welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 151 - جلد دوم
اعتدال هوا ديار چين را بهشت روى زمين خوانند. و پايتخت آن هم ـ كه پكن يا پكين نام دارد ـ داراى سه مليون نفوس مى باشد.
چين بر ابرو افكندن ـ پير شدن و در غضب آمدن و روى درهم كشيدن.
چيناپتن ـ در بستان السياحة[ر.ض] گفته كه «پَتَن» (با دو فتحه) به هندى شهرى را گويند كه در كنار دريا واقع باشد و «چينا» اسم آن شهر است از بلاد دكن ]در هند[. بندرى است بزرگ از بنادر مشهوره و مردمانش هندوان و ديگرى مسلمان، و قليلى اهل ايمانند.
چينود ـ (چو بيخود) پل صراط.(ند)
چينه ـ دانه مرغان و مهره ديوار.
چينه دان ـ به معنى معروف از اجزاى مرغان و هم ظرفى است كه چينه[ر.م] را در آن گذارند.
چينى ـ هر چيز منسوب به چين، خصوصاً ظروفى كه در آن سامان سازند.

انجمن هشتم

(در حاى حطّى)
و در آن 20 آيين است:

آيين اوّل

(در ]حرف[ حاى]حطّى[ با الف]ابجدى[)
و امّا حاى مفرده مختصرى از آن در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مرقوم افتاد.
حا ـ نام يكى از حروف هجاى مشهوره كه مختصّ زبان عرب و به حساب جُمل ابجدى مشهور، هشت است.
حائط ـ محيط و دايره و حصار و ديوار و باغ و بستان.
حائطيّه ـ از شعب معتزله و از جمله 73 فرقه امّت مرحومه كه معتقد هستند بر اينكه غير از خداى قديم ازلى خدايى حادث ديگرى است كه حساب عباد در روز معاد برعهده او مى باشد و هم مى گويند كه خداى تعالى تمامى مخلوقات را در عالمى ديگر به حالت عقل و شعور و كمال آفريده و ايشان را به علم و معرفت و ساير نعمت هاى غيرمتناهى متنعّم فرموده و به تشكّر آنها مكلّف گردانيد. پس بعضى حق شكر را كاملاً ادا نموده و برخى كاملاً ترك شكر كرده و ديگرى متوسّط گرديد، پس خداى تعالى فرقه اوّلى را به جهنّم برده و دويّمى و سيّمى را به صور مختلفه به اين عالم آورده و به حسب اندازه عمل خود به لذّت و زحمت و رخا و شدّت مبتلا گردانيد و اختلاف صور انسان و حيوان و ساير اشكال مختلفه هم از آثار اعمال همان عالم اوّلى است.
حاتم ـ (ر) رجوع به «كعب» نمايند.
حاج ـ (به تشديد جيم) اسم فاعل از حج كردن است، يعنى حج كننده و گاه است كه اسم جمع آن هم بوده و به معنى حجّاج و حج كننده ها باشد و (به تخفيف جيم) رجوع به «شترخار» نمايند.
حاجب ـ (چو قالب) طرف و جانب و دربان، خصوصاً دربان پادشاهان و ابرو و استخوانى كه بالاى چشم بوده و ابروها از روى آن مى رويند.
حاجب بار ـ حضرت جبرئيل.

صفحه 152 - جلد دوم
حاجت ـ فقر و احتياج و آنچه بدان احتياج افتد و به پارسى «تلنگ» و «آيفت» و «الچخت»]گويند[.(عر)
حاجتمند; حاجتومند ـ فقير و محتاج.
حاجِز ـ ]ميانجى و حائل و لبه شمشير و ظالم(لغت نامه دهخدا)[.
حاجى ـ علاوه بر آنچه در «حاج» اشاره نموديم، حافظ سرّ و مقيم و اقامه كننده و غلب كننده، خصوصاً در معمّا و لُغز]چيستان[ و اسب دونده را نيز گويند.
حاجى بابا ـ بيشتر در مرد معمّر استعمال يابد.
حاجى بكتاش ---> بكتاش.
حاجى ترخان ـ كه بين العوام تحريف شده و بيشتر هشترخان ناميده و بعضاً اشترخان و اژدرهان گويند، شهرى است در نزديكى نهر آتل[ر.م] و بحر خزر واقع كه نهر مذكور از سمت شمال آن به همان دريا منصبّ و مركز تجارت بخارا]در ازبكستان[ و ايران و روسيه و هندوستان و به نام بانى خود، حاجى ترخاننام شخصى از طايفه تركان از فرقه ترخانيّه موسوم و چند گاهى در تصرّف اميرتيمور]نخستين پادشاه تيمورى در قرن 8 و 9هـ[ و اولاد او بوده تا در حوالى 960 هجرى به روسيّه ملحق گرديده و بعد از چند سال عثمانى ها محاصره اش كرده، ليكن به فتح آن موفّق نگرديده و هنوز در تصرف دولت روس و اغلب مردمانش از آن فرقه و بعضى حنفى و برخى شيعه و هوايش بسيار بارد و از كثرت برودت ـ چنانچه در «آتل» اشاره نموديم ـ نهر مذكور در زمستان يخ بسته و از روى آن تردّد نمايند.
حاجيلو ---> قراگوزلو.
حادِر ـ ]مرد گرداندام و شير و اسد و غلام مملتى البدن شديدالبطش (لغت نامه دهخدا)[.
حادّه ـ علاوه بر معنى لغوى عربى]تند; تيز[، رجوع به «زاويه» شود.
حاذق ـ ]استاد و ماهر و يكى از اطبا و شعراى پارسى گوى هند(لغت نامه دهخدا)[.
حارّ ـ ]گرم و كار دشوار و آب گرم و نام قبيله اى از قبايل يمن(لغت نامه دهخدا)[.
حارِث ـ به عربى، زارع و يكى از نام هاى شير است و رجوع به «تبّع» هم شود.
حارثيّه ---> اباضيه.
حارسوهوك ---> شكوهك.
حازم ـ ]بااحتياط و دورانديش و حصار و قلعه اى از مضافات حلب(لغت نامه دهخدا)[.
حازميّه ---> عجارده.
حاسّه ـ هريك از حواس خمسه را گويند.
حاشا ـ پودنه]پونه[ كوهى و يا نوعى از آن و در مقام تبرّى و انكار هم استعمال كنند و رجوع به «معاذالله» نمايند: «حاشا كه من به موسم گل ترك مى كنم» و در مخزن[ر.ض] و تحفه[ر.ض] در توضيح معنى اوّلى مى نگارد: نوعى از پودنه كوهى است شبيه به صعتر[ر.م] و به قدر يك شبر[وجب ] و شاخه هاى آن باريك و پربرگ و گلش ريزه و مدوّر و تخم آن كوچك تر از خردل و منبت]محل روييدن[ آن سنگلاخ هاى بيت المقدس و حوالى آن و نام يونانى آن «تومس» و در مغرب زمين معروف به «صعترالحمير» است و به پارسى «اويشم دراز» گويند.
حاشيش ---> حسن يوسف.
حافظ ـ علاوه بر معنى عربى معروف كه به پارسى «نگهدار» و «نگهبان» و «بايگان»]گويند[، لقب چند نفر از مشهورين بوده كه اشهر آنها محمّد شمس الدين شيرازى است كه در عرفان و قرائت قرآن نادره زمان و شاعرى بوده عذب البيان كه ديوان مرتّب از 571 غزل از او مشهور جهان و به جهت لطافت اشعار، به السنه مختلفه نقل و ترجمه گرديده و ازآن رو كه بيشتر در مقام تفأل، آثار صدق و مناسبت حال از آن نمودار است، به لسان الغيب هم معنون گرديده.
نجم الدين وزير سلطان يعقوب ميرزا كه از حضيض گدايى به اوج وزارت نائل شده بود، دائماً زبان اعراض درباره حافظ گشوده و از طعن و دقّ او فروگذارى ننموده و اين اشعار را هم در اعتراض مطلع ديوان او «الا يا ايّها الساقى» انشاد كرده:

صفحه 153 - جلد دوم
«چه صنعت ديد در شعر يزيد او *** كه در مطلع سخن از وى سرايد
اگرچه مال كافر بر مسلمان *** حلال است و در او قيلى نشايد
وليكن شير را عيب عظيم است *** كه لقمه از دهان سگ ربايد»
بعد از وفات حافظ روزى سلطان يعقوب ديوان او را از براى تفأل درخواست كرد. نجم الدين بازهم زبان به اعتراض گشوده كه اين تفأل ها بى ثمر و اگرچه اين ديوان را لسان الغيب هم گويند، ليكن هيچ وقت از تفأل راه به غيب نتوان برد. پس سلطان به نيّت او تفأل كرده و به همين شعر تصادف نمودند:
«در تنگناى حيرتم از نخوت رقيب *** يارب مباد آنكه گدا معتبر شود»
پس سلطان ديوان را بر سر نجم الدين زده و مى گويد كه ديدى كرامت حافظ را؟
بارى، از اين گونه مناسبات در تفأل هاى ديوان حافظ بسيار و خودش قلندرى مسلك و از ارتباط با اكابر متنفّر و قناعت به نان خشك را مايه شرف خود دانسته و گنج عزّت را در گوشه عزلت يافته و سر مباهات به اوج فلك رساندى. بالجمله در 720]هجرى[ متولّد و در 791 وفات يافت، چنانچه اين بيت كاشف از آن است:
«چو در خاك مصلّى دفن گرديد *** بود تاريخ او خاك مصلّى»
و يا در 792 رحلت نمود، چنانچه در اين شعر ناطق است:
«به سال با و صاد و ذال ابجد *** ز روز هجرت ميمون احمد
به سوى جنّت اعلى روان شد *** فريد عهد شمس الدين محمد».
حافظ اجساد ـ قطران و موميا.
حافظ اطفال ---> فرفيون.
حافظ كافور ـ فلفل.
حافظ موتى ـ قطران.
حافظ نحل ـ فرفيون[ر.م] و قرصعنه[ر.م].
حافظه ـ (ر) و لغتاً و اصطلاحاً معروف و معنى اصطلاحى آن را به پارسى«ياد» و «ياده» و «بر» و «برم»]گويند[.(عر)
حافظيّه ---> معتزله و هفت تنان.
حاقّ ـ ]حقيقت امر و مغز آن و وسط و ميان چيزى(لغت نامه دهخدا)[.(عر)
حاقّ اتّصال ـ در اصطلاح علم احكام نجوم، داير و در ضمن «اتّصال» نگارش داديم.
حاكم ـ (ر.ف) و به پارسى «مرزبان» و «تكسين»]گويند[. (عر)
حال ـ به عربى، زمان حاضر و صفت شخص و در معنى اصطلاح دستورى آن، رجوع به نمايش بيستوپنجم از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه نمايند.
حالبى ـ ]اطراطيقوس و بوبونيون و اين دوا بدين نام ناميده شده زيرا ورم حالب را ضماداً و تعليقاً درمان كند(لغت نامه دهخدا)[.
حالت ـ (ر.ف) و به پارسى «جاور» و «كنونه»] گويند[. (عر)
حالوما ـ سرخ مرد[ر.م].
حالى ـ ]به زيور آراسته و فى الفور و اكنون(لغت نامه دهخدا)[.
حام ـ پسر سيّمين حضرت نوح(عليه السلام) و يا پسر يافث ابن نوح كه 500 سال زندگانى كرده و با اولاد و احفاد و منسوبين خود از عراق عرب به جانب مصر و حبش [اتيوپى ] مهاجرت نمود.
حامات ـ نام شهرى است در جزيره قبريس.
حامل ـ به عربى، معروف است.
حامل رأس الغول ---> رأس الغول.
حانوت ـ ]ميخانه و دكان(لغت نامه دهخدا)[.
حاوه ---> ثريّا.
حايط ـ حائط[ر.م] است.
حايطيّه ـ حائطيّه[ر.م].

صفحه 154 - جلد دوم

آيين دويّم

(در ]حرف[ حاى حطّى با باى ابجدى)
حبّ ـ (به ضم و تشديد) دوستى و (به فتح و تشديد) تخم و دانه و در اصطلاح اطبّا، چيزى است كه از دواهاى متفرّقه مانند تخم و دانه گرد و مدوّر و يا مستطيل سازند به جهت دفع سرفه و اسهال و مانند آنها.
حبّ البان ـ پسته غاليه[ر.م].
حبّ بَلَسان ---> بلسان[ر.م].
حبّ الرّشاد ـ سپندان[ر.م].
حبّ ريباس ـ تخم ريباس است.
حبّ الزُّلم ---> اسكتو.
حبْ سَجستانى ـ دانه هيل[ر.م].
حبّ السلاطين ـ بابونه و بيدانجير خطايى]ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين[.
حبّ السَّمنَه ---> نقل خواجه.
حبّ شيرين ـ انيسون[ر.م].
حبّ قاقله ـ دانه هيل[ر.م].
حبّ المَحلب ---> پيوند مريم.
حبّ المِنسَم ـ فلنجه[ر.م].
حبّ النّيل ـ تخم نيلوفر.
حباب ـ شيشه مانند است كه بر روى آب به هم رسد كه به پارسى «سوارآب» يا «آب سوار»]گويند[ و هم به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، حيوانى است بسيار كوچك و سياه و شبيه به عقرب و از جُعَل[ر.م] باريك تر و در غير بيدانجير[ر.م] به هم نرسد و اگر كسى را بگزد در همان روز بكشد و الاّ از سه روز نگذرد و علاجش تبريد و تخدير قوى و خورانيدن مخدّرات قوى است، همچو: كافور و امثال آن.(عر)
حُبارا ـ تمر هندى.
حُبارى ـ تودره[ر.م] است.
حباقا ـ (چو سراپا) به سريانى، حندقوقى[ر.م] است.
حبايل ـ (چو حمايل) نام شيطان زنان، چنانچه ابليس شيطان مردان است.
حبر ـ (چو خَجِل) نرم و نازك و تازه و (چو تند) جمع آن است و (چو خِشم) اثر و نشانه و مركّب كتابت و زردى مخلوط به سفيدى دندان ها و عالم و دانا، خصوصاً عالم صالح و عالم فاضل و خصوصاً هيربد[ر.م] و بدين معنى آخرى بر وزن قبر هم آمده است.
حَبرون ـ (ل) شهرى است كه بعد از طوفان به مسافت يك روزه راه در سمت جنوبى قدس شريف در غايت استحكام بنا شده و قديماً به اربه موسوم و اكنون به خليل الرّحمن مشهور و مدفن شريف حضرت خليل(عليه السلام) و يعقوب(عليه السلام) و اسحاق(عليه السلام) و ساره مى باشد و رجوع به «قدس شريف» نمايند.
حبس ـ (چو تند) چيزى كه در راه خدا وقف باشد و (چو هند) هر چيزى كه از قبيل چوب و سنگ در پيش مجراى آب گذارند كه آب به اراضى ديگر برود و (چو صبر) حِبس و شجاعت و كوه بزرگ و زندان و زندان كردن و منع نمودن و در معنى اصطلاحى شرعى آن، رجوع به «وقف» شده.
حبس صوت ---> فونوغراف.
حبش; حبشستان; حبشه ـ (چو سفر) مملكتى است معروف و به كثرت حرارت، موصوف و شمالاً به نوبه ]سودان جنوبى[ و شرقاً به بحر احمر]درياى سرخ[ و غرباً به ولايت سنّار]شهرى در سودان[ محدود و به نام بانى خود، حبش ابن حام ابن نوح، موسوم و به نام غوندار]گُندار[ و تيفره و انجره و غورى و انغو و صماره و دانقالى به هفت حكومت مقسوم و بعضى از اراضى آن در تصرّف فرانسزها]فرانسوى ها[ بوده و مابقى در تحت نفوذ انگليس مى باشد. و مردمانش مابين مسيحى و وَثَنى]بت پرست[ و مسلمان و عموماً در حوالى پنج مليان و از اطعمه لذيذه مهجور و بااين همه پيوسته با عيش و سرور مى باشند. و بالجمله مملكت حبش از ممالك عمده افريقا و پايتخت آن آديس آبابا و از بلاد معروف آن غندار و هارارا است]حبشه همان اتيوپى است[.
حبق ـ (چو طبق) پودنه]پونه[.
حبق اُترُجى ـ بادرنگبويه[ر.م].
حبق باغى; حبق بُستانى; حبق بوستانى ـ نعناع و رجوع به «تاج خروس» و «شاهسپرم» شود.

