welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار ریحانة الأدب

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 315 - جلد دوم

انجمن دوازدهم

(در راى قرشت)
و آن مبتنى بر 27 آيين است:

آيين اوّل

(در ]حرف[ راى قرشت با الف ]ابجدى[)
و اما راى مفرده ـ كه از روى ترتيب طبيعى صدرنشين اين انجمن است ـ مذكور افتاد.
را ـ علامت علّت و مفعوليّت و گاهى مجرّد زيادت را هم بوده و نام يكى از حروف ابجدى هم هست و رجوع به «آتل» هم نمايند و گاه است كه به طريق رمز، اشاره به ماه ربيع الأوّل كنند، چنانچه «ر2» كنايه از ربيع الثانى است.
رائى ـ نوعى از ماهى و به هندى، خردل است.
رابعه ـ (چو سابقه) چهارم و رجوع به «اباضيّه» هم نمايند و در اصطلاح نجومى، يك جزو از شصت جزو ثالثه]ر.م [است، چنانچه در «برج» و «درجه» اشاره نموديم و هم برجى را گويند كه در مرتبه چهارم برج طالع از مشرق باشد به توالى بروج كه برج طالع از مشرق اوّل بوده و اصطلاحاً هم «طالع» گويند و برجى ديگر كه در تحت الارض بدو متّصل است، دويّم و برج مابعدى آن سيّم و برج پسين آن كه در مقام تصوّر تحت القدم مى باشد، چهارم مى باشد كه به «رابعه» مصطلح است و به همين ترتيب برج غارب را كه در نقطه مغرب در مقابل طالع و نسبت به او در مرتبه هفتمى مى باشد، «سابعه» گفته و برج بالاى سر را كه به ترتيب مذكور به طالع در مرتبه دهم مى باشد، «عاشره» نامند. پس بنا بدين ترتيب درحالى كه حَمَل[ر.م] در نقطه مشرق باشد آن را «طالع» گفته و سرطان[ر.م] را كه در آن حال در تحت القدم است، «رابعه» خوانده و ميزان[ر.م] را كه در همان حال در نقطه مغرب مى باشد، «سابعه» نام كرده و جدى[ر.م] را كه هم در آن حال بالاى سر افتد، «عاشره» نامند و گاه است كه از طالع شروع كرده و به خلاف توالى در فوق الارض بشمار، برج بالاى سر به مرتبه چهارم افتاده و برج غارب مثل ترتيب اوّل به مرتبه هفتم واقع شده و برج تحت القدم به مرتبه دهم افتد، پس در مثال مذكور كه حمل طالع بوده و در نقطه مشرق باشد، جدى رابعه بوده و سرطان عاشره باشد و بيشتر به لفظ «نهار» مقيّد داشته و «رابعة النهار» گويند كه به معنى برج چهارم روز است كه در بالاى سر مى باشد و عبارت «كالشمس فى رابعة النهار» كه در السنه داير و اشاره به بودن آفتاب در دايره نصف النهار است، مبنى به تحقيق مذكور و كنايه از واضح و آشكار بودن چيزى است به طورى كه به همه كس معلوم بوده و اصلاً جاى شبهه و انكار نباشد و از بعضى متأدبين اهل عصر نقل كردند كه اين عبارت را به عوض باى ابجدى، ياى حطّى نوشته و گويا خيال كرده كه رايعه از «رَيع و رَيَعان» ـ كه به معنى نمو و زيادتى است ـ اشتقاق يافته، يعنى برج و درجه اى كه در روز در نهايت نمو و زيادتى باشد كه عبارت از برج بالاى سر است و بنابراين گيرم كه معنى تحت اللفظى به طور بعيد درست هم باشد الاّ اينكه اكل از قفا و از بيراهه رفتن و غفلت از اصطلاح و حقيقت حال است.
   استطراد: چند نفر از زنان مشهوره به رابعه موسوم بوده اند: يكى، شاميّه و ديگرى، قيسيّه و سيّمى، جبلانيّه كه در عهد محمدشاه قاجار بوده و املاك بسيار وقف نمود و چهارمى، شاعره اصفهانيّه كه در عصر ملوك سامانيّه بوده و پنجمى، رابعه عدويّه كه دختر اسماعيل بصرى و به امّ الخير مكنّى و ازآن رو كه در كمالات انسانيه به اكثر مردان برترى داشته بوده، به لقب جلالت مآل تاج الرجال ملقّب و در زمره زنان ضرب المثل بوده و هر زنى را كه خواهند بستايند به او نسبت داده و «رابعه زنان» گويند. بالجمله رابعه مطلق، عبارت از او و از جمله عرفا در شمار و بعد از وفات شوهرش، حسن بصرى ]صوفى قرن 1هـ[ به تزويج او طالب بوده، پس از امتحان به پاره اى سؤالات لدّنى به مقام امتناع برآمده و اشعار ذيل را انشا نمود:
«راحتى يا اخوتى فى خلوتى *** وحبيبى دائماً فى حضرتى
لم أجد لى عن هواه عوضا *** و هواه فى البرايا محنتى»
و سفيان ثورى]صوفى قرن 2هـ[ هم به جلالت قدر او

صفحه 316 - جلد دوم
معترف بوده و دائماً به زيارت او رفته و شبهات دايره بر حقايق را از او حل مى نمود و در 135 يا 180 يا 185 هجرى درگذشته و در قدس شريف دفن شده و بقعه او مزار عرفا است.
رابو ـ گلى است بهارى و خوش بوى.
رابون ـ به يونانى، راوند[ر.م] است.
راپوت; راپور; راپورت; راپورط ـ به فرانسه، تقرير و لايحه و مذكّره و خبر دادن، خصوصاً امور نهانى را.
راتب; راتبه ـ (چو كاتب و فاطمه) صاحب شأن و رتبه و هر چيز ثابت و دائم و به همين نسبت جيره و وظيفه و مقرّرى و مستمرّى را گويند.(عر)
راتج ـ (ل) به قول تحفه[ر.ض]، نارگيل است.
راتياج; راتيان; راتيانج; راتيانه; راتيج; راتين; راتينج; راتينه ـ (چو ماديان و باكفايت و پاگير و ماليدن) كه «ريتانج» و «رخبينه» و «رشينه» نيز گويند، به فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، صمغ درخت صنوبر و به سه نوع مى باشد: يكى آنكه سايل بوده و منجمد نگردد و آن را «زفت رطب» گويند، و ديگرى آنكه منجمد باشد يعنى مانند صمغ هاى ديگر بعد از برآمدن از تنه درخت خودبه خود بدون طبخ منجمد و منعقد گردد، و سيّم آنكه به آتش آن را طبخ دهند تا منجمد گردد و اين را «قلقونيا» گفته و به شيرازى «زنگبارى» گويند و بهترين راتيانج آن است كه رنگ آن سفيد مايل به زردى بوده و بوى صنوبر از آن برآيد.
راج ـ به هندى، حكومت است.
راج پوت ـ قومى است فراوان از طوايف هندوان كه همگى كافر بى ايمان و در ملك جى نگر مسلط و مقتدرند و ازآن رو كه از اولاد ارباب حكومتند، بدين اسم موسوم گرديده كه از «راج» به معنى حكومت و «پوت» به معنى فرزند تركيب يافته.
راج محل ـ نام يكى از بلاد بنگاله]كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند[ كه در كنار رودى عظيم واقع و اطرافش واسع و باغات آن فراوان و اكثر مردمانش هندوان و بعضى مسلمان و كوزه گلين بسيار ممتاز در آنجا ساخته و به اطراف عالم مى برند.
راجور ـ قصبه اى است مسرّت اثر و دلپذير از توابع كشمير و رجوع به «مهراج» هم شود.
راج هنس ـ به هندى، پرسياوشان[ر.م] است.
راجز ـ (چو عاجز) كسى كه موافق بحر رجز شعر گفته و رجزخوانى نمايد.
راجع ـ (ر.ف).(عر)
راجعيّه ---> هفتادوسه ملت.
راجور ـ رجوع به تركيب «راج» نمايند.
راجه ـ چنانچه در «خاقان» اشاره نموديم، عنوان مخصوص پادشاهان هند و بالخصوص نام چند نفر از ايشان است كه مقام مقتضى تفصيل آنها نيست.
راجى ـ (ر.ف) كه به معنى اميدوار است و در مؤنث، «راجيه» گويند.
راح ـ شراب و روزى كه بسيار باد باشد و اراضى مستويه كه علف بسيار داشته و مشتمل بر تيه]بيابان خشك[ باشد و هم نام نوايى است از موسيقى و جمع راحه به معنى كف دست است.
راحِ روح ---> راه روح.
راحِ ريحانى ---> ريحانى.
راحله ـ (چو قافله) در اصل لغت عربى، شتر نجيبى است كه به شدايد سفر و حضر قادر بوده و قابليت باربردارى داشته باشد، پس در مطلق چارواى باربردار هم استعمال نمايند.
راحيل ـ يا راعيل; نام مادر حضرت يوسف(عليه السلام) و هم نام ديگر زن او، زليخا، كه در تورات بدين اسم مذكور است.
راخ ـ اندوه و غم بسيار و رخنه و شكاف.
راد ـ ديوار و حصار و شجاع و پهلوان و سخنگوى يا سختگوى و قصه خوان و باسخاوت و كريم و دانشمند و جوانمرد و حكيم و همت و سخاوت و جوانمردى و شجاعت را هم گويند.
رادبوى ـ چوب عود.
رادمنش ـ مردم كريم الطبع و باسخاوت.
رادر ـ (ل) بلوكى است خرم نشان از بلوكات كرمان كه

صفحه 317 - جلد دوم
انجير و انارش ممتاز و ساير چيزهايش بى امتياز است.
رادِن ـ (ل) زعفران است.
راده ـ رجوع به طبقه سيّم «مه آباد» نمايند.
راديس روز; راديس نوار ---> ترپ.(سه)
راذ ـ راد[ر.م].
رار ـ مغز گداخته از لاغرى و پشته و بسته جامه و تخته جامه و گوش و قوه سامعه.
راره ـ امر سرّى و پنهانى.
راز ـ خارپشت و زنبور سرخ بزرگ و ديوار مهره ]گچ اندود[ و پنهان و پوشيده و اسرار دل و رنگ و لون و امر به رنگ كردن و اسم فاعل از آن و بنّا و گل كار و يا رئيس ايشان و قريه اى است در سبزوار و هم نام پادشاه زاده اى بوده كه به اتفاق برادرش، رَى، در عراق ]نواحى مركزى ايران[ شهرى بنا كرده و بعد از اتمام در تسميه آن اختلاف كرده و هركدام مى خواست كه به اسم خود موسومش دارد. بالاخره حكما و عقلا به جهت رفع نزاع، خود شهر را به نام رَى موسوم داشته و اهل آن را به برادر ديگرش، راز، منسوب كرده و در مقام نسبت بدان شهر رازى گفتند، كه نام هر دو برادر در السنه داير بوده و در صفحه روزگار زنده بماند، چنانچه اكنون هم خود شهر را رَى و اهل آن را رازى گويند و صاحب فرهنگ جهانگيرى [ر.ض] اين تحقيق را از خط خود فخر رازى نقل كرده و در شاهنامه فردوسى گويد كه راز نام شهرى است و ساكن آنجا را رازى گويند و در بستان السياحة[ر.ض] گويد كه راز ولايتى است بهجت طراز از ولايات عراق و مشهور آفاق و دارالملك]پايتخت[ آن ولايت رَى است و در كشف القناع [ر.ض] گويد: از جمله بلاد ديلم[ر.م] كه تالى آذربايجان است، شهر رى است و محمد ابن زكرياى رازى، طبيب مشهور، منسوب به آن است و انتساب او به رازى بنا به قول سيوطى است و ابن خلدون [ر.ض] گفته كه زاى آن زايده است چنانچه در مروزى ـ كه نسبت به مرو شاه جهان]در تركمنستان[ است ـ نيز زايد كرده اند.
رازآشنا ـ محرم اسرار.
رازبان ـ صاحب راز و كسى كه عرض مردم را به سلاطين رساند.
رازِ دلِ آب ـ نباتات و عكسى كه در ميان آب افتد و رطوبت جوهر آب كه باعث نموّ نباتات مى شود.
رازِ دلِ خاك ـ نباتات.
رازِ نهانِ آب ـ راز دل آب[ر.م].
رازِ نهانِ خاك ـ نباتات.
رازبان ـ رجوع به تركيبات «راز» نمايند.
رازقى ـ (چو عاشقى) نوعى از انگور مشهور و تخم كتان و سوسن سفيد و يا زنبق سفيد است و در تحفه]ر.ض [فرمايد كه در قديم سوسن آزاد را ـ كه زنبق باشد ـ مى ناميدند و متأخرين اشتباه به سوسن سفيد كرده اند و در مخزن الادويه [ر.ض] گويد كه رازقى نوعى از سنبل است و گل راى بيل[ر.م] را نيز نامند و اين اقرب به صواب است.
رازميا ـ (ل) به نوشته آثار عجم[ر.ض]، نام قديمى خوارزم]در ازبكستان[ است.
رازه ـ پوشيده و پنهان و اسرار باطنى و رجوع به طبقه سيّم «مه آباد» نمايند.
رازى ـ اهل سرّ و راز و رجوع به «راز» هم نمايند.
رازيام ـ رازيانه.
رازيانَج ـ معرّب رازيانه.
رازيانه ـ كه «باديان» و «رازيام» نيز گفته و به عربى «رازيانج» و به رومى «شمار» و به هندى «سونف» گويند، به فرموده تحفه طب[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض]، تخمى است معروف كه به نام بستانى و برّى يا صحرايى به دو قسم مقسوم و اوّلى، گرم و خشك و تخم آن گرم تر از برگ آن و بيخ آن قوى تر از ساير اجزاى آن و مجموع آن مولّد شير و مدرّ بول و حيض است و دويّمى، شاخه هاى آن عريض تر از اوّلى و شبيه به ريباس و تخم آن به قول مخزن[ر.ض]، بزرگ تر و سبزتر و به قول تحفه[ر.ض]، ريزه و به هر حال بسيار خوش بو و بيخ آن كوچك تر و حرارت و يبوست آن از اوّلى بيشتر و جهت تقطيرالبول]به سختى آمدن ادرار[ و تنقيه[پاك كردن ] قروح]جراحات[ و رحم از چرك و اسهال مزمن و رفع احتباس حيض، معمول اطبا است و در پزشگى نامه[ر.ض] به قول مطلق گويد كه رازيانه نباتى است معروف كه ريشه و برگ و تخم آن در طب مستعمل و

صفحه 318 - جلد دوم
ريشه آن حجيم مانند انگشت و ساقه آن داراى انحناهاى زانويى شكل و برگ هاى آن خيلى منشعب و داراى قطعات و تخم آن بيضى و فى الجمله منحنى و داراى بيخ كنار برآمده و سبز زردرنگ.
رازيانه برّى ---> رازيانه.
رازيانه خطايى ---> انيس.
رازيانه رومى; رازيانه شامى ـ انيسون [ر.م] است.
رازيانه صحرايى ---> رازيانه.
رازيانه غلط ـ به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، نباتى است كه در ممالك خيلى حارّ، خصوصاً در سيسيل فراوان است.
رازيدن ـ پنهانيدن و پوشيدن و رنگ كردن.
راژ ـ توده غله پاك نكرده.
راس ـ (چو طاس) راه و جاده(ند) و به عربى، شهر مكّه و سر و رئيس و اصل و اساس هر چيز را گويند و بيشتر با همزه استعمالش كرده و (بر وزن شخص)اش گويند و در اصطلاح جغرافيايى، جزئى از كوه يا زمين مرتفع است كه داخل در دريا باشد و در معنى اصطلاحى نجومى آن، رجوع به «عقده» و «گوزهر» نمايند.
رأس البغل ---> بغل.
رأس الجبّار; رأس الجوزا ---> هقعه.
رأس زاويه ---> مثلّث.
رأس الغول ـ يا برشاوش يا برساوس; كه «حامل رأس الغول» نيز گويند، نام يكى از صور 48گانه فلكى است كه در «برج» اشارت نموديم و بر صورت مردى است كه بر پاى چپ ايستاده و پاى راست برداشته و سرش سوى شمال و پاى هايش به طرف جنوب و به دست چپ سر غولى گرفته و دست راست بر بالاى سر برآورده و كواكب آن كه عبارت از 29 كوكب بوده و از آن جمله 26 كوكب بر نفس صورت و 3 كوكب خارج صورت است و بالاتفاق ارباب رصد، در برج ثور[ر.م] است.
رأس المال ـ سرمايه و اصل مال.
رأس مثلّث ---> مثلّث.
رأس مخروطه ---> مخروطه.
رأس هدهد ---> مخلّصه.
راسپه ـ (چو ساخته) آلتى است از پولاد و از براى حفر و حكّ چوب و آهن.(كى)
راست ـ (ر) توفيق و تصادف و صحيح و مستقيم و حقانيت و استقامت و تمام و مساوات و خلاف طرف چپ و ضدّ كج و نقيض دروغ و بدين معانى «درست» و «فربود» و «فريور«]هم گويند[ و مقامى است از موسيقى و نام روز دويّم خمسه مسترقه جلالى[پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان ] كه در «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
راستْ بود ـ موجود حقيقى كه ذات خداى تعالى است.
راستْ خانه ـ مردم خوش اخلاق و مستقيم الاطوار كه با همه كس با امانت و درستكارى رفتار نمايد.
راستْ خديو ـ ذات مقدس بارى تعالى است.
راستْ روشن ـ وزير بهرام گور]پانزدهمين پادشاه ساسانى در قرن 5م[ است.
راستْ ساز ---> جفت ساز.
راستْ گار ـ خلاص و نجات و فيروزى يابنده.
راستا ـ (چو پارسا) راسته و راست، اِفراداً و تركيباً.
راستاد ـ روزى و مقرّرى و جيره و مستمرّى كه از مال وقف و غيره براى آحاد معيّن نمايند.
راسته ـ راه راست و هموار و آن كه همه كارها را به دست راست كند.
راستين; راستينه ـ واقعى و حقيقى.
راسخ ـ (چو فاسق) به عربى، محكم و استوار است و (چو ناخن) مخفّف راسخت[ر.م].
راسُخْت ---> روسختج.
راسِلان ـ دو رگ است در كف دست.
راسن ـ (چو دامن) قچى[ر.م] و يا درخت پيل گوش[ر.م] و يا سوسن صحرايى و يا زنجبيل شامى و يا نباتى است كه بوى آن به بوى سير مى ماند.
راسو ـ شغال.
راش ـ فكر و رأى و توده و انبار غله پاك شده و از كاه برآورده.

صفحه 319 - جلد دوم
راطينى ـ مطلق صمغ از كندر و مصطكى و غيره.(نان)
راعيل ---> راحيل.
راغ ـ فرق و كله سر و صحرا و مرغزار و فصل بهار و دامن كوهى كه به جانب صحرا باشد و غالباً رديف باغ باشد.
راغوزه ـ شهرى است مستحكم در ساحل شرقى بحر ونديك]خليج ونيز[ در اداره دولت اوستريا]اتريش[ كه در «زارا» مذكور خواهد شد.
راف ـ رف[ر.م] و بزباز[ر.م].
رافانوس ـ به لاتينى، ترب سياه است.
رأفت ـ بر وزن و معنى رحمت و مهربانى.(عر)
رأفتلو ـ مركّب از عربى و تركى به معنى صاحب رأفت و در ميان عثمانيان، لقب امراى عسكريّه است كه درباره ايشان «دولتلو رأفتلو» مى نويسند.
رافدان ـ (چو ساربان) به عربى، دجله و فرات و به تركى، تخم مرغ پوست بركنده.
رافض ـ (چو عاجز) ترك كننده.
رافِضة ـ به نوشته مجمع البحرين[ر.ض]، در اصل لقب فرقه اى بوده از شيعه كه زيد ابن على را در هنگامى كه از طعن صحابه نهى كرده و معلوم شد كه او از اوّل و ثانى تبرّى ندارد، ترك و رفض نمودند. بعد از آن هر كسى كه در اين عقيده رسوخ كرده و طعن صحابه را روا مى دانست، بدين لقب ملقّب گرديد و در شرح قاموس[ر.ض] گويد كه رافضه گروهى است از لشگرى كه سرهنگ خود را گذاشته باشند و هم گروهى است از شيعه كه پيرو شدند زيد ابن على را، پس گفتند كه بيزار شو از ابوبكر و عمر. پس سرباز زد و گفت كه ايشان دو وزير جد من بودند، پس از او دست برداشته و به حال خودش واگذاشتند و رجوع به «هفتادوسه ملت» هم شود.(1)
رافِضى ـ منسوب به فرقه رافضه[ر.م] را گويند.
رافقه ---> رقه.
رافوته; رافونه ـ پودنه]پونه[ و نعناع.
رافه ـ انغوزه[ر.م] و انگدان[ر.م] و يا بيخ آن و يا گياهى است لذيذ و مانند سير كوهى كه بريان كرده و مى خورند و مطلق گياه را هم گويند.
رافيا ـ نام ديگر اورفه [ر.م] است.
راقوته; راقونه ـ پودنه]پونه[ و نعناع.
راقى ـ به تركى، عرق مسكرات است.
راك ـ خاكستر و راه و قوچ و كاسه آبخورى و رشته سوزن.
راكاره ـ زن فاحشه و بدكاره.
راكِشتَن ـ محكم بستن.
رام ـ آرام و رامين[ر.م] و رامتين[ر.م] و مردم حليم و بادين و مخفّف رام برزين [ر.م] و آموخته و الفت گرفته و مطيع و منقاد و خرّم و شاد و رونده و روان و دره اى است در هندوستان و قرار و استراحت و آرام و طاقت و نام پادشاه سند و روز 20 يا 21 ماه هاى شمسى كه در جدول «تاريخ فرس» مذكور افتاد و هم فرشته اى است موكّل بر امور و مصالح روز مذكور و مخفّف بهرام گور ]پانزدهمين پادشاه ساسانى در قرن 5م[.
رام اردشير ـ شهرى است بنا كرده اردشير بابكان ]نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م[.
رام برزين ـ (چو ماهْ پروين(2)) نام آتشگده اى و اسم پهلوانى است.
رام پور ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، شهرى است

1. ابن منظور در كتاب لغت خود مى گويد: به سپاهى گويند كه فرمانده خود را ترك كرده و از او روى برگرداند.(لسان العرب، ج 7، ص 157، ماده«رفض»)، بنابراين هر طايفه اى از سپاه به اين صفت باشد، رافضه بوده و در مقام نسبت رافضى گويند.
از اين عبارت استفاده مى شود كه رافضه در لغت ارتباطى به جمعى كه زيد را رها كرده اند، ندارد بلكه به گواه تاريخ پيش از آنكه زيد متولد شود يك اصطلاح سياسى بوده و درباره گروهى به كار مى رفت كه نسبت به حكومت خود ياغيگرى كنند، به گواه اينكه معاويه در نامه خود به عمروعاص مى نويسد: مروان بن حكم و گروهى از رافضه هاى اهل بصره بر من وارد شده اند(وقعه صفين، ص 29).
ملاحظه بفرماييد كه معاويه، مروان بن حكم و ياران او را رافضى مى خواند، چون نسبت به حكومت على(عليه السلام) ياغيگرى كردند. بنابراين آنچه كه در اين مدخل درباره تفسير رافضه آمده است، نظر مشهورى است كه اساس ندارد و اينكه به پيروان اهل بيت(عليهم السلام) مى گويند، يك اصطلاح جديد است كه ارتباطى به ريشه آن ندارد.
جهت توضيح بيشتر به كتاب بحوث فى الملل والنحل، ج1، ص 165ـ 170 مراجعه شود.(پاورقى از عليرضا سبحانى)
2. ضبط لغت نامه دهخدا: رام بُرزين.

صفحه 320 - جلد دوم
معمور از بلاد هند و از مضافات لكنهو كه اكثر مردمانش هندوان و ديگرى مسلمان از جماعت افغان و قليلى اهل ايمان و در اطراف آن نيستان فراوان كه نى آن قطور و جسيم و غير از نى ايران است.
رام جِرد ـ معرّب رام گرد[ر.م] است.
رام گِرد ـ بلوكى است در سمت شمالى شيراز، واقع و جنوب آن واسع و ازآن رو كه بنا كرده بهرام گور ]پانزدهمين پادشاه ساسانى در قرن 5م[ است، بدين اسم اختصاص يافته كه «گرد» به معنى شهر و «رام» مخفّف بهرام است.
رام هُرمُز ---> سمنگان و مناذر.
رامبَرزين; رامپور ـ رجوع به تركيبات «رام» شود.
رامتين ـ (چو جانشين) نام شخصى بوده چنگ نواز كه واضع ساز چنگ است.
رامجِرد ـ رجوع به تركيبات «رام» شود.
رامر ـ (چو مادر و نادر) نام شهرى است.
رامش ـ خنياگر]مطرب و نوازنده[ و عيش و طرب و آرامش و فراغت و ساز و نواز.
رامشِ جان ـ نوايى است از موسيقى و نام لحن هشتم از سى لحن باربدى]نوازنده دربار خسروپرويز[.
رامش خوار ـ نام نوايى است از موسيقى.
رامش گر ـ مطرب و خنياگر]مطرب و نوازنده[ و سازنده ]ساززننده; مطرب[.
رامِشت ـ آرامش و نام روز چهارم از خمسه مسترقه جلالى] پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان[ كه در «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
رامِشك ـ رامش[ر.م] و رامشگر[ر.م] و رامش جان[ر.م].
رامِشگر ـ رجوع به تركيبات «رامش» شود.
رامِشى ـ (چو طالبى) رامشگر[ر.م] و منسب به رامش[ر.م].
رامك ـ (چو سالك و عادت) در بحرالجواهر[ر.ض] گويد كه چيزى است مانند مُشگ سياه و به آن مخلوط نمايند و يا عصاره مازو]ثمر درختى[ و غوره خرما است كه با زعفران معطّر و خوش بويش نمايند و آن از جمله عطريّات است و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد كه لغت يونانى است و از جمله ادويه مركّبه و از تراكيب جالينوس ]پزشك يونانى قرن 2 و 3م[ است و آن قرصى است كه در قديم از عصاره غوره خرما ساخته اند و در اين زمان از مازو و دوشاب انار ترتيب مى دهند و بهترين آن، آن است كه بگيرند يك جزو مازو و نيم جزو پوست انار ساييده، پس سه روز در آب خيسانيده و جوشانيده و برهم زنند تا مانند خمير شود، پس ربع جزو زاج و مانند آن صمغ معمول و يك جزو و نيم دوشاب خرما و يا عسل اضافه نموده و طبخ داده و قرص سازند و اگر به وزن پوست انار غوره خرماى بسيار نارسيده اضافه كنند بى عديل است. و بالجمله رامك، قابض و مجفّف]خشك كننده[ و مقوّى معده و كبد و امعا و مسكّن حرارت و حابس اسهال دموى و صفراوى و نزف الدم]خون ريزى[ و سرفه و درد سينه است و به هر حال مصغّر رام[ر.م] هم هست.
رامگِرد ـ رجوع به تركيبات «رام» نمايند.
راموز ـ كشتيبان.
رامهرمز ـ رجوع به تركيب «رام» نمايند.
رامى ـ رام[ر.م] و رامين [ر.م] و رامتين[ر.م] و به عربى، تيرانداز و نام ديگر برج قوس[ر.م] است.
راميار ـ چوپان و شبان.
راميان ـ نام روز 27 ماه هاى شمسى كه در جدول «تاريخ فرس» مذكور افتاد.
راميتن ـ (چو ماليدن) رامين[ر.م] و نام قصبه اى است از بخارا]در ازبكستان[ مولد خواجه على مشهور به حضرت عزيزان كه از كاملين اوليا]و از اكابر نقشبنديه در قرن 7 و 8هـ[ است.
راميدن ـ رام و آرام شدن.
رامين; رامينه ـ رامتين[ر.م] و نام عاشق ويس ]در داستان عاشقانه ويس و رامين[.
ران ـ انغوزه[ر.م] و درخت آن و به معنى معروف و امر و فاعل از راندن و هم نام قديمى ولايات تفليس و داغستان ]در غرب درياى خزر[ و نخجوان و ايروان است.
ران افشردن ـ تيز كردن و برانگيختن، خصوصاً برانگيختن اسب.

