welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : یاس در آتش*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

یاس در آتش

صفحه 1
ياس در آتش
شهادت فاطمه زهراء (عليها السلام)در آينه اسناد تاريخى اهل سنت
تأليف
فقيه محقّق
جعفر سبحانى
ترجمه: سيد ابو الحسن عمرانى

صفحه 2
سبحانى تبريزى ، جعفر، 1308 ـ
      ياس در آتش: شهادت فاطمة الزهراء (عليها السلام)در آينه اسناد تاريخى اهل سنت / تأليف جعفر سبحانى تبريزى; ترجمه ابو الحسن عمرانى . ـ قم: توحيد قم ، 1393 .
       120ص .    ISBN 978 - 600 - 94529 - 5 -8
فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا.
كتابنامه: ص. ] 117 [ ـ 120 ; همچنين به صورت زيرنويس .
عنوان اصلى: الحجة الغرّاء على شهادة الزهراء (عليها السلام).
      1 . فاطمه زهراء (عليها السلام)، 8؟ قبل هجرت ـ 11 ق . ـ ـ سرگذشتنامه. 2. شيعه ـ ـ دفاعيه ها و رديه ها. الف. عمرانى، ابو الحسن، 1351 ـ مترجم. ب. عنوان: الحجة الغرّاء على شهادة الزهراء (عليها السلام). ج: عنوان: شهادت فاطمه زهرا (عليها السلام)در آينه اسناد تاريخى اهل سبنت. د. عنوان .
3 ح 2 س / 2/ 27 BP    293 / 297
اسم كتاب:   … ياس در آتش
نگارش:   … آيت الله العظمى جعفر سبحانى (دام ظله)
مترجم:    … سيد ابو الحسن عمرانى
چاپخانه:    …مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
ناشــر:   … توحيد قم
چاپ:    … اول / 1393
تعداد:   … 1000 نسخة
      مسلسل انتشار:20   مسلسل چاپ اول:15
مركز پخش
قم ـ ميدان شهدا، انتشارات مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
تلفن: 37745457; 09121519271
http://www.Tohid.ir - shia.ir

صفحه 3
    ياس در آتش
   

فهرست

   پيش گفتار: از آية الله سبحانى   …7
   مقدمه مترجم   …9
غمنامه على (عليه السلام)   …15
درود و اهداء   
حوادث دردناك پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)   …19
على، بيعت ابو سفيان رانمى پذيرد   21
خطبه امير المؤمنين پس از حوادث سقيفه   23
   ما جراى سقيفه   …25
گفتار و كردار مهاجرين و انصار پيس از حوادث سقيفه   26
   عصمت حضرت زهرا در كلام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)   …32
   جايگاه والاى خانه حضرت زهرا (عليها السلام) در قرآن و سنت   …35
فصل اول
تاريخ نگاران از هجوم و تهديدات دستگاه خلافت
به خانه فاطمه (عليها السلام) سخن مى گويند
   1. بلاذرى و «الانساب»   …41
   2. ابن قتيبه و «الامامه والسياسه»   …44
   3. طبرى و كتاب «تاريخ»   …46
   4. ابن عبد ربّه و «العقد الفريد»   …49
   5. ابن عبدالبرّ و «الاستيعاب»   …50
   6. ابن ابى الحديد معتزلى و «شرح نهج البلاغه»   …52
   7. ابوالفداء و «المختصر فى اخبار البشر»   …52
   8. نويرى و «نهاية الارب فى فنون الادب»   …53
   9. سيوطى و «مسند فاطمه»   …54

صفحه 4
   10. متّقى هندى و «كنز العمّال»   …55
   11. دهلوى و «ازالة الخفا»   …56
   12. محمّد حافظ بن ابراهيم و «قصيده عمريه»   …57
   13. عمر رضا كحاله و «اعلام النساء»   …60
فصل دوم
ابو بكر نسبت به حمله به خانه فاطمه (عليها السلام)و گشودن در آن
اعتراف و اظهار پشيمانى مى كند
   14. ابوعبيد و كتاب «الاموال»   …65
   15. نظّام و «الوافى بالوفيات»   …66
   16. مبرّد و «الكامل»   …68
   17. مسعودى و «مروج الذهب»   …70
   18. ابن ابى دارم و «ميزان الاعتدال »   …71
   19. طبرانى و «المعجم الكبير»   …72
   20. ابن عبد ربّه و «العقد الفريد»   …73
   21. ابن عساكر و «مختصر تاريخ دمشق»   …74
   22. ابن ابى الحديد و «شرح نهج البلاغه»   …74
   23. جوينى و «فرائد السمطين»   …76
   24. ذهبى و «تاريخ الإسلام »   …78
   25. نور الدين هيتمى و «مجمع الزوائد»   …78
   26. ابن حجر عسقلانى و «لسان الميزان»   …79
   27. متقى هندى و «كنز العمال»   …80
   28. عبدالفتّاح عبدالمقصود و كتاب «الامام على»   …80
در اسناد معتبر تاريخى   …85

صفحه 5
اسناد معتبر تاريخى   …87
   سند اول   …88
   سند دوم   …90
   نامه يزيد بن معاويه به عبدالله بن عمر   …90
   سند سوم   …91
   احاديثى كه بخارى وديگران نقل كرده اند   …91
   سند چهارم   …94
   خطبه فاطمه زهرا پس از وفات پدر   …94
اسناد و مدارك خطبه فاطمه زهرا (عليها السلام)   …109
   1. ابو الفضل احمد بن طاهر (204 ـ 280 هـ)   …109
   2. ابوبكر احمد بن عبدالعزيز جوهرى (م 323 هـ)   …111
   3. شريف المرتضى (355 ـ 436 هـ)   …111
   4. ابن ابى الحديد (م 655 هـ)   …113
   5. ابوالحسن اربلى (م 693 هـ)   …113
فهرست منابع و مآخذ   …117

