welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 177 - جلد دوم
حاصل گردد كه از آن قوّت فعلى مقترن به قرابت صدور يابد و اين عمل را «ريميا» گويند و از شهيد اوّل[ر.ض] نقل است كه شعبده عبارت از افعال عجيبى است كه از تردستى و سرعت دست در حركت ناشى گردد، به طورى كه در ظاهر نظر مشتبه شده و واقع را از غيرواقع تشخيص نتوان كرد.(عر)
حيوان ـ (ر.ف) و به پارسى «چُم»]گويند[ و رجوع به «مواليد ثلثه» هم شود.(عر)
حييره ـ (چو نبيره) جمع گشتن مردم.

انجمن نهم

(در خاى ثخذ)
و آن مبتنى بر 24 آيين است:

آيين اوّل

(در]حرف[خاى ثخذ با الف ]ابجدى[)
و امّا خاى مفرده ـ كه در اين انجمن مصدّر است ـ در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مذكور افتاد.
خا ـ خاى[ر.م] و پارگين[ر.م] و نام يكى از حروف هجا كه به حساب جمل ابجدىِ مشهور 600 است.
خاب ـ باز پس افكنده و به عربى، نااميد و بى بهره.
خابَران ـ بلوكى است در اهواز و ناحيه اى است مشتمل بر قُراى بسيار مابين سرخس و ابيورد]در تركمنستان[.
خابگينه ـ خاگينه[ر.م].
خات ـ مرغ باز و زاغ و زغن و غليواج[ر.م].
خاتم ـ (چو كاتب) ختم كننده و به آخر رسنده و (چو عادت) مُهر و انگشتر و آخر هر گروه و سفيدى كم از پا و دست چارپايان و هرآنچه آخر چيزها بوده و بدان اختتام يابند.
خاتم الاطبا ---> جالينوس.
خاتم الانبيا ـ (به كسر تاى قرشت) آخر پيغمبران و(به فتح آن) زينت ايشان، كه خاتم به معنى انگشتر زينت دست است و به هر تقدير لقب خاص حضرت رسالت مآب محمد ابن عبدالله(صلى الله عليه وآله) و بالاتر از مقام رسالت و اولوالعزم و چنانچه در محل خود مبرهن است، فوق المقامات و داراى افضليّت مطلقه و اكمليّت تامّه مى باشد.
خاتم بخش ---> مباهله.
خاتم سهيل نشان; خاتم گويا ـ دهان معشوق و شاهد و ساقى.
خاتم الملك ---> گل مختوم و ساداوران[ر.م].
خاتم ميل نشان ـ دهان شاهد و ساقى.
خاتم النبيين ـ خاتم الانبيا است.
خاتمر; خاتمن ـ (چو كارْگر و صافْ دل) خواهر.(ند)

صفحه 178 - جلد دوم
خاتمه ـ (چو فاطمه) آخر و انجام هر چيز.
خاتوله ـ درد دل و درد بينى و مكر و حيله و خيانت و نفاق و دوبينى و دودل بودن.
خاتون ـ بى بى و كدبانو و زن بزرگ خانه و عنوان مخصوص زنان حكم داران تركستان ]نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى[ است.
خاتون جهان ـ آفتاب.
خاتون خُم ـ شراب و خم شراب.
خاتون زر ـ آفتاب.
خاتون شبستان فلك ـ ماه و زهره و آفتاب.
خاتون عرب ـ مكّه معظّمه و حضرت فاطمه ـ سلام الله عليها ـ دختر حضرت خاتم الانبيا(صلى الله عليه وآله).
خاتون غيب ـ شراب.
خاتون فلك ـ زهره و ماه و آفتاب.
خاتون كاينات ـ خاتون عرب[ر.م].
خاتون يغما ـ آفتاب.
خاج ـ (با جيم عربى يا پارسى) نرمه گوش و صليب نصارى كه بدين شكلê از فلزّات و غيرها ساخته و به جهت تبرّك بر گردن آويزند و به زعم خودشان، آن را حالت داركشيده حضرت روح الله(عليه السلام) پندارند(وَ ماقَتَلُوهُ وَ ماصَلَبُوهُ وَلكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ)(نساء، 157). و هرآنچه را به شكل دو خط متقاطع باشد از نقش و چوب و تصوير و غيرها «خاج» گويند و آن را «چليپ» و «چليپا»]گويند[.
خاجْ شويان ---> دنح.
خاجسوك ـ داس.
خاچ ـ خاج[ر.م].
خاخام ـ به تركى، رئيس روحانى يهودان است.
خاد ـ خات[ر.م].
خادم ـ (چو ظالم) نوكر و غلام و خدمتكار.(عر)
خادم پير ـ علاوه بر معنى تركيبى، ستاره زحل است.
خادم ميخانه ـ علاوه بر معنى تركيبى، مردم پخته و گرم و سرد چشيده را گويند.
خاده ـ چوب راست رُسته، خصوصاً چوب دار مقصّران و چوب راست و بلندى كه بدان كشتى رانند و چوبى كه بر سر آن جاروبى بسته و سقف و ديوار را بدان جاروب كنند.
خاذ ـ زغن كه «مردارخوار» نيز گويند.
خار ـ خاريدن و امر و فاعل از آن و سنگ سخت وحقير و بدبخت و غمزه و گرشمه و در فرهنگ انجمن آرا]ر.ض [معنى غمزه و گرشمه را تخطئه فرموده و ماه چهارده شبه و هم قصبه اى است نزديك ورامين از رى و به معنى معروف كه به عربى «شوك» گويند.
خاراشتر ـ خارشتر[ر.م].
خارانداز ـ سيخول[ر.م].
خاربست ـ آنچه از خار و خس بر زراعت و سر ديوار باغ بندند.
خارپشت ـ ميوه اى است در هند و جانورى است معروف خاردار كه غنيم]دشمن[ مار است و در اسامى و اقسام آن، رجوع به «سيخول» شود.
خار چيدن ـ جفا نمودن و نافرمانى كردن.
خارچينه ـ موچينه و منقاش]موى كن[ سرتراشان و با دو انگشت بدن آدمى را گرفتن.
خارخار ـ خارش بدن و فكر و تردّد و تعلّق و خاطر و ابتداى ميل و خواهش و انتهاى آن.
خارخسك ـ (چو صاف بدن) خارى است سه پهلو كه به تركى «چالى تِكانى» گويند.
خار در راه شكستن ـ محافظت كردن و خار چيدن]ر.م [و مهمّ مشكل پيش مردم نهادن.
خارزار ـ مكان پُرخار و مخفّف خاروزار[ر.م].
خارِ سپيد ـ خارخسك[ر.م] و سپيدخار[ر.م].
خارشتر ـ نوعى از خار است كه شتر به رغبت تمامش خورده و از خوردنش فربه گردد.
خاركش ـ (به فتح كاف) خاركن[ر.م] و (به ضمّ آن) سرموزه[ر.م].
خاركن ـ (چو بادزن) بوته پُرخار و نوايى است از موسيقى و نام شخصى است كه همين نوا بدو منسوب است و كسى را نيز گويند كه پيوسته خار از زمين بركنده و بكشد.

صفحه 179 - جلد دوم
خار ماهى ـ موى هاى سرتيز ماهى.
خار مُغيلان ---> مغيلان.
خار مهك ـ (چو عهد)علفى است كوهى كه در زمين سنگستان رويد.
خار نهادن ـ جفا نمودن و نافرمانى كردن.
خار و خس ـ علف و گياهى كه تر آن با خشك مخلوط شده باشد.
خار و زار ـ ذليل و حقير و بى نوا و بيچاره.
خارا ـ سنگ سياه و سخت كه هيچ چيز در آن كار نكند و قسمى از پارچه ابريشمى موج دار كه ساده و مخطّط بوده و قسم دويّمى را «عتابى» نيز گويند كه منسوب است به شخصى عتابنام و هر چيز موج دار را نيز گويند.
خاربان ـ يكى از نواحى بلخ ]در افغانستان[ است.
خارِته ـ خارطه[ر.م].
خارچنگ ـ خرچنگ.
خارسوهَك ـ (ل) گياه خشك.
خارش ـ خاريدن و اسم مصدر آن.
خارِطه ـ يا خريطه; در اصطلاح جغرافيين، ورقه و لوحه اى است كه نقشه تمامى كره و يا بعضى از آن بر روى آن ثبت و نقش شده باشد، به ترتيبى كه حدود و اقسام آن و نسبت بعضى به ديگرى از حيثيّت قُرب و بُعد و امثال آن معلوم گردد و اعلاى آن شمال و اسفلش جنوب و يمينش شرق و يسارش غرب محسوب بوده و اين چهار جهت را «نقاط اصليّه» گفته و چهار جهت مابين آنها را «نقاط فرعيّه» نامند. و آن معرّب «كارتا» است كه به لاتينى، ورقه را گويند. و قسم اوّلى و از قسم دويّم هم آنچه را كه تمامى يك مملكت را ارائه نمايد «خريطه عمومى» ناميده و آنچه را كه فقط يك ناحيه و يا يك شهر را ارائه دهد «خريطه خصوصى» خوانند و يك قسم از خريطه ها هست كه اوضاع فلكى را نشان دهد و اين را هم «خريطه سما» و «خريطه آسمان» مى نامند.
خارِقان ـ دهى است در چهار فرسخى تبريز كه بعضى خوارقان نيز نوشته و به دِهخارقان و دِهخوارقان اشتهار دارد.
خارك ـ (چو مادر) غوره خرما و نوعى از خرماى خشك و مصغّر خار است و هم جزيره اى است در درياى وسط فارس]خليج فارس[ و آن كوه بلندى است در ميان دريا و در آنجا مزارى است كه به زعم اهالى آن، قبر شريف جناب محمد ابن حنفيّه است.
خارن ـ (ق) رجوع به «قارن» شود.
خاره ـ زن و خارا[ر.م] و خاده[ر.م].
خاريدن ـ خراشيدن و خوار و ذليل بودن و نمودن.
خاز ـ چرك و كثافت و سنگ پاشوى و نوعى از جامه كتان.
خازنه ـ (چو ساخته) خزنه[ر.م] و (چو بامزه) خواهر زن و شوهر.
خازه ـ مردم ديرآشنا و هر چيز سرشته و خمير كرده، خصوصاً اندود و گلابه.
خاژغان ـ (چو آشيان) ديگ و پاتيل و مانند آنها.
خاژنى ـ (چو آدمى) حكيمى بوده دانشمند.
خاسپ ـ (چو كاسب) سيب.
خاست ـ فعل ماضى از خاستن و هم شهرى است كوچك از بلخ]در افغانستان[ نزديكى اندراب.
خاستن ـ خواستن.
خاش ـ خش[ر.م] و خاچ[ر.م] و خاشاك و خاييدن و ريزه چوب و علف و قماش و غيره و موضعى است از مضافات فراه ]در افغانستان[ و كسى كه عاشق مفرط شده و محبت بى اندازه داشته باشد.
خاشوخش; خاشوخَماش ـ (ع) خاروخس و هر چيز افكندنى و به كار نيامدنى، خصوصاً ريزه هاى دم مقراض خيّاطان و تيشه نجّاران و دست افزار ساير استادان.
خاشاك; خاشك ـ (چو ناپاك و عادت) خردومُرد]ريزه[ و ساق علف و ريزه هاى باريك چوب و سرگين و غيره و خاروخس با خاك آميخته و هم شهرى است مشهور از بلاد مُكران ]در سيستان[.
خاشاك دان ـ صندوق نان و صندوقچه خورخورده ]خرتوپرت[ زنان و دخل دان كسب كاران.
خاشه ـ رشگ و حسد و خس و خاشاك و محرّف غاشيه[ر.م].

صفحه 180 - جلد دوم
خاشه گر ـ سخن چين است.
خاصّ ـ به عربى، ممتاز و مخصوص كه به پارسى «ويژه» و «بيژه» گويند و دشتى است در خيبر.
خاص تره ---> شاه تره.
خاص همايون ـ علاوه بر معنى تركيبى، رجوع به «تيمار» نمايند.
خاصگى ـ (چو لاغرى) كنيزك خوش سيما و هر چيز نفيس و زيبا و مقرّب پادشا و مأمور مخصوص حرم سلطان.
خاصّه ـ به معنى خاصّ و خصوصاً كه به پارسى «ويژه» و «بيژه»]گويند[ و جامه اى است نازك و قماشى است مخلوط به حرير.
خاصيّت ـ (ر.ف) و به پارسى «مونه»]گويند[.(عر)
خاطر ـ ناز و تكبّر كننده و هر امر بزرگ و باخطر و هرآنچه در دل آيد و گاه است كه به مناسبت همين معنى خود دل و قلب را نيز گويند، پس به معنى حرمت و احترام نيز ـ كه مستلزم سرور قلب است ـ استعمال نمايند.
خاطرشناس ـ آدم باادب و قدردان.
خاطرمانده ـ خجل و منفعل و در قلب مانده.
خاطرنشان ـ مطلبى را به ياد ديگرى آوردن و در نظر او مجسّم كردن.
خاطرنواز ـ خاطرشناس[ر.م] و كسى كه قلب ديگران را شاد نمايد.
خاف ـ ناحيه اى است در خراسان منسوب به خاف از دشتى كه زوزن و سنجان هم از محال آن و همه چيزش فراوان غيرانسان و طايفه تيمورى هم در آنجا سكونت دارند.
خافشه ـ (چو عايشه) شاه تره.
خافق ـ به عربى، جنبده و لرزنده و كناره عالم و كسى كه از پينكى]چرت[ زدن سرش حركت كند.
خافِقان; خافِقَين ـ مشرق و مغرب و يا افق مشرق و مغرب و يا دو كناره زمين و آسمان و يا منتهاى آسمان و زمين و هم موضعى است معروف.
خاقان ـ در وصّاف[ر.ض] گفته كه شاهنشاه است و پادشاه چين را به غلط گويند و احمد رفعت[ر.ض] گفته كه عنوان خاصّ سلاطين مغول و تاتار و متضمّن معنى پادشاه و سلطان و گاهى تحريفش كرده و قاآن گويند و در بستان السياحة[ر.ض] گفته كه خاقان لقب پادشاهان چين و ختا]نواحى شمال و شمال غربى چين[ است، چنانچه ملوك تركستان]نواحى ترك نشين آسياى مركزى[ را خان گفته و حكمرانان هند را رانا و راى وراجه و مهراج خوانده و حكم داران عجم و ايران را خسرو و پادشاه و شهريار و شاه و كى و فرماندهان روم را قيصر و خوندگار نامند وملوك تبرستان]مازندران و اطراف آن[ را سپهبُد و به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، ملوك ختا را التان خان گويند و به نوشته جهانگيرى[ر.ض]، ملوك غرجستان [در افغانستان ] را شار و پادشاهان تاتار را گراى خوانند و در فرهنگ ناصرى]ر.ض [گويد: گراى عنوان يكى از طبقات ملوك تاتار است كه معاصر صفويّه و تابع سلاطين روم بوده اند مانند اسلام گراى خان و مانند آن كه در اواخر نام هايشان لفظ گراى خان بوده و از دربند ]باكو[ به تاخت آذربايجان مى آمده اند و اكنون مدت ها است كه انقراض يافته اند.
خاقانى ـ هر چيز منسوب به خاقان[ر.م]، خصوصاً پارچه اى است معروف و هم تخلّص شاعرى است مشهور كه نامش فضل الله ابن ابراهيم ابن على شيروانى و در تبريز وفات يافته و در سرخاب مدفون گرديد.
خاك ـ (با كاف پارسى) مرغ خانگى و تخم مرغ را گويند و خاگينه هم بدو منسوب است و (با كاف عربى) قبر و مزار و نفس مطمئنه و آدم سليم النفس و مطيع و فرمانبردارى و تواضع و فروتنى و هر چيز بى قدر و دنى و ضايع و به كار نيامدنى.
خاك انداز ـ ساحر و جادوگر و سنگ انداز برج حصار و قلعه و پارچه اى كه بر دور سايبان و شاميانه [چتر; سايبان ] دوزند و به معنى معروف كه مانند بيل از آهن و غيره ساخته و خاكروبه و خاكستر و غيره را بدان اندازند.
خاك برآوردن ـ هلاك كردن.
خاك بودن ـ افتادگى و متواضع بودن.

صفحه 181 - جلد دوم
خاك بيز ـ غربال خاك و مردم دقيق و باريك بين و شخصى كه خاك بازار و كوچه را به جهت نفع خود جاروبيده و ببيزد و كسى كه به كارهاى سخت و حرفت هاى پست قيام نمايد.
خاك بيمار ـ زر سرخ.
خاك تاريك ـ قالب و بدن آدمى.
خاكْ خسبه ـ (چو پُسته) تودرى[ر.م].
خاك دان ـ دنيا و عالم و مزبله[ر.م] و زمين.
خاك دان ديو; خاك دان غرور; خاك دان كهن ـ دنيا و عالم و زمين.
خاك ذليلان ـ قالب و جسد كفّار و جهّال.
خاكْ رند ـ (چو قند) گرد و غبار.
خاك رنگين ـ انسان و لاله زار و طلا و نقره و گلزار.
خاك روب; خاك روبه ـ زبيل[ر.م] و جاروب.
خاك زدن ـ جاروب كردن.
خاك سار ـ حقير و ذليل و خوار و هر چيز آلوده به غبار و مردم افتاده و بى عار و هر چيز خاك مانند و كسانى كه در صف نعال ]كفش كَن[ نشينند.
خاك مُطَبَّق; خاك معلّق ـ كره زمين.
خاكْ نمك ـ نوعى از بازى است كه چيزى را در توده خاك پنهانيده، پس خاك را به شمار رفقا و حريفان به چندين بخش نمايند پس آن چيز پنهانيده در بخش هركس كه برآيد، او غالب بوده و برده باشد.
خاك و آب ـ جسد و قالب آدمى.
خاكدان ـ رجوع به تركيبات «خاك» شود.
خاكژى ـ (چو مادرى) جاكشو[ر.م] است.
خاكسار ـ رجوع به تركيبات «خاك» شود.
خاكستر ـ معروف است.
خاكسو; خاكسى ـ جاكشو[ر.م] است.
خاكش; خاكشت ـ (چو مادر و پابند) تخته اى است كه دهقانان زمين شيار كرده را بدان هموار كنند.
خاكشو; خاكشى ـ (چو ماهرو و كاسنى) جاكشو[ر.م] و خاكشير است.
خاكشير ـ تخمى است ريزه و سرخ رنگ مشهور كه اهالى ما «شيوران» گفته و به عربى «خُبّه» و به شيرازى «شفترك» و به هندى به «خوب كلان» مشهور و گياه آن را در مازندران «شلم» گويند.
خاكى ـ مردم ذليل و بى باك و هر چيز منسوب به خاك و قريه اى است در آذربايجان و لقب قبيله و جماعتى است و هم رجوع به «مثلّثه» و «فيروزه» نمايند و كنايه از بشر هم هست.
خاكى كردن ـ اضطراب و بى قرارى كردن و تواضع و بندگى نمودن.
خاكى نهاد ـ كسى كه خلقتاً متواضع و خوشرفتار باشد.
خاكيان ـ جمع خاكى و كنايه از اهل زمين است.
خاگ ـ مرغ خانگى و تخم مرغ.
خاگينه ـ تخم مرغ با روغن بريان كرده و هر طعامى كه از تخم مرغ درست نمايند، مانند قيقاناق و كوكو و امثال آن.
خال ـ عَلَم و بيدق و ابرام و لجاجت و شتر سياه بزرگ و جنسى است از بُرد يمانى كه عرب جامه اش كند و نقطه اى از بدن كه رنگ آن مخالف رنگ غير خود باشد، خصوصاً نقطه سياه و آن را «بادامه» و «تيل» و «چخك» و«فتد» هم ]گويند[ و به عربى، برادر مادر است.
خال عصى ـ گناه و آثار منحوسه آن كه در اعضا پديد آيد.
خالاون ـ (چو باناخن) دانه اى است شبيه به گندم كه به عربى «حنطه روميّه» گويند.
خالتا; خالته ـ (چو ساخته) طوق و حلقه اى است از چوب و مانند آن كه در گردن سگ كنند و رجوع به «ساجور» هم نمايند.
خالد ـ (چو عابد) به عربى، هميشه و دائم و چنانچه در «برمك» مذكور داشتيم، نام اوّلين وزراى برامكه هم هست و به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، نام يكى از انبياى عظام هم بوده كه پسر سنان ابن غيث و نسبش به حضرت ذبيح الله(عليه السلام) موصول و يك سال پيش از جلوس انوشيروان عادل ]پادشاه ساسانى در قرن 6 م[ در 6123 هبوطى ـ كه مطابق 538 ميلادى مى باشد ـ ظهورفرموده و با قبايل خويش در اراضى عدن متوطّن و مردم را به

صفحه 182 - جلد دوم
شريعت عيسى(عليه السلام) دعوت مى فرمود و بعد از وفات او دخترش در كبر سن به فيض حضور حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) نائل و به الطاف نبويّه موفّق بوده و آن حضرت رداى مبارك را گسترده و بر رداى خويش نشانده و فرمود: «مرحبا يا بنت نبىّ اضاعوه قومه». از قضا آن حضرت سوره توحيد را تلاوت فرمودند. دختر خالد گفت: «پدرم در حال حيات خود اين سوره را تلاوت مى كرد».
خالديّه ---> صوفيّه و نقش بند.
خالص ـ علاوه بر معنى عربى مشهور كه به پارسى «بيژه» و «ويژه» و «اويژه»]گويند[، نام بلده اى است از بلاد يمن و هم بلوكى است خجسته بنياد در يك منزلى بغداد كه آبش از رود و هوايش نيكو و شصت قريه آباد در او و نخلستانش فراوان و مردمانش عرب و بيشتر شيعه مذهب مى باشند.
خالطه ـ بر وزن و معنى خالته.
خالم ـ (چو ناخن) مادر.
خالنجان ـ (چو بادمجان) خولنجان[ر.م].
خالو ـ سرنا و برادر مادر كه كاكو و كاكويه و كاكى ونيا]هم گويند[.
خالوما ـ به سريانى، شنگار[ر.م] است.
خاله ـ به عربى، خواهر مادر است و در منتخبات اللّغات [ر.ض] به عمّه و خواهر پدر ترجمه كرده.
خاله بى بى ـ نام يكى از آش هاى آرد كه برنج نيز در آن كنند.
خالى ـ به عربى، تهى و به تركى، سجّاده و پلاسى است معروف.
خالى السّير ـ در اصطلاح منجّمين، چون كوكبى از كوكبى برگردد در اوّل برج و به هيچ كوكبى متّصل نشود، آن را «خالى السّير» گويند.
خاليدوميون; خاليدونيون ـ هر دو به يونانى، ماميران]ر.م [است.
خاليك ـ پتك و چكش.
خام ـ نى و خامه و ابريشم ناتافته و هر چيز ناپخته و چرم دباغت نكرده و كار ناتمام و سر به راه نشده و مردم بى تجربه و قرطبان[ر.م] و كمند و ريسمان و عبث و خالى و جامه چرمى و يكى از نام هاى شراب است.
خامْ دست ـ مردم صنعت نداننده و زبان نفهم.
خامْ ريش ـ احمق و نادان.
خام كردن ـ محو و برطرف كردن.
خامادَرْيوس ـ به يونانى، بلوط الارض[ر.م] است.
خامالا; خامالاوَن; خاماليون ـ هر سه به يونانى، حربا]ر.م [و ماذريون[ر.م] و يا نوعى از آن است.
خاماميلَن ـ به يونانى، بابونه است.
خامانيطِس ـ به يونانى، كمافيطوس[ر.م] است.
خامباز ـ (چو جانباز) ديگ و قازان[ر.م].
خامسوز ـ (چو جانسوز) چرم خام.
خامش ـ (چو ناخن) مخفّف خاموش.
خامشه ـ (چو عايشه) شاه تره و شيتره[ر.م].
خاموش ـ ساكت و صامت.
خامه ـ قلم و تلّ و توده، خصوصاً توده ريگ و نظم و شعر و صراحى شراب.
خامه زن ـ قط زن[ر.م] معروف.
خامى ـ خام بودن و سنگ مرمر.
خامياز; خاميازه ـ خميازه.
خامير ـ به نوشتهتحفه[ر.ض]، شورباى سكباج[آش سركه ] سرد شده است كه از روغن صاف كرده باشند.
خان ـ خانه و كاروان سرا و رئيس و امير و دستور]وزير[ و وزير و شان]كندو[ عسل زنبوران و لقب خاص پادشاهان ختا]نواحى شمال و شمال غربى چين[ و تركستان ]نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى[. و احمد رفعت[ر.ض] گفته كه اگرچه مقدماً عنوان مخصوص پادشاهان تركستان بوده، ليكن اخيراً تعميم يافته و مظنون آن است كه محرّف آنغ يا هانغ ـ كه عنوان حكم داران چين بوده است ـ باشد.
خانِ برّه ـ برج حَمَل[ر.م].
خانِ خانان ـ بيگلربيگى[ر.م] و صدر اعظم و اميرالامرا.
خانْ خرك ـ (چو آب نمك) كاروان سرا.
خان دل ـ مكّه معظّمه، زادها الله شرفاً.

صفحه 183 - جلد دوم
خانْ سالار ـ خوان سالار[ر.م].
خان غرد ـ (چو آب سرد) خانه تابستانى.
خان كبير ---> چنگيز.
خانبالغ ـ در بستان السياحة[ر.ض] گفته كه دارالملك ]پايتخت[ كشور ختا [نواحى شمال و شمال غربى چين ] بوده و اكنون مدت ها است كه آب غرق نموده و از بناهاى قوبلان قاآن، نبيره چنگيزخان، است. و احمد رفعت]ر.ض [گفته كه خان بايلق نام شهرى است بزرگ كه اليوم به پكين معروف و از طرف قُبلاى خان، خاقان مغولستان،تأسيس يافته و بدواً به تاتو موسومش ساخت و اهالى چين همين شهر را شونيتاى گويند كه در زبانشان به معنى مقرّ حكومت است.
خانپور ـ بلده اى است بهجت مآب از بلاد پنجاب، آبش خوش گوار و مردمانش سازگار و اكثرشان هندوان و برخى اهل ايمانند.
خانج ـ (چو بانگ) گود كوچكى كه طفلان به جهت جوزبازى كنده و مشتى از جوز ]گردو[ به دست گرفته و در ميان آن اندازند.
خانچه ـ خانه و كاروان سراى كوچك و خوانچه[ر.م].
خانچه گير ـ كاروان سرادار است.
خاندان ـ اولاد و آل و اهل بيت(عليهم السلام).
خاندان عصمت ـ ذرّيّه و عترت حضرت رسالت.
خانديس ـ بلوكى است از هندوستان مشتمل بر بلاد فراوان، خاكش مسرّت موفور، دارالملك آن برهانپور، آبش از چاه و شيرين و اكثر مردمانش بى دين و تناسخى مذهب و بعضى حنفى مشرب و برخى شيعه اماميّه مى باشند.
خانسار; خانسالار ـ خوان سالار[ر.م].
خانقاه; خانقَه ـ بر وزن و معنى خانگاه و خانگه و معرّب آنها است، اِفراداً و تركيباً.
خانقى ـ (ل) قصبه اى است ممتاز از عراق عرب كه اكثر مردمانش حنفى مذهب و بعضى تركى زبان و ديگرى كُرد و بعضى شيعه اماميّه اند.
خانقين ـ شهرى است از كوفه و هم بلده اى است در شش فرسخى قصرشيرين كه در حكم امروزه حد و سد خاك ايران و عثمانى و پلى دارد 24طاق و در نزديكى آن معدن نفطى است كثيرالمنافع.
خانگاه; خانگه ـ (چو كارگاه و كارْگر) سخرستان و خانه و منزل و عبادت خانه فقرا و غربا و دراويش و مشايخ.
خانگاه بالا ـ آسمان و ملأ اعلى.
خانم ـ (چو ظالم) سيّده و بزرگ زنان و زن مرد، و در بعضى جاها ديدم كه اين لفظ مؤنّث خان و حرف ميم علامت تأنيث است و به هر حال آن را به پارسى «ايشى» و «بانو» و «بى بى»]گويند[.(كى)
خانمان; خانواده ـ خاندان.
خانواده شمسيّه ---> سيّارات.
خانومان ـ به زعم هندوان قديم، نام خداى ميمون ها بوده كه پسر پاوا ـ كه هم به زعم ايشان، نام خداى روزگار است ـ مى باشد.
خانه ـ زن و زوجه و شعر و غزل و به معنى معروف كه منزل و مسكن است و خانه هريك از سيّارات در اصطلاح منجّمين، عبارت از برجى است كه در آنجا مرفّه الحال و از جميع مكاره سالم و مانند شخصى باشد كه در حصنى حصين باشد و خانه آفتاب اسد و خانه ماه سرطان و هريك از خمسه متحيّره]عطارد، زهره، مرّيخ، مشترى، زحل[ را دو خانه داده اند، چنانچه خواجه فرمايد:
«حمل و عقرب است با بهرام *** قوس و حوت است مشترى را رام
ثور و ميزان چو خانه زهره است *** مر زحل راست جدى و دلو مقام
تير جوزا و خوشه مه سرطان *** خانه آفتاب شير مدام».
و مخفى نماند كه غالباً در اصطلاح خودشان از خانه كوكب به عبارت عربى ـ كه «بيت» باشد ـ تعبير نمايند، چنانچه برجى را كه مقابل خانه و برج هفتم آن باشد «وبال» گويند كه موضع نكبت و وبال و كوكب را در آن بدحال دانند. و بعد هذا مخفى نماند كه اهل احكام نجوم به تجربه و امتحان معلوم كرده اند كه چون ميان دو كوكبى كه

صفحه 184 - جلد دوم
خانه هايشان در مقابل يكديگر باشد اتصال وقوع يابد، يكى از كائنات جو حادث بوده و اين قسم از اتصال را «فتح الباب» گويند، و به عبارت ديگر فتح الباب اتصال دو ستاره است به هم به نظر يا تناظر در صورتى كه خانه هاى اين دو كوكب در مقابل هم باشند، مانند آفتاب و زحل كه خانه هايشان اسد و دلو در مقابل هم واقعند، و فتح الباب از اين جهت گويند كه دليل تغيير هوا و باز شدن درب آسمان به روى زمين و نزول برف و باران است. پس اگر فتح الباب از زحل و نيّرين ]خورشيد و ماه[ باشد، در زمستان دليل برف و سرما بود و در تابستان شكستن گرما و اعتدال هوا. و هكذا فتح الباب هريك از كواكب را اثر مخصوص نوشته اند كه تفصيل آنها خروج از موضوع است و بيشتر در جدول توقيعات تقويم رقمى فتح الباب را نوشته و گاه است كه در تقويم فارسى هم مى نگارند.
خانه آفت پذير; خانه آفت ريز ـ دنيا و روزگار.
خانه باد ـ خانه تابستانى و مثلّثه هوائى[ر.م].
خانه باز ـ شخصى كه اسباب خانه خود را در قمار ببازد.
خانه بدوش ـ مردم مجرّد و سبك بار.
خانه برانداز ـ معشوق و مطلوب.
خانه بردوش ـ مردم مجرّد و سبك بار.
خانه خراب ـ مفلس و پريشان حال.
خانه دل ـ كعبه.
خانه روشن كردن ـ تمام شدن و به آخر رسيدن و به مقصود نائل گرديدن داماد از عروس.
خانه زاد ---> تلاد.
خانه زر ـ آفتاب و برج اسد[ر.م] و فلك چهارم.
خانه زرّين ـ آفتاب و كواكب و آسمان هشتم.
خانه سيل ريز ـ شراب انگورى.
خانه شش در ـ دنيا و عالم.
خانه شير ـ پستان و برج اسد[ر.م].
خانه شين ـ مخفّف خانه نشين[ر.م] است.
خانه عنقا ـ نوايى از موسيقى.
خانه غول ـ دنيا و روزگار.
خانه فردا ـ عالم آخرت.
خانه فروش ـ تارك دنيا و كسى كه اظهار جاه و جلال نمايد.
خانه كَن ـ مردم مدبر و ناخلف و خانه برانداز.
خانه گير ـ گيرنده خانه و بازى چهارم از هفت بازى نرد.
خانى ـ سلطنت و منسوب به خان و زر خالص و زرى است در ماوراءالنهر]در آسياى مركزى[ رايج و حوض و تالاب و چشمه آب و نام هماى، دختر داراب]هشتمين پادشاه كيانى[.
خانيچه ـ چشمه و حوض كوچك و مصغّر خانى[ر.م].
خانيّه ---> ايلخان.
خاو ـ به تركى، درز جامه و سجاف و ريشه آن كه از خودش باشد و آنچه از درز جامه ظاهر و نمايان گردد كه به عربى «زئبر» يا «زغبره» گفته و به پارسى «پُرز» و«فراويز» ناميده و اهالى ما نام عربى مذكور را تحريف داده و «زَغَره» گويند.
خاور ـ (چو ياور) مشرق و طرف آن و مغرب را نيز گويند.
خاوران ـ مشرق و مغرب با هم و قريه اى است از اخلاط ]در تركيه[ و شهرى است از بلاد خراسان كه آبوهوايش سازگار و در قديم الزمان مقرّ حكومت آن ديار بوده و مرور دهور خرابش نموده و حكيم انورى[شاعر قرن6 هـ ] از آنجا ظهور كرده و ازاين رو در بدو حال خود را به خاورى متخلّص مى كرده است.
خاورى ـ اهل مشرق و مغرب و مطلق منسوب به خاور و هم رجوع به «خاوران» نمايند.
خاوَس ـ شهرى است كوچك از ماوراءالنهر]در آسياى مركزى[ از بلاد اسروشنه[ر.م].
خاوش ـ (چو ناخن) خيارى كه به جهت تخم نگاه دارند.
خاوُل ـ مورچه.
خاولِنجان ـ خولنجان[ر.م].
خاوند ـ (چو پابند) حد و سد و خداوند.
خاويار ـ (چو كارزار) به تركى، اشپل[ر.م] است.
خاويدن ـ خاييدن[ر.م].