صفحه 321 - جلد دوم
ران گشادن ـ برهنه شدن و عيب ظاهر كردن و سوار شدن و راه رفتن و از مركب فرود آمدن.
رانا ـ انار.(نان)
رانج ـ (چو مادر) نارگيل.
رانجو ـ (چو سانجو) ديوك[ر.م].
راندن ـ دور كردن و از بلد اخراج نمودن و حيوانات را سوق دادن.
رانش ـ (چو دانش) راندن و نفى و سلب در مقابل اثبات و ايجاب.
رانَين ـ شلوار و تنبان و زرهى كه ران ها را بپوشاند.
راو ---> ترپ.(سه)
راوْچَه ـ نوعى از انگور است.
راود ـ (چو آمد) تيرگى آب و زمين پست و بلند پر آب و علف.
راوَر ـ (ل) بلده اى است از كرمان به طرف يزد و معروف به حصانت.
راورا ـ (چو چاروا) خارپشت.
راوش ـ در برهان[ر.ض] گفته كه (بروزن آتش) ستاره مشترى است و در انجمن آرا[ر.ض] فرموده كه (بر وزن ناخن يا كاووس) و خودش هم با زاى هوّز است.
راوق ـ (چو مادر) آنچه شراب را بدان صاف نمايند و صاف و لطيف هر چيز را نيز گويند و معرّب راوك است و رجوع به «شراب راوق» هم شود.
راوَك ---> راوق.
راوْماده ـ انغوزه[ر.م].
رِاومور ---> ترمومتر.
راوَن ـ (چو داور) شهر كوچكى است از نواحى تخارستان ]در افغانستان[ در سمت شرقى بلخ.
راوَند ـ آونگ [ر.م] و ريوند[ر.م] و شهرى است قديم در موصل و ديگرى در قزوين و سيّمى شهر كوچكى است در نزديكى كاشان و اصفهان.
راوَندان ـ قلعه محكمى است در نواحى حلب]در سوريه[.
راوَنديّه ـ به نوشته بعضى ادباى عثمانى، نام فرقه باطله اى است از ملاحده در خراسان كه به تناسخ قائل بوده و معتقد مى باشند بر اينكه روح حضرت ابوالبشر به منصور دوانيقى]دوّمين خليفه عباسى در قرن 2هـ[ انتقال يافت.
راويز ـ خارشتر]درخت اشترخار[.
راه ـ راى[ر.م] و باطن و جاده و رسم و قاعده و دفعه و مرتبه و خوانندگى و نغمه و هوش و شعور و كلام و سخن.
راه آور; راه آورد ـ سوقات و تحفه و پيشكش و هديه، اگر چه شعر و غزل هم باشد.
راه آهن ---> شمندوفر.
راه افتادن ـ زيان و نقصان رسيدن و ريختن دزدن بر سر مردمان و غارت كردن مال ايشان.
راهْ انجام ـ پيك و قاصد و اسباب سفر، خصوصاً مركب.
راهْ انجام روحانى ـ نفس مطمئنّه و براق]نام مركب آسمانى[ حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله).
راه بدِه بردن ـ صورت معقوليّت داشتن حرف كسى است.
راه بر ـ پير و مرشد و دليل و برهان.
راه بسَر بردن ـ تمام كردن و به انتها رسيدن.
راهِ بقا ـ نوايى است از موسيقى.
راه بند ـ دزد و راهزن و راهدار.
راهِ جامه دران ـ صوتى است از تصنيفات نگيساى چنگى] نوازنده دربار خسروپرويز[. آن را چنان نواخت كه همه حضار مجلس جامه بر تن دريده و مدهوش شدند.
راهِ خاركش; راهِ خاركن ـ نوايى است از موسيقى.
راهِ خسروانى ـ نوايى است از موسيقى و يا از تصنيفات باربدى ]نوازنده دربار خسروپرويز[.
راهِ خفته ـ راه هموار و دور و دراز.
راه دادن ـ رها نمودن و طلاق دادن و خلع كردن.
راه دار ـ دزد و راهزن و محافظ راه.
راه رو ـ معروف است.
راه روان ـ جمع راه رو است.
راه روانِ ازل ـ طالبان حق و سالكان دين.

صفحه 322 - جلد دوم
راه روانِ سَحَر ـ شب زنده داران.
راه روانِ گردون ـ سبعه سيّاره.
راهِ روح ـ پرده اى است از موسيقى و نام لحن هفتم از سى لحن باربدى ]نوازنده دربار خسروپرويز[ كه به «راح روح» مشهور است.
راه زن ـ دزد و قطّاع الطريق و مطرب و سرودگوى و امر بدين معنى.
راه سودن ـ راه رفتن.
راه شاه ـ شاه راه.
راه شبديز ـ نام لحن سيزدهم از سى لحن باربدى ]نوازنده دربار خسرو پرويز[.
راهِ غول; راهِ غول دار ـ دنيا و روزگار.
راهِ قلندر ـ ترك دنيا و نوايى است از موسيقى.
راه كان ـ رايگان.
راهِ كاهكشان ـ كاهكشان.
راه گستر ـ مطلق مَركب، خصوصاً راهور.
راه گشاى ـ نام روز هفدهم ماه هاى جلالى كه در جدول «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
راهِ گُل ـ نوايى است از موسيقى.
راه گوى ـ مطرب و خنياگر]نوازنده[.
راه نامه ـ بليت و نوشته اى كه بهوسيله آن از شهرى به شهرى و يا از مملكتى به مملكتى عبور نمايند و مكتوبى كه كشتيبانان بهواسطه آن راه را از چاه شناخته و لنگرگاه كشتى و غيره را پيدا نمايند.
راه نشين ـ گدا و غريب و مردم بى خانمان و دزد و باج ستان و كسى كه بسيار راه رفته باشد و مسافرى كه پيوسته در راه باشد.
راه نما; راه نمون ـ مرشد و دليل و برهان.
راه نورد ـ راه نشين[ر.م] و قاصد و مسافر پياده و اسب و مَركب، خصوصاً راهوار و هر آنچه از انسان و حيوان به تندى راه رود.
راهوار; راهواره; راهور ـ راه آورد [ر.م] و مَركب رونده و خوش راه و فراخ گام.
راه يابى ـ وضوح واقع و انكشاف حقيقت.
راهب ـ (چو صاحب) زاهد و گوشه نشين ترسايان كه به پارسى«ترسا»]گويند[.(عر)
راهبر; راهدار; راهرو; راهروان; راهروح; راهزن; راهكان; راهگُل ـ اين لغات هشتگانه مكرّر و رجوع به تركيبات «راه» نمايند.
راهن ـ (چو آهن) سرخك.
راهوار; راهواره ـ رجوع به تركيبات «راه» نمايند.
راهَوى ـ رهاوى[ر.م].
راهى ـ نان لواش و زيرك و راه رونده و چاكر و بنده.
راهيدن ـ رفتن و فرستادن و راهى بودن و نمودن و تشييع كردن و خلاص شدن و نجات يافتن.
راى ـ (چو پاى) راه و رجوع به «خاقان» نمايند و (به فتح اوّل و سكون ثانى) به عربى، عقل و تدبير است.
راى بيل ـ گل نباتى است خوش بوى و هندى كه در ممالك هند و بنگاله ]كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند[ و دكن بسيار به هم رسيده و از آن مانند ياسمن روغن ترتيب مى دهند كه كنجد مقشّر]پوست كنده[ را در آن پرورده به حدى كه سرخ و معطّر گردند، پس از آن روغن گيرند.
راى زن ـ كسى كه در كارها با او مصلحت و شورا كنند.
رايج ـ (ر.ف) كه به پارسى «سره» و بالخصوص در سيم و زر «شهرروا» گويند.(عر)
رايحه ـ به عربى، عطر و بوى هر چيز.
رايش ---> تبّع.
رايكا ـ (چو سالكا) مطلوب و محبوب و معشوق.
رايگان ـ هر چيز ارزان و مفت و بى مزد و بى عوض و چيزى كه آن را در راه يابند و يا عطيه كردن بى عوض است.
رايه ـ جوششى است كه بر سر و روى اطفال برمى آيد.
راييدن ـ راهيدن[ر.م].

صفحه 323 - جلد دوم

آيين دويّم

(در ]حرف[ راى قرشت با باى ابجدى)
رب ـ (چو حقّ) جمع كردن و مالك شدن و سياست كردن و رئيس بودن و اصلاح و اتمام نمودن و اقامت كردن و تربيت نمودن و اسم فاعل از اين معانى كه مالك و صاحب و مدبّر و منعم و مستحق هر چيز و مانند اينها باشد و در جايى كه با الف و لام اطلاق شده و «الرّبّ» گويند، به نوشته قطرالمحيط[ر.ض] و شرح قاموس[ر.ض]، از اسماء خاصه بارى تعالى بوده و به غير او اطلاق نيابد و (بر وزن مُدّ) دُردى]ته نشين مايعات[ و ته نشين روغن و ثُفل]ر.م [ميوه هاى فشرده و آب ميوه ها و نباتات است كه به طبخ به قوام آورده باشند و در شرح قاموس[ر.ض] گويد كه رُبّ آب غليظ از هر ميوه اى است، بعد از آنكه آن ميوه را فشرده و پخته باشند تا دو ثلث آن برود و به پارسى آن را «مى پخته» مى گويند و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد كه رُبّ آب ميوه جات و نباتات است كه با جوشانيدن با آب و يا فشردن اخذ كرده و صافش نموده و با آتش يا آفتاب به قوامش آورده و غليظ نمايند.
ربّ الارباب ـ ذات بارى تعالى است.
ربّ السّاعة; ربّ اللّيل ـ رجوع به ماده دويّم «ساعت» شود.
ربّ النّوع ـ رجوع به «يونان» نمايند و به پارسى«اسب» و «فرارش» گفته و بالخصوص ربّ النوع انسانى را «فردفر» گويند.(عر)
ربّ اليوم ـ رجوع به ماده دويّم «ساعت» شود.
ربا ـ (چو دعا) ربودن و امر و فاعل از آن و (به تشديد ثانى) بزرگ(ند) و رخشنده (ند) و حاجت و نيكويى و نعمت(عر) و گوسفند تازه زاييده و گوسپندى كه بچه اش مرده باشد و (چو رضا) به معنى معروف كه از منهيّات اكيده اسلاميّه و به دو نوع مى باشد: يكى، قرضى كه قرض بدهى به شرط زيادت كه در موقع باز پس گرفتن چيزى از داده خود علاوه بگيرى. و ديگرى، تجارتى كه در معاوضه جنس به جنس، يكى از عوضين زائد بر مقابل باشد.
رباب ـ (چو كتاب) ده يك و باران(1) و (چو خمار) جايگاهى است در ديار بنى عامر]در عربستان[ و به نوشته برهان[ر.ض]، سازى است بزرگ و طنبورمانند و كوتاه دسته كه بر روى آن به جاى تخته پوست آهو كشيده و چهار تار بر آن بندند و (چو كباب) ابر سفيد و نام محدّثى است و موضعى است در مكّه و كوهى است مابين فيد و مدينه و آلت بازى است كه دست را به تارهاى آن زده و صدايى از آن برمى آيد و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد كه رباب يكى از آلات قديمه موسيقيه است كه گاهى با 42 و گاهى با 43 و بعضاً با 46 تار درست كرده و آنها را با انگشت مى نوازند.
رباعى ـ (چو امانى) حيوانى كه رباعيات[ر.م] آن افتاده باشد و معنى اصطلاحى عروضى آن معروف است و به پارسى «ترانه» ]گويند[.
رَباعيات ـ چهار دندان كه در بالا و پايين از دو طرف ثنايا باشد.
ربّان ـ (چو كفّار) جماعت و رئيس كشتيبانان.
ربّانى ـ (به ضمّ اوّل و تشديد ثانى) ربّان[ر.م] است و (به فتح اوّل) مردم دانا و خداشناس و بندگى كننده خدا و ستايش كننده او و در شرح قاموس[ر.ض] گويد كه منسوب است به رَبّان زيراكه صيغه فَعلان از فَعِل بسيار بنا كنند، مثل عطشان و سكران و يا منسوب است به رَبّ كه خدا باشد، مثل ربّانى مثل الهى است و الف و نونش زائد است مثل لحيانى كه از لحيه است و يا اينكه ربّانى لفظى است سريانى و معنى آن دانا است و از طبرسى[ر.ض] نقل شده كه ربّانى كسى است كه با تدبير امور مردم را اصلاح نمايد و از كشّاف]ر.ض [نقل شده كه ربّانى، شديدالتّمسّك به دين و طاعت را گويند و بعضى گفته كه كامل در علم و عمل است، و به هر حال جمع آن ربّانيّون است و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد كه ربّانيّون نام مخصوص بزرگ و هيربد [پيشواى دينى ] يهوديان است.
ربّانيّون ---> ربّانى.
رباه ـ (چو شمار) روباه.
رَبتَن ـ بر وزن و معنى رفتن.
ربح ـ (چو هند) سود و منفعت و رجوع به «مرابحه» شود.

1. ضبط لغت نامه دهخدا: ياران.

صفحه 324 - جلد دوم
ربذ ـ (چو مرض) كوهى است در ربذه]در عربستان[.
ربذه ـ جايى است در سه منزلى و يا چهار منزلى مدينه كه آبش بد و هوايش گرم و عثمان ابن عفّان، ابوذر صحابى را به جهت درشتى و بدگويى در امر خلافت از مدينه بيرون كرده و بدانجا فرستاد و آن سعادتمند با زوجه خويش در آنجا بى كس و تنها به سر برده تا در 34 هجرى وفات يافته و در همانجا مدفون گرديد، رحمه الله.
ربرق ـ (چو فلفل) سگ انگور[ر.م].
ربرونتن ـ (چو پهلوشكن) مردن.(ند)
ربزبا ـ (چو مرحبا) آفتاب.(ند)
ربع ـ (چو تند) چهاريك و (چو منع) منزل و خانه و محله و جماعت و مردم وسيط القامه.
رُبع مُدبِر ـ در اصطلاح احكام نجومى، ربعى است از فلك كه ميان طالع و رابع و يا سابع و عاشر باشد.
رُبع مذكّر ـ همان ربع مقبل مذكور در ذيل است.
رُبع مسكون ـ به مقدّمه چهارم از «اقليم» و ماده سيّم از «زمين» رجوع نمايند.
رُبع مُقبِل ـ در اصطلاح احكام نجومى، ربعى است از فلك كه ميان طالع و عاشر و يا سابع و رابع باشد.
رُبع مؤنّث ـ همان ربع مُدبِر مذكور در فوق است.
ربل ـ (چو هند) بابونه و بومادران.
رَبوجه; رَبوخه ـ خوشى و لذت، خصوصاً در حال جماع.
ربودن ـ (چو نُمودن) سلب و تاراج و غارت.
رُبوس ـ پرخوار.
ربوسه; ربوشه ـ (چو نُمونه و سبوچه) مطلق سرپوش و روپوش، خصوصاً دستمال و چادر و معجر [روسرى ] زنان.
ربوله ـ (به فتح اوّل) كنگر.
رَبون ـ بيعانه و پيشَكى[ر.م] و پولى كه زياده از مقرّرى به مزدور مى دهند.
ربونجو ـ (ل) گويا محرّف ريونجو[ر.م] است.
ربّه ـ (چو مكّه) لات[ر.م] و خانه بزرگ و مؤنّث ربّ است و (چو جثّه) كثرت عيش و نام ماه ذيقعده و جمادى الثانى است و (چو سكّه) جماعت بسيار و يا خصوص ده هزار و گياهى است و درختى است و يا خرنوب[ر.م] است.
ربّى ـ (به ضمّ اوّل و تشديد و الف ثانى) حاجت و احسان و نعمت و گره سخت و گوسپند نوزاييده يا بچه مرده و هم نام ماه جمادى الاولى و جمادى الاخره است.
ربيثا ـ (چو مسيحا) به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، نان خورشى است كه از ماهى هاى كوچك درست نمايند و به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض]، نوعى از ماهى كوچك است كه گرم تر از روبيان[ر.م] و در افعال قوى تر از آن بوده و از جانب هرموز آرند و در ولايات گرمسيرى ماهيابه از آن پخته و «ماهى اشنه» يا «ماهى اشنه موتو» نيز گويند و اهالى آن ديار خشك آن را نيز خورند و مهيّج باه و مصلح حال معده و تشنگى آورد و مصلح آن تخم كاهو است.
ربيخن ـ (چو رَسيدن) شهر كوچكى است از سغد سمرقند]در ازبكستان[.
ربيع ـ به عربى، چهاريك و نهر كوچك و قسمت آب اراضى و فصل بهار و آنچه از گياه و علف در آن فصل مى رويد و دو ماه از ماه هاى عربى هم بدين اسم موسوم بوده و به قيد اوّل و ثانى يا آخر از همديگر امتياز يابند، چنانچه در «تاريخ عرب» مذكور افتاد.
ربيع الآخر; ربيع الأوّل; ربيع الثانى ---> ربيع.
ربيعه ـ ابن نضر، نام بيستويكمينِ تبابعه يمن كه در «تبّع» مذكور افتاد و هم ولايتى است وسيع مشتمل بر بلاد معموره و نواحى مشهوره از مشرق به كردستان و از مغرب به دياربكر]در تركيه[ و از جنوب به عراق عرب و از شمال به ارمنيه كبرى محدود و دارالملك]مركز[ آن موصل و مردمانش عرب و اكثرشان حنفى مذهب و بعضى شافعى و برخى شيعه و ديگر على اللّهى بوده و جماعت كرد و ترك و يزيدى و نصارى نيز بسيارند و رجوع به «مضر» هم نمايند.

آيين سيّم

(در ]حرف[ راى قرشت با باى پارسى)
رپ ـ بر وزن و معنى رف.

صفحه 325 - جلد دوم
رپان ـ بر وزن و منى رفان.
رَپتن ـ بر وزن و معنى رفتن.
رپد; رپود ـ (چو مدد و عمود) گياهى است كه خوردن آن حيوانات چرنده را مست كند.
رپه ـ پروين.
رپيده ـ بر وزن و معنى رفيده.

آيين چهارم

(در ]حرف[ راى قرشت با تاى قرشت)
رت ـ (چو بد) برهنه و(چو رخ) دست تهى و بينوا و خالى و مجموع و همه و كاغذ و برهنه.
رَتبيل ـ (ل) به نوشته بعضى ادباى عثمانى، عنوان مخصوص حكمرانان ترك بوده كه در سيستان سلطنت داشتند.
رَتق ـ ]بستن و بدوختن بر يكديگر و قوى كردن (لغت نامه دهخدا)[.
رَتقاء ـ به عربى، زنى كه دخول كردن بر وى ممكن نباشد.
رتك ـ (چو سخن) پودنه]پونه[ برّى.
رتم ـ (چو قلم) ريسمانى كه به جهت ياد داشتن چيزى بر انگشت بندند و در تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض] گويند كه به عربى، نباتى است سياه و سفيد هر دو بوده و شاخه هاى اوّلى زياده بر ذرعى و صلب و بى برگ مانند ريسمان بر چوب ها توان بست و بر درختان آويخته و پيچيده مى باشد و گلش زرد و ثمرش مثل لوبيا و دانه آن به شكل عدس مى باشد و قسم دويّمى را هم ثمر و شاخ و گل مانند اوّلى الا اينكه رنگ شاخه هاى آن سفيد و گل آن كوچك تر است.
رته ـ (چو دده) فندق هندى.
رتيبانج ـ (چو مسيحاوش) نوعى از سرطان بحرى و يا سنگى است مانند سرطان كه در داروهاى چشم به كار برند.
رتيشتار ـ (ل) به زبان پهلوى، نورستار[ر.م] است.
رتيلا ـ (به ضمّ اوّل و فتح ثانى و سكون ثالث) موافق فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض]، به عربى، جانورى است شبيه به عنكبوت و زردرنگ و زغب دار]پرزدار[ و شكم آن بزرگ و سريع الحركت و دست و پاى آن كوتاه و به چندين اقسام مى باشد و خوردن يك دانه از آن قتّال و گزيدن آن از سموم قتّاله و ضماد]مرهم[ كردن كوبيده آن بر موضع گزيده آن جذب سم آن مى كند و بستن زنده آن بر بازوى صاحب تبِ دَورى، مجرّب و تب را دافع فورى و پاشيدن خشكيده آن بر آزخ[ر.م] دافع آن است و آن را به تركى «پاى» و به پارسى «خايه گز» و «خايه گزك» و «خايه گير» و «خايه گيرك» و «انجورك» و «انگورك» و «غند» و «دلمه» گفته و به هندى «مكژى» و درازپاى آن را «مكژا» و بسيار بزرگ آن را «بدمكژ» نامند و بزرگ آن را تا به قدر كنجشگى ديده اند.
رَتييانَج ـ بر وزن و معنى رتيبانج.

آيين پنجم

(در ]حرف[ راى قرشت با جيم ابجدى)
رجا ـ (چو قضا) اطمينان و اميدوارى و حالتى است شبيه به حمل كه نسوان را طارى ]عارض[ شده و گمان حمل مى كنند و بدين معنى با حاى حطّى هم آمده كه مانند سنگ آسيا شكم را سنگين مى كند.
رجاف ـ (چو طواف) آواز گوش و يا نقاره و كوس.
رجال ـ به عربى، جمع رَجُل به معنى مرد و در اصطلاح علماى دينيّه، علمى است معروف كه در آن از احوال رُوات اخبار و احاديث ائمه دين بحث كرده و مقبول القول و مردودالقول بودن ايشان را بيان مى نمايد.
رجال الغيب ـ اگرچه ظاهراً اسم بى مسمّى و در ترجمه حال ايشان حرف صحيحى از محل معتمدى به دست نيامده و در ميان علماى شيعه هم شهرتى ندارد و مع هذا محض به ملاحظه اينكه زبانزد عامه بوده و در السنه داير و در اكثر تقاويم هم اسمى از ايشان در ميان است، به جهت خبرت ناظرين كه فى الجمله به معنى اصطلاحى آن آشنا بوده و بيگانه محض نباشند، خلاصه كتب موجوده در نزد حقير را ثبت اوراق كرده و مى گوييم:

صفحه 326 - جلد دوم
   در اختيارات[ر.ض] گويد كه گمان آن است كه ارواح مقدّسه حضرات ائمه اطهار(عليهم السلام) و حضرت حجّة الله الكبرى ـ عجّل الله تعالى فرجه الشريف ـ و خضر(عليه السلام)و الياس(عليه السلام) است و از اهل سنّت نقل كرده كه مشايخ و بزرگان كه ميرند، قطب زمين مى شوند و مراتب اوّل قطب اوتاد است و ابدال و نجبا و مدار دنيا به وجود ايشان است و در زمين سيّاره چهل نفر مى باشند، هركدام كه مردند ديگرى به جاى او قطب مى شود و در معرفت تقوم[ر.ض] گويد: در خبر است كه چون كسى خواهد شروع در امرى نمايد روى خود را به جانبى كه رجال الغيب در آن جانب است كند و مدد از ايشان طلبد، ان شاءالله تعالى مطلبش برآورده خواهد شد و در جنات الخلود[ر.ض] گويد كه رجال الغيب جمعى از بندگان خاص خدايند كه از وسايط مبدأ فيض به عالم مى رسانند و ايشان را اوتاد و قطب الاقطاب گويند و در السنه مردم مشهور به رجال الغيبند و بعضى ايشان را صحابه صاحب الامر دانسته اند و در عدد آنها اختلاف است و هر روزى از ماه عربى در طرفى از عالم سير كرده و فيض مى رسانند بدين قسم:
1      9
17      25
در طرف مشرق
9      10
18      26
ميان شمال و مشرق
8      11
19      27
در سمت شمال
4      12
20      23
مابين شمال و مغرب
5      13
21      29
در جهت مغرب
6      14
22      30
وسط جنوب و مغرب
7      15
28      
در جانب جنوب
3      16
      24
بين المشرق والجنوب
و چون كسى شروع در شغلى و سفرى نمايد روى خود را به طرف ايشان كند و همّت از ايشان طلبد بدين نهج:
«بسم اللهِ الرّحمان الرّحيم
السّلام عليكم يا رجال الغيب، السّلام عليكم يا ارواح المقدَّسة، اغيثونى بغوثة وانظروا الىَّ بنظرة، يا رقباء يا نقباء يا نجباء يا ابدال يا اوتاد يا غوث و يا قطب».
و هر زمان كه خواهد مطلب خود را ياد كند بعدها شروع در دعا كند بعد به مقصود و مطلوبش رسد و كارش به وجه دلخواه برآورده شود و ميمنت عظيم يابد و اين معنى مجرّب و آزموده است. و در بعضى تقاويم جهات رجال الغيب را موافق جدول ذيل نگاشته:
8   16      24
بينهما
   1      9
   17      25
مشرق
2      10
18      26
بينهما
7   15      23
جنوب
جهات
رجال الغيب
3      11
19      27
شمال
   6      14
   22      30
بينهما
   5      13
   21      29
مغرب
4      12
20      28
بينهما
و دعاى مذكور را بدين طراز نقل كرده: «السّلام عليكم يا رجالَ الغيب، السّلام عليكم أيُّها الارواح المقدَّسة، اغيثوني بِغَوثة وانظُروني بِنظرة، يا نقباء يا نجباء يا ابدال يا اوتاد يا غوث يا قطب».
   و در اختيارات[ر.ض] گويد: اگر خواهند كه از ارواح ايشان استمداد نمايند، بايد در هر روزى كه به آن سمت باشند، دست بر سينه نهند به آن طرف و بگويند: «بسم الله الرّحمان الرّحيم، بسم الله و بالله و الصّلوة على رسول الله(صلى الله عليه وآله)، سلّمكم الله يا رجال الغيب، سلّمكم الله يا أرواح المقدّسة، اجيبوني واغيثوني بغوثة وانظروني بنظرة و ارحموني برحمة و حصّلوني مقصودي و

صفحه 327 - جلد دوم
قوموا على حوائجي، سلّمكم الله في الدينا و الآخرة، يا رقباء يا نجباء يا ابدال يا اوتاد يا طاب يا قطب يا غوث، اغيثونى بحرمة محمّد المصطفى(صلى الله عليه وآله)، السّلام عليكم يا رجال الغيب يا أرواح المقدّسة، اغيثوني بغوثكم بحرمة محمّد المصطفى(صلى الله عليه وآله)» و پشت به جانب ايشان كرده و بگويد: «اسلمت نفسي اليكم و فوّضت امرى اليكم» و پاى راست را پيش نهد، و هركه بامداد بعد از فراغ از اوراد صبح رو بدان جهت كه معلوم است، كرده و بگويد: «السّلام عليكم يا ارواح المقدّسة، اغيثوني بقوّة و انظروني بنظرة»، آنگاه پشت به سوى آن جهت كند همچنان كه كسى تكيه به چيزى نكرده و ميل به آن سوى كند و چنان به خاطر آورد كه استظهار به شما است مرا روانه كنيد و نام خود را ببرد، حق تعالى آن كار را ميسّر گرداند و از ايشان به هر نوع باشد، مددى به وى رسد و در محاربات دشمن پشت به ارواح مقدّسه قتال كند و الا شكست خورد، و چون به خدمت سلاطين رود پشت به ايشان كند كه مكرّم و معزّز بيرون آيد، انتهى. و بعضى از ادباى عثمانى از فتوحات محيى الدين عربى نقل كرده كه رجال الغيب هر روز نماز صبح را به غوث اعظم اقتدا كرده و بعد از اداى آن به هر سمتى كه مأمور باشند عازم بوده و به هر كسى كه از ايشان استمداد نمايد امداد نمايند و ازآن رو كه در هر روز از ايّام ماه در سمتى بوده و در موقع استمداد، دانستن سمت معيّنى ايشان لازم بود كه رو بدان سمت كرده و استعانت نمايند، اين دايره را به جهت تعيين جهات ايشان ترسيم داده اند كه بعد از استعلام سمت ايشان كه در روز منظور در كدام طرفند، حامى و پشتيبان بودن ايشان را منظور نظر كرده و پشت بدان سمت نموده و مى گويد: «السّلام عليكم أيها ارواح المقدّسة، اعينوني بعونته و انظروني بنظرة، يا رقباء يا نقباء يا بدلاء يا اوتاد يا قطب يا غوث اعينوني بعونته و ارحموني برحمته وحصّلوا مرامي و مقصودي و قوموا على حاجتي بحرمة محمّد(صلى الله عليه وآله)». پس بدين وسيله مراد خود را از درگاه بارى تعالى مسئلت مى نمايد:
«دوشنبه گونى شنبه گتمه شرقه *** نه يكشنبه نه جمعه گونى غربه
چهارشنبه سه شنبه گونى زنهار *** شماله گتمه اى يار وفادار
جنوبه قيلمه پنجشنبه ده نيّت *** قيلوبدور بيله اهل دل وصيّت»(1)
رجب ـ (چو عرب) رجوع به «تاريخ عرب» شود.
رَجراج ـ (ل) رجوع به «جيوه» شود.
رَجَز ---> بحر.
رجعت ـ (چو فرصت) جواب نامه و (چو عبرت و ضربت) مطلق برگشتن و در اصطلاح فقها، برگشتن طلاق دهنده است بر عقد سابق خود و اين چنين طلاق را «رجعى» گويند و در اصطلاح عموم متشرّعه، برگشتن آل محمّد(عليهم السلام) است به دنيا پيش از قيامت

1. روز دوشنبه و شنبه به سمت شرق نرو و روز يكشنبه و جمعه به سمت غرب نرو. روز چهارشنبه و سه شنبه اى يار وفادار زنهار، به سمت شمال نرو. روز پنجشنبه نيّت رفتن به سمت جنوب را نكن. اهل دل چنين وصيّت كنند.
ابراهيم جورى دده از شاعران عثمانى در قرن دهم هجرى در كتاب خود، ملجمه، از ايّام هفته اين چنين ياد مى كند(نشريه نامه پارسى، پائيز 82، شماره30).

