welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 366 - جلد دوم
و زمين پشته بلند است و ريونيز[ر.م] و تربده[ر.م].
ريويج; ريويز ـ (چو بى چيز) ريو[ر.م] و ريباس[ر.م].
ريه ـ (چو ديه) به عربى، جگر سفيد و (چو ريح) شوره و خاك شور و افتادگى و بيچارگى.
ريهانيدن ـ (چو پيچانيدن) فعل متعدّى از ريهيدن[ر.م].
ريهقان ـ بر وزن و معنى زعفران.
ريهه ـ (چو ريزه) پادشاه.
ريهيدن ـ (چو پيچيدن) خراشيدن و پابرهنه شدن و مطلق ويران شدن و افتادگى، خصوصاً از جايى خاك نرم ريخته شدن.
ريين; ريينه ـ (چو مدير و مديره) رويين[ر.م] و رويينه[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.

انجمن سيزدهم

(در زاى هوّز)
و آن متضمّن 23 آيين است:

آيين اوّل

(در ]حرف[زاى ]هوّز[ با الف ]ابجدى[)
و اما زاى مفرده ـ كه اوّلين اعضاى اين انجمن است ـ در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مذكور افتاد.
زا ـ نام يكى از حروف تهجّى و به معنى مادر و فرزند و امر و فاعل و مفعول از زاييدن.
زاب ـ كفتار و دريا و نجّار و بنّا و خشت پارچه و شكاف و رخنه و دره كوه و قوى و پرزور و سهل و آسان و مفت و رايگان و وصف و صفت و ايالتى است در اندلس و هم نام دو نهر بزرگ است كه به قيد بزرگ و كوچك از همديگر امتياز يافته و اوّلى از اراضى كلدانيه ـ كه در شمال شرقى دجله است ـ آمده و در موضعى كشافنام با دجله يكى مى گردد و اين دو نهر هم به نام زاب ابن تهماسب اشتهار يافته كه دهمين پيشداديان]نخستين سلسله اسطوره اى ايران[ بوده و در تركيبات «پيش» مذكور و به زاغ و زاو و زب و زو نيز موسوم و به روايتى نواده دخترى بنيامين ابن يعقوب و به نوشته بعضى از ادباى عثمانى، پس از استيلاى افراسياب]پادشاه توران[ بر ايران به دستيارى زال ابن سام]پدر رستم[ بر تخت جهانبانى نشسته و در مدت سلطنت خود ـ كه يازده سال بوده ـ در اصلاح تخريبات افراسياب كوشيده و ماليات هفت ساله را به تمامى رعيّت عنايت فرمود.
زابا ـ زر سرخ.(ند)
زابغر; زابگر ـ (چو كاركن) آپوق[ر.م].
زابل ـ (چو ناخن) شعبه اى است از موسيقى و هم نام طايفه اى است و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام قديمى شهر كابل هم هست و در برهان[ر.ض] گويد: ولايت سيستان است و به نوشته آيينه جهان نما[ر.ض]، نام مقرّ حكومت آن ولايت است كه آن را هم سيستان گويند و به فرموده بستان السياحة[ر.ض] و گنج دانش[ر.ض]، ولايتى است

صفحه 367 - جلد دوم
مشهور و از مشرق به كابلستان و از مغرب به سيستان و يا قهستان [ناحيه اى در جنوب خراسان بزرگ ] و خراسان و از جنوب به ديار سند و از شمال به جبال هزاره و خراسان محدود و بيشتر بلادش مسكن ايل هزاره و افغان و قليلى ترك و تاجيك و هندوان بوده و فراه و فيروزكوه و ميمند ]هر سه در افغانستان[ و تبّت و زمين داور و بُست و غزنين [هر سه در افغانستان ] و قندهار از بلاد زابلستان در شمار و در عهد كيانيان[دوّمين سلسله اسطوره اى ايران ] حكومت اين سامان مدت ها درعهده زال]پدر رستم[ و رستم و اتباع ايشان بوده و ازاين رو رستم به زابلى مشتهر گرديده و در مراصد[ر.ض]گويد: ناحيه بزرگى است در جنوب بلخ ]در افغانستان[ و كرسى آن غزنه است.
زابلستان ـ اراضى ولايت زابل[ر.م] است.
زابيدن ـ به صفتى متّصف شدن.
زاج ـ معرّب زاگ[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
زاجل ـ (چو عاجل) درخت آك[ر.م] يا زقّوم[ر.م].
زاجه ـ (چو ساده) زجه[ر.م].
زاجه سور ـ جشن و شادى كه در هنگام ولادت كنند.
زاچ; زاچْ سور; زاچه; زاچه سور ـ زجه[ر.م] و با جيم ابجدى هم مستعمل و مذكور افتادند.
زاخل ـ (چو داخل) درخت زقّوم[ر.م].
زاخورش ـ مخفّف زارخورش[ر.م].
زاد ـ آزاد و فرزند و سن و سال و زادن و ماضى قريب و اسم مفعول از آن، خصوصاً كرِّه نوزاييده ستور و در زبان مه آباديان[ر.م]، عدد هزار داو است كه در «مه آباد» خواهد آمد و به عربى، توشه راه است.
زاد آمده; زاد برآمده ـ مردم سال خورده.
زادِ خاطر ـ املا و انشا و نظم و نثر و هرآنچه زاده فطرت و طبيعت باشد، مانند كار و صنعت.
زادخَر; زادخو; زادخوار; زادخواست; زادخوت; زادخور; زادخوست ـ كوتاه قامت و پير فرتوت سال خورده و كسى كه هرچه دارد صرف كند و شخصى كه از كم خوردن ناتوان باشد.
زاددرخت ـ آزاددرخت[ر.م].
زاد دِل ـ (به كسر دال اوّل) زاد خاطر[ر.م] و (به سكون آن) آزاده دل.
زادِ دهن ـ سخن و هرآنچه از دهن برآيد.
زادسرو ـ سرو آزاد[ر.م].
زادِ شش روزه ـ تمامى مخلوقات و دنيا و عالم.
زادْشَم ـ نام پدر افراسياب]پادشاه توران[ و يا جد او.
زادِغَر ـ ولدالزّنا.
زادمَرد ـ جوانمرد و نجيب و حلال زاده.
زادمردان ـ جمع زادمرد[ر.م] و كنايه از اولياءالله و عرفاى فنا فى الله.
زادِ مرّيخ ـ آهن.
زادميوه ـ آزادميوه[ر.م].
زاد و بود ـ داروندار و هست و نيست و تمام سرمايه.
زاد و بوم ـ وطن و آبادانى.
زادغَر ـ (چو باصفت) رجوع به تركيبات «زاد» شود.
زادن ـ (چو دادن) زاييدن.
زادوش ـ ستاره عطارد.
زاده ـ حاصل و نتيجه و مولود و ولد و ماضى بعيد و اسم مفعول از زادن و تركيبات آن مانند «زاد»]است[.
زار ـ ضعيف و نحيف و خوار و خفيف و گريان و نالان و آه و ناله با سوزش و مكان بسيارى و انبوهى چيزى و محل روييدن، همچو: گلزار و لاله زار و مانند آنها.
زارخورش ـ مردم كم خوراك، خصوصاً زن.
زارا ـ يا زاره يا ژادرا; شهرى است شهير كه داراى ده هزار نفوس بوده و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، مقرّ حكومت ايالت دالماچيا از آوستريا[ر.م] مى باشد و اين ايالت از جزاير بسيار تشكيل يافته كه همه آنها به 450هزار نفوس مشتمل و از جمله آنها راغوزه]راگوزه در سيسيل ايتاليا[ مى باشد كه به 15هزار نفوس مشتمل مى باشد.
زاراغنك ـ (چو بالابند) زمين سخت و مكان ريگناك.
زارانكا ـ (ل) نام باستانى ولايات زابلستان و بلوچستان.
زارتشت; زارتُهشت ـ (چو خارپشت) زردشت.
زارج; زارچ ـ (چو خارج و كارد) زرشگ.

صفحه 368 - جلد دوم
زارخورش ـ رجوع به تركيبات «زار» شود.
زاردتُشت; زاردُشت; زاردهُشت ـ زردشت.
زارزار ـ گريه و ناله با شدّت.
زارغنك ـ (چو بادْرنگ) زاراغنك[ر.م].
زاره ـ زارا[ر.م] و ناله وزارى و ذلّت و خوارى.
زارهُشت ـ (چو خارپشت) زردشت.
زارياسپا ـ (ل) نام قديمى شهر بلخ ]در افغانستان[ است.
زاريانه ـ سبب گريه و زارى.
زاريدن ـ زار بودن و آه و زارى كردن.
زازال ـ مرغى است سياه رنگ و كوتاه پاچه و شبيه به پرستوك و بعد از نشستن بر زمين نتواند برخيزد.
زازل ـ (چو نازل) ترشى پالا]كفگير[ و (چو مادر) زازال]ر.م [است.
زاستر ـ (چو آستر) زانستر[ر.م].
زاستن ـ زاييدن.
زاغ ـ غراب و نوعى از كبوتر سياه و زاج[ر.م] و نام ديگر زاب[ر.م] و فتنه و فساد و گوشه كمان و نوايى است از موسيقى و به تركى، صفا و جلا است.
زاغ پا ـ سرزنش و طعنه.
زاغ زبان ـ سياه زبان[ر.م] و در اسب، مدح است.
زاغج ـ (چو خارج) غراب.
زاغچه ـ (چو باغچه) كنجشگ سياه و رجوع به «غراب» شود.
زاغر ـ (چو مادر و ناخن) چينه دان.
زاغنول ـ (ل) آهنى است سركج و دسته دار كه بدان زمين كنده و در جنگ نيز به كار برند.
زاغوته ـ ماشوره[ر.م] و جاى شمع از شمعدان.
زاغوك ـ غابوك[ر.م].
زافون ـ به نوشته مراصدالاطلاع[ر.ض]، ولايت بزرگى است از بلاد سودان مغرب زمين.
زافه ـ خارپشت و رافه[ر.م].
زاق ـ بچه هر چيز.
زاق دان ـ بچه دان.
زاق و زيق ـ (ع) شور و غوغا و كنيز و غلام و طفلان خردسال.
زاكاب ـ زكاب[ر.م].
زاكان ـ رسم و روش و قاعده و قانون.
زاكينطوس ---> جزاير سبعه.
زاگ ـ جوهرى است معدنى معروف و شبيه به نمك به چندين قسم مقسوم و تمامى آنها غير از زاگ سفيد از يك معدن بوده و به شرح آنها مى پردازد:
زاگ ابيض ـ يا زاگ سفيد يا زاگ بلور يا زاغ; كه به عربى «شِب» و به فرانسه «آلون» و به لاتينى «آلومان» و به يونانى «خلل القيس» و به رومى «قلقديس» و به هندى «پهنكرى» ناميده و در پنجاب]در پاكستان[ و اكثر جاها معدن آن موجود و بسيار قابض و در جميع افعال قريب به زاج اصفر[ر.م] و اكتحال [سرمه كشيدن ] محرّق آن جهت تنقيه چرك گوشه هاى چشم و با عسل جهت سطبرى پلك آن نافع و استعمال مقدار زياد آن در داخل مانند سموم مخرّشه اثر مى كند.
زاگ احمر ـ يا زاگ سرخ; كه به رومى «قلقند»[گويند ] و قسمى از زاگ سفيد[ر.م] مايل به سرخى است كه از ساير اقسام غليظ تر و در جميع افعال مانند آنها و از آن هم آنچه صيقلى و بنفش است، ضعيف تر و از شيخ الرئيس نقل است كه آشاميدن يك درم زاگ سرخ بلخى موى سفيد را ريخته و به جاى آن موى سياه مى روياند و ليكن شخص قوى المزاج مرطوب متحمل آن خواهد شد زيرا كه بسيار قوى است.
زاگ اخضر ـ يا زاگ سبز; كه به رومى «قلديس» و به يونانى «قلقديس»]گويند[ و از ساير اقسام گرم تر و خشك تر مى باشد.
زاگ اَساكِفه ـ يا زاگ اسود يا زاگ كفشگران يا زاگ سياه; قسمى از زاگ سفيد[ر.م] است كثيف و از ساير اقسام قابض تر و چون آب به آن رسد سياه گردد و رجوع به «قليا» هم شود.
زاگ اَسوَد ـ زاگ اساكفه[ر.م] است.
زاگ اصفر ـ يا زاگ زرد; كه به رومى «قلقطار» گويند و گاه است كه «زاگ شتر دندان» هم خوانند، افضل

صفحه 369 - جلد دوم
تمامى اقسام و بهترين آن ذهبى و درخشنده است و آشاميدن آن جهت اخراج اقسام كرم معده و تحليل ورم مؤثّر و غرغره اقسام زاگ با سركه جهت زلوى]زالوى[ در گلو مانده مجرّب است.
زاگ بلور ---> زاگ ابيض.
زاگ جامد ـ قسمى از زاگ اخضر[ر.م] است كه در ظاهر معدن از رطوبت زاجيّه منجمد شده باشد.
زاگ زرد ---> زاگ اصفر.
زاگ سبز ---> زاگ اخضر.
زاگ سرخ ـ زاگ احمر[ر.م].
زاگ سفيد ---> زاگ ابيض.
زاگْ سور ـ شادى و جشنى كه در ايّام ولادت و هنگام زاييدن زنان نمايند.
زاگ سياه ---> زاگ اساكفه.
زاگ سيرى ـ زاگ احمر[ر.م].
زاگ شتردندان ---> زاگ اصفر.
زاگ قاطر ـ زاگ مقطّر[ر.م].
زاگ قبرسى ـ زاگ زرد مايل به سبزى است.
زاگ كرمانى ـ يا زاگ لارى; از قسم زاگ قبرسى]ر.م [است.
زاگ كفشگران ـ زاگ اساكفه[ر.م].
زاگ لارى ـ زاگ كرمانى[ر.م] است.
زاگ مطبوخ ـ از جنس زاگ اخضر[ر.م] است كه مخلوط با خاك بوده و آن را با آب جوشانند تا منجمد شده و به هيئت مهره نرد بريده و استعمال نمايند.
زاگ مقطّر ـ يا زاگ قاطر; از جنس زاگ اخضر[ر.م] كه مائيّت لطيفه آن در زير زمين منعقد گردد و بهترين اقسام است و امتحانش آن است كه چون بر فولاد مالند به رنگ مس گردد.
زال ـ پير فرتوت سال خورده و سفيدموى و هم نام پدر رستم كه پسر سام بوده و ازآن رو كه در حين تولد سفيدموى بوده، بدين اسم اشتهار يافت و گاه است كه به جهت سرخى چهره و سفيدى موى زال زر نيز گويند و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: زال ابن سام قهرمانى مشهور بوده از اكابر اعجام كه نفوذ تمام داشته و افراسياب]پادشاه توران[ را به جهت كثرت ظلم و تعدى از سلطنت خلع كرده و زاب ابن تهماسب را به اريكه جهانبانى برنشانيد.
زال ابرو ـ آسمان به اعتبار هلال.
زال بدفعل; زال رعنا ـ دنيا و روزگار.
زال زر ـ آسمان و رجوع به ترجمه خود «زال» شود.
زال سرسفيد سيه دل ـ دنيا و مردم نامهربان و بى رحم.
زال سفيد; زال سفيدرو; زال عقيم ـ دنيا و فلك و روزگار.
زال كوزپشت; زال كوژپشت ـ آسمان و فلك.
زال كوفه ـ پيره زنى بوده در زمان حضرت نوح كه اثر طوفان از تنور خانه اش ظاهر شده و به او مضرّت نرسانيد.
زال مَديَن ـ پيره زنى بود كه در درون خانه انوشيروان [بيستودوّمين پادشاه ساسانى در قرن 6م ] خانه داشت.
زال مُستحاضه ـ دنيا و روزگار.
زال موسياه ـ دنيا و ساز چنگ.
زالزالك ـ (ل) يا كل كوهى; به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، درخت كوچكى است كه در جنگل هاى فرنگستان فراوان و برگ آن شبيه به برگ مورد[ر.م] و يا شمشاد و ميوه آن عبارت از حبه آبى ارغوانى رنگ و طعم آن ترش مزه و گوارا و عفوصت ]تلخى[ كمى داشته و در بعضى ممالك فرنگ عصير و ربّ و مربّا و شربتش را استعمال مى نمايند و در طب اين ميوه را جهت دفع اسهال و نفث الدم ]خون ريزى دهانى[ معمول مى دارند.
زالو ـ زلو[ر.م] و «شَلك» هم گويند.
زالوك ـ زلو[ر.م] و غابوك[ر.م].
زام ـ دره اى است در هندوستان كه سلطان محمود غزنوى]سوّمين پادشاه غزنوى در قرن 4 و 5هـ[ در آن شكار مى كرده. گويند كه در يك روز 133 گرگ در آنجا گرفتند.
زامائيس ---> دارى.(تين)

صفحه 370 - جلد دوم
زامورن ـ (ل) نام پادشاه قديم مسلمانان كه در كلكته با مسيحيان عداوت بزرگى داشت.
زامهران; زامهرون ـ (چو نافرمان) ترياك.
زامياد ـ (چو مالدار) نام روز 28 ماه هاى شمسى و هم فرشته اى است كه بر امور و مصالح آن روز موكّل و به محافظت حوران بهشتى مأمور است.
زاميم ـ رودخانه اى است بسيار بزرگ.
زان ـ مخفّفِ از آن و نام درختى هم هست در شام كه بسيار بزرگ و باريك و دراز بوده و از آن تير و نيزه سازند.
زانستر ـ مخفّف زانسوتر، يعنى از آن طرف تر و پست تر و دورتر و كنايه از زياده و جدا شده هم هست.
زانطه ـ (ل) رجوع به «جزاير سبعه» نمايند.
زانو ـ (ر.ف).
زانو رصد كردن; زانو رصدگاه كردن ـ متفكّر و اندوهگين نشستن.
زانه ـ خنفس[ر.م] و جُعَل[ر.م] و يا جانورى است پردار و سياه رنگ كه در حمّامات متكوّن بوده و بانگ طولانى كند.
زانى ـ (ر.ف) و به پارسى «توماركاج»]گويند[.(عر)
زانيج; زانيچ ـ وطن مألوف.
زاو ـ زاب[ر.م].
زاور ـ (چو داور) زنده و ژنده[ر.م] و زهره و ستاره زهره و قوّه و قدرت و محضر و خدمت كردن و خادم و غلام و ممتنع و محال و چارواى سوارى و آب سياه و رنگ سياه يا ريگ سياه و تنگ چشم و بخيل و عنصرى كه آب سياه[ر.م]آورده باشد.
زاور فرتاش ـ ممتنع الوجود.
زاورد بيدخت ـ نام ستاره زهره است.
زاورس ـ زاور[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
زاورى ـ زاور[ر.م] و مصدر آن.
زاوس; زاوش ـ (چو ناخن) ستاره.
زاوق ـ (چو ناخن) جيوه.
زاول ـ زابل و نام يكى از هفت زبان پارسى كه الآن متروك و «زاولى» نيز گويند.
زاولانه ـ (چو كارخانه) بخاو[ر.م] و موى پيچيده.
زاولى ـ منسوب به زاول و رجوع بدانجا شود.
زاووس; زاووش ـ زاوس[ر.م].
زاووق ـ جيوه.
زاوه ـ نام اصلى شهر تربت حيدرى است كه در سال 597 هجرى قطب الدين حيدر ترك از تركستان ]نواحى ترك نشين آسياى مركزى[ آمده و در آنجا مدفون گرديده و ازاين رو به نام اكنون مسمّى گرديد و در گنج دانش]ر.ض [گويد كه وى غير از سيد حيدر تونى است كه مدفنش در تبريز است.
زاويل ـ بنّا و گل كار.
زاويه ـ به نوشته مراصدالاطلاع[ر.ض]، دهى است در بغداد و يكى ديگر در موصل و موضعى است در قرب بصره و يكى ديگر در دو فرسخى مدينه و در اصطلاح علماى هندسه، مقدار انفصال دو خط متلاقى از يكديگر را گويند و به عبارت ساده، هرگاه دو خط مستقيم تلاقى كنند مقدارى كه ممتاز و جدا مى شود بهواسطه تلاقى آن دو خط، آن را «زاويه» گويند بزرگ باشد يا كوچك، و نقطه تلاقى آنها را «رأس زاويه» گفته و آن دو خط را «اضلاع» آن زاويه گويند، چنانچه در اين شكل دو خط «ب د» و «ج د» احاطه كرده اند بر نقطه «د» كه زاويه است:
د
               ب               ج
و زاويه گاهى به حرف رأس زاويه نشان داده مى شود، مثل«د» و گاهى بهواسطه سه حرف نشان داده مى شود، مثل زاويه «ب د ج» يا «ج د ب» و در اين صورت حرف رأس زاويه بايد در وسط باشد. و اگر خط مستقيمى بر ديگرى واقع شود، چنانچه زاويه جنبين آن مساوى باشد، آن خط را «عمود» گفته و آن خط ديگرى را «قاعده» ناميده و آن زاويه ها را «قائمه» نامند. چنانچه اگر از قائمه بزرگ تر يا كوچك تر باشد بزرگ را «منفرجه» و كوچك را «حادّه» گويند، چنانچه در «خط عمود» مذكور افتاد.
زاهد ـ (ر) متّقى و پرهيزكار و تارك دنيا و به پارسى «كاتوزى» و «كهبد» و «كهبود» و «كهبوده»]گويند[ و هم

صفحه 371 - جلد دوم
لقب جنيد بغدادى ]عارف قرن 3هـ[ است.(عر)
زاهد خشك ـ زاهد نادان و جاهل و به نوشته جهانگيرى[ر.ض] وبرهان[ر.ض]، زاهدى را گويند كه كمال اهتمام در پرهيزكارى داشته باشد.
زاهد كوه ـ آفتاب.
زاهرى; زاهزى ـ (چو حاضرى) عطر و بوى خوش.
زاهى ---> زجه.
زاى ـ امر و فاعل و مفعول از زاييدن.
زايانيدن ـ فعل متعدى از زاييدن.
زايجه ـ با وجود اينكه از اصطلاحات مشهوره منجّمين است، در هيچ يك از كتب لغات عربى و پارسى كه در نزد حقير موجود بود مصرّح نديدم مگر در منتخبات اللّغات[ر.ض] كه پارسى اش دانسته و در ترجمه اش گفته كه صورت مدوّر يا مربّعى است كه از براى تعيين مواضع كواكب كشيده و حكم مولود را از آن استكشاف نمايند و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] در تحت عنوان «زايرچه» ـ كه بالقطع عبارت ديگر همان زايجه است ـ گويد كه عبارت از پاره اى قوانين صناعيّه است كه به جهت استخراج غيوب عالم، معمول و مستعمل است و بعضى از اهل عصر گفته: زايجه صفحه اى است كه در آن بروج و سهامات و جايگاه سيّارات نشان داده شده و به فرموده خواجه، صورت طالع سال يا طالع هاى ديگر را «زايجه» گويند و بعضى گفته كه زايجه از زايش اشتقاق يافته به قرينه اينكه اكثر استعمال آن در مواليد است. و در توضيح مقام بعد از اعتذار از طول كلام مى گويم: ملامظفّر]ر.ض [در بيست باب[ر.ض] گويد: طالع جزوى است از منطقة البروج ]ر.م [كه در وقت مفروض بر افق شرقى باشد، پس اگر آن وقت مفروض وقت ولادت شخصى باشد آن طالع را بدو نسبت كرده و طالع آن شخص گويند و اگر اوّل سال باشد بدو نسبت داده و طالع سال گويند و به همين دستور هر وقتى كه تصوّر شود طالع را بدان اضافه كرده و مقيّد سازند، همچو: طالع اجتماع[ر.م] نيّرين [خورشيد و ماه ] و استقبال[ر.م] آنها، يعنى آنچه در حين اجتماع و يا استقبال نيّرين طالع بوده و به افق شرقى باشد. و آنچه را از منطقة البروج كه در وقت مذكور بر افق غربى باشد، آن را «سابع» و «غارب» گويند و آنچه را كه بر دايره نصف النهار باشد از طرف فوق الارض «رابع» خوانده و هر خانه را كه بعد از طالع باشد «متوالى بروج ثانى» ناميده و خانه پسين آن را «ثالث» نام كنند و همچنين تا ثانى عشر كه متّصل به طالع گردد، و علماى نجوم دوازده خانه زايجه را دليل جهات عالم گيرند، چنانچه خانه اوّل كه طالع است دليل مشرق و هفتم دليل مغرب و چهارم دليل جنوب و عاشر دليل شمال و يازدهم و دوازدهم دليل شمال شرقى و هشتم و نهم دليل ناحيه شمال غربى و پنجم و ششم دليل ناحيه جنوب غربى و دوّم و سوّم دليل ناحيه جنوب شرقى گيرند و از اين جمله چهار خانه جهات اصلى شرق و غرب و جنوب و شمال را «ارباغ طالع» گويند، چنانچه «اوتاد» يا «اوتاد اربعه زايجه» نيز نامند و خانه هاى دوّم و پنجم و هشتم و يازدهم را «اوتاد مايله» يا «مايل الوتد» گفته و خانه هاى سوّم و ششم و نهم و دوازدهم را «اوتاد زايله» يا «زايل الوتد» خوانند و اما اوتاد قائمه اى كه نيز مصطلح احكام نجوم است، اين است كه در خانه هاى زايجه در رابع و عاشر تخلف نباشد، مثلاً اگر قوس[ر.م]، طالع و در خانه اوّل است حوت[ر.م]، رابع و سنبله[ر.م]، عاشر باشد، در اين صورت گويند اوتاد قائمه اند و شرح اجمالى اين تقسيم به عقيده اهل تنجيم، آن است كه ايشان فلك البروج را بهواسطه شش دايره عظيمه به دوازده قسمت كرده و هر قسمى را «بيتى» خوانده و ابتداى آن اقسام را «مراكز بيوت» ناميده و اين عمل را «تسوية البيوت» گفته و ابتدا از طالع كرده به توالى بروج بشمارند و اين عمل بهواسطه شكل مدوّرى و يا مربعى نموده مى شود كه آن را به دوازده خانه قسمت كرده باشند، بر وجهى كه بعضى از آنها به بعضى ديگر متّصل بوده و خانه دوازدهم هم متّصل به خانه اوّل باشد و در هر خانه درجه اوّل يكى از بيوت دوازده گانه به دو رقم نجومى ثبت كنند كه اوّلى اشاره به بروج و دويّمى كنايه از درجه آن برج است و اين شكل مدوّر و يا مربّع همچنانى را كه در حقيقت صورت طالع است، «زايجه» خوانند:

صفحه 372 - جلد دوم
كه به جهت كثرت استعمال آن در مواليد، بدين اسم اختصاص يافته كه از زايش اشتقاق دارد و يا از زيج مأخوذ است و آن ريسمانى است كه بنايان كجى ديوار و عمارت را بدان راست كنند و چون اين مقدّمه مكشوف گرديد، پس مى گوييم كه منجّمين اعصار اخيره پنج زايجه در تقويم هاى رقمى ثبت نمايند:
   1. زايجه دور اثنى عشرى: كه پيش از اوراق دوازده گانه تقويم ثبت كرده و نام هاى تركى هريكى از سال هاى آن دور را در يكى از خانه هاى زايجه نوشته و نام جانورى را كه سال او باشد، در خانه وسط فوقانى نوشته و ساير جانوران را به ترتيب بعد از آن نويسند، مثلاً زايچه سچقان ئيل را چنين نويسند:
و بيشتر جانورى را كه سال آن باشد با اسم ننوشته و عين صورت آن را مى نويسند، مثلاً در زايجه فوق به عوض سچقان ئيل صورت موشى مى كشند. و بالجمله اين زايجه را زايجه گفتن مجاز و محض من باب مشابهت صورى است و الاّ چنانچه مكشوف گرديد، زايجه عبارت از صورت طالع وقت مفروضى است كه مشتمل بر دوازده خانه باشد.
   2. زايجه سال يا زايجه تحويل شمس به برج حمل: كه آن را هم به همان شكل مذكور پيش از اوراق دوازده گانه تقويم آورده و در هر خانه مواضع كواكب سبعه و عقده رأس و ذنب[ر.م] و پاره اى سهام مستعمله و درجات خانه هاى دوازده گانه از بروج ثبت نمايند و گاه باشد كه از براى استخراج هريك از فصول اربعه زايجه اى على حده در صفحه اى على حده وضع كنند، چنانچه زايجه سال به جهت احكام فصل بهار بود، زايجه طالع وقت تحويل آفتاب به سرطان[ر.م]، به جهت احكام فصل تابستان و زايجه طالع وقت تحويل به ميزان[ر.م]، به جهت احكام خزان و زايجه طالع وقت تحويل به جدى[ر.م]، به جهت احكام زمستان باشد.
   3. زايجه تحويل آفتاب به هريك از بروج دوازده گانه: كه در فوق صفحه راست از اوراق تقويم هاى دوازه گانه رقمى زايجه اى وضع كرده و حكم هر ماه شمسى را از آن كنند.
   4. زايجه اجتماع
   5. زايجه استقبال
كه اوضاع كواكب سبعه و عقده رأس و ذنب و درجات خانه هاى دوازده گانه در وقت اجتماع نيّرين و يا استقبال آنها هرچه باشد در اين دو زايجه آورده و اوّلى را در طرف راست بالاى صفحه چپ ثبت كرده و دوّيمى را در طرف چپ بالاى همان صفحه ضبط نمايند و على الرسم اين دو زايجه را به سيزده خانه تقسيم كرده و در خانه وسطى جزو اجتماع و جزو استقبال را نيز رقم سازند، چنانچه زايجه سيّمى را نيز به سيزده خانه قسمت كرده و در خانه وسطى رقم تحويل آفتاب به يكى از بروج دوازده گانه را آرند بدين شكل:

صفحه 373 - جلد دوم
و ثبت سهام مستعمله در زايجه هاى ديگر غير زايجه سال متعارف نيست و اگر خواهند كه زايجه مدوّر را بدين شكل كشيده و به سيزده قسمت نمايند و دو دايره بزرگ و كوچك در توى يكديگر رسم كرده و ميان دايره كوچك را خالى گذاشته و جزو اجتماع يا استقبال و يا رقم تحويل آفتاب به بروج را در آنجا نگاشته و دايره بزرگ را كه محيط بدان است بهواسطه دوازده خط به دوازده خانه تقسيم و مراكز بيوت و مواضع كواكب سبعه را در نهايت ثبت نمايند:
زايچه ـ همان زايجه[ر.م] است كه در بعضى جاها با جيم پارسى نوشته اند.
زايده ---> معن.(عر)
زايرچه ---> زايجه.
زايش ـ (چو غايب) زاييدن و اسم مصدر آن.
زايل ـ (ر.ف).(عر)
زايل الوتد ـ كه مصطلح علم احكام نجوم است، در تحت عنوان «زايجه» مذكور شد.
زاينده ـ اسم فاعل از زاييدن.
زاينده رود ـ زنده رود[ر.م] است و رجوع به «نسخ» هم شود.
زاييدن ـ حاصل شدن و به عمل آمدن و افزون گرديدن و به ظهور آمدن بچه و فرزند از شكم مادر.

