welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : یاس در آتش*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

یاس در آتش

صفحه 1
ياس در آتش
شهادت فاطمه زهراء (عليها السلام)در آينه اسناد تاريخى اهل سنت
تأليف
فقيه محقّق
جعفر سبحانى
ترجمه: سيد ابو الحسن عمرانى

صفحه 2
سبحانى تبريزى ، جعفر، 1308 ـ
      ياس در آتش: شهادت فاطمة الزهراء (عليها السلام)در آينه اسناد تاريخى اهل سنت / تأليف جعفر سبحانى تبريزى; ترجمه ابو الحسن عمرانى . ـ قم: توحيد قم ، 1393 .
       120ص .    ISBN 978 - 600 - 94529 - 5 -8
فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا.
كتابنامه: ص. ] 117 [ ـ 120 ; همچنين به صورت زيرنويس .
عنوان اصلى: الحجة الغرّاء على شهادة الزهراء (عليها السلام).
      1 . فاطمه زهراء (عليها السلام)، 8؟ قبل هجرت ـ 11 ق . ـ ـ سرگذشتنامه. 2. شيعه ـ ـ دفاعيه ها و رديه ها. الف. عمرانى، ابو الحسن، 1351 ـ مترجم. ب. عنوان: الحجة الغرّاء على شهادة الزهراء (عليها السلام). ج: عنوان: شهادت فاطمه زهرا (عليها السلام)در آينه اسناد تاريخى اهل سبنت. د. عنوان .
3 ح 2 س / 2/ 27 BP    293 / 297
اسم كتاب:   … ياس در آتش
نگارش:   … آيت الله العظمى جعفر سبحانى (دام ظله)
مترجم:    … سيد ابو الحسن عمرانى
چاپخانه:    …مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
ناشــر:   … توحيد قم
چاپ:    … اول / 1393
تعداد:   … 1000 نسخة
      مسلسل انتشار:20   مسلسل چاپ اول:15
مركز پخش
قم ـ ميدان شهدا، انتشارات مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
تلفن: 37745457; 09121519271
http://www.Tohid.ir - shia.ir

صفحه 3
    ياس در آتش
   

فهرست

   پيش گفتار: از آية الله سبحانى   …7
   مقدمه مترجم   …9
غمنامه على (عليه السلام)   …15
درود و اهداء   
حوادث دردناك پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)   …19
على، بيعت ابو سفيان رانمى پذيرد   21
خطبه امير المؤمنين پس از حوادث سقيفه   23
   ما جراى سقيفه   …25
گفتار و كردار مهاجرين و انصار پيس از حوادث سقيفه   26
   عصمت حضرت زهرا در كلام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)   …32
   جايگاه والاى خانه حضرت زهرا (عليها السلام) در قرآن و سنت   …35
فصل اول
تاريخ نگاران از هجوم و تهديدات دستگاه خلافت
به خانه فاطمه (عليها السلام) سخن مى گويند
   1. بلاذرى و «الانساب»   …41
   2. ابن قتيبه و «الامامه والسياسه»   …44
   3. طبرى و كتاب «تاريخ»   …46
   4. ابن عبد ربّه و «العقد الفريد»   …49
   5. ابن عبدالبرّ و «الاستيعاب»   …50
   6. ابن ابى الحديد معتزلى و «شرح نهج البلاغه»   …52
   7. ابوالفداء و «المختصر فى اخبار البشر»   …52
   8. نويرى و «نهاية الارب فى فنون الادب»   …53
   9. سيوطى و «مسند فاطمه»   …54

صفحه 4
   10. متّقى هندى و «كنز العمّال»   …55
   11. دهلوى و «ازالة الخفا»   …56
   12. محمّد حافظ بن ابراهيم و «قصيده عمريه»   …57
   13. عمر رضا كحاله و «اعلام النساء»   …60
فصل دوم
ابو بكر نسبت به حمله به خانه فاطمه (عليها السلام)و گشودن در آن
اعتراف و اظهار پشيمانى مى كند
   14. ابوعبيد و كتاب «الاموال»   …65
   15. نظّام و «الوافى بالوفيات»   …66
   16. مبرّد و «الكامل»   …68
   17. مسعودى و «مروج الذهب»   …70
   18. ابن ابى دارم و «ميزان الاعتدال »   …71
   19. طبرانى و «المعجم الكبير»   …72
   20. ابن عبد ربّه و «العقد الفريد»   …73
   21. ابن عساكر و «مختصر تاريخ دمشق»   …74
   22. ابن ابى الحديد و «شرح نهج البلاغه»   …74
   23. جوينى و «فرائد السمطين»   …76
   24. ذهبى و «تاريخ الإسلام »   …78
   25. نور الدين هيتمى و «مجمع الزوائد»   …78
   26. ابن حجر عسقلانى و «لسان الميزان»   …79
   27. متقى هندى و «كنز العمال»   …80
   28. عبدالفتّاح عبدالمقصود و كتاب «الامام على»   …80
در اسناد معتبر تاريخى   …85

صفحه 5
اسناد معتبر تاريخى   …87
   سند اول   …88
   سند دوم   …90
   نامه يزيد بن معاويه به عبدالله بن عمر   …90
   سند سوم   …91
   احاديثى كه بخارى وديگران نقل كرده اند   …91
   سند چهارم   …94
   خطبه فاطمه زهرا پس از وفات پدر   …94
اسناد و مدارك خطبه فاطمه زهرا (عليها السلام)   …109
   1. ابو الفضل احمد بن طاهر (204 ـ 280 هـ)   …109
   2. ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى (م 323 هـ)   …111
   3. شريف المرتضى (355 ـ 436 هـ)   …111
   4. ابن ابى الحديد (م 655 هـ)   …113
   5. ابوالحسن اربلى (م 693 هـ)   …113
فهرست منابع و مآخذ   …117

صفحه 6

صفحه 7

پيش گفتار: از آية الله سبحانى

بارگاه نور

دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، فاطمه اطهر (عليها السلام)، پرتوى از نور الهى است و بيت رفيع او، از بيوتى است كه همگان بر تكريم آن فراخوانده شده اند .
جلال الدين سيوطى (848 ـ 911) در اثر حديثى خود چنين نقل مى كند:
آيه (في بُيوت أذِن الله أن تُرفع...)1 بر پيامبر فرود آمد، و رسول گرامى آن را بر ياران خود كه در مسجد دور او حلقه زده بودند، تلاوت كرد، در اين هنگام از پيامبر دو سؤال شد:
1. مقصود از اين «بيوت» كه جايگاه انوار الهى است، چيست؟!
پيامبر: بيوت انبياء و خانه هاى رسولان الهى است .2
2. ابو بكر در حالى كه به خانه «فاطمه» و على (عليه السلام)اشاره مى كرد پرسيد

1 . توبه: 36.
2 . الدر المنثور: 6 / 606 .
صفحه 8
آيا اين خانه نيز از همين بيوت است؟!
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: بلى از برترين و بارزترين آنهاست.
درباره حضرت زهرا (عليها السلام)چه بگوييم در حالى كه خدا او را «كوثر» ناميده 1 و پيامبر خدا، خشنودى و خشم او را محور خشنودى و خشم خدا معرفى كرده است .2
ولى بسيار جاى تأسف است كه گروهى، پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)براى اخذ بيعت از متحصنان در خانه فاطمه، به خانه وحى يورش برده، و هتك حرمت نمودند.
نوشتارى كه تقديم خوانندگان گرامى مى شود، و به خامه شيرين نويسنده گرامى آقاى سيّد ابو الحسن عمرانى مى باشد، مى تواند شما را در مشروح اين «تراژدى» قرار دهد و چهره واقع را ولو به صورت نيم رخى زيبا ترسيم نمايد.
ما اين اثر را به مترجم گرامى تبريك گفته و از خداى بزرگ خواهانيم كه او را بيش از پيش در راه تبيين حقايق موفق گرداند.
قم ـ مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
جعفر سبحانى
12 / 6 / 1381

1 . كوثر: 1 .
2 . مستدرك حاكم: 3 / 154 .
صفحه 9

مقدمه مترجم

با نام حضرت دوست جل و علا...

تاريخ كهن هم عنان با پيرِ روزگار، هم چنان در حيرت و مات، بى قرار و نا آرام، اما مهر خموشى و سكوت بر لب...، از نا گفته اى كه رهگذران تاريخ در گذرگاه روزگار، پيوسته از آن در پرس و جويند.
راز آن شب ماهتابى، در سكوتى پر هياهو، وهم آلود و خيال گون، هنوز از پرده نيوفتاده...
آن مزار در كجاست؟!...
... شب بود و افق مات و تيرگى سنگينى خود را بر روى شهر افكنده بود و فضا از اندوه آكنده، و قنديل هاى سقف لاجوردى به دور از پرتو غم گرفته مهتاب حزن آلود، سوسوى مرده كم رنگ

صفحه 10
خود راگاه نشان مى دادند.
شب بود و سايه نخل هاى قامت افراشته كه ديگر از بلنداى خود شرم داشته و چونان ملامت زده اى سر فرو انداخته بودند بر ديواره هاى تكيده شهر بوى سوگ را به مشام مى رساند...
و در آن دور دست ها ناله شباويزى سكوت هراس آلود شب را در هم مى شكست...
و در نزديكى خانه هاى شهر كه رنگ مرگ گرفته بودند سوگناله اى بر مى خاست كه براى هميشه، تاريخ و روزگار را بهت زده و انگشت حيرت بر دهن واگذاشت...
كه آن مرد...، همان كه در نبردگاه ها، در برابر دشمنان چونان شير غران به پيش مى تاخت و از كشته ها پشته مى ساخت، اينك در غم هجرانى جانگداز، بى تاب در سوز و ساز است... بر فراز مزارى كه از آن شب تا اكنون و تا ناپيداى زمان ديگر تاريخ از آن خبر ندارد... تنها غم سروده و سوگيانه آن مرد را به ياد دارد كه با اندوهى در سينه خفته و بغضى در گلو نهفته زمزمه كرد:
«اى پيامبر خدا! درودت باد از جانب من و از سوى دخترت كه اينك از سراى فانى رخت بر بسته و در پى ديدار به تو پيوسته... خواست خدا بود كه او پيشتر از ديگران راه ديدار تو را پيمود. پس از او صبرم از دست رهيده و تاب و تحملم به پايان رسيده، اما همان سان كه در فراق تو صبر پيشه كردم در هجران دخترت نيز

صفحه 11
شكيبايى مىورزم... اينك امانت به دست صاحبش رسيد. زهرا از دستم جدا شد و به جانب تو پريد. واى كه پس از او ديگر نه افلاك را آرايشى است و نه خاك را پيرايشى. از اندوه خواب در ديدگانم نيايد و از غم، عقده دلم نگشايد، تا آن هنگام كه خداوند مرا در جوار تو ساكن نمايد. مرگ زهرا بر دلم تير غم نشاند و جماعت ما را به جدايى و دل پريشى كشاند. از اين غم به خدا شكوه مى آورم. به زودى دخترت با تو باز خواهد گفت كه پس از تو امتت با وى چه روا داشتند. از او سؤال نما و شرح حال بخواه تا پرده از راز دل فرو اندازد و شرح حال را با خون دل بر تو بازگو سازد كه خداوند كه بهترين داور است ميان او و ستم پيشه گان داورى فرمايد. درودت باد، كه درودم بر تو بدرود است نه از مرارت و نه از رنجورى و كسالت. اگر از اين جا روى بر مى تابم و به جانب خانه مى شتابم نه كه خسته و ناتوانم و اگر سر بر اين خاك مى نهم و زار مى زنم نه بر وعده كردگار بدگمانم. شكيبايى مى كنم و در انتظار وعده او ـ پاداش شكيبايان ـ مى نشينم. اگر هراس چيرگى بَدان نداشتم پيوسته بر مزارت مأوا مى ساختم و در اين غم و عزا به سان جوان مرده سيلاب اشك از ديدگان به راه مى انداختم. خدا مى بيند كه دخترت به پنهانى در خاك، مسكن مى گيرد. حاليكه هنوز اندكى بيش از مرگ تو نگذشته و نامت فراموش نگشته حقش را برده و ميراثش را ربودند. با تو درد دل در ميان مى نهم و

صفحه 12
دل را با تو خوش مى كنم. درود و رضوان خدا بر تو و بر فاطمه باد...»1.
***
كتاب حاضر گرد آمده اعترافات تاريخ نگاران و حديث پردازان اهل سنت است كه بالاتفاق از يك واقعيت تلخ تاريخى پرده برداشته اند. آنان همگان بر اين باورند كه پس از رحلت رسول خدا جنايتى بزرگ بر اهل بيت او به ويژه حضرت فاطمه زهرا رفت، و لذا نتوانسته اند اين حقيقت دردناگ را منكر گردند.
عليرغم اينكه در عصر حاضر برخى كوشيده اند آن حادثه دردناك را افسانه و به دور از واقعيت جلوه دهند، اما اين كار، گوياى بى اطلاعى از تاريخ يا تعصب بى جهت بيش از اندازه آنان است.
استاد علامه سبحانى، اين مجموعه را در پاسخ به اين گونه افراد (كه نسبت به موضوع تجاهل مى كنند يا از اصل جاهلند) به نحوى مطلوب، گويا و در عين حال با اختصار تدوين و به زيور طبع آراسته اند.
در برگردان فارسى اين مجموعه نكات چندى صورت پذيرفته

1 . كلام حضرت امير المؤمنين (عليه السلام)در كنار مزار پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)پس از دفن شبانه و مخفيانه فاطمه زهرا (عليها السلام). (كتاب الحجّة اصول كافى، و نيز نهج البلاغه (اندكى خلاصه تر).
صفحه 13
كه به ذكر آنها اشارت مى رود:
الف: برخى از مطالب كه در متن عربى آمده بود (با هماهنگى و اذن مؤلف محترم استاد سبحانى) در پاورقى ها نگاشته آمده است .
به طور مثال در برخى از روايات كه به ذكر سلسله سند، شرح حال و نام و نشان رجال آنها پرداخته شده، به جهت فاصله نشدن ميان اصل موضوع، اين مطالب در پاورقى ها درج گرديده است.
ب: نام عنوان متن عربى اين كتاب «الحجّة الغرّاء على شهادة الزهراء» است كه ترجمه فارسى آن را با توجه به موضوع مورد بررسى به «ياس در آتش» نام نهاديم. اين نام با تأييد مدير مركز فرهنگى تحقيقاتى الغدير، آقاى سيد يحيى عمرانى و هماهنگى با مؤلف ارجمند استاد سبحانى انتخاب گرديد.
ج: برخى از مطالب كه در پاورقى ها و در برگردان فارسى افزوده شده با كلمه «مترجم» از مطالب اصلى كتاب متمايز شده است.
در پايان از تمام عزيزانى كه در تهيه اين نوشتار ياريمان نمودند، به ويژه حضرت استاد سبحانى مؤلّف گرامى كه با مرور ترجمه فارسى دستور العمل هاى لازم را بيان فرمودند، سپاسگزارم.
سيد ابو الحسن عمرانى
شيراز ـ بهار 81

صفحه 14

صفحه 15

غمنامه على (عليه السلام)1

در آن شب ز آتش دل 8سينه را صد چاك مى كردم *** خروشى خفته دَر نا، در دل افلاك مى كردم
ميان دشت آتش خيز دل در ژرفناى شب *** هزاران ناله غمرنگ آتشناك مى كردم
ز داغ مرگ گل اندر خزان نا بهنگامى *** مشعشع گوهر از چهر هزاران پاك مى كردم
چه مغبون باغبانى بودم و مفتون گل افشانى *** كه گل را هم نشين با خار و با خاشاك مى كردم
گل ياسم چو نيلوفر كبود و نيلگون ديدم *** وداع آخرينش با دلى غمناك مى كردم
كجا ابر بهارى بود تا آيد به امدادم *** كه من در هجر يار از گريه هم امساك مى كردم
در آن شب آسمان مبهوت بود و در شگفت از من *** كه من با دست خود جان خودم را خاك مى كردم

1 . سروده مترجم.
صفحه 16

صفحه 17
سلام بر تو... بانوى من
كه در سراى خاك، گستره افلاك را نيز شرافت بخشيدى
و از فرش بر عرش نور تابيدى
سلام بر تو...
تا دوردست دهر
تا فراسوى روزگار
سلام بر تو وبر خاك مزار گمشده و ناپيدايت...
اى فرا نشسته بر آستانى والاتر از بارگاه سليمان
ـ كه همانند هاجر و مريمت آستان بوسند ـ
درودم را ;
با اهداء كمتر از پر كاهى به درگاه خويش
برپذير،
وبر اين فروتر از مور منت گذار...
اميدوار به شفاعت فردايت
ابو الحسن عمرانى

صفحه 18

صفحه 19

حوادث دردناك پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

پس از آنكه پيامبر، دل از سراى فرودين ناسوتى بر كند و رحل اقامت را در عوالم فرازين ملكوت افكند بادهاى آزماينده بر مسلمانان وزيدن گرفت و همگان را غربالى نمود به گونه اى كه ايمانداران كه در عقيده خويش استوار بودند را از منافقانى كه نقاب اسلام بر چهره زده بودند از يكديگر جدا كرد.
و گفتار حضرت سبحان جل و علا راست از آب در آمد آنجا كه فرمود:
(وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللهَ شَيْئًا وَ سَيَجْزِي اللهُ الشَّاكِرِينَ)1.
اين آزمايش هايى كه دامنگير مسلمانان شد پرده از كينه هاى نهفته برخى نسبت به خاندان نبوت ـ كه خدايشان از هر پليدى به

1 . آل عمران: 144.
صفحه 20
دور داشت و آنانرا پاكيزه گردانيد ـ و نسبت به پيشاهنگ آن بزرگواران، على ابن ابى طالب (كه در جايگاه هاى متعددى پيامبر به جانشينى او به صراحت سخن گفته بود)1برانداخت.
مسلمانان، پس از رحلت رسول خدا بايد وصيت او را با جان و دل پذيرا مى شدند. چه كه او على را جانشين پس از خويش گماشته و به همگان سفارش كرده بود كه در زير پرچم او قد افراشته و از اختلافاتى كه كيان و اركان دولت جوان و تازه به پا خاسته اسلامى را تهديد مى كنند دورى ساخته، و به حفظ دين نو پا كه پيوسته از داخل و خارج در خطر جدى است پرداخته و از آن نگهدارى نمايند.
اما جريان داخلى حزب منافقان بود كه تخم كينه و دشمنى را در ميان صفوف مسلمانان مى افشاندند تا بدان وسيله به اهدافشان دست يابند. انگيزه آنها بر انداختن و از ميان برداشتن دولت