صفحه 185 - جلد دوم
خاى ـ طعم و لذّت و خاييدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و خندق را هم گويند.
خايستن ـ (چو شايستن) خاييدن[ر.م].
خايِسك ـ چكش زرگرى و غيره.
خايك ـ (چو مادر) ملخ.
خايگينه ـ خاگينه[ر.م].
خايه ـ چكش و تخم مرغ و خصيه انسان و حيوان.
خايه ابليس ـ مردم محيل و مكّار و سنگى است صاف و سياه و سخت و دشوارشكن كه چون بجنبانند، مغز آن در درونش صدا كند و آن را از چين آورده و به شيرازى «گُن ابليس» خوانده و به عربى«حجرالولادة» گفته و به يونانى «اناطيطس» ـ كه ترجمه پارسى آن «سنگ زاييدن آسان كن» است ـ نامند، چه گويند هرگاه در زير زنان آبستن دود كنند، زود بزايد و اگر با شير زنان سحق ]ساييدن[ كرده و قدرى پشم بدان آلوده و زنى كه نمى زايد به وقت جماع به خود برگيرد، آبستن شود. و در تحفه[ر.ض] گويد: اَكِتمَكِت به لغت هندى، سنگى است به قدر مازو]نوعى بلوط[ و مستدير و سياه و سبك و در جوف آن سنگى كوچك موجود است وچون حركت دهند صدايى از آن مسموع گردد و در مخزن[ر.ض] گويد: اكتمكت ـ كه به زبان عوام فارس «خايه ابليس»]گويند[ ـ ثمر درختى است شبيه به درخت انار و شاخه هاى آن پراگنده و برگ هاى آن ريزه از برگ انار و به هندى «كرنجوه» و«كرنج» و به سانسكرى «ساكركهوله» گويند و به جهت پُرخارى در كنار باغات و زراعات آن را مى نشانند كه كسى داخل آنها نتواند شد و مغز ثمر آن بعد از خشكيدن حركت كرده و پوست آن هم چون صلب شود صدا مى كند و شبهه كرده و آن را سنگ و «حجر فى حجر» گفته اند.
خايه ديس ـ سماروخ[ر.م].
خايه ريز ـ خاگينه[ر.م].
خايه سگ آبى ---> جند.
خايه شيطان ـ خايه ابليس[ر.م] است.
خايه قندون ـ نام پارسى جند[ر.م] است.
خايه كندن ـ اخته كردن بهايم.
خايه گَز; خايه گَزَك; خايه گير; خايه گيرك ـ جانورى است شبيه به عنكبوت كه به عربى «رتيلا»]گويند[ و رجوع بدانجا شود.
خايه گينه ـ خاگينه[ر.م].
خايه ماكيان ---> تخم مرغ.
خايه نهادن ـ كار بد و عمل قبيحى كردن كه باعث خوف و هلاكت گردد.
خاييدن ـ به دندان نرم كردن و ريش]زخم[ نمودن.

آيين دويّم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با باى ابجدى)
خب ـ (چو دل) خُم و كوپ [ر.م] و (چو بد) سكوت و خاموش.
خَب كردن ـ ساكت و خاموش بودن و نمودن.
خباره ـ (چو كَناره) جَلد و هوشيار و چست و چالاك.
خبّاز ـ (چو صرّاف) به عربى، نان پز و نان فروش است.
خبّازه; خبّازى ـ (به ضمّ اوّل و تشديد ثانى) به عربى، نباتى است معروف كه به فرانسه «موو» و به پارسى «پنيرك» و «نان كلاغ» و در ولايت ما «اَمَن كومجى» گفته و به نام صغير و كبير به دو قسم مقسوم و قسم صغير آن را «خيرو» نيز نام كرده و بيشتر قسم كبير آن در طب مستعمل و هر دو قسم از عوامل مليّنه و ملطّفه محسوب و ضماد آن بر گزندگى زنبور و عقرب نافع و مطلق خبّازى را در مازندران «نخيلك» گفته و به شيرازى «خطمى كوچك» گويند و فاضل نفيس[ر.ض] گويد كه خبازى به سه قسم است:
   1. بستانى: كه به عربى «ملوخيا» گويند.
   2. برّى بزرگ: كه «خطمى» خوانند.
   3. برّى كوچك: كه «خبّازى» نامند.
خباك; خبال ـ (چو هلاك) شبغار[ر.م] و حظيره[ر.م] مسجد و چهار ديوار آن و مطلق چهار ديوار سرگشاده.
خَباييدن ـ خاييدن [ر.م].
خبتك ـ (چو دختر) بر هم زدن كف هاى دست با اصول معيّنه.

صفحه 186 - جلد دوم
خبجه ـ (چو رنجه) تمر هندى.
خبر ـ (چو صبر و هند) محكم و پيچيدن و حساب و سنجيدن و (چو عمل) معروف است و رجوع به «موضوع» هم شود.
خبردار ـ مردم بصير و باخبر و هم رجوع به «پيش گوى» شود.
خبره ـ (چو سركه و قطره) محكم و پيچيده و حساب و سنجيده و (چو پُسته) بصيرت و اطلاع است.
خبزارزى ـ ]نصر بن احمد بن نصر بن مأمون بصرى شيعى، شاعرى است مشهور غزلى از مشاهير شعراى عرب كه بى سواد بود، با وجود اين قريحه شعريه اش بسيار صافى و روان بود. خبزارزى به سال سيصدوهفدهم يا بيست وهفتم هجرت وفات يافت(ريحانة الادب، ج2، ص 120)[.
خبزدو; خبزدور; خبزدوك ـ (چو غرض گو و كفن دوز) خايه گير[ر.م] و هزارپا و سرگين گردانك[ر.م] و يا جانورى است شبيه به آن.
خبط ـ (چو صبر) به عربى، معروف است]سخت زدن كسى را[ و (چو عرب) نام موضعى است در پنج منزلى مدينه.
خبق ـ (چو طبق) شهرى است از خبيص ]در كرمان[.
خبك ـ (چو نمك) خفه و نان بزرگ و كلفت.
خبكال ـ (چو دلدار و چنگال) سوراخ و نشانه تير و تفنگ كه مانند سوراخ باشد.
خبنگ ـ (چو پلنگ) نام ديگر خورنق]در بلخ افغانستان[.
خَبوشان ـ (ل) شهرى است از خراسان كه اكنون مشهور به قوچان و آبش معتدل و هوايش به سردى مايل است.
خبوك; خبوه ـ (چو عمود و ملوك و قهوه) محكم و استوار.
خبه ـ بر وزن و معنى خفه و تاسه[ر.م] و تلواسه[ر.م].
خبيدن ـ (چو رَسيدن) خپيدن[ر.م].
خبيده ـ (چو بريده) جاكشو[ر.م] و (چو رَسيده) اسم مفعول و ماضى بعيد از خبيدن[ر.م].
خبير ـ (چو كوير و كشور) پيچيده و ساخته و پرداخته و مهيّا شده و جمع حساب و سامان كار و تلّ و توده ريگ و به عربى، معروف است ]آگاه[.
خبيره ـ (چو كبيره) خبير[ر.م] است.
خبيص ـ در شرح قاموس[ر.ض] گفته كه حلوايى است مخلوط از روغن و خرما و دهى است در كرمان. و در آيينه جهان نما[ر.ض] گفته كه از بلاد مشهوره كرمان و حناى آن خوب و در جميع ولايات ايران و غيره معمول است. و در مراصدالاطلاع]ر.ض [گويد كه خبيص شهرى است صاحب حصار از كرمان كه حد و سد كرمان از طرف صحرا است و گويند كه هرگز درون اين شهر باران نباريده و هماره به اطراف آن مى بارد. و در بستان السياحة[ر.ض] فرموده كه خبيص بلوكى است از كرمان، آبش فراوان و غلّه اش ارزان و مشتمل بر نخلستان بسيار و بيست پاره قريه معموره و حناى آن ممتاز و مركباتش باامتياز است.
خبين ـ (چو مبين) طبق چوبين.
خبيو; خبيوره; خبيوه ـ (چو كبير و مستوره و كبيره) خبير[ر.م] است.

آيين سيّم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با باى پارسى)
خپ ـ (چو تب) خپيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
خَپاك ـ بر وزن و معنى خباك است.
خپجه; خپچه ـ (چو سركه و هرزه) خنجه[ر.م] است.
خَپَك ـ بر وزن و معنى خبك.
خپه ـ خفه.
خپيدن ـ (چو رَسيدن) خميدن و بهيدن[ر.م] و ساكت و خاموش شدن و خفه بودن و خوابيدن.
خَپيره ـ بر وزن و معنى خبيره.
خُپين ـ بر وزن و معنى خبين.
خَپيو; خَپيوره; خَپيوه ـ به معنى هموزن خودشان كه با باى ابجدى بودند.

صفحه 187 - جلد دوم

آيين چهارم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با تاى قرشت)
خت ـ (چو دل) دويدن و پوييدن و (چو حقّ) شهرى است در نواحى جبال عمّان.
ختا ـ در مراصد[ر.ض] گفته كه(به ضمّ اوّل و تشديد ثانى) نام شهر دربند]باكو[ و باب الابواب]باكو[ است، و بعضى گفته كه شهرى است از ممالك چين و ديگرى گفته كه خود ملك چين است. و از بستان السياحة[ر.ض] مكشوف مى گردد كه ولايتى است وسيع غير از چين و اكثر مردمانش بى دين و از آفتاب پرست و مشترى پرست و آتش پرست و بت پرست مخلوط و دور اين ديار يك ساله راه و در مدت 300 سال بارويى از سنگ به دور آن كشيده و چندين جبال و تلال تراشيده و داخل آن بارو نموده اند و هيچ يك از مردمانش به طوفان نوح(عليه السلام) و وجود حضرت آدم(عليه السلام)معتقد نبوده و گويند كه طوايف امم از اولاد آن حضرت نبوده و آدم بسيار بوده و در همه وقت ظهور نموده و تاريخ چندين هزارهزار سال موجود است. و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] با طاى حطّى اش نوشته و گفته كه اُلكايى]ناحيه اى[ است در خارج حدود چين، مسكن بعضى از طوايف ترك كه در 420 ميلادى تاتاران شرق بدين ناحيه مستولى و حكومتى تشكيل دادند و ازاين رو ممالك چين به دو قسم مقسوم و بلاد جنوبى آن به چين موسوم و اراضى شمالى به خطا مسمّى گرديده و اكنون همه را چين گويند. و در بستان السياحة[ر.ض] گفته: اينكه بعضى با طاء حطّى اش نوشته و خطا گفته، خطا است.
ختاى مغربى ـ ملكى است كه خُتَن]در شمال غربى چين[ در آنجا است.
ختار ـ (چو شمار و قطار) پاك كردن باغ و زراعت از خار و خلاشه و گياه بى مصرف.
خُتراى شنگ ـ در زبان چينى ها، شهر بزرگ و نام ديگر خانبالغ]پكن[ است.
خترف; خترق ـ (چو دختر) به رومى يا عربى، افسنتين]ر.م [و نوعى از بومادران]گياهى دارويى[ است
ختفرج ـ (چو سمندر) خرفه[ر.م].
خَتَك ـ (ل) نام طايفه اى است از افغان و هم موضعى است مابين اتك[ر.م] و پيشاور كه مسكن آن طايفه و آبش خوب و هوايش نامرغوب است.
ختل ـ (چو صبر و مدّت) اسبغول[ر.م] و ختلان[ر.م] و فريب دادن.
ختلان ـ (چو مستان) ولايتى است مشهور به كولاب از مضافات بدخشان ]در افغانستان[ كه اسب خوب و مردمان خوش صورت داشته و در بستان السياحة[ر.ض] از توران[ر.م] و طخارستان ]در افغانستان[ بودن آن ترديد نموده است.
خَتلانى ـ منسوب به ختلان[ر.م]، خصوصاً اسب آن سامان.
ختلى ـ (چو اصلى) فريبنده و ختلانى[ر.م].
ختن ـ (چو سخن و مدّت) نام قديمى تركستان چينى]نواحى شمال غربى چين[ است و به زعم بعضى مردمان آن ديار، مزار فيض آثار حضرت امام جعفرصادق(عليه السلام) در آن سامان مابين ياركند]در چين[ و قرقز و سالى جمعى كثير به زيارت تربت مقدّس آن حضرت نائل و عرض حاجات به آن آستان عرش درجات نمايند. و در كشف القناع[ر.ض] گويد كه ختن از جمله بلاد چين در عرض شمالى 37 و طول شرقى 835 واقع و در قديم تابع ماوراءالنهر ]ناحيه اى در آسياى مركزى[ بوده و حال تابع چين و اهلش در حوالى 45هزار است.
ختنبر ـ (چو قلندر) مفلسى كه لاف توانگرى زند و يا توانگرى كه شكوه از مفلسى نمايد.
ختو ـ (چو وضو) دندان جانورى است و يا شاخ مار، خصوصاً افعى و يا شاخ كرگدن و يا شاخ گاوى است در ملك چين و يا شاخ مرغى است بسيار بزرگ كه از آن زهگير[ر.م] تراشيده و دسته كارد سازند و در ملك خرابى كه مابين چين و زنگبار]تانزانيا[ است، مى باشد. و در مخزن[ر.ض] گويد: نام مرغى است كه به پارسى«رخ» نامند، به قدر كرگدن و از آن بزرگ تر و طعمه آن اكثر اوقات فيل و در بلاد چين و ترك و زنج موجود و از استخوان پيشانى آن جهت ملوك قدح سازند و از خاصيّتش آن است كه چون بر بالاى آن طعام مسموم گذارند، عرق كند و هكذا

صفحه 188 - جلد دوم
استخوان ساير بدن آن. و امين الدوله[ر.ض] گويد كه شاخ آهوى مشگ دار است با همان خاصيّت.
ختوانه ـ (چو پروانه) لباس پشمينه دراويش و فقرا.
ختور ـ (چو ملول) نى و كرگدن و شاخ آن.
ختير; ختيره ـ ختنبر[ر.م] و عيبه]كيسه چرمى[ شبانان.

آيين پنجم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با جيم ابجدى)
خجاره ـ (چو شماره و كَناره) اندك و قليل و ريشخند.
خجاليدن ـ (چو تراشيدن) آغوشيدن [ر.م].
خجاو ـ (چو شمار) صدا و آواز هر چيز.
خجچ ـ (چو خرج و تند) باغره[ر.م].
خجسته ـ (چو گذشته) مبارك و گل هميشه بهار.
خجسته بادى ـ تبريك و تهنيت.
خجش ـ (چو كفش و پشت)باغره[ر.م].
خجك ـ (چو نمك) نقطه و خال سفيدى كه در چشم افتد و نشانى كه با انگشت يا سر چوب در زمين گذارند.
خَجكول ـ بر وزن و معنى كشكول و دريوزه[ر.م].
خجل ـ (چو عمل) خجلت و (به كسر جيم) مردم مبتلا به خجلت.
خجلت ـ (ر.ف) كه حيرت و دهشت از كثرت حيا و شرم است.
خجماـ (چو صحرا) كيسه و هميان.
خجند ـ (چو تفنگ) شهرى است دلپسند در ده منزلى سمرقند]در ازبكستان[ از بلاد ماوراءالنهر]در آسياى مركزى[ در كنار سيحون]رودى در آسياى مركزى[ و از وسط آن نهرى جارى است.
خجو ـ (چو وضو) چكاوك.
خجول; خجوله ـ (به كسر اوّل و فتح ثانى) تاول.
خجوليدن ـ (چو نكوهيدن) آغوشيدن[ر.م].
خجير; خجيره ـ (هر دو به ضمّ و فتح اوّل)هژير[ر.م] و خوب و زيبا و خوش صورت و پسنديده.

آيين ششم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با جيم پارسى)
خچاره ـ خجاره[ر.م].
خچاليدن ـ خجاليدن[ر.م].
خُچاو ـ خجاو[ر.م].
خچِچ ـ خجچ[ر.م].
خَچَك ـ خجك[ر.م].
خَچكول ـ خجكول[ر.م].
خِچَول ـ خجول[ر.م].
خِچَوله ـ خجوله[ر.م].
خِچوليدن ـ خجوليدن[ر.م].

آيين هفتم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با دال ابجدى)
خَدّ ـ ]رخسار و راه جماعت و جوى خرد و سرزنش و زمين كندن و داغ بر صورت شتر زدن و لاغر شدن(لغت نامه دهخدا)[.
خدا ـ (چو دعا) صاحب و مالك و نام مبارك حق تعالى و مخفّفِ خودآينده.
خدابنده ـ لقب شاه محمّد مغولى، هشتمينِ ايلخانيان ]سلسله شاهان مغول ايران[ كه پسر سلطان محمود غازان و يا برادر او بوده و لقب ديگر و يا نام اصلى وى، اُلجايتو بوده كه به نوشته بعضى، بعد از شرف اسلام به محمّد موسوم و به خدابنده ملقّب گرديده و در 703 هجرى جلوس و بعد از 13 سال سلطنت در 716]هجرى[ در شهر سلطانيّه ـ كه مقرّ حكومت و سلطنت و هم بنا كرده خود او بوده ـ وفات يافت و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، در بدو امر از اهل سنت و جماعت بوده، پس در سال چهارم جلوس به اغواى سعدالدين قزوينى مذهب شيعه را قبول نموده و بعد از اعلام او بازهم به عقيده اصلى خود رجوع نمود و هم لقب شاه سلطان محمّد صفوى ]چهارمين پادشاه صفوى[ است كه در 985 هجرى جلوس نموده و در 996]هجرى[ سلطنت را به شاه عباس كبير مفوّض

صفحه 189 - جلد دوم
داشته و رجوع به «صفويّه» نمايند.
خداپرست ـ اهل توحيد را گويند.
خداخوان ـ انگشت شهادت.
خدافروشان ـ صوفيان با مكر و تزوير كه ظاهر خود را بيارايند و كسانى را نيز گويند كه ادّعاى خدايى كردند، مانند فرعون و غيره.
خداوند ـ (ر) صاحب و مالك و بزرگ و آقا و رئيس.
خداوندگار ـ آمر و حاكم و ولىّ النعمه.
خداى ـ خدا، اِفراداً و تركيباً.
خدايگان ـ حضرت حق تعالى و پادشاه بزرگ و خداوندگار اعظم.
خدايى ـ خدا بودن و منسوب به خدا.
خدايى فروشان ـ خدافروشان[ر.م].
خدرنق ـ (چو قلندر) به رومى يا يونانى، عنكبوت است.
خدره ـ (چو دهره و غنچه) مشعله و شراره آتش و خرده و ريزه هر چيز.
خَدَريَق ـ بر وزن و معنى خدرنق.
خدك ـ (چو نمك) پل و گذرگاه رودخانه و جوى آب.
خدمت ـ به عربى، مشهور و معروف است و به پارسى «زاور»]گويند[.
خدمتانه; خدمتى ـ پيشكش و تعارف و حق الزحمه.
خدنگ ـ (چو پلنگ) درختى است بسيار سخت كه از چوب آن زين و تير و نيزه ساخته و ازاين رو خود تير را نيز گويند.
خدو ـ (چو وضو)آب دهن كه از اثر مزه چيزى به هم رسد.
خدوك ـ (چو عمود و سلوك) رشگ و حسد و قهر و غضب و غصّه و آزردگى و خجلت و شرمندگى و پريشان بودن طبيعت از امور نالايق و بى حقيقت.
خدير ـ (چو امير) خوب و خوبى و خوشدلى و خوش خُلقى.
خديش ـ (چو امير و دِلير ومدير) پادشاه و خداوند و كدخدا و كدبانوى خانه.
خديو; خديور ـ (چو دِلير و دِريدن) پادشاه و وزير و خداوندگار و بزرگ و يگانه روزگار و خصوصاً عنوان خاص پادشاهان مصر است.
خديه ـ (چو جزيه) مضاف و مخلوط، مقابل مطلق.

آيين هشتم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با ذال ثخذ)
خُذا; خُذاى ـ بر وزن و معنى خدا و خداى.

آيين نهم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با راى قرشت)
خر ـ (چو رخ) مخفّف خور[ر.م] و (چو دل) به زبان پهلوى، ميغ[ر.م] و خوشى و خوشحالى و به تركى، خوار و محقّر و نقل كردن آواز سينه است و (چو نر) حيوانى است معروف و مردم احمق و نادان و لاى]ته نشين[ شراب و گل تيره چسبنده كه در ته حوض و جوى آب مى باشد و يا گل دشوارى كه از آن نتوان گذشت و چوبكى كه در زير تارهاى ساز گذارند و هر چيزى كه در بدى و زشتى و ناهموارى و كلفتى به نهايت رسيده باشد، همچو: خرامرود و خرمگس و غيره كه در تركيبات اين لغت مذكور گردد و ازآن رو كه تركيبات آن از شدّت امتزاج يك كلمه به شمار مى رفت، به ترتيب تركيبات ساير لغات ننوشته و جمله مركّبات را يك كلمه مفرده پنداشته و نگارش داديم.
خراب ـ (چو شراب) مست و لايعقل و هر چيز ضايع و نابود و به معنى معروف كه به پارسى «ويران» و «ويرانه» و «بيران» و «بيرانه» و «پيات»]گويند[.(عر)
خرابات ـ ميخانه و شراب خانه و قمارخانه و رياضت خانه دراويش و مانند اينها.
خراباتى ـ مست و مردم سفيه و بى شعور و منسوب به خرابات.
خرابه ـ مشهور و معروف است و به پارسى«ويران» و «ويرانه» گويند.
خرابه نشين ـ كنايه از جغد و بوم است.
خراتگين ـ (چو كمان گير) نوعى از سلاح كه در روز جنگ

صفحه 190 - جلد دوم
در بر كنند.
خَراتين ـ كرم سرخ و درازى كه در ميان خاك نرم و زمين نمناك متولّد و متكوّن، خصوصاً مانند باغچه ها و در سرگين ها و در گرما كه بارش شود و در اوايل سرما به هم رسيده و به هندى «كيچوه» و به عربى «حمرالارض» و «امعاءالارض» و به پارسى «شكند»]گويند[ و در يرقان و سنگ مثانه و حبس البول نافع و كارگر آيد.
خراج ـ (چو شمار) باغره[ر.م] و(چو چنار) بده[ر.م] و ماليات.
خراخر ـ (چو سراسر) صدايى كه از بينى و گلوى مردم خفته و گلوفشرده برمى آيد.
خراد ـ (چو عطّار) پهلوانى است از ايران و نام پادشاهى هم بوده كه در فضل و دانش مشهور دوران و (چو سواد) غليواج[ر.م] و به معنى مذكور.
خَرّاد مِهر ـ آتشگده اى بوده در زمان بابك]پدر اردشير ساسانى[.
خراره ـ (چو كَناره) آواز فروريختن آب از جاى بلند و آوازى كه به سبب گريه بسيار از گلو برآيد.
خراز ـ (چو نماز) به تركى، ارّه و منشار]ارّه[ بزرگ و به پارسى، آلت تناسلى است و (چو بزّاز) چكمه دوز و كسى كه درز موزه]چكمه; كفش[ را بدوزد.
خرازه ـ (چو سجّاده) خرّاز(چو بزّاز)[ر.م] و (چو اراده) پيشه او و (چو كَناره) آلت تناسل و چيزى است مانند مهره كه در مراره]زَهره[ گاو مى باشد.
خراس ـ (چو پَلاس) خر بزرگى كه آسيا را بگرداند و آسياى بزرگى كه با چاروا بگردد و نه به آب و در اصل مركّب است از «خر» و «آس».
خراس خراب; خراس خسيسان ـ آسمان.
خراسان ـ (ر) در منتخبات اللّغات[ر.ض] گفته: گلى است كه از آرد شده آهك و سفال سازند و هم نغمه اى است از موسيقى و قصبه اى است از بغداد و يا ناحيه اى است در يك منزلى آن كه به شصت قريه مشتمل مى باشد، و معنى تركيبى پارسى آن «جاى آفتاب» است كه مركّب است از «خور» به معنى آفتاب و «آسان» به معنى جاى چيزى، و ازاين رو بعضى آن را به مشرق، مقابل مغرب ترجمه كرده و به همين نسبت قطعه بزرگى را نيز گويند كه مشهور جهان و يكى از ايالات ايران و در سمت شرقى عراق و فارس واقع و قديماً به سينه روى زمين موسوم و به بلاد كثيره اى مشتمل و مقرّ حكومتش طوس است و رجوع به «ايران» هم نمايند.
خراستر ـ (چو بداختر) مطلق موذيات از مار و عقرب و غيره، و در اصل مركّب است از «خر» و «استر».
خراش ـ (چو تراش و لواش) سقط و از كار افتاده و ميوه پوسيده و رخنه و خراشيدن و امر و فاعل از آن.
خراشيدن ـ رخنه كردن و سر ناخن به چيزى ماليدن و پوست از بدن برآوردن و مجروح كردن، خصوصاً چيزى را با ناخن ريش ريش نمودن.
خَراطين ـ بر وزن و معنى خراتين و معرّب آن است.
خرافات ـ (چو مكافات و خرابات) سخنان نامربوط و پريشان.
خراك ـ (چو هلاك و دلاّك) خراخر[ر.م].
خرام ـ (چو نظام) خراميدن و امر و فاعل از آن و هر چيز خوش و خوب رو و جميل و زنان خوش صورت و شكيل و سرور و شادمانى و نويد و مژدگانى و ضيافت و مهمانى و مژده طلبيدن به مهمانى.
خراما ---> خيرى.
خرامان ـ علاوه بر معنى معروف كه اسم فاعل از خراميدن است، رجوع به «اسد» و «زبره» هم شود.
خرامرود ـ (چو بداندوز) اَمرود ]گلابى[ بزرگ بى مزه و زشت و ناهموار.
خرامش ـ (چو سفارش) اسم مصدر خراميدن.
خرامقان ـ (چو برادران) رستنى است مانند سنبل الطيب و در شكل و بو شبيه به آن و رنگش سبز و طعمش مايل به شيرينى است .
خِرامى ---> خيرى.
خراميدن ـ (چو فشاريدن) خوب و خوش و شاد بودن و مهمان شدن و مژدگانى طلبيدن و آويزان شدن و به ناز و سركشى و تبختر و وقار راه رفتن.

صفحه 191 - جلد دوم
خرامين ـ (چو شياطين) نوعى از گياه است.
خران ـ (به كسر اوّل و تشديد ثانى و تخفيف آن) رام و مطيع و فرمانبردار.
خرانبار ـ (چو بداندام) شلتاق[ر.م] و خرجسته[ر.م] و آشوب و فتنه و ازدحام عوام و جماع نمودن، خصوصاً جماع كردن چند نفر با يك نفر و كسى كه به جهت رسوايى بر خرش سوار كرده و در محلاّت شهر بگردانند.
خراهن ـ (چو سراسر و خزاين) خراهين[ر.م].
خراهين ـ خراتى[ر.م] و نوعى از رستنى است.
خربازان ـ (چو سربازان) نوعى از بازى است كه دو كس در برابر هم خم شده و سرها به هم نهاده و دست ها بر زانو گذاشته و سر ريسمانى را به دست گرفته و سر ديگر ريسمان را شخصى ديگر بر دست داشته و بر دور و پيش ايشان گرديده و نمى گذارد كه از مردم اجزاى بازى بر ايشان سوار شود و اگر احياناً سوار شود، همچنان سوار خواهد ماند تا ديگرى گرفتار شود و شخصى را كه سر ريسمان در دست او است و محافظت ايشان مى كند خربنده گويند، بر هر كسى كه پاى خود را بزند او را آورده و با اين دو كس در قطار كشد تا وقتى كه ديگرى به هم رسد آن دو شخص اوّل نجات يابند.
خربت; خربته ـ (چو ضربت و مفسده) مسخره[ر.م] و قاز و مرغابى بزرگ و مردم احمق و مدهوش و متحيّر.
خربز ـ (چو گندم) مخفّف خربوز[ر.م].
خربزه ـ مخفّف خربوزه[ر.م].
خربسه ـ فراسب[ر.م].
خربشك ـ (چو سرمست) نعل بند.
خربط; خربطه ـ خربت[ر.م] و خربته[ر.م] و ظاهراً اين لغت غلط است كه در پارسى طاى حطّى نيامده.
خَربَق ـ چند قسم از نباتات را در علم گياه شناسى بدين اسم موسوم داشته و هريكى را بهواسطه قيد خاصّى از ديگرى امتياز دهند:
   1. خربق امريكايى يا مردابى: كه نباتى است در ممالك متحده بدين دو اسم موسوم و ريشه آن ثخين]سطبر[ و لحمى و طويل العمر است.
   2. خربق سبز: كه گياه آن داراى گل هاى سبزرنگ و در جنگل هاى حوالى پاريس روييده و در ماه اوّل بهار گل كرده و در امراض جلدى استعمال مى كنند.
   3. خربق سفيد: كه در كوه هاى مرتفع فرنگستان روييده و از عوامل مسهل و مقيّئ و طعم ريشه هاى آن در ابتدا شيرين و بعد تلخ و تند مى گردد.
   4. خربق سياه: به نوشته بعضى از دانشمندان عصر، ريشه نباتى است در كوه هاى فرنگستان كه ريشه آن اسمر]گندم گون[ مايل به سياهى و جوف آن سفيدرنگ و مانند قطعاتى است به ضخامت انگشت و بوى آن مهوّع و طعمش تند و در دفع استسقا و قوباى ]نوعى بيمارى پوستى[ مبرم مستعمل و مفيد است.
   5. خربق مردابى: كه خربق امريكايى است.
   6. خربق مشرق زمين: گويا اين قسم همان خربقى است كه متقدّمين در جنون استعمال مى كرده اند و مانند خربق سياه در دفع قوبا و استسقا هم استعمال يابد.
   7. خربق منتن: كه گويند در بيطارى]دام پزشكى[ مانند عوامل دافع الدّيدان[ضدّ كرم ها ] استعمال كنند.
خربله ـ (چو زَلزَله) دولاب و چرخ آب كشى.
خربنده ـ (چو شرمنده) چاروادار، خصوصاً آن كه الاغ به كرايه دهد و به معنى «خربازان» و هم رجوع بدانجا نمايند.
خربنوار; خربنواز; خربوار; خربواز; خربور ـ (چو بدكردار و بدحساب و گل فشان و منصور و پُرزور) هر مرغى كه در شب بپروازد، خصوصاً مرغ جخج[ر.م].
خربوز; خربوزه ـ خربوار[ر.م] و گياهى است مانند اشنان]ر.م [و ميوه اى است معروف كه برادر هندوانه است بلكه بنابر آنچه از بعضى اهل زبان نقل شد، نام خربزه و هندوانه بر عكس اشتهار يافته.
خربوزه تلخ; خربوزه روباه ـ حنظل [ر.م] است.
خربوزه سندى ـ هندوانه است.
خربوزه گاو ---> ليدانه.
خربوزه هندى ـ هندوانه.
خربه ـ (چو عمله) خرابه و فساد دين و مذهب.
خربيوار; خربيواز ـ (چو بدديدار) خربنواز [ر.م] است.

