welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : در سرزمين تبوك*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحاني*

در سرزمين تبوك

صفحه 1

بسم الله الرحمن الرحيم


صفحه 2

صفحه 3

در سرزمين تبوك

تفسير سوره توبه

تأليف

آية الله جعفر سبحانى


صفحه 4

صفحه 5

صفحه 6

اسم كتاب: در سرزمين تبوك

مؤلّف: آية الله العظمى جعفر سبحانى

نوبت چاپ: دوم

تاريخ انتشار: 1386

چاپ: مؤسسه امام صادق (عليه السلام) قم

تيراژ: 1500 نسخه

ناشر: مؤسسه امام صادق (عليه السلام)قم


صفحه 15

مقدمه

آن جا كه پرده از راز برون افتد

همزمان با ورود پيامبر عظيم الشأن به سرزمين «يثرب» نطفه حزب نفاق و يا ستون پنجم بسته شد: عبداللّه بن ابىّ وابوعامر رهبرى حزب را به صورت زيرزمينى برعهده گرفتند و در طول حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در يثرب، حادثه هاى جانكاهى آفريدند و به تضعيف باورهاى دينى پرداختند; ولى رهبر بزرگ اسلام با سران و زيرمجموعه آنها، كاملاً مماشات مى كرد، و بر خيانت ها و منويات آنان با ديده اغماض مى نگريست و در مواردى كه پرده از راز برون مى افتاد، به پوزش هاى واهى و سست و كودكانه آنان، اكتفا مىورزيد.

انگيزه آنان براى مخالفت با انقلاب اسلامى دو چيز بود:

الف) اسلام با ورود به سرزمين يثرب بساط سيادت و قدرت ظاهرى آنان را برچيد و مهاجر و انصار را تحت لواى واحد درآورد و به جهت همين سيلى خوردگى و زيان كارى، از روز نخست با انقلاب فاصله گرفتند و افراد ساده لوح، بالاخص گروهى كه عرق «قبيله سالارى» داشتند را دور خود گرد آوردند.

ب) قدرت هاى خارجى به خصوص روميان كه با عربستان هم مرز بودند، با سران حزب در تماس بوده و پيوسته آنان را بر كارشكنى دعوت مى كردند تا آن جا كه


صفحه 16

ابوعامر فرد دوم حزب، از ترس مجازات به سرزمين مكه، كه در قبضه ابوسفيان بود، گريخت و پس از فتح مكه به دولت روم پناهنده شد و از همان جا رهبرى زيرزمينى را برعهده گرفت و ياران خود را براى ساختن مسجد ضرار، كه در حقيقت لانه جاسوسى بود، دعوت نمود.

سوره توبه هر چند اهداف گوناگونى را تعقيب مى كند; ولى هدف مهم اين سوره، رسوا كردن حزب نفاق و فاش ساختن نقشه هاى منافقانه آنهاست.

جوانان علاقه مند به انقلاب اسلامى با قرائت تفسير اين سوره، كه به زبان فارسى روان نگارش يافته است، با حقايقى آگاه مى شوند كه نمونه هاى آن را در كشور خويش مشاهده مى كنند و سرانجام حقيقتى مكشوف مى شود و آن اين كه: اصول نفاق در ديروز و امروز يك سان است.

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) شانزده آيه از آغاز اين سوره را در اختيار اميرمؤمنان على (عليه السلام) نهاد تا در روز عيد قربان در منى نزديك «جمره عقبه» تلاوت كند و هر نوع امن و امان را از شرك و مشرك بردارد; مگر آن گروهى كه با پيامبر پيمان بستند و تا آن روز، بر پيمان خود ماندند.

ما اين اثر را به علاقه مندان قرآن و دل سوزان جامعه اهدا مى كنيم و توفيق همگان را از خداوند بزرگ مى خواهيم.

جعفر سبحانى

قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)

7 ذى القعده1421/12اسفند 1379


صفحه 17

با خصوصيات اين سوره آشنا شويم

نام هاى اين سوره

اين سوره به نام هاى مختلف، مانند «توبه» و «برائت» و «فاضحه» خوانده مى شود و هر كدام به مناسبت خاصى بر آن اطلاق مى گردد:

از آن جا كه سرگذشت توبه گروهى از مهاجر و انصار، در اين سوره آمده و نيز سرگذشت گروه سه گانه اى كه براى گردآورى غله و ميوه، از جهاد سرباز زده بودند، در اين سوره طى آيه هاى 118 و 119 وارد شده است اين سوره را «توبه» مى نامند. و باز چون در اين سوره، از مشركان و كليه بت پرستان «برائت» و بيزارى جسته شده است و تمام پيمان هاى آنان ناديده گرفته شده و بت پرستى با تمام اشكالش غير قانونى اعلام گرديده است، اين سوره را سوره «برائت» مى نامنـد و چـون اسـرار شبكه جاسوسى و خيانت هاى گروهى از منافقان در اين سوره آشكار شده و خـداونـد پرده از رازهاى آنان برداشت و همگى را رسوا كرد، اين سوره را «فاضحه» هم مى گويند.

شماره آيه و هدف و محل نزول سوره

اين سوره 129 آيه دارد و همگى به گواهى مضمون آيات آن در «مدينه» نازل شده و يكى از طرق شناسايى آيات مكى از مدنى، مضامين خود آنهاست; آيات اين سوره همگى در مورد حوادثى سخن مى گويد كه پس از مهاجرت پيامبر به مدينه رخ


صفحه 18

داده است و اين مطلب با مراجعه به مفاد آيات، به خوبى روشن مى شود. گذشته بر اين، مفسران اسلامى اتفاق نظر دارند كه اين سوره در مدينه نازل شده است.

اين سوره با سوره قبل از آن، يعنى «انفال» از نظر موضوعات و مطالب و اهداف، يك سان و مضامين هر دو سوره كاملاً به هم شبيه است.

در هر دو سوره در مورد اهميت عهد و پيمان، لزوم نبرد با مشركان و اهل كتاب، انتقاد از نفاق و منافقان، غير قانونى بودن بت و بت پرستى و... بحث و گفتگو شده است. روى همين تشابه، برخى هر دو سوره را يك سوره تلقى كرده اند.

در آغاز اين سوره به سان سوره هاى ديگر قرآن «بسم اللّه» وجود ندارد و غالب افراد مى پرسند چرا در آغاز اين سوره «بسم اللّه» ـ كه اسم اعظم است ـ موجود نيست. گاهى اين مطلب از طريق وحدت دو سوره توجيه مى شود و اين كه چون اين دو سوره يك سوره اند در آغاز دومى «بسم اللّه» وارد نشده است; ولى چون مفسران اسلامى، از اين دو سوره به نام سوره هاى «انفال» و «توبه» نام مى برند و هر دو سوره را دو سوره مختلف تلقى مى نمايند، بايد براى نبودن «بسم اللّه» علت ديگرى انديشيد.

پاسخ روشن همان است كه ابن عباس از اميرمؤمنان(عليه السلام) نقل كرده است و آن اين كه «اسم اعظم» يعنى «بسم اللّه»نشانه رحمت و رأفت الهى است و چنين توصيفى با مضامين سوره، خصوصاً با آيات آغاز سوره كه در آن بيزارى از بت پرستان و لغو تمام پيمان ها آمده و به همه آنان اعلام مى شود تنها چهار ماه مهلت دارند كه وضع خود را روشن سازند; يا بايد بت و بت پرستى را ترك گويند و به آيين توحيد بگروند و يا آماده جنگ و نبرد با سپاه توحيد بشوند. ناگفته پيداست چنين قطـع نامـه اى با چنين لحن تنـدى، با توصيف خـدا به رحمـان و رحيم مناسب نيست و هرگز نبايد در اين مورد، سخن را با چنين اوصافى آغاز نمود، بلكه اين


صفحه 19

مقام، مناسب با اسما و اوصاف ديگر خداوند، مانند جبّار، منتقم و مشابه آنهاست.(1)

مأموريت على(عليه السلام)

شهر مكه در سال هشتم هجرى به تصرف مسلمانان درآمد و پايگاه توحيد در چنين سالى از دست كفار گرفته شد و پيامبر در سال نهم هجرت تا كرانه هاى شام رفت و در تبوك، با قبايل متعددى پيمان بست. پس از بازگشت به مدينه، شرايط ظاهرى ايجاب مى كرد كه پيامبرگرامى در سال نهم، عازم زيارت خانه خدا شود و از شهرى كه سال گذشته به تصرف او درآمده است، بازديد نمايد. ولى مقارن اين احوال، حادثه اى رخ داد كه پيامبر را از شركت در مراسم حج آن سال بازداشت و حادثه از اين قرار بود:

رسم اعراب جاهلى اين بود كه پس از پايان طواف كعبه، جامه اى كه با آن خانه خدا را طواف مى كرد، در راه خدا صدقه مى داد و چون جامه ديگرى نداشت، لخت و برهنه طواف مى نمود. در همان سال نهم ـ كه هنوز راه و رسم جاهلى باقى مانده بود ـ در ماه هاى حرام، زن زيبايى وارد مسجد شد و چون جامه اضافى نداشت


1 . اصمعى، بزرگ استاد زبان عرب مى گويد: من در بيابان، كنار زن عرب بيابانى آيه مربوط به بريدن دست دزد را اين چنين تلاوت مى كردم:(وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكالاً مِنَ اللّهِ وَاللّهُ غَفُورٌ حَكيمٌ): «دست مرد و زن دزد را ببريد، سزايى است براى كارشان و انتقامى است از خدا ، خداوند بخشنده و حكيم است»(مائده(5) آيه 38). فوراً زن عرب گفت: اين كه مى خوانى ، قرآن نيست، زيرا «لو كان غفوراً ورحيماً لما أمر بقطع أيديهما; اگر غفور و رحيم بود، فرمان به بريدن دست آنها را نمى داد». يعنى اين جا مناسب نيست خداوند با اسم غفور و رحيم تجلى كند و آن را به رخ افراد بكشد. اصمعى مى گويد: من قرآن را باز كردم ديدم حق با آن زن عرب است ودر قرآن به جاى آن دو، لفظ(عزيز حكيم) آمده است.


صفحه 20

و جامـه عاريت نيز نتوانست تحصيـل كند، ناچـار شد با وضـع زننـده و به صـورت برهنه ـ كه محرك افكار شيطانى حاضران در كنار خانه خدا بود ـ طواف نمايد.

پيامبر گرامى از طواف زن مشركه با آن حركات زننده ـ كه تاريخ متذكر آن است ـ آگاه شد و از اين كه خانه خدا، كه بايد مهد تربيت و مركز فراگيرى تعاليم و روش هاى آسمانى باشد، بر اثر آزادى شرك و بت پرستى، مركز طواف زنان برهنه و چشم چرانى جوانان شهوت پرست گرديده است، آزرده خاطر شد.

مقارن اين گزارش، پيك وحى فرود آمد و آياتى چند از آغاز سوره برائت را آورد. مفاد اين آيات قطع نامه اى است از حكومت اسلام درباره بت پرستان، كه بايد در مدت چهار ماه، وضع خود را در برابر حكومت توحيد، روشن سازند و يكى از دو راه مذكور را برگزينند:

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) آيات ياد شده را به ابوبكر تعليم نمود و چهل تن از ياران خود را با او همراه ساخت كه آيات ياد شده را در عيد قربان براى مشركان و بت پرستان، كه تا آن روز از آزادى نسبى برخوردار بودند، تلاوت نمايد و آنان بدانند از اين به بعد نمى توانند با چنين عقيده و عملى در محيط اسلامى زيست كنند.

ابوبكر آيات را فرا گرفت و با چهل تن از ياران خدا عازم مكه شد. هنوز مراحلى را طى نكرده بود كه پيك وحى بار ديگر فرود آمد و پيامبر را با جمله زير يا مشابه آن خطاب نمود و گفت:

«لا يُؤدّيها إلاّ أنت أو رجل منك;

اين آيات را جز تو يا كسى كه از تو و اهل بيت تو است نمى تواند ابلاغ كند».

در اين موقع، پيامبر، على(عليه السلام) را طلبيد و مركب مخصوص خود را در اختيار


صفحه 21

او نهاد و جابر بن عبداللّه را ملازم او ساخت و دستور داد هر چه زودتر خود را به ابوبكر برساند و آيات ياد شده را از او بگيرد و در روز «منى» در كنار «جمره عقبه» آيات الهى را تلاوت نمايد و علاوه بر تلاوت آيات، چهار دستور را نيز به سمع مشركان برساند:

1. جز فرد مسلمان كسى حق ندارد وارد خانه خدا گردد;

2. هيچ كس نمى تواند برهنه طواف كند;

3. مشركان حق ندارند در مراسم حج شركت كنند;

4. هر كافرى كه با پيامبر پيمان دارد، پيمان او محترم است تا وقتى پايان پذيرد; ولى گروهى كه با پيامبر پيمان ندارند و يا پيمان شكسته اند تا مدت چهار ماه جان و مال آنان محترم است و پس از انقضاى اين مدت بايد وضع خود را روشن كنند. اگر دست از شرك و بت پرستى برداشتند به سان مسلمانان ديگر آزاد خواهند بود و در غير اين صورت، جان و مال آنان احترامى نخواهد داشت.

پيامبر به على فرمود: آيات ياد شده را از ابوبكر بگير و او را ميان ادامه سفر با وى يا بازگشت به مدينه مخير ساز.

على حركت كرد و در «جحفه» به ابوبكر رسيد و پيام پيامبر را به او ابلاغ نمود و آيات الهى را از او گرفت. او را ميان بازگشت به مدينه و ادامه سفر مخير ساخت. ابوبكر كمى انديشيد و بازگشت به مدينه را به ادامه سفر ترجيح داد. وقتى حضور پيامبر رسيد به حضرتش عرض كرد:

«أهلتنى لأمر طالت الأعناق إليه، فلما صرت ببعض الطرق عزلتني منه;

مرا بر انجام دادن كارى لايق وشايسته شمردى; كارى كه گردن ها، روى شوق علاقه به سوى آن كشيده مى شد(هر فردى افتخار انجام دادن آن را


صفحه 22

در دل مى پروراند). وقتى مقدارى از راه را پيمودم مرا از آن سمت عزل نمودى».

سپس افزود: آيا درباره من آيه اى فرود آمد؟ پيامبر گفت: آيه اى فرود نيامده جز اين كه پيك وحى فرود آمد و دستور داد اين آيات را خودم و يا كسى كه از خاندان من است ابلاغ نمايد.

اميرمؤمنان وارد مكه گرديد وبالاى جمره عقبه آياتى از سوره توبه را تلاوت نمود و پيام هاى چهارگانه پيامبر را رسانيد.

لحن قاطع آيات و دستورهاى چهارگانه پيامبر، دگرگونى عظيمى در اجتماع بت پرستان پديد آورد و هنوز چهار ماه سپرى نشده بود كه بت پرستى در محيط مكه و اطراف آن ريشه كن شد و همگى به اسلام درآمدند.

فضيلت غير قابل انكار

شكى نيست كه عزل ابوبكر و انتخاب مجدّد على براى تلاوت آيات و ابلاغ پيام هاى پيامبر، يكى از فضايل غير قابل انكار امام على بن ابى طالب(عليه السلام) است و اين فضيلت را نه تنها محدّثان و مفسران شيعه نقل كرده اند; بلكه گروه زيادى از محدّثان و دانشمندان اهل تسنّن اين فضيلت را در كتاب هاى خود آورده اند. مرحوم علاّمه امينى در كتاب الغدير(ج6، ص 318ـ 321) اين فضيلت را از 72 تن از بزرگان و دانشمندان اهل تسنّن نقل نموده است و با چنين نقل متواترى نمى توان اصل آن را انكار كرد. شيخ شمس الدين مالكى ـ كه در سال 780 هجرى قمرى درگذشته است ـ در قصيده خود كه در حقّ ابلاغ كننده اين آيات سروده است چنين مى گويد:

وأرسله عنه الرسول مبلِّغاً *** وخصّ بهذا الأمر الأمر تخصيصَ مفرد

وقال هل التبليغُ عنّى ينبغى *** لمن ليس من بيتى من القوم فاقتد;


صفحه 23

پيامبر على را به عنوان پيام رسان خود اعزام نموده و او را تنها براى ابلاغ آيات خدا برگزيده و فرمود: آيا آن كس كه از خاندان من نيست، شايستگى ابلاغ پيام مرا دارد؟!

عزل ابوبكر و گزينش مجدّد امام به جاى وى، در ميان مفسران و تاريخ نگاران اسلام سروصدايى به راه انداخته و هر فردى مطابق تمايلات درونى خود آن را تحليل كرده است. به طور مسلّم هر نوع داورى كه بر اساس تعصبات مذهبى و عقايد درونى استوار باشد، جز پيشداورى چيز ديگرى نخواهد بود و اگر اين نويسندگان، عقايد خود را كنار مى گذاردند و در جمله اى كه از پيامبر، در مورد اين عزل و نصب نقل شده است دقت مى كردند، به حقيقت و علت آن به خوبى پى مى بردند; ولى متأسفانه گفتار پيامبر را كنار نهاده و از پيش خود عللى تراشيده اند كه به سان علل پس از وقوع حادثه است.

محمود آلوسى بغدادى(متوفّى 1270هـ.ق) نويسنده تفسير روح المعانى كوشيده است حادثه عزل ابوبكر را طورى توجيه كند كه از مقام و شخصيت و معنويت وى نكاهد. وى مى نويسد: ابوبكر شخص مهربانى بود، در حالى كه على مرد شجاع و دليرى بود و لغو پيمان و تهديد مشركان و مباح شمردن خون آنان، بيش از همه به شجاعت و قوّت قلب نيازمند است و اين صفت در على بيش از ابوبكر، كه به رحمت و شفقت اشتهار داشته، موجود بود; از اين جهت، پيامبر ابوبكر را از ابلاغ چنين پيامى معذور شمرد و على را به جاى او برگزيد.(1)

گفتار آلوسى جز پيشداورى چيزى ديگر نيست و اساس آن ناديده گرفتن گفتار پيامبر است. پيامبر هرگز علت گزينش مجدّد على را به گونه اى كه آلوسى توجيه كرده است تعليل ننموده، بلكه علت اين دگرگونى را چنين بيان نمود: من


1 . روح المعانى، ذيل سوره توبه.


صفحه 24

مأمورم اين آيات را يا خودم برسانم و يا كسى كه از اهل بيت من است. اگر علت اين دگرگونى، ناسازگارى روحيات ابوبكر با ابلاغ اين آيات بود، جا داشت كه پيامبر چنين سخن نگويد بلكه آن را از راه رأفت و شفقت ابوبكر و شجاعت و قوّت قلب على(عليه السلام)مدلّل نمايد.

آلوسى در اين توجيه آن چنان تعصب به خرج داده كه براى حفظ مقام و موقعيت ابوبكر ناخودآگاه از عظمت پيامبر كاسته است; زيرا لازمه گفتار او اين است كه پيامبرگرامى نيز شايسته ابلاغ اين آيات نيز نباشد; زيرا اگر شفقت و مهربانى ابوبكر مانع گرديد، پيامبر گرامى نيز، كه مظهر اعلاى رحمت و شفقت و رأفت و مهربانى و به گفته قرآن (رَحْمَةٌ لِلْعالَمين) است، بايد صلاحيت ابلاغ اين پيام را نداشته باشد، در صورتى كه پيامبر خود را شايسته اين كار مى دانست و فرمود: خدايم گفته است:

«لا يؤدّيها إلاّ أنت أو رجل منك;

آن را جز تو، يا مردى كه از خاندان توست، ابلاغ نكند».

مناظره اى در مدرسه دارالسعاده (1) دمشق

در اين جا بى مناسبت نيست مناظره اى را كه در مدرسه دارالسعاده دمشق ميان نگارنده و استاد تاريخ اسلام آن مؤسسه، رخ داده به گونه اى فشرده نقل كنم. استاد براى دانشجويان مدرسه، كتاب محمد رسول اللّه نگارش محمدرضا مصرى را تدريس مى كرد. در پايان درس به مناسبت گفتار مؤلف، سخن به شجاعت ابوبكر


1 . اين مدرسه، مدرسه مقدماتى براى دانشكده الهيات «دمشق» بود و در ضلع شمالى مسجد اموى در كوچه اى ـ كه به حرم حضرت رقيه(عليها السلام) منتهى مى شود ـ قرار داشت و تاريخ مناظره به سال 1396هجرى قمرى مربوط است.


صفحه 25

كشيده شد. نگارنده با كسب اجازه شروع به سخن نمود كه مشروح آن را يادآور مى شود:

نويسندگان اهل تسنّن در هر جايى ابوبكر را به گونه اى معرفى مى كنند و احياناً او را با صفات متضاد، كه هرگز با هم جمع نمى شوند، توصيف مى نمايند: وقتى درباره علت عزل او از ابلاغ پيام خدا، بحث مى كنند او را به رأفت و رحمت، كه نقطه مقابل قهرمانى و دلاورى در جنگ ها و نبردهاست، توصيف مى نمايند و از اين راه مقام و موقعيت او را حفظ مى كنند، ولى در مقابل، مؤلّف همين كتاب ابوبكر را، شجاع تر از على معرفى مى كند و مى گويد: از على پرسيدند: تو شجاع ترى يا ابوبكر؟ على فرمود: ابوبكر.

اكنون بايد ديد اگر ابوبكر شجاع تر از على است، پس چرا آلوسى عزل ابوبكر را از نقطه ديگر توجيه مى كند و او را مظهر نرمى و مهربانى و امام را مظهر قهر و شجاعت معرفى مى نمايد.

گذشته بر اين، در تاريخ اسلام موردى نداريم كه وى با قهرمانان مشرك و يهود، در افتاده و دست و پنجه نرم كرده و يا فردى را با شمشير خود كشته باشد نه تنها چنين چيزى در تاريخ اسلام وجود ندارد، بلكه نصوصى كه در تاريخ اسلام موجود است حاكى از فرار او در نبرد خيبر است و اتفاقاً خود همين مؤلّف در بخش «نبرد خيبر» ناخودآگاه جريان فرار را نقل كرده است، سپس نگارنده ورق زد و عبارت هاى مؤلف را در بخش جنگ خيبر براى استاد قرائت نمود.

وى در اين بخش مى نويسد: پيامبر گرامى قبلاً پرچم را به دست گروهى داده بودند كه در ميان آنان ابوبكر و عمر بودند، ولى آنان بدون اخذ نتيجه بازگشتند، در اين موقع پيامبر فرمود: «فردا پرچم را به دست كسى مى دهم كه خدا و پيام آور او را دوست مى دارد و خدا و پيامبر او را دوست دارند و او هرگز پشت به دشمن


صفحه 26

نمى كند».(1)

مفاد اين جمله چيست؟ چرا پيامبر مى فرمايد: «لا يُولّى الدبر; پشت به دشمن نمى كند»؟ اين جمله براى اين است كه پيشينيان، كه پرچم به دست گرفته بودند، همگى پا به فرار گذاردند و پشت به دشمن كردند. آيا با اين وضع صحيح است او را يك فرد شجاع و دلير بخوانيم؟

استاد تاريخ پس از شنيدن بيانات نگارنده، از وجود چنين تناقض سخت ناراحت شد و سخن را به جاى ديگر برد كه نقل آن مايه طولانى شدن سخن است.

توجيه نارواى ديگر

ابن كثير شامى كه در قرن هشتم اسلامى مى زيسته است، در تفسير خود توجيه ديگرى را يادآور شده و مى گويد: رسم عرب در نقض پيمان هاى بسته، اين بود كه شخصِ خودِ متعهد و يا كسى كه از بستگان اوست، پيمان را لغو كند و چون على از بستگان پيامبر بود از اين جهت وى براى اين كار انتخاب شد.(2)

اين توجيه نيز با حقيقت وفق نمى دهد; زيرا در ميان بستگان پيامبر شخصيت هايى مانند عباس عموى پيامبر وجود داشت كه پيوند خويشاوندى وى با پيامبر كمتر از على نبود، چرا انجام چنين كارى را برعهده او ننهاد؟

نظر واقع بينانه

دقت در اين سخن پيامبر، ما را به سه مطلب رهبرى مى كند:


1 . نويسنده مصرى سخن پيامبر را نقل به معنا كرده، در حالى كه پيامبر اين چنين فرمود:«كرّار غير فرّار».

2 . تفسير ابن كثير.


صفحه 27

1. امام على بن ابى طالب نزديك ترين فرد به پيامبر است و بيانگر اين حقيقت، جمله «أو رجل منك» و جمله هاى مشابه آن است كه محدّثان اسلامى نقل كرده اند.

2. الغاى پيمان و نقض ميثاق و عهد، از امور سياسى و حكومتى است و چنين كارى از شؤون حاكم و رئيس دولت است و جز او هيچ كس نمى تواند پيمان ببندد و يا پيمان را لغو كند.

از اين جهت خداوند، على را قرين و هم شأن پيامبر در امور سياسى و حكومتى مى شمارد و مى گويد: براى اين كار، جز تو اى پيامبر، كه رئيس على الاطلاق هستى و يا فردى كه از توست; كسى صلاحيت خواندن اين آيات را بر مشركان ندارد. اين مطلب تلويحاً مى رساند كه كارهاى سياسى و امور مملكتى بايد به وسيله اين دو نفر حل و فصل گردد و اگر روزى حاكم مسلّم اسلام از جهان رفت و خورشيد رسالت پس از مدتى، ناپديد شد مرجع و مسؤول چنين كارهاى خطيرى، شخص على بن ابى طالب است و هرگز نبايد به غير او مراجعه كرد.

ارجاع كارهاى حكومتى و سياسى از طرف حاكم به فرد ديگرى، عملاً تثبيت موقعيت و مقام اجتماعى اوست كه اگر روزى رئيس از ميان رفت، مسؤول اين گونه كارها همان فردى است كه در حال حيات حاكم، اين گونه امور سياسى را حل و فصل مى نمود.

3. شخصى كه شايستگى ابلاغ چند آيه از آيات يك سوره را ندارد، هرگز شايستگى ندارد مجموع نواميس اسلامى، از كتاب و سنّت، قضا و دادرسى، تبليغ و توسعه اسلام را به او بسپارند و زمام امور مسلمانان را به دست بگيرد و مرجع كارهاى دنيوى و اخروى مسلمانان باشد.

اكنون تفسير مجموع آياتى كه در اين مورد نازل شده است و تعداد اين آيات از شانزده آيه تجاوز نمى كند و تفسير مشروح آيات در چند فصل بيان مى شود.


صفحه 28

صفحه 29

برائت از مشركان

1.(بَراءَةٌ مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ).

«پيام بيزارى است از جانب خدا و پيامبر او به گروه مشركان، آنان كه با آنها پيمان بسته ايد».

2. (فَسِيحُوا فِى الأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُر وَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِى اللّهِ وَأَنَّ اللّهَ مُخْزِى الْكافِرينَ).

«چهار ماه آزادانه در زمين سير كنيد و بدانيد كه شما خدا را ناتوان نخواهيد ساخت خدا خوار كننده كافران است».

3. ( وَأَذانٌ مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الأَكْبَرِ أَنَّ اللّهَ بَرِىءٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ وَرَسُولُهُ فَإِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُـوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجزِى اللّهِ وَبَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذاب أَلِيم).

«اخطارى است از خدا و پيامبر او، به مردم در روز «حج اكبر» كه خداوند و پيامبر او از مشركان بيزار است. اى مشركان، اگر توبه كنيد براى شما بهتر است و اگر از توبه روى گردانيد بدانيد كه شما خدا را ناتوان نمى سازيد، كافران را با عذاب دردناك بشارت بده».

4. (إِلاّ الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئاً وَلَمْ


صفحه 30

يُظاهِرُوا عَلَيْكُمْ أَحَداً فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلى مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقينَ).

«مگر آن گروه از مشركان كه با آنان پيمان بسته ايد و از عمل به پيمان چيزى كم نكرده اند و از كسانى كه بر ضد شما هستند پشتيبانى ننموده اند، با اين گروه تا آخر وقت پيمان، وفادار باشيد، خداوند پرهيزكاران را دوست مى دارد».

5. (فَإِذَا انْسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَد فَإِنْ تَابُوا وَأَقَامُوا الصَّلوةَ وَاتَوُا الزَّكوةَ فَخَلُّوا سَبيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ).

«هر وقت ماه هاى حرام سپرى گرديد مشركان را در هر نقطه اى جستيد، بكشيد و بگيريد و محاصره كنيد و در هر كمين گاه براى دستگيرى آنان بنشينيد، هرگاه توبه كردند و نماز گزاردند و زكات پرداختند، آنان را رها كنيد; زيرا خداوند بخشنده و مهربان است».

وقتى دولت جوان اسلام پايه گذارى گرديد; پيامبر گرامى براى تثبيت موقعيت حكومت جوان خود با قبايلى پيمان بست. آنها بر دو دسته بودند:

1. گروهى علاقه مند و وفادار به پيمان;

2. گروهى ناكث و پيمان شكن.

در اين قطع نامه از آن گروه رفع امان گرديده و جان و مال آنان بى ارزش شمرده شده، كه به پيمان هاى خود وفادار نبودند و در هر فرصت مناسبى، از پشت خنجر مى زدند. اين حقيقت از مجموع آيات شانزده گانه سوره به خوبى روشن مى گردد. اكنون جمله هايى كه گروه وفادار را از گروه ناكث و پيمان شكن جدا مى سازد:(إِلاّ


صفحه 31

الَّذِينَ عَاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئاً وَلَمْ يُظاهِرُوا عَلَيْكُمْ أَحَداً فَأَتِمُّوا إِلَيِِْمْ عَهْدَهُمْ).

در آيه هفتم ـ كه بعداً به تفسير آن خواهيم پرداخت ـ چنين مى فرمايد:

(إِلاَّ الّذِينَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ فَمَا اسْتَقَامُوا لَكُمْ فَاسْتَقيمُوا لَهُمْ ).

«مگر افرادى كه با آنان نزد مسجدالحرام پيمان بستيد، تا آنان وفادار هستند شما نيز وفادار باشيد».

نه تنها با اين دو آيه گروه وفادار به پيمان، از اين قطع نامه استثنا شده اند، بلكه در آيه هاى هشتم و دهم و يازدهم از همين سوره به اين حقيقت تصريح و يا اشاره نموده است و اين خود، نشانه پاكى و آسمانى بودن آيين اسلام و صداقت و درست كارى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)است كه در موقع قدرت و عظمت خود و ضعف و بيچارگى دشمن، پيمان هاى خود را يك جانبه لغو نكرده و به آنها وفادار باقى مانده است. در اين جا هر چند خاورشناسان گرد و خاك زيادى كرده اند و قطع نامه قرآن را درباره گروه مشرك مورد انتقاد قرار داده اند، ولى در حقيقت در مفاد آيات دقت نكرده و تصور كرده اند كه پيامبر گرامى همه را به يك چوب رانده است و به وفادار و پيمان شكن، به يك نحو نگاه كرده است; در صورتى كه در اين شانزده آيه ـ كه حضرت على(عليه السلام) مأموريت يافت آنها را بر مشركان در روز منى بخواند ـ گروه وفادار صريحاً مورد احترام بوده و پيامبر مأمور بود مادامى كه از جانب آنان نقضى رخ ندهد به پيمان وفادار باشد.

چرا مشرك در كشور اسلام رسميت ندارد؟

بحث ما فعلاً در مورد فلسفه جهاد اسلامى نيست; زيرا تجزيه و تحليل


صفحه 32

چنين موضوعى درخور كتابى است كه فعلاً از هدف ما بيرون است. هدف در اين بحث تشريح گوشه اى از فلسفه اين قطع نامه است كه بدون ريخته شدن قطره خونى، شبه جزيرة العرب را از لوث شرك پاك ساخت و سبب شد گروه هاى مشرك دست از بت پرستى برداشته و به تدريح با آيين توحيد آشنا گردند.

روشن ترين وجه اين قطع نامه اين است كه بت پرستى، مبارزه با اساسى ترين قانون و ايده تمام آيين هاى توحيدى است; مبارزه با ايده اى كه موجوديت و اساس تمام شرايع آسمانى را تهديد مى كند. در اين صورت هيچ حكومت الهى نمى تواند دست چنين حريفان را باز بگذارد و به آنان اجازه فعاليت بدهد و يا آنان را به رسميت بشناسد. اين تنها اسلام نيست كه گروهى را كه با اساس تشكيلات آن مخالفند، به رسميت نمى شناسد; بلكه در تمام جهان جمعيت هايى كه با اساس كشور مخالف باشند به رسميت شناخته نمى شوند. درست است كه در برخى از كشورهاى سرمايه دارى، حزب كمونيست، كه مخالف رژيم سرمايه دارى است، آزاد است و به طور رسمى فعاليت دارد، ولى اين آزادى علت ديگرى دارد و آن را زمامداران وقت مى دانند كه حزب مخالف، نقشى و در افكار عمومى اثر مثبتى نخواهد داشت از اين جهت آن را به رسميت شناخته و اجازه فعاليت مى دهند ولى اگر احساس كنند كه رقيب، اساس رژيم را متزلزل مى سازد و در فكر پيروزى بر نظام حاكم است هرگز دست آنان را در فعاليت باز نمى گذارند.

پيامبر از جانب خدا هدف مشخصى داشت

اصولاً هدف از تشكيل حكومت اسلامى دعوت به يكتاپرستى و اشاعه توحيد و برچيدن هر نوع بت پرستى است. پيامبر از جانب خدا وظيفه دارد كه با روش هاى گوناگون (از استدلال و برهان و پند و نصيحت گرفته تا سر حد جبر و زور) بت


صفحه 33

وبت گرا را از صفحه روزگار برافكند، در اين صورت چگونه مى تواند در محيط حكومت خود چنين افرادى را به رسميت بشناسد و به آنان آزادى عمل بدهد. هرگاه خاورشناسان منصف باشند و در هدف پيامبران و برگزيده شدن آنان از جانب خدا، براى پاك سازى محيط از لوث شرك بينديشند و بدانند كه آنان براى توحيد عبادت و تثبيت يگانه پرستى مبعوث شده اند قطعاً، حق را مى پذيرند.

پيامبران به سان رؤساى حكومت هاى دموكراسى نيستند كه از طرف اكثريت برگزيده شده باشند تا در تقنين و تشريع، از افكار عمومى الهام بگيرند و اگر آنان روزى بر وجود مشرك صحه گذاردند آنان نيز بپذيرند، بلكه پيامبران از جانب خدا بر اساس خط و مشى معينى برانگيخته شده اند و هدف از بعثت آنان، دعوت به يكتاپرستى و بازدارى مردم از پرستش غير اوست. هرگاه بپذيريم كه آنان از جانب خدا برانگيخته شده اند و نيز بپذيريم كه هدف آنان بسيار مقدس و حياتى است; در اين صورت اين نوع انتقادات، انتقادات كودكانه جلوه مى كند.

به هر حال، شايد در جهان هدفى مقدس تر از مبارزه با شرك و بت پرستى نباشد در اين صورت بايد ديد كه رهبر عالى قدر اسلام، از چه وسايلى براى اين هدف استفاده كرد و در وصول به آن، چگونه اصول انسانى را رعايت نموده است.

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) 13سال تمام، در مكه با پند و اندرز و تشريح مفاسد شرك و بت پرستى، مشركان را به حق و حقيقت دعوت نمود و اين مطلب به قيمت مهاجرت او از مكه به مدينه تمام شد و اگر به چنين هجرتى دست نمى زد، جان خود را از دست مى داد.

پس از ورود به مدينه و گرايش قبيله اوس و خزرج و گروهى از قبايل اطراف مدينه به اسلام، باز هم نيروهاى مشرك دست از او برنداشتند و بارها به مدينه حمله كردند، ولى رشادت و دلاورى سربازان اسلام، حملات آنان را خنثى ساخت.


صفحه 34

مقاومت پيامبر سبب گرديد اسلام و يكتاپرستى در سطح كشور حجاز، گسترش يابد و دولت جوان اسلام تشكيل شود و تمام پايگاه هاى شرك سقوط كند و به تصرف مسلمانان درآيد.

آيا تكليف يك رهبر دل سوز و علاقه مند به سرنوشت انسان ها، درباره گروهى كه پس از سپرى شدن دوران نرمش و پند و اندرز در ايام اقامت 13ساله در مكه و پس از 27بار نبرد با شخص پيامبر گرامى(غزوه) و پس از 55 بار جنگ با گروه هاى اعزامى از جانب پيامبر در اطراف كشور، دست از عادت زشت و روش ضد انسانى خود برنمى داشتند چه بود؟ جز اين بود كه با قطع نامه شديداللحنى آنان را ميان ترك يك عمل زشت و يا آمادگى براى نبرد مخيّر سازد؟! اگر چنين نمى كرد راه ديگرى براى اصلاح آنان وجود نداشت.

الزام به ترك عمل زشت عيب نيست

گاهى تصور مى شود كه الزام آنان به ترك عادت زشت مانند بت پرستى، با اصول آزادى و دموكراسى مخالف است، در صورتى كه اگر واقع بين باشيم، الزام به ترك عمل ناروا عيب نيست. فرض كنيد بيمارى خطرناكى مانند «آلتور» در گوشه و كنار كشور بروز كند وظيفه بهداشت كشور ايران اين است كه همه افراد را بر ضد آن واكسينه كند. حال اگر مأموران بهداشت با گروهى رو به رو شوند كه بر اثر جهل و نادانى از تزريق واكسن «وبا» خوددارى مى نمايند در اين صورت وظيفه مأمورين علاقه مند به بهداشت عمومى چيست; جز اين است كه با استمداد از قواى انتظامى با جبر و زور، آنان را بر ضد بيمارى وبا واكسينه نمايند؟ آيا ما به خود حق مى دهيم كه بگوييم كار مأموران بهدارى بر خلاف اصول آزادى و دموكراسى است ويا اين كه چنين جبر و زورى را، كه به صلاح فرد و به قيمت حفظ جان و سلامت تن اوست،


صفحه 35

عملى انسانى مى خوانيم و كار آنان را مى ستاييم؟

براى آزادى، حدّ و مرزى است

آزادى لفظ زيبا و شورانگيز و در عين حال فريبنده اى است ولى مطلب اين است كه، بايد در حدود و قيود آزادى كمى بينديشيم. آيا آزادى فرد و اجتماع در هر حال مستحسن و زيبا است يا اين كه براى آزادى حد و مرزى است و تجاوز از آن، مايه بدبختى و ذلت است؟ به عبارت ديگر آن چنان نيست كه آزادى در هر حال و در هر وضعى مطلوب و مستحسن باشد; زيرا آزادى بى قيد و شرط به سان آزادى كودك است كه مى خواهد همه چيز را بشكند، به همه جا برود و به همه چيز دست بيندازد و چنين آزادى به ضرر انسان ها تمام مى گردد.

فرض كنيد گروهى با تشكيل دادن كلوپ ها ـ در داير ساختن مراكز تبليغى بخواهند اخلاق و روحيات مردم را فاسد سازند و اصول انسانى را تحت عنوان «آزادى عقيده و عمل» زير پا بگذارند آيا جلوگيرى از اين گروه با اصل حرّيت و آزادى مخالف است؟!

به يقين نه، چون آزادى تا آن جا محترم است كه به اصول صحيح زندگى و ارزش هاى اخلاقى لطمه اى وارد نسازد و جامعه انسانى را به افكار جاهلانه و اعمال ضد انسانى دعوت ننمايد وگرنه چنين افكار و عقايد و اعمال و رفتارى از نظر خرد محكوم است. جلوگيرى از اعمال شرم آور چنين گروهى وظيفه وجدانى هر فرد علاقه مند به شرف انسانى و اصول صحيح زندگى است. از اين جهت در برخى از كشورهايى كه به آزادى و دموكراسى معروفند، قوانينى وجود دارد كه از نهضت هاى زيان بخش اقتصادى و اخلاقى و اجتماعى جلوگيرى مى نمايد و هيچ خردمندى كار آنان را با اصول حرّيت منافى نمى داند.


صفحه 36

اصولاً وظيفه هر انسان علاقه مند به تمدن انسانى، اين است كه از گسترش افكار قلدرانه و جاهلانه، از اشاعه رفتارهاى ضد اخلاقى به شدت جلوگيرى نمايد، هر چند با خشم و غضب افكار عمومى رو به رو گردد.

آرى در برخى از كشورها، كه از بى بند وبارى بيشترى برخوردارند. گروهى با تشكيل كلوپ هاى زيرزمينى مردم را به برهنگى دعوت مى كنند و يا گروهى خواهان آزادى و قانونى بودن هم جنس بازياند. حتى نگارنده جمعيت عظيمى از اين گروه را مشاهده كرد كه با راه پيمايى خود در خيابان هاى يكى از ايالات آمريكا از دولت خود درخواست مى كردند يك چنين عمل شنيعى را آزاد و قانونى گرداند.

ولى آيا آزادى تا اين حد صحيح و به نفع جامعه انسانى است؟ حالا اگر اكثر مردم آمريكا و انگلستان خواهان چنين آزادى هايى شدند، صحيح است كنگره آمريكا و مجلس عوام انگلستان به عنوان آزادى و با حربه افكار عمومى و اين كه سرچشمه قانون خواسته هاى اكثر ملت است، بر چنين افكار و عقايدى صحه بگذارد.(1)

اين جاست كه عظمت و برترى اسلام در محدود ساختن آزادى روشن مى شود.

در جهان امروز بهره مندى از آزادى يك شرط بيش ندارد و آن اين كه، هر فردى از هر نوع آزادى برخوردار است مشروط بر اين كه مزاحم آزادى ديگرى نباشد، از اين جهت بت پرستى و قمار و شراب و فحشا و خودفروشى آزاد و بلامانع است; زيرا يك چنين آزادى فردى مايه سلب آزادى ديگران نيست، ولى در اسلام بهره مندى از آزادى دو شرط دارد:


1 . نتيجه چنين بى بند و بارى در مسائل جنسى، پيدايش بيمارى خطرناك «ايدز» در آمريكا و انگلستان است كه چهره وحشت زاى خود را نشان داده و همه را مرعوب ساخته است.


صفحه 37

1. مزاحم ديگرى نباشد;

2. به سعادت خود لطمه اى نزند.

در غير اين صورت، به شدت از آن جلوگيرى مى گردد هر چند همه مردم و يا اكثر آنان خواهان آن باشند. از اين جهت اسلام بسيارى از منكراتى را كه در كشورهاى دموكراسى رايج است، ممنوع مى شمارد و براى مرتكب، كيفرهايى معين مى كند.

از اين رو گرايش به شرك و بت پرستى جرم است و مشرك تا حدّ قتل تهديد شده است; زيرا شرك بدترين لطمه را بر پيكر انسانيت وارد مى سازد و انسان با آن عظمت را، خوار و زبون ساخته و مقام انسان را به سر حدّ خضوع در مقابل سنگ و گِل تنزل مى دهد، تا آن جا كه بسيارى از اعمال ناشايست عرب جاهلى، معلول انحراف از يكتاپرستى بوده است. آيا با اين وضع صحيح است رهبر اسلام شرك و مشرك را به رسميت بشناسد و تماشاگر چنين صحنه اى گردد؟

شرك و بت پرستى هر نوع فضيلت و كمال را از انسان مى ستاند تا آن جا كه خود را زبون حيوانى مانند گاو و يا موجوداتى بى جان مانند ماه و خورشيد و سنگ و گل مى سازد.

آيا صحيح است كه جمعيت قريب به يك ميلياردى هند، گرفتار گرسنگى باشند; ولى صد و پنجاه ميليون گاو مقدس، آزادانه بگردند و مزارع آنها را ويران سازند و بهترين ميوه هاى آنها را بخورند و آن قدر بخورند و بگردند كه سرانجام لاشه مرده آنها در وسط ميدان ها و خيابان ها بيفتد و تازه، لاشه آنها دردسر تازه اى ايجاد كند؟ علت زبونى ملت هند و تيره روزى اين گروه، كه از اين مواهب طبيعى محرومند چيست؟ جز اين است كه دست ارادت به سوى حيوان دراز كرده و خود را خوار و ذليل آن ساخته اند و اگر ريسمان ارادت خود را بگسلند يكى از غنى ترين كشورهاى


صفحه 38

جهان مى گردند. از همين رو عظمت قرآن در ترسيم شرك به خوبى روشن مى گردد آن جا كه مى فرمايد:

(وَمَنْ يُشْرِكْ بِاللّهِ فَكَأَنَّما خَرَّ مِنَ السَّماءِ فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِى بِهِ الرِّيحُ فِى مَكان سَحِيق).(1)

«هر كس براى خدا شريكى قرار دهد، به سان كسى است كه از آسمان درافتد، يا مرغان هوا او را بربايند و يا اين كه باد او را به دره عميق درافكند».

اين آيه، درست بيانگر وضع مشركان هند است و اگر دست ما در تأويل آيات قرآن باز بود، مى توانستيم مفاد آيه را به گونه اى بر وضع مردم بت پرست اين قاره تطبيق نماييم:

اين گروه بيچاره، مدت ها در چنگال كمپانى هاى غرب اسير بودند و مجموع در آمد اين كشور را درندگان غرب مى ربودند، اكنون كه به آزادى رسيده اند بر اثر دورى از يكتاپرستى، گرفتار زبونى و خوارى در برابر گاوها شده و در گرداب و دره بدبختى فرو رفته اند.

آيا بالاتر از اين بدبختى مى شود كه اگر گاوى در وسط ريل هاى قطار بنشيند قطار مسافربرى، كه صدها شخصيت مملكتى را دربردارد، بايد بايستد وسوت نكشد تا گاو با ميل و رغبت خود، هر موقع خواست خوابگاه خود را ترك كند ولو به قيمت سرگردانى صدها مسافر در وسط بيابان باشد.

چندى قبل جرايد ايران نوشته بودند: روزى گاوهاى مقدس! باندهاى فرودگاه دهلى را اشغال كرده بودند، از اين جهت برج مراقبت به هواپيماهاى داخلى و خارجى اخطار كرد كه فرود آمدن در اين فرودگاه ممنوع است تاوقتى كه معبودهاى


1 . حج(22) آيه31.


صفحه 39

مقدس ملت هند با كمال ميل و رغبت اين منطقه را ترك گويند. بدين ترتيب، علت سخت گيرى خدا و پيامبر درباره مردم مشرك و گمراه روشن گرديد.

راستى جاى تعجب است گروهى (خاورشناسان مسيحى) كه خود را خداپرست و پيرو كتاب هاى آسمانى مانند تورات و انجيل مى دانند و اعتراف دارند پيامبران براى اشاعه خداپرستى وطرد بت پرستى برانگيخته شده اند، با وجود اين، اعلام بيزارى پيامبر را در اين آيات با اصول آزادى، منافى دانسته اند و نهضت پيامبر را بر ضد مشركان پيمان شكن، روشى غير اصولى تلقى كرده اند در صورتى كه عمل پيامبر دنباله مبارزه هاى پيامبران پيشين است. در پايان بايد از اين گروه اشكالتراش پرسيد: آيا پيامبر با اين عمل به جامعه بشرى خدمت كرد و آنان را از زبونى و ذلت آزاد ساخت يا نه؟ به طور مسلم نمى توان دومى را انتخاب نمود; زيرا هيچ حق شناسى مبارزه با شرك را كار بى فايده اى نمى داند پس طبعاً بايد قسمت اوّل را برگزيد و آن اين كه اين عمل به نفع جامعه بشرى بود. با اين فرض، اعمال زور و قدرت از چنين امورى صحيح و منطقى خواهد بود هر چند طرف آن را كار غير عادلانه بداند.

نكات آيات

1. جمله (فَسِيحُوا فِى الأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُر) به مشركان مهلت مى دهد كه چهار ماه آزادانه در روى زمين بگردند، چنين آزادى موقتى يكى از افتخارات حكومت جوان اسلام است كه به دشمن مهلت مى دهد در اين مدت بينديشند، شايد با به كار انداختن عقل و خرد، راه سعادت را پيدا كنند و يا به هر كجا كه بخواهند پناه ببرند و اگر براى صف آرايى نياز به تجهيز دارند، خود را مجهز سازند، و اگر دولت جوان اسلام، اهل صداقت نبود مى توانست با يك شبيخون همه را درهم كوبد و متلاشى سازد.


صفحه 40

2.مقصود از جمله (الَّذِينَ عَاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ) كيست؟پاسخ به اين سؤال كمى آشنايى با تاريخ اسلام را مى طلبد و اين كه در آيات شانزده گانه قطع نامه دقت نماييم. اكنون تشريح هر دو مطلب به قرار ذيل است:

الف) پيامبر گرامى در سال ششم هجرى در نقطه اى به نام «حديبيه»(محلى در نزديكى مكه) با مشركان قريش، پيمان عدم تعرض بست و طرفين با تنظيم صلح نامه اى به شرح زير، از يكديگر فاصله گرفتند:

1. مشركان و مسلمانان مدت ده سال متعرض يكديگر نشوند;

2. مسلمانان بدون آن كه به مكه وارد شوند، از همه نقطه به مدينه باز گردند;

3. مسلمانان بتوانند سال آينده به مكه بيايند و پس از سه روز اقامت، مكه را به عزم مدينه ترك گويند.

هنوز پيمان به آخر نرسيده بود كه سران قبيله «خزاعه» با پيامبر و رؤساى «بنى بكر» با قريش هم پيمان شدند.

چيزى نگذشت ميان اين دو قبيله آتش جنگ برافروخته شد و قريش با ارسال سلاح به هم پيمان هاى خود ميثاق خود را عملاً شكست. پيمان شكنى قريش پيامبر را بر آن داشت كه سال هشتم هجرت (دو سال پس از پيمان حديبيه) مكه را محاصره نمايد و سرانجام پايگاه شرك سقوط كرد و به دست مسلمانان افتاد و گروهى از قريش و طوايف ديگر، اسلام آوردند، ولى گروهى در اطراف و اكناف در شرك خود باقى ماندند.


صفحه 41

از اين بيان روشن مى گردد مقصود از جمله(عَاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ) همان قريش پيمان شكن و هم پيمانان آنان است كه بر شرك و دوگانه پرستى خود باقى مانده بودند.

ب) آيه سيزدهم از همين سوره نيز بر اين مطلب گواهى مى دهد، كه مقصود از پيمان شكنان، قريش است; زيرا كه پيمان شكنان را اين چنين معرفى مى كند:

(أَلاَ تُقاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ وَهَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَهُمْ بَدَؤُكُمْ أَوَّلَ مَرَّة).

«چرا با گروهى كه پيمان خود را شكسته اند و تصميم گرفته اند كه پيامبر را از وطن خود بيرون كنند و آنان، دشمنى را با شما آغاز كرده اند، جنگ نمى كنيد؟».

ناگفته پيداست گروهى با اين صفت، جز قريش وهم پيمانان آنان گروه ديگرى نيست.

3. مقصود از (يَوْمَ الْحَجِّ الأَكْبَرِ) همان روز «منى». روز دهم ذى حجة الحرام است. و در اين صورت بايد در اين جمله لفظ «أكبر» را صفت «يوم» بگيريم و بگوييم مقصود روز حج است، كه آن روز بزرگ است و در حقيقت روز «منى»، همان طور كه روز حج است روز بزرگ نيز هست. علت اين كه چنين روز را روز بزرگ مى نامند اين است كه آن روز، عيد بزرگ اسلامى است. علاوه بر اين، بيشتر اعمال حج نيز در آن روز انجام مى گيرد. بنابراين تفسير، دو نوع حج به نام هاى «حج اكبر» و «حج اصغر» نخواهيم داشت، ولى گروهى كه لفظ «اكبر» را صفت حج گرفته اند ناچار شده اند براى توصيف «حج» با لفظ اكبر دو نوع حج تصوير كنند و چنين توجيهاتى بياورند:

الف) چون عيد قربان در آن سال با عيد يهود و نصارا مصادف بود، از اين جهت آن روز را در آن سال «حج اكبر» ناميدند.

ب) در آن سال چون مسلمان و مشرك كنار هم حج نمودند و از آن پس اين كار تكرار نشد از اين جهت چنين حجى را «حج اكبر» ناميدند. شايد تفسيرى كه ما


صفحه 42

براى اين جمله نموديم از اين وجه روشن تر باشد. در هر حال، علت اين كه براى خواندن قطع نامه، چنين روزى انتخاب گرديد اين است كه در روز منى از تمام نقاط حجاز گروه انبوهى حاضر مى شدند و طبعاً با شنيدن قطع نامه، مفاد آن را همراه خود برده و در سرتاسر شبه جزيره منتشر مى ساختند.

از برخى روايات استفاده مى شود كه امام على(عليه السلام) به خواندن آيات در جمره عقبه اكتفا نكرده، بلكه آن را بر در منازل مشركان نيز تلاوت كرد.

4. مفاد و شأن نزول آيات و نحوه ابلاغ آنها به مشركان مى رساند كه پيامبر مى خواهد با اين قطع نامه اساس معنوى دولت جوان خود را پى ريزى كند و رسميت دين و حكومت خود را در سراسر خاك شبه جزيره به سمع همگان برساند و با نداى رسا و عالم گير ـ هم چنان كه لفظ «اذان» از آن حاكى است ـ غير قانونى بودن هر روشى را، كه بر اساس يكتاپرستى استوار نباشد، اعلام نمايد.

قطع نامه موقعى ابلاغ گرديد كه پيامبر از جنگ «تبوك» بازگشته بود، تمام ساكنان«طايف» و«تهامه» و «نجد» و قبايلى كه تا مرز «تبوك» مى زيستند همگى از آيين اسلام پيروى مى نمودند و تقريباً تمام شبه جزيره در قلمرو اسلام قرار گرفته بود، در اين موقع مناسب بود براى تحكيم اساس حكومت جوان خود، اعلام كند كه در قلمرو حكومت او، جز يك عقيده، آن هم توحيد و جز يك حكومت، آن هم اسلام، عقيده و حكومتى رسميت ندارد.

5. شيوايى جمله (وَبَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذاب أَليم) بر خواننده گرامى پنهان نيست. مقصود از به كار بردن لفظ «بشارت» در مورد عذاب دردناك، نوعى استهزاست هم چنان كه در زبان فارسى در اين مواقع مى گويند: از فلانى با يك دست كتك پذيرايى كردند.

6. مقصود از جمله (وَلَمْ يُظاهِرُوا عَلَيْكُمْ) اين است كسى را كه بر ضد


صفحه 43

شماست كمك نكنند هم چنان كه قريش «بنى بكر» را، كه با قبيله مسلمان «خزاعه» در نبرد بودند، كمك كردند، از اين جهت پيامبر پيمان خود را با قريش ناديده گرفت و مكه را فتح كرد.

7. ميثاق و پيمان، تعهد انسان است در برابر فرد يا اجتماعى كه او نيز متقابلاً چنين تعهدى را دارد. عمل به پيمان نشانه صداقت و جوانمردى و نقض پيمان نشانه فرومايگى است. در آيات و روايات اسلامى روى عمل به پيمان سخت تكيه شده و نقض پيمان يكى از گناهان بزرگ شمرده شده است; مانند:

(الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَيَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِى الأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ).(1)

«گروهى كه پيمان هايى را كه با خدا بسته اند مى شكنند و آن چه را خدا به وصل آن امر كرده است قطع مى كنند و در روى زمين فساد مى كنند آنان زيان كارانند».

در اين آيه، پيمان شكنى در رديف قطع رحم و افساد در زمين قرار گرفته و سرانجام چنين افراد، زيان كارى در جهان است. در مقابل در آيه ديگر، عمل به پيمان و حفظ امانت از ويژگى هاى مؤمنان است:

(وَالَّذينَ هُمْ لأَماناتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ راعُونَ).(2)

«گروهى كه امانت ها و پيمان هاى خود را حفظ مى كنند».

در نبرد«صفين» كه فرزند ابى سفيان با حيله ونيرنگ سپاهيان على(عليه السلام) را مجبور به ترك نبرد نمود و قرار شد كه طرفين به مدت يك سال از يكديگر فاصله بگيرند و در اين مدت دو داور از طرفين برگزيده شوند تا درباره اين دو گروه رأى


1 . بقره(2)آيه 27.

2 . مؤمنون(23) آيه 8.


صفحه 44

دهند، وقتى كه قرارداد نوشته شد و موضوع تحكيم دو نفر به امضاى طرفين رسيد، همان گروهى كه على را تحت فشار قرار داده بودند كه به موضوع «حكميت» تن دهد، از كار خود پشيمان شدند و از امام خواستند كه پيمان خود را ناديده بگيرد و جنگ و نبرد را آغاز كند، امام در پاسخ آنان گفت:

«ويحكم أبعد الرضاء والعهد نرجع أوَ ليس اللّه يقول:(أَوفُوا بِالْعُقُودِ) وَقالَ: (أَوفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُمْ) ، (وَلا تَنْقُضُوا الأيمانَ بَعْدَ تَوكِيدِها وَقَدْ جَعَلْتُمُ اللّهُ عَلَيْكُمْ كَفِيلاً إِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ مَا تَفْعَلُونَ).(1)

«واى بر شما، آيا پس از رضايت و بستن پيمان، سخن خود را پس بگيريم؟ آيا خدا نمى فرمايد: به پيمان هاى خود وفا كنيد و نيز مى فرمايد: به پيمان هاى الهى وفادار باشيد، و نيز مى فرمايد: سوگندها را پس از محكم كردن نشكنيد; در حالى كه خدا را كفيل خود قرار داديد خداوند از آن چه انجام مى دهيد آگاه است».

روى اهميت و نقشى كه پيمان در حيات اجتماعى انسان ها دارد، قرآن مجيد در آيه چهارم همين سوره دستور مى دهد كه مسلمانان به گروهى كه به پيمان خود وفادار مانده اند و دشمنان شما را يارى نكرده اند وفادار بمانند، ولى در مقابل، گروه پيمان شكن و كسانى را كه از پشت سر، به اسلام خنجر مى زنند و دشمنان اسلام را يارى مى نمايند، بكوبند. اين آيه هم چنين آيات بعدى، كه بعداً به تفسير آنها خواهيم پرداخت، نكته صدور اين قطع نامه را روشن كرده و مى رسانند: علت تشديد پيمان شكنى مشركان و يارى آنان به دشمنان مسلمانان بوده است، در اين صورت براى فلسفه بافى خاورشناسان مزدور، محلى باقى نمى ماند.


1 . وقعة صفين.


صفحه 45

8.پيمان هايى كه ميان دو گروه متخاصم منعقد مى گردد، غالباً محدود و موقت مى باشد از اين جهت مى توان گفت كه تمام پيمان هايى كه ميان پيامبر و گروه مشرك بسته مى شد، همگى محدود بوده است، گروه وفادار از جانب مسلمانان در پوشش امن و امان بوده و گروه پيمان شكن چهار ماه مهلت داشتند كه تكليف خود را روشن كنند.

گذشته بر اين، بسيار بعيد است پيامبر كه براى ريشه كن كردن شرك اعزام شده است، با جامعه مشرك پيمان نامحدود ببندد تا در صورت عدم تخلف، مجبور شود آنان را به حال خود باقى بگذارد و به بت پرستى ادامه دهند.

از اين بيان نتيجه مى گيريم كه در عهد رسالت هيچ مشركى با پيامبر پيمان مطلق و نامحدود نداشته است، بلكه همه پيمان هاى پيامبر محدود بوده و آنان نيز به دو گروه تقسيم مى شدند: وفادار و پيمان شكن.

سؤال: با آيات مذكور، تكليف مشركان معاهد روشن مى شود امّا تكليف مشركانى كه با پيامبر اصلاً پيمانى نبسته اند چه مى شود؟

جواب: در محيط آن روز، يا چنين گروهى وجود نداشته و يا اگر وجود داشته آنان نيز بايد وضع خود را در مدت چهار ماه روشن مى ساختند.

9. كمى در پيمان هاى پيامبر با مشركان بينديشيم و هدف مقدس او را با بستن چنين پيمان ها به دست آوريم: در جهان امروز دولت ها با يكديگر پيمان هاى نظامى و يا اقتصادى و فرهنگى مى بندند و هدف از پيمان نظامى تأسيس يك خط دفاعى در برابر حملات دشمن طرفين است، تا با فرماندهى واحدى نيروى دشمن را سركوب كنند.

هدف از پيمان اقتصادى، گسترش بازرگانى كشور است تا كالاها و توليدات دو كشور در بازارهاى يكديگر عرضه شود، هم چنان كه مقصود از پيمان فرهنگى،


صفحه 46

تبادل معلومات و دانشجو و كسب اطلاعات در زمينه هاى تكنولوژى است. خلاصه هدف از اين نوع پيمان ها تكميل بنيه نظامى و قدرت اقتصادى و توانايى فرهنگ كشور است; در حالى كه هدف پيامبر از بستن پيمان، نه استفاده از قدرت نظامى بود و نه كسب بازار عرضه و تقاضا و يا تبادل معلومات و اطلاعات، بلكه هدف او از اين مواثيق وعهود، دو چيز بود:

الف) آزادى رفت و آمد در سرزمين هاى يكديگر; تا مشركان بر اثر تماس با مسلمانان تحت تأثير افكار و تعاليم دينى آنان قرار بگيرند و عقايد اسلامى به تدريج در دل آنان نفوذ كند و سرانجام به اسلام بگروند.

ب) پيمان، به پيامبر گرامى فراغت مى بخشيد كه به تنظيم امور داخلى و تقويت هسته مركزى و تجهيز كافى براى مقابله با هر نوع حمله احتمالى بپردازد وبالاتر از آن، با كمال امنيت مى توانست دين را تبليغ كند وبه تربيت افراد بپردازد و معلمانى براى آموزش قرآن و دين به اطراف بفرستد.

از اين جهت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در مواردى كه از طرف دشمن، موضوع صلح پيشنهاد مى شد به گران ترين قيمت آن را مى پذيرفت; زيرا اين گونه پيمان ها بر خلاف انديشه كوتاه فكران به نفع اسلام بود و آينده نيز صحت آن را در پيمان «حديبيه» به روشنى ثابت نمود.

10. در قرآن كريم آياتى داريم كه پيامبر را به عفو و گذشت دعوت مى كند; مانند:

(فَاعْفُوا وَاصْفَحُوا حَتّى يَأْتِىَ اللّهُ بِأَمْرِهِ).(1)

«از آن عفو و اغماض كنيد تا دستور خدا بيايد».

برخى آيات به پيامبر دستور مى دهد كه به گروه كافر ومشرك اعلام كند كه


1 . بقره(2) آيه 109.


صفحه 47

طرفين در روش خود آزاد باشند و كسى متعرض كسى نباشد; مانند:

(لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِىَ دِين).(1)

«براى شما آيين شما و براى من آيين من».

برخى آيات به روشنى مى رساند، كه در پذيرش آيين اسلام هيچ گونه اكراه و اجبارى نيست، چنان كه مى فرمايد:

(لاَ إِكْراهَ فِى الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ).(2)

«در پذيرش دين اجبارى نيست، زيرا نشانه هاى حق از باطل روشن گشته است».

با توجه به اين گروه از آيات، اكنون سؤالى مطرح مى گردد و آن اين كه، اگر پيامبر و مسلمان ها به عفو و اغماض مأمورند و يا اين كه افراد، در دين خود حرّ و آزادند و در پذيرش اسلام اكراه و اجبارى نيست، پس چگونه در آيات مورد بحث مى گويند:

(فَإِذَا انْسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ).

«وقتى ماه هاى حرام سپرى گرديد، مشركان را هر جاى يافتيد بكشيد».

و نيز مى فرمايد:

(وَقاتِلُوا الْمُشْرِكينَ كافَّةً كَما يُقاتِلُونَكُمْ كافَّةً).(3)

«با مشركان، همگى نبرد كنيد، هم چنان كه همگى با شما نبرد مى نمايند».

گروهى از مفسران در پاسخ اين پرسش به «نسخ» تمسك جسته اند و گفته اند


1 . كافرون(109) آيه6.

2 . بقره(2) آيه 256.

3 . توبه(9) آيه36.


صفحه 48

آيات آغاز سوره برائت، ناسخ آيات صبر و اغماض و مانند آنهاست ولى اين پاسخ چندان صحيح و استوار نيست; زيرا اگر بپذيريم كه در قرآن آيه منسوخ وناسخ داريم آيات سوره برائت نمى تواند ناسخ آيات پيشين باشد; چون اوّلاً، مضامين اين آيات يك رشته احكام شرعى نيست كه از جانب خداوند به عنوان حكمى الهى بر پيامبر فرو فرستاده شده باشد، بلكه يك نوع چاره جويى در برابر دشمن قوى و نيرومند است كه پيش از آن كه وحى الهى بدان فرمان دهد، عقل و خرد، انسان را به آن دعوت مى كند و اگر چنين دستورى نيز از جانب خداوند نيامده بود، جز صبر و بردبارى و اين كه بگويد: «شما بر دين خود و ما بر دين خود» چاره اى نبود; زيرا انسان با هدف، هر چه قدر هم هدف او مقدس باشد، اگر خود را در برابر دشمن قوى و نيرومندى مشاهده كرد كه مانع از گسترش هدف اوست، جز سياست اغماض و عفو چاره اى ندارد. به طور مسلّم سياست عفو و اغماض مخصوص به دوران ضعف و ناتوانى انسان صاحب هدف است، ولى اگر زمينه و شرايط دگرگون گردد و طرف در خود احساس قدرت بنمايد ديگر براى سياست اغماض، موضوعى باقى نمى ماند و عقل و خرد نيز صاحب هدف را به محافظه كارى دعوت نمى نمايد.

بنابراين نمى توان آيات سوره برائت را ناسخ عفو و اغماض دانست; زيرا مفاد اين آيات حكم شرعى نيست، بلكه يك چاره جويى است كه اگر شرع هم نگفته بود، عقل و خرد بر آن حكم مى كرد و منسوخ به آيه اى مى گويند كه مفاد آن حكم الهى و آسمانى باشد.

ثانياً، شرط منسوخ اين است كه حكم منسوخ در ظاهر دوام و استمرار داشته باشد هر چند در باطن موقت باشد، در صورتى كه چنين ظهورى در آيات عفو و اغماض به دو دليل وجود ندارد:

1. سياست عفو و اغماض و يا قانون (لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِىَ دِينٌ) مخصوص به


صفحه 49

دوره ضعف و ناتوانى است و در دوره قدرت چنين سياستى براى مصلح، كه هدف مقدس دارد، مصلحت نيست. در اين صورت آيات عفو و اغماض شامل دوره قدرت، كه آيات سوره برائت ناظر به آن است، نيست تا يكى ناسخ و ديگرى منسوخ گردد.

2. آيه عفو و اغماض از نخستين روز، محدود به آمدن حكم دوم است چنان كه مى فرمايد:(...حَتّى يَأْتِىَ اللّهُ بِأَمْرِهِ); «تا فرمان خدا فرا رسد». و چنين حكمى كه از روز نخست محدود و به آمدن حكم ثانوى است در صورت ورود حكم دوم نمى توان منسوخ ناميد. اگر پزشكى به بيمارى شربتى بدهد و بگويد هر وقت شربتت پايان پذيرفت بايد داروى ديگرى بخوريد. در اين صورت نمى توان تجويز داروى دوم را ناسخ حكم اولى دانست. بله، اگر در روز نخست مى گفت: بايد در تمام دوران بيمارى شربت مخصوص را بخورى. سپس در اثنا، دستور قطع شربت و خوردن داروى ديگر را مى داد در اين موقع مى توان حكم دومى را ناسخ حكم اوّلى دانست.

ثالثاً، غالباً مردم در معناى (لاَ إِكْراهَ فِى الدِّينِ) دچار اشتباه مى شوند و تصور مى كنند كه هدف آيه اين است كه بايد مشركان را آزاد گذارد و هرگز نبايد شمشيرى كشيد و حال آن كه هدف آيه با توجه به ذيل آن: (قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ)(1); «هدايت از ضلالت باز شناخته شده است»، اين است كه مردم نبايد از روى تقليد و كوركورانه اسلام را بپذيرند و بدون مطالعه و تدبير در نشانه هاى هدايت بگويند خدا هست يا...; زيرا اكنون كه بر اثر آزادى محيط، ضلالت و گمراهى از هدايت و رستگارى باز شناخته شده ديگر نيازى به تقليد و پيروى هاى نسنجيده نيست.


1 . بقره(2) آيه 255.


صفحه 50

11. مفاد آيه (فَسِيْحُوا فِى الأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُر) اين است كه، مشركان بايد در ظرف چهار ماه وضع خود را در برابر حكومت اسلامى روشن سازند. اين چهار ماه از دهم ذى حجة الحرام شروع مى شود و دهم ربيع الثانى پايان مى پذيرد و اميرمؤمنان اين آيات را در روز «منى» خواند و چون چهار ماه جنبه ارفاقى داشت، طبعاً آغاز آن از زمانى خواهد بود كه قطع نامه به گوش آنان رسيده باشد بنابراين، سخت گيرى بر مشركان از دهم ربيع الثانى آغاز مى شود; در حالى كه در آيه پنجم، آغاز سخت گيرى را سپرى شدن ماه هاى حرام مى داند:

(فَإِذَا انْسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ).

«هر موقع ماه هاى حرام سپرى گرديد مشركان را بكشيد».

همگى مى دانيم كه ماه هاى حرام عبارتند از: رجب، ذى قعدة الحرام، ذى حجة الحرام، محرم الحرام. مطابق ظاهر اين آيه ، بايد پس از سپرى گرديدن محرم سخت گيرى آغاز گردد و در اين صورت بايد در مفاد اين دو آيه، دقت بيشترى كرد. رفع اختلاف به يكى از سه وجه زير امكان پذير است:

الف) از آن جا كه بخشى از ماه هاى چهارگانه را ماه هاى حرام تشكيل مى داد از اين جهت همه آنها ماه حرام خوانده شده است هر چند بخشى از آنها(صفر و ربيع) از ماه هاى حرام نيستند. بنابراين مقصود از ماه هاى حرام، ماه هاى ذى حجه و محرم و صفر و ربيع خواهد بود و اگر به همه اين ماه ها، ماه حرام گفته شده به جهت تغليب است.

ب) مقصود از «أشْهُر حُرُم» در آيه پنجم، ماه هاى حرام اصطلاحى نباشد، بلكه مقصود همين چهار ماهى باشد كه از دهم ذى حجه شروع شده و دهم ربيع الثانى پايان مى پذيرد و علت اين كه به آنها ماه حرام گفته شده است اين است كه، در اين چهار ماه جنگ از جانب خدا به عنوان ارفاق، حرام شده است.


صفحه 51

ج) مقصود از چهار ماه همان ماه هاى حرام است كه با سپرى شدن محرم، آن نيز سپرى و آغاز آن از روزى شروع مى شود كه وحى الهى بر پيامبر نازل گرديد و در پايان محرم اين مدت سپرى مى گردد هر چند مشركان در اثنا، از آن آگاه گرديدند.

12. آيه پنجم براى متلاشى ساختن سازمان شرك شبه جزيره، چهار دستور مى دهد كه هر كدام در شرايط خاصى اجرا مى شود:

الف)(فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ): «هر كجا آنها را يافتيد بكشيد».

ب) (وَخُذُوهُمْ): «آنها را به بردگى بگيريد و اسير كنيد».

ج) (وَاحْصُرُوهُمْ): «از هر طرف محاصره كنيد و ارتباط آنها را با يكديگر قطع كنيد».

د) (وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَد): «در كمين گاه ها مترصد آنان باشيد و راه ها را به روى آنان ببنديد».

هر يك از اين چهار دستور، انسان را به هدف شارع، كه محو شرك است، آشنا مى سازد. اين حكم تا روزى است كه آنان بر شرك خود باقى بمانند; ولى اگر ايمان بياورند و ايمان خود را از طريق خواندن نماز و پرداخت زكات ظاهر سازند بايد آنان را آزاد ساخت چنان چه مى فرمايد:

(فَإِنْ تَابُوا وَأَقَامُوا الصَّلوةَ وَآتُوا الزَّكوةَ فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ).

«هرگاه روى به سوى خدا آوردند و از كردارهاى زشت خويش پشيمان شدند نماز گزاردند و زكات دادند، دست از آنها برداريد خدا بخشاينده و رحيم است».

و به حكم قانون «الإسلام يجبّ ما قبله; اسلام انسان را از گذشته قطع مى كند» پيوند آنان با شرك قطع شده و همگى در جرگه مسلمانان قرار مى گيرند.


صفحه 52

صفحه 53

راه دعوت به اسلام

6. (وَإِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتّى يَسْمَعَ كَلامَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَ يَعْلَمُونَ).

«اگر كسى از مشركان امان بخواهد به او امان بده، تا كلام خدا را بشنود سپس او را به مأمن و جايگاه خود برسان.(اجازه شنيدن سخن) براى اين است كه آنان، گروهى نادانند(شايد با شنيدن سخن خدا متوجه شوند)».

دفاع از حريم عقيده، امرى فطرى است

هر انسانى طبعاً از عقيده خود دفاع مى كند و در طريق نشر و حفظ آن فداكارى نشان مى دهد; زيرا افكار انسان زاييده روح و نيروى فكرى اوست، هم چنان كه فرزندان او مولود قواى جسمانى و فداكارى در راه آن نيز فطرى است. از طرف ديگر، مقدار علاقه انسان به معتقدات خود به اندازه زحمت و رنجى است كه در راه آن ها متحمل گرديده است.