آيين دويّم

(در ]حرف[ زاى هوّز با باى ابجدى)
زب ـ (چو بد) مخفّف زاب[ر.م].
زبا ـ (چو سقّا) چشمه اى است در يمامه]در عربستان[ و شهرى است در كنار فرات و (به ضمّ اوّل) نام دختر پادشاه حيره]در يمن[ كه تا حذيمه، قاتل پدر خود، را نكشت موى زهار برنكند.
زباد ـ (چو سواد) به فرموده مراصدالاطلاع[ر.ض]، موضعى است در افريقيه و به نوشته تحفه[ر.ض]، نوعى از عطريات است كه سايل و به سرخى مايل و در بلاد حبشه ]اتيوپى[ و اقاصى هند از حيوانى گيرند كه به «زباد» مشهور و به پارسى «گربه زباد» نامند و جثه آن قريب به جثه سگ و گربه بزرگ صحرايى و با خطوط سياه و سر آن كوچك و چون حركت زياد دهند از ميان دو ران آن از عضوى شبيه به پستان عرقى و مائيتى در غايت خوش بويى ترشّح مى كند و در مخزن الادويه[ر.ض] بعد از اين گويد كه خوراك آن حيوان بيشتر سنبل تازه و علف هاى خوش بو است و در بلاد سردسير نمى ماند و بهترين زباد، سياه مايل به سرخى براق خوش بوى و بدترين آن سفيد است. پس گويد: آنچه تحقيق شده آن است كه آن حيوان شبيه به گربه و در بلاد حبشه و جزاير به هم رسيده و اكثر مردم آن را در قفس نگاه دارند و به آن بازى كنند و در زير بيخ دم آن برآمدگى شبيه به نافه و به قدر جوز]گردو[ كوچكى است. و در آن پنج شش سوراخ مى باشد و از هفت روز تا پانزده روز يك بار از آن نافه زباد به عمل آرند و آنچه از نرينه اش به عمل آيد بهتر از ماده آن است زيرا كه منفذ بول ماده بالاى آن نافه است و ازاين رو قدرى از بولش به زباد ممزوج گردد و لهذا كسانى كه آگاهند آن را ناشسته به كار نمى برند.
زباله ـ (چو شماره) موضعى است در راه مكه در قُرب ثعلبيّه.
زبان ـ (چو امان و گمان) موضعى است در حجاز و به معنى لغت و لهجه و عضو معروف و رجوع به «لسان» شود و در اختلاف زبان هاى اهل عالم، رجوع به «لغت» نمايند.
زبان بُر ـ بخشش و عطا و زبان بريدن و امر و فاعل از آن.
زبان بَرَه ـ اسبغول[ر.م] و بارتنگ[ر.م].
زبان بريدن ـ عطا كردن و مدعى را با براهين و ادله خاموش كردن به طورى كه ديگر ياراى حرف زدن

صفحه 374 - جلد دوم
نداشته باشد.
زبان بستن ـ خاموش بودن و نمودن.
زبان بِقفا ---> نافرمان.
زبانِ بيسر ـ سخن بيهوده.
زبان تر كردن ـ سخن گفتن و لقمه در دهان گذاشتن.
زبان خواه ـ دريوزه[ر.م] و گدا.
زبان دادن ـ عهد و پيمان و رخصت دادن و اقرار نمودن و وعده كردن.
زبان دان ـ شاگرد و مردم فصيح و بليغ و سخن گوى و كسى كه همه زبان ها را بداند.
زبان ران ـ مردم فضول و قصّه خوان و پرگوى و صاحب قيل و قال.
زبان زد ـ مشهور و معروف و اصطلاح و مَثَل.
زبان زدن ـ سخن گفتن.
زبانِ زرگرى ـ زبان رمزى مابين دو كس كه ديگران نفهمد.
زبان ستادن; زبان ستدن ـ خاموش شدن و نمودن.
زبانِ طوطى ـ گياهى است دوايى.
زبانِ كنجشگ ـ درختى است معروف كه ميوه آن شبيه به زبان كنجشگ است و گاه است كه ميوه آن را نيز گفته و گاهى برگ آن را هم گويند و در پزشگى نامه]ر.ض [فرمايد: زبان كنجشگ ـ كه به عربى «لسان العصافير» گفته و به فرانسه «فراكزنيل» گويند ـ نباتى است كه برگ هايش شبيه به برگ ون [ر.م] و درخت آن در جنگل هاى كوهستان فرانسه و سويس و آلمان روييده و آن را بهواسطه قشنگى خوشه هاى گلش كه سفيد و يا آبى اند در باغ ها غرس مى نمايند و همه اجزاى آن معطّر و ريشه اش سفيد و پيچيده و به حجم انگشت و در طب مانند معرّقات و عوامل ضد صرع و ضد ديدان]كرم ها[ استعمال يافته و مقدار شربت از مسحوق]ساييده[ آن از 2 تا 10گرم است.
زبانِ كوچك ـ ملازه [ر.م].
زبانِ گاو ـ گاوزبان[ر.م] و نوعى از پيكان تير شكارى.
زبان گير ـ جاسوس و طعمى است معروف كه گويا اجزاى دهان را به يك جا جمع مى كند، مانند طعم هليله[ر.م] و مازو]نوعى بلوط[ و مانند اينها و به عربى «عفص» گويند.
زبان يافتن ـ رخصت يافتن.
زبانا ـ (چو سراپا) منزلى است سعد از منازل 28گانه ماه كه علامت آن دو ستاره بر دو كفه ميزان[ر.م] است: يكى را كه برطرف جنوب است «كفّة الجنوبيّة» گفته و ديگرى را كه بر طرف شمال است «كفّة الشماليّة» نامند بدين شكل:
* جنوبيّه
* شماليّه
و عرب گويد كه اين دو كوكب به زباناى عقرب يعنى بر دو قرن آن واقعند.
زبانه ـ شعله آتش و آنچه در ميان شاهين ترازو باشد و در اصطلاح جغرافيايى، جزئى از زمين است كه داخل دريا باشد و «انف» و«لسان» هم گويند.
زبد ـ (چو تند) روغن كره و (چو نمد) نام حمص و يا قريه اى است در آن و كوهى است در يمن و موضعى است در غربى بغداد و كف آب و شير و غيره و هرآنچه در روى آنها ايستد و (چو عبد) احسان و عطيه.
زبدان; زبدانى ـ (به سكون ثانى و فتح و ضمّ اوّل) ناحيه اى است مشهور مابين دمشق و بعلبك كه منبع نهر دمشق است.
زبده ـ (چو طلبه) كف آب و غيره و آنچه بر روى آنها ايستد و(چو عمده) شهرى است در روم و روغن كره و به مناسبت همين معنى هر چيز خالص و عمده را نيز گويند، چنانچه كره، صاف و خالص دوغ و ماست است، و الاّ خصوص اين معنى را در كتب لغت ضبط نكرده اند و معانى پارسى آن مثل «خلاصه» است.(عر)
زَبَدى ---> خشخاش.
زبر ـ (چو جگر) ازبر[ر.م] و(چو قمر) فوق و بالا و حركت فتحه و بعضى تركيبات آن مانند تركيبات «بالا» است.
زَبَرآب ـ جامه غوك[ر.م].
زبرپوش ـ لحاف و هرآنچه بالاى جامه ها پوشيده و يا در وقت خواب بر بالاى آدمى كشند.

صفحه 375 - جلد دوم
زَبَرتنگ ـ تنگ بالايى اسب.
زَبَردست ـ صدر مجلس و آمر و حاكم و مردم توانا و با قدرت و زورمند.
زبرجد ـ (ر) در برهان[ر.ض] گويد: نوعى از زمرّد است و در تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض] گويند كه ارسطو زبرجد و زمرّد را از يك معدن مى داند و در معدن طلا از مقابله]ر.م [زحل با قمر نزد مقابله شمس تكوّن يافته و به چندين قسم مى باشد:
   1. سبز و صاف و كم رنگ: كه «مصرى» گويند.
   2. زرد مايل به سبزى: كه «قبرسى» نامند.
   3. زرد مايل به سرخى: كه «هندى» نام داشته و زبون ترين اقسام است.(عر)
زبردج ـ بر وزن و معنى زبرجد.(عر)
زبرفوف ـ (چو پرستوك) نفرين و دشنام.(عر)
زِبِرقان ـ ماه و مردم ريش تُنك.(عر)
زبركلويد ـ (ل) ديگ طعام پزى.
زبرم ـ (چو درنگ) ازبرم[ر.م].
زبره ـ (چو مرزه) منزلى است سعد از منازل 28گانه ماه و يازدهمين آنها كه علامت آن دو ستاره است بر مؤخّر صورت اسد[ر.م] و بعد مابين آنها تخميناً دو ذراع و نيم باشد بدين صورت:
*
*
آن كه روشن تر است «ظهرالاسد» گويند و نزد عرب اين دو ستاره به منزله زبره اسد است، يعنى ميان دو كتف آن و زبره را «خرامان» نيز گويند.
زبزب ـ (چو مطلب) به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، نام عربى حيوانى است به قدر تنگ كوچكى كه روى آن و بعضى از پوست آن ابلق]دورنگ[ از خطوط سياه و سفيد و هر چند آن را بزنند فربه تر گردد و به تركى «پورسوخ» و به پارسى «اشغر» گويند.
زبغر; زبك; زبگر ـ (چو گندم و دلبر) آپوق[ر.م].
زبل ـ (چو هند) سرگين حيوانات و خاكروبه.
زبل دان ـ مزبله و ظرف زبل كه در سر راه ها گذاشته و پليدى و خاكروبه در آن ريزند.
زبند ـ (چو كمند) بز كوهى و شنه[ر.م] و قبضه كمان.
زَبوجه; زَبوخه ـ بر وزن و منعى ربوخه.
زبوده ـ (چو نبوده و ربوده) گوار[ر.م] و گندنا[ر.م] و بى توقف و بى تأمل.(عر)
زبور ـ يكى از كتب اربعه آسمانى كه به حضرت داود نبى(عليه السلام) نازل و به 150 مزمور مشتمل باشد كه بر مناجات و تسبيحات و استعانات بسيار و جلالت و عظمت و كثرت رحمت حضرت بارى مشتمل مى باشد كه بنى اسرائيل با آن همه معاصى و سيئات بى نهايت مظهر عفو و مرحمت گرديدند و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، اخلاف حضرت داود(عليه السلام) آن مزامير 150گانه را با نغمات و مقامات مخصوصه خوانده و بعضى از آنها در دعاهاى كليساهاى كاتوليك و پروتستان موجود مى باشد و مزمور عبارت از سوره هاى زبور است كه 150بوده و جمع آن، مزامير است.
زبوره ـ بر وزن و معنى زبوده.
زبوز ـ (چو تموز) گرداب.
زبون ـ (چو كنون) خريدار بارغبت و (چو درون) ضايع و بد و اسير بيچاره و نالنده و ضعيف و لاغر و ذليل و خوار و راغب و گرفتار و زيردست و بى پرستار كه «فروده» هم ]گويند[.
زبهر ـ (چو دلبر) عاق والدين و بيزار بودن پدر و مادر از فرزند.
زبهيدن ـ (چو فهميدن) فروافتادن و تنزل كردن از منصبى يا از جايى يا از قدرت و قوّت.
زبى ـ (چو على) مفت و رايگان.
زبيب ـ به عربى، مويز و در تركيبات اين، رجوع بدان نمايند.
زبيد ـ به نوشته مراصدالاطلاع [ر.ض]، (بر وزن كميل) نام موضعى و (بر وزن شهيد) دشتى است در يمن كه شهرى خصيبنام در ايام مأمون عباسى در آنجا احداث شده.
زبيده ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، بلده اى است در يمن كه اطرافش واسع و در جنوب صنعا در زمين

صفحه 376 - جلد دوم
هموارى واقع و دارالملك تهامه]ناحيه اى در حجاز[ و به نام بانى ـ كه زن هارون الرشيد و دختر ابوجعفر منصور بوده و در 216 هجرى بدرود جهان گفته و خيرات و حسنات بسيارى از او در اثر است ـ موسوم گرديده و از جمله آنها چشمه اى است كه به نوشته بعضى از ادباى عثمانى، از مسافت پنجاه و شصت ساعت راه از بيابان خالى به مكه آورده و در اين زمان تمامى اهل مكه و حجّاج به آب آن محتاجند و چشمه ديگرى هم در تبريز دارد كه قديم ترين قنوات آن شهر بوده و آبش خوش گوار و اراضى بسيارى از آن مشروب و وقفيّت آن مابين الاهالى مشهور بلكه ـ چنانچه در «تبريز» اشاره نموديم ـ اساس خود اين شهر نيز بر آن زن سعادتمند منسوب است.
زبير ـ (چو دِلير) ازبر[ر.م].
زبيل ـ زبل[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.

آيين سيّم

(در ]حرف[ زاى هوّز با باى پارسى)
زپ ـ (چو چپ) راست و درست.
زپان ـ زفان[ر.م].
زپر ـ بر وزن و معنى زفر]دهان[.
زپره ـ (چو عمله) جيوه و زيبق.
زپرين ـ بر وزن و معنى زفرين]حلقه اى باشد كه بر چهارچوب در نصب كنند[.
زپو ـ (چو وضو) زبان.

آيين چهارم

(در ]حرف[ زاى هوّز با جيم ابجدى)
زج ـ (چو رخ) مرغ و زر و طلا و كشك و تير كوتاه و تير پرتاب كه پيكان آن را از استخوان فيل و شاخ قوچ و امثال آن سازند.
زجاج; زجاجه ـ (چو شمار و شماره) رجوع به «شيشه» نمايند.
زجال ـ (چو مجال) عنكبوت.
زجبه ـ (چو جعبه) حرف و كلام.
زجل ـ (ل) در تحفه[ر.ض] گويد: به لغت اكسيريان، رصاص اسود است و احمدرفعت[ر.ض] گويد: (بر وزن عمل) صوت و آواز و (بر وزن خَجِل) هر چيز صوت دار و باآواز است.
زجمول ـ (چو مجبور) تخم كشوث[ر.م] و يا خود آن.
زَجه ـ بچه و طفل زن نوزاييده تا هفت روز يا ده روز يا چهل روز كه اهالى ما «زاهى» گويند و زرشگ را هم گويند.

آيين پنجم

(در ]حرف[ زاى هوّز با جيم پارسى)
زُچ ـ بر وزن و معنى زج.
زَچبه ـ بر وزن و معنى زجبه.
زَچه ـ بر وزن و معنى زجه.

آيين ششم

(در ]حرف[ زاى هوّز با حاى حطّى)
زحر ـ (چو سخن) بخيل.
زحل ـ به عربى(چو جهل) عجز و آوارگى و واماندگى و پس افتادن ناقه از راه رفتگى و تباعد و كناره جويى از امور و (چو سخن) مردى كه از كارها تقاعد ورزد و در اصطلاح كيمياگران، سرب و رصاص اسود را گويند و هم يكى از سيّارات مشهوره است كه در اصطلاح ارباب هيئت بطلميوسى، به «نحس اكبر» معروف و به پارسى «كيوان» و «كش» و «ديده بان فلك» و «خادم پير» و به رومى «افورقيس» و به عربى «ستبر» و به فرانسوى «ساترن»(saturne)]گويند[ و در آسمان هفتم سير كرده و فرح[ر.م] آن در درجه 12 طالع و شرفش[ر.م] در 21 ميزان [مهر ] و از بلاد به غزنين ]در افغانستان[ و هرات و مرو]در تركمنستان[ و تكريت و قم و سعدان ]در جمهورى آذربايجان[ و مكّه و آذربايجان منسوب و از مردمان به پيران و دهقانان و گوشه نشينان و سياهان و صفّاران و يهودان و ارباب خاندان هاى قديم و كسانى كه كارهاى سخت مى كنند، متعلق مى باشد و ما شرح اجمالى حال اين سياره را در ضمن چند ماده ثبت اوراق مى نماييم:

صفحه 377 - جلد دوم
   1. قطر آن: كه به نوشته ملاعلى قوشجى[ر.ض] و بعضى از ارباب هيئت قديم، 14435 فرسخ و به نوشته بعضى ديگر از ايشان، 14035 فرسخ بوده و به فرموده احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، 37950 ميل كه نُه معادل قطر ارض است، مى باشد و به قول ابوريحان[ر.ض]، 52 9672 فرسخ و دور جرمش 30398 فرسخ]متوسط شعاع 14/9 برابر زمين است[.
   2. بزرگى و جسامت حجم آن: كه 182 يا 760 يا 764 يا 800 يا 864 برابر زمين مى باشد على الخلاف بين ارباب الهيئتين.
   3. بُعد آن از آفتاب: كه 1325مليون ورست[ر.م] يا 876مليون ميل و يا 871مليون ميل بوده و نور و حرارت آفتاب به زحل نود بار كمتر از زمين مى رسد.
   4. بُعد فلك زحل از مركز عالم: كه به نوشته بعضى از پيشينيان، بعد سطح مقعّر آن از مركز عالم 215،991،23 فرسخ و بعد سطح محدّب آن 188،509،33 فرسخ مى باشد و به قول ابوريحان[ر.ض]، 361،663،2 فرسخ است.
   5. در مقدار سير آن: كه در هر ثانيه مقدار هشت ورست]06/1كيلومتر[ و نيم در مدار مبسوط خود طى مسافت كرده و در مدت 30 يا 2129 سال يك مرتبه به دور آفتاب گرديده و تقريباً يك سال آن سى سال كره زمين مى باشد و اما حركت محورى آن كه منشأ حصول شب و روز است، در مدت 2110 يا 4110 ساعت يك مرتبه به دور محور خود مى گردد و ازاين رو شبانه روز كره زحل كمتر از شبانه روز كره ارض است و فصول اربعه هم دارد و مكشوف گرديد كه هر فصل آن تقريباً هفت سال و نيم كره زمين است و مدار زحل 28 درجه متمايل از منطقة البروج]ر.م [است.
   6. از حالات عجيبه و خصوصى زحل حلقه و اقمار آن است كه 8 يا 9 قمر به دور آن گرديده و حلقه بزرگ و نورانى مركّب از سه حلقه ـ كه هيچ كدام از سيّاره ها مثل آن را ندارند ـ مانند كمربند به دور زحل احاطه كرده و در ميان خود زحل و حلقه آن بازهم مسافت مخلاّى بسيار عجيبى است و آن حلقه آن قدر بزرگ است كه اين زمين ما را مانند گويى در روى آن مى توان غلطانيد و بعضى از ارباب هيئت جديد بعد از ذكر حلقه و اقمار زحل گويد كه ما با چشم غيرمسلّح زحل را مانند ديگر كواكب نقطه منوّرى مى بينيم و حلقه آن مطلق معلوم نمى كند و براى اين تحقيقات بايد با تلسكوپ نظر نمود.(1)
]تبصره محقّق: كيوان يا زحل (Saturn) ششمين سيّاره از منظومه شمسى و داراى حلقه ها است. ويژگى هاى اين سيّاره عبارتند از:
1. كيوان با چهره اى درخشان و رنگى مايل به زرد در ميان بيشتر ستارگان آسمان كاملاً مشخّص و چشمگير است.
2. جرم اين سيّاره 95 بار بيشتر از جرم زمين و اندازه آن از همه اعضاى خانواده خورشيد ـ غير از برجيس ـ بزرگ تر است.
3. حجم كيوان 735 برابر زمين مى باشد.
4. چگالى: تراكم مواد كيوان 128% چگالى زمين و 7% چگالى آب است. اين مقدار نشان دهنده آن است كه زحل مى تواند بر سطح آب شناور باشد.
5. فاصله از خورشيد: كيوان روى مدارى به فاصله حداقل 1348 ميليون كيلومتر و ميانگين 1428ميليون كيلومترى خورشيد حركت مى كند. مدت اين گردش برابر 2/10759 روز زمينى، يعنى 64/29 سال است.
6. زاويه ميل مدار: اين سياره با زاويه ميل 5/2 درجه از منطقة البروج و زاويه ميل استواى آن با مدارش تقريباً 27 درجه در حركت است و سرعت مدارى آن 64/9 كيلومتر در ثانيه است.
7. قطر: قطر زحل در قطب ها 107630 كيلومتر و در استواء 119320 كيلومتر است كه در مقايسه با زمين 107800 كيلومتر بيشتر از قطر زمين مى باشد.
8. شتاب گرانش: شتاب گرانش سطحى كيوان برابر

1. بر اساس آخرين اطلاعات به دست آمده از ناسا، مساحت سطح كيوان 5/83 برابر زمين بوده و 95 برابر زمين جرم دارد; روز كامل زحل 10 ساعت و 39 دقيقه است و انحراف محورى آن 73/26 درجه مى باشد و تعداد قمرهاى آن تاكنون 62 عدد تأييد شده است.

صفحه 378 - جلد دوم
16/1 برابر شتاب گرانش سطحى زمين و سرعت گريز از مركز آن 36 كيلومتر بر ثانيه است.
9. دوره تناوب حركت وضعى: اين دوره تناوب بسيار سريع است، يعنى در استواء 10 ساعت و 14دقيقه و 24 ثانيه و در عرض هاى بالاتر 10 ساعت و 38 دقيقه است. علت اختلاف چرخش زحل در اين است كه جرم آن همچون برجيس بيشتر از گاز ئيدرژن است.
10. حلقه ها: پيرامون زحل را حلقه هايى مركب از ئيدرژن و هليوم فرا گرفته و بخش هاى درونى آن عمدتاً از ئيدرژن مايع است. حلقه هاى چهارگانه داراى نور و روشنايى متفاوت بوده و درست در صفحه استواى اين سيّاره قرار دارند.
11. دما: دماى كيوان در سطح ابرها منهاى يك صد و شصت(160ـ) درجه سانتى گراد و نسبت بازتاب نور دريافتى آن به فضا 33% است.
12. ميدان مغناطيسى: كيوان داراى يك ميدان مغناطيسى هزار بار بيشتر از زمين و 20 بار ضعيف تر از مشترى (برجيس) است.
13. اقمار: كيوان داراى قمرهاى فراوانى است كه تاكنون نزديك به سى عدد(30) آن شناخته شده است. بزرگ ترين قمرهاى زحل به نام تيتان(TITAN)با قطر4200 كيلومتر مى باشد. برخى ديگر از قمرهاى عمده كيوان عبارتند از: ديون، تتيس، مى ماس، انسلادوس، هيپرون، ياپتوس و فى بى. حركت اين اقمار از مغرب به مشرق به دور سيّاره مادر است. تنها فى بى حركت رجعى (معكوس) دارد و قطر آن 160 كيلومتر و فاصله آن تا زحل 13 ميليون كيلومتر و دوره تناوب قهقرايى آن 550 روز و 8 ساعت و 5 دقيقه است.
14. احكام زحل: پيشينيان از احكاميان نجوم، كيوان را سيّاره اى نحس مى پنداشتند اما اسلام اين عقيده را باطل دانست، چنان كه امام صادق(عليه السلام) از دانشمند منجّم يمن پرسيد:«فما زحل عندكم من النّجوم؟» فقال اليمانى: «نجم نحس». فقال ابوعبدالله: «لاتقل هذا. فانّه نجم أميرالمؤمنين و هو نجم الأوصياء وهو النجم الثاقب الذى قال الله فى كتابه: (النجمُ الثّاقب) (تفسير نورالثقلين، ذيل طارق:3)«شأن زحل نزد شما چگونه است؟ در پاسخ گفت: «ستاره اى نحس است». امام صادق(عليه السلام) فرمود: «اين عقيده باطل است زيرا اين سيّاره كوكب اميرالمؤمنين و ساير اوصياست، اين همان كوكب ثاقب است كه خداوند در قرآن فرمود:(النجمُ الثّاقب)»[.
زحمت ـ (ر.ف) و به پارسى«آسيب» و «رنج»]گويند[. (عر)
زحير ـ (چو امير) آواز و دم زدن به ناله و اسهال با شدّت شكم و آزارى است در شكم كه خون از آن جارى سازد و سانجو[ر.م] و پيچ و تاب آن را نيز گويند و در بحرالجواهر[ر.ض] از صاحب ذخيره[ر.ض] نقل كرده كه زحير با خون باشد و بى خون، حق مى باشد و باطل و فرق ميان اين دو آن است كه در باطل گرانى در شكم و در پشت مى باشد و آرزوى طعام كم شود، پيش از اين مرض چيزهاى خشك خورده باشد به خلاف حق و سبب زحير حق ورم كرم باشد در روده مستقيم يا خلط صفراوى يا بلغم شور يا آنكه بسيار نشسته باشد بر زمين محكم.

آيين هفتم

(در ]حرف[ زاى هوّز با خاى ثخذ)
زخ ـ (چو يخ) زخم و آژخ[ر.م] و زخيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و ناله و آواز حزين و صداى زنگ و جرس و علّتى]بيمارى[ است كه در اسب و مردم پديد شود.
زخارف ـ (چو مخارج) جمع زخرف[ر.م].
زخاره ـ (چو كَناره) شاخ درخت.
زخرف ـ ]كمال خوبى از هر چيزى و زر و زيور پيرايش شده و آرايش و اثاثه خانه و جانوركى است مانند مگس چهارپايه(لغت نامه دهخدا)[.
زُخَل ـ همان ستاره زحل است كه احمد رفعت عثمانى]ر.ض [با خاى ثخذ نوشته.
زخم ـ (چو سخت) ضربت و جراحت و آلات لهو و لعب و سير كردن با ركاب زين و عمارت و تعمير و معنى اوّلى را «براش» هم گويند.

صفحه 379 - جلد دوم
زخم بريان ـ طعام دم پخته معروف.
زخم بنا ـ عمارت و تعمير كردن.
زخم ناخن ـ ريش]زخم[ كردن و كنايه از ارقام منجّمين است.
زخمه ـ چوبكى كه سازنده ها ]مطرب ها[ بدان ساز نوازند و به معنى زخم هم هست، اِفراداً و تركيباً.
زِخناره ـ شاخ درخت.
زخيدن ـ (چو رَسيدن) فروبردن و سپوختن در مغاك]گودال[ و آواز و ناله حزين كردن.

آيين هشتم

(در ]حرف[ زاى هوّز با دال ابجدى)
زداى ـ (به كسر اوّل) زداييدن و امر و فاعل از آن.
زداييدن ـ زدودن.
زدر ـ (چو جگر) سزاوار و (چو نظر) فوق و بالا.
زدروس ـ (ل) نام قديمى بلوچستان است.
زدن ـ (چو چمن) علاوه بر معنى معروف، كنايه از خوردن و جماع كردن و بريدن و آراستن و كهنه و فرسوده شدن هم هست بلكه در حال تركيب، معانى بسيار على حده هم دارد، مانند خيمه و خرگاه زدن و پهلو زدن و چشم زدن و گوشزد و امثال اينها.
زَدوار ـ بر وزن و معنى جدوار.
زدوئر ـ زربناد[ر.م].(سه)
زدود ـ (ر) زدودن و ماضى بعيد از آن.
زدودن ـ (به كسر اوّل و ضمّ آن) صاف و پاكيزه كردن و ازاله نمودن چرك از بدن و يا غم و غصّه از دل و يا زنگار از آيينه و مانند آن و يا فتنه از مملكت.
زدونتن ـ (چو سبوشكن) خزيدن.(نه)
زده ـ صف و اسم مفعول و ماضى بعيد از زدن، خصوصاً خورده و بريده و كهنه و فرسوده و آراسته.