صفحه 192 - جلد دوم
خرپشته ـ (چو سرسفته) مخفّف خرپوشته[ر.م] است.
خرپنوار; خرپنواز; خرپوار; خرپواز; خرپور; خرپوز; خرپوزه ـ خربور[ر.م].
خرپوشته ـ ايوان و طاق و خيمه و خراتگين [ر.م] و نوعى از زره و جوشن و پشته بزرگ دراز و ناهموارى كه ميانش بلند و دو طرفش نشيب باشد و آن را «ماهى پشت» و«پشت ماهى» نيز گويند.
خرپيوار; خرپيواز ـ خربور[ر.م] است.
خرت ـ (چو تشت و پشت) استخوان كوچك پيش سينه و سوراخ گوش و سوزن و تير و غيره.
خِرت خِرت ---> جرنده.
خِرت و مِرت ـ ساز و برگ و تدارك.
خرتك ـ (چو اندك) مهره الوان كه به جهت دفع چشم زخم بر بازو و گردن اطفال بندند و آويزند.
خرتنگ ـ (چو فرزند) دهى است در دو فرسخى سمرقند]در ازبكستان[.
خرتوت ـ توت سياه و توت بزرگ و زبون و بى مزه و در اصل از «خر» و «توت» مركّب است كه خر به معنى بزرگ است، يعنى توت بزرگ دانه و يا توتى كه بهواسطه بى مزگى لايق خر است.
خرتوج ـ به تركى، فشنگ معروف است.
خرج ـ (چو تند) خرجين و (چو بند) معروف است و به پارسى«هزينه»]گويند[.
خرجسته ـ (چو برجسته) خر در گله[ر.م] و خرخشه[ر.م].
خَرجَل ـ غليواج[ر.م] و يا نوعى ديگر از مرغ كه شيرازيان «گورگور» گويند و ملخ بى بال كه پخته و مى خورند.
خرجن; خرجين ـ (چو مدبر و گلچين) عيبه[كيسه چرمى ] بزرگ معروف.
خَرچال ـ زاغ فربه و بزرگ و مرغ سرخاب[ر.م] و يا مرغى است كبودرنگ كه پيوسته در كنار آب نشيند و يا مرغى است بزرگ از جنس تودرى[ر.م] كه با باز و شاهين شكارش كنند و گوشت لذيذ دارد.
خرچكوك; خرچلوك ـ (چو عنكبوت) دستنبوى[ر.م] و گياه خروك[ر.م].
خرچنگ ـ (چو فرزند) برج سرطان[ر.م] و جانورى است كه «سرطان»]گويند[.
خَرچيدن ـ نم شدن چشم.
خُرچين ـ بر وزن و معنى خرجين.
خرخاش ـ (چو سرباز) خرخشه[ر.م] و كفشگر.
خرخجيون ـ (چو رُخ بريدن) به سريانى، فرنجك]ر.م [است.
خرخدا ـ خرك خدا[ر.م] است.
خرخر ـ (چو مرمر) خراخر[ر.م] و طاق و ايوان و خميدن.
خَرخَره ـ خراخر[ر.م].
خَرخَسه ـ جانورى كه صيّادان بر كنار دام بندند كه جانوران ديگر آن را ديده و فريب خورده و به دام افتند.
خَرخش ـ خرخشه[ر.م].
خَرخُشت ـ چرخشت[ر.م].
خرخشه ـ (چو زَلزَله و اَقمِشه) خرخسه [ر.م] و شلتاق]ر.م [و خلجان دل و اضطراب و جنگ و جدال بى موقع.
خرخير; خرخيز ـ (چو كفگير و شب خيز) شهرى است از ختا و ختن ]نواحى در شمال و شمال غربى چين[كه مُشگ خوب و جامه ابريشمى مرغوب دارد.
خرد ـ (چو نمد) كبدا[ر.م] و گِل تيره چسبنده و فعل مضارع از خريدن و (چو لَذّت) كبدا[ر.م] و گل تيره و (چو تند) كوچك و ريزه و شهرى هم بوده نزديك سدّ يأجوج[ر.م] و (چو شكم) عقل و هوش و فكر و ذهن.
خِردپذير ـ معقول و متصوّر.
خُردخاش ـ پاره پاره و قطعه قطعه.
خِرَدسوز ـ آتشگده اى بوده در آذربايجان.
خُردگاه ـ خرده گاه[ر.م] است.
خردمند ـ مردم عاقل و باهوش.
خُردنامه ـ رقعه و تعليقه.
خُردومُرد; خُردومورد ـ خرداوات[ر.م].
خرداد ـ (چو گلدان) آتشگده اى بوده بسيار بزرگ و عالى و نام ماه سيّم از سال هاى شمسى و روز ششم ماه هاى شمسى كه در «تاريخ جلالى» و «تاريخ فرس» اشارت نموديم كه در اين زمان خرداد جلالى مطابق 31

صفحه 193 - جلد دوم
ثور]ارديبهشت[ و خرداد فرسى يا قديم مطابق 19 يا 20 ميزان ]مهر[ مى باشد و هم نام فرشته اى است موكّل بر درختان و آب هاى روان و امور و مصالح ماه خرداد و روز آن كه به قاعده مذكوره در «آبان»، روز جشن پارسيان و آن را «جشن خردادگان» نامند.
خردال ـ (چو چنگال) خردل است.
خرداوات ـ (چو محتاجان) زيروزبر و چيزهاى ريزه و سهل و خرده و بى مصرف و كم قيمت و ته بساط.
خَردَر ـ زغن[ر.م] و غليواج[ر.م].
خر در گله ـ مردمان غيرسيّد كه سيادت را به خود بسته باشند.
خردل ـ (چو بددل) آدم بيدل و ترسنده و (چو سندل) رجوع به «دينار» شود و هم نباتى است معروف كه به فرانسه «موتارد» و به لاتينى «سيناپيس» و به هندى «رائى» و به پارسى «آهورى» ]گويند[ و به نام سياه و سفيد به دو قسم مقسوم و فقط تخم هر دو در طب مستعمل مى باشد. و در بحرالجواهر[ر.ض] به نام زرد و سفيد و برّى و بستانى به چهار قسمش مقسوم داشته و در برهان[ر.ض] به نام بوستانى و صحرايى و فارسى به سه قسمش كرده و گفته كه صحرايى را «برّى» نيز گفته و به تركى «قچى» خوانده و با ماست مى خورند و فارسى را ـ كه عبارت از تخم تره تيزك[ر.م] است ـ «خردل سفيد» نيز نامند. و بعضى از دانشمندان عصر گفته كه از سير برادر پياز شربت و سركه و سكنجبين و ضمادات چند ترتيب دهند و چون آن را با پيه و روغن زيتون مخلوط كرده، بكوبند مرهمى حاصل شود كه به «خردل شيطان» موسوم مى باشد.
خردما ـ (چو دخترا) جانورى است خوش رنگ و خوش آواز.
خردمند ـ رجوع به تركيبات «خرد» شود.
خُردَوات ـ خرداوات[ر.م].
خُردومُرد ـ (ع) خرداوات[ر.م].
خِرَدومند ـ خردمند.
خُردومورد ـ (ع) خرداوات[ر.م].
خرده ـ (چو مرده) ريزه و كوچك و دقيق و باريك و پازند[ر.م] و نام يكى از 21 نسك[ر.م] زند[ر.م] و عيب و گناه و خس و خاشاك و شراره آتش و قوس قزح]رنگين كمان[ و دندان و جاى چدار]پابند[ از دست و پاى ستوران و نكته و عيبى كه بر اقوال و افعال مردم گيرند.
خرده بين ـ باريك بين و ذرّه بين.
خرده چين ـ كسى كه خس و خاشاك را از راه ها و غيره جمع كند.
خرده دان ـ عيب جوى و محقّق و مدقّق و باريك بين و عاقل و دانا و آن كه به مطالب عميقه بصير باشد.
خرده فروش ـ كسى كه خرداوات[خرتوپرت ] بفروشد.
خرده كافور ـ كواكب.
خرده كندر ـ صمغى است مانند كندر كه از درختى خارناك به هم مى رسد.
خرده گاه ـ جايى از سينه شتر كه در وقت خوابيدن بر زمين نهد و خيمه كوچكى كه در درون خيمه بزرگ برپا كنند و بندگاه دست و پاى ستور كه چدار ]پابند[ بر آن گذارند.
خرده گير ـ عيب جوى و نكته گير.
خُرده مُرده ـ (ع) خرداوات[ر.م].
خرده مينا ـ شراب و ميناى ]شيشه[ شكسته.
خرده نامه ـ رقعه و تعليقه.
خرز ـ (چو مرض) مهره و ساير اسباب خرده فروشى از قبيل شانه و آيينه و غيره و ازاين رو خرده فروش را «خرزى» گويند.
خرزده ـ (چو سرزده) جُعَل[ر.م] و سرگين گردانك[ر.م].
خرزه ـ (چو پُسته) درز موزه]چكمه; كفش[ و جراب ]انبان; ظرف[ و مَشگ و (چو هرزه) آلت مردى كه سطبر و گنده و دراز و ناتراشيده باشد و (چو طلبه) خرز[ر.م] و گوهر و آبى است از قبيله فزاره و نام گياهى است.
خَرزَهرج ـ معرّب خرزهره[ر.م] است.
خرزهره ـ (چو سرپنجه) حنظل[ر.م] و سگ انگور[ر.م] و زهره خر و كرمى است سياه و سرخ زهردار و خال دار كه بيشتر در پاليزها]بوستان ها[ پيدا شده و ضايع كند و

صفحه 194 - جلد دوم
درخت كوچكى است كه به فرانسه «لوريه روز» و به عربى «دِفلى» يا «دِفلين» و به يونانى «شيريون» و به سريانى «روديون» و به هندى«كين» و هم به عربى «خبن» و «سم الحمار» ]گويند[ و گل آن سرخ و سفيد و برگ آن مانند برگ بيد ليكن سبزتر و سطبرتر و تلخ و زهردار و از عوامل سمّيّه در شمار و در تخدير مشهور و هر حيوانى كه بخورد بميرد، خصوصاً الاغ كه در ساعت مى ميرد و ازاين رو به عربى «سم الحمار»ش گويند و در همه بستان هاى فرنگ بهواسطه قشنگى گلش آن را غرس مى كنند و در بلوك خبيص كرمان بسيار و فراوان و اهالى اين بلوك آن را «كيش» نامند و اكنون در تهران در بيشتر خانه ها و بستان ها آن را به عمل مى آرند.
خرزى ـ (چو سفرى) رجوع به «خرز» نمايند.
خرزين ـ (چو پروين) نوعى از پالان و تكيه گاهى كه بر گوشه هاى صفاخانه سازند و سه پايه اى كه زين اسب را بر بالاى آن گذارند و چوبى دراز كه در طويله ها نصب كرده و زين و يراق اسب را بر بالاى آن نهند.
خرس ـ (چو هند) قلعه اى است در ارمنيّه و متّصل به شيروان و جانورى است معروف كه به عربى «دُت» و به تركى «آيى» و به هندى «ديجهه» و «برمال» و محيل تر و قوى تر از امثال خود و ذكى و قابل تعليم و مُحاكى انسان و به دو پا ايستاده نيز راه رفته و عصا به دست گرفته و به دست مى زند و سنگ مى اندازد و در بحيره[ر.ض] گويد: آورده اند كه تا دست و پاى خود را نمكد فربه نمى شود و (چو عرب) به عربى، گنگ شدن است.
خرس گياه ـ كرفس صحرايى و رجوع به «دوقو» هم نمايند.
خرست ـ (چو كمند) سياه مست.
خرسته ـ (چو فرشته) زلو[ر.م].
خِرِستيان ـ مسيحى و نصرانى.(كى)
خرسز ـ (چو فلفل) دزد و حرامى.(كى)
خرسك ـ (چو دلبر) مصغّر خرس و فرش خالى درازپشم و نوعى از بازى كه خطّى كشيده و شخصى در ميان آن خط ايستاده و ديگران آمده و او را زده و او هم پاى خود را به جانب ايشان اندازد، به هركدام كه برخورد او را به درون خط به جاى خود آرد و در ولايت ما «تِرناووردى» گويند.
خرسلاك ـ (چو سرفراز) خربنده[ر.م].
خَرسَله ـ نام دارويى است.
خرسند; خرسنده ـ (چو گل قند و گلدسته) شادمان و هميشه خوشنود و راضى و قانع و كسى كه در مقام تسليم و رضا بوده و هرچه پيشش آيد خوشش آيد.
خرسنگ ـ (چو فرزند) كسى كه ميان دو دوست و دو مصاحب نشسته و مانع شود و سنگ بزرگ ناهموارى كه در ميان راه افتاده و از آمدوشد مردم مانع باشد و رجوع به «فرسنگ» هم نمايند.
خرش ـ (چو خَجِل) خريش[ر.م] و خارش و اسم مصدر خريدن و (چو شتر) خروس و خار و خلاشه و سقط و به كار نيامدنى.
خرشا ـ (چو خرما) خرشاد[ر.م] و (چو مينا) به عربى، پوست مار و پوست بالاى تخم مرغ و آنچه از سينه برآيد.
خرشاد ـ (چو گلدان) خورشيد.
خرشته ـ (چو تَبَرزه) خرام و خراميدن.
خرشنون ـ (چو عنكبوت) ناحيه اى است در روم.
خُرشَنه ـ شهرى است از خرشنون[ر.م].
خرشه ـ (چو هرزه) خرخسه[ر.م] و خرخشه[ر.م] و خراشيده و (چو طلبه) مگس.
خرشين ـ (چو رنگين) خراميدن و طايفه اى است از افغان كه دعوى سيادت مى كنند.
خرطال ـ (چو سردار) تخمى است دوايى كه در ميان گندم رويد و (چو دلدار) پوست گاو يا گردن شتر كه پر از طلا كرده باشند و به عربى «قنطار» گويند.
خرطم; خرطوم ـ (چو بلبل و پرزور) بينى و پيش آمدگى آن و يا چيزى است كه دو حنك[ر.م] بدان ضمّ شده و به پارسى «شنگ» و «شنگول» و«شنگل»]گويند[ و هم شراب زود مست كننده و يا چيزى است كه پيش از لگدكوبى انگور از آن آب جارى شود و رجوع به «فيل» هم نمايند.(عر)
خرغول; خرغوله ـ (چو مشغول و منصوره) بارتنگ[ر.م] و

صفحه 195 - جلد دوم
يا خرگوشك[ر.م] و يا اسبغول[ر.م].
خَرغون ـ نام شهرى است.
خرف ـ (چو شرف) فساد عقل از پيرى و (چو خَجِل) مردم همچنانى و مبهوت و از كار افتاده.
خَرُفتن ـ خراخر كردن.
خرفع ـ (چو دلبر) به زبان يمن، بار درخت عشر]ر.م [است.
خرفق ـ (چو ابلق) خردل فارسى و مصرى ها نوعى از سپند را گويند كه برگ آن پهن است.
خرفه ـ (چو سفره) گياهى است معروف كه به عربى «بقلة الحمقاء» و «بقلة الزهراء» و «بقلة الفاطمة» و «بقله مباركه» و «بقله ليّنه» و «فرفخ» و «رجله» و «حسيب» و به عبرانى «ارغيلم» و به فرنگى «برغال سالى» و به هندى «دجله» ناميده و به پارسى «تورك» و «بخله» و «بلبن» و «بوخله» و «بوخل» و«پرپهن» و «فرفه» و «فرفهن» و «فرفين» و «فرفينه» نيز گويند و يا تخم گياه مذكور است كه «پَرپَهن» نيز گويند.
خرق ـ (چو خلق) به عربى، دريدن و درانيدن است.
خرقان ـ (چو مردان) دهى است در سمرقند[در ازبكستان ] و هم مخفّف خارقان[ر.م] است و (به فتح و تشديد ثانى) دهى است در همدان و (به تخفيف ثانى) محلى است عالى مقام از توابع بسطام كه تخميناً به پانصد خانواده مشتمل و آبش خوب و هوايش نيكو و شيخ ابوالحسن خرقانى]در قرن 4 و 5 هـ[ ـ كه اعرف عرفاى عصر خود و در تصوّف به بايزيد بسطامى]در قرن 3 هـ[ منسوب است ـ هم از اين شهر ظهور نموده. ملاى رومى گويد:
«هم در آنجا ناله مشتاق كرد *** بوى را از باد استنشاق كرد
گفت: زين سو بوى يارى مى رسد *** كاندرين ده شهريارى مى رسد
بعد چندين سال مى زايد شهى *** مى زند بر آسمان ها خرگهى
رويش از گلزار حق گلگون بود *** از من او اندر مقام افزون بود
چيست نامش؟ گفت: نامش بوالحسن *** حليه اش را گفت و ابرو و ذقن
قد او و رنگ او و شكل او *** يك به يك را گفت از گيسو و مو».
خرقطان ـ (چو پهلَوان) رستنى است كه مانند كشوث]ر.م [بر درخت زيتون و بادام و اَمرود ]گلابى[ پيچد.
خرقه ـ مشهور و معروف است و آن لباسى پشمينه با موى هاى آويخته است كه بيشتر درويشان پوشند و به پارسى «گول» گويند.(عر)
خرقه انداختن ـ جامه بخشيدن و عاجز شدن و تسليم كردن و به گناه خود اقرار نمودن و مجرّد گرديدن و از هستى مبرّا گشته و از خودى بيرون شدن.
خرقه پوش ـ فقرا و دراويش.
خرقه ساختن ـ دريدن و پاره و چاك كردن.
خَرقى ـ (ل) غله اى است شبيه به كرشنه[ر.م] كه در يزد و كرمان خود و آرد آن را پخته و مى خورند.
خرك ـ (چو فلك) خرفع[ر.م] و خارك[ر.م] و مصغّر خر و كرمى است پاى كوتاه و دست دراز و دهى است در هشت فرسخى شيراز و تخته اى كه بر بالاى آن پنبه را از پنبه دانه جدا كنند و گنه كاران را بر بالاى آن خوابانيده و تازيانه زنند و چوبى كه در زير هيزمى كه مى خواهند بشكافند، مى گذارند و سه پايه اى كه هر دو سر كارگاه را بر بالاى آن نصب كرده و قلاّب دوزى و گلابتون دوزى نمايند و يا زرگران چيزها را بر بالاى آن سوهان كرده و بنّايان در زير پاى خود گذاشته و سقف و ديوار را گل كارى و گچ كارى نمايند و سه چوبى كه بر پاى هريك غلطكى نصب كرده و به دست اطفال داده و راه رفتن آموزند.
خرك خدا ـ جانورى است كوچك به قدر باقلا و بسيارپاى معروف كه در ولايت ما «مَريَملو» ناميده و به عربى «حمارقبان» و به پارسى «پُرپا» و «خرخدا» و «مهبك» هم گفته و به هندى «سروالى» گويند و در زخم ها و زمين هاى نمناك به وجود آيد و پاى هاى آن به قدر سر سوزنى است و پارسيان به خروج آن در اوّل سال تفأل كرده و بلكه نظر كردن بدان در اوّل سال را

صفحه 196 - جلد دوم
ـ كه ساعت تحول آفتاب به برج حمل است ـ ميمون و مبارك شمارند و رجوع به «هدبه» هم شود.
خرك زمين ـ جانوركى است درازپا و شبيه به خنفسا]سرگين گردانك[ كه به تركى «اوليادوه سى» گويند.
خركره ـ (چو بد شده) كره خر.
خركس ـ (چو گندم)مردم نادان و احمق.
خَركُش ـ سرموزه[ر.م] و كشنده خر و جانورى است خاكسترى رنگ شبيه به جُعل]سرگين گردانك[ كه بيشتر در قبرستان ها مى باشد.
خركمان ـ (چو پهلَوان) كمان بزرگ و گرفتارى مردمان و كار بى فايده و دشوار و افزارى است كه كمان گران، كمان حلقه را بدان چلّه كنند و آن دو پارچه چوب خم دار است و هم تله اى باشد مانند كمان كه تيرى بر آن نصب كرده و در سر راه جانوران در زير خاك مى پنهانند كه همين كه پاى بر آن نهند، تير جهيده و هلاكشان كند.
خركور ---> كورخر.
خركوف ـ (چو سرپوش) جغد بسيار بزرگ.
خرگاده; خرگاه ـ محل وسيع، خصوصاً خيمه مدوّر و بزرگ.
خرگاه اخضر; خرگاه ازرق; خرگاه خُضر; خرگاه سبز; خرگاه سبز گاوپشت ـ آسمان.
خرگاه قمر; خرگاه ماه ـ هاله و آسمان اوّل و خط عذار خوب رويان.
خرگاه مينا ـ آسمان و در بعضى تركيبات آن رجوع به «خيمه» نمايند.
خرگر ـ (چو زرگر) هاله.
خرگز ـ در زبان اهالى ما، شاخه هاى پوسيده را گويند.
خرگله ـ بى تربيت و گله بهايم را گويند.
خرگواز ـ (چو سرفراز و بدگمان) رجوع به «گواز» نمايند.
خرگور ---> گورخر.
خرگوس ; خرگوسك ـ (چو سرپوش و بدصورت) بارتنگ[ر.م] و مصغّر آن .
خرگوش ـ خرگوس[ر.م] و جانورى است معروف كه ماده آن مانند زنان حيض بيند و به عربى «ارنب» و به تركى «دَوشان» و به يونانى «فروسيمون» و به سريانى «لاغوسى» و به هندى «كهرهه» گويند و گويا به جهت بزرگى گوش هاى او بدين اسم اختصاص يافته كه «خر» به معنى بزرگ است.
خرگوشك ـ اسبغول[ر.م] و بارتنگ[ر.م] و مصغّر خرگوش.
خرگه ـ (چو مصدر) خرگاه، اِفراداً و تركيباً.
خرم ـ (چو ظلم) بخارى كه از زمين نمناك و روى آب هاى گرم برخيزد و نام مرغزارى هم هست و (چو مدّت) خوشوقت و شادمان و نام ماه اوّل زمستان و روز هشتم ماه هاى شمسى كه به قاعده مذكوره در «آبان»، روز جشن پارسيان است و در اصطلاح اطبا، مُريحه[ر.م] و يا يكى ديگر از ادويه مجهوله است و به «بابك» هم رجوع نمايند.
خرّم آباد ـ نام چند موضع در عراق عجم ]نواحى مركزى و غربى ايران[ مى باشد كه مشهورترين آنها خرّم آباد لرستان و مقرّ حكومت آن سامان است و رجوع به «كوه عينعلى» هم نمايند.
خرّم بهار ـ نام جايى است.
خرّم دره ـ نام موضعى است]نام قريه اى است از محال ابهر رود زنجان(لغت نامه دهخدا)[.
خرّم روز ---> خرّم.
خرّم فضا ـ آسمان.
خرّم گاه; خرّم گه ـ (به تشديد ثانى و تخفيف آن) خرگاه[ر.م] است.
خرما ـ (ر) ميوه اى است گرمسيرى معروف كه به عربى «تمر» و به فرانسه «دات»]گويند[ و در جنوب ايران فراوان و داراى چندين قسم مى باشد.
خرماى ابوجهل ـ نوعى از خرما است كه از پوست آن رسن]طناب[ تابند.
خرماى سنگ شكن; خرماى هارون ---> قسب.
خرمان ـ (چو مستان) خرمن.
خرمدان ـ (چو پشتواز) خيك و مشگ.
خرمك ـ (چو اندك و پشتك) خرتك[ر.م] و (به تشديد ثانى) مصغّر خرّم است.

صفحه 197 - جلد دوم
خرمگس ـ (چو بدنظر) مگسى است بزرگ كه اهالى ما «ايشّك آريسى» گويند و آن سياه و يا سرخ مايل به سبزى است و هم نوعى از زنبور كوچك شبيه به مگس و سبزرنگ و چشم كبود مى باشد.
خرمل ـ (چو گندم) خرامرود[ر.م].
خرمن ـ (چو دلبر) هاله و محصولات و غلّه و توده هر چيز، خصوصاً غلّه اى كه هنوز نكوفته و از كاه جدا ننموده باشند و آن را «بن» و «كود» ]گويند[.
خرمنْ سوخته ـ مفلس و بى مايه و بى چيز و مايه به باد داده.
خرمن گدا ـ (به سكون نون) گداى خرمن و (به كسر آن) توده غلّه كه خوشه چينان[ر.م] جمع كرده باشند.
خرمنِ ماه ـ خرگاه ماه[ر.م].
خرمنج ـ (چو بدجُفت) خرمگس و مردم مفلوج و رنگى است از رنگ هاى اسب.
خَرموش ـ نوعى است بسيار بزرگ از موش كه با گربه جنگ كرده و غالب آيد.
خرمُهره ـ نوعى از بوق كه در حمام و غيره نوازند و خال سفيدى كه در چشم افتاده و كور كند و مهره هاى بزرگ و كم قيمتى كه بر گردن خر بندند.
خُرَّميّه ---> بابك.
خرناى ـ (چو بدحال) كره ناى[ر.م] و لحنى است از موسيقى.
خرنباش ـ (چو قلمدان) مروخوش[ر.م].
خرنجاس; خرنجاك ـ (چو قزلباش و قلمدان) نام مبارزى است ايرانى]كه در سپاه جهن به دست فريبرز كشته شد[.
خرند ـ (چو كمند) خشت كارى اطراف خانه و باغچه و صفّه و ايوان و گياهى است مانند اشنان[ر.م] كه بدان هم رخت شويند و به معنى زيبا و لايق و مناسب و نام روز دوازدهم ماه هاى شمسى.
خرنوب ـ (چو مرغوب و گلگون) در شرح قاموس]ر.ض [گفته كه درختى است صحرايى و خاردار، و بارى دارد مثل سيب الاّ اينكه مزه آن ناخوش است و شامى او صاحب بارى مثل خيار چنبر است الاّ اينكه او پهن است و از براى او رُبّى و آردى هست. و در مخزن[ر.ض] فرمايد: (بر وزن اَمرود يا گلگون) بستانى و برّى مى باشد و بستانى آن درختى است عظيم به بزرگى گردكان ]گردو[ و برگ آن بسيار سبز املس ضخيم مايل به تدوير، هر دو طرف شاخه هاى آن يكى مقابل ديگرى و گل آن زرد طلايى و دانه هاى آن شبيه به باقلا و شيرين طعم و در تنكابن «كراث» و در گيلان و مازندران «واركى» گويند. و در بعضى جاها ديدم كه رستنى است معروف و نحس و در هرجا كه رويد نشان خرابى و به نام نبطى و مصرى و شامى و هندى و غيره به چندين قسم مى باشد:
   1.نبطى يا مصرى: كه به پارسى«كبر» و «كَوَر» نامند، رستنى است پربرگ و گل و خاردار كه در بعضى دواها معمول و با سركه پرورده كرده و مى خورند و ميوه آن را نيز ـ كه به شكل گرده گوسفند و سرخ مايل به سياهى و به پارسى «كَوَرز» و «كورزه» گويند ـ در سركه انداخته و آچار]ترشى[ ساخته و در دواها به كار برند و گاه است كه خرنوب نبطى همين ميوه را گويند.
   2. مصرى: كه همان قسم نبطى است.
   3. شامى: كه به پارسى«كبر» و «كورزه» و به شيرازى«كورك كازرونى» گويند.
   4. هندى: كه خيار چنبر است.
   5. برّى: خرنوب نبطى است.
   6. مغربى: خرنوب نبطى است.
   7. قبطى: خرنوب نبطى است.
   8. صيدلانى: كه همان قسم شامى است.
خرو ـ (چو نكو) خيرو[ر.م] و (چو وضو) خروس و خيو]ر.م [و غليژن[ر.م].
خروار ـ (ر) رجوع به «من» نمايند.
خروب ـ (به فتح اوّل و تشديد ثانى) خرنوب[ر.م].
خروچ; خروز ـ بر وزن و معنى خروس.
خُروزان ـ پهلوانى است تورانى ]توران در شاهنامه حكومتى ترك در آسياى مركزى[.
خروس ـ (چو ظهور) معروف است كه به عربى «ديك ]گويند[.

صفحه 198 - جلد دوم
خروس تس كس ـ سرگين گردانك[ر.م] است.
خروس دشتى; خروس صحرايى ـ تذرو [ر.م].
خروسِ طاوس دُم ـ صراحى] ظرف[ شراب.
خروس عقل ـ (به سكون سين) نادان و عجول و احمق.
خروس كنگره عقل ـ (به كسر سين) روح نفسانى و سخن موزون و موافق.
خروس كوهى ـ تذرو[ر.م].
خروسك ـ (چو نمودن) خروسه[ر.م] و مصغّر خروس.
خروسه ـ تذو[ر.م] و پوست ختنه گاه مردان و گوشت پاره دم فرج زنان كه بريدن هر دو از فرايض و سنن حسنه اسلاميه مى باشد و چيزى است كه مرغ بازان مرغ را بدان به طرف خود خوانند.
خروسينه ـ نوعى از ماهى است كه گوشت آن را بخورند.
خروش ـ (چو مهوش) خركوهى و به معنى مانند خر و (چو ظهور) بانگ و فرياد و آه و ناله كه گريه ناك برآيد.
خروشيدن ـ خروش كردن.
خروك ـ (چو دختر) سرگين گردانك[ر.م] و (چو عمود) گياهى است كه زنان به جهت زيادتى شير مى خورند.
خروه ـ چو خروس، وزناً و معناً و تاج خروس و جانوران وحشى و غليژن[ر.م].
خروهك ـ (چو نمودن) مرجان.
خروهه ـ خرخه[ر.م] و خروسه[ر.م].
خرويله ـ (چو سركيسه) آواز گريه يا گريه بسيار بلند.
خره ـ (چو شتر) خروه[ر.م] و (چو گله) ميغ[ر.م] و (چو جثّه) خراخر[ر.م] و(چو مزه و مكّه) گل تيره چسبنده و لاى و ته نشين آب و شراب و غيره و هر چيز پهلوى هم چيده شده و هجوم و ازدحام مردم كه از جايى به دشوارى بگذرند و ثفل]تفاله[ هر تخم روغن كشيده را نيز گفته و به همان تخم نسبت دهند، همچو: خره بيدانجير و خره كنجد و مانند آنها و (چو سبك و شده و جثّه) چوب خوار[ر.م] و درّه و غار و مرض جذام و علّتى است كه موى بدن را بريزاند و به معنى مطلق نور و روشنايى هم آمده، خصوصاً آنچه از بارى تعالى به مردم فايز و بهواسطه آن به مقام رفيع رياست و سلطنت و ذروه[تارك ] علوم و صنايع نائل و موفّق باشند و از اين نور الهى هم آنچه را كه مخصوص پادشاهان باشد، آن را «كياخره» گويند و به معنى حصّه و قسمت هم آمده، چنانچه حكماى فرس تمامى ملك فارس را به پنج حصّه كرده و هريك از آنها را به «خره» و «كوره» موسوم داشته و به قيد خاصّى از يكديگر امتياز دهند:
   1. خره اردشير: كه در «اردشيركوره» مذكور افتاد و هم نام شهرى است از بناهاى اردشير اوّل]نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م[.
   2. خره استخر.
   3. خره داراب.
   4. خره شاپور.
   5. خره قباد.
خرهك ـ (به ضمّ اوّل و ثانى و فتح ثالث) خروهك[ر.م].
خرى ـ (به كسر اوّل) خيرى[ر.م] و نحس و شوم و صفّه و ايوان.
خريد ـ (چو رَسيد و دِريد) خريدن و ماضى آن.
خريدار ـ طالب و راغب و مشترى.
خريدارگير ـ هر چيز با رواج كه زود فروخته شود.
خريدن ـ (چو رَسيدن و دِريدن) بيع و شرا و داد و ستاد كردن و (به تشديد ثانى) خراخر كردن گربه است در وقت طمع و گرسنگى.
خريده ـ (چو رَسيده و دِريده) فروخته شده.
خريش ـ (چو دِلير) كدبانو و (چو مدير) كدخدا و كدبانو و پادشاه بزرگ و (چو امير) خنده ريش[ر.م] و خريشيدن]ر.م [و امر و فاعل از آن.
خريشه ـ (چو مدينه) خرمگس و بول خر.
خَريشيدن ـ خراشيدن.
خَريطه ـ خارطه[ر.م] و به عربى، كيسه و ظرفى است از چرم و مانند آن كه بسته مى شود بر آنچه در توى آن است.
خَريف ـ به عربى، فصل خزان و باران آن فصل و سال و سنه و نهر و ساقيه[ر.م].

صفحه 199 - جلد دوم

آيين دهم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با زاى هوّز)
خز ـ (چو بد) بلندى بيرون ران و نشسته به راه رفتن بچگان و (چو حقّ) جامه ابريشمى و جانورى است معروف دريايى كه از پوست آن پوستين سازند و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] گويند كه به اصطلاح جديد، پوست حيوانى است معروف و كوچك تر از سمور و به اصطلاح قديم، اسم ثيابى است كه از ابريشم و پشم و كج]ابريشم كم ارزش[ ـ كه به عربى «قز» نامند ـ ترتيب مى دهند و خز خالص لباسى است كه از تفتيك[پشم نرم ] ترتيب مى دهند.
خزار ـ (چو كَنار) ارّه و منشار]ارّه[ بزرگ.
خزاز ـ (چو نماز) چاهى و (چو بزّاز) خزدوز و خزفروش و گويا به همين نسبت لقب جنيد ]عارف قرن3هـ[ بوده است.
خزاع; خزاعه ـ (چو كَنار و كَناره) پاره اى است كه بريده شود از چيزى و نام يكى از بزرگان عرب كه قبيله خزاعى از اخلاف او و قومى بى شمار و در بعلبك]در لبنان[ و عراق عرب ساكن و اكثرشان شيعه و در خدمت حضرت امير(عليه السلام) جانبازى نمودند و گاه است كه خود آن قبيله را نيز خزاعه گويند و ازآن رو كه از قبيله بنى كهلان ـ كه طايفه اصلى ايشان است ـ بريده و در حجازات توطّن نمودند، بدين اسم موسوم گرديدند كه «خزع» در لغت عرب به معنى بريدن است.
خزاعى ـ قبيله منسوب به خزاعه[ر.م] و هم لقب خاصّ عمران ابن حصين كه از طرف عمر ابن خطّاب در بصره تحصيل علم كرده و مدّتى به قضاوت آن بلده نائل و در 52 هجرى وفات يافت.
خزاما; خزامى ـ (چو سراپا و صراحى) خيرى صحرايى [ر.م].
خزان ـ خزيدن و خزنده و سن پيرى و يكى از فصول سال كه مابين تابستان و زمستان است و هم روز هشتم شهريورماه و ماه هشتم سال جلالى است و رجوع به «تاريخ جلالى» نمايند.
خزبار ـ (چو دلدار) به عربى، درد گلو.
خزدوك ـ (چو مشكوك) جانورى است شبيه به جُعل ]سرگين گردانك[.
خزر ـ (چو نظر) به عربى، خُردى چشم و گشادن هر دو چشم و بستن آنها و لوچ بودن يكى از آنها و اندك و اندك خوردن از شورباى چربى و نام گروهى است خُردچشم و شكستن چشم است بينايى خود را از روى خلقت يا تنگى چشم و ديدن آن است به طورى كه گويا به يك جانب مى نگرد و بعضى از اهل حديث هم بدين لقب ملقّب هستند و هم نام قديمى ولايتى است از تركستان ]نواحى ترك نشين آسياى مركزى[ در طرف شمال دريايى كه به نام آن ولايت معروف و به بحرخزر مشهور است، واقع و مردمانش بسيار سفيد بوده و عسل خوب داشته و فندز]ر.م [از آنجا آرند و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام پسر ششمين يافت ابن نوح بوده كه سياحت بسيار نموده و در هنگام سياحت بلاد شمالى به كنار درياى مازندران رسيده و ازآن رو كه آن محل پسنده خاطرش گرديد، در همانجا شهرى بنياد كرده و به نام خودش موسوم داشت و به همين نسبت همان دريا هم به بحرخزر مشتهر گرديد و به نوشته قطرالمحيط[ر.ض] كه گروهى خُردچشم ساكن سواحل اين دريا بوده اند، بدين اسم مسمّى گرديد كه در لغت عرب يكى از معانى خزر است. و در مراصد[ر.ض]گفته كه خزر بلاد ترك است كه در طرف پسين باب الابواب]باكو[ بوده و در دو طرف شرقى و غربى نهر آتل]ولگا[ واقع و هم نام طوايفى است مخلوط از هم و بت پرست و نصارى كه در صورت و زبان مخالف تركان بوده و به نام سياه و سفيد به دو قسم مى باشند و قسم اوّلى را قراخزر مى نامند و بالجمله به «بحرخزر» هم رجوع نمايند.
خزران ـ (چو مرجان) خيزران و ولايت خزر[ر.م] است.
خزرج ـ (چو اندك) رجوع به «اوس» نمايند.
خزرك ـ جزع و فزع و بيدلى و از غم اندك گريزان شدن.
خزروان ـ (چو نمكدان) بحر خزر و ولايت خزر[ر.م] و نام ديوى و مبارزى هم تورانى]توران، حكومت ترك آسياى

صفحه 200 - جلد دوم
مركزى در شاهنامه[.
خزروان خسرو ـ نام يكى از لشگريان بهرام چوبينه ]سردار شورشى زمان ساسانيان[.
خَزره ـ بر وزن و معنى پنجه.
خزف ـ (چو شرف) به عربى، سفال و نام محله اى بوده در بغداد.
خزم ـ (چو جزم) بخار، خصوصاً ميغ]ابر; مه[.
خزمان ـ (چو درمان) خزميان[ر.م].
خزميان ـ (چو زهر مار) جُند ]بيضه[بيدستر]سگ آبى[ و رجوع به «سگ آبى» هم شود.
خزند ـ (چو كمند) خرند[ر.م] و جمع مضارع خزيدن.
خزنده ـ اسم فاعل خزيدن، خصوصاً حشرات.
خزنه ـ (چو هرزه) خزينه و رجوع به «غزنو» هم نمايند.
خزوك ـ (چو عمود) جُعل[ر.م].
خزهره ـ (چو تَبَرزه) مخفّف خرزهره[ر.م].
خزيدن ـ زرد شدن نباتات و برگ درخت و در جايى پنهانيدن و عاق پدر و مادر بودن و آهسته به جايى درشدن و نشسته يا بر روى شكم راه رفتن.
خزير ـ آتش و خاكستر سوزنده كه در آن آتش هم باشد، خصوصاً خاكستر سرگين.
خزينه ـ نقـودى كه در يك جا گذاشته و ذخيره كرده باشند و جايى را نيز گـويند كه نقـود و غير آن را در آنجا ذخيره كنند.

