welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحاني*

فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك

فلسفه اسلامى

و

اصول ديالك تيك

نگارش:

جعفر سبحانى


سبحانى تبريزى، جعفر، 1308 ـ

فلسفه اسلامى و اصول ديالك تيك/جعفر سبحانى ـ قم: مؤسسه امام صادق(ع)، 1378. 333 ص.

10000 ريال : ISBN 964 - 6243 - 67 - 3

فهرستنويسى براساس اطلاعات فيپا.

كتابنامه به صورت زيرنويس.

1 . اسلام و ماترياليسم. 2 . اسلام و فلسفه.

الف . موسسه امام صادق(ع). ب . عنوان.

8ف 25س/2/232 BP4814/297

كتابخانه ملى ايران 12631 ; 78م

اسم كتاب : فلسفه اسلامى واصول ديالكتيك

موضوع: فلسفه تطبيقى

نگارش: جعفر سبحانى

ناشر: مؤسسه تحقيقاتى و تعليماتى امام صادق (عليه السلام)

نوبت چاپ: اوّل / تابستان 13787 هـ . ش

ليتوگرافي و چاپ: اعتماد ـ قم

تيراژ: 2000 نسخه


بسم الله الرحمن الرحيم



5 صفحه

بسم الله الرحمن الرحيم

مقدمه چاپ اوّل

در بهار آزادى كشور عزيز ايران، كه غل و زنجير از دست و پاى مطبوعات گشوده شد،و هر نوع محدوديت و تنگ نظرى وسانسور در نشر افكار و مكاتب علمى و فلسفى و سياسى از ميان رفت ـ در اين فصل آزادى ـ متفكران و نويسندگان كشور با داشتن عقايد گوناگون، توانستند با آزادى كامل، افكار و عقايد خود را از طريق قلم و بيان به نسل نو ايرانى معرفى بنمايند، نسلى كه ساليان درازى عادت كرده بود كه غالباً به تبليغاتى گوش فرا دهد ويا كتابى را بخواند كه حافظ منافع امپرياليزم غرب، در كشور باشد.

در اين ميان گروهى از مترجمان و نويسندگان، به نشر افكار ماركس پرداخته و نشريات فراوانى در اختيار نسل جوان نهاده اند.

بُعد فلسفى ماركس، از چهار اصل به نام اصول ديالك تيك كه يادگار فيلسوف آلمانى «هگل» است تجاوز نمى كند، در حالى كه خود هگل نيز مبتكر و پايه گذار اين اصول نيست.

آنان كه از فلسفه غنّى ووسيع اسلامى با ابعاد گسترده اى كه در اين مورد


6 صفحه

دارد آگاهند، مى دانند كه تمام اين اصول در فلسفه اسلامى به صورت بسيار دقيق و علمى، مورد نقّادى قرا رگرفته است.

در اين كتاب كه تقديم خوانندگان گرامى مى گردد، مقايسه اى ميان اصول ديالك تيك و آراى فلاسفه اسلامى در مورد اين چهار اصل انجام گرفته و به صورت سى فصل به ارباب فضل و كمال به ويژه پژوهشگران فلسفه تقديم مى گردد، و انتظار مى رود كه در مراكز آموزشى و محافل علمى، مورد توجه قرار گيرد.

روش نگارش به صورت تطبيقى است تا برترى يكى از دو مكتب بر ديگرى روشن گردد.

جعفر سبحانى

20/3/1358


7 صفحه

بسم الله الرحمن الرحيم

مقدمه چاپ دوم

فروپاشى نظام كمونيسم، از ديد صاحب نظران امرى چندان غير مترقبه و دور از انتظار نبود، بلكه مغايرت و تضاد آشكار اصول اين نظام، با خواستها و نيازهاى فطرى بشر، پيشاپيش از وقوع چنين آينده ناگوارى! خبر مى داد. زيرا:

1. نظام كمونيسم، با الهام از آموزه هاى ماركس، بر اصل «كار به اندازه توان، برداشت به مقدار نياز» استوار بود. حال آن كه اين اصل، مسلماً بر خلاف طبع و فطرت انسانهاست، چه بر اساس آن، گويى انسان حيوانى ملحوظ شده كه به مقدار نياز به وى علوفه مى دهند، و تا سر حد توان از وى كار مى كشند! در صورتى كه انسان يك موجود آگاه و مختار است و هرگز نمى توان وى را در رديف حيوانات قرار داد. بديهى است كه اين گونه برخورد، روح ابداع و ابتكار را در افراد نابغه و متفكر مى كشد، و انگيزه تلاش براى توليد بيشتر وبهتر را نيز در سايرين نابود مى سازد. چه، با خود مى گويند: حال كه با ديگران از مزايا و امكانات يكسانى برخورداريم، چه وجهى دارد كه تلاش فكرى يا عملى بيشترى را انجام دهيم؟!