1 . يكى از آن جايگاه ها «يوم الدار» و پس از نزول آيه (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ)، شعراء: 214 بود. جايگاه ديگر، هنگامى بود كه پيامبر على را در مدينه گماشت و خود به جانب تبوك روانه گرديد و به على فرمود: «اما ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى إلاّ انه لا نبى بعدى» آيا خشنود نيستى كه نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى باشى جز اينكه پس از من پيامبرى نيست. و جايگاه ديگر روز غدير بود كه در آن ازدحام زياد يپامبر، امام امّت و جانشينى على را پس از خود به تمام مسلمانان اعلام و ابلاغ نمود. «در اين باره به كتاب هايى كه در اين موضوع نگاشت شده مراجعه فرماييد».
صفحه 21
اسلامى و از بين بردن پيشواى دينى يعنى پيامبر اكرم بود.
آنان پيوسته بر اين بودند كه مسلمانان را در محاصره قرار داده و آنها را به شكست وادارند. تا اينكه پيامبر به سرچشمه انوار افلاك بر پريد و در جوار حضرت دوست آرميد.
و شگفت آن بود كه زمانى كه على مشغول تجهيز و تدفين پيامبر بود، ابو سفيان دست پيش آورد تا با على بيعت كند و گفت:
«به خدا سوگند تارى گرد و غبارى مى بينم كه جز خون نمى تواند فرونشاندش. اى فرزندان عبد مناف! ابوبكر را چه كار به كار شما؟ كجايند ستم رسيدگان، كجايند ظلم شدگان، على و عباس. و سپس افزود: ابو الحسن دست بگشاى تا با تو بيعت نمايم. على دست رد بر سينه او زد و او را از خود راند و فرمود: به خداى سوگند تو هدفى جز فتنه و شرّ ندارى. به خدا سوگند تو در طولانى مدت دشمن اسلام بوده اى و در پى ايجاد بلوايى مرا به نصيحت تو نيازى نيست.1
على از اندرون ناپاك و پليد ابوسفيان نيك آگاه بود. ومى دانست كه او و پيروان منافقش در پى شكست اسلامند و هر آن منتظر به دست آوردن فرصتى تا درخت نوپاى اسلام را از ريشه قطع نمايند.
حزب منافقين كه خداوند سبحان در لابه لاى خيلى از آيات

1 . تاريخ طبرى: 2 / 449 ـ حوادث سال 11 هجرى .
صفحه 22
خطرات آنها را گوشزد كرده بود و در شهر مدينه و اطراف آن به وفور يافت مى شدند، در كمين بودند تا اسلام را در محاصره گيرند. اين خطرى بود كه از داخل اركان حكومت اسلامى را تهديد مى كرد.
اما خطر خارج از مرزهاى اسلامى، خطر امپراطورى روم بود كه به عنوان يك خطر جدى و تهديد كننده نظام اسلامى مطرح بود و با حزب نفاق در شهر مدينه در ارتباط و هماهنگى بود و حمله روم به مركز حكومت اسلامى يعنى مدينه امرى دور از ذهن نبود و خطر آنها هرگز از انديشه پيامبر دور نمى شد.
حتّى آن زمان كه در بستر مرگ افتاده بود اصحاب خويش را فرمان داد كه به فرماندهى اسامة بن زيد به جانب مرزهاى روم بشتابند و هر آن كه به لحظه مرگ نزديك تر مى شد اصرارش بر حركت سپاه افزونى مى يافت تا آنجا كه كسانى كه از حركت با سپاه اسامه خود دارى كردند را لعنت نمود و فرمود:
«سپاه اسامه را همراهى كنيد و حركت دهيد. خداوند هر كسى را كه از حركت با اين سپاه سرباز زند لعنت كند».1
عامل سومى هم وجود داشت كه دل كسانى كه براى اسلام مى تپيد از آن در اضطراب بود و آن عبارت بود از اينكه در

1 . ملل ونحل / شهرستانى: 1 / 23 ـ شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد: 2 / 20 ط . مصر.
صفحه 23
قبيله هاى (تازه مسلمان شده) اطراف مدينه روح عصيان و تمرد وجود داشت و آنان در آستانه ارتداد قرار داشتند زيرا از پرداخت زكات و ماليات به حكومت مركزى خود دارى نموده بودند.
اين عوامل سه گانه كه وجود يكى از آنها در برانگيختن تشويش و نگرانى كافى بود، سبب شد كه امام على (عليه السلام)از حق خويش چشم پوشى كند و در برابر جرياناتى كه در سقيفه اتفاق اوفتاد مهر خموشى بر لب زند.
چه كه اگر امام بر به دست گرفتن خلافت منصوص خود اصرار مىورزيد و براى دست يابى به هدف خود دست به شمشير مى برد و متوسّل به قوه قهريه مى گرديد هيچ بعيد نبود كه منافقين از آن فرصت استفاد كرده و از آب گل آلود ماهى بگيرند و در پى آن روميان هجوم خود را به جانب مدينه بياغازند و اسلام را نابود سازند. امام (عليه السلام)خود در برخى از خطبه هايش به اين امور سخت و دشوار كه وى را وادار به سكوت نمود، اشارت مى كند و مى گويد:
«سوگند به خداوند هرگز در انديشه ام نيامده بود كه عرب، امر خلافت پيامبر از خاندان او برگيرد و مرا از اقدام بدان باز دارد. چيزى مورد شگفتى ام نگرديد جز توجّه مردمان به ديگرى كه به او دست بيعت مى داند. لذا دست خود را باز داشتم. ديدم كه گروهى از مردم از دين اسلام سر باز زده و در پى نابودى آيين محمّدند .

صفحه 24
هراس برم داشت كه اگر اسلام و مسلمانان را يارى ننمايم در ديواره آن رخنه پديد مى آيد تا اينكه به طور كامل فرو مى ريزد. در اين صورت مصيبتى بر من وارد مى شد كه بسى بزرگتر و زجر آورتر بود از سلب حكومت چند روزه بر شما كه كالاى چند روزه اى بود مانند سراب يا ابر كه به زودى سپرى مى شد و از ميان مى رفت. پس با آن حوادث ستيزه نمودم (و پيوسته در پى يارى دين بودم) تا اينكه باطل رخت بربست و دين آرامش يافت».1
پيامبر كه به واسطه نور خدايى مى نگريست (وآينده را مى ديد) در برخى از گفته هايش به خطراتى كه على و اهل بيتش را پس از مرگ او تهديد مى نمود اشارت كرده و هشدار داده بود.
«حاكم» در «مستدرك» آورده كه پيامبر به على فرمود: «آگاه باش كه پس از من به سختى دچار خواهى شد. على عرضه داشت: در آن حال دينم سالم خواهد ماند. فرمود: دينت در سلامت است».2
«محبّ الدين طبرى» روايتى را نقل كرده كه پيامبر به على

1 . نهج البلاغه، از نامه امام به مردم مصر، نامه شماره 62 .
2 . مستدرك، حاكم نيشابورى: 3 / 140. ذهبى نيز آن را صحيح دانسته است.
صفحه 25
فرمود: «كينه هايى در سينه هاى اين مردمان است كه آشكار نمى كنند مگر پس از من».1
و در سخن ديگرى به على فرمود: «على جان تو به زودى پس از من به رنج و بلايى مبتلا خواهى شد. اما هرگز دست به شمشير مبر و مستيز».2
اين روايات گوياى آن است كه پيامبر از همان زمان مى دانست كه مردم حقوق امام على را پايمال خواهند كرد ولذا او را به صبر و استقامت توصيه نمود و به وى سفارش كرد كه به قهر و جبر با مردم برخورد نكند.

ما جراى سقيفه

پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)انصار اقدام به تشكيل كنفرانس سقيفه نمودند تا پيرامون تعيين جانشينى پيامبر به بحث بنشينند. در رأس انصار «سعد بن عباده» و قبيله او بودند.
اما در اينجا خود به خود سؤالى مطرح است و آن اينكه انگيزه آنانى كه در آن زمان نا به هنگام اقدام به ايجاد شوراى سقيفه نمودند چه بود؟
براى پاسخ به اين سؤال بايد به اين موضوع اشارت داشت كه

1 . رياض النضره: محب الدين طبرى: 2 / 210.
2 . كنز الدقائق، مناوى: 188 .
صفحه 26
انصار در دل از مهاجران بيمناك بودند. به دليل اينكه آنان در نبردهاى بدر و احد تعداد زيادى از اقوام و اقارب مهاجرين (كه در سپاه قريش مكه بودند) به قتل رسانده بودند. آنان از اين هراس داشتند كه مهاجران حكومت را به دست بگيرند و در پى انتقام، پيوسته آنها را مورد ستم و ظلم قرار دهند.
اين هراس آنان را بر آن داشت كه اقدام به ايجاد شورايى نمايند تا بتوانند خليفه را از ميان خود برگزينند تا قدرت و شوكتشان حفظ شود و بتوانند از حوادث تلخ احتمالى كه امكان داشت به دست مهاجران اتفاق افتد جلوگيرى نمايند. لذا قبيله هاى «اوس» و «خزرج» در «سقيفه بنى ساعده» گرد آمدند و «سعد بن عباده» رئيس قبيله «خزرج» رشته كلام را در دست گرفت و با برشمردن فضائل انصار گفت:
«اى گروه انصار، شما را در دين سابقه و در اسلام فضيلتى است كه هيچ يك از قبائل عرب از آن برخوردار نيستند. محمّد بيش از ده سال در ميان قومش زيست و آنان را به پرستش خداوند رحمان و ترك عبادت بتان فرا خواند، اما جز اندكى بدو ايمان نياوردند. آن قدر تعداد گروندگان به او اندك بود كه نمى توانستند در مقام مدافعه از رسول خدا برآيند. دين را به سربلندى برآرند و از خويشتن دفاع نمايند. تا اينكه شرف و بزرگوارى و نعمت ارزانيتان گرديد و خداوند ايمان به خود و رسولش و دفاع از پيامبر و سربلندى او و دين و ستيزه با معاندين را روزيتان فرمود. پس شما در ميان خودتان، سختگيرترين مردمان بر دشمنان او و در ميان ديگران با هيبت ترين مردمان نسبت به دشمنان او بوديد. و عرب به رغبت خود يا به قدرت شمشير براى امر خداوندگار پايدارى ورزيد تا اينكه كردگار عزّوجل بوسيله شماها زمين را مغلوب پيامبرش گردانيد و شما به وسيله شمشيرهايتان عرب را بدو نزديك گردانيديد و او با رضايت از شماها در جوار رحمت كردگار آرميد. بدين كار بر مردمان فخر فروشيد»1.
در همان زمانيكه سعد بن عباده در سقيفه بنى ساعده در حال سخنرانى بود مهاجران همگى در انديشه پيرامون تعيين محل قبر و چگونگى غسل و كفن و نماز خواندن بر پيامبر در

1 . تاريخ طبرى: 2 / 455 ـ 456 .
صفحه 27
شور و گفتگو بودند. ناگهان دو تن به نام هاى «معن بن عدى» و «عويم بن ساعده» درِ گوشى به ابوبگر گفتند كه انصار براى تعيين جانشين پيامبر در سقيفه بنى ساعده گرد آمده اند. در اين لحظه «ابو بكر» و «عمر» و «ابوعبيده» از ميان جمع مهاجران بيرون رفتند و بدون اينكه ديگران را از هدف و انگيزه خويش آگاه نمايند به جانب سقيفه بنى ساعده

صفحه 28
روان شدند. ديدند كه سعد بر فرشى برنشسته و بر بالشى تكيه زده و مشغول سخن گفتن است. عمر، خواست شروع به سخن گفتن نمايد، اما ابو بكر او را بازداشت و خود سخن گفتن را آغازيد:
«ما مهاجران پيش از ديگران اسلام آورديم. حسب و نسبمان از همه برتر است. به رسول خدا نزديك تريم. و شما برادران مسلمان و شركاى دينى ما هستيد بافدا كارى ما را يارى نموديد. خدايتان پاداش نيكو دهاد. ما اميريم و شما وزير» .1
با اينكه سعد بن عباده و ابو بكر هر دو سخنرانى كردند و هر يك فضائل وويژگى هاى خود را برشمردند، اما سؤال اينجاست كه چرا در پايان قرعه به نام ابو بكر در آمد؟!
پاسخ اين است كه «بشير بن سعد» پسر عموى سعد بن عباده بر وى رشك برد و حسد ورزيد و ديد كه سعد در يك قدمى جلوس بر مسند خلافت و رياست است لذا در گفتارى جانشينى پيامبر را شايسته مهاجرين دانست و از انصار تقاضا كرد كه خلافت را رها كنند وگفت:
«آى گروه انصار، به خدا سوگند گرچه ما در ستيزه با مشركان و پذيرش دين مبين اسلام از فضيلت بيشترى برخورداريم اما اين كار ما تنها براى رضاى خداوند و

1 . عقد الفريد: 4 / 86، از منشورات دار و مكتبة الهلال بيروت.
صفحه 29
پيروى از پيامبرش بوده است ـ تا آنجا كه افزود: ـ آگاه باشيد كه محمّد از قريش است و قومش به او سزاوارترند. بخداى سوگند، كه خداوند براى اين كار هرگز مرا در نزاع با ايشان نخواهد ديد. از خدا بترسيد و با مهاجران مخالفت نورزيد و با آنان به ستيزه و نزاع بر نخيزيد».
سپس برخاست و با ابو بكر بيعت نمود. وقتى كه «حباب بن منذر» را به بيعت نمودن فراخواندند و او از بيعت بشير بن سعد با ابو بكر خبردار شد به بشير گفت: «اى بشير بن سعد بلاهاى جهان نابودت كند تو را چه حاجتى بود كه به چنين كارى دست زدى. آيا فرمانروايى را براى پسر عموى خودت گران دانستى».1
وقتى كه اوسيان عملكرد بشير بن سعد و ادعاى قريش (مهاجران) و از طرفى تقاضاى خزرج براى امارت سعد بن عباده مشاهده نمودند، به يكديگر گفتند: «به خداى سوگند اگر خزرجيان فرمانروا گردند به خاطر اين فضيلت دائماً بر شما فخر خواهند فروخت». اين بود كه رئيس قبيله اوس «اُسيد بن خضير» نيز برخاست و با ابوبكر بيعت نمود. اين كار وى سبب شد عشيره وى يكى پس از ديگرى با ابو بكر بيعت كنند. و سعد بن عباده و قبيله خزرج را كنار زنند.

1 . تاريخ طبرى: 2 / 457 ـ 458 .
صفحه 30
ابوبكر به بيعت قبيله اوس بسنده كرد و آنگاه همگى از سقيفه خارج شده و به جانب مسجد به راه افتادند و در فاصله سقيفه تا مسجد هر كسى را كه در ميانه راه مى ديدند از او بيعت مى گرفتند.1
بگذريم از ما جراهاى سقيفه و هياهو و فتنه و آشوب و كتك كارى و فحش و ناسزايى كه در آنجا اتفاق افتاد ; كه آن جريانات غم انگيز و ملالت بار وا ندوه آور است.
در حاليكه على و خانواده اش مشغول تجهيز و تدفين پيامبر بودند، اهل سقيفه به رغبت يا به اجبار از مردم بيعت مى گرفتند.
كاش خليفه و پيروانش به همين مقدار اكتفا و بسنده كرده بودند. اما آنان بر آن شدند كه به قهر و جبر و با تهديد و ارعاب از على و خانواده اش نيز بيعت بگيرند. اين در زمانى بود كه تعدادى از مردان بنى هاشم با اعتراض به اين نحوه بيعت گرفتن در خانه على گرد آمده بودند. در نهايت، در آنجا حوادث تلخ و غمبارى اتفاق افتاد. اما گروهى از تاريخ نگاران از روى ترس و بيم يا از روى حرص و طمع، به بقيه ما جرا نپرداخته اند. در اين ميان كسانى كه حميت و غيرت دينى داشته اند آن قضايا را به گونه اختصار نگاشته اند. در اين ميان تاريخ نگاران بر دو دسته اند :
الف) برخى از آنان تنها به گفتگوها، تهديدها و احتجاجاتى كه

1 . نك : تاريخ طبرى: 2 / 458.
صفحه 31
ميان على و بنى هاشم از يكسو و عمر از سوى ديگر رفته، اكتفا نموده اند .
ب) گروه دوم پرده از كارهايى كه عمر مرتكب شد بر انداخته اند و به اخذ بيعت اجبارى، آتش زدن و شكستن در خانه على و ديگر حوادث اشارت نموده اند .
ما در اينجا سخن هر دو گروه را مى نگاريم تا همگان بدانند كه «داستان در» و «شهادت دختر پيامبر» به خاطر آن جريانات و آشفتگى ها افسانه تاريخى نيست بلكه حقيقت تاريخى است.
در اين روزها مقاله اى را از يكى از نويسندگان معاصر خواندم كه در آن شمه اى از فضائل حضرت زهرا (عليها السلام)عنوان شده بود تا با محمل قرار دادن آن، بتواند مقصود خود را به اثبات برساند. مطلبى كه نويسند اين مقاله در پى آن بوده است اين كه شهادت زهرا (عليها السلام)، يك افسانه تاريخى است كه هيچ حقيقتى ندارد.
هر كس در اين مقاله بنگرد در مى يابد كه نويسنده آن هيچ اطّلاعى از تاريخ نداشته وتنها عقيده درونى اش وى را بر آن داشته تا در پى انكار اين حقيقت آشكار، اين چنين قلم فرسايى كند. به همين جهت بر آن شديم كه پيش روى خواننده اين سطور، مصادر و منابع قوى و اطمينان آور كه گوياى شهادت و هتك حرمت حضرت زهراست، به نگارش آوريم.
بحث ما در اين مقوله در سه محور است:

صفحه 32
اول: عصمت حضرت زهراء (عليها السلام)در كلام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم).
دوم: جايگاه والاى خانه حضرت زهرا (عليها السلام)در قرآن و سنت.
سوم: حادث تلخ و غم انگيزى كه پس از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)بر فاطمه زهرا (عليها السلام)گذشت.

