welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار ریحانة الأدب

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 419 - جلد دوم
عربى، زينت و آرايش است.
زين افزار ـ سليح و برگستوان[ر.م].
زين بر گاو نهادن ـ رفتن و روان شدن.
زين پوش ـ يراق و برگستوان[ر.م].
زَين العابدين ـ اشهر و افضل القاب حضرت على ابن حسين ابن على ابن ابى طالب ـ سلام الله عليهم ـ كه به نوشته بعضى از فضلاء، به دو وجه بدان ملقّب گرديده: يكى آنكه فرزندش به چاه افتاد و زنان نوحه و فرياد كردند ليكن خود آن حضرت تغييرى در نماز نداد و ديگرى آنكه شيطان خود را به شكل مارى بدان حضرت نموده و انگشت پايش را گزيده و او قطع نماز نكرد.
زين كوده; زين كوه; زين كوهه ـ قربوس[ر.م].
زينان ـ (چو ميزان) زنيان[ر.م] و مخفّف«از اينان».
زينت ـ به عربى، مشهور و معروف است.
زينت الريّاحين ---> تاج خروس.
زينعلى ---> كوه عينعلى.
زينو ـ گليم و پلاس.
زينه ـ درجه و پايه و مرتبه و آزينه[ر.م].
زينه پايه ـ نردبان و راه پلكان معروف.
زينهار ـ (چو ميهمان) زنهار، اِفراداً و تركيباً.
زينهارى ـ زنهارى[ر.م].
زينيان ـ زنيان[ر.م].
زينيّه ---> صوفيّه.
زيوار ـ عدالت و انصاف و برابرى و مساوات.
زيوانه ـ قطب.(كى)
زيور ـ (چو ديگر) زيب[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
زيين ـ (چو دِلير) صاحب طرف و (چو امين) دراز و بلند.(ند)

انجمن چهاردهم

(در زاى پارسى)
و آن آراسته به 14 آيين است:

آيين اوّل

(در ]حرف[ زاى ]پارسى[ با الف ]ابجدى[)
و اما ژاى مفرده ـ كه در اين انجمن مصدّر است ـ در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مذكور افتاد.
ژا ـ نام يكى از حروف چهارگانه معروفه كه مخصوص زبان پارسى بوده و در زبان عربى يافت نمى شود.
ژابيژ ـ بومادران و سرشگ آتش[ر.م].
ژاپن; ژاپون ـ (چو ناخن و ناقوس) كه جاپن و جاپون نيز گويند، يكى از ممالك شرقى آسيا و دولتى است مستقل كه در قرن دوازدهم ميلادى تشكيل يافته و از جزاير مجتمعه اى چند بزرگ و كوچك ـ كه مجموع آنها به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، 3511 جزيره است ـ مركّب و ساحت كليه آنها معادل يك ثلث ايران و عده نفوس آن 25مليان و يا 35 و يا 45مليان است و در آيينه جهان نما]ر.ض [ـ كه در عهد ناصرالدين شاه قاجار تأليف يافته ـ گويد: ولايات اين دولت را كه از هر جهت به بحر ميحط]ر.م [محاط و آسوده و غير متلاطم است، 307 سال شمسى قبل حكماى پرتقال پيدا كرده اند و تا آن زمان نامعلوم بود و بالجمله تمامى ولايات اين دولت همواره در تحت حكم دو حاكم و پادشاه روحانى و سياسى بوده و هر دو را تبعيّت نموده. و اولى كه سلطان مذهبى است فى مابين ايشان به دايرى موسوم و در شهر مياقو ـ كه داراى 400هزار و يا 500هزار و يا سه كرور نفوس مى باشد ـ سكنى دارد و همين مياقو است كه بعضى از جغرافيين مياك نوشته و ديگرى توكيو نگاشته و سيّمى كيوتو ضبط نموده است. و امّا مقرّ حكومت دويّمى كه پادشاه ملكى و دولتى و سياسى است و فى مابين ايشان به كوب اشتهار دارد، قديماً شهر يِدو بوده كه به 700هزار و يا دوكرور و سيصدهزار نفس مشتمل مى باشد و اخيراً شهر مياقو از جزيره نيپون است كه مذكور افتاد. و عمارت اين پادشاه