آيين يازدهم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با سين سعفص)
خس ـ (چو بد) خاشاك و خلاشه و مردم فرومايه و بخيل و دون و صحرانشين و زبون و مرغى است سفيد و بزرگ تر از كلنگ[ر.م] و جانوركى است كه بدن آن به مقدار جوى كوچك بوده و پاى هاى دراز و باريك داشته و بر روى آب مى رود و به عربى، كاهو و به هندى، قومى باشند از كفّار كه در كوه هاى مابين ختا]ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين[ و هندوستان سكنى دارند.
خس بدهن گرفتن ـ عجز كردن و امان خواستن.
خس پوش ـ پوشانيدن عيوب و پنهانيدن كارى مشهور به طريق احتياط و مكر و حيله و نفاق.
خس الحمار ـ شنگار[ر.م].
خس در دهان گرفتن ـ خس بدهن گرفتن[ر.م].
خس و خاش; خس و خاشاك ـ خرده خرده و ريزريز و هر چيز افكندنى و انداختنى.
خسار; خساره ـ (به فتح و كسر اوّل) يخ و پيراستن.
خسانيدن; خساييدن ـ (به كسر اوّل) خيسانيدن و(به فتح آن) به دندان ريش كردن.
خسبيدن ـ (چو جنبيدن و ترسيدن) خوابيدن و بهيدن[ر.م].
خسپى ـ (چو پشتى) ستاره مشترى.
خُسپيدن ـ بر وزن و معنى خسبيدن.
خست ـ (چو پشت) قرار و آرام و آستين و (چو دست) لون و رنگ و نفع و فايده و ماضى خستن[ر.م].
خستر ـ (چو بستر) حشرات.
خستن ـ شكستن و آزرده و مجروح و پاره پاره بودن و نمودن و خاستن و برخاستن.
خَستو ـ حشرات و هستو [ر.م] و نام يكى از اكابر چين و اقرار و اقرار كننده.
خَستوان ـ جمع خستو[ر.م].
خستوانه; خستونه ـ (چو خسروانه و گلگونه) خرقه فقرا و دراويش كه پشم هاى آن آويزان و خرقه اى كه از پارچه هاى الوان دوخته باشند و به فتح اوّل هم صحيح است.
خسته ـ (چو پُسته) پى و بن ديوار و (چو دسته) هسته و خاسته و برخاسته و زمين شيار كرده و بيمار و زخم خورده و اسم مفعول و ماضى بعيد از خستن[ر.م].
خسته بند ـ كسى كه اعضاى شكسته آدمى را مى بندد و هر چيزى از پارچه و مرهم و غيره كه بر آنها مى بندند.
خسته خانه ـ مريض خانه.
خسته دل ـ مهموم و مغموم.
خسته مزاج ـ بيمار و مريض.
خسر ـ (چو نظر) يخ و (چو شتر) پدر زن و شوهر و مادر ايشان.

صفحه 201 - جلد دوم
خسران ـ (چو گلدان) ضرر و نقصان.
خسران گر ـ داماد.
خسرو ـ (به ضـمّ اوّل و ثانى و ثالث) خُسُـر (چو شتر)]ر.م [و (بر وزن دختر) امام عادل و پادشاه و حاكم و بالخصـوص پادشاه باشوكت و خصوصاً نام يازدهمين و چهاردهميـنِ اشكانيان بوده، چنانچه در محل خود مذكور افتاد و هـم نـام بيست ودويّمينِ ساسانيان كه به پرويز ملقّب و معنى تركيبى آن، ملك مظفّر و خودش پسر هرمز ابن نوشيروان بوده و در 6184 هبوطى ـ مطابق 599 ميلادى ـ جلوس فرمود.
خسروِ اقليم چهارم; خسروِ انجم ـ آفتاب.
خسروپرويز ---> خسرو.
خسروجِرد ---> بيهق.
خسروِ چهارم سرير ـ آفتاب.
خسروِ خاور ـ آفتاب و پادشاه مشرق يا مغرب.
خسرودارو ـ خولنجان[ر.م].
خسرو زرّين عطا; خسرو ستارگان; خسرو سيّارگان ـ آفتاب.
خسروشاه ـ دهى است در دو فرسخى مرو ]در تركمنستان[ و يكى ديگر در چهار فرسخى تبريز.
خسرو هشت بهشت ـ وجود مقدّس حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله).
خسروانه ـ (چو دخترانه) لايق حال و مناسب مقام خسرو.
خسروانى ـ منسوب به خسرو و زرى بوده رايج و هر چيز بسيار بزرگ و لطيف و نيكو، مانند خم خسروانى و غيره و نام لحنى است مطرب از تصنيفات باربد]نوازنده دربار خسروپرويز[ كه نثرى است مسجّع در دعا و ثناى خسرو و اصلاً نظم در آن به كار نرفته و در مجلس خسروپرويزش مى نواخته و ازآن رو كه پسنده خاطر خسرو بوده، بدين اسم اختصاص يافته و اين غير از سى لحن مشهور باربدى است.
خسروى ـ نوعى از شراب عرقى.
خسف ـ (چو شرف) گردكان ]گردو[ و (چو حرف) عيب و دريدن و بريدن و خوار گردانيدن و فرو رفتن به زمين و فرو رفتنِ زمين و گرفتن ماه و جاى برآمدن آب است از چاه.
خسق ـ (چو طبق) گل كاغاله[ر.م] و كاجيره[ر.م].
خسك ـ (چو هند) خسق[ر.م] و(چو تند) زمان و وقت و تأخير و درنگ و (چو فلك) خس و خلاشه و خارى است سه گوشه و خارهاى سه پهلو كه از آهن ساخته و در سر راه دشمن گذاشته و به اطراف قلعه و حصار ريزند.
خَسَك دانه ـ تخم كاغاله[ر.م].
خسكانان ـ (چو سربازان) تفحّص و تفتيش و جستوجوى بليغ.
خسكدانه ـ (چو فلك پايه) تخم كاغاله[ر.م].
خسم ـ (چو خِشم) جراحت و زخم.
خسنده ـ (چو دونده) پشه و مگس و امثال آنها و اسم فاعل از خسيدن[ر.م].
خسو ـ (چو وضو) پدر زن و شوهر و مادر ايشان.
خُسودن ـ درويدن.
خُسور ـ خُسو[ر.م] و خسوريدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
خُسوردن ـ درويدن.
خسوره ـ خسور[ر.م].
خُسوريدن ـ درويدن.
خسوف ـ فرو رفتن در زمين و گرفته شدن ماه كه از حايل بودن زمين مابين ماه و آفتاب حصول يابد و در توضيح اجمالى اين مدعا مى نگارد كه ماه مانند زمين بالذات مظلم و تاريك]است[ و هر دو از آفتاب كسب نور كرده و اخذ روشنايى نمايند و پر واضح است كه اگر چيزى تاريك ديگر در ميان آفتاب و يكى از زمين و ماه حايل باشد، مانع از كسب نور بوده و به رنگ اصلى خودشان نمايان باشند. پس چون ماه كروى و از آفتاب خُردتر است، هميشه قريب به يك نيمه آن ـ كه روبه روى آفتاب است ـ روشن بوده و نيمه ديگرش تاريك و مظلم گردد و در اجتماع ماه و آفتاب كه هر دو در يك برج جمع شوند، نيمه تاريك آن به طرف ما بوده و نيمه روشن آن به طرف بالا شده و از نور آن هيچ نماند و اين حال را «محاق» و «تحت الشعاع» گويند، و آن وقتى است كه بُعد ماه از آفتاب پيش از اجتماع

صفحه 202 - جلد دوم
به دوازده درجه باشد و يا چون ميان آفتاب و كوكبى به قدر نصف جرمين فاصله باشد، گويند كه كوكب در تحت الشعاع آفتاب است. پس گاه است كه علاوه بر اجتماع در يك برج هر دو بر خط مستقيمى واقع مى شوند به طورى كه اگر از زمين نظر كنى همچنان به نظرت آيد كه هر دو در يك جزو معيّنى از همان برج هستند نه اينكه هريكى در سمت ديگر آن برج. پس ماه در اين حال لابد ميان ما و آفتاب حايل بوده و اين حال را «كسوف» و «آفتاب گرفتگى» گويند. گاهى تمامى روى آفتاب را بپوشد، چنانچه هيچ از آن ننمايد و گاهى پاره اى از آن را پوشيده و بعضى ديگر نمايان باشد; اوّلى را «كسوف كلّى» ناميده و دويّمى را «كسوف جزئى» خوانند و آن تيرگى كه در اين حال بر روى آفتاب نمايد رنگ ماه است و كسوف از جانب غربى آفتاب پيدا شده و از همين جانب شروع به انجلا نمايد. على الجمله اين اوضاع در حال اجتماع بود. و گاه است كه در حال مقابله كه هريك در برجى مقابل همديگر باشند، زمين در ميان آنها فاصله بوده و از اقتباس نور مانع آيد و به عبارت ديگر زمين و ماه و آفتاب در خط مستقيم واقع بود، در اين حال نور ماه كه از آفتاب كسب مى كرد، زايل شده و ماه به رنگ اصلى خود نمايان گرديده و اين حال ماه را هم «خسوف» و «ماه گرفتگى» ناميده و آن هم مانند كسوف به نام كلّى و جزئى به دو قسم مقسوم بوده و مخفى نماند كه مطلق اجتماع در يك برج و مقابله، منشأ كسوف و خسوف نباشد بلكه در هنگامى توليد كسوف و خسوف نمايد كه در حوالى عقده رأس [ر.م]يا عقده ذنب[ر.م] وقوع يابند، چنانچه در محل ترتيب مناسب خود معنى اجمالى اصطلاحى نجومى آنها نگارش خواهد يافت و به همين مطلب به عبارت ساده اى اشاره نموديم كه در حال اجتماع و مقابله ماه و آفتاب، هر دو بر خط مستقيم واقع مى باشند و اگر چه در هر ماه يك دفعه اجتماع و يك دفعه هم مقابله رو دهد الا اينكه چون همه اوقات در عقده رأس و ذنب نبوده و بر خط مستقيم واقع نمى شوند، اين است كه كسوف و خسوف در هر ماه اتفاق نيفتد.
خسيدن ـ (چو رَسيدن) خاييدن[ر.م].
خسيس ـ ]ناكس و فرومايه و ممسك و بخيل(لغت نامه دهخدا)[.

آيين دوازدهم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با شين قرشت)
خش ـ (چو رخ) خسو[ر.م] و خوش و خشك و(چو بد) خسو[ر.م] و بيخ بغل و خشيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
خشوخاش; خشوخاشاك ـ (ع) خسوخاشاك.
خُشاب ـ مخفّف خوشاب[ر.م] است.
خشاره ـ (چو ستاره) پيراستن.
خشام ـ بر وزن و معنى زكام.
خشامن ـ (چو امانت و مبارك) خسو[ر.م].
خشانيدن ـ (چو رَسانيدن) خاييدن[ر.م].
خشاوه ـ (چو اماله) پيراستن و زمين زراعت.
خشاى ـ (چو هماى) خوشاينده و خوش كننده.
خشاييدن ـ (چو رَسانيدن) خاييدن[ر.م] و (به ضمّ اوّل) خوش آمدن.
خشب ـ (چو عرب) علاوه بر معنى عربى معروف]چوب[، دشتى است در يمامه[در جزيرة العرب ] و كوهى يا صحرايى است در يك منزلى مدينه.
خشت ـ (چو تشت) كور و اشگ چشم و ژرف و عميق و (چو زشت) به معنى معروف و نام نسك دوازدهم از 21نسك كتاب زند[ر.م] و نوعى از حلواى معروف كه در جايى بريزند تا قرص و يكپارچه شود و مطلق نيزه، خصوصاً زوپين[ر.م] و هم نيزه كوچكى است مانند مِزراق [ر.م] كه بر ميان آن حلقـه اى از ابريشـم و ريسمـان بافته و انگشت سبابه را در آن حلقه كرده و به جانب دشمـن اندازند و هم نام قصبـه اى است در يك منزلى كازرون از بلاد فارس كه نخلستان آن موفور و مركّبات خوب دارد.
خشتْ باد ـ بادزنى است بزرگ كه از سقف جايى آويخته و حركت دهند تا باد به همه سوى آنجا برسد.
خشتْ تابه ـ داش[ر.م].
خشتْ خشت ـ صداى ورق كاغذ و لباس تازه آهاردار

صفحه 203 - جلد دوم
و مانند اينها.
خشتِ زر; خشتِ زرّين ـ آفتاب.
خشتامن; خشتامه ـ (چو تردامن و گل دامن و هَنگامه و بزغاله) خسو [ر.م] و داش]كوره[ خشت پزى.
خشتچه; خشتره ـ (هر دو به كسر اوّل و فتح رابع و سكون ثانى و ثالث) خشتك[ر.م] است.
خشتك ـ (چو دلبر) مصغّر خشت[ر.م] و آيينه زانو و پارچه سه گوشه يا چهارگوشه زير بغل و ميان تنبان و شلوار.
خشتكِ زر; خشتك زرّين ـ آفتاب.
خشتنشار ـ (چو بهمنيار) مرغابى سياه و بزرگ و تيره رنگ مايل به كبودى كه ميان سر آن سفيد مى باشد.
خشتوك ـ (چو پُرزور و مشهور) حرام زاده.
خشته ـ (چو خسته) مردم مفلس و بى برگ و نوا.
خشج; خشجان ـ مخفّف آخشيج[ر.م] و آخشيجان[ر.م].
خشخاش ـ (ر.ف) كه عبارت از تخم كوكنار]است[ و به هيچوجه داراى خواص مخدّر كوكنار نبوده و به فرانسه «اويلِت» و به نام سفيد و سياه و مقرن و زبدى به چهار قسم مى باشد:
   1. سفيد: كه بوستانى است.
   2. سياه: كه صحرايى است و «مصرى» هم گويند و بعضى گفته كه سياه و سفيد هر دو هم صحرايى باشد و هم بوستانى.
   3. مقرن: كه پيوسته در كنار دريا رويد و ازاين رو «بحرى» نيز گويند.
   4. زبدى: كه برگ و تخم و ثمر مفيد دارد.
خشخاش كردن ـ ريزه ريزه كردن.
خشخاشيّه ـ حلواى خشخاش.
خشخش; خشخشه ـ (چو اكبر و زَلزَله)خشت خشت[ر.م].
خشف ـ (چو شرف) برف.
خشك ـ (چو فلك) نام كوهى است و (چو پشت) محض و خالص و بخيل و ناكس و به معنى معروف كه مقابل تر است.
خشك آخُر; خشك آخور ـ سال قحط و كمى عيش و گياه و علف و مردم ممسك و بخيل و ناكس.
خشك آر ـ خاگينه و آردى كه نخاله آن را جدا نكرده باشند و اسم فاعل و امر حاضر از خشك آوردن[ر.م] و نانى كه گندم آن را ناشسته و سبوس آن را ناگرفته ترتيب مى دهند.
خشك آمار; خشك آنار ـ حساب و شمار و تتبّع و استفسار و تفتيش و استقصا و مرض استسقا و توبه و استغفار.
خشك آوردن ـ سكوت كردن و سخن نگفتن از غايت اعراض و بى دماغى.
خشك افزار ـ حبوبات مثل ماش و نخود و باقلا و مانند اينها.
خشك اَمار; خشك انار ـ (چو كَنار) خشك آمار]ر.م [است.
خشك انگبين ـ عسلى كه در خانه زنبور خشكيده باشد كه به «عسل خشك» معروف و گرم تر از عسل متعارف و به «انگبين خشك» هم رجوع شود.
خشك باختن ـ داروندار خود را باختن و بى شرط و گرو قماربازى كردن.
خشك بازه ـ پوست درخت و شاخه هاى خشك بريده از آن.
خشك پشت ـ سنگ پشت.
خشك پى ـ مردم شوم و بدقدم.
خشك جان ـ مردم ناقابل و كم عقل و بى هنر و شخصى كه لذّت عشق نچشيده و از ياد دلدار محروم و در كنار، و لايق پالان و افسار باشد.
خشك جنبان ـ كسى كه جنبش و حركات بى فايده از او به عمل آيد.
خشك جهان ـ روزگارى كه در آن مردم باهمّت و سخاوت نباشد.
خشك دامن ـ پاك دامن و نيكوكار.
خشك دست ـ مردم بخيل.
خشك دهان ـ روزه دار.
خشك رنده ـ مردم جَرَبدار.
خشك رود ---> فرغر.

صفحه 204 - جلد دوم
خشك ريش; خشك ريشه ـ مكر و حيله و عذر و بهانه و دست بستن و از كارى آواره بودن و خشكى روى زخم.
خشكسار ـ زمين آب نديده و باران نباريده.
خشك سال ـ سال قحط و گرانى.
خشك سر ـ سوداوى و ديوانه مزاج و هرزه كار و تندخوى و بيهوده گوى.
خشك شانه ـ مردم مغرور و متكبّر.
خشك عنان ـ اسب فرمانبردار.
خشك فا ـ نان فطير.
خشك مغز ـ خشك سر[ر.م].
خشك ميان ـ كسى كه حركات لغو به عمل آرد.
خشك ناز ـ تكبّر و متكبّر.
خشك نان; خشك نانج; خشك نانك; خشك نانه ـ كوكه[ر.م] و نان خالى و هم نانى است از آرد گندمى كه خمير آن را به شيره سرشته باشند، مى پزند.
خشك ناى ـ حلقوم و ناى گلو.
خشكوا ـ نان فطير.
خشك و تر ـ نيك و بد و خوب و زشت.
خشكاب ـ (چو سرداب) مانع و منع كننده.
خشكاخر; خشكاخور; خشكار; خشكامار; خشكانار; خشكسار; خشكفا; خشكناى ـ اين لغات هشتگانه مكرّر و به تركيبات «خشك» رجوع نمايند.
خُشكَنجَبين ـ معرّب خشك انگبين[ر.م].
خُشكَنگبين; خُشكوا ـ در هر دو رجوع به تركيبات «خشك» شود.
خشكه ـ (چو پُسته) پلاو ]پلو[ بى روغن و نان و آرد گندم ناپخته.
خشكى ـ خشك بودن و صحرا و بيابان و فضله و سرگين چاروايان، خصوصاً آنچه در زير پاى آنها مانده و سختيده باشد كه اهالى ما «كَرمَه» گويند.
خشل ـ (چو عمل) مُقل ازرق[ر.م] و (چو خَجِل) در زبان اهالى ما، طعامى است معروف.
خشم ـ (چو زشت) قهر و غضب.
خشمگين ; خشمِن; خشمناك; خشمين ـ مردم قهرآلود و صاحب خشم و غضب.
خشن ـ (چو خَجِل) خشين[ر.م] و به عربى، درشت و (چو عرب) گياهى است كه از آن جامه بافند و دراويش و فقرا پوشند.
خشن پوشيدن ـ حيله و تزوير و منافق بودن.
خشن خانه ـ خانه اى كه از نى بوريا سازند و خانه اى كه بر در و پنجره آن خارشتر بسته و آب پاشند تا نسيم درآيد.
خشن سار; خشن شار ـ (چو طلبكار و سخندان) خشتنشار[ر.م].
خشنان ـ (چو برهان) فرخنده و مبارك.
خشند ـ (چو بلبل) خوشنود.
خشنسار; خشنشار ـ رجوع به تركيبات «خشن» شود.
خشنگ ـ (چو پلنگ) داغ سر[ر.م] و سركچل و مردم كچل.
خشنو ـ (چو بدبو و برزو) مخفّف خشنود است.
خشنود ـ مخفّف خوشنود است.
خشنى ـ (چو پشتى) زن فاحشه.
خُشو ـ بر وزن و معنى خسو.
خشود ـ (چو گشود و عمود) ماضى خشودن[ر.م] و آلتى است معروف كه فاليز]كشتزار[ و زراعت را بدان شيار كنند و هم شاخى كه باليده باشد و ببرند و هم آن است كه به ناخن بخراشند و ريش]مجروح[ گردد.
خُشودن ـ پيراستن.
خشوذ ـ بر وزن و معنى خشود.
خشوك ـ (چو سلوك) حرام زاده.
خشى ـ (چو خفى) خشك و خشين[ر.م].
خَشيج ـ آخشيج[ر.م].
خَشيجان ـ آخشيجان[ر.م].
خشيدن ـ خاييدن[ر.م] و تيز دويدن.
خَشيسار ـ خشتنشار[ر.م].
خَشيش ـ غلبه و زيادتى.
خَشيشار ـ خشتنشار[ر.م].
خَشيشى ـ نوعى از جامه پوشيدنى است.

صفحه 205 - جلد دوم
خَشين ـ سفيد و خودرنگ و ولايتى است از مارواءالنهر ]ناحيه اى در آسياى مركزى[ و هر چيزى كه در سفيدى به نهايت رسيده باشند و هر چيز تيره و سياه رنگ مايل به كبودى، خصوصاً خشتنشار[ر.م] و خصوصاً بازى كه پشت آن تيره و سياه و كبود و چشمانش در اوّل پر ريختن سرخ شده و عاقبت سياه رنگ بوده و به تركى «قِزيل قوش» ناميده و گاه است كه «صيّادى» و «عظيم گوهرى» نيز گويند و بازى را نيز گويند كه نه سفيد باشد و نه سياه.
خشين پند ـ خشتنشار[ر.م].
خشين سار ـ خشتنشار [ر.م]
خشينه ـ خشين[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.

آيين سيزدهم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با صاد سعفص)
خصل ـ (چو اصل) كعبتين[ر.م] و گروبندى در قمار و تيراندازى و رجوع به «ندب» هم نمايند.(عر)
خصله ـ (چو سركه و هرزه) خوى و خاصيت و عادت و (چو پُسته) يك دسته از موى و پشم و غيره.(عر)
خصم ـ (چو اصل) به عربى، دشمن و (به كسر اوّل و ثانى) به تركى، هم نسب و خويشاوند.
خصم يك چشم ـ قلب و دل و فلك.
خصمان ـ جمع خصم [ر.م]است.
خصمان سُفلى ـ عناصر اربعه [ر.م].
خصوصاً ـ (ر.ف) كه به پارسى «بيژه» و «ويژه» ]گويند[. (عر)
خُصيه ـ (ر.ف) كه به پارسى «گند» و «تخمگان»]گويند[ و به عربى، گوشواره را هم گويند.
خُصية الثعلب ---> جفت آفريد.

آيين چهاردهم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با ضاد ضظغ)
خضر ـ (چو تند) قبيله اى است كه همه تيراندازانند و (چو قمر) نرمى و نازكى و شاخ درخت خرما و شاخ خرماى سبز و (چو خَجِل) شاخ درخت و تره سبز و(چو هند و خَجِل) لقب بليا ابن ملكان كه كنيه او ابوالعباس و خاله زاده ذوالقرنين اكبر[ر.م] و در 3458 هبوطى ظهور فرموده و ازآن رو كه بر هر زمين گذشتى صفت خضرت يافتى و يا از كثرت رغبت او كه به سبزه و كنار آب داشته و او را بيشتر در مواضع همچنانى مى ديدند، بدين لقب ملقّب گرديد و ـ چنانچه در موضع خود مذكور افتاد ـ گاه است كه الياس را نيز بدين لقب ملقّب داشته و گاهى به جهت امتياز به ثانى هم مقيّد نمايند. بالجمله خضر اوّل هم از انبياى عظام و قصّه ملاقات او با موسى ـ كه گويا موسى اوّل، پسر منَسّى، است نه موسى ابن عمران(عليه السلام)صاحب تورات ـ مشهور و معروف است.(1)
خضر ثانى ـ الياس است.
خَضرا ـ آسمان و سياهى مردم و معظم قوم و تره هاى سبز و هم اسم خاص دو جزيره است كه در «جزيره» مذكوره افتاد.

آيين پانزدهم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با طاى حطّى)
خط ـ (به ضمّ اوّل و تشديد ثانى) شاه راه و جاده و جاى قوم و قبيله و كوهى است در مكّه و (به كسر اوّل و تشديد ثانى) زمين باران نديده و زمينى كه پيش از تو كسى در آنجا فرود نيامده باشد و لنگرگاه كشتى، خصوصاً آنچه در بحرين است و نيزه خطى منسوب بدان است و(به فتح اوّل و تشديد ثانى) راه، خصوصاً شاه راه و راه دراز و يا راه سبكى است در زمين و خط كشيدن فالگير است در زمين از براى فال و قسمى است از جماع كردن با زنان و تازه روييدن موى از روى نوجوانان و مطلق موى روى مردان و اندك خوردن از طعام و نشانه و علامت كردن چيزها و لنگرگاه كشتى، خصوصاً لنگرگاه بحرين و نام جايى است در يمامه]در جزيرة العرب[ و تيغ و شمشير و كنار و حاشيه، خصوصاً كنار بحرين و شمشير آن و به معنى معروف كه عبارت از كتابت و معرفت تصوير الفاظ است به صورت هجا و كيفيّت تركيب و احوالى است كه در مقام

1. البته معروف در ميان مفسران موسى بن عمران است.

صفحه 206 - جلد دوم
كتابت بدانها طارى باشد، و علاوه بر اينكه فايز بدين صناعت با هر گروه همراز و در هر مقام سرافراز و در هر ديارى از او يادگارى و در هر ديوارى از دست او نگارى است، نصّ قرآن مبين و پيشوايان دين در فضيلت آن كافى است: (ن وَ الْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونَ)(قلم، 1).
«كفى قلم الكتابة مجداً و رفعةً *** مدى الدّهر انّ الله اقسم بالقلم» و تفصيل زائد در اينكه اوّل واضع خط كه بوده و اوّل خطى كه معمول عالميان بوده كدام، خطا و مخترع هريك از آنها كه بوده، خروج از وضع كتاب است الا اينكه پاره اى اقسام متنوّعه آن را ـ كه گوشزد عامه و در السنه داير مى باشد ـ با پاره اى اقسام خط اصطلاحى هندسى كه عبارت از طول بى عرض و عمق است، با برخى از خطوط على حده ـ كه هريكى مخصوص يك فرقه و از اختراعات بعضى از ارباب كمال است ـ به جهت زيادت بصيرت زينت بخش اوراق مى نمايد.
خط آور ـ نوخط[ر.م]است.
خط ازرق ـ يا سبز يا سياه يا شب; نام خط چهارم است از جمله هفت خط جام جم[ر.م].
خط استوا ـ به زعم ارباب هيئت جديده، در وقت گرديدن زمين هر نقطه كه بر روى آن تصوّر شود دايره اى تشكيل مى دهد; پس هر قدر كه آن نقطه نزديك به قطب باشد دايره آن كوچك تر و هر قدر كه به وسط كره نزديك تر باشد دايره آن بزرگ تر خواهد شد و دايره حادثه از نقطه وسط كره را ـ كه بهواسطه آن به دو جزو مساوى قسمت شود ـ «خط استوا» گويند و به عبارت ديگر زمين نسبت به آفتاب هر حالت كه داشته باشد ـ يعنى خواه قطب شمال خود را و يا قطب جنوب خود را نزديك آفتاب نمايد ـ نقطه سرحد نور و ظلمت كره زمين را به دو قسمت تقسيم خواهد نمود. از اينجا معلوم است كه اراضى واقعه در اين خط هميشه نصف دوره خود را در روشنى و نصف دوره خود را بالسّويه در تاريكى طى كنند، يعنى در عرض سال شب و روز در آنجا مساوى بوده و به همين جهت اين خط را «ئكواتور» يا «خط استوا» گويند و گاه است كه بلاد واقعه در همين خط را نيز به همين اسم يا به اسم «آفاق اعتداليّه» يا «آفاق مستقيمه» يا «آفاق استوائيه» موسوم نمايند و در اين بلاد و آفاق قطبين معدّل منطبق بر آن مى باشند، چنانچه بلاد بعيده از خط مذكور را ـ كه شب و روز ايشان متفاوت است ـ به «آفاق مايله» مسمّى دارند و در اين بلاد يكى از قطبين معدّل از افق مرتفع شده و قطب ديگر به همان اندازه ارتفاع آن از افق مشخّص گردد. و به لسان هيئت قديم بطلميوسى، معدّل النهار دايره موهومى است در آسمان كه در حين وصول آفتاب به همان دايره كه در اوّل حَمَل]فروردين[ و اوّل ميزان ]آبان[ اتفاق افتد، شب و روز در همه روى كره مساوى بوده و دايره و خطى را كه در زمين محاذى دايره معدّل النهار باشد «خط استوا» گويند. و بالجمله درازى و كوتاهى روز و شب اراضى به قدر بُعد آنها است از همين خط استوا و قرب آنها است به قطبين، مثلاً اطول ايّام در شهر ما 14ساعت و 40دقيقه و در مسكو 17ساعت و نيم و در پتربورغ]سن پترزبورگ[ 19 ساعت و بدين دستور هر قدر نزديك به قطب شود، بلندى و كوتاهى روز و شب بسيار متفاوت و در نزديكى قطب محل حيرت باشد، حتى در خود نقطه قطب كه حركت كون در آنجا رَحَوى و به شكل طاحونه]آسياب[ مى باشد، روز شش ماه و شب هم شش ماه باشد، يعنى از اوّل حَمَل تا اوّل ميزان روز و از اوّل ميزان تا اوّل حَمَل شبِ آنجا باشد و اگرچه در آنجا هيچ كس نيست ولى به مسافت خيلى نزديك اين اراضى مسافرت كرده و از حالت آنها خبرت كامل به دست آورده اند، علاوه بر اينكه پاره اى قواعد هيئت قديم شاهد صادق مدّعا بوده و به طور يقين جلوه گرش مى نمايد و در پاره اى خواص خط استوا، رجوع به «اقليم» نمايند.
خط اسراف ـ خطى بوده معمول بعضى ارباب صنايع و به ترتيب الف باى معروف اين است:

صفحه 207 - جلد دوم
خط اشگ ـ يا خط خطر; نام خط پنجم است از هفت خط جام جم[ر.م].
خط اوّل ـ حرف الف و مكّه معظّمه و عرش اعظم.
خط بسر بردن; خط بسر خود دادن ـ موچلكا]ر.م [است.
خط بصره ـ نام خط سيّم از جمله هفت خط جام جم[ر.م].
خط بطلان كشيدن ـ ]خط بر روى نوشته اى كشيدن كه حكايت از باطل كردن آن نوشته كند(لغت نامه دهخدا)[.
خط بغداد ـ خط دويّم و يا اوّل از هفت خط جام جم[ر.م].
خط پهلوى ـ در آثار عجم[ر.ض] گفته كه در زمان اردشير بابكان [نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م ] خط مسمّى به «ميخى» متروك گرديده و خط پهلوى رواج يافت، و خط پهلوى هم بر دو قسم است: يكى را «ساسانى» ناميده و ديگرى را «عراقى» گويند و به هر دو قسم كتابت وتكلّم مى نموده اند، و در آن زمان خط يونانى هم در ايران رواجى داشته و عدد حروف هر دو قسم پهلوى هيجده و هريك از آن دو قسم بعضى از حروف را ندارند و عدد حروف خط يونانى ـ كه بسيار شبيه به خط انگليسى بوده و مانند آن به نام بزرگ و كوچك به دو قسم نگارش يابد ـ بيست ودو و در آن نيز پاره اى از حروف نيست و ما در جدولى به جهت زيادت بصيرت حروف دو قسم ساسانى و عراقى از خط پهلوى را با دو رقم بزرگ و كوچك خط يونانى مى نگاريم تا شكل حروف آنها معلوم بوده و هر حرفى كه در كلماتشان يافت نمى شود، مكشوف گردد:
و مخفى نماند كه صورت واو و راى قرشت در رقم ساسانى خط پهلوى يكى و به مدد قراين از يكديگر امتياز يابند و حرف بيستم از حروف يونانى را «يو» مى گويند و اين چون در كلمات واقع شود، صداى واو مى كند و در انگليس هم يك حرف است كه صداى واو مى كند و نام آن هم «يو» مى باشد و شكل آن هم با شكل رقم كوچك «يو» كه در يونانى است، مشابه است بلكه چنانچه اشاره نموديم اكثر حروف خط يونانى با حروف انگليسى و فرانسوى مشابهت دارند و چون يونانى اقدم است، معلوم مى شود كه انگليسى و فرانسوى هم از آن اقتباس شده، خصوصاً كه وضع نوشتن اين خط هم مثل آن دو خط از چپ به راست است.
خط ثلث ـ خطى بوده قريب به خط نسخ معروف كه در سوّم حصّه اصول قلم باشد.