اول: عصمت حضرت زهرا در كلام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

فاطمه زهرا (عليها السلام)در نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)از جايگاه و رتبت بسيار والايى برخوردار بود به گونه اى كه پيامبر در شأن او فرمود:
«فاطمه پاره تن من است. هر كس او راب خشم آورد مرا خشمگين كرده است».1
به راستى كه به خشم آوردن پيامبر در پى آزردن آن حضرت است و هر كس او(پيامبر) را بيازارد محكوم به عذاب دردناك است. زيرا خداوند سبحان مى فرمايد:
(وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ)2.
«آنان كه رسول خدا را مى آزارند بر ايشان عذابى دردناك مهياست».
و در روايت ديگرى بيان مى دارد كه خشم و خشوندى زهرا (عليها السلام)

1 . فتح البارى فى شرح صحيح البخارى: 7 / 84 ; نيز صحيح بخارى: 4 / 210 دار الفكر بيروت.
2 . توبه: 61 .
صفحه 33
موجب خشم و خشوندى خداست. و مى فرمايد:
«يا فاطمةُ إنَّ الله يغضبُ لغضبك ويرضى لرضاكِ» .1
«اى فاطمه، خداوندگار به خاطر خشم تو خشم مى گيرد و از خشوندى تو خشنود مى گردد».
بلندى جايگاه و رتبت زهرا (عليها السلام)تا چه اندازه است كه خشم و خشنودى او ملاك و موجب خشم و خشنودى خداست. واين كلام اگر گوياى موضوعى باشد، آن موضوع «عصمت حضرت زهرا (عليها السلام)» است.
چه كه خداى سبحان به جهت عدالت و حكمتش خشم نمى گيرد مگر بر كافر و نافرمان و خشنود نمى شود مگر از شخص با ايمان و فرمان بردار.
و در سايه اين كرامت و بزرگورى بود كه فاطمه زهرا (عليها السلام)در كلام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)«سرور زنان جهانيان» لقب گرفت. پيامبر بدو فرمود:
«يا فاطمة ألا ترضين أن تكوني سيّدة نساء العالمين وسيّدة نساء هذه الأُمّة وسيّدة نساء المؤمنين»2.
«اى فاطمه، آيا خشنود نيستى كه سرور زنان جهان و سرور زنان

1 . مستدرك حاكم: 3 / 154 ; مجمع الزواد: 9 / 203 ; بخارى و مسلم، خود اين حديث را اخراج نكرده اند، امّا حاكم در كتاب خود احاديث صحيح را طبق شروط بخارى و مسلم آورده است. بنابر اين، اين حديث در نزد بخارى و مسلم صحيح است.
2 . مستدرك حاكم: 3 / 156 .
صفحه 34
امت اسلام و سرور زنان با ايمان باشى؟»
و عليرغم اينكه زهرا معصوم است و نافرمانى وگناه را مرتكب نشده اما مقام نبوت را ندارد. زيرا هيچ ملازمه اى ميان نبوّت و عصمت نيست (يعنى غير پيامبر هم مى تواند معصوم باشد).
براى نمونه حضرت مريم، بتول عذرا، كه به تصريح قرآن، معصوم است، پيامبر نيست و مقام نبوت ندارد. عصمت آن بانو در اين كلام خداوند هويداست:
(وَ إِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللهَ اصْطَفَاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفَاكِ عَلَى نِسَاءِ الْعَالَمِينَ)1.
«و آنگاه كه فرشتگان گفتند: اى مريم خدايت برگزيد و پاك گردانيد و بر زنان جهان برتريت بخشيد».
اينكه خداوند مى گويد مريم برگزيده و منتخب است و سپس مى گويد او پاكيزه و طاهره است، دليل بر پاكى او از گناهان است .
اما اينكه مريم، مقام نبوت ندارد موضوع آشكار و واضحى است كه نيازمند هيچگونه توضيح و بيانى نيست. با اين توصيف دختر پيامبر خاتم كه سرور زنان جهان است، همانند مريم مقام عصمت را داراست بى آنكه مقام نبوت را داشته باشد.
در توضيح وبيان فضائل حضرت زهرا به همين اندازه اندك اكتفا مى كنيم. زيرا سخن تام و كامل در اين مقوله نيازمند نگارش

1 . آل عمران: 42.
صفحه 35
كتابى جداگانه است.

دوم: جايگاه والاى خانه حضرت زهرا (عليها السلام)در قرآن و سنت

آيه شريفه (فِي بُيُوت أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ )1.
در مسجد، بر پيامبر نازل گرديد. مردى برخاست و پرسيد، اى رسول خدا اين خانه ها كدامند؟ فرمود: خانه هاى پيامبران.
پس ابو بكر برخاست و در حاليكه به خانه على و فاطمه اشارت مى نمود پرسيد: آيا اين خانه از آن خانه هاست؟ فرمود: آرى و اين خانه از برترين آنهاست .2
در اين آيه شريفه از لحاظ ادبيات عرب «في بيوت» ظرف ما قبل خودش است كه آن عبارت است از (مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاة فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَة... )3.
يعنى خاستگاه و منبع پرتو افشانى اين نورى كه خداوند در اين آيه بدان اشارت مى كند، همان خانه هايى است كه خداوند اذن فرموده تا رفعت يابند. پس چگونه دارى كرامت و منزلت و بزرگى نيستند.
سيوطى مى گويد: «ترمذى» اين روايت را آورده و آن را صحيح

1 . نور: 36.
2 . الدرّ المنثور: 6 / 203 ; تفسير سوره نور ـ روح المعانى: 18 / 174 .
3 . نور: 35 .
صفحه 36
دانسته است.
«ابن جرير»، «ابن منذر» و «حاكم» هم آن را نقل كرده و صحيح شمرده اند. هم چنين «ابن مردويه» و «بيهقى در كتاب سنن» از طريق امّ سلمه نقل كرده اند كه وى گفت: آيه شريفه: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ )1 در خانه من نازل گرديد و آن هنگام در خانه من، فاطمه، على، حسن وحسين بودند. رسول خدا عبايى كه بر تن داشت بر آنان افكند آنگاه گفت:
«اينان اهل بيت منند. پليدى را از ايشان بزداى و پاكشان گردان».
سيوطى هم چنين مى گويد: «ابن ابى شيبه»، «احمد»، «ترمذى» روايتى را از «انس بن مالك » نقل كرده و آن را «حسن»2 شمرده اند نيز «ابن جرير»، «ابن منذر»، «طبرانى» و «حاكم»، همان روايت را آورده و آن را «صحيح»3 دانسته اند. هم چنين «ابن

1 . احزاب: 33.
2 . دانشمندان اهل سنّت روايت «حسن» را اينگونه تعريف كرده اند: «روايتى كه منبع آن شناخته شده و رجال آن مشهور باشند، بيشتر دانشمندان آن را پذيرفته و عموم فقها آن را به كار گرفته باشند». (التقريب والتسير: 1 / 43 و 122 و 144). (نك : اصول الحديث و أحكامه فى علم الدرايه: 48 تأليف استاد جعفر سبحانى) مترجم .
3 . روايت «صحيح» به تعريف دانشمندان اهل سنّت اينگونه است: «روايتى كه سند آن به اشخاص عادل ضابط برسد، با اين ويژگى كه از حيث تعداد اندك نباشند و ايراد و اشكالى هم در آن ها نباشد. (ر. ك: اصول الحديث و أحكامه فى علم الدرايه: 48، تأليف استاد سبحانى) مترجم.
صفحه 37
مردويه» همان روايت را از انس نقل كرده، مى گويد: هرگاه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)براى نماز صبح از منزل بيرون مى رفت، از كنار در خانه فاطمه عبور مى كرد و در آنجا با صداى مباركش آوا مى زد :
«الصلاة يا أهل البيت، الصلاة، انّما يريد الله...».1
وقتى كه اين خانه در نزد خداوند اين چنين داراى منزلت و كرامت است، پس هجوم آوردن به سوى آن و گشودن آن از بزرگترين و زشت ترين گناهان شمرده خواهد شد.
امّا سفارش پپامبر درباره احترام به اين خانه و صاحبانش ناديده گرفته شد. بسيارى از تاريخ نگاران حوادث تلخ و دردناكى كه بر سر آن خانه آمد را نگاشته اند كه ما صراحت گفته هاى ايشان را به ترتيب فاصله زمانى كه آنان مى زيسته اند در اينجا ياد آور مى شويم.
تاريخ پردازان در اين مقوله بر دو دسته اند:
يك دسته از ايجاد هراس و دستورات آمرانه و نيات و مقاصد شوم و پليد، اشارت دارند و دسته ديگر با تفصيل و توضيح بيشتر به حوادث بعدى اشاره مى كنند.
ما در اين گفتار فصل اوّل را به ذكر نام دسته اوّل و گفتارشان

1 . درّ المنثور: 6 / 604 ـ 605، چاپ دار الفكر بيروت ـ المصنف: 7 / 527 .
صفحه 38
اختصاص داده ايم و در فصل دوم نام گروه دوم بر شمرده و به گفتار آنان پرداخته ايم .

صفحه 39
1
تاريخ نگاران از هجوم و تهديدات دستگاه خلافت
به خانه فاطمه (عليها السلام)سخن مى گويند

صفحه 40

صفحه 41

1. بلاذرى و «الانساب»

«احمد بن يحيى بن جابر بلاذرى» نويسنده بزرگ و صاحب كتاب تاريخ معروف اين حادثه دلخراش را در كتاب خود ياد آور شده است. وى در خلال گفتار مفصلى پيرامون سقيفه مى گويد:
«هنگامى كه مردمان با ابو بكر بيعت كردند، على و زبير از بيعت سر باز زدند.
تا آنجا كه مى گويد:
ابوبكر به دنبال على فرستاد تا بيعت نمايد. اما او بيعت نكرد. پس عمر در حالى كه ابزار آتش افروزى به همراه داشت بدانجا آمد. فاطمه او را در كنار در خانه ديد و بدو گفت: پسر خطاب! آيا مى خواهى در خانه ام را بر روى من آتش بزنى؟ عمر گفت: بلى، و آتش زدن در خانه تو براى تقويت رسالت پدرت است».1

1 . انساب الاشراف: 1 / 586، چاپ دار المعارف قاهره.
صفحه 42
استدلال به اين روايت در گرو وثاقت مؤلف كتاب (بلاذرى) و راويان آن است. «ذهبى» در كتاب «تذكرة الحفاظ» به نقل از «حاكم» مى گويد:
بلاذرى يگانه دوران خودش در حفظ احاديث بود. ابو على حافظ و ديگر مشايخ و اساتيد ما در مجلس وعظ او حضور مى يافتند و از بيان اسانيد وى لذت مى بردند و من هرگز نديدم كه ايشان پيرامون اسناد وى اشكال يا انتقادى نمايند .1
وى همچنين در كتاب «سير اعلام النبلاء» مى گويد: علامه، اديب، مصنف ابو بكر احمد بن يحيى بن جابر بغدادى بلاذرى نويسنده و صاحب «التاريخ الكبير» است.2
«ابن كثير» در كتاب «البداية والنهاية» به نقل از ابن عساكر مى گويد: بلاذرى اديبى توانا بود. او كتاب هاى زيبايى را به رشته تحرير درآورده است.3

1 . تذكرة الحفاظ: 3 / 892 شماره 860 .
2 . سير اعلام النبلاء: 13 / 163 شماره 96 .
3 . البداية والنهايه: 11 / 96، حوادث سال 279 .
اما بررسى و شرح احوال راويان كه نامشان در سلسله سند اين روايت آمده: مدائنى ـ مسلمة بن محارب، سليمان بن طرخان و ابن عون.
مدائنى: نامش على بن محمّد، او الحسن مدائنى اخبارى است. او كتاب هاى متعددى را تأليف نموده و راويانى همچون زبير بن بكار، احمد بن زهير، و حارث بن ابى اسامه از او روايت كرده اند. ذهبى از يحيى نقل كرده كه وى گفت: مدائنى ثقه است، ثقه است، ثقه است. او در سال 224 يا 225 از دنيا رفت ـ ميزان الاعتدال: 3 / 153 ـ شماره ترجمه 921.
مسلمة بن محارب: بخارى در تاريخ خود نام او را آورده است ـ تاريخ الكبير: 7 / 387 شماره ترجمه 1685. اهل علم مى دانند كه عدم جرح روايان به وسيله «ابوزرعه»، «ابى حاتم» يا «بخارى» و سكوت ايشان گوياى توثيق آن راوى است. «حافظ ابن حجر» در كتاب «تعجيل المنفعه» اين روش را پياده كرده است. وى در جاهاى متعددى مى گويد: بخارى اين را نقل كرده و متعرض جرح راوى آن نشده است. ر. ك. قواعد فى علوم الحديث 385 و 403 و تعجيل المنفعه 219، 223، 225 و 254 .
سليمان بن طرخان تيمى: وى از انس ابن مالك و طاووس و ديگران روايت كرده است. ربيع بن يحيى به نقل از سعيد مى گويد: كسى را راستگوتر از سليمان تيمى نديدم. و عبدالله بن احمد از قول پدرش مى گويد: او ثقه است. ابن معين و نسائى مى گويند: او ثقه است. عجلى مى گويد: ابن طرخان تابعى (نسل اول پس از پيامبر) است. او ثقه و از نيكان اهل بصره است. گفته هاى ديگرى نيز پيرامون توثيق وى وجود دارد. او در سال 97 هـ از دنيا رفت. تهذيب التهذيب، ج 4 / 201 ـ 202 ـ شماره ترجمه 341 .
ابن عون: اوعون بن ارطبان مزنى بصرى است. «انس بن مالك» را ديدار كرده بود و در سال 151 هـ از دنيا رفت. نسائى در كتاب «الكنى» مى گويد: او ثقه و امين است. و در جاى ديگرى مى گويد: او ثقه و داراى ثبات است. «ابن حيان» در «الثقات» مى گويد: او در عبادت و فضيلت و پارسايى و پايدارى در سنت و سختگيرى با بدعت گذاران از بزرگان زمانه خويش بود. تهذيب التهذيب: 5 / 346 ـ 348، شماره ترجمه 600 .
با بررسى شرح حال مؤلف (در متن) و راويان حديث در سلسله سند آن روشن شد كه سند اين حديث و نيز اصل روايت صحيح است. تمامى راويان آن مورد وثوق اند و همين امر براى صحت روايت كافى است .
صفحه 43

صفحه 44

2. ابن قتيبه و «الامامه والسياسه»

تاريخ نگار پر آوازه، عبدالله ابن مسلم بن قتيبه دينورى (276 ـ 213 هـ) از پژوهشگران ادبيات و تاريخ است. او كتاب هاى زيادى را به رشته تحرير در آورده كه برخى از آنها عبارتند از :
«تأويل مختلف الحديث»، «ادب الكاتب» و كتب ديگر.1
نامبرده در كتاب «الامامه والسياسه» كه به «تاريخ خلفا» شهرت يافته مى گويد:
ابوبكر دريافت، كسانى كه از بيعت با او سرپيچى كرده اند نزد على اند. پس عمر را به جانب ايشان فرستاد. عمر به آنجا آمد و با فرياد، آنان را كه در خانه على بودند فرا خواند. اما كسى از خانه خارج نشد. هيزم خواست و گفت: سوگند به كسى كه جان عمر در دست اوست از خانه خارج شويد وگرنه خانه را بر سر ساكنانش آتش مى زنم.

1 . الاعلام: 4 / 137 .
صفحه 45
به او گفتند: اى ابا حفص، فاطمه در اين خانه است. گفت: باشد...
تا آنجا كه مى گويد:
سپس عمر برخاست و به همراه گروهى به در خانه فاطمه آمد. در راكوبيدند، وقتى كه فاطمه صداى آنها را شنيد با صداى بلند فرياد زد:
پدر! اى رسول خدا، پس از تو از دست پسر خطاب و پسر ابوقحافه چه مى كشيم. آن گروه وقتى كه صداى گريه فاطمه را شنيدند با چشمى گريان از آنجا دور شدند.
نزديك بود دل هايشان گدازان و جگرهايشان سوزان گردد.
عمر، به همراه عده اى باقى ماندند. على را از خانه بيرون آورده و او را به سوى ابوبكر بردند و به او گفتند: بيعت كن. على گفت: اگر بيعت نكنم چه مى كنيد؟
گفتند: سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست گردنت را مى زنيم.1
هر كس كتاب «الامامه والسياسه» را مطالعه كند مى بيند كه اين كتاب مانند ساير كتب تاريخى ديگر، از تاريخ نگارانى چون بلاذرى، طبرى و ديگران است.

1 . الامامة و السياسة: 12 ـ 13، چاپ مكتبة التجارية الكبرى ـ مصر.
صفحه 46
ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه، اين كتاب را به دينورى نسبت داده است.
وى مطالب زيادى را از ابن قتيبه نقل مى كند كه آن مطالب در كتاب «الامامه و السياسه» چاپ مصر كه در دست و مورد استفاده نگارنده است وجود ندارد. و اين، گواه آن است كه اين كتاب دستخوش تحريف شده است.
«الياس سركيس» هم در كتاب «معجم» خود اين كتاب را بدو نسبت داده است.1
ناگفته نماند كه صاحب «الاعلام» مى گويد: برخى از علما نسبت به اينكه كتاب فوق از اين نويسنده باشد در ترديدند. اما هيچ يك انتساب آن را به اين نويسنده هرگز انكار نكرده اند. به هر حال اين كتاب هم يك كتاب تاريخى مانند ساير كتب تاريخى ديگر است.

3. طبرى و كتاب «تاريخ»

محمّد بن جرير طبرى (224 ـ 310 هـ) صاحب كتاب تاريخ و تفسير كه اين دو كتاب در ميان دانشمندان معروفيت و شهرت به سزايى دارند و تمام تاريخ نگاران پس از وى، منبع تاريخى خود را از كتاب هاى وى برگرفته اند، ما جراى غمبار سقيفه را ياد آور مى شود و با ذكر سلسله سندى مى گويد:

1 . معجم المطبوعات العربية: 1 / 212.
صفحه 47
عمر بن خطاب به سوى منزل على آمد. در آن جا طلحه و زبير و گروهى از مهاجران بودند. عمر صدا زد: براى بيعت از خانه بيرون آييد و گرنه به خدا سوگند خانه را بر سرتان آتش مى زنم.
زبير شمشير به دست از خانه برون آمد. پايش لغزيد و شمشير از دستش فرو افتاد. بر او هجوم آورده و او را برگرفتند.1
اين قسمت از تاريخ اسلام گوياى آن است كه بيعت گرفتن براى خليفه به جبر و زور بوده است. وهركس از بيعت سرپيچى مى نموده با تهديدهاى گوناگون از قبيل آتش زدن و تخريب خانه مواجه مى شده است.
در امامت و وثاقت نويسنده كتاب (طبرى) هيچ ترديدى وجود ندارد.
ذهبى او را با اين تعبيرات معرفى كرده است:
«امام والاقدر، مفسر، صاحب تأليفات ژرف، موثق، راستگو».2
(رجال واقع در سلسله سند حديث نيز افراد برجسته و مورد

1 . تاريخ طبرى: 2 / 443 ـ چاپ بيروت.
2 . ميزان اعتدال: 4 / 498، شماره 7306 .
صفحه 48
وثوق و اعتمادند)1

1 . از آنجا كه طبرى اين جريان را با ذكر سند نقل كرده است لازم است (همچنانكه به بررسى سلسله سند روايت بلاذرى پرداختيم) اسناد اين روايت را نيز مورد بررسى قرار دهيم تا اين روايات به كمك يكديگر ترديد كسانى كه نسبت به اين موضوع مشكوكند را بر طرف نمايند.
راويان اين حديث عبارتند از:
ابن حميد، جرير بن عبدالحميد، مغيرة بن مقسم و زياد بن كليب.
ابن حميد: او محمّد بن حميد، حافظ، ابو عبدالله رازى است. از كسانى همچون يعقوب بن عبدالله قمى، ابراهيم بن مختار، جرير بن عبدالحميد روايت كرده و كسانى همانند ابو داوود، ترمذى، ابن ماجه، احمد بن حنبل، يحيى بن معين و ديگران از او روايت كرده اند. عبدالله بن احمد از پدرش نقل كرده كه: تا محمّد بن حميد زنده است ، دانش، پيوسته در شهر رى وجود خواهد داشت. به محمّد بن يحيى زهرى گفتند نظرت درباره محمّد بن حميد چيست؟ گفت: نمى بينى كه من هم اينك از او روايت مى كنم. ابن خيثمه گفت: درباره او از ابن معين پرسيد در پاسخ گفت: او ثقه است. هيچ ايرادى در وى نيست. اهل رى و مردى زيرك است. ابو العباس بن سعيد مى گويد: از جعفر بن ابو عثمان طيالسى شنيدم كه مى گفت: ابن حميد ثقه است. «يحيى» از وى كتابت كرده. او در سال 248 هـ از دنيا رفت. تهذيب التهذيب: 9 / 128 ـ 131، شماره ترجمه 180. نا گفته نماند كه برخى، او را جرح كرده اند، اما گفتار تعديل كنندگان بر جرح كنندگان ترجيح و تقدم دارد.
جرير بن عبدالحميد: او پسر عبدالحميد بن قرط ضبى، ابو عبداله رازى قاضى است. در يكى از روستاهاى اصفهان زاده شد و در كوفه نشو و نما كرد. در شهر رى ساكن گرديد. إسحاق بن راهويه، پسران ابى شيبه، على بن مدينى و يحيى بن معين و گروه ديگرى از او نقل روايت كرده اند. او ثقه بود و مردمان به نزدش مسافرت مى كردند. ابن عمار موصلى مى گويد: او حجت است و نگاشته هايش صحيح. تهذيب التهذيب: 2 / 75، شماره ترجمه 116.
مغيرة بن مقسم ضبى: از اهل كوفه وفقيه است. شعبه، ثورى و گروهى ديگر از او روايت كرده اند. ابو بكر بن عياش مى گويد: هيچ كس را فقيه تر از مغيره نيافتم. پس گفته هايش را گردن نهادم. عجلى مى گويد: مغيره ثقه است و داناى در حديث. نسايى مى گويد: او ثقه است. و در سال 136 هـ از دنيا رفته. «ابن حبّان» او را در «الثقات» نام برده است. تهذيب التهذيب: 10 / 270، شماره 482 .
زياد بن كليب: «ذهبى» او را اين گونه معرفى مى كند: او ابو معشر تميمى كوفى است. از ابراهيم و شعبى (ونيز روايت مغيره از شعبى) نقل شده كه او در سن 110 سالگى در سنين فرتوتى از دنيا رفت. نسائى و ديگران او را توثيق كرده اند. ميزان الاعتدال: 2 / 92، شماره 2959. «ابن حجر» از قول «عجلى» مى گويد: او در حديث ثقه بود. و از قول «ابن حبّان» مى گويد: او از حافظان مورد يقين بود. تهذيب التهذيب: 2 / 382، شماره 698 .
بررسى سند روايت طبرى نيز در همين جا به انجام مى رسد و به همين اندازه براى صحت آن بسنده مى كنيم.
صفحه 49

4. ابن عبد ربّه و «العقد الفريد»

شهاب الدين احمد معروف به ابن عبد ربّه اندلسى (م / 463 هـ) مبحثى از كتاب خود را به ماجراهاى سقيفه بنى ساعده اختصاص داده و در ذيل عنوان «آنانكه از بيعت ابو بكر سرپيچى كردند» مى گويد:
(آنان عبارت بودند از) على، عباس، زبير و سعد بن عباده.