صفحه 155 - جلد دوم
حبق تُرَنجانى ـ بادرنگبويه[ر.م].
حبق خراسانى ـ تره خراسانى.
حبق ريحانى ـ درمنه[ر.م] است.
حبق سَعتَرى; حبق صَعتَرى ـ شاه اسپرم[ر.م].
حبق فيل ـ مرزنگوش[ر.م].
حبق قَرَنفُلى ـ فرنجمشگ[ر.م].
حبق كرمانى ـ شاه اسپرم[ر.م].
حبق كوهى ـ سعتر[ر.م].
حبق نبطى ـ حماحم[ر.م].
حبل ـ (چو قلب) به عربى، ريسمان است.
حبل المساكين ـ عشقه[ر.م] و لبلاب[ر.م].
حبل الوريد ---> وريد.
حبن; حبين ـ (چو صبر و هند و امين) خرزهره[ر.م].

آيين سيّم

(در ]حرف[ حاى حطّى با تاى قرشت)
حتوه ـ دوندگى سخت.

آيين چهارم

(در ]حرف[ حاى حطّى با جيم ابجدى)
حجّ ـ (به تشديد ثانى و فتح و كسر اوّل)آمدن و اراده و قصد كردن، خصوصاً اراده كردن مكه معظّمه به جهت اداى اعمال معيّنه و گاه است كه من باب مجاز به خود آن اعمال نيز استعمال كنند.
حجّا ـ (چو سقّا) رجوع به «حكى» نمايند.
حجاب ـ (چو نقاب) حائل و پرده و حائل و مانع شدن و پرده كشيدن و هم تخلّص حاج محمدمهدىنام از شعراى شيراز كه در خطّ نستعليق هم ماهر بوده و از اشعار او است:
«آهنين دل بين كه سختى سنگ از وى وام خواهد *** سخت تر زان دل دل من كز چنان دل كام خواهد». حجّاج ـ (چو بقّال) حج كننده و نام پسر يوسف ثقفى كه در زمان عبدالملك ابن مروان اموى ]در قرن 1هـ[ حكومت عراق عرب داشته و در هنگامى كه به جهت اسكات غائله عبدالله ابن زبير ـ كه دعوى خلافت مى كرد ـ مأموراً به حرمين شريفين اعزامش كردند، چيزى از ظلم و شناعت در آن حوالى مقدّسه فروگذارى نكرده و طغيان او مشهور عالميان است و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد كه دُبر او در حين ولادت مسدود بوده و پس از آن مفتوح كرده بودند، و هم بهواسطه پستان نگرفتن او چند روزى خونش مى مكانيده اند.
حجاز ـ مقامى است از موسيقى و ولايتى است مشهور از ديار عرب كه مكّه و مدينه و طايف و جدّه و ينبوع و طور از بلاد مشهوره آن و مردمانش شيعه و از چهار مذهب اهل سنّت، مركّب و بيشتر عرب و اشخاصى چند از مقدّمين عالم از ميان ايشان ظهور يافته كه تمامى عوالم امكان طفيلى وجود ايشان و از تقربشان سر مباهات به آسمان سايند و به «عربستان» هم رجوع نمايند.
حجّام ـ (چو بقّال) حجامت كننده و به پارسى «تانگو» و «گرّا»]گويند[.(عر)
حجامت ـ (چو كتابت) مكيدن و نفس را به طرف خود كشيدن و آلتى است معروف كه در صورت لزوم به بدن گذاشته و مى مكند و اين چنين عمل را نيز گويند.
حجّت ـ (چو تبّت) يك دفعه حج كردن و (چو مدّت) دليل و برهان و مرشد و رهنما كه به پارسى «نخشه» و «فرنود»]گويند[ و ازاين رو در هر عصر و زمان پيغمبر آن عصر و اوصياى او را نيز گويند كه در حقيقت دليل حق و رهنماى راه نجاتند و بعد از ثبوت صانع قادر و حكيم و عليم روشن گردد كه هيچ عصرى خالى از حجّتى همچنانى ـ كه واسطه مابين او و مخلوقات باشد ـ نخواهد]بود[ و حجّت خدا در اين زمان وجود مقدّس حضرت محم د مهدى ابن حسن عسكرى ـ صلوات الله عليهما وعجّل فرجه ـ مى باشد كه از هزار سال متجاوز است كه از انظار مردم به جهت پاره اى مصالح الهيّه ـ كه در محلّ خود نگارش يافته ـ غايب گرديده،
«تا چند نشينيم در اين گوشه عزلت *** تا چند پسندى تو به ما زجر و بلا را؟»
و هم تخلّص ناصر خسرو علوى ]شاعر قرن 5 هـ[ است،

صفحه 156 - جلد دوم
چنانچه در «ناصرخسرو» خواهد آمد.
حجّت استوار ـ كلام الله و كتاب آسمانى، خصوصاً قرآن و كنايه از حجّت ناطق[ر.م] هم هست.
حجّت ناطق ـ در هر عصر پيغمبر و امام آن عصر را گويند.
حجّة الوداع ـ حجّ آخرين حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله)است كه در سال دهم هجرت به عمل آورد و در مراجعت از همان سفر به فرمان خالق اكبر وصايت و خلافت حضرت على ابن ابى طالب(عليه السلام) را در غدير خم به تبليغ فرمودند به تفصيلى كه در محل خود مذكور است (الْيَومَ أكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ)(مائده، 3).
حُجّتيّه ---> هفتادوسه ملّت.
حجر ـ (چو صبر) منع كردن و (چو شتر) گوشت دوره دندان ها و (چو هند) قدغن و حرام و آغوش و كنار و عقل و كمال و (چو قمر) سنگ و نام ديگر حطيم[ر.م] و قطعه اى است در حضرموت]در جنوب شبه جزيره عربستان[ و نام ديگر ديار ثمود از اراضى شام.
حجرالاسعد ـ همان حجرالاسود است.
حجرالاسود ـ رجوع به «مكّه» نمايند و در هريك از ساير تركيبات آن، رجوع به ترجمه آن از تركيبات «سنگ» نمايند.
حجل ـ (چو عقل) كبك.
حَجم ـ ]بازداشتن و منع كردن و مكيدن كودك پستان مادر را و گوشت باز كردن از استخوان وقت خوردن و ستبرى و كلفتى و برآمدگى چيزى (لغت نامه دهخدا)[.

آيين پنجم

(در ]حرف[ حاى حطّى با دال ابجدى)
حد ـ (به تشديد ثانى و ضمّ اوّل) ممنوع از خير و (به فتح اوّل) خشم و غضب و جانب و طرف و آخر هر چيز و اندازه و معيار و چاره و علاج و دفع كردن و منع نمودن و تيز كردن كارد و غيره و تأديب و سياست كردن مقصّران و جُرم و روشنايى ستارگان.
حدا ـ (به فتح اوّل و تشديد ثانى) رجوع به «حدّ» شود.
حداد ـ (چو كتاب) ترك زينت كردن زن بعد از مردن شوهر و (چو بقّال) آهنگر و جلاّد و كسى كه اقامه حد نمايد.
حدبا ـ (چو صحرا) نام ديگر موصل است.
حَدَبيّه ـ از شعب معتزله و از جمله 73 فرقه امّت مرحومه كه با جاحظيّه هم عقيده الاّ اينكه حيوانات را هم مكلّف دانند.
حدث ـ (چو قفس) تازه و به وجود آمدن چيزى كه نبوده باشد و هم شهرى است در روم و قلعه محكمى است در آن مرزوبوم و در اصطلاح شرع، هر چيزى را گويند كه مبطل و شكننده طهارت باشد.
حدق ـ (چو شفق) جمع حدقه و به معنى بادمجان و در تحفه[ر.ض] گويد: بدين اسم چيزى را كه شبيه به بادمجان است، مى نامند و آن ثمر نباتى است به قدر جوزماثل]ر.م [و بى خار و بى دانه و در تابستان به هم رسيده و زود فاسد گردد و نبات آن از نبات بادمجان اندك بزرگ تر و آن را اهل قدس «بادمجان برّى» گفته و اهل حجاز «شوكة العقرب» گويند.
حدّه ـ (چو مكّه) صحرايى است در ميان مكّه و جدّه كه قديماً حدّا مى گفته اند و يا دهى است در آن صحرا و نام قلعه اى هم هست در يمن.
حديبيّه ـ (به تشديد ياى آخر و تخفيف آن) چاهى است در نزديكى مكّه در سر راه جدّه و درختى است خميده در آنجا و گاه است كه خود آن موضع را نيز گويند و گويند كه نصف آن چاه در حرم و نصف ديگرش در خارج آن است.
حديث ـ (چو قديم) خبر و حكايت و تازه، مقابل كهنه و در اصطلاح اهل شرع، عبارت است از آنچه از قبيل افعال يا اقوال غيرمنزله از حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله)و يا يكى از ائمه طاهرين ـ صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين ـ نقل كرده باشد.
حديد ـ كه در پارسى«آهن» و به فرانسه «فِر» و به لاتينى «فِرّوم» و به يونانى «كالوف» و در اصطلاح كيميايى «مرّيخ» و به هندى «لوهه» گويند، از بهترين عوامل مقويّه و يكى از اجسام مفرده است كه از قديم الايّام شناخته شده

صفحه 157 - جلد دوم
و جسمى است خاكسترى آبى رنگ كه طعم آن قابض و وزن مخصوص آن 60/7 و تقريباً هفت مقابل و نيم سنگين تر از آب و در 150 يا 160درجه حرارت خمير و گداخته شده و در اين حالت مى توان آن را به طور لحيم براى ظروف آهنى استعمال نمود.
و اين فلز خيلى سخت و قابل مفتول شدن و بسيار چكش خور و قابل انطراق]شكافتن[ و از فلزّات بسيار خوبى است كه در طب و امور لشگرى و كشورى و معايش جماعت بشر موارد استعمال زيادى خارج از حيطه شماره داشته و هيج يك از فلزّات ديگر جانشين آن نتواند شد و خداى تعالى به همين نعمت عظمى به منطوقه (وَأنْزَلْنَا الْحَديدَ فِيهِ بَأسٌ شَدِيدٌ وَمَنافِعُ لِلنّاسِ)(حديد، 25) به بندگان خود منّت گذاشته و آن را در هر يك از مواليد ثلاثه منتشر ساخته و بالخصوص يكى از عناصر موجوده در آلات حيوانى مى باشد و بهواسطه احتراق نعش]سوختن جسد[ مى توان وجود آن را ثابت نمود و رنگ قرمز قهوه اى خاكسترى آلات نعشى هم از اين راه است و اگر هريك از آلات مختلفه را جداجدا سوزانده و دقّت نمايند، مشاهده خواهد شد كه آهن در همه آلات به يك اندازه موجود و پراگنده نيست و جهت اثبات وجود آهن در هر آلتى بايد به دقت خون محتوى در آن را خارج كنند تا وجود و عدم وجود آهن به طور حقيقت ثابت شود و مطابق اين تجزيه ثابت كرده اند وجود طبيعى آهن را در عصير معدى و در موها و در پرهاى طيور و در سفيده و زرده تخم مرغ و در سياهى چشم و در شير و بول هم بسيار كم و تنها خون است كه مقدار معتدّبه آهنى دارد، ليكن نه به اندازه اى كه بتوان از آن ميخ و قدّاره و حلقه انگشترى ساخت، چنان كه مانغينوس تصوّر كرده، و يا اينكه در خون هر شخص آن مقدار آهن باشد كه در ساختن مدالى لازم مى شود، چنان كه يكى از دانشمندان كيميا و جمعى ديگر پنداشته اند، و در لوحه ذيل ـ كه موافق تجزيه يكى از دانشمندان است ـ مقدار اكسيد آهنى را كه در هزار جزو خون حيوانات مختلفه موجود است، به عرصه عيان مى آورد:
مرد   832/.
زن   779/.
قاز   822/.
خوك   782/.
گاو   717/.
اسب   697/.
گربه   610/.
بوقلمون   568/.
سگ   833/.
ماكيان   765/.
قوچ   617/.
بز   469/.
و چون منظور نظر داريم كه 80/. اكسيد آهن شامل 555/. آهن فلزّى است و وزن متوسط بدن انسانى 70 كيلوگرم و يك يازدهم جزو از وزن بدن خون است و به دقت حساب نماييم، مكشوف مى داريم كه به طور متوسط در بدن انسانى 4996/3 آهن فلزّى مى باشد. جلّت نعمائه،
«چشم بگشا قدرت يزدان ببين»
و در تحفه[ر.ض] گويد: حديد به نام نر و ماده به دو قسم بوده: اوّلى فولاد و دويّمى نرم آهن است و فولاد طبيعى را «شابورقان» گفته و مصنوع از نرم آهن را «اسطام» نامند. على الجمله با وجود اين صفات حسنه داراى خاصيّت بدى است كه در مجاورت هوا فاسد و بالخصوص در هواى رطوبى زنگار بسته مى شود و مانند روى نيست كه طبقه خارج فاسد آن مانع از فساد طبقات ديگر گردد، بلكه فساد اين طبقه به ساير طبقات هم سرايت نموده و آنها را نيز فاسد مى نمايد. پس مجبور هستيم كه سطح آلات حديديّه را با اندود حايلى كه مانع از مجاورت هوا و فساد آن گردد، مانند ورقه هاى روى و امثال آن بپوشانيم.
حديد صينى ---> خماهان.
حُدَيده ـ بلده اى است از بلاد يمن كه آبش كم و هوايش گرم و مردمانش مابين شيعه و زيدى و حنفى و هندى مى باشند.