تجربه و آزمايش ثابت كرده است كه فداكارى انسان در حريم عقيده به مراتب بيش از فداكارى او در حفظ مال و مقام و يا تحصيل آن مى باشد و علاقه به مال و ثروت و جاه و مقام، هر چند در انسان روح حماسى و دفاعى مى آفريند، ولى هرگز قدرت آن به پايه انگيزه هاى معنوى، مانند كسب آزادى و حفظ عقيده نيست;


صفحه 54

به عبارت ديگر، انگيزه هاى مادى و معنوى، انسان را به سوى نبرد و جنگ مى كشد و چه بسا در اين راه جانبازى و فداكارى نشان دهد، ولى قدرت تحرك انگيزه هاى معنوى، مانند پاسدارى از حريم عقايد بيش از انگيزه مادى است. خصوصاً اگر فرض كنيم كه وى، عقيده خود را مولود وحى بداند به طور مسلم به داورى تاريخ، پايدارى انسان در حفظ چنين عقيده اى شديدتر و سخت تر خواهد بود.

انگيزه پيامبران براى جهاد در راه خدا، انگيزه اى معنوى و آن، جهاد و پاك سازى محيط از شرك و دوگانه پرستى و اخلاق نكوهيده بوده است.

از اين جهت هر موقع مشركى از فرمانده اسلام بخواهد كه به او اجازه دهد تا برهان نبوت و دلايل برانگيختگى پيامبر را از جانب خدا، بررسى كند و از نزديك سخن خدا را، كه برهان رسالت و اعجاز جاويد اوست،بشنود، بايد با درخواست مشروع او فوراً موافقت كند، چه بسا ممكن است، او با شنيدن سخن خدا منقلب گردد و به صفوف مسلمانان بپيوندد. از اين رو نه تنها پيامبر بايد با درخواست او موافقت كند بلكه بايد حفظ جان او را تعهد كند و اگر پس از شنيدن سخن حق به صفوف مسلمان نپيوست او را به جايگاه نخست خود بازگرداند، تا هم به تعهد خود عمل كرده باشد و هم راه را براى ديگران باز بگذارد و اين خود نشانه جوانمردى و آزادى واقع بينى اسلام است كه فردى را، كه گام در طريق كشف حقيقت مى نهد، شايسته دستگيرى مى داند و تمام شرايط هدايت او را فراهم مى سازد.

درست است كه در آيه پنجم به قتل و محاصره مشركان دستور مى دهد، ولى آيه مورد بحث، دنبال كنندگان حقيقت را استثنا نموده و به همگى آنان امان مى دهد.

نكات آيه

1. الفاظ «اسْتَجارَك» و «أَجِرْ» از ماده «جار» به معناى همسايه گرفته شده


صفحه 55

است و مقصود از آنها پناه دادن است; زيرا رسم عرب اين بود كه از همسايه حمايت مى كرد و گاهى به حامى، «جار» مى گفتند. حتى در خود قرآن كلمه «جار» به معناى كمك و حامى استعمال شده است چنان كه مى فرمايد:

(وَإِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمَالَهُمْ وَقالَ لاَ غَالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَإِنِّي جارٌ لَكُمْ).(1)

«هنگامى كه شيطان كردارهاى آنان را در نظر آنها خوب جلوه داد و گفت: امروز كسى از مردم بر شما پيروز نيست و من حامى شما هستم».

2. در جمله(حَتّى يَسْمَعَ كَلاَمَ اللّهِ): «تا كلام خدا را بشنود» دو احتمال وجود دارد:

الف) احتمال دارد كه لفظ ياد شده متمم جمله «استجارك» باشد; يعنى اگر مشرك امان بخواهد براى شنيدن كلام خدا به او امان ده، در اين موقع تنها در يك صورت، امان خواهى او پذيرفته مى شود و آن وقتى است كه براى شنيدن سخن خدا امان بخواهد، ولى اگر امان خواهى او براى امور ديگر باشد; مانند بستن قرارداد صلح و حلّ مشكلات مادى و دنيوى، در اين موقع لازم نيست كه امان آنان پذيرفته شود. فقط يك صورت از امان خواهى پذيرفته مى شود كه امان آنان پذيرفته شود. فقط يك صورت از امان خواهى پذيرفته مى شود كه هدف از آن تحرّى حقيقت باشد و در غير اين صورت، مشمول قانونى هستند كه در آيه پنجم وارد شده است. حتى اگر احتمال دهيم كه برخى از مشركان بر اثر اقامت در سرزمين مسلمانان ـ ولو براى داد و ستد و حلّ مشكلات دنيوى و بر اثر برخوردهاى اتفاقى ـ اسلام مى آورند، باز پذيرفتن امان آنان لازم نيست.

ب) اين جمله متعلق به لفظ «أَجِره» باشد. در اين صورت امان خواهى مشرك


1 . انفال(8) آيه48.


صفحه 56

به هر منظورى باشد پذيرفته مى شود و علت اين كه امان او بدون قيد و شرط پذيرفته مى گردد اين است كه همين برخوردها و ملاقات ها، خواهى نخواهى موجب مى شود قرآن را بشنوند و چه بسا موجبات هدايت عده اى را فراهم مى آورد.

با در نظر گرفتن هدف پيامبر، كه هدايت گمراهان است، هرگاه امان خواهى مشرك به خاطر امور ديگر باشد ولى احتمال دهيم كه در اين صورت موجبات هدايت عده اى فراهم مى گردد بايد امان آنان را پذيرفت; زيرا اين نوع برخوردها، اسباب هدايت عده اى را ـ ولو به طور اجمال ـ فراهم مى آورد، از اين لحاظ احتمال دوم با هدف شارع اسلام بهتر تطبيق مى كند.

3. مقصود از «كلام اللّه» آيات قرآن است كه هر منصفى با شنيدن آيات سراسر اعجاز قرآن، نبوت او را از طرف خدا تصدق مى كند و هم چنين با شنيدن آيات مربوط به توحيد و يكتاپرستى از شرك و بت پرستى بيزار مى شود.

هنگامى كه انسان نداى دلنواز آيه 41 از سوره عنكبوت را مى شنود، انقلابى در روح او پديد مى آيد و سرانجام از روش بت پرستى خود پشيمان مى گردد و به دژ محكم توحيد پناه مى برد:

(مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ).(1)

«مثل كسانى كه غير خدا را تكيه گاه خود قرار داده اند، مانند عنكبوت است كه براى خود خانه اى اختيار كرده است (و فكر مى كند كه لانه آن مى تواند در برابر حوادث، دژى استوار باشد) در حالى كه سست ترين خانه ها، لانه عنكبوت است. اگر آنان بدانند».


1 . عنكبوت(29) آيه41.


صفحه 57

4. جمله دوم(أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ); «او را به جايگاه خود برگردان» تأكيد مطلبى است كه از جمله «فَأَجِرْهُ» استفاده مى شود; زيرا معناى امان دادن، محترم شمردن جان و مال اوست; هرگاه شخص امان خواه، اسلام آورد مى تواند در ميان مسلمانان زندگى كند و از طرفى ـ در صورت اسلام نياوردن ـ چون در حمايت مسلمانان است به ناچار بايد او را به جايگاه و مأمن خود بازگرداند و از آن پس وضع به حالت جنگ باز مى گردد.


صفحه 58

صفحه 59

دلايل برداشتن امان

7. (كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكينَ عَهْدٌ عِنْدَ اللّهِ وَعِنْدَ رَسُولِهِ إِلاَّ الّذِينَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ فَمَا اسْتَقَامُوا لَكُمْ فَاسْتَقيمُوا لَهُمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقينَ);

«چگونه مشركان مى توانند با خدا و پيامبر، پيمان داشته باشند؟ مگر آن دسته اى كه نزديك مسجدالحرام با آنها قرارداد بسته ايد تا هنگامى كه به پيمان خود استوار مانده اند، شما هم استوار بمانيد; زيرا خدا پرهيزگاران را دوست مى دارد».

8. (كَيْفَ وَإِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لاَ يَرْقُبُوا فيكُمْ إِلاّ وَلاَ ذِمَّةً يُرْضُونَكُمْ بِأَفْواهِهِمْ وَتَاْبى قُلُوبُهُمْ وَأَكْثَرُهُمْ فَاسِقُونَ).

«چگونه مى توانند پيمان داشته باشند. اگر بر شما دست يابند درباره شما قرابت و پيمان را رعايت نمى كنند(مشركان) شما را به زبان هاى خود راضى مى كنند، ولى دل هاى آنان (از پذيرفتن گفتارشان) امتناع دارد و بيشتر آنها بدكارانند».

9. (اِشْتَرَوْا بِآياتِ اللّهِ ثَمَناً قَليلاً فَصَدُّوا عَنْ سَبيلِهِ إِنَّهُمْ سَاءَ مَا كانُوا يَعْمَلُونَ);

(«مشركان) آيات خدا را به بهاى كمى فروختند و از راه خدا برگشتند. حقّا


صفحه 60

كه كار بدى مى كردند».

10. (لاَ يَرْقُبُونَ فِى مُؤْمِن إِلاًّ وَلاَ ذِمَّةً وَأُولئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ);

«درباره هيچ مؤمن خويشاوندى و پيمانى را رعايت نمى كنند و آنانند تجاوزكاران».

11. (فَإِنْ تَابُوا وَأَقَامُوا الصَّلوةَ وَاتَوُا الزَّكوةَ فَإِخْوانَكُمْ فِى الدِّينِ وَنُفَصِّلُ الآياتِ لِقَوْم يَعْلَمُونَ);

«اگر مشركان توبه كنند و نماز بخوانند و زكات بدهند، برادران دينى شما هستند و ما(اين) آيات را براى گروه دانايان شرح مى دهيم».

12. (وَإِنْ نَكَثُوا أَيْمَانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُوا فى دِينِكُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ).

«اگر (مشركان) پس از قرارداد پيمان هاى خود را شكستند و بر دين شما طعنه زدند، با آنها كه پيشوايان كفرند نبرد كنيد، شايد (از رفتار خود) دست بردارند».

در سال ششم هجرت، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و ياران او تصميم گرفتند كه به زيارت خانه خدا بروند. چون سفر آنان در ماه هاى حرام، اتفاق افتاد از اين نظر گمان نمى كردند كه قريش از ورود آنان به مكه جلوگيرى كنند; زيرا جنگ در ماه هاى حرام در ميان اعراب اكيداً ممنوع بود و تمام افراد با كمال آزادى حق داشتند در ماه هاى حرام در مكه و كليه بازارهاى تجارى شركت نمايند.

در آغاز ذى قعده پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) با گروهى از مهاجران و انصار از مدينه بيرون آمدند، در حالى كه شترانى براى قربانى همراه داشتند و براى عمره احرام بسته بودند و هيچ سلاحى جز شمشير، كه حمل آن در سفر رسم عرب بود، همراه خود نداشتند و هدف اين بود كه قريش مطمئن باشند كه پيامبر قصد پيكار ندارد.


صفحه 61

با اين همه، قريش تصميم گرفتند كه از ورود مسلمانان به مكه جلوگيرى كنند; از اين رو، سواران قريش از مكه بيرون آمده و در «ذى طوى» فرود آمدند، تا راه را بر مسلمانان ببندند، در اين موقع قافله پيامبر اكرم نيز در «عسفان» (دهكده اى در ده منزلى مكه) به منظور استراحت توقف كرده بود. پيامبر در «عسفان» از تصميم قريش پرسيد مردى از بنى كعب پاسخ داد و گفت: آنان از عزيمت تو سخت عصبانى هستند و به هر قيمتى تمام شود از ورود تو به مكه جلوگيرى خواهند نمود و همين الآن سواران آنان به فرماندهى خالد بن وليد و عكرمة بن ابى جهل در «ذى طوى» فرود آمدند.

با اين ترتيب پيامبر تصميم گرفت روش صلح و مسالمت را، هر طور شده، پيش گيرد. آن گاه به كمك راهنمايى، از راه هاى سختى كه از ميان دره هاى صعب العبور مى گذشت عبور كرده و در نزديكى مكه به حديبيه رسيد. در اين موقع شتر رسول خدا همان جا خوابيد، پيامبر فرمود: «خداوند اين شتر را از ورود به مكه بازداشت، اگر مردم قريش از در مسالمت وارد شوند من خواهم پذيرفت».

متن قرارداد صلح حديبيه

نمايندگان قريش با پيامبر تماس گرفتند، آگاه شدند كه پيشواى مسلمانان نظر پيكار ندارد، امّا قريش گفتار نمايندگان خود را نپذيرفتند و سرانجام به سهيل بن عمرو مأموريت دادند كه پيش محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)برود و از او بخواهد كه امسال از راهى كه آمده است باز گردد; زيرا ما نمى خواهيم قبايل عرب بگويند محمد به زور وارد مكه شد. سهيل همان طور كه «قريش» مى خواستند قرارداد صلح را بست و ضمناً مطلب ديگرى را نيز بر مسلمانان تحميل نمود و آن اين كه اگر كسى از قريش به مسلمانان بپيوندد بايد محمد او را بازگرداند و اگر كسى از مسلمانان پيش قريش آمد نبايد او را


صفحه 62

باز دهند; ولى هر طايفه اى آزاد است كه با محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) يا با قريش پيمان ببندد.

هنوز پيمان به پايان نرسيده بود كه طايفه خزاعه با پيامبر پيمان بست و بنى بكر با قريش هم قسم شد.

وفادارى پيشواى بزرگ مسلمانان

پيش از آن كه پيمان امضا شود جوانى از مكيان اسلام آورد و خواست به مسلمانان بپيوندد، اين جوان ابوجندل فرزند سهيل بود. وقتى سهيل او را ديد به صورت او سيلى نواخت و جامه او را گرفت و خواست ايشان را پيش قريش ببرد. آن جوان گفت: اى مسلمانان، مرا به مشركان مى سپاريد؟ رسول خدا گفت: ابوجندل، بردبار باش، خدا براى تو و بقيه ناتوانان چاره اى فراهم مى سازد، ما با قريش پيمان بسته ايم و هيچ گاه خيانت نخواهيم كرد.

مضمون قرارداد حديبيه تا حدّى در ميان ياران پيامبر ايجاد نارضايتى كرد; زيرا بسيارى از ساده لوحان با خود فكر مى كردند كه چرا بايد مسلمانان پناهندگان قريش را باز پس دهند; ولى قريش فراريان مسلمان را برنگردانند. امّا گروه با ايمان تسليم قرارداد شدند; چون مى دانستند پيامبر، حجت خدا و قلب او مركز اسرار و معارف و علوم الهى است. برخى هم از راز آن آگاهى داشتند و مى دانستند كسى كه از اسلام روى گرداند و به مشركان بپيوندد، شايسته نيست بار ديگر به صفوف مسلمانان بپيوندد و هرگاه موحّدى از چنگال قريش گريخت چون از صميم دل به يكتاپرستى ايمان آورده است سرانجام هركجا باشد به نور ايمان، دل او گرم و روشن مى گردد و آفريدگار مهربان براى او، راه چاره اى پديد مى آورد و اين نمونه اى عالى از روش آزاد نبىّ اسلام است.


صفحه 63

نمونه ديگر از وفاى به پيمان

بنده زر خريدى به نام ابوبصير اسلام آورد; ولى بدون اجازه آقاى خويش از مكه به مدينه فرار كرد. ازهر بن عوف نامه اى به پيامبر نوشت و طبق قرارداد حديبيه درخواست كرد كه پيامبر گرامى او را پس بفرستد و نامه را به وسيله شخصى فرستاد و غلامى نيز همراه او بود. هنگامى كه پيامبر از مضمون نامه آگاه گرديد به ابوبصير گفت: ما با اين گروه قراردادى داريم كه تو نيز از آن آگاهى و نمى توانيم خيانت كنيم. ابوبصير گفت: مرا به مشركان مى سپارى كه از دينم منحرف سازند؟ پيامبر فرمود: خدا براى تو و ساير ناتوانان راه چاره اى پديد مى آورد.

كارهاى ناجوانمردانه قريش

ميان قبيله خزاعه، هم پيمان مسلمانان و بنى بكر،هم پيمان قريش كينه ديرينه اى بود. پس از پيمان حديبيه كينه هاى آنان تا حدّى برطرف شد ولى پس از جنگ «موته» يعنى جنگ مسلمانان با روميان، قريش گمان كردند كه قدرت مسلمانان كمتر شده است و بنى بكر با خود فكر كردند كه چه بهتر همين الآن انتقام خود را از خزاعه بگيرند لذا گروهى از قريش، كه عكرمة بن ابوجهل از آنان بود، قبيله بنى بكر را يارى كردند و اسلحه دادند و سرانجام بنى بكر در نيمه شب عده اى را از قبيله خزاعه كشتند. عمر بن سالم خزاعى به مدينه رفت و پيامبر را از جريان آگاه ساخت و پيامبر مصمم شد كه نقض پيمان را با فتح مكه تلافى كند و همين كار را نيز انجام داد.

از بيان گذشته نتيجه گرفته مى شود، منظور قرآن از كسانى كه دستور مى دهد پيمان آنان محترم شمرده شود قبيله قريش نيست; زيرا چنان كه تاريخ گواهى مى دهد قريش پيمان خود را پيش از فتح مكه ـ كه در سال هشتم هجرت واقع شده ـ


صفحه 64

شكسته بودند و پيامبر نيز نقض پيمان آنها را با فتح مكه اعلام نمود. بنابراين بايد منظور از اين استثنا، گروهى باشند كه تا نزول سوره برائت ـ كه در سال نهم هجرت نازل گرديده است ـ پيمان خود را محفوظ داشته بودند. اين جاست كه بعضى از مفسران احتمال داده اند كه مراد، بعضى از تيره هاى بنى بكر باشد كه پيمان خود را نشكسته بودند; زيرا فقط گروه بنى الدئل از قبيله بنى بكر با قريش همدست شده و پيمان خود را ناديده گرفته بودند.

بررسى اين بخش از آيات و هم چنين آيات بعدى، ما را به جوانمردى و صداقت و درست كارى پيامبر گرامى، درباره گروهى كه به پيمان خود وفادار بود رهبرى مى نمايد و هم چنين ما را به اسرار و راز اين بسيج عمومى آشنا مى سازد.

چه گروهى به پيمان خود وفادار بودند؟

در آيه هفتم آن گروه از مشركان را، كه در نزد مسجدالحرام با پيامبر پيمان بسته بودند و به پيمان خود وفادار بودند، استثنا مى كند و مى فرمايد:

(إِلاّ الَّذِينَ عَاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ فَما اسْتَقامُوا لَكُمْ فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ);

«مگر آن گروه از معاهدان كه در نزديكى مسجدالحرام با شما پيمان بستند، تا آنان به پيمان وفادارند; پيمان هاى خود را حفظ كنيد».

براى آگاهى از مفاد آيه بايد صفحات تاريخ را ورق بزنيم تا روشن گردد كه چه گروهى با پيامبر در نزديكى مسجدالحرام پيمان بستند و تا نزول آيات برائت به پيمان هاى خود وفادار بودند، به طور مسلم اين گروه، قبيله قريش و بنى بكر نبودند; زيرا آنان پيمان خود را شكسته بودند.

1. قرآن مجيد با لحن قاطع وجود هر نوع عهد و پيمانى را ميان مسلمانان و مشركان انكار مى كند و در آيه هفتم مى فرمايد:


صفحه 65

(كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكينَ عَهْدٌ عِنْدَ اللّهِ وَعِنْدَ رَسُولِهِ).

«چگونه مى تواند براى مشركان نزد خدا و پيامبر او عهد و پيمانى باشد».

با اين كه مى دانيم ميان دو گروه، مواثيق و پيمان هايى وجود داشته است ولى با وجود اين قرآن قاطعانه وجود چنين پيمان هايى را انكار مى كند; زيرا واقعيت پيمان اين است كه طرفين، تصميم بگيرند بر مفاد آن عمل كنند، امّا شخصى كه عهدى را در قالب لفظ مى ريزد و يا روى كاغذ مى آورد و دست طرف را به عنوان اداى احترام مى فشرد، ولى در باطن مصمم است كه در فرصت مناسب پيمان خود را ناديده بگيرد و همه را زير پا بگذارد، چنين پيمانى تنها وجود لفظى و كتبى داشته و جز خدعه و حيله چيز ديگرى نخواهد بود.

گروهى كه با مسلمانان پيمان عدم تعرض بسته بودند همگى از اين قماش بودند. مترصّد بودند كه از پشت خنجر بزنند و نه پيمان خود را رعايت كنند و نه پيوند خويشاوندى كه با برخى از مسلمانان داشتند در نظر بگيرند. روى اين اساس، قرآن وجود چنين پيمان ها را انكار مى كند و مى فرمايد:«ميان شما و آنان پيمانى وجود نداشته است».

در آيه هشتم بر اين انكار چنين استدلال مى كند و مى فرمايد:

(كَيْفَ وَإِنْ يَظْهَرُا عَلَيْكُمْ لاَ يَرْقُبُوا فِيكُمْ إِلاًّ وَلا ذِمَّةً يُرْضُونَكُمْ بِأَفْواهِهِمْ وَتَأْبى قُلُوبُهُمْ);

«چگونه (مى توان آنان را معاهد ناميد در صورتى كه) اگر بر شما دست يابند، درباره شما، خويشاوندى و پيمان را رعايت نمى كنند و آنان شما را با زبانشان راضى مى سازند. در حالى كه دل هاى آنان گفته هايشان را تصديق نمى كند».

قرآن بار ديگر برمى گردد و در آيه دهم اين حقيقت را تكرار مى كند و


صفحه 66

مى فرمايد:

(لاَ يَرقُبُونَ فِى مُؤْمِن إِلاًّ وَلاَ ذِمَّةً وَأُولئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ);

«درباره هيچ مؤمن، پيوند خويشاوندى و عهد و پيمان را رعايت نمى كنند. گروهى كه از نخست داراى چنين تصميمى بوده اند چگونه مى توانند داراى عهد و پيمان باشند».

و در هر دو آيه (هشتم و دهم) آنان را با جمله هاى (وَأَكْثَرُهُمُ الْفاسِقُونَ)، (وَأُولئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ)خطاب مى كند. معناى لغوى «فسق» همان خروج و بيرون رفتن است. هنگامى كه خرما از غلاف بيرون آيد عرب مى گويد: «فسقت التمرة; خرما از غلاف خود خارج شد».

در اصطلاح ما، فردى كه از فرمان خدا خارج گردد «فاسق» ناميده مى شود، و مقصود از لفظ «فاسقون» در اين آيه همان معناى لغوى آن است; يعنى آنان از حدود پيمان گام فراتر نهاده اند. از اين جهت در آيه دوم، آنان به لفظ «المعتدون» (تجاوزكاران) توصيف شده اند.

بار سوم قرآن برمى گردد و وجود هر نوع عهد و پيمانى را ميان دو گروه، به جهت نفاق درونى مشركان ناديده مى گيرد و مى فرمايد:

(فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَيْمانَ لَهُمْ);

«با سران كفر بجنگيد; زيرا براى آنان عهد و پيمانى نيست».

2. در لغت عرب لفظ «إلّ» گاهى در معناى خويشاوندى و گاهى در عهد و پيمان به كار مى رود و از باب نمونه به شعر زير توجه كنيد:

لعمرك إنّ إلّك من قريش *** كإلِّ السقْب من إلّ النعام;

به جان تو سوگند، خويشاوندى شما با قريش به سان خويشاوندى بچه شتر است با تخم شتر مرغ; (يعنى ميان شما و آنان پيوند و خويشاوندى وجود ندارد، همان طور كه ميان آن دو وجود ندارد).


صفحه 67

در اين شعر لفظ «إلّ» به معناى خويشاوندى است هم چنان كه در شعر ديگرى به معناى پيمان است، چنان كه مى گويد:

وجـدنـاهـم كـاذبـاً إلّهـم *** وذو الإلّ والعهد لا يكذب;

پيمان آنان را دروغ يافتيم و صاحب پيمان دروغ نمى گويد.

در آيات مورد بحث، لفظ «إلّ» با لفظ «ذمّه» همراه هم آمده است; چون مقصود از لفظ «ذمّه» همان پيمان است طبعاً مقصود از «الّ» پيوند و خويشاوندى خواهد بود.

3. در آيه «نهم» به يكى ديگر از رازهاى اين بسيج عمومى اشاره مى كند و مشركان را به سان جامعه يهودى قلمداد مى نمايد كه آيات الهى را به بهاى كمى مى فروختند. قرآن، جامعه يهود را با آيه زير مورد خطاب قرار مى دهد و مى فرمايد:

(وَلاَ تَشْتَرُوا بِآياتِى ثَمَناً قَلِيلاً وَإِيّاىَ فَاتَّقُونِ).(1)

«آيات خدا را به بهاى كم معاوضه نكنيد و از مخالفت با من بپرهيزيد».

در آيه ديگر آنان را چنين معرفى مى كند:

(أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الحَيوةَ الدُّنْيا بِالآخِرَةِ).(2)

«آنان كسانى هستند كه زندگى اخروى را به بهاى كمى از دست داده اند و دنيا را برگزيده اند».

قرآن جامعه اسلامى را با آيه زير تشريح مى نمايد و مى فرمايد:

(إِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِى سَبِيلِ اللّهِ).(3)


1 . بقره(2) آيه 41.

2 . بقره(2) آيه 86.

3 . توبه(9) آيه 111.


صفحه 68

«خداوند جان و مال افراد با ايمان را در برابر بهشت، خريده است. آنان در راه خدا جهاد مى كنند».

قرآن گروه مشرك را به سان يهود توصيف كرده است و در آيه نهم مى گويد:

(اشْتَرَوا بِآياتِ اللّهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِهِ).

«آنان آيات خدا (مواثيق الهى و بسيارى از اصول دين) را به بهاى كمى فروخته اند و از راه خدا برگشته اند».

بت پرستان به سان يهود، پست و فرومايه بودند و در برابر بهاى اندكى، پيمان «حديبيه» را كه با پيامبر در سال ششم هجرت بسته بودند، زير پا نهادند تا آن جا كه ابوسفيان، ضيافتى ترتيب داد و از مشركان قول گرفت كه شبانه بر قبيله «خزاعه»، كه با مسلمانان هم پيمان بودند، بتازند و آنان را بكشند و بهاى اين پيمان شكنى همان ضيافت فرعون قريش بود.

4. حقيقت «اشتراء» همان تبديل دو چيز با يكديگر است، از اين جهت در لغت عرب لفظ اشتراء به دو گونه مى آيد: يكى بدون «باء» و دومى با «باء» . آن چه با حرف «باء» همراه نيست آن را دريافت مى كند(1) و آن چه با آن همراه باشد، از دست مى دهد.در آيات مورد بحث چون لفظ «آيات» همراه با حرف «باء» است، مفاد آيه چنين مى شود كه آنان با از دست دادن آيات الهى، كالاى مختصرى را به دست آوردند.

از اين بيان روشن مى گردد كه راه صحيح در ترجمه لفظ «اشتراء» در قرآن اين


1 . اميرمؤمنان در مقام شكايت از كسانى كه دور او را گرفته بودند، ولى يار صميمى او نبودند به درگاه الهى عرض مى كند: اللّهم بدّل لي بهم خيراً». قرآن در نكوهش بنى اسرائيل مى فرمايد: (أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِى هُوَ أَدْنى بِالَّذِى هُوَ خَيْرٌ). و آن چه در متن گفته شد قاعده اى كلى در لفظ «تبديل» و «استبدال» است.


صفحه 69

است كه آن را به معناى مبادله و تعويض بگيريم.

5. در آيه يازدهم، عالى ترين روح برادرى تجلّى نموده و بار ديگر سيماى بشردوستانه اسلام، از طريق مفاد آن نمايان گرديده است و راه را براى بازگشت مشركان به آغوش اسلام، باز نهاده است و نداى عفو خود را، كه در آيه «پنجم» نيز يادآور شده بود، در اين آيه تكرار مى كند و جنايت هاى گذشته مشركان را، كه به كشت و كشتار گروه بى گناه منجر شده بود، ناديده مى گيرد و مى فرمايد:

(فَإِنْ تَابُوا وَأَقامُوا الصَّلوةَ وَآتُوا الزَّكوةَ...).

«اگر توبه نمايند و نماز بگزارند و زكات بدهند، در دين با شما برادرانند...».

مقصود از توبه، همان بازگشت به سوى خداست. هرگاه به مشرك خطاب كنند كه توبه نمايد، مقصود ترك امورى است كه او را از يكتاپرستى باز مى دارد و به عبارت ديگر، به خدا و صفات و پيامبر وى ايمان بياورد، ولى اگر به فرد با ايمان بگويند كه توبه كند مقصود ترك اعمال زشت وناهنجارى است كه شايسته مقام مؤمن نيست، چنان كه مى فرمايد:

(وَتُوبُوا إِلَى اللّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ).(1)

«اى گروه با ايمان، همگى به سوى خدا بازگرديد...».

قرآن در اين آيه علاوه بر توبه، دستور مى دهد كه مشركان نماز بگزارند چنان كه مى فرمايد:(وَأَقَامُوا الصَّلوةَ): «نماز بگزارند». زيرا نماز، پيوند انسان با خدا و مظهر شناسايى او و يكى از اركان اجتماعى اسلام است. علاوه بر اين، دستور مى دهد كه زكات بدهند چنان كه مى فرمايد: (وَآتُوا الزَّكوة);«زكات مى دهند». زيرا زكات پيوند انسان با اجتماع و ركن مالى و اقتصادى اسلام است.


1 . نور(24) آيه 31.


صفحه 70

6. اگر آنان توبه نمودند و اين دو «ركن» را به پا دارند نتيجه اين مى شود كه آنان برادران دينى شما خواهند بود چنان كه مى فرمايد: (فَإِخْوانُكُمْ فِى الدِّينِ).

اسلام در كتاب و سنّت، روى اخوّت اسلامى تكيه كرده است و مى فرمايد:

(إِنَّما الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ).(1)

«افراد با ايمان برادر يك ديگرند».

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد:

«المؤمنون إخوة تسعى بذمّتهم أدناهم وهم يد على من سواهم;(2)

جامعه با ايمان برادران يكديگرند و تعهدات هر يك براى ديگران لازم الاجراست و همگى يك دست در برابر دشمن هستند».

عوامل مليّت ساز ميان جامعه شناسان امورى است مانند خون و زبان و آب و خاك. اين عوامل مى تواند، انسان ها را به هم پيوند دهد و همه را به صورت ملت واحدى درآورد. هر چند از نظر عقيده و افكار ميان آنان اتّحاد و هماهنگى نباشد.

از نظر قرآن، عامل مليت ساز، يك چيز است و بس و آن وحدت عقيده است و زيربناى مليت جز اين، چيز ديگرى نيست و تا زيربنايى در ميان ملتى وجود نداشته باشد عوامل ديگر نمى تواند در ميان بافت هاى متضاد، وحدت و يگانگى پديد آورد و به اصطلاح ملت واحدى بسازد.

درست است كه در جهان امروز روى عناصرى از خون وزبان و آب و خاك تكيه مى كنند و گروه هايى را زير يكى از اين چيزها به هم پيوند مى دهند، آيا اين وحدت نوعى وحدت صورى و به سان نوار نازكى نيست كه دور گروهى سركش و


1 . حجرات(49) آيه 10.

2 . تفسير برهان، ج2، ص 174.


صفحه 71

عصيانگر كشيده شده باشد كه با يك خيزش آن را پاره مى كنند و چيزى نمى گذرد به علت اختلاف عقيده در دل يك ملت، انشعاب هايى را پديد مى آورد و به صورت گروه هايى از چپ و راست و ميانه رو در مى آيند؟

آن چه مى تواند تمام طبقات اجتماعى را به صورت ملت واحدى درآورد همان وحدت عقيده و ايمان است كه به راستى به افراد وحدت و يگانگى مى بخشد و همه آنان را در مسير واحد و تحقق يك آرمان قرار مى دهد. از اين جهت قرآن بر خلاف اعلاميه حقوق بشر تنها افراد با ايمان را برادران يكديگر مى داند نه همه انسان ها را.

7. در آيه يازدهم و هم چنين در آيه پنجم، پس از موضوع توبه، سخن از نماز و زكات به ميان آورده است و مى فرمايد: مشركان علاوه بر توبه، اين دو ركن را بايد به پا دارند.

خوارج و معتزله معتقدند عمل جزء ايمان است و شخص مؤمن كسى است كه علاوه بر اظهار شهادتين همراه با ايمان ، اين دو ركن و مانند آنها را به پا دارد كه در غير اين صورت كافر خواهد بود، از اين رو، در نظر اين گروه، مرتكب گناه كبيره، مؤمن نيست. دليل اين گروه اين آيه و امثال آن است كه علاوه بر ايمان و توحيد و توبه، نماز و زكات را نيز شرط كرده است(1) ولى بر خلاف اين نظر، حق اين است كه ايمان درجاتى دارد.

درجه اى از آن، سعادت انسان را پى ريزى مى كند و او را از عذاب دوزخ مى رهاند و اين همان ايمان است كه بايد با عمل به فرايض و خوددارى از گناه ها همراه باشد; نه تنها بايد نماز بخواند بلكه بايد به تمام وظايف دينى و مذهبى خود عمل نمايد.

مرحله ديگر اين است كه او را جزء جامعه اسلامى قرار مى دهد و مسلمانان


1 . ر.ك: جعفر سبحانى، بحوث فى الملل والنحل، ج3.


صفحه 72

موظف هستند مال و جان او را محترم شمارند و با او روابط زناشويى برقرار نمايند. در اين مرحله گفتن كلمه توحيد (لاإله إلاّ اللّه) و شهادت بر رسالت كفايت مى نمايد و هرگاه چنين فردى به وظايف دينى خود عمل نكرد زمامدار مسلمانان، بايد او را حدّ شرعى بزند و مجازات كند و هرگز شخصى با ترك نماز و زكات، از اسلام خارج نمى گردد; امّا چرا در اين مورد «مشركان پيمان شكن» علاوه بر ايمان بايد اين دو ركن را به پا دارند؟ چون مشركان پيمان شكن، با ديگران فرق داشتند و روى جهاتى نبايد به قول ظاهرى آنان اكتفا كرد; آنها كسانى بودند كه با مسلمانان پيمان بستند و در مواقع حسّاس پيمان شكنى كردند، از اين لحاظ تا از آنان، كه سوابق بدى در شكستن پيمان دارند، اعمال نيك و كردارهايى صحيح، كه حاكى از ايمان واقعى آنها باشد، ديده نشود، نبايد به ايمان ظاهرى آنها اعتماد نمود. به همين جهت درباره چنين گروهى طور ديگر رفتار شده و به تسليم ظاهرى اكتفا نشده است. اگر چه در ساير جاها تنها اظهار ايمان براى رعايت مقررات ظاهرى اسلام در حقّ اظهار كننده كافى است.

تا اين جا توانستيم برخى از نكات آيات يازده گانه را بيان داريم اكنون در مورد دوازدهم به بحث مى پردازيم كه مى فرمايد:

(وَإِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ).

«اگر پيمان هاى خود را شكستند».

اكنون آيا اين آيه پيرامون مشرك معاهد، سخن مى گويد، كه پيمان خود را شكسته است، يا درباره مسلمانى سخن مى گويد كه مشرك بوده و اسلام آورده است; آن گاه مى خواهد پيمان شكنى كند؟

نظر نخست، نظر ماست و نظر دوم، نظر زمخشرى مؤلف كشاف است. اكنون توضيح هر دو نظريه:


صفحه 73

1. سياق آيات حاكى است كه اين آيه به سان آيات پيش، تكليف مسلمانان را در برابر مشركان روشن مى سازد و مشركان زمان پيامبر گرامى چند گروه بودند:

الف) گروه پيمان شكن كه تن به اسلام ندادند و به شرك خود باقى ماندند. تكليف اين گروه را در آيه پنجم روشن مى سازد.

ب) گروه مشرك كه در مدت چهار ماه دست از شرك برداشتند و به اسلام گرايش پيدا كردند. تكليف اين گروه را ذيل آيه پنجم ومجموع آيه يازدهم روشن مى نمايد.

ج) مشركان معاهد كه تا زمان نزول آيات به عهد و پيمان خود باقى بودند پيمان خود را محترم شمرده بودند. تكليف اين گروه را آيه چهارم روشن مى نمايد.

در اين جا لازم است قرآن وضع همين گروه سوم را در صورتى كه بخواهند پيمان شكنى كنند روشن سازد و آيه مورد بحث بيانگر وضع همين گروه است كه اگر در آينده پيمان شكنى كردند:

(وَإِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ...).

«اگر وفادار در آينده پيمان شكنى كردند و در دين شما طعن زدند، با سران كفر نبرد كنيد كه براى آنان پيمانى نيست».

با توجه به جهاتى كه اكنون يادآورى مى نماييم مى توان نظريه نخست را تأييد كرد: اوّلاً، در آيات پيش وظيفه مسلمانان در برابر همه مشركان بيان شده جز اين قسم كه طبعاً بايد اين آيه ناظر بر اين قسم از مشركان باشد. ثانياً، اين آيه نمى تواند مربوط به مسلمانان معاهد باشد; زيرا در اين آيه چنين مى فرمايد: (وَطَعَنُوا فِى دِينِكُمْ فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ). اين تعبيرها مناسب با مشركان است كه بر شرك و كفر خود باقى مانده اند، نه مشركى كه مسلمان شده، آن گاه راه انحراف را پيش گرفته است.


صفحه 74

2. نظريه مؤلف كشاف بر خلاف نظر پيش است. وى مى گويد اين آيه مربوط به آيه ماقبل (آيه يازدهم) است و بيانگر حال آن گروه از افراد است كه اسلام آورده اند و نماز و زكات برپا داشته اند، ولى پيمان خود را شكستند و يا تصميم بر شكستن گرفتند. او مى گويد اين آيه پس از آيه يازدهم نازل شده است كه در آن سخن از ايمان مشركان و خواندن نماز و دادن زكات به ميان آمده است. طبعاً آيه مورد بحث راجع به همان ها خواهد بود; ولى اين نظريه از جهاتى دور از حقيقت است:

الف) زيرا مشرك در صورتى پيمان دارد كه بر حال شرك و دوگانگى با اسلام باقى بماند ولى وقتى اسلام آورد و نماز و زكات را به پا داشت، جزو جامعه اسلامى است و عنوان معاهد و يا صاحب پيمان با رئيس اسلامى نخواهد داشت. اين عناوين از آن گروهى است كه با دولت اسلامى حالت تباين و دوگانگى داشته باشند و در غير اين صورت، نه معاهدند ونه صاحب پيمان.

ب) آيه درباره گروهى بحث مى كند كه در آينده پيمان خود را مى شكنند و در دين ما طعن مى زنند و سران و فرماندهانى دارند. قرآن از آنها با نام ( أَئِمَّةَ الْكُفْرِ) ياد مى كند. اين نوع نشانه ها مربوط به مشركان خواهد بود كه وارد حوزه اسلام نشده اند، اگر مقصود مشركانى بود كه پس از اسلام، راه ارتداد پيش گرفته اند شايسته تر بود بفرمايد:«وَطَعَنُوا فِى دِينِهِمْ» نه «دينِكُم» . علاوه بر اين، «امامان كفر» كسانى هستند كه بر شرك خود اصرار ورزند، نه اين كه اسلام بياورند، سپس كافر شوند.

آيا گروهِ مرتدِّ پس از پيامبر، مصداق اين آيه بودند؟

تاريخ گواهى مى دهد كه مضمون اين آيه در زمان حيات پيامبر تحقق


صفحه 75

نپذيرفت; زيرا حكومت جوان اسلام، پس از نزول اين سوره آن چنان رعب و ترسى در دل دشمنان افكنده بود، كه كسى جرأت مخالفت وپيمان شكنى را نداشت. بله، وقتى پيامبر چشم از اين جهان پوشيد، صداى ارتداد گروهى از تازه مسلمانان دور از مركز، به گوش مسلمانان رسيد. از آن جا كه روح تعاليم پيامبر هنوز زنده بود بلافاصله مسلمانان با تدابير صحيح به دفع آنان پرداختند; گروهى كشته شدند و گروهى بار ديگر به آغوش اسلام بازگشتند.

شايد كسى تصور كند كه نخستين مورد و مصداق آيه، همان گروه مرتدى است كه پيمان ها و عهدهاى خود را شكستند; ولى اين نظر از دو جهت درست نيست:

اوّلاً، بايد دقت كرد و ديد كه آيا آنها معاهد بودند يا مسلمان; به طور مسلم بايد گفت مسلمان بودند و در رديف خود مسلمانان قرار داشتند، با اين حال چطور صحيح است كه بگوييم آنها از مصاديق آيه هستند.

ثانياً، اگر از اين اشكال صرف نظر كنيم، اشكال ديگرى هست و آن اين كه آنان كوچك ترين پيمان و عهدى با پيامبر نداشتند و ايمان آوردن آنان ملازم با پيمان بستن نبود.

گمان نشود كه در آغاز اسلام هر كس ايمان مى آورد، ناچار بود با پيامبر عهد و پيمانى نيز ببندد، بلكه قضيه آسان تر از اين بود; اساس قبول ايمان همان تصديق لفظى بود و همين قدر كافى بود كه شهادتين را بر زبان جارى كند و امّا موضوع پيمان و عهد و بيعت گيرى از مسلمانان يك مطلب دايمى و هميشگى نبوده است بلكه گاهى پيامبر در كارهاى مهم از گروهى بيعت مى گرفت كه از دو نيروى مهم ايمان و پيمان، براى پيشرفت و حل مشكلات استفاده كند، چنان چه در «حديبيه» همين كار را انجام داد و از مؤمنان حاضر در واقعه، بيعتى به نام «بيعة الرّضوان» گرفت و


صفحه 76

آيه زير اشاره به همان است:

(لَقَدْ رَضِىَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِى قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهمْ وَأَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً);(1)

«خدا از مؤمنان خوشنود گرديد، هنگامى كه با تو زير درخت بيعت مى كردند. خدا از آن چه در دل آنها بود آگاه شد و به قلوب آنان آرامش بخشيد و با پيروزى نزديكى، آنان را پاداش داد».

كسانى كه در واقعه «بيعة الرّضوان» حضور داشتند گروهى بودند كه سابقه ممتدى در ايمان و اسلام داشتند و اين بيعت و پيمان، نه به خاطر تحقّق بخشيدن به ايمان و اسلام آنان بود بلكه به منظور تحكيم علل پيشرفت در جنگ صورت گرفت. گاهى پيامبر از زنان (پس از ايمان آوردن) بيعت مى گرفت كه از جاده توحيد بيرون نروند و خود را از آلودگى هاى مادى حفظ كنند، چنان كه مى فرمايد:

(يا أَيُّها النَّبِىُّ إِذا جَاءَكَ الْمُؤْمِناتُ يُبايِعْنَكَ عَلى أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللّهِ شَيْئاً وَلا يَسْرِقْنَ وَلا يَزْنِينَ).(2)

«اى پيامبر، هنگامى كه زنان با ايمان بيايند و با تو بيعت كنند كه شرك نورزند و دزدى نكنند و اعمال منافى عفت انجام ندهند، بيعت آنها را بپذير».

نتيجه مطلب اين خواهد بود كه، به طور حتم روى سخن در اين آيه با كسانى است كه با پيامبر، پيمان داشته اند و گروهى كه پس از مرگ رسول اكرم مرتد شدند و پيش از ارتداد مؤمن بودند و عهد و پيمانى با پيامبر اكرم و مسلمانان نداشتند; هرگز ايمان آنان به رسالت پيامبر مستلزم بيعت نبود، بلكه بيعت گاهى در مواقع حساس


1 . فتح(48) آيه 18.

2 . ممتحنه(60) آيه12.


صفحه 77

انجام مى گرفت. از اين نظر مرتدين را نمى تواند مصداق اين آيه شمرد.

آيا اصحاب جمل اوّلين مصداق اين آيه بودند؟

البته اين آيه درباره مشركان نازل شده است كه پيمان و ميثاقى با پيامبر و مسلمانان داشتند; ولى با در نظر گرفتن ملاك حكم، مى توان گفت هدف آيه اعم است و منظور كليه كسانى است كه با رئيس اسلام پيمانى داشته باشند، سپس آن را بشكنند، خواه مشرك باشند، مانند بت پرستان زمان پيامبر و خواه مسلمان و مؤمن. بنابراين هرگاه گروهى از مسلمانان با ولىّ اسلام بيعت نمايند و آن گاه آن را بشكنند بايد حكم آيه را درباره آنان اجرا نمود; زيرا ملاك حكم، پيمان شكنى است از هر گروهى كه باشند.

خلافت و امامت اگر چه در گرو ملكات نفسانى و شرايط روحى است كه هر كس واجد آن باشد از جانب خدا به آن مقام منصوب مى گردد و اين امر، با برگزار شدن مراسم خاصى در غدير خم در زمان رسول خدا رسميت پيدا كرد; مثلاً روزى كه على(عليه السلام) از جانب خدا در غدير خم خليفه وامام مسلمانان معرفى شد. پيامبر گرامى پس از نصب امام، دستور داد كه مردم يكايك بيايند با او بيعت كنند و غرض از بيعت اين بود كه انتصاب مزبور كاملاً جنبه رسمى به خود بگيرد.

اتفاقاً همين مراسم درباره امام، هنگامى كه خليفه سوم كشته شد، انجام گرفت و در پيشاپيش مسلمانان، طلحه و زبير با حضرت بيعت كردند و او را امير و رئيس و پيشواى مسلمانان شناختند. روش امام و رعايت عدالت اجتماعى آن حضرت، مورد نظر جاه طلبانى مانند طلحه و زبير قرار نگرفت و آنان اصرار داشتند على در تقسيم بيت المال و مناصب، تبعيض قائل شود و اين كار از شخصى مانند على، ساخته نبود. از اين رو نقض بيعت كردند و به بهانه عمره از مدينه بيرون رفتند


صفحه 78

و با كمك همسر پيامبر و بذل و بخشش هاى فراوان توانستند عده اى را دور خود جمع كنند و پس از كشتن عده اى از شيعيان و دوستان على(عليه السلام) بصره را پايگاه خود قرار دادند. در اين موقع على(عليه السلام) با لشكر انبوهى در نزديك بصره فرود آمد و هنگامى كه دو سپاه با هم رو به رو شدند على (عليه السلام)سپاه دشمن را با جمله هاى زير مخاطب ساخت:

«آيا بر شما ستم كرده ام و زر و زيور دنيا را به خود و فرزندانم اختصاص داده ام و در اجراى حدود الهى تبعيض قائل شده ام؟» همگى گفتند: نه. سپس فرمود:

«ما لبيعتى تنكث وبيعة غيرى لا تنكث»;

«چرا بيعتى را كه با من كرده بوديد، شكستيد، ولى بيعتى را كه با ديگران داشتيد، محترم شمرديد؟!».

هنگامى كه سخن به اين جا رسيد رو به سپاه خود نمود و فرمود:

«إِنَّ اللّهَ يَقُولُ فِى كِتابِهِ:(وَإِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِم...) و در آخر اضافه نمود:

«إنّها لأصحاب هذه الآية وما قوتلوا منذ نزلت».(1)

«اين گروه مصداق اين آيه هستند و اين فرمان آسمانى تا حال اجرا نشده است; يعنى تا روز جمل يا پيمان شكن در كار نبود و يا آن كه با آنان جنگ نشده بود».

نظر ابن عباس در اين آيه

بسيارى از مفسّران از ابن عباس نقل كرده اند كه شأن نزول آيه، رؤساى قريش


1 . سفينة البحار، ج1، ص 30.


صفحه 79

بوده اند، ولى به طور يقين اين نقش بى اساس است; زيرا سوره برائت در سال نهم هجرت، نازل گرديده و رؤساى قريش در سال هشتم هجرى پس از فتح مكه همگى اسلام اختيار كرده و در رديف مسلمانان درآمده بودند و شأن نزول آيات، مشركان بودند، نه مسلمانان.

دو نكته قابل توجه در اين آيه

1. در اين آيه قرآن دستور مى دهد كه مسلمانان با گروهى كه دين آنان را به مسخره مى گيرند، مبارزه كنند چنان چه مى فرمايد:(وَطَعَنُوا فِى دِينِكُم);«بر آيين شما طعنه بزنند» و نكته آن روشن است; زيرا آيين يك فرد مسلمان، از جان و مال او گرامى تر است.

2. در آيه مورد بحث، مسلمانان را به مبارزه با سران كفر و الحاد دعوت مى نمايد و مى فرمايد: (فَقَاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْر); «با سران كفر مبارزه كنيد». نكته آن اين است كه آنان مايه آلودگى همه افرادند. آنانند كه اگر صالح شوند جامعه اصلاح مى گردد و در غير اين صورت آلودگى همه را فرا مى گيرد. پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد:

«صنفان من أُمّتي إذا صلحا صلحت الأُمّة وإذا فسدا فسدت الأُمّة: الأُمراء والقرّاء;(1)

دو گروه از امّت من اگر اصلاح شود، همگى اصلاح مى شوند، و اگر آلوده گردند، همه آلوده مى شوند. اين دو گروه عبارتند از: فرمانروايان و دانشمندان».


1 . صحيح بخارى، «كتاب توحيد»، ص 1.


صفحه 80

صفحه 81

تحريك احساسات دينى

13. (اَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا أَيْمَانَهُمْ وَهَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَهُمْ بَدَؤُكُمْ أَوَّلَ مَرَّة أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ).

«چرا با كسانى كه پيمان هاى خود را شكستند و در صدد بيرون كردن پيامبر برآمدند و در ابتدا با شما «دشمنى» آغاز كردند جنگ نمى كنيد، آيا از آنها بيم داريد، اگر راستى اهل ايمان هستيد خداوند سزاوارتر است كه از او بترسيد».

14. (قَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَيديكُمْ وَيُخْزِهِمْ وَيَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَيَشْفِ صُدُورَ قَوْم مُؤْمِنينَ).

«با آنان نبرد كنيد (تا) خدا، با دست شما آنها را عذاب كند و خوارشان سازد و شما را بر آنها پيروز گرداند و دل هاى گروهى را كه مؤمنند، بهبودى بخشند».

15. (وَيُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ وَيَتُوبُ اللّهُ عَلى مَنْ يَشاءُ وَاللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ).

(«تا خدا) خشم دل هاى افراد با ايمان را ببرد و از آنها كه مى خواهد درگذرد و خدا دانا و حكيم است».


صفحه 82

16. (أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَلَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذينَ جَاهَدُوا مِنْكُمْ وَلَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّه وَلاَ رَسُولِه وَلاَ الْمُؤْمِنينَ وَليجَةً وَاللّهُ خَبيرٌ بِمَا تَعْمَلُونَ).

«مگر فكر مى كنيد كه رها مى شويد (و مورد امتحان واقع نمى گرديد) و خدا كسانى را كه از شما جهاد كرده اند و جز خدا و پيامبر و افراد با ايمان همرازى اتخاذ نكرده اند، نمى داند (و آشكار نمى سازد)! خدا از كارهاى شما آگاه است».

اين قسمت، آخرين بخش از آياتى است كه اميرمؤمنان به دستور پيامبر آنها را در سرزمين منى بر مشركان قرائت نمود و با تفسير اين بخش، مجموع آياتى كه پيامبر به على تعليم داد، به پايان مى رسد و موضوع سخن در آيات بعدى، دگرگون و بخش تازه اى گشوده مى شود.

در اين بخش از آيات كه هم اكنون به تفسير آن مى پردازيم قرآن مجيد با دلايل منطقى، احساسات سربازى يكتاپرستان را بر ضد بت پرستان تحريك مى كند و از اين راه، روح شهامت و فداكارى در طريق هدف را در كالبد آن مى دمد.

امروزه در مراكز نظامى جهان، كوشش مى شود كه تنها از احساسات سربازى افراد بر ضد دشمن بهره بردارى شود; احساساتى كه حدّ و مرز نمى شناسد و مى خواهد هر نوع مانع را از پيش پاى خود بردارد. به طور مسلّم تحريك غرور ملّى و احساسات سربازى اگر به نفع يك طرف تمام گردد، سرانجام به ضرر جامعه انسانى تمام مى شود كه حفظ و صيانت آن برعهده اسلام است. پيشواى بزرگ اسلام در حالى كه انديشه توسعه طلبى و كشورگشايى بر سر ندارد، در اعزام سربازان به ميدان نبرد، در عين استفاده از جنبه هاى روانى و احساسى آنان، در تحريكشان حزم و احتياط را از دست نمى داد و احساسات و شور سربازى افراد را كاملاً كنترل


صفحه 83

مى كرد. پيامبر گرامى هر موقع، گروهى را به جهت جنگ مى فرستاد براى تهييج روح سربازان و فداكارى، آنان را به جمله هاى زير مورد خطاب قرار مى داد و مى فرمود:

«هان اى سربازان، شمشير مجاهدان كليد درهاى بهشت است، مركب هاى مجاهدان وسيله اى براى پيشروى به سوى بهشت مى باشد. يكى از درهاى بهشت «باب المجاهدين» است. مجاهدان در حالى كه شمشيرهاى خود را حمايل كرده اند از آن در وارد مى شوند و فرشتگان، مقدم آنان را گرامى مى شمارند».

ولى براى كنترل احساسات آنان جمله هاى زير را مى آورد:

«به نام خدا جنگ كنيد. هدف شما خدا باشد; خدايى كه خون بشر را محترم شمرده است و در غير ضرورت، اجازه ريختن خون را نداده است. مبادا بى جهت و يا از روى خشم و غضب خرابى به بار آوريد، درختان را ببريد، اعضاى دشمن را قطعه قطعه كنيد، بيماران و پيران و زنان و زمين گيران را متعرّض شويد!».(1)

هرگاه اين بخش از سخنان پيامبر به سخنان پيش وى ضميمه گردد، به احساسات سربازى، رنگ منطقى و سازندگى مى دهد و مجاهد، به جاى ويرانگرى، به فكر آبادى مى افتد.

روش على(عليه السلام)

روش امام نيز همان روش مربّى او بود. وقتى به وى خبر دادند كه سفيان بن عوف به فرمان معاويه به يكى از شهرهاى مرزى عراق به نام «انبار» يورش برده و فرماندار آن جا را كشته و از گرفتن زر و زيور زنان خوددارى نكرده است، فوراً بر فراز منبر قرار گرفت و خطابه اى بس مهيّج و آتشين ايراد فرمود:

«إنّ الجِهادَ بابٌ مِنْ أَبْوابِ الْجَنَّةِ، فَتَحَهُ اللّهُ لِخَاصّةِ أَوْليائِهِ وَهُوَ


1 . وسائل الشيعه، «كتاب جهاد».


صفحه 84

لِباسُ التقوى وَدِرْعُ اللّهِ الْحَصينَةُ وَجُنَّتَهُ الوَثيقة...;(1)

جهاد درى است از درهاى بهشت كه خداوند آن را به روى دوستان خاص خود گشوده است. نبرد در راه خدا، لباس تقوا و زره محكم و سپر قابل اطمينانى است. گروهى كه جهاد را ترك كنند لباس ذلّت و خوارى بر اندامشان پوشانيده مى شود و بلاها آنها را فرا مى گيرد».

در جنگ جمل پرچم را به دست فرزند عزيز خود محمد حنفيه داد و او را با جمله هاى زير خطاب نمود:

«تَزول الجبال ولا تزل، عضّ على ناجذك، أعر اللّه جمجمتك، تِدْ فى الأرض بقدمك، إرم ببصرك أقصى القوم، وغضّ بصرك واعلم أنّ النّصر من عند اللّه سبحانه;(2)

در جبهه جنگ از كوه پا برجاتر باش. دندان روى دندان بگذار و فشار ده. كاسه سرت را در راه خدا عاريت ده. پاى خود را مانند ميخ در زمين بكوب. ديده ات را به آخر لشكر بدوز. از نگاه به دشمن و خيره شدن در او بكاه. بدان، كمك از جانب خداست».

ولى در صفحات تاريخ از همين رادمرد بزرگ، مطالب عجيبى درباره ارفاق به دشمن نقل شده است. روح بزرگ على (عليه السلام) و عواطف انسانى او را لابه لاى دستورهايى كه در مواقع جنگ به سربازان خود مى داد نمايان مى شود و مجموع سخنانش مى رساند كه پيوسته مى خواست پيروان خود را دلير و فداكار تربيت كند و در عين حال از تمايلات افراطى و احساسات غير منطقى باز دارد.


1 . نهج البلاغه، خ27.

2 . همان، خ11.


صفحه 85

عوامل عقلى آيات جهاد

آيه هاى چهاردهم و پانزدهم، از راه هاى گوناگون احساسات سربازى مجاهدان اسلام را به سوى هدف تحريك مى كند و آنان را براى هر نوع فداكارى آماده مى سازد و شايد در تمام آيات قرآن، مانند اين آيات، به جهاد و مبارزه تحريك و تشويق نشده است، در حالى كه در آيه سيزدهم، با يك رشته دلايل عقلى به تحريك روحيه آنان مى پردازد و در حقيقت در اين آيات، احساسات جنگى را با عواطف انسانى و انديشه هاى عقلى به هم آميخته است.

1. پيمان شكنى كرده اند

در آيه سيزدهم به اين نكته چنين اشاره مى كند:

(أَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ);

«چرا با گروهى كه پيمان هاى خود را شكسته اند نبرد نمى كنيد؟».

قرارداد صلح حديبيه كه با شرايط سنگينى به نفع مشركان بسته شد از طرف قريش زير پا نهاده شد; زيرا چيزى نگذشت كه قبيله خزاعه هم پيمان مسلمانان از جانب بنى بكر هم پيمان قريش با پشتيبانى قريش مورد حمله قرار گرفتند. گروهى را كشتند و عده اى را فرارى دادند رئيس قبيله خزاعه راه مدينه را پيش گرفت و مظلوميت قوم خود را به گوش پيامبر رسانيد. پيامبر از فرط تأثّر فرمود:

«لا نُصِرْتُ إِنْ لَمْ أَنْصُر;

خدا مرا يارى نكند، اگر شماها را كمك نكنم».

آيا چنين گروهى كه ناجوانمردانه پيمان خود را مى شكستند، شايسته ادب و تنبيه نيستند؟


صفحه 86

2. پيامبر را از سرزمين خود بيرون كردند

باز در همان آيه به اين نكته عقلى اشاره مى كند و مى فرمايد:(وَهَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ). و در تفسير آيه چهلم از همين سوره، توطئه آنان را مشروحاً بيان مى كند و بيرون كردن پيامبر از زادگاه خود، تصميم ابتدايى آنان بود و گرنه تصميم نهايى آنان كشتن بود.

ممكن است گفته شود قريش كه پيامبر را از زادگاه خود بيرون كرد در روز نزول اين آيات، اسلام آورده بودند، در اين صورت چگونه قرآن مسلمانان را به جهاد با آنان دعوت مى كند؟

ولى پاسخ آن با توجه به تاريخ روشن است; زيرا اين تنها قريش نبود كه در «دارالنّدوه» گرد آمده بودند، بلكه سران قبايل ديگرى در اين تصميم شركت داشتند و هنوز برخى از اين قبايل پس از فتح مكه بر شرك خود باقى بودند، حتّى برخى از قريش نيز، پس از فتح مكّه، شرك و بت پرستى خود را ترك نگفته بودند.

3. آغاز جنگ از آنان بود

جرم سوم آنان اين بود كه آنان نبرد را آغاز كردند. آنان بودند كه جنگ هاى بدر، احد و احزاب را بر پيامبر تحميل كردند، چنان كه مى فرمايد:(وَهُمْ بَدَؤُكُمْ أَوَّلَ مَرَّة).

از آن جا كه در ميان ياران پيامبر، افراد زبون و ترسو وجود داشت، براى تحريك اين گروه مى فرمايد:

(أَتَخْشَوْنَهُم وَاللّه أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ).

«آيا از مشركان مى ترسيد؟ خدا شايسته است كه از مخالفت با او بترسيد».


صفحه 87

عوامل احساسى آيات جهاد

1. شما مظهر اراده الهى هستيد

قرآن در بخش زير، سربازان اسلام را آن چنان به خدا نزديك مى داند كه، آنان را مظهر اراده خدا ومجريان مشيّت الهى معرفى مى كند و مى گويد:

(يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَيْدِيكُمْ)

خدا مى خواهد مشركان را به دست شما كيفر دهد.(يعنى شما آن چنان به خدا نزديك هستيد كه، خدا مى خواهد كار خود را از طريق شما انجام دهد)».

افرادى كه ذوق و فهم قرآنى ندارند، شايد اين آيه را گواه بر مذهب جبر بگيرند و بگويند: بشر آلت بى اراده خداست و انسان مانند ارّه و رنده نجّار است و بر طبق مشيّت الهى كار مى كند. ولى آنان در اين انديشه سخت در اشتباهند. زيرا اصولاً آيه ناظر به اين مسأله بغرنج فلسفى نيست. هدف آيه، تهييج احساسات سربازان اسلام به سوى جهاد است و آن را آن چنان به خدا نزديك معرفى مى كند كه، تو گويى مظهر مشيّت الهى هستند وعلّت اين مظهريّت اين است كه حركات و سكنات مجاهدان، به فرمان خدا و به راهنمايى اوست از اين جهت مى توان كار آنان را كار خدا دانست.

2. خدا آنان را خوار و شما را يارى مى كند

قرآن در بخش زير از تعلق اراده قطعى خدا، بر خوار ساختن مشركان و سرفرازى مؤمنان نويد مى دهد و مى فرمايد:(وَيُخْزِهِمْ وَيَنْصُرْكُمْ); «مشركان را خوار و مؤمنان را يارى نمايد». و اين عبارت از خبرهاى غيبى قرآن است كه پس از چهار ماه به روشنى تحقق پذيرفت.


صفحه 88

3. شفاى قلوب مؤمنان

آن چه بيش از همه مجاهدان اسلام را به سوى جهاد تحريك مى كند دو جمله زير است:

الف) (وَيَشْفِ صُدُورَ قَوْم مُؤْمِنينَ);

«نبرد كنيد تا خدا به وسيله شما سينه مجروح گروهى از افراد با ايمان را شفا بخشد».

ب)(وَيُذْهِبْ غَيْظ قُلُوبِهِمْ).

«جهاد نماييد تا خدا بدين وسيله، آتش خشم آنان را فرو نشاند».

يعنى هنوز قلوب گروهى از افراد با ايمان جريحه دار است و سينه آنان از خشم و غضب مالامال است. جهاد شما در راه خدا، مرهم سينه مجروح و مايه فرو نشستن خشم آنها خواهد بود. و در پايان آيه پانزدهم، يكى از اصول و معارف اسلامى را يادآور مى گردد كه هنوز درهاى توبه به روى مشركان باز است، چنان كه مى فرمايد:(وَيَتُوبُ اللّهُ عَلى مَنْ يَشاءُ).

ميان جامعه اسلامى و افراد مشرك قرابت و همبستگى هايى وجود داشت. چه بسا اين همبستگى، گروهى از افراد با ايمان را، كه هنوز پيوند خويشاوندى در نظر آنان محترم تر از وظيفه الهى و مذهبى بود، بر آن مى داشت كه، در راه جهاد با آنان سستى ورزند و به جاى اين كه با مسلمانان همراز گردند، مشركان را همراز خود برگزينند. از اين جهت قرآن به اين گروه هشدار مى دهد و مى فرمايد:

(أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَلَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ...);

«آيا شما تصور مى كنيد كه خداوند شماها را به حال خود واگذار خواهد نمود و مجاهد را از غير مجاهد باز نخواهد شناخت و گروهى را كه جز خدا و پيامبر و مؤمنان، رازدارى ديگر اتّخاذ نكرده اند، از گروهى كه نقطه مقابل آنان هستند، جدا نخواهد نمود».


صفحه 89

شكى نيست كه خداوند از ازل از رفتار انسان آگاه است و براى علم و آگاهى او زمان مشخصى وجود ندارد واين كه در اين آيه مى فرمايد:(وَلَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا) مقصود دانستن نيست، بلكه آشكار كردن ضماير و انديشه هاى مجاهدان و غير مجاهدان است، چنان كه قرآن در آيه ديگر همين مطلب را بيان مى كند، آن جا كه مى فرمايد:

(مَا كانَ اللّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَمِيزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ).(1)

«خداوند جامعه با ايمان را به نحوى كه هستند ترك نخواهد نمود تا اين كه ناپاك را از پاك جدا سازد و معرفى نمايد».


1 . آل عمران(3) آيه 179 . آيه هاى 141ـ 154 سوره آل عمران به همين مضمون است.


صفحه 90

صفحه 91

عمل پاك از نيّت پاك سرچشمه مى گيرد

17. (مَا كَانَ لِلْمُشْرِكينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَسَاجِدَ اللّهِ شَاهِدينَ عَلى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ وَفِى النَّارِ هُمْ خَالِدُونَ).

«مشركان حق ندارند مسجدهاى خدا را تعمير و آباد كنند در حالى كه بر كفر خويش گواهى مى دهند(و بر بت پرستى تظاهر مى نمايند) زيرا اعمال آنان تباه و هميشه در آتشند».

18. (إِنَّما يَعْمُرُ مَسَاجِدَ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَأَقَامَ الصَّلوةَ وَآتَى الزَّكوةَ وَلَمْ يَخْشَ إِلاَّ اللّهَ فَعَسى أُولئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدينَ).

«اين است و جز اين نيست، كسى مى تواند مساجد خدا را آباد كند كه به خدا و روز بازپسين ايمان داشته باشد و نماز بگزارد و جز خدا از كسى نترسد در اين صورت شايد از هدايت شدگان باشند».

19. (أجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَومِ الاخِرِ وَجَاهَدَ فى سَبيلِ اللّهِ لاَ يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللّهِ وَاللّهُ لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالمينَ).

«آيا آب دادن به زايران خانه خدا و تعمير مسجدالحرام را مانند كسى كه ايمان به خدا و روز جزا آورده، قرار مى دهيد، هرگز يك سان نيستند و


صفحه 92

خداوند ظالمان را هدايت نمى كند».

20. (الَّذينَ آمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِى سَبيلِ اللّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللّهِ وَأُولئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ).

«كسانى كه ايمان آوردند و مهاجرت كردند و با جان و مال خود در راه خدا جهاد كردند، مقامشان نزد خداوند بزرگ تر است و آنان رستگارانند».

21. (يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَة مِنْهُ وَرِضْوان وَجَنَّات لَهُمْ فِيهَا نَعيمٌ مُقيمٌ).

«پروردگار، آنها را به رحمت و خشنودى خود و بهشت هايى كه نعمت هاى جاويدان دارد، بشارت مى دهد».

22.(خَالِدينَ فِيهَا أَبَداً إِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظيمٌ).

«جاودان در آن جا خواهند بود، در نزد خداوند اجر و مزد بزرگ وجود دارد».

كردار و رفتار هر فردى واكنش ملكات وروحيات خوب و بد اوست، اگر طرز رفتار يك فرد الهى با يك فرد مادى، كاملاً فرق دارد، بدان جهت است كه روحيات و انديشه هاى اين دو نفر كاملاً با هم تفاوت دارد و رفتار و كردار افراد، متجلّى كننده اختلاف عقايد و معتقدات آنان است. فردى بى دريغ خون انسان ها را مى ريزد، در حالى كه ديگرى از كشتن مورى عاجز وناتوان است و اين اختلاف نمودار دوگانگى روحيه هاى آنان است.

از اين بيان روشن مى گردد كه، سرچشمه اصلاحات و ريشه تمام دگرگونى ها، اصلاح باطن و درون است. تا دگرگونى عميقى در بينش درونى فرد پديد نيايد و عقايد و معتقدات او تغيير نكند، هر نوع انديشه اصلاحى نقش بر آب خواهد بود و جز يك دگرگونى سطحى چيزى ديگر نمى تواند باشد. از اين جهت در


صفحه 93

احاديث اسلامى چنين مى خوانيم:«من أصلح سريرته، أصلح اللّه علانيته; هر كس درون خود را اصلاح كند، خداوند ظاهر و برون او را اصلاح مى فرمايد». يعنى نتيجه قطعى اصلاح درون، خوبى و پاكى برون است.

مكتب اصلاحى و تربيتى پيامبران بر اساس ايجاد دگرگونى در درون افراد و معتقد ساختن آنان به لزوم اعمال و وظايفى است كه بايد انجام دهند; به طورى كه اگر تخلّف كنند در سراى ديگر با واكنش شديدى (كيفر) و يا محروميّت از پاداش رو به رو مى گردند. ناگفته پيداست پس از يك چنين دگرگونى، افراد به طور خودكار وظايف خود را انجام مى دهند. در حالى كه ديگر مكتب هاى تربيتى جهان، از چنين امتيازى برخوردار نيستند.

اسلام، ارزش اصلاح درون را به مقامى رسانيده است كه نيت پاك را جاى گزين عمل ساخته و به نيت تنها، همان پاداش را مى دهد كه بر عمل مى دهد.

مردى در جنگ جمل، پس از فتح و پيروزى حضور على(عليه السلام) آمد و گفت: من در ركاب شما جنگ كردم، ولى با خود مى گويم: اى كاش برادرم كه در كوفه زندگى مى كند، در اين جنگ شركت مى نمود و او نيز از فيض الهى سهمى مى برد.

امام در پاسخ او فرمود: «آيا نيّت درونى برادر تو با ماست»(يعنى اگر مى شنيد كه امروز گروه هاى حق و باطل در سرزمين بصره در برابر يكديگر صف آرايى كرده اند، طرفدار جناح ما مى شد؟). وى در پاسخ امام گفت: بله. امام به او فرمود: نه تنها برادر تو از فيض جهاد بهره برد، بلكه گروهى از مردان كه در صلب هاى پدران و رحم هاى مادران هستند، از اين فيض بى بهره نمانده اند; يعنى هرگاه آنان پس از تولد، به سان برادر تو داراى انديشه ونيّت پاك باشند قطعاً سهمى خواهند داشت.(1)


1 . نهج البلاغه، خ12.


صفحه 94

در خوبى فرد، خوبى عمل به تنهايى كافى نيست

اسلام در داورى خود درباره افراد تنها به عمل نمى نگرد، بلكه علاوه بر عمل، نيّت و انگيزه كار را نيز در نظر مى گيرد. هرگاه فردى درمانگاهى بسازد، تنها حسن و زيبايى عمل او در پذيرفتن عمل و دادن پاداش كافى نيست، بلكه در صورتى مقبول است كه محرّك اين فرد، براى چنين كار، انگيزه پاك و پيراسته از منافع پيدا و ناپيداى دنيوى باشد; هرگاه وى درمانگاه را براى خداوند و يا به انگيزه كمك به انسان ها بسازد، عمل وى پذيرفته مى شود; ولى هرگاه اين واحد درمانى را براى ريا و شهرت و انگيزه آوردن رأى بيشتر در انتخابات بنا كند، نه تنها پاداشى ندارد، بلكه شخص او نيز شايسته تحسين نيست.

روشن تر بگويم در جهان امروز براى ستودن يك فرد، بررسى يك پرونده كافى است و آن پرونده عمل است; هرگاه عمل يك فرد نيك و مفيد بود، كافى است كه بگوييم وى فرد نيكوكار و خدمتگزارى است، در حالى كه در مكتب تربيتى اسلام، بررسى يك پرونده، يعنى پرونده عمل براى اين داورى كافى نيست، بلكه بايد علاوه بر پرونده عمل، پرونده «نيّت» نيزمورد بررسى قرار گيرد و درباره انگيزه هاى اين فرد دقّت شود. اگر پرونده نيّت با پرونده عمل تطبيق كرد; يعنى در كارهاى خود رياكار و منافق نبود اسلام به چنين فردى امتياز مى دهد و او را جزو نيكوكاران مى شمارد و در غير اين صورت، او را رياكار و منافق مى داند. در احاديث اسلامى مى خوانيم:«النّيّة أساس العمل; نيت ، اساس و پايه كار است».

درست است كه در روز افتتاح يك واحد درمانى، نمايندگان راديو و تلويزيون و مطبوعات در آن جا حاضر مى شوند و از قسمت هاى مهم آن عكس بردارى مى كنند و در گزارش خود از بنيانگذار آن تقدير مى نمايند. در حالى كه اسلام با چنين سطحى نگرى كاملاً مخالف است و مى گويد بايد درباره انگيزه هاى اين مرد


صفحه 95

دقّت بيشترى شود.

