welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 239 - جلد دوم
خيمه كبود ـ آسمان.
خين ـ (چو چين) بلدى است]يكى از دهستان هاى بخش مركزى شهرستان خرّمشهر(لغت نامه دهخدا)[.
خينا ـ خنيا[ر.م]، اِفراداً وتركيباً.
خينور ـ (چو بى نور و بى خبر) پل صراط.
خيو ـ (چو ديو و كدو) آب دهن و انداختن آن.
خيوان ـ (چو حيوان) يكى از بلاد يمن كه در 23فرسخى سمت شمال صنعا و اكثر مشتهياتش مهيّا و مردمانش عرب و زيدى مذهبند.
خيوق ـ (چو ديگر) معرّب خيوه[ر.م].
خيوه ـ شهرى است از خوارزم]در ازبكستان[ كه محلّى خوب و مردمانش ترك و حنفى مذهب و به غايت متعصّب و رونق تجارتش با دادوستد برده و اسراى شيعه در آنجا بسيارند.]به دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج12، صفحه 655، مدخل «بنى ايناق» رجوع شود[.

انجمن دهم

(در دال ابجدى)
و آن به 25 آيين مبتنى است:

آيين اوّل

(در ]حرف[ دال ابجدى با الف ]ابجدى[)
و امّا دال مفرده ـ كه اوّلين اعضاى اين انجمن است ـ در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مذكور افتاد.
دا ـ داى[ر.م].
داب ـ كرّوفر و شأن و شوكت و خودنمايى.
دابا ـ زرسرخ.(ند)
داباهانتن ـ (چو سرتاپاشكن) خنديدن.(ند)
دابزه; دابژه ـ (به كسر باء) غليواج[ر.م] و زغن[ر.م].
دابشليم ـ (چو دانستيم) قومى است كه پادشاهى سومنات]در هند[ مخصوص ايشان و بالخصوص نام يكى از پادشاهان آنجا است.
دابونتن ـ (چو بازوشكن) دادن.(ند)
داپرزه ـ (چو پابسته) پرستوك[ر.م].
دات ـ به فرانسه، خرما است.
داتوبر ـ (چو جادوگر) دادرس و داور.
داج ـ شب تاريك و تاريكى شب.
داجك; داچك ـ (چو مادر) گوشواره.
داخ ـ گمانى كه زود به يقين پيوندد.
داختن ـ (چو ساختن) دانستن.
داخل ـ (چو ناخن) داخول[ر.م] و (چو كامل) به عربى، معروف است.
داخم ـ (چو قاسم) روزى.
داخول ـ هراسه[ر.م] و درگاه سلاطين و سكّويى كه بر درگاه اكابر به جهت نشستن سازند.
داخيدن ـ پشم شدن و از هم جدا كردن و ديدهور شدن و نظر بر چيزى افكندن.
داد ـ قوبا[ر.م] و فرياد و فغان و عطا و احسان و عمر و سال انسان و ماضى دادن و به داد رسيدن و تظلّم و شكايت و راستى و عدالت و انصاف و مروّت و حصّه و قسمت و در

صفحه 240 - جلد دوم
زبان مه آباديان، عددى است معلوم كه در «مه آباد» خواهد آمد.
دادآفريد ـ نام خداى تعالى و نوايى است از موسيقى.
دادخدا ـ عطاى الهى است.
دادخواست ـ تظلّم و استرحام و شكايت.
دادخواه ـ گله مند و شكايت كننده و عدالت خواهنده.
دادده ـ نام خداى تعالى و روز چهاردهم يا چهارم ماه هاى جلالى كه در «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
دادراست ـ (چو بازخواست) عادل.
دادستان ـ (چو تابستان) شريك شدن و به كارى راضى بودن و (چو پاىْ چنار) فتوى و داتوبر[ر.م] و پادشاه و حكم و اعلان.
دادفرماى ـ عادل، خصوصاً پادشاه و نام خداى تعالى و قلب و دل.
دادگر ـ دادفرماى[ر.م] و نام يكى از جشن هاى ملكى هم بوده.
دادگستر ـ دادفرماى[ر.م].
دادوبستاد ـ دادوستاد[ر.م].
دادور ـ بر وزن و معنى دادگر و داور.
دادوستاد; دادوستد ـ بيع و شرى و تجارت و دادن و ستادن.
دادوند ـ (چو پاى بند) معتدل و اصلاح.
دادا ـ زن خدمتكار و كنيز و غلام، خصوصاً آنكه از كودكى خدمت كسى كرده و پير شده باشد و رجوع به «لالا» شود.
دادار ـ نام خداى تعالى و پادشاه عادل و دوست و برادر، اِفراداً و تركيباً.
دادان ـ فرهانج[ر.م].
دادر ـ (چو مادر) مخفّف دادار[ر.م].
دادرند; دادرندر ـ (چو ناپسند) برادراندر[ر.م].
دادستان ـ رجوع به تركيبات «داد» نمايند.
دادك ـ (چو ناخن) دايه و غلام پير قديمى و مخفّف دادبگ]رئيس عدالت خانه; ميرداد[ كه شخصى بوده مشهور.
دادن ـ (ر) عطا كردن و بذل نمودن.
دادند ـ دادرند[ر.م] و جمع ماضى غايب از دادن.
دادندر ـ برادراندر[ر.م].
دادو ـ دادا[ر.م].
دادور; دادوند ـ رجوع به تركيبات «داد» نمايند.
دادى ـ جوجادو[ر.م] و به تركى، كنيز و لَلِه كودكان است.
دادى رومى ـ هوفاريقون[ر.م] و رجوع به «نار قيصر» هم شود.
داديان ـ نام قبيله اى است از گرجى ها كه سابقاً چند دفعه در تحت حمايه ايران و عثمانى گذرانيده و در اواخر تحت حمايه روس را قبول كردند.
داذى ـ دادى[ر.م] است.
دار ـ درخت و داور و فلفل دراز و داريدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و شهرى است در هندوستان و نام مدينه منوّره و چوب سقف خانه و چوبى كه مقصّران را بر آن آويزند و به عربى، معروف است و چون تمييز مفردات آن از اكثر تركيباتش در نهايت اشكال بود، پس همه آنها را به ترتيب كلمات مفرده نوشته و از ترتيب تركيبات كه معهود اين كتاب است صرف نظر نموديم.
دارا ـ ربّ النوع و نام بارى تعالى و استاد و ماهر و دارنده و دُردى]ته نشين مايعات[ و ته نشين خم و پادشاه و حاكم، بالخصوص دو نفر از كيانيان ]دوّمين سلسله اسطوره اى ايران[ بدين اسم موسوم بوده اند.
   اوّلين ايشان كه به داراب نيز موسوم و به داراى اكبر معروف و به شهرآزاد ملقّب و پسر بهمن ابن اسفنديار]ششمين پادشاه كيانى[ بود بعد از خواهرِ خود، هماى، در 5255 هبوطى به اريكه حكمرانى نشسته و در مصر و افريقيه و دياربكر]در تركيه[ و بيت المقدّس و تركستان ]نواحى ترك نشين آسياى مركزى[ و زابلستان و ارمن زمين و پنجاب[در پاكستان ] عمّال خويش را منصوب داشته، عاقبت مكّه و مدينه را كه مقرّ سلطنت فيلقوس بوده، مسخّر نموده بازهم به خودش مسلّم داشت و دارابگرد]شهرى باستانى در فارس[ از آثار اين شهريار و زال زر]پدر رستم[ در عهد او درگذشت و چون اجل محتومش در رسيد، فرزند ارجمند خود را كه از فرط

صفحه 241 - جلد دوم
محبّت به نام خودش موسوم داشته بوده و داراى دويّم عبارت از او و به داراى اصغر معروف و يك نام وى هم اردشير و هشتمين كيانيان بوده، بعد از 12سال سلطنت وليعهد كرده و بدرود جهان گفت و در شرح اجمالى احوال همين داراى اصغر رجوع به «اسكندر» نمايند.
داراگونه ـ ربّ النوع.
داراب ـ داب[ر.م] و ربّ آب و ربّ النوع و پرورنده و نام ديگر داراى اكبر]به «دارا» رجوع شود[ و نام دخترزاده مهين بهمن]ششمين پادشاه كيانى[ هم هست.
دارابجُرد ـ معرّبِ دارابگُرد[ر.م] است.
داربرين; دارابزين ـ (چو جان آفرين و ماه پروين) صفّه در خانه و محجر و پنجره و پايه و قائمه هاى در و پنجره و نردبان و غيره و نام دارويى و هر چيزى كه بدان تكيه و اعتماد نمايند.
دارابگُرد ـ قصبه و يا شهرى و يا ولايتى است از فارس به مسافت 176كيلومتر از جنوب شرقى شيراز كه هوايش سازگار و مشتمل بر معادن بسيار، خصوصاً معدن موميايى آن ممتاز و پازهر حيوانى در كوهسار آنجا در كمال امتياز است. در مراصدالاطلاع[ر.ض]گويد كه در آنجا قمه اى موميايى است كه يك نفر مرد به حفظ و حراست آن موكّل و در تيرماه هر سال حاكم و قاضى و صاحبان امانت رفته و در آنجا را گشاده و هر چه در آنجا باشد جمع نموده و با عده اى از مشايخ به شيراز فرستند و هر آنچه در دست مردمان ديده شود مخلوط با آن است و هم در آنجا معدن نمكى است كه سفيد و سياه و زرد و سرخ و سبز بوده و از آنها سينى و ظروف ساخته و به ساير بلاد حمل نمايند، بلكه بعضى گفته كه هفت قسم نمك در آن ملك پيدا مى شود. بالجمله مقدّماً بسيار معمور بوده و در اواخر رو به خرابى نموده و مزارِ فيض مدارِ دحيه كلبى[صحابى پيامبر ] آنجا و اين شهر از طرف داراى اكبر تأسيس يافته.
داراپَرين; داراپَزين ـ بر وزن و معنى دارابرين.
دارات ـ داب[ر.م].
دارادار كردن ـ دير پاييدن و ثبات داشتن و بسيار ماندن و مدار يا مدارا كردن.
داراشكنه ـ در تحفه[ر.ض] گويد كه سليمانى[ر.م] است.
دارافَرين; دارافَزين ـ بر وزن و معنى دارابرين.
داراى ـ دارا[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
دارايى ـ منسوب به دارا[ر.م] و رجوع به «تبريز» نمايند.
داربا ـ دارباى[ر.م].
دارباز ـ شخصى كه چوب بلندى را در زمين محكم كرده و بر اطراف آن ريسمان ها بسته و بر بالاى آن رفته و بازى هاى عجيب و غريب برآورد.
داربام ـ شاه تير.
دارباى; داربايست ـ ضرورى و مايحتاج و ترجمه نوع.
داربر ـ سودانيات[ر.م].
داربَرد ـ داب[ر.م].
داربَرنيان ـ (ل) چوب بقم[ر.م].
داربرين; داربزين ـ (چو ماه جبين) دارابرين[ر.م].
داربو; داربوى ـ چوب عود.
دارپرنيان ـ چوب بقم.
دارپرين; دارپزين ـ (چو ماه جبين) دارابرين[ر.م].
دارپژه ـ نام مرغى است.
دارتو ---> طرطير.
دارجمار; دارچمار ـ (ل)بسفايج[ر.م].
دارچين ـ كه عربى و يا معرّب آن «دارصين» و به يونانى «آفتيمونا» و به سريانى «مرسلون» و به فرانسه «كانِل دوسيلان» گويند، عبارت است از پوست معطّر شاخ درختى است شبيه به درخت انار و برگش مثل برگ گردكان]گردو[ و از آن باريك تر و بى تخم و بى گل و در هندوستان و جزيره سيلان و جزيره كايّان و جزاير آنتيل]در آمريكاى مركزى[ و غيره به عمل آيد و بهترين آن سطبر و خوش بوى و مايل به تيرگى و سخت و ظريف و لطيف و وزن آن خفيف مى باشد و در تجارتْ چند قسم متداول است:
   1. دارچين سيلان: كه درخت آن را در اين جزيره غرس كرده و به عمل آرند و طول آن تا 10متر و ميوه آن شبيه به عنّاب و تا 10سال آن را دست نزده و بعد از 10سال پوست شاخه هاى سه چهارساله آن را برآورده و مانند

صفحه 242 - جلد دوم
لوله ها توى هم گذاشته و در آفتاب مى خشكانند و تقريباً 33سانتى متر طول دارند و صلب و شكننده و ليمويى قرمزرنگ و طعم آن معطّر و فى الجمله گزنده و اين قسم بهترين اقسام است.
   2. دارچين چين: كه به عربى «سليخه»]گويند[ و عبارت از قطعاتى است سطبرتر و پررنگ تر از قسم اوّل و طعم آنها گزنده بوده و لوله اى نيستند و درخت اين قسم كه «لوروس كاسيا» نامند، در بعضى از ممالك چين به عمل آيد و به «سليخه» هم رجوع نمايند.
   3. دارچين كايّان: كه از حيثيّت طعم و رايحه نزديك به قسم اوّل ولى رنگ آن تقريباً سفيد و در دهان بهواسطه مكيدن به سهولت نرم گرديده و در جزاير امريكاى جنوبى به عمل آيد.
   4. دارچين ناصاف: كه پوست تنه درخت دارچين سيلان است.
دارخال; دارخان ـ درخت پيوندنكرده و پيوندكرده و شاخ درخت نونشانده و بوته درختى كه از جايى كنده و در جايى ديگر بنشانند.
دارالخلافه ـ ]جاى اقامت پادشاه، پايتخت(لغت نامه دهخدا)[.
داردار كردن ـ دارادار كردن[ر.م].
داردان ـ تخمدان و آزاد درخت[ر.م].
داردانى; داردانيا ---> داردانيل.
داردانيل ـ يا دَردَنيل يا بوغاز كليبولى; احمدرفعت]ر.ض [در «ترووا» گويد: ازآن رو كه مؤسّس حكومت ترووا، كه مابين بحر ابيض]درياى مديترانه[ و قلعه سلطانيّه است، شخصى دارداتوس نامى بوده، در زبان اوروپايى ها بوغاز]تنگه[ آن قلعه را بوغاز داردانيل گويند و هم در «دار» گويد: داردانى يا داردانيا نام مخصوص قديمى ترووا و جهات جنوبيّه آن است كه پيش از خرابى بدين اسم مسمّى بوده اند و اين نام هم از نام يكى از قصبات قلعه سلطانيّه مأخوذ گرديده.
داردست ـ (چو كاربست) سپستان[ر.م].
داررومى ـ دارويى است و در تحفه[ر.ض] فرمايد كه بيخى است سرخ لون و به شكل كرم و از روم و سقالبه[اسلاو ] خيزد و اكتحال]سرمه كشيدن[ آن جهت بياضِ غليظ نافع و سموط]گردن بند[ آن لقوه]رعشه[ را دافع و طلاى ]ماليدن[ آن با روغن ها در تحليل اورام بارده كارگر آيد.
دارزرد ـ زردچوبه.
دارساس ـ نام ديلمى ]گيلان[ ذراريح[ر.م] است.
دارالسرور ـ بروجرد [ر.م] و بهشت.
دارالسلام ـ ]پايتخت كشور و بهشت و لقب دمشق و بغداد و شيراز را هم گفته اند و پايتخت كشور تانزانيا به افريقا(لغت نامه دهخدا)[.
دارسُنب ـ برماهه[ر.م].
دارسُنبانك ---> موش كور.
دار سَنج ـ دنيا و عالم سفلى.
دارش ـ (چو بالش) داشتن و اسم مصدر آن.
دار شش در ـ دنيا و عالم.
دارشيشعان; دارشيعان ـ در برهان[ر.ض] گويد كه سنبل هندى و هم درختى است سطبر و خاردار كه پوست آن شبيه به قرفه و از آن سرخ تر و گنده تر مى باشد و در تحفه[ر.ض] فرمايد كه مراد از آن پوست سطبر و معطّر مايل به سرخى شاخه هاى درختى است خاردار و كوتاه و گلش زرد و خوش بو و قسم سفيد آن ضعيف و بى بو بوده و «قندول» و «عودالبرق» نيز گويند جهت آنكه چون برق و قوس قزح ]رنگين كمان[ به آن برسد خوش بوتر از عود هندى مى گردد و به هندى «كاى پهل» و «كانپهل» گويند.
دارصين ---> دارچين.
دارالعلم ـ شيراز.
دارالطّراز ---> طراز.
دارفرين; دارفزين ـ (چو ماه جبين و با تمكين) دارابرين[ر.م].
دار فلفل ـ شكوفه درخت فلفل و يا نوعى ديگر از فلفل كه درخت آن غير از درخت فلفل معروف است و در تحفه[ر.ض] فرمايد كه بار درختى است مثل درخت توت و ثمرش مثل لوبيا مى باشد و قوّتش تا سه سال باقى ماند، و به هر دو معنى «فلفل دراز» و «فلفل مويه» نيز گفته و به

صفحه 243 - جلد دوم
هندى «پيپل» و «پيپلى» گويند و در مخزن الادويه]ر.ض [گويد: ماهيت آن ثمر درختى است بياره دار]ر.م[ و برگ آن شبيه به برگ پان[ر.م] و از آن اندك كوچك تر و ثمر آن طولانى شبيه به شاه توت و سياه رنگ است.
دارفيل ـ فرفيون[ر.م].
داركدو ـ چوب بلندى است كه در وسط ميدان نصب كرده و در قديم كدوى طلا و نقره از آن آويخته و تيراندازان اسب را تاخته و تيرى بر آن مى انداخته اند پس تير هر كس كه بر آن مى خورده، همان كدو را با اسب و خلعت به او مى داده اند.
داركو; داركوب ـ هر دو به زبان گيلانى، سودانيات]ر.م [است.
داركيسه ـ كيسه مانندى است كه در بعضى درختان به هم رسيده و درون آن پر از پشه مى باشد.
دارگوش ـ در برهان[ر.ض] گويد كه امر بر محافظت كردن است.
دارما; دارمك ـ (چو باقلا و كارْگر) مرو سفيد[ر.م] و رجوع به «سارج» هم نمايند.
دارمازى ---> شاه بلوط.
دارمى ـ ]عبدالله بن عبدالرحمان بن فضل بن بهرام يا مهران بن عبدالصمد از پيشوايان اهل حديث به شمار مى رود و به سال 255هجرى در مرو وفات يافت و محمد بن عبدالواحد تميمى از شعراى وزراى بغداد مى باشد و در سال 448هجرى درگذشت و ربيعة بن عامر دارمى تميمى از فحول شعراى عهد اموى و از انصار معاوية بن ابى سفيان بوده و با فرزدق مهاجات بسيارى داشت. وفات مسكين دارمى در سال 89 يا 90هجرت واقع گرديد (ريحانة الادب، ج2، ص 206 و ج5، ص 310)[.
دارنج ـ (چو پابند) فرهانج[ر.م].
دارنگ ـ (چو باخِشم) طبق و خوانى]طبق بزرگ[ كه گوشت بر آن نهند.
دارنَمَك ـ سودانيات[ر.م].
دارنهال ـ چوب بقم[ر.م].
دارنى ـ (چو عاشقى) موضعى است در هندوستان مشتمل بر بتخانه بسيار.
دارو ـ دارى[ر.م] و دوا و رجوع به «عكبر» هم نمايند.
داروكوب ـ هاون بزرگ.
دارواش ---> گلنار.
داروان ـ آزاد درخت[ر.م] و تخم دان.
داروبَرد ـ داب[ر.م] و طاق و گيرودار و حكومت.
داروغه; داروقه ـ (ر.ف) و به پارسى«كلو» و «گزير» ]گويند[.(كى)
داروَن ---> آغال پشه.
داره ـ دايره و هاله در آب و وظيفه.
دارى ـ در زبان اهالى ما، دواى چشم و غلّه اى است معروف كه به عربى «ذرّه» و به پارسى«گاورس» و «ارزن» و به فرانسه«مائيس» و به لاتينى «زامائيس» و اهالى فرنگ «گندم تركى» و «گندم هندى» گويند.
داريدن ـ داشتن و مالك و صاحب بودن.
داراليَسَع ـ دوازدهمينِ طبقه دويّم كلدانيان]در بين النهرين[ كه از امراى جليل القدر گشتاسب]پنجمين پادشاه كيانى[ و در 5053 هبوطى بعد از ابطحسف[ر.م] به فرموده پادشاه ايران سلطنت مصر و افريقا و بابل و ارمن زمين يافته و خراج آن ممالك را به درگاه پادشاه مى فرستاد و او آخرِ سلاطين كلدانيين است كه از جانب ملوك عجم سلطنت بزرگ داشتند و اراضى مقدّسه در تحت فرمان ايشان بود و ملوك عجم كسى را بعد از او در اين ممالك منفرداً حكمران نكردند، بلكه هر بلدى را حاكمى جداگانه منصوب داشتند و مدّت سلطنت داراليسع 15سال بود.
داريكه ـ به لغت شامى، بسباسه [ر.م] است.
داريوش ـ سه تن از طبقه دويّم كلدانيان[در بين النهرين ] بدين اسم موسوم بوده اند: يكى اوّلين ايشان است كه در مملكت نينوا و بابل بعد از بلشازار[ر.م] از طرف لهراسب]چهارمين پادشاه كيانى[ در 4887 هبوطى جلوس نموده و بعد از مشاهده كرامتى كه از حضرت دانيال(عليه السلام) ظهور يافت منشور به اطراف ممالك فرستاد كه خداوند خداى دانيال(عليه السلام) است و بعد از يك سال سلطنت داماد او، كورش، به اريكه جهانبانى برنشست و رجوع به

صفحه 244 - جلد دوم
«كيخسرو» هم شود و ديگرى چهارمين ايشان كه بعد از پدرش، احشوروش[ر.م]، در 4905 هبوطى بر تخت ملكى نشسته و منشورى از طرف لهراسب به عهده او صادر و سلطنت بابل بدو مفوّض گرديد و به جهت صغر سن حل و عقد امور جمهور را به راى و رويّت مردخاى]ر.م [گذاشت، لاجرم سلطنت بر داريوش مقرّر و مردخاى هم در انجام مهمّات مشير و مشار بود و در سال دويّم پادشاهى داريوش به عمارت بيت المقدّس پرداخته و بعد از 32 سال سلطنت به كسرجوش[ر.م] مفوّض گرديد و سيّمى، دهمين ايشان است كه بعد از شعرياس[ر.م] از طرف گشتاسب]پنجمين پادشاه كيانى[ در 5003 هبوطى جلوس و در اراضى بابل و نينوا و بيشتر از ممالك افريقا سلطنت كرده و همه ساله خراج ممالك را به درگاه گشتاسب فرستاده و دقيقه اى از مراتب چاكرى فرو نمى گذاشت و 20 سال بدين منوال فرمانروا بود و بعد از او ابطحسف[ر.م] فرمانروا گرديد.
داراليهود ---> اسپهان.
داز ـ به زبان اهالى ما، سرِ بى موى را گويند كه مانند طاس بود.
دازابرين; دازابزين; دازاپرين; دازاپزين ـ بر وزن و معنى دارابرين.
دازار ـ درودگر و نجّار.
دازافرين; دازافزين ـ بر وزن و معنى دارابرين.
دازه ـ آده [ر.م] و لفظ، مقابلِ معنى.
دازى ـ به فرموده تحفه[ر.ض]، قسمى از هوفاريقون]ر.م [است كه به نام رومى و فارسى به دو قسم مقسوم گردد.
داس ـ پادام[ر.م] و سداب و استخوان ماهى و دهره]ر.م [و افزار درويدن غلّه و خارهاى سرتيز و بلندخوشه از گندم و جو و غيره.
داس زرّين ـ ماه نو.
داس و دَلوس; داس و لوس ـ (ع) مردم دون و احمق و هر چيز ضايع و دورافكندنى و ابتر.
داسار; داستار ـ دلاّل و سمسار.
داستان ـ نقل و تاريخ و افسانه و حكايت و مثل و شهرت.
داستان افكندن ـ داستان گفتن.
داستان سراى ـ داستان خوان.
داستخاله; داسستخله; داستغاله; داستغله; داستگاله; داستگله; داسخاله; داسخله; داسغاله; داسغله; داسكاله; داسكله; داسگاله; داسگله ـ معشوقه و عصاى سركج و دهره[ر.م] و داس كوچكى كه بدان تره و سبزى خوردنى درويده و تاك و غيره را بپيرايند.
داسه ـ داس و مصغّر آن.
داش ـ گلستان و كوره آجر و آهك و غيره و به تركى، سنگ و حرفى است كه به جهت افاده معنى مقارنت در آخر اسماء آرند، همچو: آدداش به معنى هم نام و آرقه داش به معنى رفيق و مانند اينها.
داشاب ـ داد و دهش و سخاوت و احسان و عطا.
داشاد ـ داشاب[ر.م] و عطّار و سرور و نشاط و اجر و مزد و مكافات.
داشاذ ـ داشاد[ر.م].
داشتن ـ بودن و شدن و گرفتن و حبس نمودن و فرسودن و ضايع و نابود گرديدن و محافظت كردن و مالك و صاحب بودن.
داشخاد; داشخار; داشخال; داشخاو ـ چرك آهن[ر.م].
داشن ـ (چو دامن) داشاد[ر.م] و نقد و جنسى كه پارسيان در اعياد خودشان به رسم نذر و صدقه به فقرا دهند.
داغ ـ داز[ر.م] و زخم و جراحت و نشانه و علامت و به معنى مشهور و نام شاعر كه در غزل و قصيده مذكور گردد.
داغِ بلندان ـ نشانى است كه از بسيارى سجده در پيشانى به هم رسد.
داغ دار ـ بنده و كنيز و عيبناك.
داغْ سر ـ كنجشگ نر و شخصى كه سر او بى موى و كچل باشد و مرغكى است خوش آواز كه كاكل زرد دارد.
داغ شدن ـ معيوب شدن و شهرت يافتن و كهنه بودن و آزرده گرديدن.
داغ گازران ـ داغى كه به هيچ چيز نرود و نشانى كه بر كنار پارچه زنند تا در شستن و رنگيدن، بدل نشود.

صفحه 245 - جلد دوم
داغستان ـ در منتخبات اللّغات [ر.ض] گفته كه بلاد قفقاسيّه است و در بستان السياحه[ر.ض] گويد كه «داغ» به تركى كوه و «ستان» در فارسى محلّ و مكان را گويند و داغستان بدين معنى كه كوهستان باشد، بسيار و مشهورترين آنها داغستانِ ولايت لگزى است كه از اقليم ششم و هوايش در غايت برودت و آبش در كمال عذوبت و زراعتش كم و اكثر قوت مردمانشان، كه عموماً شافعى و طايفه اى دلير و در پاره اى صفات دلپذيرند، گوشت اسب و گاو و گوسپند و طبيعت ايشان بدانها مانند است و رجوع به «طاغستان» هم نمايند.
داغو ـ جزيره اى است در روسيّه.
داغول ـ عيّار و مكّار و حرام زاده و نادرست.
داغون ـ به تركى، غارت.
داغينه ـ كهنه و مستعمل و آلت داغ گذارى.
دافنه ـ به فرموده بعضى از دانشمندان عصر، اسم يونانى درخت غار، و چند قسم گياه را بدين اسم موسوم نمايند و اين نباتات به قولِ كلّى عبارتند از درخت كوچكى كه ارتفاع آن از 70 سانتى متر تا يك متر و شاخه هاى فوقانى آن داراى برگ هاى حادّ و باريكى مى باشند بدون دمباله و گلهاى آن كوچك و سفيد و چركينند و داراى بُن گلى هستند انبوبه اى و استعمال سه قسم از آنها در طب متداول است:
   1. گارو.      2. مازريون.      3. لورئول.
و در ميان اين سه قسم، گارو از همه مستعمل تر است.
داكه ـ يا جهان گيرنگر; شهرى است بزرگ از بلاد بنگاله]بنگلادش[ در 36 فرسخى شمال شرقى كلكته كه جهانگيرخان ابن اكبرشاه هندى ]چهارمين پادشاه تيمورى هند در قرن 11هـ[ بنايش گذاشته و به نام خودش منسوب داشته. خاكش حاصلخيز و زمينش طرب انگيز و پارچه هاى لطيف و نازك و سفيد ريسمانى در آنجا بافند كه در عالم بدانجا محصور و زر و سيم آن موفور و مردمانش هندوان و حنفى مذهب نيز فراوان است.
دال ـ مرغ عقاب و يا جانورى است ديگر كه پر آن را بر سر تير نصب كنند و هم يكى از حروف هجا و كنايه از مردم منحنى و خميده و به تركى، پشت و شاخِ درخت و ساده و عارى و سطحى و خالى.
دال بر; دال بره; دال بور; دال بوره ـ پرستوك و تيهو و صعوه و هريك از اين لغات چهارگانه با زاى هوّز و زاى پارسى در آخر و باى ابجدى و پارسى و ياى حطّى در چهارم استعمال يافته كه جملتان آن 24 لغت مى باشد.
دال خال; دال خان ـ دارخان[ر.م].
دال من ـ مرغ عقاب.
دال مينوفر ـ نام يكى از 21نسك] هريك از بخش هاى 21گانه كتاب اوستا[ زند.
دال و رى; دال و قاف ـ قاف و دال[ر.م] است.
دالان; دالانه ـ دهليزِ خانه و كوچه سرپوشيده و «شبت» هم گويند.
دالاى لاما ---> بودا و برهمنه.
دالبُز; دالبزه; دالبوز; دالبوزه ـ (چو كاركن) رجوع به تركيبات «دال» نمايند و چنان كه اشاره نموديم، هريك از اين لغاتِ چهارگانه به 6 طور استعمال يافته.
دالخال; دالخان; دالمن; دالمينوفر; دالوژه ـ رجوع به تركيبات «دال» نمايند.
دالى ---> دلو.
داليز; داليزه; داليوز; داليوزه ـ محوَّل به تركيبات «دال» و چنانچه اشاره نموديم، با زاى هوّز و زاى پارسى، هر دو استعمال يافته اند.
دام ـ تله و پرنده و حشرات الارض و مطلق وحشىِ غير درنده، خصوصاً نخجير و آهو.
دام شش در ـ دنيا.
دام گاه ـ محل و مكان دام و تله.
دام گاه ديو; دام گاه ستور; دام گاه گرگ ـ دنياى فانى و عالم سفلى.
دام كشتن ـ بازى دادن و از دام خلاص شدن.
داموَز ـ سبد سرگين كشى.
داما ـ دريا و به تركى، نوعى از بازى است.
داماد ـ شوهر دختر كه شاه و نوكتخدا هم گويند.

صفحه 246 - جلد دوم
دامارا ---> افريقيا.
داماسقو ـ به زبان فرنگى، قماشى است از حرير يا پشم يا كتان كه فرش نمايند.
دامان ـ دامن، اِفراداً و تركيباً.
دامغان ـ يا دمغان; شهرى است شهير از خراسان و يا تبرستان]مازندران و نواحى اطراف آن[ و يا عراق عجم ]نواحى مركزى ايران[ و يا برزخ ميان عراق و خراسان كه در اصل به جهت تأسيس يافتن از طرف مغان و آتش پرستان، موسوم به ده مغان بوده و كثرت استعمال مخفّفش نموده و حكيم لامعى]شاعر قرن 5 هـ[ به همين فقره اشاره فرموده:
«گردد به هر ديار در اين فصل روزگار *** آتش پرستْ خلق، چو در دامغان مغان» و بعضى از بناهاى هوشنگش[دوّمين پادشاه پيشدادى ] دانند و به هر حال از بلاد قديمه ايران و به نوشته گنج دانش[ر.ض] در قدمت، نظير آن در تمامى بلاد ايران يافت نشود و حالات مختلفه بر آن طارى]عارض[ گرديده و به نهايت بزرگى و آبادى رسيده و مدّتى پايتخت اشكانيان بوده و ازآن رو كه عادت يونانيان آن بوده كه هر شهرى را كه در آبادى به اوج كمال مى رسيده هكاتم پيلُس يا هقاتومپيلوس ـ كه در زبانشان به معنى صددر و صددروازه است ـ مى ناميده اند، همين شهر و شهرِ تب]ر.م [را نيز بدين اسم مسمّى مى داشته اند و در عهد اسكندر مقدونى نيز به نهايت معمور بوده ولى روزگارش خراب نموده و در اين اواخر قصبه اى است شهرمانند كه آبوهوايش خوش گوار و سازگار و چشمه بادخانى آن مشهور هر ديار است. در مراصدالاطلاع[ر.ض] گويد كه باد در اين شهر شب و روز منقطع نبوده و آب آن از مغاره كوهى خارج و سرازير آمده و در مقسم كروى عجيبى به 120 قسمت مقسوم بوده و هر قسمتى به دهى اختصاص دارد و رجوع به «بادخانى» نمايند.
دامغول ـ باغره[ر.م] و غول بيابانى.
دامغه ـ به تركى، تمغا[ر.م] است.
دامك ـ (چو مادر) معجر]روسرى[ زنان و وحشى كوچك از جانوران.
دامگاه ـ رجوع به تركيبات «دام» شود.
دامن ـ (ر) طرف پايين جامه و كنار و گوشه هر چيز.
دامن افشاندن ـ اعراض كردن و سفر نمودن.
دامن باغى گرفتن ـ گوشه و خلوت گزيدن.
دامن بدندان كردن; دامن بدندان گرفتن ـ گريختن و عجز و فروتنى كردن.
دامن برافشاندن ـ اعراض نمودن و سفر كردن.
دامن بوسيدن ـ ملتجى شدن و عجز نمودن.
دامن چيدن ـ آماده و مهيّا بودن.
دامن خشك ـ (به سكونِ نون) خشك دامن[ر.م] و (به كسر آن) دامن خالى.
دامن خورشيد ـ روشنى آن و آسمان چهارم.
دامن در پاى افتادن ـ مضطرب شدن و از روى اضطراب گريختن.
دامن دركشيدن ـ اعراض نمودن و ترك صحبت كردن.
دامن در ميان; دامن كش ـ حاضر و مهيّا و كسى كه دامن خود را بر كمربند خود بزند.
دامن كشيدن ـ دامن دركشيدن[ر.م].
دامن گير ـ مصاحب و مدّعى و مانع و باعث.
دامنى ـ معجر]روسرى[ زنان.
دامود ـ بخشيدن گناه سهوى.
داموز ـ رجوع به تركيبات «دام» نمايند.
داموس ـ شهرى در مغرب از بلاد بربر[ر.م].
داموغ ـ آه و ناله و فرياد.
دامى; داميا; داميار ـ قاووق [ر.م] و مثانه و صيّاد و سوراخ و كسى كه از خستگى ميان آن مانند چوب خشك تهى و خالى بوده باشد.
داميدن ـ بر بالا شدن و خاك را باد بردن و از بيخ بركندن و برابر چيزى شدن و آب و تخم افشاندن و گندم و مانند آن را به جهت پاكى بر باد دادن .
دان ـ دانه و امر و فاعل از دانستن و در حال تركيب، ظرفيت را باشد، همچو: قلمدان و مانند آن.
دان گاه ـ مدرسه و دبستان.

