welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : اصول عقايد اسلامى و نگاهى به زندگانى پيشوايان معصوم (عليهم السلام)*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحاني*

اصول عقايد اسلامى و نگاهى به زندگانى پيشوايان معصوم (عليهم السلام)

صفحه 1

بسم الله الرحمن الرحيم


صفحه 2

صفحه 3

اصول عقايد اسلامى
و
نگاهى به زندگانى پيشوايان معصوم (عليهم السلام)

تأليف

آية الله جعفر سبحانى

انتشارات مؤسسه امام صادق (عليه السلام)


صفحه 4

اصول عقايد اسلامى

ونگاهى به زندگانى پيشوايان معصوم (عليهم السلام)

نگارش: آية الله جعفر سبحانى

چاپخانه: مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

چاپ: دوم

تاريخ: 1383 / 1425 هـ

تعداد: 2000

ناشر: مؤسسه امام صادق (عليه السلام)


صفحه 5

مقدمه ناشر

حفاظت از مرزهاى عقيدتى

هر كشورى براى خود مرزهاى جغرافيايى دارد كه حفاظت آنها از اهميت خاصى برخوردار است; زيرا در صورت غفلت، دشمنان كشور، از آن سوى مرزها وارد كشور شده، توطئه را آغاز مى كنند و سرانجام كار به جايى منتهى مى شود كه استقلال كشور بخطر افتاده و سرمايه هاى آن به يغما مى رود.

اگر مرزهاى جغرافيايى حائز چنين اهمّيتى است، بدون شك مرزهاى عقيدتى از اهمّيت بالاترى برخوردار است زيرا با حفظ عقيده و ايمان در مردم، مى توان استقلال مملكت و منافع آن را حفظ كرد و حتى اگر مرزبانان كشور فاقد چنين گوهر گرانبهايى گردند، آن وظيفه ظاهرى را نيز به نحو احسن انجام نمى دهند.

كيست كه نداند ايمان به خدا و سراى ديگر در امنيت كشور مؤثر است، كيست كه نداند، اهمّيت هجوم به مرزهاى عقيدتى، امروز بيش از هجوم به مرزهاى جغرافيايى است، از اين جهت بر هر انسان وارسته اى لازم است كه در حفظ اين حدود و ثغور كوشا باشد.

هجوم فرهنگ غربى يا به تعبير وسيع تر هجوم فرهنگ بيگانه، عقيده هاى جوانان و نوجوانان ما را نشانه گرفته و بيش از هر چيز مى خواهد جوانان اين


صفحه 6

كشور را ( از سن پانزده به بالا ) از عقيده و ايمان خالى سازد و در نتيجه، جوان خود و شخصيت خويش را از دست بدهند، و طبعاً استعمار چنين كشورى كه جوانانش فاقد ايمان به خدا و سراى ديگرند، آسان مى باشد زيرا جز بولهوسى و سرگرمى و فرورفتن در گمراهى ها و آلودگى ها شغل جدّى ديگرى نخواهند داشت.

در راستاى اين هدف والا گامى در معرفى اصول عقايد به ضميمه نگاهى به زندگى پيشوايان معصوم برداشته شده و كتابى به منظور تدريس در مراكز علمى، نهادها و ارگان ها نگارش يافته است،در كتاب حاضر يك دوره عقايد اسلامى همراه با دليل و برهان آمده است و از طرف ديگر چون جوان براى خود اسوه و الگو لازم دارد زندگى علمى و اجتماعى و سياسى پيشوايان معصوم (عليهم السلام) هم به صورت موجز تشريح شده تا از اين راه، به ويژگى هاى زندگى آنها پى برده و سرمشق خود قرار دهند.

اميد است اين كتاب چراغى فرا راه جويندگان حقيقت باشد.

قم ـ مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

24/9/1383هـ.ش

برابر با

1 ذوالقعدة الحرام 1425 هـ.ق


صفحه 7

پيش گفتار

بسم الله الرحمن الرحيم

دنياى خسته و سرگردان

زندگى مادى انسان رو به تكامل است واين جريان در كشورهاى صنعتى كه زندكى با شكوه مادى دارند كاملاً چشمگير مى باشد، وصنعت وتكنيك، آن چنان مشكلات آنها را حل كرده كه با فشار بر يك تكمه، بسيارى از خواستهاى انسان موجود وفراهم مى گردد. كار تكامل به جايى رسيده است كه كيهان نوردان از كره اى به كره ديگر آن چنان مسافرت مى كنند كه تو گويى از كشورى به كشور ديگرى مى روند . سرانجام آشنايى با صنعت و تكنيك، بشر را به جايى رسانيده است كه جهان زندگى به صورت يك كاخ مجلل در آمده است.

ولى در اين جا جاى دو سؤال باقى است:

1ـ آيا اين تكامل رضايت درونى اورا جلب كرده است؟ وانسان از آن احساس راحتى مى نمايد؟

2ـ آيا اين تكامل مايه بالا رفتن انسانيت او شده است؟ يا برعكس، اوخود وانسانيت را گم كرده است؟

پاسخ در هر دو سؤال منفى است. زيرا با بودن اين وسايل، آنچه نيست، استراحت وآرامش فكرى است. وبا اينكه بيماريهاى روانى ومراكز درمانى آن، به سرعت در حال ازدياد وافزايش است. ولى آمار انتحار رو به فزونى است وكشورهايى


صفحه 8

كه در اين قسمت آمارهاى خود رامنتشر مى كنند بر اين مطلب گواهى روشنى مى دهند، از باب نمونه آمار خودكشى در آمريكا در سال (1956) بالغ بر شانزده هزار نفر بوده ودر سال (1957) يك چهارم افزايش داشته،ودكتر «هاوارد» با انتشار اين آمار، از افزايش مجدد آن در سالهاى آينده اظهار نگرانى نموده است. اين جريان مى رساند كه صنعت وتكنيك رضايت درونى وآرامش فكرى بشر را جلب نكرده است.

ازنظر بالا رفتن انسانيّت بايد گفت نحوه بهره بردارى او از صنعت به صورتى در آمده است كه او را به شكل حيوان توليد كننده ومصرف كننده در آورده است، كه كار وهدف او توليد است ومصرف، وهمچنين... تو گويى انسان براى اين دو آفريده شده است. اگر در گذشته، فلاسفه جهان، او را حيوان ناطق و متفكر معرفى مى كردند اكنون او به صورت حيوان اقتصادى در آمده است، كه عمر خود را به دلار و ريال تبديل مى كند. تو گويى انسان يك ماشين توليد ومصرف است وروز به روز جاذبه او در اين قسمت رو به افزايش است. آيا «هدف قرار گرفتن اقتصاد» عملاً فراموشى انسانيت واصول والاى اخلاق نيست؟

اشتباه نشود،هيچگاه كسى صنعت وتكنيك را انكار نمى كند وهمگان از آن به نحوى جانبدارى مى نمايند. مسأله در جاى ديگر است وآن برداشت جامعه مادى غرب، از آن مى باشد، آنجا كه همه نيروهاى انسان را بر توليد ومصرف بسيج كرده است. واخلاق وعواطف را آن چنان فدا وقربانى حرص وآز مادى خود نموده است كه همه چيز خود را در اين مسير از ياد برده است.

آوايى از دور شينده مى شود

در اين جا افراد روشندل وروشن ضميرى پيدا شده اند كه آه وناله آنان از اين زندگى ماشينى بلند شده است. واحساس كرده اند كه بشر از نظر انحطاط به آخر خط رسيده وزندگى ماشينى نمى تواند براى او سعادت آفرين باشد، زيرا نتيجه اين


صفحه 9

چنين زندگى جز دامن زدن بر حرص وآز بشر در طريق تحصيل مال ومقام، فراموش كردن ارزشهاى انسانى چيز ديگرى نيست. از اين جهت به فكر افتادهاند كه به زندگى بشر معنويتى ببخشند. ما اين قدم را بر چنين دانشمندان مصلح تبريك گفته و ياد آور مى شويم كه قرآن مجيد يك چنين زندگى مادى ووازده را، از چهارده قرن قبل در آيه اى به شرح زير توصيف كرده است:

(اعْلَمُوا أنّما الحَيوةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الأموالِ والأولادِ كَمَثَلِ غَيْث أعْجَبَ الكُفّارَ نَباتُهُ ثمَّ يَهيجُ فَتَريهُ مُصْفَرّاً ثمَّ يَكُونُ حُطاماً و... وَ مَا الحَيوةُ الدُّنيا إلاّ مَتاعُ الغُرورِ) (1) .

«بدانيد زندگى اين جهان بازى وسرگرمى وآرايش و فخر فروشى وافزايش در ثروت وفرزند است. اين جهان به مانند بارانى است كه بر سرزمينى مى بارد. گياهان آن سبز مى شود آنگاه پس از مدتى زرد گشته وبه صورت خس وخاشاك در مى آيد... وزندگى اين جهان كالاى فريبنده است» .

قرآن در اين آيه زندگى بشرمادى را به پنج بخش خلاصه كرده وهر بخشى قسمتى از زندگى او را مشغول مى كند:

1ـ بازى 2ـ سرگرمى 3ـ علاقه به زينت وآرايش 4ـ علاقه به قدرت ومقام كه مايه فخر فروشى است 5ـ علاقه به فزونى اموال واولاد.

از نظر دانشمندان، هر بخش از اين پنج بخش، هشت سال از عمر انسان را اشغال مى كند. وبخش پنجم تا آخر عمر ادامه دارد. آنگاه قرآن اين زندگى پر زرق وبرق را به سبزه زار زيبايى تشبيه مى كند كه ثبات موقت ومحدودى دارد و پس از اندى آن چنان زرد مى شود كه به صورت تلى از خس و خاشاك در مى آيد كه تنفر انسان را به خود جلب مى كند. زندگى يك فرد مادى كه شب وروز كارش توليد ومصرف واشباع خواسته هاى حيوانى خويش مى باشد درست بسان همين مسأله


1 . سوره حديد /20.


صفحه 10

است. زيرا زندگى حيوانى و طراوت حيات او با سپرى گشتن عمر مادى آن چنان از دست مى رود كه سرانجام فقط لاشه اى در دل خاك مى گردد.

قرآن مجيد در سوره نور اين نوع زندگيهاى فاقد معنويت را به گونه اى ديگر مطرح مى سازد ودر اين مورد مى فرمايد:

(وَ الَّذينَ كَفَرُوا أعمالُهُمْ كَسَراب بِقيعَة يَحْسَبُهُ الظِّمأنُ ماءً حتّى إذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً وَوَجَدَاللّهَ عِنْدَهُ فَوفّيهُ حِسابَهُ واللّهُ سريعُ الحِسابِ)(1).

«كارهاى افراد كافر بسان سراب در بيابان است كه آدم تشنه كام، آن را آب ميانگارد، آنگاه كه نزد آن آمد چيزى در آنجا نمى يابد» .

اين آيات و آيات ديگر، زندگى مادى انسان را چنين تفسير و تشبيه مى كنند. ولى در عين حال همين زندگى مادى را مى توان با بهم آميختن معنويت وايجاد توازن بين ماده ومعنا، به صورت يك زندگى لذّت بخش در آورد وبه آن شكوه ديگرى بخشيد، كه هم رضايت انسان و آرامش فكرى او را جلب كند وهم انسانيّت او در آن گم نشود واين همان مطلبى است كه پيامبران به دنبال آن بودند وبراى تبليغ آن آمده اند وسرانجام بشر را از يك زندگى توأم با خستگى و سرگردانى در آورده اند. وآن زندگى بر پايه اعتقاد به خداى جهان استوار است. خدايى كه براى زندگى بشر، برنامهاى فرو فرستاده و او را كرامت وجلالت بخشيده است. واين همان است كه در اين نگارش به دنبال تبيين وتشريح آن مى باشيم. اميد است كه براى جوانان وبالأخص مسلمانان مقيم خارج، مفيد وسودمند باشد.

قم ـ مؤسسه تعليماتى و تحقيقاتى امام صادق (عليه السلام)

جعفر سبحانى

24/3/62


1 . سوره نور/39.


صفحه 11

1

نقش دين

در ابعاد چهارگانه

زندگى در صورتى حالت صحيح به خود مى گيرد كه با معنويت ودين آميخته باشد. وانسان درصورتى انسان مى باشد كه علاوه بر ارضاى جنبه هاى مادى، به ارضاى جنبه هاى معنوى نيز بپردازد. اكنون بايد دو مطلب را روشن سازيم:

1ـ دين چيست؟

2ـ نقش دين در زندگى چگونه است؟

در باره موضوع نخست، ياد آور مى شويم كه دين، بازگردانيدن بشر به جهل ونادانى وتوحش و بربريت نيست، دين يك نهضت همه جانبه به سوى تكامل است كه ابعاد چهارگانه دارد:

الف ـ اصلاح فكر و عقيده

ب ـ پرورش اصول عالى اخلاق انسانى

ج ـ حسن روابط افراد اجتماع

د ـ حذف هرگونه تبعيضهاى ناروا

وهمه ابعاد در پرتو ايمان به خدا كه مسئوليت زا ست تحقق مى پذيرد. اينك ما همه اين ابعاد را به صورت فشرده مطرح مى كنيم:


صفحه 12

اصلاح فكر و انديشه

در باره اصلاح فكر وعقيده ياد آور مى شويم كه ذهن انسان، خلأ پذير نيست وبدون عقيده نمى تواند زندگى كند، حتى افراد مادى و به اصطلاح «لامذهب» ، باز داراى عقيده ومسلكى هستند كه از آن طريق، خود را قانع مى سازند. مذهب در اين باره مى گويد:

«جهان خروشان ماده از نظر وجود واز نظر نظام، مخلوق موجود برتر ووالاترى است كه ماده را آفريده وبه آن نظام بخشيده است».

او اين جهان وانسان را براى هدفى آفريده ولغو وعبث به ساحت او راه ندارد، وبراى تحقق بخشيدن به اهداف مربوط به انسان، معلمان وراهنمايانى را برانگيخته است كه او را به سوى هدف هدايت كنند.

در برابر اين گروه، ا فرادى هستند به نام فاقد دين و نافى مذهب كه مى گويند: «ماده ونظام آن قديم و ديرينه است واين خود ماده فاقد شعور است كه به خود نظم ونظام بخشيده است وبراى جهان هدفى در كار نيست» .

و به ديگر سخن: جهان از نظر يك فرد الهى سرآغاز وسرانجامى دارد، واز خدا سرچشمه گرفته وسرانجام آن معاد انسان وجهان است. درحالى كه در مكتب مقابل، انسان نه سرآغاز روشنى دارد ونه سرانجامى. يعنى اگر از يك فرد مادّى بپرسيم سرچشمه جهان وانسان چيست؟ مى گويد: نمى دانم ويا اگر بپرسيم سرانجام آن چيست؟ باز اظهار بى اطلاعى مى كند!

اين جا است كه بايد گفت: جهان وانسان از نظر مادّى بسان يك كتاب خطى است كه اوراقى از اول وآخر آن افتاده باشد وانسان نتواند آن را تشخيص دهد. در حالى كه از نظر الهى كاملاً شناخته و هيچ نوع ابهامى در سر آغاز و سرانجام آن


صفحه 13

وجود ندارد.

وبه عبارت ديگر: ذهن انسان پيوسته با سه پرسش همراه است، اين پرسشهاى سه گانه عبارتند از:

1ـ از كجا آمده ام؟

2ـ براى چه آمده ام؟

3ـ به كجا خواهم رفت؟

هر سه سؤال از نظر يك فرد خداشناس، داراى پاسخ روشن است در حالى كه در مكتب مادى، هر سه پرسش فاقد جواب مى باشد. يعنى جوابى ندارد كه به آن پرسش بدهد، ونمى تواند به اين سه پرسش پاسخ بگويد، ناچار بايد مكتب خود را ترك گويد.

اين جا است كه بايدگفت: مذهب ابعادى دارد، يكى از ابعاد آن، اصلاح فكر وانديشه است. ودرست با مقايسه محتواى دو مكتب الهى ومادى مى توان گفت كه فكر وانديشه، در سايه مذهب به تكامل مى رسد; درحالى كه محتواى مكتب ماديگرى، سراپا ابهام وجهل و ناآگاهى است واحياناً غير معقول. زيرا چگونه ميتوان باور كرد كه ماده جهان، برخود نظم ونظام بخشيده است.

پرورش اصول اخلاقى

درباره پرورش اصول عالى اخلاق انسانى، اجمالاً مى بينيم مذهب پشتوانه اى براى اصول اخلاق است. زيرا رعايت اصول اخلاقى با يك سلسله محروميّتها همراه است، مثلاً: فداكارى، كمك به نيازمندان، رعايت امانت، و...، كه يك سلسله اصول مسلّم اخلاقى است ورعايت اينها خالى از رنج و دردسر نيست. هرگاه انديشه وفكر را از طريق مذهب اصلاح كرديم وياد آور شديم كه خداوند به رعايت


صفحه 14

اين اصول دستور داده است وآنها را به صورت تكليف بر ما لازم كرده است كه در مخالفت آنها كيفرهايى وجود دارد، در اين صورت اخلاق به عنوان يك وظيفه دينى، خود به خود اجرا مى شود. ودر غير اين صورت اخلاق به صورت تذكرات ويادآوريهايى خواهد بود كه ضامن اجرايى ندارد، گروهى آنها را رعايت كرده وگروهى زير پا مى نهند.

ويل دورانت مورخ معاصر مى گويد: بدون ضمانت مذهب، اخلاق يك حسابگرى بيش نيست، وبدون آن احساس تكليف از ميان مى رود(1).

در باره حسن روابط افراد ياد آور مى شويم: همان طورى كه مذهب پشتوانه اخلاق است، همچنين پشتوانه اصول اجتماعى نيز هست ودر افراد مذهبى اصول اجتماعى به صورت يك تكليف مقدس انجام مى پذيرد. ودر غير اين افراد، به صورت قانونى خواهد بود كه فقط در پرتو قدرت پليس ونيروى نظامى اجرا مى گردد. وآنجا كه از قلمرو قدرتهاى مادى بيرون است، اصول اجتماعى و قوانين كشورى ضامن اجرايى ندارد. واين مسأله با مراجعه به زندگى افراد غير مذهبى روشن و واضح است.

در باره بعد چهارم كه رفع تبعيضات است، افراد مذهبى، همه انسانها را بسان دندانه هاى شانه تلقى كرده و همگان را مخلوق خدا مى دانند، در اين صورت، تبعيض چرا؟!پرخورى گروهى وگرسنگى گروهى ديگر چرا؟!!

اكنون كه با ابعاد چهارگانه مذهب آشنا شديم، از تذكر دونكته ناگزيريم:

اولاً ـ هر مذهبى نمى تواند پديد آورنده اين چهار بعد، در حيات فردى واجتماعى انسان باشد. مذهبى مى تواند خود را در اين چهار بعد به روشنى نشان دهد كه بر پايه عقل وخرد استوار باشد; در غير اين صورت، مذهب سر از


1 . لذات فلسفه، ص 478.


صفحه 15

خرافه پرستى، رهبانيت، فرار از زندگى مثبت، گرايشهاى منفى نيمه عرفانى كه نمونه هاى آن در زندگى ماشينى غرب ديده مى شود، در مى آورد. واگر گروهى، مذهب را عامل باز دارنده ترقى و پيشرفت يا رجوع وبازگشت به عصر جاهلى معرفى مى كنند، ناظر به چنين مذهبهاى رهبرى نشده است كه چنين نتايج زشتى را به دنبال دارد.

ثانياً ـ مذهب نفى كننده تبعيض است نه تفاوت، تفاوتهاى مثبت بين افراد قابل حذف نيست، همان طورى كه انگشتان يك دست با هم اختلاف دارند، انسانها نيز از نظر فكر وانديشه، تحرك و تلاش، اختلاف دارند وهر نوع اختلاف در زندگى كه مربوط به تفاوتهاى آفرينش انسان باشد، قابل حذف نيست.

آن گونه اختلافات قابل حذف است كه ريشه هاى سرشتى وخلقتى نداشته وقدرت وزور، تحميلگر آنها باشد.

تا اين جا با واقعيت مذهب وابعاد آن آشنا شديم. اكنون وقت آن رسيده است كه با فوايد وريشه هاى آن در درون انسان آشنا شويم و اين همان گفتار ما در بحث آينده است.


صفحه 16

2

ريشه هاى

مذهب در آفرينش انسان

اعتقاد به خداو توجه به ماوراء طبيعت، بر خلاف انديشه مادّيها يك فكر وارداتى نيست كه از خارج بر ما تلقين شده باشد; بلكه تمايلات مذهبى يك نوع ريشه در وجود وآفرينش ما دارد واز اين جهت مذهب را در عداد امور فطرى در آورده است.

اصولاً آگاهى هاى انسان بر دو نوع است:

1ـ آگاهى كه از خارج بر او تفهيم وتلقين شده است واگر عامل خارجى نبود او هرگز به اين فكر نمى رسيد. مانند: قوانين فيزيكى و شيمايى واصول هندسى كه يك رشته افكارى هستند كه از خارج به او رسيده است.

2ـ آگاهى هايى كه از درون انسان مى جوشد، ودر اين آگاهى، عامل خارجى دخالت ندارد. مانند: آگاهى انسان از گرسنگى وتشنگى خويش، آگاهى انسان از هستى وبودن خويش. يا تمايل به ازدواج درسن خاص، يا علاقه او به مال و مقام در مقطع معيّن از زندگى، كه همگى يك نوع يافته هاى درونى است كه از باطن انسان سرچشمه مى گيرد واينها را فطريات وغرائز مى نامند. با توجه به اين تقسيم ميل به خداجويى وخداخواهى، ريشه فطرى دارد واين مسأله اى است كه روانشناسى امروز آن راتصديق كرده وحس مذهبى را يكى از چهار حس اصيل وهمگانى انسان مى داند.


صفحه 17

روانشناسى امروز مى گويد: بشر با احساسات چهارگانه اى مجهز است:

الف ـ حس كنجكاوى كه خلاق علوم ودانشهاست.

ب ـ حس نيكى كه مايه گرايشهاى انسان به خوبيها ونيكيهاست. از اين جهت همه انسانها امانتدارى را نيك وپيمان شكنى را بد مى دانند.

ج ـ حس زيبايى كه خلاق صنايع زيبا ومايه گرايشهاى او به امور زيبا است. وتمام صنايع ظريف وكاشى كاريها ومجسمه هاى زيبا ، مخلوق اين حس مى باشند.

د ـ حس مذهبى كه در اوان بلوغ، در دختر و پسر ظهور و بروز بيشترى دارد وناخود آگاه ، انسان را به سازنده اين جهان وقدرت مافوق رهبرى مى كند. شما مى توانيد براى آگاهى ازاين حس مذهبى، به كتابهاى روانشناسى، بالأخص كتاب «حس دينى يا بُعد چهارم روح انسانى» مراجعه كنيد.

قرآن در نقاط متعددى، آگاهى انسان را از خدا واز نيكى ها وبديها، نهادى مى داند واين مطلب در چند آيه وارد شده است; كه برخى را در اين جا مى آوريم:

(فَأقِمْ وَجْهَكَ للدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللّهِ الَّتي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها...) (سوره روم آيه 30) به آيين خدا روى بياور آيينى كه آفرينش خدا است در انسان وآنها را بر آن آفرينش آفريده است.

جمله (فِطْرَتَ اللّهِ) بيانگر لفظ دين است كه قبل از آن قرار گرفته است وحاكى است كه دين از امور فطرى وخلقتى در بشر است.

(وهَدَيْناهُ النَّجْدينِ) (سوره بلد آيه هاى 10و...) او را به نيكيها وبديها آشنا ساختيم.

(وَنَفْس وما سَوّيها *فأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْويها) (سوره شمس آيه هاى 7ـ 8) سوگند به جان انسان وخدايى كه آن را آفريد و بديها و خوبيها را به او الهام كرد.


صفحه 18

بنابر اين، طبق نظريه دانشمندان وصراحت قرآن، دين به صورت اجمالى (يعنى توجه به سازنده جهان ويك رشته اصول كلى آن) فطرى است وريشه هاى درونى دارد. ولى يك امر فطرى در صورتى به خوبى رشدمى كند كه به وسيله افراد بيدار وآگاه رهبرى شود، وگرنه شاخه هاى كج ومعوجى پيدا مى كند كه نتيجه مطلوب را نمى دهد.

نقش دين در زندگى

چون دين يك امر فطرى وسرشتى است، نقش عظيمى در زندگى علمى و اجتماعى بشر دارد كه به صورت فشرده به آن اشاره مى شود:

الف ـ دين خلاق علوم ودانشهاست. اعتقاد به خدا واين كه موجودى دانا و توانا، ماده را آفريده وصاحب اين جهان است، روح تحقيق را در انسانها زنده مى سازد. زيرا مصنوع موجود دانا و توانا، بايد داراى نظم وقانون باشد. در حالى كه اعتقاد به مادى گرى ، روح تحقيق را از بين مى برد، زيرا او معتقد است كه ماده قديم است واين موجود فاقد علم و شعور در خود اثر گذارده است در حالى كه مصنوع موجود فاقد شعور، نمى تواند داراى نظم و قانون باشد كه از آن تحقيق كنيم.

وبه ديگر سخن، هرگاه معتقد شويم كه جهان خالق دانا وتوانايى دارد، اين عقيده دانشمند را در آزمايشگاهها بر آن مى دارد كه در باره اسرار آفرينش به فكر و بررسى بپردازد; ولى اگر معتقد شويم كه جهان، خالق دانا و توانايى ندارد، واگر هم نظام وقانونى داشته باشد از طريق تصادف است، اين عقيده ما را به تحقيق وادار نمى كند. از اين جهت بايد گفت: اعتقاد مذهبى به پيشرفت علوم كمك كرده وروح تحقيق را زنده مى كند. همچنان بايد گفت: آن دانشمند مادى كه پشت لابراتوار نشسته ومى خواهد كاشف قوانين ونظام جهان باشد، قبلاً معتقد است كه اين جهان


صفحه 19

داراى قوانين ونظام است ومى خواهد آنها را كشف كند; چنين عقيده اى جدا ازاين نيست كه براى جهان، نظام بخشى دانا و توانا وجود دارد. واگر داراى چنين عقيده نبود هرگز به دنبال تحقيق نمى رفت. واين عقيده جدا از اعتقاد به خدا نيست والا اعتقاد به اصالت مادّه واين كه جز مادّه چيزى نيست، نمى تواند چنين نتيجه اى دهد كه جهان صد در صد نظم وقانون دارد.

ب ـ مذهب پشتوانه اخلاق است: شكى نيست كه انسان اخلاقى بايد يك رشته محروميتها را بپذيرد، زيرا درستكارى، عدالت، و... مستلزم چشم پوشى ازيك رشته لذائذ و معنويّات است. از اين جهت، احياء روح مذهبى ضامن اجراى اصول عاليه اخلاقى است.

ج ـ دين تكيه گاه استوارى در برابر حوادث است واين فايده را دارد كه انسان را در برابر حوادث بيمه مى سازد. زيرا اولاً يك فردمذهبى، حوادث جهان را مربوط به اراده حكيمانه خدا مى داند واين اعتقاد سبب مى شود كه همه ناگواريها را به نفع خود تفسير كند هرچند از اسرار آن آگاه نباشد; ثانياً معتقد مى شود كه حوادث ناگوار امروز، پاداشهاى عظيمى در سراى ديگر دارد واين نوع حوادث، بى اجر ومزد نيست. از اين جهت، در مقابل سختيها ودشواريها مانند كوه ثابت واستوار مى ماند.

تا اينجا از ريشه هاى دين و نقش آن آگاه شديم، اكنون وقت آن رسيده است كه خود دين را بشناسيم و موضع گيريهاى آن را در محورهاى اعتقادى، اجتماعى و اقتصادى بدانيم.


صفحه 20

3

شناخت ارزشمند

در اسلام كدام است؟

نخستين گام در «آشنايى با اسلام» اين است كه بايد به شناخت مورد نظر او توجه كنيم. آيا اسلام هر شناختى را مى پذيرد؟ يا آن گونه شناخت را مى پذيرد كه صورت جزمى و يقينى داشته باشد؟

اسلام تنها براى شناختى ارزشى قائل است كه قطعى وجزمى باشد; از اينرو ما را از پيروى كردن از هرگونه ظن و شك باز مى دارد:

(وَلا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عَلْمٌ إنَّ السَّمْعَ والبَصَرَ والفُؤادَ كُلُّ أُولئكَ كانَ عَنْهُ مسْئُولاً) (سوره إسرا آيه 36).

«از آنچه كه به آن علم ندارى پيروى مكن زيرا گوش وچشم ودل همه مسئولند».

قرآن آن گونه پيروى هايى را كه ملاكى جز عادات و سنتهاى نياكان ندارد، به شدت رد مى كند ومى گويد: نبايد روش نياكان سبب پيروى گردد:

(بَلْ قالُوا إنّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّة وَ إنّا عَلى آثارِهِمْ مُهْتَدُونَ) (سوره زخرف آيه 22).

«مى گويند، ما پدران خود را بر همين راه وروش يافتيم وما از روش آنان پيروى مى كنيم».


صفحه 21

قرآن در آيه اى ديگر، هر نوع پيروى به عنوان خود باختگى در برابر بزرگان را رد مى كند ومى فرمايد:

(رَبَّنا إنّا أطَعْنا سادَتَنا وَكُبَراءَنا فَأضَلُّونَا السَّبيلا) (سوره احزاب آيه 67).

«مى گويند، پروردگارا ما از بزرگان وپيشوايان خود پيروى كرديم وما را گمراه كردند».

اسلام، به شناختى ارزش مى دهد كه از نظر ابزار يا متكى به حس، يا متكى به عقل وخرد باشد:

(وَاللّهُ أخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لاتَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ والأبْصارَ والأفْئدةَ لَعَلّكُمْ تَشْكُرونَ) (سوره نحل آيه 78).

خداوند شما را از شكم مادران بيرون آورد درحالى كه چيزى نمى دانستيد وبراى شما گوش، چشم ودل، قرار داد، تا خدا را سپاسگزار باشيد.

در آيه «سمع» و «بصر» كه مربوط به حس و تجربه است، از ابزار شناخت شمرده شده است و «فؤاد» به معنى «دل» و «عقل» ، كه مربوط به استدلال و برهان است، يكى ديگر از ابزار شناخت، معرفى گرديده است. از اين جهت، هر نوع شناختى كه مبنى بر يكى از دو ابزار ياد شده باشد مورد پذيرش اسلام است. بنابر اين، شناختهاى پندارى وتقليدى، مورد اعتبار اسلام نيست.

در اينجا ، پاسخ به يك سؤال، لازم است و آن اين كه: اگر شناختهاى تقليدى از ارزش بيرون است، چگونه مسلمانان در مسائل فروع، از مجتهد تقليد مى كنند؟

در پاسخ بايد گفت: رجوع به مجتهد ، رجوع به متخصص است واساس زندگى بشر اين است كه فرد ناوارد، به متخصص مراجعه كند. زيرا يك فرد نمى تواند در همه مسائل متخصص گردد.


صفحه 22

گذشته از اين، رجوع به مجتهد از طريق دليل قطعى ثابت شده است وخود آورنده شريعت گفته است كه بايد در مسائل فرعى وعملى، به مجتهد عادل مراجعه كرد. و چون اين مراجعه به حكم خود صاحب شريعت است، قطعاً يك نوع شناخت قطعى خواهد بود. (البته قطعى اجمالى).

تقليد در اصول عقايد امكان پذير نيست، زيرا معناى آن اين است كه انسان يكى از مكتبهاى متضاد را بدون دليل بپذيرد، در حالى كه در تقليد در فروع، اصل مكتب با دليل ثابت شده، در فروع و جزئيات تقليد مى كند «ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا».

موضوع شناخت

اسلام در ميان موضوعات شناخت، به شناخت سه چيز اهميّت بيشترى مى دهد:

1ـ شناخت انسان:

(سَنُريهِمْ آياتنا فِي الآفاقِ وَفي أنْفُسِهِمْ حتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أنَّهُ الحَقُّ أَوَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أنَّهُ عَلى كُلِّ شيء شهيدٌ) (سوره فصلت آيه 53).

«به همين زودى نشانه هاى خود را در جهان ودر نفوس انسانها، ارائه مى دهيم تا بدانند او حق است واو بر همه چيز قادر وتوانا است».

جمله (وَفي أنْفُسِهِمْ) دعوت به شناخت نفوس انسانى است كه مى تواند پايه شناختها ى ديگرى باشد.

2ـ شناخت طبيعت: شناخت جهان، مورد علاقه اسلام است:

(قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِي السَّمواتِ والأرضِ) (سوره يونس آيه 101).


صفحه 23

«بگو: به آنچه در آسمانها وزمين است، بنگريد».

در آيه ديگرى، شناخت جهان را از نشانه هاى افراد خردمند دانسته :

(إنَّ في خَلْقِ السَّمواتِ والأرضِ واخْتِلافِ اللَّيل والنَّهارِ لآيات لأولِى الألْبابِ) ( آل عمران آيه 190).

« در آفرينش آسمانها وزمين ودر پى آمدن شب وروز، براى خردمندان نشانه ها است».

3ـ شناخت تاريخ: قرآن شناخت تاريخ را به عنوان يك معلّم پند دهنده معرفى مى كند:

(لَقَدْ كانَ في قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاولِى الألْبابِ) (سوره يوسف آيه 111).

ودر آيات ديگر، انسانها را دعوت مى كند كه زندگانى اقوام وملل گذشته را عالمانه مطالعه كنند:

(فَاقْصُصِ القَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرونَ) (سوره اعراف آيه 176).

«داستانها را بازگو كن، شايد آنان فكر كنند.»

ولى تمام اين شناختها مقدمه شناخت خدا و پديدآورنده انسان و طبيعت و تاريخ است از اين جهت، پيرامون شناخت خدا، به گونه اى بحث مى كنيم.


صفحه 24

4

راه هاى خداشناسى

اكنون كه با شناخت مطلوب در اسلام آشنا شديم، لازم است راههاى شناخت خدا را يكى پس از ديگرى مورد بررسى قرار دهيم، همان گونه كه گفته اند، راه به سوى خدا، به اندازه شمارش نفسهاى انسان است وهر پديده اى در جهان، بسان سكّه دو رويه اى است كه يك رويه آن ، طبيعت ويك رويه ديگر آن خداست وهر انسان خردمندى از مطالعه پديده ها، راهى به سوى خدا دارد. ولى درعين حال، اين طرق بى شمار را مى شود تحت ضوابطى در آورد. اينك برخى از طرقى كه قرآن ما را به آن دعوت كرده است:

1ـ برهان نظم:

مقصود از برهان نظم اين است كه نظام جهان گواهى مى دهد كه موجود دانا و توانايى ، اين نظام را پديد آورده است وگرنه خود ماده، ناتوان تر از آن است كه به خود نظم ونظام بخشد.

پذيرش برهان نظم، بر چهار اصل استوار است:

الف ـ جهانى خارج از ذهن وجود دارد:

مقصود از اين اصل اين است كه دايره هستى به ذهن وذهنيات منحصر


صفحه 25

نيست، بلكه آنچه را كه ما تصور مى كنيم، در خارج از ذهن واقعيت دارد وبه ديگر سخن، در بررسيهاى خود «رئاليست» مى باشد نه «ايده آليست» . مقصود از رئاليست آن شخص واقع گرا است كه جهان خارج از ذهن را مى پذيرد ومى گويد در خارج از ذهن من، ماه وآفتاب، دريا وهامون، وجود دارد ويك فرد خداشناس تا اين اصل را نپذيرد، نمى تواند گامى بسوى خداشناسى بردارد.

شگفت اين جاست كه برخى از مادى ها وبه دنبال آن ماركسيستها، خدا پرستان را ايده آليست قلمداد كرده ويك چنين جنايت علمى را مرتكب شده اند، در صورتى كه پايه خداشناسى كه برهان نظم است، بر اساس پذيرفتن عينيتهاى خارجى است.

ب ـ جهان ماده داراى نظم وقوانين است:

اين مطلبى است كه علوم، به اثبات آن كمر بسته وقوانين حاكم بر طبيعت را كشف كرده اند وهرچه دانشهاى بشرى در اين مورد پيش رود گامى به سوى خدا شناسى برداشته مى شود.

ج ـ اصل عليّت:

مقصود ازاين اصل، اين است كه قوانين حاكم بر ماده عاملى لازم دارد وچيزى در جهان بدون علّت امكان پذير نيست.

د ـ تصادف علّت نظم نيست:

مقصود از اين اصل، اين است كه اين نظم نمى تواند برخاسته از خود ماده باشد; زيرا ماده فاقد شعور ودرك نمى تواند آفريننده يك چنين نظم حساب شده باشد وتصور اين كه تصادف مولكول ها آفريننده اين نظم بوده، منطق كودكانه اى


صفحه 26

است كه هيچ خردى آن را نمى پذيرد. انسان خردمند هرگز نمى پذيرد يك نامه ماشين شده، محصول حركت انگشتان يك فرد بى سواد ويا يك انسان بازيگر باشد، بلكه همگان به روشنى مى گويند، ماشين نويس آگاه از كار ماشين، با توجه به حروف آن وبا توجه به نامه اى كه قصد تايپ آن را دارد، اين نامه را ماشين كرده است.

اين نوع شناخت ها، شناخت آيتى است

در قرآن ، كلمه آيه وآيات بيش از حدّ به كار مى رود وغالباً اين لفظ در مورد نشانه هاى وجود خدا استعمال مى شود واين شناخت آيتى است; يعنى از اثر يك شىء به وجود مؤثر وصفات آن پى ببريم، زيرا اثر يك شىء همان گونه كه از وجود مؤثر حكايت مى كند، از صفات آن نيز حكايت دارد همگى مى گوييم، فردوسى يك شاعر اديب وآگاه از داستانهاى ايران باستان است، ما هرگز فردوسى را نديده ايم وخصوصيات روحى او را نيازموده ايم، اثر ادبى او، از وجود او وخصوصيات روحى او كاشف وبازگو كننده است; عين اين مطلب، در باره قانون بوعلى كه در طب است حاكم وجارى است. اين نوع شناختها را شناختهاى آيتى مى گويند وهدف اين است كه از نشانه به صاحب نشانه پى ببريم.

بحث حضرت ابراهيم با گروههاى ستاره پرست، ماه پرست، آفتاب پرست معروف است; وى براى بى پايه نشان دادن پرستش اين نوع اجرام، براى مدت كوتاهى با پرستندگان آنها هم صدا شد، ولى بعداً، ربوبيت آنها را باطل كرد; زيرا اين اجرام، دستخوش انقطاع از انسان است وخداى مربى وپرورش دهنده، پيوسته بايد با انسان در رابطه باشد واز او غفلت نكند، او از اين طريق، ثابت كرد كه نشانه هاى ربوبيّت، در اين اجرام نيست وبايد سراغ آن خدايى رفت كه اينها را آفريده وپيوسته حضور دارد و چنين فرمود:


صفحه 27

(إنّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ للّذي فَطَرَ السَّمواتِ والأرضَ حَنيفاً وَ ما أنَا مِنَ المُشْرِكينَ) (سوره انعام آيه 79).

2ـ هدفدارى وهماهنگى در آفرينش جهان

يكى ديگر از دلايل اثبات صانع، وجود هماهنگى و هدفدارى در جهان آفرينش است.

سلول انسان در رحم مادر پرورش پيدا مى كند، همراه با رشد «جنين» و رسيدن آن به مرحله تولد، غده هاى توليد كننده شير، تحت تأثير «هورمونهاى» مخصوص، آرام آرام خود را براى تغذيه نوزاد آماده مى كند، به گونه اى كه همزمان با تولد فرزند غذاى او نيز آماده مى شود.

اين هماهنگى، نشانه وجود تدبير ونقشه در آفرينش كودك ومادر است; زيرا ساليان قبل از تولد كودك، دستگاهى متناسب با دهان ودست وگلوى كودك، در پيكر مادر تعبيه شده وبه تدريج رشد يافته ودر روزى كه نوزاد به آن نياز شديد دارد، مورد بهره بردارى قرار گرفته است.

دراين جا مادّى نمى تواند اين هدفدارى را از طريق تصادف توجيه كند، همچنان كه نمى تواند در اين مورد، به خاصيت ماده پناه برد. ممكن است بگويد رشد يك نطفه ودر آمدن آن به صورت انسان، خاصيّت ماده است، يا بگويد رشديك نهال ودر آمدن آن به صورت يك درخت برومند، خاصيت سلول درختى و نهال آن است، ولى هرگز نمى تواند پيشى بينى نيازهاى آينده يك موجود را كه مدتها پيش از آن به وجود آمده است از طريق تصادف يا خاصيت ماده تفسير كند; چه اينكه اين پيش بينى از مقوله آينده نگرى وكار از روى نقشه وحساب است.

گاهى دو موجود، هركدام مكمل ديگرى است، مثلاً وجود درخت مكمل


صفحه 28

جانداران وهمچنين وجود جاندار، مكمل وجود درختان است واگر هستى منحصر به يكى از اين دو بود، اثرى از هيچكدام نبود، زيرا درخت، توليد كننده «اكسيژن ومصرف كننده «كربن» است، در حالى كه جاندار ، توليد كننده كربن و مصرف كننده اكسيژن است واگر يكى بود وديگرى نبود از وجود هيچ كدام خبرى نبود. اين نظام، گواه بر وجود نقشه و تدبير در خلقت هر دو است وهرگز نمى توان چنين نظامى را برخاسته از ماده بى عقل و شعور دانست.

يادآورى دو نكته:

1ـ در شناخت صانع جهان، پيوسته بايد از نظام موجود، بر وجو دخدا استدلال كرد. مثلاً، خود قرآن (چنانكه در بحث صفات مى آيد)، گردش منظم بادها را گواه بر وجود صانع جهان گرفته است; در حالى كه گاهى ديده مى شود، افراد از حادثه هاى استثنائى، بر وجود خدا استدلال مى كنند، مثلاً اگر روزى باد از طرف غير معمول بوزد آن را گواه بر وجود خدا مى گيرند; در صورتى كه بايد در هر دو شكل، بر وجود خدا استدلال كنيم، نه اينكه تنها در موارد استثنائى; زيرا، مفاد آن، اين است كه نظام علمى، منتهى به اثبات صانع نمى شود وآنچه را كه علم كشف كرده است نمى تواند خدا را ثابت كند وتنها پديده هايى كه علت آنها شناخته نشده است، گواه بر وجود خدا است. يك چنين طرز تفكر بهانه اى به دست دشمن مى دهد ودين را با علم، ناسازگار قلمداد مى كند.

2ـ گاهى ديده مى شود كه تنها وجود حيات وپيدايش آن در ماده، نخستين، پايه استدلال بر وجود خدا قرار مى گيرد; به اين بيان كه :زمين، جزء خورشيد بود، چگونه اين موجود داغ و سوزان كه همه مواد حياتى آن كشته شده، داراى حيات وزندگى گشت؟

درحالى كه وجود حيات كنونى نيز ، مى تواند ما را به سوى خدا رهبرى كند


صفحه 29

وقرآن وجود موجودات زنده را در زمين، نشانه وجود او گرفته است:

(وَبَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دابَّة) (سوره بقره آيه 164).

در زمين از هر جاندارى پخش كرد.

ما در اين بخش به دلائل كمى اكتفاء كرديم زيرا وجود خدا، آنچنان روشن است كه جز گروه كمى، همه به آن معتقدند.

آنچه مهم است، مسئله تحليل صفات خدا است كه سرچشمه بسيارى از مذاهب و مكاتب كلامى است.


صفحه 30

5

صفات خدا

يكتايى خدا در ابعاد سه گانه

از ميان صفات خداوند، صفت توحيد از صفات برجسته اوست; تو گويى تمام پيامبران براى تبليغ اين اصل آمده اند واگر براى پيامبران، قانون اساسى تصور كنيم، توحيد نخستين اصل از اصول آن را تشكيل مى دهد واتفاقاً گروه مخالف پيامبران بيشتر با اين اصل در نبرد و پيكارند.

اقسام توحيد ومراتب آن

توحيد براى خود مراتبى دارد كه به گونه اى فشرده ياد آور مى شويم:

1ـ توحيد ذاتى: مقصود از توحيد ذاتى اين است كه ذات خدا يكى است ونظير ومانندى ندارد.

2ـ توحيد افعالى: به اين معنى است كه خالق جهان يكى است ومؤثر تام ومستقلى جز او نيست و تأثير ديگر اسباب در پرتو فاعليت و خالقيت اوست.

3ـ توحيد در عبادت: يعنى پرستش مخصوص اوست وجز او نبايد كسى را پرستش كرد.

توحيد ذاتى به اين معنى كه خدا نظير ومانندى ندارد وبا توجه به اين كه خدا


صفحه 31

يك موجود با كمال است ونقص به آن راه ندارد، روشن وواضح است; زيرا فرض دو خدا مستلزم اين است كه هركدام متناهى باشد تا يكى از ديگرى متمايز گردد، ولازمه متناهى بودن دو خدا اين است كه هر يك از ديگرى سلب شود و سلب يكى از ديگرى، سلب كمال از ديگرى و در نتيجه ناقص بودن اوست و موجود ناقص نمى تواند خدا باشد.

به ديگر سخن، فرض تعدد، فرض متناهى بودن است وفرض تناهى، ملازم با نقص است ونقص با خدايى سازگار نيست از اين جهت ، بايد وجود خدا را، نامتناهى فرض كنيم وشىء نامتناهى قابل تكرار نيست.زيرا وجود خداى نخست همه جا اعم از ذهن و خارج را احاطه كرده و براى خداى ديگر امكان وجود نيست. شايد آيه:(قُلْ هُوَ اللّهُ أحَدْ) ناظر به چنين توحيدى باشد.

توحيد ذاتى، معنى ديگرى دارد وآن اينكه: خداوند، داراى اجزاء نيست وبسيط است، زيرا فرض جزء براى خدا مستلزم اين است كه خدا در تحقق خود به اجزائى كه غير از خود هستند، محتاج ونيازمند باشد.

شكى نيست هر مركّبى غير جزء خود هست; يك دستگاه ماشين، يك محلول شيميائى، غير تك تك اجزاء آن است; فرض تركيب در خدا، اين است كه او به تك تك اجزاء كه غير خود وى هستند، محتاج گردد واحتياج با مقام خدايى سازگار نيست.

مقصود از «توحيد افعالى» اين است كه : خالق جهان يكى است وگواه روشن آن، وجود هماهنگى درعالم آفرينش است واينكه كوچكترين تصادمى در وضع كلى جهان نيست. اين امر، نشانه اين است كه اراده واحدى بر اين جهان حكومت مى كند واگر اين جهان زير نظر دو اراده، اداره مى شد، واختلاف اراده، مايه اختلاف تدبير وبه هم خوردن هماهنگى در اجزاء جهان مى گشت.

قرآن با تكيه بر براهين گذشته خدا را به يگانگى مطلق مى خواند:


صفحه 32

(وَإلهُكُمْ إلهٌ واحِدٌ لا إلهَ إلاّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ) (سوره بقره آيه 163).

خداى شما خداى يگانه است، جز او خدايى نيست و او بخشنده ومهربان است .

آنگاه قرآن در آيه بعد هماهنگى جهان را گواه بر اين مدعا مى گيرد ومى فرمايد:

(إنَّ في خَلْقِ السَّمواتِ والأرضِ واخْتِلافِ اللَّيلِ والنَّهار والفُلكِ الَّتي تَجْري فِي البَحْرِ بِما يَنْفَعُ النّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّمآءِ مِنْ ماء فَأحْيا بِهِ الأرضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دابَّة وَ تَصريفِ الرِّياحِ والسَّحابِ المُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ والأرضِ لآيات لِقَوم يَعْقِلُونَ) (سوره بقره آيه 164).

در آفرينش آسمانها وزمين وگردش شب و روز وحركت كشتى در دريا به سود مردم وفرود آمدن باران از آسمان كه به وسيله آن زمين پس از مردنش زنده مى شود وپخش موجودات زنده در زمين وگردش بادها وحركت ابر موجود ميان آسمان وزمين (در همه اينها)، گواه روشن براى افراد عاقل وخردمند است.

در اين آيه، سخن از نظام آفرينش است كه گواه بر وحدانيّت تدبير ويگانگى خالق جهان است.

توحيد در عبادت

مقصود از اين اصل، اين است كه فقط بايد خدا را پرستش كرد واز پرستش غير او دورى جست. در اينجا بايد دو مطلب روشن شود:

1ـ چرا بايد خدا را پرستش كرد؟

2ـ چرا بايد غير او را پرستش نكرد؟

پرستش خدا انگيزه هايى دارد، بزرگترين انگيزه آن، كمالى است كه انسان در


صفحه 33

خدا سراغ دارد و آگاهى از اين كمال، سبب مى شود كه انسان خود به خود در برابر آن كانون كمال، خضوع وخشوع كند. اين نوع انگيزه، مخصوص طبقه عارف وآشنايان به مقام ربوبى است; ولى طبقات ديگر، خدا را از آن جهت پرستش مى كنند كه او سرچشمه نعمتها وفيض ها است ويكى از فيضهاى مستمر او، وجود انسان است، پس به حكم عقل، بايد در برابر مُنعِمْ خضوع نمود وسپاس او را به جا آورد; گروه سوّمى نيز خدا را به پاداشهاى بزرگ و يا ترس از كيفرهاى او مى پرستند. در هر حال اين انگيزه ها سبب مى شود كه خدا را بپرستيم.

اما چرا بايد از پرستش غير او امتناع ورزيد؟ زيرا غير اوكمال ندارد يا منبع فيض ونعمت نيست كه ما را وادار به تواضع كند; همچنان كه كيفرها وپاداشهايى در اختيار ندارد كه انگيزه پرستش گردد. زيرا غير خدا، هرچه دارد از كانون كمال دارد وخود، كانون كمال نيست.

حال بايد ديد، حقيقت پرستش چيست؟

گروهى در معناى پرستش ، افراط مىورزند وهر نوع احترام به اولياء الهى را در حال حيات وممات آنان پرستش آنان تصور مى كنند; از اين رو، بوسيدن ضرايح مقدسه يا توسّل به ارواح پاك، در نظر آنان پرستش صاحب مرقد وروح شمرده مى شود. براى آگاهى از معناى پرستش،بايد توجه كنيم كه پرستش آن گونه از خضوع واظهار كوچكى در مقابل كسى است كه او را خدا بدانيم يا معتقد شويم كه كارهاى خدايى به او تفويض شده است وخدا در آن قسمت از كارها كنار رفته است; به ديگر سخن، او را خداى بزرگ ويا خداى كوچك بدانيم. همچنان كه عرب جاهلى، بتها را خدايان كوچك مى دانست ومعتقد بود كه قسمتى از كارهاى خدا به آنها واگذار شده است.

بنابر اين، هرگاه در برابر موجودى خضوع كنيم در حالى كه او را نه خداى بزرگ ونه خداى كوچك بينديشيم بلكه بنده پاك وبى آلايش خدا تصور كنيم كه در


صفحه 34

نزد او مقامى دارد، اين خضوع، هرچند هم به نهايت برسد، احترام خواهد بود نه پرستش. وما اگر نسبت به پيشوايان بزرگ ، در حال حيات وممات، احترام مى كنيم، يا توجه به اين كه همگى بندگان مخلص خدا هستند، قطعاً عمل ما رنگ عبادت و پرستش به خود نخواهد گرفت.

گواه اين مطلب اين كه خدا به فرشتگان فرمان مى دهد كه آدم را سجده كنند ونهايت خضوع را در برابر او انجام دهند، اگر اين خضوع، پرستش آدم بود، بايد فرشتگان، مشرك وشيطان ياغى، رئيس الموحدين باشد.

شناخت ديگر صفات خدا

براى خدا صفات ثبوتى وسلبى هست. مقصود از صفات ثبوتى صفات كمالى است كه بر خدا ثابت مى باشد ومقصود از صفات سلبى آن رشته از نقايص است كه از خدا سلب مى گردد. از صفات ثبوتى خدا پنج صفت را در اينجا متذكر مى شويم:

(1) ـ دانا (2) ـ توانا (3)ـ زنده (4) ـ بينا (5) ـ شنوا

در باره اثبات دو صفت نخست كافى است كه مصنوعات او را از اتم تا كهكشان مطالعه كنيم.