صفحه 50
اما على و عباس و زبير در خانه فاطمه نشستند تا اينكه ابوبكر، عمر بن خطاب را فرستاد تا آنها را از خانه فاطمه بيرون بياورد و به او گفت: اگر سرباز زدند با آنان بستيز. عمر با مشعل آتشينى آمد تا خانه را بر آنها آتش بزند. فاطمه پيش آمد به او گفت: پسر خطاب آمده اى تا خانه ما را آتش بزنى. گفت: بله يا اينكه تن به بيعت در دهيد.1
اين سخن بى پرده از اين تاريخ نگار بزرگ قوى ترين گواه بر اين است كه خليفه به جهت بيعت گرفتن از على و همراهان دستور سوزاندن در خانه را صادر كرد. و راستى بيعتى كه با قهر و زور گرفته شود چه ارزشى دارد؟

5. ابن عبدالبرّ و «الاستيعاب»

ابو عَمرو يوسف بن عبدالله بن محمّد بن عبدالبرّ (368 ـ 463 هـ) در كتاب ارزشمندش «الاستيعاب فى معرفة الاصحاب» با ذكر سلسله سندى2 مى گويد:

1 . عقد الفريد: 4 / 87، تحقيق خليل شرف الدين.
2 . سلسله سند آن بدين ترتيب است: حدثنا محمّد بن احمد حدثنا محمّد بن ايوب حدثنا احمد بن عمرو بزّاز حدثنا احمد بن يحيى حدثنا محمّد بن نسير حدثنا عبدالله بن عمر عن زيد بن اسلم عن أبيه .
صفحه 51
هنگامى كه مردم با ابو بكر بيعت مى كردند على و زبير به حضور فاطمه آمده و در اين باره با او به شور نشستند، و از انجام بيعت خوددارى نمودند. اين خبر به عمر رسيد و او به آنجا آمد و گفت: اى دخت رسول خدا هيچ كس نزد ما گرامى تر از پدرت نبود و پس از او هيچ كس گرامى تر از تو در نزد ما نيست. خبر يافته ام كه اين چند تن در خانه تواند. اگر اين خبر راست باشد هر آينه چنين و چنان خواهم كرد. سپس بيرون آمد.
فاطمه به آنها گفت: عمر بدينجا آمده و سوگند خورده كه اگر ديگر بار اينجاگرد آييد چنين و چنان خواهد كرد و سوگند به خدا كه او به سوگندش عمل خواهد نمود .1
«ابو عمر و ابن عبدالبر» ديگر در اينجا صراحت سخن عمر را ياد آور نشده است. او فقط گفته كه عمر گفت: هر آينه چنين و چنان خواهم كرد. در حالكيه پيش از اين در روايت «بلاذرى» و «طبرى» صراحت كلام عمر را ديديم. (كه او تهديد به آتش زدن در خانه نمود).
شايد اين مورخ ديده كه جايى براى نقل گفته عمر وجود ندارد.

1 . استيعاب: 3 / 975، تحقيق على محمّد بجاوى، چاپ قاهره.
صفحه 52

6. ابن ابى الحديد معتزلى و «شرح نهج البلاغه»

عبدالحميد بن هبة الله مدائنى معتزلى (م 655 هـ) با نقل روايتى از كتاب «السقيفه» تأليف احمد بن عبدالعزيز جوهرى مى گويد:
آنگاه كه مردمان به بيعت با ابوبكر اقدام نمودند زبير و مقداد در ميان تنى چند از مردم به جانب على، در خانه فاطمه آمدند و با او به شور نشستند و از بيعت خوددارى كردند. پس عمر حركت كرد و نزد فاطه آمد و گفت: دختر رسول خدا! هيچ كس در نزد ما محبوب تر از پدرت نبود و پس از او هيچكس محبوب تر از تو نيست به خدا اگر اين چند تن در خانه تو باشند اين محبت جلوگيرم نخواهد بود كه اين خانه را بر سر ايشان آتش بزنم. عمر كه از آنجا بيرون رفت. آنان به نزد فاطمه آمدند فاطمه به آنها گفت:
عمر بدينجا آمده و سوگند خورده اگر بار ديگر گرد هم آييد هر آينه خانه را بر سرتان آتش مى زند و به خدا قسم او به سوگندش عمل خواهد كرد.1

7. ابوالفداء و «المختصر فى اخبار البشر»

اسماعيل بن على معروف به ابوالفداء (م 732 هـ) كتابى را با نام

1 . شرح نهج البلاغه: 2 / 45، تحقيق محمّد ابو الفضل ابراهيم .
صفحه 53
«المختصر فى اخبار البشر» تأليف كرده و تقريباً همان نگاشته هاى ابن عبدربّه در «العقد الفريد» را ياد آور شده است. وى مى گويد:
آنگاه ابو بكر، عمر را به سوى على و همراهان فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه بيرون كشد و گفت:
اگر سرباز زدند با آنها بستيز، عمر آتش به دست به آنجا آمد تا خانه را آتش بزند. فاطمه او را ديد و گفت: پسر خطاب كجا؟ آمده اى تا خانه مان را آتش بزنى، گفت: بلى، يا اينكه بدانچه امت بر آن وارد شده اند وارد شويد.1

8. نويرى و «نهاية الارب فى فنون الادب»

احمد بن عبدالوهاب نويرى (677 ـ 733 هـ) يكى از اديبان نامدار است. وى در تاريخ، اطلاعات فراوانى دارد. زركلى در «الاعلام» در باره وى مى گويد: دانشمند، پژوهشگر، داراى آگاهى زياد. همچنين كتاب «نهاية الارب فى فنون الادب» وى را اينگونه توصيف نموده است: نهاية الارب عليرغم اينكه در دوره جديد نگاشته شده اما در بردارنده اخبار مهمى است كه مؤلف آن، اخبار را از تاريخ نگاران كهن مانند «ابن رقيق» و «ابن رشيق» و «ابن شداد» و ديگران كه كتاب هاى تاريخى ايشان به دست ما

1 . المختصر فى تاريخ البشر: 1 / 156، چاپ دار المعرفه بيروت.
صفحه 54
نرسيده نقل كرده است .1 «نويرى» در اين كتاب مى گويد: ابن عمر بن عبدالبرّ با سند خود از زيد بن اسلم و او از پدرش روايت كرده كه:
به هنگام بيعت مردمان با ابوبكر، على و زبير نزد فاطمه آمده و پيرامون آن موضوع با وى به مشورت نشستند. عمر اين جريان را دريافت.بدانجا رفت و گفت: اى دخت رسول خدا هيچ كس در نزد ما محبوب تر از پدرت نبود و پس از او هيچ كس محبوب تر از تو نيست. خبر يافته ام كه اين افراد در خانه تو هستند اگر اين خبر راست باشد چنين و چنان خواهم كرد. سپس از آنجا بيرون رفت. آنان نزد فاطمه آمدند. فاطمه به ايشان گفت: عمر به اينجا آمده و سوگند خورده كه اگر بار ديگر اجتماع كنيد چنين و چنان خواهد كرد و به خدا سوگند او به سوگندش عمل خواهد نمود.2

9. سيوطى و «مسند فاطمه»

جلال الدين عبدالرحمن سيوطى (848 ـ 911 هـ) آن پژوهشگر بزرگ و تاريخ نگار سترگ، در كتاب «مسند فاطمه» همان روايتى

1 . الاعلام: 1 / 165 .
2 . نهاية الارب فى فنون الادب: 19 / 40، چاپ قاهره 1395 هـ .
صفحه 55
كه تاريخ نگاران از زيد بن اسلم و از اسلم نقل كرده اند، ياد آور گرديده است. وى باذكر آن روايت مى گويد:
پس از وفات رسول خدا هنگاميكه مردمان با ابو بكر بيعت مى كردند على و زبير نزد فاطمه دختر رسول خدا آمدند و در آن باره با وى به مشورت نشستند. وقتى كه عمر بن خطاب متوجه اين موضوع شد به نزد فاطمه آمد و گفت اى دختر رسول خدا به خدا سوگند اگر اينان در نزد تو باشند اين محبت نمى تواند جلوگيرم باشد كه اين در را بر آنان آتش بزنم. وقتى عمر از آنجا رفت، آنان به نزد فاطمه آمدند. فاطمه گفت: بازدانيد كه عمر بدينجا آمده و سوگند خوردره كه اگر بار ديگر در اينجا گرد هم آييد اين در را بر شما مى سوزاند. و به خدا سوگند او طبق قسمش عمل خواهد كرد .1

10. متّقى هندى و «كنز العمّال»

على بن حسام الدين معروف به متقى هندى (م 975 هـ) در كتاب ارزشمند «كنز العمال» ماجراى خانه فاطمه زهرا را به گونه اى كه در كتاب «المصنف» تأليف ابن ابى شيبه نگاشته شده ياد آور گرديده است. وى مى گويد:

1 . مسند فاطمه، سيوطى: 36، چاپ مؤسسه الكتب الثقافيه بيروت.
صفحه 56
از «اسلم» روايت است كه پس از رحت رسول خدا و به هنگام بيعت با ابوبكر، على و زبير به نزد فاطمه دختر رسول خدا آمدند و درباره بيعت كردن با وى به شور نشستند. چون عمر بن خطاب اين موضوع را دريافت حركت كرد وبه نزد فاطمه آمد و گفت: اى دختر رسول خدا در نزد ما هيچكس دوست داشتنى تر از پدر تو نبود و پس از پدرت هيچكس محبوب تر از تو نيست. به خداى سوگند، اگر اين چند تن در نزد تو گرد آمده باشند محبوبيتت نمى تواند جلويم را بگيرد كه دستور سوزاندن در خانه را بر آنها بدهم .1 إلى آخر.

11. دهلوى و «ازالة الخفا»

ولى الله بن مولوى عبدالرحيم العمرى دهلوى هندى حنفى (1114 ـ 1176 هـ) در كتاب «ازالة الخفاء» ما جراى سقيفه بنى ساعده را بيان داشته است. وى در آنجا مى گويد: از طريق «اسلم» با اسنادى كه در ديدگاه شيخين (مسلم و بخارى) صحيح است روايت شده كه:
پس از رسول خدا به هنگام بيعت با ابوبكر، على و زبير

1 . كنزالعمال: 5 / 651، شماره 14138 .
صفحه 57
نزد فاطمه دختر رسول خدا آمدند... 1 تا آخر روايت (عيناً همانچه كه در كتاب فوق، «كنز العمال» روايت شد را ياد آور مى شود) وى در كتاب ديگرى با نام «قرّة العينين» روايتى داراى مضمونى نزديك به همين روايت نقل كرده است .2

12. محمّد حافظ بن ابراهيم و «قصيده عمريه»

محمّد حافظ بن ابراهيم فهمى مهندس معروف به حافظ ابراهيم (1287 ـ 1351 هـ) شاعر مصرى است كه ديوان اشعار وى در دو جلد به چاپ رسيده است. يكى از اشعار وى «قصيدهّ عمريه» نام دارد كه مورد توجه بسيار اديبان مصر قرار گرفته است.
از جمله ابيات قصيده فوق اين چند بيت است:
وقولة لِعليٍّ قالَها عُمرُ *** أكرمْ بسامِعِها أَعْظِمْ بِمُلْقيها
حرّقت دارك لا أُبقي عَليكَ بِها *** اِنْ لَمْ تُبايِعْ وبنتُ المُصطفى فيها
ما كان غير ابي حفص يَفوهُ بِها *** أمام فارِسِ عَدنان وَحامِيها3
ـ و گفتار عمر، كه على را مخاطب ساخت، شنونده اش را گرامى دار و گوينده اش را بزرگ شمار.
ـ اگر بيعت نكنى خانه ات را آتش مى زنم و در آن كسى بر جاى

1 . ازالة الخفاء: 2 / 178 .
2 . قرة العينين: 78 .
3 . ديوان حافظ ابراهيم: 1 / 82 .
صفحه 58
نمى گذارم. هر چند دختر پيامبر خدا در آن باشد.
ـ چه كسى جز ابو حفص (عمر) مى تواند اين سخن را روبروى شهسوار و حمايتگر قبيله عدنان بر زبان راند.
جاى بسى شگفتى است كه شاعر نيل، آنچه را كه موجب هلاك مى شود را موجب نجات و گناهان را حسنات به حساب آورده است. و اين جز براى آن است كه «دوستى»، آدمى را كور و كر مى كند؟
معناى اين سخن آن است كه عمر هيچ احترامى براى دختر پيامبر قائل نبود زيرا براى خليفه شدن ابوبكر حاضر شد خانه فاطمه را با ساكنانش آتش بزند.
«علامه امينى» پس از نقل اين سه بيت از اشعار «شاعر نيل» مطلبى را با اين مضمون بيان مى دارد:
من چه بگويم پس از اينكه در اوائل سال 1918 م مصريان، قصيده عمريه كه اين چند بيت در آن قرار دارد را مورد توجه خاص خود قرار داده و در محافل عمومى به سرايش آن همت گماشتند و روزنامه ها و نشريات، آن را در سراسر جهان منتشر كردند و رجال نامى مصر مانند احمد امين، احمد الزين، ابراهيم الابيارى، على جارم، على امين، خليل مطران، مصطفى دمياطى بيگ و ديگران، نسبت به چاپ ونشر «ديوانى» كه «شعرش» اين نمونه است و تقدير از «شاعرى» كه «شعورش» اين گونه است، اهتمام ورزيدند و احساسات را در اين عصر و روزگار سخت

صفحه 59
جريحه دار نمودند و به جاى صلح و صفا در جامعه اسلامى اين نعره هاى فرقه اى را در بوق كرده و موجب جدايى در ميان فرق مسلمانان مى شوند و مى پندارند كه كار نيكو انجام مى دهند... تا آنجا كه مى گويد:
اين افراد تا آن اندازه در ثنا و ستايش اين مرد و قصيده اش مبالغه و زياده روى نموده اند كه گويى دانش فراگير يا ديدگاه نيكوى نو و تازه اى براى مردم يا فضيلت و ويژگى والا و منحصر به فردى براى «عمر» آورده كه موجب شادمانى امت اسلام و پيامبر والا مقام گرديده است.
پس بايد به پيامبر، بسى مژده داد كه نه پاره تن او فاطمه در نزد گوينده اين گونه سخنان ارزش و حرمتى دارد، و نه خانه فاطمه، مكانى است كه خداوند ساكنانش را پاك فرموده و از دست او (شاعر نيل) و از سوزاندن آن خانه بر سر ساكنانش مصونيت بخشيده است. پس آفرين بر انتخابى كه چنين شأن و مقامى دارد و مرحبا به بيعتى كه با اين تهديدها، فرجام و با آن رسوايى ها انجام پذيرفت...1

1 . الغدير: 7 / 86 ـ 87 .
صفحه 60

13. عمر رضا كحاله و «اعلام النساء»

عمر رضا كحاله از نويسندگان معاصر است كه به وسيله نگارش كتاب «اعلام النساء» كه در آن به شرح زندگانى دختر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فاطمه زهرا (عليها السلام)پرداخته، شهرت و معروفيت به سزايى يافته است. از جمله مطالبى كه وى در ترجمه 1 حضرت زهرا مى گويد اين است:
ابوبكر دريافت كسانى كه از بيعت با او سر باز زده اند مانند عباس و زبير و سعد بن عباده، در نزد على بن ابيطالب و در خانه فاطمه (عليها السلام)جمع شده اند. لذا عمر را به سوى آنان فرستاد.
عمر به آنجا آمد و آنان را صدا زد. اما ايشان از منزل خارج نشدند. عمر هيزم طلبيد و گفت سوگند به كسى كه جان عمر در دست اوست بايد از خانه بيرون بياييد وگرنه خانه را بر سر ساكنانش آتش مى زنم. به او گفتند: ابا حفص، فاطمه آنجاست. گفت: باشد...
آنگه فاطمه (عليها السلام)بر در خانه ايستاده و گفت:
اى مردم من قومى نكوهيده تر از شماها نديده ام كه جنازه

1 . تراجم دانشى است كه شخصيت ها (دانشمند، راوى يا غير اينها) را معرفى كرده و به شرح حال آنها مى پردازد. (نك علم الرجال / استاد سبحانى / 13).
صفحه 61
پيامبر را در ميان باز گذاشتيد و به جانب دنيا شتافتيد و از فرمان خداى، روى بر تافتيد و حق ما را نا ديده انگاشتيد...1
***
تا اينجا مطالب نويسندگان اهل سنت «پيرامون مقاصد شوم خليفه درباره دختر پيامبر و خانه او وساكنانش» كه در دسترس ما بوده و بر آن آگاهى يافته ايم، به پايان رسيد.
قابل ذكر است كه در بيشتر اين منابع تاريخى به تفصيل حوادث پرداخته نشده و از وقايع تلخ و جان سوز بعدى اشارتى نرفته است. اما گروه ديگرى از مورخين هستند كه در بيان حقيقت، از خويش شجاعت نشان داده و به حوادث غمبارى كه بر خانه بنى هاشم گذشت، اشارت نموده اند .
در مبحث بعد به نام و گفته آن تاريخ نگاران به حسب زمان زندگانى آنان خواهيم پرداخت.

