welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 304 - جلد دوم
دهور تعمير يافته تا در عهد قسطنطين تخريبش كرده و سنگ هاى آن را به استانبول نقل داده و در گنج دانش]ر.ض [همين كليسا را يكى از عجايب سبعه عالم شمرده و گويد در 356 مقدّم ميلادى كه روز تولد اسكندر بوده، ارس ترادنامى كه مرد گمنامى بود به جهت كسب شهرت آن بناى باعظمت را آتش زد، بعد از آن باز ساختند پس قسطنطين، امپراطور روس، باز ويرانش نمود.
دييونيس ـ يا ديونيس; چنانچه در «تاريخ ميلادى» اشارت نموديم، نام پاپاسى ]كشيشى[ است كه به جهت احترام مخصوصى كه درباره حضرت روح الله(عليه السلام) داشت، در 533 ميلادى تاريخ مسيحى را وضع كرده و ازاين رو همين تاريخ را «تاريخ دييونيس» نيز گويند.

انجمن يازدهم

(در ذال ثخذ)
به جهت قلّت اعضاى اين انجمن به آيين بندى نپرداختيم.
ذائقه ـ يكى از حواس پنج گانه ظاهرى است و قوّه اى است در عصب مفروش در جرم زبان كه طعوم اشيا از شورى و شيرينى و غيره بهواسطه آن مدرك و محسوس گردد.
ذابح ـ (چو ظالم) به عربى، ذبح كننده و در اصطلاح منجمين عرب، نام بيستودويّمين منازل 28گانه ماه كه علامت آن دو ستاره و چنانچه در «جدى» اشاره نموديم، بر شاخ جدى واقع و بُعد مابين آنها يك گز و در ميانه اين دو كوكب مايل به فوق ده ستاره باشد و عرب آن ده كوكب وسط را «شاة المذبوح» خوانده و آن دو كوكب طرفين را كه گوييا درصدد ذبح اويند، «سعد ذابح» نامند.
ذات ـ به عربى، معروف و عبارت از نفس و هر چيزى است كه قابل و صالح موضوع بودن بر حكمى باشد و آن را به پارسى «گهر» و «گوهر» و «فرگوهر»]گويند[.
ذات الاهرام ---> مصر.
ذات الجنب ـ در بحرالجواهر[ر.ض] گويد كه ورم مولم حارّى است در اطراف سينه. پس اگر در عضلات سينه و يا حجاب داخلى اضلاع آن باشد «شوصه» گويند و اگر در غشاء باطنى خود سينه باشد «برسام» خوانند و اگر در حجاب معترض مابين كبد و معده باشد آن را «ذات الجنب» گويند. و در شرح اسباب[ر.ض] گويد كه سينه از چهارده ضلع مركّب مى باشد كه هفت تا از آنها در طرف راست و هفت ديگر در طرف چپ و مابين هر دو تا از آنها عضله اى است كه انبساط و انقباض سينه منوط بر آن است و از طرف داخل غشايى بر عضلات و اضلاع مذكوره احاطه نموده است. پس گويد كه ورم حادث در همين غشاء محيط داخلى را بعضى «ذات الجنب خالص يا صحيح» ناميده و بعضى ديگر «شوصه صحيحه»اش خوانند و ورم حادث در حجاب معترض مابين كبد و معده را هم «ذات الجنب» گويند.
ذات الرّيه ـ در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: ورمى است در

صفحه 305 - جلد دوم
جگر سفيد و در شرح اسباب[ر.ض] گويد كه ورم حارّى است در جگر سفيد و گاه است كه از ذات الجنب]ر.م [بهواسطه انتقال ماده مرض از موضعى به موضعى ديگر حصول يابد و بعضى از ادباى عثمانى گويد: التهابى است در جگر سفيد كه از آب سرد خوردن در حال عرق كردن و از بَرد كردن بدن در حال حرارت آن بلافاصله حصول يابد.
ذات الصدر ـ از صاحب ذخيره[ر.ض] نقل است كه گرد آمدن ريم]چرك[ در فضاى سينه را گويند و در بحرالجواهر[ر.ض] و شرح اسباب[ر.ض] گويند كه گاه است ورم در حجاب و غشايى كه سينه بهواسطه آن دو نيمه بوده و يك سر آن به خود سينه متصل و سر ديگرش به پشتمازها[گوشت دو طرف ستون فقرات ] اتصال دارد، حادث و ورم طرف سينه از همان حجاب را «ذات الصدر» گفته و ورم جانب پشتمازها از حجاب مذكور را «ذات العرض» نامند.
ذات العرض ---> ذات الصدر.
ذات الكبد ـ به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، ورمى است كه از انصباب]ريختن[ مواد حارّه يا بارده در كبد حادث گردد.
ذات الكُرسى ---> دبّ اكبر.
ذاقِنويِداس ـ يا ذاقنىويداس; به نوشته تحفه طب[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض]، لغتى است يونانى به معنى شبيه به غار و قسمى از مازريون[ر.م] عريض الورق و به مغربى «مازو» و در شام «بقله» نامند. ساق آن به قدر ذرعى و شاخه هاى آن بسيار باريك و در نصف اعلاى آن مى رويد و گل آن سفيد و ثمر آن بعد از رسيدن سياه و پوست شاخه هاى آن قوى و لزج و در چشيدن زبان را مى گزد و منبت[محل روييدن ] آن مغرب زمين و ارض شام، خصوصاً كوه لبنان است و حرف ششم آن ياى حطّى مكسور است و اين كه در برهان[ر.ض] باى ابجدى گفته، خطا است.
ذاقِنى ـ به يونانى، غار است.
ذاقنى ويداس ـ ذاقنويداس[ر.م] است.
ذاقى ـ ذاقنى[ر.م] است، اِفراداً و تركيباً.
ذبل ـ (چو هند) پوست لاك پشت دريايى يا هندى كه به رومى «سيلويان» و به پارسى و هندى «كچكره» نامند و در مخزن الادويه [ر.ض] گويد كه به غايت سياه و بعض اجزاى آن مايل به زردى و برّاق و صلب]سخت[ و از آن دسته كارد و قلمتراش و غيرها ساخته و به نحو خاص طبخ داده و مانند خمير نرم كرده و به شكل هرچه مى خواهند مى سازند.
ذخيره ـ (چو كبيره) برگزيده و پسنديده و هر چيزى كه از قبيل زر و اسباب و غلّه و حبوبات و اموال و اعمال از براى دنيا يا آخرت مهيا كرده باشند كه در وقت حاجت به كار آيد و به پارسى «آمرغ»]گويند[ و گاه است كه محل و مكان ذخيره را نيز مجازاً ذخيره گويند.
ذرّ ـ (چو حقّ) به عربى، افشاندن و پراگندن و جدا كردن و متفرق نمودن دانه و نمك و مانند آن و جمع ذرّه و روز الست[ر.م] كه «عالم ذرّ» گويند.