علوم بشرى با پى گيرى ده هزار ساله خود توانسته است قسمت ناچيزى از اسرار و رازهاى پيچيده جهان را به دست آورد; در حالى كه قسمت اعظم آنها در گوشه جهل انسان باقى است.

مطالعه اين جهان ما را به علم بى پايان وقدرت نامتناهى خدا رهنمون مى گردد ومى رساند كه خدا از مجموع قوانينى كه بشر در علوم طبيعى كشف كرده است آگاه بوده وجهان را با قدرت خود آفريده است. واين مطالعه ما را به دو صفت


صفحه 35

علم و قدرت خدا رهبرى مى كند.

درباره صفت حيات نياز به دليل جداگانه نداريم زيرا وقتى ثابت شد كه او دانا و توانا است طبعاً ثابت مى شود كه او زنده است زيرا موجود زنده جز به اين دو صفت بارز به صفات ديگرى نياز ندارد.

درست است كه در علوم طبيعى مى گويند موجود زنده موجودى است كه خصيصه هاى : رشد، توليد مثل، پاسخ به محرك، تغذيه را دارا مى باشد. حيات وزندگى به اين معنا، مخصوص موجودات طبيعى است وگرنه حيات معناى وسيع وگسترده اى دارد، كه ممكن است به هيچ كدام از اين خصيصه ها نيازى نداشته باشد. دانشمندان علوم طبيعى چون سرو كار با موجودات طبيعى دارند ولذا حيات را در محدوده علم ودانش خود تفسير مى كنند. ولى يك فيلسوف كه مسأله را از زاويه وسيع تر مى نگرد براى آن معناى وسيع قائل شده واين خصائص را از ابزار ووسيله حيات در حيات موجودات طبيعى مى داند نه اينكه واقعيت «حيات» مطلقاً بستگى به آنها داشته باشد.

در اين جا دو صفت ديگر خدا به معناى سميع و بصير نيز روشن مى شود زيرا اين دو صفت بخشى از علم خداست زيرا آگاهى خدا از مسموعات ومبصرات سبب شده است كه خدا را شنوا وبينا معرفى كنيم. وگرنه «سميع» به معناى اين كه از طريق ابزار ويا «بصير» به معنى اين كه از طريق دستگاه خاصى ببيند ويا بشنود در اينجا مطرح نيست. بلكه حضور جهان نزد خدا از آن جمله مسموعات ومبصرات، سبب آن شده كه او را با اين دو صفت ياد كنيم.


صفحه 36

6

با ديگر صفات ثبوتى و سلبى خدا

آشنا شويم

با بيشتر صفات ثبوتى خدا آشنا شديم ولى سه صفت ديگر از صفات ثبوتى او را متذكر مى شويم:

1ـ عادل 2ـ حكيم 3ـ غنى (بى نياز )

عدل ودادگرى يكى از صفات خدا به شمار مى رود، واساس مسئله عدل الهى را موضوع توانائى خرد بر تشخيص زشت وزيبا تشكيل مى دهد، از آنجا كه عقل وخرد بر تشخيص اين نوع از كارها توانا است، به روشنى داورى مى كند كه ساحت خدا از هر كار قبيح وزشت پيراسته مى باشد وظلم وستم يكى از كارهاى زشت، مى باشد كه او هرگز انجام نمى دهد.

انگيزه انجام ظلم يكى از دو چيز ياد شده در زير است:

1ـ يا فاعل از زشتى ظلم آگاهى ندارد.

2ـ يا نياز به آن دارد.

فرض نخست با گستردگى علم خدا صد درصد منتفى است هرگاه خرد، زشتى ظلم وستم را درك مى كند خدا كه پديد آرنده كليه مغزها ودركها است به نحو روشن از آن آگاه خواهد بود وچيزى بر خداى جهان مخفى نمى باشد.


صفحه 37

فرض دوم كه خدا بر ستم نياز داشته باشد نيز منتفى است. او خالق جهان وانسان است وهر چه آفريده ها دارند از او دارند، واو ديگر چه نيازى به ظلم دارد.

برخى كه از توصيف خدا به عدل وداد خوددارى مى كنند انكار خود را چنين توجيه مى نمايند:

«ما حق نداريم قلمرو قدرت خدا را محدود سازيم وحق نداريم به او بگوئيم بايد به عدل و داد رفتار كند نه به ظلم و ستم، بلكه هر كارى كه او انجام داد همان خوب است» .

در اين سخن مغالطه روشنى وجود دارد:

اين كه مى گوئيم خدا دادگر است و ظلم وستم نمى كند، مقصد محدود كردن قلمرو قدرت او نيست بلكه هدف اين است كه با توجه به علم گسترده خدا وتوانائى او بر همه چيز، و عدم نياز وى از همه چيز، كشف مى كنيم كه خدا چنين كارى را انجام نمى دهد زيرا دواعى ظلم در او موجود نيست.

فرق است بين اين كه بگوئيم خدا نبايد انجام دهد وبه اصطلاح، حكم و فرمانى صادر كنيم وبين اين كه با توجه به يك رشته مقدمات، حكمى را استكشاف بنمائيم، مثلاً مى گوييم سه زاويه مثلث با صدو هشتاد درجه مساوى است، نه كمتر است ونه زيادتر. هدف از اين جمله حكم و فرمان نيست زيرا واقعيات، تابع حكم وفرمان ما نمى باشد اگر زاويه هاى مثلث با دو زاويه قائمه مساوى نباشد هرگز با حكم وفرمان ما اين واقعيت تحقق نمى پذيرد بلكه ما درا ين موقف از روى يك رشته علل چنين حكمى را به دست مى آوريم.

در مورد خدا نيز جريان از اين قبيل است وهرگز حكم و فرمانى در كار نيست وهدف محدود كردن قدرت او نمى باشد; زيرا شكى نيست كه او قدرت و توانائى بر داد وستم، زيبا و زشت دارد بلكه هدف اين است كه با توجه به اين كه او زشت وزيبا


صفحه 38

را تشخيص مى دهد وبا توجه به اين كه ظلم بر ديگران نازيبا است واز طرف ديگر نيازى به آن ندارد، كشف مى كنيم كه انگيزه هاى ظلم در خدا موجود نيست.

قرآن در باره هدف انبياء اقامه عدل را مطرح مى كند وياد آور مى شود كه تمام پيامبران بر اقامه عدل در جامعه دعوت شده اند چنانكه مى فرمايد:

(لَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وأنْزَلْنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَ المِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالقِسْطِ...) (حديد آيه 25).

«ما پيامبران خود را با دلائل روشن برانگيختيم وهمراه آنان كتاب وميزان (عقل كه مايه سنجش حق وباطل است) فرو فرستاديم تا مردم عدل وداد را به پا دارند».

مقصود از صفت دوم(حكيم) اين است كه كارهاى او دور از لغو وعبث وبيهودگى است، زيرا موجود سرا پا علم و قدرت جهت ندارد كه كار عبث انجام دهد وكار عبث سرچشمه اى جز فقدان آگاهى صحيح ندارد. وبه ديگر سخن، آن كس كار لغو انجام مى دهد كه از زشتى آن ناآگاه ويا بر ترك آن قادر وتوانا نباشد وهر دو عامل در خدا منتفى است از اين جهت او موجود حكيم است.

مقصود از صفت سوم(غنىّ) اين است كه وجود خداوند مبدأ ومنبع همه نوع كمال است، طبعاً او غنى وبى نياز خواهد بود زيرا فرض اين است كه همه كمالات از او سرچشمه مى گيرد. غير از او موجود صاحب كمالى نيست كه رفع نياز از خدا كند.

قرآن مجيد خدا را چنين معرفى مى كند:

(يا أيُّهَا النّاسُ أنْتُم الفُقَراءُ إلَى اللّهِ واللّهُ هُوَ الغَنِيُّ


صفحه 39

الحَميدُ) (فاطر/15)

اى مردم همگى به خدا نيازمنديد وخداوند بى نياز وستوده است.

ودر جاى ديگر مى فرمايد:

(وقالَ مُوسى إنْ تَكْفُرُوا أنْتُمْ وَ مَنْ في الأرضِ جَميعاً فإنَّ اللّهَ لَغَنِيٌّ حَميدٌ)(سوره ابراهيم آيه 8)

«موسى (عليه السلام) گفت اگر شما و همه مردم روى زمين كفر ورزند، پس خداوند بى نياز و ستوده است».

تا اين جا به گونه اى با صفات ثبوتى خدا آشنا شديم اكنون وقت آن رسيده است كه با صفات سلبى آشنا شويم.

صفات سلبى خدا

مقصود از صفات سلبى، سلب آن رشته از نقائص است كه ذات حق پيراسته تر از آن است كه با آنها متصف شود.

در ميان صفات سلبى به دو صفت ياد شده در زير توجه فرمائيد:

1ـ خدا جسم نيست .

2ـ خدا مركب نيست.

دليل هر دو سلب، روشن است، زيرا اگر جسم باشد طبعاً نياز به مكان خواهد داشت وشىء محتاج نمى تواند خدا باشد.

همچنين مركب نيست زيرا مركب به اجزاء خود نياز دارد. واجزاء،غير مركب مى باشند، وموجود محتاج نمى تواند خدا باشد. بلكه نياز به قدرتى دارد كه از او رفع نياز نمايد. وهم چنين است ديگر صفات سلبى خدا كه همگى به آن خاطر ازخدا سلب مى شوند كه وجود آنها مايه نقص ونياز است وخدا بالاتر از آن است كه نقص ونياز به ذات او راه يابد.

اصولاً مى توان تمام صفات ثبوتى را به يك صفت و همه صفات سلبى را نيز به يك صفت باز گرداند وآن اين كه، هر نوع كمالى كه به انديشه انسان برسد خدا آن كمال را داراست واگر عالم وقادر است ازاين جهت است كه علم وقدرت، كمال


صفحه 40

است. هم چنين هر نقصى كه به انديشه انسان برسد خدا از آن منزه وپيراسته است.

واگر خدا جسم ومركب نيست از آن جهت است كه جسم بودن وتركيب مستلزم نقص است ازا ين جهت مى توان گفت كه خداوند يك صفت ثبوتى وآن ثبوت تمام كمالات برخدا ويك صفت سلبى وآن سلب تمام نقائص از او، بيش ندارد.

رفع يك اشتباه

گاهى گفته مى شود چگونه انسان، موجود محدودى است كه مى تواند موجود نامحدود را مانند خدا بشناسد، در حالى كه نامحدود در افق موجود محدود قرار نمى گيرد. وبه تعبير دانشمندان:

به كنه ذاتش خرد برد پى *** اگر رسد خس به قعر دريا

وبه قول ديگرى:

اى برتر از خيال وقياس و گمان ووهم *** وز هرچه گفته اند وشنيديم وخوانده ايم

ولى پاسخ اين سؤال روشن است زيرا فرق است ميان شناخت مطلق وشناخت نسبى. آنچه ممكن نيست، شناخت تمام جوانب وابعاد وجود اوست ونه شناخت نسبى، موجود محدود مى تواند از طريق صفات خدا به گونه اى با او آشنا شود.

شناخت صفات خدا از طريق قرآن

قرآن خدا را در سوره حشر با صفات چهارده گانه اى معرفى كرده است آنجا كه مى فرمايد:

(هُوَ اللّهُ الَّذي لاإلهَ إلاّ هُوَ عالِمُ الغَيْبِ والشَّهادَةِ هُوَ الرَّحمنُ الرّحيم* هُوَ اللّهُ الَّذي لاإلهَ إلاّ هُوَ المَلِكُ القُدُّوسُ السَّلامُ المُؤمِنُ المُهَيْمِنُ العَزيزُ الجَبّارُ المُتَكَبِّرُ


صفحه 41

سبْحانَ اللّهِ عَمّا يُشرِكُونَ * هُوَ اللّهُ الخالِقُ البارِىءُ المُصَوِّرُ لَهُ الأسْماءُ الحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّمواتِ والأرضِ وَ هُوَ العَزيزُ الحَكيمُ)(سوره حشر آيه 22ــ 24).

1ـ اوست خدائى كه جز او خدائى نيست .2ـ او آگاه از پنهان و آشكار است. 3ـ او رحمان ورحيم است. 4ـ فرمانرواى مطلق. 5ـ پاك. 6ـ بى عيب . 7ـ ايمن بخش. 8ـ نگهبان. 9ـ گرانقدر. 10ـ پرقدرت. 11ـ بلند پايه .12ـ آفريننده. 13ـ تصويرگر است.

ودر سوره آل عمران او را چنين معرفى مى كند:

(إنَّ اللّهَ لايَخْفى عَلَيْهِ شيءٌ فِي الأرضِ وَلا فِي السّماءِ) (سوره آل عمران آيه5).

براى خداوند چيزى در زمين وآسمان پنهان نمى ماند.

معرفى هاى تورات از خدا

بايد در شناخت خدا به عقل و خرد يا به كتاب آسمانى تحريف نشده اعتماد كنيم وگرنه معرفى كتابهاى تحريف شده جز دورى از شناخت واقعى نتيجه ديگرى ندارد اينك دو نمونه از معرفى هاى تورات نسبت به خدا را ياد آور مى شويم.

1ـ تورات در سفر تكوين (كتاب آفرينش) خدا را آن چنان معرفى مى كند كه گويا در باغهاى بهشت راه مى رود وآواز مى خواند وجايگاه آدم را نمى داند(1)، يك چنين معرفى از خدا كجا ومعرفى كه قرآن از خداوند در باره آگاهى گسترده او مى كند كجا.

2ـ قرآن در مواردى كه سخن از آفرينش آسمانها وزمين در شش روز به ميان


1 . تورات سفر تكوين ، فصل سوم جمله هاى 9ـ11.


صفحه 42

مى آورد بلافاصله مى گويد:

(...وَما مَسَّنا مِنْ لُغُوب) (سوره ق آيه 38) به ما خستگى دست نداد.

اصرار براين مطلب در قرآن گويا ناظر بر مطلبى است كه تورات در اين مورد دارد كه خداوند پس از آفرينش آسمانها وزمين در اين مدت خسته شده وبه استراحت پرداخت(1) اين نوع معرفى ها مايه دورى طبقه روشنفكر از خدا بود.


1 . تورات سفر تكوين،فصل دوم جمله3.


صفحه 43

7

نياز بشر به راهنمايان آسمانى

« نبوّت عامّه »

بطور مسلم بشر براى هدفى آفريده شده است، هدفى كه به خود انسان باز مى گردد نه به خدا. وبه ديگر سخن، آفرينش انسان بى هدف نيست هرچند براى آفريدگار در اين مورد هدفى كه بر طرف كننده نياز او باشد وجود ندارد ودليل اين مطلب روشن است، زيرا خداى حكيم پيراسته از آن است كه كار لغو وعبث انجام دهد وانگيزه هاى عمل لغو در خدا موجود نيست، آن فرد كار لغو انجام مى دهد كه يا از زشتى آن آگاه نباشد ويا به آن نياز داشته باشد وهر دو عامل در خدا منتفى است.

از اين بيان نتيجه مى گيريم كه براى آفرينش انسان هدفى است كه بشر براى آن هدف خلق شده است واين هدف جز تكامل انسان از صورت يك ذره بى مقدار تا برسد به صورت يك انسان كامل كه در علم وتوانائى مثَل خدا و جانشين او در روى زمين گردد.

بطور مسلّم بشر در رسيدن به اين مرحله از تكامل به راهنمايانى نياز دارد كه او را به اين مقصد رهبرى كنند وگرنه خود بشر با پاى خود نمى تواند به هدف برسد. اكنون براى روشن شدن اين مطلب دو مثال مى زنيم:

1ـ شكى نيست كه اقتصاد در زندگى انسان نقش مؤثرى دارد وهمه جهان آن را به عنوان يك اصل مؤثر پذيرفته اند، ولى هنوز بشر الفباى اقتصاد را به دست


صفحه 44

نياورده ودر شيوه آن دو مكتب متضاد در برابر هم قرار دارند يكى (سوسياليسم) از آن پس كمونيست وديگرى (كاپيتاليسم). مكتب نخست، بخش خصوصى را غير قانونى اعلام كرده و منتظر آن است كه مالكيت شخصى را نيز لغو كند ومى گويد هنوز بشر آماده پذيرش بهشت كمونيست نيست كه مالكيت به صورت كلى اعم از خصوصى وشخصى لغو گردد. مكتب ديگر، مالكيت را به صورت گسترده پذيرفته و براى آن محدوديتى نه از نظر سبب نه از نظر نتيجه قائل نشده است. اين مكتب هر نوع در آمد را هر چند از طريق ربا و فروختن سلاحهاى مخرب وويرانگر وفحشا به رسميت شناخته وانسان را مالك آن مى داند. اين نامحدوديت از ناحيه سبب، همچنين ازناحيه خود مالكيت نيز محدوديتى قائل نيست، در اين مكتب يك انسان مى تواند كوهى از معدن طلا را مالك گردد.

2ـ در مسئله شناخت صفات خدا بشر به توافق جزئى نرسيده است تا آنجا كه گروهى مانند مجوس به دوگانگى ومسيحيت به سه گانگى، مشركان به صدگانگى معتقد گشته وتوحيد را كه صفت بارز خداست، منكر شده اند. يك چنين بشرى كه از الفباى امور مادى ومعنوى بى خبر است چگونه مى تواند بدون آموزگاران آسمانى به سعادت ممكن برسد.

درهند فقر زده، صد وپنجاه ميليون گاو زندگى مى كنند ومزارع را پايمال مى سازند ولى مردم هند با بدبختى دست به گريبانند واز بدى تغذيه هر روز عدّه زيادى مى ميرند اما جرأت اين كه از گوشت اين گاوها استفاده كنند، ندارند. زيرا مبانى خرافى عقيدتى آنها اجازه چنين كارى را به آنان نمى دهد از اين جهت خدا براى راهنمائى بشر پيامبرانى را اعزام مى كند.

صفات پيامبران

اكنون كه بشر در يك چنين مسائل ضرورى به حقيقتى نرسيده، آيا لازم نيست


صفحه 45

كه براى تعليم بشر آموزگارانى، اعزام گردد. اكنون لازم است ما صفات ومشخصات آنان را به دست آوريم. اينك مشخصات آنان:

1ـ عصمت

مقصود از عصمت اين است كه پيامبران بايد در مقابل گناه مصون وبيمه باشند. اين شرط به دو چيز بازگشت مى كند:

الف ـ چرا پيامبران بايد معصوم ومصون باشند؟

ب ـ چه مى شود كه آنان داراى چنين قوه وقدرت مى شوند؟

اينك هر دو جهت را بيان مى كنيم: اما جهت نخست، دليل آن اين است كه انبياء براى هدايت مردم برگزيده شده اند وشرط هدايت اين است كه مردم به آنان اعتماد داشته باشند وواقعاً سخن آنها را سخن خدا تلقى كنند، اگر پيامبرى به گفته خود عمل نكند وبه اصطلاح گناهى از او سر بزند اين كار سبب مى شود مردم به او اعتماد نكرده ودر ادعاى او شك و ترديد كنند وبگويند اگر او واقعاً خود را بر انگيخته خدا مى داند، چرا به گفته خود عمل نمى كند؟

البته اين بيان بخشى از مدعاى نخست را ثابت مى كند وآن اين كه پيامبران بايد مصون از گناه باشند واما بخش ديگر از ادعا وآن اينكه پيامبران بايد پيراسته از اشتباه و خطا باشند، دليل آن اين است كه اگر پايه گذار دين در تبليغ احكام دچار اشتباه شود اعتماد مردم از بين مى رود وسلب اعتماد، مايه از بين رفتن هدايت مردم كه براى آن برانگيخته شده اند، مى گردد.

وهمچنين اگر در امور عادى دچار اشتباه شود، اين كار سبب مى شود كه مردم به ديگر گفته هاى او هرچند مربوط به شريعت باشد از ديده شك و ترديد بنگرند.


صفحه 46

خلاصه براى تحقق هدفى كه انبياء براى آن برانگيخته شده اند لازم است پيامبران با نيروى عصمت ومصونيت از گناه و خطا مجهز شوند تا غرض الهى عملى گردد.

اكنون لازم است در باره مطلب دوم سخن بگوييم وآن اين كه چه مى شود كه انبياء از گناه وخطا مصونيت پيدا مى كنند وعامل باز دارنده آنان در دو مرحله چيست، واين همان موضوع گفتار ما در بخش آينده است.


صفحه 47

8

عامل عصمت در پيامبران

چيست؟

عامل باز دارنده راهنمايان آسمانى از گناه همان ايمان قوى وتقواى فوق العاده آنهاست كه از علم به عواقب گناه سرچشمه مى گيرد. به طور مسلم، علم صد درصد قطعى به واكنش عملى، در انسان ايجاد عصمت مى كند وآنچنان تقوائى در او پديد مى آورد كه هرگز انديشه گناه در مغز او خطور نمى كند، فرض كنيد، به انسانى يك ميليارد دلار بدهند واز او بخواهند كه دست به سيم عريان بزند، كه برق كشنده در آن جريان دارد، بطور مسلم هيچ انسان عاقلى به هيچ قيمتى خود را آلوده به چنين گناهى نمى كند زيرا نتيجه اين نوع گناه مرگ است واو در اين نتيجه شك وترديدى ندارد.

حالا اگر يك نفر نسبت به عواقب شوم ونتايج مرگ بار گناه كه دوزخ وآتش سوزان است چنين علم قطعى پيدا كند، به طور مسلّم دست به گناه نزده واين علم در او يك نوع تقوا ومصونيّتى پديد مى آورد كه به هيچ نحو شكست نمى خورد.

در اين جا ممكن است سؤال شود كه گاهى برخى از آگاهى هاى قطعى در انسان ايجاد مصونيّت نمى كند زيرا مى بينيم افرادى كه مى دانند الكل ضرر دارد وسيگار مضر است مع الوصف مى نوشند ومى كشند پس چرا علم در اين مورد عصمت ايجاد نمى كند؟


صفحه 48

پاسخ اين سؤال روشن است وآن اين كه علم در صورتى مى تواند مصونيّت آفرين باشد كه از مغز به قلب واز حالت علمى به صورت ايمان در آيد. وتا علم رنگ ايمان به خود نگيرد مايه هدايت ورستگارى نمى گردد، از باب مثال مى گوييم، همه ما مى دانيم كه مرده نمى تواند به انسان ضررى برساند ولى در عين حال همگى از آن مى ترسيم وحاضر نيستيم يك شب با او در بستر بخوابيم. حال آنكه مرده شور نمى ترسد و واهمه ندارد. تفاوت علم ما با علم مرده شور، در اين است كه علم ما فقط آگاهى است وهنوز به علم خود ايمان نداريم. در حالى كه مرده شور بر اثر ممارست، مؤمن است واز مرده نمى ترسد. علم اين گروه كه الكل مى نوشند علمى است كه به حالت ايمان (كه بازدارندگى اثر آن است) در نيامده است.

گذشته از اين، اين گروه يك محاسبه ديگرى نيز مى كنند وآن اينكه زندگى توأم با كيفيت را بر زندگى با كميّت اما بدون كيفيّت مقدّم مى دارند . ودرحقيقت زندگى نخست را بر زندگى دوّم ترجيح مى دهند ومعتقدند شصت سال زندگى با عيش ونوش بهتر از هشتاد سال زندگى پيراسته از آن است.

چگونه از خطا مصون مى شوند؟

عامل باز دارنده پيامبران از گناه روشن شد، اكنون بايد ديد عامل باز دارنده آنان از خطا چيست؟

عامل باز دارنده آنان از خطا يك عامل غيبى است كه در روايات از آن به روح القدس تعبير آورده اند. خداوند آنان را با قدرت ونيروئى مجهز كرده كه نمى گذارد آنان به خطا واشتباه بيفتند، وپيوسته آنان در متن واقعيات قرار مى گيرند واين لطف الهى در حق آنان براى اين است كه اعتماد مردم را به خود جلب كنند، ودر نتيجه هدايت مردم كه براى آن هدف برانگيخته شده اند عملى گردد.


صفحه 49

2ـ دارنده معجزه

يكى از ديگر صفات آنان اين است كه بايد براى اثبات حقانيت خود دليل وگواهى همراه داشته باشند ويكى از طرق اثبات حقانيت، داشتن معجزه است هرچند، معجزه دليل منحصر نيست ونبوت پيامبران را از راههاى ديگر نيز مى توان ثابت كرد، معناى معجزه اين است كه پيامبر كارى را صورت مى دهد كه همه افراد بشر در برابر آن عاجز وناتوان گردند. يك چنين عمل خارق العاده نشانه آن است كه آورنده آن با قدرت الهى مجهز است. زيرا اگر تنها قدرت بشرى بود، جهت نداشت كه همه افراد بشر در طول زمان از مقابله با او عاجز گردند. ولذا هركار خارق العاده كه مايه عاجز شدن همه مردم نباشد يا محصول رياضت است كه مرتاض ديگر نيز مى تواند آن كار را انجام دهد ويا محصول صنعت است كه ديگر افراد نيز مى توانند با آن مقابله نمايند. از اين جهت كار مرتاضان هند به خاطر امكان مقابله وكار پرتاب فضانورد به فضا به خاطر وجود معارضه در بلوك ديگر معجزه نيست بلكه علل روشن وقابل تحصيلى دارد.

در اينجا بحث ديگرى پيش مى آيد وآن اين كه چگونه معجزه گواه بر صدق گفتار آورنده آن است؟ درست است كه معجزه حاكى از مجهز شدن به قوه الهى است ولى چگونه دليل بر راست گوئى آورنده آن است؟

پاسخ اين سؤال روشن است زيرا خداى علاقمند به هدايت بندگان، هرگز چنين قدرت را به آدم دروغگو نمى دهد. زيرا اين كار با هدفى كه خدا در آفرينش بشر دارد سازگار نيست.

وبه ديگر سخن داشتن معجزه مايه جذب مردم است وتمام انسانها بدون اختيار به چنين فردى جذب مى شوند. و اگرچنين قدرت در اختيار آدم دروغگو نهاده شود قطعاً مايه گمراهى مى گردد وخداى مهربان وعلاقمند به هدايت بندگان


صفحه 50

چنين قدرتى را در اختيار مدعى دروغگو نمى گذارد.

3ـ پيراستگى از عيوب و نقايص

پيامبران از هر عيب و نقص جسمى وروحى كه مايه دورى مردم از آنان مى گردد بايد پيراسته باشند. زيرا وجود چنين عيوب مايه دورى مردم از انبياء مى گردد. ودرنتيجه هدف از بعثت، كه هدايت مردم است به دست نمى آيد.

4ـ زندگى عادى ومعمولى

پيامبران به حكم اين كه براى هدايت مردم برانگيخته شده اند زندگى عادى ومعمولى خواهند داشت آنان بسان مردم راه مى روند، كار مى كنند، عقد زناشوئى مى بندند وهرگز كارهاى متناسب با مرتاضان وتاركان دنيا را انجام نمى دهند. ولذا بايد برنامه پيامبران يك برنامه مفيد وسازنده باشد وهرگز نبايد مردم را به رهبانيت وترك زندگى دعوت كنند. در صدر اسلام يكى از خرده هائى كه بر پيامبر مى گرفتند اين بود كه مى گفتند:

(...ما لِهذا الرَّسُولِ يَأكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشي فِي الأسواقِ...) (سوره فرقان آيه7)

چرا اين پيامبر غذا مى خورد ومانند ما در بازار راه مى رود

آنان كه اين ايراد را مى كردند از هدف بعثت آگاه نبودند كه پيامبر بايد با مردم بياميزد و از آنان فاصله نگيرد تا بهتر بتواند در آنان نفوذ كند.

5ـ اخلاص دردعوت

شيوه تمام پيامبران اين بود كه در دعوت خود خواهان اجر و پاداش نبودند


صفحه 51

ومنطق همگى اين بود كه :

(وَما أسْألُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أجْر إنْ أجْرِيَ إلاّ على رَبِّ العالَمين) (سوره شعراء آيه109)

براى كار خود اجر و پاداشى نمى طلبم، اجر من بر عهده خداى جهانيان است .

واگر پيامبر گرامى در موردى مى فرمايد:

(...قُلْ لا أسئَلُكُم عَلَيْهِ أجْراً إلاّ المَوَدَّةَ فِي القُربى) (شورى آيه 23)

بگو من مزد و پاداشى جز دوستى خاندانم نمى خواهم .

بدين جهت است كه يك چنين پاداش، پاداش صورى است نه حقيقى، زيرا نتيجه ارتباط با خاندان پيامبر به خود انسان باز مى گردد، نه به خود آنها، اين نوع ارتباط از قبيل ارتباط ناقص با كامل وشاگرد با استاد است كه قهراً به سود طرف ناقص تمام مى شود نه كامل.

اكنون وقت آن رسيده است كه ببينيم وسيله آگاهى پيامبران از تعاليم خود چيست؟ وتفاوت آنان با نوابغ چگونه است؟ اين مطالب موضوع بحت ما است در بخش دهم.


صفحه 52

9

پيامبران و نوابغ

آگاهى پيامبران ازجهان بالا به وسيله وحى الهى است. معنى وحى چيست؟

وحى اين است كه پيامبر بدون اينكه از عقل وخرد بهره بگيرد وانديشه اى بسازد، خود مطلب بر قلب پيامبر وارد مى شود ويا فرشته اى را مى بيند وسخن را از او مى گيرد.

پيامبران در حالى كه با نيروى عقل و خرد مجهز مى باشند، ولى علاوه براين دستگاه يك دستگاه ديگرى در وجود آنان تعبيه شده است كه به وسيله آن مى توانند فرمانهاى خدا را دريافت كنند وآن را در اختيار بشر بگذارند.

وبه ديگر سخن پيامبران دو نوع انديشه عرضه مى كنند انديشه اى كه محصول تجربه وآزمون راهنماى عقل وخرد آنهاست. چنين انديشه اى وحى نيست بلكه مطلبى است كه محصول دستگاه فكرى واستدلالى آنان، آن را ساخته است ودر مقابل آن پيامبران دريافت هايى دارند ازجهان برتر بدون اينكه عقل وخرد آنها ويا تجربه وآزمون، در پديد آمدن آنها مؤثر باشد واين گيرندگى خاصى است كه فقط پيامبران با آن مجهزند.

ازاين بيان روشن مى شود كه مقام نبوت غير از مقام نبوغ است ونبى غير از نابغه مى باشد. انديشه نوابغ محصول حسابگريها ومطالعات ديرينه آنهاست وچه بسا هم به واقعياتى برسند وحقايقى را دريابند. درحالى كه معارف پيامبران


صفحه 53

ودريافت هاى آنان، محصول ارتباط آنان با جهان ديگر است وبدون كوچكترين تفكر وانديشه از جهان بالا بر قلب آنان القا مى شود.

اصولاً در جهان دو نوع مصلح و خير انديش داريم; مصلحى كه همه چيز را به خود نسبت داده و مى گويد: «من چنين مى گويم» ، «ومن چنين فكر مى كنم» در مقابل مصلحى داريم كه همه چيز را به خدا نسبت مى دهد ومى گويد: «خدا چنين گفته» است بنابراين ما نبايد اين دو مصلح را يكى بگيريم وراه هر دو را يك راه بينديشيم، درست است هدف يكى است وهر دو مى خواهند دست بشر را بگيرند وبه قله سعادت برسانند ولى راه ووسيله دو تااست.

ازآنجا كه انديشه هاى نابغه محصول فكر و دستگاه ادراكى او است، قهراً به حكم اين كه بشر محدود است، اشتباهاتى درآن رخ خواهد داد، ونمى تواند صد درصد واقع نما باشد.

«بطلميوس» دانشمند مصرى نابغه عصر خود بود، در تفسير جهان بالا طرحى ريخت كه پانزده قرن فكر بشر را به خود مشغول ساخت، اما پس از مدتى به وسيله چهار دانشمند فلكى اصول آن فرو ريخت. اين چهار دانشمند عبارتند از:«كوپرنيك، كپلر، گاليله ونيوتن» كه هر كدام با اثبات اصلى از اصول فلكى كليه نظام فكرى بطلميوس را فرو ريختند وآن را باطل اعلام كردند.

ولى گفته پيامبران محصول وحى الهى است وتمام گفته هاى آنان از مقام ربوبى (كه خالق جهان وانسان است وبر همه چيز احاطه دارد) سرچشمه مى گيرد.

قطعاً از هر نوع خطا واشتباه مصون خواهد بود.اگر در كتابهاى شرق شناسان در باره هوش وقدرت فكرى پيامبر سخن مى گويند، غالباً مى خواهند ريشه را بزنند ووحى را كه بر او نازل مى شد واساس آئين او را تشكيل مى داد، انكار كنند، و ما در عين پذيرفتن استعداد و هوش فوق العاده آنان، آئين آنان را زائيده فكر و نبوغ آنان نمى دانيم، بلكه همگى مستند به وحى الهى است.


صفحه 54

بعثت پيامبران و اختيار انسان

انسان از نظر جهان بينى پيامبران، يك موجود مختار وآزاد است كه مى تواند راه خود را برگزيند وآنچه را كه مى خواهد انتخاب كند آنان به خاطر آزاد بودن انسان ، براى تربيت او اعزام شده اند واگر انسان آزاد نبود، امر و نهى وتشريع احكام وبازخواست معنى نداشت .

ولى از طرف ديگر معتقديم كه همه چيز به تقدير خدا وقضا و حكم او انجام مى گيرد. اكنون سؤال مى شود اگر همه چيز به تقدير خدا وقضاى اوست، ديگر اختيار چه معنى دارد؟ پاسخ اين سؤال روشن است وآن اينكه بايد ديد تقدير و قضاى خدا در باره انسان چيست، در اين موقع مى توان نتيجه گرفت كه آيا تقدير وسرنوشت با انتخابگرى وآزادى انسان منافات دارد يا نه؟

اصولاً تقدير خدا در باره هر موجود متناسب مقام وجودى او است.

خدا مقدّر كرده است كه هر فاعل طبيعى مانند آتش به صورت طبيعى كار انجام دهد. همچنان كه مقدّر كرده هر موجود عاقل وخردمند كه داراى علم وقدرت است از روى حريّت وآزادى كارى را صورت دهد. يعنى خدا خواسته است كه آفتاب بدون اختيار نور افشانى كند وانسان با اختيار مبدأ كار شود; بنابر اين يك چنين قضا و قدر نه تنها مايه جبر نمى شود بلكه اختيار انسان را تثبيت وتأكيد مى كند. يعنى اگر خورشيد از روى اختيار نور افشانى كند اين بر خلاف تقدير خداست واگر انسان از روى جبر مبدأ كارى شود اين نيز بر خلاف قضاى الهى است.

پس در عين اعتقاد به حريت وآزادى انسان تمام كارهاى وى از روى تقدير وقضاى الهى است واگر «سرنوشت» گفته مى شود، مقصود سنت هاى الهى كه يكى از آنها اين است كه هر فاعل مختارى مانند انسان ، با كمال اختيار كار را


صفحه 55

صورت دهد، و به ديگر سخن، سرنوشت دو معنى دارد:

1ـ سنتها و قوانين خلقت

2ـ علم پيشين خدا بر اعمال انسان

كيفيت بهره بردارى از قوانين خلقت در اختيار انسان است و كليد آن در دست اوست.

قانون خلقت است كه انسان ميگسار دچار بيماريهاى كبدى و غيره گردد.

قانون آفرينش است كه ملت رفاه طلب، از قافله تمدن عقب بماند و گزينش هر يكى از دو راه در اختيار انسان است.

قضاء و قدر به اين معنى، با اختيار و آزادى انسان منافات ندارد.

علم پيشين خدا، بر آزادى انسان در عمل، تعلق گرفته است.

و چنين علمى، مؤكد اختيار مى باشد زيرا علم خدا بر اين تعلق گرفته است كه انسان از روى اختيار فلان كار را صورت خواهد داد و چنين علمى، علت تام براى انجام كار نيست، بلكه ميان علم و دانش او، و عمل انسان، اراده و اختيار او متوسط است(1).


1 . در اين مورد ما در كتاب سرنوشت از ديدگاه قرآن و سنت و عقل، گسترده سخن گفته ايم.


صفحه 56

10

پيامبر گرامى ما

آخرين سفير الهى است

بحثهاى پيش ثابت كرد كه براى وصول به هدف نياز به راهنمايى الهى داريم كه ما را در اين مسير هدايت كند، تاريخ نشان مى دهد كه خدا نيز در طول تاريخ زندگى بشر پيامبرانى را بر انگيخته كه هدايت انسانها را بر عهده داشته اند. مانند: حضرت ابراهيم، حضرت موسى، حضرت مسيح ـ (عليهم السلام)ـ و... هر كدام از اين پيامبران با برنامه متناسب با وضع زمان و استعداد مردم آن زمان برانگيخته شده ومشعلهاى فروزانى در جامعه خود بوده اند خلاصه: هر آيينى به وسيله هر پيامبرى كه فرستاده شده است، آيين كامل همان عصر وزمان بوده وكوچكترين نقصى نداشته است، چيزى كه هست هريك از اين آيين ها نسبت به آيين بعدى كلاس پيشين بود كه مى تواند پايه اى براى كلاس بعدى بوده باشد وامّتها را در طول زمان از كلاسى به كلاس ديگر ببرد.

دراينجا اين سؤال مطرح مى شود، آيينى كه بايد اكنون از آن پيروى نمود چيست وحجت خدا در اين مورد كيست؟ مسلمانان مى گويند حضرت محمّد بن عبد اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) آخرين سفير الهى، با برنامه كاملى براى عموم بشرها اعزام شده است وبرنامه او آن چنان كامل وجامع مى باشد كه با همه تمدنها سازگار بوده وبشر را در هر دوره به كمال مطلوب هدايت مى كند.


صفحه 57

اين سفير الهى در سال 570 ميلادى برابر با عام الفيل ديده به جهان گشوده ودر سال 610 به پيامبرى مبعوث گشته كه پس از 23 سال انجام وظيفه، دعوت حق را لبيك گفته است.در شب ميلاد او كرامتهايى مشاهده شده كه تاريخ همگى را ضبط كرده است مانند سرنگون شدن بتهاى مكّه و خاموش گشتن آتش آتشكده فارس وپديد آمدن شكاف در كنگره هاى ايوان كسرى.

هدف از اين كرامتها چه بود؟

اين كرامتها از دو راه تفسير مى شود:

1ـ هرگاه بت پرستان وآتش پرستان وكاخ نشينان ايوان كسرى سر عقل بيايند قطعاً در اين مورد، فكر خواهند كرد كه چه شد آتش آتشكده با بودن مواد سوختى خاموش گشت، چرا همه چيز در مكه برجاى خود ثابت ماند تنها بتها سرنگون شدند؟! چه شد كه خانه گلى در كنار ايوان كسرى شكاف برنداشت، ولى ايوان با آن عظمت دچار شكاف شد، اگر در باره اين چراها فكر كنند اجمالاً تصديق خواهند كرد كه حكومت آتشكده ها وكاخهاى ستم وبت هاى فاقد شعور سپرى گشته وبه همين زودى پايان خواهند يافت و اين كار به وسيله يك نيروى غيبى انجام خواهد گرفت.

2ـ هرگاه پس از گذشت چهل سال مردى دعوت به يكتا پرستى كرد ومردم متوجه شدند كه در شب ميلاد او حادثه هايى رخ داده كه با هدف ودعوت او كاملاًهماهنگ مى باشد، در اين صورت اين كار شاهد گويايى بر صدق گفتار او خواهد شد و يك چنين كرامت كمتر از معجزه هاى دوران رسالت او نخواهد بود.

زندگانى پيامبر

مشروح زندگانى پيامبر را بايد در كتابهاى تاريخ و سيره مطالعه كردو كتاب


صفحه 58

«فروغ ابديت» مى تواند تا حدودى ما را با زندگانى او آشنا سازد ولى اجمالاً ياد آور مى شويم:

پيامبر در دوران شير خوارگى به دست دايه اى به نام «حليمه» سپرده شد كه در هواى آزاد رشد وپرورش پيدا كند زيرا مكه بر اثر رفت و آمد زائران محل بروز وبا و طاعون بود از اين جهت جدّ او «عبدالمطلب» كه سرپرستى او را بر عهده داشت مصلحت ديد كه نوزادش در هواى آزاد پرورش پيدا كند به همين جهت پنج سال در ميان قبيله بنى سعد به سرپرستى بانوى مهربانى به نام «حليمه» به سر برد از حوادث دوران كودكى او جريانى است كه مادر وى نقل مى كند ومى گويد: روزى نوزاد عبدالمطلب درخواست كرد كه مانند ديگر كودكان به صحرا برود من بارفتن او به صحرا موافقت كردم اما از آن مى ترسيدم كه مبادا آسيبى به او برسد از اين جهت يك مهر يمنى بر گردن وى آويختم كه نگهبان وحافظ وى باشد ناگهان با خشم كودك روبرو شدم كه به من گفت مادر آرام، آرام، من حافظ ونگهبانى با خود دارم آنگاه مهر را از گردن باز كرد وبه دور افكند(1).

كودك عبد المطلب در پنج سالگى به مكه بازگشت ودر سن هشت سالگى جدّ خود را از دست داد وتحت سرپرستى عموى خود ابو طالب قرار گرفت يك بار با او در سن دوازده سالگى تا محلى به نام «بصرى» رفت واز آنجا به مكّه همراه عموى خود بازگشت زيرا راهب آن منطقه او را شناخت وبه عموى او گفت در حفظ برادر زاده خود بكوش واو را به محل خود بازگردان اگر قوم يهود او را بشناسند بر قتل او تصميم مى گيرند.

بار ديگر او در سن بيست و چهار سالگى كالاهاى بازرگانى خديجه را به شام برد و به مكه بازگشت، امانت دارى وسوابق درخشان محمّد سبب شد كه خديجه كه


1 . مجلسى، بحار الانوار .


صفحه 59

پانزده سال از او بزرگتر بود، درخواست ازدواج نمايد وازدواج در سن بيست و پنج سالگى آن حضرت انجام گرفت واو با اين بيوه زن تا سن 50 سالگى به سر برد وتا او زنده بود هيچ زنى را برنگزيد واگر بعدها همسران متعددى گرفت به خاطر يك رشته مصالح سياسى بود كه در تاريخ موجود است. ودر سن چهل سالگى به مقام نبوت برانگيخته شدو در 27 ماه رجب فرشته اى را مشاهد كرد كه لوحى بر دست دارد وبه او دستور خواندن مى دهد واو در پاسخ مى گويد من قادر به خواندن نيستم او سه بار اين پيشنهاد را تكرار مى كند وسرانجام رسول گرامى در خود احساس خواندن آياتى مى كند كه در آن لوح نوشته شده بود وآنها عبارت بودند از آيات:

(إقْرَأْ بِاسمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ *خَلَقَ الإنْسانَ مِنْ عَلَقِ * إقْرَأْ وَ رَبُّكَ الأكْرَمُ *الَّذي علَّمَ بالقَلَمِ* عَلَّمَ الإنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ)(سوره علق آيات 1تا 5).

بخوان به نام پروردگارت كه تو را آفريد. انسان را از خون بسته پديد آورد. بخوان در حالى كه پروردگار تو گرامى است. خدايى كه تو را آنچه را كه نمى دانستى آموخت(1).

آنگاه پيامبر از نقطه عبادت به سوى شهر (مكّه) سرازير مى شود ونخستين كسى كه به او ايمان مى آورد همسر او خديجه وآنگاه على بود واز اين كه خانواده او نخستين مؤمن به او مى گردد، اين نشانه آن است كه زندگى او آن چنان آميخته با طهارت و پاكى بود كه به گفتار او مؤمن بوده است ولذا در او احتمال خلاف نمى توان داد. زيرا انسان هرچه هم بخواهد معايب خود را پنهان بدارد نمى تواند از همسر خود آن را مخفى سازد.

او سه سال تبليغ سرّى را آغاز كرد پس از سپرى شدن سه سال تبليغ عمومى را شروع نمود وپس از سيزده سال اقامت درمكّه رهسپار مدينه شد كه تا به كمك مردم


1 . مجمع البيان، ج5،ص487.


صفحه 60

مدينه ومهاجران مكّه موفق شود اسلام را در جهان منتشر سازد. وى ده سال د رمدينه زيست وپس از مجاهدتها در بيست وهشتم ماه صفر سال يازدهم هجرت به درود زندگى گفت.

او در مدت اقامت خود، بيست و هشت بار، شخصاً در جهاد با مشركان شركت كرد، و 55 گردان به فرماندهى برخى از ياران خود، براى جهاد، اعزام نمود.

و در سال هشتم هجرت نامه هايى براى سران جهان آن روز نوشت و آنها را به آئين خود دعوت نمود و از اين طريق ثابت كرد كه آيين او كاملاً جهانى است.

اكنون وقت آن است كه دلائل نبوت او را از نزديك مطالعه و بررسى كنيم اين است موضوع گفتار در بحث آينده.


صفحه 61

11

دلايل نبوّت پيامبر خاتم

نبوت پيامبر گرامى را از طرق مختلف مى توان ثابت كرد ومجموع اين طرق را مى شود در سه اصل خلاصه نمود:

1ـ اثبات نبوّت از طريق معجزه هايى كه در اختيار داشت.

2ـ تنصيص پيامبر پيشين بر نبوّت پيامبر اسلام.

3ـ جمع قرائن وشواهد.

اين تنها پيامبر اسلام نيست كه مى توان نبوّت او را از طريق اين سه اصل ثابت نمود بلكه نبوّت تمام پيامبران را مى توان به وسيله يكى از اين سه اصل ثابت نمود.اينك ما هر سه اصل را در باره پيامبر اسلام پيگيرى مى كنيم.

1ـ بررسى معجزات پيامبر گرامى اسلام

پيامبر گرامى مانند ديگر پيامبران داراى معجزاتى بوده است، ولى يگانه معجزه جاودانه او كه در همه اعصار مى درخشد، قرآن او مى باشد درست است كه كليه معجزات پيامبر در كتابهاى تاريخ وسيره وارد شدهاست ولى استدلال به آنها در صورتى ممكن است كه همگى به صورت متواتر به ما رسيده باشد.

مقصود از خبر متواتر اين است كه راويان خبر در هر عصر وزمانى به اندازه اى


صفحه 62

باشند كه احتمال اجتماع بر دروغ به صورت امر محال در آيد. وثبوت يك چنين نقل متواتر در معجزات پيامبر نياز به تحقيق و بررسى دارد واكنون براى ما ممكن نيست زيرا بايد با مراجعه به كتابهاى سيره وتاريخ، معجزات پيامبر را استخراج كنيم وراويان آنها را در هر عصرى در نظر بگيريم آنگاه ثابت كنيم كه راويان آنها در هر طبقه واجد شرط تواتر بوده اند واين يك كار تحقيقى است كه در اين زمان كم كه ما داريم انجام نمى گيرد.با توجه به مجموع رواياتى كه در انواع معجزات او وارد شده است مى توان گفت كه او قطعاً داراى معجزه بوده ومعجزه داشتن او اجمالاً متواتر است. اينك بحث خود را در باره معجزه جاودان او كه قرآن است متمركز مى كنيم، معجزه اى كه براى او غروب وفنايى نيست تا روز رستاخيز باقى و پايدار مى باشد.

جهات هشتگانه اعجاز قرآن

قرآن از جهات مختلفى معجزه است وهريك از اين جهات حاكى از آن است كه قرآن ساخته و پرداخته فكر انسان نيست بلكه يك نيروى غيبى پشت اين قرآن وجود دارد كه آن را بر قلب بشرى فرود آورده است اين جهات هشتگانه عبارتند از:

1ـ اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت.

2ـ اعجاز قرآن از نظر خبرهاى غيبى.

3ـ اعجاز قرآن از نظر قانونگذارى.

4ـ اعجاز قرآن از نظر علوم طبيعى.

5ـ اعجاز قرآن از نظر معارف الهى.

6ـ اعجاز قرآن از نظر اصول اخلاقى.

7ـ اعجاز قرآن از نظر عدم تناقض در محتوى.

8ـ اعجاز قرآن از نظر بيان قصص وتاريخ پيامبران.

اينك همه اين جهات هشتگانه به گونه فشرده بيان مى شود.


صفحه 63

اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت

قرآن از نظر شيرينى بيان وعالى بودن محتوا به پايه اى است كه همه افراد بشر را به شگفت واداشته، وتاكنون احدى به فكر مبارزه با آن در اين قسمت نيفتاده است زيرا هرچه در اين قسمت به پيش رفته و در صدد مقابله برآمده است ضعف و ناتوانى ديگران روشن شده است.

اصولاً معجزه را متخصصان فن مربوط به آن درك مى كنند ولذا هنگامى كه حضرت موسى، عصاى خود را انداخت و جادوى جادوگران را نابود ساخت نخستين كسانى كه به او ايمان آوردند خود ساحران دربار فرعون بودند زيرا آنان با تخصصى كه در فن سحر داشتند فهميدند كه كار موسى كار سحر وجادو نيست وسحر وجادو پايين تر از آن است كه داراى چنين قدرت شگرفى گردد.

استادان فن سخن همان عربهاى عصر رسالت بودند كه با قريحه خدادادى آگاه شدند كه سخن پيامبر از سنخ كلام بشر نيست ولذا هنگامى كه وليد بن مغيره از رسول گرامى درخواست كرد كه بخشى از قرآن خود را بخواند وپيامبر از سوره «فصلت» آياتى را بر او خواند وقتى به اين آيه رسيد، (...فَقُلْ أنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عاد وَ ثَمودَ) (سوره فصلت آيه 13).

ناگهان موهاى او بر بدنش راست شد وبرخاست به درون خانه خود رفت وقتى قريش از انزواى او پرسيدند وى در پاسخ گفت از محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) سخنى شنيدم كه شبيه كلام انس و جن نيست. سخنان او ريشه هاى عميقى در قلوب دارد وثمره هاى شيرينى از شاخسار آن آويزان است از سخن برتر است وبرتر از آن سخنى نيست(1).

امروز جهان غرب با انواع وسائل به جنگ اسلام برخاسته ودر صدد مقابله با


1 . بحار الأنوار ج15ص392.


صفحه 64

آن مى باشد وبراى نيل به اين هدف شيطانى از هر طريقى وارد شده است مانند ساختن دانشگاهها، درمانگاهها وبيمارستانها واعزام پدران روحانى! به كشورهاى اسلامى... ولى هرگز به فكر نيفتاده كه از طريق مبارزه با قرآن وارد ميدان شود وقرآنى بسازد كههمه كيان مسلمانان رااز بين ببرد. زيرا مى داند كه در اين مبارزه جز شكست نتيجه ديگرى عايد او نخواهد شد واين مطلب در صورتى روشن تر مى گردد كه بدانيم كه قرآن در مبارزه به يك سوره نيز اكتفا كرده وآوردن سوره كوتاهى مانند سوره هاى قرآن را كافى در عقب نشينى دانسته است(1).

در طول تاريخ گروهى به فكر مبارزه با قرآن افتاده و جمله هايى را سرهم كرده و خواسته اند آياتى مانند آيات قرآن بسازند ولى با ملاحظه كوتاه، مصنوعى بودن مبارزه روشن مى باشد وهرگز نه از نظر زيبايى ونه از نظر محتوى به پايه قرآن نمى رسند.

اكنون وقت آن رسيده است كه اعجاز قرآن را از زاويه ديگر يعنى خبرهاى غيبى تعقيب كنيم. واين موضوع گفتار ما است در بحث آينده.


1 . سوره بقره آيه 23.


صفحه 65

12

2ـ قرآن وخبرهاى غيبى

دريچه دوم براى اعجاز قرآن، بررسى خبرهاى غيبى آن است. در قرآن مجيد، قريب به (30) گزارش غيبى وارد شده است كه غالب آنها محقق شده اند، ولى بايد توجه نمود كه فرق است ميان پيش بينى يك مقام نظامى ويا يك سياستمدار، وگزارشهاى غيبى قرآن.