صفحه 247 - جلد دوم
دانا ـ اسم فاعل از دانستن.
داناى ايران ـ جاماسب[ر.م].
داناى طوس ـ خواجه نصير و فردوسى.
داناى يونان ـ افلاطون.
دانج ـ (چو مادر) مرجمك[ر.م] و معرّب دانه، اِفراداً و تركيباً.
دانجه ـ (چو ساخته) مرجمك[ر.م].
دانچ ـ (چو مادر) مرجمك[ر.م].
دانچه ـ (چو ساخته) مرجمك[ر.م].
داندن ـ دانستن.
دانزه; دانژه ـ مرجمك[ر.م].
دانستن ـ (ر) علم و معرفت و فهميدن و توانستن.
دانسقه ـ يكى از بلاد داغستان ]در غرب درياى خزر[ كه آلات حرب آن ممتاز و قمه و طپانچه آن باامتياز است و بعضى از ادباى عثمانى گفته كه شهرى است تجارتگاه و جسيم از پروسياى غربى[ر.م] و داراى 80 هزار نفوس و اهالى لهستان غدانسق گويند.
دانش ـ (چو بالش) علم و فضيلت و كمال و معرفت.
دانش پژوه ـ طالب علم.
دانشخَور ـ شبكه و دام و تله.
دانشگاه ـ دبستان و مدرسه.
دانش گر; دانش مند; دانشور; دانشومند ـ صاحب دانش و داراى آن و بسياردان و دانا و عالم و حكيم و فاضل.
دانشى ـ منسوب به دانش، يعنى دانشمند.
دانق ـ معرّب دانگ[ر.م] و رجوع به «درهم» نمايند.
دانقالى ---> حبش.
دانك ـ (با كاف پارسى، چو بانگ) رجوع به «دينار» و «درهم» شود و (با كاف عربى، چو مادر) دانه و(چو ناخن) آن است كه در وقت دندان برآوردنِ اطفال، كلّه و پاچه گوسفند را با ماش و عدس و مانند آنها پخته و به خانه دوستان فرستند و اهالىِ ما «ديشلِك» گويند و در تحفه]ر.ض [از امين الدوله نقل كند كه دانك تخمى است شبيه به تودرى سرخ[ر.م] و از آن ريزه تر و گياهش به قدر شبرى]يك وجب[ و در كوه هاى تبرستان ]مازندران و نواحى اطراف آن[ و نواحى آن يافت مى شود و فرزجه]ر.م [آن مُخرِجِ جنين بوده و چون قدرى از آن را با دو مقابلِ خود آرد گندم و قدرى روغن، نان پزند در تسمينِ]چاق كردن[ بدن بى عديل است.
دانك افزونك ---> انجكك.
دانگانه ـ (چو مادرانه) كالا و (چو بارخانه) آن است كه هر يك در جمعى كه به سياحت مى روند، پولى بدهند تا سرانجام آن سياحت كنند.
دانگاه نه ـ (ل) متاع و اسباب.
دانگو ـ (چو سانجو) نوعى از غلّه و آش هفت دانه.
دانمارق; دانمارقه; دانمارك; دانماركه ـ دانيمارق[ر.م].
دانوش ـ ديانوش[ر.م].
دانوشت ـ (ل) تناسخ.
دانه ـ معروف است و رجوع به «درهم» نمايند.
دانه ابروج ـ انجكك[ر.م].
دانه بهشت ـ به فرموده بعضى از دانشمندان عصر، عبارت از ثمر نباتى است از محصولات سيلان كه برّاق و سياه رنگ و مدوّر و فى الجمله از ارزن بزرگ تر و طعم آن تند و سوزان و شبيه به طعم فلفل و بوى آن كافورى و خيلى مطبوع و آن را در عطريات داخل مى كنند و از عوامل محرّكه مى باشد.
دانه چيدن ـ علاوه بر معنى تركيبى خود، كنايه از سجده كردن و گدايى نمودن است.
دانه دان ـ دانه دانه و تخم دان.
دانه دانه ـ پريشان و پراگنده.
دانه زن ـ نوعى از جادوگران هندوستان كه دانه ارزن و جو را با زعفران رنگانيده و افسونى بر آن خوانده و بر هر كس كه خواهند بزنند تا مقصودى كه دارند برآيد.
دانه كردن ـ پريشان و پراگنده نمودن.
دانه گانه ـ كالا و اسباب دنيوى.
دانه وَبَر ـ تخمى است زرد و تلخ كه از كوهستان فارس و كردستان آرند.
دانيال ـ ابن يوحنا و يا پسر حزقيل از انبياى بنى اسرائيل و

صفحه 248 - جلد دوم
نام عبرىِ او «دانئيل» كه به معنى امين رب جليل است و آن حضرت در 4817 هبوطى در عهد بختنصّر ثانى ظهور فرموده و كتاب نبوّتش مشتمل بر دوازده فصل مى باشد كه غالباً بر اخبار غيب مشعر و به ظهور دولت حَقّه آخرالزمان مُشير مى باشد. و همچنين در تعبير خواب هولناك بختنصّر كه تمامى حكما فرومانده بودند، پس از شرح و بسط عين خواب بدون اينكه از خود بختنصّر اشارتى باشد به ظهور حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) خبر داده به شرحى كه در ناسخ التواريخ[ر.ض] نگارش يافته. بالجمله در آثارعجم]ر.م [گويد كه قبر آن حضرت در جانب غربى شوشتر و بناى كوچكى دارد كه جمعى از دراويش در آنجا ساكنند. و بعضى از ادباى عثمانى گويد كه مدفن آن حضرت در سوس]شوش[ و يك تربت شريفه هم در خارج اسكندريه ]در مصر[ موجود است، پس گفته كه گويند يك نفر هم از انبياى سلف پيش از آن حضرت بدين اسم مسمّى بوده است.
دانيمارق; دانيمارقه; دانيمارك; دانيماركه ـ كه بعضاً بى الف نيز نوشته و گاهى بدون ياء مى نگارند، چنانچه در «اوروپا» اشاره نموديم، يكى از ممالك شماليه اوروپا كه از جنوب به حكومتِ شيلزويق متصل و از سه طرف ديگر به دريا محدود و نفوس آن 4 يا 5 كرور و اكثرشان به صيد ماهى مشغول و دين غالبشان پروتستان و كمى از لاتينى و غيره نيز پيدا و آزادى جميع مذاهب هويدا و مقرّ حكومتش شهر كپناك كه بعضاً كياك و كوبنهاغن و قوپنهاق نيز نويسند. و داراى 400هزار نفوس و به حسن منظر و كثرت ابنيه جميله مشهور و به چند مدرسه و يك كتابخانه معظّمى كه 100هزار كتاب دارد مشتمل مى باشد. و بالجمله به نوشته بعضى در 183 هجرى تشكيل يافته و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، در 435هجرى تأسيس يافته و در 847 هجرى پايتختش قرار دادند.
داو ـ داى[ر.م] و نوبت قمار و فحش و دشنام و جنگ كردن و ادعا نمودن.
داو بر هفت ---> ندب.
داودار ـ مدّعى.
داودارى ـ ادّعا كردن.
داوده ---> تاريخ جلالى.
داو نيافتن ـ به مراد نرسيدن.
داوهزار ---> ده هزار.
داود ـ كه به لغت عبرى، دوستدار را گويند، نام نامى يكى از انبياى عظام بنى اسرائيل كه پدرش ايسا و در 4333 هبوطى متولّد و در 4363 بر جالوت غالب و در 4400 اساس بيت المقدّس گذاشته و در 4403 وفات يافته و 70 سال زندگانى نمود.
داودار; داوده ـ در هر دو رجوع به تركيبات «داو» شود.
داور ـ (چو مادر) دوا و درمان و نام خداى منّان و پادشاه عادل و وزير و حاكم و كسى كه ميان نيك و بد و حق و باطل تشخيص داده و حكم كند و هم ولايت بزرگى است كثيرالبلدان كه سرحد غور ]در افغانستان[ و سجستان ]سيستان[ است.
داوردان ـ خدادان و حاكم شناس و هم دهى است در يك فرسخى سمت غربى واسط ]در عراق[ و يا ناحيه اى است در جهت شرقى آن.
داورستان ـ عدالت خانه و ديوان خانه عدليّه.
داورى ـ مرافعه و محاكمه و غم و غصّه و فرق ميان نيك و بد و تظلّم و شكايت و جنگ و خصومت.
داوريستان; داورى گاه ـ داورستان[ر.م].
داه ـ عددِ 10 و دايه و پرستار و كنيزك و بددل و ناكس.
داها ـ درّه و مغاره[ر.م].
داهل ـ (چو ناخن) داهول[ر.م].
داهم ـ (چو كاظم) ديهيم[ر.م].
داهول ـ تاج مرصّع و دام و تله و داخول[ر.م] و هراسه]ر.م [وعلامت دام صيّادان و شاخه هايى از درخت كه هراسه را بر آن نصب كنند و چوب بزرگ محكمى كه به جهت حفظ كالا از دزد پشتِ در خانه گذارند و «كاز» و «كازه» هم ]گويند[.
داهى ـ زيرك و دانا.
داهيم ـ ديهيم[ر.م].
داى ـ صيّاد و مهره]گچ كارى[ ديوار و بن و اساس آن و

صفحه 249 - جلد دوم
اهالى ما، كرّه اسب را گويند.
داى گر ـ مهره كش.
دايچه ـ (ر.ف) كه به پارسى «كُره» و «هولى»]گويند[.(كى)
دايره ـ ساز و دف و ناى و در اصطلاح هندسه، سطحى است كه محدود باشد با خطّى منحنى همچنانى كه بدان سطح احاطه كرده و بُعد تمامى نقاط آن خط از نقطه وسطى آن مساوى باشد و آن را به پارسى «برهون» و «پرهون» و «چپر»]گويند[ و چنانچه خط مذكور را «محيط دايره» خوانده و آن نقطه وسطى را «مركز» ناميده و خطوطى را كه از دو طرف محيط به مركز گذرد «قطر» نام نهاده و هر خطى را كه از مركز به محيط منتهى گردد «شعاع» و «نصفِ قطر» نام كنند و گاه است كه در مقام محاوره هريك از دايره و محيط آن را در مقام ديگرى استعمال نمايند. ليكن پس از دانستن اين اصطلاحات، تمييز دادن هريك از آنها سهل است و قوس، قطعه اى است از محيط دايره و وتر، خط مستقيمى است كه واصل باشد به طرفين قوس و قطعه دايره، سطحى است كه محدود باشد به قوس و وتر و قطّاع دايره، شكلى است كه يك قوس و دو نصف قطر بدو احاطه كند، چنانچه در سطح مُستدير ذيل ـ كه دايره همان است ـ «د» مركز و خط منحنى محيط دايره و خط «ا ـ ب» قطر، و «د ـ ج» و «د ـ ط» نصفِ قطر و خط منحنىِ «ه ـ و ـ ى» قوس اصغر و خط منحنى «ه ـ و ـ ك» قوس اكبر و خط مستقيم «ه ـ و» وتر و پارچه اى از سطح مستدير فوق كه با خط مستقيم «ه ـ و» و خط منحنى «ه ـ و ـ ى» محدود است، قطعه اصغر دايره و پارچه اى از سطح مذكور كه با خط مستقيم «ه ـ و» و خط منحنى «ه ـ و ـ ك» محاط است، قطعه اكبر دايره و آن پارچه كه با «د ـ ج ـ ط» محدود است، قطّاع دايره است كه احاطه كرده است به دو قوس «ط ـ ى ـ ج» و «ط ـ ك ـ ج» و دو نصفِ قطرِ «د ـ ج» و «د ـ ط» و اوّلى را «قطّاع اكبر» نام كرده و دويّمى را «قطّاع اصغر» مى نامند. پس روشن گرديد كه يك خط وتر مى شود از براى دو قوس و طرف مى شود به دو قطعه دايره و هميشه يكى از آن دو قوس و دو قطعه بزرگ تر است و ديگرى كوچك تر:
بدان كه ارباب هيئت پاره اى دايره هاى بزرگ و كوچك در آسمان فرض نمايند كه شرح آنها به محلّ خود محوّل و شايد ان شاءالله تعالى بعضى از آنها را كه زبانزد عموم است از قبيل معدّل و نصف النهار و غيره، در موقع ترتيب طبيعى خود مذكور داريم.
دايه ـ لَلِه و خدمتكار كودكان، خصوصاً شيردهنده ايشان كه «پازاج» هم گويند.
دايه پسر شوهر; دايه شوهر پسر ـ كره زمين.
دايى ـ به تركى، رئيس و برادر مادر است كه به پارسى «كاكو» و «كاكويه» ]گويند[.

آيين دويّم

(در ]حرف[ دال ابجدى با باى ابجدى)
دب ـ (چو بد) دبيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و (چو مدّ) به عربى، جانور خرس و در اصطلاح منجّمين، دو هيئت جامعه از كواكب ثابته را كه به دو خرس تشبيه كرده اند، بدين اسم موسوم داشته و به جهت امتياز، يكى را به اصغر موصوف و ديگرى را به اكبر مقيّد سازند. چون در هر ساعت از شب صاف در هر فصل كه باشد به آسمان نظر شود يك هيئت جامعه اى متشكل از هفت ستاره درخشنده كه يكى از سايرين بيشتر منوّر است پيدا خواهد شد بدين شكل:
و منجّمين آن را «دبّ اكبر يا كبير» و «بنات النعشِ يا كبير يا كبرى» گويند و چنانچه اشاره شد، دبّ اكبر از كواكب

صفحه 250 - جلد دوم
ابدى الظهور و در هر ساعت شب از فصل سال ظاهر و نمايان است. همين كه حالات آن نسبت به فصول سال و ساعات شب تغيير يابد. و در جوار دبّ اكبر مسافت بزرگى است كه در آنجا جامعه اى جالب دقت به نظر نيايد و در وسط اين مسافت يك ستاره درخشنده اى است كه به سهولت پيدا مى شود، پس اگر در آسمان از كوكبى كه در سر دبّ اكبر واقع و از ساير كواكبش فروزنده تر است خط مستقيمى تصوّر نمايند از روى همان ستاره درخشنده كه مى گوييم مى گذرد. آن را درست نشان كن كه اگر چه چندان روشنايى ندارد امّا براى معرفت سايرين وسيله خوبى است كه چون در نقطه قطب شمال واقع شد، غيرمتحرّك به نظر آيد و ساير كواكب چنان مى نمايند كه گويا به دور آن مى گردند و نام آن جُدَى است كه براى تشخيص از برج جدى مصغّرش خوانند و همين كه جُدَى درست شناخته شد، قطب شمال هم بدان قرينه معلوم و ساير جهات شرق و غرب و جنوب هم بدان وسيله مشخّص بوده و در هنگامى كه در شب راه گم شد، سوى مقصد را مشخّص مى توان نمود. بالجمله جُدَى در مقطع دبّ اصغر واقع شده و دبّ اصغر يا صغير كه «بنات النعش صغير يا صغرى» نيز نامند، از همه جهت مشابه دبّ اكبر الاّ اينكه صورت تمكّن كواكب اين بر عكس آن و روشنايى كواكبش كمتر و پيدا نمودنش از اكبر مشكل تر است.
و در آن طرف جُدَى در مقابل دبّ اكبر با همان قدر مسافت كه خودش از وى واقع شده هيئت جامعه كواكبى است كه از شش كوكب متشكّل و اسم عربى آن «ذات الكرسى» و فرانسوى آن «كاسيوپيا» و جُدَى را در ميان دبّ اكبر و ذات الكرسى مى توان ديد. اين است كه موافق ترجمه بعضى از اهل عصر نگاشته آمد و بنابر مذكور دبّ اكبر و اصغر عين بنات النعش و هريك از هفت ستاره تركيب يافته، به خلاف تصريحات ارباب هيئت قديم كه بنات النعش را جزو دُبّ دانند. و ما هم اجمالى بعضى از كلمات ايشان را به جهت اشتمال پاره اى فوايد ديگر درج اوراق مى نماييم:
   خلاصه كلماتشان آن كه هريك از دبّ اصغر و دبّ اكبر يكى از صور 48گانه فلكيّه مى باشند كه در «برج» اشاره نموديم. امّا دبّ اصغر ـ كه در مقام تخيّل خرسى است بى سر و ازاين رو به «اصغر»ش موصوف دارند ـ نزديك ترين كواكب به قطب شمالى عالم و از 12كوكب مركّب مى باشد كه هفت از آنها كه عرب «بنات النعش صُغرى يا اصغر» گويند، در نفس صورت و پنج از آنها در خارج آن است و از هفتِ اوّلى هم آن سه را كه بر طول واقع و بر ذنبند «بنات» ناميده و آن چهار را كه به شكل مربّعند «نعش» خوانند و از اين چهار هم آن دو را كه بر سينه واقع و روشن ترند «فرقدان» نام كرده و آن يكى را كه بر ذنب]دنباله[ واقع و فى الجمله روشن است «جُدَى» گفته و به جهت عدم ظهور حركت آن بهواسطه قرب قطب شمالى در آيين متين اسلامى از علامات معرفت قبله اش قرار داده اند و خارج از اين هفت ستاره، ستاره كوچكى است كه آن را هم «سمّ آهو» گويند.
   و امّا دبّ اكبر كه تمام اندام و ازاين رو به «اكبر»ش مقيّد نمايند از 27 يا 28 كوكب مركب و هشت كوكب هم در حوالى آن و خارج از صورت است و چهار از آن جمله را كه بر شكل مربّع مستطيل واقع و روشن ترند «نعش» خوانده و آن سه را كه بر ذنب است «بنات» ناميده و جمله اين هفت را «بنات النعش اكبر يا كبرى» گويند و آن را كه در ميان است «عناق» و آن را كه بر اصل ذنب است «لجون» نامند و در بالاى عناق ستاره كوچكى است ملاصق]چسبيده[ بدو كه از غايت صغر، نور چشم را بدان امتحان كنند و آن را «سُها» گويند و همچنين هريك از ساير كواكب را به اسم خاصّى مسمّى دارند كه از تفصيل آنها اعتذار مى نماييم.
دبّ اصغر; دبّ اكبر; دب صغير; دبّ كبير ـ در شرح «دبّ» مذكور گرديدند.

صفحه 251 - جلد دوم
دبا ـ (چو دعا و سقّا) كدو، خصوصاً قسم رومى آن و(چو عبا) شهرى است بزرگ از عمّان كه مقرّ حكومت آن سامان است و هم نام بازارى است در آن شهر و(به ضم اوّل و تشديد ثانى) ناحيه اى است در بصره كه به قراء بسيار و انهار بى شمار مشتمل و نهر بزرگ آن از دجله منشعب گردد.
دباب ـ (چو گلاب) سوسنبر[ر.م] و (چو نقاب) ريگزارى است در حجاز و (چو كباب) سوسنبر[ر.م] و نام آبى است در كوهى كه آن هم بدين اسم موسوم و در ديار طىّ]قبيله اى در شبه جزيره عربستان[ مى باشد.
دبادب ـ (چو مسافر) مردم بلندآواز و بزرگ جسم و ناتراشيده.
دَباسى ـ به لغت عراق، شفنين برّى[ر.م] است.
دباغ ـ (چو بقّال) كسى كه دباغت نمايد و (چو حجاب) دباغت و هر چيزى كه بدان دباغت كرده مى شود.
دباغت ـ (چو كتابت) پيراستن پوست ناپيراسته.
دبال ـ (چو كمال) ترنج و آغازه[ر.م] و دوال.
دَباله ـ دبال[ر.م] و موضعى است در حجاز.
دبداب; دبدابه; دبدب; دبدبه ـ (چو سرداب و سردابه و مكتب و زَلزَله) شأن و شوكت و شكوه و عظمت و اظهار جاه و جلالت و آوازه بزرگ باهيبت، خصوصاً صداى دهل و نقاره و خود آن را هم گويند.
دبر ـ (چو تند و شتر) پشت و گوشه خانه و ضد پيش و قبل و پس و آخر هر چيز و (چو صبر) كوه و مرگ و بچّه هاى ملخ و مال بسيار و قطعه هاى زراعت و جماعت مگسان عسل و زنبوران.
دبران ـ (چو سرطان) نامِ چهارمين منازل 28گانه ماه كه
به جهت تبعيّت ثريا بدين اسم موسوم ]گرديده[ و بدين
* *
* *
*
شكل          از پنج ستاره متشكّل و از اين راه بعضى به
دال عربيش تشبيه كرده و ديگرى به صورتِ هفت از ارقام
هندسه اش تصوّر نموده اند و آن كوكب مايل به سرخى و بزرگ و روشن تر را كه بر يك طرف حرف دال و يا رقم هفت است، چون به منزله چشم جنوبى ثور است «عين الثور» گويند و «دبران» نيز نامند، چنانچه آن ديگرى كه به طرف ديگر است به منزله چشم شمالى آن و آنكه بر زاويه است بينى آن است.
دبستان ـ (به فتح اوّل و ضمّ ثانى) دفترخانه و مدرسه و مكتب خانه.
دبستانى ـ منسوب به دبستان، خصوصاً بچّه مكتبى.
دبق ـ (چو هند) سريش، خصوصاً آنچه پرنده را بدان شكار كنند و رجوع به «سپستان» هم نمايند.(عر)
دبن ـ چيزى است چسبنده كه بدان مرغ گيرند.
دبودار ـ (چو نمودار) صنوبر هندى.
دبور ـ (چو صبور) دبير، اِفراداً و تركيباً و به عربى، بادى است مقابل صبا[ر.م] كه در فروردين از طرف مغرب مىوزد.
دبورُستان ـ (به ضمّ راء) دبيرستان[ر.م].
دَبوس ـ دبوسه[ر.م] و تبر و گرز آهنى و قلعه اى است در ماوراءالنهر]در آسياى مركزى[ مابين بخارا و سمرقند كه به نام بانى خود موسوم گشته.
دبوسك ـ (به فتح دال و سين) گل خبّازى.
دَبوسه ـ خانه پس كشتى.
دَبوكى ـ دبوسك[ر.م] و يا پنيرك[ر.م].
دبّه ـ (چو سكّه) رفتار نرم و (چو جثّه) خرس ماده و حال و طريقه و جايگاهى است نزديكى بدر و (چو مكّه) ريگ سرخ و تلّ ريگ و زمين هموار و ريگ هموار و يك مرتبه حركت نرم كردن و ظرفى است معروف از براى گذاشتن زيت و روغن و تخميانه]تخم; بذر[ و در شرح قاموس]ر.ض [بعد از معانى مذكوره گويد: بطومرطبانى]ظرف[ است از شيشه و بخصوص شيشه.
دبّه خايه ـ كسى كه باد فتق داشته باشد.
دبّه در زير پاى شتر افكندن ـ پرخاش آوردن و فتنه انگيختن و به امر بزرگ مرتكب شدن.
دبيب ـ (چو اديب) هر چيز نرم كوفته و به عربى، رفتار نرم را گويند.
دبيدن ـ نگاه داشتن و اسب جهانيدن.
دبير ـ منشى و نويسنده و وزير و رجوع به «نيشابور» هم

صفحه 252 - جلد دوم
شود.
دبير دبيران ـ صدر اعظم و رئيس الوزراء و نايب اوّل و منشى اوّل.
دبير فلك ـ ستاره عطارد.
دبيران ـ جمع دبير.
دبيران دبير ـ دبيرِ دبيران[ر.م].
دبيرستان ـ (ر) دبستان[ر.م] است.
دبيق ـ شهرى است در مصر كه جامه هاى دبيقى كه قماش بسيار لطيف است، منسوب بدانجا است.
دبيل ـ (ل) شهرى است از بلاد سند ]در پاكستان[ كه هوايش گرم و اكثر مردمانش اسماعيلى هستند.

آيين سيّم

(در ]حرف[ دال ابجدى با باى پارسى)
دپ ـ بر وزن و معنى دف.
دپال ـ بر وزن و معنىِ دبال.
دپاله ـ چو دباله[ر.م]، وزناً و معناً.

آيين چهارم

(در ]حرف[ دال ابجدى با جيم ابجدى)
دج ـ (چو كج) مرغ صحرايى و كبك درى و (چو رُخ) هر چيزى كه در آن دوشاب[ر.م] و مانند آن ماليده شده و بر دست و پا بچسبد.
دجّال ـ (چو بقّال) در السنه داير و خروج آن در آخرالزمان و از علايم حتميّه حضرت قائم آل محمد(عليهم السلام) معدود و از «دجل» كه به معنى كذب و دروغ و سرگين و پوشيدن و مكر و حيله و سوزاندن است، مشتق مى باشد يعنى كذّاب و پليدكننده زمين و مكّار و سوزاننده و پوشنده حق با باطل، و در اوصاف و حالات او رجوع به كتب غيبت نمايند.
دجر ـ (چو خَجِل) لوبيا.
دجله ـ (چو دهره و سركه) نهر و رودخانه و بالخصوص نام نهر بغداد كه به فرموده بعضى از ادباى عثمانى، از جبال شمال شرقى دياربكر]در تركيه[ برخاسته و قسمتى از آن ديار را با اراضى قديمه كلدانيه]در بين النهرين[ و موصل و بغداد اسقا نموده و بعد از طىّ مسافت 1240كيلومتر با نهر فرات تلاقى نموده و به بحر بصره[ر.م] مى ريزند و پايين تر از محلّ تلاقى نهرين را شط العرب گويند و در حوالى اين نهر معدن نفط بسيار و در زبان اجانب «تيغر» يا «تيغار» گفته و پارسيان «آورند» گويند و در زبان اهالى عصر حاضر تمامى آن نهر را «شط» گويند و در مراصدالاطلاع]ر.ض [گويد كه دجله نام موضعى هم هست در باديه از ديار عرب.
دجله اهواز ---> قره سو.
دجيل ـ (چو كُمَيل) به نوشته بستان السياحه[ر.ض]، ناحيه اى است از بغداد كه از نهر دجله، آباد و ازاين رو بدين اسم ـ كه مصغّر دجله است ـ موسوم و مقرّ اداره آن نيز، كه مابين سامرا و بغداد واقع و اطرافش واسع و اهالى آن قوم عرب و شيعه مذهب و مردمانش خوش مشرب مى باشند، به همين اسم موسوم است و در مراصدالاطلاع[ر.ض] گويد كه دو نهر بدين اسم موسوم است: يكى در اهواز كه معروف به دجيل سرفان و منبع آن اسپهان]زردكوه بختيارى[ و مصبّ آن بحر عمان و قديماً به ديله كودك موسوم بوده، پس اعراب معرّب نموده و به همان معنى دُجَيل ناميدند و ديگرى مابين تكريت ]در عراق[ و بغداد و در مقابل قادسيّه كه بلاد كثيره و ناحيه بزرگى از آن مشروب و منبع آن طرف بالايين بغداد بوده و فاضلاب آن در نهر دجله مى ريزد.

آيين پنجم

(در ]حرف[ دال ابجدى با جيم پارسى)
دچار ـ (چو شمار) مخفّف دوچار[ر.م].
دچهار ـ (به ضمّ اوّل و فتح ثانى) مخفّف دوچهار[ر.م].

آيين ششم

(در ]حرف[ دال ابجدى با حاى حطّى)
دحيه ـ (به سكون ثانى و فتح و كسر اوّل) نام پسر خليفة ابن فروة ابن فضاله كه از كبار اصحاب و برادر رضاعى

صفحه 253 - جلد دوم
حضرت رسالت مآب(صلى الله عليه وآله) و مصاحب آن حضرت و در كمال زيبايى و وجاهت، و جبرئيل بيشتر اوقات به صورت وى به محضر آن حضرت فرود مى آمده و مدفن وى در نزديكى قلعه اى كه در يك فرسخى سمت جنوبى دارابگرد]شهرى باستانى در فارس[ است بوده و بقعه و سرايى دارد كه زيارتگاه اهالى آن ديار است(1) و به همين نسبت آن قلعه را قلعه دحيه نيز گويند، چنانچه بهواسطه تأسيس يافتن آن از طرف داراب[ر.م] قلعه دارابش نيز نامند. و در آثار عجم[ر.ض] گويد كه حصار اين قلعه مستدير و به چهار دروازه مشتمل و گرداگرد آن يك فرسخ و دوره آن خندقى عميق و اطراف آن خندق نيزار و عرضش 6 و 7 ذرع و اين حصار قديم از ميان رفته و آثار آن تلّ خاك است كه ارتفاع آن تل از طرف بيرون 5 ذرع و از طرف داخل 3 ذرع و در ميان اين قلعه، كوهى است كه گويا كلّه قندى در ميان مجموعه است و چون خواهند كه از دارابگرد به اين قلعه آيند در عرض راه دو كوه است يكى در طرف راست كه كوه قدمگاهش ناميده و ديگرى در سمت چپ كه كوه پهنايش خوانند، تا آنكه گويد در تك ]ته[ بعضى از جاهاى خندق مذكور گياهى رويد مانند پيچك و لبلاب[ر.م] كه سر از آب بيرون آورده و بر كسى كه در آنجا افتد پيچيده مى شود به طورى كه خلاصى از آن دشوار باشد و هرچه دست و پا زنند پيچيده تر گردد و بسا باشد كه او را فروبرده و هلاكش سازد و اين بهواسطه درآويختن و خاردار بودن آن است و اهالى آنجا آن را «پاپيچك» ناميده و احتراز از آن را لازم شمارند، پس گويد كه سنگ پشت در آن خندق بسيار و يكى را از آنها ديدم كه به قدر گوسپند كوچكى و از آب بيرون آمده و در كناره مى گشت و مردم از ديدنش وحشت مى كردند و صدايى مانند صداى آن نشنيده بودم مگر در كشتىِ دودى كه آواز شيپور آن كه در وقت حركت مى زنند، بسيار شبيه به آواز اين سنگ پشت بوده و يقيناً تا نيم فرسخ راه مى رفت.

آيين هفتم

(در ]حرف[ دال ابجدى با خاى ثخذ)
دخ ـ (چو رخ) كوخ[ر.م] و دختر و تير شهاب و(چو يخ) خوب و خالص و سره و فوج و صف و دسته.
دخان ـ (چو گمان) به عربى، دود و دوده و هم رجوع به «برق» نمايند.
دخت ـ (چو پشت) مخفّف دختر، اِفراداً و تركيباً.
دختر ـ (ر.ف).
دختر آفتاب ـ شراب.
دخترندر ـ دختندر[ر.م].
دختر خم; دختر خورشيد ـ شراب.
دختر رَز ـ شراب و انگور.
دختر روزگار ـ حوادث دنيا.
دختر صوفى ـ مرغكى است كم پرواز و خواننده و دراز و ابلق و دُم دراز و خوش آواز كه به عربى «صعوه» و در زبان اهالى ما «گوت آتان بلبل» گويند و آن به رنگ كنجشگ و از آن كوچك تر بوده و «تز» و «تژ» و «تزند» و «تزندر» و «سربچه» و «مرغ فاطمه» نيز گفته و بيشتر در كنار آب نشسته و دم مى جنباند و بر زمين زند و در كرمان «سيسالنگ» گويند.
دختران ـ جمعِ دختر.
دختران نعش ـ بنات النعش[ر.م].
دُخْتَرَه ـ دخترى[ر.م] و مهرى كه در كيسه نهند.
دخترى ـ بكارت و دوشيزگى.
دخترينه ـ دختر كوچكِ تازه بالغ شده.
دُختن ـ دوختن و اندوختن.
دختندر ـ (چو دختروش) دختر زن از شوهر ديگر و دختر شوهر از زن ديگر.
دخدار ـ (چو سردار) تخت دار[ر.م].
دَخش ـ ابتداى كار و تيره و تار و معامله و رفتار.
دَخم; دَخمه ـ كف دهان شتر و قبر و قبرستان و سردابه مردگان و صندوق ايشان، خصوصاً قبرستانِ گبران

1. ايشان خراجگزار امام حسن(عليه السلام) در دارات بودند.

صفحه 254 - جلد دوم
]زردشتيان[ كه استودان]هم گويند[.
دخمه زندانيان; دخمه فيروزه ـ آسمان.
دخول ـ (به ضمّ اوّل) به عربى، معروف ]است[ و (به فتح آن) به نوشته مراصدالاطلاع[ر.ض]، دشتى است در يمامه ]در جزيرة العرب[ و يا چاهى است بسيارآب و يا موضعى است در ديار ابى بكر ابن كلاب.

آيين هشتم

(در ]حرف[ دال ابجدى با دال ابجدى)
دد ـ (چو بد) جانوران درنده و بيابان پر از شكار.
دده ـ دد[ر.م] و دادا[ر.م] و قلندر و به تركى آذربايجانى، پدر و به تركى عثمانى، كنيزك و پدرِ پدرِ پدر و مادر را گويند و رجوع به «لالا» هم شود.

آيين نهم

(در ]حرف[ دال ابجدى با راى قرشت)
در ـ (چو خطّ) كيسه و (چو مُدّ) مرواريد و گوهر و (چو رخ) دُريدن [ر.م] و امر و فاعل از آن و (چو بد) دريدن و امر و فاعل از آن و بيرون و اندرون، همچو: از بازار آمد و در خانه رفت و به معنى نوع و جنس و فصل و باب كتاب و مگس و پشه و دفعه و مرتبه و درّه كوه و سحرور[ر.م] و به معنى مشهور و توت سه گل.
در آب شدن; درآب فروشدن ـ نابود و معدوم گرديدن.
در آستين كردن ـ تصرّف كردن و ملك خود دانستن.
درآمد ـ دخل و عايدات.
در آيينه نقش پرى ديدن ـ ديدن شراب در پياله بلورى و ديدن جمال ساقى در جام شراب.
درافتادن ـ جنگ و خصومت كردن.
در انگشت آوردن ـ حساب كردن.
دربا ـ درباى[ر.م].
در بار كمان رفتن ـ كمان كشيدن.
در باقى شدن ـ تمام گرديدن و آخر شدن و وجود نداشتن و چيزى نماندن.
در باقى كردن ـ بى بقا كردن و ترك دادن و موقوف داشتن.
دَرباى; دَربايست ـ ضرورى و مايحتاج و ترجمه نوع.
دربدر ـ آواره و بيچاره و حيران و سرگردان و دريوزه.
در پاى افكندن ـ تعطيل كردن و مانع از رواج چيزى بودن.
در پاى پيل انداختن ـ رنج كشيدن.
دَرپَريش ـ گدا و درويش و كوزه و كاسه و خشت پخته.
در پس زانو نشستن ـ فكر كردن.
در پشم كشيدن ـ پوشيدن و پنهانيدن.
در پوست افتادن ـ غيبت كردن.
در جگر خاك گرفتن; در جگر گل گرفتن ـ زير خاك كردن.
در جوال شدن ـ فريب خوردن.
در جوال كردن ـ فريب دادن.
در خر كمان كشيدن ـ گرفتارى و محنتى كه خلاصى از آن دشوار باشد.
در خط شدن ـ آزرده و متغيّر شدن و بيهوش و بى قرار گرديدن.
درخواستن ـ التماس و التجا و طلب كردن.
درخواه ـ درخواستن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
در خود گريختن ـ گردآورىِ خود كردن.
درخور ـ لايق و سزاوار و به معنى در طعام و در آفتاب و مانند آنها.
درخورد ـ لايق و سزاوار و مناسب.
درخوش ـ شوق و اشتياق.
در خون شدن ـ اراده قتل كردن.
دُر ريختن ـ گريه كردن و سخن خوب و لطيف گفتن.
دَرزاده; درزاده آسيا ـ تخته اى كه آسيابانان پيش آب گذارند تا آب به جاى ديگر نرود.
در زبان افتادن; در زبان داشتن; در زبان شدن ـ هر سه كنايه از آن است كه سيّئات كسى در ميان مردم منتشر شده و در حق او سخنان نالايق گويند.
دَرزن ـ سوزن و امر و فاعل از درزدن.

