welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 80 - جلد دوم

انجمن ششم

(در جيم ابجدى)
كه مبتنى بر 24 آيين است:

آيين اوّل

(در ]حرف[ جيم]ابجدى[ با الف ]ابجدى[)
و پاره اى حالات راجعه به جيم مفرده، در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مرقوم افتاد.
جا ـ جاى است، افراداً و تركيباً.
جابَرسا ـ جابلسا[ر.م] است.
جابَروان ـ در مراصد[ر.ض] گفته كه شهرى است در قُرب تبريز ولى معلوم نشد كه كجاست.
جابق ـ يكى از بلاد بلوچستان ايران.
جابَلسا ـ چون كلمات درباره آن و جابلقا مختلف و واقع امر، كما هو حقّه منكشف نبوده، لذا به ذكر پاره اى عبارات دايره بر مطلب پرداخته و تحقيق كلام را به محلّ ديگرى محوّل مى داريم.
   در شرح قاموس[ر.ض] گفته كه: جابلص (چو باادب و پابند) شهرى است در مغرب كه نيست پس از او انسى، و جابلق به همان وزن شهرى است در مشرق و ظاهر آن است كه مراد از هر دو، جابلقا و جابلساى معروف و شهرى هستند از بلاد محسوسه در همين عالم شهود و ظاهرى. نزديك به آن است آنچه در برهان[ر.ض] گفته كه جابلسا شهرى است در جانب مغرب و جابلقا شهرى است در سمت مشرق كه هريكى هزار دروازه داشته و در هر دروازه هزار پاسبان نشسته. و در بستان السياحه]ر.ض [گفته كه در اخبار آمده: جابلسا و جابلقا نام دو ولايت است، يكى در مغرب و ديگرى در مشرق و در تعريف اين دو شهر چندان نوشته اند كه عقل خورده دان از شنيدن آن حيران مى گردد. امّا از اولاد آدم و طوايف امم احدى نديده و به حكم اخبار نبوى ثابت است و جناب سرور اولياء على مرتضى(عليه السلام) در روز بساط به چند نفر از دوستان خود نموده است. و بعضى گفته كه جابلقا و جابلسا هر دو شهرى است در عالم برزخ، اوّلى در جانب مشرق ارواح و دويّمى در جانب غربى آنها كه بعد از مفارقت از نشئه دنيويّه كسب خواهند كرد. و فرقه عرفا و صوفيه هر دو را تأويل كرده اند به اينكه جابلقا اوّل منزل سالك است در سعى وصول به حقيقت و جابلسا آخر منزل او است و رجوع به مادّه 6 «يگى دنيا» هم نمايند.
جابَلَص ---> جابلسا.
جابَلق ـ در مراصد[ر.ض] گفته كه دهى است در اصفهان و شهرى است در اقصى مغرب كه بنا به روايت ابن عباس، اهل آن از اولاد عادند و ظاهراً همان جابلقا است كه در «جابلسا» نگارش يافت.
جابَلقا ---> جابلسا.
جابلوس ـ چاپلوس است.
جابليق ـ پل و معبر وگذرگاه نهر.
جابه ـ به تركى، مفت و مجانى است.
جابيه ـ قصبه و يا شهرى است در دمشق كه گويند حضرت ايوب(عليه السلام) در آنجا مبعوث به نبوّت گرديد و در اصطلاح نجومى، يكى از شهب]شهاب ها[ و ثوانى نجوم[ر.م] است.
جاپن ـ (چو ناخن) رجوع به «ژاپون» نمايند.
جاپوز ـ شهرى است در تركستان[ر.م].
جاپون ---> ژاپون.
جات ـ طايفه اى است در هندوستان كه قومى بى شمار و همگى هندوان و تناسخى مذهب مى باشند.
جاتغ ـ كليچه[ر.م] خيمه.
جاتن ـ (چو دامن) از نام هاى خداى تعالى است.(ند)
جاتونتن ـ (چو بازوشكن) آمد.(ند)
جاثليق ـ عالم و عابد و پيشواى روحانى ترسايان. در شرح قاموس[ر.ض] گفته كه سركرده ترسايان است كه مى باشد در بلاد اسلام در زيردست بطريق كه در انطاكيه[در تركيه ] است. پس مَطران پس اُثقف يا اسقف پس قسيس ابن شمّاس كه هر لاحق پست تر از سابق و در زيردستِ او است و در جايى ديدم كه مطران (به فتح اوّل) به كبراى دين نصارى اطلاق مى شود و اسقف(چو بلبل) رئيس مذهب و يا مطلقْ علماى آنها را گويند و مى توان گفت كه اسقف دونِ مرتبه مطران و بالاتر از رتبه قسيس است و از

صفحه 81 - جلد دوم
اقيانوس نقل شده كه مباشرين امور مذهبى نصارى را بدين ترتيب مى شمارد و گويد: پاپ ـ كه پاپا و پاپاس نيز گويند ـ به منزله خليفه و نايب عيسى(عليه السلام) و بطريق سرمذهب و مجتهد، و مطران قاضى و اُسقف مفتى و قسّيس واعظ و جاثليق امام و شمّاس به جاى مؤذّن مى باشد.
جاج ـ جاش[ر.م].
جاجاف ـ زن قحبه و بدكاره.
جاجَرم ـ (ل) بلده اى است از خراسان مابين جوين و نيشابور و جرجان[ر.م] كه مشتمل بر دهات بسيار است.
جاجَرمينه ـ در برهان[ر.ض] گفته كه چشمه اى است كه با غروب آفتاب برآمده و با طلوع آن فرومى رود.
جاجرود ـ موضعى است از توابع تهران كه آب رود آن به غايت گوارا است.
جاجم ـ (چو خادم) پلاس و فرشى كه از نمد الوان دوزند.
جاج نگر ـ (چو پاك شكم) شهرى است در هندوستان.
جاحظ ـ لقب عمرو ابن بحر كه به ابوعثمان مكنّى و مسقط رأسش بصره و وفاتش در 255 هجرى و در فصاحت و بلاغت يگانه و از جمله فضلا و مستقصى كتب فلاسفه بوده و ازاين رو در نزد متوكّل و معتصم عبّاسى]در قرن 2 و 3هـ[ مقرّب و فرقه جاحظيه كه از شعب معتزله و يكى از 73 فرقه امّت مرحومه و معتقد مى باشند بر اينكه كافّه معارف از قبيل ضروريات بوده و هيچ يك از آنها از افعال عباد نبوده و مخلوق به جز اراده صاحب كسبى ديگر نبوده و اهل جهنّم ازجهت عذاب مخلَّد نبوده، بلكه به طبيعت نار منقلب خواهند شد و حق تعالى عاصيان را داخل جهنم نخواهد كرد بلكه آتش ايشان را به خود جذب خواهد كرد، منسوب به همين جاحظ و از اتباع او مى باشند.
جاحظيّه ---> جاحظ.
جاحوشى ---> گاو شير.
جاخسوق; جاخسوك; جاخشوق; جاخشوك ـ (چو چارچوب) داس.
جاد ـ به زبان عبرى، به معنى قبيله و طايفه و نام يكى از انبياى بنى اسرائيل كه با حضرت داود(عليه السلام) معاصر و در 4362هبوطى ظهور نموده بود.
جادنگو ـ (چو آدم خو) خادم و متولّى آتش خانه كه آنچه نذر موبدان و دستوران و آتش خانه باشد، گرفته و به مصرف رساند.
جادو ـ سحر و ساحرى.
جادو سخن ـ شاعر و مردم فصيح و بليغ.
جاده ـ (به تشديد دال) شاه راه و معبر عامّ و(به تخفيف آن) جزيره اى است از جزاير هندوستان كه ادويه و عقاقيرش]ادويه اش[ فراوان و مردمانش سياه فام و اكثرشان هندوان و بعضى مسلمانند.
جادى ـ منسوب به جاديه و ازآن رو كه در آنجا زعفران به عمل آيد، آن را نيز «جادى» گويند و پيرزن بدخلق و صورت خيالى را نيز گويند كه به اعتقاد پارسيان از قبر مردگان خارج مى شده.
جار ـ به عربى، همسايه و به تركى، صدا و نوا، خصوصاً خبر فاحش و آشكار و تنبان زنان و زمين پست و هم شهرى است در سمت جنوب شرقى مدينه كه جماعتى بدان منسوب و در حقيقت بندر مدينه و به مسافت يك روز و شب دور از آن است.
جارالنّهر ـ گياهى است مانند نيلوفر كه در نهرها و آب هاى ايستاده روييده و اندكى از آب نمايان باشد.
جارجار ـ به تركى، كثيرالكلام و هذيان گو است.
جارطه ـ به تركى، ضرطه [ر.م] است.
جاركون ـ (چو واژگون) بزباز[ر.م] و بسباسه[ر.م].
جارالنهر ـ رجوع به تركيبات «جار» شود.
جارو; جاروب ـ چيزى است معروف كه بدان زبيل و خاكروبه را برده و تميز كنند.
جاروديّه ـ از شعب زيديّه و يكى از 73 فرقه امّت محمّديه كه به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، معتقد هستند بر اينكه، با اينكه وصىِّ بلافصل حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله)حضرت على(عليه السلام) بوده، حقّ آن بزرگوار ضايع شده و طريحى فرمود كه: جاروديّه فرقه اى است از شيعه كه به ابوالجارود زياد ابن ابى زياد منسوب و از زيديّه نيستند اگرچه بديشان منسوب مى دارند و از بعضى از افاضل نقل

صفحه 82 - جلد دوم
شده كه جاروديّه به دو صنف مى باشند: يكى زيديّه كه از جمله شيعه مى باشند و ديگرى تبريّه كه تقديم مفضول بر فاضل را روا دانسته و امامت حضرت على(عليه السلام) را مستند بر شورى داشته و منصوصش ندانند.
جاروف ـ جاروب است.
جاريه ـ به عربى، كنيز و كشتى و جمعِ آن جوارى است.
جاسب ـ (چو ماست) ولايتى است خوش آبوهوا از مضافات قم و از ييلاقات بسيار سردسير و در ميان درّه واقع و چهار طرفش كوهسار و از بناهاى يكى از امراى عسكريّه هماى، دختر بهمن ابن اسفنديار]ششمين پادشاه كيانى[، كه آن امير اين مكان را ييلاق خود قرار داده و نواحى آن را محلّ اسب و ماديان هاى خود نمود و ازاين رو جاى اسبش مى ناميده اند، پس رفته رفته تخفيف داده و جاسب خواندند.
جاست ـ جاى شيره كشيدن از انگور.
جاسك ـ از بلاد بلوچستان ايران است.
جاسوس ـ خشخاش سفيد و مفتّش و جستوجو كننده و كسى كه از جايى به جايى خبر برد و به پارسى«آبشت» و «انيشه» و«آيشه» و «آيشنه» و«آيشتنه»]گويند[.(عر)
جاسونِتن ـ داشتن و دارندگى.(ند)
جاسيوس ---> اسكندرانيّون.
جاش ـ اضطراب قلب از همه و پر شدن صحرا از گياه و امتداد آن و انبار غلّه و غلّه صاف و پاك شده در خرمن.
جاغر ـ (چو لاغر) چينه دان مرغان.
جاغسوك ـ (چو چارچوب) داس.
جاف ـ زن فاحشه و زنى كه بر يك شوهر آرام نگرفته و هر دم شوهرى خواهد.
جاف جاف; جاف جوف ـ جاف[ر.م] و به تركى، كلام مزخرف است.
جاكسو; جاكسى; جاكشو; جاكشى ـ دانه اى است نرم و سياه و شفاف و لغزنده و به شكل مثلّث و به قدر بهدانه يا به مقدار عدس يا بزرگ تر از آن كه در داروهاى چشم به كار برده و با نبات و كافور ساييده و به چشم كشند و آن را «چشوم» و «چشمك» و «چشميزج» هم گويند كه معرّب آن «تشميزج» است و به حجازى «بشمه» و به هندى «چاكسو» و به عربى«حبة السوداء» نامند و خاكشير را نيز گويند و گياهى است كه شتر به رغبت تمامش مى خورد.
جاكونُتَن ـ آوردن.(ند)
جاكى ـ درخت اراك[ر.م].
جال ـ جاكى[ر.م] و تله و دام و فوق بام.
جالس ـ (چو مالش) خراميدن و جنگ و جدال و تاسه]ر.م [و تلواسه[ر.م] و جماع و مباشرت و مردم حريص بر آنها و به عربى، نشيننده است.
جالسگر ـ مبارز و دلاور، اسم فاعل از جالس است.
جالش; جالشگر ـ جالس[ر.م] و جالسگر[ر.م] است.
جالِقان ـ شهرى است از نواحى بُست]در افغانستان[ و يا سجستان]سيستان[.
جالندر ـ (چو غارتگر) ولايتى است در سومنات]در هند[.
جالوت ـ يا جلياث يا كُليات; از اولاد عوج[ر.م] و مردى بوده تنومند و قوى هيكل كه چون سلاح جنگ در بركردى پاره كوهى از آهن نمودار بودى، چون اهل فلسطين همچنين مردى در ميان خودشان ديدند، آهنگ جنگ بنى اسرائيل كرده و به سردارى جالوت لشگرى گران به سوى ايشان سوق دادند و بعد از وقايع بسيار ـ كه در تواريخ نگارش يافته ـ عاقبت در 4361يا 4541[هبوطى ] به منطوقه (وَ قَتَلَ دَاودُ جَالُوتَ) (بقره، 251) به دست حضرت داود(عليه السلام)مقتول و عازم مقرّ خود گرديد و به نوشته احمدرفعت[ر.ض]، لفظ جالوت معرّب جعليات و اخيراً عنوان پادشاهان غور ]در افغانستان[ گرديده است.
جالوس ـ (چو كابوس) رجوع به «قابوس» شود.
جاله ـ چيزى است كه از چوب و نى و علف و خيك هاى چند پُرباد مانندِ كشتى ساخته و بر آن نشسته و از آب هاى عميق بگذرند كه «سلال» هم گفته و در اين زمان «كلك» گويند.
جالى ـ درخت اراك[ر.م].
جاليز ـ معرّب پاليز[ر.م].
جاليس; جاليسگر; جاليش; جاليشگر ـ جالس[ر.م] و جالسگر[ر.م].

صفحه 83 - جلد دوم
جالينوس ـ حكيمى بوده يونانى، آخرينِ هشت حكيم مشهور و ازاين رو به خاتم الأطبّاء موصوف. معاصر حضرت مسيح(عليه السلام) و يا 59 و يا 130 و يا 131 ميلادى متولّد و 70 يا 87 سال زندگانى كرده و در فن طبّ و حكمت طبيعى مهارتى بسزا داشته و چندين معالجات بديعه از وى ظهور يافتى كه معاصرين او نسبت سحر و خرقِ عادت به وى دادندى و پس از آنكه آثار ابقراط]پزشك يونانى در قرن 4 و 5ق.م[ مندرس و رو به انحطاط بود، آن حكيم صحيح را از سقيم تمييز داده و اساس طب را تجديد نموده و قوانين طبيّه و طريقه معالجات او به نوشته دايرة المعارف[ر.ض]، زياده از هزار سال بعد از وفات او در بلاد اوروپا معتبر و متّبع بودى. و تأليفات او در طب 400يا 500، و در ساير علوم اقلّ از 250 نبوده و عاقبت در طب به مقامى رسيد كه تمامى اطبّاى عظام بر استادى او اذعان داشتند، خصوصاً در معالجه اسهال مهارتى فوق العاده به دست آورد. مع هذا خودش در آخر عمر به همين مرض مبتلا و هرچند در معالجه خود مساعى جميله مبذول داشت مفيد نيفتاده و ازاين رو مورد طعن مردمان گرديد و آخرالأمر به ستوه آمده و ايشان را خوانده و خُمى را پر آب كرده و دارويى بر آن زده و خم را شكستند، آن آب بسته شده بود; فرمود كه از اين دوا بسيار خورده ام اصلاً كارگر نيامد. پس بدانيد كه علم و تجربه در حين قضاى حق تعالى به امرى هيچ سودى ندارد:
«إذا جاء القضا ضاق الفضا».
إذا جاء القدر عمى البصر».
«ارسطو ماتَ مدقوقاً ضئيلاً *** وافلاطون مفلوجاً ضعيفاً
مضى بقراط مسلولاً ذليلاً *** وجالينوس مبطوناً نحيفاً»
و رجوع به «روفس» هم نمايند و در انجمن آراى ناصرى[ر.ض] فرمايد: جالينوس معرّب غالينوس است كه به يونانى، به معنى غذاى اوّل است كه شير باشد، و وجهِ تسميه آن كه چنانچه اطفال به شير تربيت يابند مردم نيز از اين حكيم تربيت مى يافتند.
جام ـ قدح و كاسه و آيينه و پياله و شيشه هاى پنجره و غيره و حاكم تَتّه]در هند[ و ولايتى است از خراسان و از توابع هرات، آبش از كاريز]قنات[ و هوايش مسّرت آميز و خاكش حاصلخيز و مردمانش حنفى مذهب و هم لقب طايفه اى است از حكّام سند و كشمير كه خودشان را از اولاد جمشيد جم]چهارمين پادشاه پيشدادى[ دانند و رجوع به «شيشه» و«مس» هم شود.
جام باز ـ به نوشته بهجة اللغات[ر.ض]، چارپافروش است.
جام بر سنگ زدن ـ توبه كردن از شراب.
جام پر از شير و مى; جام پر از مى ـ علاوه بر معنى تركيبى، پياله پر از آب كوثر و لب و دهان معشوق و كلام و اشعار خوب كه مردم را به حال آورده و به شور اندازد.
جامْ تونتن ـ رسيدن.(ند)
جامِ جهان نما ---> اسطرلاب.
جامِ جم ---> كيخسرو.
جامْ خانه ـ خانه آيينه بندى.
جامِ زيبقى ---> آتش جام.
جامِ سَحَر ـ آفتاب.
جامِ شهريارى ـ قدح بزرگ شراب خوارى.
جامِ شير ـ پستان شيردار.
جامْ غول ـ دنگِل[ر.م] و ناپاك و حرام زاده.
جامِ گوهرى ـ پياله بلورى و دهان و لب معشوق.
جامِ گيتى نما ---> كيخسرو.
جامات; جاماس; جاماسب; جاماسپ; جاماسف ـ از اجلّه حكماى قرن ششم مقدّم ميلادى كه در 4994 هبوطى در عهد گشتاسب ]پنجمين پادشاه كيانى[ در مملكت ايران عَلَمِ عِلم افراشته و يك چند مدّتى در خدمت زردشت كسب معارف نموده و عاقبت در دين مجوس تابع او گرديده و به يزدان و اهرمن معتقد بوده و كتابى تأليف نموده و بهفرهنگ ملوك و اسرار عجمش موسوم داشت كه در ميان مردم به جاماسب نامه مشهور و در قرن هفتم هجرى به عربى ترجمه نموده اند. و در آن كتاب نظرات

صفحه 84 - جلد دوم
كواكب را تا پنج هزار سال از آتيه بيان نموده و معظم وقايع آينده را ظاهر ساخته و از خروج تُرك و زوال ملّت مجوس و ظهور و بعثت حضرت موسى و عيسى(عليهما السلام)خبر داده و در ظهور و نبوّت حضرت ختمى مآب(صلى الله عليه وآله) در همان كتاب شرحى مسطور است. و به نوشته ناسخ التواريخ [ر.ض]، برادر گشتاسب و داراى مقام وزارت و فيصل امور مملكت به تصويب و رؤيت او منوط مى بود ومدفن او در خفرك فارس است و از جمله آثار قديمه آن ديار در شمار است.
جامْباز; جامْتونتن ـ در هر دو، رجوع به تركيبات «جام» شود.
جامد ـ (چو عابد) رجوع به «مشتق» شود.(عر)
جامدان ـ (چو ناردان) ظرف جام و (چو باكمال)جامه دان است و رجوع به «مهرام» هم شود.
جامسب; جامسپ; جامسف ـ (چو پابند) جاماسب]ر.م [است.
جامسه ـ (چو خالصه) باقلاى مصرى.
جامعه ---> جَفْر.
جامغول ـ رجوع به تركيبات «جام» شود.
جامكى ـ (چو كاسنى و خاورى) فتيله تفنگ و دُردى پياله و مقرّرى و مواجب، خصوصاً آنچه به جهت قيمت لباس دهند.
جامكى خوار ـ پرستار و خدمتكار و مردمِ مواجب خوار و شراب خوار.
جامِنونِتن ـ گفتن.(ند)
جاموس ـ خشخاش زبدى و معرّب گاوميش است.
جامون ---> زقال.
جامه ـ صراحى و جام و كدوى شراب و لباس پوشيدنى و پارچه بافته، خواه دوخته باشد يا نه و باقلاى قبطى را هم گويند.
جامه بدندان گرفتن ـ گريختن.
جامه خواب بك ـ جامه غوك[ر.م] است.
جامه خورشيد ـ زمين و ابر و غبار و برگ درختان و آنچه روى آفتاب را بپوشد.
جامه دان ـ صندوق و خرجين بزرگ و هرآنچه جامه و لباس و اسباب سفر در آن بگذارند و خانه اى كه رُخوت]رخت ها[ پوشيدنى و غيرپوشيدنى را از دوخته و نادوخته در آن گذارند.
جامه دران ---> راهِ جامه دران.
جامه در نيل زدن ـ عزادار شدن.
جامه سحر ـ آفتاب و باد صبا.
جامه عيد ـ علاوه بر معنىِ تركيبى، شكوفه و لباس سرخ است.
جامه غوك ـ نهر و جوى آب و گودالِ آب و سبزى شبيه به ابريشم كه در روى آب ايستاده كه آفتاب بر آن نتابد، به هم رسيده و غوك در ميان آن پنهان مى شود، و آن را به عربى «طحلب» و به هندى «سوال» و به پارسى«جل بك» و «جلوزغ» و «جامه خواب بك» و «جغرابه» هم گويند.
جامه فروش ـ بزّاز.
جامه فوطه كردن ـ چاك كردن جامه.
جامه قطران ـ لباس سياه عاشورا و ساير تعزيت ها.
جامه كشف ظلمانى ـ بدن عنصرى.
جامه مرگ ـ كفن.
جامه نخجوانى ـ لندره[ر.م] و سقرلات[ر.م] و مانند آن.
جامى ـ دو نفر از اجلّه بدين وصف مشهور و به ولايت جام منسوب مى باشند:
   اوّل، شيخ احمد ملقب به زنده پيل و معروف به شيخ الإسلام كه از كبار عرفا و در 22سالگى قدم به دايره سلوك گذاشته و در 40سالگى مباشر ارشاد گرديده و كرامات بسيار بدو منسوب و از سلاله جريرابن عبدالله بجلى كه از اصحاب كرام بوده مى باشد، خواجه گويد:
«حافظ مريد جام جم است اى صبا برو *** از بنده بندگى برسان شيخ جام را» و در 526 هجرى وفات يافت.
   دويّم، عبدالرحمن، صاحب شرح كافيه معروف و اگرچه اصلش از محلّه دشت اصفهان بود، پدرش به خراسان آمده و او در جام تولّد يافته و ازاين رو خود را

صفحه 85 - جلد دوم
بدانجا منسوب داشته و فرموده:
«مولدم جام و رشحه قلمم *** جرعه جام شيخ الاسلامى است
لاجرم در ميان اهل سخن *** به دو معنى تخلّصم جامى است»
و چنانچه مذكور شد، شيخ الاسلام لقب شيخ احمد جامى بوده.
جاميّه ---> نقش بند.
جان ـ سلاح جنگ و روح حيوانى و حيات و زندگانى و قدرت و قوّت و عزيز و محبوب و (به تشديد نون)ابوالجنّ كه جدّ اعلاى طايفه جنّ باشد، چنانچه آدم، ابوالبشر است.
جانِ آهنى ـ سخت جان و بى رحم و دلاور.
جان باز ـ مُحيل و مكّار و مردم چاپچى و بى معنى و چاروافروش و كنيز و بنده فروش و كسى كه جان خود را فداى دين و مذهب و مسلك خود نمايد و ريسمان باز را نيز گويند.
جان بخش ـ محيى و مفرّح.
جان بدستارچه دادن ـ به شكرانه دادن و پيشكش نمودن جان.
جانِ پَرى; جانِ پريان ـ شراب.
جانِ جان ـ نان و ته ديگ و روح اعظم و خداى تعالى.
جان جگر ـ اولاد و احبّا و اصدقا.
جان حيوان; جان خون حيوان ـ شير و ماست و گوشت و روغن و عسل است.
جان دادن ـ اشتياق و مردن و زنده كردن.
جان دار ـ روزى و قوتِ لايموت و سلاح دار و نگهبان و انسان و حيوان و مطلقْ ذى روحِ زنده.
جانْ دارو ـ پازهر و رجوع به «ترياق» شود.
جانْ دانه ـ جايى است از پيش سَر كه در كودكى نرم و جهنده مى باشد.
جان در ميان ـ مضايقه نكردن جان.
جانْ رُبا ـ هر چيز مليح و باجمال كه دل انسانى را به خود جذب نمايد.
جانِ زمين ـ سبزه وگل و ميوه.
جانْ سپار ـ مجاهد و فدايى و كسى كه از جان خود صرفِ نظر نمايد.
جانْ ستان ـ جان رُبا[ر.م].
جانْ شكر ـ (چو جگر) معشوق و مطلوب و حضرت عزرائيل.
جانْ فرساـ هر چيز ملال و اندوه آور.
جانْ فزا ـ آب حيات و هر چيز مفرّح و سرورانگيز و نام روز 23 ماه هاى جلالى، كه در «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
جان كش ـ لجوج و اهل عناد.
جان گداز ـ جان فرسا[ر.م].
جان گزا ـ روح حيوانى و زهر قاتل و مطلق كاهنده و آسيب رساننده جان از بهايم و غيره.
جانْ مند; جانْوار; جانْور ـ انسان و حيوان و هر چيز صاحب جان و مطلق ذى روح.
جانان; جانانه ـ معشوق و محبوب و باجمال و نازپرور.
جاناوار; جاناور ـ جانور است.
جانباز ـ رجوع به تركيبات «جان» شود.
جانبازى ـ بادپيچ[ر.م] و جان باز.
جانبيدن ـ سستى و تنبلى و مسامحه نمودن.
جانپور ـ شهرى است از توابع دهلى و نيلِ ]گياهى در رنگرزى[ جانپور معروف و مشهور است.
جانجان; جاندار; جاندارو; جاندانه ; جانرُبا ـ رجوع به تركيبات «جان» نمايند.
جانقى ـ (چو كاسنى) مشاوره و شورا و مصلحت.(كى)
جانماز ـ معروف است.
جانمند; جانوار; جانور ـ رجوع به تركيبات «جان» نمايند.
جانوسار; جانوسپار ـ نام يكى از دو نوكر همدانى دارا ابن داراب[ر.م] كه صاحب خود را در جنگ اسكندر با مكر و حيله كشته و اسكندر هم او را به سبب اين قدرنشناسى به قتل آورد.
جانونتن ـ شدن و بودن.(ند)
جانه ـ جان، اِفراداً و تركيباً.