يك فرد نظامى با مطالعه در باره استعداد و تجهيزات طرفين، وديگر شرايط رزمى، از پيروزى گروهى بر گروه ديگر خبر مى دهد. ويا يك ديپلمات بامطالعه شرايط يك كشور، از حوادثى كه اوضاع كشور آبستن آن است گزارش مى كند.

يك چنين پيش بينى ها بر فرض صحت واستوارى دليل بر وابستگى به مقام وحى نيست زيرا، اين قراين و امارات است كه در كنار هم چيده مى شوند واز آن يك سلسله نتايج گرفته مى شود. ولى خبرهاى غيبى قرآن، درست بر خلاف اين نظام بوده است. آن از يك سلسله حوادث گزارش مى دهد كه هرگز كوچكترين نشانه هايى بر چنين حوادثى نداشته است وچه بسا قراينى بر خلاف آن حادثه گواهى مى داد اينك ما نمونه هايى از گزارشهاى غيبى قرآن را مى آوريم كه همگى مصداق روشن اين نوع از گزارشهاى غيبى است:

الف) روم مغلوب پيروز مى گردد:

در سال هفتم بعثت، خبر پيروزى سپاه ايرانيان كه به نوعى مشرك


صفحه 66

وبيشمارپرست بودند بر سپاه روميان كه به نوعى خدا پرست بودند، به مكّه رسيد.

وصول اين خبر، گروهى ازمشركان را خوشحال كرد وهمگى، آن را به فال نيك گرفتند وگفتند: همان طور كه سپاه بت پرست ايران، بر سپاه خدا پرست روم پيروز شد ما نيز بت پرستان مكه، بر محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) وياران او كه خدا پرست هستند پيروز خواهيم شد.

يك چنين تفأل، مايه غمگينى وتأثر ياران پيامبر شد. در اين موقع وحى الهى فرود آمد وگزارش داد كه چيزى نمى گذرد كه سپاه مغلوب روم پيروز مى شود، وسپاه غالب ايران مغلوب مى گردد. ومدتى كه براى اين پيروزى مجدد در وحى الهى معين شده بود بين 3 الى 9 سال بود. آنجا كه فرمود:

(غُلِبَتِ الرُّومُ في أدْنَىَ الأرضِ وهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ *في بِضْعِ سِنينَ...) (سوره روم آيه هاى 2و3).

«سپاه روم در سرزمين پستى مغلوب گشت وآنان در مدت كمى پس از مغلوبيت پيروز مى شوند» .

قرآن اين خبر را در موقعى داد كه كوچكترين گواهى در خارج بر غلبه مجدد روميان در كار نبود. پيامبر در مكه بود وبه حسب ظاهر نه از آرايش نظامى طرفين آگاهى داشت ونه از پايه تسليحات وتداركات آنان و در حالى كه ازمحل وقوع حادثه فرسنگها دور بود ودر كمال انقطاع به سر مى برد، ويك چنين خبر غيبى آن هم به صورت قاطع، مدركى جز وحى الهى نمى تواند داشته باشد.

ب): سپاه قريش شكست مى خورد

در سال دوّم هجرت دو سپاه شرك وتوحيد در سرزمين بدر روبروى هم قرار گرفتند. و همه قراين ظاهرى نشان مى داد كه سپاه قريش كه تا دندان مسلح شده


صفحه 67

بودند واز نظر تعداد ونوع سلاح قوى تر ونيرومند تر، بر سپاه اسلام پيروز خواهند شد. در چنين موقع بود كه پيامبر از زبان وحى فرمود:

(سَيُهْزَمُ الجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ) (سوره قمر آيه 45).

اين گروه شكست مى خورند وپا به فرار مى گذارند.

واتفاقاً روز بدر طولى نكشيد كه سپاه اسلام با كشتن (70) نفر واسير گرفتن (70) نفر ديگر بر سپاه دشمن پيروز شد.

ج): ابولهب كافر مى ميرد

رسول گرامى مطابق گزارش وحى خبر مى دهد كه عموى من ابولهب كافر از دنيا مى رود. ووارد آتش مى شود. نه خود او ونه همسر او هيچ گاه به من ايمان نمى آورند. ودر اين مورد مى فرمايد:

(سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَب *وَامْرَأتُهُ حَمّالَةَ الحَطَبِ) (سوره تبت آيه هاى 2و3).

به اين زودى وارد آتش مى شود وهمسر او فرد هيزم كش است (كنايه از اين كه سخن چين مى باشد).

اتفاقاً ابولهب در سال دوم هجرى پس از آگاهى از پيروزى مسلمانان در جنگ بر اثر آتش غم و غضب در گذشت.

اينها نمونه هايى است ازخبرهاى غيبى قرآن كه مى توان در اين مورد يادآور شد.


صفحه 68

13

3ـ اعجاز قرآن از نظر قانونگذارى

دريچه سوم براى درك اعجاز قرآن بررسى قوانين آن است. در اين بررسى بايد قوانين اسلام را در مسائل اجتماعى واقتصادى وسياسى در نظر گرفت و يك فرد درس نخوانده قوانينى را آورده، كه آنچنان با آفرينش انسان ومصالح او تطبيق مى كند كه درهيچ عصر وزمانى مورد نقد وانتقاد قرار نگرفته است او نظام رباخوارى را كه يك نظام ظالمانه است تحريم كرده وعصر حاضر مفاسد آن را با چشم خود مى بيند كه چگونه گروهى با اندوخته خود بر هستى گروهى ديگر چوب تاراج مى زنند وفرد بدهكار را وادار مى سازند كه بايد بهره پول را بپردازد خواه سود كند وخواه ضرر، خواه كار كند وخواه كار نكند وازاين طريق گروهى، راحت طلب و رفاه خواه، غرق عيش ونوش خواهند بود وگروهى ديگر از بگاه تا پگاه بايد بدوند وتازه مالك زندگى خود نشوند.

او اگر شراب وقمار را حرام كرده وازنجاسات وپليديها جلوگيرى نموده است پيوسته مصلحت جامعه در آن بوده است وهم چنين است ديگر قوانين آن، اين بيان ميرساند كه پيامبر، اين قوانين را كه با همه تمدنهاى انسانى سازگار است ازمقامى ديگر گرفته است وگرنه نمى توانست داراى چنين اتقان و استحكامى باشد. امروز هيئت وزيران پس از مطالعات زياد، طرحى را به مجلس پيشنهاد مى كند و طرح در كمسيون ويژه آن طرح مورد بررسى قرار مى گيرد وحك واصلاح مى شود آنگاه در خود مجلس پس از سخنرانى موافق ومخالف قانون از نظر دقت به حدّ كمال مى رسد


صفحه 69

وتثبيت مى گردد ولى چيزى نمى گذرد كه نقص قانون وعدم كارايى آن روشن وواضح مى گردد آنگاه متمم ها بر آن مى افزايند تا نقص قانون را برطرف كنند باز سرانجام عدم كفايت آن روشن مى گردد وبا يك قيام و قعود لغو مى شود. با در نظر گرفتن اين وضع قوانين استوار قرآن گواه بر ارتباط پيامبر بر عالم غيب نيست؟!

4ـ اعجاز قرآن از نظر علوم طبيعى

شكى نيست كه قرآن، كتاب علوم طبيعى نيست وهرگز اين برنامه الهى براى تعليم قوانين شيمى وفيزيك ويا تعليم معمارى وغيره ارسال نشده است ولى در عين حال در مواردى كه مى خواهد ما را به معارف و بالأخص به وجودو وحدانيّت وديگر صفات او وعلوم رهنمون شود از يك رشته مسائل مربوط به آفرينش سخن مى گويد كه همگى امروز مورد قبول كاشفان علوم و پى افكنان معارف جديد مى باشد.

مثلاً آنجا كه قرآن در باره زوج بودن هر پديده طبيعى سخن مى گويد ومى فرمايد:

(ومِنْ كُلِّ شَيْء خَلَقْنا زَوجَيْنِ اثْنَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَّكَرونَ) از هر چيزى جفت آفريديم تا شما ياد آور شويد (سوره ذاريات آيه 49) مى توان بعد آگاهى قرآن را از جهان طبيعت به دست آورد.

آنجا كه قرآن مى فرمايد: (خَلَقَ السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَونَها...) (سوره لقمان آيه 10).

ما آسمانها را بدون ستونى كه ببينيد بر افراشتيم .

مى توان عمق نظر قرآن را در باره خلقت واجرام سماوى ومعلّق بودن آنها در آسمان به دست آورد.

باز ياد آور مى شويم قرآن هرگز در صدد تعليم علوم طبيعى نيست بلكه او با


صفحه 70

طرح مسائل مربوط به آفرينش مى خواهد ما را به خداى قادر وتوانا و بى نظير ويكتا راهنمايى كند ودر اين موقع پرده از يك رشته قوانينى بر مى دارد كه بشر معاصر بعد از چهارده قرن بر آنها دست يافته و از طريق تلسكوپهاى قوى ونيرومند ازآنها آگاه شده است.

يك چنين آگاهى از يك فرد اُمّى در آن عصر جاهلى نشانه ارتباط او با جهان غيب است.

5ـ اعجاز قرآن از نظر معارف الهى

مقصود از معارف الهى يك رشته بحثهايى است كه قرآن در باره خدا و صفات او وجهان برزخ وسراى ديگر ودر باره صفات پيامبران انجام ميدهد وآن چنان اين بحثها را عميق ودقيق مطرح مى كند كه فلاسفه جهان به زحمت آنها را درك مى كنند.

شما مسئله توحيد قرآن را در ابعاد مختلف با تثليث مسيحيان بسنجيد تثليثى كه هنوز بر خود آنان نيز مفهوم نيست زيرا از يك طرف خود را موحد و يكتا پرست و از طرفى سه گانه پرست مى نامند ولى مدعى هستند كه يكتايى او با سه گانگى او سازگار است واو در عين يكى سه تا است، ودر عين سه تا يكى است.

بالأخره اين معارف مسيحى نه تنها بر توده مردم مفهوم نيست بر دانشمندان آنان نيز مبهم و مجهول است. چگونه مى توان گفت كه يك شىء در آن واحد هم واحد است وهم كثير، هم يكى است وهم سه تا، شما در مقابل اين تفكر آيات وحدانيّت قرآن را مطرح كنيد آنجا كه مى گويد:

(لاإلهَ إلاّ هُوَ) يا (قُلْ هُو اللّهُ أحَدٌ)

مسيحيان مى گويند واقعيت خدا يك واقعيتى است كه از خداى پدر وخداى پسر وخداى روح القدس تشكيل يافته است. شما اين عقيده را در كنار تعاليم قرآن


صفحه 71

بگذاريد كه يك فرد امىّ مى گويد: (لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ *وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْؤاً أحَدُ)

چگونه مى توان براى خدا فرزندى تصوّر كرد در حالى كه حقيقت فرزند اين است كه جزئى از پدر وارد رحم مادر گردد وبا جزئى از وجود او تركيب شود آنگاه فرزندى به وجود آيد. آيا بر خداى بزرگ چنين انديشه رواست؟ كه جزئى از خود را جدا سازد ودر رحم مريم قرار دهد شما اين عقيده را با آيات قرآن در اين زمينه مقايسه كنيد آنجا كه مى فرمايد:

(... مااتَّخذَ صاحِبَةً وَلا وَلَداً): براى خود همسرى وفرزندى برنگزيده است (سوره جن آيه 3).


صفحه 72

14

6 ـ اعجاز قرآن

از نظر اصول اخلاقى

يكى از جهات اعجاز قرآن قوانين اخلاقى آن است. قوانين اخلاقى بايد به گونه اى باشد كه انسان را به سعادت وخوشبختى در دو جهان رهنمون باشد وبه ديگر سخن فضايل اخلاقى و سجاياى انسانى را در او زنده كند. وسرانجام به صورت «انسان كامل» در آورد. «انسان كامل» كسى است كه در آن جهات مادّى ومعنوى هر دو رشد كرده ودوشادوش يكديگر پيش روند.

اكنون برگرديم به اخلاق كليسا ودر مقابل آن اخلاق يونانى را بررسى كنيم وهر دو اخلاق در زمان پيامبر رواج كاملى داشتند اخلاق كليسا به جنبه هاى مادّى توجه نكرده وانسان را به گوشه گيرى، ترك دنياوزندگى در ديرها وغارها دعوت مى كرد، وازدواج را نكوهش نموده وتجرد را پسنديده مى خواند يك چنين اخلاق جز ناديده گرفتن جنبه هاى طبيعى وجود انسان نتيجه اى ندارد وسرانجام يكى از دو بال انسان را قطع كرده وسنگينى را بر يك بال مى افكند.

در برابر آن اخلاق يونانى انسان را به زندگى مادى هرچه تمامتر وانجام وظايف اخلاقى براى كسب مقام و مال دعوت مى كندو اگر هم انسان بايد كار نيك انجام دهد به خاطر اين است كه از اين رهگذر سودى عايد او گردد واين همان اخلاق مادى يونانى است كه درجهان غرب نيز رواج دارد واز اين جهت هر دو اخلاق


صفحه 73

نمى تواند به انسان آنچه را كه براى آن آفريده شده است، ببخشد.

ولى اخلاق اسلامى در عين دعوت به بهره گيرى از طيّبات، جنبه هاى معنوى را فراموش نكرده وانسان را در محدوده اى ميان آن دو پرورش مى دهد.

انسان در اخلاق اسلامى نه تنها براى امور مادّى آفريده شده كه جز لذّت چيزى را فكر نكند ونه براى معنويّت محض كه از امور دنيوى دست بشويد، بلكه بايد از هر دو به نحو متناسب بهره بگيرد از اين جهت در عين نهى از زاويه نشينى وترك دنيا و دير گزينى، او را به تلاش و كار دعوت كرده واز طرف ديگر او را به كارهاى نيك، آن هم براى خدا نه براى جلب منافع مادى، فرا خوانده است وشعار مسلمان اين است كه:

(رپَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَة): پروردگارا ما را در اين جهان ودر سراى ديگر نيكى عطا فرما.

7ـ عدم تناقض در محتواى قرآن

انسان يك موجود تكامل پذير است كه به تدريج از مرحله نقص به مرحله كمال مى رسد ولذا هر روز فكر جديدى وطرح نوى به ذهن او مى رسد وهر كارى را كه صورت مى دهد فرداى آن روز نقص آن بر او روشن شده وخلاف آن را بر مى گزيند. هيچ متفكرى درجهان پيدا نمى شود كه در آراء ونظريات دوران جوانى خود تجديد نظر نكند وخلاف آن را نگويد واين همان نشانه تكامل پذيرى انسان است.

پيامبر اسلام در مدت 23 سال قرآن را در شرايط بسيار گوناگون به مردم بازگو نموده و آنچه را كه در روزهاى نخست مى گفت همان رانيز در روزهاى پسين گفته است يك انسان اگر در شرايط يكنواخت آن هم در مدّت كوتاه كتابى راتنظيم كند شايد بتواند از تناقض گويى خوددارى نمايد ولى پيامبر در يك زمان بس ممتد با


صفحه 74

شرايط گوناگون كه در مكّه ومدينه داشت در ميان غزوه ها وجنگها در كنار ده ها وظايف،كتابى را به سوى مردم آورد كه در مجموع محتواى آن كوچكترين تناقض نيست.

اهميّت اين مطلب موقعى روشن مى گردد كه بدانيم قرآن در موضوعات بسيار گوناگون كه شماره آن از (500) تجاوز مى كند بحث وگفتگو مى كند وهرگز دچار تناقض نمى گردد واين نشانه اين است كه آورنده آن از مقام ربوبى كمك گرفته و به وسيله نيروى قدرتمندى از لغزش محفوظ مانده است. وقرآن مجيد به اين نوع اعجاز اشاره مى كند ومى فرمايد:

(قُلْ وَلَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اختِلافاً كَثيراً)

بگو اگر قرآن ازجانب غير خدا بود در آن اختلاف زيادى مى يافتيد (سوره نساء آيه 82).

8ـ اعجاز قرآن ازنظر قصص اقوام پيشين

قرآن كتاب تاريخ نيست، اما سرگذشت اقوام گذشته را به عنوان عبرت ياد آور مى شود ولى در اين ميان وقتى به شرح زندگى پيامبرانى مانند آدم ونوح وابراهيم ولوط وداود وسليمان مى رسد آن چنان سرگذشت آنان را تشريح مى كند كه اصول علمى وواقعيت تاريخى ايجاب مى كند كه آنان نيز آن چنان باشند، در حالى كه تورات كه بازگو كننده زندگانى اين گروه مى باشد آن چنان نسبتهاى ناروا به رجال وحى مى دهد كه انسان از شنيدن آن مشمئز مى گردد.

آيا صحيح است كه پيامبرى مانند لوط دوبار مست شود وهر بار با يكى از دخترانش آميزش كند ومبدأ نسل انسان كنونى گردد؟!!(1)


1 . تورات سفر تكوين فصل نوزدهم جمله هاى 32ـ37.


صفحه 75

آيا صحيح است كه سليمان را به بت پرستى دعوت كند؟!! (1)

آيا صحيح است كه مسيح هشت خُم آب رااز طريق اعجاز تبديل به شراب كند؟!! (2) به طور مسلّم نه، ولى تورات كنونى اين نوع نسبتها را به پيامبران مى دهد وآنان را بدتر ازاين هم توصيف مى كند!

ازاين مقايسه به دست مى آوريم كه تورات كنونى مورد دستبرد واقع شده واز حالت نخستين بيرون آمده است همچنان نتيجه مى گيريم كه قرآن از طريق كتب پيشين تدوين نگشته و رسول گرامى از اين كتابها استفاده نكرده است وجز وحى الهى براى داستانها منبعى نيست.


1 . كتاب اول پادشاهان فصل يكم.

2 . انجيل متى فصل 17 وبه انجيل يوحنا فصل دوم نيز مراجعه شود و درحالى كه در انجيل متى فصل يازدهم بر تحريم شراب تصريح شده است.


صفحه 76

15

با ديگر دلايل نبوت پيامبر اسلام

آشنا شويم

ياد آور شديم براى شناختن پيامبر واقعى از مدعى دروغگو سه راه در اختيار داريم راه نخست اين بود كه معجزات پيامبر را نشانه حقانيّت او بدانيم واين راه در باره نبوّت پيامبر اسلام پيموده شد.

راه دوّم اين است كه پيامبر پيشين بر نبوّت پيامبر بعدى تصريح كند.

راه سوم جمع قراين وشواهد كه نبوّت او را قطعى و روشن سازد. اينك توضيح دو راه ديگر:

2ـ تنصيص پيامبر پيشين بر نبوت پيامبر بعدى

به طور مسلّم هرگاه نبىّ سابق بر نبوّت شخص بعدى تنصيص كند واو را شخصاً ويا از طريق امارات وشواهد كه فقط بر يك نفر منطبق است، معيّن كند طبعاً نبوّت او ثابت مى گردد واين مسأله در مورد پيامبر گرامى در صورتى روشن مى شود كه گواهيهاى تورات و انجيل را بر نبوت پيامبر عربى از نسل هاشم فرزند عبد اللّه را مورد بررسى قرار دهيم واين شواهد به اندازه اى است كه مى توان پيرامون آن كتابى نوشت و دانشمندان ما در اين باره كتابهايى نوشته اند كه مى توان از دو كتاب جامع نام برد:


صفحه 77

1ـ «أنيس الأعلام» نگارش فخر اسلام.

2ـ «إظهار الحق» نوشته يكى از دانشمندان هند.

در اين دو كتاب مجموع اشارات تورات وانجيل در باره پيامبر گرد آمده ومراجعه به آنها مرد منصف را به حقانيّت وراستگويى پيامبر گرامى معتقد مى سازد ما از ميان تمام اين اشارات يك بشارت از انجيل يوحنا را متذكر مى شويم كه حضرت مسيح به صورت روشن از آمدن نبيّى به نام «احمد» گزارش مى دهد.

مطالعه فصل هاى چهاردهم وپانزدهم وشانزدهم از اين انجيل مى رساند كه حضرت مسيح مى گويد:«من مى روم و فارقليط را براى شما مى فرستم وتا من نروم او نخواهد آمد» . مفسران انجيل براى پرهيز از نفوذ اسلام در ميان مسيحيان اين كلمه را به روح القدس تفسير كردهاند در صورتى كه آمدن روح القدس هيچگاه مشروط به رفتن پيامبر قبلى نيست. بلكه اين پيامبر جديد است كه آمدن آن مشروط به رفتن پيامبر قبلى است. از اين جهت بايد گفت كه مقصود از آن در زبان سريانى همان احمد به معنى ستوده است كه بسيارى از لغت شناسان آن را تأييد مى كنند.

بطور مسلّم حضرت مسيح لفظ «احمد» را به زبان آورده است ولى مترجمان انجيل اسم او را كه به معنى ستوده است به «فارقليط» آن هم به معنى ستوده است ترجمه كرده وازا ين طريق اشتباهى رخ داده است.

فخر اسلام در مقدمه كتاب خود مى نويسد من به درجه كشيشى رسيده بودم ودر نزد استادم كه اسقف عالى مقام بود محبوبيت فوق العاده داشتم روزى استاد به درس نرفت ومرا مأمور كرد به مدرسه بروم وشاگردان را از بيمارى استاد آگاه سازم، من ا نجام وظيفه كردم و به محضر استاد برگشتم او پرسيد شاگردانم مشغول چه بحثى بودند گفتم در باره «فارقليط» بحث مى كردند وآن را به «روح القدس» تفسير مى كردند او برگشت به من گفت: از معنى اين كلمه جز استادان محقق مسيحى


صفحه 78

آگاهى ندارند واين به معنى «احمد» پيامبر مسلمانان است، سپس دستور داد انجيلى را كه در محفظه خاصى نگهدارى مى شد آوردند واين انجيل قبل از اسلام نوشته شده بود. ودر آنجا به جاى كلمه «فارقليط» لفظ «احمد» نوشته است (1).

3ـ جمع قراين و شواهد

امروز در دادگسترى برا ى شناختن مجرم از طريق جمع قراين وشواهد استفاده كرده وبا تراكم نشانه ها مجرم رامعيّن مى كنند.

ما امروز از اين راه مى توانيم بسيارى از حقايق را كشف كنيم واختصاصى به مسائل قضايى ندارد. اوّل كسى كه از اين راه استفاده كرد قيصر روم بود. زيرا پس از آن كه نامه رسول گرامى به دست او رسيد. فوراً دستور داد گروهى را كه اين پيامبر را خوب مى شناسند به دربار بياورند. اتفاقاً در آن روزها ابوسفيان با گروهى براى امور بازرگانى وارد شام شدند ازاين جهت فوراً به دربار جلب شدند و قيصر به وسيله مترجم پرسشهايى از او كرد واو پاسخ هايى داد كه در زير مشاهده مى كنيد:

قيصر: آيا در نياكان نزديك اين مدعى نبوّت، فردى بود كه ادعاى نبوّت كرده باشد؟

ابوسفيان: خير.

قيصر: آيا يكى از نياكان نزديك او سلطنت داشت يا نه؟

ابوسفيان: خير.

قيصر: آيا اين مرد قبل از ادعاى نبوّت در ميان مردم به امانت وراستگويى معروف بود يا نه؟

ابوسفيان:او چهل سال قبل از نبوّت در ميان ما به امانت و پاكدامنى زيسته


1 . أنيس الأعلام ج1ص4.


صفحه 79

است.

قيصر: چه گروهى از مردم به او گرويده اند؟

ابوسفيان: غالباًجوانان دور او را گرفته اند.

قيصر: او در جنگ با مخالفان خود پيوسته غالب است يا مغلوب؟

ابوسفيان: او گاهى غالب وگاهى مغلوب مى باشد.

قيصر: آيا از گروندگان به وى تاكنون كسى از آيين او برگشته است يا خير؟

ابوسفيان:خير.

آنگاه قيصر رو به ابوسفيان كرد و گفت اگر اين پاسخهايى كه تو در برابر پرسشهاى من دادى صحيح و راست باشد نويسنده نامه كه مرا به آيين خود دعوت كرده است پيامبر خدا است زيرا تمام آنچه كه گفتى نشانه نبوّت او است.

من نخست فكر كردم كه او نبوّت را به تقليد از يكى از نياكان خود عنوان كرده ويا براى جبران سلطنت از دست رفته بدان پناه برده است وچون شما هر دو را نفى كرديد روشن شد كه در ادعاى نبوّت چنين انگيزه هايى در كار نبوده است.

ازا ين كه گفتى او قبل از نبوّت به درستى و راستگويى معروف بود اين گواه بر اين است كه اين مرد در ادّعاى نبوّت راستگو است زيرا مردى كه چهل سال به مردم راست بگويد ممكن نيست يك مرتبه منقلب گردد و به خدا دروغ ببندد.

از اين كه گفتى دور او را جوانان گرفته اند اين نيز نشانه نبوّت او است زيرا دور مردان خدا را همان جوانان مى گيرند.

در پاسخ سؤال من گفتى كه او در جنگ گاهى غالب وگاهى مغلوب است وهمچنين گفتى كه احدى از ياران او از آيين وى دست بر نمى دارند اين نيز نشانه نبوّت او است زيرا پيامبران گاهى در جنگ پيروز مى شوند وگاهى شكست مى خورند وگروندگان وى دست از آيين او بر نمى دارند.


صفحه 80

ابوسفيان پس از خروج از دربار از اين كه حقايق را بازگو كرده وبه نفع محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) تمام شده، بسيار متأثر بود (1).

در عصر حاضر نويسنده مصرى سيد محمد رشيد رضا در كتاب «الوحي المحمّدي به جمع قرائن پرداخته واز اين طريق رسالت او را ثابت كرده است، وما نيز در بخش آينده برخى از قرائنى را كه راستگويى پيامبر را مبرهن مى سازد خواهيم آورد.


1 . سيره ابن هشام ج1ص192ـ199 ومروج الذهب ج2ص279.


صفحه 81

16

جمع قرائن و شواهد

آخرين راه براى شناخت پيامبر راستين از مدعى دروغين مطالعه يك رشته قرائن وشواهدى است كه مسأله را يك طرفه كرده وحقيقت را بازگو مى كند زيرا انسان در سايه يك رشته شواهد حقيقت را حدس مى زند.

اينك اين قرائن در باره پيامبر

1ـ تاريخ زندگانى پيامبر قبل از بعثت

بررسى زندگانى پيامبر قبل از بعثت گواهى بر صدق وراستگويى او در ادعاى نبوّت، مى دهد.زيرا اين مرد چهل سال در ميان مردم به درستى و پاكى معروف بود تا آنجا كه او را «محمّد امين» ناميدند. حتى هنگامى كه سيلى از كوههاى مكّه سرازير وكعبه را آسيب رسانيد در بازسازى كعبه ميان قبايل چهارگانه مكّه، اختلافى رخ داد وهر رئيسى مى گفت افتخار نصب «حجر الأسود» بايد نصيب من گردد. در اين لحظه مردى پيشنهاد كرد اختيار اين كار را به دست كسى بسپاريد كه قبل از همه از يكى از درهاى مسجد الحرام وارد شود در اين انتظار به سر مى بردند كه پيامبر وارد شد و صداى همه به رضايت بلند شد. گفتند: اين مرد امين است وهرچه بگويد مورد قبول ما است.


صفحه 82

او دستور داد پارچه اى آوردند، سنگ را در ميان پارچه نهاد و به هريك از سران چهارگانه دستور داد يكى از گوشه هاى پارچه را بگيرند وبه پاى ديوار كعبه بياورند. آنگاه خود با دست خود«حجر» را بر جايش نصب كرد واز اين طريق از يك خونريزى جلوگيرى نمود(1).

رسول گرامى در سفر خود به شام با راهب شهر بصرى ملاقات كرد وقتى راهب او رابه بت قسم داد او فرمود مبغوض ترين شىء در نظر من همين بتهاست، يك چنين ابراز انزجار از بت پرستى در دوران كودكى نشانه يك نوع ارتباط با غيب است.

2ـ او يك مرد امىّ بود

تاريخ گواهى مى دهد كه: پيامبر در طول زندگى نزد كسى درس نخوانده وكتابى رامطالعه نكرده است مع الوصف يك فرد امىّ يك چنين كتابى را آورده كه عقول خردمندان را به شگفت واداشته ويك تنه در باره بسيارى از موضوعات سخن گفته وهمگى مورد تصديق خردمندان ومحققان واقع گشته است.

شكى نيست فرزند صحرا، پرورش يافته بيابان، بدون امداد غيبى نمى تواند پيرامون متجاوز از (500) موضوع سخن بگويد كه مرور زمان از عظمت و صدق گفتار او سر سوزنى نكاسته است ودر اين مورد حافظ مى گويد:

نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت *** به غمـزه مسألـه آمـوز صـد مـدرّس شــد

وبه قول سعدى:

يتيمى كه ناخوانده ابجد درست *** كتابخانه هفت ملّت بشست


1 . تاريخ الخميس ج1ص258.


صفحه 83

3ـ بررسى تعاليم او

مطالعه تعاليم او مى رساند كه بر خلاف مدعيان دروغگو كه براى جلب افراد به آنان اجازه عيش وعشرت داده ودست آنان را در شهوترانى وثروت اندوزى باز ميگذارند، تا از اين طريق افراد غافل را به آيين خود جذب كنند وى چنين كارى نكرده است اين مسأله در صورتى روشن مى شود كه به آيين هاى ساختگى باب وبها در ايران وآيين قاديانى در هند مراجعه شود وروشن گردد كه چگونه آنان دست انسانها را در ارتكاب گناه در برابر پرداخت يك جريمه آزاد گذاردند. وآميزشهاى حرام را با پرداخت نُه مثقال طلا بلامانع(1) اعلام كردند،بنابراين افراد متمكن وثروتمند پيوسته مى توانند از اين طريق به لذايد نفسانى برسند ودرعين حال متديّن نيز باشند.

آيين قاديانى در دوران تسلّط انگستان بر هند ظهور كرد وبراى جلب نظر اين دولت استعمار گر جهاد را تحريم نمود وزندگى بر ذلّت و اسارت را به رسميّت شناخت.

درحالى كه در تعاليم اسلام به شدّت از شهوترانيهاى نامحدود ودور از عفت جلوگيرى شده وپرخاش بر ستمگر، وظيفه معرفى شده است.

4ـ مطالعه قوانين نظامى او

مطالعه قوانين پيامبر در نبرد نشان مى دهد كه وى هيچگاه از اصل ماكياوليستى «هدف وسيله را توجيه مى كند» استفاده نمى كرد. آب به روى دشمن نمى بست ودر جنگ خيبر بااين كه راه آب قلعه ها را به وسيله چوپانى به دست آورد اما آب را به روى آنان نبست (2). در دستورات نظامى او آمده است به نام خدا نبرد


1 . مجموعه حدود واحكام.

2 . سيره ابن هشام ج1ص 424ـ425.


صفحه 84

كنيد،مجروحى را تعقيب نكنيد، فرارى دشمن را كه پشت به شما كرده دنبال ننماييد وبا زنان وپيران سالخورده، دشمن به خوشى رفتار كنيد.

هرگز آبهاى دشمن را مسموم نكرده وبه دام ودرخت دشمن آسيب نرسانيد. اين تعاليم بازگو كننده روح لطيفى است كه در عين قدرت، اصول انسانى وفضايل اخلاقى را فراموش نكرده وپيروزى را در سايه اعمال ضد انسانى نمى طلبد.

5 ـ بررسى حالات ياران پيامبر

دوست انسان وعلاقمند او، تا حدّى مى تواند آيينه روحيّات انسان وكمالات ويا رذايل او باشد زيرا خوبان هميشه گرد خوبان وبدان دور بدها جمع مى شوند وبه اصطلاح مردم، موقعيت امامزاده را بايد از زائر آن شناخت.

وقتى ما حالات ياران پيامبر را مطالعه مى كنيم، مى بينيم پاك دلان دور او را گرفته بودند كه از نظر تقوا وعدالت براى آنان لنگه ونظيرى نيست واين شخصيت ها عبارتند از: على، سلمان، ابوذر، مقداد و... كه هر كدام نمونه هاى بارز اخلاق وانسانيّت بودند.

اگر پيامبر اسلام نعوذ باللّه مدعى دروغينى بود، به تربيت چنين افرادى موفق نمى گشت واين افراد نيز دور او گرد نمى آمدند.

اين قرائن به خوبى نشان مى دهد كه پيامبر اسلام، فرستاده خدا است وآنچه مى گويد از مقام وحى اخذ مى كند.

بااين بخش، بحث ما در باره خدا شناسى، صفات شناسى و پيامبر شناسى پايان يافت.

اكنون وقت آن رسيده است كه ببينيم مسأله خلافت پيامبر وجانشينى او چگونه است؟ واين موضوع بحث ما را در بخش آينده تشكيل مى دهد.


صفحه 85

17

خلافت و امامت

مسأله خلافت وجانشينى از طرف پيامبر از مسائلى است كه مسلمانان را به دو گروه تقسيم كرده است وهر گروه آن را به شيوه اى توضيح مى دهد آنگاه طبق آن شرايط خليفه را معيّن مى كند، سپس انگشت روى خليفه اى كه پس از پيامبر جانشين او شد مى گذارد. ما اكنون به هر دو نظريه اشاره مى كنيم سپس نظريه خود را در اين مورد ياد آور مى شويم.

1ـ خلافت يك مقام عادى است

شكى نيست كه پيامبر اكرم در زمان خود حكومت تشكيل داده بود امنيّت كشور را فراهم، ونيازمنديهاى منطقه را برطرف مى نمود واحكام خدا را در باره مجرمان اجرا مى كرد. وبه ديگر سخن حكومت پيامبر گرامى داراى جنبه هاى سياسى، نظامى و اقتصادى بود وپس از درگذشت او فردى لازم است كه اين اهداف را عملى كند ودر رأس امور قرار گيرد. ازا ين جهت در خليفه جز تدبير وكاردانى، لياقت وشايستگى براى اداره امور نظامى و مسائل سياسى وجنبه هاى اقتصادى چيزديگرى شرط نيست واين چنين فرد را امّت اسلام مى توانند برگزينند.

2ـ مسأله خلافت ادامه وظايف نبوّت است

پيامبر گرامى علاوه بر انجام امور ياد شده در قسمت اول وظايفى را بر عهده


صفحه 86

داشت مانند:

الف ـ بيان احكام موضوعاتى كه پيش مى آمد.

ب ـ تفسير قرآن مجيد.

ج ـ پاسخ به سؤالاتى كه امّت اسلامى مى كردند.

د ـ صيانت اسلام از شكوك كه از جانب مخالفان مطرح مى شد.

هـ ـ تربيت انسانهاى كاملى كه از نظر رتبه تالى امام و تالى پيامبر معصوم بودند.

انجام اين وظايف به ضميمه وظايف پيشين علاوه بر تدبير وكاردانى يك رشته شرايط وامكاناتى لازم دارد كه جز در پرتو عنايات الهى امكان پذير نيست.

اداره كننده اين مقامات بايد ازعلم وسيع وگسترده اى برخوردار باشد كه بتواند نيازمنديهاى امّت اسلامى را در زمينه هاى: بيان حلال وحرام، وتفسير آيات قرآن، و پاسخ گويى به پرسشهاى آنان، ونقد شكوك و ايرادها، برطرف سازد.

نه تنها بايد داراى چنين علمى باشد، بلكه بايد داراى عصمت و پيراستگى از گناه وخطا هم باشد كه به اين وظايف قيام كند. وتربيت چنين فرد مانند پيامبر جز از طريق عنايت الهى ممكن نيست. هم چنانكه شناخت او بدون معرفى خدا امكان پذير نمى باشد.

اين جاست كه دو نظريه در باره خلافت به نامهاى «انتخابى» و «تنصيصى» مطرح مى شود. آنها كه خلافت را تا حدّ يك مقام رسمى در كشورهاى امروز تنزّل داده اند واز او همان كارى را مى طلبند كه از رؤساى جمهور ونخست وزيران مملكت درخواست مى شود ـ آنان ـ در خليفه نه علم وسيع را شرط مى دانند ونه عصمت، وجز درايت وكاردانى نسبت به امور محوّل به او، چيزى را لازم نمى دانند وروى اين اساس مقام خلافت را يك مقام انتخابى وگزينشى تلقى مى كنند.


صفحه 87

ولى آن گروه كه مى گويند درست است كه پس از در گذشت پيامبر باب نبوّت بسته گرديد وديگر شريعت وآيينى نخواهد آمد وبر كسى وحى نخواهد شد ولى وظايف پيامبر استمرار دارد وبايد در ميان امّت كسى باشد كه اين وظايف را انجام دهد وگرنه امّت اسلامى به قلّه تكامل نخواهد رسيد زيرا هرگز امّت از بيان حلال و حرام بى نياز نشده وخود پيامبر موفق به بيان كليه احكام نگرديد همچنان كه امت از تفسير قرآن بى نياز نيست. وبه خاطر همين است كه هفتاد ودو فرقه براى خود از قرآن دليل مى آورند واين نيست جز اين كه به مفسّر واقعى قرآن رجوع نمى شود.

براى امّت پيوسته سؤالات وپرسشهايى مطرح است كه خود پيامبر در حال حيات خود پاسخگوى آنها بود وبعد از درگذشت او بايد فردى به اين وظيفه قيام كند. همچنان كه مغرضان وملحدان پيوسته در مقام ايراد شبهه وشكوك بر اسلامند وخود رسول گرامى در زمان حيات خود پاسخگوى اين شبهات بودند وهرگز نبايد اين مناصب تعطيل شود وامّت از اين فيض محروم گردند. واز طرفى ديگر قيام به اين وظايف بدون يك سلسله امكانات كه فقط خدا بايد در اختيار انسانها بگذارد، امكان پذير نيست روى اين جهات امام بايد مورد عنايات خدا باشد وطبعاً خدا مى تواند وى را بشناسد ومعرفى كند.

روى اين بيان روشن مى شود كه مقام امامت يك مقام الهى وتنصيصى است وبايد از جانب خدا معرفى شود.

انتخاب امّت و مصالح اجتماعى

در اين جا لازم است در انتخاب يكى از اين دو نظريّه، يك سلسله مسائلى را بررسى كنيم وآن اين كه آيا مسائل اجتماعى ايجاب مى كند كه امام از طرف مردم برگزيده شود يا از جانب خدا تعيين گردد. در اين جا است كه بايد به دو موضوع كه در زمان پيامبر وپس از پيامبر مطرح بود توجه كنيم:


صفحه 88

الف) خطر مثلث

در زمان پيامبر وپس از او خطر مثلثى كيان اسلام را تهديد مى كرد. يك ضلع آن در غرب ايران بود ولذا خسرو پرويز از پيدايش چنين قدرت سخت ناراحت شد، نامه پيامبر را پاره كرد وبه فرماندار واستاندار خود در يمن نوشت كه اين مرد مدعى نبوّت را دستگير كند وروانه دربار او نمايد.

ضلع د(1)يگر اين مثلث، شمال شبه جزيره بود كه دولتهايى در شام به صورت دست نشانده از جانب قيصر حكومت مى كردند وتا پيامبر بود با اين قدرتهاى موجود در شمال، دو برخورد نظامى داشت، يكى در سال هفتم هجرت به نام جنگ موته وديگر در سال نهم هجرت به نام جنگ تبوك بود. وبه طور مسلّم اين دشمن زخمى در كمين اسلام بود كه پس از پيامبر مدينه را هدف قرار دهد.

ضلع ديگر اين مثلث ستون پنجمى بود در خود مدينه واطراف آن كه قسمتى از شورشها وكارشكنيها، مربوط به آنان بود وآنان در پى فرصت بودند كه با ديگر همفكران خود بر اسلام بتازند.

آيا صحيح است كه پيامبر با مشاهده اين خطر مثلث كه پيوسته اسلام را تهديد مى كرد براى مسلمانان سرپرستى تعيين نكند وآنان را به همان حالت بگذارد وبرود، به طور مسلّم پيامبر نمى تواند اين ناحيه از وضع مسلمانان را ناديده بگيرد وبه آن اعتنا نكند. زيرا مقابله با دشمن در درجه نخست نياز به يك سرپرست كاردان آگاهى دارد كه سرپرستى او مورد اتفاق همگان باشد. واين كار جز با تعيين الهى امكان پذير نيست واگر از غير اين راه تعيين شود مسلّماً موافق ومخالفى پيدا خواهد كرد كه وحدت را از مسلمين بر خواهد گرفت وآنان را در مقابل دشمن ناتوان خواهد ساخت.


1 . الإصابة: شرح حال «باذان» .


صفحه 89

18

تعيين جانشين

زندگى عرب درمحيط مكّه ومدينه بلكه كليّه شبه جزيره به صورت قبيله اى بود وهر قبيله اى از قبيله ديگر منشعب شده وقبايلى را پديد آورده بودند. در چنين زندگى افراد قبيله تابع بزرگ قبيله هستند واز خود استقلال فكرى ندارند وهرچه بزرگ قبيله گفت همان را مى گويند وتأييد مى كنند، بنابراين در شهرى مثل مدينه واطراف آن تمام تصميمات مربوط به ده نفر از سران قبيله خواهد بود. آيا صحيح است پيامبر مصلحت جامعه را به دست ده نفر يا كمى بيشتر بسپارد كه آنان تصميم بگيرند، اگر در تمام امّت در آن روز قدرت تصميم گيرى بود ودر تصميم حر وآزاد بودند، جا داشت كه بگوييم امّت از طريق مشاوره، لايق ترين وشايسته ترين فرد را برگزيند.

ولى در اجتماع قبيلگى كه افراد قدرت بر تصميم ندارند وتصميم در دست يك اقليّت ناچيز است، مسئله شورا وگزينش اصلح امكان پذير نيست.

اتفاقاً برداشت خود پيامبر از مسأله امامت برداشت تنصيصى بود نه انتخابى، زيرا وقتى يكى از سران قبايل ايمان خود را مشروط بر اين كرد كه پس از وى رهبرى به او واگذار شود حضرت در پاسخ او فرمود:«اَلأمرُ إلَى اللّهِ يَضَعُهُ حَيْثُ يَشاءُ » كار در دست خداست او هركس را صلاح ببيند او را بر مى گزيند(1).


1 . سيره ابن هشام.


صفحه 90

سرگذشت غدير

محاسبات اجتماعى ثابت كرد، كه مصلحت امّت در تعيين امام بود نه در واگذارى آن به امت، اتفاقاً، از نظر عمل اين امر نيز تأييد شد. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در سال دهم هجرت هنگام بازگشت ازحجة الوداع در نقطه اى به نام غدير نزديكى «جحفه» دستور داد كاروان متوقف شود تا رسالت بزرگى كه خدا بر دوش او نهاده است به انجام رساند، در اين نقطه كه مركز جدا شدن عراقى ها، مصرى ها ومدنى ها بود، منبرى ترتيب داد وبر روى آن قرار گرفت وخطابه اى خواند و در مقدمه آن فرمود:

«نزديك است من از ميان شما بروم ومن دو يادگار گرانبها در ميان شما مى گذارم: يكى كتاب خدا و ديگرى اهل بيت من است» .

آنگاه افزود:

«آيا من أولى وشايسته تر به جان ومال شما از خود شما نيستم؟» .

صداى تصديق از همگان بلند شد. آنگاه فرمود:

«مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَولاهُ، أَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عَادِ مَنْ عاداهُ »

هركه را مولا منم، على مولاى اوست. خدايا دوستان على را دوست بدار ودشمنانش را دشمن بدار.

مقصود ازلفظ «مولى» در اين جمله همان أولى به نفس است كه درجمله قبلى وارد شده است وهدف اين است كه آن اولويت وشايستگى كه پيامبر نسبت به خود مردم داشت بعد از درگذشت او در على بن ابى طالب مجسم ومتمركز است


صفحه 91

واولويت فردى به انسان نسبت به جان ومال او جز ولايت الهى چيز ديگرى نيست ودارنده چنين ولايتى به خاطر اين ولايت، حق امر ونهى دارد كه بايد همگان از آن پيروى كنيم. ويك چنين مقام كه اطاعت او لازم است، همان «اولو الأمرى» است كه در قرآن بدان اشاره شده است آنجا كه مى فرمايد:

(...أطِيعُوا اللّهَ وَ أطيعُوا الرَّسُولَ وأُولِى الأمْرِ مِنْكُمْ)

خدا ورسول او وصاحبان فرمان را اطاعت كنيد. (سوره نساء آيه 59)

مرد صاحب فرمان همان حاكم اسلامى وخليفه پيامبر و رئيس مسلمين است كه بايد از او پيروى كرد.

حديث غدير در هر قرنى متواتر است

حديث غدير در هر قرن سينه به سينه نقل شده آنگاه دانشمندان آن را در كتابهاى خود ضبط كرده اند در قرن نخست كه عصر صحابه است متجاوز از يكصد وده (صحابى) آن را نقل كرده اند ودر عصر دوم كه عصر تابعان است گروه كثيرى آن را بازگو كرده اند واز قرن سوّم به بعد كه عصر علما ونويسندگان است تا عصر حاضر قريب سيصد و شصت (360) نفر آن را در كتاب خود آورده (1) وبر صدور آن از پيامبر صحّه گذارده اند (2). وشايد در ميان احاديث اسلامى حديثى كه از نظر تواتر به پاى آن برسد، پيدا نشود. وتازه اينها از اهل تسنن هستند كه اين حديث را نقل كرده اند واگر مدارك شيعه را برآن اضافه كنيم موقعيت حديث به عالى ترين درجه تواتر مى رسد.

تا اينجا خلافت امير مؤمنان به وسيله حديث غدير ثابت شده، واما امامت


1 . الغدير 73ـ151.

2 . الغدير 14ـ60.


صفحه 92

پيشوايان ديگر به وسيله امام قبلى منصوص و تعيين شده است. رواياتى كه در اين مورد از پيشوايان ما نقل شده است در كتاب «اصول كافى»، كتاب الحجة ودر كتاب «إثبات الهداة بالبيّنات و المعجزات» جمع مى باشد. علاقمندان مى توانند براى آگاهى ازاين احاديث به دو كتاب ياد شده مراجعه نمايند.

با در گذشت امام على (عليه السلام) يازده امام ديگر يكى بعد از ديگرى زمام خلافت را به دست گرفتند وامامت هريك ازآنان به تنصيص خدا بوده است وما شرح حال هريك از اين دوازده امام را پس از بحث از «معاد» در دوازده بخش خواهيم آورد.


صفحه 93

19

معاد انسان وجهان

معاد انسان از اصول مسلّم تمام شرايع آسمانى است وهيچ شريعتى نمى تواند بدون طرح آن نام شريعت بر خود گذارد دلايلى كه لزوم معاد را اثبات كند بيش از آن است كه در اينجا مطرح شود اينك ما به دو دليل اشاره مى كنيم:

الف ـ معاد هدف زندگى است:

هر فردى از انسان در اين جهان پس از طى مراحلى به كمالى مى رسد وبه صورت انسان دانا وتوانا در مى آيد، هرگاه مرگ پايان زندگى باشد آفرينش او لغو وباطل خواهد بود وكار لغو بر خدا شايسته نيست، آفرينش انسان بدون معاد بسان ساختن كوزه اى است با نقش ونگار، سپس شكستن و دور انداختن آن. اگر هيچ كوزه گرى دست به چنين كار لغوى نمى زندخدا كه از نظير حكيم بودن، فوق همه است نبايد سنگ اجل شيشه عمر انسان را به گونه اى بشكند كه دگر اميدى به بقاى او نباشد. قرآن به اين برهان اشاره مى كند ومى فرمايد:

(أفَحَسِبْتُمْ أنّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أنّكُمْ إلَيْنا لاتُرجَعُونَ)

آيا فكر مى كنيد كه ما شما را عبث وبى هدف آفريديم وشما به سوى ما باز نمى گرديد؟ (سوره المؤمنون آيه 115).


صفحه 94

20

معاد

ترسيم گر عدالت خداوند

شكى نيست كه افراد بشر در اين جهان به صورت هاى مختلف زندگى مى كنند، گروهى عادل ودادگر، خدمتگذار ووظيفه شناس مى باشند وگروهى ديگر ظالم وستمگر بوده وهدفى جز ارضاء خواسته هاى درونى خود ندارند. نه قانونى را به رسميّت مى شناسند ونه براى خواسته هاى خود حد ومرزى را معتقدند. وگروه سومى گاهى به صورت گروه نخست وگاهى به شكل گروه دوّم زندگى مى كنند. هرگاه مرگ پايان زندگى همه انسانها باشد وسرانجام زندگى وظيفه شناس با قانون شكن، يكسان باشد، چنين وضعى، با عدل خداوندى متناسب نخواهد بود. عدل الهى ايجاب مى كند كه وضع اين دو گروه يكسان نباشد وميان آنها تفاوتى وجود داشته باشد وچون اين تفاوتها در زندگى دنيوى وجود ندارد طبعاً بايد در سراى ديگر وجود داشته باشد. قرآن به اين دليل از معاد اشاره كرده مى فرمايد:

( أَفَنَجْعَلُ المُسْلِمينَ كَالْمُجرِمين *مالَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ) (سوره القلم آيات 5و36).

آيا ما فرد تسليم و وظيفه شناس را با جنايتكار قانون شكن يكسان قرار مى دهيم، چگونه حكم و داورى مى كنيد؟

هرگاه «مرگ» پايان زندگى باشد، آفرينش انسان لغو وبيهوده خواهد بود،


صفحه 95

آفرينش انسان در اين جهان، آنگاه چند صباح زندگى كردن، نمى تواند خود هدف باشد، وخداوند حكيم پيراسته از آن است كه فعل او، خالى از حكمت وهدف باشد، هرچند اين هدف مربوط به خود مخلوق باشد.

به خاطر اين دو جهت معاد را كه هم ترسيم گر هدف زندگى وهم ترسيم كننده عدل الهى است ودر حقيقت جزو خلقت وآفرينش انسان بوده وسرانجام بايد به آن برسيد.

دلايل امكان معاد

بازگشت انسان به زندگى مجدد روى اصول علمى وفلسفى كاملاً امرى ممكن است; زيرا:

اولاً ـ طبق اصل «لاوازيه» ماده جهان نابود نمى شود چيزى كه هست صورتها عوض مى شود، ولى اصل آن محفوظ مى ماند. بنابر اين انسانهايى كه مى ميرند، صورت آنها تغيير مى كند ولى ماده آنها به صورتهاى مختلف از قبيل خاك و گاز محفوظ مى ماند. واين خود مايه اى مى شود براى زندگى مجدد.

ثانياً ـ طبق اصلى كه «مادام كورى» آن را ثابت كرده وگفته فاصله ماده وانرژى بسيار كم است وپيوسته ماده به انرژى تبديل مى شود وكليه انرژيها در جهان محفوظ مى باشد «طبق اين اصل» كليه كارها وحركات انسان كه به شكل انرژى در آمده در جهان محفوظ است.

بنابراين امكان اين كه، انسان اعمال و حركات خود را در سراى ديگر ببيند، به حكم بقاى انرژى امكان پذير مى باشد.

گذشته از اينها قرآن در امكان معاد برهان روشنى دارد كه نقل آن بستگى دارد كه مجموع آيه كه مركب از يك اعتراض و دو جواب است نقل گردد.


صفحه 96

اينك مجموع متن و ترجمه آيه:

(وَقالُوا أءِذا ضَلَلْنا فِي الأرضِ أءِنّا لَفي خَلْق جَديد بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرونَ* قُلْ يَتَوفيكُمْ مَلَكُ المَوتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ)(سوره سجده آيات 11ـ 12)

مى گويند: آنگاه كه ما مرديم واعضاء بدن ما در زمين پخش و پراكنده وگم شد آيا بار ديگر به اين جهان بر مى گرديم؟ بلكه آنان به ملاقات با پروردگار كفر مىورزند. بگو فرشته مرگ كه مأمور بر أخذ جان شماست جان شما را مى گيرد سپس به سوى پروردگار خود باز مى گرديد.

