تركيبات «سرا» شود.
سراپيس ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، موافق اساطير مصريان قديم، نام خداى موهومى است كه جهنّم در تحت فرمان وى بوده و به احيا و اعطاى صحّت عبّاد و زهّاد مقتدر مى باشد.
سرات ـ (چو نبات) كوهى است نزديك يمن.
سراج ـ
سراج ـ (چو كتاب) چراغ.(عر)
سراجه ـ (چو اشاره) مرضى است كه در خر و اسب و استر مى باشد و هم موضعى است از قم كه خربزه خوب دارد.
سراچه ـ (چو كَناره) رجوع به تركيبات «سرا» شود.
سَراد ـ (ق) غوره خرما.
سرادار ـ رجوع به تركيبات «سرا» نمايند.
سرادق ـ (چو عطارد) چادرى كه بر بالاى صحن خانه مى كشند و يا آنچه به چادر و خيمه محيط بوده و درى داشته باشد و يا هرآنچه از چادر و ديوار و غيره به چيزى ديگر احاطه نمايد(جمع: سرادقات).(عر)
سُرادقات ـ (ق) جمعِ سرادق [ر.م].(عر)
سرار ـ (چو كَنار) شب آخر ماه.
سراروى ـ (چو ثناگوى) رگ قيفال[ر.م].

صفحه 478
سرازوم ـ (ل) گيلاس.(تين)
سرازير ـ (ر) سراشيب.
سراسر ـ (ر) مجموع و جمله و تمام و همه و نوعى از قماش و سير و سياحت سبزه زار و كنار آب.
سراسيمه ـ رجوع به تركيبات «سر» شود.
سراسيون ـ (ل) گيلاس.(نان)
سراش ـ (ل) رجوع به «تاريخ هندى» شود.
سراشيب ـ (ر) معلّق و سرنگون.
سراغ ـ (ر) پرسيدن و خبر گرفتن.(كى)
سراغاز ـ (چو هراسان) نخست و ابتدا و سراييدن.
سراغچ; سراغش; سراغوچ; سراغوش ـ (چو تصادف و قبادوز) گيسوپوش زنان كه كيسه اى است مانند هميان و به درازى سه گز كه گيسو را در آن نهند.
سراكوفت ـ سرزنش و طعنه.
سَراگُچ; سَراگُش; سَراگوچ; سَراگوش ـ بر وزن و معنى سراغچ و سراغوچ.
سراگون ـ (چو قبادوز) سرنگون و سرازير.
سرال ـ رجوع به تركيبات «سر» شود.
سراماج ـ (چو هراسان) يوغ [ر.م].
سرامد ـ رجوع به تركيبات «سر» شود.
سران ـ (چو كمان) جمعِ سر.
سران آسمان; سَران چرخ; سران فلك ـ مكّه و كرّوبيان ]فرشتگان مقرّب [و حاملان عرش.
سرانديب; سرانديل ـ (ر) يا سرنديب يا سرنديل; كه در اصطلاح بعضى به سيلان موسوم و در ميان هندوان به سنگل ديو معروف است، شهرى است بزرگ بر لب دريا و كوهى است در همان شهر كه اعظم جبال ربع مسكون و بر كنار بحر محيط[ر.م] و جزيره درياى هند واقع و جزيره اى كه در پاى آن كوه واقع است به جزيره ملوك و جزيره فلفل يا قرنفل موسوم بوده و حضرت ابوالبشر(عليه السلام) از بهشت به آنجا هبوط نموده و قبرش هم در آنجا و اثر قدم شريف آن حضرت هم در آنجا بر سنگى باقى و ظاهر است، چنانچه از انگشت بزرگ تا پاشنه پاى آن حضرت قريب به 70 يا 80 گز مى باشد و ازاين رو به قدمگاه آدم اشتهار يافته و در عجايب المخلوقات[ر.ض] گويد: همه روزه بر روى آن نقش قدم باران مى بارد و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، جمعى از هندوان در آنجا مجاور بوده و به مجاهده و رياضت به سر مى برند و هم گويد كه سرانديب بهترين جزاير هندوستان و به روايتى خوب ترين بقاع جهان و مجموع اراضى آن مزروع و معمور و معدن ياقوت و الماس و غيره در آن موفور و اكثر درختان جنگلى آن عنبر سارا]خالص[ و قاقله[ر.م] و كافور و فوفل[ر.م] و فلفل و دارچين و قرنفل[ر.م] و بيشتر مردمانش هندو و تناسخى مذهب و جمعى مسلمان و قليلى از اهل ايمان و جميع بلادش در خط استوا و شب و روز آنها يكسان مى باشد و رجوع به «هركند» هم شود.
سرانه ـ (چو كَناره) آنچه از كسان به طريق سرشمارى گيرند.
سراو ـ (ق) سراب و نام رودخانه اى است.
سراوند ـ (چو دماوند) رنگ زرد.
سراهنگ ـ رجوع به تركيبات «سر» شود.
سراى ـ (ق) خانه و سراييدن و امر و فاعل از آن و هم شهرى است بزرگ و حسن خيز از بلاد توران[ر.م] در سمت شمالى تاتار.
سراى آدرنگ ـ دنيا و روزگار.
سراى بهجت ـ بهشت و عالم آخرت.
سراى پرده ـ سراپرده.
سراى پرده كُحلى ـ آسمان و ابر سياه.
سراى جاويد; سراى جزا ـ سراى بهجت[ر.م].
سراى چه ـ سراى كوچك و چيزى است مانند قفس بى ته كه مرغان خانگى را در زير آن نگاه دارند.
سراى چه آدرنگ ـ دنيا و روزگار.
سراى چه ضرب ـ ضرّابخانه.
سراى چه گل ـ دنيا و عرش اعظم.
سراى دار ـ خدمتكار و مريض خانه و كاروان سرا و نگهبان عمارت بزرگان.
سراى سِپَنج ـ دنيا و روزگار و خانه علف و چوبين كه بر كنار پاليز]بوستان[ و زراعت سازند.

صفحه 479
سراى سرور; سراى شادى ـ بهشت و ميخانه و خرابات.
سراى شرور; سراى فتنه; سراى فساد ـ ميكده و قمارخانه و دنيا و دوزخ.
سراى شش در ـ دنيا و روزگار.
سراى شمرده ـ خانه و انبارى كه رعايا حقوق ديوانى را در آنجا شمرده و تسليم تحويلداران ديوانى نمايند و اين نام از نوشيروان ]پادشاه ساسانى قرن 6م[ بوده و پيش از او نبوده است.
سراى محمود ـ بهشت و مقام محمود.
سراى نگار ر كشمير.
سراى نهفت ـ عالم آخرت.
سراى هفت رخشان; سراى هفت رنگ ـ آسمان.
سرايان ـ (چو هراسان) جايى است در خراسان و اسم فاعل از سراييدن.
سرايانيدن ـ (ق) فعل متعدى از سراييدن.
سرايش ـ (چو مساجد) سخن پردازى و نغمه خوانى آدميان و مرغان و اسم مصدر از سراييدن.
سراييدن ـ (ق) سخن راندن و شعر گفتن و قصّه خواندن و نغمه پرداختن و سرودن مرغان .
سرب ـ (چو هند) صرب[ر.م] و بيشتر با باى پارسى گفته و مى نويسند و (چو خَجِل) افشرده و پوده]پوسيده[ و از دست رفته و پوسيده و (چو تند و شتر) فلزى است مشهور كه به عربى «آنك» و «رصاص اسود» و به تركى «قورقوشوم» و به هندى «سيسا» يا «سيسه» و به فرانسه «پِلون»(plomb)و به لاتينى «پلومبوم»(plumbum) گفته و در اصطلاح دانشمندان كيميا «زحل» نامند و خودش سفيد كبودرنگ و چكش خوار و نرم و نقش بردار و از اغلب فلزات سنگين تر و وزن مخصوص آن 45/11 يا 43/11 بوده و در 332 يا 335 درجه حرارت گداخته و چون آن را در زمين نمناك دفن نمايند، منتفخ و برآمده گرديده و در هنگام بريدن داراى تشعشع زيادى مى باشد ولى به سرعت در مجاورت هوا كدر مى گردد و از بسيارى نرمى و نقش بردارى به آسانى قابل تخطيط بوده و بلكه با ناخن هم مى توان بر روى آن خط نمود و هم ممكن است كه آن را به شكل ورقه هاى بسيار نازك پهن كرده و آن ورقه ها هم به جهات مختلفه تا شوند بدون اينكه بشكنند و اين صفت باعث كثرت استعمال آن شده و ورقه هاى آن را در پوشاندن سقف ها و ساختن لوله هاى مجراى آب و ريختن ساچمه و گلوله و از خارج جهت تحليل بعض انواع غدد به كار برده و مفتول آن در باغبانى جهت بستن نباتات و اشجار نفيسه معمول مى باشد، اگر چه قابليت مفتول شدن و گسستگى ناپذيرى آن بسيار كم است. ولى اجتناب از آب هايى كه مجاور مجارى و ظروف سربى هستند ضرور است زيراكه از تركيب سرب با اكسيژن آب سمى توليد يابد كه در اصطلاح فرانسوى ها به «اكسيد دوپلن» موسوم بوده و در شمار سموم قتّاله مى باشد و به مقدار زياد خوردن سرب و تركيبات آن موجب فلج و قولنج و تهوع و ورم لثه بوده و در اوّلى به يدوردپتاسيم علاج كرده و در دويّمى با ترياك دفع نموده و در سيّمى محلول تباشير[ر.م] فرنگى يا سولفات دوسود يا سولفات دوپتاس مى دهند.
سرب سوخته ـ روسختج[ر.م].
سربار; سربارى; سرباز ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند و سيّمى علاوه بر معنى تركيبى، موافق نوشته گنج دانش[ر.ض]، بهترين بلوك بلوچستان كه ميان رودخانه واقع و هوايش گرم و مردمانش در امور رعيّتى و فلاحت مهارت بى نهايت داشته و به 1500 خانواده مشتمل بوده و طريقه درستى ندارند و مزارعش از رودخانه مشروب و محصولات گرمسيرى و سردسيرى در آن موجود است.
سرباك ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سربال ـ (چو دلدار) رجوع به «سرابيل» شود.(عر)
سربان ـ (چو دربان) ساربان.
سربانك ـ (ق) مرغ سبزقبا[ر.م].
سربداران ـ رجوع به تركيبات «سر» شود.
سربر ـ (ل) به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، موافق اساطير سبك مغزان قدما، سگى است موهوم و سه سرى و مأمور به محافظت جهنّم كه هماره آنها را گرديده و جان

صفحه 480
مخالفين خود را مى ستاند. وقتى سه سگ موهوم ديگر را كه «اوريس» و «ده ايفوب» و «پيريتواوس» نام داشتند، تهديد كرده، پس اوريس به يك استخوان و ده ايفوب هم با ريزه شيرينى باغلاوه]باقلوا[ اغفالش داده و از شرّ وى خلاص شدند اما پيريتواوس از علاج كار خويش عاجز آمد.
سربره ـ (چو زَلزَله) كشميد[ر.م].
سَربها; سَربيل; سَربيله ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سرپ ـ (چو هند) صرب[ر.م].
سَرپاس; سَرپاش; سَرپايان; سَرپز ـ رجوع به تركيبات «سر» شود.
سرت ـ (چو تند) وج[ر.م] و شوكران[ر.م].
سرجه ـ (چو پنجه) دهى است در حلب و شهرى است در مدينه و موضعى است در ساحل فرات.
سرجين ـ (ق) معرّب سرگين[ر.م].
سرچب; سرچپ ـ (ق) بهق[ر.م].
سرچه ـ انگشت كوچك و به تركى، كنجشگ.
سَرچيك ـ رجوع به تركيبات «سر» شود.
سرخ ـ (ر) بيخى است مشهور و رنگى است معروف.
سرخ آب ـ خون و شراب و يكى از نام هاى سهراب]ر.م [و غازه زنان و موضعى است از داغستان و رودخانه اى است مابين پيشاور و كابل كه آبش به سبب سرخى خاك رودخانه به سرخى مايل و هم قريه اى است در قُرب آن و كوهى است در سمت شمالى شهر تبريز و هم نام يكى از محلات آن شهر و طايفه اى است از لگزى[ر.م] و نام يكى از پهلوانان فيروز ابن يزدجرد]هجدهمين پادشاه ساسانى در قرن 5 م[ و پادشاهى بوده از نسل بهرام گور]پانزدهمين پادشاه ساسانى در قرن 5 م[ و نوعى از مرغابى است سرخ رنگ كه ماده آن مانند زنان حيض بيند و آن را «چغو» و «چغور» و «چغوك» نيز گويند و انقود[ر.م] را نيز گويند و مرغ خرچال[ر.م] را نيز بدين اسم موسوم دارند و آن مرغى است كه در تمام شب از جفت خود جدا و تا سحر بيدار و بى قرار بوده و چون از وى جدا شود جفتى نگيرد و اگر يكى از آنها جفت خود را در آتش بيند او نيز خود را در آن اندازد.
سرخ بال ـ تيهو[ر.م].
سرخ بُت; سرخ بُد رباميان.
سرخ بيد ـ بيد مجنون و يا نوعى ديگر از درخت بيد و چوبى است كه از آن دسته تازيانه سازند.
سرخ پاى ـ ترشك [ر.م].
سرخ چشم ـ جلاّد و خون ريز.
سرخ روده ـ گلوى سرخ.
سرخ زنبوران ـ سرانگشتان كه به حنا خضاب شود.
سرخ سر; سرخ سرك ـ مرغى است سرخ سر.
سرخ سوار ـ جگر.
سرخ شبان باهودار ـ نام پهلوى حضرت موسى ابن عمران ـ على نبيّنا وآله وعليه السلام .
سرخ ماغ رماغ.
سرخ مرد; سرخ مرز ـ رستنى اى است كه برگش شبيه به برگ بستان افروز[ر.م] و ساقش سرخ مايل به سياهى و خوش آيند و رجوع به «كسته» هم نمايند.
سرخاب ـ (چو گلدان) رجوع به تركيبات «سرخ» شود.
سرخاره; سرخر ـ (چو هَنگامه و عنبر) رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سرخجه; سرخچه; سرخده; سرخره; سرخزه; سرخژه ـ (به ضمّ اوّل و سكون ثانى و به كسر ثالث و فتح رابع)نوعى از حصبه كه بيشتر اطفال را به هم مى رسد و آن جوششى است سرخ رنگ و اثر آن عطش و اضطراب و بى خوابى و تب لازم[ر.م] و بدبويى نفس است.
سرخس ـ (چو عنبر) گيل دارو[ر.م] و (چو عنبر يا كمند) شهرى است بزرگ و قديم مابين مرو]در تركمنستان[ و نيشابور از نواحى خراسان كه آبش كم و نهرهاى آن در بعضى ايام سال جارى و در اكثر اوقات منقطع گرديده و پس از انقطاع آنها با آب چاه مى گذرانند و به نام بانى خود، سرخس ابن جورز، مسمّى گرديده و يا موافق نوشته بعض مورّخين عثمانى، به جهت انتساب به سرخس ابن داراى اوّل از كيانيان]دوّمين سلسله اسطوره اى ايران[ كه

صفحه 481
در 5109 خلقتى ـ مطابق 485 مقدّم ميلادى ـ جلوس كرده و در 5129 خلقتى به تحريك عمّ خود، ارتابان، به دست غلامى مقتول گرديد، بدين اسم اختصاص يافته است.
سرخش ـ (چو فلفل) لپه.
سرخشت ـ (ق)لپه.
سرخك ـ (چو دختر) غسك[ر.م] و سرخ مرد[ر.م].
سرخو ـ (چو برزو) سرخجه[ر.م].
سرخوار; سرخوان; سرخوش ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سرخه ـ (چو غنچه) نوعى از كبوتر سرخ رنگ و دهى است در اسپهان و يكى ديگر در چهار فرسخى ساوه و يكى هم در يك منزلى سمنان و نام پسر افراسياب]پادشاه توران [هم بوده كه فرامرز]پسر رستم[ او را زنده گرفته و رستم به كين سياوشش بكشت.
سرخيجه; سرخيچه ـ (چو دزديده) سرخجه[ر.م].
سُرخيدن ـ (ق) سرخ رنگ بودن.
سُرخيده ـ (ق) سرخجه[ر.م] و اسم مفعول و ماضى بعيد از سرخيدن[ر.م].
سُرخيره; سُرخيزه; سُرخيژه ـ (ق) سرخجه[ر.م].
سرخيل ـ (چو كم ميل) رجوع به تركيبات «سر» شود.
سرخيوس ـ (چو سرنگون) شاه تره.(نان)
سرد ـ (ر.ف) و درشت را هم گويند.
سردبيان; سردخوان ـ مردم ناموزون و كندطبع و غيرفصيح و كسى كه به سخنان درشت مردم را برنجاند.
سردرود ـ (چو اَشكبوس) دهى است در قُرب تبريز و يكى ديگر در همدان.
سردسير ـ (چو زنجبيل) بلاد ييلاق.
سرد شدن ـ (ر) مردن و از كارى ملال به هم رسانيدن.
سردگوى ـ سردبيان[ر.م].
سرداب ـ (ر) سردابه.
سرداب غيبت; سرداب همايون ر سامرا.
سردابه ـ (ر) سرداب و جزيره اى است در اندلس و آبشارى است در آب گرم قزوين و خانه تابستانى و زيرزمينى.
سردار; سرداش; سرداغ ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سردمه ـ (چو زَلزَله) رفتن و طى كردن.
سردور ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سردوله ـ (چو منصوره) رجوع به آخر «حور» نمايند.
سرده ـ (چو هرزه) نوع و قسم و ساقى و قدح شراب و سركرده ميخوارگان و جنسى از خربزه و هر ميوه نارس.
سردين ـ (چو]پروين[) به لغت مغرب، نوعى از ماهى است.
سرز ـ (چو مرز و مرض) ماله بنّايان.
سرزده; سرزن; سرزنش; سرزيره ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سرزيغ ـ (چو تركيب) خوشه انگور و خرما.
سرس ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، موافق اساطير پيشينيان، نام خداى گندم و ساير محصولات است و به نوشته مخزن الادويه[ر.ض]، درختى است هندى و موزون كه به «سلطان الاشجار» موسوم و به پارسى به «درخت زكريّا» مسمّى و برگ آن بادامى شكل و به عرض انگشت كوچكى و به طول يك و نيم بند انگشت و خوردن برگ پخته آن جهت رفع شب كورى نافع آيد كه آن را خورده و عصاره برگ آن را در چشم بچكانند.
سرساخ ـ (چو سردار) ابريشم باريك هموار.
سرساد ـ (ل) اثلق[ر.م].
سرسام; سَرسَد; سَرسَده ـ (ر) رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سرسرام ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، بلده اى است دلارام از بلاد بنگاله]كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند[ و از توابع عظيم آباد كه آبوهوايش هم مانند بنگاله و بيشتر مردمانش هندو و بعضى مسلمانند.
سرسره; سرسرى; سرسم ـ (چو پنجره و بستنى و مرهم) به تركيبات «سر» رجوع نمايند.
سرش ـ (چو صفت) سه رش[ر.م] و (به كسر ثانى) هم مخفّف سريش[ر.م].
سرشار ـ (ر) از تركيبات «سر» است.
سرشب ـ (چو مرهم) شاهين.

صفحه 482
سرشت ـ (چو بهشت) خلقت و طينت و خوى و طبيعت و اسم مفعول و ماضى قريب از سرشتن.
سرشتن ـ (چو نوشتن) خمير كردن و مخمّر نمودن و مخلوط و آغشته كردن و تركيب دادن.
سرشف ـ (چو عنبر) غلّه اى است شبيه به خردل كه گل آن زرد و سرخ بوده و روغنى تلخ از آن گيرند.
سرشگ ـ (ر) گل سرخ و شراره آتش و زرشگ يا درخت آن و آزاددرخت[ر.م] و درخت تاخ [ر.م] يا گل آن و مطلق قطره، خصوصاً قطره باران و اشگ چشم.
سرشگ آتش ـ قطراتى كه از هيزم تر بر آتش مى چكد.
سرشگ انگبين ـ دوشاب[ر.م] و ترشى و چاشنى.
سرشگ شور ـ اشگ غمزدگان.
سِرِشگان; سِرِشگوان; سِرِشگوَن ـ نقاب و پرده اى است كه در شب زفاف از پيش عروس آويزند.
سرطان ـ (ر) مردم تندرو و بزرگ لقمه و جانورى است آبى معروف كه دست و پاى كلفت داشته و به پارسى «خرچنگ» و «كنگاج» و «پنج پا» و «پنج پايك» و «پنج پايه» و «كلنجار» گفته و به هندى «كيكرا» نامند. احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: سرطان از حيوانات بحريّه بوده و ازآن رو كه خودش بزرگ شده و جلدش به همان حالت اوّلى كوچكى باقى ماند، هر سال جلدى ديگر آرد، چنانچه در هر سال چند ماهى خسته شده و از اكل و شرب مانده و خود را به اين و آن زده و عاقبت جلد خود را گسسته و بيرون مى شود. پس به جهت نرمى و تازگى جلد سه چهار روزى در آشيان خود گذرانيده و همين كه جلد وى سخت شد بيرون مى آيد و اگر يكى از شاخ هاى آن بشكند، عوض آن برآيد و به مناسبت همين معنى است كه در اصطلاح اطبا، ورمى را گويند سوداوى]به «سودا» رجوع شود [كه از ريختن مواد محترقه سوداويّه بر عضوى در همان عضو متولد و بدواً به شكل بادامى و كوچك تر از آن حدوث يافته، پس مروراً سخت شده و رنگ آن كدر و شكلش مستدير بوده و متزايد و پهن مى گردد به قدر كفگيرى سوراخ دار و از هر سوراخش چرك و خون بيرون آيد و به همين جهت آن را به پارسى «كفگيرك» و «هزارچشمه» گويند و بيشتر در پشت آدمى به هم مى رسد و در حين تزايد عروق سبز و سرخى شبيه به دست و پاى جانور سرطان ظاهر شده و از تركيب همان ورم مستدير و عروق حادثه صورتى شبيه به شكل جانور سرطان تشكيل يابد و بدين اسم ناميدن ورم مذكور هم از همين راه است، و يا بهواسطه شدت تثبّت و اتصال آن بر عضو است، مثل اتصال جانور سرطان بر هرآنچه صيدش مى نمايد و در اصطلاح منجّمين، نام چهارمينِ بروج 12گانه معروفه كه از 9 ستاره مركّب و خرچنگى را ماند كه مقدّم آن به طرف مشرق و مؤخّرش به مغرب و جنوب است و آن را هم به پارسى «خرچنگ» و «پنج پا» و «پنج پايك» و «پنج پايه» گويند.
سرعت ـ (ر.ف).(عر)
سرعت سير ـ در اصطلاح علم احكام نجومى، آن است كه سير تقويمى كه بى زياده از سير وسط آن باشد.
سرغج; سرغچ ـ (چو مسجد) كاسه چوبين.
سرغنه ـ (چو زَلزَله) بزرگ و بى همتا.
سرغين ـ (چو سنگين و دلگير) سرغينه[ر.م].
سرغينه ـ (ق) ناى و سرناى، خصوصاً آنچه از شاخ حيوانات ساخته و مى نوازند.
سرف ـ (چو تند) سرفه و سرفه كننده و (چو شرف) درد سينه و گلو كه از سرفه به هم رسد و (چو شتر) درد مذكور و خاريدن كام.
سرفوج ـ (ل) لاك معروف.
سرفه ـ (چو غنچه) خارش و آوازيدن گلو كه به عربى «سعال» و به تركى «اوسگورمه» گويند و به پارسى «كوك» و «كيوا»]گويند[.
سرفيدن ـ (چو دزديدن) سرفه كردن.
سَرَقُسطه ـ شهر كوچكى است از نواحى خوارزم]در ازبكستان[ و هم شهرى است مشهور از اندلس كه در لسان جغرافيين اوروپا به ساراغوس يا ساراغوسه]ساراگوسا [معروف است. احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: شهرى است بزرگ در ايالت اراغون]آراگون[ از شرق شمالى اسپانيا كه در زبان اهالى خود آن ديار تحريفاً و يا تخفيفاً به ساراغوس

صفحه 483
معروف و شاه تيرهاى آن اصلاً نپوسيده و حبوبات آن سال هاى بسيارى دوام و بقا داشته و انگور تازه چندساله و ساير ميوه جات از آن كم نگردد.
سرقين ـ (چو زنجير) معرّب سرگين[ر.م].
سرك ـ (چو خشك) سرخچه[ر.م] و (چو فلك) پسرك و مصغّر سر و (چو خشت) غازه و سرخ و سفيد.
سركا ـ (به كسر اوّل و سكون ثانى) سركه.
سركار ـ (چو سردار) رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سركب ـ (چو مركب) مطربى و سازنده اى بوده بى نظير.
سركبا ـ (چو دلبرا) مخفّف سركه با[ر.م].
سركس ـ (چو كركس) مرغى است خوش آواز.
سركش ـ (ق) پهلوان و نام مطربى است ]در دربار خسروپرويز ساسانى[ و رجوع به تركيبات «سر» هم شود.
سِركَنگبين ـ مخفّف سركه انگبين[ر.م].
سركوب; سركوبه ـ رجوع به تركيبات «سر» شود.
سركه ـ كه به عربى«خَلّ» و به فرانسه «وينِگر» و به لاتينى «اَسِتوم» و به يونانى «اوكروس» گويند، مايعى است معروف كه از ترش شدن شراب حاصل و از انگور و خرما و مويز و عسل و شكر و انجير و هر ميوه آبدار و شيرين و هم از جو و برنج و ساير حبوبات ترتيب مى دهند و بهتر از همه، قسم انگورى است، پس مويزى و انجيرى و انارى و نارجيلى و عسلى و مراد از مطلق آن قسم انگورى آن است كه آن را بهواسطه آنكه پيش از خمر نشدن سركه نمى شود «سركه خميرى يا شرابى» نيز گويند، به خلاف ساير اقسام آن كه نخست ترش مى شوند و بس، و اگر چه موافق نوشته بعضى از ارباب فن، از چوب و الكل هم سركه مى توان ساخت ليكن سركه اى كه در طب استعمال مى شود بايد سركه خمرى باشد كه داراى املاح و موادى است كه در سركه چوبى و الكلى نمى باشد. و سركه مخلوط با آب از عوامل مبرّده و در دواسازى در حل كردن مواد چندى آن را استعمال كرده و اين محلولات را «سركه طبى» گويند و در مخزن الادويه[ر.ض] در كيفيّت عمل سركه گويد كه در قسم انگورى آن آب انگور را گرفته و بعد از صاف نمودن يا بدون تصفيه با همان ثفل ]تفاله[ انگورى در خم ريخته و بر هر رطلى يك رطل سركه خوب ريخته و سر آن را پوشيده و در آفتاب يا جاى گرم بگذارند تا برسد و يا آنكه اوّل سركه نريخته و بگذارند تا خوب به جوش آمده و شراب شده، پس در آن سركه و نمك ريخته و بگذارند تا برسد و سركه خمرى هم عبارت از اين است و يا آنكه شراب خودبه خود استحاله يافته و سركه گردد. و اما سركه خرما بدين روش است كه در هر ده رطل آن چهار رطل آب گرم شيرين، صاف كرده و در خم ريخته و سرش را بسته و در آفتاب يك هفته بگذارند، پس ماليده و صاف كرده و در ده رطل از آن يك رطل سركه خوب و نيم اوقيه نمك ريخته و در توى خم پيش آفتاب گذارند تا برسد. و اما سركه ميوه هاى آبدار، مانند آب انگور و سركه انجير و مويز و نيشكر خشك كم آب و امثال آنها، مانند خرما و سركه شكر هم چنان است كه در آب گرم حل نمايند كه در هر ده رطل آن چهار رطل آب باشد، پس صاف نموده و در خم كرده و در آفتاب گذارند تا به جوش آيد، پس صاف كرده و سركه تند و نمك داخل آن كرده و باز بگذارند تا برسد.
سركه افشاندن ـ بد گفتن و طعنه زدن و سختى كردن در عبارت.
سركه انارى; سركه انجيرى رسركه.
سركه انگبين ـ سكنجبين.
سركه انگورى ر سركه.
سركه با ر سكبا.
سركه خرما; سركه خمرى ر سركه.
سركه ده ساله ـ كينه ديرينه.
سركه شرابى; سركه شكرى ر سركه.
سركه شيرين ـ شيرسته[ر.م].
سركه طبّى ر سركه.
سركه فروختن ـ ترش رويى كردن.
سركه فشاندن ـ سركه افشاندن[ر.م].
سركه مويزى ر سركه.
سركه هندى ر كانجى.
سَركيس ـ قوس قزح]رنگين كمان[.

