welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : در سرزمين تبوك*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحاني*

در سرزمين تبوك

صفحه 1

بسم الله الرحمن الرحيم


صفحه 2

صفحه 3

در سرزمين تبوك

تفسير سوره توبه

تأليف

آية الله جعفر سبحانى


صفحه 4

صفحه 5

صفحه 6

اسم كتاب: در سرزمين تبوك

مؤلّف: آية الله العظمى جعفر سبحانى

نوبت چاپ: دوم

تاريخ انتشار: 1386

چاپ: مؤسسه امام صادق (عليه السلام) قم

تيراژ: 1500 نسخه

ناشر: مؤسسه امام صادق (عليه السلام)قم


صفحه 15

مقدمه

آن جا كه پرده از راز برون افتد

همزمان با ورود پيامبر عظيم الشأن به سرزمين «يثرب» نطفه حزب نفاق و يا ستون پنجم بسته شد: عبداللّه بن ابىّ وابوعامر رهبرى حزب را به صورت زيرزمينى برعهده گرفتند و در طول حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در يثرب، حادثه هاى جانكاهى آفريدند و به تضعيف باورهاى دينى پرداختند; ولى رهبر بزرگ اسلام با سران و زيرمجموعه آنها، كاملاً مماشات مى كرد، و بر خيانت ها و منويات آنان با ديده اغماض مى نگريست و در مواردى كه پرده از راز برون مى افتاد، به پوزش هاى واهى و سست و كودكانه آنان، اكتفا مىورزيد.

انگيزه آنان براى مخالفت با انقلاب اسلامى دو چيز بود:

الف) اسلام با ورود به سرزمين يثرب بساط سيادت و قدرت ظاهرى آنان را برچيد و مهاجر و انصار را تحت لواى واحد درآورد و به جهت همين سيلى خوردگى و زيان كارى، از روز نخست با انقلاب فاصله گرفتند و افراد ساده لوح، بالاخص گروهى كه عرق «قبيله سالارى» داشتند را دور خود گرد آوردند.

ب) قدرت هاى خارجى به خصوص روميان كه با عربستان هم مرز بودند، با سران حزب در تماس بوده و پيوسته آنان را بر كارشكنى دعوت مى كردند تا آن جا كه


صفحه 16

ابوعامر فرد دوم حزب، از ترس مجازات به سرزمين مكه، كه در قبضه ابوسفيان بود، گريخت و پس از فتح مكه به دولت روم پناهنده شد و از همان جا رهبرى زيرزمينى را برعهده گرفت و ياران خود را براى ساختن مسجد ضرار، كه در حقيقت لانه جاسوسى بود، دعوت نمود.

سوره توبه هر چند اهداف گوناگونى را تعقيب مى كند; ولى هدف مهم اين سوره، رسوا كردن حزب نفاق و فاش ساختن نقشه هاى منافقانه آنهاست.

جوانان علاقه مند به انقلاب اسلامى با قرائت تفسير اين سوره، كه به زبان فارسى روان نگارش يافته است، با حقايقى آگاه مى شوند كه نمونه هاى آن را در كشور خويش مشاهده مى كنند و سرانجام حقيقتى مكشوف مى شود و آن اين كه: اصول نفاق در ديروز و امروز يك سان است.

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) شانزده آيه از آغاز اين سوره را در اختيار اميرمؤمنان على (عليه السلام) نهاد تا در روز عيد قربان در منى نزديك «جمره عقبه» تلاوت كند و هر نوع امن و امان را از شرك و مشرك بردارد; مگر آن گروهى كه با پيامبر پيمان بستند و تا آن روز، بر پيمان خود ماندند.

ما اين اثر را به علاقه مندان قرآن و دل سوزان جامعه اهدا مى كنيم و توفيق همگان را از خداوند بزرگ مى خواهيم.