صفحه 420 - جلد دوم
چندان بزرگ است كه در مثل عامه گويند كه شهرى در ميان شهرى ديگر بنا شده.
   و در بعضى از تواريخ جديده گويد: ژاپون سابقاً مثل چين اوروپايى ها را به مملكت خود راه نمى دادند تا در سال 1858 ميلادى حاكم ژاپونى يدو با ممالك متحده امريكا و فرانسه و انگليس و روسيه عهدنامه يدو را ـ كه بهواسطه آن اوروپايى ها حق داشته باشند كه در سه بندر ژاپن مال التجاره خود را به فروش رسانند ـ امضا نمود. پس از آن ژاپونى ها اوروپايى ها را به خوبى شناخته و در صدد تقليد ايشان آمده و در مملكت خود تأسيس مدارس نموده و خطوط تلگراف و راه آهن كشيده و كارخانه هاى گاز ايجاد كردند و قوه بحرى ايشان هم يكى از قواى بحرى دنيا محسوب مى شود.
   و در شرح اجمالى جنگ ايشان با روس ها مى نگارد: روس ها وعده داده بودند كه پس از ساختن خط در ماوراى مانچوريه آن را تخليه نمايند ليكن در محافظت عهد خود اصرار نداشته و ژاپونى ها هم كه از نزديكى ايشان به ممالك خودشان اضطراب داشتند، ايشان را دعوت به حركت نموده و ايشان هم تن درندادند. پس ژاپونى ها ناگهان شروع به جنگ كرده و در 1904ميلادى بدواً كشتى هاى جنگى روس را در لنگرگاه پورت آرتور كه در مدخل منچوريه واقع است، نابود كردند. پس از يك سال جنگ هاى سخت مابين اينها واقع و عاقبت روس ها را كه داراى قوشون و سردارهاى خوب بودند، تا شمال منچوريه عقب نشاندند. پس از آن پورت آرتور را كه هشت ماه در محاصره بود تسخير نمودند. بعد از آن دسته جهازات]كشتى ها[ جنگى روس را كه در آب هاى ژاپون فرستاده بودند معدوم كردند. پس از تمام اين فتوحات روس ها ناچار شده و از در صلح پيش آمده و بدين روش آميزش نمودند كه منچوريه را تخليه كرده و پورت آرتور را به ژاپونى ها واگذار نمايند. پس از آنكه چينى ها از فتوحات ژاپونيان مطلع شدند، ملتفت گرديدند كه علوم مغرب زمين را نبايد به چشم حقارت ديد و ازاين رو شروع كردند كه مثل ژاپونى ها در اوروپا آمده و از فنون متمدنه ايشان استفاده نمايند.
ژادرا ---> زارا.
ژاژ ـ سقّز و كنگر و خارشتر و سخن هذيان و هرزه و نوعى از درمنه [ر.م] و هر علفى كه بى تخم رويد و تره اى كه در دوغ و ماست كنند و گياهى است شبيه به درمنه و بسيار سفيد و بى مزه كه هر چند شتر آن را بخايد نرم نشود و به جهت بى مزگى فرو نبرد و به معنى ژاژيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
ژاژخاى ـ پرگوى و هرزه گوى.
ژاژومَك ـ لوبيا.
ژاژه ـ ژاژ[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
ژاژيدن ـ ژاويدن[ر.م].
ژاسمن ـ (ل) ياسمن.(سه)
ژاسمينوم ـ (ل) ياسمن.(تين)
ژاغر ـ (چو لاغر) چينه دان مرغان.
ژاف ـ بزباز[ر.م].
ژال ـ ژاله.
ژالاپا ـ (ل) رجوع به «جلب» نمايند.(تين)
ژالپ ـ (ل) رجوع به «جلب» نمايند.(سه)
ژالكه ـ (چو ساخته) گياهى است شبيه به انگشتان زغن و چلپاسه[ر.م].
ژاله ـ تگرگ و شبنم و جاله[ر.م].
ژالى ـ درخت اراك[ر.م].
ژانژامْبر ـ زنجبيل است.(سه)
ژان سن ---> ذرّه بين.(سه)
ژانسيان ـ (ل) رجوع به «جنطيانا» نمايند.(سه)
ژاو ـ ژاويدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و خالص و خلاصه هر چيز، خصوصاً طلا و نقره.
ژاوان ---> ياوان.
ژاوه ـ بر وزن و معنى جاوه.
ژاويدن ـ زنوييدن[ر.م] و هرزه گفتن و مطلق جاويدن[ر.م] و خاييدن[ر.م]، خصوصاً خاييدن حيوان مر علف را بعد از بيرون آوردن آن از معده.
ژاويل ـ بنّا و گل كار.