صفحه 484
سرگر; سرگردا ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سَرگَل ـ (چو]خردَل[)گوى ريسمانى كه اطفال بدان مى بازند.
سِرگوتا ـ سرّ خفى و دار مقصّران.(ند)
سرگويش; سرگيج; سرگيجش; سرگيجه ـ به تركيبات «سر» رجوع نمايند.
سَرگيس ـ قوس قزح]رنگين كمان[.
سرگين ـ (ر.ف) كه زبل و فضله ستور و معرّب آن «سرجين» و «سرگين» بوده و به پارسى «چمين» و «چامين» و «گسته» هم گفته و قسم خشك آن را «نحوشا» و «نحوشاد» و «نحوشاك» ناميده و مطلق آن را به عربى «روث» گويند.
سرگين غلتان; سرگين غلطان; سرگين گردان; سرگين گردانك ـ جُعَل [ر.م] معروف.
سرلاب ـ (چو گلدان) اسطرلاب[ر.م].
سرلاد ـ (چو فرهاد) رجوع به تركيبات «سر» شود.
سرم ـ (چو گرم) به نوشته برهان[ر.ض]، كنگره[ر.م] و به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، فشاغ[ر.م] است; رجوع بدانجا شود.
سرما ـ (ر.ف) و آن را «چم»]نيز گويند[.
سرماريزگى; سرماريزه ـ هواى متصل به زمين كه از غايت سرما فسرده گردد و هم قطراتى است مثل برف كه به غايت نازك و ريزه بوده و در شدت سرما از هوا مى ريزد.
سرماسود ـ بلاد ييلاق.
سرمافزاى ر تاريخ جلالى.
سرماح ـ (ل) قلعه محكمى است در كوه هاى مابين همدان و خوزستان.
سرمارى ـ (چو گلدانى) دهى است در سه فرسخى بخارا]در ازبكستان[ و قلعه اى است بزرگ و ولايتى است سترگ مابين تفليس]در ارمنستان[ و اخلاط ]در تركيه[.
سَرماشِق ـ (ر) عشقه[ر.م] و لبلاب[ر.م].(كى)
سَرمامَك ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سرمج ـ (چو عنبر) اسبناخ رومى[ر.م].
سرمد ـ (ق) هميشه و شب دراز و دهى است در فارس و نام يكى از نواحى حلب و «سرمدى» هر چيزى را گويند كه نه اوّل داشته باشد و نه آخر و ازاين رو از صفات خاصه حضرت بارى مى باشد و آن را به پارسى «هرگزى» گويند.(عر)
سرمش ـ (چو مجلس) زردآلوى خشكى كه مغز بادام در درون آن كنند.
سرمق ـ (چو عنبر) طاس[ر.م] و پنگان[ر.م] و مرزنجوش و اسبناخ رومى[ر.م] و شهرى است در ناحيه استخر]در فارس[.
سرمك ـ (ق) اسبناخ رومى[ر.م].
سُرَّ مَن را; سُرَّ من رَاى ر سامرا.
سرموتك ـ (چو بدصورت) شور و غوغا.
سرمه ـ (چو هرزه) اسبناخ رومى[ر.م] و يا گياهى است ديگر و (چو غنچه) دهى است در فارس مركز سرمه به معنى معروف كه به عربى «كُحل» و «اِثمِد» و «كحل جلا» و «كحل اصفهانى» و «كحل سليمانى» گفته و به يونانى «طمساوس» و به لاتينى و سريانى «صديدا» و به رومى «كوخلن» و به هندى «انجن» گويند و در تحفه[ر.ض] در بيان ماهيت آن در تحت عنوان «اثمد» كه نام عربى آن است، گويد: سنگى است سياه با رصاصيّت و اهل اكسير ]كيمياگرى[ گويند: چون چند روز با صابون سبك نمايند، قلعى خوب مى شود و بهترين آن اصفهانى است كه از نواحى قُهپايه]كهپايه[ خيزد و در مخزن الادويه]ر.ض [قدرى بسط داده و مى فرمايد: سنگى است برّاق صفايحى كه اصناف و الوان مى باشد; صنفى سياه تيره و صنفى از آن اندك كمتر و برخى سياه اندك مايل به بنفشى و بعضى سفيد سرخ و بعضاً سفيد نيز ديده شده و معدن آن در بسيارى از بلاد موجود است، مانند اصفهان كه بهترين همه جاها است، خصوصاً آنچه از نواحى قُهپايه آنجا آرند، پس از آن مغرب ]نواحى شمال غربى افريقا[ و مصر و غيرها. و سنگ مذكور مخلوط به اسرب]سرب [مى باشد و لهذا ملمّع و برّاق است و چون با نقره بگدازند نقره را شكننده سازد و بهترين آن آن است كه خوب و سياه

صفحه 485
و برّاق و خالص از آميختگى چيزى غريب و بى رنگ و كدورت بوده و بسيار صلب نباشد و زود شكسته گردد و بهترين طرق استعمال اثمد آن است كه ريزه ريزه نموده و به مقدار نخود و باقلا در دنبه گوسفند و اگر نباشد در پرده چربى كه بالاى شكنبه بز و گوسپند مى باشد، پيچيده و در ظرف آهنى يا سفالى بر آتش بسوزانند كه مشتعل گردد، پس برآورده و پاك شسته و مدتى در برف يا يخ يا آب سرد پرورده نمايند، پس با گلاب يا عرق رازيانه يا آب برگ تازه آن يا آب برگ گشنيز تازه يا آب برگ گل شقايق يا آب خالص و يا با هرآنچه لايق و مناسب باشد، بر سنگ سماق مانند غبار سوده خالص به تنهايى و با آنچه مناسب دانند از احجار و ادويه نباتيّه و مرواريد و غيرها استعمال نمايند.
سرمه اختفا ـ سرمه خفا[ر.م].
سرمه اصفهانى ر سرمه.
سرمه بيدارى ر سرمه عجايب.
سرمه جن ر سرمه مخفيّات.
سرمه چوب ـ ميل كوچكى كه بدان سرمه در چشم كشند.
سرمه خاك بين ـ سرمه اى بوده كه خسروپرويز]پادشاه ساسانى در قرن 6 و7م[ داشته و هركس كه در چشم كشيدى تا يك سال يك گز عمق زمين را بديدى.
سرمه خزاين ـ يا سرمه دفاين; به نوشته ارباب سيميا[ر.م]، آن است كه لسان زاغ و قلب هدهد را در سايه خشكانيده و سحق كرده ]مى سايند[ و با عسل آميخته و بدان اكتحال نمايد، خزاين زير زمين به نظر وى درآيد و به طريق ديگر بگيرد و گربه سياه خالص را كه مخلوط به لونى ديگر نباشد، در خانه ببندد تا نيك گرسنه شود. پس ده سير روغن گاو طوعاً و كرهاً بر وى بخورانده و سرازيرش آويخته و ظرفى در محاذات وى نهد تا آن روغن از حلقش فرو چكيده و در آن ظرف رود. پس آن را در زير كاسه دود كرده و آن دوده را در چشم كشند، كُنوز و دفاين را معاينه بيند و مخفى نماند كه همه اينها از منهيّات اسلاميّه است.
سرمه خفا ـ هم به نوشته اهل سيميا[ر.م]، آنكه پيه كفتار را در چشم كشند كه هرجا رود، خواه شب باشد يا روز، كسى او را نبيند و به طريق ديگر بگيرد مراره ]زَهره [خرگوش و چشم گربه سياه و سرمه سوده و هر سه را بعد از جفاف]خشك شدن[ و سحق]ساييدن[ اوّلين با يكديگر بياميزد و اين نام ها را بر پوست آهو نوشته و آن را ميان سرمه دانى گذارند، فوراً اثر آن به سرمه خواهد رسيد. از آن سرمه در چشم مى كشى، كسى تو را نبيند و اسماء طلسم اين است: بسم الله و بالله مارد و ماء و مادله ماطمطه
.
سرمه خولان ـ حُضض[ر.م].
سرمه دفاين ـ سرمه خزاين [ر.م] است.
سرمه سليمانى ـ اثمد[ر.م]; رجوع به خود «سرمه» شود.
سرمه سودان ـ چشميزك[ر.م].
سرمه عجايب ـ آن است كه مراره ]زَهره[ گربه سياه و خون خروس را خشك كرده و ساييده و در چشم كشد كه عجايب بسيار و غرايب بى شمار مشاهده نمايد و يا اينكه همين سرمه را با پوست هليله زرد مسحوق ]ساييده[ و منخول ]الك كرده[ آميخته و در چشم كشيده و بخسبد كه مطلوب را معاينه بيند، و همچنين هركه خواهد دفاين و احوال غايب و مانند آنها را در خواب بيند، هريك از ميعه[ر.م] و شحم]پيه [زب]كفتار[ و خون كبوتر خشكيده را برابر عجين كرده و شب بدان بخور سوزد و به طريق دويّمى مذكور معمول دارد و بخوابد كه مطلوب را معاينه بيند و اگر چشم راست گرگ را خشكانيده و ساييده و در چشم كشد بيدار مانده و در خواب نرود، نه در سفر و نه در حضر و نه سواره و نه پياده و اين را «سرمه بيدارى» و «كحل السّهر» گويند و رجوع به «سرمه مخفيّات» هم نمايند.
سرمه فارسى ر عنزروت.
سرمه قرائت ـ خون هدهد را گرفته و در سايه خشكانيده و نرم ساييده و بدان اكتحال ] سرمه كشيدن[ نمايد كه هر نوشته را شب بى چراغ مى خواند.

صفحه 486
سرمه كرمانى ر عنزروت.
سرمه كش ـ شب تاريك و روشن كننده چشم و شخص سرمه كشيده و كسى كه در چشم مردمان سرمه مى كشد.
سرمه مخفيّات ـ آن است كه ريه گربه سياه و شحم ]پيه [دجاجه سفيد را كه اصلاً سياهى نداشته باشد، خشكانيده و بدان اكتحال ]سرمه كشيدن[ نمايد كه هرچه از مردم مخفى باشد مى بيند و اگر ديده را به شراب بشويد، اين عمل باطل مى شود و از اين قبيل است سرمه جن كه بيض النّمل و مغز رأس ذباب]مگس[ اخضر را گرفته و سحق ]ساييدن[ كرده و اكتحال نمايد و يا اينكه بيض النّمل و مراره]زَهره [قطّ]گربه[ اسود و مراره دجاجه سياه را خشكانيده و سحق كرده و مخلوط نموده و بدان اكتحال نمايد كه در هر دو صورت جنيان را معاينه بيند و بعضى گفته كه اگر مِكحله]چوب سرمه [را به دو مراره مذكوره آلوده كرده و در چشم كشد همان اثر دارد و حاجت به سحق و جفاف]خشك كردن[ ندارد و باىّ نحو كان از مذمومات عقليّه و منهيّات اسلاميّه است.
سرنا ـ (چو خرما) چيزى است معروف كه در بزم و رزم و نقاره خانه ها و روزهاى جشن مى نوازند.
سرناس ـ (ل) مردم تجربه كار و گرم و سرد چشيده.
سرنامه ـ رجوع به تركيبات «سر» نمايند.
سرناى ـ (چو گلدان) سرنا.
سرنج ـ (چو برنج) سنج[ر.م] و سرند [ر.م] و هم رنگى است در غايت سرخى كه مصوّران و نقاشان به كار برده و از قلعى و سرب سوخته سازند. چون باطن سرب سرخ است، به چند آتش سرخى باطن آن ظاهر گردد و آن را به فرانسه و لاتينى «مبنيوم» و به يونانى «ميلتوس» و به هندى «سيندر» نامند و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد: چيزى است مصنوع از قلعى سوخته و سفيداب سوخته و شبيه به شنجرف[ر.م] اندك سوده و كم رنگ تر از آن يعنى سرخ اندك مايل به زردى و يكى از طرق صنعتش آن است كه بگيرند سفيداب قلعى يا قلعى و سرب را و در تابه سفالى بر روى كوره آتش نى و خاشاك گذاشته و قدرى نمك بر آن پاشيده و با كفچه آهنى بر هم زنند تا سرخ گردد و هر چند آتش بيشتر دهند سرخ تر گردد، پس در ديگى كرده و بر روى كوره گذاشته و آتش بر اطراف آن افروزند تا سوخته و به غايت رنگين گردد و در پزشگى نامه[ر.ض] در طرز ساختن سرنج مى فرمايد كه مرداسنگ[ر.م] سرب را نرم كوفته و در مجاورت هوا حرارت شديدى بر آن وارد كنند و رنگ آن قرمز نارنجى بسيار قشنگى است و هرچه پررنگ تر بود خالص تر است و در تركيب بعضى مشمّع ها داخل مى گردد و در ميان كدبانوهاى ايران متداول است كه سرنج را در پشت گوش و كشاله ران اطفال شيرخواره جهت خشكانيدن جراحت مى پاشند.
سَرُنچى ـ به نوشته مخزن الادويه[ر.ض]، فارسى و يا هندى و ماهيّت آن نباتى است هندى تا به يك ذرع و نيم و ساق آن گره دار و بر سر گره ها شاخه ها و برگ هاى سفيد و گل ريزه و برگ نبات آن شبيه به برگ خرفه[ر.م] بزرگ و از آن نازك تر است.
سرند ـ (چو كمند و برنج) سريد[ر.م] و سابود[ر.م] و لبلاب[ر.م] و عشقه[ر.م] و تله ريسمانى كه يك سر آن را حلقه كرده و در زير خاك پنهانيده و شخصى از سر ديگرش گرفته و در كمين نشسته و آدم و جانورى را كه پاى بر آن نهد به سوى خود كشيده و بگيرد.
سرنديب; سرنديل ـ (ر) مخفّف خطى سرانديب[ر.م] و سرانديل[ر.م] است.
سرنگ ـ بر وزن و معنى سرند.
سرنى ـ (چو پُرمى) سرنا.
سرو ـ (چو وضو) سرين و پياله شراب و دروغ و بهتان و شاخ حيوان و (چو مرو) علاوه بر معنى اصطلاحى آن كه در «ثلاثه غسّاله» مذكور افتاد، نام يكى از پادشاهان يمن و هم درختى است معروف كه به هندى هم «سرو» و «نمال» و به پارسى «شروان» و «راست بالا» گفته و به مناسبت آنكه در هرجا كه اين درخت باشد البته مار مى باشد، آن را به عربى «شجرة الحيّة» گويند و آن را گاهى به نام برّى و بستانى به دو قسم مقسوم داشته و گاهى به اسم آزاد و

صفحه 487
سهى و ناز به سه قسم منقسم دارند كه شرح اجمالى هريك را مى نگاريم:
سرو آزاد ـ سرو راست كه از قيد كجى و به شاخ ديگر پيوستن آزاد است و يا ازآن رو كه اين درخت هماره بر يك حال بوده و مانند ساير درختان گاهى بهار كرده و گاهى خزان نمى كند، بدين صفت موصوفش دارند كه صفت آزادگان است و بنابراين از صفات لازمه دائمه بوده و مطلق سرو را «آزاد» گفتن صحيح باشد و گاه است كه مطلق درخت بى ميوه را نيز «آزاد» و يا «سرو آزاد» گويند كه از زحمت بار و ميوه فارغ و آزاد است.
سرو برّى ر سرو كوهى.
سرو بستانى ـ به نوشته مخزن[ر.ض]، درختى است بسيار بلند و عظيم و موزون و برگ هايش بسيار ريزه بوده و خزان نمى كند و ثمر آن كوچك صنوبرى شكل و شبيه به جوز رومى [ر.م] و بى مغز و آن را «جوزالسّرو» نامند و در خامى سبز و صلب و بعد از رسيدن اندك زرد و خشبى مى گردد.
سرو تركستانى ر زرنب.
سرو جبلى ر سرو كوهى.
سرو خرامان; سرو روان ـ كنايه از شخص معتدل القامه و متناسب الاعضا.
سروستان ـ علاوه بر معنى تركيبى معروف خود، نام لحن دهم از سى لحن [ر.م] باربدى]نوازنده دربار خسروپرويز ساسانى[ و هم قصبه اى است از فارس مابين فسا و شيراز و انارش ممتاز و باغاتش فراوان و مردمانش وسط الحالند.
سرو سِتاه ـ نوايى است از موسيقى.
سرو سَهى ـ لحن يازدهم از سى لحن [ر.م] باربدى ]نوازنده دربار خسروپرويز ساسانى[ و سروى كه دو شاخ داشته و شاخه هاى آن راست رسته باشند.
سرو سياه ـ درخت ناژو[ر.م].
سرو كوهى ـ عرعر[ر.م].
سرو ناز ـ نوايى است از موسيقى و درخت سرو نورسته و هم سروى كه به خلاف سرو آزاد]ر.م [قدرى كج بوده و شاخه هايش به هر طرف مايل باشد.
سروا ـ (چو پروا) شعر و كلام منظوم و نغمه و سرود و افسانه و دروغ و حديث و سخن و حكايت و مواظبت و شاعر و ناظم.
سَرواد ـ (ق) سروا[ر.م].
سرواده ـ (چو سردابه) قافيه شعر.
سروادى ـ شاعر و ناظم.
سرواذ; سرواذه; سرواذى ـ بر وزن و معنى لغات سه گانه قبل.
سروال; سرواله ـ (چو گلدان و بزغاله) علفى است كه خارهاى تيز دارد و چون بر جامه بخلد جدا نشود.
سروان ـ (چو فرهاد) سربان [ر.م] و دهى يا شهرى است كوچك از اعمال سجستان]سيستان[ در دو منزلى بُست ]در افغانستان[ و ميوه جات آن، خصوصاً خرما و انگور آن بسيار است.
سروب ـ (چو سلوك) سخن.
سروتك ـ (چو كبوتر) شور و غوغا.
سَروج ـ (ق) شهرى است در نزديكى حرّان]در تركيه[ و ابوزيد سروجى هم كه حريرى ]اديب قرن 5 و 6 هـ[ در مقامات خود از زبان وى نقل كند، بدانجا منسوب است و در برهان[ر.ض] گويد: دشتى است در نواحى كرمان و خودش هم با جيم پارسى است.
سَروچ ـ (ق) رجوع به «سروج» نمايند.
سر و خشت ـ رجوع به تركيبات «سر» شود.
سرود ـ (چو عنبر) سرواد[ر.م] و (چو هبوط) رقص و سماع و خوانندگى و آواز انسان و طيور.
سرودگوى ـ خواننده و نوازنده.
سرودن ـ (چو نمودن) سرود كردن.
سروده ـ (ق) شعر و اسم مفعول و ماضى بعيد از سرودن.
سر و رو كردن ـ رجوع به تركيبات «سر» شود.
سروز ـ (چو عنبر) دامنى[ر.م].
سروزن ـ (چو نمودن) قوچ.
سروستان; سروسِتاه ـ رجوع به تركيبات «سرو» شود.
سروش ـ (چو ورود) عقل و هوش و نغمه و آواز خوش و

صفحه 488
نام روز 7 يا 16 يا 17 ماه هاى شمسى و فرشته و مَلَك، خصوصاً هر ملكى كه پيغام آور باشد و بالخصوص جبرئيل و على التخصيص نام ملكى است موكّل به رياست بندگان و تدبير امور و مصالح روز سروش و حكماى فرس گويند: خداى تعالى 35 سروش(ملك) آفريده كه خمسه مسترقه]پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان [به نام پنج تن از ايشان موسوم بوده و 30 نفر ديگر هم آنانند كه هريك از روزهاى سى گانه ماه هاى شمسى موافق آنچه در «تاريخ فرس» مذكور افتاد، به نام يكى از ايشان مسمّى گرديده و از اين 30 سروش 12 تن هم آنانند كه هريك از ماه هاى شمسى به نام يكى از ايشان اختصاص يافته و تدبير امور و مصالح هريك از ماه هاى شمسى موكول به عهده سروشى است كه همنام خود آن ماه است، چنانچه تدبير امور هريك از روزهاى سى گانه شمسى هم در عهده سروشى است كه همنام خود آن روز است. و سروش هايى كه مدبّر روزهايند كاركنان سروش هايى هستند كه مدبّر ماه هايند. پس در روزى كه نام وى مطابق ماه باشد، خود سروشى كه همنام آن ماه است هم به تدبير امور آن روز مى پردازد. بنابراين به جهت شرف و عزّت، آن روز را عيد كرده و جشن سازند، چنانچه در «آبان» اشاره نموديم.
سروش بُد ـ جبرئيل است.
سروشه ـ (چو نُمونه) سروش[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
سروك ـ خطا شجرى[ر.م] است.
سرول ـ (چو رسول) كينه و عداوت و بدگويى و غيبت و طالب فرصت بدى بودن.
سرون; سروى ـ (چو ورود) سرين و (چو رسول) شاخ حيوان و درخت سرو.
سرويسه ـ (چو ترسيده) قوس قزح]رنگين كمان[ و مهره هاى سنگين.
سره ـ (چو تره) شقه سر عَلَم و زر خالص رايج و هر چيز نيكو و خالص و بى عيب و پسنديده و نفيس و برگزيده و اصل، مقابل فرع و آب عميقى كه از سر آدمى بگذرد، چنانچه مقابل اين معانى را كه فرع و هر چيز بد و زبون و عيب دار و مغشوش باشد، «پايه» گويند.
سرهال ـ (چو فرهاد) سرآل [ر.م].
سرهند ـ (ل) شهركى است دل پسند مابين دهلى و لاهور و ده مرحله از دهلى دور و آبش از چاه و هوايش اندكى گرم و دلخواه و سلطان فيروزشاه]از سلاطين سند در قرن 9 هـ [بارويى بر آن كشيده و در تعميرش كوشيده و شيخ احمد فاروقى از نسل عمر ابن خطاب در سال هزار و اند هجرى از همين ديار ظهور نموده و قبرش هم در آنجا و از اكابر سلسله نقشبنديه[ر.م] بوده و به مجدّد الالف الثّانى مشهور است.
سرهنگ ـ (ر) مخفّف سرآهنگ[ر.م].
سرى ـ (چو پرى) سراى و سردارى و آهنى كه در روز جنگ بر سر اسب بندند و (به كسر اوّل و تشديد ثانى) نام و عنوان يكى از عرفا كه به سِرّى سقطى(1) مشهور و پسر مفلس سقطى و استاد تمامى مشايخ صوفيّه بغداد كه جنيد بغدادى مشهور هم از آن جمله است، بوده و در 859 ميلادى ـ مطابق 245 هجرى ـ درگذشت.
سريا ـ (چو سِركا) دهى است پشّه دار در بصره و يا مخفّف سوريه است كه نام قديمى شامات و يا خصوص دمشق و يا موضعى مخصوص ديگرى است از آن سامان و به هر حال گويا لغت سريانى هم كه يكى از لغات مشهوره عالم است، منسوب به همين سريا است و شايد به سريّه]ر.م [منتسب باشد و در مجمع البحرين[ر.ض] فرمايد: سريانى لغت قسّ[ر.م] و جاثليق[ر.م] است و هم در «سور» از آن كتاب و قاموس[ر.ض] گويند كه سورا يا سوراء موضعى است از اعمال ]توابع[ بغداد و هم شهرى است در عراق از ارض بابِل]در بين النهرين[ از بلاد سريانيين و ظاهر اين جمله، آنكه سريانى منسوب به همين شهر سورا باشد و رجوع به «لغت» هم نمايند.
سريان ر لغت.
سريانى ـ منسوب به «سريا» است و رجوع بدانجا شود.
سريچه ـ (چو سليقه) دختر صوفى[ر.م] و كنجشگ.
سَريخه ـ (ق) مرغ سقّا[ر.م].

1. لغت نامه دهخدا: سَرى سقطى.

صفحه 489
سَريد ـ (ق) بادپيچ[ر.م] و جامه غوك[ر.م] و ماضى قريب از سريدن[ر.م].
سَريدن ـ (ق)سراييدن.
سَرير ـ (ق) قوس قزح ]رنگين كمان[ و ولايتى است كه غار كيخسرو ]سوّمين پادشاه كيانى[ آنجا است ودر مراصدالاطلاع [ر.ض] گويد: موضعى است از يمامه]در جزيرة العرب[ و يكى ديگر از بلاد كنانه [ر.م] و هم دشتى است در نزديكى كوه عريف از مغرب و مملكت بزرگى است در دو فرسخى شهر سمندر از باب الابواب]باكو[ كه يك راه آن به بلاد خزر رفته و ديگرى به اراضى ارمنيّه مى رود و غير از اين دو، راهى ديگر ندارد و به عربى، اورنگ ]تخت شاهى[ و سلطنت و زير گلو كه به سر متّصل است.
سرير آسمان ـ بنات النّعش[ر.م].
سريرافراز ـ نام شهرى است و غارى كه كيخسرو]سوّمين پادشاه كيانى[ به درون آن رفته و غايب شد، در نواحى آن شهر است.
سرير چرخ; سرير فلك ـ بنات النّعش[ر.م].
سريره ـ (چو سليقه) قلب و امر باطنى و سرّى و فطرت و طبيعت.
سَريرى ـ (ق) منسوب به سرير [ر.م] و نام پادشاه سريرافراز[ر.م].
سَريز ـ (ق) سريسه[ر.م] و به فرانسه، گيلاس.
سَريسه ـ (ق) قوس قزح]رنگين كمان[.
سريش ـ (چو دِلير) بد و زبون و ناله و فغان و سريشم [ر.م] و هم به نوشته برهان [ر.ض]، گياهى است كه در تازگى و سبزى پخته و با ماست خورده و در خشكى آرد كرده و در چسبانيدن چيزها معمول دارند و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] فرمايند: آن بيخى است غير بيخ خنثى]ر.م [زيراكه ساق خنثى كوتاه و كوچك و گلش سفيد و ساق سريش بلندتر و عريض تر و برگ و بيخ آن قوى تر و گل آن سفيد مايل به سرخى و ثمر آن مستدير و زمخت و تندطعم مى باشد، ليكن از مبحث «قوبا» از قانون شيخ الرئيس نقل است كه سريش ريشه خنثى است.
سريشم ـ (به كسر اوّل و ثانى و رابع)كه به عربى «غيرى» و به تركى «ياپوشقان» و به هندى «سريش» و به فرانسه «ژلاتين»(كول) و به لاتينى «گلوتينوم» و به يونانى «كولاّ» نامند، چيزى است چسبنده و لعابى كه به طبخ، چسب و غلظت يافته و بدان وصل اجسام كرده و به يكديگر مى چسبانند و چنانچه روشن خواهد شد، آن را بيشتر از پوست حيوانات ترتيب دهند و مراد از مطلق آن سريشمى است كه از پوست گاو سازند، بعد از آن سريشم ماهى و بعد از آن آنچه از نشاسته گندم ترتيب دهند و در پزشگى نامه[ر.ض] گويد: از اثر متمادى آب جوش در انساج حيوانى، خصوصاً عظام ]استخوان ها[ و غضاريف ]غضروف ها[ آن توليد يابد و در تجارت چندين قسم از سريشم متداول است كه بهواسطه اصل و بهواسطه درجه خلوص و از جهت موقع استعمال با هم اختلاف دارند:
   1. سريشم خالص كه به شكل ورقه هاى بسيار نازكى است دراز و سفيد و شفاف و از غضروف استخوان هاى گوساله و پوست تازه ساير حيوانات جوان اخذ نموده و در ساختن كپسول و تصفيه شراب و پوشاندن حبّ به كار برند و در مملكت چين از اجزاى سفيد گورخر يك قسم سريشمى سازند موسوم به «هپپوكول» يعنى سريشم اسب كه اهالى اين مملكت «هوكياك» نامند.
   2. سريشمى است كه از جوشاندن قراضه پوست حيوانات حاصل مى كنند و به شكل ورقه هاى نازك زردرنگى است كه قدرى كدرند و يك قسم از اين سريشم است كه «سريشم قوى» و «سريشم ژيوه» و «سريشم پاريس» ناميده و به شكل ورقه هاى بزرگى است سياه و سطبر كه در صنايع استعمال نمايند.
   3. سريشم ماهى كه نوعاً از ماهى بينى دراز استورژوننامى كه در تحفه[ر.ض] و مخزن]ر.ض [«خنزيرالبحر» ناميده و درازى اش از 3 تا 5 متر بوده و در رودخانه وولگا و ساير رودخانه هاى بزرگ درياى خزر و درياى سياه فراوان مى باشد، به دست آرند و بهترين اين قسم آن است كه سفيد و نيم شفاف بوده و داراى سطح صاف و تشعشع مرواريدى باشد و گاهى سياه و ابلق نيز باشد و از امثال

صفحه 490
ماهى مذكور نيز به هم مى رسد. و بالجمله بهواسطه اينكه كلام تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] در اين موضوع هم متضمّن پاره اى فوائد خارجه و اقسام ديگر مى باشد، از بسط مقال صرف نظر نموده و تمامى اقسام سريشم را به ترتيب حروف مى نگاريم:
سريشم اسب ر سريشم.
سريشم پاريس ر سريشم.
سريشم پنير ـ كه به عربى «غِرى الجبن» گويند، به فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، آن است كه پنير تازه را ورقه هاى نازك بريده و بر روى سنگ مسطّحى آهك آب نديده نرم بپاشند و ورقه هاى پنير را كه به هم بچسبد، بر آن پهلوبه پهلو فرش كنند و بر آن اوراق باز آهك نرم بپاشند كه آنها را بپوشاند تا جمله اوراق فرش و لحاف شود. پس سنگ مسطّح سنگينى بر آن گذاشته و ده روز بگذارند در آفتاب تا دُهنيّت آن بالتمام گرفته شود، يعنى آهك جذب نمايد. پس با آب شسته به دستور فرش و لحاف از نمك ساييده كرده، يك هفته در زير سنگ بگذارند. پس شسته، سرخى و چربى كه داشته باشد رفع كنند و چون در آفتاب گذارند اگر از آن چربى ظاهر شود به آب و نمك و آهك بجوشانند تا به حدّى رسد كه اصلاً چربى در آن نماند و كمال آن در عدم چربى و سرخى است. پس مانند سرمه ساييده و در شيشه ضبط كرده و در وقت حاجت قدرى با آب سفيده تخم مرغ كه در شيشه خوب بر هم زده كف آن را گرفته باشند و قطرت آن را بر سنگ زيرين ريخته با سنگ بالا بمالند تا بر سنگ زيرين بچسبد. پس چند قطره آب آهك صاف بر آن بچكانند كه روان شود، اما بايد آن مقدار باشد كه چون چيزى را بر آن وصل كنند زود خشك شود. و از خواصش آن است كه هر چيزى را كه با آن وصل و الصاق نمايند، از آب و آتش جدا نگردد و از اسرار مكتومه شمرده اند و هم در مخزن[ر.ض] فرمايد كه سريشم پنير از صنايع غريبه و عجيب الفعل و غير از حكيم ميرمحمد مؤمن[ر.ض] ديگرى ذكر نكرده و آن را «جوهرالصنايع» نامند.
سريشم پوست ـ كه به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، «سريشم پاريس» و «سريشم ژيوه» و «سرشيم قوى» نيز گفته و به عربى «غِرى الجلود» نامند، موافق نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] علاوه بر آنچه از پزشگى نامه[ر.ض] نقل نموديم، سريشمى است كه از پوست حيوانات سازند بدين روش كه آن را مكرّر در آب مى جوشانند تا مُهَرّا ]نيك پخته[ گردد. پس مى گذارند تا دُردى ]ناخالصى[ آن ته نشين شده و صاف گردد و همچنين عمل را تكرار كرده و بازهم طبخ مى دهند تا به حدى كه جرم دردى آن از آب متميّز نگردد. پس آن مقدار طبخ مى نمايند كه غليظ گردد و در آفتاب چندان بگذارند و بر هم زنند تا به حد انعقاد رسد. پس قلم ها بريده و خشكانيده و عندالحاجة هر مقدارى كه خواهند در آب گرم بر آتش طبخ مى نمايند تا گداخته گردد. پس جلود و اخشاب و غيرها را گرماگرم بدان شَدّ ]استوار بستن[ و وصل نمايند و بهترين آن معمول از پوست گاو است كه صافى باشد و از آن بهتر آنچه از پى سازند.
سريشم پى ر سريشم پوست.
سريشم خالص ر سريشم.
سريشم ژيوه ـ سريشم پوست[ر.م] است.
سريشم سفيد ر سريشم.
سريشم سياه; سريشم قوى ـ سريشم پوست]ر.م [است.
سريشم ماهى ـ كه به عربى «غِرى السّمك» و به فرانسه «ايكتيوكول» گويند، رطوبتى است منجمد شبيه به پيه كه در شكم نوعى ماهى بينى دراز و ساير ماهى هاى غضروفى به هم مى رسد و رجوع به ترجمه خود «سريشم» هم نمايند.
سريشم نباتى ـ به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، جسم مخصوصى است بى طعم و خاكسترى رنگ و داراى بوى منى و تازه آن چسبنده و خشكيده آن شكننده مى گردد.

صفحه 491
سريشم نشاسته ـ به فرموده تحفه[ر.ض]، آنچه از نشاسته برنج و امثال آن ترتيب دهند، در منافع قريب به اصل آن است.
سريع ـ (ر.ف) و در معنى اصطلاحى عروضى آن، رجوع به «بحر» عروضى نمايند.(عر)
سريغ ـ (چو طريق) سراغ[ر.م] و خوشه انگور پُردانه و يا خوشه انگورى كه هنوز دانه هايش درست نشده باشد.
سريقون ـ (چو پريروز) شنگرف عملى[ر.م].(سر)
سرين ـ (چو نهنگ) شهركى است در ساحل دريا نزديكى جدّه و (چو امير) بالش و متكاى زيرسرى و (چو مدير) نشستنگاه آدمى و كفل و ساغرى ]كفل [حيوانات و رجوع به «كفل» هم نمايند.
سرين افكندن ـ چهارزانو و مربّع نشستن.
سرين گاه ـ نشستگاه، خصوصاً تخت پادشاهان.
سرينقر; سرينگر ـ (ل) نام دارالملك]پايتخت[ كشمير است.
سرينه ـ (چو سليقه) هر چيز منسوب به سر، خصوصاً دنبلى]دملى[ كه در سر باشد.
سريه ـ (چو هرزه و بركه) سير كردن در شب و (چو سركه) ملخ در اول تكوّن آن و (چو رضيّه) مردم سخى و بامروّت و سيّد و شريف و خوب و ممتاز هر چيز و نام اراضى شام و يا خصوص دهى است از آن و يك قطعه از لشگر را نيز گويند و جمع آن سرايا است.

آيين دوازدهم

(در]حرف[ سين سعفص با زاى هوّز)
سزا ـ (چو قضا) پاداش نيك و بد اعمال و لايق حال و مناسب احوال كه «سزاوار» نيز گويند.
سزائيّه ر گلشنيّه.
سَزاوار ـ (ق)رجوع به «سزا» نمايند.
سزاييدن ـ سزيدن[ر.م].
سزد ـ (چو قند) خارخسك[ر.م] و سپيدخار[ر.م] و (چو سفر) مضارع از سزيدن [ر.م].
سزگى ـ (چو جنگى) رنج و آزار و سختى.
سَزيتونِتَن ـ رفتن.(ند)
سزيد ـ (چو رَسيد) سزا [ر.م] و ماضى قريب از سزيدن[ر.م].
سزيدن ـ (چو رَسيدن) پاداش كردن و سزاوار بودن.