جعفر سبحانى

قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)

7 ذى القعده1421/12اسفند 1379


صفحه 17

با خصوصيات اين سوره آشنا شويم

نام هاى اين سوره

اين سوره به نام هاى مختلف، مانند «توبه» و «برائت» و «فاضحه» خوانده مى شود و هر كدام به مناسبت خاصى بر آن اطلاق مى گردد:

از آن جا كه سرگذشت توبه گروهى از مهاجر و انصار، در اين سوره آمده و نيز سرگذشت گروه سه گانه اى كه براى گردآورى غله و ميوه، از جهاد سرباز زده بودند، در اين سوره طى آيه هاى 118 و 119 وارد شده است اين سوره را «توبه» مى نامند. و باز چون در اين سوره، از مشركان و كليه بت پرستان «برائت» و بيزارى جسته شده است و تمام پيمان هاى آنان ناديده گرفته شده و بت پرستى با تمام اشكالش غير قانونى اعلام گرديده است، اين سوره را سوره «برائت» مى نامنـد و چـون اسـرار شبكه جاسوسى و خيانت هاى گروهى از منافقان در اين سوره آشكار شده و خـداونـد پرده از رازهاى آنان برداشت و همگى را رسوا كرد، اين سوره را «فاضحه» هم مى گويند.

شماره آيه و هدف و محل نزول سوره

اين سوره 129 آيه دارد و همگى به گواهى مضمون آيات آن در «مدينه» نازل شده و يكى از طرق شناسايى آيات مكى از مدنى، مضامين خود آنهاست; آيات اين سوره همگى در مورد حوادثى سخن مى گويد كه پس از مهاجرت پيامبر به مدينه رخ


صفحه 18

داده است و اين مطلب با مراجعه به مفاد آيات، به خوبى روشن مى شود. گذشته بر اين، مفسران اسلامى اتفاق نظر دارند كه اين سوره در مدينه نازل شده است.

اين سوره با سوره قبل از آن، يعنى «انفال» از نظر موضوعات و مطالب و اهداف، يك سان و مضامين هر دو سوره كاملاً به هم شبيه است.

در هر دو سوره در مورد اهميت عهد و پيمان، لزوم نبرد با مشركان و اهل كتاب، انتقاد از نفاق و منافقان، غير قانونى بودن بت و بت پرستى و... بحث و گفتگو شده است. روى همين تشابه، برخى هر دو سوره را يك سوره تلقى كرده اند.

در آغاز اين سوره به سان سوره هاى ديگر قرآن «بسم اللّه» وجود ندارد و غالب افراد مى پرسند چرا در آغاز اين سوره «بسم اللّه» ـ كه اسم اعظم است ـ موجود نيست. گاهى اين مطلب از طريق وحدت دو سوره توجيه مى شود و اين كه چون اين دو سوره يك سوره اند در آغاز دومى «بسم اللّه» وارد نشده است; ولى چون مفسران اسلامى، از اين دو سوره به نام سوره هاى «انفال» و «توبه» نام مى برند و هر دو سوره را دو سوره مختلف تلقى مى نمايند، بايد براى نبودن «بسم اللّه» علت ديگرى انديشيد.

پاسخ روشن همان است كه ابن عباس از اميرمؤمنان(عليه السلام) نقل كرده است و آن اين كه «اسم اعظم» يعنى «بسم اللّه»نشانه رحمت و رأفت الهى است و چنين توصيفى با مضامين سوره، خصوصاً با آيات آغاز سوره كه در آن بيزارى از بت پرستان و لغو تمام پيمان ها آمده و به همه آنان اعلام مى شود تنها چهار ماه مهلت دارند كه وضع خود را روشن سازند; يا بايد بت و بت پرستى را ترك گويند و به آيين توحيد بگروند و يا آماده جنگ و نبرد با سپاه توحيد بشوند. ناگفته پيداست چنين قطـع نامـه اى با چنين لحن تنـدى، با توصيف خـدا به رحمـان و رحيم مناسب نيست و هرگز نبايد در اين مورد، سخن را با چنين اوصافى آغاز نمود، بلكه اين


