welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : علم غيب (آكاهى سوم)*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحاني*

علم غيب (آكاهى سوم)

صفحه 1

بسم الله الرحمن الرحيم


صفحه 2

صفحه 3

علم غيب
(آكاهى سوم)

تأليف

آية الله جعفر سبحانى

از انتشارات مؤسسه امام صادق (عليه السلام)


صفحه 4

اسم كتاب: علم غيب (آكاهى سوم)

نگارش: آية الله جعفر سبحانى

چاپخانه: مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

چاپ: اوّل

تاريخ: 1386 / 1428 هـ

تعداد:2000

ناشر: مؤسسه امام صادق (عليه السلام)


صفحه 5

صفحه 6

صفحه 11

پيش گفتار

بازار آشفته تكنولوژى

دوران «رنسانس» براى غرب و غربيان، دوران تجديد حيات علمى، و عصر پى ريزى سيستم خاصى از تمدن، بود كه امروز از آن به تمدن ماشينى و دوران حاكميّت «تكنولوژى» نام مى برند.

در اين تحول علمى، شيوه بحث در تمام مسائل علمى و فلسفى بر اساس تجربه و آزمايش، و مشاهده آثار موجود يا خود آن، در آزمايشگاه، استوار گرديد، و موجوداتى كه پيشينيان به تقديس و تعظيم آنها مى پرداختند، ولى آزمايشگر در آزمايشگاه خود،اثرى از آنها نمى ديد، در بوته اجمال و اهمال، واحياناً در قلمرو انكار و شك و ترديد قرار مى گرفت.

جهان غرب با به كار بستن اين روش علمى، هر چند


صفحه 12

قله هايى از مشكلات و معضلات علوم مادى را فتح نمود، و فاصله انسان را از پديده هاى طبيعى و اسرار آن، كم كرد و تسلط او را بر ماده آسان ساخت ولى اين جهان بينى كه جهان بينى مادى نام دارد در برابر آثار مثبت خود، يك رشته آثار منفى به يادگار گذارد و بر دورى و بيگانگى بشر غربى از «متافيزيك» ، و جهان «ماوراء طبيعت» افزود، و كليسا و پدران روحانى را با مشكلات فراوانى روبرو ساخت.

در گذشته آيين مسيح كه در زادگاه خود (شرق) به خوبى شناخته نشده بود، به عنوان ارمغان شرق، به غرب منتقل گرديد، و سرانجام انسان غربى از آيين شرقى پيروى كرد، و بر اثر دورى از زادگاه اين آيين، بر ابهام و پيچيدگى آن افزود، و آيين راستين الهى به صورت افسانه جهانى درآمد و با همان وجود خيالى و افسانه اى، قرن ها بر مغزها و انديشه ها حكومت كرد، ولى تحولات اخير علمى، و پديد آمدن نظام هاى جديد، از فروغ آن كاست و انديشه هاى كليسايى را از صحنه علم و دانش طرد كرد.

جهان شرق كه يگانه افتخار آن اين است كه از آيين راستينى (اسلام )پيروى مى كند، كه اصول و معارف و تعاليم آن همگى بر طبق عقل و خرد استوار است و دانش هاى نوظهور پيوسته تعاليم


صفحه 13

آن را تأييد مى نمايد، از تأثير منفى تمدن غرب، به دور نمانده و در ميان قشرهايى، نسبت به مسائل ماوراء طبيعت شك و ترديد و احياناً نفى وانكار پديد آمد.

تأثير منفى تمدن غرب بر اين قشر، شدت و ضعف دارد. گروهى را كه از نخست درباره معارف مذهبى و اصول اعتقادى اطلاع صحيحى نداشتند، تا مرز الحاد و انكار پيش برد، و گروه ياد شده سرانجام مكتب ماترياليسم و اصالت ماده را بر مكتب متافيزيك ترجيح داده و گرايش هاى ماديگرى پيدا كردند.

تأثير ياد شده بر گروهى ديگر كه در خانواده هاى مذهبى بزرگ شده و كم و بيش از معارف و اصول اعتقادى اطلاعاتى داشتند، به گونه ديگر بود، و آنان را درباره ويژگى هاى رهبران الهى به شك و ترديد افكنده و يا به انكار مسائلى مانند: اعجاز، آگاهى سوم، تصرّف در جهان و... وا داشت.

تزلزل اين گروه درباره امتيازات پيامبران و رهبران الهى علتى جز حكومت نظام علمى غرب و گرايش به مادى گرايى در سطوح گوناگون ندارد، اين گروه هر چند براى انكار و يا ترديد خويش، علل مختلفى مى تراشند و به گمان خود از دريچه واقع گرايى سخن مى گويند، امّا اگر آنان با يك فرد روانكاو روبرو شوند، و


صفحه 14

شك و ترديد آنان به اصطلاح «اناليز» گردد، انگيزه انكار آنان جز اين نخواهد بود.

اين نظر درباره آن گروه است كه بدون پيشداورى به مسائل معنوى مى نگرند، امّاانگيزه افراد عقده اى، و غرضورز و لجوج براى انكار اين معارف، چيز ديگرى است كه فعلاً مجال بازگويى آن نيست.

از ديرباز مسائلى چند، كه همگى مربوط به شئون شخصيت هاى الهى، و دارندگان مقام والاى ولايت است، بر سر زبان ها افتاده، و در محافل مذهبى و دينى و احياناً مراكز علمى نيز مطرح مى گردد، و هر كس به گونه اى در اين مورد اظهار نظر مى كند و ما اكنون چند نمونه از اين سؤال ها را مطرح مى نماييم.

آيا ممكن است انسانى بر اثر داشتن مقام ولايت از پس پرده غيب گزارش دهد و داراى آگاهى سوم باشد؟!

آيا ممكن است انسانى بر اثر پيمودن راه عبوديت و بندگى، داراى روح و روان نيرومندى گردد كه بتواند براى اثبات پيوند خود با ماوراء طبيعت، در گوشه اى از جهان تصرف نمايد!؟

آيا ممكن است كه انسان كاملى، از ضماير و قلوب آگاه گردد، و از اعمال و انگيزه هاى آنها، مطلع شود، و در روز


صفحه 15

رستاخيز «گواه اعمال» شود؟!

آيا ممكن است كه فيض الهى (كه همان مغفرت و آمرزش است) در روز بازپسين بسان اين جهان، از طريق اسباب خاصى به بندگان لايق و شايسته برسد، و گنهكاران در چنين روزى از طريق شفاعت شخصيت هاى والايى بخشيده شده و مورد مغفرت حق قرار گيرند؟!

آيا ممكن است...؟!

اين سؤال ها و مانند آنها، در ميان گروهى كه به مسائل دينى علاقه دارند، بيشتر مطرح مى گردد و پاسخ هايى نيز به آنها داده مى شود.

براى تجزيه و تحليل اين گونه از مسائل، دو راه بيش وجود ندارد.

الف. با مراجعه به كتاب آسمانى و سخنان پيشوايان معصوم، مى توان به اين گونه پرسش ها پاسخ گفت، و شيوه دانشمندان اسلامى در اعصار گذشته در اين سنخ از مسائل همين بوده است بالأخص كه كفه قرآنى و حديثى اين پرسش ها بر جنبه هاى عقلى و استدلالى و فلسفى آن مى چربد مى كند، و دانشمندان عقايد و مذاهب، مسائل مربوط به ولايت الهى را در كتاب هاى خود با الهام از قرآن و سنت پيامبر و سخنان پيشوايان


صفحه 16

معصوم، تجزيه و تحليل كرده و نظرهاى خود را بيان كرده اند. و اين مسائل ياد شده را تحت عناوين «علم غيب»، «ولايت بر تصرف»، «آگاهان از ضماير» و «شهيدان اعمال» طرح و بررسى نموده اند.

ب. راه ديگر براى روشن شدن پاسخ اين گونه پرسش ها اين است كه علاوه بر الهام از كتاب و سنت، مبانى علمى و فلسفى مسائل را تا آنجا كه خرد بشر پيش رفته، و علوم طبيعى آن را ثابت كرده است، تشريح گردد تا تشنگى جوانان علاقمند را در حدود امكان فرو نشاند و دست غرضورزان و مقلدان و سرسپردگان را از حريم عقايد پاك جوانان، كوتاه سازد.

نگارنده روى احساس وظيفه، پيرامون پرسش هاى پيش، رساله هايى نوشته و منتشر ساخته است، و در تنظيم پاسخ ها كوشش نموده است كه راه دوم را بپيمايد و دلايل عقلى و نقلى موضوع را كنار هم قرار داده و خواننده را به مقصد برساند.

در اين كتاب كه موضوع آن «علم غيب» است و به نام «آگاهى سوم» منتشر مى گردد، سعى شده است از افكار بلند فلاسفه اسلام و داورى هاى دانشمندان علوم طبيعى، كمك گرفته شود و موضوع از دريچه ها و ابعاد گوناگون مورد مطالعه قرار گيرد. در اين كتاب با تمام فشرده گويى پيرامون موضوعات زير


صفحه 17

بحث و گفتگو شده است:

1. با حقيقت غيب آشنا شويم.

2. بشر و امكان آگاهى از غيب.

3. آگاهى پيشوايان ما از غيب، از جانب خداست.

4. گفتار دانشمندان پيرامون آگاهى پيامبر و امام، از غيب.

5. كتاب هايى كه پيرامون علم پيشوايان به غيب، نگاشته شده است.

6. قرآن و مسأله آگاهى سوم.

7. خبرهاى غيبى پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم).

8. نهج البلاغه و خبرهاى غيبى على(عليه السلام).

9. نمونه هايى از خبرهاى غيبى ديگر پيشوايان(عليهم السلام).

10. پاسخ پرسش هاى دهگانه پيرامون آگاهى سوم.

11. اگر پيشوايان آگاهند، چرا هدف تير بلا قرار مى گيرند.

12. امام در زندگى عادى، از علم غيب استفاده نمى كند.


صفحه 18

ولىّ متصرف و آگاه از غيب

قرآن مجيد در سوره كهف در آيه هاى 64ـ 82 يكى از اولياء الهى را معرفى مى كند كه داراى عالى ترين مقام ولايت بود، و اين يادآورى براى اين منظور است كه از بررسى حالات و مقامات او، به مقامات ديگر اولياى الهى، پى ببريم.

اين ولى الهى كه صفات او در قرآن وارد شده، و نام او به ميان نيامده است، بر اثر پيمودن طريق عبوديت و بندگى به مقامى رسيد كه معلم و آموزگار شخصيت والامقامى مانند حضرت موسى بن عمران گرديد. وى در مصاحبت اين ولى، امورى را از او مشاهده نمود كه مايه تعجب و شگفتى او گرديد.

وى بر اثر داشتن مقام ولايت سه عمل شگفت انگيز را انجام داد كه هرگز، با موازين عادى قابل تفسير نيست.

1. كشتى اى را كه متعلق به بينوايان بود، و احتمال فراوانى داشت كه به دست يك فرمانرواى غارتگر بيفتد سوراخ كرد تا از اين اتفاق جلوگيرى كند.

2. جوانى را كشت زيرا مى دانست كه اگر اين جوان بزرگ شود، پدر و مادر پاك و صالح خود را به آلودگى خواهد كشيد.

3. ديوارى را كه در حال فرو ريختن بود به پا داشت زيرا


صفحه 19

مى دانست كه زير اين ديوار گنجى است كه به دو يتيم تعلق دارد اين كار را كرد تا گنج براى مدتى زير ديوار مستور و پنهان بماند تا هنگامى كه آن دو يتيم به حدّ رشد رسيدند گنج خود را استخراج كنند.

اين ولى الهى به عنوان الگو، بيانگر مقام و موقعيت ونحوه اعمال و تصرف هاى ديگر اولياء الهى، در قرآن معرّفى شده است. شما از عمليات شگفت آور اين ولى مطالب زير را مى توانيد استخراج كنيد كه مى تواند پاسخ گوى بسيارى از پرسش ها باشد:

1. در جامعه بشرى اوليايى پيدا مى شوند كه به طور ناشناس زندگى مى كنند و مردم عادى آنان را نمى شناسند. گاهى آنچنان ناشناس زندگى مى نمايند كه حتى پيامبر زمان مانند موسى بن عمران آنان را بدون معرفى نمى تواند بشناسد.

2. اين ولى الهى به حكم آيه(وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا)(1) پيوسته به وظيفه هدايت خود مشغول بوده، چيزى كه هست به جاى جامعه سازى به فردسازى پرداخته است.

در ضمن مى رساند كه ولى زمان، گاهى دعوت عمومى دارد


1 . سوره انبياء، آيه73.


صفحه 20

و گاهى دعوت خصوصى، گاهى از طريق جامعه سازى و هدايت عموم، انجام وظيفه مى كند و احياناً از طريق فرد سازى و هدايت آحاد، به وظيفه خطير خود قيام مى نمايد زيرا هرگز لازم نيست اولياء الهى همه وقت آشكارا به هدايت عمومى اشتغال ورزند، بلكه در امر هدايت تابع امر الهى بوده و در نحوه رهبرى از او الهام مى گيرند چنان كه مى فرمايد:(يَهْدُونَ بِأَمْرِنا).

3. اولياء الهى مرزهاى زمان و مكان را به اذن الهى درهم شكسته و آينده را با ديده دل مشاهده مى كنند چنان كه اين ولى از آينده كودك و پدر و مادر او آگاه گرديد.

4. اولياء الهى از قلوب و ضماير آگاه هستند چنان كه اين ولى خدا از تصميم فرمانرواى غارتگر آگاه گرديد. آن هم در لحظه اى كه كشتيبان و سرنشينان آن آگاهى نداشتند.

5. اولياء الهى تصرفاتى در نفوس و اموال مردم انجام مى دهند كه ديدگان عادى عمل آنان را مشاهده نمى كنند، همچنان كه اين ولى،كشتى را در برابر ديدگان كشتيبان، سوراخ كرد، و كودك را در برابر انظار مردم كشت در حالى كه مردم عمل او را نديدند تنها اثر عمل او را مشاهده كردند.

6. اولياء الهى در روى زمين، طبق مصالح افراد، تصرفاتى دارند و آن چنان نيست كه امامت و پيشوايى آنان براى مردم سودى


صفحه 21

نداشته باشد و هر امام و ولى غايبى، از اين طريق فيض خود را به امت مى رساند.

از اين بيان فشرده مى توان به مقام والاى ولايت پى برد و كسانى كه منطق قرآن را پذيرفته اند به بهترين وجه مى توانند از انتقادات و اشكالات كودكانه پاسخ بگويند.

ما از خداوند بزرگ خواهانيم كه ما را پيوسته مشمول الطاف بيكران خود قرار داده و پيوند معنوى ما را با اولياء خود استوارتر بفرمايد.

قم ـ حوزه علميه

جعفر سبحانى

هفدهم ربيع الأوّل 1397هجرى قمرى

هفدهم اسفند 1355هجرى شمسى


صفحه 22

صفحه 23

1

با حقيقت غيب آشنا شويم!

1. غيب در مقابل شهادت است.

2. همه چيزها در برابر خدا حاضر است و مقياس در تقسيم موجود، به حاضر و غائب، حواس نارساى بشر است.

3. اقسام و اصول سه گانه غيب.

4. طرق و راه هاى آگاهى از غيب.

5. پيش بينى هاى كارشناسان امور سياسى و اقتصادى آگاهى از غيب نيست.

***

از بررسى موارد استعمال لفظ «غيب» اين حقيقت به دست مى آيد كه مقصود از «غيب» همان امور پنهان از حس بشر است


صفحه 24

يعنى امورى كه از قلمرو ابزار آگاهى هاى عادى او بيرون مى باشد. مثلاً هنگامى كه آفتاب از ديدگان انسان مستور و پنهان مى گردد، مى گويند: «غابت الشمس»; آفتاب پنهان گرديد.

قرآن چيزهايى را كه از قلمرو حس بشر بيرون باشد«غائبة» مى گويد، آن جا كه مى فرمايد:

(وَما مِنْ غائِبَة فِى السَّماءِ وَ الأَرْضِ إِلاّ فى كِتاب مُبين).(1)

«هيچ امر پنهانى در آسمان و زمين نيست، مگر آن كه در كتاب مبين مضبوط مى باشد».

قرآن در آيات متعددى، خدا را با صفت «عالم الغيب والشهادة» توصيف مى كند، مقصود اين است كه علم او بر آنچه كه از قلمرو حس بشر خارج است، يا در قلمرو حواس او قرار دارد، محيط و مسلط مى باشد و او از آنچه كه از شما غايب يا بر شما محسوس است آگاه مى باشد.

از اين بيان مى توان دو مطلب را نتيجه گرفت.

1. در زبان عرب نقطه مقابل «غيب»، لفظ «شهادت» است و لذا قرآن خدا را به «عالم الغيب والشهادة» توصيف


1 . سوره نمل، آيه75.


صفحه 25

مى نمايد.

پيامبر گرامى پس از پيام تاريخى خود در سرزمين غدير فرمود:

«ألا فليبلغن الشاهد الغائب».(1)

«حاضران به غايبان برسانند».

امير مؤمنان در نكوهش گروهى از ياران خود چنين فرمود:

«مالي أراكم أشباحاً بلا أرواح... وايقاظاً نُوَّماً وشهوداً غُيَّباً».(2)

«چرا شما را جسم هاى بدون روان، بيدارهايى مانند خفتگان و حاضرانى، بسان غايبان، مى بينم؟».

2. ملاك در تقسيم اشياء، به غايب و حاضر، پنهان و آشكار، علم محدود انسان است، از آن جا كه برخى از اشياء در محيط حس و علم او قرار دارند، و برخى ديگر از قلمرو احساس و ابزار ارتباط او با خارج، بيرون مى باشند، اشياء و حوادث در نظر او به دو نوع تقسيم شده اند. برخى حاضر و برخى ديگر غايب و پيرو همين تقسيم، آگاهى او نيز بر دو نوع منقسم گرديده


1 . الفصول المهمة، تأليف ابن صباغ مالكى، ص 24 و غيره.

2 . نهج البلاغه عبده، خطبه 104.


صفحه 26

است: آگاهى از غيب، و آگاهى از شهادت و محور تمام اين تقسيم ها علم محدود و ابزار نارساى ادراكى انسان است.

اگر اين جهت را ناديده بگيريم و موجودات را با علم محيط خدا بسنجيم، علمى كه تمام موجودات جهان از ريز و درشت، زمينى و آسمانى در پيشگاه او حاضر است، اين تقسيم مفهوم درستى نخواهد داشت. نه موجودى خواهيم داشت كه از وجود و قلمرو علم او خارج باشد، نه آگاهى خواهيم داشت كه نام آن را آگاهى از غيب بگذاريم، بلكه تمام ذرات جهان، در برابر ذات او حاضر بوده و علم و آگاهى او شهود مطلق خواهد بود. اگر اميرمؤمنان خدا را با صفت «عالم السرائر و الضمائر» توصيف مى كند، و مى فرمايد:

«قد علم السرائر وخبر الضمائر له الاحاطة بكلّ شىء و الغلبة لكلّ شىء».(1)

«خدا، از ضماير و افكار درونى انسان آگاه است، بر همه چيز احاطه دارد، و بر همه چيز چيره است».

اين تقسيم برپايه آگاهى محدود انسان و از نقطه نظر اوست، و اگر ملاك در تقسيم، علم الهى باشد همه چيز براى او ظاهر و آشكار مى باشد از اين جهت امام در يكى از خطبه هاى


1 . نهج البلاغه، خطبه82، چاپ عبده.


صفحه 27

خويش خدا را چنين توصيف مى كند:

«كلّ سرّ عندك علانية، وكلّ غيب عندك شهادة».(1)

«هر رازى پيش تو آشكار و هر پنهانى نزد تو، حاضر است».

با اقسام غيب آشنا شويم

مهمترين منابع آگاهى از غيب را مى توان در سه قسم خلاصه نمود:

1. موجوداتى كه از افق حس بشر بيرون بودن، و هيچ گاه در قلمرو حس او قرار نمى گيرد. مانند ذات پروردگار جهان و حقيقت اسماء و صفات وى، و جنود غيبى خدا يعنى فرشتگان و شيوه كار آنان مانند تدبير عالم خلقت، و جهان ارواح و جن و عالم برزخ و فرازهاى مختلف آن، و رستاخيز و مواقف گوناگون آن و....

حقايق اين موجودات و كيفيات و خصوصيات آنها از افق حس و ادراك انسان بيرون بوده، و هيچ گاه بشر از حقيقت و خصوصيات كمى و كيفى آنها، آگاه نخواهد گشت، و در برابر آنها وظيفه اى جز ايمان به وجود آنها ندارد و اگر قرآن يكى از


1 . نهج البلاغه، خطبه105، چاپ عبده.


صفحه 28

صفات افراد پرهيزگار را ايمان به غيب مى شمارد، مقصود، ايمان به اين گونه از غيب ها است آنجا كه مى فرمايد:

(الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ).(1)

«كسانى كه به غيب ايمان دارند».

انسان فقط در يك صورت مى تواند از حقيقت برخى از موجودات غيبى آگاه گردد، مثلاً فرشتگان و مواقف برزخ و عرصات محشر و نعيم هاى بهشتى و عذاب هاى دوزخى از نزديك مشاهده كند، و آن وقتى است كه ظرف زندگى را دگرگون سازد، و گام در عالم غيب بگذارد و به تعبير قرآن، ديده او تيزبين گردد.(2)

2.مكتشفات علمى بشر مانند قوانينى كه بر پهنه هستى حكومت مى كنند و موجوداتى كه قرن ها از افق حس او بيرون بوده اند.

مثلاً روزگارى بشر از قانون جاذبه و قانون گريز از مركز آگاه نبود و نمى دانست كه كاخ بى ستون منظومه شمسى، و تمام كهكشان ها و سحابى ها بر اساس اين دو قانون استوار است، از


1 . سوره بقره، آيه 3.

2 . (فبصرك اليوم حديد)(سوره ق، آيه 22).


صفحه 29

اين جهت اين دو قانون و قوانين ديگرى كه بشر بعدها كشف كرد همگى از اقسام «مغيبات» بودند.

قرآن از اين قوانين خبر داده و فرموده است:

(اللّهُ الَّذِى رَفَعَ السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَونَها).(1)

«خدايى كه زمين و آسمان ها را بدون ستونى كه ديده شود برافراشت».

اين نوع گزارش، خبر از غيب است و گزارش چنين قوانين مستور بر انسان هاى آن روز، خود يكى از جهات اعجاز قرآن به شمار مى رود.

روزگارى بشر از وجود سلول و ميكرب و ملكول و اتم و جهان هاى دور از حس مانند كهكشان ها و سحابى ها و كيفيت آنها، آگاه نبود.

و اگر در قرآن و يا در سخنان پيشوايان معصوم، مطالبى در اين مورد مى رسيد همگى يك نوع اخبار از غيب به شمار مى رفت، ولى پس از آن كه بشر از طريق تجربه آزمايش، و با اختراع ميكروسكوپ و تلسكوپ، بر اين قوانين خارج از حس و يا موجودات دور از قلمرو احساس دست يافت، همه آنها از جهان غيب گام فراتر نهاده و در حوزه علوم و دانش هاى حسى بشر قرار


1 . سوره رعد، آيه2.


صفحه 30

مى گرفتند و آنچه كه تاكنون بشر كشف نكرده و قوانينى كه بر آنها دست نيافته و موجوداتى را كه با ديدگان مسلح خود نديده است، همچنان در شماره موجودات غيبى باقى مانده اند تا روزى كه بشر به اراده خداوند بزرگ بتواند پرده از روى آنها نيز بردارد.

3. حوادث غيبى كه در گذشته اتفاق افتاده و يا در آينده رخ خواهد داد.

فرض كنيد در خانه كسى، حادثه اى رخ داد و او شاهد آن بود، آگاهى چنين فردى، آگاهى از امر محسوس بوده و آگاهى از غيب نبود و اگر همان شخص همان حادثه را براى ديگران كه در آن محل نبودند، بازگو كند گزارش از غيب نداده است.

ولى اگر كسى بدون آن كه همان حادثه را ببيند و يا از كسى بشنود، و يا از طريق كتاب و روزنامه و ديگر وسايل ارتباط جمعى، از آن آگاه گردد و يا از قراينى آن را حدس بزند ناگهان به طور يقين از وجود حادثه اى ما را مطلع سازد، يك چنين گزارش، خبر از غيب خواهد بود.

بنابراين گزارش هاى قرآن راجع به امت هاى پيشين به وسيله پيامبرى كه نه درس خوانده و نه اين مطالب را از فردى شنيده است، خبر از غيب مى باشد، چيزى كه هست اين گونه خبرهاى غيبى از طريق وحى قرآن براى او رسيده است ولى در عين حال


صفحه 31

ممكن است پيامبر برخى از حوادث گذشته را از طريق وحى قرآن آگاه نگردد و در اختيار امت بگذارد و اين قسمت همان حوادث غيبى مربوط به امت هاى پيشين است كه در سنت و اخبار وارد شده است.

در اين گونه گزارش هاى غيبى گزارش از آينده نيز بسان گزارش از گذشته آگاهى از غيب خواهد بود .

***

پيش بينى است نه علم غيب

يگانه شرط خبر از آينده اين است كه گزارش به يك رشته قراين مستند نباشد و گرنه چنين گزارشى، خبر غيبى نبوده بلكه نتيجه مستقيم فكر و مغز زاياى او خواهد بود.

برخى بر اساس يك رشته اطلاعات كه از وضع دولت ها و ملت ها دارند، اوضاع آينده جهان را از نظر درگيرى و جنگ، و يا صلح و مسالمت، پيش بينى كرده، و اخبارى را منتشر مى سازند، چنين گزارش هاى مستند به قراين و اطلاعات و تماس هاى ديپلماتيك، گزارش از غيب نيست بلكه تمام گزارش هاى آنان، يك رشته نتيجه گيرى از اطلاعاتى است كه درباره اوضاع جهان دارند.


صفحه 32

اگر اين اطلاعات سازنده از دست آنان گرفته شود،بزرگ ترين ديپلمات جهان، با يك فرد عادى تفاوتى نخواهد داشت، و چون اين آگاهى يك نوع نتيجه گيرى از اطلاعات پيشين است نه القاء از جهان بالا، از اين جهت گاهى، نظرات و گفته هاى آنان نادرست از آب در مى آيد.

كارشناسان امور اقتصادى و دارايى و كشاورزى، بر اثر سوابق طولانى در رشته هاى اختصاصى خود، به ضميمه كسب اطلاعات دقيق، آينده را پيش بينى مى كنند و مرور زمان صدق و درستى نظر آنان را ثابت مى كند، در صورتى كه نام هيچ كدام از اينها را نمى توان معرفت سوم و يا آگاهى از غيب ناميد، زيرا همه اين گزارش ها، مقدمات فكرى و ريشه هاى حسى دارد، و هر فردى از اين راه وارد شود به نتيجه مطلوب مى رسد.

آگاهى از غيب بايد از تمام اين قراين و مبادى، پيراسته باشد. آگاهى باشد كه از طريق اسباب عادى و مجارى علمى به دست نيايد.

از باب نمونه پيامبر اسلام از طريق وحى قرآنى، از پيروزى مجدد روميان بر پارسيان در مدت محدودى به طور قطع و يقين گزارش داد و فرمود:


صفحه 33

(و َهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلبُونَ فى بِضعِ سِنينَ); آنان پس از شكست، مجدداً پيروز مى گردند آن هم در مدت بسيار كم به مدت سه تا نه سال(بضع سنين) براى گزارش پيامبر مستندى جز وحى الهى نبود، و هرگز اين آگاهى را از مجارى و اسباب عادى مانند موازنه قدرت هاى نظامى دو ملت، بررسى روحيه سربازان و افسران و... به دست نياورده بود. وى در محيط حجاز، بريده از جهان خارج، با نبودن وسايل ارتباط جمعى، و يا تبادل اطلاعات نظامى و سياسى، يك چنين گزارشى را در اختيار جامعه نهاد و لذا اين گونه خبرهاى غيبى يكى از جهات اعجاز اين كتب جاويدان به شمار مى رود.

روى اين اساس، گزارش هاى منجمان و ستاره شناسان و اداره هواشناسى كشورها و منطقه ها همه و همه از قلمرو بحث ما بيرون است، زيرا آنان تمام نتايج و گزارش هاى خود را از يك رشته تجارب علمى و كسب اطلاعات و تبادل نظرها به دست مى آورند، و اين در به روى تمام افرادى كه بخواهند وارد شوند، مفتوح و باز است.

علل معرفت سوم

علم غيب كه بايد آن را «معرفت سوم» و يا آگاهى سوم ناميد


صفحه 34

بدون علت نيست و هرگز چنين آگاهى از قانون علت و معلول، مستثنى و بيرون نمى باشد و اصولاً نبايد چنين انديشه اى را به مغز راه داد، زيرا قانون عليت و معلوليت استثنا بردار نيست.

شايان توجه اين كه چنين آگاهى علت عادى و طبيعى ندارد بلكه از مجراى علل غير عادى و غير طبيعى وارد ذهن فرد آگاه مى گردد اينك به برخى از طرق و علل غير طبيعى اين نوع آگاهى، اشاره مى كنيم:

1. وحى مستقيم الهى به اين معنى كه لفظ و معنى هر دو از جانب خدا در اختيار پيامبر گذارده مى شود و برخى از خبرهاى غيبى قرآن اعم از حوادث گذشته و آينده، و معارف مربوط به خدا و اسما و صفات و اوضاع جهان برزخ و معاد همگى از اين قبيل است يعنى غيبى است كه لفظ و معنى هر دو از جانب خدا مى باشد.

و اين مطالب در صورتى روشن مى گردد كه بدانيم خود وحى مطلقاً يكى از مغيْبات است كه تنها در اختيار پيامبران قرار دارد ولى اگر موضوع چيزهايى تشكيل دهد كه خود از قلمرو علوم عادى و مجارى طبيعى بيرون باشد، در اين موقع غيب مؤكد خواهد بود و به اصطلاح رياضى دانان غيب به توان 2 خواهد بود، از يك طرف خود وحى يك نوع آگاهى از غيب است كه از


صفحه 35

افق حس ما بيرون مى باشد، از طرف ديگر، مطالبى كه وحى شده نيز گزارش از امور پنهان از حس مى باشد براى تفكيك غيب نخست از غيب دوم به مثال زير توجه فرماييد:

مثلاً قرآن در يك جا مى فرمايد:

(اَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعلَ رَبُّكَ بِأَصحابِ الْفِيلِ * أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِى تَضليل).(1)

« آيا نديدى كه خداى تو به سپاه پيل چه كرد، مگر نيرنگ آنان را قرين گمراهى نساخت؟».

اين گونه آيات از اين نظر غيب است كه پيامبر بدون ابزار عادى توانست چنين الفاظ و معانى را از مقام ربوبى بگيرد ولى هرگز از نظر مضمون، گزارش از غيب نيست و از روى يك امر پنهان، پرده برنداشته است، زيرا مردم حجاز از وضع سپاه پيل آگاه بودند حتى در روز نزول اين آيات گروهى بودند كه حادثه نابودى سپاه پيل را با ديدگان خود ديده بودند. ولى در آيه مربوط به پيروزى مجدد روم، علاوه بر اين قسمت، غيب ديگرى نيز در كار است و آن اين كه قرآن از امرى پوشيده بر مردم، پرده برداشته و جريانى را كه در آينده رخ خواهد داد، به اطلاع مردم رسانيده


1 . سوره فيل، آيه هاى 1و2.


صفحه 36

است.

2.وحى به وسيله فرشته: گاهى فرشته اى به صورت انسان متمثل مى گردد و پيامبران و اولياء الهى را از يك رشته امور پنهان از حس، مطلع مى سازد مانند:

از باب نمونه:

الف: مريم از مذاكره فرشته كه به صورت انسانى براى او متمثل گرديده بود، آگاه شد كه فرزندى خواهد داشت كه داراى صفات خاصى مى باشد.(1)

ب: ابراهيم و همسرش از گفتگوى فرشتگانى كه در مسير خود براى نابود كردن قوم لوط، در منزل او فرود آمده بودند آگاه شدند كه خداوند، در دوران كهولت و پيرى به آنها فرزندى عطا خواهد نمود.

ج: خا(2)ندان ابراهيم از ناحيه فرشتگان كه به صورت انسانى مجسم شده بودند، آگاه شدند كه در همان نيمه شب قوم لوط، نابود خواهند شد، و همسر لوط نيز از نابوده شدگان خواهد بود.(3)


1 . سوره مريم، آيه هاى 19ـ20.

2 . سوره هود، آيه هاى 71ـ 72.

3 . سوره هود، آيه هاى 74ـ 76.


صفحه 37

اين نوع آگاهى ها، كه از طريق تمثل فرشتگان و گزارش آنان در اختيار اولياى الهى قرار مى گيرد، نمونه اى از آگاهى از غيب است كه افراد عادى از آن بهره اى ندارند.

3. رؤياى صادق يا خواب هاى راستين يكى ديگر از وسايل آگاهى از غيب است و نمونه هاى آن را در آينده خواهيد خواند.

مثلاً ابراهيم از طريق رؤيا آگاه شد كه از جانب خدا مأمور است كه فرزند خود اسماعيل را ذبح كند و آن چنان به صحت خواب خود ايمان داشت كه مقدمات آن را فراهم ساخت.(1)

حضرت يعقوب و يوسف از طريق علم به تعبير خواب، حوادثى را پيش بينى مى كردند و از امور پنهان از حس، گزارش مى دادند و مشروح اين قسمت را در آينده خواهيد خواند از اين راه محققان اسلامى يكى از طرق وحى را رؤياهاى صادق و خواب راستين پيامبران مى دانند.

4. القاء روح

گاهى يك رشته حقايق و امور پنهان از حس بر ضمير القاء مى گردد. ناگهان فضاى روح، آن چنان روشن مى گردد كه يقين پيدا مى كند كه آنچه را دريافت نموده است صحيح و پا


1 . سوره صافات، آيه 102 و 103.


صفحه 38

برجاست.

مادر موسى نگران سرنوشت فرزند دلبند خود بود كه ناگهان به او الهام شد او را در ميان جعبه اى بگذارد و آن را به روى آب هاى نيل روانه سازد در سرنوشت او نينديشد زيرا (إنّا رادُّوهُ إِلَيكَ وَجاعِلُوهُ مِنَ الْمُرسَلينَ).(1)

بندگان برگزيده خداوند كه داراى روح پاك و بى آلايشى هستند و از تقوا و پرهيزگارى سهم وافرى دارند گاهى مشمول چنين الطاف الهى مى شوند و ما در طول زندگى خود نمونه هايى از اين افراد را ديده و چيزهايى از آنان شنيده ايم. انسان عارف به مقام بندگان خداوند در امكان چنين الطاف و مرحمت هايى شك و ترديد ندارد.

اين ها طرق و راه هايى است كه پيامبران و پيشوايان معصوم و بندگان متقى و پرهيزگار را از امور پنهان از حس آگاه مى سازد.

