welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : كفاية المحصلين في تبصرة أحكام الدين / ج 1*
نویسنده : ميرزا محمد علي مدرس تبريزي خياباني*

كفاية المحصلين في تبصرة أحكام الدين / ج 1

صفحه 1
كفاية المحصلين في تبصرة أحكام الدين
جلد اوَّل
تأليف
ميرزا محمد علي مدرس تبريزي خياباني
(1296 ـ 1373 هجري قمري)
به اهتمام
شيخ جعفر سبحانى
با مقدمهّ
مهدى محقّق
انجمن آثار و مفاخر فرهنگى
1380

صفحه 2
كفاية المحصلين في تبصرة أحكام الدين (ج1)
تأليف: ميرزا محمد علي مدرس تبريزي خياباني
به اهتمام: شيخ جعفر سبحانى
با مقدّمه: مهدى محقّق
چاپ اوّل، 1380 شمارگان 3000 نسخه
ليتوگرافي چاپ وصحافي: سازمان چاپ وانتشارات وزارت فرهنگ وارشاد اسلامى

صفحه 3
بِسْمِ الَّذِى فِى كُلِّ سُورَة سِمُه

مقدّمه

دانشمندان اسلامى در آغاز كتابهاى فقهى خود معناى لغوى و اصطلاحى فقه را بدين گونه بيان داشته اند كه اين كلمه در قرآن كريم به معناى فهم آمده و براى تأييد اين مطلب آياتى را ياد كرده اند همچون:(مَا نَفْقَهُ كَثِيراً مِمَّا تَقُولُ) (هود/91) نم يفهميم بسيارى از آنچه را كه تو مى گويى، (وَ لكِنْ لاَتَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ)، (الاسراء/44) يعنى شما تسبيح آنان را نمى فهميد، و (وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِى يَفْقَهُوا قَولِى)، (طه/28) يعنى گره از زبانم بگشاى تا گفتار مرا دريابند. و برخى هم «علم» را در تعريف لغوى فقه آورده اند و برخى ديگر ميان اين كلمات جدايى قائل شده به اين بيان كه فقه و فهم به معانى تعلّق مى گيرند در حالى كه علم به معانى و ذوات هر دو مربوط مى شود، بنابراين نمى توان گفت: فَقِهْتُ السَّماءَ و الأرضَ، ولى عَلِمْتُ السَّماءَ وَ الأرضَ را مى توان گفت. از آنجا كه فقه را به «علم» تفسير كرده اند دانشمندان لغتِ فارسى «فقه» را به «دريافتن و دانستن» معنى كرده و «فقيه» را «دانشمند» يا «دانشومند» گفته اند بنابراين از دانشمند معناى خاص آن اراده شده است، چنان كه سعدى گويد:

صفحه 4
نبرد پيش مصاف آزموده معلوم است *** چنان كه مسأله شرع پيش دانشمند
تعريف اصطلاحى فقه عبارت است از: العِلْمُ بِالأحْكامِ الشَّرْعِيَّةِ الْفَرْعِيَّةِ عَنْ أدِلَّتِها التَّفصِيليَّة، يعنى فقه دانستن احكام شرعى است بر پايه دليل هاى تفصيلى آنها. اين تعريف بر پايه روش پيشينيان است كه در تعاريف از اجناس به انواع و از انواع به اشخاص رهيابى مى كردند تا الفاظ و اسماء دلالت بر معانى و مسمّيات خود كند و معرِّف با معرَّف تطبيق نمايد. بنابراين كلمه علم به احكام كه جمع حُكْم است علم به ذوات و اعيان را از تعريف خارج مى كند و فقط شامل حكم هاى پنجگانه تكليفى مى شود كه افعال مكلّفان تحت يكى از آنها قرار مى گيرد و آن عبارت است از: وجوب و استحباب و اباحه و كراهت و حُرمت. كلمه «شرعيّه» احكام عقليّه را از تعريف خارج مى سازد مانند حكم به اينكه كل بزرگ تر از جزء است و دو ضدّ با هم گرد نمى آيند. كلمه «فرعيّه» اصليّه را از تعريف بيرون مى راند مانند حكم به وحدانيّت خداوند كه مى گوييم: اللهُ واحِدٌ كه حكم شرعى و دينى است ولى از احكام اصلى و اصول دين به شمار مى آيد و در علم كلام از آن بحث مى شود و اين فقه است كه عهده دار بيان احكام شرعى فرعى است.«ادلّه تفصيليّه» براى بيرون كردن «ادلّه اجماليّه» است همچون دليل هاى اجمالى كه علم مقلّدان و غير عالمان بر آن استوار است كه با يك قياس اجمالى علم خود را پايه مى نهند و آن عبارت است از اين كه:«مجتهد و مفتى من به اين حُكم رأى داده است» و «هر آنچه كه مجتهد و مفتى من رأى دهد حكم خداوند است براى من» ، پس نظر مجتهد و مفتى من براى من حكم خدايى به شمار مى آيد. بنابراين فرق ميان فقه كه سخن از فروع دين است با اصول دين كه علم كلام است به اين است كه عقايد قلبى آدمى به اصول دين و افعال بدنى او به فقه كه علم به فروع دين است تعلّق مى يابد و از اين جهت است كه مؤمن واقعى به كسى اطلاق مى شود كه با زبان اقرار كند و با دل و جان اعتقاد داشته باشد و به اركان كه

صفحه 5
عبادات و معاملاتى است كه در علم فقه بيان شده است عمل نمايد. برخى از دانشمندان علم كلام و علم فقه را در تحت جنس تكليف قرار داده و از اولى به تكليف عقلى و از دومى به تكليف سمعى تعبير كرده اند، و برخى ديگر از علم كلام تعبير به «فقه اكبر» كرده و از همين روى «فقه دين» را افضل از «فقه در احكام» دانسته اند. دانشمندان اسلامى اين دو علم يعنى علم كلام و فقه را از علوم ديگر برتر دانسته اند زيرا با اين دو علم است كه خداوند شناخته و پرستش مى شود و همين شناخت و معرفت كه پايه عبادت و پرستش است هدف اصلى و علّت غائى از خلقت و آفرينش انسان است كه: (مَا خَلَقْتُ الجِنَّ وَ الإنْسَ إلاّ لِيَعْبُدُونِ)(الذاريات/56) كه مفسّران(لِيَعْبُدُون) را به «لِيَعْرِفُون» گزارش كرده اند و اين مى رساند كه معرفت و شناخت خداوند اصلى ترين چيز در وجود آدميان است و چون شرافت «علم» بستگى به شرافت «معلوم» دارد علم كلام و فقه در اسلام از شريف ترين علوم به شمار مى آيند.
لازم به يادآورى است كه «فقه» گاهى به معنى بصيرت در امر دين آمده و فقيه به كسى اطلاق شده كه صاحب بصيرت باشد و حديث: «مَنْ حَفِظَ عَلَى أُمَّتِى أرْبَعينَ حَدِيثاً بَعَثَهُ اللهُ فَقِيهاً» به همين معنى گرفته شده است و گفته اند اين بصيرت يا موهبتى الهى است و اين همان است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) وقتى حضرت اميرالمؤمنين را به يمن فرستاد براى او دعا كرد كه:«اللّهُمَّ فَقِّهْهُ فِى الدِّين» ، يا كسبى است و فرموده آن حضرت به فرزند خود حسن(عليه السلام):«وَ تَفَقَّهْ يَا بُنَىَّ فِى الدِّين» بر اين معنى حمل شده است.
از ابن عبّاس نقل شده كه «حكمت» در گفتار خداوند: (وَمَنْ يُؤتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِىَ خَيْراً كَثِيراً) (البقره/269) همان علم فقه است كه در حديث هم آمده است كه هركس كه خداوند خير او را بخواهد او را در دين فقيه مى گرداند«مَنْ يُرِدِ اللهُ بِهِ خَيْراً يُفَقِّهْهُ فِى الدِّين» و درباره مقام و تأثير فقيه گفته شده است كه: يك فقيه از هزار عابد براى شيطان

صفحه 6
سخت تر است«أشَدُّ عَلَى الشَّيْطانِ مِنْ ألْفِ عَابِد» .
اهل سنّت و جماعت در احكام و مسائل فقهى فقط پيروى از يكى از پيشوايان چهارگانه خود را تجويز مى كنند و در يكى از آثار آنان تصريح شده كه در اين زمانها سلامت در تقليد از يكى از اين چهار تن است كه عبارتند از: ابوحنيفه نعمان بن ثابت، و عالِم مدينه مالك بن انس، و عالِم قريش محمّد بن ادريس شافعى، و صدّيق ثانى احمد بن حنبل و يكى از شاعران در ضمن ستايش آنان چنين گفته است:
وَ مَالِكُ وَ أهْلُ الاجتَهَادِ *** كلٌّ إلى نَهْجِ الرَّشادِ هَاد
كَالشَّافِعىِّ وَ أبِى حَنِيفَة *** وَ أحمَدَ ذِى الرُّتْبَةِ الْمُنِيفَة
فقط در اين سالهاى اخير بود كه شيخ محمود شلتوت رئيس دانشگاه الازهر مصر فتوى داد كه فقه جعفرى هم مى تواند مورد استناد و استفاده اهل سنّت قرار گيرد و پس از آن به دنبال تأليف الفقه على مذاهب الاربعة، كتاب الفقه على مذاهب الخمسة در دسترس مسلمانان قرار گرفت.
فقه اهل سنّت مبتنى بر قرآن و احاديث نبوى و اجماع و قياس است و آنان براى استفاده از احاديث و روايات پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)به يكى از شش كتاب كه معروف به صحاح ستّه هستند مراجعه مى كنند.
گروهى از اهل سنّت و جمهور اهل تشيّع قياس را جايز نمى دانند و احاديث و اقوالى در ردّ آن ياد مى كنند از جمله: «أوّلُ مَنْ قاسَ إبلِيسُ» نخستين كسى كه قياس را به كار برد ابليس بود كه در مورد آدم به خدا گفت: (خَلَقْتَنِى مِنْ نَار وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِين)(الأعراف/12):
بافت در هم قياسكى چالاك *** كه من از آتشم حريف از خاك
از حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) نقل شده است كه اگر احكام دين را بتوان با قياس دريافت مسح كشيدن بر كف پا بايد بهتر از مسح كشيدن بر روى پا باشد و از برخى از

صفحه 7
صحابه نقل شده است كه با به كار بردن قياس بسيارى از حلال ها، حرام و حرام ها، حلال مى گردد:
بر قياس خويش دانى هيچ كايزد در كتاب *** از چه معنى چون دو زن كرده است مردى را بها
ور زنا كردن چو كشتن نيست از روى قياس *** هر دو را كشتن چو يكديگر چرا آمد جزا
اهل سنّت را عقيده بر آن بوده است كه احكام شرايع دين به چهار صورت دريافت مى گردد: 1. كتاب خداوند كه (لاَ يَأتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْن يَدَيْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِِِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيم حَمِيد)(فصلت/42). سنّت پيمبر او عليه الصّلوة والسّلام كه خداوند طاعت او را با طاعت خودش همراه ساخته و ما را به پيروى از سنّت او فرمان داده است: (مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أطَاعَ اللهَ) (النساء/80) 3. اجماع كه خداوند بزرگ اشاره به صحّت و درستى آن كرده است: (وَ مَنْ يُشَاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدَى وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ سَاءَتْ مَصِيرًا)(النّساء/115)، كه خداوند آنان كه غير راه مؤمنان را برگزينند تهديد به دوزخ كرده است و پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) هم خود فرموده است:«لاَتَجْتَمِعُ أُمَّتى عَلى ضَلالَة» ، 4. قياس بر اين اصول سه گانه از طريق استنباط، كه خداوند آنچه را كه استنباط شده علم و حكم آن را واجب دانسته است زيرا فرموده است:(وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلَى أُولِي الأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ)(النّساء/83).
آنان گذشته از اين قياس به رأى و استحسان هم متوسّل مى شوند. از اين روى پيروان ابوحنيفه را اصحاب الرأى و اصحاب القياس گويند و فرق ميان اين سه اصطلاح را چنين نهاده اند كه رأى عبارت است از حكم در دين بدون نصّى از كتاب و سنّت بلكه مطابق آنچه كه مفتى آن را به احتياط و عدالت نزديك تر مى داند، و قياس عبارت است از حكم كردن

صفحه 8
در مواردى كه نصّى براى آن نيست به همان حكمى كه در آن نصّ يا اجماع است در صورتى كه آن دو در علّت حكم مشترك باشند و وجه مشابهتى ميان آن دو موجود باشد، و استحسان عبارت است از آنچه كه مفتى آن را درست بداند و نيكو بشمارد.
آنان در برخى از موارد از روش «حيلت» نيز استفاده مى كردند. حيله هاى فقهى راههايى است كه فقها براى گشودن امور دشوار پيدا مى كردند و اين از امتيازات مكتب ابوحنيفه بود چنان كه ثعالبى گويد:«لَمْ يُسْبَقْ لَهُ فِى الحِيَلِ الْفِقْهِيَّة» و فقهاى مكتب حنفى در اين باره كتاب هاى فراوان نوشتند از جمله مى توان از كتاب الحيل و المخارج خصّاف و كتاب الحيل فى الفقه ابوحاتم طبرى قزوينى نام برد.
در محاكم و داورى ها اگر از اين حيله ها به نفع صاحب حق استفاده مى شد مطلوب بود ولى گاه اتّفاق چنان مى افتاد كه با توسّل به حيلت حقّى از حق دار ضايع مى گشت و نظر انتقادى شاعر هم در دو بيت زير مربوط به همين موارد بوده است:
كتب حيلت چون آب زبردارى *** مفتى بلخ و نيشابور و هرى زانى
بر كسى چون ز قضا سخت شود بندى *** تو مر آن را بيكى نكته بگردانى
يكى از موارد بارزى كه از حيلت سوء استفاده شده داستانى است كه جامى در سلسلة الذّهب آورده در مورد امير خوارزمى زن باره اى كه بيش از چهار زن مى خواست داشته باشد و فسق و زناكارى خود را با كمك «حيله هاى ائمّه ايّام» به نظر خود با شريعت استوار مى ساخته است:
دخترك را به پيش خود خواندى *** كفرها بر زبان او راندى
تا چه كافر شدى از آن سخنان *** بنده اش ساختى اسير كنان
كرديش بى نكاح شرمنده *** كه نباشد نكاح بر بنده
چيست اين كارهاى بدفرجام *** حيله هاى ائمّه ايّام