صفحه 86 - جلد دوم
جانى ـ حيوان و صاحب جان و به عربى، عاصى و جنايت كننده.
جانى بگ ـ به نوشته احمد رفعت عثمانى [ر.ض]، نام يكى از خانانِ باغچه سراى]در اكراين[ كه از اولاد جوجى خان ]فرزند چنگيزخان[ بوده و ازآن رو كه صاحب سخاوت و دوستدار علم و اهل علم مى بود، جمعى از علما و فضلا در درگاه وى جمع شده و از آن جمله ملاسعد تفتازانى كتابِ مختصر را به نام وى تأليف داده و در 758 هجرى در هنگام مراجعت از آذربايجان به دست پسر خود، بودى بگ، مقتول گرديد.
جانيك ـ ديارى است نيك و به دل نزديك در سمت شرقى قسطنطنيه ]استانبول[ مشتمل بر بلاد معموره كه همه آنها از اقليم پنجم و اكثر مردمانش حنفى و بعضى عيسوى و عموماً خوب صورت و نيك سيرت و حكومتشان از طرف ملوك عثمانى مقرّر و فندق آن ديار باامتياز است.
جاو ـ چاو[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
جاوتَرى ـ (ل) به هندى، بسباس است.
جاود ـ (چو عابد) مخفّف جاويد.
جاودان ـ جاويدان.
جاودان جاويد ـ ابدالاباد.
جاودانْ جود; جاودانْ خرد ـ نام كتابى است كه هوشنگ ]دوّمين پادشاه پيشدادى[ در حكمت عملى تصنيف كرده بود و رجوع به «گنجور» نمايند.
جاودانه; جاودانى ـ جاويدانه و جاويدانى.
جاور ـ (چو داور) مزاج و حالت و تغيير و تبديل و فهميدن و فهمانيدن.
جاور كردن ـ تغيير دادن.
جاورد ـ نوعى است سفيدرنگ از خار.
جاوَرس ـ معرّب گاورس[ر.م] است.
جاوزد ـ جاورد[ر.م] است.
جاوزَهر; جاوزَهرج ـ معرّب گاوزهره[ر.م] است.
جاوشير ـ معرّب گاوشير[ر.م].
جاوك ـ (چو ناخن) چكاوك.
جاوله ـ (چو بامزه) چاوله[ر.م] است.
جاوه ـ اندرون دهان و اطراف آن و جانورى است كوچك و گزنده و جزيره اى است در سمت شمالىِ بحر محيط هندى ]اقيانوس هند[ كه هوايش حارّ و تقريباً داراى 10مليون نفوس كه بعضى از ايشان چينى و برخى اوروپايى و اهالى اصليه آن عموماً اسلام است.
جاوى ـ زعفران است.
جاويد; جاويدان; جاويدانه ـ دائم و هميشه و عالم آخرت.
جاويدانى ـ هر چيز پايدار و بادوام و رجوع به «كيخسرو» هم شود.
جاويدن ـ جاييدن[ر.م] است.
جاويزَن ـ معرّب گاويزن[ر.م].
جاه ـ جلال و عزّت و منصب و شوكت.
جاهانيدن; جاهاييدن ـ سرد كردن و بَرد نمودن.
جاهل ـ به عربى، معروف است.
جاهليّت ـ جاهل بودن و زمان مابين حضرت روح الله(عليه السلام)و حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) را نيز زمان جاهليّت گويند كه بنابر مشهور 622 سال بوده.
جاهيدن ـ سرد شدن بدن و غيره.
جاى ـ مقام و مكان و گلى است در هندوستان و به هندى، امر به رفتن است.
جاى باش; جاى گاه ـ محل و مكان و خانه و منزل.
جاى گرم كردن ـ در جايى قرار و آرام گرفتن.
جاى گير ـ نايب و وكيل.
جاى مند ـ زمين گير و شَل و هيچ كاره و تنبل.
جايى ـ گلى است در هند.
جاييدن ـ جاهيدن[ر.م] و به دندان نرم كردن.

آيين دويّم

(در ]حرف [جيم ابجدى با باى ابجدى)
جبا ـ (چو رضا) باج و خراج.
جبائيه ـ از شعب معتزله و يكى از 73فرقه امّت مرحومه كه اتباع ابوعلى جبائى]بوده[ و اراده حق تعالى را حادث دانسته و كلام الهى را مخلوق در جسم پنداشته ومرتكب

صفحه 87 - جلد دوم
كبيره را نه مؤمن دانند ونه كافر و اگر بى توبه بميرد، مخلَّد در نار باشد و به نوشته بعضى، ايشان را بهشميّه و هاشميّه هم گويند، رجوع بدانجا هم شود.
جبّار ـ به عربى، مسلّط و متكبّر و كسى را گويند كه از روى غضب كسى را به قتل رساند و هم يكى از اسماء حُسنى الهيّه كه به معنى عظيم الشأن در ملك و سلطنت و يا اينكه جبر و اصلاح كننده حال بندگان است و يا اينكه بندگان خود را به پاره اى امور و وقايعى كه خارج از تحت قدرت و اختيار ايشان است مجبور و مقهور مى نمايد و در اصطلاح منجّمين، يكى از صور پانزده گانه جنوبى منطقة البروج كه در «برج» اشارت نموديم و عوام آن را «ترازو» و «جوزا» نيز گويند و مردى را ماند كه با كمر و شمشير برپا ايستاده و به دست راست عصايى گرفته و دست چپ را در آستين كشيده و مركّب از 38 ستاره مى باشد.
جبان ـ (چو چنار) ولايتى است قريب به ملك ختا]ناحيه اى در شمال غربى چين[ كه مردمانش على اللّهى اند و(چو كَنار) به عربى، مردمِ بى جگر و ترسناك است.
جبايت ـ (چو كفايت) به عربى، باج و خراج گرفتن.
جبباج ـ (چو كرباس) لباسى كه پادشاهان در روز نوروز پوشند.
جُبجرغه ـ (چو گلدسته) تازيانه.
جَبَخانه ـ مخفّف جبه خانه[ر.م].
جبر ـ به پارسى، خارپشت و به عربى، ظلم و قهر و غلبه و شكستن و ديگرى را به فعلى و عملى مجبور كردن و بى اختيارِ او به كارى واداشتن كه به پارسى «شمپور»]گويند[ و به اصطلاح اهل حساب، فنّى است عالى و قواعد مخصوصه اى است كه از براى تسهيل حلّ مسائل غامضه مشكله حسابيه و هندسيه، موضوع و مخترعِ آن محمّد خوارزمى ـ كه از اجلّه رياضيين اسلام است ـ مى باشد. و اگرچه در حقيقت قسمى از حساب بوده و آن را «حساب مجهول» گويند، لكن به جهت كثرت فروع و اهميّت مسائل آن منفرد كرده و هريك از ارباب فن كتابى مستقل تأليف نموده اند. وبالجمله فايده آن استخراج مجهولاتِ مقداريّه است از قواعد و معلوماتِ مخصوصه به شرحى كه در محل خود مذكور است و رجوع به «مقابله» هم ]شود[.
جبرائيل ـ يا جبرئيل يا جبرئل يا جبريل; نام يكى از ملائكه مقرّبين كه امين وحى الهى و به نوشته بعضى 50 مرتبه به حضرت ابراهيم(عليه السلام) و 400 مرتبه به حضرت موسى(عليه السلام) و 10 مرتبه به حضرت عيسى(عليه السلام) و 24000 دفعه به حضرت ختمى مآب(صلى الله عليه وآله) نازل گرديده و وى را به پارسى «سروش» و «اسروش» و «امشاسپند» و «امشاسفند» و «شيداسپهبد» و «بهمن» و «امهوسپند» و «امهوسفند» و «سروشه» و «سروشير» و «سروشبد» گويند و ايضاً چند نفر از اطبّاى نامدار بدين اسم مسمّى بودند كه يكى طبيب انوشيروان ]پادشاه ساسانى در قرن 6م[ و دويّمى طبيب مخصوص جعفر ابن يحيى برمكى و سيّمى طبيب خاص عضدالدوله ديلمى]از امراى آل بويه در قرن 4هـ[ و چهارمى كحّال مخصوص مأمون عبّاسى]قرن 2 و 3هـ[ بوده.
جبرئل ---> جبرائيل.
جبراهنگ ـ (چو خِشم آگند) تخم خارى است زردرنگ كه آن را «زردخار» گويند و بيخِ آن تربدِ زرد[ر.م] باشد و منبت آن جاهاى سايه و گياه آن شبيه به سداب و برگ آن درازتر از آن و گلش سفيد و تخمش تند و تلخ و ريزه و به عربى «ثومون» و به تركى«صفرااودى» و به پارسى «تخم زردآب» هم گويند.
جبرأيل ---> جبرائيل.
جبروت ـ (چو ملكوت و مبهوت و پُرزور) به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، صيغه مبالغه است به معنى جلال و عظمت و كبريا و قدرت و حكومت و سلطنت و در «عالم جبروت» ـ كه «كياباد» و «كيانستان» هم گويند ـ رجوع به «عالم» شود.
جبرور; جبروز ـ (چو منصور و سردوز) سيخول[ر.م].
جبرى ـ هريك از آحاد فرقه جبريّه[ر.م] است.
جبريل ـ مخفّف جبرئيل است.
جبرين ---> احسا.

صفحه 88 - جلد دوم
جبريّه ـ يكى از 73 فرقه امّت مرحومه كه بندگان را در افعال خودشان مجبور دانسته و در هيچ يك از افعال و احوالِ خودشان مدخليّتى نداشته و اصلاً قابل فعلى ندانند، بلكه كليه اطوارشان از مقدّرات ازليّه و مانندِ تبدّلاتِ جمادات بى اختيار مى باشند. و پوشيده نماند كه بنابراين ارسالِ رُسُل و انزالِ كتب، لَغو و تمامى تكاليف بشريّت عبث و ثواب و عقاب و بهشت و جهنّم هدر و اديان و شرايع بى ثمر و هريك از آحاد بشر به هركدام از اديان متنوّعه متديّن شده و مرتكب هرگونه قبايح و فضايح كه باشد، مورد ملامت نبوده و سزاوارِ هيچ قسم سياست نباشد.
بلى، ما هم نمى گوييم كه خداى تعالى تمامى افعال و اعمال بندگان را به خودش مفوّض داشته و ايشان پيش از وقوع فعل، قادِر على الاطلاق بوده و مشيّت و ارادت ازليّه را به هيچوجه دخالتى در افعال بندگان ندارد تا اينكه تفويض لازم آيد، بلكه چنانچه حضرت على ابن ابى طالب ـ صلوات الله عليه ـ در كلام شريف خودشان فرموده اند: لا جبر ولا تفويض، ولكن امر بين الامرين و رجوع به «رفاعيّه» و «هفتادوسه ملّت» و«معتزله» هم نمايند.
جبسين ـ (چو قزوين) گج[ر.م].
جبغت; جبغوت ـ بر وزن و معنى چبغوت و چبغت.
جبل ـ (چو عمل) به عربى، كوه است و اقسام و تركيبات آن مانند «كوه» است.
جبل جبال ـ به نوشته گنج دانش[ر.ض]، عبارت است از عراق عجم]نواحى مركزى و غربى ايران[ حاليه كه چون اهالى آن ناحيه از اولاد مادى ابن يافث ابن نوح بوده اند، قديماً ايشان را به مادى منسوب نموده و مَد ناميده و مملكتشان را مَدى مى گفته اند، يعنى مملكت اولاد مادى.
جبل عامل ـ ولايتى است از اعمال شام كه به غايت معمور و اكثر مشتهياتش موفور و مردمانش عرب و با وجود استيلاى اهل سنّت، تقيّه را روا ندارند و شيخ بهايى و شيخ زين الدين و جمعى كثير از اجلّه علماى اماميّه از آنجا ظهور نموده و اقليدس]رياضى دان يونانى قرن 3 ق.م[ و فيثاغورث [رياضى دان يونانى در قرن 6ق.م ] نيز از آنجا بوده اند.
جبلاج ـ (چو اخراج) مردمِ بزرگ خسيس بى همّت.
جِبلاهنگ ـ بر وزن و معنى جبراهنگ.
جبلك ـ (چو اندك) سخت و قائم و محكم شدن چيزى است، به سبب چيزى ديگر.
جبله ـ (چو حمله) روى و رخساره.
جِبلَهَنگ ـ مخفّف جبلاهنگ[ر.م].
جبلى ـ (چو عملى) منسوب به جبل و تخلّص خواجه عبدالواسع]شاعر قرن 6هـ[ است.
جبلى داروان ـ (ل) رجوع به «آزاددرخت» شود.
جبه ـ (چو مزه) رُبّ نارنج و امثال آن و نام دارويى و زره آهنى را نيز گويند و(چو قبّه) جايى است در مصر و ديگرى در بعلبك]در لبنان[ و ديگرى در طرابلس شام و دهى است در بغداد و ديگرى در نهروان و ديگرى در قُرب يعقوبيه]در عراق[ و هم به معنى پُرى و آغشتگى سم و شاخ حيوان و جاى چسبيدن ساق و ران و استخوان هاى اطراف چشم و هم لباسى است معروف.
جَبه پوش ـ زره پوش.
جَبه خانه ـ جاى حفظ كردن اسلحه و قواى ناريّه.
جبّه خورشيد و ماه ـ روز و شب.
جبه دار ـ اسلحه دار استو اين معنى آخرى با تركيبات آن، به تشديد باء معروف است.
جبّه درويش ـ ابر و شب.
جبّه هزارميخى ـ شب و آسمان هشتم.
جبهه ـ به عربى، اسب و ماه و نام بتى و خوارى و مذلّت و پيشانى و جاى راست ميان دو ابرو و جاى سجده كردن از روى و رئيس و بزرگ قوم و مردانى كه در ديه دادن و تاوان كشيدن مساعى بوده و از بازگردانيدن و روان نكردن حاجت كسانى كه بديشان ملتجى گردد شرم نمايند و ايضاً نام منزل دهم از منازل بيستوهشت گانه ماه كه علامت آن 4 ستاره بر خط معوّج بر سينه و گردن اسد [از صور فلكى ] مى باشند بدين صورت:

صفحه 89 - جلد دوم
* *
* *
و به زعم عرب، چون اين كواكبِ اربعه بر پيشانى اسدند، ولذا «جبهه» گويند.
جبيره ـ چبيره[ر.م] و به عربى، دست برنجن[ر.م] و دست بند و چوب هايى كه بر استخوان شكسته بندند.
جبيل ـ (چو كُمَيل) مصغّر جبل و ناحيه اى است در 6فرسخى طرابلس شام كه قبر سلطان ابراهيم ادهم]زاهد قرن 2هـ[ آنجاست.
جبين ـ ترنيان[ر.م] و به عربى، ]يك سوى پيشانى و شقيقه و مرد و زن بددل جَبان(لغت نامه دهخدا)[.

آيين سيّم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با تاى قرشت)
جت; جتان ـ (چو بد و كتان) قومى است فراوان از زمين داران هندوستان كه فرومايه و صحرانشين و بعضى از ايشان هندوان و ديگرى مسلمانند و ظاهراً دويّمى جمعِ اوّل است.
جتبونتن ـ (چو پهلوشكن) نشستن.(ند)
جتره ـ (چو سفره) آلوده.
جتّه ـ (چو مكّه) راهزن.

آيين چهارم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با ثاى ثخذ)
جثا ـ (چو دعا) موضعى است مابين فدك و خيبر و (به تشديد ثانى) نام كوهى است.
جُثّه ـ ]شخص مردم و بدن و تن و كالبد و شهرى است به يمن و (به كسر اوّل) بلا و آفت و آزمايش(لغت نامه دهخدا)[.

آيين پنجم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با حاى حطّى)
جحش ـ (چو شمس) رجوع به «پازه» نمايند.
جحفه ـ (چو بركه) منزلى است مابين مكّه و مدينه كه در 4 منزلى مكّه و به مسافت 2 ميل از غدير خم و 2 فرسخ از دريا و ميقات اهل مصر و شام و در جنوب شرقى بدر واقع است.

آيين ششم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با خاى ثخذ)
جخ ـ جخيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
جخاجخ ـ (چو سراسر) صداى پى درپى زدن تيغ و شمشير بر چيزى.
جخج ـ (چو خرج) علّت و ورمى است كه مانند بادمجان از گلو و گردن مردم برآمده و درد نكند و بريدن آن مهلك و بيشتر در مردم گيلان و فرغانه]در ازبكستان[ به عمل آيد و هم مرغى است از جنس شب پره به بزرگى غليواج كه بر سر دوش ناخن داشته و خود را سرنگون از درخت آويخته و سرگين خود را مى خورد.
جخجن ـ (چو مخزن و پلنگ) جاكشو[ر.م].
جَخش ـ بر وزن و معنى جخج [ر.م].
جخك ـ (چو شكم) روى و رخساره و خال.
جخى ـ (چو تهى) نام يكى از اكابر كه خود را به ديوانگى زده بود.
جَخيدن ـ بر وزن و معنى چخيدن.

آيين هفتم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با دال ابجدى)
جدا ـ (چو دعا) غير و سوا و بعيد و منفصل و مفارق و(چو سقّا) موضعى است در نجد يا شام.
جداشناس ـ فرق و امتياز و مردم مميّز كه صلاح و فساد را از هم بشناسد.
جدار ـ بر وزن و معنى چدار[ر.م] و به عربى، ديوار است.
جدارك ـ (چو مبارك و كتابت) بازىِ كوزه گردان.
جدال ـ (چو كمال) خرماى سبز و نارس و (چو چنار) به عربى، جنگ و قتال و خصومت است.
جدانك ـ بر وزن و معنى جدارك[ر.م].
جداو ـ به تركى، مابين دو دوش اسب است.

صفحه 90 - جلد دوم
جداوى ـ (چو دعاوى) روزى و مقرّرى و مواجب و مرسوم نوكر و غيره و ماهانه و يوميّه.
جدب ـ (چو قلب) مغز درخت خرما كه پيه درخت خرما نيز گويند و گزندگى زنبور را نافع است و به عربى «قحط» است.
جدتين ـ (چو رنگين) انبانچه مزيّن و منقّش.
جدر ـ (چو امر) شتر ماده 4ساله و به عربى، جدار[ر.م] و گياهى است كه در ريگ رويد و (چو قمر) علاج و چاره و ورمى است در گلو و (چو تند و شتر) جمعِ جدار[ر.م] و (چو خَجِل) جدير.
جدروسيا ---> بلوجستان.
جدرى ـ (چو يَخنى و فدوى و عُمَرى) به عربى، آبله هاى بزرگ و كوچك سرخى است كه سر آنها سفيد و از اثر فضلات طمث[ر.م] كه چند ماه در شكم مادر بدان تغذّى شده و قوّه دافعه طبيعت بيرونش مى دهد، در اكثر بدن و يا تمامى آن منتشر و هر كس در تمامى عمر يك دفعه گرفتار آن مى باشد، بلكه ازآن رو كه گاهى قوّه دافعه از مقاومت و دفع تمامى مادّه در ايام طفوليّت عاجز آمده و اندكى از آن در بدن باقى مانده پس به مرور دهور اسباب مقويه طبيعت تحقّق يافته و مادّه باقيه را محرّك باشد، دفعه ديگر عارض گرديده و به قوّت طبيعت مندفع گردد. بلكه به نوشته بعضى از ارباب فن، عروض جدرى تا 3 دفعه ممكن و در دويّم و سيّم اهون و اسهل مى باشد. و چنانچه بعضى تصريح كرده اگر در طفوليّت هم عارض نگردد، در 70سالگى حادث گردد.
جدگاره ـ (چو گهواره) جگاره[ر.م] است.
جدل ـ (چو خجل و عمل) سخت و نزاع و عناد و خصومت بر باطل و (چو فصل) قبر و سخت و عضو بدن و ذَكَر بزرگ و هر استخوان راست و بزرگى كه سخت بوده و به استخوانى ديگر نپيچد.
جدوار ـ (چو سرشار) معرّب زدوار[ر.م] و ريشه نباتى است شبيه به سعد و زراوند و سخت تر و سنگين تر از آن و به عربى «انتله» و به يونانى«ساطريوس» و به مغربى «ماه فروين» و «ماه فرفين» گفته و ازآن رو كه رافع سم است، به هندى «نِربسى» گويند كه به زبان ايشان، «نِرْ» به معنى رافع و خالص كننده و «بِسى» به معنىِ زهر است وبه دو قسم مى باشد: يكى هندى و ديگرى خطايى كه بنفسجى رنگ بوده و با گياه بيش[ر.م] روييده و بهتر از اوّلى است. و همه اقسام آن ترياق تمامى سموم و در صرع اطفال با شير مادرشان نافع و مقدار شربت آن در ايشان نيم دانگ و در ساير موارد از نيم درهم تا نيم مثقال است.
جدول ـ به عربى، نهر كوچك و خطوط مستقيمه كه در صفحه كتاب و اطراف سطرها كشند به طورى كه محيط بدانها باشد و هم خطوط مستقيمه كوچكى است كه در تحت هر يك از آنها اسامى و اشياء متفرّقه و مطالب متنوّعه مى نگارند و صفحه همچنانى را نيز گويند و رجوع به «نهر» هم شود.
جده ـ (چو گله) يكى از مقولاتِ عشر و به عربى، به معنى دريافتن و خشم گرفتن و بى نياز گرديدن و مالك بودن است و (چو سكّه) تازگى و گردن بند اسب و (چو مكّه) مادرِ مادر و مادرِ پدر و(چو جثّه) علامت و نشان و راه در كوه و آسمان و غير آن و خطى است در پشتِ خر كه رنگ آن مخالف رنگ اصلى آن باشد و هم نام شهرى است معظّم و تجارتگاه و مسرّت طراز از بندرهاى حجاز در كنارِ بحر احمر]درياى سرخ[ واقع و اطرافش واسع و 90كيلومتر از مكّه معظّمه دور و اكثر مشتهياتش موفور و مردمانش از سى هزار متجاوز و عموماً عرب و اكثرشان شافعى مذهب و آبش كم و هوايش گرم و از اقليم دويّم و در 1228 هجرى مسخّر عثمانى ها گرديده و ازآن رو كه در 1257 قونسول فرانسز را اعدام نمودند، فرانسزها بسيار سخت گيرى كردند. وبالجمله قبرِ حوّا، امّ البشر، در خارج شهر واقع و بدين جهت بعضى به فتح جيمش خوانند.
جَدى ـ (به فتح اوّل و سكون ثانى) بزغاله نرينه از حين تولّد تا يك سال و چنانچه در «برج» مذكور داشتيم، نام يكى از بروج دوازده گانه هم هست كه از 28كوكب مركّب و بزغاله اى را ماند كه دو شاخ دارد و سر و دست آن به طرف مغرب و پشت آن به شمال و از پشت تا دُم آن مؤخّر ماهى است و در نفايس الفنون[ر.ض] گويد: آن دو كوكب را كه

صفحه 91 - جلد دوم
بر شاخ او باشد «سعد ذابح» گفته و دوى ديگر را كه بر ذنب آن باشد «محبّين» گويند و اين برج را به پارسى«بزيچه»[گويند ] و (به ضمّ اوّل وفتح ثانى) نام ستاره اى است معروف در قرب قطب شمالى كه در اكثر بلاد ابدى الظهور، و در آيين متين اسلامى از علامات قبله است.
جديد ـ (چو پديد) به عربى، تازه و نهرى است در يمامه]در شبه جزيره عربستان[ و نام يكى از بحرهاى عروضى است، به شرحى كه در «بحر» مرقوم افتاد.
جدير ـ به عربى، لايق و سزاوار و مناسب و مكانى كه دور آن را ديوار كشيده باشند.