صفحه 158 - جلد دوم

آيين ششم

(در ]حرف[ حاى حطّى با راى قرشت)
حر ـ (چو دل) اعضاى پنهانى زنان، خصوصاً فرج و عورت ايشان و (به تشديد ثانى) گرمى و حرارت و زمين سياه سنگ ريزه دار و نام كرمى است و (به ضمّ اوّل و تشديد ثانى) اسب اصيل و آزاد، مقابل بنده و هر چيز ممتاز و برگزيده و ريگ بى گِل و وسط ريگ و گِل بى ريگ و فعل نيك و بچه مار و آهو و كبوتر و نوعى از خرماى تر و چرغ[ر.م] و باز و ظاهر رخسار و نام بعضى از اصحاب حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) و هم پسر يزيد ابن رياحى كه در ركاب سعادت انتساب حضرت حسين ابن على(عليهما السلام) به درجه رفيع شهادت فايز گرديد.
حرّا ـ (چو سقّا) محرّف حراء[ر.م] است.
حراء ـ (چو كتاب) كوهى است در يك فرسخى مكّه و بالاى آن بقعه اى ساخته اند كه علامت معبد حضرت رسالت مأبى (صلى الله عليه وآله) است و حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) در همين كوه جبرئيل را به صورت اصليّه اش ديد و در تاريخ بحيره[ر.ض] گويد: حرا و رضوى و ابوقبيس از پاره هاى كوه طور است كه آن كوه در وقت تجلّى چند پاره شده و سه پاره از آنها در موضعى افتاد كه الحال مكّه معظّمه است(فَلَمّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً)(اعراف، 143).
حرارت ـ (ر.ف) و به پارسى «تاب» و «تاو» و «تبش» و«تپش» و«تفت» و«تفس» و «تفش»]گويند[.(عر)
حراشا ـ (چو تماشا) به رومى، خردل صحرايى است.
حرام ـ به عربى، مشهور و معروف است و به پارسى «ناروا» گويند.
حرامْ مغز ---> مغز حرام.
حرام زاده ـ (ر.ف) و به پارسى «سِند» و «داغول» گويند و رجوع به «ولدالزنا» هم شود.(عربى. پارسى)
حرامى ـ دزد و راهزن و مرتكب فعل حرام و منسوب به قبيله بنى حرام در بصره و خود آن قبيله را نيز گويند.
حران ـ بلده قديمه اى است از ولايت حلب كه در زبان لاتينى ها به «قاره» موسوم و حضرت خليل الله(عليه السلام) در ابتداى مهاجرت خود از بابل]در بين النهرين[ بدانجا مسافرت كرده و آزر، عمّ آن سرور، در همين بلده رخت اقامت بربست و دور نيست كه معرّب هاران باشد.
حَرب ـ (چو صبر) جنگ و جدال و (چو شكم) شكوفه خرما.
حربا ـ (چو انشا) چلپاسه[ر.م] و يا جانورى است شبيه به آن و نوعى از سوسمار كه «آفتاب پرست» گويند و رجوع بدانجا كنند.
حَربه ـ (ر.ف) و در اصطلاح نجومى، يكى از اقسام ثوانى نجوم[ر.م] است.(عر)
حرث ـ ](به فتح اوّل) كشت كردن و جمع كردن مال و شورانيدن آتش و دانشمند شدن و كشتزار و (به ضم و فتح اوّل) نام موضعى از مدينه و (به ضم اوّل و دوّم) نام موضعى به يمن(لغت نامه دهخدا)[.
حرجوان ـ (چو پهلَوان) به يونانى، ملخ خوردنى است.
حردون ـ (چو دلْ خون) به سريانى، سالامندرا[ر.م] و رجوع بدانجا نمايند.
حرز ـ (چو صبر) حفظ و حراست و (چو عَرَض) خطر و كثرت تقوى و هر چيز محفوظ و گردكان ]گردو[ و مانند آن كه ماليده كرده و اطفال بدان ببازند]بازى كنند[ و (چو هند)بازوبند و موضع محكم.
حرزالشّياطين ---> آطريلال.
حَرشَف ---> كنگر.
حَرشَفَه ---> ابر مرده.
حرف ـ (چو شتر و تند) سپندان[ر.م] و نوميدى و حرمان و (چو صبر) حد و طرف و شتر لاغر ماده و كسب كردن و منحرف نمودن و به معنى معروف كه ماده تركيب كلمات است و به پارسى «وات» گويند و گاه است كه به خود كلمات نيز اطلاق نمايند. و در پاره اى مطالب به «حروف» و آيين اوّل مقدمه رجوع نمايند.
حرف آخر ابجد ـ اشاره به غين است كه به حساب ابجد مشهور، در مقام عدد هزار و ازاين رو كنايه از عدد مذكور نيز نمايند و گاه است كه از بلبل هم كنايه نمايند كه به پارسى هزارش گويند.
حرفْ انداز ـ آدم بسيارگفتار.

صفحه 159 - جلد دوم
حرف پهلودار ـ سخنى كه احتمال مدح و قدح هر دو در آن باشد و هم سخنى است كه در وقت زبان بازى به طريق كنايه گويند.
حرف علّه ـ محوّل به آيين اوّل مقدّمه است.
حرفْ گير ـ مردم عيب گيرنده و خطاجوينده و مذمّت كننده.
حرف مدّ ---> مدّ.
حرف مَسرورى ـ رجوع به آيين اوّل مقدّمه شود.
حرف مسروق ـ حرفى است كه مكتوب نشده و ملفوظ نشود، همچو: الفِ آمنوا در عربى و واوِ خواجه و خواهش پارسى.
حرف مَلبوبى; حرف ملفوظى ـ محوّل به آيين اوّل مقدّمه است.
حركات ـ (چو بركات) جمع حركه و حركت.
حركات ثلثه ---> حركه.
حركت ـ (ر) اگرچه از مفاهيم واضعه عرفيّه و مقابل سكون و ترجمه عرفى تحت اللفظى آن ـ كه به پارسى «جنبش»]گويند[ ـ محتاج به بيان نيست الاّ اينكه چون پاره اى اقسام آن از اصطلاحات خاصّه بعضى علوم و زبانزد عموم، و عامّه را به ياد گرفتن آن رغبت افتد، ازاين رو قبلاً معنى اجمالى آن را بيان كرده پس به شرح اجمالى بعضى از اقسام مذكوره مى پردازيم كه در موقع لزوم رفع حاجت شده و از كتب متفرّقه ـ كه يكجا جمع شدن آنها در نهايت صعوبت است ـ بى نيازى حاصل گردد. پس مى گوييم كه حركت در اصطلاح متكلّمين، كون اوّل در مكان ثانى را گويند، چنانچه سكونْ كون ثانى در مكان اوّل است و در اصطلاح فلاسفه، از قوّه به فعل آمدن هر چيز است و به عبارت ساده، منتقل شدن از نوع و قسم و حالت معيّن يكى از مقولات عشره به حالى ديگر از همان مقوله و آن هم به اعتبار حال متحرّك به چهار قسم مقسوم است، زيراكه اگر حركت بهواسطه غير باشد آن را «حركت عرضيّه» گويند، مانند حركت كسى كه در كشتى نشسته بهواسطه حركت كشتى، و در جايى كه همچنين نباشد آن را «حركت ذاتيّه» گويند و آن هم بر سه قسم است، زيراكه اگر قوّه محرّكه از خارج باشد آن را «حركت اضطراريّه يا جبريّه يا قسريّه يا قهريّه» و به پارسى «جنبش اخواستى» گويند و اگر قوّه محرّكه از خارج نبوده و باشعور باشد آن را «حركت اراديّه يا اختياريّه يا شوقيّه» و به پارسى«جنبش خواستى» گويند و اگر از خارج نبوده و بى شعور باشد آن را «حركت طبيعيه» نامند، و به اعتبار آنچه از مقولات عشره حركت در آن وقوع يابد و به عبارت ساده به اعتبار موضوع و محل حركت به عقيده بعضى از فلاسفه، به ده قسم مقسوم و هريك از مقولات عشره موضوع حركت تواند بود ليكن آنچه نزد همه مسلّم و جاى شبهه و خلاف نيست، آن است كه كمّ و كيف و وضع و اَين از مقولات عشره متحرّك بوده و محل حركت توانند بود.
امّا حركت در كمّ عبارت است از انتقال از كمّى به كمّ ديگر، مانند لاغر شدن و فربه شدن. و امّا حركت در كيف تبدّل كيفيّت چيزى است مثل گرم شدن آب و سرد شدن آن. و امّا حركت وضعيّه ـ كه «محوريّه» نيز گويند ـ گرديدن هر چيز است به دور محور خود، و به عبارت ساده حركتى است كه مستديراً واقع شود، همچو: حركت آسيا و دولاب و مانند اينها كه فضايى را كه پيش از حركت اشغال كرده بود در حال حركت هم همان فضا را اشغال مى كند الاّ اينكه شكل و وضع اجزاى آنها متبدّل مى گردد، مثلاً جزو تحتانى به فوق آمده و فوقانى به پايين رفته و جنوبى شمالى بوده و شمالى جنوبى گردد. و امّا حركت اَينيّه ـ كه «حركت مكانيه» و «حركت نقليّه» و «حركت انتقاليّه» نيز گويند ـ تبدّل مكان جسم و انتقال آن است از مكانى به مكانى ديگر و حركت انتقاليّه آفتاب را ـ كه به حكم هيئت بطلميوسى ]منجّم مصرى در قرن 2م[ تقريباً در 365 روز به دور زمين گرديده و فصول چهارگانه از آن حاصل گردد و حركت انتقاليه زمين را كه به حكم هيئت جديد كوپرنيكى ]منجّم لهستانى در قرن 16م[ در مدت مذكوره به دور آفتاب گرديده و توليد فصول اربعه نمايد ـ «حركت سنويّه» نيز گويند كه يك دوره حركت همچنانى يك سنه (سال) است. و بعضى از فلاسفه ـ كه من جمله بهمنيار و

صفحه 160 - جلد دوم
ملاّصدرا و حاج ملاّهادى سبزوارى باشد ـ در جوهر نيز كه يكى از مقولات عشره است، به حركت معتقد بوده و بعضى ديگر حركت جوهريّه را منكر و ساير مقولات نه گانه را قابل حركت دانسته و تفصيل زائد، خارج از وضع كتاب است.(عر)
حركت اختياريّه; حركت اراديّه; حركت استداريّه; حركت اضطراريّه; حركت انتقاليّه; حركت اَينيّه; حركت جبريّه; حركت جوهريّه; حركت ذاتيّه; حركت سَنَويّه; حركت شوقيّه; حركت طبيعيّه; حركت عرضيّه; حركت قسريّه; حركت قهريّه; حركت كمّيّه; حركت كيفيّه; حركت محوريّه; حركت مكانيّه; حركت نقليّه; حركت وضعيّه ـ در همه اين اقسام 21گانه و شرح اجمالى آنها به «حركت» رجوع نمايند.
حركه ـ (چو طلبه) در اصطلاح نحو، فتحه و كسره و ضمّه را گويند و حركات ثلاثه همينها است و رجوع به گفتار دويّم از آيين اوّل مقدّمه نمايند.
حرم ـ (چو قلم) تعظيم و احترام و مخفّف حرام و محل مستور از نظر بيگانگان، خصوصاً مشاهد مشرّفه اسلاميّه و بالخصوص حرم مدينه و خانه كعبه و گرداگرد آن چهار فرسخ مربّع كه احترام آن لازم و پاره اى اعمال معيّنه به جهت رعايت شرف آن مكان از محرّمات شرع اسلامى است.
حرم زاده ـ حضرت على ابن ابى طالب ـ صلوات الله عليه ـ كه در حرم مكّه متولّد گرديد.
حرمل ـ (چو عنبر و دختر و دلبر) نوعى از سداب كوهى]ر.م [است.
حرميّه ---> اسماعيليّه.
حروف ـ جمع حرف و علمى است معروف كه موضوع آن حروف هجا و از آثار و خواص حروف مفرده ومركّبه بحث كرده و بعد از صدر اوّل اسلام در زمان ظهور متصوّفه و اتباع ايشان انتشار يافته، به قول ابن خلدون]ر.ض [همان علمى است كه در اين زمان «سيميا» گويند و فايده اين علم ـ چنانچه از محيى الدين عربى]ر.ض [و شيخ احمد بونى[ر.ض] نقل شده ـ تصرّف و نفوذ نفوس ربانيه قدسيه است در عالم طبيعت بهواسطه اسماءالله و كلمات الهيّه كه از حروف 28گانه محيط به اسرار ساريه و مخزونه در عالم كون و فساد تركيب يافته اند و به عبارت ساده، غرض از كشف اسرار حروف آن است كه شرف كتاب خدا و آنچه از دقايق حِكَم و لطايف الهاميات در آن وديعه شده معلوم و مكشوف گردد و ازآن رو كه مطلب از همه جهت بيگانه نمانده و استيناس حاصل گردد، به ذكر چند ماده از مطالب مناسب مقام مى پردازد:
   ماده1: در سرّ و منشأ تصرفى كه در حروف 28گانه مكنون و وديعه شده اختلاف كرده و هريك از ارباب فن حكمتى به نظر آورده و اكثرشان آن را منوط و بسته به مزاج و طبيعت و عناصر اربعه دانسته و ازاين رو حروف 28گانه را به چهار قسمت مساوى كرده و هر قسمتى را كه هفت حرف باشد به يكى از عناصر نسبت داده و در طبيعت همان عنصرش پندارند، چنانچه در لوحه ذيل نمودار است:
ناريّه
هوائيّه
مائيّه
ترابيّه
ا
هـ
ط
م
ف
ش
ذ
ب
و
ى
ن
ص
ت
ض
ج
ز
ك
س
ق
ث
ظ
د
ح
ل
ع
ر
خ
غ
و تركيب جمل آنها بدين طور باشد:
اهطمفشذ(ناريّه)   بوينصتض(هوائيّه)
جزكسقثظ(مائيّه)   دحلعرخغ(ترابيّه)
و بعضى جمله ثانى را ترابى و سيّمى را هوائى و چهارمى را مائى دانسته اند و بعضى ديگر نسبت حروف به عناصر را موافق لوحه ذيل پنداشته اند:
ناريّه
هوائيّه
مائيّه
ترابيّه
ا
ج
ذ
ت
خ
ز
ث
د
س
ب
ح
ر