ذراريح ـ (چو اساتيد) در مخزن الادويه[ر.ض] گويد كه حيوانى است به نام بزرگ و كوچك به دو قسم مقسوم، بزرگ آن به قدر زنبور و كوچك آن از مگس بزرگ تر و پهن و بدبو و بر نبات تازه نشسته و در دانه ها تكوّن يابد و بهترين آن بزرگ طولانى است كه در گندم متكوّن و زرد مايل به سياهى و سرخى و با خطوط زرد باشد و آنچه سبز و سرخ و زرد و منقط به سياهى باشد، زبون و ساير اقسام آن غيرمستعمل و چون آدمى را بگزد بى اختيار بول از او جارى گردد و در پزشگى نامه[ر.ض] گويد: ذراريح را ـ كه لفظ عربى است و به پارسى «سِن» و به تركى «آلاكلنگ» و به فرانسه «كانتاريد» گويند ـ بايد در فصل تابستان گرفت به اين طريق كه صبح قبل از طلوع آفتاب پارچه اى در تحت درخت بگسترانند و شخصى كه تمام بدن حتى سر و صورت و گردن را پوشيده و دست ها را دستكش كرده، درخت را به قوّت تكان مى دهد. اين هوامّ]حشرات[ را كه در روى پارچه ريخته جمع مى كند و با بخار سركه بايد آنها را كشت و در گرم خان]حمام[ خشكانيد. و بالجمله آن را به ديلمى «دارساس» گويند.
ذراع ـ (به كسر اوّل) به عربى، از مرفق تا سر انگشت

صفحه 306 - جلد دوم
ميانين را گويند و گاهى مابين مرفق و بند دست را گويند و به هر حال قديماً مقياس طول بوده و در اين زمان معمول نيست. بعضى از مورّخين معاصر نوشته كه ذراع مقياس معادل شش قبضه و قبضه چهار اصبع و اصبع مساوى عرض شش جو و هر جو معادل عرض شش تار مو از يال ماديان است و چهارهزار ذراع يك ميل و سه ميل يك فرسخ و بيست فرسخ يك درجه تقريبى است. و نراقى[ر.ض] فرمايد كه ذراع شرعى دو شبر]وجب[ و هر شبر به عرض دوازده اصبع و هر اصبعى عرض شش جو كه هريك از آنها به شكم ديگرى چسبيده باشد و عرض هر جو هفت مو يا شش مو از يال يابو است. پس گويد كه ذراع هاى ديگر نيز هست، مثل ذراع اسود كه غلام هارون الرشيد است و آن كمتر از ذراع شرعى به دو ثلث اصبع بر تقدير آنكه اصبع شش جو و هر جو شش مو باشد، و ذراع ابن ابى ليلى كه از ذراع اسود به يك اصبع كمتر است، و ذراع هاشمى صغير كه واضع آن بلال ابن ابى برده و از ذراع اسود به دو اصبع و دو ثلث اصبع بيشتر است، و ذراع هاشمى كبير كه از مخترعات منصور دوانيقى و از ذراع اسود به پنج اصبع و دو ثلث اصبع زايد است، و ذراع عُمرى كه واضع آن عمر ابن خطاب و از ذراع شرعى به عرض چهار انگشت ـ كه طول يك انگشت ابهام است ـ زياده تر است، و ذراع ميزانى كه از مخترعات مأمون و از ذراع اسود به دو ثلث ذراع و دو ثلث اصبع زياده تر است، و ذراع كسروى ـ كه مصرى نيز گويند ـ از اختراعات انوشيروان و چهار انگشت از ذراع شرعى بيشتر است و رجوع به «ذراع» هم نمايند.
ذراعِ ابن ابى ليلى; ذراعِ اسود; ذراعِ عُمرى; ذراعِ كسروى ---> ذراع.
ذراعِ مبسوط ---> جوزا و ذراع.
ذراعِ مصرى ---> ذراع.
ذراعِ مقبوض ---> زراع.
ذراعِ ميزانى; ذراعِ هاشمى صغير; ذراع هاشمى كبير --->ذراع.
ذربادگان; ذربيگان ـ مخفّف آذربادگان[ر.ض] و آذربايگان [ر.م].
ذرخش ـ بر وزن و معنى درخش.
ذرخشانيدن ـ درخشانيدن.
ذرخشش ـ درخشش.
ذرخشيدن ـ درخشيدن.
ذرع ـ بر وزن و معنى طمع و اميد و بچه گاو صحرايى و شترى كه صيّاد با آن پنهان شود و(بر وزن خَجِل) مردم فحّاش و زبان دراز و خوش عشرت و كسى كه روز و شب در گشت و سياحت باشد و (بر وزن منع) شفاعت كردن و با ذراع پيمودن و گاه است كه مقدار پيمايش و آلت پيمايش را هم گويند، و ذرع بدين معنى بسيار و با همديگر متفاوت و اليوم معمول تجّار و اهل بازار ايرانيان به جهت تسهيل عمل ذرع شاهى است كه به چهار چارك و هشت سيه[ر.م] و شانزده گره[ر.م] و سىودو بهر]ر.م [منقسم و در عهد شاه عباس كبير موضوع و مأخذش نامعلوم و تاكنون تصرفات بسيار در آن كرده اند. در بازار و نزد تجّار دو ذرع به دست نيايد كه برابر باشند و به نوشته بعضى فضلاى عصر، تماماً كوتاه ترند از ذرع اصلى شاه عباس و به ندرت ذرعى پيدا شود بزرگ تر از آن و بالجمله رجوع به «فرهنگ» هم نمايند.
ذُروه ـ در معنى اصطلاحى نجومى آن، رجوع به «حضيض» و «فلك» نمايند.
ذرّه ـ (چو مكّه) به عربى، دارى [ر.م] و رجوع به «درهم» و «دينار» و «قيراط» و «قطمير» هم نمايند و مورچه هاى كوچك را نيز گويند.
ذرّه بين ـ آلتى است معروف كه اشياء بسيار كوچك بهواسطه آن به صورت بزرگى نمودار و در 999 يا 1030 هجرى ژان سننامى از عينك سازان ميدلبورغ اختراعش نموده و پس از آن روزبه روز در ترقى و اقسام متنوّعه ايجاد يافته.
ذرّه بين شمسى ـ يا ميقروسقوب; ذرّه بين عجيب و غريبى است كه مرئيات آن اعجب و شايان تماشا و در 1156 شمسى به معرفت ليبركوهننامى اختراع گرديده و شايد ان شاءالله تعالى در «ميقروسقوب» شرحى

صفحه 307 - جلد دوم
نگارش يابد.
ذرّه مكّه ---> گندم.
ذريش ـ (چو حريص) به لغت اندلس، تيهو[ر.م] است.
ذرّيّه ـ (به ضمّ و كسر اوّل و تشديد و كسر ثانى و فتح و تشديد ياى حطّى) زن و زنان و اولاد مرد.
ذفكر ـ (چو كمتر) تخم كرفس كوهى.
ذكا ـ به عربى(چو دعا) آفتاب و (چو قضا) سن و سال و اخگر و ذكاوت و ذبح كردن.