از اين روى، تجديد نظر طلبان در اصول ماركسيسم، به مرور براى


8 صفحه

مخترعان و نوابغ خصوصيتها و مزايايى قائل شدند كه گذشته از مخالفت با يكى از اصول مسلم اين مكتب، خود امرى اختلاف انگيز و تبعيض ناروا بود.

2. كمونيسم بر اساس الغاى مالكيت استوار است، در حاليكه مالكيت، يك اصل فطرى بوده و هر فردى بالفطره خود را مالك درآمدهاى طبيعى خويش مى داند. حتى انسانهايى هم كه در آغاز خلقت در جنگل يا اطراف دريا مى زيستند نسبت به محصول شكار يا دستچين خويش، خود را اولى و احق از ديگران مى شمردند. طبعاً در رژيم اتحاد شوروى نيز الغاى مالكيت به صورت كلى و مطلق آن، امكان پذير نبود و از اين روى تجديد نظر طلبان با تقسيم مالكيت به انواع گوناگون، مالكيت شخصى افراد (بر فرش و خانه و عصا و عينك و ديگر لوازم ضرورى زندگى ) را تصويب كرده و متقابلاً مالكيت بخش خصوصى (بردرآمدهاى افزون از نياز زندگى) را ملغى شمردند، كه خود اين امر سبب شد سطح توليد در بخش كشاورزى و صنعت پايين آيد.

همچنين، تجديد نظر طلبان زمينها را به دو قسم دولتى و خصوصى تقسيم كرده،بخشى را به خود كشاورزان واگذار كردند تا درآمد آن از خود كشاورزان ولى درآمد زمينهاى دولتى، مخصوص دولت باشد و اين امر نيز سبب شد كه كار كشاورز در بخش مربوط به خود، حاصل و درآمدى چند برابر داشته باشد.

3. ماركسيسم، گذشته از اشتراك در اموال، زن را نيز كالايى مشترك و متاعى عام در دست همگان مى پنداشت وباالقاى اين مطلب كه مقولاتى: چون غيرت و تقيدات جنسى وتعصبات ناموسى، رسوبات ذهنى وروانى نظام سرمايه دارى و مالكيت خصوصى! است، تحت عناوينى چون «عشق آزاد»! و امثال آن، در پى حذف عنصر حيا و عفاف از متن زندگى بشر بود. امّا اين


9 صفحه

اصل، آنچنان زننده و خلاف فطرت ـ و اجراى آن مايه ايجاد مفاسد بسيار ـ بود كه سران كمونيسم از همان اوايل امر ناچار شدند آن را ناديده بگيرند وروى آن اصرارى نورزند!

4. نظام كمونيسم، نه تنها از جهات فوق الذكر، خلاف فطرت و خواسته هاى درونى انسانها عمل مى كرد، بلكه از حيث مبارزه با مذهب و غريزه خداجويى ومعنويت طلبى، نيز معارضه و منازعه اى بيهوده با طبع خداجوى انسانها داشت و چنانكه ديديم موج «تبليغات» 77 ساله آن نظام، كه «آهن» و «آتش» را نيز پشتوانه خود داشت،نتوانست ريشه اعتقاد به خدا و دين را در نهاد توده هاى آن كشور بسوزاند و نهايتاً اين نظام كمونيسم بود كه از هم فرو پاشيد.

تناقض در بهره مندى از رفاه و امكانات زندگى ميان امثال مارشالها با طبقات عادى و پايين جامعه، خود نشانه ديگرى از نادرستى اصول ماركسيسم بود. گويى زندگى مرفه وكاخهاى كذايى از آن سران كمونيسم ومقامات بلند پايه حزب بود، وبدبختيها و احياناً بيكاريها از آن توده ها!

اين علل و نظاير آن سبب شد كه اختلاسها، رشوه گيريها، نابسامانيها و... نارضايتيها روز به روز اوج بيشترى گيرد و اركان نظام به طور روز افزون سستى پذيرد. مقايسه اى كوچك ميان برلين شرقى و غربى ـ كه اولى به اصطلاح در قلمرو نظام سوسياليسم قرار داشت، و دومى جزو اردوگاه سرمايه دارى شناخته مى شد ـ گوياى بسى نكات تواند بود. در طول اشغال برلين توسط ارتش سرخ روزى نبود كه گروهى از اين كشور به برلين غربى نگريزند، درحالى كه عكس اين مطلب، جز در جاسوسان برلين شرقى ديده نشد! زمانى كه ديوار مشهور برلين فرو ريخت، موج جمعيت از سمت شرق بود كه به غرب


10 صفحه

هجوم آور شد.