قرآن عمل رياكاران را به سان عمل كشاورزى مى داند كه بر روى تخته سنگ هاى صاف مقدارى خاك بريزد و روى آن دانه اى بپاشد، سپس باران درشت بر آن ببارد و خاك ها و دانه ها را بشويد و جز سنگ صاف و خارا چيزى باقى نماند و در نتيجه كشاورز از كار خود نتيجه اى نبرد:

(يَا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاَ تُبْطِلُوا صَدَقاتِكُمْ بِالْمَنِّ وَالأَذى كَالَّذِى يُنْفِقُ مالَهُ رِئاءَ النّاسِ وَلا يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَالْيَومِ الاخِر فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ صَفْوان عَلَيْهِ تُرابٌ فَأَصابَهُ وابِلٌ فَتَرَكَهُ صَلْداً لاَ يَقْدِرُونَ عَلى شَىء مِمّا كَسَبُوا وَاللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الكافِرينَ).(1)

«اى افراد با ايمان، كارهاى نيك خود را با منّت گذارى تباه نسازيد، حال كسى كه از روى ريا انفاق مى كند در حالى كه به خدا و روز بازپسين ايمان ندارد به سان سنگ صافى است كه روى آن خاكى باشد و باران درشتى بر روى آن ببارد، خاك را شسته و سنگ را باقى بگذارد، در حالى كه از كار و كوشش خود بهره اى نمى برند و خداوند كافران را هدايت نمى كند».

بيان نكات آيات

1. مشركان حق تعمير مسجدالحرام را ندارند

مشركان كه از پرستش خدا سرباز زده وبت ها را مى پرستند و به روز بازپسين، كه روز كيفر و پاداش است، عقيده ندارند، حق ندارند خرابى هاى مسجدالحرام را


1 . بقره(2) آيه 264.


صفحه 96

تعمير كنند. چنين عملى براى گروهى كه پيوند خود را با خدا قطع كرده بودند و به روز بازپسين ايمان نداشته چه سودى مى توان داشته باشد! در حالى كه هدف از معبدسازى پرستش خداست. از اين جهت قرآن حقّ تعمير مسجد را از مشركان سلب مى كند و مى فرمايد:

(مَا كانَ لِلْمُشْرِكينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللّهِ شاهِدينَ عَلى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ).

«مشركان حق آباد كردن مساجد را، در حالى كه بر كفر خود باقى هستند، ندارند».

2. مقصود از تعمير چيست؟

مؤلف المنار مى گويد: مقصود از «تعمير» در آيه، آبادى معنوى مسجد با عبادت و طواف است و در لغت عرب، فعل «عمر» به معناى عبادت كردن نيز به كار رفته است و چون هدف از سوره برائت، بازداشتن مشركان از ورود به مسجدالحرام است تا آن جا كه مشركان پس از نزول اين آيات، از طواف كعبه منع شدند، از اين لحاظ بسيار مناسب است كه بگوييم منظور آبادى ظاهرى نيست، بلكه مقصود همان عبادت و طواف است كه در حقيقت تعمير واقعى مسجد مى باشد. ولى به نظر ما منظور همان تعمير ظاهرى است و اسلام خواسته دست آنان را از اين عمل پرافتخار كوتاه سازد و گواه ما آيه نوزدهم است كه مى فرمايد:(أَجَعَلْتُمْ سِقايَةَ الحاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ...)زيرا مقصود از «عماره» در اين آيه همان آباد كردن در و ديوار «مسجدالحرام» است و حفظ ارتباط و تناسب آيات، مى طلبد كه مقصود از تعمير در دو آيه مورد بحث، همان مرمت كردن مساجد باشد. اين كه مى گويد: آبادى واقعى مساجد، با عبادتى است كه در آن انجام مى گيرد، سخنى است بسيار صحيح، ولى مدعا را ثابت نمى كند. به علاوه


صفحه 97

خود قرآن مشركان را از عبادت در مساجد در آيه ديگر از همين سوره نهى كرده است آن جا كه مى فرمايد:

(إِنَّما الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا).(1)

«مشركان آلوده اند پس از پايان امسال به مسجدالحرام نزديك نشوند».

3. شرايط تعمير كنندگان در آيه 18

قرآن حق تعمير را از مشركان سلب مى كند و آن را از حق گروهى مى داند كه داراى شرايط زير هستند:

الف، ب) ايمان به خدا و به روز قيامت. اين دو اساس مشترك تمام آيين هاى آسمانى است و همه مربيان الهى براى تحكيم اين دو موضوع مبعوث گرديده اند. چنان كه مى فرمايد:(مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ). و مشركان اگر چه اجمالاً به خدا معتقد بودند ولى، از پرستش او سرباز مى زدند و از طرف ديگر حيات اخروى را كاملاً انكار مى كردند. روى اين بيان فقط پيروان اديان آسمانى حق دارند مساجد را آباد كنند و مشروح اين قسمت را در گذشته خوانديم.

ج، د) به پا داشتن دو ركن عملى اسلام، يعنى گزاردن نماز، اين مظهر كامل خضوع در پيشگاه خدا و دادن زكات، ركن بزرگ مالى و اقتصادى اسلام. چنان كه فرمود: (وَأَقامَ الصَّلوةَ وَآتَى الزَّكوةَ). و حقيقت ايمان اگر چه همان دو شرط اولى است، ولى ايمان نافع و سودمند در پرتو عمل به احكام اسلامى است، از اين نظر، دو ركن مهم را تذكر داده است.

هـ) تنها از خدا بترسد. چنان كه قرآن مى فرمايد: (وَلَمْ يَخْشَ إِلاّ اللّهَ). البته


1 . توبه(9) آيه28.


صفحه 98

مقصود خوف طبيعى و غريزى نيست; زيرا دايره ترس غريزى وسيع تر است و ترس از حوادث مهيب و حيوانات درنده با منحصر ساختن خوف به خدا منافات ندارد، بلكه مقصود خوف دينى و اعتقادى است وفقط دايره آن به خدا منحصر است، از آن جا كه او سرسلسله همه موجودات است و تمام ممكنات در قبضه قدرت و تحت اراده اوست، از اين رو بايد فقط از مؤثّر واقعى ترسيد. خداوند در قرآن مجيد پيامبران را اين چنين توصيف مى كند:

(الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلاَ يَخْشَونَ أَحَداً إِلاّ اللّهَ).(1)

«كسانى كه (انبيا) پيام هاى خدا را مى رسانند و به جز او از كسى نمى ترسند».

برخى گفته اند كه منظور از «خشية» در آيه همان عبادت است; زيرا انگيزه انسان براى عبادت و پرستش خدا همان ترس از عذاب اوست و اين كه مى گويد: «از غير خدا نترسد»، مفاد آن اين است كه غير خدا را نپرستد و به عبارت ديگر، عبادت و خضوع در برابر يك فرد، مظهر اعلاى ترس است، از اين نظر مى توان گفت: مقصود از نترسيدن از غير خدا، پرستش نكردن اوست و در حقيقت از خوف و ترس، يعنى سبب عبادت، مسبّب آن (پرستش) اراده شده است.

جاى دقت است كه در آخرين جمله آيه هجدهم، كه درباره همين افراد كه تمام مراحل ايمان را طى كرده اند، «شايد» مى گويد:(فَعَسى أُولئِكَ أَنْ يَكُونُوا مِنَ الْمُهْتَدِينَ): «شايد آنان از هدايت يافتگان باشند» و علت اين كه قاطعانه در حق آنان قضاوت نمى كند اين است كه امكان دارد همين گروه در آينده بر اثر ارتكاب اعمال


1 . احزاب(33) آيه 39.


صفحه 99

زشت كارهاى گذشته خود را عقيم و بى اثر سازند، از اين جهت حزم و احتياط را از دست نمى دهد و از داورى قطعى خوددارى مى نمايد.

آيا اهل كتاب حقّ آباد كردن مساجد را دارند يا نه؟

در آيه مورد بحث، حقّ آباد كردن مسجد از مشركان سلب شده، ولى سخنى از اهل كتاب به ميان نيامده است. اكنون اين پرسش پيش مى آيد كه آيا اهل كتاب چنين حقّى را دارند يا نه؟ در پاسخ مى توان گفت: براى آنان نيز چنين حقى ثابت نيست; زيرا بر فرض اين كه آنان به خدا و روز بازپسين ايمان داشته باشند ولى به يقين دو ركن عظيم اسلامى را، كه در آيه وارد شده است، به پا نمى دارند; يعنى نماز نمى خوانند و زكات نمى پردازند، گذشته بر اين، قرآن براى ايمان آنان ارزشى قائل نشده است آن جا كه مى فرمايد:

(قاتِلُوا الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدينُونَ دِينَ الحَقِّ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ).(1)

«با كسانى از اهل كتاب كه به خدا و روز ديگر ايمان ندارند و آن چه را خدا و پيامبر او تحريم كرده است حرام نمى شمارند و از دين حق پيروى نمى كنند، نبرد كنيد».

ارزيابى كارها

آيا ارزش هر كارى در گرو مقدار وقتى است كه در انجام آن صرف مى شود، يا اين كه ارزش هر كارى در گرو نتيجه اى است كه از آن كار به دست مى آيد. از اين دو نظر، كدام يك صحيح تر است؟


1 . توبه(9) آيه 29.


صفحه 100

به طور مسلّم نظر دوم. زيرا چه بسا نتيجه كارى كه در وقت كوتاه ترى انجام مى گيرد قابل مقايسه با كارى كه در وقت بيشترى انجام مى گيرد، نباشد; مثلاً جرّاحى در نيم ساعت، بيمار مشرف به مرگ را نجات مى دهد و سبب مى شود وى حيات خود را مجدداً باز يابد و ارزش اين عمل، به جهت عظمت نتيجه، بالاتر از كار بنايى است كه در ظرف هشت ساعت چند متر ديوار را بالا مى برد و يا استادكارى است كه در مدت بيشترى چكش و يا گاو آهن را مى سازد. در صورتى كه دومى رنج بيشتر و زحمت فراوان كشيده است و در برابر كوره آتشين و يا زير آفتاب، ساعاتى عرق ريخته و كار كرده است، ولى جراح ياد شده در هواى مطبوع در محيط بس آرام كار خود را انجام داده است. منتها تفاوت در اين است كه جراح، با صرف وقت كم، انسانى را از مرگ نجات داده، ولى دومى، قطعه آهنى را به صورت چكش يا گاو آهن درآورده است.

از اين بيان روشن مى گردد كه اختلاف طبقاتى يك ضرورت اجتناب ناپذير اجتماعى است; زيرا فرض اين است كه اين دو كار از نظر ارزش، اختلاف دارند و بهاى اجتماعى يكى بيش از ديگرى است. هرگاه به اين دو نفر يك نوع مزد بپردازند از عدالت به دور است و اگر دو نوع مزد بپردازند اختلاف طبقاتى پيش مى آيد.

گذشته از اين، هرگاه به هر دو نفر يك مزد بپردازند و به اصطلاح كمونيست ها از هر فردى به اندازه توانايى كار بكشند و به اندازه نياز مزد بدهند، در اين صورت ضربت بزرگى بر ابتكارهاى علمى وارد مى آيد و كاروان علم و صنعت از تكامل باز مى ايستد; زيرا در اين موقع دليلى ندارد كه فردى رنج تحصيل را بر خود هموار كند و در مراكز علمى شب و روز خود را يكى نمايد تا از اسرار طبيعت آگاه گردد و قله هاى علم را فتح نمايد.


صفحه 101

نظر اسلام در اين موضوع

اسلام نظر پيش را تخطئه نمى كند، ولى نظر پيش را با افزودن يك شرط، تكميل مى نمايد و آن شرط، ايمان است.(1) اسلام معتقد است كارهاى نيك، خدمات اجتماعى، قدم هاى مؤثّر در طريق بهبود وضع مردم، در صورتى ارزش الهى دارد كه از روى ايمان به خدا انجام بگيرد نه هوا و هوس و نه ريا و شهرت و نه كسب مقام و اندوختن ثروت و... اسلام مى گويد كارهاى نيك و كردارهاى ستوده بدون انگيزه هاى پاك، قالب هاى بى روحند و تا روح ايمان در آن ها دميده نشود و از يك رشته انگيزه هاى پاك سرچشمه نگيرد ارزشى نخواهند داشت.

هرگاه دادرسان، به منظور دريافت حقوق داورى كنند، طبيبان و جراحان براى اندوختن ثروت دست به كار شوند، مخترعان و مكتشفان به قصد هوا و هوس و شهرت و ريا به كاوش هاى علمى خود ادامه دهند، اگر چه كارشان پسنديده و زيباست، ولى ارزش و شخصيت الهى در پيشگاه خدا ندارند; مثلاً پيش از اسلام، سيراب كردن حاجيان و تعمير مسجدالحرام، از مناصب مهم عرب به شمار مى رفت و از زمان قصى(پنجمين جدّ رسول(صلى الله عليه وآله وسلم)) اين مناصب در قبيله قريش دست به دست مى گشت و در زمان پيامبر گرامى، منصب«سقايت» به دست عباس عموى پيامبر و مقام تعمير مسجد در دست شيبه بود.

آيه نوزدهم، اين دو عمل را كه در ظاهر ستوده است در يك طرف، و جهاد در راه خدا را، كه از روى ايمان به خدا و روز رستاخيز انجام مى گيرد، در طرف ديگر گذارده و هرگز اين دو عمل را قابل مقايسه نمى داند و مى فرمايد:


1 . اين شرط مربوط به ارزش اقتصادى عمل نيست، بلكه مربوط به ارزش اخلاقى عمل است كه از انسان سر مى زند و در مكتب اخلاقى چاره اى جز اين شرط نيست.


صفحه 102

(أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الحاجِّ وعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الحَرامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَاليَومَ الاخِرِ وَجَاهَدَ فِى سَبيلِ اللّهِ).

«آيا تصور مى نمايند كسى كه در حالت كفر و شرك بدون داشتن ايمان به خدا، حاجيان را سيراب مى كند ومسجدالحرام را تعمير مى كند و هيچ گونه هدف الهى و انگيزه معنوى ندارد، با مردى كه به خدا و روز واپسين ايمان دارد و بر اثر همين ايمان با جان و مال خود در راه خدا، جهاد مى كند يك سان است؟».

نه، البته نه، و به تعبير قرآن:

(لاَ يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللّهِ)

«در پيشگاه خدا يك سان نيستند».

گروه نخست بر اثر همين اعمال بى روح، به جهت عدم ايمان به خد، ستمگرانند چنان چه خداوند مى فرمايد:

(وَاللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظّالِمينَ).

«خداوند ستمگران را هدايت نمى كند».

و ظلم در اين مورد همان شرك است كه در سوره لقمان فرمود:

(إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ).

«بى ايمانى، ستم بزرگى است».

با شأن نزول آيه آشنا شويم

آيه مورد بحث در حقّ حضرت على(عليه السلام)و عبّاس و شيبه نازل گرديده. عبّاس و شيبه بر يكديگر افتخار مى كردند: عبّاس مى گفت: من پاسى از عمر خود را در سقايت حجاج صرف كرده ام و شيبه مى گفت: آباد كردن مسجد برعهده من بوده.


صفحه 103

على(عليه السلام) در آن ميان فرمود: افتخار من اين است كه پيش از شما به خدا ايمان آورده ام و در راه خدا جهاد كرده ام و وسيله ايمان شما را فراهم نموده ام. آنان براى داورى حضور پيامبر آمدند كه اين آيات براى بيان نظر كلى اسلام در تمام كارها نازل گرديد.

از اين كه در آيه در يك طرف، فقط سقايت و عمارت آمده ونامى از ايمان نبرده است و در طرف ديگر ايمان و جهاد با هم وارد شده است، معلوم مى شود كه سقايت و عمارت آنان در حال كفر بوده است و در حقيقت، آيه بيانگر ارزش كارهاى گروه با ايمان و كفر است، نه اين كه هر دو طرف مؤمن مى باشد، ولى يكى متصدى سقايت و يا عمارت و طرف ديگر مشغول جهاد است. گواه اين گفتار علاوه بر آن چه گفته شد، اين است كه در آخر آيه، اين گروه را «ظالم» خوانده است. قرآن هيچ گاه مرد مؤمن را «ظالم» نمى خواند و هرگاه تصور شود كه مراد از«ظالم» كسانى هستند كه آن دو عمل را بر جهاد ترجيح داده اند، نيز صحيح نيست; زيرا چنين كسانى در نظر اسلام خطاكارند نه اين كه ظالم باشند و غالباً اين عنوان درباره كافران و مشركان به كار مى رود.

سخنى با مؤلف المنار

مفسّر معروف مصرى مؤلّف المنار روى جهاتى از اين شأن نزول سر برتافته و معتقد است مناسب با ظاهر آيه همان روايت نعمان بن بشير است كه مى گويد: روز جمعه در مسجد مدينه بودم كه در ميان اصحاب رسول گفتگو درگرفت. يكى مى گفت: بهترين كار در پيش من پس از ايمان به خدا، همان سقايت حاجيان است. دومى مى گفت: بهترين كار پس از ايمان به خدا، آباد كردن مسجدالحرام است. ديگرى مى گفت: جهاد بر تمام اعمال مقدم است. عمر در ميان


صفحه 104

آنها مى گفت: بايد موضوع را از پيامبر سؤال كنيم. لذا اين آيه براى رفع نزاع آنان نازل گرديد.

سپس صاحب المنار مى گويد: اين روايت بر شأن نزول پيشين كه دارندگان عمارت و سقايت را كافر، و مجاهد را با ايمان معرفى مى كند، مقدم است; زيرا علاوه بر اين كه سند آن صحيح است، مضمون آن نيز با قرآن توافق دارد.

ما تصور مى كنيم اين نويسنده دانشمند در اين جا داورى صحيحى نكرده است; زيرا روايت اوّل از نظر سند بسيار محكم و جمعى از محدّثان، مانند حاكم محدّث معروف سنّى و ديگران آن را صحيح دانسته اند; علاوه بر آن كه دانشمندان شيعه همگى آن را صحيح شمرده اند: امّا از نظر مضمون به طور قطع مضمون و مفاد روايت نعمان با ظاهر آيه سازگار نيست; زيرا ظاهر آيه درباره دو گروه است: گروهى كه كافرند، ولى عهده دار سقايت و عمارت بوده اند و گروه دوم، مؤمن و مجاهدند، به گواه اين كه لفظ «آمن» را فقط درباره گروه دوم به كار برده است و بنابر روايت نعمان، متصديان اين كارها همگى مسلمانند و گفتگوى آنان در كارهايى است كه پس از اسلام واقع شد.

در برخى از آيات قرآن، عمل انسان به شخصى كه صاحب عمل است تشبيه مى شود; مثلاً در اين آيه، سقايت و عمارت، كه به معناى آب دادن و تعمير كردن است، به شخص تشبيه شده است كه ايمان دارد و جهاد مى كند آن جا كه فرموده: «كمن آمن»، در صورتى كه مناسب اين بود كه دو عمل پيش، به خود عمل ايمان و جهاد تشبيه شوند، نه به فرد مؤمن. به عبارت روشن تر، يا بايد شخص را به شخص و يا صفت را به صفت تشبيه و مقايسه نمود; مثلاً يا بايد گفت: اين سياه مانند اين سياه است و يا اين كه بگوييم: اين سياهى مانند آن سياهى است. ولى هرگز صحيح نيست بگوييم: اين سياهى مانند اين سياه است.


صفحه 105

از اين جهت بايد در آيه كلمه اى در تقدير بگيريم تا يا از قبيل تشبيه صفت به صفت باشد; مثلاً بگوييم: «كايمان من آمن باللّه» و يا از قبيل تشبيه موصوف به موصوف باشد; مثلاً لفظ اهل، مقدر باشد«أهل سقاية الحاج».

معناى «سقايت» چيست؟

اين واژه در لغت عرب در سه جا به كار برده مى شود:

1. گاهى مقصود از آن معناى مصدرى است; يعنى سيراب كردن و در آيه مورد بحث مقصود همين است.

2. گاهى به ظرفى گفته مى شود كه در آن آب مى خورند، چنان كه در آيه هفتاد سوره يوسف، مقصود همين است.

(وَجَعَلَ السِّقايَةَ فِى رَحْلِ أَخِيهِ).

«پيمانه را در ميان بار برادرش گذارد».

3. بعضى گفته اند: اين كلمه گاهى به معناى حوضى كه آب در آن مى ريزند، به كار مى رود، چنان كه «سقاية العبّاس»، يعنى آن محل معروفى كه آب در آن مى ريختند.

چرا در آيه بيستم، از هجرت نام مى برد؟

در آيه بيستم مى فرمايد:«كسانى كه ايمان آوردند و مهاجرت نمودند و در راه خدا با جان ها و اموال خود جهاد كردند، مقامشان نزد خداوند بزرگ تر است». در اين جا اين سؤال پيش مى آيد كه مسأله هجرت چه ارتباطى به موضوع آيه قبل دارد؟

در اين باره دو وجه مى توان گفت:

1. هجرت در آن روزها مقدمه جهاد بوده و تا كسى به مسلمانان در مدينه نمى پيوست ممكن نبود در راه خدا جهاد نمايد.


صفحه 106

2. كسانى اين دو عمل را مساوى مى دانستند و تصور مى كردند كه كار آنان در حال كفر، با كار فرد مؤمن و با ايمان يك سان است و وقتى هم اسلام مى آوردند به سوى مدينه مهاجرت نمى نمودند، از اين نظر در اين آيه، مسأله مهاجرت نيز مطرح گرديده است و اين آيه خود گواه بر اين است كه آيه درباره على(عليه السلام) كه مؤمن و مجاهد بود و عباس و شيبه، كه در دوران كفر، عهده دار منصب هاى سقايت و تعمير مسجدالحرام بودند و پس از اسلام آوردن، مهاجرت نكردند مگر روزى كه ديگر اسلام به مهاجرت آنان نياز نداشت، نازل گرديده است.


صفحه 107

همه چيز فداى هدف

23. (يَا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لاَ تَتَّخِذُوا آباءَكُمْ وَإِخْوانَكُمْ أَوْلِياءَ إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلى الإيمَانِ وَمَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الْظَّالِمُونَ).

«اى كسانى كه ايمان آورده ايد، هرگاه پدران و برادران شما، كفر را بر ايمان برگزيدند آنان را ولىّ خود نگيريد و كسانى كه آنها را (با اين حال) ولىّ خود بگيرند ستمكارانند».

24. (قُلْ إِنْ كَانَ آباؤُكُمْ وَأَبْناؤُكُمْ وَإِخْوانُكُمْ وَأَزْواجُكُمْ وَعَشيرتُكُمْ وَأَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَاد فى سَبيلِه فَتَرَبَّصُوا حَتّى يَأْتِىَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الْفَاسِقينَ).

«بگو: هرگاه پدران و فرزندان و برادران و همسران و خويشان شما و ثروتى كه اندوخته ايد و تجارتى كه از كساد آن مى ترسيد و مسكن هايى كه مورد علاقه شماست; (هرگاه اينها) از خدا و رسول و جهاد و مبارزه در راه او محبوب تر و پسنديده ترند، پس در انتظار فرمان الهى باشيد. خدا فاسقان را هدايت نمى كند».

يك اجتماع كوچك

اساس جامعه هاى بزرگ را همان اجتماع هاى كوچك تشكيل مى دهد. وقتى


صفحه 108

چند جامعه كوچك، مانند خانواده و غيره به يكديگر ضميمه مى شوند، اجتماع بزرگى تشكيل مى گردد و اصلاح جامعه هاى كوچك پايه اصلاح جامعه هاى بزرگ است.

منظور از جامعه هاى كوچك، همان محيط هاى خانواده و... است كه هر كدام به نوبه خود در تشكيل تمدن و زندگى گروهى نقش به سزايى دارند.

اكنون گفتگوى ما در مورد محيط خانواده است كه اسلام در تحكيم و تثبيت آن اوامر مؤكدى صادر نموده است. ما دستورهاى اسلام را در اين زمينه در ضمن سه بخش بيان مى كنيم تا روشن شود كه چگونه اسلام در تحكيم محيط خانوادگى كوشيده و اگر در اين دو آيه امر مى كند كه پيوند ولايت پدر و مادر و خويشاوندان كافر را بشكنيم روى عللى است كه صلاح جامعه را در آن ديده است و سلب چنين ولايت از پدر و برادر كافر، منافات ندارد كه به آنان در حدّ يك انسان خدمتگزار احترام شود. اكنون دستورهاى اسلام درباره والدين و همسران و خويشاوندان به گونه اى فشرده بيان مى شود:

1. پدر و مادر

بدون ترديد اين دو شخصيّت، ركن مهم اجتماعند. از اين لحاظ وقتى قرآن دستور مى دهد كه خدا را ستايش نماييم، بلافاصله دستور مى دهد به پدر و مادر نيكى كنيم:

(وَقَضى رَبُّكَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِيّاهُ وَبِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً).(1)

(«اى پيامبر،) پروردگار تو دستور داده كه جز او كس ديگر را نپرستيد و به پدران و مادران نيكى كنيد».


1 . اسرا(17) آيه 23.


صفحه 109

و در جاى ديگر فرموده:

(اَنِ اشْكُرْ لِى وَلِوالِدَيْكَ إِلَىَّ الْمَصِيرُ).(1)

«در برابر من و پدر و مادرت، سپاسگزار باش و بازگشت تو به سوى من است».

گرچه قسمتى از احساس علاقه انسان به فرزند و علاقه فرزند به والدين، فطرى و غريزى است، ولى هسته محبّت در صورتى رشد و نموّ مى كند كه فرزندان در آغوش پدران و مادران بزرگ شوند وپيوسته از نگاه هاى پر محبّت يكديگر بهره مند گردند. اگر فرزندان از دوران كودكى از آغوش والدين به شيرخوارگاه و كودكستان و پانسيون هاى شبانه روزى طرد شوند شعله محبّت به خاموشى مى گرايد.

اگر شعله هاى محبّت در كشورهاى غربى، كم فروغ گرديده و رشته هاى خانوادگى بسيار سست شده است، بدين جهت است كه فرزندان از دوران بلوغ بلكه پيش از آن از آغوش مادران و پدران طرد شده و زندگى جداگانه اى پيدا مى كنند. گذشته بر اين، آنان به همه چيز با مقياس مادى مى نگرند و فرزندان را از دوران بلوغ به زندگى جداگانه عادت مى دهند كه هر كدام متكفّل خرج خود گردند. به طور مسلّم در چنين محيط هايى، درخت محبّت پرورش نيافته و برومند نمى گردد.

2. همسران

انسان روى غريزه جنسى به همسر خود علاقه مند است و اگر روز نخست از نظر جنسى به او علاقه مند بود، به تدريج، عاطفه انسانى جاى گزين علاقه جنسى مى گردد و اين دو موجود در طول عمر به هم عشق مىورزند. قرآن مجيد وجود


1 . لقمان (31) آيه14.


صفحه 110

همسر را مايه سكونت و آرامش انسان مى داند كه بدون آن، براى انسان قرار و آرامش نيست:

(وَمِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها).(1)

«از نشانه هاى خداست، كه براى شما از جنس شما همسرانى آفريد تا در سايه آن، قرار و آرام بگيريد».

3. خويشاوندان

علاقه به خويشاوندان تا حدّى طبيعى است و حفظ روابط خويشاوندى در اسلام بسيار مستحسن و قطع ارتباط با خويشاوندان حرام است. اسلام كسانى را كه ارتباط خود را با اقوام خود قطع مى كنند نكوهش مى نمايد و آنان را در رديف مفسدان قرار مى دهد:

(وَيَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَيُفْسِدُونَ فِى الأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ).(2)

«كسانى كه ارتباط خود را با اقوام خود، كه خدا دستور داده است با آنها ارتباط برقرار شود، قطع نمايند و در روى زمين افساد كنند آنان زيان كارانند».

علّت آن روشن است; زيرا آنان با گسستن روابط خويشاوندى، ضربت شكننده اى بر اتّحاد و يگانگى اجتماع وارد مى سازند.

ولى با توجه به اين سفارش ها، حفظ دين و پاكى را، بر ولايت پدر و علاقه به برادر و همسر مقدّم داشته است و هرگز نبايد به سبب علاقه به پدر و مادر و همسر


1 . روم(30) آيه 21.

2 . بقره(2) آيه 27.


صفحه 111

يا علاقه به امور دنيوى و مادّى، مانند ثروت وتجارت و خانه، اصول دين را زير پا نهيم و به آنها بى اعتنا باشيم، بلكه بايد ابراز علاقه به اين امور، در چارچوبه حفظ اصول و وظايف دينى انجام گيرد.

شأن نزول آيه ها

يكى از بهانه هاى برخى از مسلمانان درباره نبرد با مشركان اين بود كه: ساكنان مكّه و حومه آن، خويشاوندان ما هستند و نبرد با خويشاوندان براى ما مشكل است به علاوه، طرد آنان از مسجدالحرام و جلوگيرى از ورود آنها به مكّه، موجب ركود بازار تجارت ما مى گردد و خانه هاى زيادى كه براى زايران مكّه اجازه داده مى شود، بر اثر جلوگيرى از ورود مشركان خالى مى ماند. برخى از افراد ضعيف الايمان، از اين طريق در تضعيف سپاه مسلمانان مى كوشيدند. آيات ياد شده به منظور بيدار كردن مسلمانان و پاسخ به گفتار آنها نازل گرديده است. هدف آيات اين است كه: هرگاه علاقه به پدران و فرزندان و زنان و اموال و مساكن، شما را از خدا و يارى دين خدا باز بدارد، در چنين صورت بايد در انتظار يك گرفتارى فوق العاده باشيد.

جمله (فَتَرَبَّصُوا حَتّى يَأْتِىَ اللّهُ بِأَمْرِهِ)ممكن است كنايه از همين معنا باشد. آيه 52 از همين سوره اين جمله را روشن تر مى سازد:

(وَنَحنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ أَنْ يُصِيبَكُمُ اللّهُ بِعَذاب مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَيْدِينا).

«ما در انتظار آن هستيم كه عذابى از ناحيه خدا يا به وسيله ما به شما برسد».

در جمله پيش احتمال ديگر نيز وجود دارد و آن اين كه هرگاه شما در انجام دستورهاى خدا سهل انگارى ورزيد، در انتظار آن باشيد كه خدا گروهى را كه ثابت


صفحه 112

و پايدارند برانگيزد چنان كه در آيه ديگر به اين مطلب اشاره مى كند و مى فرمايد:

(يَا أَيُّها الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِى اللّهُ بِقَوم يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّة عَلَى الْمُؤْمِنينَ أَعِزَّة عَلَى الْكافِرينَ يُجاهِدُونَ فِى سَبِيلِ اللّهِ).(1)

«اى افراد با ايمان، هرگاه كسى از شما از دين خدا برگردد، به زودى خدا گروهى را برمى انگيزاند كه خدا آنها را دوست مى دارد و هم آنها خدا را دوست مى دارند، در برابر مؤمنان مهربان و خاضع، و در برابر كافران سرسنگين هستند. در راه خدا مبارزه مى نمايند و...».

در پايان به توضيح مطلبى كه قبلاً يادآور شديم مى پردازيم و آن اين كه، هدف آيه ها اين نيست كه مردم را در مورد پدر و مادر به سوى بى مهرى سوق دهد و يا از علاقه به كار و كوشش و تجارت و بازرگانى بكاهد، بلكه مقصود اين است كه افراد با ايمان نبايد در علاقه خود به بستگان و ثروت، افراط ورزند و آنها را بر خدا و دستورات پيامبر و مجاهده در راه خدا مقدّم بدارند; زيرا اگر آنان براى خود مقامى دارند، مقام خدا و رسول از آنان برتر و بالاتر است. اسلام، به تشكيل خانواده علاقه فراوانى نشان داده و پيروان خود را مأمور ساخته است كه از هر نوع ابراز علاقه به خويشاوندان و بستگان خوددارى ننمايند، ولى هرگاه مهر به آنان مايه گمراهى شود، اجازه نداده است كه انسان با ايمان از اين محبّت فطرى الهام بگيرد و از سخن آنان پيروى نمايد:

(وَإِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بِى ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما).(2)


1 . مائده(5) آيه 54.

2 . لقمان(31) آيه15.


صفحه 113

«هرگاه پدر و مادر، اصرار ورزند كه تو به من (خدا) شرك ورزى و چيزى بگويى كه به آن علم ندارى; هيچ گاه از قول آنان پيروى مكن».

عوامل هشت گانه اى كه آيه دوم از آنها نام برده و دستور داده است كه علاقه به آنها نبايد، ما را از جهاد در راه خدا باز بدارند عبارتند از: پدران، فرزندان، برادران، همسران، خويشاوندان، ثروت، تجارت و مساكن.

اين عوامل در حالى كه مايه سعادت و اساس تمدّن انسانى است; ولى چه بسا مايه هلاكت و بدبختى انسان ها مى گردند; يعنى گاهى انسان بر اثر افراط در مهر، دچار اشتباهات بزرگى مى شود.


صفحه 114

صفحه 115

علل اين شكست تاريخى چه بود؟

25. (لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فِى مَواطِنَ كَثيرَة وَيَوْمَ حُنَين إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَضَاقَتْ عَلَيْكُمُ الأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرينَ).

«خداوند شما را در جاهاى زيادى يارى نمود(خصوصاً) روز «حنين» هنگامى كه فزونى شما، مايه غرور شما شد، ولى فزونى افراد، شما را از چيزى بى نياز نساخت. سرانجام به تنگ آمديد، پشت به دشمن كرديد و برگشتيد».

26. (ثُمَّ أَنْزَلَ اللّهُ سَكينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنينَ وَأَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْهَاوَعَذَّبَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَذلِكَ جَزاءُ الْكَافِرينَ).

«سپس خدا آرامش خود را بر رسول خود و مؤمنان نازل كرد و سپاهى را كه شما نديديد(فرشتگان) فرو فرستاد، كافران را معذّب نمود و پاداش كافران همين است».

27. (ثُمَّ يَتُوبُ اللّهُ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عَلى مَنْ يَشاءُ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ).

«سپس خدا بر هركس كه بخواهد با رحمت توجه مى كند(توبه كسى را كه بخواهد مى پذيرد) و خدا بخشاينده و مهربان است».


صفحه 116

در شوّال سال هشتم هجرت، پيامبر گرامى پس از فتح مكه تصميم گرفت كه بت پرستان هوازن و ثقيف را به اسلام دعوت كند و اگر آنان شدّت عمل و مقاومت نشان دادند، كار را با جنگ پايان دهد. اين دو قبيله در ميان طوايف عرب، به سرسختى و مقاومت معروف بودند، از اين جهت پيامبر براى گشودن آخرين دژهاى بت پرستان، با ده هزار سرباز كار آزموده و جنگ ديده، راه سرزمين «حنين» را پيش گرفت. سربازان اسلام از سربازان دشمن بيشتر بوده و از هر نظر برترى داشتند، زيادى افراد موجب غرور آنان شد و چنين تصوّر كردند تنها وسيله پيروزى كثرت قواست و با خود مى گفتند با داشتن چنين نيرويى و با سابقه ممتّدى كه در سركوبى دشمنان دارند، گشودن اين دژها براى آنان آسان است. سربازان دشمن اگر چه كمتر بودند ولى دو عامل مهم آنان را در طريق مقاومت كمك كرد:

1. همگى افراد آزموده و كاركشته بودند. لذا فرمانده سپاه دشمن، مالك گفت: تا حال كسانى كه با محمّد جنگ كرده و سركوب شده اند، مردمان بى تجربه اى بودند واطلاّعى از امور جنگى نداشتند.

2. فرمانده سپاه دشمن دستور داده بود كه تمام افراد، زنان و اموال واحشام خود را همراه خود آورند و پشت سر قرار دهند تا جنگجويان، روى علاقه به ناموس و ثروت، راه فرار نداشته باشند.

اين تاكتيك جنگى ابتكارى كم سابقه بود و از نبوغ نظامى فرمانده سپاه، كه به اتّفاق آرا از ميان سران طوايف هوازن و ثقيف گزيده شده بود، حكايت مى كرد.

مسلمانان پس از اقامه نماز صبح، به سوى حنين كه سرزمين گود و داراى مخفى گاه هاى عجيبى بود، رهسپار شدند. براى تنگى راه، مسلمانان مجبور شدند كه اين منطقه را از راه هاى مختلف طى كنند.

عامل پيروزى دشمن اين شد كه از تاريكى هوا و متفرق بودن سربازان اسلام


صفحه 117

استفاده نموده، ناگهان از مخفى گاه ها بيرون ريختند و بر مسلمانان حمله نمودند، در پيشاپيش سربازان اسلام گروه بنى سليم بود كه خالد بن وليد رهبرى آنان را در اختيار داشت و در پشت سر آنان مشركان قريش قرار داشتند كه تازه اسلام آورده بودند. اين دو فوج در اين حمله ناگهانى، پا به فرار گذارده و فرارشان سبب شد كه روحيه فوج هاى ديگر، كه پشت سر آنها قرار داشتند، ضعيف شده و آنان نيز فرار را بر قرار برگزينند.

راستى حيرت آور است سربازانى كه در شرايط بسيار سخت مانند بدر در برابر دشمن مقاومت كرده بودند، چطور شد كه در اين جبهه پيش از آن كه به كارى دست بزنند و زورآزمايى نمايند، راه فرار را پيش بگيرند و كار به جايى برسد كه در جبهه جنگ فقط پيامبر باقى بماند، با نه نفر مستحفظ نيرومند، مانند على و عبّاس و... افسار مركب رسول خدا در دست عبّاس بود و اشعارى مى خواند كه يكى از آنها شعر زير است:

نصرنا رسول اللّه فى الحرب تسعة *** وقـد فـرّ من قد فرّ عنه فاقشعـوا(1)

در چنين زمانى پيامبر كه در لحظات حسّاسى به سر مى برد، براى تحريك احساسات مسلمانان كه فرار كرده بودند، به عبّاس دستور داد كه با آواز بلند صدا بزند و بگويد:

«يا معشر المهاجرين والأنصار، يا أهل بيعة الشّجرة، يا أصحاب سورة البقرة، إلى أين تفرّون؟! هذا رسول اللّه;

اى گروه مهاجر و انصار، اى صاحبان بيعت شجره رضوان،(كه زير درخت مخصوصى با پيامبر بيعت نمودند) و...، كجا فرار مى نماييد اين شخص رسول خداست».


1 . نه نفر، پيامبر خدا را كمك كردم، در حالى كه آنان كه بايد فرار كنند، فرار كردند وپراكنده شدند.


صفحه 118

صداى رساى عبّاس روحيه سربازى آنان را تحريك نمود. وقتى آنان آگاه شدند كه پيامبر گرامى زنده است همگى برگشتند و پروانهوار دور شمع وجود او گرد آمدند و در نتيجه ورق برگشت دشمن پيروز و مغرور، مجدّداً مرعوب هجوم مسلمانان گرديد و از زنان و ثروت دست برداشت و با دادن تلفاتى راه «طائف» پيش گرفت و در قلعه «طائف» موضع گرفت و شب و روز در انتظار حمله جديد پيامبر بود. اين بود خلاصه نبرد حنين، اكنون به بيان نكات آيات مى پردازيم:

چرا مسلمانان شكست خوردند؟

معمولاً اقليت هاى مذهبى و سياسى در برابر هر اكثريتى نوعى اتّحاد و پيوستگى خاصّى از خود نشان مى دهند و نكته آن روشن است; زيرا بقا و ادامه زندگى و يا منافع خود را در وحدت و يگانگى تشخيص مى دهند. چه بسا اتّحاد يك اقليت، اكثريتى را به زانو درمى آورد. قرآن مجيد به اين حقيقت در آيه اى اشاره مى كند و مى فرمايد:

(كَمْ مِنْ فِئَة قَلِيلَة غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً).(1)

«چه بسا گروه كمى، گروه زيادى را شكست داد».

از اين جهت هرگز نبايد فريب كثرت جمعيت را خورد و احتياط را از دست داد. در اين نبرد، مسلمانان به كثرت خود باليدند و پيروزى بر دشمن را آسان تلقّى كردند، در صورتى كه نبايد بر كثرت تكيه كرد و اقليت را ناديده گرفت.

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در بسيارى از غزوه ها، قبلاً جاسوس هاى كار آزموده اى را مى فرستاد تا از تعداد دشمن و تجهيزات آنها گزارش هايى به دست آورد، ولى در اين جنگ بر اثر اصرار بعضى از مسلمانان اين كار انجام نگرفت; در حالى كه هوا،


1 . بقره(2) آيه 249.


صفحه 119

نيمه روشن بود سربازان اسلام وارد بيابان حنين شدند. دشمن از بى اطلاعى آنان استفاده كرد و از مراكز و مخفى گاه هاى خود، بيرون آمد و بر مسلمانان تاخت.

در آيه مورد بحث، علّت ديگرى براى شكست مسلمانان بيان شده و آن اين كه مسلمانان فكر مى كردند علّت پيروزى آنان در برخى از نبردها، كثرت و فزونى تعدادشان بوده است و از اين مطلب غافل بودند كه مددهاى الهى بوده كه آنان را كمك مى كرد و در نتيجه بر دشمن چيره مى گرديدند. گواه روشن بر اين موضوع، شكست روز حنين بود كه با داشتن نيروى زياد، با چنين شكست عجيبى رو به رو شدند و هرگاه نيروى الهى آنها را يارى نمى كرد احتمال موفقيّت آنها كم بود. هدف آيه اين است كه بشر متوجّه شود هيچ گاه بى نياز از خداوند نيست تا بدين ترتيب، پيوسته به ياد آن خداى بزرگ باشند.

مقصود از اعتماد به نفس چيست؟

امروز روان كاوان مى كوشند در انسان روح اعتماد به نفس ايجاد كنند. اگر مقصود از آن اين است كه انسان خود را مستقل تصوّر كند و مددهاى الهى را از نظر دور بدارد، به يقين چنين طرز تفكّرى، با اصول توحيد سازگار نيست، زيرا از نظر توحيد، ذات انسان و قواى جسمانى و فكرى او از جانب خداوند است و خود چيزى را مالك نيست و هرچه را دارد از خدا دارد; ولى اگر مقصود اين است كه انسان در عين توجّه و استمداد از خدا، قواى خدادادى را در راه پيروزى خود بر مشكلات بسيج سازد، به طور مسلّم اعتماد به نفس به اين معنا نه تنها با اصول خداشناسى مخالف نيست، بلكه تحقّق بخشيدن به يك نوع توحيد در «فعل» است.


صفحه 120

گفتگويى با مؤلّف المنار

مؤلّف المنار اصرار دارد كه ثابت كند، ياران پيامبر در جنگ حنين پا به فرار نگذاشتند و اگر در برابر سپاه دشمن متفّرق شدند و پشت به آنها كردند روى حمله ناگهانى بود كه از جانب دشمن صورت گرفت و غافلگيرشان نمود و مجبور ساخت تجمّع سربازى خود را از دست بدهند و اين، امرى طبيعى است، زيرا هنگامى كه انسان با يك بلاى ناگهانى روبه رو مى گردد، از جاى خود تكان مى خورد و به اين سو و آن سو متوجه مى شود. وى در ادامه مى گويد: شاهد بر اين كه، پراكندگى شان براى فرار از جنگ نبوده اين است كه وقتى نداى عبّاس را شنيدند فوراً جمع شدند و صفوف خود را تنظيم نمودند، آن گاه آياتى را كه در حقّ اصحاب پيامبر نازل گرديده مؤيّد گفتار خود قرار مى دهد.

بى ترديد گفتار مزبور صحيح نيست; زيرا در خود آيه بر فرار آنها گواهى روشن وجود دارد; چون قرآن مى فرمايد:

(ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرينَ).

«شما (اى مؤمنان،) در حالى كه پشت به دشمن كرده بوديد برگشتيد».

گواه بر اين كه پشت به دشمن كردن آنها به منظور فرار بود، اين است كه قرآن وقتى كه مى خواهد به سربازان اسلام دستور بدهد كه از ميدان جنگ فرار نكنند مى فرمايد:

(إِذا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفاً فَلا تُوَلُّوهُمُ الأَدْبارَ).(1)

«هرگاه با سربازان كافر رو به رو شديد، پشت به آنها نكنيد».

چنان كه ملاحظه مى فرماييد اين جمله و امثال آن در قرآن كنايه از فرار است.


1 . انفال(8) آيه15.


صفحه 121

مقصود از نزول سكينه چيست؟

برخى از مفسّران آن را به آرامش خاطر و ثبات مجدّد مسلمانان در ميدان و اعتماد به نفس تفسير كرده اند، در صورتى كه هرگاه مقصود اين باشد، اين حالت قبلاً در مهاجمين و سپاه دشمن نيز وجود داشت در اين صورت اختصاص آن به پيامبر و مؤمنان بىوجه خواهد بود، بلكه بايد سكينه را به شكل ديگرى تفسير كرد كه فقط از آنِ جامعه با ايمان باشد و با توجّه به مطلب زير حقيقت آن روشن مى گردد:

1. در برخى از آيات علّت نزول آن را اخلاص و ايمان و طهارت قلوب مؤمنان دانسته، چنان كه مى فرمايد:

(فَعَلِمَ مَا فِى قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ).(1)

«خداوند ايمان و خلوص نيّتشان را دانست، لذا طمأنينه و ثبات خاطرى براى آنها فرستاد».

2. در جاى ديگر، آن را سبب زيادى ايمان معرفى نموده و مى فرمايد:

(هُوَ الَّذِى أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِى قُلُوبِ الْمُؤْمِنينَ لِيَزْدادُوا إِيْماناً مَعَ إِيمانِهِمْ).(2)

«خدا به اين جهت به آنها سكينه و ثبات قلب داد كه بر ايمانشان افزوده شود».

روى اين جهات بايد گفت مقصود از «سكينه» همان آرامش خاطرى است كه معلول ايمان و پاكى روح و سبب افزايش ايمان است و در پرتو آن هيچ گاه انسان خداى خود را فراموش نمى كند و پيوسته تمام فعل و انفعال خود را به اراده و مشيّت او وابسته مى داند و هيچ گاه منظور از«سكينه» ثبات خاطر مطلق و اعتماد به نفس،


1 . فتح(48) آيه18.

2 . فتح(48) آيه 4.


صفحه 122

كه مؤمن و كافر در آن يك سانند، نيست.

روى اين بيان روشن مى شود مقصود از «مؤمنان» كه بر ايشان سكينه الهى نازل گرديده همان چند نفرى بودند كه تا آخرين لحظه با پيامبر در مقام دفاع بودند و ابداً فكر فرار در مغز آنان نبود و بر اثر داشتن نيّت پاك و ايمان خالص، شايسته چنين لطف الهى بودند، امّا گروهى كه بزرگ ترين معاصى الهى را مرتكب شده و پشت به دشمن كردند، هيچ گاه شايسته چنين توجّه الهى نيستند، بلكه بايد بعداً با كردار صالح و توبه خالصانه، خود را براى نزول چنين حالتى آماده كنند.


صفحه 123

مشركان داخل مسجدالحرام نشوند

28. (يَا أَيُّها الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّما الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغنيكُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شَاءَ إِنَّ اللّهَ عَليمٌ حَكيمٌ).

«اى گروه با ايمان، به راستى مشركان(بت پرستان) پليدند، (لذا) نبايد پس از گذشتن امسال (سال نهم هجرت) به مسجدالحرام نزديك شوند و هرگاه از نيازمندى خود بترسيد (و ممنوع بودن رفت و آمد مشركان موجب كساد كسب و كار شما شود) به زودى خدا شما را، اگر بخواهد، از فضل و كرمش بى نياز مى سازد، خدا دانا و حكيم است».

معناى نَجَسْ چيست؟

عرب اين واژه را در موارد زير به كار مى برد:

1. چيزهايى كه يك نوع پليدى ذاتى دارند كه خردمندان طبعاً از استعمال و تماس با آنها پرهيز مى كنند; مانند منى، بول، خون و.... عرب اين سنخ موجودات را «نَجَسْ» و ما آنها را «پليد» مى ناميم.

2. به دردهاى درونى كه دير درمان مى پذيرد، «نَجَسْ» مى گويند.

3. اشخاص پست و فرومايه را نيز با اين كلمه توصيف مى كنند.


صفحه 124

4. پيرى و فرسودگى بدن را نيز «نَجَسْ» مى نامد، چنان كه شاعر گفته است:

و الشّيـبُ داء نجيـس لا دواء لـــه *** للمرء كان صحيحاً صائب القُحم(1)

پيرى درد پليدى است كه براى آن دارويى نيست، براى مردى كه تندرست بوده و در شدايد رأى صايب دارد.

مؤلف لسان العرب، بزرگ فرهنگ نويس عرب، موارد ديگرى نيز براى اين كلمه شمرده است. از ملاحظه مجموع آنها استفاده مى شود كه معناى حقيقى اين كلمه در زبان عرب وسيع تر از آن است كه ما امروز از اين كلمه مى فهميم; زيرا آن چه ما امروز از اين كلمه مى فهميم همان معناى اوّل است كه غالباً با پليدى طبيعى همراه است; يعنى در مكالمات روزمره خود، بيشتر اين كلمه را در نجاسات شرعى به كار مى بريم.

ولى معناى لغوى آن، كه قرآن نيز بر طبق آن نازل گرديده معناى جامع و وسيعى است كه با تمام موارد ياد شده سازگار است. اگر كه بخواهيم در زبان فارسى كلمه اى به جاى آن به كار ببريم مى گوييم «آلودگى» ، خواه اين آلودگى، طبيعى و محسوس باشند، مانند بول و خون و خواه غير طبيعى ونامحسوس باشند، مانند آلودگيى كه در قمار و افراد شرور هست و در تمام اينها يك نوع آلودگى يى و پليدى مخصوصى است كه از آثار و حركات آنها كاملاً روشن است.

گواه ديگر بر اين كه مقصود از اين لفظ در آيه، نجس شرعى نيست اين است كه، نجاستى كه آيه براى كافر فرض كرده در برابر طهارتى است كه براى مسجد اثبات نموده است و از اين لحاظ مى فرمايد: اين افراد پليد (مشركان) نبايد به اين محل پاك نزديك شوند و از آن جا كه مقصود از طهارت مسجد در اين آيه طهارت


1 . شعر از ساعد بن جؤبة است.


صفحه 125

معنوى است كه در برخى از اشيا، مانند قرآن موجود است، ناچار بايد گفت مقصود از نجاست مشركان، پليدى و آلودگى باطنى است كه نوعاً در افراد ناپاك و شرور وجود دارد.

مقصود از پليدى كافر چيست؟

از آثار و نحوه كردار هر كسى مى توان به ملكات و صفات درونى او پى برد: شما دزدان مسلّح و غارتگر را «آلوده و نجس» مى خوانيد; زيرا تا روان شخص، آلوده و دستخوش بى رحمى نباشد، هيچ گاه دست به اين چنين كارهاى ضد انسانى نمى زند.

روى اين مقياس، مشرك پليد است; به يقين كسانى كه جلو نشر دعوت پيامبران و آموزگاران الهى را مى گيرند و نمى گذارند آن رادمردان الهى، جامعه را از انحطاط اخلاقى و فساد اجتماعى برهانند و انسان را، كه گل سرسبد موجودات است، از سنگ و چوب پرستى، از زنا و فحشا و... نجات دهند، پليدند.

برنامه پيامبر اسلام روشن بود و همه مى دانستند كه پيامبر اسلام، مانند پيامبران ديگر مى خواهد يك سلسله ارزش هاى اخلاقى را در اجتماع نشر دهد. با وجود اين، مشركان بزرگ ترين مانع بر سر راه نفوذ اسلام بودند و هرگز حاضر نبودند يك گام با رسول خدا بردارند، بلكه پيوسته با او به نبرد برخاسته مقدمات كشتن او را آماده مى كردند و پيمان هاى خود را با حضرت مى شكستند، در اين صورت اين افراد ناپاك بودند.

چرا كافر شرعاً نجس است؟

بحث پيش روشن ساخت كه آيه ناظر به نجاست شرعى كافر نيست، در اين


صفحه 126

صورت نجاست كافر دليل ديگرى دارد. از اين رو مناسب است در اين جا به اين پرسش پاسخ داده شود و آن اين كه، چرا كافر در شرع اسلام نجس است؟ چرا ملاقات دست تر با او، مايه آلودگى مى گردد؟ اگر اسلام، بول و مردار و... را نجس شمرده است براى اين است كه: آنها كانون انواع ميكرب ها و ريشه بيمارى ها هستند، ولى كافرى كه از نظر ظاهر پاك و تميز است، چرا نجس است؟ چرا ملاقات با رطوبت با او سبب مى شود كه دست خود را آب بكشيم؟ چرا مسلمان نمى تواند با او هم غذا شود؟ و هم چنين سؤال هاى ديگر.

پاسخ: اين كه دين مقدس اسلام، بت پرست و مشرك، بلكه مطلق كافر حتّى اهل كتاب را نجس شمرده است، به دو جهت است: اوّلاً، بدن و لباس و ظرف آنها غالباً آلوده است; زيرا آنان از نجاسات اسلام غالباً پرهيز نمى كنند و گوشت خوك و شراب جزو زندگى آنهاست، از اين جهت يك نوع نجاست عَرَضى دارند.

ثانياً، هرگاه مسلمان با كافر مانند برادران دينى خود معاشرت داشته باشد در اين صورت به حكم قانونِ«محاكات و همرنگى» به رنگ آنان درمى آيد و احكام خدا در نظر آنان بى ارزش جلوه مى كند. هرگاه مسلمانان با گروه كافر، به طور آزاد و به سان برادران دينى نشست و برخاست كنند، نتيجه اين آميزش اين مى شود كه رفتار و كردار گروه كافر در روحيه مسلمانان اثر بگذارد و به سان آنان، از شراب و قمار و ديگر محرّمات اسلام اجتناب نورزند.

جاى گفتگو نيست كه تأثير رفتار و كردار يك فرد خارجى كه برنامه زندگى او مطابق درخواست هاى نفسانى و غرايز انسانى است، سريع تر و نافذتر است; زيرا در زندگى او، اختلاط زن و مرد، رقص، شراب، قمار، برخى از اعمال منافى عفّت، بى اشكال است و مسلماً تأثير اين عوامل، سريع تر از تأثير رفتار و كردار مسلمان بر روى كافر است. البته ما منكر آن نيستيم كه گاهى ممكن است معاشرت


صفحه 127

يك مسلمان، روى افراد كافر اثر بگذارد و تأثير اين نوع معاشرت ها، به مراتب كمتر از تأثير معاشرت كافر روى مسلمانان است. مى بينيم امروزه معاشرت آزاد مسلمانان با گروه كافر چه آثار منفى و بدى در روحيه مسلمانان نهاده است.

هنوز حادثه جان گداز اندلس از صفحه خاطرها فراموش نشده است. استقلال اندلس بر اثر سه قرارداد زير با مسيحيان، در خطر افتاد و از بين رفت كه آن سه قرارداد عبارت بود از: 1. آزادى دين; 2. آزادى تجارت; 3. آزادى تعليمات.

آنان به خوبى آگاه بودند كه با به دست آوردن امتياز اوّل مى توانند راه را براى كشيشان باز كنند و جهادى كه سرچشمه آن، علاقه به دين است، از بين ببرند و رابطه بازرگانى نيز بهترين وسيله است براى اختلاط و آميزش و به واسطه آميزش آنان با مسلمان ها، سرانجام مسلمانان استقامت خود را در راه حفظ شعاير ملى و دينى از دست مى دهند.

آزادى تعليمات نكته مهم ترى داشت; زيرا وقتى فرزندان مسلمانان زير دست آموزگاران مسيحى تربيت يافتند قطعاً حسّ خضوع در شاگرد سبب مى گردد كه تمام سخنان او را دربست بپذيرد، هر چند با اصول اسلام سازگار نباشد.

مسيحيان، بر اثر آميزش با مسلمانان اندلسى، توانستند مسكرات را ميانشان رواج داده و آنان را به ميخوارگى و ميگسارى عادت دهند و كم كم بر اثر هوس رانى و آلوده شدن به گناهان، عزّت نفس و غرور ملّى را از دست دادند.

يكى از اقدامات مسيحيان در اندلس اين بود كه در كنار رودخانه قرطبه، باغى در ميان مزارع ترتيب دادند و عمارت زيبايى در آن جا برپا كردند كه گردشگاه جوانان باشد تا علاوه بر گردش، از ديدن دختران مسيحى نيز بهره مند گردند.

بدين ترتيب نيروى ايمان وغرور ملّى مسلمانان اين كشور كه تا آن زمان همه جا موجب و مايه پيشرفت و پيروزى آنان در جنگ با مسيحيان بود، تدريجاً بر اثر


صفحه 128

ميگسارى و تسلّط آموزگاران، به خضوع و فروتنى در برابر دشمن مبدّل گرديد. پايتخت اندلس و ساير شهرستانها جولانگاه بيگانگان شد. خلط و آميزش و آزادى تجارت، نفوذ اقتصادى آنها را مسلّم كرد و مقدمات نفوذ سياسى پى ريزى شد و سرانجام اين كشور پهناور اسلامى بر اثر همين ارتباط ها و آميزش ها، در اواخر قرن نهم اسلامى به كلّى سقوط كرد.

بى جهت نيست كه بنيانگذار اسلام ميان مسلمانان و كافران حصارى كشيده و آنان را از اختلاط هاى فوق العاده باز داشته است، تا آن جا كه آنان را روى سياست اسلامى «نجس» و لازم الاجتناب خوانده است.

از اين بيان روشن مى گردد كه كافر به سان الكل، نجس است; منتها نجاست كافر، سياسى است تا به جهت نجاست، ارتباط مسلمانان با اين دو موجود پليد، قطع گردد و ايمان و پاكى آنان بر اثر عدم آميزش، دست نخورده بماند; به عبارت ديگر هدف از نجس شمردن كافر و الكل، يك نوع مبارزه منفى بر ضدّ كفر و الكليسم است، تا از اين طريق، اين دو نوع پليدى از جامعه مسلمانان رخت بربندد و محيط اسلامى از آنها پاك گردد.


صفحه 129

تشكيل دولت اسلامى

و مبارزه با اهل كتاب

29. (قَاتِلُوا الَّذِينَ لاَ يُؤْمِنُونَ باللّهِ وَلاَ بِالْيَوْمِ الآخِرِ وَلاَ يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ يَدينُونَ دينَ الحَقِّ مِنَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتَابَ حَتّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ عَنْ يَد وَ هُمْ صَاغِرُونَ).

«با كسانى كه به خدا و روز آخرت ايمان نمى آورند، و از آن چه خدا و پيامبر او تحريم كرده، نمى پرهيزند و به آيين حق نمى گروند(يعنى گروه اهل كتاب)، نبرد كنيد، تا با تمكن و خضوع جزيه بپردازند».

اهل كتاب چه كسانى هستند؟

كسانى كه به خداى جهان اعتقاد دارند و از شريعت يكى از پيامبران، مثلاً حضرت موسى و حضرت عيسى پيروى مى كنند، چنين گروه را «اهل كتاب» مى نامند و در مقابل آنها مشركان و بت پرستان هستند كه حدّ مشتركى با اهل كتاب ندارند.

اهل كتاب در دو مسأله اساسى با مسلمانان حدّ مشترك دارند: اعتراف به خداى يگانه و روز رستاخيز. از اين لحاظ اسلام حساب آنها را از مشركان جدا كرده و آيين آنان را با يك سلسله شروط به رسميت شناخته است و با نداى رسا، اين گروه


صفحه 130

را با خطاب زير، مخاطب ساخته و مى فرمايد:

(لاَ إِكْراهَ فِى الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ).(1)

«در پذيرفتن دين(اسلام) اكراه و الزامى نيست; زيرا طريق هدايت و ضلالت از هم تميز داده شده است».

ولى اگر پيروان آيين هاى آسمانى بخواهند در كشورهاى اسلامى زندگى كنند، بايد جزيه بپردازند; چيزى كه از آنها به عنوان «جزيه» دريافت مى گردد، در مصالح آنها خرج مى شود و مسلمانان در برابر اين وجه ناچيز، حفاظت جان و مال آنان را برعهده مى گيرند.

البته اين كه مى گوييم تمام آيين هاى آسمانى به خداى يگانه و معاد و رستاخيز اعتراف دارند، مقصود اين است كه اساس تمام آيين ها وهدف تمام برگزيدگان اين بوده و دين واقعى تمام اهل كتاب، روى اساس توحيد و معاد گذارده شده است و اين مطلب با آن منافات ندارد كه بعدها گروهى روى اغراض شخصى ويا به واسطه جهالت ونادانى، در اساس آيين خدا، دست برده و توحيدى را، كه بزرگ پيشواى مسيحيت در راه آن فداكارى كرده، با شرك آلوده كرده باشند، چنان كه خود قرآن در آيه هاى 30 و 31 اين سوره به آن تصريح كرده است.

تشكيل دولت جهانى اسلام

يكى از طرح ها و آرمان هاى بزرگ پيامبر اسلام اين بود كه مجموع جهان بشرى را زير پرچم و دولت واحدى به نام «اسلام» درآورد و بر مجموع جهان، دولتى كه به نام خدا و رسالت او تأسيس مى گردد، حكومت كند. پيامبر گرامى به گونه اى اين طرح را در شبه جزيره عربستان پياده كرد و دولت اسلامى را، كه مسلمانان و ديگر


1 . بقره(2) آيه 256.


صفحه 131

اقليت هاى مذهبى در آن زندگى مى كردند، پايه گذارد. وى نه تنها در زمان قدرت و نيرومندى خود، داراى چنين فكر و طرح گرديد، بلكه از روز نخست، به جامعه اسلامى چنين نويدى مى داد و در آغاز بعثت مى فرمود:

«تعطونى كلمة واحدة تملكون بها العرب والعجم;(1)

اگر به آيين توحيد بگرويد، بر جهان حكومت مى نماييد».. عفيف كندى مى گويد: وارد مسجدالحرام شدم. ديدم سه نفر حساب خود را از جامعه بت پرستان جدا كرده و در كنار كعبه مشغول عبادتند. در مسجدالحرام با عبّاس بن عبدالمطلب ملاقات كردم، از اين سه نفر سراغ گرفتم. گفت: آن كس كه جلو ايستاده است، برادرزاده من، محمد است و آن كس كه پشت سر او ايستاده است برادرزاده ديگر من، على است و سومى همسر محمّد است. او مى گويد: اگر از آيين من پيروى كنيد، به همين زودى برگنجينه هاى قيصر و كسرى دست مى يابيد.(2)

علل تشكيل دولت اسلامى

تشكيل دولت اسلامى از دو نظر لازم بود:

1. در سايه دولت نيرومند مى توان تمام موانع را از سر راه نفوذ آيين اسلام برداشت. چه بسا توده ها مايلند كه درباره آيين توحيد به بررسى بپردازند و يا به آن بگروند، امّا قدرت هاى محلّى مخالف توحيد، مانع از نفوذ و يا گرايش مردم به آن دين هستند كه در اين موقع دولت قوى و نيرومندى لازم است تا هر نوع موانع را از ميان بردارد و راه را براى بندگان خدا، كه به دنبال حق و حقيقت هستند، باز بگذارد.


1 . سيره ابن هشام، ج1.

2 . تاريخ طبرى، ج2، ص 211; كامل ابن اثير، ج2، ص 37ـ 38; اعلام الورى، ص 25.


صفحه 132

2. هر نوع برنامه اصلاحى كه مزاحم منافع طاغيان زمان و روزگار است، بدون قدرت كه از وجود و ادامه آن حمايت كند، امكان پذير نيست وگرنه، دير يا زود از ميان رفته و به دست تاريخ سپرده مى شود.

آداب جهاد با اهل كتاب

يكى از آداب جهاد با اهل كتاب اين است كه پيش از جنگ بايد اخطار شوند كه پيروان آيين هاى آسمانى، در انتخاب يكى از دو راه آزادند: يا اسلام اختيار كنند و در جرگه مسلمانان درآيند كه در چنين صورتى هيچ تفاوتى با مسلمانان ديگر نخواهند داشت و يا در آيين خود باقى بمانند و عقايد خود را محترم بشمرند، ولى در چنين صورت بايد به دولت اسلامى ماليات مختصرى به نام «جزيه» بپردازند.

اسلام هرگز با استقلال دينى و اعتقادى اهل كتاب مخالف نيست; اگر شرط مى كند كه در صورت ثبات بر آيين خود، بايد «جزيه» بپردازند، بدين منظور است كه استقلال سياسى و فرمانروايى آنان را از بين ببرد. هدف اين است كه تمام مردم جهان زير يك پرچم و تحت يك نظام و يك خط سياسى اسلامى درآيند و هرگونه استقلال سياسى جز اسلام از بين برود.

نكته اين مطلب روشن است، زيرا اگر گروه نصارا و يهود و... از نظر دين و سياست آزاد باشند روزى همين گروه هاى مختلف دست به دست يكدگر داده، استقلال سياسى اسلام را از بين مى برند و ضررهاى غير قابل جبرانى بر پيكر اسلام و مسلمانان وارد مى سازند و در نتيجه، خسارت جبران ناپذيرى به جامعه بشرى وارد مى شود. از اين نظر اسلام، آنان را در اختيار دين آزاد گذارده ولى به خاطر حفظ قوانين آسمانى اسلام، هر نوع آزادى سياسى را از آنان سلب نموده و آنها را از هر نوع تجمّع و دسته بندى سياسى بازداشته است.


صفحه 133

شايد برخى از ساده لوحان تصوّر كنند كه سلب حقوق سياسى از يك ملت، نوعى ظلم و ستم است. پاسخ اين گفتار بسيار روشن است; زيرا هرگاه اسلام حقّ استقلال و تشكيل دولت را از اهل كتاب سلب نموده، براى منظور عالى ترى است و آن حفظ برنامه عالى اسلام است كه خدا، پيامبر را مأمور اجرا و گسترش آن نموده است; زيرا هرگاه گروه اهل كتاب استقلال سياسى داشته باشند در روز قدرت، مصمّم مى گردند كه آيين اسلام را، كه بهترين ارمغان الهى است، از بين ببرند و يا لااقل از بسط و گسترش آن جلوگيرى كنند و در نتيجه نه تنها بر جامعه اسلامى ستم مى كنند، بلكه نسل آينده را از اين فيض عظيم بى بهره مى سازند.

مصرف جزيه

دولت اسلامى ناچار است از مال و جان گروهى كه در پناه آن به سر مى برند دفاع نمايد و ايجاد چنين امنيتى، بدون هزينه امكان پذير نيست. چون دولت با كمك مالى مى تواند با سرباز و پاسبان، حدود و مرزهاى كشور را از حملات بيگانگان حفظ نمايد و دست چپاولگران داخلى را از تاراج مال ملّت كوتاه سازد. از اين رو، ملت، چه مسلمان و چه غير مسلمان، بايد مالياتى به دولت بپردازند تا او از اين طريق قادر به جمع نيرو گردد. چيزى كه هست تفاوت در نحوه اداى ماليات است مسلمانان موظّف هستند صدى بيستِ منافع كسب خود را در اختيار پيامبر اسلام و يا حاكم عادل بگذارند و هم چنين موظّفند مقدارى از وجوه مالى خود را تحت عنوان زكات و صدقات و... بپردازند. ولى «اهل كتاب» بايد طبق صلاحديد حاكم عادل اسلامى مقدارى از اموال خود را به عنوان «جزيه» به دولت اسلامى بپردازند و در نتيجه همه ملت به دولت اسلامى كمك نموده اند.


صفحه 134

چند نامه تاريخى درباره مصرف جزيه

يادآور شديم مالياتى كه كافران «ذمّى» مى پردازند همگى به جهت حفظ جان و مال آنان است. اكنون به عنوان نمونه چند نامه تاريخى را در اين جا ترجمه مى نماييم تا روشن شود كه حتّى در آغاز اسلام پرداخت«جزيه» نيز براى همين عنوان بوده است:

1. نامه اى كه يكى از سرداران اسلام در فتح يكى از كشورهاى مسيحى نشين نوشت و در ذيل آن فلسفه اخذ جزيه را چنين بيان مى كند:

«وما منعناكم فلنا الجزية، وإلاّ فلا ـ كتب سنة اثنتي عشرة في صفر;

تا ما از شما حمايت مى نماييم لازم است جزيه بپردازيد و هرگاه قدرت حفاظت شما از ما سلب گشت، در اين صورت هيچ گونه الزامى به پرداخت آن نداريد. اين نامه در سال دوازدهم هجرى ماه صفر نگارش يافت».

2. هنگامى كه نعمان، رئيس هيأت اعزامى به دربار يزدگرد با نماينده ايران مذاكره نموده وى سخنان خود را چنين پايان داد:

«وإن اتّقيتمونا بالجزاء قبلنا ومنعناكم، وإلاّ قاتلناكم;

هرگاه براى جلوگيرى از حمله ما جزيه بپردازيد، ما مى پذيريم و شما را از هرگونه پيش آمد و تجاوز حفاظت مى نماييم،و در غير اين صورت با شما مبارزه مى كنيم».

3. شاهد ديگر اين است كه هنگامى كه حبيب فرمانده برخى از ستون هاى اسلامى از ترس حمله روميان مجبور شد كه دمشق را تخليه كند، با فرمانده كل قوا ابوعبيده تماس گرفت و به او رسانيد كه صلاح اين است براى مدتى سپاه را در يك


صفحه 135

نقطه متمركز سازيم. در چنين هنگام ابوعبيده طى نامه اى تذكر داده:

«اردد على القوم الّذين كنّا صالحناهم من أهل البلد ما كنّا أخذنا منهم; فإنّه لا ينبغى لنا إذ لا نمنعهم أن نأخذ منهم شيئاً;

آن چه از مردم «دمشق» به عنوان صلح و جزيه گرفته اى برگردان; زيرا در صورتى اين ماليات را حق داريم بگيريم كه حفاظت جان و مال آنان را برعهده بگيريم و اكنون شايسته نيست ما از آن دفاع نكرده چيزى دريافت كنيم».

4. هنگامى كه عبادة بن صامت فرمانروايان مصر را به آيين اسلام خواند چنين گفت: شما مخيّريد: خواستيد آيين اسلام را اختيار كنيد و خواستيد بر آيين خود باقى بمانيد و جزيه بپردازيد، جان و دارايى و زمين و خانه شما را حفاظت مى كنيم و هركس از راه تجاوز به اموال شما دست دراز كند، سخت با او مى جنگيم.

باز نامه هاى ديگرى هست كه هر يك به تنهايى نظر اسلام را در گرفتن جزيه روشن مى نمايد و تاريخ نويسان در قسمت هاى «فتوحات»، مانند بلاذرى در كتاب فتوح البلدان و غيره جمع آورى نموده اند.

توضيح سه قسمت از آيه مورد بحث

آيه به جهت تهييج و روشن كردن ذهن مسلمانان، درباره «اهل كتاب» سه مطلب را تذكّر مى دهد:

1. (لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْيَومِ الاخِر): «ايمان به خدا و روز بازپسين ندارند».

صحيح است كه «اهل كتاب» به خدا و روز رستاخيز ايمان دارند، ولى از آن جا كه خداشناسى آنان آلوده با شرك و تثليث بوده و بسيارى از مسيحيان كشته شدن عيسى(عليه السلام) را كفّاره گناهان خود مى دانند، از اين نظر قرآن از آنان سلب ايمان نموده


صفحه 136

و خداشناسى آميخته با شرك را بى ارزش شمرده است و هم چنين عقيده آنان را به رستاخيزى كه در آن مجازاتى در كار نيست، غلط و بى نتيجه دانسته و لذا به يك باره آنها را از حدود افراد با ايمان به خدا و روز قيامت بيرون رانده است.

2. (وَلا يُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ):«آن چه خدا و پيامبر او تحريم كرده اجتناب نمىورزند».

مقصود از رسول، پيامبر ماست; يعنى به محرّمات و منكرات تظاهر مى نمايند و آشكارا لب به شراب مى زنند و قمار مى كنند و اين كار در محيط اسلامى براى مسلمانان سخت و گران است.

3. (وَلا يَدينُونَ دِينَ الحَقِّ):«از دين حق و فطرت (اسلام) پيروى نمى نمايند».


صفحه 137

آيا براى خدا فرزندى هست؟

30. (وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيزٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتِ النَّصَارَى الْمَسيحُ ابْنُ اللّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّى يُؤْفَكُونَ).

«يهود گفتند: عزير پسر خداست، نصارا گفتند: مسيح فرزند خداست. اين گفتارى است كه آن را بر زبان هاى خود مى رانند. آنها در اين اعتقاد، از گفتار كسانى كه قبلاً كفر ورزيده اند پيروى مى كنند. خدا آنها را نابود كند و از رحمت خود دور سازد، چگونه از راه راست به سوى باطل منحرف مى شوند؟».

زندگانى«بنى اسرائيل» پر از حوادث پر شورى است كه تاريخ آن را ضبط كرده است. آنان فرزندان حضرت يعقوب هستند. نحوه زندگانى آنها در آغاز كار مانند ساير قبايل بدوى بود آن گاه تحت سرپرستى «فراعنه» مصر درآمدند و مردم مصر با آن ها مانند اسيران رفتار مى كردند، تا آن كه به وسيله موسى از چنگال اسارت رهايى جستند. موسى (عليه السلام) آنان را از سرزمين مصر به سرزمين فلسطين آورد و مدتى رهبرى آنها را به عهده داشت. پس از وى امورشان به دست قاضيانى مانند يهود و جدعون اداره مى شد. تا اين كه دوره شاهان بنى اسرائيل فرا رسيد و از ميان آنها ملوكى مانند طالوت و داود و سليمان و... برخاستند و به دنبال آنها انشعاب كشور و قدرت شروع


صفحه 138

گرديد و كم كم رو به ضعف و انحلال گذاردند، به گونه اى كه فرمانرواى «بابل» بخت النصر در حدود ششصد قبل از ميلاد در صدد فتح «بيت المقدس» درآمد و با سپاهى انبوه «اورشليم» را فتح كرد و ثروت و خزاين آن ها را به تاراج برد، گردنكشان و صنعتگرانشان را همراه خود، به «بابل» منتقل ساخت و پيران و افتادگان آنها را در همان محل گذارد و زمام امورشان را به دست آخرين فرمانرواى «بنى اسرائيل» سپرد و با او شرط كرد كه بايد از دولت مركزى «بابل» اطاعت كند.