ذكاوت ـ (چو قضاوت) التهاب آتش و حدّت ذهن و زود فهميدن سخن و سرعت انتقال بر مطلب كه به پارسى «نپراش» ]گويند[.(عر)
ذكر ـ (چو تند) تذكّر و به يادآوردن و (چو قمر) آلت بول مردان و آهن خوب و نرينه، مقابل ماده و درخت خرماى بار ندهنده و (چو فكر) شرف و دعا و مدح و ثنا و تسبيح و تمجيد خدا و آوازه و شهرت و به ياد آوردن و از ديگرى سخن راندن و در ذهن حفظ كردن و به آن نطق نمودن و مطلب فراموش شده را متذكّر بودن و باران شديد و قول صلب و شديد و كتابى كه تفصيل دين و وضع بين الملل در آن درج باشد و ازاين رو قرآن مجيد را هم بدين اسم مسمّى دارند.(عر)
ذكران مرتوما; ذكر مرتوما ـ (ل) روز سيّم تموزماه]ر.م [است. در بعض كتب نجومى گويد كه «ذكر» يا «ذكران» به معنى ياد كردن و «مرتوما» نام دانشمندى بوده و آن چنان است كه چند موبد بوده كه هريك از ايشان چند روز را از روزهاى ديگر افضل مى دانسته اند و مردمان هريك از آن موبدان را در روزهاى منسوب به او در معبدهاى خود ياد مى كرداند و همچنين در روزهاى بعد تا نوبت به ذكر شخص ديگر مثل آن برسد و هر مولودى كه در آن ايام متولد مى شده به نام موبدى مى كرده اند كه نوبت ذكر او بود و در آن روزها جشن مى كرده اند و مرتبه ذكران فروتر از مرتبه عيد است.
ذمياط ---> دمياط.
ذَن ـ كسى كه به نشاط برود.
ذنب ـ (چو قلب) به عربى، معصيت و (چو عرب) دُم و دنباله و در معنى اصطلاحى آن، رجوع به «عقده» و «گوزهر» نمايند.
ذوالاذعار ---> عبد ابن ابرهه.
ذوالاصبع ـ ]لقب حيّان بن عبدالله ثعلبى، شاعرى از عرب و حرثان بن الحارث بن محرّث بن ثعلبة و وجه تلقيب او به ذوالاصبع آن است كه مار انگشت نر وى بگزيد. وى حكيمى خطيب و شاعرى نيكوشعر است (لغت نامه دهخدا)[.
ذوالاكتاف ---> شاپور.
ذوجدن; ذوجيشان ---> تبّع.
ذوالجناح ـ ]نام اسب حسين بن على بن ابى طالب(عليهم السلام)(لغت نامه دهخدا)[.
ذوذنب ـ در اصطلاح نجومى، ستاره دنباله دار معروف است كه نزد قدما از ثوانى نجوم[ر.م] بوده است و رجوع به «ذوذوابه» هم شود.(عر)
ذوذوابه ـ در اصطلاح احكام نجومى، ستاره گيسودار را گويند كه از ثوانى نجوم[ر.م] بوده و قدما ذوذنب را بخارى مى دانستند كه چون از زمين متصاعد شده و به كره آتش رسد، محترق شود; يك طرف غليظ كه آن را «ذوذنب» گفته و ديگرى رقيق كه آن را «ذوذوابه» مى خواندند.(عر)
ذَوراق ـ (ل)طعامى است كه از آرد گندم پزند.
ذوالرّمة ـ ]غيلان يا عبيدالله بن عقبة بن نهيس بن مسعود بن حارثه، از مشاهير و فحول شعراى عرب مى باشد كه در تشبيه و استعاره دستى توانا داشت. گويند كه وى در كودكى بسيار گريه مى كرد، ازاين رو تعويذى]دعاى دفع بلا[ نوشته و با قطعه نخى در گردنش مى آويختند. پس ملقّب به ذوالرّمة گرديد كه «رمّه» پاره نخ و ريسمان پوسيده را گويند. وى به سال 170هجرى در چهل سالگى در اصفهان وفات يافت(ريحانة الادب، ج2، ص 262)[.
ذوسَنطاريا ـ (ل) اسهالى است كه از قروح [جراحات ] روده و امعا به وجود آيد. پس آنچه را كه از ضعف كبد حدوث يابد «ذوسنطارياى كبدى» گفته و آنچه را كه از انفتاح عِرق داخلى امعا حادث گردد به «مَعَوى» مقيّد سازند و در شرح نفيسى[ر.ض] گويد كه معنى اصلى يونانى

صفحه 308 - جلد دوم
ذوسنطاريا، قروح امعا بوده و علما و اطبا هم تنها در همين معنى استعمالش مى كرده اند، پس در لازم معنى مذكور كه مطلق اسهال خون باشد، اشتهار يافته.
ذوش ـ (چو گوش) بدخلق و تندخو.
ذوشناتر ـ (ل) رجوع به «تبّع» نمايند.
ذوالفقار ـ (به فتح فا و كسر آن) نام شمشير حضرت على ابن ابى طالب ـ صلوات الله عليه ـ كه در جنگ بدر از منية ابن حجّاج و يا پسرش، عاص، غنيمت آورده و از طرف قرين الشرف حضرت خيرالانام در حق آن سرور عالى مقام لطف و انعام گرديد و به زعم بعضى، يكى از شش شمشير بوده كه بلقيس از براى حضرت سليمان (عليه السلام)تحفه فرستاده بوده و از بعضى عامه نقل است كه آن را جبرئيل از آسمان به محضر حضرت خيرالبشر آورده بوده و حلقه آن از نقره بوده است. و بالجمله ازآن رو كه به گودهاى كوچكى كه مانند استخوان هاى پشت ماز]ستون فقرات[ پهلوى يكديگر منتظم باشد، مشتمل بوده بدين اسم اختصاص يافته كه «فقار» به عربى، استخوان هاى مذكوره را گويند و بعضى از ادباى عثمانى گويد كه به جهت كثرت فقره ها ـ يعنى جوهران]گوهرها[ ـ بدين اسم موسوم گرديده و در جايى نديديم كه فقره به معنى جوهر باشد. و بالجمله دوشاخه بودن آن چنانچه در پاره اى السنه داير است، در كتابى به نظر نرسيد.
ذوالقدر; ذوالقدريّه ـ به نوشته بعضى ادباى عثمانى، نام يكى از ايلات و قبايل سيّاره تركمان كه در حوالى مرعش]در جنوب تركيه[ و ملاطيه ]در تركيه[ اقامت داشته و رئيس ايشان زين الدين قراجه ابن ذوالقدر در 840 هجرى اعلان استقلال داده و پس از آنكه اخلاف او 180 سال حكمرانى نمودند، ممالك ايشان بر دولت عثمانيه انتقال يافت و در بستان السياحه[ر.ض] گويد كه ذوالقدر قومى است بزرگ از طوايف ترك، اصل ايشان از اولاد ترك ابن يافث و در اكثر بلاد ايران و توران ]نواحى ترك نشين آسياى مركزى[ و شام و كابل و كشمير و زابل ساكن و اكثرشان حنفى و بعضى شيعه امامى و برخى شافعى و ديگرى على اللّهى و رجوع به «قزلباش» هم نمايند.