صفحه 6

صفحه 7

پيش گفتار: از آية الله سبحانى

بارگاه نور

دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، فاطمه اطهر (عليها السلام)، پرتوى از نور الهى است و بيت رفيع او، از بيوتى است كه همگان بر تكريم آن فراخوانده شده اند .
جلال الدين سيوطى (848 ـ 911) در اثر حديثى خود چنين نقل مى كند:
آيه (في بُيوت أذِن الله أن تُرفع...)1 بر پيامبر فرود آمد، و رسول گرامى آن را بر ياران خود كه در مسجد دور او حلقه زده بودند، تلاوت كرد، در اين هنگام از پيامبر دو سؤال شد:
1. مقصود از اين «بيوت» كه جايگاه انوار الهى است، چيست؟!
پيامبر: بيوت انبياء و خانه هاى رسولان الهى است .2
2. ابو بكر در حالى كه به خانه «فاطمه» و على (عليه السلام)اشاره مى كرد پرسيد

1 . توبه: 36.
2 . الدر المنثور: 6 / 606 .
صفحه 8
آيا اين خانه نيز از همين بيوت است؟!
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: بلى از برترين و بارزترين آنهاست.
درباره حضرت زهرا (عليها السلام)چه بگوييم در حالى كه خدا او را «كوثر» ناميده 1 و پيامبر خدا، خشنودى و خشم او را محور خشنودى و خشم خدا معرفى كرده است .2
ولى بسيار جاى تأسف است كه گروهى، پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)براى اخذ بيعت از متحصنان در خانه فاطمه، به خانه وحى يورش برده، و هتك حرمت نمودند.
نوشتارى كه تقديم خوانندگان گرامى مى شود، و به خامه شيرين نويسنده گرامى آقاى سيّد ابو الحسن عمرانى مى باشد، مى تواند شما را در مشروح اين «تراژدى» قرار دهد و چهره واقع را ولو به صورت نيم رخى زيبا ترسيم نمايد.
ما اين اثر را به مترجم گرامى تبريك گفته و از خداى بزرگ خواهانيم كه او را بيش از پيش در راه تبيين حقايق موفق گرداند.
قم ـ مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
جعفر سبحانى
12 / 6 / 1381

1 . كوثر: 1 .
2 . مستدرك حاكم: 3 / 154 .
صفحه 9

مقدمه مترجم

با نام حضرت دوست جل و علا...

تاريخ كهن هم عنان با پيرِ روزگار، هم چنان در حيرت و مات، بى قرار و نا آرام، اما مهر خموشى و سكوت بر لب...، از نا گفته اى كه رهگذران تاريخ در گذرگاه روزگار، پيوسته از آن در پرس و جويند.
راز آن شب ماهتابى، در سكوتى پر هياهو، وهم آلود و خيال گون، هنوز از پرده نيوفتاده...
آن مزار در كجاست؟!...
... شب بود و افق مات و تيرگى سنگينى خود را بر روى شهر افكنده بود و فضا از اندوه آكنده، و قنديل هاى سقف لاجوردى به دور از پرتو غم گرفته مهتاب حزن آلود، سوسوى مرده كم رنگ

صفحه 10
خود راگاه نشان مى دادند.
شب بود و سايه نخل هاى قامت افراشته كه ديگر از بلنداى خود شرم داشته و چونان ملامت زده اى سر فرو انداخته بودند بر ديواره هاى تكيده شهر بوى سوگ را به مشام مى رساند...
و در آن دور دست ها ناله شباويزى سكوت هراس آلود شب را در هم مى شكست...
و در نزديكى خانه هاى شهر كه رنگ مرگ گرفته بودند سوگناله اى بر مى خاست كه براى هميشه، تاريخ و روزگار را بهت زده و انگشت حيرت بر دهن واگذاشت...
كه آن مرد...، همان كه در نبردگاه ها، در برابر دشمنان چونان شير غران به پيش مى تاخت و از كشته ها پشته مى ساخت، اينك در غم هجرانى جانگداز، بى تاب در سوز و ساز است... بر فراز مزارى كه از آن شب تا اكنون و تا ناپيداى زمان ديگر تاريخ از آن خبر ندارد... تنها غم سروده و سوگيانه آن مرد را به ياد دارد كه با اندوهى در سينه خفته و بغضى در گلو نهفته زمزمه كرد:
«اى پيامبر خدا! درودت باد از جانب من و از سوى دخترت كه اينك از سراى فانى رخت بر بسته و در پى ديدار به تو پيوسته... خواست خدا بود كه او پيشتر از ديگران راه ديدار تو را پيمود. پس از او صبرم از دست رهيده و تاب و تحملم به پايان رسيده، اما همان سان كه در فراق تو صبر پيشه كردم در هجران دخترت نيز

صفحه 11
شكيبايى مىورزم... اينك امانت به دست صاحبش رسيد. زهرا از دستم جدا شد و به جانب تو پريد. واى كه پس از او ديگر نه افلاك را آرايشى است و نه خاك را پيرايشى. از اندوه خواب در ديدگانم نيايد و از غم، عقده دلم نگشايد، تا آن هنگام كه خداوند مرا در جوار تو ساكن نمايد. مرگ زهرا بر دلم تير غم نشاند و جماعت ما را به جدايى و دل پريشى كشاند. از اين غم به خدا شكوه مى آورم. به زودى دخترت با تو باز خواهد گفت كه پس از تو امتت با وى چه روا داشتند. از او سؤال نما و شرح حال بخواه تا پرده از راز دل فرو اندازد و شرح حال را با خون دل بر تو بازگو سازد كه خداوند كه بهترين داور است ميان او و ستم پيشه گان داورى فرمايد. درودت باد، كه درودم بر تو بدرود است نه از مرارت و نه از رنجورى و كسالت. اگر از اين جا روى بر مى تابم و به جانب خانه مى شتابم نه كه خسته و ناتوانم و اگر سر بر اين خاك مى نهم و زار مى زنم نه بر وعده كردگار بدگمانم. شكيبايى مى كنم و در انتظار وعده او ـ پاداش شكيبايان ـ مى نشينم. اگر هراس چيرگى بَدان نداشتم پيوسته بر مزارت مأوا مى ساختم و در اين غم و عزا به سان جوان مرده سيلاب اشك از ديدگان به راه مى انداختم. خدا مى بيند كه دخترت به پنهانى در خاك، مسكن مى گيرد. حاليكه هنوز اندكى بيش از مرگ تو نگذشته و نامت فراموش نگشته حقش را برده و ميراثش را ربودند. با تو درد دل در ميان مى نهم و