آيين نهم

(در ]حرف[ زاى هوّز با راى قرشت)
زر ـ (چو دل) به تركى، حكايت صوت بيمار است و (چو خر) فوق و بالا و پير فرتوت، خصوصاً سفيدموى و سرخ رنگ و پدر رستم را هم به همين نسبت زال زر مى گفتند كه بدين وصف از مادر متولّد گرديد و در معنى معروف آن ـ كه «تابا» هم گويند ـ رجوع به «طلا» نمايند.
زرافشان ـ علاوه بر معنى تركيبى خود ـ كه افشاننده و نثار كننده طلا است ـ به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام رودخانه اى هم هست از تركستان]نواحى ترك نشين آسياى مركزى[ كه به سوغد يا پوليمه توس نيز موسوم و از بخارا و سمرقند [هر دو در ازبكستان ] گذشته و به مسافت 48 كيلومتر از جنوب غربى بخارا منصب گرديده و طول مجراى آن 600 كيلومتر مى باشد و رجوع به «تاريخ جلالى» هم نمايند.
زراندود ـ هر چيز مطلاّ.
زرباف ـ هر چيزى كه از طلا يا طلا و ابريشم بافته شده باشد و بافنده آن را نيز گويند.
زربَفت ـ به معنى اوّلِ زرباف[ر.م].
زرتار ـ نى و قصب و شعاع آفتاب.
زرِ تِلى ـ زرِ طلا.
زرِ جعفرى ـ طلاى خالص منسوب به كيمياگرى جعفرنام و يا به جعفر برمكى]قرن 2هـ[ كه پيش از او زر قلب را سكه مى كردند و بعد از وزارت او حكم كرد كه طلاى خالص را سكه زدند.
زرِ خشك ـ طلاى خالص.
زرِ دِساه ـ طلايى كه آن را نوآموزگان برآورده باشند و ظاهراً مركّب از «ساده» و «زرد» است.
زرِ دست افشار ـ زرى بوده نرم مانند موم كه خسروپرويز ]پادشاه ساسانى در قرن 6 و7م[ داشته و هر صورتى كه مى خواسته از آن مى ساخته و اهل صنعت اكسير، آن را بدين مرتبه رسانده بودند.
زرِ دَه پنجى ـ زر قلب و ناسره]ناخالص[ كه پنج جزو از ده جزو آن طلا و پنج جزو ديگرش مس و غشّ ديگر باشد.
زرِ دَه دَهى ـ طلاى خالص تمام عيار.
زرِ دَه ششى ـ زرى بوده قلب كه چهار جزو آن غش

صفحه 380 - جلد دوم
بوده و شش جزو ديگرش طلاى خالص بود.
زرِ دَه مِهى ـ زر ده دهى[ر.م].
زرِ دَه نُهى ـ از زر ده ششى[ر.م] معلوم گردد.
زرِ ده هشت; زرِ ده هفت ---> ده هشت و ده هفت.
زرِ رُكنى ---> ركنى.
زرِ روكش; زرِ رومال ـ زرى كه درون آن مس و غيره و بيرون آن زر باشد.
زرِ رومى سرخ سپهر ـ آفتاب.
زرسا; زرساو; زرساوه ـ (به سكون راء) براده و سونش]براده[ طلا و نقره و (به كسر آن) طلاى ريزه و شكسته و هم زر خالص تمام عيارى كه ريزه و كوچك باشد، همچو: پنج هزارى طلا و دوهزارى طلاى معروف و مانند آنها.
زرِ شش سرى ـ زر خالص تمام عيار.
زرفشان ـ زرافشان[ر.م].
زركار ـ زرباف[ر.م].
زرگر ـ معروف است.
زرگر آسمان; زرگر چرخ; زرگر فلك ـ آفتاب.
زرگون ـ هر چيز زردرنگ.
زرِ مشت افشار ـ زر دست افشار[ر.م].
زرِ مغربى ـ آفتاب و زر شش سرى[ر.م].
زرِ ناخنى ـ طلاى بسيار خالص كه ناخن در آن اثر كند و بالخصوص زر دست افشار[ر.م] است.
زرورق ـ چيزى است كه زنان بر روى پاشند و آن يكى از اجزاى هرهفت]آرايش[ است.
زراب ـ (چو سراب) زردرنگ از شراب و طلاى محلول و كوهى است در بغداد و موضعى است مابين مدينه و تبوك كه حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) را در آنجا مسجدى هست.
زراباد ـ موضعى است در سرخس.
زراتُشت; زراتُهُشت ـ زردشت.
زراج ـ (چو سراب) زرشگ و كبك.
زراجه ـ پهلوانى بوده زنگبارى ]تانزانيا[ كه به همراهى پلنگر]شاهزاده زنگبار[ به جنگ اسكندر آمده و در روز اوّل هفتاد كس به قتل آورده و در روز ديگر به ضربت عمود خود اسكندر كارش ساخته گرديد.
زَراچ ـ زراج[ر.م].
زَراچه ـ زراجه[ر.م].
زَرادُشْت; زَرادُهُشت ـ زردشت.
زراريّه ـ (ل) به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، از جمله غلات شيعه و يكى از 73 فرقه امت مرحومه كه كافه صفات الهى را حادث دانسته و معتقد مى باشند بر اينكه خداى تعالى پيش از حدوث صفات تنها به صفت حيات متّصف بوده و عالم و قادر و سميع و بصير نبوده است.
زَراَسب ـ نام قديمى شهر بلخ]در افغانستان[ و پهلوانى بوده ايرانى و نام پسر طوس ابن نوذر [پهلوان ايرانى شاهنامه ] كه داماد كيكاوس ]دوّمين پادشاه كيانى[ بوده.
زراسم ـ (ل) به نوشته تحفه[ر.ض]، زر و طلا است.
زراع ـ (چو كتاب) تخم و زراعت و محرّف «ذراع» هم مى باشد كه مذكور افتاد و هفتمين منازل 28گانه ماه كه علامت آن دو ستاره اى است كه به منزله سر هريك از توأمين[ر.م] باشند بدين صورت: ** و آن را «ذراع» مبسوط» هم گويند زيراكه طلوع آن مقدّم است بر طلوع ذراع مقبوض كه شعرى شامى[ر.م] است. و اين دو را به جهت آن «ذراع» گويند كه به زعم عرب، بر دو ساق دو دست اسد[ر.م] واقعند و منجّمان يكى از دو ستاره ذراع مبسوط را كه اوّل برآيد «مقدّم الذراعين» و «رأس التوأم المقدّم» گفته و آن ديگرى را «مؤخّر الذراعين» و «رأس التوأم المؤخّر» نامند و از وجه تسميه مذكوره سبب تحريف ذال ثخذ به زاى هوّز مكشوف گرديد و با ذال ثخذ بودن آن صحيح است.
زراعت ـ (چو كتابت) كشت كارى و تخم كاشتن و افشاندن در زمين كه فنى است مخصوص و داير بر تزييد و تكثير قوه نباتى نباتات بهواسطه اصلاح خاك، و گاه است كه عمل باغبانى و جفت كارى و بلكه قواعد تربيت و تكثير حيوانات اهلى را هم از اقسام اين فن شمارند و آن را به پارسى «كشت» و «كاشت»]گويند[.(عر)
زراعة ـ (ل) نام چندين موضع است از فلسطين.
زراغش; زراغن; زَراغنگ ـ (چو جفاكَش) جستن گلو و

صفحه 381 - جلد دوم
زمين سخت و زمين ريگناك.
زراف ـ زرافه.
زرافشان ـ رجوع به تركيبات «زر» نمايند.
زرافه ـ (چو خرابه) شترگاوپلنگ[ر.م].
زرافين ـ زرفين[ر.م].
زراواش ـ (ل) به لغت تنكابن، سوسنبر است.
زراوشان ـ (چو طلانگار) گل خيرى و هميشه بهار.
زراوند ـ (چو دماوند) جنگلى است پرمنافع در درياچه ارمنيّه و هم گياهى است دوايى معروف كه به نوشته مخزن الادويه[ر.ض]، در نزد اهل مغرب به «شجر رستم» مشهور بوده و به يونانى«ارسطولوخيا» گويند كه «ارسطو» به معنى فاضل و «لوخيا» به معنى صاحب نفاس است، زيراكه به جهت عسرت ولادت نافع و كارگر آيد و در پزشگى نامه[ر.ض] گويد كه زراوند را به عربى «ارسطولوخيا» و به فرانسه «آريستوك» و به لاتينى و يونانى«آريستولوكيا» گويند كه از «آريستوس» به معنى خيلى خوب و «لوكيا» به معنى خون نفاس تركيب يافته. و بالجمله به نام «طويل» و «مدحرج» به دو قسم بوده و در صورت اطلاق مراد قسم اوّلى باشد كه «زراوند نر» نيز گفته و به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، عبارت از بيخى است به سطبرى انگشتى و زياده از آن و قوى تر و باريك تر نيز و ظاهر آن تيره مايل به سرخى و باطنش سرخ مايل به زردى و طعمش تلخ و برگش شبيه به برگ لبلاب كبير[ر.م] و از آن درازتر و عريض تر و شاخه هايش باريك و به قدر شبرى]وجبى[ و گلش بنفش و به شكل شكوفه امرود]گلابى[ و بهترين آن سطبر و زعفرانى رنگ آن است كه كرم خورده و پوسيده نباشد و قوّت آن تا دو سال باقى ماند و اما قسم دويّمى ـ كه «زراوند مدوّر و شامى و گِرد و ماده» نيز گويند ـ بيخى است مدوّر به قدر فندقى و اندك كوچك تر و بزرگ تر از آن نيز با اندك پهنى و ظاهر آن زرد و باطنش مايل به سرخى و در ساير اوصاف مانند قسم اوّل مى باشد.
زراوند شامى; زراوند طويل; زراوند گرد; زراوند ماده; زراوند مدحرج; زراوند مدوّر; زراوند نر ـ رجوع به ترجمه خود «زراوند» نمايند.
زَراوه ـ (چو كجاوه) پهلوانى بوده ايرانى و ظاهراً محرّف زواره[ر.م] است.
زَراه ـ دريا.
زَراهُشت ـ زردشت.
زرايو ـ (چو دلگير) نقاب و روبند.
زَربادگان ـ محرّف ذربادگان[ر.م].
زربان; زرپان ـ (چو دربان) پير فرتوت سال خورده و نام نامى حضرت خليل الله(عليه السلام) است.
زُرَّت ـ (ل) رجوع به «گاورس» شود.
زَرتار ـ رجوع به تركيبات «زر» شود.
زرتشت ـ (چو انگشت) زردشت.
زرتك ـ (چو اندك) آب زعفرانى و آب كاغاله[ر.م].
زَرتِلى ـ رجوع به تركيبات «زر» شود.
زَرتُهُشت ـ زردشت.
زرج ـ (چو خرج) زراج[ر.م].
زرجامى ـ (چو بدنامى) نوعى از انگور.
زَرجون ـ شراب است.
زرچ ـ (چو خرج) زراج[ر.م].
زَرچه ـ زراچه[ر.م].
زَرحَل ـ به نوشته تاريخ بحيره[ر.ض]، زر دوخته است.
زرد ـ (چو درد) رنگى است معروف.
زَردپور ـ اسب بوز[ر.م] و آلارنگ[ر.م].
زردچوبه ـ رجوع به تركيبات «زرد» نمايند.
زردخار ---> جبراهنگ.
زردخو ـ گياهى است كه بيشتر در باغات روييده و گلى زرد و خوش بوى دارد.
زردرُخ ـ شرمنده و ترسنده.
زردزمين ـ زردك[ر.م].
زردِساه ـ رجوع به تركيبات «زر» شود.
زردكف ـ آفتاب.
زردگوش ـ مردم منافق و سخن چين و مذبذبين.
زردمرغ ـ مرغى است معروف كه اهالى ما «سارى كوگنك» گويند و مرغ قناره را هم گويند.

صفحه 382 - جلد دوم
زرداب ـ (چو سرداب) صفرا و شراب زعفرانى رنگ و آبى كه از گل كاجيره به وقت شستن آن برمى آيد.
زرداب ريختن ـ خون ريختن و غصّه خوردن و بدخويى كردن و دل را از قهر و غضب خالى نمودن.
زردالو; زردالى ـ ميوه اى است معروف كه به عربى«مشمش»]گويند[ و بدانجا رجوع نمايند.
زَردان ـ نام يكى از اكابر مجوس كه فرقه زردانيّه(1) بدو منسوب و معتقد مى باشند بر اينكه زردان اعظم روحانياتى است كه يزدان ايجاد كرده و 9999 سال ايستاده، عبادت كرده و اهرمن هم از فكر او به هم رسيد.
زردان بزرگ ـ حضرت ابراهيم خليل(عليه السلام) است.
زَردانيّه ---> زردان.
زردچوبه; زردخار; زردخوـ رجوع به تركيبات «زرد» نمايند.
زردشت ـ (چو انگشت) راست گوى و نور يزدان و رب النوع انسان و عقل فعّال و فلك عطارد و نفس كل و نفس ناطقه و مخلوق اوّل كه نور مقدّس حضرت ختمى مآب(صلى الله عليه وآله) مى باشد و نام سريانى حضرت ابراهيم(عليه السلام)و يا نام پيشواى دين آن حضرت كه با برزيننامى رئيس ملّت او بودند، هم مى باشد و هم شخصى بوده مشهور جهان و مؤسّس دين مجوسان و پيشواى ايشان كه در 5023 هبوطى يا 5027 خلقتى ظهور نموده و به نوشته اى، از نسل منوچهر]هفتمين پادشاه پيشدادى[ و شاگرد افلادوس بوده و بعد از آموختن علم در كوهى از حدود سبلان منزوى شده و به رياضت اشتغال داشته و كتابى ساخته و آن را بستاع نام نهاده و ازآن رو كه هيچ كس آن را نمى فهميد، آن را تفسير كرده و همان تفسير را زند نام كرده و آن تفسير را هم تفسير ديگر كرده و به پازند مسمّى گردانيد. عاقبت دارويى كه دفع ضرر آتش از او مى كرد، ترتيب داده و بر بدن خود ماليده و آتش به دست گرفتن و درون آتش رفتن و مس گداخته را بر سر و سينه خود ريختن را معجزه خود قرار داده و گشتاسب[ر.م]، پادشاه بلخ، و پسرش، اسفنديار، را به دين خود آورده و كيش آتش پرستى از او پيدا شده و خودش هم به يزدان و اهرمن معتقد بوده و به نوشته آثار عجم[ر.ض]، در آذربايجان و بلخ و ارض ارس و بعضى از ممالك فارس و عربستان و روم و هند و اوروپا و نواحى چين آتشگده ها ساخت و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد كه در عهد گشتاسب از آذربايجان ظهور يافته و كتابى زنداوستا نام نشر داده و شهرت بزرگى كسب نموده و كلمات مجوسان قديم را تصفيه داده و به يزدان و اهرمن معتقد بوده و به خداى قادر ديگرى فوق آنها معترف شده و به پرستش آتش گذرانيده و تمامى ايرانيان را به كيش آتش پرستى درآورده و در غايت پيرى در كوه البرز منزوى شده، عاقبت با اجل حتمى درگذشته و يا در موقع غارت بلخ ]در افغانستان[ در دست قبايل توران [حكومت ترك آسياى مركزى ] مقتول]گرديد[ و زمان ولادت و وفاتش مجهول است و در «سرو كشمير» ـ كه به نوشته بعضى از ارباب سير از آثار او است ـ رجوع به «كاشمر» نمايند.
زردشت بزرگ ـ به نوشته جهانگيرى[ر.ض]، حضرت ابراهيم خليل(عليه السلام) است.
زردك ـ (چو اندك) زرتك[ر.م] و گزر[ر.م] و هر چيز خودرنگ و مصغّر زرد و جانورى است فربه و لذيذگوشت.
زردك ريكى ـ شقاقل[ر.م].
زرده ـ زرداب و زردى تخم مرغ و اسب زردرنگ و كوهى است كه معدن طلا و نقره دارد و هم حلوايى است معروف كه اهالى ما «تَرَك» گويند.
زرده چاو ـ به تركى، محرّف زرده چوبه[ر.م] است.
زرده چوب; زرده چوبه; زرده چُوَه ـ كه به عربى «عروق الصّفر» گفته و به پارسى «هرد» هم ناميده و به فرانسه «كوركوما» گويند، بيخى است معروف كه به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، اهالى فرانسه آن را «زعفران هندى» و «ريشه زعفران» ناميده و در چين و هندوستان شرقى به عمل آمده و دو قسم آن در تجارت متداول مى باشد: يكى طويل و ديگرى مدوّر كه «چينى» نيز ناميده شده و قسم اوّل كم طول و از

1. مصحّف زروانيّه.(حاشيه دكتر معين بر برهان قاطع)

صفحه 383 - جلد دوم
انگشت كوچك قدرى بزرگ تر و داراى قشرى نازك و خاكسترى و مغز آن زرد نارنجى پررنگ و آب دهان را زرد مى كند و بوى آن شبيه به زنجبيل و طعم آن گرم و تلخ و معطّر و قسم دوّيم به بزرگى تخم كبوتر و پوست آن خاكسترى و در ساير صفات مانند قسم اوّل بوده و اين قسم در تجارت كمتر يافت مى شود و مانند زرده چوبه در نزد علماى كيميا اهميّتى دارد زيرا كه قليائيات را به رنگ قرمز خون رنگين مى كند. پس گويد كه زرده چوبه از عوامل معطّره و محرّكه و مدرّه بوده و در ايران و هندوستان آن را در تلذيذ اغذيه به كار برند.
زرده چوبه چينى; زرده چوبه طويل; زرده چوبه ماده; زرده چوبه مدوّر ـ رجوع به ترجمه خود «زرده چوبه» نمايند.
زرِ ده دهى; زرِ ده ششى ـ رجوع به تركيبات «زر» شود.
زرده كامران ـ روز و آفتاب.
زرده كوه ـ كوهى است در لرستان كه رودخانه كرنك از طرف آن آمده و به نواحى اسپهان گذرد.
زرِ ده مهى; زرِده نهى; زرِ ده هشتى; زرِ ده هفتى ـ رجوع به تركيبات «زر» نمايند.
زردُهُشت ـ زردشت.
زرديج ـ زردمرغ[ر.م].
زِرزَواث ـ خضرويّات[ر.م] و بقول[ر.م].(كى)
زِرزوپ ـ بى مبالات و غيرمناسب.(كى)
زرزور ـ (چو پرزور) از جمله طيورات كه به پارسى «سار» و به تركى«سِقِرچين» گويند و در مخزن الادويه]ر.ض [در تحقيق ماهيت آن گويد: نوعى از عصفور تيزپر است كه در وقت پرواز از آن آواز آيد و پاى هاى آن كوتاه و چون آنها را قطع نمايند نتواند پرواز نمايد، مانند آنكه چون دست هاى انسان را ببرند يا ببندند از دويدن بازماند و رنگ آن سياه منقّط به سفيدى است و در خانه ها آن را پرورش مى نمايند و هرچند كهنه شود سفيدى آن كمتر گردد.
زرزوره ـ (چو گلگونه) زرزور[ر.م] و (چو منصوره) مگس گيرك[ر.م].
زَرسا; زَرساو; زَرساوه ـ رجوع به تركيبات «زر» نمايند.
زَرَسپ ـ (ل) نام پسر نوذر]هشتمين پادشاه پيشدادى[.
زَرشگ ـ (ر) گلى است خوش بوى در هندوستان و هم بار درختى است معروف كه در طعام ها كرده و از آن رب و شربت و قرص هاى مبرّد ساخته و به عربى«امبرباريس» و به فرانسه «اِپين وينِت» و به لغت اهل باديه «اثرار» گويند و بعضاً خود آن درخت را نيز «زرشگ» گويند و در برهان[ر.ض] به خلاف مشهور بر وزن سرشگش نوشته.
زرع ـ (چو منع) تخم افكندن و زمين را شخم كردن و رويانيدن و اينكه بعضى از اهل قلم ذرع را ـ كه ترجمه اش مذكور افتاد ـ با زاى هوّز به عوض ذال مى نگارند، تحريف است.(عر)
زرعه ـ (ل) رجوع به «تبّع» شود.(عر)
زرغب ـ (چو مطلب) كيمخت[ر.م].(عر)
زَرغُنج ـ كاسه سفالين بزرگ و گياهى است بدبوى كه از چين آرند.
زرف ـ بر وزن و معنى ژرف.
زَرفان ـ زربان[ر.م].
زرفشان ـ رجوع به تركيبات «زر» نمايند.
زرفين ـ (چو مسكين و گلچين) چوب پژاوند[ر.م] و حلقه اى كه بر صندوق و چارچوبه در و غيره نصب كرده و زنجير را بر آن انداخته و قفل زنند و غلق[ر.م] در را نيز گويند.
زرق ـ (چو حلق) مكر و حيله و ريا و تزوير.(عر)
زرقا ـ به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، سلسله جبالى است از تركستان چينى[نواحى شمال و شمال غربى چين ] كه از سمت شمالى آنها به بخاراى صغير تعبير نمايند و هم نام زنى است از يمامه]در شبه جزيره عربستان[ از قبيله جديس كه به حدّت فهم و بصر معروف بوده و «ابصر من زرقاء اليمامة» و«احكم من زرقاء اليمامة» از جمله امثال دايره مى باشد. وقتى، قبيله بنى حِميَر به عزم تاختوتاز قبيله جديس در حالتى كه زرقا در جاى بلندى نشسته و مشغول نگهبانى قوم خود بود، مسافرت كرده و از خوف

صفحه 384 - جلد دوم
اطّلاع زرقا تخته پاره هايى را سپر نموده بودند. پس زرقا از سه منزلى عده اى مخالف را ديده و قوم خود را مى آگاهاند كه «يا قوم اتتكم الشجر أو الحمير» ليكن كلام او را باور نداشته و به مسامحه گذرانيده، بعد از سه روز كه صدق كلام زرقا به بروز آمد، قبيله بنى حمير ايشان را تارومار كرده و چشم هاى زرقا را برآوردند.
زَرقان ـ معرّب زركان[ر.م].
زَرقورى ـ پاى كلاغ[ر.م].(مى)
زَرقون ـ سريخ[ر.م].(نان)
زَرك ـ (چو عرب) زرورق[ر.م] و (چو هند) زرشگ.
زركار ـ (چو سركار) رجوع به تركيبات «زر» نمايند.
زركان ـ (چو دربان) قصبه اى است در شش فرسخى شمال شرقى شيراز كه بر دامنه كوه بسيار بلندى واقع و بر بالاى آن كوه جنگل هاى وسيع و در بعضى از جاهاى آن جلگه، آثار عمارات قديمه مشهود و شكار آن كوه بسيار و در عقب آن چند دخمه موجود و مدفن سيد عمادالدين نسيمى شيرازى هم كه در 837 هجرى مقتول شده، در اين ديار در غايت اشتهار است]وى به تركى و فارسى و عربى اشعارى مى سروده و سازمان يونسكو سال 1973 را سال نسيمى نامگذارى كرد[.
زركزس ـ (ل) نام پسر داريوش است. رجوع به «همدان» شود.
زركوه ـ كوهى است در ميان درياى عمان كه اكثر اوقات كشتى در آنجا شكسته و غرق شود.
زرگر ـ (چو صفدر) علاوه بر معنى تركيبى معروف، به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام طايفه اى است از طوايف ترك كه اكثرشان در فارس ساكن و شايد جنگ زرگرى هم منسوب به ايشان باشد.
زرگر چرخ ـ آفتاب.
زرگنج ـ بر وزن و معنى زرغنج.
زَرمان ـ زربان[ر.م].
زرمِهر ـ بوذرجمهر[ر.م].
زرنب ـ (چو مكتب) به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه [ر.ض]، گياهى است دوايى از برگ صعتر]ر.م [عريض تر و مايل به زردى و خوش بوى و شبيه به بوى ترنج و گلش زرد و نباتش از ذرعى كمتر و ساقش مربّع و مجوّف و طعمش با حدّت و قوّتش تا چهار سال باقى و منبتش جبال و در هند و بنگاله ]كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند[ نيز به هم رسد و بهترين آن، آن است كه باريك و تندبوى و تازه باشد و آن را «سرو تركستانى» نيز گويند و به جهت شباهت آن به پاى ملخ به عربى «رِجل الجراد» گويند و خودش ملطّف و به غايت مفرّح و مقوّى جگر و معده و قائم مقام دارچينى مى باشد.
زرنباد ـ (چو شتربان) به نوشته مخزن الادويه[ر.ض] و تحفه[ر.ض]، بيخى است تندبو و معطّر و ظاهرش اغبر و باطنش مايل به زردى و طعمش تلخ و منبت آن هندوچين و بنگاله]كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند[ و دكن ]در هند[ و قوّت آن تا سه سال باقى بوده و آنچه كم بوى و شيرين باشد ضعيف است و در مخزن]ر.ض [گويد كه به دو نوع مى باشد: يكى كوچك كه از زنجبيل بزرگ تر و در بو تندتر و از آن رايحه كافور آيد و ازاين رو در مكّه به «عِرق الكافور» مشهور است و به هندى «كچور» گويند و اين را درست جوشانيده و مى خشكانند، و ديگرى بيخى است سطبر و اندك بلند و بعد از برآوردن از زمين جوشانيده و دقّ]كوبيدن[ نموده و خشك مى كنند كه از فساد و كرم خوردن محفوظ ماند و اين را در هند «نوكچور» گويند و در آثار و خواص آن گويند كه مفرّح و مقوّى دل و دماغ]مغز[ و مبهّى و مسمّن بدن و ترياق زهر جانوران سمّى، و در دهان نگاه داشتن آن جهت درد دندان و صحّت آن نافع و مضغ]جويدن[ آن جهت دفع سرفه بارده و رايحه سير و پياز و شراب، مثمر و ضماد[مرهم ] تازه آن اورام و اوجاع بارده را محلّل و جهت رفع جميع علل سر نافع و كارگر آيد و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: زرنباد ـ كه به عربى «عرق الكافور» و به فرانسه «زِدوئر» و به لاتينى «زِرومبِت» يا «زدواريا» گويند ـ ريشه نباتى است كه در هندوستان و جزاير ملوك ]در مالزى[ به عمل آيد و دو قسم از آن ـ كه هر دو از عوامل محرّك و ضد تشنّجند ـ متداول است: يكى مدوّر و ديگرى طويل. و اوّلى عبارت

صفحه 385 - جلد دوم
از قطعات دونيمه و يا چهارپارچه است كه در صورتى كه آن را دو نيمه و يا چهار پارچه كنند شبيه به تخم مرغ باشد و اغلب داراى طعمى تلخ و بويى كافورى و در جانب داخل خاكسترى و از طرف خارج سفيد خاكسترى رنگ مى باشد.
زرنبلج ـ (چو كفن دزد) ريواس.
زرنج ـ (چو سرشگ) نوعى از صمغ درخت و (چو كمند) شهرى است معروف كه كرسى سجستان]سيستان[ است.
زرند ـ (چو كمند) شهرى است از ساوه و يكى ديگر از اسپهان و سيّمى از اعيان بلاد قديمه كرمان.
زرندر ـ (چو سمندر) به نوشته مراصدالاطلاع[ر.ض]، شهرى و يا دهى است در عجم.
زرنگ ـ (چو نهنگ و تفنگ) زرشگ و زرداب [ر.م] و زرتك[ر.م] و خردل و قله كوه و جبل و ايلخى[ر.م] و رمه و زرده چوبه[ر.م] و هر چيز تازه و نام شهرى است كه مقرّ حكومت سيستان بوده و هم درختى است كوهى و بسيار محكم كه از آن تير و نيزه و جناغ[ر.م] زين و مانند آنها ساخته و به نوشته بعضى، آتش آن تا چهل روز بماند.
زرنوج ـ (چو مقتول) يا زرنوق; شهرى است شهير از ماوراءالنهر ]در آسياى مركزى[ و يا دويّمى موضعى است در يمامه ]در شبه جزيره عربستان[.
زَرنوق ---> زرنوج.
زرنه; زرنى; زرنيخ; زرنيق ـ (چو هرزه و بَرنى و دلگير و تركيب) جوهرى است معدنى معروف كه به هندى «هرتار» يا «هرتال» و به يونانى «فرساطيس» گويند، كه به معنى كبريت الارض است و به نام زرد و سبز و سرخ و سفيد و سياه به پنج قسم مى باشد:
   1. زرنيخ زرد: كه برّاق و به رنگ طلا بوده و گاه است كه به «زرنيخ بدخشى يا ورقى» نيز موسوم شده و به فرانسه «اورپيمان» گويند و بيشتر آن را نقّاشان و مصوّران به كار برند.
   2. زرنيخ سبز: كه مانند قسم سياه زبون ترين اقسام پنج گانه بوده و به جهت قوّت احراق مورد استعمالى ندارند.
   3. زرنيخ سرخ: كه به فرانسه «رالگاد» گفته و به نوشته تحفه[ر.ض] و بحرالجواهر[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض]، طلا كردن ]ماليدن[ آن با بول خر يا آب بنج]بنگ[ تازه بر هر عضوى كه خواهند موى آن نرويد، بعد از كندن موى آن در منع رويانيدن موى، مجرّب مى باشد و اين قسم را بيشتر كيمياگران به كار برند و داخل اكسير نمايند.
   4. زرنيخ سفيد: كه به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، مرگ موش است و در مخزن الادويه[ر.ض] احتمال داده كه سرمه سفيد باشد و هم در آنجا و در تحفه[ر.ض] گويد كه بدترين انواع بوده و آن را «دواءالشّعر» و «زرنيخ النوره» گويند.
   5. زرنيخ سياه: رجوع به «زرنيخ سبز» شود.
زرنيلج ـ (چو بدسيرت) معرّب زرنيله[ر.م].
زَرنيله ـ ريواس.
زَرو ـ بر وزن و معنى زلو و هم دارويى است كه به جهت روشنايى در چشم كشند.
زرواس ـ (چو سرباز) سخاوت.
زروان بزرگ ـ نام پهلوى حضرت ابراهيم(عليه السلام) است.
زروغ ـ (چو عمود و دروغ) آروغ[ر.م].
زِروك ـ آب غليظ بينى و گياهى است دوايى.
زروى ـ (به فتح اوّل و ضمّ ثانى) زرو[ر.م].
زره ـ (به كسر اوّل و ثانى) سيستان و يا ولايتى است از آن و نام دريايى و يا مطلق دريا و اسم يكى از خويشان افراسياب]پادشاه توران[ كه در كشتن سياوش]پسر كيكاووس، دوّمين پادشاه كيانى[ شريك بوده و سعى بليغ نمود و هم صحايف آهنى است كه در كشتى هاى جنگى مى گذارند و هم پوشش آهنين معروفى است كه از حلقه هاى آهنى ترتيب داده و در روز جنگ براى حفظ بدن مى پوشند و استعمال آن بسيار قديم و از اختراعات حضرت داود(عليه السلام) بوده كه به ساختن آن اداره معاش خود مى نموده و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، اهالى روما[ر.م] و يونان و فلسطين هم اين قسم زره را معمول مى داشته اند و زره جنگى مردمان پيش از ايشان عبارت از نمد و برنج و شاخ حيوان و صفايح مس و مانند آن و منسوجى كه از طناب ترتيب مى داده اند، بوده.

صفحه 386 - جلد دوم
زرهانتن ـ (چو صفراشكن) زاييدن.(ند)
زره پيچ ـ (چو كمرچين) زمستان.(ند)
زره تشت; زره دشت; زرهشت; زره هشت ـ (سيّمى بر وزن انگشت و باقى بر وزن ارّه پشت) زردشت.
زرهوان; زرهون ـ (چو بدگمان و مرهون) زروان بزرگ]ر.م [و رجوع به «فيروزه» هم نمايند.
زرياسپ ـ (ل) از اسامى قديمه شهر بلخ[در افغانستان ] است.
زريتونتن ـ (چو پريروشكن) كاشتن.(ند)
زَرير ـ صفرا و يرقان و گياه اسپرك[ر.م] و برگ زرده چوبه]ر.م [و نام برادر گشتاسب]پنجمين پادشاه كيانى[ است.
زَريرا ـ به سريانى، خرفه[ر.م] است.
زريق ـ (چو كُمَيل) به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، مرغى است سفيد كه آبى و برّى هر دو بوده و گوشتش بدطعم و پُر ليف و عصب و محرّك باه است.
زريك ـ (چو دِلير) زرشگ.
زرين ـ (چو كمين) هر چيز طلا و منسوب به زر و طلا و اينكه در السنه به تشديد رايش خوانند و در مخزن الادويه [ر.ض] هم همچنان ضبط كرده، مأخذ صحيحى ندارد.
زرين ترنج ـ آفتاب.
زرين تره ـ زرين گياه[ر.م] و به معنى تركيبى معروف كه درباره پرويز]خسروپرويز ساسانى[ مشهور است، و اجمالى آن چنان است كه زرگران در هر روز مقدارى طلا به شكل تره ها و سبزيات خوردنى از براى پرويز ساخته و خوان سالار آنها را در خوانچه طعام آن شهريار گذاشته و بعد از صرف شام همه آنها را به حاضرين بذل مى نمود ]خاقانى گويد[:
   «پرويز كنون گم شد، زان گم شده كمتر گوى *** زرين تره كو بر خوان؟ رو كم تركوا برخوان». زرين درخت ـ درخت ترنج و يا آزاددرخت[ر.م] و يا درختى است كه در ولايت كازرون بسيار و برگش سبز و مانند برگ زيتون و گلش شبيه به قرص آفتاب است و در تحفه[ر.ض] از امين الدوله نقل كند كه زرين درخت را در خراسان «گل عاشقان» گويند و گياهش از يك شبر ]وجب[ يا يك ذرع زياده و برگش عريض و گلش زرد و شاخه هايش بزرگ و دراز و چون در نزد آن غنا و سرود نمايند، گلش مى ريزد و در مخزن الادويه[ر.ض] همين ترجمه را در تحت عنوان «زرين گياه» نقل كرده و گويد: بيخ زرين گياه بيخى است شبيه به بهمن سفيد ]نوعى گياه[ و از آن طولانى تر و سنگين تر و صلب تر و برّاق طلايى و فى الجمله شبيه به استخوان زرد شده كه از چين آرند و گران بها است، خصوصاً نوع صلب سنگين مايل به زردى آن.
زرين رود ـ زنده رود.
زرين صدف ـ آفتاب.
زرين قدح ـ گلى است زرد و خوش بوى.
زرين كاسه ـ آفتاب.
زرين گاو سامرى ـ صراحى و ظرفى كه از طلا به صورت گاو ساخته باشند.
زرين گياه ---> زرين درخت.
زرين نرگسه ـ ستاره ها و كواكب.
زريو ـ (چو غريب) تمكين و وقار و فانى فى الله.
زريون ـ (چو افيون) سبز و خرّم و گل شقايق و هر چيز زردرنگ.
زريوند ـ (چو خريدند) نام مبارزى است مازندرانى.
زَريوه ـ زريو[ر.م].