برخى از اين طرق مخصوص حاملان وحى و پيامبران الهى است و برخى ديگر از عموميت نسبى برخوردار است.(2)

در پايان نكته اى يادآور مى شويم و آن اين كه:


1 . سوره قصص، آيه7.

2 . در اصول كافى، ج1، ص 176 به اين طريق اشاره شده است.


صفحه 39

موضوع بحث در اين بررسى آگاهى پيامبران از طريق نخست نيست، يعنى نمى خواهيم ثابت كنيم كه به پيامبران وحى مى شود كه خود تنها يك نوع اطلاع از غيب است و نمى خواهيم بگوييم كه پيامبر اسلام مثلاً از طريق وحى قرآنى از يك رشته امور پنهان از غيب آگاه مى گردد همچنان كه از طريق وحى قرآنى از پيروزى مجدد روميان آگاه شد زيرا يك چنين آگاهى از غيب در ميان دينداران جهان منكرى ندارد كه درباره آن، بحث و گفتگو كنيم.

آنچه موضوع بحث ما را تشكيل مى دهد اين است كه پيامبران و اولياء الهى از طرقى كه به مهمترين منابع آنها اشاره شده، از يك رشته امور پنهان از حس آگاه مى گردند و آنها را در اختيار امت مى گذارند و از اين طريق، ارتباط خود را با جهان غيب ثابت مى نمايند.

اگر چنين گزارش ها با ادعاى رهبرى و جانشينى از پيامبر اسلام، قرين و همراه گردد مى تواند كمك مؤثرى به حقانيت ادعا بنمايد و از اين جهت گروهى از علما و دانشمندان محقق اسلام، آگاهى امام از غيب را، نشانه فضيلت و برترى و يا گواه بر حقانيت ادعاى او در موضوع امامت مى دانند.


صفحه 40

صفحه 41

2

بشر و آگاهى از غيب

امروز لفظ «ابَر» بر سر زبان ها افتاده و كلماتى مانند «ابرقدرت»، «ابر مرد»، «ابر قهرمان»، در جرايد و مجلات بلكه در مكالمات روزانه مردم ديده و شنيده مى شود، به همين مناسبت ما براى آگاهى خارج از افق حس و فكر، لفظ «ابر آگاهى» را انتخاب نموديم.

به طور مسلم زندگى هر بشرى از «ناآگاهى» شروع شده و كم كم وارد محيط آگاهى مى گردد و به تدريج روزنه هايى به دنياى خارج از ذهن پيدا مى كند.

نخست از طريق حواس ظاهرى به حقايقى دست مى يابد، سپس بر اثر تكامل دستگاه تعقل و تفكر، كم كم با حقايقى كه از قلمرو حس و لمس بيرون مى باشد آشنا مى گردد، و در نتيجه يك


صفحه 42

فرد عقلانى و استدلالى گشته و از يك رشته حقايق كلى و قوانين علمى آگاه مى شود.

گاهى در ميان افراد بشر «ابر آگاهانى» پيدا مى شوند كه از طريق الهام، از مطالبى آگاه مى گردند كه هرگز از طريق استدلال راهى به كشف آنها وجود ندارد.

از اين جهت دانشمندان، ادارك بشر را به اين سه نوع «ادراك توده مردم» و «ادراك استدلال گران و متفكران» و «ادراك عارفان و روشن بينان» تقسيم كرده اند.

تو گويى ظاهر بينان به كمك حس، متفكران به مدد استدلال و روشن بينان به يارى الهام و اشراق از جهان بالا، به كشف حقايق مى پردازند.

نوابغ جهان، فيلسوفان و دانشمندان تأييد مى كنند كه يافته ها و ساخته ها و پرداخته هاى بى سابقه آنان، بيشتر بر اثر جرقه هاى روشنى بخش و الهام گونه، به ذهن آنان خطور كرده و سپس آنها به يارى شيوه هاى تجربى و يا روش استدلالى به پرورش و تكميل و تحقيق آنها مبادرت جسته اند.

شاهراه هاى سه گانه معرفت

از اين بيان استفاده مى شود كه بشر براى نيل به مقصود،


صفحه 43

سه شاهراه در اختيار دارد، توده مردم غالباً از طريق نخست، و گروهى از راه دوم، و افراد انگشت شمارى بر اثر تكامل روحى از راه سوم استفاده مى كنند.

1. راه تجربى و حسى

مقصود، آن رشته ادراكاتى است كه از طريق حواس برونى وارد قلمرو ذهن مى گردند مثلاً هر يك از ديدنى ها و چشيدنى ها و بوييدنى ها و... از طريق ابزار ويژه خود، در محل ادراكات ما قرار مى گيرند و امروز اختراع تلسكوپ وميكروسكوپ و راديو و تلويزيون و اينترنت... كمك هاى شايان تقديرى به ادراكات بشر نموده و او را بر دور و نزديك مسلط ساخته است.

2. راه استدلالى و تعقلى

متفكران جهان با به كار انداختن دستگاه تعقل و انديشه، از يك رشته مقدمات بديهى و روشن و ثابت در علوم، يك رشته قوانين كلى خارج از حس را كشف مى كنند و قله هايى از معرفت و كمال را تسخير مى نمايند. قوانين كلى علوم به قيد كليت، مسائل فلسفى و آگاهى هاى مربوط به خدا و صفات وافعال او، و مسايلى كه در علم عقايد و مذاهب مطرح مى گردد، همگى مولود دستگاه تفكر و نتيجه به كار افتادن نيروى عقل انسانى است.


صفحه 44

3. راه الهام و اشراق

اين راه، واقعيت شناسى سومى است كه در وراء دستگاه حس و تعقل قرار دارد، يك نوع واقعيت شناسى نوى است كه امكان آن از نظر علم و دانش قابل انكار نيست، البته نظام جهان بينى محدود مادى نمى تواند يك چنين ادراك غير حسى و تعقلى را بپذيرد امّا از نظر اصول علمى راهى براى انكار آن وجود ندارد.

به گفته يكى از روان شناسان، جنبه هاى تجربى، به وسيله حواس شناخته مى شود و جنبه هاى عقلانى به واسطه انديشه منطقى و رياضى به مرحله ادراك مى رسد و سرانجام بر اثر اشراق و الهام، جلوه هايى از جنبه هاى ماوراى حس و استدلال، روشن بينى هاى برق آسا، و جرقه هاى روشنگر كه ذهن حساس نوابغ، از آنها برخوردار است به مقام رؤيت مى رسند.

پرفسور «سوروكين» روان شناس معروف يكى از آن افرادى است كه وجود سه شاهراه حقيقت شناسى را به روشنى تصديق كرده و براى ادراك عرفانى و به اصطلاح الهام، مقام و منزلتى ويژه قائل است و صريحاً مى گويد: نمى توان اين راه را تخطئه و تحقير نمود. مگر مى توان آموزش گسترده اديان بزرگ را همانند كوته بينان نظام مادى ناچيز و بى حكمت شمرد و براى آن ارزشى


صفحه 45

قائل نگشت؟!

بنابراين مى توان معرفت هاى سه گانه را به شرح زير نام گذارى كرد:

1 . راه حس يا حس آگاهى.

2. راه عقل يا خرد آگاهى.

3. راه الهام يا دل آگاهى.

امروز روانشناسى، الهام را به صورت يك واقعيت روانى پذيرفته و آن را چنين توصيف مى كند: ادراك ناگهانى، آگاهى بخش توضيح دهنده يك باره و بدون مقدمه، كه چون برق لامع در صفحه ذهن مى درخشد بى آن كه حتى غالباً پيشاپيش درباره آن انديشيده باشد.

اهميت و نفوذ الهام در اكتشافات علمى مورد تأييد دانشمندان قرار گرفته است «آلبرت آنيشتين» كه در سال 1879ديده به جهان گشوده و در سال 1955 درگذشته است،با بسيارى از فلاسفه و عرفا هم آهنگ گشته و بسان برخى از دانشمندان اسلامى كه الهام را كليد معارف مى دانند وى الهام را عامل پر ارج در اكتشافات علمى مى داند.

در سال 1931 دو دانشمند شيمى دان آمريكايى به نام «يلات» و «پيكر» پرسش نامه اى براى تحقيقى درباره اهميت الهام


صفحه 46

در كشف و حل مشكلات علمى، ميان گروهى از دانشمندان شيمى پخش كردند كه نتايج بسيار ارزنده آن انتشار يافته است.

يكى از دانشمندان، مورد سؤال را اين طور پاسخ داده است: درباره حلّ مسأله اى كار و فكر مى كردم، ولى در اثر اشكالات و ابهام فراوان آن، تصميم گرفتم كه ديگر به كلى كار خاص به آن و تمام افكار مربوط به آن را كنار بگذارم. فرداى آن روز در حالى كه سخت مشغول كارى كاملاً از نوع ديگر بودم يك باره (فكر ناگهانى) مانند جهش برق، در خاطرم خطور كرد و آن همان حل مسأله اى بود كه مرا به كلى مأيوس كرده بود.

نظير اين گزارش از «هانرى يوانكار» (1854ـ1912) رياضى دان نامى فرانسه و بسيارى ديگر از دانشمندان طبيعى، رياضى و فيزيك نقل شده است.

جالب توجه اين است كه بسيارى از الهام هاى علمى كه سبب كشف و اقعيتى پر ارج شده است نه تنها با اشتغال و تمركز فكرى دانشمندان در زمان فعاليت شان ارتباط نداشته است، بلكه حتى با رشته تخصصى آنان نيز داراى رابطه نزديك نبوده است. شاهد گوياى اين مطلب اين است كه مثلاً «لوئى پاستور»(1822ـ 1895) با اين كه متخصص در شيمى بوده است، به كشف ميكرب موفق شده است.


صفحه 47

الهام و الكسيس كارل

از ميان دانشمندان معاصر آقاى «الكسيس كارل» از جمله افرادى است كه براى الهام ، ارزش خاصى قائل شده است و معتقد است كه روشن بينان بدون استفاده از اعضاى حس خود، افكار ديگران را درك مى كنند و حوادث دور از لحاظ مكان و زمان را كم و بيش مى بينند و آن را يك موهبت استثنايى مى داند كه تنها افراد معدودى از آن برخوردار هستند. اين دانشمند نامى كوشيده است كه در اين بحث مطالب علمى و يقينى را از احتمالى جدا كند و در اينجا براى اين كه خوانندگان گرامى با نظريه اين دانشمند درباره الهام، بيشتر آشنا شوند خلاصه گفتار او را مى آوريم:

مى نويسد:«به يقين اكتشافات علمى تنها محصول و اثر فكر آدمى نيست، و نوابغ علاوه بر نيروى مطالعه و درك قضايا، از خصايص ديگرى چون اشراق برخوردارند. با اشراق چيزهاى را كه بر ديگران پوشيده است مى يابند و روابط مجهول بين قضايايى را كه ظاهراً با هم ارتباط ندارند مى بينند و وجود گنجينه هاى مجهول را به فراست درمى يابند، تمام مردان بزرگ از موهبت اشراق برخوردارند و بدون دليل و تحليل، آنچه را كه دانستنش اهميت دارد مى دانند، يك مدير واقعى احتياجى به محك هاى هوش و اوراق اطلاعاتى


صفحه 48

براى انتخاب مرئوسين خود ندارد. يك قاضى خوب بدون توجه به جزئيات مواد و تبصره هاى قانون، و حتى گاهى به گفته «كاردوزو» با در دست داشتن ادعانامه غلط مى تواند حكم صحيح بدهد، يك دانشمند بزرگ خود به خود به سوى راهى كه منجر به كشف تازه اى خواهد شد كشانده مى شود. اين همان كيفيتى است كه پيشتر، الهام ناميده مى شد.

دانشمندان را مى توان به دو دسته تقسيم كرد: يكى منطقى و ديگرى اشراقى، ترقى علوم، مرهون اين هر دو دسته است در علوم رياضى كه اساس و پايه كاملاً منطقى دارد، نيز اشراق سهم به سزايى دارد ميان رياضى دانان هم اشراقى مى توان يافت و هم منطقى، «هرميت و «ايرشتراس» اشراقى، «برتران» و «ريمان» منطقى، بودند. روشن بينان بدون استفاده از اعضاى حس خود، افكار ديگران را درك مى كنند و حوادث دور از لحاظ زمان و مكان را كم و بيش مى بينند و از بعضى اشياء و قضايا اطلاعات مطمئن ترى از آنچه با اعضاى حس درك مى شود مى دهند براى فرد روشن بين خواندن افكار شخصى ديگر، به اندازه توصيف چهره وى آسان است ولى كلمات «ديدن» و «حس كردن» براى بيان آنچه در شعور وى مى گذرد كافى نيست چون چيزى را نمى بيند


صفحه 49

در جايى جستجو نمى كند بلكه فقط «مى داند».

در بسيارى از موارد هنگام مرگ يا هنگام مواجه شدن با يك خطر بزرگ، بين فرد با فرد ديگر ارتباطى برقرار مى شود و كسى كه در بستر مرگ افتاده و يا قربانى حادثه اى شده است براى يك لحظه، به شكل عادى خود، به نظر يكى از دوستان نزديكش مى رسد، اغلب اين شبح خيالى، خاموش و ساكت مى ماند و گاهى نيز سخن مى گويد و مرگ خود را خبر مى دهد و نيز گاهى، روشن بين از فاصله بعيد مى تواند منظره يا شخص يا صحنه اى را ببيند و آن را با دقت ترسيم و توصيف كند و چه بسيار كسانى كه در حال عادى روشن بين نيستند ولى در طول عمر خود يكى دوبار اين قبيل ارتباطات را تجربه كرده اند.

به اين ترتيب گاهى شناسايى دنياى خارج، از راه هاى ديگرى به جز اعضاى حسى براى ما ميسر مى شود شكى نيست كه فكر مى تواند حتى از فواصل دور، دو فرد انسانى را مستقيماً با هم مربوط كند اين قضايا كه مطالعه آنها درعهده علم جديد «متاپسيشيك» است بايد همان طورى كه هست پذيرفته شود زيرا حقايقى در بردارد و جنبه اى از وجود انسانى را كه هنوز خوب شناخته نشده است معرفى مى كند و شايد بتواند علت روشن بينى


صفحه 50

فوق العاده برخى ها را براى ما روشن سازد.(1)

بنابراين ادراك حسى و تعقلى دو وسيله است براى روح انسانى كه آگاهى او را از قسمتى از جهان خارج تأمين مى كند ولى در عين حال براى روح انسان وسيله ديگرى توصيف نشدنى وجود دارد كه ارتباط او را با جهان خارج برقرار مى نمايد و نتيجه آن امور زير است كه مورد تصديق همه دانشمندان مى باشد:

1. اكتشافات علمى تنها محصول و اثر فكر آدمى نيست و نوابغ علاوه بر نيروى مطالعه و درك قضايا از نيروى الهام نيز برخوردارند.

2. روشن بينان بدون استفاده از اعضاى حسى خود افكار ديگران را درك مى كنند تا آنجا كه براى فرد روشن بين خواندن افكار شخص ديگر، به اندازه توصيف چهره وى آسان است.

3. هنگام مرگ يا پيش آمدن خطر ما بين فرد و فرد ديگر، ارتباطى برقرار مى شود و كسى كه در بستر مرگ افتاده، براى يك لحظه به شكل عادى خود به نظر يكى از دوستانش مى رسد.

4. روشن بين مى تواند از فاصله دور، منظره يا شخص يا صحنه اى را ببيند و آن را با دقت ترسيم و توصيف كند.


1 . به انسان موجود ناشناخته، ص 135ـ 137 مراجعه شود.


صفحه 51

شهود و فلسفه بركسن

در ميان دانشمندان مغرب زمين «بركسن»(1859ـ 1941) بيش از افراد ديگر به شهود اهميت داده تا آنجا كه مخالفان مكتب وى، او را مظهر مخالفت با عقل و استدلال معرفى كرده و گروهى ديگر او را از «ايده آليستها» خوانده اند و اين نوع حق كشى ها در تاريخ علم فراوان است، او بسان ديگر دانشمندان، شهود را در مقابل حس و عقل در شمار منابع معرفت قرار داده است.

غرور بى جا

انكار الهام و آگاهى هاى غيبى، معلول غرور بى جايى است كه دامنگير جمعى از مادى هاى قرن هجدهم و نوزدهم شده بود، آنان تصور مى كردند كه همه چيز را فهميده اند و در دايره هستى براى آنان مجهولى باقى نمانده است و بر تمام پيچيدگى هاى جهان دست يافته و علل طبيعى پديده ها را كشف كرده اند و دريافته اند كه هر حادثه اى علت مادى دارد.

نتيجه يك چنين غرور علمى، اين شد كه به همه چيز بى اعتنا شده و به آنچه از پيشينيان به يادگار مانده است با ديده شك و ترديد و احياناً انكار بنگرند.


صفحه 52

اين غرور علمى در قرن بيستم درهم شكست و يا از حرارت و شدت آن كاسته شد. كم كم بشر آگاه شد كه بسيارى از رموز خلقت هنوز در پس پرده جهل مانده و تنها اندكى از اسرار شگفت آور جهان آفرينش براى بشر فاش شده است.

مردان محقق، شخصيت هاى بارز علمى، فريب پيروزى هاى جزئى را در ميدان علم و دانش نخورده و با جرأت و جسارت به انكار آنچه كه هنوز درستى يا نادرستى آن ثابت نشده و در رديف علوم قرار نگرفته است برنمى خيزند.

دريچه هايى به جهان اسرار آميز غيب

خدا با لطف و مرحمتى كه نسبت به بندگان خود دارد، دريچه هايى را به سوى جهان غيب باز گذارده است تا همگان بدانند كه آگاهى از غيب يك امر محال و غير ممكن نيست بلكه تسلط انسان بر غيب امرى است صد در صد ممكن; كه جاى هيچ شك و ترديد در آن وجود ندارد.

1. وحى به حيوانات

كارهاى شگفت انگيز حيوانات كه در كتاب هاى جانور شناسى، به طور گسترده پيرامون آنها بحث شده است نمونه


صفحه 53

واضحى از وجود الهام در حيوانات است.

كارهاى محيرالعقول جانداران از قبيل تقسيم كار، انتخاب وظيفه، ساختن عضو مفقود و آشنايى به كليه نيازمندى هاى زندگى را نمى توان از راه تعقل و تفكر توجيه نمود زيرا بديهى است كه حيوان، فاقد دستگاه تفكر و تعقل است همچنان كه نمى توان آن ها را معلول نظم داخلى و ارگانيزم وجود خارجى جانداران دانست زيرا تركيب خواص فيزيكى و شيميايى يك موجود براى انجام امور ابتكارى و ابداعى مانند تقسيم كار، انتخاب وظيفه، تجديد ساختمان عضو مفقود و انطباق با محيط، كافى نمى باشد.

يك ماشين حساب ممكن است آن چنان منظم ساخته شود كه اعمال جمع و تفريق و ضرب و تقسيم را دقيقاً انجام دهد امّا هرگز ماشين حساب قادر به ابداع وابتكار يك قاعده رياضى نيست، يك ماشين ترجمه مى تواند دقيقاً سخنان يا نوشته يك نفر را ترجمه كند ولى هرگز نظم دقيق آن ماشين قادر به تصحيح اشتباه گوينده نمى باشد.

چون در زندگى حيوانات كارهاى ابداعى و ابتكارى بى سابقه ديده مى شود، جز اين كه آنها را معلول الهام از جهان بالا


صفحه 54

بدانيم توجيه ديگرى ندارد. قرآن مجيد چنين راه يابى را وحى مى نامد.(1)

2. روشن بينى و تله پاتى

دانشمندان مى گويند در نهاد انسان استعداد مرموزى وجود دارد كه به مدد آن مى تواند افكار ديگران را بخواند و از حوادثى كه در نقاط دوردست رخ مى دهد; با نيروى مافوق حس، آگاهى پيدا كند. مبادله افكار و احساسات از راه دور به واسطه حس مخصوص كاملاً يك امر عملى است هر چند از طريق وسايل فنى نوين از قبيل: تلويزيون، راديو، تلفن و تلگراف، افكار را مبادله مى كنند ولى دانش، براى چنين مبادله اى راه ديگرى به نام «تله پاتى» و يا حس، روشن بينى معتقد است.

فرق «تله پاتى» با روشن بينى اين است كه روشن بينى همان قدرت درك اتفاقى است از فاصله هاى دور زمانى و مكانى، آن هم بدون وسايل حسى، ولى «تله پاتى» كيفيتى است كه به وسيله آن افكار و هيجانات و احساسات از مغزى به مغز ديگر بدون


1 . سوره نحل، آيه 68، مشروح اين بحث را مى توانيد در كتاب راه خداشناسى تأليف نگارنده، ص 245ـ 262 بخوانيد.


صفحه 55

وسيله حسّى منتقل مى شود و در حقيقت روشن بينى و تله پاتى دو روى يك سكه هستند و هر دو نام مناسبى مى باشند براى ديد دوم انسان، چه در خواب و چه در بيدارى.

امروز «پوگيسم» در اين زمينه به وسعت نظر بيشترى قائل شده است و زندگى را موج مى داند و براى آن امواج گيرنده و فرستنده مى شناسد و معتقد است كه امواج را همچنان كه با سيم مى توان گرفت با انديشه نيز مى توان گرفت اندشه را موجى مى شناسد كه بعد از آفريده شدن به ارتعاش مى آيد و در صورت وجود گيرنده قابل گرفتن است.

3. ارتباط با ارواح

ارتباط با ارواح به صورت هاى مختلفى انجام مى گيرد كه صورت روشن و قابل اعتماد آن اين است كه استاد ماهر اين فن شخصى را كه براى اين كار آمادگى دارد، با نگاه و تلقين خواب مى كند و روح او به سؤالات استاد پاسخ مى دهد و گاهى در اين تماس از اسرار نهفته پرده برداشته مى شود.

تماس با ارواح به صورت «علمى» از جهات گوناگون قابل مطالعه مى باشد در اين زمينه كتاب ها و رساله هاى فراوانى به وسيله دانشمندان شرق و غرب نگارش يافته و صفحات زيادى از


صفحه 56

برخى دايرة المعارف هاى علمى را به خود اختصاص داده است.

دانشمندان اين فن و كسانى كه ساليان دراز در اين راه كوشيده اند اظهار مى دارند كه نتوانسته اند با مجاهدت هاى پى گير و آزمايش هاى فراوان از روى گوشه اى از جهان مرموز و ناشناخته ارواح، پرده بردارند و كارهاى خارق عادت و حيرت انگيزى را كه به وسيله آنها انجام مى شود از نزديك مشاهده نمايند، نويسنده دايرة المعارف قرن بيستم در جلد چهارم كتاب خود، درباره روح فهرستى از دانشمندان مشهور كه به واقعيت اين علم اعتراف كرده اند را ارائه مى دهد. در اين فهرست نام چهل و هفت نفر از دانشمندان بزرگ فرانسه، انگلستان، ايتاليا، آلمان و آمريكا را ذكر مى كند.

البته بايد دانست كه ارتباط با ارواح به طور اجمال مطلبى است صحيح، ولى هرگز نمى توان گفتار هر مدعى را در اين باره پذيرفت بلكه بايد با قراين و علايم، راستگويان را از دروغگويان تميز داد.

4. الهام

گاهى ممكن است مطلبى به قلب القاء شود و انسان يك مرتبه خود را بر مطلبى واقف و آگاه ببيند به اين نوع القاء در


صفحه 57

اصطلاح، الهام مى گويند.

اين گونه الهامات به قدرى در هر زمان و مكان فراوان است كه بايد آن را در رديف حوادث معمولى قرارداد حتى منشأ بسيارى از اختراعات و اكتشافات علمى و ابتكارات و مضامين عالى شعرى همين الهام است.

قرآن مجيد نمونه اى در اين مورد نقل مى كند و مى فرمايد:

(وَأَوْحَيْنا إِلى أُمّ مُوسى أَنِ ارْضِعيهِ...).(1)

«به مادر موسى الهام كرديم كه كودك خود را شير ده».

5. خواب هاى راستين

خواب انواع و اقسامى دارد كه يك نوع آن مورد نظر ما است و آن خواب هايى است كه از يك واقعيت جدا از انديشه و ذهن، از واقعيتى محكم واستوار و پا برجا گزارش مى دهد اين نوع خواب هاى الهى است كه ما را با جهان خارج از خود مربوط مى سازد و از روى حقايقى دور از محيط ذهن و انديشه پرده برمى دارد و اين قبيل خواب ها به اندازه اى زياد است كه هرگز نمى توان آن را انكار كرد.

پيامبر گرامى اسلام درباره اين نوع خواب ها فرموده است:


1 . سوره قصص، آيه7.


صفحه 58

«انّ الرؤيا الصادقة جزء من النبوة».(1)

«رؤياى صادق بخشى از نبوت است».

ابرآگاهى و فلاسفه اسلام

1.شيخ الرئيس ابوعلى سينا در كتاب «اشارات» در «نمط هشتم» مى گويد:

اگر عارفى از غيب خبر داد و آينده، درستى آن را ثابت كرد، او را تصديق كن و به او ايمان بياور زيرا چنين آگاهى يك رشته اسباب طبيعى دارد.

و نيز در تنبيهات اين نمط به برهان اين مطلب اشاره كرده و مى گويد:

وقتى اشتغالات روح از طريق حواس كم شد، براى روح انسان، فرصتى دست مى دهد كه خود را از قواى طبيعى خلاص كرده و به جانب قدس پرواز كند وصورت هايى را در آنجا ببيند و


1 . بحارالأنوار، ج14، ص 635، چاپ قديم، اين نوع خواب ها كه به طور مستقيم با آينده سر و كار دارد، نه با گذشته، نمى تواند علت مادى داشته باشد و هرگز نمى توان پرونده اين خواب ها را درگذشته جستجو نمود. بلكه اين نوع خواب ها فاقد پرونده است و ما در كتاب راز رسالت، پيرامون اين نوع خواب ها به گونه اى سخن گفته ايم.


صفحه 59

اين حالت گاهى در خواب و در حال بيمارى براى انسان هاى عادى نيز رخ مى دهد.

و نيز در جاى ديگر مى گويد:

اگر به تو گفتند كه فلان عارف، كارى انجام مى دهد و يا به جسمى حركت مى بخشد يا خود حركتى مى كند كه از توانايى ديگران بيرون است اين سخن را انكار مكن زيرا براى اين كار يك رشته اسباب، وجود دارد كه اگر تو نيز از آن راه وارد شوى به همان مقصد مى رسى.

و باز مى گويد:

تجربه و آزمايش به روشنى ثابت كرده است كه انسان در موقع خواب مى تواند با جهان خارج تماس بگيرد و اطلاعاتى كسب كند، اكنون چه مانعى دارد كه انسان در موقع بيدارى داراى چنين قدرتى باشد و تجربه و آزمايش نيز اين حقيقت را ثابت كرده است.(1)

2. شيخ شهاب الدين سهروردى كه در فلسفه الهى و رياضيات نفسانى كم نظير بود درباره آگاهى انسان از غيب چنين مى گويد:


1 . اشارات، ج3، ص 397 و 399 و 407 و 314.


صفحه 60

هر وقت اشتغالات حواس ظاهرى كاهش يافت، در اين وقت، نفس انسان از دست قواى طبيعى رهايى جسته و بر يك رشته امور غيبى تسلط مى يابد، سپس مى گويد:

اگر انسان هاى كامل مانند پيامبران و اولياء از غيب خبرى دهند به خاطر الواحى است كه در برابر ديدگان آنها قرار مى گيرد و يا امواج و يا صداهاى دل انگيز و هولناكى است كه مى شنوند و يا صورتهايى است كه مشاهده مى كنند و با آنان سخن مى گويند. سپس از غيب خبر مى دهند.(1)

3. صدر المتألهين در تعاليق خود بر «حكمت اشراق» امكان آگاهى از غيب را به گونه اى مشروح مورد بحث قرار داده و مى گويد: نفس بر اثر اتصال با جهان عقل، و يا عالم مثال(جهان صور اشياء)، آگاهى هايى كسب مى كند سپس مطلب را با براهين عقلى روشن مى سازد.

هدف از نقل اين كلمات اين است كه روشن گردد دانشمندان و پى افكنان علوم بشرى از گذشته و حال آگاهى از غيب را براى بشر يك امر ممكن بلكه واقع شده تلقى مى كنند، جايى كه آگاهى از غيب براى بشر معمولى ممكن بلكه واقع شده


1 . حكمت اشراق، مقاله پنجم.


صفحه 61

باشد. بنابراين در امكان آن براى پيامبران و امامان معصوم جاى شك و ترديدى باقى نخواهد ماند.

در پايان اين بخش لازم است نكته اى را تذكر دهيم:

هدف از نقل سخنان دانشمندان ديروز و امروز اين است كه بدانيم علوم بشرى، موضوع آگاهى از غيب را، يك امر ممكن بلكه محقق، تلقى كرده است و با چنين تصديق و توصيف، نبايد در امكان آن شك و ترديد داشته باشيم.

ولى بايد توجه داشت كه آگاهى پيامبران و امامان معصوم بر غيب، از طريقى است، غير از طريق هاى عادى كه در اين بخش پيرامون آن سخن گفتيم، و اشتراك در نتيجه، گواه بر اتحاد در راه نيست.

و نيز اگر ما در اين بخش از كشف و شهود و اشراق و يا ارتباط با ارواح سخن گفتيم و به آنها استشهاد كرديم، نه به اين معنى است كه گفتار هر مدعى كشف و اشراق را بپذيريم، يا به تصديق هر مدعى ارتباط با ارواح، صحه بگذاريم، بلكه هدف تصديق اجمالى است و امّا حدود وخصوصيات آنها چيست؟ فعلاً از قلمرو بحث ما بيرون مى باشد.


صفحه 62

صفحه 63

3

آگاهى پيامبران و امامان از غيب،

به تعليم الهى است

آگاهى پيامبران و پيشوايان معصوم از غيب، بر دو گونه تصور مى شود:

1. بدون تعليم الهى، آگاه باشند.

2. خداى آگاه، به پيامبران تعليم كرده باشد و امامان نيز هر كدام از امام قبل، و سرانجام از پيامبربياموزندو يا خداوند از راه ديگرى به آنان تعليم دهد.

دانشمندان شيعه همگى تصريح كرده اند كه آگاهى پيامبر و امام از غيب، ذاتى نيست و به تعليم الهى مى باشد و كسانى كه علم امامان(عليهم السلام) را ذاتى و بدون تعليم الهى بدانند و تلقى كنند از


صفحه 64

«غلاة»(1) به شمار مى آيند و اصولاً اين عقيده مستلزم شرك مى باشد. در اين جا لازم است توجه خواننده عزيز را به مطلبى كه در بحث هاى آينده اين كتاب نيز سودمند است جلب كنيم:

با مراجعه به روايات وگفته هاى دانشمندان بزرگ روشن مى شود كه در زمان پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) و امامان معصوم(عليهم السلام) و نيز در دوره هاى بعد، گاهى از واژه «علم غيب» علم ذاتى و بدون تعليم الهى فهميده مى شده است و از اين جهت در آيات و روايات و نيز در كلمات دانشمندان مكرراً تصريح شده است كه آگاهى پيامبر و امام از غيب، ذاتى نيست، بلكه به تعليم الهى از راه وحى و غيره و يا آموختن از پيامبر و امام قبل است.

واينك متن برخى از روايات و گفتارهاى دانشمندان:

1. بعد از پايان جنگ جمل، على(عليه السلام) در بصره خطبه اى خواند و در ضمن آن خطبه از برخى حوادث آينده خبر داد يكى از ياران آن حضرت با تعجبى فراوان، به ايشان گفت: «لقد اُعطِيت يا أمير المؤمنين علمَ الغيب!» آيا شما «علم غيب» داريد و اين جمله اشاره به اين بود كه «علم غيب» اختصاص به خدا دارد زيرا


1 . غلاة، كسانى هستند كه امامان(عليهم السلام) را از دايره بشر بودن خارج دانسته و برخى از صفاتى كه اختصاص به خدا دارد براى آنان ثابت مى دانند.


صفحه 65

خدا است كه ذاتاً به همه چيز آگاه است.

آن گرامى در پاسخ او خنديد و گفت: «ليس هو بعلم الغيب وانّما هو تعلّم من ذى علم...».

اين كه من از حوادث آينده خبر مى دهم «علم غيب» ذاتى و بدون تعليم الهى نيست بلكه به وسيله پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به من تعليم شده است....(1)

2. يحيى بن عبد اللّه بن الحسن به امام هفتم(عليه السلام) گفت: فدايت شوم اينان (گروهى از مردم) عقيده دارند كه شما «علم غيب» داريد.

حضرت در پاسخ او فرمود:...نه به خدا سوگند آنچه ما مى دانيم از پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به ما رسيده و از آن حضرت آموخته ايم، لا واللّه ما هى إلاّ وراثة عن رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم).(2)


1 . نهج البلاغه، خطبه صد و بيست و چهار، شرح نهج البلاغه ابن ميثم، ج1، ص 83ـ 85 و ج3، ص 138ـ 141.

2 . امالى شيخ مفيد،ص 14، چاپ نجف، و نيز ذيل روايتى كه در بخش دهم، سؤال هشتم خواهيم خواند همين مطلب را تأييد مى كند: «نحن نعلم انّك تعلم علماً كثيراً ولا ننسبك إلى علم الغيب...» چند نفر از ياران امام صادق(عليه السلام) به آن حضرت مى گويند ما مى دانيم شما علم گسترده اى داريد امّا در عين حال شما را به علم غيب نسبت نمى دهيم يعنى شما را با جمله «عالم به غيب» توصيف نمى كنيم . اصول كافى، ج1، ص 257.


صفحه 66

3. شيخ بزرگوار محمد بن محمد بن نعمان مفيد (م413) مى نويسد:

كسى را مى توان به طور مطلق داراى صفت «عالم به غيب» دانست كه علم او ذاتى باشد و از كسى نياموخته باشد و علم هيچ كس جز خداوند بزرگ ذاتى نيست و از اين رو شيعه معتقد است كه نبايد درباره امامان به طور مطلق گفته شود. عالم به غيب هستند بلكه بايد توضيح داده شود كه علم آنان مستفاد از امام قبل و از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و سرانجام به تعليم الهى است.(1)

4. مفسر عاليقدر شيعه مرحوم شيخ طبرسى (م.548) مى نويسد:

به عقيده شيعه كسى را مى توان با جمله «عالم به غيب» توصيف كرد كه همه غيب ها را بداند و علم او ذاتى باشد و هيچ كس جز خدا اين چنين نيست و امّا خبرهاى غيبى فراوانى كه دانشمندان شيعه و سنى از على(عليه السلام) و ساير امامان نقل كرده اند همه از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به آنان رسيده و رسول خدا نيز از خداوند آموخته است.(2)


1 . اوائل المقالات، ص 38، بحارالأنوار، ج26، ص 104، به نقل از كتاب «المسائل» شيخ مفيد.