صفحه 12
دل را با تو خوش مى كنم. درود و رضوان خدا بر تو و بر فاطمه باد...»1.
***
كتاب حاضر گرد آمده اعترافات تاريخ نگاران و حديث پردازان اهل سنت است كه بالاتفاق از يك واقعيت تلخ تاريخى پرده برداشته اند. آنان همگان بر اين باورند كه پس از رحلت رسول خدا جنايتى بزرگ بر اهل بيت او به ويژه حضرت فاطمه زهرا رفت، و لذا نتوانسته اند اين حقيقت دردناگ را منكر گردند.
عليرغم اينكه در عصر حاضر برخى كوشيده اند آن حادثه دردناك را افسانه و به دور از واقعيت جلوه دهند، اما اين كار، گوياى بى اطلاعى از تاريخ يا تعصب بى جهت بيش از اندازه آنان است.
استاد علامه سبحانى، اين مجموعه را در پاسخ به اين گونه افراد (كه نسبت به موضوع تجاهل مى كنند يا از اصل جاهلند) به نحوى مطلوب، گويا و در عين حال با اختصار تدوين و به زيور طبع آراسته اند.
در برگردان فارسى اين مجموعه نكات چندى صورت پذيرفته

1 . كلام حضرت امير المؤمنين (عليه السلام)در كنار مزار پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)پس از دفن شبانه و مخفيانه فاطمه زهرا (عليها السلام). (كتاب الحجّة اصول كافى، و نيز نهج البلاغه (اندكى خلاصه تر).
صفحه 13
كه به ذكر آنها اشارت مى رود:
الف: برخى از مطالب كه در متن عربى آمده بود (با هماهنگى و اذن مؤلف محترم استاد سبحانى) در پاورقى ها نگاشته آمده است .
به طور مثال در برخى از روايات كه به ذكر سلسله سند، شرح حال و نام و نشان رجال آنها پرداخته شده، به جهت فاصله نشدن ميان اصل موضوع، اين مطالب در پاورقى ها درج گرديده است.
ب: نام عنوان متن عربى اين كتاب «الحجّة الغرّاء على شهادة الزهراء» است كه ترجمه فارسى آن را با توجه به موضوع مورد بررسى به «ياس در آتش» نام نهاديم. اين نام با تأييد مدير مركز فرهنگى تحقيقاتى الغدير، آقاى سيد يحيى عمرانى و هماهنگى با مؤلف ارجمند استاد سبحانى انتخاب گرديد.
ج: برخى از مطالب كه در پاورقى ها و در برگردان فارسى افزوده شده با كلمه «مترجم» از مطالب اصلى كتاب متمايز شده است.
در پايان از تمام عزيزانى كه در تهيه اين نوشتار ياريمان نمودند، به ويژه حضرت استاد سبحانى مؤلّف گرامى كه با مرور ترجمه فارسى دستور العمل هاى لازم را بيان فرمودند، سپاسگزارم.
سيد ابو الحسن عمرانى
شيراز ـ بهار 81

صفحه 14

صفحه 15

غمنامه على (عليه السلام)1

در آن شب ز آتش دل 8سينه را صد چاك مى كردم *** خروشى خفته دَر نا، در دل افلاك مى كردم
ميان دشت آتش خيز دل در ژرفناى شب *** هزاران ناله غمرنگ آتشناك مى كردم
ز داغ مرگ گل اندر خزان نا بهنگامى *** مشعشع گوهر از چهر هزاران پاك مى كردم
چه مغبون باغبانى بودم و مفتون گل افشانى *** كه گل را هم نشين با خار و با خاشاك مى كردم
گل ياسم چو نيلوفر كبود و نيلگون ديدم *** وداع آخرينش با دلى غمناك مى كردم
كجا ابر بهارى بود تا آيد به امدادم *** كه من در هجر يار از گريه هم امساك مى كردم
در آن شب آسمان مبهوت بود و در شگفت از من *** كه من با دست خود جان خودم را خاك مى كردم

1 . سروده مترجم.
صفحه 16

صفحه 17
سلام بر تو... بانوى من
كه در سراى خاك، گستره افلاك را نيز شرافت بخشيدى
و از فرش بر عرش نور تابيدى
سلام بر تو...
تا دوردست دهر
تا فراسوى روزگار
سلام بر تو وبر خاك مزار گمشده و ناپيدايت...
اى فرا نشسته بر آستانى والاتر از بارگاه سليمان
ـ كه همانند هاجر و مريمت آستان بوسند ـ
درودم را ;
با اهداء كمتر از پر كاهى به درگاه خويش
برپذير،
وبر اين فروتر از مور منت گذار...
اميدوار به شفاعت فردايت
ابو الحسن عمرانى

صفحه 18

صفحه 19

حوادث دردناك پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

پس از آنكه پيامبر، دل از سراى فرودين ناسوتى بر كند و رحل اقامت را در عوالم فرازين ملكوت افكند بادهاى آزماينده بر مسلمانان وزيدن گرفت و همگان را غربالى نمود به گونه اى كه ايمانداران كه در عقيده خويش استوار بودند را از منافقانى كه نقاب اسلام بر چهره زده بودند از يكديگر جدا كرد.
و گفتار حضرت سبحان جل و علا راست از آب در آمد آنجا كه فرمود:
(وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللهَ شَيْئًا وَ سَيَجْزِي اللهُ الشَّاكِرِينَ)1.
اين آزمايش هايى كه دامنگير مسلمانان شد پرده از كينه هاى نهفته برخى نسبت به خاندان نبوت ـ كه خدايشان از هر پليدى به