نامه تاريخى رهبر انقلاب اسلامى ايران ، امام خمينى (قدس سره) به گورباچف(صدر هيئت رئيسه حزب كمونيست شوروى) مبنى بر اين كه«از اين پس، ماركسيسم را بايد در موزه ها جستجو كرد» و يك ايدئولوژى كهنه و فرسوده و فاقد اعتبار نگاشت، ـ در عين اهميّت ـ يك غيب گويى پيامبرانه نبود، بلكه پيش بينى آگاهانه وحساب شده بزرگمردى بود كه صداى شكسته شدن استخوانهاى پوسيده آن نظام را، از وراى چهره بزك كرده و پر زرق وبرق آن مى شنيد و دلسوزانه پيشاپيش هشدار مى داد. چنان كه، پيروزى انقلاب كبير اسلامى بر رژيم وابسته و تا بن دندان مسلح پهلوى، و ستيز سازش ناپذير آن با جهانخواران غرب و شرق، خود خط بطلانى بر اين سخن كارل ماركس بود كه دين را «افيون توده ها»! و آلت دست سرمايه داران براى تحميق ملتها! مى شمرد و غافل يا متغافل از آن بود كه اگر فى المثل در اروپا، واتيكان، وردست و همكار استعمارگران است، در ايران اسلامى، روحانيت شيعه، منبع لا يزال قيام براى آزادى و نجات انسانها، و نابودى ظالمان وستمگران است.

كتاب حاضر كه اينك با ويرايش و پرداختى نو به خامه طبع سپرده مى شود، براى نخستين بار در حدود بيست سال پيش يعنى زمانى كه پرچم كمونيسم در اتحاد شوروى و اقمار آن در اهتزاز،و بازار بحثهاى آن در محيطهاى روشنفگرى كشورمان بسيار داغ بود، به رشته تأليف درآمده و تقديم نسل جوان گرديد. بدان اميد كه با كاستيها و ايرادات اصول منطق ديالك تيك آشنا شده و ضمناً دريابند كه در فلسفه اسلامى اين اصول به صورتى كاملاً بهتر و دقيقتر مورد بحث و بررسى قرار گرفته است، و به قول شاعر:


11 صفحه

سالها دل طلب جام جم از ما مى كرد *** آنچه خود داشت، ز بيگانه تمنا مى كرد

خوشبختانه، برخى از كسانى كه بعداً از هوادارى اين مكتب روى برگردانده و اظهار ندامت كردند اعتراف نمودند كه تحت تأثير اين كتاب قرار گرفته اند و حتى تئوريسين مشهور حزب توده ايران، احسان طبرى، در سخنرانى رسمى خويش ـ كه از سيماى جمهورى اسلامى ايران پخش شد ـ تصريح كرد كه آثار فلسفى و كلامى اينجانب از جمله آثارى بوده كه مايه روشنى و بازگشت وى به دامن اسلام وانقلاب اسلامى گرديد.

آگاهان از مسايل فكرى و فرهنگى، نيك مى دانند كه فروپاشى كمونيسم از نظر اقتصادى و سياسى، لزوماً به معنى پاكسازى كامل اذهان از رسوبات فكرى فلسفى اين مكتب نبوده و در گوشه وكنار هنوز هم هستند كسانى كه، مستقيم يا غير مستقيم، تحت تأثير آموزه هاى ماركسيسم قرار داشته و احياناً آن را در پوشش مسايل اسلامى مطرح مى سازند از اين جهت ضرورى ديده شد كه كتاب حاضر نيز، با ويرايشى تازه، مجدداً زيور طبع ونشر يابد.

جعفر سبحانى

قم ـ مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

20/10/78


12 صفحه

13 صفحه

1

مسائل فلسفى را از مسائل علمى

باز شناسيم

كاوش تطبيقى يا به اصطلاح امروز «بحث مقايسه اى»، در حكم رويارويى مكاتب موجود با يكديگر است، تا در سايه تطابق و مقايسه، نقاط قوت يا ضعف هر يك از آنها روشن گردد، و اين تلاش علمى يكى از مطمئن ترين راهها براى شناخت حقيقت از مجاز، و آب از سراب است.

در قرون درخشان تمدن اسلامى اين گونه بحث و كاوش بسيار رايج بود. مثلاً فقيهان اسلام، در تحليل مسائل فقهى، آرا و عقايد پيشوايان مذاهب فقهى اسلامى را با ذكر مدارك نقل مى كردند وسپس درباره آنها به نقد و بررسى مى پرداختند. هم اكنون نيز اين روش در حوزه هاى علمى شيعه تا حدى رواج دارد، و محققان اسلامى در هر رشته اى كه بحث و گفتگو مى كنند به آراء و عقايد مخالف توجه كامل دارند تا آنجا كه «فقه تطبيقى»، و به اصطلاح عربى: «فقه مقارن»، يكى از رايج ترين مباحث در حوزه هاى علمى اسلامى است.