آيين هشتم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با ذال ثخذ)
جذام ـ (چو شمار) به عربى، علّت رويه اى است كه از انتشار سودا در بدن عارض و مزاج تمامى اعضاء فاسد و هيئت آنها متغيّر و بسا باشد كه از يكديگر متفرّق و گوشت آنها فروريزد و به تحليل برد و موافق اكتشافات اطبّاى فرنگ، در مواضع اين مرض از بدن كرم هاى كوچكى است به صورت شير كه در هواى مجاور منتشر و از مجارى نفس داخل جوف كسانى كه نزديك مبتلايان مرض هستند، شده و از اين جهت همين مرض در ايشان هم بروز يابد و گويا حضرت عقل كل هم به همين نكته اشاره فرموده كه:
«بگريز از مردم جذام دار، مثل گريختن از شير».
جذب ـ (ر.ف) كه كشيدن است.(عر)
جذبه ـ (ر.ف) و به پارسى«كشش» و «برنده»]گويند[.(عر)
جذر ـ (چو صبر) به عربى، قطع كردن و مستأصل نمودن و در محاسبات، عددى را گويند كه يك دفعه به نفس خود ضرب شود، چنانچه «ريشه دويّم» هم گويند. و هم عدد كذايى را در مساحت «ضلع» و در جبر و مقابله «شىء» گفته و حاصل آن را هم در محاسبات «مجذور» يا «قوّت دويّم»، و در مساحت مربّع و در جبر و مقابله «مال» گويند و هر عددى كه آن را جذر باشد، يعنى توان دانست كه از ضرب كدام عدد در نفس خود حاصل شده، «مُنطِق» گويند; همچو 9 كه از ضرب 3 در نفس خود حاصل گشته و هر عددى را كه چنين نباشد «اصمّ» نامند به مناسبت آنكه هرچند از جذر وى سؤال كنند جواب ندهند گويا كه كر است و گاه است كه خود جذر را با اصميّت و مُنطقيّت موصوف دارند، چنانچه انورى گويد:
«نيستى جذر اصم را غير گنگى و درى»(1)
و در جاى ديگر گويد:
«بر جاى عطارد بنشاند قلم تو *** گر در سر منقار كشد جذر اصم را»
وبالجمله مقتضاى تحقيق آن است كه جذر اصم تقريبى است نه تحقيقى، به اين معنى كه در واقع اصلاً عددى نيست كه اگر به خودش ضرب شود عددِ 10 و امثال آن حاصل گردد، نه اينكه عددى همچنانى در واقع هست، منتهاش اين است كه به ما مستور است و بعضى از قدماى حكما را عقيده اين بوده كه هر عددى جذرى واقعى تحقيقى دارد منتهاش اين است كه جذر اصم به ما مجهول است نه اينكه اصلاً و فى الواقع نيست و ازاين رو در مقام تسبيح مى گفته اند: «سبحانَ مَن لا يعلم جذر الأصَم الاّ هُوَ». بارى، محصَّل معنى شعر انورى آن است كه جذر اصم كه در واقع معدوم و يا مجهول است به طورى كه احدى را اطّلاع بر وجود آن نيست مگر حضرت بارى را و خودش هم كر و گنگ است، اگر قلم تو آن را در سرمنقار كشيده و بنويسد، به مجرّد همين نوشتن ترا در جاى عطارد كه مدبّر و دبير فلك و به منشيان و اهل قلم منسوب است بنشاند، يا آنكه در ظهور و شهرت قايم مقام عطارد باشى كه همچنين معمّاى لاينحلّى در نوك قلم تو حل شده، همچنان كه علم به وجود عطارد حاصل است.

آيين نهم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با راى قرشت)
جر ـ (چو رخ) زين اسب و (چو بد) مطلق شكاف،

1. در ديوان انورى اين گونه است: نيستى جذر اصم را غبن گنگى و كرى.

صفحه 92 - جلد دوم
خصوصاً زمين شكافته و (چو حق) به عربى، كشيدن و اخذ كردن و به چاپلوسى و شيرين زبانى چيزى را از كسى گرفتن و در اصطلاح نحويين عرب، زير و حركت كسره را گويند.
جرّ اثقال ـ فنّى است جليل و نفع آن جزيل و تعلّم آن درباره ارباب صنايع لازم بلكه الزم و كشف حقيقت آن را به محلّ خود محوّل مى داريم.
جرا ـ (چو قبا) جداوى[ر.م].
جرّاح ـ (ر.ف) كه به پارسى «بزشك» و «پزشك» و«بچشك» و «پژشك»]گويند[.(عر)
جراحت ـ (چو كتابت) به عربى، ريش و تفرّق اجزاء گوشت است از يكديگر بدون اينكه چرك و ريم كرده باشد.
جراحيّه ---> احمديه.
جرار ـ (چو چنار) نام كوهى و موضعى است از نواحى قِنَّسرين]در سوريه[ و موضعى است ديگر در مدينه كه سعد ابن عباده در آن مشك هاى آب نصب كرده و از براى مهمانان خود آب سرد مى نمود و ازاين رو جرار سعد گويند و (چو مكّار) به عربى، اخذكننده و گيرنده و لشگرى كه از بسيارى آراسته باشد.
جرّاره ـ به عربى، كشنده و اخذكننده و نوعى از عقرب بزرگ مهلك كه در اهواز بسيار است و كنايه از زلف معشوق هم هست.
جراسك ـ (چو امانت) رجوع به «صرصر» شود.
جراش ---> كراش.
جرامقه ـ (چو فلاسفه) به لغت مغرب، نوعى از خار است كه چون آن را بشكافند از ميان آن كرم هاى كوچك برمى آيد.
جرب ـ (چو سخن) مبار و مرغ درّاج [ر.م] و (چو عرب) گر و گرگين شدن كه در ولايت ما «قوتور» گفته و به پارسى «پريون» و «فريون» و«كريون» و«گرگين» گويند.
جربادقان ـ معرّب گلپايگان است.
جربان ـ (چو دلدار) گريبان.
جربز ـ (چو بلبل) بدكار و خبيث و فريبنده و محيل و مكّار و شجاع و دلير و دانا و هنر و ذكاوت و جودت; معرّب گربز است.
جربزه ـ (چو زَلزَله) در شرح قاموس[ر.ض] جربز[ر.م] بودن و در منتخبات اللّغات[ر.ض] طلاقت لسان نوشته.
جربش ـ (چو مسجد) شيهه اسب.
جُرج ـ (چو كنج) بلده اى است از نواحى فارس.
جرجان ـ معرّب گرگان.
جرجانج ـ (ل) رجوع به «گرگانج» شود.
جرجانيه ـ منسوب به جرجان ]گرگان[ و طعامى است كه از مويز و انار درست مى كنند و رجوع به «گرگانج» هم شود.
جرجر ـ (چو فلفل) مخفّف جرجير[ر.م] است.
جرجه ـ (چو سركه) شهرى است از مصر در 10منزلى قاهره و در كنار رود نيل، آبش خوش و هوايش گرم و نامرغوب و مردمانش عرب و شافعى مذهب و قديماً بسيار معمور بوده و مرور دهور خرابش نموده و نفوس آن در حوالى سى هزار مى باشد.
جرجير ـ (چو گلچين) موضعى است در نواحى مصر و (چو دلگير) داس و دانه اى است مانند نخود و باقلا و سپندان سفيد و تره تيزك[ر.م] را نيز گويند و بعضى از معاصرين ارباب فن گفته كه 4 قسم نبات مستعمل در طب را بدين اسم مى نامند، چنانچه همه آنها را به زبان فرانسه به قولِ مطلق «كِرِسون» گويند:
   1. جرجيرآبى ---> كنگر آبى.
   2. جرجير بستانى: كه به عربى «رشاد» و به پارسى «تره تيزك» و به فرانسه «كِرِسون النُوا» گويند.
   3. جرجير مكزيكى يا هندى.
   4. جرجير پارا: كه به فرانسه «كِرِسون دوپارا» گويند و پارا يكى از شهرهاى برزيل است.
جرجيس ـ يا چرچيس; گل سياه و پشه خُرد و نام قبيله اى بوده در كنعان و هم مردى بوده عابد و زاهد بلكه به عقيده اكثر مورّخين در جمله انبياى عظام كه در 91 يا 329 ميلادى ظهور نموده و به موصل رفته و مردم آن ديار را به دين مسيحى دعوت فرموده، عاقبت زادان، حاكم آنجا، چند مرتبه با شانه هاى آهنى و جوشانيدن در آب گرم و

صفحه 93 - جلد دوم
مانند اينها شكنجه داده و در مرتبه چهارم عازم دارالبقا گرديده و كسانى را هم كه دعوت اورا قبول و به نوشته بعضى مورّخين عثمانى، 34 هزار بودند، با مكر و حيله به قتل آورد.
جرخان ـ (چو گلدان) بلدى است در قُربِ سوس[شوش ] از خوزستان.
جُرخِشت; جُرخشته ـ منگنه روغن كشى و شيره كشى كه بدان شيره و روغن و غيره مى كشند.
جرد ـ (چو نمد) زخم دار و (چو فرد) خرچال[ر.م] و چراسك[ر.م] و تخت پادشاهان و شهرى است از نواحى بيهق]ناحيه اى در خراسان[ و به عربى، پوست كندن و جراحت نمودن و برگ از درخت باز كردن.
جردوس ـ (چو دلْ خون) ولايتى است از اعمال كرمان.
جرده ـ (چو هرزه) اسب زردرنگ و يكى از نواحى يمامه]در شبه جزيره عربستان[ و (چو پُسته) اسب اخته و اسبى كه پدرش عربى ومادرش غيرعربى باشد.
جررا ـ (چو ترسا) سنگ و نُسك[ر.م].
جرز ـ بر وزن و معنى گرز و (چو لرز) تودره[ر.م].
جرزان ـ (چو گلدان) ناحيه اى است از ارمنيّه كه مقر حكومتش تفليس است.
جرس ـ (چو درس) صدايى كه از برهم خوردن دو چيز حاصل شود و (چو قفس) زندان و قفس و مطلق زنگ، خصوصاً قسم بزرگ آن.
جرس در گلو بستن ـ دعا كردن به آواز خوش.
جرس هاى زر; جرس هاى زرّين ـ ستارگان.
جَرَّست ـ آواز بريدنِ كرباس و بر هم ماليدن دندان و مانند آنها.
جرش ـ (چو سخن) يكى از توابع يمن.
جرشفت ـ (چو بدمست) هجو و بدگويى.
جرعه ـ (چو هرزه و عمله) توده ريگى كه نروياند و يا زمين درشتى كه مانند ريگ باشد و يا ريگزارى كه دشوارى در آن نباشد و يا پشته اى است كه يك سوى آن ريگ و سوى ديگرش سنگ باشد و نام موضعى هم هست در قُرب كوفه و (چو سركه و پُسته و هرزه) فروخوردن آب و آنچه يك دفعه از آن مى آشامند كه به پارسى «هفت»[ر.م] گويند.
جرعه دان ـ ظرفى كه جرعه شراب در آن ريزند.
جرعه ريز ـ ظرفى است ناوچه دار كه با دو قسم مى باشد: يكى كوچك كه با آن دوا در گلوى اطفال ريزند و ديگرى بزرگ كه با آن زنان آب بر سر ريزند.
جرعاتو; جرعتو ـ (چو تنباكو ولَبلَبو) جرعه ريز[ر.م].
جرغا ـ (چو خرما) طاس و پنگان[ر.م].
جرغاتو; جرغتو ـ (چو تنباكو و لَبلَبو) جرعه ريز]ر.م [است.
جرغول; جرغون ـ يا زبان بر; دارويى است معروف كه به عربى «لسان الحمل» گويند.
جِرفادقان ـ معرّب گلپايگان است.
جِرقويه ـ (ل) ناحيه اى است در سمت شرقى اصفهان كه به نام عليا و سفلى به دو قسم، مقسوم است.
جرك ـ (چو تند و شتر) دشت و بيابان.
جرگه ـ (چو هرزه) شكار و حلقه زدن و صف كشيدن انسان و حيوان و چتر معروف و خيمه و چادر كوچك.
جرم ـ (چو تند) گناه و كفران نعمت و (چو صبر) گرم و زمين بسيار گرم و زورق و قبيله اى است در عرب و (چو عرب) چاره و علاج و (چو هند) رنگ و تن و جسد و جسم و شهرى است در بدخشان ]در افغانستان[.
جرمان ـ (چو كرمان) آلمان و نام جديد عمومى قبيله اى است از طايفه غوت كه ساكن سمت شرقى چين بوده و گاهى صاحب حكومت مستقلّه بوده و گاهى در تحت حمايت سايرين بوده اند.
جرمانيا ـ چنانچه در محلّ خود مذكور افتاد، نام ديگر آلمان است، چنانچه بعضى جغرافيين هم تصريح نموده اند و به نوشته بعضى ادباى عثمانى، نام يكى از اقسام قديمه اوروپا است كه مساحت آن معادل قطعه آلمان و از تشكيل دولت اوستريا ]اتريش[ اين عنوان و سلطنت در قرن 13ميلادى الغا گرديد.
جرمزه ـ (چو خربزه) سفر و مسافرت.
جرمك ـ (چو اندك) بادريسه[ر.م].
جرمن ـ مملكت نمسه[ر.م] يا آلمان.

صفحه 94 - جلد دوم
جرمنى ـ منسوب به جرمن[ر.م] و بالخصوص چنانچه بعضى از ارباب فن نوشته، جرمنى جنوبى زبان آلمانى و جرمنى شمالى زبان آلمانى و اتريشى را كه در نمسه]ر.م [معمول است، گويند.
جَرمه ـ (چو چرمه) مخفّف جريمه.
جرنده ـ (چو فكنده) استخوان نرمى كه قابل خاييدن ]جويدن[ باشد و به عربى «غضروف» و به تركى «خِرْتْ خِرْت» گويند، مانند استخوان گوش و سرشانه و مانند آنها.
جرنگ ـ بر وزن و معنى چرنگ.
جرنگيدن ـ بر وزن و معنى چرنگيدن.
جرواسك ـ (چو بدحالت) چراسك[ر.م].
جرون ـ معرّب گرون[ر.م].
جرونات ـ (ل) رجوع به «گرون» نمايند.
جروند ـ (چو فرزند) مشعل و چراغ و فانوس.
جرّه ـ (چو گلّه) بلوكى است از فارس و در 3منزلى شيراز، هوايش گرم و آبش از رود و در تلفّظ گره گويند و ازآن رو كه در سمت پايين شيراز واقع شده، چنانچه بند امير در بالاى آن است، اين بيت را در حق شيراز گفته اند:
«از خطّه شيراز گشايش مطلب *** كز زير گره باشد و از بالا بند» و (بر وزن مكّه) سبو و خمچه و (بر وزن جثّه) شجاع و دلاور و جلد و چابك و كوچك هر چيز و يا متوسّط آن كه نه بزرگ باشد و نه كوچك و مطلق جانور نرينه، خصوصاً از مرغ باز و ازاين رو نرينه آن را «جرّه باز» نيز گويند و بعضى باز سفيد را گفته، نر باشد يا مادّه.
جرهه ـ (ل) رجوع به «دماوند» نمايند.
جرى ـ (چو زِقى) نوعى از ماهى كه خوردن گوشت[آن ] از منهيّات اسلاميّه و نام پارسى آن «مارماهى» و رجوع بدانجا نمايند و (چو صبا) كودكى و جوانى و (چو غنىّ) ضامن و وكيل و يكى از نام هاى شير است]و[ مزدور و اجير و رسول و سفير و شجاع و دلير.
جريب ـ (چو كُمَيل) دهى است در هجر ]در بحرين[ و نام رودخانه اى است و (چو اديب) صحراى بزرگى است در نجد و به معنى وادى و مزرعه و مقياس مساحتى است به نوشته بعضى از اهل حساب، معادل ضرب 15 در 45 بوده و به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، موازى ضرب 60 در 60 مى باشد و هم پيمانه مخصوصى است كه گنجايش 4 قفيز گندم و جو داشته و هم كشتزارى را گويند كه وسعتِ زراعت همان مقدار از گندم و جو را داشته باشد و در «ق ف» از قطرالمحيط[ر.ض] گويد كه قفيز از زمين مقدار 144ذراع و در غير زمين پيمانه 8 مكوّك است و در مقدار مكوّك رجوع به «مكوّك» نمايند و بعضى جريب را معرّب لفظ گرى دانسته.
جريده ـ (چو رَسيده) دفتر و يكّه و تنها و نيزه كوچك قلندران.
جرير ـ ]جرير بن عطية بن حذيفه خطفى، از اكابر و فحول شعراى عصر بنى اميّه مى باشد كه بسيار وسيع الفكر و صافى القريحه بود. به هجوگويى مايل بود و مردمان از شر زبان او ايمنى نداشتند و بهويژه مهاجات او با فرزدق و اخطل مشهور و ضرب المثل است. وفات جرير در سال 110 يا 111 از هجرت واقع شد(ريحانة الادب، ج1، ص 404)[.
جريره ـ نام دختر پيرانِ ويسه كه زن سياوش بوده و به عربى گناه و جنايت است.
جريريّه ---> زيديّه.
جريمه ـ به عربى، آخرين اولاد و به تركى، جنايت و گناه و تضمين و جزاى نقدى را گويند كه به پارسى «تاوان»]گويند[.

آيين دهم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با زاى هوّز)
جز ـ (چو بد) جزيره و (چو دل) تَزلب[ر.م] و (چو رخ) به معنى غير و سوا و مفارق و رجوع به «مورْد» هم شود.
جُز آغاز ـ ازلى و اوّل لا اوّل له.
جز انجام ـ ابدى و غيرمتناهى.
جُز ناور ـ محال و ممتنع و غيرممكن.
جزا ـ (چو سبا) مكافات و پاداش و بيشتر در بدى استعمال

صفحه 95 - جلد دوم
كنند و (چو تند) جزو و در اصطلاح نجومى، همان درجه است مثلاً مى گويند: جزء اجتماع يا استقبال، يعنى درجه اى كه در آن اجتماع[ر.م] يا استقبال[ر.م] واقع شده و يا جزئى از فلك، يعنى موضعى از فلك كه بر حسب مقياس علميه در درجه و دقيقه و ثانيه اى واقع است.(عر)
جزئى ـ (ر.ف) و رجوع به «جزوى» هم شود.(عر)
جزاير ـ جمع جزيره و شهرى است ميان مغرب و افريقيّه كه به آثار قديمه و بناهاى عجيبه مشتمل مى باشد و هم مملكتى است زيبا در ساحل بحر ابيض[درياى مديترانه ] در سمت شمالى افريقيا كه به اراضى وسيعه مشتمل و عدّه نفوس آن در حوالى 3 مليون و بيشتر مسلمان مى باشند و به «مغرب زمين» هم رجوع شود.
جزاير بحر محيط ـ نام ديگر قطعه اوقيانوسيّه است.
جزاير خالدات ـ يا جزاير سعادت; جزيره هايى است كه در جانب غربى ملك سودان واقع و تقريباً 200فرسخ طول آنها و از ساحل بحر محيط غربى ]اقيانوس اطلس[ تا آنجا 10درجه فاصله و سابقاً آباد و معمور و اكنون خراب و در آب مغمور و خالى از سكنه مى باشد و چنانچه از مقدّمه دويّم از «اقليم» اشاره نموديم، مبدأ طول بلد در اصطلاح منجّمين قديم از همين جزاير است و رجوع به «بحر مغرب» هم نمايند، و در كشف القناع[ر.ض] گويد جزاير خالدات از جمله جزاير افريقا بوده و آن 7 جزيره اصليّه است كه مقدار 203000 نفس در آن ساكن و در اطراف آن چند جزيره كوچك و جميع آنها تابع اسپانيا است.
جزاير سبعه ـ نام عمومى هفت جزيره است در بحر ابيض]درياى مديترانه[ كه تماماً در تحت اداره دولت يونان بوده و ازاين رو به جزاير يونانيه نيز موسوم و اسامى اكنونى و قديمى آنها را با عدّه نفوسشان ذيلاً مى نگارد:
اسامى كنونى      اسامى قديمه   نفوس
قورفو            قوركيرا   75000
پاقسوس         پاقسون   7000
ايوماورو         لوقاويا   8000
پياكى            ايتاكا   13000
كفولونيا         سفاله نى يا سفالونى   63000
زانطه            زاكينطوس   55000
چريغو            كيترا يا چوقه   19000
جزاير سعادت ـ جزاير خالدات[ر.م] است.
جزاير يونانيّه ـ جزاير سبعه[ر.م].
جزد ـ (چو يزد) جراسك[ر.م].
جزدر; جزدره; جزده ـ (چو صفدر و دلبر و بنده) تَزلب]ر.م [و دُردى ]ته نشين مايعات[ و ته نشين روغن.
جزر ـ بر وزن و معنى گَزَر و معرّب آن است و (بر وزن]سرد[) رجوع به «مَدّ» شود.
جزش ـ (چو خَجِل) جزيدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
جزع ـ به عربى، بر وزن و معنى فزع و آه و زارى و عدم تحمّل و(بر وزن صبر) قطع كردن و بريدن، خصوصاً آنچه به عرضى باشد و (هم بر وزن صبر و هند) به نوشته قطر[ر.ض]، خرز]مهر و سنگ كانى[ يمانى است كه سواد و بياض داشته باشد و در تحفه و مخزن[ر.م] فرمايند كه سنگى است از يمن و حبش خيزد و بعضى شبيه به چشم با طبقات و خطوط مستدير سفيد و زرد و سرخ و سياه و بعضى صفايحى و ذوطبقات رنگارنگ بر روى هم و به هر قسم كه آن را بتراشند الوان و طبقات آن ظاهر مى شود و به طبخ دادن به نوعى خاص الوان آن خوب ظاهر و برّاق و با روغن مى گردد و مانند عقيق كه به طبخ رنگين گردد و صفايحى به شكل نگين و غير آن را «جزع»، و مدوّر و اشكال ديگر ملوّن به الوان را «باباغورى» و سياه و سفيد آن را «سليمانى» و شفّاف و برّاق ملوّن به الوانِ زرد و سبز را «عين الهُرّ» و به هندى «لهسينه» نامند.
جزغ; جزغال; جزغاله ـ (چو هند و امسال و امساله) تَزلب[ر.م].
جزك ـ (چو فلك) علّتى است در مرغان كه از بن پر تا استخوان سوراخ كند.
جزمازج ـ (چو بدحالت) معرّب گزمازگ[ر.م].
جزو ـ (چو عضو) به عربى، معروف و پاره و مقدارى از هر چيز را گويند كه به پارسى «پاره» و «بهره» و «برخ» و

صفحه 96 - جلد دوم
«برخه» و «فرشم» و «ورشم» و «پرگاله» و «پارتار» گويند و به معنى اصطلاحى نجومى آن، در «جزء» (با همزه آخر) مذكور افتاد.
جزو تام ـ در اصطلاح اهل كيميا، كوچك ترين اجزاء جسم بسيط را گويند، چنانچه كوچك ترين اجزاء جسم مركّب را «جزو مركّب» نامند.
جزو فرد ـ يا نقطه يا جوهر فرد; در اصطلاح فلاسفه حكمت طبيعى، اجزائى را گويند كه مبدأ تركيب تمامى اجسام و از غايت صغر غير قابل انقسام مى باشند به طورى كه نه عرضاً و نه طولاً و نه عمقاً قسمت پذير نباشد و جمعى بى شمار از فلاسفه به صدد تعداد اجزاى مذكوره آمده لكن تير مقصودشان به هدف برنخورده از نصف راه برگشته اند. عاقبت موسيو دپره فرانسوى حكم نمود بر اينكه در يك جزو از هزار جزو يك ميليمتر آب مربّع متجاوز از 225مليون جزو فرد مى باشد، پس خودش از همين حكم منصرف بوده و مقدارى بسيار بر مقدار مذكور علاوه نمود.
جزو مركّب ---> جزو تامّ.
جزو لايتجزّى ـ همان جزو فرد[ر.م] است.
جزوى ـ (ر.ف) و به پارسى «پارتارى» و «برخى» و «فرشيمى» ]گويند[.
جزيدن ـ تغيير دادن و تبديل نمودن.
جزيراس ---> جزيره.
جزيره ـ (ر) قطعه خاكى و خشكى است كه از هر طرف آب بدان احاطه كرده باشد كه به پارسى «بيله» و «اداك» و«آداك» و«آب خو» و «آب خوست»]گويند[، به خلاف شبه جزيره كه آب آن را از هر طرف احاطه كرده مگر يك سمت آن كه به خشكى اتّصال دارد. و اگر چه جزيره بسيار و به نوشته بعضى متجاوز از بيست هزار مى باشد، لكن در صورت اطلاق مراد از آن جزيره خضرا مى باشد كه شهرى است شهير در جنوب شرقى اندلس كه به جهت لطافت محلّ از طرف عرب ها تأسيس يافته و بدين اسم، مسمّى گرديد و اهالى اسپانيا تحريفش كرده و جزيراس گويند و جزيرة الخضراء علاوه بر شهر مذكور، جزيره عظيمه اى است نيز در زمين زنگيان كه در آنجا دو پادشاه بوده و هريك طريقه اى على حده دارند.(عر)
جزيره اقور ـ مواضع مابين دجله و فرات كه به حصون و قلاع كثيره و بلاد جليله مشتمل و از اشهرِ بلاد آن ديار مصر و دياربكر]در تركيه[ و حرّان]در تركيه[ و نصيبين]در تركيه[ و موصل مى باشد.
جزيره الماس ---> بحر الماس.
جزيرة الخضراء ---> جزيره.
جزيرة العرب ـ تحديد آن محل خلاف و به نوشته بعضى جغرافيين عثمانى، قطعه بزرگى است كه به بحر احمر ]درياى سرخ[ و بحر محيط هندى ]اقيانوس هند[ محدود و محاط و عبارت از نجد و تهامه و هجر و يمامه و احقاف و مهره و حضرموت و برّيه و يمن و عمّان و حجاز و عربستان بوده و اهالى آن در حوالى 12 مليان و مساحت سطحيّه اش 3156000 كيلومتر مربّع مى باشد و به نوشته آيينه جهان نما[ر.ض]، جزيرة العرب عين آسياى عثمانى است كه به 6 ايالت منقسم گرديده ولى مقتضاى تحقيق آن است كه جزيرة العرب يكى از ايالات شش گانه آسياى عثمانى است، چنانچه در كشف القناع[ر.ض] گويد: ممالك وسيعه كه از دولت عثمانيّه در قطعه آسيا واقع است، به 6 قسم مى باشد:
   1. آناطولى يا آسياى صغرى.
   2. ارمنستان عثمانى.
   3. كردستان عثمانى.
   4. جزيره: كه مابين دجله و فرات است.
   5. عراق عرب.
   6. سوريّه و فلسطين: كه آن را برِّ شام گويند.
و شرح اجمالى هر يك از اين اقسام شش گانه در محلّ ترتيب طبيعى خود مذكور است.
جزيره فلفل; جزيره قرنفل; جزيره ملوك ---> سرانديب.
جزيه ـ (چو سركه) باج و خراج زمين و آن چيزى كه به

صفحه 97 - جلد دوم
رسم سرشمار يا خانه شمار يا به دستور ديگر از جماعت زينهارى و آحاد ملّت ديگر كه امان داده باشند، گرفته مى شود و معرّب گزيه است.