صفحه 9
بزرگان دين اين گونه مفتيان بى باك و لاابالى را مصداق حديثى مى دانستند كه گويد: بدبخت ترين مردم كسى است كه آخرت خود را به دنياى خود بفروشد و بدبخت تر از او كسى كه آخرتش را به دنياى ديگران بفروشد.
شيعه در استنباط احكام شرعى از كتاب و سنّت و اجماع و عقل استفاده مى كند و چون كتاب يعنى قرآن به جهت اشتمالش بر متشابهات ظنّى الدّلالة است با توسّل به معصوم يعنى ائمه اطهار(عليهم السلام) بر حقايق آن متشابهات دست مى يابد تا به علم واصل گردد:
اين همه رمز و مثلها را كليد *** جمله اندر خانه پيغمبر است
گر به خانه در، ز راه در شويد *** اين مبارك خانه را در حيدر است
و در سنّت كه قول و فعل و تقرير معصوم است نهايت دقّت را به كار مى بندد تا به حديثى اعتماد كند كه سند آن صحيح و محفوف به قرائن صدق باشد و با صريح كتاب يعنى قرآن مخالفتى ن داشته باشد و در مورد اجماع حجيّت آن را از آن جهت مى داند كه كاشف از قول معصوم(عليه السلام) است.
شيعه در مواردى كه كتاب و سنّت و اجماعى براى حكمى نيست به عقل متوسّل مى شود و آن را حجّتى از حُجَج مَلِك علاّم يعنى خداوند مى داند و از آن به «شرع داخلى» و از شرع به «عقل خارجى» تعبير مى كند. و بر پايه ارزش و اعتبار عقل ادلّه عقليه را در استنباط احكام به كار مى برد و نظام حكم شرعى را چنين توجيه مى كن دكه هر مجتهدى نسبت به حكمى از احكام يكى از حالات سه گانه را دارا است: قطع و ظنّ و شكّ اگر قطع و يقين دارد بايد از قطع خود كه علم يقينى است پيروى كند و اگر ظن داشت و آن ظنّ مؤيَّد به خبر عادل بود و يا از ظنونى بود كه شارع آن را هنگام انسداد باب علم معتبر دانسته به ويژه ظن متاخَم به علم ناچار است به آن عمل كند، و اگر شك

صفحه 10
داشت باز اگر خبر عادل آن را تأييد كرد به آن عمل مى كند و گرنه به اصول عمليّه روى مى آورد يعنى در مورد شك مى نگرد كه اگر حالت سابق براى آن موجود است يا نه. اگر موجود است استصحاب را به كار مى بندد يعنى إبقَاء ما كانَ على ما كَانَ، و اگر حالت سابقى براى آن نيست اگر شك در جنس تكليف الزامى است اصل برائت را جارى مى كند و در صورتى كه تكليف الزامى دانسته شده ولى در مورد تكليف شك است در اين صورت يا احتياط ممكن است و آن در صورتى است كه تكليف دائر بين المحذورين نباشد، و يا احتياط ممكن نيست. در صورت اوّل احتياط و در صورت دوّم تخيير جارى مى گردد.
در جهان تشيّع مراجع فقهى در مرحله اوّل امامان بزرگوار بودند از جمله امام سجّاد(عليه السلام) كه شافعى در رساله خود درباره آن حضرت مى گويد كه در مدينه كسى فقيه تر از او نبوده است و همچنين امام جعفر صادق(عليه السلام) كه چهارصد تن از شاگردانش اصولى را وضع كردند كه به اصول اربعمائة معروف است و ابوحنيفه خود از شاگردان آن حضرت بوده است. از فقيهان مكتب اماميّه مى توان از ابان بن تغلب (متوفّى 141) ياد كرد كه زمان حضرت امام سجّاد، امام محمّد باقر، و امام جعفر صادق(عليهم السلام) را درك و از هر يك از آنان روايت كرده و مورد عنايت و توجّه آنان بوده است. حضرت باقر(عليه السلام) درباره او فرمود: در مسجد مدينه بنشين و فتوى بده زيرا من دوست دارم كسانى مانند تو در ميان شيعيانم ديده شوند. و حضرت صادق(عليه السلام) هنگام درگذشت او فرمود: سوگند به خدا كه مرگ ابان دل مرا به درد آورد. اصحاب و شاگردان امامان شيعه با كوشش خود فقه را نظم داده و نظامى خاص براى آن به وجود آوردند. از دانشمندان شيعه كه در شكل گيرى فقه اماميّه نقش به سزائى داشتند مى توان از ابن ابى عقيل الحذّاء(متوفّى بعد از سال 329) و ابن جنيد (متوفّى 381) نام برد و پس از آن در اوج گيرى اين علم شيخ مفيد (متوفّى413)

صفحه 11
و سيّد مرتضى (متوفّى 436) و ابوالصّلاح حلبى (متوفّى 447) نقش بسزائى داشتند و در زمان شيخ الطّائفه محمّد بن حسن طوسى (متوفّى 460) فقه شيعه به قلّه اى رفيع رسيد. زيرا او با تحرير كتاب هاى مبسوط و نهايه پايه هاى علمى فقه را استوار ساخت و با تأليف فهرست خود رُوات احاديث فقهى را ارزيابى و معرّفى كرد و با نوشتن كتاب الخلاف فقه مقارن و تطبيقى و مقايسه اى را در دسترس جويندگان اين علم قرار داد. و جامعه علمى شيعه در برابر اهل سنّت كه كتابهاى اختلاف الفقهاء ابوجعفر محمّد بن جرير طبرى (متوفّى 310) و اختلاف الفقهاء احمد بن محمّد طحاوى (متوفّى 321) را داشتند، از پشتوانه اى استوار در زمينه فقه مقايسه اى برخوردار گشت.
فقهاى بزرگ از كتابهاى خلاف براى از بين بردن اختلافات و آشتى دادن ميان فتواهاى مختلف استفاده مى كردند چنان كه شمس الأئمّه سرخسى علّت اعراض طالبان علم از فقه را سرگرم ساختن خود به خلافيّات مى داند و ابوالعلاء معرى در نشان دادن جلالت مقام فقهى يك فقيه حنفى ذكر مى كند كه از ابتكارات او اين بوده كه ميان مبانى فقهى عراقى يعنى ابوحنيفه و حجازى يعنى شافعى آشتى دهد و در اين باره مى گويد:
«فالعراقىُّ بعدَهُ لِلحِجازِىِّ قَلِيلُ الخِلافِ سَهْلُ القِيادِ» .
شيعه در طى اين زمان ها همچنين با عنايت به اخبار و احاديث ائمّه اطهار(عليهم السلام) فقه خود را برپايه كتب اربعه محمّدين ثلاث اوائل يعنى كافى كلينى و تهذيب و استبصار شيخ طوسى و من لايحضره الفقيه ابن بابويه استوار ساخت و پس از آن به ك تاب هاى محمّدين ثلاث اواخر يعنى كتاب هاى وافى فيض (متوفّى 1091) و وسائل الشّيعه شيخ حرّ عاملى (متوفّى 1104) و بحارالأنوار مجلسى (متوفّى 1111) روى آورد.
پس از شيخ طوسى هر چند فقيهانى همچون سلاّر ديلمى (متوفّى 448) و ابن برّاج (متوفّى 481) و ابى يعلى جعفرى (متوفّى 463) و ابن زهره حلبى (متوفّى 585) ظهور كردند و

صفحه 12
با آثار ارزشمند خود چراغ فقه امامى را روشن نگه داشتند ولى ظهور دو چهره درخشان فقهى يعنى محقّق حلّى (602ـ 676) وعلاّمه حلّى (648ـ 726) فقه شيعه را به اوج كمال رسانيد و افق جديدى را براى علما و فقها باز كرد شرايع الاسلام محقّق حلّى با چنان استقبالى از طرف فقيهان و عالمان روبرو شد كه قرنها از جمله كتابهاى درسى قرار گرفت و علما و مدرّسان شروح و تعليقات و حواشى متعدّدى كه شمار آن از صد متجاوز است بر آن نگاشتند و ترجمه اى فارسى براى استفاده آنان كه بر زبان عربى تسلّط ندارند در دسترس جويندگان دانش قرار گرفت.
ابومنصور حسن بن يوسف بن علىّ بن مطهّر حلّى معروف به علاّمه حلّى ملقّب به آية الله فى العالمين جمال الملّة و الدّين كه حكمت و فلسفه را نزد خواجه نصيرالدّين طوسى و فقه و كلام را نزد محقّق حلّى و سيّد بن طاووس فرا گرفته بود لواى علوم ائّمه(عليهم السلام) را در دست گرفت و به تقرير مباحث عقلى و تهذيب دلائل شرعى پرداخت و آثار گرانبهايى در فقه و كلام از خود به يادگار گذاشت كه از مهمترين آنها در كلام مى توان از نهاية المرام فى علم الكلام و در فقه تبصرة المتعلّمين فى احكام الدين را نام برد. كتاب تبصرة با وجود وجازت و اختصار خاصّ خود از جامعيّت ويژه اى برخوردار است و مصداق ديگرى از عبارتى است كه فاضل مقداد درباره باب حادى عشر همين علاّمه گفته است كه: مع وجازة لفظها كثيرة العلم، ومع اختصار تقريرها كبيرة الغُنم. اين كتاب كوچك كه به يادآورنده كتابهايى است كه به عنوان «كُمّى» و «خُفّى» مشهورند و مى توان آن را در آستين و جوراب پنهان كرد و هنگام نياز با سرعت بدان رجوع نمود، شامل همه ابواب فقه از طهارت و صلوة تا قصاص و ديات است و از همين جهت مورد توجّه و عنايت دانشمندان بوده و جزو كتابهاى درسى درآمده و شروح متعدّدى كه از بيست متجاوز است بر آن نگاشته گرديده كه كتاب حاضر يعنى كتاب

صفحه 13
كفاية المحصّلين فى شرح تبصرة احكام الدّين تأليف استاد جليل القدر و شيخ عالى مقام و بزرگوار ما:
عَلاَّمَةُ العُلَماءِ وَ اللُّجِّ الَّذِى *** لاَ يَنْتَهِىْ وَ لِكُلِّ لُجٍّ سَاحِلٌ
مرحوم ميرزا محمّدعلى مدرّس تبريزى ـ اعلى الله مقامه و رفع الله درجته ـ متوفّى شانزدهم فروردين ماه 1333 هجرى شمسى، يكى از بهترين شروح اين كتاب شريف به شمار مى آيد.
در جلالت قدر و اهميّت اين كتاب همين بس كه مرحوم سيّد محمّد حسينى كوه كمرى معروف به «حجّت» از علما و مدرّسين طراز اوّل عصر حاضر درباره آن گفته است:
«...ككتاب كفاية المحصّلين فى شرح تبصرة المتعلّمين ووجدتُ اسمه مطابقاً للمسمّى و مصداقاً لقولهم: الأسماءُ تُنزَل من السّماء، ومتكفّلاً للأدلّة الاستنباطيّة والدّقائق العلميّة الاستدلاليّة، وافياً بشرح مراد المصنّف، حاكياً عن جلالة قدر المؤلّف، منبئاً عن بلوغه المراتب العالية من العلم والمقامات السّامية من الفضل، وفوزه غاية المقصد والمراد وارتقائه من حضيض التّقليد إلى أوج الاجتهاد...» .
سپاس و منّت خداوند بزرگ را كه در عنفوان جوانى هنگامى كه در آستان بيست سالگى بودم مدرّس تبريزى را همچون چراغى فروزان فراراه من داشت تا من توفيق يافتم از سال 1327 تا سال 1330 از محضر پرفيض او مستفيض شوم و مسلّماً او سهمى بسزا در تشكّل شخصيّت علمى و عملى من داشته است. او با مناعت طبع و بزرگوارى و قناعت و پارسايى و بى اعتنايى به ثروت و مكنت و جاه و رياست دنيايى درسهايى به من آموخت كه ارزش آن از مباحث شرح لمعه شهيد و مكاسب شيخ كمتر نبود. خداوند بارانهاى غفران خود را بر او فرو ريزاناد و او را در بهشت هاى برين خود جاى دهاد.