2 . مجمع البيان، ج3، ص 261، و ج5، ص 205.


صفحه 67

5. رشيدالدين محمد بن شهر آشوب مازندرانى (م. 588)مى نويسد:

پيامبر و امام از غيب آگاهى دارند امّا نه به اين معنى كه علم آنان ذاتى باشد بلكه خداوند، بخشى از علم غيب را به آنان آموخته است، وعقيده به اين كه علم آنان ذاتى است و با علم خدا تفاوتى ندارد مستلزم شرك مى باشد.(1)

6. كمال الدين ابن ميثم بحرانى (م. 679)مى نويسد:

منظور از علم غيبى كه جز خدا نمى داند علم غيبى است كه بدون تعليم و آموختن باشد و «علم غيب» بدون تعليم، اختصاص به به خدا دارد و جز خدا هر كس آگاهى از غيب پيدا كند به تعليم الهى بوده است.(2)

7. ابن ابى الحديد معتزلى (م. 655) مى نويسد:

ما انكار نمى كنيم كه در ميان افراد بشر اشخاصى باشند كه از غيب خبر بدهند امّا مى گوييم آگاهى آنان از غيب، مستند به خداوند است و خداوند وسيله آگاه شدن آنان را از غيب فراهم مى آورد.(3)


1 . متشابهات القرآن، ص 211، مضمون كلام ايشان نقل شد.

2 . شرح نهج البلاغه ابن ميثم، ج1، ص 84 و ج3، ص 140.

3 . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج71 ص 427 ، چاپ 4جلدى.


صفحه 68

8. فضل بن روزبهان دانشمند سنى كه در سده نهم و دهم مى زيسته، با همه تعصبش در كتاب «ابطال نهج الباطل» مى نويسد:

روا نيست درباره كسى گفته شود: علم غيب دارد، آرى خبر دادن از غيب به تعليم الهى جايز است و راه اين تعليم با وحى است و يا الهام، البته نزد كسى كه الهام را يكى از راه هاى آگاهى از غيب مى داند.(1)

9. علامه مرحوم شيخ محمد حسين مظفر (م.1381) مى نويسد:

علم خدا ذاتى است و علم امامان(عليهم السلام) به تعليم الهى است و هيچ كس نبايد توهم كند كه علم امامان (عليهم السلام) مانند علم خدا است پس مانعى ندارد كه بگوييم امامان ذاتاً علم غيب ندارند امّا به تعليم الهى، از غيب آگاهى دارند.(2)

10. علاّمه طباطبايى در تفسير «الميزان» مى نويسد:

خداوند ذاتاً از غيب آگاه است و هر كس جز او از غيب آگاه باشد به تعليم او خواهد بود و هر جا پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) آگاهى خود از


1 . دلائل الصدق مظفر، ج2، ص 343، چاپ قم.

2 . علم الإمام، ص 7 و 47.


صفحه 69

غيب را انكار مى كند و مى گويد: علم غيب ندارم معناى آن اين است كه مستقلاً و ذاتاً عالم به غيب نيستم و هر چه مى دانم از جانب خدا به من آموخته شده است.(1)


1 . الميزان، ج20، ص 131ـ 132.


صفحه 70

صفحه 71

4

گفتار دانشمندان

پيرامون آگاهى پيامبر و امام از غيب

1. شيخ مفيد (م.413) مى نويسد:

امامان (عليهم السلام) به ضماير برخى از مردم آگاه بودند و به حوادث و پيشامدها، قبل از وقوع آن آگاهى داشتند.(1)

2. و در جاى ديگر مى نويسد:

يكى از دليل هاى امامت على(عليه السلام) خبرهاى غيبى آن حضرت است كه از وقوع يك سلسله پيش آمدها و حوادث، پيش از وقوع آنها خبر داده است و پس از چندى صدق و درستى خبرهاى او


1 . اوائل المقالات، ص 38، بحار الأنوار، ج26، ص 104 و ج42، ص 258.


صفحه 72

روشن شده است.(1)

3. و در جاى ديگر مى نويسد:امام (عليه السلام) اگر از باطن كسى آگاه شود به تعليم الهى آگاه مى شود و تعليم الهى به امام از چند راه صورت مى گيرد آموختن از امام پيش، و امامان پيش از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) و خواب ديدن، دو راه از آن راه ها است....(2)

بنابراين اگر نويسنده اى به شيخ مفيد نسبت دهد كه آن بزرگوار منكر علم غيب امامان(عليهم السلام)است اين سخن دليل بى اطلاعى يا غرض ورزى او خواهد بود.

4. دانشمند بزرگ و عاليقدر ابوالفتح محمد بن على كراجكى(م. 449) در رساله اعتقادات مى نويسد:

از اعتقادات شيعه اين است كه پس از پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) على(عليه السلام) و يازده فزرند معصوم او امام هستند...و امامت آنها از جانب خداى تعالى تعيين شده است و خدا براى اثبات امامت آنها معجزاتى به دست آنها ظاهر ساخته و آنان را بر بسيارى از غيب ها و موضوعات و حوادث آينده آگاه نموده است.(3)

5. امين الاسلام طبرسى(م.548) مى نويسد:


1 . ارشاد شيخ مفيد، ص 148، چاپ آخوندى.

2 . الفصول المختاره، ص 80 ، چاپ سوم.

3 . كنز الفوائد كراجكى، ص 112، چاپ سنگى.


صفحه 73

همان طور كه يكى از معجزات حضرت مسيح اين بود كه از غيب خبر مى داد و مى گفت: (أُنَبِئُّكُم بِما تَأْكُلُونَ وما تَدَخِّرونَ فى بُيُوتِكُمْ)(1) ; من به شما از آنچه مى خوريد و در خانه هاتان ذخيره مى كنيد خبر مى دهم و نيز از معجزه هاى رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) خبرهاى غيبى آن حضرت بود. همين طور از معجزات و دليل هاى امامت على(عليه السلام) خبرهاى غيبى او است كه همه مطابق با واقع درآمده است.(2)

6. محمد بن شهر آشوب مازندرانى در كتاب پر ارج «متشابهات القرآن» مى نويسد:

ممكن است پيامبر و امام به تعليم الهى به قسمتى از چيزهايى كه غايب است و بخشى از حوادث گذشته و آينده، آگاهى داشته باشند.(3)

7. نيز در كتاب «مناقب» بخشى از خبرهاى غيبى اميرمؤمنان على(عليه السلام) را در حدود بيست صفحه نقل مى كند و سپس مى نويسد: تمام اين ها خبرهاى غيبى است كه خداوند رسول گرامى خود را از آنها آگاه ساخته و رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) هم در پنهانى


1 . سوره آل عمران، آيه 149.

2 . اعلام الورى، ص 172، چاپ علميه اسلاميه.

3 . متشابهات القرآن، ص 211.


صفحه 74

على(عليه السلام) را بر آنها آگاه كرده است.(1)

8. مفسر بزرگ، مرحوم شيخ ابوالفتوح رازى كه در سده ششم هجرى مى زيسته است; مى نويسد:

از جمله معجزات پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) نوعى اخبار غيب بود باعلام اللّه تعالى إياه; به آن كه خداى تعالى او را به وحى خبر داد تا دليل و علامت نبوت او بودى.(2)

كمال الدين ابن ميثم بحرانى (م. 679) در چند جاى شرح نهج البلاغه خود به آگاهى اميرمؤمنان على (عليه السلام) از غيب به تعليم پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) تصريح كرده و در چگونگى و معنى تعليم و تعلم رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و على(عليه السلام) توضيحاتى داده است.(3)

10. ابن ابى الحديد معتزلى (م. 655) در شرح نهج البلاغه مى نويسد:

اين كه على(عليه السلام) مى گويد:«هر چه از حوادث آينده از من بپرسيد خبر خواهم داد» نه ادعاى خدايى است و نه ادعاى نبوت، بلكه منظور آن حضرت اين است كه من اين آگاهى از


1 . مناقب، ج2، ص 112، چاپ نجف.

2 . تفسير ابوالفتوح رازى، ج3، ص 268 ، چاپ 12جلدى.

3 . شرح نهج البلاغه ابن ميثم، ج1، ص 82ـ 85، و ج2، ص 390 و ج3، ص 139ـ 141.


صفحه 75

غيب را از پيامبر گرامى اسلام آموخته ام سپس مى نويسد:

ما على(عليه السلام) را در خبرهاى غيبى كه از او صادر شده است امتحان كرده و همه خبرهاى او را مطابق با واقع يافته ايم و واقع نمايى خبرهاى غيبى آن حضرت دليل اين است كه جمله اى كه آن حضرت فرموده است راست و درست است:فوالذى نفسى بيده لا تسألونى عن شىء فيما بينكم و بين الساعة...الا انبأتكم...; سوگند به خدايى كه جان من در اختيار اوست (از حوادث آينده خبر دارم) و از هر چه بپرسيد آگاهتان خواهم كرد.(1)

11. علامه حلّى (م.726) در كتابهايى كه پيرامون اصول عقايد نگاشته يكى از راه هاى اثبات امامت على(عليه السلام) را خبرهاى غيبى آن گرامى دانسته است.(2)

12. دانشمند بزرگ شيعه مرحوم فاضل مقدار (م.826) در كتاب «ارشاد الطالبين» تعدادى از خبرهاى غيبى على(عليه السلام) را نقل كرده و مى نويسد: خبرهاى غيبى آن حضرت بيش از آن است


1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج2، ص 175، چاپ 4جلدى.

2 . شرح تجريد، ص 219چاپ اصفهان، نهج المسترشدين، ص 70، چاپ جديد، كشف اليقين، ص 24، چاپ نجف، منهاج الكرامة، ص 80، چاپ سنگى.


صفحه 76

كه به شماره آيد و همين آگاهى آن حضرت از غيب يكى از دلائل افضليت او بر ديگران و امامت او است.

13. (1)محدث عاليقدر شيخ حرّ عاملى (م.1104) مى نويسد:

احاديثى كه مفاد آن اين است : «خداوند به پيامبر وامامان(عليهم السلام) علم گذشته و آينده را تعليم كرده است» متواتر مى باشد.(2)

14. و در جاى ديگر مى نويسد:امام به جميع زبان ها آگاه است.(3)

15. و باز مى نويسد:

پيامبر و امامان(عليهم السلام) بسيارى از غيب ها را به تعليم الهى فرا گرفته بودند... و هرگاه اراده مى كردند چيزى را بدانند مى دانستند (و از طرف خدا به آنان تعليم مى شد.).(4)

16. عالم بزرگوار سيد على قزوينى (م.1298) در حاشيه كتاب «قوانين الاُصول» مى نويسد:


1 . ارشاد الطالبين، ص 180، چاپ بمبئى.

2 . وسائل الشيعه، ج13، ص 92.

3 . همان كتاب، ج12، ص 385.

4 . اثبات الهداة، ج7، ص 441، و فصول المهمة، ص 48، چاپ سنگى.


صفحه 77

از روايات مستفيض استفاده مى شود كه آگاهى امام از گذشته و حال و آينده از نشانه هاى امامت او است و مى توان گفت اين مطلب از اعتقادات و ضروريات مذهب شيعه است.(1)

17. علامه بزرگوار حاج ميرزا محمدحسن آشتيانى (م.1319)مى نويسد:

حق اين است كه امامان(عليهم السلام) از گذشته و حال و آينده آگاهى دارند و هيچ چيز از آنان پنهان نيست جز آنچه علم به آن، مختص به خداى تبارك و تعالى است.(2)

18. نگارنده رساله «علم الساعة» (م.1312) مى نويسد:

پس ماحصل مطلب كه حق مذهب است اين است كه جناب پيغمبر و ائمه(عليهم السلام) عالمند به جميع ما كان و ما يكون....(3)

19. علاّمه مرحوم شيخ محمد حسين مظفر (م.1381) مى نويسد:


1 . حاشيه قوانين ص 148، البته مقصود مرحوم قزوينى از علم امام به گذشته و حال و آينده، علم او به بخشى از موضوعات و حوادث گذشته و حال و آينده است، به اصل گفتار ايشان مراجعه شود.

2 . بحرالفوائد فى شرح الفرائد، ج2، ص 60.

3 . رساله «علم الساعة»، ص 13، چاپ سنگى.


صفحه 78

اين كه مى گوييم امامان(عليهم السلام) از غيب آگاه هستند مقصود علمى است كه خداوند علام به آنان از راه الهام يا آموختن از رسول گرامى اسلام يا راه هاى ديگر مى آموزد.(1)

20. علاّمه طباطبايى در رساله «علم الامام» مى نويسد:

از اخبار كثيره اى كه از رسول اكرم وائمه هدى(عليهم السلام) رسيده است برمى آيد كه خداوند «علم ما كان وما يكون و ما هو كائن» را به رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) داده و ائمه هدى(عليهم السلام)هم همان علم را از آن حضرت به ارث برده اند.(2)


1 . علم الإمام، ص 6.

2 . رساله علم الامام عربى نسخه خطى، ص 3، در اين دو بخش كه گفتار گروهى از دانشمندان اسلامى از باب نمونه نقل شده سعى كرديم مقصود و مضمون گفته هاى آنان را بياوريم گرچه از ترجمه تحت اللفظى كلمات آنها قدرى دور باشد.


صفحه 79

5

رساله هايى پيرامون آگاهى

پيشوايان از غيب

كتاب ها و رساله هايى كه پيرامون اثبات علم غيب پيامبر و امام بحث كرده اند سه گروه است:

يك: كتاب ها و رساله هايى كه مستقلاً درباره علم غيب نگاشته شده است.

دو: كتاب هايى كه مستقلاً درباره علم غيب نگاشته نشده، ولى در عين حال در اين زمينه به طور گسترده بحث كرده و يا روايات مربوط به اين مسأله را جمع آورى نموده است.

سه: كتاب هايى كه در آنها به گونه مختصر و مجمل در اين باره بحث شده است.


صفحه 80

در اين جا فهرست نام كتاب هاى گروه اوّل و دوم را مى آوريم تا روشن شود اين مسأله در نظر دانشمندان تا چه اندازه مورد اهميت بوده است زيرا واضح است كه فراوانى بحث و تأليف درباره هر مسأله دليل بر اهميت آن مسأله مى باشد.

1. «بصائر الدرجات» تأليف محمد بن حسن صفار (م.290)، در اين كتاب روايات مربوط به علم امام به طور بسيار گسترده اى گردآورى شده است.

2. «كافى» تأليف شيخ كلينى (م.329)، در اين كتاب نيز احاديث مربوط به علم امام به طور گسترده در حدود سى باب جمع آورى شده است.

3. «وافى» تأليف ملامحسن فيض كاشانى (م.1091)، در جلد اوّل اين كتاب احاديث مربوط به علم امام نقل و بررسى شده است.

4. «اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات» تأليف شيخ حرّ عاملى (م. 1104)، در اين كتاب صدها مورد از خبرهاى غيبى رسول گرامى وائمه هدى آورده شده است.

5. «مدينة المعاجز» تأليف سيد هاشم بحرانى (م.1107يا 1109)، در اين كتاب نيز برابر آنچه يكى از


صفحه 81

دانشمندان معاصر مى نويسد ششصد و پنجاه مورد از خبرهاى غيبى معصومان(عليهم السلام) نقل شده است.

6. «ينابيع المعجزات» نيز تأليف سيد هاشم بحرانى، در اين كتاب نيز احاديث مربوط به علم امام به گونه اى متوسط و نه بسيار گسترده جمع آورى شده است.

7. بحارالانوار تأليف علاّمه مجلسى (م.1110)، جلد بيست و ششم از چاپ جديد اين كتاب مربوط به احاديث علم امام است.

8. رساله اى پيرامون علم امامان(عليهم السلام) به نام «النور» تأليف شيخ الإسلام رشتى متوفاى پس از سال 1270، نسخه خطى اين رساله در قم، كتابخانه آية اللّه مرعشى موجود است.

9. رساله «المعارف السلمانية بمراتب الخلفاء الرحمانى» نوشته مرحوم آقا سيد عبد الحسين شيرازى (م.1342هـ. ق)، اين رساله در سال 1312هـ. ق چاپ شده است.

10. رساله «علم الساعة» تأليف حجة الإسلام تبريزى (م.1312)، اين رساله در سال 1286چاپ شده است.

11. «مفاتيح الغيب» تأليف همان حجة الإسلام.

12. «علم الإمام» تأليف مرحوم شيخ محمدحسين مظفر (م.1381).


صفحه 82

13. ترجمه همين كتاب با پاورقى هايى در تبريز چاپ شده است.

14. «الالهام فى علم الإمام» تأليف دانشمند معاصر جناب آقاى شيخ محمدعلى حائرى سنقرى، كه در نجف چاپ شده است.

15. «اخبار غيبى على(عليه السلام)» در اين كتاب كه نوشته يكى از دانشمندان معاصر است هفتاد و پنج مورد از خبرهاى غيبى اميرمؤمنان على(عليه السلام) از نهج البلاغه و ساير كتاب ها جمع آورى كرده است.

16. رساله «علم غيب» نوشته دانشمند معاصر جناب آقاى حاج شيخ على نمازى شاهرودى، كه در مشهد چاپ شده است.

17. رساله بحثى كوتاه درباره علم امام(عليه السلام)، به فارسى، نوشته علامه طباطبايى(قدس سره) .

18. رساله اى ديگر، به عربى، نيز نوشته حضرت علاّمه طباطبايى كه نسخه خطى آن پيش اينجانب موجود است.

19 . «وجيزة فى علم النبى» نوشته دانشمند معاصر جناب آقاى اميرى فيروزكوهى، اين رساله در يكى از مجلات تهران چاپ شده است.


صفحه 83

20. «مفاهيم القرآن» جلد سوم، تأليف نگارنده، در اين كتاب به طور گسترده و تقريباً همه جانبه درباره علم پيامبران و امامان از نظر قرآن مجيد بحث شده است و كتابى كه اكنون در اختيار خوانندگان گرامى قرار مى گيرد، به گونه اى اقتباس است از آن.


صفحه 84

صفحه 85

6

قرآن

و مسأله آگاهى اولياء الهى از غيب

در قرآن مجيد آياتى وجود دارد كه آشكارا آگاهى پيامبران و برخى از بندگان خاص خدا را از امور پنهان از حس، تصديق مى كند و هيچ فرد مسلمانى كه قرآن را وحى آسمانى مى داند پس از دقت در مفاد آنها، نمى تواند در اين مسأله ترديد داشته باشد.

اين آيات بر دو گروهند:

1. آياتى كه به طور كلى آگاهى پيامبران را از غيب، تصديق مى كند و مى فرمايد: خداوند پيامبران خويش را از امور پنهان، آگاه مى سازد.

2. آياتى است كه به روشنى گواهى مى دهد پيامبران در


صفحه 86

موارد مخصوصى، از غيب خبر داده اند و يا برخى از بندگان خدا كه پيامبر هم نبوده اند مانند مادر موسى(عليه السلام) با جهان غيب ارتباط پيدا كرده و از امور پنهانى آگاه شده اند، و در حقيقت، آن نويدى كه در آيات گروه اوّل داده شده كه خداوند برخى از بنـدگان خـود را از غيب آگاه مى سازد در آيات گروه دوم جامه تحقق پوشيده و در پاره اى از موارد از غيب خبر داده اند و يا از غيب آگاه شده اند.

آيات گروه نخست:

1. (وَماكانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُم عَلى الغَيْبِ وَلكِنَّ اللّهَ يَجْتَبى مِنْ رُسُلِه مَنْ يَشاءُ فَآمنُوا بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَان تُؤْمِنُوا وَتَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظيمٌ).(1)

«خدا شما را بر غيب مطلع نمى كند، ولى از فرستادگان خويش هر كه را بخواهد برمى گزيند پس به خدا و فرستادگان او ايمان بياوريد و اگر ايمان بياوريد و پرهيزگار باشد پاداشى بزرگ براى شما است».

چه تعبيرى روشن تر از اين كه مى رساند خداوند، بندگان عادى خود را از غيب آگاه نمى كند و اين فضيلت براى پيامبران


1 . سوره آل عمران، آيه 179.


صفحه 87

است كه بندگان برگزيده خداوند هستند.(1)

***

2. (عالِمُ الغَيْب فَلا يُظْهرُ عَلى غَيْبِهِ أَحداً إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول فَانّهُ يَسلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً).(2)

«خدا داناى غيب است پس هيچ كس را بر غيب خويش آگاه نمى كند مگر بندگانى كه مورد رضايت او باشند و آن بندگان عبارتند از فرستادگان او، و خدا براى فرستادگان خود از جلو و پشت سرشان، نگهبان قرار مى دهد».

مفاد آيه بسيار روشن است و به خوبى مى فهماند كه علم غيب، از خدا است و او فرستادگان خود را از غيب آگاه مى كند.(3)

***

3. (وَ ما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُونَ * ولَقَدْ رَآهُ بِالأُفُقِ


1 . به تفسير تبيان ، ج3، ص 63 و مجمع البيان، ج2، ص 545 و تفسير ابوالفتوح رازى، ج3، ص 268 و الميزان ج4، ص 79 مراجعه شود.

2 . سوره جن، آيه 26ـ 27.

3 . به تفسير تبيان، ج10، ص 158 و مجمع البيان، ج10، ص 374 و ابوالفتوح رازى، ج11، ص 293 و الميزان، ج20، ص 129 مراجعه شود.


صفحه 88

الْمُبين * وَما هُوَ عَلى الْغَيْب بِضَنين).(1)

«محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) ديوانه نيست و فرشته را در افق روشن ديده است و او بر غيب بخيل نيست(علم غيب كه بر او القاء مى شود اگر صلاح باشد به شما مى گويد و بخل نمى كند و از شما پوشيده نمى دارد)».

بنابراين به خوبى از آيه برمى آيد كه خداوند رسول گرامى خود را توسط فرشته وحى بر غيب آگاه كرده است.(2)

اين بود آيات گروه نخست كه به طور كلى آگاهى پيامبـران و فرستادگان و بندگان برگزيده او را تصـديق مى كند و در صورتى كه دقت شود در دلالت اين آيات جاى هيچ شك و شبهه اى نيست.

البته برخى از دانشمندان، آيات ديگرى را هم در اين رديف به شمار آورده اند. امّا چون دلالت برخى از آنها به نظر ما بى اشكال نبود و برخى ديگر نياز به توضيح و شرح و بسط داشت از آوردن آن آيات و بحث پيرامون آنها خوددارى كرديم.


1 . سوره تكوير، آيه 21ـ 23.

2 . به تبيان ج10، ص 287 و مجمع البيان، ج10، ص 446، و ابوالفتوح رازى، ج12، ص 10، و الميزان، ج20، ص 329 مراجعه شود.


صفحه 89

آيات گروه دوم

در اين بخش آياتى عنوان مى شود كه به روشنى گواهى مى دهند پيامبران و برخى ديگر از بندگان خدا در موارد مخصوصى از غيب خبر داده اند و از امور پنهان از حس آگاه شده اند و آن نويدى كه در آيات گروه نخست وارد شده كه خداوند پيامبران خود را از غيب آگاه مى كند در اين آيات جامه تحقق پوشيده و آن «امكان» به مرحله «فعليت و تحقق» رسيده است.

اينك بيان آيات

4. (وَعَلَّمَ آدَمَ الأسماءَ كُلّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلى الْمَلائِكَة فَقالَ أَنْبِئُونِى بِأَسماءِ هؤلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ * قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيُمُ الْحَكيم * قَالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسمائِهِمْ فَلَمّا أَنْبَأهُمْ بِأَسمائِهِمْ قالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنّى أَعْلَمُ غَيْب السَّمواتِ وَالأَرْض وَأَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَما كُنْتُمْ تَكْتُمُون).(1)

«خدا همه اسم ها(حقايق موجودات) را به آدم آموخت، سپس آن (حقايق) را بر فرشتگان عرضه كرد و گفت: از


1 . سوره بقره، آيه 31ـ 33.


صفحه 90

اسامى اين حقايق به من خبر دهيد اگر راستگو هستيد، آنان گفتند: ما ترا تسبيح مى كنيم، ما از چيزى آگاه نيستيم جز آنچه تو به ما آموخته اى، تويى توانا و حكيم».

خداوند به آدم گفت: آدم! اسامى اين حقايق را به فرشتگان بگو.هنگامى كه آدم فرشتگان را از آن اسامى آگاه ساخت، خداوند به فرشتگان خطاب كرد و گفت: من به شما نگفتم كه از «غيب» آسمان ها و زمين آگاهم و آنچه را آشكار كنيد و پنهان نماييد مى دانم.

دقت در معناى اين سه آيه ما را به اين حقيقت رهبرى مى كند كه خداوند يك سلسله حقايقى را كه از ديدگاه فرشتگان پنهان بود به آدم(عليه السلام) آموخت و سپس آدم(عليه السلام) به دستور خداوند آنان را از اين «غيب» آگاه ساخت.

توضيح اين كه:

«اسماء» جمع «اسم» به معنى نام است ولى در اين جا مقصود اين نيست كه فقط نام هاى موجودات زمينى و آسمانى را به او تعليم كرد زيرا فرا گرفتن نام تنها، بدون آشنايى با حقيقت آن، براى آدم(عليه السلام)امتيازى نخواهد بود، بلكه منظور اين است كه خداوند، آدم(عليه السلام) را از حقايق موجودات آگاه ساخت گواه اين


صفحه 91

مطلب اين است كه در آيه شريفه(ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلى المَلائِكة)ضمير جمع عاقل (هم) آورده شده است در صورتى كه اگر منظور فقط «اسماء» بود بايد «عرضها» گفته مى شد زيرا در جمع غير عاقل ضمير مفرد مؤنث(ها) آورده مى شود.(1)

***

5. (وَقالَ نُوحٌ رَبِّ لا تَذَرْ عَلى الأرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيّاراً إِنّكَ ان تَذَرْهُمْ يُضلُّوا عِبادك وَلا يَلِدُوا إِلاّ فاجراً كَفّاراً).(2)

«نوح گفت: پروردگارا از اين كافران كسى را روى زمين باقى مگذار، زيرا آنان بندگان تو را گمراه مى سازند و جز بدكار و ناسپاس از آنها به دنيا نمى آيد».

اين پيامبر عاليقدر اين جا از دو مطلب كاملاً مخفى و پنهان، خبر داده است.

يك: از اين به بعد هيچ يك از آن كافران به وى ايمان نخواهند آورد به دليل اين كه نابودى آنان را از خداوند درخواست كرد.

دو: اگر اين گروه بمانند، از نسل آنها جز بدكار و ناسپاس


1 . به تفسير الميزان، ج1، ص 115ـ 122 مراجعه شود.

2 . سوره نوح، آيه 26ـ 27.


صفحه 92

كسى متولد نخواهد شد.

اين خبر غيبى حضرت نوح را از دو راه زير مى توان توجيه كرد:

الف: نوح بر اثر معاشرت با آن مردم از روحيات و تمايلات باطنى آنان آگاه شد و روى محاسبات شخصى يقين پيدا كرد كه آنان هرگز ايمان نخواهند آورد و آگاهى او از آينده قوم خود معلول تجربه و آميزش او با آنان بود.

اين توجيه مناسب مقام نبوت و رسالت شخصيتى مانند حضرت نوح نيست زيرا معنى اين توجيه اين است كه نوح روى استنباط هاى شخصى و حدس خود تكيه كرده، و بر اساس چنين حدسى براى يك جمعيت بزرگ خواهان عذاب و نيستى شده است و روشن است كه هرگز نمى توان بر اساس حدس و گمان و استنباط شخصى،درخواست نابودى يك ملّت را نمود.

ب: توجيه دوم اين كه آگاهى از اين مطلب را از خدا آموخته و خداوند به او خبر داده بود كه قوم او از اين پس ايمان نخواهنـد آورد و اگر بماننـد، از آنها جـز بدكار و ناسپاس، متولد نمى شود. قرآن مجيد توجيه دوم را تأييد مى كند زيرا مى فرمايد:


صفحه 93

(وَأَوحى إِلى نُوح أنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلاّ من قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ).(1)

«به نوح وحى شد كه از قوم تو جز آنان كه از پيش ايمان آورده اند كسى هرگز ايمان نمى آورد، پس، از كارهاى آنان محزون و غمگين مباش».

از اين آيه برمى آيد كه آگاهى نوح(عليه السلام) از آينده قوم خود از راه وحى الهى بوده است و وحى يكى از راه هاى آگاهى از غيب است.(2)

6. (إِذْ قالَ يُوسُفُ لأَبيهِ يا أَبَتِ انّى رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوكَباً وَالشَّمْسَ وَالْقَمرَ رَأَيْتهُمْ لى ساجِدينَ * قَالَ يا بُنّى لا تَقْصُصْ رُؤياكَ عَلى إِخْوتِكَ فَيَكيدُوا لَكَ كَيداً إِنَّ الشَّيطانَ لِلإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبينٌ * وَكَذلِكَ يَجْتَبيكَ رَبّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْويلِ الأَحاديثِ وَيُتِمَّ نعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَعلى آل يَعْقُوبَ كَما أَتَمَّها عَلى أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهيمَ وَإِسحاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَليمٌ حَكِيمٌ).(3)


1 . سوره هود، آيه 36.

2 . به تفسير الميزان، ج20، ص 110، مراجعه شود.

3 . سوره يوسف، آيه 3ـ6.


صفحه 94

«هنگامى كه يوسف به پدرش يعقوب گفت: اى پدر! در عالم رؤيا و خواب ديدم كه يازده ستاره و خورشيد و ماه بر من سجده مى كنند، يعقوب(عليه السلام) گفت: اى پسر! خواب خويش را براى برادرانت مگو كه با تو از در مكر و حيله وارد مى شوند، شيطان دشمن آشكار انسان است. اين چنين پروردگارت تو را برمى گزيند،و تعبير رؤيا به تو مى آموزد، و نعمت خويش را بر تو و خاندان يعقوب كامل مى كند چنان كه پيش از اين بر پدرانت ابراهيم و اسحاق نعمت خود را كامل كرده بود. پروردگارت دانا و حكيم است».

از اين آيات استفاده مى شود كه حضرت يعقوب(عليه السلام) از حقيقت رؤياى فرزندش آگاه گرديد و فهميد كه او در آينده مقام بس بلندى به دست خواهد آورد.(1)

و روشن است كه تأويل و تعبير خواب و آگاهى از حقيقت آن يك نوع آگاهى از غيب است و خداوند گروه مخصوصى را مشمول اين لطف قرار مى دهد.

***

7. (إِذْهَبُوا بِقَمِيصى هذا فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبى يَأْتِ بَصِيراً وَأْتُونى بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعينَ * وَلَمّا فَصلتِ


1 . به مجمع البيان، ج5، ص 210 مراجعه شود.


صفحه 95

العِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ انّى لأَجِدُ ريحَ يُوسفَ لَولا أَن تُفنّدونَ).(1)

«هنگامى كه يوسف(عليه السلام) در آخرين ملاقات ها، خود را به برادران خويش معرفى كرد پيراهن خود را به آنان داد و گفت: اين پيراهن را ببريد و بر صورت پدرم بياندازيد كه بينا مى شود و آنگاه با همه بستگان خود پيش من آييد. همين كه كاروان از مصر خارج شد يعقوب در كنعان كه فاصله اى زياد، با مصر دارد گفت: من بوى يوسف را مى شنوم اگر مرا تخطئه نكنيد».

يعقوب كه از نظر ظاهر از يوسف خبرى نداشت ونمى دانست كه او در مصر است و خود را به برادران، معرفى كرده است و برادرانش با اين خبر مسرت انگيز به سوى كنعان روانه هستند، مى گويد:

«من بوى يوسف را مى شنوم» اين آگاهى از غيب است كه خداى متعال در اين مورد در اختيار يعقوب(عليه السلام) گذارده است.

***

8. (رَبِّ قَد آتَيْتَنى مِنَ المُلْكِ وَعَلَّمْتَنى مِنْ تَأْويلِ


1 . سوره يوسف، آيه 92ـ 95.


صفحه 96

الأَحاديثِ فاطِرَ السَّمواتِ وَالأَرْضِ أَنْتَ وَلِيّى فِى الدُّنْيا وَالآخِرَةِ تَوَفَّنى مُسْلِماً وَأَلْحِقْنِى بِالصّالِحينَ).(1)

«يوسف(عليه السلام) آنگاه كه پدر و مادر و برادران خود را در برابر خود سجده كنان ديد گفت:پرورگارا به من سلطنت و فرمانروايى و تأويل احاديث و تعبير خواب آموختى، اى آفريدگار آسمان ها و زمين، تو در دنيا و آخرت ولىّ من هستى مرا مسلمان بميران و به بندگان شايسته ات ملحق كن».

در اين آيه تصريح شده است كه خداوند به يوسف(عليه السلام) تعبير و تأويل رؤيا را كه خود شعبه اى از آگاهى از غيب مى باشد آموخته است.

***

9. (وَدَخَلَ مَعَهُ السِّجْنَ فَتَيانِ قَالَ أَحَدُهُما إِنّى أَرانى أَعْصِر خَمْراً وَقالَ الآخَرُ إنّى أَرانى أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسى خُبْزاً تَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْهُ نَبِئْنا بِتأْويلِهِ إِنّا نريك مِنَ الْمُحْسِنينَ * ...يا صاحِبَي السِّجن أَمّا أَحَدُكُما


1 . همان سوره آيه 101.


صفحه 97

فَيَسْقى رَبَّهُ خَمْراً وَأَما الآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيرُ مِنْ رَأْسِهِ...).(1)

«هنگامى كه يوسف(عليه السلام) زندانى شد دو جوان هم با او زندانى شدند يك روز يكى از آنها به يوسف (عليه السلام) گفت:خواب ديدم كه انگورى مى فشارم و ديگرى گفت: خواب ديدم كه نانى بر روى سر گذارده ام و پرندگان از آن نان مى خورند و هر دو تعبير خواب خود را از يوسف(عليه السلام)خواستند و گفتند ما تو را از نيكوكاران مى بينيم يوسف در تعبير خواب اوّلى فرمود: تو ساقى پادشاه مى شوى و به دومى گفت: تو را به دار مى زنند و مرغان هوا بخشى از سرت را مى خورند...».

و به تصريح قرآن مجيد همين طور هم شد. يكى از آنان نجات يافت و ساقى دربار گشت و ديگرى اعدام شد. روشن است كه اين تعبير خواب از خبرهاى غيبى حضرت يوسف به شمار مى آيد.

***

10. (وَقالَ الْمَلِكُ إِنّى أرى سَبْعَ بَقَرات سِمان يَأَكُلْهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَسَبْعَ سُنْبُلات خُضْر وَأُخَرَ يابِسات... يُوسُفُ أَيُّها الصِّديقُ أَفْتِنا فِى سَبْعِ


1 . همان سوره، آيه 36ـ 44.