صفحه 328 - جلد دوم
كبرى كه از ضروريات مذهب اثنى عشريه و منكران، خارج از طريقت جعفريه و در تفاصيل آن، رجوع به كتب عقايد نمايند و در اصطلاح نجومى، حركت كوكب برخلاف توالى بروج است، چنانچه از جوزا [ر.م] به ثور[ر.م] و از ثور به حَمَل[ر.م] و مانند آنها.
رجعك; رجغك; رجك ـ (چو اندك و فلك) آروغ [ر.م].
رجل ـ (چو هند) پاى(عر) و(چو سَبُك) مرد(عر) و (چو فصل) رجله[ر.م].
رجله ـ (چو حمله) خرفه[ر.م] (عر) و كاغذ و سماروغ [ر.م].
رجوعا; رجوعام ـ (چو يهودا و عموجان) يا رحبعام يا رحبعيم با حاى حطّى و خاى ثخذ; چنانچه در «تبّع» مذكور داشتيم، نام هشتيمنِ تبابعه يمن كه پسر حضرت سليمان(عليه السلام) بوده و در اوان وليعهدى او به سبب هوا و هوس بسيار ده سبط از انقياد او سرپيچيده و دو سبط باقى ماندند.
رجه ـ (چو مزه) شريت[ر.م] و ريسمان بنّايان كه به راستى آن ديوار سازند و (چو گله) قسم سفيدترين گچ است.
رَجى ---> رژى.
رَجيع ـ فضله انسان و حيوان و دشتى است در نزديكى خيبر.(عر)

آيين ششم

(در ]حرف[ راى قرشت با جيم پارسى)
رَچاف ـ بر وزن و معنى رجاف.
رچته ـ (چو عمله) نسخه معروف اطبا.(سه)
رَچُك ـ آروغ[ر.م].
رچل ـ حلوا و مربّا.(كى)
رچه ـ شريت[ر.م].
رچينه ـ (چو خزينه) راتيانج[ر.م].(كى)

آيين هفتم

(در ]حرف[ راى قرشت با حاى حطّى)
رحبعام; رحبعيم ---> تبّع و رجوعا.
رحبه ـ (چو قحبه) يكى از نواحى بغداد كه نخلستان فراوان دارد.
رحم ـ (چو تند و عزم و شتر) رقّت قلب و توجّه آن و انعام و احسان و (چو هند و خَجِل) قرابت و خويشاوندى و اسباب آن و بچه دان كه بچه در شكم مادر در توى آن مى باشد.
رحمان ـ (چو عطشان) صاحب رحمت و از جمله اسماءالحسنى بوده و بر غير خداى تعالى اطلاق نيابد، به خلاف رحيم كه آن هم از اسماءالحسنى است و بر غير خداى تعالى هم استعمال نمايند، و معنى آن رحم كننده و مهربان است و گاه است كه الف رحمان را در مقام كتابت انداخته و «رحمن» نويسند، ليكن در مقام تلفّظ بر وزن عطشان گويند.
رحمن ---> رحمان.
رحيم ـ رجوع به «رحمان» نمايند و در تاريخ بحيره]ر.ض [گويد: رحيم نام شهرى است از بلاد مصر در شرقى نيل و در غربى آن كوهى است كه هماره از آن آوازى برمى آيد كه شبيه به آواز انسان است و حقيقت آن را هيچ كس ندانسته.

آيين هشتم

(در ]حرف[ راى قرشت با خاى ثخذ)
رخ ـ (چو بد) چاك و رخنه و غم و غصّه و(چو شد) لوخ[ر.م] و ديهيم[ر.م] و عنان اسب و جانب و سوى و رخساره و روى و مرغى است كه به نوشته بعضى، مانند عنقا وجود خارجى ندارد و يكى از مهره هاى شطرنج به نام آن موسوم است، و از جامع الحكايات[ر.ض] نقل است كه آن مرغ در حدود هند بوده و دو شاخ و چهار كوهان داشته و بر اكثر حيوانات، فيروز و جز مرگ طبيعى چيزى علاج نتواند كرد و جانوران را به شاخ گرفته و چندان بگرداند كه روغنش از چشمش آمده و كور شود، پس از آن به چاهى يا خندقى افتاده و بميرد، و گوشت و پوست و استخوان و

صفحه 329 - جلد دوم
بول و آب دهان آن جمله زهر و خودش دشمن رعد است به نوعى كه اگر به وقت بانگ رعد بر كوه باشد خود را از غصّه انداخته و هلاك نمايد و از حافظ ابوحامد نقل است كه رخ مرغى است به غايت عظيم الجثه به مرتبه اى كه هر بال آن ده هزار وجب باشد و رجوع به «خستو» هم شود.
رخ فروز ـ (چو سرنگون) رخ گيره[ر.م] و(به ضمّ اوّل) به جدول «تاريخ جلالى» محوّل است.
رخ گيره ـ (چو همشيره) دستينه]دستبند[ كه آن را چهارتو مانند ريسمان تابيده باشند.
رخام ـ (چو غلام) نوعى از سنگ كه زرد و سرخ و سفيد بوده و به غايت نرم يا بسيار سخت مى باشد و در بعضى بلاد در سر قبرها نصب كنند و در صورت اطلاق، مراد قسم سفيد آن است و رجوع به «گل قيموليا» هم نمايند.
رخبعام; رخبعيم ---> رجوعا.
رخبين ـ (چو گلچين و چركين و تخمين) ترخانه[ر.م] و قراقروت و ماست چكيده و صمغ صنوبر و دوغ ترش و هر چيزى كه از قبيل كشك و غيره از آن سازند.(سر)
رخبينه ـ رخبين[ر.م].(سر)
رخت ـ (چو سخت)راست و درست و چاروا، خصوصاً اسب و طعام يك نفر و بار و بنه و غم و غصّه و لباس و جامه و سامان و اسباب خانه.
رخت افكندن ـ عاجز بودن و اقامه نمودن.
رخت بربستن; رخت بستن; رخت بصحرا كشيدن ـ مردن و سفر كردن.
رخت خواب ـ (ر.ف) و به پارسى «بير» و «بيرى» و «شاريچه» هم گويند.
رختْ مال ـ چوب كلفت معروف كه گازران ]جامه شويان[ و رنگرزان بر جامه رنگيده و شسته مى زنند.
رختن ـ (چو رفتن) بيمار و پژمرده و خسته شدن.
رخج ـ (چو برج) يكى از نواحى بُست [در افغانستان ] است.
رخسار; رخساره ـ گونه و روى و صورت.
رخش ـ (چو پشت) آفتاب و پرتو و روشنى و (چو تشت) مبارك و فرخنده و روشن و رخشنده و عكس و واژگونه و قوس قزح]رنگين كمان[ و اسب و رنگ سرخ و سفيد درهم آميخته و يا رنگى است ميان بوز]نيلى[ و سياه و اسب رستم را هم به همين سبب «رخش» مى گفته اند.
رخش بهار ـ ابر بهارى و باد بهارى.
رخش خورشيد و ماه ـ پرتو آنها است.
رخشا; رخشان ـ (چو فردا و خرما) روشن و درخشنده و تابان.
رخشانيدن ـ روشن و برّاق و رخشيده كردن.
رخشيدن ـ درخشيدن و تابيدن.
رخصت ـ (ر.ف) و به پارسى«بار»]گويند[.
رخم; رخمه ـ (چو قلم و قلمه) مرغ عقاب و مردارخوار.
رخنه ـ (چو كهنه) كاغذ و (چو هرزه) چاك و شكاف و خلل و ضرر و دريچه و سوراخ و منفذ، خصوصاً آنچه در ديوار باشد.
رخنه دار ـ مختل و متضرّر و هر چيز شكافته و چاكيده.
رخنه زده زبان ـ مطعون مردمان.
رخيدن ـ (چو رَسيدن) نفس كشيدنى كه از برداشتن بار گران و يا تند راه رفتن و مانند اينها باشد.
رخيم ـ مرد جماع كننده.
رَخين; رَخينه ---> راتيانج.

آيين نهم

(در ]حرف[ راى قرشت با دال ابجدى)
رد ـ (چو حقّ) معروف است (عر) و(چو بد) خواجه و دانا و عاقل حكيم و پهلوان و دلير و با ذال معجمه هم آمده.
ردا ـ (چو رضا) عبا.(عر)
رداى نيل ـ شب و آسمان.
ردكا ـ (چو صحرا) درست و راست.(ند)
ردم ـ (چو عزم) سدّ.
ردنجو ـ (چو سمن بو) چوب خوارك[ر.م].
ردوس(1) ـ (ل) نام يكى از جزاير بحر ابيض]درياى

1. ضبط لغت نامه دهخدا: رودس.

صفحه 330 - جلد دوم
مديترانه[ كه وسعت آن 1100 كيلومتر مربّع مى باشد و رجوع به «شارس» هم نمايند.
ردونتى; روونتى ـ (چو گلقندى و روبندى) به فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، گياهى است هندى عظيم النفع و جليل القدر شبيه به گياه نخود در شكل و برگ آن از آن كوچك تر و پشت برگ آن به طرف آسمان و روى آن به طرف زمين و گويا هميشه آب از آن تراوش مى كند و زير آن به قدر بوته آن به تدوير هميشه نمناك و سياه رنگ مى باشد، مانند آنكه به روغن چراغ چرب كرده باشند و برگ آن خوش طعم مايل به شورى و در اطراف درخت آن مورچه بسيار مى باشد و منبت]محل روييدن[ آن شوره زار و قرب دريا بوده و به نام بزرگ و كوچك به دو قسم مى باشد.
رده ـ (چو دده) چوب شنج[ر.م] و صف انسان وحيوان و سطر كتابت و كتاب و هر چيزى كه در يك نظام و يك راسته باشد، مانند دندان و خانه و دكان و مانند آنها.
رديف ـ (چو شريف) كسى كه به پشت سواره سوار شود و ستاره اى است نزديكى نسرِ واقع[ر.م] و هم ستاره و كوكبى را گويند كه از مشرق طلوع مى كند در هنگامى كه نظيره و مقابل آن در مغرب غروب كند و نظيره مزبوره را نيز گويند كه مقابل ستاره طالع از مشرق باشد و در اصطلاح قماربازان، كسى است كه تير خود را بعد از فيروزى و بردن يكى يا دو نفر از رفقاى قمار آورده و از ايشان درخواست نمايد كه تير او را هم در تيرهاى خود داخل كنند و رديف هريك از برج هاى دوازده گانه برج مابعدى آن برج را گويند، مثلاً رديف حَمَل[ر.م]، برج ثور[ر.م] و رديف سرطان[ر.م]، اسد[ر.م] و هكذا در نظاير اينها.

آيين دهم

(در ]حرف[ راى قرشت با راى قرشت)
رر; ررا ـ (چو زر و قضا) رار[ر.م] و (چو دل) كنار هر چيز.

آيين يازدهم

(در ]حرف[ راى قرشت با زاى هوّز)
رز ـ (چو دل) شلتوك[ر.م] و مخفّف ريز و (چو خز) زهر هلاهل و رنگ و امر و فاعل از آن و انگور و درخت آن و باغ آن و مطلق باغ.
رز دشتى; رز صحرايى ---> هزارافشان.
رزّاقى ـ (ل) رازقى[ر.م].
رِزاميّه ـ (ل) به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، از جمله غلات شيعه و يكى از 73 فرقه امت مرحومه كه تمامى محرّمات دينيّه را مباح دانسته و معتقد مى باشند بر اينكه امامت بعد از حضرت على(عليه السلام) به فرزند ارجمند او، محمّد، منتقل و بعد از او به پسرش، ابوهاشم، و بعد از او به موجب وصيّت به على ابن عبدالله بن عباس و پس از او به محمّد ابن على و بعد از او به جهت ترغيب ابومسلم خراسانى به ابراهيم اختصاص يافته و بعد از اعدام ابراهيم به خود ابومسلم انتقال يافت.
رزبان ـ (چو دربان) باغبان، خصوصاً نگهبان تاك و رز.
رزبن ـ (چو مسكن) رزبان[ر.م] و (چو گندم) بُن درخت رز.
رَزد ـ پرخور و شكم خوار و حريص در هر كار و سخت و استوار.
رزدن ـ (چو رفتن) رزيدن[ر.م].
رزده ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از رزدن[ر.م].
رِزفين ـ كليد چوبين.
رزك ـ (چو فلك) يا ككيمور; به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، لفظى است پارسى و نباتى است متهافت]هر گياهى كه به اجسام مجاور خود بچسبد و بلند گردد[ و برگ هاى آن مانند كف دست و شبيه به برگ رَز و گل هاى آن مخروطى و برگ مانند و اين نبات در چيزهايى كه از گياه هاى اطراف بستان ها ترتيب مى دهند مى رويد و چون در كارخانه جات فقاع[ر.م]سازى استعمال مى شود، مخصوصاً آن را زراعت مى نمايند.
رزم ـ (چو بزم) هيمه و جنگ و (چو قلم) متكلّم مضارع از رزيدن[ر.م] است.

صفحه 331 - جلد دوم
رزم جوى ـ رزم گير[ر.م] است.
رزم گاه; رزم گه ـ مكان جنگ و جدال.
رزم گير ـ علاوه بر معنى تركيبى ]مبارز; پهلوان[، رجوع به جدول «تاريخ جلالى» شود.
رزم يوز ـ جنگجوى است.
رزمه ـ (چو حربه و سركه) بقچه و يك لنگ بار و اسباب.
رزه ـ (چو مزه) سگ انگور[ر.م] و رجه[ر.م] و حاصل و نتيجه و (چو مكّه) به عربى، زدن و قفل و حلقه در.
رزيدن ـ (چو رَسيدن) ماندن و كوفته و آزرده راه شدن و رنگ كردن.
رَزين ـ مضبوط و محكم و آرميده و گران مايه و سنگين و كليد چوبين.

آيين دوازدهم

(در ]حرف[ راى قرشت با زاى پارسى)
رژ ـ (چو كج) خشم و قهر و غضب.
رَژد ـ بر وزن و معنى رزد.
رژه ـ رجه[ر.م] و رزه[ر.م].
رژى ـ يا رجى; شركت انحصار دخانيات است]قرارداد تالبوت[.

آيين سيزدهم

(در ]حرف[ راى قرشت با سين سعفص)
رس ـ (چو دل) ريسيدن و امر و فاعل از آن و(چو رخ) رزد[ر.م] و (چو بد) رودخانه ارس و مفسد و فتّان و گلوبند زنان و طلا و نقره و مس و جيوه و هريك از فلزات كشته و سرب و آهن و طناب و رسن و كمند و رسيدن و امر و فاعل از آن و هم به نوشته جهانگيرى[ر.ض]، چاهى است در آذربايجان يا تهامه ]در عربستان[ يا انطاكيّه ]در تركيه[.
رسا ـ (چو قضا) كامل و تمام و رسنده و رساننده.
رَساطون ـ شرابى است كه از خمر و عسل و ادويه حارّه ترتيب دهند و در امزجه بارده نافع و قوى تر از شراب ارسطون[ر.م] است.
رسّام ـ (چو عطّار) مصوّر و نقاش و بالخصوص نام نقاشى بوده كه در خدمت بهرام گور]پانزدهمين پادشاه ساسانى در قرن 5م[ بوده و نام آهنگرى هم بوده كه به تدبير اسكندر آيينه اى ساخت.
رسانه ـ (چو بهانه) افسوس و حسرت.
رسانيدن ـ معروف است.
رسپينا ـ (چو تخمينا) فصل پاييز.(ند)
رست ـ (چو دست) زمين و ايوان و صفّه و راست و راسته و صف كشيده و (چو پشت) شجاع و دلير و مضبوط و محكم و خاك، خصوصاً نوعى از خاك سخت است و به هر وزن كه باشد، رستن و ماضى آن هم هست. و در تركيبات آن، رجوع به تركيبات «راست» نمايند.
رستا ـ (چو فردا) راسته و راست.
رَستاخيز ـ محشر و روز قيامت.
رَستاد ـ راستاد[ر.م].
رَستار ـ راست گار[ر.م].
رستاق ـ (چو استاد) دِه و قريه و مجمع مردم و نام موضعى است در يك منزلى داراب گرد[ر.م] و يكى ديگر در يك منزلى بندر مسقط از ملك عمان كه ييلاق حكّام آن سامان و آبوهواى آن سازگار است.
رستاك ـ (چو افلاك) شاخ تازه كه از بيخ درخت برآيد.
رستخيز ـ (چو مستقيم) نوخيز و (چو زنجبيل) رستاخيز است.
رستگار ـ راست گار[ر.م] است.
رستم ـ (ر) به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، دو نفر از مشاهير پيشينيان عجم بدين اسم موسوم بوده اند: يكى از امراى عجم كه در 632 ميلادى يزدجرد سيّم ]آخرين پادشاه ساسانى[ را به اريكه سلطنت نشانده و اخيراً به قلع و قمع اعرابى كه به جهت نشر دين اسلام به عجمستان مستولى بودند، مأمور بوده و به فاصله چهار سال در محاربه قادسيه فوت گرديد و دويّمى از قهرمانان عجم از نسل جمشيد جم]چهارمين پادشاه پيشدادى[ كه ملقّب به داستان و پسر زال، حكمران سجستان ]سيستان[، و در قرن چهارم مقدّم ميلادى در حق كيكاوس ]دوّمين پادشاه كيانى[، پادشاه فرس، خدمات فوق العاده مبذول داشته و

صفحه 332 - جلد دوم
خودش را از تحت اسارت غربى ها رهانيده و ممالك او را از يد تخريب تورانى ها[حكومت ترك در شرق ايران ] مستخلص نموده، عاقبت به جهت عدم قبول دين زردشت اسفنديار، پسر كيكاوس، از طرف پدر خود مأمور به اعدام او بوده و بعد از دو روز جنگ و جدال عجيب به دست رستم مقتول گرديد و بعد از مدتى رستم هم در سفر هندوستان به حيله و خيانت برادر خود، شغاد، فوت گرديد، «برادر برادر بر آذر نهد». پس گويد كه چون وقايع و حكايات منقوله در حق اين رستم از حد اعتدال متجاوز و از دايره عقل خارج بود، به تفصيل آنها نپرداخت.
رستم در حمّام ـ ]يعنى صورتى است بى معنى (لغت نامه دهخدا)[.
رستن ـ (چو دلبر) ريستن[ر.م] و(چو خفتن) روييدن و (چو رفتن) صف زدن و خلاص شدن و نجات يافتن.
رستنى ـ (به ضمّ اوّل) نباتات و روييدنى.
رسته ـ (چو سركه) ريسيده و (چو خفته) گياه و روييده و مردم بى ادب و حلواى كعب غزال و (چو دسته) بازار و راسته و قانون و قاعده و خلاص شده و نجات يافته و صف انسان و حيوان و شخصى كه ظاهراً و باطناً قيد و آلودگى نداشته باشد.
رسته خاك ـ ساير موجودات.
رسته دِر ـ صف دِر[ر.م].
رستهم ـ (چو گلْ بدن) رستم زال.
رستى ـ (چو دستى) مضارع و مخاطب از رَستن است، يعنى خلاص شدى و نجات يافتى و (چو پشتى) نان و حلوا و غالب شدن و استحكام و محكم و ماحضر و خوردنى كم و راحت و فراغت و روزى و نعمت و دليرى و شجاعت.
رسخ ـ (چو سخت) استحكام و رجوع به «نسخ» هم شود.(عر)
رسد ـ (چو نمد) لايق و سزاوار و سهم و حصّه و رسيدن و غور كردن و متوجه شدن.
رسداق; رسدق ـ (چو مشتاق و دختر) بازار و ده و قريه.
رسش ـ (چو خَجِل) اقصا و انتها و كامل و تمام و وصول و اسم مصدر رسيدن.
رَسطاطاليس; رَسطاليس ـ ارسطاطاليس[ر.م] است.
رسطاليهم ـ (ل) به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، نوزدهمينِ ملوك كلدانيان]در بين النهرين در قرن 8 تا 6ق.م[ بوده كه در 4083 هبوطى بعد از پدرش، مانوس[ر.م]، در بابِل جلوس نموده و از كنار عمان تا سرحد گرجستان مطيع فرمان ساخته و دست تعدى از پدر زياده داشته و كار بتخانه ها را نيك به رواج آورده و پيوسته با سلم ابن فريدون، ساز موالات بسته و به ارسال تحف و هدايا خاطر او را از خود خرّم مى داشت و بعد از چهل سال حكمرانى پسر خود، اميوطوس[ر.م]، را به منصب وليعهدى مفتخر گردانيد.
رسك ـ (چو خِشم) تخم شپش كه اهالى ما «سركه» گويند.
رسم ـ (چو عزم) داغ و نشان و متعارف و عادت و سليقه و شيوه كه «آيين» و «باره»]هم گويند[ و خدمتكار نزديك و مقرّب مثل پيشخدمت و آبدار و جامه دار و امثال ايشان.(عر)
رَسمو ـ زنبور عسل و هم شهرى است محاط به قلعه به مسافت هفتاد كيلومتر از شمال غربى از جزيره كريد ]كرت در درياى مديترانه[.
رسمى ـ خدمتكار مقرّب و آنان كه روزبه روز و ماه به ماه و سال به سال وظيفه ]مستمرّى[ و مقرّرى گيرند.
رسن ـ (چو چمن) معروف است]ريسمان[.
رسن باز ـ لولى[ر.م] و گداغازى[ر.م].
رسنواد ـ (چو كم سواد) نيزه.(ند)
رسوا ـ (چو خرما) حقير و ذليل و بى آبرو كه «كياده» هم گويند.
رسول ـ (ر.ف) و در معنى اصطلاحى آن، رجوع به «مرسل» شود.(عر)
رسيد ـ (چو خريد) رسيدن و ماضى قريب مفرد و امر حاضر جمع از رسيدن.
رسيد و رسانيد ـ ارسال و مرسول.
رسيدن ـ پرسيدن و به معنى معروف.

صفحه 333 - جلد دوم
رَسيم; رَسين ـ نيزه و رجوع به «ديواسپست» شود.

آيين چهارم

(در ]حرف[ راى قرشت با شين قرشت)
رش ـ (چو حقّ) باران اندك ريزه ريزه (عر) و تقاطر و تراوش و (چو دل) ريش و(چو رخ) روش [ر.م] و (چو رف) راش [ر.م] و سيماب و جيوه و زمين پشته پشته و خرماى سياه و باليده و نوعى از انجير و قسمى است از جامه ابريشمى گران بها و نام روز 17 يا 11 يا 18 ماه هاى شمسى كه در جدول «تاريخ فرس» مذكور افتاد و هم نام فرشته اى است موكّل بر روز مذكور كه ميزان عدل هم به دست او است.
رشا ـ (چو قضا) نام منزل آخرى از منازل 28گانه ماه كه به فرموده ملامظفّر[ر.ض]، علامت آن ستاره اى است سرخ و روشن در شكم حوت و به همين نسبت آن را «بطن الحوت» گويند و چون ستارگان خورد مانند رسنى بدين صورت:
به همان ستاره حلقه زده اند، بدين اسم اختصاص يافته، كه «رشا» به عربى، رسن و دلو را گويند.
رَشاد ـ تره تيزك[ر.م] و راستگارى و نجات.(عر)
رشاشه ـ (چو كَناره و اماله) رشّ[ر.م].(عر)
رشت ـ (چو خشت) جارو و رِشتن و سرشت و (چو پشت) روشنايى و نام مردى بوده كيمياگر و(چو تشت) گچ و لجن و خاك و خاكروبه و ديوار مشرف به افتادن و هر چيزى كه از هم فرو ريزد و هم شهرى است معروف از گيلان كه سواد اعظم]شهر بزرگ[ آن مكان و دارالملك]مركز[ آن سامان و به مسافت 230كيلومتر از شمال شرقى تهران در چهار فرسخى بحر خزر واقع و حاصلش برنج ممتاز و بسيار و مشهور هر ديار و ابريشم باامتياز و با وجود برف بسيار بعضى از مركّبات نيز مانند ترنج و نارنج بسيار داشته و ارباب دولت و تجارت در آن ديار از هر فرقه بى شمارند.
رَشتاك ـ بر وزن و معنى رستاك.
رشتن ـ (چو حكمت) ريستن و (چو خفتن) رنگ كردن.
رشته ـ (چو خفته) رنگ كرده و (چو سركه) سطر كتاب و كتابت و نوعى از حلوا و نام آشى و پلاوى]پلو[ و تار ريسمان و ابريشم و هر چيز ريسته]ريسيده شده[ و رابطه و علاقه و سبب و واسطه و طعامى است معروف كه از آرد سازند و مرضى است كه به سبب آن در اعضاى آدمى مثل تار ريسمان برآيد.
رشته تب ـ ريسمان خامى است كه آن را دختر نابالغ ريسيده و به جهت دفع تب، افسون بر آن خوانده و گرهى چند بر آن زده و بر گردن تبدار آويزند.
رشته خطايى ـ طعام رشته شبكه دار معروف كه از آرد چاودار[ر.م] پزند و هم رجوع به «قطايف» شود.
رشته دراز ـ طول مدت و فرصت دور و دراز در كارها.
رشته ضحّاك ـ باران و طول مدت.
رشته قطايف ---> قطايف.
رشته نِگَنده ـ ريسمانى كه بدان لحاف و بستر و مانند آنها دوزند.
رشتى ـ (چو هستى) جاروب و ذلّت و خاكروبه و خاكسارى و منسوب به رشت و كسى كه لجن پاك كرده و خاكستر و خاكروبه مى برد و (به كسر اوّل) سرشت و (به ضمّ آن) نام مردى است كيمياگر و بدين جهت زر خالص را «رشتى» گويند.
رشك ـ با كاف عربى و پارسى (چو خشك) عقرب و (چو اشگ) حسد و عُجب و تكبّر،]كذا فى البرهان]ر.ض[ و در انجمن آرا[ر.ض] معنى عجب و تكبّر را انكار نموده[ و غيرت و حسد و غبطه و مردم غيور و حاسد و (چو زشت) چرك و پژمردگى و تخم شپش و مردم ريش بزرگ و به معنى قائم و راست ايستاده.
رشك آور ـ مردم حسود و مغبوط كه حسدش كرده و يا حال او را غبطه نمايند.

صفحه 334 - جلد دوم
رِشكَك ـ به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، نباتى است معطّر كه از برگ و ساقه آن ترشى ساخته و در تلذيذ اغذيه و تحريك اشتها به كار برند.
رشكن ـ (چو بددل و فلفل) مخفّف رشكين[ر.م].
رشكين ـ (چو تخمين) حسود و غيور و متكبّر و (چو دلگير) پژمرده و چركين و هر چيزى از جامه و غيره كه تخم شپش داشته باشد.
رِشمه ـ به تركى، لجامى]افسار[ است معروف كه از زنجير مى باشد.
رشميز ـ (چو تبريز) چوب خوارك[ر.م].
رشن ـ (چو جشن) گزيدن وگزندگى و دست فال[ر.م] و پشته و كوه كوچك و نام روز 18 يا 17 ماه هاى شمسى كه در جدول «تاريخ فرس» مذكور افتاد و هم فرشته اى است موكّل بر مصالح آن روز و رجوع به «مواجب» هم نمايند.
رشنواد ـ (چو كم سواد) نام يكى از نوكران هماى، دختر بهمن ]ششمين پادشاه كيانى[ يا مادر وى.
رَشنى ـ خاكستر و خاكروبه و خاكروبه كش.
رشوت ـ (ر.ف) و به پارسى«پاره» و «بدكند» و «بركند» و «بلكفت» و «بلكفته» و «فرخج» گويند.(عر)
رشيد ـ علاوه بر معنى عربى معروف]راه يافته; رستگار[، لقب عبدالرشيد ديلمى و ميرعماد قزوينى هم بوده كه هر دو در فن خط مسلّم روزگارند و به نوشته بستان السياحة [ر.ض]، شهرى است خوب و بزرگ از بلاد مصر كه از اقليم دويّم و هوايش گرم و آبش از رود نيل و مردمانش عرب و اكثرشان شافعى مذهب مى باشند و گويا همان شهرى است كه احمد رفعت عثمانى[ر.ض] در كتاب خود رشيديّهاش ناميده و گفته: شهرى است در كنار يك شاخه رود نيل از مصر سفلى به مسافت پنجاه كيلومتر از شمال شرقى اسكندريّه كه داراى بيست هزار نفوس مى باشد.
رَشيده ـ ريشه دستارى كه بعضى از آن را شبكه كرده باشند.
رشيدى ـ شاعرى بوده فصيح]استاد ابومحمّد رشيدى سمرقندى، از سخن سرايان نامى قرن ششم هجرى در ماوراءالنهر (لغت نامه دهخدا)[.
رشيديّه ـ علاوه بر آنچه در «رشيد» مذكور گرديد، در اصطلاح اطبّا، اكرا[ر.م] و به اصطلاح جغرافيايى، قلعه مشهورى است در سمت شمال شرقى تبريز.
رَشينه ـ راتيانج[ر.م].