آيين يازدهم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با سين سعفص)
جساد; جسار ـ (چو فساد و چنار) زعفران و تمر هندى.
جسارت ـ (ر.ف) كه قوّه قلب و دليرى و ملكه اى باطنيه است كه با وجود آن وقوع شدايد مستبعد و خلاص از مكاره را سهل مى شمارند.
جسبان ـ (چو ترسان) لايق و مناسب و چسبان[ر.م].
جسبيدن ـ بر وزن و معنى چسبيدن.
جست ـ (چو تشت) ماضى جستن (چو بستن) و (چو پشت) جلد و چابك و سريع و بانشاط و جُستن و ماضىِ آن.
جستن ـ (چو بستن) رها شدن و گريختن و خيز كردن و (چو خفتن) يافتن و طلب نمودن و تفتيش كردن.
جسته ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از جستن.
جسته جسته ـ (چو دسته دسته) كم كم ومتدرّجاً.
جسد ـ (چو اسد) تن و بدن و زعفران و خون خشكيده و مطلق خون و چسبيدن آن.
جسد مثالى ---> مثال.
جسر ـ (چو قمر) حلقه در و غيره و (چو صبر) سطبر و دراز و شجاع بلندقامت و شتر بزرگ و پيش گيرنده در رفتار و نام قبيله اى است از قضاعه ]از قبايل عرب[ و (چو فكر) پُل و معبر معروف.
جسر جواد ـ يا معبر جواد; به نوشته گنج دانش[ر.ض]، در موقع اتّصال رود كُر و ارس، و از جنوب آن خاك مغان و از شمال آن قراباغ آذربايجان، و اين ممرّ محضِ عبور به خاك شيروانات و معروف و به اين نام و لقب، موصوف و وقتى كه كيخسرو[سوّمين پادشاه كيانى ] دست از جهاندارى كشيده، از همين معبر عبور نموده.
جسرودارو ـ خولنجان[ر.م].
جسك ـ (چو مست) رنج و محنت و بلا.
جسم ـ (چو اسم) تن و بدن و به پارسى «تن»]گويند[ و به اصطلاح متكلّمين، هر چيز مركّب و در اصطلاح اهل هيئت و فيزيك و شيمى، امتدادى است در سه جهتِ عرض و طول و عمق و به عبارت ساده، هر چيز را كه با يكى از حواسّ پنج گانه درك توان نموده «جسم» گويند و تمامى اجسام از سه حالت مختلف جمود و بخارى و ميعان خالى نباشد و به اولين نظر شيمياوى، تمامى اجسام را به 2 نوع منقسم توان نمود: يكى بسيط يا مفرد كه تنها يك مادّه دارد، همچو: آهن و طلا و گوگرد كه هر قدر در تجزيه آنها كوشش نماييم غير از خودِ آهن و گوگرد و طلا هيچ مادّه ديگر از آنها استخراج نگردد، و ديگرى مركّب كه داراى چندين مادّه مى باشد، همچو: آب كه بعد از تجزيه معلوم مى گردد كه از اكسيژن و ايدرژن تركيب يافته و مرمر كه در موقع تجزيه مكشوف مى باشد كه از اكسيژن و كاربون]كربن[ و كالسيوم ]كلسيم[ حاصل گرديده. و زياده از اين را به محلّ مناسب خود محوّل مى داريم.(عر)
جسم تعليمى; جسم طبيعى ـ رجوع به آخر «مقولات عشره» نمايند.
جسم مقدارى ـ همان جسم تعليمى[ر.م] است.
جسمانى ـ مقابل روحانى كه به پارسى «تنى» و«تنانى»]گويند[ و هم به مادّه 12«حروف» رجوع نمايند.
جسمى ـ (چو رسمى) خارخسك[ر.م].
جسن ـ بر وزن و معنى جشن.
جسيدن ـ (چو رَسيدن) برجستن.
جسيم ـ ]بزرگ و تناور و زمين بلند كه بر آن آب رفته باشد و مرد عاقل و خوب روى و خوش اندام و فربه و صاحب جسم (لغت نامه دهخدا)[.

آيين دوازدهم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با شين قرشت)
جش ـ (چو بد) شاخ و مهره اى كبود شبيه به فيروزه كه از شيشه ساخته و نگين انگشتر كرده و به جهت دفع چشم زخم بر كلاه دوخته و از گردن اطفال آويزند.
جشان ـ گز و ذرع.

صفحه 98 - جلد دوم
جشميزك ـ بر وزن و معنى چشميزك [ر.م].
جشن ـ (چو چمن) تب و حرارت و (چو تشت) شادى و عيد و مجلس مهمانى و عيش.
جشن آبان ---> آبان.
جشن آبريزگان ---> آبريزگان.
جشن آذر ---> آذر.
جشن اُردِگان ـ روز سيّم ارديبهشت ماه قديم كه بنابر قاعده مذكور در «آبان»، روز جشن پارسيان است.
جشن اسپندگان; جشنِ اسفندگان ---> اسپندارمذ.
جشن بزرگ ـ نوروز خاصّه.
جشن بهمن ـ روز دويّم بهمن ماه قديم كه بنابر قاعده مشهوره، روز جشن پارسيان است.
جشن پَوَرْدگان ---> پوردگان.
جشن تيرگان ـ بودن آفتاب در برج سرطان[ر.م] كه بنا به قاعده مذكوره در «آبان»، روز جشن پارسيان است و به «تيرگان» هم رجوع نمايند.
جشن خردادگان; جشن دى; جشن ديگان ـ اوّلى، روز ششم خرداد ماه قديم و دويّمى و سيّمى، روز نُهم يا سيزدهم دى ماه قديم كه بنابر قاعده مشهوره، روز جشن پارسيان است.
جشن ساز ـ روز اوّل ماه هاى جلالى است، چنانچه در «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
جشن سده ---> سده.
جشن شهرگان; جشن شهريور ---> شهريور.
جشن فوردجان; جشن فوردگان ـ جشن پوردگان [ر.م].
جشن گل كوبى ---> گل كوبى.
جشن مردادگان ---> مردادگان.
جشن مردگيران ـ روز پنجم اسفندارماه و يا روز اوّل از پنج روز آخر آن ماه كه در اين روز زنان بر شوهران مسلّط بوده و مطايبه ها كرده و هر مطلبى كه دارند مى سازند و رجوع به «رقعه كژدم» نمايند.
جشن مريم ـ كنايه از طعام و شرابى كه از جنبانيدن درخت از براى حضرت مريم حاصل مى شد.
جشن مهرگان ---> مهرگان.
جشن نيلوفر ـ جشن روز هفتم خردادماه و هم رجوع به «آبان» و «مرداد» نمايند.
جشه ـ (چو پشّه) پيمانه روغن و (چو جُثّه) آستين جامه.
جشير; جشيره ـ (چو صغير و صغيره) جولاهه و بافنده و جوال بزرگ و آش آرد ماستى.

آيين سيزدهم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با عين سعفص)
جعبه ـ (ر) تيردان و پاره اى از سرگين و پشگل شتر و غير آن و در اين زمان مطلق صندوق كوچك را گويند.(عر)
جعد ـ (چو عمد) خاك نم دار و قوچ بزرگ و سطبر و جوانمرد و سخى و زفت و بخيل و روى گرد غير كشيده و شتر پرپشم و شترى كه كف دهان آن متراكم و بر روى هم باشد و شخصى كه انگشتان او كوتاه باشد و مردم نانجيب كه در حسب و نسب ناكس باشد و موى حلقه دار و پرپيچ و تاب و يا موى كوتاه و مردى را نيز گويند كه موى همچنانى داشته باشد، چنانچه زن همچنانى را جعده گويند.
جعد انگشت ـ مردم انگشت كوتاه و بخيل و لئيم و سخى و كريم.
جعد شتر ـ بسيارىِ پشم در بدن مردم.
جعد قلم ـ سخن خوب و لطيف و خط مقوّس و منحنى و مركّب و مدادى كه در چاك قلم و پشت آن بماند.
جعد گره گير ـ موىِ برهم نشسته و برخودپيچيده.
جعده ـ (چو غنچه) برّه مادّه و دوايى است شامى كه به يونانى «قوليون» ]گويند[ و كرم هاى دراز را نافع آيد و به «جعد» هم رجوع نمايند و در مخزن الأدويه] ر.ض[ و تحفه ]ر.ض [در توضيح معنى دويّمى(1) مذكور مى نويسد كه به نام جَبَلى و بستانى به دو قسم مى باشد. امّا اوّلى كه «صغير» نيز گويند گياهى است سفيدرنگ به قدر شِبرى ]يك وجب[ و برگ آن باريك و مفروش و اطراف شاخه هاى آن

1.منظور معنى دوّمِ مذكور در ذيل همين مدخل است.

صفحه 99 - جلد دوم
مثل قبّه و بر آن خيوط ]رشته هاى[ باريك سفيد شبيه به موى و پر از تخم و به شيرازى «گل ادبه» گويند و امّا دويّمى كه «كبير» نيز گويند برگش بزرگ تر و كم بوتر از جبلى و منبت آن كنار آب ها و جاهاى نمناك و به پارسى به «عنبر بيد» موسوم و مستعمَلْ، قسمِ اوّل است.
جعفر ـ (ر) نهر بزرگ و نهر كوچك و شتر مادّه بسيار شير.
جعفرآباد ـ نام چند موضع در عراق و فارس و غيره مى باشد كه هيچ يك قابل توصيف نبوده و اشهر آنها بلوكى است، مابين قم و قزوين واقع و به 20 قريه مشتمل مى باشد.
جعفرى ـ نام قصرى است كه متوكّل عباسى در قرب سامره بنا كرده و هم نباتى است خوردنى معروف كه به تركى «مغدانوس» و به فرانسه «پرسيل» گويند و برگش مانند كرفس بستانى است و رجوع به «هوم» هم نمايند.
جعفريّه ـ محلّه اى است در سمت شرقى بغداد و نام دو موضع است در مصر و نام يكى از شعب معتزله كه يكى از 73 فرقه امّت مرحومه و علاوه بر عقيده اسكافيّه[ر.م]، سارق يك حبّه قند را خارج از ايمان دانسته و بعضى فسّاق را برتر از مجوس و زنادقه پندارند و ايشان تابعان جعفرابن حرميّه اند.
جعفى ـ (چو پشتى) پدر قبيله اى است در يمن و در مقام نسبت نيز جعفى گويند.
جعل ـ (چو لعل) آفريدن و برگردانيدن و (چو قفل) چيزى كه از براى كردن كارى مزد معيّن نمايند و (چو سخن) مرد سياه و زشت و ستبر و گنده و جانوركى است سياه معروف كه «سرگين گرادنك» و «خزوك» نيز گفته و به هندى «كهروله» ناميده و به عربى «خُنفساء» خوانده و اهالى ما «پِس پِسلى» نامند و بيشتر در سرگين ها و خاكروبه ها و پاى هاى ديوارها به هم مى رسد و ظاهر آن است كه جعل غير از خنفسا بوده و در تحفه[ر.ض] هم گويد كه جعل نام پارسى قسم بزرگ خنفساء است.

آيين چهاردهم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با غين ضظغ)
جغ ـ (چو رخ) جوغ[ر.م] و (چو بد) دوك و چوب آبنوس و چوبى است ديگر سياه رنگ كه تراشيده و از آن چيزها سازند و چوبى كه بدان دوغ را برهم زنند تا كره جدا شود.
جِغا ـ (1)
جغاتاى ـ پسر دويّمين چنگيزخان كه در حال حيات پدر امارت ماوراءالنهر داشته و بعد از وفات او از طرف برادر بزرگ خود، اوكتاى، به حكومت اويغور و سمرقند]در ازبكستان[ منصوب و در 638 هجرى درگذشته و احفاد او به چندين شعبه منشعب، بعضى در سمرقند و برخى در مغولستان اجراى حكومت كرده و شعبه آخرى تا 976 پايدار بودند. بالجمله بعد از چنگيزخان، ولايتى محدود به قبچاق ]ناحيه اى در شمال درياى خزر[ و كشمير و دهلى و كاشغر ]در چين[ و بلوچستان به نام جغاتاى تشكيل يافته و در اين اواخر قسمتى از تركستان را هم جغتاى گويند و چنانچه در منتخبات اللغات[ر.ض] هم تصريح كرده، به جهتِ حكومتِ جغاتاى ابن چنگيزخان در بلاد مشرق زمين، زبانِ تركان آن بلاد را نيز «جغاتاى» گويند.
جغاتو; جغاتى ---> مراغه.
جغار; جغاره ـ (چو كَنار و كَناره) جغازه[ر.م].
جغاز ـ (چو نماز) جغازه [ر.م] و (چو دراز) به تركى، اداتِ تصغير است، همچو: آدم جغاز و مانند آن.
جغازه ـ (چو كَناره) بيخِ جغش[ر.م] و نام ارزن و غوك و وزغه و غازه و گلگونه و قريه اى است در هرات و ناف حيوانات، خصوصاً اسب و شتر و گاو و گوسفند و ناله و فرياد بلند.
جَغال ـ ]دهى است از دهستان به به جيك بخش سيه چشمه شهرستان ماكو و دهى است از دهستان قره باشلو بخش چاپشلو شهرستان دره گز (لغت نامه دهخدا)[.
جغاله ـ (چو حواله) فوج مرغان و ميوه نارس.

1. در اصل بدون معنى است.

صفحه 100 - جلد دوم
جغامه ـ چغامه[ر.م].
جغانه ـ چغامه و چغانه[ر.م].
جغبت ; جغبوت ـ (چو رَغبت و مبهوت) چبغوت[ر.م].
جَغَتاى ـ مخفّف جغاتاى[ر.م].
جغتو ـ مخفّف جغاتو[ر.م].
جغد ـ (چو مزد) مرغ بوم و كنگره قلعه و حصار و مويى كه در پس سر گره زده باشند.
جغرابه ---> جامه غوك[ر.م].
جغرات ـ (چو گلدان) ماست و معرّب آن سقرات است و رجوع به «ماست»]هم نمايند[.
جغرافى; جغرافيا ـ علمى است معروف كه موضوع آن كره ارض و از احوال و اوضاع آن بحث مى كند و به عبارت ساده، علم شرح حال زمين است كه به اصطلاح ديگر «علم مسالك و ممالك» گويند و اين كلمه مركّب است از دو لفظ يونانى كه يكى «يى» به معنى زمين و ديگرى «گُرفى» به معنى تعريف است، پس آن را به فرانسه نقل كرده و به جاى ياى حطّى، زاى پارسى نهاده، «ژگرفى» گفتند، پس معرّبش كرده و «جغرافى» خواندند و بعضى گفته كه در اصل مركّب بوده از «جيا» بمعنى زمين و «گرفى» به معنى تخطيط، يعنى علم تخطيط زمين كه موضوع آن كره ارض است و به هر حال معرّب شده است. و بالجمله اين فنّ شريف به چندين قسم منقسم مى باشد:
   1. جغرافياى پولتيقى يا پولتيكى يا سياسى: كه از اديان و قوانين و تأسيسات بشر و شرح حال بنى آدم و ممالك مختلفه كره زمين كه از روابط دوال و ملل متنوّعه و مناسبات سياسيّه ايشان حصول يافته، بحث مى كند.
   2. جغرافياى رياضى يا طبيعى: كه از شكل و ابعاد و حركات مختلفه و كلّيه اوضاع طبيعيّه زمين مذاكره مى كند.
   3. جغرافياى تاريخى: كه از حوادث و وقايع جسميه كه به نام اقسام مختلفه زمين اشتهار دارد، مذاكره مى نمايد. و بدان روش كه در «تاريخ» اشاره نموديم، اين قسم هم به نام قديم و جديد و وسطى به 3 قسم منقسم و از اين اقسام سه گانه هم جغرافياى صناعى و نباتى و حيوانى منشعب گردد و گاه است كه در اين فن فقط از شرح احوال آن اراضى بحث مى شود كه دارالحرب اتّخاذ شده و در روى آنها حركات عسكريّه اجرا يابد و اين قسم را «جغرافياى عسكرى» گويند.
جغرد ـ (چو فشنگ) سبزه مرغزار.
جغرسته; جغرسه ـ بر وزن و معنى جفرسه و جفرسته[ر.م].
جغز ـ (چو شكم) به تركى، جغاز(چو دراز)[ر.م] است و (چو قمر) وزغه[ر.م] است.
جغزاوه; جغزاويه; جغزواره; جغزياره ـ (چو سردابه و بدكنايه) سبزىِ جامه غوك[ر.م].
جغش; جغشت ـ (چو حبش و الست) تره و سبزى اى است صحرايى كه در بهار پيش از همه سبزى ها برآمده و بى سركه خورده و نان خورش سازند.
جغنت ـ بر وزن و معنى جغبت.
جغنك ـ (چو اندك) جغنه[ر.م].
جغنوت ـ بر وزن و معنى چبغوت.
جغنه ـ (چو عجله) جغانه[ر.م] و پر كلنگ]نوعى پرنده[، خصوصاً جامه همچنانى و(چو رخنه) مرغى است زردرنگ و فراخ چشم و شبيه به جغد و كوچك تر از آن و (چو پُسته) كنجشگ را گويند.
جغيدن ـ بر وزن و معنى چغيدن.

آيين پانزدهم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با فاى سعفص)
جفا ـ (چو دعا) غبار و تيرگى و (چو قضا) جور و ستم.
جفاپيشه ـ ظالم و ستمكار و عاصى و گنهكار و كنايه از معشوق و دلبر هم هست.
جفاله ـ بر وزن و معنى جغاله و رجوع به «صرصر» هم شود.
جفت ـ (چو خشت) زنجير در خانه و (چو هفت) تالار و عمارت و چوب بندى انگور و سقف خانه و بياره[ر.م] و مانند آنها و كج و خميده و امر و فاعل از جفتن[ر.م] و(چو خُفت) گاو زراعت و شوهر زن و زنِ مرد و زوج، مقابلِ فرد و تنگ و چسبان، خصوصاً جامه همچنانى و چوبى كه در زير عمارت و ديوار شكسته نصب كنند تا نيفتد.

صفحه 101 - جلد دوم
جفتْ آفريد ـ نباتى است مانند سورنجان[ر.م] و يا نباتى است صنوبرى شكل و شبيه به بادام، در سر آن دو خار و بسا هست كه منشقّ و منفتح گردد و در مخزن]ر.ض [گويد: گياهى است به قدر شِبرى]يك وجب[ با شاخه هاى بسيار و باريك و برگ آن ريزه تر از برگ نخود و انبوهْ، ملاصق ]چسبيده[ به هم و به نزديك ساق آن غلاف ها شبيه به هليله و بادام 3 تا 4 عدد و اطراف آنها خاردار و در اندرون هر غلافى سه پرده در طول و در هر پرده اى 5 تخم شبيه به حلبه و صنوبرى شكل و منبت آن بلاد شام و روم، و آن غيرِ خصية الثعلب]ر.م [و لكن در تقويت باه از آن اقوى است و به قول انطاكى[ر.ض]، همان خصية الثعلب و لفظ آن هم يونانى است و در ترجمه خصية الثعلب هم گفته كه بيخى است سفيد و شفّاف و از سورنجان كوچك تر و طعم آن شيرين و با لزوجت و اندكى تندى و بوى آن شبيه به بوى منى و به چندين نوع مى باشد.
جفتِ بلوط ـ پوست بيرون بلوط و يا پوست نازك داخلى آن كه در تحت پوست بيرونى باشد.
جفتْ ساز ـ يكى از فنون سازندگى]مطربى و نوازندگى موسيقى[ و ديگرى راست ساز و سيّمى يكونيم ساز است.
جفتِ فلك ـ آفتاب و ماه.
جفتِ گاو ـ گاو زراعت.
جفتِ مقوّس ـ طاق ايوان و عمارت.
جفتا ـ (به ضم و فتح اوّل) جفته (به ضم و فتح آن)[ر.م].
جفتك ـ (چو دستك) كاروانك [ر.م] و (چو دختر) مرغى است كه هر كدام از نر و ماده آن يك بال داشته و به جاى بال ديگر، نر را قلاّبى و ماده را حلقه اى است از استخوان كه در وقت دانه خوردن از يكديگر جدا شده و نزديك به هم خورند و در وقت پريدن، نر قلاّب را بر حلقه ماده انداخته و با هم بپروازند.
جفتك ساز ـ همان مرغ جفتك[ر.م] است.
جفتن ـ (چو رفتن) كج و خم بودن و تاك انگور را چوب بندى كردن و (چو خفتن) لگد انداختن.
جفته ـ (چو رفته) كج و خميده و سقف خانه و بهتان و تهمت و طاق ايوان و عمارت و چوب بندى تاك و انگور و (چو خفته) سرين و كفل و گره ريسمان و لگد انداختن حيوان و مكرّر و مضاعف و علامت شومى است در پيشانى اسب كه «قوشجه» و «قوشه» نيز گويند.
جفتى ـ (چو پشتى) جفته[ر.م] و ازدواج و جفت بودن.
جفتيدن ـ (چو ترسيدن) جفتن (چو رفتن) و(چو پرسيدن) جفت بودن و لگد انداختن.
جفر ـ (چو نهر) جوان و چاه ناپيراسته و بچّه چهارماهه گوسفند و يا بچّه آن كه بزرگ شده و گياه خورد و موضعى است در نواحى مدينه و چاهى است در مكّه و علمى است معروف و در السنه داير و ازآن رو كه مجهول الحقيقه و ماهيّت و موضوع آن كماهو منكشف نيست، به ذكر چندى از عبارات ارباب فن اكتفا مى نمايد:
از شيخ علاءالدوله سمنانى[ر.ض] نقل است كه جفر و جامعه دو كتابند در دست ائمّه اهل بيت كه بعد از ايشان كسى بدانها اطّلاع نيافته و از شرح مواقف سيّد شريف]ر.ض [نقل است كه جفر و جامعه دو كتاب است حضرت على(عليه السلام) را كه در آنها به طريق علم حروف حوادثى كه تا انقراض عالم وقوع خواهد يافت، مذكور گرديده و ائمّه اطهار از اولاد آن بزرگوار عالم بدانها بوده و از روى آنها حكم مى كردند و در حقّ سايرين هم روا است كه بدانهاوقوف يابند. و از زمخشرى[ر.ض] نقل است كه جفر و جامعه دو كتابند مر صاحب شريعت را. و در پاره اى از احاديث آمده كه حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) جفر و جامعه را به حضرت على(عليه السلام) املا فرمودند و در حديث ديگر به دو پوست بز و گوسفند تفسير شده كه جميع علوم در آنها درج است. و بعضى از ارباب دانش گفته كه جفر و جامعه هر دو علمى است كه بدانها به احوال و وقايع مكتوبه در لوح قضا و قدر وقوف توان يافت و اوّلى به لوح قضا مربوط و دويّمى به لوح قدر متعلق و به عقيده بعضى، حضرت على(عليه السلام) در جلد جفر 28 حرف وضع فرموده كه با طُرُق و شرايط معيّنه اى الفاظ عجيبه اى از آنها استخراج

صفحه 102 - جلد دوم
مى شد كه به دلالت آنها به استنباط پاره اى احكام متنوّعه موفّق توان بود و اين علم در ميان اهل بيت(عليهم السلام) و منسوبين ايشان موروث و اگر احياناً بعضى از اجلّه مشايخ را هم از جناب ايشان تحصيل و اقتباس بودى به نهايت خفىّ و مكتوم مى داشتند و كمال وقوف به دقايق آن موقوف به حضور حضرت مهدى ـ عجّل الله تعالى فرجه ـ مى باشد و در كتاب هاى انبياء سالفه هم اين علم ثبت و درج بوده و نقل است در هنگامى كه مأمون عبّاسى عهدنامه اى در باب ولايت عهد حضرت على الرضا(عليه السلام) نوشته و بدان حضرت مسلّم داشت، آن بزرگوار در ذيل همان عهدنامه اين مضمون را نوشتند كه بلى و ليكن جفر و جامعه از انجام نيافتن اين امر كاشف و به حصول پذير نبودن آن دلالت دارد و عاقبت همان كلام صدق نظام تحقّق يافته و به دست خود مأمون مسموم گرديد.
جفرسته; جفرسه ـ (با سين مهمله و معجمه، چو سربسته و مدرسه) دوك و فرموك[ر.م] و ماشه[ر.م] و لوله و ماشوره ]ر.م [جولاهان ]بافندگان[.
جفره ـ (چو سركه) ارقام رمزى مكتوبات برقيه كه كسى ديگر نفهمد.
جفرى ـ كفرى[ر.م] و منسوب به جفر[ر.م] و كسى كه عالم به جفر[ر.م] باشد.
جفسانيدن ـ بر وزن و معنى چسبانيدن.
جفسيدن ـ چسبيدن.
جفن ـ (چو صبر) پرده بالا و پايين چشم و شاخه هاى درخت تاك و نام يكى از نواحى طايف است.
جفنگ ـ (چو پلنگ) به تركى، آدم بى معنى و هرزه گوى و نامربوط است.
جفنه ـ (چو هرزه) كاسه چوبين و كاسه بزرگ و چناق]ر.م [بزرگ و كاسه چشم و پلك آن.