صفحه 14
مرحوم مدرّس تبريزى مصداق واقعى همان فقيه بحقّى بود كه حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) در روايت «ألا أخْبِرُكُمْ بِالفَقيهِ حَقَّ الفَقِيْه» فرمود كسى كه مردم را از رحمت خداوند نااميد و از عذاب خداوند ايمن نگرداند، و در نافرمانى خدا آنان را رخصت ندهد، و قرآن را به شوق چيزى ديگر ترك نگويد.بدانيد در علمى كه در آن تفهّم نباشد، و در قرآنى كه در آن تدبّر نباشد، و در عبادتى كه در آن تفقّه نباشد هيچ خيرى نيست. خداوند آن فقيه بحق را پاداش خير دهاد. كه:«وَ كُلُّ خَيْر عِنْدنَا مِنْ عِنْدِهِ» .
مرحوم مدرّس تبريزى از برجستگى هاى فراوانى برخوردار بوود كه شمّه اى از آن را در اينجا بازگو مى كنم. او به اهل علم احترام مى گذاشت و حتّى در برابر طلاّب جوان به سلام مبادرت مىورزيد. در مدّت سه سال كه از ساعت 7 تا 9 صبح كه به همراهى برخى از همدرسان خود همچون مرحوم سيّد محمّدرضا علوى تهرانى و احمد مهدوى دامغانى سلّمه الله تعالى نزد او فقه مى خواندم هيچ گاه او را خوابيده و پا دراز كرده نديدم و معلوم بود كه پس از نماز صبح رسم ادب و دو زانو نشستن را براى خود نيز رعايت مى كرد. در طى اين سه سال غذاى پختنى در اطاق او استشمام نكردم فقط كترى و قورى چاى بر روى خوراك پز نفتى خود هميشه مهيّا داشت و سفره نانى هم در كنار آن بود كه فقط در ميان آن پنيرِ مانده ديده مى شد. امور تهيّه كاغذ و چاپ ريحانة الادب را خود يك تنه عهده دار بود و تصحيحات مطبعه اى آن را نيز خود به تنهايى انجام مى داد و به كسى ديگر اعتماد نمى نمود:
وَ إنّما رَجُلُ الدُّنيَا وَ وَاحِدُهَا *** مَنْ لاَ يُعَوِّلُ فِى الدُّنيا عَلى رَجُل
چندان كه به مدح او سروديم *** يك نكته ز صد نگفته بوديم
امّا از جهت علمى بايد بگويم كه او از مدرّسان ديگر فقه كه من ديده بودم جامع تر و برتر بود چون بر علم رجال و درايه كه زيربناى حديث و فقه است تسلّط كافى و وافى

صفحه 15
داشت. وقتى او به نام برخى از محدّثان و راويان همچون: «بزنطى» و «بنوفضّال» و «اصحاب اجماع» مى رسيد چنان داد سخن مى داد كه شنونده را مسحور علم و دانش خود مى كرد. رحمةُ الله عَلَيه ثُمَّ رَحمةُ اللهِ عَلَيه.
جاى بسى سپاس از خداوند است كه مرا چندان توفيق داد و مرا در موضعى نهاد تا بتوانم عُشرى از معشار محبّت ها و الطاف آن استاد توانا را جبران كنم و مقدّمات مجلس يادبود و بزرگداشت او را در انجمن آثار و مفاخر فرهنگى فراهم آورم (ذلِكَ فَضْلُ اللهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ)، چنان كه اين توفيق را به شاگرد ديگر او دانشمند توانا و بلندهمّت حضرت آية الله شيخ جعفر سبحانى دامت ايّام افاضاته الشّريفه، ارزانى داشت تا توانست كفاية المحصّلين استاد را در دو مجلّد تصحيح و تهذيب نمايد و با مقدّمه فاضلانه و تعليقات عالمانه و فهارس مفيد و حواشى سودمند آن را بر اهل علم عرضه دارد جَزَاهُ اللهُ عَنِ العِلْمِ خَيْرَ الجَزَاء.
مهدى محقّق
رئيس هيأت مديره
انجمن آثار و مفاخر فرهنگى
تهران، اردى بهشت1380

صفحه 1

نويسنده كتاب

مرحوم ميرزا محمّدعلى مدرّس تبريزى خيابانى يكى از چهره هاى درخشان علم و فرهنگ ما در قرن چهاردهم هجرى قمرى، يعنى زمان معاصر به شمار مى آيد. او در سال 1296هـ .ق. در شهر تبريز به دنيا آمد و مقدّمات ادب عربى و مراحل نخست فقه و اصول و بخشى از رياضيّات را در مدرسه طالبيّه تبريز فرا گرفت و سپس به آموختن علوم معقول و منقول در پايه هاى عالى پرداخت. علوم معقول يعنى منطق و فلسفه و كلام را چنان كه خود گويد به «مقدارى كافى» نزد ميرزا على لنكرانى كه از شاگردان ميرزا ابوالحسن جلوه بود فرا گرفت و علوم منقول يعنى فقه و اصول را نزد دو فقيه بزرگ زمان خود حاج ميرزا ابوالحسن مجتهد معروف به انگجى و آقا ميرزا صادق آقا مجتهد تبريزى كه هر دو از مراجع تقليد دينى زمان خود در ديار آذربايجان بودند تلمّذ كرد و به دريافت اجازه اجتهاد و روايت از مشايخ و بزرگان زمان خود از جمله از سيّد محمّد حجّت كوه كمرى و سيّد صدرالدّين صدر و ميرزا محمّدعلى شاه آبادى و سيّد هبّة الدّين شهرستانى نائل آمد. سيّد محمّد حجّت از او با عناوين و صفات زير ياد كرده است: «العالم العامل و الفاضل الكامل، ابوالفواضل و الفضائل، قرّة عين الفضل و الكمال وغرّةة جبين العلم و الإفضال، صاحب المقامات العلميّة والعمليّة، حاوى المكارم الصّورية والمعنويّة» و سيّد صدرالدّين صدر او را با اوصاف عاليه زير خوانده است:«المولى الأكرم، عماد العلماء الأعلام و سناد فقهاء الكرام و ثقة الإسلام و المسلمين، صاحب التّأليفات العديدة و المصنّفات المفيدة» . و شيخ محمّدحسين آل كاشف الغطاء از او به عنوان «عمدة العلماء المحقّقين و زبدة الافاضل المتبحّرين» ياد كرده است.
مرحوم مدّرس در طىّ زندگانى پربركت خود هيچ گاه از كوشش و جهد بازنايستاد و

صفحه 2
همه لحظات و آناتِ حياتِ طيّبه خود را صرف مطالعه و تحقيق و تأليف و تدريس كرد و در نتيجه آثار گرانبهايى از خود به يادگار گذاشت كه مهمترين آنها عبارتند از:
1. ريحانة الأدب فى تراجم أحوال المعروفين بالكنية أو اللّقب كه مشتمل بر شرح احوال و آثار علما و دانشمندان به ويژه رجال شيعه اماميّه است و از كتاب هاى مرجع به شمار مى آيد و بارها چاپ شده است.
2. كفاية المحصّلين فى تبصرة أحكام الدّين يعنى كتاب حاضر كه پيش از اين جلد اول آن در سال 1354 هجرى قمرى در تبريز چاپ سنگى شده است.
3. فرهنگ نوبهار كه لغت فارسى به فارسى و دربرگيرنده نوزده هزار واژه است كه در سال 1348 هجرى قمرى در دو مجلّد در تبريز چاپ شده است.
4. فرهنگ بهارستان شامل لغات مترادف فارسى و در نوع خود كم نظير است و در سال 1349 هجرى قمرى در تبريز چاپ شده است.
از كتاب هاى مهمّ مدرّس كه به صورت خطّى باقى مانده كتاب قاموس المعارف او در شش مجلّد شامل چهار هزار و هفت صفحه كه چهل و پنج هزار مدخل را دربرگرفته و در حقيقت دائرة المعارفى است كه مدرّس يك تنه تأليف آن را عهده دار بوده است. از مرحوم مدرّس دو فرزند باقى مانده يكى على اصغر مدرّس ـ سلّمه الله ـ كه هم اكنون در قيد حيات است و از فضلا و معتمدان شهر تبريز به شمار مى آيد و خود داراى تأليفات مفيدى است، و ديگرى حاج محمّدآقا مدرّس كه به حرفه بازرگانى اشتغال دارد و از ذوق ادب و شعر نيز برخوردار است.
مرحوم مدرّس در روز دوشنبه شانزدهم فروردين ماه سال هزار و سيصد و سى و سه هجرى شمسى مطابق با اول شعبان سال هزار و سيصد و هفتاد و سه هجرى قمرى رخت از اين جهان فانى بربست و به ديار باقى شتافت. رحمة الله عليه رحمة واسعة.
كوچكترين شاگرد او
مهدى محقّق

صفحه 3
تصوير مرحوم ميرزا محمّد على مدرّس تبريزى خيابانى
در سال 1348 هجرى قمرى
در حالى كه فرهنگ نوبهار خود را كه انتشار يافته بود در دست دارد

صفحه 4

صفحه 5

المدرّس الخيابانيّ

رائد العلم و الأدب

الحمد للّه ربّ العالمين،والصلاة والسلام على خير خلقه محمد و آله الطاهرين ، الغرّ الميامين
أمّا بعد، فانّه سبحانه ـ بمقتضى حكمته ـ لم يخلق الإنسان سدى، و هو القائل: (أَفَحَسِبْتُمْ أَنّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً)(1) و (ما خَلَقْتُ الجنّ وَالإِنْس إِلاّ لِيَعْبُدُون) .(2)
ثمّ إنّه سبحانه عزّز تحقيق تلك الغاية السامية ببعث أنبيائه ورسله، وإنزال الكتب معهم ليُري معالم الحق ومزالق الباطل عبر القرون والأجيال، إلى أن بعث اللّه سبحانه محمداً ـ نذيراً و بشيراً بالحق ـ لإنجاز عدته و إتمام نبوته، مأخوذاً على النبيين ميثاقه، مشهورة سماته، كريماً ميلاده، وأهل الأرض يومئذ ملل متفرقة، وأهواء منتشرة، وطرائق متشتتة، بين مشبّه للّه بخلقه، أو ملحد في أسمائه، أو مشير إلى غيره، فهداهم به من الضلالة، وأنقذهم بمكانه من الجلالة.
بعثه سبحانه بدلائل ساطعة، ومعاجز باهرة، يحتج بها على الناس، و من معاجزه الخالدة شريعته المتبلورة في الواجبات والمندوبات والمكروهات والمحرمات على مختلف الأصعدة.

1 . المؤمنون: 115.
2 . الذاريات: 56.

صفحه 6
إنّ شريعة كشريعة الإسلام والتي تلبِّي كافة متطلبات الإنسان في ماضيه وحاضره ومستقبله لا يمكن أن تصدر عن إنسان مهما بلغ من الفكر والتعقّل مالم تدعمه السماء، و يتجلّى ذلك بوضوح في شموليتها للأحكام الفردية والاجتماعية والسياسية والاقتصادية وغيرها من جوانب حياة الإنسان.
لا شكّ انّ القرآن هو معجزة النبي (صلى الله عليه وآله وسلم) الخالدة بيد انّ هناك معاجز أُخرى غير القرآن ومن أبرزها تشريعات الإسلام وأحكامه الواردة في الكتاب والسنّة لا سيما المروية عن أئمّة أهل البيت (عليهم السلام) ، فإنّ تلك الثمار اليانعة التي تتجاوب مع فطرة الإنسان ولا تختلف عنها قيد شعرة، لدليل واضح على أنّها ليست ثمرة تؤتي أُكلها في حين دون حين، بل هي ثمرة شجرة طيبة أصلها ثابت وفرعها في السماء.
ثمّ إنّ الفقهاء على مرّ العصور تداولوا أمر هذه الشريعة بالبحث والدراسة والتحليل حتى خرجوا بنتائج باهرة في مجال الفقه والأحكام فكتبوا موسوعات وكتباً ورسائل لغايات شتى.
فالموسوعة لمن رام خوض غمار الفقه واقتحام لُجَّته، والكتب الفقهية للمتوسطين في هذا الفن، وأمّا الرسائل والمتون الفقهية فقد وضعوها للمبتدئين.
ومن حسن الحظ انّ مؤلفنا الكبير ـ الذي نحن بصدد تسليط الأضواء على جانب من سيرته ـ أعني: الإمام جمال الدين أبا منصور الحسن بن يوسف بن المطهر المعروف بالعلاّمة الحلّي (648ـ 726هـ) قد برع في هذا الفن براعة لا يدانيه أحد، فألف موسوعات فقهية ذات مجلدات ضخمة كـ«تذكرة الفقهاء» ، و«منتهى المطلب» وغيرها.
كما ألف كتباً متوسطة في الفقه بين الاختصار والاستيعاب كـ«قواعد الأحكام في معرفة الحلال» ، و «تحرير الأحكام الشرعية على مذهب الإمامية» ، و

صفحه 7
«نهاية الأحكام في معرفة الاحكام» .
كما قام بتأليف متون مختصرة للمبتدئين كـ«إرشاد الأذهان إلى أحكام الإسلام» و «تبصرة المتعلمين» .
وهذا الكتاب الأخير الذي نحن بصدد التقديم لشرح من شروحه قد استأثر باهتمام واسع حيث أكبّ عليه العلماء بالدراسة والتعليقة والشرح حتى تجاوزت الشروح والتعاليق عليه 30 شرحاً، أورد أسماء طائفة كبيرة منها الشيخ الطهراني في ذريعته(1) ، كما تجد أسماء 31 شرحاً في مقدمة محقق كتاب شرح التبصرة للشيخ ضياء الدين العراقي.(2)
كما ذكر قسماً منها زميلنا المغفور له السيد عبد العزيز الطباطبائي(3).
وهذا الإقبال الواسع من قبل العلماء والفقهاء دليل على أنّ الكتاب قد حاز شهرة واسعة في الأوساط العلمية.
هذا ويعرفه مؤلّفه العلاّمة الحلي بقوله: هذا الكتاب الموسوم بتبصرة المتعلمين في أحكام الدين وضعناه لإرشاد المبتدئين وإفادة الطالبين مستمدين من اللّه المعونة والتوفيق فانّه أكرم المعطين.(4)

تزامن الجمود والازدهار في عصر واحد

انتاب الفقه في البيئات الشيعية في القرن السادس والسابع موجة من

1 . الذريعة:3/321ـ 322.
2 . شرح التبصرة: للشيخ ضياءالدين العراقي:1/11، قسم المقدمة.
3 . مكتبة العلامة الحلي:76.
4 . تبصرة المتعلمين: خطبة الكتاب.

صفحه 8
الازدهار والنضوج على يد فقهاء كبار.
كالشيخ نجيب الدين محمد بن جعفر بن هبة اللّه بن نما المشتهر بابن نما (المتوفّى عام 645هـ).
وجعفر بن حسن بن عيسى المشتهر بالمحقّق الحلي(602ـ 676هـ) صاحب كتاب الشرائع وهو غني عن الإطراء والتعريف.
و نجيب الدين يحيى بن سعيد الهذليّ(601ـ 690هـ).
إلى غير ذلك من مشايخ الفقه والاجتهاد.
وقد تربى العلامة على يد الأخيرين من مشايخه في الحلة التي بلغ عدد الفقهاء فيها يومذاك ما يربو على 440 فقيهاً.(1) فكان عصره عصر الازدهار الفقهي حيث تم فيه تخريج حجم هائل من الفروع على وجه لا نجد له مثيلاً من بين سائر العصور.
وهذا كتابه «تحرير الأحكام الشرعية على مذهب الإمامية» مشحون بتخريج الفروع واستنباط الأحكام من الأُصول .
في حين انّ الفقه على مذهب أهل السنّة في ذينك القرنين دخل مرحلة الخمود والجمود و ضمور الإبداع، يقول مصطفى أحمد الزرقاء في معرض حديثه عن القرن السابع: وفي هذا الدور أخذ الفقه بالانحطاط، فقد بدأ في أوائله بالركود وانتهى في أواخره إلى الجمود، وقد ساد في هذا العصر الفكر التقليدي المغلق، وانصرفت الأفكار عن تلمس العلل والمقاصد الشرعية في فقه الأحكام إلى الحفظ الجاف، والاكتفاء بتقبل كلّ ما في الكتب المذهبية دون مناقشة، وطفق يتضاءل ويغيب ذلك النشاط الذي كان لحركة التخريج والترجيح والتنظيم في

1 . رياض العلماء:1/361.