صفحه 19

مقام، مناسب با اسما و اوصاف ديگر خداوند، مانند جبّار، منتقم و مشابه آنهاست.(1)

مأموريت على(عليه السلام)

شهر مكه در سال هشتم هجرى به تصرف مسلمانان درآمد و پايگاه توحيد در چنين سالى از دست كفار گرفته شد و پيامبر در سال نهم هجرت تا كرانه هاى شام رفت و در تبوك، با قبايل متعددى پيمان بست. پس از بازگشت به مدينه، شرايط ظاهرى ايجاب مى كرد كه پيامبرگرامى در سال نهم، عازم زيارت خانه خدا شود و از شهرى كه سال گذشته به تصرف او درآمده است، بازديد نمايد. ولى مقارن اين احوال، حادثه اى رخ داد كه پيامبر را از شركت در مراسم حج آن سال بازداشت و حادثه از اين قرار بود:

رسم اعراب جاهلى اين بود كه پس از پايان طواف كعبه، جامه اى كه با آن خانه خدا را طواف مى كرد، در راه خدا صدقه مى داد و چون جامه ديگرى نداشت، لخت و برهنه طواف مى نمود. در همان سال نهم ـ كه هنوز راه و رسم جاهلى باقى مانده بود ـ در ماه هاى حرام، زن زيبايى وارد مسجد شد و چون جامه اضافى نداشت


1 . اصمعى، بزرگ استاد زبان عرب مى گويد: من در بيابان، كنار زن عرب بيابانى آيه مربوط به بريدن دست دزد را اين چنين تلاوت مى كردم:(وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكالاً مِنَ اللّهِ وَاللّهُ غَفُورٌ حَكيمٌ): «دست مرد و زن دزد را ببريد، سزايى است براى كارشان و انتقامى است از خدا ، خداوند بخشنده و حكيم است»(مائده(5) آيه 38). فوراً زن عرب گفت: اين كه مى خوانى ، قرآن نيست، زيرا «لو كان غفوراً ورحيماً لما أمر بقطع أيديهما; اگر غفور و رحيم بود، فرمان به بريدن دست آنها را نمى داد». يعنى اين جا مناسب نيست خداوند با اسم غفور و رحيم تجلى كند و آن را به رخ افراد بكشد. اصمعى مى گويد: من قرآن را باز كردم ديدم حق با آن زن عرب است ودر قرآن به جاى آن دو، لفظ(عزيز حكيم) آمده است.


صفحه 20

و جامـه عاريت نيز نتوانست تحصيـل كند، ناچـار شد با وضـع زننـده و به صـورت برهنه ـ كه محرك افكار شيطانى حاضران در كنار خانه خدا بود ـ طواف نمايد.

پيامبر گرامى از طواف زن مشركه با آن حركات زننده ـ كه تاريخ متذكر آن است ـ آگاه شد و از اين كه خانه خدا، كه بايد مهد تربيت و مركز فراگيرى تعاليم و روش هاى آسمانى باشد، بر اثر آزادى شرك و بت پرستى، مركز طواف زنان برهنه و چشم چرانى جوانان شهوت پرست گرديده است، آزرده خاطر شد.

مقارن اين گزارش، پيك وحى فرود آمد و آياتى چند از آغاز سوره برائت را آورد. مفاد اين آيات قطع نامه اى است از حكومت اسلام درباره بت پرستان، كه بايد در مدت چهار ماه، وضع خود را در برابر حكومت توحيد، روشن سازند و يكى از دو راه مذكور را برگزينند:

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) آيات ياد شده را به ابوبكر تعليم نمود و چهل تن از ياران خود را با او همراه ساخت كه آيات ياد شده را در عيد قربان براى مشركان و بت پرستان، كه تا آن روز از آزادى نسبى برخوردار بودند، تلاوت نمايد و آنان بدانند از اين به بعد نمى توانند با چنين عقيده و عملى در محيط اسلامى زيست كنند.