صفحه 421 - جلد دوم

آيين دويّم

(در ]حرف[ زاى پارسى با خاى ثخذ)
ژخ ـ (چو يخ) آژخ.
ژخار ـ (چو شكار) سختى و آزار و بانگ و فرياد.
ژخاره ـ (چو كَناره) شاخ درخت.
ژخناره ـ (چو مردانه) شاخ درخت.

آيين سيّم

(در ]حرف[ زاى پارسى با دال ابجدى)
ژد ـ (چو بد) صمغ.
ژِدَر ـ بر وزن و معنى زدر.
ژَدوار ـ بر وزن و معنى جدوار.
ژدن ـ (چو زدن) مخفّف آژدن[ر.م].
ژَده ـ مخفّف آژده[ر.م].

آيين چهارم

(در ]حرف[ زاى پارسى با راى قرشت)
ژرار ـ (چو بهار) درودگر و نجّار.
ژراغش; ژراغن; ژراغنگ ـ (چو جفاكش) زراغنگ]ر.م [است.
ژراف; ژرافه ـ زرافه.
ژرافين ـ زرفين[ر.م].
ژرد ـ (چو درد) پر خوردن و پرخوار.
ژَرغُنج ـ بر وزن و معنى زرغنج.
ژرف ـ (چو شرف) تازه شدن جراحت و (چو حرف) مغاك [ر.م] و عميق و هر چيز پهنا و عريض و كثير و بسيار و نوم و خواب و دور و دراز و انجام كار و كنايه از احتياط و فكر دقيق و به كنه مطلبى رسيدن.
ژرف بين; ژرف نگر ـ مردم عاقل و عاقبت انديش و كسى كه در مطالب و امورات تحقيق تمام و غوررسى]رسيدگى دقيق[ نمايد.
ژرفا ـ (چو فردا) ژرف و عميق بودن و احتياط كننده.
ژَرفان ـ زربان[ر.م].
ژرفى ـ ژرف و ته هر چيز و دقت و احتياط كردن و به غور رسيدن و اسم فاعل از اين معنى.
ژرفين ـ بر وزن و معنى زرفين.
ژِرماندِرِه ـ كماذريون[ر.م].
ژرمن ـ (ل) قومى وحشى و صحراگرد بوده و در ناحيه اى سكنى داشتند كه امروز موسوم به آلمانيا بوده و شغل آنها شخم اراضى و تربيت مواشى بوده و خط و نقاشى و بلكه بنا كردن را هم ندانسته و در خانه هاى چوبى در صحارى زندگانى نموده و دائماً با همديگر در زد وخورد بوده و بعضى از ايشان براى تحصيل آذوقه گاه گاهى داخل رُم شده ليكن رومى ها مخالفت كرده و نمى گذاشتند پيش روند. پس چندين بار به بلژيك و ايتاليا و انگليس حملات وحشيانه آورده و در ظرف دويست سال كه هجومات ايشان امتداد يافت، تغييرات بزرگ به وقوع پيوست چنان كه پيش از آن حملات تنها دولت روم بود و پس از آنها در قرن ششم ميلادى چند دولت وحشى تشكيل يافته و سكنه آن دول بر دو قسم بودند: يكى ژرمن ها كه با رؤسا و سلاطين خودشان آمده بودند و ديگر رعاياى قديم كه به حال اوّلى خود باقى و به ژرمن موسوم بودند.
ژروفل ـ ميخك[ر.م].(سه)