صفحه 98

بَقَرات... قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنينَ دَاباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِى سُنْبُلهِ إِلاّ قَليلاً مِمّا تَأْكُلُونَ ثُمَّ يَأْتى مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِداد يَأْكُلن ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاّ قَليلاً مِمّا تُحْصنُون ثُمَّ يَأْتى مِنْ بَعْدْ ذلِكَ عامٌ فيهِ يُغاث النّاسُ وَ فيهِ يَعصِرُون).(1)

«فرمانرواى مصر خوابى به شرح زير ديد: هفت گاو لاغر، هفت گاو چاق را مى خورند. و هفت خوشه سبز در كنار هفت خوشه خشكيده قرار دارد. از خواب بيدار شد و تعبير خواب خود را از اطرافيان خويش خواست سرانجام از يوسف(عليه السلام) تعبير آن را خواستند. يوسف(عليه السلام) در تعبير اين خواب فرمود: هفت سال به طور متوالى كشت مى كنيد و هر چه درو كرديد جز مقدار كمى كه مى خوريد در خوشه بگذاريد سپس هفت سال سخت پيش مى آيد. آنچه را كه اندوخته ايد مصرف مى كنيد و تنها اندكى را نگه داريد، پس از آن سال ديگرى پيش مى آيد كه در آن باران فراوان مى بارد و مردم از قحطى نجات مى يابند».

در اين داستان يوسف در تعبير خواب پادشاه، از سه امر پنهانى پرده برداشت و خبر داد كه:


1 . همان سوره، آيه 42ـ 49.


صفحه 99

الف: هفت سال نعمت همه جا را فرا مى گيرد و وضع كشاورزى بسيار خوب است.

ب: پس از آن، هفت سال قطحى و خشك سالى پيش مى آيد كه درهاى رحمت به روى مردم بسته مى گردد.

پ: سال پانزدهم بار ديگر رحمت حق، همه را فرا مى گيرد و مردم از نعمت هاى بزرگ الهى برخوردار مى شوند.

***

11. (وَ يا قَوْمِ هذه ناقَةُ اللّه لَكُمْ آيَة فَذَرُوها تَأْكُلُ فِى أَرْضِ اللّهِ وَلا تَمَسُّوها بِسُوء فَيَأْخُذَكُم عَذابٌ قَريبٌ * فَعَقرُوها فَقالَ تَمَتَّعُوا فِى دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيّام ذلِكَ وَعْدٌ غَيرُ مَكْذُوب).(1)

حضرت صالح به قوم ثمود كه براى دعوت آنان به راه خداپرستى برانگيخته شده و ناقه اى به عنوان معجزه براى آنان آورده بود گفت: اى قوم! اين شتر خدا است كه معجزه اى براى شما مى باشد بگذاريد او در زمين خدا چرا كند و به او بدى نرسانيد كه عذابى نزديك، شما را فرا مى گيرد.

امّا آن مردم به سخن صالح(عليه السلام) اعتنا نكردند و آن شتر را


1 . سوره هود ، آيه 64ـ 65.


صفحه 100

كشتند و خود را مستوجب خشم و عذاب الهى كردند در اين هنگام صالح آنان را هشدار داد كه پس از سه روز عذاب الهى آنان را خواهد گرفت و اينطور گفت:

فقط سه روز در خانه هاى خود به سر بريد و بدانيد وعده الهى دروغ نيست.

به تصريح قرآن مجيد همين طور هم شد يعنى پس از سه روز عذاب الهى آنان را فرا گرفت.

چه خبر غيبى بالاتر از اين، كه پيامبرى از سرنوشت مردمى كه به معجزه الهى، احترام نگذاردند خبر مى دهد و مى گويد: بيش از سه روز در جهان زنده نخواهيد بود و عذاب الهى شما را نابود مى كند؟

***

12. (وَوَرِثَ سُليمانُ داودَ وَقالَ يا أَيُّها النّاسُ عُلِّمنا مَنْطِقَ الطَّيرِ وَأُوتينا مِنْ كُلِّ شَىء إِن هذا لَهُوَ الفَضلُ المُبين).(1)

«سليمان وارث داود شد و گفت: اى مردم! خدا زبان پرندگان را به ما آموخته است و از همه چيز به ما داده است اين ها(براى ما) فضيلت و برترى آشكار است».


1 . سوره نمل، آيه 16.


صفحه 101

آيا آشنا بودن داود و سليمان به زبان پرندگان و آگاه بودن از مقصود آنان جز آگاهى از غيب است؟

***

13. (حَتّى إِذا أَتوا عَلى وادِى النَّمل قالَتْ نَمْلَةٌ يا أَيُّها النَّملُ ادْخُلُوا مَساكِنكُمْ لا يَحْطِمَنَّكُمْ سُليمانُ وَجُنودُهُ وَهُمْ لا يَشْعُرون * فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها...).(1)

«تا اين كه سپاهيان سليمان(عليه السلام) به وادى مورچگان رسيدند. مورچه اى گفت: اى مورچگان به لانه هاى خود برويد تا سليمان و سپاهيان او از روى غفلت شما را لگدكوب نكنند. سليمان از گفتار آن مورچه لبخندى زد و خندان شد».

آيا آگاه بودن از زبان مورچگان آگاهى از غيب، آگاهى خارج از قلمرو حس عادى بشر نيست؟

***

14.(وَتَفَقَّدَ الطَّير فَقالَ مالى لا أَرى الهُدْهُد أَمْ كانَ مِنَ الغائِبين...* فَمَكَثَ غَيرَ بَعيد فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَجِئْتُكَ مِنْ سَبأ بِنَبأ يَقين...).(2)


1 . همان سوره، آيه 18ـ19.

2 . همان سوره، آيه 20ـ 22.


صفحه 102

«سليمان گفت : چرا هدهد را نمى بينم؟ مگر او غايب است؟...كمى بعد، هدهد آمد و به سليمان گفت: چيزى ديده ام كه تو نديده اى و براى تو از «سبا» خبرى درست و يقينى آورده ام...».

آيا فهميدن زبان هدهد آگاهى از غيب نيست؟

***

15. (وَاُنَبِئُّكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَما تَدَّخِرونَ فى بُيُوتِكُمْ...).(1)

«عيسى(عليه السلام) آگاهى خود از غيب را در رديف ساير معجزات خود شمرده و مى گويد: معجزه من اين است كه نابينايان و مبتلايان به بيمارى برص را به اذن خدا شفا مى بخشم و مردگان را به اذن خدا زنده مى كنم و از آنچه مى خوريد و در خانه هاتان ذخيره مى كند خبر مى دهم».

***

16. (يا بَنى إِسْرائيلَ إِنّى رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَوراةِ وَمُبَشِّراً بِرَسُول يَأْتِى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ أَحْمَدُ...).(2)


1 . سوره آل عمران، آيه 49.

2 . سوره صف، آيه 6.


صفحه 103

«مسيح(عليه السلام) مى گويد: اى فرزندان اسرائيل! من پيامبر خدا به سوى شما هستم و تورات موسى را تصديق مى كنم و به آمدن پيامبرى كه پس از من خواهد آمد و نامش احمد است شما را بشارت و مژده مى دهم».

آيا خبر دادن عيسى از آمدن پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) كه آمدن او حدود ششصد سال با عيسى (عليه السلام) فاصله دارد اخبار از غيب نيست؟

***

17.(وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِىّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَديثاً فَلَمّا نَبَّأتْ بِهِ وَأَظْهَرَهُ اللّهُ عَليهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعرضَ عَنْ بَعْض فَلَمّا نَبَّأها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبأَكَ هذا قالَ نَبَّأنى العَليمُ الخَبيرُ...).(1)

پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) ، رازى را به يكى از همسران خود گفت(و به او سفارش كرد كه آن راز را فاش نكند) ولى او، راز پيامبر را به ديگرى گفت، خدا پيامبر را از جريان آگاه ساخت و به او خبر داد كه همسرش، راز او را به ديگرى گفته است پيامبر با اين كه آگاه شد همسرش همه راز را به ديگرى گفته


1 . سوره تحريم، آيه4.


صفحه 104

امّا به قسمتى از آن اشاره كرد و به قسمت ديگر اشاره نكرد يعنى به همسرش گفت از رازى كه به تو سپردم فاش ساخته اى؟ همسرش او را تصديق كرد و پرسيد چه كسى تو را از اين جريان آگاه ساخت؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: (نَبَّأَنى العَليمُ الخَبيرُ); خداى دانا و آگاه مرا باخبر ساخت.

دقت در مجموع آيه، بخصوص جمله آخر(نَبَّأنى العَليمُ الخَبيرُ) به روشنى گواهى مى دهد كه خداوند او را از غير راه وحى قرآنى از پس پرده غيب آگاه ساخته بود.

از آياتى كه تا اينجا نقل شد به خوبى استفاده مى شود كه پيامبران الهى چون آدم، نوح، يعقوب، يوسف، صالح، داود، سليمان، عيسى و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) از غيب خبر داده اند.

و اكنون برخى از آياتى كه دلالت مى كند كه افرادى غير از پيامبران هم از غيب آگاهى داشته اند نقل مى شود تا واضح گردد كه آگاهى از غيب منحصر به پيامبران الهى نيست بلكه خدا به هر يك از بندگان خاص خود كه بخواهد چنين عنايتى مى كند و او را با غيب اين جهان آشنا مى سازد.

***

18. (إِذْ قالَتِ الْمَلائِكةُ يا مَريَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّركَ


صفحه 105

بِكَلمَة مِنْهُ اسْمهُ الْمَسيحُ عِيسى ابنُ مَرْيَم وَجيهاً فِى الدُّنيا وَالآخِرةِ وَمَنَ الْمُقَرَّبينَ * وَيُكَلِّمُ النّاسَ فِى الْمَهْدِ وَكَهْلاً وَمِنَ الصّالِحين).(1)

«هنگامى كه فرشتگان به مريم(عليها السلام) گفتند: اى مريم خدا تو را به فرزندى نويد مى دهد كه نام وى مسيح، عيسى فرزند مريم، در دنيا و آخرت آبرومند و از مقربان درگاه الهى است و در گهواره با مردم سخن مى گويد...».

آيا آگاه شدن مريم كه شوهر هم نداشت از اين كه خدا فرزندى به اين نام و اين خصوصيات به او لطف مى كند آگاهى از غيب نيست آيا معنى آگاهى از غيب جز اين است كه انسان از امورى كه از نظر مردم پنهان است آگاه گردد؟».

***

19. (وَلَقَدْ جاءَتْ رُسُلنا إِبْراهيمَ بِالْبُشرى قالُوا سَلاماً... * وَامْرأَتُهُ قائِمةٌ فَضَحِكتْ فَبشّرناها بإِسحاقَ وَمِنْ وَارءِ إِسحاقَ يَعْقُوبَ * قالَتْ يا وَيْلَتى أ أَلِدُ وَأَنا عَجُوزٌ وَهذا بَعْلى شَيْخاً إِنَّ هذا لَشَىءٌ عَجيبٌ * قالُوا أَتَعْجَبينَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ رَحْمَتَ


1 . سوره آل عمران، آيه 45 ـ 46.


صفحه 106

اللّه وَبَركاتهُ عَلَيْكُم أَهلَ البَيْت إِنّه حَميدٌ مَجيدٌ).(1)

«فرستادگان ما(يعنى فرشتگان) با مژده به نزد ابراهيم(عليه السلام) رفتند و گفتند سلام بر تو... و همسر وى كه ايستاده بود خنديد. او را به اسحاق و پس از اسحاق به يعقوب بشارت داديم گفت: واى بر من با اين كه خودم پير هستم و شوهرم نيز پير است چگونه صاحب فرزند خواهم شد؟ اين موضوع شگفت انگيز است، فرشتگان به او گفتند مگر از كار خدا تعجب مى كنى؟ رحمت و بركات خدا بر شما خاندان باد خدا حميد و مجيد، ستوده و بزرگوار است».

آيا آگاه شدن همسر حضرت ابراهيم از اين كه در پيرى خدا بـه او فرزندى عطا مى كنـد جز آگاهى از غيب اسـت؟ آيا چنيـن موضوعـاتى كه توسط فرشتگان در اختيـار بنـدگان خـدا كه پيامبر هم نيستند گذارده مى شود جز تعليم و آگاه كردن از غيب است؟

***

20.(وَأَوْحَيْنا إِلى أُمّ مُوسى اَنِ ارْضِعيهِ فَإِذا خَفْتِ


1 . سوره هود، آيه 69ـ 73.


صفحه 107

عَليهِ فَأَلقيه فِى اليَمِّ وَلا تَخافى وَلاتَحزَنى إِنّا رادّوهُ إِليكِ وجاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلينَ).(1)

«به مادر موسى(عليه السلام) وحى كرديم كه موسى را شير بده پس هنگامى كه بر او ترسيدى او را به دريا بيانداز و نترس و محزون مباش ما او را به تو برمى گردانيم و او را از پيامبران مرسل قرار مى دهيم».

از اين آيه برمى آيد كه مادر موسى از آينده او و از اين كه خدا او را حفظ مى كند و به مادر، برمى گرداند; آگاه شد آيا اينها جز آگاهى از غيب است؟

***

با دقت در اين بيست آيه اى كه ياد شد جـاى هيـچ شك و ترديـدى در اين مسألـه باقى نمى مانـد و روشـن مى شود كه امكان آگاهى پيامبـران و برخى ديگر از بندگان خدا، از غيـب و نيز فعليت و تحقق آن، يكى از مسائل مسلم قرآن مجيد است.(2)

بنابراين كسى كه به قرآن ايمان داشته باشد نمى تواند آگاهى


1 . سوره قصص، آيه 7.

2 . آياتى كه به نظر بدوى علم غيب را به خدا اختصاص مى دهد و از غير خدا نفى مى كند در بخش پاسخ به سؤالات توضيح داده خواهد شد.


صفحه 108

از غيب را براى بشر، غير ممكن بداند و بگويد آگاهى از غيب اختصاص به خدا دارد، و براى اثبات اين حرف نادرست، به آياتى كه ظاهراً علم غيب را به خدا اختصاص مى دهد، استدلال كند.(1)


1 . آياتى كه حاكى از وقوع آگاهى بشرهاى برگزيده از غيب است منحصر به اين بيست آيه نيست، بلكه آيات دگرى نيز هست كه به خاطر اختصار از بازگو كردن آنها خوددارى گرديد. مانند مذاكره حضرت موسى با همسفر خود كه در سوره كهف آيه هاى 60ـ 82 مطرح گرديده است.


صفحه 109

7

چند خبر غيبى

از پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)

1. گنج هاى كسرى را تصرف مى كنيد

عدى بن حاتم مى گويد:حضور پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) بودم. شخصى آمد و اظهار نيازمندى كرد، چيزى نگذشت ديگرى آمد از ناامنى راه شكايت كرد، در اين هنگام پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)رو به من كرد و گفت:

حيره(1) را ديده اى گفتم: اوصاف آن را شنيده ام امّا نديده ام. فرمود:


1 . گويا مقصود از «حيره» پايتخت ملوك عرب است كه در آن تاريخ تحت حكومت عجم بوده است.


صفحه 110

چيزى نمى گذرد كه امنيت سراسر منطقه را فرا مى گيرد و كاروان به قصد زيارت خانه خدا از «حيره» حركت مى كند و در اين راه جز از خدا نمى ترسد سپس افزود: اگر از عمرى برخوردار شوى از گروهى خواهى بود كه گنج هاى كسرى را فتح خواهند كرد....

عدى مى گويد: زنده ماندم و ديدم كاروان از حيره به قصد زيارت خانه خدا حركت كرد و بر سراسر منطقه امنيت حكومت مى كرد، ومن نيز از افرادى بودم كه گنج هاى كسرى را فتح كردند.(1)

***

2. اين مرد رئيس خوارج نهروان(2) خواهد شد

مردى از بنى تميم ـ هنگام تقسيم غنايم جنگى ـ از روى


1 . لئن طالت بك حياة لتفتحن كنوز كسرى...التاج، ج3، ص 287 به نقل از بخارى و نيز به صحيح بخارى، ج4، ص 239 و 246 و 247 و صحيح مسلم ج8، ص 187 و مسند احمد، ج1، ص 210 و ج4، ص 257 وج5، ص 89 و 103 و 104 مراجعه شود.

2 . خوارج نهروان همان گروهى بودند كه در عين اين كه ظاهراً اهل عبادت و تقدس بودند در اثر عدم آشنايى با حقيقت اسلام، با على(عليه السلام) دشمنى داشت و از اطاعت او بيرون رفتند وجنگ نهروان را به پا نمودند.


صفحه 111

اعتراض به پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)گفت: از جاده عدالت خارج مشو! پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: اگر من به عدالت رفتار نكنم چه كسى رفتار خواهد كرد؟ اگر عدالت پيشه نباشم زيانكار خواهم بود.

يكى از اصحاب گفت: اجازه دهيد به خاطر اين جسارتى كه به شما كرد او را به قتل برسانيم، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) موافقت نكرد و فرمود: اين مرد رئيس گروهى خواهد بود كه اگر نماز و روزه آنها را ببينيد; نماز و روزه خود را بسيار ناچيز مى شماريد امّا با اين وصف از دين خارج مى شوند همان طور كه تير از كمان خارج مى گردد.(1)

اين مرد همان «ذو الخويصرة» رئيس «خوارج نهروان» بود كه در تاريخ سرگذشت او ثبت شده است.

***


1 . التاج، ج5، 313 ونيز به صحيح بخارى، ج4، ص 243 وج6، ص 244 و ج9، ص 21 و صحيح مسلم ج3، ص 190 و 110 و مسند احمد ج3، ص 33 و 34 و 56 و 60 و 65 و 624 و سنن ابن ماجه، ج71 ص 59ـ 62 مراجعه شود. و اين است عبارت حديث: انّ له أصحاباً يحقر أحدكم صلاته مع صلوتهم وصيامه مع صيامهم يقرؤون القرآن لا يجاوز تراقيهم يمرقون من الإسلام كما يمرق السهم من الرميتة....


صفحه 112

3. على جان تو در ماه رمضان در حال نماز كشته مى شوى

رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) پيش از ماه رمضان خطبه اى پيرامون اين ماه و برترى هاى آن ايراد كردند. در پايان على(عليه السلام) برخاست و گفت: اى رسول خدا! با ارزش ترين كار در اين ماه چيست؟

رسول خدا فرمود: ورع و پرهيز از محرمات و گناهان، اين جمله را فرمود و به گريه افتاد. على(عليه السلام)گفت: چرا گريه مى كنيد؟ فرمود: براى آنچه در چنين ماهى براى تو پيش مى آيد.

گويا مى بينم كه در حال نماز هستى و شقى ترين مردم همتاى كشنده شتر صالح، محاسن ترا به خون سرت رنگين مى كند.

على(عليه السلام) عرض كرد: آيا هنگامى كه كشته مى شوم از سلامت دين برخوردارم؟ فرمود: آرى(1) (مقصود از اين سؤال اين بود كه اگر دينم محفوظ باشد و كشته شوم غمگين نيستم زيرا مصيبت بزرگ آن است كه انسان، بى ايمان، از دنيا برود).


1 . كانّى بك وأنت تصلّى لربّك وقد انبعث اشقى الأوّلين والآخرين شقيق عاقر ثمود فضربك ضربة على قرنك فخضب منها لحيتك... عيون اخبار الرضا، ج1، ص 295ـ 297: امالى صدوق، ص 57ـ 58، و بحار الأنوار، ج96، ص 358 به نقل از فضائل الأشهر الثلاثة، اين كتاب چاپ نشده است.


صفحه 113

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در اين سخن، از كشته شدن على(عليه السلام) و اين كه اين حادثه در ماه رمضان پيش مى آيد و نيز در حال نماز واقع خواهد شد خبر داد و هر كدام از اين ها يك خبر غيبى مستقل به شمار مى آيد.

***

4. ابوذر تنها مى ميرد

در جنگ تبوك شتر ابوذر از راه رفتن باز ماند و ابوذر از ارتش اسلام عقب افتاد. مقدارى معطل شتر شد امّا ديد اگر بخواهد بيش از اين معطل شود بيشتر عقب مى ماند اين بود كه شتر را رها كرد و اثاث سفر را برداشت و به راه افتاد تا خود را به ارتش اسلام برساند. ارتش در نقطه اى براى استراحت فرود آمده بودند ناگهان سيماى شخصى كه پياده و تنها مى آمد نمايان شد. كسى از مسلمانان به رسول خدا گفت: ببينيد شخصى از دور، تنها و پياده مى آيد. حضرت فرمود: اميد است ابوذر باشد.

هنگامى كه خوب نگاه كردند ديدند ابوذر است با خوشحالى زياد گفتند: اى رسول خدا! به خدا سوگند ابوذر است. رسول خدا فرمود: خدا ابوذر را رحمت كند تنها راه مى رود و تنها مى ميرد و تنها برانگيخته مى شود.


صفحه 114

ساليان درازى گذشت، حوادث نامطلوبى براى اسلام و مسلمين پيش آمد از جمله اين كه همه مسلمين شاهد بودند كه ابوذر به دستور عثمان به بيابان «ربذه» دور از اجتماع و آبادى تبعيد شد و در همان جا با وضع رقت بارى جان سپرد.

كاروانى از آن جا عبور مى كرد. از مرگ ابوذر مطلع شدند. يكى از ياران پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)(عبد اللّه بن مسعود) در آن كاروان بود. همين كه آن منظره را ديد گريه كنان گفت:

صدق رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم)تمشى وحدك وتموت وحدك وتبعث وحدك.

«راست گفت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) كه فرمود: اى ابوذر! تنها راه مى روى و تنها مى ميرى و تنها زنده مى شوى».

و سرانجام ابوذر با كوشش آن كاروان در همان بيابان بخاك سپرده شد».(1)

***

5. عايشه با على(عليه السلام) جنگ خواهد كرد

پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به همسرش عايشه گفت: گويا مى بينم كه به


1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 523ـ 524.


صفحه 115

قصد جنگ با على(عليه السلام)از «حوأب»(1) عبور مى كنى و سگ هاى آنجا در برابر تو پارس مى كنند. تو با على نبرد مى كنى در حالى كه در اين نبرد ستمگرى. اى عايشه! مبادا چنين كنى.(2)

***

6. اى على! تو با سه گروه نبرد خواهى كرد

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) از آينده تاريك امت آگاه بود و از پيدايش فرقه هاى پيمان شكن و ستمگر و مرتد خبر داد و به على(عليه السلام) يادآورى كرد كه تو با اين سه گروه نبرد خواهى كرد.

يا على! تقاتل الناكثين والقاسطين والمارقين.

تو با گروه پيمان شكن و گروه ستمگر و گروه منحرف نبرد خواهى كرد.(3)

***


1 . حوأب نام مكانى است در راه بصر. مراصد الاطلاع، ج1، ص 433.

2 . يا حميراء كانّى بك تنبحك كلاب الحوأب تقاتلين علياً وأنت ظالمة يا حميراء إيّاك أن تكونى أنت. مستدرك حاكم نيشابورى، ج3، ص 120; مسند احمد، ج6، ص 52 و 97; عقد الفريد، ج2، ص 283.

3 . مستدرك حاكم، ج3، ص 140، در تاريخ بغداد ، ج8، ص 340 با اين عبارت نقل شده است: قال على(عليه السلام): أمرنى رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم) بقتال الناكثين والمارقين والقاسطين.


صفحه 116

7. عمار ياسر به دست گروه ستمگر كشته مى شود

عمار ياسر، جوان نيرومند مسلمان براى ساختن مسجد با آوردن سنگ، به مسلمين كمك مى كرد. ديگران از سادگى او سوء استفاده كرده و بيش از مقدار تحمل وى بر او بار كردند. عمار نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) آمد و گفت: اى رسول خدا! اينان مرا كشتند و بيش از تواناييم به من تحميل مى كنند.

پيامبر با دست خود خاك هايى كه بر پشت او بود پاك كرد و از اين راه، به او اظهار لطف نمود و سپس فرمود: اينان تو را نمى كشند. گروه ستمگرى تو را خواهند كشت:«انّما تقتلك الفئة الباغية».

اين خبر غ(1)يبى رسول گرامى اسلام در جنگ صفين جامه تحقق پوشيد و همان طور كه حضرت خبر داده بود عمار در ركاب اميرمؤمنان(عليه السلام) به دست هواداران معاويه كه گروه ستمگر و «فئه باغيه» بودند به شهادت رسيد.


1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 496ـ 497و نيز به اسدالغابه، ج4، ص 46ـ 47 و صحيح بخارى، ج1، ص 122 و صحيح مسلم، ج8، ص 186 و سنن ترمذى، ج5، ص 333 و مسند احمد، ج2، ص 161 و 164 و 206و ج3، ص 5 و 22 و 28 و 91 و ج4، ص 197 و 199 و 306 و 307 و ج6، ص 289 و 300 و 311 و 315 مراجعه شود.


صفحه 117

و پس از كشته شدن عمار ولوله عجيبى در لشكر معاويه افتاد. زيرا اين خبر غيبى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)را همه شنيده بودند و با كشته شدن عمار به دست ارتش معاويه، واضح شد كه ارتش او همان گروهى هستند كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) آنان را به عنوان «گروه ستمگر» ياد كرده است و نيز روشن شد كه على(عليه السلام) و ياران او بر حق هستند و همين پيش آمد موجب شد كه برخى از آنان كه حاضر نبودند به على(عليه السلام) در اين جنگ كمك كنند از ترديد و دو دلى به درآمده و به ارتش آن حضرت پيوستند.

***

8. شيرويه خسرو پرويز را به قتل رساند

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) ضمن دعوت سران كشورهاى جهان، نامه اى به خسرو پرويز نوشت و از او خواست كه اسلام بياورد و از آيين آتش پرستى دست بردارد. وى از شيوه نگارش نامه آن حضرت، سخت ناراحت شد و به استاندار يمن كه «باذان» نام داشت نوشت كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را به وسيله افرادى دلاور دستگير كند و رهسپار ايران سازد.

مأموران «باذان» وارد مدينه شدند و جريان را به آن حضرت گفتند حضرت به آنان فرمود: فردا بياييد فردا كه آمدند به آنان


صفحه 118

گفت:به يمن برگرديد و به «باذان» بگوييد خداوند، شيرويه فرزند خسرو پرويز را بر او مسلط كرد و او را به قتل رسانيد، و دين و قدرت من به سرزمين ايران خواهد رسيد و همه جهان را فرا خواهد گرفت.(1)

و بدين ترتيب آن حضرت از حادثه اى كه در ايران اتفاق افتاده بود و هنوز هيچ كس خبر نداشت آگاه بود و به آنان خبر داد و نيز از آينده اسلام كه همه جهان را فرا مى گيرد گزارش داد.

***

9. اى زبير! با على نبرد مى كنى در حالى كه تو ستمگرى

در جنگ جمل على(عليه السلام) به زبير گفت: آيا به خاطر دارى كه يك روز من و تو در سقيفه با گروهى از انصار بوديم و رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) به تو گفت آيا على را دوست دارى؟ پاسخ دادى چه چيز مانع دوستى من نسبت به على است؟ حضرت فرمود: به زودى بر او شورش مى كنى و با او مى جنگى در حالى كه تو ستمگرى.

زبير كلام على(عليه السلام) را تصديق كرد....(2)

***


1 . تاريخ طبرى، ج3، ص 1573 و سيره حلبى، ج3، ص 278 و اين است بخشى از حديث: «دينى و سلطانى سيبلغ ملك كسرى...».

2 . مستدرك حاكم، ج3، ص 366: «سنقاتله وأنت له ظالم».


صفحه 119

10. بنى اميه بر جان و مال و دين مسلمانان مسلط مى شوند

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) از آينده تاريك جامعه اسلامى و تسلط فرزندان اميه بر مردم، خبر مى دهد و مى فرمايد:

«إذا كملت بنو أميه ثلاثين رجلاً اتخذوا بلاد اللّه دولا وعباد اللّه خولاً ودين اللّه دغلاً».

«هنگامى كه بنى اميه به سى تن برسند سرزمين هاى اسلامى را از آن خود مى سازند و ولايت و حكومت بين آنان دست به دست مى گردد و بندگان خدا را برده خود قرار مى دهند و آيين الهى را تخريب مى كنند».(1)

وقتى ابوذر غفارى اين خبر را براى عثمان نقل كرد وى به خود لرزيد و كسى را دنبال على (عليه السلام)فرستاد تا از صحت و استوارى اين خبر آگاه گردد. على(عليه السلام) در مجلس عثمان، ابوذر را تصديق كرد و فرمود: اين خبر را از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) شنيده ام.

اين گفتار پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در زمان زمامدارى عثمان و پس از وى در زمان معاويه و يزيد و ديگران به روشنى تحقق يافت و حكومت اموى در دوران هاى مختلف چه در زمان عثمان و چه در زمان


1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 172 چاپ لبنان و نيز به مسند احمد، ج3، ص 80 مراجعه شود.


صفحه 120

معاويه و چه در زمان آل مروان چهره تاريخ اسلام و انسانيت را سياه كرد.

حاكمان اموى اموال عمومى و بيت المال را غارت كرده و داراى كاخ هاى وسيع و مزرعه هاى فراوان و نقدينه هاى حيرت زا بودند و با مسلمانان به سان برده معامله مى كردند.

***

اين بود ده مورد از خبرهاى غيبى پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) كه در كتاب هاى حديث و تاريخ نقل شده است و ما اين چند مورد را به عنوان نمونه يادآور شديم و گرنه جمع آورى همه خبرهاى غيبى آن حضرت احتياج به تأليفى جداگانه دارد.


صفحه 121

8

نهج البلاغه

و خبرهاى غيبى على(عليه السلام)

1. شهر بصره غرق مى شود

پس از اين كه جنگ جمل به پايان رسيد و بصره فتح شد; على(عليه السلام) خطبه اى ايراد كرد كه بخشى از آن، از خبرهاى غيبى آن حضرت به شمار مى آيد.فرمود:

«وايم اللّه لتغرقن بلدتكم كانّى بمسجدكم كجؤجؤ سفينة...».

«به خدا سوگند شهر شما غرق مى شود و مسجد شما بسان سينه كشتى(كه بدنه آن در آب فرو مى رود و تنها سينه اش روى آب ظاهر است) ديده مى شود. خداوند از بالا و پايين به اين شهر عذاب خواهد فرستاد».(1)


1 . نهج البلاغه، خطبه 13.


صفحه 122

ابى ابى الحديد در شرح اين كلام مى نويسد:

بصره تاكنون دوبار در آب غرق شده است يك بار در زمان «القادر باللّه» و بار ديگر در زمان «القائم بامر اللّه» طغيان آب هاى خليج فارس اين شهر را در آب فرو برد و از آن همه ساختمان تنها قسمتى از مسجد جامع همان طور كه على(عليه السلام) خبر داده بود در ميان آب ديده مى شد و در اين دو حادثه تمام خانه ها ويران گشت و جمعيت زيادى غرق شدند.(1)

***

2. معاويه بر سرزمين عراق مسلط مى گردد

اميرمؤمنان (عليه السلام)خبر مى دهد كه او پيش از معاويه از دنيا مى رود و معاويه پس از او بر عراق مسلط مى گردد و سپس مى افزايد:

«انّه سيأمركم بسبى والبراءة منّى...».

«از شما مى خواهد كه به من ناسزا گوييد و از من بيزارى جوييد...».(2)

همان طور كه على(عليه السلام) خبر داده بود،معاويه پس از آن


1 . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج1، ص 253، چاپ بيست جلدى.

2 . نهج البلاغه، خطبه 57.


صفحه 123

حضرت بر عراق مسلط شد و از مردم خواست كه به آن حضرت ناسزا بگويند و از او بيزارى جويند و داستان اسف انگيز ناسزاگويى به على(عليه السلام) حتى در خطبه هاى نماز جمعه كه از زمان معاويه به دستور او مرسوم شده بود; در تواريخ ثبت و ضبط است.(1)

***

3. از آنها ده نفر جان به سلامت نمى برند و از شما هم ده نفر كشته نمى شوند

در نبردى كه ميان امام(عليه السلام) و خوارج در كنار نهروان رخ داد; پس از اتمام حجت، و بازگشت گروهى از آنان به صفوف امام، آن حضرت رو به ياران خود كرد و فرمود:

مصارعهم دون النطفة واللّه لا يفلت منهم عشرة ولا يهلك منكم عشرة.(2)

«قتلگاه آنان كنار آب نهروان است به خدا سوگند، از گروه آنان ده نفر جان به سلامت نمى برند و از شما هم ده تن كشته نمى شود».


1 . به شرح نهج البلاغه، ج4، ص 55ـ 128مراجعه شود.

2 . نهج البلاغه، خطبه 58.


صفحه 124

ابن ابى الحديد مى گويد: اين خبر غيبى يكى از معجزات على(عليه السلام) است كه نقل آن نزديك به تواتر رسيده است و در نبردى كه ميان امام و خوارج نهروان رخ داد همه شاهد بودند كه نه نفر از خوارج جان به سلامت بردند و از ميان ياران على(عليه السلام) فقط هشت تن به شهادت رسيدند.(1)

***

4. مروان بن حكم حكومت بسيار كوتاهى خواهد داشت

مروان بن حكم در جنگ جمل اسير شد و امام حسن وامام حسين(عليهما السلام) از پدر عفو او را خواستند. حضرت او را آزاد كرد، و سپس فرمود:

«أَما إِنَّ لَهُ اِمْرَةً كلعقة الكلبِ أنَفَه وهو أبو الاكبُشِ الأربعةِ وستَلقى الأُمة منه ومن وُلدِهِ يوماً أحمرَ».(2)

«آگاه باشيد براى اين مروان فرمانروايى كوتاهى است بسان ليسيدن سگ بينى خود را(اين تعبير كنايه از كوتاهى مدت فرمانروايى است). او پدر چهار رئيس است و امت اسلامى از فرمانروايى او و فرزندانش روزگار خونينى به خود خواهند ديد».


1 . به شرح نهج البلاغه، ج5، ص 3ـ13 مراجعه شود.

2 . نهج البلاغه، خطبه72.


صفحه 125

همانطور كه آن حضرت خبر داده بود; مروان به حكومت رسيد امّا حكومت او بيش از نه ماه طول نكشيد و چهار فرزندش عبدالملك و عبدالعزيز، بشر و محمد به ترتيب به رياست رسيدند عبدالملك، خليفه شد و آن سه والى مصر وعراق و جزيره شدند.

و امت اسلامى از مروان و فرزندانش روزهاى خونينى ديدند كه روشن ترين گواه آن، ظلم و ستم و خونريزى هايى است كه به دست حجاج بن يوسف خونخوار كه از طرف عبدالملك مروان، والى و استاندار عراق بود; انجام شد.(1)

***

5. جوان ثقفى بر شما مسلط مى شود و هستى شما را غارت مى كند

«أما واللّه ليسلطنّ عليكم غلام ثقيف الذيال الميال يأكل خضرتكم ويذيب شحمتكم...».(2)

«آگاه باشيد به خدا سوگند جوانى متكبر و ستمگر از طايفه ثقيف بر شما مسلط مى شود كه سبزه شما را مى خورد و پيه


1 . به شرح نهج البلاغه، ج6، ص 146ـ 148 مراجعه شود.