1 . آل عمران: 144.
صفحه 20
دور داشت و آنانرا پاكيزه گردانيد ـ و نسبت به پيشاهنگ آن بزرگواران، على ابن ابى طالب (كه در جايگاه هاى متعددى پيامبر به جانشينى او به صراحت سخن گفته بود)1برانداخت.
مسلمانان، پس از رحلت رسول خدا بايد وصيت او را با جان و دل پذيرا مى شدند. چه كه او على را جانشين پس از خويش گماشته و به همگان سفارش كرده بود كه در زير پرچم او قد افراشته و از اختلافاتى كه كيان و اركان دولت جوان و تازه به پا خاسته اسلامى را تهديد مى كنند دورى ساخته، و به حفظ دين نو پا كه پيوسته از داخل و خارج در خطر جدى است پرداخته و از آن نگهدارى نمايند.
اما جريان داخلى حزب منافقان بود كه تخم كينه و دشمنى را در ميان صفوف مسلمانان مى افشاندند تا بدان وسيله به اهدافشان دست يابند. انگيزه آنها بر انداختن و از ميان برداشتن دولت

1 . يكى از آن جايگاه ها «يوم الدار» و پس از نزول آيه (وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ)، شعراء: 214 بود. جايگاه ديگر، هنگامى بود كه پيامبر على را در مدينه گماشت و خود به جانب تبوك روانه گرديد و به على فرمود: «اما ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى إلاّ انه لا نبى بعدى» آيا خشنود نيستى كه نسبت به من همچون هارون نسبت به موسى باشى جز اينكه پس از من پيامبرى نيست. و جايگاه ديگر روز غدير بود كه در آن ازدحام زياد يپامبر، امام امّت و جانشينى على را پس از خود به تمام مسلمانان اعلام و ابلاغ نمود. «در اين باره به كتاب هايى كه در اين موضوع نگاشت شده مراجعه فرماييد».
صفحه 21
اسلامى و از بين بردن پيشواى دينى يعنى پيامبر اكرم بود.
آنان پيوسته بر اين بودند كه مسلمانان را در محاصره قرار داده و آنها را به شكست وادارند. تا اينكه پيامبر به سرچشمه انوار افلاك بر پريد و در جوار حضرت دوست آرميد.
و شگفت آن بود كه زمانى كه على مشغول تجهيز و تدفين پيامبر بود، ابو سفيان دست پيش آورد تا با على بيعت كند و گفت:
«به خدا سوگند تارى گرد و غبارى مى بينم كه جز خون نمى تواند فرونشاندش. اى فرزندان عبد مناف! ابوبكر را چه كار به كار شما؟ كجايند ستم رسيدگان، كجايند ظلم شدگان، على و عباس. و سپس افزود: ابو الحسن دست بگشاى تا با تو بيعت نمايم. على دست رد بر سينه او زد و او را از خود راند و فرمود: به خداى سوگند تو هدفى جز فتنه و شرّ ندارى. به خدا سوگند تو در طولانى مدت دشمن اسلام بوده اى و در پى ايجاد بلوايى مرا به نصيحت تو نيازى نيست.1
على از اندرون ناپاك و پليد ابوسفيان نيك آگاه بود. ومى دانست كه او و پيروان منافقش در پى شكست اسلامند و هر آن منتظر به دست آوردن فرصتى تا درخت نوپاى اسلام را از ريشه قطع نمايند.
حزب منافقين كه خداوند سبحان در لابه لاى خيلى از آيات

1 . تاريخ طبرى: 2 / 449 ـ حوادث سال 11 هجرى .
صفحه 22
خطرات آنها را گوشزد كرده بود و در شهر مدينه و اطراف آن به وفور يافت مى شدند، در كمين بودند تا اسلام را در محاصره گيرند. اين خطرى بود كه از داخل اركان حكومت اسلامى را تهديد مى كرد.
اما خطر خارج از مرزهاى اسلامى، خطر امپراطورى روم بود كه به عنوان يك خطر جدى و تهديد كننده نظام اسلامى مطرح بود و با حزب نفاق در شهر مدينه در ارتباط و هماهنگى بود و حمله روم به مركز حكومت اسلامى يعنى مدينه امرى دور از ذهن نبود و خطر آنها هرگز از انديشه پيامبر دور نمى شد.
حتّى آن زمان كه در بستر مرگ افتاده بود اصحاب خويش را فرمان داد كه به فرماندهى اسامة بن زيد به جانب مرزهاى روم بشتابند و هر آن كه به لحظه مرگ نزديك تر مى شد اصرارش بر حركت سپاه افزونى مى يافت تا آنجا كه كسانى كه از حركت با سپاه اسامه خود دارى كردند را لعنت نمود و فرمود:
«سپاه اسامه را همراهى كنيد و حركت دهيد. خداوند هر كسى را كه از حركت با اين سپاه سرباز زند لعنت كند».1
عامل سومى هم وجود داشت كه دل كسانى كه براى اسلام مى تپيد از آن در اضطراب بود و آن عبارت بود از اينكه در