آيين دهم

(در ]حرف[ زاى هوّز با زاى پارسى)
زژ ـ بر وزن و معنى زج و قهر و غضب.
زژال ـ (چو كمال) عنكبوت.
زَژبه ـ (چو جعبه) حرف و كلام.
زَژد ـ بر وزن و معنى زرد.
زژك ـ (چو فلك) آروغ[ر.م].
زژه ـ رجه[ر.م] و رزه[ر.م] و زجه[ر.م] و رژه[ر.م].

صفحه 387 - جلد دوم

آيين يازدهم

(در ]حرف[ زاى هوّز با شين قرشت)
زش ـ (چو دل و بد) شبنم و به معنى چه; زش بگويم يعنى چه بگويم.
زشت ـ (چو خشت) بد و زبون و قبيح و بدمنظر كه «فنج» هم ]گويند[ و زشتن[ر.م] و ماضى قريب از آن و (چو تشت و پشت) زشتن(به فتح اوّل و ضمّ آن) و ماضى قريب از آن.
زِشت ياد ـ غيبت و بدگويى كردن.
زشتاد ـ (چو دلزار) مخفّف زشت ياد[ر.م] است.
زشتن ـ (چو دلبر) دويدن و (چو رفتن) ديدن و (چو خفتن) داروندار ديگرى را از دستش گرفته و عور كردن.

آيين دوازدهم

(در ]حرف[ زاى هوّز با عين سعفص)
زعرور ـ (چو پرزور) در بحرالجواهر[ر.ض] گويد كه دولانه[ر.م] است و در برهان [ر.ض] گويد: ميوه اى است صحرايى و شبيه به سيب كوچك كه در خراسان «علف خرس» و «علف شيران» گويند و در تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض] گويند: ميوه معروفى است كه در اصفهان «كويج» و در تنكابن «كرجيل» و به پارسى«گيل» و به تركى «يميشان» گفته و به نام برّى و بستانى به دو قسم مقسوم و دويّمى را به شيرازى «گيل سرخ» ناميده و اوّلى هم ـ كه كوهى و جبلى نيز گويند ـ زرد و سرخ هر دو مى باشد و كليه آن از جنس كنوس طبرى است. پس در «ك ن و» گويند كه كنوس طبرى به لغت طبرستان، نام نوع بزرگ زعرور است كه به تركى«ازگيل»گفته و قابض تر و لذيذتر از زعرور صغير و دوام اين زياده از آن مى باشد، و در بعضى مواضع به آلوچه كوهى و آلوى كوهى ترجمه شده است.
زعفران ـ (چو بدكلام) نباتى است معروف كه ريشه آن مانند پياز و به پارسى «لركيماس» و «نجوان» و «جادى» و «كمكم» و به هندى «كيسر» و به سريانى «كركم» و «جاوى» گويند و به فرانسه «سافران» خوانند. در بحرالجواهر]ر.ض [گويد كه نباتى است معروف زردرنگ و سرخ رنگ، و چمنى و غير چمنى بوده و بهترين آنها چمنى تازه و خوش بو و خوش رنگ آن است كه بر روى آن تارى سفيد بوده و رنگ آن سرخ تند باشد و طلايه]ماليدن[ و اكتحال ]سرمه كشيدن[ آن با شير زنان از سيلان رطوبات بر چشم مانع باشد و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد: ماهيت زعفران تارهاى گلى است شبيه به گل كاغاله[ر.م] و بسيار خوش بو و زرد تيره رنگ مايل به سرخى و بى خار و اوّل گل آن از زمين رويد و طول ساق آن يك شبر ]وجب[ و نيم و برگش شبيه به برگ ياسمن و بيخ آن شبيه به زراوند مدحرج[ر.م] و مانند پياز نرگس، و در گل آن تارها بوده و در هر گل سه چهار تار زعفران مى باشد و آن تارهاى بزرگ رنگين خوش بو است و آنچه باريك و كم رنگ و كم بو است زعفران نيست و منبت ]محل روييدن[ آن باكو و مازندران و مصر و شام و كشمير و گيلانات و اسطهبانات و بسيارى از ساير بلاد بوده و بهترين آنها كشميرى، پس اسطهباناتى، پس مازندرانى و باكويى و از همه بهتر آنكه بسيار زرد مايل به سرخى و تازه و خوش بوى باشد، از هرجا كه باشد.
زعفران بداصل; زعفران چمن ـ در هر دو رجوع به «پياز سگ» شود.
زعفران حديد ـ به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، زنگار آهن است كه آن را سوهان كرده و بر روى صفحه اى پهن نموده و در جاى نمناكى بگذارند تا زرد شود، پس كوبيده اجزاى زرد شده آن را بگيرند و باز به دستور بگذارند و تكرار عمل نمايند تا همه زعفران گردد و بهترين اقسام آن خصوصاً در صناعت آن است كه براده حديد را با ربع آن نوشادر[ر.م] ساييده و در زمين نمناك دفن كنند تا ده روز مجموع زعفران مى شود و طبيعتش گرم و خشك و قابض و از جمله سموم و ضماد]مرهم[ آن جهت نقرس و بواسير و دولاما]ر.م [و خشونت پلك چشم و ناخنه نافع و يك قيراط آن از آبستنى مانع مى باشد.
زعفران حرامزاده ---> پياز سگ.
زعفرانبورلى ـ به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، شهرى

صفحه 388 - جلد دوم
است در 24ساعتى شمال غربى قسطمونى]در تركيه[ كه با نواحى اش به 25هزار نفوس مشتمل و در تابستان به ييلاقى ـ كه در نيم ساعتى آن واقع و به جهت لطافت آبوهوا بهشت دنيايش خوانند ـ مى روند.
زعفرانلو ---> قوچان.
زعفرانيّه ---> نجّاريّه.
زعفرى ـ (چو جعفرى) منسوب به زعفران و هر چيز زرد و زعفرانى رنگ.
زعم ـ به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، (به فتح و ضمّ اوّل) اعتقاد نزديك به ظن است و به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، با حركات ثلاثه اوّل و از جمله اضداد و هريك از قول حق گفتن و از باطل و دروغ سخن راندن را گويند و (به فتح اوّل) كفالت و شرف و رياست را هم گويند.
زعير ـ (چو امير) تخم كتان.

آيين سيزدهم

(در ]حرف[ زاى هوّز با غين ضظغ)
زغا ـ (چو قضا) طعام و يا نوعى از طعام و فرياد و فغان سهمناك و زمين نمناك و محنت و رنج و سخت و درشت و زغال و انگِشت]زغال[ و هر چيز زنگار زده از شمشير و غيره.
زغاد ـ (ل) قحبه و قحبه خانه.
زغار ـ زغا[ر.م] و خراتين[ر.م] و به تركى، سگ شكارى است.
زغارچه ـ گياهى است بهارى و لذيذ كه بيشتر با سركه خورده و به عربى «رِجل الغراب» گفته و در ولايت ما «شِنگى تازه» گويند.
زغاركِرم ـ خراتين[ر.م].
زغارغاش ـ (چو كمان دار) زغراش[ر.م].
زغارو ـ (به فتح اوّل و فتح و ضمّ رابع) قحبه خانه و زغاك[ر.م].
زغاره ـ (چو كَناره) پتو و زغازه[ر.م] و گلگونه و غازه و درارى لامعات[ر.ض] گويد كه محرّف ظهاره است كه روى جامه را گويند و در ولايت ما حاشيه و كناره كلاه را گويند.
زَغاريدن ـ بانگ زدن و زود زود خواندن.
زَغازه ـ گاورس[ر.م] و ارزن و نان آنها.
زَغاك ـ قحبه خانه و شاخ درخت انگور.
زغال ـ (به ضمّ اوّل) كه به عربى «فحم» و به فرانسه «شاربون» وبه لاتينى «كاربو» و به يونانى «آنتراكس» و به پارسى «بجال» و «الاس» و به تركى «كومور» گويند، عبارت از اخگر كشته شده و محصولى است كه از احتراق ناقص نباتات خشبى حاصل و داراى خاصيّت مخصوصى است كه بعضى مايعات را تصفيه كرده و ازاله تعفّن از آنها نمايد و از اين راه است كه چون آب هاى متعفّن را از صافى زغال عبور دهند، بوى متعفّن آنها زايل شده و قابل شرب مى گردند و همچنين گوشت هاى مُنتِن]بدبو[ را نيز چون با مقدارى زغال در آب بجوشانند بوى نتن آنها رفته و طعم گوارايى حاصل نمايد. و در طرز ساختن زغال موافق نوشته بعضى از ارباب شيميا، مى گوييم: جميع طرقى كه در اين عمل معمول مى دارند، به جز اخراج مواد فرّاره چيزى ديگر نبوده و دو قسم متداول است:
قسم اوّل: صندوق هاى آهنين بزرگ بى روزنه را از چوب مملوّ كرده و لوله اى به جهت بخارات بدان وصل نمايند. بعد از حرارت دادن به آن صندوق ها و سرد كردن آنها زغال حاصل گردد و در اين عمل علاوه بر اينكه هيچ زغال تلف نشود مواد فرّاره حاصله را مى توان ضبط نمود كه در صنايع بسيار مستعمل است.
قسم دويّم: هيزم شكنان جنگل زمينى سخت از آن را مسطّح و مانند زمين خرمن هموار و مهيّا نموده و درخت ها را به قطعات ثُلث ذرع بريده و به طور عمود در روى زمين نزد هم قرار داده و در خلال آنها علف خشك پر كرده و خرمنى به شكل مخروط ناقص ترتيب داده و در وسط آن مكانى را از چوب خشك مملوّ نموده و آن مكان را بهواسطه مجرايى با خارج مربوط نموده، پس روى آن خرمن را با كاه و گل اندود نموده، پس چوب هاى خشك درونى خرمن را از مجرايى كه باز گذاشته اند، آتش مى زنند و چون هيزم آتش گرفت دهان جوف خرمن را بسته و در سمت فوقانى خرمن چند سوراخى جهت

صفحه 389 - جلد دوم
دخول هوا در جوف خرمن احداث مى نمايند و هرقدر اشتعال سريع مى شود ـ و اين سرعت اشتعال از خروج دود شفاف آبى رنگ معلوم مى شود ـ سوراخ هاى چندى مجدّداً در پايين سوراخ هاى اوّل احداث مى نمايند و همين قسم سوراخ ها را كم كم پايين تر باز مى كنند تا به ته خرمن برسد. بعد از آن تمام سوراخ ها را مسدود نموده و مى گذارند خرمن سرد شود. پس از آنكه كاهگل و علف روى خرمن را عقب زدند مشاهده مى گردد كه حاصل اين اشتعال زغال است. ليكن نبايد به مجرّد خاموش شدن و سرد بودن آن را انبار نمايند زيرا ممكن است كه به خودى خود مشتعل شده و موجب خطرهاى بزرگ گردد بلكه بايد چند روزى آن را در هوا بگذارند كه تا يقين كلّى حاصل گردد بر اينكه خارج و داخلش به خوبى سرد شده است.
زغال استخوان ـ ]زغال حيوان [ر.م](لغت نامه دهخدا)[.
زغال چوب ـ ]اين زغال را از چوب هايى كه در تركيب آنها صمغ يا رزين به حداقل باشد تهيه مى كنند (لغت نامه دهخدا)[.
زغال حيوان ـ ]زغالى كه نتيجه سوختن انساج و اندام هاى حيوانى مانند استخوان و غضروف و غيره حاصل شود. اين زغال را در تصفيه مواد رنگين به كار برند(لغت نامه دهخدا)[.
زغال سنگ ـ ]زغالى نتيجه تفحيم انساج و اعضاى گياهان بسيار قديم در قشر طبقات زمين است (لغت نامه دهخدا)[.
زغال قرع ـ ]نوعى زغال سنگ است به نام كُك[.
زغال متراكم ـ (1)
زغاو ـ (چو امان) مىو ميخانه و قحبه و قحبه خانه.
زغب ـ (چو طلب) به عربى، موى هاى زرد كوچك تازه برآمده كه در پر مرغان وساير جانوارن مى باشد و دانه هاى كوچك ميان گل ها كه غير از تخم آنها است و چيزى كه مانند غبار كثيف بر روى بهى]به[ و خيار نشسته و به دست ماليدن مى رود.
زغبر ـ (چو عنبر) مرو سفيد[ر.م].
زَغده ـ كراك[ر.م].
زغر ـ (چو قمر) زغال و زغار[ر.م] و نام دختر حضرت لوط(عليه السلام) و چشمه اى است منسوب بر او]در شام[ كه خشكيدن آن را از علائم خروج دجّال مى شمارند.
زغراش; زغرغاش; زغره; زغريماش ـ (چو خشخاش و قلمدان و طلبه و بدديدار) زغاره[ر.م] و ريزه هاى پوست كه پوستين دوزان به كنار اندازند.
زغگك; زغلك ـ فواق[ر.م] و جستن گلو و اسگرك[ر.م] و چند ساعتى كه مردم چشم بر هم زنند و آن را «لحظه» نيز گويند.
زغم ـ (چو سخن) زور و تعدّى.
زغن ـ (چو چمن) زاغچه[ر.م] و يا غليواج[ر.م].
زغنار ـ (چو گلنار) رويناس[ر.م].
زغند ـ (چو كمند) سختى و شدّت و از جاى برجستن مانند اسب و آهو و به معنى آواز و صداى بلند، خصوصاً آواز يوز و سياه گوش و آواز بلند سباع و بهايم كه در وقت گرفتارى در دام كنند.
زغَنَك ـ بر وزن و معنى زغلك.
زغنكيدن ـ (چو نورديدن) اسگرك [ر.م] زدن و نمودن.
زغوته; زغونه ـ (هر دو به فتح اوّل و ضمّ ثانى) فرموك]ر.م [و زاغوته[ر.م].
زغه ـ زغا[ر.م].
زغيدن ـ فشاريدن و افشردن.
زغير ـ مرو[ر.م] و تخم كتان و نوعى از طعام است.

آيين چهاردهم

(در ]حرف[ زاى هوّز با فاى سعفص)
زفاف ـ (چو كتاب) لمعان برق و فرستادن عروس به خانه داماد كه به پارسى«بيوكانى» و «پيوكانى»]گويند[.(عر)
زفاك ـ (چو هلاك) ابر بارنده.
زَفان ـ زبان.
زَفانه ـ زبانه.

1. در اصل بدون معنى است.

صفحه 390 - جلد دوم
زفت ـ (چو هفت) محكم و استوار و پر و مالامال و فربه و بزرگ و سطبر و هنگفت و طعم زمخت و سخت و درشت و نازيبا و زشت و (چو خشت) طعم زمخت و لئيم و بخيل و ترش روى و ستيزه خوى و (چو خشت) به عربى و پارسى، قير و يا نوعى مخصوص از آن است كه بيشتر از درخت صنوبر حاصل و بر سر كچل چسبانيده و به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض]، به چندين قسم مى باشد.
زفت بحرى ـ چيزى است شبيه به قطران]رجوع به «زفت رطب» شود[ و سياه و سيّال و از زمين مانند نفط حاصل مى شود و قسم سيّال آن قير است كه بر كشتى ها و حمّامات و غيرها براى استحكام و عدم نفوذ آب در آنها ماليده و داخل مراهم هم مى كنند و بهترين اصنافش نرم آن است.
زفت برّى ـ زفت يابس[ر.م] است.
زفت تر ـ زفت رطب[ر.م] است.
زفت جبلى ـ زفت يابس[ر.م].
زفت رَطب ـ رطوبتى است كه از درخت صنوبر بى بار ـ كه قسم نرينه آن است ـ سيلان مى نمايد و رطوبتى را كه از درخت بار دهنده آن كه غير چلغوزه[ر.م] است و به «تنوب» موسوم مى باشد، سيلان كرده و منجمد گردد «راتيانج» نامند و آنچه را كه از درخت شربين ـ كه از اصناف سرو و ثمر آن هم مانند ثمر سرو و از آن كوچك تر است ـ به هم رسد «قطران» گويند.
زفت رومى ـ كه هريك از زفت بحرى[ر.م] و زفت يابس[ر.م] را شامل و بيشتر از مطلق آن زفت بحرى مراد و بهترين آن برّاق و صافى و املس است.
زفت كوهى ـ زفت يابس[ر.م] است.
زفت يابس ـ همان زفت رطب[ر.م] است كه به خودى خود خشك شده و يا به طبخش بخشكانند.
زفر ـ (چو جفر و سفر) زنخ[ر.م] و دهان و كنج دهان و پيرامون آن و استخوانى كه دندان ها از آن رويد.
زفرين ـ بر وزن و معنى زرفين.
زفزافيدن; زفزفيدن ـ (چو ترسانيدن و لب كَشيدن) عطسه كردن.
زفس ـ (ل) رجوع به «ژوبيتر» نمايند.
زفنى ـ (چو فِرنى) سنگى است سياه رنگ و دافع قروح ]جراحات[ و جذام.
زفو ـ (چو وضو) زبان.
زَفونيا ـ (ل) درختى است خاردار كه نوعى از درخت زقّوم است.
زفير ـ (چو نفير) آواز خر يا ابتدا كردن آن بر آواز و صداى اشتعال آتش و خارج كردن نفس بعد از كشيدن آن.(عر)
زفيرف ـ (چو شريعت) به لغت اندلس، عناب است.

آيين پانزدهم

(در ]حرف[ زاى هوّز با قاف قرشت)
زقاق ـ (چو كَنار) كسى كه لقمه را در دهان داشته و از بالاى آن آب خورد و (چو شمار) جاده و كوچه و يا راه تنگ منقطع الآخر باشد يا نه.
زقال ـ (چو شمار) به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه [ر.ض]، اسم فارسى قرانيا[ر.م] و ثمر درختى است عظيم به قدر زيتونى و طولانى، در خامى سبز و پس از رسيدن ياقوتى رنگ و بعد از خشكيدن سياه گرديده و طعم آن ترش با اندك زمختى و قبض و آن را مانند زيتون تمليح مى نمايند. پس در مخزن[ر.ض] گويد كه در ملك هند و بنگاله[كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند ] ثمرى فى الجمله شبيه بدين به هم مى رسد و آن را «جامون» گويند و گفته اند آن را «كرونده» نامند و در «جامون» گويد كه جامون ميوه اى است هندى، درخت آن بسيار بزرگ به قدر گردكان ]گردو[ و از آن بزرگ تر و برگ آن اندك باريك و بلند تا به يك شبر]وجب[ و سبز تيره و شكوفه آن سفيد و بسيار ريزه و ميوه آن شبيه به انگور سياه و اندك طولانى و بعضى بزرگ تر از آن و رنگ ظاهر و باطنش بنفش، و باغى و صحرايى هر دو مى باشد و به «كرونده» هم رجوع نمايند.
زَقوقا ـ ناحيه اى است مابين فارس و كرمان.
زقوم ـ (به فتح اوّل و تشديد ثانى) در شرح قاموس]ر.ض [گويد: كره و مسكه اى ]كره[ است با خرما و درختى است

صفحه 391 - جلد دوم
در دوزخ و گياهى است در باديه كه گلى ياسمنى رنگ دارد و خوراكى است از براى اهل دوزخ و درختى است در اريحا از تهامه]ناحيه اى در شبه جزيره عربستان[ در پهلوى يمن كه ميوه زمختى دارد شيرين مانند خرما و از براى هسته آن روغنى است پرمنافع و صمغ آن سقمونيا [ر.م] است و بعضى گويد كه اصل آن درخت هليله كابلى بوده، پس بنى اميّه اش نقل داده در اريحا و كشته و چون مدتى بر آن گذشته، زمين اريحا آن را از طبع هليله برگردانيده است و در مخزن الادويه] ر.ض[ گويد كه زقّوم از جمله اشجار و به نام شامى و حجازى به دو نوع مى باشد.

آيين شانزدهم

(در ]حرف[ زاى هوّز با كاف كلمن)
زك ـ (چو رخ و بد) زكيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و (به فتح اوّل با كاف پارسى) مخفّف زاگ[ر.م] است.
زكاب ـ (چو كباب) مركّب و سياهى دوات.
زَكاره ـ مردم خيره و لجوج و ستيزه كار و اهل عناد.
زكاسه; زكاشه ـ (چو خلاصه) سيخول[ر.م].
زكافه ـ (چو شماره) چوب زخمه[ر.م].
زَكاك ـ مرغ مردارخوار.
زكام ـ دوشيده و كشيده شدن زيادتى هاى رطوبت است از دو طرف درون مغز سر كه در پيش مغز است به سوى سوراخ هاى بينى كه به پارسى «هنگ» گويند و رجوع به «نزله» هم نمايند.(عر)
زكان ـ (چو كَنار و شمار) اسم فاعل از زكيدن[ر.م].
زكريّا ـ به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، معرّب زخريّا است كه به عبرى به معنى «خداياد كرده» باشد و سه تن از انبياى بنى اسرائيل بدين اسم مسمّى بوده اند:
   1. زكريّا ابن يهوياداع: كه در 4556هبوطى بعد از فوت پدر و روى برتافتن آل يهود از شريعت موسوى و قيام كردنشان به بت پرستى در عهد حكمرانى يواش ابن اخريا، درجه نبوت يافته و به ميان قوم خود شتافته و هرقدر كه در دعوت ايشان كوشيد، مثمر ثمر نبوده و مردم به سخنانش گوش نداده و به فرموده يواش در بيت المقدس و يا حوالى آن سنگسارش كرده و اعدامش نمودند.
   2. زكريّا ابن برخيا ابن عدو: كه در 4906 هبوطى ظهور فرموده و در روز 24 شباط ـ كه ماه يازدهم سلطنت داريوش ثانى بود ـ حجاب از پيش چشمش برخاسته و صورت حال بنى اسرائيل را مشاهدت كرده و مآل كار ايشان را بازدانسته، پس شرح مكاشفات خود را با بنى اسرائيل بيان فرموده و مردم را به عمارت بيت المقدس بگماشت و كتاب نبوّت آن حضرت مشتمل بر چهارده فصل است كه همه مشعر بر مكاشفات و الهامات مى باشد.
   3. زكريّا ابن اذن: كه پدر حضرت يحيى(عليه السلام) و يزنه]به تركى، شوهر خواهر[ حضرت مريم و يا شوهر خاله او بود و زنش ـ كه حنّانه و يا ايشاع نام داشت ـ خاله آن خاتون معظّم و يا خواهرش بود و قبر شريفش در حلب مزار انام است و هميشه آرزوى فرزندى مى داشته و هرگز به وجود نيامدى تا آنكه 75ساله و يا 120ساله شده و زنش را زمان حامله بودن به سر آمده و به نوشته بعضى، به 98سالگى رسيد. روزى به اتفاق هم مرغى ديدند كه جوجه خود را دانه مى داد. باز اشتياق فرزند ايشان را غالب آمده ناليدند:(رَبِّ لاَ تَذَرْنِى فَرْداً وَأَنْتَ خَيْرُ الْوارِثِينَ) (انبياء، 89) فى الحال زنش حايض شده و بعد از طهارت با وى مقاربت كرده و ملائكه او را به مقدم حضرت يحيى(عليه السلام)بشارت دادند.(عر)
زكش ـ (چو خَجِل) طعم زمخت و اسم مصدر زكيدن[ر.م].
زكنج; زكند ـ (چو تفنگ) كاسه سفالين بزرگ.
زكور ـ (چو شكور) دزد و راهزن و بخيل و سفله و نالايق و پيچيده و گره سخت بسته شده.
زكون ـ (چو سكون) زكيدن[ر.م].
زكيا ـ (چو دريا) كارد.(ند)
زكيدن ـ (چو رَسيدن و بريدن) ركيدن[ر.م].

آيين هفدهم

(در ]حرف[ زاى هوّز با كاف پارسى)
زگ ـ (چو سگ) مخفّف زاگ[ر.م].

صفحه 392 - جلد دوم
زَگاب ـ زكاب[ر.م].
زَگاره ـ زكاره[ر.م].
زگاسه; زگاشه ـ (چو خلاصه) سيخول[ر.م].
زگافه ـ (چو شماره) چوب زخمه[ر.م].
زُگال ـ بر وزن و معنى زغال و زقال.
زگالاب; زگاله ـ (چو دعاخوان و شماره) زكاب[ر.م].
زُگَنج; زُگَند ـ بر وزن و معنى زكنج و زكند.
زگيل ـ (چو دِلير) رجوع به «پروش» نمايند.

آيين هيجدهم

(در ]حرف[ زاى هوّز با لام ]كلمن[)
زلائف الملوك ---> هميشه جوان.
زلابه; زلابيه ـ (چو كَناره و علانيه) زليبيا[ر.م].(عر)
زلال ـ (چو جوال) كرمى است كه در ميان برف كهنه به هم رسد و به عربى، آب صاف و سرد و شيرين و گوارا.
زلاند جديد ـ يكى از جزاير مشهوره پُلينزى ـ كه قسمت شرقى قطعه اوقيانوسيه است ـ بوده كه به نوشته بعضى از ارباب فن، اشجار و انهار بسيارى در آن موجود و هنوز در 1822 ميلادى به تصرّف اوروپايى ها نيامده بود و چند نفر فرانسوى در آنجا تمكّن داشتند، پس عده بسيارى از انگليسيان در آنجا آمده و بدين واسطه به مستحكمات ايشان ملحق و عده نفوس آن 825000 مى باشد و در كشف القناع] ر.ض[ گويد: زيلند جديد در شرقى هولند جديد و آن دو جزيره است كه بوغازى]تنگه اى[ ميان آنها فاصله و هواى آنها خوب و اراضى آنها خصيب ]پُرحاصل[ و در آنها سلسله كوه هايى است كه ارتفاع بعضى از آنها چهارده هزار قدم و مردمانش شصت هزار و عموماً وحشى بوده و در اين ايّام بهواسطه دخول مبشّرين انجيل در ميان آنها قدرى تربيت و تمدّن حاصل كرده اند و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: زلاند جديد جزاير بسيارى است مجاور يكديگر در جنوب شرقى آوستراليا كه هواى آنها بارد و عموم اهالى آنها ـ كه در حوالى 750هزار مى باشد ـ وحشى و خوراكشان منحصر به ماهى و پاره اى ميوه هاى دشتى بوده تا در اين اواخر كم كم به زراعت راغب بوده و در مكتبى كه از طرف پاپاس]پاپ[ انگليس تأسيس يافته، به تحصيل آداب و رسوم انسانيت اشتغال مى نمايند و اما زلاند قديم عبارت از جزاير چندى بزرگ و كوچكى است در بحر شمالى]ر.م [كه تماماً در تصرف فلمنك]هلند[ مى باشد.
زلج ـ (چو فلك) مرغ سَلوى[ر.م].
زلخ ـ طاس كلاه[ر.م].
زلزله ـ (ر) به عربى، شدّت اضطراب و لرزه و بيشتر در حركت ارض و اضطراب آن استعمال نمايند كه به پارسى «بومهن» و «بومهين»]گويند[ و سبب آن محل خلاف بوده; بعضى به جهل خود اعتراف نموده و برخى به پايين رفتن و فرونشستن زمين ـ كه نتيجه تراكم طبقات آن بر روى يكديگر است ـ مستند داشته و محققين فلاسفه گويند: مواد كبريتيّه و زيبقيّه و غيرها در زير زمين با يكديگر تصادف كرده و مشتعل گرديده و توليد بخار و دخان نمايد. پس اگر بخارات همچنانى كه در زير زمين محتبس شده، غليظ و كثيف باشد به طورى كه در مجارى زمين معبر و منفذى نيابد و يا اينكه زمين به غايت سخت و بى خلل و فرج متعارفى بوده و از جريان ابخره و ادخنه محتبسه مانع آيد، احتباس آنها در زير زمين توليد لرزه و حركت نمايد و گاه است كه ابخره و ادخنه از شدت حركت اشتعال يافته و آتش هم خارج گردد، و بعضاً به جهت قوّت و پرزورى ماده، زمين شكافته شده و پاره اى مواضع آن فرورفته و مجارى انهار تغيير يافته و هريك از برّ و بحر مبدّل به ديگرى گردد. وبالجمله گاه است كه ابخره و ادخنه محتبسه در زير زمين از اجزاى آن كسب برودت كرده و به اجزاء مائيه مخلوطه به اجزاى بخاريّه مى گردد و در اين صورت اگر آن اجزاى مائيه بسيار باشد به طورى كه زمين گنجايش آن را نداشته باشد، زمين منشقّ و منفجر گرديده و انهار جريان يابد و چشمه ها و چاه هاى آب هم از اين قبيل است كه به جهت نقصان قوّه، زمين را شق نتواند نمود و همين كه چند لاى از زمين را از روى آنها كناره كردند، آب آنها هم ظاهر گردد. بالجمله اصل و مايه چاه ها و عيون و انهار، ابخره

صفحه 393 - جلد دوم
متبرّده محتبسه در تحت الارض مى باشد، اگرچه آب برف و باران هم در زيادتى آنها مدخليّتى بزرگ دارند. وابوالبركات بغدادى [ر.ض] سبب وجود عيون و انهار را منحصر به آب برف و باران دانسته به استناد اينكه آب عيون و انهار به كمى و زيادتى برف و باران شدّت و ضعف نمايد. پس گويد كه ابخره و ادخنه محتبسه را اصلاً مدخليّتى در عيون و انهار ندارد زيراكه برودت باطن زمين در تابستان زياده از زمستان مى باشد. پس اگر تبرّد ابخره، منشأ تكوّن عيون و انهار بودى بايستى كه آب آنها در تابستان زياد از زمستان بودى و پوشيده نماند كه باعث شدت بودن آب برف و باران و مدخليّت آن در زيادتى آب عيون و انهار جاى انكار نيست، چنانچه از بيان اوّلى مكشوف گرديد، ليكن علّت تامّه بودن آن به طورى كه تبرّد ابخره را اصلاً مدخليّتى نداشته باشد، منافى حكم كلّى عقل و خلاف حس و عيان مى باشد زيراكه آب بودن بخار مشاهد و محسوس است. بالجمله ابخره و ادخنه محتبسه در صورتى منشأ زلزله و عيون و انهار تواند بود كه در خودى خود به طورى بسيار باشد كه آنها را توليد تواند نمود و الاّ اگر بدان اندازه نرسد منشأ تكوّن معادن بوده و به حسب مراتب تركيبات ابخره و ادخنه نوعى از معادن متكوّن گردد. پس اگر بخار بر دخان غالب آيد، توليد جواهر شفافه نمايد، همچو: لعل و ياقوت و زمرّد و زبرجد و نظاير اينها، و در جايى كه دخان بر بخار غالب باشد كبريت و نمك و نوشادر[ر.م] و امثال آنها به وجود آيد، و در صورتى كه هريك از اجزاى بخاريّه و دخانيّه مساوى بوده و در مقام تركيب هيچ يك زائد بر ديگرى نباشد، معادن هفت گانه چكش بردار طلا و نقره و ارزيز]قلع[ و اسرب]سرب[ و مس و آهن و برنج ـ كه در اصطلاح خودشان «اجساد سبعه متطرّقه» نامند ـ متكوّن گردند كه همه آنها چكش خوار بوده و به ضرب چكش شكست نشده و اجزاى آنها از هم نپاشيده و پهن و منبسط گردند. جَلَّت قدرتُه.
زلف ـ (چو جلف) روضه و (چو كلف) حوض مملو و قربت و نزديكى و درجه و مرتبه و (چو قلب) تقدم و تقرب و قدر و منزلت و بدين معانى عربى است و به پارسى (بر وزن تند) معروف است و آن را «بسوته» و «گلالك» و «گلاله»]گويند[.
زلف آباد ـ به فرموده بستان السياحة[ر.ض]، بلده اى است در هندوستان و قريه اى است از فراهان كه محكمه سختى داشته و مردم آنجا اكثر اوقات به استظهار آن محكمه بر حاكم وقت ياغى و طاغى باشند و آن محكمه غارى است به غايت وسيع.
زلف بستن ـ نشان دادن معشوق است خود را به عاشق و دلش را به كمند آوردن.
زلف خطا ـ گناه و تقصير و خطا.
زلف زمين ـ شب و بلاى زمين و طينت آدمى.
زلف عروسان ---> هميشه بهار.
زلف و خال ـ زينت عروس در شب زفاف.
زلفه ـ (چو نقطه) زلف كوچك و قدر و منزلت و مقدارى از شب و (چو طلبه) صدف و سنگ صاف و ظرف سفالين كبود و زمين درشت و زمين جاروب شده و كوچه تنگ و تاريك و اوّل و آخر اين معانى، پارسى و مابقى عربى است.
زلفين ـ بر وزن و معنى زرفين و ترسيدن و ترسانيدن و رجوع به «عقاب» هم شود.
زلك ـ (چو سخن) زلو[ر.م] و (چو فلك) شعله و اخگر آتش.
زلو ـ (چو گلو) رجوع به «علق» نمايند.
زُلوبيه ـ زليبيا[ر.م].
زلوك ـ (چو عمود) زلو[ر.م].
زلّه ـ (چو چلّه و غلّه) جراسك[ر.م] و چراسك[ر.م] و فلرز [ر.م] و نواله[ر.م].
زليبى; زليبيا ـ (چو مسيحى) حلوايى است معروف و لذيذ و سريع الهضم و مسمّن بدن.
زليخا ـ (چو هويدا) نام زن اطفير، وزير عزيز ريّان از عمالقه[ر.م] مصر كه نام تورانى او راعيل بوده و بعد از فوت اطفير به عقد حضرت يوسف(عليه السلام) درآمد.
زليف ـ (چو شريف) ترس و بيم و به عربى، تقدم و تقرب

صفحه 394 - جلد دوم
است.
زليفن ـ (چو رَسيدن و دِريدن) انتقام و كينه و سختى و ترسانيدن و ترسيدن و چرخى كه بدان پنبه دانه را از پنبه جدا كنند.
زليل ـ (چو قليل) آواز گلو.