آيين سيزدهم

(در]حرف[ سين سعفص با سين سعفص)
سساليوس ـ (ل) رجوع به «ساساليوس» نمايند.
سست ـ (چو پشت) لاغر و ضعيف و زبون و كم قوّت.
سست اندام ـ به معنى معروف، خصوصاً پيگاده[ر.م].
سست پا; سست پى ـ كسى كه در هيچ امرى ثابت و برقرار نباشد.
سست پيمان ـ كسى كه مالك قول خود نبوده و دائماً با چاپلوسى و خلف وعده بگذراند.
سست ريش ـ نادان و احمق.
سست مهار ـ رام و مطيع بودن و مردم ناقابل و كم استعداد.
سسطيعون ـ (چو بطليموس) آهودستك[ر.م].
سسعند ـ (چو فرزند) عود بلسان[ر.م].(سر)

آيين چهاردهم

(در]حرف[ سين سعفص با طاى حطّى)
سَطاخينُس ـ گياهى است مانند گندناى]تره[ كوهى كه بول و حيض را رانده و بچه را از شكم بيندازد.(نان)
سطاره ـ (چو علاّمه) صيغه مبالغه از «سطر» به معنى خط و كتابت است و در اصطلاح هندسه، آلت معروف جدول كشى است كه چيزى است راست و پهن و تُنك از آهن و چوب و امثال آنها و «مسطر» و «مسطره» نيز گويند.(عر)
سَطاريون ـ (ل) برابران[ر.م].(نان)
سطايانس ـ (ل) كه جوستن و جوستن يانوس و جوستين و يا با زاى پارسى به عوض جيم در همه آنها نيز گويند، به فرموده ناسخ التواريخ[ر.ض]، نام يكى از مشاهير قياصره روم بوده كه در 6124 هبوطى ـ مطابق 539 ميلادى ـ در مملكت روم جلوس نموده و پس از 39 سال حكمرانى در

صفحه 492
84سالگى بدرود جهان گفته و بيشتر روزگار خود را در كار عمارت و بنيان قلاع و قصور به سر برده و تمامى مخارج آنها را از رعيّت مأخوذ داشته و برخى را به كار عمارت برده و بعضى را به خراج پادشاه ايران مى فرستاد و بالجمله كمتر شهرى بوده كه بنايى از وى نباشد و بناى اياصوفيّه نيز كه به زبان يونانى، به معنى امام صوفيان است، از او است.
سطبر ـ معرّب ستبر[ر.م]، وزناً و معناً، اِفراداً و تركيباً.
سَطبوس ـ گل انار.(نان)
سطح ـ (چو سخت) بام و طرف بالاى هر چيز و هر چيز راست و بى پيچ و خم و خوابانيدن و گستردن و گسترانيدن و هم به نوشته مراصدالاطلاع[ر.ض]، موضعى است مابين مكه و وادى نخله و موضعى است ديگر كه وقعه]جنگ [مصريان و تاتاريان در 703 هجرى در آنجا اتفاق افتاده و در اصطلاح هندسه، به معنى معروف است كه عبارت از امتداد طولى و عرضى است كه اصلاً عمق نداشته و از اجتماع عرضى خطوط كثيره و از پهلو به پهلو اتصال يافتن آنها تشكيل يابد و در زبان اهل فن به «بسيط» نيز موسوم و به نام «مستوى» و «غيرمستوى» به دو قسم مقسوم مى باشد; اما اوّلى آن است كه خطوط مستقيمه مفروضه بر روى آن از هر سمتش كه باشد بر روى آن واقع شده و از آن خارج نباشد، يعنى همه خطوط همچنان محاذى همديگر بوده و يكى بالا و ديگرى پايين نباشد، و به عبارت ديگر در هر سمت روى آن كه دو نقطه فرض شده و بهواسطه خط مستقيم وصل شوند، تمامى آن خط در روى آن سطح واقع شود، و كيف كان دويّمى برخلاف آن بوده و سطح محدّب كه طرف بالا و برآمدگى اجسام كروى الشكل را گويند و همچنين سطح مقعّر كه روى درونى آن اجسام را نامند هم از جمله افراد همين قسم غيرمستوى كه «سطح منحنى» نيز گويند، مى باشند.
سطح غيرمستوى; سطح محدّب; سطح مستوى; سطح مقعّر; سطح منحنى ر سطح.
سطخر ـ (چو درخت) معرّب سترخ[ر.م].
سطراك ـ (چو فرهاد) زرنباد[ر.م].(نان)
سطرخ ـ (چو درخت) معرّب سترخ[ر.م].
سطركاه ـ (چو درخشان) صمغ درخت زيتون.(نان)
سطرلاب ـ (چو شتربان) اسطرلاب[ر.م].
سَطرونيون ـ ]بيخى است كه آن را به شيرازى «چوبك اشنان» خوانند و آن نوعى از كندش[ر.م] باشد و آذربو]ر.م [همان است(لغت نامه دهخدا)[.(نان)
سُطُقُسّ ـ اسطقسّ[ر.م].(مى)
سُطُقُسّات ـ اسطقسّات[ر.م].(مى)
سطل ـ (چو اصل) مرد بلندبالا و ظرف مسين دسته دار معروف كه دسته آن به شكل نصف دايره بوده و در دو حلقه اش محكم مى نمايند و در اصطلاح اطباى قديم، مقدار وزن دو استار[ر.م] و يا هفت درهم است.
سطواك ـ (چو فرهاد) زرنباد[ر.م].(نان)
سطيح ـ (چو بصير) انبان[ر.م] و قتيلى كه بر روى زمين فرش شده باشد و كسى كه بر روى زمين فرش شده و بهواسطه ضعف و زمين گيرى قادر بر قيام نباشد و كسى را نيز گويند كه از مادر ضعيف زاييده و قادر بر قيام و قعود نبوده و هماره بر پشت افتاده باشد و هم نام كاهنى است مشهور كه ترجمه اجمالى وى در «شق» مذكور است و رجوع به «نوشيروان» هم نمايند.

آيين پانزدهم

(در]حرف[ سين سعفص با عين سعفص)
سعادت ـ (ر.ف) كه عبارت از يمن و ميمنت و نيك بختى و ضد شقاوت است.(عر)
سعاده ـ (چو شماره) كه بعضاً به «خبيص» منسوب داشته و «سعاده خبيصى» گفته و به رومى يا يونانى «اقسوس» يا «اقشون» گويند، نباتى است در برگ و گل شبيه به بادآورد[ر.م] و ساق آن كوتاه تر و غليظ تر از آن و در هنگام ترى مقشّر]پوست كنده[ مى شود و آن را مى خورند و چون برسد، طعم آن تلخ مايل به حدّت مى گردد و گل آن پُرخار و خارهاى جوانب برگ آن مانند سوزن ها و تخم آن زرد و از خاييده بيخ آن حرارت بسيارى ظاهر گرديده و در اواخر تابستان مى رسد و در اكثر مواضع

صفحه 493
مى باشد.(عر)
سعاده خبيصى ر سعاده.
سُعال ـ (ق)سرفه.(عر)
سعاله; سعالى ـ (چو شماره و مرادى) حشيشة السعال]ر.م [(عر)
سَعانين ـ (ل) كه على الرّسم در جدول توقيعات تقاويم ضبط نمايند، نام يكى از ايّام مشهوره تاريخ رومى و آن عبارت از روز يكشنبه چهلودويّم صوم كبير باشد. نصارى گويند كه در اين روز عيسى(عليه السلام) بر درازگوشى سوار شده و به بيت المقدس آمده و مردم را به شرف دعوت مشرّف ساخت.
سعايت ـ (چو ولايت) سخن چينى.(عر)
سَعتَر ـ سبزى خوردنى معروفى است كه به پارسى «اويش» و «اويشم» و «اويشن» و «اويشه» و «ايشن» و «پودنه كوهى» و «كاكوتى» گفته و به فرانسه «سِرپوله» و به يونانى «اسپولون» و «سعتروس» و «اوريغاسن» و به هندى«ساتر» و به لاتينى «تيموس سِرپيلوم» نامند و چنانچه در پزشگى نامه[ر.ض] فرموده و از جوهرى]ر.ض [هم نقل است، در اصطلاح و نسخه هاى اطبّا، حرف سين را به صاد تبديل دهند تا مشتبه به شعير كه نام عربى جو است نگردد، چنانچه نواسير را كه جمع ناسور با سين است، به جهت عدم اشتباه به بواسير، با صاد مى نويسند بلكه به نوشته بعضى از اهل فن، خود صعتر لغتى است مستقل و اصلى، بلكه فصيح تر از سعتر با سين مى باشد. و بالجمله تمامى اقسام سعتر و يا تنها قسم صحرايى آن را به تركى «ككلك اوتى» گويند، چنانچه قسم بستانى آن را «مرزه» نامند و در بحرالجواهر[ر.ض] فرمايد: از خواص جليله سعتر يكى آن است كه خوردن آن با ادويه مسهله اگرچه به مقدار نيم درهم باشد، مانع از قى مى باشد و رجوع به «سعترى» هم نمايند.
سعتر اسب ـ پودنه]پونه[ برّى.
سعترباز ر سعترى.
سعتر بوستانى ر مرزه.
سعترالحمار; سعترالحمير ر حاشا.
سعتر شامى ـ پودنه]پونه[ برّى.
سعترى ـ يا سعترباز يا چرمينه باز; زنى را گويند كه آلت چرمينه عملى به خود بسته و با زنان ديگر مجامعت نمايد و از اين ترجمه مكشوف مى گردد كه سعتر علاوه بر معنى مذكور، آلت همچنانى را نيز گويند اگرچه در هيچ كدام از كتب لغت موجوده در نزد حقير پيدا نكردم و در شرح قاموس[ر.ض] گويد: سعترى، مردانه و سخى و كسى كه اهل خود را از روى بدكردارى برنجاند.
سعد ـ (چو شتر) قسمى از خرما است و (چو نمد) بيشه اى است مشهور و آبى است كه در دامنه كوه ابوقبيس]در مكّه[ جارى است و (چو تند) عطرى است معروف كه خاييدن آن بعد از شراب بوى بد آن را زايل كرده و در زخم هايى كه پيوسته شدن آنها دشوار است، نفع عجيبى دارد و در تحفه[ر.ض] گويد: بيخى است به قدر زيتون و بزرگ تر از آن و سياه و اندرونش سفيد و خوش بو و برگش شبيه به برگ گندنا]تره[ و از آن درازتر و باريك تر و باصلابت و اندك خشونت و كم عرض مى باشد و به پارسى «مشگ زمين» يا «مشگك زمين» يا «مشگك زيرزمين»گفته و در تنكابن «اسكتو» يا «استكو» ناميده و به تركى «قرقرون» و «قوبالاغ» و «پتلاق» يا «تپلاق» نام كرده و به هندى «موته» و «مشكك» خوانند و (چو قند) يمن و سعادت و مردم سفيد و موضعى است در سه منزلى مدينه و كوهى است در حجاز و بلده اى است در آن كه در آن زره ها سازند و بتى است در ساحل جدّه كه از سنگ درازى تراشيده اند و در اصطلاح منجّمين قديم، از جمله احوال بعضى سيّارات مى باشد، مانند نحس مر بعض ديگر را، چنانچه زحل و مرّيخ را با هم «نحسين» گفته و تنها اوّلى را «نحس اكبر» و دويّمى را «نحس اصغر» خوانند و مشترى، «سعداكبر» و زهره، «سعد اصغر» بوده و هر دو را «سعدين» نامند و اما عطارد با سعد، سعد باشد و با نحس، نحس و ازاين رو آن را «ممتزج» گويند. و اما نيّرين ]خورشيد و ماه[ از تثليث[ر.م] و تسديس[ر.م] سعد باشند و از تربيع ]ر.م [و مقابله[ر.م[ نحس، و تفصيل زايد را به محل مناسب خود محوّل مى داريم.

صفحه 494
سعد اخبيه ر دلو.
سعد اصغر ـ ستاره زهره است.
سعد اكبر ـ ستاره مشترى.
سعد بلع ر دلو و بلع.
سعد ذابح ر ذابح.
سعدالسعود; سعدالملك ر سعد و دلو.
سعدان ـ (چو سردار) علفى است خاردار كه شتر به رغبت تمامش خورده و از خوردنش فربه گردد.(عر)
سعدى ـ (ر) عنوان مشهور شيخ مصلح الدين ابن عبدالله شيرازى و يا شيخ عبدالله شيرازى و يا شرف الدين مصلح ابن عبدالله شيرازى بوده كه در عهد اتابك سعد ابن زنگى]چهارمين حاكم از سلغريان فارس[ ظهور يافته و علوم ظاهره را در بغداد از شيخ ابوالفرج ابن جوزى تحصيل كرده و معارف باطنه را از شيخ عبدالقادر گيلانى ياد گرفته و در 1291ميلادى ـ مطابق 691 هجرى ـ در 102سالگى وفات يافته و سى سال از عمر خود را به سير و سياحت گذرانده و چندين سفر حج كرده و در اطراف روم و هندوستان گردش نموده و به سومنات رفته و بت بزرگ ايشان را شكسته و مدت سى سال ديگر در بقعه حاليه كه مرقد او و در شيراز است، سكونت و انزوا داشته و به عبادت حق پرداخته و كليّات او كه عبارت از گلستان و بوستان و ملمّعات و طيّبات و بدايع و خواتيم و غزليّات باشد، مشهور آفاق و به نوشته آثار عجم[ر.ض]، در اصطلاح اهل سخن بلبل هزاردستانش گفته و اساتيد هنر يكى از اركان اربعه فصاحتش مى شمارند و سه ديگر را هم انورى ]قرن 6هـ[ و نظامى]قرن 6هـ[و فردوسى ]قرن4هـ [دانند. و بالجمله اكثر ارباب سيَر، سعدى را از اهل تسنّن دانند و به زعم برخى، شيعى بوده، خصوصاً قاضى نورالله شوشترى]شاعر قرن 10هـ[ كه در شيعه كردن وى جدّى بليغ داشته و كلمات وى را كه دلالت بر سنّى بودنش دارند، حمل بر تقيّه نموده است و بعضى ديگر اشعار ذيل را به سعدى نسبت دهند:
«گويند كه پيغمبر ما رفت ز دنيا *** ميراث خلافت به ابوبكر و عمر داد و به عثمان
نى نى، ملكان ملك به بيگانه ندادند *** رو دفتر شاهان جهان جمله تو برخوان
با ابن عم و دختر و داماد و دو فرزند *** ميراث به بيگانه دهد هيچ مسلمان؟
سعدى روش قاعده دين تو اين است *** لعنت به ابوبكر و عمر باد و به عثمان»
ليكن قريحه صافيه شهادت دارد بر اينكه اين گونه اشعار ربطى به شيخ سعدى شيرازى نداشته و دور نيست كه دو تن از فضلا بدين عنوان معنون شده باشند.
سَعدَين ـ در اصطلاح نجومى، زهره و مشترى است.(عر)
سعر ـ (چو صبر) آتش افروختن و (چو تند و شتر) حرارت و ديوانگى و گرسنگى و(چو هند) نرخ و قيمت و مظنّه و جمع آن اسعار است.(عر)
سعفص ـ (ر) رجوع به «ابجد» نمايند.
سعلب ـ (چو عنبر) كه به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، لغت پارسى است و به عربى «خصى الثعلب» گفته و به فرانسه «سالِپ» و به يونانى «اوركيس» و به لاتينى «اوركيس ماسكولا» گويند، عبارت از دانه هاى بيضى شكل است كه مانند تسبيح به رشته كشيده شده و رنگ آنها خاكسترى مايل به زردى و نيم شفاف و داراى بوى ضعيفى است شبيه به بوى اكليل الملك[ر.م] و طعم آنها لعابى و فى الجمله نمكين است. و بالجمله ثعلب عموماً از محصولات شرقى، خصوصاً ايران مى باشد و در كوهستان طالش و كرمانشاهان و كوه كيلويه فراوان است و مخصوصاً در فرنگ سعلب خوب معروف به «سعلب ايران» مى باشد و در قاموس تركى[ر.ض] گويد: سعلب چيزى است شبيه به آرد كه از بيخ نباتى كوهى حاصل بوده و جوشانيده و در حالت گرمى مى نوشند و رجوع به «جفت آفريد» هم نمايند. بارى، پارسى بودن لغت سعلب چنانچه اشاره شد، منافى اختصاص حرف عين مهمله به لغت عرب است و علاوه كه در هيچ كدام از كتب طب و لغات پارسى موجوده در نزد حقير موجود نبود، الا در تحفه[ر.ض]حكيم]محمّد مؤمن[ كه در «خ ص» گفته: خصى الثعلب را به پارسى «ثعلب» گويند و آن هم دخل به سعلب با حرف سين

صفحه 495
نداشته و پارسى بودنش هم از دو جهت درست نباشد مگر اينكه سهو از كاتب بوده و به عوض سين سعفص، ثاد ثخذ نوشته باشد و با اين همه در كتب لغات عربيه موجوده در نزد حقير هم اثرى از سعلب به دست نيامد و ظاهر آن است كه مخفّف و محرّف نام عربى مذكور خود باشد.
سعود ـ (چو ورود) يمن و سعادت و در اصطلاح نجومى، نام منزل بيست وچهارم از منازل 28گانه ماه است كه علامت آن دو ستاره است از جنوب تا شمال به مقدار يك ذراع از يكديگر دورند و ازآن رو كه در حالت طلوع آن سرما شكسته و هوا ميل به اعتدال نموده و بدين واسطه سعادت آن بيشتر باشد، عرب آن را «سعدالسّعود» نيز گويند و رجوع به «دلو» هم نمايند.(عر)
سعوط ـ (چو هبوط) چيزى را در بينى كشيدن و (چو عمود) هر چيزى كه در بينى كشند، مايع باشد يا جامد و به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، تنها اوّلى را گويند.(عر)
سعى ـ (ر) سخن چينى و قصد و اراده و دويدن و راه رفتن و در تحصيل امرى اهتمام كردن.(عر)
سعيد ـ (ر.ف)]نيك بخت[.(عر)
سَعير ـ (ر) آتش افروخته و نام جهنّم.(عر)

آيين شانزدهم

(در]حرف[ سين سعفص با غين ضظغ)
سغ ـ (چو رخ) بريون[ر.م] و (چو صف) شاخ حيوان و گنبد و سقف خانه و نوعى از عمارات دراز و طولانى.
سغانه ـ (چو كَناره) زيرزمين و سردابه.
سغبر ـ (چو عنبر) گيل دارو[ر.م].
سغبه ـ (چو هرزه و سفره) شيفته و فريفته و هر چيز چرب و روغنى و زبون و مغلوب.
سغبين ـ (چو زنجير) سكبينه[ر.م].(نان)
سغد ـ (چو تند) زمين گودى كه آب باران در آن جمع شود و هم شهرى يا ولايتى است از ماوراءالنهر]در آسياى مركزى[ كه آبوهوايش لطيف و بهواسطه نزديكى به سمرقند به سغدسمرقند معروف و از جمله تفرّجگاه هاى عالم و نهر آن به قىّ موسوم و شعبه هاى بسيارى از آن منشعب مى گردد و به همين نسبت آن اراضى را بهشت دنيا نيز گويند و در مراصد[ر.ض] گويد: صُغد نام دو موضع است، يكى در بخارا و ديگرى در سمرقند]هر دو در ازبكستان[ كه به دهات بسيارى مابين سمرقند و بخارا مشتمل و كرسى آن سمرقند و اشجار آن بسيار مى باشد به طورى كه قراء و دهات از ميان آنها پديدار و نمايان نبوده و تا مسافت پنج روزه آفتاب به اكثر اراضى آن نتابد و در اواخر از صدمات حملات تاتار خراب و ويران است.
سغدبيل ـ شهرى است در ساحل نهر كر در ارمنيّه.
سغد سمرقند ر سغد.
سغدو ـ (چو برزو) مبار[ر.م] و آلت مردى.
سغده ـ (چو هرزه) اسغده[ر.م] و آماده.
سغديانا; سغديانه ـ (ل) پيمانه شراب و نام عمومى قديمى كاشغر]در چين[ و سمرقند و بخارا و خوقند]هر سه در ازبكستان[.
سغديدن ـ (چو ترسيدن) اسغديدن[ر.م].
سغر ـ (چو سخن) سيخول[ر.م].
سغراق ـ (چو سردار) كاسه بزرگ و پياله شراب و كاسه و كوزه لوله دار چينى و غيره.
سُغَرنه ـ سيخول[ر.م].
سغرى ـ (چو سعدى) كفل حيوانات.
سغو ـ (چو مرو و قشو) صدا و آواز تشت و طاس و مانند آنها.
سغود ـ (چو عمود) مرغ سنگ خواره[ر.م].
پايان جلد دوّم

صفحه 13 - جلد سوم
    قاموس المعارف
هو الله تعالى شأنه
بسم الله الرّحمن الرّحيم

آيين هفدهم

(در[حرف] سين سعفص با فاى سعفص)
سف ـ (چو دل) خواب ديدن و مخفّف سفت.
سفاح ـ (چو كتاب) زنا كردن و (چو بقّال) مردم فصيح و سخنور و كثيرالعطا و لقب مشهور عبدالله ابن محمد[قرن 2هـ]، اوّلينِ خلفاى عباسى كه بنا بر مشهور چهار سال و شش ماه خلافت كرده، پس برادرش، ابوجعفر منصور دوانيقى، به مسند خلافت برآمد.
سفّاح ثانى--->معتضد.
سفاد ـ (چو شمار) دلاّل و سمسار و فراوان و بسيار و به عربى، (چو كتاب) برجستن نر بر ماده است.
سَفاديكوس ـ پياز صحرايى.(نان)
سفارش ـ (ر.ف)[توصيه در نگاهدارى چيزى يا اجراى امرى].
سفارى ـ (چو شكارى) ساق خوشه گندم.
سفّاك ـ (چو بقّال) جارى كننده هر چيز و بالخصوص بسيار خون ريز.(عر)
سفال ـ (چو شمار و كتاب) داس و چناق[ر.م] و پوست انار خشكيده و پوست گردكان [گردو] و پسته و غيره و ريزه كوزه و سبوى شكسته كه به عربى «خَزَف» و به پارسى «كوار» و «كواره» هم گويند و ظرف سفالين را نيز گويند.
سفالودا ـ (ل) اوانى و ظروفى كه از خاك و گل ساخته باشند، خصوصاً ظرف بزرگ فرين پزها[ر.م].
سفالونى ـ (ل) رجوع به «جزاير سبعه» شود.
سفاله ـ (چو اماله و شماره) سفال[ر.م].
سفاله نى ـ (ل) رجوع به «جزاير سبعه» شود.
سفالى ـ (چو شكارى و مرادى) سفالودا[ر.م].
سفالى گر ـ كوزه گر.
سفالين ـ (ق) سفالى[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
سفاناج; سفاناخ ـ (چو چراغان) اسبناخ [اسفناج].
سفانى ـ (چو سِنانى يا امانى) كه به عربى «رعى الابل» و به سريانى «رعاويلا» گفته و در مصر «شوك الجمل» مى نامند، به فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، در تحت عنوان نام عربى مذكورش عبارت از گياهى است به قدر نبات زردك[ر.م] و برگش شبيه به برگ درخت سقّز و از آن باريك تر و درشت تر و ساق آن پُرشعبه و گلش سفيد و ريزه و تخم آن شبيه به تخم شبت[شويد] و وسطش شكاف دار و اندكى شيرين و بيخ آن به سطبرى انگشتى و سفيد و شيرين و خام آن را به دستور ساق تازه آن مى خورند، و وجه تسميه به اسم عربى مذكور آن است كه چون شتر و ساير حيوانات آن را بدواً چرا نمايند، سمّ هيچ حيوانى ضررى بر ايشان نرساند و اگر بعد از گزيدن ضررى در خود يابند، در صحرا بگرديده و گياه آن را پيدا كرده و بخورند و امان يابند.
سفاهان; سفاهن ـ (چو هراسان و برادر) شانه زلف و گيسو.
سفت ـ (چو خشت) دوش و سطبر و غليظ و گنده و سخت و محكم و مضبوط و سوراخ كوچك، خصوصاً سوراخ

صفحه 14 - جلد سوم
سوزن و (چو پشت) به معانى مذكوره و ماضى قريب از سفتن[ر.م].
سُفت گر ـ كسى كه امثال مرجان و مرواريد را سوراخ مى كند.
سُفتَجَه ـ آن است كه به كسى كه در شهر ديگرى كه تو درصدد مسافرت آن هستى مالى دارد، چيزى از مال خودت داده و خطى و سندى به عهده شخصى كه مال آن كس در نزد او است بگيرى كه مثل همان مال تو را در همان شهر به تو بدهند. پس در اين حال اين چنين خط و سند را «سفتجه» گويند.(عر)
سفتن ـ (چو گُلخَن) تراوش و تراويدن و ساييدن و سوراخ بودن و نمودن و تحفه فرستادن و حواله كردن و (چو دلبر) سخت و سطبر بودن و (چو عنبر) حواله كردن و برات دادن.
سفته ـ (چو سركه) هر چيز سخت و سطبر و گنده، خصوصاً جامه هنگفت و (چو پُسته) دست فال[ر.م] و تحفه و ارمغان و گوشواره و حواله و سفتچه[ر.م] و هر چيز سوراخ كرده و اسم مفعول و ماضى بعيد از سفتن[ر.م ]و(چو هفته) دست فال[ر.م] و سخن تازه و پيكان [نوك] تير و سنان [نوك] نيزه و هر چيز سرتيز و برات و سفتجه[ر.م ]و كسى كه برات مى دهد، يعنى از كسى قرض مى گيرد تا در شهرى ديگر بدهد.
سُفته گوش ـ گوشِ سوراخيده و مردم سوراخ گوش و تابع و مطيع و غلام و فرمان بردار.
سفتين ـ (چو مسكين) ولايتى است از تركستان [در آسياى مركزى] منسوب به خوب رويان.
سفج; سفجه; سفچ; سفچه ـ (چو سخت و دسته)كالك[ر.م ]و خربزه نارسيده و شراب مثلّث[ر.م] و جوشانيده و كدو و ظرف آبخورى كه از كدو و مانند آن سازند و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد: ضُغيوس كه لغتى است عربى و به پارسى «سفچه» گويند، عبارت از خيار كوچك و خربزه نارس و هم نباتى است شبيه به هليون [هل]. آنچه از آن بر روى زمين ظاهر است، سبز بوده و آنچه از آن در زير زمين است، سفيد و شيرين باشد.
سفد ـ (چو صفت) سپد[ر.م].
سفر ـ (چو شتر و سخن) سيخول[ر.م] و به عربى، (چو قمر) معروف است كه قطع مسافت باشد و به پارسى، جربزه و (چو خضر) كتابى بزرگ و كتابى كه كاشف از حقايق باشد و جمع آن اسفار است و هم نام يكى از اجزاى خمسه تورات كه در «تورات» مذكور افتاد و (چو سخت) درخشيدن و كشف كردن و پرده برداشتن و اصلاح كردن و جارو كردن و اثر و نشانه و مسافر و جمع سافر به معنى مسافر است.
سِفرِ آدم; سِفرِ تكوين ـ سفر اوّل تورات است[به «تورات» رجوع شود].
سَفَربَر ـ كسى كه آماده سفر باشد.
سَفَرِ خشك; سَفَرِ خشك رنگ ـ سفر بى فايده.
سفر كردن ـ خالى كردن و تمام نمودن.
سفرا ـ (چو صلحا) جمع سفير.
سفرنگ ـ (چو فرزند) ترجمه و شرح و بيان، خصوصاً تفسير قرآن مجيد.
سفرود ـ (چو اَمرود) مرغ سنگ خواره[ر.م].
سفروس ـ (ل) هفدهمينِ ملوك كلدانى[در بين النهرين در قرن 8 تا 6ق.م] بوده كه به نوشته ناسخ[ر.ض]، در 4013هبوطى بعد از پدرش، كلوس[ر.م]، در بابِل جلوس نموده و به روش پدران خود كار بتخانه ها را به نظام آورده و بر رونق بت پرستى بيفزود و در زمان وى سلم ابن فريدون[ر.م] به حكومت بوزنطيّه كه اكنون به قسطنطين[استانبول] اشتهار دارد، منصوب بوده و بعضى از اراضى عربستان نيز در حيطه تصرّف داشت. سفروس نيز ناچار ساز الفت برانگيخته و به دستيارى تحف و هدايا عقد مودّت استوار مى داشت و بدين نسق چهل سال در غايت استقلال حكمران بابل و نينوا بوده و چون مدتش به نهايت رسيد پسر خود، مانوس[ر.م]، را وليعهد خود گردانيد.
سفره ـ (ر) طعام مسافر و آنچه بر زير خوان طعام مى گسترانند و آن را به پارسى «تاتلى» و «دستارخوان» و «تشت خوان»[گويند].(عر)
سفره چى ـ چاشنى گير[ر.م].