صفحه 161 - جلد دوم
ش
ظ
ق
ن
ض
غ
ل
هـ
ط
ف
م
ى
ص
ع
ك
و
و تركيب جمل آنها بدين طراز باشد:
اجذشظقن(ناريّه)   تخزضغله(هوائيّه)
ثدسطفمى(مائيّه)   بحرصعكو(ترابيّه)
   ماده 2: گاه است كه ارباب اين فن از براى فرق و امتياز اقواى حروف از اضعف آنها نسبت به يكديگر موازنه نمايند، چنانچه حرف اوّل هريك از عناصر را ـ به شرحى كه مذكور افتاد ـ «مرتبه» گفته و حرف دويّم آنها را «درجه» ناميده و سيّمى آنها را «دقيقه» و چهارمى را «ثانيه» و پنجمى را «ثالثه» و ششمى را «رابعه» و هفتمى را «خامسه» خوانند و هر مرتبه را قوت سى مقابل درجه و هر دقيقه را شصت ثانيه و هر ثانيه را شصت ثالثه و ثالثه را شصت رابعه و رابعه را شصت خامسه شمارند; مثلاً الف ـ كه اوّل حروف ناريّه است ـ در قوّت سى مقابلِ هاء باشد كه دويّمين آنها است و هاء هم در قوّت شصت مقابل طا باشد كه سيّمين آنها است و بنابراين الف با جيم ـ كه آن هم اوّلين حروف مائيّه است ـ در قوّت مساوى باشد و همچنين با باء و دال كه اوّلين حروف هوائيّه و ترابيّه هستند و بدين طور است هاء، واو، زاء، حاء كه دويّمين حروف عناصر هستند، و بدين منوال تا آخر كه هريك از حروف معيّنه در لوحه فوق با حرف مقابل و هم عرض خود در قوّت مساوى و متوازى مى باشد. پس اگر در اسمى الف باشد و در اسمى ديگر غير باء از ساير حروف هوائيّه و يا غير جيم از ساير حروف مائيّه و يا غير دال از ساير حروف ترابيّه، در اين حال قوّت مجموع ساير حروف به قوّت الف نرسيده و الف در تنهايى به همه آنها غالب آيد.
   ماده 3: در طبايع حروف، بدان كه طبيعت حروف ناريّه به هر ترتيب كه شماريم به شرحى كه در ماده اوّل مذكور افتاد، حارّ و يابس و حروف هوائيّه حارّ و رطب و حروف مائيّه بارد و رطب و ترابيّه بارد و يابس است.
   ماده4: محيى الدين عربى[ر.ض] نُه تا از اين حروف 28گانه را به دو عنصر منسوب داشته و آنها را «مركّب القوى» ناميده، چنانچه در لوحه ذيل نمودار است:
هـ ج: ترابى و هوائى
س و: مائى و هوائى
ى ق: نارى و مائى
خ ل: نارى و ترابى
ط: مائى و ترابى
   ماده 5: چنانچه در «ابجد» اشاره نموديم، گاه است كه اين حروف 28گانه را در ضمن نُه جمله تركيب داده و موافق لوحه ذيل هريكى را به يكى از افلاك تسعه منسوب دارند:
ايقغ: فلك الافلاك
بكر: فلك ثوابت
جلش: فلك زحل
دمت: فلك مشترى
هنث: فلك مرّيخ
وسخ: فلك شمس
زعذ: فلك زهره
حفض: فلك عطارد
طصظ: فلك قمر
   ماده 6: چنانچه باز هم در «ابجد» اشاره نموديم، حروف 28گانه را در ضمن هفت جمله تركيب داده و هريكى را به يكى از سبعه سيّاره منسوب دارند، موافق لوحه ذيل:
ابجد: زحل
هوزح: مشترى
طيكل: مرّيخ
منسع: شمس
فصقر: زهره
شتثخ: عطارد
ذضظغ: قمر
و مخفى نماند كه اين جُمل هفت گانه به همان ترتيب از اجتماع حروف عناصر ـ كه در ماده اوّل مذكور افتاد ـ تركيب يافته، چنانچه جمله اوّلى چهار حرف اوّلى عناصر

صفحه 162 - جلد دوم
است و جمله دويّمى چهار حرف دويّمى آنها و بدين منوال تا آخر.
   ماده7: گاه است كه هريك از حروف 28گانه را ـ موافق شرح ذيل ـ به يكى از منازل 28گانه ماه منسوب و متعلّق دارند.
ا: شرطين       ب: بطين      ج: ثريّا
د: دبران      هـ: هقعه      و: هنعه
ز: ذراع          ح: نثره         ط: طرفه
ى: جبهه      ك: زبره      ل: صرفه
م: عوا         ن: سماك      س: غفر
ع: زبانا         ف: اكليل      ص: قلب
ق: شوله      ر: نعايم      ش: بلده
ت: ذابح      ث: بلع         خ: سعود
ذ: اخبيه      ض: مقدم      ظ: مؤخر
غ: رشا
   ماده 8. محيى الدين عربى[ر.ض] ـ موافق شرح ذيل ـ حروف 28گانه را به بروج 12گانه منسوب و متعلّق داشته:
ا ب: حمل         ج د: ثور
هـ و ز: جوزا      ح ط ى: سرطان
ك ل: اسد         م ن: سنبله
س ع: ميزان       ف ص: عقرب
ق ر ش: قوس       ت ث خ: جدى
ذ ض: دلو          ظ غ: حوت
   ماده 9. بعضى از ارباب فن چهارده حرف ا، هـ، ح، ط، ى، ك، ل، م، ن، س، ع، ض، ق، ر، از اين حروف 28گانه را «نورانى» نام كرده و چهارده حرف باقى ب، ج، د، و، ز، ف، ش، ت، ث، خ، ذ، ض، ظ، غ، را «ظلمانى» ناميده اند.
   ماده 10. شش حرف ا، ج، هـ، ز، ط، ص، نزد ارباب اين فن به «جلالى» موسوم و بيستودو حرف باقيه به «جمالى» موصوف است.
   ماده 11. سيزده حرف ا، د، هـ، و، ح، ط، ك، ل، م، س، ع، ص، ر، به «صامت» موصوف و پانزده حرف باقى ب، ج، ز، ى، ن، ف، ق، ش، ت، ث، خ، ذ، ض، ظ،غ، به «ناطق» متّصف باشد.
   ماده 12. سيزده حرف ب، ج، د، و، ز، ف، ش، ت، ث، خ، ذ، ض، ظ، را ارباب اين فن «جسمانى» دانسته و پانزده حرف باقى ا، هـ، ح، ط، ى، ك، ل، م، ن، س، ع، ص، ق، ر، غ، را «روحانى» شمارند.
   ماده13. نُه حرف ا، هـ، و، ى، ك، ل، م، ن، ر، از حروف 28گانه را «مفرد» ناميده و نوزده حرف باقى ب، ج، د، ز، ح، ط، س، ع، ف، ص، ق، ش، ت، ث، خ، ذ، ض، ظ، غ، را «متواخى» مى نامند.
   ماده 14. در پاره اى مطالب راجعه به مقام، به «ابجد» و «جمل» و آيين اوّل مقدّمه رجوع نمايند و ايضاً چون به تصريح بعضى از ارباب دانش اين علم را «جفر» نيز گويند، بدان نسبت به «جفر» هم رجوع نمايند. و هم به فرموده بعضى از اهل فن، هريك از اسماءالله متعلّق به حرف اوّل آن است. پس بعضى از حروف را يك اسم هست، مثل تاء كه اسم آن توّاب است و بعضى از آنها اسماء متعدّده دارند، مثل جليل و جميل و الله و اِله و احد و مانند اينها و هر حرفى كه يك اسم دارد ذكر آن همان و آن كه زياده دارد صاحب ذكر خاصّى است كه مقام مقتضى بسط آنها نيست و ذكر الف و ذال نقطه دار الله است با وجود اينكه اوّلى صاحب اسماء عديده و دوّيمى را اصلاً اسمى نيست و بايد عامل در هر عمل هر حرفى مجموع اسماء و اذكار آن را به شماره حروف مكتوبى آن بخواند و اگر عمل قوى خواهد در عدد افزوده و به مجرّد ذكر اكتفا نكرده و از تكرار اسماء آن تكاهل نورزد و همچنين بايد مزاج و طبايع حروف و كيفيّت انتساب آنها به بروج و افلاك و منازل و ساير خصوصيّات آنها را مرعى و ملحوظ دارد.
حرون ـ (چو عمود) شكارى كه در بالاى كوه ايستاده و از جاى خود حركت نكند و اسب سركش و ركاب ندهنده و آنچه تنبل بوده و از جاى حركت نكند.
حَرير ـ ابريشم و كسى كه پُر غيظ و غضب بوده و حرارت خشم در باطن او اثر كرده باشد و حَريرى، لقب قاضى القضاة شمس الدين از فقهاى حنفيّه كه در بغداد متوطّن بوده و در 728هجرى رحلت يافت و هم لقب حسن ابن على كه مكنّى به ابوالقاسم و در فصاحت و

صفحه 163 - جلد دوم
بلاغت مسلّم ارباب كمال و در بديع و نحو و معانى و تاريخ صاحب تصانيف بديعه و كتاب مقامات او ـ كه مشتمل بر پنجاه مقام مى باشد ـ بى نظير و منظور نظر صغير و كبير و خودش در 442 يا 446]هجرى[ در بصره متولّد و در 516 وفات يافته و در همان بلده مدفون گرديد و در بدو امر حريرباف يا حريرفروش بوده.
حريره ـ (چو سريره) رجوع به «هريره» شود.
حريرى ---> حرير.
حريف ـ (به كسر اوّل و تشديد ثانى) هر چيزى كه صاحب طعم گزنده بوده و زبان را بسوزاند و (بر وزن شريف) اهل صنعت و طرف مقابل.
حَريف گلوگير ـ تكبّر و غرور و دنيا و روزگار.
حريم ـ تنگ بار[ر.م].(عر)

آيين هفتم

(در ]حرف[ حاى حطّى با زاى هوّز)
حزا ـ (چو دعا) گياهى است دوايى كه به نام صحرايى و بستانى به دو قسم، مقسوم و دويّمى به «آهو دستك» نيز موسوم و برگ آن تلخ و شبيه به برگ كرفس مى باشد و اوّلى را «سداب برّى» نيز نام كرده و تخم آن را «ميرك كازرونى» گويند.(عر)
حزاز ـ (چو گداز) علّت قوبا]نوعى بيمارى پوستى[.
حِزْايل ـ نام پسر زكرّيا(عليه السلام) و از انبياى بنى اسرائيل بوده كه در 4506 هبوطى ظهور فرمود و معنى عبرانى آن، لايق خدا است.
حزقيا; حزقيال; حزقيل ـ نام يكى از انبياى بنى اسرائيل كه به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، در 4830هبوطى ظهور نموده و مردم را به راه راست و شريعت موسى ابن عمران(عليه السلام)دعوت فرموده و كتاب نبوت آن حضرت ـ كه در تورات است ـ مشتمل بر 48 فصل مى باشد كه همگى مشعر بر مواعظ و نصايح و اِنهاى اخبار آينده و آن حضرت در ارض بابل ]در بين النهرين[ زيسته و در آن ديار رخت به در برده و مدفن مباركش هم آنجا است و ازآن رو كه مادرش در كبر سن بدو حامله شده بوده، او را ابن العجوز نيز گفته و از آن راه كه هنگامى كه بختنصّر[پادشاه بابل در قرن 6 ق.م ] فتح بيت المقدس كرده و آل يهود را ـ كه آن حضرت هم در ميان ايشان بود ـ در تحت اسارت به بابل برده و ايشان بدان حضرت ناليدند كه كار ما به كجا منتهى شده و اين اسيرى چند مدت خواهد كشيد و آن حضرت تعهّد و ضمانت نمود كه مدت فشارشان زياده از هفتاد سال نخواهد كشيد و عاقبت همچنان شد كه فرموده بود. جنابش را ذوالكفل نيز نامند كه به عربى، صاحب كفالت و ضمانت است و يا چون بعد از ايمان آوردن پادشاه كنعان وعده نجاتش داده و ضمان بهشتش گرديد، بدين لقب اختصاص يافت. و نام عبرانى آن حضرت، يَحزَئيل بوده كه به معنى قوى كرده خدا است و حزقيل معرّب آن است و رجوع به «ذوالكفل» هم نمايند.
حزنبل ـ (چو قَرَنفُل) به يونانى، بيخى است سفيد و تيره رنگ كه از شام و بيت المقدس آرند.
حَزيران ـ چنانچه در «تاريخ اسكندرى» اشاره نموديم، ماه نهم از ماه هاى رومى كه اوّل آن در اين زمان با 24 جوزا ]خرداد[ تخميناً مطابق آيد.

آيين هشتم

(در ]حرف[ حاى حطّى با سين سعفص)
حِسّ ـ ]دريافت و قوّه مدركه و قوّه لامسه(لغت نامه دهخدا)[.
حسّ مشترك ـ قوّه اى است در دِماغ]مغز[ كه تمامى صور و اشكالى را كه حواسّ پنج گانه ظاهرى باصره و سامعه و ذائقه و لامسه و شامّه درك مى نمايند، در آن قوّه جمع و نقش شده و حواسّ پنج گانه جاسوس هاى آنها هستند و به همين نسبت به يونانى «نبطاسى» گويند كه به معنى لوح نفس است و اين قوّه اوّل حواسّ باطنى است كه در مقدّم دماغ مرتّب و محلّ اجتماع اشكال و صور محسوسات و بهواسطه اين آنها را از همديگر تمييز داده و حكم مى كنيم بر اينكه اين سفيد است و آن سياه و آن خوب است و اين بد، و اين قوّه را به پارسى «گيور» مى گويند.