صفحه 255 - جلد دوم
در شدن ـ داخل شدن و به اندرون رفتن.
در عرق شدن ـ منفعل و شرمنده شدن.
دُرّ غلطان ـ مرواريد غلطان است.
در غورگى مويز شدن ـ ضايع شدن و به مراد نرسيدن.
در فلان گريختن ـ پناه به كسى بردن.
در كجا مى خورد ـ يعنى در كجا صرف طعام مى كند و به چه كار مشغول است و يا اينكه كجا و كى مى زيبد و لايق مى شود، يعنى نمى زيبد و لايق نمى شود.
در كشيدن ـ محو كردن و ردّ نمودن و نوشيدن و به سركشيدن.
در لوزينه سيرخوردن; در لوزينه سير دادن ـ فريب خوردن و در عين شادى غم پيش آمدن و كردن كارى كه عيش كسى را برهم زند.
دُرّ مكنون ---> مرواريد.
در ميان بودن ـ در گرو بودن.
در نورد نهادن ـ درهم پيچيدن و پنهانيدن و در سوراخ كردن و بى نام و نشان ساختن.
دروا; درواى; دروايست ـ درباى [ر.م] و دربايست [ر.م].
دريافت ـ اخذ كردن و قبض نمودن.
دُرّ يتيم ---> مرواريد.
در يخ افتادن ـ آن است كه كسى در مقام خرابى و استيصال ديگرى باشد.
درا ـ (چو سَرا) دراى[ر.م] و (چو سّقا) ميوه و كيسه.
درابجُردـ مخفّف دارابجرد[ر.م].
درابرين; درابزين; درابگرد; دراپرين; دراپزين ـ مخفّف دارابرين[ر.م] و دارابزين[ر.م] و دارابگرد[ر.م] و داراپرين]ر.م [و داراپزين[ر.م] هستند به همين ترتيب.
درات ـ (چو كلات) داب[ر.م].
درّاج ـ (چو بقّال) به عربى، خارپشت و سخن چين و نام جايگاهى است و(چو طُلاّب) مرغى است مبارك از اقسام كبوتر و يا جنسى است ديگر كه بيضه هاى خود را در يك جا جمع نكرده و به امكنه متفرّقه نقل نمايد كه شناخته نشود و در تحفه] ر.ض[ و مخزن [ر.ض] فرمايند كه مرغى است قريب به جثّه كبك و خوش منظر و گوشت آن لطيف تر از كبك و تذرو و زيادكننده فهم و حفظ و جوهر دِماغ[مغز ] و مادّه منى و به هندى «تيتر» نامند، چنانچه به پارسى«تراج» و «جُرب»]گويند[.
دراجه ـ (به تشديد ثانى و ضمّ اوّل) به عربى، ماده مرغ درّاج[ر.م] و (به فتح اوّل) جوجه و حالت به رفتار آمدن كودكان خردسال و صندوقى است كه از براى جنگ قلعه و حصار ساخته شده و مردان در زير آن داخل مى شوند.
درّادوزا ـ (به فتح اول و تشديد ثانى) مردم عاقل و دانا و باتجربه كه اگر امر ناصوابى از او سرزند به دانستگى اصلاح نمايد و كسى كه جنگ و آشتى و نيكى و بدى با هم كند.
دراره ـ (چو كَناره) كشخان[ر.م] و به عربى، دوك است.
دراز ـ (چو نماز و حجاز) معروف و ضد كوتاه است.
درازخوان ـ پيش انداز[ر.م] و دستارِ خوان[ر.م] و واعظى كه به طول كلام مبتلا باشد.
درازدست ـ ظالم و ستمگر و غارتگر و لقب خاصّ بهمن ابن اسفنديار كه در «بهمن» مذكور افتاد.
درازدنبال ـ گاوميش.
درازروذ ـ ماوراءالنهر[ر.م] را گويند.
درازشمشير ـ تيغ زن و چست و چالاك.
درازكار ـ كسى كه سخنان لاف و گزاف زند و شخصى كه مرتكب كارهايى باشد كه زياده بر حالت و مرتبه او باشد.
درازگوش ـ اُلاغ و خر.
درازنا ـ طول، مقابلِ عرض و پهنا.
درازنفَس ـ پرگوى و بسياركلام.
درازا; درازه ـ دراز[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
دراسج ـ (چو امانت) نوعى از لبلاب[ر.م] است.
دراغومان ـ در منتخبات اللّغات[ر.ض] گويد كه ترجمان]ر.م [است.
دراغون ـ هم در آنجا]منتخبات اللّغات[ گويد كه فارِس و خيّال و مفلس است و بعضى از ادباى عثمانى گويد كه به عقيده يونانيان قديم، نام حيوانى مهيب و موهومى است كه به جهت مخاصمت ابناى بشر ميكائيل بر زمينش زده و

صفحه 256 - جلد دوم
حضرت مريم پشت آن را لگدكوب نموده و سر آن مانند شير و دُم آن مثل ماهى و در روى پاره اى اسلحه و عمارات به همين شكل ترسيمش كرده و در اطراف هندوستان پرستش نمايند و بعضاً به مارهاى بزرگ نيز اطلاق كرده و نام و شكل يكى از بروج شماليه هم مى باشد.
درافرين; درافزين ـ دارابرين[ر.م].
درافس; درافق ـ (چو مساجد) در برهان [ر.ض] گويد كه هر دو به لغت اهل شام، شفتالو است و در فرهنگ ناصرى]ر.ض [تغليطش كرده و فرموده كه صحيح آن دراقن و آن هم عربى است.
دراقن ---> درافق.
دَراقيطُس ـ به يونانى، بيخِ پيل گوش[ر.م] است.
درامد ـ رجوع به تركيبات «در» شود.
درانك ـ (چو اتابك) نام دريايى است كه به يونانى «غالاغاطيتون» ناميده و گويند كه مقام فرشتگان است.
دراورد ـ (ل) در مراصدالاطلاع[ر.ض] گويد كه مخفّف دارابگرد[ر.م] است و از ابن فتحويه نقل كند كه گويند دراورد موضعى است در فارس و بعضى گويند كه موضعى است در خراسان كه درابجرد گويند.
دراى ـ (به فتح اوّل) پتك و ناقوس و اسكنه[ر.م] و زنگ قافله و دراييدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و امر به آمدن به اندرون.
درايش ـ (چو نوازش) دراييدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
دَراييدن ـ به درون آمدن و تأثير كردن و گفتن و آوازيدن و سخن سر كردن و نغمه زدن.
درب ـ به فرموده شرح قاموس[ر.ض]، (چو عرب) حريص بودن و بصيرت و مهارت داشتن و راهى كه بسته نشده و گذار داشته باشد و (چو قلب) دهى است در يمن و جايگاهى است در نهاوند و در گشاده راه و كوچه و به معنى دروازه و هر دربند[ر.م] و جاى دخول به روم و جايى كه خرما را به جهت خشكانيدن در آن كنند.
دَرب رَى ـ نام يكى از محلاّت تبريز كه به محلّه خيابان متّصل و در زمان ما به پل سنگى معروف است.
دربا ـ رجوع به تركيباتِ «در» نمايند.
دربار ـ وزير و دربان و در خانه سلطان و ديوان خانه و محل ديوان كه تنگ بار]هم گويند[.
درباش ـ عصا و دگنك.
دربان ـ معروف است.
دربان آسمان; دربان فلك ـ ماه و آفتاب.
دَرباى; دَربايست ـ رجوع به تركيبات«در» نمايند.
دربدر ـ (چو بدخبر) به تركيبات «در» رجوع شود.
دربرين; دربزين ـ (چو زنجبيل و خبرگير) دارابرين[ر.م].
دربند ـ قلعه كوچك و جاى تنگ و راه تنگ ميان دو كوه و دو ديوار و هم شهرى است شهير و عجيب از بلاد قفقازيّه كه در زبان جغرافيين عرب، به باب الابواب معروف و در نزد اوروپايى ها به البانى مشهور و در لسان مغولان و اهالى شرق به دمورقاپى و تيمورقاپى مسمّى و پارسيان نيز علاوه بر دربند كه بعضاً به شيروانش اضافه داده و دربند شيروان نيز گويند، گاه است كه اين شهر را فيلان نيز ناميده و شاه حكمران آن را فيلان شاه خوانند، چنانچه در قديم ايران دژ مى گفته اند و خلاصه كلمات جغرافيين آنكه اين شهر مقرّ حكومت داغستان و در قرب ساحل غربى بحر خزر و به مسافت 300كيلومتر از شمال شرقى تفليس ]در گرجستان[ واقع و مؤسّس آن انوشيروان عادل]پادشاه ساسانى در قرن 6م[ بوده و يا اسكندر رومى و يا لهراسب كيانى ]چهارمين پادشاه كيانى[ بنايش كرده و اسفنديار ]پسر گشتاسب كيانى[ به انجامش رسانيده و قباد ابن فيروز ساسانى [بيستمين پادشاه ساسانى در قرن 5 و 6 م ] تعميرش نموده و انوشيروان به عمارتش افزوده و بارويى عظيم از سنگ و آهك و قلعى و سرب در غايت استحكام برآورده كه طول آن 300 ذرع و يا يك ثلث فرسخ و يا هفت فرسخ و ارتفاعش محاذى رؤوس جبال و عرضش يك تير پرتاب و به قدر يك ميل و يا نيم فرسخ در ميان دريا مى باشد و در هر فرسخ يك دروازه آهنين ساخته و طايفه اى را به مستحفظى گذاشته اند و يك طرف ديگر اين ديوار به كوه فتح كه از جبال قفقاز، زياده از دو ماه راه امتداد داشته و طوايف مختلف در حول و حوش آن سكنى دارند، متّصل و طريق تردّد مسدود، چنانچه

صفحه 257 - جلد دوم
مقصود انوشيروان هم از تأسيس آن و نصب دروازه هاى آهنين كه در چند جاى آن منصوب و بعد از بستن آنها راه آمدوشد به كلّى مسدود مى بود، منع طوايف خزر و لزگى[ر.م] و غيره بود كه حملهور ايران نباشند و به زعم بعضى، سدّ يأجوج و مأجوج[ر.م] همين ديوار است. بالجمله شهر دربند در قرن هفتم ميلادى مسخّر اسلاميان گرديده و هارون عبّاسى مكرّر در آنجا اقامت نموده و در 1135هجرى مسخّر روس ها گرديده و بازهم مسترد داشتند و در 1210مجدّداً متصرّف ايشان گشته و هنوز باقى است]دربند همان شهر باكو است[.
دربه; دَربى; دربين ـ (چو پرده و يخنى و پروين) بادپيچ]ر.م [و پينه و پارچه جامه و پرده اى كه از تخته باشد و (چو فربه) عفو و عطا و ناپديد و ناپيدا.
دَرپَريش ـ رجوع به تركيبات «در» شود.
درپرين; درپزين ـ بر وزن و معنى دربرين.
درپه; درپى; درپين ـ دربه[ر.م] و دربى[ر.م] و دربين[ر.م].
درتاج ـ (چو سرتاج) گل و گياه آفتاب گردك.
دَرَج ـ (چو فَرَج) جمع درجه و (چو برج) حُقّه و پيرايه دان و (چو خرج) خطى كه در كاغذ منقّش نوشته شده باشد و به عربى، طومار است.
دُرج تنگ; دُرجِ دُرّ ـ دهان معشوق.
دُرج دهقان ـ كتاب تاريخ و قول دهقان و مطلق سخن.
دُرج گهر گشودن ـ سخن خوب نقل كردن.
دُرج مينا ـ چشم معشوق.
درجه ـ (چو طبقه) پلّه و مرتبه و در اصطلاح هندسه، يك جزو از 360 جزو محيط دايره را گويند و دوره دايره را 360 قسمت كرده اند تا اقلّ عددى باشد كه داراى تمام كسورِ تسعه است الاّ سبع، و چنانچه يكى از 60 جزو درجه را «دقيقه» گفته و يك جزو از 60 جزو دقيقه را «ثانيه» خوانده و يك جزو از 60 جزو ثانيه را «ثالثه» ناميده و به همين دستور تا هر كجا كه حاجت افتد تقسيم كرده و «رابعه» و «خامسه» و «سادسه» و «سابعه» و «ثامنه» و «تاسعه» و «عاشره» نام كنند و از اين جهت است كه يك جزو از 30 جزو برج را «درجه» گويند، چنانچه در «برج» اشارت نموديم و طول و عرض بلاد و عرض و ميل كواكب را هم با درجه و دقيقه و ثانيه اعتبار كنند.
درجه نيّره ـ در معنى اصطلاحى نجومى آن، رجوع به ترجمه «شرف» نمايند.
درخ ـ (چو شكم) درخت.
درخت ـ مشهور و معروف است و اكثر تركيبات آن مانند تركيبات «شجره» است.
درخت ابوجهل ---> تال.
درخت پشّه ---> آغال پشّه.
درخت خوار; درخت خوارك; درخت خواره ـ رجوع به «چوب خوار» نمايند و سودانيات[ر.م] را نيز گويند.
درخت دانا ـ درخت وقواق[ر.م].
درخت زكريا ـ سِرِس است[ر.م].
درخت زندگانى ---> خوم.
درخت زهرناك ---> عشر.
درخت سنبه ـ سودانيات[ر.م] است.
درخت شانه ---> شانه غول.
درخت مسواك ---> اراك.
درخت وقواق ---> وقواق.
درختك ـ مصغّر درخت و تركيبات اين هم مانند آن است.
دِرَختَنه ـ مخفّف درختينه[ر.م].
درختينه ـ منسوب به درخت و بيشتر در خود درخت مستعمل و تركيباتش هم مانند آن است.
درخسخك ـ (ل) رجوع به «اريسه» نمايند.
درخش ـ (چو گندم) سزاوار و لايق و اشتياق و شايق و(چو گذشت و نهنگ و درنگ) برق و تابش و روشنايى هر چيز و لرزيدن و (چو درست) برق و روشنى و دهى است از قاين ]در خراسان[ كه گليم خوب دارد و هم آتشگده اى است در ارمنيّه كه به زعم بعضى، بانى آن مجوسى رأسنام كه به رأس البغل معروف و دِرهَمِ بغلى[ر.م] بدو منسوب و شيراز و ارمنيّه هم از بناهاى اوست و به هر وزن كه باشد به معنى درخشيدن و امر و فاعل از آن هم هست.
درخشانيدن ـ درخشيده كردن و حركات آن مانند درخشيدن است.

صفحه 258 - جلد دوم
درخشش ـ درخشيدن و اسم مصدر از آن.
درخشيدن ـ (چو سر بريدن) مشتاق بودن و لايق و مناسب گرديدن و (چو نَوَرديدن و درنگيدن و سخن چيدن) تابيدن و لرزيدن و روشنايى و برّاق بودن.
درخف ـ (چو بلبل) زنبور سياه.
درخواست ـ التماس و التجاء و گدايى.
درخواست نامه ـ عرض حال.
درخواه; درخور; درخورد; درخوش ـ رجوع به تركيبات «در» نمايند.
درد ـ (چو زرد) معروف و (چو تند) دُردى[ر.م]، اِفراداً و تركيباً و (چو هند) چاك و شكاف و رخنه.
دردمن; دردمند ـ مردم افتاده و دردناك و خاكسار.
درداب ـ (چو سرداب) دستنبويه.
دردار ـ درخت آغال پشّه [ر.م] و معنى تركيبى آن، دربان و درِ خانه و امر و فاعل از درد آوردن.
دَرِدشت ـ محله اى است در اسپهان; رجوع به «حيدر» شود.
دردمن; دردمند ـ رجوع به تركيبات «درد» شود.
دردمه ـ (چو زَلزله) سبعه سيّاره [ر.م].
دردور ـ (چو پرزور) گرداب مهلك.
درده; دردى ـ (چو مرده و مُفتى) لاى و نخاله و من و سلوى و ته نشين آب و شراب و روغن و غيره.
دُردى خوار ـ زمين و مردم فقير و فرومايه.
درز ـ (چو فرض) دختر كوچك سال و آسايش و لذّات دنيا و شكاف و رخنه، خصوصاً شكاف جامه و شكاف مابين خشت ها و سنگ ها و در اصطلاح اهل تشريح، عبارت از سناسن[ر.م] صغارى است كه از دو استخوان خارج شده و به يكديگر آميخته و در يكديگر فرورفته باشند، بدين شكل:
و اين قسم را «درز صادق» گويند، چنانچه گاه است
كه استخوانى با استخوانى ديگر ملاقات نمايد نه
به طورى كه سناسن آنها با هم آميخته و در يكديگر
فرورفته باشند. و اين را هم «درز كاذب» نامند، چنانچه
در اين شكل و نظاير آن:
درزِ اكليلى ـ درز صادقى[ر.م] است در پيش سر در موضعى كه تاج بر وى نشيند بدين شكل:
و ازآن رو كه شباهت به تاج دارد و يا كناره تاجى كه بر سر نهند ملاقى موضع اين درز باشد، وى را «اكليلى» گويند.
درز خوردن ـ درز كردن است.
درزِ سفودى; درزِ سهمى ـ درزى است مابين قحفين]كاسه سر[ كه از ميان درز اكليلى[ر.م] بر ميان سر مى رود تا به زاويه درزِ لامى[ر.م] بدين شكل:
كه بهواسطه شباهت به تير، «درز سهمى»اش گويند، چنانچه بهواسطه مشابهت به سيخ كباب «درز سفودى» نيز گويند، كه سفود، سيخ كباب است.
درزِ صادق ---> درز.
درز قشرى ـ درزى است كه در بالاى گوش گذرد در برابر درز سهمى[ر.م] بدين شكل:
در بحرالجواهر] ر.ض[ از شيخ نقل كرده كه اين را قشرى از بهر آن گويند كه وى به استخوان فرونرفته است ليكن بدان ماند كه اثرى كرده است بر ظاهر و اين قشريان را «درزان كاذبان» خوانند.
درزِ كاذب ---> درز.
درز كردن ـ فاش گرديدن و آشكار شدن.

صفحه 259 - جلد دوم
درزِ لامى ـ درزى است در پس سر مابين قحفين و قمحدوه[ر.م] بدين شكل:
كه بهواسطه شباهت به لام يونانى، بدين اسم اختصاص يافته.
درزاده ـ (چو تن داده) رجوع به تركيبات «در» شود.
درزمان ـ (چو نمكدان) رشته و ريسمان تافته اى كه در سوزن كشند.
درزن ـ (چو ارزن) سوزن.
دَرزَند ـ جاى بسيار خون ريختن اعم از مسلخ و جنگ گاه و غيره.
درزه ـ درز[ر.م] و درژه[ر.م].
دَرزى ـ خياط و گويا عربى است و هم نام قومى است جنگاور و مهمان نواز در عكّا ]در فلسطين اشغالى[ كه مابين صيدا و جهت غربى كوه لبنان، ساكن و به نوشته بعضى از ادباى عثمانى،عدّه نفوسشان 160هزار و در موقع لزوم 40هزار از ايشان تحت السّلاح و در اوايل قرن 11 ميلادى به الوهيت حاكم بامرالله، حكم دار مصر، معتقد بوده و ازآن رو كه وزيرى درزىنام از وزراى آن حكمران، هم مذهبانِ ستم ديده خود را از مصر به سوريه سوق داد، اين قوم به نام آن وزير اشتهار يافتند و ايشان بعد از مخالطت بسيار با دولت عثمانى عاقبت در 997 هجرى از طرف سلطان مرادخان ثالث [دوازدهمين پادشاه عثمانى ] تأديب شده و به باج و خراج ملزم گرديدند و در 1258 هجرى بازهم از طرف دولت عثمانى رئيسى از خودشان بديشان منصوب گرديده و هماره به بزرگان خويش كه در ديرالقمر ساكن باشند، حاكم و والى گويند.
درژه ـ درز[ر.م] و توده علف و پشته خار و خاشاك.
درس; درسار; درساره ـ درگاه و پرده و ديوار پيش خانه و قلعه.
درِ سپيد ---> بيضاء.
درست ـ (ر) حق و راست و كامل و تمام و صحت و تندرستى و صحيح، مقابلِ غلط و شكسته و طلا و نقره، خصوصاً اشرفى و ليره.
درستاران; درستان ـ (چو پرستاران و نمكدان) شاگردانه.
درستك ـ (چو شتروش) درست و مصغّر آن.
درسته ـ (چو نبسته) عفو و رحمت و بخشيدن گناه.
درستى ـ (چو كلفتى) درست بودن و (چو دخترى و مفلسى) نام دختر انوشيروان كه در حباله بهرام گور ]پانزدهمين پادشاه ساسانى در قرن 5م[ بوده.
درسه ـ (چو عرصه) درسته[ر.م].
درش ـ (چو فرش) طويله و چينه دان و (چو عرب) نوعى باريك و دراز از خيار.
درشت ـ (ر.ف).
درشت پسند ـ مردم كثيف طبع.
درشت گوش ـ مردم كر و ناشنوا.
درشته ـ بر وزن و معنى درسته[ر.م].
درشتى ـ درشت بودن و بر وزن و معنى درستى[ر.م].
درشدن ـ (چو بدسخن) داخل شدن و به اندرون رفتن.
درشه ـ (چو لرزه) درسته[ر.م].
درشى ـ بر وزن و معنى درش با زيادتى ياى تحتانى.
درعيد ـ (ل) قصبه اى است شهرمانند مقرّ حكومت نجد]در عربستان[ و اكثر مردمانش وهّابى هستند]پيرو محمد بن عبدالوهاب[، چنانچه در «وهابى» خواهد آمد.
درغ; درغاله ـ (چو برق و مستانه) راه كوه و فرجه ميان دو كوه و بندى كه از ميان كوه بگذرد و بندى كه پيش آب بندند.
درغان ـ شهرى است در حوالى سمرقند]در ازبكستان[.
درغست ـ (چو بدمست) هرزه و نامعقول.
درغلبكن; درغلبكين ـ (اوّلى بر وزن گندم بدن و هرهفت تن و دويّمى به زيادتى ياى تحتانى) در پنجره دار و درى كه پيش آن پنجره بوده و مردم از عقب آن نمايان باشند و در هر دو با باى پارسى نيز آمده.
دَرْغَم ـ علاوه بر معنى تركيبى، موضعى است كه شراب خوب دارد و نوايى است از موسيقى كه شنيدن آن هم و غم را زايل كند.

صفحه 260 - جلد دوم
درغيش ـ (چو درويش) انبوه و بسيار و نوعى از زردآلو است.
درفرين; درفزين ـ (چو زنجبيل و خبرگير) دارابرين[ر.م].
درفش ـ (چو درخت) برق و درخش[ر.م] و ديژينه[ر.م] و فوطه اى]لُنگ[ كه در روز جنگ بر بالاى خود و دستار پيچند و علم و بيرقى كه در روز جنگ برپاى كنند و بالخصوص، بيرق معروف كاوه آهنگر به شرحى كه در «كاويان درفش» نگارش خواهد يافت.
درفش كابان; درفش كابانى; درفش كابه; درفش كابى; درفش كابيان; درفش كابيانى; درفش كاوان; درفش كاوانى; درفش كاوه; درفش كاويان; درفش كاويانى ـ كاويان درفش[ر.م] است و رجوع بدانجا نمايند و در همه اينها با كاف عربى و با كاف پارسى است.
درفشان ـ بر وزن و معنىِ درخشان و (چو مخلصان) اسم فاعل از دُرافشاندن.
درفشه ـ (به ضمّ اوّل و ثانى و سكون فا) تيغ و شمشير و درفشى[ر.م].
درفشى ـ (چو فرنگى) خود را مشهور كردن و عَلَم ساختن.
درفشيدن ـ درخشيدن.
درفنجك ـ (چو بدمسلك) فرنجك[ر.م].
درق; درقه ـ (چو برق و هرزه) زره و سپر.
درك ـ (چو فلك) روپاك[ر.م] و دستمال.(عر)
درك اسفل ---> هفت دوزخ.
دركاله ـ (چو هرساله) يخ، خصوصاً آنچه در زير ناودان بسته شود.
دركزين ـ (ل) قصبه اى است دلنشين از توابع همدان كه قديماً شهرى بوده و به مرور دهور رو به خرابى نموده و مردمانش تُرك و از طايفه قراگوز وبعضى از وزراى سلجوقيان از آنجا بوده اند.
دركوبيو ـ (ل) نام نسك[هريك از بخش هاى 21گانه كتاب اوستا ] بيستم كتابِ زند[ر.م] است.
دركون ـ (چو مجنون) فتراك[ر.م] و سموت[ر.م].
دُرگر ـ (چو دختر) درودگر.
درگلاله ـ (چو بدشماره) دركاله[ر.م].
درلك; درليك ـ (چو فلفل و دلگير) مطلق كوتاه، خصوصاً جامه پيشوازِ قدكوتاه و آستين كوتاه.
درم ـ (چو شكم) درهم، اِفراداً و تركيباً.
درما ـ (چو سرما) خرگوش.
درمان ـ علاج و دوا و درمانده و امر به ماندن و قدرت و قوّه و طاقت و وسيله و تدبير و واسطه.
درماندن ـ فقير و مسكين بودن و عاجز و آواره گرديدن.
درمك ـ (چو اندك) نانِ ميده[ر.م].
درمل ـ (چو بلبل) دُلمل[ر.م] است.
دَرمَنه ـ (ل) كه به عربى «شيح» و به تركى«ياوشان» و به فرانسه «سمِن كونْترا» گويند، به فرموده بعضى از دانشمندان عصر، نباتى است معروف كه در فلسطين و ايران و تركستان به عمل آمده و عموماً داراى ماده عامل تلخ و بهواسطه طعم غيرمطبوع، خوش آيند اطفال نباشد و قسم شرقى آن كه «درمنه اسكندريه» نيز نامند، در تازگى سبز و در كهنگى سرخ و داراى بويى است تند و معطّر و طعمى گرم و تلخ و گل هاى آن به ندرت شكفته اند و قسم ديگر بربرى است كه بوى آن كمتر از اوّل و رنگ آن بهواسطه غنچه هايى كه از پرز مخصوصى پوشيده شده اند و نشكفته و مانند دانه مى باشد، خاكسترى رنگ است و در «ب س» از تحفه طب[ر.ض] فرمايد كه بستيباج كه به فارسى «خلال مكّه» و به عربى «سدى» نامند، نباتى است خاردار و برگش با خشونت و ريزه وگلش سفيد و ازرق و شاخه ها به قدر شبرى]يك وجب[، از يك بيخ مى رويد و باريك و آن را خلال مى كنند و بر سر هر شاخى چترى مثل قبّه و خشن و تخمش شبيه به نانخواه[ر.م] و طعمش تند و آن را «وخشيزك» و «درمنه تركى» گويند. و در «در» از همان كتاب گويد كه درمنه تركى، بستيباج و درمنه خراسانى، اسم فارسى گياه وخشيزك و تخم آن، بستيباج است و در «ش ى» گويد كه شيح، نباتى است گلش خوش بو و تلخ و با اندك حدّت و شبيه به افسنيتن رومى[ر.م] و اقسام مى باشد و جبلى آن قوى تر از دشتى و

صفحه 261 - جلد دوم
هرچه گلش مايل به زردى و برگش شبيه به سداب و نباتش از شبت]شويد[ كوچك تر است و «شيح ارمنى» نامند و هرچه مايل به تيرگى و با رطوبت چسبنده و گلش زرد است «شيح جبلى» است و عريض الورق كه گلش سرخ است «شيح خراسانى» و «شيح تركى» نامند و درمنه تركى «بستيباج» و «وخشيزك» نامند و در «وخ» گويد كه وخشيزق و وخشيزك، تخم بستيباج و درمنه تركى عبارت از او و نزد بعضى، درمنه خراسانى است و مخفى نماند كه اين ترجمه ها فى الجمله مغاير هم هستند.
درمنه ارمنى; درمنه اسكندريه; درمنه بربرى; درمنه تركى; درمنه جبلى; درمنه خراسانى; درمنه شرقى ---> درمنه.
دَرَن ـ (ل) زلو[ر.م] و رجوع به «هفت كوه» هم شود.
درند ـ (چو كمند) شكل و شمايل و سامان و صورت.
درنگ ـ (چو فِرنگ) وقت و زمان و لمحه و ساعت و عالم آخرت و آرام و استراحت و چرنگ[ر.م] و آدرنگ[ر.م] و تأنّى و تأخير و سرو كوهى و رجوع به «مرو برّى» هم نمايند.
درنگانيدن ـ شخص و چيز ديگرى را به درنگ انداختن.
درنگيدن ـ درنگ بودن و نمودن.
درنوك ـ (چو مسكوك) مخدّه[ر.م] و متّكا و فرش فاخر.
درنويى ـ (ل) رجوع به «فيروزه» نمايند.
درنه ـ (چو سركه) شمشير آبدار.
درو ـ (چو وضو) مخفّف درود و (به كسر اوّل و فتح ثانى) درويدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
دُروگر ـ درودگر ] نجّار[.
دَروا ـ مخفّف درواى[ر.م].
درواخ ـ (چو سردار) عيب و عار و محكم و استوار و تحقيق و يقين و شجاع و شجاعت و درشتى و غلظت و ضعف و نقاهت و حالت برخاستن از بيمارى.
دَروار; دَرواز ـ دربا[ر.م] و واژگونه و متحير و سرگشته و آويخته و مراد و حاجت.
دروازه ـ در بزرگ.
دروازه بان ـ پاسبان و كشيكچى.
دروازه گوش ـ سوراخ گوش.
دروازه نوش ـ دهان.
دروازه هزارگام ـ ميله هايى كه در دو طرف راه براى نشانِ فرسنگ سازند.
دَرواژ ـ درواز[ر.م].
دَروانه ـ سوراخ بام كه نردبان و پلّه بر آن گذاشته و بالا و پايين آيند وروند.
دَرواه ـ دروار[ر.م].
درواى ـ (به سكون ثانى و فتح اوّل) دروار[ر.م] و كنايه از هاروت[ر.م] و ماروت[ر.م] و نام فرشته اى است و (به ضمّ اوّل) صحيح و درست و تحقيق و يقين و نام بزرگان و سلاطين هند است.
دَروايست ـ رجوع به تركيبات «در» نمايند.
دَرَوبِطارِس ـ به يونانى، گياهى است مانند سرخس كه بيشتر بر درخت بلوط كهنه مى پيچد.
درود ـ (به ضمّ اوّل و ثانى) تحيّت و سلام و چوب و تخته و دعا و صلوات و ماضى درودن[ر.م] و نام روز اوّل خمسه مسترقه جلالى]پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستانى[ و يا روز پنجم آن، چنانچه در «تاريخ جلالى» نگارش يافت.
درودگر ـ نجّار.
درودن; دروذن ـ (چو نمودن) درويدن[ر.م].
دروس ـ شوكران [ر.م] و طايفه اى است منحوس و فراوان كه مسكن ايشان كوه لبنان و در حوالى صدهزار خانوارى، اكثر زنانشان مانند پرى و در جمال ممتاز و مردانشان غريب نواز و در مهمان دارى با امتياز مى باشند و هم رجوع به «درياس» شود و به عربى، جمعِ درس است.
دروش ـ بر وزن و معنى درفش و (چو خروش و عمود) نشتر و به عربى، داغ و نشان است.
دروغ ـ (ر.ف) كه كذب و خلافِ واقع است و «هيتان»]ر.م [هم گويند.
دَروقَينون ـ به رومى يا يونانى، نباتى است شبيه به درخت زيتون ليكن از يك گز كوتاه تر و برگ اين از برگ آن درازتر و گل آن سفيد و تخم آن به مقدار كرشنه]ر.م [كوچك مى باشد.

صفحه 262 - جلد دوم
دروگ ـ (چو سلوك) هيزم باريك.
دروگر ـ (چو نمودن) درودگر ]نجّار[ و (به كسر اوّل و فتح ثانى) كسى كه علف و غلّه مى درود.
درون ـ (چو زبون) اندرون و شهرى است در خراسان مابين مرو]در تركمنستان[ و نسا[ر.م] و (چو فزون) پيمانه غلّه و دعايى است كه مغان در ستايش آذر]آتش[ و خداى تعالى خوانده و بر خوردنى ها دميده و مى خورند و آنچه را كه بر آن دُرُون خوانده باشند «يشته شده» نام كرده و آنچه را كه نخوانده باشند«نايشته» خوانند، كه «يشتن» به زبان زند خواندن است.
درون بين ـ كسى كه از ذكاوت و فطانت، مطّلع بر اسرار قلبى باشد و هم آلتى است معروف و جديدالاختراع كه بهواسطه آن باطن بدن از منافذ آن نمايان گردد.
درون پرور ـ صاحب دل و صاحب مجاهده و كسى كه دل مردمان به دست آرد و دلجويى نمايد.
درون دار ـ منافق و كينهور و بداندرون و درون پرور [ر.م].
درونج ـ (چو كبوتر) معرّبِ درونگ[ر.م].
دروند ـ (چو فرزند) دربند[ر.م] و قلاّب و پهلوانى بوده ايرانى و نام دارويى است و (چو گلقند) به زبان زند، كافر و فاسق و بدمذهب و منافق.
درونك ـ (چو كبوتر) مصغّر درون و هم بيخى است دوايى و گره دار و خوش بوى و باصلابت و اندك تلخ و خاكسترى رنگ و درونش سفيد و برگش مايل به زردى و شبيه به برگ بادام و بر زمين فرش و ساقش مجوّف و به قدر دو ذرع و از ميان برگ مى رويد و گلش زرد و جوف دار و مستعمل اطبّا همان بيخ مذكور كه به معرّب خود، درونج، معروف و به جهت شباهت به عقرب، گاهى به «عقربى» نيز مقيّد و قوّتش تا ده سال باقى و در سيّم درجه گرم و يابس و محلّل نفخ و بلغم و سودا و رياح غليظه و مقوّى قلب و كبد و معده و حواس، و هاضم و مفرّح دل و دافع خفقان و ضرر سُموم و مقدار شربتش يك درهم و آويختن قطعه آن در خانه دافع طاعون و تعليق سوراخ كرده آن با ريسمان بر تختِ كمرگاهِ زنانِ حامله خصوصاً با ريسيده خود ايشان باعث تسهيلِ ولادت و حفظ جنين از آفت و بستن عددى از آن بر سر كه به طول سوراخيده باشند، موجب رفع فزع در خواب و[موجب ] ديدن خواب هاى خوب است.
درونه ـ (چو نُمونه و سبوچه) درون[ر.م] و درونك[ر.م] و قوسوقزح]رنگين كمان[ و كمان حلاّجى.
دروه ـ (چو سركه) پينه و پاره.
درويدن ـ (به كسر اوّل و فتح ثانى) بريدن غلّه و علف از زمين.
درويزه; درويژه ـ (چو انديشه) دريوزه[ر.م].
درويس; درويش ـ هر دو به يك معنى و معروف است كه گدا است.
درويش سلطان دل ـ حضرت ختمى مآب(صلى الله عليه وآله).
درويه ـ (چو سبوچه) پاره و پينه.
درّه ـ (چو جثّه) قمچى[ر.م] و تازيانه و آلت زدنِ دهل و نقاره و (چو مكّه) شكنبه و وادى و زمينِ تنگناى ميان دو كوه و (چو مزه) زمينِ مزبور و گوساله و ولايتى است از بدخشان ]در افغانستان[ كه انار خوب و مردم خوش صورتِ مرغوب دارد.
درّه آسمان ـ كاه كشان.
دره بيگى ـ به تركى، امير چند قريه و هم كنايه از مردم جلف است.
دَره پِل ---> ترمومتر.
درهام ـ (چو سرسام و دلدار) دِرهم.
درهشته ـ (چو سررشته) جود و عطا.
درهم ـ (چو دلبر و فلفل) باغ و حديقه و پولى بوده معروف و وزنى است معروف كه به پارسى «جوجر» و «جوجره» و «چوچر» و «چوچره» و «زوزن» و «يرمق»]گويند[ و ازآن رو كه در السنه داير و حقيقت آن كماهو مكشوف نبوده و ترجمه آن متضمّن به شرح پاره اى از اوزان و اقدار مصطلحه ديگر هم مى بود، به نقل كلمات بعضى از ارباب لغت مى پردازد. در قطرالمحيط[ر.ض] گويد كه درهم وزن 50 دانق است و به همين جهت نقره مسكوكى را هم كه در معاملات داير است «درهم» گويند، و در «م ك ك» از شرح

صفحه 263 - جلد دوم
قاموس[ر.ض] گويد كه اوقيه، استارى و دوثلثِ استار است و استار چهار مثقال و نيم است و مثقال درمى و سه ربع يا سه سبع درم است و درم شش دانگ و دانگ دو قيراط و قيراط دو طسوج و طسوج دو دانه (حبّه) و دانه يك جزو از 48جزو درم است و در توضيح البيان[ر.ض] گويد كه هر درهمى شش دانق و هر دانق بنابر مشهور هشت حبّه شعير و هر حبّه شعير صد ذرّه پس ذرّه يك صدم از حبّه شعير و به قول بعضى، هريك از اجزاى صغار غبارى كه در روشنايى آفتاب پديدار است ذرّه نامند و مراد به مثقال ذرّه كه در قرآن مجيد وارد شده، همين مقدار ذرّه كه كمترين مقادير و يا كنايه از نهايت قلّت است، پس هر دانق 800 ذرّه و هر درهمى 4800 ذرّه مى باشد و ايضاً در همان كتاب ـ بعد از نقل اجماع عامّه و خاصّه بر اين كه دينار شرعى عبارت از مثقال شرعى هيجده نخودى معمول در زمان ما بوده و از صدر اسلام تا به حال تغيير نيافته ـ گويد كه امّا درهم تغييرات كلّى يافته و در هر عصرى به وزنى بوده است، از آن جمله درهم بغلى است كه وسعت آن نزديك به وسعت گودى كف دست و به رأس البغل، رئيس يهود، منسوب و يا به بغله كه شهرى است در نزديكى حلّه ]در عراق[ و يا به بغل كه شهر قديمى است در يك فرسخى بابل ]در بين النهرين[ منسوب است. و از آن جمله درهم طبرى كه به قصبه طبريّه از توابع شام منسوب و اين درهم نصف درهم بغلى و دو ثلث درهم متعارف است زيرا كه در صدر اسلام درهم بغلى هشت دانق و درهم طبرى چهار دانق بوده، پس مجموع هر دو را تنصيف كرده و قرار دادند كه وزن هر درهمى شش دانق باشد و بسط زايد خروج از وضع كتاب است. و به عبارت ساده مختصر ديگر، يك درهم هفت جزو از ده جزو مثقال شرعى 18 نخودى و ده درهم هفت معادلِ مثقال مذكور بوده و مقابل پنج مثقال و ربع مثقال صيرفى 24 نخودى مى باشد و رجوع به «دينار» هم نمايند.
درهم بغلى ---> درهم.
درهم سرا ـ ضرّاب خانه.
درهم شُمَر ـ صرّاف.
درهم طبرى ---> درهم.
درهم كده ـ ضرّاب خانه.
درهم گزين ـ صرّاف.
درى ـ (چو على) منسوب به دريا و ]منسوب[ به درّه كوه، همچو: كبك درى و پارسى فصيح را نيز گويند و بالخصوص نام يكى از اقسام زبان پارسى است كه در آيين دويّم مقدّمه مشروحاً نگارش يافت.
دريا ـ (ر.ف) و در افراد آن رجوع به «بحر» شود و به «محيط» هم رجوع شود.
دريابار ـ درياى بزرگ و شهرى كه در كنار دريا واقع شود.
دريادل ـ مردم سخى و وسيع القلب.
درياكش; دريانوش ـ شراب خوارى كه زود مست نشود.
درياى اخضر ـ آسمان و بحر اخضر[ر.م].
درياى بصره ـ پياله بزرگ پرشراب.
درياى بلخ ---> بحر خزر.
درياى سائله ـ شراب و دريايى كه مرواريد داشته باشد.
درياى قير ـ دوات پر مركّب و شب تاريك.
درياى لعل ـ پياله و صراحى و خم پر از شراب.
درياى نور ---> فخراج.
درياب ـ دريابه[ر.م] و امر و فاعل از دريافتن و فهميدن.
دريابه ـ دريا و فهم و ادراك و كشف و اكتشاف و درّاكه و ذكاوت.
درياچه ---> محيط.
درياس ـ (ل) به فرموده صاحب تحفه[ر.ض]، معرّب دروس و نباتى است كه گياه آن به قدر شبرى]يك وجب[ و زياده از آن و از ساقه هاى آن شاخه ها رسته و برگش شبيه به برگ بيد و سبزى مايل به سياهى و عدد برگ و شاخ از سه تا هفت و گلش زرد و مستدير و پهن و كوچك و بدبو و تخمش شبيه به فلفل كوچك و نيم درهم تازه آن مسكر قوى و زياده از آن كشنده به خناق]حلق[ است و در آخر گفته كه مؤلف تذكره درياس را تفسير به چيز ديگر نموده

صفحه 264 - جلد دوم
و نه آن چنان است.
دريافت ـ (چو بدساخت) رجوع به تركيبات «در» شود.
درياق ـ بر وزن و معنى ترياق.
درياك ـ بر وزن و معنى ترياك و دافع زهر.
دريجان ـ معرّب دريگان[ر.م].
دريچه ـ (چو حليمه) در كوچك و پنجره و زين و طاق زين و قالبى كه طلا و نقره و امثال آنها را در آن ريزند.
دريدن ـ (به ضمّ اوّل) درويدن [ر.م] و (به فتح و كسر آن) سوراخ كردن و پاره نمودن.
دريغ ـ (چو دِلير و مدير) مضايقه كردن و حسرت و افسوس نمودن و اندوه خوردن بر امور گذشته.
دريغ داشتن ـ ندادن و منع كردن.
دريغا ـ واحسرتا، وامصيبتا.
دريگان ـ (چو على جان) نوعى از اشكال و اعمال نجومى است.
دريواس ـ (چو حريفان و دِليران) اطراف هر چيز، خصوصاً خانه و چارچوبه در و چوبى كه در پس در اندازند تا گشوده نگردد و چوب هايى كه در اطراف خانه جهت محكمى بنهند.
دَريوز; دَريوزه; دَريوس; دَريوش ـ گدا و درويش است، يعنى تفحّص كننده دريا.