1 . ملل ونحل / شهرستانى: 1 / 23 ـ شرح نهج البلاغة، ابن ابى الحديد: 2 / 20 ط . مصر.
صفحه 23
قبيله هاى (تازه مسلمان شده) اطراف مدينه روح عصيان و تمرد وجود داشت و آنان در آستانه ارتداد قرار داشتند زيرا از پرداخت زكات و ماليات به حكومت مركزى خود دارى نموده بودند.
اين عوامل سه گانه كه وجود يكى از آنها در برانگيختن تشويش و نگرانى كافى بود، سبب شد كه امام على (عليه السلام)از حق خويش چشم پوشى كند و در برابر جرياناتى كه در سقيفه اتفاق اوفتاد مهر خموشى بر لب زند.
چه كه اگر امام بر به دست گرفتن خلافت منصوص خود اصرار مىورزيد و براى دست يابى به هدف خود دست به شمشير مى برد و متوسّل به قوه قهريه مى گرديد هيچ بعيد نبود كه منافقين از آن فرصت استفاد كرده و از آب گل آلود ماهى بگيرند و در پى آن روميان هجوم خود را به جانب مدينه بياغازند و اسلام را نابود سازند. امام (عليه السلام)خود در برخى از خطبه هايش به اين امور سخت و دشوار كه وى را وادار به سكوت نمود، اشارت مى كند و مى گويد:
«سوگند به خداوند هرگز در انديشه ام نيامده بود كه عرب، امر خلافت پيامبر از خاندان او برگيرد و مرا از اقدام بدان باز دارد. چيزى مورد شگفتى ام نگرديد جز توجّه مردمان به ديگرى كه به او دست بيعت مى داند. لذا دست خود را باز داشتم. ديدم كه گروهى از مردم از دين اسلام سر باز زده و در پى نابودى آيين محمّدند .

صفحه 24
هراس برم داشت كه اگر اسلام و مسلمانان را يارى ننمايم در ديواره آن رخنه پديد مى آيد تا اينكه به طور كامل فرو مى ريزد. در اين صورت مصيبتى بر من وارد مى شد كه بسى بزرگتر و زجر آورتر بود از سلب حكومت چند روزه بر شما كه كالاى چند روزه اى بود مانند سراب يا ابر كه به زودى سپرى مى شد و از ميان مى رفت. پس با آن حوادث ستيزه نمودم (و پيوسته در پى يارى دين بودم) تا اينكه باطل رخت بربست و دين آرامش يافت».1
پيامبر كه به واسطه نور خدايى مى نگريست (وآينده را مى ديد) در برخى از گفته هايش به خطراتى كه على و اهل بيتش را پس از مرگ او تهديد مى نمود اشارت كرده و هشدار داده بود.
«حاكم» در «مستدرك» آورده كه پيامبر به على فرمود: «آگاه باش كه پس از من به سختى دچار خواهى شد. على عرضه داشت: در آن حال دينم سالم خواهد ماند. فرمود: دينت در سلامت است».2
«محبّ الدين طبرى» روايتى را نقل كرده كه پيامبر به على

1 . نهج البلاغه، از نامه امام به مردم مصر، نامه شماره 62 .
2 . مستدرك، حاكم نيشابورى: 3 / 140. ذهبى نيز آن را صحيح دانسته است.
صفحه 25
فرمود: «كينه هايى در سينه هاى اين مردمان است كه آشكار نمى كنند مگر پس از من».1
و در سخن ديگرى به على فرمود: «على جان تو به زودى پس از من به رنج و بلايى مبتلا خواهى شد. اما هرگز دست به شمشير مبر و مستيز».2
اين روايات گوياى آن است كه پيامبر از همان زمان مى دانست كه مردم حقوق امام على را پايمال خواهند كرد ولذا او را به صبر و استقامت توصيه نمود و به وى سفارش كرد كه به قهر و جبر با مردم برخورد نكند.

ما جراى سقيفه

پس از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)انصار اقدام به تشكيل كنفرانس سقيفه نمودند تا پيرامون تعيين جانشينى پيامبر به بحث بنشينند. در رأس انصار «سعد بن عباده» و قبيله او بودند.
اما در اينجا خود به خود سؤالى مطرح است و آن اينكه انگيزه آنانى كه در آن زمان نا به هنگام اقدام به ايجاد شوراى سقيفه نمودند چه بود؟
براى پاسخ به اين سؤال بايد به اين موضوع اشارت داشت كه

1 . رياض النضره: محب الدين طبرى: 2 / 210.
2 . كنز الدقائق، مناوى: 188 .
صفحه 26
انصار در دل از مهاجران بيمناك بودند. به دليل اينكه آنان در نبردهاى بدر و احد تعداد زيادى از اقوام و اقارب مهاجرين (كه در سپاه قريش مكه بودند) به قتل رسانده بودند. آنان از اين هراس داشتند كه مهاجران حكومت را به دست بگيرند و در پى انتقام، پيوسته آنها را مورد ستم و ظلم قرار دهند.
اين هراس آنان را بر آن داشت كه اقدام به ايجاد شورايى نمايند تا بتوانند خليفه را از ميان خود برگزينند تا قدرت و شوكتشان حفظ شود و بتوانند از حوادث تلخ احتمالى كه امكان داشت به دست مهاجران اتفاق افتد جلوگيرى نمايند. لذا قبيله هاى «اوس» و «خزرج» در «سقيفه بنى ساعده» گرد آمدند و «سعد بن عباده» رئيس قبيله «خزرج» رشته كلام را در دست گرفت و با برشمردن فضائل انصار گفت:
«اى گروه انصار، شما را در دين سابقه و در اسلام فضيلتى است كه هيچ يك از قبائل عرب از آن برخوردار نيستند. محمّد بيش از ده سال در ميان قومش زيست و آنان را به پرستش خداوند رحمان و ترك عبادت بتان فرا خواند، اما جز اندكى بدو ايمان نياوردند. آن قدر تعداد گروندگان به او اندك بود كه نمى توانستند در مقام مدافعه از رسول خدا برآيند. دين را به سربلندى برآرند و از خويشتن دفاع نمايند. تا اينكه شرف و بزرگوارى و نعمت ارزانيتان گرديد و خداوند ايمان به خود و رسولش و دفاع از پيامبر و سربلندى او و دين و ستيزه با معاندين را روزيتان فرمود. پس شما در ميان خودتان، سختگيرترين مردمان بر دشمنان او و در ميان ديگران با هيبت ترين مردمان نسبت به دشمنان او بوديد. و عرب به رغبت خود يا به قدرت شمشير براى امر خداوندگار پايدارى ورزيد تا اينكه كردگار عزّوجل بوسيله شماها زمين را مغلوب پيامبرش گردانيد و شما به وسيله شمشيرهايتان عرب را بدو نزديك گردانيديد و او با رضايت از شماها در جوار رحمت كردگار آرميد. بدين كار بر مردمان فخر فروشيد»1.
در همان زمانيكه سعد بن عباده در سقيفه بنى ساعده در حال سخنرانى بود مهاجران همگى در انديشه پيرامون تعيين محل قبر و چگونگى غسل و كفن و نماز خواندن بر پيامبر در