آيين نوزدهم

(در ]حرف[ زاى هوّز با ميم ]كلمن[)
زم ـ (چو نم) سرما و نام چشمه زمزم و هم چشمه اى است على حده و ماما و قابله و نرم و آهسته و فتيله چراغ و غيره و باد تند و سخت و هم رودخانه اى است كه به نام شهرى كه از پهلويش مى گذرد، موسوم گرديده و طفلى كه در هنگام حرف زدن آب از دهانش بيرون آيد و شخصى كه در وقت خنديدن و حرف زدن گوشت لب او بيرون آمده و گوشت دهانش پيدا و نمايان شود.
زماروخ; زماروغ ـ بر وزن و معنى سماروخ.
زمام ـ (چو طلاّب) گياه و علف مرتفع و (چو اِمام) افسار و مهار و هر چيزى كه بدان چيزى ديگر را محكم ببندند.(عر)
زمان ـ (چو امان) مرگ و اجل و به عربى، معروف و در السنه داير است كه به پارسى«دمان» و «هنگام» و «اَمَد» ]گويند[ و حقيقت آن مجهول و فى مابين فلاسفه محل خلاف بوده، بعضى اساساً انكارش نموده و برخى حضرت واجب الوجودش دانسته و ديگرى خود فلكش انگاشته و فرقه اى حركت فلكش پنداشته و محققين ايشان بر آنند كه زمان عبارت از مقدار معيّنى از حركت فلك مى باشد، قليل باشد يا كثير، همچو: ثانيه و دقيقه و ساعت و سال و قرن و مانند آنها.
زمترا ـ (چو فلك سا) ريشخند.(ند)
زمج ـ (چو عجم و هند) شكره[ر.م] و يا مرغى است بزرگ و سرخ رنگ و شبيه به عقاب و (چو برج و خرج) مطلق صمغ عربى باشد يا غير آن و مطلق زاگ سفيد[ر.م] باشد يا غيره و نام موضعى هم هست در خراسان و (چو مدّت) به عربى، دوبرادران[ر.م] ويا مرغى است خوش منظر و شكارى از جنس سياه چشم.
زمج بلور ـ زاگ سفيد[ر.م] و ساير تركيبات آن مانند تراكيب «صمغ» و «زاگ» است.
زمجائى ـ (چو هرجائى) به نوشته مخزن الادويه[ر.ض]، ميوه اى است جنگلى به قدر دانه انگورى كه در بلاد زيرباد]مجمع الجزاير در منطقه كارائيب(لغت نامه دهخدا) [به هم مى رسد با پوست خشك خشبى و اندرون پوست آن لحمى شيرين و لطيف و كم رطوبت و در سه سال يك بار ثمر مى دهد و در آن سال متعارف است كه اطفال را آبله بسيار برمى آيد.
زمجيكور ـ زمچيكور[ر.م] است.
زمچ ـ زمج[ر.م] وزناً و معناً، اِفراداً و تركيباً.
زمچك ـ (چو اندك) مرغى است نامعلوم.
زَمچيكور ـ زاج سفيد[ر.م] و دور نيست كه زمچ بلور را ـ كه به معنى زاج سفيد است ـ متّصل نوشته اند، پس تصحيف خوانى شده است.
زمخ; زمخت ـ (چو شتر و درست) زكور[ر.م] و نيشكر و طعم معروف كه به عربى «عفوصت» و به تركى «گير» گويند، مانند طعم مازو[ر.م] و هليله[ر.م] و زاج[ر.م] و امثال آنها.
زمخشر ـ (چو سمندر) قريه و يا بلده اى است از خوارزم]در ازبكستان[ كه محمود ابن عمر، از اجلّه علماى اهل سنّت و به ابوالقاسم مكنّى و ازآن رو كه مدتى مجاورت بيت الله نموده بوده به جارالله ملقّب مى شد، بدانجا منسوب و در علوم متنوعه، خصوصاً در فن تفسير و حديث و نحو و لغت و بيان و بلاغت مسلّم انام و تأليفات بسيار در صفحه روزگار از او يادگار و تفسير كشّاف معروف از آثار او است و در 1143 ميلادى ـ مطابق 548 هجرى ـ وفات يافته و در جرجان]گرگانج در ازبكستان[ مدفون گرديد.
زُمُخك ـ بر وزن و معنى زمخت است.
زمرّد; زمرّذ ـ (به تشديد ثالث و ضمّ سه حرف اوّلى) سنگى است معروف معدنى از جمله احجار نفيسه قيمتى كه به نوشته مخزن الادويه[ر.ض]، در معدن طلا به هم رسد و

صفحه 395 - جلد دوم
ماده آن طلايى است كه يبس و انجماد بر آن غالب باشد و بدين سبب رنگ آن سبز شده و در مدت 21سال در معدن تكوّن مى يابد، و بعضى زمرّد و زبرجد را از يك جنس دانند كه به سبب اختلاف ماده، هريك به نوعى متكوّن گردد، و محققين اهل فن آنها را مختلف الحقيقه دانسته و مى گويند كه زمرّد از جمله جواهر و زبرجد شاخ اژدها است كه گزند حشرات را نافع و سمّ قاتل را دافع و نظر كردن بر آن كلال ]خستگى[ و غشاوه]تاريكى[ چشم را مانع گردد. و بالجمله صلابت زمرّد از ساير احجار كمتر و سوهان در آن مؤثر و از حيثيّت رنگ و اختلاف مراتب سبزى آن به نام «فستقى» و «ريحانى» و «سلقى» و «زبخارى» و «صابونى» و «كراثى» و «ذبابى» به چندين قسم مقسوم و رنگ اوّلى سبز مايل به سياهى كه «زمرّد كهنه» نيز گويند و رنگ دويّمى سبز شبيه به رنگ برگ ريحان كه «زمرّد نو» نيز خوانند و رنگ سيّمى شبيه به برگ سلق، يعنى چغندر و رنگ چهارمى شبيه به رنگ زنجار]زنگار[ و رنگ پنجمى شبيه به صابون سبز مايل به سفيدى و رنگ ششمى شبيه به رنگ گندنا]تره[ و رنگ هفتمى شبيه به رنگ ذباب اخضر، يعنى پشه سبز بوده و صاف و صلب و شفّاف و پرآب و آب آن متموّج و رقصان و بهترين تمام اقسام هفت گانه مى باشد، چنانچه قسم صابون بدترين همه آنها است.
زمرونتن ـ (چو پهلوشكن) سراييدن.(ند)
زمره ـ (چو نمره) فوج و جماعت متفرّقه.(عر)
زمزم ـ (چو همدم) زمزمه و جيوه و آب بسيار و نام چاهى است معروف در نزد كعبه مقدّسه كه به جهت كثرت آب بدين اسم موسوم و به نوشته بعضى از ارباب فن، آن را جبرئيل از براى حضرت اسماعيل(عليه السلام) حفر كرده بوده، پس به جهت استخفاف قبيله جُرْهُم مدتى از انظار غايب و بلكه محو و نابود بوده تا اينكه جناب عبدالمطلب، جد امجد حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله)، در رؤيا به محل آن ملهم گرديده و مجدداً آن را حفر كرده و تا به حال باقى است و در مراصدالاطلاع[ر.ض] گويد كه آن چاه از زمان حضرت اسماعيل(عليه السلام) بوده، پس تطاول ايّام و مرور دهور محو و نابودش نموده و اثرى از آن نماند تا آنكه جناب عبدالمطلب در خواب به حفر آن مأمور شده و در موقع حفر چند شمشير و دو صورت آهو از طلا در آنجا پيدا كرده و آن آهوها را صحيفه كرده و بر در كعبه نصب نمود و بعد از عبدالمطلب آن چاه به پسرش عباس اختصاص داشته و تا امروز در دست اولاد عباس مى باشد و هم در همان كتاب گويد كه زَمَّزْمْ(به فتح اوّل و فتح و تشديد ثانى و سكون باقى) موضعى است در خوزستان.(عر)
زمزم آتش افشان ـ آفتاب.
زمزمه ـ صداى شير و گروه و فرقه و يا پنجاه شتر يا پنجاه مرد و پياپى شدن صداى رعد و كتابى است از مصنّفات زردشت و آهسته آهسته سرود و ترنّم كردن و خوانندگى زير لبى و سخن سربسته گفتن گبران و مجوسان است در هنگام چيز خوردن و بدن شستن و آتش پرستيدن و حال آنكه خاموش بوده و زبان و لب را به كار نمى برند. تنها، صدايى است كه مى گردانند در گلو و بينى، و كلمات همچنانى را نيز گويند و مطلق سخن گفتن گبران در اوقات مذكوره را هم گويند، اگرچه سربسته و آهسته نباشد.
زَمِستان ـ فصل آخر سال.
زمكان ـ (چو مستان و گلدان) موى زهار.
زمن ـ (چو چمن) زمان و (چو خَجِل) مردم زمين گير و شل و كسى كه مبتلا به زمانت باشد كه عبارت از حبّ و آفت و تعطيل قوا و نقصان بعضى از اعضا است.(عر)
زِمُنج ـ زمج[ر.م] و يا مرغ هماى و پروانه و قابله.
زمو ـ (چو عمو و وضو) نقش و نگار دلبر و گلولاى خشك و يا تر و سقف خانه كه از گل و چوب و علف سازند و هم جانورى است شكارى از جنس چرغ[ر.م].
زَمودن ـ نقش و نگار كردن.
زَموده ـ بادپيچ[ر.م] و اسم مفعول و ماضى بعيد از زمودن[ر.م].
زمور; زمورلاك ـ (چو نزول) زفت يابس[ر.م].
زَموم ـ (ل) از اسامى جيوه است.
زمه ـ (چو همه) زاج سفيد[ر.م] و يا سنگى است شبيه به آن.
زمهر ـ (چو قنبر) دشتى است در هند.(عر)

صفحه 396 - جلد دوم
زمهرير ـ (چو زنجَبيل) سرماى سخت و اقصاى كره هوا كه بسيار سخت و مركّب از «زم» به معنى سرما و «هرير» به معنى كننده است و رجوع به ماده 2 «هوا» هم شود.
زَمى ـ مخفّف زمين.
زمياد ـ (چو فرياد و تحيّات) مخفّف زامياد[ر.م] است.
زميدن ـ (چو رَسيدن) خاييدن[ر.م] و جاويدن[ر.م].
زمين ـ (چو كميل) به عربى، مصغّر زمان و(چو امين)هم به عربى، زمين گير و به پارسى، مآل و مرجع و طرز و قاعده و معنى و مفهوم و به معنى معروف كه به پارسى «زمى» و «گرد» و «كودر» و«اسپندارمذ» هم گفته كه به عربى «ارض» و به فرانسه «تِر»]گويند[ و عبارت از جسمى است گرد و مستدير به شكل كره بزرگى مسطّح القطبين كه با تراب و احجار، مستور و مكمن انواع معادن و به نوشته فن طبقات الارض، جوفش نار و رويش قشر و بعد مسافت آن از آفتاب به نوشته بعضى از ارباب هيئت جديده، 140مليان وِرست[ر.م] و به مساحت ديگر ـ كه بعضى از محققين اهل عصر تصريح كرده ـ 13 يا 93مليون ميل است و ترجمه اجمالى آن را در ضمن چند ماده ثبت اوراق مى نمايد:
   ماده1. عده نفوس تمامى كره به نوشته كشف القناع[ر.ض]، 1500مليون است و در آيينه جهان نما[ر.ض] گويد: مخلوق تمام دنيا ـ كه به تخمين مشخص شده ـ تقريباً 1476كرور است، چنان كه 780كرور در آسيا و 476 در اوروپا و 120كرور در افريقا و 88كرور در امريكا و 24كرور در اقيانوسيّه مى باشد، و مخفى نماند كه مجموع اين پنج فقره 1488بوده و 12 كرور از جمع فوق علاوه مى باشد. و بعضى از جغرافيين عصر عدد نفوس تمامى روى كره را موافق لوحه ذيل 3000كرور نوشته:
آسيا   1640كرور
اوروپا   740كرور
افريقا   280كرور
امريكا   270كرور
اوقيانوسيّه   70كرور
و مخفى نماند كه اين قول عين نوشته كشف القناع]ر.ض [بوده و اختلاف ارباب فن ناظر بر اختلاف زمانشان است.
   ماده 2. بعضى از مدققين عصر از محققين حكما نقل كند كه زمين به چيزى وصل نشده و به هيچ چيز تكيه نكرده و خودبه خود قائم و در فضاى غيرمتناهى شنا كرده و جز قدرت الهى چيزى ستون آن نشده و نگهبان و نگهدار ديگرى ندارد و اين مطلب را از كلمات پيشوايان دين اسلامى و اخبار و ادعيه و خطب ايشان كه بر قوام زمين و آسمان بدون دعائم]ستون ها[ و قوائم دلالت دارند، استكشاف نموده به شرحى كه در محل خود نگارش يافته.
   ماده3. در تقسيم زمين به قطعات جداگانه: بدان كه دوثلث تمامى كره و يا سه ربع آن دريا و يك ثلث يا يك ربع آن خشكى بوده و همين است كه در السنه به «ربع مسكون» اشتهار دارد و به مناسبتى كه در «اقليم» مذكور افتاد، سمت شمالى خط استوا را به هفت قسمت كرده و هريكى را «اقليم» نام نهاده اند و به مناسبتى كه هم در محل خود مذكور است، تمامى خشكى زمين را خواه سمت شمالى خط استوا باشد و يا جهت جنوبى آن، روى هم رفته به پنج قسمت مقسوم داشته و هريكى را «قطعه» و يا «قارّه» نام كرده اند و چهار از آنها ـ كه اوروپا و آسيا و افريقا و اوقيانوسيّه است ـ در نصف شرقى آن واقع و يكى ديگر ـ كه امريكا باشد ـ در نصف غربى آن مى باشد و ايضاً چهارمين قطعات پنج گانه مزبوره را «عالم بحرى» خوانده و سه اوّلى را «برّ قديم» نام كرده و پنجمى را «برّ جديد» گويند. و ايضاً هريكى از قطعات را به نام «مملكت» و «جزيره» و «شبه جزيره» و غيرها به اقسام مختلفه تقسيم نمايند، به شرحى كه در محل خود مذكور است.
   ماده 4. در حجم و بزرگى آن: قوشجى[ر.ض] گويد: دوره زمين و محيط عظيمى كه بر آن فرض كنند، 8000 فرسخ و قطر آن 2445 فرسخ و يا 8000 ميل و مسافت تمام روى زمين 636،363،20 فرسخ و مساحت مقدار معمور از روى زمين 745،676،4 فرسخ است و سيّدشهرستانى]ر.ض [گويد كه قطر زمين 8000 ميل است و احمد رفعت

صفحه 397 - جلد دوم
عثمانى[ر.ض] گويد: سطح زمين 510 كيلومتر مربّع مى باشد كه از آن جمله 383مليون بحار و درياها بوده و 127خشكى مى باشد و در بعضى از ترجمه هاى هيئت جديده گويد كه دور كره زمين 37500 وِرست]ر.م [بوده و هر طرف آن در اين مسافت مساوى است و به مساحت ديگر 40مليان متر است. و بعضى گويد كه دور زمين 644000 فرسخ است و در كشف القناع[ر.ض] گويد كه مسافت سطح زمين 200مليون ميل مربّع و دايره آن مقدار 40مليون متر مى باشد كه هر مترى يك ذراع و ثلث ذراع است و بااين همه، كوچك ترينِ كرات و كواكب بوده و به فرموده بعضى از ارباب فن، 49 برابر ماه و 000،300،1 بار از آفتاب كوچك تر است.
   ماده5. در شكل و وضع زمين: ازآن رو كه اسباب و آلات كاشفه از اين مدعا را در قديم الزمان نام و نشانى نبوده، معرفت شكل واقعى زمين صعب و مشكل بوده بلكه حس ظاهرى و نظر بدوى اغفال كرده و زمين را هموار و مستوى پنداشته و از براهين مسئله هم غافل محض بوده و اصلاً عطف نظر بر آنها نمى نموده اند و بالجمله همين مسئله غامضه محل حيرت فلاسفه و حكما بوده و به چندين عقيده مى باشند. بعضى از ايشان زمين را به شكل دف دانسته و برخى به صورت سپر و ديگرى مثل طبل و چهارمى شبيه نصف طبل و پنجمى مانند ستون مستدير و ششمى به سان مسدّس شش پهلو و هفتمى به اندام كشتى مجوّف پنداشته و سيّدشهرستانى[ر.ض] چند قول ديگر نقل كرده:
   1. قول انكسيمايس كه زمين مسطح و مانند ورقه قلعى در فضاى هوا محمول و معلّق مى باشد.
   2. قول قدماى يونان كه زمين به شكل دايره مسطحى است كه مركز آن بلاد يونان و محيطش سواحل بحر محيط[ر.م] است.
   3. قول رؤساى دين مسيح و پاپ هاى ايشان كه زمين بر ستون هاى بسيار اعتماد كرده و الى غيرالنهايه امتداد دارد.
   4. قول بعضى قدما كه به شكل مخروطى بوده و سر آن در بالا و ته آن در پايين بوده و غيرمتناهى است.
   5. قول پنجم ـ كه از جهت ادله و براهين مفصّله در محل خود اتقن اقوال مى باشد ـ كرويّت تامه آن است به طورى كه محيط استوايى آن به محيط قطبى اش مساوى بوده و اين همه اعوجاجات و پستى و بلندى و تلال و جبال عاليه و قلل مرتفعه اصلاً به كرويّت حسيّه آن قادح نمى باشد زيراكه نسبت به زمين قدر محسوسى نداشته و مانند دانه خشخاش است نسبت به هندوانه بزرگى. و در كشف القناع[ر.ض] گويد: استداره زمين از عهد فيثاغورث تا حال متفق عليه فلاسفه و ادله آن بسيار است.
و مجموع اين اقوال به دوازده منتهى شده و در اينجا قول ديگرى است كه نيوتون در حوالى 1760 ميلادى اختيارش كرده و پس از زمان او اشتهار يافته و محل تصديق حكماى قرون اخيره گرديده است، و آن عبارت از كره ناقصه بودن زمين است كه از طرف شرق و غرب مستدير بوده و دو سمت قطبين شمالى و جنوبى آن مسطّح و به شكل هندوانه گردى مى باشد كه از هريك از بالا و پايين آن يك قطعه بريده باشند. سيّد شهرستانى]ر.ض [فرمايد كه محيط قطبى آن از محيط استوايى اش از قطر قطبى آن دو ميل بيشتر است. و در كشف القناع[ر.ض] گويد كه قطر استوايى آن نسبت به قطر قطبى آن 26ميل طولانى تر است. و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: محيط قطبى ارض چهل مليون متر و نصف قطر استوايى آن 000،377،6 متر و نصف قطر قطبى آن 000،356،6 متر بوده و از مقدار تفاوت اين دو نصف قطر ـ كه 000،21 متر مى باشد ـ مكشوف مى گردد كه مقدار تسطيح قطبين آن 42 كيلومتر است. و سيّد شهرستانى[ر.ض] گويد كه اين قول آخرى در حكم امروزه مشهور و محل تصديق حكما و موافق مدلول ادله و براهين محكمه مى باشد. پس همين مطلب را ـ كه شبه كره بودن زمين و مسطّح بودن قطبين آن است ـ به طرزى بس عجيب از كلمات ائمه دين مبين اسلامى استكشاف نموده كه نقل آنها موجب اطناب است. شكّر الله مساعيه الجميلة.
   ماده6. در تعدد و وحدت زمين: بدان كه قدما از تعدد

صفحه 398 - جلد دوم
زمين نامى نبرده و اكثر فلاسفه ايشان بر استحاله و عدم امكان آن اقامه ادلّه نموده و از حواس سليمه استمداد كرده اند. بلى، شيخ ابوعلى سينا در كتاب شفا قول به كثرت اراضى را از قدماى فرس نقل كرده تا اينكه فلاسفه مغرب زمين در حوالى يك هزار هجرى در زير سايه اقدامات مجدانه امرا و همم عاليه اغنيا و عمر عزيز گران بهاى فضلا و اذكيا به اوج كمالات ترقى كرده و به اختراع و ايجاد نظّارات مقرّبه تليسكوب و مكبّره ميكروسكوب، نائل و موفّق و به معاونت آنها آراء قدما را مهجور داشته و كثرت اراضى را به طور يقين تصديق نموده و حقيقت ديانت اسلاميّه ـ صانها الله من كلّ بليّة ـ كه قرن هاى كثيره پيش از ايجاد اسباب كذائيّه در بلادى مشحونه از جماعات وحشيّه كه از تمدن و معارف همچنانى نام و نشانى نبوده، تعدد اراضى را به عبارات متنوّعه تصريحاً و تلويحاً گوشزد عالميان فرموده، نورافكن تمامى آفاق گرديد. بلى، خصوص هفت بودن زمين كه مصرّح به ديانت حقّه مى باشد، هنوز در تحت اشكال باقى و قطعات مكشوفه تا حال زياد بر پنج قطعه معروفه آسيا و اوروپا و افريقا و اوستراليا و امريكا نمى باشد. منتهاش اين است كه هريك از امريكاى شمالى و جنوبى را قطعه اى جداگانه پنداريم بازهم به هفت نرسد. ليكن بعد از مسلّم داشتن اساس ديانت حقّه چونوچرا در جزئيات آن خارج از وظيفه بوده و البته بايد قصور را به خودمان منسوب داريم:
«در كارخانه اى كه ره عقل و فضل نيست *** وهم ضعيف راى فضولى چرا كند؟»
و به عبارت ساده عدم وجدان دليل عدم وجود نباشد. چنانچه اگر كسى پانصد سال پيش از اين از قطعه امريكا كه هنوز منكشف نبوده، خبر دادى بعيده محمول مى داشته اند، تا اينكه خواجه نصيرالدين طوسى و شيخ بهايى از علماى اسلام به حركت ارض معتقد بوده ليكن از خوف عوام بازهم مطلب را بى پرده نگفته، همين قدر اظهار داشتند كه مانعى از حركت ارض در دست نبوده و بر بطلان آن دليلى نداريم و همين مطلب در نظر اوروپايى ها به غايت مستغرب نمودار شده و مسلمين را به نظر وهن و حقارت نگريسته و اين حرف را محمول به جهالت مى داشته اند حتى حكيم برونو را ـ كه در حوالى 1000هجرى از حركت ارض سخن راند ـ تبعيد كرده و بعد از شش سال حبس، خودش و كتاب هايش را سوزانيده، پس حكيم غاليله]گاليله[ در همان اوان با كمال جسارت دو حركت وضعيّه و سنويّه را از براى زمين ثابت نموده و او هم از اين راه مورد طعن و دقّ گرديده و باآن همه جلالت قدر و حقوق علميّه ـ كه در ذمه عموم اهالى داشت ـ مدت مديدى محبوسش داشتند. پس حكماى اوروپا كشفيات جديده خودشان را كه مخالف خرافات قديمه مى بود به همين جهت پنهان مى داشتند تا آنكه در زير سايه سياسات شورويّه به آزادى فهم و زبان و قلم موفق گرديده و همه گونه علوم غريبه را بدون وحشت بر زبان رانده ليكن بازهم به كشف نقاب از روى مدعا چندان جسارت نكرده و به نوعى مجامله و دورويى مى گذراندند تا در حوالى 1000 هجرى كوپرنيك با كمال جسارت و بدون وحشت و دهشت داخل مطلب شده و بهواسطه كتب و رسائلى كه در اين موضوع تأليف نمود اين مسئله را احيا كرده و مؤسس نظام جديد و هيئت جديده گرديده و بعد از او هم تمامى حكماى اوروپا سالك مسلك او گرديده و نظام هيئت جديد و حركت ارض از جمله مسلّمات بوده و ادله كثيره اقامه نموده اند، همچو رقاص قطبى و ميل كردن اجسام ساقطه از جاى بلندى به سمت شرقى مسقط حقيقى خود و مانند اينها. وبالجمله به نوشته ارباب هيئت جديده كوپرنيكى، زمين داراى دو حركت مى باشد: يكى حركت وضعيّه يا محوريّه يا يوميّه كه در هر 24 ساعت يك مرتبه به سر محور خود يعنى به دور خود از مغرب به مشرق گرديده و توليد روز و شب نمايد و همين حركت است كه منشأ طلوع و غروب آفتاب و كواكب مى باشد، و ديگرى انتقاليّه يا اينيّه يا سنويّه كه در هر سال شمسى ـ كه 365 روز و 5 ساعت و 42 دقيقه و چند ثانيه و يا 365 روز و 6 ساعت و 8 دقيقه و 38 ثانيه است ـ يك مرتبه به دور آفتاب گرديده و توليد

صفحه 399 - جلد دوم
سال و تتابع فصول نمايد.(1)
   و اجتماع دو حركت مختلف السنخ در يك كره در آن واحد در فرفره اطفال محسوس مى گردد. در هنگامى كه آن را در روى زمين به گردش آوريم در اوّل حركت علاوه بر اينكه به دور خودش مى گردد، از موضع خود هم به موضعى ديگر منتقل شده و يك دايره كجى تشكيل مى دهد. همچنين زمين در ضمن حركت محوريّه خود كه به دور خودش مى گردد، يك مرتبه در مدت سال شمسى به دور آفتاب مى گردد. و اما ديانت اسلاميّه كه از ميان جهّالى ظهور يافته كه قابليت فهم مطالب واضحه و براهين ساطعه نداشته اند تا چه رسد به علوم عميقه، در امثال اين گونه مطالب غامضه به مدلول «كلّم الناس على قدر عقولهم» به فراخور حال مخاطب سخن رانده و بيشتر به رمز و اشاره قناعت كرده اند:
«چون كه با كودك سر و كارت فتاد *** پس زبان كودكى بايد گشاد»
   حاج ملاعلى قزوينى[ر.ض] گويد كه اكثر اخبار ائمه اطهار دلالت بر حركت ارض دارد و سيّد شهرستانى[ر.ض] بعد از نقل اقوال مذكوره گويد كه ديانت اسلاميه كتاباً و سنّةً، تصريحاً وتلويحاً، به تحرك ارض دلالت دارند و علاوه بر پاره اى اخبار و احاديث دايره بر اين موضوع چند فقره از آيات قرآنى را نقل كرده كه به ذكر دو آيه اكتفا مى نماييم:
   اوّل در سوره نمل: (وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَ هِىَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ)(نمل، 88).
   دويّم، در سوره والنّازعات(وَ الاَْرْضَ بَعْدَ ذَلِكَ دَحَيها* اَخْرَجَ مِنْهَا مَاءَها وَ مَرْعَيها* وَ الجِبالَ أَرْسَيهَا)(نازعات، 30ـ 32). به تقريب اينكه دَحْو در لغت عرب به شهادت اكثر اهل لغت، به معنى دفع و غلطانيدن است و مقتضاى آن حركتى است كه از وضعيّه و انتقاليّه تركيب يابد و معنى بسط را كه در السنه داير است، جمعى اصلاً ذكر نكرده و بعضى ديگر از جمله معانى نادره اش شمرده و البته حمل بر معنى شايع معروف اولى و انسب است، خصوصاً كه بعد از «دَحَيهَا» خروج مياه و انهار و ظهور نباتات و اشجار را بيان فرموده زيرا امثال اين گونه تغيّرات نتيجه حركت يوميّه و سنويّه ارض مى باشد كه منشأ انقلاب طبايع كون و اختلاف فصول و احوال و توليد روز و شب مى باشند چنانچه نگارش يافت. و سيّد مذكور گويد كه آيات قرآن در مواضع عديده به حركت ارض ناطق و يك آيه كه دلالت بر سكون آن نمايد يافت نمى شود و آيه شريفه (وَ جَعَلَ الاَْرضَ قَرَاراً)(نمل، 61) فقط ناظر بر وطن و مسكن بودن آن است و اصلاً ربط به حركت و سكون ندارد. و اما آيه مباركه(وَ الْجِبَالَ أَوْتَاداً)(نبأ، 7) و ساير ادله كه بر ميخ و وتد بودن جبال دلالت دارند، اگر مشعر به حركت نباشد، به سكون آن كه قطعاً دلالت ندارد زيراكه ميخ و وتد بر دو قسم مى باشد: يكى خارجى كه مقصود از نصب آن ثبوت و سكون چيزى بوده و حركت نكردن آن چيز است از محل خود كه در يك جا ايستاده و به محل ديگر منتقل نگردد، مانند وتدى]ميخ[ كه از براى ثابت بودن چاروا در يك جا نصب مى كنند كه در جاى خود ساكن بوده و به جاى ديگر نرود، و پر واضح است كه اين قسم از وتد بايد به چيزى خارج ديگر نصب شود غير از آنچه سكون و عدم حركت آن در نظر است، چنانچه در مثال مذكور امكان ندارد كه وتد را به خود چاروا نصب نمايند و اگر هم شود، گريخته و نقض غرض لازم آيد، و قسم ديگر وتد داخلى است كه مقصود از نصب آن ارتباط بعضى از اجزاى آن به بعض ديگرش باشد كه به همديگر متصل بوده و متفرق و پاشيده نگردد مانند وتدى كه بر در و پنجره و كشتى و مانند اينها مى زنند و بديهى است كه بايد اين قسم از وتد به خود آن چيزى كه اتصال و ارتباط اجزايش در نظر است نه بر چيز خارج ديگر، چنانچه از همين مثال واضح و روشن است. و هم واضح است كه اين قسم از وتد دخل به حركت و سكون نداشته و مقصود از آن اتصال اجزاى آن چيز است به همديگر و بس. بالجمله همين كه دو قسم داخلى و خارجى بودن وتد را نصب العين خود نمودى، پس قلل

1. بر اساس آخرين اطلاعات بدست آمده از ناسا مساحت زمين 000،072،510 كيلومتر و سرعت چرخش در خط استوا 465 متر بر ثانيه است.