آيين دهم

(در ]حرف[ دال ابجدى با زاى هوّز)
دز ـ (چو بد و دل) پدر و چسبندگى و ترش روى و بدخوى و زشت و بد و قهر و غضب و مهر و خاتم و شهر و حصار و قلعه و كوشك و بالاخانه.
دزآباد; دزآگام; دزآگامه; دزآگاه; دزآگه ـ زوپين[ر.م] و تندشده و بدانديش و خواجه سرا و كوتوال[ر.م] و زاهد و پرهيزگار و بدخوى و بدكردار و سهمگين و غضبناك و تير تخش[ر.م].
دزآلود ـ خشمگين و غضبناك.
دزافتا; دزافنا ـ (چو دل افزا) نام قلعه اى است كه شاپورش بنا كرده.
دزانگاه; دزانگه; دزاهنج; دزاهنگ ـ دزآباد[ر.م].
دزاهنگ افراسياب ـ غارى بوده كه افراسياب]پادشاه توران[ بدانجا گريخته.
دزبراز ـ (چو سرفراز و دلنواز) بدنما و نازيبا و زشت خوى و عيب جوى و خام طمع و خشم آلود.
دزبرو ـ (به فتح و كسر اوّل و كسر و ضمّ ثالث) قهرآلود و گره بر ابرو زننده.
دزپراز ـ دزبراز[ر.م].
دزپسند ـ (چو سرپرست و سربلند) پرهيزگار و زاهد.
دزخم; دزخيم ـ (چو فلفل و منزل و اقليم و تسليم) جلاّد و لئيم و بدخوى و ترش روى و كوتوال]ر.م [زندان بان و ناخوش.
دِزدار ـ حاكم و كوتوال[ر.م].
دز سپيد ـ يا سپيددز; قلعه اى است از قلاع قديمه فارس و آن در قلّه كوهى است منقطع از جبال چنانچه هيچ كوهى بدان اتّصال نداشته و در دو سه منزلى سمت غربى شيراز واقع و يورت]مكان[ طايفه ممسنى و چون از دور به رنگ سفيد نمودار است، بدين اسم اختصاص يافته و به فرموده انجمن آرا[ر.ض]، از شدّت استحكام و سختى اغلب اوقات دزدان ياغى و دليران در آن ساكن و محصون مى شوند. فردوسى فرمايد:
«دزى بُد كه بُد نام آن دزسپيد *** كه ايرانيان را بدان بُد اميد»
پس فرموده كه اين بيت را درباره دزسپيدِ راهِ خراسان كه هُجير[ر.م] قلعه دار آن بوده و به دست سهراب گرفتار شده گفته است; چه، راه سهراب از سمنگان به خراسان بوده و از آنجا به سوى ايران آمده نه از راه فارس و هم در جاى ديگر از شاهنامه فردوسى گويد:
«پناه دليران ايران زمين *** كلاب و ستخر و سپيد گزين». دزكوه ـ گويا دز سپيد است كه به معنى قلعه بالاى كوه است.

صفحه 265 - جلد دوم
دز گام; دزگامه ـ دزاگام[ر.م].
دزگنبدان ---> گردكوه.
دزپه; دزپيه; دزپيهه ـ (چو فلفل و فربه) گره هايى ميان گوشت و پوست از انسان و حيوان.
دزخم ـ رجوع به تركيبات «دز» نمايند.
دزخى ـ دزخيم[ر.م] است.
دزخيم ـ رجوع به تركيبات «دز» نمايند.
دزد ـ (ر.ف).
دزداَفشار; دزداَفشر ـ معاون و شريك دزد و اين دو لغت را با غير كلمه دزد تركيب نكرده اند.
دِزدار ـ رجوع به تركيبات «دز» شود.
دزدامنكهو ـ (ل) نام نسك] هريك از بخش هاى 21گانه كتاب اوستا[ دوازدهم كتاب زند[ر.م] است.
دزدمه ـ (چو زمزمه) سبعه سيّاره.
دزديدن ـ (چو گل چيدن) دزد بودن و سرقت نمودن.
دزفول ـ (چو دل خون) شهرى است بهجت نشان از بلادِ خوزستان كه جميع خزاين ملوك ايران در آنجا بوده و رودخانه بزرگى كه منبع آن جبال لرستان و در 14فرسخى پايين شهر به رودخانه شوشتر ملحق مى باشد، از كنار آن جارى و پلى مشتمل بر 42 طاق در نهايت استحكام كه طولاً 520 قدم و عرضاً 15 قدم و به نوشته آثار عجم[ر.ض]، از بناهاى شاپور و از جمله عجايب عالم درشمار است، در بالاى آن رودخانه بسته شده و به همين جهت شهر مذكور بدان اسم مشهور است كه از «دز» به معنى قلعه و «فول» به معنى پل تركيب يافته و به نوشته بعضى از جغرافيين عصر، عدّه نفوس آن در حوالى سى هزار و عموماً معرفت شعار و ايلات آنجا اعراب و الوارند]نام طايفه اى در لرستان[.
دزك ـ (چو فلك) دژك[ر.م] و دستار و دستارچه.
دزكوه ـ رجوع به تركيبات «دز» شود.
دزم ـ بر وزن و معنى دژم.
دزمار ـ (چو گلزار و دلدار) نوعى از لاجورد و بلوكى است از آذربايجان و نام جايى است كه كان سرب در آنجا است.
دزمان ـ (چو دلدار) به تركى، جسيم و كبير و بزرگ، بالخصوص گوسفند چهارساله را گويند.
دزنديس ـ (چو فرنگيز) ترجمه گويا و ظاهراً و همانا.
دزه ـ (چو گله و مزه) دز[ر.م].
دزهخت; دزهخت گنگ ـ بيت المقدس.
دزهرج ـ (چو دلبند و ستمگر) بتخانه و بيت المقدّس.
دزهوخت; دزهوخت گنگ; دزهوست; دزهوست گنگ ـ بيت المقدّس.
دزيپه; دزيپهه ـ دزپه[ر.م].

آيين يازدهم

(در ]حرف[ دال ابجدى با زاى پارسى)
دژ ـ بر وزن و معنى دز]قلعه[، اِفراداً و تركيباً.
دژالوان; دژالون ـ (چو درازخوان و طلاگون) دريغ.
دژافتا; دژافنا; دژبراز; دژبرو; دژپراز; دژپسند ـ همه اينها مكرّر و به تركيبات«دز» رجوع نمايند.
دژپه; دژپيه; دژپيهه ـ بر وزن و معنى دزپه و دزپيه و دزپيهه.
دژخم ـ بر وزن و معنى دزخم.
دژخى ـ بر وزن و معنى دزخى.
دژخيم ـ بر وزن و معنى دزخيم.
دژك ـ (چو شتر و فلك و خَجِل) آبله و گرهى كه به سبب كار كردن و راه رفتن و ريسمان تابيدن و غيره بر دست و پا افتد و يا گرهى كه در هنگام تافتن در ريسمان افتد.
دژكاك ـ (چو ترياك و افلاك) كركس.
دژكام; دژكامه; دژگاه; دژگه ـ هر چهار(به كسر و فتح اوّل و سيم و چهارم با كاف عربى و پارسى و اوّل و دويّم فقط با كاف عربى) به معنىِ دزآگاه[ر.م].
دژم ـ (چو شكم و قلم) به فكرپيچيده و غمگين و افسرده و سياه و تيره و بيمار و آشفته و سرمست و فروافكنده.
دژمان ـ (چو كرمان و درمان) دريغ [ر.م] و دزآگاه[ر.م].
دژن ـ (چو سخن و شكم و تند) مردم خشمگين و هر چيز تند و تيز طعم.
دژنام ـ بر وزن و معنى دشنام و هم رجوع به «باد دژنام» نمايند.

صفحه 266 - جلد دوم
دژند ـ (چو درنگ و تفنگ) دژن[ر.م].
دژواخ ـ (چو سرسام) جلفر[ر.م] بودن و نقاهت و درشتى و غلظت.
دژوان ـ بر وزن و معنى دژمان.
دژودز ـ كوشگ و قلعه و تكراردژ.
دژونه ـ (چو نمونه) كمان حلاّجى.
دژه ـ (چو گله و لله) پرخشم و به معانى دز[ر.م].
دژهُخ; دژهخت; دژهخت گنگ ـ بيت المقدّس.
دژهرج ـ بر وزن و معنى دزهرج.
دژهوخت; دژهوخت گنگ; دژهوست; دژهوست گنگ ـ بيت المقدّس.
دژپيه; دژپيهه ـ دزپه[ر.م].
دژيتال ـ (ل) به فرموده بعضى از دانشمندان معاصر، لفظى است پارسى و عبارت از نباتى است دوساله و در لغت لاتينى به معنى انگشتانه خياطى است و چون بن گل اين نبات شبيه به آن است، بدين اسم موسوم شده و اين نبات در مواضع سنگلاخ و شنزار روييده و در جوزا]خرداد[ و سرطان]تير[ گل مى كند و از محصولات فرنگستان و بهترين عوامل قويه قلبى و استعمال آن به مقدار زياد موجب قىء و اسهال و به مقدار كم منتج دو اثر مى گردد، اوّلاً در الات دوران و ثانياً در ترشّح بول و به فرموده صاحب معرفة السموم [ر.ض]، به جهت حسنِ منظر و لطافتِ ازهار آن در بلاد فرنگ در باغچه كاشته مى شود و در ايران تا به حال ديده نشده.
دژينه; دژيهه ـ (چو خزينه) دزپه[ر.م].

آيين دوازدهم

(در ]حرف[ دال ابجدى با سين سعفص)
دس ـ (چو مس) ديس[ر.م] و به هندى، عدد ده و به يونانى، هندسه و (چو رخ) گل سخت و گل پخته و(چو كس) ديس[ر.م] و دست و به معنى او و آن.
دساتير ـ به نوشته گنج دانش[ر.ض]، نام كتابى آسمانى كه بر مه آباد[ر.م]، اوّل پيغمبر پارسيان به زبانى غير زبان خاكيان كه نتوان فهميد نازل شده و ساسان پنجم به پارسى قديم ترجمه كرده و در توحيد و حكمت و اطاعت و بر 14 صحيفه كه بر مه آباد و 13 تن بزرگان كيش آنان نازل و آن را در بمبئى چاپ كرده و به انگليسى ترجمه نموده و به ايران فرستادند و صاحب برهان[ر.ض] نيز آن را ديده و بعضى لغاتش را ذكر كرده و نزد پارسيان بس عزيز و تمجيدش كنند.
دست ـ (چو خشت) شبر و وجب و (چو تشت) صدر خانه و صنعت و پيشه و مرتبه و نوبه و نفع و فايده و طرز و قاعده و قوّت و قدرت و فتح و نصرت و فيروزى و فرصت و وزير و دستور و صدر و مسند اكابر و ملوك و يك چيز تمام، همچو: يك دست جامه و يك دست عمارت و مانند اينها و مرغان شكارى را هم به مناسبتى دست نويسند، چنانچه دو نفر شتر و در ساير چاروايان سر، چنانچه در نمايش هفتم از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه مذكور افتاد.
دست آس; دست آسنگ ـ فلاخن[ر.م] و آسياى كوچك و معروفى كه با دست مى گردانند.
دست آموز ـ مرغ آموخته كه بعد از پريدن باز آيد.
دست آويز ـ سوقات و تحفه اندك و سند و مدرك و چيزى كه همراه خود آورده و آن را دليل و وسيله مدّعاى خود سازند و به معنى درآويختن و چيزى را پشت و پناه ساختن.
دست اَبرَنجن; دست اَبرَنجين ـ برنجن[ر.م].
دست اره ـ ارّه كوچك معروف و داس كوچك و عصا و دگنك]چماق[.
دست از سر گرفتن ـ بى شفقتى كردن و نامهربان بودن.
دست افزار ـ آلات و اسباب دستى ارباب صنايع كه بدان كار كنند.
دست افشار ـ مشت افشار[ر.م].
دست افشاندن ـ شاد و خوشدل شدن و رقّاصى كردن و آشكارا نمودن و منع كردن و ترك دادن چيزها و غضب نمودن.
دست افكن ـ پاكار و خدمتكار و ناتوان.
دست انبو; دست انبوى; دست انبويه ـ دستنبويه[ر.م].

صفحه 267 - جلد دوم
دست انداختن ـ تارج و غارت و رقّاصى و شناورى كردن و تعدّى و بى حسابى نمودن و پهلو به كسى زدن و صدر و مسند گسترانيدن.
دست انداز ـ حواله بى حساب و اسم فاعل از دست انداختن.
دست اَورَنجن; دست اَورَنجين ـ برنجن[ر.م].
دست با پادشاه ـ با پادشاه برابرى كردن.
دست باز ـ دست انداز[ر.م] و ملاعبه و انبساط معشوق و كسى كه هرچه در دست دارد ببازد و شخصى كه در نرد و شطرنج به هر مهره و آلتى كه دست نهند، همان را بازى كند.
دست بالا ـ گريبان فوقانى قبا است.
دست بانه ـ دستوانه[ر.م].
دست بِبَرزدن ـ قبول كردن.
دست بدندان كندن; دست بدندان گزيدن ـ دريغ و افسوس و ندامت و حسرت.
دست برآوردن ـ دعا و شفاعت و تربيت كردن و ادّعا نمودن و غالب آمدن.
دست بر تركش زدن ـ خود آراستن.
دست بَرجَن; دست بَرجَين ـ برنجن[ر.م].
دست بُرد ـ كار نمايان كردن و قدرت و چابك دستى و افزونى و دليرى و فتح و فيروزى و گرو بردن از حريف در بازى.
دست بر دهان بردن; دست بر دهان زدن; دست بر دهان كردن ـ دريغ و حسرت و خاموشى و چيزى خوردن.
دست بر سر ـ تأسّف و حسرت.
دست بَرَنجن; دست بَرَنجين ـ برنجن[ر.م].
دست برون كردن ـ بريدن و دست برآوردن[ر.م] و دست زدن.
دست بسته ـ بخيل و نمازگزارنده.
دست بشاخى زدن ـ يار تازه به هم رساندن و مطلب تازه اختيار كردن.
دست بكيسه و عشق بدروازه ـ اشاره به كسى است كه زر و مال را بهتر از عشق و محبّت داند.
دست بند ـ حلقه زدن مردمان و جانوران و دست يكديگر را گرفته و رقص كردن و لعل و مرواريد و مانند آنها كه زنان بر رشته كشيده و بر بند دست، بندند.
دست بهره ـ هر چيز و منصبى كه به رنج دست تحصيل نمايند.
دست پاك ـ دستِ خالى و فقر و مسكنت و دستمال و متديّن و پرهيزگار.
دست پس; دست پسين ـ آخر كار و داو[ر.م] آخر قمار و مسندى كه در رتبه از مسندهاى ديگر كمتر باشد.
دست پيش دادن ـ منع كردن.
دست پيش داشتن ـ منع كردن و دست به دعا برداشتن و گدايى نمودن و پيش ديگرى دست بستن.
دست پيمان ـ كابين]مهريه[ نقد زنان و اسبابى كه داماد به خانه عروس مى فرستد.
دست تو بر سر من ـ يعنى هر آنچه تو را نصيب است مرا هم نصيب باشد.
دست چاليك; دست چليك ـ بازى پل دسته[ر.م] و رجوع به «چاليك» نمايند.
دست خاچ كردن ـ پيش مردم دست بستن.
دست خاييدن ـ دست بدندان كندن[ر.م].
دست خز ـ دشنام دادن.
دست خطر ـ قمارى كه در آن شرط و گرو بسيار كرده باشند و مسندى و منصبى كه در آن احتمال مضرّت و رفعت هر دو بوده باشد.
دست خوان ـ سفره و كندوره[ر.م].
دست خوش ـ دستمال و مسخره و عاجز و زبون و زيردست و چيزى كه حصول آن آسان باشد.
دستِ خون ـ دستار خوان[ر.م] و مسند و حكومتى كه بر سر آن قتل و خون ريزى باشد و بازى آخر نرد كه همه چيز را باخته و ديگر چيزى نداشته، پس بر سر و يا يكى ديگر از اعضاى خود گرو بسته باشد و حريف شش در[ر.م] كرده و او را بر هفده كشيده باشد، يعنى غالب آيد.

صفحه 268 - جلد دوم
دست دادن ـ آراميدن و بيعت كردن و حاصل شدن و مضبوط گشتن.
دست در آستين داشتن ـ فارغ بودن از كارها.
دست در آستين كردن ـ منع كردن.
دست دراز ـ مردم غالب و قاهر.
دست در خون زدن ـ جنگ كردن است.
دست در كيسه زدن ـ بخشش و سخاوت.
دست دست او است ـ تسلط و زيادتى و غلبه.
دست راست ـ علاوه بر معنى تركيبى معروف، كنايه از وزير اعظم و ممدّ و معاون و مشير و مشار است.
دست رس ـ توانگرى و قدرت و سامان و جمعيّت.
دست رست ـ متّكا و بستر و زمينى كه آن را با دست، نرم و راست كرده باشند.
دست رنج ـ پيشه و صنعت و كسب و حرفت و رنج و محنت و مزد دست و كارهايى كه با دست كنند.
دست زدن ـ پشيمان شدن و خوشحال گرديدن و به هر چيزى دست و چنگ زدن و به كسى متوسّل بودن.
دست زير ـ گريبان تحتانى قبا است.
دست سنگ ـ فلاخن.
دست سور; دست سوره ـ زنى و دخترى كه او را خواستگارى كرده و هنوز نكاح نكرده باشند.
دست شستن ـ نااميد شدن و ترك كردن.
دست شكسته ـ كنايه از كسى است كه كسب و صنعت ندانسته و معاش او از قدرت و شجاعت و رنج و حرفت و فضل و هنر و علم و كمال و مانند اينها نباشد.
دست صليب كردن ـ پيش مخلوق دست بستن.
دست غيب ـ به نوشته آثار عجم[ر.ض]، يك فرقه از سادات شيراز است كه يكى از اجداد ايشان با شخصى مشاجره كرده و نفى سيادت از آن سيّد مى نمود، دستى از غيب ظاهر شده و شجره نامه به دامن آن سيّد افكند و بعضى نوشته كه آن سيّد با وزيرى در سر ملك و زراعتى منازعه داشتند. وزير سيّد را سقط گفت، پس دستى از غيب آمده و بر سينه وزير خورده و در ساعت بمرد.
دست فال ـ سفته و اوّل معامله اصناف كه آن را ميمون و مبارك شمارند.
دست كار ـ همكار و به دست كارنده و ساخته و پرداخته و چست و چالاك و نشان و فرمان و نقش كارنامه كه بر ديوارها چسبانيده و بر سنگ ها نقش كنند به جهت اعلام و تماشاى مردم.
دست كش ـ گدا و از دست گيرنده و اسير و گرفتار و زيردست[ر.م] و دلزار و مضبوط و استوار و عاجز و زبون و فرودست و مزدور و شخصى كه چرغ و شاهين نگاه داشته و به شكار مى رساند و بچّه اسب و سگ شكارى كه پدر و مادرشان در حضور اين كس جفت شده باشند و امر و فاعل از دست كشيدن]ر.م [است.
دست كشيدن ـ فارغ بودن و گدايى نمودن و دست ماليدن و منع كردن.
دست كفچه كردن ـ گدايى نمودن.
دست كَله ـ نظير و مانند و چيزى است كه از چرم و ريسمان تافته و دست هاى اسبان را بدان بندند.
دست كندن ـ افسوس و ندامت.
دست گاه ـ علم و مال و دست رس[ر.م] و حضور و محضر و اداره.
دست گاه شمسيّه ---> سيّارات.
دست گاه وجود ـ آلات زراعت و بافندگى و قواى عشره بشرى.
دست گزار ـ معاون و مددكار.
دست گزيدن ـ (به فتح گاف) دريغ و (به ضمّ آن) مسند و صدر مجلس طلبيدن.
دست گزين ـ امر و فاعل از دست گزيدن [ر.م] و اسب يدك و هر چيز انتخاب شده.
دست گشادن ـ گدايى كردن و بخشش و همّت و جوانمردى و سخاوت.
دست گه ـ دستگاه[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
دست گير ـ معين و ياور و اسير و امر و فاعل ومفعول از اين معنى.

صفحه 269 - جلد دوم
دست لاف ـ دست فال[ر.م].
دست مال ـ گرفتار و زبون و اسير و به معنى مشهور كه هر چيزى است كه بدان رو و دست را ماليده و خشك نمايند.
دست مايه ـ رأس المال ]سرمايه و اصل مال [.
دست مردى ـ يارى و مددكارى و قدرت و قوّت و شفاعت و امانت.
دست مُزد ـ اجرت و مكافات نيكى و بدى.
دست موزه ـ تحفه و ارمغان.
دست موسى ـ آفتاب.
دست نا ـ ظرفى كه آن را با دست توان برداشت.
دست نشان ـ مطيع و فرمانبردار و كسى كه از طرف ديگرى منسوب به امرى باشد.
دست نماز ـ وضو.
دست نمودن ـ اظهار قدرت و صدر و مسند طلبيدن.
دستوار; دستواره ـ برنجن[ر.م] و دستره[ر.م] و عصاى پيران و چوب دستى سطبر شبانان و معاون و مددكار و دست مانند و هر چيز پاره اى كه به مقدار دست باشد.
دستواره كشتى ـ چوبى كه بدان كشتى را رانند.
دستوانه ـ برنجن [ر.م] و مسند و صدر مجلس.
دست و پا زدن ـ جان كندن و به جد و جهد طلبيدن.
دست و دامن شدن ـ عجز و زارى و خواهش كردن و التجا نمودن.
دستور ـ دستره[ر.م].
دستوَرجَن; دستوَرجين; دستوَرَنجَن; دستوَرَنجين ـ دست برنجن[ر.م].
دستوره ـ دستره[ر.م].
دست يار ـ زيردست و شاگرد و دستوار[ر.م].
دست يافتن ـ ظفر يافتن و مستولى و غالب شدن و به مراد رسيدن.
دستا ـ (چو فردا) دستار.
دستادست ـ (چو رنگارنگ) معامله نقد به نقد.
دستار ـ دست مال[ر.م] و عمامه و سفره نان و امر و فاعل از دست آوردن.
دستاربندان ـ علما و سادات و دراويش و قضات و مانند ايشان كه اهل عمامه هستند.
دستارچه ـ دست مال[ر.م] و شقّه سرنيزه و علم.
دستارچه ساختن ـ هديه دادن و استمالت كردن.
دستار خوان ـ زلّه[ر.م] و نواله[ر.م] و سفره دراز.
دستار دستان ـ آستين.
دستاران ـ شاگردانه و مژدگانى و اجرت و مزدى كه پيش از كار به مزدور دهند.
دستارو ـ (چو زردآلو) دستينه[ر.م] و برنجن[ر.م].
دستاس; دستاسنگ ـ فلاخن و رجوع به تركيبات «دست» شود.
دستان ـ جمع دست و موضعى است در سمرقند]در ازبكستان[ ونام زال، پدر رستم و مكر و حيله و تزوير و هرزه و سرود و نغمه و حكايت و افسانه و نام جادويى است.
دستانِ زند ـ نام زال]پدر رستم[ كه به نوشته برهان[ر.ض]، حكيمى سيمرغنام اين نامش نهاده.
دستاويز; دستبانه; دستبرجن; دست برجين; دستبرد; دستبرنجن; دستبرنجين; دستخر; دستخوان; دستخوش ـ همه اينها مكرّر و رجوع به تركيبات «دست» شود.
دستر ـ (چو دفتر) دستره[ر.م].
دستره ـ دست اره; رجوع به تركيبات «دست» شود.
دست فال ـ رجوع به تركيبات «دست» نمايند.
دستك ـ سند و قباله و بليت[ر.م].
دستك زن ـ نادم و سازنده و دست زن[ر.م].
دستگاه; دستلاف; دستمال; دستموزه; دستنا ـ رجوع به تركيبات «دست» نمايند.
دستنبو; دستنبوى; دستنبويه ـ (به فتح اوّل و ثالث) آنچه از عطر و لخلخه[ر.م] به دست توان گرفت و گلوله اى كه از عطريات ساخته و ببويند و هر ميوه خوش بوى كه به جهت بوييدن بر دست گيرند، خصوصاً ميوه كوچك مدوّر معروف الوان شبيه به خربزه و به غايت خوش بوى و خوش خط و خال كه به عربى «شمامه» گويند. بالجمله هر

صفحه 270 - جلد دوم
چيز خوش بوى را از قبيل عطر و گل و ميوه و غيره كه به جهت بوييدن بر دست گيرند «دستنبويه» و «شمامه» گويند و در «درداب» از تحفه طب[ر.ض] فرمايد كه درداب كه به فارسى «دستنبويه» گويند، از جنس خربزه است به غايت خوش بو و كوچك و در افعال مثل خربزه گرمك است كه «مليون» نامند و بوييدن آن مسخّن[گرم كننده ] دماغ و مفتّح سدّه[ر.م] دماغى است و اكثر مليون را درداب دانسته و غلط است.
دستوار; دستواره; دستوانه ـ رجوع به تركيبات «دست» شود.
دستور ـ (چو رنجبر) دستره[ر.م] و (چو پرزور) پيشوا و وزير و دفتر كبير و قانون اساسى كه مجتمع قوانين باشد و كتابى كه در آن مايحتاج چيزها نوشته شده باشد و كسى كه در عهده وعده خود صادق و در تمشيت مهمّات بر درستكارى به او اعتماد كنند و (چو مستور) به معنى مذكور و پژاوند[ر.م] و رسم و قاعده و دبير و نويسنده و اذن و رخصت و صاحب مسند و دست و لقب خاص پيشواى امّتان زردشت و چوب گنده درازى كه به عرض بر بالاى كشتى انداخته و ميزان كشتى را بدان نگاه دارند.
دستور بازرگانى ـ وزير تجارت.
دستور پيمان تاشان ـ وزير خارجه.
دستورخانه ـ وزارت خانه و دفترخانه.
دستور دانش ـ وزير معارف.
دستور زيوار ـ وزير عدليّه.
دستور كاردار پيمان تاشان ـ وزير امور خارجه.
دستور كردارى ـ دستورالعمل.
دستور كشور ـ وزير داخله.
دستورنامه ـ دستورالعمل.
دَستوَرده ـ اوخلو[ر.م] و وردنه.
دستوره ـ دستره[ر.م].
دستورى ـ (چو مستورى) اذن و اجازه و تكليف و دولت مشروطه و چكاوى[ر.م] و وزارت و دستور بودن و هر چيز منسوب به دستور.
دستوم ـ تذكر و در خاطر نگه داشتن معانى.
دستون ـ (چو گلگون) فضله حيوانات.
دسته ـ (چو پُسته) سنگ و (چو خسته) دست و جاروب و گروه و جماعت و يار و مددكار و بى ادب و گستاخ و قبضه كارد و تيشه و غيره و آنچه از كاغذ و سبزى و گياه و علف و گل و ريحان، يكجا بسته باشند.
دسته پل; دسته چاليك; دسته چلك; دسته چليك ---> چاليك.
دسته سنگ ـ سنگ مستدير معروفى است كه بدان رنگ صبّاغى و انگور و غيره ماليده و روغن و شيره برآرند.
دستى ـ (چو مستى) دِين و طلب و يارى و مددكارى و ظرفى كه آن را با دست توان برداشت و هوو را هم گويند.
دستيار ـ رجوع به تركيبات «دست» شود.
دستيانه ـ دستينه[ر.م].
دستيش ـ (چو تفتيش) حشيش.
دَستينه ـ برنجن[ر.م] و تازيانه و دسته شمشير و غيره و فرمان و حكم پادشاهان و امضا و دستخط و مكتوبى كه به دست خودشان نويسند و هرآنچه در آخر كتاب از قبيل تاريخ اتمام و نام مؤلّف و غير اينها الحاق كنند.
دسخوش ـ (چو مخشوش) مخفّف دست خوش[ر.م].
دَسك ـ رشته خام و ريسمان تابيده كه بر سوزن كشند.
دسكره ـ (چو مسخره) مطلق شهر و بالخصوص شهرى است در عراق عجم ]نواحى مركزى ايران[ و ارابه كوچك و كجاوه كوچك سرگشاده.
دَسكُله ـ مخفّف دست كله[ر.م].
دسكى ـ (چو خشكى) فرموك[ر.م].
دَسگ ـ دسك[ر.م].
دَسگاه ـ مخفّف دست گاه[ر.م].
دَسگه ـ مخفّف دست گه[ر.م].
دَسگير ـ مخفّف دست گير[ر.م].
دسگى ـ (چو خشكى) فرموك[ر.م].
دَسلاف ـ مخفّف دست لاف[ر.م].
دسم ـ (چو شكم) ديژينه[ر.م].
دَسمال ـ مخفّف دست مال[ر.م].

صفحه 271 - جلد دوم
دَسمايه ـ دستمايه[ر.م].
دسمر; دسمره ـ (چو منظر و مسخره) شهر و ولايت و غلّه اى است شبيه به ماش كه عرب «درجع» گفته و از آن نان پزند.
دسمزد ـ (چو بدپشت) دست مزد[ر.م].
دسمو ـ (چو بدبو) لوبيا و دسمر[ر.م].
دَسموزه ـ دست موزه[ر.م].
دسمه ـ (چو وسمه) دسمر[ر.م] و مبارزى بوده ايرانى.
دَسنا ـ دست نا[ر.م].
دَسوار ـ دستوار[ر.م].
دَسواره ـ دستواره[ر.م].
دَسوانه ـ دستوانه[ر.م].
دسور ـ (چو بستر) دستور[ر.م].
دسورده ـ اوخلو[ر.م] و وردنه.
دسوقيّه ---> صوفيّه.
دسوك ـ (چو سلوك و عمود) هيزم باريك.
دسه ـ (چو شده) گلوله سنگ و (چو دده) تتمه ريسمان و ابريشم كه جولاهان]بافندگان[ به عرض كار در نورد]ر.م [بگذارند.
دسيث ـ (ل) رجوع به «دقيانوس» شود.
دسيسه ـ مكر و حيله و در خاك پنهان شدن و شبهه خبيثه و دخيله]نيّت[ خفيّه و جاسوس و راپورتچى، خصوصاً زن همچنانى.
دسيگرم ---> گرم.
دسيم ---> فراش.
دسيمتر ---> متر.
دسين; دسينه ـ (چو امين و امينه) خم سركه و غيره.
دِسيوس ـ (ل) رجوع به «دقيانوس» شود.

آيين سيزدهم

(در ]حرف[ دال ابجدى با شين قرشت)
دش ـ (چو رخ) دشمن و (چو فس) صورت خوش و مانند و نظير و خودآرايى و خود را ساختن.
دشبل; دشبيل; دشپل; دشپيل ـ (چو مقبل و گلچين) گره هايى ميان گوشت و پوست، خصوصاً آنچه بسيار درد كند و به عربى «غدد» و به تركى «وز» گويند و گويا مخفّف دشت پيل است كه به معنى گره بد باشد و آن را «مغند» و «مغنده» هم گويند.
دشت ـ (چو پشت) بد و زشت و دشمن و (چو تشت) قريه اى است در اسپهان و شهرى است در آذربايجان و مطلق صحرا و بيابان و بالخصوص بيابانى است از تركستان ]نواحى ترك نشين آسياى مركزى[ و نام بعضى مواضع ديگر است از عراق و فارس و خراسان كه به واسطه قيود متفرّقه از همديگر امتياز يابند، به شرحى كه ذيلاً نگارش مى يابد و دشت مطلق نام ناحيه اى است از فارس قريب به بندر بوشهر، آبش بد و هوايش گرم و خاكش حاصلخيز و زراعاتش ديم و نخلستان فراوان و مردمانش شيعه مذهب مى باشند.
دشت ارژن; دشت ارژنه ـ موضعى است در فارس كه به جهت بسيارى بادام كوهى در آنجا بدين اسم اختصاص يافته.
دشت بركه ---> بركه.
دشت بياض ـ ولايتى است از خراسان[توابع قائنات ] كه هوايش گرم و آبش از كاريز و خاكش حاصلخيز و مردمانش مابين حنفى و شيعه اماميّه و اسماعيلى هستند.
دُشت پيل ---> دشپيل.
دشت خوار ـ (چو پشتْ مار) دشوار.
دشتستان ـ بلوكى است متّصل به ناحيه دشت[ر.م] كه آبوهوايش مانند آن و اسب نجيب را خوب پرورش دهد.
دشت شاه ---> كالپوش.
دشت قبچاق ـ دشتى است معروف از تركستان ]نواحى ترك نشين آسياى مركزى[ و يا سمت شمالى آن كه هريك از طول و عرض آن 300 و يا 500 فرسخ و اكثر مردمانش زردموى و قوى هيكل و صحرانشين و زنانشان خوش صورت و مردانشان كوسه و عموماً

صفحه 272 - جلد دوم
سفيدچهره و روى ايشان همچو سپر مدوّر مى باشد و دشت مذكور قليلى از بلاد و امصار هم دارد كه اكثر آنها از اقليم ششم و قليلى از پنجم مى باشند.
دُشت من ـ بددل و دشمن.
دُشت نام ـ دشنام است.
دشتوار ـ دشوار است.
دُشت ياد ـ غيبت و بدگويى كردن.
دشتان ـ (چو مستان) زنِ حايض.
دُشتپيل ---> دُشپيل.
دشتخوار ـ (چو پشتْ مار) دشوار.
دشتستان ـ رجوع به تركيبات «دشت» نمايند.
دشتى ـ (چو پشتى) زلو[ر.م].
دشتياد ـ (چو سرخ باد) غيبت و بد ياد نمودن.
دشخوار ـ بر وزن و معنى دشوار.
دشخيم ـ (چو گلچين) دشنام دادن.
دشستن ـ (چو نشستن) حس كردن و با حواس ظاهرى درك نمودن.
دِشَسته ـ محسوس و شاهد.
دشك; دشكى; دشگ; دشگى ـ هريك به معنى هموزن خود كه با سينِ سعفص هستند.
دشم ـ (چو شكم) ديژينه[ر.م] و(چو پشت) دشمن.
دُشم گير ---> وشم.
دشمر; دشمره ـ بر وزن و معنى دسمر و دسمره.
دشمن ـ (چو دختر) به معنى معروف كه مخفّف دوشمن و يا دُشت من است كه معنى تركيبى آن بددل و زشت دل باشد، يعنى ضدّ و نقيض و هم چشم و منافى.
دشمو ـ (چو بدبو) دسمر[ر.م] و لوبيا.
دشمه ـ دسمه[ر.م].
دشمير ـ (چو تقصير) آخشيج[ر.م] و عناصر اربعه و دشمن.
دشن ـ (چو خشن و چمن) دست فال[ر.م].
دشنام ـ (چو گلزار) سبّ و طعن و قَدْح كردن و ناسزا گفتن كه در اصل از «دُشت» و «نام» تركيب يافته، يعنى بدنام.
دشنام دهنده ـ علاوه بر معنى تركيبى معروف، انگشت شهادت را نيز گويند.
دشنگ ـ (چو قشنگ) شهرى است در ختا]ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين[ و خوشه و غلاف خرما و شاخى كه خوشه بر بالاى آن برپا و بندى كه پيش آب بندند.
دَشَنگى ـ دنيا و روزگار و عالم سفلى.
دشنوه ـ (چو زَلزَله) خنجر و دشنه.
دشنه ـ خنجر و يا نوعى مخصوص از آن كه بيشتر مردم لار مى بندند و در تركيبات آن رجوع به «خنجر» نمايند.
دشوار ـ (چو گلزار) سخت و درشت و مشكل، مقابل آسان و در اصل دُشتوار بوده است.
دشوارگر ـ كوه و كوهستان.
دشوك ـ بر وزن و معنى دسوك.
دشه ـ بر وزن و معنى دسه.
دشيشك; دشيشه; دشيكه ـ (چو فضيلت و هليله) شب.