ذوالقرنين ـ (ر) چنانچه در «اسكندر» مذكور افتاد، لقب اسكندر كبير و اسكندر رومى است و چند نفر از ملوك يمن نيز بدين لقب ملقّب بوده اند كه از تفصيل آنها اعتذار مى نماييم.
ذوالقروح ---> امرأالقيس.
ذوالكِفل ـ علاوه بر آنچه در «حزقيل» مذكر افتاد، به زعم بعضى، لقب حضرت زكريّا (عليه السلام) و به عقيده برخى، عنوان بشر ابن ايّوب بوده كه به جهت كفالت و محافظت 74 ذهبى نفر از انبياى عظام كه از ظلم بنى اسرائيل فراريده و بدو پناهيدند، بدين لقب ملقّب و يا به جهت عهده دار بودن ايمان قومى كه از طرف اليسع[ر.م] به ارشاد ايشان مبعوث بود، بدين عنوان معنون گرديده بلكه بعضى آن را لقب خود اليسع دانسته و ديگرى الياسش انگاشته و برخى پيغمبرى ديگرى پنداشته كه بعد از حضرت سليمان(عليه السلام)مبعوث و به حكم داودى قضاوت مى كرد.
ذونواس ـ لقب زرعه، بيستوهشتمِ تبابعه يمن كه در «تبّع» مذكور افتاد.
ذويدن ـ بر وزن و معنى دويدن و چرويدن[ر.م].
ذواليسارين; ذواليمينين ـ در اصطلاح احكام نجومى، اوّلى عبارت از بودن كوكب است در خانه چهارم كه مطرح شعاع هر دو تربيع[ر.م] آن در تحت الارض باشد و دويّمى بودن آن است در خانه دهم كه مطرح شعاع هر دو تربيع آن در فوق الارض باشد.
ذهب ـ (چو عرب) به عربى، زر و طلا و زرده تخم مرغ و پيمانه اى مر اهل يمن را.
ذَهَبى ـ منسوب به ذهب[ر.م] و بالخصوص هريك از آحاد و سلسله ذهبيّه[ر.م] را گويند.
ذَهَبيّه ـ (به تشديد ياء) به نوشته طرايق الحقايق [ر.ض]، دو سلسله از سلاسل عرفا و صوفيّه بدين عنوان معنون بوده و به قيد كبرويّه و اغتشاشيّه از همديگر امتياز يابند و در توضيح اجمالى اين مدعا مى نگارد كه در آن كتاب تمامى فرق و سلاسل صوفيّه را به طرق و سلسله هاى متفرقه به ائمه هدى موصول داشته و بعد از شرح سلسله كميليّه و

صفحه 309 - جلد دوم
حسنيّه و ادهميّه و بسطاميّه به ترجمه حال سلسله معروفيّه ـ كه بهواسطه معروف كرخى]صوفى قرن 2هـ[ به حضرت رضا(عليه السلام) موصول مى باشد ـ پرداخته و گفته كه چون شعبه هاى متعدد از بحر سلسله معروفيّه منشعب و هريكى به نام شيخى و مرشدى مسمّى گرديده، آن را امّ السّلاسل نامند و همه آن شعب عديده به چهارده شعبه بالغ گرديده:
   1. سلسله سهرورديّه كه منسوب به شيخ ابوالنجيب ضياءالدين عبدالقاهر سهروردى]قرن 6هـ[ است.
   2. مولويّه: كه منسوب است به مولانا جلال الدين محمد بلخى]قرن 7هـ[ مشهور به رومى.
   3. نوربخشيّه: كه به جهت انتساب به سيّد محمد نوربخش]قرن 9هـ[ بدين اسم اختصاص يافته.
   4. صفويّه: كه منسوب است به سيّد سند شيخ صفى الدين اسحاق موسوى اردبيلى]قرن 7و8هـ[، جدّ سلاطين صفويّه.
   5. نعمة اللهيّه: كه به سيّد نورالدين شاه نعمة الله ولى[قرن 8هـ ] منسوب است.
   6. ذهبيّه كبرويّه: كه به شيخ نجم الدين كبرى خوارزمى خيوقى ]قرن 6 و 7هـ[ منسوب است
   7. ذهبيّه اغتشاشيّه: كه به سيّد عبدالله مشهدى متصل است.
   8. بكتاشيّه: كه به سيّد محمد رضوى مشهور به حاجى بكتاش ولى]قرن 7 و8هـ[ نسبت دارد و شرح اجمالى آن در «بكتاش» مذكور افتاد.
   9. رفاعيّه: كه به سيّد احمد رفاعى موسوى [قرن 6هـ ] انتساب دارد.
   10. نقشبنديّه: كه به خواجه بهاءالدين محمد نقشبند بُخارى ]قرن 8هـ[ اتصال دارد.
   11. جماليّه: كه به پير جمال الدين اردستانى [قرن 9هـ ] منسوب است.
   12. قونيويّه: كه به شيخ صدرالدين محمد ابن اسحاق قونيوى]قرن 7هـ[ نسبت دارد.
   13. قادريّه: كه به شيخ عبدالقادر جيلانى [قرن 6هـ ] متصل است.
   14. سلسله پير حاجات كه به جناب ابواسماعيل خواجه عبدالله انصارى هروى ابن ابى منصور محمد[قرن 5هـ ] انتساب يافته.