آيين شانزدهم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با قاف قرشت)
جق ـ (چو دل) ادات تصغير است، همچو: اوغلانجق، يعنى پسر كوچك و (چو بد) ادات انتها و به معنىِ اِلى است، همچو: صباحه جَق، يعنى تا صُباح.(كى)
جقادرى ---> جگادرى.
جقشاباط آى ---> تاريخ تركى.

آيين هفدهم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با كاف كلمن)
جك ـ بر وزن و معنى چك و در معناى تركى آن، رجوع به «زنگار» شود و (چو دل) به تركى، ادات تصغير است در الفاظ خفيفه، همچو: ببه جِكْ ]يعنى نوزاد كوچك[.
جكاد ـ (چو طناب) تيهو.
جكاسه; جكاشه ـ سيخول[ر.م].
جكاك ـ (ل) انگور زبون و ضايع.
جكر ـ (چو قمر) گرد و خاك.
جكل ـ بر وزن و معنى چگل.

آيين هجدهم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با كاف پارسى)
جُگادِرى ـ يا جُقادِرى; موضعى است دلپسند در كنار رود گنگ و در آنجا بتى هست كه در نزد هندوان به غايت محترم و مانند كعبه اسلام سالى يك دفعه زيارت آن در صورت استطاعت واجب و در روز معيّن در آن مقام ازدحام عامّ بوده و در آب گنگ غسل كرده و بعضى از مرتاضان خود را به جهت رضاى بارى تعالى در آن آب غرق نمايند و به قانونشان چون در موسم معيّن اجتماع نمايند، زنانشان سر و مردانشان ريش و شارب خود را تراشيده و در آن آب غسل كرده و مناسك چند كه مخصوص آن مكان است، معمول داشته و به زعم خود حاجى شوند. و اين همه تعظيم بدان جهت نمايند كه به زعم ايشان، رود گنگ از بهشت مى آيد.

صفحه 103 - جلد دوم
جگاره ـ (چو شماره و كَناره) اختلاف آراء و راه و روش و راى و تدبير مختلف و راه هاى مختلف.
جگاسه; جگاشه ـ (هر دو چو كَناره) سيخول[ر.م].
جگر ـ (چو شكم) خون دل و وسط و ميانه و غم و غصّه و اميد و انتظار و شفقّت و رحمت و رنج و مشقّت و به معنى معروف كه به عربى «كبد»]گويند[ و رجوع بدانجا نمايند.
جگرآگند ـ مَبار[ر.م].
جگربند ـ روده و فرزند و عزير و محبوب و لاغر و زبون و مجموع شُش و دل و جگر.
جگرپاره ـ فرزند و عزير و محبوب.
جگرتفته ـ عاشق و مبتلا به مرض دقّ و كوفت.
جگرخواره ـ رنج كش و مهموم و مغموم و جمعى از ساحران.
جگرْ گربه خوردن ـ گم كردن و از دست رفتن چيز خوب و پاكيزه.
جگرگوشه ـ جگرپاره[ر.م] است.
جگرنه ـ (چو درمنه) پركلنگ[ر.م] و مرغى است از جنس آن كه كه در گردنش پرهاى سياه دراز داشته و امرا و سلاطين بر سر زنند.
جگرونتن ـ (چو پهلوشكن) زدن.(ند)
جگرى ـ ريواس.
جگنات ـ (چو دلدار) شهرى است در ساحل بحر هندوستان ]اقيانوس هند[ و در اقصاى بلاد آن، هوايش گرم و خاكش خرّم و مشتمل بر قُرا و نواحى بسيار است و نام بتى هم هست در همان شهر كه در نزد هندوان به غايت عظيم الشأن و بزرگ تر از آن بتى ندانسته و گويند كه در هر سال روز معيّنى سخن گفته و هندوان را امر و نهى كرده و از آينده خبر دهد و آن به شكل آدمى است بى دست و شكم خالى و چيزى است مانند فلز ليكن از فلزّات نيست. نقل است كه يكى از ملوك اسلام بدان دست يافته و 7 شبانروز در آتش شدايدش انداخته، و گداخته نشد و سالى يك بار آن را به ديدن بتى ديگر كه در نيم فرسخى شهر است برند و نخست آن را بر بالاى عرّاده بزرگى، كه تقريباً هزار فيل و پنجاه هزار گاو و صدهزار آدمى آن را بكشند، نشانده و جمعى كثير خود را به زير عرّاده فرش كرده و آن عرّاده از روى ايشان گذشته و اثرى از اَبدانشان نمانده و خود را فداى جگنات نموده و اين كار را جهت خشنودى آن معمول دارند.
جگى جگى ـ (به كسر دو جيم) لفظى است كه در وقت جزع و فزع و مبالغه در طلب گويند و زنان در هنگام لذّت جماع بر زبان رانند.
جگيجه ـ (چو خديجه) ظرفى است كه در آن روغن اسب و شتر و گاو و مانند آنها كنند.

آيين نوزدهم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با لام]كلمن[)
جل ـ (چو دل) سپارى[ر.م] و(چو بد) چكاوك و(چو رخ) سبزىِ روى آب و معرّب گُل و به عربى، معروف است كه پوشش چاروا باشد.
جُلِ بَك; جُل وزغ ـ جامه غوك[ر.م].
جلا ـ (چو قضا) از وطن و خانمان دور بودن و نمودن و برهنه شدن سر از موى و(به كسر اوّل و همزه آخر بر وزن كتاب) صيقل و صفا و برّاقى و روشنايى و سنگ سرمه.
جلاب ـ (چو كباب) ورگوشى[ر.م] و (چو كتاب) آب تيره و تار و (چو شمار) معرّب گلاب و شاعرى بوده بخارايى و در «اكحج»برهان[ر.ض] گفته كه دارويى چند است جوشانيده و صاف كرده شده و (چو طلاّب) شكر و يا عسل مطبوخ با گلاب كه «آكخ» و «آكنج» و «اكخج»]هم گويند[ و نهرى هم هست در حرّان ]در تركيه[ كه به نام يكى از دهات آن موسوم گرديده.
جلاجل ـ (چو منازل) دراى[ر.م] و جرس و دايره و دف و زنگ آنها و كوهى است در دهنا [ر.م] و مرغى است خوش آواز و سينه بند و مانند آن كه در آن زنگ و جرس نصب كرده و بر اسب بندند.
جلال ـ (چو شمار) بزرگ و (چو بقّال) به عربى، حيوان نجس خوار و نام راه مابين نجد و مكّه و (چو كمال) به معنى معروف و رجوع به «جلالى» نمايند.
جلال آباد ـ قصبه اى است خجسته بنياد مابين كابل و

صفحه 104 - جلد دوم
پيشاور ]در پاكستان[ كه از بناهاى جلال الدين اكبرشاه ابن همان هندى]سوّمين پادشاه تيمورى هند در قرن 10 و 11هـ[ و مردمانش حنفى مذهب مى باشند.
جلال پور ـ شهركى است مسرّت موفور از بلاد هند كه پارچه سفيد ممتاز در آنجا بافند.
جلالى ـ رجوع به «تاريخ جلالى» شود و نام فرقه اى است از صوفيّه و دراويش كه در السنه مذكور و در هند و كابل و كشمير و ايران و بدخشان [در افغانستان ] و عربستان نامحصور و به سيّد جلال بخارى كه عارفى بوده يگانه و مدفن او در اوچ[ر.م] و احفاد او در بخارا[در ازبكستان ] ساكن و پيشرو اين فرقه مى باشند، منسوب و خود را شيعه دانسته و لعن خلفا و بنى اميّه نموده و از عبادات شرعيّه و رياضات صوفيّه بى خبر بوده و بنگ و چرس و مسكرات بسيار خورده و سالى يك دفعه گدايى را لازم شمرده و زن و جمع مال را خوب ندانسته و گويند:
«زن حـرام و لقمـه حـلال *** دم دم سيّــد جــلال»
و به مادّه دهم «حروف» هم رجوع شود.
جلانك; جلانه ـ (چو اتابك و كَناره) سرگين گردانك]ر.م [و جانورى است معروف كه به تركى «پِس پسلى» گويند.
جلاو ـ (چو چنار و كَنار) پيش و مقدّم و اسب جنيبت[ر.م] و عنان معروف اسب و غيره.
جلاو خاييدن ـ سركشى و نافرمانى كردن.
جلاو دادن ـ حمله كردن و متوجّه شدن.
جلاوريز ـ لگام ريز[ر.م] است.
جلاير ـ نام طايفه اى است از ترك كه اصلِ يورت]به تركى، مسكن[ ايشان در ختا و قراقروم]در مغولستان[ بوده و اكنون در روم و ايران و هند و توران[ر.م] فراوان، و به چندين فرقه منشعب و بعضى از ايشان شيعه و برخى سنّى مى باشند.
جلايرى ـ عنوان بعضى از ملوك فرس مى باشد كه در حوالى بغداد و بعضى جهات ايران سلطنت داشته و در حوالى 800 هجرى منقرض گرديدند.
جلب ـ (چو قلب) به عربى، كشيدن و(چو خجل) صدا و آواز چيزها و (چو طلب) شور و غوغا و زن فاحشه و هم ريشه نباتى است كه به فرانسه «ژالپ» و به لاتينى «ژالاپا» و از جمله عوامل مسهله قويّه و مطمئنّه و در حوالى شهر كزالاپا از بلاد مكزيك بسيار مى رويد.
جلباب ـ (چو دلدار) پرده و پشّه خانه.
جلبان ـ (چو گلدان) رجوع به «خُلّر» نمايند.
جلبو ـ (چو بدبو) تره اى است شبيه به نعناع.
جلبوب ـ لبلاب[ر.م] و عشقه[ر.م].
جلبه ـ توبره[ر.م] و دام و شبكه.
جلبَهَنگ ـ ]تخم زردخار[ر.م] است و بيخ آن را «تريد زرد» گويند و آن به غايت كوچك مى باشد، اگر زياده بر يك درم خورند مهلك مى باشد(لغت نامه دهخدا)[.
جلبيز; جلبيزه ـ (چو تدليس و بدريشه) كمند و شبكه و مفسد و غمّاز و سخن چين و نمّام و برگزيده و انتخاب شده.
جلتا ـ (چو صحرا) جِلد و مجلّد و مطلق پوست.(ند)
جَلتاق ـ به رومى، حليمو[ر.م] است.
جلتيز; جلتيزه ـ بر وزن و معنى جلبيز و جلبيزه.
جلجل ـ (چو فلفل و منقل) جلاجل[ر.م].
جلجلان ـ (چو بلبلان) كنجد و گشنيز، خصوصاً خشكيده آن و دانه و تخم آنها]و[ رجوع به «گشنيز» نمايند.
جلجلان حبشى ـ خشخاش سياه.
جلجلان مصرى ـ گياهِ بيش[ر.م] است.
جلد ـ (چو هند) پوست، خصوصاً جلدِ معروف كتاب كه به پارسى «جلتا» و «اجلتا]گويند[ و (چو صبر و گلو) زيرك و تندخيز كه به پارسى «چابك» و «بشكول»]گويند[.(عر)
جلدوى ـ به تركى، صله و اِنعامى كه بهادران ]سربازان[ در كار پيش دستى نمايند.
جُلِستان ـ معرّب گلستان.
جلغوزه ـ (چو منصوره) ميوه درخت سوسن و معرّب چلغوزه [ر.م].
جلف ـ (چو خِشم) سفيد و احمق و بى باك و خودسر و غليظ الطبع و ستمگر و جمع آن اجلاف و هم نام شهرى است در مصر و در ساير معانى آن، رجوع به لغات عربيّه نمايند.

صفحه 105 - جلد دوم
جلفا ـ محرّف جولاهه[ر.م] و نام دو موضع نيز مى باشد: يكى در كنار رود ارس كه جزو نخجوان محسوب مى شود و قبرستان كهنه با آثار خرابه قديم در آنجا بسيار و عجب آنكه با وجود رودخانه، باغ و باغچه نداشته و سبزه و درختى نكاشته اند و ديگرى جلفاى اصفهانى كه فرسخ در فرسخ عرض و طول داشته و سابقاً يكى از محلاّت شهر بوده و اكنون خود شهرى مستقل و در يك ميدانى شهر واقع و در حوالى زاينده رود و به نام كهنه و تازه به دو محلّه و قسمت، منقسم كه شاه عبّاس اوّل و ثانى آنها را بانى شده اند.
جلفر ـ (چو فلفل) مردم جلف و(چو دختر) مخفّف جلفار كه يكى از قراء مرو شاهجهان]در تركمنستان[ است.
جلق ـ (چو جفت) پيش جهودان، يك جزو از 1800جزو يك ساعت از ساعات شبانروزى است كه ايشان هر يك ساعت را به همان عدد قسمت كرده و هر قسمتى را «جلق» گويند.
جلك ـ (به فتح و كسر و ضم اوّل و فتح ثانى) مصغّر جل[ر.م] است، با حركات ثلاثه.
جلكاره ـ (چو بدكاره) جگاره[ر.م].
جلگه ـ (چو بركه) در اصطلاح جغرافى، سواد[ر.م] بلد و قطعه زمين وسيعى است كه بالنسبه صاف و هموار باشد.
جلم ـ (چو حلم) ولايتى است از پنجاب ]در پاكستان[.
جلماثا ـ (چو بزم آرا) به سريانى، چنار است.
جلنار ـ (چو گلنار و يا به ضمّ اوّل و فتح و تشديد ثانى) معرّب گلنار [ر.م] است.
جلنجبين ـ معرّب گلنگبين[ر.م].
جلنجوجه ـ (چو قلم بوته) پودنه]پونه[ صحرايى كه جاويدنِ آن بوى پياز و سير از دهان مى برد.(نى)
جلندر ـ (چو قلندر) قصبه اى است بهجت مآب از بلاد پنجاب]در پاكستان[ كه در بهار و زمستان رشگ گلستان قندهار و بدخشان ]در افغانستان[ است.
جلنگ ـ بر وزن و معنى چرنگ و بياره[ر.م] و ملخ آبى و نوعى از قماش ابريشمى است.
جلو ـ (به فتح ثانى و كسر و فتح اوّل) مخفّف جلاو[ر.م] و (بر وزن عمو) شوخ و شنگ و سيخ كباب، كه آهنى آن را «جلوآهن» و چوبين آن را «جلوچوب» گويند.
جلواد ـ (چو بغداد) خوى بد و سرشت زشت.
جلواهن ---> جلو.
جلوتيّه ـ رجوع به قسم 44 از فصل 2 مادّه 4 «صوفيه» شود.
جلو چوب ـ ---> جلو.
جلوز ـ (چو تموز) فندق و جلغوزه[ر.م] و بادام كوهى.
جلوزه ـ جلغوزه[ر.م].
جلوند ـ بر وزن و معنى جروند.
جلونك ـ (چو عروسك) بياره[ر.م].
جلوه ـ (چو سركه) چيزى كه داماد به عروس بخشد و به پارسى «روگشا» گويند و (چو بسته و پُسته و سركه) ناز و غمزه و ظهور و تجلّى، خصوصاً برهنه روى آشكار كردن عروس بر داماد.
جلوه ساز; جلوه كار ـ مردم با ناز و غمزه و غنج و دَلال.
جلوه گاه ـ محلّ ظهور و تَجلّى.
جلوه گر ـ جلوه كار[ر.م].
جلويد; جلويز; جلويزه ـ بر وزن و معنى جلبيز و جلبيزه.
جلّه ـ (چو سكّه) گروه بزرگ و مهترانِ صاحب مقدار و (چو جثّه) زنبيل و درخت خرما و گروهه[ر.م] ريسمان و ظروف مايعات و كدوى بزرگ از تمر و خرما و گياهى است سرپهن كه در جاهاى نمناك و ديوارهاى حمام و زير خم ها و مانند آنها رويد.
جلياث ---> جالوت.
جليد ـ (چو امير) جلويد[ر.م] و يكى از پرده هاى چشم و نم زمين و آنچه از رطوبت بر زمين افتاده و يخ بندد و به عربى، تگرگ را گويند.
جليده ـ زه گير[ر.م].
جليز; جليزه ـ جلبيز[ر.م].
جليل ـ (چو كميل) پرده و چادر و كجاوه پوش و جل اسب و نام شخصى بوده كه گربه بسيار نگه مى داشت و (چو امير) بزرگ و تمام و نام گياهى است و گروهى است در يمن و كوهى است در شام و يكى از اسماءالحسنى بارى تعالى است.

صفحه 106 - جلد دوم

آيين بيستم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با ميم ]كلمن[)
جم ـ (چو غم) نفس و ذات و مردمك چشم و منزّه و پاكيزه و دويّمين عقول عشره و امير و حاكم و پادشاه بزرگ، خصوصاً جمشيد]چهارمين پادشاه پيشدادى[ و اسكندر و حضرت سليمان(عليه السلام) كه در جايى كه با جام و پياله مذكور گردد، مراد از آن جمشيد و در موقعى كه به سَدّ و آيينه مقترن گردد، مراد اسكندر و آنجا كه با نگين و وحش و طير و ديو و پرى گفته شود، مراد سليمان باشد.
جم اسپرم; جم اسفرم ـ نوعى از رياحين كه شكوفه آن كوچك و نبات مثل لبلاب[ر.م] بر درخت پيچد و به عربى «ريحان السليمان» گويند و رجوع به «ريحان» نمايند.
جماجم ـ (چو مظالم) جمع جمجمه و هم نام ديرى است در 7 فرسخى كوفه كه به جهت ساختن قدح چوبين در آنجا، بدين اسم مسمّى گرديده.
جماد ـ (چو نبات) به عربى، قسمى از جامه و شتر بى شير و شتر ماده درنگ كننده در حركت و زمين و معدن و هر چيز كه نيفزوده و روح حيوانى و نباتى نداشته باشد و رجوع به «مواليد» هم شود.
جُمادى ـ (چو فُرادى) چنانچه در «تاريخ عربى» مذكور افتاد، نام دو ماه از ماه هاى عربى و به قيد اولى و اخرى يا اخره يا ثانيه از همديگر امتياز يابند و ازآن رو كه اوّلى ماه پنجم و دويّمى ماه ششم است «جمادى خمسه» و «جمادى ستّه» نيز گويند.
جمار ـ (چو عطّار) مغز درخت خرما كه «پنير خرما» و «پيه خرما» و «دل خرما» هم گويند و در مخزن[ر.ض] گويد كه ماهيّت آن چيزى است سفيدرنگ و شيرين قريب به طعم شير كه در هر درخت نخل و موضع شكوفه مى باشد كه چون آن را ببرند و يا برآورند، آن درخت از ثمر مى افتد و ديگر ثمر نمى دهد و بهترين آن سفيدِ تازه شيرين آن است و به عربى علاوه بر جمّار، «قلب النَّخل» و «لُبّ النَّخل» و «شَحم النَّخل» هم گويند.
جمارالنهر ـ جارالنهر[ر.م] است.
جماز ـ (ل) گيل دارو[ر.م].
جماش ـ (چو نقّاش) پنهانى ديدن دوستان و (چو لواش) شوخ و شوخى و مست و مستى و عربده و درشتى و آراستن و چاپلوسى و اسم فاعل از اين معانى و بالخصوص اسب شوخ و بازيگر است.
جماع ـ (ر.ف) و به پارسى «نيوتش» و «آميز» و «آميغ» و «جالش»]گويند[.(عر)
جماعت ـ (ر) علاوه بر معنى عربى كه به پارسى «گروه»]گويند[، رجوع به «رمل» شود.
جمال ـ (چو كمال) به دو معنى اطلاق مى نمايند: يكى ظاهرى كه با حواس درك توان نمود، مانند صفاى رنگ و نرمى بدن و غير آنها و ديگرى حقيقى كه عبارت از اخلاق فاضله و تناسب اعضا و افضل و اكمل بودن هريك در وظيفه خود.
جمال آباد ـ قريه چندى است در عراق]عراق عجم; نواحى مركزى ايران[ و فارس و آذربايجان.
جمال بازر ـ بلوكى است از كرمان كه روغن آن ممتاز و زيره خوب اكثر از آن مكان است.
جمالى ـ رجوع به مادّه 10 «حروف» نمايند.
جماليّه ـ رجوع به «ذهبيّه» نمايند و از شعبات عشاقيّه]ر.م [و خلوتيّه[ر.م] هم هست.
جمان ـ (چو گمان) گيل دارو[ر.م] و رجوع به «مرواريد» هم شود.
جمانى ـ (چو يمانى) ساقى.
جماهير ـ جمع جمهور [ر.م].
جمتود ـ (چو محمود) شاد شدن به امور حسنه اى كه از او صادر شود و به عربى «عجب» گويند.
جمجاه ـ علاوه بر معنى تركيبى]مانند جمشيد در اقتدار و منزلت[، به مغولى، پيراهن است.
جمجم ـ (چو بلبل) گيوه و (چو فلفل) گزرموشان[ر.م].
جمجمه ـ (به ضمّ جيمين) كاسه سر وتمامى سر و (به كسر آنها) به تركى، نوعى از خربزه است كه كوچك و لذيذ است.
جمد ـ (چو شتر) كوهى است در نجد و دهى است در