2 . نهج البلاغه، خطبه15.


صفحه 126

شما را آب مى كند كنايه از اين كه به جان و مال شما رحم نمى كند و همه را از آن خود مى داند».

اين جوان ثقيفى همان حجاج بن يوسف ثقفى خونخوار و ستمگر معروف بود كه در ايام حكومت خود به جان و مال مردم افتاد و هزاران نفر را به قتل رسانيد.(1)

***

6. برنامه مهدى موعود پيروى از قرآن و هدايت است

«يعطف الهوى على الهدى إذا عطفوا الهدى على الهوى ويعطف الرأى على القرآن إذا عطفوا القرآن على الرأى».(2)

«هنگامى كه مردم هدايت را پيرو هواهاى نفسانى خود قرار دهند مهدى موعود(عليه السلام) مى آيد و هواهاى نفسانى را مغلوب هدايت مى نمايد و نيز هنگامى كه مردم قرآن را بر آراء و نظريات و تمايلات شخصى خود تطبيق نمودند آن حضرت آراء و نظريات را تابع قرآن قرار مى دهد. برنامه آن حضرت حكومت قرآن وهدايت است».(3)


1 . شرح نهج البلاغه، ج7، ص 276ـ 281.

2 . نهج البلاغه، خطبه 138.

3 . به شرح نهج البلاغه، ج9، ص 138مراجعه شود.


صفحه 127

7. اگر بخواهم از همه خصوصيات شما خبر دهم مى توانم

«واللّه لو شئت ان أخبر كلّ رجل منكم بمخرجه ومولجه وجميع شأنه لفعلت ولكن أخاف أن تكفروا فى برسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم).... (1)

«به خدا سوگند اگر بخواهم مى توانم از همه خصوصيات هركدام از شما كه از كجا و چگونه و به چه هدف آمده ايد و چه تصميم داريد و خصوصيات ديگر خبر دهم. امّا مى ترسم درباره من غلو كنيد و مرا از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بالاتر بدانيد ويا به خدايى من معتقد شويد و اين عقيده موجب كفر شما شود».

ابن ابى الحديد در ذيل اين كلام، مى نويسد: اين گفتار على(عليه السلام) مانند گفتار حضرت مسيح است كه مى گفت: از معجزه هاى من اين است كه : (وَ أُنَبِئُّكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ في بُيُوتِكُمْ)(2)شما را از غذايى كه مى خوريد و آنچه در خانه ذخيره مى كنيد; خبر مى دهم.(3)

***


1 . نهج البلاغه، خطبه176.

2 . سوره آل عمران، آيه 49.

3 . شرح نهج البلاغه، ج10، ص 10ـ 15.


صفحه 128

8. زمانى بيايد كه از اسلام فقط نام آن باقى ماند

«يأتى على الناس زمان لا يبقى فيهم من القرآن إلاّ رسمه ومن الإسلام إلاّ اسمه مساجدهم يومئذ عامرة من البناء خراب من الهدى...».(1)

«روزگارى بيايد كه در ميان مردم از قرآن جز خواندن و قرائت; و از اسلام جز نام باقى نماند، در آن زمان مساجد از حيث بنا و ساختمان معمور و آباد است امّا از جهت هدايت ومعنويت خراب است(مسلمانان به اسم اسلام و قرآن اكتفا مى كنند و رفتن به مساجد هم جنبه تشريفات به خود مى گيرد در صورتى كه اسلام و قرآن بايد در متن زندگى آنان حاكم باشد)».

***

9. خوارج پس از من با خوارى و ذلت زندگى خواهند كرد

«أما إِنَّكُمْ سَتَلْقَون بَعْدِى ذُلاً شامِلاً وَسَيْفاً قاطِعاً وَأَثْرَةً يَتَّخِذُها الظّالِمُونَ فِيكُمْ سُنَّةً».(2)

«آگاه باشيد پس از من با ذلت همه جانبه و شمشير برنده و


1 . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 369.

2 . نهج البلاغه، خطبه 57.


صفحه 129

استبداد روبرو مى گرديد اموال و حقوق شما را ستمگران مى گيرند و اين كار درباره شما براى هميشه معمول و مرسوم مى گردد».

همان طور كه اميرمؤمنان(عليه السلام) خبر داد خوارج پيوسته از طرف حكومت ها مورد تعقيب قرار گرفته و اموال آنان پيوسته از طرف ستمگران تصاحب مى شد.(1)

***

10. از هر چه سؤال كنيد خبر مى دهم

«فاسألونى قبل أن تفقدونى، فوالذى نفسى بيده لا تسألونى عن شىء فما بينكم وبين الساعة... ألا أنبأتكم...».(2)

در اين خطبه اميرمؤمنان حدود آگاهى خويش از غيب را بيان مى كند و مى فرمايد:

«از هر چه كه تا قيامت پيش مى آيد سؤال كنيد جواب خواهم داد و از هر نبرد و جنگى كه پيش مى آيد و خصوصيات آن، تعداد افرادى كه كشته مى شوند يا مى ميرند و اين كه در كجا


1 . شرح نهج البلاغه ذل همان خطبه.

2 . نهج البلاغه، خطبه 89.


صفحه 130

كشته مى شوند و كجا به خاك سپرده مى شوند از همه اين ها آگاهى دارم».(1)

اين بود ده مورد از خبرهاى غيبى اميرمؤمنان(عليه السلام) كه در نهج البلاغه آمده است.

البته خبرهاى غيبى آن حضرت كه در نهج البلاغه و ساير كتاب هاى تاريخ و حديث ياد شده فراوان است و يكى از دانشمندان معاصر هفتاد و پنج مورد از آنها را در كتابى گرد آورده و به نام اخبار غيبى اميرمؤمنان(عليه السلام) منتشر ساخته است ولى ما به جهت رعايت اختصار به همين اندازه اكتفا مى كنيم.


1 . به شرح نهج البلاغه، ج7، ص 57 مراجعه شود.


صفحه 131

9

خبرهاى غيبى

ساير امامان(عليهم السلام)

همان طور كه در بخش پنجم اين كتاب ياد شد يكى از كتاب هايى كه در آن خبرهاى غيبى رسول اكرم و امامان معصوم گردآورى شده است كتاب پر ارج «اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات» تأليف محدّث عالى مقدار مرحوم شيخ حرّ عاملى متوفّاى 1104هجرى مى باشد.

نگارنده با مرورى نه بسيار دقيق آمارى از خبرهاى غيبى كه در اين كتاب آورده شد تهيه كرده تا فهرستوار در اختيار خواننده عزيز بگذارد.

و چون در دو بخش قبلى نمونه هايى از خبرهاى غيبى رسول


صفحه 132

گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) و اميرمؤمنان(عليه السلام) آورده شد; در اين بخش از خبرهاى غيبى امام مجتبى(عليه السلام)تا امام زمان(عليه السلام)ياد مى شود.

خبرهاى غيبى حضرت مجتبى(عليه السلام) بيش از ده حديث.

خبرهاى غيبى امام حسين(عليه السلام) ده حديث.

خبرهاى غيبى امام سجاد(عليه السلام) حدود بيست حديث.

خبرهاى غيبى امام محمد باقر(عليه السلام) حدود پنجاه حديث.

خبرهاى غيبى امام صادق(عليه السلام) صد و پنجاه حديث.

خبرهاى غيبى امام كاظم(عليه السلام) حدود هشتاد حديث.

خبرهاى غيبى امام رضا(عليه السلام) حدود صد و سى حديث.

خبرهاى غيبى امام جواد(عليه السلام) بيش از سى حديث.

خبرهاى غيبى امام هادى(عليه السلام) حدود پنجاه حديث.

خبرهاى غيبى امام حسن عسكرى(عليه السلام) بيش از هشتاد حديث.

خبرهاى غيبى امام زمان(عليه السلام) بيش از صد حديث.

البته قسمتى از اين احاديث مكرر است و اگر مكررات را كنار بگذاريم باز شماره آنها به اندازه اى زياد است كه براى هر خواننده منصفى اطمينان بخش است.

در اين جا براى نمونه از هر يك از امامان(عليهم السلام) يك خبر غيبى از همين كتاب نقل مى كنيم:


صفحه 133

1. امام مجتبى(عليه السلام) از اين كه به وسيله همسر خود «جعده»« مسموم مى شود; خبر داد و نيز به امام حسين(عليه السلام) گفت:

سى هزار نفر از مردمى كه ادعا مى كنند از امت اسلام هستند براى كشتن تو و اسير كردن فرزندان و خانواده تو با هم همدست مى شوند.(1)

***

2. عمر بن سعد به امام حسين(عليه السلام) گفت: يا اباعبداللّه! در ناحيه ما مردم بى خردى هستند كه مى گويند من شما را مى كشم! حضرت فرمود آنها بى خرد نيستند بلكه خردمندانند. امّا چشم من به اين روشن است كه تو پس از من جز كمى از گندم عراق نخواهى خورد.(2)

اشاره به اين كه پس از داستان كربلا عمر زيادى نخواهد كرد و از عراق خارج نخواهد شد و به حكومت رى نخواهد رسيد.

***

3. امام سجاد(عليه السلام) به فرزندش امام باقر(عليه السلام) فرمود: پس از


1 . اثبات الهداة، ج5، ص 147 و 150 به نقل از امالى صدوق و خرائج راوندى.

2 . همان كتاب، ج5، ص 199 به نقل از ارشاد شيخ مفيد.


صفحه 134

من برادرت عبداللّه ادعاى امامت مى كند و مردم را به سوى خود دعوت مى نمايد امّا عمر او كوتاه است وزود از دنيا مى رود.

امام باقر(عليه السلام) مى فرمايد:پس از رحلت پدرم برادرم عبداللّه ادعاى امامت و جانشينى پدرم را نمود ولى طولى نكشيد كه از دنيا رفت; همان طور كه پدرم خبر داده بود .(1)

***

4. امام محمد باقر(عليه السلام) جوانى را در مسجد ديد كه مى خنديد. فرمود: در خانه خدا مى خندى در حالى كه سه روز ديگر از دنيا خواهى رفت. آن جوان پس از سه روز از دنيا رفت.

و نيز به ابوبصير فرمود: هنگامى كه به كوفه برگردى خداوند دو پسر به تو عنايت مى كند يكى را عيسى و ديگرى را محمد نام مى گذارى و هر دوى آنها از شيعيان ما خواهند بود. ابوبصير مى گويد: همانطور كه امام(عليه السلام) خبر داده بود شد.(2)

***

5. در داستان آن مرد شامى و هشام كه درباره امامت با هم بحث مى كردند.


1 . همان كتاب، ج5، ص 245ـ 246 به نقل از كشف الغمه اربلى.

2 . همان كتاب، ج5، ص 305 به نقل از مشارق الانوار.


صفحه 135

مرد شامى از هشام پرسيد; در زمان ما امام كيست؟

هشام اشاره به امام صادق(عليه السلام) كرد و گفت: امروز امام ما همين مردى است كه اينجا نشسته و مردم از گوشه و كنار به سوى او كوچ مى كنند وما را از آسمان و زمين خبر مى دهد و اين علم و دانش را از پدران خود تا رسول خدا به ارث برده است.

مرد شامى گفت: از كجا اين سخن را تصديق كنم و بپذيرم؟

هشام گفت: هم اكنون هر چه خواهى از او بپرس.

امام صادق(عليه السلام) رو به او كرد و فرمود: مى خواهى از جزئيات مسافرتت تا اينجا خبر دهم؟ همه را خبر داد و مرد شامى تصديق كرد و به امامت آن حضرت ايمان آورد.(1)

***

6. سليمان بن حفص مى گويد: بر امام هفتم وارد شدم و خيال داشتم از آن حضرت بپرسم كه امام بعد از شما كيست؟

پيش از اين كه من سؤال را مطرح كنم حضرت فرمود: اى سليمان! پس از من فرزندم على، وصى و جانشين من وحجت


1 . همان كتاب، ج5، ص 336 به نقل از كافى و ارشاد مفيد و اعلام الورى طبرسى و احتجاج طبرسى.


صفحه 136

خدا بر مردم است.(1)

***

7. حمزة بن جعفر مى گويد: يك سال حضرت رضا(عليه السلام) و هارون الرشيد هر دو به حج آمده بودند يك روز در مسجدالحرام بوديم هارون از يك درب خارج شد و حضرت رضا(عليه السلام) از درب ديگر، ومن خدمت آن حضرت بودم اشاره به هارون كرد و فرمود: چقدر خانه او دور است و ملاقات نزديك سپس فرمود: طوس! طوس! اى طوس! به زودى من و هارون را در كنار هم قرار مى دهى!(2)

و بدين ترتيب از اين كه محل دفن هر دوى آنها در خراسان خواهد بود خبر داد.

***

8. حضرت عبدالعظيم حسنى كه در رى مدفون است مى گويد: بر امام جواد(عليه السلام) وارد شدم و مى خواستم از آن حضرت بپرسم كه آيا قائم آل محمّد (عليهم السلام) همان مهدى موعود است يا غير او است؟


1 . همان كتاب، ج5، ص 508 به نقل از عيون اخبار الرضا.

2 . همان كتاب، ج6، ص 77 به نقل از عيون اخبار الرضا.


صفحه 137

آن حضرت پيش از اين كه من سؤال خود را عنوان كنم فرمود: اى عبدالعظيم! قائم آل محمّد (عليه السلام)همان مهدى است.(1)

***

9. احمد بن عيسى مى گويد: پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) را در خواب ديدم كه يك مشت خرما به من مرحمت كرد خرماها را شمردم. بيست و پنج دانه بود. سپس بر امام هادى(عليه السلام)وارد شدم آن حضرت يك مشت خرما به من داد و فرمود اگر پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) زيادتر مى داد من هم زيادتر مى دادم.

احمد بن عيسى مى گويد: خرماها را شمردم همان بيست و پنج دانه بود.(2)

***

10. حجاج عبدى مى گويد:هنگام حركت از بصره پسرم بيمار بود. براى حضرت عسكرى (عليه السلام) كه در سامرا بودند نوشتم كه در حق او دعا كند. حضرت در جواب من نوشتند:

خداوند پسرت را رحمت كند كه با ايمان بود!

پس از چندى از بصره خبر فوت فرزندم رسيد. معلوم شد


1 . همان كتاب، ج6، ص 181 به نقل از اكمال الدين صدوق.

2 . همان كتاب، ج6، ص 266 به نقل از الصراط المستقيم على بن يونس بياضى عاملى.


صفحه 138

در همان روزى كه حضرت عسكرى(عليه السلام)نامه نوشته بودند; از دنيا رفته بوده است.(1)

اين بود نمونه هايى از خبرهاى غيبى پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) و امير مؤمنان(عليه السلام)و امامان معصوم(عليهم السلام)پس از او، كه در اين سه بخش نقل شد و خواننده گرامى مى تواند براى مطالعه بيش از اين مقدار به كتاب «اثبات الهداة» كه با ترجمه فارسى آن در هفت مجلد به چاپ رسيده است; مراجعه كند.


1 . همان كتاب، ج6، ص 323 به نقل از خرائج راوندى.


صفحه 139

10

پرسش هاى دهگانه

بخش هاى گذشته ثابت كرد كه آگاهى از غيب براى پيامبران و امامان از نظر دانش هاى روز و قرآن مجيد و روايات پيامبر گرامى و پيشوايان معصوم امكان پذير است و نيز خبرهاى غيبى آنان كه در قرآن و روايات متواتر نقل شده براى هيچ كس جاى ترديد و شك باقى نمى گذارد كه آنان آگاهى از غيب داشته اند يعنى آن «امكان» به «فعليت» رسيده و تحقق پيدا كرده است.

اكنون وقت آن رسيده است كه آيات و رواياتى را بررسى كنيم كه برخى، خيال كرده اند آن آيات و روايات به طور كلى آگاهى پيامبران و امامان را از غيب نفى مى كند و نيز به برخى از اشكال هايى كه در زمينه علم غيب شده است پاسخ گوييم و چون


صفحه 140

لازم است مطالب اين بخش بيشتر توضيح داده شود، مطالب را به صورت سؤال و جواب مطرح مى سازيم.

سؤال نخست

اگر پيامبران و امامان از غيب آگاهى دارند پس چرا قرآن مجيد در بسيارى از آيات، علم غيب را مختص به خداوند مى داند.

پاسخ

پيش از آن كه به پاسخ بپردازيم بهتر است همه آياتى را كه ممكن است از آنها اختصاص علم غيب به خداوند استفاده شود بياوريم:

1. (قَالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنّى أَعلَمُ غَيْبَ السَّموات وَالأَرضِ...).(1)

هنگامى كه فرشتگان به آگاه نبودن خود از «اسماء»(2) اعتراف كردند و آدم(عليه السلام) به دستور خداوند آنان را از«اسماء» آگاه


1 . سوره بقره، آيه 33.

2 . پيشتر گفته شد كه مقصود از «اسماء» حقائق موجودات جهان است.


صفحه 141

كرد خداوند به فرشتگان(كه به خلافت آدم در روى زمين اشكال كرده و گفته بودند: آدم ها مفسد و خونريز هستند و لياقت خلافت روى زمين را ندارند) فرمود:

«آيا به شما نگفتم كه غيب آسمان ها و زمين را من مى دانم »(يعنى آدم استعداد فرا گرفتن اين همه علم و دانش را هم دارد و مى تواند از فرشتگان هم، پيش بيفتد و شما از غيب آسمان ها و زمين آگاهى نداريد».

2. (عالِمُ الْغَيبِ وَالشَّهادةِ وَهُوَ الْحَكيمُ الْخَبيرُ).(1)

در اين آيه و آيه 94 و 105 سوره توبه و آيه 9 سوره رعد و آيه 92 سوره مؤمنون و آيه6 سوره سجده و آيه 46سوره زمر و آيه 22 سوره حشر و آيه8 سوره جمعه و آيه 18 سوره تغابن، در اين ده آيه جمله (عالم الغيبِ والشّهادةِ) يكى از صفات و نام هاى خدا دانسته شده است.

و نيز در آيه 3 سوره سبا«عالم الغيب» و در آيه 109 و 116 سوره مائده و آيه 78 سوره توبه و آيه 48 سوره سبا، «علام الغيوب» از صفات و نام هاى خداوند دانسته شده است.


1 . سوره انعام، آيه 73.


صفحه 142

و از برخى از اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه اين نام و اين صفت به خداوند اختصاص دارد مانند اين آيه:(قالُوا لا عِلْم لَنا إِنّكَ أَنْتَ عَلاّمُ الْغُيُوبِ).(1)

روزى كه خداوند همه پيامبران را جمع كند و بگويد: مردم چگونه دعوت شما را اجابت كردند؟ گويند:

ما آگاهى نداريم فقط تو علام الغيوب و داناى پنهانى ها هستى.

3.(وَيَقُولُون لَولا أُنزِلَ عَلَيه آيةٌ مِنْ ربِّهِ فَقُلْ إِنّما الغَيبُ للّه فانتَظروا إِنّى مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظرينَ).(2)

«مى گويند:چرا معجزه اى (كه ما مى خواهيم) از طرف پروردگارش بر او نازل نمى شود؟ بگو فقط خدا غيب مى داند پس منتظر باشيد من هم با شما منتظر مى مانم».

(با توجه به آغاز آيه مقصود از غيب در اين آيه معجزه است و اگر اين آيه را در اين بخش آورديم از نظر ظاهر آيه است).

4.(وَللّهِ غَيْبُ السَّموات وَالأَرض...).(3)

«غيب آسمان ها و زمين براى خدا است».


1 . سوره مائده، آه 109.

2 . سوره يونس، آيه 20.

3 . سوره هود، آيه 123.


صفحه 143

5. و نيز همين جمله در سوره نحل آيه 77 آمده است.

6. (لَهُ غَيْبُ السَّمواتِ وَالأَرضِ...).(1)

«غيب آسمان ها و زمين براى خدا است».

7. (إِنَّ اللّه عالِمُ غيبِ السَّمواتِ وَالأَرضِ...).(2)

«خدا داناى غيب آسمان ها و زمين است».

8.(إِنَّ اللّهَ يَعَلَمُ غَيبَ السَّمواتِ وَالأَرضِ...).(3)

«خدا غيب آسمان ها و زمين را مى داند».

اين بود آياتى كه گفته مى شود از آنها اختصاص علم غيب به خداوند استفاده مى شود. اكنون سؤال را تكرار مى كنيم:

آيا آگاهى پيامبران و امامان از غيب، با آياتى كه نقل شد منافات ندارد؟

پاسخ

بر فرض كه دلالت همه اين آيات بر اختصاص علم غيب به خداوند صحيح باشد و در دلالت هيچ يك از آنها بر اختصاص، خدشه اى نباشد; باز، با آگاهى پيامبران و امامان از غيب،


1 . سوره كهف، آيه 26.

2 . سوره فاطر، آيه 38.

3 . سوره حجرات، آيه 18.


صفحه 144

هيچ گونه منافاتى ندارد زيرا همان طور كه از قرآن مجيد و روايات استفاده مى شود; آگاهى پيامبر و امام از غيب، به تعليم الهى است و چه مانعى دارد كه علم غيب ذاتاً به خداوند اختصاص داشته باشد و خداوند بخشى از آن را در اختيار بندگان برگزيده خود بگذارد، به اين آيه توجه كنيد.

(عالِمُ الْغَيب فَلا يُظْهرُ عَلى غَيْبِه أَحداً إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول...).(1)

«فقط خدا داناى غيب است و هيچ كس را بر غيب مسلط نمى كند مگر كسانى از پيامبران كه خودپسندد».

توجه داريد كه آغاز آيه مانند همان آياتى كه در سؤال ذكر شد دلالت بر اختصاص علم غيب به خداوند دارد ولى در عين حال ذيل آيه مى گويد: خداوند علم غيب را در اختيار بندگان برگزيده خود كه پيامبرانند مى گذارد.(2)

بنابراين انحصار علم غيب به خداوند، با تعليم آن به برخى از بندگان، هيچ گونه منافاتى ندارد بله اگر كسى بگويد پيامبران و امامان از پيش خود و بدون تعليم الهى از غيب آگاهند اين گفتار


1 . سوره جن، آيه 26.

2 . آياتى كه بر آگاهى پيامبران از غيب دلالت دارد در بخش ششم اين كتاب ياد شد.


صفحه 145

با مفاد آن آيات تنافى خواهد داشت امّا هيچ يك از دانشمندان اسلامى چنين سخنى نگفته است و همگى تصريح كرده اند كه آگاهى پيامبران و امامان از غيب به تعليم الهى مى باشد.


صفحه 146

سؤال دوم

در قرآن مجيد آياتى است كه علاوه بر اين كه «علم غيب» را مختص به خدا مى داند، از ديگران نفى مى كند مانند اين آيات:

1. (وَعِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاّ هُوَ...).(1)

«كليدهاى غيب نزد خداوند است و هيچ كس جز او بر آنها آگاه نيست».

2. (لا يَعْلَمُ مَنْ فِى السَّموات وَالأَرْضِ الْغَيبَ إِلاّ اللّهُ...).(2)

«در آسمانها و زمين هيچ كس جز خدا غيب نمى داند».

آيا اين آيات با آگاهى پيامبران و امامان از غيب، منافاتى ندارد؟

پاسخ

هنگامى كه اين آيات را كنار آياتى قرار دهيم كه مفادش اين


1 . سوره انعام، آيه59.

2 . سوره نمل، آيه 65.


صفحه 147

است: ما علم غيب را در اختيار بندگان برگزيده خود مى گذاريم مانند اين آيه:

(وَما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلى الْغَيْبِ وَلكِنَّ اللّهَ يَجْتَبى مِنْ رُسِلهِ مَنْ يَشاءُ...).(1)

«خدا شما را از غيب مطلع نمى كند ولى از فرستادگان خويش هر كس را بخواهد برمى گزيند(و او را از غيب مطلع مى كند)».

نتيجه اين دو گروه آيات اين مى شود كه هيچ كس جز خدا از پيش خود از غيب آگاه نيست و خداوند كه ذاتاً(2) عالم به غيب است پيامبران و بندگان برگزيده خود را از غيب آگاه مى كند.

و صحيح نيست كه يك گروه از آيات را ببينيم و گروه ديگر را كه در روشن شدن معناى گروه اوّل دخالت تام دارند; ناديده بگيريم.


1 . سوره آل عمران، آيه 179.

2 . و مانند اين آيه است آيات ديگرى كه در بخش ششم ياد شد.


صفحه 148

سؤال سوم

در قرآن مجيد آياتى است كه در آنها صريحاً، آگاهى از غيب از رسول گرامى اسلام نفى شده است مانند اين آيات:

1.(قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُل وَما أَدرى ما يُفْعَلُ بى ولا بِكُمْ إِنْ اَتَّبعُ إِلاّ ما يُوحى إِلىَّ وَما أَنا إِلاّ نَذيرٌ مُبينٌ).(1)

«بگو رفتار و كردار من در ميان پيامبران بدعت و بى سابقه نيست. من نمى دانم كه با من و شما چگونه رفتار مى شود و من فقط از وحى پيروى مى كنم و بيش از يك بيم دهنده روشن نيستم».

2. (قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِندى خَزائنُ اللّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَيبَ وَلا أَقُول لَكُمْ إِنّى مَلكٌ إِن اتَّبعُ إِلاّ ما يُوحى إِلَىّ قُلْ هَلْ يَسْتَوى الأَعْمى وَالْبَصيرُ أَفَلا تَتَفَكَّرونَ).(2)

«پيامبر ما! به آنها بگو من به شما نمى گويم كه گنجينه هاى


1 . سوره احقاف، آيه 9.

2 . سوره انعام، آيه50.


صفحه 149

خداوند نزد من است، و غيب نمى دانم و به شما نمى گويم من فرشته ام، جز آنچه به من وحى شود پيروى نمى كنم بگو آيا كور و بينا يكسانند؟ چرا نمى انديشيد».

3. (وَلا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدِى خَزائِنُ اللّه وَلا أَعْلَمُ الْغَيب...).(1)

«و به شما نمى گويم گنجينه هاى خداوند نزد من است و غيب نمى دانم...».

4. (قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسى نَفْعاً وَلا ضرّاً إِلاّ ما شاءَ اللّه وَلَوْ كُنْت أَعلَمُ الغَيْبَ لاستَكْثرتُ مِنَ الْخَيْرِ وَما مَسَنّى السُّوءُ إِنّ أَنَا إِلاّ نَذيرٌ وَبَشيرٌ لِقَوم يُؤْمِنُونَ).(2)

«بگو من مالك سود و زيان خود نيستم جز آنچه خدا خواسته، و اگر علم غيب داشتم خير فراوانى گرد مى آوردم و هيچ شر و بدى به من نمى رسيد. من بيش از يك بيم دهنده و مژده دهنده براى گروه با ايمان نيستم».

5.(وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الأَعرابِ مُنافِقُون وَمِنْ أَهْلِ الْمَدينَة مَرَدُوا عَلى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ


1 . سوره هود، آيه31.

2 . سوره اعراف، آيه 188.


صفحه 150

سَنُعَذِّبهُمْ مَرَّتين ثُمَّ يُـرَدُّونَ إِلى عَذاب عَظيم).(1)

«بعضى از باديه نشينان كه اطراف شمايند منافق هستند و برخى از اهل مدينه به نفاق پاى بندند تو آنها را نمى شناسى و ما آنها را مى شناسيم و آنها را دوبار عذاب خواهيم كرد سپس به سوى عذابى بزرگ برده مى شوند».

6. (فَإِنْ تَولَّوا فَقُل آذَنْتُكم عَلى سَواء وَإِنْ أَدرى أَقريبٌ أَم بَعِيد ما تُوعَدونَ).(2)

«اگر پشت كردند بگو شما را يكسان آگاه كردم و من نمى دانم آيا آنچه شما وعده داده شده ايد نزديك است يا دور؟».

7. (يَوْمَ يَجْمَعَ اللّهُ الرُّسُلَ فَيَقُول ماذا أُجبْتُمْ قالُوا لا عِلْمَ لَنا انّك أَنْتَ عَلاّمُ الغُيُوب).(3)

«روزى كه خداوند پيامبران را گرد مى آورد و مى گويد: مردم به شما چه گفتند؟ مى گويند: آگاهى نداريم(آگاهى براى ما نيست) تويى داناى غيب ها».

8. (ما كانَ لى مِنْ عِلْم بِالمَلأ الأعلى إِذْ


1 . سوره توبه، آيه 101.

2 . سوره انبياء، آيه 108.

3 . سوره مائده، آيه 109.


صفحه 151

يَخْتَصِمُون * إِن يُوحى إِلىّ إِلاّ انّما أَنا نَذيرٌ مُبين).(1)

«من از مناقشه بزرگان (جهان) بالا (فرشتگان) آگاه نبودم وحيى كه به من مى شود جز اين نيست كه من بيم رسان آشكارى هستم».

اينك سؤال را تكرار مى كنيم:

آيا آگاهى رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) از غيب كه از آيات قرآن مجيد و روايات متواتر استفاده مى شود با وجود اين هشت آيه كه آگاهى آن حضرت را از غيب نفى مى كند چگونه بايد توجيه گردد؟

پاسخ

گاهى ديده مى شود كه برخى از نويسندگان پيشداور، از آياتى كه دلالت بر آگاهى پيامبران و پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) دارد (اين آيات در بخش ششم آورده شد) چشم پوشيده و چند آيه اى را كه در بالا ذكر شد دليل اين مى گيرند كه رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) به هيچوجه از غيب آگاه نبوده است.

استدلال كنندگان به اين آيات، چون در مفاد آيات و هدف آنها، دقت كافى نكرده اند نتيجه اى مخالف با خود قرآن مجيد


1 . سوره ص، آيه 69ـ 70.


صفحه 152

گرفته اند امّا اگر تعصب را كنار مى گذاردند و ماقبل و مابعد آيات را در نظر مى گرفتند و نيز به آيات ديگرى كه مى تواند علت اين سلب ها و نفى ها را روشن كند توجه مى كردند هرگز از اين آيات چنين نتيجه گيرى نمى كردند.

براى روشن ساختن معنى آيات هفتگانه بالا هر كدام را مستقلاً مورد بحث و بررسى قرار مى دهيم.

آيه نخست

اين آيه از چهار جمله تشكيل شده است و آگاهى از مفاد آن در گرو آن است كه در هر يك از آن چهار جمله دقت كافى به عمل آوريم.

1. (ما كُنْتُ بِدعاً مِنَ الرُّسل).

«كار و رفتار من بدعت و نوظهور و بى سابقه نيست».

2. (ولا أَدرى ما يَفْعَلُ بى ولا بِكُمْ).

«نمى دانم با من و شما چگونه رفتار خواهد شد».

3. (إِنْ أَتِّبع إِلاّ ما يُوحى إِلَىَّ).

«من فقط از وحى پيروى مى كنم».

4. (وَما أَنَا إِلاّ نَذيرٌ مُبين).

«من فقط بيم دهنده روشنى هستم».


صفحه 153

درباره فراز نخست، اجمال سخن اين است كه: مشركان تصور مى كردند كه پيامبر بايد از لوازم بشرى مانند غذا خوردن و راه رفتن و خوابيدن و... پيراسته باشد و مى گفتند اگر محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)پيامبر است پس چرا غذا مى خورد و در كوچه و بازار راه مى رود اگر پيامبر باشد بايد از چنين آثار بشرى منزه و پيراسته باشد و اين انتقاد را با جمله زير و اشباه آن بيان مى كردند.

(ما لِهذا الرَّسُولِ يَأَكُلُ الطَّعامَ وَيَمْشى فِى الأَسْواقِ...).(1)


1 . سوره فرقان، آيه 7.


صفحه 154

قرآن مجيد در سوره فرقان و نيز در آغاز آيه مورد بحث، به اين انتقاد پاسخ مى دهد كه اين پيامبر با پيامبران پيشين از اين جهت ها يكسان است زيرا آنان نيز غذا مى خوردند و با مردم معاشرت داشتند و در اين صورت كار اين پيامبر، نوظهور و بى سابقه نيست چنان كه مى فرمايد:

(قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُل).

«من در اين كارها بر خلاف روش پيامبران پيشين نيستم».

و در سوره فرقان مى فرمايد:

(وَما أَرْسَلْنا قَبْلَكَ مِنَ الْمُرْسَلينَ إِلاّ انّهُمْ ليَأْكُلُونَ الطَّعام وَيَمْشُونَ فِى الأَسواق...).(1)

«پيامبرانى كه پيش از تو فرستاديم همگى (مانند تو) غذا مى خوردند و در بازار آمد و شد داشتند».

از نخستين جمله آيه مورد بحث، و نيز از آيه سوره فرقان برمى آيد كه مشركان از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)انتظار مافوق بشرى داشتند به اين معنى كه مقام نبوت را با غذا خوردن و راه رفتن در بازار سازگار نمى دانستند.

و به دنبال اين انتظار باز انتظار داشتند كه پيامبر داراى قدرت خاص و مافوق بشرى، و ذاتاً و بدون تعليم و وحى الهى از غيب آگاه باشد و از پنهانى ها خبر دهد به گمان اينكه علم غيب براى او تفويض شده است.

خداوند در رد اين انديشه بى اساس، به پيامبر خود مى فرمايد: به آنان بگو: من بشرى بيش نيستم و هيچ بشرى بدون تعليم الهى نمى توند از آينده و سرنوشت خود و ديگران آگاه گردد.

(وَما أَدْرى ما يَفْعَلُ بى وَلا بِكُمْ).

«من هم نمى دانم كه با من و شما چگونه رفتار مى شود».

بنابراين، آيه شريفه، به آن رشته آگاهى از غيب نظر داد كه بدون تعليم الهى و به صورت تفويض باشد و اين نوع علم غيب با صراحت كامل از پيامبر نفى شده است ولى نفى اين علم


1 . سوره فرقان، آيه 20.


صفحه 155

غيب، (به معنى ذاتى و بدون تعليم الهى و يا به صورت تفويض) با آگاه بودن آن حضرت از غيب، به وسيله وحى و تعليم الهى هيچ گونه منافاتى ندارد.

گواه اين مطلب جمله سوم است:

(إِنْ أَتّبعُ إِلاّ ما يُوحى إِلَىّ).

«من تنها پيرو وحى هستم».

زيرا يكى از راه هاى آگاهى از غيب وحى است كه خداوند به وسيله آن پيامبران خود را از يك رشته مطالب پنهانى و به دور از حس، آگاه و مطلع مى سازد.

اگر راستى هدف آيه اين بود كه بگويد پيامبر به هيچوجه از غيب آگاه نيست(حتى به تعليم الهى) پس ميان جمله دوم و سوم يك نوع تناقض و تضاد پديد مى آيد زيرا هرگز صحيح نيست كسى هرگونه علم غيب را به طور مطلق از خود سلب كند وبلافاصله يك قسم آن را براى خود اثبات نمايد.