پس به فاصله چند سطرى گويد كه چون كسانى كه به خدمت حضرت امام انام على ابن موسى الرّضا(عليهما السلام)اعتراف نموده اند به دوازده امام معترف بوده و از شبهه وقوف و غلّ و غش بيرون آمده اند، اين سلسله را ذهبيّه نيز خوانده اند. و اين كلام صريح است در اينكه تمامى شعب چهارده گانه سلاسل معروفيّه را ذهبى گفتن صحيح باشد و وجهى به اختصاص سلسله ششم و هفتم بدين اسم به نظر نرسيده الا وجهى مستقيم كه از براى سلسله هفتم مذكور خواهد شد. و مخفى نماند كه گاهى بعضى سلاسل چهارده گانه به نامى ديگر نيز غير از نام هاى مذكوره خوانده مى شوند، چون: همدانيّه كه به امير سيّد على همدانى منسوب و در حقيقت ذهبيه نوربخشيّه و ذهبيّه اغتشاشيّه به وى منتهى مى گردد، و خلوتيان، كه به شيخ محمد خلوتى منسوب است، و سلسله خواجگان كه به خواجه يوسف همدانى منتهى گردد و نقشبنديّه از آن شعبه اند، و شاذليّه به شيخ ابوالحسن مغربى شاذلى ]قرن 7هـ[ منسوب است و على هذا القياس. وبالجمله چون تصوّر اجمالى ذهبيّه كه اصل منظور نظر است، موقوف به ذكر سلسله نوربخشيّه مى باشد، ولذا من باب مقدّمه به ذكر اجمالى اين سلسله مى پردازيم: در همان كتاب گويد كه چون ترتيب سلسله كبرويّه ذهبيّه از ميرسيّد على همدانى به خواجه اسحاق ختلانى رسيد، وى با سيد محمّد نوربخش بيعت نموده و لقب نوربخش به وى مرحمت فرمود و چون سيّد عبدالله برزش آبادى مشهدى ـ كه از اصحاب خواجه اسحاق بود ـ اين بشنيد، گفت: اگر خواجه با او بيعت كرد ما از خواجه برگشتيم. پس خواجه از روى مكاشفه فهميد و گفت: ذَهَبَ عبدالله. و الحال در خراسان مريدان سيّد عبدالله را صوفيّه گفته و مريدان سيّد محمد را ـ كه بالاتفاق خليفه خواجه اسحاق است ـ نوربخشيّه خوانند و ميان مريدان اين دو طايفه در نفى و

صفحه 310 - جلد دوم
اثبات خلافت سيّد عبدالله مذكور مناقشات بسيار بوده و نافين خلافت گويند كه مقصود از «ذَهَبَ عبدالله» در كلام مذكور خواجه، چنانچه ظاهر مفهوم لغوى آن است كه عبدالله پى كارش رفته و مرتد شده و از زمره مريدان خارج گرديده است و الحال خود را درصدد ارشاد مى دارد و بيعت به دست او باطل است. و مثبتين خلافت ـ كه پيروى عبدالله را كرده و مرشد و پير طريقتش دانستند ـ گفتند كه معنى «ذَهَبَ» در كلام مذكور خواجه «طلا شد» است و حال آنكه اين معنى محض غلط و منافى قواعد لغت و اهل لسان است و در هيچ جا ديده نشده كه در زبان عرب اسمى را به صورت يكى از مشتقات فعليّه آورده و بازهم همان معنى اسمى اوّلى را منظور نظر دارند و در اين حال بايد «نَحُسَ» يعنى «مس شد» و «نَقَرَ» يعنى «نقره شد» و «عَنَبَ» يعنى «انگور شد» و مانند اينها صحيح بوده و متكلم به آنها مورد طعن و دقّ نباشد. و بالجمله سلسله مذكوره از سلاسل معروفيّه را به همان جهت مذكوره و اختلاف در ترجمه كلام مذكور خواجه اسحاق، ذهبيه اغتشاشيّه گويند. خلاصه بعد از فوت سيّد محمد نوربخش مذكور، شيخ شمس الدين محمد ابن يحيى ابن على جيلانى لاهيجى نوربخشى متخلّص به اسيرى در شيراز رحل اقامت انداخته و خانقاهى عالى بنا نهاده و به نوريّه موسومش ساختند و در همان خانقاه هم مدفون گرديده و شرحى مفاتيح الاعجاز نام بر گلشن راز ]اثر شيخ محمود شبسترى در عرفان[ نوشته و در آن شرح سلسله خود را در ضمن شرح اين بيت:
«مجرّد شو ز هر اقرار و انكار *** به ترسازاده ده دل را به يك بار»
بدين عبارت بيان كرده: چون به مركز دايره وجود كه كامل و هادى زمانه است، سلسله او منجر شد ذكر سلسلة الذهب نمودن ـ كه مانند زر سرخ از همه غشّ ها پاك است ـ مناسب نمود. بدان كه اين فقير ـ كه محمد ابن يحيى ابن على لاهيجى ام ـ مريد سيّد محمد نوربخشم و او هم مريد خواجه اسحاق ختلانى و او مريد سيّد على همدانى و او مريد شيخ محمود مزدقانى و او مريد شيخ علاءالدوله سمنانى و او مريد شيخ نورالدين عبدالرحمان اسفرايينى و او مريد شيخ احمد ذاكر جورفانى و او مريد شيخ على ابن لالا و او مريد شيخ نجم الدين كبرى و او مريد شيخ عمار ابن ياسر اندلسى و او مريد شيخ ابونجيب سهروردى و او مريد شيخ احمد غزالى و او مريد شيخ ابوبكر نسّاج]طوسى[ و او مريد شيخ ابوالقاسم گركانى و او مريد شيخ ابوعثمان مغربى و او مريد شيخ ابوعلى كاتب و او مريد شيخ ابوعلى رودبارى و او مريد شيخ جنيد بغدادى و او مريد شيخ سرى سقطى و او مريد معروف كرخى و او مريد حضرت سلطان سرير ارتضى على ابن موسى الرضا(عليهما السلام) است. و بالجمله بعد از شرح سلسله نوربخشيّه و صفويّه و نعمة اللّهيّه گويد كه سلسله ششم، سلسله ذهبيّه كبرويّه اند كه به ابوالجنّاب نجم الدين كبرى خيوقى خوارزمى ـ كه شيخ هشتم سيّد محمد نوربخش مى باشد چنانچه در سلسله فوق مبيّن گرديد ـ منسوب و نام او محمود يا احمد ابن عمر بوده و در 616 يا 618 هجرى درگذشت و سلسله هفتم، ذهبيّه اغتشاشيّه است كه به سيّد عبدالله مشهدى برزش آبادى منسوب هستند، به شرحى كه نگارش يافت.
تا اينجا خلاصه كلام طرايق الحقايق[ر.ض] بوده و در بستان السياحة[ر.ض] به قول مطلق بدون اينكه به يكى از دو قيد مذكور كبرويّه و اغتشاشيّه مقيّد نموده باشند، گويد: از اشخاصى كه خود را به سلسله ذهبيّه منسوب مى داشتند، استماع نمود كه چون در آن سلسله از اهل سنّت كسى داخل نشده و همگى بزرگان ايشان شيعه مخلص و چون زر خالص بوده اند لهذا بدين اسم اختصاص يافته اند. پس گويد كه اين كلام بسيار مستقيم است. شخصى كه به احوال سلاسل مشايخ عظام دانا و بر طريقه ايشان بينا است چنين سخن نمى گويد و از اين صورت بى معنى طريقت نمى جويد زيراكه فقراى سلسله علّيّه نعمة اللّهيّه و نوربخشيّه و بكتاشيّه و امثالهم جمله بر اينند كه در سلسله ايشان از جماعت سنيان و غيره كسى داخل نشده بلكه عرفاى محققين فقراى اهل سنت را از جمله صوفيّه نشمرده و ايشان را صوفى حقيقى نگفته اند، چنان كه اين

صفحه 311 - جلد دوم
مطلب در موضع خويش خواهد آمد و سالكان سلسله ذهبيّه به جز در كشور فارس جاى ديگر به نظر نيامده و اكنون سال ها است كه صاحب ارشاد در آن سلسله مفقود بلكه اهل ادراك و كسى كه معامله اش پاك بوده باشد همانا وجود ندارد و كسانى كه در آن سلسله معروف و به درويش موصوفند، از آبا و اجداد خويش به طريق ارث دارند و طريقت را مانند رسوم و عادات اهل ظاهر پندارند و آيه (وَ يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِمَا لَمْ يَفْعَلُوا)(آل عمران، 188) بر ايشان صادق و مضمون (أَتَأْمُرونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَونَ أَنفُسَكُمْ)(بقره، 44) بر ايشان لايق است. انتهى.