آيين پنجم

(در ]حرف[ زاى پارسى با زاى پارسى)
ژژ ـ بر وزن و معنى زج و قهر و غضب.
ژژال ـ (چو كمال) عنكبوت.
ژژبه ـ (چو جعبه) حرف و كلام.
ژژد ـ رزد[ر.م].
ژژك ـ (چو فلك) آروغ[ر.م].
ژژه ـ رجه[ر.م] و رزه[ر.م] و زجه[ر.م] و رژه[ر.م].

آيين ششم

(در ]حرف[ زاى پارسى با غين ضظغ)
ژغ ـ بر وزن و معنى جغ.
ژغا ـ بر وزن و معنى زغا.

صفحه 422 - جلد دوم
ژغاد ـ (ل) زغاد[ر.م].
ژغار ـ (چو بهار) زغار[ر.م] و جغار[ر.م] و گياهى است كه بدان جامه برنگند.
ژغارو ـ (به فتح اوّل و فتح و ضمّ رابع) قحبه خانه.
ژغاره ـ (چو كَناره) جغاره[ر.م].
ژغاريدن ـ بانگ زدن و زودزود خواندن.
ژَغاز; ژَغازه; ژغاژ; ژَغاژه; ژَغال; ژَغاله ـ بر وزن و معنى ژغار و ژغاره.
ژَغاو ـ مى و ميخانه و قحبه و قحبه خانه.
ژغده ـ (چو بنده) كراك[ر.م].
ژَغَر ـ بر وزن و معنى زغر.
ژَغراش ـ بر وزن و منعى زغراش.
ژغرافى; ژغرافيا ـ بر وزن و معنى جغرافى و جغرافيا.
ژَغَرغاش ـ بر وزن و معنى زغرغاش.
ژَغره ـ بر وزن و معنى زغره.
ژَغريماش ـ بر وزن و معنى زغريماش.
ژغژغ ـ (چو لقلق) آواز برهم خوردن بادام و گردكان]گردو[ و مانند آنها در موقع ريختن در جوال يا جاى ديگر و هم آوازى است كه در جاويدن [جويدن ] چيزى از دهن آمده و يا به سبب سرما و كثرت قهر و غضب از به هم خوردن دندان ها برآيد.
ژغل ـ (چو زحل) آتش شعله ناك.
ژغنار ـ (چو گلنار) رويناس[ر.م].
ژغَند ـ بر وزن و معنى زغند.
ژغيدن ـ (چو رَسيدن) افشردن و فشاريدن.
ژَغير ـ مرو[ر.م] و تخم كتان و نوعى از طعام است.

آيين هفتم

(در ]حرف[ زاى پارسى با فاى ]سعفص[)
ژف ـ (چو صف)تر و ژفيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
ژفاك ـ (چو هلاك) ابر بارنده.
ژفت ـ زفت[ر.م]، وزناً و معناً، اِفراداً وتركيباً.
ژفر ـ (چو جفر) زفر[ر.م].
ژفره ـ (چو سفره) زفر[ر.م] و جفره[ر.م].
ژفرين ـ بر وزن و معنى زرفين.
ژَفسانيدن; ژَفسيدن ـ بر وزن و معنى چسبانيدن و چسبيدن.
ژفك; ژفك آب ـ (چو كشك) چرك گوش و گوشه چشمان و ميان مژگان.
ژَفنه ـ بر وزن و معنى جفنه.
ژفيدن ـ (چو رَسيدن)تر شدن و خيسيدن.