صفحه 9
فقه المذاهب، وأصبح مريد الفقه يدرس كتاب فقيه معين من رجال مذهبه فلا ينظر إلى الشريعة وفقهها إلاّ من خلال سطوره، بعد أن كان مريد الفقه قبلاً يدرس القرآن والسنة، وأُصول الشرع ومقاصده.
وقد أصبحت المؤلفات الفقهية ـ إلاّ القليل ـ أواخر هذا العصر اختصاراً لما وجد من المؤلفات السابقة أو شرحاً له، فانحصر العمل الفقهي في ترديد ما سبق، ودراسة الألفاظ وحفظها، وفي أواخر هذا الدور حلّ الفكر العامي محل الفكر العلمي لدى كثير من متأخري رجال المذاهب الفقهية.(1)

المصنّف في سطور

إنّ العلاّمة الحلّيّ غني عن الإطراء والتعريف، فقد ذكره غير واحد من كبار علماء الفريقين.
فهذا هو الصفدي يعرفه بقوله: الإمام العلاّمة ذو الفنون،عالم الشيعة وفقيههم، صاحب التصانيف التي اشتهرت في حياته، إلى أن قال: و كان إماماً في الكلام والمعقولات.(2)
وعرّفه ابن حجر في لسان الميزان بقوله:عالم الشيعة وإمامهم، ومصنفهم، وكان آية في الذكاء، وكان مشتهر الذكر، حسن الأخلاق.(3)
لقد كان العلاّمة الحلي ملماً بشتى العلوم الإسلامية المعروفة آنذاك دراسة وتدريساً وتأليفاً وكان أثره واضحاً على جميع من تلمذ عنده، أمثال:
1. فخر المحقّقين(682ـ 771هـ)، وكفى في جلالة قدره وطول باعه ما

1 . المدخل الفقهي العام:1/186ـ187، ط دارالفكر.
2 . الوافي بالوفيات:13/85، برقم 79.
3 . لسان الميزان:2/317.

صفحه 10
ذكره الفيروز آبادى (729ـ 817هـ) صاحب «القاموس المحيط » في حقه، حيث قال: ...عن شيخي و مولاي،علاّمة الدنيا، بحر العلوم،وطود العلى، فخر الدين، أبي طالب، محمد بن الشيخ الإمام الأعظم، برهان علماء الأُمم، جمال الدين أبي منصور، الحسن بن يوسف بن المطهر الحلّي.(1)
2. مجد الدين أبو الفوارس محمد بن علي بن الأعرج الحسيني، يعرفه ابن الفوطي بقوله:اجتمعت به عند النقيب علي بن موسى بن طاووس، و قال: رأيته جميل السمة، وقوراً، ديّناً، عالماً بالفقه.(2)
ورثاه صفي الدين الحلي بقصيدة مطلعها:
صروف الليالي لا يدوم لها عهد *** وأيدي المنـايا لا يطـاق لهـا ردّ(3)
3. ولد أبي الفوارس عميد الدين بن عبد المطلب(681ـ 754هـ).
4. نجله الآخر ضياء الدين بن عبد المطلب (كان حياً 740هـ).
5. مهنّا بن سنان بن عبد الوهاب الحسيني المدني (المتوفّى عام 754هـ).
وقد ألّف كتاباً أجاب فيه على عدّة مسائل، أسماه «المسائل المهنائية» .
إلى غير ذلك من الشخصيات اللامعة في سماء الفقه والأُصول والكلام.
لا شكّ انّ العلاّمة الحلّي قد خلّف تراثاً علمياً ضخماً أغنى المكتبة الشيعية، تمثل في مؤلفاته وتصانيفه فقد خاض في أكثر العلوم الإسلامية من فقه وكلام وأُصول ورجال وتفسير وفلسفة ومنطق إلى غير ذلك.
وكفى انّه ألّف في حقل المعقول والكلام ما يربو على 20 كتاباً ورسالة، كما

1 . الجاسوس على القاموس، تأليف أحمد فارسي أفندي:130.
2 . مجمع الآداب في معجم الألقاب:4/519.
3 . ديوان صفي الدين الحلي:371.

صفحه 11
أنّه ألّف في حقّل الفقه عدة دورات بين موسوعة وكتاب ومختصر.
فآثاره المتنوعة تنم عن نبوغه ونظره الثاقب واستيعابه كافة العلوم.
وقد سردنا أسماء مصنفاته في المعقول عند تقديمنا لكتاب «نهاية المرام في علم الكلام» كما ذكرنا أسماء مصنفاته في الفقه في كتابنا «تذكرة الأعيان» .(1)
و من آثاره الفقهية المختصرة كتاب «تبصرة المتعلمين في أحكام الدين» . والكتاب بوجازته وسلاسة ألفاظه صار موضع اهتمام الفقهاء منذ عصر مؤلفه إلى يومنا هذا فتولوه بالشرح والتعليق، والذي منها شرح أُستاذنا الكبير، العلاّمة المحقّق الشيخ محمد علي بن محمد طاهر الخياباني التبريزي المشهور بالمدرس(1296ـ 1373هـ).
وبما انّ الشارح أحد أساتذتي الكبار و كان قدوة لي، و إرشاده معيناً لي على شقّ طريقي الحافل بالأشواك، فيسرني أن أكتب شيئاً عن سيرته وترجمته وما عاناه من الظروف الحالكة التي مرّت به، و زادت عليه انّه بقي مغمور الذكر، مجهول القدر رغم تضلّعه وبراعته في أغلب العلوم الإسلامية.

ترجمة الشارح وسيرته الذاتية

ولد (قدس سره) في مدينة تبريز عام 1296هـ ،فقرأ الأدب الفارسي والعربي في مسقط رأسه على مشايخ عصره، فبلغ في الأدب العربي مقاماً شامخاً حيث درس المعلّقات السبع والمقامات الحريرية وغيرها من كتب الأدب، و من فرط شغفه بها انّه راح يحفظ عن ظهر قلب كلّ ما وقع عليه بصره، من المتون ، كتهذيب المنطق،

1 . تذكرة الأعيان:251ـ 262.

صفحه 12
وألفية بن مالك وغيرهما.
وفي ظل اختماره بالأدب العربي ألف كتاب «غاية المنى في تحقيق الكنى» فقد جمع في ذلك الكنى الرائجة في لغة العرب المستعملة في غير الإنسان.
كما قام بجمع ما آثر من الأشعار عن أئمة أهل البيت (عليهم السلام) وجمعها في 12 باباً على عدد الأئمة الاثني عشر، فشرح لغاتها المشكلة.
والحق انّه كان أُستاذاً بارعاً في الأدب العربي بالمعنى الرائج في ذلك الزمان، ولم يكتف بذلك بل انّه راح يتردد على إندية دروس الفقه والأُصول لمراجع عصره وفطاحل دهره، أمثال:
1. المرجع الديني الفقيه السيد أبو الحسن المعروف بالأنگجي(1282ـ 1357هـ).
2. المرجع الديني المحقّق الآغا ميرزا صادق التبريزي(1274ـ 1351هـ).
فقد طوى عليهما من عمره الشريف أعواماً لا يستهان بها فألف في مجال الفقه طيلة تتلمذه على العلمين الجليلين كتاب «حياض الزلائل في رياض المسائل» تعليقة على الشرح الكبير المعروف بـ«رياض المسائل» ، ألفه عام 1324 وقد ناهز من العمر 28 عاماً .
إنّ شيخنا الأُستاذ مع أنّه كان فقيهاً أُصولياً ولكن شغفه بتعلّم ما راج من العلوم دفع به إلى الحضور في دروس المعقول والكلام على يد الشيخ ميرزا علي اللنكراني الذي كان من تلاميذ الفيلسوف الكبير المعروف بـ«جلوة» ، كما برع في الرياضيات والهيئة على يد الأُستاذ ميرزا علي المعروف بـ«المنجم» وقد بلغ ولعه بالعلوم الإسلامية بمكان انّه قام بمفرده بكتابة دائرة معارف أسماها «قاموس

صفحه 13
المعارف» و سيوافيك شرحها.

كلمات العلماء في حقّه

1. يعرّفه معاصره المؤرّخ الحاج ميرزا علي الواعظالخياباني بقوله:
عالم، محقق، نحرير، وفاضل مضطلع خبير، حبر أديب أعلم، وبحر زاخر عيلم، جامع فنون الفضائل والكمالات، حائز قصب السبق في مضامير السعادات، عالم، بارع، جامع، ما من علم من العلوم إلاّ قد حلّ في أعماقه، وما من فن من الفنون إلاّ وقد شرب من عذبه وزعافه، كانت له في اقتناء العلم والأدب همة تزاحم الأفلاك وتزاعم بعلوّقدرها الأملاك.(1)
2. ويعرّفه أيضاً سيدنا الجليل السيد محمد الحجة في إجازته له بقوله: لقد استجاز منّي في الرواية ونقل أحاديث أهل بيت العصمة العالم العامل، والفاضل الكامل أبو الفواضل والفضائل، قرة عين الفضل والكمال، وقرة جبين العلم والإفضال، صاحب المقامات العلمية والعملية وحاوي المكارم الصورية والمعنوية.(2)
3. كما يعرّفه العلاّمة الحجة السيد هبة الدين الشهرستاني بقوله: شيخنا الأجل الأفضل انموذج عصابتنا البحّاثة في العصر الأوّل، حضرة العالم الفاضل والمحدث المحقّق الكامل، صفوة المؤلفين الأماثل، وليّنا الصفي الروحاني، المولى محمد علي التبريزي الخياباني(حياه اللّه وحباه بنيل الرغائب والأماني).(3)

1 . العلماء المعاصرون:405.
2 . ريحانة الأدب: مقدمة الجزء الثامن.
3 . المصدر نفسه.

صفحه 14

مشايخ روايته

لقد استجاز(قدس سره) من مشايخ عصره فأجازوا له الرواية بأسانيدهم المذكورة في إجازاتهم، منهم:
1. العلاّمة الحجّة السيد محمد الحجّة الكوهكمري (1301ـ 1372هـ) فقد أجازه وصرّح بكونه ممّن ارتقى من حضيرة التقليد إلى أوج الاجتهاد.
2. السيد السند آية اللّه السيد صدر الدين الموسوي العاملي(1299ـ1373هـ)، فقد أجازه أن يروي عنه كما صرح في اجتهاده.
3. المرجع الديني السيد محسن الحكيم (1306ـ 1389هـ) فقد أجاز له أن يروى عنه كلّما صحت روايته عنه.
4. الشيخ والمصلح الكبير الشيخ محمد حسين كاشف الغطاء (1294ـ 1373هـ) فقد أجازه أن يروي عنه.
5. العلاّمة الحجّة الشيخ عبد الحسين الرشتي.
إلى غير ذلك من مشايخ إجازته الذين أجازوا للمؤلف وأطروه و قدروا جهوده و ثمّنوا كتبه.
وقد طبعت صور الإجازات في مقدمة الجزء الثامن من كتابه ريحانة الأدب.

آثاره العلمية

لقد كان شيخنا الفقيد يضنُّ بوقته الثمين منذ أوان شبابه إلى أن وافته المنيّة. فلم يكن يهتم إلاّ بالتدريس والمطالعة والكتابة، وقلما تجده يغادر داره إلاّ لحاجات ضرورية، وبلغ به الأمر انّه كان يعقد أندية دروسه في داره، ولأجل ذلك

صفحه 15
خلَّف آثاراً جليلة في مختلف العلوم، وكان بعض تآليفه بمفرده يستوعب عمر كاتب، وإليك الإشارة إلى تلك الآثار وفقاً لتسلسلها الزمني:
1. «حياض الزلائل في رياض المسائل» تعليقة على قسم الطهارة من رياض المسائل، الذي كان كتاباً دراسياً في أكثر الجامعات الإسلامية نظراً لعمقه ودقته. وهو مشحون بالأمر بالتأمّل في أكثر مسائله، وقد فرغ شيخنا الأُستاذ من تعليقته عام 1324 هـ، و يقع في 428 صفحة من القطع الوزيري، و هو بعدُ لم ير النور.
2. «غاية المنى في تحقيق الكنى» والكتاب لبيان الكنى العربية المستعملة في غير الإنسان، فرغ منه عام 1331هـ.
3. «قاموس المعارف» وهو بيت القصيد في تآليفه، ويعد دائرة معارف باللغة الفارسية يحتوي على 45000 عنوان دارجاً في اللغة الفارسية سواء أكان أصيلاً أم دخيلاً ، فقد قام بشرح ما يرجع إلى الكلام والفلسفة، والملل والنحل،والنجوم، والرياضيات،والعروض، والتاريخ، والأدب وغير ذلك، و فرغ منه عام 1345هـ.
وقد سمعت منه (قدس سره) انّه استغرق تأليفه 17 عاماًو اشتملت مقدمتُه على قواعد اللغة الفارسية، وهي جديرة بطبعها على حدة، والكتاب يقع في ستة مجلدات ضخام، يبلغ عدد صفحاتها 4007 صفحات. والكتاب لم ير النور عسى أن يقيِّض اللّه له الهمم العالية لنشره وتحقيقه.
وهو (قدس سره) يصف الظروف الصعبة التي قام بتأليف هذا الكتاب فيها بقوله:
«وشرعت بعد الاستمداد من العناية الإلهية في تأليف كتاب «قاموسالمعارف» الذي يحكي لفظه عن معناه واسمه عن مسمّاه حتى انتهت

صفحه 16
أيّام حياتي إلى سنة ست وثلاثين من هجرة سيد البشر(1336هـ) التي وقائعها انموذج من وقائع المحشر، فابتليت بحوادث جمَّة وفجائع عمة، واختلت الأحوال بحيث صار الفؤاد في غشاء من نبال، وذلك لتلاطم أمواج الفتن، وتراكم سحائب المحن في كافة بلاد إيران ولا سيما اذربايجان و خصوصاً، والاخوان، فلقد جرّد الدهر عليهم سيف العدوان، فطرحت الأوراق في زوايا الهجران متلهفاً على فراق الأحبة، ومتأسفاً على مفارقة الأعزّة.
مضافاً إلى القحط الشديد والغلاء الأكيد مع شيوع مرض الحصبة فهلك جمع كثير وجم غفير بين الوباء والجوع، فبقيت على تلك الحال غريقاً في لجج الملال، بحيث لا أعرف اليمين من اليسار، ولا الليل من النهار.
ثمّ يذكر انّه عاد إليه شغفه وشوقه بالدراسة والكتابة، فرجع إلى ما جمع وأكمل الكتاب بفضل من اللّه سبحانه.(1)
ويشير شيخنا الأُستاذ إلى الظروف الصعبة التي مرّ بها، وتتلخص في النقاط التالية:
1. نشوب الحرب العالمية الأُولى وتطاير شررها من الغرب إلى الشرق حتى وصلت إيران، فأصبحت ميداناً تجول فيه القوات الغازية كالقوات العثمانية والتزارية والانكليزية في ظروف مختلفة.
2. تفشّي الوباء والجوع في المنطقة.
3. نشوب الفتن والحروب الداخلية بين مؤيدي ثورة الدستور ومخالفيهم، وكان لاذربايجان السهم الأوفر من هذه الفتن والمحن حيث دارت الحروب الأهلية في مدينة تبريز شهوراً بل أعواماً على قدم وساق.