توضيح اين كه اين آيه مركب از يك اعتراض ودو پاسخ است وشيوه استدلال قرآن بر امكان معاد در صورتى روشن مى شود كههرسه فراز از آيه جدا از هم مطالعه شود.

اينك اين سه فراز:

الف ـ اعتراض: آيا آنگاه كه ما مرديم واعضاى بدن ما در زمين پخش وپراكنده وگم شد آيا بار ديگر به اين جهان باز مى گرديم؟

ب ـ پاسخ اجمالى: آنان به ملاقات با پروردگار خود كفر مىورزند.

ج ـ پاسخ تفصيلى: بگو فرشته مرگ كه مأمور قبض روح شماست جان شما را مى گيرد و سپس به سوى پروردگار خود باز مى گرديد.

فراز سوّم به صورت قاطعانه مى گويد آنچه كه بودن شما به آن بستگى دارد آن گم نمى شود وآن را فرشته وحى مى گيرد وحفظ مى كندو در روز رستاخيز، به سوى پروردگار خود باز مى گرديد.

اين فراز از آيه مى رساند آنچه كه گم مى شود بدن انسان است كه هرگز انسان بودن انسان به آن بستگى ندارد. گم شدن يا گم نشدن آن تأثيرى در امكان معاد


صفحه 97

ندارد. وآن كه شخصيت انسان به آن بستگى دارد همان روح وروان اوست كه هرگز گم نمى شود ودر پيشگاه خدا محفوظ مى باشد.

بنابر اين هرگاه اين روح با هر بدنى همراه شد معاد انسان متحقق مى گردد.وديگر نيازى نيست كه آن ذرات گم شده گرد آورى شود تا معاد انسان ممكن گردد.

ياد آورى مى شود كه اين جمله نه بدان معناست كه معاد انسان جسمانى نيست وتنها روحانى است ونيز نه بدان معناست كه آن ذرات پخش شده قابل گرد آورى نيست، بلكه در عين اعتراف به اين كه معاد انسان هم جسمانى وهم روحانى است وگرد آورى اين ذرات در امكان خداست ولى بايد توجه نمود كه محور معاد بقاء روح وروان است. وشخصيت انسان به اين كه اين انسان همان انسان دنيوى است به وسيله بقاء روح وروان او انجام مى گيرد.

قرآن در اثبات امكان معاد طرقى را ارائه كرده است كه ما از ميان آنها به دو طريق اشاره مى كنيم واين موضوع بحث ما را در بخش آينده تشكيل مى دهد.


صفحه 98

21

با ديگر دلايل «معاد» آشنا شويم

قرآن علاوه بر برهان ياد شده در سوره سجده دو دليل ديگر در امكان معاد ارائه مى دهد كه در باب خود بسيار محكم وارزنده است اينك ما هر دو دليل را متذكر مى شويم:

1ـ ارزيابى قدرت خدا: قرآن در مسأله معاد توجه ما را به قدرت گسترده خدا جلب كرده ومى فرمايد:(وَما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ والأرضُ جَميعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ القيمَةِ والسَّمواتُ مَطْوِيّاتٌ بِيَمينِهِ سُبْحانَهُ وتَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ) (سوره زمر آيه 67).

خدا را به اندازه ارجى كه دارد ارج نگذاشتند (دانايى و توانايى او را به صورت صحيح ارزيابى نكردند) زمين در روز قيامت در چنگ اوست وآسمانها به قدرت او درهم پيچيده اند او منزه وبرتر است از آنچه كه شرك مىورزند.

اين آيه به منكران امكان معاد هشدار مى دهد كه اگر قدرتهاى بشرى ناتوان از اعاده انسان به حيات مجدد مى باشند ولى قدرت گسترده خدا بالاتر از آن است كه اين توهم در باره او بشود. خدا با قدرت گسترده خود مى تواند بار ديگر به انسان زندگى مجدد ببخشد.

2ـ توجه به زندگى نخستين: قرآن توجه انسان را به زندگى نخستين او جلب مى كند وياد آور مى شود كه معاد انسان يك امر ممكن است بسان آفرينش نخستين او. آن جا كه مى فرمايد:

(...كَما بدَأنا أوَّلَ خَلْق نُعيدُهُ وََعْداً عَلَيْنا إنَّا كنّا فاعِلينَ)


صفحه 99

همان طور كه در آغاز شما را آفريديم باز مى گردانيم اين وعده اى است برما، ما اين كار را انجام مى دهيم. (سوره انبيا آيه 104).

ودر جاى ديگر مى فرمايد:

(...إنَّهُ يَبْدَؤُا الخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ) (سوره يونس آيه 4)

اوست كه خلقت را آغاز مى كند وبر مى گرداند.

بنابر اين خدايى كه آفرينش نخستين را پديد آورد بر آفرينش مجدد آن نيز توانا خواهد بود ودر آيه سوم اين مسأله را به صورت روشن تر بيان مى كند آنجا كه عرب بيابانى استخوان مرده اى را كوبيد وبه صورت گرد در آورد وآن را در هوا پخش كرد وگفت چگونه ممكن است كه خدا اين استخوانهاى پوسيده را بار ديگر زنده كند.

در پاسخ آن پيامبر مأمور شد كه چنين بگويد:

(قُلْ يُحْييهَا الَّذي أنّشأها أوَّلَ مَرَّة وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْق عليمٌ)

بگو همان خدايى كه اين استخوانها را براى اولين بار آفريد او زنده مى كند واو بر همه چيز آگاه وداناست.(سوره يس آيه 79)

قرآن علاوه براين طرق، دلايل روشن وهمگانى براى اثبات امكان معاد ارائه داده است كه در كتب تفسير و عقايد وارد شده است. شما مى توانيد اين طرق را در كتاب معاد انسان وجهان مطالعه بفرماييد.

تناسخ چيست ؟

مقصود از تناسخ اين است كه انسان بار ديگر از طريق نطفه وعلقه و... به اين جهان باز گردد. واين نظريه در كشورهايى مانند هند وجنوب آسيا طرفدارانى دارد. اين گروه معتقد هستند كه انسانها در زندگى دنيوى خود مختلفند گروهى


صفحه 100

وظيفه شناس ودرستكار وگروهى ديگر ستمگر وجنايتكار وازآنجا كه عدل الهى ايجاب مى كند كه اين دو گروه سرنوشت يكسانى نداشته باشند بار ديگر اين افراد به اين جهان بازگشته وسزاى اعمال خود را ببينند. گروهى كه در چشم انداز ما مرفه مى باشند وغرق در نعمت هستند اينها، همان انسانهايى هستند كه در زندگى قبلى وظيفه شناس و درستكار بوده اند ولى آن گروه بدبخت وبيچاره كه رقت انسانها را به خود جلب مى كنند همان انسانهاى جنايت پيشه بودند كه بايد كيفر اعمال خود را به وسيله زندگى سياه ودردمند بچشند. خلاصه متنعم بودن گروهى ومحروم بودن گروه ديگر واكنش شيوه زندگى هاى پيشين انسان هاست وچاره اى از اين دو نوع زندگى نيست.

چرا تناسخ باطل است؟

اين گروه از مدعيان، به صورت انحرافى معاد را انكار كرده وبه تناسخ گراييده اند وكسانى كه در كشور هاى اسلامى دم از چنين زندگى هاى مجدد مى زنند به گونه اى مى خواهند معاد را انكار نمايند اما نه به طور مستقيم بلكه به صورت انحرافى.

واما چرا تناسخ باطل است، زيرا كه يك چنين بازگشت، كار عبث ولغو بوده وساحت حق تعالى از آن پيراسته است. انسانى كه هفتاد سال در اين جهان زندگى كرده وطبعاً كمالاتى فكرى ومعنوى پيدا كرده است وسرانجام به صورت سلمانها، ابوذرها، مقدادها، ميثم ها، در آمده است، آيا صحيح است كه اين نوع افراد بار ديگر كمال خود رااز دست بدهند واز طريق نطفه زندگى را آغاز كنند وبه تدريج گامهايى به سوى كمال بردارند؟ واين همان است كه فلاسفه مى گويند: «تبديل فعليّت به قوه محال است» ويا لاأقل خلاف حكمت وعبث مى باشد.

آيا رئيس آموزش مى تواند به خود اجازه دهد كه يك فرد تحصيل كرده را كه به


صفحه 101

مدارج عالى علمى رسيده ودر رشته اى دكترا گرفته است به كلاس اول بازگرداند وبگويد تو بايد از نو آغاز تحصيل كنى، به طور مسلّم چنين نيست.

اختلاف زندگى بشرها ايجاب مى كند كه پاداشها وكيفرهاى مختلف در كميّت آنها باشد ولى هرگز ايجاب نمى كند كه اين پاداشها وكيفرها در همين جهان تحقق پذيرد بلكه لازم است در سراى ديگر كه ازهستى برترى برخوردار است اين كار جامه عمل بپوشد.

در باره معاد اشكالات و پرسشهاى ديگرى هست كه همه اين پرسشها با پاسخ هاى متناسبى در كتب عقايد مطرح شده كه ميتوان با مراجعه به كتاب «معاد انسان وجهان» به پاسخ همه آنها دست يافت.

***

با اين بحث، گفتار ما در باره عقائد اسلامى پايان پذيرفت واكنون وقت آن رسيده است كه به وعده خود در باره شناسايى پيشوايان معصوم وفا كنيم. اينك زندگانى دوازده امام را كه امامت هريك با تنصيص پيامبر، وبا تصريح امام پيشين ثابت شده است، در دوازده فصل از نظر خوانندگان گرامى مى گذرانيم.از آنجا كه دخت گرامى پيامبر، مادر ائمه معصومين است، فصلى نيز براى او اختصاص داديم. اميد است كه اين خدمت كوچك نشانه ولاء و اخلاص نگارنده به اهل بيت پيامبر به شمار برود.


صفحه 102

زندگانى امامان وپيشوايان اسلام

غريزه وتمايلات درونى، يگانه وسيله هدايت، در زندگى به شمار مى رود واگر اين غريزه رااز دست او بگيريم، در مسير زندگى سرگردان مى گردد ودر وادى حيرت جان مى سپرد.

آنگاه كه جوجه سر ازتخم در مى آورد ويا بچه گوسفند از رحم مادر بيرون مى آيد، تنها چيزى كه به راهنمايى آن دو، مى شتابد همان غريزه حيوانى است كه راه زندگى را به آنها مى آموزد وشيوه زيستن را تعليم مى دهد.

اگر در حيوانات، تنها غريزه حيوانى، معلم وراهنما است ليكن راهنماى انسان، نيروى خرد است كه او را به قلّه تكامل هدايت مى كند وبه كمال مناسب سوق مى دهد.

اين جمله، نه به اين معنى است كه انسان در مسير زندگى خويش از رهبرى فطرت و راهنمايى «غريزه» بى نياز است، وتنها عقل وخرد براى او كافى است، زيرا شخصيت وواقعيت انسان را دو عامل غريزه وعقل تشكيل مى دهد، در اين صورت، چگونه مى توان گفت كه او در زيستن، از غريزه بى نياز است؟ بلكه مقصود اين است كه درمسائل مربوط به امور انسانى(نه حيوانى كه همه حيوانات در آن مشتركند) وتكامل مربوط به مقام وموقعيت مناسب با وجود او، تنها خرد است كه به كمك او مى شتابد وراه سعادت را به وى مى نماياند.

روى اين اساس، زمام زندگى در حيوان به دست غريزه است كه خواه ناخواه آن را به سوى زندگى حيوانى سوق مى دهد، در حالى كه زمام زندگى انسان هم در


صفحه 103

دست غريزه وهم در كف عقل است، آنجا كه مسائل مربوط به جنبه حيوانى مطرح است وانسان در حد يك حيوان مورد بررسى قرار مى گيرد، زمام زندگى در دست غريزه است; مثلاً هنگام احساس گرسنگى وتشنگى از طريق خوردن ونوشيدن رفع نياز مى كند، در سنين خاصى هم به جنس مخالف تمايل نشان مى دهد وهمچنين... ولى آنجا كه مسائل مربوط به حدّ وجودى او (درجه بالاتر از حيوان) مطرح باشد زمام زندگى را عقل وخرد به دست گرفته واو را به سوى كمال مناسب هدايت مى كند، واگر جز اين باشد او در حدّ حيوان باقى مى ماند، وترقى وتعالى پيدا نمى كند.

با اين همه، آفريدگار جهان، در هدايت انسان، تنها به خردوچراغ عقل او اكتفاء نكرده واز روزى كه انسان قابليّت پذيرش آموزگاران الهى را پيدا كرده است، يك سلسله معلّمان معصوم وپيراسته از گناه ولغزش، براى هدايت او گمارده است تا در پرتو نور درونى (خرد) وانوار اين مشعلهاى فروزان بيرونى، از بيراهه به راه آيد و به تكامل خود برسد.

اين انوار الهى از زمان حضرت آدم (عليه السلام) ويا از زمان حضرت نوح (عليه السلام) (نخستين پيامبرى كه داراى كتاب و شريعت است)، شيوه شايسته زندگى را براى بشر روشن ساخته و با ظلمت و تاريكيها نبرد كرده اند.

درست است كه باب نبوت وشريعت به وسيله پيامبر خاتم (صلى الله عليه وآله وسلم) بسته شده وديگر نه پيامبرى بر انگيخته خواهد شد ونه كتاب و شريعتى از جانب خدا به سوى بشر خواهد آمد، ولى هدايت هاى الهى ورهبرى امّت، با درگذشت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)قطع نشده و پيوسته به وسيله اولياء او ادامه داشته است وهم اكنون اين وظيفه الهى بر دوش آخرين خليفه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) است واو وظيفه خود را به خوبى (هرچند او را نبينيم ونشناسيم) بجا مى آورد.

گرچه شرح زندگى علمى و سياسى اجتماعى هريك از پيشوايان معصوم ما،


صفحه 104

در كتابى بس كوچك وفشرده (چون اين نوشتار) نمى گنجد، ليكن چون در اجتماع ما براى گروهى فرصت مطالعه كتابهاى مفصّل وگسترده وجود ندارد، اين كتاب، نيم رخى روشن از چهره زندگى پيشوايان الهى را ترسيم كرده است. اين كتاب به ضميمه كتاب ديگرى كه پيرامون اصول پنجگانه اعتقادى اسلام، نگارش يافته، خوانندگان را با مجموع تعاليم اسلام به طور فشرده در زمينه مبدأ ومعاد وجهان و انسان آشنا مى سازد.

به اميد روزى كه اين مباحث با خامه ارزنده محققان تاريخ اسلام به صورتى گسترده شرح و بسط پيدا كند و به رشته تحرير درآيد.

قم ـ مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

جعفر سبحانى

چهارم آبان ماه 1363

دوم صفر المظفر 1404


صفحه 105

فصل نخست

امير مؤمنان على (عليه السلام)

على بن ابى طالب (عليه السلام) نخستين امام وپيشواى جهان اسلام است كه امامت وخلافت او در روز غدير خم تثبيت گرديد ورهبرى جامعه اسلامى پس از در گذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بر عهده او گذارده شد.

زندگى على (عليه السلام) را مى توان به پنج بخش زير تقسيم كرد.

1ـ از ولادت تا بعثت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) .

2ـ از بعثت تا هجرت.

3ـ از هجرت تا وفات پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) .

4ـ از وفات پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تا خلافت آن حضرت.

5ـ از خلافت تا شهادت.

اكنون به گونه اى فشرده در باره هريك از اين پنج فراز از زندگانى امام بحث مى كنيم:

1ـ ازولادت تا بعثت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) : على (عليه السلام) در سال سى ام عام الفيل، يعنى ده سال پيش از بعثت، در «كعبه»، خانه خدا، ديده به جهان گشود وهنوز پنج سال از عمر او نگذشته بود كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)او را به خانه خود برد و تربيت او را مستقيماً


صفحه 106

بر عهده گرفت(1). على (عليه السلام) از همان دوران كودكى با پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) بود و پيش از بعثت نيز با پيامبر در عبادت شركت مى كرد (2).

2ـ از بعثت تا هجرت: او نخستين كسى است كه به پيامبر بزرگ اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) ايمان آوردد(3) ومدت سيزده سال در مكّه همراه پيامبر عظيم الشأن اسلام بود ووحى الهى را مى نوشت. آن حضرت، در شب هجرت پيامبر به مدينه، ايثارگرانه در بستر پيامبر خوابيد و از اين طريق، ايمان واخلاص خود را در طريق اهداف الهى براى چندمين بار ثابت فرمود.

3ـ از هجرت تا وفات پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) : وى در اين مدت كه از ده سال تجاوز نمى كرد جز در غزوه تبوك كه به امر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در مدينه باقى ماند، درتمام غزوات حضور داشت. وغالباً در سايه ايثار و فداكارى هاى وى، سپاه اسلام بر سپاه شرك پيروز شد.

4ـ از رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) تا خلافت: اين دوره از زندگانى على (عليه السلام) كه بيست و پنج سال به طول انجاميد دوران سكوت شكوهمند او است. وى در عين آنكه به حكومت وقت اعتراض داشت وخلافت را حق خود مى دانست، از همكارى و ارشاد وتعليم احكام خود دارى نكرد وخدمات ارزنده اى به جهان اسلام عرضه داشت.

5ـ از خلافت تا شهادت: پس از قتل عثمان، على (عليه السلام) به تقاضاى اكثريت قريب به اتفاق مهاجر وانصار، به خلافت برگزيده شد. او نخست از پذيرش اين مقام خود دارى مى كرد ولى سرانجام پس از اصرار مهاجر و انصار زمام خلافت را به دست گرفت.


1 . سيره ابن هشام ج1ص 246.

2 . نهج البلاغة خطبه قاصعه شماره 187 ط عبده.

3 . تاريخ طبرى ج2ص212وكامل ابن اثير ج2 ص22.


صفحه 107

خلافت وزمامدارى على (عليه السلام) كه سراسر عدل و دادگرى واحياء سنّت هاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بود، بر گروهى سخت وگران آمد وصفوف مخالفى در برابر وى گشود. اين مخالفت ها سرانجام به نبردهاى خونين سه گانه:«ناكثين»، «قاسطين» و «مارقين» منجر گرديد.

نبرد با ناكثين:

نبرد با «ناكثين» (پيمان شكنان) ازاين جهت رخ داد كه طلحه وزبير كه در آغاز با على (عليه السلام) بيعت كرده بودند تقاضاى فرمانروايى بر بصره وكوفه را داشتند ليكن امام (عليه السلام) با درخواست آنان موافقت نكرد، آنان سرانجام مخفيانه مدينه را به عزم مكّه ترك كردند و درآنجا با استفاده از ثروت امويان ارتشى تشكيل دادند وبه بصره رهسپار شده وآنجا را به تصرف خويش در آوردند، على (عليه السلام) مدينه را به عزم خلع يد آنان ترك گفت، در نزديكى بصره نبرد شديدى بين امام وسپاهيانش از يك سو وبين طلحه وزبير وهمراهانشان از ديگر سو رخ داد كه اين جنگ با پيروزى على (عليه السلام) وشكست «ناكثين» پايان پذيرفت.واين همان جنگ «جمل» است كه در تاريخ براى خود سرگذشت گسترده اى دارد.

نبرد با قاسطين:

معاويه از مدّتها قبل از خلافت على (عليه السلام) مقدّمات خلافت را براى خود در شام فراهم آورده بود.وقتى امام براى خلافت برگزيده شد فرمان عزل او را صادر كرد، وحتى يك لحظه هم با ابقاء او به حكومت شام موافقت نفرمود، در نتتيجه، سپاه عراق و شام در سرزمينى به نام «صفّين» به نبرد پرداختند ودر لحظاتى كه مى رفت سپاه على (عليه السلام) بر لشگر شام پيروز شود، معاويه با نيرنگ خاصى، در ميان سربازان امام (عليه السلام) اختلاف وشورش پديد آورد; سرانجام، پس از اصرار زياد ياران


صفحه 108

على (عليه السلام)، آن حضرت ناچار به حكميّت «ابو موسى اشعرى» از سوى سپاهيان خود در برابر «عمرو عاص» از جانب لشگر شام تن در داد كه آنان در باره مصالح اسلام ومسلمين مطالعه كنند و در باره سرپيچى معاويه از بيعت ونظر خود را اعلام دارند. وضع على (عليه السلام) در پذيرفتن مسئله حكميّت به پايه اى رسيد كه اگر نمى پذيرفت شايد رشته حيات او گسسته مى شد ومسلمانان با بحران شديدى روبرو مى شدند، پس از فرا رسيدن موعدى كه قرار بود «داوران» نظر خود را ابراز دارند، عمرو عاص، ابو موسى را فريفت و خود ابو موسى بر آن تصريح كرد واين امر، حيله گرى مخالف را بيشتر آشكار ساخت، پس از ماجراى حكميّت تعدادى از مسلمانانى كه باحضرت على (عليه السلام) همراه بودند عليه آن حضرت قيام كردند و امام را براى قبول حكميّتى كه خودشان تحميل كرده بودند مورد انتقاد قرار دادند.

نبرد با مارقين:

نبرد با «مارقين» نبرد با همان گروهى است كه على (عليه السلام) را وادار به پذيرش حكميت كردند، ولى پس از اندى از كار خود پشيمان شده و او را وادار به نقض عهد وپيمان كردند، امّا على (عليه السلام) كسى نبود كه پيمان خود را بشكند ونقض عهد فرمايد; اينان كه همان خوارج هستند در برابر حضرت على (عليه السلام)دست به صف آرايى زدند ودر نهروان با آن حضرت به جنگ پرداختند. حضرت على در اين نبرد پيروز گشت ليكن كينه خوارج در دلهاشان نهفته ماند.

سرانجام على (عليه السلام) پس از پنج سال حكومت در شب نوزدهم رمضان سال چهلم هجرى به دست عبد الرحمن بن ملجم كه يكى از افراد «مارقين» بود به شهادت رسيد.

شخصيت على (عليه السلام) بالاتر از آن است كه در مقاله يا كتابى بگنجد وكافى است بدانيم خليفه دوم عمربن خطاب در باره او چنين مى گويد:


صفحه 109

«عقمت النّساء أن يلدن مثل علي بن أبي طالب» زنان، ديگر شخصيتى مانند على نياوردند.

«شبلى شميل» لبنانى، پيشواى ماديين عصر خود نيز در باره على (عليه السلام) چنين مى گويد:

«الإمام علي بن أبي طالب، عظيم العظماء، نسخة مفردة، لم ير لها الشرق ولاالغرب صورة طبق الأصل لاقديماً ولاجديداً» (1).

امام و پيشواى انسانها على بن ابى طالب، بزرگ بزرگان ويگانه نسخه اى است كه با اصل خود (پيامبر عالى قدر اسلام) مطابق است وهرگز شرق وغرب نسخه اى مطابق على (عليه السلام) در گذشته وحال نديده است.

همچنين «جرج جرداق» نويسنده لبنانى در باره امام مى گويد:

«ماذا عليك يا دنيا لو حشدت قواك فأعطيت في كل زمن عليّاً بعقله ولسانه وذي فقار» (2).

چه مى شد اى روزگار اگر قدرتها ونيروهاى خود را بسيج مى كردى ودر هر دوره انسانى مانند على (عليه السلام) از نظر عقل وخرد، سخن وبيان، قدرت وشجاعت به جامعه بشرى تحويل مى دادى؟.

اكنون با كمال پوزش از خوانندگان گرامى زندگى نخستين پيشوا را به پايان رسانيده اميد است مبسوط آن را در كتاب هايى كه در اين زمينه نگاشته شده است مطالعه فرماييد.


1 . صوت العدالة الإنسانية، ج1،ص37.

2 . همان مدرك، ص49.


صفحه 110

فصل دوم

فاطمه زهرا (عليها السلام)

دخت گرامى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)

سخن درباره امامان وپيشوايان معصوم است،و دخت گرامى پيامبر، حضرت زهرا (عليها السلام) هرچند امام وپيشوا نيست، ولى مادر يازده پيشواى معصوم است كه قسمتى از شخصيت وراثتى آنان، مربوط به مادر آنها ست ازاين جهت، لازم است به صورت فشرده درباره او سخن بگوييم.

همگى مى دانيم پدر ومادر، درزمينه شخصيت انسان، تأثير بسزايى دارند. روحيات والدين فهرست وار، به فرزندان منتقل مى شود، وسپس با رشد طبيعى فرزند، رشد مى نمايد.واين مسأله اى است كه علم امروز ازآن پرده برداشته وآيين مقدس اسلام نيز درآيات وروايات برآن صحه نهاده است.

درفضيلت دخت گرامى پيامبر،همين بس كه از پدرى مانند رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) ومادرى مانند خديجه به وجود آمده است. شخصيت پيامبر گرامى بر همه ما واضح وروشن است. شايسته است با مادر اونيز آشنا شويم. مادر او خديجه دختر خويلد، همسر رسول خداست كه نخستين بانو ويا فردى است كه به رسول گرامى ايمان آورده است، ومدّتها به همراه على (عليه السلام) با پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)نماز گزارده درحالى كه احدى به اسلام نگرويده بود(1).


1 . كامل، ابن اثير، ج2، ص37، شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد، ج13، ص197.


صفحه 111

عفيف كندى مى گويد: براى بازرگانى وارد سرزمين مكه شدم،مردى را ديدم كه دربرابر كعبه نماز مى گزارد، اندكى بعد زنى آمد وبه او اقتدا كرد، آنگاه نوجوانى آمد وبه آن دو پيوست.از عباس عمّوى پيامبر پرسيدم اين سه نفر كيستند واز چه آيينى پيروى مى كنند؟وى درپاسخ گفت:وى محمد فرزند عبداللّه برادر زاده من است. مى گويد:خدا مرا به عنوان پيامبر برانگيخته است،واين زن، همسر او خديجه، واين نوجوان برادر زاده ديگر من است كه به او ا يمان آورده است. سوگند به خدا در روى زمين، اين مرد، جز اين دو نفر پيروى ندارد(1).

خوب است فضيلت ومقام خديجه را اززبان رسول خدا بشنويم:

1ـ ابو هريره مى گويد: رسول خدافرمود:جبرئيل به سوى من آمد وگفت: اين خديجه است كه به سوى تو مى آيد وظرفى مى آورد كه درآن خوردنى وا شاميدنى است.آنگاه كه به سوى توآمد، از پروردگارش ومن به او سلام برسان و بشارت بده كه خدابراى او دربهشت، خانه اى آرام وراحت ساخته است(2).

2ـ عايشه مى گويد: من بر هيچ يك اززنان پيامبر حسد نورزيدم، جز خديجه ومن در زمان او نبوده ام ورسول خدا هرگاه، گوسفندى سر ميبريد،قسمتى از آن را براى دوستان خديجه مى فرستاد. من از چنين اظهار محبتى، خشمگين مى شدم. پيامبر فرمود:خدا مهر اورا به من داده است(3).

3ـ روزى پيرزنى با پيامبر سخن مى گفت، وپيامبر از حال اومى پرسيد وبه او احترام مى گذاشت وقتى از انگيزه اين كار پرسيدم،فرمود:وفا، از ايمان است ـ او درزمان خديجه به خانه ما مى آمد(4).


1 . شرح نهج البلاغه، ج13، ص225.

2 . صحيح مسلم، ج7، ص133.

3 . صحيح مسلم،ج7، ص134.

4 . شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد، ج18، ص108.


صفحه 112

4ـ انس مى گويد:هرگاه ارمغانى براى پيامبرمى آوردند، پيامبر مى فرمود، آن رابه خانه فلان زن ببريد، او دوست خديجه بود، اورا بسيار دوست مى داشت(1).

5ـ عايشه مى گويد: روزى پيامبر از خديجه ياد كرد، من براو رشك بردم وگفتم:او پيرزنى بيش نبود وخدا بهتر ازاورا به تو داده است !در اين هنگام پيامبر خشمگين شد، وموهاى سرش راست ايستاد سپس فرمود: به خدا سوگند، چنين نيست. هرگز خدا بهتر ازاورا به من نداده است،ـ اوـ هنگامى كه مردم به من كفر مىورزيدند ـ، به من ايمان آورد، هنگامى كه مردم مرا تكذيب مى كردند، مرا تصديق كرد، هنگامى كه مردم مرا از دارايى خود محروم كردند، او سرمايه خود را در اختيار من نهاد، خدا فرزندانى از او به من ارزانى داشت، واز ديگران به من چيزى عطا نفرمود. عايشه مى گويد:پس از شنيدن اين سخنان با خود پيمان بستم كه ديگر درباره خديجه بدگويى نكنم(2).

6ـ ابن عباس مى گويد: پيامبر فرمود: برترين زنان بهشت،چهار زن هستند: 1ـ خديجه دختر خويلد2ـ فاطمه دختر محمد 3ـ مريم دختر عمران4ـ آسيه دختر مزاحم همسر فرعون.(3)

از اين احاديث واحاديث ديگر به خوبى استفاده مى شودكه مادر فاطمه، مقام بس والا وارجمندى دارد و تا او در قيد حيات بود، پيامبر همسر ديگرى انتخاب نكرد، و سالى كه او درگذشت آن را سال حزن و اندوه اعلام نمود، وبه هنگام وفات، خود وارد قبر خديجه شد وبا دستهاى مبارك خود، بدن اورا درقبر نهاد، ودرقبرستان حجون به خاك سپرد(4).


1 . سفينة البحار، ج1، ص380،ماده «خرج»

2 . صحيح مسلم، ج7ص134، اسدالغابة، ج5،ص438.

3 . خصال، ج1ص96، بحارالأنوار، ج16، ص2.

4 . سيره حلبى، ج1، ص346.


صفحه 113

در اين جا سخن درباره مادر زهرا به پايان مى رسد، اكنون وقت آن رسيده است كه درباره خود آن بانوبه سخن بپردازيم.

ميلاد فاطمه (عليها السلام)

دخت گرامى پيامبر، روز بيستم جمادى الاخرة سال پنجم بعثت چشم به جهان گشود. او درمكه هشت سال ودر مدينه ده سال با پدر خود زندگى كرد و پس از رحلت پيامبرگرامى، هفتاد و پنج يا نود وپنج روز در قيد حيات بود، آنگاه به لقاى الهى پيوست(1).

او پنج ساله بود كه مادر گرامى خودرا از دست داد، ودرهمان ايّام نيز، با فقدان بزرگترين حامى پدر يعنى حضرت ابو طالب، روبرو گشت، واين دوحادثه ناگوار،روح وروان او را فشرد، ودرعين حال عواطف ومحبتهاى پدر را بيش از پيش به خود جلب كرد، از آنجا كه كاردرون خانه بر دوش او قرار گرفت، درقلمرو زندگى پخته تر وآبديده تر شد.

درسن هشت سالگى ـ آنگاه كه پدر برزگوارش مكه را به عزم مهاجرت به مدينه ترك گفت ـ همراه گروهى از زنان مسلمان كه درتاريخ به نام«فواطم» نام مى برد، به مدينه پانهاد، دراين موقع، فصل نوينى درزندگى، به روى خود گشود.

پيشرفت اسلام و گسترش آيين خدا وبالا رفتن عظمت ظاهرى پيامبر درميان قبايل، سران عرب را برآن داشت كه با پيامبر رابطه خويشى برقرار نمايند، وبا تنها دخترى كه در خانه داشت، ازدواج كنند. ماه وهفته اى نمى گذشت مگر كه پيامبر پيشنهادى را دريافت مى كرد، درخواستهارا با دخترخود درميان مى نهاد، ولى كوچكترين رغبتى درچهره او احساس نمى كرد، زيرا زهرا به خوبى مى دانست:


1 . كشف الغمة، ج1، ص339.


صفحه 114

مسئله «ازدواج» زندگى دوجسم دركنار هم نيست، بلكه الفت دوروح است كه بايد همخوى وهمسو باشند.از اين جهت درانتظار آن بود كه خواستگارى همسو با روحيات وى، سراغ او بيايد.

وقتى على 9 به عنوان خواستگار حضور پيامبر رسيد، وپيامبر،درخواست على را در اختيار فاطمه نهاد، سكوتى پرمعنا بر مجلس حاكم شد، سكوتى كه نشانه رضايت زهرا، آن هم توأم با حجب وحيا بود، وقتى پيامبر از رضايت درونى او آگاه شد، موافقت خودرا با تكبير اظهارنمود، وبه يك معنا مسأله را خاتمه يافته تلقى كرد، فرمود:«فَداها أبُوها سُكُوتهُا رِضاها» «پدرش به فدايش، خاموشى او نشانه رضايت اوست»موافقت زهرابه على (عليه السلام) ابلاغ شد وقرار شد كه مقدمات كارا را فراهم سازد.دارايى على در آن روز جز يك شمشير وزره چيز ديگرى نبود. على مأمور شد كه زره خود را بفروشد ومقدمات و مخارج عروسى را فراهم آورد.او زره خودرا فروخت وپول آن را خدمت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) آورد. پيامبر مشتى از آن را بدون اينكه بشمارد به بلال داد، كه براى زهرا، مقدارى عطر بخرد، وباقيمانده را در اختيار ابى بكر وعمار گذارد، تا ازبازار مدينه براى داماد وعروس، لوازم زندگى تهيه نمايند.آنان به دستور پيامبر برخاستند واشياء زير را كه در حقيقت جهيزيه زهرا بود، خريدارى نمودند وبه محضر پيامبر آوردند.

صورت جهيزيه دختر پيامبر

1ـ پيراهنى كه به هفت درهم خريدارى شده بود.

2ـ روسرى (مقنعه) كه قيمت آن يك درهم بود.

3ـ قطيفه مشكى كه تمام بدن را كفايت نمى كرد.

4ـ يك سر ير عربى (تخت) كه از چوب وليف خرما مى ساختند.

5ـ دو تشك ازكتان مصرى كه يكى پشمى وديگرى از ليف خرما بود.


صفحه 115

6ـ چهار بالش كه دو تاى آن از پشم، ودوتاى ديگر از ليف خرما بود.

7ـ پرده.

8ـ حصير هجرى.

9ـ دست آس.

10ـ مُشكى از پوست.

11ـ كاسه چوبى براى شير.

12ـ ظرف پوستى براى آب.

13ـ سبوى سبز رنگ.

14ـ كوزه هاى متعدد.

15ـ دو بازو بند نقره اى.

16ـ يك ظرف مسى.

وقتى چشم پيامبر به آنها افتاد فرمود:خداوندا، زندگى را بر گروهى كه بيشتر ظروف آنها سفالست، مبارك گردان!(1)

مهريه دختر پيامبر قابل دقّت است. مهراو مهر السنة بود كه همان پانصد درهم مى باشد(2).

درحقيقت اين ازدواج براى ديگران سرمشق بود. براى پسرانى كه ازبار سنگين مهريه مى نالند وگاهى قيد ازدواج را مى زنند، براى دختران كه كار مهريه را سخت نگيرند.

اساساً محيط زندگى زناشويى، بايد با صميميت ومهر و وفا، گرم ومطبوع گردد، وگرنه مهريه هاى سنگين وجهيزيه هاى كمر شكن فروغى به زندگى


1 . اللّهُمّ بارِكْ لِقَوم جُلّ آنِيَتَهُمُ الْخَزِفَ ـ بحار الأنوار 43/94 به «كشف الغمة» ج1/359 نيز مراجعه شود

2 . وسائل الشيعة ج15/8.


صفحه 116

نمى بخشد.

در عصر حاضر، اولياى دختر براى تحكيم موقعيت وتثبيت وضع دختر خود، داماد را زير بار سنگين مهر قرار مى دهند تاروزى بر اثر بوالهوسى دست به طلاق نزند. درصورتى كه اين كار هدف آنان را تأمين نمى كند، ودرمان قطعى و علاج حقيقى آن، اصلاح وضع اخلاقى جوانان است.محيط فرهنگ واجتماع مابايد طورى باشد، كه ريشه اين افكار را درمغز جوانان ما پديد نياورد، وگرنه گاهى كار به جايى مى رسد كه دختر حاضر مى شود، با بذل مهر خود، از خانه شوهر،جان به سلامت برد.

مراسم عروسى

گروهى از طرف داماد وعروس دعوت شدند، وعلى به افتخار همسر گرامى خود، وليمه اى ترتيب داد.پس از صرف غذا، رسول گرامى فاطمه را به حضور طلبيد، فاطمه درحالى كه شرم وحيا سراسر وجود اورا گرفته بود، شرفياب محضر پيامبر گرديد. عرق حجب وخجالت از پيشانى او مى ريخت. وقتى چشم اوبه پيامبر افتاد، پاى او لغزيد ونزديك بود به زمين بخورد. پيامبر دست دختر خودرا گرفت و درحق او دعا فرمود وگفت:

خداوند تورا از تمام لغزشها مصون بدارد. آنگاه چهره زهرا را باز كرد ودست عروس را در دست داماد نهاد وچنين گفت: «باركَ اللّه لَكَ فِي إبنة رسولِ اللّه يا عَلِي نِعْمتِ الزّوجة فَاطِمةُ» دختر پيامبر خدا، برتومبارك باد، على ! فاطمه چه همسر خوبى است سپس رو به فاطمه كرد وگفت:«نِعْمَ الْبَعْلُ عَلِي» «فاطمه !على چه همسر نيك است»(1).


1 . بحار الأنوار ج43/96.


صفحه 117

پيامبر، درآن شب صميميت واخلاصى نشان داد، كه هنوز دراجتماع كنونى ما با آن همه رشد وتكامل، اين مقدار صفا و صميميت وجود ندارد. زيرا دست دختر خود را گرفت و در دست على گذارد. فضايل على رابراى دختر خود بازگو كرد،نيز از شخصيت دختر خود واينكه اگر على آفريده نشده بود، همتايى براى او نبود، سخن گفت،و بعدا كارهاى خانه ووظايف زندگى راتقسيم كرد. كارهاى درون خانه را بر عهده فاطمه گذارد، ووظايف خارج از خانه را بر دوش على نهاد!

دراين موقع بنا به گفته بعضى، به زنان مهاجر وانصار دستور دادكه دور ناقه دختر اورا بگيرند وبه خانه شوهر برسانند به اين ترتيب جريان ازدواج با فضيلت ترين زنان جهان پايان يافت.

گاهى گفته مى شود كه پيامبر به شخصيت برجسته اى،مانند سلمان دستور دادكه مهار شتر زهرا را بگيرد وازاين طريق جلالت دختر خود را اعلام دارد. شيرين تر از همه لحظه اى بود كه داماد وعروس به حجله رفتند، درحالى كه هر دو از كثرت شرم به زمين مى نگريستند.پيامبر وارد شد، ظرف آبى به دست گرفت، به عنوان تفأل بر سر وبر اطراف بدن دختر پاشيد. زيرا آب مايه حيات است و درحق هر دو دعا فرمود:

«اللّهمّ هذه إبنتي وأحبُّ الخلقِ إليَّ اللّهمّ وهذا أخي وأحبّ الخلقِ إليّ اللّهمّ اجعله وَلياً و...»(1).

پرودگارا! اين دختر من ومحبوب ترين مردم نزد من است. پرودگارا ! على نيز گرامى ترين مسلمانان نزد من است. خداوندا، رشته محبت آن دورا استوارتر فرما...

دراينجا، براى اداى حق مقام دختر پيامبر، حديث زير را نقل مى نماييم(2)


1 . أقالكِ اللّهُ العَثْرَةـ بحارالأنوار،ج43/96.

2 . مسند احمد، ج2/259.


صفحه 118

انس بن مالك نقل كرد:

پيامبر شش ماه تمام هنگام طلوع فجر از خانه بيرون مى آمد ورهسپار مسجد مى گشت ومرتب مقابل درخانه فاطمه مى ايستاد ومى فرمود:

اهل بيت من ! به ياد نماز باشيد. خداوند مى خواهد از شما اهل بيت، همه گونه پليدى را دور كند(1).

چهره فاطمه در قرآن

داورى هيچ موجودى درباره انسان به پايه داورى قرآن كه سخن خداست نمى رسد، زيرا او از جانب كسى سخن مى گويد كه انسان را آفريده است، وصانع هرموجودى از ويژگيهاى مصنوع خود، بيش از ديگران اطلاع دارد. تاآنجا كه مى فرمايد:

(ألا يَعْلَمُ مَنْ خَلََقَ...) (سوره ملك/14) «آيا آن كس كه خلق را آفريده به خوبى آنرا نمى شناسد؟» از اين جهت، لازم است گوشه اى از داورى قرآن را درباره دخت گرامى پيامبر، ياد آور شويم.

قرآن، هرچند نام زهرا را به ميان نياورده است، اما گاهى درباره افراد محدودى سخن گفته كه زهرا يكى از آنها مى باشد، واحياناً لفظ كلى را به كار برده كه جزدختر پيامبر، مصداق ديگرى نداشته است:

1ـ آيه تطهيـر

آيه تطهير از آيه هاى معروفى است كه درباره اهل بيت پيامبر نازل شده وآنها را انسانهاى پاك وپيراسته از گناه معرفى مى كند،و دخت پيامبر گرامى، به حكم لغت


1 . «الصَّلاةُ يا أهْلَ الْبَيْتِ، إنَّما يُرِيْدُ اللّهَ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَّهِرَكُمْ تَطْهِيْراً»


صفحه 119

(مفهوم لغوى اهل البيت) واحاديث متواتر(1) از اهل بيت پيامبر بوده است، چنانكه مى فرمايد:(إنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيراً)(احزاب /33)

«محققا خدا مى خواهد پليدى را از شما ببرد، وشما را از گناه وخلاف پيراسته گرداند».

اين پيراستگى مربوط به پيراستگى ظاهرى نيست، بلكه مقصود تطهير نفوس از ذنب وگناه است كه يگانه افتخار انسان به شمار مى رود.

پيامبر گرامى، در باره زهرا مى گويد:«إنّ اللّه عزّوجلّ لَيَغْضِبَ لِغَضَبِ فاطِمَة وَيَرْضَى بِرِضَاها»(2).

خدا بر خشم فاطمه اظهار خشم كرده و از خشنودى او خشنود مى شود.

اين روايت را كه محدثان اسلامى با اختلاف اندكى در الفاظ، نقل كرده اند، به تنهايى نشان دهنده آن است كه دخت گرامى پيامبر، پيراسته از گناه است. چگونه مى توان گفت كه او معصوم نيست وگرد گناه مى گردد، درحالى كه دراين هنگام، بايد خدا از انجام گناه خوشحال شود درصورتى كه خدا پيراسته از آن است كه از گناه خوشحال شود، ويا به آن فرمان دهد چنانكه مى فرمايد:(قُلْ إنّ اللّهَ لايأمُرُ بِالْفَحْشَ آءِ أتَقُولُونَ عَلىَ اللّهِ مَا لا تَعْلَمُونَ) (اعراف/28) بگو خدا به گناه وزشتيها فرمان نمى دهد. آيا آنچه رانمى دانيد، به خدانسبت مى دهيد؟

2ـ آيه مبــا هــله

مباهله به معنى نفرين دو مخالف درباره يكديگر است،وپيامبر گرامى،


1 . ذخائر العقبى، ص24.

2 . فرائد السمطين،2/66.


صفحه 120

سران مسيحيان نجران را به مباهله دعوت كرد، كه همگى به بيرون از مدينه بروند وبه يكديگر نفرين كنند،وپيامبر اين كار را به فرمان خدا پيشنهاد كرد. آنان نيز پذيرفتند. پيامبر از مدينه با چهار نفر بيرون آمد آنها عبارت بودند از: دخترش فاطمه، ودو فرزند عزيزش حسن و حسين ودامادش على بن ابى طالب، وبا اين عمل، به واقعيت اين آيه تجسّم بخشيد.آنجا كه مى فرمايد:(فقُل تَعَا لُوا نَدْعُ أبْنَائَناوَ أبْنَاءَكُمْ وَ نِسَ آ ئَنا وَنِسَائَكُمْ وأَنْفُسَنَا وأَنْفُسَكُم ثُمَّ نَبْتَهِل فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبينَ) (آل عمران /61)

«بگو بياييد ما وشما با فرزندان وزنان خود به مباهله برخيزيم ودروغگويان را به لعنت خدا گرفتار سازيم»

مفسران مى گويند: تنها زنى كه درحادثه مباهله حضور داشت، فاطمه زهرا بود، وجز او كسى درآنجا نبود و اگر ازميان زنان مهاجر وانصار، كسى شايستگى داشت كه دعاى پيامبر را با آمين بدرقه كند، پيامبر گرامى اورا مى آورد.

3ـ آيه مــودت

همگى مى دانيم رسالت پيامبران وهرنوع رنج وزحمتى كه دراين راه متحمل مى شوند، براى خداست وبايد پاداش خودرا از خدا دريافت كنند، ولى درعين حال، خدا دوستى نزديكان پيامبر رابه عنوان يك فريضه واجب نمود ه است، چنانكه مى فرمايد: (قُلْ لا أسْألُكُمْ عَلَيْهِ أجْراً إلاّ الْمَودَّةَ فِي الْقُربَى)(الشورى/23)

«بگو من پاداشى ازشما نمى خواهم، جز دوستى نزديكانم»

چنين سفارشى هر چند به صورت اجر ومزد تلقى شده است، ولى درواقع فريضه اى است برامت كه در سايه چنين حبى ونزديكى با چنين گروهى با فضيلت، به حدّ كمال مى رسند ودر سايه اين مودت، ازنظر عرفان علمى وعملى بالا مى روند، ودخت گرامى پيامبر نزديك ترين فرد به پيامبر گرامى مى باشد كه بايد همه


صفحه 121

مسلمانان جهان اورا دوست داشته واحترام خاصى براى او قائل شوند.

4ـ آيه إطعــام

مفسران مى نويسند: على بن ابى طالب ودخت گرامى پيامبر حتى فرزندان اوحسن وحسين وخادمشان «فضه» براى شفاء «حسنين» نذر كرده بودند كه سه روز،روزه بگيرند، نذرآنان پذيرفته شده و درنخستين روز، به هنگام افطار فقيرى درخانه ايستاد و درخواست طعام كرد. همگى طعام خود را به او داده وبا آب افطار كردند. شب دوم نيز اين جريان تكرار شد، وبه جاى فقير يتيمى بر درخانه ايستاد، وايثار شب قبل نيز تكرار گرديد، شب سوم اسيرى بر درخانه ايستاد، وهمين كار نيز انجام گرفت. در شأن اين چهار بزرگوار، كه به آخرين مرحله ايثار دست يافتند، آياتى كه درسوره هل أتى است نازل گرديد، اين آيات از آيه هفتم شروع شده وتا آيه 22 ادامه دارد.وما به نقل وترجمه دوآيه مى پردازيم:

(ويُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِينَاً وَيَتِيمَاً وأسِيرَاً * إنّما نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ اللّهِ لا نُريدُ مِنْكُم جَزاءً وَ لاشُكُوراً)(سوره انسان/آيه 8و9)

«آنان غذاى خود را در عين نياز به آن، به بيچاره، ويتيم، واسير، مى دهند، ومى گويند ما شما را برا ى خدا اطعام مى كنيم واز شما پاداش وسپاسى نمى خواهيم».

5 ـ آيه كـوثــر

آيه چهارمى را به عنوان «بيت القصيدة» ياد آور شويم وآن آيه كوثر است. چنانكه مى فرمايد:(إنّا أعْطَيْنَاكَ الْكُوثَر *فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ *إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الأبْتَرُ)

«ما به تو خير فراوانى را داديم. براى خدا نماز بگزار وقربانى كن. ونسل دشمن بدگوى تو مقطوع است ونسل تو تا روز قيامت باقى است».


صفحه 122

بدگويان، مانند عاص بن وائل، پيامبر را «ابتر» (مقطوع النسل) مى ناميدند، خداوند در ردّ انديشه بدگويان ياد آور مى شود كه ما به تو،«خير كثير» داديم ومقصود از آن «نسل كثير» است به گواهى آخر آيه كه مى فرمايد: دشمن بدگوى تو «ابتر» است (وتو،داراى «كوثر» مى باشى).

همگى مى دانيم پيامبر گرامى، از سه دختر ديگر نسلى پيدا نكرد، وتنها نسل او از ناحيه دخترش زهرا باقى مانده، مفاد آيه، يكى از اخبار غيبى قرآن است كه براى همگان ملموس ومحسوس است.با آنكه فرزندان پيامبر دربسيارى از اعصار به وسيله جلاّدان اموى وعباسى، به صورت فردى وجمعى جام شهادت نوشيده اند، مع الوصف جهان امروزنسل گسترده رسول گرامى را درتمام اقطار جهان لمس مى كند. فخر رازى درتفسير خود، به هنگام بحث از سوره كوثر مى نويسد:مقصود اين است كه خدا نسل پيامبر را در طول زمان حفظ مى كند. آنگاه مى افزايد:

«فانظركم قتل من أهل البيت،ثم العالم ممتليء منهم،ولم يبق من بني اُمية في الدّنيا أحد يعبأ به ثم انظركم فيهم من الأكابر من العلماء كالباقر والصادق والكاظم والرّضا ( (عليهم السلام) ) والنفس الزكيّة وأمثالهم»(1).

«بنگر چقدر افراد، از اهل بيت پيامبر كشته شده اند وباز جهان مملو از آنهاست،ولى ازخاندان اميه كسى كه قابل ذكر باشدنمانده است، آنگاه بنگر كه چه علماى بزرگى درميان اهل بيت پيامبر هست مانندحضرت باقر، حضرت صادق وحضرت كاظم و حضرت رضا ـ (عليهم السلام) ـ ونفس زكيه ومانند آنان».

وى اين سخن را درقرن ششم مى گويد: ما اكنون دراوايل قرن پانزدهم هجرى هستيم وجهان اسلام از مغرب وتونس والجزاير گرفته تا برسد به عربستان وشامات وتركيه وايران وغيره شاهد نسل درخشنده رسول خدا مى باشيم وهمگى


1 . مفاتيح الغيب، ج8،ص498 ط مصر، 1308.


صفحه 123

مى گوييم: «صَدَقَ اللّهُ الْعليّ الْعَظِيم:إنّا أعْطَيْناكَ الْكَوثَرْ».

زهرا اُسوه واُلگــو

آشنايى با زندگانى حضرت زهرا مارا با اسوه والگويى آشنا مى سازد كه همه زنان بايد اورا بهترين الگو درزندگى تلقى كنند.قرآن آنگاه كه براى زنان اسوه والگو مطرح مى كند، از چهار زن نام مى برد كه دوتن از آنها الگوى فضيلت وسعادت ودو فرد ديگر الگوى شقاوت وبدبختى بوده اند. اينك ما به طور اجمال ازاين چهار زن نام مى بريم. آنگاه اسوه بودن زهرا را در مورد فضيلت وسعادت، مطرح مى كنيم.

آن دوالگوى بدبختى ونكبت، زنان نوح ولوط اند. با اينكه در خانه نبوت و وحى مى زيستند، امازيستن آنها زيستن دو جسم در كنار يكديگر بود، نه زندگى دو روح، زيرا باشوهران خود همسو نبودند وبه آنان خيانت مى كردند. از اين جهت سرانجامى جز دوزخ پيدا نكردند، چنانكه مى فرمايد:

(ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاًلِلَّذِينَ كَفَرُوا امرأةَ نُوح وَامْرَأة َلُوط،كانَتاتَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِباِدناصالِحِين، فَخانَتاهُمافَلَمْ يُغْنِياعَنْهُمامِنَ اللّهِ شَيْئَاً وَقيِلَ ادْخُلاَ النَّارَ مَعَ الدَّاخِلِينَ) (تحريم /9)

«خداوند براى كافران زنان نوح ولوط مثل مى زند. اين دو نفر دراختيار دو بنده ازبندگان صالح مابودند، امابه آنان خيانت كردند، شوهران آنان نتوانستند همسران خودرا از آتش دوزخ نجات دهند. به آنها گفته شد: همراه دوزخيان وارد آتش شويد»

اما آن دو الگوى سعادت وخوشبختى، آسيه همسر فرعون ومريم مادر حضرت عيسى است.