1 . تاريخ طبرى: 2 / 455 ـ 456 .
صفحه 27
شور و گفتگو بودند. ناگهان دو تن به نام هاى «معن بن عدى» و «عويم بن ساعده» درِ گوشى به ابوبگر گفتند كه انصار براى تعيين جانشين پيامبر در سقيفه بنى ساعده گرد آمده اند. در اين لحظه «ابو بكر» و «عمر» و «ابوعبيده» از ميان جمع مهاجران بيرون رفتند و بدون اينكه ديگران را از هدف و انگيزه خويش آگاه نمايند به جانب سقيفه بنى ساعده

صفحه 28
روان شدند. ديدند كه سعد بر فرشى برنشسته و بر بالشى تكيه زده و مشغول سخن گفتن است. عمر، خواست شروع به سخن گفتن نمايد، اما ابو بكر او را بازداشت و خود سخن گفتن را آغازيد:
«ما مهاجران پيش از ديگران اسلام آورديم. حسب و نسبمان از همه برتر است. به رسول خدا نزديك تريم. و شما برادران مسلمان و شركاى دينى ما هستيد بافدا كارى ما را يارى نموديد. خدايتان پاداش نيكو دهاد. ما اميريم و شما وزير» .1
با اينكه سعد بن عباده و ابو بكر هر دو سخنرانى كردند و هر يك فضائل وويژگى هاى خود را برشمردند، اما سؤال اينجاست كه چرا در پايان قرعه به نام ابو بكر در آمد؟!
پاسخ اين است كه «بشير بن سعد» پسر عموى سعد بن عباده بر وى رشك برد و حسد ورزيد و ديد كه سعد در يك قدمى جلوس بر مسند خلافت و رياست است لذا در گفتارى جانشينى پيامبر را شايسته مهاجرين دانست و از انصار تقاضا كرد كه خلافت را رها كنند وگفت:
«آى گروه انصار، به خدا سوگند گرچه ما در ستيزه با مشركان و پذيرش دين مبين اسلام از فضيلت بيشترى برخورداريم اما اين كار ما تنها براى رضاى خداوند و

1 . عقد الفريد: 4 / 86، از منشورات دار و مكتبة الهلال بيروت.
صفحه 29
پيروى از پيامبرش بوده است ـ تا آنجا كه افزود: ـ آگاه باشيد كه محمّد از قريش است و قومش به او سزاوارترند. بخداى سوگند، كه خداوند براى اين كار هرگز مرا در نزاع با ايشان نخواهد ديد. از خدا بترسيد و با مهاجران مخالفت نورزيد و با آنان به ستيزه و نزاع بر نخيزيد».
سپس برخاست و با ابو بكر بيعت نمود. وقتى كه «حباب بن منذر» را به بيعت نمودن فراخواندند و او از بيعت بشير بن سعد با ابو بكر خبردار شد به بشير گفت: «اى بشير بن سعد بلاهاى جهان نابودت كند تو را چه حاجتى بود كه به چنين كارى دست زدى. آيا فرمانروايى را براى پسر عموى خودت گران دانستى».1
وقتى كه اوسيان عملكرد بشير بن سعد و ادعاى قريش (مهاجران) و از طرفى تقاضاى خزرج براى امارت سعد بن عباده مشاهده نمودند، به يكديگر گفتند: «به خداى سوگند اگر خزرجيان فرمانروا گردند به خاطر اين فضيلت دائماً بر شما فخر خواهند فروخت». اين بود كه رئيس قبيله اوس «اُسيد بن خضير» نيز برخاست و با ابوبكر بيعت نمود. اين كار وى سبب شد عشيره وى يكى پس از ديگرى با ابو بكر بيعت كنند. و سعد بن عباده و قبيله خزرج را كنار زنند.

1 . تاريخ طبرى: 2 / 457 ـ 458 .
صفحه 30
ابوبكر به بيعت قبيله اوس بسنده كرد و آنگاه همگى از سقيفه خارج شده و به جانب مسجد به راه افتادند و در فاصله سقيفه تا مسجد هر كسى را كه در ميانه راه مى ديدند از او بيعت مى گرفتند.1
بگذريم از ما جراهاى سقيفه و هياهو و فتنه و آشوب و كتك كارى و فحش و ناسزايى كه در آنجا اتفاق افتاد ; كه آن جريانات غم انگيز و ملالت بار وا ندوه آور است.
در حاليكه على و خانواده اش مشغول تجهيز و تدفين پيامبر بودند، اهل سقيفه به رغبت يا به اجبار از مردم بيعت مى گرفتند.
كاش خليفه و پيروانش به همين مقدار اكتفا و بسنده كرده بودند. اما آنان بر آن شدند كه به قهر و جبر و با تهديد و ارعاب از على و خانواده اش نيز بيعت بگيرند. اين در زمانى بود كه تعدادى از مردان بنى هاشم با اعتراض به اين نحوه بيعت گرفتن در خانه على گرد آمده بودند. در نهايت، در آنجا حوادث تلخ و غمبارى اتفاق افتاد. اما گروهى از تاريخ نگاران از روى ترس و بيم يا از روى حرص و طمع، به بقيه ما جرا نپرداخته اند. در اين ميان كسانى كه حميت و غيرت دينى داشته اند آن قضايا را به گونه اختصار نگاشته اند. در اين ميان تاريخ نگاران بر دو دسته اند :
الف) برخى از آنان تنها به گفتگوها، تهديدها و احتجاجاتى كه