صفحه 15 - جلد سوم
سفره درويشان--->فكّه.
سفره فصاحت ـ زبان و تأليفات.
سفره يتيمان --->فكّه.
سفس ـ (چو خشت) مخفّف اسفس[ر.م].
سفسار ـ (چو دلزار) دلاّل و سمسار.
سفست ـ (چو سرشت) اسپست[ر.م].
سفستان ـ بر وزن و معنى سپستان.
سفسطه ـ (چو فلسفه و سلسله) قضايا و قياسى كه از مقدمات موهومه تركيب يافته باشد و اين چنين كسى را سفسطى گفته و گاه است كه به غير قياس سوفسطايى گويند.(عر)
سِفِش ـ بر وزن و معنى سپش.
سفك ـ (چو خشت)سپك[ر.م] و (چو سخت) به عربى، خون ريختن.
سَفكاد ـ بر وزن و معنى سپكاد.
سَفَل ـ بر وزن و معنى سپل.
سفلنج ـ (چو دلبند) گياه شنگ[ر.م] و ريش بز[ر.م].
سفله ـ (چو سركه) پستى و مردم پست و زبون را گويند.
سفلى ـ (چو پشتى) ديگ آهنى سرگشاده.
سفليدن ـ (چو دزديدن) شخوليدن[ر.م].
سُفلَيَين ـ در اصطلاح نجومى، دو ستاره زهره و عطارد است.(عر)
سفنج; سفنجه ـ (چو فِرَنگ و شكنجه) اسفنج.
سفند ـ (چو فِرَنگ) سپند و اسفند.
سِفَندار ـ (ق) اسپندار[ر.م].
سِفَندارمُذ ـ (ق) اسپندارمذ[ر.م].
سفنداسفيد; سفند سفيد ـ اسفند سفيد[ر.م].
سِفَندمُذ ـ اسفندمذ[ر.م].
سِفندوز ـ (چو دگرگون) بادريسه[ر.م] و كماج [ر.م] خيمه.
سِفَندين ـ اسپندان[ر.م].
سفنگور ـ (چو كفن دوز) سپستان [ر.م].
سفوف ـ (چو عمود) دواى ساييده و خشك معجون نشده كه با كف دست تناول مى نمايند، مفرد باشد يا مركّب و در تحفه طب[ر.ض] فرمايد كه آن اقدم تراكيب است و بعد از آن معجون تركيب يافته.(عر)
سفيان ـ (چو گلدان) به نوشتهاحمد رفعت عثمانى[ر.ض]، از علماى كوفه و معاصر ابراهيم ادهم[عارف معروف] بوده كه در 777ميلادى ـ مطابق 161هجرى ـ وفات يافته و در 139هجرى به تفسير قرآن و تأليف فقه و حديث آغازيده و به اجتهاد خود مسلكى موافق طريقه اهل سنت اختراع كرده و جمعى از اجلّه هم مانند جنيد بغدادى[عارف معروف] و نظاير وى فريبش خوردند و در اواخر متروك گرديد و در «ث و ر» از مجمع البحرين[ر.ض] گويد: سفيان ثَورى داخل شرطه هشام ابن عبدالملك و از حاضرين قتل زيد ابن على ابن الحسين بوده و در «س ف ى» از همان كتاب فرمايد: از جمله اهل ضلالت بوده و با اينكه حق را از باطل تشخيص داده و در نظرش روشن گرديد، بازهم اعتنايى نكرده و حديث حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله)را هم بعد از آنكه به حضرت صادق(عليه السلام) نويسانيد، پاره پاره نمود، و بالجمله به جهت انتساب او به قبيله ثور كه يكى از قبايل مضر مى باشد، به ثورى اشتهار يافته و در تاريخ بحيره[ر.ض ]گويد: وى را از آن جهت ثورى گويند كه گاو آسمان[برج فلكى ثور] را به دار گرفتى و فرمان او بردى، و معارضه او با حضرت صادق(عليه السلام) مشهور و زهد كاذب او معروف است. گويند در هنگام مردن بدره زرى به ياران داد كه صدقه كنند. گفتند: تو كه دايماً ما را از زر داشتن نهى مى كردى، ديگر اين چه زر است؟ گفت: از براى جواب دادن شيطان اين را نگاه داشته ام كه هر وقتى كه وسوسه كند كه فردا چه خواهى خورد، اين زر را بدو مى نمودمى. پس از من مأيوس شدى و در حديقة الشيعه[ر.ض] گويد: سفيان از طريق حق و مذهب شيعه به غايت دور و از پيروان بزرگ صوفيّه و روزى از روى تعجّب به جامه خز حضرت صادق(عليه السلام) نگاه مى كرده و اظهار داشت كه پدران تو چنين جامه نمى پوشيدند. آن حضرت فرمود كه آن روز زمان بدان تنگى و احتياج بود و مع هذا من اين جامه را از براى امثال تو پوشيده ام و جامه ديگر را كه در زير آن پوشيده و زبر و درشت بود از براى خدا.(عر)

صفحه 16 - جلد سوم
سفيانيّه ـ رجوع به ماده 3 «صوفيّه» شود.
سفيد ـ (ر) سپيد، اِفراداً و تركيباً.
سِفيداب; سِفيداج ـ (ق) سپيداب[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
سِفيدار; سِفيدال ـ (ق) سپيدار.
سِفيدان ـ (ق) سپيدان[ر.م].
سِفيداو ـ (ق) سپيداب[ر.م].
سفير ـ (چو امير) پيرو و تابع و مصلح و ايلچى و روشنايى اوّل شب و برگى كه از درخت مى افتد.(عر)
سَفيل ـ (ق) فقير و محتاج و مضطرّ و پريشان و اسبيل[ر.م ]و آواز مرغان.(كى)
سفينه ـ (ق) مَركب و كشتى و در اصطلاح نجومى، نام يكى از صور 48گانه فلكى كه در «برج» مذكور و به صورت كشتى و از 45ستاره تركيب يافته و سُهيل كه مشهور است، يكى از آنها و بر لنگر كشتى قرار يافته.(عر)
سفيوس; سفيوش ـ (چو معيوب) اسب غول[ر.م].
سفيه ـ (ر.ف) كه به پارسى «هزاك» و «ساده» و «ساده دل» گويند و رجوع به «احمق» هم نمايند.(عر)

آيين هجدهم

(در[حرف] سين سعفص با قاف [قرشت])
سقا ـ (با فتح و تشديد) آب دهنده و سيراب كننده كه به پارسى «آبكار»[گويند] و موافق نوشته حيات الحيوان[حياة الحيوان الكبرى]1، مرغى است دهن فراخ و موسوم به «سقّاى مرغان» و حوصله اش[چينه دانش ]پوستى است كه در زير گلو مثل كيسه آويخته و آن را پرآب كرده و در بيابان هاى دور رفته و فرياد مى كند. پس مرغان آوازش را شناخته و بر وى گرد آيند و آن دهن را مى گشايد تا همه آب مى خورند و چون بروند آن را كه آخر بماند بگيرد و روزىِ وى اين قسم باشد.(عر)
سقاقلوس ـ (ل) در حقيقت موت عضو و بطلان حس آن است. در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: ورم همچنانى است كه عضو را بهواسطه مواد غليظه فاسد نمايد به طورى كه حس آن بالمرّه ساقط باشد به خلاف «غانغرايا» كه آن هم ورمى است كه عضو را بهواسطه مواد فاسده، فاسد نمايد ليكن نه به طورى كه حس آن بالمرّه ساقط شده باشد. و بالجمله چنانچه مصرّح به شرح اسباب[ر.ض] است، غانغرايا مقدمه سقاقلوس و عبارت از فساد عضوى است بهواسطه عفونت و پس از آنكه استحكام يافت به طورى كه حس آن عضو بالمرّه ساقط شده و گوشت و استخوانش فاسد گرديد «سقاقلوس» گويند و از جالينوس[ر.ض] نقل است كه علّتى[بيمارى] كه در اصطلاح اطبا موسوم به «غانغرايا» است، در زبان يونانيان، مسمّى به «سقاقلوس» بوده است و بنابراين هر دو يكى مى باشد و امر سهل است. على الجمله همين لغت سقاقلوس را در برهان قاطع[ر.ض ]و بحرالجواهر طب[ر.ض] در باب «س بى نقطه» ضبط نموده و در «ش با نقطه» هم نامى نبرده اند و در چند جا از شرح اسباب[ر.ض] و «غ ا ن» بحرالجواهر[ر.ض] با «ش با نقطه اش» نوشته اند و مشهور در السنه هم همين است و دور نيست كه هر دو صحيح باشد.(نان)
سَقالبه ـ صقالبه[ر.م] است.(عر)
سقراط ـ (چو سرخاب) يا ايسوقرات; كه ترجمه يونانى آن «المعتصم بالعدل» است، نام مخصوص يكى از اجله حكماى يونان كه وزير هماى بنت بهمن[هفتمين پادشاه كيانى] و شاگرد بقراطيس يا فيثاغورس و استاد افلاطون بوده و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، از فصحاى قديم آتنه[آتن] بوده و فليب، حكمران ماكيدونيا[مقدونيه]، زياده از حدش دوست داشته و از آراء حسنه وى استفاده نمودى و عاقبت در 336 ميلادى در صدسالگى از گرسنگى درگذشت و به نوشته بعضى ديگر، در 5097 هبوطى كه مطابق 488 مقدّم ميلادى باشد، از شهر اَسِن[آتن] كه پايتخت يونان است، ظهور يافته و 107 يا 109 سال زندگانى كرده و تمامى روزگار خود را در حكمت الهى و غيره مصروف و شيوه حسنه زهد و ورع را مسلوك داشته و مردم را از پرستش اصنام نهى فرمودى و از اين راه از طرف كشيش ها محكوم به قتل شده و از

1. از كمال الدين دميرى، ناشر: دارالكتب العلميه، ج1، ص 265، مدخل «الجان».

صفحه 17 - جلد سوم
جانب پادشاه مسموماً درگذشت و در وقت مردن اين كلمه را «اَسلَمتُ نفسى الى قابض نفسِ الحكما» به زبان آورده و جان داد. از كلمات او است كه مرگ خوب چيزى است در جايى كه سبب انتقال از عالم ذلّت به عالم عزّت بوده و وسيله رحلت از عالم فنا به عالم بقا و واسطه ارتحال از عالم جهل به عالم عقل و از عالم مشقّت به عالم راحت باشد.
سَقراطيون ـ نوعى از انگدان سياه[ر.م].(نان)
سقراق ـ (چو فرهاد) سغراق[ر.م].(كى)
سِقِرچين ـ (ر) رجوع به «زرزور» نمايند.(كى)
سُقَرقه ـ بوزه[ر.م].
سَقِرلات; سَقِرلاط ـ جامه اى است پشمينه كه در روم و فرنگ باشد.
سَقرينوس ـ عقرب و يا حيوانى است دريايى.(نان)
سَقِّز ـ يا ساقّز; يكى از بلاد كردستان و هم جزيره اى است قريب به شهر بُرسه و از مضافات قسطنطنيّه[استانبول] و هم نام پارسى و تركى صمغى است معروف كه به عربى «عِلك» يا «علِك البُطم» گفته و به اصفهانى «قندرون» مى نامند و ازآن رو كه كلمات ارباب فن در اين موضوع متضمّن تحقيق ماهيّت پاره اى لغات متفرّقه و بعضى فوائد ديگر است، به نقل اجمالى برخى از آنها مى پردازيم: در تحفه طب[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض] فرمايند: بُطم درخت جنّة الخضرا است و به پارسى و تركى «درخت سقّز» گويند و بسيار بزرگ و ديرخزان و برگ آن معطّر و طولانى و ثمر آن معطّر و تخم آن شبيه به سماق و عدس و از آن بزرگ تر و با خوشه و مغز آن سبز و شيرين و شبيه به مغز پسته و از آن نازك تر و چرب تر و بالاى مغز آن پوست خشبى و زير پوست سبز آن پوست صدفى شبيه به پوست پسته و از آن نازك تر و نوعى از آن بسيار نازك مى باشد و به پارسى «گلخنك» يا «گلنخنك» نامند و نوعى اندك صلب و پوست آن سبز مايل به سياهى و طعم آن ترش و به فارسى «بن» نامند و خام آن با عفوصت[گسى; تلخى] و خوش رايحه و طعم و در شيراز «نبشه» گفته و در ماستينه داخل مى نمايند جهت خوبى طعم و رايحه آن، و در «ح ب» از مخزن[ر.ض] گويد: حبّة الخضرا كه به فارسى «بن» گويند، ثمر درخت بُطم و به دو نوع مى باشد; يكى بزرگ تر و پوست آن صلب تر و ديگرى كوچك تر و پوست آن نازك تر مى باشد به حدى كه با پوست، توان خاييد[جويد ]و اين نوع را «شاه بن» گويند و درخت شاه بن را «ضِرو» گويند و ثمر آن در خوشه مى باشد و خام آن را «نبشه» ناميده و بهواسطه نيكويى طعم و رايحه در آن دوغ داخل مى نمايند. پس، از بعضى نقل كرده كه در اين زمان به سه نوع مى باشد بدين قسم كه در نواحى شكوفه درخت بن را با پسته پيوند مى كنند، ثمر آن بزرگ تر و لذيذتر مى شود و آن را «گلخنك» مى نامند.
سقّز المى ـ (ل)به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، يك نوع سقّزى است كه از امريك مى آورند و آن را از اقسام مختلفه بعضى از نباتات استخراج مى نمايند و داراى چندين قسم بوده و بهترين همه، سقّز المى برزيل است كه در ابتدا نرم و پس از چندى خشك و شكننده مى گردد و نيم شفاف و سفيد زردرنگ مخلوط با نقاط سبزرنگ و بوى آن مطبوع شبيه به بوى رازيانه مى باشد.
سَقسين ـ (ل) در بستان السياحة[ر.ض] گويد: اين لفظ از لغات تركى معلوم مى شود. پس گويد: وى از بلاد شرقى و از اقليم ششم يا هفتم و هوايش سرد و پوست سنجاب از آنجا آرند و در جايى ديگر ديدم ملكى و ولايتى است از تركستان كه دارالحكومه آن حاجى ترخان[در جنوب روسيّه] است و ازآن رو كه وقتى در تصرف تركان خزر بوده، آن را ملك خزر نيز گويند.
سقط ـ (چو تشت) برف و هرآنچه از باران و شبنم فرود آيد و (چو خشت) كنار ابر و اطراف خيمه و ريش و پر مرغان و (چو قمر) رسوايى و فضيحت و هر چيز بى قدر و قيمت و متاع خسيس و زبون و خطا در قول و حساب و كتاب و كنايه از دشنام دادن و ناسزا گفتن هم هست و در اصطلاح اهالى ما، يك من تبريزى قديمى را هم كه معادل 640 مثقال صيرفى است، «سقط» گويند و (چو خشت و تشت و پشت) ولد ناقص الحمل كه پيش از تمام شدن

صفحه 18 - جلد سوم
مدت مقرّره حمل متولّد باشد و يا ولدى كه از مادرش مرده زاييده باشد و شكل و صورتش واضح باشد والاّ آن را «سقط» نگويند و سقط به همين معنى را «آفكامه» و «آفكانه» (با مدّ الف و بدون مدّ بلكه بدون الف) هم گويند كه جملتان شش لغت مى باشد بلكه در همه آنها با كاف پارسى هم مستعمل بوده، پس دوازده باشد.(عر)
سقف ـ (چو پشت) مخفّف اسقف[ر.م] و (چو تشت) آسمان و ريش دراز و آويخته و به معنى معروف كه به پارسى «ورسيج» و «آسمانه» و «اشكو» و «اشكوب» و «آشيان» و «آشيانه»[گويند] و هم موضعى است در شام.(عر)
سقف لاجورد; سقف محنت زاى; سقف محنت زداى; سقف مينا ـ آسمان و درختان بزرگ و سايه دار.
سقف نيم خانه ـ گنبد و آسمان.
سقلاب ـ بر وزن و معنى صقلاب.(يونانى يا عربى)
سِقِلاّت ـ (ل) سقرلات[ر.م].(نان)
سَقلاتين ـ (ل) سقرلات[ر.م] و جامه نخجوانى[ر.م].
سِقِلاّط ـ (ل) سقرلات[ر.م].(نان)
سَقلاطون ـ (چو افلاطون) رنگ و لون و جامه نخجوانى[ر.م] و سقرلات[ر.م] و يا شهرى است منسوب به آن.
سقلاطين ـ (ل) سقلاتين[ر.م].(نان)
سقلان ـ (چو سردار) چوخه[ر.م].
سَقلَب ـ بر وزن و معنى صقلب.(عر)
سَقليس ـ (چو زنجير) شهرى است آباد كرده ذوالقرنين.(مى)
سَقلينون ـ (ق) زنگى دارو[ر.م].(نان)
سقمان ـ (ل) رجوع به «ايلغازى» نمايند.
سَُقمونيا--->محموده.(نان)
سقن ـ (چو قمر) دوشاب [ر.م] آتش نديده خرما.
سقناق ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، در لغت ترك، محكمه و در عرف، نام يكى از بلاد توران[ر.م] و شهرى است بهجت توأمان از اقليم پنجم و هوايش خرّم و مردمانش حنفى مذهبند.
سَقَنقُس; سَقَنقور ـ كه بعضاً در اوّل هر دو، الفى نيز افزوده و به هندى «سمهور» و «بن رهو» نامند، حيوانى است كه در السنه داير و مجهول الماهيت و هريك از اهل فن سخنى رانده اند. در «ريگ زاده» از برهان[ر.ض] گويد كه به معنى ماهى سقنقور و آن جانورى است شبيه به ماهى كه پيوسته در ريگ مى باشد و در «س ق» از همان كتاب گويد كه به رومى، جانورى است گزنده و شبيه به سوسمار كه بيشتر از كنار رود نيل آرند و هم در آب و هم در خشكى زندگانى تواند كرد و در وقت گزيدن، اگر آن عضو گزيده را به آب رسانند، بهتر شده و سقنقور مى ميرد والاّ سقنقور شاشيده و در بول خود غلطيده و آن شخص مى ميرد و در كنزاللّغة[ر.ض] گويد: سقنقور ماهى اى است مانند ورل [ر.م ]كه در كنار آب نيل مصر مى باشد و در بحرالجواهر[ر.ض]گويد: سقنقور، ورل[ر.م ] مائى است و آن جانورى است شبيه به كفتار كه از نيل مصر صيد كرده و گويند كه از نسل تمساح است زيراكه چون تمساح در ريگ تخم گذاشته و بچه آورد، اگر بچه اش با وى به آب رفت تمساح گردد و اگر در خشكى ماند، سقنقور مى باشد و از حيات الحيوان[حيات الحيوان الكبرى از كمال الدين دميرى] نقل است كه سقنقور به نام هندى و مصرى به دو نوع بوده و بعضى از افراد آن در بحر قلزم[درياى سرخ ]تولّد يافته و بعضى ديگر در بلاد حبشه [اتيوپى] متولد گرديده و در آب با ماهى تغذّى نموده و در خشكى با مرغ قطا[ر.م ]تعيّش مى نمايد و نرينه آن دو الفيه داشته و ماده اش هم دو شلفيه دارد و از حالات عجيبه اش آنكه در وقت گزيدن انسانى، اگر خود را پيش آن شخص گزيده به آب رسانيد و اگر آب نيافت وليكن در بول خود غلطيد، آن شخص مى ميرد و اگر آن شخص سبقت كرده و خود را پيش از سقنقور به آب رسانيد و يا در بول خود غلطيد، سقنقور مى ميرد. و فرق مابين ورل[ر.م] و سقنقور آنكه پوست اوّلى درشت و خشن بوده و خودش هم به صحرا و خشكى مايل باشد به خلاف دويّمى و ايضاً غذاى ورل، اشياء برّى و سرش پهن و رنگش ابلق از زردى و سرخى مى باشد و در همه خرابه ها و ويرانه ها است به خلاف

صفحه 19 - جلد سوم
سقنقور كه سرش باريك و كشيده و رنگش ابلق از زردى و سبزى و سياهى و سفيدى و غذايش ماهى و حيوانات برّى و پوستش نرم و املس مى باشد و از نزديك رود نيل آرند و هم در آب و هم در خشكى مى باشد.
سَقورديون ـ سير صحرايى و رجوع به «موسير» شود.(نان)
سقوط ـ (ر.ف)[افتادن].(عر)
سقوط جمره--->جمره.
سقوطر ـ (چو كبوتر) گياهى است كه ازواى[ر.م] از آن حاصل مى شود و يا جزيره اى است چهل فرسنگ در چهل فرسنگ كه ازواى[ر.م] خوب از آنجا آرند و اهل آن بى دين و ساحرند و در دهنه درياى قلزم[درياى سرخ] و سرحدّ حبشه [اتيوپى] و يمن واقع و كندر و مقل[ر.م] و خون سياوشان [ر.م] هم در آنجا بسيار به هم رسد.(نان)
سَقى رَغلا ـ بسفايج[ر.م].(يونانى يا سريانى)
سَقيروس ـ ورم و آماس سخت.(نان)
سَقيفه ـ استخوان پهلوى شتر و چوب پهن، خصوصاً تخته كشتى و سنگ پهنى كه بالاى خانه را بدان توان پوشيد و چوبى كه به عضو شكسته مى بندند و به معنى جنب و صفّه پوشيده هم آمده و از اين است سقيفه بنى ساعده در مدينه كه يكى از قبائل انصار هستند و در همان سقيفه از براى فصل قضايا و خصومات و انجام امور عامه اجتماع كردندى.(عر)
سقيفه بنى ساعده --->سقيفه.
سَقيلان ـ كوهى است غيرمعلوم.

آيين نوزدهم

(در[حرف] سين سعفص با كاف كلمن)
سك ـ (چو دل) سركه و (چو رخ) نكبت و فلاكت و پيك و قاصد و اسب چاپارخانه كه در راه ها گذارند.
سكاچه ـ (چو شماره) سيخول[نوعى خارپشت] و فرنجك[ر.م] و مردم ستيزنده و عنود و سخن نشنونده.
سكاد ـ (چو كَنار) سر كوه و فرق سر آدمى.
سكار ـ (چو كَنار و شمار و چنار) زغال و نحس و شوم و نامبارك و نوعى از طعام است.
سُكارآهنج; سُكارآهنگ ـ آهنى است سركج كه بدان گوشت از ديگ و نان از تنور برآرند.
سكارو; سكارى ـ (چو دعاگو و مرادى) كباب و چنگالى[ر.م] و گوشت و نانى كه بر روى اخگر و زغال افروخته مى پزند.
سكاسته; سكاسه; سكاشته; سكاشه ـ (چو گداخته و شماره) سيخول[نوعى خارپشت] و سكاچه[ر.م].
سكافتن ـ بر وزن و معنى شكافتن.
سكافره; سكافه ـ (چو گداخته و شماره) زخمه[ر.م ]سازنده ها[مطرب ها].
سكاك ـ (چو كتاب) جمع سكّه و سَكّ، به معنى مسمار[ميخ] و (چو سماق) هواى ملاصق[چسبيده ]آسمان و جايى است از تير كه پر را در آن مى گذارند و(چو كَنار) هواى مذكور و مردم خُردگوش و شخص مستبد به رأى خود و در مراصدالاطلاع[ر.ض] بدون تعيين حركت گويد كه موضعى است در يمن از حضرموت. اين حقير گويد: شايد كه سكاكى مشهور[اديب قرن 6 و 7هـ] هم به همان موضع منسوب باشد و علاّمه بنانى در حاشيه مختصر گويد كه نسبت آن به سكاكه است كه دهى است در يمن يا عراق يا نيشابور[علامه بنّانى: مصطفى بن محمّد بن عبدالخالق، اديب مصرى است و مؤلّف كتاب التجريد على مختصر السعد على التلخيص كه در علم بلاغت چاپ شده. وى در سال بعد از 1227 درگذشته است]1.(عر)
سكّاكى ـ به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، عنوان مشهور سه تن از ادبا مى باشد كه اوّلى، ابويعقوب يوسف ابن ابى بكر ملقّب به سراج الدين، از مشاهير مؤلّفين و در علم صرف و نحو و كلام و معانى و بيان و شعر و عروض يد طولا داشته و در 1229 ميلادى ـ مطابق 627 هجرى ـ در بغداد وفات يافته و كتاب مفتاح العلوم كه به سه قسم مبنى بوده و قسم اوّلش در صرف و نحو و اشتقاق و قسم دويّمش در منطق و عروض و قوافى و قسم سيّمش در معانى و بيان و بديع مى باشد، از آثار جميله او است و اما سكّاكى دويّمى، قوام الدين مؤلّف كتاب عيون المذهب، از

1. الاعلام، ج7، ص 242.(عليرضا سبحانى)

صفحه 20 - جلد سوم
فقهاى طبقه سيزدهم بوده و در 1348 ميلادى ـ مطابق 749 هجرى ـ وفات يافت و اما سيّمى، در فن نجوم و نيرنجات[نيرنگات] و طلسمات شهره آفاق و در 1387 ميلادى ـ مطابق 790 هجرى ـ در قيد حيات بوده است و رجوع به «سكاك» هم نمايند.
سكال ـ (چو كتاب) سختى و انديشه و گفتوگو و روش و شيوه و سكاليدن [ر.م] و امر و فاعل از آن و رجوع به «چاودار» هم نمايند.
سكالش ـ (چو سفارش) سكال[ر.م] و انديشه مند.
سُكالو ـ بر وزن و معنى سكارو.
سكاله ـ (چو شماره) فضله سگ.
سُكالى ـ (چو مرادى) سكارو[ر.م].
سِكاليدن ـ گفتن و نوشتن و خواستن و طلب نمودن و بد فال زدن و كارسازى كردن و مقرّر بودن و انديشيدن و خصومت كردن.
سكان ـ (ل) جمع سك[ر.م] و نام قديمى سيستان.
سكان شاه ـ لقب بهرام، ششمينِ ساسانيان.
سكاهن ـ (چو كتابت) رنگ سياهى كه از آهن و سركه ترتيب داده و بدان چرم و جامه و غيره رنگ كنند.
سكبا ـ (چو سِركا) مخفّف سركه با[ر.م] و به نوشته برهان[ر.ض]، آشى است كه از سركه و گوشت و بلغور و ميوه خشك پزند و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: غذايى است كه در آن گوشت و سركه و ادويه حارّه كرده و پاره اى تره هاى مناسب مزاج داخل نمايند و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] در تحت عنوان «سكباج» كه معرّب سكبا است، گويند: نوعى از غذا است كه از سركه ترتيب مى دهند بدين روش كه گوشت را به حدّ وسط ريزه ريزه كرده و اگر مرغ باشد، از بندها جدا نموده و نيم پخته و پياز و زردك[ر.م] و گندنا[تره] را چند جوشى داده و لزوجت آنها را گرفته و با آب سرد بشويند و با گوشت و سركه و ادويه خوش بو به قدر حاجت مهرّا[كامل] پخته و با سركه و شكر يا عسل چاشنى داده و در اواخر قدرى زعفران اضافه كرده و تناول نمايند.
سكباج ـ (چو دلزار) معرّب سكبا[ر.م].
سكبه ـ (چو هرزه) روغن با كشك آميخته و نوعى از طعام است.
سكبينج ـ (چو بدطينت) يا سكوينج; معرّب سكوينه[ر.م ]و سكبينه[ر.م] و به عربى «ضعبين» و به يونانى «ساغافيون» يا «ساگانيون» گفته و به لاتينى و فرانسه «ساگانيوم» ناميده و به هندى «كندل» گويند. به نوشته برهان[ر.ض]، گياهى است دوايى و يا صمغ نباتى است و به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، از جمله صموغ سقّزى است مشابه انغوزه[ر.م] و كم اثرتر از آن و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض ]گويند: صمغ نباتى است، در شكل شبيه به خيار و بهترين آن صافى بيرون سرخ و يا زرد و اندرون سفيد و اين صمغ را از نزديك برگ آن مى گيرند به زدن تيغ بر ساق آن و قوّت آن تا بيست سال باقى است.
سَكبينه ـ (ق) رجوع به «سكبينج» شود.
سكتوار ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، قلعه بزرگى است در مجارستان كه در زبان اهالى آنجا به ژيژت موسوم و در 1566 ميلادى ـ مطابق 974 هجرى ـ در عهد سلطان سليمان [دهمين پادشاه عثمانى] به تصرف دولت علّيّه آمده و شاه مذكور هم در اثناى محاصره قلعه وفات يافت.
سكته ـ سكوت و سقوط و در اصطلاح اطبا، به فرموده بحرالجواهر[ر.ض] وشرح اسباب[ر.ض]، باز ماندن تمامى اعضا است از حس و حركت غير از اعضاى تنفس كه حركت آنها از ضروريّات بقاى حيات مى باشد و سبب آن توليد سدّه كامله در بطون دماغ [مغز] و مجارى روح آن مى باشد كه از نفوذ روح در بدن مانع شده و حس و حركت را باطل مى گرداند به طورى كه در بعضى موارد، تشخيص سكته از موت به حُذّاق اطبا هم محل اشكال بوده و تشبّث به پاره اى علائم خارجيه نمايند، مثل اينكه پر مرغى يا پشم خيلى نازكى در پيش سوراخ بينى او گذاشته و يا ظرف پُر آبى را بر سينه اش مى گذارند; پس اگر در آن پر و پشم و آب حركتى محسوس شد، زنده است والاّ مرده و يا در جاى تاريكى چراغى پيش او دارند و يا در جاى روشنى به دقّت تمام در مردمك چشم او نظر كنند؟ پس اگر مثال چراغ در صورت اوّل و صورت شخص ناظر در فرض

صفحه 21 - جلد سوم
ثانى در آيينه چشم وى ديده نشد، مرده است والاّ زنده و مانند اينها، و تشبّث بدين علامات در جايى است كه از تعفّن جسد و مانند آن موت متحقّق نباشد، چنانچه در صورت بقاى اشتباه بازهم دفنش نكرده و به حسب حكم مطاع ديانت مقدّسه اسلاميّه تا سه روز به حال خودش باقى گذارند و از جالينوس[ر.ض] هم موافق همين حكم نقل است كه صاحب سكته را بعد از 72 ساعت بايد دفن كرد و اگر كسى او را پيش از آن مدت دفن نمايد در حقيقت قاتل بوده و زنده زنده دفنش كرده است و بالجمله، گاه است كه به سكته كنايه از «موت فجأه» نمايند.
سكته خور; سكته خورده; سكته دار ـ كنايه از مختل و متضرّر است.
سكث ـ (چو سخت) رجوع به «لاهور» نمايند.
سكج ـ (چو خَجِل) مويز و انگور خشكيده.
سكدا ـ (ل) نام ديگر ماوراءالنهر[در آسياى مركزى].
سكدين ـ (ل) به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، شهرى است از مجارستان كه نام ديگرش بچقه و قديماً تابع دولت علّيّه[عثمانى] و مركز ايالت اكرى بوده است.
سكر ـ (چو تند) مستى و (چو سخت) مستى و مست و پر كردن ظرف و بستن پيش آب و (چو شتر) مستى و مست كننده و (چو خضر) چيزى كه پيش نهر را بدان ببندند و (چو قمر) سركه و پر شدن ظرف و مستى و شراب، خصوصاً شراب خرما و (چو مدّت) قند و شكر و عصير [شيره] خرما بعد از قوام آن و انگورى كه دانه هاى آن در طعام پراگنده باشد و آب نيشكر بعد از آنكه جوش داده و كف آن را بگيرند.(عر)
سَكَرات ـ جمع سكره[ر.م] است.(عر)
سكربكر ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام دو سه موضع است در ملك سند و يا تنها يك موضع است در وسط آن مملكت كه قلعه آن مستحكم و به رود عظيم متصل است.
سكرجه ـ (چو طَبَرزه) در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] از امين الدوله[ر.ض] نقل كنند كه نباتى است برگ آن شبيه به برگ مورد[ر.م] و در وسط آن خاتمى شبيه به چشم و به حى العالم الكبير[ر.م] شباهتى دارد و در قطرالمحيط[ر.ض ]گويد: (به ضمّ اولين و سكون ثالث و يا فتح و تشديد آن) معرّب سُكره[ر.م] است و آن كاسه و ظرف سرگشاده بزرگى است كه پنج نفر را سير نمايد.
سكرفه --->سكرنه.
سكرفيدن ـ بر وزن و معنى شكرفيدن.
سكرگه ـ (چو شكنجه) شراب ارزن.
سِكَرنه ـ (ق) خارپشت، خصوصاً سيخول[ر.م].
سكره ـ (چو سفره) جام آبخورى و كاسه گلى و سكرجه[ر.م] و به ضمّ اولين و فتح و تشديد ثالث و به ضمّ اوّل و فتح ثانى و فتح و تشديد ثالث هم آمده و (چو هرزه) به عربى، شدت و همّ و غم و جمع آن سكرات است.
سكز ـ (چو خَجِل و هند) صمغ مصطكى[ر.م] و سيخول[نوعى خارپشت] و نام كوهى است در زابلستان كه رستم در آنجا تولّد يافته و ازاين رو به لقب سكزى ملقّب گرديد و سكزى خود آن كوه و ساكنان آن را نيز گويند و نام دهى هم هست در اصفهان و (به تشديد ثانى) به تركى، عدد هشت را گويند.
سَكِّز يولدوز ـ كه على الرسم در تقاويم آورده و پاره اى احكام هم از براى آنها درج نمايند، به زعم حكماى ايغور و ترك و ختا[ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين] و چين و تاتار، هشت ستاره اند به شكل شتر مست در غايت نحوست كه بايد در حين جنگ و سفر و شروع در عملى روى به طرف آنها ننمايد والاّ البته ضررها ديده و بيم هلاك باشد و اگر ناچار گردد، بايد صدقه داده و چند گاهى هم پشت بدانها راه رفته و بعد از آن متوجه مقصد باشند و بدان كه سكّز يولدوز را حركتى معيّن كرده و ابتداى دور آن را از اجتماع نيّرين [خورشيد و ماه] گرفته و ابتدا از مشرق نمايند و در هر روز در يك جهت عالم بوده و در هر ده روز يك دوره تمام نمايند و جدول ذيل حاوى مراتب مذكوره و احكام مقرّره از براى آنها است:

صفحه 22 - جلد سوم
1/11/21
مشرق
بناى عمارت نبايد كه زود خراب شود
2/12/22
بينهما
جماع نبايد كرد كه طفل كور شود
3/13/23
جنوب
وقت ظهر در آب نروند كه درد بدن آرد
4/14/24
بينهما
لباس تازه نپوشند كه محبوس گردند
5/15/25
مغرب
جماع نكنند كه تن معلول گردد
6/16/26
بينهما
چيزى پنهان نكنند كه زود آشكار شود
7/17/27
شمال
   عقد و نكاح خوب نباشد كه به فراق
انجامد
8/18/28
   مابين
مشرق و شمال
در رفتن به نزد ملوك و حكّام خطر است
9/19/29
   تحت الارض
در سفر مرگ است
10/20/30
   فوق الارض
در جدال و خصومت خطر است
سكزفه; سكزنه ـ (چو شكنجه) خارپشت، خصوصاً سيخول [ر.م] و سگزنه[ر.م].
سكزه ـ (چو سركه و سفره) اسگرك[ر.م] و ستيزه و لجاجت.
سكزى --->سكز.
سَكزيستان ـ نام اصلى سيستان است.
سكستان ـ (چو دبستان) رجوع به «سگستان» شود.
سكستن ـ (چو سترون) بريدن و گسيختن و كنده و پاره شدن و جدا بودن و نمودن چيزى از ديگرى.
سكسك ـ (چو بلبل) تاخ[ر.م] و آواز پاى در زمين ناهموار و اسبى كه راه رو نباشد.
سُكسُكى ـ (ق) تپش دل.
سَكسِليون ---> عدد.
سكسنبويه ـ (چو عنبرگونه) پنج انگشت[ر.م] و يا تخم آن.(مى)
سكلاب ـ (چو سردار) رجوع به تركيبات «چاه» شود.
سكليدن ـ (چو ترسيدن) اسگرك[ر.م] زدن.
سَكمونيا ـ محموده[ر.م ].(نان)
سكنج ـ (چو فِرَنگ) سكنجيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و (چو عنبر) سنگ جهنّم[ر.م] و (چو ترنج) دختر بكر و بوى بد دهان و گندگى آن و شخص همچنانى و (به فتح اوّل و كسر و تشديد ثانى) به تركى، هشتم است.
سكّنج آى--->تاريخ تركى.
سكنجبين ـ (ر) رجوع به «سكنگبين» نمايند.
سكنجه ـ بر وزن و معنى شكنجه.
سكنجيدن ـ (چو درخشيدن) گزيدن و تراشيدن و سرفه كردن و آواز به گلو آوردن و شكافتن و به طول بريدن.
سِكَند ـ (ق) جماع و مباشرت.
سِكَندان ـ (ق) كليدان[ر.م].
سكندر ـ (چو ستمگر) سكندرى[ر.م] و مخفّف اسكندر و نام شهر يزد و اسم يكى از بازى ها كه دو كف دست را بر زمين گذاشته و دو پاى را در هوا كرده و راه روند.
سِكندرى ـ (ق) به سر درآمدن ستور و ستور همچنانى.
سكنديدن ـ (چو درخشيدن) جماع كردن.
سكنگبين ـ (ر) كه معرّب سكنجبين و از «سك» به معنى سركه و «انگبين» به معنى عسل تركيب يافته و بعضاً در اوّل هر دو الفى نيز افزوده و «اسكنجبين» و «اسكنگبين» نيز گويند، شرابى است معروف از تركيبات بقراط[پزشك قرن 5 ق.م] كه بيشتر از سركه و عسل ترتيب داده و بعضاً از شكر و سركه هم درست نمايند.
سكنه ـ (به كسر اوّل و فتح ثانى و ثالث) اسكنه[ر.م] و (چو طلبه) جمع ساكن.
سكنه كانون ـ اخگر آتش و زغال و (به كسر اوّل) مخفّف اسكنه[ر.م].
سكو ـ (چو نكو) دكان و شنه[ر.م] دهقانان و (چو عمو و وضو) تختگاه و بلندى در خانه و باغ و غيره كه بر آن مى نشينند و گاه است كه ياى حطّى در آخرش افزايند و رجوع به «صفّه» هم شود.
سِكوا ـ بر وزن و معنى سكبا.
سُكوبا; سُكوپا ـ پيشواى دين گبران[زردشتيان] و ترسايان[مسيحيان] و بالخصوص نام عابدى بوده كه به نام خود ديرى ساخته و حضرت روح الله(عليه السلام) بدانجا رفته و از همانجا به آسمان صعود فرمود.
سكوره ـ (چو گلوله) سكره[ر.م].