صفحه 164 - جلد دوم
حساب ـ لغتاً معروف كه به پارسى «شمار» و«شماره» و «آبار» و «آباره» و «آوار» و «آواره» و «آمار» و «آماره»]گويند[ و اصطلاحاً علمى است مشهور كه از اوضاع و احوال اعداد و كيفيت نسبت و تركيب آنها با يكديگر بحث مى نمايد و فايده آن به دست آوردن مجهولات عدديّه است.(عر)
حساب مجهول ---> جبر.
حساب نيم ـ قاعده اى است داير بر دانستن غالب و مغلوب كه حكماى يونان از كتاب سياسيات ارسطويش استخراج كرده اند: اوّلاً عدد حروف نام هاى مشهور دو شخص را با حساب جمل كبير شمرده و نُه نُه طرح كرده و از تساوى و تفاوت و نسبت عدليّه اعداد باقيه امر مطلوب را استكشاف نمايند. پس اگر آن دو عدد باقى مانده بعد از طرح كردن نُه نُه متفاوت بوده و در زوجيّت و فرديّت هم مختلف باشند، صاحب اسمى كه عدد باقى مانده آن بسيار است غالب باشد، مثل رستم و اسكندر و باقى مانده اوّل 7 و دويّمى 2 است و اگر در زوجيّت و فرديّت مساوى بوده و هر دو زوج باشند مثل احمد و محمّد و باقى مانده اوّل 8 و دوّيمى 2 است و يا هر دو فرد باشند، مثل عباس و نوروز كه باقى مانده اوّلى 7 و دوّيمى 5 است، در اين صورت صاحب اسمى كه عدد باقى مانده آن كمتر است غالب باشد، و اگر آن دو عدد باقى مانده بعد از طرح كردن نُه نُه مساوى بوده و هر دو زوج باشند، غلبه مطلوب را باشد، همچو: احمد و محمود كه باقى مانده هر دو 8 است، و اگر هر دو مساوى بوده و فرد باشند، غلبه طالب را باشد مانند عباس و رستم كه باقى مانده هر دو 7 است.
حسام ـ (چو غلام) تيغ و شمشير.
حسان ـ (چو غلام) مردم باجمال و (چو كتاب) جمع حَسين كه آن هم باجمال را گويند و (چو طلاّب) احسن و زيباتر و (چو بقّال) رجوع به «تبّع» نمايند و ]حسّان بن ثابت بن منذر بن حرام بن عمرو بن زيد بن منات بن عدى خزرجى انصارى، از اكابر شعراى اصحاب رسالت پناهى(صلى الله عليه وآله) به شمار مى رود كه از طرف قرين الشّرف آن حضرت مؤيّد به روح القدس بودن او در بعضى موارد مصرّح است. وفاتش در زمان خلافت حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و يا در سال 50 يا 54 هجرت در 120سالگى واقع گرديد. وى از مخضرمين بوده (ريحانة الادب، ج2، ص 43)[.
حَسَد ـ تشويش و اضطراب قلب از كثرت اموال مردمان و دلتنگ بودن از شادى ايشان و آرزو كردن شخصى است زوال نعمت سايرين و مخصوص بودن بدان كه به پارسى «رشگ» و «خاشه» و «تيورك»]گويند[ به خلاف غبطه كه آرزو كردن مثل نعمت ديگران است بدون اينكه طالب زوال آن باشى.
حسرت ـ شدّت تأسّف و ندامت و مهموم بودن بر چيز فوت شده.
حسرت الملوك ـ قليه پوتى[ر.م].
حسك ـ (چو خَجِل) خشم آلود و (چو فلك) كينه و عداوت و آلتى است مر جنگ را و گياهى است كه دانه هاى آن بر پشم گوسفند مى چسبد.
حسكه ـ (چو طلبه) كينه و عداوت و استخوان باريك ماهى و (چو سركه) ناحيه اى است از بلاد عرب در دو منزلى شهر حلّه]در عراق[ از مضافات ملك خزاعى]قبيله اى در عراق[ و اكثر قراى آن در كنار فراتند.
حسن ـ (چو فلك) زيبا و باجمال و نام نامى دويّم و يازدهم از ائمه اثنى عشر(عليهم السلام) كه اوّلى به مجتبى معروف و دويّمى به عسكرى موصوف و هم نام فرزند ارجمند حسن ابن على(عليهما السلام) كه به مثنّى ملقّب و سادات طباطبايى از نسل اويند و (چو تند) استخوان بالاى مرفق و جمال و زيبايى را گويند.
حُسن عاريتى ـ خوبى و زيبايى كه از خال و سرمه و گلگونه و غازه و خودآرايى به هم رسد.
حُسْن لبه(1) ---> اريسه.
حُسن يوسف ـ كه به عربى «حاشيش» گويند، به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، چيزى است مانند موم كه در

1. ضبط لغت نامه دهخدا: حَسَنْ لَبه.

صفحه 165 - جلد دوم
آب ها منجمد مى گردد و مايل به سفيدى و بدمزه و مايل به شيرينى و حارّ و بسيار تند و نيم درهم آن مقيّئ]قى آور[ قوى و يك درهمش كشنده با قىّ مفرط و احتراق و لهيب و اختناق و اختلاط ذهن، وعلاج آن شير تازه دوشيده و ماءالشعير و روغن بادام و دوغ گاو با قرص كافور است.
حسيبك ـ (چو كنيزك) روده بره فربه شده كه آن را به مقدار يك وجب قطعه قطعه كرده و هر پنج را در يكديگر پيچيده و خواتين بر يكديگر تحفه فرستند.
حسينى ـ ظرف چرم و بلغار[ر.م] و مقامى است از موسيقى و هركه و هرچه منسوب به حسين باشد، خصوصاً ساداتى كه از نسل امام سيّم حسين ابن على ـ صلوات الله عليهما ـ هستند و رجوع به «كمّثرى» هم نمايند.

آيين نهم

(در ]حرف[ حاى حطّى با شين قرشت)
حش ـ (با حركات اوّل و تشديد ثانى) باغ و بستان و (به فتح اوّل) درخت خرمايى كه آب نخورده و كوتاه بالا باشد و (به ضمّ اوّل) بچّه اى كه در شكم مادر مرده باشد.
حشر ـ (چو شتر و قمر) نخاله[ر.م] و (چو امر) دندان و گوش باريك و لطيف و رجوع به «محشر» هم شود.
حشرات ـ (چو سرطان) جمع حشره (چو طلبه) كه جانوران كوچك زمين را گويند و از مردمان سفله و فرومايه هم كنايه كنند.
حشرى ـ (چو فدوى) مردم عنود و شديد و بدخلق و كثيرالشهوه را گويند.
حشيش; حشيشه ـ علف خشكيده و بچه اى كه در شكم مادر خشكيده و يا مرده متولد باشد و به «بنگ» و «كنب» هم رجوع نمايند.
حشيشة الارض; حشيشة البَرص ---> آطريلال.
حشيشة الجَرَب ـ نباتى است داراى چندين قسم و همه آنها فى الجمله قابض و تلخ و در دفع امراض جلدى، خصوصاً جرب ]گرى[ معمول و ازاين رو به فرانسه «اِسكابيوز» گويند كه «اِسكابى» به لاتينى، جرب است.
حشيشة السُّعال ـ يا فنجريون يا فنجيون; نباتى است كه در موضع مرطوب روييده و گل آن ـ كه مركّب از گل هاى زرد بسيار نازكى است ـ در اوّل بهار پيش از نموّ برگ ها ظاهر ]شود[ و برگ هاى آن از جانب فوق سبز و از طرف تحت سفيد و پنبه اى شكل و بزرگ و مُضرّس]دندانه دار[ مى باشند و شكل آنها را به گودى كف پاى الاغ تشبيه كرده اند و اين است كه اين گياه را «پادان» گويند كه به معنى پاى الاغ است و ازآن رو كه در دفع سرفه معمول است، بدين اسم موسوم گرديده و به همين نسبت به فرانسه «توسيلاژ» نامند كه اين لفظ در آن زبان به معنى حشيشة السّعال است.
حشيشة العطارد ـ نباتى است معروف كه به فرانسه «مركوريال» و به دو قسم مقسوم و اوّلى داراى بويى مهوّع و غيرمطبوع و در اراضى مزروعه و اطراف منازل روييده و دويّمى در مواضع مرطوب و جنگل هاى انبوه به عمل آمده و هر دو را در اسهال معمول دارند و دويّمى قوى تر از اوّل است.
حشيشة العَلَق ---> خنيس.
حشيشة الفقرا ـ سناى[ر.م] چمنى.
حشيشة الكلب ---> افنان سر.
حشيشة المعدن ---> ريش سمندر.
حشيشة الهِرَّة ---> اسارون.

آيين دهم

(در ]حرف[ حاى حطّى با صاد سعفص)
حصار ـ (چو چنار) محاصره و قلعه و حصن، اِفراداً و تركيباً و شعبه اى است از 24 شعبه موسيقى كه بلندى آن حجاز و پستى آن سه گاه است و شهرى نيز هست حسن خيز و چند موضع در روم و عراق بدين اسم موسوم مى باشد و در اصطلاح نجوم، بودن كوكب است در ميان دو كوكب سعد يا نحس در يك برج يا دو برج.
حصار كبود ـ آسمان است.
حصارى ـ نغمه حجاز و هر چيز منسوب به حصار، خصوصاً اسبى كه از شهر حصار[ر.م] آرند و مردم متوارى

صفحه 166 - جلد دوم
و متحصّن را نيز به همين نسبت گويند.
حصبه ـ (چو بسته) تب لازم[ر.م] و سرخجه و آبله هاى سرخى است كه مانند كيك]كك[ در بدن ظاهر و ماده آنها از خون و صفرا تركيب يابد و به پارسى «شيرين» و «شيرينك» و «شيرينه» و «شيرون» و«شيرونك» و«شيرونه»] گويند[.(عر)
حصرم ـ (چو فلفل) به عربى، غوره است.
حصن ـ (چو هند) هلال و سلاح و عفّت و عصمت و خوددارى و قلعه و هر مكان محفوظ و مستحكم كه به اندرون آن راه نتوان يافت.
حصن بشير ـ حصنى است مابين حلّه]در عراق[ و بغداد.
حصن پولادى ـ آتشدان[ر.م] و آسمان اوّل و هر حصار سخت و محكم و انگشتدان[ر.م] خيّاطان كه از آهن و پولاد و برنج ساخته و در وقت كار دوختن در انگشت كنند.
حصن پيروزه ـ آسمان و نام شهرى و قلعه اى است.
حصن فولادى ـ حصن پولادى[ر.م] است.
حصن فيروزه; حصن معلّق; حصن هزار ميخى ـ آسمان و سيّمى بالخصوص فلك هشتم را نيز گويند كه فلك ثوابت است.
حصّه ـ (ر.ف) كه نصيب و قسمت است و به پارسى «بخت» و «لخت» و«برخ» و«بخش» و «آمرغ» و «برخه» و«پدرزه»]گويند[.(عر)
حصير ـ (چو نصير) آب و شاه راه و مجلس پادشاه و جامه منقّش و مردم سينه تنگ و پهلو و زندان و صف مردمان و روى زمين و بند شمشير و مردم بخيل، خصوصاً آن كه از روى بخل شراب نخورد و هر چيز بافته شده را نيز گويند، خصوصاً آنچه از نى ببافند.

آيين يازدهم

(در ]حرف[ حاى حطّى با ضاد ضظغ)
حضر ـ (بر وزن شتر و سفر و خَجِل) حضرت[ر.م] و كسى كه وقت طعام و شراب مردم را در خاطر نگه داشته و در همان وقت حاضر باشد و (چونذر) شهرى است مابين تكريت]در عراق[ و فرات و موصل كه شصت برج بزرگ داشته و ميان هر برجى تا برج ديگر نُه برج كوچك بوده و در مقابل هر برج قصرى و در قُرب آن حمامى بوده و در آنجا معبدى بوده معروف به معبد آفتاب و آن را نسبت به اشكانيان مى دهند و در اين عصر جز آثارى از آن باقى نيست.
حضرت ـ (چو عنبر و دلبر و دختر) پهلو و قرب و نزديكى و آستانه و آبادان و معموره، مقابل صحرا و باديه و مكان حضور و خود حضور را نيز گويند و بيشتر از اين معانى استعاره كرده و در مقام اجلال و تعظيم استعمال نمايند كه به پارسى «شت» و«فرگاه» و «تيمسار» و «تيمشار» تعبير نمايند و رجوع به «غزنو» هم نمايند.(عر)
حضرموت ـ (چو عنكبوت) سواحل جنوبيه جزيرة العرب كه از عدن]در يمن[ تا مسقط [در عمان ] امتداد يافته و وقتى، حضرت هود(عليه السلام) به اهالى آن مبعوث و مدفن شريفش هم آنجا است.
حضض ـ (چو شتر) رجوع به «خولان» نمايند.
حضيض ـ (چو عزيز) نقطه اقرب به زمين سيّارات، چنانچه نقطه ابعد از زمين آنها را «اوج» و «ذروه» گويند و به عبارت ديگر اوج يا ذروه در اصطلاح نجوم، نقطه اى است از محيط تدوير يا خارج مركز كه نسبت به مركز عالم دورتر از همه نقاط باشد، چنانچه حضيض نقطه اى است از محيط تدوير يا خارج مركز كه نسبت به مركز عالم از تمامى نقاط نزديك تر باشد. و به اصطلاح هيئت جديد، قرب و بعد را نسبت به آفتاب منظور كرده و نقطه اقرب به آفتاب زمين و ساير كواكب سيّاره را «حضيض» گفته و نقطه ابعد از آفتاب آنها را «اوج» و «ذروه» گويند و در بسط زائد، رجوع به «فلك» نمايند و حضيض را به پارسى «فرودستا»]گويند[.

آيين دوازدهم

(در ]حرف[ حاى حطّى با طاى حطّى و ظاى ضظغ)
حطب ـ (چو خَجِل) بسيار و لاغر و (چو عرب) هيزم،

صفحه 167 - جلد دوم
خصوصاً خرده هاى آن كه به جهت سوزانيدن هيمه هاى ديگر تهيّه كرده باشند.
حطّى ـ (به ضمّ اوّل و كسر و تشديد ثانى) رجوع به «ابجد» شود.
حطيم ـ (چو عظيم) مكسور و شكسته شده و يكى از نام هاى شير و هم مابين باب كعبه و ركن حجرالاسود را گويند كه به جهت اجتماع مردم در آنجا از براى دعا و مزاحمت ايشان به يكديگر به همين اسم اختصاص يافته كه در زمان جاهليّت هم در آن مكان شريف تعاهد و تحالف مى نموده اند و بعضى خود حجرالاسود و بعضى ديوار آن و بعضى مابين باب بيت و مقام ابراهيم و بعضى مابين ركن حجرالاسود و باب بيت و مقام ابراهيم و جمعى مابين ركن و زمزم و مقام ابراهيم را بدين اسم مسمّى دارند.
حطيئه ـ ]جرول بن اوس بن جوثة بن مخزوم بن مالك بن غالب، از مخضرمين شعراى عرب مى باشد كه در عهد رسالت شرف اسلام را دريافته است يا احتمال قوى آنكه به فيض حضور آن حضرت نايل نگرديد و چندين مرتبه باز به كفر اصلى خود برگشته و تجديد اسلام نمود. وى به سال 30 يا 59 هجرت يا در اوايل خلافت معاويه درگذشت(ريحانة الادب، ج2، ص 52)[.
حظ ـ (ر.ف) و در اصطلاح احكام نجومى، چون كوكب در يكى از خانه و شرف و وجه و حد و مثلّثه باشد، گويند صاحب حظّ است و اينها را «حظوظ خمسه» نامند و هريكى در محل خود از اين كتاب مذكور است.(عر)
حظوظ ـ جمع حظّ[ر.م].(عر)
حظوظ خمسه ---> حظّ.(عر)

آيين سيزدهم

(در ]حرف[ حاى حطّى با فاى سعفص)
حَفصيّه ---> اباضيّه.