ابوبكر آيات را فرا گرفت و با چهل تن از ياران خدا عازم مكه شد. هنوز مراحلى را طى نكرده بود كه پيك وحى بار ديگر فرود آمد و پيامبر را با جمله زير يا مشابه آن خطاب نمود و گفت:

«لا يُؤدّيها إلاّ أنت أو رجل منك;

اين آيات را جز تو يا كسى كه از تو و اهل بيت تو است نمى تواند ابلاغ كند».

در اين موقع، پيامبر، على(عليه السلام) را طلبيد و مركب مخصوص خود را در اختيار


صفحه 21

او نهاد و جابر بن عبداللّه را ملازم او ساخت و دستور داد هر چه زودتر خود را به ابوبكر برساند و آيات ياد شده را از او بگيرد و در روز «منى» در كنار «جمره عقبه» آيات الهى را تلاوت نمايد و علاوه بر تلاوت آيات، چهار دستور را نيز به سمع مشركان برساند:

1. جز فرد مسلمان كسى حق ندارد وارد خانه خدا گردد;

2. هيچ كس نمى تواند برهنه طواف كند;

3. مشركان حق ندارند در مراسم حج شركت كنند;

4. هر كافرى كه با پيامبر پيمان دارد، پيمان او محترم است تا وقتى پايان پذيرد; ولى گروهى كه با پيامبر پيمان ندارند و يا پيمان شكسته اند تا مدت چهار ماه جان و مال آنان محترم است و پس از انقضاى اين مدت بايد وضع خود را روشن كنند. اگر دست از شرك و بت پرستى برداشتند به سان مسلمانان ديگر آزاد خواهند بود و در غير اين صورت، جان و مال آنان احترامى نخواهد داشت.

پيامبر به على فرمود: آيات ياد شده را از ابوبكر بگير و او را ميان ادامه سفر با وى يا بازگشت به مدينه مخير ساز.

على حركت كرد و در «جحفه» به ابوبكر رسيد و پيام پيامبر را به او ابلاغ نمود و آيات الهى را از او گرفت. او را ميان بازگشت به مدينه و ادامه سفر مخير ساخت. ابوبكر كمى انديشيد و بازگشت به مدينه را به ادامه سفر ترجيح داد. وقتى حضور پيامبر رسيد به حضرتش عرض كرد:

«أهلتنى لأمر طالت الأعناق إليه، فلما صرت ببعض الطرق عزلتني منه;

مرا بر انجام دادن كارى لايق وشايسته شمردى; كارى كه گردن ها، روى شوق علاقه به سوى آن كشيده مى شد(هر فردى افتخار انجام دادن آن را


صفحه 22

در دل مى پروراند). وقتى مقدارى از راه را پيمودم مرا از آن سمت عزل نمودى».

سپس افزود: آيا درباره من آيه اى فرود آمد؟ پيامبر گفت: آيه اى فرود نيامده جز اين كه پيك وحى فرود آمد و دستور داد اين آيات را خودم و يا كسى كه از خاندان من است ابلاغ نمايد.

اميرمؤمنان وارد مكه گرديد وبالاى جمره عقبه آياتى از سوره توبه را تلاوت نمود و پيام هاى چهارگانه پيامبر را رسانيد.

لحن قاطع آيات و دستورهاى چهارگانه پيامبر، دگرگونى عظيمى در اجتماع بت پرستان پديد آورد و هنوز چهار ماه سپرى نشده بود كه بت پرستى در محيط مكه و اطراف آن ريشه كن شد و همگى به اسلام درآمدند.