صفحه 23 - جلد سوم
سكوشاك ـ (ق) رعد و برق و صاعقه.
سُكوهَنج ـ خارخسك[ر.م].
سكوى--->سكو.
سَكوينج; سَكوينه ـ بر وزن و معنى سكبينج[ر.م] و سكبينه[ر.م].
سكّه ـ (چو حصّه) لباس و طرز و روش و قاعده و قانون و سيرت و ناموس و به عربى، كوچه و راه راست و گاوآهن و چاپارخانه و درختان خرماى صف زده و راه راست ميان آنها و هر چيزى كه خوب به نظر آيد و هم به معنى معروف كه نقش روى پول است و قالب آن را كه آهنى است نقش شده نيز گويند، چنانچه آن را «ميخ دينار» هم نامند و ازآن رو كه دانستن تاريخيّت اصل سكّه و كيفيّت ايجاد آن محل رغبت عامه مى باشد، به ذكر اجمالى آن مى پردازيم:
در مجله سال دهم الهلال[ر.ض] گويد: معاملات طوايف بشرى در اوائل ادوارشان به طور مبادله بوده تا آنكه متدرجاً معادن رايجه را به دست آورده و بدون اينكه سكّه و نقشى بدانها زده باشند، در عوض امتعه مقصوده خودشان داده و عيار و ارزش آنها را هم مانند خود آن امتعه با وزن معيّن مى كرده اند و پس از آنكه ترقيات بشرى اوج گرفته و معاملاتشان وسعت يافت، پاره اى قطعات معيّن با اوزان معلومه، مثل مثقال و درهم و مانند آنها از همان معادن ترتيب داده و با نشان هاى مخصوصى كه دلالت بر عيار و ارزش آنها نمودى، رواج دادند و منشأ ضرب سكّه در عالم به همين روش بوده و در جايى ديگر از همان مجله گويد كه اعراب زمان جاهليّت هم سكّه و پولى نداشتند كه بدان معامله نمايند بلكه مانند ساير ملل ماضيه به طور مبادله مى گذرانيده اند و حال قدماى مصريين و آثورى ها[آشورى ها] و اسرائيليان هم بدين روش بوده است تا آنكه اعراب يك قدم پيش برداشته و زر و سيم بى سكّه را به طور وزن عوض امتعه مقصوده شان قرار داده و آنها را «نقود غير مضروبه» مى ناميده اند و پس از آنكه اعراب طرف مراوده عجمان روم و فارس گرديدند، معامله درهم و دينار را كه هريك به نام رومى و فارسى به دو قسم بوده و اوّلى به «هرقلى» نيز موسوم و دويّمى به «كسروى» هم مسمّى مى باشد، از ايشان ياد گرفته و تا طلوع آفتاب اسلام با همان نقود رومى و پارسى معامله مى كرده اند. و اوّلين سكّه كه بعد از ظهور نور اسلام قدم به عرصه وجود گذاشت، در سال 15هجرت در طبريّه[در فلسطين اشغالى] به نام خالد ابن وليد زده و به رسم دنانير[دينارها] روميه در يك روى آن تاج و صولجان[گوى ]و صليب و در طرف ديگرش نام خود خالد را به خط يونانى نقش كردند. پس يك سكه هم در عهد معاويه به نام وى به رسم دنانير فرس به ظهور آمد و از دميرى[كمال الدين دميرى، متوفّى 808هـ، مؤلف حيات الحيوان و الجواهرالفريد] نقل است كه قسمى از نقود اسلامى هم هست كه رأس البغل[ر.م]، رئيس يهود، موافق سكه كسروى از براى عمر ابن خطّاب زده و صورت كسرى[انوشيروان] را در آن نقش كرده و در زير كرسى به زبان و خط پارسى لفظ «نوش خور» نوشته بودند. بارى، تمامى اينها نقودى بودند كه در صدر اسلام به طور اشتراك مابين روم و فارس و اسلاميان به عرصه وجود آمد و اما نقود اسلاميه محضه در ربع آخر قرن اوّل هجرت به نام عبدالملك ابن مروان اموى زدند.
سكى رَغلا ـ بسفايج[ر.م].(سريانى يا يونانى)
سكيز ـ (چو دِلير) سكيزيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
سِكيزه ـ (ق) سكيزيدن[ر.م].
سِكيزيدن ـ آليزيدن[ر.م].
سَكيله ـ فواق[ر.م] و جستن گلو.
سكين ـ (به كسر اوّل و ثانى و تشديد آن) كارد.(عر)
سكينه ـ (به كسر اوّل و ثانى و تشديد ثانى) كارد است و (به ضمّ اوّل و فتح و تخفيف ثانى) الاغ ماده و (چو رَسيده) وداع و وقار و سكون و آرام و طمأنينه و بيشتر در اصطلاح علماى اخلاق، تنها در سكون اعضا استعمال كرده و وقار را فقط در سكون باطن و طمأنينه نفسانيّه اطلاق نمايند و بعضاً با لفظ سكينه كنايه از ايمان نمايند و در نظر دارم كه به زبان پارسى، مثقب نجّارى را گويند. بالجمله لفظ سكينه نظر به مدلول پاره اى آثار دينيّه، نام كوكب سيّارى هم هست كه ما هم خدمت دينى را منظور نظر داشته، خلاصه

صفحه 24 - جلد سوم
تحقيق سيّد[هبة الدين]شهرستانى[ر.ض] را كه در اين باب به كار برده، زينت بخش اوراق مى نماييم:
   سيّد مذكور در الهيئة و الاسلام[ر.ض] از كافى1 و وافى2 و بحار3 و غير آنها به سند قوى از حضرت صادق آل محمد(عليهم السلام) نقل مى كند كه آن حضرت بر سبيل امتحان از منجّمى عراقى سؤال كرده و فرمودند: «كم السّكينة من الزّهرة جزءاً فى ضوئها؟» قال المنجّم:«هذا والله نجم ما سمعت به احداً من النّاس يذكره». قال(عليه السلام):«سبحان الله العظيم. أفاسقطتم نجما باسره فعلى ما تحسبون»؟![آيا مى دانى كه نور سكينه (اورانوس) چند درجه كمتر از نور سطح سياره زهره است؟ آن مرد گفت: «به خدا هرگز نام اين ستاره را نشنيده ام. ياد ندارم كسى از آن تعريف كند». حضرت فرمود: «سبحان الله العظيم، چگونه تو اين ستاره را ناديده گرفتى و چگونه محاسبات نجومى را انجام مى دهى»؟!] پس فرمايد: علاوه بر اينكه كوكب سكينه در اخبار ائمه اطهار(عليهم السلام) در شمار زهره و مشترى و ساير سيّارات مذكور گرديده، اين حديث شريف هم به چند جهت دلالت بر سيّار بودن آن كوكب نموده و به چند سبب هم تنها به اورانوس كه ترجمه اجمالى آن در «اورانوس» مذكور افتاد، منطبق مى گردد:
   1. فرمايش آن حضرت «كم السّكينة من الزّهرة» به تقريب اينكه مقايسه نور آن با نور زهره كه مسلماً از سيّارات است و مقابله آنها با يكديگر به اقتضاى حسن مقابله، در جايى انسب و باموقع مى باشد كه هر دو از يك سنخ بوده و تفاوت آنها فقط در كمى و زيادتى نور باشد كه در اين حال در مقايسه نور زهره با نور كوكب سكينه ارتباطى مى باشد كه در مقايسه زهره با كواكب ثابته نمى باشد زيراكه مقايسه نور ثوابت كه بالذات روشنا و نورانى هستند با نور سيّارات كه بالذات تاريك و مظلم بوده و از آفتاب كسب نور مى نمايند، بى ربط و خالى از مناسبت مى باشد.
   2. قول آن حضرت «فعلى ما تحسبون» به تقريب اينكه تمامى احكام كواكب و محاسبات نجوميّه از سعادت و نحوست و هبوط [ر.م] و شرف[ر.م] و اجتماع[ر.م] و استقبال [ر.م] و مانند آنها بهواسطه ادوار متفرقه و اطوار و حالات مختلفه و حركات گوناگون متعلّق به سيّارات بوده و ربطى به ثوابت ندارند زيراكه هيچ يك از آنها داراى حركت نبوده و نسبت به يكديگر اطوار و اوضاع مختلفه ندارند كه محتاج به ضبط آن اطوار بوده و مجهول ماندن يكى از آن ثوابت مخلّ احكام غير آن هم باشد، به خلاف سيّارات كه صاحب حركات مختلفه بوده و نسبت به يكديگر داراى ادوار و اطوار گوناگونى كه منشأ احكام نجوميّه است، مى باشند. پس اگر يكى از آنها ساقط شده و مجهول بماند، احكام غير آن هم كه ناشى از اطوار آن كوكب مجهول بود، ناقص و مهمل خواهد ماند، مثلاً اگر عطارد را عدم فرض كرده و داخل حسابش ننماييم، احكامى كه به سعادت و نحوست آن و يا تربيع[ر.م] و تثليث [ر.م] و قران[ر.م] و ساير اوضاع آن نسبت به سيّارات ديگر مترتب مى شود، معطّل و مهمل خواهد ماند و هكذا در غير عطارد. پس در اين حال اگر كوكب سكينه را نيز از سيّارات گيريم، حساب و احكام نجومى بعد از اسقاط و عدم انگاشتن آن، چنانچه منجّم عراقى كرده بود، ناقص مانده و تعجّب امام(عليه السلام) از صحّت حساب نجومى باموقع خواهد شد، به خلاف اينكه از ثوابت باشد كه منشأ هيچ يك از احكام نجوميّه نبوده و سقوط يكى سهل است، كه سقوط هزاران از آنها مخلّ هيچ كدام از اين احكام معموله نجوميّه نمى باشد، پس تعجّب امام(عليه السلام) بى موقع خواهد شد.
   3. قول امام(عليه السلام) «سبحان الله العظيم افاسقطتم نجماً باسره» با قطع نظر از جمله آخرى به تقريب اينكه تعجّب عظيم از اسقاط كوكبى، مناسب با سيّاره بودن آن بوده و منافى ثابت بودنش مى باشد زيراكه كواكب ثابته كه با چشم متعارف ديده مى شوند در حوالى شش هزار بوده و از آن جمله يك هزار و بيست و اندى را به تحت رصد آورده و مابقى را بالتمام از حساب و ضبط و تعيين ساقط كرده اند. پس در جايى كه رصد نشده و به حساب نيامده

1. الكافى، كلينى، ج8، ص 351، حديث 549، انتشارات آخوندى.
2. الوافى، فيض كاشانى، ج26، ص 517، مكتبة الإمام اميرالمؤمنين على(عليه السلام) العامّة.
3. بحارالانوار، مجلسى، ج55، ص 244، دار احياء التراث العربى.

صفحه 25 - جلد سوم
كواكب ثابته چندين مقابل مرصوده و به حساب آمده آنها باشد، چه جاى عجب باشد كه يكى از آنها ساقط باشد و حال آنكه هزاران مثل آن هست كه بالمرّه ساقط كرده و نامى و نشانى از آنها نبرده اند به خلاف اينكه همين كوكب سكينه از جمله سيّارات باشد كه پيشينيان، مال و جان عزيز خودشان را در استكشاف آنها مبذول داشته و عاقبت منحصر به هفت كرده و مواضع و حركات و افلاك هريك از آنها را با تعيين قدر و ترتيب آنها حفظ و ضبط نموده و احكام و قواعد نجومى را مبنى بر آنها داشته اند. پس با اين همه بذل جهد و مداقّه اگر از يكى از سيّارات كه از كواكب قدرِ خامس[ر.م] بوده و به چشم متوسط هم توانش ديد غفلت كرده، و نه به خود آن و نه به احكامش متفطّن نباشند، البته احكام ساير سيّارات هم كه ناشى از اوضاع آن كوكب سيّار غفلت شده مى بود، مهمل و معطّل مانده و ازاين رو محل تعجّب بسيار بوده و فرمايش آن خزينه علم الهى انسب و باموقع خواهد شد.
   على الجمله، اينها ادله سيّار بودن كوكب سكينه بودند، و اما انطباق آن به خصوص اورانوس هم به چند وجه مى باشد:
   1. مقايسه نور آن با نور زهره به همان تقريب كه در وجوه ثلاثه مذكوره مرقوم افتاد و من باب مزيد وضوح مدعا مى گوييم كه به حسب نظر ما در ميان سيّارات كوكبى روشن تر از زهره نيست، حتى بعضاً در روز روشن هم ديده شده، چنانچه در نظر ما سيّارى تاريك تر از اورانوس نمى باشد. پس به اقتضاى حسن مقابله مقايسه نور زهره به اورانوس كه در نهايت تقابل هستند، املح و افصح از مقايسه زهره به سيّارى ديگر كه بدان درجه از تقابل نيستند خواهد شد.
   2. تسميه آن به «سكينه» كه به معنى وقار و طمأنينه بوده و مستلزم بطوء حركت است و پُرواضح است كه در ميان سيّارات محسوسه ما كوكبى كم سيرتر از اورانوس نمى باشد، چنانچه در «اورانوس» مذكور داشتيم كه در حوالى هشتاد سال يك دوره را تمام نمايد، پس گويا با كمال وقار و سكينه حركت مى نمايد.
   3. چنانچه تعجّب امام(عليه السلام) از اسقاط كوكب سكينه و به حساب نياوردن آن دلالت بر سيّار بودنش داشت كه مذكور افتاد، هكذا دلالت بر محسوس بودن آن هم دارد زيراكه اخترشناسى منجّم و حكيم مستند بر وحى و الهام و رمل و جفر و ساير طرق و اسباب فوق الطبيعة نباشد كه غفلت از خفاياى آنها محل تعجّب باشد، بلكه از روى اسباب عاديه طبيعيّه بوده و اطلاع وى به يكى از خفاياى كواكب جاى تعجّب باشد. و بالجمله تعجّب مذكور امام(عليه السلام)چنانچه بر سيّار بودن كوكب غفلت شده دلالت داشت، هكذا به محسوس بودن آن هم دلالت دارد و بعد هذا مى گوييم كه كواكب سيّاره محسوسه و قابل رؤيت در خانواده شمسيّه منحصر به عطارد و زهره و مرّيخ و مشترى و زحل و اورانوس بوده و آن ستاره غفلت شده مذكوره در حديث شريف هم همان اورانوس است و بس، و اما پنج ديگر در نزد تمامى حكما و منجمين معروف و به «خمسه متحيّره» [عطارد، زهره، مرّيخ، مشترى و زحل] مشهور مى باشد. پس مراد آن امام عالى مقام از كوكب سكينه همان اورانوس است و بس. پس شما را به خدا به چشم انصاف نگريسته و تنها ناموس مروّت و انسانيت را حكم قرار دهيد كه آن مخزن علوم ربانى كشفيات دانشمندان اوروپ را كه بهواسطه اسباب و آلاتى كه نتيجه زحمات چند صد ساله هزاران فلاسفه انگشت نماى روم و فرنگ است، به عرصه ظهور آورده و آوازه مباهات به گوش عالميان رسانده اند بدون وساطت چيزى از اسباب و آلات امروزى و بلكه در اعصار و امصارى كه نام و نشانى از آنها نبوده و اهالى آنها مكتب و مدرسه نديده و رايحه تمدن به دماغشان نرسيده بوده، گوشزد اهل عالم فرموده و به تمامى آفاق منتشر ساخته و اين نيست مگر به تأييد غيبى و قواى فوق الطبيعة البشرية كه منحصر به خانواده عصمت و طهارت مى باشد، روحى و ارواح العالمين لهم الفدا.
[تبصره محقّق: اورانوس (Uranus)
اگر انطباق سكينه را بر اورانوس صحيح بدانيم، ويژگى هاى اورانوس بنابر تحقيقات امروزه عبارتند از:

صفحه 26 - جلد سوم
1. فاصله متوسط اورانوس از خورشيد 2870 ميليون كيلومتر، و حداقل آن 2730 ميليون كيلومتر و حداكثر آن 3000 ميليون كيلومتر است. اين فاصله (تقريباً سه ميلياردى) آن قدر دور است كه آفتاب 370 بار ضعيف تر از زمين به آن مى تابد، و امواج راديويى كه با سرعت نور حركت مى كنند براى طى اين مسافت تا زمين حدود 2 ساعت و 45 دقيقه زمان نياز دارند.
2. دوره تناوب حركت انتقالى اورانوس به دور خورشيد 84 سال و 4 روز و 17 ساعت و 5/5 دقيقه.
3. سرعت: اورانوس با سرعتى برابر 8/6 كيلومتر در ثانيه در مدارش پيش مى رود.
4. حركت وضعى: 17 ساعت و 14 دقيقه و 24 ثانيه است.
5. ميل محور: 8/97 درجه است، از اين رو گاهى قطب شمال و زمانى قطب جنوب آن به خورشيد نزديك مى شود.
6. قطر استوائى: برابر است با 120،51 كيلومتر و قطر قطبى آن 949،49 كيلومتر و تفاوت آن 1170 كيلومتر.
7. حجم: حجم اورانوس 70 برابر زمين و چگالى آن 3/1 برابر آب و حدود 23 درصد چگالى زمين است.
8. جرم: جرم اورانوس 4/14 برابر زمين مى باشد.
9. شتاب: شتاب گرانش سطحى اين كوكب 12/1 برابر شتاب گرانش سطحى زمين است.
10. سرعت گريز از مركز: برابر با 5/22 كيلومتر بر ثانيه است.
11. دما: دما در سطح اورانوس 200 ـ  درجه سانتى گراد مى باشد.
12. بازتاب نور دريافتى 93 درصد است.
13. ميدان مغناطيسى: ميدان مغناطيسى اورانوس به طور متوسط 50 بار نيرومندتر از زمين مى باشد.
14. اقمار: نزديك به 20 قمر تاكنون براى اين سياره شناخته شده است.
15. باد: اطراف اين سياره بادهايى با سرعت بين 180 تا 540 كيلومتر در ساعت مىوزند.
16. حلقه ها: اورانوس چونان زحل داراى حلقه هايى است كه احتمالاً از ذرات يخ پديد آمده اند].

آيين بيستم

(در[حرف] سين سعفص با كاف پارسى)
سگ ـ (چو بد) حيوانى است درنده و شديدالرّياضة كه در همه بلاد به هم رسيده و به عربى «كلب» و به تركى «ايت» و به هندى، نرينه آن را «كته» و ماده آن را «كتى» و «كيته»[گويند] و به نام اهلى و برّى و آبى و غيرها به چندين قسم مقسوم و قسم اوّلى آن به كثرت وفا و شعور مشهور و به محل خود نقل هاى بسيارى در اين باب مذكور داشته اند كه تفصيل آنها طول دارد.
سگ آبى ـ كه «فندز» و «كندز» نيز گفته و به عربى «قضاعه» و «قندس» گويند، حيوانى است آبى كه به دو نوع مى باشد: بحرى و نهرى. اما نوع اوّل به جثه سگ اهلى و بزرگ تر از آن و دست و پاى آن كوتاه و بى دُم و زَهره آن سمّ قاتل فورى و علاج ناپذير و در بحيره[درياچه] دربند[باكو] كثيرالوجود بوده و آن را صيد نموده و پوست آن را كنده و در آن نفط پر كرده و به ساير بلاد مى برند، و اما نوع دويّم كه «سگ آبى بلغارى» نيز گويند، به جثه گربه و از آن بزرگ تر و دمش هم مانند دم آن بلند و در انهار عظيمه بسيار موجود و آن را «قندس» گفته و بعضى «خزميان» نامند و يا آنكه قندس مطلق سگ آبى است و گفته اند كه خزميان حيوانى است كه از آن جُند بيدستر[بيضه سگ آبى ]حاصل گردد و حكيم ميرمحمد مؤمن[ر.ض] هم گويد كه در تنكابن سگ نهرى را «شنگ» ناميده و جُند[بيضه] از آن حاصل مى شود و در مخزن[ر.ض ]ادعاى مشاهده مى نمايد كه در ايروان [گرجستان ]صيّادى جند از آن قطع نموده بود و بالجمله زَهره اين قسم هم سمّ قاتل و خواص آن مانند سگ اهلى و به نوشته عجايب المخلوقات[ر.ض]، براى اينكه تمساح آن را بلع كند، بدن خود را گل آلود مى نمايد و پس از بلعيدن، روده هاى آن[تمساح] را خورده و شكمش را

صفحه 27 - جلد سوم
دريده و بيرون آيد.
سگِ آبى بحرى; سگِ آبى بلغارى; سگِ آبى نهرى --->سگ آبى.
سگ آز ـ حريص و پُرطمع و اهل دنيا.
سگِ ابلق ـ دنيا و روزگار، بهواسطه روز و شب و اختلاف احوال.
سگ انگور ـ تاجريزى[ر.م] و سپستان[ر.م].
سگِ اهلى ـ همين سگ معروف غير از سگ برّى و آبى[ر.م ]كه مراد از سگ مطلق هم همين قسم بوده و به فرموده مخزن[ر.ض]، آشاميدن پخته اعضاى سر آن با ادويه خوش بوى جهت جنون و ماليخوليا قوى الاثر است.
سگ بان ـ تربيت كننده سگ و نام قديمى لشگرى بوده غيرمنظّم.
سگِ بحرى--->سگ آبى.
سگِ برّى ـ شغال است.
سگِ بسته ـ يوز و ميمون.
سگِ بلغارى--->سگ آبى.
سگ پستان ـ سپستان[ر.م].
سگ پوى; سگ پويه ـ تيزرو و دونده و آواز پاى در وقت آمدن و رفتن .
سگ توله شكارى--->يوز.
سگ جان; سگ جگر ـ مردم سخت جان و نامهربان و محنت كش و آزاركننده.
سگِ جنگلى--->سگ سلوقى.
سگ خار; سگ خارج; سگ خارك; سگ خوار; سگ خوارج; سگ خوارك; سگ خواره; سگ خور; سگ خورك; سگ خوره ـ همه لغات ده گانه مرغ سنگ خواره[ر.م] است.
سگ دست--->قلج.
سگِ دشتى ـ شغال.
سگ دل ـ سگ جان[ر.م].
سگْ دندان ـ دندان نيش سباع و بهايم كه بدان نيش زنند و به عربى «ناب» گويند.
سگِ ديوانه ـ يا سگ هار; كه به عربى «كلب كلب» گويند، به نوشته مخزن[ر.ض]، چون سگ، گوشت سگ را بخورد ديوانه شود و همچنين چون بسيار تشنه شده و در آخر گرما گوشت جيفه[لاشه] بخورد و علامتش آن است كه خاموش شده و سر و دم خود را پايين انداخته و دم خود را اكثر در ميان پاهاى خود مى فشارد و چون كسى نزديك آن برود، غفلتاً آن را مى گزد و لعاب از دهن آن جارى و از آب گريزان و آوازش گرفته و طعام و شراب نخورده و سگان از آن گريخته و آفت آن بزرگ و مزاج آن مايل به سوداويّت و خباثت سمّيّت بوده و در لعاب آن سمّيّت مى باشد و به سبب احتراق اخلاط به هم مى رسد، و گاهى غير سگ را نيز از حيوانات ديگر مانند گرگ و كفتار و پلنگ و شغال و امثال آنها عارض مى شود و چون سگ ديوانه، انسانى را بگزد ديوانه شود. و بعضى از فضلاى عصر گويد عروض ديوانگى در سگ و گرگ و روباه ثابت شده و در گربه نيز ممكن و سبب آن به زعم بعضى، مجهول بوده و برخى را عقيده آن است كه خشكى هوا و توالى برودت بر حرارت دفعى و بدى غذا و بى آبى علت ديوانگى حيوان مى باشد. پس بعد از ذكر اكثر علامات مذكوره گويد: سگ هار را اوّل حالت غمناكى ظاهر و بعد از آن اضطراب عارضش شده و صداى صاحب خود را نشناخته و بى مقصودى به هر طرف روان و گوش ها افتاده و چشم ها مهيب و مشتعل و موهايش راست شده، بعضى اوقات مثل خروس صدا كرده و آخر آن را به ناله طولانى و عوعو منجر مى سازد و اگر بسته شود، زنجير خود را به دندان مى گيرد و به قدرى بى حس شود كه اگر با آهن تافته داغ كنند، حالى نمى شود و بعضى اوقات مانند اينكه در گلويش چيزى مانده باشد با پنجه خود در به درآوردن آن كوشش مى كند و دوام اين حالات طول نكشد كه بعد از چهار الى شش روز قواى آن حيوان ضعيف شده كه از هشت تا ده روز طول كشيده و مى ميرد و تمامى اين ها علامات غالبى هستند نه دائمى و بالجمله، ماده سمّيّه كه در آب دهان اين حيوان است، بعد از گزيدن به جاى دندان آن ريخته و مجذوب بدن آن شخص گزيده شده مى شود. سپس بعد از زمانى مختلف كه آن را «مدت كمون» گويند كه از يك الى سه

صفحه 28 - جلد سوم
ماه و ندرتاً تا يك سال است، علامات سمّى در انسان گزيده شده بروز نمايد و بايد در همان مدت كمون كه پيش از بروز آثار سمّيّه است، پيش بينى كرده و اوّل بايد با كمال تعجيل با آهن سرخ شده موضع گزيده را داغ عميق نموده و جاى جراحت را گذاشت كه ريم[چرك] از آن بپالايد و تدبيرى براى التيام ننمود. پس معالجه به ارسنيك[ر.م] و بلادن[ر.م] و ذراريح[ر.م ]را كه از تجربيّات اطباى فرنگ است، بعد از استصواب از طبيب حاذق معمول دارند. و بالجمله بهواسطه اينكه شرح مذكور متضمّن فلسفه و حكمت لزوم خاك مالى ظروف ليسيده سگ كه از احكام مسلمه ديانت مقدسه اسلاميه است مى باشد، به ذكر اجمالى آن پرداخته و محذور خروج از وضع كتاب را منظور نداشتيم.
سگ سار ـ مفت خوار و حريص و طالب دنيا و سگ سر و سگ مانند و بالخصوص مخلوقى است كه سرش شبيه به سر سگ بوده و بدنش به بدن آدمى مى ماند و نام ولايتى هم هست كه مخلوق همچنانى دارد.
سگ سلوقى ـ در «ك ل ب» از مخزن[ر.ض] گويد: «جنگلى» اسم عام سگى است كه صيد نكرده و قابل صيد نباشد و سگ بزرگ شكارى را كه قابل صيد است «سلوقى» گويند كه به سلوق كه شهرى است از يمن، منسوب است.
سگ كش ـ (چو بدرخ) پياز سگ[ر.م].
سگ كن ـ (چو عنبر) مردم گيا[ر.م].
سگ كنك ـ (چو بدنظر) مصغّر سگ كن[ر.م].
سگ لاب; سگ لابى; سگ لاو; سگ لاوى ـ سگ آبى.
سگ ماهى ـ نوعى از ماهى است.
سگِ نهرى--->سگ آبى.
سگِ هار--->سگ ديوانه.
سگاب; سگابى ـ (چو كَنار و حرامى) بيدستر و سگ آبى.
سگاچه; سگارون; سگاسته; سگاسه; سگاشته; سگاشه ـ (چو خرابه و قبادوز و فراخته) كابوس و فرنجك[ر.م].
سگاف ـ (چو كتاب) اسكاف[ر.م].
سِگاك ـ (ق) تخته.
سِگال ـ (ق) انديشه و گفتوگو و سگاليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
سگالش ـ (چو سفارش) انديشه و گفتوگو و اسم مصدر از سگاليدن[ر.م].
سُگالو ـ بر وزن و معنى سكارو.
سگاله ـ (چو شماره و خرابه) سرگين سگ.
سگالى ـ (چو مرادى) سكارى[ر.م].
سگاليدن ـ بر وزن و معنى سكاليدن.
سگان ـ (چو كمان) جمع سگ.
سگانِ آز ـ اهل حرص و طالبان دنيا.
سگانه ـ (چو اماله) مخفّف خطّىِ «سه گانه» و هم دهى است از غزنين [در افغانستان] نزديكى قريه مشت.
سَگاو ـ بر وزن و معنى سگاب.
سگاوند ـ (چو دماوند) كوهى است نزديك به سيستان و معرّب آن سجاوند[است].
سَگاوى ـ سگ آبى.
سِگاه ـ مخفّف خطّىِ «سه گاه».
سگاهن ـ (چو كتابت) سكاهن[ر.م].
سَگبان; سَگپوى; سَگپويه ـ رجوع به تركيبات «سگ» شود.
سگر; سُگُرنه ـ (چو شتر) خارپشت، خصوصاً سيخول[ر.م].
سگره ـ (چو سفره و سركه) كاسه گلى و جام آبخورى و اسگرك[ر.م] و ستيزه و لجاجت.
سگز ـ بر وزن و معنى سكز.
سگزن ـ (چو عنبر)سگزنه[ر.م].
سگزنه ـ (چو شكنجه) خارپشت، خصوصاً سيخول[ر.م ]و نوعى از تير كوچك كه پيكانش[نوكش] باريك و تيز مى باشد.
سگزه ـ (چو سركه و سفره) سكره[ر.م].
سَگزى ـ سكزى[ر.م].
سَگزيستان--->سگستان.
سَگسار ـ (چو سردار) رجوع به تركيبات «سگ» شود.
سگستان ـ (چو دبستان) سپستان[ر.م] و نام اصلى سيستان كه آن هم مخفّف سگزيستان است.

صفحه 29 - جلد سوم
سگستن ـ (چو سترون) سكستن [ر.م].
سگسگ ـ (چو بلبل) سكسك[ر.م].
سُگسُگى ـ (ق) تپش دل.
سَگسَنبويه ـ سكسنبويه[ر.م].(مى)
سگك ـ (چو فلك) مصغّر سگ و نوعى از قلاّب و گياهى است كه ميوه اش گرهى است كوچك و پُرخار كه در جامه بند شده و آويزد.
سَگكَن; سَگكَنك ـ رجوع به تركيبات «سگ» نمايند.
سَگلاب; سَگلابى; سَگلاو; سَگلاوى ـ رجوع به تركيبات «سگ» نموده و در اوّلى به تركيبات «چاه» هم رجوع نمايند.
سگنج ـ بر وزن و معنى سكنج.
سگنجه ـ بر وزن و معنى شكنجه.
سِگنجيدن ـ بر وزن و معنى سكنجيدن.
سگند ـ (چو فِرَنگ) جماع و مباشرت.
سِگندان ـ (ق) كليدان[ر.م].
سَگنگور ـ تاجريزى[ر.م] و سپستان[ر.م].
سِگنك; سِگنه ـ اسكنه[ر.م].
سگو ـ بر وزن و معنى سكو.
سگوره ـ (چو گلوله) سگره[ر.م].
سُگوشاك ـ (ق) رعد و برق و صاعقه.
سُگول ـ (ق) مازو[ر.م].
سگهار ـ (چو سردار) رجوع به تركيبات «سگ» شود.
سگيز ـ (چو كليد) سگيزيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
سِگيزه; سِگيزيدن ـ (ق) آليزيدن[ر.م].