صفحه 400 - جلد دوم
جبال را ـ كه به لسان ادله دينيّه نسبت بر زمين از قبيل اوتاد مى باشند ـ ملاحظه كن كه آيا داخلى كدام يك از دو قسم مذكور مى باشد. انصاف شاهد عادل است بر اينكه آنها نسبت بر زمين از قبيل وتد داخلى مى باشند كه حضرت قادر مطلق آنها را در آن نصب كرده، محض به جهت اينكه اجزاى آن را به همديگر مربوط كرده و از تفرق و انفصال محفوظ مانند و به جهت آن نيستند كه زمين را از سير و حركت نگه دارد زيرا اگر چنين بودى بايستى به چيزى ديگر غير از خود زمين منصوب بودندى. پس آنچه از ادله دينيّه به وتد بودن جبال دلالت دارند، اصلاً دخل به سكون زمين ندارند بلكه با وجهى جميل مشعر به تحرك آن مى باشند زيراكه زمين به عقيده قدما، مركزالمراكز و وسط حقيقى عالم جسمانى بوده و انتقال مركز از محل خود از جمله محالات مى باشد. پس اصلاً محتاج به ميخ و وتد نبودى و نصب اوتادى كه آن را از حركت باز دارد عبث بودى و اما بنا به تحرك زمين گزيرى از صخور و تلال و قلل و جبال نيست زيراكه اگر خاك محض و يا گل خالص و مانند آنها شده و از تلال و جبال خالى و عارى بودى، لابد با آن شدت حركت و سرعت سير كه در هر دقيقه زياده از چهار فرسخ به حركت يوميّه و در هر ثانيه زياده از آن مقدار با حركت سنويّه متحرك مى باشد، معرض تفرق و تفسّخ بوده و اجزاى آن از هم پاشيده شدى، به خلاف اينكه تمامى اجزاى آن بهواسطه اوتاد داخلى به همديگر مربوط و متصل باشند كه در اين صورت از حدوث تفرق و انفصال محفوظ ماند. پس فايده جبال آن است كه نسبت به زمين وتد داخلى بوده و در حين سرعت سير از تفرق و انفصالش نگه دارد، مانند اوتاد در و پنجره و امثال آنها كه فقط از براى حفظ اجزاى آنها از انفصال بوده و به هيچوجه ربط به حركت و سكون آنها ندارند و سيّد شهرستانى[ر.ض] پاره اى خطب نهج البلاغه را هم شاهد مدعا گرفته كه از نقل آنها اعتذار مى نمايد.
]تبصره محقّق: زمين(Earth)
1. شكل زمين: زمين به كره اى ماند كه اندكى در ناحيه قطب ها پخت(=شلغمى) است، ازاين رو قطب قطبى زمين 40 كيلومتر كمتر از قطر آن در خط استوا است، بنابراين هر جسمى كه در قطب ها باشد به مركز زمين نزديك تر و در نتيجه وزن آن بيشتر است، تفاوت وزن از استوا تا قطب در حدود نيم درصد است.
ليكن اطلاعاتى كه امروزه از ماهواره هاى مصنوعى به دست آمده حاكى از آن است كه شكل زمين اندكى به گلابى شباهت دارد، يعنى قطب جنوب آن اندكى فرورفته و قطب شمالى اندكى برآمده است.
2. اندازه زمين: اندازه گيرى هاى مستقيم نشان داده اند كه بنا بر كرويّت فاصله متوسط بين دو نقطه به فاصله يك درجه(ْ1) در عرض هاى جغرافيايى برابر با 111 كيلومتر است، بنابراين محيط زمين 39960=360×111 كيلومتر و شعاع آن برابر 6400 كيلومتر است.
3. فاصله از خورشيد: فاصله زمين از خورشيد 000،650،149كيلومتر است.
4. سرعت مدارى: زمين با سرعتى برابر با 30 كيلومتر در ثانيه در مدار خود پيش مى رود.
5. مساحت: زمين مساحتى (سطح جانبى) برابر با 500 ميليون كيلومتر مربع دارد.
6. حجم: حجم زمين در حدود يك هزار ميليارد (000،000،000،1000)كيلومتر مكعب است.
7. جرم: جرم زمين برابر با شش و شش دهم، ضربدر 10 به توان 21تن(2110×6/6) مى باشد.
8. چگالى: زمين 5/5 برابر آب ذراتش درهم فشرده و به هم نزديك تر است.
9. گريز از مركز: گريز از مركز زمين 11 ثانيه در استوا و صفر در قطب ها است.
10. حركت وضعى زمين: زمين به دور محورش در خلاف عقربه هاى ساعت حركت مى كند، يعنى حركت آن از راست به چپ مساوى با حركت از مغرب به مشرق مى باشد و هر دوران كامل نجومى آن 23 ساعت و 56 دقيقه و 4 ثانيه و با توجه به حركت مدارى جمع آن برابر 24 ساعت معمولى است كه روز متوسط خورشيدى ناميده مى شود. براى حركت وضعى يا چرخشى زمين

صفحه 401 - جلد دوم
دست كم شش دليل وجود دارد كه در جاى خود بيان شده است.
11. حركت انتقالى: زمين با سرعت 30 كيلومتر در ثانيه مدار خود را به مدت يك سال طى مى كند. اين مدار در خلاف جهت عقربه هاى ساعت مى باشد و از صفحه استواى خورشيد 5/23 درجه ميل دارد. زمين در مدار بيضوى خود هنگام تابستان نيم كره جنوبى و زمستان نيم كره شمالى از همه وقت ديگر به خورشيد نزديك تر است و در كانون نزديك به خورشيد قرار مى گيرد، ازاين رو در حدود 6% بيش از نيم كره شمالى انرژى خورشيدى دريافت مى نمايد.
12. تقديم اعتدالين: مدار كره زمين دو نقطه اعتدال بهارى و پاييزى دارد كه ثابت نيستند و به آرامى بر دايره بروج حركت مى كنند و هر دور كامل را در بيست و پنج هزار و هشت صد(25800) سال مى پيمايد، ازاين رو حركت نقاط اعتدال را «تقديم اعتدالين» نامند، و حقيقت امر اين است كه حركت كره زمين به فرفره اى كه نيروى ثقل (جاذبه ماه و خورشيد) مى خواهد آن را بيندازد شبيه است، از اينجا محور زمين حول محور منطقة البروج يك حركت گردشى پيدا مى كند كه زمان تناوب آن 25800 سال است، بنابراين در هر سال به مقدار پنج دقيقه و دو ثانيه(ً2، َ5) فلكى است كه بر خلاف حركت مدار ساليانه، يعنى از مشرق به مغرب تغيير مكان مى دهد و در نيمه اين مدار با ستاره نسرِ واقع (كركس نشسته) تنها 5 درجه فاصله خواهد داشت.
بر اساس تقديم اعتدالين كه خورشيد در حركت ظاهرى به اعتدال بهارى نزديك مى شود، اعتدال بهارى نيز به پيشواز خورشيد مى آيد، و بدين سبب سال اعتدالى كوتاه تر از سال نجومى است كه اساس آن ستارگان ثابت است و در مقايسه با سال اعتدالى برابر است با 365 روز و 5 ساعت و 48 دقيقه و 46 ثانيه و سال نجومى برابر است با 365 روز و 6 ساعت و 9 دقيقه و 5/9 ثانيه كه تفاوت اين دو رقم برابر 20 دقيقه و 5/23 ثانيه مى باشد.
گفتنى است هيپارك (ابرخس) در قرن دوّم قبل از ميلاد «تقديم اعتدالين» را كشف كرد، در آن زمان هر يك از صورت هاى فلكى منطقة البروج در برج همنام خود واقع بود، بنابراين نقطه اعتدالى ربيعى (اوّل فروردين) در اوّل برج حَمَل(= فروردين) قرار داشت، اما اكنون كه بيش از 20 قرن از آن تاريخ مى گذرد نقطه اعتدال ربيعى در صورت حوت واقع گرديده است، ازاين رو برج حمل زير صورت فلكى حوت قرار گرفته است.
13. رقص محورى: زمين در هر 25800 سال يك دايره بر قطب شمال سماوى رسم مى كند. اين دايره داراى موج هاى كوچكى است كه معلول نوسان هاى محور زمين است و در اثر گرانش ماه به وجود آمده و به «رقص محورى» شهرت يافته است. طول اين موج هاى سينوسى برابر 19 سال مى باشد.
14. جوّ زمين: اتمسفر زمين پوششى است از هوا كه زمين را از فرسايش حركت سرسام آور خود نگه مى دارد، و نيز انسان را از اشعه فرابنفش كه سرطان زا است محفوظ مى دارد، و نيز موجب اعتدال دماهاى بسيار متفاوت سطح زمين مى شود و نيز فوايد بى شمار ديگرى را در پى خواهد داشت.
15. مغناطيس زمين: زمين داراى يك ميدان مغناطيسى است كه محور آن از مركز كره زمين گذر كرده و با محور چرخشى زمين تقريباً زاويه اى برابر 20 درجه مى سازد اين ميله مغناطيسى فرضى كره زمين را در دو نقطه به نام «قطب هاى مغناطيسى» قطع مى كند. از اين دو نقطه آن كه نزديك به «قطب شمال جغرافيايى» است، به نام «قطب شمال مغناطيسى» و ديگرى كه نزديك به قطب جنوب جغرافيايى است، به نام «قطب جنوب مغناطيسى» شهرت گرفته است. اما خطوط مغناطيسى كه به اين دو قطب منتهى مى شوند، منظم نمى باشند.
16. كمربند ذرات باردار: زمين را علاوه بر ميدان مغناطيسى ياد شده، دو كمربند از ذرات باردار پرانرژى احاطه كرده است. اين كمربندها بيشتر از پروتون ها و الكترون هاى پرانرژى اى هستند كه در ميدان مغناطيسى زمين به دام افتاده اند. اين كمربندها نخست توسط

صفحه 402 - جلد دوم
ماهواره تحقيقاتى اكسپلورر در سال 1958 ميلادى كشف شد و سپس با اطلاعاتى كه توسط ماهواره پايونير 3 در سال 1959 ميلادى به دست آمد، مورد تأييد قرار گرفت. كمربندها به شكل چنبره اند. كمربند داخلى به فاصله 3200 دويست كيلومترى و كمر بيرونى در 16000 كيلومترى سطح زمين قرار گرفته و در ميان دو نيم كره زمين ردّ و بدل مى شوند[.
زمين از زيرپا كشيدن ـ ديوانگان را به بازى ترسانيدن.
زمين پيماى; زمين جُسته ـ مسافر و مسّاح و سيّاح و عالم گرد.
زمينِ خسته ـ زمين شيار كرده كه در زير پاى مردم و چاروا نرم شده باشد.
زمينْ داور ـ بلوكى است خجسته اثر از بلوكات زابل و در جنوب قندهار واقع و تقريباً بيست قريه در او و آبوهوايش نيكو و مردمانش شيعه مذهب و مسكن جمعى از سادات صحيح النسب مى باشد.
زمين قند ـ شكرقند.
زمين كوب ـ مطلق چاروا.
زمين گير ـ مردم شل و بى سروپا.
زمينِ مرده ـ زمينى كه چيزى در آن نرويد.
زمينه ـ لايحه و مقاله.

آيين بيستم

(در ]حرف[ زاى هوّز با نون ]كلمن[)
زن ـ (چو من) به معنى معروف و امر و فاعل از زدن و (چو رخ) گياه دوسر[ر.م].
زن باره ـ زن دوست.
زن پاره ـ زناكار.
زن بمزد ـ مردم كس كش و قرمساق.
زنِ دودافكن ـ شب تاريك و زن جادوگر.
زن دوست ـ زناكار و به معنى تركيبى معروف.
زن فعلِ سبزچادر ـ ماتم زده و جادوگر و مكّار و دنيا و روزگار و مفعول و مخنّث.
زن كوچه باستان ـ دنيا و روزگار.
زنا ـ (ر.ف) و به پارسى«جهمرز»]گويند[.(عر)
زناكار ـ (ف) و به پارسى «توماركاج»]گويند[.(عربى و پارسى)
زنّاج; زنّاچ ـ (چو كفّار) مبار[ر.م] و سختو[ر.م].
زَنادِقه ـ جمع زنديق[ر.م] است.(عر)
زنّار ـ (چو كفّار) به نوشته برهان[ر.ض]، مطلق رشته و ريسمان، خصوصاً آنچه بت پرستان و هندوان با خود دارند و بر ميان بندند و بر گردن اندازند و كشتى گيران خراسان بر كمر بندند و در قطرالمحيط[ر.ض] گويد: چيزى است كه مجوس و نصارى آن را بر ميان بندند و در زبان عامه به معنى مطلق كمربند است و آن را به پارسى «شست» و «كمرا» و «كستى»]گويند[.(عر)
زنّاربند; زنّاردار ـ نصارى و خاچ پرست]مسيحى[ و مجوس و بت پرست.
زنّار ساغر ـ موج پياله شراب.
زَناشو ـ زن و شوهر.
زنانه ـ هر چيز لايق به جماعت زنان.
زنبا ـ (چو صحرا) گياهى است كثيرالوجود كه در دى ماه تابستان(1) مى كارند و در اوايل زمستان مى رويد.
زَنباره ـ رجوع به تركيبات «زن» نمايند.
زنبان ـ زنيان[ر.م].
زنبد; زنبر ـ (چو بلبل) آپوق[ر.م] و(چو مسجد) زنبيل و (چو عنبر) زرشگ و سفله و اراذل ناس و مردمان شاهدباز و ديّوث و بى غيرت و مشگى كه بر دو سر آن دو چوب نصب كرده و بدان آب كشند و چهارچوبى كه مانند نردبان دو پلّه ساخته و ميان آن را با ريسمان و غيره بافته و از خاك و خشت و غيره پر كرده و به جايى ديگر مى برند.
زنبرك ـ (چو بدسخن) زنبورك[ر.م].
زنبرى ـ (چو جعفرى) كشتى و جهاز]كشتى[ بزرگ.
زُنبُغُل ـ آپوق[ر.م].
زنبق ـ (چو خندق) در مخزن الادويه[ر.ض] گويد كه آن را «سوسن آزاد» نامند و آن غير سوسن ابيض و غير ياسمن بوده و كسانى كه آن را سوسن ابيض دانسته اند، اشتباه

1. لغت نامه دهخدا: بلاد رى به تابستان.

صفحه 403 - جلد دوم
كرده اند. پس از صاحب اختيارات بديعى[ر.ض] نقل كند كه گل آن را سه شاخ زرد بوده و بلندى شاخ آن كه گل دارد، يك گز و زياده و كمتر و بر سر هر شاخى چهار و پنج و شش تا ده گل مى باشد و برگ ها كه بر شاخ آن مى باشد شبيه به برگ مورد و بلندتر از آن و برگ بيخ آن شبيه به برگ كاسنى و ضخيم تر از آن و گفته كه رازقى زنبق است و رجوع به «ياسمن بستانى» هم شود.(عر)
زنبل ـ بر وزن و معنى زنبر.
زُنبُلُغ ـ آپوق[ر.م].
زنبور ـ (چو پرزور) كه به هندى «بهر» گفته و به پارسى «كليز» و «غنينه» و در بنگاله «برله» نامند، يكى معروف از جمله حشرات الارض كه در ايّام زمستان داخل خانه خود شده و بيرون نيايد تا هنگامى كه هوا به اعتدال آيد. پس مگس را صدا مى نمايد و از گزيدن آن وَجَع و التهاب و سوزش و خارشى به هم رسد با آماس مدوّر و صلب و سرخ و تا دو روز به تحليل رود و گاه است كه در هنگام گزيدن نيش آن در موضع باقى ماند و در اين صورت علائم هيجان و التهاب شديدتر باشد و نقل است كه گزند زنبور ندرتاً باعث هلاك فورى مى باشد و از قدما هم نقل است كه اگر زنبور بر موش مرده نشسته و پس از آن انسانى را بگزد در همان روز بميراند. در مخزن الادويه]ر.ض [گويد كه نر آن را يك نيش قوى زهردار و ماده آن را دو نيش ضعيف كم زهر و در زمستان نيش آن افتاده و يا سميّت آن كمتر گردد و سميّت نوع سرخ آن از ساير انواع بيشتر است. و به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، دود كبريت آن را دافع و طلايه]مرهم[ خطمى با سركه سم آن را نافع و طلايه قراقروت با گلاب و يا عصاره خبازى بستانى[نوعى گياه ] بر موضع گزند آن مفيد و كارگر است و بعضى از اجله عصر فرمايد كه اگر نيش زنبور در محل باقى مانده باشد، اوّلاً بايد آن را بيرون آورد و نيز موضع گزند را با امونياك مخلوط با آب و اگر نباشد با مخلوطى از سركه و نمك و اگر آن هم نباشد با بول انسان تغسيل نمايند.(عر)
زنبور سرخ ـ اخگر آتش.
زنبور عسل ـ معروف است كه به عربى«نحل»و به پارسى «كبت» و «كنبت»]گويند[.
زنبور كافر ـ نوعى بزرگ از زنبور است كه اهالى ما «ايشّك آريسى» گويند.
زنبورك; زنبوره ـ (چو گلگونه) مصغّر زنبور و (چو فرمودن) توپ كوچك و گروه بسيار و پيكان تير و زنبور بزرگ سياه و نوعى از ساز هندى كه «كنگره» نيز گويند و نوعى از اسلحه تيز و كمانى كه از آهن باشد.
زنبه ـ (چو پنجه)زنبق و زيبق [ر.م] و (چو سركه) به تركى، مثقب[ر.م] و (چو غنچه) موى زهار است و (چو بددل) زنبغل[ر.م] است.
زنبير; زنبيل ـ (چو كفگير) ظرفى است معروف كه از حصير بافته و چيزها در آن گذارند و آن را «تبنكو» و «تبنكه» ]گويند[.
زنپاره ـ (چو پروانه) رجوع به تركيبات «زن» شود.
زنتور ـ آلت طرب معروف]سنتور[.
زنج ـ (چو هند) زاج سياه[ر.م] و (چو تند) صمغ و چانه و (چو رنج) گريه و نوحه و لاغ ومسخره و معرّب زنگ]ر.م [و گرهى كه از تنه درخت برمى آيد و رجوع به «هندوستان» هم شود.
زنجار ـ (چو سردار) معرّب زنگار[ر.م].
زنجان ـ معرّب زنگان[ر.م].
زَنجبار ـ معرّب زنگبار[ر.م].
زنجبيل ـ كه به فرانسه «ژانژامْبر» گفته و به پارسى «شنگبيز» و «شنگويز» و «شنگبيل» و «شنگويل» و «ژنگبيز» و «ژنگويز» و «ژنگبيل» و «ژنگويل» و به هندى تازه آن را «ادرك» و خشك آن را «سونتهه» گويند، به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض]، بيخى است معروف و گياه آن شبيه به گياه شقاقل و از آن كوچك تر و بى گل و بى ثمر و برگ هايش باريك طولانى به قدر يك شبر]وجب[ و زياده و در مازندران نيز به هم رسد و در بلاد هند و دكن و بنگاله]بنگلادش[ و گجرات[در هند ] بسيار باشد و زنجبيل بى ريشه سفيد خشك را به هندى «ستهوه» گويند و بهترين همه است و از چين كه مرباى زنجبيل مى آورند دانه ها بزرگ و باليده و نهايت بى ريشه

صفحه 404 - جلد دوم
كه مانند آن هيچ جا نمى شود.(عر)
زنجبيل سگ ـ زنجبيل كلاب[ر.م].
زنجبيل شامى ـ يا راسن; كه به فرانسه «اونه هِلِنين» گويند، به فرموده تحفه[ر.ض]، بيخ نباتى است خشبى و رنگش مابين ياقوتى و سبزى و ساقش شعبه دار و برگش عريض و دراز و طعمش تند و خوش بو و مستعمل بيخ آن است و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: نباتى است كه در بستان ها نيز آن را زراعت مى كنند و ريشه آن ـ كه در طب از جمله عوامل مقويه و محركه مى باشد ـ طويل و ضخيم و لحمى و رنگ آن از طرف خارج خاكسترى و در داخل سفيد و بوى آن تند و فلفلى و طعم آن معطّر و تلخ است.
زنجبيل عجم; زنجبيل فارس ـ شترغاز[ر.م].
زنجبيل كلاب ـ به فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، گياهى است از نوع صعتر كه برگش شبيه به برگ بيد و بسيار زرد و شاخه هايش سرخ رنگ و طعمش تند و شبيه به زنجبيل و كشنده سگ و ازاين رو بدين اسم اختصاص يافته.
زنجبيله ـ (چو بدسليقه) رجوع به «فتائل رهبان» شود.
زَنجَرف ـ بر وزن و معنى شنجرف.(عر)
زنجرو ـ (چو تندخو و جنگجو) عنزروت [ر.م] و يا نام گياهى است.
زنجره ـ (چو پنجره) جراسك[ر.م] و چراسك[ر.م].
زنجفر ـ بر وزن و معنى شنجرف.(عر)
زنجك ـ (چو اندك) قحبه و فاحشه و درد شكم.
زنجور ـ (چو منصور) زنجير.
زَنجه ـ تسلسل و زنجك[ر.م] و گريه و نوحه و غم و غصّه.
زَنجى ـ بر وزن و معنى زنگى.
زنجير ـ (چو انجير و دلگير) آهنى كه به جهت شياريدن زمين بر سر قلبه[ر.م] نصب كنند و تخته اى كه زمين شياريده را بدان هموار كنند و هم به معنى معروف كه به عربى «سلسله» گويند.
زنجيره ـ (چو سركيسه) زنجره[ر.م] و زنجير كوچك و هم منسوجى است معروف كه در لباس ها و مانند آنها به كار برند.
زنجيرى ـ ديوانه و مجنون.
زَنچَك ـ بر وزن و معنى زنجك.
زَنچه ـ زنجه[ر.م].
زنخ ـ (چو ملخ) چانه و كلام و سخن، خصوصاً آنچه لاف و گزاف و هرزه و بيهوده باشد.
زنخ بر خود زدن ـ شرمنده شدن.
زنخ دان ـ چانه.
زنخ زدن ـ قصّه خوانى و افسانه گويى و لاف زدن و سخنان هرزه و بى فايده گفتن.
زنخير ـ بر وزن و معنى زنجير.
زند ـ (چو هند) روح و جان و (چو قند) بزرگ و زنده و نام كتاب زردشت و طايفه اى است از لرستان و زبانى است قديم و در شرح اجمالى اين سه معنى به نقل كلمات بعضى از اعلام اكتفا مى نماييم:
   در «زن د» از برهان[ر.ض] گويد كه زند نام كتابى است كه به زعم ابراهيم زردشت از آسمان بر او نازل شده بود و به زعم بعضى، نام صحف ابراهيم بوده و به عقيده ديگرى، زند و پازند نام دو قسم از اقسام صحف ابراهيم است. و هم در «پ از» از همان كتاب گويد كه زند نام كتاب زردشت و پازند تفسير آن بوده و بعضى عكس اين را گفته و ديگرى پازند را ترجمه زند دانسته و بعضى ديگر هر دو را از تصنيفات ابراهيم زردشت دانند كه در كيش آتش پرستى ترتيب داده بوده. و در گنج دانش[ر.ض] گويد كه زند نام كتاب زردشت است كه به زعم پارسيان از آسمان نازل شده بوده و در اين باب رجوع به «بستاع» و «نسك» هم نمايند. و هم در گنج دانش[ر.ض] فرمايد كه زند نام طايفه اى است از الوار ايران كه كريم خان وكيل، شاه ايران، از آن طايفه بوده و بسيار دلير و شجاع بوده و به لطفعلى خان منقرض گرديدند. و احمد رفعت عثمانى]ر.ض [گويد كه زند قبيله اى است از عجم كه در قرن 18ميلادى با ايل قاجاريه به طور مخاصمت گذرانيده و رئيس ايشان كريم خان و بزرگ قاجاريه لطفعلى خان بوده. و در آثار عجم[ر.ض]گويد كه زند طايفه اى است از اكراد لرستان و

صفحه 405 - جلد دوم
كريم خان زند مشهور هم از آن طايفه بوده و ابتداى جهانگيرى اش 1164 هجرى و مدت سلطنتش سى سال بوده و در سال وفاتش گفته اند:
«كريم زند چو از دار بى قرار گذشت *** سه از نود، نود از صد صد از هزار گذشت»
و هم احمد رفعت[ر.ض] گويد: زند زبان قديمى آسياى عليا كه در بلخ]در افغانستان[ و ممالك متجاوزه مستعمل بوده و دوثلث كتاب زنداوستا به همين زبان بوده و زمان بسيارى زبانى بزرگ و محترم بوده، عاقبت متروك و به پاره اى دعاهاى مجوس اختصاص يافت.
زندآور ـ جايز و حلال.
زنداَستا; زنداَوِستا ـ نام كتاب زند[ر.م].
زندبار ـ هر حيوان بى آزار.
زندپيچى ـ پارچه درشت و سفت و سفيد و يا جامه فراخ سفيد ريسمانى سفت سطبر گنده.
زندخوان; زندلاف ـ مجوس و فاخته و بلبل و مرغان خوش آواز، خصوصاً هزاردستان.
زندنيچى ـ زندپيچى[ر.م].
زندواف; زندوان ـ زندخوان[ر.م].
زندوَستا ـ نام كتاب زند[ر.م] است.
زنداَستا ـ رجوع به تركيبات «زند» شود.
زندان ـ (ر.ف).
زندان اسكندر ـ كنايه از ظلمات و اشاره به شهر يزد كه به زعم رشيدى[ر.ض]، وفات اسكندر در آنجا بوده و يا سردابه اى است بسيار تاريك و موحش كه اسكندر را در آن گذاشته اند، چنانچه از بعضى ديگر نقل شده و در انجمن آراى ناصرى[ر.م] فرمايد: اين سخنان موهوم است زيراكه اسكندر در شهر زور وفات يافته و جسدش را به اسكندريّه ]در مصر[ نقل داده و به خاكش سپردند و اين كه يزد را زندان اسكندر ناميدند، بدان جهت است كه چون بعد از دارا[ر.م] و تصرف ايران تسخير بلاد شرقى را تصميم عزم داد، امرا و شاهزادگان و گردن كشان ايران را به همراه خود برده و در شهر يزد ايشان را مانند زندانيان نگهبان نهاده و خود مسافرت شرق نمود و چون حافظ به يزد رفت پس از چندى از توقف يزد ملول شده و به شوق شيراز اين شعر را گفت:
«دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت *** رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم». زندان بان ـ خدمتكار مجوسان.
زندانِ خاموشان ـ قبر است.
زندآور; زنداَوِستا; زندبار; زندباف ـ رجوع به تركيبات «زند» نمايند.
زندرزن ـ (چو افكندن) موضعى است در كنار نيشابور.
زندش ـ (چو ورزش) تحيّت و درود و سلام.
زندقه ـ (چو زَلزَله) زنديق[ر.م] بودن.
زندلاف ـ رجوع به تركيبات «زند» نمايند.
زند و است ـ نام كتاب زند[ر.م].
زندواف; زندوان; زندوَستا ـ در هر سه به تركيبات «زند» رجوع نمايند.
زنده ـ (چو خنده) آتش زنه[ر.م] و آهن چخماق و(چو سركه) مغرور و متكبّر و به معنى مشهور و درخت مورد و بزرگ و كبير و درويش و فقير و نام پهلوانى بوده تورانى ]حكومت ترك آسياى مركزى در شاهنامه[، وزير سهراب كه رستم او را به يك مشت كشت و آن را زنده رزم نيز مى گفته اند و رودخانه اى است در اسپهان كه به زنده رود معروف است و هم چوبى است كه خرّادان بر بالاى چوب ديگر گذاشته و چوب زيرين را مانند برماه[ر.م] به شدت بگردانند تا از آن هر دو چوب آتش به هم رسد و چوب بالا را «زند» يا «زنده» گفته و پايين را «پازند» نامند و عربان چوب بالا را «زند» و پايين را «زنده» خوانند.
زنده پايا ـ ترجمه «حىّ و قيّوم».
زنده پيل ـ فيل بزرگ و لقب شيخ احمد جامى]عارف قرن 6هـ[ كه در «جامى» مذكور افتاد.
زنده خوان ـ سَحَرخوان[ر.م].
زنده رزم ---> زنده.
زنده رود ـ يا زرّين رود يا زاينده رود; رودخانه اى است كه قديماً از وسط اسپهان سارى و تمامى