صفحه 208 - جلد دوم
خط جام; خط جور ـ يا خط بغداد; نام خط اوّل از خطوط جام جم[ر.م] است.
خط خطر ـ خط اشگ[ر.م] است.
خط ريحانى ـ به ترتيب الف باى معروف اين است:
خط زهره ـ يا خط مشترى; به ترتيب الف ب:
خط سبز ـ خط ازرق [ر.م] است و موهاى نازكى كه پيش از برآمدن ريش در اطراف روى برمى آيد.
خط سروك ـ خط شجرى[ر.م] است.
خط سياه ـ خط ازرق[ر.م] است.
خط شاقولى ـ عبارت از ريسمانى است كه بر گلوله مسين و مانند آن بسته شده و آزاد افتاده باشد. پس طول تمامى آن ريسمان در خط مستقيم، و كجى و راستى درب و ديوار را با متوازى بودن آن مكشوف دارند.
خط شب ـ خط ازرق[ر.م] است.
خط شجرى ـ يا خط سروك; مبتنى بر ترتيب كلمات هشتگانه ابجدى و بدين طريق است كه نخست خطى طولى كشيده و از چپ و راست خطوط كج به طريق شاخه ها بر آن كشند و بايد ملاحظه كرد كه حرفى كه مقصود نوشتن آن است، در كدام يك از كلمات ابجدى است. پس كلمات پيش از آن كلمه را شمرده و به شماره آنها خط كج به طور شاخه در طرف راست همان خط طولى مى كشند، چنانچه اگر پيش از آن كلمه كلمه ديگرى نباشد مثل اينكه حرف مقصود يكى از حروف چهارگانه خود ابجد باشد، طرف راست همان خط طولى ساده مانده و چيزى ننويسند. پس از آن حروف كلمه اى را كه حرف مقصود در آن است، تا خود حرف مقصود شمرده و به عدد آنها خط كج به طور شاخه در طرف چپ همان خط طولى مى كشند و هكذا حروف مابعدى را هم به همين طراز مى نويسند. پس «محمّد» را چنين بايد نوشت:
زيراكه حرف اوّل اين اسم شريف در كلمن است و در كلمات ابجدى پيش از كلمن سه كلمه است، پس به عدد هريك از اين سه كلمه خط كجى به طور شاخه در طرف راست خط طولى كشيديم. بعد از آن عدد حروف كلمن را تا ميم ـ كه حرف مقصود است ـ شمرديم، آن هم سه شد. پس به همين عدد خط كجى در طرف چپ همان خط طولى كشيديم و بدين قرار در حروف مابعدى. و ازآن رو كه حرف دال ـ كه حرف آخرين است ـ در خود ابجد بوده و پيش از آن كلمه ديگر نبود، پس طرف راست خط طولى چهارم ساده و خالى مانده و به عدد حروف ابجد ـ كه تا حرف مقصود چهار است ـ چهار خط كج در طرف چپ خط طولى نگاشته آمد.
خط شكسته ـ خط منكسر[ر.م] و خطى معروف ديگرى است شبيه به خط نستعليق.
خط شمشيربند ـ نوشته اى كه در آن خوف و خطر بسيار باشد.
خط طبيعى ـ به ترتيب الف ب اين است:
خط طير ـ خط مرغ[ر.م] است.
خط عددى ـ به اين نحو است كه به جهت هر حرفى دو رقم هندسه نويسند: اوّل، رقم كلمه ابجد كه حرف مقصود در چندمين كلمات ابجدى است و دويّم، رقم

صفحه 209 - جلد دوم
حروف همان كلمه كه حرف مقصود حرف چندمى همان كلمه است و اين رقم دويّمى را در تحت رقم اوّلى مى نويسند. پس «محمّد» را چنين بايد نوشت:
4      3      4      1
3      1      3      4
اوّل و سيّم اشعار مى كند بر اينكه حرف سيّم از كلمه چهارم ابجدى، و دويّم اشاره دارد به حرف اوّل كلمه سيّم، و چهارم كنايه از حرف چهارم كلمه اوّل است.
خط عرضى ـ آن است كه نخست خطى از راست به چپ كشيده و پس از آن تمامى حروف را با رقم هندسه مشهور بدون صفر در بالاى آن نويسند، و آحاد و عشرات و ساير مراتب اعداد را بدين روش معلوم دارند كه آحاد را از خط مزبور منفصل نوشته و عشرات را به همان خط وصل كرده و مآت را علاوه بر وصل كردن، قدرى هم پايين انداخته و الوف را بعد از پايين انداختن قدرى به طرف راست منحرف سازند:
«احد به خط نرسد ليك مى رسد عشرات *** مآت بگذرد از خط الوف كج سوى راست»
پس «غفار» را ـ كه جامع چهار مرتبه عدد است ـ چنين نويسند:
خط عطارد ـ به ترتيب الف ب بدين طرز است:
و گاه است كه به دو نوع ديگر هم مى نويسند.
خط عمود ـ در اصطلاح هندسه، خطى را گويند كه به طورى به خط ديگرى ملاقات نمايد كه از تلاقى آنها چهار زاويه متساويه حصول يابد، چنانچه در اين شكل است:
قائمه قائمه
قائمه قائمه
كه در اين صورت هريك از آن دو خط را نسبت به ديگرى «عمود» گفته و آن زاويه ها را «زاويه قائمه» نامند. و اگر از ملاقات دو خط زواياى مختلف حادث شود بزرگ تر را «منفرجه» خوانده و كوچك تر را «حادّه» گويند، چنانچه در اين شكل است:
منفرجه
         حادّه                  حادّه
منفرجه
و خط همچنانى اسم مخصوص ندارد.
خط فرودينه ـ خط هفتم خطوط جام جم[ر.م].
خط قبطى ـ(1)
خط قمر ـ به ترتيب الف ب اين است:
خط كاسه گر ـ يا كاسه گو; نام خط ششم از هفت خط جام جم[ر.م] است.
خط كاشفى ـ به ترتيب الفب اين است:
و در پاره اى نسخ اين طور نوشته اند، كه اندك تفاوتى دارد:
خط كش ـ سطّاره و مسطر معروف.
خط كشيدن ـ محو و برطرف نمودن.
خط كم صلا ـ خط رمزى معروف است كه حروف

1. در اصل بدون معنى است.

صفحه 210 - جلد دوم
نقطه دار را تماماً به شكل اصلى معمولى خود نوشته و حروف غيرمنقوطه را هم بدين قرار به يكديگر تبديل دهند: كاف به ميم و صاد به لا و الف به واو و حا به طا و لام به ها و دال به راء و سين به عين و برعكس اينها:
«كم صلا او حط له در سع شمار *** حرف منقوطه به جاى خود گذار»
پس «محمّد» را چنين نويسند:كطكر.
و «مجتهد» را بدين شكل:كجتلر.
خط گزار ـ قلمزن و تيزوير]تيزهوش[ يا نيزهور.
خط مراد ـ به ترتيب الفب اين است:
خط مُرغ ـ خطى بوده قديم پيش از طوفان كه به جاى حروف، اشكال و صور مختلفه از مرغان ساخته بودند و در آثار عجم[ر.ض] گويد كه در فرنگستان اشخاصى هستند كه اين خط را مى خوانند.
خط مستقيم ـ در اصطلاح هندسه، كوتاه ترين خطى است كه مابين دو نقطه فرض شود.
خط مشترى ---> خط زهره.
خط منحنى ـ خطى است غير خط مستقيم و خط منكسر، مانند محيط دايره و قطعه اى از آن و امثال اينها.
خط منكسر ـ يا خط شكسته; خطى است مركّب از چند مستقيم كه همگى بر يك امتداد نباشند:
خط ميخى ـ خطى است كه وضع و شكل حروف آن به صورت ميخ يك سرش پهن و سر ديگرش تيز و چنانچه در «تخت جمشيد» اشاره نموديم، در عمارات آنجا خطوط بسيارى با همين خط منقوش بر احجار، و تمامى حروف زبان آريا ـ كه همين خط با آن زبان است ـ 21 و ارقام مجموع آنها 32 چنانچه در اين جدول است:
و از اين جدول روشن مى گردد كه يازده حرف چ ح ذ ص ض ط ظ ع غ ق ل در زبان آريا ـ كه با اين خط است ـ يافت نشده و حروف 21گانه مشروحه در جدول هم بعضى دو رقم و برخى سه رقم داشته و اكثر آنها تنها يك رقم دارند و گويا علّت تعدد رقم اين بوده كه يك حرف را در هريك از حالات فتحه و كسره و ضمّه به شكلى مى نوشته اند و آنچه كه دو رقم دارد به دو حالت استعمال مى شده و صاحب يك رقم تنها به يك حالت معمول بوده است. و بعضى از اهل بصيرت در چگونگى دريافتن و خواندن خطوط ميخى

صفحه 211 - جلد دوم
تخت جمشيد نوشته اند كه در 1867ميلادى حكيمى اِسپيكلنام]فردريش فون اشپيگل; 1820 ـ 1905م[ از اهالى جرمن همّت خود را برگماشت كه خط ميخى را خوانده و از آن زبان باخبر گردد. پس در بسيارى از معموره عالم سياحت كرده و از هركسى كه از زبان هاى قديم اطلاعى داشت اكتساب لغات نموده و زبان سانسكريت را ـ كه از همه زبان ها قديم تر است ـ نيكو دريافت و در اثناى تحصيل زبان هاى مختلفه اوراقى از پوست در ملك يونان به دست آورد كه بر آنها خط ميخى مرسوم و در زير هر سطرى ترجمه آن با خط پهلوى مرقوم بود. پس به مدد همان ترجمه حروف مفرده خط ميخى را دريافته و به يارى زبان هاى ديگر كه با زبان آريا هم شاخه بودند، از كلمات مفرده و مركبه آن آگاهى يافته، رفته رفته در خواندن همين خط مسلّط گرديده، پس به فارس آمده و به خطوط منقوشه بر احجار مراجعه كرده و خط هاى تخت جمشيد و نقش رجب و نقش رستم را ترجمه كرده، به وطن خود برمى گردد و آن ترجمه ها را در كتابى مدوّن مى سازد. بارى، چنانچه اشاره نموديم، در زمان اردشير بابكان]نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م[ همين خط متروك و خط پهلوى رواج يافت.
خط هيروگليفى ـ ]يك نوع خط بوده كه به جاى نوشتن نام اشياء شكل آنها را مى كشيدند. اين خط در بين كاهنان مصرى براى نوشتن مطالب مذهبى متداول بوده است(لغت نامه دهخدا)[.
خط يونانى ـ به ترتيب الف ب اين است:
و بعضى بدين طور نوشته اند، نيز به ترتيب الف ب:
خطا ـ (چو دعا) به عربى، جمع خطوه به معنى قدم و هم نام موضعى است مابين شام و كوفه و (چو قضا) رجوع به «ختا» شود و هم به معنى معروف كه مرادف سهو و غلط بوده و به پارسى «لغزش» و «شخش» و «آهو» و «بزه» گويند.
خطاب ـ (چو كتاب) برگردانيدن كلام است به سوى ديگرى به جهت فهمانيدن مضمون آن و كلام همچنانى را نيز گويند و (چو شدّاد) مبالغه كننده در خطبه و به «خطّابيّه» هم رجوع شود.
خطّابيّه ـ از شعب شيعه و يكى از 73 فرقه امت مرحومه كه بهشت وجهنم را نعمت و مشقّت همين دنيا پنداشته و دنيا را باقى و ابدى انگاشته و هريك از آحاد مؤمنين را مظهر وحى دانسته و فرايض دينيّه را ترك كرده و محرّمات اسلاميه را مباح دانسته و ائمه(عليهم السلام) را اعظم از انبيا و خداى تعالى انگارند و رئيس اين فرقه ابوالخطاب محمد زينة اسدى به حضور مبارك جعفر ابن محمد ـ صلوات الله عليهما ـ تردد مى كرده، عاقبت به جهت فساد عقيدت مطرود و از طرف قرين الشرف از الفت اصحاب او قدغن اكيد صادر گرديد و بعد از وفات آن حضرت امامت را به خود تخصيص داده و بالاخره اعدامش نمودند. احمدرفعت عثمانى[ر.ض] در كتاب خود همچنين نوشته و در مجمع البحرين[ر.ض] گويد كه خطّابيّه طايفه اى است منسوب به خطاب محمد ابن وهب اسدى كه شهادت دروغ كردن بر ضرر كسى را كه با ايشان مخالف بوده و بر صدق مدعاى خود ذكر قسم نمايد، شعار ديانت خود دانند و بعيد نيست كه اين دو ترجمه مخالف يكديگر نبوده و در

صفحه 212 - جلد دوم
لقب و اسم رئيسشان تحريف شده باشد.
خُطّاف ---> پرستوك.
خطبه ـ (چو سركه) خواستگارى كردن زن و مراجعه در كلام در اين باب و زن خواستگارى شده و (چو پُسته) موعظه و نصيحت و خواستگارى زن و كلام مسجّع كه از هم پاشيده باشد و رنگى است تيره كه به زردى آميخته باشد يا گرد رنگى كه سبزى در آن داخل شده باشد.
خطر ـ (چو تند) مردان اشراف و (چو نهر) قدر و شرف و پارچه ابر و آلت پيمودن غلّه و چيزى كه از بول و سرگين بر سرين شتر مى چسبد و (چو هند) وسمه و يا گياهى است ديگر كه بدان خضاب شود و به معنى شتران بسيار و يا بالخصوص چهل شتر و يا دوصد و يا هزار شتر و شاخ درخت و شير بسيار آب و چيزى كه از بول و سرگين بر سرين شتر چسبد و (چو قمر) دشوارى و آفت و شأن و شوكت و قدر و منزلت و نزديك شدن به هلاكت و نام ديگر خط اشگ [ر.م] و گرو قماربازى و اسب دوانى و مردى كه در علوّ شأن ضرب المثل باشد و سبقت نمودن در دوانيدن اسبان كه گرو مى بندند به آن.
خطرايه ـ (چو همسايه) جامه پشمين درويشان كه پشم ها و ريسمان ها از آن آويزان باشد.
خطمى ـ (به كسر اوّل و تشديد ياء) نباتى است معروف و محلّل مواد و در عسرالبول و سنگ مثانه نافع و به پارسى «انجل» و به فرانسه«گيمووّ» گويند و رجوع به «خبازى» هم نمايند.
خطمى كوچك ---> خبازى.
خطّه ـ (چو جثّه) كار و ندانستن و خصلت و مانند قصّه و خبر و بازيچه اى است از براى اعراب و اقدام كردن بر امور و پا پيش گذاشتن و دليرى كردن در كارها و امر مشكل بزرگى كه چاره پذير نباشد و (چو سكّه) زمين باران نديده و زمينى كه كسى ديگر پيش از تو در آنجا فرود نيامده باشد و زمينى كه شخصى از براى خود نشان كرده و علامت مى گذارد.
خطّه اوّل; خطّه كل ـ عرش اعظم الهى است.
خطيب ـ (چو اديب) واعظ و ناصح و خطبه خوان.
خطيب الهى ـ ذاكر و موحّد و قارى قرآن و هاتف غيبى.
خطيب آسمانى; خطيب فلك ـ ستاره مشترى.

آيين شانزدهم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با فاى ]سعفص[)
خف ـ (چو رخ و دف) ركو[ر.م] و آتش گيره[ر.م] و بوقچه و(به ضمّ اوّل و تشديد ثانى) به عربى، موزه[نوعى چكمه ] و چكمه است.
خفا ـ (چو رضا) به عربى، معروف]پوشيدگى; پنهان[ و در «خفاى كواكب» ـ كه مصطلح اهل نجوم است ـ رجوع به «ظهور» شود.
خفاجه; خفاچه ـ (چو كَناره) طايفه اى است راهزن از اعراب.
خفاش ـ (چو كفّار) رجوع به «شب پره» نمايند.(عر)
خفتان ـ (چو مستان) نوعى از جبّه و جامه روز جنگ.
خفتانيدن ـ (چو خشكانيدن) خوابانيدن و غلطانيدن.
خُفتَق ـ معرّب خفتك[ر.م].
خفتك ـ (چو دختر) كاروانك[ر.م] و فرنجك[ر.م].
خفتن ـ خوابيدن و خميدن و غلطيدن و وقت شام و عشا خوردن و در خشم شدن و ماست شدن شير و به زانو درآمدن شتر.
خفتو ـ (چو بُرزو) خفتك[ر.م].
خفته ـ سرفه و چاليك[ر.م] و اسم مفعول و ماضى بعيد از خفتن.
خُفتى ـ طعامى كه در وقت شام خورند و ماضى مخاطب از خفتن.
خفتيدن ـ (چو پرسيدن) خفتن.
خفج; خفجا ـ (چو خرج و هرجا) فرنجك [ر.م] و (به فتح ثانى) خردل صحرايى و به عربى، لرزيدن، خصوصاً لرزيدن و كج شدن پاى شتر در وقت برخاستن.
خفجه ـ (چو پنجه) درخت عوسج[ر.م] و (با جيم پارسى) شوشه]شمش[ طلا و نقره و شاخ درخت نازك و هموار و راست رسته و موى چند يكجا جمع شده كه از زلف و كاكل خوبان بر روى ايشان افشان باشد.

صفحه 213 - جلد دوم
خَفچاق ـ نام ديگر قبچاق[ناحيه اى در شمال درياى خزر ] و مردم اصيل ترك صحرانشين.
خَفچه ---> خفجه.
خفدان ـ بر وزن و معنى خَفتان و(چو همدان) نام موضعى است.
خفدن ـ بر وزن و معنى خفتن.
خفر ـ (چو جفر) بلوكى است از فارس در سه منزلى شيراز كه آبوهوايش خوب و ميوه جات سردسيرى و مركباتش موفور و قبر جاماسب حكيم[ر.م] در آنجا است.
خفرج ـ (چو گندم و سمند و مخرج) باقلا و خرفه[ر.م] و فرنجك[ر.م].
خفرق ـ (چو خندق) فرنجك[ر.م].
خَفرَك ـ در آثار عجم[ر.ض] گويد كه بلوكى است سردسير در ده فرسخى شمال شرقى شيراز كه حاصلش غلّه و برنج و آبش از رودخانه است و در بستان السياحة[ر.ض] گفته كه انجير و انارش ممتاز و برنجش باامتياز است.
خفرنج ـ (چو شطرنج) فرنجك[ر.م].
خفزوج ـ (ل) خرفه[ر.م].
خفقان ـ ]جنبيدن علم و تپش دل (لغت نامه دهخدا)[.(عر)
خفك ـ (چو فلك) خفه كردن.
خفنج ـ (چو سمند) جغد و بوم و عيش و طرب و ناز و غمزه و نفع و فايده.
خفه ـ (به ضمّ اوّل) سرفه و (به فتح اوّل) تاسه[ر.م] و تلواسه[ر.م] و گلوگرفتگى و گلوفشردگى و عطسه.
خفيدن ـ (چو بريدن) سرفه كردن و (چو رَسيدن) خفه شدن و عطسه كردن و مشهور و معروف بودن.
خفيده ـ مشهور و معروف و اسم مفعول و ماضى بعيد از خفيدن[ر.م].
خفيف ـ علاوه بر معنى عربى معروف ]سبك[، رجوع به «بحر عروضى» نمايند.

آيين هفدهم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با كاف عربى)
خكاو ـ (چو سراب) نام مقامى و ولايتى است.
خكشك ـ (چو درست) خيو[ر.م] و (به فتح اوّل) پارچه رنگين شلوار و كوزه سفالين منقّش كه در خلّخ]در آسياى مركزى[ داخل جهاز دختران كنند و يا كوزه سفالين گلين كه دختركان در آن آب هاى رنگين كرده و به يكديگر پاشند.
خَكيدن ـ بر وزن و معنى بهيدن.

آيين هيجدهم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با كاف پارسى)
خَگاو ـ بر وزن و معنى خكاو.
خَگيدن ـ بر وزن و معنى خكيدن.

آيين نوزدهم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با لام ]كلمن[)
خل ـ (چو حقّ) به عربى، سركه و (چو بد) خليدن [ر.م] و امر و فاعل از آن و (چو دل و گُل) خلط بينى انسان و حيوان و (چو گُل) خاكستر و مقعد و كج و خميده و مجنون و ديوانه.
خلا ـ (چو رضا) گل تيره و چسبنده و(چو قضا)تر و تازه نباتات و مخفّف بيت الخلا[ر.م] و با همزه آخر كه خلاء(بر وزن سلام)باشد، خالى و تهى بودن و در اصطلاح فلاسفه، بالخصوص خالى بودن فضا و هر مكانى كه تصوّر شود از همه چيز حتى از هوا، كه پيشينيان ايشان همين معنى را از ممتنعات شمرده و معتقد بودند بر اينكه خالى بودن هر مكانى كه تصوّر شود از همه چيز محال بوده و اصلاً شايش و امكان ندارد و دور نيست كه نيامدن گلاب از گلابدان در وقتى كه سرپوشش محكم بوده و اصلاً منفذى نداشته باشد و داخل شدن مايعات در جوف قطره چك معمول اطباى عصر و خارج نشدن آب قليان و به دهن نيامدن آن در حالتى كه سوراخ بالايين آن را محكم گرفته و نفس را به خود كشى و يا داخل نشدن نفس از نى قليان در جوف آن در وقتى كه سوراخ بالايش را محكم گرفته و بدمى و اشباه و نظاير اينها از اين راه باشد. ليكن فلاسفه و دانشمندان اوروپا خلاء را از ممكنات شمرده و به شهادت

صفحه 214 - جلد دوم
اسباب و آلات جديدالاختراعش مدلّل و مبرهن مى نمايند به طورى كه بسط مقال خارج از موضوع است.
خلاب ـ (چو كباب) گلولاى و آب به هم آميخته و زمين لخشك]گل آلود[ وگلناكى كه پاى در آن بماند.
خلابر ـ (چو سراسر) به زبان گيلان، طايفه اى است در غرب كه در خانه سلاطين مرسوم خوار باشند.
خَلابَش ـ به زبان گيلان، نوكر و مواجب خوار.
خلاّر ـ (چو طلاّب) قريه اى است در دو منزلى شيراز كه عسل خوب داشته و شراب آن ممتاز و مشهور آفاق بوده و به فرنگستان هم مى برند.
خلاش ـ (چو تراش و لواش) خلاب[ر.م] و خلاشه[ر.م] و خلاشيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
خلاشمه ـ (چو كتابچه) علتى ]بيمارى[ است كه مابين گلو و بينى از هيضه]پيچش شكم; قى[ به هم رسد.
خلاشه ـ (چو لواشه) خله چوب [ر.م] و هر چيز افكندنى و به كار نيامدنى، همچو: پوست انار و خربزه و مانند اينها.
خلاشيدن ـ (به كسر اوّل و فتح آن) شور و غوغا نمودن و غلغله كردن و خراشيدن.
خلاصه ـ (چو شماره و اماله) به عربى، صاف و خالص و بى غش هر چيز، خصوصاً روغن و به پارسى«كى» و «اروند»]گويند[.
خلاف ـ (چو كتاب) به عربى، مخالف و دروغ و شراب و آستين پيراهن و نوعى از درخت بيد است و مطلق بيد را هم گويند.
خلاكوش ـ (چو قباپوش) جنگ و جدال و آشوب و فتنه و شور و غلغله و غوغا و مشغله و يكديگر را آوازيدن.
خلال ـ (چو كمال) غوره خرما و (چو هلال) وسط و چيزى كه دندان ها را بدان پاك كنند.
خلال ابراهيم ـ خربزه برّى.
خلال خليل; خلال دان ـ آطريلال[ر.م] و يا قسمى از آن.
خلال كردن ـ فارغ شدن از طعام.
خلال مأمونى ـ گياه اذخر[ر.م].
خلال مكّه ---> درمنه.
خَلالوش ـ بر وزن و معنى خلاكوش.
خَلان ـ غليزن[ر.م] وامر وفاعل ازخليدن[ر.م]وخلانيدن[ر.م].
خَلانوش ـ بر وزن و معنى خلاكوش.
خَلانيدن ـ فعل متعدى از خليدن[ر.م].
خَلاو ـ خلاب[ر.م].
خلاواه; خَلاوه ـ جوان و احمق و بانگ و مشغله و دنگ]ر.م [و سراسيمه وحيران و سرگشته.
خلب ـ (چو هند) سرمه و خلم[ر.م] و خامه و قلم.
خلباى ـ (چو برپاى) به يونانى، بيرزد[ر.م] است.
خلبه ـ (ل) رجوع به «شنبليله» نمايند.
خلپله ـ (چو زَلزَله) مكر و ناراستى و حساب درهموبرهم و غلط و نادرست.
خلج ـ (چو سفر با جيم عربى و پارسى) طايفه اى است از صحرانشينان تركان كه در اكثر بلاد فارس و عراق و خراسان سكونت داشته وجمعى از ايشان در هندوستان سلطنت كرده اند و نام موضعى هم هست در نواحى زابلستان.
خلجان ـ (به كسر اوّل و ثانى) دهى است متصل به تبريز و (بروزن سرطان) خارخار و دهى است در شيراز و به عربى، انديشه وتأمّل و اضطراب قلب و به خاطر درآمدن و جستن پهلو.
خَلَچ ---> خلج.
خلّخ ـ (چو مدّت و فرّخ) خوش بوى و معطّر و بلوكى است از تركستان ]نواحى ترك نشين آسياى مركزى[ و هم شهرى است قريب به رود سيحون ]در آسياى مركزى[ از آن سامان كه مشگ آن مشهور جهان و مردمانش در جمال بى بدل و در زيبايى ضرب المثل و به نام بانى خود خلّخ ـ كه فرزندزاده يافث ابن نوح و يا پسر هفتمينِ او بوده و آن ملك را بنا نهاده ـ مسمّى گرديده است.
خلخال ـ (چو سردار) پاى برنجن[ر.م] و ولايتى است بهجت مآل از آذربايجان مابين اردبيل و گيلان و مقرّ حكومت آن نيز بدين اسم موسوم است كه خلخال زر نيز گويند.
خلخال زر ـ آفتاب و مطلق خلخال[ر.م].
خلخال فلك ـ ماه و آفتاب.

صفحه 215 - جلد دوم
خلخان ـ خرند[ر.م].
خلد ـ (چو تند) موش كور و به عربى، بهشت است.
خلد برين ـ بهشت.
خلر ـ (چو مدّت) مخفّف خلاّر[ر.م] و (چو هنر) غلّه اى است شبيه به كرشنه[ر.م] كه در يزد و كرمان و لرستان و گرجستان خام آن را خورده و به گاو نيز دهند و رسيده آن را هم همچنان مانند باقلاى تر پخته و خورده و گاهى در آش ها كرده و گاهى از آرد آن نان مى پزند و آن را «جلبان» نيز گفته و به هندى«متركابلى» گويند.
خلش ـ (چو خَجِل) خليدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
خلشك ـ بر وزن و معنى خكشك.
خلع ـ (به فتح اوّل) بركندن جامه و (به ضمّ آن)برى كردن اولاد و هم طلاقى است كه در صورت كراهت زن شوهر خود را در عوض چيزى داده شود.
خلف ـ (چو هند) لجوج و پستان ناقه يا سر آن و دنده كوچكى كه به طرف شكم باشد و گياهى كه در تابستان رويد و(چو شرف) ولد صالح و عوض و بدل و نايب و خليفه و (چو حرف) ولد ناصالح و سخنان بيهوده ومردم بى فايده و داس بزرگ و تيزى آن يا سر آن و سر اُستره]سرتراش[ و دنده كوچك و طرف پسين.
خَلَفيّه ---> عجارده.
خلق ـ (چو شرف)كهنه و مندرس و (چو خَجِل) ابرى كه اثر بارش داشته باشد و (چو حرف) خلقت و فطرت و مخلوق و مردم و(چو تند و شتر) عادت و طبيعت و دين و مروّت.
خلق آتشين ـ (به ضمّ اوّل) قهر و غضب و تندمزاجى و(به فتح آن) جن و شياطين.
خلق السّاعة ـ (ر.ف) و به پارسى«هنگامى» ]گويند[.(عر)
خلم ـ (چو ظلم و حلم) نادانى و سبكى و قهر و غضب و ديوانه و خلاب [ر.م] و خلط غليظ بينى و (چو مدّت و شتر) قصبه و يا شهرى است بدبنيان در سرحد بدخشان ]در افغانستان[ و مردمانش تلخ و هوايش بد و آبش شيرين و از بعضى تواريخ نقل است كه فرعون از آن ديار بوده و ازاين رو به دِه فرعون اشتهار دارد.
خلمده ـ (چو سرشته) بينى كه پيوسته خلط آن روان شود.
خلمه ـ (چو سفره) سر چوگان و گره عصا.
خلميدن ـ (به كسر اوّل و سكون ثانى) آب بينى را به زور بيرون آوردن.
خلن ـ (چو سخن) كسى كه آب بينى او روان باشد.
خلنج ; خلنگ ـ (چو سرشگ) كندن و گرفتن اعضا به ناخن و (چو نهنگ و فرنگ) هر چيز ابلق، خصوصاً كبوتر سياهى كه يك پر يا دو پر از بال آن سفيد باشد و هم درختى است شبيه به درخت گز كه در بلاد چين و هند و روس بسيار و برگ آن كوچك و سرخ و سفيد و زرد مى باشد.
خلو ـ (چو وضو) آلو و شفتالو و زردآلو و كوهى است بسيار بزرگ.
خلو گرده ـ نوعى از آلوى بزرگ و يا ميوه اى است شبيه به شفتالو.
خلواج ـ (چو سرتاج) زغن[ر.م] و غليواج[ر.م].
خلوتيّه ---> صوفيّه.
خَلوق ـ زعفران و نوعى از عطر است.
خُلوليا ـ ماليخوليا و مردم بى باك و بى حيا و ديوانه مزاج و چيزى كه هر كس خواهد متصرّف شود مانعى نداشته باشد.
خله ـ به عربى (چو جثّه) دوستى و آب غليظ بينى و گياهى است شيرين طعم و (چو غلّه) شتر يك ساله و شراب ترش و مردم بى چيز و (چو سكّه) آستر لحاف و پوستى كه بر گوشه كمان پيچند و چيزى كه در ميان دندان بماند و به پارسى (چو لَله و شده) هذيان و هرزه گويى و تهى و خالى و چوب دراز كشتى رانى و بادى كه در شكم پيچد و چيزى كه كم كم برطرف شود و دردى كه غفلتاً در پهلو و مفاصل به هم رسد و هر چيز خلنده و فرورونده در جايى، همچو: سوزن و درفش و مانند اينها.
خله چوب; خله كشتى ـ چوبى كه ملاّحان بدان كشتى رانند.
خَليته ـ كيسه و هميان و خريطه; گويا محرّف است.
خليج ـ به عربى، حبل و ريسمان و كشتى كوچك و كاسه

صفحه 216 - جلد دوم
چشم و رودخانه و نهر، خصوصاً نهر بزرگ و قسمتى است از دريا كه در خاك پيش رفته باشد و گاه است كه به خود دريا نيز اطلاق نمايند و در اصطلاح جغرافيايى، بيشتر در اين معنى آخرى استعمال نمايند و بس. و در كشف القناع[ر.ض] گويد: خليج جزو بزرگى از دريا است كه داخل در برّ باشد و جون نيز از اين قبيل است و ليكن از خليج كوچك تر است و آن را خور نيز گويند.
خليج آزرپيش ---> بحر ابيض.
خليج بربر ---> بحر بربر.
خليج عجم; خليج فارس ---> بحر فارس.
خليج هند ---> بحر هند.
خليج يوسف ---> فيوم.
خليج يونان ---> بحر ابيض و بحر يونان.
خَليدن ـ آمدن و رفتن و مجروح كردن و فروبردن يا فرورفتن چيزى در جايى به جهت زخم كردن.
خليذ ـ خليدن[ر.م] و سپوختن[ر.م].
خَليس ـ مطلق دو چيز به هم آميخته مثل لعل و مرواريد و ميوه خشك وتر و ماش و برنج و مانند اينها، خصوصاً ريش دوموى.
خَليش ـ خلاب[ر.م] و خلاكوش[ر.م] و آب گرمى كه از زمين برمى آيد.
خليص ـ (چو امير) نام يكى از نواحى مدينه منوّره.
خليفه ـ به پارسى «پيره» ]گويند[.
خليك ـ چكاوك و كاروانك[ر.م].
خليل ـ مردم ضعيف مختل الجسم و فقير و بى چيز مختل المال و هر چيز سوراخ دار و دوست صادق و درست كار كه دوستى او صاف و صحيح بوده و مشوب به اغراض نباشد و يا دوست مختصّى كه با ديگران نپيوندد و لقب خاص حضرت ابراهيم(عليه السلام) هم هست و رجوع به «قدس شريف» هم نمايند.
خليل الرّحمن ـ حضرت ابراهيم(عليه السلام) و رجوع به «حبرون» شود.
خليل القدس ---> حبرون.
خليل الله ـ حضرت ابراهيم(عليه السلام) است.

آيين بيستم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با ميم ]كلمن[)
خم ـ (چو دل) چرك و جراحت و خوى و طبيعت و (چو گل) گنبد عمارت و خاموش و خاموشى و ناى و نفير و شيپور و ظرفى است بزرگ مشهور كه در آن آب و شراب و سركه و دوشاب و مانند آنها كنند و (چو مُدّ) رجوع به «غدير» نمايند(به فتح اوّل كه بر وزن غم باشد) جستن و گريختن و كج و كجى و قبّه و قنطره و جفتگى چيزها، همچو: خرپوشته و طاق ايوان و خانه زمستان و مانند اينها.
خُم آهن گون ـ آسمان.
خُم خانه; خُم دان; خُم كده ـ ميكده و شراب خانه و داش[ر.م] و كوره خشت پزى و سفال پزى.
خُم لاجورد ـ آسمان.
خُم نشين ـ لقب افلاطون است چون كه وصيّت نمود كه بعد از وفات او را در خمى كرده و سرش را مسدود نموده و در غارى گذارند.
خَم دادن ـ رد كردن و دفع نمودن.
خَم زدن ـ گريختن.
خماخسرو ـ (ل) نوايى است از موسيقى.
خمار ـ به عربى(چو عطّار) شراب فروش و (چو كتاب) معجر زنان و (چو شمار) آخر مستى و صداع[سردرد ] اندوه و ملالى كه بعد از رفتن كيف شراب و غيره حاصل شود و هم شهرى است از ملك ختا و خُتن]در شمال و شمال غربى چين[ كه منسوب به خوبان است.
خماش; خماشه ـ بر وزن و معنى خلاش و خلاشه.
خَماليون ـ به يونانى، نوعى از مازريون [ر.م] و خربق سياه[ر.م].
خَمان ـ بر وزن و معنى كمان و دو چيز خميده و خميدن و اسم فاعل از آن و هم درختى است دوايى معروف كه به عربى، به «رقعا»و به يونانى، به«اقطى» موسوم و به نام بزرگ و كوچك به دو قسم مقسوم و اوّلى ـ كه به فرانسه «سورو» گويند ـ درختى است مشهور كه ميوه آن ـ كه «انار هندى» نيز گويند ـ مانند معرّقات مستعمل و برگ آن در

صفحه 217 - جلد دوم
اسهال و استسقا معمول و پوست دويّم آن در حصول استسقا قوى تر است، و دويّمى ـ كه به فرانسه «هِيِبْلْ» گويند ـ قسمى است كه ساقه اش حشيش مانند و در اطراف جاده ها به مقدار زياد روييده و برگ و ساقه و ريشه آن مانند قسم اوّلى داراى خواصّ مسهله و مطبوخ برگ آن را مانند مقويّات در جراحات كهنه استعمال مى نمايند.
خمانيدن ـ (چو رَسانيدن) خم كردن و والوچانيدن[ر.م].
خماهان; خماهن; خماهين ـ (چو خراسان و مبارك و خداگير) باباقورى[ر.م] و مهره اى است سياه و مايل به سرخى و يا سنگى است سياه و يا سفيد و سياه كه از آن نگين سازند و هر دو را «سلطان مهره» نيز گويند و يا سنگى است سخت و تيره رنگ مايل به سرخى كه به «سندل حديدى» نيز موسوم و به نام نر و ماده به دو قسم مقسوم بوده و چون به آبش بسايند، اوّلى مانند شنگرف[ر.م] سرخ و دويّمى مثل زرنيخ[ر.م] زرد گردد و شراب خوردن در ظرف آن مستى نياورد و اوّلى را «حديد صينى» نيز گفته و دويّمى را «حجرالحمار» گويند.
خمب ـ (با ياى عربى و پارسى چو تند) خم بزرگ و خشم و غضب و تالاب و آبگير.
خمبره ـ (چو سنبله) خمچه و غلّك[ر.م] و كوزه سرتنگ و (به فتح باء) قنبله[ر.م] است.
خُمپ ---> خنب.
خُمچه ـ خم كوچك.
خمخم ـ (چو بلبل) جاكشو[ر.م] و (چو فلفل) كسى كه در بينى حرف زند و كسى كه صفت خمخمه[ر.م] داشته باشد.
خمخمه ـ (چو زمزمه) متكبّرانه سخن گفتن و از بينى حرف زدن و طعام را بدخوردن چنان كه صداى آن از بينى و دهن آيد.
خمدان ـ (چو گلدان) رجوع به تركيبات«خم» شود.
خمدن ـ (چو رفتن) مخفّف خميدن.
خَمده ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از خمدن[ر.م].
خَمر ---> شراب.
خُمره ـ بر وزن و معنى خمچه.
خمسه ـ (چو حمزه) به عربى، عدد پنج و هم ولايتى است معروف كه آبش خوش گوار و هوايش سازگار و مردمانش افشار]طايفه ترك[ و به جهت اشتمال بر پنج بلوك، بدين اسم معروف گرديده.
خمسه مباركه ـ در مقام استهزا، كنايه از خوردن به تمامى دست است.
خمسه متحيّره ـ پنج ستاره زهره و عطارد و مريخ و مشترى و زحل است كه به سبب رجوع و اقامت و استقامت و بُطوء و سرعت ايشان، بدين وصف اختصاص يافته.
خمسه محتجبه ـ پنج علم كيميا و ليميا و هيميا و سيميا و ريميا است كه حروف اوّلين آنها «كله سر» است و حروف دويّم و سيّم آنها «يم» و اشاره به درياى علم است و آخرين هريك حرف نداى طالبان است به طلب.
خمسه مسترقه ـ چنانچه در «تاريخ جلالى» و «تاريخ فرس» اشاره نموديم، در آن دو تاريخ هريك از شهور دوازده گانه را بى تفاوت 30 روز گيرند كه مجموع 360 مى باشد و 5 روز اضافه سال شمسى را در آخر تقويم رقمى على حده نوشته و همان 5 روز را «خمسه مسترقه» گويند و به جهت امتياز، خمسه تاريخ فرس را به «قديم» مقيّد ساخته و خمسه تاريخ جلالى را به «جديد» يا «جلالى» موصوف دارند.
خمش ـ (چو سَبُك) مخفّف خاموش.
خمك ـ (چو مدّت) خُنبيدن[ر.م] و (چو سخن) خنبيدن]ر.م [و مصغّر خم و دف و دايره كوچك.
خُمكده ـ رجوع به تركيبات «خم» شود.
خمل ـ (چو عقل) سورنجان[ر.م].
خَمله ـ فراسب[ر.م] و ريشه دوره لباس و غيره.
خمور ـ (چو تنور) خمير.
خموش ـ دواب رام شده و انس به هم رسانيده و خموشيدن و امر و فاعل از آن.
خموشيدن ـ سكوت كردن و حرف نزدن.
خمياز; خميازه ـ (چو مستان و مستانه) گشادن دهان است از كثرت خواب و بسيار خمار كيف و كاهلى.