آيين چهاردهم

(در ]حرف[ حاى حطّى با قاف ]قرشت[)
حق ـ (ر.ف) و به پارسى «هُده» و «هوده»]گويند[.
حق پرست ـ خداپرست و دوستدار حق.
حق شناس ـ مردم باوفا و محقّ و منصف و قدردان.
حقْ قوشى ـ مرغ شباويز.(عربى و تركى)
حق گذار ـ حق شناس و كسى كه حقوق مردم را به خودشان داده و نگه ندارد.
حق گوى ـ مردم حقيقى و راست گو و مرغ شباويز.
حقّ المعرفة ---> وحدت وجود.
حُقنه ـ ]فروبردن مايعى از مدخل زيرين تا سدها و بادها بگشايد(لغت نامه دهخدا)[.
حُقّه ـ ]ظرفى غالباً خرد و مدوّر با درى جدا كه بر آن استوار كنند و بيشتر از چوب يا عاج كه در آن الماس و لعل و مرواريد يا داروها و معاجين غاليه و يا عطرهاى كمياب نهند و ظرف كه مشعبد ]شعبده باز[ در زير آن چيزى نهان كند و سپس آن چيز ناپيدا شود يا به چيز ديگر بدل گردد و مكّار و حقّه باز(لغت نامه دهخدا)[.
حقّه باز ـ مردم حيله گر و مكّار و شعبده باز و عيّار.
حقّه بى مغز ـ نااهل و خلل رساننده و مرده دل بوده و اهل ذوق نبودن.
حقّه سبز ـ آسمان.
حقّه كالوس; حقّه كاووس ـ نوايى است از موسيقى و لحن ششم از سى لحن باربدى]نوازنده دربار خسروپرويز[.
حقّه مينا ـ آسمان.
حقيقت ـ (ر.ف) و به پارسى «اوچيز» و«آميغ» و «كى» و «هستو» و «هابيغ» و «هرانيد»]گويند[ و رجوع به «مجاز» نمايند.(عر)
حقيقى ـ (ر.ف) كه منسوب به حقيقت است و به پارسى «آميغى» و «اوچيزى» و «كيانى»]گويند[.(عر)

صفحه 168 - جلد دوم

آيين پانزدهم

(در ]حرف[ حاى حطّى با كاف كلمن)
حكّ ـ (به تشديد ثانى و فتح اوّل) خراش و خراشيدن و تراشيدن و ماليدن و نقش كردن و كندن و طلا را با محك امتحان كردن و به پارسى«گشت»]گويند[ و (به كسر اوّل) به معنى شك و در صورت تركيب با شرّ معنى صاحب را افاده نمايد: حِكُ شَرٍّ: صاحبُ شرٍّ.
حكّاك ـ (چو دلاّك) اسم فاعل مبالغه از حكّ است.
حَكان ـ بر وزن و معنى هكان.
حكم ـ (به ضمّ اوّل) معروف ]امر[ و (به فتح آن) قاضى و حكم كننده كه به پارسى «داور» گويند، چنانچه معنى اوّلى را به پارسى «فرگفت» و «فرمان» خوانند.
حكم دار ـ حاكم و والى و پادشاه.
حكم داودى ---> داود.
حكم ران ـ حكم دار[ر.م] است.
حكمت ـ (ر) علم و حلم و قرآن و انجيل و عدالت و نبوّت و حق و درستكارى هر امر و سخن راست و حق و هر كلامى كه داير بر آداب و اخلاق و مواعظ و نصايح و حكايات و امثال باشد و هر چيز را در محل خود ترتيب دادن و در موضع خود استعمال كردن را نيز گويند و به هر تقدير به پارسى «فردانش» و «فرزبود» و «فرزان» و «فروزه» [گويند ] و گاه است كه مراد از آن ايمان و عقايد حقّه باشد، چنانچه در آيه مباركه(وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ)(بقره، 269) و در اصطلاح فلاسفه، علم رسانيدن به احوال موجودات است به همان طورى كه در واقع هستند به قدر طاقت و قوّه بشريّه. پس اگر آن موجودات در تحت قدرت و اختيار ما باشد، مانند افعال و اعمال و اقوال، دانستن احوال آنها را كه بالاخره منتهى به صلاح معاش و معاد باشد «حكمت عمليّه» گويند، چنانچه دانستن احوال موجوداتى را كه خارج از اختيار باشد «حكمت نظريّه» خوانند. امّا حكمت عمليّه، پس اگر از احوال دايره بر شخص واحد بحث كند تا اينكه با صفات حسنه موصوف شده و از اوصاف رذيله بپرهيزد مانند خوبى تواضع و راست گويى و بدى تكبّر و دروغ گويى و نظاير اينها آن را «علم اخلاق» يا «تهذيب اخلاق» گويند، و اگر از مصالح جماعتى كه هم منزل بوده و شريك خانه هستند مذاكره نمايند، مثل رفتار شوهر با زن و پدر و مادر با اولاد و آقا با نوكر و مانند اينها آن را «علم تدبير منزل» خوانند، و اگر از مصالح جماعت هم شهر و هم مملكت و كيفيّت رفتار و معامله ايشان با يكديگر و با اهالى بلاد و ممالك هم جوار خود بحث و مذاكره نمايد آن را «علم سياسى» يا «سياست مدنيّه» نامند. و اما حكمت نظريّه هم به سه قسم مى باشد: اوّل، علم الهى يا علم كلّى يا علم اعلى كه از موجوداتى بحث مى نمايد كه در هيچ يك از وجود عقلى و وجود خارجى محتاج به ماده نباشد، مانند ذات بارى تعالى و عقول و نفوس. دويّم، علم طبيعى يا علم ادنى كه از موجوداتى بحث مى كند كه در هر يك وجود عقلى و خارجى محتاج به ماده نباشد، مانند مواليد ثلاثه و به عبارت ساده از مواد و خواص عمومى اجسام بحث مى كند. سيّم، علم رياضى يا تعليمى يا علم اوسط كه در آن از موجوداتى مذاكره مى كند كه فقط در وجود خارجى محتاج به ماده باشد نه در تعقّل و وجود عقلى، مانند كُره و دواير موهومه كه در هيئت قديم بطلميوسى ]منجّم مصرى در قرن 2م[ محل بحث است و مانند اينها. و به نوشته بعضى از اهل فن، اصول علم رياضى چهار است:
1. علم حساب و اعداد. 2. هندسه. 3. هيئت. 4. موسيقى.
حكمدار; حكمران ـ رجوع به تركيبات «حكم» نمايند.
حكمى ـ (چو شكمى) منسوب به حكمت و كسى كه سالك مسلك فلاسفه و اهل حكمت باشد.
حكه ـ (چو سكّه) به عربى، خارش و رجوع به «عقعق» هم شود.
حكى ـ (به فتح اوّل و ثانى) از انبياى بنى اسرائيل و معنى عبرانى آن، حج كرده و معرّب آن حجّا(بر وزن سقّا) است. آن حضرت در سال دويّم سلطنت داريوش ـ مطابق 4906 هبوطى ـ در بيت المقدس حاضر و از خداى تعالى به عمارت بيت الله مأمور و اهالى را فرمود كه خداى تعالى

صفحه 169 - جلد دوم
مى فرمايد كه بنيان بيت الله را به انجام رسانيد. چندان كه اين خانه خراب افتاده خدا نعمت از شما بازگرفته و شمشيرها كشيده خواهد بود. پس مردم هراسناك شده و كمر بر بستن بيت الله بستند و كتاب نبوّت آن حضرت مشتمل بر دو فصل و تمامى كلمات آن مشعر بر مأمور بودن در عمارت مسجد اقصى است.

آيين شانزدهم

(در ]حرف[ حاى حطّى با لام ]كلمن[)
حل ـ (به تشديد ثانى و ضمّ اوّل) وقت خارج شدن از احرام و (به فتح اوّل) گشادن و دانه هاى تسبيح و گردن بند و مانند آنها را پراگنده كردن و (به كسر اوّل) حلال و نشانه تير و خارج حرم مكّه را نيز گويند و به نوشته تحفه[ر.ض]، به لغت حجاز، كنجد غيرمقشّر و در اصطلاح اكسيريان ]كيمياگران[، زيبق ]جيوه[ است.
حلاّج ـ (چو بقّال) معروف است، كه به پارسى «پنبه بز» و «پنبه زن» و «پنبهوز» و «الباد» و «بهين» و «بهينه» هم گويند و هم لقب حسين ابن منصور بيضاوى كه نام ديگرش به نوشته تبصرة العوام[ر.ض]، محمود ابن احمد و كنيه اش ابومغيث و مولدش بيضا و مدتى در شوشتر تحصيل كرده، سپس به بغداد آمده و با مشايخ صوفيّه آميزش نموده و جنيد بغدادى]عارف قرن 3هـ[ را ديده، عاقبت به فتواى قاضى ابوعمرو و حكم حامد، وزير مقتدر عباسى، در سال 307 يا 309 يا 311 هجرى او را كشته و به دارش زدند و موافق نوشته بعضى، وى شغل حلاّجى نداشته بلكه حلاّج الاسرار بوده و يا آنكه وقتى، در پنبه نگاه كرده و حلاّجى شده آن از غير حلاّجى شده از هم جدا شد و از آن روز ملقّب به حلاّج گرديد و اينكه او را نظماً ونثراً منصور خوانند، غلط مشهور است كه به اسم پدر خود مشهور گشته و الاّ اسم خودش حسين است و شرح حال در تواريخ شيعه و سنّى مذكور. بعضى او را ستوده و بعضى انكارش نموده و رجوع به محل مناسب خود ـ كه من جمله تبصرة العوام[ر.ض] باشد ـ نمايند.(عر)
حلاّجيّه ـ رجوع به ماده 3 «صوفيّه»]شود[.
حلاحل ـ (چو منازل) نوعى از پياز صحرايى و (چو مقابل) نام موضعى است.
حلاّق ـ (چو بقّال) دلاّك و سرتراش.
حلال ـ (چو چنار) يكى از نواحى يمن و (چو جلال) مصطكى[ر.م] و كوهى است در راه مصر از شام و نام بتى است از قبيله بنى فزاره و به معنى معروف كه ضدّ حرام است و به پارسى «روا» ]گويند[.
حلال خور ـ علاوه بر معنى تركيبى، رجوع به «چندال» نمايند.
حلالى ـ (چو امانى) جامه اى است ريسمانى و هم ساعتى است كه ظرف آن(1).
حلام ـ برّه و بچه گوسپند.
حلب ـ (چو عرب) شهرى است معروف و به قدمت بنيان و عظمت شأن موصوف، به مسافت 200كيلومتر از شمال شرقى شام و در سال 1238 يا 1239 هجرى زلزله بزرگى در آنجا واقع و اكثر عماراتش را خراب و با خاك يكسان نمود و عده نفوس آن پيش از زلزله مذكوره در حوالى يك كرور تخمين مى شده و در اين زمان بسيار كمتر است با وجود اين بازهم بسيار معمور و جميع عماراتش دو سه طبقه و از سنگ تراشيده و مسجد حضرت زكريّا(عليه السلام) در ميان شهر و در نهايت وسعت و غايت زينت و متانت و قبر آن حضرت هم در اندرون مسجد و در يكى از محلاّت شهر، سنگى است تراشيده و نوشته شده، كه به اعتقاد اهالى آنجا خط شريف حضرت على(عليه السلام) است.
بارى، اين شهر در 16 هجرى از طرف ابوعبيدة ابن جرّاح]صحابى پيامبر[ مفتوح لشگريان اسلام گرديده و در 659]هجرى[ مسخّر مغولان بوده و در 805[هجرى ] مبتلاى تخريب و تعذيب تيمور لنگ]نخستين پادشاه تيمورى[ شده، عاقبت در 922]هجرى[ به عثمانى ها انتقال يافت.
بالجمله هواى آن سازگار و منافعش بسيار، خصوصاً قماش خوب و پنبه نيكو در آنجا سازند و خودش از اقليم چهارم و اطول ايّام آن 14ساعت و 27دقيقه و به نام بانى

1. چنين است در اصل.

صفحه 170 - جلد دوم
خود موسوم بوده و يا اينكه چون حضرت ابراهيم(عليه السلام) در آنجا نازل و گوسپندان خود را در ايّام جمعه دوشيده و به فقرا انفاق كرده و فقرا در آن حال مى گفتند: حَلَبَ; يعنى دوشيد، پس بدين اسم مسمّى گرديد و يا اينكه آن حضرت را مادّه گاوى بود شهبانام كه چون آن حضرت شير آن را دوشيدى على الصباح فقرا را صلا زدى كه: حليب الشهبا; يعنى شير گاو شهبا حاضر است و از كثرت استعمال حليب را حلب گفتند و ازاين رو اين شهر را در دفاتر ديوانى حلب الشهبا نويسند و بعضى گويند: شهبا نام گوسپندان آن حضرت بود، والله العالم.
حلب الشّهبا ---> حلب.
حلبان ـ (چو سرطان) موضعى است نزديك نجران]در يمن[.
حلبلاب ـ (چو الف لام) عشقه[ر.م] و لبلاب[ر.م].
حلبوب ـ (چو اَمرود) رجوع به «لبلاب» شود.(عر)
حلبه ـ (چو پُسته) قلعه اى است در يمن و (چو هرزه) دشتى است در تهامه]ناحيه اى در حجاز[ و درختى است معروف.
حلبى ـ (چو سفرى) يا تَنكِه يا آهن سفيد; ورقه اى آهنى است كه سطح ظاهر آن از يك ورقه قلع پوشيده شده كه مانع از زنگار زدن آن مى گردد و در صناعات و اغلب اسباب زندگانى مستعمل، و طرز ساختنش آن است كه صفحه هاى نازك آهن را صيقل داده و زنگار آنها را پاك كرده، پس در خزينه اى كه قلع به حالت ذوبان در آن موجود است فروبرده و بيرون آرند، پس قلع در روى آنها محكم چسبيده و متّصل مى گردد.
حلبيب ـ (چو ترتيب) سورنجان[ر.م] هندى.
حِلتيت طيّب; حِلتيت مُنتِن ---> انغوزه.
حلحل ـ (چو فلفل) مخفّف حلاحل[ر.م].
حلزون ـ (چو مجنون) نوعى از صدف است كه سوخته و در دواهاى چشم به كار برند و رجوع به «صدف» هم شود.
حلقچى ـ (چو سَندلى) شيرينى زليبيا.
حلقوم ـ (چو پرزور) رجوع به «گلو» نمايند.
حلقه ـ معروف است و به پارسى«برون» و«جوش» و «چپر» و «شست» گفته و بالخصوص حلقه در را «فلج» و «فلجم» ]گويند[.(عر)
حلقه آبگون ـ آسمان.
حلقه بر در زدن; حلقه بر سندان زدن ـ هر دو، طلب فتح الباب كردن است.
حلقه بگوش ـ مطيع و فرمانبردار و غلام، خصوصاً آنچه قابل آزاد كردن نباشد.
حلقه دام ـ روپاكى]دستمال[ كه مانند دام بافته باشند و دامى است كه از موى دم اسب بافته و بر سر راه مرغان گذارند تا پاى آنها در آن بند شود.
حلقه در گوش ـ حلقه بگوش[ر.م].
حلقه زدن ـ دوره زدن و طرف كردن و طلب فتح الباب نمودن.
حلقه سيمين ـ ماه چارده شبه و يخ حوض هاى مدوّر.
حلقى ـ منسوب به حلقه و رجوع به «دوكارد» نمايند.
حلوا ـ (چو صحرا و خرما) شيرينى و حلاوت و هر چيز لذيذ و شيرين و طعامى كه از شكر و عسل و مانند آنها درست نمايند.
حلوان ـ (چو گلدان) كابين و جريمه و رشوت و آنچه به جهت پاره اى اتفاقات به دلاّل و نوكر و فالچى مى دهند و هم نام شهرى است قديم از عراق عرب در پنج منزلى بغداد كه از طرف ابن عمران صحابى تأسيس يافته و به نوشته بحيره[ر.ض]، يكى از مداين سبعه است و رجوع به «مداين» شود.
حلول ـ بر وزن و معنى نزول و در معنى اصطلاحى نجومى آن، رجوع به عنوان كلمه «عكس» شود.
حُلولى ـ هريك از افراد فرقه حلوليّه[ر.م] را گويند.
حُلوليّه ـ به نوشته بعضى از دانشمندان عثمانى، نام مخصوص مذاهب مجوسيّه مزدكيّه و براهمه هنديه و فلاسفه صابئيّه كه خداى تعالى را در هر جا قائم و به هر زبان متكلّم دانسته و مى گويند كه خدا به صورت هريك از آحاد بشر مصوّر و عرض ديدار مى نمايد و اخيراً اين مذهب باطل مقبول بعضى از مسلمين نيز گرديد و رجوع به فصل اوّل ماده 4 «صوفيّه» نمايند.