آيين بيست ويكم

(در[حرف] سين سعفص با لام [كلمن])
سل ـ (چو دل) سلاح زوپين[ر.م] و (چو بد) شُش و ريه و كشتى و سفينه و هم چيزى است كه از چوب و خلاشه[خاشاك] درهم بسته و با آن از آب گذرند و (چو حقّ) به عربى، سله[ر.م] و شخصى كه دندان هايش ريخته باشد و (چو مُدّ و دِقّ) هم به عربى و خصوصاً در اصطلاح اطبا، مرضى است معروف كه در «دق» مذكور افتاد.
سلا ـ (چو بلا) نام خنياگرى [مطربى] و اسم اراضى بسيار وسيعى است مابين شام و حجاز كه قديماً حكومتى بوده كوچك و پايتخت آن قلعه اى موسوم به همين اسم و يونانيان همان حكومت و يا بالخصوص قلعه مذكوره را پترا  گويند و به نوشته تاريخ بحيره[ر.ض] سلا، نام جزيره اى هم هست كه در آنجا از نتايج قوم عاد جمعى باشند كه طول قد ايشان دو گز و موى اعضاى ايشان بسيار دراز و پيوسته گوشت آدمى مى خورند.
سلات ـ (چو كَنار) نام خنياگرى [مطربى] است.
سلاجت ـ (چو مساجد) سنگى است دوايى كه بوى شاش دارد.(هندى)
سلاجقه ـ (چو علانيه) رجوع به «سلجوقى» نمايند.
سلاح ـ (چو سماق) غايط و (چو كتاب) آلت جنگ و بالخصوص كمان و عصا و شمشير، و جمع آن اسلحه است و به پارسى «جانه» و «گدرك»[گويند].(عر)
سلاح شور; سلاحورز ـ مرد مسلّح و سپاهى و جنگى و مستعد جدال و قتال و پياده سلاح به دست و مقدمه سپاه و ورزيدن سلاح جنگ كه چگونه بايد به كار برد.
سلاحه ـ (چو خرابه) شاش بز كوهى كه بر سنگ كرده و آن را سياه گرداند كه آن را از روى سنگ تراشيده و در دواها به كار برند.
سلاسل ـ (چو مساجد) جمع سلسله و هم به نوشته مراصد[ر.ض]، نام آبى است كه غزوه ذات السلاسل بدو منسوب است و اينكه بين الناس نام قلعه اى هم دانند در حوالى تبريز مأخذى ندارد و شايد محرّف سلالم هم باشد و قلعه شوشتر به همين اسم موسوم است و رجوع بدانجا نمايند.(عر)
سلاطين ـ (ر) جمع سلطان.(عر)
سُلاّق ـ (ل) كه در جدول توقيعات تقاويم ثبت نمايند، يكى از ايّام مشهوره تاريخ رومى كه به يونانى، به معنى رفتن مسيح(عليه السلام) بر آسمان و آن پنجشنبه باشد به چهل روز بعد از فطر[به «عيد فطر نصارى» رجوع شود] و گويند حضرت مسيح(عليه السلام) در اين روز شمعون را كه مقدّم حواريين است، خليفه ساخته و فرمود كه بعد از من

صفحه 30 - جلد سوم
ملائكه ظروف پرنور به شما خواهند رسانيد و آن انوار به باطن هاى شما راه يافته و هريك عالم به لغت قومى گرديد كه مأمور به دعوت ايشان باشيد.(نان)
سلاك ـ (چو كَنار) كرايه و شوشه[شمش] طلا و نقره.
سلالم ـ (چو عطارد) رجوع به «خيبر» شود.
سلال ـ (چو شمار) سلاله[ر.م] و مرض سل.(عر)
سلاله ـ (چو شماره) زبده و خلاصه و نسل و اولاد و نطفه انسان و هرچه از چيزى بيرون كشند.(عر)
سلام ـ (چو كتاب) نام درختى است و (چو كَنار) انقياد و تسليم و اطاعت و درختى است تلخ و درود و تحيّت و يكى از نام هاى خداى تعالى است و دارالسّلام، بهشت و مدينة السّلام، بغداد و قصرالسلام، از بناهاى[هارون ]رشيد است در رقّه[عراق] و سلام نام كوهى هم هست در حجاز و موضعى هم هست در قرب شمشاط در روم.(عر)
سلامت ـ (ر.ف) كه به پارسى«بدرود» گويند.(عر)
سلامط ـ (ل) به نوشته تاريخ بحيره[ر.ض]، جزيره اى است در بحر هند[اقيانوس هند] كه كافور و سندل از آنجا به اطراف عالم مى برند و[گويند] آنجا چشمه اى است كه سخت جوشيده و آب تيره اى از آن برمى آيد و به سوراخى فرو رود و عجب آنكه هرچه در آن سوراخ نهند، سنگ شود.
سلامه ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، قصبه اى است در يمن كه به چهار قريه مشتمل و مردمانش از اشراف و همه شان عرب و زيدى مذهب مى باشند و رجوع به «شهربانو» هم نمايند.
سلامى ـ [محمد بن عبدالله، از مشاهير شعراى عرب، برادر خالد بن وليد مى باشد و به جهت انتساب به دارالسلام بغداد كه مولد و منشأ وى بوده، به سلامى معروف گرديد. سلامى ديوان شعرى دارد و قصيده اى در مدح حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) گفته كه به «قصيده سلاميه» معروف است. وى سال 393 هجرت درگذشت(ريحانة الادب، ج3، ص 51)].
سَلانيدن ـ بگسلانيدن.
سَلانيك ـ (ل) به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، مركز ولايتى است در اقصاى خليج ترماييك[خليج سالونيك در شرق يونان] كه تجارتش داير و اراضى اش محصول دار و قديماً به جهت انتساب به نام بانى خود، تسالونيس، دختر اسكندر ماكدونى[مقدونى]، به تسالونيك مسمّى بوده، پس متدرجاً تحريفش داده و سلانيك گفتند چنانچه نام مذكور خليج مزبور هم بهواسطه ارتباط با ترما مى باشد كه نام قديمى همان ولايت است.
سلاوانى ـ (ل) زبان جماعتى از روسيه است.
سلب ـ (چو خَجِل) سبك و دراز و (چو عرب) روده و پوست و شكم ذبيحه و ربودن و لباس ماتم پوشيدن و هر چيزى كه از قبيل لباس و غيره از ديگرى ربوده و جبراً از دست او مى گيرند و نام گياهى هم هست و (چو قلب) تيغ كشيدن و عريان كردن و ربودن و سير سريع و خفيف و در اصطلاح علماى عربيه، نفى مقابل اثبات است.(عر)
سَلَبِ فرشته داشتن ـ رنگ سبز پوشيدن.
سلت ـ (ل) به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام جزايرى است در ايرلاندا[ايرلند] و هم قبيله بزرگى است از نسل جرمان[ژرمن] كه در زمان اقدم به قطعه وسطاى اوروپا آمده و بقاياى زبان قديمى ايشان تا حال در ميان زبان غال[ر.م ]كه در اسقوچيا[اسكاتلند] و ايرلاندا بدان تكلّم مى نمايند، باقى است و (بر وزن جفت) نام عربى نوعى از جُو است كه به پارسى «جو برهنه» و به زابلى «جو گندم» و به هندى «آت جو» ناميده و خودش از جو كوچك تر و ميان گندم و جو متوسط و مانند گندم مقشّر بوده و سرخ و سفيد مى باشد و گياه آن يك ساق باريك دارد و مضرّ دوابّ نيست مانند گندم كه مضرّ است.
سلجق ـ (چو گندم) سلجوق[ر.م].
سلجن ـ (چو عنبر) بى شرمى و سخنان درشت بر روى مردم گفتن.
سلجوق ـ (چو اَمرود) يا سلجوك; نام يكى از اجداد سلاطين سلجوقيه [قرن 5 تا 8هـ] بوده كه نسب او به افراسياب[پادشاهان توران]منتهى مى باشد. در گنج دانش[ ر.ض] گويد: طايفه سلاجقه سلاطين جليل القدر عظيم الشأن بزرگوار بوده اند و احمد رفعت[ر.ض] گويد:

صفحه 31 - جلد سوم
سلجوقيان از سلاله ترك و به سلجوقنامى كه از صحراى تركستان ظهور كرده بوده، منسوب و بزرگشان طغرل بيگنامى، نواده سلجوق مذكور بوده كه در 1037 ميلادى ـ مطابق 429 هجرى ـ به دستيارى قبيله خود نيشابور و خراسان و ملك غزنويان را به حيطه تصرف آورده و سلطنت سلجوقيه ايرانيه را تشكيل داده و در 1551 ميلادى حكومت اسپهان را انجام داده و به فاصله چهار سال بغداد و حوالى آن را هم ضبط نموده و شهر رى را پايتخت خود گردانيد تا در 1063 ميلادى ـ مطابق 455 هجرى ـ وفات يافته و برادرزاده اش، الب ارسلان، جانشين وى گرديده و گرجستان و ارمنستان و آسياى صغير را مسخّر نموده و پسرش، ملكشاه[دوران حكومت: 465 ـ 485هـ]، نيز سوريه و آسياى غربى را فتح نموده و در آن بين عموزاده اش، سليمان شاه، حكومتى ديگر به نام سلجوقيه روسيه در قونيه تأسيس داده و سلجوقيان ايرانى هم در 1197 ميلادى ـ مطابق 594 هجرى ـ به فوت طغرل ثانى منقرض گرديدند و در جايى ديگر ديدم كه سلجوقيه ايرانيه در 422 يا 432 هجرى تشكيل يافته و در 687 هجرى منقرض گرديدند.
سلجوقى ـ (ق) منسوب به سلجوق[ر.م] و بالخصوص هريك از ملوك سلجوقيه را گويند و جمع آن، سلاجقه است.
سلجوقيان ـ جمع سلجوقى[ر.م].
سلجوقيّه ـ سلطنت و ملوك منسوب به سلجوق[ر.م].
سَلجوك ـ بر وزن و معنى سلجوق.
سَلچُق; سَلچوق; سَلچوقى; سلچوقيان; سلچوقيّه; سَلچوك ـ بر وزن و معنى هموزن و هم شكل خود كه با جيم عربى بودند.
سلح ـ (چو قمر) آب باران كه در گودى ها باشد و (چو صفت) سلاح.(عر)
سلح شور; سلحورز ـ سلاح شور[ر.م] است.
سلحت ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، بلده اى است از بنگاله[كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند ]در يك منزلى داكه [داكا] و مشتمل بر پنج هزار خانه و هوايش بد و آبش وسط و اكثر مردمانش هندو و قليل مسلمان و اقلّى اهل ايمان و حصير بى نظير در آنجا مى بافند كه منحصر بدانجا است و عود قمارى[ر.م ]هم در آنجا بسيار و سپر ممتاز از پوست ماهى مى سازند كه به صد مثقال طلا بيع و شرا مى نمايند.
سلحشور; سلحورز ـ رجوع به تركيبات «سلح» شود.
سلخ ـ (چو خشت) پوست مار و پوست كنده شده از حيوان و (چو قمر) آنچه از پشم ريسيده و بر روى جهره[چرخ نخ ريسى] باشد و (چو سخت) آخر ماه و پوست كنده شده و كندن جامه از بدن و پوست از حيوان.
سَلدانيون ـ درختى است كه بالاى آن به مقدار سه گز از زمين بلند و گلى دارد سرخ و تخم آن به مقدار گشنيز بوده و برگ و تخم آن را با هم كوفته و در دفع سمّ مار و عقرب استعمال نمايند.(نان)
سُلدوز ـ [امير چوپان سلدوز، يكى از امراى مغولى بسيار مهم دوره غازان خان[قرن 7 و 8هـ] است كه در زمان اولجايتو اميرالامرايى داشت و نام يكى از بخش هاى تابع شهرستان اروميه كه در جنوب خاورى اروميه واقع است(لغت نامه دهخدا)].
سلس ـ (چو برص) انقياد و سهولت و نگاه داشتن بول و بى اراده خارج شدن آن و (چو خَجِل) نرم و آسان و مطيع و منقاد و كسى كه قادر بر نگاهدارى بول خود نباشد.(عر)
سلس البول--->سلس.
سلسله ـ (چو زَلزَله) قطعه دراز كوهان شتر و (چو فرفره) قطعه مذكوره و زنجير آهنى و غيره.
سلسله جبال --->كوه.
سلسله نامه ـ نسب نامه كه اسامى آبا و اجداد در آن درج شود.
سلسيس ـ (چو تدريس) سنگى است متخلخل چنان كه گويى بادى از آن مى آيد و «سنگ پا» گويند.
سلش ـ (چو ثَخِذ) بد و زبون.(ند)
سلطان ـ (چو گلدان) حجّت و برهان و پادشاه و والى و قدرت و تسلّط و بالخصوص لقب و عنوان ملوك عثمانى است و در مجله الهلال[ر.ض] گويد كه ملوك و امرا در

صفحه 32 - جلد سوم
قديم الزمان به عنوان خلفا و امرا معنون بوده اند و اوّل كسى كه ملقب به لقب سلطان گرديد، محمود ابن سبكتكين[سوّمين پادشاه غزنوى در قرن 4 و 5هـ] بوده و بعد از او اكراد و اتراك و سلاجقه و چراكسه[دولت هاى مماليك مصر در قرن 7 تا 9هـ كه عمدتاً برپايه غلامان چركس قفقازى شكل گرفتند] و ايوبيّه[حاكمان مصر و شام در قرن 6 و 7هـ] و عثمانيه هم بدين عنوان اختصاص يافتند.
سلطان آباد ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، قصبه اى است در قرب فراهان كه اطرافش واسع و در زمين هموار واقع و هوايش وسط و آبش از كاريز و خاكش حاصلخيز و آن را يوسف خان كرجى، سپهدار خسرو ايران، بنا نموده و در تعمير و توسعه آن اهتمام تمام فرموده است و رجوع به «شهرنو» نمايند.
سلطانِ آسمان; سلطانِ اختران; سلطانِ فلك; سلطانِ كواكب ـ آفتاب.
سلطانْ مهره--->خماهن و سنگ خمار.
سلطانِ يك اسبه; سلطانِ يك سواره ـ [سلطان فلك است كه خورشيد جهانگرد باشد(لغت نامه دهخدا)].
سلطانيّه ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، شهرى است مستحكم در بوغاز[تنگه] بحر ابيض[درياى مديترانه] كه به قلعه سلطانيّه معروف و هم شهر ديگرى است قديم به مسافت 150كيلومتر از شمال غربى قزوين كه شاه خدابنده[هشتمين پادشاه ايلخانى در قرن 8هـ] بنايش كرده و مدتى هم پايتخت ملوك ايرانى بوده و ازاين رو به وسعت و آبادى اش افزوده و عاقبت از طرف تيمور كوركان [نخستين پادشاه تيمورى در قرن 8 و 9هـ] خراب شده و به همان حالت خرابى باقى است و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: شهرى بوده خوش از بلاد عراق عجم[نواحى مركزى و غربى ايران] در دو منزلى قزوين و بنا كرده سلطان غازان[هفتمين پادشاه ايلخانى] كه سلطان محمد خدابنده اتمامش نموده و روزگارش چنان خراب كرده كه جز قريه اى از آن نمانده و چمن آن دلگشا است.
سلطقى ـ (چو مثنوى) نوعى از پوشش قلندران كه پاره هاى آن آويخته باشند.
سلعه ـ (چو هرزه) شكستگى سر، هر قسم كه باشد يا بالخصوص آنچه پوست را مى شكافد و (چو سركه) زلو[زالو] و متاع خانه و مال التجاره و اشپل[ر.م] و ريشى[جراحتى] است در گردن يا گرهى است در آن و ورم غليظى است مابين گوشت و پوست كه به هيچ يك از آنها اتصال نداشته و به هر طرف حركت مى كند.(عر)
سلف ـ (چو سخت) انبان [ر.م] و پوست دباغت نشده و (چو قمر) بيع سَلَ[ر.م] و جمع سالف به معنى متقدّم و به پارسى (چو تند) سرفه است.(عر)
سلفور ـ (چو پرزور) مزبله[ر.م].
سلق ـ (چو خشت) گرگ و چغندر و سيل گاه و (چو سخت و شفق) اثر داغ پهلوى شتر و اثر گرى كه بعد از خوب شدن در بدن مى ماند.(عر)
سلقيس ـ (چو تدريس) سقليس[ر.م].(مى)
سلك ـ (چو سخن) بچه كبك و (چو خشت و پشت و تشت) ناودان و شراره آتش و (چو تشت) به عربى، داخل شدن و چيزى را در چيز ديگر فروبردن و چيزى را در چيزى كشيدن، همچو: مرواريد در رشته و مانند آن و به چيزى ملازم شدن و (چو خشت) هم به عربى، رشته، خصوصاً رشته مرواريد و سوزن.
سِلكِ دور قمر ـ روز و شب و دنيا و روزگار.
سِلكِ مرواريد; سِلكِ لآلى ـ دندان محبوبان و گردن بند مرواريد.
سلكك ـ (چو دلبر) مصغّر سلك[ر.م].
سلكوس ـ (ل) به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، سىوهفتمينِ ملوك كلدانى[در بين النهرين در قرن 8 تا 6 ق.م] بوده كه در 4774 هبوطى در شهر بابِل و نينوا پادشاهى يافته و از كنار عمان تا اراضى ارمن همه كس را فرمان بردار خود نموده و مانند پدران خود دست به جور و تعدى گشوده و بت پرستى آغازيده و هيچ دقيقه از مردم آزارى فروگذارى ننمود و بعد از 22 سال حكمرانى پسر بزرگ خود، نپ پُلَسّر[ر.م]، را وليعهد خود كرده و بدرود جهان گفت.
سلم ـ (چو مدّت) به عربى، نردبان و (چو چشم) به عربى،

صفحه 33 - جلد سوم
صلح و آشتى و اطاعت و انقياد و (چو شكم) تخته و لوحى كه كودكان بر آن چيزى نوشته و از روى آن بخوانند و (چو قمر) به عربى، تخته مذكور و اطاعت و آشتى و به معنى معروف كه فروختن چيزى است به قيمت معيّنى كه آن قيمت پيشكى اخذ شده و خود آن چيز را هم بعد از مدّت معيّنى به خريدار بدهند و اين چنين معامله را به پارسى «پيشكى» و «پيش خورد»[گويند] و (چو سخت) نام پسر بزرگ فريدون [ششمين پادشاه پيشدادى] كه با برادر ديگرش، تورج، كه به تور مشهور و هر دو از يك مادر بوده اند، موافقت كرده و برادر كِهين خودشان، ايرج، را كه در نظر پدر عزيز و موقّر بوده و به وليعهدى اش منصوب داشته بود، كشته و عاقبت خودشان هم به دست منوچهر ابن ايرج در حوالى 4400 هبوطى مقتول و قبر هر سه برادر در شهر سارى مازندران و به سه گنبدان معروف است. گويند كه فريدون تمامى زمين را ميان سه پسر مذكور خود تقسيم كرده و مغرب زمين را به سلم داده و سلاطين روم هم از نسل او مى باشند و طرف مشرق را هم به تورج عنايت فرموده و به جهت انتساب به او، به توران اشتهار يافته و سلاطين چين و تركستان هم از نسل او هستند و بابِل و عراق و فارس و خراسان را هم به ايرج بخشيده و به همين نسب به ايران موسوم شده و خودش را ايرانشاه نيز گفتند و رجوع به «ايران» هم نمايند.
سلماس ـ (چو سرباز) به نوشته جهان نما[ر.ض]، بلده اى است خوش اساس از آثار قديمه ساسانيان در شمال درياچه اورمى[اروميه] و مردمانش در حوالى 25000 است و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: يكى از بلاد آذربايجان است كه مابين خوى و اورمى واقع و سه طرفش واسع و فواكه سردسيرى اش آماده و در سمت غربى درياچه مذكوره اتفاق افتاده.
سلمان ـ (ق) از مشهورين كبار صحابه كرام كه حضراً و سفراً ملازم و همدم حضرت على(عليه السلام) و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، چند سال بعد از هجرت به مدينه منوّره مهاجرت فرموده و به شرف اسلام مشرّف گرديده و در سال پنجم هجرت كه غزوه خندق اتفاق افتاده، عرضه داشت كه در مملكت ما در مواقع همچنانى حفر خندق از براى خوددارى متداول است و ازاين رو از طرف قرين الشرف حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) فرمان به حفر خندق صدور يافته و مورد الطاف نبويّه گرديده و در صدوپنجاه سالگى در 34 هجرى نايل به رحمت ايزدى گرديده و در مداين مدفون گرديد و در جلالت قدر وى منطوقه «السّلمان منّا اهل البيت»[سيرة النبوية، ابن هشام، ج2، ص 224، دارالمعرفه] كافى و در اصل از اهل رامهرمز و يا اصفهان و يا شيراز بوده است، «شاخ گل هرجا كه مى رويد گل است».
   و در آثار عجم[ر.ض] گويد: سلمان در اصل روزبه نام داشته و از يكى از علماى نصارى بعثت پيغمبر آخرالزمان گوشزدش شده، پس به اتفاق بعضى از تجار روانه مدينه گرديده و آن طايفه او را به شخصى يهودى فروختند، همچنين تا چند نوبت فروخته شد، عاقبت حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) او را خريده و آزادش فرمود و سلمانش نام داده و در سال اوّل هجرت به شرف اسلام مشرّف گرديد.
سلمانى ـ (ق) [منسوب به سلمان و نام نوعى از شمشير است و كسى كه موى سر مردم را اصلاح كند و ريش بتراشد و دهى است سه فرسخ و نيم جنوبى رامهرمز (لغت نامه دهخدا)].
سلمك ـ (چو عنبر) رجوع به «شش آوازه» شود.
سلمه ـ (ق) سماروخ[ر.م] و تخم خارى است كه چرم را بدان دباغت كنند و رجوع به «قطف» نمايند.
سلنج ـ (چو فِرَنگ) مخفّف سه لنج[ر.م].
سلوا ـ (چو پروا) سلوى[ر.م].(عر)
سِلّور--->مارماهى.
سلوسيد ـ (ل) به نوشته آثار عجم[ر.ض]، «سلوكيد» نيز خوانده مى شود و سلاطين سلوكيد يعنى منسوب به سلوكوس كه يكى از خدمتگزاران اسكندر بوده و پس از وى داعيه سلطنت داشت و احمد رفعت[ر.ض] گويد: سلوسيد دولتى است كه در آن اثنا كه بعد از وفات اسكندر هر يك از امراى او حكومت سمتى از مملكت را تملك نمود، سلوكوس نيز همين دولت را در سوريه و پاره اى

صفحه 34 - جلد سوم
ممالك عراقيه تشكيل داده و تا 247 سال پايدار بودند.
سلوك ـ (چو هبوط) راه رفتن و در مكانى داخل شدن و چيزى را در چيزى داخل كردن و در اصطلاح متصوفه، عبارت از سير الى الله و قدم زدن در راه خدا است كه به زعم خودشان، شرايط و آدابى از براى آن مقرّر داشته اند و ما هم به ذكر خلاصه اقوال اهل فن كه نمونه تفاصيل آنها است، در ضمن پنج ماده مى پردازيم:
ماده1. در شرايط سلوك:
1. صمت.
2. خلوت.
3. دوام طهارت.
4. قلّت طعام.
5. قلّت منام.
6. ذكر على الدوام.
7. اجتناب از شبهه.
8. نفى خواطر قلبى.
9. ربط قلب به پير و مرشد.
10. رعايت آداب مذكوره در ماده2.
11. تخليه و تزكيه، موافق آنچه در ماده 3 مذكور خواهد شد.
12. كه از همه مهم تر است، آنكه بنابر تطرّق [راه يافتن ]شبهات و تتبّع شهوات در خلوت و جلوت، از قانون اسلام و شاه راه شريعت مقدسه منحرف نشده و در توجه به حضرت ربوبيّت چنان مستقيم باشد كه اصلاً به غير او ملتفت نشود.
ماده2. در آداب سالك:
1. در عرض حاجات به درگاه قاضى الحاجات خطاب به امر و نهى ننمايد. ايوب(عليه السلام) گفت:(أنّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّاحِمينَ)(انبياء، 83) و نگفت: «أَرحمنى».
2. اگر به يكى از اسرار الهى وقوف يابد افشاى آن را به هيچوجه جايز نشمرد والاّ از مرتبه قرب دور افتد، «افشاء سّرّ الرّبوبيّة كفرٌ»[المحجّة البيضاء فى تهذيب الاحياء، ج7، فيض كاشانى، ص 384، جامعه مدرسين].
3. اوقات هريك از دعا و سؤال و صمت و سكوت را رعايت كرده و در وقت لايق هيچ كدام به صدد ديگرى برنيايد كه عين سَقت[بى بركتى] خواهد بود.
4. كلام الهى را در هنگامى كه به زبان خود يا ديگران جارى گردد به طورى اصغا[استماع كردن] نمايد كه گويا از متكلّم حقيقى مى شنود و زبان را در ميان واسطه داند و رعايت اين آداب نسبت به حضرت احديّت است.
5. حق تعالى و حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) را بر جميع حالات خود مطلّع و واقف دانسته و از مخالفتشان در ظاهر و باطن، شرم داشته باشد.
6. يقين بداند كه هيچ آفريده را كمال رتبت و علوّ منزلتى كه حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) را بود، ممكن نبوده و هيچ دلى را قوّت تكميل او نتواند بود.
7. در مراعات احكام و سنن او غايت جهد مبذول داشته و به يقين بداند كه به درجه محبّت بى اطاعت او ارتقا نتوان جست.
8. منسوبين صورى يا معنوى آن حضرت[پيامبر اسلام] را، همچو: سادات و مشايخ و علما، از براى محبت، او دوست داشته و احترام و تعظيمشان را واجب داند و رعايت اين آداب چهارگانه هم نسبت به حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) است.
9. اعتقاد او به شيخ و مرشد چنان باشد كه در مقام ارشاد و تربيت كامل تر از او در زمان او احدى نيست كه اگر رابطه اين اعتقاد ضعيف باشد، اقوال و احوال شيخ را در او تأثيرى نباشد.
10. در ملازمت صحبت شيخ ثابت بوده و به طرد و تبعيد وى برنگردد كه شيخ را در تفحّص احوال مريدان امتحانات بسيار است.
11. در ظاهر و باطن تسليم تصرفات شيخ بوده و در قلب خود هم مجال اعتراض بر او ندهد و اگر چيزى از احوال شيخ در نظرش مشكل بوده و صحّتش را نداند، متذكّر قصه خضر و موسى باشد.
12. به كلى سلب اختيار از خود كرده و در هيچ يك از امور دين و دنيا از خوردن و خوابيدن و پوشيدن و نوشيدن و دادن و خريدن و غير اينها بى اجازت شيخ

صفحه 35 - جلد سوم
شروع نكرده و در عبادات مندوبه هم از ذكر و تلاوت و صوم و افطار و اكثار نوافل و اقتصار بر فرايض بى اراده او اقدام نكرده و به هرآنچه كه مكروه خاطر وى باشد البته مباشرت ننمايد.
13. در كشف واقعات در خواب باشد يا بيدارى، رجوع به علم شيخ نمايد.
14. زبان شيخ را واسطه كلام حق دانسته و پيوسته منتظر لفظ و نطق او باشد.
15. در صحبت شيخ آواز خود را بلند نكند.
16. نفس خود را از مزاح و خوش طبعى منع كرده و با شيخ خود قولاً يا فعلاً طريق انبساط[گستاخى] نپويد.
17. چون خواهد با شيخ سخنى گويد، نخست استعلام حال وى نمايد كه فراغت سماع كلام او دارد يا نه و بر طريق هجوم و عجله بر مكالمت او اقدام ننمايد.
18. مرتبه خود را حفظ كرده و در چيزى كه نه حال او باشد و نه مقام او سخن نگويد.
19. اسرار خود را از شيخ پوشيده نداشته و هر كرامتى را كه از حضرت احديت موفق باشد، تصريحاً و يا تلويحاً به عرض شيخ برساند.
20. هرآنچه را از كرامات و غيرها كه شيخ پنهانش مى دارد، چون بدان اطلاع يابد افشاى آن ننمايد.
21. هرچه از شيخ نقل مى كند، به اندازه فهم و استعداد مستمع باشد والاّ ممكن است كه به جهت دقت مطلب مراد را نفهميده و اعتقاد درباره شيخ فاسد گردد.
و اما آداب خود شيخ هم كه رعايت آنها بر خودش لازم است، بدين دستور است:
1. فعل او موافق قول او باشد.
2. به هيچوجه طمع در مال و خدمت مريد نكند و اگر خود مريد هم به صدد آن برآيد كه از اموال خود صرف نظر نمايد، اجازت شيخ آن وقت مسلّم باشد كه در مقابل آن حالى كه موجب تسلّى خاطر مريد باشد عوض تواند داد.
3. اظهار تشيّخ بنابر رغبت تقدّم و محبت تفوّق كه بنى آدم بدان مجبولند[سرشته اند]، نباشد.
4. دستورالعمل طريقت كه درباره مريدان معين مى نمايد، به اندازه استعداد هريك باشد.
5. كلام خود را از شوائب هوا و هوس صافى نمايد.
6. با ضعفا طريق رفق سپرده و هرگاه از مريدى مشاهده ضعف عزيمت نمايد با او مدارا كند كه شايد بهواسطه طول مدت و كثرت مخالطت با فقرا جنسيّتى يافته و بعد از آن در عزيمت و ارادت خود راسخ گردد.
7. همين كه از مريدى در يكى از خدمات و آداب اهمال و تقصيرى ديد، عفوش فرموده و به رفق و مدارا تحريص بدان ادب و خدمت نمايد.
8. اسرار مريد را نگاه دارد.
9. چون خواهد با مريدى سخنى گويد، اوّل آن را به حضرت ربوبيّت پرداخته و از او طلب معنى كند كه متضمّن فايده و صلاح حال مستمع بوده و زبان او به حق ناطق و كلامش در افاده صادق باشد.
10. چون از مريدى بر مكروهى اطلاع يابد، سخن به تعيين و تصريح نگفته و با جماعتى كه حاضر باشد به طريق كنايه سخنى دراندازد كه مفهوم آن دلالت بر مقصد نمايد.
11. از حد خود نزول كرده و از مريدان خود توقع تعظيم و احترام ندارد اگرچه تكريم او از اهمّ آداب مريدان است.
12. قضاى حقوق مريد كرده و در حال صحّت و مرض از وى تقاعد ننمايد.
13. اوقات خود را بر خلوت و معاشرت قسمت كرده و همه اوقات را در مخالطت مردم نگذراند.
14. اختلال احوال را مانع از قيام به حسنات اعمال نداشته و خود را مستغنى از آنها نپنداشته و با كمال همت به حسنات و نوافل مواظبت نمايد.
15. قناعت را پيشه خود نمايد به طورى كه ايثار حظوظ و قطع تعلقات بر وى آسان باشد نه اينكه تعلق نكرده و به كلى ترك حظوظ نمايد.
و اگر به ساير آداب سالك از وظايف صحبت و مسافرت و غيرها اشتغال رود، به طول انجامد.