مع القصّه چون از شرح اجمالى سلسله ذهبيّه و وجه تسميه آن فراغت آمد، به ذكر پاره اى آداب و مزايا و خصوصيات منسلكين اين سلسله مى پردازيم: پرويزخان سلماسى ـ كه در عهد ما نايب پير و نماينده مرشد كل اين سلسله بوده و در آن حوالى مرجع ادانى و اعالى بود ـ در جواهرالكلام [ر.ض] خود كه در آداب و اسلوب سلوك در طريقه ذهبيّه تأليف نموده، گويد كه نقطه مركزى طريقت غرّا كه پرگار سلوك به دور آن مى گردد، سعى بليغ در به جا آوردن واجبات و مستحبّات و اجتناب نمودن از محرّمات و مكروهات شريعت بوده و هريك از شريعت و طريقت مستلزم يكديگر و اوّلى بدون دويّمى وسوسه و دويّمى بدون اوّلى زندقه[باطناً كافر بودن و تظاهر به ايمان كردن ] بوده و اصل همه اعمال و افعال مستحبّه در طريقت و مستحسنه در شريعت كه در حقيقت قفل كليد غفلت است، عبارت از اصول خمسه قلّت طعام و قلّت كلام و قلّت منام و ذكر دائمى و عزلت از مردمان بوده و ساير آداب مرضيّه و اطوار خيريّه ناشى از اين اصول خمسه مى باشند:
«جوع و صُمت و سَهَر و عزلت و ذكر به دوام *** در توفيق گشايد به رخ جمله اَنام»
تا آنجا كه گويد: هر كسى كه از جهت ازدياد معرفت با يقين كامل و صدق نيّت خود را بسته به سلسله طريقت نمود، او را لازم است عمل بر آداب و قواعدى كه در ضمن 14 جمله بيان خواهد شد:
   1. آموختن مسائل فروع و آداب لازمه شرع مقدّس و عمل نمودن به آنها است از روى تقليد مجتهد حىّ و حاضر و جامع الشرايط كه پير و مرشد و بزرگ اين سلسله ذهبيّه او را تصديق كرده باشد.
   2. مواظبت نمودن است در اكثر اوقات به زبر]مكاتيب[ و دفاتر و كتب و صحايف بزرگان سلسله ذهبيّه باصفا كه مسمّى به اوليا و عرفا مى باشند.
   3. ترك نكردن اذكار صبح و شام به هر طور و هر عدد و هر وقتى كه از طرف مرشد و يا نايب او دستورالعمل داده شده كه اگر تخلّف نموده و زياده و كمى نموده باشد مثمر ثمر نبوده و به مقصود نايل نخواهد شد.
   4. مداومت كردن به روزه به طورى كه مرشد و يا نايب او در حق هريك از بستگان سلسله ذهبيّه به فراخور حال ايشان اجازه داده باشد; در بعضى سه ماهه مشروعه رجب و شعبان و رمضان و در بعضى اربعين موسوى از غرّه ]اوّل ماه[ ذيقعده تا دهم ذيحجه و در بعضى اربعين حسينى از 11 محرّم تا 21 صفر و هكذا ايام پنجشنبه ساليانه و اوّل و آخر و وسط هر ماه و غير اينها از ساير روزه هاى مندوبه، هركدام كه از طرف مرشد و يا نايب او معيّن شد، بايد سالك معمول دارد.
   5. تغيير ندادن عاديات خود از لباس و كسب و قضاوت و تجارت.
   6. تخلّق به اخلاق حميده و تباعد از صفات ذميمه و منهيات شرعيه به طورى كه در كتب فقه و اخلاق مشروحاً نگارش يافته.
   7. مجاهده نفس و ترك لذايذ و شهوات براى افتتاح عين بصيرت و رؤيت آيات انفسيّه و آفاقيّه حضرت حق به حسب اجازه مرشد يا نايب او.
   8. عرض و اظهار واقعات و نمايشاتى است كه در خواب يا در ميان بيدارى و خواب و در اثناى ذكر از براى سالك رخ نموده باشد به محضر پير و يا نايب او، حضوراً يا كتباً.
   9. تولّى و تبرّى، كه سالك بايد از منكرين و منافقين احتراز كرده و به مجالست برادران باصدق و يقين خود

صفحه 312 - جلد دوم
تقرّب جويد:
«سگ اصحاب كهف روزى چند *** پى نيكان گرفت و مردم شد
پسر نوح با بدان بنشست *** خاندان نبوّتش گم شد».
   10. بايد سالك با اهل سلسله و ابناء طريقه خود زيادتر از برادر صلبى و بطنى خود رفتار كرده و كوچك ايشان را در درجه برادر بزرگ جسمانى خود دانسته و در مصافحه و زيارت و آداب اتحاد در حق ايشان تكاهل ننمايد.
   11. محاسبه نفس و موازنه اعمال نيك و بد در حوالى غروب از هر روز و مداومت به اغسال مندوبه و پاره اى آداب شرعيّه على حده كه بعضى از آنها را بالخصوص مذكور داشته و من جمله مداومت بر وضو نمودن است كه در صورت تعذّر هم بايد تيمّم نموده و بىوضو نباشد.
   12. خواندن دعاى اعتصام در عقب نماز صبح و عشا و زيارت حضرات ائمه معصومين(عليهم السلام) بعد از نماز عصر و عشا و همچنين بعد از نماز صبح كه به محض فراغت، بسم الله گفته و موافق فقره دوازدهم دوازده امام خواجه حضرت حجة الله ـ عجّل الله تعالى فرجه الشريف ـ را زيارت كرده و پس از اتمام، به اذكار مقرّره طريقتى پرداخته، پس برخاسته و حضرت سيّدالشهدا(عليه السلام) و انصار او را زيارت نموده، پس رو به مشرق بوده و حضرت ثامن الائمه(عليه السلام)را زيارت كرده، پس بازهم به سمت قبله متوجّه شده و مشغول زيارت حضرت حجة الله ـ عجّل الله تعالى فرجه الشريف ـ مى باشد و يا اينكه در عوض اين سه فقره به فقرات اوايل زيارت جامعه كبيره اقدام نمايد. السّلامُ عَليكُمْ يا أهلَ بَيتِ النُّبوّةِ.
   13. در هر كارى كه بخواهد اقدام نمايد با يك دو نفر از برادران طريقتى شور كرده و صلاح و فساد آن را استكشاف نمايد و هم ـ به شرحى كه در محل خود نگارش يافته ـ به تسبيح يا كلام الله المجيد استخاره نمايد.