فضيلت غير قابل انكار

شكى نيست كه عزل ابوبكر و انتخاب مجدّد على براى تلاوت آيات و ابلاغ پيام هاى پيامبر، يكى از فضايل غير قابل انكار امام على بن ابى طالب(عليه السلام) است و اين فضيلت را نه تنها محدّثان و مفسران شيعه نقل كرده اند; بلكه گروه زيادى از محدّثان و دانشمندان اهل تسنّن اين فضيلت را در كتاب هاى خود آورده اند. مرحوم علاّمه امينى در كتاب الغدير(ج6، ص 318ـ 321) اين فضيلت را از 72 تن از بزرگان و دانشمندان اهل تسنّن نقل نموده است و با چنين نقل متواترى نمى توان اصل آن را انكار كرد. شيخ شمس الدين مالكى ـ كه در سال 780 هجرى قمرى درگذشته است ـ در قصيده خود كه در حقّ ابلاغ كننده اين آيات سروده است چنين مى گويد:

وأرسله عنه الرسول مبلِّغاً *** وخصّ بهذا الأمر الأمر تخصيصَ مفرد

وقال هل التبليغُ عنّى ينبغى *** لمن ليس من بيتى من القوم فاقتد;


صفحه 23

پيامبر على را به عنوان پيام رسان خود اعزام نموده و او را تنها براى ابلاغ آيات خدا برگزيده و فرمود: آيا آن كس كه از خاندان من نيست، شايستگى ابلاغ پيام مرا دارد؟!

عزل ابوبكر و گزينش مجدّد امام به جاى وى، در ميان مفسران و تاريخ نگاران اسلام سروصدايى به راه انداخته و هر فردى مطابق تمايلات درونى خود آن را تحليل كرده است. به طور مسلّم هر نوع داورى كه بر اساس تعصبات مذهبى و عقايد درونى استوار باشد، جز پيشداورى چيز ديگرى نخواهد بود و اگر اين نويسندگان، عقايد خود را كنار مى گذاردند و در جمله اى كه از پيامبر، در مورد اين عزل و نصب نقل شده است دقت مى كردند، به حقيقت و علت آن به خوبى پى مى بردند; ولى متأسفانه گفتار پيامبر را كنار نهاده و از پيش خود عللى تراشيده اند كه به سان علل پس از وقوع حادثه است.

محمود آلوسى بغدادى(متوفّى 1270هـ.ق) نويسنده تفسير روح المعانى كوشيده است حادثه عزل ابوبكر را طورى توجيه كند كه از مقام و شخصيت و معنويت وى نكاهد. وى مى نويسد: ابوبكر شخص مهربانى بود، در حالى كه على مرد شجاع و دليرى بود و لغو پيمان و تهديد مشركان و مباح شمردن خون آنان، بيش از همه به شجاعت و قوّت قلب نيازمند است و اين صفت در على بيش از ابوبكر، كه به رحمت و شفقت اشتهار داشته، موجود بود; از اين جهت، پيامبر ابوبكر را از ابلاغ چنين پيامى معذور شمرد و على را به جاى او برگزيد.(1)

گفتار آلوسى جز پيشداورى چيزى ديگر نيست و اساس آن ناديده گرفتن گفتار پيامبر است. پيامبر هرگز علت گزينش مجدّد على را به گونه اى كه آلوسى توجيه كرده است تعليل ننموده، بلكه علت اين دگرگونى را چنين بيان نمود: من


1 . روح المعانى، ذيل سوره توبه.


صفحه 24

مأمورم اين آيات را يا خودم برسانم و يا كسى كه از اهل بيت من است. اگر علت اين دگرگونى، ناسازگارى روحيات ابوبكر با ابلاغ اين آيات بود، جا داشت كه پيامبر چنين سخن نگويد بلكه آن را از راه رأفت و شفقت ابوبكر و شجاعت و قوّت قلب على(عليه السلام)مدلّل نمايد.