صفحه 171 - جلد دوم
حلّه ـ (چو مكّه) محلّه و ضعف و سستى و زنبيل بزرگى است از نى و سوى و قصد و آهنگ و موضعى است در شام و دهى است در سه فرسخى بغداد و (چو جثّه) سلاح جنگ و اِزار و ردا و سراسرى ]نوعى قماش[ از بُرد يمنى باشد يا غير آن و حلّه نمى باشد مگر از دو جامه يا يك جامه استردار]آستردار[ و يا جامه اى كه تمامى بدن را بپوشاند و (چو سكّه) جاى نشستن و جاى فراهم آمدن و گروه خانه هاى مردم يا تنها صد خانه و ضعف و تكسّر و پارچه حصير و درختى است خاردار و چراگاهى است خوب و طايفه بزرگى كه در يك جا نازل گردند و دهى است نزديك حويزه]در خوزستان[ و هم شهرى است مشهور در ساحل يمين فرات از ولايت بغداد كه در روى بعضى خرابه هاى شهر بابل از طرف حدقة ابن منصور بنا شده و در واقع مخزن و ذخيره حبوبات بصره و بغداد بوده و مسقط رأس جمعى از علماى اعلام مى باشد.
حليفه ـ (به ضمّ اوّل و فتح ثانى) تخم آهودوستك[ر.م].
حليمو ـ (به فتح اوّل) بيخ ترشك[ر.م].

آيين هفدهم

(در ]حرف[ حاى حطّى با ميم ]كلمن[)
حَماة ـ شهرى است در شام مولد ياقوت ابن عبدالله صاحب كتابين مراصدالاطلاع و معجم البلدان كه در نسبت بدان حَمَوى گويند.
حماحم ـ (چو مساجد) بستان افروز[ر.م] و يا نوعى از پودنه]پونه[ بستانى كه حبق نبطى است.
حماده ـ ناحيه اى است در يمامه]در جزيرة العرب[.
حمار ـ (چو عطّار) موضعى است در جزيره و (چو چنار) خر الاغ و دشتى است در يمن و لقب مروان ابن محمّد، آخرينِ بنى اميّه; رجوع به «بنى اميّه» نمايند.
حمار شيعه ---> واقفيّه.
حماط ـ (چو شمار) نوعى از انجير.
حمام ـ (چو امام) قضا و قدر مرگ و (چو غلام) تب جميع دوابّ و يا تنها اسب و (چو سلام) قمرى و هر مرغ باطوق و يا تنها كبوتر و يا اهلى آن و يا قسم وحشى آن، چنانچه قسم مقابل را «يمام» گويند و (بر وزن بقّال) معروف است.
حمايت ـ (ر.ف) و به پارسى«هوبه» و«هويه» و «هوبر»]گويند[.(عر)
حمحم ـ (چو بلبل) خاكشو[ر.م] و گاوزبان.
حمدان; حمدون ـ (چو انسان و مجنون) ذكر و آلت تناسلى و اوّل (بر وزن مستان) نام شهرى است.
حمدونه ـ (چو منصوره) جانور ميمون.
حَمرا ـ رنگ سرخ و كنايه از عجم هم هست.
حمره ـ (چو غنچه) علاوه بر معنى عربى معروف ]سرخى[، رجوع به «رمل» شود.
حمز ـ (چو تند) تمرهندى.
حمزويه ---> عجارده.
حمص ـ (چو شدّت) نخود و (چو خَجِل) يكى از دهات خلخال و (چو هند) شهرى است معروف مابين دمشق و حلب.
حمل ـ (چو هند) بار و شتر كجاوه و يا مطلق چارواى كجاوه و (چو بند) بار و برداشتن و ميوه درخت يا آنچه از آن در باطن بوده و به ظاهر نيامده باشد و بچه اى را گويند كه در شكم مادر باشد و «حمل قرآن»، حفظ آن و «حمل علم»، عمل كردن به آن و نقل و روايت آن است و (چو عمل) بچه گوسپند و ابر بسيار باران و ـ چنانچه در «برج» اشارت نموديم ـ اوّلينِ بروج دوازده گانه كه نقطه اوّل آن نقطه اعتدال ربيعى و از سيزده ستاره مركّب و قوچى را ماند كه دو شاخ داشته و مقدّم آن به طرف مشرق و مؤخّرش به مغرب و دو پايش به طرف جنوب و به طرف مؤخّر خود ملتفت شده به نوعى كه گويا پشت خود مى خراشد.
حمله ـ (ر.ف) و به پارسى«آورد» و«كوهه» ]گويند[.(عر)
حَمَوى ---> حماة.
حمى ـ (چو قضا و رضا) شهرى است دلگشا، آبش گوارا، هوايش فرح افزا، خاكش غلّه خيز و زمينش حسن انگيز در يك منزلى حمص مابين دمشق و حلب واقع و ميوه جات سردسيرى و گرمسيرى اش فراوان و نهرى موسوم به عاصى از ميان آن جارى است.

صفحه 172 - جلد دوم
«يا بريد الحمى حماك الله *** مرحبا مرحبا تعال تعال». حَميّت ـ شرم و عار و غيرت و انفعال.
حمير ـ (چو دِلير) زره و (چو دلبر) نام پسر سبا ابن يشحب كه پدر قبيله اى است; رجوع به «تبّع» شود.

آيين هيجدهم

(در ]حرف[ حاى حطّى با نون ]كلمن[)
حنا ـ (ر.ف) كه برگ درختى است، بدان خضاب كنند و آن را به پارسى«يرنا»]گويند[.
حناى سياه; حناى شغال ـ وسمه.
حناى قريش ـ شكوفه سنگ.
حناى مجنون ـ وسمه.
حنان ـ (چو امان) رحمت و (چو غفّار) كسى را گويند كه پيش از سؤال جود نمايد و يا به اعراض كنندگان از خود توجّه و اقبال فرمايد.
حنّانه ـ (چو سجّاده) ستونى است كه حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) بر آن وعظ مى فرموده.
حنانى ـ (چو مكانى) يكى از انبياى بنى اسرائيل بوده كه در 4477 هبوطى مبعوث و ترجمه آن به زبان عبرى، به معنى شفقت كرده شده است.
حنبل ـ (چو تنبل) احمد ابن محمد ابن حنبل شيبانى، چهارمينِ ائمه اربعه چهار مذاهب اهل سنت كه قرآن مجيد را قديم و ازلى و غيرمخلوق دانسته و به همين جهت از طرف معتصم عباسى]در قرن 8 هـ[ دست هايش بسته و تا چاك چاك شدن آنها زده و از صدمه آن در 77سالگى در 241 هجرى در بغداد رحلت نمود و پاره اى عقايد مختصّه على حده هم دارد و بعضى از اهل سنت درباره او افراط كرده و حجة اللّهش نامند و به همان نسبت جد، اتباع احمد ابن محمد مزبور را حنبليّه گويند.
حنبلى ـ هريك از افراد فرقه حنبليّه است.
حنبليّه ---> حنبل.
حِندَقوقو; حِندَقوقى ـ ديواسپست[ر.م].
حنظل ـ (چو تنبل) گياهى است بسيار تلخ كه مانند بياره[ر.م] بر زمين فرش شده و از كثرت تلخى ضرب المثل و گاهى ميوه آن را هم ـ كه به پارسى «خربزه تلخ» و «هندوانه ابوجهل» و به شيرازى «گوشت» و به كرمانى «خرزهره» يا «خربزه روباه» و به عربى «كسب» و «علقم» و به هندى «اندراين» و «مهاكال» خوانده و به فرانسه «كولوكِنْت» گويند ـ بدين اسم ناميده و گاه است كه مطلق درخت تلخ را هم گويند.
حنظله ـ نام نامى يكى از انبياى عظام كه در 119ميلادى به دعوت مبعوث و نسب شريفش به حضرت ذبيح الله(عليه السلام)موصول و از كمال صدق كه آن حضرت را بود، حنظلة الصادقش مى گفتند.
حنفى ـ (چو سفرى) هريك از افراد حنفيّه است.
حنفيّه ـ فرقه اى است معروف كه يكى از چهار مذاهب اهل سنت و اتباع نعمان ابن ثابت مكنّى به ابى حنيفه مى باشند كه در بدو امر از شاگردان حضرت جعفر صادق(عليه السلام) بوده و عاقبت به دستيارى منصور عباسى ]در قرن 2هـ[ بناى مخالفت گذاشته و بناى اجتهاد گذاشته بلكه اجتهاد در مقابل نصّ را روا شمرده.
حنك ـ ](به فتح اوّل وثانى) كام و سقف دهان و گروهى كه به طلب آب و علف به زمين ديگر روند تا آنجا ستور بچرانند و آزموده گردانيدن مرد را تجربه ها و (به ضمّ و كسر اوّل) آزمايش و تجربه(لغت نامه دهخدا)[.
حنين ـ (چو صدّيق) رجوع به «تاريخ عرب» شود و (چو امين) شوق و اضطراب نفس و انزجار آن از شوق و موضعى است وسيع در يك فرسخى سمت شرقى مكّه و فرح و طرب و شدّت گريه و هم رجوع به «تاريخ عرب» نمايند.
حنينا ---> بختنصّر.

آيين نوزدهم

(در ]حرف[ حاى حطّى با واو ]هوّز[)
حوا ـ (چو سقّا) نام امّ البشر حَليله ]زوجه[ حضرت آدم(عليه السلام)كه چهارماه يا يك سال بعد از آن حضرت زندگانى نموده، پس عازم آن صوب گرديده و به قولى در جدّه مدفون گرديد.

صفحه 173 - جلد دوم
حوارى ـ (چو سوارى) آرد ميده[ر.م] دوبار نپخته و در شرح قاموس[ر.ض] گفته كه (به ضمّ حا و تشديد واو و فتح راء) به معنى ميده و هرچه از طعام سفيد باشد و به (فتح حا و كسر و تخفيف راء و تشديد ياء) به معنى گازر[رختشو ] و يارى دهنده يا يارى دهنده معمّران است و هم به معنى خويشاوند و نزديك آمده است و جمع آن حواريّون است. و در مخزن[ر.ض] گويد: نانى است كه در گرفتن سبوس آن مبالغه شده و گندم آن سفيد باشد و ازاين رو كه حوارى به معنى سفيد است، نان همچنانى را «خبزالحوارى» گويند.
حواريّون ـ مقرّبين آستان پيغمبران كه در نصرت و تصديق ايشان خالص بوده و سايرين را هم از اوساخ [آلودگى ها ] شرك و معاصى خالص نمايند و گويا به همين جهت بدين اسم اختصاص يافته اند كه از حور ـ به معنى بياض خالص ـ اشتقاق يافته و يا اينكه در حينى كه حضرت عيسى(عليه السلام) از بيت المقدس برگشت به جمعى رسيد كه گازرى]رختشويى[ مى كردند. پس آن حضرت فرمودند كه شستن دل هاى خودشان از لوث خباثات بهتر از شستن چندين هزار لته]كهنه[ چركين مردمان است. پس اين سخن در دل ايشان بسيار اثر و بدان حضرت ايمان آورده و به حواريّون مسمّى گرديدند، يعنى گازران و بنابراين عنوان مذكور مخصوص مقرّبين حضرت عيسى(عليه السلام)مى باشد و در عرف عامّه هم فقط اصحاب حضرت روح الله(عليه السلام) را ـ كه در انفاذ احكام دين او مساعى جميله مبذول داشتند ـ بدين وصف موصوف دارند و ايشان بنابر مشهور 12 تن بودند كه بر وجه اجمال به ذكر اسامى و پاره اى احوالشان مى پردازيم:
   1. پتروس: كه در تواريخ اسلاميّه به سيمون و شمعون الصّفا موسوم و به عبرانى به سه فاس و به لاتينى به سن پتروس و به زبان فرنگى و اوروپايى به سن پيير مسمّى و در اصل از اهل صيدا ]در لبنان[ بوده و به ماهى فروشى معيشت كرده و به تشويق برادرش، اندرياس، فيض حضور حضرت روح الله(عليه السلام) را درك كرده و بدان حضرت ايمان آورده و بعد از رفع آن حضرت مدتى در قدس شريف و انطاكيه]در تركيه[ مشغول دعوت بوده و در 56 ميلادى به روما [روم ] رفته و پادشاه آنجا را به دين مسيحى دعوت فرموده و ازاين رو هشت ماه محبوس و در 66 ميلادى سرازير مصلوب گرديده و اعدامش نمودند و دو رساله مشتمل بر هشت باب از او در اثر و در هر سال در 29 حزيران ]نهمين ماه سال رومى[ از براى او جشن گرفته و عيد كرده و ـ چنانچه در «پاپ» اشاره نموديم ـ عيسوى ها پاپ را وكيل همين پتروس دانند.
   2. اندرياس يا اندراووس: كه او هم از اهل صيدا و مشغول ماهيگيرى بوده و با برادرش، پتروس مذكور، بعضى معجزات حضرت روح الله(عليه السلام) را ديده و بدان حضرت ايمان آورده و داخل حوزه سعادت گرديده و بعد از رفع در آناطولى]آسياى صغير[ و مكدونيا[مقدونيه ] مشغول سياحت و مردم را به دين مسيحى دعوت نموده، عاقبت در قصبه پاتريس از يونانستان مصلوب و اعدامش كرده و نعش او را به كليساى سنتويقتوار نقل داده و در هر سال در روز 30 كانون ثانى فرنگى ]چهارمين ماه سال رومى[ از براى او عيد و جشن نمايند.
   3. ياقووس: كه در تواريخ اسلاميّه به يعقوب موسوم و از صنف ماهيگيران صيدا بوده، عاقبت شغل خود را ترك نموده و داخل حوزه حضرت روح الله(عليه السلام) گرديده و در 42 ميلادى وفات يافته و در كليساى سانتياغو از قطعه غليسياى]گاليس[ اسپانيا دفنش نمودند.
   4. يوانيس: كه در تواريخ اسلاميّه به يوحنّا يا يحيى موسوم و در 25سالگى شغل عادى خود را ـ كه ماهى فروشى بود ـ ترك و ملازم حضور حضرت روح الله(عليه السلام) بوده و بعد از رفع، مدتى در آسيا مشغول سير و دعوت شده، عاقبت به امر پادشاه روما به روغن داغ و جوشيده اش انداختند، پس به جهت عدم مضرّت به جزيره پاتيموسش به قيد كردند و بعد از خلاصى به آناطولى]آسياى صغير[ آمده و همين انجيل چهارم را ـ كه بين الناس معروف و به 21 باب مشتمل و به انجيل يوحنّا مشهور است ـ با 3 رساله ديگر در آن ديار نوشته و در 94 يا 99 يا 101 ميلادى درگذشت.