1 . ترجمة المؤلف في آخر التحفة المهدوية بقلمه، 114.

صفحه 17
ففي خضمِّ هذه الأوضاع الصعبة للغاية قام المؤلف بتأليف «قاموسالمعارف» بعد نكسة ألّمت به إبّان تأليفه، مما ينم عن شغفه بالعلم، وتفانيه في التأليف.
4.«فرهنگ نوبهار» معجم باللغة الفارسية يحتوي على 19 ألف كلمة، طبع عام 1348هـ في تبريز في جزءين.
5. «فرهنگ بهارستان» جمع فيه الكلمات المترادفة في اللغة الفارسية على غرار «سرّ الأدب» للثعالبي في اللغة العربية، فرغ منه عام 1348هـ.
6. «الدر الثمين أو ديوان المعصومين» جمع فيه الأشعار المنسوبة إلى أئمّة أهل البيت (عليهم السلام) وبيّـن لغاتها وأوضح معانيها، والكتاب بديع في بابه وهو ينمّ عن تضلّعه بالأدب العربي، و قد طبع الجزء الثاني منه تحت عنوان «التحفة المهدوية» عام 1354هـ دون الجزء الأوّل.
7. «نثر اللآلي في شرح نظم اللآلي» والمتن للسيد أبي القاسم المقرئ المعروف في عهد شاه عباس الثاني، فرغ من تأليفه 1363هـ و قد طبع على الحجر بخط الكاتب طاهر خوشنويس، و قد قرأت المتن على يد شيخنا الأُستاذ و كان يبيّض في ذلك الحين شرحه.
8. «فرهنگ نگارستان» معجم كبير باللغة الفارسية في 5 مجلدات كبار من القطع الوزيري يحتوي على 55 ألف لغة بين مفرد و مركب، و قد بلغ عدد صفحاته 3315 صفحة، فرغ منه عام 1359هـ، والكتاب نفيس في بابه لم ير النور.
9.« الأمثال والحكم» الدارجة في اللغة التركية الآذرية، يقع في 307 صفحات أورد فيه الأمثال والحكم الشائعة بين الآذريين جمعها من الكتب وأفواه

صفحه 18
الرجال.
10. «ريحانة الأدب في تراجم المعروفين بالكنية أو اللقب» ، و الكتاب يحتوي على تراجم العلماء والفقهاء والفلاسفة والحكماء، والعرفاء والأطباء والشعراء والأُدباء والمحدثين وأصحاب أئمّة أهل البيت الذين اشتهروا بالكنية أو اللقب، والكتاب باللغة الفارسية فريد في بابه، طبع عدة مرات .
وهو من أهم المصادر في التراجم اعتمد عليه ـ منذ نشر ـ العديد من المحقّقين والكتاّب، يقع في ثمانية أجزاء من القطع الوزيري، فرغ من تأليفه عام 1364هـ، و مع ذلك فكان يملأ ما تخلله من نقص بإضافات هامة.
والناظر في الكتاب يقف على مدى ما كابد و عانى في سبيل تأليف هذا الكتاب وجمع شوارده، وقد ضمَّ إلى ترجمته ما وقف على صور المترجمين وخطوطهم وقدكان هذا النوع من التأليف جديداً في بابه يوم ذاك، و كان يتمثل في التعريف بهذا الكتاب بقول القائل:
وقد اهديت ريحاناً ظريفاً *** به حاجيت مستمعي مقالي
وريحان النبات يعيش يوماً *** وليس يموت ريحان المقال
11. «كفاية المحصلين في تبصرة أحكام الدين» و سنتحدّث عنه لاحقاً.

ملامح من سيرته

كان لشيخنا الفقيد ملامح خاصة في حياته، تعد من أبرز سمات خُلقه وسلوكه، ونحن نشير إلى ما لمسناه منه طيلة مصاحبتنا وتتلمذنا عليه.
1. كان (قدس سره) مولعاً بالعلم، مشغوفاً بالمطالعة والكتابة، وكان يثمِّن وقته ولا

صفحه 19
يضيعه ولا يصرفه إلاّ فيما هو ضروري، وقد لازمته عدة سنين فما رأيته إلاّ بين مطالع وكاتب وحافظ للمتون والأسفار، أو محاضر يلقي محاضراته على تلامذته، ويكفي في شغفه بالعلم انّه إذا وقف على نكتة علمية أو كشف مجهولاً يلتذُّ به أكثر مما يلتذّ به الملوك عند فتح البلدان والاستحواذ على كنوزها، وكان لسان حاله في تلك اللحظات السعيدة، قول القائل: أين الملوك وأبناء الملوك.
2. شارك (قدس سره) في أكثر العلوم الرائجة المتداولة في ذلك الزمان فكان متضلِّعاً في بعضها ومشاركاً في البعض الآخر، فهو في الأدب العربيّ أديب ماهر، و في الفقه فقيه بارع، وفي الرياضيات والنجوم أُستاذ محنَّك، وفي التاريخ أُستاذ بلا منازع ، وفي الأدب الفارسي ذا باع طويل قلّما يدانيه أحد.
إلى غير ذلك من العلوم والفنون التي حازها وحفظ نكاتها واستجلى غوامضها، فكنت أتعجب من إحاطته بشوارد العلوم وغوامضها.
ومن الجميل أن نتمثل في حقه بقول شاعر المعرّة حينما زار بغداد و عاد إلى موطنه وسُئل عن الشريف المرتضى بعد عودته فقال:
يا سائلي عنه فيمـا جئت تسألـه *** ألا هو الرجـل العاري مـنالعـار
لو جئته لرأيت النـاس في رجـل *** والدهر في ساعة والأرض في دار
3. غادر المترجَم (قدس سره) موطنه عام 1364هـ ونزل العاصمة «طهران» وسكن في إحدى المدارس القديمة بغية طبع كتابه «ريحانة الأدب» ، وقد قارب عمره السبعين فكان لا يعرف الغربة ولا العزلة ولا الحرمان من الطعام والشراب ولامفارقة الأهل والعيال، وقد تحمل العناء المُضني في سبيل نشر كتابه وقام بمفرده بتقديم ملازم الكتاب إلى المطبعة وتصحيح أخطائه مرة بعد أُخرى، وتنظيمه

صفحه 20
وترتيبه إلى أن خرج آخر جزء منه من المطبعة، وقد استغرق من عمره سنين.
وفي الوقت نفسه كان يلقي محاضرات لطلاب المدرسة كي يستحلّ بذلك السكن فيها.
وقلّما نجد إنساناً طاعناً في السن يترك الأهل والعيال ويغادر موطنه ويعيش غريباً وحيداً في زاوية من زوايا المدرسة لغاية علميّة إلاّ الأمثل فالأمثل من الرجال الذين لهم همم عالية تسمو على هذه العلائق والرغبات،وتُقدم الأُمنية على الراحة، وكان شيخنا الأُستاذ من أبرز هؤلاء.
4.كان رحمه اللّه مثالاً بارزاً لإباء النفس، وإظهار الغنى ، و كان ذلك سبباً لقضاء معظم حياته بالفقر من دون أن يطّلع عليه أحد من جيرانه ولا أقربائه.
وكان يتموّل بما يرجع إليه الناس في تحرير ما يحتاجون إليه في مجال الزواج والنكاح والأقارير والوصايا إلى غير ذلك ممّا كان دارجاً في عصره، وكان المرجع في ذلك عالم البلد من دون أن يكون هناك مؤسسة خاصة تتبنّى هذه الأعمال.
ولم يكن يستفد من ذلك إلاّ الشيء القليل الذي يسدُّ به رمقه وحياته، لأنّه كان يرى ذلك سبباً لتضييع الوقت.
5. انّه تمتَّع بذهنية منفتحة، وكان يرحِّب بالوسائل والأساليب الجديدة في عالم التعليم والتربية أو سائر مظاهر الحياة، إذا لم يكن مخالفاً للدين، ويرى الرغبة عنها جهلاً بالمصالح، وقد لاقى في ذلك (قدس سره) من المحن والكوارث ما لا يروقني ذكرها.
6. كان (قدس سره) يتمتع بذاكرة وقّادة لا ينسى ما حفظ ، ولأجل ذلك يقرأ عن ظهر قلب كلّ ما حفظه أوان شبابه وكهولته وشيخوخته من دون أن ينسى كلمة أو يقرأ آية أو شعراً خطأ، و بذلك كنّا نسمع منه غرائب الأمثال وعجائب

صفحه 21
الحكايات و بدائع الأشعار في جميع الأبواب.
7. بما انّ شخصيته كانت ذائبة في العلم والعرفان والكتابة والتدريس فكانت سائر الأُمور عنده أمراً هامشياً، لذلك كان زاهداً في لباسه ومسكنه ومأكله فلا يظهر الرغبة في شيء من زخارف الدنيا إلاّ إذا كان سبباً لنيل بغيته.
ومن عجيب الأمر انّ المترجم عاش في بيئة زخرت بالعلم والعلماء ومراجع التقليد، وعلى الرغم من ذلك فقد شاءت الأقدار أن يغمر ذكر العديد منهم و يجهل قدرهم دون أن يعلم بهم الناس، أمثال:
أ: العلاّمة الأوحد الشيخ موسى بن جعفر بن أحمد التبريزي من تلاميذ شيخنا الأنصاري والمرجع الكبير السيد حسين الكوهكمري مؤلف «أوثق الوسائل في شرح الرسائل» فقد كان بحراً عيلماً في الفقه والأُصول، ومع ذلك كان مغمور الذكر إلاّ شيئاً لا يذكر .
ب: السيد الجليل ميرزا محمود بن شيخ الإسلام ميرزا علي أصغر الطباطبائي (المتوفّى 1310هـ) أحد الأوحديين في الأدب والتفسير والفقه، المعروف بشيخ الإسلام، وقد رأيت له كتاباً في اللغة على غرار «النهاية» لابن الأثير في جزءين كبيرين قدّمه أحد أحفاده إلى السيد الجليل السيد حسين البروجردي(قدس سره) ليقوم بطبعه، ولكن حالت الأقدار بينه و بين ما يرمي إليه، وكانرحمه اللّه كثيراً ما يتمثل بهذه الأبيات:
تبريز دار لأهل الجهل مُكْرِمة *** لذي الفضائل دار الضنك والضيق
قد عشت فيها كئيباً خائباً خسراً *** كأنّني مصحف في بيت زنديق(1)

1 . ريحانة الأدب: 3/297.

صفحه 22
ج: الشيخ العلاّمة علي بن عبد اللّه العلياري(1236ـ 1327هـ) أحد تلاميذ شيخنا الأنصاري كان فقيهاً، أُصولياً، متكلماً، رياضياً، طبيباً، ماهراً جامعاً للمعقول والمنقول مؤلف «إيضاح الغوامض في تقسيم الفرائض» الذي طبع عام 1318هـ.
وكتابه الكبير في الرجال، أعني: «بهجة الآمال في شرح زبدة المقال» يعرب عن تضلّعه في علم الرجال إلى غير ذلك من الآثار التي خلّفها.والمذكورة في مقدمة كتابه «بهجة الآمال» .
وهو (قدس سره) يصف موطنه وما لاقى فيه من المصائب والمتاعب، بقوله:
فسكنت في أقصاه حتى لا أرى *** أحداً ولا أحد لذا يلقاني
ضاقت عليّ الأرض بعد رحبها *** فغدت كسَمّ الابرة أوطاني
والمصرع الأخير يعرب عن أنّ البلد مع سعته قد ضاق عليه كسَمِّ الابرة.
د: الفقيه البارع الشيخ محمد إسماعيل المعروف بـ«الفقيه» صاحب الآثار الجليلة في الفقه والهيئة والنجوم(1294ـ 1360هـ) كان أحد أقطاب العلم في تبريز و على الرغم من ذلك فقد جُهل قدره كسائر أقرانه.
والعجب انّه أيضاً كتب شرحاً للتبصرة أسماه «التكملة في شرح التبصرة» وقال في مقدمته: «ولم يكن له شرح يكشف حجابه» (1)و قد ذكر تلك الجملة شيخنا المدرس في مقدمة شرحه مما يعرب عن عدم اطّلاعه على ما كتبه الآخر من الشرح بالرغم من معاصرته له و إقامتهما في نفس البلدة، و قد طبع الجزء الأوّل من شرح الفقيه عام 1338هـ.

1 . التكملة الصفحة الأُولى.