آلوسى در اين توجيه آن چنان تعصب به خرج داده كه براى حفظ مقام و موقعيت ابوبكر ناخودآگاه از عظمت پيامبر كاسته است; زيرا لازمه گفتار او اين است كه پيامبرگرامى نيز شايسته ابلاغ اين آيات نيز نباشد; زيرا اگر شفقت و مهربانى ابوبكر مانع گرديد، پيامبر گرامى نيز، كه مظهر اعلاى رحمت و شفقت و رأفت و مهربانى و به گفته قرآن (رَحْمَةٌ لِلْعالَمين) است، بايد صلاحيت ابلاغ اين پيام را نداشته باشد، در صورتى كه پيامبر خود را شايسته اين كار مى دانست و فرمود: خدايم گفته است:

«لا يؤدّيها إلاّ أنت أو رجل منك;

آن را جز تو، يا مردى كه از خاندان توست، ابلاغ نكند».

مناظره اى در مدرسه دارالسعاده (1) دمشق

در اين جا بى مناسبت نيست مناظره اى را كه در مدرسه دارالسعاده دمشق ميان نگارنده و استاد تاريخ اسلام آن مؤسسه، رخ داده به گونه اى فشرده نقل كنم. استاد براى دانشجويان مدرسه، كتاب محمد رسول اللّه نگارش محمدرضا مصرى را تدريس مى كرد. در پايان درس به مناسبت گفتار مؤلف، سخن به شجاعت ابوبكر


1 . اين مدرسه، مدرسه مقدماتى براى دانشكده الهيات «دمشق» بود و در ضلع شمالى مسجد اموى در كوچه اى ـ كه به حرم حضرت رقيه(عليها السلام) منتهى مى شود ـ قرار داشت و تاريخ مناظره به سال 1396هجرى قمرى مربوط است.


صفحه 25

كشيده شد. نگارنده با كسب اجازه شروع به سخن نمود كه مشروح آن را يادآور مى شود:

نويسندگان اهل تسنّن در هر جايى ابوبكر را به گونه اى معرفى مى كنند و احياناً او را با صفات متضاد، كه هرگز با هم جمع نمى شوند، توصيف مى نمايند: وقتى درباره علت عزل او از ابلاغ پيام خدا، بحث مى كنند او را به رأفت و رحمت، كه نقطه مقابل قهرمانى و دلاورى در جنگ ها و نبردهاست، توصيف مى نمايند و از اين راه مقام و موقعيت او را حفظ مى كنند، ولى در مقابل، مؤلّف همين كتاب ابوبكر را، شجاع تر از على معرفى مى كند و مى گويد: از على پرسيدند: تو شجاع ترى يا ابوبكر؟ على فرمود: ابوبكر.

اكنون بايد ديد اگر ابوبكر شجاع تر از على است، پس چرا آلوسى عزل ابوبكر را از نقطه ديگر توجيه مى كند و او را مظهر نرمى و مهربانى و امام را مظهر قهر و شجاعت معرفى مى نمايد.

گذشته بر اين، در تاريخ اسلام موردى نداريم كه وى با قهرمانان مشرك و يهود، در افتاده و دست و پنجه نرم كرده و يا فردى را با شمشير خود كشته باشد نه تنها چنين چيزى در تاريخ اسلام وجود ندارد، بلكه نصوصى كه در تاريخ اسلام موجود است حاكى از فرار او در نبرد خيبر است و اتفاقاً خود همين مؤلّف در بخش «نبرد خيبر» ناخودآگاه جريان فرار را نقل كرده است، سپس نگارنده ورق زد و عبارت هاى مؤلف را در بخش جنگ خيبر براى استاد قرائت نمود.

وى در اين بخش مى نويسد: پيامبر گرامى قبلاً پرچم را به دست گروهى داده بودند كه در ميان آنان ابوبكر و عمر بودند، ولى آنان بدون اخذ نتيجه بازگشتند، در اين موقع پيامبر فرمود: «فردا پرچم را به دست كسى مى دهم كه خدا و پيام آور او را دوست مى دارد و خدا و پيامبر او را دوست دارند و او هرگز پشت به دشمن


صفحه 26

نمى كند».(1)

مفاد اين جمله چيست؟ چرا پيامبر مى فرمايد: «لا يُولّى الدبر; پشت به دشمن نمى كند»؟ اين جمله براى اين است كه پيشينيان، كه پرچم به دست گرفته بودند، همگى پا به فرار گذاردند و پشت به دشمن كردند. آيا با اين وضع صحيح است او را يك فرد شجاع و دلير بخوانيم؟

استاد تاريخ پس از شنيدن بيانات نگارنده، از وجود چنين تناقض سخت ناراحت شد و سخن را به جاى ديگر برد كه نقل آن مايه طولانى شدن سخن است.