اتفاقاً قريب ده سال روابط وى با دولت «بابل» بسيار خوب بود، تا اين كه صدقيا در خود قدرت و نيرو احساس كرد و پرچم مخالفت را برافراشت و طرح دوستى و اتحاد با «فراعنه» مصر را ريخت. فرمانرواى بابل ازاين كار سخت عصبانى شد از اين رو با سپاهى فراوان براى محاصره قلعه هاى بنى اسرائيل رهسپار مركز آنان گرديد كه يك سال تمام محاصره طول كشيد. سرانجام بر تمام دژهاى آنان دست يافت و از كشتن افراد دريغ ننمود. خانه خدا و خانه تمام افراد را ويران كرد و آثار دينى را نابود ساخت و در اين حادثه، تورات از بين رفت و اين وضع اسفناك از سال 586 قبل از ميلاد تا پنجاه سال ادامه داشت.

گردش روزگار، كورش را بر سرير سلطنت نشاند، او با قدرت فوق العاده اى «بابل» را فتح نمود و آن را جزء خاك ايران قرار داد و تمام اسيران «بنى اسرائيل» را آزاد ساخت و عزراء را، كه از سران آنها بود، سرپرستشان قرار داد و اجازه داد «تورات» را از نو بنويسند، و آثار دينى را با مهاجرت خود و اتباعش به بيت المقدس مرمّت كنند. او در سال 457پيش از ميلاد به اين كار دست زد و تورات را از نو نوشت و نشر داد.

آن چه نگارش يافت مطلبى است كه عموم مورخان جهان بر آن اتفاق دارند و خوانندگان گرامى مى توانند مشروح اين قسمت را در كتاب قاموس الكتاب المقدس


صفحه 139

تأليف مسترهاكس آمريكايى مطالعه بفرمايند.

مسلّماً اين تاريخ ضربت محكمى بر سنديت و صحت تورات وارد ساخت; زيرا تورات فعلى به وسيله يك نفر مجهول الحالى به نام عزراء به حضرت موسى مى رسد، در صورتى كه حدود معلومات و اطلاعات و مقدار دقت و امانت او براى ما اصلاً معلوم نيست و تازه روشن نيست مدارك او براى آن چه نوشته، چه بوده است؟ و نيز مشهور در ميان مورخان اين است كه تورات اصلى موسى، پيش از سليمان مفقود شده بود; زيرا هنگامى كه او صندوق (تابوت) عهده را باز كرد، جز وصاياى ده گانه موسى چيز ديگرى در آن نيافت و توراتى كه در زمان بخت النصر از بين رفت طبعاً غير تورات اصلى واقعى بوده است و توراتى كه عزراء آن را نوشت به زبان كلدانى بوده است; زيرا يهود بر اثر اقامت در بابل بيشتر لغات عبرى را فراموش كرده بود و عزراء آن را با لغت كلدانى آميخته با عبرانى، نوشت. اى كاش آن چه را عزراء نوشته بود، باقى مى ماند، ولى متأسفانه در حمله زتيوكس، شاه «سوريه» در سال 161 پيش از ميلاد، تمام نسخه هاى تورات دو مرتبه از بين رفت. چون وى دستور داد، كه هر ماه جاسوسان تحقيق نمايند و در هر خانه اى كه نسخه اى از آن مشاهده كنند صاحب آن را اعدام نمايند، و هر شخصى را كه مراسم مذهبى خود را بر طبق مراسم يهود انجام مى دهد نيز نابود سازند. اين حكم سه سال تمام با كمال دقت و شدت اجرا شد و بر اثر آن تمام نسخه هاى آن مفقود و نابود گرديد. از اين جهت هرگز نبايد از وجود عقايد شرك آميز در تورات مطمئن وايمن باشيم و حتماً در آن به مطالب و مسائلى برخورد مى كنيم كه با اصول عقلى و اساس تمام شرايع آسمانى ناسازگار است.

عزير كيست؟

عزير در اصطلاح قرآن و لغت عرب همين عزراء است كه به قول يهوديان


صفحه 140

اساس مليت و درخشندگى تاريخ يهود است و كلمه مزبور، تصغير عزراء است و علت تصغير آن علاوه بر اين كه رسم عرب اين است كه در تمام اسما و اعلام دخيل از زبان بيگانه، دخل و تصرفى نمايد، چنان كه به جاى كلمه يسوع، عيسى به كار مى برد، شايد براى تحبيب نيز بوده است; زيرا تصغير يك لفظ در عرب، گاهى به منظور اظهار علاقه انجام مى گيرد.

آيا عزير پسر خدا بوده است؟

يهوديان امروز كاملاً از اين اعتقاد تبرى و بيزارى مى جويند; ولى يهود معاصر با پيامبر، قطعاً داراى چنين اعتقادى بوده است و لذا ابداً در مقام انكار آن بر نيامدند در صورتى كه پيوسته دنبال اشكال و بهانه مى گشتند.

جان سخن اين است كه ، آيا آنها به فرزند بودن عزير واقعاً و حقيقتاً معتقد بودند، هم چنان كه، مسيحيان درباره حضرت عيسى چنين عقيده اى دارند، يا اين كلمه «ابن اللّه» يك لقب تشريفاتى بيش نبوده است، چنان كه تمام آنها خود را به شهادت قرآن، دوستان و فرزندان خدا مى دانند:

(وَقالتِ الْيَهُودُ وَالنَّصارى نَحْنُ أَبْناءُ اللّهِ وَأَحِبّاؤُهُ).(1)

«يهود و نصارا گفتند كه ما دوستان و فرزندان خدا هستيم».

يا اين كه مقصودشان فرزند حقيقى و واقعى بوده به گواه اين كه قرآن پشت سر آن، عقيده نصارا را درباره عيسى نقل مى نمايد و مى فرمايد: آنها نيز در حقّ عيسى چنين عقيده اى را دارند:

(وَقالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتِ النَّصارَى الْمَسيحُ ابْنُ اللّهِ).(2)


1 . مائده(5) آيه18.

2 . مائده(5) آيه64.


صفحه 141

«يهود و نصارا گفتند: عزير و مسيح فرزند خداست».

جاى هيچ گونه شك نيست كه مسيحيان، عيسى را فرزند حقيقى مى دانند نه تشريفاتى، چنان كه مشروح اين قسمت را در تفسير آيه بعدى خواهيد خواند و از اين كه در اين آيه هر دو عقيده همراه هم آمده است معلوم مى شود، كه آنان درباره عزير همان عقيده را داشتند كه مسيحيان درباره حضرت عيسى داشته و دارند.

ولى هرگاه نتوانيم به طور يقين به تمام يهود چنين عقيده اى را نسبت دهيم، لااقل مى توان گفت كه غالب يهوديان ساكن مدينه و حوالى آن، بر اين عقيده بودند، چنان كه قرآن برخى از عقايد يهود «مدينه» را نقل مى نمايد و به يقين اكثر يهوديان حجاز به آن معتقد بودند:

(وَقالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ).(1)

«يهود گفتند: دست (كرم) خدا بسته است. دست هايشان بسته باد».

خلاصه، جايى كه بزرگان و سران هر دسته اى سخنى را بگويند و ديگران درباره آن سكوت اختيار نمايند، در چنين صورتى مى توان مطلب مزبور را به تمام آنان نسبت داد.

ريشه اين انحراف ها

قرآن ريشه تمام اين انحرافات را تقليد از ديگران مى داند و مى فرمايد:

(يُضاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ).

«در اين باره از كافران پيش، پيروى مى نمايند».

احتمال دارد كه مقصود از كافران پيش، همان يهود و مسيحيان غير معاصر با رسول خدا باشد، كه پش از او زندگانى مى كردند، چنان كه احتمال دارد مقصود


1 . مائده(5) آيه 64.


صفحه 142

مشركان عرب باشد; زيرا در ميان آنها تصور اين كه فرشتگان، دختران خدا هستند معروف بوده است و شايد آنان نيز در اين عقايد از آنها پيروى نموده اند; ولى بهتر اين است كه دايره را وسيع تر گرفته و بگوييم مقصود مطلق بت پرستان جهان است; زيرا تاريخ به ثبوت مى رساند كه عقيده به وجود پسر براى خدا و اصول تثليث، كه نصارا از آن به ثالوث و اقانيم ثلاثه لاهوتى: اب و ابن و روح القدس تعبير مى آورند، ميان بت پرستان، در هند و چين و حكماى مصر و يونان و روم و ايران داير بوده و آنان تمام اين سخنان را از مكتب هاى پيش گرفته اند. اين آيه خود يكى از نقاط حساس و قابل مطالعه قرآن است; زيرا قرآن در آن دنياى تاريك، كه ابداً اعراب حجاز از اين حقايق اطلاعى نداشتند، از آن مطالب پرده برداشته است.

اخيراً گروهى از دانشمندان، در پى به دست آوردن ريشه معارف كتب عهدين برآمدند و پس از فحص زياد، ريشه بسيارى از اين معارف و داستان ها و قصص انجيل را در كيش برهمن ها و بودايى ها پيدا كرده اند، و از اين نظر حقيقت گفتار قرآن را (يُضاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا) تثبيت و تحكيم نموده اند و لذا جا دارد قرآن چنين افرادى را با اين جمله زير ياد بفرمايد:

(قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّى يُؤْفَكُونَ).

«خدا آنها را نابود كند، چطور از حق منحرف مى شوند».

تثليث در اديان پيشين

موضوع تثليث از خصايص آيين مسيح نيست بلكه بعدها وارد اين آيين شده است، و هم اكنون موضوع سه گانه پرستى در آيين بودا از رسميت كامل برخوردار است.

در سده ششم پيش از ميلاد مسيح، روى عللى، اصلاحاتى در آيين


صفحه 143

برهمن ها پديد آمد. اين اصلاحات سبب شد آيينى به نام هندو پديد آيد. در اين آيه خداى ازلى و ابدى در سه مظهر و سه خدا تجلى نموده:

1. برهما (پديد آورنده); 2. ويشنو (نگه دارنده); 3. شيوا (كشنده).

هم اكنون «ثالوث قدس هندوها» به صورت سه جمجمه به هم چسبيده در نمايشگاه هند موجود است. آنان در كتاب هاى مذهبى اين سه اصل را چنين توضيح مى دهند:

برهمن پديد آورنده آغاز پيدايش است و هميشه آفريدگار لاهوتى است وآن را پدر مى گويند.

ويشنو نگه دارنده اى است كه آن را پسر خدا مى دانند و از سوى خداى پدر، آمده است.

شيوا پديد آورنده ونابوده كننده و برگرداننده جهان است.

مؤلف كتاب العقايد الوثنية فى الديانة النصرانية با بررسى همه جانبه در ديگر خرافات مسيحيت ثابت كرده است كه ثالوث مقدس، صدها سال پيش از ميلاد مسيح در آيين برهمن ها و هندوها و ديگر آيين هاى خرافى وجود داشته است و در اين باره به كتاب هاى ارزنده و تصاوير زنده اى كه هم اكنون در پرستشگاه ها و معبدها و موزه ها موجودند، استناد جسته كه مى تواند سند زنده اى بر گفتار قرآن باشد.

گوستاولوبون مى نويسد: مسيحيت در پنج قرن اوّل حياتش، با جذب عوامل فلسفى و مذهبى و يونانى و شرقى به تطور خود ادامه داد و به همين ترتيب مخلوطى از معتقدات شرقى مخصوصاً معتقدات مصرى و ايرانى شد، كه در حوالى قرن اول ميلادى در سرزمين هاى اروپايى انتشار يافته بود و مردم تثليث تازه اى را به نام پدر، پسر، روح القدس به جاى تثليث قديمى نروپى تر، ژنون و نرو پذيرفتند.


صفحه 144

صفحه 145

بشر پرستى يا انحراف از جاده توحيد؟

31. (اِتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ وَالْمَسيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَمَا أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا إِلهاً وَاحِداً لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ).

(«يهود)، احبار و راهبان را و (نصارا) مسيح فرزند مريم را، خداى گرفتند با اين كه آنها جز پرستيدن خداى يگانه دستورى نداشتند; خدايى كه جز او خدايى نيست و از آن چه شريك او مى پندارند منزّه است».

آيه سى ام و اين آيه درباره بشرپرستى گروه يهود و نصارا گفتگو مى كند. نتيجه اى كه از مجموع دو آيه به دست مى آيد به قرار زير است:

1. يهود، «عزير» و «احبار»(1) و «راهبان» خود را، خدا اتخاذ نموده اند;

2. مسيحيان معتقد به الوهيت مسيح گشته، و او را فرزند خدا (و گاهى خدا) دانسته اند;

3. برنامه تمام اهل كتاب از روزى كه پيامبرانى براى آنان فرستاده شد، اين بود كه خدا يكى و جز او خدايى نيست و از آن چه براى او شريك تصور مى نمايند منزّه و مبرّاست.


1 . احبار جمع «حبر»، به معناى دانشمند است و غالباً در علماى يهود به كار مى رود.


صفحه 146

1. يهود و بشر پرستى

انحراف يهود از راه توحيد به دو صورت بود:

الف) اين كه مى گفتند: «عزير» فرزند خداست. اين قسمت را در بحث پيش شرح داديم.

ب) اين كه از گفتار و رفتار پيشوايان دين و راهبان (راهب كسى را گويند كه به لباس زهد درآمده و تارك دنيا بوده باشد) بدون قيد و شرط اطاعت مى كردند، در صورتى كه مُطاع مطلق، پروردگار عالم است. جاى شك نيست كه افراد بى اطلاع بايد در امور دين به كسانى كه در اين قسمت اطلاع كامل دارند مراجعه نمايند، ولى شرط اساسى در مرجع دينى علاوه بر آگاهى، تقوا و عدالت است، گروه يهود با اين كه در مراجع دينى خود، كه قرآن از آنها به «احبار» تعبير آورده است، انواع خلاف ها و مال پرستى و تحريم حلال و تحليل حرام و... مى ديدند، از پيروى كوركورانه و غير منطقى دست برنمى داشتند و اين اطاعت بى قيد و شرط عملاً حاكى از آن بود كه اين گروه احبار و راهبان، خود را به تمام معنا اختياردار جهان تشريع و احكام خدا مى دانستند كه هر روز به عللى، حلالى را حرام و حرامى را حلال نمايند و با احكام خدا طبق منافع خود بازى كنند، در صورتى كه چنين اختيارى به كسى داده نشده است، بلكه تمام پيامبران خدا مأمورند اوامر و فرمان خدا را برسانند و مقام تشريع فقط مخصوص خداست و هركس فردى را مطاع مطلق، تشريع كننده احكام، آن هم بى قيد و شرط بداند، در واقع او را «رب»(صاحب) خود دانسته است و چون يهود، با گروه گذشته چنين رفتار مى كردند از اين نظر خدا درباره آنها چنين فرمود: (اِتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَرُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ وَالْمَسيحَ ابْنَ مَرْيَمَ...) از آن جا كه نحوه عبادت و پرستش يهود، احبار و رهبان را، با نصارا كه واقعاً مسيح را پسر خدا و خود خدا مى دانستند فرق داشته است، لفظ مسيح بن مريم، را به طور


صفحه 147

عطف بيان نمود و از اوّل نفرمود: «اِتَّخَذُوا أَحبارَهُم وَرُهبانَهُم وَالْمَسيحَ ابْنَ مَريَمَ أَرباباً...». زيرا چنان كه گفته شد يهود، پيشوايان خود را خداى واقعى نمى دانستند و هيچ گاه آنان را پرستش نمى نمودند و چون عملاً از آنان بى قيد و شرط اطاعت مى كردند، از اين جهت گويا آنها را ارباب و صاحبان خود اتّخاذ نموده بودند، ولى نصارا بر خلاف يهود، حضرت مسيح را خود خدا و فرزند خدا ومتّحد با او مى دانستند و براى همين اختلاف، كلمه (وَالْمَسيحَ ابْنَ مَرْيَمَ) را از ماقبل خود جدا نموده و پس از تمام شدن جمله، به طور عطف بيان نموده است، تا بدين وسيله اشاره كند كه نحوه شرك يهود با مسيحيان فرق دارد.

2. انحراف مسيحيان

اصول انحرافاتشان را مى توان در سه مطلب خلاصه نمود:

الف) شرك و بشرپرستى. اعتقاد به اين كه مسيح خود خدا يا فرزند خداست ويا متّحد با اوست.

ب) تحريف كتاب آسمانى. بايد در فرصت مناسب ترى از آن بحث نمود.

ج) قتل مسيح را فداى معاصى بندگان دانستن. بدين بهانه، فكر مى كردند و مى كنند كه آنان پس از قتل عيسى در به هم زدن مرزهاى الهى آزادند، ولى در ميان اين انحرافات قرآن به انحراف اول اهميت بيشتر داده است و با تغييرات گوناگون عقيده آنها را درباره عيسى بيان نموده است:

1.(وَقَالَتِ النَّصارَى الْمَسيحُ ابْنُ اللّهِ).(1)

«نصارا گفتند: مسيح فرزند خداست».

2. (لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسيحُ ابْنُ مَرْيَمَ).(2)


1 . توبه(9) آيه 30.

2 . مائده(5) آيه72.


صفحه 148

«به راستى كسانى كه معتقد شدند كه خدا همان مسيح بن مريم است كافر شدند».

3. (لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلاثَة).(1)

«محققاً كسانى كه معتقد گشتند كه خدا سومين (پدر، پسر، روح القدس)نفر است كفر ورزيدند».

جاى شك نيست كه مفاد اين سه آيه در برخورد اوّل با هم مختلف است; زيرا در آيه نخستين چنين مى گويد: آنان معتقدند مسيح فرزند خداست و در آيه دوم مسيح را خود خدا معرفى مى نمايند و در آيه سوم فردى از سه نفر است، كه مجموع آنها خداست. لذا برخى از مفسّران منشأ اين اختلاف را، ناشى از اختلاف خود مسيحيان درباره عيسى دانسته اند. مانند«ملكانى»ها كه قائل شده اند: عيسى فرزند واقعى خداست، چنان كه آيه نخستين بيان كرد و «نسطورى»ها مى گويند : عيسى از مقام الوهيت نزول نمود و به سان نورى كه بر جسم شفاف بتابد، منفصل شده است و «يعقوبى» ها معتقدند: واقعاً خدا از حقيقت واقعى خود منقلب شده و به صورت گوشت و خون درآمده است و هم چنين...، كه اگر دقت شود، مى توان اختلاف آنهارا به بيش از هفتاد رساند. از اين رو، مسأله تثليث يكى از مشكل ترين وپيچيده ترين مسائل دينى آنان است كه افراد ماهر در آن وارد مى شوند، اگر چه مجموع بياناتشان سرانجام به يك مطلب قابل تعقل، بازگشت نمى كند.

اختلاف اناجيل درباره فرزند بودن مسيح

پاره اى از موارد، اناجيل فعلى (با آن همه تحريفات) گواهى مى دهند كه لقب فرزندى عيسى نسبت به خدا، يك لقب تشريفاتى بوده و منظور، بيان كمال قرب و


1 . مائده(5) آيه 73.


صفحه 149

نزديكى بوده است و باز استفاده مى شود كه اين «پسر بودن» از خصايص حضرت مسيح نبوده، بلكه تمام نوع بشر از اين مطلب سهم وافرى دارند. دانشمندان و خوانندگان گرامى مى توانند براى به دست آوردن نمونه هاى آن، به فصل پنجم و ششم از انجيل متى و فصل بيستم از انجيل يوحنا مراجعه بفرمايند.(1)

با وجود اين پاره اى از موارد، اناجيل دلالت بر فرزندى واقعى مى نمايند و آشكارا مى رسانند اين توالد و تناسل، نوعى استكمال است كه بازگشت آن به اتحاد است، چنان كه در فصل هفدهم از انجيل يوحنا نقل مى كند. عيسى پس از آن كه گروهى از شاگردان خود را دعا كرد، سخن خود را چنين آغاز كرد:«ولست أسأل فى هؤلاء فقط، بل وفى الّذين يؤمنون بى بقولهم ليكونوا بأجمعهم واحداً كما أنّك يا أبت ثابت فىّ وأنا أيضاً فيك ليكونوا أيضاً فينا واحداً... أنا فيهم و أنت فىّ ويكونوا كاملين لواحد».

بر ارباب دانش و بينش و كسانى كه تا حدى به زبان عربى آشنا هستند دلالت اين جمله ها بر آن چه گفته شد، پوشيده نيست و روشن تر از جمله فوق بر مدعا، جمله هاى زير است.

1. فيلبس از عيسى درخواست نمود كه خدا را نشان دهد، وى در پاسخ گفت: «أما تؤمن أنى فى أبى وأبى فىّ وهذا الكلام الّذى أقوله لكم ليس هو فى ذاتى وحدى بل من أبى الحال فىّ... أنا فى أبى و أبى فىّ».(2)

2. «لكن خرجت من اللّه وجئت».(3)

3. «به مردم دستور مى دهد كه غسل تعميد خود را به نام پدر و پسر و روح


1 . مدرك ما براى نقل اين مطالب، نسخه عربى انجيل است كه در سال 1811 ميلادى چاپ شده است.

2 . انجيل يوحنا، فصل 14.

3 . همان، فصل8.


صفحه 150

القدس انجام دهند».(1)

اين كلمات و امثال آنها مبدأ و اساس عقايد تثليث و فرزندى عيسى و دستگاه حلول را تشكيل مى دهد و پيشوايان دينى دستگاه مسيحيت در تفسير و تشريح و تطبيق آن با مباحث عقلى، اختلاف فراوانى دارند.

نظر قرآن درباره تثليث

قرآن از دو راه به اين افسانه خرافى پاسخ مى دهد:

1. زندگى حضرت عيسى را از انعقاد نطفه وى تا آخرين دقايق زندگى او شرح مى دهد و آشكارا مى رساند كه او نيز مانند باقى بشر پس از گذراندن دوران جنينى، در آغوش مادر خود تربيت يافت، سپس فصول مختلفى از عمر خود را گذراند و در تمام ادوار زندگى خود، مانند انسان هاى ديگر، سير و گرسنه ، شاد و غمگين، بيمار و تندرست مى شد و به سان ديگران، كه قطعاً مخلوق خدا هستند، مى خورد و مى نوشيد، و مى خوابيد و بيدار مى گشت و مى آسود و...، و فردى كه وضع زندگى او را آلام و حوادث طبيعى تشكيل دهد به طور مسلم فردى است از انسان هاى طبيعى، و ارتباطى به دستگاه الوهيت ندارد.

واين كه گاهى روى مقتضياتى، كوران را شفا مى داد و گروهى را از بيمارى هاى خطرناك بهبودى مى بخشيد، مردگان را زنده مى كرد، هيچ گاه دليل بر خدا بودن او نمى شود; زيرا انبيايى پيش از وى بودند كه كارهاى فوق العاده اى از آنان سر مى زد. تصور اين است كه او داراى پدر نبود، پس ناچار پدر او همان خداى جهان است، بسيار بى اساس است; زيرا تمام كتاب هاى آسمانى گواهى مى دهند كه خدا، آدم و حوا را بدون پدر و مادر آفريد، در صورتى كه تمام ملل آنها را بندگان


1 . انجيل متى، فصل 28.


صفحه 151

خدا مى دانند.

استدلال فوق را بسيارى از آيات قرآن متعرّض است كه ما به برخى از آنها اشاره مى نماييم:

(مَا الْمَسيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَأُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كَانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ أُنْظُرْ كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُمُ الآياتِ ثُمَّ انْظُرْ أَنّى يُؤْفَكُونَ).(1)

«مسيح فرزند مريم فقط پيامبرى مانند پيامبران پيش از او بود،صادر او زنى بسيار راست پيشه بود، هر دوى آنها غذا مى خوردند. بنگر چگونه آيه ها را بيان مى نماييم، سپس بنگر چگونه در (ضلالت) سرگردان مى شوند».

علّت اين كه از ميان كارهاى عيسى و مادرش، غذا خوردنشان را مورد بحث قرار داده است، اين است كه اين كار، ده ها عارضه مادى و حوادث طبيعى را در بردارد كه با الوهيت عيسى ابداً سازگار نيست. آيات ديگرى در اين زمينه وارد شده است كه ما براى اختصار از نقل آنها خوددارى مى نماييم.

2. از طريق برهان عقلى وفلسفى، كه گواهى مى دهند محال است خدا پسرى داشته باشد و از ميان آن همه آيه، فقط آيه 117 سوره بقره متضمّن سه دليل عقلى است كه عقلاً محال است خدا داراى فرزند باشد و شرح اين براهين و تفصيل آنها را بايد از تفاسير مربوط به سوره بقره جستجو نمود.


1 . مائده(5) آيه75.


صفحه 152

صفحه 153

آفتاب حق هميشه مى درخشد

32. (يُريدُونَ أَنْ يُطْفِئوا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَيَأْبَى اللّهُ إِلاَّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ).

«مى خواهند نور خدا را با دميدن خاموش كنند و خداوند حتماً نور خود را كامل مى گرداند اگر چه كافران ناخوش شمارند».

33. ( هُوَ الَّذِى أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلى الدّينِ كُلّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ).

«اوست كه پيامبر خويش را با هدايت و آيين حق فرستاده تا آن آيين را بر تمام اديان غالب و پيروز گرداند گرچه مشركان ناخوش دارند».

لطيف ترين موجود جهان طبيعت، نور است. نور زيباترين و پربركت ترين چيزى است كه در صفحه گيتى به چشم مى خورد و تقريباً زندگى تمام موجودات بستگى به آن دارد و كمتر موجودى از نظر منافع به پايه آن مى رسد و خواص مهم آن به قرار زير است:

1. پرورش گياهان، درختان و جانداران;

2. سرعت در حركت، زيرا سريع ترين حركات، حركت نور است كه در هر ثانيه سى صد هزار كيلومتر راه مى پيمايد;

3. نور وسيله شناسايى موجودات است و موجودات به كمك حس بينايى از


صفحه 154

هم تمييز داده مى شوند و اين حس، مهم ترين حس ظاهرى انسان محسوب مى شود. به همين دليل بدان و دزدان پيوسته از ظلمت و تاريكى استفاده مى كنند. راهزنان، وقتى چشم انداز ميدان فعاليت بشر را تاريك و بى نور ديدند، دست به تاراج مى زنند و حيوانات درنده از غارها بيرون آمده به دنبال شكار مى روند.

مشابه همين آثار و خواص در نور معنوى نيز موجود است. نور معنوى عبارت است از: ايمان به خداى يگانه و روز رستاخيز و مظهر آن، به كار بستن برنامه هايى است كه از طرف خداى جهان به وسيله فرستادگان او براى بشر ابلاغ گرديده است.

مقايسه اى ميان نور حسى و نور معنوى

1.در پرتو نور ايمان، فكر پرورش مى يابد و شعاع فكر از نمودهاى طبيعت تجاوز مى كند و به سير و تفكّر در عالم ديگر ادامه مى دهد و از نظر عمل، گل هاى فضايل اخلاقى در گلزار وجود انسان مى رويد و با تابش نور معرفت و عقيده، اين فضايل روحى به صورت ملكات عاليه انسانى در مى آيد.

2. انسان در پرتو نور ايمان به سريع ترين ترقى دست مى يابد و ايمان، به هدف تحرّك مى بخشد و نحوه پيشرفت مردان با ايمان به هدف، با افراد غير مؤمن كاملاً محسوس است. نور ايمان به سرعت برق آسا، حاملان آن را به هدف مى رساند.

3. حق و باطل در سايه نور ايمان از هم تشخيص داده مى شود. دزدان اجتماع، پيوسته از تاريكى كفر و ظلمت بى ايمانى استفاده كرده و به منظورهاى سياسى، جامعه را براى برهنگى از فضايل آماده مى سازند. روى همين جهت، قرآن تمام كتاب هاى آسمانى را نور خوانده است وما به پاره اى از موارد استعمال واژه «نور» در قرآن اشاره مى نماييم.


صفحه 155

در پاره اى از موارد، نور به معناى اسلام و ايمان به كار رفته است; مانند اين آيه و مشابه آن: (اللّهُ وَلِىُّ الّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ).(1) و نيز به معناى ظلمت در مقابل ايمان، (يعنى كفر) به كار رفته است و در مواردى، مقصود از اين لفظ خود قرآن است; مانند آيات زير:

1.( فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الّذِى أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ).(2)

«كسانى كه به او (پيامبر) ايمان آورده اند و او را گرامى داشته و يارى نموده اند و از نورى كه (قرآن) به او نازل گرديده پيروى نموده اند، آنان رستگارند».

2.(فَآمِنُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَالنُّورِ الَّذِى أَنْزَلْنا).(3)

«به خدا و پيامبر او و نورى كه (قرآن) بر وى نازل گرديده است ايمان بياوريد».

3. (يا أَيُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَأَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبِيناً).(4)

«اى مردم، حجت قطعى به سوى شما آمده است و نورى براى شما فرو فرستاده ايم».

و در برخى از موارد احتمال دارد كه مقصود خود پيامبر اكرم، يا محتويات رسالت او باشد، مانند اين آيه:


1 . بقره(2) آيه 257.

2 . اعراف(7) آيه 157.

3 . تغابن(64) آيه 8.

4 . نساء(4) آيه 174.


صفحه 156

(قَدْ جاءَكُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَكِتابٌ مُبِينٌ).(1)

«به سوى شما از جانب خدا نور; و كتاب روشن آمده است».

مؤلف المنار مدعى است كه مقصود از «نور» در آيه مورد بحث (وَاللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ) همان اسلام و آيين خداست و مقصود از اتمامش تكميل آن است و خداوند به موجب آيه(اليَومَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ) به وعده خود وفا نمود، ولى با وجود اين مى توان گفت كه مقصود از «نور» همان پيامبر اكرم و يا كتاب آسمانى اوست و منظور از اتمام، نفوذ قدرت و غلبه جهانى او، و هرگاه مقصود قرآن باشد، منظور از اتمام آن، نشر و رساندن و گسترش آن است.

بزرگ ترين مانع براى پيشرفت اسلام

شدّت عمل مشركان در آغاز اسلام بيش از اهل كتاب بود; ولى چون از نظر استدلال ناتوان بودند در برابر منطق قوى و نيرومند اسلام به زانو درآمدند و بسيارى از آنها پيرو آيين حق گرديدند و گروهى متوارى و يا در صحنه هاى نبرد كشته شدند; از اين جهت طليعه اسلام مقارن با زوال و سقوط دولت شرك شد ولى پيروان آيين هاى آسمانى پيشين با داشتن تورات و انجيل كه قرآن درباره آنها مى فرمايد: (إِنّا أَنْزَلْنا التَّوراةَ فِيها هُدىً وَنُورٌ)(2); (وَآتَيْناهُ الإِنْجيلَ فِيهِ هُدَىً وَنُورٌ)(3) و در هر دو كتاب نشانه هاى ظهور پيامبر اسلام وارد شده است، شايسته بود كه در پذيرفتن آيين محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)پيشگام باشند، امّا از روزى كه ستاره اسلام طلوع نمود تا به امروز، كه چهارده قرن از آن مى گذرد، پيوسته اين آيين پاك از طرف اين گروه مورد حمله قرار


1 . مائده(5) آيه15.

2 . مائده(5) آيه44.

3 . مائده(5) آيه 46.


صفحه 157

گرفته است.

در آغاز بعثت، با مشركان قريش و بت پرستان جزيرة العرب همدست شده و با دادن كمك هاى مالى و نظامى، نيروى مركزى اسلام را تضعيف نمودند. هنگامى كه نيروهاى اسلام تمام قدرت ها را تحت الشعاع خود قرار دادند، گروهى از آنها ايمان آوردند و عده اى با پرداخت جزيه بر آيين خود باقى ماندند، ولى در باطن مى كوشيدند كه به هر وسيله ممكن، كاخ رفيع اسلام را ويران سازند و حكومت آن را واژگون نمايند. تلاش هاى مداوم مسيحيان در مدت چند قرن، سبب شد كه جنگ هاى صليبى پيش آيد و سرانجام حكومت مركزى اسلام و حوزه هاى تابعه آن مدت دويست سال سرگرم شوند و از نفوذ و پيشرفت آن جلوگيرى به عمل آيد. در مدت اين دويست سال لطمه هاى بسيارى بر پيكر اسلام وارد آمد، خون ها ريخته شد كه تاريخ تمام آنها را ثبت كرده است و چون سرانجام مسلمانان پيروز گشتند، سران مسيحيان با ريختن نقشه اى، مغول را براى تسخير ممالك اسلامى تحريك نمودند و با وسايلى روابط مسلمانان و مغول را تيره ساختند و كار به جايى رسيد كه جمعيت بى شمارى براى قتل و غارت، كشتن و تاراج از مغولستان به راه افتاده و از هرگونه خسارت خوددارى ننمودند;(1)ولى مشيت خداى بزرگ كه مى گويد:(وَيَأْبَى اللّهُ إِلاّ أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ...); بر اين تعلق گرفته بود كه بار ديگر پرچم توحيد در نقاط جهان به اهتزاز درآيد. روى همين اصل، تمدن و قيافه واقعى اسلام، سران سياسى مغول را تحت تأثير خود قرار داد و كار به جايى رسيد كه سران و فرزندان مغول، اسلام را پذيرفتند و مروّج آن گردند.

البته هنوز كينه توزى هاى مسيحيان پايان نپذيرفته است و هر روز به نيرنگى


1 . براى اطلاع كامل از مدارك اين موضوع، ر.ك: رشيدى، جامع التواريخ، ج2; عباس اقباس، تاريخ ايران.


صفحه 158

متوسّل مى شوند. يكى از رجال سياسى معروف انگلستان، هشتاد سال پيش در ضمن نطق خود چنين گفت:«...تا كتاب آسمانى مسلمانان در ميان آنها حكمفرماست، مادامى كه بزرگ ترين پايگاه مسلمين، مكه بر پا مى باشد و تا در اين مناره ها و مأذنه ها نام پيامبر اسلام طنين انداز است، جهان نصرانيت بر اثر اين عامل در سراشيبى سقوط است، از اين جهت بايد براى نابود ساختن اين سه نيرو، تلاش كرد: قرآن را از ميان برداشت; كعبه را ويران ساخت و نام پيامبرشان را از بين برد».

خداى بزرگ تمام اين جنب جوش ها را مبارزه با نور الهى مى داند:(يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللّهِ). يعنى تمام اين تلاش ها به سان تلاش كسى است كه بخواهد يك خورشيد فروزان را با دميدن خاموش گرداند و خدا نور خود را على رغم تمام اين تلاش ها، كامل خواهد نمود.

آيين اسلام بر تمام آيين ها پيروز است

آيه 33 به حكم جمله(لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ) به پيامبر گرامى و عموم مسلمانان نويد مى دهد كه پيروزى نور خدا (اسلام) بر تمام اديان قطعى و خلل ناپذير است.(1) ولى مقصود از اين پيروزى چيست؟ گاهى تصور مى شود كه


1 . گاهى گفته مى شود كه منظور از«لِيُظْهرَهُ» اين است كه خداوند پيامبر خود را بر تمام رموز آيين و اسرار آن آگاه سازد و مبناى اين تفسير اين است كه ضمير «لِيُظهرهُ» به «رسول» برمى گردد; نه به «دين حقّ». در اين كه كلمه «اظهر» به معناى اطلاع دادن به كار مى رود مورد شك نيست چنان كه مى فرمايد: (فَلَمّا نَبَّأتْ بِهِ وَأَظْهَرَهُ اللّهُ عَلَيهِِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعْرَضَ عَنْ بَعْض) (تحريم(66) آيه3)، ولى گفتار مزبور از دو نظر قابل ملاحظه است: 1. با بودن مرجع نزديك، ارجاع ضمير به مرجع دور چندان مناسب نيست. 2. جمله (لِيُظْهرَهُ) به منزله جمله (واللّهُ مُتِمُّ نُورِه)است كه در آيه جلوتر آمده است و بدون شك مقصود از اتمام نور، همان پيروزى است.


صفحه 159

منظور پيروزى اسلام از نظر منطق و استدلال است به طورى كه تمام اديان و ملل جهان در برابر منطق قوى قرآن به زانو درمى آيند; ولى بيشتر مفسّران مى گويند: مقصود همان انتشار و نفوذ اسلام در تمام اقطار جهان است به طورى كه پيروزى آن بر ملل واضح و آشكار مى گردد، هر چند در ظرف تحقق اين خبر قطعى، اختلاف دارند و هدف از اين خبر پيروزى قطعى، تحريك افراد با ايمان است كه در راه نفوذ اسلام بكوشند و بدانند اراده خلل ناپذير خدا بر اين تعلق گرفته است كه آيين حق خود را به دست شما مؤمنان در روى زمين انتشار دهد.

ظرف تحقق اين خبر چه هنگامى است؟

اين آيه از يك پيروزى قطعى گزارش مى دهد، ولى مفسّران در ظرف تحقّق آن اختلاف نظر دارند. برخى گمان كرده اند منظور از پيروزى اسلام، همان غلبه برهانى و استدلالى آن است كه بر هر مطلبى از اصول و فروع، گواه محكم از خرد و فطرت دارد و هيچ آيينى از نظر ثروت علمى و فكرى به پاى اسلام نمى رسد و حتى هنگامى كه پاى تمدن غرب و علوم و حقوق و رسوم و آداب و اخلاق آن به مشرق زمين كشيده شد، علم و صنعت آن ديده ها را خيره نمود; اخلاق و حقوق و فلسفه الهى آن كوچك ترين جلوه اى نداشت; زيرا مسلمانان كامل تر از آن را از قرن ها پيش از پيشوايان خود فرا گرفته بودند.

ولى بهتر اين است كه دايره اين پيروزى را وسيع تر بدانيم و بگوييم مقصود، همان اعتلا و عظمت همه جانبه اسلام است كه علاوه بر پيروزى از نظر علم و استدلال و تفكّر، كه نصيب آن گرديد، در مدت دو قرن شعاع قدرت آن به بسيارى از نقاط رُبع مسكون كشيده شد.

بعضى از روايات شيعه و سنّى دلالت دارند كه اين پيروزى در دوران حكومت


صفحه 160

مهدى موعود صورت خواهد پذيرفت و پيروزى همه جانبه اسلام كه نمونه اى از آن در دو قرن ديده شد; پس از قيام ولى عصر ـ عجّل اللّه تعالى فرجه ـ به وجود خواهد آمد.

مؤلّف المنار به عادت ديرينه خود، مطلب فوق را صحيح ندانسته است و شروع به انتقاد نموده و مى گويد: اعتقاد به ظهور مهدى و اين كه او، دو مرتبه قدرت اسلامى را تجديد مى نمايد، يكى از وسايل عقب افتادگى مسلمانان است و اميد به چنين قدرتى، آنان را افرادى كم كار و تنبل بار آورده است و به بهانه اين كه فرج وى نزديك است و او چنين و چنان خواهد نمود، طومار فعاليت ها را درهم پيچيده و قدمى براى اعتلاى اسلام برنمى دارند.

انتظار فرج، برنامه اى تربيتى است

ولى بايد مؤلف المنار متوجه شود كه برنامه انتظار فرج و قيام مهدى برنامه اى تربيتى است. حالا اگر گروهى از مسلمانان از اين برنامه تربيتى، مانند ده ها قوانين اصلاحى سوء استفاده مى نمايند، ارتباطى به اصل قانون ندارد; زيرا اميدوارى، اساس زندگى و يأس و نوميدى، مقدمه مرگ و انحطاط است: هرگاه ريشه اميد از دل مادران كنده شود، هرگز تن به كارهاى توان فرسا نمى دهند، باغبان به اميد ميوه، در سرما و گرما دست به كار مى شود. اصولاً، ملّت زنده ملتى است كه به آينده خود اميدوار باشد از اين رو زمامداران مى كوشند كه ملت ها را به آينده خود خوشبين سازند; زيرا مى بينند كه نوميدى، شالوده انحطاط و نابودى است.

ولى نبايد از اين برنامه تربيتى سوء استفاده نمود و دست روى دست گذارد، بلكه بايد به سان سربازى بود كه در انتظار صدور فرمان جنگ است و از هر نظر آماده بود و يا به سان كسى كه در انتظار ورود مهمان است كه از هر جهت در خود


صفحه 161

آمادگى پذيرايى ايجاد مى نمايد. مردانى كه در انتظار دولت حق و گسترش داد و عدالت و برچيده شدن بساط ستم و بيدادگرى و انتشار آيين خدايند; بايد (نقطه مقابل تنبلان) از هر جهت در خود آمادگى ايجاد نمايند، تا در روز قيام و نهضت در ركاب او بجنگند و او را يارى نمايند.

با وجود اين چطور مى توان گفت كه انتظار دولت مهدى، از وسايل عقب ماندگى و تنبلى است و اين كه گاهى از اين برنامه سوء استفاده مى نمايند; ضررى به خود برنامه نمى زند; زيرا اين مطلب نظاير زيادى دارد.


صفحه 162

صفحه 163

پيشوايان منحرف يهود و نصارا

34. (يَا أَيُّها الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثيراً مِنَ الأَحْبارِ والرُّهْبَانِ لَيَأْكُلُوا أَمْوالَ النَّاسِ بِالْبَاطِلِ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلاَ يُنْفِقُونَها فى سَبيلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذاب أَليم).

«بسيارى از احبار (دانشمندان يهود) و راهبان، مال هاى مردم را به ناحق مى خورند و مردم را از راه خدا باز مى دارند. و كسانى را كه طلا و نقره را گنج مى كنند و آن را در راه خدا خرج نمى كنند به عذابى دردناك نويد بده».

35. (يَوْمَ يُحْمى عَلَيْها فِى نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هذا مَا كَنَزْتُمْ لأنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا مَا كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ).

(«به ياد آرند) روزى را كه طلا و نقره هاى گنج شده، در آتش جهنم سرخ مى گردد و پيشانى و پهلو و پشت هاى آنها را داغ كنند; اين همان است كه آنها را گنج كرده بوديد; در اين صورت رنج و سزاى آن گنج را بچشيد».

دقت در تعبير

يكى از نقاط قابل توجه قرآن اين است كه وقتى جرايم و رذايل اخلاقى


صفحه 164

گروهى را بيان مى نمايد، دقت مى كند، كوچك ترين اغراق و مبالغه در آن نباشد و جريان را آن چنان كه هست بيان كند، لذا در آيه مورد بحث مى فرمايد:

(إِنَّ كَثِيراً مِنَ الأَحْبارِ وَالرُّهْبانِ لَيَأْكُلُونَ أَمْوالَ النّاسِ بِالْباطِلِ).

«بسيارى از احبار و راهبان، مال مردم را به ناحق مى خورند».

اين مطلب را به همه آنها نسبت نمى دهد و اين نشانه حق گويى و دقت در منعكس ساختن واقعيات است، چنان كه در جاى ديگر نيز از همين روش پيروى نموده مى فرمايد:

(وَ تَرى كَثِيراً مِنْهُمْ يُسارِعُونَ فِى الإِثْمِ وَالْعُدْوانِ).(1)

«بسيارى از يهود را مى بينى كه به گناه و ستمگرى مى شتابند».

در اين باره نمونه هاى ديگرى نيز در قرآن موجود است.

خطر استقلال سياسى اهل كتاب

در گذشته بيان گرديد كه اسلام، آيين يهود و نصارا را به رسميت شناخته و آنان را در اين كار آزاد گذارده است; ولى حيات سياسى و استقلالى ملى شان را محدود نموده است. اين آيه تلويحاً اسرار آن را روشن مى سازد; زيرا زمامدارى گروهى كه اموال مردم را به ناحق مى خورند به هيچ وجه صلاح جامعه انسانى نيست.

زمامداران يهود و نصارا، كه در پيشاپيش آنها علما و راهبان آن ها قرار گرفته بودند، ثروت ملت را به عنوان هاى گوناگون غارت مى كردند و از اين طريق ثروت جامعه را به صورت گنج هاى پنهان و مدفون در زير زمين ها در مى آوردند. جامعه اى كه چنين افراد طمعكار و آزمند بر آنها حكومت نمايد، به طور حتم در


1 . مائده(5) آيه 62.


صفحه 165

سراشيبى سقوط قرار خواهند گرفت. از اين جهت و جهات ديگر، استقلالشان محدود و مقرر شد تحت الحمايه جامعه اسلامى درآيند.

قرآن در سوره هاى بقره، نساء و مائده جرايم زيادى براى اهل كتاب قائل شده است، ولى در اين جا بيشتر روى «مرزنشناسى» آنان تكيه كرده است و علت آن روشن است; زيرا به طور حتم شيرازه جامعه اى كه گروهى در آن بر روى گنج ها بيارامند، به زودى از هم گسسته خواهد شد.

وظيفه سنگين علما و دانشمندان

هر موجودى در جهان وظيفه اى دارد كه دست آفرينش مسؤوليت آن را بر دوش آن نهاده است: جمادات و نباتات، زمين و آسمان، هر كدام وظيفه مخصوصى دارند كه به خوبى از عهده آن برمى آيند; ولى وظيفه موجودى كه دست آفرينش، عقل و خرد در نهاد او گذارده باشد، سنگين تر خواهد بود. در ميان اين طبقه، گروه مخصوصى، وظيفه بس خطيرترى دارند و آن گروه، علما و دانشمندان هستند; جمعيتى كه با قلم و بيان (احبار) و يا عمل و كردار (رهبان)، مردم را به سوى خدا مى كشانند و گفتار و كردارشان راهنماى طبقات ديگر است و فساد و صلاح جامعه كاملاً، به صلاح و فساد آنان بستگى دارد. رهبر بزرگ مسلمانان در اين باره مى فرمايد:

«صنفان من أُمّتى إذا صلحا صلحت أُمّتى وإذا فسدا فسدت: الأُمراء والقرّاء;

صلاح و فساد امّت من، به دو گروه وابستگى كامل دارد: زمامداران و دانشمندان».

از اين نظر قرآن از جرايم اعمال علماى يهود و رهبان نصارا پرده برمى دارد و


صفحه 166

دو كار آنها را يادآور مى شود: اوّل، اختلاس اموال مردم، دوم، جلوگيرى از پيشرفت آيين حق.

چگونه اموال مردم اختلاس مى گردد؟

اختلاس آنها از طرقى بود كه ذيلاً به آن اشاره مى شود:

1. فروختن اوراق مغفرت. اين دو گروه چنان در دل پيروان زبون خود جاى كرده بودند كه مردم عوام چنين فكر مى كردند كه كليد بهشت و دوزخ در دست آنهاست و با گرفتن مبلغى، مى توانند خانه هاى بهشتى را در اختيار آنها بگذارند و دوزخ عاصيان و طاغيان را بخرند و اين گونه استعمار و استحمار تاكنون در برخى از كليساها و كنيسه ها رواج دارد.

2. بازيچه قرار دادن احكام خدا. گاهى براى تقرّب به دربار ملوك وامرا، حلال خدا را حرام و حرام او را حلال مى كردند. اساساً يكى از تعاليم سرى رهبانيت، مسامحه با شاهان و مقتدران است كه خطاهاى آنها را درباره ازدواج هاى نامشروع ناديده بگيرند و گاهى گام را فراتر نهاده، بسيارى از محرمات را براى امرا و پيشخدمتانشان حلال مى نمودند و به همين منظور مبالغى پول مى گرفتند و به عقيده مفسران، آيه زير ناظر به همين مطلب است:

(قُلْ مَنْ أَنْزَلَ الْكِتابَ الَّذِى جاءَ بِهِ مُوسى نُوراً وَهُدىً لِلنّاسِ تَجْعَلُونَهُ قَراطِيسَ تُبْدُونَها وَتُخْفُونَ كَثِيراً).(1)

«بگو: كتابى را كه نور و هدايت بود و موسى آن را آورد، چه كسى نازل كرد؟ شما آن كتاب را، جزوه ها نموده، برخى را نشان مى دهيد و بسيارى را پنهان مى داريد».


1 . انعام(6) آيه 91.


صفحه 167

3. رشوه گيرى براى ابطال حقوق. اين مطلب يكى ديگر از جرايم مسلّم كنيسه هاست و به قدرى دامنه آن وسيع بود، كه گاهى برخى از منافقان صدر اسلام كه با يهوديان نزاعى پيدا مى كردند، نزاع و دعوا را به محاكم قضايى يهود مى بردند; زيرا مى دانستند كه آنان، به وسيله رشوه گرفتن به همه گونه مساعدت حاضرند. از اين نظر در قرآن، نهى صريح وارد شد كه، مسلمانان حق ندارند با وجود محاكم عدل، در محاكم جور و طاغوت طرح دعوا كنند.

اكنون شما ملاحظه كنيد، گروهى كه بزرگان و زمامداران آنان در اين پايه از صلاح و فلاح باشند سرانجام آنها به كجا مى انجامد.

يكى ديگر از راه هاى جمع آورى ثروت، رباخوارى بود. البته اين خصيصه مال تمام ملت يهود بود و اختصاصى به «احبار» آنها نداشته است، چنان كه آيات قرآن بر اين مطلب گواهى مى دهد.(1)

جرم ديگر احبار و رهبان

خيانت و جنايت ديگرى كه قرآن از آن ياد مى نمايد، همان جلوگيرى از انتشار دين حق(اسلام) است و اين مطلب در هر عصرى به صورت هاى گوناگونى تحقّق مى پذيرفت وامروز وسيله بهترى براى اشاعه نصرانيت و منحرف ساختن جوانان مسلمان از جاده مستقيم اسلام، ايجاد شده است. آنان با تأسيس بيمارستان، مدارس، كالج و نشريه هاى روزانه و هفتگى و ماهيانه، به تبليغ مسيحيت مى پردازند و با نيرنگ هاى مختلف و صورت هاى گوناگون براى خود در دل مردم مسلمان جا باز مى كنند و رجال سياسى اسلام را براى حفظ موقعيت و شخصيت خود مجبور مى نمايند كه دست آنها را در تمام كارها باز بگذارند.


1 . ر.ك: مائده(5) آيات 62 و 63.


صفحه 168

گنج نمودن نقدينه كشور

جاى شك نيست كه بهترين وسيله براى گرداندن چرخ هاى اقتصاد، همان نقدينه كشور است. از آن جا كه سابقاً مؤسساتى مانند بانك در كار نبود، سرمايه داران، براى نگاه دارى اموال و ثروت مجبور مى شدند كه طلا و نقره را در زير خاك ها و كوه ها و شكاف ديوارها پنهان سازند و عرب به آن «كنز» مى گويد، ولى امروز وسايل حفظ پول زياد شده و گنج كردن طلا و نقره صورت هاى ديگرى به خود گرفته است. از اين نظر بعضى از دانشمندان معتقدند كه گنج نمودن طلا و نقره در زير خاك ها خصوصيتى ندارد، بلكه حبس نقود رايج كشور وجلوگيرى از جريان آن در جامعه، كه در نتيجه به فلج كردن اقتصاد مى انجامد حرام و قدغن است و اين كه در قرآن تعبير به «كنز» شده از اين نظر است كه معمول آن روز، همان «گنج كردن» بود.

آيا آيه اختصاص به اهل كتاب دارد؟

گروهى از پول پرستان و دنياطلبان كه بر اثر آز و طمع، گنج هايى اندوخته بودند; هنگامى كه نداى مردانى مانند ابوذر در گوش آنها طنين انداز مى شد و او با صدايى هر چه رساتر در برابر كاخ هاى ستمگران بدين جمله تكلم مى نمود:«بشّر أهل الكنوز بكىّ فى الحياة، وكىّ فى الجنوب وكىّ فى الظّهور».

(مضمون اين جمله با مفاد آيه مطابق است) غارتگران فوراً به دست و پا افتاده، براى حفظ موقعيت خود در جوامع اسلامى دست به تأويل مى زدند و مى گفتند: اين آيه درباره اهل كتاب است; يعنى ما مسلمانان در فلج كردن اقتصاد اجتماع، با گنج كردن طلا ونقره آزاديم; در صورتى كه كوچك ترين دليلى بر اختصاص اين آيه به اهل كتاب نيست ومجرد اين كه اين جمله در سياق مذمت از


صفحه 169

جرايم اهل كتاب وارد شده است دليل آن نمى شود كه حرمت آن مخصوص به اهل كتاب باشد. به علاوه هر گاه قرآن، محاسن و يا معايب گروهى را براى ما نقل مى نمايد، منظور، قصه گويى و داستان سرايى نيست، بلكه منظور، تذكر و بيدار كردن ماست، تا مسلمانان از آن چه موجب خشم و غضب الهى است، بپرهيزند و بدانند علت اين كه روز رستاخيز، بدنشان را داغ مى كنند، همان كنز نمودن و حبس ثروت ملت است و هرگاه آنها نيز اين راه را بروند، سرانجام زندگى آنها با اهل كتاب يكى است.

گواه ديگر گفتار ما جمله اى است كه تحريم كنز را اعلان مى نمايد و آن جمله، بر «واو» عاطفه مشتمل است:(وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ) و اين خود استقلال اين جمله را مى رساند و هرگاه منظور تنها اهل كتاب بود، بسيار لازم بود كه بدون واو عاطفه مطلب بفرمايد و در حقيقت جمله را صفت «احبار» و «رهبان» قرار دهد و معرف سومى براى آنها باشد.

سيوطى (متوفاى سال 909) در درّالمنثور از علباء بن احمر نقل مى كند: هنگام جمع كردن آيات قرآن در زمان خليفه سوم، بعضى اصرار داشتند كه اين «واو» از سر جمله(وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ...)برداشته شود، ولى در آن ميان ابى، كه خود عضويت هيأت جمع آورى قرآن را داشت، برخاست و گفت: به خدا سوگند! اين كار هرگز عملى نيست، دست به شمشير مى زنم و روى زمين را از خون مخالفان رنگين مى سازم.

رفع يك اشتباه

برخى چنين تصور كرده اند كه ذخيره نمودن طلا و نقره، به طور مطلق در اسلام حرام است و بايد هر فردى پس از تأمين زندگى، مازاد آن را در راه خدا خرج


صفحه 170

كند و گاهى گام را فراتر نهاده، اساس اين عقيده را به ابوذر غفارى نسبت داده اند; روى اين جهت لازم ديديم كه اين مطلب را تعقيب كنيم.

ما شك نداريم كه پيروان اين عقيده به منظور تأمين مرام سياسى خود عمداً و يا سهواً آيه را به چنين معنايى حمل نموده اند و شخصيت و مقام علمى ابوذر بالاتر از آن است كه كلام خدا را به اين نحو تفسير كند.

جاى گفتگو نيست كه در تمام قرون اسلامى، بنيانگذاران تمام فرقه ها، كه خود را متمسك به اسلام مى دانند، با ظواهر قرآن براى مدعاى خود استدلال نموده و مى نمايند، ولى مسلمان روشن ضمير نبايد به هر گفته اى گوش دهد، بلكه اگر خود توانايى استنباط مقاصد الهى را ندارد، بايد به علماى واقعى دين مراجعه نموده و حقيقت را دريابد.

گروهى كه چنين تمايلاتى دارند، از علاقه مردم به دين و مذهب به نفع مسلك خود استفاده مى كنند و احياناً سنگ دين به سينه زده و از ظواهر برخى از آيات به نفع خود بهره مى گيرند.

در انقلاب 1324شمسى در آذربايجان، يكى از روحانيون آن جا به كميته مركزى حزب دموكرات دعوت شد و از او خواست كه در پايه گذارى اين نهضت ملى! با آنان همكارى كند و چنين وانمود كرده بودند كه آنها براى تحكيم اصول و مبانى آيين اسلام و به منظور پيش بردن هدف اسلام كه صريحاً مى گويد:(وَالأَرْضَ وَضَعَها لِلأَنامِ): «تمام زمين براى عموم مردم آفريده شده است»(يعنى كسى حق ندارد قطعه اى از زمين را به عنوان مالكيت به خود اختصاص دهد) اسلحه به دست گرفته و جان بر كف نهاده اند.

يكى از سخنان آن روحانى با شهامت در كميته اين بود: چطور شد شما آقايان! حاميان اسلام! از ميان هزارها احكام و قوانين و صدها برنامه، فقط به ياد


صفحه 171

مسائل مربوط به زمين افتاده ايد در صورتى كه آدم كشى، كه كار روزمره شماست و نوكرى اجانب، كه شيوه عملى هر فرد وابسته به اين حزب است، يكى از محرمات قطعى و واقعى اسلام است، با وجود اين، كوچك ترين واهمه اى از آن نداريد.

سخنان گرم و آتشين آن دانشمند به قدرى مؤثر و نافذ بود كه گروهى را تحت تأثير قرار داده و خشم عده اى را عليه خود برانگيخته بود و هرگاه عنايات برخى از افراد صالح خيرانديش نبود، ممكن نبود كه جان به سلامت به در برد.

نظر قرآن در انفاق اموال

قرآن در موارد متعددى تصريح مى كند كه انفاق تمام اموال لازم نيست و در برخى از موارد از زياده روى جلوگيرى نموده است. اكنون به نمونه اى از آنها اشاره مى كنيم:

1.(خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِها).(1)

«از اموال آنها زكات بگير، تا قلوبشان را پاك كنى».

صريح آيه گواهى مى دهد كه پيامبراكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مأموريت دارد كه برخى از اموال مردم را به عنوان صدقه بگيرد و باقى مانده را به خود آنها واگذارد. هرگاه انفاق تمام مازاد لازم بود، گفتن چنين جمله اى (خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ): «قسمتى از اموال آنها را بگير» صحيح نبود و به كار بردن «مِنْ» كه در لسان دانشمندان «مِنْ تبعيضى» ناميده مى شود بى جا و لغو مى گرديد.

2. (وَالّذينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَلَمْ يَقْتُرُوا وَكانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً).(2)


1 . توبه(9) آيه 103.

2 . فرقان (25) آيه 67.


صفحه 172

«بندگان خدا كسانى هستند كه، هنگام بذل و بخشش زياده روى نمى كنند و در عين حال بخل نمىورزند و ميان اين دو معتدلند».

.هرگاه انفاق مازاد اموال يا فقط مازاد طلا و نقره لازم بود و هيچ كس حق نداشت بيش از مورد لزوم خود، چيزى را تملك كند در اين صورت دستور ميانه روى بى جهت مى گرديد.

3.(وَلاَ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ وَلا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً).(1)

«دست خود را بسته به گردن مگذار(كنايه از اين كه بخل مورز) و از حد اعتدال در انفاق خارج مشو، زيرا پايان اين كار حسرت است و ملامت».

4.(الَّذِينَ... وَيُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَمِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ).(2)

«كسانى كه ... نماز مى گزارند و از آن چه روزيشان كرده ايم انفاق مى كنند».

صريح آيه به حكم كلمه «ممّا» اين است كه برخى از اموال خود را انفاق مى كنند.

بنابراين هرگاه در قرآن به آياتى برخورديم كه به حسب ظاهر، از انفاق ثروت تعريف مى نمايد، روى جهاتى است كه اكنون تذكر مى دهيم; مثلاً اين كه مى فرمايد:(الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَالنَّهارِ سِرّاً وَعَلانِيَةً)(3): «كسانى كه اموال خود را شب و روز، پنهان وآشكار، انفاق مى كنند» و يا آيات ديگر كه به همين مضمون وارد شده است; بدين منظور است كه اين گونه آيات، انفاق ثروت معتنابهى است كه


1 . اسراء(17) آيه 29.

2 . بقره(2) آيه 3.

3 . بقره(2) آيه 274.


صفحه 173

عرفاً در چنين موارد گفته مى شود كه فلانى تمام ثروت خود را در راه خدا داد; در صورتى كه قسمتى از ثروت خود را انفاق كرده است، ولى از آن جا كه اين انسان، بيش از وظيفه لازم انفاق نموده و آن چه را داده بيش از آن بوده كه براى خود نگاه داشته است; از اين لحاظ گفته مى شود كه تمام اموال خود را در راه خدا انفاق مى نمايد.

نكته ديگر اين كه، اين گروه از آيات كه به حسب ظاهر دلالت دارند بر اين كه افراد متقى و يا مؤمن كسانى هستند كه تمام اموال خود را انفاق مى كنند، متكفل بيان برنامه اى استحبابى است، ولى هرگز حكم اجبارى و وجوبى نيست و از هر نظر، با آيه هايى كه دستور مى دهد قسمتى از اموال را در اختيار سائل و بينوا بگذاريد، مخالف نخواهد بود.

اسلام نظر خود را درباره مقدار انفاق و خرج كردن، در ضمن جمله كوتاهى چنين بيان مى فرمايد:

(وَالَّذِينَ فِى أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ * لِلسّائِلِ وَالْمَحْرُوم).(1)

«كسانى كه در ثروت آنها سائل ومحروم سهمى دارند».

بنابراين هرگاه بنا بود كه تمام مازاد را سائل و محروم ببرند، گفتن اين كه سائل و محروم سهمى دارند، صحيح نبود.

تفسير آيه مورد بحث

ظاهر آيه مى رساند كسانى كه طلا و نقره را حبس مى نمايند و آن را در راه خدا خرج نمى كنند، در انتظار عذاب الهى باشند. ولى بايد ديد، كه مقصود از «سبيل اللّه» چيست؟ آيا مقصود تمام مصارف خيريه اى است كه حدّ و حدودى ندارد و


1 . معارج(70) آيات 24 و 25.


صفحه 174

تحت شماره درنمى آيد، يا مقصود از «سبيل اللّه» موارد معينى است، چنان كه در برخى از آيه ها نيز همين لفظ در مورد معينى به كار رفته است؟

هرگاه مقصود، مطلق مصارف خيريه و كارهاى نيك باشد در چنين صورت، با آيات ديگر كه براى انفاق حدى معين كرده است مناقض خواهد بود، ولى اگر منظور، موارد معينى باشد، نه با آيه هاى ديگر متناقض مى شود و نه بر مدعاى قائل دلالت خواهد نمود.

مفسران به اتفاق كلمه مى گويند كه مقصود از «سبيل اللّه» در آيه زير، جهاد است:

(وَأَنْفِقُوا فِى سَبِيلِ اللّهِ وَلا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ).

«در راه خدا (جهاد) انفاق كنيد و خود را به مهلكه نيفكنيد».

گواه مفسّران بر اين مطلب، همان ماقبل و مابعد آيه است كه صريحاً درباره جهاد است. بنابراين هيچ اشكالى ندارد كه بگوييم مقصود از آن لفظ در آيه مورد بحث، اين است كه كسانى كه اموال خود را كنز مى كنند و آن را در راه خدا (مانند جهاد و امثال آن كه انفاق در آن موارد لازم و واجب است) خرج نمى كنند، در انتظار عقاب الهى باشند.

تصور نشود كه مى خواهيم بگوييم: كلمه «سبيل اللّه» در هر دو مورد در يك معنا (جهاد) استعمال شده است، تا گفته شود: در آيه اى كه در سوره بقره است، سياق و روابط آيات، قرينه بر اين است كه مقصود از آن جهاد است و چنين قرينه اى در آيه مورد بحث وجود ندارد; بلكه مى خواهيم بگوييم: مراد از«سبيل اللّه» در آيه مورد بحث مواردى است كه به حكم شرع و فقه اسلامى، لزوم انفاق در آن موارد واجب و لازم است; مانند جهاد، زكات وخمس، امر به معروف و نهى از منكر، و گنج كردن ثروت در چنين مواقعى حرام است و مقصود از استدلال با آيه سوره بقره،


صفحه 175

تقريب به ذهن بود كه روشن شود گاهى اين كلمه در مورد به خصوصى (جهاد) به كار رفته است، بنابراين اشكال ندارد، كه همين كلمه در يك معناى ديگرى كه از آن مورد، وسيع تر و از معناى مطلق خود، كمى محدودتر باشد، به كار رود و آن همان مواردى است كه خدا در آن راه انفاق را واجب نموده است.

اتّفاقاً رواياتى كه از خاندان وحى و رسالت، به دست ما رسيده است همين مطلب را تأييد مى نمايد و دانشمندان چنين نقل مى كنند كه، پيامبر اكرم پس از نزول آيه فرمود: مالى كه زكات آن داده شود، آن در عِداد كنز حرام نيست و اين كه رسول اكرم فقط از زكات اسم برده، از باب بيان مصداق روشنى بوده است و گرنه منظور مطلق انفاق هاى لازم است.

يكى از دانشمندان براى آن كه بگويد مقصود از «سبيل اللّه» اعم از انفاق واجب و مستحب است، آيه را چنين تفسير نموده است: مراد مدت كنز نمودن اموال است به طورى كه باب عمل به انفاق هاى مستحب بسته شود و خيرات و مبرات به طور كلى از بين برود و دستورهاى انفاقى، اگر چه طبعاً مستحب و غير لازم است، از بين برود. كنز ثروت به طور مطلق، كه مستلزم اضمحلال اين سنخ دستورها باشد نيز حرام است. سپس گفتار خود را با سخنى كه ابوذر در مجلس عثمان با حضور كعب الاحبار گفته است تأييد مى نمايد و مى فرمايد: كعب معتقد بود، كسى كه بدهى لازم خود را بدهد، كنز كردن اموال بر او حرام نيست، ولى ابوذر با كمال خشم و غضب رو به خليفه كرد، و گفت:

«لا ترضوا من النّاس بكفّ الأذىّ يبذلوا المعروف وقد ينبغي لمؤدّي الزكاة أن لا يقتصر عليها حتّى يحسن إلى الجيران والإخوان ويصل القرابات;

مجرد اين كه مردم به يكديگر ضرر نرسانند كافى نيست، بلكه شايسته


صفحه 176

است در مقام انفاق به دادن زكات اكتفا نكنند و لازم است به همسايگان، برادران و خويشاوندان نيكى كنند».

در تأييد نظر فوق مى توان گفت همان طورى كه بايد واجبات شرع عملى گردد، هم چنين بايد مستحبات شرع مقدس به كلى متروك نگردد و صحيح نيست كه تمام افراد تصميم بگيرند وظايف استحبابى را به طور كلى ترك نمايند و اثرى از آن به چشم نخورد هر چند هر فردى با قطع نظر از ديگران مى تواند ترك كند.

انفاق در راه خدا در غير موارد لزوم، اگر چه امر مستحب مؤكدى است و انسان مى تواند پس از اخراج حقوق لازم، باقى مانده را به خود اختصاص دهد; ولى جامعه اسلامى حق ندارد به طور كلى اين وظايف مستحبى را ترك بگويد و در صورت وجود چنين تصميمى، حاكم شرع بايد مداخله نموده و همگى در رواج آن بكوشند.


صفحه 177

سال و ماه اسلامى

36. ( إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَ اللّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْراً فى كِتابِ اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّموَاتِ وَالأَرْضَ مِنْهَا ارْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدّينُ الْقَيِّمُ فَلاَ تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ وَقَاتِلُوا الْمُشْرِكينَ كَافَّةً كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَافَّةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقينَ).

«شماره ماه ها نزد خدا در كتاب او دوازده ماه است.(اين نظام) از روزى است كه زمين و آسمان ها را آفريده است، اين است آيين محكم. در اين ماه ها به خودتان ستم مكنيد و با مشركان جملگى بجنگيد، چنان كه با شما يك سره مى جنگند بدانيد خدا با پرهيزكاران است».

نقش نظم در پيشرفت اجتماع

نظم و حساب در زندگى، وسيله نيل به هدف است. جامعه اى كه كارهاى اجتماعى و انفرادى آنها بر اساس محاسبه باشد، به طور مسلم در راهى كه گام برمى دارد به مقصد مى رسد. مجتمعى كه كار او روى نظم و نقشه معينى نباشد، آغاز و پايان كارشان واضح و روشن نيست و خواهى نخواهى پيش از وصول به مقصد، در نيمه راه با شكست رو به رو مى گردند. بر اين گفتار، تجربه و آزمايش و كارهاى روزمره خودمان گواهى مى دهد.


صفحه 178

تصور نشود كه اين موضوع، از خصايص بشر كنونى است، بلكه از روزى كه خواست خدا بر اين تعلق گرفت كه موجودى به نام انسان در اين كره زندگى كند، وسيله نظم را در اختيار او گذارد; وسيله اى كه شهرى و دهاتى، متمدن و غير متمدن مى توانند از آن بهره بگيرند و هيچ گونه احتياج به محاسبه خود انسان ندارد; بلكه به سان يك آلت خودكار، هزاران سال خدمت و فعاليت مى كند و آثار فرسودگى در آن مشاهده نمى شود و نيازى به ترميم ندارد.

اين وسيله طبيعى همان گردش ماه و كره زمين است. ماه در آغاز به صورت هلال خودنمايى مى كند وكم كم به صورت «بدر» در مى آيد، بعداً به تدريج باريك تر شده و به حالت نخستين برمى گردد. اين تحوّلات وسيله يك محاسبه بسيار طبيعى براى امور زمانى است كه تمام طبقات مى توانند از آن بهره بردارى كرده و مبدأ و آخر تمام كارهاى خود را با آن بسنجند، تا آن جا كه بسيارى از فرايض و واجبات، در اسلام نيز بر اساس همين گردش ماه است. قرآن مجيد در اين باره چنين مى فرمايد:

(يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأَهِلَّةِ قُلْ هِىَ مَواقِيتُ لِلنّاسِ وَالحَجِّ).(1)

«از تو از اختلاف ماه ها سؤال مى كنند، كه چرا پيوسته در اختلاف است، و يك نواخت نيست بگو: اين اختلاف، به منظور وقت شناسى است، و براى اين است كه مردم اوقات حج را تشخيص دهند و بدانند كه پس از مرور يازده هلال، ماه حج است».

در جاى ديگر مى فرمايد:

(وَالْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتّى عادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ).(2)

«براى ماه منزل هايى قرار داديم و آن پس از طىّ اين منازل به صورت شاخه لاغر خشك (هلال) درمى آيد».


1 . بقره(2) آيه 189.

2 . يس(36) آيه 39.


صفحه 179

از بيان فوق مى توان چند نتيجه گفت:

1. ماه هاى قمرى، مقياس محسوس همگانى است كه تمام افراد قدرت بهره بردارى از آن را دارند. و يگانه عامل محاسبه زمانى براى بشر اولى، همان ماه هاى قمرى بوده است وامّا ماه هاى شمسى كه اساس آن، گردش زمين بر دور خورشيد است، از افق حس و فهم عمومى دور است و احتياج به محاسبات دقيق نجومى دارد تا آغاز و پايان هر ماه راه روشن كند و مقياس محاسبه هر چه طبيعى تر، روشن تر و همگانى تر باشد و بهره بردارى از آن بهتر صورت گيرد و به همين دليل، ماه و سال قمرى از هر نظر در ميان بشر جلوتر از سال شمسى بوده; زيرا شالوده دومى پس از پيدا شدن علم نجوم ريخته شده است.

2. پايه بسيارى از فرايض و عبادات و اعياد در اسلام همان ماه هاى قمرى است و حج و عمره، روزه و... بر مقياس اين ماه ها شروع و پايان مى پذيرد. نكته قابل ملاحظه در اين جا اين است كه كارهاى عمومى بايد يك مقياس عمومى داشته باشد، خصوصاً در دوران گذشته، كه امور رياضى و محاسبات كه اساس ماه هاى شمسى را تشكيل مى داد، دوران تكامل خود را طى نكرده بود و بر فرض تكامل، وسيله پخش و نشر در اختيار نبود تا بدان وسايل، براى عموم آغاز و پايان هرماهى ابلاغ شود.

مقصود از كتاب اللّه در آيه چيست؟

لفظ مزبور در قرآن در معانى گوناگونى به كار رفته است:

1. لوح محفوظ. چنان كه مى فرمايد:

(قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبِّى فِى كِتاب لاَ يَضِلُّ رَبّى وَلاَ يَنْسى).(1)


1 . طه(20) آيه 52.


صفحه 180

«علم آن نزد پروردگار من است در كتابى (لوح محفوظ)، پروردگار من نه خطا مى كند و نه فراموش».

2. كتاب هاى آسمانى. چنان كه در آيه زير، مقصود همين است:

(نَبَذَ فَرِيقٌ مِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ كِتابَ اللّهِ وَراءَ ظُهُورِهِمْ).(1)

«گروهى از اهل كتاب، كتاب خداى را پشت سر افكندند».

3. نظام تقدير و تكوينى جهان آفرينش. كه اين نظام به سان كتاب تشريعى آن چه در آن با قلم صنع نگارش يافته است، ثابت است; به عبارت واضح تر، قوانين ثابت و لا يتغيّرى كه حكومت مطلقه سازمان جهان طبيعت به دست آنها سپرده شده است.