صفحه 23
إلى غير ذلك من علماء فطاحل أهملهم الناس، ولكنّهم على مضض الزمان كانوا بين التأليف والتدريس والتحقيق ولم يكن بخس الناس حقّهم مانعاً عن أداء الواجب ودفعهم عجلة العلم نحو الأمام.
هذا نزر يسير من أسماء هذه الطبقة الذين جاد بهم الزمان وأنكرت العامة فضلهم وحقوقهم، فعاشوا في زوايا الخمول دون أن يقدّر جهودهم ولعلّها سيرة سائدة في أكثر البلاد، ولذلك نرى أنّ أكثر العلماء يشتكون في كتبهم من مواطنهم و مواطينهم، ونعم ما قال الشاعر:
لو كان للمرء من عزّومكرمة *** في داره لم يهاجر سيد الرسـل

أُسرته

لقد أعقب شيخنا المدرس ولدين بارّين كالكوكبين في سماء العلم والأخلاق، أحدهما صديقنا الأُستاذ علي أصغر (1331ـ ...) أحد خريجي جامعة طهران قسم الحقوق والعلوم السياسية وله آثار، منها:
1. الأحوال الاجتماعية للعرب قبل الإسلام.
2. تاريخ القضاء في إيران من العهد القديم إلى عهد الدولة القاجارية.
3. تاريخ اليابان.
4. التعاليم الإسلامية.
5. الحق والقانون.
وهو بعدُ كاتب قدير ومحاضر يجذب القلوب، وله في الأدب العربي يد غير قصيرة، وقد سألته مرّة عند ما زار قم المشرفة في الحرم الشريف عن شعر

صفحه 24
الزمخشري، فقلت: ماذا يعني صاحب الكشاف من هذا البيت.
ومذ أفلح الجهال أيقنت انّني *** أنا الميم والأيام أفلح أعلم(1)
فقال ما هذا مثاله:
إنّ الزمخشري يشتكي زمانه، و يقول: فمن زمن بعيد تصدّر الجهّال منصَّة الأُمور، أيقنت انّ مثلي والأيام كمثل الميم والأفلح والأعلم.
والأفلح من شُقَّت شفته العليا، والأعلم من شُقَّت شفته السفلى، فمن كان كذلك فلا يتمكن من التفوّه بالميم لأنّها من الحروف الشفوية، فبينهما مضادة، فهكذا الحال بيني و بين الأيام.
والأُستاذ بعد حي يُرزق مدّاللّه في عمره.
والنجل الآخر الحاج محمد الشاعر البارع باللغتين الفارسية والتركية.
ومن نماذج شعره ما رثى به والده (قدس سره) .
سحرگاه تيرى پريد از كمانى *** تنى زو تبه شد، رها گشت جانى
تنى تا نگردد تبه، طاير جان *** كجا مى3تواند شدن آسمانى
به فصل بهاران كه ديده است يا رب؟ *** وزد در چمن3زار، باد خزانى
اگر چند او رفت و از درد وارست *** رها شد ز شور و شر دار فانى
***

1 . الكشاف:3/376.

صفحه 25
ولكن ز بار غم هجر رويش *** و تا شد خدنگ قدم چون كمانى
گلى بود بشكفت و روزى بيفسرد *** و يا بين اين جمع بُد ميهمانى
بهر حال هر آنچه بُد، رفت وليكن *** بدل ماند اين حسرتم جاودانى
كه در طىّ دوران عمرش نكردم *** بدان سان كه باشد ره ميزبانى
از ين حسرت افسرده بودم كه ناگه *** به گوشم چنين گفت هاتف نهانى
مدرس نمرده است هرگز» نميرد *** ««كه ماندست آثار وى جاودانى» (1)
هكذا كانت أيّام شيخنا المدرس و هكذا مضت وهكذا طُويت أوراق عمره فقد عاش سعيداً ومات سعيداً، وقد اختطفته المنية عام 1373هـ، و دفن في أحد مقابر تبريز ثمّ نُقل إلى قم المشرفة فدفن في مقبرة «شيخان» و قد حك على صخرة قبره، هاتان البيتان:
إنّ الذي صنع الجميل مخلّد *** لا سيما في العلم والعرفان
وإذا انقضت أيّام مدّة عمره *** فجميل صنع المرء عمر ثان
فسلام اللّه عليه يوم ولد ويوم مات ويوم يبعث حياً.

1 . ريحانة الأدب:8/14ـ 15.

صفحه 26

كتاب «كفاية المحصّلين في تبصرة أحكام الدين»

وهو شرح مزجي لتبصرة العلاّمة الحلّي في جزءين فرغ من تأليفه عام 1349هـ.
وهو (قدس سره) يبيّن ملامح شرحه لهذا الكتاب، ويقول:
إنّي رأيت كتاب «تبصرة المتعلمين في أحكام الدين» للعالم البارع، والنور الساطع، حافظ ناموس الهداية، و كاسر ناقوس الغواية، مكسّر شوكة المخالفين جمال الملة والدين آية اللّه في العالمين، العلاّمة على الإطلاق المشتهر في الآفاق أبي منصور حسن بن الشيخ صدر الدين يوسف بن علي بن مطهر الحلي (قدس سره) مع إيجازه محتوياً على رؤوس الأحكام الدينية وأُمّهاتها، مع اختصاره مشتملاً على جلّ الفروعات الفقهيّة ومهمّاتها،ولم يكن له شرح يكشف الحجاب عن معضلاته،ويرفع النقاب عن مشكلاته، فحداني ذلك إلى كتابة وجيزة فاتحة لمغلقه، ومقيّدة لمطلقه. فاستعنت اللّه وتوكلت عليه، و أضفت هذه الفوائد إليه، مراعياً فيه شريطة الاختصار، ومتجافياً عن وصمة الإطالة والإكثار، فإنّ الإيجاز قد يُخلّ، والإطناب قد يُملّ، ولم أعتمد في الأغلب إلاّ على تنقيح مقاصده ومبانيه، وتوضيح ألفاظه ومعانيه، فانّ التفسير غيرالرد،والتقرير غير النقد.(1)
وقد طبع الجزء الأوّل منه عام 1354هـ بالطبعة الحجرية، ومنذ ذاك الحين تداولته الأيدي بالمطالعة والدراسة، وبقي الجزء الثاني مغموراً، محفوظاً في

1 . مقدمة كفاية المحصلين في تبصرة أحكام الدين.

صفحه 27
مكتبتهقدَّس سرَّه كسائر آثاره التي لم تر النور.
ولما كان لهذا الكتاب عناية خاصة بتبيين مقاصد الماتن على وجه يزيل كلّ إبهام و غموض، وذلك بجعل الشرح ممزوجاً في المتن كانّهما صدرا من كاتب واحد، طلب غير واحد من أساتذة الجامعات الإسلامية من نجله الفاضل الأُستاذ علي أصغر مدرس طبع الجزءين بصورة تتلاءم مع روح العصر. وقد أوكل ـ حفظه اللّه ـ هذه المهمة إليّ فبعث بالكتاب مع الجزء المخطوط، وبقي عندي إلى أن اقترحت على زميلنا العزيز الدكتور مهدي محقق أُستاذ جامعة طهران، و رئيس مجمع نشر الأثار العلميّة و تكريم المفاخر الثقافيّة، أن يقوم بنشر هذا الكتاب لما للمؤلف من حقوق على العلم وأهله عامة، وعليه خاصة. وقد استجاب لطلبي مشكوراً على أن يطبع الكتاب تحت إشرافي بحلة قشيبة.
و قد قام الفاضلان: سيد عبدالكريم محمد الموسوي و الشيخ خضر ذوالفقاري ـحفظهما اللّهـ بتحقيق الكتاب، و تصحيحه و تنقيحه، و استخراج الروايات و الأقوال من مصادرها الأوّلية، و تقويم النصّ و ضبطه بأحسن ما يرام، و عمل بعض الفهارس الفنّية المهمّة، و غيرها، و إليك منهجهما في التحقيق:

منهج التحقيق

لقد كان منهجنا في تحقيق هذا الكتاب قد مرّ عبر المراحل التالية:
1. اعتمدنا في تحقيق الجزء الأوّل من الكتاب على الطبعة الحجرية المطبوعة في تبريز سنة 1354هـ.

صفحه 28
و في الجزء الثاني اعتمدنا على النسخة الخطّية المنقولة عن نسخة المؤلّف الّتي كتبها حسن بن عبدالكريم الهريسي و أتمّها يوم السبت المصادف 10 جمادى الأوّل من عام 1362هـ.
و كانت الخطوة الأُولى بعد تهيئة النسخ مقابلة المتن مع كتاب «تبصرة المتعلّمين في أحكام الدين» و قد أثبتنا الصحيح، و أشرنا إلى بعض الاختلاف المهمّة في الهامش.
2. تقويم النصّ و ضبطه و تنقيحه، لتثبيت نصّ أقرب ما يكون لما تركه المؤلّف، و تعيين المصحّف من الصحيح، و الفصل بين المسائل و المطالب تيسيراً لفهم المراد.
3. وضع المتن بين أقواس ( ) لتمييزه عن الشرح، ماعدا عناوين الكتب و الأبواب و الفصول لم نجعلها بين أقواس لأسباب فنّية و قد وضعناه عبارة الشارح في العناوين بين شارحتين.
4. تثبيت النصّ الصحيح في متن الكتاب و الإشارة إلى اختلافات النسخ الّتي اعتمدها الشارح في الهامش، و رمزنا لها: خ ل. أو في نسخة.
5. تخريج الأحاديث و الروايات و إرجاعها إلى مصادرها الأوّلية مع مقابلة تلك النصوص مع المصادر، و كذلك تخريج الآيات القرآنية و إعرابها.
6. استخراج أقوال العلماء و آرائهم حسب المصادر المذكورة في المتن.
7. ضبط أسماء رجال الأسانيد و الروايات مع ترجمة مختصرة لهم.
8: شرح بعض الكلمات المشكلة بالرجوع إلى معاجم اللّغة.
9. وضعنا عناوين استنتاجية لمطالب الكتاب تيسيراً للقارئ و تنظيماً للكتاب، و قد جعلناها بين معقوفتين.

صفحه 29
10. تعليقات الشارح أدرجناها في الهامش و ألحقنا بها عبارة: منه رحمه الله.
11. كل ما بين معقوفتين ] [ بدون إشارة له في الهامش، فهو إضافة من عندنا، لضرورة يقتضيها سياق العبارة.
12. عمل فهارس فنّية مختلفة للكتاب.
هذا نص الفاضلين المذكورين، و نحن بدورنا نثمّن جهودهما الحثيثة في تحقيق هذا السفر القيّم، و نتقدّم إليهما بالشكر الجزيل و الثناء الجميل على أمل أن يقدّما للأُمّة الاسلامية أكثر ما يمكن من الخدمة العلمية.
ومؤسسة الإمام الصادق (عليه السلام) تقدم باقة الزهور هذه لروّاد الفقه في الجامعة الإسلامية على أمل أن تعطِّر مشامّهم برياحينها شاكرة للأُستاذ الدكتور مهدي محقّق مساهمته في سبيل نشر الكتاب على وجه لولاه لبقي الكتاب رهين الرفوف كسائر آثار المؤلف المخطوطة.
وآخر دعوانا أن الحمد للّه ربّ العالمين
جعفر السبحاني
قم ـ مؤسسة الإمام الصادق (عليه السلام)
15 ربيع الثاني من شهور عام 1421هـ

صفحه 30
صورة للصفحة الأُولى من الجزء الأوّل من الطبعة الحجرية

صفحه 31
صورة للصفحة الأخيرة من الجزء الأوّل من الطبعة الحجرية

صفحه 32
صورة للصفحة الأُولى من الجزء الثاني من المخطوطة

صفحه 33
صورة للصفحة الأخيرة من الجزء الثاني من المخطوطة

صفحه 34

صفحه 35
بسم الله الرحمن الرحيم
وبه نستعين
الحمد للّه إقراراً بنعمته، ولا إله إلاّ اللّهُ إخلاصاً لوحدانيّته، نسأله أن يلحظنا بعين عنايته، وينوّر قلوبنا بأنوار هدايته، ويوفّقنا لسلوك مناهج(1) الحقّ وطرائقه(2)، والتنزّه في رياض(3) الدّين وحدائقه(4)، والغوص في حياض زلائله(5) ، وقاموس معارف(6); و نصلّي ونسلّم على أكمل بريّته وأفضل خليقته المرسل لتهذيب(7) مدارك(8) الدين، وتحرير(9) قواعد(10) شريعته سيّد الأنام، المبعوث إلى الخاص والعام لتنقيح(11) شرائع الإسلام(12)، والإرشاد(13) إلى مسالك(14) الأحكام، سيّدنا ونبيّنا الممجّد أبي القاسم محمّد و على آله البررة الكرام، واللعنة الدائمة على

1 . للمولى أحمد النراقي. (منه رحمه اللّه)
2 . لمعصوم علي شاه.(منه رحمه اللّه)
3 . للسيّد علي . (منه رحمه اللّه )
4 . للشيخ يوسف البحراني . (منه رحمه اللّه )
5 . للمؤلّف الحقير . (منه رحمه اللّه )
6 . أيضاً للمؤلّف الحقير (منه رحمه اللّه )
7 . للشيخ الطوسي في الأخبار وللمصنّف في الأُصول .(منه رحمه اللّه )
8 . للسيد السند السيّد محمّد. (منه رحمه اللّه )
9 . للمصنّف الماتن. (منه رحمه اللّه )
10 . للمصنّف وللشهيد الأوّل كلاهما في الفقه .(منه رحمه اللّه )
11 . للفاضل المقداد.(منه رحمه اللّه )
12 . للمحقّق الأوّل. (منه رحمه اللّه )
13 . للمصنّف. (منه رحمه اللّه )
14 . للشّهيد الثاني.(منه رحمه اللّه ) .

صفحه 36
أعدائهم اللّئام من الآن إلى يوم القيام.
أمّا بعد; فيقول العبد العاثر محمّد علي بن محمد طاهر إنّي رأيت كتاب «تبصرة المتعلّمين في أحكام الدّين» للعالم البارع، والنّور السّاطع، حافظ ناموس الهداية، وكاسر ناقوس الغواية، مكسّر شوكة المخالفين، جمال الملّة والدّين، آية اللّه في العالمين، العلاّمة على الإطلاق، المشتهر في الآفاق، أبي منصور حسن بن الشيخ صدر الدّين يوسف بن عليّ بن مطهّر الحلّي (قدس سره) مع إيجازه محتوياً على رؤوس الأحكام الدّينية وأُمّهاتها، و مع اختصاره مشتملاً على جلّ الفروعات الفقهيّة ومهماتها، ولم يكن له شرح يكشف الحجاب عن معضلاته، ويرفع النّقاب عن مشكلاته، فحداني ذلك إلى كتابة وجيزة، فاتحة لمغلقه ومقيّدة لمطلقه، فاستعنت اللّه وتوكّلت عليه، وأضفت هذه الفوائد إليه، مراعياً فيه شريطة الاختصار، متجافياً عن وصمة الإطالة والإكثار، فإنّ الإيجاز قد يخلّ والإطناب قد يملّ، ولم أعتمد في الأغلب إلاّ على تنقيح مقاصده ومبانيه، وتوضيح ألفاظه ومعانيه، فإنّ التفسير غير الردّ،والتقرير غير النّقد، وسمّيتها «كفاية المحصّلين في تبصرة أحكام الدّين» سائلاً من اللّه جلّ ذكره إتمامه، وأن يجعله وسيلة النّجاة لي و لوالديّ في يوم القيامة، فهو حسبي ونعم الوكيل.
وقبل الخوض في المقصود نتبرّك بتقديم مقدّمات:

الأُولى: في فضيلة العلم:

لا ريب أنّه من أفضل الكيفيّات النّفسانيّة، وأكمل الفضائل المعنويّة، به يتميّز الإنسان عن الحيوان، و يشارك الملك المنّان في أكمل الصّفات الثبوتيّة والأوصاف اللاّهوتيّة.