آيين چهاردهم

(در ]حرف[ دال ابجدى با عين سعفص)
دعا ـ (به ضمّ اوّل) خواندن و دعوت كردن و خواهش و التجا نمودن و به پارسى «سميز» و «مروا»]گويند[.(عر)
دعبل ـ (چو فلفل) تخم وزغ و شتر سال دار و شتر ماده تنومند و نام شاعرى است مشهور خزاعى كه اصلش از كوفه و يا قرقيسا]در عراق[ و در 148هجرى متولّد و در 246 در بلده طيبه ميان واسط عراق و شوشتر وفات يافته و ديوانى از او در اثر و قصايد او در مصائب عترت طاهره(عليهم السلام)مشهور و قضيه تشرّف او به محضر مبارك ثامن الائمه ـ عليهم آلاف الثّناء والتحيّه ـ معروف است.

آيين پانزدهم

(در ]حرف[ دال ابجدى با غين ضظغ)
دغ ـ (چو بد) دراز [ر.م] و داغ و چهار ضرب زده[ر.م] و زمين علف نروييده و تركيبات آن مانند «داغ» است.
دغا ـ دُردى]ته نشين مايعات[ و مكر و حيله و عيب و فساد و نقيصه و زر و سيم]نقره[ قلب و ناسره و مردم محيل و مكّار و ناراست و عيب دار و حرام زاده و بى باك و خس و خاشاك، خصوصاً آنچه در حمام سوزانند.

صفحه 273 - جلد دوم
دغد ـ (چو تند) عروس.
دغدار ـ (چو سردار) تودرى[ر.م] و داغ دار.
دغدغه ـ (چو فرفره) پخپخو[ر.م] و (چو زَلزَله) تاسه]ر.م [و تلواسه[ر.م].
دغدو; دغدويه ـ (چو برزو و گلگونه) نام مادر زردشت كه از نسل فريدون]ششمين پادشاه پيشدادى[ بود.
دغسر ـ (چو افسر) دغا[ر.م].
دغل ـ (چو عمل) دغا[ر.م].
دغل خاكدان ـ دنيا و قالب آدمى.
دغل دَرى ـ منافق و عيب گوى و عيب جوى.
دغل زن ـ مردم داغول[ر.م] و دغا و قلب.
دُغُلى ـ (ل) دوغوله[ر.م].
دغول ـ (چو قبول) مردم دغا و داغول[ر.م].
دغوى ـ (چو قبول و بلوى) به نوشته بعضى، نام دشتى است كه برادران پيران ويسه ]سپهسالار و مشاور افراسياب[ در آنجا كشته شده و روزى طوس]پهلوان ايرانى شاهنامه[ و رستم در شكارگاه آنجا دخترى يافته و پيش كاووس ]دوّمين پادشاه كيانى[ بردند و چون دختر شاهزاده بود، كاووس به حباله عقدش آورده و سياوخش ]سياوش[ از او به هم رسيد.
دغينه ـ (چو خزينه) داغينه[ر.م].

آيين شانزدهم

(در ]حرف[ دال ابجدى با فاى ]سعفص[)
دف ـ (چو حقّ) معروف است، كه تخته را به شكل محيط دايره كرده و پوستى بر آن چسبانيده و مانند طبلش نواخته و به صدا آرند و اهالى ما «قوال» يا «قاوال» گويند، چنانچه به پارسى«چرخ» و «كلى» و «باتره» و «تنبك» و «بتوراك» و «تبوراك»]گويند[.(عر)
دف زدن ـ خواستن و گدايى كردن.
دفتر ـ (چو صفدر و دلبر) به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، پارسىِ معرّب و صحيفه هاى جمع كرده شده كه حساب هاى متفرّقه در آن مى نگارند. پس گفته: و گويند كه در اصل، كتاب مكتوب و نوشته شده را گفته مى شده، بعد از آن به اوراق و صحايف بى كتابت اطلاق نمايند و به هر تقدير آن را به پارسى «ابار» و «اباره» و «آوار» و «آواره» ]گويند[.
دفترخانه ـ اداره املاك و اراضى عمومى.
دفتردار ـ رئيس حسابداران و منشيان.
دفتر را گاو خوردن ـ به آخر رسيدن حساب.
دفتر شكستن ـ حكّ و اصلاح و قلم زد كردن دفتر.
دفته; دفتين ـ (چو هفته و تفتين) شانه ]ر.م [جولاهان ]بافندگان[.
دفزك ـ (چو اندك) سطبر و فربه و گنده.
دفك ـ (چو فلك) نشانه تير و تفنگ و غيره.
دفلى; دفلين ـ (چو هندى و دلگير) به عربى يا سريانى، خرزهره[ر.م] است.
دفنوك ـ (چو مملوك و جبروت) زين پوش و چماق يا چخماق[ر.م].

آيين هفدهم

(در ]حرف[ دال ابجدى با قاف ]قرشت[)
دق ـ (چو بد) دك[ر.م]، اِفراداً و تركيباً و(چو حقّ) به عربى، زدن و شكستن و كوفتن و آشكار كردن و (چو شِقّ) آرد و اندك و دقيق و باريك، مقابلِ سطبر و ضخيم و در اصطلاح اطبّا، يكى از اقسام تب كه بهواسطه حدوث در اعضا بدن را نيز طارى]عارض[ باشد و يا حرارت غريبه خارج از حالت طبيعى است كه بر اعضاى اصليّه متشبّث ]درآويزنده[ و دامن گير گرديده و تمامى رطوبات بدن را فانى نمايد، خصوصاً قلب كه رئيس مطلق تمام اعضا بوده و همه آنها به تضرّر آن متضرّر باشند به خلاف كبد كه سرايت حرارت آن بر ساير اعضا بهواسطه قلب است و ازآن رو كه تب همچنانى بدن انسانى را نحيف و ضعيف و لاغر مى كند به مناسبت معنى لغوى به همين اسم اختصاص يافته. پس مكشوف گرديد كه دقّ در شمار امراض نبوده و هر مرضى را كه مورث ضعف و لاغرى گردد، دقّ گفتن صحيح باشد و اين كه بين الناس آن را با سِلّ كه قرحه]جراحت[ و ريشى است كه در عقب ذات الريه و

صفحه 274 - جلد دوم
ذات الجنب [ر.م] و نزله[ر.م] و زكام و سرفه دراز در ريه حدوث يابد مرادف شمارند، غفلت از حقيقت حال است. بلى ازآن رو كه تب دقّ مذكور بنا به تصريح اجلّه اطبّاى قديم از لوازم سلّ بوده و از آن منفصل نگردد، بعضى از ايشان سِلّ را از امراض مركّبه دانسته و در ترجمه آن گفته كه سِلّ قرحه ريه است با دِقّ، پس دِقّ جزو معنىِ سِلّ باشد و اين هم غفلت است، چنانچه روشن گرديد و از بعضى اطبّا نقل است كه هريك از تب دقّ و قرحه ريه و دقّ شيخوخيّت[ر.م] را «سِلّ» گويند.
دقّ شيخوخيت ـ به فرموده بعضى از اطبّا، آن است كه اصلاً تب نباشد ليكن يُبس بر مزاج غالب بوده و انسان به صورت مدقوق و صاحب تب دق شده و پيش از پيرى آثار آن بروز يابد و به همين نسبت بدين اسم اختصاص يافته.
دقطامان ـ (چو سربازان) به يونانى، پودنه]پونه[ برّى است.
دقوقا ـ (به فتح اوّل) رجوع به «گل دقوقى» شود.
دقيانوس ـ (ل) يا دقيوس يا دسيث يا دسيوس; پادشاهى بوده خون ريز و سفّاك كه در مدّت دو سال سلطنت خود چند صد هزار مسيحى بى گناه را اعدام نموده و بنا به تواريخ اسلاميّه، عزلت و اختفاى اصحاب كهف هم در عهد او بوده و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، در 249 ميلادى يكى از امراى فليب، امپراطور روما[ر.م]، بوده پس بعد از تبانى با ساير امرا اعلان سلطنت داده و اوردوى ديگرى كه از طرف فليب به مدافعه او تهيّه شده بود، مغلوب و خود فليب هم مقتول گرديد.
دقيق ـ (چو رفيق) آرد و امر مشكل و كم منفعت و نازك و باريك، مقابل غليظ و ضخيم.
دقيقه ـ دقيق[ر.م] و گوسپند و چنانچه در «برج» اشاره نموديم، در اصطلاح نجومى يك جزو از 60 جزو درجه و يك جزو از 60 جزو ساعت را نيز گويند.
دقيقه سنج; دقيقه شناس ـ مردم مدقّق و محقّق و نكته دان و دوربين.
دقيقى ـ در حواشى بعضى كتب ديدم كه نام شاعرى است كه در عهدِ نوح، پادشاه هفتم سامان]سامانيان در قرن 3 و4هـ[، بوده و هزار بيت در حال لهراسب]چهارمين پادشاه كيانى[ گفته و به دست غلام خويش كشته شد.
دقيوس ـ (ل) رجوع به «دقيانوس» نمايند.

آيين هيجدهم

(در ]حرف[ دال ابجدى با كاف كلمن)
دك ـ (چو دل) ديك[ر.م] و (چو رخ) دوك و (چو بد) دغ]ر.م [و مطلق سر و خشك و خالى و پى ديوار و مضبوط و استوار و خلاشه[ر.م] و خار و آسيب و صدمه و درخت برگ ريخته و نصيب و حصّه و فقير و گديه]گدا[ و نوعى از پارچه و پشمينه موى ها آويخته و اعتراض بر سخنان مردم كردن و تقدير و قضا و قدر و هم كوه و صحرايى است كه سبزه ها و گياه و بوته هاى آن پاك و ساده باشد و ازاين رو كسى را كه سر و ريش و بروت]شارب[ تراشيده باشد دك زده گويند و هم به معنى زمين سختى كه آن را نتوان كندن.
دك زدن ـ خواستن و گدايى كردن.
دك زده ـ چهارضرب[ر.م]زده.
دك و ديم ـ سر و صورت و رخساره.
دك و لك ـ از اتباع است و معانى مذكوره در «لك» در آن جارى است و در جهانگيرى[ر.ض] گويد: عوام «دق و لق» گويند و اين غلط است زيراكه در زبان پارسى حرف قاف نيست.
دكاكين ـ (چو سلاطين) جمع دكّان است.
دكاگرم ---> گرم.
دكامتر ---> متر.
دكّان ـ (چو طلاّب) به عربى و پارسى و تركى، معروف و جايى است مسقّف كه در آن نشسته و متاع مى فروشند و به پارسى «سِكو» و «كُربه» و «كلبه» هم گويند.
دكّان دارى ـ چرب زبانى و تعريف كنندگى.
دكچى ـ (چو پشتى) فرموك[ر.م].
دكل ـ (چو عمل) اَمرَدى]پسر جوان[ كه ريش او تمام برنيامده و دست و پاى گنده داشته باشد و جامه بى آستين را هم گويند.

صفحه 275 - جلد دوم
دكلان ـ (چو گلدان) چوب مدوّر معروفى است كه ميخ چوبينى بر آن گذرانيده و پشم و ابريشم بدان تابند.
دكن ـ (چو وطن) قلّه كوه و به عربى، سياه رنگ شدن و به هندى، جنوب مقابل شمال و هم مملكتى است مشهور از هند كه به نام بانى خود، دكن ابن هند ابن سام ابن نوح، موسوم و به شش ناحيه كه اكثر آنها از اقليم دويّم و بعضى از سيّم و هريكى متضمّن بلاد بسيار و امصار بى شمار است، مشتمل و هماره مقرّ راجه هاى جم شوكت و رايان]حكمرانان هند[ فريدون حشمت بوده و بعد از ارتفاع لواى ملّت بيضا هم اكثر اوقات دارالملك[پايتخت ] ملوك بااقتدار و شوكت مدار اسلام بوده و گاهى تحريفش داده و دكهن گويند.
دكنيا ـ (چو اغنيا) نخل خرما.(ند)
دكّه ـ (چو مكّه) تكّه و آسيب و صدمه و دكّان و سكّو و تخت و ازدحام و مزاحمت و پهلو بر پهلو و دوش بر دوش زدن و هم قريه اى است مابين كابل و پيشاور.
دكهن ـ (ل) رجوع به «دكن» نمايند.
دكيا ـ (چو اشيا) پاك و پاكيزه.(ند)

آيين نوزدهم

(در ]حرف[ دال ابجدى با كاف پارسى)
دگ ـ (چو سگ) دك(چو بد)[ر.م].
دگر ـ (چو جگر) ديگر، اِفراداً و تركيباً.
دگل ـ بر وزن و معنى دغل و دكل.
دگن ـ بر وزن و معنى دكن كه به فرموده فرهنگ ناصرى[ر.ض]، با كاف پارسى است.
دگنك ـ به تركى، عصا و چماق، خصوصاً بزرگ و ضخيم و كلفت آن.
دگهن ـ به فرموده فرهنگ ناصرى [ر.ض]، دكهن[ر.م] است.

آيين بيستم

(در ]حرف[ دال ابجدى با لام ]كلمن[)
دل ـ (چو گُل) دول (بر وزن پول)[ر.م] و (به كسر اوّل) مخفّف ديل[ر.م] است.
دل آرا ـ محبوب و زينت قلب و نام زن دارا]آخرين پادشاه كيانى[ كه مادر روشنگ[ر.م] بود.
دل آرام ـ محبوب و راحت قلب.
دل آسمان ـ زمين و ستاره و وسط آسمان.
دل آشوب ـ افسرده دل و هم نام درختى است خوش قامت كه بيشتر در كنار رودخانه ها و جوى ها روييده و بوى تخم آن تيز و برگ آن مانند برگ شاهدانه و پنج شاخى بوده و در دواها، خصوصاً در استسقا معمول و دود كردن آن در زير زنان مسكّن شهوت غالبه بر ايشان، و چون زن دشوار زايد برگ آن را در آب گذارند، همين كه آن برگ از هم واشد آن زن را نيز وضع حمل باشد. و در تحفه طب[ر.ض] فرمايد كه «اثلق» اسم پنج انگشت است و نبات آن مابين شجر و گياه و در موضع صُلب قريب به آب مى رويد. شاخه هاى آن قوى و صلب و برگش از برگ زيتون ريزه تر و كم رنگ تر و بر سر هر شاخى پنج عدد شبيه به پنج انگشت و هفت عدد از آنها مسهل قوى و مجرّب و چون به دست بمالند، بوى آن در عطريّت شبيه به بسباسه[ر.م] و گلش سفيد مايل به سرخى و تخمش از فلفل كوچك تر و سفيد مى باشد و آن را «فلفل برّى» و «فلفل كوهى» نيز گفته و به هندى «رنيكا» و به عربى «حبّ الفقد» و «حبّ النّسل» و به شيرازى «دل آشوب» گويند، چنانچه خود آن درخت را هم به پارسى «پنج انگشت» و «دل آشوب» گفته و به عربى «ذوخمسة اجنحه» و «ذوخمسة اوراق» نيز خوانده و به فرنگى«اسكى نان تو» و به لاتينى «ويطس» و به يونانى«اغنيس» نامند.
دل آگاه ـ مردم خبير و بصير.
دل آور ـ مردم شجاع و دلير.
دل آويز ـ محبوب و شيرين و دل چسب[ر.م] و دلخواه.
دل انگيزان ـ نام لحنى است از موسيقى.
دل بَر ـ جانانه و معشوق و محبوب كه دل در نزد او باشد.
دل بر كسى لرزيدن ـ مهربانى و غمخوارى.

صفحه 276 - جلد دوم
دل بسته ـ عاشق مبتلا.
دل پذير ـ دلخواه و مرغوب.
دل پيشه ـ سكوت و خاموشى.
دل جو ـ مهربان و غمخوار و مرغوب.
دلِ خاك ـ قبر و مركز زمين و گاوماهى[ر.م] و انبيا و اوليا.
دلِ خرما ---> جمار.
دل خواسته ـ دلخواه و معشوق.
دل خون ـ مشتاق و مهجور.
دل دادن ـ دلير ساختن و غفلت نكردن.
دل دار ـ دلبر و نوازنده و مهربان و جانانه.
دل دل كنان ـ آه كش و اضطراب كننده و متردد در امور و ناله دردناك.
دلِ روز ـ آفتاب و وسط روز.
دل شاد ـ فرح و سرور و عطا و سخاوت.
دلِ شب ـ نيمه شب.
دل فريب ـ رجوع به جدول «تاريخ جلالى» شود.
دلْ كعبه كردن ـ توبه نصوح كردن و به دل توجه نمودن.
دل گر ـ (چو دلبر) دل جو[ر.م] است.
دل گرم آوردن; دل گرم كردن ـ عاشق شدن و دل بر كارى گماشتن.
دل نمودن ـ مردمى و مهربانى كردن.
دلاخ ـ به عربى، (چو خمار) زنى است سرين و كفل دارد و (چو كتاب) جمع آن است و اهالى ما لفظاً و معناً تحريفش داده اند به طورى كه معروف است و گوشت دو طرف فرج را هم كه ختنه آن از مندوبات شرعيه است، گويند و گاهى «دلاق» و «ديلاخ» و «ديلاق» هم نويسند.
دلاد ـ (چو عماد) داماد.
دلارا; دلارام; دلاشوب ـ در هر سه رجوع به تركيبات «دل» نمايند.
دلاّك ـ (چو علاّف) به عربى، مالنده خصوصاً استاد سرمال معروف كه به پارسى «تانكو» و «گرّا» و «تبنگر» و «تونگر» و «تبنگو» و «تونگو» و «تبنگه» و «تونگه» گويند.
دلاّل ـ دليل و مرشد و واسطه معامله مابين فروشنده و خريدار كه هر دو را در يك جا جمع كرده و امر معامله را انجام دهد و كسى كه متاعى و مالى را به مقام فروش آورده و به طور مزايده صدا نمايد كه به پارسى «سفاد» و «سيبار» و «سپسار» و «سفسار» و «اسپسار» و «اسفسار» گويند. (عر)
دلام ـ (چو نظام) زوپين[ر.م].
دلاور; دلاويز ـ در هر دو رجوع به تركيبات «دل» شود.
دلب ـ (چو تند) درخت چنار.
دلبر ـ رجوع به تركيبات «دل» نمايند.
دلبوث ـ (چو محبوس) به يونانى، نوعى از سوسن صحرايى است.
دلپذير; دلجو; دلخون; دلدار ـ رجوع به تركيبات «دل» نمايند.
دلدل ـ (چو فلفل) رجوع به تركيبات «دل» شود و (چو بلبل) سيخول[ر.م] و نام مركب سوارى حضرت ولايت مأبى(عليه السلام) و به عربى هم امر عظيم و خارپشت، خصوصاً سيخول و بافنده و عنكبوت و قومى و اشخاصى كه به طور دورويى با مردم گذرانيده و طرفدار هيچ كس نباشند.
دلشاد; دلفريب ـ رجوع به تركيبات «دل» شود.
دلفين ـ به فرموده تحفه طب[ر.ض]، نام يونانى نوعى از ماهى است كه به پارسى «ماهى بينى دراز» و به ديلمى [گيلان ] «كچه ماهى»]گويند[ و سر آن شبيه به سر خوك و پيه آن گرم و خوردن و ماليدن آن جهت درد مفاصل نافع و چون در جوف حنظل گذاشته، گداخته باشند جهت گرانى سامعه و آويختن دندان آن بر اطفال جهت رفع فزع مؤثر است و آن را به عربى «خنزيرالبحر» و به پارسى «خوك دريايى» و «خوك ماهى» نيز گفته و به هندى «سوس» گويند و رجوع به «عقاب» هم نمايند.
دلق ـ (چو شفق) معرّب دَلَه [ر.م] و (چو خلق) خرقه[ر.م].
دلك ـ (چو شكم) نام استخر و تالابى است در فارس كه از آثار قديمه آنجا است و چو (خَجِل) مخفّف دليك]ر.م [است.

صفحه 277 - جلد دوم
دلگر ـ (چو دختر) محرّف درودگر و (چو دلبر) محوّل به تركيبات «دل» است.
دلم ـ (چو شتر) آبله و جوشش ]جوش[ است كه «سُر» نيز گويند.
دلماب ـ (چو سرطان) شيرى كه به جهت گرفتن روى آن جوشانيده باشند.
دلماج ـ (چو دلدار) رجوع به «ترجمان» نمايند.
دلمك ـ (چو دختر) رُتيلا[ر.م] و (چو قَرَشَت) دلمه[ر.م].
دلمل ـ (چو بلبل) غلّه نارس، خصوصاً آنچه كه بريانيده و مى خورند و بالخصوص نخود نارسيده و نخود بريانيده.
دلمه ـ (چو غنچه) رُتيلا[ر.م] و (چو طلبه) پنير تر و شيرى كه بعد از مايه زدن بسته گردد.
دلنگ ـ (چو درنگ و نهنگ) زوپين[ر.م] و آونگ[ر.م] و آونگان]آويخته[ و دست افزار چاه كنان و غلاف خوشه خرما و آنچه خوشه خرما بر آن ]بندند[ و بندى كه از خاك و گل و چوب و علف پيش آب بندند.
دلنگان ـ آونگان]آويخته[.
دلو ـ (چو قلب) چنانچه در «برج» اشارت نموديم، يكى از بروج دوازده گانه و از 42 ستاره مركّب و كواكب خارج الصور آن، سه و به فرموده ملامظفر[ر.ض]، مردى را ماند كه بر پاى ايستاده و سر آن در شمال و پاى هاى آن در جنوب و ميل نموده به طرف مشرق و دست ها را دراز كرده و به يك دست كوزه اى گرفته و از آن به طرف قدم خود آب مى ريزد و آب تا دهن حوت جنوبى جريان مى كند و ازاين رو «دالى» و «ساكب» و«ساكب الماء» نيز گويند. و در نفايس الفنون[ر.ض] گويد: دو كوكب را كه بر منكب ايمن باشند، «سعدالملك» و دو ديگر را كه بر منكب ايسر باشند با آنكه بر ذنب جَدى است، «سعدالسعود» خوانند و سه ديگر را كه بر دست چپ آن باشد، «سعد بلع» گويند زيرا كه ميان اين دو كوكب چون بُعد بيشتر است از ميان كواكب «ذابح»، پس گويا دهان باز كرده تا چيزى فروبرد و آن را كه ساعد او باشد با سه ديگر كه بر دست راست او است، «سعدالاخبيه» نامند، بهواسطه آنكه چون طلوع كند تمام هوام ]حشرات[ از سرما در زمين پنهان شوند و كواكب نيّر را كه بر فم حوت است «ضفدع اوّل» و «ظليم» نيز گويند.
دله ـ (چو گِله) قلب و دل و (چو غلّه) مكر و حيله و گردباد و منافق و ناراست و محيل و مكّار و (چو لَله) قاقم و سگسار[ر.م] و گربه صحرايى و يا حيوانى است ديگر كه به اصفهانى «موسوره» گفته و به عربى «دَلق» و «فنك» گويند; رجوع به «فنك» شود و زن حيله گر و جامه مرقّع دراويش كه پشم ها از آن آويخته باشند.
دلهرا ـ (چو دلبرا) نام پادشاهى بوده در هندوستان.
دلهى ---> دهلى.
دلى ـ (به تشديد و تخفيف ثانى و كسر اوّل) دُهُلى[ر.م].
دليدن ـ (چو رَسيدن) خرد و بلغور شدن غلّه.
دِلير ـ (ر) جسور و باشجاعت.
دليك ـ (چو شريك) به نوشته برهان[ر.ض]، تخم گل و يا ميوه گلى است كه مانند تخم سه گل[ر.م] سرخ رنگ مى باشد و در تحفه طب[ر.ض] گويد كه ثمر گل صحرايى است مثل بارگل بستانى و با اندك شيرينى و عفوصت]گسى[ و زرد مايل به سرخى و به قدر زيتون و به تركى«ايت بورنى» و در تنكابن«كليك» و در اصفهان «بن كل» نامند و جهت اسهال صفراوى و دموى و تقويت معده و جگر و دل نافع است.
دِليل ـ (ر.ف) و به پارسى«فرنود» و «نخشه» گويند.(عر)
دلينِس ـ به يونانى، نوعى از صدف كوچك است كه تا خام است نمك سود كرده و مى خورند و بعد از پخته شدن نمى توان خورد.

آيين بيست ويكم

(در ]حرف[ دال ابجدى با ميم ]كلمن[)
دم ـ (چو رخ) دنباله و (چو غم) آه و ناله و بوى و افسون و دمه[ر.م] و مكر و حيله و وزن شعر و تكبّر و افسوس و تأسف و وقت و زمان و نفس و دهان و امر و فاعل از دميدن و به عربى، خون است.
دَم الاخوين ـ به عربى، خون سياوش[ر.م] است.
دُم بال ـ دنبال.

صفحه 278 - جلد دوم
دَم بدم ـ (چو دربه در) احياناً و ساعت به ساعت.
دَم بسته ـ متحيّر و ساكت.
دمِ تسليم ـ خاموشى و رضاطلبى و فرمان بردارى و ساعت جان كندن.
دُم جُنبانك ---> صفراغون.
دم چه ـ (چو غنچه) دم كوتاه و دنباله.
دَم خوردن ـ آسوده شدن و فريب خوردن و نفس راست كشيدن.
دُم دار ـ قول و شرط و دنباله دار و واپس مانده و جماعتى كه از دنباله لشگر راه روند كه «چنداول» هم گويند.
دَمْ دَميا ـ دريا.(ند)
دَم زدن ـ سكوت ورزيدن و توقّف كردن و ترك نمودن و دعوى كردن و نفس كشيدن و آواز بابوى از دهان آوردن.
دَم ساز ـ دوست و موافق به مدّعا و مونس.
دُم ستاره ---> ستاره دمدار.
دَم سرد ـ آه و حرف نااميدى.
دُم سِنجه; دُم سيجه ـ دمتك[ر.م].
دَم شناس ـ دانا و حكيم و طبيب.
دم غاز; دم غازه; دم غز; دم غزه ـ (چو گلزار و بتخانه و دختر و بتكده) بيخ دُم و ميان دم و استخوان ميان دم حيوانات پرنده و غير پرنده.
دَم كردن ـ گرمانيدن به درجه اى كه به حد جوش نرساند.
دَم كشيدن ـ دم زدن[ر.م].
دُم گاو ـ گاودُم[ر.م] و تازيانه بزرگ.
دَم گاه ـ گلخن[ر.م] و دمه[ر.م] و كوره آهنگرى و غيره.
دَم گرفتن ـ دم زدن[ر.م].
دَم گرفته ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از دم گرفتن[ر.م]، بالخصوص تَف گرفته و پوستى كه در وقت دباغت گنديده باشد.
دَمِ گرگ ـ علاوه بر معنى تركيبى معروف، صبح كاذب و منزل شوله[ر.م].
دَم گه ـ دم گاه[ر.م].
دُم لابه ـ غلطيدن و دم جنبانيدن سگ در زير پاى صاحب خود.
دَم نيمروز ـ آه دردناك.
دما ـ (چو رضا) دَم و نفس و (چو قضا) رودخانه و مزاج و طبيعت.
دَمابر; دَماور ـ دَم زن و دَم زننده.
دمادم ـ (به ضمّ دالين) پى درپى و (به فتح آنها)دم به دم و دميدن و نفس به نفس و هميشه و هر ساعت و هم به فرموده تحفه[ر.ض]، نوعى از لوبياى هندى است كه به قدر ماش و سرخ و شفّاف و بر سر آن نقطه سياهى و به هندى «مسور» نامند. گرم و خشك و مقوّى دماغ و قاطع سيلان آب دهن است.
دمار ـ (چو بهار) تباه و هلاك و دم و نفس و بيخ و ريشه و دود و دخان و مايحتاج مردمان و به تركى، رگ را گويند و (چو چنار) بلده اى است در يمن قريب به ولايت كوكبان و مردمانش مابين زيديّه و اماميّه هستند.
دماغ ـ (چو كتاب) در شرح قاموس[ر.ض] گويد كه مغز سر و يا جايى است كه نرم مى باشد از ميان سر و مغز در او است يا امّ الرأس و بالاى پيشانى است و در اصطلاح اطبا، گاهى به تمامى سر اطلاق كرده وگاهى به مجموع آنچه در توى جمجمه است از مغز و غيره استعمال نمايند و در تشريح پولاك[ر.ض] گويد: دماغ جسمى است بيضى شكل كه در جوف رأس واقع و مبدأ و مركز و منبت جميع اعصاب حسّاسه و محرّكه و قواى ظاهره است و از عُجب و تكبّر هم كنايه نمايند.
دماغه ـ در اصطلاح جغرافيين، پيشرفتگى خاك است در آب.
دماگوژى ـ به فرانسه، عوام فريبى است.
دمامه ـ (چو شمامه) نفير و كوس و نقّاره.
دمان ـ وقت و زمان و دميدن و اسم فاعل از آن.
دمان كَش ـ زمان و مدت.
دماوند ـ (به فتح دال و واو) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، قصبه اى است شهرمانند كه در قرب جبل عظيم و آن كوه

صفحه 279 - جلد دوم
را بدان شهر خوانند و گويند از بناهاى كيومرث]نخستين پادشاه پيشدادى[ است و قديم الايام شهر بزرگى بوده و مرور دهور خرابش نموده. و در گنج دانش[ر.ض] از آثارالبلاد[ر.ض] نقل كند كه استوناوند قلعه مشهورى است به دماوند از اعمال رى از قلاع قديمه و حصون منيعه حصينه كه قهراً احدى آن را مسخّر ننموده و از فرهنگ انجمن آرا[ر.ض] نقل كند كه دماوند قلعه مشهورى است در حوالى رى و جرهه هم مى نامند. گويند اين قلعه از قلاع قديمه و حصون محكمه ايران است و زياده از سه هزار سال مى شود كه آباد شده و در زمان سلاطين عجم پناهگاه بزرگان زردشتيان حكمران اين ناحيه بوده و مكرّر خرابى و آبادى بدو رخ نموده ودر برهان[ر.ض] گويد كه دماوند نام شهرى است مشهور از مازندران و كوهى نيز هست منسوب به آن شهر. گويند ضحّاك]از شخصيت هاى پليد شاهنامه[ را در آن كوه محبوس كرده اند و بلندى آن به نوشته بعضى، صد جريب است. و در گنج دانش]ر.ض [گويد كه ارتفاع كوه دماوند به تحقيق كاپتين پيسه انگليسى 5663 متر از درياى خزر و 5636 متر از سطح بحر محيط[ر.م] است و هم در همان كتاب از ناصرخسرو علوى ]شاعر قرن 5هـ[ نقل كند كه كوه دماوند را كوه لواسان هم گويند و شبيه به گنبدى است و در قلعه آن غارى است كه از آنجا نشادر[ر.م] و كبريت]گوگرد[ بيرون آورده و اشخاصى كه بالاى كوه مى روند با خود پوست گاو برده، پر از نشادر و كبريت كرده و از بالاى كوه مى غلطانند كه آن پوست خود تا دامنه كوه مى غلطد زيرا كه راه معيّنى ندارد كه كبريت و نشادر را حمل كند. و در اين كوه معدن گوگرد هم موجود و بيشتر اوقات قلعه آن در برف مستور و سابقاً از كوه هاى آتش فشان بوده است و در جايى ديگر ديدم كه اين كوه به مسافت سى ميل در طرف شرقى طهران واقع و به ارتفاع پنج هزار ذرع و از كوه هاى مشهور ايران و كمتر كوهى به اين رفعت ديده شده و از على ابن رزين]قرن 2 و 3 هـ[ نقل است كه با جماعتى عازم كوه دماوند بوده و در قلّه آن هفتاد موضع يافتند كه دخان كبريتى از آن متصاعد بود و ساير جبال در جنب آن به غايت محقّر مى نموده و بحر خزر مانند نهر كوچكى بر فراز آن مرئى مى شد و بر سر آن كوه ابرى بوده متراكم كه در زمستان و تابستان اصلاً منكشف نمى شود و كبريت احمر و اصفر ـ كه جزو اعظم كيميا است ـ در آنجا مى شود.
دمبال ـ (چو گلزار) رجوع به تركيبات «دم» شود.
دمتك ـ (چو دختر) ابابيل[ر.م] و يا دختر صوفى[ر.م] و يا مرغكى است سفيد و كبود و دم دراز كه در كنار آن نشسته و دم بجنباند.
دمجاس ـ (ل) رجوع به «كيخسرو» شود.
دمچه ـ رجوع به تركيبات «دم» شود.
دمخنيوس ـ (چو بدطريقت) نام سوداگرى بوده كه عذرا]معشوق داستان وامق و عذراى عنصرى[ را از منفلوس(1) دزديد.
دمدار ـ (چو گلزار) رجوع به تركيبات «دم» شود.
دمدمه ـ (چو زَمزَمه) مكر و حيله و سركوب و قلعه و دهل و نقّاره و شور و غلغله و شهرت و آوازه.
دَمدَميا ـ رجوع به تركيبات «دم» نمايند.
دمر ـ (چو سبك) به مغولى و تركى، آهن.
دمرقَبَق ـ حصار سخت و مضبوط و كوه و قلعه آهنى و ساير تركيبات آن مانند «تيمور» است.
دَمساز; دُمسِنجه; دُمسنچه ـ در هر سه رجوع به تركيبات «دم» نمايند.
دمسه ـ (چو سركه) ابريشم سفيد.
دُمسيجه; دُمسيچه ـ (چو دزديده) رجوع به تركيبات «دم» نمايند.
دمشق ـ به عربى (چو فندق و خندق) شتر و مرد و زن شتابنده و زود كار كننده و تيز دست و معرّب دمسه[ر.م] و (چو سرشت و درخت) به معانى مذكوره و هم شهرى است زيبا و رنگين و دلنشين كه مقرّ حكومت و مركز اداره ولايت سوريّه و عماراتش باطرح و نظام و نام ديگرش مانند خود آن ولايت شام و به مسافت 1100كيلومتر از جنوب شرقى استانبول واقع و از فرط دولت و وفور نعمت و بسيارى اشجار و فواكه گرمسيرى و

1. لغت نامه دهخدا: منقليوس.