مقصود از «كتاب اللّه» در اين آيه، معناى سوم است; يعنى اين كه حقيقت يك سال را دوازده ماه تشكيل مى دهد، يك مطلب قراردادى نيست كه روزى بشر جمع شود و شماره ماه هاى سال خود را كم و زياد كند; زيرا نشانه و واقعيت يك سال، همان گذشتن فصول چهارگانه است و اين چهار فصل طبيعى، با مرور و گذشتن دوازده ماه قمرى، تقريباً پايان مى پذيرد; به عبارت ديگر، زمين با حركت انتقالى خود به دور خورشيد، چهار فصل را به وجود مى آورد و در ظرف 365 روز، يك بار تمام، دور خورشيد مى گردد و يك دور حركت انتقالى نيز در ظرف دوازده ماه قمرى (تقريباً) انجام مى گيرد، بنابراين صحيح است بگوييم: شماره ماه هاى يك سال همان دوازده ماه است و اين نظام و سنت الهى از آن روزى كه زمين و آسمان ها خلق شده است وجود داشته و خواهد داشت، بنابراين، دوازده ماه قمرى، كه يك سال را تشكيل مى دهد، تركيبى از دو جريان طبيعى محسوس است: يكى


1 . بقره(2) آيه 101.


صفحه 181

گردش ماه به دور زمين و ديگرى گردش به دور خورشيد. بنابراين چنين تاريخى، صد درصد طبيعى و محسوس خواهد بود.

«اشهر حرم» كدام است؟

ماه هاى حرام كه در لسان قرآن به آنها (الأشْهُرُ الحُرُم) مى گويند، همان چهار ماه معروفى است كه عبارت مى باشد از: رجب; ذى قعده; ذى حجه; محرم. علت اين كه نام آنها را ماه هاى حرام گذارده اند، اين است كه عرب جاهلى احترام اين چهار ماه را حفظ مى نمود و جنگ و قتال و غارتگرى را در اين چهار ماه قبيح مى شمرد. گاهى گفته مى شود كه تحريم جنگ در اين چهارماه از سنت هاى حضرت ابراهيم و اسماعيل است و اين مطلب گواهى روشنى در خود آيه مورد بحث دارد:

(ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ).

«اين است آيين استوار».

اين جمله حاكى است كه تحريم نبرد در اين چهار ماه مربوط به آيين ديرينه و ثابت الهى بوده است كه در اين آيين نيز بر حرمت خود باقى مانده است.

ولى برخى معتقدند كه ريشه اين رسم، خود عرب جاهلى است و جهت اين كه آنان جنگ در اين ماه ها را تحريم مى كردند اين بود كه اعراب در ماه هاى رجب و ذى قعده و ذى حجه مجبور بودند به پيروى از روش نياكان، خانه خدا را زيارت كنند و اعمال حج را انجام دهند و اين مطلب در صورتى امكان پذير بود كه راه ها امن گردد، تا گروهى در ماه رجب موفق به انجام دادن اعمال عمره گردند و اكثريت قريب به اتفاق، در ماه هاى ذى قعده و ذى حجه، توفيق اعمال حج را پيدا كنند. براى اين كه تمام قبايل دوردست با كمال امنيت به قرارگاه هاى خود برسند، ماه محرم


صفحه 182

را ضميمه كردند، كه پس از اتمام اعمال حج، چند صباحى در مكه بمانند و با شتاب زدگى به مقصد نروند و بدانند كه تا آخر ماه محرم امنيت در آن كشور برقرار است.

گاهى گفته مى شود نكته تحريم جنگ در اين ماه ها اين بود، كه بر اثر تحريم جنگ، امنيتى برقرار گردد تا بازارى به وجود آيد و بتوانند وسايل معيشت ساليانه خود را در اين ماه ها تأمين نمايند.

در هر حال، اين سنت ابراهيمى يا سنت عربى، از آن جا كه وسيله سعادت و بهبودى وضع مردم بود و با مقاصد عالى اسلام كمال انطباق را داشت، اسلام نيز، اين وضع را تثبيت نمود وهرگونه زد و خوردى را در اين ماه ها از طرفين ممنوع ساخت و چنين فرمود:

(مِنْها أَرْبَعةٌ حُرُمٌ).

«از اين دوازده ماه، چهار ماه آن ماه هاى حرام است».

در پايان آيه سه مطلب را تذكر مى دهد: الف) مسلمانان احترام اين چهار ماه را لازم بشمرند و بدانند كه اين ماه ها مانند برخى از امكنه مكه و مدينه... شرافت دارد. و جمله (فَلا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ)اشاره به همين مطلب است.

ب)دستور جهاد عمومى مى دهد كه بايد مسلمانان با تمام نيرو با اساس شرك بجنگند و مشركان بدانند كه پس از گذشتن چهار ماه، در كشور اسلامى براى آنها جايگاهى نيست.

ج) نيروهاى غيبى الهى با مردان پرهيزكار هستند، چنان كه فرمود:(وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ).


صفحه 183

تحريف قوانين الهى

37. ( إِنَّما النَّسىءٌ زِيَادَةٌ فِى الْكُفْرِ يُضَلُّ بِهِ الَّذينَ كَفَرُوا يُحِلُّونَهُ عَاماً وَيُحَرِّمُونَهُ عَاماً لِيُواطِؤُا عِدَّةَ مَا حَرَّمَ اللّهُ فَيُحِلُّوا مَا حَرَّمَ اللّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمَالِهِمْ وَاللّهُ لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الْكَافِرينَ).(1)

«تأخير انداختن ماه هاى حرام افزودن كفر است; كسانى كه كافر شده اند به آن گمراه مى شوند; يك سال (جنگ در ماه حرام) را حلال مى كنند و سالى را حرام، تا با شماره ماه هايى كه خدا حرام كرده برابر كنند، امّا ماهى را كه خدا حرام كرده است حلال مى نمايند. كردارهاى زشت آنها، مورد پسندشان واقع شده است. خدا گروه كافر را هدايت نمى كند».

قانون شكنى

هدف از وضع قوانين اين است كه جامعه انسانى در سايه اجراى قانون با كمال رفاه زندگى كند و شكستن مقررات ويا تبديل و تغيير آن، خواهى نخواهى ستم بر عموم افرادى است كه خود را ملزم مى دانند كه از آن پيروى نمايند و به اندازه سر


1 . اين آيه آخرين قسمت از آياتى است كه اميرمؤمنان از طرف پيامبر مأموريت يافت كه آنها را در سال نهم هجرت در روز منى براى مردم تلاوت كند.


صفحه 184

مويى از آن تخطى نكنند.

افراد خودخواه تا روزى كه قانون حافظ جان و مال و منافع مادى شان باشد به آن احترام مى گذارند، امّا روزى كه قانون به ضررشان تمام گردد، فوراً جنجال راه انداخته در صدد تغيير و تفسير و تحريف آن برمى آيند، در صورتى كه اين، همان قوانينى است كه ديروز آنان را از مخاطرات قطعى نجات مى داد و يك عمر از مزاياى آن بهره مند بودند و ساليان درازى آنها وخويشاوندانشان در سايه آن مى آرميدند. اين مخالفت، فقط به جهت در خطر افتادن منافع شخصى آنهاست.

سقراط چگونه به قانون كشور خود احترام مى گذارد؟

كمتر كسى است كه نام دانشمند عالى قدر، سقراط را نشنيده باشد. شهرت علمى او ما را از هرگونه توصيف بى نياز مى سازد. اين استاد عالى قدر، علاوه بر اين كه در علوم و فلسفه و طب سرآمد روزگار بوده، از نظر اخلاق و احترام به قانون نيز بى نظير بوده است، گواه كوچك آن، جريان زير است:

مقام و شهرت علمى و احترام فوق العاده اى كه جامعه آن روز يونان براى او قائل بود، سبب شد گروهى بر او رشك برند. آنان كارى كردند كه حكومت وقت را به آن استاد عالى مقام بدبين سازند و سرانجام پرونده هاى مجعول و بى اساس، كار خود را كرد و محكمه و دادگسترى يونان او را به چند سال زندان محكوم نمود.

استاد فلسفه و طب كه عمرى در آكادمى يونان باستان تدريس كرده و شاگردان بزرگ و استوانه هايى از علم و دانش براى اجتماع تحويل داده بود، با چهره باز تسليم رأى ظالمانه دادگاه گرديد و با قلبى آرام و بى اضطراب وارد زندان شد; مردى كه در روز در ساعات معينى، پشت ميز استادى قرار مى گرفت، حقايق را براى شاگردان خود مى گفت، امروز بايد يكه و تنها در اتاق نيمه روشن زندان از اين


صفحه 185

سو به آن سو برود.

شاگردان و هم فكران متنفذ استاد، وسيله فرار او را فراهم آوردند و رئيس زندان را راضى نمودند كه در نيمه هاى شب، در زندان را به روى او باز كند.

ولى آن استاد عالى قدر كه مدت مديدى از قوانين كشور يونان بهره مند بود در پاسخ پيشنهاد شاگردان و متنفذين كشور يونان چنين گفت: من هفتاد سال در پوشش قانون زندگى كرده ام اكنون وجدانم اجازه نمى دهد قانونى را كه مدت ها حافظ جان و مال من بود، بشكنم. من اگر چه بى گناه زندانى شده ام، ولى احترام قانون فوق آن است كه من براى استراحت چند روزه خودم، آن را زير پا بگذارم.

اين جمله ها را گفت و با دوستان خود وداع نمود و مدت ها در زندان ماند و سرانجام جام زهر را، كه به منظور پايان دادن حيات او ترتيب داده بودند، به دست گرفت و نوشيد و در گوشه زندان جان سپرد و مرگ شرافتمندانه را بر قانون شكنى ترجيح داد.

قانون شكنى اعراب

از مسلمات تاريخ، كه روايات زيادى نيز آن را تأييد مى كند، اين است كه اعراب جاهلى جنگ و ستيزه را در چهار ماه تحريم مى نمودند و آنها را «اشهر حرم»(ماه هاى حرام) مى خواندند. در گذشته يادآور شديم كه ريشه احترام اين ماه ها مربوط به وحى الهى بوده است و شايد از دوران حضرت خليل الرحمان، اين برنامه به مورد اجرا گذارده شده است. گاهى گفته مى شود كه اين روش را خود اعراب به وجود آورده بودند و علت آن دو چيز بوده:

1. برقرارى امنيت در تمام شبه جزيره، تا مردم آن، با كمال رفاه از مراكز خود براى اداى عمره در ماه رجب و انجام فريضه حج در ماه هاى ذى قعده، ذى حجه و


صفحه 186

محرم حركت كنند و به قرارگاه هاى خود باز گردند و بدانند كه در اين چهار ماه كوچك ترين گزندى به آنها نخواهد رسيد.

2. اعراب جاهلى در تمام دوران سال با هم در جنگ و ستيزه بودند، قتل و يغماگرى، پيشه اساسى آنها بود. هرگاه بنا بود كه در تمام ماه ها بجنگد، به طور مسلم شيرازه زندگى شان از هم مى گسيخت، و براى زندگى روزمره خود معطل مى ماندند و براى تحصيل مواد اوليه زندگى ناچار بودند كه لااقل در هر سال چهار ماه جنگ را تعطيل كنند و به تحصيل ابزار حيات بپردازند و در اين چهار ماه، بازارهاى خود را در مكه و حوالى آن داير كنند و به داد وستد مشغول شوند.

جاى گفتگو نيست كه، تحريم جنگ در اين چهار ماه به هر منظورى بوده قانون مفيد وسودمندى بوده، كه عموم طبقات از آن بهره مند مى شدند، ولى گاه عللى پيش مى آمد كه يغماگران و جاه طلبان و سودخواهان به تحريف آن پرداخته و جاى ماه هاى حرام را تبديل مى كردند.

گروه خونخوارى كه تشنه ريختن خون قبايل هم جوار خود بودند، گاهى تاب نمى آوردند كه سه ماه به طور متوالى دست از خونريزى بردارند و دست روى دست بگذارند و دشمنان خود را كنار خود ببينند لذا با دادن مبلغ مختصرى به متصديان كعبه، آنها را وادار مى كردند كه جاى ماه هاى حرام را عوض كنند و محرم را به جاى صفر و دومى را به جاى اوّلى به حساب آورند و گاهى خود اعراب، مباشر اين كار مى شدند و در منى اعلام مى كردند كه ماه هاى حرام را تأخير انداخته و در ماه محرم، امن و امان را از دشمن برمى دارند و به جاى آن در ماه صفر جنگ را تحريم خواهند نمود ونام اين عمل را در زبان عرب «نسىء»(تأخير انداختن) مى گفتند.

گاهى گفته مى شود كه علل ديگرى نيز براى اين تبديل بوده است; مثلاً به منظور اين كه فصول تجارت با ماه هاى حرام تطبيق كند و تجارت و رفت و آمد


صفحه 187

كاروان كه در فصل معينى انجام مى گرفت، مواجه با امنيت گردد، جاى ماه هاى حرام را عوض نموده تا بهره بردارى بيشترى از آن بنمايند.

برخى از مفسران مى گويند: مقصود از «نسىء» تأخير انداختن ماه حج بود. از آن جا كه مى خواستند كه در تمام ماه هاى سال حج كنند، يك سال در ماه ذى حجه حج مى نمودند، سال دوم در ماه محرم، سال سوم در صفر و هم چنين....

تاريخ نويسان براى «نسىء» اقسامى ذكر كرده اند، كه شناسايى آن براى ما چندان لزومى ندارد.

نظر قرآن در «نسىء»

قرآن از جهاتى موضوع مزبور را انتقاد مى فرمايد:

الف)(زِيادَةٌ فِى الْكُفْرِ).

«افزايش كفر است».

چرا «نسىء» افزودن كفر است؟ زيرا تشريع و حلالى را حرام و حرامى را حلال نمودن از آن خداست و اين جمله حاكى از آن است كه حرمت جنگ در چهار ماه، رنگ دينى داشته و دست به دست از حضرت اسماعيل به آنها رسيده بود، بنابراين تصرف در دستگاه تشريع و تبديل احكام خدا; منازعه با مقام ربوبى خداست. آنها علاوه بر اين كه با اساس توحيد مبارزه مى نمودند در برابر سلطنت مطلقه خدا و نفوذ تشريع او اظهار مقاومت نموده و از پيش خود شريعتى مى ساختند.

قرآن معتقد است كه يهود و نصارا، دانشمندان دينى و راهبان خود را پروردگار خود اتخاذ نموده اند، چنان كه فرموده: (اِتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَرُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ) و ما در گذشته يادآور شديم كه عوام اهل كتاب هيچ گاه احبار و راهب ها را


صفحه 188

نمى پرستيدند، ولى از آن جا كه پيوسته سخنانشان را در حلال و حرام الهى كوركورانه مى پذيرفتند، از اين جهت مى فرمايد نصارا و يهود، به ربوبيت اين گروه معتقدند; زيرا اين گروه دستگاه تشريع و تحليل و تحريم را، كه از خصايص مقام ربوبى آفريدگار است، به دست گردانندگان كليساها سپرده اند از اين جهت آنها را «رب خود» پنداشته اند. هم چنين جامعه عرب، هنگامى كه در دستگاه تشريع دست بردند و چيزى كه از خصايص آفريدگار جهان است، از آن خود پنداشتند، بدان سبب بر كفر خود، كفر ديگرى افزودند.

ب) (يُضِلُّ بِه الَّذِينَ كَفَرُوا).

«عمل اين گروه وسيله گمراهى گروه ديگرى كه اطلاعات دينى آنها اندك بود، مى گرديد».

و واقعاً تصور مى كردند كه ماه هاى حرام جاى ثابتى ندارد و متصديان كعبه و يا رؤساى قبايل مى توانند آن را هر طورى بخواهند كش بدهند.

ج) (لِيُواطِئُوا عِدَّةَ مَا حَرَّمَ اللّهُ).

«تا با عده ماه هايى كه خدا حرام كرده برابر و مساوى كنند».

يعنى عمل اينها نوعى تردستى و حقه بود; زيرا با خود مى گفتند كه خدا چهار ماه در هر سال حرام كرده است، ما هم سرانجام با تأخير ماه هاى حرام، چهار ماه را شهر حرام مى شماريم و در نتيجه چه فرق مى كند، محرم را شهر حرام بدانيم يا ماه صفر را. قرآن براى ردّ پندار آنها چنين مى فرمايد:(فَيُحِلُّوا مَا حَرَّمَ اللّهُ)، آنان به وسيله تأخير، مرتكب جنايتى مى شدند و آن اين كه، حرام خدا را حلال مى شمردند و با كمال جسارت، احترام قوانين الهى را از بين مى بردند و اين جمله نيز مى رساند كه تحريم اين چهارماه، جنبه مذهبى داشته و خدا، به وسيله پيامبران خود جنگ و ستيز را در اين ماه ها قدغن فرموده بود.


صفحه 189

جهاد جانفرسا

38. ( يَا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا مَا لَكُمْ إِذَا قيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فى سَبيلِ اللّهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ أَرَضِيتُمْ بِالْحَيوةِ الدُّنْيَا مِنَ الآخِرَةِ فَمَا مَتَاعُ الْحَيوةِ الدُّنْيا فِى الآخِرَةِ إِلاَّ قَليلٌ).

«اى ايمان آورندگان! چرا هنگامى كه به شما دستور بسيج در راه خدا(جهاد) داده مى شود، به زمين سنگينى مى كنيد(و نمى خواهيد از جاى خود حركت كنيد)مگر از آخرت به زندگى دنيا راضى شده ايد، كالا و بهره دنيا، در برابر آخرت بسيار ناچيز است».

39. (إِلاَّ تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذَاباً أَليماً وَيَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ وَلاَ تَضُرُّوهُ شَيْئاً وَاللّهُ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ).

«اگر حركت نكنيد(و در جهاد با دشمن شركت نورزيد) شما را به عذابى دردناك گرفتار مى سازد و گروهى ديگر را جانشين شما مى كند و به او (خدا) ضررى نمى رسانيد و خدا به همه چيز تواناست».

ارتباط اين دو آيه با آيات قبل

بسيارى از مفسران اصرار دارند كه تمام آيات يك سوره را با هم مربوط سازند تا مجموع آيه هاى يك سوره به سان حلقه هاى زنجير به هم مرتبط گردند. گاهى گام


صفحه 190

را فراتر نهاده با زحمت هاى زيادى مى خواهند سوره ها را با يكديگر ربط دهند; مثلاً براى تقدّم سوره بقره بر آل عمران و مقدم شدن آل عمران بر مائده، وجوهى انديشيده ومرتكب تكلف زيادى شده اند.

كسانى كه از وضع نزول تدريجى قرآن آگاهند، به خوبى مى دانند كه اصرار بر اين مطلب از قبيل «لزوم ما لا يلزم» است و هيچ عاملى ما را الزام نمى كند كه روابط سوره ها را با هم حفظ كنيم; زيرا علاوه بر اين كه نظم فعلى قرآن با نظم نزولى آن كاملاً فرق دارد; قران مانند كتاب هاى بشرى نيست كه متضمن فصول و ابوابى بوده و مطالب آن به ترتيب مخصوصى چيده شود، بلكه به سان يك گلستان طبيعى است كه نظاره هر نقطه از آن هر چند شبيه نقطه ديگرش نباشد، مايه انبساط روح مى گردد.

امّا التزام به ارتباط آيات يك سوره نيز لزومى ندارد; زيرا سوره هاى قرآن با هم تفاوت دارند. گاهى سوره اى است كه هدف واحدى را تعقيب مى كند و تمام آيات با هم مربوط هستند و كوچك ترين انفصالى از نظر هدف ميان آيات نيست; مانند سوره يوسف و بسيارى از سوره هاى كوچك مكى. امّا سوره هايى كه بيش از هدف واحدى را تعقيب مى نمايند، آيات هر قسمت مخصوص به يك هدف، كاملاً با هم مربوط است و امّا حفظ ارتباط آنها با آيات قسمت ديگر، كه هدف جداگانه اى دارند، لزومى ندارد.

شما به عنوان نمونه در مضمون اين دو آيه و آيات قبلى كمى تأمل كنيد پس از تأمل خواهيد ديد كه لحن آيه ها و هدف آنها كاملاً با هم فرق دارد.

آيه هاى گذشته، در صدد بيان پيمان شكنى و تجاوزات آنها بود و روى مناسباتى رشته سخن به توضيح عقايد يهود و نصارا و تعديات احبار و رهبان كشيده شد و وظيفه مسلمانان با اين دو گروه تعيين گرديد. در آيه هاى مورد بحث و هم


صفحه 191

چنين آيات بعدى روى سخن فقط با مسلمانان است و ديگر با مشرك و كتابى كارى ندارد. به آنها دستور مى دهد كه صفوف خود را در طريق مبارزه فشرده سازند و از تهيه هرگونه لوازم و ابزار جنگى كوتاهى نورزند و يادآور مى شود كه در ميان شما افرادى هستند كه به نام اسلام و ايمان، تيشه به ريشه اسلام مى زنند و براى برانداختن حكومت جوان اسلام نقشه مى كشند.

با اين اختلاف در طرز بيان و هدف، چه لزومى دارد كه ارتباط آنها را حفظ كنيم. علاوه بر اين، آيات اين سوره در دو نوبت نازل شده اند; مثلاً از آيه 38 تا آخر سوره، در ماه رجب سال نهم هجرى نازل گرديد و 7آيه از آغاز اين سوره، در ماه ذى قعده همين سال نازل شده است و با اين فاصله زمانى، لزومى ندارد كه ارتباط اين دو قسمت را حفظ كنيم و كيفيت تنظيم آيات اين سوره به اين نحو است كه آن چه ديرتر نازل شده در آغاز سوره و آن چه قبلاً نازل شده در قسمت بعدى قرار گرفته است وگواه، فرق نظم كتبى قرآن با نظم نزولى آن است.

شأن نزول اين دو آيه

عموم مفسران معتقدند كه اين دو آيه و آيه هاى بعدى درباره غزوه «تبوك» نازل شده است و «تبوك» منطقه اى است ميان «شام» و «مدينه» و روى محاسبات دقيق امروز، فاصله مدينه تا تبوك، 610 و تا شام 1302كيلومتر است.

تاريخ نويسان اسلامى تقريباً همگى چنين نوشته اند: كاروانى از شام وارد مدينه گرديد و به پيامبر گزارش داد كه حكومت دست نشانده «روم» در شام، عازم تسخير ومحاصره مدينه است و طليعه سپاه آنها تا «بلقاء» رسيده است. اين خبر در ماه رجب سال نهم هجرت به پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)رسيد . بسيج عمومى اعلان شد، ولى شركت در اين جبهه از جهاتى براى مردم مشكلاتى فراوان داشت:


صفحه 192

1. هنوز چيزى از غزوه «حنين» و «طائف» نگذشته و خسارت هاى آن دو جنگ هنوز مرمت نشده بود.

2. هنگامى اين خبر رسيد، كه هوا فوق العاده گرم بود. علاوه بر اين طىّ اين مسافت در اين هواى سوزان، توان فرسا بود. از طرفى فصل رسيدن خرماها و چيدن ميوه ها نزديك بود و مايه زندگى مردم كشاورز مدينه همين دو محصول بود. وانگهى راه به قدرى دور بود، كه براى آنها اميد اين نبود، كه پس از مراجعت به كارهاى خود برسند.

3. منافقان كه به ظاهر اسلام آورده، ولى پيوسته در صدد برانداختن حكومت جوان اسلام بودند، مردم را از رفتن و شركت در اين امر حياتى و دينى مى ترساندند و گروهى سست ايمان نيز، تحت تأثير گفتار آنان قرار مى گرفتند.

على رغم تمام اين موانع، حكم قطعى صادر گرديد و مسلمانان، خواه و ناخواه، دست از باغ و زندگى كشيده و براى حفظ آيين توحيد، كه قربانى هاى زيادى در راه رشد و نمو آن داده بودند، آمادگى خود را اعلام نمودند و پيشواى بزرگ اسلام با سى هزار سرباز جنگى، عازم تبوك گرديد و گروهى از منافقان از شركت در اين جبهه سرباز زدند، كه عذرهاى ناموجه آنها را در تفسير آيه هاى آينده خواهيد خواند.

بنابر نوشته سيره نويسان پيامبر، به منظور حفظ مصالح عالى، در بيشتر جنگ ها، منطقه اى را كه بايد ارتش اسلامى در آن جا بجنگند، تحقيقاً و دقيقاً تعيين نمى نمود، ولى اين دفعه، آشكارا جريان را گفت و براى آن كه سربازان از جهت مركب و آذوقه و كفش و ابزار سفر در مضيقه قرار نگيرند، از اوّل، منطقه مبارزه را مطرح ساخت و دستور داد، با آمادگى هر چه بيشترى حركت كنند. كار به جايى رسيد كه زنان مسلمانان، زيورهاى خود را حضور رسول خدا مى فرستادند كه در


صفحه 193

هزينه جنگ تبوك به كار ببرد. ابوعقيل انصارى، كارگر روزمزدى بود كه فقط دو من خرما در اختيار داشت. نصف آن را در اختيار فرزندان خود گذارد و نصف ديگر آن را به مركز تداركاتى ارتش اسلام تقدم نمود، برخى از منافقان او را مسخره نمودند.

با اين كوشش و جد و جهد، مورخان نمونه غذاهاى آنها را چنين مى نويسند:«وكان زادهم الشعير المسوس، والتمر الزهيد، والإهالة السخنة; مواد غذايى آنها عبارت بود از: جوهاى كرم زده، خرماهاى نامرغوب و روغن هاى گداخته شده». و مركب آنها، از سه هزار تجاوز نمى كرد; يعنى براى هر ده نفر يك مركب بيش نبود، از اين جهت برخى نام اين غزوه را «جيش العسرة» ناميده اند; يعنى جهادى كه در طريق آن سربازان بيش از حد مشقت و ناراحتى داشتند.

آرى، هرگاه آن فداكارى ها و جان بازى ها نبود، هرگز موفق نمى شدند در اندك مدتى قسمت مهم مناطق آباد آن روز را زير پرچم اسلام درآورند. فداكارى هاى مسلمانان صدر اسلام در فصول تاريخ ضبط است و مطالعه اوراق و صفحات تاريخ درخشان اين گروه فداكار، انسان را متحيّر مى سازد و علل پيشرفت گروهى را كه روزى دنباله رو قافله تمدن بودند و بعد قافله سالار كاروان تمدن و سيادت شدند، در همين زمينه ها بايد جست.

تعاليم عالى اسلام چنان اين افراد برهنه و گرسنه را متفق و متحد و برابر و برادر ساخت كه همه چيز حتى جان خود را فداى هدف مى نمودند و آرزويى جز نشر آيين اسلام و دفاع از مركز توحيد نداشتند.

ناگفته پيداست، گروه ترسو و سست و تنبل، علاوه بر اين كه نمى تواند يك گام فراتر ننهد، مرور زمان وحوادث روزگار، طومار زندگى و استقلال و سيادت آنها را درهم مى پيچيد.

پيامبر اكرم، پيشواى بزرگ اسلام با خود اندشيد كه اگر به استقبال دشمن نرود


صفحه 194

ممكن است خطر فوق العاده اى متوجه مركز اسلام شود و آن همه زحمات و فداكارى ها، آن همه جان بازى ها و از خودگذشتگى ها از بين برود.

از طرف ديگر، مى بيند كه گروهى در فكر زراعت و محصول باغ خود هستند و سعادت خود را در تحصيل درهم و دينار مى دانند، در صورتى كه هرگاه استقلال سياسى و دينى را از دست بدهند و چنگال روميان بر بدن آنها فرو رود، براى هميشه، مال و جان و ثروت و اندوخته شان مال بيگانگان خواهد بود.

در چنين صورتى، چاره اى نيست جز اين كه از درآمد خود به طور موقت دست بردارند و براى حفظ تماميت و موجوديت خود، كه ساليان درازى در تحكيم آن فداكارى به خرج داده اند و كشته ها داده و ثروت و مال و جان در طريق آن بذل نموده اند، از محصول خود صرف نظر كنند.

قرآن چنان كه ملاحظه مى فرماييد با لحن بسيار تندى به جهاد تشويقشان كرده و مى گويد: (أَرَضِيتُمْ بِالْحَيوةِ الدُّنْيا مِنَ الآخِرَةِ):«آيا زندگى دنيا را به زندگانى آخرت ترجيح داده ايد؟» يعنى دست آخر مرگ است و مرگ براى مردان مجاهد، وسيله سعادت و مقدمه زندگى هميشگى اخروى است و در پايان، آنها را با دو جمله تهديد مى نمايد:

الف)(يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أَلِيماً): «شما را به عذاب دردناك گرفتار مى سازد».

واين جمله مسلماً عذاب دنيوى را نيز شامل است; زيرا چه عذابى بالاتر از شكنجه استعمار، كه انسان با دست خود، سعادت و استقلال و جان و مال خود را در اختيار ديگران بگذارد.

ب)(ويَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ):«گروه ديگرى را جانشين شما مى سازد».

و در سوره محمّد آيه 38 نيز به اين مطلب اشاره اى كرده و مى فرمايد:

(وَإِنْ تَتَوَلَّوا يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لا يَكُونُوا أَمْثالَكُمْ).


صفحه 195

«اگر روى گردانيد، به جاى شما گروه ديگرى را آورد كه مانند شما نباشند».

و در سوره مائده آيه 54، اين گروه جانشين را چنين توصيف مى فرمايد:

(فَسَوْفَ يَأْتِى اللّهُ بِقَوْم يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّة عَلَى الْمُؤْمِنينَ أَعِزَّة عَلى الْكافِرينَ يُجاهِدُونَ فِى سَبيلِ اللّه...).

«گروهى را جانشين شما مى سازد كه خدا آنها را دوست دارد و آنان نيز خدا را دوست دارند، با مؤمنان، افتاده و بر كافران سرفرازند. در راه خدا مبارزه مى كنند...».

از مراجعه به خود قرآن، درست به دست نمى آيد كه اين گروه جانشين، چه كسانى هستند، ولى از روايات عامه و خاصه كه به ابوهريره و ابوبصير منتهى مى شود، چنين برمى آيد كه اين گروه همان «موالى» و مسلمانان غير عربند.

مرحوم طبرسى در كتاب مجمع البيان در تفسير آيه (وَيَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ) ، نقل مى كند كه پس از نزول اين آيه مسلمانان از پيامبر پرسيدند: اين گروه چه كسانى هستند؟ در اين موقع سلمان نزد پيامبر نشسته بود، پيامبر فرمود: «هذا وقَوْمُه; اين فرد و قوم او». سپس افزود:

«لو كان الإيمان منوطاً بالثريا لتناوله رجال من فارس;

هرگاه ايمان در نقطه دورى باشد، مردانى از «فارس» آن را به دست آورند».

و نيز روايتى از ابوبصير نقل مى كندكه براى اختصار از نقل آن خوددارى مى كنيم.(1)


1 . مجمع البيان، ج5، ص 108.


صفحه 196

صفحه 197

پيامبر به غار ثور مى رود

40. ( إِلاَّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذينَ كَفَرُوا ثَانِىَ اثْنَيْنِ إِذْ هُمَا فِى الْغَارِ إِذْ يَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكينَتَهُ عَلَيْهِ وَأَيَّدَهُ بِجُنود لَمْ تَرَوْها وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَكَلِمَةُ اللّهِ هِىَ الْعُلْيَا وَاللّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ).

«اگر او (پيامبر) را يارى نكنيد، خدا او را يارى نمود، آن گاه كه كافران او را (از مكه) بيرون كردند در حالى كه او يكى از دو نفر بود، هنگامى كه در غار بودند و به هم سفر خويش مى گفت: غم مخور خدا با ماست، آن گاه خدا آرامش به او داد(و او را نجات داد) و با سپاهيانى كه نديده ايد نيرومندش كرد و سخن كافران را پست (و نقشه آنها را بى اثر) كرد و كلمه خدا، والاتر است و خدا عزيز و حكيم است».

41. ( اِنْفِرُوا خِفَافاً وَثِقَالاً وَجَاهِدُوا بِأَمْوالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ فى سَبيلِ اللّهِ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ).

«سبكبار و سنگين بار به سوى جهاد بشتابيد و با مال ها و جان هاى خود در راه خدا جهاد كنيد كه اين كار اگر بينديشيد، براى شما نيكوست».

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مكه را ترك مى گويد

قريش از نفوذ و انتشار اسلام در ميان قبايل و جوانان سخت بيمناك بود،از


صفحه 198

اين رو در دارالندوه، جلسه اى تشكيل داد تا درباره محمد تصميم بگيرند:

گروهى گفتند كه او را در خانه خود بازداشت كنيم; عده اى نظر دادند كه او را از مكه بيرون نماييم تا سرانجام كار او به دست عرب هاى بيابانى بيفتد. تصميم نهايى شان اين شد كه چهل تن از جوانان نيرومند قبايل را انتخاب كنند و در شب معينى به زندگى او خاتمه دهند و خون او بدين وسيله در ميان اعراب پخش شود تا بنى هاشم را ياراى پيكار با قاتلان او نباشد. موعد حمله فرا رسيد، تروريست ها اطراف خانه او را محاصره كردند، جبرئيل از نقشه قريش پيامبر را آگاه ساخت و پيامبر خدا مأمور شد شبانه مكه را به قصد مدينه ترك بگويد و همان شب با عنايات الهى از خانه خود بيرون آمد و به اتفاق ابوبكر به غار ثور، كه در جنوب مكه و نقطه مقابل مدينه بود، پناه برد و سه شبانه روز در آن جا بود كه قريش از تعقيب او خسته شدند و از آن دست كشيدند. روز چهارم او با هم سفر خود، از غار بيرون آمدند و راه مدينه را پيش گرفتند و بدين وسيله خدا، پيامبر خود را از چنگ اشرار خونريز نجات داد، چنان كه مى فرمايد:

(وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُ الْماكِرينَ).(1)

«به يادآر زمانى را كه كافران درباره تو نيرنگ مى زدند كه تو را بازداشت كنند و يا بكشند ويا تبعيد كنند. آنها از راه حيله وارد مى شدند و خدا نقشه آنها را نقش بر آب نمود و خدا از تمام آنها ماهرتر است».

اين بود اجمال سرگذشت هجرت.

هدف آيه اوّل چيست؟

از آن جا كه برخى از مسلمانان به بهانه هاى مختلفى نمى خواستند در جهاد با


1 . انفال(8) آيه 30.


صفحه 199

روميان، يعنى جنگ تبوك شركت ورزند و گروهى مغرض (منافقان) مسلمانان واقعى را با بيان و توصيف تجهيزات جنگى روميان مى ترسانيدند و در اين اثنا عده اى شكست قطعى ارتش اسلام را پيش بينى مى كردند، آيه مورد بحث، به منظور تحكيم ايمان و عقايد مسلمانان، سرگذشت مهاجرت پيامبر را تذكر مى دهد و منظور اين است كه، آن خدايى كه رسول خود را از دست چهل تروريست كه در گرداگرد خانه او موضع گرفته بودند نجات داد و در يك نقطه تاريك (غار ثور) از او محافظت و با يك سپاه نامريى (فرشتگان) تأييدش كرد و اراده خود را در نشر آيين توحيد، فوق اراده كافران قرار داد; همان خدا نيز در چنين موقع باريك و حساسى، كه مركز اسلامى از طرف ارتش روميان در معرض خطر قرار گرفته است، يارى اش خواهد كرد.

وظيفه مفسر

پايه تفسير، اين است كه مفسر خود را از هرگونه تعصب جدا سازد; عقايدى را كه از خارج به دست آورده است،وسيله فهم آيه قرار ندهد، بلكه بايد عقيده را بر قرآن عرضه بدارد، نه قرآن را بر عقايد. اكنون ما مى خواهيم در فهم معانى آيات از هرگونه نظر و اعتقاد پيشين خود را دور كنيم تا بى طرفانه به مراد واقعى خدا پى ببريم.

برخى از دانشمندان اهل تسنّن از فرط علاقه به هم سفر رسول خدا، در تفسير معناى آيه خواسته اند بگويند: ضمير «عليه» در جمله (فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيْهِ) به مصاحب برمى گردد، نه به رسول خدا و در اين باره به توجيهات عجيبى دست زده اند; چون آنان مى دانند اگر مرجع ضمير، پيامبر باشد، فقط پيامبر مشمول عنايات الهى (نزول سكينه) خواهد بود و مصاحب او حظى در آن نخواهد داشت.


صفحه 200

از آن جا كه اين مطلب با فرط علاقه آنها به خليفه اوّل، سازگار نيست ناچار شده اند كه مرجع ضمير را مصاحب پيامبر قرار دهند و ادعا كنند كه او مشمول عنايات الهى شده و سكينه بر او فرود آمده و نجات او نيز ملازم با نجات پيامبر است.

برخى از آنان به فكر افتادند كه اين مطلب را در قالب علمى ريخته و رنگ استدلال كلامى به آن بدهند. از اين نظر گفته اند: سكينه و طمأنينه خاطر، پيوسته با پيامبر همراه بود و آنى از او جدا نبوده است، بنابراين، نزول سكينه در اين موقع گواه بر آن است كه اين سكينه بر ابوبكر نازل گرديده است.

پاسخ

اين استدلال با خود قرآن مناقض است; زيرا قرآن در دو مورد(1) تصريح مى كند كه در جنگ هاى حنين و حديبيه بر پيامبر سكينه نازل گرديده است و اين طمأنينه خاطر در شرايط مخصوصى بوده، چنان كه مى فرمايد: (ثُمَّ أَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنينَ)(2) و در سوره فتح، آيه 26، همين جمله نيز تكرار شده است.

گاهى گفته مى شود، پيامبر اكرم در غار تزلزلى نداشت، ولى در غزوه حنين و صلح حديبيه مضطرب شد از اين جهت نمى توان اين دو مورد را به هم قياس نمود; ولى اين گفتار، علاوه بر اين كه اصل استدلال را از بين مى برد(استدلال سابق اين بود كه سكينه پيوسته با پيامبر بوده و لازمه آن اين است كه در هيچ مورد معينى، سكينه بر او نازل نگردد در صورتى كه، به تصريح مستدل، در دو مورد سكينه بر حضرتش نازل گرديده است) اساس صحيحى ندارد; زيرا در آيات مربوط به


1 . اين دو مورد، يكى مربوط به غزوه حنين است و ديگرى مربوط به صلح حديبيه.

2 . توبه(9) آيه 26.


صفحه 201

سرگذشت حنين و حديبيه كوچك ترين اشاره اى به اضطراب پيامبر نيست و ما نمى دانيم كه مستدل از كجا چنين مطلبى را به پيامبر نسبت داده است!

نظر ما در تفسير آيه

مطالعه خود آيه آشكارا مى رساند كه، مركز نزول اين رحمت خود پيامبر بوده، حالا آيا هم سفر او سهمى در اين باره داشته است يا نه، بايد آن را از جاى ديگر به دست آورد و خود آيه از بيان آن ساكت است. اكنون گواه هاى قابل ملاحظه:

1. منظور خدا از بازگو نمودن داستان غار ثور، يادآورى مؤمنان است كه از تجهيزات نظامى روميان نترسند و تصور نكنند پيامبر بر اثر ضعف بنيه مالى و نظامى، در اين جنگ شكست خواهد خورد. نه، اين را بدانيد هرگاه او را در اين كارزار كمك كنند، چه بهتر و گرنه همان خدايى كه او را در سخت ترين لحظات، يارى كرده است در اين لحظه نيز او را يارى خواهد كرد.

چنان كه ملاحظه مى فرماييد موضوع سخن، نصرت و معاونت پيامبر است و بيان لحظات حساس زندگى اوست وگفتگو از حالات ابوبكر مطلبى ضمنى است، بنابراين بسيار دور است كه بگوييم: منظور از جمله (ثُمَّ أَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلَيه) بيان كمك به مصاحب رسول خداست نه خود او، در صورتى كه پايه و اساس آيه و ماقبل و مابعد آيه، مطلقاً در بيان كمك به پيامبر و نصرت و معاونت اوست.

2. دو جمله بعدى گواه محكمى است بر اين كه مرجع ضمير خود پيامبر است; زيرا بعداً مى فرمايد:

(وَأَيَّدَهُ بِجُنُود لَمْ تَرَوْها وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذِينَ كَفَرُوا السُّفْلى وَكَلِمَةُ اللّهِ هِىَ الْعُلْيا).

«او را با سپاهيانى نامريى نيرومند كرد و سخن كافران را پست و تنها سخن خدا والاتر است».


صفحه 202

ناگفته پيداست كه اين دو سخن، كيفيت نزول سكينه را بيان مى كند و هركس داراى اين دو قسمت است همان شخص، محل نزول سكينه است و هرگاه جمله اوّل (وَأَيَّدَهُ بِجُنُود لَمْ تَرَوْها)صلاحيت اين را داشته باشد، كه راجع به هم سفر پيامبر باشد، به طور مسلم، جمله ديگر از خصايص پيامبر است; زيرا مقصود از كلمه كافران، نقشه سران دارالندوه است و منظور از كلمه خدا، همان وعده قطعى الهى است كه پيامبر خدا را تأييد خواهد نمود و آيين او را بر تمام آيين ها پيروز خواهد گردانيد، بنابراين دو جمله خصوصاً دومى از آن رسول خداست، از اين نظر، جمله سابق نيز راجع به خود پيامبر خواهد بود.

توضيح معناى سكينه و اين كه مقصود چيست و نزول آن ملازم با اين نيست كه پيامبر مضطرب باشد، در تفسير آيه26 همين سوره گذشت.

(اِنْفِرُوا خِفافاً وَثِقالاً) .دو لفظ «خفاف» و «ثقال» جمع خفيف و ثقيل است و منظور اين است كه آن كه سبكبار است و موانع از شركت در جهاد، از قبيل زن و فرزند و تجارت كمتر دارد و آن كه سنگين بار است و موانع زيادى دارد و حركت براى او سنگين است، هر دو گروه اين بهانه ها را كنار بگذارند و به طور دسته جمعى در جبهه جنگ شركت نمايند.


صفحه 203

بحران هاى سياسى حقيقت را روشن مى سازد

42. (لَوْ كَانَ عَرَضاً قَريباً وَسَفَراً قَاصِداً لاَتَّبَعُوكَ وَلكِنْ بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ وَسَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَوِ اسْتَطَعْنَا لَخَرَجْنَا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ).

«اگر بهره و غنيمتى نزديك و سفر كوتاهى بود، تو را پيروى مى كردند. ولى اين مسافت (از مدينه تا تبوك) به نظرشان دور آمد و به همين زودى سوگند ياد مى كنند كه اگر توانايى داشتيم با شما در (جهاد) شركت مى نموديم، خود را (با گفتن دروغ) هلاك مى سازند. خدا مى داند كه آنان دروغگويانند».

43. (عَفَااللّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الْكَاذِبينَ).

«خدا از تو بگذرد، چرا پيش از آن كه راستگويان بر تو آشكار شوند و دروغگويان را بشناسى; اجازه دادى».

44. ( لاَ يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ أَنْ يُجَاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ وَاللّهُ عَليمٌ بِالْمُتَّقينَ).

«كسانى كه به خدا و روز ديگر ايمان دارند براى اين كه با مال ها و جان هاى خويش جهاد كنند، از تو اجازه نمى گيرند و يا براى ترك جهاد اذن نمى طلبند، خدا پرهيزگاران را مى شناسد».


صفحه 204

45.( إِنَّما يَسْتَأْذِنُكَ الَّذينَ لاَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَومِ الآخِرِ وَارْتَابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ في رَيْبِهِمْ يَتَرَدَّدُونَ).

«فقط كسانى كه به خدا و روز ديگر ايمان ندارند و دل هايشان به شك افتاده و در شك خويش سرگردانند، از تو اجازه (براى مجاهده و ياترك جهاد) مى خواهند».

46. (وَلَوْ أَرَادُوا الْخُرُوجَ لاَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَلكِنْ كَرِهَ اللّهُ انْبِعَاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَقيلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقَاعِدينَ).

«اگر تصميم جهاد داشتند، لوازم آن را آماده مى كردند، ولى خدا حركتشان را مكروه ساخت و بازشان داشت و گفته شد هم چون از كار افتادگان، به خانه بنشينيد».

47. (لَوْ خَرَجُوا فيكُمْ مَا زَادُوكُمْ إِلاَّ خَبَالاً وَلاَوْضَعُوا خِلاَلَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ وَفيكُمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ وَاللّهُ عَليمٌ بِالظَّالِمينَ).

«اگر با شما بيرون مى آمدند، در كارتان جز تباهى نمى افزودند، در صفوف شما به منظور فتنه جويى وارد مى شدند و در ميان شما زود باورانى (عرب به افراد دهن بين «سماع» مى گويد) هستند. خدا ستمكاران را مى شناسد».

48. ( لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَقَلَّبُوا لَكَ الأُمورَ حَتّى جَاءَ الْحَقُّ وَظَهَرَ أَمْرُ اللّهِ وَهُمْ كَارِهُونَ).

«از پيش نيز فتنه جويى كرده اند و كارها را بر تو آشفته اند. تا اين كه حق پيروز شد و فرمان خدا با اين كه كراهت داشت، آشكار گشت».

انقلابات سياسى، بحران هاى سخت، پيش آمدهاى ناگوار، سنگ محكى است كه پايدار را از ناپايدار جدا مى سازد، امتحان و آزمايش به سان كوره داغى


صفحه 205

است كه طلا و خاك را از هم جدا مى كرد و مدعيان و طرفداران واقعى را از جرگه منافقان و دروغ پردازان جدا مى نمايد.

در شرايط عادى، كه شانس با حكومت وقت همراه باشد و به تعبير صحيح، امنيت و ثبات سايه افكن شود، همه دعوى پايدارى و خيرخواهى مى نمايند، غريو سرودهاى نصرت و وفا در تمام محيط طنين انداز مى گردد; ولى اگر ورق برگردد، امنيت در خطر افتد و حملات دشمن موقعيت دستگاه انتظامى را تهديد نمايد، در چنين موقع، امين و خائن، مؤمن و منافق، راستگو و گزاف گو، از هم جدا شده و شكاف عميقى در ميان افراد پديد مى آيد.

روزى كه اميرمؤمنان(پس از شورش مصريان كه منجر به قتل خليفه سوم گرديد) به خلافت انتخابى از طرف مسلمانان منصوب گرديد عموم مهاجر و انصار را با پيش آمدهاى ناگوار و امتحان هاى سخت و آزمايش هاى صعب، تهديد نمود و چنين فرمود:

«والذى بعثه بالحق لتبلبلنّ بلبلة ولتغربلنّ غربلة ولتساطنّ سوط القدر حتى يعود أسفلكم أعلاكم، وأعلاكم أسفلكم;(1)

سوگند به آن كسى كه پيامبر را به حق فرستاده، به راستى كه درهم آميخته مى شويد و در غربال امتحان از هم جدا مى گرديد و بر هم زده مى شويد، مانند برهم زدن كف گير آن چه را در ديگ طعام است در وقت غليان و جوشش، تا اين كه پست ترين شما، به مقام بلندترين شما و بلندترين شما، به مقام پست ترين شما بازگشت نمايد».

هدف آيه ها علل تشكيل حزب منافق در مدينه است

علل پيدايش اين حزب سرى و غير رسمى را در مدينه در تفسير آيه هاى آينده


1 . نهج البلاغه، خ16.


صفحه 206

خواهيد خواند، مهم اين است كه هدف آيات مورد بحث را روشن كنيم.

دقت در مفاد آيات به خوبى مى رساند كه اعضاى اين حزب از بىوجدان ترين افراد بودند; زيرا در تمام مجامع دينى حضور به هم مى رساندند و در همه جا به ديانت و ايمان تظاهر مى نمودند و به همين جهت در همه جريان هايى كه به نفع آنها تمام مى شد، بهره كافى از غنايم جنگى مى بردند و در نبردهايى شركت مى كردند كه پيروزى مسلمانان در آن نبرد قطعى بود و چندان نيازى به طى مسافت نداشت. در چنين موارد با مسلمانان به منظور منافع مادى همكارى مى نمودند، ولى در نبردهايى كه به پيمودن راه هاى سخت، آن هم در هواى گرم و سوزان، نياز داشت، هرگز شركت نمىورزيدند. از آن جا كه كوچك ترين علاقه اى به ايمان و اسلام در كار نبود، از سقوط حكومت جوان اسلام كوچك ترين باكى نداشتند. ولى براى حفظ ظاهر، عذرهايى مى آوردند كه از اعتذارهاى قوم موسى دست كمى نداشت. آيه42، براى توضيح همين جريان نازل گرديد و مى رساند كه علت سرپيچى شان اين بود كه راه تبوك دور بوده و منافعى كه آنان به حصول در مدينه يقين داشتند با منافعى كه احتمالاً در جبهه جنگ به دست مى آوردند، اصطكاك داشته از اين رو، نشستن در مدينه را بر خروج ترجيح دادند و اين كه مى گويند: ما قدرت و نيرو نداريم، دروغ مى گويند; زيرا اگر مصمم مى شدند مقدمات مسافرت را آماده مى ساختند، چنان كه در آيه 46 مى فرمايد:(وَ لَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لأَعَدُّوا لَهُ): «اگر تصميم شركت در جهاد داشتند براى آن لوازمى تهيه مى كردند»، ولى از اوّل خيال سرپيچى از فرمان رسول خدا داشت.

نشانه هاى ايمان و نفاق

آيه هاى 44 و 45 نشانه واضحى براى تشخيص مؤمن از منافق بيان مى كند و


صفحه 207

آن اين كه در چنين لحظات حساس و موقعيت سرنوشت ساز، كه پايگاه مسلمانان از طرف ارتش روم در خطر افتاده، افرادى كه به خدا و روز رستاخيز ايمان دارند پس از شنيدن فرمان جهاد، دست به قبضه شمشير مى زنند و بهانه هاى بنى اسرائيل را كنار گذارده و راه جبهه را پيش مى گيرند، ولى افراد منافق و غير مؤمن به خدا و روز جزا، با پيش كشيدن بهانه ها و عذرهاى خنده آور به حضور رسول خدا شرفياب شده، اذن مى طلبند كه در اين جهاد شركت نوروزند و در مدينه بمانند. ناگفته پيداست در چنين لحظه حساسى كه ايمان و اسلام در خطر افتاده، اذن گرفتن براى تقاعد و شركت نورزيدن، نشانه كاملى است بر اين كه ايمان در قلوبشان وجود ندارد.

از بيان گذشته روشن مى شود كه متعلّق «اذن» در دو آيه مزبور، جهاد در راه خدا نيست، به اين معنا كه مؤمن براى شركت در جهاد در راه خدا اذن نمى طلبد، ولى منافق پس از اذن شركت مى كند، بلكه متعلق آن، ترك جهاد و تقاعد و شركت نورزيدن است.(1)

گواه ما بر اين كه متعلق اذن، همان ترك جهاد است، علاوه بر استقامت مطلب (زيرا اذن گرفتن براى ترك جهاد در لحظه حساس بهتر مى تواند نشانه نفاق بشود تا از اذن گرفتن براى جهاد) آيه هاى 86 و 93 همين سوره است كه آشكارا متعلق اذن در آنها بيان شده است، چنان كه مى فرمايد:

(اسْتَأْذَنَكَ أُولُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَقالُوا ذَرْنا نَكُنْ مَعَ الْقاعِدِينَ).(2)


1 . بنابراين بايد گفت: لفظ «كراهة» و امثال آن در آيه 44 : (لا يَسْتَأْذِنُكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَاليَوْمِ الآخِرِ ]كراهة[ أَنْ يُجاهِدُوا بِأَموالِهِمْ) ]يا ، لئلا يجاهدوا بأموالهم[ مقدر است ونظير اين مورد در قرآن فراوان است.

2 . توبه(9) آيه 86.


صفحه 208

«افراد متمكن از تو اذن مى خواهند و مى گويند: بگذار ما، مانند از كار افتادگان به خانه بمانيم».

اذن پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مصلحت بود

گروهى كه به عصمت پيامبران اعتقاد ندارند، با آيات مورد بحث برگفته خود استدلال نموده و مى گويند: اذن پيامبر در اين جريان بر خلاف مصلحت بوده; يعنى خطا و لغزشى بوده كه خدا آن را بخشيده، به گواه توبيخى كه متوجه او نموده و او را مذمت كرده و فرموده:

(عَفَا اللّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الكاذِبينَ).

«خدا از تو بگذرد، چرا پيش از آن كه راستگويان بر تو آشكار شوند، و دروغگويان را بشناسى اجازه دادى».

معلوم مى شود كه پيامبر در اذن دادن به منافقين در مدينه خطاكار بوده، كه خداى او را از آن عفو فرموده است و گرنه عفو معنا نداشت.

از اين لحاظ برخى كوشيده اند به منظور حفظ مقام عصمت كه دلايل عقلى و نقلى بر آن گواهى مى دهند، بگويند اذن رسول خدا، «ترك اولى» بوده است و بهتر اين بود كه اصلاً اجازه نمى داد و لفظ عفو، همان طورى كه در معصيت به كار مى رود، در انجام دادن كارى كه ترك آن بهتر مى باشد نيز استعمال مى شود.

ما تصور مى كنيم كه اصلاً احتياجى به اين جواب نيست و ظاهر آيات در رفع شبهه كافى است و خود آيات گواه بر اين است كه اذن رسول خدا، صددرصد صلاح و مقارن با مصلحت بوده است. شما فرض كنيد كه، رسول خدا به آنها اذن نمى داد و پيامبر خدا آنان را از توقف در مدينه نهى مى نمود، ولى از دو حال خارج


صفحه 209

نبود:

1. يا شركت مى كردند و نهى او را اطاعت مى نمودند و در صفوف مسلمانان وارد شده و رو به سوى جبهه مى آوردند.

2. يا با نهى صريح او مخالفت كرده و از فرمان صريح سرپيچى مى نمودند.

هر دو صورت خالى از مفسده نبود، زيرا اگر در جهاد شركت مى كردند، به تصريح آيه 47جز تباهى در امور و فتنه جويى، كار ديگرى انجام نمى دادند و اختلاف كلمه و دو دستگى ميان ارتش پديد مى آوردند و مفسده آن به مراتب بيش از تخلف آنان از جهاد بود.

در صورت دوم، يعنى اگر با نهى پيامبر مخالفت مى نمودند و در مدينه مى ماندند، در اين صورت رعب و عظمت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) از بين مى رفت و كم كم جرأت و جسارت منافقان از مرحله سرى به مراحل ديگرى كشيده مى شد. بنابراين پيامبر با آن بصيرت خدادادى، صلاح در اين ديد كه اگر منافقان براى توقف در مدينه اذن بطلبند، به آنان اجازه دهد، تا از شرّ هر دو مفسده آسوده گردد.

منظور از عفو در آيه چيست؟

اين تصور ماست كه هر كجا عرب جمله (عَفَا اللّهُ عَنْكَ) را به كار برد ناچار بايد طرف خطاب مرتكب جرمى شده باشد، در صورتى كه چنين نيست، بلكه جمله مزبور مانند جمله اى است كه به عنوان تحيت، به خلفا و امرا مى گفتند; مانند أصلح اللّه حال الأمير، و هرگز معناى آن اين نيست كه حال امير بد است و خدا او را رو به راه كند، بلكه اين سنخ گفتارها، تحيت و دعايى بوده كه به يكديگر مى نمودند.

جمله(لِمَ أَذِنْتَ) اگر چه متضمن توبيخ است، ولى حقيقت توبيخ متوجه


صفحه 210

منافقين مى باشد نه پيامبر گرامى و مقصود اين است كه وضع منافقان و نفاق و دروغ آنان، به قدرى واضح و آشكار است كه آزمايش مختصرى در رفع پرده نفاق آنان كافى است و اگر تو اذن نمى دادى اين مطلب براى تو آشكار مى گشت.

چنان كه ملاحظه مى فرماييد لبه تيز اعتراض متوجه آنهاست كه آنان افراد دروغگو و لاف زنى هستند و تو اى رسول خدا، پرده بر دروغ آنها افكندى و اگر اجازه نمى دادى دروغشان آشكار مى گشت.

اذن ندادن اگر چه مايه جداسازى مؤمن از منافق بود، ولى اين صراف سكه بود، صراف ديگر آن، مصلحت مهم تر داشت، همان طور كه بيان گرديد.

مقصود از جمله (لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ) در مورد سرگذشت غزوه است كه تفصيل آن در گذشته بيان شد.


صفحه 211

پيروزى واقعى

49. (وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ ائْذَنْ لِى وَلاَ تَفْتِنّى أَلاَ فِى الْفِتْنَةِ سَقَطُوا وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحيطَةٌ بِالْكافِرينَ).

«برخى از آنها مى گويند: به من اجازه بده و ما را در فتنه(بلا و مصيبت جنگ) مينداز. آگاه باش در بلا و محنت افتاده اند، دوزخ فراگير كافران است».

50. (إِنْ تُصِبْكَ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَإِنْ تُصِبْكَ مُصيبَةٌ يَقُولُوا قَد أَخَذْنَا أَمْرَنا مِنْ قَبْلُ وَيَتَوَلَّوْا وَهُمْ فَرِحُونَ).

«اگر حادثه خوش به تو رسد آنها را غمگين مى سازد، و اگر تو را مصيبتى برسد گويند: ما كار خودمان (احتياط و عدم شركت در جهاد) را قبلاً انجام داده ايم و شادمان برمى گردند».

51. (قُلْ لَنْ يُصيبَنَا إِلاَّ مَا كَتَبَ اللّهُ لَنَا هُوَ مَوْلينَا وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ).

«بگو: جز آن چه خدا براى ما مقدر فرموده چيزى به ما نمى رسد و او ولىّ ماست و مؤمنان بايد به خدا توكل كنند».

52.(قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنَا إِلاَّ إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ وَنَحْنُ نَتَرَبَّصُ بِكُمْ أَنْ يُصيبَكُمُ اللّهُ بِعَذَاب مِنْ عِنْدِهِ أَوْ بِأَيْدِينا فَتَرَبَّصُوا إِنَّا


صفحه 212

مَعَكُمْ مُتَرَبِّصُونَ).

«بگو: درباره ما جز وقوع يكى از دو نيكى، چيز ديگرى را انتظار نمى بريد، ولى ما درباره شما انتظار داريم كه عذابى از جانب خدا و يا به دست ما به شما برسد، پس در انتظار (عذاب) باشيد، كه ما نيز در انتظار به سر مى بريم».

كسانى كه در نبردها و مبارزه هاى خود، محرك معنوى دارند، و جنگ و ستيز آنها براى خداست و از روى ايمان به هدف، دست به سلاح مى زنند و به منظور جلب رضاى خدا و نيل به درجات بزرگ سراى ديگر مبارزه مى كنند، همواره پيروزند، خواه بكشند و يا كشته شوند و هرگز در قاموس زندگى چنين افرادى، لفظ شكست وجود ندارد; زيرا اين گروه، معتقدند اگر فتح و پيشروى ظاهرى نصيب ما نگردد زندگى جاويدانى نصيب ما خواهد شد و اگر كشته شويم، فقط زندگى دنيوى و مادى خود را از دست مى دهيم، ولى در برابر آن، نخستين فصل سعادت به روى ما گشوده خواهد شد.

اين طرز تفكر را پيامبران آسمانى به آنها تعليم داده اند و شالوده دعوت تمام معلمان الهى همين است و در آياتى كه درباره جهاد وارد شده، اين مطلب كاملاً محسوس و روشن است. از آن جمله آيه زير است:

(إِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِى سَبِيلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقّاً فِى التَّوراةِ وَالإِنْجِيلِ وَالقُرآنِ وَمَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِى بايَعْتُمْ بِهِ وَذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ).(1)

«خدا از مؤمنان جان ها و مال هايشان را در برابر بهشت خريده است;


1 . توبه(9)آيه111.


صفحه 213

آنان در راه خدا جنگ مى كنند، مى كشند و كشته مى شوند. بهشت وعده محققى است كه در تورات و انجيل و قرآن به آنها داده شده است، چه كسى است كه از خدا به پيمان خود وفادارتر باشد؟ و اين است كاميابى بزرگ».

توضيح آيات مورد بحث

آيه پنجاهم، متضمن گفتار و تصور خام منافقان است و دو آيه بعدى در حقيقت به منزله پاسخ وابطال گمان آنهاست. از آن جا كه منافقان در باطن، دشمنان اسلام بودند و از ترس به اسلام تظاهر مى نمودند، از اين جهت پيروزى مسلمانان در جبهه هاى جنگ، آنان را غمگين مى ساخت و از لطمه و خسارت هايى كه بر مسلمانان وارد مى شد بسيار مسرور مى گشتند. اين مطلب از لابه لاى سخنان و نگاه هاى مرموزشان هويدا مى گشت و مقصود از جمله (يَقُولُوا قَدْ أَخَذْنا أَمْرَنا مِنْ قَبْلُ): «مى گويند ما احتياط خود را كرده ايم» اين است كه ما به وسيله ترك جهاد و ماندن در مدينه احتياط و پيش بينى خود را كرده ايم; احتمال دارد كه منظور اين باشد از آن جا كه مشركين عرب مى دانند كه ما با آنها همراز هستيم و اسلام ما جز تظاهر چيز ديگرى نيست از اين رو اگر آنها پيروز شوند، حزب منافق از خطرهاى جانى و مالى مصون خواهد ماند و مقصود از جمله (قَدْ أَخَذْنا أَمْرَنا):«ما احتياط خود را كرده ايم» اين است كه ما علاقه خود را به مشركين رسانيده ايم.

پاسخ قرآن در اين باره

قرآن در مقابل پندار پوچ منافقان به دو پاسخ اشاره مى نمايد: 1. در ابتدا قانونى كلى و ناموسى عمومى و غير قابل تغيير را به گوش جهانيان و بالأخص حزب


صفحه 214

منافق مى رساند و آن اين كه، تمام حوادث و جريان هاى كوچك و بزرگ، در تمام زمان ها و دوران ها، در ميان همه ملت ها به خواست خدا و اراده قطعى و حتمى او انجام مى گيرد; نظام موجودات از مظاهر برجسته آن مانند كهكشان گرفته، تا ريزترين مظهر هستى در قبضه اراده و خواست اوست. فتح و پيروزى، مغلوبيت و عقب نشينى جملگى در دست اوست و تا او نخواهد يكى غالب و ديگرى مغلوب نمى گردد و اين كه شما منافقان پيوسته سرشكستگى و سقوط ما را مى خواهيد كوچك ترين تأثيرى در وضع ما نخواهد داشت، بلكه بايد ديد، خدا درباره ما چه خواسته و سرنوشت ما در قضاى الهى چيست؟ آيه پنجاه و يكم اشاره به همين مطلب دارد:

(قُلْ لَنْ يُصِيبَنا إِلاّ ما كَتَبَ اللّهُ لَنا).

«بگو: جز آن چه خدا در حق ما مقدر نموده چيز ديگرى به ما نخواهد رسيد».

سپس علت اين مطلب را با جمله (هُوَ مَوْلينا):«خدا، ولّى مطلق ماست» و درباره ما به هر گونه تصرف از خود ما، اولى است و ما هم به غير او اعتماد نداريم; بيان مى فرمايد:

و در برخى از آيه ها اين ناموس كلى را به عبارت ديگر فرموده و آن اين كه، تمام حوادث اين جهان پيش از آن كه جامه عمل به خود بپوشند، حدّ و حدود آن ها در كتابى معين شده است، چنان كه مى فرمايد:

(مَا أَصابَ مِنْ مُصِيبَة فِى الأَرْضِ وَلاَ فِى أَنُفُسِكُمْ إِلاّ فِى كتاب مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلى اللّه يَسِيرٌ).(1)

«هيچ مصيبتى در زمين و نفوس شما رخ نمى دهد، مگر اين كه پيش از آن


1 . حديد(57) آيه22.


صفحه 215

كه آن را به وجود آريم، در نامه اى (كتاب) مقدّر نموده و اين براى خدا آسان است».

و در آيه ديگر مى فرمايد:

(مَا أَصابَ مِنْ مُصِيبَة إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ).(1)

«مصايب به خواست خدا انجام مى گيرد».

روى اين اساس مؤمنان نبايد براى خوشحالى و بدحالى دشمنان ارزش قائل شوند، زيرا سرچشمه كار جاى دگر است.

2. اين پاسخ، مطلبى است كه آيه پنجاه و دوم متضمن آن است و آن همان است كه، به عنوان پيش گفتار به توضيح آن پرداختيم و گفته شد: اساس تمام دعوت پيامبران روى همان است و هرگز در قاموس انبيا، لفظ مغلوبيت در كار نيست و پيوسته در انتظار يكى از دو مطلب، يكى از دو نيكى (اِحدَى الحُسْنَيْين) هستند; يا پيروزى ظاهرى و نشر حقايق و اشاعه كلمه توحيد و يا پيروزى باطنى و تحصيل رضاى الهى و كسب درجات اخروى و زندگى هميشگى، مسلمانان معتقدند كه پيوسته آنان پيروز و نيك فرجام هستند و همواره يكى از دو نيكى در انتظار آنهاست; ولى منافقان و كافران را يكى از دو حادثه بد و ناگوار تهديد مى كند يا در اين جهان به دست مؤمنان نابود مى گردند و يا در سراى دگر به سرنوشت سوء كردار خود مى رسند، پس در هر حال فنا و شكست آنها قطعى است.

در پايان به توضيح جمله (ولاتَفْتِنّى) كه در آيه چهل و نهم وارد شده است مى پردازيم. آن چه به نظر مى رسد اين است كه مقصود از فتنه در اين آيه، همان محنت و بلا و مصيبت است; زيرا مسافرت در تابستان، آن هم در نقاط گرمسير و بى آب، سراسر محنت است و بلا، چنان كه خود منافقان بنا به نقل قرآن


1 . تغابن(64) آيه11.


صفحه 216

مى گفتند:(لا تَنْفِرُوا فِى الْحَرِّ): «در فصل گرما كوچ نكنيد». خدا در پاسخ اعتذار آنها مى گويد: (أَلا فِى الْفِتْنَةِ سَقَطُوا): «سرانجام ، بلا دامنگر آنهاست» و هرگاه از بلاهاى دنيوى فرار كنند; به بلاى اخروى و محنت هاى سراى دگر، دچار خواهند شد. بنابراين جمله (وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكافِرينَ)به منظور توضيح همين بلاها وارد شده است.

احتمال ديگر اين كه، جمله (وَلا تَفْتِنى)به معناى «ما را گول نزن و فريب مده و مغرور نساز» باشد; زيرا گويا پيامبر در تحريك مردم به جهاد، سخن از غنايم با ارزش روميان به ميان آورده بود و از اين راه آنان را تهييج مى نموده است در چنين حالت برخى از منافقان به پيامبر مى گفتند: يا رسول اللّه، ما را با توصيف غنايم فريب مده. قرآن در پاسخ آنها مى فرمايد: (أَلا فِى الْفِتْنَةِ سَقَطُوا): «سرانجام شما گول خورده ايد و غرور كفر و ضلالت شما را فرا گرفته است»، ولى احتمال نخستين در نظر ما صحيح تر واستوارتر است.


صفحه 217

همه چيز براى خدا

53. (قُلْ أَنْفِقُوا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً لَنْ يُتَقَبَّلَ مِنْكُمْ إِنَّكُمْ كُنْتُمْ قَوْماً فَاسِقينَ).

«به آنها بگو: خواه از روى ميل و رغبت انفاق كنيد يا به كراهت; هرگز از شما پذيرفته نخواهد شد; زيرا شما گروه فاسقى بوديد».

54. (وَمَا مَنَعَهُمْ أَنْ تُقْبَلَ مِنْهُمْ نَفَقاتُهُمْ إِلاَّ أَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللّهِ وَبِرَسُولِهِ وَلاَ يَأْتُونَ الصَّلوةَ إِلاّ وَ هُمْ كُسَالى وَلا يُنْفِقُونَ إِلاَّ وَهُمْ كَارِهُونَ).

«جهت اين كه انفاق آن ها پذيرفته نشده است، اين است كه آن ها به خدا و رسول او كفر ورزيده اند (منكر شداند) و نماز را با حالت كسالت به جا مى آورند و (در راه خدا) به كراهت و بى رغبتى انفاق مى نمايند».

55. (فَلاَ تُعْجِبْكَ أَمْوالُهُمْ وَلاَ أَولادُهُمْ إِنّما يُريدُ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِهَا فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَتَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَهُمْ كَافِرُونَ).

«اموال و اولاد آنها موجب اعجاب تو نگردد، خدا مى خواهد به وسيله آنها در دنيا عذابشان كند و در حال كفر جان بدهند».

56. (وَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ إِنَّهُمْ لَمِنْكُمْ وَمَا هُمْ مِنْكُمْ وَلكِنَّهُمْ قَوْمٌ يَفْرَقُونَ).


صفحه 218

«به خدا سوگند ياد مى كنند كه آنها از شما هستند; ولى (دروغ مى گويند) هرگز از شما نيستند، بلكه آنان گروهى هستند كه (از نيروى شما) مى ترسند».

57.(لَوْ يَجِدُونَ مَلْجأً أَوْ مَغَارات أَو مُدَّخَلاً لََوَلَّوْا إِلَيْهِ وَهُمْ يَجْمَحُونَ).

«هرگاه پناهگاه و مخفى گاهى پيدا كنند و يا گريزگاهى به دست آورند، با كمال سرعت به سوى آن روى آورند».

نقاط قابل دقت در آيات فوق

1. چرا انفاق منافقان پذيرفته نشد؟

2. چرا ثروت و فرزندان براى آنان وسيله سعادت نيست؟

3. دروغ پردازى منافقان بر اثر ترس از نيروى مسلمانان بود.

جاى شك و ترديد نيست كه طبقه متمكن و قدرتمند اجتماع، بايد در فكر افراد بيچاره و افتاده باشد و هرگاه بلاى آسمانى و زمينى دامنگير گوشه اى از آنان شد بايد با تمام نيرو به كمك آسيب ديدگان شتافت و خرابى ها را ترميم نمود.

ولى در اين باره بايد انديشيد كه محرك انسان بر انجام اين كارها، چه چيز بايد باشد. در اين جا مى توان يكى از مشخصات اخلاق اسلامى را باز شناخت و آن را از اخلاق مادى كه بر انتفاع و سودجويى استوار است تميز داد; زيرا اسلام هر عمل نيك و هر نيكوكارى را نمى پذيرد و به هر كار خير و نيك اجر و ثواب نمى دهد و تا كار نيك و عمل سودمند با يك سلسله شرايط، توأم نباشد در مكتب قرآن ارزشى ندارد، با اين توضيح كه، گروهى تصور مى كنند رمز زندگى آرام، رسيدگى به طبقه افتاده و رنجديده است و براى آسوده زندگى كردن بايد به وضع طبقه كارگر و بيچاره


صفحه 219

رسيدگى كرد و تا آن جا كه ممكن است; رضايت خاطرشان را به دست آورد; زيرا در غير اين صورت، طبقه زحمتكش بر ضد ثروتمندان شورش مى كنند و زندگى آرام آنها را به هم مى زنند. ثروتمندان براى بقاى رفاه خود، بايد مراكزى از قبيل بيمارستان و پرورشگاه و مدارس براى عموم بسازند و يا كارگران را در درآمد مؤسسات بزرگ صنعتى شريك سازند، تا رضايت طبقه رنجبر تأمين شود.

اين طرز تفكر، يك نوع طرز فكر مادى و نمايانگر اصول اخلاقى مادى است; زيرا فرد نيكوكار از آن جا كه خود را دوست مى دارد و به نفسانيات و ارضاى غرايز جسمانى خود كاملاً علاقه مند است و نيل به آمال و آرزوهاى مادى خود را رهين تعاون و دستگيرى از طبقه منحط اجتماع مى داند، از اين لحاظ، دست به انفاق و تعاون و تأسيس مؤسسات خيريه مى زند و اگر ما بخواهيم اين مطلب را در جمله كوتاهى بگنجانيم بايد بگوييم اين طرز تفكر عبارت است از: «خدمت به اجتماع در پرتو حب ذات و بقاى شخصيت». اين طرز تفكر دو ضرر اساسى دارد:

الف) هرگاه تمام خدمات ما در پرتو علايق شخصى صورت پذيرد، در حقيقت بايد ديگر ملكات فاضله انسانى ناديده گرفته شود و براى رحم و مروّت و شفقت و عواطف و علايق انسانى مفهومى نباشد; در اين موقع حيوانى شده ايم كه تمام هستى را براى خود خواسته و غير از حبّ ذات، هدفى ديگر نخواهيم داشت، بلكه مى توان گفت كه در ميان چارپايان و پرندگان، مظاهرى براى اين خصال حميده پيدا مى شود، ولى انسان با آن كمالات و آن صفات عالى، خود را به قدرى تنزّل دهد كه كمتر از حيوان مى گردد.