آيين پانزدهم

(در ]حرف[ راى قرشت با صاد سعفص)
رصاص ـ (چو اساس يا جناس) سرب و به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض]، شامل هريك از سرب و ارزيز]قلع[ بوده و در صورت اطلاق، مراد از آن ارزيز است كه گاهى به «ابيض» نيز مقيّد كرده و «رصاص ابيض» گويند، چنانچه در معنى سرب دائماً به «اسود» مقيّد نموده و «رصاص اسود» خوانند.
رصد ـ به لغت عربى، (چو قصد) انتظار و (چو اسد) انتظار و باران قليل و چمن و نباتات اندك و مردم منتظر، جمع باشد يا مفرد، مرد باشد يا زن و جاى باج و خراج گرفتن و محل بار دادن پادشاهان و جايى كه اصناف و رعايا بُنجه]بنچاق[ بسته و حساب مال و اخراجات ديوانى را در آنجا مفروغ]پرداخت[ نمايند و در اصطلاح منجّمين، به معنى ديگرى است معروف كه به پارسى «هودل» گويند و خلاصه اش آنكه در صحراى مسطّح و وسيع و بسيار بلندى ـ كه تمامى اطراف افق در آنجا پديدار و نمايان باشد ـ عمارت بلندى درست نموده و آلات و اسبابى در آن مهيّا كرده، چند نفر از حكما و دانشمندان شب و روز در آنجا نشسته و نگاه كرده و تمامى اوضاع و احوال كواكب ثابته و سيّاره را از حركات يوميّه و سنويّه و زمان خسوف و كسوف و مقدار آنها و عرض و طول كواكب و اجتماع و استقبال نيّرين]خورشيد و ماه[ و مانند اينها ثبت و ضبط نمايند. و اين چنين كتابى را كه اوضاع مذكوره در آن ثبت شود «زيج» گويند، چنانچه صحرايى همچنانى را «رصد» يا«رصدخانه» يا «رصدگاه» نامند. ملامظفّر]ر.ض [در بيست باب[ر.ض] گويد كه رصد جمع راصد است، همچو خدم كه جمع خادم است و راصد در لغت، نگاهبان را گويند و در اصطلاح نجومى، جمعى را گويند كه منتظر

صفحه 335 - جلد دوم
حركت كواكب بوده و رسيدن آنها به مواضع معيّنه را ثبت نمايد. بعد از آن به كثرت استعمال من باب تسمية المحلّ بالحال بر محل و موضعى اطلاق كرده اند كه در آن رصد كواكب مى كنند.
و چون شرح اجمالى معنى اصطلاحى رصد نگارش يافت، به ذكر پاره اى ارصاد مشهوره عالم مى پردازيم: احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد كه بايد عموم رصدخانه ها در مكان بسيار بلندى ـ كه تمامى اطراف از آن نمايان باشد ـ بوده و آلات و ادوات رصديّه فوق الغايه مكمّل باشد و اوّل و اقدم رصدخانه هايى كه در عالم تأسيس يافته آن است كه بلوسنام از ملوك آثوريه[آشور ] در بابِل ]در بين النهرين[ ايجادش كرده و منجّمين كلدانى هم، اهمّ اعظم رصدات فلكيّه را در آنجا معمول داشته و پس از مدتى عرب ها و چينى ها و مغولان بناى رصد گذاشته و پس از آن اوروپايى ها تأسيس دادند. و نيز در تحت عنوان «زيج» گويد كه از راصدين مشهورين، افلاطون در روم و بطلميوس در هند و ابوالحسن صوفى در شيراز و بستانى در رقّه[ر.م] و الغ بيگ در سمرقند]در ازبكستان[ و ابن شاطر در دمشق و ابوالوفا و خواجه نصير طوسى در بغداد كتاب ها نوشتند. و بالجمله يكى از ارصاد مشهور، رصد ابرخس حكيم است كه تقريباً در دويست سال مقدّم ميلادى بسته شده و رصد بطلميوسى است كه در قرن دويّم ميلادى مرتّب گرديده و در اسلام هم اوّلين رصد، رصد مأمونى است كه به امر آن خليفه در 214 هجرى در بغداد تأسيس يافته، سپس رصد بنانى در شام و رصد حاكمى در مصر و رصد بنى اعلم در بغداد به اتمام رسيده و ابوحنيفه دينورى ـ كه از رياضيين مشهور عالم است ـ در 235هجرى به امر ركن الدوله ديلمى رصدخانه اى در اصفهان بنا نمود. و اتقن همه ارصاد مشهوره رصد خواجه نصير طوسى است كه از طرف هلاكوخان بر بستن آن مأمور گشته و به نوشته تاريخ وصّاف] ر.م[، هلاكوخان هم اوقاف كل ممالك را به تصرّف خواجه داد تا يك عشر آن را در وجه مخارج رصد مصروف دارد و علاوه بر آن براى مصارف اين كار بر خزينه و عمّال چندان مال حوالت كرد كه از حساب بيرون رفت و خواجه به حكم هلاكوخان جمعى از اساتيد و مشاهير رياضيين و ارباب نجوم را ـ كه فن رصدى مى دانستند ـ براى انجام اين كار احضار فرمود كه از جمله آنها نجم الدين دبيران از قزوين و فخرالدين مراغى از موصل و فخرالدين طبيب اخلاطى از تفليس و مؤيدالدين عرضى از دمشق و محيى الدين مغربى و قطب الدين محمود شيرازى]است[. پس براى محل رصد جايى از شمال شهر مراغه را اختيار كرده و به تاريخ 657 هجرى در همان موضع رصدخانه اى در نهايت دقت و اتقان بنا نهاده و آن حكيم بى نظير از روى همين رصد مذكور زيجِ خانى يا ايلخانى را به نام هلاكوخان تأليف داده و تمامى مندرجات آن بعد از پاره اى مواد تاريخيّه، عبارت از مقدار سير كواكب و عرض و طول آنها و اوقات مطلع آنها مى باشد و چند جدول ـ كه از زيج هاى متقدّمين، مانند گوشيار و علايى و فاخر و شاهى نبود ـ بر آن زيج افزوده و كتابخانه مفصلى براى آن رصدخانه بنا نموده و آن را از كتب منهوبه شام و بغداد مشحون فرمود. نقل است كه از چهارصدهزار نسخه در آن كتابخانه مخزون بود و زيج ايلخانى مذكور ـ كه خواجه در 657]هجرى[ در رصد مراغه ترتيب داد ـ نه تنها در اسلام بلكه در تمام اقطار عالم اعتبار يافته و نام نامى او بلند گرديد. و از مورخين فرنگ نقل است كه در سال 1652ميلادى ـ مطابق 1063 هجرى ـ در شهر لندن جدول طول و عرض را از روى زيج ايلخانى خواجه ترجمه كرده و منتشر نمودند و بعضى از فضلاى عصر گويد: اگرچه پيش از خواجه و بعد از وى رصدهاى زياد در عالم تأسيس شده ولى هيچ كدام به اتقان رصد خواجه نبوده و ارصاد قرون اخيره ـ كه در پاريس و ديگر بلاد اوروپا برپا شده ـ اگر مزيتى بر رصد خواجه دارند همان تكميل اسباب و دقت آلات آنها است و الا مى توان گفت كه رصد خواجه اوّلين رصد عالم است.
رصدخانه ـ همان رصد نجومى است كه مذكور افتاد.
رصدخانه دهر ـ دنيا.
رصدخانه خاكى ـ دنيا و جسد آدمى.
رصدگاه; رصدگه ـ رصدخانه[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.

صفحه 336 - جلد دوم

آيين شانزدهم

(در ]حرف[ راى قرشت با طاى حطّى)
رطب ـ (چو قلب) هر چيز تر كه قابل اتصال و انفصال بوده و به آسانى بدون ممانعت، لايق تصوّر به صور مختلفه باشد و (چو سخن) خرماى تر و تازه.
رُطبِ نوش دادن ـ خوشحال مدام و پياله دادن به ذوق تمام.
رطبه ـ (چو حمزه) يونجه.(عر)
رطل ـ (چو خشت و تشت) به نوشته شرح قاموس[ر.ض]، پسر لاغر به حد بلوغ رسيده و يا پسرى است كه استخوان هاى او سخت نشده باشد و به معنى عدل و اسب سبك و مرد نرم و سال دار و بى خرد و به سستى رونده و وزن 12 اوقيه است كه هر اوقيه 40 درهم است و در مجمع البحرين[ر.ض] علاوه بر اين معنى گويد كه رطل نيم من است و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد كه رطل نيم من و پيمانه اى است و در لغات تاريخيّه[ر.ض] گويد كه اگرچه رطل به 12 اوقيه ـ كه هر اوقيه 40 درهم باشد ـ اطلاق مى شده ليكن اين قاعده مُطّرد]شايع[ نبوده و در پاره اى امكنه اختلاف دارد، مثلاً در شام 600 درهم را «رطل» گويند و در بعضى نواحى پيمانه اى را گويند كه با دو كف مردم معتدل الخلقه پر و مملو باشد كه تخميناً معادل 128درهم مى باشد و در اقطار حجاز هم مقدار رطل مختلف مى باشد، چنانچه طريحى[ر.ض] فرمايد كه رطل عراقى 130 درهم و رطل مدنى معادل يك و نيم عراقى كه 195درهم بوده و رطل مكّى دو مقابل عراقى و رطل بغدادى 74128 درهم و در جايى كه مطلق و بدون قرينه ذكر شود، راجع به همين رطل بغدادى است.
رطل بغدادى; رطل شامى; رطل عراقى ---> رطل.
رطلِ گران ـ پيمانه بزرگ و پياله شراب.
رطلِ مدنى; رطلِ مكّى ---> رطل.

آيين هفدهم

(در ]حرف[ راى قرشت با عين سعفص)
رعاف ـ (چو خمار) خون بينى و برآمدن آن و(چو علاّف) مردم كثيرالرُّعاف.
رعايا ـ (چو بقايا) رجوع به «رعيّت» نمايند.
رعب ـ (چو شتر) خوف و فزع و (چو تند) خوف و فزع و ترسيدن و ترسانيدن و(چو قلب) رُعب و سحر و افسون و پر كردن ظرف و بريدن كوهان و غيره.
رعد ـ (چو برق) آواز ابر و به پارسى «بختو» و «بختور» و «تندر» و «تندور» و «كنور» گويند و رجوع به «برق» نمايند.(عر)
رَعشا ـ شهرى است در شام.
رعشه ـ حركت و اضطراب، خصوصاً حركت اعضا كه از ضعف و عجز قوه محركه حادث گردد و رجوع به «فالج» نمايند.
رعنا ـ زمين تر و تازه و پاك و پاكيزه و سرخ شده از كثرت گل و شكوفه و هم نام انگورى است در طائف و در ولايت ما لطيف و جميل و برّاق و نوعى مخصوص از گل را گويند كه بيرون آن زرد و درون آن سرخ مى باشد و به همين جهت آن را «گل دوروى» و «گل قحبه» نيز گويند.
رعناى صاحب بربط ـ ستاره زهره است.
رعيّت ـ (چو اذيّت) رمه و گله چرنده و حفظ و حراست شده و قوم و طايفه و عموم مردمانى كه در تحت حراست يك پاسبان باشند و جمع آن رعايا است و به پارسى «بادْرَم»]گويند[.
رعيّت پرور ـ رئيس و سلطانى كه در حق رعيّت خود مهربان بوده و انعام و احسان كند.

آيين هيجدهم

(در ]حرف[ راى قرشت با غين ضظغ)
رغ ـ (چو بد)راغ[ر.م] و (چو رخ) آروغ[ر.م] و(چو دل) ريغ[ر.م].
رغاوه ـ (چو كجاوه) ناف.
رغايب ـ (چو مساجد) به عربى، جمع رغيبه كه به معنى

صفحه 337 - جلد دوم
امر مرغوب و عطاى بسيار است و در اصطلاح متشرّعه، نام روز جمعه اوّل ماه رجب است، چنانچه طريحى]ر.ض [گويد: صلوة الرّغايب اى ما يرغب فيها من الثواب العظيم و هى الّتى تصلّى فى أوّل جمعة من الرجب.
رغبت ـ (ر.ف) و به پارسى «كشش» و «گرايش» ]گويند[.(عر)
رغتين ـ (چو رنگين) رانين[ر.م].
رَغث ـ گلنار.
رَِغزه ـ پتو.
رَغوان ـ كوهى است در مغرب نزديكى افريقيه.
رغيبه ـ (چو كريمه) رجوع به «رغايب» شود.(عر)
رغيدا ـ (چو مسيحا) دانه اى است در ميان گندم.(عربى يا يونانى).
رَغيف ـ نان قرص و كوكه[ر.م].(عر)

آيين نوزدهم

(در ]حرف[ راى قرشت با فاى ]سعفص[)
رف ـ (چو صف) سكّوى در خانه ها و دكاكين و برآمدگى ديوار درون خانه و غيره كه چيزها بر آن گذارند.
رفا ـ (چو جفا) مخفّف رفاه و (چو رضا) پنبه جامه و غيره و مدارا و اصلاح و التيام و موافقت و اتفاق.
رِفاعيّه ـ يكى از سلاسل معروفيّه كه در «ذهبيّه» مذكور افتاد و رجوع به «صوفيّه» نمايند.
رفان ـ (چو زبان) شفاعت كننده.
رفاه; رفاهيّت ـ (چو تباه و صلاحيّت) استراحت و وسعت عيش.
رفت ـ (چو خفت) روفتن و فعل ماضى آن و (چو هفت) رَفتن و ماضى آن.
رَفت آورى ـ تردّد و آمد و رفت نمودن.
رفتن ـ (چو خفتن) روفتن و (چو بستن) معروف است.
رُفته ـ زِبل[ر.م] و خاكروبه و اسم مفعول وماضى بعيد از رفتن.
رفسنجان ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، بلوكى است از كرمان مشتمل بر شصت قريه، آبش از قنات، هوايش به گرمى مايل و حاصلش پنبه و گندم و همه قراى آن در ارض هموار واقع و مردمانش شيعه مذهب مى باشند.
رفع ـ (چو منع) به لغت عربى، برداشتن و بلند بودن و نمودن و زراعت را بعد از درو به خرمن حمل كردن و در اصطلاح حساب، علاوه بر آنچه در «ترفيع» مذكور افتاد، به شكل صحاح آوردن اعداد كسور است، كه مثلاً ده ربع و يا سى ثُمن]يك هشتم[ و مانند اينها چند عدد صحيح مى باشد، و قاعده آن است كه عدد صورت كسر را به مخرج آن قسمت نمايند، خارج قسمت عدد صحيح است. پس ده ربع دو عدد صحيح و دو ربع بوده و سى ثمن سه عدد صحيح و شش ثمن مى باشد.
رفعت ـ (ر.ف).(عر)
رفعتلو ---> ثانيه.
رفم ـ (ل) موى زهار و دبر.
رفو ـ (چو كدو) وصل كردن سوراخ جامه و پلاس و غيره به طورى كه معلوم نشود.
رَفوشه ـ گناه و پى بردن و يافتن و برچيدن و بازى و ظرافت و مسخرگى.
رفه ـ (چو مزه) پروين.
رفيدن ـ (چو رَسيدن) شفاعت كردن.
رفيده ـ (چو رَسيده) اسم مفعول و ماضى بعيد از رفيدن [ر.م] و هم بالش مانندى است كه از لتّه]كهنه[ و كهنه و علف ترتيب داده و خمير نان را تنك ساخته و بر روى آن گسترانيده و بر تنور زنند و «كابك» و «كما» و «كابوك» و «كمايوك» و «يوك» هم گويند.

آيين بيستم

(در ]حرف[ راى قرشت با قاف ]قرشت[)
رق ـ (چو دل و بد) نازك و لاك پشت صحرايى و يا پوست لاك پشت دريايى و رجوع به «رك» هم شود.
رقاراق ـ (چو هوادار) صداى دست و پاى ستوران.
رَقاشى ـ ]حضين بن منضر انصارى، از اصحاب كبار حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و علمدار آن حضرت و يكى از هفت تن مى باشد كه در بيعت آن حضرت با كمال متانت و

صفحه 338 - جلد دوم
استقامت ثابت قدم بودند و فضل بن عبدالله بصرى، از شعراى عهد عباسى بوده و به سهولت شعر مى گفت. به جز آل برمك به كسى نپرداخته و بعد از وفات ايشان نيز مراثى بسيارى گفته است. وى به سال 200 هجرت درگذشت (ريحانة الادب، ج2، ص 326)[.
رقّاص ـ (چو بقّال) رقص كننده كه به پارسى «پازن» ]گويند[ و هم نام يكى از اجزاى ساعت است.(عر)
رقّاص قوا ـ آلتى است جديدالاختراع كه به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، توپچى ها بهواسطه آن سرعت اوّلى مرميّات را نسبت به قوّت باروت تعيين كرده و حساب نمايند و اين آلت در 1119 هجرى اختراع يافته، پس متدرجاً انواع كثيره از آن به وجود آمده، عاقبت در 1256هجرى چندين اقسام از آن ـ كه بهواسطه مقناطيس الكتريكى متحرّك بودند ـ ايجاد گرديد.
رقاقس ـ (چو موافق) جفت آفريد[ر.م].(نان)
رقان ـ (چو گران) حنا و زعفران.(عر)
رقبه ـ (چو طلبه) مملوك و بنده و گردن و يا طرف آخرى آن و (چو سركه) جزع و فزع و حفظ و حراست و (چو حمزه) حفظ و حراست و انتظار، خصوصاً رصد كردن كواكب و (چو پُسته) گودى است كه به جهت شكار پلنگ در جاى بلندى درست نمايند.(عر)
رَقش ـ بر وزن و معنى نقش.
رقص ـ بازيچه و اضطراب و جوشيدن شراب.
رقص پهلو ـ استراحت كردن و از پهلو به پهلو غلطيدن.
رقعا ـ (چو صحرا) گيل دارو[ر.م].(عر)
رقعه ـ در منتخبات اللغات[ر.ض] (به وزن سركه)اش نوشته و گفته: نوعى از خط است كه در كتابت اوراق رسميّه معمول و مستعمل است و در برهان[ر.ض] گويد كه (چو بقعه) پينه و پاره و (چو وقعه) رقعا[ر.م] و هر گياهى است كه جبر شكستن نمايد و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد كه (بر وزن طلبه) به عربى، شامل جميع ادويه اى است كه خوردن آن جهت جبر كسر عُظم]استخوان[ مفيد و مصلح آن باشد و ماهيّت آن بيخى است صلب زردرنگ، و سرخ رنگ نيز گفته اند و دو مثقال آن با زرده تخم مرغ نيم برشت جهت ضربه و سقطه و ريزه شدن استخوان، نافع چون سه روز متوالى بنوشند و در قطرالمحيط]ر.ض [گويد كه (بر وزن وقعه) آواز تير است در روى نشانه و(به ضمّ اوّل و فتح ثانى و ثالث) درخت بزرگى است كه ساق آن مانند چنار و برگ آن مثل كدو و ميوه آن شبيه به انجير است و(بر وزن بقعه) هدف و نشانه و پينه و وصله جامه و مكتوب و نوشته و اصل و جوهر جامه و اوّل علّت جرب]گرى[ و لوحه شطرنج كه اجزاى آن را بر روى آن لوحه مى گذارند.
رُقعه بلند; رُقعه بلند نيلگون ـ آسمان.
رُقعه پست; رُقعه پست نيلگون; رُقعه غبرا ـ (اوّل و دويّمى با سين بى نقطه و بانقطه و سيّمى با غين نقطه دار) زمين است.
رُقعه كژدم ـ به نوشته عجايب المخلوقات[ر.ض]، پارسيان در پنجم اسفندارماه]اسفند[ ـ كه بيشتر با پنجم حوت[ر.م] مطابق آيد ـ جشن كرده و از طلوع صبح تا طلوع آفتاب به جهت دفع مضرّت هوام ]جانوران گزنده[ سه رقعه بدين طرز: «سحج سحج قرنه قرنه محرى بلحا قرطا» نوشته و بر سه ديوار خانه چسبانيده و طرف صدر را خالى مى گذاشته اند و اگرچه اين رقعه براى دفع تمامى حشرات است، چنانچه در بعضى از تقاويم عصر ما هم به عبارت «رقعه نوشتن براى دفع حشرات» نوشته، الاّ اينكه به جهت امتياز عقرب اين رقعه را بدان منسوب داشته و به عبارت «رقعه كژدم» مى نگارند. و بعضى اين رقعه نوشتن را از رسم پارسيان نشمرده بلكه از اختراعات عوامش پنداشته و بعضى اين رقعه نوشتن را به فريدون ]ششمين پادشاه پيشدادى[ منسوب داشته و گفته كه آن شهريار در اين روز طلسمات كرده و سموم حيوانات را بستى و از اين راه است كه پارسيان در اين رقعه به نام ايزد و به نام نيوافريدون مى نوشته اند و بعضى ديگر واضع اين رقعه را حضرت نوح(عليه السلام)

صفحه 339 - جلد دوم
دانسته زيراكه عرب در روى آن (سَلامٌ على نُوح فِى العالَمِين) (صافات، 79) مى نوشته اند و برخى فريدون را نوح(عليه السلام)دانند. و به هر حال اين رقعه نويسى يكى از ايّام مشهوره فرس قديم بوده و آن را در جدول توقيعات اكثر تقاويم در مقابل پنجم حوت ـ كه مطابق پنجم اسفندارماه است ـ به عبارت «رقعه كژدم» يا «رقعه نوشتن براى دفع حشرات» و مانند اينها مى نگارند. و بعضى اين رقعه نوشتن را در روز اوّل از پنج روز آخر اسفندارماه دانند و هركدام كه باشد آن را «روز مردگيران» نيز گويند، چنانچه در «جشن مردگيران» مذكور افتاد.
رقعه يمانى ـ به نوشته مخزن الادويه[ر.ض]، (به فتح اوّل و سكون ثانى) درختى است به قدر درخت گردكان]گردو[ و برگ آن مانند برگ چنار و ثمر آن شبيه به انجير و به قدر انار و دانه ثمر آن مانند انجير و با شيرينى و مأكول، و در مصر مشهور به «انجير فرنگى»]است[ و «انجير هندى» نيز نامند و منبت ]محل روييدن[ آن يمن و از آنجا به اطراف مى برند و در مازندران «انجير بغدادى» نامند.
رقم ـ (چو قلم) سختى و داهيه و علامت اعداد و مكتوب و نوشته و (چو جزم) بسيار و نوشتن و نقطه گذاشتن كتابت و نوعى از خز يا بُرد يمانى و علامت قيمت جامه كه بر روى آن گذارند.
رقون ـ (چو زبون و فزون) حنا و زعفران.
رقه ـ (چو مكّه) در مراصدالاطلاع[ر.ض] گويد: شهرى است از نواحى قهستان ]در جنوب خراسان بزرگ[ و هم شهرى است شهير از بلاد جزيره]بين النهرين[ در كنار شرقى فرات كه مابين آن و حرّان]در تركيه[ سه روزه راه است و شهرى ديگر هم در كنار غربى فرات بدين اسم موسوم، و در آنجا است دو قصر هشام ابن عبدالملك و نام قديمى آن قورنيا مى باشد و در بستان السياحة[ر.ض] گويد كه بلده اى است از بلاد عراق، بعضى گويند از مضافات دياربكر [در تركيه ] و هوايش گرم و مردمانش عربند و در تاريخ بحيره]ر.ض [گويد: قريه اى است مابين بغداد و نجف كه هندوانه آن ممتاز و ازاين رو در عراق عرب مطلق هندوانه را «رقّى» گويند و در قديم «دابوغه» مى گفته اند و ايضاً بلدى است در 27فرسخى حلب ]در سوريه[ در سر راه حاج كه از بغداد به شام روند كنار فرات و احمد رفعت]ر.ض [گويد كه رقه شهرى است قديم در مصب نهر اردن از فلسطين به مسافت 28كيلومتر و از شمال شرقى قدس شريف و در عهد حضرت يوسف(عليه السلام) جمع كثيرى از بنى اسرائيل كه به مصر مهاجرت نموده بودند، به سببى همين شهر را خراب نمودند و هم قصبه اى است در ساحل فرات كه در نزد شهر قديم رافقهنامى ـ كه يحيى برمكى]در قرن 2هـ[ هم در محبس آن وفات يافت ـ بنا شده و اين هر دو را رقّتين هم گويند و آثار خرابه يكى از عمارات هارون الرشيد هم در آنجا نمايان و بدواً آن را اسكندر رومى بنا كرده و به نيسوفور مسمّى داشته بوده است.
رقيب ـ (چو اديب) منتظر و نگهبان و ديده بان و پسر عمّ و امين ياران قمار و تير سيّم از تيرهاى قمار و مارى است خبيث و نام اسبى است و خَلَف و عقب مرد است از اولاد و عشيره و ستاره طالع كه مقابل ستاره غارب است.
رقيبان ـ جمع رقيب است.
رقيبان راز ـ اوليا و عرفا و ارباب مكاشفه.
رقيبان هفت بام ـ سبعه سيّاره.
رقيم ـ (چو عظيم) لوح و دوات و كتاب و نوشته و نام جايگاهى و خود اصحاب كهف و يا ده ايشان و يا كوه ايشان و يا غار ايشان و يا سگ ايشان و يا صحرا و يا سنگى و يا تخته رصاصى يا مسين است كه بر روى آن قصه اصحاب كهف و نام و نسب و دين ايشان و اينكه از كه گريخته اند، مرقوم گرديده و بنابراين «اصحاب رقيم» همان «اصحاب كهف» مى باشند و احمد رفعت[ر.ض] گويد كه اصحاب رقيم بنا به روايتى، سه تن بودند كه روزى متفقاً به صحرا رفته و به جهت كثرت بارندگى به غارى پناهيده، در دم سنگ بزرگى از كوه سرازير آمده و دم غار را محكم فراگرفت. پس هركدام به عملى از اعمال حسنه خود ملتجى گرديده، يكى مخالفت هواى نفس خود را متذكّر بوده و ديگرى لطف و شفقت خود را كه درباره

صفحه 340 - جلد دوم
والدين معمول داشته بوده، به نظر آورده و سيّمى دادن اجرت اجير خود را كه پس از مدت مديدى تمام و كمال با منافع ايّام ماضيه رد كرده بوده در نظر داشته و از اين اعمال خيريّه خودشان استمداد جستند. پس همان سنگ بزرگ بعون الله تعالى از در غار رد شده و خلاصى يافتند، انتهى. و ظاهر اين كلام آن است كه اصحاب رقيم غير اصحاب كهف هستند.
رَقيمه ـ مكتوب و نوشته و زن دانا و پارسا.
رقيمه اوّل ـ عرش و حرف الف و دور نيست كه كنايه از نور محمدى(صلى الله عليه وآله) هم باشد كه مخلوق اوّل است.

آيين بيستويكم

(در ]حرف[ راى قرشت با كاف عربى)
رك ـ (چو بد) راسته و صف كشيده و ركيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و به زندى، به معنى تو و به تركى، حرف تفضيل است كه به صفات خفيفه ملحق شود، چنانچه «رَق» هم حرف تفضيل است در صفات ثقيله، همچو: كوچورَك و آق رَق و مانند اينها.
ركاب ـ (چو كتاب) مَركب و اسبِ سوارى و به معنى معروف و پياله دراز هشت پهلو.
ركابْ گران كردن ـ اسب دوانيدن.
ركابى ـ پياله و نعلبكى و طبق كوچك و اسب يدك و شمشيرى كه بر پهلوى اسب بندند و آن را «زيرركابى» هم گويند.
ركاسه; ركاشه ـ (چو خلاصه) سيخول[ر.م].
ركاك ـ (ل) رجوع به «سبزگرا» شود.
ركان ـ (چو امان) اسم فاعل از ركيدن[ر.م].
ركن ـ (چو قند) موش، خصوصاً موش صحرايى و (چو تند) ارجمندى و استوار شدن و كار بزرگ و جايگاهى است در يمامه ]در جزيرة العرب[ و سوى و كرانه قوى تر از هر چيز و جزو و عمده هر چيز كه قوام و پايدارى آن بسته به آن باشد و هر چيزى از مال و لشگر و غيره كه بدان نيرومند كرده مى شود و (چو شكم) در پزشگى نامه]ر.ض [گويد كه اسكوال يك قسم از ماهى را گويند كه قسم معروف آن رِكَن است، و رِكَن ماهى بزرگ و پرقوّتى است كه در دريا زندگى مى كند و دهان آن در مابين سرش واقع و قدش از 6 تا 8 متر مى باشد و روغن جگر اسكوال را در تراپوتيك] داروسازى[ مانند روغن جگر مورو استعمال مى نمايند.
ركنى ـ (چو تندى)ركناباد شيراز و زر خالص حاصل از كيميا و منسوب به شخصى كه كيمياگر بوده و بدين اسم مسمّى بود.
ركو ـ (چو وضو و نكو) لته]كهنه[ و خرقه و آتشگيره]ر.م [و چادر شب يك تخته و جامه كهنه از هم پاشيد.
ركوب ـ (چو نزول) به عربى، سوار شدن و به زانو نشستن.
ركوبِ كوسَج ـ كه به پارسى «كوسه برنشين» گفته و در جدول توقيعات اكثر تقاويم آرند، يكى از ايّام مشهوره تاريخ فرس قديم كه اوّل آذرماه و بيشتر با 22 فروردين جلالى مطابق و قصّه آن ـ بنابر آنچه در بيست باب ملا مظفّر[ر.ض] از روضة المنجّمين[ر.ض] و عجايب المخلوقات[ر.ض] نقل كرده ـ چنان است كه: پادشاهان عجم در اين روز از هر سال يك درم سيم به طور خراج از دكاكين ولايت خودشان مى ستانيدند، چنان كه شخص كوسه بدقيافه و مضحك و يك چشمى داروى گرمى بر بدن خود طلايه كرده ]ماليده[ و طعام هاى گرم خورده و بر چهارپايى نشسته با پنجاه مرد از غلامان پادشاه كه تابع او بوده اند. پس كوسه در آن محل كلاغى بر دستى گرفته و با دست ديگر بادزن بر خود زده و از گرما شكايت كرده و مردمان برف و يخ بر او مى زدند و بدين وضع از هر دكان يك درم سيم مى ستانيده، و اگر بازاريان در دادن آن تعلّل مى نمودند كوسه حكم به غارت دكانشان مى نمود و مركّب يا گل تيره كه با خود داشتى، بر جامه هاى ايشان پاشيدى و از صباح تا نماز پيشين هرچه جمع مى شد به خود پادشاه تعلّق داشته و هرچه از آن وقت تا نماز ديگر به دست آمدى حق السعى خود كوسه و غلامان بودى و اگر كوسه بعد از نماز ديگر به نظر بازاريان آمدى هر قدرى كه توانستندى او

صفحه 341 - جلد دوم
را مى زده و داورى نبوده و هيچ كس بازخواست نكردى، و چون اين قضيّه در هر سال در اين روز واقع مى شده، به «روز ركوب كوسج» اشتهار يافته و در جدول توقيعات تقاويم در جزو ايّام مشهوره ثبت نمايند. گويند در اين روز جمشيد]چهارمين پادشاه پيشدادى[ از دريا مرواريد برآورد، و خداى تعالى سعادت و شقاوت در اين روز نمود، و هركه در اين روز پيش از حرف زدن بهى[به ] بخورد و ترنج ببويد، تمام سال او را سعادت باشد.
رَكوتاـ باهوش و هشيار.(ند)
ركوع ـ (ر) انحنا و پشت خم دادن و دو تا شدن بعد از ايستادن و بعد از توانگرى بى چيز شدن و تنزّل كردن و بدحال بودن و در شرع شريف، خميدن بعد از برخاستن به قرائت است تا آنجا كه پشت او راست شده و يا كف هاى اوبه زانو برسد و گاهى خود نماز را هم گويند.
ركوك ـ (چو نگون و شُكوك) ركو[ر.م].
رَكوم ـ (ل) شما.(ند)
ركوه ـ (چو فتوح) ركو[ر.م] و (چو قهوه) حوض بزرگ و ظرف چرمين كوچك كه مسافران به جهت آب بردارند.
ركوى ـ (چو نگون و فزون) ركو [ر.م].
ركيدن ـ (چو رَسيدن) ذويدن[ر.م] و رهيدن و از چيزى كم ميل و متنفّر شدن و ساكت و خاموش بودن و دو كس با يكديگر به سخن آمدن و از خشم جوشيدن و در خواب يا بيدارى از چيزى هراسان شدن و در زير لب آهسته حرف زدن و از روى غضب يا درد يا غصّه خودبه خود سخن گفتن و تندى كردن و از بينى حرف زدن.