به علت اهميتى كه اين نوع از بحثها دارد، نگارنده در بحثهاى مربوط به قرآن كه در حقيقت برهان رسالت و نبوت پيامبر گرامى اسلام است از طريق


14 صفحه

بحث «تطبيقى» و «مقايسه اى» وارد شده و در تجزيه و تحليل قصص قرآن، مضامين اين بخش از قرآن را با تورات وانجيل مقايسه كرده و نتايج درخشانى از اين مقايسه گرفته است.(1)

در برهه حساس كنونى نيز كه جامعه اسلامى ما با يك رشته مكتبهاى نوظهور روبرو شده است، مكتبهايى كه مى خواهند پايه بسيارى ازمسائل اسلامى را متزلزل سازند وبا بينشهاى سطحى وعاميانه مى كوشند اكثريت كارگران وكشاورزان را به خود جلب كنند، بهترين وسيله براى روشنگرى نسل جوان، بحث تطبيقى ومقايسه اى ميان اسلام و اين گونه مكتبهاست تا روشن گردد كه فلاسفه اسلامى از قرنها پيش چگونه اصولى را طرح ريزى كرده اند كه هم اكنون نيز مى تواند از سنگرهاى عقيده اسلامى، با صلابت تمام، پاسدارى كند.

با توجه به اين كه فلسفه شاخص در ميان الهيون، فلسفه اسلامى است و فلسفه رايج در ميان ماديها نيز فلسفه ماركسيسم، چه بهتر در اين رساله، مقايسه اى ميان اين دو فلسفه به ميان آيد، وبا بينشى عميق و دور از هر نوع تعصب، ميان دو مكتب داورى گردد.

فلسفه ماركس يكى از فلسفه هاى رايج امروز است كه بر اساس ماديگرى و اين كه «هستى مساوى با ماده و انرژى است» استوار مى باشد. ماركسيسم، بر پايه اعتقاد به اصل مزبور، با تمام مكتبهاى مادى جهان كه از دوران يونان باستان تاكنون جسته و گريخته خود را نشان داده اند، همفكر است، ولى مكتب فلسفى وى از ويژگى خاصى برخوردار است كه آن را از ديگر مكتبهاى مادى ممتاز مى سازد. اين ويژگى همان «ديالكتيكى» بودن آن است كه در


1 . به كتاب برهان رسالت، صفحات721ـ 471، مراجعه شود.


15 صفحه

فصل چهارم اين كتاب، ويژگى يا ويژگيهاى آن به گونه اى روشن بيان خواهد شد.

پيش از آن كه به بيان ويژگيهاى فلسفه الهى و فلسفه مادى و نيز ويژگيهاى فلسفه ماركس از ميان ديگر مكتبهاى مادى بپردازيم، لازم است به گونه اى فشرده در باره حقيقت فلسفه و جهان بينى فلسفى، و تفاوت آن با علم و جهان بينى علمى، بحث و گفتگو كنيم تا مرز بين اين دو نوع جهان بينى و مسايل مشخص هر يك، واضح وروشن گردد.

1. فلسفه چيست؟

فلسفه، متعهد بحث در باب كلى ترين قوانين مربوط به جهان و انسان، يا به تعبيرى بهتر و صحيحتر، مربوط به وجود و هستى است، قوانينى كه اظهار نظر درباره آنها، از عهده علوم بيرون بوده و هيچ علمى، به لحاظ محدوديت موضوع خويش، نمى تواند درباره آنها اظهار نظر كند.

در جهان بينى انسان، يك رشته مسائلى وجود دارد كه هيچ علمى، به علت محدود بودن قلمرو بحث آن، نمى تواند درباره آن تصميم بگيرد يا اظهار نظر كند، تنها فلسفه است كه به اعتبار ديد كلى ووسيعى كه دارد، مى تواند به اين رشته از مسائل پاسخ گويد.

به تعبير روشنتر: در جهان هستى، موجودات گوناگونى يافت مى شود كه پژوهش درباره هر كدام از آنها، علم خاصى را به وجود مى آورد: مثلاً«فيزيك» درباره خواص ظاهرى ماده و «شيمى» درباره عوارض درونى آن، «فيزيولوژى» درباره شيوه كار اندام موجودات زنده ، و «بسيكولوژى» درباره خصوصيات روانى بحث مى كند و اين گونه بحثها و كاوشگريها را علم مى نامند.