اگر جمله بعد به صورت استثنا بيان شده بود جا داشت كه بگوييم حكم استثنا را دارد امّا چنان كه مى بينيم به صورت استثنا بيان نشده است و بنابراين واضح است كه هدف جمله پيش نفى يك نوع آگاهى از غيب (آگاهى بدون تعليم الهى) بوده و هدف جمله بعد اثبات نوعى ديگر از آگاهى از غيب، يعنى آگاهى از


صفحه 156

طريق وحى و تعليم الهى است.

و گواه روشن ديگر بر اين كه هدف آيه نفى علم ذاتى و بدون تعليم الهى است همان جمله چهارم مى باشد.

(وَما أَنَا إِلاّ نَذيرٌ مُبينٌ).

«من بيم دهنده اى آشكار، بيش نيستم».

يعنى انتظار شما بى جا است كه مى خواهيد من ذاتاً عالم به غيب باشم زيرا من فقط پيامبرم و هرچه را در اختيارم بگذارند، مى دانم و از پيش خود و بدون تعليم الهى چيزى را نمى دانم.

آيه دوم

(قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدى خَزائِنُ اللّه وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَلا أَقُول لَكُمْ إِنّى مَلَك إِنْ أَتِّبِعُ إِلاّ ما يُوحى إِلَىّ...).(1)

با توجه به انديشه هاى باطلى كه مشركان درباره پيامبران داشنتد و در ذيل آيه نخست توضيح داده شد هدف اين آيه نيز روشن مى شود، آنها از پيامبر انتظار داشتند كه از پيش خود عالم به غيب باشد و اين آيه در ردّ آنها مى گويد: بدون تعليم الهى از غيب آگاه نيستم، گواه اين مطلب جمله بعد است:


1 . سوره انعام، آيه 50.


صفحه 157

(إِنْ أَتّبِعُ إِلاّ ما يُوحى إِلَىّ).

«من تنها پيرو وحى هستم».

يعنى بدون تعليم الهى و وحى، علم غيب ندارم امّا از راه وحى آگاه مى شوم و با توجه به بيانى كه در توضيح آيه نخست آورده شد مفاد اين آيه نيز روشن تر مى گردد.

آيه سوم

(وَلا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدى خَزائِنُ اللّه وَلا أَعْلَمُ الْغَيْب...).(1)

اين آيه با آيه دوم يكسان است و توضيح بيشترى لازم ندارد.

آيه چهارم

(قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسى نَفْعاً وَلا ضرّاً إِلاّ ما شاءَ اللّه وَلَوْ كُنْتُ أَعلمُ الْغَيبَ لاستَكْثرتُ مِنَ الْخَيرِ وَما مَسَّنىَ السُّوءُ إِنْ أَنا إِلاّ نَذيرٌ وَبَشير لِقَوم يُؤْمِنُون).(2)

با توجه به توضيحى كه در ذيل آيه نخست داده شده; مفاد


1 . سوره هود، آيه 31.

2 . سوره اعراف، آيه 188.


صفحه 158

اين آيه نيز روشن مى گردد زيرا هدف آيه، ابطال نظريه اى است كه مشركان درباره پيامبر داشتند. آنها فكر مى كردند كه پيامبر بايد از قدرت وسيع و دامنه دارى، آن هم از پيش خود و بدون استمداد از مقام ربوبى، برخوردار باشد و در پرتو آن قدرت بتواند هر نوع سودى را به سوى خود جلب كند و هر ضررى و زيانى را از خود دور نمايد و از غيب خبر دهد.

خداوند به پيامبر گرامى خود دستور مى دهد كه براى ابطال اين فكر غلط و سراسر شرك آنان، هر نوع قدرت و علم را كه از جانب خدا نباشد از خود سلب كند و بگويد من با صرف نظر از قدرت الهى، مالك هيچ گونه نفع و ضررى نيستم مگر آن كه از طرف خدا قدرتى به من اعطا گردد. و جمله: (إِلاّ ما شاء اللّه); مگر آنچه خدا بخواهد، گواهى مى دهد كه مقصود، نفى هر نوع قدرت و توانايى نيست بلكه نفى قدرتى است كه از جانب خدا نباشد.

و لذا علم و قدرتى كه از جانب خدا باشد را از خود سلب نكرده بلكه با جمله (إِلاّ ما شاء اللّه)آن را اثبات كرده است.

بر اين اساس، مفاد جمله دوم آيه (لَوْ كُنْت أَعلم الغيب...) هم روشن مى شود.


صفحه 159

يعنى اگر بدون تعليم الهى و از پيش خود عالم به غيب بودم خير فراوانى براى خويش جمع آورى مى كردم و هيچ بدى به من نمى رسيد. امّا چون آگاهى من از غيب، ذاتى نيست و به تعليم الهى است هر كجا خدا بخواهد من از غيب آگاه خواهم شد همان طور كه هر كجا خدا بخواهد از قدرت و توانايى مخصوصى برخوردار خواهم بود.

آيه پنجم

(وَمِمَّنْ حَولَكُمْ مِنَ الأَعراب مُنافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدينَة مَردوا عَلى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُم سَنُعَذِبهُمْ مَرَّتين ثُمَّ يُردُونَ إِلى عَذاب عَظيم).(1)

«گروهى از مردم مدينه به نفاق پاى بندند، تو آنان را نمى شناسى ما مى شناسيم، آنان دوبار معذب مى گردند، سپس به عذاب بزرگ برمى گردند».

تكيه ما در اين آيه بر روى جمله (لا تعلمهم) است كه پيامبر به نص قرآن گروهى از منافقان را نمى شناخت، و اين عدم آگاهى، با علم غيب سازگار نيست.


1 . سوره توبه، آيه 101.


صفحه 160

پاسخ

اوّلاً: اين آيه بيش از آن نمى رساند كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) از پاى بندى برخى به نفاق، در زمان نزول قرآن، آگاه نبوده ولى عدم آگاهى در اين ظرف خاص، دليل بر آن نيست كه تا آخر عمر از آن آگاه نشد.

شكى نيست خداوند بزرگ، روى مصالحى برخى از حوادث را در وقت وقوع از پيامبر گرامى پنهان مى داشت، بالأخص اوضاع تأسف آور منافقان كه مايه تأثر روحى عميق پيامبر مى گرديد، ولى اين مطلب غير از اين است كه بگوييم اين اخفاء دائمى و پيوسته بوده و پيامبر تا آخر عمر از آن جريان بى خبر مانده است.

ثانياً: همان قرآنى كه در اين آيه به پيامبر مى گويد :(لا تعلمهم) در سوره محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)به پيامبر چنين مى گويد:

(وَلَوْ نَشاءُ لأَرَيْناكَهُمْ فَلَعَرفتَهُمْ بِسيماهُمْ وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِى لَحْنِ الْقَولِ وَاللّهُ يَعْلَمُ أَعمالَكُمْ).(1)

«اگر مى خواستيم آنان را به تو نشان مى داديم تا از


1 . سوره محمد، آيه 30.


صفحه 161

چهره هايشان بشناسى. آنان را از شيوه گفتارشان مى شناسى. خداوند از اعمال شما آگاه است».

اين آيه به خوبى مى رساند كه راه شناسايى آنان از طريق شيوه گفتار، به روى پيامبر باز بوده و سرانجام به نفاق آنها پى مى برد.

ثالثاً: آگاهى پيامبر و پيشوايان معصوم از هر حادثه و جريانى يك علم فعلى و قهرى نيست، بلكه علم مشيتى است كه اگر بخواهند آگاه مى گردند اگر نخواهند آگاه نمى شوند و در احاديث به اين مطلب تصريح شده است.

فرض كنيد نامه اى در اختيار شما است و در آن، يك رشته مطالب مرموز و پنهان توضيح داده شده است، شما اگر بخواهيد مى توانيد با مراجعه به متن آن، از آنها آگاه گرديد.

علم پيامبر و امام به حكم احاديث(1) مشيتى است، نه فعلى و قهرى، و بسان آگاهى آن فرد از محتويات نامه است كه بدون خواست فعليت پيدا نمى كند. در صورتى كه شرايط ايجاب كند، با يك خواستن از آن آگاه مى گردند و براى اين مطالب در زندگانى پيشوايان شواهدى وجود دارد كه فعلاً مجال بازگويى آنها


1 . اصول كافى، ج1، ص 258.


صفحه 162

نيست.(1)

رابعاً: منافقان عصر رسالت آن چنان نبودند كه تا آخر شناخته نشوند قرآن مجيد آنان را به عناوين مختلف معرفى كرده است مانند:

(وَإِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ أَجسامُهُمْ وَان يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَولِهِمْ كأَنّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدةٌ يَحْسَبُونَ كُلّ صَيْحَة عَلَيْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّى يُؤْفَكُونَ).(2)

«هنگامى كه آنها را مى بينى شكل و قيافه آن ها ترا به شگفت مى آورد و اگر سخن بگويند(بر اثر قيافه حق به جانبى كه به خود مى گيرند) ترا به سخنان خود جلب مى كنند، و به گفتار آنها گوش مى دهى گويا چوب هايى هستند كه به ديوار تكيه داده شده هر صدايى را بر ضد خود مى پندارند. آنها دشمنان واقعى هستند از آنها بپرهيز! خدا آنها را بكشد! چگونه از حقيقت روى گردانند».

در اين آيه خداوند، منافقان عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) را به صفات زير توصيف كرده است:


1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 523.

2 . سوره منافقين، آيه4.


صفحه 163

1. داراى قيافه حق به جانبند.

2. زبان باز و خوش گفتارند.

3. مانند چوب هايى هستند كه به ديوار تكيه داده شده.(1)

در همين سوره منافقين آياتى در معرفى منافقان نازل شده است كه بر اهل دقت روشن است(2) خداوند در سوره توبه پرده ها را بالا زده و منافقان را به روشنى معرفى كرده است و مطالعه آيات اين سوره حقيقت را روشن مى سازد مانند آيه:

(وَلا يَأْتُونَ الصَّلاةَ إِلاّ وَهُمْ كُسالى وَلا يُنْفِقُونَ إِلاّ وَهُمْ كارهُونَ).(3)

«نماز را با كسالت مى گزارند و با بى ميلى انفاق مى كنند».

همچنين است بسيارى از آيات اين سوره.

تكليف بدون شناسايى ممكن نيست

خداوند به پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) دستور مى دهد كه با كافران و منافقان بجنگد و از گفتار و نظر آنان پيروى نكند آنجا كه


1 . مقصود اين است كه آنان بسان چوب هاى خشك هست كه در برابر سخنان حكيمانه و بيانات منطقى پيامبر و قرآن، كوچك ترين واكنشى از خود نشان نمى دهند تو گويى اصلاً روحى در بدن ندارند.

2 . به آيه هاى 5، 7، 8 مراجعه شود.

3 . سوره توبه، آيه 54، و به سوره نساء، آيه 142 مراجعه شود.


صفحه 164

مى فرمايد:

1.(يا أَيُّها النَّبِىُّ جاهِدِ الْكُفّارَ وَالْمُنافِقينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ).(1)

«اى پيامبر با گروه كافر و منافق نبرد كن و شدت عمل به خرج بده».

2. (وَلا تُطِعِ الْكافِرينَ وَالْمُنافِقينَ وَدَعْ أَذاهُمْ وَتََوَكَّلْ عَلى اللّهِ).(2)

«از كافران و منافقان فرمان مبر و آزار آنان را واگذار و بر خدا توكل كن».

آيا امكان دارد كه خداوند به پيامبر دستور نبرد و شدت عمل، با منافقين را بدهد ولى پيامبر آنها را نشناسد؟ از طرفى بگويد مطيع آنها مشو از طرفى آنها را بر پيامبر تا آخر عمر مخفى و پنهان سازد. از اين بيان نتيجه مى گيريم كه اخفاء نفاق برخى از منافقان، موقت بوده نه دائمى.

قرآن به پيامبر دستور مى دهد كه بر گروه منافق نماز نگزارد و بر كنار قبر آنان توقف نكند چنان كه مى فرمايد:


1 . سوره توبه ،آيه 73.

2 . سوره احزاب، آيه 48.


صفحه 165

(وَلا تُصَلِّ عَلى أَحد مِنْهُمْ ماتَ أَبداً وَلا تَقُمْ عَلى قَبْرِهِ إِنَّهُمْ كَفَرُوا بِاللّه وَرَسُولِهِ).(1)

«اگر مردند بر آنان نماز مگزار و بر كنار قبر آنان توقف مكن آنان به خداوند و پيامبر او كفر ورزيدند».

اين آيات و آيات ديگر حاكى است كه پيامبر سرانجام، منافقان را شناخت و نه تنها خود او آنها را مى شناخت بلكه اسامى و خصوصيات آنان را به (حذيفه)(2) گفت. از اين جهت خليفه دوم به هر فردى كه احتمال نفاق در او مى داد، نماز نمى گزارد،


1 . سوره توبه، آيه 84.

2 . به اسدالغابة، ج71 ص 391 و ديگر كتاب هاى مربوط به احوال صحابه مراجعه نماييد و متن عبارت اسدالغابة چنين است. و حذيفة صاحب رسول اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم) فى المنافقين لم يعلمهم أحداً إلاّ حذيفة اعلمه بهم رسول اللّه وسأله عمر أفى عمالى أحد من المنافقين قال: نعم احد، قال: من هو؟ قال: لا اذكره قال حذيفة: فعزله كانّما دل عليه كان عمر إذا مات ميت يسأل عن حذيفة فان حضر الصلاة عليه صلّى عليه وإن لم يحضر حذيفة الصلاة عليه لم يحضر عمر:

حذيفه رازدار پيامبر خدا بود و منافقان را مى شناخت، و پيامبر آنها را به او معرفى كرده بود روزى خليفه دوم از او پرسيد آيا در كارگزاران من از منافقان كسى هست حذيفه گفت: بلى يك نفر، خليفه گفت: او كيست؟ حذيفه از معرفى او خوددارى كرد، سرانجام خليفه او را شناخت و از كار بركنار كرد شيوه عمر در نماز بر ميت اين بود اگر حذيفه بر نماز او حاضر مى شد، وى بر جنازه نماز مى گزارد و در غير اين صورت از نماز بر او خوددارى مى كرد.


صفحه 166

مگر اين كه حذيفه او را تأييد كند و اين داستان در سيره پيامبر و تاريخ خلفا و صحابه پيامبر آمده است.

آيه ششم

(فَإِنْ تَوَلَّوا فَقُلْ آذَنْتُكُمْ عَلى سَواء وَإِنْ أَدْرى أَقريبٌ أَمْ بَعيدٌ ما تُوعَدُونَ).(1)

«اگر آنان روى برتافتند، بگو همگى را يكسان آگاه ساختيم و نمى دانم آنچه به شما وعده مى دهند، نزديك است يا دور؟».

شيوه استدلال با اين آيه اين است كه پيامبر، از نزديكى و دورى وعده هاى الهى، اظهار بى اطلاعى مى كند و اين مطلب با آگاهى سوم سازگار نيست.

پاسخ

بحث ما(همان طور كه در آغاز كتاب يادآور شديم) در كميت و مقدار علم پيامبر و ديگر پيشوايان معصوم نيست، بلكه بحث در اصل آگاهى آنان از امور پشت پرده غيب مى باشد و آيا چنين آگاهى ممكن است يا نه، و بر فرض امكان، تحقق پذيرفته است يا نه؟


1 . سوره انبياء، آيه 109.


صفحه 167

حالا اگر پيامبر در موردى اظهار بى اطلاعى نمود، هرگز با اصل آگاهى سوم منافاتى نخواهد داشت.

نكته قابل توجه در آيه اين است كه پيامبر در موضوعى اظهار بى اطلاعى نموده است كه آگاهى از آن، مختص مقام ربوبى است و آن موضوع وقت رستاخيز كه زمان تحقق وعده ها و وعيدهاى الهى است و آگاهى از وقت قيامت، از مسائلى است كه خداوند، احدى از بندگان خود را بر آن مطلع نساخته است، و آيات قرآن در اين مسأله به اندازه اى صريح است كه نمى توان خلاف آن را احتمال داد و هيچ مانعى ندارد كه خداوند پيامبر خود را از حوادث گذشته وآينده مطلع سازد، امّا آگاهى از وقت برپا شدن رستاخيز را به خود اختصاص دهد.

اينك آياتى كه اين حقيقت را به روشنى ثابت مى نمايد، و مى رساند كه آگاهى از آن، مختص ذات اقدس او مى باشد:

1.(يَسْئلُونَكَ عَنِ السّاعَةِ أَيّان مُرساها قُلْْ عِلْمُها عِنْدَ رَبّى لا يُجَلّيها لِوَقْتها إِلاّ هُوَ...).(1)

«از قيامت سؤال مى كنند كه زمان قطعى آن چه وقت است؟ بگو : علم آن نزد پروردگار من است، جز او كسى از آن آگاه نيست».


1 . سوره اعراف، آيه 187.


صفحه 168

2. (إِنّ السّاعَة آتِيَةٌ اكادُ أُخْفِيها لِتُجْزى كلُّ نَفس بِما تَسْعى).(1)

«رستاخيز فرا مى رسد، آن را پنهان مى كنم تا هر انسانى در مقابل كوششى كه مى كند سزا ببيند».

3. (إِنّ اللّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَة...).(2)

«پيش خدا است آگاهى از وقت رستاخيز».

4. (يَسئَلُكَ النّاسُ عَنِ السّاعَة قُلْ إِنّما عِلْمُها عِنْدَ اللّه وَما يُدريكَ لعَلَّ السّاعَة تَكُونُ قَريباً).(3)

«مردم از تو از وقت رستاخيز سؤال مى كنند، بگو آگاهى از (وقت) آن نزد خدا است! چه مى دانى كه شايد وقت آن نزديك باشد!».

5. (إِلَيْهِ يُردُّ عِلْمُ السّاعَةِ...).(4)

« آگاهى از وقت رستاخيز به خدا باز مى گردد».

6. (وَعِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُون).(5)

«آگاهى از وقت رستاخيز نزد او است و به سوى او برمى گرديد».


1 . سوره طه، آيه 15.

2 . سوره لقمان، آيه 34.

3 . سوره احزاب، آيه 63.

4 . سوره فصلت، آيه 47.

5 . سوره زخرف، آيه 85.


صفحه 169

اين آيات به روشنى گواهى مى دهند كه آگاهى از وقت رستاخيز، مخصوص خدا است و خدا روى مصالحى بندگان خود را از آن مطلع نساخته است.

و آيه مورد بحث نيز مربوط به رستاخيز است و اگر پيامبر از وقت وعده الهى، اظهار بى اطلاعى مى كند، مقصود، اظهار بى اطلاعى از وقت رستاخيز است و آگاه نبودن از وقت رستاخيز گواه بر عدم آگاهى از موارد ديگر نخواهد بود.

در پايان از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اين كه مضمون همين آيه در سوره جن آيه 24 و 25 و 26 و 27 وارد شده است آنجا كه مى فرمايد:

(حَتّى إِذا رَأَوا ما يُوعَدونَ فَسَيَعْلَمُونَ مَنْ أَضعفُ ناصِراً وَأَقَلُّ عَدَداً * قُلْ إِن أَدرى أَقريبٌ ما تُوعدونَ أَمْ يَجْعَلُ لَهُ رَبّى أَمداً * عالِمُ الْغَيْب فَلا يُظْهِر عَلى غَيْبِهِ أَحداً إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول).

«وقتى عذاب الهى را ديدند آنگاه آگاه مى گردند كه چه كسى از نظر ياور ناتوان و كم است بگو نمى دانم آن چه را به شما وعده مى دهند نزديك است، يا خدا براى آن مدتى معين خواهد كرد؟ آگاهى از غيب او است و كسى را بر غيب خود مسلط نمى سازد جز هر يك از پيامبران كه بخواهد».


صفحه 170

از بررسى اين آيات به دست مى آيد:

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در اين آيات آگاهى از وقت رستاخيز را از خود نفى مى كند و اين آگاهى به حكم آيات قرآن مخصوص ذات اقدس الهى است.

آيه هفتم

(يَوْمَ يَجْمَعُ اللّه الرُسُلَ فَيَقُول ماذا أُجبْتُمْ قالُوا لا عِلْمَ لَنا إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّمُ الْغُيُوب).(1)

شيوه استدلال با اين آيه اين است كه پيامبران گرامى هر نوع علم غيب را از خود نفى مى كنند، و تنها خدا را به صفت «علام الغيوب» توصيف مى نمايند.

پاسخ

شكى نيست كه حرف «لا» در تركيبى مانند: «لا رجل فى الدار»، «لا علم لنا»، «لا خير فيهم»، براى نفى جنس و حقيقت است و علماء ادب يك چنين «لا» را نافى جنس مى نامند ولى بايد توجه نمود كه نفى جنس به دو صورت انجام مى گيرد:

1. نفى جنس، به صورت جدى و واقعى، و دور از هر


1 . سوره مائده، آيه109.


صفحه 171

نوع شائبه مجاز، مانند:لااله الاّ اللّه، لا رطب ولا يابس إلاّ فى كتاب مبين، مثلاً موقعى كه اصلاً مردى اعم از پير و جوان، سالم و بيمار، در خانه نباشد مى گويند: «لا رجل فى الدار».

2. نفى جنس، نه به صورت واقعى و حقيقى، بلكه به شكل مجازى، به طورى كه اگر فردى در خانه موجود باشد آن را به علتى ناديده گرفته و نفى جنس مى نمايند. مثلاً مردى در خانه را مى زند و مى گويد: در خانه كسى هست؟ با اين كه پيرمرد بيمارى كه توانايى حركت ندارد، در خانه هست ـ مع الوصف ـ در پاسخ او مى گويند كسى در خانه نيست اين نفى حقيقت، به طور حقيقى نيست، بلكه به طور مجازى است به خاطر اين كه چون آن فرد موجود، به درد سؤال كننده نمى خورد، او را ناديده گرفته و مى گويند كسى در خانه نيست.

اميرمؤمنان(عليه السلام) به ياران ترسو و اصحاب بهانه جوى خود، كه سرما و گرما را بهانه مى كردند و از جهاد با معاويه برمى تافتند مى گويد: «يا أشباه الرجال ولا رجال»; «اى مردنماها كه مرد نيستيد»، يك چنين نفى حقيقت به داعى و انگيزه هاى مختلف در زبان عرب و احاديث اسلامى فراوان است مانند: «لا صلاة لجار المسجد إلاّ فى المسجد».


صفحه 172

در آيه مورد بحث جريان از اين قبيل است: وقتى پيامبران علم و آگاهى محدود خود را، با علم و آگاهى بى پايان خداوند مقايسه مى كنند، و نيز متوجه مى شوند كه هر علم و آگاهى كه دارند از جانب او است، و خداست كه اين علم و آگاهى را به آنان داده است و از خود چيزى ندارند; بى اختيار در برابر علم اصيل و ذاتى و نامحدود او، خضوع نموده و هر نوع علم و آگاهى را از خود سلب مى نمايند و مى گويند ما آگاه نيستيم و تنها تويى آگاه از مطلب و آگاه به حق.

در فلسفه اسلامى پيرامون واقعيت علم و آگاهى آمده است: كه علم حقيقى و آگاهى كامل، اين است كه از مجموع عللى كه در طول زمان مايه پيدايش حادثه اى گرديده و حوادثى كه فعلاً با آن همگام و همزمان است، آگاه گرديم و چنين علمى، از توانايى بشر بيرون است.

با در نظر گرفتن اين جهات صحيح است كه پيامبران در برابر علم الهى خضوع كنند و بگويند: (لا علم لنا)خصوصاً با توجه به اين كه اگر علمى دارند، مربوط به خود آنان نيست، بلكه پرتوى است از نور و علم الهى كه براى آن حد و مرزى نيست، وخداوند درباره علم بشر چنين گفته است:(وَما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ


صفحه 173

إِلاّ قَليلاً).(1)

***

ثانياً: آيات مربوط به شهادت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و گروه هاى ديگر، با صراحت كامل مى رساند كه اينان در روز بازپسين براى اداء شهادت دعوت مى شوند چنان كه مى فرمايد:

(وَ وُضِعَ الْكِتابُ وَ جىءَ بِالنَّبِيّيِنَ وَالشُّهَداءِ...).(2)

آيا ممكن است كه گواهان محكمه الهى، بدون آگاهى به چيزى شهادت دهند و يا چيزى را گواهى نمايند در اين صورت آيات شهادت خصوصاً آيه:

(وَجِئْنا بِكَ عَلى هؤلاءِ شَهيداً).(3)

«و تو را (اى پيامبر) براى آنان گواه مى آوريم».

و همچنين آيه:

(وَيَومَ يَقُومُ الأَشهادُ).(4)

«روزى كه گواهان براى اداى شهادت به پا مى خيزند».

ما را وادار مى كند كه جمله «لا عِلْمَ لنا» را به همان صورتى


1 . سوره اسراء، آيه85.

2 . سوره زمر، آيه 69.

3 . سوره نساء، آيه41.

4 . سوره غافر، آيه 51.


صفحه 174

كه ذكر شد معنى كنيم.

ثالثاً: چگونه مى توان گفت كه پيامبران هيچ آگاهى از وضع امت خود ندارند در حالى كه پيامبر در محشر و روز گردآورى پيامبران، در محكمه عدل الهى چنين مى گويد:

(وَقالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَومى اتَّخَذُوا هذا القُرآنَ مَهْجُوراً).(1)

«در چنين روزى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مى گويد: پروردگارا امت من، قرآن را ترك كردند ».

و با در نظر گرفتن سياق آيات بالأخص آيه ماقبل :

(وَيَوم يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيهِ).

«روزى كه ستمگر دست به دندان مى گيرد».

روشن مى شود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) روز بازپسين اين چنين سخن مى گويد.

رابعاً: چگونه مى توان گفت كه در چنين روزى پيامبران آگاهى از وضع امت خود ندارند در صورتى كه در اعراف گروهى، نيكوكاران و بدكاران را با سيماى آنان مى شناسند و چنان كه مى گويد:


1 . سوره فرقان، آيه 30.


صفحه 175

(وَعَلى الأَعرافِ رِجالٌ يَعْرِفُونَ كُلاً بِسيماهُمْ...).(1)

«در اعراف مردانى هستند كه همه را به چهره هايشان مى شناسند».

آيا پيامبرى كه درباره سرنوشت ابولهب در برزخ و قيامت، پيشاپيش از مقام ربوبى آياتى تلقى كرده است و يا درباره وليد بن مغيره، وحى الهى بر او نازل شده است(2) و ... جا دارد كه در روز رستاخيز به طور واقعى بگويد كه: «لا علم لنا»؟!

اين قراين ما را به مراد الهى نزديك كرده و مى رساند كه نفى هر نوع آگاهى جنبه تأدبى داشته كه يك نوع خضوع صحيح و عقلانى بوده است بالأخص كه گفتيم علمى كه پيامبران دارند، از خدا است. و مربوط به خود آنان نيست.

خامساً: قرآن مجيد مى گويد: از پيامبران و امت ها جدا سؤال مى شود چنان كه مى فرمايد:

(فَلَنَسأَلنّ الَّذينَ أُرسلَ إِليهِمْ وَلَنَسأَلنّ المُرسَلينَ).(3)


1 . سوره اعراف، آيه 46.

2 . به سوره «ن» آيه هاى 10ـ15 و سوره مدثر آيه هاى 11ـ 26 مراجعه شود.

3 . سوره اعراف، آيه 6.


صفحه 176

«از افرادى كه براى آنان پيامبر اعزام كرده ايم، سؤال مى كنيم، واز پيامبران نيز مى پرسيم».

از بسيارى از آيات استفاده مى شود كه مجرمان و گنهكاران از آينده خود آگاه مى باشند و با تأسّف فراوانى مى گويند:

(يا لَيْتَنى اتَّخذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً).(1)

«اى كاش راه پيامبر را مى رفتم».

(يا وَيْلَتا لَيْتنى لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَليلاً).(2)

«اى كاش با فلانى دوست نمى شدم».

(فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنّا مُوقِنُون).(3)

«ما را باز گردان تا عمل صالح انجام دهيم ما به يقين رسيده ايم».

آيا صحيح است كه امت، از وضع خود آگاه بوده و سر به زير افكنده و آرزوهايى بنمايد امّا پيامبران كه مدت ها با امت هاى خود زندگى كرده اند، از خود، هر نوع آگاهى را به طور حقيقى سلب نمايند؟!

بنابراين ، مفاد آيه (لا عِلْمَ لَنا) روشن است و با آيات مربوط به آگاهى پيامبر از غيب منافاتى ندارد.


1 . سوره فرقان، آيه 27.

2 . سوره فرقان، آيه 28.

3 . سوره سجده، آيه 13.


صفحه 177

آيه هشتم

(ما كانَ لِى عِلْمَ بِالْمَلاِ الأَعْلى إِذْ يَخْتَصِمُونَ * إِن يُوحى إِلَىّ إِلاّ أَنّما أَنا نَذيرٌ مُبينٌ).(1)

«من از مجادله فرشتگان بلندپايه آگاه نبودم، به من وحى نمى شود جز اين كه بيم رسان آشكارى هستم».

مقصود مذاكره و مخاصمه فرشتگان، درباره آفرينش انسان است كه در سوره بقره به طور روشن بيان گرديده است و فشرده مذاكره اين بود، كه آيا در روى زمين خليفه اى قرار مى دهى كه فساد كند با آنكه ما ترا تقديس و تسبيح مى كنيم...؟!(2)

آياتى كه پس از دو آيه مورد بحث وارد شده است، به گونه اى اين مطلب را تأييد مى كند زيرا در آنها، داستان خلقت آدم و سجده فرشتگان و خوددارى شيطان، وارد شده است(3) از اين جهت مى توان گفت: مقصود، پرس و جوى فرشتگان و به تعبير قرآن مجادله و مخاصمه آنان درباره آفرينش آدم است.(4) و در اين جا احتمال ديگرى نيز در موضوع مخاصمه وجود دارد كه


1 . سوره ص، آيه هاى 68 و 69.

2 . سوره بقره، آيه هاى 30ـ 33.

3 . سوره ص آيه هاى 71ـ 85.

4 . مفاتيح الغيب، ج7، ص 209، طبع1308.


صفحه 178

مرحوم طبرسى يادآور شده است. علاقمندان مى توانند به تفسير مجمع البيان مراجعه كنند.(1)

در هر حال با توجه به نحوه استعمال لفظ «ما كان» در قرآن، مى توان معنى آيه را به دست آورد و براى نمونه مواردى را يادآور مى شويم:

1. (ما كانَ اللّه لِيُضيعَ إِيمانكُمْ إِنَّ اللّهَ بِالنّاسِ لَرؤوفٌ رَحيم).(2)

«شأن خدا نيست كه پاداش ايمان شما را ضايع كند، خداوند به مردم مهربان و رحيم است».

2. (ما كانَ لِبَشَر أَنْ يُؤْتيهِ اللّهُ الكِتابَ وَالحُكْمَ وَالنُّبُوةَ ثُمَّ يَقُول لِلنّاسِ كُونُوا عِباداً لى...).(3)

«ممكن نيست خدا به بشرى كتاب و حكم و نبوت بدهد سپس وى به مردم بگويد مرا بپرستيد».

3. (وَما كانَ لِنَفْس أَنْ تَمُوت إِلاّ بِإِذنِ اللّهِ).(4)

«ممكن نيست انسانى جز به اذن خداوند بميرد».


1 . مجمع البيان، ج4، ص ...ط صيدا.

2 . سوره بقره، آيه 143.

3 . سوره آل عمران، آيه 79.

4 . سوره آل عمران، آيه 145.


صفحه 179

4. (ما كانَ لِنَبِىّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسرى حَتّى يُثْخِنَ فِى الأَرضِ...).(1)

«براى پيامبرى شايسته نيست كه اسيرانى داشته باشد مگر اين كه خونى در زمين بريزد».

5. (ما كانَ لِلْمُشْرِكينَ أَن يَعْمُرُوا مَساجدَ اللّهِ).(2)

«براى مشركان چنين حقى نيست كه در حال كفر، خانه خدا را تعمير كنند».

6. (وَما كان هذا القُرآنُ أَن يُفترى مِنْ دُونِ اللّهِ).(3)

«شأن اين قرآن نيست كه به مقامى جز خدا نسبت داده شود».

7. (وَما كانَ لِرَسُول أَن يَأتى بآية إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ).(4)

«براى هيچ پيامبرى چنين مقامى نيست كه معجزه اى بياورد جز به اذن خدا».


1 . سوره انفال، آيه 67.

2 . سوره توبه ، آيه 17.

3 . سوره يونس، آيه 37.

4 . سوره رعد، آيه 38.


صفحه 180

در اين آيات كه مانند آنها در قرآن فراوان است هدف، نفى اقتضاء ذاتى است يعنى خود موضوع بالذات چنين اقتضايى ندارد. ولى چنين نفى هايى بر دو نوع اند:

1. گاهى چنين نفى ابدى و جاودانى است. به هيچ وجهى قابل دگرگونى نيست مانند(ما كانَ اللّهُ لِيضيعَ إِيمانكم); شأن خدا نيست كه پاداش ايمان هاى شما را ضايع سازد. زيرا ضايع كردن پاداش، يك نوع ستم و يا تخلف وعده است كه ذات خدا از هر دو نوع پيراسته است.

ولى گاهى، همين نفى، به عناوين ديگر دگرگون مى شود مانند آيه اخير، چنان كه مى فرمايد:

(وَما كانَ لِرَسُول أَن يَأتى بآية إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ).

«شأن هيچ پيامبرى نيست كه از پيش خود بدون استمداد از قدرت الهى، معجزه هايى بياورد مگر به فرمان خدا».

هدف آيه اخير اين است كه هيچ پيامبرى، از جانب خدا، چنين قدرتى ندارد، ولى نداشتن چنين قدرتى گواه بر آن نيست كه مطلقاً نتواند معجزه اى بياورد، بلكه در پرتو قدرت خداوند مى تواند دست به اعجاز بزند.

***


صفحه 181

روى اين بيان هدف آيه مورد بحث نيز روشن گرديد مفاد آيه ايـن است كه مـن از جانب خـود، از مخاصمه بزرگـان جهان بالا آگاه نبودم و چنين آگاهى ذاتى در توان بشر نيست ولى ايـن دليل بر آن نيست كه او مطلقاً حتى در پرتو بدان دست نخواهد يافت.

روشن ترين گواه بر اين مطلب، ذيل آيه است كه مى گويد: «به من جز اين وحى نشده است كه من بيم رسان آشكارى هستم». مفاد آن است كه توقع چنين آگاهى هاى ذاتى، از من بى جاست. كار من جز بيم رسانى چيز ديگرى نيست و خداوند نيز به من جز اين وحى نكرده است و هرگز از درون كسى كه بيم رسانى بيش نيست، چنين آگاهى نمى جوشد، و تا از مقام ربوبى چيزى به من القا نگردد، نمى توانم از چنين امور پشت پرده اى آگاه شوم ولى عدم آگاهى ذاتى پيامبر، مانع از آگاهى او از طريق اكتسابى نيست و اين كه او شأنى جز اين ندارد كه بيم رسانى بيش نيست، مانع از آن نمى گردد كه براى همين هدف و ايجاد ترس در قلوب و دل ها، از جانب خداوند از يك رشته امور غيبى آگاه گردد، و ديگران را مطلع سازد.