صفحه 107 - جلد دوم
بغداد و (چو عرب و شتر و تند) آنچه بلند باشد از زمين و (چو عرب و قلب) جمع جامد و به معنى يخ هم هست.
جمد چينى ـ سبوس و رجوع به «نمك چينى» شود.
جمدان ـ (چو همدان) مخفّف جامه دان و (چو عثمان) رودى است و نام كوهى است در راه مكّه.
جمدر ـ (چو بندر) سلاحى است كه در هندوستان «كتار» گويند و اصلِ آن «جنبْ دَر» است، يعنى پهلوشكاف و به هندى، يعنى دندان عزرائيل.
جمر ـ انگشت زنده و جمعِ جمره.
جمرة ـ آتش افروخته و سنگ ريزه و هزار سواره و قبيله اى كه مشتمل بر 300 سواره باشد و يا قبيله اى است كه به قبيله ديگر منضم نشود و در اصطلاح اطبّا، آبله هايى است كه متفرّقاً و يا مجتمعاً و پهن شده در بدن ظاهر و بسيار سرخ و ملتهب و در گوشت هم نافذ و مؤثّر و هر يك دانه از آنها به نقطه بزرگى از بدن محيط و به پارسى «آتشك» و «آبله فرنگ» گويند، زيرا كه در ايران اين مرض معروف نبوده و اوّل بروز آن در ولايت فرنگ بوده و در اصطلاح شرع، مواضعى است از مِنى كه حجّاج سنگ ريزه ها را در آنها اندازند و به نام اُولى و وُسطى و عقبه به 3 جمره منقسم و فاصله مابين آنها تقريباً به مسافت راه يك تير پَرتاب است و به عقيده منجّمين، جمره كه در لغت به معنى اخگر آتش است، در هريك از 7 و 14 و 21 شباط ماه رومى سه جمره از جانب بالا به پايين نازل شده و اوّلى در زمين و دويّمى در آب يا بالعكس و سيّمى بالاتّفاق در اشجار اثر كرده و از تأثيرات آنها آب و شكم زمين گرم و قوّه نما در درختان به حركت آيد و همين مطلب را به عبارت «سقوط جمره سيّم» در جدول توقيعات تقاويم در جزو ايّام مشهوره «تاريخ رومى» ثبت نمايند.
جمرى ـ (چو قمرى و دهرى و مصرى) جلف و بى شرف و بلااصل و بازارى و گدا و تولنگى]نيازمند و گدا[ و دنى و ذليل و لئيم و بخيل و هرزه كار و شراب خوار و عوام الناس.
جمزيور ـ (چو همديگر) اسبى كه روى و هرّه ]مقعد[ و پاى و شكم آن سفيد باشد.
جمس ـ (چو لمس)يخ.
جمسپرم ـ مخفّف جم اسپرم[ر.م].
جمست ـ (چو الست) مردم جاهل و بى اصل و جوهرى است كم قيمت و زبون و مايل به كبودى كه معدن آن در نزديكى مدينه و هرچند در ظرف آن شراب خورند، مستى نياورد و همچنين اگر پاره اى از آن در قدح شراب اندازند وچون زير بالين نهند خواب نيكو ديده و از احتلام ايمن باشند و عرب «معشوق» گويد و در انجمن آرا]ر.ض [گويد معرّب كمست است.
جمسفرم ـ مخفّف جم اسفرم[ر.م].
جمشاسب ـ (چو تهماسب) نام حضرت سليمان(عليه السلام) و جمشيد]چهارمين پادشاه پيشدادى[ به قرينه اى كه در «جم» مذكور افتاد و پسرِ جمشيد را نيز گويند.
جمشاك; جمشك ـ (چو غمناك و اندك) كفش.
جمشيد ـ چنانچه نگارش يافت، چهارمينِ پيشداديان ]نخستين سلسله اسطوره اى ايران[ كه در 2419هبوطى جلوس نموده و به ايجاد و اختراع بسيارى از قوانين نافعه و صنايع نفيسه موفّق و به نوشته بعضى تواريخ، شراب در عهد او ايجاد شده و مدّتى هم به اغواى شيطان دعواى الوهيّت نمود.
جمشيدكش ---> بلادون.
جمشيد ماهى; جمشيد ماهى گير ـ حضرت سليمان(عليه السلام)و حضرت يونس(عليه السلام) و بودن آفتاب در برج حوت[ر.م].
جمشيدون ـ حضرت سليمان(عليه السلام) و جمشيد، به قرينه مذكوره «جم».
جمع ـ به عربى، مشهور و معروف ]گرد آوردن[ و در معنى اصطلاحى آن، رجوع به «مفرد» شود و (بر وزن سخن) نام ديگر مزدلفه[ر.م] است.
جمع نور ـ در اصطلاح علم احكام نجوم، رسيدن ستارگان تندرو به كوكب كندرو است در صورتى كه ستارگان تندرو يكديگر را ببينند، پس اين كوكب كندرو نور ستارگان تندرو را جمع مى كند.
جمعه ـ (به ضمّ اوّل و ثانى در لغت حجاز و فتح ثانى در لغت تميم و سكون آن در لغت عقيل) يكى از ايّام هفته و بسيار عزيز و محترم و روز عبادت مسلمين كه به جهت

صفحه 108 - جلد دوم
اجتماع مردم بدين اسم موسوم گرديده و يا اينكه چون خلقت عوالم امكان در اين روز تمام و كافّه خلايق كَسوت وجود پوشيدند، به همين اسم اختصاص يافت و رجوع به «شنبه» هم نمايند.
جمعة الذهب ـ اوّل جمعه بعد از صوم شليخين ]ر.م [است.
جمعة الصّلبوت; جمعة الصّلوب ـ جمعه چهلوهفتم صوم كبير نصارى كه به زعم ايشان، يهودان حضرت مسيح(عليه السلام) را روز پنجشنبه گرفته و روز جمعه بر دار كرده و آن را «جمعة الصّلبوت» خوانده و در روز يكشنبه دفن كرده و بعد از 14روز از قبر برآمد و اين سخن، دروغ و بر خلاف عقيده مسلمين مى باشد، به شرحى كه در محلّ خود معيّن است:(وَ مَاقَتَلُوهُ وَ مَا صَلَبُوهُ وَلَكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ)(نساء157).
جمك ـ (چو فلك) ترقّى و تعالى.
جمكوت ـ (چو مبهوت) نام يكى از جزاير هندوستان كه از اقليم اوّل و بزرگ و آبادان است.
جمل ـ (چو عمل) به عربى، شترِ نر و جنگ جملِ زبانزدِ عامّه و در 36 هجرى فى مابين حضرت على(عليه السلام) و عايشه اتفاق افتاد و (چو سخن) جُمله و چنانچه در «ابجد» اشاره نموديم، مجموع و مركّب حروف بيستوهشت گانه را «حروف جمل» خوانند و آن هم به حسب ترتيب و تركيب مختلف، و اشهر آنها جمل ابجدى و اهطمى و ايقغى است كه مذكور افتاد و ابتثى معروف است كه تعليم اطفال كرده و به «مزدوجه» موصوف دارند، چنانچه ابجد مشهور را «مفرده» ناميده و هر دو را «شرقيّه» خوانند و اولى را «مزدوجه شرقيّه» و دويّمى را «مفرده شرقيّه»، و چنانچه مذكور افتاد افضل و اكمل همه جملِ ابجدى بوده و آن هم به دو قسم مى باشد: يكى جملِ كبير كه حروف بيستوهشت گانه را موافق آنچه در «ابجد» نگارش يافت، به ترتيب آحاد و عشرات و مأت و اُلوف حساب كرده و به شمار آرند و ديگرى جملِ صغير كه آن را «فواضل الدّور» نيز ناميده و هر حرفى را كه به حساب جملِ كبير كمتر از 12باشد، به حال خود گذاشته و زياده بر 12 را دوازده دوازده طرح كرده و هرچه را كه بعد از طرح باقى باشد به شمار آرند و اگر بعد از طرح چيزى باقى نماند آن را اصلاً به حساب نيامده و «ساقط» گويند، چنانچه در حرف «س» كه به حساب ابجد60 است و بعد از طرحِ دوازده دوازده چيزى باقى نماند و همچنين در «ش» و «خ» و «ط». پس وضع ابجد صغير و عدد حروف آن به همين روش مى باشد كه ذيلاً نمودار است:
ا   ب   ج   د   ه   و   ز   ح   ط   ى
1   2   3   4   5   6   7   8   9   10
ك   ل   م   ن   س      ع   ف   ص   ق   ر
8   6   4   2   ساقط   10   8   6   4   8
ش      ت   ث      خ   ذ   ض      ظ   غ
ساقط   4   8   ساقط   4   8   ساقط   4
بدان كه اعداد ابجدى را دو نوع ديگر نيز هست كه يكى ابجد جامع اكبر و هر حرفى را در هر مرتبه كه هست يكى را هزار گيرند، پس «الف» يك هزار و «ب» دوهزار و «ى» ده هزار و «ك» بيست هزار و «ق» صدهزار و «غ» هزارهزار باشد; و ديگرى ابجد وسيط كه به حسب تكرار حروف حساب كرده و هر حرف لاحق را كه يك واحد بيشتر از حرف سابق خود گيرند، چنانچه «ى» 10 و «ك» 11 و «ل» 12 و همچنين تا «غ» 28 بود و جمله اين عدد از 28 نگذرد و اين اعداد را «اجزاء جفرى» خوانند. و در بعض احاديث خواندن اسماءالله بدين روش وارد گرديده. پس لفظ محمّد به همين حساب ابجد وسيط 38 مى شود بدن طراز:
م      ح      م      د
13      8      13      4
و به حساب ابجد صغير 20 باشد:
م      ح      م      د
4      8      4      4
و به حساب ابجد مشهور شرقى 92 مى باشد:
م      ح      م      د
40      8      40      4
و گاه است كه از «غ» ـ كه آخرين حروف ابجد است ـ شروع كرده و به همين ترتيب آحاد و عشرات و مأت و

صفحه 109 - جلد دوم
اُلوف شمرده و در «الف» ختم نمايند، پس «غ» يكى باشد و «ق» 10 و «ى» 100 و «الف» 1000 و اين را «عدد عكس ابجدى» گويند.
   فائدة: نوعى از حساب جمل ابجدى هم هست كه در استخراج اسماء معمول و آن اين است كه تمامى حروف بيستوهشت گانه را به همان ترتيب مشهور ابجدى دو قسم مساوى كنند كه هر قسمى 14حرف و اوّل قسم اوّل را نظيره اوّلِ قسم دويّم گويند و هكذا تا آخر حروف، پس «الف» نظيره «س» باشد و «ب» نظيره «ع» و همچنين تا آخر و اين عمل را «نظيره ابجدى» گويند و به نوشته بعضى از ادباى عثمانى، جمل ابجدى به نام صغير و كبير و اكبر به سه قسم منقسم مى باشد: امّا جمل صغير همان ابجد معمول و مشهور است كه در محلّ خود نگارش يافت و امّا جمل كبير آن است كه تنها زبر حروف را حساب نكنند بلكه زبر و بيّنات اسامى هريك از حروف را با همان حساب مشهور تعداد كرده و بشمارند، پس محمّد كه با حساب مشهور 92 است زيرا كه حرف «م» كه در تلفّظ ميم است 90 و «ح» كه در تلفّظ حا است 9 و «د» كه در تلفّظ دال است 35 مى باشد، و امّا جمل كبير آن است كه عدد حروف نام عربى عددى هريك از حروف كلمه مقصوده را بشمارند، مثلاً نام عربى عدد «م» اربعين و نام عربى عدد «ح» ثمان و نام عربى عدد «د» اربع است، پس حروف اربع و ثمان و دو اربعين را با هم حساب مشهور شمرده و مجموع آنها را ـ كه 1530 مى باشد ـ عدد اكبرِ محمّد گيرند.
جملول ـ (چو مقبول) بادپيچ[ر.م].
جمله ـ (ر.ف).
جِمناستيق ـ به فرانسه، نوعى از بازى است كه به جهت رياضت بدن و تقويت اعضا معمول دارند.
جمند ـ (چو كمند) باطل و مهمل و بيكار و تنبل.
جمنه ـ (ل) نهرى است در شرق شهر اگره]در هند[، رجوع به معنى 13«گنگ» نمايند.
جمهره ـ (چو زَلزَله) كل و مجموع و همه.
جمهلو ـ (چو غرض گو و لَبلَبو) مشتك[ر.م] و نوعى از بازى.
جمهور ـ (چو پرزور) معظم و اكثر مردم و(چو منصور) نام يكى از پادشاهان هند بوده.
جمهورى ـ (چو پرزورى) منسوب به جمهور و شراب سه ساله و يا مطلق شراب كهنه و يا شراب مثلّث[ر.م] كه بعد از جوشانيدن دو ثلث آن رفته و يك ثلث مانده باشد و يا آن است كه مثلّث را با آب بجوشانند تا آب بسوزد ومدّتى بگذارند، پس استعمال نمايند و يا آن است كه آب انگور را بجوشانند تا ربع آن بسوزد و پس از آن در خم كنند و يا آنچه بعد از جوشانيدن نصف آن رفته و نصف ديگر باقى مانده كه به جهت ميل اكثر مردم بدان، بدين اسم موسوم گرديده و رجوع به «مشروطه» هم نمايند.
جمهوريّت كولومبيا; جمهوريّت متّحده; جمهوريّت متّفقه --->ولايات متّفقه.
جمهوريّه ـ رجوع به قسم 46 از فصل2 مادّه 4 «صوفيّه» نمايند.
جميز ---> شلكا.

آيين بيستويكم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با نون ]كلمن[)
جن ـ (چو من) زن و جانب و طرف و (به تشديد ثانى) به عربى سَتر و پوشيدن و پرده كشيدن و (به كسر اوّل و تشديد ثانى) به عربى، تازگى و قلب و دل و اوّل و نخست و هر چيز مستور و مستتر و غايب از چشم را گويند و جنين هم كه به عربى، بچّه شكم مادر است از آن اشتقاق يافته و قسمى از مخلوقات را نيز گويند كه اجسامى هستند لطيف و صاحب فهم و عقل و به اعمال شاقّه قادر و به تشكّل به اشكال مختلف مقتدر مى باشند كه به پارسى «پرى» و «ديو» ]مى گويند[ و به عقيده بعضى، روحانيين را كه از همه حواس غايب و مستتر هستند اطلاق جنّ صحيح باشد، خواه از قبيل ملائكه باشند يا از فرقه شياطين و در بعضى از آيات قرآنى هم از ملائكه با جنّ تعبير شده و به قولِ بعضى، روحانيين به نامِ اخيار و اشرار و متوسّط، به 3 قسم منقسم بوده و اوّلى به ملائكه و دويّمى به شياطين و سيّمى به طايفه جنّ اطلاق يابد و رجوع به «ملايك» هم

صفحه 110 - جلد دوم
نمايند. بارى، اگر چه فلاسفه قديم و بعضى از اهل عصر وجود جنّ را منكر بوده و باور نداشته اند، ليكن علاوه بر لسان شرع، با وجود پاره اى قضاياى متفرّقه متواتره قديمه و جديده انكار آن مستبعد و دور از انصاف است.
جن دار ـ فالچى و كسى كه به زعم خود قادر بر احضار اجنّه باشد.
جن زده ـ مصروع و كسى كه علّت صرع يا جنون داشته باشد.
جناب ـ (چو غراب) ذات الجنب[ر.م] و (چو جواب) درگاه و آستانه خانه و گرداگرد سراى و سوى و جانب و پالان شتر و نام جايى و نام كوهى و اسم جمعى و دامنه زين و تسمه ركاب و جناغ[ر.م] زين و گرويى كه دو كس با هم بندند و اينكه در مقام تعظيم و احترام گويند، شايد به طريق استعاره از معنى درگاه و آستانه باشد و بدين معنى به پارسى «شت» و «تيمسار»]گويند[.
جنابت ـ (چو نجاست) كثافت باطنيّه معنويّه اى است كه صاحب شرع از آن خبر داده و پاره اى احكام معيّنه بدان مرتّب نموده و مواقعه و آمدن منى را كاشف از آن مقرر فرموده و گاه است كه اين كلمه را در موقع سَبّ و شتم و تعزير هم گويند.
جنابد; جنابذ ـ (چو مسافر) معرّب گناباد است.
جنّابه ـ (چو علاّمه) شهرى كوچكى است در نواحى فارس و (چو شماره) دو كودك هم شكم كه به يك بار از مادر زاييده باشند و(چو كناره) جنابت و نطفه و منى و شترى كه با پولى چند به كسى مى دهى كه از براى تو آذوقه خريده و بيارند.
جناح ـ (چو شمار) فيل گوش[ر.م] و معرّب گناه و(چو پناه) به عربى، بال و پر و قلعه اى است در اندلس و كوهى است در عربستان.
جناحيّه ـ يكى از 73 فرقه امّت مرحومه كه قيامت را انكار كرده و محرّمات شرعيّه را مباح شمرده و معتقد مى باشند بر اينكه روح خدا بر حضرت آدم(عليه السلام) حلول كرده پس متدرّجاً به انبياى عظام، پس به حضرت على(عليه السلام) و بعد از آن به 3 نفر از اولاد امجد او منتقل و از ايشان هم به عبدالله ابن معاويه انتقال يافته و همين عبدالله در كوه اصفهان غايب و در آخرالزمان از همان كوه خروج خواهد كرد.
جنازه ـ (چو خرابه و كرايه) تابوت مردگان.
جناس ـ هم جنس و مجانس بودن و در اصطلاح ارباب بديع، دو كلمه يا بيشتر كه در تلفّظ يا رسم خط يكى بوده و در معنى مغاير باشند و كلام همچنانى را «مجنّس» نيز ناميده و اين عمل را «تجنيس» خوانند.
جناغ; جناق ـ (چو شمار) تسمه ركاب و زين پوش و دامنه زين و طاق پيش زين و نوعى از اسباب زائده آن كه براى زينت نقاشى كنند و (چو كَنار) چنگال و استخوان سينه مرغان و گرو و شرطى كه دو كس با هم بندند و به مناسبت همين معنى، استخوان كوچك دوشاخه معروف مرغان را گويند.
جنان ـ (چو چنار) جمع جنّت و (چو امان) قلب و دل و كوهى يا صحرايى است در نجد.
جنب ـ (چو قلب) طرف و پهلو و آبى است در ارض يمامه]در شبه جزيره عربستان[ و (چو شتر) كسى كه حال جنابت داشته باشد و (چو طلب) شهرى است كه مردمانش مهربان، و شمشير خوب سازند و (چو مدّت) يكى از نواحى بصره كه در شرقى دجله است.
جنباز ـ ]شايد جنبار به معنى شتر نر سطبر و كوتاه و جوجه شوات كه نوعى مرغابى است، باشد[.
جنبانيدن ـ حركت دادن و به جنبش آوردن.
جنبد ـ (چو پرسش) گل و ريحان و (چو دختر) گنبد و فعل مضارع از جنبيدن.
جنبش ـ (چو پرسش) اسم مصدر جنبيدن.
جنبش آباء ـ سير و حركت سيّارات است.
جنبش اوّل ـ حركت قلم قضا و قدر در لوح اوّلى كه سيّارات از اوّل حمل كردند، چه كه به نوشته بعضى، مراكز آنها در بدو خلقت در اوج تدوير بوده و اوجات تداوير هم در نقطه اوّل حَمَل بود.
جنبه ـ (چو خنده) چناق[ر.م] بزرگ.
جنبيد ـ (چو گلچين) گياهِ اوشه [ر.م] و جنبيدن و ماضى آن.
جنبيدن ـ شوريدن و حركت كردن و گريختن و جست

صفحه 111 - جلد دوم
وخيز كردن.
جنبيه ـ (چو انفيه) جمدر[ر.م].
جنتر ـ (چو عنتر) سازى است مخصوص اهل هند.
جنتوره ـ (چو منصوره) قنطوريون[ر.م].
جنج ـ (چو زنج) صدا و فرياد گاو.
جنجر ـ (چو دختر) سرخ مرد[ر.م].
جنجك ـ (چو اندك) اسپست[ر.م] و يونجه.
جنجل ـ (چو سنبل) به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، بقله اى است مانند هليون و در تحفه[ر.ض] گويد: قسمتى از هليون است كه از دمشق خيزد و در افعال مثل او است.
جنجه ـ هسته انگور.
جنخ ـ (چو ملخ) ژفك[ر.م].
جند ـ (چو قند و تند) شهرى است از توران[ر.م]، آباد كرده شاپور]دوّمين پادشاه ساسان در قرن 3م[ و ازاين رو جندشاپور نيز گويند و (چو بلد) ولايتى است از يمن و هم شهرى است از آن ولايت و (چو تند) علاوه بر معنى عربى معروف كه لشگر است، نام كوهى هم هست در يمن و يك قسمت از 5 قسمت شام كه تمامى آن مملكت را به 5 قسمت كرده و هر قسمتى را جند ناميده اند و هر جندى هم مشتمل بر بلاد فراوان است و نيز عبارت است از دو زوج كيسه غدّه مانند كه در تحت جلد شكم حيوانى موسوم به «بيدستر» در مابين ريشه دُم و جزء خلفى ران در جايى كه مقعده و آلات بول و توالد منتهى مى شوند، واقع و فقط زوج فوقانى محتوى مادّه مترشّحه اى است موسوم به كاستورئوم و مايعى كه از غدّه هاى واقعه در جانب خارج اين دو كيسه مترشّح مى شود، در آنها مى ريزد و اين دو كيسه را كه ممتلى از مايع مذكورند، از اين حيوان استخراج كرده و در تجارت به اسم «جندِ بيدستر» مى فروشند و آن را به عبارت ديگر «گوند» يا «گُند» يا «آش بچّگان» گفته و به ديلمى «شنگ» و به تركى «اوغلان اشى» و به عربى نيز «جند» و به فرانسه «كاستورئوم» و به لاتينى «كاستوريوم» و گاه است كه «خايه سگ آبى» نيز تعبير كنند، لكن چنانچه مكشوف گرديد، غير آن است و در تحفه]ر.ض [و مخزن[ر.ض] هم فرمايند كه آن خصيه حيوانى است آبى و مزدوج، يعنى دو عدد متّصل به هم به هيئت كيس بيضتين و آن حيوان به هيئت سگ بسيار كوچكى است و غير سگ آبى است و موى آن سرخ مايل به سياهى و در انهار عظيمه بسيار يافت مى شود.
جندال ـ (چو سردار) جمرى[ر.م] و چندال[ر.م].
جند بادسترـ جند بيدستر[ر.م].
جندباله ـ قصبه اى است بهجت مآب از بلاد پنجاب]در پاكستان[.
جند بيدست; جند بيدستر ـ خايه سگ آبى به شرحى كه در «جند» نگارش يافت.
جندر ـ (چو بندر) رُخوت]رخت ها[ و اسباب پوشيدنى و غيره.
جندرخانه ـ توشك خانه[ر.م] است.
جندره ـ مردم ناتراشيده و مطلق چوب ناتراشيده كنده، خصوصاً رخت مال و چوبى كه پس در اندازند و منگنه معروف صحّافان را نيز گويند كه كتاب را در ميان آن گذاشته و زياده و نقصيه آن را اصلاح نمايند.
جندشاپور ---> نيشابور و مناذر.
جندفير ـ (ل) رجوع به «گنده پير» نمايند.
جندق ـ (چو خندق) ناحيه اى است از سمنان كه نخلستان فراوان و چند قريه آبادان داشته و هوايش گرم و آبش از قنات و مردمانش عرب و شيعه مذهب مى باشند.
جندل ـ يكى از خويشان فريدون ]ششمين پادشاه پيشدادى[ كه به خواستگارى دختران پادشاه يمن بر پسران خود فرستاده بود و به عربى، سنگ سخت است.
جندن ـ سندل[ر.م].
جنده فير ---> گنده پير.
جنديشاپور ـ جندشاپور[ر.م].
جنرال ـ (چو سرطان) به فرانسه، رئيس و بزرگ و بالخصوص رئيس قوشون.
جنزه ـ معرّب گنجه.
جنس ـ (چو هند) به لغت عربى هر چيز كلّى كه به افراد و آحاد بسيار مشتمل باشد، خواه مختلف الحقايق باشند، همچو حيوان كه بر اسب و الاغ و غيرهما مشتمل بوده و

صفحه 112 - جلد دوم
حقيقت هر يكى غير ديگر است و يا متّحدالحقايق، مانند انسان كه بر عالم و جاهل و مرد و زن و غيرها مشتمل و همه آنها از يك حقيقت مى باشند و در اصطلاح منطق، فقط قسم اوّل را جنس گفته و دويّمى را نوع نامند.
جِنطى ـ (چو هندى) يا جنطين; پادشاهى بوده يونانى.
جِنطِيانا ـ كه لغتى است يونانى و به پارسى «كوشار» و به عجمىِ اندلس «يش كشكه» و به هندى «پكهان بيد» و به رومى «اسيليسقان» گويند، در برهان[ر.ض] گفته كه بيخى است سرخ رنگ به گندگى انگشت و بزرگ تر از آن و در بحرالجواهر [ر.ض] ميوه اى است سرخ رنگ كه درخت آن شبيه به درخت گردكان]گردو[ است و در پزشگى نامه]ر.ض [فرموده كه گياهى است در فرنگستان و به فرانسه «ژانسيان» و مستعمل در طب ريشه آن و بسيار تلخ و تند و غيرمطبوع است و بالجمله چون اوّل كسى كه بدان اطلاع رسانيده و يا از آن شفا يافت جنطين ملك بوده، بدين اسم اختصاص يافته و در بحرالجواهر[ر.ض] ادعاى تجربه نموده بر اينكه اگر جنطياناى رومى را كوبيده و با حنا بسرشته و بر دست بندند، سيلان خونِ حيض را نافع بوده و خون بازايستد.
جنطين ---> جنِطى.
جنقى ـ (چو بنگى) شورا و مصلحت و كنكاش.
جنگ ـ (چو هند) مهميز و (چو بند) جدال و قتال و (چو تند) شَل و شيك ]يعنى شَل[ و كتابچه و بياض بزرگ و كشتى بزرگ و نوعى از قمار و شترى كه هنوز آن را به زير بار نكشيده باشند.
جَنگِ پشن ---> پشن.
جنگ زرگرى ـ جنگ ساختگى.
جنگ سيال ـ ناحيه اى است بهجت مآل از نواحى ملتان ]در پاكستـان[خـاكش طـرب خيـز و زميـنش ملاحت انگيز، مردمانش در حسنِ صوت و خوبى صورت مشهور و معروفند:
«خوبى حسن و خوبى آواز *** هر يكى مى برد به تنها دل
چون شود جمع هر دو در يك جا *** كار صاحبدلان شود مشكل». جنگ لادن ---> لادن.
جنگار ـ (چو سردار) خرچنگ و امر و فاعل از جنگ آوردن.
جُنگال ـ (چو گلدان) نشانه تير.
جنگسانك ـ (ل) امير و وزير.
جنگك ـ (ل) رجوع به «شلمك» نمايند.
جنگل ـ (چو فلفل) به تركى، خصلت و زنگله[ر.م] و خوشه كوچك و (چو منقل) بيشه و زمين پردرخت.
جنگلانى; جنگلاهى; جنگلايى ـ (چو بزمگاهى) زغن]ر.م [و غليواج[ر.م].
جنگلوك ـ (چو عنكبوت) مردم دست و پاى كج و كسى كه از بيمارى برخاسته و قوت رفتار نداشته و بر ديوار و عصا و زانو بگيرد و به «چنگلوك» هم رجوع شود.
جنگوان ـ (چو ارغوان) شهرى است در هندوستان.
جنگوك ـ (چو مفلوك) جنگلوك[ر.م].
جنگه ـ پشه اى است كه در شب پريده و مانند آتش مى درخشد و آفتى است كه به غلّه رسيده و زرد و بى مغزش كند.
جنگيز ـ چنگيز است.
جنوب ـ (چو ملول) بادى است مخالف شمال كه جاى وزيدن آن از مطلع سهيل است تا مطلع ثريّا.
جنوره ـ (ل) ناحيه اى است در جنوب غربى اسويچره]سوييس[ مابين صلوان و فرانسه در جوار بحرى كه آن هم بدين اسم موسوم و تقريباً داراى پنجاه هزار نفوس است]جنوره احتمالاً همان ژنو است[.
جنوه ـ شهرى است قديم در قسم شمالى ايتاليا كه تقريباً داراى 000،150 نفوس مى باشد.
جنويز ـ (چو پرويز) طايفه بزرگى است از نصارى كه قديم الزمان ملوك روم از ايشان بوده و آل عثمان از ايشان انتزاع كرده اند.
جنه ـ (چو جثّه) سپر و (چو سكّه) جنون و ديوانگى و يكى از آحاد جنّ است و (چو مكّه) بهشت و جنّت.(عر)

صفحه 113 - جلد دوم
جنى ـ (چو صبى) به عربى، ميوه از درخت چيده و هر چيز پنهانيده و عمده فنون رمل پيدا كردن پنهانيده وگفتن نيّت شخص است كه اوّلى را «جنى گويى» و دويّمى را «ضميرگويى» گويند.
جنيبت ـ (چو غنيمت) امير آخور و اسب يدك.
جنيد ـ (چو كُمَيل) شهرى است در نواحى نهروان كه اكنون ويران است و هم لقب سعيد ابن عبيد از اكابر صوفيّه كه او را خزّار و قواريرى و زاهد مى خواندند; اصلش از نهاوند و مولدش بغداد و وفاتش در 298 هجرى و قبرش در شونيزيّه ]قبرستان معروفى در بغداد[ و شيخ عصر خود و به نوشته بعضى، 30 دفعه پا پياده حج كرده بوده است و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، سلسله طريقت وى بهواسطه سرى سقطى]زاهد قرن 3هـ[ و معروف كرخى]زاهد قرن 2هـ[ و داود طايى]زاهد قرن 2هـ[ و حبيب عجمى]زاهد قرن 1 و2هـ[ و حسنِ بصرى[زاهد قرن 1هـ ] به حضرت على(عليه السلام) اتّصال دارد.
جنين ـ (چو امير) پوشيده شده خصوصاً بچّه شكم مادر و سفره كوچك و قلب و وسط هر چيز و (چو كُمَيل) مصغّر جنّت و به معنى بهشت كوچك و قصبه اى است جنّت مشام از بلاد شام كه مردمانش عرب و شافعى مذهب و بانى آن يهود ابن يعقوب بوده.
جنيور ـ (چو رسيدن) پُل صراط.