صفحه 280 - جلد دوم
سردسيرى اش و كثرت زراعات و عمارات عاليه و مياه ]آب ها[ و انهار جاريه ـ كه در كوچه و بازار و خانه هايشان جارى و در مساجد و مدارس و جميع عماراتش سارى است ـ بهشت شامش خوانند، بلكه در تاريخ وصّاف]ر.ض [نقل كند كه اگر بهشت در زمين است همان دمشق است و اگر در آسمان است محاذى دمشق است. و طول آن از جزاير خالدات ]جزاير قنارى در شمال غربى آفريقا[ 70 و يا 53 درجه و عرض شمالى آن 33 درجه و يا 38 درجه و 15 دقيقه و اطول ايّام آن 12 ساعت و 15 دقيقه و در زمان بنى اميّه به مرتبه اى معمور بوده كه دور آن به هيجده فرسخ رسيده و مساجد و جوامع و مدارس و اسواق و تكايا و حمّامات و كارخانجات فولادسازى و اسلحه و شمشير آن بسيار و ممتاز و منسوجات آن، خصوصاً ابريشمى و بالخصوص تافته شامى مشهور و باامتياز است. و جامع امويّه يا مسجد امويّه ـ كه مشهور جهان است ـ در وسط شهر واقع و شرح اجمالى آن را علاوه بر آنچه در «وليد» اشاره خواهد شد، موافق بستان السياحة[ر.ض] مى نگارد: در آن كتاب مى نگارد كه چهل ستون يك پارچه از سنگ رخام و بلندى ستون ها نُه گز كموبيش و قطرش هيجده وجب در شبستان جامع كار كرده اند و پنج مناره دارد و سقف مسجد شيروانى پوش است و شش هزار قنديل در تمام شب در آن مسجد مى سوزد و طول آن 547 قدم و عرضش 150 گام و عايدات يوميه موقوفات آن سيصد مثقال طلا مى باشد كه مقدار ضرورت از آن را خرج كرده و باقى را مخزون نمايند و قرآنى به خط حضرت على(عليه السلام)و ديگرى به خط عثمان در آن جامع است و كتابخانه بزرگى دارد كه كتاب هاى بسيارى از هر علم در آنجا موجود و حضرت يحى ابن زكريا(عليه السلام) در سمت شرقى شبستان آن مدفون و بر يك دروازه آن ـ كه باب مروان گويند ـ سر مبارك حضرت يحيى(عليه السلام) و حضرت سيدالشهدا(عليه السلام)آويزان و اين جامع در قديم الزمان بتخانه بوده، بعد كليسا شده و وليد ابن عبدالملك مروان آن را مسجد جامع بنا كرده و شش هزارهزار دينار زر سرخ در آن خرج نموده و به نوشته صورالاقاليم[ر.ض]، محصول پنج ساله ملك شام را در آن مصروف داشته اند بلكه به نوشته بعضى، خراج هفت ساله شام در آنجا خرج شده و آن قدر لاجورد و طلا در آن مسجد به كار رفته كه از شرح خارج است و هرچند بانى آن را در آن باب منع كردند مفيد نيفتاد، و قبور انبيا و اوصيا و اصحاب رسول خدا در آن شهر و نواحى آن بسيار و قبر بلال در خارج شهر و در قبرستان و سمت قبلى واقع و قبر يزيد نيز همان طرف اتفاق افتاده، بس كه بر آن قبر سنگ انداخته اند تلّى بزرگ شده و قبر معاويه در شهر است و گنبد دارد. و به نوشته احمدرفعت عثمانى[ر.ض]، مناره اى كه در سمت شرقى جامع امويّه مى باشد در آخرالزمان محل نزول حضرت روح الله(عليه السلام) و سنگى كه در نزد همان مناره است پارچه اى از سنگ موسى(عليه السلام) بوده و سنگ بزرگى كه در جوار باب الساعات از جامع مزبور است، در قديم الايام موضع قربانى ها بوده كه على الرسم قربانى ها را بر روى همان سنگ گذاشته و هركدام كه مقبول درگاه الهى بودى، به آتشى كه از آسمان فرومى آمده مى سوخت و كوهى كه در دمشق و به قاسيون يا صالحيّه مشهور و غار آن در نزد اهالى شام به قتلگاه هابيل ابن آدم معروف و به همين جهت در نزد ايشان در عرض حاجات و استجابت دعوات ميمون و مجرّبش شمرده و مزارى باجلالتش دانند و گويند كه حضرت روح الله(عليه السلام) با حواريين در آنجا عبادت كرده و حضرت يحيى(عليه السلام) با مادرش چهل سال در آنجا سكنى كرده اند. و بالجمله در بانى و وجه تسميه شهر دمشق چند وجه به نظر رسيده كه اجمالى آنها را ذيلاً مى نگارد:
   1. اوّل شهرى است كه حضرت نوح(عليه السلام) بعد از طوفان احداثش كرده.
   2. ضحّاك تازى [از شخصيّت هاى پليد شاهنامه ] بنايش نموده.
   3. عاد ابن عوض ابن سام بنايش كرده.
   4. اسكندر اوّل بعد از سفر مشرق بدان مكان رسيده و دمشقنامى به امر او بنايش كرده و به نام خويش مسمّى داشت.
   5. به نام بانى خود، دمشق ابن كنعان ابن نوح و يا

صفحه 281 - جلد دوم
دامشقيوس و يا دمشاق ابن كنعان، موسوم شده.
   6. نمرود غلامى دمشاقنام به حضرت ابراهيم(عليه السلام)بخشيده و آن غلام به امر آن حضرت اين شهر را احداث كرده و دمشق نام نهاده.
   7. سليمان ابن داود(عليهما السلام) احداثش كرده.
   8. به نام بانى خود، دمشق ابن قاين ابن مالك ابن ارفخشد ابن سام، مسمّى گرديده.
   9. دماشق ابن نمرود ابن كنعان بنايش كرده و نام آن را از نام خود اشتقاق داده.
   10. بزرگان يونان به اتفاق يكديگر آنجا را طرح انداخته اند.
   11. نام آن از نام بانى خود، دماشق ابن قاف ابن ارفخشد ابن سام ابن نوح، اشتقاق يافته.
   12. به نام بانى خود، دمشق ابن سام ابن نوح، موسوم گرديده كه دمشق و فلسطين و ايليا و حمّص و اردن فرزندان سام ابن نوح بودند و هريك ناحيتى آباد كرده و به نام خويش موسومش نمودند.
دُمغاز; دُمغازه ـ رجوع به تركيبات «دم» نمايند.
دمغان ـ (چو افغان) دامغان است.
دمغز; دمغزه ـ (به ضمّ اوّل و فتح ثالث) به تركيبات «دم» رجوع نمايند.
دمقله ـ بر وزن و معنى دنقله.
دُمگاه; دُمگه; دُملابه ـ رجوع به تركيبات «دم» نمايند.
دمن ـ (به كسر اوّل و ثانى) به معنى من و به من و (بر وزن كفن) دامن و سرگين و نام معشوقه نِل[ر.م] و بندرى است در هندوستان و به عربى (چو هند و شكم) جمع دمنه]ر.م [است.
دمندان ـ (چو نمكدان) آتش و دوزخ و شهرى است از توابع كرمان كه نزديكى آن كوهى است معدن طلا و نقره و آهن و توتيا و غارى دارد كه پيوسته صداى آب از آن به گوش رسيده و بخارى از آن برمى آيد كه در اطراف آن متكاثف]مجتمع[ شده و نوشادر[ر.م] گردد.
دمنه ـ (چو شحنه و سركه) تب لازم[ر.م] و روباه و شغال و مردم محيل و عيّار و سرگين ستور و سوراخ باد آمدن از تنور و نام شغالى است مشهور كه شرح حالات آن در كتاب انوار سهيلى ]اثر ملاحسين كاشفى در قرن 9هـ[ مذكور است و به عربى، پشكل و مزبله و سرگين درهم نشسته و كينه ديرينه و جاى نزديك از خانه و نشانه هاى خانه مردم و آنچه به بودن در آنجا سياه كرده اند.
دمنه دانى ـ كهنه پيچيده كه در سوراخ تنور كنند تا بخار بيرون نشود.
دَمَنهور ـ (ل) شهرى است كوچك در كنار رود نيل از مصر سفلى كه به مسافت هفت كيلومتر از شمال شرقى قاهره و هشتاد كيلومتر از جنوب شرقى اسكندريّه و در اصطلاح پيشينيان جغرافيين به هرموپوليس يا هراقلى پوليس موسوم بوده و خديو مصر [لقب حاكمان مصر در قرن 13 و 14هـ ] در آنجا قصرى دارد.
دمور ـ (چو نزول) به عربى، هلاك گردانيدن و به خانه ديگرى به غير اذن داخل شدن و (چو تنور) آواز آهسته و نام يكى از خويشان افراسياب]پادشاه توران[ كه كشنده سياوش ]شاهزاده كيانى[ بوده و به تركى، آهن و تركيبات آن مانند «تيمور» است.
دمه ـ (چو قمه) سرما و باد و برف درهم آميخته و انبان آتش افروزى زرگران و مسگران و مانند ايشان كه از سوراخ هاى بينى آن باد و بخار بر آتش برخورده و افروخته گردد.
دميا ـ (چو دريا) خون.(ند)
دِمياط ـ (ل) به نوشته بعضى از ادباى عثمانى، شهرى است شهير از مصر كه به مسافت بُعد نه كيلومتر از دريا و 160 كيلومتر از شمال شرقى قاهره، كه به بعضاً به ذال ثخذ نيز موسوم و به نام قديم و جديد به دو قسم مقسوم و اوّلى در قرن سيزدهم ميلادى منهدم گرديده، پس به مسافت شش كيلومتر از سمت جنوبى آن دويّمى را تأسيس دادند. پس گويد كه در 1265 هجرى اهل زراعت جزاير هم به همين اسم مسمّى گرديدند.
دُميچه ـ صفراغون[ر.م] و دمسيچه[ر.م].
دميدن ـ (چو رَسيدن) روييدن و پف كردن و صبح طلوع نمودن و لاف زدن و تند و تيز رفتن و نفس كشيدن و خود را

صفحه 282 - جلد دوم
پرباد كردن و سخت حمله آوردن و فرياد آوردن، خصوصاً آنچه از فرط غضب و يا كثرت فرح باشد.
دميك ـ (چو شريك) بوم و زمين و (چو اندك) قريه اى از غزنين]در افغانستان[.

آيين بيست ودويّم

(در ]حرف[ دال ابجدى با نون ]كلمن[)
دن ـ (چو من) عيش و نشاط و خمره و فرياد و دنيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
دَنان ـ دنيدن[ر.م] و اسم فاعل از آن.
دنب ـ (چو تند) دُم و دنباله و در تركيبات آن رجوع به «دُم» نمايند.
دنبال; دنباله ـ (به فتح اوّل) مسخره و (به ضمّ آن) معروف است كه دُم و ظَهر و پشت باشد و در تركيبات آن رجوع به «دُم» شود.
دُنباوَر ـ دُم دار[ر.م].
دنباوند ـ (چو خنداخند) كوه دماوند.
دنبر ـ (چو قنبر) شهرى است در هندوستان و گريوه اى ]گردنه اى[ است در راه كشمير مشهور به بمير[ر.م].
دنبره ـ (چو زنگله) سازى است مشهور كه معرّب آن طنبور و در اصل «دُنب برّه» بوده كه مشابهت به دنبه برّه داشته، پس از كثرت استعمال تخفيف يافته.
دنبك ـ (چو دختر) دهل دم دراز معروف كه از چوب و سفال ساخته و بازيگران در زير بغل گرفته و مى نوازند.
دنبل ـ (چو بلبل) در شرح قاموس[ر.ض] گويد كه قبيله اى است از گروه كرد در نواحى موصل.
دُنبُلى ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، طايفه اى است از طوايف كردان كه اكنون از طايفه قزلباش محسوب و همگى شيعه خلّص اماميّه و مسكن ايشان خوى و امراى ذى شأن و خوانين سلطنت نشان از ميانشان برخاسته و به زيور عدل و داد آراسته و اكثرشان شجاع و دلير و در امور مُلكى و سياسى بى نظيرند.
دنبوقه ـ (چو گلگونه) شمله[ر.م] و دستار و طرّه[ر.م] و مويى كه از پس سر آويخته باشد.
دنبه ـ (چو غنچه) دُم، خصوصاً از گوسپند.
دنبه دادن ـ غافل كردن و فريب دادن.
دنبه گداز ـ يغلاوى[ر.م] و نوعى از جادو و سحر است كه ساحران به نام شخص سوزن بسيارى بر دنبه خلانيده ]فروكرده[ و افسونى خوانده و آن را در قبر كهنه آويخته و چراغى در زير آن روشن كنند تا از حرارت آن چراغ دنبه به گداز آيد و چندان كه آن دنبه مى گدازد، او نيز لاغر مى شود تا آنكه بميرد.
دنبه نهادن ـ دنبه دادن[ر.م].
دنج ـ (چو هند) به تركى، آرام و راحت و قوى و صحيح الجسم.
دنح ـ (چو هند) در شرح قاموس[ر.ض] گويد كه عيدى است از براى ترسايان ]مسيحيان[ و در بيست باب ملامظفر]ر.ض [گويد كه ششم كانون آخر]چهارمين ماه رومى[ و خاج شويان است. پس از كشف الحقايق]ر.ض [نقل كند كه معنى «دنح» طلوع است و مراد طلوع حضرت عيسى(عليه السلام)است از نهر اردن. پس از روضة المنجّمين]ر.ض [نقل كند كه يحيى ابن زكريا(عليهما السلام) عيسى را به آن آب شست و از بعضى ديگر نقل كرده كه مريم(عليها السلام) آن حضرت را به آب معموديّه شست و آن آبى است كه ترسايان فرزندان خود را بعد از ولادت به آن غسل دهند و چون كسى به دين عيسى(عليه السلام)درآيد، چون آن را اوّل به آن آب نشويند نصارى [مسيحى ] نشود و عيد دنح ـ كه در تقاويم آرند ـ همين است.
دند ـ (چو تند) نوعى از زنبور و (چو قند) دنده و دندان و ابله و نادان و نام گياهى و شانه جولاهان]بافندگان[ كه هر تارى را از يك دندانه آن بگذرانند و به معنى حب السلاطين [ر.م] و گدا و مسكين و دزد و بى دين و خودكام و بى باك و معتاد ترياك و درويش و فقير و هر چيز گلوگير كه طعم آن دهان را بيفشراند، مانند مازو]نوعى بلوط[ و پوست هليله زرد و انار و غيره و قسمى از گدايان نيز هست كه شاخ گوسفند را بر يك دست و شانه آن را بر دست ديگر گرفته و بر در خانه ها و دكان هاى مردم آيند و شاخ را به طورى بدان شانه كشند كه از آن صداى غريبى درآيد و چيزى طلب كنند و اگر در دادن اهمال شود،

صفحه 283 - جلد دوم
اعضاى خود را با كارد مجروح سازند و گاهى كارد را به فرزند خود و پسران امرد دهند كه چنين كنند تا صاحب خانه و دكان از اين عمل شنيع وحشت نموده و بدانها چيزى دهند و اين چنين گدا را «كنگر» و «شاخ شانه» نيز گويند.
دندان ـ (ر.ف) و توقّع و طمع.
دندانْ اپريز; دندانْ اپريش; دندانْ افريز; دندانْ افريش ـ (جزو ثانى هر چهار، بر وزن بادگير و پرويز) و به معنى خِلال هستند.
دندان بخون بردن ـ گَزيدن.
دندان بزهر خاييدن ـ سخنى است كه از فرط عداوت گفته شود.
دندان بكام فروبردن ـ كامياب بودن و در غضب شدن و مستولى گرديدن.
دندانْ پريز; دندانْ پريش ـ (جزو ثانى هر دو بر وزن كنيز) به معنى خِلالند.
دندان تيز كردن ـ چسبيدن و كينه خواستن و خصومت و برابرى كردن.
دندانِ حوت ـ باران ريزه و اشگ چشم.
دندانِ خنده ـ چهار دندان مقابل گوشه دهان كه در وقت خنده ظاهر و نمايان]شده[ و به عربى «ضواحك» گويند.
دندان داشتن ـ توقّع و چشمداشت و كينه ورزيدن و در كارى اصرار كردن و با جدّ و جهد اقدام نمودن و خشم و قهر داشتن.
دندان زدن ـ دندان تيز كردن[ر.م].
دندانْ سا ـ تخم خرفه[ر.م].
دندانْ سفيد ـ عجز و فروتنى و ترسيدن و ترسانيدن و خنديدن و شكفته شدن و خوشحال گرديدن.
دندانْ فَريز; دندانْ فَريش ـ خِلال.
دندان كردن ـ اعراض كردن و مضايقه و دندان سفيد كردن و خشم آلود بودن ونمودن و رسوا كردن و خوار و زار بودن.
دندان كندن ـ دندان كردن[ر.م] و قطع طمع نمودن و بىوَقْر و بى قرار و رسوا بودن و نمودن.
دندانِ گاو; دندانِ گوساله ـ خِلال و نوعى از تير، كه پيكانش از استخوان و به دندان گاو شبيه باشد.
دندانْ مز ـ (به ضمّ ميم) مخفّف دندان مزد[ر.م] و (به فتح آن) ميوه و شيرينى كه بعد از طعام مى خورند.
دندانْ مُزد ـ مزد دندان[ر.م].
دندان نمودن ـ دندان كردن[ر.م].
دندان نهادن ـ قبول كردن و رغبت نمودن و طمع به چيزى بستن.
دندانه ـ (چو مردانه) كنگره[ر.م] هر چيز.
دندانيدن ـ فعل متعدّى از دنديدن[ر.م].
دندش ـ (چو رنجش) دندانه و دنديدن [ر.م] و اسم مصدر آن.
دندنه ـ (چو وردنه) دندش[ر.م] و دندانه.
دنده ـ استخوان پهلو.
دندى ـ (ل) رجوع به «نيشابور» شود.
دنديدن ـ (چو رنجيدن) ركيدن[ر.م].
دَنِزلى ـ در بستان السياحة[ر.ض] گويد كه قصبه اى است دلپذير و شهرمانند كه چون آبش فراوان و از هر طرفش روان است، به همين اسم اختصاص يافته، كه «دَنِز» به تركى، دريا و «لى» علامت نسبت است. پس گويد كه به اعتقاد فقيران، شهر باغچه سرا ]در تركيه[ است.
دَنق ـ سپستان[ر.م].
دنقر ـ (چو لنگر) شوره[ر.م].
دنقرا ـ بلادر[ر.م].
دنقله ـ در بستان السياحة[ر.ض] گويد كه شهرى است خوش، دارالملك]پايتخت[ حبش]اتيوپى[ و در مراصدالاطلاع [ر.ض] گويد كه (بر وزن زَلزَله يا غلغله) شهرى است بزرگ از بلاد نوبه ]سودان جنوبى[ كه پايتخت آن ديار است و رجوع به «نوبه» نمايند.
دَنقه ـ شلمك[ر.م].
دنگ ـ (چو هند) چوبى است به هيأت سر و گردن اسب كه بدان باروت و شلتوك را بكوبند تا برنج از پوست برآيد(1)

1. ضبط لغت نامه دهخدا: دَنگ.

صفحه 284 - جلد دوم
و (چو سنگ) سراسيمه و نشانه و احمق و نادان و بى خبر و بى نشان و نقطه پرگار و صدايى است كه از برهم خوردن دو سنگ و دو چوب و غير آنها برآيد.
دَنگ لاله ـ شبنم.
دنگاله; دنگداله ـ (چو هرساله و پنج ساله) يخ زير ناودان و آبى كه از جاى بلندى تا بر زمين ريخته و يخ بسته باشد.
دنگل ـ (چو حنظل) روبه رو نشستن و (چو منزل) احمق و نادان و ديوث و بى اندام و هرزه و حرام زاده و(چو فلفل) به تركى، محور و چوبى و آهنى كه چرخه و دولابه بر روى آن حركت مى كند.
دنگى ـ (چو هندى) منسوب به دنگ[ر.م] يعنى دنگ كوب و كسى كه برنج را از پوست جدا كند.
دنواش ـ (چو دلدار) ديانوش[ر.م].
دنه ـ (چو ننه) نام زنى و زمزمه كردن از خوشحالى و شادى و نعمت دنيا و صدا و ندا، خصوصاً آواز خوانندگى زنان.
دنه گرفته ـ خوشحال و شادمان و دونده و متكبّر و ناسپاس و حق نشناس.
دنى ـ شادى و خوش خرامى و به عربى، معروف است ]ناكس; پست[.
دنيا ـ (ر.ف) كه به پارسى «جهان» و «كيهان»]گويند[.(عر)
دنياى جديد ---> ينگى دنيا.(عر)
دنياى قديم ـ سه قطعه اوروپا و آسيا و افريقيا.(عر)
دنيدن ـ از جاى درآمدن و از خشم جوشيدن و غوغا و فرياد و عيش و نشاط و به خوشحالى راه رفتن و به نشاط دويدن و تند و تيز رفتن.

آيين بيست وسيّم

(در ]حرف[ دال ابجدى با واو ]هوّز[)
دو ـ (به فتح اوّل)داو[ر.م] و دويدن و امر و فاعل از آن و جن و شيطان و عفريت و (به ضمّ اوّل و خفاى واو) عدد معروف و (با ظهور واو) هم به لاتينى، همين عدد را گويند.
دو آتش ـ دو چشم و دو گونه و دو لب معشوق.
دواسبه ـ سرعت و تعجيل.
دوبرادران ـ غليواج[ر.م] و فرقدان [ر.م] و مرغكى است شكارى و كوچك تر از عقاب كه اگر يكى از صيد عاجز شود، ديگرى به مدد آيد.
دوبيتى ـ ]ترانه و رباعى(لغت نامه دهخدا)[.
دوپا ـ (به خفاى واو) مركّب است از «دو» و «پا» و (به ظهور آن بر وزن موسى) كرمى است سرخ در درخت كه در دواها به كار برده و با آن ابريشم و غيره رنگ كنند.
دو پادشاه قهّار ـ روز و شب.
دوپارچه ـ گيسوبند.
دوپيكر ---> جوزا.
دوتا ـ مردم پشت خميده.
دوجنيبت ـ روز و شب.
دو جهان ـ دنيا و آخرت.
دوچار ـ مخفّف دوچهار[ر.م].
دو چشم چار شدن ـ ملاقات دو كس با همديگر.
دو چشمه ـ روز و شب و ماه و آفتاب.
دوچهار ـ غفلتاً تصادف نمودن و به ناگاه ملاقات كردن دو كس يا دو چيز با يكديگر كه گويا جهات اربعه هر دو در يك جا جمع آيد.
دو حرف ـ كاف و نون كه لفظاً كُن ]به عربى، يعنى باش و شو[ است.
دو خاتون; دو خاتون بينش ـ مردمك ديده و روز و شب و ماه و آفتاب.
دو خادم حبشى و رومى ـ روز و شب.
دو خواهر; دو خواهران ـ دو ستاره شعراى شامى و شعراى يمانى كه خواهران سهيلند ]به «شعرى» رجوع شود[.
دو خيط ملوّن ـ روز و شب و صبح صادق و كاذب.
دودل; دودله ـ مردم دورو و متردّد در امور و كسى كه در دو جا گرفتار شده و اظهار محبّت نمايد و (دويّمى بر وزن حوصله) به معنى چاليك[ر.م] هم آمده است.
دورو ـ مردم مزوّر و منافق و گل رعنا كه يك روى آن زرد و روى ديگرش سرخ مى باشد.
دوروزى ـ صحّت و تندرستى و دنيا و روزگار.

صفحه 285 - جلد دوم
دوسَر ـ گياهى است كه در ميان زراعت رويد.
دو سفلى ـ زهره و عطارد.
دوشاخ; دوشاخه ـ كمربند مرصّع و نوعى از پيكان ]نوك تير[ دوشاخ و چوب دوشاخى كه بر گردن مقصّران گذارند.
دو طفل پسنديده; دو طفل نور ـ مردمان [مردمكان ] چشم.
دو طوطى ـ دو لب معشوق.
دو علوى ـ زحل و مشترى.
دوغول; دوغوله ـ دو كودك هم شكم كه به يك بار از مادر زاييده شده باشند.
دوكارد; دوكاردى ـ مقراض و حلقى و آن ضربتى و مشتى است كه بر زير گلو زنند.
دو كعبتين ـ ماه و آفتاب.
دو كُلَه دار ـ روز و شب و ماه و آفتاب و دو پادشاه جبّار.
دوگانه ـ عدد دو و دو ركعت نماز.
دو گاو پير ـ روز و شب و برج ثور[ر.م] و گاو زمين.
دو گاهواره ـ زمين و آسمان.
دو گوشمال ـ ايام فقر و فاقه و افتادن به حادثه اى عظيمه و زمان پرظلم و فتنه.
دوگوشى ـ كوزه دودسته و كلاهى كه از هر طرف گوش داشته باشد كه گوش ها را بپوشاند.
دو گوهر ـ عقل و روح.
دوموى; دومويه ـ چال [ر.م] و كوسه.
دو نان گرم و سرد ـ ماه و آفتاب.
دووير ـ منشى و دبير كه به هنر فضل و هنر خط آراسته است.
دو هاروت كافر ـ چشم هاى معشوق و ساحر و دو زلف جادوى محبوبان.
دو هندوى طفل ـ دو مردمك چشم.
دوا ـ (چو دعا و قضا و رضا) به عربى، معروف و چيزى است كه بدان معالجه امراض نمايند.
دوات ـ (به فتح اوّل) به عربى، چيزى است معروف كه مركّب تحرير را در آن ريخته و مى نويسند و به پارسى «آمه»]گويند[.
دوات آشور ـ ميلى و چوبى است كه بدان دوات را برهم زنند.
دواج ـ (چو دوات و شمار) به عربى، لحاف است.
دَوادو ـ (به فتح هر دو دال) تاختن و دويدن به هر طرف و شخصى كه خدمات جزئى به او رجوع شده و هر ساعت به كارى فرستند.
دوار ـ (چو كَنار و شمار) دور كردن و سرگيجه و (چو عطّار و كفّار) بسيار دور كننده و نام بتى بوده در عهد جاهليّت و مكه معظّمه را نيز گويند به مناسبت دور و طواف حجّاج.
دوارس ـ به فرموده تحفه[ر.ض]، درياس[ر.م] است.
دوارى ـ (چو سوارى) زرى بوده رايج كه هريك به پنج شيانى[ر.م] خرج مى شده.
دوازده ـ مشهور و معروف است.
دوازده پاى ـ خيمه اى كه دوازده عمود داشته باشد.
دوازده بهر ـ در اصطلاح علم احكام نجومى، آن است كه هر برجى را دوازده بهر كرده و هر بهر را به كوكبى نسبت دهند و اثنى عشريّه همين دوازده بهر است.
دوازده جوسق ـ دوازده برج فلكى.
دوازده رُخ ـ كه به «يازده رخ» مشهور است، جنگى بوده بزرگ ميان گودرزى ]پهلوان ايرانى شاهنامه[ و پيرانى] مشاور و سپهسالار افراسياب [از تورانى ]حكومتى در شرق ايران در شاهنامه[ و ايرانى، كه در دامنه كوه كنابد[ر.م] واقع و در همان جنگ پيران ويسه با چند برادر خود كشته شدند و رجوع به «كنابد» هم نمايند.
دوازده كوشگ; دوازده ميل ـ دوازده برج فلكى.
دواق ـ (به ضمّ اوّل) به تركى، نقاب و روبند و سرپوش ظروف.
دوال ـ (چو جوال) چرم حيوانات و تاسمه]تسمه[ ركاب و غيره و مكر و حيله و زمرّد آبدار و شمشير جوهردار و آنچه مابين چرم و روى كفش دوزند كه آب و خاك در كفش نرود و به تركى، چيزى است كه زنبور عسل بر ران و بازوى خود آورده و به عوض عسل در شهد مى اندازد.

صفحه 286 - جلد دوم
دوال باز ـ مكّار و عيّار و شخصى كه دوالى و حلقه و قلاّبى داشته و مردم را فريب داده و پول از ايشان مى گيرد.
دوال خواه ـ گاو زراعت.
دوال گشودن ـ پرواز بودن و نمودن.
دوالك ـ تصغير دوال و دوالى كه بدان قمار بازند و دارويى است خوش بوى كه مانند عشقه[ر.م] بر درخت پيچد و به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، اسم عربى آن «اُشنه» و «مسلك القرود» و «شيبة العجوز» و نام هندى آن «چهريله» و «چريره» و «اكسير» و «سيخ» و ماهيّت آن چيزى است شبيه به ريسمان هاى باريك پهن به هم پيچيده و بر شاخه هاى درخت بلوط و صنوبر و ساير نباتات متكوّن و بهترين آن سفيد و خوش بو و تازه، و زبون ترين آن سياه است.
دوالك بازى ـ دوال بازى است.
دواله ـ (چو حواله و شماره) دوالك[ر.م].
دوالى ـ (چو حوالى) دوالك[ر.م] و دوال باز [ر.م] و نام والى بخارا]در ازبكستان[ كه اسكندر، نوشابه[ملكه بردع ] را به نكاح او آورده و ممالك بردع ]در جمهورى آذربايجان[ را بدو مفوّض داشت.
دوام ـ علاوه بر معنى عربى معروف كه ثابت و پايدار بودن است، به فرموده تحفه[ر.ض]، شامل درخت مُقل[ر.م] و بلوط است.
دوان ـ (چو جوان) دونده و به نوشته مراصدالاطلاع]ر.ض [(چو كفّار) ناحيه اى است در ساحل بحر از عمّان و (چو بقّال) ناحيه اى است از فارس و در برهان[ر.ض] گويد كه (بر وزن روان) دهى است از كازرون كه دوّانى ]متكلّم قرن 9هـ[ منسوب بدانجا است و در آثار عجم[ر.ض] گويد كه دوّان از توابع كازرون و در دو فرسخى سمت شمالى آن كه مقبره ملاجلال الدين محمد دوّانى هم ـ كه در 908هجرى در هشتادسالگى وفات يافته ـ در صحن كوچكى از آنجا و از اشعار او است:
«مرا به تجربه معلوم شد در آخر حال *** كه قدر مرد به علم است و قدر علم به مال».
دوانوش ـ (چو قباپوش) ديانوش[ر.م].
دوانيدن ـ ديگرى را بر سر دويدن آوردن.
دوانيقى ـ منسوب به دوانيق، جمع دانق]دانگ[ و لقب ابوجعفر منصور، دويّمين عباسيان كه ابوالدوانيق نيز مى گفته اند زيراكه در حساب بسيار ممسك بوده و با عمّال خويش با دوانيق و حبّات حساب مى نموده و يا اينكه چون خواست بر دور كوفه حفر خندق نمايد، به هريك از آحاد اهالى آن يك دانق نقره قسمت و سرشكن نمود كه از ايشان گرفته و در حفر خندق صرف نمايند و از اين راه بدان لقب ملقّب گرديد.
دوباروح; دوباروخ ـ (چو گوناگون)كاكنج[ر.م].
دوبال ـ دوال.
دوبُرا ـ شمشير.(ند)
دوبل ـ (چو كودك) بىوفا و بى حقيقت.
دوپا ـ رجوع به تركيبات «دو» نمايند.
دوت ـ بر وزن و معنى توت.
دوتا ـ رجوع به تركيبات «دو» نمايند.
دوجا ـ (چو موسى) لوچ و احول.
دوچار ـ رجوع به تركيبات «دو» نمايند.
دوخ ـ (چو شوخ) تير هوايى و سر و روى ساده و بى موى و صحراى بى آب و علف و شاخ بى برگ و بار و به همين نسبت، علف كوخ[ر.م] را نيز گويند.
دوخْ چَكاد ـ مردم داز ]طاس[ و كچل و داغ سر[ر.م].
دوختن ـ دوشيدن و اندوختن و قرض و نماز و ساير حقوق را ادا كردن و به معنى معروف كه وصل كردن پارچه هاى جامه و يا مطلق دو چيز است بر يكديگر.
دود ـ نفس و دم و اندوه و غم و به معنى معروف كه در «برق» مذكور افتاد و به عربى، كِرم و به هندى، شير و لبن است.
دودْآهنج; دودْآهنگ ـ دودكش و سفالى كه بر سر چراغ تعبيه كنند تا دوده بگيرند.
دودْافكن ـ نوعى از ساحران كه عود و لُبان ]كندر[ و دانه سپند و مقل ازرق[ر.م] بر آتش نهاده و افسونى بر

صفحه 287 - جلد دوم
آن خوانده و جن را حاضر كرده و اراده خودشان را جابه جا نمايند.
دود برآوردن ـ هلاك و مستأصل كردن.
دودْخانه ـ دودمان و مطبخ.
دودْخوار ـ پروانه و آشپز و مطبخى و گلخن تاب[ر.م] و توتون كش و نام مرغى است.
دودِ دل; دودِ دَم ـ آه ته دل.
دودكش ـ دَم گاه[ر.م] و سوراخى كه در حمام ها و مطبخ ها وبخارى ها گذارند تا دود از آن خارج شود و گاه است كه از آهن و مانند آن هم درست نمايند.
دودْهنج; دودْهنگ ـ دودآهنگ[ر.م].
دوداله ـ (چو گوساله) چاليك[ر.م].
دودله ـ رجوع به تركيبات «دو» نمايند.
دودمان ـ خاندان و قبيله و موضعى است در نزديكى شيراز.
دوده ـ (چو روضه) دايره و (چو روزه) خاندان و دودآهنگ[ر.م] و پسر بزرگ و دوده معروف چراغ و غيره كه به عربى «دخان» و به فرانسه «سوئى»]گويند[ و به فرموده بعضى از دانشمندان عصر، عبارت از ماده اى است سياه و بويش غيرمطبوع و طعمش تلخ و شبيه به مواد محترقه و مانند طبقات درخشنده در اطراف دودكش بخارى ها بهواسطه عبور دود، متكاثف]مجتمع[ بوده و آب دو ثلث آن را حل مى كند، و در بعضى از كتب شيمياوى گويد كه تجارتى آن غبارى است سياه و نرم كه در سطح بشقابى كه آن را روى شعله چراغ نگاه دارند، حاصل مى شود و در نقاشى و ساختن مركّب چاپ مستعمل است. پس در طرز ساختن دوده گويد: در اطاقى كه روى ديوارهاى آن را پارچه چادرمانندى كشيده اند، دودى را كه حاصل از احتراق مواد بى مصرف و سقّز و امثال آنها مى گردد، وارد نمايند. پس چون دوده در روى پارچه هاى جدارى اين اوطاق به قدر كفايت جمع شد، آنها را با عصايى تكانيده و توده حاصل شده را جمع نمايند.
دودها ـ جمع دود و رجوع به «توتيا» نمايند.
دوديا ---> توتيا.
دور ـ (چو كور) به معنى مشهور و (چو خوف) دوران و پياله شراب و خواندن درس هاى گذشته و جاسوسانى كه اخبار مردم را به عرض امرا و سلاطين مى رسانند و يا اينكه آن نوشتن اخبار را «دور» و «جاسوسى» گفته و آن كسان را «سردور» نامند و به عربى، گردش و طواف كردن و به مكان اصلى عودت نمودن و در اصطلاح اطبا، عبارت از مجموع زمان نوبه تب و زمان ترك آن است و گاهى به زمان خود نوبه از اوّل شروع تا ختم آن اطلاق نمايند و در اصطلاح حكما و متكلّمين، مقابل تسلسل و عبارت است از موقوف بودن وجود چيزى و يا فهميدن چيزى است به وجود و فهميدن چيزى ديگر كه آن هم موقوف به وجود و فهميدن همان چيز اوّلى باشد، چنانچه تسلسل عبارت است از اجتماع علل و معلولات غيرمتناهيه به طورى كه هر سابق علت وجود لاحق خود باشد و چنانچه در محل خود مشروحاً نگارش يافته، هريك از دور و تسلسل محال و استناد عمده عقلا و ارباب كمال در اثبات قادر ذوالجلال مبنى بر همين مقال است و در اصطلاح منجّمين، بعضى از اجزاى زمان را گويند كه در توضيح اجمالى آن مى نگاريم كه چون زمان را امتدادى است وهمى، پس انقسام آن به اجزا ممكن نباشد و چون جزوى از اجزاى زمان را مبدأ ساخته و از آنجا اَبعاض متتاليه متساويه از اجزاى زمان فرض كنند، چنان كه هر بعضى از آن معروض يك عدد معيّن شود به اعتبار اجزاى متساويه آن بعضى اهل نجوم هر بعضى از آن را «دَور» گويند به توهم اينكه انتقال از هر بعضى به بعضى شبيه است به عود بالبعض اوّل. و ادوارى كه اهل نجوم اعتبار كرده اند بسيار است; از آن جمله دورى است حكما و منجّمين ختا ]نواحى شمال و شمال غربى چين[ و تركستان ]نواحى ترك نشين آسياى مركزى[ را كه بر دوازده سال گرديده و ازاين رو به «دور اثنى عشرى» اشتهار يافته و هر سال را به ترتيبى كه در اين شعر مذكور و اسامى تركى هريكى در تحت خود نگارش يافته:

صفحه 288 - جلد دوم
«موش و بقر و پلنگ و خرگوش شمار *** زين چار چو بگذرى نهنگ آيد و مار
و آنگاه به اسب و گوسفند است حساب *** حمدونه و مرغ و سگ و خوك آخر كار»
موش: سچقان ئيل
بقر: اودئيل
پلنگ: پارس ئيل
خرگوش: توشقان ئيل
نهنگ: لوى ئيل
مار: ييلان ئيل
اسب: يونت ئيل
گوسفند: قوى ئيل
حمدونه]ميمون[: پيچى ئيل
مرغ: تخاقوى ئيل
سگ: ايت ئيل
خوك: تنگوز ئيل
به جانورى منسوب داشته و به اسم همان جانور موسومش نموده و چگونگى حوادث و حالات سال را از طبع و خوى آن جانور استنباط كرده و ابتداى دور را از سچقان گرفته و مبدأ سال را از بودن آفتاب در حدود نيمه دلو[ر.م] دانند و اوّل ماه هاى ايشان روزى باشد كه پيش از نيمروز آن اجتماع نيّرين ]خورشيد و ماه[ واقع شود و اگر بعد از نيمروز باشد اوّل ماه را از روز آينده گيرند و مدار حساب سكّز يولدوز [ر.م] در ايّام اين تاريخ است و ماه اوّل را از اجتماعى گيرند كه در حدود نيمه دلو واقع شود و آن نوروز و اوّل سال ايشان است و رجوع به «تاريخ تركى» هم نمايند، و پوشيده نماند كه همچنان كه منجّمان ولايت ما شبانه روز را به 24قسمت كرده و هر قسمتى را «ساعت» ناميده و هر ساعت را به شصت «دقيقه» و هر دقيقه را به شصت «ثانيه» تقسيم نموده اند، همچنين حكماى ختا و تركستان شبانه روز را به 12 قسم كرده و هر قسمى را «چاغ» نام نهاده و هر چاغ را با اسامى سال هاى خودشان كه مذكور افتاد، به ترتيب مزبور مسمّى مى دارند، پس هر چاغى را به هشت «كِه» قسمت نمايند كه شبانروزى 96 كِه باشد و نيز هر شبانه روز را به 10000«فنك» قسمت كنند. پس هر چاغى 833 فنك و ثلث فنك و هر كِه 61400 فنك و هر چاغى دو ساعت مستوى و هر كهى يك ربع ساعت و هر فنكى 8 ثانيه و 38 ثالثه و 24 رابعه مى باشد، كما لا يخفى على المحاسب الخبير.
دَور اثنى عشرى ---> دَور.
دوراَندر ـ دوربين معروف و هر چيز عميق.
دورانديش ـ مردم مدبّر و عاقل.
دورباش ـ امر به دور شدن و ناچخ[ر.م] و تير و نيزه و چاووش [ر.م] و نقيب[ر.م] قافله و چوبى كه چاووش بر دست مى گيرد و كنايه از آه مظلومى است كه از ته دل باشد.
دوربين ـ عاقل و مدبّر و خبير و بصير و آلتى است معروف كه چيزهاى كوچك را بزرگ مى نمايد و ايجاد آن در 1015هجرى ]بود[.
دوردست ـ چيزى كه رسيدن به آن بسيار مشكل باشد.
دورفِرْوْ ـ (1) هر چيز ژرف و بسيار عميق.
دَورِ قمرى ـ دور آخر سبعه سيّاره كه به زعم پارسيان قديم، دور هر كوكبى هفت هزار سال مى باشد، هزار سال به خودى خود و شش هزار سال هم به مشاركت شش كوكب ديگر صاحب عمل است و حضرت ابوالبشر (عليه السلام) در اوّل دَور قمر به ظهور آمد.
دورگو ---> تلفون.
دَورگيران ـ پادشاهان و باده نوشان.
دورنما ـ دوربين معروف و در اصطلاح نقاشان، آن است كه صورت چيزى را از دور به همان كوچكى و عدم وضوح اركان نقشه بردارند، چنانچه اجزاى آن را نمى توان ديد، در نقشه نيز ديده نشود.
دورنويس ---> تلغراف.
دورادور ـ (چو گوناگون) بسيار دور.
دوراسران ـ (چو بومادران) نام پادشاه جادوگران كه بسيار ظالم و ساحر بوده و زردشت در زمان او به هم رسيده و چون او را گفتند كه زردشت پيغمبر خدا است و آيين تو را

1. ضبط لغت نامه دهخدا: دورفُرو.