آيين هشتم

(در ]حرف[ زاى پارسى با كاف عربى)
ژك ـ (چو بد) ژكيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و كسى كه با خود تند كند و سخنى كه از روى غضب در زير لب گويند.
ژكار; ژكاره; ژكاز; ژكازه; ژكاژ; ژكاژه ـ (چو كَنار و كَناره) لجاجت و عناد و مردم لجوج و ستيزه كار.
ژُكاك; ژُكال ـ بر وزن و معنى زغال.
ژكان ـ (چو كمان و گمان) اسم فاعل از ژكيدن[ر.م].
ژكس ـ (چو قفس) ترجمه «معاذالله» و «سبحان الله» است.
ژكفر ـ (چو جعفر) صبر كننده.
ژَكور; ژَكوژ ـ بر وزن و معنى زكور.
ژَكيدن ـ بر وزن و معنى ركيدن.

آيين نهم

(در ]حرف[ زاى پارسى با كاف پارسى)
ژگ ـ (چو صف) ژگيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
ژَگاره ـ زكاره[ر.م].
ژگاسه; ژگاشه ـ سيخول[ر.م].
ژُگال ـ بر وزن و معنى زغال.
ژگالاب; ژگاله ـ (چو دعاخوان و شماره) زكاب[ر.م].
ژگرفى ---> جغرافيا.
ژُگَنج; ژُگَند ـ بر وزن و معنى زكنج و زكند.

آيين دهم

(در ]حرف[ زاى پارسى با لام ]كلمن[)
ژلاتين ـ سريشم[ر.م].(سه)

صفحه 423 - جلد دوم

آيين يازدهم

(در ]حرف[ زاى پارسى با ميم ]كلمن[)
ژم ـ (چو غم) به معانى زم[ر.م] غير از معنىِ زمزم.
ژَماروخ; ژماروغ ـ بر وزن و معنى سماروخ.
ژمج; ژمچ ـ بر وزن و معنى زمج.
ژمكان ـ (چو مستان) موى زهار.
ژمنج ـ زمنج [ر.م].
ژمو ـ بر وزن و معنى زمو و غلتبان [ر.م].

آيين دوازدهم

(در]حرف[ زاى پارسى با نون]كلمن[)
ژنبر; زنبل; ژنبير; ژنبيل ـ بر وزن و معنى زنبر و زنبيل.
ژند ـ (چو قند) زند[ر.م] و بزرگ و مهيب و خرقه و كهنه و پاره و دريده.
ژندپوش ـ درويش و قلندر و پوشنده لباس كهنه.
ژندپيل ـ فيل بزرگ.
ژندرزم ـ نام خال لهراسب]چهارمين پادشاه كيانى[كه رستم او را به يك مشت كشت.
ژَندَر ـ بر وزن و معنى جندر.
ژندَره ـ بر وزن و معنى جندره.
ژنده ـ (چو بنده) ژند[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
ژنژامْبْر ـ زنجبيل است.(سه)
ژنك ـ (چو سنگ) زنگ[ر.م] و زنگار[ر.م] و ارتنگ[ر.م] و قطره باران و لغت و اصطلاح و چين و شكنج روى و اندام آدمى.
ژَنكال; ژَنكاله ـ زنگال[ر.م] و زنگاله[ر.م].
ژنكدان; ژنكدن ـ (چو سنگدان و كفش گر) ژنك[ر.م] و جلاجل [ر.م] و ژنكاله[ر.م].
ژنكل ـ بر وزن و معنى زنگل.
ژنكلاله ـ (ل) برف و دمه و سرماريزه[ر.م].
ژنكله ـ بر وزن و معنى زنگله.
ژنكليچه ـ (ل) زنگليچه[ر.م].
ژنكه ـ بر وزن و معنى جنگه.
ژَنگ ـ بر وزن و معنى ژنك.
ژَنگار ـ بر وزن و معنى زنگار، اِفراداً و تركيباً.
ژنگال; ژنگاله ـ زنگال[ر.م] و زنگاله[ر.م].
ژَنگدان; ژَنگدن ـ بر وزن و معنى ژنكدان و ژنكدن.
ژنگل ـ بر وزن و معنى زنگل.
ژنگلاله ـ (ل) برف و دمه[ر.م] و سرماريزه[ر.م].
ژنگله; ژنگليچه; ژنگه ـ بر وزن و معنى زنگله و زنگليچه و زنگه.
ژنون ـ يا زنون; نام يكى از سيّارات جديدالاكتشاف و هم به زعم باطل يونانيان قديم، نام ملكه خدايان ايشان كه پدرش ساتورن و مادرش ره بوده و خودش هم خواهر ژوبيتر و هم زن او بوده است، و اين ملكه بسيار حسود و غيور و غدّار و مغرور و در نزد رومائى ها[رومى ها ] به غايت مظهر تعظيم و در محو و اعدام شهر ترووا]ر.م [كه محل نفرت او بود، وسائل بسيارى برانگيزانيده و عاقبت به مرام خود نايل گرديد. پس از كثرت غرور و حسد كنيزان شوهرش، ژوبيتر، را به طبيعت خود هموار نكرده و در تحقير ايشان و خود ژوبيتر به هيچوجه فروگذارى نمى نمود و ازاين رو مورد سياست ژوبيتر گرديده و در ميان زمين و آسمان با زنجير طلا معلّق و آويزان نمود و يونانيان اين ملكه را بدين وضع ترسيم نمايند كه بر تختى نشسته و تاجى بر سر و طاووسى در بر و عصايى در دست و خادمى در پشت سر و خودش مشغول نشر رنگ هاى قوس قزح]رنگين كمان[ مى باشد.
ژنه ـ (چو ننه) نيش سوزن و جانوران گزنده.
ژنيان ـ بر وزن و معنى زنيان.