بانوى نخست، با اينكه «ملكه مصر» بود، وازنظر عزت وبزرگى، ورفاه ونعمت همتا نداشت، وقتى حقيقت براو روشن شد دعوت موسى را ـ باتمام


صفحه 124

خطرهايى كه دربر داشت پذيرفت ـ فرعون از گرايش همسر به دشمن شماره يك او، سخت لرزيد، باتمام علاقه اى كه به همسر داشت، همه را در راه حفظ الوهيت وخدايى فروشى دروغين خود، ناديده گرفت، واورا درميدان شهر به چهارميخ كشيد. ولى غافل ازآنكه اوبا اين عمل به يكى از آرزوهاى همسر مؤمن وموحد خود، جامه عمل پوشانيدوقرآن درباره او چنين مى گويد:ودرخواست او را از خدا نيز منعكس مى كند:

(وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ آمَنُوا امْرَأةَ فِرْعَوْنَ إِذْ قَالَتْ رَبِّ ابْنِ لِى عِنْدَكَ بَيْتاً فِى اْلجَنّةِ وَنَجّنِى مِنْ فِرْعَونَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنِى مِنَ الْقَومِ الظَّالِمِينَ)(تحريم/11)

«خدابراى افراد با ايمان، همسر فرعون را به عنوان زن نمونه يادآور مى شود آنگاه كه با خداى خودچنين راز و نياز نمود:پرودگارا براى من درنزد خود، خانه اى در بهشت بناكن، ومرا از فرعون وكردار زشت او نجات بده، وازمردم ستمكار رهايى بخش».

اومرگ را آرزو مى كند. مرگى كه در دل آن حيات وزندگى جاودانه است.

بانوى دوم مريم دختر عمران، مادر حضرت مسيح (عليه السلام) است.وقرآن روى عفت و پاكدامنى اوتكيه مى كندوحادثه تمثّل جبرئيل را به صورت يك جوان زيبا دربرابر او يادآور مى شود، ولى او درهمان لحظه به خدا پناه مى برد ومى گويد: من زنى عفيف وپاكدامنم(1) ناگاه ندايى مى شنود كه من پيام آور پروردگار تو هستم كه به تو فرزند پاكيزه اى ببخشم.

قرآن درباره اين زن نمونه چنين مى فرمايد:(وَمَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرانَ الَّتِى أَحْصَنَتْ فَرْجَهافَنَفَخْنافِيهِ مِنْ رُّوحِنا وَصَدَّقَتْ بِكَلِماتِ رَبِّها وَكُتُبِهِ وَكانَتْ مِنَ الْقانِتِينَ)(تحريم/12)


1 . سوره مريم، آيه 17ـ 18.


صفحه 125

«خدا مريم را به عنوان زن نمونه براى افراد با ايمان ياد آور مى شود. مريم دختر عمران كه دامان خودرا پاك نگه داشت، وما ازروح خود در او دميديم. او سخنان پروردگار وكتابهاى او را تصديق كرد، واز بندگان مطيع خدابود.

زهرا با فضيلت ترين زنان جهان است

اكنون كه با اين دوزن نمونه آشنا شديم، دخت پيامبر گرامى سومين زن نمونه جهان است كه دررديف اين دو زن قرار دارد، ودرگذشته ياد آور شديم كه پيامبر فرمود: سروران زنان بهشت، چهار نفرند كه يكى ازآنها دخترش زهرا ست.

عايشه مى گويد:«ما رَأيتُ أَحَداً قَطُّ أَفْضَلْ مِنْ فاطِمَةِ غَير أَبِيها...».(1)

«من كسى را برتر وبالاتر از فاطمه نيافتم جز پدرش پيامبر اسلام».

حسن بن زيد عطار مى گويد:از امام صادق (عليه السلام) سئوال كردم: اينكه پيامبر گرامى فرموده است: فاطمه سرور زنان اهل بهشت است، آيا او برترين زنان زمان خود بود؟ او درپاسخ فرمود: مريم چنين بود، ولى فاطمه برترين زنان اهل بهشت است، از گذشتگان وآيندگان(2).

عفت وعصمـت زهـــرا (عليها السلام)

فضيلت وكمال زهرا يكى دو تا نيست كه دراينجا مطرح شود. او درعصمت وعفت، علم ودانش، شجاعت وقوت قلب،فصاحت وبلاغت كلام، دردرجه اى بس عالى قرار داشت، ولى نام زهرا همه جا ياد آور عفت وپا كدامنى است.


1 . سيره حلبى،ج2، ص6.

2 . عوالم، ج11، ص49.


صفحه 126

زنان مسلمان بايد اورا الگو ى خود سازند، وشخصيت خود را دربالا بردن علم ودانش، تقوا و پرهيزگارى، خدمت وانجام وظايف، جستجو كنند.

از دير باز، قدرتهاى بزرگ جهان، به فكر مسخ هويت اسلامى مسلمانان بوده اند وخواسته اند از طرق گوناگون ما را از آيين خود بيگانه سازند، ودر نتيجه بزرگترين سدى را كه دربرابر مطامع روز افزون آنان، قرار دارد، ازميان بردارند. استعمار يك ملت، درصورتى سهل وآسان مى گردد، كه علايق آنها را از گذشته قطع كرده وآنها را به صورت قارچهاى بى ريشه ا ى درآورند.

بزرگترين قدرتى كه جهان ازآن مى ترسد، نيروى اسلام است كه به پيروان خود فرمان ثبات ومقاومت دربرابر سلطه بيگانگان داده وسلطه ناپذيرى را اساس خود مى داند، جهادوجهادگررا درطريق حفظ وآرمانهاى دينى مى ستايد،وحيات وشهادت را «إحدى الحُسنيين» قلمداد مى كند.

خاور شناسان كه پيشگامان نيروهاى استعمار گر غربى هستند، به اين حقيقت، پى برده طراحان استعمار را از آن آگاه ساخته اند، وبا تجربه اى كه از تسلط بر اندلس اسلامى آموخته بودند، اذعان داشتند كه بيگانگى جوانان ودختران از اسلام وتعاليم حيات بخش آن، وترويج فساد و فحشاء درميان آنان ودعوت به آميزشهاى بى قيد و شرط ميان دوگروه، يكى از ابزار سلطه بر آنهاست، ازاين جهت،براى پيدا كردن اين طرح كلى، از راههاى گوناگونى وارد شدند كه يكى از آنها ترويج بى حجابى درميان زنان ودختران مسلمان بوده است.

عفت وپاكدامنى جزء سرشت زن است

هرنوع برنامه ريزى براى زندگى زن، خواه پيش از زناشويى يا پس از آن، بايد مطابق آفرينش او باشد،ودر حقيقت سرشت زن رابايد بررسى كرد ومطابقت خواست


صفحه 127

آن، براى او برنامه ريخت.

1ـ جاى سخن وگفتگو نيست كه عفت وپاكدامنى با آفرينش زن بهم آميخته واز روز نخست، عفت گرا و پاكدامن است. نگاه هاى معصومانه، ونفرت او از گناه درروزهاى نخست زندگى، تظاهر زن به عفت وپاكى درنخستين برخوردها، نشانه آن است كه عفت درزن، جايگاه عظيم وبلندى دارد كه هم خود خواهان آن است وهم ديگران او را با اين ويژگى مى خواهند.

روى اين اساس، تمام برنامه هاى زندگى زن بايد درچار چوب حفظ عفت صورت گيرد وآنچه كه سر انجام منتهى به ناپاكى وگناه وآميزشهاى نامشروع مى گردد، با يد از زندگى او حذف گردد.

شكى نيست كه زنان درسنين جوانى، ذاتاً دل آرا ودلربا هستند، ودر نخستين برخورد با مردانى كه غريزه جنسى نيرومندى دارند، كشش خاصى نسبت به يكديگر پيدا مى كنند، ولى اين كشش همه جابه سود طرفين و بالأخص زن نيست. درست است كه اين جاذبه وكشش، اساس زناشويى است، ودست آفرينش، اين تجاذب را ميان آن دو پديد آورده تا درسايه آن، نخستين هسته هاى جامعه يعنى خانواده راتشكيل دهند، ودرنتيجه نسل بشر محفوظ بماند، ولى اگر او با چنين دلربايى، دربرابر هر فردى ظاهر شود، ممكن است درمواردى خويشتن دار باشد، ولى درمواردديگر با شكست روبرو مى گردد، وآنچه نبايد بشود، مى شود. واگر زنان قوى ونيرومند وخويشتن دار، بر نفس خود مسلط باشند، همه زنان از نظر شخصيت وفكر يكسان نبوده وخويشتن دار نيستند.

2ـ روى اين اساس، درشرايع آسمانى مسأله پوشش براى زن مطرح بوده تا دل آرايى اورا به محارم وشوهر خود محدود ساخته واز اين طريق، به تحكيم بنياد خانواده كمك كند.


صفحه 128

اين كه گفتيم درشرايع آسمانى، مسأله پوشش براى زن، يك اصل بوده، سخن گزافى نيست، وتلمود يهود بر آن نيز گواهى مى دهد(1).

حتى اين مسأله را خردمندان جهان، با بررسى ومطالعه دريافته بودند ونميگذاشتند زنان، به جز كنيزان، دربرابر مردان بيگانه، خودنمايى كنند.

درجامعه ساسانيان، زنان متشخص، جز درتخت روان روپوش دار، ازخانه بيرون نمى آمدند وهرگز به آنان اجازه داده نمى شد، آشكارابا مردان معاشرت داشته باشند.

حتى در نقشهايى كه ازايران باستان بر جاى مانده صورت زن به طور واضح ديده نمى شود، فقط كنيزان، آزادى بيشترى داشتند، چون ناچار بودند ازمهمانان خواجه خود پذيرايى كنند(2).

3ـ البته آن سخت گيرى كه در تلمود نسبت به پوشش زن وجود دارد، يا برخى از سخت گيريهايى كه در ايران باستان براى زن ديده مى شود، در اسلام محكوم بوده ويك نوع افراط حساب مى شود، ولى آنچه مسلم است، اين است كه پوشش ساده زن وجلوگيرى ازآميزش آزادانه او با جوانان ومردان بيگانه،به عفت وپاكى او كمك شايانى مى كند، وبرهنگى وخود آرايى او در ادارات ومراكز كار وگذرگاهها، جز تحريك جنسى جوانان، نتيجه اى ندارد.

4ـ بنا بر اين، الزام پوشش، فقط وفقط براى حفظ عفت اوست، نه زنجير اسارتى بر دست وپاى او ونه سدى در برابر تكامل فكرى وعلمى وهنرى او است، بلكه درحالى كه همه راههاى تكامل به روى او باز است، ولى همگى بايد درچار چوب حفظ گوهر گرانبهاى او به نام عفت، صورت گيرد، زيرا اگر از دست برود،


1 . تاريخ تمدن ويل دورانت،ج12، ص30.

2 . ايرانيان، جامعه ساسانيان،ج1، ص552.


صفحه 129

شيرازه زندگى مى پاشد ومحيط گرم خانواده تشكيل نمى گردد، يا پس از اندى به سردى و پاشيدگى مى گرايد.وبراى همين جهت زنان قانونى دردوره ساسانيان درخانه نگهدارى مى شدند .(1)

امروز، آمار وارقام با ما سخن مى گويد وحقايق را روشن مى سازد. امروز چه كسى است كه نداند قسمت اعظم فزونى طلاق در طبقات مرفه وحتى طبقات متوسط، مربوط به آزادى زنان درمحيط زندگى آنهاست، زيرا در سايه اين آزادى علاقه هاى حاكم بر محيط خانواده به سستى گراييده، وهريك از همسران درفكر ديگرى مى افتند.

درغرب، بنياد خانواده كاملاً سست و لرزان است وكمتر ازدواجى است كه به صورت پايدار ميان جوانان و دختران باقى مى ماند، وغالباً پس از اندى جدا مى شوند ويكى از علل آن، آميزشهاى آزادى است كه ميان دختران و جوانان حاكم است.

5ـ آيين مقدس اسلام، در كليه دستورهاى خود، آفرينش زن وصلاح وخير جامعه را درنظر گرفته وبراى زنان، درخارج محدوده زندگى، پوشش تصويب كرده است، تا عفت درون خانه كه به وسيله چهار ديوارى حفظ مى شود، با عفت برون همآهنگ باشد، وزيبايى زن ودلارايى او، ازآن شوهران ومحارم بوده وغير آنان ازآن بهره اى نگيرند، پيامبر گرامى درسخنان خود، بهترين زن را چنين توصيف ميكند:بهترين زنان، زنى است كه براى شوهر، فرزند بياورد، واورا دوست بدارد.عفيف وبا حيا باشد، براثر رفتار نيك، عزت خودرا درمحيط خانه حفظ كرده، ونسبت به همسر فروتن باشد، وتنها براى شوهر خود زينت كند، واز هرنوع دلارايى و دلربايى براى ديگران خود دارى كند. سخن همسر را بشنود وفرمان اورا


1 . ايرانيان،جامعه ساسانيان،ج10،ص233.


صفحه 130

گوش كند ودرغياب او خواسته هاى اورا انجام دهد(1).

اشتباه نشود كه اين حق يك طرفه نيست وشوهر نيز دربرابر آن، بايد حقوقى را در برابر همسر خود مبذول بداردودرست يك حقوق متقابل ميان زن ومرد از نظر اسلام حاكم است كه اسلام ازآن، با يك جمله فشرده تعبير آورده، آنجا كه مى فرمايد:

(ولَهُنَّ مِثْلُ الّذي عَلَيْهِنَّ بالْمَعْروُفِ) (بقره /228)

«آنان درست، دربرابر وظايف خويش، حقوقى نيز دارند وبايد با نيكى با آنان رفتار شود».

پيشواى موحدان امير مؤمنان (عليه السلام) ، وقتى آگاه شد كه زنان كوفه، دركوچه و خيابان شهر به گونه اى راه مى روندكه به مردان تنه مى زنند، در سخنرانى خود چنين فرمود:

«نُبِّئتُ أنّ نِساءكُمْ يُدافِعْنَ الرّجالَ في الطَريقِ.أَما تَسْتَحُون...»(2)

«به من گزارش داده اند كه زنان شما در گذرگاهها به مردان تنه مى زنند. آيا شرم نمى كنيد؟...»

ودر سخنان ديگرى به مردم فرمود:«آيا شرم نمى كنيد، ننگ شما نيست كه زنانتان به بازار بروند و با مردان تنومند سفيد پوست روبرو شده و جا را بر يكديگر تنگ كنند؟»(3)

نظام جمهورى اسلامى ثابت كرد كه پوشش زنان، نه تنها مانع از كار و كوشش وتلاش زنان درمشاغل مناسب نيست، بلكه زن درپرتو آن پوشش، مى تواند از مفاسد بى حجابى بكاهد، و درعين حال وظايف اجتماعى خودرا نيز انجام دهد. البته افراد مغرض وفتنه جو، پيوسته با شعار هاى مبتذل، وسروده هاى بى مغز،


1 . وسايل الشيعة، ج14، ص14.

2 . وسائل الشيعة، ج14، ص174.

3 . وسائل الشيعة، ج14، ص174.


صفحه 131

پوشش زنان رابه باد مسخره گرفته ودراين مورد آنچه نبايد بگويند، گفته اند، ولى زنان عاقل وخردمند، مى دانند كه اين شعارها يك نوع دعوت به هرزه گرايى وبى بند و بارى است، وآنچه براى آنان هدف نيست، تكامل روحى ومعنوى زن است.

ما در تاريخ اسلام، زنان آگاهى داريم كه از رسول خدا وپيشوايان معصوم، حديث آموخته اند و در كتابهاى رجال اسامى آنها ثبت شده است(1).

در طول تاريخ درميان زنان پاكدامن سخنورانى بودند كه تاريخ، خصوصيات ومتون سخنرانيهاى آنان را ضبط كرده و ابن طيفور، متوفاى 303، كتابى دراين باره به نام «بلاغات النساء» نگاشته است، واخيراً «عمر رضا كحّالة» دانشمند عرب، كتابى به نام«أعلام النساء» نگاشته كه قسمت اعظم آنهارا زنان مسلمان عفيف وپاكدامن تشكيل مى دهند.

ودر زبان فارسى نيزكتابهايى درباره زنان با شخصيت اسلامى نوشته شده كه هركدام مى تواند تاريخچه زن را در طول چهارده قرن براى ما روشن سازد(2).

درگذشت زهـــرا (عليها السلام)

سرانجام دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در سن 18 سالگى درسال يازدهم هجرت، هفتاد و پنج، يا نود وپنج روز پس از درگذشت پدرش، پس از بيمارى ممتد كه معلول بى مهر يهاى امت، وتجاوز گروهى از دنيا طلبان به خانه او بود، جان به جان آفرين سپرد و به تعبير امام صادق (عليه السلام) جام شهادت نوشيد.

انسان هرچند بخواهد بر بى مهريها وستمگريهاى امت اسلامى بر فرزندان پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) پرده پوشى كند، امانمى تواند مظلوميت يگانه يادگار پيامبر را فراموش


1 . به تنقيح المقال جلدسوم، بخش نساء مراجعه شود.

2 . رياحين الشريعة.


صفحه 132

كند وآن را ناديده بگيرد يا توجيه كند.

دخترى كه پيامبر گرامى كراراً او را به مردم سفارش كرده وپاره تن خود مى دانست با يك جهان قهر وخشم بر افراد بى وفا، درخانه خود درگذشت وبه نقل امام هشتم درخانه خود به خاك سپرده شد(1).

درود خدا براو روزى كه ديده به جهان گشود، وروزى كه شهيدانه چشم از جهان بر بست، وروزى كه به فرمان خدا زنده مى شود.

ما معترفيم كه دراين نوشتار كوتاه نتوانسته ايم كوچكترين حقى از دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را ادا كنيم چنانكه نتوانستيم حقوق ديگر پيشوايان رانيز ادا نماييم، واصولاً هدف در كتاب آشنايى اجمالى است نه آشنايى تفصيلى.

در اين جا شايسته است اشعار نغز و پر معنى دوست و برادر عزيزم جناب آقاى نخجوانى را كه به درخواست اينجانب در پاسخ برخى از شعراى متأثر از وضع موجود در مال خود سروده اند، بياورم.

هان! بر سر سوداى هوس، پا بزن اى زن *** يكچند، دم از عفت و تقوى بزن اى زن

دون همتى و بى هنرى، بر تو نزيبد *** حرف، از هنر و همت والا بزن اى زن

لفظ هنر و پيشه تحريف، رها كن *** بگذر ز هوس، راى بمعنا بزن اى زن

***


1 . كافى، ج1،فصل مولد الزهراء ص461.


صفحه 133

از علم و فضيلت، عَلَم فخر و مباهات *** بر تارك نه گنبد مينا بزن اى زن

تا كى پى مد رفتن و تقليد و تظاهر؟ *** پا بر سر اين شيوه بيپا بزن اى زن

دامن چه زنى بالا؟ رو قيمت خود را *** با پاكى دامانت، بالا بزن اى زن

(اين جامه رسوا، بدل ما زده صد چاك *** صد چاك بر اين جامه رسوا بزن اى زن)!

پرهيز كن از جلوه گرى، روى ميفروز *** دل، بر سر اين كار، بدريا بزن اى زن

كافى نبود «صورت زيبا» تو برو چنگ *** بر خوى خوش و «سيرت زيبا» بزن اي زن

نيكومنش و پاك شو، آنگاه نكو روى *** با پاكى و نيكى ره دلها بزن اى زن

زنهار! سر ناصح مشفق نزنى مشت *** مشتى سر شيطان فريبا بزن اى زن

در گوش، چو در كن سخن نغز صديقى *** هان! بر سر سوداى هوس پا بزن اى زن


صفحه 134

فصل سوم

امام حسن (عليه السلام)

نخستين ميوه پيوند فرخنده على (عليه السلام) با دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ، در نيمه ماه مبارك رمضان سال سوم هجرت، در شهر مدينه ديده به جهان گشود. مراسم نامگذارى وساير آداب اسلامى مربوط به نوزاد، وسيله پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) انجام گرفت ونام «حسن» كه گويا تا آن موقع در ميان اقوام عرب مشهور نبود از طرف رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) براى او برگزيده شد(1).

امام مجتبى (عليه السلام) از دوران پرعظمت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ،جد بزرگوار خود چند سالى را ببيش درك نكرد وتقريباً هفت ساله بود كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به درود حيات گفت وبه فاصله كوتاهى مادر گرامى او زهرا ـ سلام اللّه عليها ـ نيز ديده از جهان فرو بست.

يگانه عامل تسلى امام حسن (عليه السلام) ونيز برادر وى امام حسين (عليه السلام) ، آغوش گرم و پرمهر پدرش على (عليه السلام) بود. او از دوران جوانى از لحاظ علم و دانش، چهره درخشان وممتازى به شمار مى رفت وبه مشكلات مردم پاسخ مى گفت(2).

«سيوطى» در تاريخ خود مى نويسد: حسن بن على (عليهما السلام) داراى امتيازات اخلاقى وفضايل انسانى فراوانى بود; او شخصى بزرگوار، باوقار، بردبار، متين، سخىّ وبخشنده ومورد علاقه مردم بود(3).


1 . ارشاد مفيد ص202شوبحار ج43ص253.

2 . دراين مورد به فروع كافى ج7ص33مراجعه شود.

3 . تاريخ الخلفاء ص172.


صفحه 135

در سخاوت وبخشندگى او همين كافى است كه در طول عمر مبارك خود، دوبار تمام اموال ودارايى خويش را در راه خدا انفاق وسه بار دارايى خود را به دو نيم تقسيم فرمود، نيمى از آن را در راه خدا بذل كرد ونيمى را براى خود نگاه داشت(1).

امام مجتبى (عليه السلام) وجبهه هاى جنگ

امام مجتبى (عليه السلام) فرد شجاع و با شهامتى بود وترس وبيم در وجود او راه نداشت. او درجنگ جمل از طرف اميرمؤمنان (عليه السلام)مأمور شد به كوفه برود ومردم را جهت شركت در اين جهاد مقدس دعوت كند. وقتى او وارد شهر شد، استاندار كوفه كه با على (عليه السلام) روابط خوبى نداشت، از دستور امام حسن (عليه السلام) سرپيچى كرد، ليكن با وجود كارشكنى هاى استاندار، آن حضرت توانست نه هزار نفر از مردم كوفه را به ميدان جنگ اعزام كند(2).

امام حسن (عليه السلام) در اين جنگ... كنار پدر، در خط مقدم جبهه جنگيد، وحتى از ياران دلاور وشجاع على (عليه السلام) سبقت مى گرفت وبر قلب سپاه دشمن حملات سختى مى كرد.

او نه تنها در جنگ جمل در صف مقدم جبهه بود، بلكه در نبرد صفين با سخنان پرشور ومهيج خود مردم عراق را براى سركوبى سپاه شام دعوت كرد، وقتى او بر قلب سپاه دشمن حمله كرد، امير مؤمنان (عليه السلام) از ياران خود خواست تا او وبرادرش حسين بن على (عليه السلام) را از ادامه جنگ باز دارند تا نسل پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با كشته شدن اين دو شخصيت قطع نشود (3).


1 . تاريخ يعقوبى ج2ص215.

2 . الأخبارالطوال دينورى ص145.

3 . نهج البلاغه خطبه 202 ،طبع «عبده».


صفحه 136

پس ازشهادت امير مؤمنان (عليه السلام) در رمضان سال چهلم، امام مجتبى (عليه السلام) به منبر رفت ودر باره فضايل پدر بزرگوار خود خطابه اى ايراد كرد، در اين موقع مردم كوفه گروه گروه برخاستند وبا «حسن بن على (عليه السلام) » به عنوان جانشين پيامبر و رهبر امت، بيعت كردند واز اين طريق، زمامدارى جامعه اسلامى بر حضرتش به صورت واجب عينى در آمد.زيرا از يك طرف از جانب خود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)وشخص على (عليه السلام) بر اين مقام منصوب شده بود و از طرفى هم بيعت و آمادگى مردم، حجّت را به ظاهر بر او تمام كرد واين دو امر سبب شد كه زمام امور مسلمانان را به دست گيرد وقريب شش ماه به اداره امور آنان بپردازد وبر كليه فرمانداران، استانداران، بخشداران، دستورات لازم را صادر فرمايد، امّا وقتى خبر شهادت على (عليه السلام) به شام رسيد، معاويه با سپاهى گران وارتشى منظّم به سوى كوفه حركت كرد تا زمام امر مسلمانان را به دست بگيرد وحسن بن على (عليه السلام) را وادار به تسليم سازد.

سؤال مهم در باره امام مجتبى (عليه السلام) اين است كه چرا حضرتش راه صلح با دشمن را پيش گرفت، درحالى كه برادر ارجمند او، طريق جنگ ونبرد را برگزيد؟ واين خود موضوع گسترده اى است كه پيرامون آن، كتابها و رساله هايى نوشته شده است.ما انگيزه هاى صلح امام (عليه السلام) را در اين جا به صورت فشرده مى نگاريم وقبلاً ياد آورر مى شويم كه امام مجتبى (عليه السلام) صلح نكرد بلكه صلح بر او تحميل شد واوضاع و شرايط نامساعد، دست به دست هم داد ووضعى به وجود آورد كه صلح به عنوان يك مسأله ضرورى بر امام تحميل گشت به گونه اى كه حضرت، جز پذيرفتن صلح چاره اى نديد و هركس به جاى او بود ودر شرايط او قرار مى گرفت، چاره اى جز قبول صلح نداشت. زيرا سياست خارجى اسلام از يك سو ووضع داخلى عراق و سپاه حضرت از ديگر سو، جنگ را ايجاب نمى كرد واگر حضرت دست به جنگ مى زد به اسلام و تشيّع ضربت بزرگى وارد مى آمد.

از نظر سياست خارجى، امپراطورى روم كه ضربه هاى شكننده اى از


صفحه 137

مسلمانان بر پيكرش داشت، در پى فرصت بود تا حمله گسترده اى را به كيان اسلام سازماندهى كند; روم وقتى از صف آرايى سپاه امام حسن (عليه السلام) ولشكر معاويه آگاه شد، آن را بهترين فرصت براى مقصود خود شمرد وبا سپاهى عظيم عازم كشور اسلامى شد. در چنين شرايطى شخصى مانند امام حسن (عليه السلام) كه رسالت او حفظ اساس اسلام است وظيفه اى جز اين نداشت كه با پذيرش صلح، اين خطر بزرگ را از جهان اسلام دفع كند.

يعقوبى مى نويسد: معاويه پس از عقد صلح با امام حسن (عليه السلام) به شام برگشت. در اين هنگام گزارشى به او رسيد كه امپراطور روم با سپاه منظم وبزرگى به قصد حمله بر كشور اسلامى از روم حركت كرده وچون در آن زمان دولت اسلامى را ياراى مقابله باارتش روم نبود، معاويه ناچار شد كه هر سال صد هزار دينار به دولت روم شرقى بپردازد(1).

اين سند تاريخى نشان مى دهد كه اگر ميان دو سپاه درگيرى رخ مى داد، امپراطور روم شرقى برنده بود، نه حسن بن على (عليه السلام)ونه معاويه.

اين خطر با دور انديشى امام مجتبى (عليه السلام) برطرف شد، از اين جهت، امام باقر (عليه السلام) مى فرمايد:«اگر امام مجتبى (عليه السلام) صلح را نمى پذيرفت، خطر بزرگى متوجه اسلام مى شد»(2).

امّا از نظر سياست داخلى، امام حسن (عليه السلام) تمام راه ها جز صلح با معاويه را به روى خود بسته ديد. زيرا:

اولاً: تمام ياران امام مجتبى (عليه السلام) همان ياران پدر او على (عليه السلام) بودند كه در پنج سال خلافت آن حضرت هرگز اسلحه به زمين ننهادند واگر روزى هم سلاح به زمين


1 . تاريخ يعقوبى ج2ص206.

2 . بحار الأنوار ج44 ص1.


صفحه 138

نهادند، فرداى آن روز سلاح خود را بازگرفته ودر جبهه ديگر حاضر مى شدند، از اين رو يك نوع خستگى فوق العاده بر سپاه امام حاكم بودو وقتى خبر حركت سپاه معاويه به كوفه رسيد، امام، در مسجد خطابه هيجان انگيزى خواند وآنان را به مبارزه با باطل وشكيبايى وفداكارى دعوت كرد; وقتى از خطابه خود فارغ شد، همه سكوت را برگزيدند وكسى او را تصديق نكرد، اين سكوت بر برخى از ياران با ووفاى امام گران آمد ومردم عراق را قهرمان دروغين ومردمى ترسو وفاقد شجاعت خواندند(1).

سرانجام پس از فعاليتها ونيز سخنرانى هاى جمعى از ياران امام، گروهى در اردوگاه «نُخَيْلَة» گرد آمدند كه از چهار هزار نفر تجاوز نمى كردند وامام ناچار شد باز سخنرانى مجددى فرمايد وگروه ديگرى را به اردوگاه اعزام كند.

اين وقايع،حالى كه از حكومت يك نوع خستگى و افسردگى بر سپاه امام بود وهرگزچنين سپاهى نمى توانست درجبهه جنگ فاتح و پيروز شود.

ثانياً: اعضاء سپاه امام بسيار ناهماهنگ وغير منسجم بود واز عناصر بسيار متضاد تشكيل يافته بود، عناصرى كه هركدام براى خود هدفى داشت. سپاه امام را عناصر زير تشكيل مى داد:

1:ياران راستين امام على (عليه السلام) وحضرت مجتبى (عليه السلام) كه تا سرحد جان آماده نبرد وپيكار بودند.

2: خوارج، اين گروه به دليل دشمنى با معاويه در سپاه امام شركت كرده بودند، نه براى دوستى با امام مجتبى (عليه السلام) ودر حقيقت مخالف هر دو نفر بودند، هرچند عداوت آنان با معاويه بيشتر بود.

3: افراد سودجو ودنيا طلب كه براى منافع مادى خود در سپاه امام شركت كرده بودند واگر منافع خويش را در جهت مخالف مى ديدند قطعاً صدو هشتاد درجه


1 . مقاتل الطالبين ص39.


صفحه 139

تغيير جهت داده و عليه امام به مبارزه برمى خاستند.

4: افراد شكاك ودو دل كه هنوز حقانيت امام مجتبى (عليه السلام) بر آنان ثابت نبود وطبعاً در ميدان نبرد از خود فداكارى ودليرى نشان نمى دادند.

5: گروهى كه تنها به دليل حضور رئيس قبيله خود درركاب امام، در سپاه حضرت مجتبى (عليه السلام)شركت كرده بودند واگر رئيس قبيله از طريق تطميع ويا تهديد تغيير موضع مى داد، آنان نيز تغيير موضع مى دادند.

آيا اين سپاه فاقد هماهنگى وانسجام مى توانست در طريق هدف مشخصى جنگ ونبرد كند؟ بطور مسلّم نه; بلكه چنين جنگى جز شكست وكشته شدن ياران راستين امام نتيجه ديگرى نداشت.

گواه روشن بر اينكه امام خواهان پيكار با معاويه بود وسرانجام صلح بر او تحميل شد، اين است كه امام درمدائن (آخرين نقطه اى كه سپاه حضرت تا آنجا پيشروى كرد) سخنرانى جامعى فرمود وياد آور شد، معاويه پيشنهادى به ما كرده است كه دور از انصاف وبرخلاف هدف بلند وروح بزرگ مااست; اگر آماده كشته شدن در راه خدا هستيد، ما با او به مبارزه برخيزيم وپاسخ او را با شمشير بدهيم واگر طالب زندگى و عافيت هستيد، پيشنهاد او را بپذيريم ورضايت شما را تأمين نماييم; وقتى سخن امام به اين جا رسيد، سپاه حضرت با فريادهاى «البقية البقية»،«زندگى زندگى» پرده از منويات واقعى خود برداشتند.

فرض كنيد امام حسن (عليه السلام) فرمانده سپاه شام بود ومعاويه فرمانده سپاه عراق، آيا معاويه مى توانست جزكارى را كه امام حسن (عليه السلام) در پيش گرفت، عمل كند؟!

اصولاً شرايط حاكم در عصر امام حسن (عليه السلام) غير از شرايط حاكم بر عصر امام حسين (عليه السلام) بود; زيرا در عصر امام مجتبى (عليه السلام)شهادت آن حضرت به وسيله معاويه موجى از خشم و غضب در مردم بر ضد حزب اموى ايجاد نمى كرد ومردم


صفحه 140

چنين تصور مى كردند كه خليفه اى ويا مدعى خلافتى به وسيله مدعى ديگرى كشته شده است.

صلح امام مجتبى (عليه السلام) اين فرصت را به مردم داد تا پرده از چهره طاغيان برداشته شود و آنان را آنچنان كه هستند بشناسند. اتفاقاً در طول حكومت نخستين حاكم اموى(معاويه) روشن شد كه حكومت براى آنان هدف است ونه وسيله ترويج اسلام، واصولاً آنچه كه براى آنان مطرح نيست اسلام ورسالت الهى است.

در پرتو تدبير امام مجتبى (عليه السلام) وروشن شدن واقعيت اين گروه، برادر وى امام حسين (عليه السلام) موفق شد آن انقلاب بزرگ را پديد آورد و با شهادت خود بار ديگر اين حزب رسوا را رسواتر سازد و خشم توده ونفرت آنان را بر ضد حزب حاكم برانگيزد.

متن پيمان صلح

متن پيمان صلح امام حسن (عليه السلام) نمودارى از كوششهاى وى در تأمين هدفها وآرمانهاى مقدس اسلام است. هرگاه يك فرد باريك بين، يكايك مواد صلح نامه را مورد بررسى قرار دهد به روشنى داورى مى كند كه امام در آن شرايط خاص ازاين طريق خواسته است آرمان هاى مقدس اسلام را حفظ كند. اينك مواد پيمان:

1: حسن بن على (عليه السلام) حكومت وزمامدارى را به معاويه واگذار كند، البتّه با اين شرط كه معاويه طبق قرآن و روش پيامبر عمل كند.

2: پس از درگذشت معاويه، خلافت ازآن حسن بن على (عليه السلام) است واگر براى او حادثه اى پيش بيايد، خلافت ازآن حسين بن على (عليه السلام) مى باشد ومعاويه حق ندارد براى خود جانشين معيّن كند.

3: بدعت ناسزا گفتن واهانت به امير مؤمنان على (عليه السلام) چه در حال نماز وچه در غير آن حال، بايد ممنوع شود واز او جز به نيكى يادى نگردد.


صفحه 141

4: مبلغ پنج ميليون درهم كه در بيت المال كوفه موجود است بايد زير نظر امام مجتبى (عليه السلام) مصرف شود ومعاويه بايد هرسال از خراج «داراب گرد» مبلغ يك ميليون درهم در ميان بازماندگان شهداى جنگ جمل وصفين كه در ركاب اميرمؤمنان (عليه السلام)كشته شده اند تقسيم كند.

5:معاويه متعهد بشود كه تمام مردم، اعم از ساكنان عراق و شام وحجاز (از هر نژادى كه باشند) از تعقيب وآزار وى در امان باشند ويك نفر از آنان نبايد به دليل فعاليّتهاى گذشته خود بر ضد معاويه، تحت تعقيب قرار گيرد وتمام ياران على (عليه السلام) در هركجا هستند بايد در امان باشند وهيچ يك ازآنان را نبايد آزار داد وجان ومال و خانواده پيروان على (عليه السلام) همگى بايد در امن وامان باشد، واموالى كه از بيت المال در دست آنها است پس گرفته نخواهد شد.

آنگاه در پايان پيمان، معاويه متعهد مى شود كه تمام اصول پيمان را به دقت اجرا كند وخدا را براين مسأله گواه مى گيرد وتمام بزرگان ورجال شام نيز بر اين امر گواهى داده اند(1).

ما در اين جا به شرح زندگانى امام حسن (عليه السلام) واسرار صلح او پايان مى دهيم وبا تذكر نكته اى اين بحث را به آخر مى رسانيم.

يكى از دسيسه هاى حزب اموى و پس از آنان بنى عباس، اين بود كه با جعل ونشر اخبار دروغ، افكار عمومى را نسبت به خاندان على (عليه السلام)بدبين سازند; ازاين جهت، مى بينيم شخصيتى مانند امام مجتبى (عليه السلام) را كه بيست و پنج بار پاى پياده وگاهى با پاى برهنه به زيارت خانه خدا رفته وبرگشته است، به برخى از مسائل متهم كرده اند، مثل اينكه گفته اند، امام مجتبى (عليه السلام)همسران زيادى گرفت و طلاق داد


1 . درباره مواد پيمان صلح به كتاب صلح الحسن، آل ياسين،صفحات 259،261 مراجعه شود.


صفحه 142

وغالباً اين اخبار به وسيله درباريان ومداحان دودمان اموى جعل شده و درميان مسلمانان پخش گرديده است; اين مطلب با بررسى وضع راويان اين اخبار كاملاً روشن وواضح است(1).

معاويه، «جُعده» همسر امام مجتبى (عليه السلام) را كه دختر اشعث بن قيس و وابسته به يكى از خانواده هاى ضد علوى بود، تحريك كرد وصد هزار درهم براى او فرستاد ووعده داد كه اگر حسن بن على (عليه السلام) را مسموم سازد او را به همسرى فرزند خود يزيد در مى آورد، همسر جنايتكار، فريب وعده هاى پوچ معاويه را خورد وامام را مسموم كرد و به شهادت رسانيد. معاويه كه گزارشهاى رسيده از مدينه را به دقت مى خواند، وقتى از شهادت امام آگاه شد، فوق العاده خوشحال گشت، زيرا بزرگترين مانع در برابر مقاصد خود را منتفى ديد(2).


1 . راويان اين اخبار از افرادى مانند ابوالحسن على بن محمد معروف مداينى است كه از طرفداران دودمان بنى اميّه مى باشد. وى مبلّغ رسمى بنى اميه بود واشعا ر زيادى درباره آنان سروده است.

2 . عقد الفريد ج4ص251 الإمامة والسياسة ج1ص174، مروج الذهب جص105وغيره.


صفحه 143

فصل چهارم

امام حسين (عليه السلام)

سومين پيشواى جهان شيعه، حضرت حسين بن على (عليه السلام) دومين ميوه پيوند فرخنده على (عليه السلام) با دخت گرامى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)است. او در سوم شعبان سال چهارم هجرت ديده به جهان گشود ومراسم نامگذارى او مانند برادرش حسن بن على (عليه السلام) به وسيله پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) انجام گرفت ودر آغوش پر مهر رسول گرامى ومادر عزيز خود زهرا ـ عليها سلام ـ پرورش يافت. پيامبر در حق او وبرادر گرامى وى حسن بن على (عليه السلام)فرمود:«دو فرزند من حسن وحسين پيشوايان امت مى باشند، خواه قيام كنند يا از قيام دست كشند.»

مهمترين حادثه در حيات سومين اختر آسمان ولايت، جانبازى، فداكارى وشهادت وى وفرزندان وياران عزيزش در دشت كربلا است. حادثه اى كه عقلها را تكان داده وتمام حادثه ها را در برابر خود به دست فراموشى سپرده وپيوسته در صفحات تاريخ باقى وپايدار است.

هرحادثه بزرگ وعظيمى كه درجهان روى مى دهد، طولى نمى كشد كه جزر ومد زندگى، آن را به دست فراموشى مى سپارد، ومرور زمان از هيجان وفروغ آن مى كاهد وازآن نامى جز در صفحات تاريخ باقى نمى ماند.

گويا حوادث تاريخى بسان غذا است، همان گونه كه غذا پس از آنكه وارد معده شد از طريق دستگاه گوارش به صورت هاى مختلفى در آمده وهضم مى گردد، همچنين حوادث ورويدادها، در هاضمه بزرگ جهان به تدريج هضم


صفحه 144

گرديده وحوادث ديروز جاى خود را به حوادث جديدتر مى دهد; اين قانون مسلّم و طبيعى جهان، تاريخ وجامعه است.

ليكن برخى حوادث، جنبه استثنائى دارد وبسان برليان وطلا كه معده انسان قادر به هضم آن نيست، در هاضمه بزرگ روزگار هضم نمى گردد وگذشت زمان از قدرت بقاى آن نمى كاهد. تاريخ مردان الهى وفداكارى پيامبران آسمانى وانقلابهايى كه به وسيله پيشوايان بزرگ الهى صورت پذيرفته است، همگى از اين نوع حوادث است كه گذشت روزگار، بر اثر ارتباط وپيوندى كه اين رويدادها با فطرت انسان دارد آن را بى رنگ نمى كند بلكه براى ابد در خاطره ها زنده وجاويد مى ماند.

نهضت حضرت حسين بن على (عليه السلام) وهنگامه خونين عاشورا يكى از حوادث جاويدان بشريت است وتجربه گذشت اين همه سال، بزرگترين گواه آن مى باشد.

در تاريخ خونين كربلا سه موضوع، بيش از مطالب ديگر، شايان توجه ونيازمند بررسى هاى دقيق و عميق تاريخى است:

1: علل وموجبات قيام امام حسين (عليه السلام)

2: كيفيت انقلاب ونهضت امام حسين (عليه السلام)

3: نتايج وپيامدهاى نهضت.

اينك ما در باره هر سه موضوع به صورت فشرده سخن مى گوييم وبحث در باره موضوع سوم را به كتابهايى كه در زمينه نهضت حسين بن على (عليه السلام) ونتايج درخشان آن نگاشته شده است، ارجاع مى دهيم.

1:علل وموجبات قيام امام حسين (عليه السلام)

الف: روشنترين علّت بر قيام وانقلاب حسين بن على (عليه السلام) انحرافاتى بود كه در دستگاه حكومت اسلامى آن روزگار پديد آمده بود واين انحرافات با تسلّط حزب


صفحه 145

اموى بر مردم، كاملاً نمايان بود. حزب اموى كه در رأس آن ابوسفيان قرار داشت، پس از ساليانى نبرد با پيامبر، هنگام فتح مكّه به ظاهر اسلام آورد اماكفر ونفاق خود را در دل محفوظ داشت. حتى در دوران خلافت عثمان، معاويه دريك جلسه خصوصى كه همه سران آن را خاندان بنى اميه تشكيل مى دادند جرأت پيدا كرد وگفت:«اكنون كه فرمانروايى از آن بنى اميه است گوى خلافت را برباييد وبه يك ديگر پاس دهيد وكوشش كنيد كه از دودمان بنى اميه بيرون نرود ودر اعقاب وفرزندان شما براى ابد محفوظ بماند، من سوگند ياد مى كنم كه نه بهشتى دركار است ونه دوزخى»(1).

حزب اموى، روزگارى به صورت علنى بر ضد اسلام فعاليّت مى كرد، پس از فتح مكّه، اين حزب مخفى شد وفعاليت خود را به صورت زيرزمينى ادامه داد ودر قيافه به ظاهر اسلامى، براى ريشه كن كردن دين كارهايى صورت مى داد. حكومت پنج ساله امير مؤمنان (عليه السلام) هر چند بسيارى از ريشه هاى اموى را قطع كرد ولى به دليل كوتاه بودن دوران حكومت آن راد مرد الهى، عمال حكومت اموى ريشه كن نگرديدند وپس از شهادت آن حضرت، فرزند ابوسفيان (معاويه)، بر كشورهاى اسلامى تسلط يافت و كارگزاران ستمگر و يغماگر خود، مانند زياد، عمرو عاص، سمره، مروان و... را بر جان، مال و بيت المال مسلمانان مسلط ساخت. حُجر بن عدى و رُشيد هجرى، وعمرو بن حَمِقْ و ميثم تمار و صدها منادى حق وآزادى را به علّت مبارزه با خودكامگى وى، به وضع فجيعى كشت.

معاويه در طول خلافت بيست ساله خود،پايه هاى حكومت فرزند فرومايه اش يزيد را كه عصاره فساد وميوه درخت پليد اموى بود محكم واستوار ساخت وبدين گونه پس از مرگ معاويه در نيمه رجب سال شصت هجرى، مردى روى كار آمد كه نه تنها تربيت دينى نداشت، بلكه با اسلام و پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) روى كينه توزى هاى دوران


1 . استيعاب 2/690.


صفحه 146

جاهليت وجنگ هاى بدر و اُحد واحزاب، شديداً مخالف بود.

حكومتى كه بايد تداوم بخش رسالت اسلام، مجرى قوانين وحدود، نماينده افكار وآراء مسلمانان وتجسم روح جامعه اسلامى باشد، به دست مرد پليدى افتاد كه آشكارا موضوع رسالت ووحى محمدى (صلى الله عليه وآله وسلم) راانكار مى كرد، وهمچون نياى خود ابوسفيان همه را پندارى بيش نمى دانست!(1)

يزيد براساس تعليمات مسيحيّت پرورش يافته بود وقلباً به آن تمايل داشت واز طرفى جوانى ناپخته، شهوت پرست، خودسر، خوشگذران، عياش، فاقد دور انديشى واحتياط بود(2).

تفاوتى كه پدر با پسر داشت، در اينجا بود كه پدر به ظاهر پاى بند به اسلام بود، ولى فرزند او پس از رسيدن به حكومت نتوانست حتى به صورت ظاهر خود را ديندار وبا ايمان بنمايد; وى آشكارا مقدّسات اسلامى را زير پاى مى گذاشت ودر راه ارضاى شهوات خود از هيچ چيز فرو گذار نكرد.

رسماً شراب مى خورد ودر شب نشينى ها وبزم هاى اشرافى به باده گسارى مى پرداخت وبى باكانه اشعارى مى سرود كه ترجمه آنها چنين است:

«ياران هم پياله من برخيزيد! وبه نغمه مطربان خوش آواز گوش دهيد وپياله ها را پى در پى سركشيد، نغمه دلپذير ساز وآواز، مرا از نداى اللّه اكبر واز شنيدن بانگ اذان باز مى دارد ومن حاضرم حوران بهشتى را با نيم خورده ظرف شراب عوض كنم»(3).

هم اوعلناً به مقدّسات اسلام توهين مى كرد، گرايش خود را به آيين مسيحيت


1 . البداية والنهاية ص197، مقاتل الطالبين ص120.

2 . مروج الذهب جص77.

3 . تذكرة الخواص ابن جوزى ص291.


صفحه 147

پنهان نمى داشت ومى گفت:«اگر شراب در آيين احمد حرام است تو آن را به آيين مسيح بن مريم بنوش»(1).

دربار يزيد، كانون فساد وگناه بود وآثار شوم آن حتى به اماكن مقدسى همچون مكّه و مدينه رسيده بود(2).

در اين هنگام بود كه حسين بن على (عليه السلام) شرايط را براى انقلاب و نهضت كاملاً آماده ديد، زيرا ديگر مزدوران بنى اميه نمى توانستند هدف هاى قيام حسين بن على (عليه السلام) را در افكار عمومى دگرگونه جلوه دهند وآن را كشمكشى بر سر قدرت وسلطه قلمداد كنند، زيرا توده ها به چشم خود مى ديدند كه رفتار حكومت بر ضد موازين دينى وتعاليم الهى است وهمين مطلب مجوّز آن بود كه حسين (عليه السلام) ياران راستين اسلام را از گوشه وكنار جهان پيرامون خود فرا خواند وبر ضد حكومت قيام كند; قيامى كه هدف از آن احياء اسلام و سنن دينى، نه تصاحب خلافت وقدرت بود.

پس از شهادت حسن بن على (عليه السلام) در سال پنجاه هجرى،شيعيان عراق جنبش خاصى از خود نشان دادند وبا حسين (عليه السلام) به مكاتبه پرداختند واز امام درخواست كردند كه معاويه را از حكومت خلع كند; امام در پاسخ آنان ياد آور شد كه او با معاويه عهد وپيمانى دارد ونمى تواند آن را بشكند. پس از درگذشت معاويه، امام حسين (عليه السلام) در نيمه رجب سال شصت، وقتى موانع شرعى را منتفى ديد وشرايط را براى قيامى مفيد وسازنده آماده تشخيص داد، در پاسخ دعوت مردم عراق، ويژگيهايى را كه بايد زمامدار مسلمين داشته باشد، بيان فرمود:

«امام وپيشواى مردم كسى است كه از روى قرآن حكومت وداورى كند، عدالت


1 . فإن حرمت يوماً على دين أحمد *** فخذها على دين المسيح بن مريم

تتمة المنتهى ص43.

2 . مروج الذهب ج 3 ص77.


صفحه 148

پرور ودادگستر، پيرو آيين حق ودر راه خدا خويشتن دار باشد»(1).

امام در يكى از سخنرانيهاى خود در نزديكى كربلا به انگيزه قيام خود اين چنين تصريح مى فرمايد:«اى مردم پيامبر خدا فرمود: هركس فرمانرواى ستمگرى را ببييند كه حرامهاى خدا را حلال مى شمارد، پيمانهاى خدا را مى شكند، با سنّت پيامبر او مخالفت مىورزد، در ميان بندگان خدا به گناه و تجاوز فرمانروايى مى كند، بازبان وعمل مخالفت خود را اظهار نكند، خدااو را همراه فرمانرواى جائر در آتش قرار مى دهد».

«هان اى مردم، يزيد ويزيديان اطاعت شيطان را بر گردن نهاده وپيروى از خداى رحمان را ترك گفته، فساد را گسترش داده و قوانين الهى را تعطيل كرده اند، بيت المال را به خود اختصاص داده اند، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام كرده اند ومن در اعتراض بر اين حكومت شايسته ترينم» (2).

ب: قيام آگاهانه

بحث مهم در انقلاب حسينى (عليه السلام) بررسى چگونگى آن است كه آيا حركت امام قيام بود يا انفجار؟ گروهى كه مى خواهند پيوسته همه حوادث مقدس بشرى را با مقياس هاى نارسا بسنجند، قيام حسين بن على (عليهما السلام) را از به انفجار ناآگاه تفسير(3) مى كنند، يعنى همان گونه كه گاهى دگرگونى هاى تدريجى در پديده هاى مادى به پايه اى مى رسد كه ديگر پديده پذيراى آن تغييرات نيست، وكم كم افزايش تغييرات


1 . «مَا الاْمامُ إلاّ الْحاكِمُ بِالْكِتابِ،اَلْقائِمُ بِالْقِسْطِ،الدّائِن بِدِينِ الْحَقِّ اَلْحابِسِ نَفْسَهُ عَلى ذاتِ اللّهِ» ارشاد ص210.

2 . تاريخ طبرى ج3.

3 . اساس اين تفسير را يكى از اصول چهارگانه ديالكتيك به نام تبديل كميت به كيفيت تشكيل مى دهد.


صفحه 149

جزئى به پيدايش پديده اى جديد مى انجامد،مثلاً افزايش حرارت آب، حدّ معينى دارد، آنگاه كه درجه حرارت بالا رفت خواه ناخواه آب تبديل به بخار مى شود، جامعه نيز تا حدى مى تواند ستم طبقه ستمگر را پذيرا شود، ليكن هنگامى كه با انفجارى، بر ضدّ نظام حاكم انقلابى بر پا مى كند; از اين رو مى گويند «پس از شهادت امير مؤمنان (عليه السلام) فشار دستگاه اموى بر ملّت مسلمان وطبقه ستمديده رو به افزايش نهاد، وهنگام زمامدارى فرزندش يزيد، به اوج خود رسيد، جام صبر جامعه لبريز شد وانفجار بزرگى رخ داد كه قيام حسين (عليه السلام) نمايشى از اين انفجار قهرى بود.

اين داورى درباره نهضت حضرت حسين (عليه السلام) يك نوع پيشداورى است كه از عقيده شخصى تحليلگران مادى سرچشمه مى گيرد، واگر آنان به متن تاريخ قيام آن حضرت مراجعه مى كردند وواقع بين وحق گرا بودند، هرگز در باره نهضت ارزشمند امام حسين (عليه السلام) چنين داورى نمى كردند. از آنجا كه اين نوع تحليل گران، اصل «تبديل كميّت به كيفيّت» را به طور دربست در باره پديده هاى طبيعيى پذيرفته اند، واز طرف ديگر معتقدند كه اصول حاكم بر طبيعت ناآگاه، بر جامعه وتاريخ بشر آگاه نيز بدون كم وكاست حاكم است، قهراً ناچار شدند كه قيام فرزند على (عليه السلام) را نيز با اين بينش توجيه كنند واگر آنان اين اصل را جهان شمول نمى دانستند ويا از اصل «طبيعت مآبى» در انسان (آنچه بر طبيعت فاقد شعور حاكم است، بر جامعه وتاريخ آگاه نيز حاكم است)، پيروى نمى كردند، هرگز انقلاب سالار شهيدان را انفجار ناآگاه (كه نتيجه آن بى ارزش قلمداد كردن آن مى باشد) نمى ناميدند. اشكال كار اين گروه اين است كه همه چيز وهر نهضتى را با مقياس هايى محدود مادى تفسير مى كنند واگر به قيامى برخوردند كه با آن نمى سازد به ناچار دست به تحريف زده و«تز» يك بعدى خود را ترجيح مى دهند.