16 صفحه

علم«جامعه شناسى»، علم وسيع و گسترده اى است كه حاوى رشته هاى گوناگون مى باشد، مانند: جامعه شناسى اقتصادى، جامعه شناسى سياسى، جامعه شناسى تربيتى و... ولى مع الوصف اين علم فراخ دامن، در كاوشهاى خود، گامى فراتر از موضوع خود، به نام «جوامع انسانى»، بر نمى دارد.

«روانشناسى» نيز مانند «جامعه شناسى» شعب مختلفى دارد: روانشناسى عمومى، روانشناسى كودك، روانشناسى جوان، روانشناسى مديريت و غيره. در عين حال هيچ روانشناسى در بحث و بررسى خود، از موضوع اين علم ـ روان انسان ـ خارج نمى گردد.

فلسفه، «كل شناسى» است،و هر علمى از علوم «جزء شناسى»; وحتى با تحصيل كليه رشته هاى علوم، از بيولوژى وفيزيولوژى و فيزيك و شيمى، نيز باز احكام فلسفى به دست نمى آيد، و نياز انسان به فلسفه باقى است. چه، آگاهى از احكام اجزاى جهان آفرينش ما را از آگاهى به احكام كل اين مجموعه بى نياز نمى سازد، زيرا ممكن است مجموع جهان، ويژگى مخصوصى داشته باشد كه اين ويژگى در هيچ يك از اجزاى آن نباشد، همچنانكه آگاهى از فرمول شيميايى و تك تك اجزاى يك محلول، ما را از بررسى اثر خاص خود آن مركب بى نياز نمى سازد.

ازينروى براى شناخت جهان يا اصل هستى، آگاهى خاصى لازم است كه تمام هستى و جهان را دربرگيرد وقوانين كلى هستى را روشن سازد، و اين كار فقط بر عهده فلسفه است.

خلاصه كنيم: در كاوشهاى علمى، صرفاً جزئى از جهان را مورد بحث قرار مى دهيم، ولى در چشم انداز ما يك رشته مسائلى است كه پاسخ مثبت و يا


17 صفحه

منفى به آنها پايه بسيارى از مسائل اعتقادى و ايدئولوژيك ما را تشكيل مى دهد و اين مسائل به علت كليت و عموميتى كه دارند، در هيچ علمى مطرح نبوده و هيچيك از علوم قادر به پاسخگويى به آنها نيست.

بحث درباره اين نوع از مسائل، يك نوع جهان بينى يا هستى شناسى فلسفى است، در صورتى كه بحثهاى مربوط به يك موجود از موجودات جهان، جهان بينى علمى است و هيچ يك ما را از ديگرى بى نياز نمى سازد.

به برخى از اين مسائل كلى اشاره مى كنيم:

1. آيا وجود و هستى مساوى با ماده است و غير از ماده و انرژى در جهان چيزى نيست، يا اينكه هستى بر دو بخش است: بخشى از آن مادى است و بخشى ديگر مادى نبوده و از آثار ماده پيراسته است؟

2. آيا هر پديده اى نياز به علت دارد(قانون عليت و معلوليت)؟

3. جهان از كجا آمده و به كجا مى رود؟

4. آيا جهان، اول و آخر دارد، يا ندارد؟

5. آيا براى مجموع جهان، مكانى هست يا نه؟

6. آيا نظام آفرينش نظامى بديع و زيبا است و در آن زشتى و كجى وجود ندارد، يا پوچ و نازيباست؟

7. آيا موجود، معدوم و معدوم، موجود مى شود، وموجودى كه معدوم شد بار ديگر امكان اعاده حيات را دارد يا نه؟

8. آيا پس از حيات دنيوى، حيات ديگرى وجود دارد يا نه؟

9. آيا جهان در برابر كارهاى نيك و بد انسان واكنش نشان مى دهد يا نه؟


18 صفحه

10. آيا مجموع جهان سراپا زنده و آگاه، و بينا و شنوا است، يا آنكه مجموع جهان مرده و فاقد هرگونه شعور مى باشد ووجود انسان آگاه و يا جاندار در آن، جنبه استثنايى دارد؟

11. آيا مجموع جهان، موجودى واحد بوده و از وحدت حقيقى برخوردار است، يا شامل يك رشته موجودات پراكنده است كه از سر تصادف در كنار هم قرار گرفته اند؟

12. تقسيم موجود به «واجب الوجود» و «ممكن الوجود» چگونه است؟

اين مسائل و مشابه آنها، كه كلى ترين مسائل مربوط به هستى شناسى را تشكيل مى دهد، در هيچ علمى مطرح نبوده وهيچ يك از علوم را ياراى پاسخ دادن به آنها نيست. علوم و مباحث علمى، از جنبه هاى گوناگونى محدوديت دارند و به علت همين محدوديتها، امكان ورود به اقيانوس بيكرانه اين مباحث براى آنها وجود ندارد.