آيين بيستودويّم

(در ]حرف[ راى قرشت با كاف پارسى)
رگ ـ (چو سگ) اصل و نسب و رگيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و به معنى معروف.
رگْ بازگرفتن ـ در كارى تنبلى كردن.
رگِ بِسمِل خاريدن ـ كردن كارى كه خود را به سبب آن به كشتن دهد.
رگِ جان ـ شريان و حبل الوريد.
رگ خوابانيدن ـ مسامحه و تنبلى كردن.
رگ در تن برخاستن ـ قهر و غضب نمودن.
رگ زدن ـ خون گرفتن و حجامت كردن.
رگِ گلو خاريدن ـ رگ بسمل خاريدن[ر.م].
رگاسه; رگاشه ـ (چو خلاصه) سيخول[ر.م].
رُگال ـ بر وزن و معنى زغال.
رگان ـ (چو امان) اسم فاعل از رگيدن[ر.م].
رگليس ---> شيرين بيان.
رگو; رگوك; رگوه; رگوى ـ هر چهار بر وزن و معنى هم شكل خود كه با كاف عربى بودند.
رَگيدن ـ بر وزن و معنى ركيدن و رگ زدن.

آيين بيستوسيّم

(در ]حرف[ راى قرشت با ميم ]كلمن[)
رم ـ (چو دل) ريم[ر.م] و (چو بد) موى زهار و دبر و(چو رخ) موى زهار آدمى و گوشت درون دهان و نام بيابانى است و رجوع به «روما» هم نمايند و(چو غم) گلّه و رمه و نفرت و رميدن و گوشت دهان و نام صحرايى است.
رُما ـ روما[ر.م].
رماحيه ـ (ل) نام يكى از نواحى عراق عرب در يك منزلى كوفه و مردمانش شيعه و عموماً طايفه خزاعه و آبش از فرات و هوايش گرم و حاصلش برنج و نخلستان كم دارد.
رمارم ـ (چو دَمادَم) مقابل و برابر و پى درپى و پيوسته و گوناگون و رنگارنگ.
رماس; رَماست ـ (چو پَلاس) ساقّز[ر.م] و مصطكى[ر.م].
رمان ـ (چو امان) اسم فاعل از رميدن و (چو گمان) رومان و (چو عمّان) به عربى، انار است.
رُمانى; رُمانيا ـ رومانيا[ر.م] است.
رَمانيدن ـ فعل متعدّى از رميدن.
رُمانيه ـ رومانيا[ر.م] است.
رمژك ـ (چو اندك) گناه كردن و از جايى لغزيدن.
رَمس ـ خاك قبر.(عر)
رمش ـ (چو خَجِل) بدل كردن و تغيير دادن و اسم مصدر

صفحه 342 - جلد دوم
رميدن.
رمضان ـ (چو سرطان) رجوع به «تاريخ عرب» شود.
رمظان ـ (چو لرزان) نام يكى از علماى مجوس كه نور را فاعل مختار دانسته و ظلمت را فاعل موجب پنداشتى.
رمق ـ (چو شفق) آخر نفس و بقيه روح.(عر)
رمك ـ ماديان و گلّه حيوانات.
رمكا ـ (چو صحرا) ماديان.(ند)
رمكان ـ (چو انبان و گلدان) موى زهار.
رمل ـ (چو عمل) هروله كردن [رفتار ميان دويدن و رفتن ] و باران اندك و زيادتى چيزى و خطوطى كه در ساق ها و قوائم [دست ها و پاها ] گاو دشتى بوده و مخالف رنگ ساير مواضع آن مى باشد و (چو جهل) ريگ و علمى است معروف كه عبارت است از استخراج پاره اى مسائل مبهمه و مطالب مشكله و استدلال بر وقايع خير و شر بهواسطه اشكال مخصوصه و علاوه بر اينكه بر اخبار از مغيّبات داير و ازاين رو از منهيّات اسلاميّه مى باشد، احمد رفعت[ر.ض] گويد كه اكثر مسائل اين فن مبتنى بر حدس و تخمين بوده و به هيچوجه افاده قطع و يقين ننمايد بلكه حضرت رسالت مآب(صلى الله عليه وآله) از راه تعليق به محال مانند آيه مباركه (وَ لاَيَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجُ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيَاطِ) (اعراف، 40) فرموده اند:«انّ نبياً من الأنبياء
كان يأتيه أمره فى خطّ الرّمل فمن وافقه خطّه علم بإذن الله». و مع هذا ازآن رو كه در السنه داير و زبانزد عامه است،
در بوته اهمال گذاشتن آن را روا نشمرده و به جهت
خبرت ناظرين كه بالكليه از مطلب بيگانه نباشند،
پاره اى مسائل مهمّه آن را ثبت اوراق كرده و مى گوييم
كه واضع اين فن حضرت دانيال(عليه السلام) و يا از معجزات
آدم و ادريس و ارميا(عليهم السلام) و لقمان و شعيا]اشعيا[ (عليه السلام)
بوده و اساس وضع آن بر چهار نقطه است
.
.
.
.
بدين وجه:    چنانچه تركيب عالم كون و فساد از چهار عنصر است و هريك از آن نقطه ها را به ترتيب عناصر به يكى از آنها منسوب داشته و نقطه اوّلى را نارى و دويّمى را هوايى و سيّمى را آبى و چهارمى را خاكى ]نامند[ و به فرموده نفايس الفنون[ر.ض]، چون وضع از مفردات بود، بعد
. .
. .
. .
. .
از آن چون تركيب كردند بديـن منـوال:      شده و آن را «جماعت» نام كردند. بعد از آن نقصان كرده و مى افزودند تا شانزده شكل ـ كه حاصل ضرب چهار در چهار است ـ حاصل شد و صور اشكال شانزده گانه با اسامى آنها بدين دستور است:
.
ــــ
ــــ
ــــ
   1. لحيان: كه يك فرد و سه زوج است بدين شكل:
ــــ
.
ــــ
.
   2. قبض داخل: كه زوج و فرد و زوج و فرد است:
.
ــــ
.
ــــ
   3. قبض خارج: كه فرد و زوج و فرد و زوج است:
ــــ
ــــ
ــــ
ــــ
   4. جماعت: كه چهار زوج است:
.
.
ــــ
.
   5. فرح يا كوسج: كه دو فرد و زوج و فرد است:
.
ــــ
ــــ
.
   6. عقله: كه فردى و دو زوج و فردى است:
ــــ
ــــ
ــــ
.
   7. انكيس: كه سه زوج و فردى است:
ــــ
.
ــــ
ــــ
   8. حمره: كه زوجى و فردى و دو زوج است:
ــــ
ــــ
.
ــــ
   9. بياض: كه دو زوج و فرد و زوج است:
.
.
ــــ
ــــ
   10. نصرت خارج: كه دو فرد و دو زوج است:
ــــ
ــــ
.
.
   11. نصرت داخل: كه دو زوج و دو فرد است:
.
.
.
ــــ
   12.ثابته يا عتبه خارج:كه سه فرد و يك زوج است:
ــــ
.
.
.
   13.قائمه يا عتبه داخل: كه يك زوج و سه فرد است:
ــــ
.
.
ــــ
   14.اجتماع:كه يك زوج و دو فرد و يك زوج است:
.
.
.
.
   15. طريق: كه چهار فرد است:
.
ــــ
.
.
   16. نقى الخدّ: كه فرد و زوج و دو فرد است:
و در ترتيب اشكال 16گانه به فرموده نفايس الفنون[ر.ض]، خلاف بسيار و اكثر و اشهر ايشان بر ترتيب مذكور رفته اند و در خزاين نراقى[ر.ض] بدون ذكر اعتبار ترتيب بدين ترتيب نوشته:
   1. فرح          2. لحيان.         3. عتبه داخل.
   4. بياض.      5.نقىّ الخدّ.      6. عتبه خارج.
   7. حمره      8. انكيس.          9. نصرت خارج.
   10. عقله.      11. اجتماع.      12. نصرت داخل.
   13. طريق.       14.قبض خارج.   15. جماعت.
   16. قبض داخل.
و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] هم بدين تصريح به اعتبار ترتيب بدين ترتيب نوشته:
   1. جماعت         2. طريق.          3. لحيان.
   4. حمره.         5. بياض.         6. انكيس.

صفحه 343 - جلد دوم
   7. نصرت خارج.   8. نصرت داخل.   9. عقله.
   10. اجتماع.      11. قبض داخل.
   12. قبض خارج.   13. ثابته.
   14. قائمه.         15. فرح.
   16. نقىّ الخدّ.
و از اشكال رمل هرآنچه را كه اوّل آن فرد و آخرش زوج باشد «خارج» خوانده و عكس آن را «داخل» نامند و آنچه را كه اوّل و آخر آن فرد باشد «منقلب» نام كرده و آنچه را كه اوّل و آخرش زوج باشد «ثابت» گويند و ايضاً از اشكال 16گانه، حمره و نقى الخدّ و نصرت خارج و قبض خارج، آتشى و مشرقى اند و لحيان و عتبه خارج و اجتماع و كوسج، هوايى و مغربى و بياض و قبض داخل و طريق و جماعت، آبى و شمالى و نصرت داخل و انكيس و عتبه داخل و عقله، خاكى و جنوبى. و ايضاً بعضى از اين اشكال سعد باشد و برخى نحس و سيّمى ممتزج كه متوسط مابين سعد و نحس مى باشد و همچنين هريك از آنها به يكى از كواكب سيّاره منسوب بوده و به يكى از بروج 12گانه مربوط مى باشد و ما همه اينها را كه جهات و طبايع و سعد و نحس اشكال باشد، با خود آنها و اسامى آنها و پاره اى احكام و مدلولات آنها و آنچه را از بروج و كواكب كه بدان منسوبند، به جهت سهولت امر بر ناظرين در اين جدول مى نگاريم:
   اشكال
اسامى
جهات و طبايع و سعد و نحس
بروج
كواكب
پاره اى احكام و دلالات اشكال
.
ــــ
ــــ
ــــ
لحيان
مغربى و هوايى و سعد
حوت
مشترى
راستى و امنيّت و سؤال از غايب و فرزند
ــــ
.
ــــ
.
   قبض داخل
جنوبى و خاكى و سعد
حوت
   مشترى
معادن و نباتات و حصول مراد و حسن مواصلت
.
ــــ
.
ــــ
   قبض خارج
مشرقى و آتشى و نحس
حَمَل
زحل
سفر و گم شده و صبر و سكون
ــــ
ــــ
ــــ
ــــ
   جماعت
شمالى و آبى و ممتزج
دلو
عطارد
نباتات و معادن و راستى و امنيّت
.
.
ــــ
.
فرح يا كوسج
مغربى و هوايى و سعد يا ممتزج
ميزان
زهره
مالى و غايبى و بيمارى و صحّت و سلامت
.
ــــ
ــــ
.
   عقله
جنوبى و خاكى و نحس يا ممتزج
جدى
زحل
صبر و سكون
ــــ
ــــ
ــــ
.
انكيس
جنوبى و خاكى و نحس
دلو
زحل
مشقت و امتداد زحمت
ــــ
.
ــــ
ــــ
حمره
مشرقى و آتشى و نحس
حَمَل
مرّيخ
مقاتله و دهشت
ــــ
ــــ
.
ــــ
بياض
شمالى و آبى و سعد
ثور
مشترى
معادن و بشارت و منفعت
.
.
ــــ
ــــ
نصرت خارج
مشرقى و آتشى و سعد
اسد
آفتاب
سفر و حصول مراد و مواضع بلند
ــــ
ــــ
.
.
نصرت داخل
جنوبى و خاكى و سعد
ثور
ماه يازهره
معابد و مساجد و سعادت و حصول مراد
.
.
.
ــــ
ثابته يا عتبه خارج
مغربى و هوايى و نحس
جوزا
زحل
تأمّل و صبر و اهل فسق و شر
ــــ
.
.
.
قائمه ياعتبه داخل
جنوبى و خاكى و سعد يا ممتزج
حوت
مشترى
خير و فايده و اهل فضل و سعادت
ــــ
.
.
ــــ
اجتماع
مغربى و هوايى و ممتزج
سنبله
عطارد
مشقّت مبدّل به راحت
.
.
.
.
طريق
شمالى و آبى و ممتزج
سرطان
ماه
سفر
.
ــــ
.
.
نقىّ الخدّ
مشرقى و آتشى و ممتزج
عقرب
مرّيخ
انقلاب و تنگى و حيوانات آبى
و ازآن رو كه اساس محكمى نداشته و مبنى بر حدس و تخمين بوده و مفيد قطع و يقين نبود چنانچه اشاره نموديم، به شرح ساير مطالب آن از استخراج ضمير و معرفت رمل زدن و بيان شواهد احكام و كيفيّت حكم شواهد و غيرها نپرداختيم.
رمن ـ (چو چمن) مجموع و همه و (چو سخن) رومان]ر.م [و رومانيا[ر.م].
رموان ـ (چو هموار) رمون[ر.م].

صفحه 344 - جلد دوم
رموس ---> روما.
رموك ـ (چو سلوك) ايستادن.
رمون ـ (چو درون) چوپان و بيعانه و پيشَكى[ر.م].
رمه ـ (چو شده) رومه[ر.م] و(چو قمه)پروين و گلّه حيوانات و لشگر و جمعيّت مردم.
رميار ـ (چو سرشار) شبان و گلّه بان.
رميدن ـ (چو رَسيدن) دور شدن و نفرت كردن و وحشت نمودن.

آيين بيستوچهارم

(در ]حرف[ راى قرشت با نون ]كلمن[)
رنب ـ (چو قند و تند) موى زهار.
رِنباوَند ---> تهمورس.
رنبه ـ (چو دنبه و هرزه) موى زهار.
رنپك ـ (چو اندك) رُتيلا.
رنج ـ لون و رنگ و ملك و مال و مريض و بيمار و قهر و غضب و محنت و مشقّت.
رنج باريك ـ دِقّ[ر.م].
رنج بر; رنجوَر ـ اجير و مزدور و پژمرده و افسرده و بيمار و خسته و رنده[ر.م] و عمله و بالخصوص ارباب زراعت و فلاحت.
رَنجال ـ خوردنى و طعام.
رنجش ـ (چو ورزش) خستگى و بيمارى و اسم مصدر از رنجيدن.
رنجن ـ (چو سندل) شكم نرم شده.
رنجور ـ رجوع به تركيبات «رنج» نمايند.
رنجه ـ رنج و رنجيدن و رنجيده.
رنجيدن ـ خراميدن و رنج كشيدن.
رنخبين ـ (ل) ترخانه[ر.م].
رند ـ (چو هند) مردم سفيه و چاپلوس و زيرك و بى مبالات و بى باك و فتنه و فساد و منكرِ و خوش باطن و بدظاهر كه خود را به ملامت اندازد و به پارسى «كنفال» و «كيفال»]گويند[ و نام مرغى هم هست و مردم بسيارمست را هم گويند و(چو قند) حرف و سخن و تراشه[ر.م] و درخت عود و مورد[ر.م] و هر چيز زمخت و گرد و غبار و خوش بو و خوش گوار و رنده[ر.م] و رنديدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
رِندِ دهل دريده ـ فاسق و خارج از شريعت .
رندافريس ـ در برهان[ر.ض] گويد كه (بر وزن اسب انگيز) به لغت فرنگ، پادشاه پادشاهان و عَلَم پادشاهى است.
رندان ـ (چو زندان) جمع رند[ر.م] است.
رندانِ خاك بيز ـ باريك بينان و دقيق نظران.
رندش ـ (چو رنجش) تراشه[ر.م] و اسم مصدر از رنديدن [ر.م] و ريزه هايى كه از تراشيدن چوب و مس و برنج و روده و شكنبه و مانند آنها بريزد.
رندك ـ (چو دلبر) غلام بچه و كودك و مصغّر رِند[ر.م].
رنده ـ (چو بنده) بزرگ و چرم سياه رنگ و سخن و كلام و گرد و غبار و خوش بويى و ربودن و تراشيدن و رنديدن]ر.م [و چيزى است زمخت مانند مازو]صمغ درخت بلوط[ و بليله ]ثمره درختى[ و غيره و دست افزار معروف نجّاران كه بدان چوب و تخته هموار كنند و گياهى است كه اكثر چرندگان از خوردن آن فربه گردند و نام مرغى هم هست، و در مثل است كه «رنده بايد بود نه تيشه» زيراكه ريزه و تراشه رنده از تراشنده به كنار افتد و به ديگرى مى رسد برعكس تيشه كه هر چيزى تراشد در پيش خود جمع مى كند.
رنديدن ـ (چو خنديدن) ربودن و دزديدن و تراشيدن و خراشيدن و خراميدن و رُستن و پاره كردن و خراشيده شدن بدن از تصادم چيزى ديگر.
رَنژَك ـ بر وزن و معنى رمژك.
رنف ـ (چو قند) به عربى يا بربرى، بهرامه[ر.م] است.
رنگ ـ (ر) بد و لوچ و روح و جان و خون و اخذ و جرّ و روييدن و بز كوهى و نخجير و شبه و نظير و مثل و مانند و صاحب و خداوند و حاكم و والى و قمار و حاصل قمار و عيب و عار و رنج و آزار و رواج و رونق كار و نقطه سياه و خال و شرمندگى و انفعال و شرم و حيا و مكر و دغا و زر و مال و اسباب دنيا و خرقه و ژنده و نفع و فايده و قانون و قاعده و جلاجل دايره ]صداى زنگوله هاى دف[ و روش و

صفحه 345 - جلد دوم
سيرت و حصّه و قسمت و زور و قوّت و خوبى و لطافت و ناراستى و خيانت و تندرستى و سلامت و خوشحالى و فراغت و زر و سيم دزدى و سرقت و خشم آميخته با خجالت و مايه اندك و شترى قوى كه از بهر نتاج ]نسل; زاييدن[ نگه دارند و به معنى معروف كه به عربى «لون» گفته وبه پارسى «آزرد» و «فام» و «پام» هم گويند.
رنگِ آزادان ـ طرز و روش جوانمردان.
رنگ آميختن ـ مكر و حيله كردن.
رنگ آوردن ـ فريب دادن و مكر كردن و خجل شدن و هر دم خود را به شيوه و رنگى آوردن و خشم با خجالت آميخته.
رنگِ بَرگان ـ سنگ برگان[ر.م].
رنگْ بست ـ رنگ ثابت و بى تغيّر و برقرار.
رنگ بهار; رنگ ربيع ـ رواج و رونق بهار.
رنگ رز ـ (به فتح راى ثانى) رنگ سرخ و (به كسر آن) مخفّف رنگ ريز[ر.م] است.
رنگ روتا ـ فيل بزرگ.(ند)
رنگ روش ـ رنگ فروش[ر.م] است.
رنگ ريز ـ صبّاغ و كسى كه چيزها را رنگ كند.
رنگ ريز گلگون ـ شراب فروش.
رنگ زن ـ رنگ ريز[ر.م].
رنگ فروش ـ محيل و مكّار و رنگ ريز[ر.م] و ابريشم فروش.
رنگ كاسه ـ مغنيسا[ر.م].
رنگ لُكا ـ رنگ لاك[ر.م].
رنگوبوى ـ كرّوفرّ و شأن و شوكت و استعداد تمام.
رنگِ هوا ـ تيرگى و تاريكى آن.
رنگيدن ـ روييدن و رنگ كردن و حيله نمودن و قمار بازيدن و هرآنچه از معانى مذكوره و «رنگ» مناسب باشد.
رنگين ـ (چو سنگين) هر چيز مصبوغ و رنگيده.
رنگين كمان ـ قوس قزح[ر.م].
رَنگينا ـ ميوه شفترنگ[ر.م].
رنگينان ـ رنگينا[ر.م] و جمع رنگين.
رنود ـ (چو فضول) جمع رِند[ر.م] و (چو احمد) غيبت، مقابل حضور.
رنوس ـ (چو فلوس) نام سنگى است كه هركه خاتمى از آن را در انگشت كند، غم نبيند.

آيين بيستوپنجم

(در ]حرف[ راى قرشت با واو ]هوّز[)
رو ـ (به ضمّ اوّل) روى و به فرانسه، سداب است و در تركيبات آن رجوع به «روى» نمايند و (به فتح اوّل) آواز حزين و رفتن و امر و فاعل از آن.
روا ـ (چو هوا) جايز و حلال و جارى و روان و رواج و حصول كار و مناسب و سزاوار.
روات ـ خشخاش سفيد است.
رواج ـ رايج و روان بودن و نافذ شدن خصوصاً، امر داد و بستاد و بازار و به پارسى«آب» و«بازار» گويند.
رَواد ـ آب تيره رنگ و زمين پر آب و علف پست و بلند و كنار رودخانه كه سبز و خرّم باشد.
رَوار ـ زندانبان.
روارو ـ رفته رفته و پى هم رفتن.
رَواز ـ زندانبان.
رَواس ـ جرجير[ر.م] و گياهى است كه بيشتر در آب هاى ايستاده رويد.
رواق ـ (چو چنار و شمار) مژگان و كاسه چشم و بز ماده درازدندان و خوش منظر و سراپرده اى كه به يك ستون و سايه بان برپا باشد و هم سقفى است در پيشگاه خانه و ايوانى است كه در مرتبه دويّم ساخته باشند.
رواق بيسُتون ـ آسمان.
رواقيّون ـ جمع رواقى، منسوب به رواق[ر.م] و بالخصوص عنوان خاص يكى از فرق ثلاثه شاگردان افلاطون كه در رواق خانه او نشسته و از الفاظ و عبارات او استفاده فلسفه و حكمت مى نمودند، چنانچه مشّائين هم عنوان يكى ديگر از فرق ثلاثه مذكوره كه ملتزم ركاب آن حكيم والاجناب بوده و در آن حال تلقّى فوايد حكميّه مى نمودند و اشراقيين هم عنوان فرقه سيّمى از فرق مزبوره بوده كه الواح سينه خودشان را از نقوش و اوساخ

صفحه 346 - جلد دوم
]چرك ها[ اين كون سنگلاخ تصفيه نموده و تجليه داده و انوار علوم و حكم از آيينه سينه افلاطونى در الواح عقول و نفوسشان تابيده و بدون تخلّل الفاظ و توسّط عبارات اقتباس نور حكمت نموده و به انوار علوم و حكم مستنير بودندى. و اين فرقه معتقد مى باشند بر اينكه اطلاع بر حقايق اشيا بهواسطه عالم علوى ممكن و صورت پذير است. ودر لغات تاريخيه احمد رفعت[ر.ض] گويد كه زنون نام يكى از حكماى يونان كه در 355 مقدّم ميلادى در قبريس متولّد و به ثروت بى نهايت موفّق و مدتى مشغول تجارت بوده، عاقبت مفلس و بى چيز]شده[ و به تحصيل علم اشتغال ورزيده و مذهب مخصوص اختراع كرده و گويد كه حق تعالى اصلى است نارى در همه جا موجود و حيات بخش تمامى مخلوقات و روح هم ماده اى است نارى و لذايذ نفسانيه مرض و عيب روح و تمامى مقاصد منحصر به تهذيب اخلاق بوده و به جز صلاح و استقامت چيزى ديگر را خير شمردن غلط بوده، چنانچه غير از فساد و ضلالت را شر گفتن روا نباشد و بالجمله ازآن رو كه به شاگردان خود در جايى ستوا نام ـ كه به يونانى، رواق را گويند ـ تدريس مى نموده، ايشان به رواقيّون يا فرقه اسطوانيّه معنون گرديدند.
روان ـ (چو جوان) روا و راه رونده و زود و فى الحاله و روح و جان و نفس ناطقه و هم شهرى است حاكم نشين به مسافت 55 يا 65 كيلومتر از شمال شرقى كوه آرارات كه كوهى است به ارتفاع چهارهزار متر از آسياى روسيه و به جهت انتساب به آرا، پسر آرام، از ملوك ارامنه، بدين اسم اختصاص يافته و به زعم ايشان، كشتى نوح(عليه السلام)بعد از طوفان به همين كوه قرار گرفته و آن را آغرى نيز گويند و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نفوس اين شهر در حوالى 180هزار و قديماً پايتخت ملوك ارمنستان و در عهد خليفه ثانى با شيروان و آذربايجان مفتوح اسلاميان گرديده و در 977 هجرى به تصرّف آل عثمان درآمده و در 1137]هجرى[ عجم ها متصرّف آن ديار گرديده، عاقبت به يد استيلاى روسيه گذشته و از اين گونه تبدّلات بسيار به خود ديده است.
روان آورد ـ عاقل و حكيم دانا.
روان بخش; روان بخشا ـ روح القدس و زنده كننده و هر چيز فرح انگيز.
روان بُد ـ نفس كل و خداوند نفوس.
روان خواه ـ گدا و دريوزه.
روان گِرد ـ عالم ملكوت و رجوع به «مهين جهان» شود.
روانه ـ راه رونده.
روانى ـ در منتخبات اللغات[ر.ض] گويد: حلوايى است كه از آرد يا نان سفيد ترتيب دهند.
رَوانيدن ـ فرستادن و جارى و روان بودن و نمودن.
رَواوه ـ ساز رباب و معنى تركيبى آن، آواز حزين آورنده است.
روايش ـ (چو نوازش) رواييدن [ر.م] و اسم مصدر آن.
روايى ـ رواييدن[ر.م] و مجازى، مقابل حقيقى.
رَواييدن ـ روا بودن و رواج و رونق داشتن.
روبا ـ (چو موسى) روباه، اِفراداً و تركيباً.
روبارب ـ ريوند[ر.م].(سه)
روباه ـ (چو كوتاه) سگ و جانورى است مشهور كه به بسيارى مكر و حيله معروف و به عربى «ثعلب» و به هندى «لونبرى» و «لوكرى» و به پارسى «تالمن»هم ]گويند[ و پوست آن در گرمى قريب به سمور و قسم سفيد آن از ساير اقسامش بهتر و به نوشته بحيره[ر.ض]، در موضعى بلورنام از هند قسمى از روباه است كه مثل مرغ طيران كرده و از اين درخت به آن درخت ميوه مى ربايد و آن آفت مرغان آن حدود است و چون مسافران آواز آن را بشنوند، ترك سفر كنند كه شوم است.
روباه تَربَك ـ تاجريزى [ر.م] و سگ انگور[ر.م].
روباهِ تركى ـ سيخول[ر.م].
روباه تورَك ـ تاجريزى[ر.م] و سگ انگور[ر.م].
روباهِ زرد ـ آفتاب.
روباهى كردن ـ مكر و حيله نمودن.
روبتن ـ (چو كوفتن) روفتن[ر.م].
روبند ـ روى بند[ر.م].
روبوس ـ به لاتينى، تِموش[ر.م] است.