آيين بيستودوّيم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با واو ]هوّز[)
جو ـ (به ضمّ اوّل) جوى و رجوع به «ميان» هم شود و (به فتح آن با تشديد) رجوع به «هوا» و «يمامه» شود و (به فتح آن با تخفيف) غلّه اى است معروف كه به چاروايان داده و به عربى «شعير» و به فرانسه «اورژ» گويند.
جو برهنه ---> سلت.
جو جادو ـ به نوشته مخزن[ر.ض]، قسمى است از هوفاريقون كه «دادى» نيز گويند و آن دانه اى است مانند جو و درازتر و باريك تر از آن و طعم آن تند و تلخ و رنگش تيره و بهترين آن سرخ رنگ و نبات آن هم سرخ و زياده بر شبرى ]يكوجب[ و منبت آن جبال فارس است.
جو فرنگ ـ قسمى است از جو كه پوست ندارد.
جو گندم ـ كنايه از دو رنگ است و رجوع به «سلت» هم نمايند و (به فتح اوّل و تشديد ثانى) صحراى وسيع و نام ناحيه يمامه]در شبه جزيره عربستان[ و پايين، مقابل بالا و هوا و مابين كره زمين و فلك قمر را گويند.
جواب ـ (چو ثواب) علاوه بر معنى معروف عربى، كه به پارسى«پاسخ»]گويند[، رجوع به «كامه» شود.
جوابه ـ (چو حواله) آبى كه از بند جوى به در آيد.
جوارش ---> گوارش.
جواز ـ (چو گداز) جوازان[ر.م] و (چو نماز) به عربى، اذن و اجازه.
جوازان; جوازق; جوازن; جوازه ـ گاو و تخم مرغ نيم پخته و ستاره مشترى و عقبه و گدك[ر.م] و هاون و ديبك]ر.م [سنگى يا چوبى، خصوصاً آنچه در آن سير كوبند و ظرفى كه در آن شكر از نى و شيره از انگور و روغن از حبوبات گيرند.
جواش ـ قطعه اى از شب و گذشتن آن.
جواشير ـ گاوشير[ر.م].
جوال ـ (چو شمار) مكر و حيله و بدن انسان و هر چيز گشاده و يك لنگ بار و ظرفى است معروف كه از موى و پشم و غيره بافته و چيزها در آن گذارند و آن معرّب گوال است.
جوالق ـ (چو حوادث) جمع جولق[ر.م].
جوام ـ (چو مدام) روز.
جوان ـ (ر.ف) كه مقابلِ پير است و «برنا» و «برناه» ]هم گويند[. (ند)
جوانْ اِسپَرم ـ نام يكى از رياحين كه به عربى «ريحان الشياطين» گويند.
جوانْ بخت ـ خوشبخت و فرخنده طالع.
جوانْ مرد ـ سخى و كريم و باهمّت.
جوانْ غار ـ طرف چپ و دست چپ.
جوانشير ـ به نوشته ناسخ[ر.ض]، بيستوششمينِ ساسانيان

صفحه 114 - جلد دوم
است كه در سال نهم هجرى بعد از شهريزاد[ر.م] در ايران جلوس كرده و طريق عدل و داد را سپرده و بعد از يك سال بدرود جهان گفت.
جوانه ـ جوان.
جوانى ـ (چو چنارى) نان خواه[ر.م] و زنيان[ر.م] و (چو روانى) جوان بودن و هم زنجيره باريك و كمرپهن معروفى است كه در ولايت ما به بعضى كلاه ها دوزند.
جُوانيك ـ (چو ]خداديد[)كنجشگ مادّه.
جواهر ـ (چو حوادث) جمع جوهر و بالخصوص الماس را گويند.
جَوب ـ ]دلو بزرگ و سينه بند زنان و سپر و آتشدان و مسافت بريدن و گريبان درست كردن براى پيراهن (لغت نامه دهخدا)[.
جوباره ---> حيدر.
جوبال ـ جوال[ر.م].
جوبجو ـ (به سكون واو و فتح باقى) ذرّه ذرّه و پاره پاره.
جوبه ـ (چو روزه) ميدانِ دادوبستادِ شهر كه غلّه و اسباب و امتعه از اطراف آورده و در آنجا بفروشند.
جوپينه ـ مرغ هماى.
جوتره ـ (چو حوصله) مناره.
جوج ـ (چو روز و موج) گوشت سرخ سر خروس و علامتى كه به جهت خوش نمايى بر سر طاق و ايوان بنصبند.
جوجادو ـ رجوع به تركيبات «جو»]شود[.
جوجِر; جوجِره ـ درهَم.
جوجق ---> بطلميوس.
جوجم ـ (چو كودك) شاخى از درخت كه ميوه و گل آورد.
جوجن; جوجنه ـ (به ضمّ اوّل و كسر ثالث) دِرهَم و(فتح ثالث) يك فرسخ و ثلث فرسخ.
جوجو ـ (به فتح جيمين) كنجشگ و جوبجو[ر.م] و شهرى است از ختا ]ناحيه اى در شمال غربى چين[ كه مشگ خوب و كافور مرغوب و جامه هاى ابريشم نفيس در آنجا بسيار مى شود.
جوجه ـ (چو روزه) بچّه طيور، خصوصاً ماكيان و هر چيز كوتاه، خصوصاً مرد قصير و بسيار كم قامت.
جوجه دوك ـ رخنه و شكاف كمر دوك كه در وقت رشتن پنبه ريسمان چرخ بر آن اندازند.
جوجه ربا; جوجه لوا ـ زغن[ر.م] و غليواج[ر.م].
جوجى ـ به تركى، علاوه بر معنى معروف كه در «غسك» مذكور است، به معنى نوظهور، و تازه آمده را نيز گويند و به همين نسبت، چنگيزخان هم پسر بزرگ اوّلين خود را بدين اسم موسوم و نواحى خزر و دشت قبچاق ]در شمال درياى خزر[ و خوارزم ]در ازبكستان[ را بدو مسلّم داشته، عاقبت در حوالى 624 هجرى در قبچاق وفات يافت.
جوخ ـ (چو طوق) ماهوت و گروه و فوج مردم و حيوان.
جود ـ (چو دود) علاوه بر معنى عربى معروف]بخشش; سخا[، نام قلعه اى است در يمن.
جودان; جودانه ـ (به فتح اوّل) چينه دان مرغان و انار خشك دانه و بى آب و نوعى از بيد كه دسته بيل كنند و نوعى از كافور خوش بوىِ خوردنى به خلاف كافور ميّت و سياهى را نيز گويند شبيه به دانه جو در ميان دندان ستور كه سال آنها از آن معلوم و بعد از رفتن آن حكم بر سال آنها نتوان كرد.
جودر ـ (چو كوثر) گاو و گياهى است كه در ميان زراعت روييده و دانه اى كوچك و باريك دارد و آن دانه را نيز گويند.
جودره ـ جودر[ر.م] و مبارزى بوده روسى.
جودىّ ـ منسوب به جود و نام كوهى است معروف در شرقى دجله از اعمال موصل كه كشتى حضرت نوح(عليه السلام) بر آن قرار گرفت.
جوذر ـ (چو جوهر) جوبجو[ر.م] و گوساله.
جور ـ (چو هنر) فوق و بالا وگدك[ر.م] و عقبه و كوه و تپّه و حقّ اولويت شخصى در زراعت زمينى اگر چه مالك آن نباشد، چنانچه گويند اين ملك جور زال است و ملك رستم، يعنى حقّ زراعت آن با زال بوده و رستم حق بهره مالكانه دارد و (چو حوض) به عربى، ستم كردن در حكم و مطلق ظلم و ميل كردن از راه راستى و نام خطّ لب جام از

صفحه 115 - جلد دوم
خطوط جام جم[ر.م] هم هست و ازاين رو پياله مالامال را «پياله جور» نيز گويند و يا اينكه چون حريف را دانسته پياله مالامال بدهند تا مست شود و بيفتد و بى شعور گردد، درباره او ظلم و ستم خواهد بود، آن را «پياله جور» گويند و(چو نور) شهرى است در 20 فرسخى شيراز كه به گور نيز موسوم و در عهد كيانيان[دوّمين سلسله اسطوره اى ايران ] پيش از بناى فيروزآباد بسيار بزرگ و كوهى طبيعى بر دور آن حصار و در هنگامى كه اسكندر بر ايران غلبه كرده و پارس را بگرفت، از فتح اين شهر عاجز آمده و رودخانه اى را كه مشرف بدانجا بوده، برگردانيده و به شهر گشودند تا تمام آن محوّطه پر شده و دريايى بزرگ گرديده و جميع اسباب و اموال و اهالى و حيوانات آن غرق شدند تا بعد از 300 سال كه اردشير بابكان [نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م ] مملكت ايران را مسخّر نموده و به جهت نيكويى مكان بدان سر شد كه آنجا را مجدّداً شهرى بنا كند، پس به لطايف الحيل آب را از آن بيرون كرده و بعد از خشكيدن بازهم شهرى بنا كردند. و به نوشته گنج دانش[ر.ض]، عضدالدوله ديلمى]از امراى آل بويه در قرن 4هـ[ به تماشاى اين شهر بسيار مى رفته و جور يا گور، نام اصلى آن، را عوض كرده و فيروزآبادش ناميد; بدانجا هم رجوع شود.
جوراب; جورب ---> گوراب.
جوربور; جوربوز ـ (چو زودزود) كبك و تذرو[ر.م].
جورجس ـ ]بن جبرئيل طبيب سريانى الاصل، پدر بختيشوع طبيب، رئيس پزشكان مدرسه جندى شاپور. منصور عبّاسى به دنبال بيمارى خود به سال 148هجرى وى را به بغداد خواند و بن يوحنا بن سهل بن ابراهيم مكنّى به ابوالفرج پزشك سريانى الاصل از نصرانى هاى يعاقبه است كه در يبرود(از توابع دمشق) متولّد شد و طب را در دمشق فرا گرفت و به بغداد رفت و نزد ابوالفرج بن طبيب، پزشك و فيلسوف، درس خواند و سپس به دمشق برگشت تا به سال 427هجرى درگذشت(لغت نامه دهخدا)[.
جوره ـ (چو روزه) همرنگ و هموزن و جفت چيزى.
جوز ـ (چو حوض) به عربى، گردكان ]گردو[ و گره تكمه گريبان و غيره.
جوزآغند; جوزآگند ---> گوزآگند.
جوز ارقم ---> گوز ارقم.
جوز بر گنبد ـ كارهاى عبث و بى فايده.
جُوزبُوا ـ كه به «جوز طيب» نيز موسوم و به پارسى «جوز بويا» و به فرانسه «موسكاد» گويند، ثمر درختى است در جزيره بوربون از متعلّقات فرانسه و در جزاير آنتيل]در آمريكاى مركزى[ آن را غرس مى كنند و قىّ و كلف و بوى بد دهان و حبس بول را دافع و كبد و طحال را نافع و در تقويت معده بى نظير است.
جوز بويا ---> جوزبوا.
جوزجَندُم ـ معرّب گوزگندم[ر.م] است.
جوز خمس ـ ثمر درختى است هندى به قدر فندقى مدوّر و سياه خال دار و پوست آن ناهموار و دانه هاى آن زياده بر پنج عدد نمى باشد و لذا بدين اسم مسمّى شده.
جوز رقاع ---> جوزقىّ.
جوز رومى ـ بار درختى است كه صمغ آن و يا درخت آن كهربا و رجوع به «حور» شود.
جوز سرو ـ بار درخت سرو.
جوز طيب ---> جوزبوا.
جوز قىّ ـ بار درختى است در يمن كه از گردكان]گردو[ معروف كوچك تر و بلغم و رطوبات را دافع و مُقيّى مى باشد.
جوزگره ـ گوزگره[ر.م] است.
جوزگندم ـ بيخ گياهى است شبيه به چند دانه گندم به هم چسبيده و رجوع به «گوز گندم» شود.
جوز ماثل; جوز ماثم; جوز مقاتل; جوز مهاتل ـ تاتوره[ر.م].
جوز هندى ـ نارگيل.
جوزا ـ چنانچه در «برج» اشارت نموديم، نام يكى از بروج دوازده گانه است كه در شمال كاهكشان و به صورت دو آدمى مى باشد كه سر ايشان به شرق و شمال و پايشان به

صفحه 116 - جلد دوم
غرب و جنوب و ازاين رو به «دوپيكر» و «توأمين» نيز موسوم و مركّب از 18 ستاره و آن دو كوكب نيّر را كه بر سر آنها است «ذراع مبسوط» ناميده و دوى ديگر را كه بر سينه توأم دويّم است «هنعه» گويند كه يكى از منازل بيستوهشت گانه ماه است و به «جبّار» هم رجوع نمايند.
جوزابه ـ اوماج[ر.م] است.
جوزاغند ـ رجوع به تركيبات «جوز» شود.
جوزاك ـ غصّه خوردن و اندوهگين شدن.
جوزاگند; جوزبوا; جوزبويا ـ رجوع به تركيبات «جوز» نمايند.
جوزغه ـ معرّب گوزغه[ر.م].
جوزقه ـ (چو حوصله) رجوع به «غوزه» نمايند.
جوزقىّ ـ رجوع به تركيبات «جوز» نمايند.
جوزن ـ (چو روشن) آفت زردى است مايل به سرخى كه در گندم و جو باشد و نوعى از ساحران هند كه جو و گندم را با زعفران زرد كرده و بر آن افسون خوانده و بر مردم زنند تا مسحور و مسخّر خود نمايند و طايفه اى است از برهمنان كه دسته خوشه هاى جو را بر آتش افروخته زده و چيزها خوانده و آن را عبادت شمرده و اين عبادت را «هوم» نامند.
جوزه ـ معرّب گوزه[ر.م].
جوزهر ـ معرّب گوزهر[ر.م].
جوزيدن ـ جوزاك[ر.م].
جوزينه ـ معرّب گوزينه[ر.م].
جوژه ـ بر وزن و معنى جوجه، اِفراداً و تركيباً.
جوسْبونِتَن ـ گرفتن و ستادن.(ند)
جوستن; جوستن يانوس; جوستينين ـ نام ديگر سلطايانس[ر.م] است.
جوسق ـ (چو حوضك) معرّب جوسه[ر.م] و قلعه اى است در رى و قريه اى است از آن و يكى ديگر از بغداد و سيّمى از نهروان ]در عراق[ و چهارمى از قيروان ]در مراكش[ و پنجمى از مصر.
جوسك ـ تكمه و گوى گريبان.
جوسنگ ـ هموزن و هم جثّه جو و پارسنگ ترازو.
جوسه ـ كوشگ و بالاخانه و 12برج فلكى.
جوش ـ (چو سخن) دهى است در نيشابور و(چو حوض و روز)كوهى است در حجاز و(چو روز) دهى است در طوس و حلقه زره و جوشن و غيره و نام روز سيزدهم ماه هاى شمسى كه در «تاريخ فرس» مذكور افتاد و هم به معنى معروف كه جوشيدن و امر و فاعل از آن است.
جوش بره; جوش پره ـ آشى است مشهور كه از خمير طولانى الشكلى كه از گوشت و سبزى و مصالح پر كرده و در آب جوشانيده باشند، پخته و كشك و ماست بر بالاى آن ريخته و مى خورند.
جوشاك ـ (چو پوشاك) جوشيدن و هر چيز جوشيدنى.
جوشش ـ (چو سوزش) اسم مصدر جوشيدن.
جوشقان ـ معرّب كوشگان كه دهى است از مضافات كاشان.
جوشك ـ (چو كودك) جوشاك[ر.م] و (چو كوچك و حوضك) كوزه لوله دار، خصوصاً كوزه شراب.
جوشن ـ (چو روزن) زره و يا پوششى است غير آن كه از حلقه و تنكه آهن باشد به خلاف زره كه تنها از حلقه است و كنايه از صورت مردم بدخوى و ترش روى و نام كوهى هم هست در غربى حلب]در سوريه[ كه در دامنه آن مقابر و مشاهد شيعه بسيار است و به عربى، زره و حلقه و سينه و نصف شب و مردم هوشيار و نام دو فقره از ادعيه هم هست كه يكى به كبير معروف و ديگرى به صغير مشهور است.
جوشيدن ـ غليان و شوريدن و به هم برآمدن.
جوشير; جوشيره ـ (چو توبيخ و نوديده) گاوشير[ر.م] و جولاهه]بافنده[ و جوش بره[ر.م].
جوغ ـ (چو دوغ) گاو گردون]ارّابه[ و زراعت و چوبى كه در وقت زراعت بر گردن آن نهند و چوب گاوآهن را بدان بسته و زمين را شيار كنند و چوب آبنوس[ر.م] را هم گويند.
جوق ـ (چو طوق) معرّب جوخ[ر.م] و جوغ[ر.م].
جوقون قان ـ نام پادشاه چين كه قُبلاقاآن[نوه چنگيزخان ] ملك را از او انتزاع نمود.
جوقه ـ (چو روضه) گروه و طايفه و فرقه.
جوكك ـ (چو كودك و كوچك) جغد و بوم و كنجشگ و يا

صفحه 117 - جلد دوم
مرغى است كوچك تر از آن.
جوگى ـ جوجى[ر.م] و جولخى[ر.م].
جول ـ غليواج[ر.م] و زغن[ر.م] و جل اسب.
جولا; جولاه; جولاهك; جولاهه ـ عنكبوت و مطلق بافنده و سيّم و چهارم مصغّر نيز هست و تنيده را هم گويند.
جولخ ـ (چو دوزخ) نوعى از بافته پشمينه كه از آن خرجين ساخته و دراويش و قلندران لباس كنند.
جولخى ـ قلندر شال پوش و ژنده پوش.
جولق; جولقى ـ بر وزن و معنى جولخ و جولخى و معرّب آنها است.
جوله ـ (چو دوزخ) جولاه[ر.م] و (چو شده) گياه مرغ[ر.م] و فريز]ر.م [و (چو لوله) يونجه و سيخول[ر.م] و فالج[ر.م] و تيردان و كمان دان و زده شده از پنبه و پشم و غيره.
جوله زار; جوله گاه ـ يونجه زار و مرغزار.
جولهك; جولهه ـ مخفّف جولاهك[ر.م] و جولاهه[ر.م].
جوليدن ـ ژوليدن[ر.م].
جومرد ـ مخفّف جوانمرد است.
جومست ـ معرّب گومست[ر.م].
جومه ـ (چو روضه) خانه و منزل، خصوصاً اوطاق مدرسه و (چو روزه) شهرى است در فارس و ناحيه اى است در حلب ]در سوريه[.
جون ـ بر وزن و معنى گون و (بر وزن چمن) چوب ستنج[ر.م] و (بر وزن خوف) قلعه و يا كوهى است در يمامه]ناحيه اى در جزيرة العرب[ و رودخانه اى است در هندوستان و به «خليج» هم رجوع شود.
جونته ـ آفتاب.
جونغاريا; جونغوريا ـ (و يا با جيم پارسى) قطعه بزرگى است از تاتارستان كبير ]مغولستان و شمال چين[ كه مسكن طايفه قالموق از طوايف اسلاميّه و ازاين رو قالموقستان نيز گويند.
جَووان ـ جوان.(ند)
جوه ـ بر وزن و معنى جوغ.
جوهر ـ (چو دوزخ) كشتن و سوزانيدنِ هُنود، زن و فرزند خود را در هنگام عجز از مقاومت دشمن و جايى را نيز گويند كه در آن جوى آب روان بسيار باشد و(چو كوثر) جيوه و معرّب گوهر و به معنى ذات شىء و در اصطلاح فلاسفه قديم، يكى از مقولات عشره كه در «مقولات عشره» مذكور و عبارت از چيزى است كه به ذات خود باقى و به خودى خود قائم بوده و موجود باشد نه در محلّى ديگر، و به پارسى «فروهر» گويند، مقابلِ عَرَض كه نه چنين است و در اصطلاح اطبا، مادّه عامله و جزو مؤثر هر چيز را گويند.
جوهر بادام تلخ ---> اسيد پروسيك.
جوهر ترياك ـ به دو قسم مى باشد: يكى جوهر منوّم كه به فرانسه «مُرفين» ناميده و ديگرى جوهر مسكّن آن كه به فرانسه «كُدِئين» گويند.
جوهر تنباكو ---> نيكوتين.
جوهر شراب ---> الكل.
جوهر شوره ـ يا تيزاب; كه به فرانسه «اسيد ازتيك» و «اسيد نيتريك»گويند، جسمى است مايع كه خالص آن يكى از سموم محرّقه بسيار قويّه و مخلوط آن با مقدارى از آب كه ترشى آن مطبوع گردد، در امراض بسيار نافع و مستعمل و چون خيلى غليظ بود، داراى بوى تند مخصوص و به شدّت محرّق مى باشد، بالجمله چنانچه بعضى از معاصرين اهل فن نوشته، اين جسم را يكى از دانشمندان در سال 1225ميلادى از تقطير مخلوطى از شوره و خاك رس استخراج نمود ولى گويا انكشاف آن بهواسطه حكماى اسلام در مأه هشتم ميلادى بوده.
جوهر فرد ---> جزو فرد.
جوهر كچوله ـ استريكنين[ر.م] است.
جوهر گنه گنه ـ جسمى است سفيد و بسيار تلخ با بويى مخصوص و در 30 مقابل وزنِ خود آبِ جوش و 740 مقابل آبِ سرد محلول و همين است كه در طب معمول و مطلقاً به «گنه گنه» موسوم و در طب محلول آن را در آب ترش شده يا به صورت حَبّ يا به صورت سفوف]كوبيده[ در حميّات]تب ها[ دائره زياد

صفحه 118 - جلد دوم
استعمال مى كنند.
جوهر گوگرد ـ در حالت خلوص و نداشتن آب، جسمى است جامد سفيد رنگ به شكل كلاف ابريشم كه مستعمل در صنايع نبوده و آنچه معمول است، عبارت است از مخلوط مقدار معيّنى آب با همان جسم كه به «اسيد سولفوريك» نيز موسوم و به دو قسم مقسوم مى باشد: يكى مايعى است دُهنى شكل و بى بو و بى رنگ و در تجارت به نام «روغن زاج» مشهور، و ديگرى مايعى است دُهنى شكل و سياه رنگ در مجاورت هوا به مقدار زياد دود سفيدى از آن متصاعد مى گردد و چون قدرى آب در آن داخل كنند به شدّت گرم شود.
جوهر ليمو ---> اسيد سيتريك.
جوهر نمك ـ يا اسيد كلوريدريك يا اسيد هيدروكلوريدريك; جسمى است بخارى شكل كه بوى آن بسيار گزنده و طعمش تند و محرّق وبالطبع در ابخره]بخارها[ ترشى كه از كوه هاى آتش فشان متصاعد مى شود به مقدار زياد موجود و پس از تصاعد متكاثف]مجتمع[ شده و در آب هايى كه در مجاورت اين كوه ها واقعند، حل مى گردد و ترشى آب هاى مذكور از اين راه است.
جوهر نوشادر ---> آمونياك.
جوهرى ـ جواهرفروش و هر چيز جوهردار و منسوب به جوهر و تخلّص شاعرى است به شيرين سخنى مشهور و هم لقب اسماعيل ابن حمّاد، مؤلّف كتابِ صحاح اللغة كه در علم و معرفت، خصوصاً در ادبيّات و لغت نادره دوران بوده و در حوالى 400 هجرى وفات يافت.
جوهى ـ گلى است در هندوستان.
جوى ـ نهر آب جارى و جايى كه از آن آب بردارند و امر و فاعل از جوييدن.
جويا ـ مفتّش و طالب و جوينده و نام مبارزى هم مازندرانى كه به دست رستم كشته شد.
جويبار ـ جوى آب، خصوصاً جوى بزرگى كه از جوى هاى كوچك به هم رسيده باشد و جايى را نيز گويند كه در آن جوى آب بسيار باشد و نام چند قريه هم هست از مرو ]در تركمنستان[ و هرات و سمرقند]در ازبكستان[.
جويجوز ـ (ل) كرم درخت خواره.
جويدن ـ جاييدن[ر.م].
جويسه ـ (چو رَسيده) جوسه[ر.م].
جويش ـ (چو كُمَيل) به عربى، مصغّر جوش[ر.م].
جويم ـ بلوكى است از فارس در دو منزلى جهرم آبش بد و تنباكوى آن ممتاز است.
جوين ـ (چو حزين) منسوب به جو و هر چيز كه از آن ساخته و درست كرده باشند و (چو حزين و حسين و دلير) قريه و ولايتى است دلپذير از خراسان مابين نيشابور[و ] بسطام; مشتمل بر 50 يا 189 يا 400 قريه مى باشد كه همه آنها به يكديگر متّصل بوده و جايى خالى پيدا و نمايان نيست و جمعى از فضلا و ارباب كمال كه من جمله خواجه شمس الدين محمّد وزير هلاكوخان است، منسوب بدين ديار مى باشند.
جويى ـ جوهى[ر.م] است.
جوييدن ـ تفحّص نمودن و جستوجو كردن.