صفحه 37
ومداد العلماء أفضل من دماء الشهداء.(1)
و نوم العالم أفضل من عبادة العابد.(2)
و ركعتان يصلّيهما العالم أفضل من ألف ركعة يصلّيها العابد.(3) فهو أفضل من العبادة الّتي هي للخلقة غاية(4)، كما ورد بذلك كلّه الخبر عن سيّد البشر أو عن الأئمّة الاثني عشر، وقد تبرّكنا بذكر هذه الجملة، وإلاّ ففضيلة العلم والفقاهة في غاية الوضوح والبداهة، لا يحتاج إلى بيان وفكاهة(هَلْ يَسْتَوي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالّذِينَ لا يَعْلَمُون) .(5)
هذا ولا ريب في ازدياد الفضيلة بمزيّة الغرض والغاية، فما كان غايته أهمّ ففضيلته أكمل وأتم، ومن هنا كان علم التّفقّه في الدّين أفضل العلوم بعد معرفة ربّ العالمين. ففي «الكافي» عن أبي جعفر (عليه السلام) : «الكمال كلّ الكمال التفقّه في الدّين، والصّبر على النائبة، وتقدير المعيشة» (6). (7)

1 . بحار الأنوار:2/14ح26 و ص 16ح 35.
2 . عدة الداعي:66، عنه البحار: 2/25ح 82.
3 . مكارم الأخلاق:500، عنه البحار: 77/57.
4 . إشارة إلى الآية المباركة:(وماخلقت الجنّ والإنسَ إلاّ ليعبدون) .(الذاريات56).
5 . الزمر: 9.
6 . النّائبة: المصيبة. وتقدير المعيشة ـ بالضمّ ـ عطفاً على التفقّه: تعديلها وتقويمها بحيث لا يميل إلى طرفي التبذير والتقتير كما قال اللّه سبحانه:(وَالّذينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَلَم يقْتُرُوا وَكَانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَوَاماً) الفرقان:67.
قال بعض الأجلّة: وفي بعض ألفاظ هذه الرواية: وحسن تقدير المعيشة. ثمّ قال: ولعمري انّ التكاليف الشّاقّة منحصرة في هذه الثلاثة.
أقول: ويمكن أن يكون لفظ التّقدير بالكسر عطفاً على النّائبة، يعني أنّ الصّبر على المعيشة المقدّرة من الحضرة الإلهيّة أيضاً مثل التفقّه في الدّين في الحكم المذكور .(منه رحمه اللّه ) .
7 . الكافي: 1/32، باب صفة العلم وفضل العلماء، ح4.

صفحه 38
كيف و هو الناظم لأُمور المعاش والمعاد، و به يتمّ كمال نوع الإنسان، وهو الكاسب لكيفيّة شرع اللّه تعالى، و به يحصل المعرفة بأوامره ونواهيه التي هي سبب النجاة، و به ينال السّعادة الأبديّة الأُخروية وينتظم أُمور العامّة في المنافع الدّنيوية، وبه يحصل الغرض الإلهي من الخلقة.
وفي الخبر المشهور:«إنّما العلم ثلاثة: علم آية محكمة، أو فريضة عادلة، أو سنّة قائمة، و ما خلاهنّ فهو فضل» (1).(2)

1 . الآية المحكمة إشارة إلى أُصول العقائد، فإنّ براهينها الآيات المحكمات من الآفاق والأنفس أو من القرآن، ففي غير موضع منه: انّ في ذلك لآية أو لآيات، حيث يذكر دلائل المبدأ والمعاد.
والفريضة العادلة إشارة إلى علوم الأخلاق الّتي محاسنها من جنود العقل ومساوئها من جنود الجهل. فإنّ التحلّي بالأُولى كالتخّلي عن الثانية فريضة وعدالتها كناية عن توسّطها بين طرفي التّفريط والإفراط.
والسّنّة القائمة إشارة إلى شرائع الأحكام ومسائل الحلال والحرام، وانحصار العلوم الدينيّة في هذه الثلاثة معلوم بالبديهة، و هي منطبقة على النش آت الثلاثة الإنسانية ، فالأوّل على عقله، والثاني على نفسه، والثالث على بدنه، بل على العوالم الثلاثة الوجوديّة الّتي هي : عالم العقل، والخيال، والحسّ. وأمّا قوله (عليه السلام) : «فهو فضل» يعني أنّه زائد لا حاجة إليه، أو باطل لا ينبغي أن يضيّع العمر في تحصيله، وانّه فضيلة في نفسه وليس بذاك وما له ضرورة، والظّاهر هو الآخر.
و عن السيّد الدّاماد رحمه اللّه أنّ الآية المحكمة هو العلم النظريّ الّذي فيه معرفة باللّه وبحقائق مصنوعاته وبأنبيائه و رسله، وتحقيق الأمر في البدء منه والعود إليه، و هذا هو الفقه الأكبر.
والفريضة العادلة، هو العلم الشرعيّ الّذي فيه المعرفة بالسنن والشّرائع وقواعد الأحكام في الحلال والحرام، وهذا هو الفقه الأصغر.
والسنّة القائمة هو تهذيب الأخلاق وتكميل آداب السّفر إلى اللّه تعالى والسّير إليه و معرفة المقامات والمنازل والتّبصرة بما فيها من المنجيات والمهلكات . و عن النّهاية الأثيريّة تفسير الفريضة بالميراث، والعادلة بتعديل السّهام.(منه رحمه اللّه ) .
2 . الكافي:1/32ح1، باب صفة العلم وفضل العلماء.

صفحه 39

الثانية: في حدّ علم الفقه وموضوعه وغايته ومسائله ومرتبته:

اعلم أنّ الفقه في اللّغة: الفهم، و في اصطلاح الشرع: هو العلم بالأحكام الشّرعية الفرعيّة مستنداً إلى الأدلّة التّفصيليّة.
و موضوعه الّذي يبحث فيه عن عوارضه الذّاتيّة فعل المكلّف من حيث التّخيير والاقتضاء.
وغايته الفوز بعلّيّين ورضوان ربّ العالمين.
ومسائله هي المطالب الجزئيّة المستدلّ عليها فيه.
و مرتبته في التحصيل بعد أُصوله وعلم الكلام واللّغة والصّرف والنّحو والمنطق.

الثالثة : في وجوب تحصيل هذا العلم عقلاً وسمعاً:

أمّا الأوّل، فنقول: قد ثبت في علم الكلام وجوب التّكليف والامتثال به، ولا ريب في وجوب مقدّمة الواجب وما لا يتمّ إلاّ به أيضاً.
فحينئذ نقول: لا يتمّ الامتثال الواجب عقلاً، ولا يتيسّر إلاّ بمعرفة التكاليف والأحكام الإلهية، و إلاّ لزم تكليف مالا يطاق، فهي مقدّمة الواجب، و مقدّمة الواجب واجب.
ثمّ نقول: لا يمكن المعرفة ولا يتمّ إلاّ بتحصيل هذا العلم، وما لا يتمّ الواجب إلاّ به فهو واجب، فتحصيل هذا العلم واجب.
وأمّا الثّاني، فلقوله تعالى: (فَلَولا نَفرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَة مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّين وَلِيُنْذِرُوا قَومَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيِْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُون) (1) . و صريح الآية انّ

1 . التوبة:122.

صفحه 40
وجوبه على الكفاية ، لعدم دلالتها على وجوب التفقّه على كلّ فرقة بل على طائفة من كلّ فرقة، مضافاً إلى ما في الوجوب على الأعيان من الضّرر العظيم المنفيّ بالعيان.
تنبيه: لا أقول إنّ تحصيل الأحكام الفقهيّة الإلهيّة من الواجبات الكفائيّة يسقط بقيام بعض المكلّفين به عن الباقين، لبداهة وجوب هذا المقدار على كلّ من الآحاد لا يسقط عن واحد منهم بقيام آخر به، بل أقول إنّ تحصيل الفقه بالمعنى الاصطلاحي الشّرعيّ المذكور في المقدمّة الثّانية، أعني: اقتباس أنوار الأحكام عن الأدلّة من الواجبات الكفائيّة يسقط بقيام بعض المكلّفين به عن الباقين و يكفي في حقّهم التّقليد وأخذ آداب تكاليفهم عن العالم بها، وهذا أصل عقليّ معمول بين آحاد البشر لا مناص عنه ولا مفرّ، فلابدّ لجاهل كلّ فنّ من الرّجوع إلى عالمه.
وبالجملة فالعلم المتعلّق بالشّريعة له مرتبتان:
إحداهما: العلم بما يحتاج إليه في أعماله من العبادات وغيرها ولو تقليداً وطلبه فرض عين.
ثانيتهما: العلم بالأحكام الشّرعية عن الأدلّة واصطلح في هذه الأعصار التّعبير عنه بالاجتهاد، وهو فرض كفاية في زمان الغيبة.
وأمّا عهد السّعادة ففي حضور حجّة ربّ العباد كفاية عن الاجتهاد.
ثمّ نقول من باب الاستطراد: إنّ للعلم المتكفّل لمعرفة اللّه سبحانه و صفاته أيضاً مرتبتين:
أُولاهما: تحصيل الاعتقاد الحقّ الجازم وإن لم يقدر على حلّ الشّبهات، وهو فرض عين.

صفحه 41
والأُخرى: تحصيل القدرة على حلّ الشُّكوك ودفع الشُّبهات أيضاً مضافاً إلى ذلك، وهو فرض كفاية. هذا .
واستظهر بعض الأجلّة انّ المراد بالفرض في الحديث المشهور: «طَلَبُ العِلْمِ فَريضَةٌ على كُلِّ مُسْلِم» (1) هو الوجوب العيني بحسب زمان صدور الأخبار عن الحجج الأطهار، فيكون إشارة إلى المرتبتين الأُوليين من العلمين.
أقول: ويحتمل أن يكون المراد بالوجوب هو المعنى الأعمّ الشامل لكلّ من فرضي العين والكفاية، المتعلّقين بكلّ من الأُصول الدّينيّة والفروع الفقهيّة المنطبق على زماني الحضور والغيبة; كما قال بعض الأعيان المشار إليهم بالبنان: إنّ العلم الذي طلبه فريضة على كلّ مسلم هو الذي يستكمل به الإنسان بحسب نشأته الأُخرويّة، ويحتاج إليه في معرفة نفسه ومعرفة ربّه وأنبيائه وحججه وآياته واليوم الآخر، ومعرفة العمل بما يسعده ويقرّبه إلى اللّه تعالى و بما يشقيه ويبعّده عنه عزّوجلّ، و تختلف مراتب هذا العلم بحسب اختلاف استعدادات الأفراد، واختلاف حالات شخص واحد بحسب استكمالاته يوماً فيوماً، فكلّما حصّل الإنسان مرتبة من العلم وجب عليه تحصيل مرتبة أُخرى فوقها إلى ما لا نهاية له بحسب طاقته وحوصلته، فلا يكلّف الأنقص بما يطيقه الأكمل، ولا يقنع من الأكمل بما يسعه الأنقص، ولهذا خوطب صاحب العلم اللدنّي بخطاب: (قُلْ رَبِّ زِدْني )(2) ، و حدّد وقت الطلب بكونه من المهد إلى اللّحد.(3)
وبالجملة فهذا المعنى الأعمّ هو الظاهر والأقوى والأتمّ.

1 . الكافي:1/30ح1، باب فرض العلم ووجوب طلبه.
2 . طه:114.
3 . تفسير القمي: 2/401.

صفحه 42
هذا والآن نشرع في المقصود ونقول: قال المصنّف (قدس سره) :
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم
(الْحَمْدُ للّهِ الْقَديم سلطانه، العظيم شأنه، الواضح برهانه) في الآفاق والأنفس بحيث لا يخفى على أحد، إلاّ من أتى من باب العناد واللّدد(1)، بل المصرّح به في كلمات بعض الأجلّة المقتبس من أنوار الآيات الإلهيّة ومصابيح الهداية، هو ظهوره وبداهته بحيث يعرفه الصّبيان والنّسوان، ولا يحتاج في إثبات أصل وجوده إلى بيّنة وبرهان، ومن هنا سمّى نفسه بالظّاهر كما وصفه باعتبار كنه ذاته القاصر عن إدراكه العقول بالباطن (أَفِي اللّه شَكٌّ فاطِر السَّمواتِوَالأَرض) (2).
كيف يستدلّ عليه بما هو في وجوده مفتقر إليه، متى غاب حتى يحتاج إلى دليل يدلّ عليه، و متى بعد حتّى تكون الآثار موصلة إليه، به عرفناه ولولاه لم ندر ما هو.(3)
وإلى هذا المقام أشار وليّ اللّه الملك العلاّم بقوله: «مَا رَأَيْتُ شَيْئاً إِلاّ وَقَدْ رَأَيْتُ اللّهَ قَبْلَهُ» .(4)
و في دعاء الصباح: «يا مَنْ دَلَّ عَلى ذاتِهِ بِذاتِهِ» (5)

1 . اللّدَد: الخصومة الشديدة.
2 . إبراهيم:10.
3 . بحارالأنوار:98/225ـ 226، من دعاء الإمام الحسين (عليه السلام) في يوم عرفة.
4 . بحار الأنوار:4/52ح28 و 29نحوه.
5 . بحار الأنوار:94/243ح 11، وهو لأمير المؤمنين علي (عليه السلام) .