در منطق مادى انفجار يك جامعه مانند انفجار ديگ بخارى است كه


صفحه 150

دريچه هاى اطمينان آن كاملاً مسدود است و انفجار خودبه خود وخواهى نخواهى رخ خواهد نمود، زيرا ظرفيت جامعه از نظر تحمّل فشار وستم محدود است وآنگاه كه لبريز شد،انفجار به صورت يك پديده قطعى تحقّق مى يابد.

قيام انفجارى در مقياس كوچك آن مانند انفجار يك انسان پر عقده است كه بدون اختيار آنچه در دل دارد بيرون مى ريزد، هرچند بعداً پشيمان مى گردد.

با اين بينش، قيام انفجارى فاقد هر نوع ارزش اخلاقى است وهرگز نمى توان قهرمان انقلاب را ستود، زيرا تمام شركت كنندگان در صحنه قيام، تماشاگران انقلابند نه بازيگران آن، وعامل مؤثر تنها همان افزايش تضادها ونارحتى وستمگرى هايى است كه خود را از طريق هيجانها وشورشها نشان مى دهد وگروه پرخاشگر را به مخالفت وبراندازى وا مى دارد.

از اين جهت،طرفداران اين تز معتقدند، براى جلو انداختن انفجار بايد بر تضادها افزود وناراحتى ها را دو چندان كرد، تا ديگ بخار جامعه، خود به خود منفجر شود ونظام را بر افكند.

در اين جا دو مطلب قابل بررسّى است:

1: آيا نبردهاى انفجارى ارزش اخلاقى دارد؟

2: آيا قيام حضرت حسين (عليه السلام) با اين مقياس قابل ارزيابى است يا يك قيام آگاهانه بود، وهرگز فشارها وتضادها عامل اصلى چنين حركتهايى نمى تواند باشد بلكه بيش از همه، عوامل انسانى واخلاقى در آن نقش دارد؟

درباره مطلب نخست كافى است بدانيم كارهاى خارج از اختيار، هرچند مؤثر وسودمند باشد، فاقد ارزش اخلاقى وحسن فاعلى است; فرض كنيد جانور درنده اى مى خواهد به انسان شريفى حمله كند وتير اندازى ناآگاه از جريان وبدون اطلاّع از اينكه آن انسان شريف نزديك است در چنگال درنده قرار گيرد با پرتاب


صفحه 151

تيرى آن حيوان را بكشد ودر نتيجه آن انسان نجات يابد، چنين كارى نمى تواند تحسين انسان را نسبت به كار تيرانداز بى هدف برانگيزد، زيرا او از نتيجه كار خود كاملاً ناآگاه بود، در اين صورت چگونه مى توان او را تحسين كرد.

اگر تنش هاى عظيم اجتماعى از اين مقوله است. انقلابيون، فاقد اختيار وآزادى از تضاد طبقاتى وفشارهاى درونى كه كوهى را به حركت مى آورد وسيلى بزرگ به راه مى اندازد، تحريك مى شوند ودست به انقلابى سترگ مى زنند، مسلّماً چنين كارى هيچ گونه ارزش اخلاقى ندارد.

در فتح اسپانيا، پس از ورود سپاه اسلام از راه دريا به آن سرزمين، به دستور فرمانده كل سپاه اسلام، تمام كشتى ها كه وسيله بازگشت آنان بود، سوزانده شد، وهمه تداركات غذايى جز مقدار كمى را به دريا ريختند، آنگاه، فرمانده به سپاهيان گفت، پشت سر شما دريا وپيش روى شما قواى دشمن است وتوقف در اين نقطه نتيجه اى جز مرگ ندارد، پس چاره اى جز جنگيدن وتسخير كردن نداريد; از اين رو همگى گام به پيش نهادند وبر دشمن چيره شدند;عمل اين فرمانده،هرچند تحسين جهانيان را برانگيخت، زيرا با كمال آزادى، خود را در كام دشمن قرار داد، ليكن براى اين پيروزى آن هم نسبت به سپاه نمى توان در دفتر اخلاق صفحه اى گشود وآن را يك عمل ارزشمند خواند، چون كارى ارزش دارد كه انسان بر سر دو راهى قرار گيرد ويكى از راه ها را كه همراه فضيلت است با كمال حريت وآزادى برگزيند، نه اينكه تمام درها را به روى خود بسته ببيند وجز يك راه براى او باقى نماند، آنگاه ناچار شود كه آن را بپيمايد.


صفحه 152

حسين بن على (عليه السلام) وقيام آگاهانه

پس از رحلت امام مجتبى (عليه السلام) زمينه نهضت برادرش امام حسين (عليه السلام) وشيعيان وى آرام آرام فراهم مى آمد; آن حضرت معاويه را در اجتماعات بزرگ مورد سؤال قرار مى داد وجنايات او را بر امّت اسلام بر مى شمرد وگاهى از طريق نامه، او را به قيام و نهضت تهديد مى كرد، آنگاه كه معاويه به آغوش مرگ رفت وپست ترين و رذل ترين فرد را جانشين خود قرار داد، هسته هاى نهضت حسين (عليه السلام) تشكّل يافت وآن حضرت مسلمانان را از راههاى گوناگون بر قيام وانقلاب دعوت فرمود.

اين كارها از خطوط حساب شده اى حكايت داشت كه سرور آزادگان آنها را ترسيم مى كرد وامّت را به پيمودن آن خطوط دعوت مى كرد، حال چگونه ميتوان قيام او را انفجار ناآگاه خواند وآن را در رديف انقلاب هاى بى ارزش قرار داد. گذشته بر اين قراين تاريخى فراوانى دال بر انقلاب آگاهانه اوست كه به پاره اى از آنها اشاره مى رود:

1ـ سخنرانى امام هنگام اخذ بيعت براى يزيد

معاويه پس از اينكه امام مجتبى را به شهادت رساند، از طريق تطميع وتهديد، موافقت گروهى از شخصيتها را براى بيعت با يزيد جلب كرد، آنگاه كه وى با حسين بن على (عليه السلام) روبرو شد، امام به وى چنين فرمود:

«توصيفى را كه در باره كمال وكاردانى فرزندت يزيد كردى شنيدم، مى خواهى مردم را به اشتباه بيندازى، گويا تو در باره فرد ناشناخته اى سخن مى گويى، گويا آگاهى خاصى دارى كه ما آن را نداريم، يزيد موقعيت ولياقت خود را به اين كار


صفحه 153

نشان داده است، او يك فرد سگ باز وكبوتر باز است وپيوسته با زنان رامشگر و نواختن انواع دستگاههاى موسيقى دمساز است، چه بهتر كه از اين كار صرف نظر كنى و بار سنگين گناه خود را سنگين تر نسازى...»(1).

2ـ نامه امام به معاويه

امام نامه مفصلى به معاويه مى نويسد وجرايم بزرگ او را كه در رأس همه قتل صالحان وبزرگان صحابه ورجال پرهيزكار از شيعيان على (عليه السلام)قرار دارد، بر مى شمرد، آنگاه در آن نامه مى افزايد:

«چون به دليل پاره اى از تنگناها بر ضد تو قيام نكرده ام مى ترسم، زيرا ممكن است كه عذرهاى من در درگاه الهى پذيرفته نباشد». آنگاه در پايان ياد آور مى شود، يكى از جرايم نابخشودنى تو اين است كه براى فرزند خود كه شراب مى نوشد وبا سگها بازى مى كند، از مردم بيعت گرفتى(2).

3ـ سخنرانى امام در سرزمين منى

امام در اواخرحكومت معاويه در سرزمين «منى» در اجتماعى فزونتر از نهصد نفر كه در آن شخصيتهاى بزرگى از بنى هاشم وياران رسول خدا و فرزندان آنان ونيز تابعان شركت داشتند، با يك سخنرانى مستدل، در باره نظام حاكم بر كشور اسلامى، به ايراد سخن پرداخت واز آنان خواست تا سخنان او را به افراد ديگر برسانند وبراى شخصيتهاى بزرگى كه در بلاد اسلامى به سر مى برند بنويسند، وپس از بازگشت به سرزمين خود، امام را از نظريه خويش آگاه سازند.


1 . الإمامة والسياسة ج1ص170.

2 . الإمامة والسياسة ج1ص165.


صفحه 154

او سخن خود را در باره طاغوت زمان (معاويه) آغاز كرد وجناياتى كه او در باره امّت اسلامى به ويژه شيعيان على مرتكب شده است، ياد آور شد.

حسين بن على (عليهما السلام) در اين مجمع، بسيارى از آياتى را كه در حق خاندان رسالت وارد شده ويا سخنانى كه پيامبر در باره آنان گفته بود ياد آور شد، واز حضار كه استوانه هاى اسلام در مكّه ومدينه وديگر بلاد بودند، تصديق وگواهى خواست، آنگاه آنان را به خدا سوگند داد، كه اين خاندان را به افراد متعهد وبا ايمان برسانند(1).

گذشته از همه اينها امام روز هشتم ذى الحجة حج را به «عمره مفرده» تبديل كرد ودر برابر انبوهى از مردم انگيزه انصراف خود را از شركت در مراسم حج وخروج به سوى عراق تشريح فرمود:

«مرگ همچون قلاده عروس بر گردن انسان بسته است ومن همانند علاقه يعقوب به يوسف، به نياكان خود مشتاقم، من از همين جا، نقطه اى را كه در آن به شهادت مى رسم وگرگ هاى بيابان بندهاى بدن مرا قطعه قطعه مى كنند مى نگرم»، آنگاه افزود:«كسانى كه مى خواهند در اين راه خون بدهند وبه لقاء الهى بپيوندند، آماده حركت باشند; من بامدادان حركت مى كنم»(2).

آيا پس از سخنرانى امام در بين راه كربلا ونيز شب عاشورا كه ياران خود را مرخص مى كند واز بيعت آنان صرفنظر مى فرمايد، صحيح است كه نهضت پر ارزش حسين (عليه السلام) را انفجار ناآگاه بناميم...؟!


1 . اصل سليم بن قيس ص183 ، 186 طبع نجف.

2 . لهوف ص41طبع بغداد .


صفحه 155

نتايج قيام حسين بن على (عليه السلام)

در باره نتايج نهضت مقدس حسين بن على (عليه السلام) وبازتاب آن، سخن به قدرى گسترده است كه نمى توان جز قطره اى از دريا را بيان نمود:

الف ــ رسوا ساختن هيأت حاكمه

در باره علل قيام حسينى ياد آور شديم كه خليفه ستمگر وقت بر اثر افكار موروثى از خانواده ومحيط تربيت، كوچكترين احترامى به قوانين اسلام نمى گذاشت، علناً شراب مى نوشيد، مجالس عيش ونوش ونوازندگى ترتيب مى داد، با سگ و بوزينه مأنوس بودو... از اين رو دين ومذهب، بازيچه يزيد و هواداران او شده بود كه مى رفت قلوب را منقلب وافكار را دگرگون سازد.

شهادت امام در آن شرايط، اين درس بزرگ را به مردم داد كه اسلام بالاتر از جان، مال وفرزند است ومسلمانان بايد در مقابل حكومتهاى منحرف از همه چيز خود بگذرند; اسلام وقرآن آنچنان عزيز و با ارزش است كه مثل حسين، جان خود را فداى او كرد.

از ديگر سو، شهادت حضرت آنچنان بنى اميه را رسوا كرد كه حساب آنان را از جامعه اسلامى ودين وقرآن جدا ساخت وآنان را به عنوان دشمن دين وخاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وعناصر شرارت و پستى معرفى كرد.

از اين جهت شاعر بزرگ هندى (معين الدين اچميرى) حسين بن على (عليه السلام) را پس از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) دومين بنا كننده كاخ اسلام ومجدد توحيد ويكتا پرستى مى خواند.


صفحه 156

ب ـ انقلابها و شورشها

پس از شهادت حسين بن على (عليه السلام) روح انقلاب و پرخاشگرى در امّت اسلامى پديد آمد وانقلابهاى پى در پى به وقوع پيوست كه حاكى از تنفر شديد مردم از حكومت بنى اميه بود; تو گويى قيام حسينى روح تازه اى در كالبد امّت دميد.

نخستين تنش پس از شهادت حسين (عليه السلام) قيام توابين به فرماندهى يكى از ياران پيامبر به نام «سليمان بن صرد» است ودر اين نهضت گروهى از بزرگان شيعه وياران امير مؤمنان (عليه السلام) شركت داشتند و شعار آنان كلمه «يا لثارات الحسين» بود واخلاص وپاكبازى از شيوه قيام آنان كاملاً به چشم مى خورد.

آنان در آغاز انقلاب، همگى به زيارت قبر حسين بن على (عليه السلام) رفتند، يك شبانه روز در آنجا ماندند، گريه ها وناله هاى بسيارى سر دادند واز اينكه حسين (عليه السلام) را يارى نكردند از درگاه خداوند، سخت پوزش خواستند.

بعد از آن، قيام مختار آغاز شد، آنگاه قيامها وثوره ها يكى پس از ديگرى رخ نمود ودر پايان به نابودى بنى اميه انجاميد.

ج ـ پى ريزى مكتب شهادت

درست است شهادت مكتبى است كه قرآن وپيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پايه گذار آن بودند اما پس از رحلت آن حضرت وگسترش فتوحات و توسعه كشور اسلامى واختلاط مسلمانان با ديگر ملل، يك نوع رخوت وسستى وتن دادن به حكومت هاى نالايق در جامعه اسلامى پديد آمد واطاعت هر كس كه داراى قدرت وسلطه بود فريضه به شمار مى رفت، حتّى زمانى كه «عبد اللّه بن عمر» نزد حجاج آمد وبا او بيعت كرد چنين عذر آورد كه مخالفت با حكومت، موجب تفرقه و بهم خوردن نظم و مايه ظهور فتنه وخونريزى مى شود.


صفحه 157

طبيعى است جامعه اى كه داراى چنين طرز تفكرى است به هر حكومت ظالم وجابرى تن دهد، حسين بن على (عليه السلام) با شهادت خود اين برنامه را به هم زد ومكتب عالى و آموزنده شهادت را در جامعه اسلامى از نو زنده كرد وبه مسلمانان درس مردانگى واستقامت وقيام آموخت، به گونه اى كه «مصعب بن زبير» در تأثير اين قيام به همسرش «سكينه» دختر حسين بن على (عليه السلام)چنين گفت:

«لم يُبْقِ أبوكَ لابنِ حُرَّة عذراً». پدرت بر هيچ آزاد زاده اى جاى عذر نگذارد وبه جهان اسلام اين مطلب را تفهيم كرد كه:«مرگ سرخ به از زندگى ننگين است».


صفحه 158

فصل پنجم

امام زين العابدين (عليه السلام)

چهارمين اختر فروزان آسمان ولايت امام على بن الحسين، حضرت سجّاد (عليه السلام) است; او كه فرزند حسين بن على (عليه السلام) است در سال سى وهشت هجرى ديده به جهان گشود ودر سال نود وچهار هجرى ديده از جهان فرو بست.

امام زين العابدين (عليه السلام) زمانى ديده به جهان گشود كه زمام امور در دست جد بزرگوار او على بن ابى طالب (عليه السلام) بود; وى قريب به سه سال از خلافت على (عليه السلام) را درك كرد وپس از شهادت او امام حسن (عليه السلام) شش ماه خلافت اسلامى را اداره كرد، آنگاه حكومت به دست معاويه افتاد، ليكن امام چهارم در جامعه اسلامى آن روز مسؤوليت خطيرى نداشت.

وقتى در عاشوراى سال شصت ويك هجرى، حسين بن على (عليه السلام) به فيض شهادت نايل آمد، مسؤوليت زمامدارى مسلمانان از جانب خدا بر عهده او گذاره شد واز آن روز تا زمانى كه به شهادت رسيد با زمامدارانى چون يزيد بن معاويه، عبداللّه بن زبير(1)، معاوية بن يزيد، مروان بن حكم، عبد الملك بن مروان بن حكم


1 . عبداللّه بن زبير از كسانى است كه از بيعت با يزيد امتناع ورزيد ودرمكه متحصن گشت وپس از مرگ يزيد گروهى با اوبه عنوان خليفه بيعت كردند ودرهمان موقع پس از مرگ فرزند يزيد مردم شام با مروان بن حكم بيعت نمودند ودرحقيقت جامعه اسلامى دريك زمان واحد داراى دو پيشوا وخليفه گرديد ، خليفه اى به نام عبداللّه بن زبير كه برحجاز ويمن وعراق حكومت مى كرد وخليفه اى ديگربه نام مروان كه بر شام ومصر حكومت مى راند.تاآنكه مروان درسال شصت وپنج هجرى مرد وزمام امور را فرزند c d او عبدالملك به دست گرفت . سپس براى دستگيرى عبداللّه بن زبير سپاهى به سوى مكه اعزام كرد وعبداللّه بن زبير در هفده جمادى الاُولى سال هفتاد وسه دستگير وبه دار آويخته شد وهمه سرزمينهاى اسلامى دراختيار عبدالملك قرار گرفت.


صفحه 159

و وليد بن عبد الملك معاصر بود.

حضرت سجّاد (عليه السلام) به صورتى معجزه آسا در كربلا سالم ماند ولطف الهى او را از گزند دشمن حفظ كرد; وى به صورت يك اسير همراه ديگر اسرا به كوفه وآنگاه به شام منتقل شد ودر اين مسير در اجتماعات خاصى با ايراد خطبه ها، پاسدار انقلاب خونين كربلا بود; در مجلس عبيد اللّه بن زياد پس از گفتگوى مفصلى كه غضب و خشم شديد عبيد اللّه را موجب شد، به قتل تهديد گرديد، امام در پاسخ او فرمود:

«آيا مرا با كشتن مى ترسانى ونمى دانى كه كشته شدن براى ما يك كار عادى است وشهادت براى ما كرامت و فضيلت است» (1).

او نه تنها بر اثر پرخاشگرى بر امير كوفه تهديد به قتل شد بلكه پس از گفتگويى با يزيد در يك مجلس رسمى نيز تهديد به قتل گشت; امام در پاسخ او گفت:«هيچگاه آزاد شدگانى مانند بنى اميه نمى توانند حكم قتل انبياء و اوصياء را صادر كنند مگر از اسلام خارج شوند واگر چنين تصميمى دارى، مرد مطمئنى را حاضر كن تا وصيت كنم واهل حرم را به او بسپارم»(2).

امام در اين پاسخ هرگز از يزيد درخواست عفو نكرد، بلكه در خواست نمود كه فرد امينى را بر رساندن كاروان اسرا به مدينه معيّن كند.

امام سجاد وخطابه مسجد شام

اين تنها موردى نيست كه امام بر يزيد پرخاشگرى كرد، بلكه در يك مجمع


1 . مقتل خوارزمى ج2ص43.

2 . ذريعة النجاة ص234.


صفحه 160

عمومى پرده ها را بالا زد وماهيت كثيف حزب اموى را آشكار ساخت، آنگاه كه او بر فراز منبر مسجد سخنرانى مهيّجى فرمود وانقلاب عظيمى در مردم شام پديد آورد واين هنگامى بود كه يك گوينده دربارى وخود فروخته قبل از خطبه هاى نماز جمعه از يزيد و يزيديان ستايش كرد وبه خاندان علوى بد وناسزا گفت، امام فرياد زد:«واى بر تواى خطيب خود فروخته، خشنودى مخلوق را با خشم آفريدگار مبادله كردى وجايگاه تو آتش است»; آنگاه از يزيد درخواست كرد كه بر فراز منبر (به تعبير خود امام بالاى چوبها) قرار گيرد و سخنانى بگويد كه خدا را خوشحال سازد و مردم را به ثوابى برساند، يزيد با در خواست او موافقت نكرد، ودر مقابل اصرار شاميان كه مى خواستند امام به منبر برود چنين گفت:«آنان علم را از كودكى با شير مكيده اند واگر منبر برود، پايين نمى آيد تا اينكه من وخاندان ابوسفيان را رسوا سازد»; ولى سرانجام در برابر فشار حضار به ناچار موافقت كرد، امام (عليه السلام) بر فراز منبر قرار گرفت و خدا را با شيواترين و رساترين بيان سپاس و ستايش كرد و به پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)درود فرستاد، آنگاه به معرفى خود وخاندان خويش پرداخت به گونه اى كه تبليغات ضد علوى بيست و پنج ساله را تا حدّى خنثى فرمود.

وقتى سخنان امام به اينجا رسيد:«من فرزند كسى هستم كه در خون خويش غوطه ور شد وبا لب تشنه كشته گرديد»! آنچنان صداى ناله وگريه از مسجد برخاست كه يزيد وحشت زده وبه مؤذن دستور داد با گفتن اذان، سخنان امام را قطع كند; امام به احترام اذان از سخن گفتن باز ايستاد، آنگاه كه مؤذن به شهادت دوّم رسيد وبه رسالت محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) گواهى داد، حضرت آخرين ضربه را بر نظام اموى كوبيد واز فراز منبر رو به مؤذن كرد وفرمود«اى مؤذن، تو را به همين محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) سوگند كمى صبر كن»، آنگاه روبه يزيد كرد وگفت: «اى يزيد آيا اين پيامبر به نام «محمّد» جدّ تو يا جدّ من است؟ اگر بگويى جدّ تو است دروغ گفتهاى واگر جدّ من است چرا فرزندان او را كشتى ودختران او را اسير كردى؟چرا وچرا؟...».


صفحه 161

يزيد از كلمات امام و وضع مجلس فوق العاده بيمناك شد ومسجد را ترك گفت، گروهى نيز از شدت ناراحتى از مسجد بيرون آمدند(1).

امام پس از بازگشت به مدينه، گرچه در محدوديت كاملى به سر مى برد و از اين جهت در را به روى بيگانه بسته ومشغول عبادت ونيايش بود وجز با ياران مطمئن خود با كسى تماس نميگرفت، ليكن توانست صد وهفتاد شاگرد برجسته كه هركدام چراغى فروزان در جامعه اسلامى بودند تربيت كند كه اسامى آنان در كتابهاى رجال آمده است(2). و از آن ميان مى توان از شخصيت هايى به نام سعيد بن مسيّب، سعيد بن جببير، محمد بن جبير، امير يحيى بن ام طويل، ابو خالد كابلى، وابو حمزه ثمالى نام برد.

آن حضرت در سايه فعاليتهاى زير زمينى از طريق تربيت شاگرد وپخش معارف، عظمت وجلال عجيبى در دل جامعه اسلامى و سران اموى پيدا كرده بود، حتى در يكى از مراسم حج كه با عبد الملك بن مروان روبرو شد نه تنها به او سلام نكرد بلكه به چهره او نيز نگاه نفرمود; عبد الملك از اين بى اعتنايى سخت بر آشفت و آهسته دست امام را گرفت و گفت: «ابا محمد، به من بنگر، من عبد الملك هستم و قاتل پدر تو «يزيد» نيستم». امام در پاسخ او گفت:«قاتل پدرم با قتل حسين (عليه السلام)آخرت خود را نابود كرد، تو هم مى خواهى مانند قاتل پدرم باشى؟ مانعى ندارد».

عبد الملك با چهره برافروخته گفت: «من هرگز نمى خواهم، ولى توقع دارم كه از ما خبر بگيرى واز امكانات ما بهره مند شوى». امام در پاسخ او فرمود:«مرا به دنياى شما وآنچه داريد نيازى نيست» (3).


1 . كامل بهائى ج2ص30.

2 . رجال كشى ص119 ورجال شيخ طوسى ص181.

3 . بحار ج46ص120.


صفحه 162

اعمال زشت و پليد حزب اموى نسبت به خاندان پيامبر وعلى (عليهما السلام) بر عظمت وبزرگى اهل بيت افزود وبر آنان عظمت وعزّت و بر دشمنان آنان نفرت وانزجار به وجود آورد. در يكى از مراسم حج كه هشام فرزند عبد الملك حضور داشت وطواف خانه با ازدحام عجيبى روبرو بود،هشام چندين بار خواست «حجر الأسود» را إستلام كند، اما موج جمعيت به او مجال نداد وهشام به ناچارى گوشه اى نشست وبه تماشا پرداخت; ناگهان چشمش به مردى لاغر اندام، خوش سيما ونورانى افتاد كه آهسته آهسته به سوى «حجر الأسود» گام بر مى دارد وهمه مردم از او احترام مى كنند وبى اختيار عقب مى روند كه او حجر را استلام كند; مردم شام كه دور فرزند عبد الملك بودند از او پرسيدند اين مرد كيست؟ هشام با اينكهحضرت را به خوبى مى شناخت، از معرفى امام خوددارى كرد وبه دروغ گفت:«نمى شناسم»، در اين هنگام، شاعرى به نام «فرزدق» كه در آن روز از آزادگى خاصى برخوردار بود، بى درنگ اشعارى چند سرود وامام سجاد را به خوبى معرفى كرد; ترجمه قسمتى از اشعار او چنين است:

«اين كسى است كه خاك بطحاء جاى پاى او را مى شناسد وكعبه وحرم وخارج آن، به خوبى با او آشنا است او فردى پرهيزگار وپاكيزه وسرشناس است واگر حجر الأسود مى دانست چه كسى مى خواهد او را استلام كند، براى پاى بوسى او به زمين مى افتاد; هشام! اينكه ميگويى من او را نمى شناسم، ضررى بر او نمى زند، عرب و عجم او را به خوبى مى شناسند»(1).

اشعار فرزدق آنچنان مؤثر واقع شد كه هشام را خشمگين كرد و فوراً دستور توقيف فرزدق را صادر كرد،امام پس از آگاهى از تعهد شاعر،از وى دلجويى فرمود.

آن حضرت در عين ابراز تنفر از زمامداران خود سر اموى از هدايت و راهنمايى آنان خود دارى نمى كرد،خصوصاً آنجا كه اساس اسلام مطرح بود.


1 . اغانى ج19ص40.


صفحه 163

در زمان عبدالملكخليفه اموى پارچه هايى كه شعار تبليغاتى مسيحيت (پدر، پسر،روح القدس) بر آن نقش بسته بود، رواج داشت; حتى بر پارچه هايى كه در مصر اسلامى مى بافتند به تقليد از روميان همان نقش را مى زدند، اين كار مورد اعتراض مسلمانان قرار گرفت واز عبد الملك درخواست كردند كه به جاى علامت «تثليث» علامت توحيد بر آنها نقش كند; خبر به امپراطور روم رسيد واو از عبدالملك درخواست كرد كه از ايجاد هرنوع تغيير ودگرگونى در پارچه هاى بافت مصرى خوددارى شود، در غير اين صورت سكه هايى ضرب مى كنم كه روى آن ناسزا به پيامبر اسلام نقش بسته باشد; در آن روز پول رايج در كشور اسلام، همان سكه هايى بود كه در روم تهيه و ضرب مى شد وقتى چنين خبرى به عبد الملك رسيد،، از امام سجاد استمداد كرد، امام طرح استقلال اقتصادى وبى نيازى از سكه هاى رايج روم را پيشنهاد كرد وفرمود، بايد در كشور اسلامى سكه هاى جديدى ضرب شود كه در يك روى آن جمله «شهد اللّه انّه لاإله إلاّ هو» ودر روى ديگرش «محمّد رسول اللّه» حكّ گردد; آنگاه امام (عليه السلام) قالب گيرى دقيق وضرب اين جمله ها را به آنان آموخت; طرح آن حضرت عملى شد و سكه هاى اسلامى به بازار آمد وبه استعمار اقتصادى روم «كشور مسيحى بيگانه» خاتمه داده شد(1).

دعا و نيايش

«صحيفه سجاّديه» مجموعه پنجاه و چهار دعا است كه از امام چهارم (عليه السلام) به


1 . اعيان الشيعة 1/654 قطع رحلى، المحاسن والمساوى بيهقى جزء 2.«عبدالملك بن مروان در سال 26 هجرى متولد و در سال 86 درگذشته است، و در آن زمان امامت از آنِ امام سجاد بوده است، و بايد طرف مشورت او باشد ولى بيهقى، آن را به امام باقر نسبت مى دهد در صورت صحت بايد بگوييم، وى به نمايندگى از طرف پدر بزرگوارش كار را صورت داده است، از اين جهت ما اين سرگذشت را در فصل امام سجاد آورديم.


صفحه 164

يادگار مانده است، اما اين كتاب به ظاهر دعا، يك دوره كامل وعميق جهان بينى ومكتباست آن هم در زمانى كه امام آزادى بيان نداشت، آن حضرت در قالب دعا ومناجات اصول كامل اخلاقى وشيوه بايسته برنامه زندگى اجتماعى سياسى را بيان فرمود ودر ميان مسلمانان منتشر كرد;در عظمت اين كتاب پر ارج كافى است كه مفسر معروف مصرى «طنطاوى» مى گويد:«صحيفه سجاديه يگانه كتابى است كه در آن، علوم ومعارف وحكمت هايى وجود دارد كه در كتاب ديگرى يافت نمى شود واين بدبختى مردم مصر است كه تاكنون از اين اثر گرانبها وجاويد نبوى آگاه نبوده اند، من هرچه در آن مى نگرم آن را بالاتر از كلام مخلوق وپايين تر از كلام خالق مى بينم»; آنگاه وعده مى دهد كه تفسيرى گسترده بر اين كتاب بنويسد.

امام با گزينش انزوا در لباس دعا به مسلمانان درس قيام مى دهد وبا خداى خويش اين گونه راز ونياز مى كند: «خداوندا به من دست و نيرويى ده تا بتوانم بر كسانى كه به من ستم مى كنند پيروز شوم وزبانى عنايت فرما كه در مقام احتجاج بر آنان غلبه كنم و فكر وانديشه اى عنايت فرما كه حيله دشمن را درهم شكنم ودست ظالم را از تعدى وتجاوز كوتاه سازم».از اين نمونه در صحيفه سجاديه فراوان يافت مى شود(1).

همچنان در اين صحيفه نور پاره اى معجزات علمى كه جهان آن روز از آنها آگاهى نداشت وارد شده است، مثلاً «پروردگارا، تو منزهى كه وزن تاريكى ونور را مى دانى، از وزن سايه و و هوا آگاهى»(2)!

در دعاى بيست وهفتم نيز به روشنى مى گويد كه عامل انتقال «وبا» آب است ودر باره دشمنان خدا چنين نفرين مى كند:«بار خدايا، با قدرت خود آب آشاميدنى دشمنان اسلام را با بيمارى وبا بياميز».


1 . صحيفه سجادية دعاى بيستم.

2 . صحيفه سجادية دعاى پنجاه ويكم.


صفحه 165

فصل ششم

امام باقر (عليه السلام)

حضرت امام باقر (عليه السلام) فرزند امام زين العابدين (عليه السلام) درسال 57 هجرى در مدينه ديده به جهان گشود و درسال 114 هجرى درهمان شهر ديده از جهان فروبست. اوهنگام وفات پدر بزرگوار خود كه درسال 94 هجرى اتفاق افتاد، سى وشش سال داشت. مادر او دختر امام حسن مجتبى (عليه السلام) بود ازاين جهت وى نخستين كسى بود كه هم ازنظر پدر وهم ازنظر مادر فاطمى وعلوى بود.

او در آغوش پرمهر پدرى، همچون امام سجاد (عليه السلام) پرورش يافت واز پستان مادرى شايسته وبا فضيلت شير خورد، مادرى كه به قول حضرت صادق (عليه السلام) هيچ زنى به پايه فضيلت او درخانه حضرت مجتبى نمى رسيد(1).

حضرت باقر (عليه السلام) از همان دوران جوانى به علم و دانش و فضيلت وتقوا معروف بود وپيوسته مرجع حل سئوالات ومشكلات علمى مسلمانان به شمار ميرفت. او در دوران امامت خود كه هيجده سال به طول انجاميد با زمامداران اموى، چون:

1ـ وليد بن عبدالملك

2ـ سليمان بن عبدالملك


1 . كافى ج 1ص469.


صفحه 166

3ـ عمر بن عبدالعزيز

4ـ يزيد بن عبدالملك

5ـ هشام بن عبدالملك

معاصر بود وهمگان به جز عمر بن عبدالعزيز در ستمگرى واستبداد وخود كامگى دست كمى ازنياكان خود نداشتند وپيوسته براى امام باقر (عليه السلام) مشكلاتى فراهم مى نمودند.

براى اينكه از وضع سياسى واختناق دوران امامت امام باقر (عليه السلام) توسط سلاطين اموى اجمالا آگاه شويم، درباره هريك از آنان به صورت فشرده سخن مى گوييم:

وليد بن عبدالملك درشوال سال 86 هجرى زمام امور را به دست گرفت و در نيمه جمادى الاخرى سال 96 هجرى درگذشت. درزمان او هرچند دامنه فتوحات گسترش يافت ولى اين فتوحات، مربوط به روح جهاد ومنش دلاورى بود كه پيامبر گرامى دروجود جامعه مسلمان آن روز دميده بود وارتباطى به امثال وليد نداشت. در تبهكارى وليد همين بس كه عناصر فاسد وجنايتكارى را به عنوان امير وفرمانده بر سرنوشت مسلمانان مسلط ساخته بود واين عده عرصه را بر مردم تنگ كرده بودند. يكى از عمال اوحجاج بن يوسف ثقفى بود كه به سفاكى وخون آشامى درتاريخ معروف است. وى درزمان حكومت وليد به استاندارى عراق منصوب گرديد ودستش تا مرفق در خون مردم بى گناه عراق فرو رفت وبه پشتگرمى حكومت مركزى، كشتارها وشكنجه هاى وحشتناكى به راه انداخت.

سليمان بن عبدالملك پس از برادرش زمام اموررا به دست گرفت ودر روز جمعه دهم ماه صفر سال 99 هجرى درگذشت. درزمان او فتوحات ديگرى نيز نصيب مسلمانان گرديد. او در آغاز زمامدارى خود نرمش نشان داد ودرهاى زندانهاى عراق را گشود وافراد بى گناهى را آزاد كرد ولى درعين حال زندگانى او نيز


صفحه 167

خالى از ظلم و ستم نبود، او در باره واليان خود اعمال نظر مى كرد و براى نابود كردن برخى از آنان نقشه مى كشيد .(1)

اومردى حريص و پرخور وخوشگذران وتجمل پرست بود، ودر دوران خلافت او عياشى وخوشگذرانى در دربار او رواج كاملى يافت وخواجه هاى متعددى را در قصر خلافت خودنگاه مى داشت واغلب اوقات خود را با زنان حرمسرا مى گذرانيد. كم كم فساد وآلودگى به واليان وامراى كشور نيز سرايت كرد وفساد درسطح كشور گسترش يافت(2).

عمر بن عبدالعزيز پس ازمرگ سليمان، براى جانشينى وى برگزيده شد وتوانست تا حدودى به برخى از نابسامانيها و پريشانيها سرو سامان بخشد وبا فساد وتبعيض مبارزه كند. ولكه ننگى كه بر دامن حكومت آن روز نشسته بود، يعنى سبّ على وناسزا گفتن به بزرگترين شخصيت اسلام را ممنوع ساخت واين بدعت وميراث شوم معاويه را براى ابد محو نمود. وى در بيست و پنج ماه رجب در سال 101 هجرى درگذشت.

پس ازوى زمام امور را يزيد بن عبدالملك به دست گرفت، اين با ر مردى روى كار آمد كه جز عياشى و خوشگذرانى هدف ديگرى نداشت وهرگز به اصول اخلاقى ودينى پاى بند نبود. ايام خلافت او يكى از سياه ترين وتاريكترين ادوار حكومت بنى اميه به شمار مى رود. خلفاى پيشين بنى اميه در اوقات فراغت با داستانهاى ديرينه عرب، خود رامشغول مى كردند وبه قصايد شعرا گوش مى دادند ولى درزمان يزيد بن عبدالملك ساز وآواز جاى قصايد اشعار را گرفت وبه قدرى دراين قسمت افراط ورزيد كه خوانندگان وخنيا گران را از شهرهاى دور دست به


1 . تاريخ سياسى اسلام ج1ص387.

2 . همان مدرك.


صفحه 168

دمشق دعوت مى كرد و ازاين طريق عياشى وهوسبازى، شطرنج وورق بازى درميان جامعه عرب رواج يافت(1).

جريان هوسبازى او با دو كنيز حرمسرا به نام هاى سَلاّمة و حَبَابَة كه محبوبترين زنان او محسوب مى شدند در تاريخ معروف است(2) وى سرانجام درشعبان سال 105درگذشت.

پس از وى هشام بن عبدالملك زمام امور را در دست گرفت. او مردى بخيل و خشن وستمگر وبيرحم بود وبه خوبى مى دانست كه در افكار عمومى پايگاهى ندارد وحكومت او برزور وقدرت استوار است، او در آزار واذيت فرزندان على (عليه السلام)مى كوشيد واو بود كه قيام زيد بن على را سركوب كرد و او را به وضع فجيعى به دار آويخت، او نيز سرانجام درسال 125 هجرى قمرى درگذشت.

امام باقر (عليه السلام) دردوران خلافت خود با چنين مدعيان خلافت روبرو بود، ولى درعين حال او از طريق تعليم وتربيت، جنبش علمى دامنه دارى را به وجود آورد ومقدمات تأسيس يك دانشگاه اسلامى را در دوران امامت خود پى ريزى كرد ودر زمان فرزند عزيزش «امام جعفر صادق (عليه السلام)» شكل گرفت ونتيجه بخشيد.

هريك از پيشوايان بزرگ ما در عصر خود عهده دار ارشاد ورهبرى جامعه اسلامى وپاسدار ونگهبان آيين اسلام بودند ولى شكل كار آنها در تحقق اين هدف مختلف بود وهركدام متناسب شرايط زمان خود راهى را بر مى گزيدند كه آنان را به هدف برساند، ملاحظه شرايط پيچيده زمان امام باقر در ظاهر جز نشر حديث وگسترش تعاليم اسلامى كار ديگرى را به او اجازه نمى داد، ازاين جهت مى بينيم علوم باقرى درعصر خودزبانزد عام وخاص مى گردد.


1 . تاريخ سياسى اسلام جص484.

2 . همان مدرك.


صفحه 169

نكته ديگر اينكه روش كار پيشوايان وبالأخص امثال امام سجاد (عليه السلام) وامام باقر (عليه السلام) كه در شرايط فشار و خفقان به سر مى بردند، به شيوه مخفى وپنهانى وزير زمينى بود. شيوه اى كه موجب مى شد كسى از فعاليتهاى آنان مطلع نشود. همين فعاليتهاى پنهانى گاهى كه آشكار مى شد، خلفا راسخت ناراحت مى كرد و وسايل تبعيد وزندان آنها را فراهم مى نمود وبه خاطر همين كار هاى سرى و مخفى بود كه خليفه وقت، امام باقر را با فرزند عزيزش به شام احضار كردتا از اسرار او آگاه شود.

امام در زمانى كه نشر حديث پيامبر ممنوع بود، به آموختن احاديث رسول خدا مبادرت ورزيد ومسلمانان را با معارف بلند اسلامى وتفسير قرآن واحكام اسلام آشنا ساخت وشخصيت هايى را پرورش داد كه هر كدام از آنها راويان بلند پايه حديث وفقيهانى بلند منزلت بودند. مانند محمّد بن مسلم، زرارة بن اعين، ابو بصير، بريد بن معاويه&...

در عظمت اين افراد كافى است كه امام صادق (عليه السلام) مى فرمايند: مكتب واحاديث پدرم را چهار نفر زنده كردند. آنگاه اسامى آن چهار نفر را به نحوى كه ياد كرديم، ذكر مى نمايند(1).

محمد بن مسلم فقيه عصر خود، سى هزار حديث از امام باقر وشانزده هزار حديث از امام صادق فرا گرفت. يكى ديگر از شاگردان برجسته امام باقر (عليه السلام) جابر جُعْفى است; وى هفتاد هزار حديث از امام باقر شنيده وضبط كرده كه همه را آن حضرت از پيامبر نقل نموده اند(2).

هشام از موقعيت امام باقر وفرزند عزيز او حضرت صادق (عليه السلام) سخت بيمناك بود، از اين جهت به حاكم مدينه دستور داد كه هر دو را روانه شام سازد. مسافرت


1 . رجال كشى ص125.

2 . أعيان الشيعة ج4بخش2 ص7.


صفحه 170

آنان به شام هرچند اجبارى بود وهشام بسيار مى كوشيد كه پدر وپسر را در انظار مردم شام كوچك كند اما مناظره امام باقربا اسقف مسيحيان آن چنان به امام باقر عظمت بخشيد كه همه مردم شام از موقعيت بزرگ امام آگاه شدند. ازاين جهت هشام مجبور شد كه هر دونفر را مرخص كرده وآنان را به مدينه باز گرداند(1).

سرانجام امام باقر (عليه السلام) كه پيوسته مورد خشم وغضب خليفه وقت، هشام بن عبدالملك بود، به وسيله ايادى اومسموم شد ودر سال 114 هجرى درگذشت ودركنار قبر پدر بزرگوارش در قبرستان بقيع، به خاك سپرده شد.


1 . مشروح سرگذشت امام در اين مسافرت اجبارى دركتاب بحارالأنوار ج46ص307ـ313 آمده است .


صفحه 171

فصل هفتم

امام صادق (عليه السلام)

ششمين اختر آسمان ولايت حضرت جعفر بن محمّد الصادق (عليه السلام) است. وى در هفدهم ماه ربيع الاول سال 83 هجرى ديده به جهان گشود ودرسن شصت و پنج سالگى درسال 148 هجرى ديده از جهان بر بست ودر قبرستان بقيع دركنار مرقد پدر بزرگوار خود به خاك سپرده شد. مادر او «ام فروه» دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر است ومجموع دوران امامت وزعامت او سى وچهار سال مى باشد(1).

درباره عظمت وشخصيت امام صادق (عليه السلام) كافى است بدانيم كه دشمن او منصور دوانيقى وقتى از شهادتش آگاه شد بى اختيار بر او اشك ريخت. تاريخ مى گويد: «نيمه هاى شب بود كه سكوت وخاموشى همه جا را فرا گرفته بود، منصور، منشى مخصوص خود ابو ايوب خوزى را به كاخ خود احضار كرد.هنگامى كه ابو ايوب وارد اطاق شد، منصور را ديد كه روى صندلى نشسته وشمعى در برابرش روشن بود. او نامه اى در دست داشت وآن را مى خواند و گريه مى كرد. «منشى منصور مى گويد بعداز آنكه من سلام كردم، اونامه رابه سوى من انداخت وگفت:«اين نامه رامحمد بن سليمان فرماندار مدينه نوشته است وگزارش كرده است كه جعفر بن محمد در گذشته، آيا براى جعفر بن محمد ديگر نظيرى پيدا مى شود؟».(2)


1 . ارشاد ص289.

2 . بحار الأنوار ج47ص3.


صفحه 172

مالك بن انس كه يكى از ائمه مذاهب چهارگانه اهل تسنن است مى گويد من كراراً به حضور امام صادق (عليه السلام) مى رسيدم او را پيوسته در يكى از سه حال مى ديدم: يا نماز مى گزارد ويا روزه دار بود وقرآن مى خواند وهرگز چشمى مانند او رانديده وگوشى نظير آن را نشنيده وهرگز بر قلب انسانى برتر از جعفر بن محمد از نظردانش وعبادت وپرهيزگارى خطور نكرده است(1).

ابو حنيفه كه خود يكى از ائمه مذاهب چهارگانه است مى گويد: «هنگامى كه منصور امام صادق (عليه السلام)رابه عراق آورد،من از طرف منصور دعوت شدم كه با او به بحث بپردازم، من چهل مسئله دراين مورد فراهم كردم تا از او سئوال كنم، وقتى وارد شدم ديدم جعفر بن محمّد طرف راست منصور نشسته است. سلام كردم ونشستم، آنگاه منصور مرا معرفى كرد، سپس به امر منصور مسائل را يكى پس از ديگرى مطرح كردم واو يكا يك را پاسخ گفت. او در هر مسئله آراء ونظريات اهلمدينه واهل عراق وسپس نظريه خود رانيز بيان مى كرد، گاهى با نظريه آنهاموافق بود وگاهى مخالف آنگاه ابو حنيفه مى گويد: من او را دانا ترين فرد تشخيص دادم. زيرا او داناترين فرد، آگاه ترين آنها به عقايد مردم زمان خود ميباشد(2).

درعظمت علمى وشخصيت فر هنگى او كافى است كه او درمدت دوران امامت خود توانست چهار هزار عالم برجسته تربيت كند كه هركدام شخصيتى بزرگ وعالمى كم نظير بودند(3).

حسن بن على وشّاء، كه از استادان حديث مى باشد، مى گويد: «من درمسجد كوفه نهصد استاد حديث مشاهده كردم كه هركدام از جعفر بن محمّد


1 . الإمام الصادق به نقل از التهذيب ج2ص104.

2 . تذكرة الحفاظ ج1ص157.

3 . ارشاد مفيد ص389.


صفحه 173

حديث نقل مى كردند.»(1).

سخن درباره شخصيت علمى وروحانى امام صادق (عليه السلام) بيش از آن است كه دراين صفحات گرد آيد وما به همين اندازه اكتفا مى كنيم.

امام صادق (عليه السلام) درسال 114 هجرى رهبرى امت را به دست گرفت او درمجموع دوران امامت خود با خلفايى چند از بنى اميه وبنى عباس معاصر بود.از خلفاى بنى اميه افرادى مانند: هشام بن عبدالملك بن مروان، وليد بن يزيد بن عبدالملك، يزيد بن وليد بن عبدالملك، ابراهيم بن وليد بن عبدالملك،مروان بن محمد معروف به مروان حمار، واز خلفاى بنى عباس با عبداللّه بن محمد معروف به سفاح وابو جعفر معروف به منصور دوانيقى هم عصر بود.

از اين كه در مدت سى وچهار سال، هفت خليفه اموى وعباسى زمام امور را به دست گرفتند، پژوهشگران خارجى آن را حاكى از تسلط يك نوع تشنج واضطراب وعدم ثبات بر جامعه اسلامى مى دانند. تشنجى كه موجب شد حكومت دودمان اموى، در سال 132 هجرى منقرض شود وزمام امور به دست فرزندان عباس بيفتد كه آنان نيز در ظلم وستم كمتر از فرزندان بنى اميه نبودند ودرمواردى شديدتر وبدتر از آنها عمل مى كردند.

امام صادق (عليه السلام) حدود پنجاه سال از زندگى خود را در عهد اموى گذراند واز نزديك با جنايات بنى اميه آشنا بود زيرا همانها بودند كه عموى او، زيد بن على را دركوفه به سال 122 هجرى برهنه ووارونه به دار آويختند وجسد او را پنج سال بالايدار نگاه داشتند وسپس آن را پايين آوردند وآتش زدند وخاكستر آن را به درياريختند وامويان به اين نيز اكتفا نكردند، فرزند اويحيى بن زيد را به وضع فجيعى كشتند.


1 . رجال نجاشى ج1/139، شماره ترجمه 79.


صفحه 174

اگر امام حدود پنجاه سال با بنى اميه بسر برد، باقيمانده عمر خود را با فرزندان عباس سپرى نمود واگر درمقطع نخست شاهد ستمها ومحدوديتها بود. مقطع ديگر نيز دست كم از اولى نداشت بلكه ستم در بخش دوم افزايش يافت، وبه تعبير شاعر معاصر دو عهد: «اى كاش ستم بنى مروان ادامه داشت و عدل بنى عباس بر سرما پر و بالى باز نمى كرد.»وبا ملاحظه شرايط حاكم بر دو عصر خواهيم ديد كه چرا امام برنامه هاى اجتماعى خودرا بر اساس تأسيس دانشگاه وتربيت شاگردان وپخش علوم ودانش استوار ساخت.

انگيزه هاى قيام

انگيزه هاى قيام ملتهاى ايران وعراق بر ضد خاندان اميه درتاريخ، به صورت گسترده منعكس است وازميان آن عوامل دوعامل بيش از همه مؤثر بود:

1ـ مالياتهاى كمرشكن: دولت اموى به جاى توجه به افزايش توليد وايجاد امكانات براى افزايش درآمد، بيشتر بر اخذ ماليات وخراج دولتى فشار مى آورد وهرخليفه اى كه روى كار مى آمد برميزان قبلى مى افزود. تا آنجا كه تمام دهقانان وكشاورزان رامجبور كردندكه علاوه بر پرداخت مالياتهاى رسمى، به رسم ساسانيان،مالياتى به نام «هداياى نوروز» بپردازند،ونخستين كسى كه آن را رسميت داد معاويه بود ودر آمد هداياى نوروز فقط يك سال عراق به سيزده ميليون درهم بالغ گرديد. تا چه رسد به نقاط ديگر مانند هرات وخراسان ويمن وديگر نقاط سرزمين اسلامى.

وضع ماليات از دوران معاويه به بعد درحال افزايش بود وعمال اموى با قدرتهاى جهنمى خود هر روز فشار را بر مردم افزايش مى دادند، فقط در دوران عمربن عبدالعزيز بود كه مشكل ماليات حل شد واو با برنامه خاصى، بسيارى از


صفحه 175

مالياتها را لغو كرد(1). ولى پس از او جريان به وضع سابق بازگشت وپيوسته وضع اقتصادى درحال بحران وظلم وفشار بيشتر بود.

2ـ مشكل موالى: مشكل موالى مشكل ديگر نظام حكومتى اموى بود، حكومت اموى يك حكومت عربى خالص بود كه محور حكومت خودرا عربيت قرار داده وكليه مناصب ومقامات را به دست اعراب مى سپردند وديگر طوايف اسلامى را كه به نام «موالى» مى خواندند از تمام مناصب محروم مى كردند واگر هم گاهى از وجود آنها استفاده مى نمودند جنبه استثنايى داشت،اين عوامل سبب شد كه ملتهاى بيدار وهشيار ايران وعراق به پا خيزند و با براندازى حكومت اموى، يك حكومت اسلامى به رهبرى يكى از فرزندان پيامبر به وجود آورند.

درآن زمان خاندان پيامبر كه محبوب ترين چهره درجامعه اسلامى بودند وسمبل ورمز عدالت وتقوى به شمار مى رفتند، قيامى به شعار آل محمد آغاز شد، وانقلابيها با شعا ر«الرضا من آل محمّد» در دو كشور به پا خاستند وتوانستند بر سلطه جابرانه نودساله اموى ها پايان بخشند.

درآغاز انقلاب همه چشمها به امام صادق (عليه السلام) دوخته بود وفردى را لايق تر ازاو نمى شناختند، اما تاريخ مى گويد امام با اين دعوت گران از روز نخست روى موافق نشان نمى داد وبا آنها هماهنگى نمى كردهر چند مخالفت نيز نمينمود، زيرا او كاملاً ازمنويات وضماير اين دعوتگران آگاه بود كه اين قيام هرچند با شعار آل محمد شكل مى گيرد ولى هدف چيز ديگرى است وآنان پس از پيروزى مسير انقلاب را دگرگون كرده وبه نام خود ودر راه تحقق اهدافشان تمام خواهند كرد.

تاريخ مى گويد: هنگامى كه عبداللّه بن حسن با امام صادق (عليه السلام) مذاكره كرد واز او خواست با سفاح ومنصور پيشگامان دعوت همراهى كند، امام به وى فرمود


1 . كامل ابن اثير ج 5ص29.


صفحه 176

اين دو نفر نيت صالح وپاكى ندارند، آنان به نام تو ومن به شعار آل محمّد قيامى به راه انداخته اند ولى موقع نتيجه گيرى تو و دو فرزندت را عقب خواهند زد وخود را زمامدار جمعيت معرفى خواهند كرد.