ب) به طور مسلّم كمك ها و تعاون هايى كه ريشه آنها را علايق شخصى تشكيل دهد، دوام پذير نيست; زيرا هرگاه ثروتمندان موقعيت خود را محكم واستوار ببينند ديگر هيچ محرّكى براى تأسيس مؤسسات خيريه و شركت هاى تعاونى نخواهند


صفحه 220

داشت وناچار بايد طبقه افتاده، با وضع رقّت بارى به سر ببرند.

به جهت چنين فكر ماديى است كه امروز، دارندگان اخلاق مادى براى گردآورى اعانه براى مصيب زدگان مجالس جشن ترتيب مى دهند و درآمد آن را به مصيبت زدگان مختص مى گردانند.

اين همان روح مادّيگرى و حبّ ذات و شخص پرستى است; كه حاضر نيست دينارى در رفع نيازمندهاى دردمندان خرج كند، مگر در آن جا كه در برابر آن نفع شخص و لذت نفسانى داشته باشد، در حالى كه ضرر اخلاقى اين موضوع از منافع اقتصادى آن به مراتب بيشتر است.

عالى ترين برنامه هاى انسانى

اسلام كه مكتب عالى انسانى و اخلاقى است، مى گويد تمام كمك ها بايد ريشه اى معنوى و محرك خدايى داشته باشد. اسلام علاوه بر رفاه مستمندان به پرورش فضايل اخلاقى و سجاياى انسانى، علاقه تامى دارد و انفاق را در تحت شرايط معينى مى پذيرد. كردار افراد رياكار را باطل مى داند و اعمال كسانى را كه محرك آنها جلب توجه مردم و تثبيت خوشنامى خود مى باشد، پوچ و بى ارزش مى شمرد.

اسلام معتقد است بايد سرچشمه تمام كارهاى نيك، خدا وجلب رضايت او باشد و با اين حالت، ديون واجب و مستحب خود را ادا كنند.

در آيه هاى 53 و 54 مى فرمايد: انفاق مردان منافق قبول نمى شود; زيرا آنان: (كَفَرُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ)ومحرك خدايى ندارند و تمام كارهاى نيك را از روى كرامت و بى رغبتى و ترس از حكومت اسلام صورت مى دهند.


صفحه 221

آيا ثروت و فرزندان منافقان، وسيله عذابند؟

بى شك بايد گفت: ثروت و فرزند از امورى هست كه سود و ضرر آن با هم توأمند. هرگاه ثروت در طريق عبوديت و تحصيل بندگى و كسب فضايل اخلاقى و رفع نيازمنديهاى خويش و ديگران به كار رود طبعاً عامل سعادت و رفاه خواهد بود. ولى اگر مقصود از جمع ثروت، فقط اندوختن اموال باشد و در طريق تحصيل آن، جهات اخلاقى و وجدانى رعايت نشود، در اين صورت نه تنها عامل سعادت نخواهد بود، بلكه مايه بدبختى شمرده مى شود; زيرا عمر گرانبها را در تحصيل متاعى صرف كرده كه هرگز دوام ندارد.

هرگاه آدمى دنيا را هدف قرار دهد نه وسيله، پيوسته خود را در كشاكش نيروهاى مختلف قرار خواهد داد، شب و روز آسوده نخواهد نشست، در خواب و بيدارى نقشه زيادى و فزونى آن را خواهد كشيد و در يك عذاب روحى حرص و آز، معذب خواهد بود و هر چه ارقام ثروت بالا رود، ولع شديدى در خود احساس خواهد نمود و در نتيجه چيزى عايد او خواهد شد كه دوام و ثبات ندارد. حقا كه اين زندگى همان زندگى «ضنك» است كه قرآن مجيد درباره دنياپرستان فرموده است:

(وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعيشَةً ضَنْكاً وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ).(1)

«اگر كسى از ياد خدا روى گرداند يك زندگانى سخت و تنگ، نصيب وى خواهد شد و در روز رستاخيز نابينا محشور مى شود».

مقصود از زندگى سخت و تنگ، اين نيست كه از نظر زندگى، لنگ و بيچاره گردد بلكه منظور، همان عذاب هاى روحى است كه پيوسته با چنين افرادى دست به


1 . طه(20) آيه 124.


صفحه 222

گريبان است و با داشتن ثروت سرشار، هنوز ميدان زندگى را براى خود تنگ ديده در فكر اقليم ديگر است. به طور مسلم، چشم پوشى از دنيا براى چنين افراد در لحظه مرگ، بسيار ناگوار و صعب خواهد بود. از اين نظر قرآن مى فرمايد: اى رسول خدا، ثروت و اولاد به حسب ظاهر براى منافقان وسيله نعمت است، ولى در حقيقت نقمت وعوامل بدبختى است:(فَلا تُعْجِبْكَ أَمْوالُهُمْ وَلاَ أَوْلادُهُمْ إِنّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِها فِى الحَيوةِ الدُّنْيا...).

آيه هاى 55و 56 به دروغ پردازى منافقان اشاره مى نمايد و تظاهر آنان را به اسلام، صورى مى داند و مى فرمايد: علت توقف آنان در مركز اسلام (مدينه) از اين نظر است كه گريزگاهى ندارند.


صفحه 223

نظام مالى در اسلام

58. (وَمِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِى الصَّدَقَاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْهَا رَضُوا وَإِنْ لَمْ يُعْطُوا مِنْها إِذا هُمْ يَسْخَطُونَ).

«برخى از آنها (در تقسيم زكات) بر تو خرده مى گيرند، هرگاه بهره مند شوند خوشحال مى گردند و اگر بى نصيب شوند آن گاه خشمگين مى شوند».

59.(وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مَا آتيهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَقَالُوا حَسْبُنَا اللّهُ سَيُؤْتِينَا اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ إِنّا إِلَى اللّهِ رَاغِبُونَ).

«هرگاه آنها (منافقان) به آن چه خدا و رسول او داده راضى مى شدند و مى گفتند: خدا ما را كفايت مى كند و خدا و پيامبر او از كرم خويش به ما عطا مى نمايند و ما به سوى او متوجه هستيم (به نفع آنها بود)».

60. (إِنَّمَاالصَّدَقَاتُ لِلْفُقَراءِ وَالْمَساكينِ وَالْعَامِلينَ عَلَيَِْا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِى الرِّقابِ وَالْغَارِمينَ وَفِى سَبيلِ اللّهِ وَابْنِ السَّبيلِ فَريضَةً مِنَ اللّهِ وَاللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ).

«زكات به فقيران، مساكين، عاملان زكات (كسانى كه مأمور جمع آورى زكاتند); اشخاصى كه با دادن زكات قلوب آنها متوجه اسلام مى شود، براى آزاد كردن بندگان و (تأمين بدهى) بدهكاران و در راه خدا (كارهاى


صفحه 224

نيك) واماندگان در راه تعلق دارد; اين قرارى است از جانب خدا و او دانا و حكيم است».

زكات اسلامى به اصطلاح امروز، همان مالياتى است كه تحت شرايط مخصوصى بر مكلفين واجب مى شود و مصارف آن، همان است كه در آيه شصتم بيان شده است و حكومت اسلامى بايد با وسايلى كه در اختيار دارد، آن را جمع آورى كند و نيازمندى هاى جامعه اسلامى را برطرف سازد.

اسلام با وضع قانون زكات توانسته است به قسمتى از نيازمندى هاى اجتماع، پاسخ بگويد. هرگاه دولت هاى اسلامى با برنامه صحيح تحت نظر مجتهدى عادل و بينا به جمع آورى زكات از طبقاتى كه زكات بر آنها واجب مى شود دست مى زدند، امروز دچار اين گرفتارى ها نمى شدند و دست گدايى به سوى بيگانگان براى اخذ وام هاى دراز مدت نمى نمودند و چنان كه رسول خدا فرموده است از خود اجتماع مى گرفتند و درباره همان مجتمع به كار مى بردند: «تؤخذ من أغنيائهم فتردّ على فقرائهم».

اسلام به گرفتن مقدارى از اموال مردم به عنوان زكات، پاره اى از شؤون اجتماعى را، كه اكنون در زير به آنها اشاره مى شود، مرمت نموده است:

1. سطح زندگى طبقات افتاده و تهى دست (فقيران و مساكين) را بالا برده وقدرت خريد و وسايل كسب و توليد جنس را در اختيار اين گروه، كه در شرف نابودى بودند، گذارده است.

2.اعتبار حقوق برخى از كارمندان خود را كه در دايره مالى اسلام وجمع آورى زكات و حمل و نقل و تقسيم آن انجام وظيفه مى نمايند; تأمين بودجه و اعتبار آن براى دولت اسلامى بى مشقت خواهد بود و در آيه از آنان با عنوان «عاملين زكات» ياد شده است.


صفحه 225

3. بودجه ارتش وبهدارى و فرهنگ از همين راه تأمين مى گردد و اين مطلب در آيه تحت عنوان «فى سَبيلِ اللّه» گفته شده است.

علاوه بر اين دولت اسلامى، گاهى لازم مى بيند كه به گروهى از بيگانگان كمك هاى بلاعوض كند، تا در مواقع مخصوصى از وجود و عواطف و حسن روابطشان استفاده كند. از اين جهت يكى از مصارف زكات، (المُؤلّفة قُلُوبهم)است كه بعداً به معناى آن اشاره خواهيم نمود.

گذشته از اينها در ميان جامعه كسانى پيدا مى شوند با اين كه فقير و مسكين نيستند ولى لازم است از طرف افراد جامعه به آنها كمك شود، مانند بدهكاران كه در اثر پيش آمدهايى سرمايه هاى خود را از دست داده و قدرت به پرداخت قرض خود را ندارند و يا مانند «واماندگان در راه» كه دست آنها از ميهن و ثروت كوتاه گشته و دچار مضيقه مالى شده اند و نيازمندى چنين افرادى امروز از ناحيه بودجه شهردارى تأمين مى شود، ولى اسلام تمام آنها را از راه زكات تأمين نموده است. قانون مزبور با در نظر گرفتن شرايطى مى تواند بسيارى از مشكلات را حل كند:

اوّلاً، بايد روح ايمان به خدا و ترس از عواقب بد ترك اين فريضه، در پرداخت كنندگان زكات قوى باشد كه با كمال ميل و رغبت، زكات مال خود را در اختيار مسؤولان شرعى ماليات بگذارند و در اين باره خلاف و دروغ نگويند.

ثانياً، روح امانتدارى و حفظ اموال عمومى در كارمندان و كارگران دايره دارايى اسلام، بيش از همه وجود داشته باشد وگرنه راه بسيار آسانى براى دزدى و چپاولگرى خواهد بود.

بالاتر از اين دو شرط، اين است كه جامعه اسلامى با طبقات مختلفى كه دارد، روش صحيحى براى زندگى خود داشته باشند; تجملات و تشريفات بى جا را تا سر حدّ امكان از زندگى حذف و روح اعتدال و صرفه جويى را در خود تقويت


صفحه 226

نمايند تا هماهنگى صحيحى ميان فقيران و مساكين و كارمندان و ارتشيان و فرهنگيان و... به وجود آيد و عوامل ثبات فكر و بلندى روح در تمام افراد، مستقر گردد.

شأن نزول آيه هاى مورد بحث

يكى از علل تظاهر به كارهاى دينى حزب منافق، اين بود كه از غنايم و زكات اسلامى بهره اى ببرند و چون از مصارف هشت گانه زكات بيرون بودند پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) درخواست آنها را رد مى نمود و آنان ناراحت مى شدند.

روزى پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) زكاتى را تقسيم مى كرد، ثروتمندان منافق در وقت تقسيم حاضر بودند، تصور مى كردند كه سهمى خواهد برد ولى پيامبر تمام آنها را ميان فقيران تقسيم نمود و چيزى بديشان نداد. در اين اثنا ذوالخويصرة تميمى، كه بعدها در سلك خوارج درآمد، جلو آمد و عرض كرد: «اعدل يا رسول اللّه; روش عدالت پيش گير». رسول خدا از سخن بى جا و مغرضانه او كمى ناراحت شد و فرمود: «ويلك من يعدل إذا لم أعدل; واى بر تو! هرگاه(من با داشتن مقام رسالت) عدالت نكنم چه كسى عدالت خواهد كرد؟» يكى از اصحاب بلند شد و درخواست كرد كه او را بر اثر اين جسارت مجازات كند. حضرتش اجازه نداد و از آينده تاريك معترض گزارش داد وفرمود كه، اين مرد به گروهى مى پيوندد كه از دين خدا بيرون مى روند به سان تيرى كه از چله كمان رها مى شود.

آيه پنجاه و ششم، پرده از اسرار اين گروه برمى دارد كه اين حزب مادى از آن جا كه علاقه اى به معنويات اسلام ندارد; هر موقع منافع شخصى آنها در خطر افتاد دستگاه تخريبى و تبليغى خود را عليه اسلام راه مى اندازند.


صفحه 227

اين گونه عمل اختصاصى به منافق ندارد

اين حقيقتى است كه اختصاص به منافق ندارد; بلكه منافق به عنوان يك مصداق بارز معرفى شده است. بنابراين هر گروهى كه با انگيزه هاى مادى از دستگاهى حمايت مى كنند، تا آن روز حاضرند قلم و بيان و فعاليت هاى خود را به نفع آن دستگاه به كار ببرند كه منافع خود را در ترويج و ثبات دستگاه احساس كنند، ولى اگر روزى از دستگاه رانده شوند و ريشه هاى حياتى و رگ هاى منافعشان بريده شود، در اين صورت فرشته ملكوتى را هيولايى ترسناك معرفى مى كنند و حداكثر كوشش خود را به كار مى برند كه مردم را به دستگاه بدبين سازند و هر چه زودتر سازمان آن فرو ريزد.

روى اين اساس است كه امام صادق(عليه السلام)به اسحاق بن غالب مى فرمايد:«يا اسحق! كم ترى أهل هذه الآية; به نظر تو چه افرادى مشمول اين آيه(آيه 58) هستند؟». سپس خود حضرت مبادرت به جواب نموده فرمود:«هم أكثر من ثلثي الناس; بيش از دو سوم جمعيت جزء اين دسته هستند».

سالار شهيدان حضرت حسين بن على (عليهما السلام) مى فرمايد:

«الناس عبيد الدنيا والدّين لعق على ألسنتهم، يحوطونه ما درّت به معايشهم. فإذا محّصوا بالبلاء قلّ الديانون;

مردم بنده دنيا هستند، دين روى زبان آنها قرار گرفته است. به آن در زبان تظاهر مى كنند، تا روزى كه زندگى آنان را اداره مى نمايد. وقتى آزموده شدند افراد ديندار بسيار كم است».

پاسخ قرآن به اعتراض منافقان

قرآن به اعتراض آنها دو پاسخ مى دهد:


صفحه 228

1. به سان طبيبى روانى، برنامه تربيتى خاصى در اختيار آنها مى گذارد و آن، همان حالت رضا به داده خداست و اين بزرگ ترين كمالى است كه انسان در دوره زندگى خود مى تواند به دست آورد و زير سايه همين صفت كمال، بسيارى از افكار شيطانى را مى تواند از خود دور كند. چنين فردى هرگز چشم به مال ديگرى نمى دوزد، فكر غارت و چپاول و دست برد در مغز او راه نمى يابد; زيرا راضى به تقدير الهى است وجمله (وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللّهُ). تا آخر، اشاره به اين مطلب است.

2. اعلام مى دارد كه پيامبر از تشريع الهى پيروى مى كند و اختيارى از خود ندارد و در تقنين الهى فقط زكات در هشت مورد مصرف مى شود و حزب ثروتمند منافق، در هيچ كدام داخل نيست.

در پايان چند نكته اى را تذكر مى دهيم:

1. «لمز» در لغت به معناى خرده گيرى است، خواه در حضور و خواه در پشت سر، ولى «همز» خرده گيرى در غياب را گويند.

2. ماده «رغب» هرگاه با حرف «الى» و يا «فى» و يا بدون آنها به كار رود مقصود از آن ميل و توجه و شوق است و هرگاه با حرف «عن» استعمال شود، به معناى اعراض خواهد بود; مانند:

(وَمَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهيمَ إِلاّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ).

«از طريقه ابراهيم اعراض نمى كند مگر كسى تن به خوارى و ذلت دهد».

و در آيه مورد بحث مقصود از (إِلَى اللّهِ راغِبُون) مقصود همان معناى اوّلى است.

3. در قرآن فقط در همين آيه، لفظ «مسكين و فقير» با هم آورده شده است و دانشمندان درباره فرق اين دو لفظ، گفتگوهاى فراوانى دارند كه بيشتر آنها متكى به


صفحه 229

گواه محكمى نيست وروشن تر از همه آن است كه در برخى از روايات وارد شده است كه، «فقير» كسى است كه تهى دست و قدرت اداره زندگى را نداشته باشد، ولى «مسكين» نوع خاصى از فقير است كه فقر و فاقه او به سر حدّ پريشانى برسد، بنابراين افراد فقيرى كه بر اثر شدت فقر آبروى خود را مى ريزند و در خانه هر لئيم و كريمى مى روند و يا علاوه بر فقر با نابينايى و زمينگيرى دست به گريبان هستند، اينان مساكين از فقرا هستند.

4. درباره مصارف هشت گانه دو مورد را با حرف «فى» بيان كرده است; مانند (فِى الرِّقابِ وَفى سَبِيلِ اللّه) و باقى مانده با حرف «لام» ـ كه مفيد ملكيت و يا اختصاص است. نكته آن اين است كه دو مورد پيش، درباره مصرف زكات است نه مالك زكات و از اين نظر نام آنها را جهت مصرف گذارده اند، ولى موارد شش گانه ديگر، مانند فقيران و... مالك زكاتند و يا زكات از آن آنهاست و لذا با «لام» وارد شده اند. البته حرف «لام» فقط در ظاهر كلمه «فقراء» وارد شده و در باقى اصناف پنج گانه به خاطر عطف بر «فقراء» در تقدير است.


صفحه 230

صفحه 231

خوش بينى

61. (وَمِنْهُمُ الَّذِينَ يُؤذُونَ النَّبِيَّ وَيَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْر لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَيُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَرَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللّهِ لَهُمْ عَذَابٌ أَليمٌ).

«برخى از منافقان پيامبر را اذيت مى كنند و مى گويند: او خوش باور است. بگو: اين حالت به نفع شماست به خدا ايمان دارد(به سخنان او گوش فرا مى دهد) و مؤمنان را تصديق مى كند و براى كسانى كه ايمان آورده اند رحمت است، براى اشخاصى كه پيامبر را اذيت مى كنند عذاب دردناك مقرر است».

62. (يَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَكُمْ لِيُرْضُوكُمْ وَاللّهُ وَرَسُولُهُ أَحَقُّ أَنْ يُرْضُوهُ إِنْ كَانُوا مُؤْمِنينَ).

«سوگند به خدا ياد مى كنند كه شما را راضى كنند، اگر ايمان دارند بهتر بود كه خدا و رسول او را راضى كنند».

63. (أَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّهُ مَنْ يُحَادِدِ اللّهَ وَرَسُولَهُ فَأَنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِداً فِيهَا ذلِكَ الْخِزْىُ الْعَظيمُ).

«مگر نمى دانند كه هركس با خدا و پيامبر او مخالفت كند; سزاى او آتش دوزخ است كه هميشه در آن هست و اين خود خوارى بزرگى است».


صفحه 232

64. (يَحْذَرُ الْمُنَافِقُونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَيْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ بِمَا فِى قُلُوبِهِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُا إِنَّ اللّهَ مُخْرِجٌ مَا تَحْذَرُونَ).

«منافقان مى ترسند كه درباره آنها سوره اى نازل گردد و از آن چه در دل دارند خبر دهد. بگو: استهزا كنيد; خدا آن چه را از آشكار شدن آن مى ترسيد آشكار خواهد نمود».

65. (وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ لَيَقُولُنَّ إِنَّمَا كُنَّا نَخُوضُ وَنَلْعَبُ قُلْ اَبِاللّهِ وَآيَاتِهِ وَرَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤُنَ).

«اگر از آنها بپرسى(كه چرا در عقبه موضع گرفته بوديد) مى گويند: تفريح مى كرديم. بگو: آيا خدا و آيات او و پيامبرش را استهزا مى كرديد؟!».

66.( لاَتَعْتَذِرُوا قَدْ كَفَرْتُمْ بَعْدَ إِيمانِكُمْ إِنْ نَعفُ عَنْ طَائِفَة مِنْكُمْ نُعَذِّبْ طَائِفَةً بِأَنَّهُمْ كَانُوا مُجْرِمينَ).

«عذر مى آريد; زيرا پس از ايمان آوردنتان كافر شده ايد. اگر گروهى از شما را ببخشيم (كه توبه واقعى نموده اند) گروه ديگرى را عذاب خواهيم نمود; زيرا آنان مجرمند».

يكى از دستورهاى عالى اسلام اين است كه مؤمنان بايد به يكديگر حسن ظن داشته و خوش بين باشند و تا آن جا كه امكان دارد، كردار و رفتار هم كيشان خود را به صورت صحيح تفسير كنند خصوصاً كارهايى كه مى تواند به دو گونه انجام گيرد; يعنى تا گواه قطعى و يا اطمينان بخش بر نامشروع بودن عمل نباشد آن را بر فساد حمل نكنند.

روى اين اساس ناچاريم، كارهاى فردى و اجتماعى مسلمانان را به طرز مشروع تفسير كنيم و هرگاه در افعال و گفتار آن ترديد ورزيديم; آنها را صحيح و پا برجا و مغرضانه تلقى نكنيم، چنان كه در زبان مسلمانان گفته مى شود كه بايد فعل


صفحه 233

مؤمن را حمل بر صحت نمود.

اين خصيصه اسلامى همان است كه امروز از آن به خوش بينى تعبير مى آورند; يعنى بايد كارى كرد كه استاد به شاگرد، شاگرد به استاد، كارفرما به كارگر، كارگر به كارفرما، ملت به دستگاه حاكمه وبالعكس، خوش بين باشند.

البته تصور نشود كه منظور از اين صفت اين است كه، هركس هر چه گفت بايد آن را صددرصد صحيح و پا برجا بدانيم و ديگر دنبال تحقيق و جستجو نرويم; زيرا اين نه تنها خصيصه عالى انسانى نيست، بلكه موجب فساد و تباهى اجتماع، به هم خوردن شيرازه زندگى است; بلكه مقصود اين است كه هرگاه از يك فرد مسلمان عملى را ديديد و گفتارى را شنيديد، بايد كردار و گفتار او را از دريچه فكر او يك عمل صحيح بدانيد و معتقد شويد كه محرك و غرض نامشروعى نداشته است. ولى اگر بخواهيد بر طبق قول و كردار او كارى را انجام دهيد و به اصطلاح دانشمندان اثرى مرتب نماييد در چنين حال بايد كاوش بيشترى نموده و پس از ثبوت به مورد اجرا بگذاريد.

مختصر اين كه خوش بينى به افراد يك مطلبى است، دهن بينى و گوش بودن، خوش باورى و پذيرفتن قول هر كس، مطلب ديگرى است. فرد خوش بين، در عين خوش بينى و حسن ظن بدون تحقيق، عملى را انجام نمى دهد، ولى فرد خوش باور و دهن بين به گفته هر شخص ترتيب اثر مى دهد و به اصطلاح مردم، به ساز هر فردى مى رقصد.

خوش بينى صفت عالى انسانى است كه شخص خوش بين زير سايه آن، به حرف مردم توجه مى كند، ولى در عمل، كمال احتياط را رعايت مى كند. دهن بينى يك حالت و ضعف نفسانى است كه اثر مستقيم عدم تمالك نفسانى مى باشد.

بنابراين ما مى توانيم به گفتار دو مسلمانى كه سخنانشان با يكديگر تضاد


صفحه 234

دارد، خوش بين باشيم; مثلاً هرگاه ما در محفلى نشسته باشيم، ناگهان يكى از دوستان وارد مجلس شده و بگويد فلانى را در خيابان ديدم كه مرتكب يك عمل نامشروعى شده بود، ما موظف هستيم گوينده را تصديق كنيم، به اين معنا كه، بگوييم: در محيط فكر خود دروغى نمى گويد، ولى حق نداريم با اين تصديق، دوست خود را متهم سازيم به طورى كه هرگاه با او تماس بگيريم و او جداً تكذيب كند بايد او را نيز تصديق كنيم وبگويم: او نيز راستگوست و لابد اوّلى در گزارش اشتباه كرده است ولى هنگام ترتيب اثر، مثلاً دادن دختر و سپردن مال نمى توانيم فقط به تكذيب خود شخص اكتفا كنيم، چنان كه فقط به صرف گفتار شخص اوّل نبايد به او بدبين شويم.

پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)، كه داراى عالى ترين محاسن اخلاقى بود، نه تنها روش او درباره مسلمانان واقعى چنين بود، بلكه با منافقان نيز به همين طريق رفتار مى نمود. جوانان مسلمان و فرزندان اسلام، به وسايل مخصوصى از دسيسه ها و توطئه هاى منافقان عليه اسلام مطلع مى شدند و نتايج تحقيقات خود را در اختيار رئيس مسلمانان مى گذاردند و مورد تكريم و تصديق پيامبر واقع مى شدند و پيامبر براى خاموش كردن آشوب و به هم زدن بساط توطئه، متهمين از منافقان را مى خواست و مى فرمود: براى من چنين گزارش داده اند كه مثلاً شما تصميم گرفته ايد روابط اقتصادى خود را با مسلمانان قطع كنيد، گفته ايد:

(لاَ تُنْفِقُوا عَلى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ حَتّى يَنْفَضُّوا).(1)

«افراد منافق موظفند كه با ياران رسول خدا معامله نكنند تا بدين وسيله اجتماع آنها به هم بخورد».

به من گزارش داده اند كه شما مى خواهيد مسلمانان را از مدينه بيرون كنيد و


1 . منافقون(63 ) آيه 7.


صفحه 235

مى گوييد:

(لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الأَعَزُّ مِنْها الأَذَلَّ).(1)

«هرگاه به «مدينه» برگرديم، عزيزان (منافقان) ذليلان (مسلمانان) را بيرون خواهند كرد».

در اين هنگام منافقان با قسم هاى شديد و غليظ مطلب را تكذيب مى كردند و پيامبر بزرگ طبق موازين اخلاقى و اسلامى، به حسب ظاهر آنها را تصديق مى نمود.

حزب منافق چون به حقيقت اين خصيصه عالى پى نبرده بودند پيامبر را به دهن بينى و خوش باورى متهم و شروع به انتقاد نموده و مى گفتند:

(هُوَ أُذُنٌ).

«مرد خوش باورى است. به گفته هر فردى گوش فرا مى دهد».

البته ما انتظار نداريم كه دشمن ـ و لو به حقيقت اين خصيصه پى برده باشد ـ از آن انتقاد نكند; زيرا دشمن مى كوشد محاسن طرف مقابل را به صورت بدى تفسير كند; مثلاً پيامبر در تقسيم غنايم عدالت مى كند مورد انتقاد آنها واقع گرديد، عمل به وظيفه اخلاقى مى نمايد، مى گويند خوش باور است.

قرآن مجيد در پاسخ انتقاد آنها به سه جمله اكتفا مى نمايد:

1. (يُؤمنُ بِاللّهِ): «به خدا ايمان دارد». يعنى اين كه پيامبر گوش شنوايى دارد و حاضر است به سخن هرگوينده اى گوش فرا دهد، صد در صد به نفع اوست;زيرا بر اثر داشتن اين حالت به سخنان خدا كه از طريق وحى مى رسد، گوش فرا مى دهد و برنامه الهى نه تنها به نفع اوست بلكه به نفع عموم بشر است.

2. (ويؤمِنُ لِلْمُؤمِنين):«و مؤمنان را (اعم از واقعى و منافق به حسب ظاهر)


1 . منافقون(63) آيه 8.


صفحه 236

تصديق مى نمايد(و علناً به تكذيب آنها برنمى خيزد)»، در صورتى كه مى داند آنها در برخى از موارد خلاف مى گويند ولى پرده آنها را نمى درد و با تمايلى ظاهرى گفتارشان را صحيح مى شمرد و اين طرز رفتار به نفع عموم مؤمنان حتى شما منافقان است و گرنه مى توانست سخن شما را نپذيرد و به تنبيه و مؤاخذه شما بپردازد.(1)

سپس به جهت اين كه براى مؤمنان واقعى امتيازى قائل گردد، كه منافقان از آن بى بهره اند جمله سوم را فرموده است.

3.(وَ رَحْمَةٌ لِلَّذِينَ آمَنُوا مِنْكُمْ): «به افراد با ايمان واقعى رحمت الهى است». اين جمله منافات ندارد كه حضرتش براى عموم جهانيان رحمت است; چنان كه قرآن مى گويد:(وَمَا أَرْسَلْناكَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ)(2): «تو را به عموم عالميان پيامبر رحمت فرستاده ايم»، زيرا منظور از رحمت بودن او به عموم جهانيان اين است كه تمام بشر استعداد آن را دارند كه از وجود او بهره اى ببرند، ولى فعليت اين بهره بردارى مخصوص به گروه مؤمن واقعى است و منافقان از آن بى بهره اند.

از آيه شصت و چهارم، استفاده مى شود كه منافقان گروهى مردد بودند، نه منكر و در نبوت پيامبر شك و حالت تردذيد داشتند; از اين نظر مى فرمايد مى ترسند و احتمال مى دهند كه سوره اى نازل گردد و راز آنها را فاش كند.

آيه شصت و پنجم، اشاره به توطئه اى است كه منافقان براى قتل پيامبر هنگام مراجعت از جنگ «تبوك» چيده بودند و مى خواستند كه در «عقبه»، شتر حضرت را


1 . مفسران مى گويند: علت اين كه لفظ ايمان را در جمله اول با «باء» و در دومى با «لام» استعمال كرده است براى اين است كه، ايمان او به خدا با ايمان او به گفته همه مؤمنان فرق دارد: ايمان او به خدا يك ايمان جدى و واقعى خلل ناپذير است و ايمان او به مؤمنان، ايمان ظاهرى است كه به نفع مؤمنان است و تصديق جدى به اين كه گفته، مطابق واقع است، در صورتى انجام مى گيرد كه تحقيق كند وحقيقت روشن گردد.

2 . انبياء(21) آيه 107.


صفحه 237

رم دهند. از اين رو، در آن جا كمين كرده بودند ولى پيامبر گرامى از نقشه آنها آگاه شد و دستور داد قبل از او كسى بالا نرود در حالى كه حذيفه شتر حضرت را مى راند و عمار مهار شتر را مى كشيد، ديده حضرت به افرادى افتاد كه صورت ها را پوشيده بودند و بلافاصله بانگى بر آنها زد كه متفرق شدند. آنان با خود گفتگو كرده بودند كه هرگاه پيامبر از وضع و نقشه ما اطلاع يافت، به وى مى گوييم كه غرض ما، بازى بود، لذا قرآن در پاسخ آنها مى گويد:

(أَبِاللّهِ وَآياتِهِ وَرَسُولِهِ كُنْتُمْ تَسْتَهْزِؤنَ).

«خدا و رسول و آيات او را استهزا مى كرديد؟!».


صفحه 238

صفحه 239

نشانه هاى منافقين

67. (اَلْمُنَافِقُونَ وَالْمُنَافِقَاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْض يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَيَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنافِقُينَ هُمُ الْفَاسِقُونَ).

«مردان و زنان منافق; به هم پيوسته و دوست يكديگرند. به كارهاى بد، دعوت مى كنند و از كارهاى نيك، باز مى دارند و دست هاى خود را (در انفاق) مى بندند. خدا را فراموش كرده اند و خدا نيز آنها را فراموش كرده است(كنايه از قطع عنايات خداست). به راستى منافقان همان فاسقان و خارجان از اطاعت خدا هستند».

68. (وَعَدَ اللّهُ الْمُنَافِقينَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْكُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدينَ فِيها هِيَ حَسْبُهُمْ وَلَعَنَهُمُ اللّهُ وَلَهُمْ عَذَابٌ مُقيمٌ).

«خدا به مردان و زنان منافق و گروه كافر، آتش دوزخ را وعده داده است، پيوسته در آن هست. از نظر كيفر، آتش براى آنان كافى است و آنان را از رحمت خود دور ساخته است و بر آنان است عذاب دايم».

تفسير اين دو آيه، در صورتى به روشنى انجام مى گيرد كه آيه هاى 70 و 71 به اين دو آيه ضميمه گردند; زيرا اين دو آيه در مورد مردان و زنان منافق بحث و گفتگو مى كند و حالات افعال آنان را شرح مى دهد، هم چنان كه آيه هاى 70 و


صفحه 240

72، مربوط به مردان و زنان با ايمان است، كه از نظر روحيه و انديشه و كار و هدف در دو قطب مخالف قرار دارند; از اين جهت بهتر است موقعى به تفسير اين دو آيه بپردازيم كه بحث ما به تفسير آيه هاى 70و 71 رسيده باشد و در آن بخش، مفاد آيات هر دو موضوع را به گونه اى روشن خواهيم نمود.

آينه عبرت

69. (كَالَّذينَ مِنْ قَبْلِكُمْ كَانُوا أَشَدَّ مِنْكُمْ قُوَّةً وَأَكْثَرَ أَمْوالاً وَأَولاداً فَاسْتَمْتَعُوا بِخَلاقِهِمْ فَاسْتَمْتَعْتُمْ بِخَلاقِكُمْ كَمَا اسْتَمْتَعَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ بِخَلاقِهِمْ وْخُضْتُمْ كَالَّذى خَاضُوا أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِى الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَأُولئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ).

(«شما اى جمعيت منافقان،) مانند كسانى هستيد كه در گذشته (در روى زمين) زندگى مى كردند و از شما نيرومندتر و اموال و اولاد آنها فزون تر بود، از نصيب خود برخوردار شدند، شما نيز از نصيب خويش به سان گذشتگان برخوردار گشتيد و مانند پيشينيان(در مطالب باطل و بى اساس) غوطهور شديد. اعمال آنها در دنيا و آخرت نابود شده و آنان زيان كارانند».

70.(اَلَمْ يَأْتِهِمْ نَبَأُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ قَوْمِ نُوح وَعَاد وَثَمُودَ وَقَوْمِ إِبْراهيمَ وَأَصحَابِ مَدْيَنَ وَالْمُؤْتَفِكَاتِ أَتَتْهُمْ رُسُلُهُمْ يَظْلِمُونَ).

«مگر خبر كسانى كه پيش از آنها زندگى مى كردند، مانند قوم نوح و عاد و ثمود و قوم ابراهيم و اهل مدين و دهكده هاى واژگون شده به آنها نرسيده است؟ پيامبران، آنان را با ادله محكم تبليغ نمودند(ولى سرپيچيدند). چنين نبود كه خدا به آنها ستم كند، بلكه خود آنها، به خويشتن ستم مى كردند».


صفحه 241

زندگى پر غوغاى فرزندان آدم در كره زمين نفيس ترين مجموعه اى است كه در اختيار بشر قرار گرفته است. زورمندان، صاحبان ثروت ومكنت، رؤساى ايل و قبيله، سران كشورها و ممالك، چند صباحى در اين جهان زيسته و سر در نقاب خاك كشيده اند و آن قدرت و نيرو، زندگى را براى آنان در اين دنيا جاويدان نساخت. با داشتن كاخ هاى سر به فلك كشيده و خانه هاى زيبا و آراسته، سرانجام در دل خاك منزل گرفتند و خود را در برابر چنگال هاى درنده مرگ زبون و ناتوان ديدند. ظواهر فريبنده طبيعت، آنها را به خود مشغول ساخت و مجال هرگونه فكر، جز فكر جمع نيرو و قدرت، و زينت و ثروت، را از آنان ستاند و از اين رهگذر، جز لذايذ آنى وزودگذر چيزى دستگيرشان نشد. قرآن نام اين لذت هاى زودگذر را «استمتاع» گذارده، چنان كه مى فرمايد:(اسْتَمْتَعَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ بِخَلاقِهِمْ):«از آن چه در اختيار داشتند، برخوردار شدند»، و در روز آخر، روز پايان زندگى دنيوى، با حسرت تمام، چشم از اين جهان پوشيده و طبعاً فراق با اين مظاهر لذت بخش براى كسانى كه آينده درخشانى براى خود نمى بينند، فوق العاده سخت و جان گداز است، چنان كه مى فرمايد:

(إِنّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِها فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَتَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَهُمْ كافِرُونَ).(1)

«خدا مى خواهد آنها را با دادن اموال و اولاد در زندگانى دنيا معذب بسازد و با حال كفر، جانشان را بگيرد».

قرآن در پاره اى از موارد; آيندگان را به زندگى گذشتگان، توجه داده و مكرراً دستور مى دهد از هلاك و نابودى اقوامى كه از هر نظر از شما بالاتر بودند، پند بگيرند و بدانند آنان با آن عظمت نتوانست زندگى جاويدان داشته باشند و سرانجام


1 . توبه(9) آيه 55.


صفحه 242

در برابر قضا و تقدير الهى تسليم گرديدند. اكنون به عنوان نمونه، آيه اى را نقل مى كنيم:

(اَوََ لَمْ يَسِيرُوا فِى الأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَكانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَمَا كانَ اللّهُ لِيُعْجِزَهُ مِنْ شَىْء فِى السَّمواتِ وَلاَ فِى الأَرْضِ إِنَّهُ كانَ عَلِيماً قَدِيراً).(1)

«آيا در روى زمين نگشته اند، تا بنگرند عاقبت كسانى كه پيش از آنان زندگى مى كردند. و در نيرو از آنها افزون تر بودند؟! هيچ موجود زمينى و آسمانى خدا را ناتوان نمى سازد. خدا دانا و تواناست».

مطالعه حالات گذشتگان به قدرى اهميت دارد كه كتاب آسمانى ما، آن را در سوره هاى قصص، روم، غافر، فصّلت، ق و... به طور مكرر گوشزد مى كند و در اين سوره نيز، كه روى سخن با منافقان است، اين مطلب را يادآور مى شود چنان كه ملاحظه مى فرماييد.

نكته قابل توجه يا حبط اعمال

نكته قابل توجه در آيه 69، مسأله حبط اعمال است.از آيات قرآن استفاده مى شود، برخى از گناهان، مانند ارتداد و خروج از دين اسلام سبب مى شود كارهاى نيك انسان حبط و بى اثر گردد، چنان كه مى فرمايد:

(وَمَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَهُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِى الدُّنْيا وَالآخِرَةِ).(2)

«هر مسلمانى از دين برگردد و مرگ او در حال كفر فرا رسد اعمال چنين


1 . فاطر(35) آيه 44.

2 . بقره(2) آيه 217.


صفحه 243

افراد در دنيا و آخرت باطل گشته است».

مقصود اين است كه تمام اعمال و عبادات و طاعات آنها از نظر نتيجه نابود مى گردد و نقطه مقابل «ارتداد» اسلام و توبه است، كه وسيله محو گناهان و بخشوده شدن تمام آنهاست چنان كه مى فرمايد:

(يا عِبادِىَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِِِهِم لاَ تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً).(1)

«اى بندگان من، كه درباره خويش زياده روى كرده ايد(و پا از حريم محرمات فراتر نهاده ايد) از رحمت خدا نوميد نباشيد، به راستى خدا بخشاينده تمام گناهان است».

از برخى از آيات استفاده مى شود كه، مخالفت با رسول خدا و يا داد زدن پيش پيامبر، سبب حبط اعمال و نابودى ثواب كردارهاى نيك انسان مى گردد.

چنان كه مى فرمايد:

(إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللّهِ وَشاقُّوا الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمُ الهُدى لَنْ يَضُرُّوا اللّهَ شَيْئاً وَسَيُحْبِطُ أَعْمالَهُمْ).(2)

«كسانى كه پس از روشن شدن حق كفر ورزيده اند و از راه خدا منحرف شده اند و با پيامبر مخالفت كرده اند، به هيچ وجه خدا را زيانى نمى زنند و اعمال آنان محو خواهد گرديد».

در سوره حجرات مى فرمايد:

(لا تَرْفَعُوا أَصْواتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ... أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُكُمْ).(3)


1 . زمر(39) آيه 55.

2 . محمد(47) آيه 32.

3 . حجرات(49) آيه2.


صفحه 244

«پيش رسول خدا داد نزنيد... مبادا اعمالتان محو گردد».

دانشمندان اسلام درباره احكام معاصى در اسلام سخنان زيادى دارند كه فعلاً مجال نقل آنها نيست.

نمونه هايى از اقوام گذشته

قرآن براى يادآورى، سرگذشت اقوامى را در آيه 70 به اجمال بيان مى نمايد و در بسيارى از سوره ها، سرگذشت اين اقوام را به طور مشروح بيان نموده است.

1. قوم «نوح» كه به وسيله طوفان جهان گير غرق شدند;

2. «عاد» كه باد مسمومى همه آنها را هلاك نمود;

3. «ثمود» كه به وسيله صيحه آسمانى به ديار مرگ رهسپار شدند;

4. قوم «ابراهيم» كه نعمت را از آنها سلب نمود و سلطان آنان «نمرود» را هلاك ساخت;

5. قوم «لوط» كه با خسف، آبادى هايشان را زير و رو نمود.


صفحه 245

نشانه هاى مؤمن

71.(والْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْض يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُقيمُونَ الصَّلوَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكوة وَيُطيعُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ أُولئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللّهُ إِنَّ اللّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ).

«مردان و زنان مؤمن، ولىّ يكديگرند، مردم را به كارهاى نيك دعوت نموده و از كارهاى زشت باز مى دارند، نماز مى گزارند و زكات مى دهند و خدا و رسول او را اطاعت نموده و بر اثر آن مشغول رحمت الهى مى گردند. خدا عزيز و حكيم است».

72.(وَعَدَ اللّهُ الْمُؤْمنينَ وَالْمُؤْمِناتِ جَنَّات تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الأَ نْهَارُ خَالِدينَ فِيهَا وَمَسَاكِنَ طَيِّبَةً فِى جَنّاتِ عَدْن وَرِضْوانٌ مِنَ اللّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ).

«خداوند به مرد و زن با ايمان وعده بهشت داده است كه زير درختان آن، آب ها جارى مى گردد، همراه با خانه هاى پاكيزه در بهشت دايم و رضايت الهى بالاتر از همه چيز است. اين است پيروزى بزرگ».

اهميت نظارت عمومى

مطالعه آيات قرآن در مورد دو عامل سعادت آفرين(امر به معروف و نهى از


صفحه 246

منكر) ما را به اهميت شايان هر دو، رهبرى مى كند. در بسيارى از آيات به مؤمنان دستور مى دهد كه مردم را به كارهاى نيك و سودمند دعوت كنند و از ارتكاب عمل هاى زشت وزيان آور باز دارند و جمعيتى را رستگار و نيك فرجام مى داند كه اين دو عامل در ميان آنان حكمفرما باشد:

(وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ).(1)

«بايد دسته اى از شما قيام كنند و مردم را به كارهاى نيك بخوانند و از منكر باز بدارند و چنين جمعيتى سعادتمند و ديگران نيز از سعادت آنها برخوردارند».

قرآن سعادت اجتماع را در پرتو حكومت چهار عامل مى داند و معتقد است پس از ايمان به خدا و اعمال صالح، سومين عامل، همان امر به معروف و نهى از منكر است و اين مطلب را در سوره والعصر، با اين جمله ادا فرموده است:( وَتَواصَوْا بِالْحَقِّ):«پيروى از حق را به يكديگر سفارش مى كنند». همان گونه كه عامل چهارم را، توصيه به صبر و استقامت مى داند آن جا كه مى فرمايد:(وَتَواصَوْا بِالصَّبْرِ).

اسلام معتقد است سعادت جامعه بر اساس مبارزه با فساد و جلوگيرى از عمل هاى ناشايست استوار است. و در جامعه هاى اسلامى بايد پند و اندرز و اعمال قدرت در برابر سيل بنيان كن فساد، در سرلوحه برنامه آنها قرار گيرد:

(كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّة أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَونَ عَنِ الْمُنْكَرِ).(2)


1 . آل عمران(3)آيه 104.

2 . آل عمران(3) آيه 110.


صفحه 247

«شما، در صورتى بهترين جمعيت هستيد كه در مبارزه با فساد از پاى ننشينيد و در هدايت مردم و تشويق آنها كوشا باشيد».

تأثير اين دو عامل در سعادت جامعه

جمعيتى كه كنار يكديگر زندگى مى كنند، در سعادت و شقاوت، سود وزيان، بدبختى و خوشبختى شريك يكديگرند. هرگاه فردى و يا افراد معدودى از اين جامعه آلوده شوند به طور مسلم اثر مستقيمى روى تمام افراد آن جامعه خواهد داشت و افراد پاك و غير منحرف هر چه بخواهند، بساط زندگى خود را كنار بكشند وبگويند به ما چه، براى آنان سودى نخواهد داشت وممكن نيست كه حساب خود را جدا نمايند و از شقاوت و تيره روزى آن عده منحرف صدمه اى نبينند.

اجتماعى كه در يكى از نقاط جهان به وجود مى آيد، به سان شخصى است كه از مادر متولد مى گردد. افراد آن جامعه مانند اعضاى انسانى است، هرگاه يكى از اعضا صدمه اى نبيند به روشنى اعضاى ديگر را ناراحت خواهد كرد.

افراد جامعه، در محيط واحدى به سر مى برند، در يك كارگاه مشغول كار و فعاليت هست، در يك دبيرستان و دانشگاه درس مى خوانند، با اين ارتباط و به هم پيوستگى چطور مى توانند حساب يكديگر را از هم جدا نگاه دارند؟

يك فرد آلوده يا يك جوان ناصالح، كه روحيات وافكار او دستخوش هوا و هوس باشد، مى تواند گروه انبوهى را به رنگ خود درآورد; زيرا جهان، جهان ارتباط و ميحط، محيط تأثير و تأثر و عكس العمل و واكنش است. بروز يك بيمارى خطرناك مانند آبله، در گوشه يك اجتماع به سان زنگ خطرى است كه به صدا در مى آيد; بانگ هشدارى است كه افراد را تكان مى دهد. در چنين هنگام افرادى كه مسؤول بهداشت جامعه اند فوراً به تكاپو افتاده با فرستادن گروه هاى تلقيح، بقيه


صفحه 248

اجتماع را از بيمارى مسرى نجات مى بخشند.

خوب است در بيمارى هاى روحى و روانى و اخلاقى نيز اين چنين فكر كنيم، شيوع يك عمل زشت و بروز يك كردار ناپسند، سقوط دختر و پسر جوانى را زنگ خطر بدانيم و قواى معنوى و اخلاقى ونيروهاى ايمانى خود را عليه آن بيمارى بسيج كنيم و منطق «عيسى به دين خود و موسى به دين خود» را كنار بگذاريم و از جان و دل، عليه فساد مبارزه كنيم.

سلب آزادى

افراد فرو رفته در ماديات و شهوات، چنين تصور مى كنند كه تجهيز گروهى به نام امر به معروف و نهى از منكر، سبب مى شود كه از مردم آزادى عمل سلب گردد و حريت و آزادى، كه آخرين آرزوى انسان است، از بين برود; در صورتى كه ريشه تمام نهضت هاى امروز براى درهم شكستن قيد و زنجير محدوديت و تحميل اراده هاست.

اين منطق به قدرى سست وواهى است كه به پاسخ نياز ندارد; زيرا نتيجه اين فكر اين است كه بايد زنجير قوانين را از پاى بشر باز نمود و محيطى مانند محيط حيوانات يا بدتر از آن، كه آزادى مطلق در آن حكمفرما باشد، به وجود آورد. بنابراين اصلاً نبايد به قاتل و خونريز، به غارتگر و مفسد اعتراض نمود و بايد دست روى دست گذارد تا هر كس هر چه خواست، انجام دهد.

سخنى از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)

عين اين سخن را يكى از شاگردان رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از حضرتش پرسيد و گفت: دين اسلام دين حريّت و آزادى است، بنابراين چه حق دارد كه گروهى از انسان


صفحه 249

سلب آزادى نمايند و جلو اراده شخص را در كارهاى خود بگيرند؟

حضرتش فرمود: آيا در كشتى نشسته ايد؟ عرض كرد: بله، يا رسول اللّه. فرمود: كسى كه در يكى از نقاط كشتى جايى بگيرد و با دادن مبلغى، نقطه اى را به خود اختصاص دهد، آيا حق دارد در نيمه راه، جاى پاى خود را سوراخ كند؟ عرض كرد: نه، فرمود: چرا؟ عرض كرد: در چنين صورت نه تنها ضرر به خود مى زند، بلكه سبب مى شود كشتى با تمام سرنشينانش در اعماق دريا فرو رود. پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: مَثَل يك گنه كار و منحرف و يا يك جوان آلوده، در ميان اجتماع، به سان فرد خرابكار است كه در كشتى با جمعيتى بنشيند و موجبات تخريب آن را فراهم آورد و هرگاه به او بگويند: چه مى كنى؟ بگويد: به شما مربوط نيست، من زير پاى خود را سوراخ مى كنم.(1)

نشانه هاى مؤمن و منافق

هرگاه اين دو آيه را، كنار آيه هايى كه در مورد افراد منافق(آيه هاى 67ـ 68) وارد شده است، قرار دهيم، مفاد هر دو قسمت روشن مى شود.

از مجموع بيانات قرآن درباره منافق و مؤمن، استفاده مى شود كه، اين دو گروه، در دو قطب مخالف هم قرار دارند و هيچ نوع وجه اشتراكى ميان اين دو گروه، جز اين كه هر دو انسان هستند، وجود ندارد. براى روشن شدن اين قسمت، كه چگونه اين دو گروه در دو قطب مخالف هم قرار دارند، جملاتى از آيات سوره برائت را ذيلاً تجزيه كرده، هر جمله اى را كه درباره منافق وارد شده است در كنار جمله مخالف آن، كه درباره مؤمن وارد شده است قرار مى دهيم تا مطلب روشن شود اكنون توجه شما را به اين قسمت جلب مى كنيم:


1 . حديث را با شرح و توضيح ذكر كرده ام.


صفحه 250

قرآن، مؤمن و منافق را ضد يكديگر مى خواند، زيرا گروه منافق به هيچ اصلى جز شهوت و لذت و نيل به مقاصد دنيوى معتقد نيستند و پيوسته مردم را به برداشتن مرزهاى اخلاقى و ايمانى دعوت نموده و از كارهاى نيك باز مى دارند، چنان كه مى فرمايد: (يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَيَنْهَونَ عَنِ الْمَعْرُوفِ)ولى افراد مؤمن و پاسداران مرزهاى ايمان و تقوا در قطب مخالفند، آنان با فساد مبارزه مى كنند و به كارهاى نيك دعوت مى كنند:(يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُقيمُونَ الصَّلوة). و اگر نماز گزاردن مؤمنان را پس از ذكر اين دو عامل تذكر مى دهد، براى اين است كه خود نماز عملاً دعوت به حق و حق پرستى است و خود امر به معروف عملى است.

منافقان از رساندن خير به مردم و شركت در كارهاى نيك عقب نشينى مى نمايند; زيرا جز خود و شهوات خود، كارى در زندگى ندارند، از اين نظر در بيان احوال آنان مى فرمايد:(وَيَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ)، ولى بر عكس افراد با ايمان كه جان و مال و زبان و قلمشان پيوسته در تأسيس مؤسسات خيريه و بريدن ريشه هاى فساد و ارشاد افكار عموم مصرف مى شود و چون مصالح شخصى خود را در پرتو ترميم مصالح نوع مى دانند دست به انفاق زده و زكات مال خود را مى دهند:(وَيُؤْتُونَ الزَّكوةَ).

از آن جا كه منافقان، اعتقاد به مبدأ و معاد ندارند و يا به تعبير صحيح تر، فطرت خداپرستى خود را به وسيله پرده هاى ضخيم ماديت و شهوت پوشانيده اند، قهراً خدا را فراموش كرده و از اطاعت او سرپيچى مى نمايند و از آن جا كه خدا هيچ گاه فراموش نمى كند، ناگزير مقصود، همان طرد از حريم رحمت و قطع عنايات غيبى است و در قرآن از اين نوع تعابير فراوان است و لذا درباره آنان چنين مى فرمايد: (نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ): «خدا را فراموش كردند(پس به كيفر اعمال خود كه طرد از ساحت رحمت الهى است) خدا(نيز) آنان را فراموش كرد». ولى گروه مؤمن از اوامر خدا و


صفحه 251

پيامبر او پيروى مى كنند، چنان كه مى فرمايد:(وَيُطيعُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ):«خدا و رسول او را اطاعت مى كنند» و بر اثر اطاعت مى فرمايد:(أُولئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللّهُ): «به زودى مشمول عنايات الهى مى شوند».

نكته قابل توجه

اين دو آيه، مردان و زنان منافق را در يك صف و مردان و زنان با ايمان را در صف مقابل قرار داده است و آشكارا مى رساند كه اهل نفاق از يكديگر پيروى نموده و پشتيبان هم ديگرند، و اين مطلب را با جمله زير ادا نموده است:(الْمُنافِقُونَ وَالْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْض):«مردان و زنان منافق حامى و نگه دار يكديگرند». و در برابر آنها پاكان و مؤمنان را، ولىّ و دوست هم شمرده و حافظ حيات يكديگر دانسته و مى فرمايد:(وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلياءُ بَعْض).

اين مطلب را درباره يهود و نصارا تكرار نموده و مى فرمايد:

(لاَ تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَالنَّصارى أَوْلِياءَ بَعْضُهُمْ أَوْلياءُ بَعْض).(1)

«يهود و نصارا را به دوستى نگيريد كه آنان دوست و ولىّ يكديگرند».

در سوره آل عمران، گروهى از انبيا را پيرو يكديگر و از يك مبدأ مشتق دانسته است، چنان كه مى فرمايد:

(إِنَّ اللّهَ اصْطَفى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْض وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ).(2)

«خداوند آدم و نوح و فرزندان ابراهيم و عمران را از جهانيان برگزيده و برخى از نسل برخى هستند و خدا شنوا و داناست».


1 . مائده(5) آيه51.

2 . آل عمران(3)آيه 34.


صفحه 252

سپس قرآن دو وعده متخالفى را كه به دو جمعيت (مؤمن و منافق) داده است، در آيه هاى 68 و 72 بيان مى نمايد.

مظهر بارزى از عدالت اجتماعى اسلام

نمونه بازرى از عدالت اجتماعى اسلام اين است كه زن و مرد را از نظر پاداش اخروى يك سان قرار داده و مى گويد: مرد و زن مؤمن ونيكوكار به پاداش اعمال خويشتن در دنيا و آخرت مى رسند و اين مطلب را صريحاً در مواردى از قرآن، مثلاً در سوره نحل بيان نموده است:

(مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَر أَوْ أُنْثى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَيوةً طَيِّبَةً وَلَنَجْزِيَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ مَا كانُوا يَعْمَلُونَ).

«هرگاه مرد و زن مؤمن عمل شايسته و صالحى انجام دهند به آنها زندگى پاكيزه اى مى بخشيم و به وجه شايسته ترى پاداش خواهيم داد».

اسلام با اين پيام، جهانى را كه براى زن روح انسانى قائل نبودند تكان داد; جهانى كه مى گفتند: زن نه حيوان است و نه انسان، بلكه موجودى است بينابين; وى از دايره حيوان پا فراتر نهاده، ولى به حدّ انسانيت نرسيده است. و در اين سوره در آيه 72 مردان و زنان مؤمن را به خطاب زير مخاطب ساخته:

(وَعَدَ اللّهُ الْمُؤْمِنينَ وَالْمُؤْمِناتِ جَنَّات تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ خالِدينَ فِيها وَمَساكِنَ طَيِّبَةً فِى جَنّاتِ عَدْن).

«خدا به زنان و مردان مؤمن، بهشت ها وعده داده كه جوى ها در آن روان است و جاودانه در آن هستند».

چنان كه ملاحظه مى كنيد در آيه 72 زن و مرد را از نظر پاداش و اعمال و افعال مثل هم شمرد. و هر كس، خواه مرد و خواه زن از روى ايمان، عملى را انجام


صفحه 253

دهد پاداش عمل خود را خواهد ديد. در آخر اين آيه به نكته اى اشاره فرموده كه برخى از مؤمنان غافل از درجات بالاتر بهشت (يعنى رضايت الهى) هستند لذا در دنباله آيه فرمود:(رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ أَكْبَرُ ذلِكَ هُوَ الْفَوزُ الْعَظِيمُ):«رضايت الهى بزرگ ترين پاداش است».

بسيارى از مردم خدا را براى پاداش هايى كه در شرع در برابر آنها تعيين شده است مى پرستند. اين نوع پرستش در عين اين كه شايسته تقدير است مخصوص گروهى است كه روح خداپرستى در آنها به سر حدّ كمال نرسيده باشد و در روايات ما از اين عبادت به «عبادة الأُجراء» يادآورى شده است; ولى كسانى هستند كه روح خداشناسى آنها به سر حدّ كمال رسيده، كمال مطلق را دوست دارند، علاقه تامى به ذات اقدس او دارند، تحصيل رضايت او را بالاتر از همه لذايذ مى دانند، محركى ديگر جز شايستگى او به پرستش ندارند. آنان همانند افرادى هستند كه مى گويند:«ما عبدناك خوفاً من نارك و لا طمعاً فى جنّتك بل وجدناك أهلاً للعبادة; پرستش ما براى ترس از دوزخ و طمع در بهشت تو نيست، بلكه اهليت وشايستگى ذاتى تو، سبب شد كه ما تو را بپرستيم». البته اين گروه كاملاً در اقليتند.


صفحه 254

صفحه 255

منافقين دشمنان خطرناك

و نحوه مبارزه اسلام با آنها

73.(يَا أَيُّهَا النَّبِىُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَمَأْويهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصيرُ).

«اى پيامبر، با كفار و منافقان جهاد كن و بر آنها سخت بگير. جايگاه آنها دوزخ است و چه سرانجام بدى است».

74.(يَحْلِفُونَ بِاللّهِ مَا قَالُوا وَلَقَدْ قَالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ وَكَفَرُوا بَعْدَ إِسْلامِهِمْ وَهَمُّوا بِمَا لَمْ يَنَالُوا وَمَا نَقَمُوا إِلاَّ أَنْ أَغْنيهُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ مِنْ فَضْلِهِ فَإِنْ يَتُوبُوا يَكُ خَيْراً لَهُمْ وَ إِنْ يَتَوَلَّوْا يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ عَذاباً أَليماً فِى الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَمَا لَهُمْ فِى الأَْرضِ مِنْ وَلِىّ وَلاَ نَصير).

«به خدا سوگند ياد مى كنند كه (سخن كفرآميز) نگفته اند. محققاً كلمه كفر را بر زبان جارى ساخته و پس از اسلام، كفر ورزيده اند. (به پيامبر) سوء قصدى داشتند ولى موفق نشدند. تنها ايراد آنها اين است كه، خدا و رسول او از كرم خود، آنها (منافقان) را بى نياز ساخته است. هرگاه توبه نمايند براى آنها خوب است و اگر سرپيچى كنند، در دنيا و آخرت گرفتار مى شوند و براى آنان در روى زمين يار و حامى نيست».

75.(وَمِنْهُمْ مَنْ عَاهَدَ اللّهَ لَئِنْ آتينَا مِنْ فَضْلِهِ لَنَصَّدَّقَنَّ


صفحه 256

وَلَنَكُونَنَّ مِنَ الصَّالِحينَ).

«برخى از منافقين با خدا پيمان بسته ند كه اگر خدا از كرم خود به ما عطا كند صدقه مى دهيم و از نيكوكاران خواهيم بود».

76.(فَلَمّا آتيهُمْ مِنْ فَضْلِهِ بَخِلُوا بِهِ وَتَوَلَّوْا وَهُمْ مُعْرِضُونَ).

(«ولى آنان به پيمان خود عمل نكردند). هنگامى كه خدا از روى كرم به آنها عطا كرد،بخل ورزيدند و (از عمل به پيمان) سرپيچى كردند».

77.(فَأَعْقَبَهُمْ نِفَاقاً فِى قُلُوبِهِمْ إِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ بِمَا أَخْلَفُوا اللّهَ مَا وَعَدُوهُ وَبِمَا كَانُوا يَكْذِبُونَ).

«پيمان شكنى و دروغگويى; صفت نفاق را در دلشان پديد آورده و تا روز ملاقات با خدا، باقى است».

78. (اَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ سِرَّهُمْ وَنَجْويهُمْ وَأَنَّ اللّهَ عَلاّمُ الْغُيُوبِ).

«مگر نمى دانند كه خدا نهان و آشكار آنها را مى داند و از اسرارشان با خبر است».

از روزى كه حكومت اسلامى در «مدينه» به دست پيامبر اسلام پى ريزى شد تا به امروز، دو دشمن نيرومند براى اسلام وجود داشته و دارد:

1. كافران: مقصود از كافر كسى است كه به خدا و معاد و يا رسالت پيامبر گرامى ايمان نياورده است و مادى و بت پرست و اهل كتاب نيز كافرند. اين گروه از دشمنان از آن جا كه كاملاً شناخته شده اند، تكليف حكومت اسلامى با آنها روشن است و به قرار زير با آنان رفتار مى شود:

هرگاه كافر ملحد و يا بت پرست دست از الحاد و بت پرستى بردارد جزو جامعه اسلامى مى گردد و در غير اين صورت در كشور اسلامى براى چنين افراد


صفحه 257

جايى نيست; زيرا كفر بدين معنا بيمارى مهلك و مسرى است كه اگر معالجه نشود، چه بسا عموم مردم را مبتلا مى سازد و در نتيجه، اشرف مخلوقات (انسان) به پست ترين مرحله كشيده مى شود و در برابر هر چوب و فلزى، ذليل و زبون و درهاى ترقى و تعالى بر روى وى بسته مى شود و اگر، خداشناس و پيرو يكى از آيين هاى آسمانى سابق باشد، او در كشور اسلامى آزاد است و با پرداخت جزيه و التزام به يك سلسله شرايط مى تواند تحت الحمايه حكومت اسلامى در آيد.

2. منافقان: اين دسته خطرناك تر از گروه گذشته اند. منافق كسى را گويند كه به اسلام تظاهر مى كند، ولى در باطن ايمان ندارد و اعمال ظاهرى او براى فريب دادن مسلمانان است. مسجدسازى آنها براى خدا نيست، به منظور تأسيس مركز سياسى است. اگر در مجامع دينى شركت كنند، غرض اين است كه جاسوسى كنند و اگر با مسلمانان به سوى جبهه جنگ بروند، منظور فراهم آوردن مقدمات شكست مسلمان هاست. اين گروه نوعاً افراد حريص و پر توقع و پرمدعا هستند. اگر در غزوات اسلامى غنيمتى به دست ارتش اسلامى بيفتد، توقع دارند بزرگ ترين سهم به آنها داده شود، اگر رموز و اسرار حكومت اسلامى را بفهمند، فوراً در اختيار دشمنان مى گذارند.

مبارزه با اينها از اين نظر مشكل است; يعنى به حكم ابراز اسلام، نمى شود آنها را از جامعه اسلامى طرد كرد و به حكم نفاق و دورويى نمى توان به آن اعتماد نمود. آنان اقليتى هستند كه در برابر اكثريت مسلمانان واقعى، به فعاليت هاى سرى مشغولند; در فكر ايجاد تفرقه در ميان مسلمانانند و به حكم اين كه مسلمانند مى توانند در مجالس مسلمانان حاضر شوند و رئيس اسلام را ترور كنند، چنان كه منافقان در طريق مراجعت از «تبوك»، قصد جان او را به قتل برسانند، ولى پيامبر آگاه شد و نقشه آنها را نقش بر آب كرد، چنان كه خداوند در آيه 74، به اين جريان


صفحه 258

با جمله (وَهَمُّوا بِما لَمْ يَنالُوا)اشاره مى نمايد.

وظيفه مسلمانان در برابر منافقان

حكومت هاى امروز، پس از شناسايى مخالفان خود، آنان را به عناوين مختلف از ميان مى برند و يا در سياه چال ها شكنجه مى دهند، ولى در اسلام، قصاص قبل از جنايت صحيح نيست و حاكم عادل اسلامى، هرگاه از تصميم كسى داير بر قتل او آگاه گردد بايد به حكم خرد از او احتياط كند، ولى هرگز او را نمى تواند اعدام نمايد، يا به سياه چال ها روانه سازد. خود قرآن فقط به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)دستور پرهيز از منافقين را داده است:

(هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّى يُؤْفَكُونَ).

«آنها دشمنانند. از آنها پرهيز كن خدا نابودشان سازد، به كجا مى روند!».

ولى اسلام در برابر اين گروه كارشكن و مزدور، راه مبارزه منفى را پيش مى گيرد و مسلمانان را موظف كرده كه با منافقين با كمال خشونت و غلظت رفتار نمايند، روى خوش به آنها نشان ندهند و معاشرت خود را با ايشان قطع نمايند، اين دستور از آيه (جاهِدِ الْكُفّارَ وَالْمُنافِقينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ):« با كافران و منافقان نبرد كن و بر آنها سخت گيرى بنما»، استفاده مى شود.

معناى مجاهدت در آيه چيست؟

خشونت و غلظت، راه مؤثرى است براى كوبيدن اقليت مفسد در برابر اكثريت متّفق. چه بسا بر اثر فشار، روح توبه و اصلاح در آنها پديد آيد و جز اين راه ديگرى نيست، زيرا كشتن منافق متظاهر به اسلام، شرعاً صحيح و جايز نيست


صفحه 259

بنابراين، معناى مجاهدت در آيه(جاهِد الكُفّار وَالْمُنافِقين)همان كوشش در اصلاح و خنثى نمودن كارهاى منافقين است و در قرآن لفظ مزبور در همين معنا نيز به كار رفته است:

(وَالَّذِينَ جاِعدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا).(1)

«كسانى كه در راه رسيدن به ما كوشش كنند آنها را به راه هاى خود راهنمايى مى كنيم».

و اين نوع مبارزه از چهره درهم كشيدن تا آخرين مراحل تنفر و ابراز انزجار، در صدر اسلام، عكس العمل خوبى داشت و گاهى سبب مى شد كه دسته اى از آنها از فعاليت هاى ضد دينى خود دست كشيده و به مسلمانان بپيوندند.

مظاهر محبّت و عطوفت در اسلام

هسته مركزى گروه منافق را مردم مدينه تشكيل مى دادند، با اين كه آنان در پرتو حكومت اسلام شخصيت مادى پيدا كرده و ثروتى به دست آورده بودند، ولى از آن جا كه حق شناس نبودند و شخصيت معنوى نداشتند، به ياد اين نعمت بزرگ نمى افتادند و خداوند در آيه هفتاد وچهارم آنها را به اين نكته متوجه نموده و مى فرمايد:(وَمَا نَقَمُوا إِلاّ أَنْ أَغْناهُمُ اللّهُ).

يكى از مظاهر علاقه مندى اسلام به بازگشت اين افراد اين است كه راه توبه را براى آنان باز گذارده است با اين كه سخنان كفرآميز گفته بودند، چنان كه جمله (ولَقَدْ قَالُوا كَلِمَةَ الْكُفْرِ) بيانگر آن است با وجود اين در آيه هفتاد وچهارم به توبه دعوتشان نموده و پذيرفته شدن توبه آنها را اعلام مى دارد.


1 . عنكبوت(29) آيه69.


صفحه 260

دشمن بى شخصيت

كسى كه به قول و عهد و ميثاق خود پاى بند نباشد،اقد شخصيت اخلاقى است. ثبات و بقاى خود را در گرو دروغ پردازى، پيمان شكنى و كلاهبردارى مى داند و اين خود نشانه زبونى و بيچارگى است كه از رقيب مقابل حساب برده و مى ترسد و براى حفظ موقعيت خود به هر وسيله ممكن متشبث مى شود; با جعل اكاذيب و تحريف حقايق، با زير پا گذاردن هرگونه قول و پيمان، شخصيت موهومى براى خود ساخته و بدين وسيله از گزند و محاسبه رقيب، خود را محفوظ داشته است.

قسمت اخير آيات فوق، حاكى از عدم شخصيت گروه منافق است. آنان در حضور پيامبر با خدا پيمان مى بندند كه هرگاه عطايى نصيب آنها شود; حقوق واجب را بدهند خداى مهربان از روى كرم به آنها تفضل مى فرمايد، ولى به هنگام امتحان، طريق نفاق و دورويى را پيش مى گيرند.

مفسران مى گويند: اين آيات در حق ثعلبه نازل گرديده است كه از پيامبر خواست دعا نمايد تا خدا به او ثروت مرحمت فرمايد. پيامبر فرمود: «قليل تطيق شكره خير من كثير لا تطيق شكره; ثروت كمى كه بتوانى شكرانه آن را به جا آورى بهتر از آن ثروت زيادى است كه نتوانى آن را ادا نمايى». ولى او قول داد كه قيام به وظيفه كرده و حقوق فقرا را رعايت كند. سرانجام پيامبر دعا فرمود، مالى نصيب او گرديد و در تجارت سود فراوانى برد، اداره امور بازرگانى او به قدرى زياد شده كه كم كم مجامع دينى را ترك گفت. بعد وقت آن رسيد كه از طرف حكومت اسلامى، مأموران جمع آورى زكات به اطراف مدينه بروند، زكات اسلامى را جمع كنند. مأموران به سراغ عده اى از آن جمله ثعلبه رفتند. او به جهت داشتن احشام زياد در بيرون مدينه به سر مى برد. او نامه رسول خدا را ديد و از عمل به وظايف اسلامى خوددارى نمود


صفحه 261

و گفت: زكات اسلامى همان جزيه حكومت هاى ايران و روم است، در اين هنگام اين آيات:(وَمِنْهُمْ مَنْ عاهَدَ اللّهُ...)(1) نازل گرديد.

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) سه چيز را نشانه نفاق دانسته و مى فرمايد:

«آية المنافق ثلاثة: إذا حدّث كذب، وإذا وعد أخلف، وإذا ائتُمن خان;(2)

سه چيز نشانه نفاق است: دروغگويى; عهدشكنى; خيانت».

اگر كمى بيشتر دقت كنيم خواهيم ديد، كه صفت نفاق (دورويى)، با مظاهر مختلفى بر بيشتر افراد جامعه ما حكومت مى كند. چه بسا افرادى ديده مى شوند، كه در گرفتارى ها متوجه خدا مى شوند; مثلاً هنگامى كه هواپيما يا ماشين و كشتى آنها با خطر مواجه مى گردد، مسافران با چهره هاى رنگ پريده خدا خدا مى گويند، ناله جان گدازشان سخت ترين دل ها را تكان مى دهد، انسان تصور مى كند كه اين افراد، در آينده از رهروان حق و حقيقت خواهند بود، ولى پس از نجات يافتن بار ديگر رشته هوس رانى را از سر مى گيرند.

همواره اين سنخ نفاق در قرآن تذكر داده شده است و يكى از اوصاف بد و زشت قوم فرعون هم همين بوده است. در سوره عنكبوت آشكارا اين مطلب را يادآور مى شود و مى فرمايد:

(فَإِذا رَكِبُوا فِى الْفُلْكِ دَعَوُا اللّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمّا نَجّاهُمْ إِلَى الْبِرِّ إِذا هُمْ يُشْرِكُون).(3)

«هنگامى كه در كشتى مى نشينند، خدا را به ياد مى آرند و چون به ساحل نجات مى رسند خدا را فراموش مى نمايند و شرك مىورزند».


1 . تفسير برهان، ج2، ص 183.

2 . وسائل الشيعه، ج19، باب 31 از ابواب قصاص نفس، ج1، ص 55.

3 . عنكبوت(29) آيه 65.


صفحه 262

يك بحث علمى و اخلاقى

دانشمندان مى گويند: تمام ملكات فاضله و رذيله با تكرار اعمال در انسان پديد مى آيد. هيچ فردى اين ملكات را از شكم مادر همراه خود نمى آورد; مثلاً ملكه عدالت با تكرار اعمالى كه بر اساس تقوا و پرهيزكارى باشد در انسان پديد مى آيد.

يكى از ملكات رذيله صفت نفاق است و اين صفت نكوهيده با دروغگويى و پيمان شكنى مكرر در انسان به صورت ملكه ايجاد مى شود و جمله (فَأَعْقَبَهُمْ نِفاقاً فِى قُلُوبِهِمْ إِلى يَوْمِ يَلْقَوْنَهُ)اشاره به اين مطلب است; زيرا فاعل فعل، همين پيمان شكنى و... است كه از آيات مفهوم مى گردد; يعنى اين پيمان شكنى باعث شده كه ملكه نفاق در آنها تا روز مرگ يا روز قيامت باقى و ثابت بماند و جمله بعدى (بِما أَخْلَفُوا اللّه) اين مطلب را تأييد مى كند.


صفحه 263

كارشكنى منافقان

79.(اَلَّذِينَ يَلْمِزُونَ المُطَّوِّعينَ مِنَ الْمُؤمِنينَ فِى الصَّدَقَاتِ وَالَّذِينَ لاَ يَجِدُونَ إِلاَّ جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللّهُ مِنْهُمْ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَليمٌ).