1 . اعلام النساء: 4 / 114.
صفحه 62

صفحه 63
2
أبو بكر نسبت به حمله به خانه فاطمه (عليها السلام)
و گشودن در آن اعتراف واظهار پشيمانى مى كند

صفحه 64

صفحه 65

14. ابوعبيد و كتاب «الاموال»

ابو على قاسم بن سلاّم (م 224 هـ) يكى از فقهاء بزرگ و از دانشمندان نامدار قرن سوم هجرى است. او را با كتاب گرانسنگ «الاموال» كه بارها به چاپ رسيده مى شناسند. او پرده از چهره حقيقت فرو انداخته و به مصيبت هايى كه بر خانه فاطمه (عليها السلام)وارد آمده پرداخته است. وى روايتى را از عبدالرحمن بن عوف نقل مى كند كه مى گويد:
در مرض منجر به مرگ ابوبكر به نزدش رفتم و گفتم: در تو ايرادى نديدم ـ سپاس خداى را ـ بر دنيايت اندوه مخور، سوگند به خدا تو را نيكو كردارى سازشگر ديديم. ابو بكر گفت:
بر هيچ چيزى اندوه نمى خورم مگر بر سه كار كه انجام دادم و كاش انجام نمى دادم و سه كار كه انجام ندادم و كاش انجام مى دادم. و سه چيز را كه كاش پيرامون آنها از

صفحه 66
رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)پرسيده بودم.
امّا آن سه كارى كه مرتكب شدم و بر انجام آن پشيمانم، آن است كه كاش چنين و چنان نمى كردم. به دليل ويژگى آن كلام ابو عبيد مى گويد: نخواستم آن مورد را به صفحه بياورم (لذا به واژه چنين و چنان اكتفا نمودم) و كاش روز سقيفه بنى ساعده كار را به گردن يكى از دو تن عمر يا ابوعبيده مى انداختم تا او امير و من وزير باشم.1
نگارنده كتاب «الاموال» هر چند به كلام خليفه اشاره نكرده و خوش نداشته كه بدان اشارت نمايد امّا ديگران به صراحت كلام خليفه در بستر مرگ پرداخته اند كه به زودى سخن آنان را در اين مقال بازگو خواهيم نمود.

15. نظّام و «الوافى بالوفيات»

صلاح الدّين خليل ايبك صفدى كتابى را به نام «الوافى بالوفيات» تأليف كرده كه مستدرك «وفيات الاعيان» ابن خلكان است.
وى در آن كتاب به شرح حال نظّام معتزلى، ابراهيم بن سيار بصرى (160 ـ 231 هـ) پرداخته مى گويد:
معتزله مى گويند بدان سان نظّام را ملقّب به اين لقب كرده اند كه

1 . الاموال: 193 ـ 194، مكتبة الكليات الازهرية.
صفحه 67
پيوسته سخنانش آراسته به نظم و نثر بود. او خواهر زاده ابى هذيل علاّف شيخ معتزله بود. داراى ذكاوت بسيار بوده و آراء و انديشه هاى شيخ را نقل كرده است.
وى در آن كتاب مى گويد: روز بيعت، عمر، ضربتى به شكم فاطمه كوفت به گونه اى كه محسن (همان جنينى كه در شكم داشت) را سقط نمود.1

1 . الوافى بالوفيات: 6 / 17، همچنين در ملل و نحل شهرستانى: 1 / 57، چاپ دار المعرفة، نيز نك بحوث فى الملل والنحل: 3 / 248 ـ 255 نگارش مؤلف (استاد سبحانى). نزديك به همين تعبير در «اثبات الوصية» مسعودى: 143، نيز آمده است.
در اين روايت و نيز روايتى كه «ذهبى» از «ابن ابى دارم، ش 18» نقل مى كند با دقّت و تأمّل بنگريد. با اندكى قضاوت منصفانه خواهيد ديد كه «شهادت فاطمه زهرا» افسانه نيست.
ابن ابى الحديد، وقتى داستان «هبّار بن اسود» را نقل مى كند مى گويد: روز فتح مكه رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)(كه همه مشركين را امان داد) خون وى را مباح كرد. زيرا او به زينب دختر رسول خدا كه در هودج نشسته بود حمله كرده و موجب وحشت وى گرديد و به گونه اى كه زينب فرزند خود را سقط كرد. ابن ابى الحديد مى افزايد: اين داستان را بر، نقيب، ابوجعفر خواندم. گفت: وقتى كه رسول خدا خون هبار بن اسود را به خاطر به وحشت انداختن زينب كه در نتيجه به سقط شدن جنين او منجر شد، مباح دانست، معلوم است كه اگر زنده بود، خون هر كسى كه موجب آزار فاطمه و در نتيجه سقط شدن فرزند او گرديد نيز مباح مى دانست. (شرح نهج البلاغه: 14 / 193). اين در حاليست كه (طبق گواهى تاريخ) همان ضربه اى كه بر پهلوى فاطمه خورد (و باعث سقط جنين او شد) موجب بيمارى و در نهايت از دنيا رفتن آن حضرت گرديد. (مترجم).
صفحه 68

16. مبرد و «الكامل»

محمّد بن يزيد عبدالاكبر بغدادى (210 ـ 285 هـ) يكى از اديبان نويسنده و صاحب آثار گرانبها ست. وى در كتاب «الكامل» روايتى را از عبدالرحمن بن عوف به هنگام ديدار با ابو بكر در بستر مرگ نقل مى كند و مى گويد:
به هنگام بيمارى ابوبكر كه به مرگش منجر گرديد به نزد او رفتم و سلام كردم. از او پرسيدم چگونه اى؟ برخاست و راست نشست. ـ تا آنجا كه مى گويد ـ ابوبكر گفت:
به راستى من بر هيچ چيز اسفناك نيستم مگر بر سه كار كه انجام دادم كه كاش انجام نمى دادم و سه كار كه انجام ندادم و كاش انجام مى دادم و سه چيز را كه كاش از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)مى پرسيدم.
اما آن سه كه بر انجام آن پشيمانم اينكه كاش درِ خانه فاطمه را نمى گشودم هر چند آنها به عزم جنگ آنرا بسته بودند.
و كاش روز سقيفه بنى ساعده كار خلافت را به عهده يكى از دو تن عمر يا ابو عبيده سپرده بودم تا يكى از آنها

صفحه 69
امير باشد و من وزير باشم. كاش وقتى فجائه را به نزدم آوردند دستور سوزاندن او را به آتش نمى دادم. او را با شمشمير مى كشتم يا رها مى كردم.1

1 . فجاءة، نامش اياس بن عبدالله بن عبد باليل بن عميرة بن خفاف است. وى به نزد ابوبكر آمده اظهار داشت، من به دين اسلام گرويده ام و مى خواهم با مرتدان بستيزم. نياز به جهاز جنگى و اسلحه دارم. ابوبكر تجهيزات جنگى را در اختيار وى گذاشت، اما او به همراه مردى از قبيله بنى شريد به نام «نجبة بن ابى الميشاء» متعرض مسلمانان و غارت اموال آنان گرديد. وقتى كه ابوبكر از اين ماجرا با خبر گرديد به «طريفة بن حاجز» نوشت كه: دشمن خدا، فجاءة نزد من آمد و خود را مسلمان جلوه داد و سپس از من خواست تا براى مبارزه با مرتدان اسلحه در اختيارش قرار دهم. من چنين كردم اما اينك خبر يافته ام كه اين دشمن خدا متعرض مسلمانان گرديده، مال آنان را ربوده و مخالفان خود را طعمه شمشير نموده، به همراه سربازانت به نبرد وى بشتاب. او را بكش يا اسير كن و به نزد من آور... وقتى كه فجاءة، طريفه و همراهانش را ديد گفت: تو در انجام كار خويش سزاوارتر از من نيستى، تو فرستاده ابوبكرى، من هم فرستاده اويم. طريفه به او گفت: اگر راست مى گويى اسلحه ات را بينداز و به همراه من به نزد ابوبكر بيا. فجاءة پذيرفت. وقتى كه به نزد ابوبكر آمدند، ابوبكر به طريفه دستور داد فجاءة را به بقيع برده و او را در آتش بسوزاند. طريفه او را به مصلاى شهر برد. آتش را برافروخت و فجاءة را در آتش سوزانيد. طبرى مى نويسد: در مصلاى مدينه هيزم فراوانى گرد آوردند و در آن آتش افروختند. سپس فجاءة را با دست و پاى بسته در آن انداختند. (تاريخ طبرى: 3 / 234). و ابن كثير در رابطه با همين موضوع مى گويد: دستان فجاءة را پشت گردنش محكم بستند. سپس او را به درون آتش پر تاب كردند. تاريخ ابن كثير: 6 / 319، نيز ر ك. الكامل ابن اثير: 2 / 146 و الاصابة: 2 / 322 به نقل از الغدير: 7 / 957. (مترجم).
صفحه 70
اما سه چيزى كه انجام ندادم و كاش انجام مى دادم...1 الخ.

17. مسعودى و «مروج الذهب»

ابوالحسن على بن حسين بن على مسعودى (م 346 هـ) يكى از تاريخ نگاران چيره دست است كه در تدوين و نگارش تاريخ اسلام بهره زيادى دارد.
وى در تاريخ خود معروف به «مروج الذهب» به هنگام ذكر نام و نسب ابوبكر وشمّه اى از اخبار پيرامون وى مى گويد:
و از جمله گفتار او در بستر مرگ اين است كه گفت بر هيچ چيز اسفناك نيستم جز بر سه چيز كه انجام دادم كه كاش انجام نمى دادم و سه چيز كه انجام ندادم و كاش

1 . شرح نهج البلاغه: 2 / 45 ـ 47، نيز نك الكامل: ج 11، تحقيق دكتر محمّد احمد الدالى مؤسسه الرساله بيروت. ازگفتار محقق اين كتاب معلوم مى شود كه اين روايت در «الكامل» وجود دارد. زيرا قسمت هايى از آن را ياد آور شده است. اما دست تحريف تمام روايت را آنچنانكه «ابن ابى الحديد» از «جوهرى» و از «الكامل» مبرّد، نقل كرده ياد آور نشده است. البته، محقق اين كتاب در همان صفحه به روايت مؤلف كتاب «عقد الفريد» اشارتى كرده است .
صفحه 71
انجام مى دادم و سه چيز كه كاش پيرامونشان از پيامبر پرسيده بودم.
اما آن سه كه بر انجام آن اندوهناكم، آنكه: كاش درب خانه فاطمه را نمى گشودم ـ وى در اين باره گفتار زيادى را بيان داشته ـ و كاش فجائه را به آتش نمى سوزاندم. يا رهايش مى كردم يا آشكارا مى كشتم. و كاش روز سقيفه امور خلافت را به گردن يكى از آن دو مرد مى انداختم و او امير و من وزير مى گشتم و آن سه كه بر انجام ندادنش اندوهناكم...1 تا پايان روايت.

18. ابن ابى دارم و «ميزان الاعتدال »2

احمد بن محمّد معروف به ابن ابى دارم حديث نگار كوفى (م 357 هـ) است كه ذهبى او را اين گونه شناسانده است: او به حفظ و شناخت حديث موصوف و معروف بود .3 و حاكم از او روايت كرده است.
ذهبى همچنين در كتاب «ميزان الاعتدال» خود به نقل از محمّد

1 . مروج الذهب: 2 / 301، چاپ دار الاندلس، بيروت.
2 . كتاب «ميزان الاعتدال» نوشته ابن ابى دارم نيست. منظور مؤلّف محترم ديدگاه ابن ابى دارم در نگاه ميزان الاعتدال ذهبى است. (مترجم).
3 . سير اعلام النبلاء: 15 / 578، شماره ترجمه 349 .
صفحه 72
بن احمد بن حماد كوفى مى گويد: ابن ابى دارم در تمام عمر درست كار بود. در روزهاى آخر عمرش بيشترين مطالبى كه در نزد او قرائت مى شد عيوب و كارهاى ناپسند خلفا بود. من بر وى وارد شدم ديدم كه مردى در نزد او مى خواند:
«عمر به فاطمه لگدى نواخت كه محسن او سقط شد».1

19. طبرانى و «المعجم الكبير»

ابو القاسم سليمان بن احمد طبرانى (260 ـ 360 هـ) صاحب كتاب «المعجم الكبير» است كه ذهبى در «ميزان الاعتدال» خود او را معرفى كرده و درباره او مى گويد: او حافظ حديث و نگاهدارنده آن است .2 وى در فصلى از كتاب خود با عنوان «برخى از مستندات ابوبكر از رسول خدا» با ذكر حديث عبدالرحمن بن عوف از ابوبكر در بستر مرگ آورده كه ابو بكر به وى گفت:
اما من بر هيچ چيز اندوهناك نيستم مگر بر انجام سه چيز و ترك سه چيز و عدم پرسش سه سؤال از رسول خدا. كاش به گشودن در خانه فاطمه اقدام نمى نمودم هر چند آنان به تصميم نبرد آن را بسته بودند و كاش در روز سقيفه كار را به عهده يكى از آن دو مرد «ابو عبيده يا

1 . ميزان الاعتدال: 1 / 139، شماره ترجمه 552 .
2 . ميزان الاعتدال: 2 / 195، شماره ترجمه 3423.
صفحه 73
عمر» مى گماردم و او امير و من وزير مى گرديدم... تا آخر روايت.1

20. ابن عبد ربّه و «العقد الفريد»

گفتار ابن عبدربّه پيرامون گفتگوى ميان فاطمه و عمر بن خطاب در مبحث پيشين از نظر گذشت.
وى در آنجا به حوادث تلخ و جان سوزى كه پس از آن صورت پذيرفت سخنى به ميان نياورد. اما در جاى ديگر با نقل حديث عبدالرحمن بن عوف از ابو بكر در بستر مرگ به گشودن در خانه فاطمه اشارت نموده است. وى در زير مبحثى با عنوان «جانشينى عمر از ابو بكر» مى گويد: ابو بكر گفت:
راستى كه من در دنيا بر هيچ چيز اسفناك نيستم مگر بر انجام سه چيز و ترك سه چيز و نپرسيدن سؤال از رسول خدا، اما آن سه كه بر انجامش پشيمان هستم آنكه كاش درب خانه فاطمه را نمى گشودم هرچند آن را به تصميم نبرد بسته بودند...2

1 . المعجم الكبير: 1 / 62، شماره 43 .
2 . عقد الفريد: 4 / 93، زير عنوان «استخلاف ابى بكر لعمر».
صفحه 74

21. ابن عساكر و «مختصر تاريخ دمشق»

على بن حسن معروف به ابن عساكر (م 571 هـ) كتابى را درباره تاريخ دمشق در هشت مجلّد تأليف نموده و محمّد بن مكرّم معروف به ابن منظور (620 ـ 711 هـ) آن را تلخيص نموده است .
وى در ترجمه ابوبكر نگاشته است كه عبدالرحمن بن عوف در بيمارى منجر به مرگ ابوبكر به عيادت وى رفت. ديد كه در حال هوشيارى است. تا آنجا كه مى گويد:
ابوبكر گفت از كارهاى دنيا بر هيچ چيزى اندوه نمى خورم مگر بر انجام سه كار و ترك سه كار و عدم پرسش سه سؤال از پيامبر...1
(و در ادامه كلام تاريخ نگاران فوق الذكر را بازگو مى كند).

22. ابن ابى الحديد و «شرح نهج البلاغه»

عبدالحميد بن هبة الله مدائنى معتزلى (م 655 هـ) تاريخ نگار و نويسنده توانمندى است. كه شرح نهج البلاغه را در بيست جلد تدوين و نگارش نموده است. اين كتاب به موضوعات تاريخى، ادبى، كلامى و فلسفى پرداخته و از تبحر و احاطه نويسنده به دانش هاى گوناگون پرده بر مى دارد. وى در اين كتاب مطالب خود

1 . مختصر تاريخ دمشق: 13 / 122.
صفحه 75
را از احمد بن عبدالعزيز جوهرى مؤلف كتاب «السقيفه» 1 نقل كرده است و از مطالب او هيچ نقد و ردى نكرده است.
وى در آنجا گفتار ابوبكر را كه از كتب ديگر هم نگاشتيم با عبارتى نزديك به همان مضمون ياد آور مى شود:
... كه اى كاش خانه فاطمه را نمى گشودم هر چند به تصميم نبرد آن را بسته بودند.2
و در جاى ديگر به نقل از قاضى عبدالجبار مى گويد:
و اما حديث سوزاندن در خانه، بر فرض كه درست باشد طعنى بر عمر نيست زيرا وى بر آن بود كه كسانى را كه از بيعت سرپيچى ورزيدند را بترساند.3

1 . كتاب «السقيفه» تأليف «احمد بن عبدالعزيز» قديمى ترين و مشروح ترين كتابى است كه حوادث سقيفه را به تفصيل بيان داشته است. ابن ابى الحديد در مجلدات مختلف كتاب خود، بسيار از او نقل كرده است، به گونه اى كه اگر كسى تمام آنچه را كه ابن ابى الحديد از كتاب «السقيفه» نقل كرده گرد آروى نمايد آن كتاب. ديگر بار به بازار مى آيد.
2 . شرح نهج البلاغه: 2 / 46 ـ 47.
3 . شرح نهج البلاغه: 16 / 272 .
صفحه 76

23. جوينى و «فرائد السمطين»

ابراهيم بن محمّد الحديد معروف به جوينى (م 722 هـ) از اساتيد ذهبى است. ذهبى درباره وى مى گويد: او امام، حديث نگار، بى همتا، افتخار اسلام و دين است .1 جوينى در كتاب «فرائد السمطين» با سندى كه به ابن عباس مى رسد آورده كه:
روزى رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)نشسته بودند ناگهان حسن به سوى او آمد چون او را نگريست گريست سپس فرمود پسركم بدينجا بيا پس او را به خويش نزديك گرداند و بر زانوى راستش نشاند. سپس حسين آمد او را كه ديد نيز گريست و بدو فرمود پسركم بدينجا بيا او را نيز بر گرفت و بر زانوى چپ نشاند. سپس فاطمه پيش آمد چشم رسول خدا كه بر او افتاد اشكش سرازير گرديد سپس فرمود دختركم پيش من بيا. او را پيش روى خويش نشانيد سپس اميرمؤمنان (عليه السلام)آمد با ديدن او نيز اشكش روان شد سپس فرمود برادرم تو هم پيشم بيا و او را نيز در سوى راست خود نشانيد.
اصحابش بدو عرضه داشتند اى رسول خدا چرا با ديدن هر يك از اينان گريستى؟ آيا ديدن آنها موجبات سرور و شادى شما را فراهم نمى آورد. فرمود سوگند به آنكه