شرح و توضيح اين محدوديت، موضوع گفتار آتى ماست.


19 صفحه

2

محدوديتهاى سه گانه علوم

اكنون كه با مشخصات جهان بينى فلسفى آشنا شديم، لازم است درباره مشخصات جهان بينى علمى نيز توضيحاتى بدهيم. به طور كلى، علوم، از محدوديتهايى برخوردارند كه ذيلاً بيان مى گردد:

الف: محدوديت علوم از نظر موضوع بحث

هر علمى پيرامون موضوع خاصى سخن مى گويد و آثار آن را كشف مى كند به عبارت ديگر، هر يك از علوم، درباره احكام و خواص موضوع بسيار محدودى بحث و بررسى مى كند و چنانچه مسئله اى از محدوده موضوع مورد بحث آن علوم بيرون باشد هيچ يك از آنها قادر به بحث و گفتگو درباره آن نيست.

مثلاً علم زيست شناسى، نمى تواند درباره فشار گاز يا احكام هرمها نظر دهد، زيرا اين نوع بحثها از موضوع مورد بحث آن علم كه بحث و بررسى درباره شرايط زندگى جانداران است خارج است، در صورتى كه فلسفه گرفتار چنين محدوديتى در موضوع نبوده و مجموع هستى را مورد بحث قرار مى دهد ومى خواهد كلى ترين قوانين مربوط به هستى را به دست آورد.


20 صفحه

درست است كه قوانين علوم نيز كلى بوده و آنچه در فيزيك و شيمى ورياضيات ثابت مى شود همگى قوانين كلى است، ولى قوانين كلى آنها مربوط به موضوعى است كه مورد نظر آن علم قرار دارد و هرگز به ديگر موضوعات ارتباطى ندارد، مثلاً احكام مثلثات و احكام مربوط به موضوعات هندسى هر چند از كليت و عموميت برخوردار است ولى مربوط به موضوع خاصى است كه موضوع علم را تشكيل مى دهد.(1)

در اين صورت بايد گفت مسائل فلسفى، كلى ترين قوانين مربوط به هستى و به عبارت ديگر انسان و جهان است، در صورتى كه مسائل علوم يك رشته قوانين كلى مربوط به موضوعاتى محدود و معين است.

ب: محدوديت علوم از نظر ابزار

جهان بينى علمى از نظر ابزار تحقيق نيز، محدوديت خاصى دارد، زيرا علم از راه فرضيه و آزمون پيش مى رود. هر دانشمندى در تفسير واقعيت پديده اى، نخست فرضيه اى را مطرح ساخته واين فرضيه به صورت يك تئورى در ذهن وى نقش مى بندد، سپس آن را در بوته تجربه و آزمايش قرار مى دهد. اگر تجربه و آزمايش، آن را تأييد كند تا زمان پيدايش فرضيه جامعترى كه آزمون نيز آن را تأييد كند، مورد پذيرش محافل علمى قرار مى گيرد.

روى اين بيان، مرز مسائل علمى و فلسفه مشخص گشته و انسان با دو نوع جهان بينى آشنا مى شود: جهان بينى علمى، و جهان بينى فلسفى.


1 . آرى، گاهى يك علم از مسلمات علم ديگر بهره مى برد، مثلاً دانشمند روانشناس ازعلم زيست شناسى و امور مربوط به ژنها استفاده مى كند. امّا بايد توجه داشت كه استفاده ازعلمى، غير از بحث درباره موضوع آن علم است.


21 صفحه

جهان بينى علمى، جزء شناسى است نه كل شناسى. علم درباره موضوعى كه جزئى از جهان است بحث مى كند و ما را به خصوصيات آن آشنا مى نمايد، در حالى كه فلسفه در باره كل جهان و هستى بحث مى كند و ما را به وضع و قيافه مجموع دستگاه آفرينش آشنا مى سازد.

ابزار علم، از حيث انحصار به تجربه و آزمون، بسيار محدود بوده و هرگز درباره مسائلى كه از قلمرو تجربه و آزمون حسى بيرون است (و قبلاً نمونه هايى از آنها را يادآور شديم) نمى تواند نظر دهد ويكى از دو طرف احتمال را تعيين كند، امّا فلسفه به علت گستردگى كه در ابزار شناخت دارد در باب اينگونه مسائل، نظر مى دهد.