«منافقينى كه به افراد متمكن كه با كمال رغبت و وسعت زكات مى دهند و هم چنين به افرادى كه با مشقت تا حدّ توانايى خود كمك مى كنند. عيب گرفته و مسخره مى كنند. خدا مسخره آنها را تلافى خواهد نمود و عذاب دردناكى در انتظار آنها هست».

80.( اِسْتْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاَ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ واللّهُ لاَ يَهْدِى الْقَومَ الْفَاسِقينَ).

«براى آنها طلب آمرزش بكنى يا نكنى (يك سان است) و اگر هفتاد مرتبه هم براى آنها طلب مغفرت كنى، خدا آنها را نخواهد بخشيد; زيرا آنان به خدا و رسول او ايمان نياوردند. خدا، افراد فاسق را هدايت نمى كند».

81.(فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلاَفَ رَسُولِ اللّهِ وَكَرِهُوا أَنْ يُجَاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِى سَبيلِ اللّهِ وَقَالُوا لاَ تَنْفِرُوا فِى الْحَرِّ قُلْ نَارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرّاً لَوْ كَانُوا يَفْقَهُونَ).


صفحه 264

«تخلف كنندگان از جهاد، از مخالفت و جدايى خود از پيامبر خوشحال شدند و از جهاد با مال و جان سرپيچى كردند و به يكديگر مى گفتند: در هواى گرم كوچ نكنيد. بگو: آتش دوزخ (كه در انتظار آنان است) اگر تعقل كنند، سخت تر است».

82.(فَلْيَضْحَكُوا قَليلاً وَلْيَبْكُوا كَثيراً جَزاءً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ).

(«بگو:) كمتر بخندند و بسيار گريه كنند. اين جزاى كارهايى است كه انجام داده اند».

83.(فَإِنْ رَجَعَكَ اللّهُ إِلى طَائِفَة مِنْهُمْ فَاسْتَأْذَنُوكَ لِلْخُرُوجِ فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِىَ أَبَداً وَلَنْ تُقَاتِلُوا مَعِىَ عَدُوّاً إِنَّكُمْ رَضيتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّة فَاقْعُدُوا مَعَ الْخالِفينَ).

«هرگاه خدا تو را به سوى گروهى از آنها بازگردانيد و از تو خواستند(كه در جنگ هاى آينده) شركت كنند(و به سوى جبهه جنگ) بيرون آيند; بگو: هرگز(حق نداريد) با من بيرون آمده و با دشمنان من بجنگيد; زيرا شما در مرتبه اوّل به تخلف تن داديد، باز هم با متخلفان بمانيد».

مسلمانان مجاهد كه ارتش حكومت اسلامى را تشكيل مى دادند و حافظ حقوق و نواميس و استقلال سياسى و اقتصادى و فرهنگى كشورهاى اسلامى بودند، بى هيچ گونه تأمل، نيازمند بودجه اى بودند، كه زندگى آنان را تأمين كند. حكومت جاويد اسلام بودجه ارتش خود را از طريق تعيين حقوقى در اموال مسلمانان به نام زكات و صدقات و... تأمين نموده است. هرگاه با پرداخت حقوق مزبور، نيازمندى هاى ارتش تأمين نشود حاكم شرع و سياستمدار مسلمانان مى تواند، براى رفع نيازمندى هاى مسلمانان، از اموال آنان مقدار ديگرى بگيرد و در


صفحه 265

جهت و مصالح خودشان مصرف كند.

روزى كه بسيج عمومى به منظور شركت در جنگ «تبوك» اعلام گرديد تمام مسلمانان بر اثر تعاليم عالى پيامبر، خود را موظف ديدند براى تأمين نيازمندى هاى ارتش منظم سى هزار نفرى، كمك هايى نمايند و از هرگونه اقدام باز نايستند.

نقطه اى كه بايد تمام اعانه ها در آن جا گرد آيد، تعيين شد. كمك هاى شايان تقديرى از طرف مردان غيور و زنان عفيف و پاكدل مسلمان به عمل آمد. انواع و اقسام لباس ها و غذاها و مركب ها به انبار ارتش تحويل داده شد، اعانه ها و كمك ها يك نواخت نبود; در ميان آنها اگر چهار هزار دينار وجود داشت، يك صاع خرما، كه تقريباً يك من خرماست، نيز به چشم مى خورد. رقم نخستين از آن مرد ثروتمندى به نام عبدالرحمان بن عوف بود و رقم دوم از آنِ يك مرد آبكش به نام ابوعقيل. وى دستمزد فعاليت روزانه خود را داده بود. زنان غيرتمند، با فرستادن طلا ووجوه نقدى ارتش را يارى كرده و پيامبر را از خود راضى مى ساختند.

حكومت اسلامى، كه در رأس آن پيامبر اسلام قرار گرفته بود، آن چنان مورد اعتماد و اطمينان قاطبه مسلمانان بود كه با يك اعلان عمومى، آن چه براى سفرى طولانى، در آن هواى گرم لازم بود وتوانايى مسلمانان ايجاب مى كرد، جمع آورى شد و اين نقطه تاريخ براى ما درس عبرت است و مى رساند كه زيربناى اجتماع، همان اعتماد است واگر حس بدبينى و بى اعتمادى در ميان جامعه حكمفرما باشد، محيط بشرى به جهنم سوزانى تبديل مى گردد.

منافق كارشكن

منافق بى ايمان و بى هدف نه به خدا ايمان آورده و نه به رسول او; نه سجاياى حميده دارد و نه از دارندگان فضايل خوشش مى آيد. او از اين ابراز احساسات


صفحه 266

سخت ناراحت شده ونيكوكاران را به جرم نيكوكارى، سخت مورد تعرض و مسخره قرار مى دهد، به جوانمردى مانند «ابوعقيل» كه نتيجه و دستمزد خود را در اختيار پيامبر گذارده بود، كنايه زده و مى گويد: «خدا هرگز به اين كمك ناچيز تو نيازمند نيست» و به افرادى كه كمك هاى قابل ملاحظه اى كرده بودند طعن ديگرى نثار مى كند. اين جمله ها از ضمير ناآگاه منافق حكايت مى كند. سرچشمه تمام اين گونه حرف ها، نداشتن ايمان و تقواست.

قرآن در آيه هفتاد و نهم همين سوره، به گروه لئيمى كه نيكوكاران را مورد تعرض قرار داده، وعده عذاب دردناك مى دهد. اين عناصر ناپاك به صدر اسلام اختصاص نداشته و در اجتماع ما نيز پيدا مى شوند. در نيمه هاى جنگ جهانى دوم، مرد پاكدل و روشن ضميرى پلى روى رودخانه قم ساخت، كه احتياج مبرمى به وجود آن بود، ولى افراد بى فضيلت در اطراف آن جنجال كردند و غوغا به راه انداخته و از هـرگـونه تعـرض و اشكـال تراشى خـوددارى نكردند. يا بـازرگان نيكوسـرشتى در تبريز، براى دانشجويان علوم دينى كتابخانه اى ساخـت، افراد مغرض چيزى نماند كه درباره آن عمل خداپسندانه نگفته باشند و به قول خود بانى، كه اخيراً به رحمت ايزدى پيوست، اگر مركز فساد ساخته بودم، اين اندازه فحش نثار من نمى كردند.

در ايام حج بندگان مسلمان خدا با دسترنج خود، براى اداى وظيفه خطير اسلامى، پس از دادن حقوق فقرا، دولت و... عازم مكه معظمه مى شوند و به منظور تشكيل بزرگ ترين كنگره اسلامى، اين همه رنج و زحمت را بر خود هموار مى سازند و در انتظار تقدير و تشويق كسى نيستند ولى هرگز از تعرض مغرضان مصون نمى مانند.


صفحه 267

طلب مغفرت پيامبر به حال منافق سود ندارد

اين افراد بر اثر كفر و فسقى كه دارند، به قدرى بى لياقت شده و شايستگى هدايت را از دست داده اند، كه حتى استغفار پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز درباره آنها مؤثر نمى افتد و در آيه80 مى فرمايد:اگر 70بار درباره شان استغفار كنى، نيز مؤثر نخواهد بود. مقصود اين نيست كه اگر بيش از 70مرتبه طلب آمرزش نمايد، مؤثر مى گردد، بلكه اين تعبير كنايه از اين است كه هيچ گاه خدا آنها را نخواهد بخشيد و دعا و طلب مغفرت تو درباره آنان، بر اثر بى شايستگى شان كوچك ترين اثرى نخواهد داشت و اين حقيقت در قرآن در سوره منافقين به طور واضحى بيان شده است، چنان كه مى فرمايد:

(سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ إِنَّ اللّهَ لا يَهْدِى الْقَومَ الْفاسِقين).

«طلب آمرزش و (1)عدم آن درباره آنها يك سان است و خدا هيچ گاه آنان را نخواهد بخشيد».

علت اين همه دورى از رحمت حق، كه حتى دعاى رسول خدا درباره آنها مستجاب نمى شود، در هر دو آيه بيان شده است و آن كفر و بى ايمانى است كه موجب حرمان از شفاعت است.

عذرهاى كودكانه

مرد مجاهد و فداكار كه هدف مقدسى دارد، هر سختى را در برابر آن آسان مى شمرد و همه گونه ناراحتى براى خود مى خرد و اين شيوه رجال فداكار است كه گرما و سرما، رنج و محنت، گرسنگى و تشنگى، غربت و در به درى تأثيرى در


1 . منافقون(63) آيه 6.


صفحه 268

اراده آهنين آنها نمى گذارد، ولى منافقى كه نه ايمان دارد و نه هدف، در مواقع حساس به عذرهاى كودكانه توسّل جسته و چنان كه در آيه هشتاد و يكم نقل كرده است، به يكديگر مى گويند:(لا تَنْفِرُوا فِى الْحَرِّ):«در هواى گرم كوچ نكنيد»، گرمى هوا بهانه است و گرنه مطلقاً اين گروه تن پرور، روح جهاد و فداكارى ندارند.

معاويه ياغى، پس از تأسيس حكومت خودمختار در شام، براى تضعيف حكومت مركزى، دستجات غارتگرى به عراق مى فرستاد، تا بدين وسيله روحيه مردم عراق را تضعيف كرده و رخنه اى در حكومت على(عليه السلام) به وجود آورد:

سفيان بن عوف به شهر انبار حمله برد و فرماندار على، حسان بن حسان بكرى را كشت و اموال مردم را تاراج كرد، حتى زيور و خلخال زنان را به عنف از آنها گرفت. خبر به كوفه رسيد. على(ع) در خطبه اى كه مردم را براى جهاد در راه حق دعوت كرده است، به عذرهاى كودكانه برخى از منافقان بى هدف اشاره كرده و مى فرمايد:

«فَإذا أمرتكم بالسير إليهم في أيّام الحرّ قلتم: هذه حَمارّة القيظ، أمهلنا يُسَبِّخْ عنّا الحرّ; وإذا أمرتكم بالسير إليهم في الشتاء، قلتم: هذه صَبارّة القُرّ، أمهلنا ينسلخ عنّا البرد. كلّ هذا فراراً من الحرّ والقُرّ... فأنتم واللّه من السيف أفرّ. يا أشباه الرجال ولا رجال;(1)

هرگاه در فصل تابستان به شما گفتم به جنگ آنها رويد، گفتيد: حالا موقع گرماى شديد است، بگذار تا گرما برطرف شود و چون در وقت زمستان به شما امر نمودم كه براى نبرد آنان بيرون رويد، گفتيد: اكنون هنگام سختى سرماست، صبر كن تا سرما بگذرد! شما كه اين همه عذر


1 . نهج البلاغه، خ27.


صفحه 269

و بهانه براى فرار از سرما و گرما مى آوريد، پس به خدا سوگند(در ميدان جنگ) از شمشير زودتر فرار خواهيد نمود. اى افرادى كه به ظاهر مرد هستيد ولى مردانگى نداريد!».

روان شناسان توسل به اين عذرهاى كودكانه را گواه بر تزلزل خاطر و بى ارادگى مى دانند و معتقدند كه چنين افرادى در هيچ زمانى گامى به پيش نمى گذارند و افرادى بى مصرف و عاطل و باطل مى گردند. شايسته اين افراد همان است كه در آيه هشتاد و دوم فرموده است كه بر روزگار سياه خود بگريند و كمتر بخندند.

وظيفه فرمانده سپاه با اين افراد

چنين افراد سست عنصر و بى اراده و بى علاقه به هدف، هرگز به درد جهاد نمى خورند; هر آنى فكر فرار و تخليه سنگر، در مغز خود مى پرورانند. روى اين اصل در آيه هشتاد و سوم به پيامبر دستور مى دهد كه ، افراد مزبور حق حضور و جنگ ندارند; زيرا آنان در گذشته آزمايش خوبى نداده اند، چنان كه مى فرمايد:(فَاقْعُدُوا مَعَ الْخالِفين):«بايد مانند بازنشستگان از حضور خوددارى كنند».


صفحه 270

صفحه 271

منافق احترام ندارد

84.(وَلا تُصَلِّ عَلى أَحَد مِنْهُمْ مَاتَ أَبَداً وَلاَ تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ إِنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللّهِ وَرَسُولِهِ وَمَاتُوا وَهُمْ فَاسِقُونَ).

«هرگز به هيچ يك از آنها كه بميرند نماز مگزار و كنار قبر آنها (براى طلب مغفرت و غيره) توقف مكن; زيرا آنها به خدا و رسولش كفر ورزيده اند و در حالى كه از اطاعت خدا بيرون بودند جان سپردند».

85.(وَلاَ تُعْجِبْكَ أَمْوَالُهُمْ وَأَوْلاَدُهُمْ إِنَّما يُريدُ اللّهُ أَنْ يُعَذِّبَهُمْ بِهَا فِى الدُّنْيَا وَتَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَهُمْ كَافِرُونَ).

«از ثروت و فرزندان آنها تعجب مكن، خدا مى خواهد بدين وسيله، آنها را در دنيا عذاب كند و در حال كفر جانشان را بگيرد».

86.(وَإِذَا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ آمِنُوا بِاللّهِ وَجَاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأْذَنَكَ أُولُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَقَالُوا ذَرْنَا نَكُنْ مَعَ الْقَاعِدينَ).

«هنگامى كه سوره اى نازل مى گردد كه به خدا ايمان بياوريد و همراه پيامبر او جهاد كنيد، ثروتمندان آنها (منافقان) از تو اجازه مى خواهند و مى گويند: ما را به حال خود واگذار كه از كار افتادگان باشيم(و در جنگ شركت نكنيم)».

87.(رَضُوا بِاَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَطُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ


صفحه 272

يَفْقَهُونَ).

«خشنودند از اين كه همراه بازماندگان (از جنگ) باشند و بر دل آن ها مهر (غفلت) زده شده و لذا چيزى نمى فهمند».

88.(لكِنِ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ جَاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ وَأُولئِكَ لَهُمُ الْخَيْرَاتُ وَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ).

«ولى پيامبر و افرادى كه به او ايمان آورده اند، با اموال و جان هاى خود جهاد مى كنند. براى آنها جزاى خير است و آنان رستگارانند».

89.(اعَدَّ اللّهُ لَهُمْ جَنَّات تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالدينَ فِيهَا ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ).

«براى آنها بهشت هايى كه نهرها از زير درختان آن جارى است فراهم شده كه جاويد و هميشه خواهند بود و اين كاميابى بزرگ است».

90.(وَجَاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الأَعْرابِ لِيُؤذَنَ لَهُمْ وَقَعَدَ الَّذِينَ كَذَبُوا اللّهَ وَرَسُولَهُ سَيُصيبُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَليمٌ).

«جمعى از باديه نشين ها براى عذرخواهى آمدند تا به آنها اذن داده شود (در جهاد شركت نكنند)ولى كسانى كه به خدا و رسول او دروغ گفته بودند در خانه هاى خود نشستند و به زودى عذاب دردناكى به افرادى از آنها كه كافر شده اند خواهد رسيد».

91.(لَيْسَ عَلى الضُّعَفَاءِ وَلاَ عَلى الْمَرْضى وَلاَ عَلى الَّذِينَ لاَ يَجِدُونَ مَا يُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذَا نَصَحُوا للّهِ وَرَسُولِهِ مَا عَلَى الْمُحْسِنينَ مِنْ سَبيل وَاللّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ).

«بر افراد ضعيف، مريض و بى بضاعت (در ترك جهاد) اشكالى نيست به شرط اين كه به خدا و رسول او اخلاص ورزند(در اين وضع آنها


صفحه 273

نيكوكارند) و بر نيكوكارن ايرادى نيست.خدا آمرزنده و رحيم است».

92.(ولاَ عَلَى الَّذينَ إِذَا مَا أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لاَ أَجِدُ مَا أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ تَوَلَّوْا وَأَعْيُنُهُمْ تَفيضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً أَلاَّ يَجِدُوا مَا يُنْفِقُونَ).

«وهم چنين(ايرادى نيست)بر افرادى كه پيش تو آمدند تا مركبى در اختيار آنها بگذارى، تو گفتى: مركبى كه شما را بر آن سوار كنم ندارم و آنها از غم اين كه وسيله اى براى آنها نبود كه در راه خدا صرف كنند با چشم اشكبار از پيش تو برگشتند».

93.(إِنَّما السَّبيلُ عَلَى الَّذينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ وَهُمْ أَغْنِيَاءُ رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَطَبَعَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ يَعْلَمُونَ).

«اشكال بر آن ثروتمندانى است كه از تو اذن مى گيرند(كه در جهاد شركت نكنند) و راضى شدند كه در رديف معذوران باشند; خدا بر قلوب آنها مهر (غفلت) زده لذا چيزى درك نمى كنند».

اين ده آيه كه ترجمه آنها از نظر خوانندگان گرامى گذشت امتيازات مسلمان و منافق را با بهترين وجهى بيان مى كند. برخى از اين امتيازات، حقوقى است كه افراد مسلمان بايد در حق يكديگر مراعات نمايند، چنان كه آيه 84 به برخى از اين حقوق اشاره مى كند و بعضى از اين امتيازات، جنبه روحى دارد و لازمه ايمان و نفاق است; مثلاً مؤمن به مقتضاى ايمان و اعتقاد به روز بازپسين خود، مرگ و جنگ، جهاد و مبارزه را، با چهره باز استقبال مى كند، ولى منافق بر اثر انكار مبدأ و معاد، كوچك ترين ارزشى براى جهاد قائل نيست، بلكه آن را نابودى حتمى خود تلقى مى كند و در اين مواقع حساس، با تراشيدن بهانه هاى ناموجهى ـ و حتى بدون آن نيز ـ از جهاد اسلامى سرباز مى زند و حيات خود را در سايه خزيدن در گوشه خانه و در


صفحه 274

جرگه معذوران در آمدن، مى داند.

يك سلسله از اين امتيازات جنبه اخروى دارد; مثلاً مؤمن بر اثر مجاهدات پى گير در آخرت رستگار و با نعمت هاى بهشتى متنّعم است، ولى منافق در عذاب الهى معذب است.

اكنون به شرح مطالبى كه آيات ياد شده متضمن آنهاست، مى پردازيم:

1. احترام مؤمن به حال حيات و زندگى او اختصاص ندارد. از آن جا كه رابطه مؤمن با جامعه اسلامى رابطه اى معنوى و روحى است اين ارتباط پس از مرگ وى نيز برقرار و پايدار است. از اين نظر، مرگ ظاهرى مؤمن فرقى در حال او باقى نخواهد گذارد; مراسم دفن و كفن و نماز او هر چند وظيفه اى دينى است، ولى در عين حال احترام و تقديرى از اوست، حتى شايسته است پس از دفن و يا در مواقع ديگر، سر خاك مرده رفت و از او با طلب آمرزش ياد نمود.

اين احترامات براى مؤمن است، ولى منافق چنين احترامى را ندارد; زيرا رابطه او از جامعه اسلامى بريده است و هرگز نبايد بر جنازه او نماز گزارد و كنار قبر او براى طلب مغفرت توقف نمود، چنان كه در آيه هشتاد و چهارم اين چنين دستور مى دهد:

(وَلاَ تُصَلِّ عَلى أَحَد مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً وَلاَ تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ).

«بر هيچ يك از آنها كه بميرند هرگز نماز مگزار و كنار قبر آنها توقف مكن».

از اين آيه استفاده مى شود كه رسم پيامبر اين بوده است كنار قبر مسلمانان توقف مى كرد و در حقّ آنها دعا مى نمود. از آن جا كه منافقان شايسته چنين احترامى نبودند، قرآن پيامبر را از انجام دادن چنين احترامى در حقشان جلوگيرى نموده است.


صفحه 275

آيا زيارت قبور مسلمانان مستحب است؟!

پيش از همه، متن خود اين آيه گواه محكم بر استحباب آن است; زيرا توقف پيامبر كنار قبر مسلمانان ناچار روى دستورى بوده كه از پروردگار جهان به او رسيده بود و به لحاظ اهميت، در حقّ منافقان ممنوع گرديد.

ممكن است تصور شود اين آيه دلالت دارد كه پيامبر فقط پس از دفن از آنها ياد مى كرد ولى آيا در مواقع ديگر نيز از ايشان ياد مى نمود و مستقيماً به زيارتشان مى رفت از اين آيه استفاده نمى شود.

ولى پاسخ اين سخن روشن است; زيرا اگر به زعم گروهى كه زيارت قبور انبيا و امامان و مسلمين را بدعت و شرك مى شمرند، زيارت قبر مسلمانان يا بزرگان اسلام و توقف در كنار قبر آنها براى طلب مغفرت و غيره بدعت و شرك باشد، در اين هنگام، حال دفن با غير آن فرقى نخواهد داشت; زيرا شرك مطلقاً حرام است و حتى يك آن هم جايز نيست.

علاوه بر آيه، روايات زيادى بر استحباب زيارت قبر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و ساير مسلمانان از طريق دانشمندان جهان تسنّن وارد شده است. قاضى عياض در كتاب الشفا مى گويد: عموم مسلمانان در تمام قرون بر استحباب زيارت قبر پيامبر خود اتفاق دارند.

شيخ تقى الدين سبكى شافعى مى گويد: انبيا حيات و ممات آنها با هم فرقى ندارد.

نسائى، يكى از نويسندگان شش كتاب معتبر جهان تسنّن، نقل كرده: خداوند فرشته اى برانگيخته كه هر كس از امتانم، كنار قبرم به من سلام كند، آن را به من برساند.

نويسندگان شش كتاب معتبر جهان تسنّن (صحاح ستّه) از پيامبر اكرم نقل


صفحه 276

فرموده اند كه آن حضرت فرمود:

«من زار قبرى وجبت له شفاعتى;

هر كس قبر مرا زيارت كند، مورد شفاعت من واقع مى گردد».

در روايت ديگر فرموده است:

«من جاءنى زائراً ليس له حاجة إلاّ زيارتى، كان حقّاً علىّ أن أكون له شفيعاً يوم القيامة;

هر كس براى زيارت من، كنار قبرم بيايد، بر من لازم است كه روز پسين شفيع او گردم».

در بسيارى از كتاب ها، از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرده اند كه آن حضرت به قبرستان مسلمانان تشريف مى برد و مى فرمود:

«السلام عليكم أهل الديار من المؤمنين والمسلمين;

سلام بر شما اى ساكنين اين ديار، از مؤمنان و مسلمانان».(1)

ريشه عقايد وهابى ها

ريشه اين عقايد از عبيد اللّه بن محمد عكبرى حنبلى(متوفا387) است و پس از وى تقى الدين احمد بن تيميه حرانى(661ـ 728) و شاگرد وى ابن قيم جوزيه(691ـ 751) اين مكتب را ترويج نمود، ولى در تمام قرون، با مخالفت هاى علماى اسلام رو به رو بوده و كارى از پيش نمى بردند. در قرن يازدهم اسلامى محمد بن عبدالوهاب نجدى (1115ـ 1206) با استفاده از كتب گذشتگان اين فرقه، موفق شد گروهى از نجدى ها را تحت تأثير افكار خود قرار دهد.


1 . براى توضيح بيشتر درباره مدارك اين روايات، ر.ك: الرد على فتاوى الوهّابيين نوشته دانشمند بزرگ اسلام، مرحوم آيت اللّه سيد حسن صدر كاظمى.


صفحه 277

ممكن است كسى بگويد: فرقه وهابى ها از زيارت قبور به معناى طلب مغفرت مانع نيستند، بلكه آن چه در نظر آنها غير مشروع است همان سلام كردن به جسدهاى بى روح و تعريف و تمجيد آنهاست و آن چه مسلم است پيامبر در كنار قبر مسلمانان مى ايستاد و طلب آمرزش مى نمود و بس، ولى باقى امورى كه امروز در ميان زايرين مرسوم است در كار نبوده است.

جواب اين مطلب روشن است، چون ما ملاحظه مى كنيم كه خود قرآن بر انبيا پس از مرگشان سلام مى كند، چنا كه مى فرمايد:(سَلامٌ عَلى إِبْراهيمَ كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنينَ)(1); (سَلامٌ عَلى مُوسى وَهرُونَ إِنّا كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنينَ)(2); (قُلْ الْحَمْدُ للّهِ وَسَلامٌ عَلى عِبادِهِ الَّذِينَ اصْطَفى)(3); و هرگز اين سلام ها، با سلام هايى كه زايرين قبور پيامبر و امامان نثار آنها مى نمايند فرقى ندارد;هرگاه سلام بر مردگان بدعت و شرك باشد هرگز خدا در حق ك عده، انجام نمى داد. اين كه گاهى در متون زيارات، از صاحب قبر تمجيد و تعريف مى شود، عين مطلب را خدا در حق گروهى از انبيا انجام داده است چنان كه مى فرمايد:(إِنَّهُمْ كانُوا يُسارِعُونَ فِى الْخَيراتِ وَيَدْعُونَنا رَغَباً وَرَهَباً وَكانُوا لَنا خاشِعينَ)(4): «آنان به كارهاى نيك مى شتافتند، و ما را با حالت بيم و اميد مى خواندند و در برابر ما(خدا) فروتن و خاضع بودند»، و اين جمله ها با آن چه مثلاً در زيارت وارث وارد گرديده است، (أَشْهَدُ أَنَّكَ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلاةَ...)كوچك ترين فرقى ندارد.

اين كه دشمنان و قاتلان انبيا و امامان را لعن مى نماييم از اين نظر است كه


1 . صافات(37) آيات 109 و 110.

2 . صافات(37) آيات 120 و121.

3 . نمل(27) آيه 59.

4 . انبياء(21) آيه 90.


صفحه 278

آنها فاسق و كافر و ستمكارند و خود قرآن به تكرار بر فاسق و كافر و ستمگر لعن فرستاده است.

بحث در مورد عقايد اين فرقه به مقاله مفصلى نياز دارد كه اميد است در فرصت ديگرى در اين باره بحث نماييم.

2. گاهى افرادى چنين فكر مى كنند، كه چرا كافران و منافقان در اين جهان از اولاد و اموال، بهره كافى دارند، با اين كه مورد خشم خداوندى قرار گرفته اند؟

خداوند جهان پاسخ اين پرسش را در ضمن آيه (وَلا يُعْجِبْكَ أَمْوالُهُمْ...) داده و ما مشروح اين قسمت را در تفسير آيه پنجاه و پنج آورده ايم.

نشانه هاى مؤمن و منافق

از آن جا كه مؤمن براى خود پس از جهاد در راه خدا، زندگى جاويدانى معتقد است از اين لحاظ، مرگ و جهاد را با چهره باز استقبال مى كند. قرآن در آيه هشتاد و هشتم شدت علاقه مؤمنان را به جهاد با بيان درجات اخروى آنان يادآور مى گردد. ولى منافق به جز زندگى مادى به چيز ديگرى اعتقاد ندارد، از اين جهت فرمان جهاد، لرزه سختى بر اندام او مى اندازد و مانند افراد غش كرده با چشم هاى از حدقه درآمده به فرمانده لشكر مى نگرد، چنان كه در سوره محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)مى فرمايد:

(فَإِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ مُحْكَمَةٌ وَذُكِرَ فِيها الْقِتالُ رَأَيْتَ الَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ نَظَر الْمَغْشِىِّ عَلَيْهِ مِنَ الْمَوْتِ فَأَوْلى لَهُمْ).(1)

«هنگامى كه سوره محكمى نازل مى گردد و فرمان جهاد در آن گفته مى شود، كسانى كه در دل آنها مرض (نفاق) است مشاهده مى كنى كه


1 . محمد(47) آيه20.


صفحه 279

مانند كسى كه از هول مرگ غش مى كند، به تو مى نگرند».

ترس و لرز، آنها را وادار مى كرد كه با داشتن همه گونه امكانات، از پيامبر اذن بگيرند تا مانند از كار افتادگان در جهاد شركت نكنند، چنان كه در آيه هشتاد و ششم بيان مى كند، ولى تقاعُد از جهاد و سرباز زدن از دفاع از حريم كشور اسلام، نشانه بى ايمانى و بيمارى روحى است كه قرآن از آن در سوره محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) به «مرض» تعبير فرموده و در آيه هشتاد و نهم، اين مطلب را با جمله(وَطُبِعَ عَلى قُلُوبِهِم): «مهر غفلت بر قلوب آنها زده شده»، يادآور شده است و مقصود اين است كه صفات زشت و ملكات ناستوده چنان روح و روان آنها را احاطه كرده كه ديگر روزنه اى براى نفوذ نور اسلام و هدايت باقى نگذاشته است.

گاهى ترس و لرز آنها به مرحله اى مى رسد كه حتى از اين كه از پيامبر اجازه اى ظاهرى و صورى كسب نمايند مى ترسند و با كمال پر رويى، حتى بدون تراشيدن عذرى، گوشه خانه نشسته در انتظار سرنگون گشتن حكومت اسلامى اند.

اين مطلب كاملاً از آيه 90 استفاده مى گردد; زيرا عرب هاى باديه نشين با تراشيدن عذر صحيح و يا غير صحيح موفق به كسب اجازه در ترك جهاد گرديدند، ولى گروهى از منافقان كه به خدا و رسول او دروغ گفته بودند، حتى به اين مطلب نز دست نزدند.

كسانى كه از شركت در جهاد معافند

در كتاب هاى فقهى و روايات، كسانى كه براى آنها شركت در جهاد مشروع و يا واجب نيست كاملاً بيان شده است. در اين سوره نيز در آيه هاى 91 و 92 نام چند گروهى به ميان آمده است: افراد ضعيف كه توانايى مزاجى ندارند; بيماران; بى بضاعتان به شرط اين كه در غياب پيامبر، اخلاص ورزند و فساد ايجاد نكنند


صفحه 280

چنان كه جمله (إِذا نَصَحُوا للّهِ وَرَسُولِهِ)، كاملاً بر اين مطلب دلالت مى كند. اينان از جهاد استثنا شده اند ولى تعداد كسانى كه جهاد بر آنها مشروع يا لازم نيست بيش از اينهاست. از آن جا كه بيان تمام اين دسته ها مورد لزوم نبوده فقط به ذكر گروه هاى ياد شده اكتفا نموده است.


صفحه 281

طرز مبارزه با منافقان

94.(يَعْتَذِرُونَ إِلَيْكُمْ إِذَا رَجَعْتُمْ إِلَيْهِمْ قُلْ لاَ تَعْتَذِرُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكُمْ قَدْ نَبْأَنَا اللّهُ مِنْ أَخْبارِكُمْ وَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ).

«هنگامى كه به سوى آنها برمى گرديد(براى عدم شركت در جهاد) معذرت مى خواهند. بگو: عذر نخواهيد. ما هرگز به شما ايمان نخواهيم آورد. خدا از كارهاى شما، ما را مطلع نموده است و خدا و پيامبر او به زودى اعمال شما را خواهند ديد آن گاه به سوى خدايى كه از آشكار و نهان آگاه است برمى گرديد و از آن چه انجام داده ايد آگاهتان مى سازد».

95.(سَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَكُمْ إِذَا انْقَلَبْتُمْ إِلَيْهِمْ لِتُعْرضُوا عَنْهُمْ فَاعْرِضُوا عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَمَأْويهُمْ جَهَنَّمُ جَزاءً بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ).

«هنگامى كه به سوى آنها برمى گرديد سوگند ياد مى كنند تا از آنها صرف نظر كنيد; شما نيز صرف نظر كنيد (ارزشى براى آنها قائل نشويد). آنان پليدند و جايگاهشان دوزخ است و آن سزاى كارهايى است كه انجام مى دادند».

96.(يَحْلِفُونَ لَكُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللّهَ لا يَرضى عَنِ الْقَومِ الْفَاسِقينَ).

«براى شما سوگند ياد مى كنند كه از آنها راضى شويد، اگر شما از آنان


صفحه 282

راضى شويد خدا از جمعيت فاسق راضى نمى شود».

هر انقلاب و تحولى خواه ناخواه، يك مشت ناراضى و گاهى كارشكن و اخلالگر به دنبال دارد كه نتيجه قهرى تحولات و تبدلات است، خواه به نفع ملت باشد يا به ضرر آنها. زيرا لازمه هر انقلاب، عقب رفتن گروهى و سركار آمدن گروه ديگر است و بالطبع جمعيت عقب رفته بر اثر از دست دادن مقامات مادى و منافع شخصى، ناراضى و كارشكن از آب درمى آيند.

هرگاه رهبران انقلاب بخواهند تحولات خود را بر اساس رضايت عموم طبقات بنا كنند، اساساً نبايد دست به كارى بزنند و به همان وضع موجود بايد بسازند.

تحولى كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در مهاجرت خود به مدينه به وجود آورد، از اين اصل كلى مستثنا نبوده. او با اين كه براى نشر اصول آزادى و اصلاح اخلاق عمومى و بالا بردن سطح زندگى و مبارزه با بيدادگرى و... مبعوث شده بود با وجود اين از آغاز تمركز قواى اسلامى در مدينه، ناراضى هايى سر راه خود پيدا كرد كه بعدها به نام «منافق» معروف گرديدند. يكى از سرجنبانان اين حزب عبداللّه بن ابى بود. پيش از تشريف فرمايى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) طرحى در دست تصويب بود كه وى رئيس و فرمانرواى كل اوسيان و خزرجيان گردد، ولى با اسلام آوردن گروهى از آنها، اساس آن طرح متزلزل گرديد و با تشريف فرمايى پيامبر اصل موضوع از بين رفت.

اين مرد اگر چه به ظاهر اسلام آورده بود، ولى در باطن با تمام قوا مى كوشيد كه اساس حكومت نوبنياد اسلام را متزلزل سازد.

طرز مبارزه با دشمنان دوست نما

مبارزه با اين دشمنان دوست نما، دو حالت مختلف دارد تا آن جا كه قيافه واقعى و واقعيت افراد اين دسته شناخته نشده است، بايد پيوسته براى معرفى و رسوا


صفحه 283

كردن آنها مبارزه نمود و آنى ساكت ننشست و هرگز شايسته نيست جمله «الباطل يموت بترك ذكره; اهل باطل با فراموش كردن و بى اعتنايى از ميان مى روند» سند خاموشى و بى عنايتى گردد. دشمنى به اين گونه، به سان بيمارى ناشناخته اى است كه اگر پيش گيرى به عمل نيايد مانند سرطان در تمام بدن ريشه مى دواند.

در اين لحظه هرگز خونسردى و مسامحه جايز نيست; زيرا نتيجه مسامحه، توسعه و سرايت است و گاهى گسترش به حدّى مى رسد كه ديگر قابل جلوگيرى نمى شود.

رسول خدا با حزب منافق در آغاز كار از همين طريق وارد شد. از طرف خدا فرمان آمد كه(يا أَيُّهَا النَّبِىُّ جاهِدِ الْكُفّارَ وَالْمُنافِقينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ): «با كافران و منافقان به شدت مبارزه كن و با آنها از طريق خشونت رفتار نما»، مسجدى را كه منافقان در چند كيلومترى «مدينه» به منظور مركز حزب ساخته بودند، ويران و با خاك يك سان نمود ـ چنان كه شرح اين قسمت در تفسير آيه هاى 107ـ108، مى آيد. دستور داد با عده اى از منافقان مهم و مؤثر، كه از جهاد سرباز زده بودند، قطع ارتباط شود، چنان كه در تفسير آيه (118) مشروح اين قسمت بيان خواهد شد.

جناياتى كه به دست عمال اين گروه بر اسلام و مسلمانان وارد شده بود، با سوره توبه و سوره منافقون آشكار گرديد. سرانجام همه مسلمانان فهميدند كه آنان يك مشت مردم بلهوس واخلالگرند كه جز افساد و به هم زدن اوضاع هدف ديگرى ندارند. تا اين لحظه، برنامه، برنامه شدت و غلظت بود، ولى وقتى كه دشمن معرفى و رسوا شد برنامه و طريق ديگرى پيش مى آيد و آن همان بى اعتنايى و بى ارزش شمردن طرف، در محافل بزرگ و رسمى و سخن به ميان نياوردن از او و موجوديتى براى او قائل نشدن است.

در آيه 95همين دستور را به پيامبر مى دهد و مى فرمايد: اى رسول خدا، از


صفحه 284

آنها صرف نظر كنيد(إِنَّهُمْ رِجْسٌ):«آنها پليد و بى ارزشند»، ديگر بيش از اين، درباره آنها وقت گرانبهاى خود را صرف مكن و در آيه98 مى فرمايد: اين بى اعتنايى و محل نگذاردن نبايد توأم با حالت رضايت و عفو و بخشودن باشد; زيرا هرگاه بار ديگر در قلوب مؤمنان جاى باز كنند و افراد با ايمان اگر با چهره باز و خندان، كه حاكى از رضايت قلبى باشد، از آنها استقبال نمايند دو مرتبه از اين طريق سوء استفاده مى كنند، بلكه مسلمانان بايد به آنان بى اعتنا باشند و در عين حال هرگز روى خوشى به آنها نشان نمى دهند، چنان كه مى فرمايد:(فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللّهَ لا يَرضى عَنِ الْقَومِ الْفاسِقينَ).

مقصود از جمله (فَسَيَرى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ) تا آخر چيست؟

عين همين جمله در همين سوره نيز تكرار شده چنان كه در آيه 105 مى فرمايد:(وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ...). در اين آيه«مؤمنون» را نيز بر «رسول» عطف نموده است ولى در آيه مورد بحث فقط «خدا و رسول» او ذكر شده است و ما نكته اين مطلب را در تفسير آيه 105 خواهيم گفت.

مقصود از اين جمله اين است كه ما هرگز از منافقان اين عذرهاى لفظى و پوزش هاى زبانى را نخواهم پذيرفت و ايمانى به شما پيدا نخواهيم نمود. اعمال آينده شما براى خدا و رسول او بهترين گواه است. اگر بعدها نيز از در نفاق و دورويى وارد گرديديد، معلوم مى شود كه تمام اين پوزش ها نيز بى اساس بوده و باز بر عقيده نفاق خود باقى هستيد و اگر كردار نيك و مقاصد خوب از شما مشاهده شد، اين گواه خواهد بود كه در اين اظهار ندامت و پشيمانى و پوزش راستگوييد و اخلاص داريد. خلاصه، ميزان، كردارهاى آينده شماست كه خدا و رسول او، آن را مشاهده خواهند فرمود.


صفحه 285

مسلمانان صدر اسلام در قيافه هاى گوناگون

97.(اَلاعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَنِفَاقاً وَأَجْدَرُ أَلاَّ يَعْلَمُوا حُدُودَ مَا أَنْزَلَ اللّهُ عَلى رَسُولِهِ وَاللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ).

«عرب هاى باديه نشين، در كفر و نفاق سرسخت ترند و به حدود و قوانينى كه خداوند بر پيامبر خود نازل كرده است كمتر توجه دارند. خداوند دانا و حكيم است».

98.(وَمِنَ الأَعْرابِ مَنْ يَتَّخِذُ مَا يُنْفِقُ مَغْرَماً وَيَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّوَائِرَ عَلَيْهِمْ دَائِرَةُ السَّوْءِ وَاللّهُ سَميعٌ عَليمٌ).

«برخى از باديه نشينان، آن چه را در راه خدا خرج مى كنند، غرامت و خسارت مى پندارند و در انتظار حوادث سوء بر شما هست. حوادث بد، متوجّه آنها باد. خداوند شنوا و داناست».

99.(وَمِنَ الأَعْرابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَيَتَّخِذُ مَا يُنْفِقُ قُرُبَات عِنْدَ اللّهِ وَصَلَواتِ الرَّسُولِ أَلاَ إِنَّهَا قُرْبَةٌ لَهُمْ سَيُدْخِلُهُمُ اللّهُ فِى رَحْمَتِهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ).

«ولى برخى از باديه نشينان (بر خلاف گروه گذشته)به خدا و روز ديگر (رستاخيز) ايمان دارند و آن چه را در راه خدا خرج مى كنند و دعايى را كه پيامبر در حقّ آنان مى نمايد، مايه تقرب به خدا مى دانند. آگاه باشيد كه


صفحه 286

اين كارها مايه تقرّب به خداست. خداوند به زودى آنان را در رحمت خود وارد مى كند. خداوند آمرزنده و رحيم است».

100.(والسَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرينَ وَالأَنْصَارِ وَالَّذينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَان رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ وَأَعَدَّ لَهُمْ جَنَّات تَجْرِى تَحْتَها الأَنْهَارُ خَالِدينَ فِيهَا أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ).

«افرادى از مهاجر و انصار كه در ايمان پيشى گرفته اند و كسانى كه از آنان به خوبى پيروى نموده اند، خداوند از آنها خشنود و راضى شده است و براى آنها بهشت هايى است كه زير درختان آنها جوى هايى جارى است، آماده كرده است و تا ابد در آن جا هستند. اين است كاميابى بزرگ».

101.(وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الأَعْرابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتينِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلى عَذاب عَظيم).

«برخى از باديه نشينان كه در اطراف مدينه زندگى مى كنند و هم چنين بعضى از اهل مدينه كه در نفاق غوطهورند، تو (اى پيامبر،) آنها را نمى شناسى. ما مى شناسيم و دوبار آنها را عذاب مى كنيم، آن گاه به عذابى بزرگ تر برده مى شوند».

102. (وَآخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صَالِحاً وَآخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ).

«گروهى از آنها به گناه خود اعتراف كرده اند، عمل نيك و بد را به هم آميخته اند. شايد خداوند توبه آنها را بپذيرد. خداوند آمرزنده و رحيم است».

«اعراب» اسم جمع است كه مفرد ندارد و يا جمع «اعرابى» است و در لغت،


صفحه 287

به گروه باديه نشين از عرب و عجم، «اعراب» مى گويند و گاهى افراد بى اطلاع از معناى اين لفظ، با آيه (الأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَنِفاقاً) ، بر دورى نژاد عرب از ايمان استدلال مى كنند، در صورتى كه اين لفظ به معناى عرب در مقابل عجم نيست، بلكه مقصود، هر باديه نشين است كه از تمدن و «سواد اعظم» دور باشد، هر چند از نظر نژاد وزبان عرب نباشد.

آيات مورد بحث ـ بر خلاف اصل مسلم نزد اهل تسنن، كه همه صحابه پيامبر را عادل و پاكدامن و رهرو حقيقت مى دانند، هر چند يكديگر را سب كنند و خون هم ديگر را بريزند و هزاران نفر را سر به نيست نمايند ـ اصحاب و ياران پيامبر را به دسته هاى مختلفى تقسيم مى كند و آب پاكى روى دست كسانى كه همه صحابه را عادل و متقى مى دانند، مى ريزند. اكنون تشريح اين گروه:

1. باديه نشينان دور از ايمان و تقوا

مردم باديه نشين، بر اثر نداشتن معلومات صحيح و تربيت هاى سازنده، نفوذ در آن ها به سختى و كندى انجام مى گيرد. آنان گرچه از فطرت و سرشت دست نخورده بهره دارند، ولى دست كشيدن از عقايد موروثى كه با آن رشد و نمو كرده اند، بسيار كار مشكلى است. قرآن به اين حقيقت با جمله (أَشَدَّ كُفْراً وَ نِفاقاً): «در كفر و نفاق سرسخت هستند»، اشاره مى كند و آن گاه آنان را افراد ناآگاه از قوانين و حدود الهى معرفى مى نمايد، چنان كه مى فرمايد:(وَأَجْدَرُ أَنْ لا يَعْلَمُوا حُدُودَ مَا أَنْزَلَ اللّهُ). اين گروه آگاهى از قوانين الهى ندارند، اين گروه به خاطر داشتن كفر و نفاق و عدم آگاهى از واجبات و محرمات، زكات الهى را نوعى جريمه مى پندارند و پيوسته در انتظار حوادث بد عليه اسلام و مسلمانانند تا با سقوط و نابودى دولت اسلامى از پرداخت اين جريمه راحت گردند، چنان كه مى فرمايد:(وَ مِنَ الأَعْرابِ


صفحه 288

مَنْ يَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ مَغْرَماً وَيَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّوائِرَ...).

ولى در عين حال افراد باديه نشين آن چنان نيستند كه نفوذ در آنها ممكن نباشد، بلكه در پرتو عوامل صحيح و روش هاى مؤثر مى توان در ايشان نفوذ كرد و غبار جهل و زنگ شرك را از قلوب آنان زدود، چنان كه در آيه 99 به اين مطلب اشاره شده است.

اسلام با زندگى باديه نشينى و بيابانگردى، كه مايه محروميت از مزاياى دين و اجتماع انسان است، مخالفت و آن را نوعى رهبانيت تلقى نموده است.

اميرمؤمنان به گروه خوارج كه از اجتماع مسلمانان دورى جسته و به سان باديه نشينان عزلت و انزوا انتخاب كرده بودند، اين چنين خطاب مى كند:

«والزموا السواد الأعظم; فإنّ يد اللّه مع الجماعة، وإيّاكم والفرقة; فإنّ الشاذّ من الناس للشيطان كما أنّ الشاذّ من الغنم للذئب;

به اجتماعات بزرگ بپيونديد; چون دست خدا با اجتماعات است و از عزلت و تك روى بپرهيزيد تك روان اجتماع، به دام شيطان مى افتند، چنان كه گوسفند باز مانده از گله، طعمه گرگ مى گردد».

2. باديه نشينان مؤمن

گروه ديگر از باديه نشينان، روى عوامل خاص به خدا و سراى ديگر ايمان آورده و زكات را براى تقرب به خدا، نه خسارت و غرامت مى دانند. خداوند آنها را در پوشش رحمت خود قرار مى دهد، چنان كه درباره آنان مى فرمايد:(وَمِنَ الأَعْرابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَيَتَّخِذُ مَا يُنْفِقُ قُرُبات...).


صفحه 289

3. پيشگامان در ايمان از مهاجر و انصار

گروه سوم، پيشگامان در ايمان از مهاجر و انصارند و مقصود كسانى هستند كه پيش از جنگ «بدر» به پيامبر گرويده و او را در موقع تنهايى يارى كرده اند. به طور مسلم اين گروه، بر اثر سبقت در اسلام و ايمان، رضايت خدا را جلب كرده و در پوشش رحمت او قرار گرفته اند، چنان كه مى فرمايد: (وَالسَّابِقُونَ الأَوّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَالأَنْصارِ).

4. پيروان گروه پيشين

قرآن اين گروه را با جمله(وَالَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسان) معرفى مى كند. «تابعين» در اصطلاح محدثان به گروهى گفته مى شود كه پيامبر را درك نكرده، امّا صحابه او را درك نموده اند، در حالى كه اين اصطلاح مخصوص محدثان و علماى رجال است و مقصود قرآن از جمله «اتّبعوهم» عموم كسانى است كه از پيشگامان در اسلام به خوبى پيروى نمايند، خواه پيامبر را ديده باشند و يا نديده باشند و لفظ «باحسان» قيد «اتّبعوهم» است; يعنى گروهى كه از پيشگامان در اسلام به خوبى تبعيت و پيروى كرده اند.

5. گروه غوطهور در نفاق از باديه نشين و شهرنشين

گروهى از اعراب و گروهى از مردم مدينه، به اسلام تظاهر مى كردند، در حالى كه در دل ايمان و اعتقادى نداشتند. اين گروه همگى از صحابه پيامبر بودند ونفاق آنان آن چنان بود كه گاهى پيامبر نيز آنان را نمى شناخت، آن جا كه مى گويد:(...وَمِنْ أَهْلِ الْمَدينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ...): «گروهى از اهل مدينه آن چنان در نفاق غوطهور شدند كه آنان را نمى شناسى... و ما مى شناسيم».


صفحه 290

اگر پيامبر اسلام آنان را با نام و نشان نمى شناسد;مانع از آن نيست كه آنان را از طريق ديگر بشناسد، چنان كه مى فرمايد:(وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِى لَحْنِ الْقَوْلِ).(1)

همان طور كه گروهى از باديه نشينان، فرو رفته در كفر و نفاقند و گروهى، سر به زير و پوياى حقيقت مى باشند، هم چنين گروهى از شهرنشينان، مورد رضايت و خشنودى خدا قرار گرفته و گروه ديگر غوطهور در نفاقند و از اين مطلب مى توان نتيجه گرفت كه مايه برترى، ايمان و تقوا و پويايى حق است; نه باديه نشينى، پيوسته كفر آفرين ونفاق زاست و نه شهرنشينى، ملازم با ايمان و صفا، بلكه تربيت صحيح و روش هاى منطقى مى تواند از هر دو گروه انسان سالم و صالح بسازد و دورى از تربيت است كه مايه كفر و نفاق مى گردد، هر چند وسايل تربيت وموجبات اصلاح و پويايى حق در «سواد اعظم» آماده تر و فراهم تر است.

6. گروهى كه نيك و بد را به هم آميخته اند

گروه ديگر كسانى هستند كه گاهى نيكوكار و پوياى حقيقت و گاهى بدكار و گنه كار هستند و قرآن اين گروه را در آيه 102، چنين معرفى مى كند: (خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَآخَرَ سَيِّئاً).

نقطه خوب اين گروه اين است كه خويشتن و مسير خود را شناخته و به گناهان خود اعتراف نموده اند، چنان كه مى فرمايد:(اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ) و اگر اين حالت در آنان نبود چندان فاصله اى با ديگر گروه هاى باطل نداشتند.

به جهت اهميتى كه اين گروه دارند و غالب افراد اجتماع ما را، اين گروه تشكيل مى دهند، قرآن در آيات بعدى درباره اين گروه نيز سخن مى گويد، چنان كه مى فرمايد: (وَآخَرُونَ مُرْجَوْنَ لأَمْرِ اللّهِ):«گروهى هستند كه اميد به رحمت خدا دارند».


1 . محمد(47)آيه30.


صفحه 291

مشروح اين قسمت را در تفسير آيه 106 همين سوره خواهيد خواند.

آيات مورد بحث،ياران پيامبر و صحابه او را به قيافه هاى گوناگون معرفى مى كند و همگى حاكى از آن است كه در ميان آنان، صالح و طالح، مسلمان و كافر، مؤمن و منافق، نيكوكار و بدكار و... وجود داشته است، با وجود اين چگونه مى توان، همه صحابه پيامبر را عادل و دادگر و پاك دانست؟

برخى با آيه (السَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرينَ وَالأَنْصارِ) ، بر عدالت صحابه پيامبر و خوبى و پاكى آنان استدلال مى كنند، در صورتى كه اين آيه، يك دسته از آنان را مى ستايد و خدا را از آنان خشنود معرفى مى كند، نه همه دسته ها و گروه هاى آنان را و آيات ديگر، از قيافه هاى خشن و نفاق زاى گروه هاى ديگر گزارش مى دهند.

حتى آيه (السّابِقُون...) نيز، گواه بر آن نيست كه همه اين گروه تا لحظه مرگ مورد رضايت خدا بوده اند; زيرا افرادى از اين گروه، بعداً راه ارتداد و يا معصيت را پيش گرفته اند، كه به تعدادى از آنها ذيلاً اشاره مى كنيم:

1. عبداللّه بن سعد بن ابى سرج. وى برادر رضاعى عثمان و از مهاجران مكه بود و از نويسندگان وحى به شمار مى رفت. بعد مرتد شد و از مدينه به مكه گريخت و مدعى شد كه من نيز مى توانم قرآنى نظير قرآن محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) بياروم. قرآن درباره او چنين يادآور مى شود:(وَمَنْ قَالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ مَاأَنْزَلَ اللّهُ): «گفت:به زودى قرآنى مانند قرآن محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) نازل خواهم كرد»،و بيامبر اكرم در روز فتح مكه خون چند نفر را مباح كرد. يكى از آنها همان شخص بود. آن گاه به خاطر شفاعت عثمان، توبه او را پذيرفت و بار ديگر در عداد مسلمانان قرار گرفت.

2. حاطب بن ابى بلتعه. او در رديف مبارزان جنگ بدر بود، ولى براى مشركان جاسوسى مى كرده و نامه اى از مدينه به مكيان نوشت و آمادگى پيامبر را براى


صفحه 292

فتح مكه گزارش داد و آن را به وسيله زنى فرستاد و پيامبر على(عليه السلام) را مأمور ساخت كه اين زن را از نيمه راه برگرداند و نامه را از او بگيرد. آيا اين عمل با عدالت و پاكى مى سازد و قرآن درباره او مى فرمايد:

(يَا أَيهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّّى وَعَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ).(1)

«اى افراد با ايمان، دشمنان من و خودتان را دوست خود قرار ندهيد».

3. عبيداللّه بن جحش. از مسلمانان مكه است و پس از مهاجرت به حبشه از دين اسلام دست كشيد و نصرانى شد.

4. حكم بن عاص. از تابعين «بإحسان» است كه به خاطر كارهاى زشتى كه انجام مى داد رسول خدا او را به مكه تبعيد نمود.

5. وليد بن عقبه. از تابعين مزبور است و قرآن صريحاً او را در سوره حجرات «فاسق» ناميد و در زمان استاندارى خود در كوفه، از جانب عثمان نماز صبح را در حالت مستى چهار ركعت خواند و سپس از آن جا به مدينه فرا خوانده شد و حدّ شراب بر او جارى گرديد.

6. حرقوص بن زهير. رئيس خوارج كه در تقسيم غنايم به پيامبر اعتراض كرد و پيامبر از آينده خطرناك اين مرد خبر داد.

خلاصه با وجود اين افراد ناصالح در ميان منافقين و تابعين از مهاجر و انصار، چگونه مى توان گفت كه خداوند از همه آنها تا لحظه مرگ راضى بوده است؟

ايمان و اخلاص مهاجر و انصار، مانند ديگر مقتضيات است كه بهره بردارى از آنها مشروط بر اين است كه بعدها اعمالى انجام ندهند كه اين مقتضى را از تأثير بيندازد و به قول دانشمندان، رضايتى كه در اين آيه وارد شده است پاداشى نسبى


1 . ممتحنه(60) آيه1.


صفحه 293

است و هيچ منافات ندارد كه همين اشخاص بعداً كارهايى انجام دهند كه پاداش آنها، خشم خداوند و دوزخ باشد.

هرگز اين آيه نيامده است به اصحاب سابق رسول خدا مصونيت قطعى ببخشد كه چون خداوند از آنها خوشنود شده است هركارى كه دلشان خواست انجام بدهند و يا ما هر كار نامشروعى از يكى آنها ديديم به حكم آيه مجبور به تأويل گرديم، به گمان اين كه آيه در حقّ آنان حكم قطعى صادر كرده است و اعمال زشت و بد آنان را توجيه كنيم. نه، هرگز چنين مصونيتى به احدى از انبيا واوليا ـ حتى رسول اكرم ـ داده نشده است. خداوند به گرامى ترين افراد بشر چنين مى فرمايد:(لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ)(1):«هرگاه شرك و بت پرستى را پيشه گيرى، تمام خدمات و كارها و عبادات تو حبط و بى ارزش مى شود». هرگز ايمان و اخلاص ياران پيامبران بيش از ايمان و فداكارى هاى پيامبران خدا نبود.

قرآن درباره ابراهيم و فرزندان وى مانند اسحاق و يعقوب و موسى و هارون چنين مى فرمايد:

(وَلَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ).

«اگر شرك ورزيده بودند، تمام اعمال آنها بى ارزش مى شود».


1 . زمر(39) آيه 65.


صفحه 294

صفحه 295

راه هاى درآمد دولت اسلامى

103.(خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَة تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلوتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَاللّهُ سَميعٌ عَليمٌ).

«از اموال آنها زكات بگير و بدين وسيله پاك و پاكيزه شان گردان و درباره آنان دعا كن كه دعاى تو مايه آرامش آنهاست و خداوند شنوا و داناست».

104.(أَلَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَيَأْخُذُ الصَّدَقاتِ وَأَنَّ اللّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحيمُ).

«آيا نمى دانند كه خداوند توبه را از بندگان خود مى پذيرد و زكات ها مى گيرد و به راستى خداوند توبه پذير و رحيم است».

105.(وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلى عالِمِ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ).

«بگو: عمل كنيد كه خداوند و رسول او و مؤمنان كردار شما را به زودى خواهند ديد و به سوى خداوندى كه پنهان و آشكار را مى داند، برده مى شويد آن گاه از آن چه انجام مى داديد شما را خبر مى دهد».

106.(وَآخَرُونَ مُرْجَوْنَ لأَمْرِ اللّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَإِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَاللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ).

«دسته ديگر عاقبت كار آنها محول به فرمان خداوند است يا آنها را عذاب


صفحه 296

مى كند و يا مى بخشد. خداوند دانا و حكيم است».

بررسى نظام مالى و تشريح نظام اقتصادى اسلام، به بحث هاى مبسوط و مفصلى نياز دارد كه فعلاً از هدف ما بيرون است و گوشه اى از اين نظام مالى را، مالياتى به نام «زكات» تشكيل مى دهد. ما در تفسير آيه 60، به اجمال در اين باره بحث نموديم و اكنون براى تكميل بحث گفتار گذشته را مجدداً دنبال مى كنيم. در كشورهاى سرمايه دارى دو نوع ماليات وجود دارد:

اوّل، ماليات مستقيم كه به سود خالص سهام شركت ها و درآمد بنگاه هاى اقتصادى و غيره تعلق مى گيرد.

دوم، ماليات هاى غير مستقيم كه به صورت تعرفه هاى گمركى يا انواع انحصارات، بر مردم تحميل مى شود.

ماليات هاى مستقيم، در بسيارى از كشورها روى اشكالاتى كه ميان مأمورين دولت ومؤديان ماليات، پيش مى آيد، نوعاً به طور كامل دست يافتنى نيست. رجال ثروتمند گاهى به وسيله رشوه، عقل و هوش و ايمان مأموران را مى خرند و اگر از اين راه نتوانست، از شخصيت و نفوذ خود استفاده مى نمايند و سرانجام از پرداخت ماليات شانه خالى مى كنند و اگر حكومت وقت، دولت ناتوانى باشد شاخص درآمدهاى مالياتى به حداكثر تنزل مى كند و اگر حكومت مقتدرى روى كار باشد و همه گونه تشبثات صاحبان زور و زر را خنثى كند، سرمايه داران داخلى سرمايه هاى خود را پنهان نموده و يا به خارج كشور منتقل مى سازند و سرانجام سطح توليد داخلى، كاهش يافته و موازنه اقتصادى به هم مى خورد.

اكنون صاحب نظران اقتصادى، براى حل اين گونه اشكال و تسهيل و تسريع در وصول ماليات، فشار روى ماليات غير مستقيم آورده و از اين راه از مردم ماليات هايى مى گيرند و بدين وسيله درآمد دولت ها را از راه تعرفه هاى گمركى و


صفحه 297

انحصارات دولتى به حد قابل ملاحظه اى افزايش مى دهند.

ولى آيا گرفتن چنين مالياتى بر اساس صحيح و مستقيمى استوار است يا اين كه اين نوع ماليات، تحميلى است بر طبقه مصرف كننده; ظلم و ستمى است بر محروم و مستمند نه بر كارفرما و نه بر افراد ثروتمند؟ زيرا آن چه بنگاه هاى توليدى و بازرگانى وارد كننده، به عنوان ماليات غير مستقيم مى پردازند به حساب هزينه توليد و يا خرج خريد و وارد كردن درآورده و هنگام عرضه كالا، تمام آنها را به عنوان هزينه روى آن مى كشند و به مصرف كننده تحميل مى نمايند.

طرز تعلق ماليات در اسلام

اسلام مانند ساير ملل به اصول اقتصادى اهميت خاصى مى دهد. اساس ماليات گيرى و طرز تعلق آن در اسلام بر اساس ماليات مستقيم است; يعنى پيوسته از سود خالص افراد، براى تأمين نيازمندى هاى اجتماعى و بالا بردن سطح زندگى طبقه محروم و تأسيس سازمان هاى بهداشتى و فرهنگى، تشكيل قدرت هاى نظامى و دفاع ملى و ... ماليات مى گيرد:

از منافع كسب، صدى بيست (خمس) و از طلا و نقره و جو و گندم و خرما و كشمش و شتر و گاو و گوسفند صدى ده(زكات) ـ در صورتى كه هركدام به حد نصاب خود برسند ـ به صورت هاى مختلفى ماليات تعلق مى گيرد كه شرح آن در نوشته هاى فقهى به دقت بيان شده است. علاوه بر اينها از منافع زيرزمينى و كليه معادن و آن چه غواصان بر اثر فرو رفتن در آب به دست مى آورند و گنج هايى كه در نقاط مختلف پيدا مى شود و... نيز صدى بيست به عنوان ماليات اسلامى به منظورهاى مختلف گرفته مى شود.

اين نوع ماليات گيرى از جهاتى بر ماليات غير مستقيم ترجيح دارد; زيرا در


صفحه 298

اين صورت طبقه فقير ومستمند، از پرداخت ماليات معاف خواهند بود. بنابراين ماليات به سود خالص موجود پس از كسر هزينه زندگى در منافع كسب و يا كسر هزينه هاى لازم در زكات تعلق مى گيرد وكسانى كه قادر به تأمين زندگى يك ساله خود نيستند معمولاً سر و كارى با اداره دارايى اسلام ندارند، بلكه بيشتر طرف حساب، بنگاه هاى توليدى، بازرگانان وارد كننده، صاحبان صنايع خواهند بود و از اين راه علاوه بر اين كه نيازمندى هاى ضرورى مسلمانان برطرف خواهد شد، ثروت متراكم، عادلانه تقسيم مى شود.

اسلام با تقويت ايمان مأموران دارايى، مؤديان ماليات و با ايجاد پليس باطنى و با اعتقاد به اين كه پرداخت ماليات به فرمان خداوند جهان است كه علاوه بر منافع دنيوى مزاياى بى شمار فردى دارد، كشمكش هاى فعلى را، كه در كشورهاى سرمايه دارى موجود است، از بين برده و بهترين عامل وصول را، كه همان ايمانِ دهندگانِ زكات و خمس است، در پيروان خود به وجود آورده است.

نكاتى چند در آيه هاى مذكور

1. اسلام معتقد است دادن زكات نفوس افراد را از نظر اخلاق رذيله، مانند بخل وطمع و پستى و قساوت تطهير مى كند و مردم زكات دهنده بر اثر پرداخت واجب مالى، اين سلسله از اوصاف بد را از وجود خويش ريشه كن مى سازند و در نتيجه صفات برجسته اى مانند رأفت و محبت و نوع دوستى جاى گزين آنها مى گردد، علاوه بر آن نفوس اجتماع را از آفت ها وانفجارها، كه غالباً از طرف بيچارگان صورت مى گيرد، مصون مى دارد.

تطهير به معناى پاك كردن و تزكيه به معناى نمو و رشد گياهان است، از اين رو گويا صفات برجسته كه خميره ذات انسانى است، با دادن زكات رشد و نمو


صفحه 299

مى كند.

2. دعاى پيامبر وسيله آرامش مؤديان زكات است، (وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ): «براى آنها دعا كن كه دعاى تو وسيله آرامش آنهاست»، همان طور كه دعاى او وسيله آمرزش گناهان است.

(ولَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُول لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِيماً)(1).

«اگر مردم زمانى كه بر نفس هاى خود ستم كرده اند، پيش تو (پيامبر) مى آمدند و از خداوند طلب آمرزش مى كردند و پيامبر نيز در حقّ آنها استغفار مى نمود، خداوند توبه شان را مى پذيرفت».


1 . نساء(4) آيه64.


صفحه 300

صفحه 301

خانه نفاق

107.(وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً وَكُفْراً وَتَفريقاً بَيْنَ الْمُؤْمنينَ وَاِرْصَاداً لِمَنْ حَارَبَ اللّهَ وَرَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَلَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنَا إِلاَّ الْحُسْنى وَاللّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ).

«دسته اى از منافقان كسانى هستند كه به منظور ضرر زدن به مسلمانان و تقويت كفر و ايجاد دو دستگى ميان مؤمنان، كمين گاهى براى كسى كه قبلاً با خداوند و پيامبر وى به محاربه برخاسته بود، ساخته اند. و سوگند مؤكد ياد مى كنند كه، ما جز كار خير، هدفى نداشتيم و خداوند گواهى مى دهد كه آنان دروغ مى گويند».

108.(لاَ تَقُمْ فِيهِ أَبَداً لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلى التَّقوى مِنْ أَوَّلِ يَوْم أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فيهِ فيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَاللّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرينَ).

«هرگز در آن جا نماز مگزار. مسجدى كه از روز نخست برپايه تقوا بنا شده است، شايسته است در آن نماز بگزارى. در آن مسجد مردانى نماز مى گزارند كه مى خواهند پاك شوند و خداوند افراد پاك را دوست مى دارد».

109.(أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اللّهِ وَرِضْوَان خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلى شَفَا جُرُف هَار فَانْهَارَ بِهِ فى نَارِ جَهَنَّمَ وَاللّهُ لاَ يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمينَ).


صفحه 302

«آيا آن كس كه شالوده كار خود را بر اساس پرهيزكارى و خوشنودى خداوند گذارده است بهتر است يا آن كه آن را بر لب سيلگاهى كه در حال ريختن است گذارده و با آن در آتش جهنم سقوط مى كند؟ خداوند ستمكار را هدايت نمى كند».

110.(لاَ يَزَالُ بُنْيَانُهُمُ الَّذِى بَنَوْا ريبةً فى قُلُوبِهِمْ إِلاَّ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَاللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ).

«بنايى كه به وجود آورده اند مايه اضطراب و شك و ترديد قلوبشان است، مگر اين كه دل هاى آنها (به وسيله مرگ) پاره پاره شود. خداوند دانا و حكيم است».

سرگذشت مسجد ضرار

در شبه جزيره عربستان دو منطقه وسيع، مركز اهل كتاب بود: نخست مدينه و اطراف آن، كه يهودان عربستان در آن جا تمركز داشتند; ديگرى نجران، كه مركز نصارا بود. مردى در مدينه به نام ابوعامر اطلاعات جامع و وسيعى درباره كتب عهدين(تورات و انجيل و...) داشت و به تمام معنا پيشواى روحانى و معنوى متنفذى بود و جلسات دينى اهل كتاب را اداره مى نمود و مطالبى از تورات و انجيل براى آنها نقل مى كرد و پيش از بعثت و هجرت پيامبر اسلام، نويد ظهور مى داد و علايم و نشانه هاى پيامبر اسلام را كه در اين دو كتاب آسمانى ذكر شده است براى مردم بازگو مى كرد.

دست تقدير، پيامبر را به مدينه كشانيد و جان بازى هاى بى دريغ اوس و خزرج باعث شد پيامبر در مدينه اقامت گزيند. در اين هنگام نفوذ و قدرت اسلام روز به روز در حال گسترش بود و در اين گيرودار، ابوعامر نيز ايمان آورد و به آيين اسلام گرويد، ولى ديگر آن عزت و عظمت و نفوذ كلمه قبلى را نداشت، به سان يك مرد مسلمان دانشمند از او احترام مى كردند. چيزى نگذشت كه جنگ بدر پيش آمد،


صفحه 303

سران قريش در اين نبرد سركوب شدند، پيروزى عجيبى نصيب مسلمانان گرديد، قدرت نظامى و سياسى اسلام سراسر عربستان را فرا گرفت.

ابوعامر از اين كه قدرت فردى خود را از دست داده و فروغى در برابر مشعل فروزان اسلام ندارد، سخت ناراحت شد. آتش كينه توزى وحسد، كانون وجود او را فرا گرفت و با منافقان اوس و خزرج همكارى صميمانه اى را آغاز كرد و شالوده حزب منافقان را در مدينه ريخت و تحريكات و جنب وجوش هاى مرموز اين مرد براى پيامبر اسلام روشن گرديد. وى پيش از آن كه دستگير شود به مكه فرار نمود و با سران قريش همدست شد و جنگ احد را به راه انداخت و در اين نبرد شخصاً شركت كرد، ولى سودى نبرد و با قافله قريش راه مكه را پيش گرفت و شبكه جاسوسى ضد اسلامى مدينه، طبق نقشه هاى وى كار مى كرد. سرانجام براى درهم ريختن صفوف فشرده مسلمانان، ناچار شد امپراتور روم را بر ضد اسلام تحريك كند. سفرى به شام كرد و تمايلات بزرگ روميان را براى نبرد با مسلمانان جلب نمود.

تا سال نهم هجرت حزب منافق در مدينه مركزى نداشت. وى ديد كه نخستين گام براى پيشرفت كار خود اين است كه مركزى براى حزب نفاق به وجود آورد، كه همه گونه تعليمات و تصميمات در آن جا اتخاذ شود. ابوعامر درك كرد كه ساختن چنين مركزى در محيط مدينه دچار اشكال خواهد شد; زيرا پيامبر اجازه نخواهد داد كه چنين مركزى ساخته شود، در نتيجه نقشه اى ريخت كه به آن اشاره مى شود:

مسجد ضرار در كجا و چگونه به وجود آمد؟

يكى از دانشمندان معاصر مى گويد: در كشورى كه دين رواج كامل دارد، بهترين وسيله براى برانداختن آن سوء استفاده از خود دين است و از خود دين بيش از هر عاملى مى توان عليه آن استفاده نمود. ابوعامر نيز از همين راه وارد شد. به


صفحه 304

دوازده نفر از سران منافق ساكن دهكده قبا ـ كه در بيرون مدينه قرار داشت ـ نامه اى نوشت و دستور داد در آن نقطه مسجدى در برابر مسجد قبا ـ كه پيامبر پيش از ورود خود به مدينه شالوده آن را در مدت اقامت چند روزه خود ريخته بود ـ بسازند و اين ساختمان در ظاهر به نام مسجد باشد و در واقع محفلى براى حزب و مجمعى براى منافقان به شمار رود و در مواقع نماز، به بهانه نماز گزاردن در آن جا گرد آيند و تعليمات تخريبى ببينند و در طريق اجراى دستورهاى ابوعامر به بحث و مذاكره بپردازند.

نمايندگان حزب منافق خدمت پيامبر آمدند و به بهانه اين كه پيران و بيماران در شب هاى تار و بارانى موفق نمى شوند مسافت ميان خانه ها و مسجد قبا را طى كنند، اجازه خواستند مسجدى ساخته شود. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) اجازه صريحى نداد و بلافاصله عازم تبوك گرديد. چند ماه مسافرت پيامبر طول كشيد و منافقان از اين فرصت استفاده كرده ساختمان مسجد را به پايان رساندند. هنگام مراجعت پيامبر از تبوك، منافقان اصرار داشتند كه پيامبر آن جا را با اقامه جماعت افتتاح فرمايد تا به تمام معنا رنگ مسجد به خود بگيرد و ديگر، رهبر مسلمانان نتواند آن را ويران كند. فرشته وحى نازل گرديد و از منويات سوء منافقان، پيامبر را آگاه ساخت و با آوردن آيات ياد شده اهداف منافقان را از ساختن اين معبد، در چهار كلمه خلاصه كرد و اكنون به شرح اين چهار هدف مى پردازيم:

1. (ضِراراً): اين مسجد به عنوان ضرر وارد كردن به مسلمانان ساخته شده و هيچ غرض خدايى در آن نيست.

2. (وَكُفْراً): براى تقويت كفر بنا شده است.

3. (وَ تَفْرِيقاً): براى ايجاد دو دستگى و ايجاد اختلاف ميان مردم «قبا» ساخته شده تا نتوانند آنان اجتماع صحيحى به وجود آورند.


صفحه 305

4. (وَإِرْصاداً): كمين گاهى براى ابوعامر است كه محارب خدا و پيامبر اوست. اگر چه منافقان ادعا دارند كه غرض دينى در اين كار دارند، لكن آنها دروغ مى گويند.

آن گاه خداوند پيامبر را از اين كه در آن جا نماز بر پا دارد، نهى مى نمايد و مى فرمايد: مسجد قبا از روز اول بر اساس تقوا بنا شده و غرضى دينى آن را به وجود آورده است و هدف نمازگزاران آن جا، تقوا و پرهيزكارى است و هدف منافقان از اين مسجد، ضد هدف هاى دينى است و در تشبيه مسجد منافقان به (شفا جرف هار) يعنى لب سيلگاهى كه در حال ريختن است، منتهاى بلاغت و شاهكار ادبى به كار رفته است.