صفحه 36 - جلد سوم
ماده 3. در تزكيه و تخليه: اما تزكيه، اتّصاف نفس است به صفت فنا و آن به ترك دنيا و هوا و هوس بوده و اوّل مرتبه آن زهد و دويّم عبادت است. و اما تخليه، به صفات بقا متّصف بودن و به اخلاق الهى متخلّق شدن است:
1. قناعت.
2. تواضع.
3. حلم.
4. عفو و اغماض.
5. گشاده رويى.
6. انس و الفت با مردم: كه خير آن تمام تر و سعادت در آن بيشتر و وحدت و عزلت كه محبوب است، نسبت به اشرار و لئام است و اما صحبت اخيار منشأ تمامى خيرات است.
7. صدق.
8. احسان: كه در خلق مابعدى مذكور است.
9. بذل و سخاوت: و آن هم بر چند نوع است; يكى آنكه در مقابل بذلى ديگر باشد كه «مكافات» گويند، و ديگرى آنكه به توقع مكافات باشد كه «متاجره» نامند و اين هر دو از خواص عوام است، و سيّمى بدواً و بى طمع مكافات باشد كه «ايثار» خوانند، و چهارمى آنكه در مقابل سيّئه بود كه «احسان» گويند و اين مرتبه اخصّ الخواصّ است.
ماده 4. در مقامات سلوك:
1. توبه: كه در لغت عرب، به معنى رجوع و برگشتن و در اصطلاح اهل شرع، رجوع از معصيت به طاعت است كه مرتبه كامل آن به فرموده پيشوايان دين مبين، عبارت از آن است كه به سيّئات گذشته پشيمان شده و عازم ترك آنها در آتيه بوده و فوائت دينيه را قضا نموده و از عهده حقوق ضايعه مردم به قصاص يا ديه يا استحلال برآيد و به نوشته بعضى از اهل فن، مرتبه اكملش توبه عارفان است كه آن رجوع كردن است از ديدن حسنات خود به طرف حق زيراكه هرگاه سالك حسنات را از خود بيند، بر او واجب است كه توبه كند.
2. ورع: كه در «ورع» مذكور خواهد شد.
3. زهد: كه صرف رغبت است از متاع دنيا و اعراض قلب است از اعراض آن، و اين زهد عوام است و زهد خواص زهد در زهد است و آن صرف رغبت است از حصول زهد و يا عدم اعتنا به زهد است از جهت استحقاق دنيا. از شِبلى[عارف قرن 3هـ] نقل است كه زهد غفلت است زيراكه دنيا ناچيز محض است و زهد كردن در ناچيز غفلت است.
4. فقر: كه در «فقر» مذكور است.
5. صبر: كه در «صبر» خواهد آمد.
6. شكر: كه در «شكر» نگارش مى يابد.
7. خوف: يعنى انزجار قلب از اطمينان به توقّع مكروهى كه ممكن الحصول است.
8. رجا: كه اطمينان قلب است به كرم خداوندى و نزديكى آن است به ملاطفت حق تعالى.
9. توكل: كه تفويض امر است بر تدبير وكيل على الاطلاق و اعتماد بر كفالت كفيل ارزاق كه سالك زمام تدبير را به قبضه تقدير سپرده و از حول و قوّه منخلع گردد.
10. رضا: كه تن دادن به احكام قضا و قدر و رفع كراهيّت آنها و شيرين و خوش پنداشتن مرارت آنها است. و مقام رضا بعد از عبور از منزل توكّل است زيراكه با وجود توكّل بازهم ممكن است كه كراهت قلبى باقى بوده و مرارت احكام در مذاق او حلاوت ندهد و اين مقام آخرين مقامات سالكين است و كدام مقام وراى آن تواند بود كه هرجا كه نظر رضا باشد همه سيّئات حسنات جلوه نموده باشد و كدام حال خوش تر از آنكه هرگز كسى را مكروهى نرسد.
ماده 5. در سماع و آداب آن كه از جمله مستحسنات متصوفه بوده و به زعم ايشان، اگر بدعت هم باشد، چنانچه صريح كلمات علماى دين است1، چون مزاحم سنّتى نيست مذموم نباشد خصوصاً كه به فوايد بسيارى مشتمل است; يكى آنكه اتفاق افتد كه ارباب رياضت و مجاهدت را كلال [خستگى] قلبى و ملال نفس حادث شده و يأسى

1. نظر مؤلف همين است.

صفحه 37 - جلد سوم
كه موجب فتور اعمال است، طارى[عارض] گردد، پس بهواسطه سماع اصوات طيّبه و الحان متناسبه و اشعار مهيّجه، آن كلال و ملال از ايشان مرتفع گشته و ديگرباره از سر شدّت شوق و شعف روى به معاملات خود آرند، و دويّمى آنكه سالكان را در اثناى سير و سلوك به سبب ظهور استيلاى صفات نفسانيّه، وقفات و حجبات بسيارى افتد كه بدان سبب مدتى طريق ترقّى بر ايشان مسدود گردد و شايد كه بهواسطه استماع الحان لذيذه، حال غريب كه داعى شوق و محبّت بود روى نموده و آن وقفه و حجبه از پيش برخيزد. سيّم آنكه اهل سلوك را كه هنوز ايشان زياده ترقّى نكرده باشد، در اثناى سماع روح مفتوح گرديده و لذت عهد اوّل و خطاب ازل بيابد و طاير روح به يك نهضت غبار هستى از خود افشانده و از جميع غواشى[كنايه از تعلّقات] مجرّد گرديده و به يك لحظه چندان قطع مسافت كند كه سال ها به سير و سلوك در غير سماع نتوان كرد. اما اين معانى بر تقديرى صورت بندد كه بناى سماع بر صدق و اخلاص و طلب مزيد حال بود نه دواعى نفسانى و حظوظ طبيعت و اظهار وجد و لهو و لعب و مشاهده منكرات و گرمانيدن بازار تشيّخ كه اين جمله محض وبال و عين ضلالت و هر جمعيّتى كه بناى آن بر يكى از اين مقاصد بود، طلب مزيد حال و صفاى باطن از آنجا متعذّر بوده و احتراز از آن اولى و ترك آن در سلامت دين ادخل باشد.
بارى، هر يك از موادّ پنجگانه نياز به نقد دارد و به جهت وضوح مطلب نزد اهل كمال تنقيد مواد مذكوره نپرداختيم.(عر)
سلوكوس ـ (ل) رجوع به «سلوليد» نمايند.
سلوه ـ (چو سفره)كفش.
سلوى ـ (چو صحرا) رجوع به «منّ» نمايند.(عر)
سله ـ (چو لَله و غلّه) زنبيل و سبد و ظرف چوبين كه «برونده» و «كبار» و «كباره»[گويند].
سليح ـ (چو امير و دِلير) سلحشور است.
سليخه ـ (ق) به فرموده مخزن[ر.ض]، پوست شاخه هاى درختى است مانند لوله هاى تنگ سوراخ كه منبت[محل روييدن] آن هند و عمّان است و گويند كه از درخت دارچينى به هم رسيده و مستحيل به دارچينى مى باشد و آنچه به تحقيق پيوسته، قول ديگر است كه آن پوست درخت نوعى از دارچينى است كه در غير سِيلان و نواحى قريب به آن به هم مى رسد و هرچند دورتر مى شود از سيلان زبون تر و كم بوتر، بلكه مايل به بدبويى مى شود و رجوع به قسم دويّم «دارچين» هم نمايند.(عر)
سليدن ـ (چو رَسيدن) بگسليدن[ر.م].
سليس ـ (ق) سلسيس[ر.م].
سليسون ـ (چو فريدون) نام برادر پادشاهى بوده فلقراطنام[در وامق و عذراى عنصرى نام پادشاهى از نسل آقوس بن مشترى، پادشاه جزيره شامس يا سامس از جزاير يونان(لغت نامه دهخدا)].
سليسيا ـ (ل) يا كليكيا; به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام يونانى ايج[ر.م] و اطنه[ر.م] و قرمان [ر.م] مى باشد و اين اراضى چندين مرتبه در تحت حمايت روما و ايران گذرانيده و در اواخر به استقلال جزئى موفّق بوده تا در 98 مقدّم ميلادى ملجأ كشتى هاى بحر ابيض[درياى مديترانه] گرديد و اين حوالى غير سلاسيا مى باشند كه شهرى است در شبه جزيره موره[در اكراين] كه وقتى در تحت اداره جمهوريّت اسپارت[ر.م] بوده است.
سليش ـ (چو امير) بد و زبون.
سَليط ـ (ق) تيز و شديد و زبان دراز و مرد تيززبان و دراززبان و فصيح و بليغ و روغن زيتون و روغن حبوبات و در زبان اهل يمن، خصوص روغن كنجد است.(عر)
سليطه ـ (چو سكينه) زن فضّاح و تيززبان و دراززبان.(عر)
سليقون ـ (چو فريدون) سرنج[ر.م].(مى)
سليقه ـ (چو سكينه) طبيعت.(عر)
سَليك ـ (ق) مخفّف بوسليك[ر.م].
سَليل ـ (ق) كوهان و شراب خالص و فرزند و كابين و صحراى بزرگ و مجراى آب در صحرا و كسى كه مرض سلّ داشته باشد.(عر)
سليمان ـ (ر) چنانچه در محل خود اشاره نموديم، نام هفتمينِ بنى اميّه و هشتمينِ صفويّه و اسم هفتمينِ

صفحه 38 - جلد سوم
تبابعه[ر.م] يمن كه پسر داود نبى(عليه السلام) و از جمله انبياى عظام بنى اسرائيل بوده كه به نوشتهاحمد رفعت عثمانى[ر.ض]، دختر پادشاه مصر و يا بلقيس، ملكه يمن، را به حباله خود آورده و در 991 مقدّم ميلادى تابوت عهد[ر.م] را از صهيون[ر.م] به مسجد اقصى نقل داده و به شكرانه آن نعمت عظمى 22هزار گاو و 120هزار گوسپند قربانى نموده و قبر شريفش در بلده اى داودنام است و به فرموده ناسخ[ر.ض]، در 4391 هبوطى متولّد و در 4403[هبوطى ]بعد از وفات حضرت داود(عليه السلام) به مدلول (وَ وَرِثَ سُلَيمانُ دَاوُدَ)(نمل، 16) بر كرسى مملكت نشسته و انس و جن و وحوش و طيور فرمان بردار وى گشته و در 4414[هبوطى] تابوت عهد را به شرحى كه در «تابوت عهد» اشاره نموديم، به مسجد اقصى نقل داده و در 4418[هبوطى] به يمن و هندوستان غالب آمده و با آن همه جلالت و عظمت به زنبيل بافى امرار معاش مى نمود و مدت نبوّت و سلطنت او چهل سال و آسياى آب از اختراعات او و نقش نگينش اسم اعظم بوده و بنا بر مذكور، مدّت عمر شريفش 51 سال مى باشد و در ميان اين حرف و كلام بعضى از مورّخين كه مدّت عمرش 1053 سال بوده، منافات كلّى است.
سليمان ماهى گير ـ آفتاب است در برج حوت[ر.م].
سليمانى ـ (ر) كه «سلمانى» نيز گفته و به پارسى «داراشكنه» و به مصرى «دواءالشّعث» و به هندى «راستينا» گويند، چيزى است موضوع از زيبق[جيوه] و سمّ الفار[مرگ موش] و رجوع به «عقيق» و «فيروزه» و «جزع» هم نمايند.(عر)
سليمانيّه ـ (ر) رجوع به «زيديّه» نمايند و هم فرقه اى است كه به سليمان ابن جرير منسوب و به امامت ابوبكر و عمر معتقد بوده و عثمان را كافر دانند.
سلينون ـ (چو فريدون) جرجير آبى[ر.م].(نان)

آيين بيست ودوّيم

(در[حرف] سين سعفص با ميم [كلمن])
سم ـ (چو بد) نوعى از سدر بى ثمر است و (چو رخ) پاى و سمج[ر.م] و نام پارسى ظلف [سم حيوانات] است و (چو حقّ و دِقّ و مُدّ) به عربى، سوراخ و زهر كشنده و دو رگ است در اندرون بينى و هم گوش ماهى[صدف] معروف است كه از دريا بيرون مى آيد و هم به معنى معروف كه جسمى است صلب و غضروفى كه بر كف دست و پاى حيوانات روييده و شكافته مى باشد. در مخزن الادويه[ر.ض ]گويد: ظِلف لغت عربى است، به فارسى «زنگله» و «كفشك» و «بشك» گويند و مشهور به «سم» است كه اصل آن «سنب» بوده و به رومى «اكيدون» و به هندى «كهرو» نامند و متداول نزد اهل فرس آن است كه سم به معنى حافر است نه ظلف.
سُمّ آهو--->دبّ.
سُم افكندن ـ لنگ شدن.
سُم پاره ـ سنباده[ر.م].
سُم تراش ـ آلت معروف بيطاران [دام پزشكان] و نعل بندان كه ناخن چاروايان را بدان مى برند.
سَمّ الحمار--->خربزه.
سَمّ السّمك--->ماهى زهره.
سَمّ الفار--->مرگ موش.
سماچه; سماخچه ـ (چو خرابه و كمانچه) سينه بند و گردن بند و پستان بند زنان.
سَمارو ـ مخفّف سماروخ[ر.م].
سماروخ; سماروغ ـ (چو قبادوز) خاك شور و زمين بى حاصل و شوره زار و هم رستنى اى است معروف و شبيه به نيمه تخم مرغ كه بيشتر از زير خم سركه و شراب و غيره و ديوارهاى حمّام و زمين هاى نمناك و عفن، و عقب بارش ها در بعضى بلاد، زمين منشقّ شده و برمى آيد و در بعضى جاها بدون انشقاق نيز به شكل نصف تخم مرغ كه وارونه باشد روييده و بى برگ و گل، و ساق آن بسيار كوتاه و به پارسى «غار» يا «قارچ» و «چترمار» و «خايه ديس» و «كلاه ديوان» نيز گفته و به عربى «فِطر» و «كماة» ناميده و به رومى «موكوطيس» و به فرانسه «شامپينيون» و به لاتينى «فونژى» و به يونانى «موكزِتِس» ناميده و به شيرازى «هيكل» و به تركى«گوبَلك» خوانند و هرآنچه بى رايحه و

صفحه 39 - جلد سوم
لزوجت بوده و كوچك و سفيد مايل به تيرگى باشد و در زمين طيّب رويد، مأكول است و هرچه سرخ و يا سياه و يا سفيد با لزوجت بسيار بوده و يا در آن عفونت بوده و يا در زير درخت زيتون و انجير و گردكان[گردو] و گياه هاى سمّى و يا در سرگين و جيفه ها و نزديك سوراخ حيوانات سمّى و مانند آنها رويد، همه قتّال و در غايت سمّيّت مى باشد و در قاموس تركى[ر.ض ]گويد: آنچه را كه در صحرا رويد مى خورند و آنچه در خانه ها رويد نمى خورند. زيراكه زهر دارد و بعضى آن را «دبوه» گويند و رجوع به «كمات» هم نمايند.
سماروك ـ (چو قبادوز) كبوتر.
سمارى ـ (چو امانى) كشتى و سفينه.
سَماريس ـ (ق) نوعى از ماهى.(نان)
سماط ـ (چو كتاب) صف و نظام و نسق و هر چيز راست و صف كشيده.(عر)
سمافچه ـ (چو كمانچه) سماخچه[ر.م].
سماق ـ (چو شمار) نام كوه بزرگى است مشتمل بر دهات و قلاع بسيار و بلاد عظيمه كه همه آنها از مضافات حلب و مسكن اسماعيليّه[ر.م] هستند و (چو كفّار) ثمر درختى است به قدر عدس و بزرگ تر و كوچك تر و پهن تر از آن و خوشه آن مانند خوشه حبّة الخضرا و طعمش ترش و باقبض و مستعمل پوست دانه آن و درختش قريب به درخت انار و برگشت زغب دارتر[پرزدار] و بلند و سرخ رنگ و دندانه آن مثل ارّه و قوّت آن تا سه سال باقى و بهترين آن سرخ رنگ و ترش و خوش طعم آن است كه قبض آن كمتر و ترشى آن زياده و تخم آن كوچك باشد و آن را به پارسى «ترشابه» و «ترشاوه» و «تتم» و «تترى»[گويند].
سماق دبّاغين ـ مازوى [ثمر درختى است ]ريزه دانه كوهى و يا برگ درخت سماق است كه دبّاغان جلود رقيقه را بدان دباغت مى كنند و در جميع افعال مانند سماق و قبض آن بيشتر است.
سماق سمّى ـ به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، درخت كوچكى است كه در امريك شمالى به عمل آيد و داراى عصيرى[شيره اى] است خيلى حادّ و سمّى و محترق كه در ملاقات با پوست موجب بروز سرخى مى گردد و بخارات متصاعد از اين درخت، سمّى و استنشاق آنها خطرناك است.
سماق شكى ـ همان سماق مذكور است كه به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، در ممالك ايران و جنوب فرنگستان به عمل آيد و در طب برگ سماق را مانند عوامل قابضه و دافع تب به كار مى برند و ميوه آن داراى ترشى اى است مطبوع و گوارا و قابض و در اغذيه داخل مى كنند.
سماقچه ـ (چو كمانچه) سماخچه[ر.م].
سماقيل ـ (چو سرازير) سماق.
سماك ـ بر وزن و معنى سماق و (چو كتاب) به عربى، بلندى و هر چيزى را گويند كه چيزى ديگر را بدان بلند نمايند و در اصطلاح نجومى، منزل چهاردهمين از منازل 28گانه ماه كه علامت آن يك ستاره درخشنده است بر كف دست چپ سنبله[ر.م] و آن را «سماك اعزل» گويند. ملامظفّر[ر.ض] گويد: برج ششم سنبله است و آن را «عذرا» نيز گويند. زنى را ماند كه دامن فروانداخته و دست چپ او آويخته و دست راست برداشته و به آن خوشه اى گرفته و كوكبى روشن بر كف دست چپ او است، آن را «سماك اعزل» گويند كه از جهت ارتفاع آن، سماك و به سبب بى سلاح بودن آن، اعزل است در برابر سماك رامح كه نيزه دارد و اين هر دو را «سماكان» گويند و از كواكب قدر اوّلند و كواكب اين برج 26 است و رجوع به «عوّا» هم نمايند.
سماك اعزل; سماك رامح--->سماك.
سَماكار; سَماكاره ـ خدمتكار، خصوصاً خادم و سبوكش ميخانه.
سِماكان--->سماك.(عر)
سماكچه ـ (چو كمانچه) سماخچه[ر.م].
سَماكى ـ سماخچه[ر.م].
سمالو ـ (چو هَلاكو) سماروخ[ر.م].
سمان ـ (چو كتاب) نام شهرى است و (چو كمان) آسمان و نام روز 25 يا 26 يا 27 يا 28 ماه هاى شمسى است.

صفحه 40 - جلد سوم
سمانه ـ (چو كَناره) سقف خانه و مرغ سمانى[ر.م] و شهرى است در هندوستان كه از آنجا جامه باريك آرند.
سمانى ـ (چو امانى) آسمانى و مرغى است كه از دريا خيزد و آن را در ديلم [گيلان] و تنكابن «وشم» و در مازندران «ورده» و «وره» و به هندى «بتّير»[گفته] و به عربى «قتيل الرعد» گويند و آن خائف و جبون ترين طيور است و اگرچه بعضى آن را به سَلوى[ر.م] ترجمه كرده، ليكن به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، غير آن است و هم در مخزن [ر.ض] گويد: اينكه گويند كه اكثر غذاى آن خربق[ر.م ]است، مانند مردن آن در وقت شنيدن آواز رعد بى حاصل است.
سَماوار; سَماور ـ (ر.ف).
سماوه ـ باديه اى است در ميان شام و كوفه; رجوع به «ساوه» هم نمايند.
سماهنگ ـ (چو نهاوند) خيار دشتى.
سماهيج ـ (چو سرازير) جزيره.
سمپاره ـ (چو بزغاله) سنباده[ر.م].
سمت ـ (چو تشت) راه و طرف و به ظنّ و گمان راه رفتن و هيئت اجتماعيّه، خصوصاً هيئت مركّبه از اهل خير.
سُمتراش ـ رجوع به تركيبات «سم» نمايند.
سمج ـ (چو سخت) سمجه[ر.م].
سمجان ـ (ل) رجوع به «سمنجان» شود.
سمجه; سمچ; سمچه ـ (چو سخت و جفت و دسته و پُسته) سردابه و زيرزمين و نقب و زندان و مغاره[غار ]ستور و مرتاضان كه در آن توان ايستاد و خوابيد.
سمر ـ (چو قمر) ماله جولاهان [بافندگان] و نام پادشاهى بوده از ترك كه بانى سمركند[سمرقند در ازبكستان] بوده و به عربى، (چو سبك) درخت مغيلان[ر.م] و (چو سرد) افسانه و حكايت گفتن و ميخ آهنى بر جاى كوفتن و شب بيدار بودن و (چو قمر) سايه ماه و دهر و زمان و شب و سياهى و ظلمت آن و حكايت گفتن در آن و مشهور شدن حكايت و به معنى بيشه و جنگل.
سمراد ـ (چو فرهاد) موهومات و فكر و خيال.
سَمرادى ـ خيالى و جمع آن سمراديان و رجوع به «وهميّه» نمايند.
سمرج ـ (چو عنبر) سرگزيد[ر.م] و باج و خراج.
سمرقند ـ (ر) يا ماراقاندا; شهرى است منسوب به خوبان از بلاد قديمه تركستان[نواحى ترك نشين آسياى مركزى ]كه به نوشته آيينه جهان نما[ر.ض]، طول شرقى آن 49 درجه و 36 دقيقه و عرض شمالى آن 35 درجه و 40 دقيقه و اطول ايامش 14 ساعت و 48 دقيقه و 16 ثانيه و نام قديمى آن سُغد و يا سغديان بوده كه گرشاسب[ر.م] بنايش كرده و گشتاسب[پنجمين پادشاه كيانى] به عمارتش افزوده و اسكندر رومى وسعتش داده و شمرمرعش از تبابعه يمن[ر.م] در مراجعت از سفر چين و خطا[ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين] به سبب خصومتى كه با اهل آن ديار داشت، آنجا را منهدم كرده و شهرى ديگر كه الحال هست در جاى آن بنا كرده و به نام خودش مسمّى گردانيد. پس رفته رفته حرف شين نقطه دار به سين بى نقطه مبدّل شده و لفظ «كند» نيز كه به تركى، قريه را گويند، بر وى علاوه كرده و به سمركند مشتهر گرديد. پس اعراب تعريبش نموده و سمرقند گفتند و گاه است كه عموم آن ولايت را بدين اسم مسمّى دارند و به نوشته برهان[ر.ض]، پادشاهى سمرنامش بنا نهاده و به نام خودش مسمّى گردانيد. و بالجمله اين شهر در 711 ميلادى ـ مطابق 93 هجرى ـ به دستيارى قتيبهنامى از امراى بنى اميّه مفتوح اسلاميان گرديده و غنايم بسيارى از آنجا آوردند و در 617 هجرى چنگيزخان ضبطش كرده و قتل عام نموده و در عهد تيمور لنگ[نخستين پادشاه تيمورى در قرن 8 و 9هـ ]هم پايتختش نموده و روزبه روز در رونقش افزود و در اواخر به جهت تصادم انقلابات گوناگون رو به انحطاط گذاشت و مع ذلك اقمشه حرير و ريسمانى [نوعى جامه] و ساير امتعه نفيسه آن داير و كاغذى در نهايت لطافت از حرير سازند كه مشهور هر ديار است.
سَمَركَند ـ بر وزن و معنى سمرقند و نام اصلى آن است; رجوع بدانجا نمايند.
سمرود ـ (چو اَمرود) اقبال و توجّه تمام.
سمره ـ (چو سفره) رنگى است مابين سفيدى و سياهى كه

صفحه 41 - جلد سوم
«گندم گون» گويند و (به فتح اوّل و ثانى) درخت مغيلان [ر.م  ]است و رجوع به «نابلس» هم شود.(عر)
سمسار ـ (چو دلزار) مالك چيزى و قيّم و سرپرست آن و كسى كه عالم به اوضاع و احوال زمين باشد و واسطه مابين خريدار و فروشنده كه هر دو را به يك جا جمع نمايد و آن غير دلاّل است، چنانچه در قطرالمحيط[ر.ض] گفته و در برهان[ر.ض] در ماده «سفسار» به دلاّلش ترجمه كرده و آن را به پارسى «سفاد» و «سيبار» و «سفسار» و «اسپسار» و «اسفسار» [گويند].
سمسق ـ (چو عنبر و گُلخَن و بلبل و فندق) مرزنگوش و ياسمن. (عربى يا رومى)
سمسم ـ (چو عنبر) زهر و روباه و گرگ، خصوصاً گرگ كوچك و (چو بلبل و فندق) مورچه سرخ و مورچه كوچك و مرد سبك پاى و هم به معنى معروف كه به لغت حبشه[اتيوپى] «جلجلان» و به پارسى «كنجد» و به هندى «تل» گويند و بهترين آن چرب باليده آن و قوّتش تا دو سال باقى و در اكثر بلاد، خبّازان مقشّر[پوست كنده] آن را بر روى نان پاشيده و حلوائيان از آن حلوا مى سازند و روغن آن كه در نهايت صعوبت به دست آيد، معمول و معروف و در اكثر مراهم داخل است.(عر)
سمسم برّى ـ جبلاهنگ[ر.م].
سَمسيمون ـ مرزنگوش.(نان)
سمط ـ (چو جفت) جامه اى است از پشم و (چو سخت) مردم بيدل و ترسناك و (چو خشت) قلاده و زرهى كه سواره از زين اسبش مى آويزد و رشته اى كه لؤلؤ و مرواريد داشته باشد والاّ آن را «سلك» گويند.(عر)
سمع ـ (چو هند) ذكر جميل و مسموع و شنيده شده و بچه گرگ از كفتار و (چو سرو) گوش و حسّ آن و ذكر مسموع و هم نام چاهى است كه در اقسام «چاه» مذكور افتاد.(عر)
سمعه ـ (چو سفره) هرآنچه از صدا و ندا و ذكر و مانند آنها شنيده شود و هر عملى كه از براى شنيدن خلق، آن را بكنند در مقابل ريا كه از براى ديدن مردم آن را به عمل آرند.(عر)
سمك ـ (چو سبُك) بى عقلى و بى عقل و بى هنر و بى هنرى و (چو قمر) ماهى است.
سمكار ـ (چو دلزار) شهرى است از بدخشان[در افغانستان].
سمكان ـ (چو سرطان) رجوع به «حوت» شود.
سَمَكين ـ (ق) رجوع به «حوت» نمايند.
سمن ـ (چو قمر) ياسمن و گلى است سفيد و خوش بوى و سه برگ و يا پنج برگ و به عربى، (چو شكم) فربهى و (چو ثَخِذ) فربه و (چو قند) روغن كه به هندى «كهى» گفته و تازه آن را هم به عربى «زبد» و به پارسى«كره» گويند.
سمن با ـ آش رشته.
سمن بر ـ مردم سفيدسينه.
سمن بو ـ خوش عطر.
سمنوا ـ آش رشته.
سمنار ـ (چو دلزار) سنمّار[ر.م].
سمناك ـ (چو سردار) بذل كردن در مقام ضرورت كه بر او واجب باشد.
سمنان ـ (چو دلزار) شهرى است خرّم بنيان مابين رى و دامغان از بلاد قديمه عراق عجم[نواحى مركزى و غربى ايران]، بنا كرده تهمورس ديوبند[سوّمين پادشاه پيشدادى] و هواى آن دلپسند و آبش گوارا و خاكش فرح بخشا و اكثر فواكه سردسيرى اش ممتاز، خصوصاً پسته و انجير و بادام و انگور و انارش باامتياز است و قلعه شهر كه به نوشته بعضى، نادرشاهش بنا كرده و به نام دروازه عراق و خراسان و ناسار و دروازه چوب و جنبدان به پنج دروازه مشتمل مى باشد، شش برج دارد كه فاصله آنها از 20 قدم الى 250 قدم مى باشد.
سِمِنجان ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است در طخارستان [در افغانستان] غير از بلخ و گويا همين است كه در «صبر» تحفه[ر.ض] سمجان نوشته و در «صبر» مخزن[ر.ض] سميخان نوشته به فتح سين و خاى ثخذ و در ترجمه اش گفته كه نام بلدى از بخارستان است و شبيه هريك از سمجان و سمنجان و سميخان شهرى ديگر باشد.
سمند ـ (چو پلنگ) تير پيكان دار و قريه و يا شهرى است در سمرقند[در ازبكستان] و رنگى است مايل به زردى در

صفحه 42 - جلد سوم
اسب و خود آن اسب را نيز گويند.
سمنداسلار ـ (چو كمندانداز) جانورى بوده در زمان اسكندر كه نظرش بر هركه افتادى فى الحال مى مرد تا آنكه به تدبير ارسطو آيينه اى در پيش روى او داشتند و چون عكس خود را ديد در حال[فوراً] بمرد.
سمندر ـ (چو كَلَنتَر) ولايتى است از هند كه چوب عود از آنجا آرند و مخفّف سام اندر هم هست، يعنى «اندر سام» كه بمعنى آتشى است و خلاصه اقوال ارباب فن آنكه جانورى است به صورت سوسمار يا مرغ يا گربه يا موشى بزرگ و يا خردتر از آن كه «آذرشين» و «آذرنشين» هم گفته و غالباً يا دائماً در آتش بوده و از خود آتش تكوّن يافته و از موى آن جامه بافته و در هواى گرم پوشند كه از گرما نگه دارد و از پوست آن هم چتر و كلاه و لباس و رومال [دستمال] ساخته و بعد از چركين شدن در آتش اندازند، پاك شود و گوشت و پوست آن اصلاً از آتش متضرّر نبوده بلكه در آتش رنگين و پاكيزه تر گردد و مثل مار در هر سال پوست افكند و سفره مجلس شاه كسرى[ر.م] هم از پوست سمندر بوده و چون چرك شدى بر آتش انداختندى، پاكيزه تر شدى و به نوشته ملاعلى قوشجى[ر.ض]، در عوز كه يكى از ولايات خراسان است، مى باشد و در مخزن[ر.ض ]گويد: شايد متضرّر نبودن آن از آتش اصلى نداشته باشد.
سمندر پهن ـ (ل) نام هندى كف دريا[ر.م] است.
سَمَندَل ـ بر وزن و معنى سمندر[ر.م].
سمندور; سمندوك; سمندول; سمندون ـ (چو پرستوك) سمندر[ر.م].
سمنگان ـ (چو قلمدان) نام قديمى شهر رام هرمز و يا ناحيه رام هرمز كه مابين شوشتر و بهبهان و از جمله بلوكات بهبهان و بنا كرده هرمز[پادشاه ساسانى] است و در برهان[ر.ض] و جهانگيرى[ر.ض] گويند: شهرى است در توران [ر.م] و يا در اهواز كه پادشاه آنجا دختر خود را به حباله رستم آورده و سهراب از او متولّد گرديد.
سمنو ـ (به ضمّ اوّل و فتح ثانى) آش رشته و (به فتح هر دو) ترحلوا مانندى است كه از شيره ريشه گندمِ سبز شده مى پزند و از جمله اغذيه معروفه و شيرين و لذيذ اكثر بلاد ايران است كه بدون روغن و شيرينى به عمل آرند، بدين دستور كه گندم را خيسانيده و سبز كرده و شيره و افشرده آب آن را صافى نموده و با آتش طبخ بسيار داده و به دفعات قطعات يخ در آن اندازند تا غليظ و شيرين گردد و به دستور جديد كه به فرموده مخزن[ر.ض]، بالفعل معمول ميان عوام است، آن است كه آب صافى آن را با سه چهار وزن آن آرد ميده[ر.م] خالص در ديگ بزرگى به ملايمت طبخ دهند تا آنكه نضج يافته و طعم خامى آن برطرف گردد و بعضى مغز بادام و پسته و گردكان[گردو] درست غير كوبيده و بعضى درست با پوست در حين طبخ در آن مى اندازند و زنان اكثر بلاد اين را به طهارت و پاكيزگى و حسن عقيده و خضوع و خشوع تمام به نياز حضرت صدّيقه طاهره ـ سلام الله عليها ـ مرتّب نموده و به عنوان تبرّك به يكديگر مى فرستند.
سمنون ـ (چو اَمرود) نام درويشى بوده مرتاض و صاحب حال و جمال[سمنون محب در قرن 3هـ] و(به ضمّ اوّل و ثانى) تره دشتى است.
سمنه ـ (چو سفره) رجوع به «نقل خواجه» نمايند.(عر)
سمنى ـ (چو سفرى) سمنو.
سمو ـ (چو عمو) فتراك[ر.م] و تره و سبزى خوردنى و (به ضمّ اوّل و ثانى و تشديد ثالث) به عربى، بلندى.
سموات ـ (ل) ناحيه اى است بهجت آيات در سمت غربى شط فرات در دو منزلى كوفه از نواحى بغداد كه مسكن ايل خزاعى و مردمانش شيعى و بر مواضع خوب و مزارع مرغوب مشتمل و زنانشان به حسن و جمال مشهورند و به عربى، (بر وزن سماوار) جمع سما، به معنى آسمان است.
سموت ـ (چو عمود) فتراك[ر.م] و(چو هبوط) به عربى، جمع سمت است.
سمور ـ (ق) به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، حيوانى است شبيه به دله[ر.م] و سياه تر از آن كه در تركستان [نواحى ترك نشين آسياى مركزى] به هم رسيده و در جميع افعال قوى تر از آن و پوستين پوست آن گرم تر از سنجاب و ساير جلود و پيران و مبرودالمزاجان را مفيد و مقوّى باه مرطوبين ليكن بهواسطه آنكه دباغت آن كمتر است،