صفحه 218 - جلد دوم
خميدن ـ كج و خم بودن و دولا شدن.
خمير ـ خميره[ر.م] و آرد و خاك و مانند آنها كه مخلوط به آب باشد.
خميرترش; خميرمايه ـ خميره[ر.م] است.
خميره ـ پارچه اى است از خمير آرد كه قدرى دير بماند تا ترش شده و بر آب خمير زنند و در تحفه[ر.ض] گويد كه آن آرد گندم است كه با روغن كنجد و روغن زيتون و شير و ساير روغن ها و ماست ـ از هريك كه باشد ـ سرشته و بگذارند تا ترش و بدبو شده و قدرى از آن داخل خمير نان مى كنند تا فطير نشود.
خميره بنفشه ـ بنفشه مربّى است.
خَمينه ـ باران تند بى موسم.

آيين بيست ويكم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با نون ]كلمن[)
خن ـ (چو من) خانه، خصوصاً خانه زير كشتى و (چو رخ) خُم.
خَناده ـ كسى كه فرمان سپهسالار را به لشگر برساند.
خنازير ـ جمع خنزير و هم ورم هاى كوچك سختى است كه غالباً در اطراف گردن و همرنگ بدن و در جاى خود محكم بوده و حركت نمى كند و ازآن رو كه بيشتر به خوك و خنزير طارى بوده و يا به شكل آن شده و يا گردن صاحب آن مثل گردن خنزير به يسار و يمين حركت نكند و يا چنانچه خنزير كثيرالولد باشد اين ورم كثيرالعدد است، بدين اسم اختصاص يافته و به پارسى «جخش» ]گويند[.(عر)
خناق ـ (چو شمار) معرّب خناك[ر.م].
خُناك ـ افسردگى دل و گرفته شدن گلو و ورمى كه از زيادتى و فساد خون در عضلات حنجره به هم رسد و گلو ورم كرده و نفس آدمى گرفته شود.
خنام ـ (چو غلام و ظلاّم) سراجه[ر.م].
خُنب ـ بر وزن و معنى خمب.
خنبانيدن ـ (چو ترسانيدن(1)) والوچانيدن[ر.م] و به جنبيدن واداشتن.
خنبره ـ بر وزن و معنى خمبره و قنبله و خنبيدن[ر.م] و جامه درشتى كه دراويش و فقرا پوشند.
خنبره دودناك ـ آسمان.
خنبك ـ (چو بلبل) قريه اى است از بدخشان ]در افغانستان[ و (چو دختر) خنبيدن[ر.م] و خمره كوچك و لباس درشتى كه دراويش و فقرا پوشند.
خنبوس ـ (چو پرزور) شراره اى كه از چخماق برخيزد.
خنبه ـ (چو دنبه) گنبد و كندو و خم بزرگى كه غلّه در آن كنند و (چو پنبه) طاق و صفّه و قانه معروف باغ كه از سر هريك تا ديگرى چوب ها اندازند تا درخت تاك بر بالاى آن پهن شود.
خَنبيدن ـ برجستن و جهيدن و والوچانيدن[ر.م] و با اصول مخصوصه دست به هم زدن چنانچه صدا برآيد.
خنپور ـ (چو مزدور و منصور) پل صراط و روز قيامت و زراعت كننده.
خنت ـ بر وزن ومعنى خُنب.
خنثى ـ (چو خرما) به سريانى و عربى، سريش و يا گياهى است شبيه به آن كه برگش شبيه به برگ گندنا]تره[ و ساقش قريب به ذرعى و نرم است و هم شخصى كه علامت مرد و زن هر دو داشته باشد و يا هيچ يك نداشته و يا دو عضو مخصوص داشته باشد كه تنها از يكى بول كند و يا تنها با يكى كار مخصوص كرده و ديگرى مهمل باشد و به هر حال به پارسى «نرماده» و «كماسه» گويند.
خنج ـ (چو رنج) خنجه[ر.م] و ناز و غمزه و عيش و طرب و نعمت و نفع و حاصل و ضايع و باطل و (چو تند) بوم و جغد و ولايتى است از فارس و(چو تند) پر و مملو است.
خِنجاخِنج ـ پر و مملو و مالامال.
خنجر ـ (ر) شمشير و كارد بزرگ معروفى است كه به پارسى «دشنه» گويند.
خنجرِ زر; خنجرِ زرفشان; خنجرِ سيم; خنجرِ صبح; خنجرِ فلك ـ عمود صبح و دميدن آن و طلوع و سر زدن آفتاب.
خنجرود ـ (چو سرنگون) مسخره كردن.

1. ضبط لغت نامه دهخدا: خُنبانيدن.

صفحه 219 - جلد دوم
خنجست ـ (چو بدمست) نام مقامى است كه افراسياب]پادشاه توران[ در آنجا از دست هوم[ر.م] جسته و در دريا پنهان شد.
خنجك ـ (چو دختر) درمنه[ر.م] و (چو دلبر) ميوه ون [ر.م] و درخت آن و (چو عنبر) خارخسك[ر.م] و سياه دانه]ر.م [ونام غلّه اى است و هم خارى سخت كه خشكيده باشد.
خنجه ـ (چو پنجه و غنچه) آوازى كه در هنگام مجامعت، خصوصاً نزديك به انزال از دهان و بينى آدمى برمى آيد.
خنجير ـ (چو دلگير و زنجير) نيزه و هر چيز تند و تيز، خصوصاً بوى تيزى كه از سوختن استخوان و چرم و پشم و چراغ خاموش شده و مانند اينها برآيد.
خنجيل ـ (چو زنجير) بادپيچ[ر.م].
خنداخند ـ مخفّف خندان خندان.
خندان ـ شهرى است در نواحى چين و اسم فاعل از خنديدن.
خندانيدن ـ ديگرى را به خنده آوردن.
خندروس ـ (چو تندروى) به يونانى، گندم رومى [ر.م].
خندريس ـ (چو زنجبيل) به رومى، شراب كهنه و گندم كهنه.
خَندَريلى ـ به نبطى يا يونانى، كاسنى صحرايى است.
خندستان ـ (چو بدبختان) لب و دهان خوبان و افسوس و لاف و مسخره و لاغ ]هزل[ و معركه مسخره.
خندستانى ـ لب و دهان خوبان.
خندق; خندك ـ به معنى معروف كه معرّب كَنده است و به پارسى «آلنگ» و «تَرَك»]گويند[.
خندوتند ـ (ع) (به فتح خا و تا) ترتومرت[ر.م].
خنده ـ (چو پُسته) مخفّف خوانده و (چو بنده) معروف است.
خُنده مير ـ يعنى ميرخوانده و باسواد چنانچه «آخوند» به نوشته بعضى، مخفّف «آقاخواند» است، يعنى باسواد و خط خوان.
خَنده جام ـ پرتو شراب.
خَنده خريش; خنده ريش ـ (چو كشيش) از روى استهزا و ظرافت به كسى خنديدن و يا كسى كه ازاين رو بخندد و يا كسى كه ازاين راه بر وى بخندند.
خَنده زمين ـ سبزه و گل و رياحين.
خَنده شراب; خَنده مى ـ پرتو شراب.
خنديدن ـ ضحك و تبسّم نمودن و شكفتگى هر چيز مانند گل و غنچه و انار و پسته و مانند اينها.
خنسا ـ (چو صحرا) گاو كوهى[ر.م] و نام دختر حذام و دختر عمرو ابن شريد كه شاعره بوده و هر دو از صحابيّاتند.
خنسار ـ (چو گلدان و سردار) مخفّف خوانسار و جانورى است آبى كه گوشت آن را مى خورند.
خنستان; خنشا; خنشان ـ (چو گلستان و خرما و برهان و دلدار) مبارك و فرخنده و ميمون و خجسته.
خنصر ـ (چو فلفل و دلبر) انگشت كوچك يا ميانه كه اوّلى را به پارسى«كلك» و «كليج» و «كليك» و «كالوج» و «كريشك» و «كابلج» گويند.
خنفج ـ (چو فلفل) جاكشو[ر.م].
خنفس; خنفسا; خنفسه ـ (چو دختر و فلفل و گل قبا) جانورك سياه معروفى است كه در زير ديوارها بوده و اهالى ما «پِس پِسلى» گويند و رجوع به «جعل» ]و «جلانك»[نمايند.
خنك ـ (چو شتر) اسب، خصوصاً قسم ابلق آن (1) و سرد و چاهيده و گاوزبان و خوش و خوشا و مبارك و مسعود و سهولت و آسانى و ترجمه «چه خوب» و «چه زيبا است او».
خنكْ بُت; خنكْ بُد(2) ---> باميان.
خنك جان ـ مردم بى عشق و كسى كه از ديگرى انتقام بكشد.
خُنُكا ـ به معنى خوشا.
خنكار ـ (چو گلزار) حاكم و سلطان و به معنى اولياى كرام هم استعمال نمايند.
خنكال ـ بر وزن و معنى خبكال.
خنكل ـ (چو سندل) زره و سلاح جنگ.

1. ضبط لغت نامه دهخدا براى اين معنا: خِنگ.
2. لغت نامه دهخدا: خِنگ بت; خِنگ بد.

صفحه 220 - جلد دوم
خنكو ـ (چو دلجو) كشوث[ر.م].
خنگ ـ با كاف پارسى(چو سنگ) بدذاتى و بدنفسى و (چو تند) گوشه و عاشق زار بى خود و عاشقى سخت و (چو هند) ابلق[ر.م] و هر چيز سفيد، خصوصاً اسب.
خِنگْ بُت; خِنگْ بُد ---> باميان.
خِنگْ بيد ـ مطلق خار، خصوصاً خار سفيد.
خنگْ زيور ـ اسب ابلق.
خنگْ سار ـ شوره و كسى كه موى سرش سفيد باشد كه مركّب است از «خنگ» و «سار» به معنى سر.
خنگِ شب آهنگ ـ ماه و صبح صادق و اسب ابلق و بُراق]نام مركب آسمانى[ حضرت خيرالانام.
خنگولوك ـ مردم عاجزى كه هيچ كار از دست او برنيايد.
خنگال ـ بر وزن و معنى خبكال.
خِنگسار ـ رجوع به تركيبات «خنگ» شود.
خنو ـ غرّه و فريفته.
خنود ـ (چو درود) تنبليت[ر.م] كوچك.
خنور; خنورى ـ (به فتح و ضمّ اوّل و تشديد و تخفيف ثانى) زارع و آلات و ضروريّات خانه و خم و كوزه و ظروف و اوانى، خصوصاً كندوى غلّه.
خنه ـ (چو ننه) توده غلّه.
خنى ـ (به كسر اوّل) نام پارسى حنا است.
خنيا ـ (چو دنيا) ساز و سرود و نغمه.
خنياگر ـ مغنّى و مطرب و خواننده و سازنده ]ساززننده; مطرب[.
خنياگر آسمان; خنياگر فلك ـ ستاره زهره.
خنيدن ـ (چو دِريدن) مكيدن و (چو بريدن) پسنديدن و (چو رَسيدن) پسنديدن و شهرت يافتن و مشهور و نامدار بودن و آوازه پيچيدن و بلند شدن و برگشتن آن از طاس و حمام و گنبد و ميان دو كوه و مانند آنها و دانا بودن در امر نغمه و سرود را نيز گويند.
خنيده ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از خنيدن[ر.م]، خصوصاً مشهور و معروف و پسنديده و استاد و دانا در امر نغمه و آواز معكوس در كوه و حمام و غيره.
خَنيس ـ (ل) به زبان گيلانى، از جمله اقسام پودنه]پونه[ و عبارت از نباتى است خوش بو و مايل به سياهى و شبيه به سوسنبر كه زلوى]زالو[ در گلو مانده را اخراج كرده و در ساير افعال از ساير اقسام پودنه قوى تر و به عربى «حشيشة العلق» و به مازندرانى «اوبهى» گويند.
خنيك ـ (چو مدير) نوعى از لباس درشت كه فقرا و دراويش پوشند.
خنيور ـ (چو مزدور ومنصور و بريدن) خنپور[ر.م] است.

آيين بيست ودويّم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با واو ]هوّز[)
خو ـ (به ضمّ اوّل) سرشت و فطرت و عادت و طبيعت و (به فتح اوّل) خواره [ر.م] و خويدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و يك مشت از هر چيز و كف دست و كفل و ساغرى[كفل ] اسب و چوبى كه بنايان بدان كار كنند و اهالى ما «شمشه» گويند.
خو باز كردن ـ ترك عادت نمودن.
خوا ـ (چو دوا) گوشت و (چو رضا) مزه و لذّت و (چو دعا) قوت لايموت و آنچه روز را بدان گذر كنند.
خواب ـ مشهور و معروف است.
خواب آلود; خواب آلوده ـ كسى كه پينكى]چرت[ زند و شخصى كه تازه از خواب بيدار شود.
خوابِ جاويد ـ مرگ.
خوابِ خرگوش ـ غفلت و تغافل.
خوابِ سبك ـ پينكى]چرت[ زدن.
خوابستان ـ مكان خوابيدن.
خوابستان غول ـ دنيا و روزگار.
خوابگاه ـ خوابستان[ر.م]، افراداً و تركيباً.
خوابْ ناديده ـ بچه صغير و نابالغ.
خوابانيدن; خوابنيدن ـ ديگرى را به خوابيدن واداشتن.
خوابه ـ (چو حواله) برزگر بزرگ كه همه اسبابش فراهم باشد.
خوابيدن ـ خواب كردن.
خواجو ـ خواجه و لقب خاص محمود ابن على ابن

صفحه 221 - جلد دوم
محمود كه به ابوالعطا مكنّى و با سلطان ابوسعيد چنگيزى]آخرين پادشاه ايلخانى[ معاصر و از مشاهير اهل كمال و معروفين ارباب فضل و حال و در شعر و سخن دَرى ]فارسى[ ضرب المثل و ديوانى قريب به بيست هزار بيت از او در اثر مى باشد و در 742هجرى وفات يافته و در كرمان مدفون گرديد و خواجه شيرازى به تشبّه بدو مى بالد:
«استاد غزل سعدى است پيش همه كس ليكن *** دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو»
و چندى از اشعار او را به جهت اشتمال لطافت لفظى و معنوى زينت بخش اوراق مى نمايد:
«نوشته اند مقيمان قبه زنگار *** به لاجورد بر اين نه كتابه زركار
كه اى نمونه نقش نگارخانه چين *** مكن صحيفه دل را سواد نقش و نگار
تويى يگانه شش منظر و سه روح و دو كون *** مشو فسانه اين هفت گوى و نُه مضمار
ز هفت منظر زنگارخورد آينه گون *** مهل كه آينه دل بگيردت زنگار
چو در مششدر اين كعبتين شش سويى *** بريز مهره و آسوده شو ز پنج و چهار
مجاوران زواياى عالم ملكوت *** ندا دهند تو را بالعشىّ والابكار
كه تا برون نروى زين مضيق جسمانى *** چگونه باز دهندت به صدر صفّه يار
چو آفتاب گرت ميل ارتفاع بود *** برآى بر شرف بام اين كبود حصار
گذشت كوكبه عمر همچو سيّاره *** تو نيز بگذر از اين هفت كوكب سيّار
تو را چو سرو به آزادگى برآيد نام *** چو نرگس ار ننهى چشم بر زر و دينار
مكن به چشم حقارت نظر به مردم از آنك *** ز خوار كردن مردم شوند مردم خوار».
خواجه ـ (چو ساده) روح و دل و سيّد و صاحب و شخص مقطوع الذكر و رئيس و كدخدا و شيخ و پير و مالدار و حاكم باجمعيّت و اقتدار و هم لقب حافظ محمد شمس الدين شيرازى]قرن 8هـ[ و هم لقب ابوجعفر نصيرالدين محمد ابن فخرالدين محمد ابن حسن طوسى كه از حكماى قرن هفتم هجرى و از اجله فلاسفه متبحّرين اسلام بوده و چون تولدش در 595 يا 597 هجرى در مشهد مقدّس طوس بوده و هم در آنجا نشو ونما نمود، لاجرم به طوسى اشتهار يافته و در 672در بغداد وفات يافته وجنازه اش را با ازدحام عام به مشهد كاظمين(عليهما السلام) حمل داده و در پايين پاى آن دوبزرگوار مدفونش ساختند.
خواجه آسمان; خواجه اختران ـ آفتاب و ستاره مشترى.
خواجه بار ـ قوت لايموت.
خواجه تاش ـ صاحب خانه و هم ركاب و هم قطار و غلامان يك مالك و نوكران يك آقا را نسبت به يكديگر خواجه تاش گويند كه يك صاحب دارند.
خواجه چرخ ازرق ـ آفتاب و ستاره مشترى.
خواجه زر; خواجه سپهر ـ آفتاب.
خواجه سرا ـ لالاسرا[ر.م]است.
خواجه سه ياران ـ سيرگاهى است در دامن كوه كابل كه خواجه مودود و خواجه خان سعيد و خواجه محمد ريگ روان در آنجا با هم صحبت داشته اند و چشمه آبى در آن جارى و درختان چنار بر لب آن رسته و ارغوان در آن كوه و دره بسيار است]به «آب باران» رجوع شود[.
خواجه فلك ـ آفتاب و ستاره مشترى.
خواجه مسّاح ـ اشاره به وجود مقدّس حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) زيراكه مسّاح، كثيرالخير را گويند.
خواجه نصير ---> خواجه.
خوار ـ (چو شمار) خوردنى و به عربى، آواز گاو است و (چو كار) سهل و آسان و درست و راست و اندك و قليل و خوار و ذليل و بلوكى است حارّ در دو منزلى تهران كه به غايت حاصلخيزو خاكش پشّه انگيز و هوايش ناسازگار و آبش خوش گوار است و در حال تركيب معنى فاعليّت از خوردن را بفهماند.

صفحه 222 - جلد دوم
خواربار ـ بلوك خوار[ر.م] و بلوكى است در بخارا]در ازبكستان[ و مزه و لذّت و قوت لايموت.
خوارپت ـ قصبه اى است شهرمانند در سه منزلى شهر آمِد از دياربكر]در تركيه[ كه قريب به دويست قريه مضافات او و آبوهوا و خاك و انهار و باغاتش خوش گوار و سازگار و حاصلخيز و حسن انگيز و بسيار و بى شمار و همه چيزش فراوان، غير آدم.
خوارج ---> غالى.
خواردن ـ خوردن.
خوارروى ـ نام جايى است.
خوارزم ـ از ملاعلى قوشجى[ر.ض] نقل است كه يكى از ملوك بر جمعى غضب كرده و ايشان را تبعيد نموده، پس ايشان هم در موضعى ديگر ـ كه هيزم بسيار داشت ـ به ماهى گرفتن مشغول شده و امرار معاش مى كردند و به همين جهت بدين اسم مسمّى گرديد كه در لغت آن مردم هيزم را «رزم» گفته و گوشت ماهى را «خوا» مى گفته اند. ولايتى است بزرگ از تركستان غربى]آسياى مركزى[ در جنوب بحر آرال كه بعضى اطراف آن دشت و بيابان و اكثر نواحى اش معمور و محصول دار و هم شهرى است شهير و مقرّ حكومت اين ديار و در 440 يا 491 هجرى قطب الدين محمد سلجوقى بر اين ديار مستولى و فرمانده و مستقل گرديده و به خوارزمشاه اشتهار يافت و هفت تن از سلاله او هم با نهايت اقتدار در ماوراءالنهر و عراق و فارس و خراسان و اكثر نواحى ايران و توران ]نواحى ترك نشين آسياى مركزى[ تا 628]هجرى[ فرمان گذار و حكمران بوده و اخيراً در فتنه چنگيزى منقرض گرديدند و اسامى و تاريخ جلوسشان را موافق قاموس الاعلام]ر.ض [مى نگاريم:
1. قطب الدين محمد ابن انوشتكين مؤسس دولت خوارزمشاهيّه    440 يا 491
2. اتسر ابن قطب الدين مذكور   521
3. پسرش ايل ارسلان   551
4. سلطان شاه ابن ايل ارسلان   558
5. علاءالدين تكش ابن ايل ارسلان   589
6. قطب الدين محمد ثانى ابن علاءالدين   596
7. جلال الدين ابن قطب الدين ثانى   617
و آخرين ايشان، جلال الدين، بعد از آنكه مغلوب مغول گرديد و لشگر مغول تعاقبش كردند در 628هجرى به دست يك نفر از اكراد مقتول و دولت خوارزمشاهيّه به قتل او منقرض گرديد.
خوارزم ايران ---> خوى.
خوارقان ---> خارقان.
خواركار; خواركاره ; خواركارى ـ خوار كردن و دشنام دادن و ستم نمودن و خوردن و اسم فاعل و مصدر از اين معانى.
خواره ـ (چو چاره) خوردنى و روزى و(چو شماره) رسم و قانون و قاعده و دستور و طعام مقوّى بدن و خرك[ر.م] و چوب بندى و قالبى كه بنايان طاق بر بالاى آن زنند و گياه خودرو كه در باغ و زراعت روييده و مانع از قوت آنها گردد، خصوصاً گياه پيچيده بر درخت وبالخصوص لبلاب[ر.م] و عشقه[ر.م].
خوارى ـ خوار و ذليل بودن.
خوارى خوار ـ خوار شده و دشنام شنونده.
خوارى كردن ـ دشنام دادن و زيان كارى نمودن.
خواز ـ (چو ساز و نماز)چوبدستى كه ستور را بدان برانند.
خوازه ـ آفرين و خواهش و خرك[ر.م] و خواز[ر.م] و چوب بندى تاك انگور و بنايان و نقاشان و قبّه و كوشگى كه به جهت عروسى و آيين بندى از گل و رياحين سازند.
خواس ـ (چو پلاس) بيم و هراس و (چو طاس) خواستگار.
خواست ـ (چو ماست) جزيره و قصد و اراده و راه كوفته شده و زر و مال و خواستن و ماضى آن.
خواستار ـ طلب و طلبكار.
خواستن ـ اراده كردن و جويا شدن و طلب و خواهش نمودن و برپا ايستادن.
خواسته ـ دلخواه و زر و مال و جمعيّت و اسباب و متاع و ضروريات خانه و ملك و املاك و به معنى مفهوم ومعنى، در مقابل لفظ و اسم مفعول و ماضى بعيد از خواستن.

صفحه 223 - جلد دوم
خواسته جامه ـ مال بزازى.
خواستى ـ ارادى و منسوب به اراده.
خواسه ـ (چو كَناره) هراسه[ر.م].
خواصّ ـ جمع خاص و علمى است كه در آن از آثار و خاصيّات اسماءالله و آيات كريمه و بعض ادعيه مأثوره بحث و مذاكره مى نمايند و هم علمى است كه از خاصيّات موجودات عالم سفلى از حيوانات و نباتات وجمادات و منافع هريك از آنها و اعضاى آنها مذاكره مى نمايد.
خواصّ وزرا ---> تيمار.
خواف ـ (چو كاف) خاف [ر.م] است.
خواگ ـ مرغ خانگى و تخم مرغ.
خواگينه ـ خاگينه [ر.م].
خوال ـ (چو مال و جُوال) خوردنى و دوده چراغ كه از آن سياهى و مركّب سازند و (چو جمال) قالب كفش.
خوالستان; خوالسته ـ (چو تابستان و خمارستان و دانسته و ندانسته) دوات مركّب.
خوالگر ـ (چو كارگر) طبّاخ و خوان سالار[ر.م].
خوالى ـ (چو خالى و كتابى) خوالگر[ر.م] و طعام و زيبا و رودخانه.
خواليگر ـ خوالگر[ر.م].
خوان ـ (چو عطّار) رجوع به «تاريخ عرب» شود و (چو كتاب) كوتولان[ر.م] و (چو جان) سفره و طعام و نعمت و خار و خلاشه و طبق چوبين بزرگ منقّش و خواندن و امر و فاعل از آن.
خوانْ پايه ـ سفره و دستار خوان.
خوانِ تاراج ـ خوان يغما[ر.م] است.
خوانْ چه ـ طبق كوچك چوبين منقّش.
خوان چه آسمان; خوان چه چرخ; خوان چه زر; خوان چه زرّين; خوان چه سپهر; خوان چه فلك ـ آفتاب.
خوانْ سار ـ مخفّف خوان سالار [ر.م]است.
خوانْ سالار ـ طباخ و چاشنى گير[ر.م].
خوانِ غارت; خوانِ يغما ـ خوانى]سفره اى[ كه كريمان گسترده و اذن عام دهند.
خوانانيدن ـ ديگرى را به خواندن واداشتن.
خوانچه ـ اِفراداً و تركيباً، رجوع به «خوان» شود.
خواندن ـ دعوت كردن و قرائت نمودن.
خوانده ـ مدّعى عليه و اسم مفعول و ماضى بعيد از خواندن.
خوانده شده ـ مدّعى عليه و اسم مفعول از خواندن.
خوانسار ـ خوان سالار[ر.م] و خونسار[ر.م].
خوانسالار ـ رجوع به تركيبات «خوان» نمايند.
خوانق ـ (چو عوالم) جمع جعلى خانقاه است.
خوانى ـ طعام و خوردنى.
خواو ـ خواب، اِفراداً و تركيباً.
خواوانيدن ـ خوابانيدن.
خواوستان ـ خوابستان[ر.م].
خواونيدن ـ (چو نارَسيدن) خوابنيدن[ر.م].
خواويدن ـ خوابيدن و خاويدن[ر.م].
خواه ـ خواهيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
خواه نخواه ـ ترجمه «طوعاً وكرهاً».
خواهر ـ (چو مادر) دختر پدر يا مادر.
خواهران ـ جمع خواهر است.
خواهرانِ زمين ـ در اصطلاح هيئت جديد، سيّارات را گويند.
خواهش ـ (چو مالش) مراد و حاجت و ميل و رغبت و مال و اسباب و التماس و التجا و خواستن و خواسته و خواستنى.
خواهنده ـ مدعى و طلبكار.
خواهيدن ـ خواستن و طلب نمودن.
خوب ـ خوش و نيكو و محكم و استوار و مضطر و مجبور.
خو باز كردن ـ رجوع به تركيبات «خو» نمايند.
خوبانى ـ (چو چوگانى) زردآلوى خشكيده و با مغز بادام پر كرده و رجوع به «مشمش» هم شود.
خوبانيدن ـ (به ضمّ اوّل) خوب كردن.
خوبكَلا; خوبكَلال; خوبكَلان ـ تخم بارتنگ[ر.م] و خاكشير و يا خود آن.
خوپچين ـ (چو دوربين) موميايى.
خوپله ـ بر وزن و معنى هرزه و سفله و احمق و نادان.
خوج ـ خوچ[ر.م].

صفحه 224 - جلد دوم
خوجه ـ به تركى، معلّم و استاد.
خوچ ـ قوچ و خوچه[ر.م] و حرير سرخ گلوگاه نيزه و كله سر و فرق مرغان و تيزى طاق و ايوان.
خوچاريدن ـ افشاريدن [ر.م] و افشاريده شدن.
خوچه ـ (چو كوچه) به معانى تاج خروس[ر.م].
خود ـ (چو دود) مغفر[ر.م] و تاج و (چو شد و بَد) وطن و لغت و واقع و حقيقت و نفس و ذات و نقيض و غير و ضدّ بيگانه و به معنى بستان افروز[ر.م].
خودبِسوز ـ نام آتشگده آذربايجان.
خودبين; خودپرست; خودپسند ـ مغرور و متكبّر.
خودخروچ; خودخروس; خودخروه ـ به معانى تاج خروس[ر.م].
خود را رسن كردن ـ محبوس و مقيّد نمودن.
خودستان ـ (به سكون دال و كسر سين) خودبين و (چو بزرگان و شبستان) نهال گل و ريحان و شاخ تازه درختان، خصوصاً شاخ تازه تاك انگور كه به سبب ترش مزگى مى خورند.
خودسر ـ مردم ياغى و لاابالى و خودرأى.
خودسوز ـ خودبسوز[ر.م].
خَودكامه ـ خودرأى و خودسر و علف خودروى.
خَودنما ـ (چو بدنما) خودبين و گياه خودرو و شخصى كه خود را به مردم وانمايد.
خودان ـ قسمى از گاوزبان است.
خودستان ـ رجوع به تركيبات «خود» شود.
خودطاس ـ نام يكى از شاگردان فيثاغورس كه در 4936 هبوطى ظهور نموده و هيچ كس چون او از كلمات آن فيلسوف آگهى نداشت و بيشتر كتب او را كه پراگنده بود، بعد از وفات او خودطاس تدوين فرموده و تمامى اوقات خود را مصروف درس و بحث مى داشت.
خودى ـ قوم و خويش و شخص وطنى و لُغوى و داخله، مقابله خارجه.
خودى سوز ـ خودبسوز[ر.م].
خور ـ حربا[ر.م] و خورنق[ر.م] و خوا[ر.م] و آفتاب و روشنايى بى اندازه و خوردن و امر و فاعل از آن و لايق و مناسب و عوض و مقابل و نام فرشته اى است موكّل بر آفتاب و به تدبير امور و مصالح روز خود كه روز يازدهم ماه هاى شمسى و يا هشتم آنها است، چنانچه در «تاريخ فرس» مذكور افتاد و بالخصوص نام روز يازدهم يا پانزدهم تيرماه قديم و پانزدهم ارديبهشت است و به «خليج» هم رجوع نمايند.
خورمهر ـ نام شمشير حضرت سليمان(عليه السلام) است.
خورا ـ قوت لايموت و لايق و مناسب و اسم فاعل از خوردن.
خورابه ـ آب خوردنى و آب كمى كه از بند پيش آب بزرگ تراوش كند و جوى كوچكى كه از رودخانه و نهر بزرگ جدا كرده و به زراعت برند و برزيگرى كه جميع اسباب زراعت مهيّا داشته باشد.
خوراطه ـ به تركى، شوخى و ظرافت است.
خوران ـ اسم فاعل از خوردن و نام يكى از مبارزان كيخسرو ابن سياوش]سوّمين پادشاه كيانى[ بوده.
خوراهه ـ به معانى تاج خروس[ر.م].
خوراى ـ خورا[ر.م].
خورج; خورجِن; خورجين ـ عيبه]كيسه[ بزرگ معروف.
خورخجيون ـ (چو سر بريدن) به سريانى، فرنجك[ر.م] و ديوى است از شياطين.
خورد ـ لايق و مناسب و ريزه و كوچك و فعل ماضى از خوردن.
خوردست ـ (چو بدمست) سفره و دستار خوان.
خوردستان ـ (چو انگشتان) خودستان[ر.م].
خوردن ـ (چو رفتن) شكستن و ريزه ريزه كردن و به معنى معروف.
خوردوستان ـ (چو منصورخان) خودستان [ر.م].
خورده ـ كوچك و ريزه و اسم مفعول و ماضى بعيد از خوردن و طبّاخ را هم گويند.
خورده پز ـ آشپز و طبّاخ.
خوردى ـ اطعمه و مأكولات.
خوردى پز ـ آشپز.
خورزاد ـ (ل) رجوع به «ساسانيان» نمايند.