صفحه 289 - جلد دوم
برهم زند، مى خواست كه او را بكشد.
دوراغ ـ (چو سوراخ) دوغ و ماست آبكى و ماستى كه شير در آن دوشيده و شبت]شويد[ را ريزه كرده، در آن ريخته باشند.
دوران ـ (چو سرطان) مرور زمان و حركت و عود بر حالت اوّلى و مكان اوّلى و سرگيجه را نيز گفته و بيشتر واو آن را مسكون نمايند.
دَوران سرون ـ دوراسران[ر.م].
دوراى ـ (چو جوياى) سرنا، و نايى كه مطربان نوازند.
دوربل ـ (چو گوركن) دوبل[ر.م].
دورخولى ـ نوعى از سوسن صحرايى است.
دوردنج آى ---> تاريخ تركى.
دَورَس ـ (ل) گياهى و يا بيخى گياهى است كه تخم آن را «شوكران» گويند و در «صرو» از برهان[ر.ض] گويد: گياهى است كه بيخ آن جنون آرد.
دورفِرْوْ ـ رجوع به تركيبات «دور» نمايند.
دورق ـ (چو حوضك) معرّب دَوره و مقدار سه يا چهار رطل بغدادى[ر.م].
دورك ـ ظرفى است پهن معروف كه در زبان اهالى ما به «دَورى» مشهور است.
دورگو; دورنويس ـ در هر دو رجوع به تركيبات «دور» نمايند.
دورو ـ به تركيبات «دو» رجوع شود.
دوره ـ (چو سوره) مرطبان [ر.م] كوچك و (چو روضه) زلف و دايره و وقت و زمان و پيمانه شراب و گردش و طواف، خصوصاً گردش نوبه آب و پياله شراب و در اصطلاح نجومى، عبارت است از حركت ماه و انتقال آن از جزو معيّن از فلك تا رسيدن آن به همان جزو، و پاره اى تركيبات آن مانند تركيبات «دَور» است.
دَورى ---> دورك.
دوز ـ (چو روز) دوزيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
دوزاى ـ دوراى[ر.م] و زنى كه دوتا بزايد.
دوزخ ـ (چو كودك) جهنّم كه به پارسى «كهنّام» و «شولمَن» هم گفته; دار عقاب و مكان و موعدى است كه خداى تعالى بر كفّار و اهل معصيت قرار داده و وعده نموده، چنانچه بهشت مكان و موعدى است كه حق تعالى بر مطيعين خود از هر امتى كه باشد، وعده فرموده و اعتقاد به اصل وجود دوزخ و بهشت از ضروريّات دين اسلام و انكار آنها موجب ارتداد و چنانچه اهل اطاعت در بهشت مخلّد بوده و زوال و فنا و فقر و فاقه و پيرى و مرض از ايشان دور و از هر جهت، دارِ سلامت و دار سعادت بوده و دلخواه اهالى آن از همه گونه حاضر و موجود است، همچنين اهل كفر و شرك نيز در دوزخ ـ كه دار شقاوت و انتقام از اعداى دين اسلام است ـ مخلّد و اصلاً نجاتى از براى ايشان نخواهد شد. بلى، كسانى كه در دين مبين اسلامى بوده و به سبب معصيت مستحق دوزخ شده اند بعد از كيفر سيّئات ايشان يا به فضل و رحمت الهى و يا بهواسطه شفاعت انبيا و ائمه(عليهم السلام) و غيرهم از عذاب دوزخ مستخلص و به نعمت هاى نامتناهى نائل و موفّق خواهند شد.
دوزخ دنيا ـ وادى برهوت است.
دوزش ـ (چو سوزش) دوزيدن [ر.م] و اسم مصدر آن.
دوزن; دوزنه ـ (چو روزن و روزنه) نظم و نسق و ترتيب و نيش جانوران گزنده.
دوزه ـ (چو روزه) لاك و خار و گياهى است كه ثمر آن گرهى است مغزدار و خاردار به بزرگى فندق كه چون به جامه چسبد جدا نشود.
دوزيدن ـ دوختن.
دوزينه ـ دوزنه[ر.م].
دوژ ـ فضله لكلك.
دوژن ـ بر وزن و معنى دوزن.
دوژنه ـ دوزنه[ر.م].
دوژه ـ دوزه[ر.م].
دوژينه ـ دوزنه[ر.م].
دوس ـ (چو روس) اندود[ر.م] و دوست و رجوع به «لاك» هم شود.
دوس گر ـ بنّا و گل كار.
دوسانيدن ـ فعل متعدّى از دوسيدن[ر.م].

صفحه 290 - جلد دوم
دوست ـ (ر.ف) كه حبيب و عزيز و يكدل و يكرنگ و دلبر و معشوق است و به معنى «دو عدد است».
دوست بين ـ رجوع به جدول «تاريخ جلالى» شود.
دوست كام; دوست كامى; دوست كان; دوست كانى ـ عزيز جان و دل و دلبر و معشوقه و ساغر و پياله، خصوصاً پياله بزرگ و كارها به مراد دل دوستان بودن و با معشوق و دوستان و به ياد ايشان شراب خوردن و پياله شرابى كه كسى در نوبت خود به ديگرى تكليف كند.
دوسر ـ رجوع به «چاودار» نمايند و در تحفه]ر.ض [بدون ضبط حركات آن گويد كه نباتى است مثل گندم و منبت]محل روييدن[ آن گندمزارها و از آن درازتر و درشت و دانه آن ريزه و باريك و خوشه آن متفرق و پوست آن سياه و بعضى از آن سرخ و در هر خوشه دو يا سه غلاف به شكل فتيله و دانه آن در ميان پرده هاى غلاف مى باشد و ظاهر، آن است كه لفظ مذكور پارسى و ترجمه مزبوره همان «چاودار» است و رجوع به «هوسم» هم نمايند.
دوسرائى ـ (چو روضه خوانى) بزرگ و سطبر.
دوسر دهليز ـ (ل) حواس خمسه و عناصر اربعه.
دوسر قنديل ـ (ل) فلك و سبعه سيّاره و هر ستاره روشن.
دوسرى ـ (چو روغنى) دوسرائى[ر.م] و (به ضمّ اوّل و خفاى واو) آلت حفر آهنى معروف، برادر كلنگ.
دوسگر ـ مركّب است از «دوس»]گچ[ و «گر»]يعنى گچ كار[.
دوسيدن ـ (چو بوسيدن) رسيدن و لغزيدن و ملصق شدن و چسبيدن.
دوش ـ دوشيدن و امر و فاعل از آن و روز و شب گذشته و به معنى معروف كه به عربى «كتف» گويند و بعضى از دانشمندان اطباى عصر گويد كه اين لفظ مشتق از«دوشيا» است كه در لغت ايطاليايى به معنى ماسوره بوده و عبارت از عملى است كه بهواسطه آن آب را از ارتفاع معيّن به قوّت به روى بدن مريض وارد مى كنند و در منتخبات اللغات[ر.ض] گويد كه دوش به تركى، خواب و رؤيا و تصادف و ابتلا و طرف پايين سينه است و به فرنگى، ريختن آب سرد و ظرفى است كه مخصوص اين عمل است.
دوش برزدن ـ شادى كردن.
دوشا; دوشاب ـ شيره معروف خرما و انگور و امثال آنها كه طبخ يافته باشد و آن را «برسان» و «كوداب» و «كوشاب» گويند و غير مطبوخ را «سيلان»گويند، چنانچه مطلق دوشاب را به عربى «دبس» نامند و شخصى كه هر چه داشته باشد از او بگيرند و هر چيزى كه آن را مى دوشند، همچو: گوسفند و غيره و رجوع به «مى پخته» هم نمايند.
دوشانيدن ـ ديگرى را به دوشيدن واداشتن.
دوشش ـ (چو سوزش) دوشيدن و اسم مصدر آن.
دوشمان; دوشمن ـ (چو دوستان و سوختن) دشمن.
دوشنبه ـ (ر) روز چهارم جمعه از ايّام هفته و رجوع به «شنبه» شود.
دوشنه; دوشه ـ (چوموصده و روزه) ظرفى كه در آن شير مى دوشند.
دوشيا ---> دوش.
دوشيدن ـ (ر) شير را از پستان برآوردن.
دوشيده ـ (ر) زن شير دهنده و اسم مفعول و ماضى بعيد از دوشيدن.
دوشيزگان ـ جمع دوشيزه است.
دوشيزگان بهشت; دوشيزگان جنّت ـ حوران بهشتى.
دوشيزه ـ دختر بِكر.
دوشينه ـ دوشنه[ر.م] و شب و روز گذشته.
دوغ ـ يا ماستابه; ماستى است با آب اندكى كه كره و مسكه]كره[ آن در نهره[ر.م] و يا ظرفى ديگر گرفته شده و مائيّت آن صاف بوده و پنيريّت آن باقى مانده باشد و به نوشته مخزن [ر.ض]، بهترين آن دوغ تازه ماست شير گاو است كه كره آن را به نحو مذكور بالتمام گرفته باشند و آن به عربى «مخيض» و به تركى «آيران» و گاهى ماست مخلوط بر آب و برهم زده را نيز گويند.
دوغ با ـ آش دوغ.
دوغ راغ ـ ماستى كه شير در آن دوشيده باشند كه

صفحه 291 - جلد دوم
مركّب است از «دوغ» و «راغ»، يعنى دوغ دامن كوه، اشاره به اينكه شبان در دامن كوه شير گوسفند را به ماست دوشيده است.
دوغوا ـ آش دوغ.
دوغبا ـ رجوع به تركيبات «دوغ» نمايند.
دوغو ـ باقى مانده چيزى كه روغن آن را گرفته باشند و در ته ديگ و پاتيل بماند.
دوغوا ـ رجوع به تركيبات «دوغ» نمايند.
دوغه ـ (چو روضه) سرما و حماقت و آزار و اذيّت و همّ و غمّ مرض و عمومى بودن آن و فتنه و فساد و هلاكت.
دوق ـ به عربى، دوغ است و بعضى از ادباى عثمانى گويد كه دوق به زبان لاتينى، مانند دوقس عنوانى است مثل جنرال ]ژنرال[ كه از اوّل دولت روما ابتدا يافته و در 276 ميلادى از اختصاص به جنرال هاى عسكرى خارج و به قونسول ها ]نمايندگان سياسى[ و والى ها كه در داخل ايالت مى بودند، اطلاق مى شده تا در زمين قسطنطين ]استانبول[ به نهايت كسب اهميّت نمود.
دوقس ـ (ل) به فرموده تحفه[ر.ض]، شامل دو قسم نبات است به لغت يونانى: يكى شبيه به كرفس و خوش بو و تخمش شبيه به انجدان [ر.م] و بى بو و ديگرى را برگ مثل گشنيز و گلش سفيد و چتر آن مثل چتر زردك [ر.م] و تخمش شبيه به زيره و با تندى و بيخش در طعم شبيه به زردك و تخم هر دو قسم در خواص و افعال مثل دوقو]ر.م [است. پس از بعضى ديگر نقل كرده كه دوقس از اقسام زردك برّى است و خودش هم اين رأى را اختيار كرده و به «كيكواشه» و «دوق» هم رجوع نمايند.
دوقص ـ (چو روغن) به لغت اهل مغرب، پياز است.
دُوقو ـ تخم زردك[ر.م] صحرايى كه بيخ آن را «شقاقل» و گياه آن را هم «گندگياه» گويند و ازآن رو كه خرمن آن را بسيار دوست داشته و به رغبت تمامش مى خورند، آن را «گياه خرس» و«خرس گياه» نيز نامند.
دوقوزنج آى ---> تاريخ تركى.
دوقوس ـ دوقو[ر.م] و يا تخم كرفس صحرايى.(نان)
دوقه ـ بر وزن و معنى دوغه.
دوك ـ آلت ريسمان ريس معروف كه «جهره» هم گويند.
دوكدان ـ سبدچه و صندوقچه اى كه در آن دوك و پنبه و گروهه[ر.م] ريسمان گذارند.
دوك رشته; دوك ريس; دوك ريسه ـ كسى كه در دوك ريسمان مى ريسد و دوكى كه بدان ريسمان و طناب خيمه و امثال آن تابند.
دوكران ـ (چو كودكان) چوبى كه نجّاران در شكاف چوبى كه مى برّند مى گذارند كه به آسانى بريده شود و اهالى ما «اوره» گويند.
دوگمه ---> تكمه.
دول ـ (چو زحل) به عربى، جمع دولت و به هندى، پوست بيخ درخت زيتون و(چو پول) دلو و برج دلو[ر.م] و بى حيا و سفله و خريطه]كيسه چرمى[ و كيسه و دلو آسيا كه به تركى«دَن لق» ]گويند[ و غلّه را در آن ريخته و از سوراخ آن به گلوى آسيا مى ريزد و تير كشتى را نيز گويند كه در وسط آن به استقامت نصب كنند و هم مرضى است مانند گره كه در شكم به هم مى رسد و بالخصوص گره چندى است كه در امعا و شكم از قبض بعد از بيمارى به هم رسد.
دولا ـ (چو موسى) دولاب[ر.م] و سبوى آب و شراب.
دولاب ـ سودا و معامله و دادوستد با افراط و گنجينه ومخزن كوچك و چرخ و آنچه در دور و گردش باشد، خصوصاً چرخ آب كشى.
دولاب مينا ـ آسمان.
دولابه ـ دولاب[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
دولاما ـ به تركى آذربايجانى، علتى ]بيمارى[ است معروف مايل به سرخى و كبودى كه اطراف انگشت پخته شده و چرك كرده و گاه است كه ناخن هم بيفتد و به عربى «داحس» و به پارسى «خوى درد» و «كژدم» و «ناخن پال» و «ناخن خاره» ]گويند[.
دولانه ـ ميوه اى است سرخ و ميخوش و يك هسته و شبيه به سيب كوچك كه در باغ و صحرا هر دو، به هم رسد و رجوع به «زعرور» نمايند.
دولت ـ (چو دوزخ و شوكت) جانب شكم و استرخاى]سستى[ آن و شقشقه و چينه دان و سنگدان

صفحه 292 - جلد دوم
مرغان و چيزى است مانند توشه دان ]كيسه; خورجين[ كه تنگ دهان است و به معنى گردش و دوران و نوبت هر چيز كه گاهى اين را باشد و گاهى آن را،خصوصاً حالت انتقال از شدت به رخا ]سستى[ و برگرديدن روزگار است به خوبى به سوى كسى و سرانجام در مال و خدم و حشم است و گاهى (به ضمّ اوّل) در اين معنى و يا در امور آخرت و (به فتح اوّل) در جنگ و يا امور دنيا استعمال نمايند و بالجمله غنا و ثروت و هيئت و اراده سلطنت را هم «دولت» گفتن به مناسبت پاره اى از معانى مذكوره مى باشد.
دولت آباد ـ نام چند موضع است از عراق و فارس و خراسان و هندوستان كه مشهورترين آنها دولت آباد دكن ]در هند[ و شهرى است عظيم و كاغذ خوب دارد.
دولت با ـ آش دولت.
دولت خداى ـ توانگرى و ثروت و نعمت علم و سلطنت و كسى كه فيض او عام باشد.
دولت متّحده ---> بريتانيا.
دولَتبا ـ آش دولت.
دولغه; دولقه ـ به تركى، طاس كلاه[ر.م] و كلاه خود]ر.م [است.
دولگر ـ (چو دختر) گويا محرّف درودگر است.
دولميان ـ كيسه و خريطه ]كيسه چرمى[ و هميان ]كيسه[.
دوله ـ (چو روضه) خاك و گردباد و چاليك[ر.م] و زلف و دايره و پياله و پيمانه و (چو لوله) شكم و دايره و مكر و حيله و مويه و پشته بلند و شخص بى كمالى كه خود را باكمال جلوه دهد.
دولى ـ به تركى، پر و مالامال و تگرگ است.
دُوُم ـ مخفّف دويّم است.
دومان ـ به تركى، بخار و دخان و ميغ ]ابر; مه[ است.
دومينيون ---> بريتانيا.
دون ـ (چو خون) به عربى، به معنى غير و خسيس و ضعيف و كم همّت و تحت و اسفل و پس و پيش است و (به اشباع اوّل) به نوشته بعضى از ادباى عثمانى، نام نهرى است در ايالت مِن از فرانسه كه به نهر ديگرى ـ كه آن هم موسوم به مِن مى باشد ـ التصاق يابد و هم نهرى است ديگر در ايالت قولا از اوروپاى روسيّه كه بدواً رو به جنوب جارى، پس تا ممالك قزاق هاى دون كه يكى از ايالات اوروپاى روسى بوده و به جهت انتساب به همين نهر به نام آن موسوم و طولاً 540 و عرضاً 450 كيلومتر و 6000 نفوس را جامع و محل اداره و مقرّ حكومتش شهر چرقاسق و اراضى آن معمور و محصول دار است، به سمت جنوب شرقى سيلان يافته بعد از آن به جنوب غربى منحرف و به مسافت 1480 كيلومتر به بحر آزاق]ر.م [منصبّ گردد. پس گويد كه لفظ «دون» در ممالك پورتكيز]پرتغال[ و اسپانيا يكى از عناوين اصالت و نجابت بوده و مقدماً به شاهزاده ها و مَطران ها]يكى از مراتب كليسا[ و ارباب املاك اطلاق مى شده و اخيراً در ارباب خاندان هاى قديم نيز استعمالش كردند و اليوم در شمار مراسم ادبيّه معدود است و «دونا» نيز به هر نوع از خواتين اطلاق يابد.
دونا ---> دون.
دونان ـ (چو خوبان) جمع دون و(به خفاى واو) رجوع به تركيبات «دو» نمايند.
دونباى شمالى ---> بحر ابيض.
دونغان ـ به نوشته بعضى از ادباى عثمانى، نام قبيله بزرگى است از تركستان چين]شمال غربى چين[ كه در 1286 هجرى با يعقوب خان، امير كاشغر ]در چين[، مخاصمه و مجادله كرده و به فاصله يك سال تحت حمايه آن امير را قبول كرده و حكومتى تشكيل دادند و بعد از وفات امير در اندك مدتى حكومتشان منقرض بوده و تحت حمايه چين را قبول نمودند و عده نفوسشان ـ كه تماماً اهل اسلام هستند ـ در حوالى سى مليان مى باشند.
دونه ـ به هندى، مرزنگوش است.
دووم ـ (چو هجوم و ظلوم) درختى است كه مقل ازرق]ر.م [صمغ آن است.
دووير ـ رجوع به تركيبات «دو» نمايند.
دوه ---> لاك.
دوى ـ (چو قوى) محيل و دغاباز.

صفحه 293 - جلد دوم
دَويت ـ دوات معروف، اِفراداً و تركيباً.
دويدن ـ تند و تيز راه رفتن.
دَوير ـ بر وزن و معنى دبير.
دويره ـ تاسمه]تسمه[ و دوالى كه بدان قمار بازند.
دويست ـ (چو گريست) عدد دوصد.
دويك ـ (چو كودك) دم آخر مردن.
دويل ـ (چو محيل) مكر و حيله و ابريشم خام و گنده كه از پيله حاصل شده و دو كرم در درون آن باشد.
دويّم ـ (ر.ف) كه ثانى دو عدد است.
دويماش ---> تتماج.
ده ـ (به ظهور هاء و به كسر اوّل) قريه و امر و فاعل از دادن و (به فتح اوّل) عدد معروف و نهى از منكر و امر به معروف.
دَه آك ـ علاوه بر معنى تركيبى كه ده عيب باشد، نام اصلى پارسى ضحّاك[از شخصيّت هاى پليد شاهنامه ] است كه به جهت آراستگى او به ده عيب پرخورى و بددلى و بى خردى يا بى دينى و بى حيايى و بدزبانى و دروغ گويى و ظلم و تعدى و شتاب زدگى و غرور و نخوت و كوتاهى قامت و زشتى خلقت، بدين اسم مسمّى بوده و عربان تعريبش كرده و ضحّاكش خواندند.
دِهِ ادريس ـ (به كسر اوّل) بهشت است.
ده انگشت بر دهان گرفتن ـ عجز و زارى و تضرّع و فروتنى كردن.
دَه پانزده دارى ـ زيب و زينت و آرايش دادن.
دَه پنجى ـ زر قلب و ناسره; رجوع به تركيبات «زر» شود.
دَه تاس ـ كفش و نعلين.
دِه چه ـ به زبان ديلمى]گيلان[، رعيّت و دهقان است.
دِه خارقان ---> خارقان.
دِه خدا ـ ده دار[ر.م] است.
دِه خوارقان ---> خارقان.
دِه دار ـ مالك قريه و مباشر و ضابط و كدخدا و رئيس قريه و سركرده رعايا.
دَه دل; دَه دله ـ مردم شجاع و دلير و بىوفا و هرجايى كه هردم دل به ديگرى دهد و در اصطلاح عرفا، كسى را گويند كه هر لحظه به اعتقادى باشد.
دَه دَه; دَه دَهى ـ زر خالص و بى عيب و تمام عيار و رجوع به تركيبات «زر» نمايند.
ده رگه ـ حرام زاده و مردم كار كرده و باغيرت و دلير و باشجاعت.
ده زنگى ـ در بستان السياحة[ر.ض] گويد كه ده زنگى و ده كندى نام دو طايفه است از طوايف هزاره ]در افغانستان[ كه هريكى در حوالى بيست هزار نفر و گروهى عظيم و بى ترس و بيم و همه شان شيعه مذهب و جبلى مشرب و مسكن ايشان در جبال شامخه واقع و نمك در املاك ايشان نبوده و گندم و جو بسيار كم و آبش خوش گوار مى باشد.
دَه سال ـ سبعه سيّاره.
دَه ششى ـ رجوع به تركيبات «زر» نمايند.
دِهِ فرعون ---> خلم.
دِه قان ـ معرّب ده گان[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
ده كندى ---> ده زنگى.
دِه گان ـ ده دار[ر.م] و زراعت كننده و مردم مورّخ و تاريخ دان و دهاتى و قريه نشين.
دِه گانِ پير ـ شراب كهنه.
دِه گانِ خلد ـ رضوان خازن بهشت.
ده گانى ـ (به كسر اوّل) دهقان بودن و (به فتح آن) زرى بوده رايج.
دَه مَرده گوى ـ بسيار گوى.
دَه مست ـ معنى تركيبى آن، ده نفر مست و معنى اِفرادى آن، نام درخت غار[ر.م] و يا بار درخت غار است.
دِه مسكن ادريس ـ بهشت.
دَه مِهى ـ ده دهى[ر.م] است.
دَه نُه; دَه نُهى ـ هرهفت[ر.م] و عدد نود و نقصان كردن و هر چيز كه در كم و كيف نزديك به هم باشند و رجوع به تركيبات «زر» هم نمايند.

صفحه 294 - جلد دوم
دِه و دار ـ كرّوفر و گيرودار.
ده هزار; ده هزاران ـ بازى چهارم از نرد كه به «داوهزار» غلط مشهور است.
دَه هشت; دَه هفت ـ نام زرى و درمى بوده سكّه دار و منقوش و در قديم در خراسان رايج كه از ده قسمت دو يا سه قسمت آن طلا يا نقره و هفت يا هشت قسمت ديگرش غشّ بوده و برعكس نيز گفته اند.
دَه يوپَد ـ امر به معروف و نهى از منكر.
دَه يوده ـ ده يك [ر.م].
دهار; دهاز; دهاژ ـ (هر سه چو بهار و چنار و نماز) نعره و آواز و بانگ و فرياد و علم و كمال و درّه و غار و زمين سبزى زار.
دَهاك ـ رجوع به تركيبات «ده» نمايند.
دهان ـ (ر.ف).
دهان بند ـ روبند و نقاب.
دهان پست; دهان پشت ـ سوراخ مقعد.
دهان دره ـ خميازه.
دهان دريده ـ بى شرم و هرزه چانه.
دهان شير; دهان ضيغم ـ نقطه اوّل برج اسد[ر.م] و رجوع به «مزمّل» هم شود.
دهانه ـ زنگار معدنى و دهنه و لجام آهنى چاروا و طرف مقدّم و پيشين هر چيز و هر چيزى كه شبيه به دهان باشد، همچو: دهانه كوه و آب و خيك و مانند اينها، و تركيبات آن مانند تركيبات «دهنه» است.
دهتاس; دِهچه; دِهخارقان; دهخدا; دِهخوارقان; دهدار; دَهدِل; دَهدِله; دَهدَه; دَهدَهى ـ در همه اين لغات دوازده گانه رجوع به تركيبات «ده» نمايند.
دهر ـ (چو نهر) به عربى، زمان و مرور سال ها و ايّام است و در قطرالمحيط [ر.ض] گويد كه (بر وزن نهر و قمر) مدت مديد و زمان دراز، خصوصاً هزار سال و (بر وزن نهر) زمان و عصر و مدت زندگانى شخص و شدت و محنت و غلبه و غايت و همت و عادت و گاه است كه آن را از اسماء حسنى مى شمارند و بالجمله دهر و دنيا و روزگار و عالم سفلى و نام مَلَكى هم هست و دائم و ابد را نيز گويند.
دهر كاسه گردان ـ همان دهر است با صفت خاصه آن كه هردم با كسى ساز الفت بندد.
دهرنكوهى ـ شكايت از دنيا كردن و عيب و بدى آن گفتن.
دَهرَگه ـ رجوع به تركيبات «ده» نمايند.
دهره ـ (چو بهره) داس و قمه و شمشير كوچك دوسرى كه سر آن مانند سر سنان ]نيزه[ تيز و باريك مى باشد و يا حربه اى است كوچك و آهن دسته كه سرش مانند داس و بسيار تيز و بيشتر مردم گيلان داشته و بدان درخت اندازند و آن را «تبر» و «تور» و «بزغه»]گويند[.
دهره صبح ـ روشنايى آن است.
دهرى ـ منسوب به دهر و هريك از آحاد فرقه دهريّه]ر.م [را گويند و در مجمع البحرين[ر.ض] به ملحد ترجمه اش كرده و در قطرالمحيط[ر.ض] گويد كه دهرى (به فتح و ضمّ اوّل) كسى است كه دهر را ابدى دانسته و به بقاى آن قائل باشد و دهريّه(به فتح و ضمّ اوّل) هم فرقه اى است كه به قِدَم دهر معتقد بوده و حوادث را بدو مستند دارند، چنانچه در مجمع البحرين[ر.ض] گويد كه دهريّه قومى اند معتقد بر اينكه معاد و بهشت و جهنّم بى اصل و اصلاً صانعى از براى اين عوالم نيست وَيَقُولُونَ:(وَ مايُهلِكُنا إلاّ الدّهرُ)(جاثيه، 24). و در كتاب احمد رفعت عثمانى[ر.ض] در تحت عنوان «دهريّون» گويد كه عنوان ضلالت بيان فرقه باغيه اى است كه در فهم حقايق اشياء پى برهان و دليل نرفته و نظر به مجرّد محسوسات گماشته و صانع حقيقى را به كلّى انكار نموده و مى گويند كه تمامى كائنات از قديم الايام خودبه خود و بنفسه موجود و تمامى ارباب روح از نطفه حادث و نطفه هم از ارباب روح متكوّن و الى الابد بدين نمط باقى و پايدار بوده و اصلاً قابل فنا و زوال نيستند. و بالجمله ازآن رو كه فساد اين عقيده نزد تمامى ارباب اديان متنوّعه روشن و مسلّم و هركس به اقتضاى فطرت سليمه صحيحه خود كه مشوب به اغراض شيطانى و غرض نفسانى نباشد، به وجود صانع قادر حكيمى معتقد بوده و بالخصوص ديانت اسلاميّه كه به بيّنات شافيه زنگار شبهه را از دل هاى منصفان زدوده، ما هم به تنقيد آن نپرداخته و

صفحه 295 - جلد دوم
فساد و هرزه درايى آن را به نظر انصاف خود ناظرين موكول و محوّل مى داريم.
دهريّه ---> دهرى.
دهزنگى ـ رجوع به تركيبات «ده» نمايند.
دهستان ـ (به ضمّ ثانى و فتح اوّل) نام شهرى است و (به كسر اوّل) قريه و جايى كه در آنجا قريه بسيار باشد.
دهش ـ (به كسر اوّل و ثانى) دهيدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
دهشت ـ (چو الست) اتحاد و اتفاق و يكرنگى و يك جهتى و به عربى، بر وزن و معنى وحشت و حيرت و زوال عقل از وله]تحيّر; اندوه[ و غفلت و هم رجوع به «تاريخ فرس» نمايند.
دهشت همگانى ـ اتحاد و اتفاق عمومى.
دهقان; دهكندى; دهگان; دهگانى ـ رجوع به تركيبات «ده» نمايند.
دهل ـ (چو شتر) طبل و كوس و نقاره كه «شندف» هم ]گويند[.
دهلْ دريده ـ رسوا شده.
دهله ـ (چو بَهله) پل و قنطره و گياه گوَن.
دهلى ـ (چو شترى) منسوب به دهل و (چو هندى) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، شهرى است شهير كه دِلّى نيز گفته و قديماً به اندرپهت موسوم و چهار دوره خراب و آباد شده و در دوره چهارم دهلىنام راجه ثريّا آنجا را ساخته و به نام خودش موسوم داشته و دارالملك]پايتخت[ خويش ساخت و بعد از آن هماره مقرّ راج هاى بزرگ بوده و بعد از ظهور ملّت بيضا مدتى دارالملك ملوك اسلام نيز بوده تا اينكه شاه جهان ابن جهانگير]پنجمين پادشاه تيمورى هند در قرن 11هـ[ تعميرش كرده و بدين نسبت شاه جهان آبادش گويند و در عهد ملوك كوركانيّه آبادى آن به مرتبه اى رسيده كه دوازده فرسخ طول و شش فرسخ عرض ]داشت[ ولى از زمان تسلّط نادرشاه افشار]قرن 12هـ[ و احمدشاه افغان [مؤسس استقلال افغانستان در قرن 12هـ ] رو به خرابى نموده و به نوشته بعضى از ادباى عثمانى، نام قديمى اين شهر اندارپراستها و در زبان اوروپايى ها نامش دلهى و وقتى مقرّ اداره دولت مغول بزرگ و تا 1275هجرى در يد استيلاى ايشان و در تحت نظارت انگريز]انگليس[ مى بوده و اليوم كاملاً در حيطه تصرف انگريز بوده و داخل ايالت كلكوته مى باشد.
دهليز ـ (چو دلگير) آمدن و ميان خانه و در خانه و آستانه; معرّب واليز است و به پارسى «شبت» و «بالان»]گويند[.
دهليزى ـ سخن هرزه و اراجيف و بى فايده.
دهم ـ (چو سبُك) آخرين ده چيز و (چو فهم) سياه و تيره و درخت غار[ر.م] و يا ميوه آن.
دَهمَست; دَهمَشت ـ (ل) عود و درخت غار[ر.م] و يا ميوه آن.
دهن ـ (چو كفن) دهان، اِفراداً و تركيباً و (چو تند) به عربى، روغن.
دهنا ـ (چو صحرا) به نوشته شرح قاموس[ر.ض]، بيابان و گياهى است سرخ و جايگاهى است پيش ينبع]در عربستان[ و اسم دارالاماره است در بصره و جايگاهى است از براى تميم]از قبايل عرب[ در نجد و در مقام نسبت دهنى و دهناوى گويند.
دهناد ـ (چو بغداد) نظم و نسق و قاعده و قانون.
دهناوى ---> دهنا.
دهنج ـ (ل) معرّب دهنه.
دهنه ـ (چو گندم) رجوع به تركيبات «ده» نمايند و (چو عمله) دهانه و در برهان[ر.ض] گويد كه زنگار فرنگى است و آن سنگى است سبزرنگ مشهور به «دهنه فرنگ» كه از كوه هاى مشرق آرند و نحاسى]به رنگ مس[ و غير نحاسى مى باشد و به طعم شيرين به تلخى مايل و معرّب آن دهنج است. و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد كه دهنج سنگ سبزى است، به پارسى «دهنه» گويند و آن دو نوع است: كرمانى و فرنگى و بهتر فرنگى است. و در تحفه[ر.ض] گويد كه دهنه اسم شبه[ر.م] است و دهنج را به فارسى «دهنه فرنگ» نامند و آن سنگى است كه در معادن مس و نقره و غيره از بخارات معدنى متكوّن مى گردد، مثل زبرجد كه از معدن طلا به هم مى رسد و دهنه نحاسى بخار معدن مس است و بهترين آن سبز تيره است كه در حين صافى هوا صاف و در تيرگى آن تيره نمايد و فرنگى عبارت از آن

صفحه 296 - جلد دوم
است و بعد از آن طاووسى مايل به سرخى و شفّافى و بعد از آن زرد و زبون ترين آن طاووسى مايل به سياهى است و آنچه ساييده آن زرد باشد طلايى نامند و هرچه محك آن سفيد گردد نقره اى و سرخ آن مسى و تيره و سياه آن را آهنى گويند و سَعوط ]دارويى كه در بينى چكانند[ محلول آن با آب جهت رفع صرع بى عديل و اكتحال[سرمه كشيدن ] آن جهت تقويت باصره و قلع بياض چشم مجرّب مى باشد و اين خاصيّت آن را در بحرالجواهر]ر.ض [مقيّد نموده و با اينكه آن را با هم سنگ خود از لؤلؤ و توتياى [سرمه ] هندى تركيب نمايند. و از آثار مسلّمه آن كه در همه كتاب هاى موجوده در نزد اين بى بضاعت نگارش داده اند، آن است كه درباره اشخاص زهر خورده، ترياق و دافع سم و در حق اشخاص زهر نخورده به جراحت كردن امعا سم قاتل بوده و علاج پذير نباشد.
دهنه آهنى; دهنه طلايى; دهنه فرنگى; دهنه كرمانى; دهنه مسى; دهنه نحاسى; دهنه نقره اى ---> دهنه.
دهنى ـ (چو تندى) هر چيزى كه در جوهر آن روغن باشد، همچو: كنجد و مانند آن و (چو عملى) منسوب به دَهَن و رجوع به «دهنا» هم نمايند.
دهور ـ (چو مرور) جمع دهر و (چو نگون) آسمان.
دهون ـ (چو زبون) از بر و حفظ و ياد داشتن و از بر خواندن و به هندى، دخان است.
دهه ـ (چو مزه) هر ده عدد از هر چيزى كه به چندين ده قسمت شده باشد.
دهى ـ مضارع مخاطب از دهيدن[ر.م] و به هندى، ماست است.
دهيدن ـ (چو رَسيدن) دادن و زدن.
دهين; دهينه ـ آغوز[ر.م].
دَهيوپَد; دَهيوده ـ در هر دو رجوع به تركيبات «ده» نمايند.