گواه اين كه، پيامبر در حالى كه آگاهى از مخاصمه را از خود نفى مى كند در آيات ديگر همان مخاصمه را تشريح كرده و


صفحه 182

بيان نموده است.(1)

آيا اين نفى و اثبات گواه بر آن نيست كه هدف از نفى آگاهى، ذاتى است، نه آگاهى اكتسابى؟

هرگاه كسى كه اين آيه و مانند آنها را دستاويز خود قرار داده است، بى طرفانه در مفاد آيات دقت كند، و يا با اهل فن به بحث و مذاكره بنشيند، حقيقت و مفاد آيه بر او مخفى نمى ماند.


1 . سوره بقره، آيه هاى 30ـ 33.


صفحه 183

سؤال چهارم

از آياتى كه براى اثبات آگاهى پيامبران از غيب به آنها استدلال مى شود اين آيه است:

(عالِمُ الغَيْبِ فَلا يظهِرُ عَلى غيبِهِ أَحداً * إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول...).(1)

از اين آيه استفاده مى شود كه آگاهى آنان از غيب با تعليم الهى ممكن است امّا اين امكان به فعليت و تحقق رسيده است يا نه؟ معلوم نيست.

پاسخ

آياتى را كه در بخش ششم اين كتاب آورديم به منظور پاسخ به همين اشكال و سؤال، به دو گروه تقسيم كرديم:

1. گروهى كه امكان آگاهى پيامبران از غيب را مى رساند(سه آيه).

2. گروهى كه تحقق و فعليّت آگاهى از غيب را


1 . سوره جن، آيه 26 و 27.


صفحه 184

مى فهماند(هفده آيه).

بنابراين با مراجعه به آن بخش، پاسخ اين سؤال روشن است و به عبارت ديگر اصلاً چنين اشكال و سؤالى بى وجه است.


صفحه 185

سؤال پنجم

آيا اعتقاد به اين كه پيامبران و امامان از غيب آگاهند، مستلزم اين نيست كه براى خدا در صفت «عالم به غيب بودن» شريك قرار داده باشيم؟

پاسخ

در بحث هاى گذشته بارها گفته شد كه آگاهى پيامبران و امامان و بندگان خاص خدا از غيب، به تعليم الهى است نه ذاتى، و اعتقاد به آگاهى آنان از غيب با اعتقاد به اين كه اين علم از جانب خدا به آنها داده شده است به اين معنا است كه علم خدا ذاتى و علم آنان تعليمى است يعنى آنان براى عالم شدن نيازمند به خدا هستند و اين عين اعتقاد به بندگى و نيازمندى آنان است.«أين التراب وربّ الأرباب؟»; بنده نيازمند كجا و خداى بى نياز كجا؟(1)


1 . برخى از «غلاة» بوده اند كه امامان را با خدا در علم شريك مى دانستند يعنى علم آنان را ذاتى مى پنداشتند امّا در روايات، عقيده آنان مردود شناخته شده و از آنها بيزارى جسته شده است.


صفحه 186

سؤال ششم

صحيح است كه علم خدا ذاتى و علم ديگران حتى پيامبران و امامان اكتسابى و تعليمى است و از جانب خدا به آنان اعطا مى شود.

امّا آيا اين دليل مى شود كه ما آياتى كه بر اختصاص علم غيب به خداوند دلالت دارد(1) و آياتى كه آگاهى از غيب را براى خداوند اثبات و از غير او نفى مى كند(2) و آياتى كه آگاهى از غيب را از رسول گرامى اسلام نفى مى كند(3) اين سه گروه از آيات را حمل بر علم ذاتى و غير اكتسابى كنيم؟ با آنكه ظاهر مفاد «نفى علم غيب» نفى مطلق علم غيب است خواه ذاتى باشد و خواه تعليمى و اكتسابى.

پاسخ

در بخش سوم اين كتاب و نيز در موارد ديگر گفته شد كه


1 . مانند آيه 73 سوره انعام: (عالِمُ الغَيْبِ وَالشَّهادَةِ وَهُوَ الْحَكيمُ الْخَبير).

2 . مانند آيه 59 سوره انعام: (وَعِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاّ هُوَ).

3 . مانند آيه 50 سوره انعام: (قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدى خَزائِنُ اللّهُ وَلا أَعْلَمُ الْغَيْب).


صفحه 187

در زمان پيامبر گرامى اسلام و زمان هاى بعد، حتى تا چند قرن بعد، گاهى كلمه «علم غيب» به معناى «علم غيب ذاتى» استعمال مى شده است وحتى برخى از دانشمندان بزرگ شيعه(1) فرموده اند: با اين كه پيامبر و امام از غيب آگاهى دارند در عين حال نبايد آنان را با كلمه «عالم به غيب» توصيف كنيم زيرا «علم به غيب» فقط به خداوند گفته مى شود و بر كسى كه علم او به تعليم الهى است نبايد اطلاق شود گواه روشن اين مطلب گفتارى است كه از على(عليه السلام) در نهج البلاغه نقل شده است.

هنگامى كه على(عليه السلام) در بصره از حوادث آينده خبر داد; يكى از ياران او گفت: آيا علم غيب دارى؟ حضرت خنديد و فرمود: اين «علم غيب» نيست يعنى علم غيب ذاتى و بدون تعليم الهى نيست «انّما هو تعلّم من ذى علم»; بلكه اين آگاهى از غيب را رسول خدا به من تعليم كرده است.(2)

بنابراين «علم غيب» در عصر نزول قرآن و صدور احاديث، به معناى علم ذاتى، هم استعمال مى شده است و هيچ مانعى ندارد كه با در نظر گرفتن آياتى كه آگاهى از غيب را براى پيامبران


1 . گفتار هشت نفر از دانشمندان بزرگ در اين باره در بخش سوم اين كتاب نقل شد.

2 . نهج البلاغه، خطبه 124.


صفحه 188

ثابت مى داند، آيات نفى كننده را حمل بر همان علم غيب ذاتى و بدون تعليم الهى كنيم و خوشبختانه گواه بر اين توجيه در روايات هم آمده است مانند همان گفتار نهج البلاغه، و نيز رواياتى كه از امام هفتم(عليه السلام) در بخش سوم اين كتاب نقل شد كه فرمود: اين آگاهى كه ما داريم «علم غيب» نيست (يعنى علم غيب ذاتى و بدون تعليم الهى) بلكه از رسول خدا به ارث برده ايم و هر چه ما مى دانيم از رسول خدا به ما رسيده است و رسول خدا هم هر چه مى داند از خداوند آموخته است.(1)

و نيز در روايت ديگر وارد شده است كه از امام هشتم(عليه السلام) پرسيدند :آيا امام به زمان مرگ خود آگاه است يا نه؟

حضرت در پاسخ فرمودند:« نعم يعلم بالتعليم... ; بله آگاه است امّا آگاهى او به تعليم الهى است».(2)

و نيز در روايت ديگر، هشام كه يكى از ياران امام صادق(عليه السلام) است آن حضرت را در حضور خود ايشان چنين معرفى كرد: «يخبرنا بأخبار السماء وراثة عن أب عن جد...(3); ما را از


1 . امالى مفيد، ص 14.

2 . اثبات الهداة، ج5، ص 528 به نقل از بصائر الدرجات.

3 . اثبات الهداة، ج5، ص 336 به نقل از كافى كلينى و احتجاج طبرسى و اعلام الورى طبرسى و ارشاد مفيد.


صفحه 189

خبرهاى غيبى آسمان آگاه مى كند و اين آگاهى از پدرانش به او رسيده است يعنى آگاهى او ذاتى نيست و به تعليم الهى است كه توسط پدرانش به او اعطا شده است».


صفحه 190

سؤال هفتم

از آياتى كه در قرآن مجيد آمده است و در بخش ششم اين كتاب مورد بحث قرار گرفت فقط آگاهى پيامبران از غيب استفاده مى شود، پس براى اثبات آگاهى امامان از غيب چه دليلى داريم؟

پاسخ

در اين باره دليل هاى فراوانى داريم:

1. خبرهاى غيبى نهج البلاغه كه ده مورد آن از باب نمونه در بخش هشتم اين كتاب آمد مى تواند دليل قاطعى بر آگاهى امام از غيب باشد.

2. صدها خبر غيبى كه در غير نهج البلاغه از على(عليه السلام) و ساير امامان نقل شده و آمار و نمونه هايى از آنها در بخش نهم اين كتاب آورده شد; نيز مى تواند دليل محكم و قطعى بر آگاهى آنان از غيب باشد.

3. خبرهاى صحيح السند و قطعى كه امامان را وارث علوم انبيا و به ويژه وارث علوم پيامبر گرامى اسلام معرفى مى كند; نيز


صفحه 191

يكى از دليل هاى قطعى آگاهى امامان از غيب است. در اينجا از باب نمونه ده حديث نقل مى شود:

الف: كلينى در كافى با سند صحيح از امام صادق(عليه السلام) روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: حضرت داود، علم پيامبران پيش از خود را به ارث برد و حضرت سليمان از داود ارث برد و پيامبر گرامى اسلام، علوم سليمان را به ارث برد و ما اهل بيت، وارث علوم پيامبر گرامى اسلام هستيم.(1)

ب: در كتاب كافى با سند صحيح از امام باقر(عليه السلام) روايت شده است كه حضرت باقر(عليه السلام)فرمود:

علمى كه با حضرت آدم به زمين آمده از زمين به بالا برده نشد و كسانى آن را به ارث بردند، على(عليه السلام)عالم اين امت بود(كه علم آدم(عليه السلام) نزد او بود) و هيچ عالمى از ما نمى ميرد مگر آن كه از اهل بيت خود جانشينى دارد كه علم او را به ارث مى برد....(2)

پ. در كافى با سند صحيح از امام باقر(عليه السلام) روايت شده است كه آن حضرت در ضمن حديثى فرمود:

هر علمى كه خداى متعال به فرشتگان و پيامبران آموخته است; ما نيز آن را مى دانيم.(3)


1 . كافى، ج1، ص 225; مرات العقول، ج1، ص 169.

2 . كافى، ج1، ص 222; مرات العقول، ج1، ص 168.

3 . كافى، ج1، ص 256; مرات العقول، ج1، ص 186.


صفحه 192

ت. در كافى با سند موثق از امام باقر(عليه السلام) روايت شده است كه در ضمن حديثى فرمود:

به خدا سوگند هيچ علمى را خداوند به پيامبر گرامى اسلام نياموخت مگر آن كه آن حضرت، آن علم را به على(عليه السلام) آموخت و علم على(عليه السلام) پس از او به ارث به ما رسيده است.(1)

ث. در كافى با سند صحيح از امام باقر(عليه السلام) روايت شده است كه آن حضرت فرمود:

رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)، به على(عليه السلام) فرمود: يا على از نبوت نصيبى براى تو نيست امّا در علم با من شريك هستى.(2)

ج. در كافى با سند صحيح از امام هشتم(عليه السلام) در ضمن حديثى روايت شده است كه آن حضرت فرمود:

«استودعنا علمهم نحن ورثة أولى العزم من الرسل».

«رسول خدا علوم پيامبران را نزد ما به وديعت گذارد و ما أهل بيت وارثان پيامبران اولى العزم هستيم».(3)

چ. در كافى از امام باقر(عليه السلام) در ضمن حديثى نقل شده


1 . كافى، ج1، ص 263; مرات العقول، ج1، ص 190.

2 . كافى، ج1، ص 263; مرات العقول، ج1، ص 190.

3 . كافى، ج1، ص 224; مرات العقول، ج1، ص 168.


صفحه 193

است:

خداوند علوم همه پيامبران را به رسول گرامى اسلام داد و او همه علومش را به اميرمؤمنان على(عليه السلام)آموخت.(1)

ح. در بصائر الدرجات از امام صادق(عليه السلام) روايت شده است كه در ضمن حديثى فرمود:

خداوند پيامبران اولوالعزم را با علم، برترى داد و علم و برترى آنان را ما به ارث برده ايم....(2)

خ: در همان كتاب از امام باقر(عليه السلام) روايت شده است كه در ضمن حديثى فرمود:

«نحن ورثة أُولى العزم من الرسل».

«ما اهل بيت، وارثان (علوم) پيامبران اولوالعزم هستيم».(3)

د.در همان كتاب از اميرمؤمنان على(عليه السلام) روايت شده است كه در ضمن حديثى فرمود:

خداوند رسول گرامى را بر هر چه آگاه كرد آن حضرت هم مرا بر همان آگاه نمود....(4)


1 . كافى، ج1، ص 222.

2 . بصائر الدرجات، ص 228 ، چاپ جديد.

3 . همان كتاب، ص 120.

4 . همان كتاب، جزء دوم، باب بيست و يكم، چاپ سنگى.


صفحه 194

ذ. نيز از امام هشتم(عليه السلام) روايت شده است:

آيا خدا نمى گويد: او آگاه از غيب است و كسى را بر غيب خود مطلع نمى سازد مگر رسولى را كه برگزيده است؟ رسول خدا در پيشگاه او برگزيده است و ما وارثان اين رسول هستيم كه او را بر آنچه از غيب كه خواسته، مطلع ساخته است.(1)

در بخش سوم اين كتاب نيز دو روايت يكى از نهج البلاغه و ديگرى از امالى شيخ مفيد نقل شد كه هر دو حاكى از اين است كه علم امامان از رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به آنان به ارث رسيده است.

و نيز در پاسخ سؤال ششم دو روايت ديگر در اين باره از كتاب «اثبات الهداة» نقل شد به آنجا مراجعه شود.


1 . «أليس اللّه يقول: (عالِمُ الغَيبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَن ارتَضى مِنْ رَسُول) فرسول اللّه عند اللّه مرتضى ونحن ورثة ذلك الرسول الذى اطلعه اللّه على ما يشاء من غيبه...».


صفحه 195

سؤال هشتم

اگر امامان از غيب آگاهى داشتند پس چرا در موارد متعددى آگاهى خود را از غيب انكار مى كردند مانند اين حديث؟:

چهار نفر از اصحاب امام صادق(عليه السلام) در مجلس آن حضرت بودند كه آن حضرت با حال خشم نزد آنان آمد و فرمود:

تعجب است از آنان كه خيال مى كنند ما غيب مى دانيم با اين كه جز خدا هيچ كس غيب نمى داند. من مى خواستم كنيز خود را تنبيه كنم فرار كرد و ندانستم كه در كدام اطاق از اطاق هاى خانه است.(1)

پاسخ

اين قبيل روايات در صدد رد اعتقاد كسانى است كه آگاهى امامان از غيب را «ذاتى» و بدون تعليم الهى مى دانند و حضرت با اين بيان مى خواهند به مردم بفهمانند كه اگر خدا آنها را از غيب آگاه نكند، از پيش خود آگاه نيستند چنان كه در روايت ديگر چنين


1 . كافى، ج1، ص 257.


صفحه 196

آمده است:

«انّ عالمنا لا يعلم الغيب ولو وكل اللّه عالمنا إلى نفسه كان كبعضكم ولكن يحدث إليه ساعة بعد ساعة».(1)

«عالم ما اهل بيت داراى علم غيب(ذاتى) نيست وبايد خدا به او تعليم كند و اگر خدا او را به خود واگذارد و چيزى به او تعليم نكند او هم مانند يكى از مردم عادى خواهد بود ولى خداوند لحظه به لحظه او را آگاه مى سازد».

و نيز در روايت ديگر از امام زمان(عليه السلام) آمده است:

من از كسانى كه بگويند ما اهل بيت علم غيب داريم و يا در ملك و قدرت، با خدا شريك هستيم بيزارم، ما شريك علم و قدرت خدا نيستيم.(2)

واضح است كه اين روايت در صدد رد اعتقاد كسانى است كه مى خواهند امام را مانند خدا ذاتاً آگاه از غيب بدانند و گرنه كسى كه امام را به تعليم الهى از غيب آگاه بداند; او را شريك علم خدا قرار نداده است.

گواه روشن اين مطلب ذيل همان روايتى است كه در سؤال


1 . بصائر الدرجات، ص 94، چاپ سنگى.

2 . احتجاج طبرسى، ص 265، چاپ سنگى ، نجف.


صفحه 197

ذكر شده است.

زيرا راوى آن روايت مى گويد: پس از تمام شدن مجلس، كه حضرت صادق(عليه السلام) داخل خانه خود شدند با دو نفر ديگر خدمت امام رسيديم و گفتيم: فدايت شويم ما اين گفته شما را كه دنبال كنيزتان مى گشتيد و نمى دانستيد در كدام اطاق خانه است، شنيديم ولى ما مى دانيم كه شما از علم گسترده اى برخوردار هستيد و در عين حال شما را با جمله «عالم به غيب» توصيف نمى كنيم.

حضرت در پاسخ آنها راجع به اين كه «علم الكتاب» نزد امامان است شرحى دادند و در حقيقت گفتار آنان را تصديق كردند.

از اين بيان روشن مى شود كه امام صادق(عليه السلام) از اين كه جمله«عالم به غيب» درباره آنها گفته شود ، خشنود نبودند، زيرا همان گونه كه در بخش سوم گفته شد در آن زمان علم غيب به معناى علم غيب ذاتى و بدون تعليم استعمال مى شده است و از همين جهت اصحاب امام صادق(عليه السلام) به آن حضرت مى گويند ما علم غيب را به شما نسبت نمى دهيم.

***


صفحه 198

پاسخ دوم از سؤال هشتم

طبق رواياتى كه از خود امامان(عليهم السلام) رسيده است آگاه شدن آنان از غيب به خواست خود آنها است يعنى هرگاه بخواهند چيزى را بدانند به آنها تعليم مى شود و مى دانند و هرگاه نخواهند چيزى را بدانند از آن بى اطلاع خواهند ماند اينك متن روايات:

امام صادق(عليه السلام) فرمود:«انّ الإمام إذا شاء أن يعلم عُلّم(1); امام هنگامى كه بخواهد چيزى را بداند به او تعليم مى شود».

و نيز از آن حضرت روايت شده است:

«إذا أراد الإمام أن يعلم شيئاً أعلمه اللّه عزّ وجلّ ذلك».(2)

«هنگامى كه امام اراده كند كه چيزى را بداند خداوند او را از آن آگاه مى كند».

و نيز سه روايت ديگر به همين مضمون از امام صادق(عليه السلام) نقل شده است.(3)

***


1 . كافى، ج1، ص 258; بصائر الدرجات، ص 315، چاپ جديد.

2 . كافى، ج1، ص 258; بصائر الدرجات، ص 315.

3 . كافى، ج1، ص 258; بصائر الدرجات، ص 315.


صفحه 199

پاسخ سوم از سؤال هشتم

ممكن است امامان(عليهم السلام) در اين قبيل روايات كه علم غيب را از خود نفى مى كنند; تقيه كرده باشند زيرا خلفاى عباسى از اين كه مردم براى ائمه اطهار مقاماتى قائل بودند و آنان را بندگان برگزيده خدا مى دانستند سخت ناراحت بودند وحتى گاهى به برخى از امامان علناً اعتراض مى كردند كه چرا شما مى گوييد ما از غيب آگاه هستيم، مثلاً منصور دوانيقى به امام صادق(عليه السلام)گفت:«أنت تزعم للناس يا أبا عبد اللّه انّك تعلم الغيب(1). تو نزد مردم ادعاى علم غيب مى كنى....

بنابراين بسيار جا دارد كه امام(عليه السلام) در مجلسى كه چهار نفر از اصحاب او و سايرين حضور دارند چنين سخنى بگويد يعنى علم غيب را از خود نفى كند تا بين مردم پخش شود و در نتيجه از اذيت و آزار خلفا تا حدّى محفوظ بماند.


1 . اثبات الهداة، ج5، ص 374 به نقل از امالى شيخ طوسى.


صفحه 200

سؤال نهم

آيا مى توان گفت علم غيب پيامبران منحصر به وحى است و آيه:(عالِمُ الغَيْبِ فَلا يُظهِرُ عَلى غَيبِهِ أَحداً إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول...).(1) را هم اين طور معنى كرد كه خدا جز به بندگان پسنديده خود وحى نمى كند يعنى نبوت مخصوص بندگان خدا است؟

پاسخ

يكى از كسانى كه آگاهى پيامبران و امامان از غيب، در ذائقه اش تلخ است و با نوشتن جزوه اى، در صدد برآمده كه آگاهى آنان را از غيب انكار كند در ذيل آيه فوق، دست و پا كرده كه شايد بتواند آيه را طورى معنى كند كه غيب در آن به معنى وحى باشد و در نتيجه آگاهى پيامبران از غيب را منحصر به وحى و آگاهى رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) را منحصر به قرآن گرداند و در ضمن، آگاهى امامان(عليهم السلام)از غيب را انكار كند.

او براى سخن خود چنين استدلال مى كند كه قرآن در سوره


1 . سوره جن، آيه 26ـ 27.


صفحه 201

آل عمران پس از بيان سرگذشت همسر عمران و تولد مريم، مى گويد: (ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الغَيْبِ نُوحيهِ إِلَيك...)(1) و همچنين در سوره هود پس از بيان سرگذشت نوح و دعوت قوم خويش و مأموريت او براى ساختن كشتى و... مى فرمايد: (تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الغَيْبِ نُوحيها إِلَيْكَ)(2). و نيز در سوره يوسف (پس از بيان داستان يوسف) مى فرمايد:(ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيهِ إِليك).(3)

در اين صورت مقصود از غيب در آيه (عالِمُ الغَيْب فَلا يُظْهِر عَلى غَيْبِهِ أَحداً)(4) به قرينه اين آيات همان وحى الهى است. اين بود خلاصه گفتار وى.

و اين گفتار از جهاتى مردود است:

اوّلاً: غيب در لغت عرب به معنى امر پوشيده از حس است در برابر شهود كه به معنى محسوس با يكى از حواس مى باشد، اگر وحى غيب است از اين نظر است كه از حواس ما پوشيده است همچنين حوادثى كه در آسمان ها و زمين رخ مى دهد نيز از امور پوشيده از حواس ما است. در اين صورت جهت ندارد لفظى را كه معنى وسيع و گسترده اى دارد تنها بر خصوص وحى، حمل


1 . سوره آل عمران، آيه 44.

2 . سوره هود، آيه 49.

3 . سوره يوسف، آيه 102.

4 . سوره جن، آيه 26 ـ27.


صفحه 202

كرده و بگوييم مقصود خصوص وحى است.

قرآن مجيد يكى از نشانه هاى پرهيزكاران را اين مى داند كه به غيب ايمان دارند آنجا كه مى فرمايد: (الّذينَ يُؤْمِنُون بِالغَيْب)(1) آيا اعتراض كننده به خود اجازه مى دهد كه اين آيه را تنها به وحى تفسير كند در صورتى كه غيب در اين آيه معنى وسيعى دارد كه ايمان به آخرت و سراى ديگر و مواقف محشر و بهشت و دوزخ از مصاديق آن است كه مؤمنان به وجود آنها ايمان دارند هرچند آنها را با ديدگان و ديگر حواس خود در اين جهان ادراك نكنند.

ثانياً: غيب در لغت عرب به معنى امر پنهان از حس، در مقابل شهادت است و لذا قرآن مجيد مكرر خداوند را چنين توصيف مى كند: (عالم الغيب والشهادة)(2) و هرگز در لغت عرب لفظ غيب به معنى وحى نيامده است و اگر گاهى بر وحى، كلمه غيب اطلاق مى شود از اين نظر نيست كه معنى مستقيم غيب، وحى است بلكه به خاطر اين است كه وحى از حواس مردم پوشيده است و يكى از مصاديق و افراد غيب به شمار مى آيد و اين اشتباه در اصطلاح دانشمندان از قبيل اشتباه مصداق به


1 . سوره بقره، آيه 3.

2 . سوره هاى انعام، توبه، رعد آيه هاى 72، 94، 9.


صفحه 203

مفهوم است. يعنى تصور شده است كه غيب به معنى وحى است در صورتى كه وحى يكى از مصاديق آن است نه اين كه معنى غيب وحى باشد.

نه تنها لفظ غيب در اين آيه (آيه سوره جن) به معنى امور پوشيده از حواس است بلكه در تمام پنجاه و چهار موردى كه اين لفظ در قرآن مجيد آمده است به همين معنى است و حتى در همان سه آيه اى كه معترض به آنها استدلال كرده است (آيه 44 آل عمران، 49هود، 102يوسف) باز لفظ غيب به معنى امور پوشيده از حواس است در آن سه آيه مقصود، داستان نوح و يوسف و مريم است كه مردم از اين داستان ها به طور كامل و صحيح اطلاع نداشتند و از آنها پوشيده بود و اين داستان ها به وسيله وحى براى مردم بازگو شد و در حقيقت وحى وسيله رسيدن به غيب است نه اين كه غيب به معنى وحى باشد.

شما در تمام قرآن مجيد يك مورد پيدا نمى كنيد كه غيب به معنى وحى باشد اينك نمونه هايى:

1.(إِنّى أَعْلَمُ غَيب السَّمواتِ وَالارضِ).(1)

«از غيب هاى آسمان ها و زمين آگاهم».


1 . سوره بقره، آيه 33.


صفحه 204

2. (وَعِنْدَهُ مَفاتحُ الغَيْبِ...).(1)

« كليدهاى غيب نزد خداوند است...».

3. (أَن لَوْ كانُوا يعلمُون الغيبَ ما لَبِثُوا فِى العَذابِ الْمُهينِ).(2)

«اگر جنيّان از غيب خبر داشتند در عذاب خوار كننده درنگ نمى كردند».(3)

ثالثاً مقصود از غيب در جمله «عالم الغيب» مطلق امور پوشيده از حس است نه خصوص وحى الهى مانند قرآن، زيرا در آيه پيش از مورد بحث، آگاهى از وقت قيامت مطرح گرديده است(4)پيامبر آگاهى از آن را از خود نفى مى كند و پس از نفى آن، مى گويد: (عالِم الغَيب فَلا يُظهر عَلى غَيبِهِ أَحداً)قهراً ـ موضوع قيامت در اين آيه داخل خواهد شد. و هدف اين است كه اگر من از وقت قيامت آگاه نيستم به خاطر اين است كه


1 . سوره انعام، آيه 59.

2 . سوره سبا، آيه 14.

3 . بقيه آياتى را كه لفظ غيب در آنها ذكر شده است در كشف الآيات ملاحظه فرماييد.

4 . چنانكه مى فرمايد: (حتى إذا رأوا ما يوعدون فسيعلمون من أضعف ناصراً وأقلّ عدداً * قل ان أدرى أقريب ما توعدون أم يعل له ربّى أمداً * عالم الغيب فلا يظهر...).


صفحه 205

آگاهى از غيب از آن خدا است و بايد او آگاه باشد نه من. با توجه به اين موضوع ديگر نمى توان گفت مقصود از غيب در آيه خصوص وحى است، زيرا در سياق آيه نمى توان گفت كه وقت قيامت از موضوع «عالم الغيب» خارج است.

و اگر وقت قيامت و رستاخيز در موضوع آيه داخل شد، ديگر جهت ندارد موضوعات ديگر غيبى از آيه خارج گردند.

در اين صورت معنى اين آيه چنين مى شود: خدا از غيب آگاه است(امور پوشيده از حس اعم از وحى و غيره را مى داند) او كسى را بر غيب خود مسلط نمى سازد، جز آن پيامبرانى كه خود پسندد و با در نظر گرفتن اين مطلب، آيه گواه روشنى بر آگاهى پيامبر از غيب و امور پوشيده از حس اعم از وحى و غيره خواهد بود.

رابعاً: مفسران اسلامى و متخصصان فهم كتاب آسمانى، همگى تا آنجا كه ما مراجعه كرده ايم يك صدا مى گويند: مقصود از علم به غيب در آيه مورد بحث (سوره جن) اطلاع پيامبران از امور پنهانى است و گروهى مانند طبرسى، و قرطبى و مؤلف تفسير روح البيان علت آگاهى آنان را از غيب چنين توجيه مى كنند:

آگاهى آنان از امور پوشيده، معجزه و نشانه رسالت و


صفحه 206

تكميل كننده رسالت آنان مى باشد زيرا آگاهى چنين افراد از امور غيبى، مايه وثوق مردم به آنان و گواه بر ارتباط آنان با جهان بالا خواهد بود.

چگونه مى توان گفت كه همه اين مفسران اشتباه كرده اند و تنها معترض، درست فهميده است؟ ما به اين تفاسير كه هم اكنون نام مى بريم مراجعه كرده ايم و همگى يك صدا علم غيب را به معنى مطلق آگاهى از امور پنهانى تفسير كرده اند و هيچ كدام غيب را به معنى خصوصى وحى ندانسته:

1. تفسير تبيان شيخ طوسى، ج10، ص 158.

2. تفسير مجمع البيان شيخ طبرسى، ج10، ص 374.

3. تفسير ابن كثير، ج4، ص 433.

4. تفسير قاضى بيضاوى، ص 445، چاپ سنگى.

5. تفسير جوامع الجامع طبرسى، ص 514.

6. تفسير ابوالفتوح رازى، ج11، ص 293.

7. تفسير كشاف، ج4، ص 633.

8. تفسير زاد المسير، تأليف ابن جوزى، ج8، ص 385.

9. تفسير قرطبى، ج10، ص 6819.


صفحه 207

10. تفسير جلالين، ص 766.

11. تفسير طنطاوى، ج24، ص 281.

12. تفسير مراغى، ج29، ص 106.

13. تفسير گازر، ج10، ص 191.

14. تفسير في ظلال القرآن، ج29، ص162.

15. تفسير على بن ابراهيم قمى، ص 700.

16. تفسير صافى، ج2، ص 753.

17. تفسير سيد عبداللّه شبر، ص 1164.

18. تفسير مقتنيات الدرر، ج11، ص 273.

19. تفسير منهج الصادقين، ج10، ص 40.

20. تفسير روح البيان، ج10، ص 201.


صفحه 208

سؤال دهم

آيا مقصود از كلمه «الغيب» در آيه (وَما كانَ اللّهُ ليُطْلِعكُمْ عَلى الغَيبِ وَلكِنّ اللّه يَجْتَبى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاء...)وحى اصطلاحى نيست كه بر پيامبران فرود مى آيد؟ و آگاهى پيامبران از غيب به وسيله وحى، مورد انكار قرار نگرفته است. آنچه مورد انكار برخى قرار گرفته اين است كه پيامبران و امامان از غير راه وحى از غيب آگاه شوند.

پاسخ

اوّلاً: از پاسخ سؤال قبل، پاسخ اين سؤال هم به خوبى روشن مى شود.

ثانياً: اگر آغاز اين آيه را در نظر بگيريم معلوم مى شود كه «غيب» در اين آيه نمى تواند به معناى وحى باشد اينك متن تمام آيه را با ترجمه مى آوريم.

آيه از دو قسمت تشكيل يافته است:

1. (وَماكانَ لِيَذر المُؤْمنينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَليه حتّى يَميزَ الخَبيثُ مِنَ الطَيِّبِ).


صفحه 209

«خداوند مؤمنان را بر اين حال كه شما هستيد نمى گذارد تا پليد را از پاك جدا كند».

2. (وَما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلى الغَيبِ وَلكِنّ اللّهَ يَجْتَبى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ).

«خداوند شما را بر غيب مطلع نمى سازد ولى از فرستادگان خويش هر كس را بخواهد برمى گزيند».

با توجه به سياق آيه مقصود از كلمه «خبيث» همان مسلمان نماهاى منافق هستند همچنان كه منظور از «طيب» مؤمن واقعى است.

خداوند در نخستين فراز اين آيه به جامعه مسلمانان هشدار مى دهد كه خدا جامعه شما را به اين حالت (كه منافق و مسلمان به هم آميخته و از هم شناخته نمى شوند) رها نخواهد كرد بلكه خدا، منافق را از مؤمن جدا خواهد ساخت و براى جداسازى منافق از مؤمن در خود آيه دو راه ارائه شده است:

راه نخست: آنان را آزمايش مى كند و از اين راه اين دو گروه از هم جدا مى شوند.

راه ديگر: از طريق علم غيب، مؤمن را از منافق براى پيامبر خود جدا مى سازد و اين راه مخصوص گروهى از مردم يعنى پيامبران است آن هم نه همه پيامبران بلكه برگزيدگان آنان و به اين


صفحه 210

حقيقت با جمله (ما كان اللّه...) اشاره فرموده است.

بنابراين روشن مى شود كه مقصود از غيب در اين آيه وحى اصطلاحى نيست بلكه آگاهى از موضوعات خارجى مانند شناختن منافق از مؤمن است.

زيرا اگر مقصود، وحى اصطلاحى بود دليلى نداشت كه آن را به برخى از رسولان اختصاص دهد زيرا همه پيامبران از فيض وحى بهره مندند.

از اين گذشته، هدف از آگاه ساختن پيامبران از غيب به شهادت سياق آيات، همان تشخيص منافق از مؤمن است و اين كار، با شناسايى فرد، فرد آنان انجام مى گيرد و هرگز در قرآن افراد منافق به طور مشخص معرفى نشده اند هر چند يك رشته صفات كلى براى آنان بيان گرديده است.

گواه بر اين كه مقصود، شناسايى فرد، فرد آنان است اين كه در جنگ تبوك پيامبر افراد منافق را با تمام خصوصيات شناخت و آنها را براى حذيفه معرفى كرد و در حقيقت مفاد آيه (حتّى يَميزَ الخَبيثُ من الطيّبِ) با شناسايى پيامبر انجام گرفت و مضمون جمله (ولكنّ اللّهَ يَجتبى مِنْ رُسلِهِ)تحقق پذيرفت.

اگر كسى در مفاد آيه كمى دقت كند، اذعان مى كند كه


صفحه 211

مقصود، وحى آسمانى نيست بلكه شناسايى «خبيث»(منافق) از طيب(مسلمان واقعى) است و يك چنين شناسايى كه پيامبر روى افراد منافق انگشت بگذارد، از طريق كلى گويى امكان پذير نيست بلكه بايد از طريق ديگرى به پيامبر الهام شود، تا يكايك آنان را بشناسد و بشناساند.


صفحه 212

سؤال يازدهم

اگر پيامبر گرامى و پيشوايان معصوم از حوادث آينده آگاه بودند، چرا هدف تير حوادث قرار مى گرفتند؟

آيات و احاديث پيشين به روشنى ثابت نمود كه پيامبران و پيشوايان معصوم در پرتو ولايت الهى، از يك نوع آگاهى سوم، برخوردارند، و اين همان ولايت است كه به آنان قوه و نيرو مى بخشد كه از گذشته و آينده گزارش دهند، و حوادث را پيش از زمان درك نموده، و به مردم بگويند.