صفحه 225 - جلد دوم
خورشيد ـ يا خور يا مهر يا آفتاب; كه به عربى «شمس» و به تركى «گون» و به مغولى«ناران» و به رومى «املهوس» و به عبرى «حماد» و به هندى «هورورود»و به خطايى «ژيتون» گويند، ستاره اى است معروف و درخشنده و كره جسيمى است كه بذاتها نورى و نارى و به همه سيّارات فضا حرارت و نور خود را مى فرستد و زمين ما نيز به قدر كفايت از آن نور و حرارت محرور و مستنير مى گردد و ما خدمت دينى را ـ كه اوّلين وظيفه و مايه افتخار و سعادت خود مى دانيم ـ منظور نظر كرده و از خروج از وضع كتاب صرف نظر نموده و در ضمن چند ماده به ذكر اجمالى پاره اى از حالات خورشيد مى پردازيم:
   ماده1: در جسامت و مقدار قطر و حجم و محيط آن: در هيئت فارسى قديم[ر.ض] گويد كه قطر آن 7538 فرسخ است و بعضى از مترجمين هيئت جديد[ر.ض] گفته كه قطر آفتاب 000،300،1وِرست[واحد مسافت معادل 06/1 كيلومتر ] است و پر واضح است كه بعد از انكشاف قطر به هر مقياس كه باشد، محيط هم به دستيارى قاعده قطر و محيط با همان مقياس مكشوف گردد. و اما جسامت و بزرگى آن معركه آرا و هركس سرودى خوانده و نقشه اى كشيده. از هيرقلس [ر.ض] نقل است كه جرم آفتاب به همين مقدار محسوس اصلاً زيادتى ندارد، و از انكسفوراس]ر.ض [كه جرم آن از بلاد موره [در يونان ] بزرگ تر است، و از طاليس[ر.ض] كه 120مقابل ماه است، و از بطلميوس]ر.ض [كه 160 مقابل زمين، و از غياث الدين كاشانى[ر.ض] 300 مقابل زمين و در هيئت پارسى قديم[ر.ض] 326 برابر زمين و بعضى از مترجمين معاصر در يك جا از كتاب خود 000،280،1 مقابل زمين و در جايى ديگر از همان كتاب يك مليان و سيصد هزار برابر زمين نوشته، و از فانديك[ر.ض] نقل است كه محيط جرم شمس 500،784،2 ميل انگريزى ]انگليسى[ است، و از ابوريحان[ر.ض] نقل است كه دور جرمش 40923 فرسخ است. بالجمله ازآن رو كه موضوع مطلب از حس قريب خارج و از حيطه عقل بيرون است، تا به حال همه دانشمندان حيران و سرگردان و غوطهور بحر بى پايان خلاف بوده اند تا اينكه در اين قرون اخيره بهواسطه آلات جديده اتفاق كرده اند بر اينكه جرم آفتاب از يك مليان مقابل زمين بسيار زائد بوده بلكه بعضى از مقام تدقيق گفته كه 090،440،1 بار از زمين بزرگ تر است و نسبت مابين اين رأى و رأى بطلميوس[ر.ض] مانند نسبت رأى هيرقلس[ر.ض] و بطلميوس[ر.ض] است. و اما آنچه از ديانت اسلاميه راجع به مدعا است، خبر شريفى است كه از بعضى كتب ميرداماد[ر.ض] و بحارمجلسى[ر.ض] و علل و عيون صدوق[ر.ض] نقل شده كه حضرت على(عليه السلام) در جواب سؤال مرد شامى از عرض و طول آفتاب فرمودند: «تسعمأة فرسخ فى تسعمأة فرسخ». و پرواضح است كه در اجسام گرد و مدوّر به جهت تساوى ابعاد طول و عرض از همديگر غيرمتمايز بوده بلكه تعبير به عرض و طول صحيح نباشد. پس اين عبارت در كلام سائل كنايه از محيط بوده وبدين مثابه باشد كه آن حضرت فرموده محيط الشمس تسعمأة فى تسعمأة، يعنى مقدار محيط آفتاب نتيجه ضرب 900 در 900 كه 000،810 فرسخ باشد و بديهى است كه فرسخ در كلام آن حضرت محمول بر فرسخ اسلامى است. و بعد از آنكه منظور نظر داريم كه هر فرسخ اسلامى سه ميل اسلامى و شش ميل اسلامى هم تقريباً هفت ميل انگريزى يعنى 60 ميل اسلامى معادل 69 ميل و يك جزو از پانزده جزو ميل انگريزى است و بعد از اين دو مقدمه تفاوت ميل اسلامى و انگريزى را اصلاح و تعديل نماييم، واضح و روشن گردد كه تحديد مذكور فانديك[ر.ض] عين تحديد آن عين الله بوده و يا به ادنى تفاوتى كه در مقام محاوره مسامحه بردار است، نزديك به آن است. پس اين بيان از آن مترجم الهى در عصرى و شهرى كه ظلمت جهل عالم گير و از آلات جديدالاختراع ـ كه منشأ تمامى اين گونه معلومات اوروپايى ها بوده ـ نام و نشانى نبوه غير از ارتباط و انتساب به خالق افلاك و آفتاب محمل ديگرى ندارد. اعجاز همين است كه بعد از هزاران سال و پس از مرور قرون كثيره دليل حقانيت باشد.(1)

1. قطر خورشيد 000،392،1 كيلومتر است ـ و قطر خورشيد 109 برابر قطر زمين است و بر اساس آخرين اطلاعات به دست آمده از ناسا جرم خورشيد 946،332 برابر و حجم آن 000،300،1 برابر زمين است.

صفحه 226 - جلد دوم
   ماده 2: در لكه هاى روى آفتاب با تلسكوپ و اسبابى كه مرئيات خود را صدهزار بار بزرگ تر مى نمايد، دريافته اند كه روشنى سطح كره آفتاب در همه نقطه هاى آن يكسان نيست بلكه در روى آن لكه هايى است شبيه به پارچه هاى ابر كه ذاتاً تاريك نيستند و روشنايى آنها از ساير نقاط سطح آفتاب كمتر و نسبت به آنها كم نور مى نمايد به نوعى كه اگر ساير نقاط منورّه آفتاب را نمى ديديم آن لكه ها به ما خيلى منوّر مى نمود و اين لكه ها از جهت صورت و مسافت و كم نورى و پرنورى متفاوت و هماره در يك جا ديده نشده و داراى حركت هستند، يعنى اگر يك روز صبح لكه ها را نشان كنيم فردا آن نقطه ها تغيير خواهد كرد و از اين جهت حركت آنها محسوس مى باشد و هرگاه چند روز متوالى در كمال دقت به لكه هاى آفتاب نظر كنيم مى بينيم كه جاى آنها تغيير مى يابد. هرگاه يك لكه را كه در كنار قرص واقع است نشان نماييم، مى بينيم رو به وسط قرص حركت نموده، بعد از هفت روز به وسط رسيده و بعد از چهارده روز غايب شد و باز بعد از چندى در نقطه اوّلى نمودار گرديد. پس از اينجا فهميده مى شود كه آفتاب به دور محور خود حركت وضعيّه دولابيّه دارد و مكشوف داشته اند كه آفتاب اين حركت محورى را ـ كه در قرن هفدهم ميلادى از حركت لكه ها و علامات سطح آفتاب استكشاف نموده اند ـ تقريباً در 25روز و نيم تمام مى كند و چنانچه بعضى احتمال داده، بعيد نيست كه لفظ «مستقرّ» در آيه مباركه(وَ الشَّمْسُ تَجْرِى لِمُسْتَقَرٍّ لَها)(يس، 38) اسم مكان و به معنى محل قرار و استقرار بوده و لام هم به معنى «فى» باشد. پس آيه مباركه دليل واضح حركت محوريّه آفتاب مى باشد. و بعضى گفته كه لام به معنى «الى» و «مستقرّ» به معنى زمان قرار و معنى آيه آن است كه آفتاب تا زمان معيّن در سير و حركت بوده و از آن زمان تجاوز نكند و بنابراين هم اگرچه ظهور آيه در حركت اينيّه است الاّ اينكه احتمال قريب حركت وضعيّه هم مى رود. و بعضى گفته كه لام به معنى «الى» و «مستقرّ» به معنى محل قرار است، يعنى آفتاب را در ارتفاع و انحطاط حدى است كه از آن تجاوز نكند و بنابراين صريح باشد در حركت اينيّه. همه اينها بنابر قرائت مشهوره بوده و اما بنابه قرائتى كه در مجمع البيان[ر.ض]از حضرت سجّاد و باقر و صادق(عليهم السلام) و ابن عباس و ابن مسعود و عطا و عكرمه نقل كرده كه (وَ الشَّمْسُ تَجْرِى لِمُسْتَقَرٍّ لَها) در حركت اَينيّه نص بوده و اصلاً محتاج به تأويل نباشد، چنانچه آيه مباركه (كُلٌّ فِى فَلَك يَسْبَحُونَ)(انبياء، 33) بعد از ذكر ارض و شمس و قمر و منازل ظهور قوى بلكه نصّ در
حركت اَينيّه شمس و قمر بوده و اصلاً با فلسفه قديم وفق ندارد، زيراكه تحرّك كوكب در جسم فلك به طورى كه ماهى در آب شنا مى كند ـ چنانچه مفهوم از «يسبحون» است ـ به عقيده ايشان محال و مستلزم خرق و التيام است; اين است كه در ظاهر آيه بناى تصرّف گذاشته و دست به دامن تأويلات بعيده موهومه شده اند. و اما بعد از آنكه از مبانى فاسده و ناقصه هيئت بطلميوسى و فلسفه قديم يونانيان صرف نظر كرده و شيوه حسنه انصاف را مسلوك داريم، ظاهر آيه مباركه را ـ كه به حركت اَينيّه انتقاليّه خود آفتاب و اقران آن در صدر آيه مذكور شده دلالت دارد ـ متبع شماريم و هزاران سپاس گزاريم كه صدق مقال كتاب دينى ما بعد از قرون كثيره مكشوف اوروپايى ها هم گرديده (وَ مَايَنْطِقُ عَنِ الهَوَى)(نجم، 3). بالجمله حركتين وضعيّه و انتقاليّه خود شمس در نزد متأخّرين ارباب فن از قبيل مسلّمات و اينكه مؤسّسين هيئت جديده حركت را از جرم آفتاب سلب و نفى كرده و مركز ساير كراتش دانسته و مانند بيت الحرام مطاف حجّاج اجرامش پندارند، اصلاً منافى حركت جرم آن نيست زيراكه مرادشان از مركزيّت آفتاب و عدم حركت آن عدم تبدّل اوضاع آن است نسبت به ساير اجرام و مجذوبات خودش.
   ماده 3: در وضع حركت و مقدار حركت آفتاب: به طورى كه در ماده قبل مذكور افتاد.
   ماده 4: در مقدار بعد آفتاب از زمين: در هيئت پارسى قوشجى[ر.ض] گفته كه 682،684،1 فرسخ است و بعضى گفته كه 93مليان ميل است و به نوشته بعضى از پيشينيان، بعد سطح مقعر شمس از مركز عالم 882،848،1 فرسخ و

صفحه 227 - جلد دوم
بعد سطح محدب آن 933،027،2 فرسخ است و بعضى از اهل فن معاصرين نوشته كه 140مليان وِرست از زمين دور است، كه اگر توپ بزرگى ساخته و آفتاب را بر نشانه گذاريم گلوله اى كه از دهن توپ بيرون شد در هر ثانيه 1500 متر طيران مى كند، بعد از نُه سال و نُه ماه به آفتاب مى رسد. پس تصوّر كنيد كه آفتاب بااين مسافت بعيده كه باز به نظر ما بدين بزرگى مى نمايد جسامت واقعى آن چقدر است، «چشم بگشا قدرت يزدان ببين» و تطبيق اين مقياسات و نتيجه آن را به حدّت ذهن ناظرين محول مى داريم.
   ماده 5: در دوام و فناى آفتاب: مشهور و منقول از قدماى فلاسفه آن كه اين افلاك با تمامى اجرام مركوزه]نهاده شده[ در آنها فعّال ابدى و باقى سرمدى بوده و از زوال و فنا مهجور بلكه از تخلّل فساد و فتور هم دورند و اكثر فلاسفه اسلام نيز در اين موضوع با ايشان موافقت كرده شيخ رئيس در كتاب شفا گويد كه حكما اتفاق دارند بر اينكه عنصر فلك عنصر اجسام كائنه و فاسده نيست و در جايى ديگر گويد كه مطلق فلك قابل خرق و التيام و كون و فساد و تغيّر صورت و زوال نبوده و همچنين اجرامى كه از قبيل آفتاب و ماه و كواكب در آن مركوز است، از جنس همان فلك است كه قابل كون و فساد نيست. و اما فلاسفه غرب قرون اخيره كه در حكمت و فلسفه ترك تقليد كرده و در استكشاف حقايق كون طريق اجتهاد را مسلوك داشته و به آلات حسّيّه استناد و اعتماد نموده اند، تمامى كائنات را ـ وفاقاً للديانة الاسلامية صان الله حفّاظها عن البليّة ـ حادث ذاتى و زمانى دانسته و گويند چنانچه وقتى بوده كه شمس و قمر و ارض و هيچ يك از كواكب ثابته و سيّاره در عرصه وجود نبوده و بعد از عدم به عالم هستى قدم گذاشته اند، همچنين زمانى خواهد شد كه بازهم به حالت عدم اصلى برگشته و بالتمام محو و نابود خواهند شد. و دين مبين اسلام هم حدوث و فناى تمامى كائنات را به صورت جلى گوشزد عالميان نموده و تصريح كرده بر اينكه تمامى كائنات و نور و حرارت كواكب و ماه و آفتاب بلكه صورت و حقيقت آنها به كلى محو و نابود خواهد بود.(إذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ* وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ)(تكوير،1ـ2)، (إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ* وَإِذَا الكَواكِبُ انْتَثَرَتْ) (انفطار، 1ـ2)، (وَ تَكُونُ الجِبَالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ) (قارعه، 5) و نظاير اينها و كلمات پيشوايان دين هم در اين موضوع خارج از حيطه شماره و در تفصيل آنها به مبحث معاد و قيامت از كتب دينيه رجوع نمايند. و اين احكام ديانت مقدسه موافق تصريحات فلكيين اين دوره جديده و قرون اخيره است. فانديك[ر.ض] امريكايى در كتاب نقش فى الحجر مثل ساير هم مسلكان خود گويد كه هر جرم روشنا و نورانى را از انقضاى نور و حرارت گزيرى نيست، چه آتش باشد و چه آفتاب و چه ساير كواكب و در جايى گويد كه كواكب در ضعف و قوّت نور وحرارت متفاوت بوده وبعضى در كمال قوّت و نور و حرارت باقى و برخى رو به ضعف و برودت گذاشته و ديگرى به حالت شيخوخت و پيرى رسيده است. بعد از آن شعرى يمانى را به قسم اوّل مثال آورده پس گفته كه قسم ديگرى كه كواكب آن به اين آفتاب ما ـ كه عزّت عمر و شوكت حياتش گذشته و رو به تنزّل كرده و به دايره پيرى قدم گذاشته ـ شبيه است، مانند عيّوق و دب اكبر است و در آخر گفته كه بعضى از كواكب بين القسمين متوسّط هستند، همچو: شعرى شامى و نسر طاير و ستاره قطب. و از اين كلام فانديك[ر.ض] هويدا است كه عهد جوانى اين آفتاب ما منقرض شده و قريب به زوال گرديده و اختلال نظام و قيام قيامت آن و استيصال خانواده شمشيّه نزديك به وقوع است:(وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الحَقُّ فَإِذَا هِىَ شاخِصَةٌ أَبْصارُ الَّذِينَ كَفَرُوا يا وَيْلَتَنا قَدْ كُنَّا فِى غَفْلَة مِنْ هَذَا بَلْ كُنَّا ظالِمينَ)(انبياء، 97) .
   ماده 6: در سكونيت و داراى سكنه بودن آفتاب كه در ماده 7 مذكور خواهد شد.
   ماده 7: در اندازه حرارت آفتاب: در صفحه 575 از مجله سال دهم الهلال [ر.ض] از بعض اهل فن نقل كرده كه حرارت آن متجاوز بر سه هزار درجه نباشد و از بعضى ديگر كه از صدهزار درجه متجاوز است. پس گويد آخر كسى كه كشف اين مقصود كرده مستر ولشن است كه به

صفحه 228 - جلد دوم
دستيارى آلت جديدالاكتشاف به 3863 درجه معتقد گرديد.
   ماده 8: در كثرت و وحدت آفتاب، بدان كه از هيچ يك از متقدمين نقل نشده كه به كثرت آفتاب: قائل باشند بلكه اتفاق كرده اند بر اينكه آفتاب در عوالم امكان منحصر به فرد و در مقام تمثيل به كلياتى كه فرد خارجى آنها منحصر به يكى باشد، شمس را هم ـ كه معنى كلى آن ستاره روشنايى است كه طلوع آن ظلمت شب را محو و نابود گرداند ـ از امثله كليات همچنانى به شمار آرند بلكه مفهوم بعضى كلمات آنكه شمس و آفتاب اسم خاص و علم شخصى كوكب مخصوص و معروف است و بلكه ظاهر بعضى كلمات عدم امكان است تا در اين قرون اخيره ـ كه بهواسطه كشف اسباب و آلات غريبه كوكب اقبال هيئت جديده به اوج رسيده ـ تعدد آفتاب نزد ارباب اين فن از قبيل مسلّمات گرديده و ديانت اسلاميّه هم تعدد شموس و اقمار را به عبارات شافيه كتاباً و سنةً، تلويحاً و تصريحاً، گوشزد عالميان نموده كه ذكر اجمالى بعضى از آنها را زينت بخش اوراق مى نمايد:
فى سورة الفرقان:(تَبارَكَ الَّذِي جَعَلَ فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ جَعَلَ فِيهَا سِراجاً)(فرقان، 61) لفظ «سراج» ـ كه جسمى است كه بنفسه منشأ نار و نور باشد ـ در اين آيه شريفه عبارت از آفتاب است كه بر اين تقدير خارج از موضوع بحث مى شود و به قرائت مشهور ـ كه «سُرُج» به صيغه جمع خوانده اند ـ اگرچه ممكن است كه موافق فرموده بعضى از مفسّرين، اشاره به تمامى كواكب ثابته و سيّاره باشد ليكن خلاف ظاهر آيه است زيراكه «سُرُج» و «بروج» به قرينه مقابله غير يكديگرند و حال آنكه در «برج» مذكور داشتيم كه بروج دوازده گانه عين كواكب و از اجتماع آنها تشكيل يافته، پس اگر «سُرُج» هم عبارت از آنها باشد، مقابله صحيح نباشد و ظهور اين معنى روشن تر گردد اگر ضميرِ «فيها» را راجع به «بروج» داريم نه «سماء» چنانچه اظهر اين است، زيراكه اگر بر «سماء» راجع بودى حاجت به تكرار لفظ «جَعَلَ فيها» نبوده و«جَعَلَ فى السَّماءِ بروجاً وسُرُجاً» كافى بودى. و وجه زيادتى ظهور در اين حال آن كه معنى آيه چنين باشد كه خداى قادر در آسمان بروج خلق كرده و در بروج هم چراغ ها آفريده و پرواضح است كه مراد از چراغ ها كواكب خود بروج نتواند بود زيراكه اتحاد ظرف و مظروف غلط است و حمل چراغ ها بر ساير كواكب ثابته هم بى ربط است زيراكه هريكى در محل خود ثابت و به بروج انتقال ننمايند كه چراغ آنها باشند. و حمل چراغ ها بر كواكب سيّاره هم ـ كه عدد آنها از ده كمتر است ـ منافى صيغه جمع كثره سُرُج است كه اقلّ آن ده و يا يازده است، پس لابد بايد اشاره باشد به شموسى كه فلكيين اخيره استكشاف نموده اند. و اما كلمات پيشوايان دين در اين موضوع بسيار و من باب تبرك به ذكر چندى از آنها مى پردازد:
   از بصائرالدرجات[ر.ض] و منتخب البصائر[ر.ض] و روضة الوافى [ر.ض] و بحارالانوار[ر.ض]ج30، صفحه 196; ج54، صفحه 329 از حضرت صادق آل محمد(عليهم السلام): «انّ من وراء عين شمسكم هذه اربعين عين شمس فيها خلق كثير و انّ من وراء عين قمركم هذا أربعين قمراً فيها خلق كثير لا يدرون انّ الله خلق آدم أم لا يخلقه». و از بعضى اخبار بحارالانوار[ر.ض] و درّ منثور سيوطى[ر.ض]: «انّ الله استوى على العرش فى يوم الجمعة فى ثلث ساعات فخلق فى ساعة منها الشموس» و از احتجاج طبرسى[ر.ض] و بصائرالدرجات صفّار[ر.ض] و منتخب الاختصاص مفيد[ر.ض] و 7 و 14 بحارالانوار[ر.ض] از حضرت صادق(عليه السلام)در ضمن مكالمات آن حضرت با عالم يمنى در بيان صفت آفتاب:«انّها إذا أمرت تقطّع اثنى عشر شمساً و اثنى عشر قمراً و اثنى عشر مشرقاً و اثنى عشر مغرباً و اثنى عشر بحراً و اثنى عشر عالماً الحديث». و از انوار نعمانيه[ر.ض] از حضرت باقر(عليه السلام): «من وراء شمسكم هذه أربعون عين شمس مابين عين شمس إلى عين شمس اُخرى أربعون عالماً فيها خلق كثير ما يعلمون انّ الله تعالى خلق آدم أو لم يخلقه و انّ من وراء قمركم هذا أربعين قرصاً مابين القرص إلى القرص الآخر أربعون عالماً فيها خلق كثير ما يعلمون انّ الله تعالى خلق آدم أم لم يخلقه». و امثال اين گونه اخبار صريح است در اينكه آفتاب حسى غير از اين

صفحه 229 - جلد دوم
آفتاب، بسيار و تأويل به عالم عقول دور از انصاف است و با وجود اين پاره اى فقرات آنها محل نظر و محتاج به تنقيد است. اوّلاً اختلاف در عدد آفتاب كه در بعضى چهل گفته و در ديگرى دوازده فرموده وسيّمى فقط به كثرت آنها تصريح كرده بدون ذكر مقدار آن; پس مى گوييم كه اين اختلاف در عدد با اصل تعدّد و كثرت ـ كه مدلول جامع و مفهوم مشترك آنها است ـ منافات ندارد با اينكه آن بزرگواران در محاورات و مخاطبات خودشان هماره طريقه حسنه عقلانى را مسلوك داشته و درجه استعداد سامع را ملحوظ فرموده اند، پس ممكن است كه در هريك از اين كلمات قدسى سمات به اندازه فهم مخاطب بيان مطلب فرموده باشند، علاوه بر اينكه امثال اين اعداد بيشتر از براى افاده تعدد و كثرت باشد نه از براى تعيين معدود و تشخيص مقدار آن; پس ذكر اربعين و مانند آن منافى با هزاران بودن آفتاب نباشد. و ثانياً خبر اوّل و چهارم از اخبار مذكوره و همچنين آنچه بعضى فضلا به حضرت امير(عليه السلام) منسوب داشته اند: «انّ فى قمركم هذا لخلقاً كادوا يحرثون»، اگرچه هنوز در جايى به نظر نرسيده، منافى اتفاق قدما و مشهور متأخّرين است كه شمس و قمر هر دو جرمى اند جامد و اصلاً لوازم زندگانى و تعيّش از هوا و آب و مانند اينها در آنها موجود و پيدا نيست، پس وجود مخلوق حىّ و بقاى آن در اين دو كوكب خارج از تصوّر مى باشد و جواب اين شبهه به چند وجه ممكن است:
   اوّل: مسكون نبودن شمس و قمر را مسلّم نداريم زيراكه جمعى از فلكيين قرون اخيره ـ كه من جمله هرشل]ستاره شناس انگليسى قرن 18م[ كاشف كوكب اورانوس است ـ معتقد شده اند بر اينكه اجرام علويّه بالتمام حتى اقمار و شموس آنها مسكون و هريكى داراى سكنه لايق به حال خود باشند كه در آن زيست توانند نمود، همچو سمندر در آتش.
   دويّم: مراد از مسكون بودن شمس و قمر مسكونيّت عالم آنها و روشنايى آنها]است[ نه جرم آنها، چنانچه ما، سكنه زمين، را به همين نسبت سكنه و مردمان شمس و قمر گفتن و از اجزاى خانواده شمسيّه شمردن صحيح باشد.
   سيّم: بعد از قطع نظر از همه اينها گيرم كه ظاهر اخبار مزبوره در موضوع مسئله مخالف مشهور بلكه اتفاق تمام فلكيين قرون عتيقه و جديده باشد، بازهم بايد به اقتضاى ديانت آنها را از ته دل قبول كرده و قطع به واقعيت آنها نموده و در انكشاف حقيقت آنها در نزد عقول قاصره ما نيز منتظر كمال عقول و استقامت افكار و تكميل آلات و اسباب باشيم، چنانچه اكثر حقايق و دقايقى كه حضرت عقل كل و اوصياى طاهرين او در اعصار و امصار جهالت كشف و نقاب از روى مدعا برداشته بوده و در نزد متقدمين در تحت حجاب بود، به مرور دهور بهواسطه ترقيات افكار و استكمال اسباب و آلات مكشوف و چراغ علم ايشان نورافكن عالميان گرديده و بعد از قرون كثيره صدق و واقعيت آن كلمات سراپا حقيقت مشهود اهل عالم بوده به طورى كه ملل غرب به كشف آن حقايق مفتخر و اهالى شرق به ياد گرفتن و نشر كردن آنها مبتهج هستند. بارى، به چشم انصاف پيشوايان دين مبين را ببين كه در اعصار و امصارى كه جهالت آنها تاريخى و ضرب المثل بوده و از اين آلات و اكتشافات كنونى ـ كه نتيجه زحمات چند صد ساله عقلا و خلاصه عمرهاى گران بهاى حكما است ـ نه خبرى ظاهر بوده و نه اثرى باهر، اين گونه دقايق را كشف و به عرصه ظهور آورده و مرئيات تلسكوپ را با چشم هاى حقيقت بين ديده اند و با اين همه اين گونه معلومات و مطالب عميقه را اصلاً اهميتى نداده و نظاير آنها را اسباب فضيلت خود و دستاويز مقامات عاليه خودشان نشمرده و تمامى اوقات شريفه و وجودات مقدسه خودشان را در ترويج دين مبين و معارف حقه و عقايد الهيّه و نواميس شرعيّه مصروف و تمامى مردم را به اصلاح مملكت نفس و تكميل كمالات باطنيّه و ملكيات نفسانيّه و تهيه سفر آخرت ترغيب و تحريص مى فرمودند.
]تبصره محقّق: خورشيد(Sun)
   طبق آخرين يافته هاى دانش روز، خورشيد داراى ويژگى هاى ذيل است:
1. تنها در مقايسه با بيليون ها ستاره كهكشان ها(راه

صفحه 230 - جلد دوم
شيرى) ستاره اى متوسط به شمار مى رود، كه روشنى و اندازه ظاهرى آن معلول نزديكى به زمين است.
2. فاصله از زمين: فاصله ميانگين خورشيد از زمين 6/149 ميليون كيلومتر است. اين فاصله در دى ماه (نقطه حضيض بيش از 5 ميليون كيلومتر كمتر از تيرماه(نقطه اوج) است.
3. قطر خورشيد: قطر ظاهرى خورشيد در فاصله اى كه از زمين دارد ـ يعنى يك صد و پنجاه ميليون كيلومتر ـ برابر است با 31 دقيقه و 5/59 ثانيه قوسى و يا 5/1919 ثانيه قوس برابر با يك ميليون و سيصد و نود هزار (000،390،1) كيلومتر كه برابر با 109 برابر قطر زمين است.
4. حجم خورشيد: برابر است با يك ميليون و دويست و پنجاه هزار(000،250،1) برابر زمين .
5. جرم خورشيد: برابر است با 3310×2 كيلوگرم يا 2710×2 تن، بنابراين اگر خورشيد را در يك كفه ترازو بگذاريم بايد سيصد و سى و سه هزار و چهارصد (400،333)زمين در كفه ديگر قرار دهيم تا توازن برقرار گردد.
6. چگالى خورشيد: تراكم و چگالى خورشيد 4/1 برابر چگالى آب است، يعنى يك سانتى متر مكعب از مادّه آن برابر 4/1 گرم آب است، و در مقايسه با تراكم و چگالى زمين بايد گفت يك چگالى متوسّط آن در حدود 25% چگالى ميانگين زمين مى باشد.
7. گرانش سطحى خورشيد: شتاب گرانش سطحى خورشيد 28 برابر شتاب گرانش در سطح زمين است، بنابراين يك نيروسنج وزن يك شىء 10كيلويى درونى زمين را در آنجا 280 كيلو نشان خواهد داد.
8. لايه هاى خورشيد: 1. توده مركزى در شعاع تقريبى يك صد و هفتاد و پنج هزار(000،175)كيلومتر از مركز خورشيد قرار گفته و تراكم آن برابر يك صد و شصت هزار(000،160) در متر مكعب، يعنى تقريباً دوازده(12) برابر سرب است. 2. رخشان كره محيط به توده مركزى و ستبراى آن چهارصد(400)كيلومتر است. 3. رنگين كره، بر فراز رخشان كره قرار گرفته و ضخامت به چندين هزار كيلومتر مى رسد، و تراكم آن در بخش هاى زيرين حدود ده (10) كيلومتر در هر متر مكعب است.
9. كلف هاى خورشيدى: كلف ها(لكه هاى سرخ مايل به سياهى) به سطح خورشيد در دو كمربند پديدار مى شوند; يكى بين 5 درجه تا 40 درجه شمالى و ديگرى 5 درجه و 40 درجه جنوبى و دوام برخى آنها 4 تا 100 روز مى باشد.
10. ميدان مغناطيسى: هر كلف مركز يك ميدان مغناطيسى است كه قطب برخى از آنها شمال گرا و برخى جنوب گرا است.
11. دوره تناوب كلف ها 22 سال مى باشد.
12. زاويه ميل: محور حركت چرخشى خورشيد، زاويه اى برابر 10/ْ7 درجه با خطى مى سازد كه بر مدار زمين عمود است. قطب شمال خورشيد در مهرماه به سمت زمين مايل مى شود و در فروردين ماه از آن دور مى گردد.
13. سرعت خاص: خورشيد با سرعتى معادل 20 كيلومتر در ثانيه به جانب صورت فلكى بر زانو نشسته (= هركول يا الجاثى على ركبتيه) در حركت است. برخى گفته: حركت خورشيد به جانب صورت نسر واقع (كركس نشسته) است. اين دو صورت در كنار هم قرار دارند. البته خورشيد نيز روى مدارى دايره گون دور مركز كهكشان راه شيرى مى گردد.
14. كاهش: خورشيد در هر ثانيه 109 كيلوگرم و در هر ساعت 3924 كيلوگرم از جرم خود مى كاهد و آن را به عنوان «باد خورشيدى» پخش مى نمايد. با اين روند مدتى برابر 2310×6 سال وقت لازم است تا همه جرم خورشيد بر باد رود، اين مدت تقريباً برابر 410×6 بار طولانى تر از مدت زمان آغاز پيدايش و فعاليت آن تا زمان حاضر است. اين محاسبه بر پايه فرضى است كه نيرويى جايگزين نيروهاى از دست رفته خورشيد نباشد.
15. عناصر خورشيد: خطوط طيفى خورشيد تا اين زمان چنين نشان داده كه 65% عناصر خورشيد شناخته

صفحه 231 - جلد دوم
شده و 35% آن در حال بررسى است. از ميان عناصر شناخته شده 90% ئيدرژن و 10% هليوم و عناصر شناخته شده ديگر مى باشد.
16. بحث هاى مفصّل و فراوان درباره خورشيد به اختصار عبارتند از: 1. تاريخچه شناخت خورشيد. 2. تركيبات شيميايى لايه ها. 3. عناصر موجود در آنها. 4. ميدان مغناطيسى. 5. تجزيه و تحليل طيف خورشيد. 6. دانه هاى خورشيدى. 7. درخشش دانه ها. 8. ابردانه ها. 9. طبقه بندى كلف هاى خورشيدى. 10. علت تاريكى و سردى نسبى كلف ها. 11. ساختار تاج هاى خورشيدى. 12. چاله هاى تاجى. 13. انرژى خورشيدى. 14. زنجيره پروتون ها و...[.
خورشيدسواران ـ فرشتگان و شب خيزان و صبح خيزان و مقرّبان پادشاه و آنان كه به وقت گرما سوار شوند.
خورصَلا ـ نهاندان[ر.م].
خورمك ـ (چو اندك) مهره اى كه به جهت چشم زخم بر گردن اطفال آويزند.
خورمهر ـ رجوع به تركيبات «خور» نمايند.
خورناد ـ (چو برباد) خراتين[ر.م].
خورَند ـ بر وزن و معنى خرند.
خورنق ـ (چو فرزدق) معرّب خورنه[ر.م].
خورنگاه; خورنگه ـ (چو قدمگاه و سمندر) خورنه[ر.م].
خورنه ـ (چو تَبَرزه) كوشگ]كاخ[ بهرام]پانزدهمين پادشاه ساسانى در قرن 5م[ كه عمارتى بوده بسيار عالى در يك منزلى اسپهان كه سنمّار معمار به حكم نُعمان]پادشاه حيره در يمن[ به جهت بهرام گور ساخته بوده و به همين نسبت قصر نعمانش نيز گويند و عجمان يك قصر آن را ـ كه به جهت طعام خوردن مهيّا بود ـ خورنگاه و خورنگه ناميدند كه گويا مخفّف خوردنگاه است و ديگرى را ـ كه مشتمل بر سه گنبد متداخل بوده و به جهت معبد بهرام ساخته بودند ـ به سه دير موسوم داشتند و گويا همين عمارت بود كه بعد از انجام يافتن آن سنمّار مذكور را به حكم نعمان از بالاى آن انداخته و هلاكش كردند كه آن عمارت منحصر بوده و مثل آن را به ديگران نسازد:
«جزى بنوه اباالغيلان عن كِبَر *** وحسن فعل كما يجزى سنمّار»
و رجوع به «مداين» و «سنمّار» هم نمايند.
خوروچ; خوروز; خوروس; خوروسك; خوروسه; خوروه; خوروهك; خوروهه ـ بر اوزان و معانى خروچ و خروز و خروس و خروهك و خروهه و خروه و خروهك و خروهه، اِفراداً و تركيباً.
خوره ـ بر اوزان و معانى خره، اِفراداً و تركيباً، مگر وزن و معنى دويّمى آن كه مذكور افتاد و (چو روضه) خرزه ]ر.ض [و پايمال و (چو روزه) نوعى از جوال كه در بالاى چاروا سر آن به گردن آن باشد.
خوريدن ـ (چو پوشيدن) خواندن و خوردن.
خوز ـ نيشكر و خوزستان.
خوزان ـ خوران[ر.م] و قريه اى است از اسپهان و نام شهرى است.
خوزدوك ـ (چو پرستوك) خبزدوك[ر.م].
خوزستان ـ يكى از ايالات ايرانى كه در جنوب غربى آن واقع و از غرب به بغداد و از جنوب به بحر عمان و از شرق به فارسستان و از شمال به كردستان و از شمال شرقى به عراق عجم]نواحى مركزى و غربى ايران[ محدود و طولاً 4000 كيلومتر و عرضاً 310 كيلومتر و مردمانش در حوالى يك مليان و اكثرشان عرب و مابقى از فارس و لر و ترك مركّب و از بلاد معروفش دزفول و محمّره ]خرمشهر[ و رام هرمز و اهواز و حويزه و خرم آباد ونهاوند و مقرّ حكومتش شهر شوشتر مى باشد و ازآن رو كه پيش از اين شكر خوب از آن پيدا مى شده، بدين اسم مسمّى بوده كه «خوز» نيشكر را گويند و حالا كوه كيلويه نيز گويند.
خوزم ـ بر وزن و معنى خزم.
خوزمك ـ بر وزن و معنى خورمك.
خوزهرج ـ (چو روغنگر) معرّب خرزهره[ر.م].
خوزى ـ (چو روزى) كوفته و كس كباب[ر.م] و منسوب به خوز[ر.م].
خوژه ـ بر وزن و معنى جوجه.