صفحه 347 - جلد دوم
روبه ـ (چو كودك) روباه و (چو روزه) زبل[ر.م] و خاكروبه و به فرانسه، لباس است.
روبيا ---> رودان.
روبيان ---> ماهى روبيان.
روبيدن ـ (چو كوبيدن) روفتن.
روبيه ـ در منتخبات[ر.ض] گويد كه رُبعيّه است كه ربع ليره باشد و هم سكّه نقره هندى است كه مساوى چهارده قروش مى باشد و رجوع به «ليره» هم نمايند.
روپاس ـ سپستان[ر.م] و تاجريزى [ر.م].
روپاك ـ دستمال.
روپوش ـ روى پوش[ر.م].
روپيه ـ روبيه[ر.م].
روتا ـ به لاتينى، سداب[ر.م] است.
روج ـ بر وزن و معنى روز و به هندى، گاو كوهى]ر.م [است.
روجُبّه ـ روى جبّه[ر.م] است.
روجه; روچه ـ انگور نارس و نوعى از انگور.
روح ـ (چو فرح) انفراج]رخنه[ و وسعت مابين دو قدم در راه رفتن و(چو قَول) باد نرم و فرح و سرور و حيات ابدى و آسايش و رحمت و روز خوش و نصرت و عدالتى كه عارض و شاكى را آسوده نمايد و (چو كوه) جان و ايمان و قرآن و رحمت و راحت و امر نبوّت و وحى و تنزيل و نام جبرئيل و حضرت عيسى ابن مريم(عليه السلام) و حكم و فرمان الهى و صنفى از ملائكه و بالخصوص ملكى است كه رويش مثل انسان و بدنش مانند ملائكه است و نام يكى از پرده هاى موسيقى هم هست و در اكسيريان]كيمياگران[، زيبق[جيوه ] را گويند. و ازآن رو كه روح به معنى اوّلى مذكور ـ كه جان باشد و «هوش» و «هولس» هم گويند ـ در السنه داير و ياد گرفتن آن محل رغبت عامه است، به شرح اجمالى آن پرداخته و مى گوييم كه: روح يا جان يا روان يا حيات يا مايه زندگانى به حسب مراتب و درجات حيات به چندين قسم مى باشد:
   1. روح نباتى: كه عبارت از قوّه و مايه نشو و نماى اشجار و نباتات بوده و بدين واسطه از احجار و جمادات امتياز يابد.
   2. روح حيوانى: كه در انسان و ساير افراد حيوان علاوه بر روح نباتى مذكور قوّه ديگرى است كه علاوه بر نشو و نما توليد حس و حركت نموده و بدان وسيله از نباتات و اشجار امتياز يابند. و اين روح بخارى است لطيف كه از حرارت غريزيّه متولّده از دوران و جولان خون حاصل گردد و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: روح نزد اطبّا جوهرى است لطيف بخارى كه از خونى كه در بطن ايسر قلب وارد آيد، متولّد و متكوّن گردد زيراكه بطن اَيمن آن مشغول و مأمور به جذب خون از كبد مى باشد.
   3. روح انسانى: بدان كه امتياز انسان از ساير افراد حيوان بهواسطه عقل و شعور از قبيل مسلّمات و بديهيات بوده و به هيچوجه محل ترديد نبوده و قابل انكار نيست ليكن چنانچه در حيوان علاوه بر روح نباتى جوهرى على حده بود كه منشأ حس و حركت بوده و از آن به «روح حيوانى» تعبير مى شد، آيا در انسان هم علاوه بر روح حيوانى مذكور جوهرى على حده هست كه منشأ عقل و شعور باشد يا نه، محل خلاف فلاسفه بوده و گروهى معتقد شده اند بر اينكه در انسان هم مانند ساير افراد حيوان همان روح حيوانى مذكور است و بس، منتهايش اين است كه به جهت اتمّ و اكمل بودن مزاج انسانى و تركيب عناصر او نسبت به ساير افراد حيوان، حس و ادراك او از آنها بيشتر بوده و همين زيادتى حس است كه «عقل» گويند و انسان بعد از مرگ فانى محض و معدوم ابدى خواهد شد. ليكن اكثر فلاسفه و حكما معتقد بوده اند كه جوهرى است از ماده و مكان مجرّد و اصلاً از قبيل جسم و جسمانيّات نيست و چنانچه حضرت بارى تعالى با تنزّه از مكان و جهات فاعل مطلق و مدبّر اين عوالم امكان است، هكذا روح انسانى كه نمونه عالم لاهوت و سرّ امر تكوينى حضرت بارى است با وجود اينكه داخلاً و خارجاً محل معيّنى ندارد، مدبّر بدن و متصرّف در آن مى باشد و همين روح است كه قابل فهم و بيان و مستعدّ ادراك مخاطبات بوده و گاهى از آن به «عقل» تعبير كرده و بعضاً به «قلب» و غالباً به «نفس ناطقه» تعبير

صفحه 348 - جلد دوم
نمايند. و همين است كه اصلاً قابل فساد و زوال نبوده و بعد از فناى جسد الى الابد باقى و مخلّد و در معرفت كنه و حقيقت آن عقول حكما حيران و افهام حكما سرگردان و اكثرشان به عجز و قصور معترف و حديث شريف «من عرف نفسه فقد عرف ربّه» را از قبيل تعليق به محال شمرده، يعنى چنانچه معرفت انسان حقيقت نفس خود را محال است همچنين معرفت پروردگار از اين شمار است و آيه مباركه(وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى وَ مَاأُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِيلاً)(اسراء،85) هم شاهد مطلب مى باشد. و بالجمله روح انسانى بنابر مختار غزالى و فخر رازى و اعاظم حكماى الهيين و اكثر متكلّمين اماميّه، مانند شيخ مفيد و علاّمه حلّى و خواجه طوسى و غيرهم، از قبيل جواهر مجرّده و نه به سمت جزئيّت و نه به طريق حلول داخل بدن نبوده و از صفات جسميّت مبرّا و منزّه بوده و تعلّق آن به بدن به عنوان تدبير و تصرّف است و بس. و مرگ هم عبارت از انقطاع همين تعلّق و كشف حقيقت آن درباره غير بارى از ممتنعات بلكه مى توان گفت كه روح حيوانى و نباتى هم ـ كه عبارت از قوه حس و حركت و قوّه نشو و نما باشد ـ مجهول الحقيقه و كشف آنها در حق غير پروردگار از جمله محالات در شمار است.
روح اعظم ـ روح انسانى[ر.م] و روح القدس.
روح الامين ـ لقب جبرئيل.
روح انسانى ---> روح.
روح توتيا ـ شبه[ر.م].
روح حيوانى ---> روح.
روح القدس ـ جبرئيل است كه اسامى پارسى آن در «جبرائيل» مذكور افتادند و از راه تكريم به «قدس» ـ كه به معنى طُهر است ـ اضافه داده اند، مانند حاتم الجود و مقصود روح مقدّس و حاتم جواد است. و بالجمله روح القدس در نزد نصارى يكى از اقانيم ثلثه]ر.م [است.
روح الله ـ لقب خاص حضرت عيسى ابن مريم(عليه السلام) كه از راه تشريف و تكريم به حضرت بارى اضافه شده، همچو: شهرالله و بيت الله و نظاير اينها چنانچه درباره حضرت ابوالبشر(عليه السلام) (وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِى)(حجر، 29) فرموده و گويا وجه امتياز و مزيّت اختصاص خلقت آن لطيفه ربّانى است در اين دو محل شريف به غير مجراى عادى و به خلاف قانون طبيعى، به عكس ساير ارباب ارواح كه خلقت آن در ايشان موافق عادت و مرسوم طبيعى است.
روح معظّم; روح مكرّم ـ جبرئيل.
روح نباتى ---> روح.
روح النّبيذ ---> آلكول.
روحانى ـ علاوه بر آنچه در «جن» و ماده 12 «حروف» مذكور افتاد و علاوه بر معنى اصطلاحى كيميايى كه زيبق]جيوه[ است، در شرح قاموس[ر.ض] گويد: چيزى است كه در آن روح باشد و جمع آن روحانيّون است و در قطرالمحيط[ر.ض] هم بعد از اين ترجمه گويد كه الف و نون آن زائد و منسوب به روح است و نسبت آن سماعى بوده و چيزى ديگر بدان قياس نشود مگر در جايى كه بزرگى منسوب را كه از اعضا باشد اراده نمايند، همچو: صدرانىّ و در جنات الخلود[ر.ض] گويد كه روحانيّون افضل از ملائكه و سه نوعند:
   1. حَمَله عرش: كه هشت نفرند، چهار به صورت ملك و چهار ديگر به صورت بنى آدم و شير و گاو و خرس كه از براى جنس خود دعا كنند و عرش را 36هزار پايه و در هر پايه 70هزار كنگره و بر هر كنگره هزار بار هزار مقابل سماوات و ارض و بهشت است بر دوش گرفته.
   2. ملكوت اعلى: كه موكّل بر كنگره هاى عرشند.
   3. ملكوت اسفل: كه موكّل بر سرادقات[سراپرده ها ] عرش كه 600هزار سرادقه است مابين هريك هفتادهزار ساله راه است.
و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد كه روحانيّون يكى از فرق ضالّه و معتقد هستند بر اينكه اين عالم مصنوع صانعى قديم بوده و وصول به محيط دايره جلال و جمال او در منتهاى عجز و از طوق بشر خارج و تقرّب به درگاه او بهواسطه روحانيانى حصول يابد كه از صفات رذيله مطهّر

صفحه 349 - جلد دوم
و مقدّس و رب و خدايان ما بوده و در نزد ربّ الارباب سائل و شفيعان ما هستند و تقرّب حضور ايشان به تطهير نفوس و تهذيب اخلاق به حصول پيوسته و اين دو صفت حسنه هم بهواسطه تضرّع و ابتهال[زارى ] و عبادات شرعيّه حاصل گردد و ايضاً بشريّت را منافى مقام نبوّت دانسته و گويند كه بعد از آنكه انبيا نوعاً و شكلاً ومادةً و اكلاً و شرباً و در همه چيز مشابه ما افراد بشر هستند(1)، ديگر امتثال و انقياد احكامشان خالى از سبب بوده و ترجيح بلامرجّح مى باشد.
روحانيّون ---> روحانى.
روخ ـ رُخ[ر.م] و گياه دوخ[ر.م].
روخ چَكاد; روخ چَكاده ـ مردم داز و داغ سر]طاس[.
رود ـ روده و رودخانه، خصوصاً رودخانه آمو]جيحون[ و زه و كمان حلاّجى و ولد و فرزند و نام سازى است كه نوازند و تارى كه بر روى سازها كشند و مرغ و گوسپندى كه پر و موى آنها را كنده و بريان كرده باشند.
رودآوَر ـ رودآورد[ر.م] و هم قصبه اى بوده دارالملك ]مركز[ تويسركان كه به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، به جز تلّى اثرى از آن ظاهر نيست و بعضى گفته كه اصل حافظ شيرازى از آنجا بوده و در شيراز نشو و نما كرده و اين رباعى را دليل مدعا گرفته:
«مقبول همه خواص و مشهور عوام *** خوش لهجه و موزون حركت بدر تمام
در خطـه شيـراز بنـام است مـدام *** رودآورى و محمّـد و حافـظ نـام». رودآوَرد ـ نام رودخانه اى است.
رودِ آهو ـ نام رودخانه اى است.
رودبار ـ رودخانه و نهر بزرگ و كنار آن و رودلاخ ]ر.م [و شهرى است از گيلان كه موى مردم آن پيچيده و مجعّد و به نوشته آيينه جهان نما[ر.ض]، ديلم وديلمان نيز گويند و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد كه رودبار شهرى است در جوار تبريز كه مدتى به تصرّف دولت علّيّه درآمده، عاقبت بازهم در 1137 به دولت ايران انتقال يافت و هم به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، چندى از بلوكات بدين اسم مسمّى مى باشند: يكى در كنار نهر كُر از شيروان]در جمهورى آذربايجان[ و ديگرى زيتون رودبار كه از توابع گيلان و همگى قراى آن در كوهستان است و سيّمى رودبار تهران كه در ميان جبال شامخه[بلند ] واقع و هوايش سرد و به بيست قريه مشتمل مى باشد و چهارمى رودبار كرمان كه گرمسير است و پنجمى رودبار اصفهان كه جايى است خوش و هوايش دلكش و در كنار زنده رود در ميان تلال[تپه ها ] اتّفاق افتاده.
رود چكاد; رود چكاده ـ مردم كل و كچل و داغ سر]طاس[.
رودخانه ـ نهر بزرگ و سيّال.
رودزهره ---> قلعه گل.
رود ژَم ـ رودخانه اى است مشهور]در مرو[.
رودسازـ مطرب و سازنده]ساززننده[.
رودلاخ ـ جايى كه در آن رودخانه و چشمه بسيار باشد. رجوع به «لاخ» نمايند.
رودابه ـ يا رودانه; نام مادر رستم كه دختر مهراب كابلى]پادشاه كابل[ و هم قلعه اى است كه رودابه در آن توطّن داشته.
رودان; رودانگ ـ (ل) يا رودن يا رودنگ يا روين يا روينگ يا رويناس يا رودك; كه به فرانسه «گارانس» و به يونانى «دوذدلوس» و به هندى «مجتيهه» و به فرنگى «روپيه» و به بربرى «روبيه منور» و به لاتينى «روبيا» و به عربى «فوّه» يا «عروق الصّباغين» گويند، به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، نباتى است كه ريشه آن طويل و اسطوانه اى و بر حجم قلم تحرير و خارجش سرخ تيره و داخلش سرخ روشن و داراى طعمى است تلخ و آن را مانند مدرّات]ادرارآورنده ها[ استعمال مى كنند.
رودانه ---> رودابه.

1. و قرآن اين انديشه باطل آنها را نقل كرده چنانچه فرمود:(مَالِ هَذا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعَامَ و يَمْشي فِي الأَسْواقِ);«اين چه پيامبرى است كه غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود؟»(فرقان، 7).(پاورقى از عليرضا سبحانى)

صفحه 350 - جلد دوم
روداوَر; روداوَرد; روداهو; رودبار; رودجك; رودچك; رودژم ـ در هر هفت رجوع به تركيبات «رود» نمايند.
رودَشت ـ محل گشت و بلوكى است آبادان از محال اسپهان كه چهل پاره قريه در او و هوايش گرم و نيكو و اكثر آب هايش از كاريز و خاكش حاصلخيز و دهات خرم و قراى معظم دارد.
رودك ـ (چو كودك) وشق[ر.م] و رودانگ[ر.م].
رودكى ـ شاعرى بوده فصيح و مشهور]در قرن 3 و 4هـ[.
رودگان; رودگانى ـ روده و جمع آن.
رودلاخ ـ رجوع به تركيبات «رود» نمايند.
رودن; رودنگ ـ (چو بودن و بودند) رجوع به «رودان» نمايند.
روده ـ احشا و امعاى حيوانات و مرغ و گوسفند كه به هندى «انترا» و به عربى علاوه بر اَمعا ـ كه جمع معا است ـ «مصارين» نيز گويند.
روديّه ـ به فرموده بستان السياحة[ر.ض]، ناحيه اى است از بنگاله [كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند ] مشتمل بر بلاد معموره و قصبات مشهوره و رودى عظيم از كنار اكثر بلادش مى گذرد و اعظم بلاد آن شهر گنگ است، چنانچه خود آن ناحيه را هم گنگ گويند.
رورْمَنا ـ انار.(ند)
روز ـ (ر)آفتاب و روزگار و كنايه از روشن و آشكار و در معنى معروف آن ـ كه مقابل شب است و «رواج» و «جوام» هم گويند ـ رجوع به «شب» و«يوم» نمايند.
روزافزاى; روزافزون ---> تاريخ جلالى.
روزافكن ـ تب يك در ميان.
روزِ اميد و بيم ـ روز قيامت.
روزِ بازار ـ روز قيامت و رونق كاروبار و گرمى و رواج بازار و هر روز از ايّام هفته و سال كه مردم در يك جا جمع شده و خريدوفروخت نمايند.
روزِ بازخواست ـ روز قيامت.
روزبان ـ سرهنگ و جلاّد و دربان و شفيع و واسطه و چاووش[ر.م] و نگهبان و مردم درگاه نشين.
روزِ برات ـ روز 15 ماه شعبان.
روزْ برگشته ـ مردم بدبخت.
روزبه ـ مردم بختور و نام وزير بهرام گور]پانزدهمين پادشاه ساسانى در قرن 5م[.
روزبهان ـ به نوشته آثارعجم[ر.ض]، نام پسر ابونصر، كنيتش ابومحمّد و خودش به شيخ شطّاح معروف و مولدش شهر فسا و پنجاه سال در جامع عتيق شيراز وعظ فرموده و او را در علوم متفرقه رتبه بلند بوده و تصنيفات بسيار دارد و در حيات خود سفرها نموده و مدتى مجاور مكّه بوده و در شيراز اتابك سعد زنگى و ابوبكر ابن سعد كه در آن عصر به سلطنت و ايالت اختصاص داشتند، به مجاورت او مفتخر بودند و در 606 هجرى در هشتادسالگى وفات يافته و در محله بال كِفت شيراز مدفون گرديده و قصبه عالى او ـ كه اطرافش ايوان ها و سرا و صحنه ها بوده و الحال تمامى آنها را جماعتى متصرّف شده و سكنى نموده بلكه محل گوسفند و گاو قرار داده اند ـ مزار عرفا و دراويش بوده است. و از او است:
«دل داغ تو دارد ارنه بفروختمى *** در ديده تويى و گرنه بردوختمى
جان منزل توست ورنه روزى صدبار *** در پيش تو چون سپند برسوختمى»    و له:
«با ما سخن ارگويى از شعر سنايى گو *** رو نظم نظامى را بر فرق فرزدق زن»
و در حديقة الشيعه [ر.ض] گويد: شيخ روزبهان فارسى گويد كه حق بر من تجلّى نمود در صورت تركى قبا بسته و مو بافته و كلاه كج نهاده. دست در دامن جلالش زدم و گفتم به حق وحدت ذاتيه تو كه چنانت شناخته كه اگر به هزار صورت برآيى و به هزار لباس جلوه فرمايى، كه يك سر مويى از معرفت تو تغييرپذير نخواهد شد.
روزپيكر ـ مردم راست و صاف و پاك.
روزِ جزا ـ روز قيامت.
روزِ جَك; روزِ چَك ـ روز برات[ر.م].

صفحه 351 - جلد دوم
روزخُسب ـ سست و غافل و تنبل و كاهل و يا مدبّر و عاقل و كامل.
روزخُسب شبخيز ـ دزد و راهزن و شبرو و عابد ريايى.
روزِ خوش ـ ايّام ثروت و جوانى.
روزخون ـ تاخت بردنِ غفلتى است بر سر حريف در روز، چنانچه تاخت بردن همچنان را كه در شب باشد «شبخون» گويند.
روزدار ـ بنده و خدمتكار.
روزِ درنگ ـ روز قيامت.
روز ديدن ـ پير شدن و به خوشحالى گذرانيدن.
روزرُخ ـ مردم سرخ روى و روشنى و شفّافى و سرخى روى.
روزِ سياه; روزِ سيه ـ روز بد و روز نحس و آزار و تشويش.
روزِ فراخ ـ بين الطلوعين و خود صبح.
روزكار ـ (با كاف عربى) روز جنگ و (با كاف پارسى) مدت و فرصت و زمان ناپايدار]روزگار[.
روزگار بردن; روزگار بسر بردن ـ عمر و وقت را ضايع كردن.
روزگارْ رفتگان ـ بى دولتان و بى ماحصلان.
روزگَرد ـ آفتاب.
روزِ گوشش ـ روز جنگ و جدال.
روزِ مردگيران ---> رقعه كژدم.
روزِ مظالم ـ روز قيامت.
روزمَه ـ تاريخ و حساب ماه و سال و ايّام.
روزنامچه; روزنامه ـ دفتر يوميّه و تقويمى كه در آن وقايع ماه و سال و هفته و ايّام و پاره اى اوضاع فلكى نگارش يابد و رجوع به «تقويم» هم نمايند.
روزِ ننگ و نام ـ روز جنگ و كينه خواستن و ساز و صحبت و غنا.
روزِ ننگ و نبرد ـ روز جنگ.
روزِ هُرمُز; روزِ هُرمُزد ـ نام روز پنجشنبه.
روزانه ـ روزيانه[ر.م].
روزبان; روزبه; روزبهان; روزجَك; روزچَك ـ رجوع به تركيبات «روز» نمايند.
روزروژ ـ گل سرخ است.(سه)
روزگار ـ رجوع به تركيبات «روز» نمايند.
روزگانه ـ روزيانه[ر.م].
روزمَه ـ رجوع به تركيبات «روز» نمايند.
روزن ـ (چو روغن) سوراخ و منفذ و پنجره.
روزنامچه; روزنامه ـ (ر) رجوع به تركيبات «روز» نمايند.
روزنه ـ (چو حوصله) روزن.
روزو ـ نى و قصب.
روزوار; روزواره ـ روزيانه[ر.م].
روزه ـ (ر.ف) و به فرنگى، الماس است.
روزه مريم ـ مرگ و سكوت و خاموشى.
روزى ـ رزق و وظيفه]مقرّرى[ و مقرّرى و يوميّه و قوت و نصيب و حصّه و به يونانى، غلّه برنج است.
روزى افزاى ـ روزافزاى[ر.م].
روزيانه ـ روزى.
روزيدن ـ ترابيدن[ر.م].
روزينه ـ روزى.
روس ـ (ر) روباه و گذشتن و خراميدن و سبقت گرفتن و به يونانى و لاتينى، سماق است و هم ولايتى است مشهور در سمت شمالى ايران كه به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، به نام بانى خود ـ كه از اولاد يافث ابن نوح بوده و به اشاره پدر در طرف شمال مسكن گزيده و در تعمير بلاد مساعى جميله مبذول داشت ـ موسوم گرديده. در آثار عجم[ر.ض] گويد كه روس به حسب وسعت بزرگ ترين سلطنتى در دنيا است و آن مشتمل بر يك قسمت بزرگ از اوروپا است. در جام[ر.ض] گويد: وقتى كه در سمت هاى مغرب روسيه ظهر است در سمت هاى شرقى آن قريب به نصف شب خواهد بود. و آن از جهت شمال به بحر ثلج شمالى و از طرف شرق به كوه هاى اورال و از طرف جنوب به بحر اسود و از غرب به بلاد عثمانيه محدود است و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد كه روسيه از اوّلين دول برّيّه و در امريكا به امريكاى انگليسى متّصل و در آسيا به چين و تركستان و عجمستان و دولت علّيّه[عثمانى ] محدود و در اوروپا به

صفحه 352 - جلد دوم
رومانيا و بحر بالطق[درياى بالتيك ] و بحر منجمد شمالى و اراضى پروسيا[بخشى از آلمان كه سابقاً امپراتورى مستقلى بود ] و آوستريا[اتريش ] محاط و اهالى آن در حوالى نودمليان و با اينكه مسيحى هستند، وقرى ]اعتنايى[ به پاپ نگذاشته و فقط به سلطان خود كه هم امپراطور و هم به منزله پاپ بوده و به نوشته بعضى طِزار و گِزار هم گويند، اطاعت داشتند و پايتخت آن قديماً شهر مسكو بوده و در 1703ميلادى ـ كه مطابق 1115 هجرى باشد ـ به پترسبورغ[سن پترزبورگ ] انتقال يافت. و بالجمله اصل تشكيل دولت روسيه در 362يا 262 هجرى بوده.
روس اَنگُرده ـ روباه تربك[ر.م].
روسبى; روسپى ـ (چو دوستى) قحبه و فاحشه و زن بدكاره كه مخفّف و محرّف روسپيد است كه به طريق طعنه و سرزنش گويند.
روستا; روستاد; روستك ـ قريه و ده و دهقان و مجمع و جمعيّت مردمان.
روستم ـ (چو دوستم) رستم.
روسجق ـ (ل) احمد رفعت[ر.ض] گويد كه شهرى است داراى سى هزار نفوس در ساحل طونه]رود دانوب[ كه بايزيدخان عثمانى فتحش كرده و در 1810ميلادى ـ مطابق 1225هجرى ـ به تصرّف روس درآمده و به فاصله 16سال بازهم به يد استيلاى دولت علّيه ]عثمانى[ گذشته، پس در 1878ميلادى ـ مطابق 1295هجرى ـ به موجب معاهده برلين به بلغارستان ملحق گرديد.
روسُختَج ـ به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض]، معرّب «روى سوخته» كه مس سوخته است و آن را «راسخت» نيز گويند و بهترين آن سياه مايل به سرخى است و سياه آن زبون باشد زيراكه بسيار سوخته و فاسد شده و بسيار قابض و مجفّف و تند و جذّاب و منقّى جراحات غشاوه چشم و مانع زيادتى قروح [جراحات ] خبيثه و جهت بردن گوشت فاسد زايد مؤثّر و مغسول آن ملايم تر باشد.
روسى ـ (چو روزى) پياله شراب و پهلوانى بوده تورانى]دولت ترك آسياى مركزى در شاهنامه[ و هر چيز منسوب به روس.
روسيبى; روسيپى ـ روسپى.
روسيدن ـ خراميدن و گذشتن و سبقت گرفتن.
روسيه ـ (به كسر سين و فتح و تخفيف ياء و ظهور هاء) مخفّف روى سياه[ر.م] است و(به تشديد ياء و خفاى هاء) رجوع به «روس» نمايند.
روسيّه آسيايى ---> سبير.
روسيّه سرخ ---> غاليچيا.
روش ـ (چو روز) بدخلق و تندخوى و روشيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن و (چو خَجل) روسيدن[ر.م] و رفتن و اسم مصدر آن و مذاق و مسلك و طرز و قاعده و خيابان و حركت و جريان و مثل و مانند كه «باره» و «كردار» هم گويند.
روشان ـ (چو خوبان) روشن، اِفراداً و تركيباً.
روشن ـ (به فتح اوّل و كسر ثانى و سكون ثالث) سلوك و رفتار و (بر وزن بودن و روغن) بى غش و صاف و واضع و آشكار و ستاره و كوكب و فروغ و نورانى.
روشن چراغ ـ نوايى است از موسيقى.
روشن دان ـ تاب دان[ر.م] و چراغدان و روزنى كه در خانه ها به جهت روشنايى گذارند.
روشن دل ـ شاد و منوّرالقلب و محكم دل.
روشن قياس ـ مردم صاحب فراست.
روشنا; روشنايا ـ روشن و ستاره سهيل.
روشنائى ـ مرقشيشا[ر.م] و روشن و نورانى بودن.
روشناس ـ روى شناس[ر.م].
روشنايى ـ روشنائى[ر.م].
روشندان ـ رجوع به تركيبات «روشن» شود.
روشنگ ـ (به فتح و ضمّ اوّل و فتح ثالث و فتح و سكون رابع) ساتل[ر.م] و نام زن اسكندر كه دختر دارا[ر.م] بوده و رجوع به «غوشنه» هم نمايند.
روشنى ـ روشن بودن و منسوب به روشن و علاوه بر آنچه در «بايزيد انصارى» مذكور افتاد و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، لقب يكى از كبار مشايخ و عرفا هم هست كه

صفحه 353 - جلد دوم
نامش دده عمر رومى و مسقط رأسش آيدين [در تركيه ] و در 892 هجرى وفات يافته و در بدو حال به سمت خراباتى گرى گذرانيده و اخيراً در داغستان با سيد يحيى شماخى ملاقات كرده و تحصيل فيض و كمالات نموده است.
روشنى دان ـ روش دان[ر.م].
روشيانا ـ مرقشيشا(نان) و اسم كحلى]سرمه[ است.(سر)
روشيدن ـ (چو جوشيدن)روسيدن[ر.م] و بدخلق بودن و نمودن و از روى خشم چشم گردانيدن.
رَوضه ـ (ر)باغ و حديقه و مثل نيم مَشگ آب و هر آبى كه در آبگيرها جمع شود و هم جاى ايستادن آب است از ريگ و گياه تر و به پارسى «مرغزار» گويند و نام كواكب چندى هم هست.(عر)
روضه باغ رفيع ـ رياض بهشت.
روضه تركيب ـ بدن انسانى.
روضه خوان ـ مشهور است كه مرثيه خوان و ذاكر مصائب جانسوز حضرت حسين ابن على(عليهما السلام) را گويند و اين مطلب از عبادات شايعه قديمه و در عهد ائمه هدى(عليهم السلام) و بعد از آن معمول بوده و ترغيب فوق العاده و تحريص مالانهايه وارد آمده كه تا مشهود خاص و عام بوده و در انظار عامه مبرهن و روشن گردد كه رتبه و شأن خدمت و جان نثارى دين بدان پايه است كه بايد الى الابد مباشران را در مجالس و محافل به ذكر خير ياد كرده و مدفن او مزار و محل توجه عامه بوده و تربت مقدّسه اش سجده گاه كافّه گردد. و اين صنف از اهل اسلام كه در قديم الايام همين عبادت شايعه را معمول مى داشتند، اهل خاصى نبوده و هركس به اقتضاى ديانت خود گاه گاهى مانند ساير عبادات دينيّه معمولش مى داشتند تا هنگامى كه ملاحسين]واعظ[ كاشفى در حدود 900هجرى كتاب روضة الشهدا را تأليف داد]او زاده سبزوار بوده و در سال 910هـ در هرات درگذشت[ و ازآن رو كه اوّل كتابى بوده كه به زبان پارسى در مقتل و مصائب عترت طاهره تأليف يافته، در خواندن آن در مجالس تعزيه رغبت تمام داشتند و به جهت اغلاق [دشوارى ] عبارات و فصاحت كلمات آن هركس قوه خواندن آن نداشته و پاره اى اشخاص معدودى بودند كه آن را درست آموخته و در مجالس تعزيه از روى كتاب مى خواندند و لذا اشخاص همچنانى به روضه خوان معروف شدند، يعنى خواننده كتاب روضة الشهدا. پس از آن كم كم از آن كتاب به كتابى ديگر و از روى كتاب خواندن به خواندن از حفظ انتقال نموده و همان اسم اوّلى قديمى بر ايشان باقى مانده است.
   وبالجمله تحقيق در وجه تسميه روضه خوان آن است كه مذكور شد و اينكه بعضى خواسته كه از براى روزه معنى على حده پيدا كرده و روزه خوان گفته و نويسند، تكلّف محض و غفلت از حقيقت حال است]نهضت حسينى اكسيرى است عظيم و منابر روضه خوانى تشريح اين نهضت آسمانى است. آقايانى كه منبر مى روند و حادثه جانسوز كربلا را تشريح مى كنند بايد از منابع معتبر بهره بگيرند و از گفتن اخبار ضعيف و احياناً موهن خوددارى كنند[.
روضه دوزخ بار ـ شمشير آبدار.
روضه فيروزه رنگ ـ آسمان.
روطاس ـ (ل) قلعه اى است محكم اساس از سنگ رخام تراشيده و در وسط ملك پنجاب]در پاكستان[ بر تلّى بلند واقع و اكثر مردمانش هندوان و بعضى مسلمان و برخى سنكان]سيك[ و از بناهاى اكبرشاه ابن همايون ]پادشاه تيمورى هند در قرن 10 و 11هـ[ مى باشد.
روطه ـ سمتى از جاده كه از براى راه رفتن ستور معيّن باشد.(كى)
روغ ـ آروغ[ر.م].
روغن ـ (ر) معروف است كه از دوغ گاو و گوسپند و امثال آنها و يا از حبوبات گيرند و معنى تركيبى آن «روان شده غن» است و كنايه از دين و مذهب هم هست و به تركى، پوست لامع و برّاق را گويند.
روغن بِريگ ريختن ـ به مردم سفله كار عمده فرمودن و كار بى فايده كردن.