صفحه 43 - جلد سوم
زودتر از پوستين ساير حيوانات فاسد گردد.
سمور سيه ـ شب.
سَموربيون1 ـ كرفس صحرايى.(نان)
سمه ـ (چو صله) سيم[ر.م] و سردابه و پنهان و پوشيده و جامه غوك[ر.م] و ماله جولاهان[بافندگان] و چوبى است سرپهن به قدر يك وجب كه جولاهان كرباس درنورديده را بدان مالش دهند تا هموار شود و به عربى، علامت و نشان و جمع آن، سمات است و به تركى، (بر وزن همه) متحيّر و گيج و مدهوش است.
سميا ـ (چو دريا) چهره و صورت.
سميج ـ (چو امير) كنام [ر.م].
سَميخان--->سمنجان.
سَميد ـ (ق) در تحفه[ر.ض] و فرهنگ مخزن[ر.ض] گويند كه آرد ميده[ر.م] اسم فارسى سميد است و در جايى ديدم كه به نان خالص بى غش ترجمه شده و بالجمله، ماضى قريب از سميدن[ر.م] هم هست و رجوع به «ميده» هم نمايند.
سميدن ـ (چو رَسيدن) بوييدن.
سَمير ـ (ق) دعا و ذكر خير.
سميرا ـ (چو مسيحا) موضعى است در راه مكّه و شاخ حجامت كه حجّامش مى مكند و (چو رُتيلا) نام مهين بانو، عمه شيرين[در داستان خسرو و شيرين نظامى]:
«سميرا نام دارد آن جهانگير *** سميرا را مهين بانو است تفسير» و هم در تحفه[ر.ض] نقل كند كه سميرا قسمى از ماهى زهرج[ر.م] است و در ديار ربيعه به هم مى رسد و شبيه به كاسنى و به قدر يك قامت و برگ آن در غايت سبزى و بيخ آن به قدر گز، نازك و سمّ حيوانات است.
سميرامس ـ (ل) به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، سيّمينِ ملوك كلدانى [در بين النهرين در قرن 8 تا 6ق.م] كه به حباله نينس ابن نمرود اوّل درآمده و روزگارى كار به كام گذاشته و خاطر به گردش جام و مدام گماشته و نينياس[ر.م] هم از وى متولد گرديد و ازآن رو كه در خدمت شوهرش، نينس، اعتبارى وافر داشت، روزى از وى مسئلت كرد كه پنج روز سلطنت خويش را به من بگذار تا وظيفه حكومت را چنان كه بايد بگذارم و در انجام مهام انام سخت بكوشم. پس مسئولش قبول افتاده و در آن مدت قليل با مردمان يكدل شده و نينس را حبس كرده و پس از چندى، روزى كه نينس در زندان جان داد، خود سميرامس علم استقلال افراشته و در 2968 هبوطى بر سرير سلطنت متمكّن گشته و همت ملوكانه بر جهانگيرى مقصور نمود و بعد از تسخير بلاد بسيار بازهم به شهر بابل كه مقرّ سلطنت او [بود]، عودت نموده و چندى آراميده و هواى صحبت پسرش، نينياس، بر سر افتاده و او را به مضاجعت خويش ترغيب نمود. نينياس از فضاحت اين كار بپرهيزيده و تن در نداد كه با مادر خويش هم بستر شود ليكن سميرامس چون شيفته جمال پسر بود، طريق اصرار پيمود. عاقبت پسر خون مادر را مباح دانسته و خنجرى بر وى زده و عازم مقرّ خودش گردانيد و مدت ملكش چهل سال بود.
سميرم ـ (چو رَسيدن) به نوشته برهان قاطع[ر.ض]، ناحيه اى مابين عراق و فارس كه آب ملخ[ر.م] را از آنجا آرند و در اصل به نام بانى خود، سام ارم، كه مخفّف سام ابن ارم است، موسوم بوده پس به كثرت استعمال سميرم شده و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: سميرم نام دو بلوك است; يكى عُليا كه از مضافات فارس و آبوهوايش خوب و مردمانش شيعه مذهبند و ديگرى سميرم سفلى كه تابع قمشه و آبوهوايش خوب و ميوه جاتش فراوان است.
سميرم سفلى; سميرم عليا---> سميرم.
سميرن; سميرنا ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام صحيح اصلى ازمير[غرب تركيه] است.
سميره ـ (چو سكينه) خط و نوشته، خصوصاً آنچه بر زمين و ديوار با چوب و قلم مى كشند.
سَميز ـ (ق) دعا و ذكر خير.
سميع ـ (ق) شنونده و بالخصوص يكى از اسماء حسناى خداوندى و به معنى عالم و داننده مسموعات است.(عر)
سَمين ـ (ق) چاق و فربه.(عر)
سَمينه ـ (ق) پارچه نازك و به عربى، مؤنث سمين[ر.م ]است.

1. ضبط لغت نامه دهخدا: سموربيور.

صفحه 44 - جلد سوم

آيين بيست وسيّم

(در [حرف] سين سعفص با لام [كلمن])
سن ـ (چو دل) ذراريح[ر.م] و(چو من) سان[ر.م] و لبلاب[ر.م ]و رودى است در پاريس و كوهى است در مدينه و به عربى، (چو دقّ) دندان و بقر وحشى و سخت خوردن و عمر و سال، و مقدار عمر و سن انسانى به نوشته ارباب فن، به چندين طبقه منقسم و ما هم به ذكر اجمالى آنها مى پردازيم:
   1. سن صباوت كه به دو قسم مى باشد; يكى از حين ولادت تا 7 سال، و ديگرى در پسران از 7سالگى تا 14سالگى و در دختران از 7سالگى تا 11 و 12سالگى.
   2. سن شبابت كه از آخر سن صباوت است تا 25سالگى.
   3. سن رشد كه از 25سالگى است تا 55 سالگى از آن جمله 10 سال اوّلى را «سن رجوليّت» گفته و 20 سال آخرى را «سن كمال» گويند و بعضاً «سن وقوف» هم نامند.
   4. سن شيخوخت كه از 55سالگى است تا آخر عمر و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد كه سن انحطاط زمانى است كه رطوبت غريزى باشد و آن در حوالى 60سالگى بوده و «سن كهولت» نيز گويند و اگر آن را نقصان فاحش و محسوس باشد، چنانچه در اواخر عمر پيران است، آن را «سن ذبول» نيز خوانند كه بدن در گدازش است، چنانچه انحطاط گفتن به مناسبت رو به پايين بودن آن است، در مقابل سن نموّ كه رطوبت غريزى به حفظ حرارت غريزى وافى بوده و بدن رو به زيادتى باشد كه آن از اوّل عمر است تا 30سالگى و آن را «سن حداثت» و «سن صِبى» و «سن فتيان» نيز گويند.
سن انحطاط; سن حداثت; سن ذبول; سن رجوليّت; سن رشد; سن شباب; سن شيخوخت; سن صِبى; سـن صباوت; سن فتيان; سن كمال; سن كهولت; سن نموّ  --->سن.
سن وقوف ـ علاوه بر آنچه در ترجمه خود «سن» از احمد رفعت[ر.ض] نقل نموديم، به نوشته بحر الجواهر[ر.ض]، مدت مابين 35سالگى است تا 40 سال كه در اين مدت بيشتر بدن از زياده و نقصان محفوظ مانده و به يك حال باقى باشد.(عر)
سنا ـ (چو دعا) زن پسر و (چو صفا) عروس و زن پسر و عاشق و شنا و چوب مسواك و به عربى، معروف است كه نباتى است مسهل كثيرالاستعمال و مطمئن الاثر و مقدار مواد مدفوعه بهواسطه آن زياد است و به آسانى دفع مى شوند و در تجارت سه قسم سنا به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، متداول است:
   1. سناى ايطاليا: كه برگ هاى آن بيضى منعكس و دانه هاى آن سياه رنگ و محتوى شش تا هشت تخمند.
   2. سناى مصرى: كه برگ هاى آن حادّ و دانه هاى آن بيضى شكل و داراى شش تا نه تخم مى باشند.
   3. سناى طرابلس: كه برگ هاى آن به قدر برگ هاى قسم دويّم ممتد نبوده و مانند آنها حادّ نمى باشند و دانه هاى آن محتوى سه تا پنج تخم و عموماً سناى بازارى مخلوط است از دو سه قسم. پس گويد: در خبيص كه از بلوك گرمسير كرمان است، يك قسم سنايى به عمل آيد كه به زبان اهالى آنجا «كوسن» نامند و برگ هاى آن حادّ و ممتدند و قوى العمل تر و مطمئن تر از سناى بازارى مى باشد.
سناى اندلسى ـ كه به عربى «عينون» گويند، به نوشته مخزن الادويه[ر.ض]، نباتى است بسيار تلخ و از ساق آن شاخه هاى بسيار باريك راست طولانى صلب روييده و برگ آن كوچك مانند برگ مورد[ر.م] و بامتانت و رنگ شاخه هاى آن مابين سياهى و سرخى و در هر شاخى گلى سرمه اى رنگ مستدير مانند درهمى و مايل به سياهى و منبت[محل روييدن] آن كوهستان ها است.
سناى ايطاليا--->سنا.
سناى بلدى ـ سناى اندلسى[ر.م] است.
سناى طرابلس; سناى مصرى--->سنا.
سنابر ـ (چو برادر) شناكننده.
سناتو ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، به زبان لاتينى از

صفحه 45 - جلد سوم
«سنه كس» كه به معنى اختيارات [است]، اشتقاق يافته و اين اسم از طرف حكومت بر هيئت شوراويّه اى اعطا و عنايت مى شود كه در مقابل قرال[پادشاه] و جمهوريّت حايز وظايف بسيارى بوده و اعضاى آن از طرف اهالى انتخاب يافته و در رتق و فتق اكثر امور مقتدر و حصّه دار مى باشند[همان سنا است].
سِناخ ـ (ل) شاخى كه از شاخ ديگر مى جهد.
سناد ـ (چو سوار) سونش[ر.م] و فراوان و بسيار و نام يكى از عيوب قافيه است، همچو: داد و دود و ديد و مانند آنها.
سنادند ـ (چو نهاوند) صفّه بلند و صفّه اى كه سقف آن را به يك ستون برافراشته باشند.
سنار ـ (چو شمار) زن پسر و (چو كَنار و چنار) مرد عاشق و گرفتار و آب تُنك كنار دريا كه ته آن نمايان بوده و گل داشته باشد كه كشتى از آن نگذرد و (چو زُنّار) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، كشورى است از سودان مشتمل بر بلاد فراوان كه بعضى از آنها در خط استوا و ديگرى در اقليم اوّل و خاك آن ديار به ارض مصر متصل و ده سال است كه محمدعلى پاشا، والى مصر، تصرف نموده و همت خود را در تعمير بلاد آن مصروف داشته است و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] بدون ضبط حركات و وزن آن گويد: سنار شهرى است در نوبه[سودان جنوبى] كه مقرّ اداره ايالت سنار، كه ايالتى است در ميان بحر ازرق[يكى از دو شعبه تشكيل دهنده نيل] و بحر ابيض[درياى مديترانه ]بوده و همان ايالت را در اواخر در 1820 ميلادى محمدعلى پاشا ضبط و مسخّر نموده و اليوم يكى از ايالات مصر است.
سناسن ـ (چو مساجد) جمع سنسن كه جانب مهره پشت و سر استخوان هاى سينه و كنار دنده ها و استخوان هاى پهلو است كه در سينه مى باشد.(عر)
سناشرب ـ (ل) به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، سىوچهارمينِ ملوك كلدانى[در بين النهرين در قرن 8 تا 6ق.م] بوده كه در 4689 هبوطى در بابِل جلوس نموده و به روش پدران خود به بت پرستى آغازيده و اراضى بيت المقدس و اكثر بلاد مصر را مفتوح ساخته، پس به هيكل نسروخ كه يكى از اصنام بود، فرود شده و حكم داد كه يهودان را كه در عهد پدر خود، شلمانظر[ر.م]، به اسيرى آورده بود، كشته و برهنه بر سر راه انداختند. پس ملخ و شراسر كه پسران بزرگ او بودند، از افعال پدر ملول شده و با جمعى از ابطال[پهلوانان] هم داستان و ناگاه به هيكل نسروخ درشده و پدر خودشان را بعد از پانزده سال حكمرانى به تيغ بگذرانيده و به ديار ارمن فراريدند. پس پسر كوچكش، ايسرهادان[ر.م]، در 4704 هبوطى بدون زحمت متمكّن سرير سلطنت گرديده و او هم بعد از 49 سال درگذشته و پسر خود، سوس دوچينس[ر.م]، را جانشين خود گردانيد، چنانچه در «بختنصّر» مذكور افتاد.
سنان ـ (چو چنار) سرنيزه و مردمك چشم.(عر)
سَناو ـ بر وزن و معنى سناد.
سناور ـ (چو برادر) شنا كننده.
سنب ـ (چو تند) پاى و سمّ ستور و سوراخيدن و امر و فاعل از آن و قشلاق و مغاره[غار] و خانه زيرزمينى گوسپندان و دراويش و مرتاضان.
سنبات ـ (چو فرهاد و سرخاب) نمودنى و چيزى كه خوش منظر بوده و در نظر نمودى داشته باشد.
سنباد ـ (ق) قوّه متفكّره و نام مجوسى هم بوده نيشابورى[متوفّى 138 هـ]كه با وجود عداوت دينى محبتى با ابومسلم[خراسانى] داشت.
سنبادج ـ (چو رخ دادن) معرّب سنباده[ر.م].
سنباده ـ (ق) سنباذه[ر.م].
سنباذج ـ (ق) معرّب سنباذه[ر.م].
سنباذه ـ (ق) كه معرّب آن سنباذج است، به فرموده تحفه[ر.ض]، به «سنگ سياه» نيز موسوم و مستعمل حكّاكان است و برّاق و شبيه به ريگ منجمد متخلخل است و در مخزن[ر.ض] گويد: سنگى است سست و ماننده ريگ منجمد و در ملك هند بسيار و از كوهستان شمالى الله آباد و توابع آن مى آورند و به سه قسم مى باشد; يكى سفيدرنگ شبيه به رنگ شير كه به هندى «دوزيا» گويند، و ديگرى سياه رنگ شبيه به رنگ روغن چراغ كه به هندى «تيليه» خوانند، و سيّمى شبيه به رنگ عدس كه به هندى

صفحه 46 - جلد سوم
«مسويه» نامند و در برهان قاطع[ر.ض] گويد: سنگى است كه بدان كارد و شمشير و امثال آن را تيز كرده و نگين را بدان تراشيده و جلا داده و در صيقل كارى ها و دواها نيز به كار برند و معدن آن در جزاير درياى چين است.
سنبالو; سنباله ـ (چو شفتالو و سردابه) ميمون.
سنبر ـ (چو عنبر) شونيز[ر.م].
سنبك ـ (چو فرصت) كشتى كوچك.
سنبل ـ (چو بلبل) بيش[ر.م] و به پارسى، گل آسمان گون خوش بو و به هندى و پارسى، پرسياوشان [ر.م] است و در برهان[ر.ض] گويد: گياهى است دوايى و خوش بوى و شبيه به زلف كه به عربى «سنبل الطيب» گويند.
سنبل اروانى; سنبل الاسد ـ سنبل جبلى[ر.م] است.
سنبل اقليطى--->ناردين.
سنبل پارسى ـ سنبل فارسى[ر.م] است.
سنبل تر ـ خط جوانان و زلف خوبان.
سنبل ثورى; سنبل جبلى ـ در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض ]گويند: در ماهيّت آن اختلاف است. انطاكى[ر.ض ]موّ[ر.م ]دانسته و بغدادى[ر.ض] غير آن و گفته برگ آن شبيه به برگ قرصعنه[ر.م ]و شاخه هايش مثل شاخه آن و از آن كوچك تر و بى خار و بى ساق و بيخش زياده بر دو عدد و دراز و بيرون آن مايل به سياهى و اندرونش سفيد و خوش بو و بى گل و بى ثمر و در حقيقت سنبل گفتن آن به طريق مجاز است والاّ مشابهتى بدان ندارد.
سنبل رومى--->ناردين.
سنبل زر ـ كانون و منقل آتش.
سنبل سورى ـ نوعى از سنبل الطيب است.
سنبل الطيب; سنبل العصافير ـ سنبل هندى[ر.م] است.
سنبل فارسى ـ شامل پرسياوشان[ر.م] و قسمى از رياحين است كه با نرگس مى رويد در غايت خوش بويى و برگ و پيازش قريب به برگ و پياز نرگس و گلش بنفش و بعضى سفيد نيز مى باشد و به شكل ياسمن و در هر ساقى چندين عدد بر بالاى يكديگر و پياز آن ضعيف تر از پياز نرگس است و سفيد آن را در هند «گل شب بو» نامند زيراكه بوى آن در شب بسيار است.
سنبل كلب ـ ميوه آغال پشه[ر.م].
سنبل كها ـ به هندى، مرگ موش است.
سنبل هندى ـ كه «سنبل الطيب» و «سنبل العصافير» نيز گويند، موى گيا[ر.م] و گياهى است بى گل و بى ثمر و شبيه به دنباله دله[ر.م] و سمور و در طول به قدر يك انگشت و اندك زياده بر آن و سياه مايل به زردى و خوش بو و بيخش صلب و قوّتش تا سه سال باقى و از هند و بنگاله[كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند] خيزد و در پزشگى نامه[ر.ض] گويد: سنبل الطيب كه «سنبل هندى» نيز گويند، به دو قسم است; يكى صغير و آن عبارت از نباتى است حشيش مانند كه بُن گل آن كوچك و داراى دندانه هاى متعدّد خيلى كوتاه كه قبل از رسيدن به جانب داخل پيچيده شده اند و گل آن صاحب پنج برگ و فى الجمله غيرمنظم، و ديگرى كبير كه به «بستانى» نيز موسوم و در بستان ها زراعت شده و ريشه آن بزرگ تر از صغير و در خواص مشابه آن ولى كم اثرتر و كم بوتر است و آن را به پارسى«آلك» و «آله»[گويند].
سنبله ـ (چو غلغله) خوشه و سنبل و در معنى اصطلاح نجومى آن، رجوع به «سماك» شود و اكثر تركيبات آن مانند تركيبات «سنبل» است.(عر)
سنبليّه ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عنوان يكى از طريقت ها و سلسله هاى صوفيّه كه به سنبل سنان يوسف مرزيفونى منسوب مى باشند كه او هم مريد محمد جمال خلوتى و او هم مريد پير محمد ارزنجانى و او هم مريد سيد يحيى شيروانى و ازآن رو كه محمد جمال خلوتى مذكور به طريقت زينيّه[ر.م] هم انتساب داشت، بدين معنا طريقت سنبليّه جامع محاسن زينيّه[ر.م] و خلوتيّه[ر.م ]مى باشد و رجوع به «خلوتيّه» هم نمايند.
سنبوت ـ (چو اَمرود) سنبات [ر.م].
سنبوسه ـ (چو منصوره) شكل مثلّث، خصوصاً لچك زنان و رجوع به «قطاف» هم شود.
سنبوسه شكرى; سنبوسه قندى---> قطاب.

صفحه 47 - جلد سوم
سَنبوك ـ (ق)كشتى كوچك.
سنبه ـ (چو سفره) انگور و زنبور سياه و مردم فريب خورده و افزارى كه بدان چيزها را سوراخيده و آسيا را تيز كنند.
سنبهارى ـ (چو قندهارى) پودنه[پونه] لب جوى.
سنبيدن ـ (چو دزديدن) سوراخ كردن و در زير پاى آوردن و فريفته شدن.
سنّت ـ (چو مدّت) پيشانى و يا هر دو طرف پيشانى و احكام الهى و شريعت و طريقت و عادت و طبيعت و رخساره و صورت و روش و سيره و نام خرمايى است در مدينه و در اصطلاح علماى دينيه، بالخصوص شريعت و طريقتِ حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) را گويند، قولاً يا فعلاً و بالخصوص در اصطلاح فقهى، هر امر راجح و مستحسن غيرواجب را گويند كه به پارسى «چنب»[گويند].(عر)
سنت مارقس --->مرقس.
سنتابر ـ1
سِنتون ـ (ل) به نوشته آيينه جهان نما[ ر.ض]، نام يكى از اقسام مذاهب هندوان كه در ژاپون متداول و به تعدد خالق، قائل و كثرت تزويج و زيادتى تناكح را سنّت شمارند.
سنج ـ (چو تند) سرين و كفل و به عربى، عنّاب است و (چو قند) سرنج[ر.م] و صدف و چاشنى و رخساره و نام كوهى است و به معنى سنجيدن و كيل كردن و وزن نمودن و امر و فاعل از آن و (چو هند) ساز و چنگ و دف و دايره و به معنى معروف كه «چلب» و «سرنج» و «اسرنج» نيز گويند و آن دو پارچه طبقى است پهن و تُنك و بى كناره كه از روى و برنج ساخته و در پشت آن قبّه اى ساخته و بندى بر آن تعبيه كرده و بر دست گرفته و در روزهاى جشن و تماشا و بازيگاه ها و نقاره خانه ها برهم زنند تا به صدا درآيد و بيشتر با دهل و نقاره و امثال آن مى نوازند.
سنجاب ـ (چو دلزار) شب و رنگ سبز و ولايتى است از بلغار از بلاد اقليم ششم يا هفتم كه از آنجا پوست جانور سنجاب آرند و كاموس كُشانى[از پهلوانان شاهنامه] هم كه به يارى افراسياب[پادشاه توران] آمده و به دست رستم كشته شد، ضابط آنجا بوده است و هم حيوانى است معروف كه از موش صحرايى بزرگ تر و دنباله آن كوتاه و پُرموى و سياه و بسيار نرم و زير شكم آن سفيد و باقى خاكسترى رنگ و در تنكابن «اسكول» گفته و در مازندران «اسبنك» نامند و در درخت ها مأوى داشته و از پوستش پوستين سازند و در تركستان [نواحى ترك نشين آسياى مركزى] و صقالبه[اسلاو] بسيار به هم مى رسد. و به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، اگر شخص ديوانه گوشتش را بخورد، به هوش آيد و در قطرالمحيط[ر.ض ]بدين معنى آخرى بر وزن سرخاب هم نوشته و در مخزن الادويه[ر.ض ]بر وزن سردار ضبط كرده و بالجمله، سنجاب به همين معنى را در هريك از لغات عربى و پارسى ضبط كرده اند و دور نيست كه از لغات مشتركه باشد.
سنجابى ـ (ق) منسوب به سنجاب[ر.م] و عنوان قبيله و ايلى است.
سنجار ـ (چو سردار) نام كوهى است و هم قلعه و شهرى است در نواحى موصل و دياربكر[در تركيه] كه به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، به نام بانى خود، سلطان سنجر[پادشاه سلجوقى قرن 5 و 6هـ]، موسوم شده و در تاريخ بحيره[ر.ض ]گويد كه كوه جودى[ر.م] در همين شهر است و چون سلطان ملكشاه سلجوقى[پادشاه سلجوقى قرن 5هـ] بدانجا رسيد، كنيزك حامله او خواست كه وضع حمل نمايد. منجمان گفتند: امروز نحس است. اگر اين ولادت در فردا واقع شده و پسرى شود پادشاه شرق و غرب گردد ولذا سلطان فرمود آن كنيزك را معلّق آويختند و روز ديگر سلطان سنجر تولّد يافت و اين چنين مولود را به زبان تركى قديم، سنجار گفتندى. بنابراين آن شهر و اين مولود هر دو به سنجار مسمّى شده و كم كم تخفيف داده و سنجر گفتند و احمد رفعت[ر.ض] گويد: سنجار يا سنغار عبارت از قسم شمال صحراى منبت و وسيعى است در بين النهرين و بعضاً به تمام اراضى الجزيره[بين النهرين ]نيز اطلاق مى نمايند و اولاد نوح(عليه السلام)تا زمان تأسيس قله بابل در صحراى مذكور توطّن كرده و تكثّر يافته و بعد از آن به اطراف و جوانب منتشر گرديدند و يزيديانى[ر.م] كه در كوه سنجار ساكن بودند، ساليان درازى ياغى دولت

1. در اصل بدون معنى است.

صفحه 48 - جلد سوم
علّيه[عثمانى] بودند تا در سال 1802 ميلادى ـ مطابق 1217 هجرى ـ به دستيارى على پاشا، والى بغداد، به تمكين آمدند. پس گويد: نام قديمى شهرى كه در محل ملاقات دجله و فرات است، موافق نوشته تورات، هم سنغار است.
سَنجاق ـ (ق) سنجق[ر.م].(كى)
سَنجال ـ (ق) نام موضعى است[قريه اى است در ارمنيّه و گويند در آذربايجان(لغت نامه دهخدا)].
سَنجان ـ (ق) رجوع به «خاف» شود.
سنجد ـ (چو بلبل يا فندق) ميوه اى است معروف كه به عربى «غُبيرا» و به فرانسه «سورب» و در زبان اهالى ما «ايده» گويند.
سنجدبوى ـ نام گلى است كه بوى آن شبيه به بوى گل سنجد است.
سنجد خراسانى; سنجد طوسى ـ عنّاب است.
سنجد كرخى ـ ثمر درخت نيم[ر.م] است.
سنجر ـ (چو عنبر) مرغى است شكارى و مردمان صاحب حال و وجد و سماع و هم پادشاهى است شديد و مشهور از طبقه سلجوقيان ايرانى[قرن 5 تا 8هـ ]كه پسر ملكشاه ابن الب ارسلان سلجوقى بوده و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، بدواً والى خراسان بوده و بعد از وفات برادرش، سلطان محمد سلجوقى، پسرش، محمود، را كه در اصفهان جانشين وى بود، خلع كرده و مالك سلطنت گرديده و در تمامى سلطنت خود با ملوك متجاوره به محاربه و مقاتله گذرانيده و در تمامى محاربات خود غالب و قاهر آمده و در محاربه آخرى كه با تركان خطا[نواحى شمال و شمال غربى چين] اتفاق افتاد، مغلوب و با زن و سرعسكر خود اسير و زمين خراسان به حيطه تصرف خوارزميان درآمد و اگرچه عاقبت از غزنه فرار كرده و آغاز انتقام و مكافات نهاد، مع هذا علّتى[بيمارى ]كه در اوان حبس طارى [عارض ]وجودش شده بود، شدت يافته و در 1153 ميلادى ـ مطابق 548 هجرى ـ درگذشته و امراى او تمامى ممالكش را قسمت نمودند و رجوع به «سنجار» هم شود.
سَنجَرستان ـ (ق) جايى كه مردمان در آنجا وجد و سماع كنند.
سنجرف ـ (چو فرزند) معرّب شنگرف[ر.م].
سنجرى ـ (چو مثنوى) منسوب به سنجر[ر.م] و بالخصوص حكيمى بوده مشهور.
سنجش ـ (چو مجلس) اسم مصدر سنجيدن.
سنجفر ـ (چو فرزند) معرّب شنگرف[ر.م].
سنجق ـ (چو عنبر و گندم)كمربند و چهار ذرعى و بيدق و عَلَم و نشان و امير صاحب نشان و سوزن سرگره دار معروف زنان كه بر يك سر آن گلوله اى از طلا و نقره و غيره درست كرده و بر سر و گريبان فروبروند.
سنجلان ـ (ل) عنّاب.
سنجوق ـ (چو اَمرود) سنجق[ر.م].
سنجه ـ (چو هرزه) ترازو و سنگ وزنه و ديوى است مازندرانى و هم ناحيه و ملكى است[شهركى است به شام و شهرى است در غور افغانستان(لغت نامه دهخدا)].
سنجيد ـ (چو ادريس) سنجد.
سنجيدن ـ (چو ترسيدن) وزن كردن و امتحان كردن و كلام موزون گفتن.
سنجيده ـ (ق) اسم مفعول و ماضى قريب از سنجيدن و بالخصوص نظم و شعر را گويند.
سنجين ـ (چو مسكين) پوچ و بى مغز.
سنخ ـ (چو قند) چرك و وَسَخ و نمك طعام و به عربى، (چو شفق) شتر و (چو هند) شدت تب و بيخ دندان و اصل و ماده هر چيز.
سنخج; سنخچ ـ (چو درخت و سمند) تنگى نفس.
سند ـ (چو شفق) به عربى، محل اعتماد انسان از كاغذ و غيره كه به پارسى «ترده»[گويند] و هرآنچه از كوه نمايان باشد و (چو هند) طفل لقيط[سرراهى] و حرام زاده و نام ديگر ماهرات [ر.م] و رودخانه بزرگى است مابين خراسان و هندوستان و ولايتى است از هندوستان كه به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، به سه ناحيه تتّه و گجرات و مُلتان كه هريكى از آنها هم متضمّن بلاد فراوان است، مشتمل مى باشد و در گنج دانش[ ر.ض] گويد: سند مملكتى است مشهور و از بلاد مشهوره اش كنوج و لاهور و در ميان هند

صفحه 49 - جلد سوم
و كرمان و سيستان واقع مى باشد، و سند و هند هر دو از اولاد حام ابن نوح بودند كه اوّل سبب آبادى و اجتماع خلق آن دو ديار شده اند و احمد رفعت عثمانى[ر.ض ]گويد: سندْ حكومتى است در هندوستان كه شرقاً به كشمير و شمالاً به لاهور محدود و از شمال غربى به بلوچستان متّصل و مردمانش در حوالى يك مليان و تمامى اراضى آن 137هزار كيلومتر مربع و مركز اداره اش حيدرآباد است و هم نام يكى از دو نهرى است بزرگ در سمت غربى هندوستان كه به هندوس نيز موسوم و به مقدار قليلى از سمت بالايين حيدرآباد از يازده دهنه به بحر عمان منصبّ و طول مجراى آن 2560كيلومتر است و رجوع به ماده 2 «هندوستان» هم شود.
سِندار ـ بر وزن و معنى سندان.
سنداره ـ (چو هَنگامه و دلداده) نردبان و سندروس[ر.م] و حرام زاده.
سندان ـ (چو دلزار) افزار معروف آهنگران و غير ايشان كه فلزات را بر روى آن گذاشته و با چكش مى زنند و تنكه آهنى كوچك معروف كه بر تخته در كوچه ها با ميخ نصب كرده و به جهت خبردار كردن اهل خانه حلقه را بدان زنند.
سِندباد ـ كتابى است در نصايح و حكمت عملى كه حكيم ازرقى [شاعر قرن 5هـ] به نظم آورده1 و هم نام مردى بوده كه بسيار سفر دريا كرده بود و حكايت وى در كتاب الف ليله مذكور است.
سندر ـ (چو دختر) محبوب و دلبر و (چو عنبر) سندروس[ر.م] و (چو كشمش) لقيط [سرراهى] و حرام زاده و (چو بلبل) زيبا و خوش صورت و هم به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام جنگلى است در اقصاى بلاد بنگاله[كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند] و گويا به جهت فراوانى درخت موسوم به همين اسم در آنجا، بدين نام مسمّى گرديده و در آنجا بوزينه و طاووس و طوطى و مينا بسيار و فيل و كرگدن و ببر و ساير جانوران مهيب بى شمار و در بعضى مواضع آن عمارت و آبادى و مزارع و قراى فراوان است.
سندروس ـ (چو اَشكَبوس) رنگ سرخ و هم به معنى مشهور كه به فرموده تحفه[ر.ض]، سنگى است كه از سواحل دريا خيزد و در برهان[ر.ض] گويد: صمغى است زرد و شبيه به كهربا كه روغن كمان را از آن پزند و در بحرالجواهر[ر.ض ]گويد: صمغى است شفاف و اندك تلخ در هند كه مانند كهربا كاه و امثال آن را به خود كشد ليكن از آن نرم تر و سست تر است و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد: چيزى است شبيه به كهربا و از جنس آن و زردرنگ و بعضى قطعه هاى آن سرخ رنگ و از كهربا خردتر و ظاهراً صمغ درختى باشد و آنچه گفته اند كه سنگى است كه از سواحل دريا خيزد، اصل ندارد و بعضى از اهل هند گويند كه صمغ درخت كافور است و اهل فرنگ هم بر آن اتفاق دارند و درخت آن را «وينيروس» گوي