صفحه 406 - جلد دوم
فصحاى عرب و عجم نظماً و نثراً، مدح ها در باب اين رود گفته اند. در گنج دانش[ر.ض] در شرح منبع اين رود از حمدالله مستوفى[ر.ض] نقل كند كه از جبال لرِ بزرگ به حدود ولايت گذشته و در ولايت اسپهان و فيروزان [ر.م] ريزد و سرچشمه آب كرند[ر.م] مجاور سرچشمه زنده رود بوده و سلاطين نامدار ايران به جهت فوايد بسيارى كه منظور كرده اند، تصميم عزم داده اند كه آب كرند را از مجراى طبيعى خود برگردانيده و داخل مجراى زنده رود نمايند كه بلكه به جلگه اسپهان جارى شود، ليكن هيچ يك كارى از پيش نبرده و از صرافت افتاده اند و اللهوردى خان از امراى شاه عباس، پل معتبرى ـ كه بر جلفا رود و به طول 340 ذرع بوده و بر 33 طاق مشتمل مى باشد ـ بر اين رودخانه بسته و پل خواجو هم از بناهاى معظم و پلى بدين وضع در جايى ديگر ديده نشده.
زنديق ـ (چو دلگير) معرّب زنديك[ر.م] است.
زنديك ـ (چو نزديك) كسى كه به احكام كتاب زند]ر.م [عمل نمايد و دور نيست كه اين هم معرّب زندى باشد. و در شرح قاموس[ر.ض] در تحت عنوان «زنديق» گويد كه گروهى است از ثنويّه و يا كسى است كه ايمان به آخرت و خداى خود نمى آورد و يا كسى است كه در باطن كافر بوده و در خارج اظهار ايمان نمايد و يا اينكه معرّب «زَنْ دين» است و ابن دريد[ر.ض] نقل كرده كه زنديق در اصل «زنده دين» بوده، يعنى متديّن به زنده و هميشه بودن روزگار. بالجمله معرّب آن زنديق و اين چنين حال را «زندقه» گويند.
زَندى كله ---> لك.
زنزال ـ (ل) رجوع به «يعقوب» چهارم شود.
زنشت ـ (چو سرشت) ديدن.
زنك ---> روى.(سه)
زنگ ـ (چو جنگ) ناقوس و جرس و كف زدن و زنگار]ر.م [و زنگبار[ر.م] و زنگله و زنگال[ر.م] و آب صاف و شراب و پرتو ماه و آفتاب و تند و تيز و سوزنده و چرك گوشه هاى ديده و نام قومى است سياه فام كه منسوب به او را زنگى گويند.
زنگ آهن ـ زعفران حديد[ر.م] است.
زنگ مس ---> مس.
زنگار ـ (چو سردار) تنگار[ر.م] و سبزى و چركى كه بر روى آهن و آيينه و شمشير و غيره نشيند و آن را به تركى «جك» و به پارسى «زنگ» و «كَرَه» و «كَرَو»]گويند[. در تحفه]ر.ض [و مخزن الادويه[ر.ض] فرمايند كه زنگار عبارت از زنگ مس بوده و به نام معدنى و مصنوعى به دو قسم مى باشد: اوّلى عبارت از دهنه مسى است كه مذكور افتاد، و دويّمى به چندين نوع مى باشد: يكى زنگار مجرور كه سرپوش مسى را بر ظرف سركه تند كهنه به طورى گذارند كه مانع از صعود بخار سركه گردد و بعد از هيجده روز يا زياده بردارند و آنچه را كه از زنگ برطرف اندرون آن به هم رسيده باشد، بتراشند و باز هر قدر كه خواهند همچنان نمايند و ديگرى زنگار دودى است كه مس را صفحه هاى بسيار تنك ساخته و بر هم چيده و سركه تند بر آن ريخته و در سرداب هاى بسيار سرد بگذارند تا زنگار شود و اقسام ديگر نيز مى سازند و بهترين همه معدنى، پس دودى است.
زنگار آهنى; زنگار طلايى; زنگار فرنگى; زنگار كرمانى; زنگار مسى; زنگار معدنى; زنگار نحاسى; زنگار نقره اى ـ همه تركيبات هشت گانه محوّل به ترجمه «دهنه» است.
زنگال; زنگاله ـ (چو چنگال و مردانه) چيزى است كه مانند ساق از پوست ساخته و يا از پشم و غيره بافته و شاطران و قلندران و پياده روان به ساق پا كشند تا پياده رفتن آسان باشد.
زنگان ـ شهرى است بهجت توأمان بناكرده اردشير بابكان ]نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م[ در ميان تبريز و تهران، ميوه جاتش فراوان و حبوب و غلاتش ارزان و آبش خوش گوار و هوايش سازگار و نفوس آن به نوشته آيينه جهان نما[ر.ض]، 25هزار بوده و در ده فرسخى سلطانيّه واقع و اطرافش واسع مى باشد.
زنگانه ـ پرده اى است از موسيقى و نام رودخانه اى است

صفحه 407 - جلد دوم
]زنجان رود[.
زنگانه رود ـ رود زنگانه[ر.م] و يا رودخانه زنگان و نام سازى است كه زنگيان]سپاهيان[ در روز جنگ نوازند.
زنگاهن ـ (چو سر دادن) رجوع به تركيبات «زنگ» شود.
زنگبار ـ (ر) دوات معروف و ولايتى است مشهور و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: زنگبار نام حكومتى است كه از جزيره ساحل بحر محيط هندى]اقيانوس هند[ و پاره اى سواحل آن جزيره تشكيل يافته و اتّساع اراضى آن از شمال به جنوب 2400كيلومتر و عده نفوس آن مابين يك كرور و يك كرور و نيم و مقرّ حكومتش هم بدين اسم و يا ساويسل موسوم و قديماً در تحت حمايت پورتكيزها]پرتغالى ها[ بوده اند تا در 1698ميلادى ـ مطابق 1110هجرى ـ به سمت محاربه از تحت الحمايه مستخلص شده و استقلال يافتند. پس در 1784ميلادى ـ مطابق 1199هجرى ـ به تحت حمايت حكومت مسقط گذشتند و به فاصله 74 سال بازهم كسب استقلال  نمودند ]پايتخت دولت تانزانيا[.
زنگبار جنوبى; زنگبار شمالى ـ به نوشته بعضى از جغرافيين، از ممالك عمده افريقا است و رجوع بدانجا نمايند.
زنگبارى ـ مردم زنگبار[ر.م] و هر چيز منسوب بر آن ديار و صمغ سياه درخت صنوبر كه در «راتيانج» مذكور افتاد.
زنگدان ـ (چو سنگدان) زنگ[ر.م] و زنگله[ر.م] و جلاجل.
زنگر ـ بر وزن و معنى زنگل.
زنگره ـ بر وزن و معنى زنگله.
زنگل ـ (چو چنگل) زنگال[ر.م] و (چو گندم) زنگدان[ر.م].
زنگله ـ (چو فرفره) خوشه كوچك انگور كه جزو خوشه بزرگ باشد كه به پارسى «فرشك» و «ببتك» و «پپتك» و «تِلك» و «تِلِسك»]گويند[ و سمّ شكافته را نيز گويند، همچو: سمّ گاو و گوسپند و مانند آنها و (به فتح اوّل و رابع و سكون ثانى و ضمّ ثالث) مخفّف زنگوله است.
زَنگُليچه ـ (ل) چيزى است كه از برنج و مانند آن ساخته و به چاروايان نصب كنند كه به جهت صداى آنها به سهولت راه روند و اهالى ما «زِنقرو» گويند.
زنگوله ـ (چو منصوره) زنگدان[ر.م] و پهلوانى بوده تورانى]حكومت ترك آسياى مركزى در شاهنامه[ و مقامى است از موسيقى.
زنگه ـ (چو چنگه) پهلوانى بوده ايرانى و نام ولايتى هم هست كه گويا زنگبار[ر.م] باشد.
زنگى ـ (چو جنگى) مردم زنگ[ر.م] و زنگبار [ر.م] و هر چيز منسوب به آنها.
زنگى دارو ـ بيخ كبر[ر.م] رومى و يا نوعى از پياز صحرايى.
زنگى مزاج ـ شخصى كه هميشه خوشحال باشد، كه زنگيان را انبساط ذاتى است.
زنگين ـ مردم غنى و صاحب ثروت.(كى)
زنمتان ـ (چو قلمدان) دو پوست دراز كه مانند سر پستان از زير گلوى بز و گوسپند آويخته باشد.
زنند ـ (چو كمند) آرايش و آراسته.
زنو ـ (چو عمو) زلو[ر.م] و جانوركى كه پشمينه را ضايع كند.
زنوبيدن; زنودن ـ (چو خروشيدن و نمودن) زنوييدن[ر.م].
زنور ـ (چو تنور) زلو[ر.م] و بُن خوشه خرما.
زنون ---> رواقيّون و ژنون.
زَنويِدن; زَنويه; زَنوييدن ـ مويه و ناله سگ.
زنه ـ (چو ننه) زنانه و متشبّه به نسوان.
زنهار ـ (چو دلزار) ترس و بيم و هوش و آگاهى و پناه و امان و عهد و پيمان و شكوه و شكايت و افسوس و حسرت و امانت و ديانت و تعجيل و شتاب و پرهيز و اجتناب و به معنى البته و تأكيد در فعل است: زنهار شراب نخورى، يعنى البته نخواهى خورد.
زنهارخوار ـ عهد و پيمان شكن.
زنهاردار ـ امان و مهلت دهنده.
زنهارى ـ كسى كه شرط و عهد كند و امان و مهلت طلبد و شخصى كه در تحت امان ملل ديگر باشد.
زِنيان ـ تخمى سياه رنگ و خوش بوى كه بر روى نان پاشند و در مخزن[ر.ض] گويد: تخمى است شبيه به

صفحه 408 - جلد دوم
انيسون[ر.م] و از آن ريزه تر و اشقر]سرخ[ مايل به زردى و تندبو و تندطعم و قوّت آن تا چهار سال باقى و به پارسى «زينان» و «نانخواه» نيز گفته و به عربى «كمّون ملوكى» و به هندى «اجواين» گويند و رجوع به «شونيز» هم نمايند.

آيين بيستويكم

(در ]حرف[ زاى هوّز با واو ]هوّز[)
زو ـ (چو بو) زود و زوزن [ر.م] و(چو جو) دريا و مخفّف زاو[ر.م] و رجوع به «زاب» نمايند.
زوار ـ (چو نوار) زواره[ر.م] و زنده و مردم پير سال خورده و آواز تند و تيز و خادم و كنيز، خصوصاً خادم بيماران و زندانيان.
زواره ـ به نوشته برهان[ر.ض]، قصبه اى است از توابع كاشان كه به نام بانى خود، برادر رستم زال، موسوم گرديده و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: نام دو ولايت است: يكى در خراسان كه كرسى آن تربت و ديگرى در عراق]عراق عجم; نواحى مركزى ايران[ كه مقرّ آن اردستان است.
زَواس ـ نام ستاره زهره.
زَواغار ـ نام مُغى]روحانى زردشتى[ و يا اسم مرغى است.
زوال ـ به عربى، معروف و در اصطلاح نجومى، رسيدن آفتاب به دايره نصف النهار و گذشتن آن از سمت رأس است.
زواله ـ (چو حواله) مهره كمان گروهه[ر.م] و خميرپاره هاى ماليده و دراز آش بغرا[ر.م] و گلوله خمير كه به جهت نان پختن مهيّا كرده باشند.
زوان ـ (چو جُوال) زبان و (چو جوان) به زعم بعضى، نام عربى شلمك[ر.م] است و در تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه]ر.ض [از يوسف بغدادى نقل كنند كه زوان غير شلمك و دانه اى است مايل به سياهى و اندك سبزى مانند ماش و كوچك و طولانى و سر آن باريك و در غلافى منحنى مانند غلاف شمشير و طعمش تلخ و با حدّت و مسكر شديد است.
زوانه ـ (چو حواله) زبانه و كلكه]ليقه[ دوات و قطب و محور و سوراخ و آهنى كه آسيا بر روى آن گردش مى كند.
زواووق ـ (چو قبادوز) اصطلاح كيميايى جيوه است.
زواه ـ (چو نگاه) مهره كمان گروهه[ر.م] و طعامى كه به جهت زندانيان مهيّا سازند.
زوبا ـ (چو طوبا) دزد و راهزن.(ند)
زوباترس ـ (ل) رجوع به «آزاددرخت»]شود[.
زوباغ ـ نام كسى است كه حيزى و مخنّثى را او بنا نهاده و از او زاييده شد.
زوبه ـ (چو روزه) قرض.
زوبين ـ زوپين[ر.م].
زوپه ـ قرض.
زوپين ـ دام ماهيگيرى و نام پسر كاووس]دوّمين پادشاه كيانى[ و سلاحى است هندى و نيزه كوچك دوشاخه كه در قديم الزمان حربه مردم گيلان بوده و بدان جنگ مى كرده اند.
زوج ـ (چو حوض) زن مرد و شوهر زن و عدد جفت كه بدون كسر به دو عدد صحيح انقسام تواند يافت.
زوخ ـ (چو شوخ)آزخ[ر.م].
زود ـ شتاب و تعجيل.
زوداَشنا ـ نذر و نيازى كه پارسيان به آتشگده ها برند.
زودانداز ـ بديهه و سخن بى انديشه.
زودخيز ـ خدمتكار و فرمانبردار.
زودسير ـ كسى كه زود از صحبت سير شده و دلگير شود.
زودنقد ـ توانگر و دولتمند.
زودش ـ (چو سوزش) زود و زودى.
زور ـ (چو قمر) زبر[ر.م] و (چو نور) قدرت و قوّت و اجبار و كراهت و نام بتى است در بلاد داور از ارض سند و نهرى است كه در قرب ميافارقين]در تركيه[ به دجله منصبّ گردد و هم شهرى است خرّم بنيان از بلاد كردستان كه همه مردمانش كرد و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، از آن جهت بدين اسم مسمّى گرديده كه هركه زيادت قوّت دارد آنجا را تصرف نمايد.
زورآور ـ شجاع و دلير و پهلوان.
زوربا; زورباز ـ مخفّف زورْبازو[ر.ض].
زور بازو ـ (به كسر راء) قدرت و قوّت و (به سكون

صفحه 409 - جلد دوم
آن) مردم قوى هيكل و باقدرت و قوّت و شديد و عنيد و طاغى و ياغى و غاصب و اجبار كننده.
زورمند ـ مردم بازور و قوّت و هر چيز پرزور، خصوصاً زراعت و درخت پرزور و باليده.
زورا ـ (چو غوغا) نام عربى بغداد و يا دجله آن.
زورابه; زورانه ـ (چو گوساله) بخاو[ر.م].
زوربا; زورباز ـ رجوع به تركيبات «زور» نمايند.
زوربه ـ زوربا[ر.م].
زوردوم ـ قوّت و زور و كبر و غرور.
زوردين ـ ماه دويّم نوروز است و آن را «فروردين» نيز گويند.
زورستار ـ (چو روغندان) وكيل و نماينده.
زورفين ـ (چو دوربين) زرفين[ر.م].
زورق ـ (چو رونق) گهگاهى]نوعى كلاه[ و كشتى كوچك.(عر)
زورق زرّين ـ آفتاب.
زورق سيمين ـ هلال.
زورقى ـ گهگاهى]نوعى كلاه[ و در اصطلاح اهل تشريح، استخوانى است كه پاشنه در زير وى نهاده شده.
زورنا ـ سرنا و مردم كم مغز و هذيان گو.
زورنيم; زورنين ـ (چو كمرچين) پارچه اى كه به جهت زينت به اندام خاصى بر پشت گريبان جامه دوزند.
زورودَم ـ كبر و غرور و قوّت و زور.
زوره ـ (چو روضه) پشت ماز[ر.م] و هريك از فقرات كلام نثر و موضعى است در كوفه.
زوزان ـ (چو رمضان) به نوشته مراصدالاطلاع[ر.ض]، ناحيه زيبايى است مابين جبال ارمنيّه و آذربايجان و موصل و دياربكر]در تركيه[ كه اهل آن ارمن و طوايف اكراد است.
زوزاو ـ بنّا و گل كار.
زوزش ـ (چو سوزش) نفوذ و اقتدار.
زوزن ـ (چو سوزش) دِرهَم و (چو سوزن و روزن) نام پادشاهى و اسم ولايتى است. در مراصد[ر.ض] فرمايد: ناحيه بزرگى است از نيشابور كه بر 124 قريه مشتمل مى باشد.
زوزنى ـ (چو سوزنى و روغنى) منسوب به زوزن[ر.م]و (چو دوختى) به لغت زند، زانو است.
زوزه ـ گريه و نوحه و آه و ناله.
زوش ـ (چو سَبُك و حبش) زاوش [ر.م] و (چو گوش) خشمگين و ترش روى و تندخوى و كج طبيعت و زودرنج و نيرومند.
زوغ ـ (چو دوغ) نهر و رودخانه.
زوفا ـ (چو طوبا) دوايى است معروف كه به نام تر و خشك به دو قسم مقسوم مى باشد. اما اوّلى ـ كه «زوفاى رطب» نيز گفته و به پارسى «سنگل ميش» و به تركى «شقلداق» نامند ـ عبارت از چركى است كه در دنبه و موى زير شكم و كنج ران و زير دم مطلق گوسپند و يا گوسپندان بلاد ارمن جمع و منعقد و بيشتر به سبب چريدن گياهى شيردار و با حدّت از منافذ به طريق ترشح بيرون آيد و بهترين آن، آن است كه در آب جوشانيده و پشم را از آن جدا كرده و جمع نمايند و يا كوبيده پشم را از آن اخراج كنند و هرگاه منعقد آن به هم نرسد، پشم ميان ران بز و گوسپند را جوشانيده و چربى آن را گرفته و به كار برند و محلّل اورام صلبه و مضمضه[ر.م] كردن مطبوخ آن با سركه مسكن درد دندان است. و اما قسم دويّمى ـ كه «زوفاى يابس» گفته و به پارسى «اشنان دارو» ناميده و به «زوفاى مصرى» اشتهار يافته و به فرانسه «هيزوپ» و به يونانى«اوسوپوس» خوانده و عبرى ها آن را «گياه مقدس» نامند ـ به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، عبارت از نباتى است كوچك و برگ هايش مخطّط و گل هايش آبى بنفش رنگ و داراى بوى معطّر و علاوه بر دُهن فرّار مقدار زيادى ماده عامل تلخ و مقدار كمى كافور در آن موجود، از اين جهت اثر آن از ساير بيشتر و در امراض مزمن ريه و به خصوص سل و نزله[ر.م] مجرّب است. و در «اشنان دارو» از برهان]ر.ض [گويد: زوفاى مصرى گياهى است دوايى شبيه به برگ حنا و نافع استسقا[ر.م] و هم در [«زوفا» ] گويد: زوفاى يابس شبيه به برگ سناى مكّى بوده و بهترين وى آن است كه از كوه بيت المقدس آرند. و در تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض] گويند: زفاى يابس گياهى است مفروش بر روى زمين; برگ آن شبيه به برگ صعتر بستانى و

صفحه 410 - جلد دوم
مرزنگوش و با عطريّت و شاخه هاى آن پرگره و بر هر گرهى گلى مايل به زردى و بى تخم و تلخ مزه است.
زوفاى تر; زوفاى خشك; زوفاى رَطب; زوفاى مصرى; زوفاى يابس ـ رجوع به ترجمه خود «زوفا» نمايند.
زوفَرا ـ تخم داروى آهودستك[ر.م].
زوفرين; زوفلين ـ بر وزن و معنى زورفين.
زوكزون ـ به يونانى، انجير است.
زول ـ (ل) موضعى است در يمن.
زولاب ـ (چو روپاك) موضعى است در خراسان و دور نيست كه زولابى كه در برهان[ر.ض] نام جاسوس ابومسلمش پنداشته، منسوب بدانجا بوده و در اصل به چيزى ديگر مسمّى شده باشد.
زولابى ---> زولاب.
زولانه ـ (چو جودانه) بخاو[ر.م].
زول زده ـ (چو غول زده) كثيره[ر.م].
زولفين ـ بر وزن و معنى زورفين.
زولو ـ (ل) به نوشته احمدرفعت عثمانى[ر.ض]، نام قبيله بزرگى است در اقصاى اميدبرونى[ر.م] كه نفوسشان در حوالى 300هزار و در نزد اوروپايى ها غدّار و به مكر و حيله اشتهار دارند.
زوم ـ (چو موم) به نوشته مراصدالاطلاع[ر.ض]، موضعى است در حجاز و يا يكى از نواحى ارمنيه است از طرف موصل كه جُبن و واهمه را بدانجا منسوب دارند.
زون ـ حصّه و قسمت و بتخانه و نام بتى است.
زونج ـ (چو نهنگ و سرشگ) مبار[ر.م].
زوند ـ (ل) يكى از جزاير روسيه.
زونزك; زونگ; زونگل ـ (چو سمندر و خدنگ) مردم زبون و گوژپشت و حقيرجثه.
زونى ـ (چو خونى) به پارسى و زندى، زانو است.
زووس; زووش ـ (چو خموش) زاوش[ر.م].
زووق ـ جيوه.
زوه ـ (چو كوه) زور، اِفراداً و تركيباً.
زويج ـ (چو دِلير و امير) مبار[ر.م].
زويره ـ (چو طويله) گردباد.
زويله ـ به نوشته مراصدالاطلاع[ر.ض]، دو شهر از بلاد مغرب زمين بدين اسم موسوم است: يكى مابين بلاد سودان و افريقيه كه به زويلة السوداء معروف و ديگرى غير مشهور و در ميان صحرا و اوّل حدود سودان است.

آيين بيستودويّم

(در ]حرف[ زاى هوّز با هاى هوّز)
زه ـ (چو شَه) آلت تناسل و مكان جوشيدن آب و(چو بِهْ) تار و سرما و خوب و خوش و آفرين و زهى و پاداش نيكى و زاييدن و ولادت و نطفه و فرزند و رحم و بچه دان و چله كمان و ابريشم و ريسمان و روده تابيده و كناره و حاشيه، همچو: زه جامه و غيره.
زِه برزدن ـ شيرازه بستن.
زه بند ـ نوعى از گردن بند.
زه دارو ـ پازهر است.
زِه دان ـ رحم و بچه دان.
زِه دان نهادن ـ در جنگ و بحث عاجز شدن و بر عجز و كم فهمى خود اقرار نمودن.
زه ديده ـ شوخ چشم و خيره.
زه زاد ـ زن و فرزند و نسل و اهل و عيال.
زه زدن ـ شيرازه بستن.
زه كونى ـ آن است كه شخصى پشت پاى خود را به زور تمام بر نشستگاه ديگرى بزند.
زه گير ـ فرج زنان و انگشترمانندى كه بيشتر از استخوان ساخته و در انگشت ابهام كنند و در وقت كمان دارى زه كمان را بدن گيرند و آن را به اعتبار انگشت ابهام«شست» گويند و خود انگشت ابهام را نيز گويند و در اين زمان به حلقه نقره و طلا و مانند آنها اطلاق نمايند كه در بند دست كنند و آن را «اياره» و «ابرنجن» و «ابرنجين» و «دست ابرنجن» و «دست ابرنجين» گفته و گاهى الف را هم در اين چهار آخرى انداخته و بعضاً حرف باى ابجدى را در همه آنها مبدّل به واو نمايند.

صفحه 411 - جلد دوم
زهاب ـ (چو ثواب و عِقاب) موضع آب و منبع چشمه و چشمه اى كه هميشه روان باشد و آبى كه قعر آن پيدا نباشد و آبى كه از كنار رودخانه و چشمه تراوش كند و به معنى عرق كردن و تراويدن آب از كنار رودخانه و تالاب و مانند آنها.
زهار ـ (چو چنار) شرمگاه و زير ناف و بالاى عورتين.
زهاز ـ (چو نماز) بانگ و نعره و فرياد.
زهازه ـ (به كسر هر دو زاء) تحسين و آفرين پى درپى.
زِهبند; زهدان; زِهديده ـ رجوع به تركيبات «زه» نمايند.
زهر ـ (چو شهر) قهر و غضب و غصّه و غم و به معنى معروف و به عربى، آرايش و شكوفه است.
زهرآب; زهرآبه ـ پنيرمايه و آب تلخ و ناصاف و زهردار و آبى كه فواكه و نباتات را در آن بخيسانند تا تلخى و شورى را ببرد و كنايه از بول هم هست.
زهرآلود; زهرآميز ـ تلخ و موذى و مؤثر و زهردار و كنايه از كلام شاخه دار.
زهرآو; زهرآوه ـ زهرآب[ر.م] و زهرآبه[ر.م].
زهربا ـ آش زهردار.
زهرباد ـ پازهر و مرض خناق.
زهربار ـ هر چيز بسيار تلخ و ناگوار.
زهرخند; زهرخنده ـ از روى استهزا خنديدن و خنده اى كه از روى قهر و غضب و يا خجالت باشد.
زهر خود بكسى ريختن ـ تمامى قهر و غضب را بدان شخص صرف كردن.
زهردارو ـ پازهر.
زهرزمين ---> آزاددرخت.
زهر كردن ـ تلخ كردن عيش.
زهرگيا ـ گياهى است كه خورنده آن فى الحال بميرد.
زهرمهره ـ پازهر و مهره اى است كه بدان دفع زهر افعى و غيره نمايند.
زهرا ـ (چو صحرا) به عربى، درخشنده و نورانى و هم به نوشته مراصدالاطلاع[ر.ض]، نام موضعى است و هم شهرى است كوچك على حده در قرب قرطبه[در اسپانيا ] و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: ناحيه اى است دلنشين از توابع قزوين، آبش از كاريز و هوايش فرح انگيز و به سى قريه مشتمل و مردمانش ترك و تاجيكند.
زهراب; زهرابه; زهراو; زهراوه ـ رجوع به تركيبات «زهر» شود.
زهراوى ـ يكى از اطبا است كه گويا منسوب به ولايت زهرا[ر.م] بوده باشد.
زهربا; زهرباد; زهربار; زهرگيا; زهرمهره ـ رجوع به تركيبات «زهر» شود.
زهره ـ (چو دهره) قرنفل شامى[ر.م] و جرأت و جسارت و دليرى و شجاعت و پوستى است پرآب كه بر جگر انسان و حيوان چسبيده و به تركى «اود» و به عربى«مراره» و به هندى «پته» گويند و به زبان عربى، وج[ر.م] و كف و رغوه]كف مايعات[ را گويند و (به ضمّ اوّل) به اصطلاح اكسيريان، مس و به عربى، جمال و زيبايى و سفيدى نورانى و موضعى است در مدينه و مطلق شكوفه ويا قسم زرد از آن و نام خطى است كه در اقسام «خط» مذكور افتاد و هم نام ستاره اى است سيّار معروف كه به پارسى «فرنگيس» و «ناهيد» و «اناهيد» و «بيدخت» و «هيدخت» و به فرانسه «ونوس» ناميده و در بعضى ممالك عثمانيّه به «اولكر» و يا «كاروان قران» معروف بوده و به تركى و مغولى «جليان» و به رومى «افروز» و به عبرى «بسطا» و به هندى «نحاس» و به خطايى ]نواحى شمال و شمال غربى چين[ «كناسى» گويند و به نوشته منجّمين پيشين، در آسمان سيّم سير كرده و از مردمان به خادمان و زنان و ارباب لهو و طرب و اهل عشرت و مسلمانان منسوب و از بلاد به سوس[شوش ] و بابل و سارى و كابل و حمص]در سوريه[ و همدان و سبزوار و كاشان و دمشق و حجاز و ايرانشهر]نيشابور[ و اهواز و هرات و شيراز و بصره و حبشه ]اتيوپى[ و فرغانه]در ازبكستان[ و روميّه متعلق و مستولى و قطر آن 960 فرسخ و جرم آن ثُلث تسع زمين و بُعد سطح مقعّر آن مانند سطح محدّب عطارد از زمين 380،265 فرسخ و بعد سطح محدّب آن مانند مقعّر فلك شمسى از زمين 682،648،1 و يا 882،848،1 فرسخ بوده و چون مستقيم و سبك رو باشد، هر برجى را در 27 روز

صفحه 412 - جلد دوم
تمام نموده ودر حدود سالى يك دوره كرده و در هر سالى يك ماه و نيم رجعت نمايد و اما ترجمه اجمالى اين كوكب به نوشته ارباب هيئت جديده، آنكه مدار آن پنجاه درجه از منطقة البروج[ر.م] مايل و بُعد آن از آفتاب بيشتر از عطارد و 66مليان ميل بوده و حركت محورى آن 23 ساعت و 22 دقيقه و حركت سنوى آن به دور آفتاب 225 روز و در جسامت هم مثل زمين بوده و جزئى تفاوت داشته و بيشتر از سنگ هاى معدنى تشكيل يافته و مانند زمين سلسله هاى جبلى دارد و آتمسفر زياده مبسوط و ممتد دارد و قدر تفاوت آن با زمين به نوشته بعضى از ارباب فن، به نسبت نُه و ده مى باشد. و چنانچه حس سليم شهادت دارد، دائماً به دور آفتاب گردش كرده و در اين طرف و آن طرف آن واقع و گاهى در اوّل شب در سمت مغرب پيدا و گاهى در آخر شب در جهت مشرق هويدا و متقدمين يونان زهره را نيز مانند عطارد دو كوكب جداگانه دانسته و آن را دو نام داده بودند: آن كه نزديكى صبح ديده مى شد «ليوتسيفر» يعنى مبشّرالضياء خوانده و آن را كه وقت شام ديده مى شد «ويسپير» مى ناميده اند، يعنى ستاره شب. بعد معلوم شد كه اين دو در واقع يك كوكب است كه از گرديدن به دور آفتاب گاهى در مقدمه آفتاب طلوع كرده و گاهى در عقب آن نمايان گردد و ازآن رو كه مانند ساير اجرام خانواده شمسيّه ذاتاً تاريك و از شمس كسب نور و حرارت مى نمايد، آن نيز ]مانند[ ماه و عطارد تغيّرات داشته و گاهى مثل هلال و داس و گاهى چون نيمه ماه مى نمايد، و در هنگام عبور از ميان زمين و آفتاب طرف تاريكش به سوى ما شده و مانند لكه سياهى در روى آفتاب مى افتد و ليكن به جهت صغر حجم، كسوف شمس را قادر نباشد و اين حال را «احتراق زهره» گويند. و زهره در مدار خود به دور آفتاب آهسته به دور خود نيز دور كرده و دو دور را در يك وقت تمام كند. و خط استواى آن خيلى گرم و قطبين آن بسيار سرد و فصول اربعه اش مانند زمين است و ازآن رو كه مدار زهره كوتاه تر از مدار زمين است، سال آن هم كمتر از سال ما بوده و معادل هفت ماه و نيم ما است و چون از ما نزديك تر به آفتاب است، نوريّت و ناريّت آن نيز بيشتر و دوبار و نيم مقابل نور و حرارت زمين است. و بالجمله زهره و عطارد را «سيّاره داخله» گويند كه مدار آنها در داخل مدار زمين واقع و مرّيخ را «خارج» خوانند كه مدار آن در خارج مدار زمين بوده و اوّلين سيّارات خارجه است كه در بيرون مدار زمين سير مى كنند.
]تبصره محقّق:ناهيد(= زهرهVenos)
1. ناهيد كه «الهه زيبايى» نام گرفته، درخشان ترين سيّاره از ديدگاه زمينى است، چنان كه حتى در روز روشن و هنگامى كه خورشيد بالاى افق قرار دارد با چشم غيرمسلّح ديده مى شود و نگارنده نيز آن را مشاهده كرده است. كهن ترين شناخت ناهيد به زمان بابلى ها برمى گردد و يونانيان آن را «ونوس» يا «الهه زيبايى» نام دادند.
2. فاصله تا خورشيد: ناهيد به فاصله يك صد و هشت ميليون و دويست هزار(000،200،108)كيلومتر به خورشيد روى مدارى نزديك به دايره حركت مى كند، زيرا خروج از مركز بيضى مدارى آن 007% درجه است، بنابراين فاصله آن در حضيض 000،400،107كيلومتر و در اوج به 109 ميليون كيلومتر مى رسد، اين فاصله نشان مى دهد كه زهره از هر سيّاره ديگر به زمين نزديك تر است و تقريباً به 42 ميليون كيلومترى زمين مى رسد.
3. نور زهره: زهره در پرنورترين حالت 12 بار پرنورتر از شعراى يمانى است.
4. زاويه ميل: ميل استواى ناهيد با مدار آن 3 درجه است.
5. شتاب گرانش: شتاب گرانش سطحى زهره 87% زمين و سرعت گريز از مركز آن 5/10 كيلومتر بر ثانيه و برخى 88/11 دانسته اند.
6. دوره تناوب: دوره تناوب نجومى ناهيد 225 روز و دوره هلالى آن 684 روز است كه در نيمى از اين مدت پيش از خورشيد طلوع مى كند (بامدادان) و در نيم ديگر بعد از غروب (شامگاهان) نمايان مى باشد.
7. بيشترين فاصله زاويه اى: براى زهره تا خورشيد 46 درجه است، ازاين رو حدّاكثر سه ساعت قبل و يا بعد از