1 . معجم شيوخ الذهبى: 125، شماره ترجمه 156 .
صفحه 77
مرا به پيامبرى برگزيد و مرا بر تمامى آفريدگان برترى بخشيد من و اينان گرامى ترين آفريدگان در نزد خداى عزوجل هستيم و روى زمين هيچ موجودى دوست داشتنى ترين از اينان در نزد من نيست... تا آنجا كه فرمود: و اما دخترم فاطمه سرور زنان عالم از آغازين تا واپسين ايشان است و او پاره تن من و روشنايى چشم من است او ميوه دل من و روح در تن من است.
فاطمه حوريه انسان نماست هر گاه در محرابش پيش روى حضرت كردگار به نماز قامت مى افرازد نور رخساره اش براى فرشتگان آسمان پرتو افشانى مى كند ; همچنان كه نور ستارگان زمينيان را پرتو مى افشانند. خداى عزوجل به فرشتگان مى گويد:
«فرشتگانم! به بنده ام فاطمه سرور زنان، كه اينك پيش رويم ايستاده و از خوف من بدنش به لرزه افتاده و با دلش به عبادتم قامت افراشته نظر افكنيد. شما را گواه مى گيرم كه من شيعيان او را از آتش، امان بخشيدم».
و من هرگاه فاطمه را مى نگرم به ياد حوادث تلخى مى افتم كه پس از من بر او وارد خواهد آمد. گويى مى بينمش كه شخص فرومايه اى به خانه اش وارد گشته، حرمتش را شكسته، حقش را ربوده و ارثش را تصاحب

صفحه 78
نموده، پهلويش را شكسته و جنينش را كشته و او فرياد بر مى آورد پدرم محمّد، اما كسى پاسخش نمى گويد و كمك مى خواهد اما كمك كار نمى جويد...1

24. ذهبى و «تاريخ الإسلام »

شمس الدين محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى (م 748 هـ) در كتاب تاريخ اسلام مى گويد:
علوان بن داود بجلى با ذكر سلسله سند 2 از عبدالرحمن بن عوف روايت مى كند كه در بيمارى ابوبكر به عيادتش رفتم. بر او سلام كرده و چگونگى احوالش را پرسيدم. گفت: به شكر خدا خوبم تا آنجا كه مى گويد. سپس ابوبكر گفت: بر هيچ چيز تأسف نمى خورم مگر بر سه چيز... تا آخر حديث .3

25. نور الدين هيتمى و «مجمع الزوائد»

حافظ نورالدين على بن ابى بكر هيتمى (م 807 هـ) در كتاب

1 . فرائد السمطين: 2 / 34 ـ 35، چاپ بيروت.
2 . سلسله سند آن روايت اين گونه است: روى علوان بن داود البجلى عن حميد بن عبدالرحمن عن صالح بن كيسان عن حميد بن عبدالرحمن بن عوف عن ابيه .
3 . تاريخ الإسلام: 3 / 117 ـ 118 .
صفحه 79
«مجمع الزوائد و ضبع الفوائد» در باب «كراهة الولاية و لمن تستحب» با ذكر روايتى از عبدالرحمن بن عوف مى گويد:
در مرض مرگ ابوبكر به نزدش رفتم و بر او سلام كردم و پرسيدم چگونه اى، برخاست و نشست و گفت، شكر خدا خوبم (تا آنجا كه مى گويد) سپس ابوبكر گفت: اما بر هيچ چيز تأسف نمى خورم مگر بر سه چيز كه...1 تا آخر حديث.

26. ابن حجر عسقلانى و «لسان الميزان»

امام حافظ شهاب الدين ابو الفضل معروف به عسقلانى (م 852 هـ) در كتاب «لسان الميزان» با ذكر سند خود از حميد پسر عبدالرحمن بن عوف، از پدرش (عبدالرحمن) آورده كه وى گفت:
هنگام بيمارى ابوبكر بر وى وارد شدم. برخاست و نشست. گفتم بحمد الله خوبى. ابوبكر گفت: اندوهى در من نمى بينى و به راستى من بر هيچ چيز غصه دار نيستم مگر بر سه چيز...2

1 . مجمع الزوائد: 5 / 202 ـ 203 .
2 . لسان الميزان: 4 / 188 ـ 189.
صفحه 80

27. متقى هندى و «كنز العمال»

علاء الدين متقى هندى (م 975 هـ) در كنز العمال حديث عبدالرحمن ابن عوف را به تفصيل نگاشته و مى گويد: از عبدالرحمن بن عوف نقل است كه ابو بكر صديق در بيمارى منجر به مرگش به وى گفت من بر هيچ چيز تأسف نمى خورم مگر بر سه چيز...1 تا پايان حديث.

28. عبدالفتّاح عبدالمقصود و كتاب «الامام على»

عبدالفتاح، نويسنده كتاب «امام على» يكى از نويسندگان چيره دست معاصر است. وى با جديّت و تلاش توانفرسا چكيده حقايق را برگرفته. و با نگارش اين كتاب گامى در خور تقدير برداشته است. وى در حادثه خانه فاطمه (عليها السلام)مى گويد:
عمر گفت: سوگند به كسى كه جانم در دست اوست بايد از خانه بيرون آيند يا آن را بر سر ساكنانش آتش مى زنم. گروهى كه خدا ترس بودند و مى خواستند حرمت پيامبر را پس از مرگش رعايت كنند به وى گفتند: اى ابو حفص فاطمه در اين خانه است. بى پروا فرياد برداشت، باشد. پيش آمد و كوبه بر در نواخت سپس با لگد بر در كوبيد... على پديدار شد.

1 . كنز العمال: 5 / 631، شماره حديث 14113 .

صفحه 81
در آستانه در صداى ناله زهرا شنيده شد. آواى استغاثه اى كه سر داده مى گفت: پدر اى رسول خدا... بر آن بود تا از دست يكى از اصحابش، او را كه در نزديكيش در رضوان پروردگار خويش آرام غنوده بود، باز گرداند، تا سركش گردن فراز بى پروا را در جاى خويش بنشاند و جبروتش را زايل سازد و شدت عمل و سخت گيريش را نابود نمايد و آرزو مى كرد پيش از آنكه ديده اش به او بيفتد صاعقه اى نازل شده او را در ربايد.
وقتى جمعيت برگشت و مى خواست همچون آهوان رميده در برابر صحيه زهرا فرار كند على از شدت تأثر و حسرت باگلويى بغض گرفته و اندوهى گران چشمش را در ميان آنان مى گردانيد. كاسه بردباريش لبريز گرديده و انگشتانش بر قبضه شمشير فشار مى آورد و مى خواست از شدت خشم در آن فرو رود...1

1 . الامام على، عبدالفتاح عبدالمقصود: 4 / 274 ـ 277، اين نويسنده به همين موضوع در جاى ديگر كتابش نيز پرداخته است. نك جلد اول «امام على» صفحات 192 ـ 193 .
مؤلف محترم استاد سبحانى در متن عربى به جهت اختصار از آوردن آن خوددارى ورزيده اما اينك به نقل آن مطالب مى پردازيم.
... در آن روز در ميان مردمان شايع گرديد كه عمر گام پيش نهاده با تعدادى از ياران و مددكاران خويش به جانب خانه فاطمه روانه گرديده و بر اين انديشه است تا پسر عموى پيامبر را ـ خواه ناخواه ـ بدانچه تا حال بدان تنها در نداده وادار سازد. مردم هر يك بر حدسى بود برخى بر اين باور بودند كه در برابر شمشير سر طاعت فرود مى آيد... و برخى ديگر مى گفتند به زودى شمشير با شمشير روبرو مى شود...
و ديگران كه جز از اين و آن گروه بودند مى گفتند «آتش» تنها راه ايجاد وحدت و رضايت گرفتن و به اعتراف واداشتن است...
آيا زبان مردمان را بسته اند كه نتوانند داستان «هيزم» را نقل كنند. چه كه اين كار دستور پور خطاب بود. فرمان گردآورى هيزم را صادر كرد.
آنگاه خانه فاطمه را كه على و يارانش در آن بودند محاصره نمود تا آنان را قانع سازد يا بر آنها بى پروا بتازد...
خشمگين و خروشان به همراه يارانش به جانب خانه على روى آورد و حمله ور گرديد... ناگهان چهره اى به سان رسول خدا در آستانه در هويدا گرديد. رخساره اى كه از اندوه پوشيده و بر آن اثرات مصيبت و غم پديدار بود. در ديدگانش قطرات اشك مى در خشيد و بر پيشانى اش آثار خشم نمايان بود... ديگر تاب از دل ها رفت چونكه ديدند فاطمه به سان سايه اى به راه افتاد و با گام اندوه زده و لرزان متوجه مزار پدر شد... چشم ها و گوش ها يكسره متوجه او گرديد. ناله اش بلند شد. باران اشكش سرازير بود و از سوز دل پدر را پى در پى آوا مى داد:
پدر اى رسول خدا... پدر اى رسول خدا...
از اين بانگ گويى زمين در زير پاى آن گروه ستم پيشه به لرزه آمده بود... بابا اى رسول خدا... پس از دست پسر خطاب و پسر ابى قحافه چه بر سر ما آمد...
با آواى او دلى نماند به لرزه نيفتد و چشمى نماند كه سيلاب اشكش روان نگردد.
مردم آرزو مى كردند كه كاش مى توانستند زمين را بشكافند و خويشتن را در دخمه هاى تاريك آن مخفى سازند... امام على: 1 / 192 ـ 193. (مترجم).
صفحه 82

صفحه 83

صفحه 84

صفحه 85

در اسناد معتبر تاريخى

در اينجا اسناد تاريخى اى وجود دارد كه از آن ستم و سنگدلى كه بر پيشانى انسانيت داغ ننگ بر نهاده پرده فرو مى افكند.
سند اول: استناد عروه پسر زبير به كار خليفه (آتش زدن خانه) براى توجيه كار برادرش عبدالله كه براى آتش زدن بنى هاشم، هيزم را فراهم آورده بود.
سند دوم: نامه يزيد بن معاويه به عبدالله بن عمر.
سند سوم: احاديثى كه «بخارى» در كتاب هاى «الخمس» و «المغازى» روايت كرده است.
سند چهارم: خطبه غرّا فاطمه زهرا در اجتماع بزرگ مهاجرين وانصار.

صفحه 86

صفحه 87

اسناد معتبر تاريخى

مطالبى كه در صفحات پيشين مورد بررسى قرار داديم به تنهايى براى اثبات مقصود ما، كفايت مى كند. اگر ما نگاشته هاى تاريخ نگاران شيعه هم به نوشته هاى مورخين اهل سنت پيرامون سقيفه بيفزاييم اين جريان از قضاياى متواتره بلكه از ضروريات خواهد شد، به گونه اى كه هيچ كس در آن ترديد نخواهد كرد.
اين قضيه در قرون اول دوره اسلامى از امور مسلم و قطعى بود. به گونه اى كه برخى از كسانى كه دستشان به خون مسلمانان آلوده بود نيز با تكيه و استناد به كار خليفه (عمر بن خطاب) كار خود را توجيه مى نمودند.
اينك اين اسناد قوى تاريخى است كه پيش روى شماست:

صفحه 88

سند اول

استدلال عروة بن زبير به كار عمر بن خطاب براى توجيه كار برادرش
مسعودى روايت كرده كه «عبدالله پسر زبير» بنى هاشم را در شعب محاصره نموده و در اطراف آنها هيزم فراوانى گرد آورد. انبوهى هيزم به اندازه اى بود كه اگر در آنها آتش مى افروختند يك تن از بنى هاشم هم جان سالم به در نمى برد. در ميان آنها محمّد بن حنفيه نيز حضور داشت. وى مى افزايد:
«نوفلى» در كتاب خود از ابن عايشه، از پدرش، از حماد بن سلمه روايت كرده كه:
وقتى در نزد عروة بن زبير، از جريان فراهم آوردن هيزم در اطراف بنى هاشم براى آتش زدن ايشان سخن به ميان آمد، عروه (برادر عبدالله زبير) عذر او را موجه دانست و افزود:
عبدالله با اين كار مى خواست آنها را بترساند تا به بيعت او تن در دهند. زيرا بنى هاشم پيشتر از آن نيز سابقه سرپيچى از بيعت را داشتند.
اين تاريخ نگار در ادامه مى گويد: جاى نقل اين خبر در اينجا نبود. ما در مناقب اهل بيت در كتاب «حدائق الاذهان» به ذكر اين مطالب پرداخته ايم .1
ابن ابى الحديد نيز اين خبر را آورده و مى گويد:

1 . مروج الذهب: 3 / 77، چاپ دار الاندلس.
صفحه 89
عروه پسر زبير نسبت به رفتارى كه برادرش (عبدالله) با بنى هاشم نمود و با گرفتار آوردن آنها در شعب و فراهم كردن هيزم به سوزاندنشان تهديد كرد، او را معذور دانسته و گفته است، او با اين كار مى خواسته كه بيعت نكردن بنى هاشم شايع و زبانزد همگان نگردد و مسلمانان به اختلاف نيفتند و همگى به طاعت تن در داده و به گونه كلمه واحده در آيند. عمر بن خطاب هم با بنى هاشم همين گونه رفتاركرد. آنان از بيعت با ابوبكر سرپيچيدند و او هيزم گرد آورد تا خانه را بر سر ايشان آتش بزند.1

1 . شرح نهج البلاغه: 20 / 147 .
صفحه 90

سند دوم

نامه يزيد بن معاويه به عبدالله بن عمر

بلاذرى با نقل روايتى مى گويد:
آن هنگام كه حسين كشته شد عبدالله بن عمر به يزيد بن معاويه نوشت:
اما بعد، فاجعه اى سترگ و سوگى بزرگ اتفاق افتاده و در اسلام حادثه اى عظيم پيش آمده و هيچ روزى همانند روز كشتن حسين نيست.
يزيد به وى بازنوشت:
اما بعد، اى نادان ما به جانب خانه هاى نو و فرش هاى گسترده و بالش نرم بر آمديم و در پى حفظ و دفاع از آنها جنگ كرديم. اگر ما بر حق بوده ايم كه از حقمان دفاع نموده ايم و اگر حق با ديگرى (حسين و پدرش) بوده، كه پدر تو اولين كسى بود كه اين سنت (غصب حق و خلافت) را پايه ريزى نمود و حق را از اهلش بگرفت.1

1 . نهج الحق و كشف الصدق: 356، تعليق فرج الله حسينى، مكتبة المدرسة. وى در آن كتاب از «الانساب» بلاذرى نقل كرده است.
صفحه 91

سند سوم

احاديثى كه بخارى وديگران نقل كرده اند

قرائن و شواهد ديگرى در دست است كه به روشنى دلالت دارد بر اينكه پس از رحلت پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)حوادث تلخى از جانب دستگاه خلافت براى سرور زنان جهان پيش آمد و ادله زير گواه اين موضوع است:
الف: فاطمه زهرا از ابوبكر رويگردان شد و تا زمان مرگ با وى سخن نگفت.
بخارى در كتاب «الخمس» آورده كه: فاطمه دختر رسول خدا بر ابو بكر خشم گرفت و از او رويگردان شد و تا زمان مرگ اين گونه بود .1 و در كتاب «الفرايض» آورده كه فاطمه از ابوبكر رويگردان گرديد و تا زمان رحلت از دنيا با او سخن نگفت. 2 وى هم چنين در كتاب «المغازى» در باب غزوه خيبر مى گويد: فاطمه بر ابوبكر خشم گرفت و تا زمان مرگ هرگز با او سخن نگفت...3
پندار شما نسبت به روايت امام بخارى چيست. اين جز براى آن است كه حرمت فاطمه زهرا هتك گرديد تا جايى كه به مزار پدرش پناه برد و گفت:

1 . صحيح بخارى: 4 / 42، دار الفكر بيروت.
2 . صحيح بخارى: 8 / 30، دار الفكر بيروت.
3 . صحيح بخارى: 5 / 82 ، دار الفكر بيروت.
صفحه 92
ـ چه باك است كسى را كه خاك مزار احمد بوئيده، ديگر در تمام عمر هيچ بوى خوشى را نبويد.
ـ مصيبت هايى بر من وارد آمده كه اگر بر روزهاى روشن فرود مى آمد چونان شب بى ماهتابشان مى گرداند .1
ب: هنگامى كه على، فاطمه را تجهيز و تكفين نمود و او را در گور نهاد، غم و اندوهى گران بر او مستولى گرديد پس رسول خدا را مخاطب ساخت و گفت: به زودى دخترت برايت باز خواهد گفت كه از دست امتت چه كشيده. از او بازپرس و شرح حال را از او جستجو كن. حاليكه از مرگ تو ديرى نگذشته و نامت فراموش نگشته بود.2
همه اين ها از اين پرده بر مى دارد كه او مظلوم و ستمديده و با حق غصب گرديده، از دنيا رفت.
ج: فاطمه زهرا وصيت نمود كه شب هنگام به خاكش سپارند. راز اين وصيت چيست؟
«بلاذرى» با ذكر سلسله سند مى گويد: على، در دل شب فاطمه را به خاك سپرد. تا آنجا كه مى گويد: فاطمه وصيت كرده بود او را بر تخته پاكى نهاده تشييع نمايند. اسماء دختر عميس به او گفته بود: برايت تابوتى به سان آنچه در حبشه مى ساختند، تهيه مى كنم.

1 . وفاء الوفا: 2 / 444 .
2 . نهج البلاغه: خطبه 202 .
صفحه 93
چوبى راگرفته و آن را بريد و سپس براى او تابوتى ساخت. فاطمه لبخندى زد. اين در حالى بود كه پس از مرگ پيامبر تا آن لحظه كسى لبخند بر لبان او نديده بود. على و اسماء او را غسل دادند. او خود اين گونه وصيت كرده بود و ابوبكر و عمر از جريان مرگ او آگاه نشدند.1

1 . انساب الاشراف: 1 / 405 .
صفحه 94

سند چهارم

خطبه فاطمه زهرا پس از وفات پدر

از جمله مواردى كه گوياى ستمديدگى، مظلوميت و غصب شدن حق فاطمه زهرا (عليها السلام)است، خطبه معروف وى است كه در نهايت فصاحت و بلاغت و متانت و حجتمندى كه از ويژگى ها و زيبايى هاى خطبه است بيان گرديده است. بر آن تابشى از پرتو نبوت و بوى خوشى از ارجمندى رسالت است. دوست و دشمن آن را نگاشته و روايت كرده اند.
اسناد اين خطبه در پايان متن خطبه از نظر خواهد گذشت.
تاريخ نگاران و حديث پردازان روايت نموده اند كه در آن هنگام كه ابوبكر و عمر فدك را از فاطمه دختر رسول خدا گرفتند و فاطمه جريان را دريافت. معجر بر سر گرفت و در حاليكه خويشتن را كاملاً پوشانيده بود، به همراه گروهى از زنان بنى هاشم به راه افتاد. راه رفتنش بى هيچ تفاوتى چونان راه رفتن رسول خدا بود.
بر مجلس ابوبكر وارد شد. گروهى از مهاجرين و انصار در آنجا بودند.
ميان او و آن جماعت پرده اى آويختند.
در آنجا نشست. ناله اى از نهاد سر داد. مجلس به سان درياى خروشان، متلاطم و بى قرار گرديد و مجلسيان بى قرار به فغان

صفحه 95
آمدند. پس اندكى درنگ نمود تا ناله مردمان فرونشست و مجلس آرام گرديد. سخن را با سپاس و ستايش خداوند و درود بر رسول او آغازيد.
مردمان بار ديگر گريه سر دادند و چون خاموش شدند ديگر بار سخن از سر گرفت و گفت:
«حمد كردگار را بر نعمت هايى كه ارزانى فرموده و ستايش مر او را بر آنچه الهام نموده و ستايش حضرتش را بر آنچه پيشاپيشمان نموده از نعمت هاى فراگيرى كه ساخته و به همگان ارزانى داشته و تمامى نعمت هايى كه پى در پى ارسال داشته، تعدادش از شماره برون و اندازه اش از پاداش فزون است و گستره آن پيوسته از توان هوش بيرون.
مردمان را به جانب خويش خواند تا سپاسش گويند و بدان طريق زيادت نعمت جويند و با افزودن نعمت به آفريدگان ثنايشان را سپاس گفت و به وسيله دعا (ى خلايق) نعمت ها را افزونى داد. و گواهى مى دهم كه كردگارى جز آفريدگار يكتا نيست و همتايى ندارد. كه «اخلاص» را تفسير آن و دل ها را در مسير آن و انديشه ها را معنى پذير آن ساخت. كردگارى كه ديدگان از ديدن و زبان ها از بيان در درك او ناتوانند. موجودات را پيش از وجود هر چيزى ساخت و بى آنكه قالبى باشد به ايجاد آنها پرداخت ; با قدرت خويش هستشان نمود و به خواست خويش موجودشان فرمود.