1 . نك : تاريخ طبرى: 2 / 458.
صفحه 31
ميان على و بنى هاشم از يكسو و عمر از سوى ديگر رفته، اكتفا نموده اند .
ب) گروه دوم پرده از كارهايى كه عمر مرتكب شد بر انداخته اند و به اخذ بيعت اجبارى، آتش زدن و شكستن در خانه على و ديگر حوادث اشارت نموده اند .
ما در اينجا سخن هر دو گروه را مى نگاريم تا همگان بدانند كه «داستان در» و «شهادت دختر پيامبر» به خاطر آن جريانات و آشفتگى ها افسانه تاريخى نيست بلكه حقيقت تاريخى است.
در اين روزها مقاله اى را از يكى از نويسندگان معاصر خواندم كه در آن شمه اى از فضائل حضرت زهرا (عليها السلام)عنوان شده بود تا با محمل قرار دادن آن، بتواند مقصود خود را به اثبات برساند. مطلبى كه نويسند اين مقاله در پى آن بوده است اين كه شهادت زهرا (عليها السلام)، يك افسانه تاريخى است كه هيچ حقيقتى ندارد.
هر كس در اين مقاله بنگرد در مى يابد كه نويسنده آن هيچ اطّلاعى از تاريخ نداشته وتنها عقيده درونى اش وى را بر آن داشته تا در پى انكار اين حقيقت آشكار، اين چنين قلم فرسايى كند. به همين جهت بر آن شديم كه پيش روى خواننده اين سطور، مصادر و منابع قوى و اطمينان آور كه گوياى شهادت و هتك حرمت حضرت زهراست، به نگارش آوريم.
بحث ما در اين مقوله در سه محور است:

صفحه 32
اول: عصمت حضرت زهراء (عليها السلام)در كلام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم).
دوم: جايگاه والاى خانه حضرت زهرا (عليها السلام)در قرآن و سنت.
سوم: حادث تلخ و غم انگيزى كه پس از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)بر فاطمه زهرا (عليها السلام)گذشت.

اول: عصمت حضرت زهرا در كلام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

فاطمه زهرا (عليها السلام)در نزد رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)از جايگاه و رتبت بسيار والايى برخوردار بود به گونه اى كه پيامبر در شأن او فرمود:
«فاطمه پاره تن من است. هر كس او راب خشم آورد مرا خشمگين كرده است».1
به راستى كه به خشم آوردن پيامبر در پى آزردن آن حضرت است و هر كس او(پيامبر) را بيازارد محكوم به عذاب دردناك است. زيرا خداوند سبحان مى فرمايد:
(وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ)2.
«آنان كه رسول خدا را مى آزارند بر ايشان عذابى دردناك مهياست».
و در روايت ديگرى بيان مى دارد كه خشم و خشوندى زهرا (عليها السلام)

1 . فتح البارى فى شرح صحيح البخارى: 7 / 84 ; نيز صحيح بخارى: 4 / 210 دار الفكر بيروت.
2 . توبه: 61 .
صفحه 33
موجب خشم و خشوندى خداست. و مى فرمايد:
«يا فاطمةُ إنَّ الله يغضبُ لغضبك ويرضى لرضاكِ» .1
«اى فاطمه، خداوندگار به خاطر خشم تو خشم مى گيرد و از خشوندى تو خشنود مى گردد».
بلندى جايگاه و رتبت زهرا (عليها السلام)تا چه اندازه است كه خشم و خشنودى او ملاك و موجب خشم و خشنودى خداست. واين كلام اگر گوياى موضوعى باشد، آن موضوع «عصمت حضرت زهرا (عليها السلام)» است.
چه كه خداى سبحان به جهت عدالت و حكمتش خشم نمى گيرد مگر بر كافر و نافرمان و خشنود نمى شود مگر از شخص با ايمان و فرمان بردار.
و در سايه اين كرامت و بزرگورى بود كه فاطمه زهرا (عليها السلام)در كلام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)«سرور زنان جهانيان» لقب گرفت. پيامبر بدو فرمود:
«يا فاطمة ألا ترضين أن تكوني سيّدة نساء العالمين وسيّدة نساء هذه الأُمّة وسيّدة نساء المؤمنين»2.
«اى فاطمه، آيا خشنود نيستى كه سرور زنان جهان و سرور زنان

1 . مستدرك حاكم: 3 / 154 ; مجمع الزواد: 9 / 203 ; بخارى و مسلم، خود اين حديث را اخراج نكرده اند، امّا حاكم در كتاب خود احاديث صحيح را طبق شروط بخارى و مسلم آورده است. بنابر اين، اين حديث در نزد بخارى و مسلم صحيح است.
2 . مستدرك حاكم: 3 / 156 .
صفحه 34
امت اسلام و سرور زنان با ايمان باشى؟»
و عليرغم اينكه زهرا معصوم است و نافرمانى وگناه را مرتكب نشده اما مقام نبوت را ندارد. زيرا هيچ ملازمه اى ميان نبوّت و عصمت نيست (يعنى غير پيامبر هم مى تواند معصوم باشد).
براى نمونه حضرت مريم، بتول عذرا، كه به تصريح قرآن، معصوم است، پيامبر نيست و مقام نبوت ندارد. عصمت آن بانو در اين كلام خداوند هويداست:
(وَ إِذْ قَالَتِ الْمَلاَئِكَةُ يَا مَرْيَمُ إِنَّ اللهَ اصْطَفَاكِ وَ طَهَّرَكِ وَ اصْطَفَاكِ عَلَى نِسَاءِ الْعَالَمِينَ)1.
«و آنگاه كه فرشتگان گفتند: اى مريم خدايت برگزيد و پاك گردانيد و بر زنان جهان برتريت بخشيد».
اينكه خداوند مى گويد مريم برگزيده و منتخب است و سپس مى گويد او پاكيزه و طاهره است، دليل بر پاكى او از گناهان است .
اما اينكه مريم، مقام نبوت ندارد موضوع آشكار و واضحى است كه نيازمند هيچگونه توضيح و بيانى نيست. با اين توصيف دختر پيامبر خاتم كه سرور زنان جهان است، همانند مريم مقام عصمت را داراست بى آنكه مقام نبوت را داشته باشد.
در توضيح وبيان فضائل حضرت زهرا به همين اندازه اندك اكتفا مى كنيم. زيرا سخن تام و كامل در اين مقوله نيازمند نگارش

1 . آل عمران: 42.
صفحه 35
كتابى جداگانه است.