آيين سيزدهم

(در]حرف[ زاى پارسى با واو ]هوّز[)
ژواغار ـ (چو هوادار) نام يكى از بت پرستان.
ژوانس ـ (ل) يا ژونينا; به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام يكى از خداهاى ايتاليايى ها قديم بوده كه از طرف ژوبيتر[ر.م]، مبدّل به چشمه گرديده و كسانى كه در آن چشمه غسل مى كرده اند، گنج مى شده اند و ازآن رو كه در كتاب هاى قرون وسطى نوادر و حكاياتى در باب اين

صفحه 424 - جلد دوم
چشمه نگاشته اند، بعضى از ساده دلان تشنه آب زلال آن گرديده و گاهى در بهشتش جويا شده و گاهى از جنگل هاى اردن سراغش مى گرفتند، حتى در زمان كشف امريكا پاره اى آراء دايره به تجسّس آن به ميان آمده و تصويبش نمودند.
ژوبيتر ـ (ل) به نوشتهاحمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام شخصى است موهوم كه در زبان يونانيان به زفس معروف و به عنوان اله البشر و اله الالهة موصوف و چنانچه در «ژنون» اشارت رفت، به زعم رومائى ها]رومى ها[ و يونانيان، پدرش ساتورن و مادرش ره بوده و در حين ولادت، پدرش خواست كه بلعش نمايد، مادرش سنگى را مانند اطفال به قنداقى پيچيده و به خورد ساتورن داده و او را از چنگ پدر بدين نيرنگ مستخلص نمود، پس دختر يكى از قرال هاى]پادشاهان[ فرنگ در جزيره كريد[كرت ] با شير بزغاله اش بپروريده، و در يك سالگى پدر خود را كه به جهت سوء قصد مذكور خود محبوس بود، از زندان رهايى داده پس از استخلاص بازهم بساط و دام تزوير درباره پسر مذكورش گسترده و ازاين رو از طرف ژوبيتر مطرود شده و تمامى ماملك او را تصاحب نمود و تمامى اموال و قلمرو خود را به معرض تقسيم آورده و درياها را به برادر خود، نپتون، داده و جهنّم ها را به برادر ديگرش، پلوتون، محوّل كرده و آسمان و زمين را هم خودش تملك نمود و آنان را كه به جهت خلع او بهواسطه نردبان رو به آسمان گذاشتند، به ضرب صاعقه دفع و تلف نموده و خواهر خود، ژنون، را به حباله نكاح خود آورده و علاوه بر او با چند نفر زن ديگر نيز امرار وقت مى نمود. پس گويد كه شعراى روما و يونان از اين گونه لغو و هذيان درباره ژوبيتر بسيار به قالب زده اند. و بزرگ ترين و مشهورترين هيكل ژوبيتر آن است كه در معبد صحراى اوليمپيا]در يونان[هيكل تراشى فيدياسنام درستش كرده و از عجايب سبعه عالم در شمار است و آن به ارتفاع 212 يا 218 متر به شكل انسانى نشسته از طلا و نقره و دندان فيل ترتيب داده شده و تصوير ژنون[ر.م] هم در تحت او و در دست راستش صاعقه و در دست چپش عصايى گرفته است.