   14. طفره نزدن و عذر نياوردن است در اداى حقوق الله از زكات و فطره و نذر و صدقه و غيره، خصوصاً در اداى خمس كه حق مخصوص آل رسول است.
اين مطالب به جهت خبرت ناظرين بر وجه اجمال ثبت اوراق گرديد و ازآن رو كه مطلب دينى و در بوته اهمال گذاشتن پاره اى دقايق آن علاوه بر اينكه وظيفه لازمه خود مى دانم، در بعضى موارد سبب شبهه عوام است و لذا به طرز مختصر و سهل و ساده به طورى كه عموم پارسى زبانان از آن بهره مند گرديده و به هرزه درايى پاره اى مردمانى كه به صورت اسلام و به نام اسلام تيشه بر ريشه آن مى زنند، نگرايند، يك فقره از كلمات مذكوره را مطرح مذاكره نموده و ساير جزئيات آن را به محل مناسب خود محوّل مى داريم:
   بدان ـ وفّقك الله لدين الحق ـ كه سلسله ذهبيّه از جمله سلاسل صوفيّه و محذوراتى كه بر وجه عموم دامن گير صوفيّه مى باشند ـ چنانچه ان شاءالله تعالى مذكور خواهد شد ـ در تحت عموم پاگير اين سلسله هم مى گردد. و بالخصوص مى گوييم كه در مواضع عديده از كتاب مزبور خودنافع بودن و مثمر ثمر بودن و مثمر ثمر شدن هريك از ذكر و تلاوت و اصول خمسه مذكوره و كليه افعال حسنه و اعمال مرضيّه در طريقت را منوط به اذن و اجازه رهبر و مرشد و پير زمان و بزرگ عصر داشته بلكه در خاتمه كتاب خود اين مطلب را «شرط الشروط» و «ام الكتاب» و «روح الارواح» نام كرده و گفته كه سالكين صادق بااخلاص و يقين و پيروان شريعت حضرت خيرالمرسلين بدانند و آگاه باشند كه آنچه جزواً و كلاً از آداب حسنه و عبادات شرعيه مستحسنه و افعال جميله و اخلاق و عادات ممدوحه در طريقت، در صورتى مفيد فوايد دينى و مثمر آثار ايمانى و منتج نتايج ايقانى قلبى و روحانى و سرّى خواهد شد كه شخصى به هر نوع زحمت و جان كندن بوده باشد، اوّلاً رهبر ظاهرى عصر و بزرگ و پيشرو و پير اين طريقه ناجيه ذهبيه محمديه علويه رضويه مهدويه(عليهم السلام) را شناخته، ثانياً دست توسّل به ذيل رأفت آن بزرگوار زده، خود را كالميّت بين يدى الغسّال، در بين دو انگشت آن سيمرغ قاف ولايت انگاشته، پس از آن به دستورالعمل آن پير روشن ضمير به صدد عمل نمودن به احكام شريعت غرّا و مشى كردن در جاده مستقيمه طريقت بيضا برافتاده تا از ورزش]ورزيدن[ اين دو شيوه جميل و كوشش در

صفحه 313 - جلد دوم
اين دو پيكره جليل و از بركت و توجّه ائمه هدا(عليهم السلام) آيات بيّنه الهيّه را، از قبيل تجلّيات انوار رنگارنگ و الهامات داخلى و خارجى و ذكر كردن قلب و تشرّف به حضور حضرات معصومين(عليهم السلام)و غير اينها در وجود خود ديده و علاوه بر علم اليقين به درجه علياى عين اليقين پس حق اليقين فايز گردد. انتهى.
   جواب: واضح و آشكار است كه اين كلامى است عليل و قولى است بلادليل. اوّلاً به چه دليل شخص همچنانى را رهبر و مرشد و پير طريقت و بزرگ عصر گوييم؟ «بر عكس نهند نام زنگى كافور»، و ثانياً كدام شاهد به لزوم اذن و اجازه مرشد در كليه اوراد و اذكار و اعمال و افعال شهادت داده و بعد از اذن و رخصت عمومى از رؤساى دين درباره كليه اعمال مشروعه معيّنه در كتب علماى حقّه، ديگر حاجت به رنگريزى على حده نداريم، و اما پاره اى اعمال و آدابى كه در كتب علماى حقّه نبوده و بالخصوص از رؤساى دين نرسيده باشد، مانند تيمّم بدل از وضو در صورت عدم امكان آن به جهت باطهارت بودن و صوم اربعين موسوى و اربعين حسينى و امثال اينها، اگر به قصد خصوصيت باشد بدعت و ضلالت و تصرف در موادّ قانون ابدى محمدى است. و بالخصوص در باب منحصر نمودن تصديق مجتهد به نظر پير و مرشد كه بدون آن تقليدْ باطل و عمل به فتاواى او لغو باشد، مى گوييم كه با قطع نظر از جواب مذكور قولى است واهى كه از ماه تا به ماهى در غايت تباهى است. نه شاهدى دارد و نه گواهى زيراكه مرشد مذكور نسبت به صناعت اجتهاد، اهل خبره است يا نه; در صورت دويمى، قبول قول او بى ربط است و در صورت اوّلى هم منحصر كردن در تصديق او وجهى ندارد زيراكه در تصديق فن و صناعت هريك از ارباب فنون متنوعه و صناعات متفرقه قول اهل خبره آن صناعت كه امين و درستكار باشد از هر قبيل كه باشد كافى است، منتهاى امر مرشد هم يكى از ايشان باشد و تخصيص بر او وجهى ندارد. و اگر تصوّر نمايى كه اين پير است، رهبر است، مرشد است، بزرگ عصر است، صاحب مكاشفه است و تصديق و تكذيب او هم از همين راه است، چه خبره و چه غير خبره، اين الفاظ و عبارات درباره حضرت پير جسارت و تقصير است. در جواب گوييم كه اين هم مجرد ادعا و قول بلادليل است، چه مضايقه حالا كه اهل كشف است و از حقايق امور از روى مكاشفه خبر مى دهد، احكام مقدّسه شرع را هم از همين راه كشف نموده و به مريدان خود تلقين داده، ديگر به در خانه پير شريعت ـ كه مجتهد است ـ حواله ننمايد بلكه عقلاً در نهايت لزوم است زيراكه قطعاً در مقام مكاشفه عين واقع به دست خواهد آمد. پس از يمن اين مكاشفه احكام ان شاءالله تعالى به عين حكم واقعى الهى موفّق شده و از حيرت اختلاف فتوايى آقايان مجتهدين رهايى جسته و از بهت مسائل احتياطى ايشان متخلّص بوده و بدون دغدغه و وسوسه قبلى مشغول تأدب به آداب دين مقدس باشيم«ولى به طالع خود هرگز اين گمان نبرم»(1).