صفحه 413 - جلد دوم
خورشيد طلوع و غروب دارد.
8. دوره گردش: ناهيد دوره گردش خود را تنها با 4/3 درجه ميل از دايره بروج سپرى مى كند، امّا دوره تناوب وضعى ناهيد در جهت عكس ساير سيّارات يعنى از شرق به غرب است، بنابراين چنين به نظر مى آيد كه نسبت به زمين ما خورشيد از مغرب طلوع و در مشرق غروب كرده است، ازاين رو در منظومه شمسى منحصر به فرد است و هر روز آن 243 روز زمين در يك دوران است. لذا هميشه به هنگام مقارنه داخلى صورت واحدى از خود به زمين مى نمايد (چنان كه در عبورهاى زهره از روى خورشيد به صورت لكه كوچك سياره مشاهده مى شود).
9. قطر زهره: قطر نيمگانى و نيز قطبى آن 12104 كيلومتر است كه تقريباً به زمين مى ماند.
10. جرم ناهيد: جرم اين سيّاره كمى بيش از 89% درصد جرم كره زمين و برابر با 2410×8689/4 كيلومتر است.
11. حجم زهره: حجم اين سيّاره برابر 902% حجم زمين مى باشد.
12. چگالى: چگالى زهره 2/5 است كه در برابر با چگالى زمين (5/5) همانندى آن را با كره خاكى ما روشن مى سازد.
13. اهله ناهيد: زهره هنگامى كه در مقارنه خارجى (بدر) است به قرص مستديرى از نور مى ماند و هرچه به زمين نزديك تر مى گردد و به مقارنه داخلى نزديك تر مى شود، بر قطر ظاهرى اش افزوده مى نمايد و نزديك مقارنه داخلى شكل هلال به خود مى گيرد و در پرنورترين وضعيّت مشاهده مى شود و در موارد نادر از برابر جرم خورشيد عبور مى كند كه به طور متوسط هر پنجاه سال يك بار اتفاق مى افتد.
14. دما: زهره را پوششى از ابر دايمى فرا گرفته و دما در رأس ابرها بين 15 درجه زير صفر تا 33 درجه بالاى صفر مى رسد، اما در پايين ابرها به 24 درجه و در سطح سيّاره تقريباً به 480 درجه مى رسد كه بسيار داغ است و آب وجود ندارد و اكسيژن بسيار كم است.
15. جوّ زهره: جوّ ناهيد متشكل از 97% گاز كربنيك و بقيّه از ساير گازها است[.
زَهره سنگ ---> گل سنگ.
زَهره شب ـ روشنى آن.
زَهره گاو ـ يا صفراى گاو; به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، از ادويه تلخ و مقوى معده و دافع ديدان]كرم ها[ و مقدار شربتش از يك تا ده گرم و در اين ايّام كمتر استعمال مى شود.
زَهره مس ـ كه به عبارت عربى خود، «زهرة النّحاس»، اشتهار دارد، به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، چيزى است كه از مس به حصول آيد در هنگامى كه گداخته شده و در شكاف هاى دراز زمين آن را جارى نموده و آب بر آن بپاشند تا اجزاء گداخته مجتمع گرديده و آب در ميان آنها محتبس گردد. پس بعد از تافتن مانند كف صابون و نمك سفيد بر روى مس ظاهر گردد و در تحفه]ر.ض [و مخزن الادويه[ر.ض] گويند: چيزى است شبيه به كف و نمك دانه دانه كه از پاشيدن آب بر روى مس تفته به هم رسيده و در معدن مس نيز يافت مى شود و بهترين آن سفيد ريزه و دانه آن است.
زَهرة الملح ---> شكوفه نمك.
زَهره ميغ ـ قطرات باران.
زَهره نُحاس ---> زهره مس.
زَهره نمك ---> زهرة الملح.
زُهره نوا ـ خوش خوان و خوش الحان.
زهرى ـ (ل) رجوع به «فيروزه» شود.
زهزاد ـ (چو بهزاد) رجوع به تركيبات «زه» شود.
زهستان ـ بر وزن و معنى زمستان.
زهش ـ (به كسر اوّل و ثانى) زه[ر.م] و زهاب[ر.م].
زهشت ـ (چو بهشت) دم و نفس.
زهك ـ (چو كشك و خشت) آغوز[ر.م] و فرشه[ر.م].
زهكونى; زهگير ـ (چو دل خونى و دلگير) در هر دو رجوع به تركيبات «زه» نمايند.
زهم ـ (چو تند) زرنباد[ر.م].(عر)
زهمت ـ (چو نعمت) بوى گوشت و بوى ماهى خام.

صفحه 414 - جلد دوم
زهمن ـ (چو بهمن) نام خانه اى بوده در شهر رى. گويند صاحب آن خانه ـ كه مردى فقير بود ـ در خواب ديد كه در دمشق گنجى خواهد يافت و از اين راه به دمشق رفته و سرگردان مى گشت تا به شخصى تصادف نموده و قضيه را بدو نقل كرده، پس آن شخص خنديده و گويد: چندين سال است من به خواب ديده ام كه در خانه اى زهمننام از شهر رى گنجى است و من بر آن اعتنا نكردم. زهى سليم دل كه تو باشى. چون بشنيد باز گرديده و به خانه خود آمده و زمين را كند تا هاونى زرّين سى منى پيدا كرده و از آن توانگر گرديد.
زهنجه; زهنچه ـ (چو شكنجه) سختى و آزار و دام و تله و زحمت و رياضت.
زهو ـ (چو كدو) چرك گوش.
زهى ـ (چو بهى) مرحبا و آفرين و كلمه تحسين.
زهيدن ـ (چو رَسيدن و دِريدن) زاييدن و افتادن و نشو و نما كردن.
زهير ـ (چو سفير) پهلوانى بوده ايرانى و (چو كميل) نام پسر ابى سلمى كه مالدار و معمّر و معاصر نعمان ابن منذر]پادشاه يمن در قرن 7م[ و او و خواهرش، سلمى و دخترش، خنسا، از شعراى نامدار روزگار بوده و خود زهير و امرؤالقيس و نابغه ذبيانى بين العرب به «ثلاثه متقدمين» اشتهار دارند كه كسى با ايشان برابرى نتواند نمود.

آيين بيستوسيّم

(در ]حرف[ زاى هوّز با ياى حطّى)
زى ـ (چو مَى) روح و زندگى و (به كسر اوّل) زيستن و امر و فاعل از آن و حد و اندازه و جانب و طرف و قريب و نزديك و (به كسر اوّل و تشديد ثانى) به عربى، هيئت و شعار[ر.م] است.
زياد ـ (چو عماد) افزودنى و زيادت و شاهد ناحق و يكى از هفت بازى نرد و دعا بر زندگى كردن است، يعنى «زندگانى كند».
زيادان ـ ناحيه اى است و نهرى است در بصره.
زياده ـ به عربى، كثرت و بسيارى و بسيار است و به پارسى «فزونى» و «افزونى» و «بيشى» گويند.
زياده سر ـ شخص پرادّعا كه درباره خود زياده بر قابليت خود را معتقد بوده و مهمى خارج از عهده را پيش گرفته و به انجام نرساند.
زيارت ـ (ر) بر عزم ديد و ملاقات به نزد كسى رفتن.(عر)
زيان ـ لايق و مناسب و ضرر و خسارت و اسم فاعل از زيستن و زيبيدن و امر بر زنده كردن.
زيب ـ (چو سيب) نيكويى و زينت و زيبايى.
زيب آور; زيب افزا ـ باحسن و باجمال و بازينت و آنچه زيبايى آن مضاعف باشد.
زيب خسرو ـ شهرى است مانند انطاكيّه]در تركيه[ آباد كرده انوشيروان ]پادشاه ساسانى در قرن 6م[.
زيبا ـ خوب و نيكو و زيبنده و خوش رو و هر چيز خوش صورت.
زيبال ـ هر حيوان تندرو.
زيبان ـ زيبا.
زيبَد ـ زيبنده و به معنى مى زيبد.
زيبق ـ (چو حيدر) جيوه، اِفراداً و تركيباً.(عر)
زيبن ـ (چو حيدر و ديدن) شخص تارك دنيا.
زيبندن ـ لايق و سزاوار و مناسب بودن.
زيبنده ـ لايق و مناسب.
زيبيدن ـ زيبندن[ر.م].
زيت ـ (چو صيد) به عربى، روغن زيتون و از جالينوس]پزشك يونانى قرن 2 و 3م[ نقل است كه اطلاق آن بر ساير روغن ها به طريق تشبيه است و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد كه مراد از مطلق آن زيت عذب است كه از زيتون رسيده گيرند و به نام مغشوش و غير مغشوش به دو قسم مى باشد. علامت دويّمى كه اجزاى آن بر سطح بدن منتشر گردد و از هم منقطع نگردد برخلاف اوّلى. و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: زيت از مواد غذايى و در طب زياد مستعمل و در مرهم ها و مشمّع[ر.م]ها داخل و شرب آن مانند مليّنات مؤثر و در تسكين قولنج كبدى ـ كه سبب آن حصات صفرا بود ـ كارگر آيد.

صفحه 415 - جلد دوم
زيت بنى اسرائيل ـ كه «سنگ زيتون» و «سنگ يهود» نيز گويند، سنگى است به اندام و رنگ زيتون و خطوط بسيار موازى يكديگر دارد.
زيت رياح ـ طراثيث[ر.م] است.
زيت زمين ـ ماذريون[ر.م] است.
زيت شلغم ـ روغن تخم شلغم است.
زيت كوهى ـ به لغت نواحى مصر، نفط است.
زيتاد ـ (چو ميدان) همان زيتار[ر.م] است كه در تحفه]ر.ض [با دال نوشته و گويا تصحيف شده.
زيتار ـ دُردى[ر.م] و روغن زيتون.
زيتان ـ بلده اى است مابين ساحل بحر فارس و ارّه جان ]در فارس[.
زيتون ـ (چو ميمون) بلده و يا قريه اى است در سمت غربى نيل و كوهى است در شام و در بستان السياحة]ر.ض [گويد: شهرى است بزرگ از بلاد مغرب زمين كه همه مردمانش عرب و اكثرشان شافعى مذهبند و بالجمله زيتون نام درختى هم هست معروف كه ميوه آن نيز بدين اسم موسوم و از آن روغن كشيده و به «زيت» مسمّى دارند و به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض]، به نام برّى و بستانى به دو قسم مقسوم و درخت دويّمى بزرگ تر و برگ آن سبزتر و آبدارتراز برّى بوده و درخت آن بعد از چهل سال ثمر داده و تا هزار سال مى ماند و گويند برگ زيتون جبلى نيز مانند برگ زيتون بستانى است و در بحيره]ر.ض [نقل كند كه زيتون درازعمرترين اشجار است كه سه هزار سال بر مى دهد و قسمى زيتون در فلسطين كه رفعت آن 120 ارش]ذراع[ و برگ هايش آن قدر پهن و بزرگ باشد كه هر يك برگى پيراهن مردى تواند شد.
زيتون آب ـ زيتونى كه با آب و نمك پرورده باشند و يا زيتونى است كه نزديك آب ها رويد و در خواص ضعيف تر از ساير انواع است.
زيتون بنى اسرائيل ـ سنگ جهود[ر.م] است.
زيج ـ (چو هيچ) زيچ] ر.م[ و معرّب زيگ[ر.م] است و ما يكى از معانى آن را ـ كه با همين اسم معرّب خود معروف است ـ اينجا مى نگاريم: احمدرفعت[ر.ض] گويد: زيچ فن مخصوصى است از قسم رياضى علم هيئت كه در آن از سير و حركت كواكب بحث مى نمايند. و چنانچه در «رصد» مذكور افتاد، كتابى است كه منجّمين كليه احوال و اوضاع فلكى را از جداول آن استخراج و استكشاف نمايند و كتاب هايى كه تا حال در اين موضوع تأليف يافته، بسيار و به ذكر اجمالى بعضى از آنها مى پردازيم.
زيج ابرخس; زيج افلاطون ---> رصد.
زيج اُلُغ بيگ ---> الغ بيگ.
زيج ايلخانى; زيج بطلميوس; زيج بنى اعلم; زيج حاكمى; زيج خانى; زيج خواجه; زيج دينَوَرى ---> رصد.
زيج سنجرى ـ اثر ابوالفتح عبدالرحمان خازن مى باشد كه در ابتدا يكى از غلامان على خازن مروى بوده، عاقبت به تحصيل هندسه و غيرها اشتغال يافته و اين كتاب را به نام سلطان سنجر[پادشاه سلجوقى در قرن 5 و 6هـ ] تأليف داده و از طرف آن سلطان مورد عنايت اشرفى گرديده.
زيج شاهى ـ زيج هندى[ر.م] و به نوشته احمدرفعت عثمانى[ر.ض]، زيجى ديگر از آثار خواجه نصيرالدين طوسى بدين عنوان معنون مى باشد كه غير از زيج ايلخانى است و همين است كه نجم الدين لبودى]دانشمند قرن 7هـ[ تلخيصش كرده و به زاهى موسوم گردانيد.
زيج صابى ---> بتان.
زيج صوفى; زيج مأمونى ---> رصد.
زيج هندى ـ يا زيج شاهى; زيجى است كه به نام محمدشاه هندى]دوازدهمين پادشاه تيمورى هند در قرن 12هـ[ تأسيس يافته و در اين زمان معمول به منجّمان و در استنباط احكام نجومى مرجع ايشان و مناط [ملاك ] استخراج تقويم است.
زيجك ـ (چو ديگر) مبار[ر.م] و بريان فقرا[ر.م].
زيچ ـ بيرون كشيدن و زيچيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و خوب و نيكو و چابك و جلد و خوشوضع و خوش طبع و لاغ و مسخره و زهوار[ر.م]كفش و موزه ]نوعى چكمه[ و

صفحه 416 - جلد دوم
نوعى از انگور خوش مزه و تارها و ريسمان هايى است كه استادان نقش بند نقش جامه هايى را كه مى بافند، بدان بندند و رشته و ريسمانى كه نجاران در بريدن تخته بدان نقش اندازند.
زيچك ـ (چو ديگر) مبار[ر.م] و بريان فقرا[ر.م].
زيچيدن ـ بيرون آوردن و بيرون كشيدن.
زيد ابن عمرو ـ ]زيد بن عمرو بن نفيل بن عبدالعزى القرشى العدوى، از حكماى جاهلى و پسر عموى عمر بن خطاب بود. او اسلام را درك نكرد ولى از عبادت بت ها اكراه داشت و بر دين ابراهيم خداى را عبادت كرد (لغت نامه دهخدا)[.
زيدان ـ (چو ميدان) ناحيه بزرگى است از اعمال اهواز و يا موضعى است در كوفه و يا نام قصرى است.
زيدر ـ (چو حيدر) در گنج دانش[ر.ض] گويد: در راه خراسان از يك فرسخى ميان دشت به طرف شاهرود پستى و بلندى است تا از دهنه زيدر خارج مى شود و در خارج زيدر در يك فرسخ و نيمى ميامى[در استان سمنان ] در دهنه طرف دست راست، قلعه زيدر است كه حاجى ميرزا آقاسى[آخرين صدر اعظم محمدشاه قاجار ] درستش كرده و اين دهنه زيدر سابقاً جاى مخوفى بوده كه بهواسطه راهزنى تراكمه دهشت مسافرين در اينجا معروف بوده و از تواريخ و سير معلوم مى شود كه زيدر سابقاً شهرى بوده مشهور و تا اوايل قرن هفتم هجرى آبادان و معمور و به مرور دهور در فتنه مغول و حوادث ديگر نابود و زيروزبر گرديده و خواجه نورالدين محمد ـ كه به فاضل زيدرى معروف و اديبى بوده لبيب و از مقرّبان سلطان جلال الدين خوارزم شاه ]قرن 7هـ[ ـ به همين ديار منسوب و از اشعار او است:
«بيا ساقى كه شد عالم دگرباره خوش و رنگين *** به فرّ خسرو اعظم الغ سلطان جلال الدين». زيدك ـ (چو زيرك) ريدك[ر.م].
زيدى ـ (چو خيلى) هريك از آحاد فرقه زيديّه[ر.م] است.
زيديون ـ (ل) به يونانى، انار است.
زيديّه ـ عنوان يكى از فرق شيعه كه به زيد ابن على ابن حسين ابن على ابن ابى طالب ـ سلام الله عليهم ـ منسوب و به فرموده طريحى[ر.ض]، همين زيد را كه در كناسه ]نام محله اى است[ كوفه مقتول و مصلوب گرديد، امام دانسته و هر كسى را كه از آل فاطمه(عليها السلام) عالم و صالح بوده و خروج به شمشير نمايد، امام مفترض الطاعه دانند و در غياث اللغات[ر.ض] گويد: به عقيده زيديّه، امامت نماز، غير اولاد على(عليه السلام) را نشايد و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] در تحت عنوان «زيديّه» گويد كه از جمله شعب غلات شيعه و يكى از 73 فرقه امت مرحومه كه به زيد مذكور منسوب و با تصديق ائمه اربعه خودشان را مذهب خامس اعتبار كرده و از اصحاب كرام حضرت خيرالانام كسى را غير از معاويه مورد طعن و دق ندانسته و به نام جاروديّه و سليمانيّه و صالحيّه به سه شعبه منشعب بوده و اوّلى گويد كه حضرت على(عليه السلام) وصىّ بلافصل حضرت خاتم(صلى الله عليه وآله)بوده لكن حق او ضايع گرديد و دويّمى معتقد مى باشند بر اينكه امت محمدى(صلى الله عليه وآله) با وجود حضرت على(عليه السلام) به سايرين بيعت كرده و ازاين رو به خطا افتادند و سيّمى هم با دويّمى موافق، فقط در عثمان توقف دارند. و در بستان الياحة[ر.ض] گويد: فرقه زيديّه به نام ابتريّه و جاروديّه و صالحيّه و جريريّه و يعقوبيّه و ابريقيّة و عقبيّه و يمانيّه و محمديّه و طالقانيّه و قمريّه و زكيّه و حبشيّه و حنيفيّه و صباحيّه به پانزده شبعه بوده و جمله ايشان در فروع به قياس و استحسان عامل و در اصول با معتزله هم عقيده و به عصمت امام قائل نبوده و امامت را مخصوص على(عليه السلام)و اولاد على(عليه السلام) دانسته و نصرت هريك از آل فاطمه(عليها السلام)را كه دعوى امامت كرده و به كتاب و سنت دعوت نمايد، لازم شمرده و اكنون سه فرقه از ايشان موجودند:
   1. صالحيّه يا ابتريّه: كه به رجعت اموات قبل از قيامت قائل و به حسن ابن صالح منسوب و حضرت على(عليه السلام) را بعد از حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) افضل مردمان دانسته و امامت را مخصوص آن حضرت انگاشته و گويند چون خودش ترك امامت نمود خلافت بر شيخين درست شده و صحابه مخطى بودند و در حق ايشان ساكت بوده، نه مدح گويند و نه قدح.

صفحه 417 - جلد دوم
   2. جاروديّه: كه در «جاروديّه» مذكور افتاد.
   3. جريريّه يا سليمانيّه: كه امامت را شوروى دانسته و گويند اگر دو كس از اخيار اهل اسلام به كسى اعتقاد كنند، امام شود و امامت مفضول بر فاضل را صحيح دانند و عثمان را به جهت بدعت هاى چند كه در دين احداث نمود، كافر دانسته و فرقه جاروديّه را منكر بوده و ايشان هم اينان را منكر مى باشند.
زير ـ (ر) كتان و پوشيده و پنهان و اسپرك[ر.م] و پياز كوهى و بزرگ و مهتر و باريك و ضعيف و حركت كسره و به معنى معروف كه ضدّ بالا است و «جير» و «فرو» و «فرود»]هم گويند[.
زير از ميانه ـ بد و زبون شدن.
زيرافكن; زيرافكند ـ بستر و هرآنچه در زير افكنند و نام مقامى است از موسيقى كه «كوچك» گويند.
زيربُر ـ كيسه بُر و مردم ظاهردوست و باطن دشمن.
زيربزرگان ـ نام لحنى است از موسيقى.
زيرچاغ; زيرچاق ـ كمان كم زور و كسى كه هر چه بر او گويند فرمان بردار باشد.
زيرخُرد ـ نام لحنى است از موسيقى.
زيردست ـ مطيع و تابع و هريك از آحاد رعيّت.
زيرركاب ---> ركابى.
زير زبان گفتن ـ پنهان و آهسته سخن گفتن.
زيرگاه ـ كرسى و سندل.
زير و بالا ـ فوق و تحت و اعلى و ادنى و گناه و خطا و فاعل و مفعول.
زير و زار ـ آواز حزين و آهسته.
زير و زبر ـ زير و بالا[ر.م].
زيرا ـ به معنى از آن جهت و به سبب آنكه.
زيربا ـ مخفّف زيره با[ر.م].
زيرباج ـ معرّب زيربا[ر.م].
زيرچاغ; زيرچاق ـ رجوع به تركيبات «زير» نمايند.
زيرفون ـ (چو نيلگون) نوعى از درخت سنجد بى بار كه در دمشق بسيار و در قابضات در كار است.
زيرقان ـ به نوشته برهان[ر.ض]، نام يكى از ماه هاى جلالى است و در انجمن آراى ناصرى[ر.ض] از دو جهت تغليطش كرده: يكى اينكه باى ابجدى را ياى حطّى خوانده و ديگرى آنكه ماه قمرى را جلالى نام كرده.
زيرك ـ (چو ديگر) حكيم و دانا و بافهم و هوشيار كه «چابك» و «شكول» هم گويند و فولاد جوهردار و نام موبدى]روحانى زردشتى[ كه معبّر ضحّاك]از چهره هاى پليد شاهنامه بوده[.
زيرك سار ـ صاحب فهم و شعور و ادراك و هم نوعى از طيور است كه در تركيبات «مرغ» مذكور خواهد شد.
زيرگاه ـ رجوع به تركيبات «زير» شود.
زيروا ـ زيربا[ر.م].
زيره ـ تخم نباتى است معروف و در كشف ماهيّت و پاره اى اقسام معموله آن به ذكر چندى از كلمات اهل فن اكتفا مى نماييم: در تحفه[ر.ض] گويد: زيره اسم فارسى كمّون[ر.م] و زيره رومى افتيمون[ر.م] است و كرويا[ر.م] را نيز گويند. و هم در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] گويند: كمّون لغتى است عربى و يا معرّب از خامون يونانى و يا كمون سريانى و به رومى «اسفيقوش» و به پارسى«زيره» و به هندى نيز «زيره» و «جيره» نامند. تخم نباتى است معروف، از رازيانه باريك تر و سبز و زرد و سفيد و سياه بوده و از جهت مكان هم به چهار قسم مى باشد: نبطى و فارسى و شامى و كرمانى و هريك به نام برّى و بستانى به دو قسم بوده و برّى هريك اقوى از بستانى آن و بهترين همه برّى و بستانى كرمانى تازه آن است. و در «ك رو» از مخزن]ر.م [گويد: كرويا معرّب كراوياى لاتينى و يا كراوى سريانى است و به عربى «تفده» و «كمّون رومى» و به پارسى «كرويه» و «زيره رومى» و «شاه زيره» نامند. تخم نباتى است معروف كه برّى و بستانى بوده و مراد از مطلق آن بستانى و قوّت آن تا سه سال باقى است. و در پزشگى نامه [ر.ض] فرمايد: زيره كرمانى ـ كه به عربى «كمّون» و به فرانسه «كومن دِپره» و به لاتينى «كاروى» يا «كاروم» گويند ـ تخم آن كوچك تر از رازيانه و قهوه اى رنگ و بوى آن تند و معطّر و طعم آن گرم و گزنده و در ايران و

صفحه 418 - جلد دوم
عربستان و انگلستان و آلمان در تلذيذ اغذيه دركار و عوض انيسون[ر.م] استعمال يابد. پس فرمايد: زيره سبز ـ كه به عربى «كمّون» و به فرانسه «كومَن» و به لاتينى «كومينوم» و به يونانى «كومينون» گويند ـ در خواص مشابه زيره كرمانى و اهالى آلمان در خوش بو كردن نان آن را داخل مى نمايند و آن را در بيطارى[دام پزشكى ] به جهت تحريك اشتهاى اسب ها با دوسر[ر.م] مخلوط مى كنند و در طب كمتر استعمال يابد.
زيره ارمنى ـ زنيان[ر.م].
زيره با ـ به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، شوربايى است كه از سركه و ميوه جات خشكيده درست كرده و با زعفران، خوش بويش نموده و قدرى هم زيره داخلش كرده و مقدارى از چيزهاى شيرين چاشنى مى زنند. و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] از شفاءالاسقام[ر.ض] نقل كنند كه زيرباج ـ كه معرّب زيره با است ـ آن است كه گوشت را به قدر يك رطل ريزه ريزه كنند و اگر مرغ باشد از بندها جدا كنند و با دارچينى و نخود مقشّر ]پوست كنده[ و روغن كنجد تازه و آب بجوشانند تا پخته گردد و نيم رطل سركه و ربع رطل جلاّب[ر.م] يا شكر سفيد و يك اوقيه مغز بادام كوبيده در گلاب شيره گرفته و يك درهم گشنيز خشك و مثل آن عود هندى و سداب و قليلى زعفران داخل كرده مرتّب نمايند.
زيره رومى ـ انيسون[ر.م] و رجوع به ترجمه خود «زيره» نمايند.
زيره سبز ـ رجوع به ترجمه خود «زيره» شود و در تحفه[ر.ض] گويد كه نام فارسى كمّون نبطى است.
زيره سياه ـ شونيز[ر.م] و زيره كرمانى[ر.م].
زيره شيرين ـ انيسون[ر.م].
زيره كرمانى ---> زيره.
زيره كوهى ـ كاشم[ر.م] است.
زيره نبطى ـ زيره سبز[ر.م] است.
زيرهوا ـ زيره با[ر.م] است.
زيره هندى ـ شونيز[ر.م].
زيز ـ مردار و نجس و پلست[ر.م] و ازيراك[ر.م] و جراسك[ر.م] و برف ريزه هايى كه در سرما از هوا ريزد.
زيزيفوس ـ به لاتينى، عنّاب است.
زيستن ـ (چو ريختن) عمر كردن و زندگانى نمودن.
زيش ـ نايژه.
زيشهر; زيضهر ---> ريشهر.
زيغ ـ (چو تيغ) نفرت و فراغت و فرح و نشاط و نوعى از فرش و بساط و صداى سوزناك وقت احتضار و حصيرى كه از دوخ[ر.م] بافند و به عربى،(چو صيد) شك و از حق به باطل گراييدن.
زيغال ـ قدح و كشكول[ر.م] و پياله بزرگ.
زيغن ـ (چو ديگر) درشت و سخت.
زيف ـ زفت[ر.م] و گناه و بى ادبى.
زيفنون ـ (چو تيردوز) شهرى است كه مى خواستند عذرا]معشوق داستان وامق و عذراى عنصرى[ را در آنجا بكشند، بگريخت.
زيك ---> فرشه.
زيكا ـ باد.(ند)
زيگ ـ به دو معنى آخر زيچ[ر.م] و علاوه بر آنچه در «زيج» مذكور افتاد، نام طايفه اى است از اكراد كه در كوه كيلويه توطّن دارند و هم مرغى است خوش آواز كه زير هر دو بالش سرخ و رنگش خاكسترى و از كنجشگ كوچك تر.
زيگر ـ (چو ديگر) آپوق.
زيل ـ فضله مرغان و جانوران و چارپايان.
زيلاند; زيلند ـ زلاند[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
زيلو; زيلوج ـ (به فتح و كسر اوّل) مرغ سلوى[ر.م] و گليم و پلاس شطرنجى.
زيلوچه ـ گليم و پلاس كوچك.
زيمله ـ (چو زنگله) كجاوه مانندى است كه از سبزى و ميوه و مانند آنها پر كرده و بر پشت چاروا بسته و از جايى به جايى ديگر برند.
زيمور ـ (چو بى نور) فاش كردن سرّ ديگران.
زين ـ (ر.ف) و به پارسى «كوهان» و «كوهه» هم گفته و به عربى «سرج» و به تركى «اَيَر» گويند و (بر وزن صيد) به

صفحه 419 - جلد دوم
عربى، زينت و آرايش است.
زين افزار ـ سليح و برگستوان[ر.م].
زين بر گاو نهادن ـ رفتن و روان شدن.
زين پوش ـ يراق و برگستوان[ر.م].
زَين العابدين ـ اشهر و افضل القاب حضرت على ابن حسين ابن على ابن ابى طالب ـ سلام الله عليهم ـ كه به نوشته بعضى از فضلاء، به دو وجه بدان ملقّب گرديده: يكى آنكه فرزندش به چاه افتاد و زنان نوحه و فرياد كردند ليكن خود آن حضرت تغييرى در نماز نداد و ديگرى آنكه شيطان خود را به شكل مارى بدان حضرت نموده و انگشت پايش را گزيده و او قطع نماز نكرد.
زين كوده; زين كوه; زين كوهه ـ قربوس[ر.م].
زينان ـ (چو ميزان) زنيان[ر.م] و مخفّف«از اينان».
زينت ـ به عربى، مشهور و معروف است.
زينت الريّاحين ---> تاج خروس.
زينعلى ---> كوه عينعلى.
زينو ـ گليم و پلاس.
زينه ـ درجه و پايه و مرتبه و آزينه[ر.م].
زينه پايه ـ نردبان و راه پلكان معروف.
زينهار ـ (چو ميهمان) زنهار، اِفراداً و تركيباً.
زينهارى ـ زنهارى[ر.م].
زينيان ـ زنيان[ر.م].
زينيّه ---> صوفيّه.
زيوار ـ عدالت و انصاف و برابرى و مساوات.
زيوانه ـ قطب.(كى)
زيور ـ (چو ديگر) زيب[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
زيين ـ (چو دِلير) صاحب طرف و (چو امين) دراز و بلند.(ند)
Website Security Test