دوم: جايگاه والاى خانه حضرت زهرا (عليها السلام)در قرآن و سنت

آيه شريفه (فِي بُيُوت أَذِنَ اللهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ يُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ )1.
در مسجد، بر پيامبر نازل گرديد. مردى برخاست و پرسيد، اى رسول خدا اين خانه ها كدامند؟ فرمود: خانه هاى پيامبران.
پس ابو بكر برخاست و در حاليكه به خانه على و فاطمه اشارت مى نمود پرسيد: آيا اين خانه از آن خانه هاست؟ فرمود: آرى و اين خانه از برترين آنهاست .2
در اين آيه شريفه از لحاظ ادبيات عرب «في بيوت» ظرف ما قبل خودش است كه آن عبارت است از (مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاة فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَة... )3.
يعنى خاستگاه و منبع پرتو افشانى اين نورى كه خداوند در اين آيه بدان اشارت مى كند، همان خانه هايى است كه خداوند اذن فرموده تا رفعت يابند. پس چگونه دارى كرامت و منزلت و بزرگى نيستند.
سيوطى مى گويد: «ترمذى» اين روايت را آورده و آن را صحيح

1 . نور: 36.
2 . الدرّ المنثور: 6 / 203 ; تفسير سوره نور ـ روح المعانى: 18 / 174 .
3 . نور: 35 .
صفحه 36
دانسته است.
«ابن جرير»، «ابن منذر» و «حاكم» هم آن را نقل كرده و صحيح شمرده اند. هم چنين «ابن مردويه» و «بيهقى در كتاب سنن» از طريق امّ سلمه نقل كرده اند كه وى گفت: آيه شريفه: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ )1 در خانه من نازل گرديد و آن هنگام در خانه من، فاطمه، على، حسن وحسين بودند. رسول خدا عبايى كه بر تن داشت بر آنان افكند آنگاه گفت:
«اينان اهل بيت منند. پليدى را از ايشان بزداى و پاكشان گردان».
سيوطى هم چنين مى گويد: «ابن ابى شيبه»، «احمد»، «ترمذى» روايتى را از «انس بن مالك » نقل كرده و آن را «حسن»2 شمرده اند نيز «ابن جرير»، «ابن منذر»، «طبرانى» و «حاكم»، همان روايت را آورده و آن را «صحيح»3 دانسته اند. هم چنين «ابن

1 . احزاب: 33.
2 . دانشمندان اهل سنّت روايت «حسن» را اينگونه تعريف كرده اند: «روايتى كه منبع آن شناخته شده و رجال آن مشهور باشند، بيشتر دانشمندان آن را پذيرفته و عموم فقها آن را به كار گرفته باشند». (التقريب والتسير: 1 / 43 و 122 و 144). (نك : اصول الحديث و أحكامه فى علم الدرايه: 48 تأليف استاد جعفر سبحانى) مترجم .
3 . روايت «صحيح» به تعريف دانشمندان اهل سنّت اينگونه است: «روايتى كه سند آن به اشخاص عادل ضابط برسد، با اين ويژگى كه از حيث تعداد اندك نباشند و ايراد و اشكالى هم در آن ها نباشد. (ر. ك: اصول الحديث و أحكامه فى علم الدرايه: 48، تأليف استاد سبحانى) مترجم.
صفحه 37
مردويه» همان روايت را از انس نقل كرده، مى گويد: هرگاه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)براى نماز صبح از منزل بيرون مى رفت، از كنار در خانه فاطمه عبور مى كرد و در آنجا با صداى مباركش آوا مى زد :
«الصلاة يا أهل البيت، الصلاة، انّما يريد الله...».1
وقتى كه اين خانه در نزد خداوند اين چنين داراى منزلت و كرامت است، پس هجوم آوردن به سوى آن و گشودن آن از بزرگترين و زشت ترين گناهان شمرده خواهد شد.
امّا سفارش پپامبر درباره احترام به اين خانه و صاحبانش ناديده گرفته شد. بسيارى از تاريخ نگاران حوادث تلخ و دردناكى كه بر سر آن خانه آمد را نگاشته اند كه ما صراحت گفته هاى ايشان را به ترتيب فاصله زمانى كه آنان مى زيسته اند در اينجا ياد آور مى شويم.
تاريخ پردازان در اين مقوله بر دو دسته اند:
يك دسته از ايجاد هراس و دستورات آمرانه و نيات و مقاصد شوم و پليد، اشارت دارند و دسته ديگر با تفصيل و توضيح بيشتر به حوادث بعدى اشاره مى كنند.
ما در اين گفتار فصل اوّل را به ذكر نام دسته اوّل و گفتارشان

1 . درّ المنثور: 6 / 604 ـ 605، چاپ دار الفكر بيروت ـ المصنف: 7 / 527 .
صفحه 38
اختصاص داده ايم و در فصل دوم نام گروه دوم بر شمرده و به گفتار آنان پرداخته ايم .

صفحه 39
1
تاريخ نگاران از هجوم و تهديدات دستگاه خلافت
به خانه فاطمه (عليها السلام)سخن مى گويند

صفحه 40
Website Security Test