   بارى همين كه قلم بدينجا رسيد از گفته خود نادم بوده و توبه و انابه كرده و كمر اطاعت پير و مرشد را ـ كه در عمل به احكام دينيّه تقليد مجتهد حىّ و حاضر را لازم مى دانست ـ بر ميان بسته و تقليد مجتهدى را مصمّم شده، اوّلاً خواستم كه به يكى از مجتهدين حىّ و حاضر تقليد نمايم. پس از هركدام كه پرسيدم و به رساله هريكى كه مرور كردم نام و نشانى از لزوم اجازه پير و مرشد در صحّت و مثمر ثمر بودن هيچ يك از اعمال دينيّه و اذكار و اوراد شرعيّه نيافتم. و ثانياً به جناب حجة الاسلام آقا ميرزا محمدتقى شيرازى(قدس سره) بعد از زنده تصوّر كردن او كه در عهد ما از طرف پير عصر مصدّق بود، تقليد كردم. و ثالثاً به اذن و اجازه ميرزا جلال الدين محمد ملقّب به مجدالاشراف كه در 1302هجرى دربان آستان حضرت رضا(عليه السلام) بوده و سمت متولّى باشى گرى بقعه شريفه اميراحمد ابن موسى ابن جعفر(عليهم السلام) را داشته و در آن اوان مرشد و رهبر سلسله ذهبيّه بوده و مسند شرع شريف را به وجود مسعود حاج ميرزا محمدحسن شيرازى(قدس سره) آراسته يافته و لايق تقليدش دانسته و مريدان خود را به عمل به رساله آن مفخر انام و حجة الاسلام امر فرموده بوده، تقليد آن پير شريعت نموده و عمل به فرمايشات او را بعد از آنكه

1. از اين به بعد مؤلف از زبان كسى كه از تصوّف دورى مى جسته است، سخن مى گويد.

صفحه 314 - جلد دوم
هريك از اين دو پير طريقت و پير شريعت را زنده و حىّ و حاضر تصوّر كردم، تكليف دينى خود دانستم. و به عبارت ساده اگرچه در زمان ما هيچ يك از ميرزا جلال الدين مزبور و ميرزا محمدحسن شيرازى مذكور در قيد حيات نبوده و رحل اقامت از اين سراى فانى به منزل جاودانى كشيده بودند ليكن حقير من باب توضيح مطلب هر دو را حىّ و حاضر تصوّر كرده و اوّلى را پير طريقت لازم الاطاعه خود دانسته و به جهت امتثال امر وى در آداب و اعمال شرعيّه به دويّمى ـ كه به تصديق خود آن پير كبير طريقت، پير شريعت و حكم او مطاع و اوامر و نواهى او لازم الاتباع بود ـ تقليد كردم و بعد از تقليد، اوّلاً ديدم كه در شناختن مجتهد جامع الشرايط يكى از سه طريق را لازم دانسته، يا اينكه خود مقلّد از اهل خبره بوده و اجتهاد و اعلميّت او را مشخّص نمايد و يا به شهادت دو نفر عادل از اهل خبره اعتماد نمايد و يا به شهرتى و شياعى كه مفيد قطع و يقين باشد، اتكال كند و همين كه به يكى از اين طرق ثلاثه مجتهد جامع الشرايط بودن كسى را به دست آورد، بلاكلام تقليد او صحيح و بى اشكال و ديگر از لزوم تصديق پير طريقت نامى نبرده و سراغى نداده اند. و ثانياً از سلسله تقليد گذشته و به سنن و آداب شرعيّه و اعمال و افعال دينيّه ـ كه در رساله عمليّه از براى عموم مكلّفين به ديانت اسلاميّه دستورالعمل و وظيفه معين نموده بودند ـ نظر كرده و در هيچ يك از آنها از لزوم اجازه پير و مرشد نشانى نيافتم كه بدون آن لغو بوده و بى ثمر باشد. و ثالثاً به باب تيمّم مرور كرده، ديدم كه تيمّم پيش از وقت را اصلاً روا ندانسته و بعد از وقت در حال وسعت هم اشكالى كرده و اصلاً احتمال نداده اند كه تيمّم در همه اوقات و ساعات روز و شب با عدم امكان وضو به جهت بقا بر طهارت روا و جايز باشد. و رابعاً در باب نماز جماعت به تعداد معاصى كبيره كه در ضمن عدالت امام جماعت مذكور داشته بودند، نظر انداخته و شارب نزدن را ـ كه يكى از عادات منحوسه اغلب آحاد فرق صوفيّه مى باشد ـ در شماره معاصى كبيره ديدم. و خامساً به باب روزه گذشته و از صوم اربعين موسوى و اربعين حسينى كه به قصد خصوصيت باشد، اثرى پيدا نكردم. و هكذا در نظاير اينها و بالجمله در امثال اين گونه موارد كه فرموده پير طريقت را مخالف احكام و فتاواى پير شريعت ديدم، در حيرتم افزود كه به حكم كدام يك از اين دو پير كبير كار بندم. پس از روى بى علاجى از عقل فطرى استشاره كرده و در جواب شنيدم كه پس از آنكه بناى مخالفت شد، البته مخالفت باعذر بهتر از مخالفت بلكه موافقت بى عذر است، بلكه دويّمى با امكان اوّلى مذموم بوده و اصلاً روا نباشد و از روى همين معنى از مخالفت پير طريقت باكى نكرده و موافقت پير شريعت را لازم شمردم، به عذر اينكه اين موافقت و تقليد هم ازآن رو كه به اذن و اجازه پير طريقت بوده، در حقيقت موافقت او هم هست ليكن در موافقت پير طريقت عذرى در محضر پير شريعت درباره مخالفت او نداريم. و به عبارت ساده على حده در مواضعى كه فرمايشات اين دو پير شريعت و طريقت مخالف يكديگر بوده و عمل به هر دو با هم ممكن نبوده و از مخالفت حكم يكى از ايشان چاره نداشته باشيم، اگر پير شريعت را تقليد كرده و به احكام او عامل باشيم، در خدمت خود پير طريقت معذور خواهيم بود زيراكه آن تقليد هم سرخودى نبوده و به اجازه خود اين پير وقوع يافته، پس در نزد او مستحق ملامت نخواهيم شد و اما اگر تابع پير طريقت باشيم اصلاً عذرى در نزد پير شريعت نداريم، سهل است كه در نزد خود پير طريقت هم مقصّر خواهيم شد كه امتثال امر او نكرده و تقليد پير شريعت را ترك نموديم. اللّهم انّى اودعتك يقينى هذا. ودر همين جا كلام را خاتمه داده و از خروج از وضع كتاب اعتذار مى نمايم.
ذهن ـ (چو كمر) فطانت و (چو هند) نفس و عقل و فهم و حافظه و فطانت و پيه است.
ذيانيطُس ـ به يونانى، سلس البول[ر.م] است.
ذى حجّة ---> تاريخ عرب.
ذيفُنوس ـ نام مردى بوده رامشگر]مطرب[ در خدمت فلقراط شاه]در داستان وامق و عذراى عنصرى[.
ذيقعده ---> تاريخ عرب.
Website Security Test