ج: علم از قاطعيت برخوردار نيست

در اين جا فرق سومى نيز ميان علم و فلسفه وجود دارد، و آن اين كه پذيرش بسيارى از فرضيه ها و آزمونها جنبه موقتى دارد ولذا نمى توان نتايج آنها را به عنوان نظريات قطعى تلقى كرد، زيرا همگى شاهديم كه هر روز فرضيه اى جايگزين فرضيه ديگر گشته وبسيارى از تئوريها تحولات جزئى يا اساسى مى يابند. اما مسائل كلى فلسفى از قاطعيت خاصى برخوردار است كه مى تواند تكيه گاه ثابتى براى عقيده ها و ايدئولوژيها قرار گيرد.

به عبارت روشنتر، فرضيه هاى علمى نوعاً به عنوان نظريات موقت پذيرفته مى شوند وجوامع علمى هر چند تا زمان بروز فرضيه كاملتر، با آنها به صورت فرمولهاى علمى رفتار مى كنند، ولى گويى همگى چشم به اين دوخته اند كه تئوريهاى ديگرى جايگزين اين فرضيه ها گردد. به عكس، در نظريات فلسفى چنين انتظارى نيست و هر فيلسوفى نظر خود را به صورت يك نظريه كاملاً


22 صفحه

قطعى وپايدار بيان مى كند.

البته معنى قاطعيت اين نيست كه افكار فلسفى خطاپذير نيست،ولى فيلسوف در عين اعتقاد به امكان خطا در استنتاجات فلسفى خويش، در نظريات خود قاطع است و در انتظار بروز نظريات و مكتبهاى ديگر نيست. ليكن چون انديشه انسانى در حال تكامل بوده و بشر پيوسته در حال تكاپو است كه قوانين حاكم بر هستى را كشف كند، ازينروى فلسفه نيز بسان ساير علوم در گردونه تكامل قرار دارد، تا آنجا كه فلسفه يونانى هنگام انتقال به مجامع اسلامى حاوى دويست مسئله بود ولى بر اثر مساعى فلاسفه اسلامى به هفتصد مسئله بالغ گرديد.(1) چنانكه، اگر مى گوييم علوم از قاطعيت برخوردار نيست، مقصود آن دسته از كاوشها وبحثهاى علمى است كه هنوز به صورت تئورى مطرح مى شوند، والاّ آن قسمت از علوم كه از قلمرو بحث و كاوش خارج شده و در قلمرو قوانين قطعى قرار گرفته است ـ مانند قوانين رياضى و هندسى ـ در صف ادراكات و علوم قطعى بشر قرار مى گيرند.(2)

از آنچه گفتيم، تفاوت جهان بينى فلسفى باجهان بينى علمى كاملاً روشن مى گردد: در جهان بينى فلسفى، كلى ترين قوانين مربوط به هستى و جهان كه هيچ علمى عهده دار پاسخگويى به آنها نيست مورد بررسى قرار مى گيرد، در حالى كه در جهان بينى علمى، جزئى از جهان، و احكام موضوع مشخصى تحت بررسى قرار مى گيرد و جهان از زاويه بسيار محدودى، مطالعه مى شود.


1 . رساله استاد علامه طباطبائى، در كنگره صدر المتألهين.

2 . درباره جهان بينى فلسفى وجهان بينى علمى، و مرز مسائل اين دو، به كتابهاى زير مراجعه كنيد: اسفار: 1/23ـ 34، شرح منظومه: ص 200، روش رئاليسم: صص 2ـ 18، هستى شناسى: صص 11ـ 31.


23 صفحه

ولى بايد توجه داشت كه هيچ يك از دو جهان بينى ما را از ديگرى غنى و بى نياز نمى سازد، زيرا جهان بينى فلسفى ما را به كلى ترين قوانين هستى آشنا مى سازد، در صورتى كه آگاهى از اين كليات، به ما شناخت نسبت به امور جزئى نمى دهد و ما در شناختن جماد و نبات وجاندار نياز به شناخت علمى داريم كه تمام جزئيات آنها را براى ما روشن سازد.

متقابلاً، شناخت علمى و يا جهان بينى علمى ما را به كليترين قوانين هستى، كه پشتوانه شرايع الهى و ايدئولوژيهاى بشرى است، رهنمون نمى شود و عقايد دينى و ايدئولوژيك حتماً بايد از يك پشتوانه فلسفى برخوردار باشد.(1)

فلسفه و نتايج علوم

هيچ فلسفه اى،اعم از الهى و مادى، نمى تواند نتايج علوم را انكار كرده و به رد آنها برخيزد، زيرا فلسفه و علم به مثابه دو كاوشگرند كه در دوسنگر متفاوت قرار دارند، و هر كدام مى خواهند بخشى خاص از نيازها و مشكلات انسان را پاسخ بگويد. لذا وجهى ندارد كه يكى به تكذيب ديگرى برخيزد، و نيز هيچ كدام نبايد به حريم ديگرى تجاوز كند و در باره مسئله اى كه ابزار تجزيه و تحليل آن را ندارد، نظر دهد.