آيين بيستوسيّم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با هاى هوّز)
جه ـ (چو بد) امر و فاعل از جهيدن و (چو دل) زن فاحشه و بدكاره و (به فتح اول و خفاى هاء) به تركى، گاهى نسبت را باشد، همچو: عربى جه و گاهى در آخر صفات، تصغير را آيد، مانند: گوزل جه و گاهى تمييز و حيثيّت را بفهماند، مثل اينكه مى گويى: ياشجه من اوندان بويوكم، يعنى از جهت سن من از او بزرگ تر هستم.
جهات ـ جمع جهت است.
جهات اصليّه ـ در اصطلاح جغرافيين كه به «نقاط اصليه» هم تعبير كنند، عبارت است از 4سمت مشرق و مغرب و شمال و جنوب، چنانچه مابين اين 4 نقطه، 4 نقطه ديگر نيز معيّن كرده اند كه به «جهات فرعيّه» يا «نقاط فرعيّه» موسوم دارند:
1. شمال شرقى يا شرق شمالى كه مابين مشرق و

صفحه 119 - جلد دوم
شمالى است.
2. شمال غربى يا غرب شمالى كه مابين دو نقطه مغرب و شمال است.
3. جنوب شرقى يا شرق جنوبى كه مابين دو سمت شرق و جنوب است.
4. جنوب غربى يا غرب جنوبى كه مابين مغرب و جنوب است.
و در يافتن هريك از جهاتِ هشت گانه اصليه و فرعيه تنها خوب شناختن جهت مشرق كه يكى از جهات اصليه و نقطه اى است از آسمان كه آفتاب از آن طلوع مى كند، كافى است زيرا كه مغرب مقابل آن و هرگاه چنان بايستيم كه دست راست ما به طرف مشرق باشد، روبه رو را شمال و نقطه مقابل آن را كه پشت سر باشد، جنوب گوييم و در خريطه هاى]نقشه ها[ جغرافيا سمت مشرق را در راست و مغرب را در چپ و شمال را در فوق و جنوب را در تحت قرار مى دهند.
جهات ستّه ـ شش جهت[ر.م] است.
جهات فرعيّه ---> جهات اصليّه.
جهاد ـ (چو كتاب) مجاهده و منازعه و سعى و كوشش است و در اصطلاح شرع اسلام، منازعه به كفّار است كه قطع نظر از حكم دينى از اهمّ وظايف عالم انسانيّت و دوام و استمرار ملّيّت موقوف به آن است.
جهاد اصغر ـ جنگ و مقاتله با كفّار است.
جهاد اكبر ـ عبارت است از مجادله با نفس و رياضات نفسانيّه.
جهار ـ (چو چنار) به عربى، آشكارا كردن و (چو كَنار) عدد چهار است، اِفراداً و تركيباً.
جهاز ـ (چو نماز) فرج زنان و آنچه بر شتر بار شده است و (چو نماز و حجاز) هر چيزى كه عروس و مسافر و اموات بدان محتاج و نيازمند باشند و به پارسى «وردك»]گويند[ و در بعضى موارد به معنى سفينه و كشتى هم به نظر آمد و رجوع به «گلبت» شود.
جهالوان ـ (ل) قطعه بزرگى است در سمت شرقى بلوچستان كه به غايت كوهستان و شهر و قصبه عمده اى نداشته و مردمانش خانه بردوش هستند.
جهان ـ (چو امان) جهنده و عالم ظاهر و دنيا و زمين ماتحت فلك قمر و مال و اسباب دنيوى.
جهان آباد ـ يا شاه جهان آباد; نام تازه دهلى است.
جهان آبگون ـ آسمان.
جهان آراى ---> تاريخ جلالى.
جهان آفرين ـ حضرت بارى تعالى است.
جهان بين ـ چشم و فرزند و مردم سيّاح و جهان گرد.
جهان تاب ـ ماه و آفتاب و رجوع به «تاريخ جلالى» شود.
جهان دار ـ پادشاه.
جهان ديده ـ سيّاح و مسافر.
جهان سالار ـ پادشاه.
جهان كهين ـ حضرت آدم(عليه السلام) و بنى آدم.
جهان گير ـ پادشاه.
جهان گير نكو ---> داكه.
جهان مهين ـ تمامىِ ماسواى الله و عرش و فرش و مابينهما كه «عالم اكبر» گويند.
جهان نما ـ نقشه و خريطه]نقشه[ تمامى كره.
جهان نو ـ امريكا است.
جهانيدن ـ ديگرى را به جهيدن واداشتن.
جهت ـ به عربى، سمت و طرف و علّت و سبب و معانى پارسى آن در «سبب» مذكور است.
جهر ـ (چو نهر) آشكار كردن و (چو قمر) آن است كه روشنايى روز را نديده و مانند شب بيند.
جهرم ـ (چو گندم) قصبه اى است در پنج منزلى شيراز، ميوه جات گرم سيرى اش ممتاز و به قلّت آب و كثرت حرارت مشهور و نخلستان و غلاّتش ارزان و موفور و مردمانش شيعه مذهب و در زمان اردشير بابكان]نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م[ آباد بوده و نام اصلى پارسى آن كهرم بوده كه معرّبش نموده اند.
جهرود ـ (چو دلدوز) بلوكى است از قم كه آبش خوب و هوايش مرغوب و باغاتش نيكو، ميان جبال واقع و مردمانش شيعه مذهب و خوش مشرب و گيوه بسيار

صفحه 120 - جلد دوم
ممتاز در آنجا سازند.
جهره ـ (چو دهره) چتايى[ر.م] و چرخ معروف ريسمان تابى و چرخى كه جولاهان]بافندگان[ بدان ريسمان در ماشوره پيچند.
جهش ـ (چو خَجِل) خلقت و طبيعت و اسم مصدر جهيدن.
جهل ـ (ر.ف) كه نادانى و حماقت است و به پارسى «پركان»]گويند[.
جهل بسيط ـ آن است كه چيزى را نداند و ندانستن خود را ملتفت شده و عالم باشد بر اين كه نمى داند:
«هركس كه نداند و بداند كه نداند *** او لاشه خر خويش به منزل برساند». جهل مركّب ـ آن است كه چيزى را نداند و ندانستن خود را هم ندانسته و چنين داند كه مى داند و به عبارت ساده، اعتقاد كردن چيزى است به خلاف حقيقت آن:
«هر كس كه نداند و نداند كه نداند *** در جهل مركّب ابدالدّهر بماند». جهمرز ـ (چو دلبند) زنا كردن و زن فاحشه.
جهن ـ (چو دهن) جهان و (چو رهن و ذهن) نفس كل و نام پسر افراسياب]پادشاه توران در شاهنامه[.
جَهَنّام ـ (ل) دوزخ كه معرّب آن «جهنّم» است.
جهند ـ (چو درنگ) صرّاف.
جهنّم ---> دوزخ.
جهود ـ ]يهود و يهودى و كليمى(لغت نامه دهخدا)[.
جهودخانه ---> مردارخانه.
جهودانه ـ مبار[ر.م] و منسوب به جهود و درختى كه آن را به عربى «شايكه» و صمغ آن را عنزروت[ر.م] گويند.
جهيدن ـ ]سخت تيزرفتن و جَستن و وزيدن باد(لغت نامه دهخدا)[.
جهير ـ ]مرد ديدارى و صاحب جمال و مرد بلند آواز (لغت نامه دهخدا)[.

آيين بيستوچهارم

(در ]حرف[ جيم ابجدى با ياى حطّى)
جى ـ (چو مَى) دهى است در حوالى رى و به معنى پاك و پاكيزه و(به كسر اوّل) علاوه بر معنى تركى معروف كه در آخر اسماء افاده حرفت و صنعت كند، همچو: اتمكجى و مانند آن، تمامى ايالت اسپهان را نيز گويند و يا بلده و يا محلّه و يا بلوكى است از بلوكات آن كه به خوبى آبوهوا معروف و خاكش به امانت دارى موصوف است. گويند كه يكى از تلال ]تپّه ها[ قديمه در اين شهر شكافته و ميانش خانه اى يافتند كه بارهاى چند بسته شده و با پوست درخت توزه[ر.م] پيچيده، معلوم شد كه در هنگامى كه حكم طوفان شهرت يافت بعضى از علوم و شرح صنايع نوشته و در توزه پيچيده و در آن خاك كه امتحان كرده بودند، مدفون ساختند كه بعد از طوفان آن علوم و صنايع از ميان نرفته و به كار جماعت بشر برآيد، و اين خود دليلى است بر خوبى خاك اسپهان كه اجسام را نيكو حفظ مى كند، چنانچه اشارتى در اين باب در «اسپهان» مذكور افتاد.
جى آلاد ـ رجوع به طبقه دويّمين «مه آباد» شود.
جيا ---> جغرافيا.
جى افرام ـ نام يكى از پيغمبران عجم است كه در طبقه دويّمين «مه آباد» مذكور است.
جيّان ـ (چو بقّال) دهى است در اسپهان و شهرى بزرگى است در اندلس و رجوع به طبقه دويّمين «مه آباد» هم نمايند.
جيبا ـ (چو زيبا) هيمه و هيزم.
جيبر ـ (چو ديگر) باغ هاى بهشت.
جيپا ـ هيزم و هيمه.
جيحان ـ (ل) رجوع به «سيحان» شود.
جيحون ـ رودى است مشهور، آبش گوارا و مابين ايران و توران ]نواحى ترك نشين آسياى مركزى[ فاصله و به واسطه عبور از صحراى آمو قديماً به هزآمو نيز موسوم، چنانچه به جهت عبور از درّه هارون كه يكى از درّه هاى خراسان است، به هزهارون نيز موسوم مى داشته اند بلكه به

صفحه 121 - جلد دوم
نوشته بعضى از اهل فن، به انگيزه عبور به هر شهر و مملكت و مكانى به نامى موسوم است. بالجمله طول آن 320 فرسخ و به مقياس ديگر 1640 كيلومتر و از جبال قره قروم كه در شرقى بدخشان ]در افغانستان[ است، برخاسته و از جنوب به شمال جارى و در اقصاى بلاد خوارزم ]در ازبكستان[ به صحرا روان و از صحرا گذشته به درياى آرال منصّب مى گردد، چنانچه قديماً تمامى آن و يا شعبه اى از آن به درياى خزر مى ريخته و در شمال خيوه [در خوارزم ] تمامى زمين هاى حاصلخيز را بهواسطه نهرهاى زياد از اين آب مشروب سازند و در هر سال تقريباً دو ماه در اشتداد سرما آبِ آن منجمد و تا ضخامت 17 وجب يخ بسته و آب از زير آن جارى و قافله و كاروان با چاروايان باردار بر روى آن تردّد مى نمايند و خوارزميان و ساير اهالى سواحل، با كلنگ و تيشه هاى مخصوص يخ را مانند چاه تراشيده و آب برمى دارند وكشتى بانان جهد مى كنند كه كشتى هاى خود را پيش از انجماد آب به ساحل رسانده و دوچار حبس انجماد يخ هاى زمستان نباشند و گاه است كه غفلتاً در بدو زمستان ميان يخ محبوس مانده و منتظر انقضاى زمستان مى باشند كه تا سورت ]شدّت[ سرما برطرف شده و خلاصى يابند.
جيحون آباد ـ قريه اى است از همدان، آبش خوب و هوايش نيكو و مردمانش ترك زبان و با فقرا مهربان و عموماً شيعه و بزرگان آنجا طايفه قره گوزلى مى باشند.
جيدار ـ (چو ديدار) به نوشته مخزن[ر.ض]، پارسى است و ماهيّت آن نباتى است شجرى، برگ آن مانند برگ بلوط و با شدّت سبزى مايل به زردى و ثمر آن به قدر مازويى]نوعى بلوط[ و مايل به تدوير و بر آن شبنمى نشسته و از آن دانه سرخى به قدر عدس منعقد گرديده و سرخى آن زياده مى گردد و تا آخر اَيارماه]خرداد[ مى ماند و آن را «حب القرمز» نامند و رجوع به «قرمز» هم شود.
جير ـ (چو مير) زير و نوعى از پوست دبّاغى شده كه از آن بهله[ر.م] و بند كارد و غيره سازند.
جيراف ـ (ل) يكى از بلاد يمن و يا توابع صنعا كه مردمانش عرب و زيدى مذهب هستند.
جيران ـ (چو حيران) دهى است در دو فرسخى اسپهان و به تركى، آهو و يا حيوانى است ديگر مانند آن و(چو ايمان) يكى از نواحى سيراف ]بندرى در جنوب ايران[ و يا جزيره اى است كوچك مابين آن و بصره كه مساحت آن سه فرسخ مربّع مى باشد و به عربى، جمعِ جار است.
جيرجنگ ـ (چو تيربند) مچاچنگ[ر.م].
جيرسون ـ (ل) نام پسر اوّل حضرت موسى ابن عمران(عليه السلام)كه در 3799 هبوطى از صفورا، دختر شعيب(عليه السلام)، به وجود آمد.
جيرفت ـ بلوكى است از كرمان كه هوايش ناملايم و آبش فراوان و مردمانش شيعه و حاصلش برنج و گندم و مشتمل بر 40 قريه مى باشد.
جيرم ـ نام غار اصحاب كهف است.
جيرو ـ به فرانسه، شرحى است كه صاحبان حواله به جهت تغيير و برگردانيدن آن به نام غير، در اوراق حواله مى نويسند.
جيرون ـ محلّه اى است در وسط شام و قريه اى است در كنعان]فلسطين[ كه جاى جبابره كنعان بوده و يا قصبه اى است در پنج فرسخى بيت المقدّس كه مدفن شريف حضرت ابراهيم و اسحق و يعقوب و يوسف(عليهم السلام) و ساره در آنجا واقع و ازاين رو به خليل الرحمن و خليل القدس نيز موسوم و در قُرب همان مدفن، مطبخ بزرگى است كه از عهد حضرت ابراهيم(عليه السلام) تا حال در آنجا جهت غربا و عجزه]عاجزان[ طعام درست كرده و صبح و شام منادى ندا كند كه طعام حاضر است; ايشان آمده و خورده و بر عيال خود هم مى برند.
جيره ـ (به فتح اوّل و كسر و تشديد ثانى) موضعى است در قُرب مكّه و (بر وزن تيره) آنچه به طريق روزيانه و ماهيانه و ساليانه از قبيل گندم و نان و مانند آنها درباره غلام و نوكر مقرّر نمايند و هم نام دو موضع ديگر است: يكى از بلاد ربيعه و ديگرى بلوكى است در قاهره در سمت غربى رود نيل كه مصر قديم هم در آنجا بوده وگنبد هِرَمان مشهور هم در آنجا است و رجوع به «كمّون» هم شود.
جيزجنگ ـ مچاچنگ[ر.م].

صفحه 122 - جلد دوم
جيستن ـ برجستن و فروجستن و انبانچه پرزينت.
جيسنك; جيسنكه ـ (چو بدفكر و بدفطره) نام پادشاه قديم گجرات]در هند[ كه پيش از او در هندوستان پادشاهى نبوده.
جيغت; جيغوت ـ (چو هيزم و ميمون) ليف [پوست ] خرما و توبره و سلّه و سبدى كه از آن بافند.
جيغه ـ يا جغه; به تركى، پرى است كه پادشاهان و جوانان و مبارزان و مردمان دلاور و باشجاعت در بزم و رزم بر سر تاج و كلاه و دستار زنند.
جيفه ـ به عربى، نجس و مردار است.
جيك ---> صرصر.
جيك جيك ـ آواز اقسام مرغان و جانوران.
جيكلك ---> ليدانه.
جيل ـ گيل[ر.م] و به عربى، هر صنفى از مردم را گويند.
جيل دارو ـ معرّب گيل دارو[ر.م].
جيلان ـ معرّب گيلان و رجوع به «سوسه» هم نمايند.
جيلم ـ (ل) ماه و قصبه اى است از پنجاب ]در پاكستان[ كه به نام نهرى كه در قرب آن است، موسوم و مردمانش هندو و حنفى مذهبند.
جيمناستيق ـ جمناستيق[ر.م].
جين ـ (چو شير) صفات زشت.
جيناغ; جيناق ـ جناق[ر.م] است.
جيناك ـ (چو بى باك) جاى و مقام.
جى نگر ـ شهرى است دلگشا از اقليم دويّم كه راجه جى سنك در عهد محمّدشاه هندى ]دهمين پادشاه تيمورى هند در قرن 12هـ[ آن را به شكل شطرنج احداث كرده و 12 در 12خانه ساخته و جى نگر نام نهاد كه «نگر»(بر وزن مگر) به معنى شهر است و 12000خانه در آن به اتمام رسانيد و دولتى كه در مدّت 3000 سال از آبا و اجداد در خاندانشان جمع شده بود در ظرف 30 سال در تعمير و توسيع اين شهر صرف كرده و چنان شهرى برآورد كه ديده روزگار مانند آن را نديده. جميعِ ديوار و كوچه و بازار و عماراتش برابر و ابواب خانه ها و دكاكين و دروازه ها محاذى و مقابل يكديگر و بيشتر اهالى آن هندوان و قليلى مسلمان و در آنجا هيچ ذى روح را نكشته و جانورى را آزار و اذيت ننمايند حتّى مار و عقرب را نيز نكشند و ازاين رو وحشيان صحرا ومرغان هوا با اهالى آن مأنوس و از نعمت ايشان برخوردارند.
جينور; جينهور ـ (چو بى خبر و كينه گر) پل صراط.
جيواد ـ (چو حيوان) ورع و تقوى و پرهيزكارى.
جيوه ـ يا سيماب; كه به عربى «زيبق» و به فرانسه «مركور»(Mercure) و به لاتينى«مركوريوس» (Mercurus) و در اصطلاح اكسيريان «ابوالأرواح» و «امّ الأجساد» گفته و گاه است كه «آب» و «آبق» و «حى الماء» و «ناقد» و «سحاب النور» و «رجراج» و «زاووق» و «روحانى» و «آبك» و «روح» و «عبد» و «بنده» و «طيّار» و «پرنده» و «زمزم» و «ژيوه» و «فرّار» و «گريزنده» و «عطارد» و «ستاره» و «اصل» و «جوهر» هم گويند، فلزى است معروف و همين يك فلز است كه در حرارت متعارفى مايع و متبخّر و بى بو و بى طعم و رنگ آن سفيدِ نقره اى و فى الجمله مايل به آبى و ازاين رو به يونانى «اودرآرگوروس» مى نامند كه در زبان يونانى «اودر» به معنى آب و «آرگوروس» به معنى نقره است. پس معنى تحت اللّفظ آن نقره مايع مى باشد. و اين فلز جامد نگردد مگر در 40 درجه زير صفر بلكه اگر آن را در تحت برودتى از 30 تا 40 درجه آرند، جامد گشته و قابل چكش خوردن مى گردد و به نوشته بعضى از ارباب فن، در 21 45 برودت صُلب و منجمد گرديده و كشتى بانان كه به كشف امريكا و قطب شمالى مسافرت داشتند، آن را به عوض گلوله سربى به تفنگ مى انداختند و ازآن رو كه ثقلت آن نسبت به ساير فلزّات غير از طلا بيشتر و 13برابر سنگينى آب است، اگر آهن و سرب و مانند آنها را بر روى آن گذارند به همان حالت مانده و بر ته آن نرود و بالجمله در 350 يا 360 درجه حرارت به غليان آمده و بخار گردد و بدين واسطه مى توان آن را تقطير و خالص نمود و با جميع فلزّات غير از آهن اختلاط و تركيب يافته و تمامى اقسام تركيبات آن را «ملغمه»]آلياژ[ ناميده و بعضى از ملغمه هاى آن، خصوصاً ملغمه فِضّى ]نقره اى[ و ذَهَبى ]طلايى[ آن در

صفحه 123 - جلد دوم
مفضّض كارى و مطلاّسازى[نقره كارى و طلاسازى ] مستعمل و از جمله موارد استعمال خالص و آزاد آن يكى هم «ترمومتر»]دماسنج[ است، چنانچه در موقع خود نگارش يافت و جزو اعظم اكسير بلكه روح آن هم عبارت از جيوه و بلكه روح جميع اجساد است.
جيوه كردن ـ نيست ونابود كردن.

انجمن هفتم

(در جيم پارسى)
و آن مبتنى بر 24 آيين است:

آيين اوّل

(در ]حرف[ جيم پارسى با الف ]ابجدى[)
و امّا پاره اى مطالب راجعه به جيم مفرده در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مذكور افتاد.
چا ـ چاى.
چابك ـ (چو ناخن) چابوك[ر.م].
چابكى ـ چابك بودن و اسب راهوارى كه اگر تازيانه بر آن زنند راه را غلط نكند.
چابلوس ـ چاپلوس[ر.م].
چابوك ـ تازيانه و جلد و زيرك و چالاك و ظريف و سريع و خفيف.
چاپاتى ـ نان فطير نازك كه خمير آن را با دست پهن كرده و بر روى تابه پزند.
چاپار ـ به تركى، پيك و قاصد و ساعى و دونده، خصوصاً نقل كننده مكاتيب و نامه جات و به پارسى، هرچيز دورنگ را نيز گويند، خصوصاً كبوتر سبزرنگ و سياه خال و اسبى كه گل و خال غير رنگ خود بر بدن داشته باشد.
چاپاول ـ به تركى، غارت كننده است.
چاپراز ـ به تركى، موضعى است از سينه كه اسلحه را در آن به عرض مى آويزند و گويا محرّف چپ راست است.
چاپلوس ـ مردم دروغ گوى و ظاهرنما و فريبنده و چرب زبان و محيل و مكّار كه به فروتنى و چرب زبانى و سخنان شيرين مردم را فريب دهد.
چاپوق ـ به تركى، تيزروى و مال غارت شده و جاى خردشده از بدن و پارچه هاى كوچك لباس، خصوصاً پارچه كوچك سه گوشه معروف كه در ميان شلوار و زير بغل اندازند.
چاتو; چاتى ـ سقف و قفس و مسكن و بدن انسان و ريسمانى كه بدان دزدان را از حلق آويزند.
چاچ ـ نام ديگر رود سيحون ]در آسياى مركزى[ و غلّه پاك