آيين بيست وپنجم

(در ]حرف[ دال ابجدى با ياى حطّى)
دى ـ (به كسر اوّل) روز و شب گذشته و (به فتح آن) ماه دهم سال شمسى كه بودن آفتاب در برج جَدى[ر.م] و اوّل فصل زمستان و در «تاريخ جلالى» و «تاريخ فرس» مذكور است و نام روز نهم ماه هاى شمسى كه بنابر قاعده مذكوره در «آبان»، روز جشن و عيد پارسيان است و هم نام فرشته اى است موكّل بر امور و مصالح روز دى و ماه دى و ايّام ديبادين[ر.م] و ديبادوز[ر.م] و دى بمهر[ر.م].
دى بمهر ـ نام فرشته اى است و يكى از نام هاى الهى و روز پانزدهم ماه هاى شمسى كه مُغان ]زرتشتيان[ و پارسيان اين روز از دى ماه را مبارك شمرده و جشن و عيد كرده و صورتى از گل يا خمير نان ساخته و در رهگذر نهاده و مانند سلاطين تعظيمش كرده و بعد از آن مى سوزانند و زردشت در اين روز از ايران بيرون رفت.
ديابرون ـ (ل) شراب توت است.
ديار ـ (چو خيار) به عربى، جمع دار كه دهر و زمان و سال و مجموع خانه و عرصه آن و شهر و بلد و بالخصوص مدينه منوّره را گويند.
دياربكر ـ به نوشته بعضى ادباى عثمانى، شهرى است متحصّن از آسياى عثمانى كه در طرف يمين دجله واقع و قديماً به آمِد موسوم و حصارى مشتمل بر 72 برج بر دور آن محيط و در 347 هجرى مسخّر اسلاميان گرديده. و اما ولايت مذكوره عبارت از قسم شمال غربى بين النهرين و ارمنيه صغرى و شمالاً به ارضروم ]در تركيه[ و سيواس و از اطراف ديگر به موصل و حلب محدود و عده نفوس آن كه از عرب و عثمانى و كرد و يهودى و ارمنى تركيب يافته، در حوالى چهارصدهزار مى باشد. ودر كشف القناع[ر.ض] گويد كه بهواسطه آنكه قبيله بكر و ربيعه و مضر از يمن رحلت و در شمال بين النهرين ساكن شدند، اين نواحى را دياربكر و ربيعه و مضر مى گفتند.
ديار ربيعه; ديار مضر ---> دياربكر.
دياقودا; دياقوذا ـ به يونانى، شراب خشخاش و شربت پوست آن است.
دَيالمه ---> بويه.
ديانوش ـ (چو قباپوش) نام شخصى است كه عذرا]معشوق داستان وامق و عذراى عنصرى[ را

صفحه 297 - جلد دوم
بفروخت و يا نام مهتر دزدانى است كه در عهد وامق ]عاشق داستان وامق و عذراى[ راهزنى مى كرد.
ديب ـ (چو سيب) نام يكى از بندرهاى هند و به تركى، اصل و اساس و دبر و مقعد و تخت و منصب و عمق و قعر است.
ديب باقوى ---> ترك.
ديبا ـ ابريشم و اطلس و ديدار خوبان و نوعى از قماش گران مايه از حرير الوان.
ديباجى ـ ديبافروش و هرچه از ديبا بافته باشند.
ديباى پخته در پخته ـ ديبايى كه هيچ يك از تار و پودش خام نباشد.
ديباج ـ معرّب ديبا و شتر ماده جوان.
ديباجه ـ معرّب ديباچه[ر.م].
ديباجى ـ رجوع به تركيبات «ديبا» نمايند.
ديباچه ـ روى و رخساره و پوست آن و يك قطعه از ديبا و اوّل كتاب.
دَيبادين ـ نام مَلَكى و يكى از نام هاى الهى و روز 22 يا 23 ماه هاى شمسى كه در نزد بعضى به «دين» موسوم و در جدول «تاريخ فرس» اشارت نموديم و پارسيان در اين روز از دى ماه جشن كرده و عيد نمايند.
دَيباذَر ـ چنانچه در جدول «تاريخ فرس» اشارت نموديم، نام روز يازدهم ماه هاى شمسى كه بنابر قاعده مذكوره در «آبان»، روز مذكور از دى ماه روز جشن و عيد پارسيان است و هم فرشته اى است موكّل بر امور روز مذكور و بعضى روز هشتم آن ماه ها را «ديباذر» گويند.
ديبال ـ (چو قيفال) نام شخصى است كه قصبه ديبال پور از ملك پنجاب]در پاكستان[ از بناهاى او است.
ديباوَند ـ لقب تهمورس ديوبند[سوّمين پادشاه پيشدادى ] كه مجموع ديوها را مسخّر گردانيد و معنى آن «تمام سلاح» است]به «تهمورس» هم رجوع شود[.
ديباه ـ ديبا[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
ديباقوى ---> ترك.
ديبدار ـ ديودار[ر.م].
دَيبدين ـ ديبادين[ر.م].
دَيبَرجاس ـ (ل) به يونانى، نوعى از مرقشيشا[ر.م].
ديبق ـ (چو ديگر) معرّب ديبه[ر.م] است.
ديبك ـ (ر.ف) و به پارسى «جواز» و «جوازه» و «جوغن» گويند.(كى)
دَيبُل ـ (ل) دبيل[ر.م] است.
ديبمهر ـ رجوع به تركيبات «دى» شود.
ديبه ـ (چو ديگر) مخفّف ديباه[ر.م].
ديبه خسروى ـ گنج سيّم از گنج هاى خسروپرويز ]پادشاه ساسانى در قرن 6 و7م[ است.
ديجور ـ (چو ميمون) شب بسيار تاريك.
ديد ـ (به كسر اوّل) نظر و ملاحظه و ديدن و ماضى آن.
ديدا ـ (چو شيدا) گم شده و ناپيدا.
ديدار ـ (چو بيدار) پيدا و پديدار و روى و رخسار و چشم و ديده و قوّت باصره و رخ نمودن و ملاقات و ديدن.
ديدارمُزد ـ چيزى كه داماد در شب زفاف به جهت گشادن روى عروس به او مى دهد.
ديدبان ـ (چو ميزبان) حافظ و نگهبان و شخصى كه بر جاى بلندى نشست و هرچه از دور بيند خبر دهد.
ديدن ـ رؤيت نمودن و به چشم نگاه كردن.
ديده ـ ديدبان[ر.م] و چشم و مردمك آن و اسم مفعول و ماضى بعيد از ديدن و درخت بلندى كه ديده بانان بر بالاى آن نشسته و نگاه كنند.
ديده بان ـ ديدبان[ر.م].
ديده بان بام چهارم ـ آفتاب.
ديده بان حصار كبود ـ ديده بان فلك.
ديده بان عالم ـ سبعه سيّاره.
ديده بان فلك; ديده بان كبود حصار ـ ستاره زحل و هريك از سبعه سيّاره.
ديده برداشتن ـ انتظار كشيدن.
ديده پَست ـ(1) سوراخ مقعد.
ديده دار ـ ديده بان[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
ديده كافورى ـ كور و نابينا.
ديده كردن ـ نگاه كردن و در امرى تأمّل نمودن.

1. ضبط لغت نامه دهخدا: ديده پُشت.

صفحه 298 - جلد دوم
ديده گاو; ديده گاوميش ـ گاوچشم[ر.م].
ديده گاه; ديده گه ـ جاى نشستن ديده بان.
ديدهور شدن ـ رسيدن به چيزها، چنان كه هست و نظر انداختن، چنان كه بايد.
ديدى ـ مفرد ماضى از ديدن و مخفّف ديديد هم هست.
ديديموس ---> حواريين.
دير ـ (به كسر اوّل) دور و دراز و مدت متمادى و(به فتح اوّل) در شرح قاموس]ر.ض [گويد كه خوان نصارى [مسيحيان ] است و در قطرالمحيط[ر.ض] گويد كه مسكن رُهبان است و در مراصدالاطلاع[ر.ض] گويد كه خانه اى كه رهبانان در آن عبادت كرده و از عمران و آبادانى دور بوده و مساكن ايشان هم در آن مى باشد و هرآنچه از معبدهاى ايشان كه در آبادانى بوده و مسكن ايشان نباشد، آن را بِيعَه گويند و گاه است كه كنيسه هم نامند الاّ اينكه اهل عراق كنيسه را به يهود مخصوص داشته و بيعه را به معبد نصارى مختص دانند.
دَيرِ ابلق ـ ديرى است در اردشيركوره]در فارس[.
ديرباز ـ تعويذ[ر.م] و بازوبند و طويل و دراز، خصوصاً دهر و زمان طولانى.
دَيرِ تجلّى ـ ديرى است در طور]طور سينا[ كه به زعم نصارى، حضرت روح الله(عليه السلام) در آنجا به حواريين تجلّى نمود.
دَيرِ تنگ ـ دنيا و عالم سفلى.
دَير جودى ـ ديرى است بر بالاى كوهى كه گويند در عهد حضرت نوح(عليه السلام) بنا شد.
دَيرِ رندسوز ـ دنيا و عالم سفلى.
ديرزى ـ امر و فاعل از دير زيستن وبسيار ماندن و نام روز 27 ماه هاى جلالى كه در جدول «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
دَيرِ سِپَنجى ـ دير رندسوز[ر.م].
ديرسون ـ انبوه و بسيار.
دير شدن ـ دور شدن و مردن و فوت شدن.
دَيرِ شمع ـ دير قديمى است در سه فرسخى فسطاط مصر كه در نزد نصارى ]مسيحيان[ به غايت محترم است.
دَيرِ شيخ ـ ديرى است در پنج فرسخى حلب.
دَيرِ قمر ـ قصبه اى است از سوريه به مسافت نود كيلومتر از شمال شرقى عكّا]در فلسطين اشغالى[ كه يك دير و يك كليسايى داشته و به دوهزار مردم از نصارى ]مسيحيان[ و قوم درزى[ر.م] مشتمل مى باشد.
دَيرِ كاج ---> كاج.
دَيرِ مكافات ـ دنيا و عالم سفلى.
دَيرِ مينا ـ فلك و آسمان.
ديرياز ـ ديرباز[ر.م]
دَيرِ يونس ـ ديرى است در دو فرسخى سمت شرقى دجله كه موضع آن به نينوا معروف و در تحت آن چشمه اى است كه آن هم به چشمه يونس مشهور و مردمان اطراف به جهت اغتسال آنجا آيند.
ديرانى ـ (چو حيوانى) صاحب دَير و كليسا.
ديرند; ديرنده ـ (چو ديدند و بى پرده) ديرباز[ر.م] و هر زمان و اسم فاعل از ديريدن[ر.م].
ديره ـ (چو شيره) نام دو قصبه است در نواحى مُلتان]در پاكستان[ يكى ديره گلشاه و ديگرى ديره غازى خان.
ديريدن ـ (چو خيسيدن) دير و پايدار بودن و مكث و درنگ نمودن.
ديرين; ديرينه ـ (چو بى دين) قديم و كهنه.
ديز ـ پرويزن]غربال[ و چنبر و غربال و دايره و حصار و قلعه و نوعى از پاتيل مسين و قسمى از شياف كه در چشم كشند و به معنى اسب تيزرو و لون و رنگ، خصوصاً كبود و سياه و بالخصوص رنگ خاكسترى مايل به سياهى است كه مخصوص ستور و بعضى از حيوانات ديگر بوده و خطى سياه از كاكُل تا دمشان كشيده باشد و آن را «سور» و «سول» نيز گويند و نحس و شومش دانند، چنانچه گويند: «سور از گلّه دور» و ستور همچنانى را نيز گويند و ديگر نوعى از ديگ است كه در آن گوشت و پلاو]پلو[ نيز پزند و آن را از گل و مس سازند و سه پايه آهن بر زير آن گذارند و آن را «ديزاندان» نيز گفته اند و آن پخته را نيز به مجاز «ديزى» خوانند.

صفحه 299 - جلد دوم
ديزاندان ---> ديز و ديزندان.
ديزمار ـ (چو گيردار) دزمار[ر.م].
ديزمان ـ دزمان[ر.م].
ديزندان ـ (چو بى اندام) سه پايه آهنى معروف كه ديگ و ظروف طبخ را بر بالاى آن گذارند و رجوع به «ديز» هم شود.
ديزندان سرد ـ مردم خسيس و بخيل.
ديزه ـ ديز[ر.م].
ديزى ---> ديز.
ديزينه ـ ديژينه[ر.م].
ديژيتال ـ دژيتال[ر.م].
ديژينه ـ افزارى است مر كفش دوزان و امثال ايشان را كه در ولايت ما «بيز» گويند.
ديس ـ مثل و مانند و همتا و به هندى، روز و ملك و ولايت است.
ديس ناو ـ نام كتابى است از مزدك در اثبات مذهب خود.
ديسان ـ (چو ديدار) دهى است در هرات و هم نام پدر راهبى است كه به ابن ديسان معروف و در 122ميلادى مذهب جديدى از عقايد مجوس انتخاب كرده و اختراع نموده و نسبت به نام پدرش به ديسانيّهاش موسوم داشته و تزويج دختر و مادر را روا شمرده و مانند ثنويّه ـ كه به دو اصل معتقد هستند ـ شمس را پدر حيات و قمر را مادر زندگانى دانسته و تمامى مواليد ثلاثه[ر.م] و فيوضات اين نشأه را از اثر اجتماع اين دو كوكب اعظم كه در هر ماه يك دفعه وقوع يابد، پندارند و اين عقيده واهيه مدتى در صدر اسلام هم مى بوده و ابوالخطابنام كه رئيس ديسانى هاى كوفه بود، در هنگامى كه به مريدان خاطرنشان نمود كه تير و شمشير در بدن آن مجسّمه تزوير كارگر نباشد، اسير لشگر ظفراثر اسلام بوده و در اثناى اعدام مورد طعن و شماتت مريدان گرديده و در جواب ايشان گويد كه در مقابل مشيّت الهى مكر و حيله واهى كارگر نباشد.
ديسانيّه ـ فرقه اى است كه در «ديسان» مذكور افتاد.
ديسقوريدوس ـ حكيمى بوده گياه شناس يونانى ]در قرن1م[.
دَيسَم ـ (ل) بستان افروز[ر.م] و بچه خرس.
ديسناو ـ رجوع به تركيبات «ديس» شود.
ديسه ـ (چو كيسه) شخص.
ديش ـ (چو ريش) داد و دهش و امر به دادن.
ديفْ رَخش ـ نوايى است از موسيقى.
ديفروجاس; ديفروجَس ـ به يونانى، نوعى از مرقشيشا]ر.م [و يا مطلق آن است.
ديك ـ (چو نيك) شب و روز گذشته و توپ قلعه كوب و به معنى معروف]ديگ[ و به عربى، خروس است و در بستان السياحة[ر.ض] گويد كه بتى است كه شهرى را به نام آن بت خوانند و آن شهر در كنار دريا واقع و اطرافش واسع و مردمانش هندو و تناسخى مذهبند.
ديك افزار; ديك اوزار ـ ديگ بزرگ و آنچه از حبوب و ادويه و غيره كه در طعام ريزند.
ديك بر ديك ـ در تحفه[ر.ض] گويد كه اسم فارسى است و «مرگ موش عملى» نيز گويند و آن زرنيخ]ر.م [و آهك و زنگار[ر.م] و زيبق ]جيوه[ است كه مجموع را ساييده و در ديگ مضاعف تصعيد كنند; از جمله سمومات قويّه و تند و در بردن گوشت متعّفن زخم ها و قطع سيلان خون جراحات و با عسل جهت قلع آثار جلد و دانه بواسير مؤثر است.
ديك پايه; ديك دان ـ ديزندان[ر.م]، اِفراداً و تركيباً و به «شلياق» هم رجوع نمايند.
ديك رخشنده ـ توپ قلعه كوب معروف.
ديكابر ـ ]ماه دسامبر[.
ديكانه ـ سنگ پشت و لاك پشت.
ديكبَرگى ـ خرجين.
ديكتاتر; ديكتاتور ـ به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، به معنى حاكم مطلق و ازآن رو كه غايت مدت مأموريت حاكم همچنانى شش ماه است، از طرف قونسول ها ]نمايندگان[ تعيين شده و صاحب نفوذى عالى بوده و به محاربه و مصالحه مقتدر و تنها از تصرف دلخواهى در خزينه دولتى ممنوع مى باشد.

صفحه 300 - جلد دوم
ديگر ـ (ر) غير و سوا و باقى و ساير و تتمه و باز و نيز و چون اضافه به چيزى كنند، افاده تكرار و تعدد مى كند و در اصطلاح خراسانيان، وقت عصر را گويند.
ديگرگون; ديگروش ـ متغيّر و افسرده و پژمرده.
ديل ـ آغل و قلب و نقطه و وسط هر چيز و عقل و روح و نفس.
ديلپايه ـ هرزجه[ر.م].
ديلم ـ (چو حيدر) به عربى، دشمن و سختى و جاى گرد شدن گنه ها و مورچه ها نزد بنياد حوض ها و آبخورهاى شترها و طايفه اى است معروف و آبى است از براى بنى عبس و قسمى است از مرغ سنگ خوارك[ر.م] و يا نرينه آن است و هم كوهى است در نزديكى مروه و رجوع به «ديلمان» و «گيلان» هم نمايند.
ديلماج ---> ترجمان.
ديلمان ـ (ل) جمع ديلم[ر.م] و هم شهرى است مسرّت نشان از مضافات گيلان و از توابع لاهيجان كه آن را ديلم و ديلمقان هم گفته و حربه مردمانشان زوپين[ر.م] و تبر هيزم شكنى و موى ايشان مجعّد و چنانچه در «بويه» اشاره نموديم، ملوك ديالمه]آل بويه در قرن 4 و 5هـ[ از آنجا برخاسته اند و رجوع به «رودبار» هم نمايند.
ديلمقان ـ (ل) رجوع به «ديلمان» شود.
ديلمك ـ (چو ريختن) رُتيلا]رتيل[ و (به فتح اوّل و لام و ميم) مصغّر ديلم [ر.م] است.
ديله ـ (چو حيضه) دجله.
ديله كودك ـ دجيل[ر.م] است.
ديم ـ (چو جيم) روى و رخساره و تيماج [ر.م] و ديمه ]ر.م [و سيم گِل[ر.م] و (چو شكم) به عربى، جمع ديمه[ر.م] است.
ديماس ـ (چو ديدار) ترجمه توضيح و واضح كردن.
ديماطى ـ نوعى از سنگ دريايى و يا بخار سوخته كه از برق به هم رسيده و به جاها مى خورد.
ديماوَند ـ دماوند.
ديمر ـ (چو ديگر) روى و رخساره.
ديمن ـ مخفّف ديمين[ر.م] است.
ديموت ـ ]جايگاهى است از نواحى اصفهان(لغت نامه دهخدا)[.
ديموند ـ (چو بى كمند) مخفّف ديماوند[ر.م].
ديمه ـ (چو ديده) رخساره و (چو خيمه) روشنايى و شبنم و باران و غلّه اى كه با آب باران به عمل آيد كه «بش» و «هكرى» نيز گويند.
ديمهر ـ دى بمهر[ر.م] و روز 14 ماه هاى شمسى كه در جدول «تاريخ فرس» نگارش يافت.
ديمى ـ ديمه[ر.م] و نوعى از قماش است.
ديمياد ـ (چو ديوزاد) كبر و غرور نفس.
ديمين ـ (چو بى دين و پيگير) غوك و وزغ و چاليك[ر.م] و ديمى[ر.م].
ديمين چوب ـ چاليك[ر.م].
دين ـ به عربى، (چو عين) مرگ و قرض و يا قرض مدت دار و يا مطلق آنچه در ذمّه باشد، خواه به طريق قرض باشد و يا به طور ديگر و (چو سين) مالك و پادشاه و قهر و غلبه و مذهب و طريقه، خصوصاً اسلام و توحيد و مكافات و جزا و اطاعت و عبادت و راه و روش و عادت و استعلا و سلطنت و شأن و شوكت و حساب و ذلّت و به پارسى، نام روز 23 يا 24 ماه هاى شمسى كه در جدول «تاريخ فرس» مذكور افتاد و هم فرشته اى است موكّل بر محافظت قلم و امور روز مذكور.
دين پرست; دين پرور ـ مردم دين دار و حامى دين و ملّت.
دين پِژوه; دين پِژُه ـ مردم دين دار و روز 15ماه هاى جلالى كه در جدول «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
دين پناه ـ حامى دين و ملّت.
دين دار ـ متديّن و صاحب دين.
دينا ـ (چو مينا) داور و داورى و فتوا و حكم و اعلان و نام خواهر حضرت يوسف(عليه السلام).
دينار ـ زر سرخ و نوعى بزرگ از مرغ باز كه بر دور مردمك چشم آن تحرير سياهى است در غايت نزاكت]نازكى; لطافت[ و هم پولى است مشهور و وزنى است معروف كه به پارسى «يرمق» گويند و ازآن رو كه مقادير و اوزان به حسب مكان و زمان مختلف بوده بلكه

صفحه 301 - جلد دوم
اسامى آنها هم به حسب اصطلاحات اهالى متفاوت مى باشد، پاى اين گونه مطالب در جايى استقرار نيافته و هركس به اقتضاى زمان خود و مكان خود و اصطلاح خاص خود، طورى ديگر سراييده و ما هم محض به ملاحظه اينكه باب مطلب مفتوح شده و فى الجمله انسى حاصل گردد، بعضى از آنها را با رعايت اختصار نقل مى نماييم:
در بحرالجواهر[ر.ض] گويد كه دينار شش دانق[دانگ ] است و در مجمع البحرين[ر.ض] گويد كه يك مثقال طلا است و در قطرالمحيط[ر.ض] گويد كه قسمى است از معاملات قديمه و در توضيح البيان[ر.ض] چنانچه در «درهم» اشاره نموديم، نقل اجماع نمايد بر اينكه دينار عبارت از مثقال شرعى هيجده نخودى متداول در زمان ما و از صدر اسلام بلكه از زمان جاهليّت تا به حال تغيير نيافته و در بعضى از كتب معتمده ديدم كه دينار شش دانگ و دانگ چهار طسوج و طسوج چهار شعير و شعير شش خردل و خردل دوازده فلس و فلسى شش فتيل و فتيل شش نقير و نقيرى هشت قطمير و قطميرى دوازده ذرّه و هر ذرّه شش حبّه است. و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] از زمخشرى [ر.ض] نقل كند كه دينار 48 شعير و از بعضى ديگر نقل كند كه 84 شعير است و به اكثر علما نسبت دهد كه 72 حبّه معتدله شعير و يك دينار مساوى يك درهم و سه سُبع درهم است و چهل درهم مساوى يك اوقيه است و چنانچه در «قِران» نگارش يابد، دينار در زبان اهالى ما يك هزارم قران و پولى است موهومى.
دينارجون ـ دوايى است مركّب و شبيه به رنگ طلا كه در امراض عين معمول است.
دينارشُمَر; دينارگُزين ـ صرّاف.
دينار نيشابورى ـ به نوشته تاريخ بحيره[ر.ض]، 25 قران اين زمان، و قران نيشابورى دو قران و نيم، و يك شاهى آنجا دو شاهى و نيم اين زمان چنان كه قران حاليّه را هشت شاهى مى گويند و در شاهرود دو شاهى حاليه را يك شاهى مى گويند.
دينارويه ـ به سريانى، آهودستك[ر.م] است.
دينارى ـ منسوب به دينار و نوعى از شراب و جامه ابريشمى.
دينسافوس ـ به يونانى، نوعى از خار است كه برگ آن شبيه به برگ كاهو و ميان آن پر از كرم هاى كوچك و به شيرازى «طوسك» گويند.
دينَوَر ـ (ل) در گنج دانش[ر.ض] گويد: شهرى است ميانه بغداد و همدان به كردستان، و از آنجا بوده شيخ محمد شاد عارف مشهور به ممشاد دينورى كه معاصر جنيد بغدادى ]عارف قرن 3هـ[ بوده.
ديو ـ (ر) سماروخ [ر.م] و اسب و قهر و غضب و گمراه و كج طبع و دلير و پهلوان و جن و شيطان و يا نرينه و يا نوع مخصوصى است از ايشان و قسمى درشت از جامه پشمينه كه در روزهاى جنگ پوشند.
ديواسپست ـ در حرف ح از تحفه[ر.ض] فرمايد كه حندقوقا[ر.م] اسم نبطى است از جنس يونجه و برّى و بستانى مى باشد و برّى آن را به فارسى «ديواسپست صحرايى» خوانده و بستانى آن را در اصفهان «شبدار» و «شبدر» و در مازندران «شروبت» نامند، و گلش خوش بو و با سفيدى و سرخى و برگش به قدر ناخن و شاخه هاى آن باريك و ساقش به قدر نيم ذرع و تخمش مايل به استدارت و رنگش مثل نانخواه[ر.م]، و مستعمل از آن، برگ و تخم، و ثمر آن را «رسيم» و «رسين» گويند.
ديوانجير ـ انجير صحرايى است.
ديوباد ـ ديوانگى و گردباد.
ديوبند ـ لقب تهمورس]سوّمين پادشاه پيشدادى[ و جمشيد ]چهارمين پادشاه پيشدادى[ و قارن، برادرزاده جمشيد و نام دارويى است و هم روز 16 ماه هاى جلالى كه در جدول «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
ديوپا; ديوپاى ـ عنكبوت و ديواسپست[ر.م].
ديوجامه ـ جامه پلاس روز جنگ و پوست شير و پلنگ كه در روز جنگ پوشند و نوعى از جامه پشمينه كه وارونه پوشيده و پرها بر آن بند كرده و شب ها به

صفحه 302 - جلد دوم
شكار كبك روند.
ديوجان ـ مردم بى رحم وپير و سخت جان و دلير و بدنفس و شيطان صفت و تيره دل و جاهل.
ديوچه ـ زلو[ر.م] و زردك[ر.م] و چوب پشت [ر.م] و چوب خوار[ر.م].
ديوخار ـ درخت عوسج[ر.م].
ديودار; ديودارو ـ سپيدار و پسته و مردم مصروع و ديوانه و صنوبر هندى و نوعى از درخت سرو و درختى است مانند درخت كاج كه شيره آن علاج لقوه است.
ديودل ـ ديوجان[ر.م].
ديو دولت ـ (به كسر ثالث) دشمن دولت و (به سكون آن) شخصى كه دولت آن را بقايى نبوده و زود فانى گردد.
ديوديد; ديوديده ـ مجنون و ديوانه.
ديو دين ـ (به كسر واو) شيطان و (به سكون آن) بى دين.
ديورَخش ـ نوايى است از موسيقى.
ديوزاى ـ مردم غصّه ناك و غضبناك.
ديوسار ـ ديومانند و اسب سوار و مردم بدخو و زشت رو و كسى كه ديوجامه[ر.م] پوشد و شخصى كه افعال زشت از او بروز يابد و رجوع به «طبرستان» هم شود.
ديوسِبلَت ـ (چو فطرت) نوعى از اسب و نام گياهى است.
ديوسِپَست ـ ديواسپست[ر.م].
ديوسِپلَت ـ نام گياهى است.
ديوِ سپيد; ديو سفيد ـ پهلوانى بوده مازندرانى كه رستم او را كشت.
ديوسوار ـ اسب سوار.
ديوغول; ديوغولى ـ غول بيابانى و گرهى كه در گلو و گردن مردم به هم رسيده و درد نمى كند.
ديوكر ـ ديوگر[ر.م].
ديوكُلوچ ـ جن زده.
ديوكلوخ ـ كلوخ هاى بزرگى كه در وقت شيار از زمين برخيزد و به اطراف ريزد.
ديوگر ـ به نوشته برهان[ر.ض]، دولت آباد دكن [در هند ] است و در بستان السياحة[ر.ض] گويد كه صوبه اى است از صوبه هاى هندوستان مشتمل بر بلاد فراوان داخل كشور دكن و دارالملك]پايتخت[ آن دولت آباد نام دارد.
ديوگندم ـ چاودار[ر.م] و خوشه بزرگ بى دانه.
ديوگير ـ ديوگر[ر.م] و جن زده و كسى كه جن را مى گيرد.
ديوگيرى ـ ديوگير و جن دار بودن و منسوب به ديوگير[ر.م]، خصوصاً قماشى است كه در شهر ديوگير]در هند[ مى بافند.
ديولاخ ـ خرابه و سردسير و مكان پُرديو و صحرا و خارستان و چراگاه دور از آبادان و رجوع به «لاخ» شود.
ديومردم ـ جن و نسناس[ر.م] و مردم مفتّن]فتنه انگيز[ و نوعى از خلق كه زبانشان عربى و به يك پا مى جهند.
ديومَشَنگ ـ گاومشنگ[ر.م].
ديوِ هفت در; ديوِ هفت سر ـ اقاليم سبعه و شب به اعتبار اينكه هفت ساعت هم مى شود و كره زمين به ملاحظه هفت اقليم و يا هفت طبقه و يا به اعتبار اينكه هفت شطر]ناحيه[ دارد، چنانچه به بعضى از اوائل نسبت داده اند.
ديوار ـ (ر.ف).
ديوار پست ـ (به كسر راء) ديوارى است كه پست بوده و بلند نباشد و (به سكون آن) مردم عاجز و زبون و بى نوا.
ديوار چين ---> سدّ چين.
ديوار خانه روزن شدن ـ خراب شدن خانه.
ديوار كوتاه ـ به دستور ديوار پست[ر.م].
ديوارگر ـ بنّا و گل كار.
ديواست ـ ديواسپست[ر.م].
ديوال ـ ديوار، اِفراداً و تركيباً.

صفحه 303 - جلد دوم
ديوان ـ (چو اَيوان و ايران) جمع ديو و به عربى، انجمنى است كه از براى اقامه مصالح و استشاره در امور در آنجا اجتماع نمايند و جاى فراهم آمدن نامه ها و نوشته ها كه تمامى صحايف و دفاتر در آن جمع و اسامى لشگريان و جيره بران و مواجب خواران و اهل بخشش در آنجا نگارش يابد و هم دفترى و كتابى كه در آن اشعار و قصايد شعرا جمع و يا اسامى مذكورين در آن ثبت گردد، و گويند اوّل كسى كه آن را وضع كرد عمر بوده و گاه است كه مطلق ورقه و صحيفه را گويند و در بعضى حواشى تاريخ بحيره[ر.ض]، به وزير عدليّه و حاكم ديوان خانه ترجمه اش كرده بود.
ديوانچه ـ دفترچه و كتابچه.
ديوانه ـ (ر.ف) كه «شيدا» و «آشفته» هم گويند.
ديوانه رَو ـ كسى كه مثل ديوانه ها سلوك كند.
ديوجانس ---> ديوژن.
ديوچه ـ رجوع به تركيبات «ديو» نمايند.
ديّوث ـ (چو زقّوم) كسى كه درباره اهل و عيال خود بى غيرت بوده و از زنا كردن زن خود باخبر باشد و كسى كه زن خود را با دست خود به زناى ديگرى بدهد و يا كسى است كه زن او هرچه كند چشم از او بپوشد و منع نكند بلكه خودش به آن عمل راغب بوده و مشترى را به خانه خود خواند و بعضى گفته كه ديّوث كسى است كه مردان بيگانه را به سر زن خود آورد و «فرنان» آن است كه بيگانگان را با دختران خود جمع كند و «كشخان» كسى است كه مردان را به سر خواهران خود آرد و به هر حال ديّوث را «كشخان» و «كشيخان» و «كلتبان» و «غلتبان» و «غرزن» و «گردنكل» و «كردنگ»]گويند[.(عر)
ديور ـ (چو زيور) صاحب خانه و به هندى، برادر كوچك شوهر.
ديوژن ـ (ل) كه اعراب «ديوجانس»]كلبى[ گويند، نام شخصى است كه تقريباً در قرن سيّم مقدّم ميلادى]در آسياى صغير[ متولد و بعد از تحصيل فلسفه بالكليّه ترك آلايش دنيوى كرده و از مايحتاج زندگانى تنها به يك عبا و يك توبره و يك عصا قانع بوده و غرايب و نوادرى از او منقول است، من جمله در روز روشن با فانوس در كوچه ها گرديده و در جواب سؤال از سبب، مى گفت كه آدم جستوجو مى كنم ] مولوى گويد:
«دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر *** كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست»[.
ديوك ـ (چو زيرك) زلو[ر.م] و شپش و چوب خوار[ر.م] و مصغّر ديو.
ديوَل ـ اگرچه در جايى پيدا نشد، دور نيست كه همان شهر ديبل[ر.م] باشد.
ديولاخ ـ رجوع به تركيبات «ديو» شود.
ديوند ـ (چو ريوَند) نام دارويى است.
ديونيس ---> دييونيس.
ديوه ـ (چو جيوه) سماروخ[ر.م] و كرم ابريشم.
ديه ـ (به كسر اوّل) به عربى، خون بهاى مقتول و مجروح است.
ديهِم ـ مخفّف ديهيم[ر.م].
ديه من; ديه منيا ـ يا تاسمانيا; جزيره بزرگى است از اوقيانوس در سمت جنوبى آوستراليا يا فلمنك جديد.
ديهول ـ (چو ميمون) داهول [ر.م].
ديهيم ـ چتر و چهاربالش و تاج مرصّع پادشاهان و يا افسرى ]تاج[ بوده كه در قديم به جهت تبرّك بر بالاى ايشان مى آويخته اند.
دييان ـ به زعم يونانيان قديم، نام كليساى بزرگى است كه در قرن هفتم مقدّم ميلادى در شهر افس]در يونان[ در مدت 120 سال به نام صيد و شكار و عصمت خداى موهومى تأسيس يافته و طول آن 485 و عرض آن 220 قدم مى باشد و هركدام از اهالى سفاينى كه در آن صفحات عبور كند كه به دست آيد، به نام قربانى خدا گرفته و اسير گرفته و در خوراك و پوشاك آن با كمال احترام مواظبت نموده و در ايّام عيد و جشن نصارى ذبح نمايند و همين كليسا را در 356 مقدّم ميلادى اوستراتنامى به جهت تحصيل شهرت تاريخى احراق كرده، پس بازهم به مرور

صفحه 304 - جلد دوم
دهور تعمير يافته تا در عهد قسطنطين تخريبش كرده و سنگ هاى آن را به استانبول نقل داده و در گنج دانش]ر.ض [همين كليسا را يكى از عجايب سبعه عالم شمرده و گويد در 356 مقدّم ميلادى كه روز تولد اسكندر بوده، ارس ترادنامى كه مرد گمنامى بود به جهت كسب شهرت آن بناى باعظمت را آتش زد، بعد از آن باز ساختند پس قسطنطين، امپراطور روس، باز ويرانش نمود.
دييونيس ـ يا ديونيس; چنانچه در «تاريخ ميلادى» اشارت نموديم، نام پاپاسى ]كشيشى[ است كه به جهت احترام مخصوصى كه درباره حضرت روح الله(عليه السلام) داشت، در 533 ميلادى تاريخ مسيحى را وضع كرده و ازاين رو همين تاريخ را «تاريخ دييونيس» نيز گويند.
Website Security Test