ماركسيستها مى كوشند فلسفه مادى را تنها فلسفه اى معرفى كنند كه


1 . براى رفع اشتباه،تذكر اين نكته ضرورى است كه: گاهى لفظ «فلسفه» به معنى آگاهى از علل شىء مشخص ويا آثار وفوايد آن به كار مى رود مثلاً مى گويند: «فلسفه تاريخ» به معنى قوانين عمومى تكامل تاريخ و يا مى گويند: «فلسفه احكام» يعنى فوايد وآثارى كه در عمل به احكام الهى نهفته است. مفهوم فلسفه اى كه در اين موارد به كار مى رود، از مورد بحث ما بيرون است.


24 صفحه

حقايق علمى را مى پذيرد و قوانين حاكم بر پديده هاى جهان و فعل وانفعالات آنها را تصديق مى كند، و از اين رهگذر مى خواهند فلسفه الهى را به علت اعتقاد به خداى خالق و آفريننده، ضد علم معرفى كنند! زيرا به زعم آنها پس از شناختن علل و اسباب مادى جهان، ديگر براى نظريه «آفرينش» پديده ها و وابستگيهاى آنها به اراده خالق، جايى باقى نمى ماند.

حقيقت اين است كه ماركسيستها، با اين گونه تعريف وتوصيف از مكتب خود، و انتقاد از مكتب الهى، مشت خود را باز كرده و مرتكب دو نوع مغالطه مى شوند:

1. مسائل فلسفى، ارتباطى به مسائل علمى كه بر پايه تجربه و آزمايش استوار است ندارد، و مسائل علمى هرگونه حل شود تأثيرى در مسائل هستى شناسى ندارد. مثلاً نظريه «ترانسفورميسم» (تحول انواع) يا «فيكسيسم»(ثبات انواع)تأثيرى در پاسخگويى به مسائل فلسفى ندارد، خواه شما بگوييد كه اسب از روز نخست اسب بوده و خواه بگوييد كه اسب در بدو امر چيز ديگرى بوده و بعداً به اين صورت متحول شده است، هر دو نظريه در برابر مسائل كلى فلسفى (كه نمونه هايى از آن را قبلاً برشمرديم) يكسان است.

نيز اگر در مواردى، فلسفه بتواند از نتايج مسلم علوم كمك بگيردو به كمك علمى يك قانون فلسفى بسازد ، در اين بهره گيرى، فلسفه هاى الهى ومادى تفاوتى با يكديگر ندارند هرچند اين گونه موارد نادر بوده و كم اتفاق مى افتد.

2. اختلاف مكاتب الهى و مادى، براى اين نيست كه آيا قوانين مادى واسباب طبيعى بر جهان حكومت مى كند يا اينكه تمام پديده ها وگردش امور جهان، مخلوق مستقيم اراده الهى است؟ زيرا هر دوگروه، به علل مادى و


25 صفحه

اسباب طبيعى ايمان دارند. اختلاف اين دومكتب ناشى از اين مسئله است كه آيا جهان طبيعت با تمام خصوصيات و ويژگيهاى خود، به موجودى ماوراى ماده وابستگى دارد و دستگاه آفرينش، مخلوق قدرتى بالاتر وبرتر از خود هست، يا نيست؟ به طور مسلم، وابستگى وعدم وابستگى جهان به چنين قدرتى را نمى توان با اسلوب تجربى ثابت كرد، زيرا تجربيات كمّى ورياضى ناتوانتر از آن است كه چنين وابستگى را ثابت يا نفى كند، و پاسخ اين گونه مسائل بر عهده فلسفه است نه علم.

حقيقت اين است كه مادّيگرايان درباره موجودات ماوراى طبيعت بايد «سكوت كنند» نه اينكه آن را «نفى كنند» ولى متأسفانه مى بينيم كه آنان از حريم بحث خود خارج شده، به جاى سكوت، به انكار و ردّ آن مى پردازند. آن هم به بهانه اينكه جهان ماوراى محسوس نيست وما با ابزار حس و تجربه آن را درك نمى كنيم! مثل اينكه بگوييم چون ميزان گرسنگى را نمى توان در ترازوهاى عادى كشيد يا با خط كشهاى هندسى اندازه گيرى كرد، پس چيزى به نام گرسنگى وجود ندارد!

ازينروى، به منظور پرهيز از اين گونه اشتباهات و مغالطه ها، لازم است كمى پيرامون ويژگيهاى دو مكتب الهى ومادى سخن بگوييم و هر چند به علت ضيق مجال، فرصت بيان تمام ويژگيهاى آن دو مكتب نيست، دست كم به شاخصترين ويژگيهاى آن دو اشاره كنيم.

Website Security Test