توجيه نارواى ديگر

ابن كثير شامى كه در قرن هشتم اسلامى مى زيسته است، در تفسير خود توجيه ديگرى را يادآور شده و مى گويد: رسم عرب در نقض پيمان هاى بسته، اين بود كه شخصِ خودِ متعهد و يا كسى كه از بستگان اوست، پيمان را لغو كند و چون على از بستگان پيامبر بود از اين جهت وى براى اين كار انتخاب شد.(2)

اين توجيه نيز با حقيقت وفق نمى دهد; زيرا در ميان بستگان پيامبر شخصيت هايى مانند عباس عموى پيامبر وجود داشت كه پيوند خويشاوندى وى با پيامبر كمتر از على نبود، چرا انجام چنين كارى را برعهده او ننهاد؟

نظر واقع بينانه

دقت در اين سخن پيامبر، ما را به سه مطلب رهبرى مى كند:


1 . نويسنده مصرى سخن پيامبر را نقل به معنا كرده، در حالى كه پيامبر اين چنين فرمود:«كرّار غير فرّار».

2 . تفسير ابن كثير.


صفحه 27

1. امام على بن ابى طالب نزديك ترين فرد به پيامبر است و بيانگر اين حقيقت، جمله «أو رجل منك» و جمله هاى مشابه آن است كه محدّثان اسلامى نقل كرده اند.

2. الغاى پيمان و نقض ميثاق و عهد، از امور سياسى و حكومتى است و چنين كارى از شؤون حاكم و رئيس دولت است و جز او هيچ كس نمى تواند پيمان ببندد و يا پيمان را لغو كند.

از اين جهت خداوند، على را قرين و هم شأن پيامبر در امور سياسى و حكومتى مى شمارد و مى گويد: براى اين كار، جز تو اى پيامبر، كه رئيس على الاطلاق هستى و يا فردى كه از توست; كسى صلاحيت خواندن اين آيات را بر مشركان ندارد. اين مطلب تلويحاً مى رساند كه كارهاى سياسى و امور مملكتى بايد به وسيله اين دو نفر حل و فصل گردد و اگر روزى حاكم مسلّم اسلام از جهان رفت و خورشيد رسالت پس از مدتى، ناپديد شد مرجع و مسؤول چنين كارهاى خطيرى، شخص على بن ابى طالب است و هرگز نبايد به غير او مراجعه كرد.

ارجاع كارهاى حكومتى و سياسى از طرف حاكم به فرد ديگرى، عملاً تثبيت موقعيت و مقام اجتماعى اوست كه اگر روزى رئيس از ميان رفت، مسؤول اين گونه كارها همان فردى است كه در حال حيات حاكم، اين گونه امور سياسى را حل و فصل مى نمود.

3. شخصى كه شايستگى ابلاغ چند آيه از آيات يك سوره را ندارد، هرگز شايستگى ندارد مجموع نواميس اسلامى، از كتاب و سنّت، قضا و دادرسى، تبليغ و توسعه اسلام را به او بسپارند و زمام امور مسلمانان را به دست بگيرد و مرجع كارهاى دنيوى و اخروى مسلمانان باشد.

اكنون تفسير مجموع آياتى كه در اين مورد نازل شده است و تعداد اين آيات از شانزده آيه تجاوز نمى كند و تفسير مشروح آيات در چند فصل بيان مى شود.


صفحه 28
Website Security Test