صفحه 354 - جلد دوم
روغن جگر مورو ---> روغن ماهى.
روغن خود ـ كنايه از دين و مذهب خود.
روغن خوش ـ روغن كنجد.
روغنْ رفته ـ كسى كه از عمر و دولت سير شده باشد.
روغن زاج ---> جوهر گوگرد.
روغنْ زبان ـ چاپلوس و نرم گفتار.
روغن شيرپخت ـ روغن كنجد.
روغن كاد ـ به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، دُهنى است زيتى شكل و قابل احتراق و داراى بوى سوختگى بسيار تندى سقزمانند كه از احتراق چوب هاى قسمى از عرعر ـ كه موسوم به «كاد» و به لاتينى«ژونيپروس» گويند ـ حاصل كرده و در طب در دفع درد دندان استعمال نمايند و رجوع به «قطران» هم نمايند.
روغن كاغذ ـ كه يكى از دانشمندان موسوم به رانْك آن را «پيروتونيد» ناميده، به فرمودهپزشگى نامه[ر.ض]، بدين طريق ساخته مى شود: بگيرند كاغذى را كه از كتان و يا پنبه ساخته شده باشد و در مجاورت هوا بسوزانند. زيت محرّقى كه حاصل شده و متصاعد مى گردد، در روى قعر بشقاب و يا ظرفى ديگر جمع و حفظ كرده و تغليظ نمايند و اين زيت را ـ كه رنگش قرمز تيره است ـ با سه يا چهار مقابل آب مخلوط كنند. پس فرمايد كه از استعمال روغن كاغذ در امراض چشم و نزله[ر.م] مجراى بول و نزف الدم[خون ريزى ] رحمى و اورام حلق استعمال مى نمايند.
روغن كافور ---> كافور.
روغن ماهى ـ چنانچه در پزشگى نامه[ر.ض] گويد كه ماهى هاى عظمى را به دو جنس تقسيم كرده اند: يكى ليّن الجناح كه همه خطوط آلات سباحت ]شنا[ آن مگر آلت سباحت قدامى مركّبند از قطعات كوچكى نرم، و ديگرى شوكىّ الجناح كه آلات سباحتش از خطوطى صلب و حادّ تركيب يافته اند و]ماهى[ مورو هم يكى از قسم اوّل است كه گوشتش مأكول و طولش نود سانتى متر بوده و در درياها زندگى كرده و از جگر آن روغنى گيرند موسوم به «روغن جگر مورو» كه در تراپوتيك]داروسازى[ استعمال مى نمايند. پس فرمايد: روغن جگر مورو يا روغن ماهى، جسمى است زيتى شكل و داراى يُد و گوگرد و فوسفور و از قديم الايام در نوروژ وآلمان و سويس استعمال آن در دفع اختلالات نقرسى و روماتيسمى و سلس البول]ر.م [و خنازير[ر.م] عظام شايع بوده و نوعاً پس از صيد مورو شكمش را شكافته و جگر آن را بيرون آورده و در چلك هاى ]كفگيرهاى[ چوبى ريخته، در آفتاب مى گذارند، روغن بى طعم و كم بويى جريان مى يابد كه در تجارت كمياب است. بعد مى گذارند تا اين جگرها انقلاب حاصل كرده و يك مقدار مجدّدى روغن شفّاف اسمراللون]گندم گون[ از آنها اخذ مى نمايند كه داراى بوى ماهى مى باشد و پس از آشاميدن احساس حدّتى در عقب حلق مى گردد و اين روغن را از جهت رنگ به سفيد و كهربايى و اشقر و اسمر تقسيم كرده و بعضى از اطبّا روغن اشقر]سرخ مايل به سياه[ را به روغن سفيد ترجيح مى دهند ولى به عقيده اكثر ايشان، جودت [خوبى ] روغن مورو در خلوص آن و انتخاب رنگ بسته به ميل و رغبت مريض مى باشد و ببايد دانست چند سالى است روغن مورو را بهواسطه زغال سفيد مى كنند و اين عمل از خواصش كاسته بلكه آن را بى اثر مى نمايد. پس در طريق ساختن اين روغن گويد: جگر مورو را در صورتى كه تازه بود، گرفته و پرده هايش را سوا كرده و بعد قطعه قطعه كرده و در ظرف فلزى سفيد كرده اى ريخته و حرارت داده و متصل برهم زنند تا روغن جدا شده و در سطح جگرها جمع گردد و بعد محصول را با مختصر فشارى از پارچه پشمى گذرانيده و بگذارند چند روز بماند و با كاغذ صاف نمايند.
روغنِ مصرى ـ روغن بلسان[ر.م].
روغنِ مغز ـ عقل و تدبير است.
روغناس ـ بر وزن و معنى رويناس]گياهى ا ست[.
روغنى ـ پوست برّاق و روغن گر و عصّار و نوعى است از حلوا و هر چيز روغن دار و منسوب به روغن، خصوصاً

صفحه 355 - جلد دوم
نان روغن دار كه خمير آن را با روغن سرشته باشند و يا اينكه پهن كرده و با روغن بپزند و يا نان گرمى كه بر آن روغن ريخته و ديگرى را بر بالاى آن گذارند و همچنين تا چندان كه باشد.
روغنينه ـ نان روغنى.
روف ـ به لغت سُغدى سمرقند]در ازبكستان[، بزرقطونا [ر.م] است و زعرور[ر.م] را هم گويند.
روفتن ـ (چو دوختن) پاك و تميز كردن از زبيل[خاكروبه ] و خاكروبه با جاروب و كنايه از مطلق تميز كردن و اصلاح نمودن هم هست.
روفس ـ حكيمى بوده يونانى كه به فرموده بعضى از دانشمندان عصر، در عهد جالينوس]پزشك يونانى قرن 2 و 3م[ با بعضى ديگر ظاهر شده و دايره طب را وسعت داده و معتقد شدند بر اينكه فلك را مدخليتى در طب است و گمان كردند كه اجرام سماويّه در امراض بشريّه دخيل و در اجسام ايشان مؤثّرند. بقراط ]پزشك يونانى قرن 4 و 5 ق.م[ گويد: بر طبيبى كه عالم به علم نجوم نيست نشايد اعتماد نمود زيرا بر طبيب لازم است بهترين وقتى را در دادن دوا به مريض اختيار كند و جالينوس نيز به همين عقيدت است. و بعضى ديگر گمان كرده كه بحران مريض در روز 7 و 14 و 21 مرض مى باشد كه قمر در اين ايّام از حالى به حالى ديگر انتقال يابد بلكه جسم انسانى را به منزله عالم اصغر دانسته و قلب را در آن به مثابه شمس در افلاك و دماغ را قمر فرض كرده و گويند كه مشترى ريه را توليت كرده و مرّيخْ كبد و زحلْ مراره]زَهره[ و زُهره كليتين و عطارد آلات تناسل را و از اين قبيل فرضيات بسيار به قالب زده و تا اين زمان نيز بعضى از اطباى جاهل به همين عقايد فاسده باقى مى باشند.
روكامبول ---> پياز كوهى.(سه)
روكش ـ (چو روغن) دنيا و روزگار و (چو كودك) روى كش[ر.م].
روگاه ـ (چو خوراك) روى گاه[ر.م].
روم ـ (چو قوم) نرمه گوش و درخت ميوه مقل مكّى]ر.م [و يا صمغ آن درخت و (چو موم) موى زهار و نوعى از شراب و مخفّف روىِ من و مملكتى است معروف از حدود شام.
روم ايلى ـ چنانچه در «آناطولى» اشارت نموديم، عبارت از ديار سمت شمالى خليج قسطنطنيّه است كه به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، ولايتى است وسيع و مشتمل بر بلاد قديمه و مداين عظيمه و قصبات مشهوره و نواحى معموره و جبال عاليه و تِلال راسيه و انهار بسيار و چشمه هاى خوش گوار، همگى از اقليم ششم و قليلى از پنجم و آبش معتدل و هوايش به سردى مايل و از مشرق به ملك له]لهستان[ و قرم ]شبه جزيره كريمه در اكراين[ و بحر اسود و از مغرب به بلاد ونديك]ونيز[ و بحر ابيض ]درياى مديترانه[ و از شمال به بلاد نمسه]ر.م[ و مجار و از جنوب به خليج له كه به خليج قسطنطنيّه معروف ]است[، محدود و محاط و در ميان آن و بلاد آناطولى فاصله است و در قديم الزمان به روميّه كبرى يا ماقدويغه موسوم بوده و مردمانش مسيحى بوده اند تا در اوايل 800 هجرى مفتوح ملوك عثمانيّه گرديده و طوعاً و كرهاً آيين مبين اسلام را قبول كرده و اكنون اكثرشان مابين حنفى و شيعه و على اللهى بوده و قليلى از نصارى و كليمى هم مى باشند و در منتخبات]ر.ض [گويد كه روم ايلى يكى از ممالك اوروپاى عثمانى است.
روما ـ يا رم يا روميّه; به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، شهرى است شهير در دو طرف نهر تيبر]در ايتاليا[ واقع و مقرّ سلطنت ايتاليا و عده نفوس خود آن ـ اگر اجانب و بيگانگان داخل حساب نباشد ـ از دويست هزار متجاوز بوده و موقع آن پانزده تپه را اشغال كرده كه ده تا از آنها طبيعى و پنج ديگر مصنوعى مى باشند و گرداگرد شهر هيجده كيلومتر و به زياده از سيصد كليسا مشتمل و اشهر آنها كليساى سن ژان و سن پترو و سن پول و سنت مارى ماژور مى باشند كه از بزرگ ترين ابنيه عالم در شمارند، و اين شهر در 753 مقدّم ميلادى تأسيس يافته و بعضى از معاصرين گويد كه رُم پايتخت ايتاليا و داراى پانصدهزار نفوس مى باشد و در كشف القناع[ر.ض] گويد كه

صفحه 356 - جلد دوم
روميّه از اعظم بلاد ايتاليا و صاحب بناهاى عاليه و قصرهاى عظيمه و كنيسه]دير[ پطرس و پولس رسول ـ كه بزرگ ترين كنائس عالم و بهترين آنها است ـ در آن واقع و مقرّ پاپا ـ كه رئيس كنيسه لاتينيّه است ـ در آنجا و داراى 000،170 نفس است. و بعضى از اهل عصر گويد كه بانى و مؤسّس اين شهر دو برادر بودند: روموس]و[ رومولوس كه بدواً در خانه شبانى پرورش يافته، پس پاره اى اشخاص را گرد و جمع كرده و در كنار نهر تيبر در سال 1386 مقدّم هجرى شهرى موسوم به روما به نام خود بنا نهاده و اين شهر جز راه هاى خارج كه به اطراف شهر ممتد بودند، كوچه نداشته و خانه ها را متصل به يكديگر و خيلى تنگ ساخته و ابداً حياط و صحنى نساخته و تمام آنها مسقّفات بودند. و بعضى ديگر گويد كه اين شهر در 754 مقدّم ميلادى بنا شده و در 510]ق.م[ رومى ها تاركن]شاه اتروسك روم[ را از شهر خارج كرده و پس از او ديگر سلطانى در رم نبوده و هر سال دو حاكم انتخاب مى كردند كه بايد هر دو متفقاً يك سال حكومت كنند و ايشان را كنسول مى خواندند و رؤساى خانواده هاى بزرگ نيز جمع شده و آراء خود را در باب امورات اظهار مى داشتند و اين مجمع به اسم سنا معروف بود، يعنى انجمن پيرمردان. و عموم رومى ها هم زراعت كرده و هم تجارت نموده و تمامشان سرباز بوده و اسلحه ايشان غدّاره و سپر و خنجر و در صحرا قلاع و مستحكمات بسيارى براى پناهيدن خود مى ساختند و قانون نظامى شان خيلى سخت بوده و هركس از صنف نظام خارج مى شد، به ضرب چوب ديگران كشته مى شد و اطفال از 17سالگى داخل نظام شده. و تمام عمر خود را در نظام به سر مى بردند، و چون شروع كرده بودند كه تمامى ملل ايتاليا را مطيع خود سازند، ولذا براى موفق شدن بدين مقصود جنگ هاى سخت كرده و پس از چندين قرن به مقصود خودشان نائل و در 222 مقدّم ميلادى تمام شبه جزيره ايتاليا در تصرّف رومى ها بود، عاقبت دولت رم امپراطورى شده و دوازده امپراطور اوّلى كه در رم از 28 مقدّم ميلادى تا 96 ميلادى حكمران بوده اند به دوازده قيصر معروف و صاحب قدرت مطلقه بوده و مردم مطيع احكامشان بوده و ايشان را به منزله قانونى حىّ و ناطق مى پنداشتند.
روماتيسم ---> مفاصل.(سه)
رومارَن ـ اكليل الجبل[ر.م].(سه)
رومال ـ روى مال[ر.م].
رومان ـ قصّه و حكايت.(سه)
رومانى; رومانيا; رومانيه ـ چنانچه در «اوروپا» اشاره نموديم، نام يكى از ممالك نه گانه جنوبيه اوروپا است كه داراى يازده كرور نفوس بوده و پايتخت آن بخارست مى باشد كه به نوشته بعضى معاصرين، به 000،720 نفس مشتمل مى باشد.
روملوس ـ (چو عودسوز) در برهان[ر.ض] گويد كه نام شهرى است از فرنگ به نام بانى خود ـ كه پسر نمرود است ـ موسوم و او پدرش را در زمان حكومت خود خادم ساخته و امر نمود كه آلت تناسلى او را بريدند. پس نمرود بدين جهت از او گريخت و بعد از گريختن نمرود اين شهر را بنا كرد، انتهى. ظاهر اين است كه روملوس همان رومولوس[ر.م] بوده و ترجمه مزبوره شبيه به افسانه است.
رومنا ـ (به ضمّ اوّل و فتح ميم) انار (ند) و(به كسر ميم) رومينا[ر.م].
رومولوس ـ (ل) رجوع به «روما» نمايند.
رومه ـ (چو روزه) موى زهار و اندام.
رومى ـ منسوب به روم و در «تاريخ رومى»، رجوع به «تاريخ اسكندرى» نمايند.
رومى بچگان ـ اشگ چشم.
رومى خوى ـ مردم دوروى و مزاج گوى[ر.م].
رومى زن رعنا ـ آفتاب.
رومى و زنگى; رومى و هندى ـ روز و شب.
رومينا ـ مخفّف روى مينا[ر.م].
روميّه ـ روما[ر.م] و اورمى[ر.م] و علاوه بر آنچه در «اورمى» مذكور داشتيم، بازهم بر وجه اجمال مى گوييم كه به نوشته بعضى از ادباى عثمانى، شهر اورمى در زبان عجمان به شهر زردشت موسوم و قديماً به تربرما مسمّى بوده و اسقلينوس حكيم را ـ كه ترجمه حالش مذكور افتاد ـ در اين شهر

صفحه 357 - جلد دوم
مجسّمه اى بوده كه اهالى در حاجات خودشان از وى استمداد مى نموده اند و رجوع به «قادريّه» و «مسيحيّه» هم نمايند و موافق آنچه در «مداين» مذكور خواهد شد، به نوشته مراصدالاطلاع[ر.ض]، نام يكى از هفت شهر اصلى قديمى مداين هم هست.
روميّه كبرى ـ به نوشته آثار عجم[ر.ض]، روم[ر.م] و به فرموده بستان السياحة[ر.ض]، روم ايلى[ر.م] است.
رون ـ (چو كفن) امتحان و آزمايش و (چو نون) سبب و باعث و هم قصبه اى است در هند كه مولد ابوالفرج ]شاعر قرن 5هـ[ بوده.
روناس ـ (چو خوبان) رويناس[ر.م].
رونج ـ (چو درنگ و نهنگ) روده با گوشت و مصالح پر كرده.
رونجو ـ (چو سمن جو) چوب خوارك[ر.م].
روندگان ـ جمع رونده.
روندگان سبعه; روندگان عالم ـ سبعه سيّاره.
رونده ـ اسم فاعل از رفتن و بالخصوص هر چيز مايع و سيلان كننده.
رونْس ـ تِموش[ر.م] است.(سه)
رونُما ـ مخفّف روى نما[ر.م].
رووَنتى ---> ردونتى.
روه ـ (چو كوه) سرشت و طينت، خصوصاً سيرت نيك و تقوى و پارسايى و كوهى است در توابع كابل.
روهبان ـ زاهد و پرهيزكار كه از «روه» و «بان» تركيب يافته، يعنى محافظت كننده سيرت نيك.
روهِنا ـ مخفّف روهينا[ر.م].
روهَنده ـ زراعت پرزور و باليده.
روهِنى; روهينا; روهينى; روهيينا; روهيينى ـ شمشير جوهردار قيمتى و آهن و فولاد جوهردار و هرآنچه از آن سازند.
روى ـ (چو قوى) همراه و حرف قافيه شعر كه در آخر همه اشعار آرند و ابرى كه باران بزرگ قطره بارد و (چو خوى) وجه و رخساره و باعث و انگيزه و اميد و رجا و ساختگى و ريا و تجسّس و پيدا كردن و هم يكى از فلزات است كه كلمات اهل لغت و سايرين در ترجمه آن مختلف و ما هم به نقل پاره اى از آنها ـ كه متضمّن بعضى فوايد ديگر هم هست ـ مى پردازيم: در برهان[ر.ض] گويد كه آن مس با قلعى گداخته است و در جايى ديگر ديدم كه قلعى است. در تحفه طب[ر.م] گويد: روى اسم فارسى طاليقون است. پس در «طاليقون» در همان كتاب گويد كه طاليقون ـ كه لغت يونانى است ـ به عربى «صُفر» و به پارسى «مس» و «روى» عبارت از آن است و به نام مصنوعى و غير مصنوعى به دو قسم مى باشد: اوّلى مسى است كه مكرّر گداخته و در بول گاو ـ كه در آن اشنان [ر.م] سبز جوشانيده باشند ـ ريزند و چون قدرى رصاص اضافه آن كنند آن را «نحاس صينى» نامند و گويند جسدى است مصنوع از اجساد سبعه كه به پارسى «هفت جوش» و به هندى «كانسه» گويند و دويّمى مسى است زردرنگ شبيه به برنج مصنوع مركّب از مس و روح توتيا و از تافتن به آتش و كوفتن به چكش سياه نشده و در بعضى از معادن مس بدون گداز و صناعت بشرى به هم مى رسد و از اين جهت به همين اسم موسوم شده كه خودرو است و در مخزن الادويه[ر.ض] هم قريب به همين مضمون است و رجوع به «مس» و «فلز» هم نمايند و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: روى ـ كه به عربى «شِبَه» و به فرانسه «زَنك» و به لاتينى «نكوم» گويند ـ فلزى است سفيد كبودرنگ و قابل انطراق ]شكافتن[ و چندان صلابت نداشته و داراى طعم فلزى متمايزى است و در 360 درجه حرارت گداخته و در حرارت قرمز سفيد مبدّل به بخار شده و در طبيعت هميشه به حالت تركيب با اكسيژن يا گوگرد يافت شده و به طور خلوص ديده نمى شود و روى فلزى در طب استعمال نداشته و هميشه داراى مقدار كمى آهن و ارسنيك است و در كنزاللغة[ر.ض] گويد: صُفر روى كانى شبيه به برنج است و هم گويد كه شَبَه مثل و مانند و چيزى است مانند مس كه به پارسى «برنج» گويند و در شرح قاموس[ر.ض] گويد كه شِبَه مس زرد و درخت بزرگى است و هم در آنجا گويد: صُفر، طلا و خالى و نام موضعى و نوعى از مس است و كلام قطرالمحيط[ر.ض] هم نزديك به آن است و در شرح نصاب[ر.ض] گويد: صُِفر روى و آن فارسى و

صفحه 358 - جلد دوم
يكى از فلزات است و صفّار روى گر و نحاس مس را گويند و مس بر سه قسم است: دو قسمش را ـ كه سرخ و مايل به زرد بوده و از گداختن جسم معدنى پيدا شود «نحاس» گويند و يك قسم ديگر آن را ـ كه در نهايت زردى است و در معدن بدون گداز متكوّن شود ـ به جهت خودرويى به پارسى«روى» و «مس رُست» نامند و از تابش آتش سياه نگردد و به «صُفر» مسمّى شود و ظاهر اين است كه قديماً صفر معمول صناعت مس بوده و ازاين رو به صفّار مسمّى شده و به همان اسم اوّلى باقى ماندند و الاّ صفر برنج نيست. و در بعضى از مسائل شيمياوى اهل عصر گويد: روى فلزى است سفيد آبى رنگ، در برودت قابليّت انكسار آن بسيار زياد و همين قسم در حرارت متعارف چكّشى نمودن آن متعسّر است ولى در 150 درجه حرارت چكش خوار بوده و در 350درجه ذوبان يابد و اگر حرارتش بيشتر از اين حد باشد، بخار شده و مى توان آن را مانند آب مقطّر نمود و اين فلز در مجاورت هوا سياه رنگ و فاسد شده ولى فساد آن محدود بوده و ورقه سياه و فاسد شده آن مانع از فساد ساير اجزايش مى گردد. پس مى توان آن را در مواقع زياد مثل ساختن ظروف و تونگ و پوشيدن سقف شيروانى عمارات و مانند آن به كار برد و برترى آن از سرب بدين است كه جوهرش مانند سرب سمّيت نداشته و آبى را كه مدت مديدى در ظروف و لوله هاى رويى مانده باشد، بدون هيچ غايله مى توان نوشيد به شرط اينكه لحيم آن لوله ها سربى نباشد و حال آنكه آب ظروف و لوله هاى سربى موجب قولنج سربى و هلاكت مى گردد و از تركيب اين فلز با مس، مفرغ و برنج به وجود آيد. پس در طرز ساختن روى گويد: روى را اغلب از سنگى معدنى ـ كه به «بلاند» موسوم و تركيبى است از روى و گوگرد ـ استخراج مى نمايند بدين طريق كه بهواسطه زغال اين سنگ را در كوره ها تجزيه مى نمايند; روى آن به شكل غبار مرتفع و تقطير شده، پس آن را بهواسطه تقطير مجدّد تصفيه مى نمايند.
روى براه ـ مردم حليم و فرمانبردار.
روى بروى ـ مقابل.
روى بند ـ نقاب.
روى پاك ـ (به سكون ياء) دستمال و (به كسر آن) معروف است.
روى پوش ـ پرده و نقاب و مطلاّ و هر كسى و هر چيزى كه ظاهر و باطنش يكى نباشد.
روى توتيا ---> روح توتيا.
روى جبّه ـ در تاريخ بحيره[ر.ض] گويد: جبّه اى است كه از روى لباس ها پوشند چون كه در بعضى جاهاى خراسان مطلق قبا را «جبّه» گويند.
روىِ خاندان ـ بهترين خاندان و دودمان.
روى داد ـ واقعه و قضيّه.
روىِ دل نمودن ـ احسان و مردمى نمودن.
روىْ ديدن ـ طرف گيرى كردن.
روىْ ساختن ـ شرمنده شدن و خجالت كشيدن.
روى سوخته ---> روسختج.
روى شناس ـ آشنا و مردم مشهور.
روى كش ـ هر كسى يا چيزى كه ظاهر و باطنش يكى نباشد.
روى گاه ـ پيشواى ملّت و رئيس قوم و طايفه و ديباچه كتاب و نامه و دست بالاى جامه.
روى گر ـ مسگر و سفيدگر.
روى گردان ـ متمـرّد و استنـكاف كننــده و اعـراض نماينده.
روى گشا ـ چيـزى كه در شب زفاف داماد به عروس دهد.
روى مال ـ دستمال.
روى مينا ـ (به كسر ياء) روى صاف و زيبا و (به سكون آن) زدوده شده و مردم روسفيد و بى گناه.
روى نسل آدم ـ قرار و آرام و انبيا و اشراف مردمان، خصوصاً حضرت پيغمبر آخرالزمان.
روى نَما ـ ظاهر و آشكار.
روىْ نمودن ـ راه نمودن و توجّه و اراده كردن و در خاطر گذاشتن.

صفحه 359 - جلد دوم
روى نُمون ـ ظاهر و آشكار.
رويا ـ روينده.
رويان ـ به نوشته گنج دانش[ر.ض]، نام شهرى بوده در قديم از مازندران از بناهاى فريدون و منوچهر]ششمين و هفتمين پادشاه پيشدادى[ كه مصالحه با افراسياب[پادشاه توران ] خواست كنند، از آنجا بنا شد آرش كماندار تيرى به خراسان جهت تعيين سرحد بيندازد.
رويانيدن ـ چيز ديگر را به نموّ آوردن.
رويداد ـ رجوع به تركيبات «روى» نمايند.
رويدن ـ (چو دويدن) رفتن و (چو دِريدن) ريستن[ر.م].
رويديّه ---> هفتادوسه ملّت.
رويز ـ (چو مويز) ظن و گمان.
رويشند ـ (چو دويدند) سر يا سپر.(ند)
روين ـ (چو سوزن) رويناس[ر.م].(ند)
رويناس; روينگ ـ (چو سوزناك و هوشنگ) گياهى است معروف كه بدان چيزها را رنگ كنند و رجوع به «رودان» شود.
روينه ـ (به كسر ياء) مخفّف رويينه[ر.م].
رويه ـ (چو روزه) روى و رخساره و صفحه كتاب و (چو رَضيّه) به عربى، عقل و تدبير و تفكّر در امور و احتياج و بقيه هر چيز.
روييدن ـ (چو پوشيدن) نموّ كردن و سر برآوردن اشجار و نباتات از خاك و افزودن آنها.
رويين ـ ارزيز]قلع[ و هر چيز ارزيز زده شده و سفيدگرى شده و نام ولايتى و هر چيزى كه آن را از روى ساخته باشند و نام پهلوانى بوده ايرانى كه پسر پشنگ]پهلوان ايرانى شاهنامه[ و هم نام پسر افراسياب]پادشاه توران[ و هم پسر پيران ويسه]سپهسالار و مشاور افراسياب[ كه هر دو در جنگ دوازده رخ[ر.م] به دست بيژن و گيو]پهلوانان ايرانى شاهنامه[ كشته شدند.
رويين تن ـ معده و معزول و لقب اسفنديار]پسر گشتاسب، پادشاه كيانى[.
رويين خُم ـ كوس و نقّاره بزرگ.
رويين دِز; رويين دِژ ـ كوس رويين و قلعه بهمن دز]ر.م [و قلعه ديگرى است از توران]در شاهنامه حكومتى ترك در شرق ايران[ كه ارجاسب، والى آنجا، دختران گشتاسب]پنجمين پادشاه كيانى[ را در آنجا محبوس داشته و عاقبت اسفنديار]پسر گشتاسب[ آن قلعه را گرفته و ارجاسب را كشته و خواهران خود را مستخلص نمود.
رويين مال ـ باد باصدايى كه از دبر برآيد.
رويينه ـ رويين[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.

آيين بيستوششم

(در ]حرف[ راى قرشت با هاى هوّز)
ره ـ (به كسر اوّل) به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، يك قسم ماهى است پهن و غضروفى كه در دريا زندگى كرده و طول آن 75سانتى متر و روغن جگر آن را مانند روغن جگر مورو]نوعى ماهى[ در تراپوتيك[داروسازى ] استعمال مى نمايند و (به فتح اوّل) مخفّف راه و تركيباتش هم مانند آن است و (به ضمّ اوّل) روه[ر.م] است.
رها ـ (چو بها) رهانيدن و اسم مفعول از آن.
رها كردن ـ ويل]ول[ كردن و دست برداشتن و صرف نظر نمودن و به سر خود واگذاشتن.
رهام ـ (چو غلام) نام پسر گودرز[پهلوان ايرانى شاهنامه ] و پهلوانى بوده ايرانى.
رهانيدن ـ (به فتح اوّل) رها كردن.
ره اومور ـ (ل) رجوع به «ترمومتر» نمايند.
رهاوى ـ (چو سماوى) مقامى است از موسيقى.
رَهاييدن ـ رها كردن.
رهبان ـ (چو بهتان) روهبان[ر.م] و (چو مردان) راه دار]ر.م [و به عربى، مردم بى دل و ترسان است.
رهبر; رهدار; رهرو; رهروان; رهزن ـ رجوع به تركيبات «راه» نمايند.
رهشه; رهشى ـ (چو قحبه و وحشى) كنجد مقشّر]پوست كنده[ بريان آسيا كرده و نرم ساييده است كه مايع باشد و با عسل و شير مى خورند و به پارسى«ارده» گويند.
رهن ـ (چو ذهن و فهم) گرو و وثيقه كه در عوض آنچه از

صفحه 360 - جلد دوم
شخصى گيرند نزد او مى گذارند كه اگر داده او به دست نيامد عوض آن را از همان چيز بردارد.(عر)
رهنامه; رهنُما; رهنُمون ـ در هر سه رجوع به تركيبات «راه» نمايند.
رهنيز ـ (چو دهليز) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، محلّى است حاصلخيز مابين فسا و نيريز كه خودش قصبه مانند و باغاتش دلپسند است.
رهو ـ (چو عمو و وضو) طرز و روش و قانون و قاعده و نشان و سياهى كه از دور ديده شود و هم كوهى است در سرانديب]سرى لانكا[ كه به زعم بعضى، حضرت آدم(عليه السلام)بعد از مفارقت از بهشت بدانجا افتاد.
رهوار; رهواره ـ (چو سردار و مردانه) راهوار[ر.م].
رهوج ـ (چو مخرج) معرّب رهور[ر.م].
رهور ـ راهوار[ر.م].
رهى ـ (چو غنى) راهى[ر.م].
رهيدن ـ (چو رَسيدن) راهيدن[ر.م].