صفحه 96
نه به هستى شان نياز داشت و نه به صورت بخشى شان. جز تثبيت حكمت خويش و هشيارى خلايق بر طاعت بيش و نماياندن توان و قدرت و فراخواندن مردمان به طاعت و عزّت بخشيدن به دعوت. آنگاه در برابر فرمانبردارى مردمان پاداش و ثواب و دربرابر نافرمانيشان جزا و عقاب تعيين نموده تا آفريدگانش از خشم و عقاب به جانب بهشت فردوس او شتاب گيرند.
گواهى مى دهم كه پدرم بنده و فرستاده اوست كه پيش از رسالتش برگزيد و پيش از آفريدنش ناميد و پيش از بعثتش به پيامبرى برگزيد. از آن هنگام كه خلايق در جهان غيب نهان و با خاستگاه هاى سرزمين نيستى هم عنان بودند.
و اين به دليل دانش حضرت پروردگار به پايان كار و احاطه وى به پديده هاى روزگار و شناسايى جايگاه تقديرات بود. او را بر انگيخت تا كار خويش را به پايان برد و حكم قطعى خود را امضاء و تقديرات را اجراكند. پس پيامبر ديد مردمان هر گروه بر آيينى و هر فرقه بر دينى اند در برابر آتش ها فرو افتاده و در مقابل بتان سر بر زمين نهاده و با اينكه خداى را مى شناسند وجود او را انكار مى نمايند.
پس خداوندگار به وسيله محمّد تاريكيهايشان را روشن ساخت، پرده از دل ها و غبار از چشمانشان برداشت و به راهنمائيشان همت گماشت از كورى (دل) نجاتشان داد و به سوى

صفحه 97
دين استوار و راهِ راستِ هموار رهنمونشان ساخت تا آن هنگام كه حضرت پروردگار او را از روى رغبت و اختيار به جانب خويش رهسپار فرمود. پس محمّد از اندوه و غم هاى اين سرا رهيده و در كنار فرشتگان نيكو رفتار و رضوان پرودگار بخشنده و غفّار و در همسايگى پادشاه جبّار (جلّ و علا) آرميده است. درود خداوند بر پدرم كه پيام آور و امين وحى و برگزيده و پسنديده او در ميان مردم بود و درود و رحمت و بركات خداوند بر وى باد».
آنگاه روى به جانب مردم نمود و فرمود:
«شما اى بندگان خدانگهبان امر و نهى خداوند و حاملان دين و وحى او و امينان خدا بر خويشتنيد و پيام رسانان او به ديگرانيد. خدا را، در ميانتان پيمانى است كه از پيش با شما بسته و يادگارى كه در ميان شما بر جاى نهاده، كتاب گوياى خدا و قرآن راستگو و نور فروزنده و پرتو رخشنده كتابى كه دلائلش آشكار و سرائرش بى شمار و ظواهرش بر قرار، پيروان آن مورد غبطه دگران، هم آنان را به جانب رضوان كشان، نجات بخشى در شنودن آن. بدان به دلائل روشن خداوندى، تفسير واجبات و محرمات، گواهى ها و براهين آشكار، فضائل پسنديده شده، و رخصت هاى بخشيده شده و شريعت هاى نوشته شده، مى توان دست يا زيد.
پس خداوند، ايمان را، پديد آورد تا شما را از شرك بزدايد، و نماز را، تا شما را از كبر و بزرگ بينى پاك نمايد. و زكات را، براى

صفحه 98
پاك كردن جان و افزايش روزيتان. روزه را، براى اخلاص درون، و حجّ را، براى تحكيم دين و عدالت را، براى تنظيم دل هايتان، و پيروى از ما را، براى نظام يافتن ملت اسلام و امامت ما را، براى حفظ وحدت و جهاد را، براى عزت اسلام و صبر را، براى دريافت پادش و امر به معروف را، براى مصالح عمومى اجتماع، و نيكى به پدر و مادر را، وسيله اى براى رفع خشم خويش و پيوند با نزديكان را، وسيله افزايش عمر و جمعيت و قصاص را، وسيله نگاهدارى خون ها و فرمان به نذر را، وسيله آمرزش و به اندازه دادن اجناس براى رفع احتكار و پرهيز از شراب خوارى براى دورى از پليدى ها و پرهيز از تهمت، براى محفوظ ماندن از لعنت پرودگار، و ترك دزدى، براى پاكدامن ماندن، و شرك را، حرام نمود تا اخلاص در يكتا پرستى پديد آيد.
«پس به شايستگى خدا ترس باشيد و جز مسلمان نميريد»1.
در اوامر و نواهى فرمانبردار خدا باشيد كه «به راستى دانايان خدا ترسانند».2
هان! مردمان باز دانيد كه من فاطمه ام و پدرم محمّد است. آغاز و انجام كلامم يكى است. نه در گفتارم اشتباه و نه در رفتارم خطاست. «پيامبرى از خود شما به ميانتان آمد كه رنج هاى شما بر

1 . از آيه 101 آل عمران.
2 . فاطر: 28.
صفحه 99
او گران بود. بر شما دلسوز و بر ايمانداران مهربان»1. اگر بخواهيد او را بشناسيد بازدانيد كه او پدر من است و هيچ يك از زنان شما اينگونه پدرى ندارد. و برادر پسر عموى من (على) است نه برادر مردان شماها و چه نيكو نسبتى است اين نسبت. رسالت خويش را به انجام رسانيد و كار خودرا با انذار آغازيد و روى از پرتگاه شرك ورزان گردانيد.
شمشير بر فرق آنان كوبيد. گلوگاه يشان را فشرد و با زبان حكمت و پند به سوى خدايشان خواند بتان را در هم فرو شكست و سران را به خاك انداخت تا گروهشان پراكنده گرديده و رو به گريز نهادند. شب بساط خود را فرو پيچيد و صبح با نفس پاكش از راه رسيد. رخساره حقيقت از پشت پرده به در آمد. فرمانرواى دين به سخن آمد و هياهوى شيطان ها به خموشى گراييد. خار نفاق (از سرزمين دل ها) پاك و گره كفر و نفاق از هم چاك گرديد. و دهانتان به گفتن كلمه اخلاص باز شد در ميان گروهى كه سپيدرو و تهى شكم (از مال دگران يا از فرط روزه گرفتن) بودند. «همانانكه خداوند ناپاكى را از آنان زدود و پاكشان گردانيد» 2«در حاليكه شماها بر لبه پرتگاه آتشين بوديد»3 پست و نيست بوديد. چونان

1 . توبه: 129.
2 . احزاب: 33.
3 . آل عمران: 103.
صفحه 100
جرعه آبى (قابل خوردن براى همگان) و هر كسى در شما طمع مىورزيد. آتش پاره اىبوديد كه به زودى به خموشى و سردى مى گراييد. لگد مال و به پا افتاده روندگان بوديد. از آب هاى بد بوى پلشت مى نوشيديد و از پوست چارپايان و برگ درختان غذا تهيه مى نموديد. خوار بوديد و بى مقدار هميشه هراسناك از هجوم اين و آن و درمانده از كار. پس از اين روزگار، حضرت كردگار شما را به وسيله پدرم محمّد نجات بخشيد. پس از آن بلاهايى كه از دست پهلوانان و گرگان عرب و سركشان ديگر كشيد. هرگاه آتش جنگ را بر مى افروختيد آن را خاموش مى نمود يا هرگاه شيطان، شاخ بر مى آورد يا اژدهاى مشركان گام مى گشود، او، برادرش على را در اندرون آن رهنمون مى ساخت و او تا پشت و صورت آنها را به خاك نمى ماليد و آتش آنها را به آب شمشير خويش خاموش نمى كرد باز نمى گشت. در راه خدا مى كوشيد و در كار خدا مى جوشيد. نزديك به رسول خدا، سرورى از دوستان خدا، پيوسته پر تلاش، پايدار، اندرزگوى، استوار، در راه خدا بى پروا از سرزنش ملامتگر بود. اما شماها در آن روزگار در كمال سر خوشى زندگى را گذرانديد و آرام و در امان زيستيد و چشم به ره و گوش به خبر مانديد كه كى چرخ روزگار بر خلاف، گردش را بياغازد. به گاه جدال گريزان بوديد و در آوردگاه ها رو به پشت شتابان، تا اينكه خداوند خانه پيامبران و منزلگاه برگزيدگان را براى

صفحه 101
پيامبرش برگزيد. خارهاى دوروئيتان از اندرونتان سر برون زد. لباس دين فرسوده و خموشى گمراهان به گويايى بدل گرديده و فرومايگان منزلت يافتند.
شيطان از مخفى گاه سر برون آورد و آوايتان زد و ديد كه شما ندايش را پاسخگوييد و مهياى فريب خوردن اوييد. بر آن شد از جا برانگيزدتان، و ديد كه سبكبار به پا خاستيد و گرفتارتان كند (شما را به خشم آورد) ديد زود شعله ور مى شويد. پس شما بر اشترى داغ نهاديد كه از آنتان نبود و بر آبشخورى وارد آمديد كه هيچ سهمى از آن نداشتيد. در حاليكه چندى از مرگ پيامبرتان نگذشته آتش سينه ما خاموش نگشته و پيامبر به خاك نرفته بود. براى توجيه كار خود گفتيد، از فتنه هراسمان بود. «بدانيد كه اينك به گرداب فتنه فرو افتاده و به راستى كه جهنم كافران را در محاصره مى گيرد».1
اين كار از شما دور مى نمود. چگونه چنين كرديد. به كجا مى رويد حاليكه كتاب خدا پيش روى شماست مطالبش پيدا و احكامش هويداست. نشانى هايش آشكار و نواحى و اوامرش برقرار، اما شما آن را پشت سر انداخته ايد. آبا بدان بى ميل شده ايد يا به غير قرآن حكم ميكنيد. براى ستم كاران بد جانشينى است و «هركه جز اسلام دينى را بگزيند از او پذيرفته نمى شود و در سراى

1 . توبه: 49 .
صفحه 102
ديگر از زيانكاران خواهد بود»1. سپس جز اندكى درنگ ننموديد چندان كه رميدگى اشترى به آرامش بدل گردد و كشيدن افسارش آسان شود. كه آتش را فروزان و شعله هاى آن را گدازان نموديد و براى پاسخ گويى به آواى شيطان گمراه و خموشى انوار خدا و سنت هاى ختم انبيا (صلى الله عليه وآله وسلم)، آماده و مهياگرديده به بهانه برگرفتن كف شير نهانى، همه اش را نو شيديد و همگى بر خانواده و فرزندان پيامبر كمين كرديد و ما صبر پيشه كرديم. چونان خنجر برّان بر گلو خورده و سنان بر شكم فرو رفته. و اينك شما بر اين يپنداريد كه ما را ارثى نيست. آ يا به گونه عصر جاهلى بر ما حكم مى كنيد «و براى ايمانداران كدامين حكم، برتر از احكام خداست».2 آيا به راستى نمى دانيد؟ كه مى دانيد. به روشنى آفتاب رخشان آگاهيد كه من دخت اويم.
آى مسلمانان! درست است كه مرا از ارث پدرم باز داريد؟! اى پسر ابو قحافه! آيا در قرآن آمده كه تو از پدرت ارث ببرى و من از پدرم ارث نبرم. شگفتا كه (بر خدا و رسول او بهتان زشتى بسته اى. آيا دانسته و از روى فهم قرآن را رها كرده و پشت سر انداخته ايد. مگرنه قرآن مى گويد:

1 . آل عمران: 85 .
2 . مائده: 50 .
صفحه 103
«سليمان از داود ارث برد».1 و در داستان يحيى و زكريا مى گويد: «زكريا عرضه داشت: پروردگارا به من فرزندى عنايت فرما تا از من و آل يعقوب ارث ببرد»2 و مى گويد: «در قرآن خويشاوندان براى ارث بردن به يكديگر نزديك ترن».3
و نيز: «خداوند درباره فرزندان به شما وصيت مى كند كه براى پسر دو برابر بهره دختر است».4
و نيز: «گاه فرارسيدن مرگ يكى از شماها، لازم است وصيت كنيد براى پدر و مادر و نزديكان. حقى است بر دوش تقوى پيشه گان» .5
شما مى پنداريد من بهره اى ندارم و از پدرم ارث نمى برم. آيا اين آيه مخصوص شماست و پدر مرا شامل نمى شود يا اينكه مى گوييد اهل دو ملت (و دين) از يكديگر ارث نمى برند و من و پدرم دو كيش جداى از هم داريم؟ يا آنكه شما قرآن را بهتر از پدر و پسر عمويم مى دانيد؟ اينك اين تو و اين شتر (خلافت) لگام زده و آماده سوارى، برگير و ببر. ديدار به هنگامه رستاخيز. چه خوب داورى است كردگار و چه نيك وعده گاهى است

1 . نمل: 16.
2 . مريم: 5 ـ 6 .
3 . انفال: 75 .
4 . نساء: 11.
5 . بقره: 180 .
صفحه 104
قيامت. در آن هنگامه، باطل پيمايان زيانكارانند و پشيمانى هيچ كدامتان را سودى نبخشد. براى هر خبرى قرار گاهى خواهد بود، پس به زودى آگاه خواهيد شد كه عذاب خوار كننده چه كسى را در بر خواهد گرفت و عذاب پيوسته و بى وقفه بر چه كسى فرار خواهد رسيد.
سپس به جانب انصار نگريست و فرمود: اى جماعت نيكان، اى بازوان ملت، اى نگهدارندگان دين، فتور و قصور شما نسبت به حق من براى چيست؟ سستى و پستى شما در برابر اين ستمى كه بر من مى رود چراست؟ مگر پدرم رسول خدا نمى فرمود: «هر كسى را با حفظ حرمت فرزندانش احترام كنند»1.
چه زود بريديد و چه به سرعت رميديد و خود را از راه فرو گذارديد. همه تان مى دانيد و مى بينيد حق من لگد مال گرديده و در اين راه مى توانيد ياريم كنيم و هوادارى، اما چنين نمى كنيد.
آيا مى گوييد پيامبر مرد (و ديگر همه چيز به پايان رسيد) اين مصيبتى است، و چه مصيبتى! بس بزرگ و در نهايت وسعت. شكافى است پُر ناشدنى و زخمى است درمان ناگرديدنى. بى او زمين را تارى فراگرفته، مِهر و ماه را نقابى از تيرگى بر چهره اوفتاده و در سوگ او ستارگان آسمان، پرتو خود را از دست داده اند. آرزوها به نوميدى گراييده، كوه ها فرو ريخته، حرمت ها

1 . المرء يُحفظ فى ولده. (رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)).
صفحه 105
پامال و پس از او احترام به بيمقدارى بدل گرديده.
به خداى سوگند، اين سوگ، ماتم بسيار بزرگى است، سوگى بى مانند، كه پيش از اين، خداوند در قرآن (ى كه سپيده و شام، بلند و آرام، باتلاوت و الحان، مى خوانيدش) از آن خبر داده است. سوگى است كه بر پيامبران ديگر هم رسيده و حكمى قطعى و قضايى حتمى است.
«محمّد جز پيامبرى نيست كه پيش از او پيامبرانى آمده اند. اگر بميرد يا كشته شود شما به گذشته بر مى گرديد؟ و هر كس به گذشته برگردد هيچ زيانى به خدا نمى رسد و خداوند به زودى سپاسگزاران را پاداش خواهد داد»1.
اى فرزندان قيله 2! آيا درست است كه ميراث پدرم از من بگيرند و شما بنشينيد و ببينيد. سخنم را همه تان مى شنويد و از

1 . آل عمران: 144.
2 . منظور از فرزندان قيله، قبيله هاى «اوس» و «خزرج» هستند. نام مادر بزرگ آنها «قيله» دختر كاهل بن عذرة بن سعد بوده است. (نهاية: 4 / 134) اما پژوهشگر معاصر دكتر سيد جعفر شهيدى در توضيح واژه «قيله» مى گويد: مردم يثرب «مدينه» از مهاجرانى هستند كه پس از ويرانى سدّ مأرِب و يا به علل ديگر در اين شهر (يثرب) سكونت كردند. در دوره دوم حكومت سبائيان بر جنوب، پادشاهان اين منطقه مشاوران سياسى داشتند كه از ميان اشراف انتخاب مى شدند و آنان را «قَيل» مى گفتند. بنابراين «قيله» مرادف اعيان و بزرگان و مانند اينها است. (زندگانى فاطمه زهرا: 134) (مترجم).
صفحه 106
حالم آگاهيد و نيرو و توان و ابزار و آلات نبرد و اسلحه و زره و سپر در اختيار داريد. ندايم به گوش همه تان مى رسد اما پاسخ نمى گوييد و ناله ام را مى شنويد و طريق ياريم نمى پوييد. شما كه به رزم آورى معروف و به خير و صلاح موصوفيد. شما منتخبان و برگزيدگان هستيد با عرب به ستيزه برخاستيد، به رنج و تعب افتاديد. با امت ها جنگ كرديد و با پهلوانان مبارزه نموديد و پيوسته همراه ما بوديد و سر بر فرمان ما داشتيد. تا آسياى دين به گردش افتاد و شير در پستان مادر گيتى فزون گرديد و نعره هاى شرك فروكش كرد. ديگ تهمت از جوش افتاد و آتش كفر رو به خموشى نهاد، آواى هرج و مرج پايانى گرفت و دين نظام يافت .
چرا پس از اين بيان حيران شديد و چه سان پس از آشكار كردن دين در پى نهان كردن آن بر آمديد. و پس از گام پيش نهادن عقب نشينى كرديد و پس از ايمان آوردن به شرك روى كرديد. بدا به حال گروهى كه پيمانشان را پس از اينكه بستند، شكستند و به بيرون راندن پيامبر همت گماشتند. حال كه آنان آغاز گر جنگ بودند «آيا از آنان مى هراسيد؟ بدانيد كه خداوند سزاوارتر است كه از او بهراسيد، اگر ايمان داريد».1
باز دانيد كه من مى نگرم كه شماها تن به خمودى داده و آن كسى را كه به زمامدارى جامعه سزاوارتر بود واپس نهاديد و به تن

1 . توبه: 13.
صفحه 107
آسايى عادت نموديد و از تنگنا به فراخناكى رسيده ايد .
آنچه را كه حفظ كرده بوديد بيرون انداختيد و آنچه فرو داده بوديد از حلقوم بر آورديد. «و اگر همه شما و تمام ساكنان زمين كافر گردند، خداى تعالى بى نياز از همگان است».1
بازدانيد كه گفتنى ها را گفتم با آنكه مى دانم سستى و پستى در درون شما لانه گزيده و خيانت و مكارى با خون و پوستتان يكى گرديده. اما اين ها جوشى از دل اندوهگين و خروشى از سينه سنگين است كه توان تحمل آن را نداشته و سينه ام از آن درد به تنگ آمده. اينك افسار شتر خلافت را بگيريد اما بدانيد كه كوهان اين شتر زخمدار و پاى آن تاول زده و سوراخ است.
ننگ آن پيوسته و جاودان است و از خشم خدايش نشان است. هر آنكه آن را بگيرد فردا در آتش فروزان خداوند فرو خواهد افتاد. كارتان پيش روى خداست و «به زودى ستمكاران خواهند دانست كه به كدام جايگاه باز خواهند گشت»2 و من دختر آن كسى هستم كه شما را از عذاب دردناك پيش روى، بيم داده.
پس هر آنچه در توان داريد انجام دهيد كه ما چنين ميكنيم و شما منتظر بمانيد و ما نيز منتظر خواهيم ماند.