صفحه 232 - جلد دوم
خوسانيدن ـ خوشانيدن[ر.م] و خيسانيدن.
خوست ـ بر وزن و معنى خست و خواست.
خوسته ـ (چو دسته) كنده و بركنده و بدبو و گنديده و خواسته.
خوسه ـ (چو بوسه) هراسه[ر.م] و خواسته.
خوسيدن ـ خوشيدن[ر.م] و خيسيدن.
خوش ـ (چو رخ) خشك و خشكيده و (چو خوب) سرين و كفل و (چو بد) بوسه و خسو[ر.م] و نغز ونيكو و خويشتن و خود و زيبا و لطيف و غريب و عجيب و رجوع به «سوز» هم نمايند.
خوش آمدى ـ رسم سلام است.
خوش اسپرم; خوش اسفرم ـ شاه اسپرم[ر.م].
خوش انگشت ـ سازنده]ساززننده[.
خوش بو ـ هر چيز معطّر، خصوصاً كافور.
خوش پوزى ـ بوسه.
خوش تامن ـ خسو[ر.م].
خوش خوان ـ خنياگر[ر.م].
خوش خواهش ـ اشتياق تمام.
خوش دامن ـ خسو[ر.م].
خوش كنار ـ محبوب و معشوق.
خوش گام ـ اسب خوش رفتار.
خوش گوار ـ لذيذ و زودهضم.
خوش گوى ـ خنياگر.
خوش مريم ـ حلوايى است كه با پنير تازه مى سازند.
خوش نظر ـ الفت گيرنده و گياهى است كه هريك از برگ هاى آن به چند رنگ مى باشد.
خوش نمك ـ محبوب و دلچسب و مردم نمكين و طعامى كه نمك آن به اندازه بوده و خارج از قاعده نباشد.
خوش نوا; خوش نواز ـ نام والى هيتال ]حكومتى در آسياى مركزى در قرن 5 و 6م[ و به معنى بوسه و خوش لحن و خنياگر[ر.م].
خوش نود ـ راضى و ممنون و خوشحال و قانع و دلشاد.
خوشا ـ خوشه و اى خوش و مرحبا و چه زيبا و چه نيكو.
خوشاب ـ (چو كباب و دوشاب) شراب و مرواريد و جواهر و هر چيز تازه و سيراب وآبدار و كنايه از دندان و قصبه اى است در لاهور و در اصطلاح اطبا، اسم آب مطبوخ ميوه ها است، مثل بهى]به[ و سيب و مويز و امرود ]گلابى[ و آلوبالو و زردآلو و مانند اينها كه با شكر طبخ دهند تا به قوام آيد و مانند شراب آنها است.
خوشامن ـ بر وزن و معنى خشامن.
خوشانيدن ـ خشكانيدن و شكنج]پيچ; تاب[ دادن و چين چين نمودن و خوب و خوش كردن.
خوشاى ـ خوشا[ر.م] و خوش آينده.
خوشبو; خوشپوزى; خوشتامن ـ به تركيبات «خوش» رجوع شود.
خوشنود ـ رجوع به تركيبات «خوش» شود.
خوشو ---> قالموق.
خوشه ـ (چو مزه) خسو[ر.م] و (چو توشه) سنبل و سنبله[ر.م] و نام مرغى است.
خوشه آسمان; خوشه چرخ ـ برج سنبله.
خوشه در گلو آوردن ـ غله اى است كه نزديك به رسيدن و برآمدن خوشه باشد.
خوشه سپهر; خوشه فلك ـ برج سنبله[ر.م].
خوشى ـ (چو صفى) خوش بودن و خوشنودى و (چو گوشى) نام مرغى است.
خوشيدن ـ خوشانيدن[ر.م] و فعل لازم از آن.
خوف ـ (ر.ف) و به پارسى «بيم» و «هراس» گويند.(عر)
خوفيّه ---> هفتادوسه ملت.
خوقند ـ (ل) نام يكى از ايالات و حكومت هاى تركستان ]نواحى ترك نشين چين و آسياى مركزى[ كه به حصار و بخارا ]در ازبكستان[ و كاشغر ]در چين[ و قره قالپاق]ر.م [محدود و تقريباً سه مليان نفوس را حاوى و گاهى به طور محاربه و گاهى به طريق مكر و دسيسه به تصرّف روس درآمده. و مقرّ اداره آن حكومت نيز ـ كه شهرى است شهير و پايتخت چنگيزخان و در 270ميل اعشارى از شمال شرقى سمرقند ]در ازبكستان[ واقع و به پاره اى آثار

صفحه 233 - جلد دوم
عتيقه و چهارصد مساجد شريفه و كاروان سراهاى بسيار مشتمل است ـ بدين اسم موسوم و منسوجات ريسمانى و حريريه آن معروف است و رجوع به «فرغانه» هم نمايند.
خوك ـ (چو فلك) خدمتكار و(چو خوب) مرض خنازير[ر.م] و به معنى معروف كه «گراز» نيز گفته و به تركى«ذونقوز» وبه عربى «خنزير» و به هندى «براه» و به فرنگى «كرينكول» گويند.
خوكِ دريايى; خوكْ ماهى ---> دلفين.
خوكره ـ (ل) به لغت اصفهان، زبزب [ر.م] است.
خوگ ـ (چو بد) تخم مرغ.
خوگر ـ (چو دوزخ) آشنا و هم خوى و آميزنده و الفت گيرنده.
خول ـ (چو پول و عمل) لاغر و خبزدوك [ر.م] و چكاوك يا غليواج يا قسم سفيد از درّاج و يا مرغى است ديگر كه بلندپرواز و تيزپر و از كنجشگ هم كوچك تر مى باشد.
خولاّر ـ بر وزن و معنى خُلاّر.
خولان ـ (چو سرطان) در شرح قاموس[ر.ض] گفته كه درختى است كه شيره و فشرده آن را ـ كه دارويى است تلخ ـ «حُضُض عربى» گويند و گويا همين است كه «حُضُض مكّى» نيز نامند، چنانچه فشرده درخت فيل زهره[ر.م] را «حُضُض هندى» گويند، چنانچه لفظ حُضُض علاوه بر اين دو معنى، نام گياهى است و داروى ديگرى است كه از بول شتر اخذ مى كنند و به پارسى «هلل»]گويند[.
خولِسته; خولِسه ـ دوات مركّب.
خوللو ـ (چو روبرو) رازيانه صحرايى.
خولنجان ـ يا خالنجان يا خالولنجان يا خاولنجان; كه «خسرودارو» نيز گفته و به تركى «قره قاف» و به فرانسه «گالانگا» گويند، در برهان[ر.ض] گفته: بيخى است دوايى كه در آشيانِ باز يابند و در جايى ديگر به هم نرسد، چه گويند كه آن از زمين يونان خيزد و خسرودارو همان است. و در «خاولنجان» گفته كه بيخى است دوايى كه باز آشيان خود را از آن سازد، چه در وقت بچه از آشيان بازداشتن در آشيان آن بيابند و بسيار آورند. و نيز در «خالولنجان» گفته كه رستنى اى است دوايى كه چوب آن خسرودارو و درخت آن به نوشيروان [پادشاه ساسانى در قرن 6م ] منسوب است و در «خسرودارو» آن گفته كه خسرودارو رستنى است كه «خولنجان» گويند و بعضى گفته كه درختى است منسوب به نوشيروان كه چوب آن را «خالولنجان» گويند. و بعضى از دانشمندان عصر گفته كه خولنجان ريشه يكى از نباتات و محرّك و مقوّى معده و جاييدن آن در تسكين درد دندان مؤثّر و به سه قسم مقسوم مى باشد:
   1. خولنجان كبير: كه «خولنجان ژاوايى» و «خولنجان هندى» نيز گويند.
   2. خولنجان صغير: كه به «چينى» نيز موصوف دارند.
   3. خولنجان كاذب: كه از اوّلى كوچك تر و از دويّمى بزرگ تر مى باشد. پس صفات خاصه و اشكال مخصوصه هر يكى را شرح داده كه ذكر آنها در اينجا تطويل است.
خوله ـ (چو لوله)خالى و (چو روضه) قنديل و تيردانى كه سپاهيان از گردن آويزند.
خوليا ـ به يونانى، خاطر و خيال و خلوليا[ر.م] است.
خوم ـ به اساطير پيشينيان، شخصى است كه در زمان جمشيد] چهارمين پادشاه پيشدادى[ از طرف هرمز ]اهورامزدا[ به تبليغ اوامر و احكام الهيه مبعوث بوده و دين مجوس را تأسيس نموده و نشر و محافظت آن را به عهده هيئت كاهنه اى كه خودش تشكيل داده بود، موكول داشت و زردشت هم غير از وفق همين مذهب چيزى ديگر ايجاد نكرد و مجوسيان همين خوم را به «درخت زندگانى» تعريف و تقديس مى نمايند.
خون ـ (چو من) خانه و خوان[ر.م]، اِفراداً وتركيباً و (چو نون) مردم سفّاك و خونى و تكبّر و خودبينى و به معنى معروف كه يكى از آلات بدنى بوده و از جانب داخل تمامى آلات را احاطه كرده و عمل آن تغذيه عناصر هيستولوژى[ علم شناسايى بافت ها و انساج مختلفه بدن ] مى باشد و در پاره اى مناسبات آن هم رجوع به «حديد» نمايند.
خون آب; خون آبِ زرد; خون آبه; خون آبه زرد ـ آب ممزوج به خون و درد و غم و اشگ خونين.

صفحه 234 - جلد دوم
خونِ بط ـ شراب.
خون بها ـ ديه.
خونِ جام ـ شراب.
خونِ جبال ـ لعل و ياقوت و عقيق و مانند آنها.
خونِ جگر ـ غم و غصّه و سختى و محنت.
خونِ جهان ـ سرخى شفق.
خونِ حيوان ـ شير و ماست و روغن و عسل.
خونِ خام; خونِ خروس; خونِ خُم ـ شراب.
خون خوار ـ بى رحم و سفّاك و ظالم.
خونِ دل ـ خون جگر[ر.م].
خون دل بناخن آوردن; خون دل بناخن رسيدن ـ گريه كردن و كنايه نمودن و سينه خراشيدن.
خونِ دل خاك ـ گل و ريحان و جواهر.
خون دنيا ـ سرخى شفق.
خون رَز ـ شراب انگورى.
خون ريز ـ خون خوار.
خون سياوش; خون سياوشان ـ كه به عربى «دم الاخوين» و به تركى «قَردَش قانى» و به فرانسه «سان دراگون» گويند، شراب و چوب بَقَم[ر.م] و سرخ شفق و روشنايى صبح و فلق و صمغ درختى است در حبشه ]اتيوپى[ و زنگبار ]تانزانيا[ و يا ميوه درختى است در حضرموت ]در شبه جزيره عربستان[ و يا دارويى است سرخ رنگ كه در زمينى كه افراسياب [پادشاه توران ] خون سياوش ]پسر كيكاووس شاه در شاهنامه[ را ريخت روييده و بعضى صمغ بَقَمش دانسته و ديگرى عصاره هوچوبه[ر.م]اش پنداشته و بعضى ديگر گويد كه عصاره گياه سرخى است كه از جزيره هند خيزد و آن صمغى است خالص الحمرة و مايل به بنفشى كه قوّت آنها تا مدت ها باقى مى ماند. و در مخزن[ر.ض] بعد از نقل اينها گويد كه ماهيت گياه و درخت آن معلوم نيست و به عربى«دم التّنّين» و «دم الثّعبان» و«قاطرالدم» هم گفته و به هندى «هيراد» و «كهى» گويند و بعضى از دانشمندان عصر گفته كه عبارت از عصير جامدى است شكننده و بى بو و بى طعم كه پارچه هاى نكوبيده آن سرخ تيره و تقريباً قهوه اى رنگ و بعد از كوبيدن به رنگ خون قرمز گرديده و داراى سه قسم قصبى و قطعه اى و مختومى است كه هريك را از يك قسم از اشجار اخذ مى كنند.
خونِ عالم ـ خون جهان[ر.م].
خون كردن ـ كشتن و به قتل رسانيدن.
خونِ كوه ـ خون جبال[ر.م].
خون گر ـ (چو زرگر) خوان گر[ر.م].
خون گشت ـ كوتولان[ر.م].
خوناب; خونابه ـ رجوع به تركيبات «خون» شود.
خونجك ـ (چو اندك) خنجك[ر.م] (چو عنبر).
خوند ـ (چو قند) تندوتيز و خداوند.
خوندگار ---> خاقان.
خونسار ـ قصبه و يا شهرى است خلدآثار در چهارفرسخى گلپايگان، آبش خوش گوار و هوايش سازگار، اكثر فواكهش ممتاز و گزانگبين[ر.م] آن باامتياز و تحفه هر ديار و مردمانش كسب كار و رنگشان از خوشى آبوهوا گلنار و با وجود بى اسبابى در جعبه و ميز و سندلى و قاشق سازى يد اعجازى دارند. در گنج دانش]ر.ض [گويد كه افشره خورى بزرگى ديدم كشكولى كه وزن آن پنج مثقال بوده و پنج سير آب مى گرفت و مثل كاغذهاى بسيار نرم به هم پيچيده و لوله مى شد و جام آبخورى ديدم ده مثقال وزن و ده سير آب مى گرفت و مثل پارچه به هم پيچيده مى شد. و صنعت چاپ و باسمه[به تركى، چاپ ] بهواسطه سعى و اهتمام اهالى آنجا رواج و ترقّى كامل يافته و كاتب خط نسخ در آن بسيار و ارباب فضل و كمال، همچو آقاحسين]مشهور به محقق خراسانى متولد 1016هـ[ و آقاجمال]معروف به «جمال المحققين» فرزند آقا حسين و شاگرد محقق سبزوارى[ و نظايرشان از آنجا بسيار به ظهور آمده.
خونى ـ قاتل و منسوب به خون.
خونين ـ خون آلود.
خوه ـ (چو مزه) خفه و (چو بول) عرق انسان و حيوان و (چو كوه) خواهر و گياهى است كه در ميان گندم روييده و

صفحه 235 - جلد دوم
زيانش رساند.
خوهل; خوهله ـ (چو سهل و دوزخ) ناراست و كج و حيوان كج پا و دست.
خوهن ـ (چو روغن) قيف و تگاب[ر.م].
خوى ـ (چو قوى) آب دهن و كلاه خود و (چو مَى) عرق بدن انسان و حيوان و (چو موى) كلاه خود و خُلق و عادت و فطرت و طبيعت و هم شهرى است شهير از آذربايجان در سمت غربى تبريز و خاكش حاصلخيز و زمينش جمال انگيز، چنانچه بعضى مورخان از كثرت خوب رويان، خوارزم ايرانش خوانده اند. و جوراب پشمينه را در آنجا خوب بافته و ظروف مسينه را نيكو سازند و در ايران اين شهر را به اسلوب هندسى بنا كرده بوده و حصارى وثيق به پيرامون اصل شهر كشيده و خندقى عميق بر دور آن بريده بوده اند الا اينكه ديرى است بهواسطه زلزله خراب است.
خوى از بدن روان شدن; خوى از بغل روان شدن ـ محنت و مشقت و شرمندگى و خجلت.
خوى درد ـ (چو دِريدند) علّت ]بيمارى[ دولاما[ر.م].
خوى ناد; خوى ناه ـ (چو اُستاد) خراتين[ر.م].
خويث ـ (چو نويد) بلدى است از دياربكر]در تركيه[.
خويد ـ (چو صيد و دويد و دِريد) خسيل]قصيل: آنچه سبز بريده شود از كشت. عوام در قم و اطراف آن را «خصيل» گويند.(لغت نامه دهخدا)[ و غلّه زار و سنبل و غلّه سبز نارس، خصوصاً جو و فعل ماضى از خويدن[ر.م].
خَويدن ـ كندن و پيراستن و درويدن.
خويذ ـ بر وزن و معنى خويد.
خويس ـ بر وزن و معنى خويش.
خويسه ـ (چو هَريسه) مباحثه و مناقشه.
خويش ـ (چو پيش) وجود و هستى و نوعى از كتان و خوب و ملايم و لايق و مناسب و قوم و قبيله و كدبانوى خانه و گاوآهن و قلبه[ر.م] و به معنى معروف كه خود و خويشتن است.
خويش دار ـ خويشتن دار و كسى كه به قبيله خود مهربان باشد.
خويش كار ـ برزگر.
خويشوكيش ـ نوعى از بافته كتانى است.
خويشاوند ـ قوم و قبيله و اقربا و عشيره.
خويشتن ـ خود و نفس و ذات و ضدّ بيگانه.
خويشتن دار ـ كسى كه از گفتن حق و حرف خير خود را معاف دارد و شخصى كه پيوسته خود را آسوده داشته و تن پرور و فراغت طلب باشد.
خويشه ـ بر وزن و معنى خويسه.
خويله ـ (چو هيضه) احمق و نادان و بيشتر در مقام قدح و دشنام استعمال كنند.
خُويناد; خُويناه ـ رجوع به تركيبات «خوى» نمايند.
خويوز ـ (چو روپوش) خربواز[ر.م] و تكلتو[ر.م].
خويه ـ پارو و دَمه آهنگر و غيره.

آيين بيست وسيّم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با هاى هوّز)
خه ـ (چو شه) خوش و خوشا و مرحبا و بارك الله و آفرين و كلمه تحسين.
خهر ـ (چو كفر) منزل و وطن و محل و مكان.
خهل; خهله ـ (به سكون ثانى و فتح و ضمّ اوّل) خوهل[ر.م].
خهى ـ (چو صفى) خه[ر.م].

آيين بيست وچهارم

(در ]حرف[ خاى ثخذ با ياى حطّى)
خى ـ (به كسر اوّل) خيك[ر.م] و خوك.
خيابان ـ (ر) جاده راست بزرگ وسيع و راهرو ميان باغ و غيره.
خيار ـ كه به عربى «ثقّاء»و به فرانسه «كونكومبر» و پاره اى اقسام آن را به پارسى «بااوش» و «بادرنگ» و «پاشنگ» و «شين» و «غاوش» و «غاووش» و «غاوشو» و «كاولجك» و «كاونجك» و «كاويجك» و «كلونده» گويند، معروف و از محصولات مشرق زمين و داراى شحم بى طعم و آبدار و از اغذيه قليل التغذيه محسوب مى باشد. و در پاره اى

صفحه 236 - جلد دوم
تركيبات خيار، رجوع به جزو ثانى آنها نمايند.
خيار بادرنگى ---> بادرنگ.
خيار بالنگ ـ خيار بادرنگ[ر.م] است.
خيار چنبر ـ به فرموده بعضى از دانشمندان عصر، ميوه درخت كاسيا[ر.م] است كه مستطيل و شبيه به خرنوب [ر.م] و به ضخامت ابهام از 30 تا 60 سانتيمتر طول دارد و چون باد آنها را حركت داده و برهم زند صدايى حاصل گردد كه از فواصل دور شنيده مى شود و مانند تمرهندى از عوامل مسهله مى باشد.
خيار خر; خيار دراز; خيار دشتى ـ يا كربز يا سماهنگ يا خيارزه اسپيذ يا خيارزه سپند; كه به يونانى «اردفنافى» و «شقوشينا» و به عربى«قثّاءالحمار» و به فرانسه «كونكومبر سوواژ» گويند، به فرموده بعضى از ارباب دانش عصر، نباتى است مانند كبر[ر.م] و بى خار كه از قديم الايام در طب معمول بوده و در فرانسه و انگلستان جهت استعمالات طبى آن را زراعت مى كنند و ميوه آن به اندازه نصف ابهام و بيضى شكل و در ابتدا سبز و بعد از رسيدن زرد مى باشد.
خيار شَنبَر; خيار شنبه ـ خيار چنبر.
خيار صحرايى ـ خيار دشتى[ر.م].
خيار كبر ـ ميوه كبر كه شبيه به خيار كوچك است.
خيارزه ـ خيار دراز[ر.م].
خيارزه اسپند; خيارزه سپند ـ خيار دشتى[ر.م] است.
خيارك ـ (چو كتابت) مرضى است معروف كه «شكنج» گويند.
خيازنه ـ (چو بلازده) خواهر زن و خواهر شوهر.
خياط ـ (چو بقّال) به عربى، معروف]دوزنده[ و (چو كتاب) خياطه[ر.م] است.
خياطه ـ (چو اماله) چيزى كه جامه و غيره را بدان دوزند.
خيّاطيّه ـ از شعب معتزله و يكى از 73 فرقه امت مرحومه كه رئيس ايشان ابوالحسن خيّاط بغدادى]است[ و اراده و مشيّت را از صفات فعليّه شمرده و قائم به ذاتش ندانند.
خيال ـ (ر.ف).]پندار; گمان; وهم[.
خيال پرستان ـ شعرا و منشيان و عاشقان و دل از دست دادگان.
خيانت ـ (ر.ف) و به پارسى«ترفند» و «ترفنده» و «تونى» و «تونى گرى» و «ترفندگرى»]گويند[.(عر)
خيانيدن ـ (چو رَسانيدن) خوار و ذليل و منكوب نمودن.
خيايَذ ـ خاييدن[ر.م] و فشاريدن.
خيبر ـ (چو حيدر) موضعى است معروف در چهار منزلى مدينه از راه شام كه به چند حصار در پنج يا هفت قلعه مشتمل و پيرامون آنها نخلستان و مزارع بسيار است و ازآن رو كه جماعت يهودى كه از قُرب مدينه طرد شده و در آنجا توطّن نموده و سرّاً با پاره اى منافقين مدينه بناى مخابره گذاشتند، در سال هفتم هجرت 1600 نفر لشگر نصرت اثر اسلام در ركاب حضرت خيرالانام آن صوبه را محاصره و به فاصله ده روز مفتوح اسلاميان و جزيه لايق در حق يهوديان از طرف قرين الشرف، آن سرور دو جهان، معهود و مقرّر گرديد و قضيه حضرت حيدر(عليه السلام) در فتح خيبر از همه قضايا مشهورتر است:
«ز خيبر ستد مصطفى هفت قلعه *** خدايش بداد آن چنان ملك سالم
كتيبه بُد و ناعم و شق آنگه *** غموص و نطاة و سطيح و سلالم»
و بعضى در نام هاى قلاع سبعه غموص را قموص و نطاة را نطاق و سطيح را وطيح نوشته.
خيتال ـ (چو بيزار) دروغ و ظرافت و مزاح و طبيعت.
خيچ ـ خيش[ر.م].
خيد ـ (چو بيد) خويد[ر.م] است.
خيدن ـ خميدن و پشم و پنبه را از هم جدا كردن و باز نمودن و لگد زدن.
خير ـ (چو شير) خيره و (چو صيد) به عربى، ضدّ شر و در تركى من باب تفأل به معنى يوخ]به تركى، نَه[ و لا]به عربى، نه[ استعمال كنند.
خيرآباد ---> قلعه گلاب.
خيربوا ـ (چو نيكْ دعا) هيل[ر.م]، خصوصاً قسم صغير آن.
خيرخير ـ (چو شيرگير) مكرّر خير است.
خيرو ـ خيرى[ر.م] و خطمى[ر.م] و نوعى از گل آن و رجوع

صفحه 237 - جلد دوم
به «خبازى» هم نمايند.
خيروج ـ معرّب خيرو[ر.م] است.
خيره ـ خيرى[ر.م] و تعجّب بسيار و ظاهر و آشكار و رند و شجاع و دلير و لجوج و سركش سخن ناپذير و حيران و سرگشته و عضو به خواب رفته و بسيارى و غلبه و بى سبب و بيهوده و لغو و عبث و هرزه و بى حيا و ناهموار و شوخ ديده و تاريك و تيره و غبار و تيرگى ديده و كسى كه چشم همچنانى داشته باشد.
خيره دست ـ مردم سركش.
خيره سر ـ حيران و سرگردان.
خيره كُش ـ معشوق و سركش و ضعيف كُش و ظالم و بى باك و بى سبب كُش.
خيرى ـ (چو پيرى) رنگ سرخ و خبازى[ر.م] و صفّه و طاق و ايوان و رواق و گلى است معروف كه به چندين قسم مقسوم است:
   1. شيرازى: كه رنگ آن زرد و ميانش سياه و گل هميشه بهار هم همان است.
   2. خطايى: كه رنگ آن سياه است.
   3. صحرايى يا خرامى يا خراما يا خزامى يا دشتى يا خزاما: كه رنگ آن سرخ و سفيد است.
   4. بيرونى يا ميردينى: كه رنگ آن بنفش و اين قسم را «هفت رنگ» نيز گويند و رجوع به «شب بو» هم شود و به نوشته تحفه[ر.ض]، نام يونانى گل شب بو است.
خيز ـ هيز[ر.م] و موج آب و سرعت و شدّت و بانگ و فرياد و حدّت و خيزيدن و امر و فاعل از آن و مستى كبوتر ماده در وقت نشاط نر.
خيزبگير; خيزگير; خيزگيره ـ نوعى از بازى است كه جمعى به طريق دايره بر سر پا نشسته و شخصى بر دور همين دايره از دنبال ديگرى مى رود. اگر همان لحظه او را گرفت بر گردنش سوار شده و بر دور دايره مى گرداند و اگر پاره اى دويد و نتوانست بگيرد، آن شخص كه مى گريزد يكى را از مردم همان دايره مى گويد كه برخيز و بگير و خود به جاى او مى نشيند و آن شخص از دنبال دونده اوّل مى دود و او مى گريزد و همچنين آن مقدار كه خواهند، و به نوشته جهانگيرى[ر.ض]، همان كوهاموى[ر.م] است.
خيزاب ـ موجه آب.
خيزران ـ (چو ميزبان) كه به پارسى «خزران» و به هندى «بيت» گويند، بيخ درخت سرو و نوعى از چوب و نى كه به خم كردن نشكند و از آن تازيانه سازند و بعضى از دانشمندان عصر گفته كه خيزران يا نى هندى ـ كه به فرانسه «بامبو» گويند ـ عبارت از يك قسم نى مُصمتى ]توپُر[ است كه از ساير اقسام خيلى حجيم تر و مرتفع تر و در ممالك حارّه به عمل مى آيد و ارتفاع آن تا 25متر رسيده و در ساختن خانه ها به كار رفته و از آن حصير و ديرك ساخته و در ساير اعمال زندگانى نيز استعمال نمايند و ـ چنانچه در «تباشير» اشاره نموديم ـ تباشير را از درون آن آورده و در اغلب بندهاى آن موجود است و خيزران نام كنيزك مهدى عباسى]در قرن 2هـ[ و مادر هارون و موسى هادى و در عهد خلافت شوهر و دو پسر اقتدار بسيارى داشته و زنى اديبه و شاعره و صاحب خيرات و مبرّات بوده و بهواسطه حسن صورت و نيكى سيرت و غايت فطانت و اطلاع بر تاريخ عرب در نزد شوهر خود، مهدى، داراى حظوظ بى نهايت بوده و هماره با خليفه منادمت مى نمود. روزى در وقت بيرون آمدن از حمام بر آيينه نظر كرده و بر رخسار چون لاله اش قطرات عرق چو ژاله ديده، به قصد خلوت عزم عمارت مخصوص خليفه كرده و خليفه را در اطاق خود نيافته، اين مصراع را بر ديوار نوشته و با يأس تمام برگشت:
«انا التّفّاحة الحمرا *** عليها الطل مرشوش»
پس خليفه در معاودت از ديوان خانه آن خط را ديده و در زير آن نوشت:
«وفرجُ عرضها شبر *** عليها العهن منفوش».
بالجمله خيزران در عهد خلافت پسرش، هادى، اقتدار بى نهايت داشته و به خلاف ميل پسرش به امور سياسى مداخله مى كرد. هادى از اين معنى دلتنگ شده و به قصد دفع مادر آمد. خيزران از اين سوءقصد مطلع و كنيزان خود را حكم كرد كه هادى را بعد از 15 يا 22ماه خلافت در

صفحه 238 - جلد دوم
24 يا 26سالگى خفه كرده و فوراً اسباب خلافت هارون را فراهم نموده و عموم رجال مملكت در 22سالگى تجديد بيعت با هارون نموده و خود خيزران هم در سال چهارم خلافت هارون در 173هجرى درگذشت.
خيزرانِ بلدى ـ مورد اسپرم[ر.م].
خيزنده ـ (چو بى پرده) كلاه خود و اسم فاعل از خيزيدن و نوعى از بازى است كه كودكان بر توده خاك تر نشسته و فرولغزند.
خيزو ـ خطمى و خبازى[ر.م].
خيزوان ـ بر وزن و معنى شيروان.
خيزه ـ به بعضى معانى خيز[ر.م] ديده شده.
خيزه بگير; خيزه گير; خيزه گيره ـ خيزگير[ر.م] است.
خيزيدن ـ برخاستن و جهيدن و برپا ايستادن و لغزيدن و آهسته به جايى درشدن و نشسته به چهار دست و پا راه رفتن و يا به سر دو زانو و كف دست ها راه رفتن.
خيس ـ خيسيدن و خيسانيدن و امر و فاعل از آنها.
خيسْ خانه ـ خيمه اى كه به جهت دفع گرما از كتان ساخته و درون آن را با برگ بيد گسترانيده و آب پاشند.
خيسانيدن; خيسيدن ـ نم بودن و نمودن و بر آب و مانند آن فروبردن و رفتن و آغشتن و فرغاريدن[ر.م].
خيش ـ يوغ[ر.م] و خوب و گاوآهن و نوعى از پارچه كتان و چوبى كه گاوآهن را بدان نصب كنند و جامه اى كه از پشم و پنبه هر دو بافته باشند و پرده اى كه به جهت تحريك هوا در وسط خانه آويزان كنند و اين چنين خانه را خيش خانه گويند.
خيش خانه ـ زر خالص و پيراهن كتان و خيس خانه]ر.م [و يا خانه اى كه از چوب و نى و علف سازند و يا خانه اى كه اطراف آن را از خارشتر ساخته و براى دفع گرما پيوسته از بيرون آب پاشيده و از درون باد كنند و هم رجوع به «خيش» نمايند.
خيشابه; خيشاوه ـ زمين شياركرده.
خيشفوج ـ (چو اندرون) پنبه دانه.
خيشوم ـ اقصاى بينى و استخوان آن.
خيط ـ (چو ديد) شترمرغ و (چو صيد) رشته و خياطه[ر.م].
خيط الكتان ---> حوت.
خيك ـ (چو نيك) ظرف معروف چرمين ماست و شير و سقّايان.
خيل ـ (چو فيل) لعاب غليظ بينى و(چو صيد) به عربى، لشگر و طايفه و جماعت و هم شهرى است در ناحيه قزوين.
خيل تاش ـ صاحب سپاه و لشگرى كه همه از يك طايفه باشند.
خيل خانه ـ خاندان و دودمان.
خيلاز ـ (چو ميدان) به تركى، پخمه و عاجز و آواره.
خيلانيدن ـ سپوختن[ر.م] و خلانيدن [ر.م] و خيل [مخاط ] از بينى آوردن.
خيلو ـ بر وزن و معنى خيرو.
خيلى ـ (چو ليلى) كثير و بسيار.
خيليدن ـ خليدن[ر.م] و خيل]مخاط[ از بينى آمدن.
خيم ـ (چو ميم) آب دهان و بينى و خوى بد و يا مطلق مزاج و طبيعت و زخم و جراحت و پل و قنطره و كج و خميده و چرك گوشه هاى ديده و رندش[ر.م] شكنبه و روده و مجنون و ديوانه و جوال از پنبه بافته و(به فتح اوّل) به عربى، خيمه را گويند.
خيمه ـ (چو هيضه) چادر و خرگاه كه «استاره» هم گويند و در بعضى از تركيبات آن كه در «خرگاه» نگارش يافته، رجوع بدانجا نموده و برخى را كه در آنجا نگارش نيافته، مذكور مى داريم.(عر)
خيمه بصحرا بردن ـ غايب شدن و آشكار و بى پرده بودن.
خيمه در خرابى زدن ـ بى قرار و مضطرب شدن و بى باك و بى حيا بودن.
خيمه دهر; خيمه روحانيان ـ آسمان.
خيمه زدن ـ برخاستن آلت تناسلى و فرود آمدن و نزول كردن و لشگر كشيدن و عجب و تكبّر نمودن.
خيمه زنگارى ـ آسمان.
خيمه شيروانى ـ ]نوعى خيمه چهارگوشه (لغت نامه دهخدا)[.

صفحه 239 - جلد دوم
خيمه كبود ـ آسمان.
خين ـ (چو چين) بلدى است]يكى از دهستان هاى بخش مركزى شهرستان خرّمشهر(لغت نامه دهخدا)[.
خينا ـ خنيا[ر.م]، اِفراداً وتركيباً.
خينور ـ (چو بى نور و بى خبر) پل صراط.
خيو ـ (چو ديو و كدو) آب دهن و انداختن آن.
خيوان ـ (چو حيوان) يكى از بلاد يمن كه در 23فرسخى سمت شمال صنعا و اكثر مشتهياتش مهيّا و مردمانش عرب و زيدى مذهبند.
خيوق ـ (چو ديگر) معرّب خيوه[ر.م].
خيوه ـ شهرى است از خوارزم]در ازبكستان[ كه محلّى خوب و مردمانش ترك و حنفى مذهب و به غايت متعصّب و رونق تجارتش با دادوستد برده و اسراى شيعه در آنجا بسيارند.]به دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج12، صفحه 655، مدخل «بنى ايناق» رجوع شود[.
Website Security Test