آيين بيستوهفتم

(در ]حرف[ راى قرشت با ياى حطّى)
رى ـ (چو مَى) به فرانسه، غلّه برنج و به فرنگى، پادشاه است و چنانچه در «راز» اشارت شد، نام شهرى هم هست قديم از عراق عجم]نواحى مركزى و غربى ايران[ كه به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، به مسافت پنج كيلومتر از شمال شرقى تهران و از بلاد معتبره ايران كه در دويّمين درجه معمور بوده و فضلاى نامدار از آنجا ظهور نموده و مسقط الرأس هارون الرشيد و بنابر قاعده مخصوصه ـ كه در «راز» مذكور افتاد ـ در مقام نسبت به آن رازى گويند و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: رَى شهرى است منحوس پَى كه حب رياست وى بر طبيعت عمر ابن سعد غالب بوده و حكومت آنجا را بر قتل حضرت حسين ابن على(عليهما السلام)اختيار نموده:
«يثرب به باد رفت به تعمير ملك شام *** بطحا خراب شد به تمنّاى ملك رى»
باىّ حال، رى شهرى مشهور بوده، پس مدتى روزگارش خراب نموده و از آن روز كه پايتخت ملوك قاجاريه بوده بسيار معمور و اكثر مشتهياتش موفور و نواحى آباد و قصبات و دهات خرّم بنياد داشته و خاكش حاصلخيز و آبش از كاريز و هوايش وبايى است]خاقانى گويد[:
«ديدم سحرگهى ملك الموت را به خواب *** بى كفش مى گريخت ز دست وباى رى» و از مرصادالعباد شيخ نجم الدين[ر.ض] نقل است كه در فتنه چنگيزخانى 700هزار نفر از مردمان معتبر در اين شهر به قتل رسيدند و رجوع به «راز» هم نمايند. و چون ظاهر كلام مذكور آن است كه رى همان تهران حاليّه است، ولذا بدانجا هم رجوع شود. و بعضى گفته: رى اصلى ـ كه رى كهنه نيز گويند ـ در فتنه مغولى خراب و تهران در حوالى آن آباد گرديده و ازاين رو تهران را هم رى تازه گفتن خالى از ربط نباشد و بالجمله در تاريخ بحيره[ر.ض] بدون اينكه عهده دار صحّت سخن باشد، گويد: آبادانى رى در زمان ملك الشعرا خواجه بندار رازى]قرن4هـ[ بدين روش بوده:
   مدارس و خوانق   6780
   مساجد   4766
   كاروان سرا   1812
   مناره   1320
   عصّارخانه   1766
   قنّادخانه   928
   يخچاه   1725
   محلات   96
و در هر محله 46كوچه و در هر كوچه چهل هزار خانه و در هر كوچه هزار مسجد و در هر مسجد هزار چراغدان از طلا و نقره و غيره. و اين جمله علاوه بر اينكه افسانه نما است، بعضى فقرات آن مناقض يكديگر هم مى باشد. و هم در آنجا گويد كه بانى رى، راز ابن فارس ابن لواسان و يا شيث ابن آدم بوده و از كثرث قدمت شيخ البلادش گويند و شهرى معمورتر از وى نبوده و در مدح آن همين قطعه حكيم خاقانى]شاعر قرن 6هـ[ بس است:
«چار شهر است عراق از سر تخمين گويند *** طول و عرضش صد در صد بود و كم نبود

صفحه 361 - جلد دوم
اسپهان كه اهل جهان جمله مقرّند بدان *** در اقاليم چنان شهر معظّم نبود
همدان جاى شهان از قبل آب و هوا است *** در جهان خوش تر از آن بقعه خرّم نبود
قم به نسبت كم از اينها است اگرچه او نيز *** نيك نيك ارچه نباشد بد بد هم نبود
معدن مردمى و كان سخا فخر بلاد *** رى بود رى كه چو رى در همه عالم نبود».
رىِ تازه; رىِ كهنه ---> رى.
رى و دال; رى و قاف ـ قاف و دال[ر.م] است.
ريا ـ (چو رضا) به عربى، كارى و فعلى كه مشوب[آميخته ] به اغراض نفسانيّه بوده و نيّت در آن خالص نبوده و به ملاحظه مردم و رضاى خاطرشان به وجود آيد و به پارسى«سالوسى» و «پجيو»]گويند[.
رياح ـ جمع ريح و نام پسر حارث تابعى و پسر عبيده باهلى و پسر عبيده كوفى و هم طايفه اى است از تميم كه حرّ ابن يزيد رياحى مشهور، بدان منسوب است.
رياح بَوارح ـ كه در جدول توقيعات از تقاويم ثبت نمايند، به نوشته ملامظفّر[ر.ض]، اوّل آنها هيجدهم ايار]خرداد[ و آن چهل روز است و از زيج مغربى بيستم ايار را نقل كرده و بوارح، جمع بارح به معنى باد گرم است و از حل التقويم[ر.ض] نقل كند كه عرب از طلوع ثريا تا طلوع صرفه[ر.م] را زمان رياح بوارح دانند و آن قريب به چهار ماه است و اين رياح را بدان سبب «بوارح» گويند كه منازلى كه ايشان رياح را به طلوع آنها منسوب ساخته اند، از ربع مشرقى شمال طلوع مى كنند و طرف شمال را به مجاز «بوارح» گويند.
رياحى ---> رياح.
رياض ـ به عربى، جمع روضه و رجوع به «يمامه» هم نمايند.
رياضت ـ (چو كتابت) زحمت و مشقت و رام و مطيع شدن.(عر)
رياضى ـ قسم دويّمين جغرافيا و سيّمين حكمت نظريّه كه هريكى در محل خود مذكور افتاد.
رياضيّه ---> هفتادوسه ملت.
ريال ---> اريال.
رياله ـ به نوشته منتخبات اللغات[ر.ض]، نامى و عنوانى است كه قديماً به بيدق دار]پرچم دار[ عساكر بحريّه مى داده اند.
ريب ـ (چو نيك) قيقاج[ر.م] و كج و (چو صَيد) به عربى، شك و شبهه است.
ريباج; ريباس; ريباش ـ (چو ديدار) رستنى است نازك و خودرو و ميخوش كه به تركى «اوشقون»]گويند[ و به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، به نام پهن و صُلب و موّاج و جنوبى به چهار قسم مقسوم است و رجوع به «نيشابور» هم نمايند و در بعضى موارد ديدم كه به ريا و نفاق و فريب و افسون ترجمه كرده بودند و در جايى ديگر ديدم كه ريباس ميوه اى است كوهى به اندام ساق دست.
ريبد ـ (چو هيبت) صحرايى است كه جنگ دوازده رخ]ر.م [در آنجا واقع شد.
ريتانج; ريتانه ـ (چو بى حالت) راتيانج[ر.م].
ريتبانج ـ (چو بى كفايت) رتيبانج[ر.م] و راتيانج[ر.م].
ريته ـ فندق هندى.
ريتيانج ـ بر وزن و معنى ريتبانج.
ريچار; ريچاره; ريچال; ريچاله ـ مربّا، خصوصاً مربّاى دوشاب[ر.م] و هر چيزى كه از شير گوسپند پخته باشند و هر چيزى كه از شير و دوغ و ماست پزند.
ريح ـ (ر) باد و دولت و غلبه و نصرت و قوّه و زحمت و هر چيز خوش عطر.(عر)
ريحان ـ (چو ايوان) روزى ومعيشت و فرزند و نباتى است خوش عطر و يا مطلق علف خوش بو و يا برگ آن و يا اطراف آن كه به پارسى «اسپرم» و «اسپرغم» و «اسپرهم» گويند، خصوصاً شاهسپرم[ر.م].
ريحان ابيض ـ شيبه[ر.م] است.
ريحان احمر ---> بادروج.
ريحان تاتارى ـ گياه خوش نظر[ر.م].
ريحان جمال ـ سليخه[ر.م] است.
ريحان داود ـ مرزنگوش.
ريحان زرد ـ شعاع آفتاب.

صفحه 362 - جلد دوم
ريحان سبز ـ ضيمران[ر.م] است.
ريحان سليمان ـ يا جمسفرم; به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض]، گياهى است از جنس عشقه]ر.م [و هميشه سبز و شبيه به برگ لبلاب[ر.ض] و يا شبت ]شويد[ تر و تازه و يا به برگ خطمى و گلش سفيد و كوچك و دانه اش سياه و مانند فلفل و در كوهستان فارس به هم رسيده و بر اشجار مى پيچد. پس در تحفه[ر.ض] گويد: در كتب ادويه مذكور است كه در اصفهان گياهى است مشهور به «گل عقرب» و جهت گزيدن زنبور و رُتيلا و عقرب ضماداً و شرباً مجرّب و برگش از لبلاب كوچك تر و گل آن مانند خوشه بنفش و اندرون آن زردرنگ و كوچك بوده اما هميشه سبز نيست و آن سطاريون[ر.م] است و مذكور مى شود.
ريحان شياطين ـ جوان اسپرم[ر.م] است.
ريحان شيوخ ـ مروخوش[ر.م] است.
ريحان قبور ـ آس[ر.م] و مورد برّى[ر.م].
ريحان قَرَنْفُلى ـ فرنجمشگ[ر.م].
ريحان قصّارين ـ سُعد[ر.م] است.
ريحان كافور ـ يا ريحان يهودى يا درخت كافور; كه به پارسى «سوس» گويند، به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض]، گياهى گل و ساق و شاخ آن شبيه به شبت]شويد[ و برگش مثل برگ انار و از آن ريزه تر و گلش كبود مايل به سفيدى و از جميع اجزاى آن تر باشد يا خشك، بوى كافور آيد.
ريحان كوهى ـ بادروج[ر.م] و به معنى تركيبى معروف.
ريحان المَلك ـ شاهسپرم[ر.م].
ريحان يمانى ـ ]قطف است(لغت نامه دهخدا)[.
ريحان يهودى ـ ريحان كافور[ر.م] است.
ريحانى ـ منسوب به ريحان و نام يكى از خطوط كه در تركيبات «خط» مذكور افتاد و در اصطلاح اطبّا، شرابى را گويند كه صاف و خالص و گوارا و خوش بو و سبزرنگ باشد و رجوع به «شراب ريحانى» هم نمايند.
ريخ ـ (چو ميخ) فضله انسان و حيوان كه آبكى و روان باشد و نام ناحيه اى هم هست از نيشابور.
ريخبين ـ (چو پيش بين) چيزى است سياه و بسيار ترش كه از آرد ميده[ر.م] و شير گوسپند سازند.
ريختن ـ (ر.ف).
ريختنى ـ شباش و نثار و هر چيز قابل ريختن.
ريخر ـ (چو ديگر) نوعى از پازهر]پادزهر[.
ريخن ـ (چو بيدل) مخفّف ريخين[ر.م].
ريخيز ـ (چو بى چيز) چوبى كه گاوآهن را بدان نصب كرده و آن را بر خيش بندند به جهت شياريدن.
ريخين ـ مردم و حيوان ريخ دار]فضله دار[ كه خود را آلوده كند.
ريدك ـ (چو زيرك و حيدر) پسر امرد[ر.م] و مردم ظريف و خوش علف و غلام بچگان ترك مقبول و هم نام مردى است.
ريدن ـ (چو ديدن) نجاست كردن و فضله انداختن.
ريز ـ خرده و ريزه و پيمانه و جرعه و كام و نعمت و مراد و رحمت و امر و فاعل از ريختن.
ريزش ـ (چو بيدل) اثر و نشان و علامت و اسم مصدر از ريختن.
ريزنان ـ پژاوند[ر.م].
ريزه ـ كوچك و خرده و بقيه و تتمه، خصوصاً آنچه بعد از صرف طعام از خرده هاى آن در سفره مى ماند و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام شهرى هم هست در هيجده ساعتى طربزون ]در تركيه[ كه داراى چهارده هزار نفوس بوده و بر يك جامع ]مسجد[ و يك تكيه و دو حمّام و دو كليسا و نوزده مدرسه مشتمل و در اطراف آن قلعه خراب بزرگى است.
ريزه چين ـ كسى كه بقاياى طعام را جمع كند.
ريزه سيمين ـ آب و ستاره و جامه غوك[ر.م].
ريزى بريز ـ يعنى رحمتى كن.
ريزيدن ـ ريختن و ريخته شدن و ريزه بودن و نمودن و افشاندن و پاشيدن.
ريژ ـ كام و مراد و هوا و هوس و مقصود و غرض و آرزو و زمين پشته پشته.
ريژك ـ (چو زيرك) رمژك[ر.م].

صفحه 363 - جلد دوم
ريس ـ قهر و غضب و هريسه[ر.م] و حليم آبكى و ناپخته و امر و فاعل از ريستن و شورباى غليظى كه بر روى آش و پلاو]پلو[ و مانند آنها ريزند.
ريستن ـ ريدن و ريختن و موييدن[ر.م] و گريستن و به چاه و حوض و مانند آنها فرورفتن و پشم و پنبه و مانند آنها را رشته و ريسمان كردن و بافتن.
ريسمان ـ مشهور و معروف است.
ريسمان باز ـ گداغاز[ر.م].
ريسْن ---> كرچك.
ريسى ـ نام نوعى از انگور و مضارع مخاطب از ريستن است.
ريسيدن ـ ريستن.
ريش ـ جراحت و قرحه و محاسن و لحيه]ريش[ و شورباى هريسه[ر.م] پيش از كفچه زدن و به عربى، پر مرغان است.
ريش بدوغ سفيد كردن ـ مردم كم عقل و بى تجربه.
ريش بُز ـ گياهى است معروف كه به تركى «تكه سقّالى» گويند و رجوع به «شنگ» هم نمايند.
ريش تاب; ريش تاو ـ محاسن بزرگ و مردم همچنانى.
ريش جو و گندم ـ شخص كوسه.
ريش خند ـ مسخره و استهزا و رجوع به «مسخره» شود.
ريش خوك ـ علّت خنازير[ر.م].
ريش دومويه ـ مردم كوسه.
ريش ساز ـ جرّاح.
ريس سمندر ـ كه به عربى «حشيشة المعدن» گويند، گياهى است سفيد و صلب قريب به صلابت سنگ و چون شكسته شود اجزاى آن ريزه گردد و با روغن چون مشتعل گردد شعله آن برطرف نشود.
ريش قاضى ـ لته اى ]كهنه[ كه بر شيشه يا كدوى شراب بندند تا شراب بر پياله صاف ريخته شود و گوشه آن لته را نيز كه آويخته و به شراب تر شده و قطرات شراب از آن مى چكد «ريش قاضى» گويند.
ريش كندن ـ تشويش بى فايده كشيدن.
ريش گاوـ مردم احمق و پُرطمع و مسخره چى و صاحب خيال خام و آرزوهاى محال.
ريش گندم و جو ـ مردم كوسه.
ريش مال ـ ديّوث و بى غيرت.
ريشا ---> موّ.
ريشتن ـ (چو ريختن) رشتن و ريستن[ر.م].
ريشه ـ آنچه از درخت در زير خاك باشد و تارهاى ابريشمى و ريسمانى كه از چيزها بياويزند و نام مرضى هم هست كه «عِرق بدنى» گويند و رجوع به«قوّه» هم نمايند.
ريشهوالا ـ به نوشته تحفه[ر.ض]، نام پارسى سنبل جبلى است.
ريشهر ـ (ل) شهرى است قديم و خلاصه ترجمه اش به نوشته آثار عجم[ر.ض] و گنج دانش[ر.ض]، آن است كه به جاى بوشهر آباد بوده و به دلايل عديده از جمله بلاد قديمه و نام آن در جغرافياى قديم مسطور و به زبان عجمان به زيشهر موسوم و به لسان اعراب به زيضهر مسمّى بوده و در دو فرسخى جنوبى بوشهر واقع و به نوشته حمدالله مستوفى[ر.ض]، لهراسب كيانى]چهارمين پادشاه كيانى[ آن را بانى و شاپور ابن اردشير]دوّمين پادشاه ساسانى در قرن 3م[ آن را تجديد تعمير كرد و در قبرستان اطراف شهر قديم پاره اى خمره هاى گلين پيدا مى شود كه طول هريك سه قدم و نيم و قطر آن يك قدم و سر آنها سرپوشى گلين است كه گويا به رسم قديم خودشان مدفن امواتشان بوده و ظاهراً اين آيين پيش از زردشت باشد زيراكه نه طريقه اسلام و نه روش مجوس بوده و در اين قبرستان اكثر سنگ هاى مزار به خط كوفى ديده مى شود كه گويا قبور لشگر اسلام است كه در فتح ريشهر كشته شده اند و يا از مسلمانانى باشد كه بعد از فتح در آنجا سكنى كرده بوده اند. و اين شهر قلعه خرابه اى قديمى دارد كه آثار خندق در اطرافش ظاهر و سطح آن 101،23 ذرع مربّع و سنگ عقيق در آن سرزمين بسيار و به نوشته گنج دانش[ر.ض]، از بناهاى پرتقالى ها مى باشد، اگرچه به زعم اهالى بلد از بناهاى شاه عباس است.
ريشيدن ـ زخم بودن و نمودن و روشن شدن و رنگ نهادن

صفحه 364 - جلد دوم
و چيزى را در چيزى ديگر فروريختن.
ريشيده ـ ريشه دستار و پرنيان منقّش و نام يكى از پادشاهان هند و اسم مفعول و ماضى بعيد از ريشيدن.
ريغ ـ راغ[ر.م] و آريغ[ر.م] و فرش از دوخ[نوعى علف ] بافته.
ريغال ـ كشكول[ر.م] و قدح و پياله بزرگ.
ريك ـ (با كاف عربى) نيك و خوشبخت و به معنى «اى نيك بخت» و «خوشا به حال تو» و هم به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، بندرى است از بنادر فارس كه هزار خانه در او و چند قريه مضافات او است و (با كاف پارسى) غبار و ذرّه و مقدار و نيك بخت و طالع و بخت و به معنى معروف كه به عربى «رَمل» گويند.
ريكا ـ مطلوب و معشوق.
ريكاسه; ريكاشه ـ سيخول.
ريگ ---> ريك.
ريگِ روان ـ ريگى است در جهت جنوب كه پيوسته روان و تمامى آن نقره و آب هر چشمه اى كه از آن برمى آيد با سيماب]جيوه[ آميخته; آب در بالا و سيماب در پايين و هر حيوانى كه از آن آب بخورد فى الحال بميرد.
ريگ ريگ ـ ذرّه ذرّه.
ريگ زاده ـ سقنقور[ر.م].
ريگ ماهى ـ ورل[ر.م] است.
ريگ ناك ـ جايى كه ريگ بسيار داشته باشد.
ريگان ـ مخفّف رايگان است.
ريلو ـ (چو نيكو) اشخار[ر.م] يا شنگار[ر.م].
ريم ـ چرك جراحت.
ريم آهن ـ چرك و كثافتى كه در وقت گداختن از آهن جدا شده و در كوره مى ماند و يا به هنگام چكش زدن از آن مى ريزند و به عربى «خبث الحديد» و به هندى «لوهه كاكوه» و به شيرازى «رمه» گفته و به پارسى «نوش» نيز گويند.
ريم آهنج; ريم آهنگ ـ تخم بارتنگ[ر.م].
ريم پاپ ـ به نوشته بستان الياحة[ر.ض]، سواد اعظم]شهر بزرگ[ بلاد فرنگ و رهبانان آن ديار در نزد فرنگان و ساير عيسويان بسيار معتبرند.
ريما ـ كرگدن و به نوشته تحفه[ر.ض]، گردكان[گردو ] است.
ريماز; ريمز ـ (چو شيراز و بى كس) نوعى از جامه و پارچه لطيف و نفيس كه «گيميا» نيز گويند.
ريمسعت ـ (چو بى زحمت) به يونانى يا سريانى، دواى سُعد[ر.م].
ريمن ـ (چو بيدل) ريمين[ر.م] و (چو ديگر) اسب و پسر و اهرمن و حيلهور و (چو ايمن) مكّار و حيله گر و دغاباز و كينهور.
ريمه ـ (چو ريزه) چرك گوشه چشم و ميان مژگان و قريه اى است در يك فرسخى سمرقند[در ازبكستان ] و (چو حيضه) ناحيه اى است در صنعا و صوبه اى است در يمن.
ريميا --->شعبده.
ريميز ـ (چو بى چيز) ريماز[ر.م].
ريمين ـ چركين و زخمى كه هماره از آن ريم[چرك ] برآيد.
ريو ـ ريونيز[ر.م] و حيله و تزوير و فريب.
ريو كبير ---> ناتال.
ريواج ـ ريواس.
ريواز ـ عدالت و درستكارى.
ريواس; ريواش ـ ريباس[ر.م].
ريوتيز ـ ريونيز[ر.م] است كه در بعضى نسخ با تاى قرشت است.
ريوجام ـ (چو نيك نام) بطلان شهوت و باز ايستادن از كسب لذّت.
رى و قاف ـ رجوع به تركيبات «رى» نمايند.
ريونجو; ريونجه ـ (چو بى پهلو و بى پرده) چوب خوراك [ر.م].
ريوند ـ (چو ديدند) يكى از نواحى نيشابور كه عرضاً پانزده فرسخ و طولاً 320 فرسخ و به نوشته مراصدالاطلاع [ر.ض]، به زياده از پانصد قريه مشتمل مى باشد و هم دوايى است خشبى و معروف كه به نام چينى و خراسانى و شامى

صفحه 365 - جلد دوم
و غيره به چندين قسم مقسوم مى باشد كه شرح اجمالى آن موافق فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] و پزشگى نامه]ر.ض [ثبت اوراق مى گردد: به اتفاق هر سه و ساير كتاب هاى موجوده در نزد حقير، ريوند عبارت از بيخ ريباس و به فرموده مخزن[ر.ض]، در كوه هاى چين و خطا ]نواحى شمالى و شمال غربى چين[ و تبّت و تركستان]نواحى ترك نشين آسياى مركزى[ و خراسان و بعضى از بلاد هند به هم رسد و آنچه از بيخ مذكور قريب به ظاهر زمين و بعد از حفر، تاريك و سياه رنگ ظاهر مى گردد، غير متشابه به ريوند بوده و از آن ريشه ها به اطراف مى رود و چون دو سه ذرع ديگر بكارند بر سر آن ريشه ها گره هايى به شكل شلغم بزرگ و كوچك برمى آيد و ريوند عبارت از آنها است و بهترين همه چينى و خطايى و تبّتى كه به «لحمى» نيز موسوم، و قطعه هاى آن بزرگ شبيه به سمّ اسب و رنگ آن سرخ مايل به تيرگى و زردى و تندبو و سنگين و در خاييدن به دشوارى نرم گرديده و لزج باشد و خاييده آن رنگ زرد داده و موضع شكستن آن زرد اندك مايل به تيرگى باشد و اين قسم مستعمل اطبّا و قوّت آن تا يك سال باقى بوده، پس رو به ضعف نموده و كهنه دوساله آن مضرّ و ماميران[ر.م] حافظ قوّت آن است كه با آن نگه دارند و در تحفه[ر.ض] گويد كه بعد از آن قسم تركى زعفرانى رنگ كم بو و بعد از آن خراسانى و زبون ترين آن زنجى سياه صلب برّاق است و در مخزن[ر.ض] گويد: زنجى گفتن به جهت سياهى رنگ آن است نه اينكه منبت ]محل روييدن[ آن زنج]زنگبار[ است و هكذا آنچه معروف به «تركى» و «فارسى» است، نه از آن راه است كه منبتش اين بلاد است بلكه از آن جهت است كه بدان بلاد آورده و از آنجا به بلاد ديگر حمل نمايند. پس گويد: يك صنفى ديگر هم هست كه از عمّان آورده و «ريوند شامى» نامند و اين قسم، عروق طولانى به غلظت انگشتى و قوى تر از آن نيز داشته و موضع كسر آن صاف و ظاهر آن زرد آميخته به كبودى مى باشد و اين مشهور به «ريوند دوابّ» است براى آنكه بيطرها ]دام پزشك ها[ آن را در امراض كبد دوّاب استعمال مى نمايند و در پزشگى نامه]ر.ض [فرمايد: ريوند ـ كه به عربى«راوند» و به فرانسه «روبارب» و به لاتينى «راديكس رئى» گويند ـ در تجارت چند قسم از آن متداول مى باشد:
   1. ريوند مسكو: به شكل قطعات غير منظمى است كه رنگ آنها زرد تيره و بوى آنها مهوّع و طعمشان تلخ و قابض و بزاق را به شدّت مانند زردى زعفران رنگين مى كنند و چون آنها را بخايند در زير دندان صدا مى نمايند و اين قسم ـ كه گران بهاتر از ساير اقسام است ـ در تاتارستان چين بوده و از آنجا به سيبر حمل مى كنند.
   2. ريوند چينى: به شكل پارچه هايى است مدوّر و رنگ آنها زرد چركين و طعمشان تلخى مخصوصى داشته و در زير دندان به شدّت صدا مى كنند.
   3. ريوند ايرانى يا ريوند مسطّح: كه رنگ آن كدر و نسج آن مستحكم و اين قسم را از تبّت از راه روس و يا هند به فرنگ مى برند و به شكل قطعات مستطيلى مى باشد كه از يك طرف مسطّح و از طرف ديگر محدّب و خيلى گران بها است.
   4. ريوند فرانسه: به شكل پارچه هاى قرمزرنگى است كه داراى خال هاى چندند و به عسرت بزاق را به رنگ زرد رنگين مى كند و در زير دندان چندان صدا نمى نمايد و اين قسم پست ترين اقسام است.
ريوند ايرانى; ريوند تركى; ريوند چينى; ريوند خراسانى; ريوند دوابّ; ريوند زنجى ; ريوند شامى ; ريوند فارسى; ريوند فرانسه; ريوند لحمى; ريوند مسطّح; ريوند مُسكو ـ در همه اين تركيبات دوازده گانه رجوع به ترجمه خود «ريوند» نمايند.
ريونديّه ---> هريريّه.
ريونيز ـ (چو پيش خيز) نام پسر كيكاوس]دوّمين پادشاه كيانى[ كه داماد طوس]پهلوان ايرانى شاهنامه[ بوده و در جنگ پشن[ر.م] به دست فرود ]پسر سياوش[ يا برادران پيران ويسه]مشاور و سپهسالار افراسياب[ كشته شد.
ريوه ـ (چو جيوه) ريو[ر.م] و گريوه[ر.م] و در انجمن آراى ناصرى[ر.ض] معنى گريوه را تخطئه كرده و فرموده كه لفظ ريوه عربى و خودش هم با باى ابجدى و به معنى تلّ خاك

صفحه 366 - جلد دوم
و زمين پشته بلند است و ريونيز[ر.م] و تربده[ر.م].
ريويج; ريويز ـ (چو بى چيز) ريو[ر.م] و ريباس[ر.م].
ريه ـ (چو ديه) به عربى، جگر سفيد و (چو ريح) شوره و خاك شور و افتادگى و بيچارگى.
ريهانيدن ـ (چو پيچانيدن) فعل متعدّى از ريهيدن[ر.م].
ريهقان ـ بر وزن و معنى زعفران.
ريهه ـ (چو ريزه) پادشاه.
ريهيدن ـ (چو پيچيدن) خراشيدن و پابرهنه شدن و مطلق ويران شدن و افتادگى، خصوصاً از جايى خاك نرم ريخته شدن.
ريين; ريينه ـ (چو مدير و مديره) رويين[ر.م] و رويينه[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.

انجمن سيزدهم

(در زاى هوّز)
و آن متضمّن 23 آيين است:

آيين اوّل

(در ]حرف[زاى ]هوّز[ با الف ]ابجدى[)
و اما زاى مفرده ـ كه اوّلين اعضاى اين انجمن است ـ در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مذكور افتاد.
زا ـ نام يكى از حروف تهجّى و به معنى مادر و فرزند و امر و فاعل و مفعول از زاييدن.
زاب ـ كفتار و دريا و نجّار و بنّا و خشت پارچه و شكاف و رخنه و دره كوه و قوى و پرزور و سهل و آسان و مفت و رايگان و وصف و صفت و ايالتى است در اندلس و هم نام دو نهر بزرگ است كه به قيد بزرگ و كوچك از همديگر امتياز يافته و اوّلى از اراضى كلدانيه ـ كه در شمال شرقى دجله است ـ آمده و در موضعى كشافنام با دجله يكى مى گردد و اين دو نهر هم به نام زاب ابن تهماسب اشتهار يافته كه دهمين پيشداديان]نخستين سلسله اسطوره اى ايران[ بوده و در تركيبات «پيش» مذكور و به زاغ و زاو و زب و زو نيز موسوم و به روايتى نواده دخترى بنيامين ابن يعقوب و به نوشته بعضى از ادباى عثمانى، پس از استيلاى افراسياب]پادشاه توران[ بر ايران به دستيارى زال ابن سام]پدر رستم[ بر تخت جهانبانى نشسته و در مدت سلطنت خود ـ كه يازده سال بوده ـ در اصلاح تخريبات افراسياب كوشيده و ماليات هفت ساله را به تمامى رعيّت عنايت فرمود.
زابا ـ زر سرخ.(ند)
زابغر; زابگر ـ (چو كاركن) آپوق[ر.م].
زابل ـ (چو ناخن) شعبه اى است از موسيقى و هم نام طايفه اى است و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام قديمى شهر كابل هم هست و در برهان[ر.ض] گويد: ولايت سيستان است و به نوشته آيينه جهان نما[ر.ض]، نام مقرّ حكومت آن ولايت است كه آن را هم سيستان گويند و به فرموده بستان السياحة[ر.ض] و گنج دانش[ر.ض]، ولايتى است
Website Security Test