گواه روشن ديگرى كه:امام ازمنويات اين دعوتگران آگاه بود واز اين جهت همكارى نزديكى با آنان نكرد، همان مذاكره حضرت با سدير صيرفى است، آنگاه كه وى امام را به هماهنگى با دعوتگران دعوت كرد، وى درپاسخ او گفت: من در آنان اخلاصى نمى بينم(1).

درحالى كه شرايط امام بگونه اى بود كه نمى توانست به اسلام راستين از طريق ايجاد حكومت، تجسم وعينيت بخشد، ولى درعين حال از اعتراض وپرخاشگرى بر حكام وقت در شرايط متناسب خود دارى نمى كرد. هنگامى كه منصور نامه اى به امام صادق (عليه السلام) نوشت واز ايشان درخواست كرد كه او را نصيحت كنند، امام در پاسخ اونوشت: «آ ن كس كه دنيا را بخواهد، تو را نصيحت نمى كند، وآن كس كه سرا ى ديگر را بخواهد،با تو همنشين نمى شود.»

وقتى پاسخ نامه به دست منصور افتاد، وى با شگفتى خاصى گفت: «امام صادق دنيا خواهان را از آخرت خواهان مشخص كرد. كسانى كه دور مرا گرفته اند، دنيا خواه اند نه آخرت خواه، وآنان كه ازمن دورى گزيده اند، آخرت خواه اند نه دنيا خواه».

امام صادق (عليه السلام) و دانشگاه بزرگ جعفرى

شرايط سياسى واجتماعى دراين فترت كه طرفداران حكومت اموى، با گروه مخالف درزد وخورد بودند، به امام اجازه داد كه وظيفه خود را از طريق نشر علوم


1 . اصول كافى ج 2ص 243.


صفحه 177

وآثار اسلامى وتربيت شاگردان، تجسم بخشد وآن دانشگاه بزرگى را كه پدر بزرگ او،پى ريزى كرده بود، شكل دهد. اينجاست كه مى بينيم درمدت امامت خود چهار هزار نفر را درعلوم گوناگون تربيت كرد وشخصيتهايى را به جهان اسلام تحويل داد كه هر كدام درعصرخود چراغى فروزان ودانشمندى محقق بودند.

علما ودانشمندان علم رجال، اسامى شاگردان امام وصورت تأليفات آنان را در كتابهاى خود آورده اند. تنها شيخ طوسى دررجال خود متجاوز از سه هزار نفر را نام مى برد كه درمحضر او كسب فيض كرده اند.

خدمات علمى امام صادق (عليه السلام) درتفسير وحديث وفقه خلاصه نمى شود، بلكه اوتوانست شخصيتهاى بزرگى را دركلام وفلسفه وعلم ومناظره پرورش دهد كه نمونه بارزآن هشام بن حكم است كه ازاو بيست وپنج كتاب بر جاى مانده است(1).

آنچه گفته شد تنها بعدى از ابعاد خدمات علمى امام صادق (عليه السلام) نيست.او در علوم طبيعى بحثهايى نمود ورازهاى نهفته اى را باز كرد كه براى دانشمندان امروز مايه اعجاب است وگواه روشن آن توحيد مفضّل است كه امام آن را درچهار روز املا كرد ومفضّل بن عمر كوفى نوشت. دراين كتاب امام از رهگذربيان قوانين طبيعى حاكم بر جهان،منطق خدا پرستان راثابت مى كند.

شگفت انگيز تر از اينها تربيت جابر بن حيان است كه در جهان امروز پدر شيمى به شمار مى رود. او نخستين كسى است كه علم شيمى را از امام آموخت ودر اين باره كتاب نوشت وتعداد زيادى رساله ها از خود به يا دگار گذارد.


1 . فهرست ابن نديم ، صفحه 250.


صفحه 178

فصل هشتم

امام كاظم (عليه السلام)

امام موسى بن جعفر (عليهما السلام) ، هفتمين اختر آسمان ولايت، درسال 128 هجرى ديده به جهان گشود ودرسال 183 هجرى دربغداد در سن پنجاه وپنج سالگى ديده از جهان بربست.زمام خلافت در دوران كودكى آن حضرت در دست حزب اموى بود وافرادى چون ، يزيد بن وليد بن عبدالملك معروف به ناقص، ابراهيم بن وليد بن عبدالملك ومروان بن محمد معروف به مروان حمار، بر جامعه اسلامى حكمرانى مى كردند.

درسال 148 هجرى كه امام صادق (عليه السلام) درگذشت، اواز جانب خدا مسئوليت رهبرى رابر عهده گرفت، ودرآن روز قدرت از دست بنى اميه به بنى العباس منتقل گشته بود. او در مجموع در دوران امامت خود با خلفايى مانند: منصور دوانيقى،مهدى فرزند منصور،هادى فرزند مهدى، هارون الرشيد فرزند ديگر مهدى، معاصر بود.

خط مشى وشكل مبارزه امام براسا س سنجش اوضاع وشرايط اجتماع وارزيابى قدرتها وجبهه گيرى مخالفان بود. اصولاً بايد توجه نمود هريك از پيشوايان ما درعصر خود عهده دار ارشاد ورهبرى جامعه اسلامى ونگهبان آيين اسلام بودند، والبته خط مشى آنان درمسير هدايت مسلمين با توجه به شرايط زمان بود. ازاين رو مى بينيم برنامه هاى پيشوايان ما يكسان ويكنواخت نبوده وگاهى به صورت مبارزه وقيام و نهضت خونين، وگاهى به صورت مبارزه سرى وحفظ مكتب بدون دادن


صفحه 179

تلفات وضايعات، وگاهى به شكل تأسيس دانشگاه اسلامى وتربيت شاگردان بزرگ وايجاد نهضت علمى بود.

منصور دوانيقى، خليفه سفاك وخون ريز عباسى، وجود امام صادق را درمدينه تحمل نكرد و او را به وسيله ايادى مخصوص خود مسموم نمود. وى زمانى كه از وفات امام صادق (عليه السلام) آگاه شد، عرصه را براى ريشه كن كردن هر نوع مخالفين احتمالى مناسب ديد ولذا به فرماندار مدينه به نام «محمدبن سليمان» نامه نوشت و او را موظف ساخت كه اگر جعفر بن محمد شخصى را جانشين خود قرار داده، او را احضار نمايد وگردنش را بزند. فرماندار درجواب نامه منصور چنين نوشت كه جعفر بن محمد دروصيت نامه رسمى خود پنج نفر را وصى وجانشين خود قرار داده است آنها عبارتند از:

1ـ منصور دوانيقى

2ـ محمّد بن سليمان فرماندار مدينه

3ـ عبداللّهبن جعفر

4ـ موسى بن جعفر (عليه السلام)

5ـ حميده همسر خود

آنگاه فرماندار درذيل نامه كسب تكليف كرده بود كه كدام يك از آنها را گردن بزند. وقتى نامه به دست منصور رسيد خشمگين شد. وى از اينكه نتوانسته بود بروصى واقعى امام صادق (عليه السلام) دست پيدا كند، ناراحت شد وگفت:«از كشتن آنهاصرف نظر كن.»

امام صادق (عليه السلام) با تنظيم چنين وصيت نامه سياسى توانست از قتل امام كاظم (عليه السلام) جلوگيرى كند ودر غير اين صورت اوكشته مى شد.

امام كاظم (عليه السلام) درسن بيست سالگى،درحالى كه با چنين حكام ستمگرى


صفحه 180

روبرو بود، رهبرى امت را عهده دار گشت. نامه منصور به فرماندار مدينه دورنماى اوضاع تاريك وپر خطر آن روز رابراى ما ترسيم مى كند.

اكنون بايد ديد كه امام شكل مبارزه خود را چگونه انتخاب كرد.

امام پس ازبررسى اوضاع تشخيص دادكه بهترين راه اين است كه برنامه انقلاب علمى پدر را تعقيب كند وپاسدار دانشگاه جعفرى، كه به دست پدران ارجمندش بنيان گذارى شده بود، گردد وبه همين جهت شاگردان بزرگ ورجال علم و فضيلت را تربيت كرد. امام حق داشت مبارزه خود را چنين شكل دهد وقدمهاى محتاطانه بردارد; زيرا منصور جاسوسان زيادى گمارده بود تاكسى را كه امامت اومورد اتفاق شيعيان است، دستگير كنند وگردن بزنند(1).

از اين جهت امام چاره اى نديد كه وظايف سنگين رهبرى را از طريق نشر معارف تعقيب كند و درپرتو آن توانست رجال با فضيلتى را از لحاظ علم و عمل تربيت وپرورش دهد.گروهى كه درمجلس درس آن حضرت حاضر مى شدند آنچه را كه از آن حضرت مى شنيدند، ضبط مى كردند وبه تعبير يكى ازنويسندگان آگاه:«درسال 148هجرى امام جعفر صادق (عليه السلام) درشهر مدينه درگذشت، ولى خوشبختانه مكتب علمى او تعطيل نشد بلكه به رهبرى جانشين وفرزند اوموسى كاظم شكوفايى خودرا حفظ كرد.»(2) ولى درعين حال حكومت عباسى درمقابل امام كاظم (عليه السلام)ازمفتيان و قضات دربارى ترويج مى نمود كه طرفدار روش حكومت وقت بودند و امام كاظم را از فعاليتهاى علمى باز مى داشتند و شاگردان امام را زير فشار قرارمى دادند تا آنجا كه تربيت يا فتگان مكتب او قادر نبودند حتى به طور صريح نام امام هفتم را ببرند، بلكه هنگام نقل از وى به نامهاى ابو ابراهيم، عبد صالح، عالم، صابر و امين نام مى بردند.


1 . رجال كشى ص 240.

2 . مختصر تاريخ العرب ص209.


صفحه 181

ولى با اين همه مشكلات، امام از مجاهدت و كوشش باز نايستاد ودرتكامل جنبش علمى ونهضت فرهنگى اسلامى گامهاى بزرگى برداشت وصدها مفسر ودانشمند تربيت نمود كه به عنوان نمونه مى توان از افرادى مانند:

1ـ على بن يقطين

2ـ محمّد ابن ابى عمير

3ـ هشام بن حكم

4ـ هشام بن سالم

5ـ يونس بن عبدالرحمن

نام برد.

در اينجا براى ارزيابى ميزان خفقان واستبداد درعصر امام كاظم (عليه السلام) لازم است به سرگذشت يكى از شاگردان برجسته امام گوش فرا دهيم:

محمد بن ابى عمير ازياران برجسته وشاگردان بلند مقام امام كاظم (عليه السلام) بود. او توانست در مباحثى گوناگون كتاب ورساله بنويسد وچهل ونه جلد كتاب از خود به يادگار بگذارد.

حاكم وقت هارون مى دانست كه اسرار فعاليتهاى سياسى ومبارزات سرى شيعيان واسناد ارتباط آنان با پيشواى هفتم دراختيار محمد بن ابى عمير است. لذا جاسوسانى را گمارد كه فعاليتهاى او را زير نظر بگيرند. سرانجام جاسوسان به هارون گزارش كردند كه اسامى شيعيان عراق در اختيار محمدبن ابى عمير است، ازاين رو محمد به دستور هارون دستگير وزندانى شد وزير فشار قرار گرفت كه اسرار واسامى آنها رافاش سازد. اوحاضر به افشاى اسرار نشد، سرانجام او را لخت كرده و درميان دو چوب قرار دادند وصد تازيانه بر پيكر او نواختند(1).


1 . رجال نجاشى 2/ 204 ط بيروت.


صفحه 182

باانتخاب شيوه هاى درست مخفى كارى، توانست درعصر حاكمانى مانند منصور دوانيقى،مهدى عباسى، هادى عباسى،جان به سلامت ببرد امادر زمان حكومت هارون كه وى خودرا خليفه اى موفق درتمام جهات مى دانست، ولى درجبهه مبارزه با شيعيان وعلاقمندان بيت علوى خودرا شكست خورده تشخيص ميداد، امام دستگير وزندانى گرديد وبه شهادت رسيد، زيرا هارون با خود فكر كرد كه تا مركز رهبرى اين جبهه را از كار نيندازد، همه كوششهاى او بى فايده خواهد بود. ازاين رو تصميم گرفت كه امام كاظم (عليه السلام) را بازداشت كند. هارون در پى اين تصميم به صورت مزورانه وارد مسجد پيامبر شد ورو به قبر مطهر آن حضرت كرد وگفت:اى پيامبر، من از تصميم بر اقدامى كه گرفته ام پوزش مى طلبم، زيرا ميخواهم موسى بن جعفر را بازداشت وزندانى كنم، ومى ترسم درميان امت اسلامى ايجاد شكاف واختلاف كند و موجب خونريزى گردد.

از اين جهت فرداى آن روز دژخيمان هارون امام را درمسجد پيامبر كه مشغول نيايش ونماز بود دستگير كردند واحترام خانه خدا وحرم پيامبر را زير پاى نهادند.

هارون براى مخفى نگاه داشتن محل تبعيد امام دو كجاوه ترتيب داد، يكى را به مقصد كوفه و ديگرى رابه مقصد بصره روانه كردوازاين طريق خواست محل تبعيد امام را پوشيده نگاه دارد تامردم امكان دسترسى به آن حضرت را نداشته باشند.

پيشواى هفتم مدت يك سال در زندان بصره به سر مى برد وآنگاه هارون به فرماندار بصره به نام «عيسى بن جعفر» فرمان داد كه امام رابه قتل برساند.فرماندار از قتل امام خوددارى كرد وگفت كسى را بفرست تا اورا تحويل بگيرد و در غير اين صورت اورا آزاد خواهم كرد.

هارون به خاطر اين پيام، «سندى بن شاهك» را روانه بصره كردتا امام را به بغداد منتقل نمايد. سرانجام امام پس از چهارسال زندانى شدن درسال 183 هجرى مسموم گشت وبا وضع دلخراشى درزندان بغداد به شهادت رسيد.


صفحه 183

فصل نهم

امام رضا (عليه السلام)

هشتمين اختر آسمان ولايت حضرت امام على بن موسى الرضا (عليه السلام) است. او درروز يازدهم ذى القعده سال 148 هجرى، از مادرى به نام«طاهره» ديده به جهان گشود.كنيه او ابو الحسن و لقب او رضا است.

وى پس از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد درسن سى وپنج سالگى عهده دار مقام ولايت ورهبرى گشت ومدت امامت آن حضرت بيست سال به طول انجاميد، كه ده سال آن معاصر با خلافت هارون الرشيد وپنج سال معاصر با خلافت محمد امين وپنج سال ديگر معاصربا خلافت عبداللّه مأمون، بود.

سرانجام حضرتش روز بيست ونهم ماه صفر درسال 203 هجرى قمرى به فيض شهادت نايل آمد. وهنگام شهادت پنجاه و چهار سال وسه ماه ونوزده روز عمر داشت.

ستمگريهاى بنى اميه وبنى عباس، زمينه بسيار مساعدى فراهم ساخته بود كه در جامعه آن روز، حكومتى نمونه مانند آنچه كه در صدر اسلام وجود داشت، تشكيل شود و تحت نظارت ومديريت ورهبرى شخصيتهاى بزرگى از خاندان على (عليه السلام) اداره گردد. مقام والا، انديشه هاى بزرگ ومحبوبيت فوق العاده ائمه بزرگوار شيعه موجب گشته بود كه خلفاى اموى وعباسى پيوسته پيشوايان شيعه را به تبعيد وزندان بفرستند تامردم نتوانند آنچنان كه بايد از آن ذوات مقدس استفاده


صفحه 184

كنند، حتى آنان راضى نبودند كه اين چهره ها برا ى مردم شناخته شوند، زيرا بيم آن داشتند كه اگر مردم با آنها آشنا شوند، بى اختيار زمام امور به دست آنان بيفتد.

با توجه به مطالب بالا مى بينيم كه عبداللّه بن مأمون پس از كشتن برادر خود محمد امين، به فكر مى افتد كه بزرگترين شخصيت علوى را از مدينه به مرو بياورد تا زندگى اورا تحت نظر بگيرد.

آوردن امام از مدينه به مرو هرچند در ظاهر به صورت دعوت بود، اماماهيت واقعى آن جز ايجاد محدوديت هرچه بيشتر براى امام چيز ديگرى نبود. از اين جهت امام برا ى تفهيم ماهيّت اين دعوت، هيچ يك از خاندان خويش را همراه خود نياورد تا از اين طريق به مسلمانان تفهيم كند، اين سفر نوعى تبعيد است نه سفرى مقرون به رضايت.ولى مأمون براى خنثى كردن هدف امام دستور داد گروهى از رجال واشراف از جمله والى مدينه، ملازم ركاب امام باشندوحتى مسير سفر امام نيز معين گشت وقرار شد كه امام از طريق مدينه، بصره، خرمشهر، اهواز، رى و نيشابور به مرو وارد شود. وحضرتش در دهم شوال سال 201 وارد مرو شد. امام درمسير خود با استقبال گرم شخصيتها و مردم روبرو بود.وقتى به شهر نيشابور رسيد، از او درخواست كردندكه حديثى را از او بشنوند، امام درحالى كه دركجاوه خود قرار داشت، حديثى را مطرح كرد وآن را از پدران خود تا على (عليه السلام) واز او به پيامبر واز پيامبر به جبرئيل تا خدا نقل نمودواز آن جا كه در سراسر اين حديث پيشوايان پاك قرار دارند، آن حديث را «سلسلة الذهب» ناميدند. متن آن حديث چنين است:

«كَلِمَةُ لاإلهَ إلاّاللّهَ حِصْنِي فَمَنْ قَالَها دَخَلَ حِصْنِي وَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أمِنَ مِنْ عَذَابِي»

يعنى: خدا مى گويد گفتن لإاله إلا اللّه دژ جاودانى من است وهركس آن را بگويد وارد دژ من مى گردد، وهركس وارد دژ من شد ازعذاب من ايمن مى گردد.

محدثان ونويسندگانى كه دربرابر كجاوه امام قلم به دست گرفته بودند وآن


صفحه 185

حديث را ضبط مى كردندتصور كردند، كه در اينجا حديث پايان يافته است زيرا امام پس از گفتن آن جمله پرده كجاوه را افكند و درداخل آن قرار گرفت ولى آنان دوباره ديدند كه حضرت رضا (عليه السلام)پرده كجاوه را عقب زد و جمله ديگرى نيز افزود وآن اينكه:«لكِنْ بِشَرْطِها وَ شُرُوطِها وَأنَا مِنْ شُرُوطِها»يعنى اقرار به توحيد در صورتى ايمن بخش ونجات آفرين است كه ديگر شرايط به آن ضميمه گردد ويكى از شرايط آن است كه بشر از حكومت معصوم كنار نرود وحكومت معصوم را كاملاً بپذيرد ودر حقيقت، امام مسئله ولايت وحكومت معصوم را تكميل كننده توحيد مى داند زيرا در غير اين صورت حكومت طاغوتها سبب مى شود كه همان توحيد نيز از ميان برود.

دو مسئله مهم درزندگى امام (عليه السلام)

امام پس از ورود به مرو، به ظاهر مورد احترام مأمون وديگر درباريان قرار گرفت و درنخستين جلسه، مأمون دومطلب رابه او پيشنهادكرد. نخست پافشارى نمود كه خلافت را بپذيرد،ومأمون به نفع امام كنار رود، آنگاه كه از پذيرش امام مأيوس شد، مسئله ولايتعهدى را مطرح كرد وامام نيز تحت شرايطى آن را پذيرفت.

اكنون سئوال مى شود كه چرا امام پيشنهاد نخست را نپذيرفت وچرا پيشنهاد دوم را پذيرفت؟

علّت نپذيرفتن پيشنهاد نخست بسيار روشن است،زيرا برفرض اينكه پيشنهاد مأمون، يك پيشنهاد جدى بود، وجنبه امتحانى وآزمونى نداشت، اگر امام با پيشنهاد او موافقت مى كرد، مأمون زندگى او را زير نظر مى گرفت وجاسوسانى بر او مى گمارد واجازه نمى داد يك قدم اصلاحى بردارد، به گواه اينكه او در دوره ولايتعهدى الزامى اجازه ندادكه امام نماز عيد را كه خود مأمون برگزارى آن را به امام پيشنهاد كرده بود، با مردم بگزارد. در اين صورت چگونه امام مى توانست پس از


صفحه 186

پذيرش خلافت، گامى اصلاحى وتربيتى وعلمى بيدار گرانه بردارد.

اگر امام خلافت را مى پذيرفت، با او همان معامله را انجام مى دادند كه با على انجام دادند وخلافت ظاهرى اورا دركشمكشها وجنگها خلاصه مى كردند. سرانجام مأمون حيله گر وسياست باز با زمينه هاى مختلف، امام را مجبور مى كرد تا خلافت را با ر ديگر به مأمون واگذار كند، آنگاه به مردم چنين وانمود مى كرد كه او خليفه بر حق است، زيرا شخصيت بزرگى مانند امام رضا (عليه السلام) خلافت را به او (يعنى مأمون ) واگذار كرده است،پس خلافت من يك نوع خلافت مشروع است.

امام چرا ولايتعهدى را پذيرفت؟

اين مطلب را مى توان از دو را ه تحليل نمود:

1ـ امام ولايتعهدى رابا همان شروطى پذيرفت كه امام مجتبى (عليه السلام) صلح با معاويه را پذيرفت ولذا مى بينيم يكى از شروط رااين قرار مى دهد كه مسئوليت هيچ امرى را نخواهد پذيرفت وهيچ عزل ونصبى به او مربوط نخواهد بود.واز اين طريق پذيرفتن مقام را پذيرشى صورى وبه اصطلاح بى بو وخاصيت قلمداد مى كند كه آثار ساختگى آن برهمگان آشكار شود.

2ـ اگر پيشنهاد دوم را اما م نمى پذيرفت،تهديد به قتل ومرگ مى شد، بلكه قتل امام آن هم بدون اينكه موجى درجامعه بر ضد حاكم وقت پديد آورد قطعى ميشد، به گواه اينكه وقتى امام از پذيرفتن مقام ولايتعهدى پوزش طلبيد، مأمون به امام گفت: «عمر بن خطاب شورا را درميان شش نفر قرار داد ويكى از اعضاى شورا جد تو على بود وضمناً دستور داد كه هر كس از قبول آن خود دارى كند كشته شود، شما هم ناچاريد كه آنچه رامن مى خواهم بپذيرى واز آن گريزى ندارى»(1).


1 . ارشاد مفيد ص 290 ومقاتل الطالبين ص375.


صفحه 187

اتفاقاً درزمان خود امام اين سئوال مطرح بود وكراراً به او مراجعه كرده وسئوال مى كردند.وقتى محمّد بن عرفه از امام انگيزه پذيرش ولايتعهدى را پرسيد، امام فرمود:«جدم امير مؤمنان عضويت شورا را پذيرفت»(1).

ونيز وقتى ريّان بن الصلت ازامام پرسيد كه:چرا ولايتعهدى را پذيرفتى ؟امام در پاسخ او گفت: «خدا مى داند كه من راضى به آن كار نبودم وقتى بر سر دو راهى قبول ولايتعهدى ويا كشته شدن قرار گرفتم آن را پذيرفتم».(2)

شهادت امام به دست مأمون

مأمون از موقعيت روز افزون امام پيوسته بيمناك بود وخصوصاً درجريان نماز عيد كه در تاريخ به صورت گسترده وارد شده است، از علاقه مردم نسبت به امام (عليه السلام) سخت بيمناك شد ولذا امام را با نقشه خاصى مسموم كرد وبراى اينكه نقشه خود را لوث كند، پس از انتشار خبر مرگ امام سراسيمه به خانه امام آمد در حالى كه گريبان چاك زده واشك مى ريخت وبر سر مى زدوناله مى كرد.

مردم دور خانه حضرت گرد آمده بودند وصداى ناله وگريه از آنها بلند بود و در باره قاتل امام سخن مى گفتند واحياناً از مأمون نام مى بردند، مأمون احساس كرد كه تشييع امام ممكن است حادثه آفرين باشد وفوراً دستور داد كه اعلام كنند تشييع جنازه امام به فردا موكول شود. وقتى جمعيت متفرق شدند، شبانه امام را غسل دادند ودر كنار قبر هارون به خاك سپردند(3).


1 . عيون أخبار الرضا ج2ص139، 140.

2 . عيون أخبار الرضا ج2ص139، 140.

3 . عيون أخبار الرضا ج2ص242.


صفحه 188

فصل دهم

امام جواد (عليه السلام)

نهمين اختر آسمان ولايت، امام محمد تقى معروف به امام جواد (عليه السلام) ومكنى به ابى جعفر است. او دررمضان سال 195 هجرى قمرى ديده به جهان گشود و درذى القعده سال 220 دربغداد به وسيله سمّ معتصم عباسى به مقام شهادت نايل گرديد. ومدت عمر او بيست و شش سال ويا بيست و پنج سال و دوران امامتش هفده سال بود(1). او در دورانى به دنيا آمد كه جنگ ونبرد ميان محمد امين وبرادر وى «مأمون» آغاز شده بود. سرانجام نبرد درمحرم سال 298 به نفع مأمون پايان پذيرفت وتمام سرزمينهاى اسلامى در قلمرو حكومت مأمون قرار گرفت(2).

امام محمّد تقى (عليه السلام) درمجموع دوران امامت خود با دو خليفه عباسى به نامهاى «مأمون ومعتصم» معاصر بوده وهر دو نفراورا به جبر از مدينه به بغداد احضار كردند وهر دو در باره او از يك خط مشى سياسى كه مأمون آن را پى ريزى كرده بود، پيروى نمودند.

امام محمد تقى (عليه السلام) از شخصيت والايى برخوردار بود واز دوران كودكى آثار امامت ورهبرى از گفتار و رفتارش آشكار بود، اينك دراين مورد دو رويداد را ياد آور مى شويم:


1 . ارشاد ص339 وبرخى معتقدند كه امام درسال 225 يا 226 درگذشته است دراين مورد به كتاب كشف الغمة ج3 ص135 مراجعه بفرماييد.

2 . تاريخ الخلفاء ص329.


صفحه 189

1ـ وقتى مأمون امام رضا (عليه السلام) را به خراسان دعوت كرد امام هشتم پيش از حركت به خراسان سفرى به حج نمود وامام جواد (عليه السلام) را كه درآن زمان شش سال داشت، همراه خود برد.

امام جواد (عليه السلام) هنگام طواف، احساس كرد كه پدرش خانه خدا را آن چنان وداع مى كند كه گويا بار ديگر به زيارت آنجا باز نخواهد گشت. اين جريان سبب شد كه در داخل حجر اسماعيل نشست، وقتى امام رضا (عليه السلام) از اعمال فارغ شد شخصى را به دنبال فرزند خود فرستاد تا اورا به حضورش بياورند، امام جواد (عليه السلام) از آمدن به حضور پدر إبا ورزيد، ناچار خود امام به حجر اسماعيل آمد و صدا زد عزيزم چرا اينجا نشسته اى ؟ برخيز برويم، فرزند خردسال امام با چشمان اشگبار گفت:«چگونه برخيزم در حالى كه ديدم خانه خدا را به گونه اى وداع كردى كه گويا ديگر به اين جا بازنخواهى گشت.» اين سخن را گفت واز جاى خود برخاست.

2ـ مأ(1)مون پس از شهادت امام هشتم (عليه السلام) درنيمه صفر سال 204 هجرى از مرو رهسپار بغداد شد و سياست شوم خود را درباره فرزند امام تعقيب كرد و هدف وى اين بود كه او مانند پدرش تحت مراقبت مأمون زندگى كند.

امام نهم از روى اضطرار مدينه را به عزم بغداد ترك گفت. روزهاى ورود امام به بغداد مصادف با عبور مأمون با اسكورت خاصى ازيكى از خيابانهاى بغداد بود. چشم مأمون به نوجوانى افتاد كه بر خلاف ديگران(كه ازمشاهده موكب مأمون پا به فرار نهادند) بر جاى خود ايستاده بود كه گويا حادثه اى رخ نداده است، مأمون از اين جريان درشگفت ماند وخواست از وضع اين نوجوان تحقيق كند.

مأمون: توچرا مانند ديگران فرار نكردى؟

امام: نه مسير توتنگ بود كه آنرا وسيع سازم ونه مجرم بودم كه از گناه بترسم.

مأمون: خودرا معرفى كن فرزند كيستى ؟


1 . كشف الغمة ج ص152ـ153.


صفحه 190

امام: فرزند على بن موسى الرضا هستم.

مأمون:حقا كه تو فرزند او هستى(1).

پس از شهادت امام هشتم درسال 203،منصب امامت به امام محمد تقى (عليه السلام) منتقل گرديد. او درسن نه سالگى به اين امر خطير قيام كرد همچنان كه حضرت مسيح دردوران كودكى به مقام نبوت رسيد(2) وحضرت يحيى درسن كوچكى به مقام قضاوت وداورى منصوب گرديد(3).

درجهان بينى يك مرد الهى تحمل مقام رهبرى چندان شگفت آور نيست، زيرا پيشوايان الهى به خاطر يك رشته اهداف معنوى از تربيتهاى خاصى برخوردار بوده و در دوران خردسالى واجد كمالاتى مى شوند كه در افراد عادى يافت نميگردد.درگفتگوى حضرت امام جواد (عليه السلام) با دانشمندان بغداد درحضور مأمون،ارتباط امام با جهان غيب بر همگان روشن ومسلم گشت،كه مانمونه اى از آنرا ياد آور خواهيم شد:

سياست شوم مأمون

مأمون درميان خلفاى عباسى به هوش و ذكاوت،تدبير وكاردانى معروف بود وبه خاطر يك سلسله مسائل سياسى خاص،به علم وفرهنگ علاقه فراوانى نشان مى داد.

وى به خوبى مى دانست كه فرزندان عباس در قلوب مردم پايگاهى ندارند وقلوب مسلمانان متوجه خاندان پيامبر و فرزندان امام على بن ابى طالب (عليه السلام) است كه در آن زمان در رأس آنان فرزندامام هشتم قرارداشت. او مى دانست كه هدف


1 . بحار الأنوار ج 5ص91،92.

2 . مريم ، آيه 30.

3 . مريم آيه 12.


صفحه 191

نهضتگران و انقلابى ها درگوشه و كنار كشورهاى اسلامى، زمامدارى شخصيتهاى روحانى يعنى نايبان حقيقى خدا و حجت الهى در زمين اند. او به جاى اعمال سياست زور، به فكر افتاد كه محورهاى انقلاب ها ونهضت ها را كنار خود جاى دهد تا فعاليتها وكوششهاى آنان وروابط افراد را با آنها تحت نظر بگيرد وبه همين جهت امام هشتم را با تشريفات خاصى به خراسان آورد. ولى از فزونى نفوذ امام درقلوب مردم خراسان بيمناك شد وناجوانمردانه اورا شهيدكرد.

شهادت امام هشتم خطر رابه كلى بر طرف نكرد، زيرا فرزند او مى دانست به تدريج محور انقلاب و هسته مركزى براى نهضت علوى ها وشيعيان درآيد، ازاين جهت همان سياست شوم خود را تعقيب كرد واورا به بغداد طلبيد وبراى جلب قلوب شيعيان، دختر خود«ام الفضل» را به عقد او درآورد تا به گونه اى رضايت شيعيان را به دست آورد.

مسئله تزويج دختر «مأمون» با امام نهم هرچند مورد رضايت عباسيان نبود، ولى او جلب رضايت انقلابيها را بر جلب رضايت فرزندان عباس ترجيح داد وازدواج دريك مجلس رسمى پايان پذيرفت.

مأمون براى آرام كردن عباسيها، مجلس رسمى ترتيب داد تا آنان از پايه علم و دانش امام جواد (عليه السلام)آگاه شوند واز عمل مأمون درمورد ازدواج انتقاد نكنند. فرزندان عباس فكر نمى كردند كه نوجوانى تا اين حد داراى علم و دانش باشد، وقتى مجلس رسمى شد، قاضى القضات وقت «يحيى بن اكثم» (1) مأمور شد سئوالاتى را طرح كند و پاسخ آنها را از امام نهم طلب نمايد. او نخستين سئوال خود را چنين مطرح كرد:

فرزند رسول خدا!! چه مى گوييد درباره كسى كه درحال احرام شكار كرده و آن را كشته است ؟


1 . براى آگاهى اززندگى يحيى بن اكثم به تاريخ بغداد ج14 مراجعه شود.


صفحه 192

امام درپاسخ اين پرسش به تشقيق شقوق مسئله پرداخت وصور مسئله را به شرح زير ياد آور شد:

1ـ آيا شكار را درحرم كشته يا درحل؟(محدوده خاصى را از اطراف كعبه «حل» و خارج آن را «حرم» مى گويند).

2ـ آيا حكم مسئله رامى دانست واز تحريم شكار و قتل آن آگاه بود يانه؟

3ـ عمداً اين كار را كرده است يا از روى خطا؟

4ـ اولين بار بود كه مرتكب اين كار شده يا قبلا نيز مرتكب شده بود؟

5ـ آن شكار جزء پرندگان بود يا غير آن؟

6ـ شكار كوچك بوديا بزرگ؟

7ـ آيا پس از ارتكاب، از عمل خود نادم و پشيمان گشت يانه؟

8ـ درشب اين كار را انجام داديا در روز؟

9ـ دراحرام عمره، شكار كرد يا دراحرام حج؟

10ـ آيا مرتكب، آزاد بود يا غلام وبرده؟

هريك ازاين صورتها در اسلام براى خود حكم خاصى دارد، مقصود شما كدام يك از اين صورتهاست؟

يحيى دربرابر اين تشقيق وتكثير صور مسئله، انگشت تعجب به دندان گرفت ومبهوت وحيران گشت، به گونه اى كه از تعيين يكى از صورتها منصرف گرديد(1).

هدف مأمون از احضار امام جواد (عليه السلام) اين بود كه او را علاوه بر تحت نظر گرفتن، دچار امور آشفته خلافت كند زيرا دراين صورت قسمت اعظم نابسامانيها بر پاى امام حساب شده واز قرب ومنزلت او درقلوب علاقمندان كاسته مى شد.ازاين جهت امام دريافت كه اين سياست شوم، دام عظيمى است دربرابر قداست و طهارت وموقعيت او، امام به هروسيله اى بود رضايت مأمون را جلب كرد وبه عنوان


1 . كشف الغمة جص145.


صفحه 193

اداى فريضه حج، با همسر خود ام الفضل رهسپار مكه گرديد وپس از با زگشت ازمكه درمدينه سكنى گزيد وبه بغداد بازنگشت.

تاريخ نه زمان تزويج امام را تعيين مى كند ونه وقت حركت امام به مكه را. هرچند طبرى درتاريخ خود به گونه اى اشعار مى دارد كه حركت امام در همان سال ازدواج خود بود(1). اماآنچه مسلم است امام در باقى مانده خلافت مأمون، درمدينه به سر مى برد وبه وظايف امامت از طريق تعليم وتربيت و پاسخها ى كتبى به پرسشهاى شيعيان مى پرداخت وبراى دلباختگان مكتب علوى محور هدايت وامام مفترض الطاعه به شمار مى رفت.

مأمون درهيجدهم ماه رجب سال 218هجرى درگذشت. وپس از وى «معتصم» مقام خلافت را اشغال نمود، او نيز از سياست شوم مأمون پيروى كرد واز وجود چنين محور در مدينه بيمناك شد، اورا به جبر وعنف به بغداد طلبيد. امام در بيست وهشت محرم الحرام سال 220 هجرى وارد بغداد شد ودر ذى القعدة الحرام همان سال با دسيسه هاى معتصم از طريق همسر جفا كار خود مسموم وبه فيض شهادت نايل گرديد ودر كنار قبر جد بزرگوار خود موسى بن جعفر (عليه السلام) به خاك سپرده شد(2).

او درمدت اقامت خود در مدينه، شخصيتهاى بزرگى را پرورش دادكه اسامى برخى از آنان رايادآور مى شويم:

1ـ فضل بن شاذان 2ـ عبدالعظيم حسنى 3ـ ابو تمام مؤلف «حماسه» 4ـعلى بن مهزيار(كه تأليفات فراوانى درفقه اسلامى دارد) 5ـ محمد بن ابى عمير 6ـاحمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى و شخصيتهاى ديگرى كه هر كدام چراغهاى فروزان هدايت وعلم و دانش بودند.


1 . تاريخ طبرى ج10ص 280.

2 . كشف الغمة ج ص151،160.


صفحه 194

فصل يازدهم

امام هادى (عليه السلام)

دهمين اختر آسمان ولايت، حضرت امام على النقى (عليه السلام) ، فرزند امام محمّد تقى،معروف به «ابوالحسن الهادى» است.او درنيمه ماه ذى الحجة الحرام سال212 هجرى(1) درمدينه ديده به جهان گشود و در روز سوم ماه رجب سال 254 هجرى درسن چهل ويك سالگى چشم ازجهان بر بست. دوران امامت وى سى و سه سال بود.

امام درمدت عمر خود با چند خليفه عباسى معاصر بود كه به ترتيب عبارتنداز:

1ـ معتصم

2ـ واثق

3ـ متوكل

4ـ منتصر

5ـ مستعين

6ـ معتز

وبه وسيله همين خليفه اخير مسموم گرديد ودرخانه خود به خاك سپرده شد.

بايد اعتراف كنيم كه براثر بحرانهاى تاريخى وحوادث شوم ومداخله


1 . ارشاد مفيد ص352 ودر تاريخ تولد ووفات آن حضرت قول ديگر نيز هست . به كتاب كشف الغمة جلد سوم صفحه 194، 195 مراجعه فرماييد.


صفحه 195

جنايتكاران درتاريخ اسلام وكمبود مدارك واسناد تاريخى، زندگانى سياسى بسيارى از پيشوايان ما دربستر تاريخ مبهم مانده وچهره هاى آنان ناشناخته مى باشد. دراين ميان زندگانى سياسى «عسكريين» يعنى امام دهم و امام يازدهم، بيش از ديگر پيشوايان مبهم وناشناخته است. ازمدارك موجود به دست مى آيد كه اين دوشخصيت درشهر سامرا (كه براى خلفاى عباسى حكم يك پادگان نظامى را داشت) به سر مى بردند واز هرجهت تحت مراقبت بودند.

با وجود كمى مدارك مستند تاريخى، دقت كافى درتواريخ موجود مى تواند تا حدودى ابهام را برطرف كند ومارا با حقايقى آشنا سازد.

دردوران خلافت معتصم عباسى، وجود «بردگان»، «تركها»،«بربرها» و «قبطيها» براى مردم بغداد، بيش از حد مايه مزاحمت بودند، تاآنجا كه وى ناچار شد ارتش را به نقطه ديگرى منتقل كند. ازاين جهت شهر «سامرا» رابنا كرد وآنجا را به عنوان مقر خلافت برگزيد وارتش رانيز به همين نقطه انتقال داد(1). با انتقال خلافت وارتش از بغداد به سامرا، مردم بغداد نفسى راحت كشيدند، اماخلفا خود درچنگال اطرافيان خويش قرار گرفتند. آنان چنان بر دستگاه خلافت چيره شدند كه از خليفه فرمان نمى بردند. آنان حتى گاهى آن چنان قدرتى داشتند كه مى توانستند خليفه را عزل وديگرى را به جاى وى نصب كنند،واگر هم مصلحت مى ديدند،وى رامى كشتند.

سامرا علاوه براين شش خليفه ياد شده، مقر خلافت دو خليفه ديگر به نام «مهتدى» و«معتمد» نيز بود. وبه خاطر همين حوادث ناگوار كه از ناحيه بربرها، تركها و قبطيها به آنان مى رسيد، سرانجام مركز خلافت از سامرا به بغداد بازگردانيده شد.

در دورانى كه سامرا مقر خلافت بود، وسعت آن به پنجاه كيلومتر رسيده بود


1 . تاريخ انتقال خلافت وارتش به سامرا در سال 220 بوده (تاريخ الخلفاء ص362).


صفحه 196

ويكى از شهرهاى زيبا به شمار مى رفت. اماپس از انتقال خلافت به بغداد،شهر سامرا رو به ويرانى نهاد و آثارى از آن بر جاى نماند (1).

ويژگيهاى اين دوره ازخلافت

اين دوره از خلافت عباسى ويژگيهاى خاصى داردكه آن را از ديگر دوره ها جدا مى سازد، و ما به برخى ازاين خصيصه ها اشاره مى كنيم:

1ـ زوال هيبت وعظمت خلافت: خلافت، چه در دوره اموى و چه در دوره عباسى،براى خود هيبت وجلالتى داشت،ولى دراين دوره براثر تسلط تركان وبردگان وقبطيان بر دستگاه خلافت،عظمت آن ازبين رفت وخلافت، گويى بود در دست اين عناصر كه آن را به هرطرف مى خواستند پرتاب مى كردند، وخليفه عملاً يك مقام غير مسئول بود.

درعين حال، هرموقع خطرى از جانب مخالفان احساس مى شد، خلفا واطرافيان وعموم كارمندان، درسركوبى آن نظر واحدى داشتند.

2ـ خوش گذرانى وهوسرانى:خلفاى عباسى در اين مقطع به خاطر خلأى كه بر دستگاه خلافت حكومت مى كرد، به شب نشينى وخوش گذرانى ومى گسارى مى پرداختند ودربار خلافت، غرق در فساد وگناه بود، وصفحات تاريخ اخبار شب نشينيهاى آنان را ضبط نموده است.كار وقاحت به جايى رسيده بود كه خليفه وقت، متوكل، امام هادى (عليه السلام) را به مجلس بزم دعوت كرد واز او درخواست كرد كه او نيز شراب بنوشد، واما با خواندن اشعارى عبرت انگيز مجلس بزم آنان را به مجلس گريه وزارى تبديل كرد و مجلس را ترك گفت.

3ـ گسترش نهضتهاى علوى: دراين مقطع از تاريخ،كوشش دولت عباسى


1 . تاريخ سامرا ص56، 96.


صفحه 197

براين بود كه با ايجاد نفرت نسبت به علويين،آنهارا تار ومار سازد، وهرموقع كوچكترين شبحى ازنهضت علوى ها مشاهده مى شد، برنامه سركوبى آغاز مى گشت. علت شدت عمل اين بود كه دستگاه خلافت، باتمام اطرافيان خود، خويشتن را متزلزل وناپايدار مى ديدندوازاين نوع نهضتها سخت بيمناك بودند.

شيوه نهضتگران در اين مقطع اين بود كه از كسى به عنوان رهبر نهضت نامى نبرند ومردم را به«رضاى آل محمّد» دعوت كنند،زيرا سران نهضت مى ديدند كه امامان معصوم آنان در قلب پادگان نظامى «سامرا» تحت مراقبت ومواظبت مى باشند ودعوت به شخص معين، مايه قطع حيات اومى گردد.

تاريخ دراين مقطع از نهضتهايى نام برده است كه اساس دعوت همگان را «رضاى آل محمد» تشكيل مى داد. برخى از اين نهضتها عبارتند از:

الف ـ نهضت محمّد بن قاسم علوى: وى درزمان معتصم در طالقان قيام كرد وسرانجام درسال 219 به وسيله عبداللّه طاهر دستگير وبه نزد معتصم روانه گرديد.

ب ـ نهضت يحيى بن عمر علوى: وى درسال250 هجرى دركوفه قيام كرد، جمع زيادى را به دور خود گرد آورد وبيت المال كوفه را متصرف شد، دربهاى زندانها را باز كرد و زندانيان را آزاد نمود، اما نهضت وى شكست خورد و شخص او به دار آويخته شد.

ج ـ نهضت حسن بن زيد علوى: وى درسال 250 هجرى در طبرستان قيام كرد، طبرستان و گرگان را تحت فرمان خود درآورد ودرسال 270 هجرى درگذشت.

د ـ نهضت محمّد بن جعفر علوى:كه درسال 251 هجرى درخراسان قيام كرد.

اين نهضتها وهمچنين نهضتهاى ديگر كه تعداد آنها به هيجده مى رسد ازويژگيهاى اين مقطع از تاريخ خلافت هستند. اين نهضتگران كسانى بودند كه


صفحه 198

برابر هيئت حاكمه قيام كرده وكشته شدند. اماتعداد كسانى كه تبعيد وزندانى گرديدند، بيش ازاينهاست. مسعودى خصوصيات آنها را در كتاب خود ياد آور شده است(1).

اين نهضتها وحركتها حاكى از گسترش ظلم و فشار بر جامعه اسلامى درآن عصر است كه آنها را درگوشه وكنار جهان اسلام پديد مى آورد.

اينها برخى از خصايص اين قسمت ازتاريخ خلافت است كه مى تواند شرايط سياسى امام «على النقى» رابراى ما ترسيم كند.

سياست حاكم بر عصر امام هادى (عليه السلام)

درحالى كه امام هادى درطول عمر خود با شش خليفه از خلفاى عباسى معاصر بود، اما درميان آنان از دوخليفه بيش از همه رنج ديد وسيا ست اين دو خليفه درباره عموم نهضتگران، بالأخص علويها،سياست قلع و قمع بود. اين دو خليفه عبارتند از:1ـ متوكل 2ـ معتز.

اينك به برخى از جنايات اين دو خليفه اشاره مى كنيم:

متوكل عباسى درسال 232 هـ، زمام خلافت را به دست گرفت(2).

از آنجا كه او از وجود علوى ها سخت بيمناك بود وميدانست كه همه اين نهضتها به خاطر امام على النقى است، وى خواست روش نياكان خودر ا زنده كند ومصلحت ديدكه امام هادى را از مدينه به سامرا جلب كند و از روش ابتكارى مأمون درباره امام هشتم پيروى كند.زيرا در اين صورت امام زير نظر خليفه قرار مى گرفت و خليفه از كارهاى او آگاهى خاصى پيدا مى نمود، ودرغير اين صورت وجود امام درمدينه خطر قطعى براى دولت عباسى به شمار مى رفت.


1 . مروج الذهب ج4صفحات 60ـ80 ط. بيروت.

2 . تاريخ الخلفاء ص362.


صفحه 199

از اين جهت متوكل درسال 234هـ،(1) نامه اى به امام دهم نوشت وآن را به وسيله يكى از افراد خود به نام «يحيى بن هرثَمَه» فرستاد و به او دستور داد تا امام را به سامرا بياورد.

يحيى مى گويد:«وقتى وارد مدينه شدم ناله مردم بلند شد، زيرا همگى فهميدند كه من براى كار نا خوشايندى درباره امام آمده ام. من سوگند ياد كردم كه هرگز چنين كارى درباره او انجام نخواهم داد، آنگاه خانه امام را تفتيش كردم، جز قرآن ودعا چيزى نيافتم.»

اين حادثه حاكى از ميزان عشق وعلاقه مردم مدينه نسبت به امام ميباشدو تا يحيى براى آنان سوگند نخورد، دست از تظاهر و اظهار علاقه به امام بر نداشتند.سرانجام امام با فرزند خود، امام عسكرى (عليه السلام) ازمدينه متوجه سامرا شد.

يحيى مأمور بردن امام، از احترام به او كوتاهى نكرد و درنيمه راه به جرم خود درحركت دادن امام اعتراف كرد. ولى درخباثت وبد فطرتى متوكل همين بس كه وقتى امام وارد سامرا شد، اورا به حضور نپذيرفت ودستور داد اورا در كاروانسراى فقرا جاى دهندو آن روز درآنجا به سر برد.

احضار امام به سامرا وجاى دادن او درجنب يك پادگان نظامى، براى متوكل مايه آرامش فكرى گرديد كه قبر«امام حسين (عليه السلام) » وخانه هايى را كه در اطراف آن ساخته شده بود، ويران كنند و همه را به مزرعه تبديل سازند ومردم را از زيارت آن كانون عشق باز دارند. اين كار چنان اثر سويى در روحيه مردم گذارد كه مردم بغداد بر در و ديوار شهر شعارهاى تند وزننده اى درباره او نوشتند وشعرا در هجو او اشعارى گفتند كه ترجمه يكى از آنهارا مى آوريم:


1 . مناقب ابن شهر آشوب جص505 ـ ولى شيخ مفيد درارشاد ص359 مى نويسد : متوكل نامه را درسال 243 به امام نوشت ، اما نظرنخست از ديده سياسى استوارتر است زيرا بعيد است متوكل 11سال از جريان امام غافل شود وآن را ناديده بگيرد.


صفحه 200

«به خدا سوگند، اگر خاندان اميّه فرزند دختر پيامبر را مظلومانه كشتند، پسر عموهاى خاندان پيامبر همانند آن را مرتكب شدند وقبر اورا ويران كردند. آنان ازاين تأسف خوردند كه در قتل او شريك نشدند، از اين جهت به آثار او پس از قتل حمله بردند.»(1)

متوكل از شخصيت امام سخت هراسناك بود. بااينكه امام در كنار پادگان نظامى او دريك خانه محصور زندگى مى كرد، باز وجود امام را تحمل نمى كرد وسعايت گروهى را درباره او، كه امام سلاحهاى مهمى را درخانه خود گرد آورده ونامه هايى به شيعيان خود نوشته است، مى پذيرفت. از اين جهت يك شب به مأموران خود دستور داد كه شبانه به خانه حضرت يورش ببرند وخانه او را تفتيش كنند و او را به دربار بياورند.

وقتى مأموران به خانه امام وارد شدند، ديدند كه امام عبا به دوش وعمامه بر سر و رو به قبله نشسته وآياتى از كلام اللّه مجيد را تلاوت مى كند. مأموران خليفه امام را به همان وضع پيش متوكل آوردند، درحالى كه او دربزم شراب مشغول مى خوارگى بود. وقتى چشمش به امام افتاد، او را دركنار خود نشاند و جامى را كه در دست داشت، به حضرتش تعارف كرد و درخواست نمود كه از آن بنوشد. امام فرمود: «گوشت وخون من هرگز به شراب آلوده نشده است».آنگاه متوكل اصرار كرد كه پس اشعارى براى او بخواند. امام فرمود:«من دراين مورد چيز زيادى به خاطر ندارم» ولى پس از اصرار، امام اشعارى را خواند كه ترجمه آنها به قرار زير است:

«آنان قلّه هاى كوهها را براى خود منزل گزيدند، درحالى كه مردان مسلح از آنها پاسدارى مى كردند ولى هيچ كدام از اين وسايل، آنان را ازمرگ نجات نبخشيد.»

«آنان از قله هاى عزت به گودالهاى قبر پايين كشيده شدند، چه در جاى بدى


1 . تاريخ الخلفاء ص374.


صفحه 201

منزل گزيدند.»

«آنگاه كه آنان دراين خانه تاريك فرود آمدند، بانگى برآمد وبه آنها گفته شد: كجا رفت آن تاجها وآن زينتها وآن جلال و شكوه؟!»

«كجا رفت آن چهره هاى غرق درنعمت كه درپشت پرده ها دور از سوز آفتاب زندگى مى كردند.

دراين موقع گور آنان به صدا درآمد وچنين پاسخ داد: اين چهره هاى غرق درنعمت، مركز حشرات و كرمها شدند.»

«آنان مدت درازى در دنيا خوردند ونوشيدند، ولى پس از مدتى خود غذاى حشرات وكرمهاى قبر شدند.

چه خانه هايى را ساختند تا آنان را از گزند روزگار صيانت كند، ولى سرانجام ازاين خانه ها و خانواده ها جدا شدند.

«چه اموال و ذخايرى را به گنج زدند، ولى پس از خود به دست دشمنان آنان افتاد!!»

«خانه ها وكاخهاى آباد آنان به تل خاكى تبديل شد و ساكنان آنها به حفره هاى گور وارد شدند»

هنگامى كه امام از خواندن اين اشعار فارغ شد، متوكل سخت گريست، حضار نيز گريستند و بساط شراب را برچيدند، سپس متوكل امام را به خانه خود باز گرداند(1).

اين داستان، ميزان آلودگى محيط زيست امام را براى ما ترسيم مى كند. گذشته از اين مى رساند كه امام با امدادهاى غيبى از يورش مأموران متوكل آگاه بود،ولذا چيزى درخانه اعم از مدارك واسلحه پيدا نكردند واو را درحالى يافتند كه هرگز سوء ظن آنها را به امام تأييد نكرد.