در سرزمين شن زارى كه سيلاب جارى مى شود شن هاى كنار رودخانه همراه آب سيل شسته مى شود و قشر نازكى از شن، كه زير آن خالى است، در سطح بالا قرار مى گيرد و با فشار مختصرى و با تندبادى فرو مى ريزد; يعنى قدرت منافقان و پايدارى اين مسجد در برابر قدرت هاى مادى و معنوى مسلمانان و عنايت پيوسته خداوند، مانند ساختمانى است كه بر لب چنين پرتگاهى ساخته شود كه ناگهان ساكنان آن و خود خانه در آتش دوزخ فرو مى ريزند، چنان كه مى فرمايد:(فَانْهارَ بِهِ فِى نارِ جَهَنَّمَ).

آن گاه، براى مأيوس كردن پيامبر از ايمان منافقان در آيه 110 تذكر مى دهد كه وجود اين بنا، تا روز مرگ مايه ترديد قلوب آنان است و مقصود از بريده شدن قلوب در اين آيه، همان مرگ و جان دادن است.

تفرقه بينداز و حكومت كن

جمله فوق مَثَل مشهورى است و در زبان عربى جمله اى به همين مضمون نيز هست كه مى گويد:«فَرِّقْ تَسُد». نتيجه هر دو جمله يكى است و آن اين كه


صفحه 306

حكومت بيگانه و تحميل اراده بر يك ملت، بر اثر ايجاد دو دستگى است و تا دو دستگى در ميان ملت رخ ندهد محال است چنگال استعمار، بند شود. شكى نيست در اثر تفرقه، نيروهاى معنوى و مادى در يك نقطه متمركز نمى شوند. و كليه نيروها و نقشه ها بر اثر نبودن هماهنگى و افزايش كارشكنى به هدر مى روند.

امير مقتدرى دوازده فرزند داشت و از تفرقه و اختلاف آنها پس از مرگ خود سخت ترسان بود. روزى از طريق پند به آنها گفت: بقاى ملك و قدرت در گرو يگانگى است و كوچك ترين اختلاف كافى است كه هستى شما را به دست فنا بسپارد. آن گاه دستور داد دوازده چوب را، كه يك شخص متعارف مى تواند هركدام از آنها را روى زانوى خود بگذارد و بشكند، بياورند. او چوب ها را دسته كرد و روى زانو گذارد، هر چه فشار داد شكسته نشد. آن گاه آنها را از هم جدا كرد، هر يك را جداگانه دو نيم كرد و گفت: فرزندان من، به واسطه اتحاد بود كه، اين چوب ها در برابر فشار خارجى مقاومت كردند، ولى در اثر تفرقه از پاى درآمدند; يعنى حال شما نيز مانند همين چوب هاست.

قرآن پيوسته مردم را به اتحاد و يگانگى دعوت كرده و با صداى هرچه رساتر فرموده است:(وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَلا تَفَرَّقُوا)(1): «به ريسمان الهى چنگ زنيد و از هم جدا نشويد». امروز دشمنان اسلام به اختلاف داخلى دامن مى زنند و كار به جايى رسيده است كه در برخى كشورهاى اسلامى اختلاف ميان سنى و شيعه بيش از اختلاف ميان مسلمانان و مسيحيان و هندوهاست. ما بايد به اين سياست شوم خانمان برانداز توجه كنيم و از داستان مسجد ضرار درس عبرت بگيريم. از اين رو پيامبر گروهى را اعزام كرد كه مسجد ضرار را ويران كنند و براى محو آثار نفاق، زباله ها را در آن جا بريزند.


1 . آل عمران(3) آيه 103.


صفحه 307

پاداش مجاهدان

111.(إِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِى سَبيلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقّاً فِى التَّوْرية وَالإِنْجيلِ وَالْقُرآنِ وَمَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِى بَايَعْتُمْ بِهِ وَذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ).

«خداوند جان و مال مؤمنان را در برابر بهشتى كه براى آنان است، خريده است. آنان در راه خدا نبرد مى كنند و مى كشند و كشته مى شوند; وعده حقى است بر خدا كه آن را در تورات و انجيل و فرقان اعلام داشته است. كيست كه از خدا با وفاتر به عهد خود باشد . از اين جهت خوشحال باشيد به معامله اى كه انجام داده ايد. اين است فيض بزرگ».

112.(اَلتَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُونَ الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمِنْكَرِ وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللّهِ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنينَ ).

«آنان توبه گران، عابدان و ستايشگران، روزه داران، ركوع وسجود كنندگان هستند، به نيكى ها دستور مى دهند و از بدى ها باز مى دارند و حدود الهى را حفظ مى كنند. به گروه با ايمان نويد ده».


صفحه 308

هدف دو آيه نخست

آيه نخست، جامعه با ايمان را به جهاد و فداكارى در راه خدا دعوت مى كند. آنان كسانى هستند كه جان و مال به كف مى گيرند و در راه خدا گام مى نهند و خداوند براى تشويق اين گروه معامله اى با آنان انجام مى دهد و آن چه را خود به آنان از جان و مال بخشيده، به گران ترين وجه مى خرد.

اين گونه تعبيرهاى عاطفى از خصايص قرآن است و نظير آن در قرآن موضوع قرض خواهى خدا از افراد متمكن است(1) و خداوند آن چه را مالك آن است، ازبندگان خود، استقراض مى كند و غنىِّ مطلق، براى تحريك عواطف بندگان از بندگان سراسر فقر خود قرض مى گيرد.

در آيه دوم مورد بحث، صفات گروه مجاهد را يادآور مى گردد و براى آنان صفات نه گانه اى بيان مى كند. هدف از توصيف اين گروه با اين صفات نه گانه، اين است كه فرد مجاهد بداند مقام وموقعيت او در نزد خدا، تنها با شمشير زدن نيست، اگر با ديگر صفات انسانى و ارزش هاى اخلاقى متصف نگردد، بلكه بايد همراه جهاد و كوشش در راه دين، به تصفيه و پالايش خويش و جامعه بپردازد و با صفات زير، كه شخصيت آفرين و انسان ساز است، متخلق گردد:

1. از كارهاى زشت گذشته نادم گردد:(التائبون);

2. خدا را بپرستد: (العابِدُون);

3. او را ستايش كند:(الحامِدُون);

4. روزه دار باشد: (السّائِحُون);

5و 6. ركوع و سجود كند: (الرّاكِعُونَ وَالسّاجِدُون);


1 . ر.ك: حديد(57) آيات 11 و 18; تغابن(64) آيه17 و مزمل(73) آيه 20.


صفحه 309

7و 8. بالاتر از همه، با امر به معروف و نهى از منكر، با فساد مبارزه كند و علاوه بر تصفيه و پالايش خويش، به اصلاح جامعه نيز بپردازد: (الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ);

9. به طور كلى تمام حدود الهى و مرزهاى دينى را به روشنى بشناسد و حلال و حرام او را رعايت كند.

در اين صورت قيام مجاهد و فداكارى او، در نزد خدا قيمت و ارزش پيدا مى كند و گرنه پيكرى بى روح خواهد بود.

از آن جا كه در گذشته خصوصاً در تفسير آيه 52 درباره جهاد بحث نموده ايم، ديگر بدان نمى پردازيم و از آيه هاى بعدى بحث مى كنيم.


صفحه 310

صفحه 311

تعصب ناروا

113.(مَا كَانَ لِلنَّبِىِّ وَالَّذينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشرِكينَ وَلَوْ كَانُوا أُولى قُرْبى مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصحابُ الْجَحيمِ).

«پيامبر و كسانى كه ايمان آورده اند نبايد براى مشركين، اگر چه خويشاوندان آنها باشند، طلب آمرزش كنند در صورتى كه برايشان روشن شده است كه مشركان اهل دوزخند».

114.(وَمَا كَانَ اسْتِغْفَارُ إِبْراهيمَ لأَبيهِ إِلاَّ عَنْ مَوْعِدَة وَعَدَهَا إِيّاهُ فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ للّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْراهيمَ لأَوّاهٌ حَليمٌ).

«استغفار ابراهيم براى پدر خود به جهت وعده اى بود كه ابراهيم به وى داده بود. وقتى روشن شد كه او دشمن خداوند است از او دورى جست. به راستى ابراهيم خاشع و بردبار بود».

115.(وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَدهُمْ حَتّى يُبَيِّنَ لَهُمْ مَا يَتَّقُونَ إِنَّ اللّهَ بِكُلِّ شَىء عَليمٌ).

«شأن خداوند نيست كه قومى را پس از هدايت گمراه كند مگر اين كه چيزهايى كه بايد از آنها بپرهيزند، بيان كند. خداوند به همه چيز داناست».

116.(إِنَّ اللّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَ الأَرْضِ يُحيى وَيُميتُ وَمَا


صفحه 312

لَكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ مِنْ وَلِىّ وَلاَ نصير).

«به راستى ملك و سلطنت آسمان ها و زمين براى خداست. اوست كه زنده مى كند و مى ميراند و براى شما جز خداوند ولىّ و ياورى نيست».

اقليت هاى مذهبى كه كتاب و پيامبر آسمانى دارند در دين اسلام از رسميت كامل برخوردارند، مال و جان آنها محترم است و در مراسم دينى خود از آزادى كامل برخوردارند و با پرداخت ماليات مختصرى، كه آن هم در رفاه و صلاح آنها مصرف مى شود، از همه مزاياى اجتماعى و اقتصادى بهره مند مى شوند. ولى در اسلام، مشرك و بت پرست، هيچ رسميتى ندارند جان و مالشان محترم نيست، حاكم اسلام، بايد قبلاً آنان را دعوت به اسلام كند و مزاياى آيين يكتاپرستى و حقايق اديان آسمانى را براى آنها كاملاً تشريح نمايد و هرگاه باز در شرك ايستادگى ورزند، قرآن تكليف آنها را در همين سوره در آيه 5 معين كرده است و ما در تفسير آيه مزبور گسترده سخن گفتيم و فلسفه اين جهت را، كه چرا با مشرك چنين معامله شده است، بيان نموديم.

اسلام براى پيش گيرى از اين بيمارى خطرناك، كه انسانيت انسان را تباه مى كند، دستور داده است، همه گونه روابط ظاهرى و معنوى و عاطفى با آنها بريده شود و اگر پدر و مادر و خويشاوند شخص مسلمانى مشرك باشند، دوستى و طرح رفاقت با آنها، لطمه هاى جبران ناپذيرى به ايمان و اخلاص آن شخص وارد مى سازد.

از اين نظر در سال نهم هجرت اين آيه نازل گردد و خداوند مكرر از دوستى و ايجاد روابط معنوى و طلب مغفرت در حق آنها، منع فرموده است. اكنون آياتى را به عنوان نمونه يادآور مى شويم:

1.(لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حادَّ اللّهَ


صفحه 313

وَرَسُولَهُ وَلَوْ كانُوا آباءَهُمْ أَوْ أَبْناءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ عَشيرَتَهُمْ أُولئِكَ كَتَبَ فِى قُلُوبِهِمُ الإِيمانَ وَ أَيَّدَهُمْ بِرُوح مِنْهُ).(1)

«گروهى كه به خدا و سراى ديگر ايمان دارند، هرگز با مخالفان خدا و رسول او، اگر چه پدران يا پسران يا برادران و يا خويشاوندان آنها باشند، طرح دوستى نمى ريزند. آنان كسانى هستند كه ايمان در دل آنها نقش بسته و به وسيله روحى از جانب خود مؤيد كرده است».

اين آيه ـ كه در سال دوم و يا سوم هجرت نازل گرديده ـ روشن مى سازد برقرارى روابط ظاهرى و معنوى با مشرك در آغاز اسلام تا چه رسد به سال نهم ـ كه سال نزول سوره توبه است ـ ممنوع بوده است و آيات 133ـ 144 سوره نساء به همين مضمون هست و بيشتر مفسران مى گويند سوره نساء در آغاز هجرت نازل شده است.

2. در سوره منافقون كه به عقيده بيشتر مفسران در سال ششم هجرت نازل گرديده، استغفار و طلب آمرزش در حقّ مشركان را امر لغو و بى اثر معرفى كرده و وجود و عدم آن را يك سان دانسته و به پيامبر گرامى خود چنين خطاب كرده است:

(سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ).(2)

«در حق مشركان طلب آمرزش بكنى يا نكنى، يك سان است. خداوند هرگز آنها را نخواهد آمرزيد».

نتيجه مطالعه اين آيه ها اين مى شود كه مودّت و دوستى با مشرك و دعا در حقّ


1 . مجادله(58) آيه 22.

2 . براى آگاهى از آياتى كه در اين قسمت نازل شده براى نمونه ر.ك: آل عمران(3) آيه28; توبه(9) آيات 23 و 80.


صفحه 314

آنها از آغاز هجرت ممنوع بوده و روشن مى شود كه طلب مغفرت درباره آنها، كوچك ترين سودى به حالشان نخواهد داشت.

تحريف حقايق

محدثان معروف جهان تسنّن، بخارى و مسلم، در صحيح هاى خود به سندى كه منتهى به سعيد بن مسيب مى شود روايتى در شأن نزول آيه، نقل و بيشتر مفسران از آنها پيروى نموده اند و براى آيندگان، سند تاريخى محكمى بر كفر ابوطالب به شمار آمده است. اكنون ترجمه متن روايت:

مرگ ابوطالب فرا رسيد. ابوجهل و عبداللّه بن ابى اميه در كنار بستر وى حاضر بودند، پيامبر رو به عموى خود كرد و فرمود: عموجان! بگو لااله الاّ اللّه تا من پيش خداوند براى تو احتجاج كنم. ابوجهل و ديگران رو به ابوطالب كردند و گفتند: ابوطالب، از آيين عبدالمطلب روى مى گردانيد؟! پيامبر از اين طرف، آنها از آن طرف اصرار مى كردند تا اين كه ابوطالب گفت: من بر آيين عبدالمطلب مى ميرم و از گفتن كلمه توحيد خوددارى كرد. پيامبر فرمود: من در حق عموى خود طلب آمرزش خواهم كرد تا آن جا كه نهى صريح از خداوند برسد. خداوند اين آيه را كه متضمن نهى از استغفار در حق مشركان است نازل فرمود، از آن پس از طلب آمرزش خوددارى فرمود.

به راستى اين روايت مصداق واضح تحريف حقايق است; زيرا در تاريخ اسلام دلايل قطعى به ايمان ابوطالب وجود دارد، سخنان و اشعار و فداكارى هاى او گواه روشن بر ايمان اوست. بنابراين، اين روايت كوچك ترين ارزشى در برابر آن همه دلايل روشن نخواهد داشت، ولى با وجود اين، در روايت اشكالاتى هست كه از نظر شما مى گذرانيم:


صفحه 315

الف) راوى حديث سعيد بن مسيب، از دشمنان سر سخت اميرمؤمنان است. او روايت كرده پيامبر در حقّ پدر خود طلب مغفرت مى نمود; در حالى كه به همين روايت، اشكال گذشته نيز متوجه است و هرگز پدر پيامبر اسلام حساب جداگانه اى نداشته است، تا پيامبر پس از نهى الهى در حقّ او استغفار كند.

بسيارى از محدثان بزرگ عامه، مانند ترمذى و نسائى روايت ديگرى نيز دارند. مى گويند: على مردى را مشاهده كرد كه براى پدر مشرك خود طلب آمرزش مى كند، وى اعتراض كرد كه چرا براى پدر مشرك خود استغفار مى نمايى؟ او در پاسخ گفت كه: ابراهيم براى آزر مشرك، آمرزش مى طلبيد. وقتى على جريان را به پيامبر رساند آيه هاى مورد بحث نازل گرديد.

زينى دحلان در اسنى المطالب (ص18) مى نويسد: روايت اخير شاهد ديگرى دارد. مى گويد: مسلمانان براى مشركان استغفار مى كردند تا اين كه آيه (وَما كانَ لِلنَّبِىِّ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ)نازل گرديد. نتيجه آيه اين شد كه از استغفار بر مشركان مرده، خوددارى كردند; ولى بر مشركان زنده آمرزش مى طلبيدند و مدرك آنها اين بود كه، ابراهيم در حال حيات پدر مشرك خود در حقّ او دعا مى نمود. در اين وقت اين آيه نازل گرديد.(وَما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهيم...) با بودن اين روايات مختلف چگونه مفسران تنها به روايت نخستين اعتماد كرده اند و كوشيده اند كه كفر ابوطالب را ثابت كنند.

ب) از دو روايت اخير استفاده مى شود كه استغفار كنندگان براى تصحيح عمل خود، استغفار ابراهيم را شاهد مى آوردند و قرآن نيز استدلال آنها را ابطال مى كند به اين كه، وضع پدر ابراهيم، درست براى ابراهيم روشن نبود، هنوز پرده از روى عناد و لجاجت او برداشته نشده بود از اين رو ابراهيم پس از روشن شدن مطلب، كه آزر دشمن خداوند است، از دعا در حقّ او خوددارى نمود. اكنون اين


صفحه 316

پرسش پيش مى آيد كه چرا استغفار كنندگان استغفار پيامبر را در حق ابوطالب دستاويز قرار ندادند، در صورتى كه اين مطلب، شاهد زنده ترى بود. در اين هنگام بايد اين حقيقت را پذيرفت كه اصلاً طلب آمرزش پيامبر در حقّ ابوطالب، طلب مغفرت براى مؤمن بوده و هرگز از مقوله طلب آمرزش بر مشرك نبوده است و گرنه همين عمل براى مسلمانان مدرك مى شد و لازم بود قرآن به پاسخ آن بپردازد. در پايان يادآور مى شويم كه مقصود از آيه (وَما كانَ اللّهُ لِيُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ):«شأن خداوند نيست كه قومى را پس از هدايت گمراه كند» اين است كه بفهماند طرح دوستى با مشركان نوعى گمراهى است، هم اكنون بيدار باشيد كه از اين عمل خوددارى كنيد و بدين وسيله براى شما اتمام حجت مى شود چنان كه مى فرمايد:(حَتّى يُبَيِّنَ لَهُمْ ما يَتَّقُونَ):«تا آن چه را بايد بپرهيزند براى آنها بيان كند».

در آيه(أَنَّ اللّهَ لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ)سلطنت و فرمانروايى مطلق را از آن خداوند مى داند و به جز او براى مؤمنان ولى و ياورى نمى داند و نتيجه اين مى شود كه بايد مؤمنان از دشمنان او (مشركان) بپرهيزند و جز او كسى ديگر را يار و ولىّ خود نگيرند و بدانند دوستى با رسول خدا وهواداران او از شُعَبِ ايمان به خدا و دوستى با خداست.


صفحه 317

اعتصاب عليه كارشكنان

117.(لَقَدْ تَابَ اللّهُ عَلى النَّبِيِّ وَالْمُهَاجِرينَ وَالأَنْصَارِ الَّذينَ اتَّبَعُوهُ فِى سَاعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ مَا كَادَ يَزيغُ قُلُوبُ فَريق مِنْهُمْ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحيمٌ).

«خداوند رحمت خود را بر پيامبر و مهاجران و انصار نازل كرد; مهاجران و انصارى كه در لحظه هاى سخت كه نزديك شد دل هاى برخى از حق منحرف شود، از وى پيروى كردند، باز رحمت خود را بر آنان نازل فرمود; زيرا خداوند به ايشان مهربان است».

118.(وَعَلى الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَنْ لاَ مَلْجَأَ مِنَ اللّهِ إِلاَّ إِلَيْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحيمُ).

«هم چنين رحمت خود را بر آن سه نفرى نازل نمود كه از لشكر اسلام باز ماندند(و در جهاد شركت نكردند) تا اين كه(بر اثر قطع رابطه مردم با آنها) زمين با آن وسعت برايشان تنگ شد و جانشان در فشار قرار گرفت، دانستند جز خداوند پناهگاهى نيست، خداوند آنها را مشمول رحمت خود قرار داد، تا توبه كنند. خداوند توبه پذير و رحيم است».

119.(يَا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادقينَ).


صفحه 318

«اى ايمان آورندگان، از خداوند بپرهيزيد و با راستگويان باشيد».

يكى از جنگ هاى اسلام غزوه تبوك است. يك كاروان بازرگانى، آمادگى امپراتور روم را براى حمله به مركز اسلام به پيامبر گزارش داد. خبر هنگامى به پيامبر رسيد كه مردم زراعت پيشه مدينه، آماده جمع آورى زراعت و محصول سال بودند. فصل رسيدن خرماها بود، ولى با اين همه سربازان دلاور اسلام به همه چيز پشت پا زدند. پيامبر با ارتشى منظم و در حدود سى هزار نفر، عازم تبوك شد گروهى به علت نفاق و نداشتن ايمان و اعتقاد، از شركت در جهاد امتناع كردند و شرح حال اين گروه در تفسير آيات پيش گذشت. پيامبر گرامى درباره آنان تصميم خطرناكى نگرفت، بلكه آنان را معرفى كرد.

ولى روزى كه پيامبر بسيج عمومى اعلام كرد، سه نفر از مسلمانان حقيقى به نام هاى هلال، كعب و مراره از شركت در اين جهاد مقدس، امتناع كردند و اگر مسلمانان به موقع براى دفع قيام نمى كردند; چه بسا با حمله اى ناگهانى تمام زحمات پيامبر و مسلمانان در طول 22سال از بين مى رفت. اين سه نفر از رسول خدا معذرت طلبيدند كه اكنون موقع رسيدن خرما و فصل جمع آورى محصول است و نيز افزودند كه ما در ظرف چند روزى كارهاى خود را رو به راه مى كنيم و بلافاصله خود را به ارتش اسلام مى رسانيم.

ناگفته پيداست، پوزش آنها منطقى نبود و هرگز اين گونه عذرها در لحظه اى كه اساس مذهب در خطر افتاده است پذيرفته نيست. مال دنيا و ثروت دنيا در صورتى لذت بخش است كه استقلال ملتى محفوظ بماند و اسارت در دست دشمن سايه شوم خود را بر سر آنها نيفكند. ملتى كه به موقع دست به جهاد نزند و براى چند خروار گندم و جو و خرما دست روى دست بگذارد و جاده را براى ورود دشمن و حمله ناگهانى او باز گذارند، هرگز در آينده از استقلال مالى و اقتصادى برخوردار


صفحه 319

نخواهد شد.

عقل و خرد مى گويد بايد از محصول و خرما و تمام درآمد يك سال گذشت و در سايه استقلال سياسى به استقلال اقتصادى نيز رسيد. ولى متأسفانه خرد آنان اين حقيقت را درك نكرد، سود موقت را بر سود دايم مقدم داشتند.

حبّ دنيا چنان دامنگير اينها شد كه براى حركت خود به جبهه، امروز و فردا كردند كه ناگهان خبر مراجعت موفقيت آميز پيامبر در مدينه پيچيد. اين سه نفر از كرده خود آن چنان پشيمان بودند كه حدّ نداشت. براى جبران به استقبال رسول خدا رفتند و سلام عرض كردند و تبريك گفتند، ولى پيامبر اعتنايى نكرد و همه گونه روابط خود را با آنان قطع كنند، زنان آنها حضور پيامبر آمدند و عرض كردند: اى پيامبر خدا، آيا ما نيز در اين باره تكليف و وظيفه اى داريم؟ فرمود: بله، لازم است در خانه هاى آنها بمانيد، امّا با آنان همبستر نشويد.

اعتصاب عمومى در حق سه نفر اعلام گرديد. نخستين مبارزه منفى در اسلام به مرحله اجرا گذارده شد. سياست خردمندانه پيامبر كه جزء لاينفك آيين او بود، نقش عجيبى داشت. تجارت و بازار متخلفان از جهاد راكد ماند، اجناسشان به فروش نرسيد نزديك ترين افراد آنها از سخن گفتن با آنها امتناع كردند و به تعبير قرآن:(ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الأَرْضُ بِما رَحُبَتْ). سرزمين پهناور مدينه برايشان مانند قفس گرديد، روح و روان آنان در فشار سختى قرار گرفت چنان كه مى فرمايد: (وَضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُم).

اين سه نفر به حكم خرد با كمال فراست فهميدند در محيط اسلامى، زندگى جز با پيوستن به صفوف مسلمانان امكان ندارد، در ميان اكثريت تعداد اقليت ناچيز نمى تواند زندگى كند، شايد منظور از جمله (وَظَنُّوا أَنْ لا مَلْجأَ مِنَ اللّهِ إِلاّ إِلَيْهِ):«دانستند كه پناهگاهى جز خدا نيست» معناى وسيعى دارد كه اين مطلب را نيز


صفحه 320

شامل است; يعنى براى ايمان آنها دو انگيزه بود: يكى فطرت و وجدان كه آنان را به سوى ايمان و توبه مى كشانيد و ديگر حساب هاى اجتماعى، منهاى حساب ايمان. زيرا آنان ديدند كه با اين وضع زندگى براى آنها محال خواهد بود و به ناچار تسليم حق و حقيقت گرديدند.

اعتصاب چگونه شكسته شد؟

مدت اعتصاب پنجاه روز تمام بود: چهل روز در مدينه بودند و ده روز در اطراف مدينه در بيابان ها. سه روز آخر را روزه گرفتند. هر كدام در گوشه بيابان مشغول عبادت بودند. ناگهان جبرئيل آمد و آيه 118 را آورد و پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) كسى را فرستاد و به آنها بشارت داد كه خداوند توبه شما را پذيرفته است.

مبارزه منفى بى دردسرترين مبارزه

جاى گفتگو نيست، ملتى كه بخواهد بر دشمن پيروز گردد و مبارزه مثبت انجام دهد، ناچار است مقدمات و عوامل پيروزى را فراهم آورد، ارتش منظمى كه مى خواهد با آخرين سلاح ها مجهز گردد دستگاه هاى اطلاعاتى و سازمان هاى جاسوسى و ده ها ابزار جنگى لازم دارد، ولى ملتى كه هنوز در چنگ استعمار است، قدرت چنين مبارزه هايى را ندارد. براى اين طبقه، مبارزه منفى از بى دردسرترين مبارزه هاست. اعتصاب اكثريت بر ضدّ اقليت ناچيز ـ كه ستون پنجم را در كشور تشكيل مى دهند و از پشتيبانى دولت هاى بيگانه برخوردارند ـ بسيار مؤثر و مفيد است و كوچك ترين زحمتى ندارد.

سياستى كه جزء دين اسلام است، همين سياست معقولانه رسول اكرم است. اداره يك خانواده، با بى تدبيرى رئيس خانه امكان پذير نيست، يك شركت


صفحه 321

تجارتى بدون تدبير مدير عامل و هيأت مديره، با شكست رو به رو مى گردد، آيا اداره يك كشور پهناور كه تحت نظر صاحب رسالت وجانشينان او اداره خواهد شد، ممكن است نقشه سياسى نداشته باشد؟

اين آيه علاوه بر اين كه درس هاى آموزنده اى به زمامداران مسلمان مى دهد، هر فردى از افراد ملت نيز مى تواند از اين آيه يك سلسله نتايج جزئى بگيرد.

ما دايره اجراى اين سياست اسلامى را كوچك تر مى گيريم، روى سخن با يك مشت مسلمان است كه سراسر اجتماع ما را فرا گرفته است. در فاميل همه ما افرادى پيدا مى شوند كه عملاً به احكام دين ما، از خود بى اعتنايى نشان مى دهند تكليف ما با چنين افراد چيست؟ آيا لازم نيست پس از تذكرات مفيد و سودمند و پس از اعتراضات زبانى، روابط خود را با آنها محدودتر كنيم؟! و روى خوش به كسانى كه از نصايح مشفقانه ما پند نمى گيرند نشان ندهيم، تا لااقل از اين راه آنها را به سوى ترك گناه و پيروى از تعاليم عالى اسلام بكشانيم؟

البته اين قسم امر به معروف و يا مبارزه با فساد، پس از طى مراحلى است كه اگر آن مراحل درباره شخص آلوده واقع نشد، در اين هنگام بايد دست به مبارزه منفى به صورت اعتصاب زد. در اين جا براى تكميل مطلب به نقل يك حديث از اميرمؤمنان(عليه السلام) اكتفا مى كنيم:

«أدنى الإنكار أن يلاقى أهل المعاصى بوجوه مكفهرة;

كمترين مرتبه امر به معروف و نهى از منكر اين است كه مردم مسلمان با مردم مسلمان گنه كار، با چهره هاى درهم كشيده روبه رو شوند».

منظور از جمله (لَقَدْ تَابَ اللّهُ عَلى النَّبِىّ) چيست؟

پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به حكم خرد و نصوص قرآن معصوم از گناه است. مهاجر و


صفحه 322

انصار با اين كه عصمت ندارند بلكه همه آنها هم، مرتبه عدالت را دارا نيستند با وجود اين در جريان «جنگ تبوك» گناهى از آنها كه موجب فسق باشد سر نزده بود، به گواه اين كه مى گويد:(مِنْ بَعْدِ ما كادَ يَزيغُ قُلُوبُ فَريق مِنْهُمْ): «نزديك بود دل هاى برخى از آنها از حق منحرف شود(ولى منحرف نشدند تا موجب فسق گردد)...» و منظور همان تنبلى و سستى بود كه اثر مستقيم گرمى هوا و رسيدن ميوه ها بود و اين مطلب امرى طبيعى است كه در طبقات مختلف به وجود مى آيد.

بنابراين مقصود از جمله«تابَ اللّهُ» چنان كه لغت گواهى مى دهد مشمول رحمت قرار دادن است. در لغت آمده است: «تاب عليه; رجع إليه بالرحمة». هرگز چنين تعبيرى دلالت بر صدور گناه نمى شود.

تخلف آن سه نفر اگر چه جنبه مخالفت داشت و جمله (وَعَلى الثَّلاثَةِ) نيز عطف بر (عَلى النَّبِىّ وَالْمُهاجِرينَ) است، ولى با اين همه دليل بر صدور معصيت از نبى و ياران با وفاى او، كه در لحظه هاى سخت از او پيروى كرده اند، نمى شود; زيرا در خود آيه 117، كه متعرض حال پيامبر و اصحاب اوست، گواه محكمى بر عدم صدور معصيت موجود است و اتحاد سياق و عطف كردن جمله (وَعَلى الثَّلاثَةِ) بر جمله (وَعَلى النَّبِىّ) گواه بر اتحاد از نظر مضمون نيست.


صفحه 323

پاداش مجاهدان راه خدا

120.(مَا كَانَ لأهْلِ الْمَدينَةِ وَمَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الأَعْرابِ أَنْ يَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللّهِ وَلاَ يَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ لاَ يُصيبُهُمْ ظَمَاٌ وَلاَ نَصَبٌ ولاَ مَخْمَصَةٌ فِى سَبيلِ اللّهِ وَلاَ يَطَؤُنَ مَوْطِئاً يَغيظُ الْكُفّارَ وَلاَ يَنَالُونَ مِنْ عَدُوّ نَيْلاً إِلاَّ كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صَالِحٌ إِنَّ اللّهَ لاَ يُضيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنينَ).

«شايسته اهل مدينه و كسانى كه در اطراف آن زندگى مى كنند، اين نيست كه از پيامبر خدا تخلف كنند(و در سفرهاى جهادى شركت نكنند. بدانند) كه هيچ تشنگى و خستگى و گرسنگى در راه خدا به آنان دست نمى دهد وهيچ گامى كه موجب خشم كافران باشد، برنمى دارند و ضربه اى به دشمن نمى زنند مگر اين كه همگى به عنوان عمل صالح در دفتر اعمال آنان نوشته مى شود وخدا پاداش نيكوكاران را ضايع نمى كند».

121.(وَلاَ يُنْفِقُونَ نَفَقَةً صَغيرَةً وَلاَ كَبيرةً وَلاَ يَقْطَعُونَ وَادِياً إِلاَّ كُتِبَ لَهُمْ لِيَجْزِيَهُمُ اللّهُ أَحْسَنَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ).

«هيچ مال كوچك و بزرگى را(در راه خدا) انفاق نمى كنند و هيچ سرزمينى را نمى پيمايند، مگر اين كه براى آنها نوشته مى شود و سرانجام، خداوند اعمال نيكشان را پاداش مى دهد».


صفحه 324

در جنگ تبوك ـ همان طورى كه درگذشته به صورت گسترده يادآور شديم ـ گروهى در مدينه توقف كردند و رسول خدا را همراهى ننمودند و در حقيقت جان و اموال خود را بر حفظ جان رسول خدا مقدم داشتند و سرانجام رسول گرامى آنان را توبيخ كرد و با محاصره اقتصادى آنان را كيفر داد و بعداً توبه شان را پذيرفت.

اكنون وقت آن رسيده است كه قرآن به همه مسلمانان پيام بدهد و ضررهاى اين نوع كناره گيرى را يادآور شود. در اين مورد از دو راه استفاده كرده است: يكى بيان عاطفى و به يك معنا بيان عقلى و منطقى و ديگرى راه تشويق و تقدير.

بيان نخست را چنين آغاز مى كند: (ما كانَ لأَهْلِ الْمَدينَةِ وَمَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الأَعْرابِ أَنْ يَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللّهِ وَلا يَرغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِه...);يعنى شأن جامعه با ايمان نيست كه رهبر خود را ترك كند و او را در لحظات حساس همراهى ننمايد و جان خود را بر جان او مقدم دارد. جمله (ما كان...)در مواردى به كار مى رود كه كار، دون شأن فرد و جامعه باشد; يعنى مقام رفيع مؤمن ايجاب مى كند كه به يك چنين كار ذلت بارى تن ندهد; پس چگونه گروه با ايمان، جان خود را بر جان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)مقدم مى دارد؟ در حالى كه تعاليم دين آنان مى گويد: (اَلنَّبِىُّ أَولى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ...)(1): «پيامبر براى مؤمنان، از جانشان برتر است».

راه ديگر، راه تشويق و تقدير است:

در برابر هر نوع تشنگى (لا يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ...); رنج و خستگى (وَلا نَصَبٌ); گرسنگى (وَلا مَخْمَصَةٌ فِى سَبيلِ اللّهِ); و پيمودن راه هاى خطرناك كه مايه خشم آمدن كافران مى شود(وَلا يَطَؤُنَ مَوْطِئاً يَغِيظُ الْكُفّارَ) و در برابر هر نوع ضربه اى كه بر دشمن وارد مى كنند(وَلا يَنالُونَ مِنْ عَدُوّ نَيْلاً)، در برابر همه اينها خدا پاداشى مرحمت فرموده و كارهاى آنان را به عنوان عمل صالح در دفتر


1 . احزاب(33) آيه6.


صفحه 325

اعمالشان ضبط مى كند.(إِلاّ كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ) و اين وعده اى قطعى است; زيرا تخلف از وعده، بر خدا قبيح است و ساحت خدا از هر قبحى پيراسته است.(إِنَّ اللّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنينَ).

اين تشويق ها و تقديرها به ضميمه بيان عاطفى و منطقى، در آيه نخست، مطرح شده است(آيه 120) در حالى كه در آيه بعد (آيه 121) به صورت ضابطه اى كلى دو مطلب را يادآور مى شود:

الف) مجاهدان راه خدا بدانند هر نوع خدمت مالى كه از آنان سر بزند، در دفتر اعمالشان نوشته مى شود:(وَلا يُنْفِقُونَ نَفَقَةً صَغِيرَةً وَلاَ كَبِيرَةً).

ب) مجاهدان راه خدا بدانند هر نوع خدمت جانى كه از آنان سر بزند، بى پاداش نخواهد بود:(وَلا يَقْطَعُونَ وادِياً إِلاّ كُتِبَ لَهُمْ).

سرانجام، در آيه دوم با جمع بندى خاصى يادآور مى شود اين نوع اعمال به عنوان بهترين عمل در دفتر اعمال آنان ضبط خواهد شد. مسلماً مجاهدان در راه خدا اعمال ديگرى نيز دارند كه مايه خشنودى خداست، ولى هيچ عملى از نظر زيبايى به پايه اين اعمال نمى رسد و اين اعمال گل سر سبد كارهاى آنان خواهد بود چنان كه مى فرمايد:(لِيَجْزِيَهُمُ اللّهُ أَحْسَنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ).

بنابراين تفسير«أحْسَنَ» صفت كار آنهاست. تو گويى خدا چنين مى گويد: «لِيَجْزيَهُمُ اللّه أَحْسَنَ أَعمالِهِم» يعنى خداوند به اعمال شايسته و زيباى آنان پاداش مى دهد.

برخى احتمال مى دهند كه «أحسن» قيد فعل متقدم «لِيَجْزِيَهُمْ» باشد در اين صورت معناى آيه، اين مى شود كه اعمال آنان را به بهترين وجه پاداش مى دهد.


صفحه 326

صفحه 327

تعليمات اجبارى در اسلام

122.(وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَولاَ نَفَر مِنْ كُلِّ فِرْقَة مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِى الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ).

«همه كسانى كه ايمان آورده اند، نمى توانند(براى تحصيل علم يا جهاد در راه خدا) سفر كنند. چرا از هر قبيله اى گروهى سفر نكنند، تا حقيقت دين را بفهمند و پس از مراجعت، قوم خود را راهنمايى كنند و بترسانند، اميد است آنها نيز هدايت شوند و بترسند».

تعليمات اجبارى يكى از برنامه هاى مفيد و سودمند اجتماع است كه، مى تواند چراغ دانش را در تمام دل ها روشن سازد، بلكه نشانه فرهنگ قوى و حيات بخشى است كه مى تواند در سراسر نقاط كشور با عفريت جهل و نادانى مبارزه كرده و دشمن شماره يكِ تمدن و انسانيت را از اجتماع براند.

بسيارى از جوانان و درس خوانده هاى ما تصور مى كنند تعليمات اجبارى يكى از ارمغان هاى مغرب زمين است كه به وسيله مستشاران خارجى وارد مشرق زمين گرديده و مسلمانان در تصويب و اجراى اين برنامه، رهين تفكر دانشمندان غربى هستند; در صورتى كه بى اطلاعى ما از تعاليم عالى اسلام ما را به اين اشتباه افكنده است. بزرگ پيشواى اسلام به وسيله همين آيه مورد بحث،تعليمات اجبارى را در


صفحه 328

سرلوحه برنامه هاى خود قرار داده است و در همين آيه(1) به فرمان پروردگار جهان، مأمور شده است به مسلمانان ابلاغ كند كه در هر زمان و هر مكان، بايد از هر جمعيتى، عده اى كوچ و در مراكز علمى تحصيل كنند و آن گاه بعد از بازگشت، به ارشاد و هدايت وتعليم و تربيت ملّت خود بپردازند و در اين مطلب به قدرى پافشارى فرموده كه سخن خود را با لفظ «لولا» كه دلالت بر ترغيب و تحريص و ارعاب دارد، آغاز فرموده است.

از بدبختى هايى كه دامنگير بعضى از جوانان ما گرديده، اين است كه در طرز تفكر خود، دنباله رو ديگرانند و استقلال فكرى ندارند و به سان مجسمه هاى بى اراده و بى فكر، به مغرب زمين چشم دوخته اند و معتقدند: هر چه از آن سو بيايد بايد دربست قبول كرد و به مرحله اجرا گذارد، اگر چه كامل تر از آن، در قوانين و برنامه هاى ما باشد و ديگر، به خود اين زحمت را نمى دهند كه تحقيق كنند كه آيا اين برنامه تا چه اندازه به صلاح ماست و در صورت صلاح، آيا در قوانين و برنامه هاى مذهبى ما بهتر از آن و كامل تر از آن هست يا نه؟

امروز در كشورهاى متمدن«مؤسسات حمايت از حيوانات» در حال رشد است و اين طرز تفكر كم و بيش در ميان ما پديد آمده است. جوانان فريب خورده پيدايش اين فكر را از دانشمندان غرب مى دانند در صورتى كه اسلام قوانين زيادى را براى حفظ حيوانات و تربيت و مراقبت و حدود انتفاع مالك از حيوان و... بيان نموده است،(2) ولى متأسفانه با داشتن چنين ميراث گرانبهايى، گروهى دست


1 . كيفيت استفاده اين مطلب از آيه، خواهد آمد.

2 . مجموع تعاليم اسلام پيرامون حمايت از حيوانات در كتاب شؤون اقتصادى در اسلام تأليف گروهى از محققان مؤسسه امام صادق(عليه السلام) قم آمده است. علاقه مندان به آن كتاب مراجعه فرمايند.


صفحه 329

گدايى به سوى بيگانگان دراز مى نمايند و در واقع مى خواهند برسانند كه اجتماع ما اجتماعى دنباله رو و چشم و گوش بسته است، و ما از همه چيز، حتى از ميراثى كه نياكان ما به رايگان در اختيار ما قرار داده اند، بى اطلاعيم: اكنون براى تكميل مطلب چند جمله كوتاه درباره تعليمات اجبارى از پيشوايان دين نقل مى كنيم:

1. طلبُ العِلمِ فَريضَةٌ على كُلّ مُسْلم وَمُسْلِمَة;

دانش اندوزى وظيفه هر مرد و زن مسلمانى است».

2.«اُطلُبوا العِلمَ مِنَ الْمَهْدِ إِلى اللَّحْدِ;

ز گهواره تا گور دانش بجوى».

3. «اُطْلبُوا العِلْمَ وَلَو بِالصِّينِ;

هرگاه دانش در نقاط دور دست، مانند چين باشد لازم است سفر كنيد و علم آموزيد».

4.«الحِكْمَةُ ضالَّةُ الْمُؤْمِن يَأْخُذُها أَيْنَ وَجَدَها;

دانش گمشده مسلمان است هر كجا پيدا كند آن را فرا مى گيرد(از هركس و در هر كشور)».

5.«لَوْ عَلِمَ النّاسُ ما فِى طَلَبِ العِلْمِ لَطلبُوهُ وَلَو بسفك المُهَجِ وَخَوْضِ اللُّجج;

اگر مردم مى دانستند كه در تحصيل دانش چه نتايجى هست، به دنبال آن مى رفتند ولو به قيمت از دست دادن جان و يا فرو رفتن در درياها باشد».

مردى محضر امام سجاد شرفياب گرديد، در حالى كه دست مردى را در دست داشت و عرض كرد: اين مرد پدرم را كشته است، تكليف من چيست؟ حضرت در پاسخ وى فرمود: اسلام دو راه در پيش پاى تو گذارده است: يا خونبها بگير و از او درگذر و يا او را براى قصاص و دادن درس عبرت به ديگران اعدام كن.


صفحه 330

سپس افزود: بهتر است كه از تقصير او درگذرى و از او خونبها بگيرى.

آن مرد عرض كرد: چگونه بگذرم در صورتى كه دلم، ملتهب و وجودم، كانون خشم گرديده است. امام فرمود: آيا قاتل حقى بر گردن تو دارد؟ در پاسخ گفت: بله، ولى جزئى است. قاتل حق تعليم دارد. مدت ها معلم من بوده و من در مكتب او درس آموخته ام. امام سجاد(عليه السلام)در حالى كه از گفتار آن مرد ناراحت شده بود، فرمود: حقى كه اين قاتل بر گردن تو دارد،بالاتر از حقى است كه تو بر او دارى. امام پس از گفتگوهايى حاضر شد كه آن حق را از قاتل بخرد و آن مرد را با دادن خونبها راضى سازد.

رازى كه هنوز علت آن روشن نيست

جاى تعجب و تأسف است با اين كه قرن ها مسلمانان، پى افكنان علوم و پايه گذاران دانش هاى بشرى بودند و در بسيارى از رشته هاى علوم، دانشكده ها تأسيس و استادان و متخصصينى تربيت كردند و اروپاييان را رهين علوم خود ساختند و در پيدايش تمدن كنونى سهم به سزايى داشتند و با اين كه اسلام، سفارش هاى مؤكدى در بسط علوم و با سواد كردن افراد كرده، امروزه هنوز در كشورهاى اسلامى، بيمارى جهل و بيسوادى ريشه كن نشده و درصد بالايى از مردم از نعمت خواندن ونوشتن محرومند و در حقيقت اين معمايى است كه چه شد با آن سوابق درخشان، با آن همه سفارشات و تأكيدات، مسلمانان اين اندازه عقب مانده اند؟! و اين ركود و سستى بر اثر چه عاملى است؟ كار به جايى رسيده كه مؤسسه يونسكو، از ماوراى بحار بلند شده و آمده است تا براى رضاى خدا ـ ان شاءاللّه براى رضاى خدا! ـ مسلمانان، جوانان و اطفال كشورهاى اسلامى را با سواد كند.


صفحه 331

سابقاً در عراق مجله اى به نام مجلة العلم منتشر مى گرديد; روى جلد مجله به مناسبت نام آن و مقالات ارزنده علمى اش چهار حديث اول را، كه از نظر خوانندگان گذشت، با وضع جالبى قرار داده بود. يك نفر از خارجيان با كنجكاوى غريبى، احاديث چهارگانه روى جلد را بررسى مى كرد و با لحن تعجب آميزى از گردانندگان مجله سؤال كرد: اگر پيامبر شما چنين دستورهايى در دانش اندوزى داده است، چرا علم و دانش در ميان شما توسعه نيافته است؟

پاسخ اين سؤال

جاى گفتگو نيست كه كشمكش هاى سياسى و اختلافات داخلى بر اثر هوس رانى خلفاى اموى و عباسى، فاصله طبقاتى عجيبى در ميان مسلمانان به وجود آورد و نتايج شوم آن پس از قرونى ظاهر گرديد. از اين نظر برنامه هاى نجات بخش اسلام درباره بسط علم و دانش، درست و به طور دقيق به مرحله اجرا در نيامده و توانايى درس خواندن بر اثر انحراف از مقررات اسلام از گروهى سلب گرديد. گروهى به هوس رانى و عياشى مشغول و عده اى به نان شب محتاج بودند. به دليل عدم لياقت دستگاه ها و هيأت هاى حاكمه در قرن هاى گذشته با آن همه ترقيات و پيشرفت هايى كه نصيب مسلمانان گرديده بود، برنامه تعليمات اجبارى به طور كامل اجرا نگرديد و اكنون كه بساط خلافت از كشورهاى اسلامى برچيده شده هنوز فقر و بدبختى دامنگير عده زيادى است. به همين دليل و دلايل ديگر كه اين جا جاى گفتن آنها نيست، بسيارى از مردم مشرق زمين با داشتن برنامه هاى صحيح و قوانين تابناك اصلاحى، از موهبت بزرگ خواندن و نوشتن محروم هستند.

علاوه بر اين، بسيارى از مسلمانان تصور كردند كه منظور پيشوايان اسلام از اين سفارشات، تجليل از مقام عالم و دانشمند است، از اين جهت به تكريم عالم


صفحه 332

و دانشمند پرداختند، ولى ديگر غفلت از اين كردند كه هدف نهايى گويندگان آنها سوق دادن اجتماع به تحصيل دانش است و منظور، تحريك به علم آموزى و مبارزه همگانى با بيمارى جهل و نادانى است.

بارى، علت در گذشته هر چه بود فعلاً كارى با آن نداريم اكنون بر ماست با تأسيس دبستان و دبيرستان و دارالعلوم و دانشگاه، چراغ دانش را در قلوب توده مردم روشن سازيم و با جنبشى علمى، چراغ علم و دانش را فرا راه هم ميهنان و هم كيشان خود قرار دهيم و عزت و عظمت را در سايه علم و دانش بطلبيم.(1)

تفسير آيه

اكنون كه با اين بحث مقدماتى آشنا شديد، يادآور مى شويم آيه مورد بحث به صورت هاى مختلف تفسير شده است كه اجمالاً يادآور مى شويم:

1. مقصود اين است كه همه مؤمنان نمى توانند به جهاد بروند، پس لازم است از هر قبيله اى گروهى به ميدان جهاد بروند و در آن جا آيات الهى را با چشم خود مشاهده كنند كه چگونه افراد با ايمان بر مشركان پيروز مى شوند و چگونه خدا دين خود را كمك مى كند، آن گاه به سوى قوم خود برگردند و آنچه را ديده اند، به قوم


1 . در نظام گذشته براى ظاهرسازى وجلب افكار عمومى، سپاهى به نام سپاه دانش تشكيل و مقرر شد كه «ديپلمه هايى» كه پشت درهاى كنكور مانده اند دوران سربازى خود را در روستاها به عنوان سپاه دانش بگذرانند، طرح به ظاهر خوبى بود ولى چون اخلاصى در كار نبود، بازدهى چشمگيرى نداشت و در مناطقى، مايه فساد و تباهى، و احياناً به دستگاه اطلاعاتى به سود نظام تبديل گرديد. اميد است در نظام جمهورى اسلامى، با طرح «نهضت سوادآموزى» اين لكه از دامن ملت شريف شسته شود، همه هم ميهنان به نعمت خواندن و نوشتن نايل آيند; زيرا به تعبير امام راحل (قدس سره) :«سواد آموزى يك تكليف شرعى است» و مسلمان در برابر تكاليف الهى مسؤول است.


صفحه 333

خود گزارش كنند و از اين طريق آنان را بيم دهند تا از همراهى با پيامبرشان دست برندارند.

اين تفسير با ظاهر آيه، كمال مطابقت را دارد; زيرا ظاهر آيه اين است كه كوچ كنندگان همان متفقهان در دين و نيز همان ها هست كه قوم خود را بيم مى دهند. در اين تفسير ضماير سه گانه در جمله هاى «لِيَتَفقَّهُوا» و «لِيُنْذِرُوا» و «إذا رَجَعُوا» مرجع واحدى پيدا كرده و همگى به يك گروه باز مى گردند.

امّا اين كه در ميدان نبرد، چگونه انسان به حقيقت دين آگاه مى شود كه قرآن از آن به تفقه ياد مى كند، همان است كه در بيان سابق اجمالاً گذشت و آن اين كه انسان مجاهد لمس مى كند ايمان به خدا و سراى ديگر و پاداش هاى اخروى به مجاهد آن چنان قدرت و توان مى بخشد كه او را به صورت دژى تسخير ناپذير در مى آورد; در حالى كه شرك و اعتماد به غير خدا، لانه عنكبوتى بيش نيست كه با نسيمى فرو مى ريزد.

اين تفسير، هر چند با ظاهر آيه كاملاً موافق است، بالأخص كه آيه در رديف آيات جهاد واقع شده است و طبعاً بايد مقصود از مهاجرت، همان مهاجرت به سوى ميدان نبرد باشد و تفقه نيز در آن جا انجام گيرد، ولى مانع از آن نيست كه آيه، بعد ديگرى نيز داشته باشد كه با قطع نظر از سياق بتوان آن را تفسير كرد.

2. مقصود اين است كه همه مؤمنان نمى توانند در جهاد شركت كنند; زيرا شركت همه مردم در جهاد هر چند از يك نظر مايه پشت گرمى مجاهدان راه خداست، ولى از نظر ديگر، ضررهايى در بردارد و نتيجه آن اين مى شود كه پيامبر خدا در مدينه تنها بماند و از فراغت رسول خدا استفاده نشود پس چه بهتر كه گروهى به سوى جهاد روند و گروهى ديگر در مدينه بمانند تا گروه دوم از فراغت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) بهره بگيرند و احكام و تعاليم الهى را بياموزند، آن گاه كه مجاهدان به سوى


صفحه 334

مدينه برگشتند، آنان را در امور دينى يارى دهند وواجبات ومحرمات را براى آنان بيان كنند.

صحت اين تفسير بستگى به آن دارد كه جمله اى در آيه تقدير بگيريم و بگوييم مقصود اين است:(فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَة مِنْهُم طائِفَةٌ]وتبقى مع النبى جماعة [لِيَتَفَقَّهُوا فِى الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ).

در اين تفسير، گروه كوچ كننده بايد غير گروهى باشند كه آموزش مى بينند و در نتيجه در مرجع هاى ضمير، بايد تفكيكى پديد آيد و آن اين كه ضماير «ليتفقّهوا» و «ولينذروا» از آن گروهى خواهد بود كه در محضر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مى مانند،ولى ضمير «رجعوا» از آن كسانى خواهد بود كه به ميدان جهاد رفته و از جهاد برمى گردند.

يك چنين تفكيك، هر چند بر خلاف سياق آيه است، ولى اگر قرينه اى گواهى دهد كه مقصود، رفتن گروهى به ميدان نبرد و باقى ماندن گروهى نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) است، در اين صورت تفكيك، چندان مشكلى نخواهد داشت. در روايتى امام صادق(عليه السلام) چنين مى فرمايد:«اين آيه موقعى فرود آمد كه آمار مسلمانان فزونى پيدا كرد و خدا فرمان داد كه گروهى به سوى جهاد روند و گروهى ديگر براى تفقه در مدينه بمانند و اين وظايف به صورت متناوب در ميان مسلمانان انجام گيرد».

3. گاهى گفته مى شود:مقصود اين است كه مسلمانان اطراف مدينه نمى توانند همگى به حضور پيامبر برسند و چرا گروهى از آنان به مدينه نمى آيند تا معارف و احكام الهى را از طريق قرآن و سنّت بياموزند و به هنگام بازگشت به ميان قوم خود، آنان را تعليم دهند؟

در اين تفسير، بايد از ارتباط آيه با آيات پيشين، صرف نظر كرد و برخى از روايات اين تفسير را تأييد مى كند.

كلينى از امام صادق(عليه السلام) نقل فرموده است كه،يعقوب بن شبيب، از آن


صفحه 335

حضرت پرسيد: هرگاه امام فوت كند، تكليف كسانى كه دور از مركز امامت زندگى مى كنند براى شناخت امام بعدى چيست؟

آن حضرت در پاسخ وى، آيه مورد بحث را تلاوت فرمود و آن گاه افزود: «افراد دور از مركز امامت، گروهى را اعزام مى كنند تا حقيقت امر را به دست آورده و به آنها پس از مراجعت ابلاغ كنند و تا مراجعتشان اين چنين افراد در نشناختن امام جديد معذورند».

چيزى كه مى تواند اين احتمال را تصحيح كند، اين است كه، آيه دوبار نازل شده باشد: يك بار به صورت متصل به آيات پيشين و در اين صورت، طبعاً مربوط به جهاد خواهد بود كه با اين ترتيب بيش از دو احتمال نخست را نخواهد داشت، ولى اگر احتمال بدهيم كه آيه، بار ديگر به صورت مستقل فرود آمده است، در آن موقع، احتمال سوم متعين است بالأخص كه در طول قرون اسلامى، فقهاى اسلام، با اين آيه بر لزوم آموزش تعاليم دينى استدلال كرده اند و گفته اند بايد گروهى از لانه و كاشانه خود به سوى مراكز علمى حركت كنند و علم دين را بياموزند و در بازگشت، اقوام خود را آموزش دهند.


صفحه 336

صفحه 337

نبرد با دشمنان نزديك

123.(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قَاتِلُوا الَّذينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ وَلْيَجِدُوا فيكُمْ غِلْظَةً وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقينَ).

«اى افراد با ايمان، با كافرانى كه به شما نزديك هستند، نبرد كنيد و از شما شدت احساس كنند. بدانيد كه خدا با پرهيزگاران است».

دشمن يك نظام، خواه نزديك باشد، خواه دوردست، در هر دو حالت دشمن است كه نبايد از او غفلت كرد و بايد درباره هر دو انديشيد، ولى اگر از نظر خطر، هر دو يك سان باشند بايد حل مشكل دشمن نزديك را، بر دور دست مقدم شمرد; زيرا او به خاطر قرب مكان، با حركت و خيزش كوتاهى مى تواند ضربه بزند و ناديده گرفتن اين و پرداختن به آن، سبب مى شود كه وى از پشت خنجر بزند و فاجعه بيافريند. از اين جهت در آيه مورد بحث، فرمان مى دهد:(قاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفّارِ): «با كافرانى كه به شما نزديك هستند نبرد كنيد»، آن هم نه نبرد ملايم، بلكه نبرد سخت و سنگين، به گونه اى كه قدرت و كوبندگى خود را به نمايش بگذاريد، تا رعب بر او مستولى گردد و از عداوت و كارشكنى و انديشه تهاجم دست بردارد، چنان كه مى فرمايد: (وَلْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَةً): «شدت و شجاعت شما را لمس كنند».

چنين اصلى(پرداختن به دشمن نزديك) اصلى كلى است، ولى در عين


صفحه 338

حال، مانند ديگر اصول، خالى از استثنا نيست; يعنى حاكم اسلامى، احياناً بايد نبرد با دشمن دور دست را مقدم بدارد و آن در صورتى است كه دشمن دور دست، خطرناك تر از دشمن مجاور باشد.

بنابراين، اصل كلى در برنامه هاى دفاعى و يا تهاجمى، پرداختن به دشمن مجاور است مگر اين كه دشمن دور دست حالت استثنايى به خود بگيرد. اين نه تنها قرآن است كه به نبرد با دشمن نزديك، اولويت خاصى قائل است، بلكه سيره پيامبر نيز همين مطلب را تأييد مى كند: او نخست، با قبايل يهود ساكن مدينه به نبرد پرداخت و پس از پاك سازى سرزمين مدينه از لوث طوايف بنى قينقاع و بنيالنضير و بنى قريظه، به دشمنان دور دست مانند روم و غيره پرداخت و اگر در سرزمين بدر با قريش قبل از قبايل يهود، نبرد كرد به خاطر اين بود كه قريش از جايگاه خود حركت كرده و به سوى مدينه آمده بودند.

سيره پيامبر، نه تنها در زمينه دفاع و تهاجم بر اساس «اولويت تهاجم به دشمن نزديك» استوار بود، بلكه در هدايت مردم نيز از اين روش استفاده كرده و تا نزديكان خود را دعوت نكرد، به دعوت ديگران نپرداخت و اين وحى الهى بود كه او را بر اين روش فرمان داد و فرمود:(وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأقْرَبينَ):«بستگان خود را از عذاب خدا بترسان».

در پايان، آيه يادآور مى شود: بايد كافران نزديك، قدرت و شدت شما را احساس كنند، ولى اين اصل نبايد سبب شود كه تقوا و پرهيزگارى را در حال جنگ از دست بدهيد، بلكه بايد با حفظ اين اصل، شدتِ عمل به خرج دهيد، چنان كه مى فرمايد:(وَاعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ).

در اين جا مى توان از آيه، مطلب ديگرى را نيز استفاده كرد و آن اين كه، نه تنها در نبرد نظامى، بايد نخست به سركوبى دشمن نزديك پرداخت و آن گاه سراغ


صفحه 339

دشمن دور دست رفت، بلكه در نبرد فرهنگى نيز بايد از اين اصل بهره گرفت. مسلمانان بايد با انديشه هاى باطل و زيانبخش نبرد كنند و در عين حال اولويت ها را نبايد ناديده بگيرند; انديشه هايى كه كيان و نظام اسلامى را امروزه تهديد مى كند، در مقام دفاع، از اولويت خاصى برخوردارند تا انديشه باطل ديگرى كه حايز اين ويژگى نيست; مثلاً ديروز در اين كشور، مسأله ماركسيسم، مكتب خطرناكى بود كه خشك و تر را مى سوزانيد و مستقيماً با هويت الهى و اسلامى ما در نبرد و معارضه بود، در حالى كه ديگر مكتب هاى باطل تا اين حد خطرناك نبودند، از اين جهت، فشار دفاع در گذشته متوجه اين ماجراجويان بود كه در لباس دفاع از محروم و كارگر به استثمار او مى پرداختند، ولى اكنون كه عمر ماركسيسم به پايان رسيده و اين مكتب پس از 80سال آزمون، در قلمروهاى فلسفى و اقتصادى و اجتماعى، با شكست فاحشى رو به رو شده به گونه اى كه گريز از ماركسيسم، شعار نجات از اسارت معرفى شده است، بايد در فكر نبرد با ديگر انحرافات فكرى بود كه پس از ماركسيسم كانون خطر و عداوت هستند.


صفحه 340

صفحه 341

نشانه هاى نفاق

124. (وَإِذا مَا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زَادَتْهُ هذِهِ إِيماناً فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزَادَتْهُمْ إِيمَاناً وَهُمْ يَسْتَبْشِرُونَ).

«هر موقع سوره اى فرود آيد، برخى از منافقان (به عنوان استهزا) به يكديگر مى گويند: اين سوره، ايمان كدام يك از شماها را افزود(ولى) آنان كه ايمان آورده اند، بر ايمان آنها افزوده، در حالى كه خوشحالند».

125.(وَأَمَّا الَّذينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلى رِجْسِهِمْ وَمَاتُوا وَهُمْ كَافِرُونَ).

«آنان كه در قلوبشان بيمارى (نفاق) است، بر پليدى آنان افزوده و در حالى كه كافر بودند، درگذشتند».

126.(أَوَ لاَ يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فى كُلِّ عَام مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لاَ يَتُوبُونَ وَلاَ هُمْ يَذَّكَّرُونَ).

«آيا نمى بيند كه در هر سال ، يك بار يا دو بار آزمايش مى شوند، باز توبه نمى كنند و متذكر نمى شوند».

127.(وَإِذَا مَا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى بَعْض هَلْ يَريكُمْ مِنْ أَحَد ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَ يَفْقَهُونَ).

«هر موقع سوره اى فرود آيد به يكديگر نگاه مى كنند و مى گويند: آيا


صفحه 342

كسى، شما را مى بيند(و از وضع ما آگاه است)؟! آن گاه مجلس پيامبر را ترك مى كنند و خدا نيز قلوب آنان را از گرايش به حق منصرف ساخته است; زيرا آنان گروهى هستند كه نمى فهمند».

در اين آيات، دو نشانه براى منافقان بيان شده است كه به ترتيب تفسير مى كنيم:

1. افزايش بيمارى به هنگام شنيدن آيات قرآنى

آيات قرآنى، به سان دانه هاى حيات بخش باران رحمت است كه با ريزش خود، رستاخيز در سطح زمين برپا مى كند و در پرتو آن روى زمين را گل و گياه و سبزه و ميوه مى پوشاند، ولى اين ويژگى در صورتى است كه زمين مستعد و شايسته بوده و مرده و شوره زار نباشد و گرنه، جز خار و خس، چيزى در آن نمى رويد و به قول سعدى:

باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست *** در باغ لالـه رويـد و در شـوره زار خس

اگر در پرورش يك پديده، علت فاعلى لازم است، قابليت محل نيز، شرط لازم به شمار مى رود. قرآن يكى از نشانه هاى افراد با ايمان را اين مى داند كه استماع آيات الهى، مايه فزونى ايمان آنان مى گردد، چنان كه مى فرمايد:

(إِنّما الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَإِذا تُلِيَتْ عَلَيْهِمْ آياتُهُ زادَتْهُمْ إِيماناً وَعَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ).(1)

«افراد با ايمان كسانى هستند كه هر موقع خدا يادآورى شود، قلوبشان


1 . انفال(8) آيه2.


صفحه 343

ترسان مى شود. وقتى كه آياتش بر آنان تلاوت گردد، بر ايمانشان افزوده مى شود و بر پروردگارشان توكل مى كنند».

اين آيه براى افراد با ايمان، سه نشانه متذكر مى شود و هر سه، به ترتيب در روح انسان پديد مى آيند:

الف) ياد خدا، مايه خشيت و خوف مى شود; زيرا به عظمت وجود او پى برده و خود را در برابر او بسيار كوچك مى بيند. از اين جهت يك نوع ترس و لرز بر اندام او حاكم مى گردد، هم چنان كه اين حالت، براى نوع افراد، به هنگام رو به رو شدن با بزرگان رخ مى دهد، تا آن جا كه در حرف زدن، لكنت زبان پيدا مى كنند.

ب) افزايش ايمان به هنگام شنيدن آيات الهى; زيرا خوف و خشيت تفكر مى آفريند و در سايه تفكر، كيفيت ايمان بالا مى رود و درجه يقين افزايش مى يابد.

ج) در پرتو افزايش يقين و بالا رفتن درجه ايمان، سرچشمه هستى را به خوبى مى شناسند و مطمئن مى گردند اسباب و علل ظاهرى، نمايى بيش نيستند و كارها در دست اوست و او خداى سبب ساز و خداى سبب سوز است از اين جهت به او توكل مى كنند و امور خود را به او مى سپارند.

در آيه ديگر يادآور مى شود كه بندگان حقيقى خدا از كنار آيات الهى به سادگى نمى گذرند آن جا كه مى فرمايد:

(وَالَّذِينَ إِذا ذُكِّرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْها صُمّاً وَعُمْياناً).(1)

«كسانى كه وقتى، آيات الهى به آنان گوشزد شود، كور و كر بر آن نمى افتند».

آن چه بيان گرديد همگى از آثار ايمان است كه به انسان حيات معنوى


1 . فرقان(25) آيه 73.


صفحه 344

مى بخشد، آن گاه او را به تكامل مى كشد و سرانجام در برابر هستى بخش، پيشانى عبوديت مى سايد; ولى قلب فاقد ايمان، فاقد روح است و طبعاً استماع آيات قرآن به حكم اين كه مرده است در او اثر نمى گذارد. از اين جهت به هنگام نزول آيات قرآنى منافقان از باب تمسخر به يكديگر مى گفتند، اين سوره، ايمان كدام يك از شماها را بالا برد:(أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِيماناً).

قرآن در پاسخ اين گفتار يادآور مى شود افزايش، از آن انسان هاى زنده دل است و ايمان اين گروه خواه ناخواه بالا مى رود و در روح و روان، حتى اعضاى آنان مانند چهره اثر مى گذارد، به گواه اين كه يك نوع انبساط و نشاط بر آنها حكومت مى كند، چنان كه مى فرمايد: (فَأَمّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِيماناً وَهُمْ يَسْتَبْشِرُونَ).

ولى افراد منافق كه دلى بيمار و چشمى كور و گوشى ناشنوا دارند، از اين آيات بهره نمى گيرند; زيرا بيمارى نفاق، منافذ فهم و درك آنان را بسته و نمى خواهند چيزى را بفهمند و از آيه بهره ببرند و به سابقه نفاق، تمام آيات الهى را مسخره كرده و بر جرايم اعمال خود مى افزايند و بيمارى خود را دو چندان مى سازند و براى تكرار اين عمل به پايه اى مى رسند كه اصلاح آنان امكان پذير نمى گردد و به حال كفر مى ميرند، چنان كه مى فرمايد: (وَأَمَّا الَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَتْهُمْ رِجْساً إِلى رِجْسِهِمْ وَماتُوا وَهُمْ كافِرُونَ).

2. ترس از كشف راز

آيه مورد بحث، نخست يادآور مى شود كه چرا منافقان بيدار نمى شوند، در حالى كه در سال يكى دو بار آزمايش مى شوند و به تدريج پرده نفاق كنار رفته و چهره واقعى شان نمايان مى گردد؟ آيا وقت آن نرسيده است، كه اين ماسك را كنار بگذارند و بدانند ديگر «حناى آنان رنگ ندارد» و جامعه اسلامى آنان را به خوبى


صفحه 345

شناخته است؟ پس چه بهتر خود را اصلاح كنند، در غير اين صورت، گرفتار عذاب دردناك الهى خواهند بود: (أَوَ لا َ يرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِى كُلِّ عام مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لا يَتُوبُونَ وَلا هُمْ يَذَّكَّرُونَ).

حالا اين امتحان چه بود كه سالى يكى دو بار دامنگير منافقان مى شد؟ ظاهراً بر اثر فرار از جبهه جنگ و فتنه انگيزى، پرده از راز آنان مى افتاد و كاملاً رسوا مى شدند.

تنها سرمايه منافقان براى زندگى در جامعه اسلامى، ماسك نفاقشان است و اگر ماسك كنار رود و چهره كريه آنن نمايان گردد، زندگى براى چنين دشمنانى، كار مشكلى خواهد بود. از اين رو هر موقع آياتى فرود مى آمد و پيامبر آن را بر مردم تلاوت مى كرد، آنان به يكديگر مى نگريستند; زيرا پيوسته فكر مى كردند كه آيه در حق آنها نازل گشته و آنان را رسوا خواهد ساخت. قرآن به اين نكته چنين اشاره مى كند:(وَإِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى بَعْض).

در هر حال آنان در مجلس نزول و تلاوت قران، سخت ناراحت بودند و براى كتمان چنين حالتى و ترك مجلس و نجات از عذاب روحى از يكديگر مى پرسيدند: آيا كسى ما را نمى بيند؟! سرانجام مجلس را ترك مى گفتند، ولى در حقيقت از سعادت روى گردان مى شدند، چنان كه مى فرمايد:(نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى بَعْض هَلْ يَراكُمْ مِنْ أَحَد ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللّهُ قُلُوبَهُم).


صفحه 346

صفحه 347

پيامبر علاقه مند و رؤوف و مهربان

128.(لَقَدْ جَاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ مَا عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَؤُفٌ رَحيمٌ).

«پيامبرى از خودتان به سوى شما آمد. رنج هاى شما براى او سخت است، به هدايت شما حريص و به مؤمنان رؤوف و رحيم است».

129.(فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِىَ اللّهُ لاَ إِلهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظيمِ).

«اگر روى گردانيدند، بگو: خدا براى من كافى است، جز او خدايى نيست، بر او توكل كردم و اوست صاحب عرش بزرگ».

اين دو آيه از نظر برخى از مفسران، آخرين آياتى است كه بر پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)نازل شده و به فرمان او در پايان سوره برائت قرار گرفته است. آيه نخست، براى پيامبر چهار ويژگى يادآور مى شود:

1.(رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ): «پيامبرى از خودتان».

2. (عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ):«رنج هاى شما بر او گران است».

3. (حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ): «به شما علاقه مند است».

4. (بِالْمُؤْمِنينَ رَؤوفٌ رَحِيمٌ): «به افراد با ايمان رؤوف و مهربان است».

اكنون بيان ويژگى هاى چهارگانه:


صفحه 348

1. مقصود از (مِنْ أَنْفُسِكُمْ) چيست؟

نخستين ويژگى پيامبر اين بود كه از خود شماست. آيا مقصود اين است كه از جنس بشر است و لازمه الگو بودن پيامبر اين است كه با كسانى براى هدات آنان مبعوث شده است، هم نوع باشد. يا اين كه مقصود اين است فردى را از گروه خود مؤمنان برانگيخت؟ چنان كه مى فرمايد: (لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلى الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً): «خدا بر مؤمنان منت نهاد آن گاه كه در ميان آنان از خودشان پيامبرى را برانگيخت» در اين جا وجه مشابهت همان مؤمن بودن هر دو طرف معرفى شده است.

در برخى از آيات ، وجه مشابهت «اُمّى بودن» هر دو معرفى شده است، چنان كه مى فرمايد: (هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى الأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ):«اوست كه در ميان درس نخوانده ها پيامبرى از خودشان برانگيخت».

در هر حال، وجه مشابهت، چنين امورى است كه يادآورى شد نه عربيت; زيرا قرآن هيچ گاه، روى نژاد تكيه نكرده و پيوسته پيام هاى خود را با الفاظ (يا أَيُّها النّاسُ)، (يا أَيُّها الْمُؤْمِنُونَ) آغاز مى نمايد.

2. رنج هاى شما بر او گران است

ظرف نزول آيات سوره برائت، سال هاى نهم و دهم بوده كه جهاد با قيصر در سرزمين تبوك، با رنج و مشقت همراه بود. از اين رو تذكر مى دهد رنج هاى جهاد و غيره كه افراد با ايمان متحمل شدند براى پيامبر سخت و گران است، ولى چه مى توان كرد، هدايت مردم و ابلاغ رسالت در گرو تلاش و جهاد است، چنان كه مى فرمايد:(عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ).

احتمال دارد كه دايره رنج، وسيع تر از رنج هاى مربوط به جهاد باشد. سرانجام نشر اسلام در مدت ده سال كه پيامبر در مدينه به سر مى برد، با رنج و درد و


صفحه 349

غربت و شهادت ومجروح شدن همراه بود. خدا يادآور مى شود كه پيامبر در برابر اين زحمات و رنج ها، نه تنها بى تفاوت نيست، بلكه كاملاً آگاه است، امّا چاره چيست؟ در راه هدف بايد تحمل كرد.

3. به افراد علاقه مند است

او به همه افراد اعم از مؤمن و كافر علاقه دارد. نه تنها به هدايت همه علاقه دارد، بلكه سعادت و خوشبختى همه را در دو جهان از صميم دل مى خواهد و اگر با منافقان به شدت برخورد مى كند، صلاح آنان در همين است و اگر از مشركان تبرى مى جويد و بيشتر از چهار ماه مهلت نمى دهد، روى محبت و علاقه است و لذا چهار ماه نگذشته بود كه، همگى راه اسلام پيش گرفتند و دست از سنگ پرستى برداشتند.

4. به افراد با ايمان مهربان است

او اگر چه به همه افراد علاقه مند است، ولى به افراد با ايمان، مهر بيشترى دارد; زيرا علاوه بر جنبه انسانيت، رابطه معنوى خاص، ميان او و جامعه با ايمان حكمفرماست. و در آخرين آيه، يادآور مى شود كه ايمان افراد به سود خود آنان است و روى گردانى گروه مخالف نيز به ضرر خودشان تمام مى شود و تكيه گاه پيامبر، خداى يگانه است كه حافظ و نگهبان اوست و بر او توكل مى جويد:(فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِىَ اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ).

خدايى كه صاحب عرش بزرگ است و قدرت دارد كه بنده صاحب رسالت خود را از شرّ كافران و منافقان حفظ بفرمايد: (وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيم).

Website Security Test