در اين جا سؤالى مطرح مى گردد و آن اين كه اگر اثر ولايت الهى اين است كه حوادث را، با ديده الهى درك نمايند، بايد پيوسته از خطرها و ناگوارى ها جان به سلامت ببرند. هيچ گاه، كاسه زهرى را كه دشمنانشان براى آنها ترتيب مى دادند. ننوشند، در محراب عبادت شهيد نشوند، و در ميدان نبرد مورد ضربات دشمن و هدف تيرهاى زهرآگين آنان قرار نگيرند.

از اين كه آنان آماج چنين حوادث ناگوارى قرار مى گرفتند، مى توان دريافت كه آنان از وجود پيش آمدهايى كه بر سر راه آنها


صفحه 213

بود; آگاهى نداشت، و اگر آگاهى داشتند جان و مال خود را به خطر نمى افكندند.

اين سؤال كه اخيراً بر سر زبان ها افتاده و در گذشته نيز به گونه اى وجود داشته است، گروهى را بر آن داشته كه درباره وجود اين آگاهى به شك و ترديد افتند.

در اين باره استاد بزرگوار حضرت علاّمه طباطبايى پاسخى دارند كه با تصرف كوتاهى نقل مى گردد:

پاسخ

آگاهى امام از حوادث و وقايع طبق آنچه از ادله نقلى و براهين عقلى به دست مى آيد از دو راه است:

قسم اوّل از علم امام ـ علم غير عادى

امام(عليه السلام) به حقايق جهان هستى، در هر شرايطى به اذن خدا واقف است خواه حسى و خواه بيرون از دايره حس باشند مانند موجودات آسمانى و حوادث گذشته و وقايع آينده.

راه اثبات علم

1.نقل .روايات متواترى كه در جوامع حديث شيعه مانند


صفحه 214

كتاب كافى و بصائر و كتب صدوق و كتاب بحار و غير آنها ضبط شده اين گونه علم را ثابت مى كند.

به موجب اين روايات كه به حد و حصر نمى آيد امام(عليه السلام) از راه موهبت الهى نه از راه اكتساب ، به همه چيز واقف و از همه چيز آگاه است وهر چه را بخواهد به اذن خدا; به كمترين توجهى مى داند.

البته در قرآن كريم آياتى داريم كه علم غيب را مخصوص ذات خداى متعال و منحصر به ساحت مقدس او قرار مى دهد ولى استثنايى كه در آيه كريمه (عالِمُ الغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحداً إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول)(1) وجود دارد نشان مى دهد كه اختصاص علم غيب به خداى متعال به اين معنى است كه غيب را مستقلاً و از پيش خود (بالذات) كسى جز خداى نداند ولى ممكن است پيغمبران پسنديده به تعليم خدايى بدانند و ممكن است پسنديدگان ديگر نيز به تعليم پيغمبران آن را به دست آورند چنان كه در بسيارى از اين روايات وارد است كه پيغمبر و نيز هر امامى در آخرين لحظات زندگى خود علم امامت را به امام پس از خود مى سپارد.

2. عقل. امام(عليه السلام) به حسب مقام نورانيت خود كامل ترين


1 . سوره جن، آيه 26.


صفحه 215

انسان عهد خويش و مظهر تام اسماء و صفات خدايى است و بالفعل به همه چيز عالم و به هر واقعه شخصى آشنا است و به حسب وجود عنصرى خود به هر سوى توجه كند براى وى حقايق روشن مى شود. اين مطالب با برهان عقلى در جاى خود درباره انسان كالم ثابت شده است.

(ما تقرير اين براهين را نظر به اين كه بر يك سلسله مسائل عقلى پيچيده متوقف و سطح آنها از سطح اين مقاله بالاتر است به محل مخصوص آنها احاله مى دهيم).

اين علم تأثيرى در عمل و ارتباطى با تكليف ندارد

نكته اى كه بايد به سوى آن توجه كرد اين است كه اين گونه علم موهبتى، به موجب ادله عقلى و نقلى كه آن را اثبات مى كند، قابل هيچ گونه تخلف نيست و تغيير نمى پذيرد و سر مويى به خطا نمى رود و آگاهى از چيزى است كه در لوح محفوظ ثبت شده و آنچه قضاى حتمى خداوندى به آن تعلق گرفته است.

ولازمه اين مطلب اين است كه هيچ گونه تكليفى به متعلق اين گونه علم (از آن جهت كه متعلق اين گونه علم است وحتمى الوقوع مى باشد) تعلق نگيرد و همچنين نمى توان در مورد آن از بشر چيزى را مطالبه كرد زيرا تكليف همواره از راه امكان به فعل


صفحه 216

تعلق مى گيرد و از راه اين كه فعل و ترك هر دو در اختيار مكلف اند; فعل يا ترك خواسته مى شود و امّا در صورت ضرورى الوقوع ومتعلق قضاء حتمى بودن آن، محال است مورد تكليف قرار گيرد.

پس صحيح است خدا به بنده خود بفرمايد فلان كارى را كه فعل و ترك آن براى تو ممكن است و در اختيار تست بكن ولى محال است بفرمايد فلان كارى را كه به موجب مشيت تكوينى و قضاى حتمى من، البته تحقق خواهد يافت و برو برگرد ندارد، بكن يا مكن! زيرا چنين امر و نهيى لغو و بى اثر مى باشد.

و همچنين انسان مى تواند امرى را كه امكان شدن و نشدن دارد، اراده كرده براى خود مقصد و هدف قرار دهد و براى تحقق آن به تلاش و كوشش بپردازد ولى هرگز نمى تواند امرى را كه به طور يقين (بى تغير و تخلف) و به طور قضاء حتمى، شدنى است اراده كند و آن را مقصد خود قرار داده و تعقيب كند زيرا اراده و عدم اراده و قصد و عدم قصدِ انسان، در امرى كه به هر حال شدنى است كمترين تأثيرى ندارد.

مثلاً اگر كسى علم پيدا كند كه اگر سر ساعت فلان از روز فلان در نقطه معينى از فلان خيابان بگذرد، حتماً بر اثر تصادف، كشته خواهد شد (علمى است مشروط و مقيد) البته تا


صفحه 217

مى تواند در وقت مفروض در نقطه مفروض حاضر نمى شود و از اين راه جان خود را حفظ مى كند و روشن است كه نرفتن او به نقطه خطر اثر علم است.

و اگر علم پيدا كند كه در سر ساعت فلان از روز فلان در فلان نقطه از فلان خيابان شهر حتماً زير ماشين خواهد رفت و اين علم هيچ گونه تخلف ندارد و هيچ تلاشى جلو اين خطر را نمى تواند بگيرد(علم به قضاء حتمى) بديهى است كه اين شخص با وجود علم به خطر براى رفع خطر دست به هيچ تلاشى نخواهد زد، زيرا مى داند كه سودى ندارد و فايده اى نخواهد بخشيد و اين همان است كه گفته شد «علم به قضاء حتمى تأثيرى در زندگى عملى انسان ندارد و تكليف آور نيست». اين شخص با وجود علم به خطر به زندگى عادى خود ادامه مى دهد اگر چه منتهى به خطر خواهد شد و مشمول آيه كريمه (لا تُلْقُوا بِأَيديكُمْ إِلى التَهْلُكَة)نيست زيرا در تهلكه واقع شده نه اين كه خود را به تهلكه انداخته بر خلاف شخص مفروض اولى كه مكلف است تا مى تواند براى نجات از خطر چاره اى بينديشد و خود را به تهلكه نيندازد.

و از اين بيان روشن مى شود كه:

1. اين علم موهبتى امام(عليه السلام) اثرى در اعمال او و ارتباطى


صفحه 218

با تكاليف خاصه او ندارد. و اصولاً هر امر مفروض از آن جهت كه متعلق قضاء حتمى و حتمى الوقوع است متعلق امر يا نهى يا اراده و قصد انسانى نمى شود.

آرى متعلق قضاء حتمى و مشيت قاطعانه حق متعال و مورد رضا به قضاء است چنان كه سيدالشهداء (عليه السلام) در آخرين ساعت زندگى در ميان خاك و خون مى گفت:

«رضاً بقضاءك وتسليماً لأمرك لا معبود سواك».

و همچنين در خطبه اى كه هنگام بيرون آمدن از مكه خواند و فرمود:

«رضا اللّه رضانا أهل البيت».

2. ممكن است كسى تصور كند كه علم قطعى به حوادث قطعى غير قابل تغيير مستلزم جبر است مثلاً اگر فرض شود كه امام علم داشته كه فلان شخصى در فلان وقت و فلان مكان با شرايط معينى او را خواهد كشت و اين حادثه به هيچ وجه قابل تغيير نيست لازمه اين فرض اين است كه ترك قتل در اختيار قاتل نبوده براى وى مقدور نمى باشد يعنى قاتل مجبور به قتل باشد و با فرض مجبوريت براى شخص مجبور تكليفى نيست!

و اين تصورى است بى پايه زيرا:

اوّلاً: اين اشكال در حقيقت اشكال است به گسترش تعلق


صفحه 219

قضاء الهى به افعال اختيارى انسان (نه به علم امام) و طبق اين اشكال طايفه معتزله از سنى ها مى گويند: تقدير خداوندى نمى تواند به فعل اختيارى انسان متعلق شود و انسان مستقلاً آفريدگار فعل خودش مى باشد و در نتيجه انسان خالق افعال خود و خدا خالق بقيه اشياء است.

در حالى كه به نص صريح قرآن كريم و اخبار متواتره پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) و ائمه هدى همه موجودات وحوادث جهان بدون استثنا متعلق قضاء و قدر خداوندى عزّ اسمه است.

از راه بحث عقلى نيز مطلب روشن و آفتابى است اگر چه به واسطه وسعت اطراف آن نمى توانيم آن را در اين مقاله مختصر بگنجانيم.

آنچه به طور اجمال مى شود گفت اين است كه در جهان هستى كه آفرينش خدا است چيزى جز با مشيت و اذن خداوندى بوجود نمى آيد و مشيت خداوندى به افعال اختيارى انسانى از راه اراده و اختيار تعلق گرفته است مثلاً خداوند خواسته كه انسان فلان فعل اختيارى را از راه اراده و اختيار انجام دهد و البته بديهى است فعل با اين وصف لازم التحقق خواهد بود و با اين همه اختيارى است زيرا اگر اختيارى نباشد اراده خداوندى از مرادش تخلف مى كند.


صفحه 220

(وَما تَشاؤُون إِلاّ أَنْ يَشاء اللّهُ رَبُّ الْعالَمينَ).

وثانياً: با صرف نظر در تعلق قضا و قدر به فعل اختيارى انسان به نص صريح كتاب و سنت متواتره، خداوند لوح محفوظى خلق فرموده كه همه حوادث گذشته و آينده جهان را در آن ثبت كرده و هيچ گونه تغييرى در آن راه ندارد و خود نيز به آنچه در آن است عالم است. آيا خنده دار نيست بگوييم كه ثبت حوادث غير قابل تغيير در لوح محفوظ و علم قبلى خداوند به آنها افعال انسان را جبرى نمى كند ولى اگر امام به برخى از آنها يا به همه آنها علم پيدا كند، افعال اختيارى انسان و من جمله فعل قاتل امام جبرى مى شود؟

3. ظواهر اعمال امام(عليه السلام) را كه قابل تطبيق به علل و اسباب ظاهرى است نبايد دليل نداشتن اين علم موهبتى و شاهد جهل به واقع گرفت، مانند اين كه گفته شود: اگر سيدالشهداء(عليه السلام) علم به واقع داشت چرا مسلم را به نمايندگى خود به كوفه فرستاد؟ چرا توسط صيداوى نامه به اهل كوفه نوشت؟ چرا خود از مكه رهسپار كوفه شد؟ چرا خود را به هلاكت انداخت و حال آن كه خدا مى فرمايد:(وَلا تُلْقُوا بِأَيْديكُمْ إِلى التهلكة)(1)؟ چرا؟ و چرا؟


1 . سوره بقره ، آيه 195.


صفحه 221

پاسخ همه اين پرسش ها از نكته اى كه تذكر دادم روشن است، و امام(عليه السلام) در اين موارد و نظاير آنها به علومى كه از مجارى عادت و از شواهد و قراين به دست مى آيد عمل فرموده و براى رفع خطر واقعى كه مى دانست هيچ گونه اقدامى نكرد، زيرا مى دانست كه تلاش سودى ندارد و قضاء حتمى است و تغيير پذير نيست چنان كه خداى متعال در كلام خود در سوره آل عمران در برابر آنان كه در جنگ احد گفته بودند، اگر ياران كشته شده، پيش ما بودند نمى مردند و كشته نمى شدند مى فرمايد:

(قُلْ لَوْ كُنْتُم فى بُيُوتِكُمْ لَبَرزَ الّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى مَضاجِعِهِمْ).(1)

«بگوى اگر در خانه هايتان نيز بوديد كسانى كه برايشان قتل نوشته شده بود به سوى خوابگاه هاى خود بيرون مى آمدند».

قسم دوم از علم امام ـ علم عادى

پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به نص قرآن كريم بشرى است همانند ساير افراد بشر و اعمالى كه در مسير زندگى انجام مى دهد مانند اعمال ساير افراد بشر در مجراى اختيار و بر اساس علم عادى قرار دارد امام(عليه السلام)نيز مانند ديگران خير و شر و نفع و ضرر كارها را از روى


1 . سوره آل عمران، آيه 154.


صفحه 222

علم عادى تشخيص داده و آنچه را شايسته اقدام مى بيند اراده كرده، در انجام آن به تلاش و كوشش مى پردازد، در جايى كه علل و عوامل و اوضاع و احوال خارجى موافق باشد به هدف اصابت مى كند و در جايى كه اسباب و شرايط مساعدت نكنند به نتيجه نمى رسد.

(و اين كه امام(عليه السلام) به اذن خدا به جزئيات همه حوادث چنان كه شده و خواهد شد واقف است تأثيرى در اين اعمال اختياريه وى ندارد چنان كه گذشت).

امام(عليه السلام) مانند ساير افراد انسانى بنده خدا و به تكاليف و مقررات دينى مكلف و موظف مى باشد و وظيفه سرپرستى و پيشوايى كه از جانب خدا دارد را با موازين عادى انسانى بايد انجام دهد و در احياى كلمه حق و سرپا نگهداشتن دين و آيين آخرين تلاش و كوشش را بنمايد.

***

تا اينجا پاسخ استاد كه به خامه خود ايشان نگارش يافته است، در اين صفحات منعكس گرديد و ما فكر مى كنيم با توجه به مقام علمى استاد و پاسخ علمى و استوار ايشان نيازى به پاسخى ديگر نيست ولى شايد اين پاسخ براى گروهى سنگين باشد اينك سؤال پيش را به گونه اى ديگر پاسخ مى گوييم.


صفحه 223

12

پاسخ هايى به گونه ديگر

1. پيامبر و امام در زندگى عادى خويش از آگاهى هاى غيبى خود استفاده نمى كنند.

2. علم و آگاهى پيامبر و امام از غيب، به اختيار خود آنها است هرگاه بخواهند آگاه مى گردند.

پيامبر و امام با داشتن شخصيت الهى و روح ولايت (البته بخشى از شخصيت آنان مرهون مواهب خدايى است و بخش ديگر محصول كوشش آنان در راه عبادت و بندگى خدا مى باشد) در زندگى شخصى و رويارويى با حوادث و پيش آمدها و نيز در مقام قضاوت و داورى، به علم عادى خود عمل مى كنند.

يعنى با اين كه آنان در پرتو روح ولايت، حوادث وپيش آمدها را از افق بالا مى بينند و بر اثر علم و آگاهى ماوراء طبيعى از علل و انگيزه ها، از جريان ها و رويدادها مطلع و با خبر هستند ولى در عين حال روى مصالحى از اين علم و آگاهى، در زندگى


صفحه 224

شخصى خود و حتى در امور مربوط به اجتماع مانند قضاوت و داورى استفاده نمى كنند.

و به عبارت ديگر، پيامبر و امام، مشكلات زندگى خود را با استفاده از اين سلاح غيبى برطرف نمى سازند و علل و انگيزه هاى حوادث ناگوار را، با استفاده از اين علم و آگاهى، خنثى نمى كنند و گره خصومت و اختلاف افراد را با استفاده از علم غيب باز نمى نمايند. اينك شواهد اين مطلب:

پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در مسجد بود، به وى خبر دادند حال فرزند عزيز وى ابراهيم وخيم است، وى به خانه آمد و فرزند خود را به آغوش گرفت در حالى كه چشم به چهره او دوخته بود، چنين گفت: ابراهيم عزيز! كارى از من براى تو ساخته نيست. تقدير الهى نيز برنمى گردد، چشم پدرت در مرگ تو گريان، و دل او محزون و اندوه بار است، ولى هرگز سخنى كه موجب خشم خدا گردد بر زبان جارى نمى سازد. اگر وعده صادق و محقق الهى نبود كه من نيز به دنبال تو مى آمدم در فراق و جدايى تو بيش از اين گريه مى كردم و غمگين مى شدم.(1)

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در دوران رسالت خود سه سلاح غيبى


1 . سيره حلبى، ج3، ص 34; بحارالانوار، ج22، ص 157.


صفحه 225

برنده، در اختيار داشت كه هر كدام مى توانست در لحظات حساس، و هنگام پيش آمدهاى ناگوار، اوضاع را دگرگون سازد، ولى غالباً از اين سه سلاح استفاده نمى كرد. اين سه سلاح عبارت بودند از:

1. اعجاز.

2. دعاى مستجاب.

3. آگاهى هاى غيبى.

پيامبر مى توانست از راه اعجاز و ولايتى كه براى تصرّف در جهان طبيعت داشت (همان سنخ ولايتى كه حضرت مسيح(عليه السلام) براى تصرف در جهان طبيعت داشت و براى زنده كردن مردگان و بازگردانيدن سلامت به بيماران صعب العلاج از آن استفاده مى كرد(1) ) به فرزند خود سلامت و بهبود بخشد.

و نيز مى توانست به بركت دعاى مستجابى كه به وى داده شده بود، وضع فرزند خود را دگرگون سازد و او را از مرگ نجات دهد.

و همچنين مى توانست از راه آگاهى غيبى، از عوامل بيمارى فرزندش قبل از وقوع جلوگيرى كند تا اصلاً فرزندش


1 . به سوره آل عمران، آيه 49 مراجعه شود.


صفحه 226

گرفتار چنين بيمارى نگردد و يا براى بهبود او از داروهايى كه قطعاً مفيد بود، استفاده نمايد.

امّا آن حضرت در اين مورد و موارد ديگر غالباً از اين سه سلاح برنده استفاده نمى كرد و گام از مجارى طبيعى و عادى بيرون نمى نهاد چرا كه اين سلاح ها و ابزارها و اسباب غيبى براى هدف ديگرى به پيامبر داده شده است و او بايد از اين سلاح ها در مواردى كه اثبات نبوت و ولايت الهى او، به بهره گيرى از اين سلاح ها نياز دارد استفاده كند.

او از اين ابزار هنگامى مى تواند استفاده كند كه خداوند به او اذن و اجازه بدهد و اذن الهى غالباً در مواردى است كه با اعمال آن بخواهد نبوت و پيوند معنوى خود را با مقام ربوبى ثابت و مبرهن سازد.

و شايد يكى از علل (البته نه همه) اين كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) و يا امام(عليه السلام)در رفع مشكلات و گرفتارى ها نبايد از اين ابزار و مواهب استفاده كند، اين باشد كه بهره گيرى آنان از اين وسائل سبب مى شود الگو بودن آنها در زمينه صبر بر مصائب خدشه دار شود.

شكى نيست كه زندگى پيشوايان، صبر و بردبارى آنان در


صفحه 227

مصايب و استقامت و جانبازى آنها در ميدان جهاد، سرمشق پيروان آنان مى باشد، و اگر بنا باشد كه امام يا پيامبر در كش و قوس حوادث، خود را از راه اعجاز و يا دعاى مستجاب و يا آگاهى ماوراء طبيعى، از قلمرو مصايب و گرفتارى ها و حوزه بلاها و بيمارى ها، برهاند، مثلاً به فرزند خود از طريق اعجاز شفا بخشد و يا در بهبود او از دعاى مستجاب و يا آگاهى از غيب استفاده كند ديگر نمى تواند به ديگران توصيه كند كه در مصايب و گرفتارى ها، صابر و بردبار، تسليم و شكيبا باشند، و اگر در ميدان جهاد، يا در طريق شهادت در راه خدا، از اين اسباب بهره گيرد و هر نوع تير بلا را از اصابت به هدف باز دارد، و پيوسته خود و شئون مربوط به خويش را از حوزه گرفتارى بيرون نگهدارد، ديگر نمى تواند مردم را به تحمل بلا و ناراحتى دعوت كند، زيرا فوراً موج اعتراض به او متوجه مى شود و همه مى گويند: آن كس مى تواند ما را به چنين برنامه اى خلاق و سازنده توصيه كند، كه خود نمونه اى از اين صفات برجسته انسانى باشد، كسى كه براى او درد و ناراحتى مفهومى ندارد، در طول زندگى مصايب و گرفتارى را لمس نمى كند، نمى تواند نمونه اخلاق و سرمشق زندگى انسان ها باشد. از اين جهت (و جهات ديگر كه فعلاً مجال بازگو كردن آنها نيست) شخصيت هاى الهى در مشكلات


صفحه 228

و مصايب، در ناگوارى ها و گرفتارى ها، به سان افراد ديگر تلاش و كوشش مى كنند و براى رفع از اسباب و ابزار عادى آنها استفاده مى كنند و چه بسا به خاطر نارسايى اسباب، تلاش و كوشش آنان به جايى نمى رسد.

مشاهده مى كنيم كه راه و رسم زندگى معصومان، با افراد ديگر، چندان تفاوتى نداشته است يعنى آنان هم مانند ديگران بيمار مى شدند و به داروهاى آن زمان متوسل مى گشتند، و در مسائل اجتماعى و در نبرد و جهاد، از ابزار طبيعى و علوم عادى استفاده مى كردند و گروهى را مثلاً مأمور مى كردند تا جريان ها را به آنان گزارش دهند و... اين همه به خاطر همين است كه استفاده از اسباب غيبى جز در موارد خاصى، صلاح و مجاز نبوده است.

گواه هايى از احاديث اسلامى

عبيداللّه بن ابى رافع كه منشى اميرمؤمنان على(عليه السلام) بود مى گويد:

هنگامى كه امام(عليه السلام) «ابوموسى اشعرى» را براى حكميت در جنگ صفين به «دومة الجندل» فرستاد به او چنين گفت:

«احكم بكتاب اللّه ولا تجاوزه، فلما أدبر قال


صفحه 229

على: وكأنّى بِهِ وَقَدْ خُدِعَ».

«طبق كتاب خدا داورى كن و از دستور آن پا فراتر مگذار!».

وقتى «ابوموسى» به راه افتاد امام(عليه السلام) فرمود:گويا مى بينم كه او فريب خواهد خورد.

منشى امام مى گويد: به امام عرض كردم:

«فلم توجهه وأنت تعلم انّه مخدوع».

«چرا او را اعزام مى كنى در صورتى كه مى دانى او فريب خواهد خورد؟».

امام در پاسخ او چنين فرمود:

«يا بنىّ لو عمل اللّه فى خلقه بعلمه ما احتجّ عليهم بالرسل».(1)

«اگر بنا بود خدا درباره بندگان خود، به علم خويش عمل كند، هيچگاه با اعزام و برانگيختن پيامبران با آنان احتجاج نمى كرد(زيرا او مى دانست گروهى هستند كه فرستادن و نفرستادن پيامبران،براى آنان يكسان است. چه براى آنان پيامبرى فرستاده شود يا نشود ايمان نخواهند آورد، با اين همه، پيامبرانى اعزام كرده است).


1 . مناقب، ج2، ص261، چاپ قم.


صفحه 230

امير مؤمنان(عليه السلام) در اين پاسخ با يادآورى علم و آگاهى خطا ناپذير خدا، متذكر مى گردد كه من موظفم در زندگى عادى خود از اسباب و علل عادى بهره گيرم و آگاهى من از غيب، ملاك عمل من نيست.

و نيز در روايات اسلامى مى بينيم كه پيشوايان ما تأكيد مى كنند كه ملاك قضاوت و داورى آنان همان گواه ها و سوگندها است نه علوم و آگاهى هاى سوم، چنان كه امام صادق(عليه السلام) از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)نقل مى كند كه آن حضرت فرمود:

«انّما أقضى بينكم بالبيّنات والأيمان...».(1)

«من ميان شما به شاهدها و سوگندها داورى مى كنم...».

و اين كه از برخى از احاديث استفاده مى شود كه امام(عليه السلام) در قضاوت و داورى خود در اجراء حدود مى تواند به علم خود عمل كند، باز منظور علمى است كه دستاورد راه هاى عادى و اسباب ظاهرى باشد مثل اين كه با چشم خود ببيند كه كسى شراب مى خورد. به روايت زير توجه كنيد:

«الواجب على الإمام إذا نظر إلى رجل يزنى أو يشرب خمراً أن يقيم عليه الحدّ ولا يحتاج إلى بيّنه


1 . وسائل الشيعه، ج18، ص 160 به نقل از كافى و تهذيب.


صفحه 231

مع نظره لانّه أمين اللّه في خلقه...».(1)

«هرگاه امام ببيند كه كسى مرتكب آميزش نامشروع مى شود يا ببيند كسى شراب مى خورد در اين صورت بايد حد الهى را بر او اجراء كند و احتياج به شاهد و گواه ندارد زيرا او امين خدا در ميان مردم است».

توجه داريد كه در اين مورد كه امام(عليه السلام) به علم خود عمل مى كند; مقصود علم عادى و طبيعى است و لفظ «نظر» گواه آن است.

و نيز هرگاه در قضاوت ها و داورى هاى اميرمؤمنان(عليه السلام) دقت كافى به عمل آيد به روشنى ثابت مى گردد كه آن حضرت در داورى هاى خود با تلاش خاص و لطافت و ظرافت ويژه اى، مقدماتى فراهم مى آورد كه خود طرفين (مدعى و منكر) به حقيقت اقرار كنند و مطلب را روشن سازند و بدون اعتراف آنان، به استناد به علم خود قضاوت نمى كرد.

فقيه بزرگ مرحوم سيد محمد كاظم طباطبايى در كتاب «ملحقات العروة الوثقى» مى نويسد: اين كه مى گوييم قاضى


1 . وسائل الشيعه، ج18، ص 344، ذيل حديث مى رساند كه امام تنها در حقوق الهى بايد به علم خود عمل كند و مرتكب گناه را حد بزند نه در حقوق مردم مانند اينكه ببيند كسى مال ديگرى را مى دزدد.


صفحه 232

مى تواند به علم و آگاهى شخصى خود در حل دعاوى عمل كند مقصود علمى است كه از راه هاى عادى به دست آمده باشد نه علم حاصل از رمل و جفر و....(1)

حضرت قائم(عليه السلام) و حكم داودى

از احاديث اسلامى استفاده مى شود كه فقط حضرت قائم(عليه السلام) در داورى هاى خود به علم خويش عمل خواهد كرد و بسان حضرت داود داورى خواهد نمود.

امام باقر(عليه السلام) مى فرمايد:

«إذا قام قائم آل محمّد حكم بحكم داود(عليه السلام) لا يسأل عن بيّنة».

«هنگامى كه قائم آل محمد ظهور و قيام كند مانند حضرت داود به واقع حكم مى كند و از مدعى و منكر شاهد و گواه و سوگند نمى خواهد».(2)


1 . ملحقات عروه، ج2، ص 31.

2 . وسائل الشيعه، ج18، ص 168 و به همين مضمون روايتى در مستدرك الوسائل، ج3، ص 198 به نقل از بصائر الدرجات و دعوات راوندى.


صفحه 233

پاسخى به گونه اى ديگر

در احاديثى كه پيرامون نحوه آگاهى امام بحث و گفتگو شده به پاسخ ديگرى نيز اشاره شده است، اساس اين پاسخ را اختيارى و مشيتى بودن علم امام، تشكيل مى دهد.

اين قسم از روايات علم و آگاهى امام را از حوادث و جريان هاى پس پرده، فعلى ومحقق نمى داند.

اين كه مى(1)گوييم فعلى نمى داند نه به اين معنى كه در كانون وجود آنان چنين علم و آگاهى نيست بلكه به اين معنى كه بهره گيرى از اين علم و آگاهى، به توجه و خواست، و به تعبير روايات، به مشيت آنان نياز دارد در هر موردى كه بخواهند مى توانند از پس پرده غيب آگاهى پيدا كنند. مرحوم ثقة الاسلام كلينى در كتاب اصول كافى بابى تحت اين عنوان دارد:

«انّ الأئمّة إذا شاؤوا أن يعلموا علموا».(2)


1 . گاهى ديده مى شود كه برخى از دانشمندان براى تفهم اين معنى (فعلى بودن) علم امام لفظ «حضورى» را به كار مى برند ولى استعمال اين لفظ در اين مورد مايه اشتباه به علم حضورى است كه در فلسفه اسلامى درباره آگاهى خدا از ذات خود و مخلوقات خود و يا آگاهى انسان از ذات خويش، به كار مى رود، از اين رو چه بهتر است كه از به كار بردن اين لفظ در اينجا خوددارى شود و به جاى لفظ حضورى، لفظ فعلى به كار برده مى شود.

2 . اصول كافى، ج1، ص 258.


صفحه 234

«امامان هر موقع بخواهند بدانند مى دانند».

و سپس سه روايت به مضمون عنوان باب نقل مى كند كه در اين جا به نقل يكى از آنها اكتفا مى شود:

امام صادق(عليه السلام) فرمود:

«انّ الإمام إذا شاء أن يعلم علم».

«امام هر موقع بخواهد بداند مى داند».

بنابراين احاديث، آگاهى پيامبر و امام بسان كسى است كه نامه اى همراه داشته باشد. هرگاه بخواهد از محتويات نامه آگاه گردد، مى تواند نامه را بگشايد و از مضمون آن آگاه گردد. و در مواردى كه پيامبر و امام هدف تير حوادث ناگوار و مصايب، قرار مى گرفتند به خاطر اين بوده كه روى مصالحى نخواسته اند به علمى كه در كانون وجود آنان بوده توجه كنند و مصلحت الهى اقتضا مى كرده كه در اين موارد از اختيار خود استفاده ننمايند.(1)

اين سؤال را مى توان از راه هاى ديگرى نيز پاسخ داد آن پاسخ ها با مراجعه به رواياتى كه پيرامون علم شخصيت هاى الهى


1 . اين پاسخ مخصوص مواردى است كه دليل قطعى بر آگاهى فعلى امام، در دست نباشد بنابراين موضوع نهضت و قيام حضرت حسين بن على(عليهما السلام) كه با آگاهى كامل، به سوى بستر شهادت روانه گرديد از قلمرو اين پاسخ خارج است.


صفحه 235

وارد شده است به سادگى به دست مى آيد.(1)

نگارنده در اينجا دامن سخن را كوتاه نموده و از خداوند بزرگ براى خود و خوانندگان گرامى آشنايى بيشتر و صحيح تر با مقامات پيشوايان و شخصيت هاى الهى درخواست مى كند.

قم ـ حوزه علميه

17 ربيع الأوّل 1397

17 اسفند 1355


1 . در كتاب مفاهيم القرآن، ص 337 برخى از اين پاسخ ها به گونه اى وارد شده است.


صفحه 236

صفحه 237

مدارك و مراجع ما پس از قرآن مجيد

1. اثبات الهداة، شيخ حرّ عاملى.

2. احتجاج ، شيخ طبرسى.

3. ارشاد الطالبين، فاضل مقداد.

4. ارشاد، شيخ مفيد.

5. اسد الغابه، ابن اثير.

6. اشارات ، ابن سينا.

7. اعلام الورى، طبرسى.

8. الالهام فى علم الإمام.

9. امالى ، شيخ مفيد.

10. اوائل المقالات، شيخ مفيد.

11. بحارالانوار، علاّمه مجلسى.

12. بحثى كوتاه درباره علم امام، علاّمه طباطبايى.

13. بصائر الدرجات، صفار، چاپ حروفى.

14. تفسير تبيان ، شيخ طوسى.

15. تفسير مجمع البيان، شيخ طبرسى.

16. تفسير ابوالفتوح رازى.


صفحه 238

17. تفسير منهج الصادقين، كاشانى.

18. تفسير جوامع الصادقين، كاشانى.

19. تفسير كشاف، زمخشرى.

20. تفسير بيضاوى.

21. تفسير ابن كثير.

22. تفسير جلالين.

23. تفسير قرطبى.

24. تفسير مراغى.

25. تفسير الجواهر، طنطاوى.

26. تفسير زاد المسير، ابن جوزى.

27. تفسير گازر.

28. تفسير روح البيان.

29. تفسير فى ظلال ، سيد قطب.

30. تفسير الميزان، علاّمه طباطبايى.

31. تفسير صافى، فيض.

32. تفسير على بن ابراهيم قمى.

33. تفسير مقتنيات الدرر.

34. تفسير سيد عبداللّه شبر.

35. التاج ، شيخ منصور على ناصف.

36. تاريخ بغداد.


صفحه 239

37. تاريخ طبرى.

38. تاريخ يعقوبى.

39. تعليقه بر حكمة الاشراق، ملا صدرا.

40. حاشيه قوانين، قزوينى.

41. حاشيه فرائد ، آشتيانى.

42. دلائل الصدق، مظفر.

43. سيره ابن هشام.

44. سيره حلبى.

45. سنن ابن ماجه.

46. شرح تجريد علاّمه حلّى.

47. شرح نهج البلاغه، ابن ميثم.

48. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد.

49. صحيح بخارى.

50. صحيح مسلم.

51. عقد الفريد.

52. علم غيب، نمازى شاهرودى.

53. علم الامام، مظفر.

54. علم الساعه، ممقانى.

55. عيون اخبار الرضا، شيخ صدوق.

56. الفصول المختاره، شيخ مفيد.


صفحه 240

57. الفصول المهمه، ابن صباغ.

58. كافى، كلينى.

59. كشف اليقين، علاّمه حلّى.

60. كنز الفوائد، كراچكى.

61. مرآت العقول، مجلسى.

62. مراصد الاطلاع.

63. مستدرك ، حاكم نيشابورى.

64. مسند احمد حنبل.

65. معارف السلمانى، شيرازى.

66. مدينة المعاجز، بحرانى.

67. متشابهات القرآن، ابن شهر آشوب.

68. منهاج الكرامه، علاّمه حلّى.

69. ملحقات عروة الوثقى.

70. مناقب ابن شهر آشوب.

71. نهج البلاغه.

72. نهج المسترشدين، علاّمه حلّى.

73. وافى، فيض كاشانى.

74. وسائل الشيعه، شيخ حرّ عاملى.

75. ينابيع المعجزات ، بحرانى.

و چند كتاب و رساله ديگر.

Website Security Test