صفحه 43
و نظائرها كثيرة فقد أغنى الصّباح عن المصباح.
لقد ظهرت فلا تخفى على أحد *** إلاّ على أكمه لا يعرف القمرا
ولنعم ما قيل بالفارسيّة:
آفتـــاب آمـــد دليــل آفتـــاب *** گر دليلت بايد از وى رخ متـاب
وبالجملة هو (المنعم على عباده بإرسال أنبيائه(1) ، المتطول(2)) أي المتفضّل (عليهم بالتكليف المؤدّي إلى حسن (3) جزائه)في يوم القيامة كما حقّق في علم الكلام (وصلّياللّه على سيّد رسله في العالمين محمّد المصطفى وعترته الطّاهرين).
(أمّا بعد فهذا الكتاب الموسوم بـ«تبصرة المتعلمين في أحكام الدّين» وضعناه لإرشاد المبتدين وإفادة الطّالبين، مستمدّين)، أي طالبين للمدّ بمعنى البسط والزّيادة (من اللّه تعالى) أي نطلب من الحضرة الإلهيّة أن يزيد (المعونة والتّوفيق) لنا ويبسطها علينا (فإنّه(4)أكرم المعطين وأجود المسؤولين) ويحتمل أن يراد من الاستمداد طلب الإمداد، فلفظ المعونة لتأكيد هذا المفاد من قبيل استخبرت الخبر، وهو مصدر ميميّ على مفعُلة ـبضمّ العينـ فنقل الضمّ لثقله على الواو إلى ما قبله، وقيل: هي على فعولة ـبالفتح فالضمّـ وميمها أصليّة من الماعون بمعنى الطّاعة، وعليه فيكون لفظ المعونة للتّأسيس وإن حمل الاستمداد على المعنى الثاني.

1 . خ ل: الأنبياء.
2 . خ ل: والمتطوّع.
3 . خ ل: أحسن.
4 . خ ل : إنّه.

صفحه 44
(و) الآن(نبدأ) من مقاصد الكتاب(بالأهمّ) منها بالنسبة إلى جميعها (فالأهمّ) بالنسبة إلى ما سواه، فهو بالكسر عطفاً على الأوّل، ويحتمل أن يكون بالضمّ على الابتداء، وخبره قوله:

كتاب الطّهارة

الّتي هي في اللّغة النظافة، وفي اصطلاح الشّرع ما يستباح به الصلاة مقروناً بالنيّة.
وتحقيق الحقّ في المقام و بيان ما قيل أو يمكن أن يقال من النّقض والإبرام خارج عن موضوع المرام.
(وفيه) خمسة (أبواب ).

صفحه 45

الباب الأوّل

]أقسام المياه[

(في) أقسام (المياه) و أحكامها الشّرعيّة فنقول:(الماء ضربان(1): مطلق، ومضاف).
(فالمطلق ما يستحقّ إطلاق اسم الماء) بانفرداه بدون الإضافة (عليه ولا يمكن سلبه عنه) بأن يقال انّه ليس بماء(والمضاف بخلافه) فيصحّ سلب المائيّة عنه، ولا يطلق عليه الماء منفرداً بدون الإضافة، كماء الورد و نحوه ممّا سيأتي.

]الماء المطلق[

(المطلق)(2) من الماء (طاهر مطهّر (3)) من الحدث والخبث بقول مطلق (وباعتبار وقوع النّجاسة) أو المتنجّس ( فيه ينقسم أقساماً) أربعة:

]الماء الجاري[

( الأوّل: الجاري): وهو النّابع من تحت الأرض، السائل على واحد من

1 . خ ل:على ضربين.
2 . خ ل: فالمطلق.
3 . خ ل: ومطهر.

صفحه 46
طبقاتها، فوقها أو تحتها كالقنوات، وهذا المعنى هو ظاهر قوله: (كمياه الأنهار) ويساعده العرف واللّغة. ومع الغضّ عن الثاني، ففي الأوّل كفاية لتقدّم الحقيقة العرفية، و أمّا ما نبع من تحت الأرض ولم يتعدّمحلّه، فهو و إن كان خارجاً عن موضوعه إلاّ أنّه مندرج تحت حكمه وإن كان نبعه بطريق الرّشح، أو في الشّتاء فقط، أو قليلاً من الكرّ لوجود المادّة العاصمة عن الانفعال بشهادة صحاح الأخبار، و هو خارج عن منصرف إطلاق اشتراط الكرّيّة في عدم الانفعال، بل أدرجة جمع من الأجلّة في موضوع الجاري حيث فسّره بمطلق النّابع غير البئر ولو لم يتعدّمحلّه.
قال جمال المحقّقين في حاشية الرّوضة : إنّ إطلاق الجاري عليه حقيقة شرعيّة، أو عرفيّة، أو تغليب بعض الأفراد على الجملة.
وعن بعض متأخّري المتأخّرين تفسير الجاري بمطلق السّائل ولو من غير نبع ومادّة، استناداً إلى صدقه على المياه الجارية من ذوبان الثّلج .
و فيه أنّ ذلك الإطلاق مجاز بعلاقة مشابهة تلك المياه بمياه الشّطوط النّابعة، ولهذا لا يطّرد عرفاً في كلّ ما تلبّس بالسّيلان ولو كان قليلاً، ويصحّ سلب الجاري عن الماء المنصبّ من الكوز وغيره من الأواني.
و بالجملة فـ(لا ينجس)الماء الجاري وما في حكمه (بما يقع فيه من النجاسة) أو المتنجّس ولو كان قليلاً من كرّ (ما لم يتغيّر) أحد أوصافه الثلاثة من (لونه أو طعمه أو رائحته) دون سا(1)ئر أوصافه من الحرارة والبرودة والثّقل والخفّة ونحوها (بها) أي بالنّجاسة دون المتنجّس، فلا ينجس بحصول الاصفرار

1 . خ ل: ريحه.

صفحه 47
أو الإحمرار بالدّبس المتنجّس، إلاّ إذا أخرجه عن الإطلاق وصيّره مضافاً.
(فإن تغيّر) كذلك( نجس) المقدار (المتغيّرّ(1) دون ما قبله) المتّصل بالمنبع( و ما بعده) وهو الطّرف الآخر الّذي يسيل إليه، هذا إذا لم ينقطع عمود الماء بالمقدار المتغيّر ، وإلاّ فما بعده في حكم الرّاكد المعتبر حاله بالقلّة والكثرة وما قبله لا ينجس مطلقاً.
(وحكم ماء الغيث حال نزوله) وتقاطره من السماء حكم الجاري، فلا ينجس ما لم يتغير وإن كان قليلاً، وفي اشتراط الجريان من الميزاب أو على وجه الأرض نظر. نعم لا ريب في اعتبار صدق المطر، فلا عبرة بالقطرات اليسيرة.
(و ماء الحمّام) الموجود في الحياض الكبار والمصنع البالغ حدّالكرّ، فصاعداً كغيره من المياه الرّاكدة، وهذا واضح لا غبار عليه ولا يليق بالعنوان الخاصّ المتداول بين الفقهاء.
نعم ما كان منه في حياضه الصّغار الّتي لا يبلغ ماؤها الكرّ غالباً هو المراد من هذا العنوان، كما صرّح به جمّ غفير من الأجلاّء، منهم المصنّف في «المنتهى» (2) و يقرب منه ما يبنى من شبه الحوض الصّغير تحت الأنبوبة والبلبلة الموضوعة الحوض الكبير المسقّف الّذي يبنى لجمع الماء وإحرازه فيه للشّرب والاستعمال، وغرضهم من وضع شبه الحوض ليس هو أن يملؤه ويأخذوا الماء منه، بل هو منع ترشّح الماء من الأرض على ثياب الآخذ وجسده عند أخذهم الماء

1 . خ ل بزيادة: خاصة.
2 . منتهى المطلب:1/30.

صفحه 48
من البلبلة بكوز ونحوه، وشبه الحوض هذا هو المعمول في أكثر البلاد المسمّى في اصطلاح أهالينا به «شيرحوض» كما يسمّون الحوض الكبير المسقّف المتّصل بالأنبوبة والبلبلة بـ «أنبار» أو «آب أنبار» .
إذا عرفت هذا فنقول: إنّ ماء الحمام بهذا المعنى إن اتّفق كونه بقدر الكرّفصاعداً فهو أيضاً في حكم غيره لا ينفعل بالملاقاة، وإن نقص عنه فلا ريب في انفعاله إن لم يكن له مادّة وخزانة متّصلة به بأنبوبة وشبهها.
نعم ( إذا كانت له مادّة) كذلك فيكون في (حكمه) أي الجاري فلا ينجس بالملاقاة إذا كان مجموع ما في الحوض والمادّة المتّصلة به بقدر الكرّ، وأمّا إذا تنجّس ما في الحوض فيطهر بالاتّصال بالخزانة والمادّة بشرط كونها وحدها كرّاً.

]الماء الواقف[

(الثاني ) من أقسام الماء المطلق هو (الواقف) في محلّه بحيث لا يتعدّى إلى غيره(كمياه الحياض والأواني).
وهذا القسم( إن كان مقداره كرّاً) لم ينفعل بالملاقاة، (و) لهم في بيان (حدّه)(1) طريقان:
أحدهما: الوزن ، و هو (ألف و مائتا رطل) باتّفاق الجماعة، كما ادّعاه جماعة، وإنّما الخلاف في تحديده بالمدنيّ الذي قدره مائة وخمسة وتسعون درهماً كما عن الفقيه(2)، أو (بالعراقي )الّذي قدّر في المشهور بمائة وثلاثين درهماً، خلافاً

1 . خ ل: حد الكرّ.
2 . من لا يحضره الفقيه:1/6.

صفحه 49
للمصنّف في محكيّ نصاب الغلات من تحريره(1) و منتهاه (2) حيث قدّره فيهما بمائة وثمانية وعشرين درهماً وأربعة أسباع درهم، وكيف كان فعشرة من الدّراهم يساوي خمسة مثاقيل صيرفيّة وربع مثقال، فالرّطل العراقي على التقدير المشهور ثمانية وستّون مثقالاً صيرفيّاً وربع مثقال، وحاصل ضربه في ألف ومائتين عدد الأرطال واحد وثمانون ألفاً وتسعمائة مثقال صيرفي معمول في بلادنا.
والطريق الآخر : المساحة، فما بلغ مكسره اثنين وأربعين شبراً وسبعة أثمان شبر يكون كرّاً، كما هو الأحوط المشهور المنصور عند المصنّف وإليه أشار بقوله: (أو كان كلّ واحد من طوله وعرضه وعمقه ثلاثة أشبار و نصفاً بشبر مستوي الخلقة) هذا .
قال في ذرائع الأحلام: قد جرى البحث بين المتأخرين في أنّه لو كان هناك ما بلغ الكرّ بأحد التقديرين من الوزن والمساحة ولم يبلغه بالآخر فهل يحكم عليه بالكريّة أم لا؟ بل الظاهر كما في «الجواهر» انّ المساحة على المشهور تزيد على الوزن في المشهور، فما معنى هذا التقدير وما يصنع بالزّيادة، فهل يحمل على الاستحباب أو غيره؟ بل زاد بعضهم دعوى زيادة المساحة على الوزن دائماً.(3)
و توضيح المقام انّ هذا الإشكال إنّما توجّه إليهم من أمرين: كون الوزن والمساحة علامتين لشيء واحد مع قلّة الأوّل عن الثاني دائماً، ومن هنا اعترف بعضهم بعدم وجدان دافع للإشكال، والظاهر أنّ المقدّمتين كلتيهما ممنوعتان، إذ ليس في الأدلّة الشرعيّة ما يؤدّي كون التقديرين علامتين لشيء واحد، غاية ما في

1 . تحرير الأحكام:1/374.
2 . منتهى المطلب:1/497، البحث السادس في زكاة الغلاّت، الطبعة الحجريّة.
3 . جواهر الكلام:1/181.

صفحه 50
الباب أنّه ورد دليل يدلّ على أنّ مقدار الكرّ عبارة عمّا بلغ ألفاً ومائتي رطل، ومفهومه أنّه لا كرّ سواه، وكذا ورد نصّ على أنّ الكرّ عبارة عن المقدّر بالأشبار المخصوصة، والمفهوم منه انّه لا يكون سواه كرّاً لكن ورود كلّ منهما في مقابلة الآخر يصير قرينة على عدم إرادة المفهوم، وانّ كلاً من المقدّر بالوزن والأشبار موضوع لحكم الطاهريّة والمطهّرية، وأيّهما وجد يجري عليه الحكم ضرورة اختلاف المياه في الثّقل والخفّة بما لا يتناهى مراتبها ، فقد يتوافق الوزن والمساحة وقد يختلفان بزيادة الأوّل على الثاني وبالعكس.
وطريق حلّ الإشكال هو انّ الأحكام لمّا كانت تابعة للحكم والمصالح الخفيّة الّتي لا يعلمها إلاّ الشّارع (عليه السلام) ، كان اللاّزم بعد الاطّلاع على الأدلّة المختلفة بالوزن والمساحة أن يقال: انّ الشارع علم أنّ في الماء الثقيل الذي يساوي مقداره الأرطال المخصوصة وإن لم يبلغ إلى حدّ الأشبار المخصوصة خاصيّة هي عدم الانفعال بملاقاة النّجاسة الغير المغيّرة، و كذلك الحال في ما بلغ مساحته حدّ الأشبار المخصوصة ولا يساوي مقدار الأرطال المخصوصة، فهناك موضوعان أيّهما وجد يجري عليه الحكم وإن تخلّف الآخر، ولا غائلة في ذلك، لعدم كونهما علامتين حتّى يقال انّه يمتنع تخلّفهما عمّا هما علامتان عليه، وليس الوزن أقلّ من المساحة دائماً حتّى يقال انّه لا يبقى حينئذ وجه لكون الأكثر موضوعاً للحكم بعد كون الأقلّ موضوعاً ولم يعلم كون الأشبار في شيء من أجزاء الأزمنة السابقة مساوية للوزن أو مخالف بالزّيادة أو النّقيصة.
والحاصل: أنّ كلاًّ من المقدّر بالوزن والأشبار موضوع لحكم الطاهريّة والمطهّرية، وهما قد يجتمعان وقد يفترقان، و أيّهما حصل ترتّب عليه الحكم وجميع أحكام الشّرع من هذا القبيل، ألا ترى أنّ كّلاً من غسل النّعل المتنجّس بالماء
Website Security Test