ژوبين; ژوپين ـ (چو خونين) زوپين[ر.م].
ژوپينه ـ مرغ هماى.
ژوتره ـ (چو حوصله)مناره.
ژوخ ـ (چو شوخ) آزخ[ر.م].
ژورا ـ (ل) سلسله جبالى است در ممالك اسويچره ]سوييس[ و فرانسه كه از شمالى شرقى به جنوب غربى امتداد يافته.
ژورك ـ (چو حوضك) مرغ سرخاب[ر.م].
ژورنال ـ روزنامه و دفتر يوميّه.(سه)
ژوژ ـ خارپشت.
ژوژوب ـ (ل) عنّاب.(سه)
ژوژه ـ ژوژ[ر.م].
ژوستن; ژوستن يانوس; ژوستنين ـ نام ديگر سطايانس است; رجوع بدانجا نمايند.
ژوسسواشه من --->كى قباد.
ژوغرافى; ژوغرافيا ـ جغرافيا.
ژول ـ (چو پول) چين و شكنج و ناهموارى و ژوليدن ]ر.م [و امر و فاعل از آن.
ژوله ـ (چو لوله) مرغ چكاوك.
ژوليدن ـ بر وزن و معنى شوريدن و درهم و پريشان شدن و آميختن و از هم رفتن و به دست ماليده شدن.
ژوليده ـ (ر) اسم مفعول و ماضى بعيد از ژوليدن[ر.م]، خصوصاً زراعت آب زده.
ژوميدن ـ آب زدن زراعت.
ژوميده ـ زراعت آب زده.
ژون ـ بت و صنم و جون[ر.م].
ژونيپروس ---> روغن كاد.(تين)
ژونينا ---> ژوانس.
ژووام ـ (ل) رجوع به «ساليز بورغ» شود.
ژوهيدن ـ چكيدن آب از سقف خانه به سبب باران.
ژويه ---> يافه.

صفحه 425 - جلد دوم

آيين چهاردهم

(در ]حرف[ زاى پارسى با ياى حطّى)
ژى ـ (به فتح و كسر اوّل) آبگير و آب انبار و جاى جمع شدن آب و نام دهى است از اسپهان كه بنگ خوب دارد.
ژيان ـ (چو ميان) خشم آلود و غضبناك و درنده و برهنه دندان، از انسان و حيوان، خصوصاً شير.
ژير ـ آژير[ر.م] و مقصود و مطلب و جاى جمع شدن آب.
ژيروفل ـ ميخك.(سه)
ژيروفله ـ گل ميخك.(سه)
ژيره ـ زيره[ر.م]، وزناً و معناً، اِفراداً و تركيباً.
ژيژ ـ زيز[ر.م].
ژيغ ـ زيغ[ر.م].
ژيك ـ خارپشت و قطره باران.
ژيمناستيق; ژيمناستيك ـ جمناستيق[ر.م].
ژينوس ـ (ل) يا قره سو; نام نهرى است كه در محلى موسوم به الجزيره از ولايت بغداد به دجله منصبّ گردد.
ژينه ـ زينه[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
ژيواد ـ انصاف و عدالت و برابرى و مساوات.
ژيوه ـ بر وزن و معنى جيوه.
Website Security Test