صفحه 174 - جلد دوم
   5. فليب: كه نيز از اهل صيدا بوده و بعد از رفع، زمانى بسيارى در شهر فرييا در راه دين مسيحى جان فشانى كرده و در 80 ميلادى اعدامش نمودند.
   6. طومه: كه يونانيان ديديموس گويند، اگرچه مولد و تاريخ وفاتش معلوم نيست الاّ اينكه از پاره اى تواريخ نقل است كه بعد از رفع حضرت روح الله(عليه السلام) به جهت تعميم دين آن حضرت به ايران و هندوستان مسافرت كرده و عاقبت در شهرى غيرمعلوم از عربستان اعدامش كرده و جنازه اش را به اورفه]در تركيه[ نقل داده و در هر سال 28 كانون اوّل]سوّمين ماه سال رومى[ از براى او جشن نمايند.
   7. پارتلمى يا وارتلوميئوس: كه مدتى در ايران و هند و حبشستان]اتيوپى[ مشغول دعوت بوده و عاقبت در 71 ميلادى در ارمنستان اعدامش نموده و در هر سال در 24 آغستوس]آگوست[ از براى او جشن و عيد نمايند و او هم انجيلى نوشته كه در شمار اناجيل غيرمعتبره مى باشد.
   8. ماتيئوس: كه در تواريخ اسلاميه به متّى معروف و بعد از بعثت حضرت روح الله(عليه السلام) ترك مأموريت گمرك كرده و داخل حوزه آن حضرت بوده و بعد از رفع هم در حوالى عكّا]در فلسطين اشغالى[ و طبريّه ]در فلسطين اشغالى[ و ايران و عجمستان مشغول دعوت گرديده و انجيل اوّل معروف را ـ كه قديم ترين اناجيل اربعه است ـ به هشت سال بعد از عروج با زبان كلدانى ترتيب داده و اخيراً به زبان رومى ترجمه شده و همان نسخه اصليّه مفقود است و عاقبت خودش به دست عجمان كشته شد.
   9. ياقووس ثانى: كه او هم مانند ياقووس اوّل در تواريخ اسلاميّه به يعقوب معروف و مردى بوده سليم و حليم و از اقرباى حضرت مريم و بعد از رفع در جاى بلندى نشسته و مشغول دعوت بوده، عاقبت از طرف مخالفين رجم و سنگسارش نموده و اتلافش كردند و رساله پنج بابى در باب نصرانيّت از او در اثر و مدفن او غاليسيا]گاليس در اسپانيا[ مى باشد.
   10. پوده ثاديئوس: كه او هم از خويشاوندان حضرت مريم و بعد از رفع، در دسه كه مملكتى بوده قديم در حوالى بروسه]در تركيه[ مشغول دعوت و نشر دين مسيحى مى بود.
   11. سيمون قناديس: كه او هم مانند پتروس به شمعون موسوم ومعروف و به جهت تولّد در قانه ]قانا در لبنان[ به قناديس مقيّد كرده و شمعون قناديسش گويند، چنانچه پتروس را شمعون الصّفا مى گفتند. بالجمله بعد از رفع حضرت روح الله(عليه السلام) در مصر و بعض جزاير مشغول دعوت بوده، عاقبت در ايران به ستم اشكنجه اعدامش نموده و در 28 تشرين اوّل ]اوّلين ماه سال رومى[ از هر سال از براى او عيد و جشن برپا دارند.
   12. ماتيئس: كه بعد از رفع مدتى در حبشستان مشغول دعوت بوده، عاقبت در اثناى وعظ از طرف مخالفين سنگسارش نمودند.
حواله ـ (ر) علّت]بيمارى[ صرع اطفال و به معنى رجوع كردن، خصوصاً رجوع كردن قرض خواه كه قدر طلب خود را از كسى ديگر اخذ نمايد.
حوت ـ ماهى و آخرين بروج دوازده گانه كه به «سمكين» و «سمكان» نيز موسوم و از 34 ستاره مركّب و دو ماهى را ماند كه سر يكى به طرف مغرب و دُم به طرف مشرق و سر ديگرى به طرف شمال و دم به طرف جنوب نزديك دو شاخ حَمَل[ر.م] و دم آنها بهواسطه خيط]رشته[ مقوّس طويلى كه از كواكب صغار متصوّر شده و آن را «خيط الكتان» گويند.
حوجم ـ (چو كوثر) گل سرخ.
حور ـ (چو قول) بياض خالص و تك[ر.م] و عمق و حيرت زده شدن و بازگشتن و نقصان و هلاكت و چيزى است كه زير پيچيدن دستار باشد و (چو نور) هلاك و نقصان و جمع حوراء و به معنى گاو و نام گياهى است و پوست رنگ شده به سرخى و ازاين رو گوسفند سرخ چرم را نيز «حورىّ» گويند و هم چيزى است كه از قلع سوخته ساخته و زنان بر روى خود مالند و (چو سفر) شدت سفيدى سفيدى چشم و شدت سياهى سياهى آن و گرد شدن گوشه آن و باريك شدن پلك هاى آن و سفيدى گرداگرد آن و سفيدى تمام بدن و يا سياه شدن تمام چشم و اين

صفحه 175 - جلد دوم
اوصاف در بنى آدم نبوده و گاهى به طريق مجاز و استعاره گويند و متّصف به اين اوصاف را «حوراء» و «احور» گويند و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد كه ماهيّت حور از جمله اشجار قريب به درخت خرما و برگش مانند برگ بيد و از آن باريك تر و درازتر و پوست آن زرد و دانه اش ـ كه به لغت اندلس «سردوله» گويند ـ مانند گندم و خود آن را «كروفس» نيز گفته و به پارسى«توز» نامند و به نام رومى و نبطى به دو قسم بوده و منبت رومى آن روس و چوب آن يا صمغ آن كهربا است و آن را «جوز رومى» هم گويند.
حوراسپند; حوراسفند ـ بستان افروز[ر.م].
حور رومى ـ درختى است كه صمغ آن كهربا است.
حور زبان ساز ـ تيغ و شمشير.
حور هندى ـ دانه اى است مانند دوقوه[ر.م].
حوراء ---> حور.
حورانسب كودك ---> فيروزه مرقد.
حوران ـ به رومى، ترخون است.
حورى ـ منسوب به حور و هم بدانجا رجوع نمايند.
حوزه ـ (چو روضه) جانب و طرف و مزاج و طبيعت و فرج زنان و محضر پادشاهان و مطلق محضر و نام انگورى است و اوّل شبى است كه شتر در آن روى به آب آورد و به زبان گيلانى، سيخول[ر.م] است.
حوصل; حوصله ـ (چو جوهر و روزنه) چينه دان و سنگدان مرغان و پايين شكم است تا موى زهار و جاى قرار گرفتن آب در پايان حوض و گوسفندى است كه شكم آن از بالاى ناف بزرگ شده باشد و كنايه از تاب و تحمّل هم هست.
حوض ـ (ر.ف) و در اصطلاحى آن، رجوع به «نهر» شود.
حوض آب ـ علاوه بر معنى تركيبى، آسمان و برج حوت] ر.م[ را گويند.
حوض ترسا ـ حوضى است كه در آن انگور ريخته و لگد زنند تا شيره آن برآيد.
حوض ماهى ـ برج حوت[ر.م].
حوض نعمان ـ حوضى بوده پر از آب تلخ و شور كه قديماً به بنيان موسوم بوده و در زمان ظهور حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) آب آن شيرين شده و بعد از رسيدن آن حضرت بر سر آن به حوض نعمان و بركه نعمانش موسوم كردند.
حوضك ـ طاس بزرگ و حوض كوچك.
حَوفَران ـ به رومى، ترخون است.
حوك ـ بادروج[ر.م].
حولى ـ هولو[ر.م] و عرصه خانه كه اهالى ما «حياط» گويند.
حومانه ـ گياهى است كه شاخه هاى آن سياه و باريك و گل آن را «فرفيرى» گويند.
حومر ـ (چو كودك) تمرهندى.
حويزه ـ (به ضمّ اوّل و فتح ثانى) تصغير حوزه و شهرى است شهير از بلاد خوزستان كه ركاب زين را در آنجا خوب سازند.

آيين بيستم

(در ]حرف[ حاى حطّى با ياى آن)
حىّ ـ (چو حق) به عربى، زنده و صاحب حيات و در اصطلاح اكسيريان ]كيمياگران[، جيوه است.
حىّ العالم ---> هميشه بهار.
حىّ الماء ـ جيوه است.
حيا ـ (ر.ف) و به پارسى«شرم» و «آزرم» و «هنوند» ]گويند[.(عر)
حيدر ـ (ر) شير و مرد قصيرالقامه و كنايه از وجود مقدس حضرت على ابن ابى طالب(عليه السلام) و نام پدر شاه اسماعيل صفوى و يا جدّ او كه در 896]هجرى[ وفات يافته و فرقه حيدرى معروف ـ كه طايفه اى است از صفويه قزلباشى ـ بدو منسوب و از مَرَده]مريدان[ او بوده و به وى ارادت داشته اند و در توضيح اجمالى اين مدعا مى نگارد كه اسپهان اوّلاً به دو قسمت بزرگ منقسم شده و قسمتى موسوم به جوباره و قسمتى دردشت و مردمانش نيز به دو فرقه بوده كه يكى ساكن دردشت و به حيدرى موسوم و ديگرى ساكن جوباره و به نعمتى موصوف مى باشند و ايشان هم جماعتى از دراويش هستند كه به شاه نعمت الله ولى]عارف قرن 8 و 9هـ[ ارادت داشته و لباسى داشتند كه

صفحه 176 - جلد دوم
بدتر و كثيف ترين البسه بوده و سرهايشان عريان و غالباً ديوانهوضع مى باشند، به خلاف حيدريان كه وضع ايشان خوش و سردوشى بر دوش و عصاى ضمختى ـ كه «منتشا» گويند ـ در دست راست و بوقى هم از شاخ ـ كه «شاخ نفير»ش گويند ـ در دست چپ و پيوسته در ميان اين دو سلسله به حدّى عداوت است كه محال است به يكديگر ملاقات كرده و صدمه اى به همديگر نرسانند، و اهالى محلاّت شهر هم ايشان را تبعيّت كرده و خودشان را به حيدرى و نعمتى موسوم داشته و غالباً در نزاع بوده و عاقبت نزاع اين دو محله اسپهان به جميع ولايات ايران سرايت كرده و در هر نقطه به نام حيدرى و نعمتى به جان يكديگر افتادند، پس به مرور دهور در هر روز مسلك خاصّى پيدا كرده و به نام هاى گوناگون تمامى افكار خودشان را در مدافعه يكديگر مصروف داشته و در اصول معاش هم واپس مانده و محتاج اجانب گرديده و مآل كارشان رسيد بدانجا كه رسيد.
حيدرآباد ـ چندى از بلاد و دهات بدين اسم موسوم بوده كه اشهر آنها دو شهر مى باشد: يكى حيدرآباد سند و ديگرى حيدرآباد دكن كه در حوالى هزار هجرى محمدقلى قطب شاه بنيادش كرده و در توسعه و تعميرش كوشيده و آبش فراوان و اكثر مشتهياتش ارزان و مردمانش مابين شيعه و سنّى و هندوان و تقريباً به شصت هزار خانه مشتمل مى باشد و از راه تبرّك به حضرت على(عليه السلام) منسوبش داشته و حيدرآباد نام كردند. و دارالملك]مركز[ ناحيه تلنگ است.
حيدرى ـ منسوب به حيدر و رجوع بدانجا نمايند.
حيدود ـ دزد و شقىّ و حرامى.
حيره ـ شهرى است نزديك كوفه كه يكى از مداين سبعه و هم ولايتى است در ساحل درياى بصره كه در اوايل قرن اوّل ميلادى در تصرّف ايرانيان بوده است.
حيرى ـ ايوان و طاق و رواق و منسوب به حيره[ر.م].
حيز ـ بر وزن و معنى هيز و معرّب آن.
حيص ـ برگشتن و عدول كردن و ميل نمودن و به كناره كشيدن و دور بودن و متنفّر شدن و بيشتر با «بيص» ـ كه به معنى ضيق و شدّت و اضطراب و سختى و تنگى است ـ استعمال كرده و «حيصوبيص» گويند كه حاصل معنى آن افتادن در كارى است كه راه خروج نداشته و خلاصى از آن دشوار باشد.
حيصوبيص ---> حيص.
حيصل ـ (چو حيدر) به لغت اهل مغرب، بادمجان.
حيض ـ به لغت عربى، سيلان خون است از رحم و زهدان زنان و در اصطلاح شرع، خونى است معروف كه زنان بدان معتاد و در شكم مادر غذاى ولد بوده و بعد از ولادت، لباس سرخ آن به قدرت الهى خلع شده و لباس سفيد پوشيده و در صورت شير از راه پستان آمده و غذاى اطفال مى باشد و بيشتر غليظ و سياه رنگ و تازه و گرم بوده و با سوزش و گزندگى برمى آيد.
حيض عروس رَز ـ شراب انگورى است.
حيف ـ (چو صيد) جور و ظلم و حشرات هوا و آلت تناسل و طرف تيزى سنگ و اهالى ما به معنى افسوس و دريغ استعمال نمايند.
حيفا ـ كلمه افسوس و تأسّف و نام شهرى است در سمت جنوبى شهر عكّا]در فلسطين اشغالى[ كه با قلعه و حصارى محدود و محاط است.
حيقوق ـ (ل) رجوع به «شعيا» نمايند.
حيل ـ (چو شكم) جمع حيله و (چو صيد) به معنى حول است.(عر)
حيله ـ (چو ريزه) علاج و چاره و مهارت و دقّت فكر و نظر و قادر بر تصرّف بودن و هم بنابر آنچه در ماده «هيله»فرهنگ ناصرى[ر.ض] از فرهنگ شعورى[ر.ض] نقل كرده كه خدا و رئيس خانه است و معانى پارسى معنى اوّلى را در ترجمه «چاره» مذكور داشتيم و هم علمى است معروف و به نام جمع خود، حِيَل، موصوف و در السنه عام به «ريميا» و «شعبده» مشهور و عبارت از معرفت اصولى است كه بهواسطه آنها به اظهار امور غريبه قادر باشند و در كشف الاسرار قاسمى[ر.ض] گويد: شعبده معرفت قواى جواهر ارضيّه است و مزاج آنها به يكديگر، تا از آن قوّتى
Website Security Test