1 . ابراهيم: 8 .
2 . شعرا: 227 .
صفحه 108

صفحه 109

اسناد و مدارك خطبه فاطمه زهرا (عليها السلام)

بسيارى از تاريخ نگاران اين خطبه را روايت كرده اند كه اينك به نام و گفتار آنان به حسب تاريخ زندگيشان مى پردازيم.

1. ابو الفضل احمد بن طاهر (204 ـ 280 هـ)

امام ابوالفضل در كتاب «بلاغات النساء» مى گويد:
گفتار فاطمه (خطبه وى در زمانى كه ابوبكر فدك را از او گرفت) را به ابوالحسين 1 زيد بن على بن حسين بن على بن

1 . اين احتمال وجود دارد يك يا چند سند روايت افتاده باشد زيرا صاحب كتاب «بلاغات النساء» خود «زيد شهيد» را درك نكرده و با وى معاصر نبوده است. (اعيان الشيعه: 1 / 315) اين احتمال هم هست كه منظور از «ابو الحسين» زيد اصغر باشد كه او از أصحاب حضرت امام هادى (عليه السلام)مى باشد. نك تهذيب التهذيب: 30 / 420 ; و ارشاد مفيد: 332، ر ك تعليقة الشافى تأليف سيد عبدالزهرا حسينى: 4 / 76 .
صفحه 110
ابيطالب يادآور شدم و به او گفتم، برخى مى پندارند اين خطبه جعلى است و ساخته و پرداخته «ابوالعيناء»1 مى باشد. (با اين منظور كه از ايراد خطبه با اين سبك و قوت در فصاحت و بلاغت ترديد مى كنند وگرنه اصل ماجرا يعنى گرفتن فدك از فاطمه كه هيچ ترديدى در آن نيست) .2 زيد به من گفت: پيران آل ابى طالب را ديدم كه اين خطبه را از پدرانشان روايت مى كردند و به فرزندانشان ياد ميدادند و پدر من هم از جدم از دختر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)اين را نقل كرده است.
و پيش از آنكه پدر بزرگ ابو العيناء متولد شود بزرگان شيعه اين خطبه را روايت كرده و به يكديگر درس مى داده اند. «حسن بن علوان» از «عطيه عوفى روايت كرده كه از «عبدالله بن حسن» شنيده كه او از پدرش نقل كرده است. ابوالحسين سپس گفت:

1 . ابوالعينا، نامش ابوعبدالله، محمّد بن قاسم بن خلاّد است. اجدادش از اهل «يمامه» بوده اند. او در سال 191 هـ در «اهواز» به دنيا آمد و در «بصره» نشو و نما كرد. سر آمد مردمان در فصاحت كلام و حاضر جوابى بود و شعر نيز مى سرود. در سال 283 هـ از دنيا رفت (اللّمعة البيضاء: 149) برخى مى گويند ابوالعيناء ادعا كرده بود كه اين خطبه را او ساخته است. اما نادرستى اين كلام در روايت متن از نظر گذشت. (مترجم).
2 . منظوراين است كه طعن و نقد بر بلاغت خطبه است وگرنه اصل موضوع يعنى بازداشتن فاطمه از ارث پدرش صحيح و ثبت شده در تاريخ است.
صفحه 111
اگرنه عداوت و كينه توزى آنان با اهل بيت است چگونه است كه اينان اين خطبه فاطمه را منكر مى شوند در حاليكه خطبه عايشه به هنگام مرگ پدرش كه شگفت تر از كلام فاطمه است را روايت مى كنند. سپس آن حديث را ياد آورد شد و گفت: آن هنگام كه ابوبكر، فاطمه دختر رسول خدا را از تصرف فدك باز داشت و فاطمه ماجرا را دريافت معجر بر سر گرفت و با تعدادى از زنان قومش به سوى ابوبكر شتافت...1

2. ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى (م 323 هـ)

جوهرى تمام اين خطبه را در كتاب «السقيفه» و در صفحات 97 تا 101 نگاشته است. تعداد زيادى از نامداران مانند «ابن ابى الحديد» در «شرح نهج البلاغه» و «اربلى» در «كشف الغمه» (كه گفتارشان را از نظر خواهيد گذراند) از وى روايت كرده اند .

3. شريف المرتضى (355 ـ 436 هـ)

شريف مرتضى در مقام ردّ بر قاضى عبدالجبار نگارنده «المغنى» مى گويد خيلى از كسانى كه نه متهم به شيعه گرى و نه به داشتن تعصب در تشيع هستند سخن فاطمه را در اين مقال روايت كرده اند. اين راويان بر آنند كه پس از منازعه فاطمه زهرا با ابو بكر

1 . بلاغات النساء: 23 ـ 33.
صفحه 112
و تقاضاى استرداد حق خويش كه خشم و نارضايتى وى را به همراه داشت در پى بيان اين گفتار برآمد.
مادر اينجا از آن اسناد، مقدارى كه مى توان با آن بر صحت گفتار استدلال نمود بسنده مى كنيم.
«ابوعبدالله محمّد بن عمران مرزبانى» با ذكر حديث از محمّد بن احمد كاتب از احمد بن عبيد بن ناصح نحوى، از يادى از شرقى بن قطامى از محمّد بن إسحاق از صالح بن كيسان از عروة از عايشه روايت مى كند. مرزبانى (حديث نگار فوق) هم چنين مى گويد:
ابوبكر احمد بن محمّد مكى از ابوالعينا محمّد بن قاسم سيمامى، از ابن عايشه روايت مى كند كه:
پس از مرگ پيامبر فاطمه به همراه گروهى از خدمتكارانش به جانب ابوبكر روانه گرديد... ودر روايت اول به نقل از عايشه مى گويد:
هنگامى كه فاطمه شنيد كه ابو بكر تصميم گرفته تا او را از استفاده فدك بازدارد، معجرش را بر سر گرفت و خويشتن را به طور كامل پوشانيد و به همراه گروهى از خدمتكارانش به راه افتاد.1 (تا آخر روايت).
(از اينجا به بعد نقل اين دو روايت هيچ تفاوتى به چشم نمى خورد و هر دو يك گونه اند) .

1 . الشافى فى الامامه: 4 / 69 ـ 77 .
صفحه 113

4. ابن ابى الحديد (م 655 هـ)

اين تاريخ نگار پژوهشگر در شرح نهج البلاغه خود اين خطبه را برگرفته از كتاب «السقيفه» ابوبكر جوهرى به چند سند آورده است.1
در تمامى اسناد حديث فوق آمده كه: هنگامى كه فاطمه دريافت كه ابو بكر بر آن شده تا فدك را از او بگيرد معجر بر سر گرفت و باگروهى از خدمتكارانش و زنان بنى هاشم به راه افتاد...2 تا آخر روايت.

5. ابوالحسن أربِلى (م 693 هـ)

ابوالحسن على بن عيسى بن ابوالفتح اربلى در كتاب «كشف

1 . طرق متعددى كه ابن ابى الحديد از جوهرى نقل كرده اينگونه است:
الف: قال ابو بكر: فحدثنى محمّد بن زكريا قال: حدثنى جعفر بن محمّد بن عُمارة الكندى قال: حدثنى ابى عن الحسين بن صالح بن حىّ، قال: حدثنى رجلان من بنى هاشم، عن زينب بنت على بن أبي طالب (عليهما السلام).
ب: قال: وقال جعفر بن محمّد بن على بن حسين عن ابيه.
ج: قال ابو بكر: وحدثنى عثمان بن عمران العجيفى، عن نائل بن نجيح بن عمير بن شَمِر، عن جابر الجعفى، عن ابى جعفر محمّد بن على (عليه السلام).
د: قال ابو بكر: و حدثنى احمد بن محمّد بن يزيد، عن عبدالله بن محمّد بن سليمان، عن ابيه، عن عبدالله بن حسن بن الحسن (عليه السلام).
2 . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: 16 / 211.
صفحه 114
الغمه» روايتى يادآور شده مى گويد:
حال كه گفتار ما بدينجا رسيد ناچاريم خطبه فاطمه (عليها السلام)را يادآور شويم. خطبه اى كه دوست و دشمن آن را نقل كرده اند. و من آن را از روى نسخه قديمى كتاب «السقيفه» تأليف ابو بكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى كه در نزد مؤلفش خوانده شده (و مورد تأييد او بوده) نقل كرده ام .
من آن خطبه را در ماه ربيع الاخر سال 322 هـ در نزد وى خواندم. رجال آن حديث همگى از طرق گوناگون روايت كرده اند كه هنگامى كه فاطمه خبردار شد ابو بكر فدك را گرفته و متصرف گرديده معجر بر سر گرفت و با گروهى از خدمتكاران و زنان قومش روانه گرديد...1

1 . كشف الغمه: 1 / 108 ـ 116.
علاوه بر كسانى كه به نام و نوشته آنان اشارت رفت تعداد ديگرى از دانشمندان اهل سنت نيز خطبه فاطمه زهرا (عليها السلام)رادر كتاب هاى خويش نگاشته اند كه به ذكر نام آنها اكتفا مى شود:
1. ابن اثير در «النهاية فى غريب الحديث» ج 4 / 273 .
2. مسعودى در «مروج الذهب» ج 2 / 311.
3. ابن منظور در «لسان العرب» ج 12 / 331.
4. توفيق ابوعلم در «اهل البيت» / 157 .
از جمله دانشمندان شيعه كه به ذكر خطبه مذكور پرداخته اند نيز مى توان به نام محمّد بن على بن حسين بن صدوق در «معانى الاخبار» محمّد بن حسن طوسى در «امالى» علامه محمّد باقر مجلسى در «بحار الانوار» اشارت نمود.
صفحه 115
براى اثبات مدعا به همين مقدار از گفتار بسنده كرده و از اطاله كلام با خواننده گرام خوددارى مىورزيم.
***
و در فرجام اين گفتار درود مى فرستيم بر:
صديقه به شهادت رسيده،
از ارث خويش منع گرديده،
همو كه بر شوهرش ستم رسيده،
و فرزندش شهيد گرديده...
سلامى بى آغاز و بى انجام...
پايان ترجمه
17 / فزوردين / 1381
21 / محرم الحرام / 1423
سيد ابو الحسن عمرانى
لامِرد، محله بنى هاشم(روستاى سبخى)

صفحه 116

صفحه 117

فهرست منابع و مآخذ

تبرّكاً نام قرآن كريم را در آغاز مى آوريم.
1 . ازالة الخفاء: ولى الله بن مولوى عبدالرحيم العمرى دهلوى هندى حنفى (1114 ـ 1176 هـ).
2 . الاستيعاب: ابوعمرو يوسف بن عبدالله بن محمّد بن عبدالبر (367 ـ 363 هـ) تحقيق على محمّد بجاوى ـ چاپ قاهره.
3 . الاعلام: خيرالدين زركلى (م 1396 هـ) دارالعلم للملايين ـ بيروت 1990 م .
4 . اعلام النساء: عمر رضا كحاله (معاصر) مؤسسه الرساله ـ بيروت 1404 هـ .
5 . الامام على (عليه السلام): عبدالفتاح عبدالمقصود (معاصر).
6 . الامامه و السياسه: عبدالله بن مسلم بن قتيبة دينورى (213 ـ 276 هـ) مكتبة التجارية الكبرى ـ مصر.
7 . الاموال: ابوعبيد قاسم بن سلاّم (م 224 هـ) مكتبة الكليات الازهرية ـ مصر.
8 . انساب الاشراف: احمد بن يحيى بن جابر بلاذرى بغدادى (از بزرگان قرن سوم هجرى) چاپ دار المعارف ـ قاهره.
9 . البداية والنهاية: ابن كثير دمشقى (م 774 هـ) دار الكتب العلميه ـ بيروت ـ 1405 هـ .
10 . تاريخ اسلام: محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى (748 هـ) دار الكتاب العربى ـ بيروت ـ 1409 هـ .

صفحه 118
11 . تاريخ طبرى: ابوجعفر محمّد بن جرير طبرى (224 ـ 310 هـ) مؤسسه الاعلمى بيروت ـ 1409 هـ .
12 . تاريخ كبير: محمّد بن اسماعيل بن ابراهيم جعفى بخارى (م 256 هـ) دار الفكر ـ بيروت ـ 1407 هـ .
13 . تذكرة الحفاظ: ابوعبدالله محمد بن احمد ذهبى (م 748 هـ) دار احياء تراث العربى ـ بيروت.
14 . تهذيب التهذيب: ابن حجر عسقلانى (م 852 هـ) دارالفكر بيروت ـ 1404 هـ .
15 . درّ المنثور: جلال الدين سيوطى (848 ـ 911 هـ) دارالفكر ـ بيروت.
16 . ديوان حافظ ابراهيم: محمّد حافظ بن ابراهيم فهمى المهندس مشهور به حافظ ـ ابراهيم (1287 ـ 1352 هـ).
17 . روح المعانى: محمود آلوسى بغدادى (م 1270 هـ) دار احياء التراث العربى ـ بيروت.
18 . رياض النضرة: محب الدين طبرى (م 694 هـ) دارالكتب العلميه ـ بيروت.
19 . سير اعلام النبلاء: محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى (م 748 هـ) مؤسسه الرساله ـ بيروت ـ 1405 هـ .
20 . الشافى فى الامامة: شريف مرتضى على بن حسين (م 436 هـ) مؤسسه الصادق، طهران، 1410 هـ .
21 . شرح نهج البلاغه: عبدالحميد بن هبة الله بن ابى الحديد مدائنى معتزلى (م 655 هـ).
22 . صحيح بخارى: محمّد بن اسماعيل بخارى (194 ـ 256 هـ) دارالفكر ـ بيروت.

صفحه 119
23 . عقد الفريد: شهاب الدين احمد معروف به ابن عبدربه اندلسى (م 463هـ) با مقدمه خليل شرف الدين; منشورات دار ومكتبة الهلال، بيروت، 1986 م .
24 . الغدير: علامه عبدالحسين احمد امينى نجفى (1320 ـ 1390 هـ) دارالكتاب العربى، بيروت، 1403 هـ .
25 . فتح البارى شرح صحيح بخارى: ابن حجر عسقلانى (773 ـ 852 هـ) دارالمعرفه، بيروت.
26 . فرائد السمطين: ابراهيم بن محمّد معروف به جوينى (م 730 هـ) مؤسسه محمودى بيروت، 1398 هـ .
27 . قرّة العينين: ولى الله بن مولوى عبدالرحيم عمرى دهلوى هندى حنفى (1114 ـ 1176 هـ).
28 . الكامل: محمّد بن يزيد بن عبدالاكبر بغدادى مبرد (210 ـ 285 هـ) تحقيق دكتر احمد الدالى ـ مؤسسه الرساله، بيروت.
29 . كنز الدقائق: مناوى.
30 . كنز العمال: على بن حسام الدين معروف به متقى هندى (م 975 هـ).
31 . لسان الميزان: ابن حجر عسقلانى (م 852 هـ) مؤسسه الاعلمى، بيروت، 1406 هـ).
32 . مجمع الزوائد: نور الدين على بن ابى ابكر هيتمى (م 807 هـ) دارالكتاب العربى بيروت، 1402 هـ .
33 . مختصر تاريخ دمشق: على بن حسن معروف به ابن عساكر (م 571 هـ) مختصر آن را، محمّد بن مكرم معروف به ابى منظور (620 ـ 711 هـ) نگاشته است دارالفكر، دمشق ـ 1404 هـ .
34 . المختصر فى تاريخ البشر: اسماعيل بن على معروف به ابن ابى الفداء

صفحه 120
(م 732 هـ) دارالمعرفه ـ بيروت.
35 . مروج الذهب: على بن حسين بن على مسعودى (م 346 هـ) دارالاندلس، بيروت، 1385 هـ .
36 . المستدرك على الصحيحين: حاكم نيشابورى محمّد بن عبدالله (م 405 هـ) دارالمعرفه ـ بيروت.
37 . مسند فاطمه: جلال الدين عبدالرحمن سيوطى (848 ـ 911 هـ) مؤسسة الكتب الثقافيه، بيروت.
38 . معجم الكبير: ابوالقاسم، سليمان بن احمد طبرانى (260 ـ 360 هـ) .
39 . ملل ونحل: شهرستانى ـ محمّد بن عبدالكريم (479 ـ 548) دارالمعرفه، بيروت، 1402 هـ .
40 . ميزان الاعتدال: محمّد بن احمد بن عثمان ذهبى (م 748 هـ) دار المعرفه، بيروت، 1382 هـ .
41 . نهاية الارب فى فنون الادب: احمد بن عبدالوهاب نويرى (677 ـ 733 هـ) ـ قاهره، 1395 هـ .
42 . نهج البلاغه: گردآورى شريف رضى محمّد بن حسين (359 ـ 406 هـ) بيروت ـ 1387 هـ .
43 . نهج الحق و كشف الصدق: علامه حلى حسن بن يوسف مطهر حلى (م 726 هـ) ـ دار الهجرة، قم، 1407 هـ .
44 . الوافى بالوفيات: صلاح الدين خليل ايبك صفدى، دارالنشر فرانس اشتاينر، اشتونگارت، آلمان، 1381 هـ .
45 . وفاء الوفا باخبار دار المصطفى: على بن احمد سمهودى (م 911 هـ) ـ دار احياء التراث العربى، بيروت 1401 هـ .
Website Security Test