1 . مروج الذهب ج4ص11.


صفحه 202

امام در كليه برخوردهاى خود با متوكل، عظمت وبزرگوارى خودرا حفظ مى كرد و پيوسته بر حقانيت راه نياكان خود استدلال مى نمود. همين احتجاجات بود كه متوكل را بر حفظ او درسامرا مصمم تر مى ساخت.

درعداوت متوكل باخاندان پيامبر همين بس كه وى دانشمندبزرگ عصر خود«ابن السكيت» را كه اورا «امام العربية» مى گفتند، به جرم علاقه به «حسن وحسين (عليهما السلام) » كشت. متوكل اورا مأمور كرده بود كه به دو فرزند وى «المعتز» و«المؤيد» علوم عربى راتعليم كند. روزى از معلم پرسيد: «دو فرزند مرا بيشتر دوست دارى يا حسن و حسين را ؟» او با كمال صراحت گفت: «قنبر غلام على را بيش از اين دو فرزند تو دوست دارم، تا چه رسد به دو ريحانه رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) . دراين موقع، متوكل خشمگين شد وبه مأموران خود دستور داد كه شكم وى را لگد مال كنند تا بميرد وبنا به روايتى زبان اورا از بيخ درآوردند(1).

سرانجام متوكل درشبى كه دربزم شراب فرو رفته بود، با نقشه فرزند خود، منتصر، به قتل رسيد. او و وزيرش به نام«فتح بن خاقان» درپنجم شوال سال 247كشته شدند.

بسيار جالب توجه است كه امام با سياست عادلانه خود توانست از دست اين سفاك بى با ك جان به سلامت برد.

پس از متوكل، خلفايى به نامهاى منتصر ومستعين، زمام امور رابه دست گرفتند ورفتار آنان با حضرت تا حدودى معقولانه بود. اما وقتى «معتز» فرزند متوكل درسال 252 به خلافت رسيد، به خاطر كينه هايى كه از پدر به ارث برده بود، امام هادى (عليه السلام)رامسموم كرد و سرانجام به فيض شهادت نايل آمد و در «سامرا» درمنزل خود به خاك سپرده شد.


1 . الخلفاء ص376.


صفحه 203

فصل دوازدهم

امام حسن عسكرى (عليه السلام)

يازدهمين اختر آسمان ولايت، حضرت «امام حسن عسكرى» (عليه السلام) فرزند امام على النقى است. وى درمدينه به سال 232 هجرى، ديده به جهان گشود و درروز جمعه هشتم ربيع الأوّل سال 260، درشهر سامرا چشم از جهان بر بست و درخانه خود به خاك سپرده شد.

پدر بزرگوار او، امام هادى، درسال 254 هجرى (يكسال قبل از خلع معتز ازمنصب خلافت) چشم از جهان بر بست و در آن روز منصب امامت و رهبرى به او محول شد، درحالى كه بيش از 22 بهار از عمر شريف او نگذشته بود.

دوران امامت او يكسال مصادف با خلافت معتز و يكسال ديگر مصادف با خلافت «مهتدى» وچهارسال همزمان با خلافت «معتمد» بود.

سياست عباسيان دربرابر پيشوايان، همان سياست شومى بود كه مأمون دربرابر امام هشتم به كار برد. ازاين جهت مى بينيم كه «معتصم» امام جواد ومتوكل، امام هادى را تحت نظر قرار دادند وخلفاى پس از متوكل همين روش را درباره امام هادى وفرزندش امام عسكرى (عليه السلام) به كار گرفتند. هدف اين بود كه امامان دركنار آنان زندگى كنند، تا از تمام كارهاى آنان اطلاعات كافى به دست آورند، به همين جهت امام عسكرى (عليه السلام) مانند پدرش درسامرا تحت نظر بود ومجبور بود كه در روزهاى دوشنبه و پنج شنبه به حضور خليفه بار يابد.


صفحه 204

اصولاً شدت رفتار خلفاى عباسى پس از مأمون، آن چنان آشكار است كه سه پيشواى شيعه دركنار آنان با عمر كوتاهى زيستند و جام شهادت نوشيدند.امام جواد (عليه السلام) درسن 25سالگى، امام هادى (عليه السلام)درسن 41سالگى، وامام عسكرى در سن 28 سالگى، كه مجموعاً 94 سال مى شود، بدرود زندگى گفتندواين حاكى از شدت مراقبت خلفاى عباسى از پيشوايان بزرگ ما بود. ولى دراين ميان، مراقبت از امام حسن عسكرى (عليه السلام)بيش از پدر ارجمند او بود، اين كار دوعلت داشت كه هم اكنون ياد آور مى شويم:

1ـ درزمان امام عسكرى (عليه السلام) شيعه به صورت يك قدرت عظيم درعراق درآمده بود و همه مردم مى دانستند كه اين گروه، به خلفاى وقت معترض بوده و زعامت هيچ يك از عباسى ها رامشروع وقانونى نمى دانند، بلكه معتقدند امامت الهى در فرزندان على (عليه السلام) باقى است و درآن زمان شخصيت ممتاز اين خانواده، امام حسن عسكرى (عليه السلام) بود.

2ـ طبق روايات واخبارمتواتر، خاندان عباسى وپيروان آنها مى دانستند كه مهدى موعود كه تار ومار كننده كليه حكومتهاى خود كامه است،از نسل حضرت عسكرى (عليه السلام) خواهد بود از همين جهت پيوسته مراقب وضع زندگى او بودند.

وقتى خبر كسالت امام به گوش معتمد عباسى رسيد، عبيداللّه خاقان را با پنج نفر ديگر به منزل امام فرستاد تا خانه او را تحت كنترل ومراقبت قرار دهند، پس از شهادت امام نيز تفتيش وباز جويى كامل به عمل آمد و كليه اثاث خانه ولوازم شخصى حضرت را گرد آورده و مهر وموم كردند.آنگاه درصدد تحقيق وبازجويى از فرزندان حضرت شدند.تمام حجره ها واطاقها را بازرسى كردند، به قابله ها دستور دادند كه زنان را تحت معاينه دقيق قرار دهند واگر اثر حمل دريكى از آنان مشاهده كردند، فوراً گزارش كنند(1).


1 . كمال الدين ج1ص124.


صفحه 205

امام با وجود اين مراقبتها ى شديد، تا آنجا كه شرايط اجازه مى داد فعاليتهاى اجتماعى، سياسى وعلمى خودرا تعقيب مى كرد. مجموع روشهاى امام، در آن جو پرخفقان، درچهار مطلب ياد شده در زير خلاصه مى گردد:

1ـ بحثهاى علمى امام دربرابر كسانى كه به امامت او معتقد نبودند.

2ـ كوششهاى علمى امام درباره معارف اسلامى و ردّ شبهه ها و اشكالها.

3ـ مراقبت وكوششهاى امام درباره ياران خود كه مبادا دردام عباسيان بيفتند و به صورت مهره وابزارى براى آن حكومت درآيند.

4ـ زمينه سازى امام درباره اعتقاد مردم به غيبت فرزند عزيزش، حضرت مهديـ عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف ـ

بحث درباره هر كدام از اين برنامه ها مايه گستردگى سخن است، همين قدر ياد آور مى شويم كه هيچكدام از پيشوايان ما، در آگاهى بخشيدن وروشنگرى وتحريك مردم بر مخالفت با دستگاه ظلم و ديگر امورى كه مى توانست به زنده شدن حق ومردن باطل يارى كند، يك لحظه ساكت ننشسته ووظيفه خودرا به نحو شايسته اى انجام مى دادند.


صفحه 206

فصل سيزدهم

حضرت مهدى (عليه السلام)

دوازدهمين اختر آسمان ولايت حضرت مهدى (عليه السلام) دردوران خلافت مهتدى عباسى، درنيمه شعبان سال 255 هجرى، روز جمعه به هنگام طلوع فجر متولدشد، وجهان رابانور خود روشن نمود وبارقه اميد در دل مستضعفان جهان و پيروان اهل بيت ( (عليهم السلام) ) درخشيد.نام او محمد وكنيه اش ابو القاسم است. از آنجا كه حكومتهاى خود كامه آن زمان، تولد او را بر خلاف مصالح خود تشخيص داده بودند، با مراقبتهاى كامل مواظب بودندكه اين فرزند ديده به جهان نگشايد واگر هم ديده به جهان گشود، اورا نابود سازند.از اين جهت او، پس از شهادت پدر ارجمندش امام حسن عسكرى (عليه السلام) كه امامت در وجود آن حضرت مستقر شد به امر خدا غيبت انتخاب كرد و جز با نايبان خاص خود با كسى تماس نمى گرفت مگر در موارد استثنايى.

پدر ارجمند او درسال 260 هجرى، درگذشت واز همان زمان، نخستين غيبت امام به نام «غيبت صغرى» آغاز شد واين غيبت تا سال 329 هجرى، يعنى شصت ونه سال ادامه داشت وازآن سال «غيبت كبرى» آغاز شد، تا وقتى كه خدا بخواهد از پس پرده غيبت بيرون خواهد آمد وحكومت جهانى الهى را تحقق خواهد بخشيد وبه آرمانهاى تمام پيامبران تجسم خواهد داد.

مقصود از غيبت صغرى اين است كه همه شيعيان وعلاقمندان آن حضرت


صفحه 207

درآن دوران، مى توانستند به وسيله يكى از نواب خاص آن حضرت با اوتماس بگيرند و پاسخ دريافت كنند.اسامى نواب چهارگانه عبارتند از:

عثمان بن سعيد عَمْرى

محمّد بن عثمان بن سعيد عَمْرى

ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى

على بن محمّد سمرى

كه آخرين آنها درسال329 هجرى درگذشت.

ازسال 329، كه غيبت كبرى آغاز شد، باب نيابت خصوصى بسته شد ونيابت عمومى كه از آنِ فقهاء است پاسخگوى كليه پرسشها ومشكلات گرديد، وزعامت شيعيان درعصر غيبت، به فقهاى جامع الشرايط واگذار گرديد.

خصوصيات حضرت مهدى (عليه السلام)

مجموع احاديث ورواياتى كه درمورد حضرت مهدى (عليه السلام) وارد شده است، مشخصات اورا به شرح زير بيان مى كند:

1ـ او از خاندان پيامبر اسلام وفرزندان اواست.

2ـ از فرزندان امام حسين است.

3ـ دوازدهمين پيشوا پس از پيامبر مى باشد.

4ـ فرزند امام حسن عسكرى است.

5ـ جهان را مملو از عدل و داد مى سازد.

6ـ حكومت جهانى را بر پا مى نمايد.

7ـ مستضعفان وبه اسارت كشيدگان از قيد زنجير اسارت آزاد مى شوند.


صفحه 208

8ـ جنگها برچيده مى شود و صلح وآرامش وعمران جاى آنها را مى گيرد.(1)

سخن درباره حضرت مهدى ابعاد مختلفى دارد وبر مسلمان محقق لازم است كه درباره هربعد از ابعاد زندگانى او كنجكاوى كند وبيانديشد. غالباً پرسشهاى پيرامون مسائل يا دشده درموارد زير است:

1ـ آيا تأسيس حكومت واحد جهانى امكان پذير است كه حضر ت مهدى براى تحقق بخشيدن به اين آرمان، حى وزنده مانده و روزى براى آن برانگيختهميشود؟

2ـ فايده وجود امام نسبت به امت اسلامى چگونه است ؟

اينك اين دو مسئله را در اين جا مطرح مى كنيم.


1 . مدارك اين خصوصيات به قدرى زياد است كه نمى توان آنهارا دراين بحث فشرده آورد وبراى آگاهى بيشتر به كتاب «منتخب الأثر» رجوع شود.


صفحه 209

1

حضرت مهـدى ـ عج ـ

و حكومت واحد جهانى

چهره واقعى انسان اجتماعى، آنگاه به خوبى روشن مى شود كه از كليه غزايز و نهادهاى درونى او كه زيربناى زندگى اجتماعى اورا تشكيل مى دهد، وطراح سرنوشت زندگى اجتماعى او مى باشد، آگاه باشيم.

نگاه سطحى ونگرش كوتاه درزندگى انسان، مارا از سرانجام وسرنوشت بشر درآينده آگاه نمى سازد، زيرا او موجودى دو چهره است ويا «صورتى درزير دارد آنچه در بالاستى».

چهره ظاهرى وبرونى جامعه انسانى، كاملاً يأس آور است، وخطوط برجسته سيماى او را، شقاوت وبدبختى، جنگ وستيزه جويى، ترك عواطف وافزايش سلاحهاى ويرانگر، نابسامانيها ى اخلاقى وفكرى و... تشكيل مى دهد.

هرگاه وسيله شناخت ومحور قضاوت ما درباره سرنوشت انسان،همين خطوط ظاهرى آ ن باشد، قطعا بايد از تكامل بشريت وبازگشت انسان به خويشتن مأيوس گرديم، وپيوسته درانتظار فاجعه ها باشيم فاجعه هايى كه انسان وتمدن ماشينى و صنعتى، اورا هرچه زودتر به كام خود فرو كشيده واز «تاك و تاك نشان» اثرى باقى نخواهدگذارد.

درحالى كه زير اين چهره كريه وناخوشايند انسان، چهره واقعى او، پوشيده مانده وپيوسته اميد بخشش وسرور آفرين مى باشد و مى گويد: پشت سر اين شب ظلمانى، روز روشنى وجود دارد و«پايان اين شب سيه سپيد است».


صفحه 210

علت اميدوارى

علت اينكه به آينده بشر اميدوار هستيم، دو چيز است، يكى از اين دو چيز عبارت است از: افزايش رشد اجتماعى،ديگرى عبارت است از: فطرى بودن تكامل. اينك تشريح هر دو علت.

1ـ افزايش رشد اجتماعى

چيزيكه ما رابه آينده بشر وتحول عميق درزندگى انسانها اميدوار مى سازد، يك رشته صفات عالى وسجاياى اخلاقى است كه با آفرينش او سرشت شده است.واين صفات در طول تاريخ بوسيله رادمردان بزرگ وپيروان پاك آنها، از طريق: عدالت خواهى، حق طلبى، ايثارگرى، مبارزه با ظلم وتعدى، ونثار جان ومال درراه احياى اهداف عالى، خودرا نشان داده وثابت كرده است كه دروجود انسان علاوه بر قواى حيوانى وغرايز نفسانى كه مبدأ شر و خونريزى است، يك رشته احساسات پاك وجود دارد، كه اگر به فعليت برسند، تمام غرايز حيوانى را كنترل كرده، وهمه راتعديل مى كند. ودرمسير حق و حقيقت قرار مى دهند.

چيزى كه هست احساسات ظريف انسان در طول تاريخ براثر كمبود رشد، مقهور «خود خواهى» و «جاه طلبى» انسان بوده، وازاين جهت قسمت اعظم از صفحات تاريخ اورا سياه ساخته است،ولى اين قاهريت ومقهوريت هميشه وپيوسته نيست، چه بسا بر اثر بالا رفتن رشد فردى واجتماعى درانسان، عقل وخرد، زمام غرايز مرز نشناس انسان را به دست گرفته وآن را كنترل كند، وبه صورت نيروى باز دارنده از نفوذ هريك در قلمرو ديگرى جلوگيرى كرده ومرز هركدام را مشخص سازد، و درنهايت قواى حيوانى را درخدمت تكامل انسان قرار دهد.


صفحه 211

2ـ عشق به تكامل از درون انسان شعله مى كشد

يك چنين اميدوارى علت ديگرى دارد وهرگز ناشى از ساده لوحى ويا خوش بينى زياد نيست، بلكه به خاطر اين است كه علوم انسانى به روشنى ثابت كرده است كه عشق به كمال دروجود انسان ريشه هايى دارد، واز درون او شعله مى كشد، ويگانه امتياز انسان از ساير جانداران، همان عشق به تكامل است و به خاطر همين عشق به تكامل است كه هرروز زندگى خود را رنگين تر ومتنوع تر مى سازد، درحالى كه ديگر جانداران، ميليونها سال است كه در جا مى زنند، وزندگى يكنواخت وآرام دارند.

هرگاه عشق به كمال با گوشت وخون او آميخته شده وهيچگاه از او جدا نمى گردد، قهرا روزى او را دربستر كمال، درمسير تكامل قرار خواهد داد، و چيزى نخواهد گذشت كه اين نقاب كريه، از چهره زيباى او برافتاده وچهره معصومانه او را در ظل بر قرارى يك حكومت جهانى الهى خواهيم ديد.

نشانه عشق او به كمال، تكامل زندگى مادى او است، او درطى اين قرون از كوخ نشينى به كاخ نشينى، از تسخير حيوانات به تسخير فضا، از بهره گيرى از سنگهاى سه گوش وآتش ومفرغ، به بهره گيرى از انرژى اتمى ترقى كرده است، به گونه اى كه اگر بشرهاى نخستين، بار ديگر به اين جهان برگردند، جهان را غير آن جهان، وانسان را غير آن انسان ديرينه خواهند انگاشت.

ولى بطور مسلم تكامل مادى، تكامل يك بعدى است وهرگز نمى توان نام آن را تكامل نهاد،اگر بعد معنوى با آن توأم نباشد، چه بسا به قيمت نابودى انسان تمام خواهدشد،تا آنجا كه كارشناسان نظامى تأييد مى كنند كه قدرت بمبهاى هسته اى در زرادخانه هاى جهان، به اندازه اى است كه تنها با بكا ر بردن چند عدد از آن، مى توان فاتحه انسانيت راخواند، اما با اين وصف مى توان يك چنين تكامل يك


صفحه 212

بعدى را تكامل واقعى وجامع خواند؟!

بنا بر اين بايد گفت: به حكم اينكه ميل به تكامل جزو سرشت انسان است، جامعه انسانى هرچه زودتر بايد اين تكامل يك بعدى را به صورت تكامل درتمام ابعاد،تكامل درماديات ومعنويات درآورد وچهره واقعى خودرا از اين راه نشان دهد و گرنه تكامل او ضد تكامل خواهد بود.

دراينجا دو سئوال مطرح مى باشد،يكى مربوط به وحدت تمدنها و فرهنگها و ادغام همه جامعه ها دريك جامعه است،ديگرى مربوط به محو ظلم و استثمار و جايگزينى عدل و دادگرى به جاى آن است، وما هر دو پرسش را مطرح كرده و به روشى از آن، پاسخ مى گوييم.

1ـ آيا وحدت جامعه ها وتمدنها وفرهنگها امكان پذير است

آيا روزى فرا مى رسد كه جوامع جهان، با فرهنگها وتمدنهاى گوناگون، كه هركدام براى خود آهنگ خاصى دارد، به صورت جامعه واحد، فرهنگ وتمدن واحد، درآيند وزير پوشش حكومت واحدى قرار بگيرند.

پاسخ اين سئوال را بحثهاى مربوط به طبيعت جامعه واينكه گرايش انسان به زندگى اجتماعى چگونه است، مى دهد، آيا اين گرايش همانطور است كه قرآن مى گويد؟

زندگى اجتماعى طرحى است كه خلقت در او قرار دارد، واو با انگيزه درونى شبيه غريزه، بسوى زندگى جمعى گام برمى دارد، اگر زندگى اجتماعى او، روى اين اصل استوار است، قطعا روح جمع گرايى درجامعه بشريت، كم كم گسترش بيشترى پيدا كرده وهمه جامعه ها درجامعه واحدى ادغام خواهند شد.

وبه عبارت ديگر:اگر بر زندگى انسان، روح جمع گرايى وگروهى، حاكم


صفحه 213

وسايه افكنده است وسايه آن لحظه به لحظه درحال گسترش است، قطعاً جوامع و فرهنگها وتمدنهاى مختلف رو به تشكّل ووحدت گذارده، و درآينده نزديكى با تكامل فرهنگى وافزايش وسايل ارتباط جمعى، جامعه هاى مختلف آهنگ واحدى پيدا خواهند كرد. وبه صورت يك جامعه درخواهند آمد، وآن روحى كه مايه پيدايش تشكل ها وجامعه هاى كوچك شده است، همان روح، اين جامعه هارا درمسير انسجام وتوحيد قرار خواهد داد.

درباره علّت زندگى اجتماعى انسان، نظريه هاى گوناگونى مطرح شده است.

گاهى گفته مى شود كه زندگى جمعى انسان، معلول حس استعمار و سود جويى انسان است كه اورا به سوى زندگى جمعى مى كشد،گاهى گفته مى شود كه يك مجاسبه فكرى وعقلى انسان را به زندگى اجتماعى دعوت مى كند، زيرا انسان با يك محاسبه آسان دريافته است كه تنهايى، به زندگى لذيذ وشيرين، قادر و توانا نيست، و گاهى نظريات ديگرى مطرح مى گردد.

نظريه صحيح واستوارى كه مورد تأييد دلايل حسى و عينى است، وآيات قرآن نيز آن را تصديق مى كند اين است كه زندگى اجتماعى براى انسان يك امرفطرى است وچنين زندگى از نخست درخلقت او طراحى شده است ( وبه اصطلاح گذشتگان «الإنسان مدنى بالطبع)» دراين صورت روح جمع گرايى كه در طول تاريخ از صورتهاى بسيط به صورت كاملتر رسيده است، قطعا درآينده زندگى انسان، گسترش بيشترى پيدا كرده و همه جوامع وفرهنگها وتمدنها، همه حكومتها درجامعه واحدى كه يك فرهنگ ويك تمدن ويك حكومت دارد، ادغام مى شوند،ونشانه هاى چنين گسترش درزندگى بشر قرن بيستم، كم وبيش به چشم مى خورد.

زيرا درحالى كه در اواخر قرن نوزدهم وآغاز قرن بيستم، عده اى به فكر احياء فكر «ناسيوناليسم» ومليت پرستى بودند، وگروهى درقيافه هاى مختلفى ازآن به


صفحه 214

شدت دفاع مى كردند، ناگهان مسئله «انترناسيوناليسم» ولزوم تشكيل حكومت واحد جهانى، درچشم انداز متفكران غرب قوت گرفت وجنگهاى بين المللى اول و دوم درطول اين مدت، به اين انديشه قوت بخشيد، وآنان با بينايى خاصى دريافتند، كه وجود مرزهاى مصنوعى ميان ملتها،عامل جنگ وخونريزيها است، وبراى رهايى ازاين بدبختى، چاره اى جز اين نديدندكه مرزهاى مصنوعى را درهم بكوبند، و همه انسانها را كنار هم، زير يك لوا و پرچم وحكومت قرار دهند.

كشتارهاى وحشيانه جنگ جهانى اول، سبب شد كه اتحاديه بزرگى به صورت«جامعه ملل» بوجود آيد و درآن 26 كشور عضو ومتحد گردند، تا در سايه آن بتوانند از بسيارى از خونريزيها جلوگيرى كنند و مسائل بين المللى را از طريق مذاكره حل و فصل نمايند، ولى چون اين اتحاديه به صورت ناقص تأسيس شده بود، نتوانست جهان را از آتش جنگ دوم برهاند.

در اثناى جنگهاى بين المللى دوم، فكر تأسيس يك جامعه جهانى به صورت واقع بينانه تر قوت گرفت،ونقطه اتكايى بنام «سازمان ملل متحد» و«اتحاديه هاى بين المللى» به وجود آمد واهداف اين سازمان درمنشورى بنام «منشور سازمان ملل متحد» تشريح گرديد.

متفكران وسياستمداران بزرگ جهان پيش بينى مى كنند كه ممكن است سازمان ملل كه در حقيقت يك پارلمان جهانى است درآينده به صورت مركز يك حكومت واحد جهانى درآيد، ووحدت انسانها و برابرى تمام بشرها را اعلام بدارد.

اين نوع جامعه ها وسازمانها وتبليغ از «انترناسيوناليسم» به جاى «ناسيوناليسم» گواه بر اين است كه ادغام جامعه ها دريك جامعه، وتبديل حكومتها،به يك حكومت جهانى، آنچنان انديشه دور و غير ممكن نيست بلكه به اندازه اى است كه گروهى از متفكران جهان كه هوادار حكومت واحد جهانى مى باشند دراعلاميه خود كه در كنگره توكيو درسال 1963 منتشر كرده اند، خطوط


صفحه 215

اساسى طرح خودرا آورده اند و خطوط برجسته آن عبارت است از:

1ـ پارلمان جهانى

2ـ شوراى عالى اجرايى

3ـ ارتش جهانى

4ـ ديوان دادگسترى بين المللى

اين نوع طرز تفكرها وتشكيل چنين كنگره ها وطرحها نشانه آن است كه طرح الهى كه پيامبران واولياء گرامى خدا ازآن گزارش داده اند، درشرف تكوين ودرحال جوانه زدن است وآنچه را كه فلسفه مهدويت كه به آينده نگرى خاصى، خواهان حكومت واحد جهانى توأم با وحدت وفرهنگ وتمدنها مى باشد، انديشه اى بس ممكن وقريب الوقوع است كه كم وبيش نشانه هاى آن به چشم مى خورد.

2ـ صلح وصفا به جاى خونريزى

دومين پرسشى كه دراينجا مطرح است اين است كه تاريخ بشر مملو از جرايم وتعدى است، انسان با شنيدن نام جباران، مستكبران، مترفان، مسرفان، طواغيت،سلاطين،اميران، به ياد خونريزيها،آدمكشيها،تعديها و تجاوزهاى بيحدّ وحساب آنان مى افتد وباخودمى انديشد كه آيا پايان اين شب سيه، سفيدى دارد؟

وآيا روزى فرا مى رسد كه انسان درزندگى، تجاوز وستم را كنار بگذارد وبرادروار كنارهم زندگى كنند؟

پاسخ به اين سئوال با توجه به محاسبات فلسفى واجتماعى روشن است زيرا حركت انسان به سوى كمال، مورد اتفاق تمام مكاتب است ولى انسان وقتى به عاليترين درجه كمال مى رسد كه حركت او به سوى كمال، منحصر درجهات مادى


صفحه 216

نباشد، وجهات معنوى اورا نيز دربرگيرد، رشد مادى انسان اجتماعى ازنظر صنعت وعلم قابل انكار نيست، وگسترش قدرت او بر دريا وخشكى، برهمه واضح وروشن است. ولى آيا تكامل مادى او كه تكامل يك بعدى است مى تواند ضامن سعادت وخوشبختى انسان باشد؟به طور مسلم نه،زيرا تكامل واقعى آنگاه صورت مى گيرد كه دركنار علم وصنعت درجنب سفاين فضايى، وقمرهاى مصنوعى، وزير دريايى ها وآسمانخراشها وصنايع بزرگ مادر، عدالت و دادگرى، رأفت، عاطفه واخلاق وانسانيت نيز حكومت كند، ودر غير اين صورت، جامعه بسان مرغ يك پر خواهد بود كه با پرش مختصرى به زمين افتاده و نابود خواهد شد.

خلاصه اعتقاد به حركت كمالى انسان، مارا بر آن وادار مى كند كه درانتظار چنين روزى باشيم.

مرحوم علاّمه طباطبايى دراين مورد مى نويسد:«نوع انسان به موجب فطرتى كه خداوند درنهاد او قرار داده خواستار سعادت حقيقى خود مى باشد، وسعادت واقعى دراين است كه نيازهاى جسم و جان او هردو تأمين شود، دنيا وآخرتش هردو منظور گردد. اينكه مى بينيم گاهى انسان از راه سعادت واقعى منحرف شده و بيراهه مى رود، نه ازاين جهت است كه نداى فطرت رانشنيده گرفته وگوش به فرمان آن نداده است، بلكه اين انحرافها مولود اشتباه وخطا درتطبيق است. ( او به دنبال سعادت وكمال است ولى تصور مى كند كه آن مورد انحرافى تضمين كننده كمال است)وبايد دانست كه دستگاه آفرينش به هدف ومقصود نهايى كه درپيش دارد ديريازود خواهد رسيد.

قرآن وآينده جامعه ها

قرآن درباره سرنوشت جامعه ها به روشنى سخن گفته است و با ملاحظه آياتى كه دراين زمينه وارد شده است، مى توان نظريه قرآن را درجهات مختلف مسئله


صفحه 217

دريافت، وما آيات فراوانى را كه دراين موضوع وارد شده است، درچند بخش مطرح مى كنيم وبراى اينكه اشتباه رخ ندهد، درشمارش بخشها از حروف «ابجد» استفاده مى كنيم.

الف ـ وارثان زمين صالحانند

آينده نگرى انسان اورا وادار مى كند كه از آينده جهان وسرنوشت بشر خبرى به دست آورد، زيرا از سپيده دم تاريخ نزاع ونبرد پيوسته ميان صفوف حق و باطل بر قرار بوده و پيروزى دست به دست مى گشته وبه تعبير قرآن (...وَتِلْكَ اْلاَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ)(1) ما ايام وروزهاى (شيرين پيروزى ) راميان مردم دست به دست مى گردانيم.

بااينكه روش تاريخ بشر تاكنون به صورت مبادله پيروزى بوده است ولى قرآن معتقد است كه سنت الهى بر اين تعلق گرفته كه در آينده فقط صالحان، وارثان زمين خواهند بود وحكومت جهان واداره امور آنان را به دست خواهند گرفت وحق وحقيقت درموضع خود استوار خواهد بود وباطل بر آن پيروز نخواهد شد وهمه جهانيان زير لواى حكومت صالحان قرا رخواهند گرفت وحكومت واحدى بر جهان مستولى خواهد شد، چنانكه مى فرمايد:

(وَلَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبوُرِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ اْلاَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِى الصَالِحُونَ)(2)

مادر كتاب زبور، پس از «ذكر» (شايد مقصود تورات باشد) چنين نوشتيم كه درآينده صالحان وپاكان وارثان زمين خواهند بود، وصفحه جهان براى ابد از لوث وجود افراد ناصالح پا ك خواهد شد.


1 . سوره آل عمران، آيه 140.

2 . انبياء آيه 105.


صفحه 218

ودرآيه ديگرباز مى فرمايد:

(وَعَدَاللّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِيْ الاَْرْضِ كَما اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ...)(1)

خداوند افراد با ايمانى از شما را كه داراى عمل نيك هستند، وعده قطعى داده است كه آنان را خليفه وجانشين خود درروى زمين قرار خواهد داد.

جانشينى اين گروه از خداوند، يا از پيشينيان در روى زمين همان تدبير امور زندگى وبر قرارى عدل و عدالت در اجتماع وتوسعه عمران وآبادى در روى زمين است.

درآيه سوم، سرانجام را ازآن تقوا پيشگان مى داند ويادآور مى شود كه (وَالْعَاقِبَةُ لِلتَّقوى)(2) «سرانجام اينك در تقوى و پرهيزگارى است.»

ب ـ استقرار آيين خدا وگسترش امنيت درجهان

قرآن معتقد است كه سرانجام خداوند آيينى را كه بر بندگان خود پسنديده است درروى زمين مستقر خواهد ساخت، آيينى كه از هر نوع شرك ودوگانه پرستى پيراسته مى باشد.

درآن روز امنيّت سراسر جهان را فرا خواهد گرفت پيروان حق بدون واهمه وترس خداى جهان را پرستش خواهند كرد. ديگر اثرى از تقيه و مماشات با مخالفان وگروه هاى باطل وجود نخواهد داشت چنانكه مى فرمايد:

(...وَلَيُمَكِّنَنّ لَهُمْ دِينَهُمُ الَّذىِ اِرْتَضَى لَهُمْ َولَيُبَدِّ لَنّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً يَعْبُدُونَنِي لا يُشْرِكُونَ بِي شَيْئَاً)(3).


1 . نور آيه 55.

2 . طه آيه 132.

3 . نور:آيه 55.


صفحه 219

آيينى را كه براى آنان پسنديده مستقر خواهد ساخت وبه آنان پس از بيم وناامنى، امنيت خواهد بخشيد، مرا عبادت خواهند كرد و كسى را براى من شريك قرار نخواهند داد.

ج ـ گسترش اسلام درسراسر جهان

قرآن دردو مورد از بر قرارى آيين اسلام درجهان و پيروزى آن بر دينهاى ديگر خبر داده است واين گزارش غيبى تاكنون محقق نگرديده وطبق روايات، ظرف تحقق آن دوره ديگرى است كه درآن آخرين وصى پيامبر حضرت مهدى (عليه السلام) زمام امور را به دست مى گيرد واسلام را در سراسر شرق و غرب منتشر مى سازد، چنانكه مى فرمايد:(هُوَالَّذيِ أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَدِينِ اْلحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلّهِ َوَلْو كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ )(1) او است كه پيامبر خود را با هدايتها وآيين استوارى فرستاده است تا دين حق را بر تمام دينها پيروز گرداند هرچند گروهى مشرك آن را دوست نداشته باشند.

در آيه ديگر همين مطلب به تعبير ديگر واينكه «نور خدا خاموش شدنى نيست» واردشده است، چنانكه مى فرمايد: (يُريدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَاللّهِ بِأ َفْواهِهِمْ وَاُللّهُ مُتِمُُّ نُوِرِه وَلَوْكَرِهَ اْلكافِرُونَ)(2) مى خواهند نور خدا را بادهان هاى خود خاموش كنند خداوند نور خودرا به پايان مى رساند هرچند كافران دوست نداشته باشند.

د ـ پيروزى پيامبران

پيامبران در طول تاريخ براى اشاعه مكتب خود مجاهدتها وكوشش ها


1 . توبه ، آيه 3وصف ، آيه 9.

2 . صف آيه 8.


صفحه 220

كرده اند ولى هرگز نتوانسته اند مكتب خود را در سراسر جهان پياده كنند ودر هرعصرى گروه هاى بى شمارى به مخالفت با پيامبران برخاسته و سد راه آنان بوده اند، ولى قرآن مبارزه اهل باطل را بامكتب حق يك مبارزه موقت تلقى مى كند ومعتقد است كه سنگرهاى باطل سرانجام فرو ريخته وبرنامه هاى پيامبران درجهان گسترش پيدا خواهد كرد.

قرآن اين حقيقت را طى آياتى چند بيان مى كند:

(إِنَّا لنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذينَ آمَنوُا فِي الْحَياةِ الدُّنيا...)(1) ما پيامبران وفرستادگان خود وافراد با ايمان را دردنيا وآخرت كمك مى كنيم.

قرآن درآيه ديگر ازتعلق مشيت الهى بر پيروزى پيامبران درآينده سخن مى گويد آنجا كه مى فرمايد: (وَلَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِينَ *إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ* وَإِنَّ جُنْدَنالَهُمُ الْغَالِبُوَن) (2) اراده و مشيت ما به پيروزى پيامبران تعلق گرفته است،آنان كمك شدگان هستند وسپاه ما (سپاه توحيد) پيروز است.

ودر آيه ديگر مى فرمايد: (كَتَبَ اللّهُ لأَغْلَبَنَّ أَنَا وَرُسُلِي)(3) خداوند برخود واجب و لازم شمرده است كه او وپيامبران وى برقواى كفر غلبه كنند.

هـ ـ در مبارزه حق وباطل، حق پيروز است.

آيات قرآنى نه تنها نظام تكوين را نظام خير، وغلبه خير بر شر مى داند بلكه سرانجام نظام اجتماعى انسان را نظام استوار مى داند كه درآن، نظام توحيد بر نظام شرك و طاغوت غلبه كرده و پيروزى ازآن صالحان وراستگويان خواهد بود، ازاين جهت مى فرمايد:( بَلْ نَقْذِفُ بِاْلحَقِّ عَلَى الْباطِلِ فَيَدْمَغُهُ فإِذَا هُوَ زَاهِق...ٌ) (4) ما


1 . غافر آيه 51.

2 . صافات آيه 172.

3 . مجادله آيه 12.

4 . انبياء آيه 18.


صفحه 221

حق را بر باطل مى زنيم وآنرا نابود مى سازيم ناگهان آن پوچ و تباه است.

قرآن درآيه ديگر حق وباطل را به آب وكف تشبيه مى كند باطل بسان كف بر دوش حق سوار مى شود وبا حركت حق حركت مى كند اماديرى نمى پايد باطل هاى كف گونه فروكش كرده و حق وحقيقت بسان آب حيات دردلها باقى مى ماند:

(أَمَّا الزَبدُ فَيَذْهَبُ جُفَآءً وَأَمّا ما يَنْفَعُ النَّاسَ فَيَمْكُثُ فِي الاْرْضِ)(1) كفهاى روى آب نابود مى شوند وآنچه براى مردم مفيد است در زمين باقى مى ماند.

و ـ كمك هاى غيبى در سرانجام جامعه ها

قرآن معتقد است كه درسرانجام جامعه ها افراد فداكارى پيدا مى شوند كه با تمام قدرت درعزت اسلام و ذلّت كفر مى كوشند واز اين طريق به گروهكها هشدار مى دهد كه اگر از جاده مستقيم توحيد منحرف شوند وبه جاهليت باز گردند هرگز آيين حق با انحراف آنان نابود نمى شود.ودرطول تاريخ كه جامعه انسانى روبه كمال است افرادى پيدا مى شوند كه خداوند آنان را دوست دارد وآنان نيز خدارا دوست دارند آنان درمقابل گروه با ايمان متواضع ودر برابر كافران عزيز وسركشند. درراه خدا كوشش مى كنند واز سرزنش وسرزنش كنندگان نمى ترسند، آنجا كه مى فرمايد:

(يَا اَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا مَنْ يَرتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِى اللّهُ بِقَوْم يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أذِلَة عَلَى الْمَؤْمِنِينَ أعِزَّة عَلَى الْكَافِريِنَ يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَلايَخافُونَ لَومَةَ لائِم...)(2)

اكنون بايد ديد اين وعده ها ونويدهاى قرآن كه تاكنون به صورت عالمگيرجامه عمل نپوشيده است، كى تحقق خواهد پذيرفت،گره اين مشكل را مى توان با مراجعه به روايات صحيح اسلامى گشود، روايات اسلامى انگشت روى اين مجهول ها


1 . رعد آيه 17.

2 . مائده آيه 54.


صفحه 222

مى گذارند واز تحقق اين نويدها درعصر حضور امام زمان گزارش مى دهند.

روايات ازيك رشته تكاملها وپيشرفتها در عقول وخرد،درصنايع وتكنيك گزارش داده، هم چنانكه از جهانى شدن عدل اسلامى وآيين توحيد، قاطعانه خبر مى دهد. اينك اين روايات رابه صورت فشرده در اينجا مى آوريم واز هر موضوعى تنها به نقل يك حديث اكتفا مى كنيم:


صفحه 223

سرانجام جامعه ها

از نظر احاديث اسلامى

1ـ تكامل عقول وخردها

مرور زمان وتجارب تلخ وشيرين،مايه شكوفايى عقل انسانى مى گردد وبشر درپرتو الطاف الهى درمى يابد كه: ديگر سازمانهاى بشرى وتدابير انسانى قادر به حل تضادها ومشكلات نيست. ازاين جهت بى درنگ به نداى حضرت قائم (عليه السلام)پاسخ مى گويند وانسانها با رضايت خاطر به انقلاب امام مى پيوندند.

امام باقر (عليه السلام) دراين مورد مى فرمايند: «إذا قامَ قائِمنا وضع اللّه يده على رؤس العباد فجمع بها عقولهم وكملت به أحلامهم» (1)

آنگاه كه قائم ما قيام كند خداوند دست لطف ورحمت خودرا بر سر بندگان خود مى گذارد وازاين طريق به عقول آنان وحدت مى بخشد وبه وسيله او خردهاى آنان تكامل پيدا مى كند.

2ـ تكامل صنايع

يك انقلاب جهانى بدون تكامل صنايع امكان پذير نيست، رهبر انقلابى كه مى خواهدصداى خود را به آخرين نقطه جهان برساند بدون تكامل تكنيك امكان پذير نمى باشداز اين جهت احاديث اسلامى نويد مى دهد كه درعصر ظهور امام صنايع به حدى تكامل پيدا مى كند كه جهان حكم يك شهر را پيدا مى كند وافرادى


1 . منتخب الأثر ص482و483.


صفحه 224

كه درخاور زندگى مى كنند كسانى راكه درباختر زندگى مى كنندمى بينند وسخنان آنان رامى شنوند چنانكه امام دراين مورد مى فرمايد: «إنّ الْمؤمن في زمان القائم وهو بالمشرق ليَرى أخاه بالمغرب وكذا الّذي في المغرب يرى أخاه الّذي بالمشرق»(1)

درزمان قائم فرد با ايمان كه درمشرق زندگى مى كند برادرخودرا كه درمغرب زندگى مى كندمى بيند.

درحديث ديگر مطلب به طور روشنتر بيان شده است وآن اين است كه:«إنّ قائمنا إذا قام مداللّه لشيعتنا في أسماعهم وأبصارهم حتى لايكونَ بينهم وبين القائم يريد، يكلّمهم، فيسمعون وينظرون إليه وهو مكانه».(2)

آنگاه كه قائم ما قيام مى كند خدا به ديدگان وگوشهاى پيروان او قدرت ميبخشد تا آنجا كه ميان آنان ورهبر خود فاصله اى باقى نمى ماند واوبا آنان سخن مى گويد وسخنان اورا مى شنوند وبه او مى نگرند درحالى كه او درجاى خود قرار دارد(تكامل وسايل ارتباط جمعى).

3ـ جهانيان درپوشش اسلام درمى آيند

احاديث اسلامى نويدهاى قرآنى را درباره جهانى گشتن آيين اسلام بر ظهور حضرت قائم تطبيق مى دهد آنجا كه امام باقر (عليه السلام) مى فرمايد: «يبلغ سلطانه المشرق والمغرب ويظهر اللّه عزّوجلّ به دينه على الدّين كله ولو كره المشركون».(3)

قدرت وتسلط او شرق وغرب را فرا مى گيرد وخدابه وسيله او دين خودرا بر تمام اديان پيروز مى گرداند، هرچند مشركان دوست نداشته باشند.


1 . منتخب الأثر صفحه 482و483.

2 . منتخب الأثر صفحه 482و483.

3 . منتخب الأثر صفحه 482و483.


صفحه 225

4ـ تكامل اخلاقى

درمحاسبات گذشته به اين نقطه رسيديم كه تكامل حقيقى بايد ابعاد مادى ومعنوى داشته باشد وتكامل يك بعدى تكامل واقعى نيست.

احاديث اسلامى از تكامل اخلاقى درعصر ظهور امام دوازدهم گزارش مى دهد آنجا كه همه محدثان اسلامى اين جمله را از پيامبر نقل مى كنند كه يكى از ويژگيهاى حكومت حضرت حجت (عليه السلام)گسترش عدل و داد وبرچيده شدن بساط ظلم وستمگرى است وجمله «يََمْلاَءُ الاْرض قِسْطَاً وعَدْلاً» بيانگر اين تكامل است.

5ـ ترميم خرابى ها

احاديث اسلامى از آبادى جهان وتسلط بشر بر گنجينه هاى نهفته دردل زمين درزمان ظهور امام به روشنى گزارش مى دهد وجمله ياد شده درزير درروايات ما وارد شده است:

«وَتَظْهَرُ لَهُ الْكنُوز وَلايَبْقى فِي الأرْض خَرابِ إِلاّيعُمره»

گنجينه هاى نهفته در دل زمين دراختيار امام قرار مى گيرد وبا نفوذ وقدرت مادى ومعنوى كه دارد ويرانى هاى موروث از تسلط ظلم وجور را آباد مى كند.

نتيجه اينكه آنچه را كه محاسبات عقلى واجتماعى درباره سرانجام جامعه نشان مى دهد، مورد تصديق قرآن واحاديث اسلامى قرار مى گيرد،چيزى كه هست احاديث اسلامى زمان ووقت اين تكامل ها را به روشنى تعيين مى كند وظهور امام قائم را همگام با اين تحولات مى داند.


صفحه 226

2

فوايد وجود امام زمان (عليه السلام)

يا

نقش انتظار در بازسازى جامعه اسلامى

دراين بخش فوايد انتظار دربازسازى جامعه اسلامى از جهات مختلفى مورد بررسى قرار مى گيرد وبه پرسش كسانى كه وجود امام را درعصر غيبت «وجود بدون بازده» انديشيده اند، به صورتهاى مختلفى پاسخ گفته مى شود.

1ـ سابقه وتاريخچه بحث

از زمانى كه امام قائم (عليه السلام) ازديده ها پنهان شده و پس پرده غيبت زندگى خودرا شروع كرده است، انبوهى از پرسشها، پيرامون مسائل غيبت درميان كنجكاوان مطرح بوده است ونوع اين پرسشها ازيك نوع قدمت و ديرينگى برخوردارند،بگونه اى كه بسيارى از اين سئوالها درنوشته هاى نويسندگان كتابهاى مربوط به امام زمان درقرن چهارم و پنجم اسلامى مطرح شده ودانشمندان، پاسخهاى مناسبى داده اند.

صدوق (306 ـ 381)يكى از محدثين عالى مقام شيعه است در كتاب «كمال الدّين» پيرامون مسائل مربوط به غيبت، به گونه اى سخن گفته است. اين نه تنها صدوق است كه دركتاب خود چنين مسائلى را بررسى نموده است بلكه محدث


صفحه 227

ديگرى بنام «نعمانى»(م ـ 410) دركتاب خود، مربوط به غيبت امام زمان وهمچنين استاد شيعه مرحوم «شيخ طوسى» ( 385ـ460) دركتاب خود نيز اين مسائل را بازگو نموده وبه تجزيه و تحليل پرداخته است. بنابراين، اين پرسشها درباره امام زمان تازگى ندارد، بلكه بيش از هزار سال ازعمر آنها مى گذرد. طبعاً پاسخ ها نيز تازگى نداشته وبسان پرسشها از عمر طولانى برخور دارند. چيزى كه هست پاسخها درطول زمان، آرايش خاصى پيدا كرده وبا مقتضيات زمان، همراه گشته است.

تشريح سئوال

از جمله سئوالها ى رايج در باره امام زمان، مسئله فايده وجود امام غايب است. همگى مى دانيم كه اثر بارز وجود امام هدايت و رهبرى است، اكنون سئوال مى شود امامى كه ازنظرها غايب است چگونه مى تواند هدايت كند، به عبارت ديگر با توجه به اينكه قرآن هدايت را از ويژگيهاى امام مى شمارد ومى فرمايد:(وَجَعَلْناهُمْ أئِمَةً يَهْدُونَ بِأمْرِنا... )(سوره انبيا/22 آيه 73) چگونه مى توان چنين وظيفه سنگين را از امام پنهان انتظار داشت. وبه تعبير ديگر: امام(عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف) در هر حال رهبر وپيشوا است ووجود يك رهبر درصورتى مى تواند مفيد باشد كه تماس مداوم با پيروان خود داشته باشد امام غايب ازنظر، وناپيدا، چگونه مى تواند نقش رهبرى خودرا ايفاء كند؟

به تعبير ديگر:زندگى امام(عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف) در دوران غيبت يك زندگى خصوصى است نه يك زندگى اجتماعى درنقش يك پيشوا، با اين حال حق داريم بپرسيم اين ذخيره الهى چه اثر عمومى براى مردم مى تواند داشته باشد و چه نوع بهره اى مردم مى توانند از وجود او ببرند؟

اوبسان چشمه آب زلال حيات است كه دست كسى به او نرسد.

به علاوه اصولاً آيا مفهوم غايب شدن امام ـ عج ـ اين است كه وجودش به يك


صفحه 228

روح نامرئى يا امواج ناپيدا و اشعه وامثال اينها تبديل شده، آيا اين با علم سازگار است؟ اين سئوال بدون شك ـ سئوال مهمى است: ولى اشتباه است كه گمان كنيم بى جواب مانده، اما اجازه بدهيد نخست به پاسخ جمله اخير بپردازيم كه مايه سوء تفاهم ناجورى براى گروهى گرديده است، وپس از روشن شدن آن، به سراغ بقيه سئوالها مى رويم.

صريحاً بايد گفت:مفهوم غايب بودن امام (عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف) هرگز اين نيست كه وجود امام(عجّل اللّه تعالى فرجه الشريف) در عصر غيبت يك وجود نامرئى ورؤيايى است كه به يك وجود خيالى وپندارى شبيه تر از يك وجود عينى باشد.

بلكه او از هرنظر يك زندگى طبيعى عينى خارجى دارد، منتها با عمر طولانى.درميان مردم، ودر ميان جامعه ها رفت وآمد دارد، ودرنقاط مختلف زندگى مى كند، واگر استثنايى درزندگى او هست، همين است كه او از يك عمر طولانى برخوردار است، همين وبس.

او به طور ناشناس درجامعه انسانى زندگى مى كند، وهيچ كس در باره غيبت او جز اين نگفته است وچقدر فرق است ميان «نا شناس ونامرئى».

حال كه اين اشكال برطرف شد به سراغ اين موضوع مى رويم كه:بسيار خوب، ولى اين چنين زندگى ممكن است براى يك فرد عادى قابل توجيه باشد، ولى آيا براى يك رهبر ـ آن هم يك رهبر بزرگ الهى ـقابل قبول است ؟

ما دراين جا مسئله را از جهات ياد شده درزير مورد بررسى قرار مى دهيم.

1ـ تأثير اعتقاد به وجود رهبر در بقاى مكتب.

2ـ فوايد گوناگون امام زمان براى امت اسلامى.

3ـ حجت هاى مخفى وپنهان خدا از نظر قرآن و نهج البلاغه.

اينك نخستين بحث خود را آغاز مى كنيم:


صفحه 229

1ـ وجود رهبر مايه بقاى مكتب است

محاسبات عقلى واجتماعى ثابت مى كند كه اعتقاد به وجود چنين امام، در طول مدت،اثر عميقى دراجتماع شيعه داشته است كه اكنون به آن اشاره مى كنيم.

اصولاً جامعه اى كه براى خود تشكيلات وسازمان دارد، براى بقاى تشكيلات وادامه كار سازمانها و افراد، وجود رئيس ضرورى و لازم است.

هرگاه اين رئيس در دل اجتماع باشد، وجود چنين رهبر ومداخله او در رهبرى امت وگردش تشكيلات وسازمانها لازم وضرورى خواهد بود. ولى هرگاه اين رهبر به عللى محبوس وزندانى ويا تبعيد ودور افتاده ويا مريض وبيمار باشد، وجود او در بقاى تشكيلات و گزارش كار، مؤثر مى باشد،مردم به اميد بازگشت آن رهبر دست به دست هم داده فعاليتها و كارهارا ادامه مى دهند.

درطول تاريخ، درميان ملل زنده كه قيام ونهضتهايى داشت، براى اين مطلب گواههاى فراوانى وجود دارد كه نشان مى دهد تا رهبر از زندگى برخور داربود ـ هرچند از نزديك موفق به رهبرى نبود ـ تشكيلات گروه هاباقى وپايدار بود، اما لحظه اى كه حيات وزندگى او به پايان رسيد، تفرقه ودودستگى تشتت قوا ونيرو، پراكندگى ونابسامانى درميان جمعيت حكمفرما گرديد.

بهترين گواه براينكه وجود رهبر، حافظ نظام ونگاهدارنده مكتب ومايه تشكل پيروان است، سرگذشت نبرد، «اُحد» مى باشد، درجنگ احد بطور اشتباه ويا از روى غرضورزى ندايى در قلب لشگر بلند شد كه:«ألا قد قتل محمّد» محمد كشته شد.

اين خبر ناگوار موقعى درميان مسلمانان منتشر شد كه آنان گرما گرم مشغول دفاع از تجاوز دشمن وتعدى مهاجمان بودند وقتى براى مسلمانان، مرگ رهبر


صفحه 230

قطعى شد، نظام وپيوستگى آنان چنان گسسته گرديد كه هر كدام به گوشه اى فرار كرده و دست ازنبرد كشيدند، وگروهى به فكر افتادند كه به دشمنان بپيوندند.

ولى وقتى خبر قتل پيامبر تكذيب شد ومسلمانان ازحيات رهبر خود آگاه گرديدند و عده اى پيامبر رابا چشمان خود ديدند، لشكر از هم پاشيده، بار ديگر به دلگرمى وجود رهبر، ازنقاط مختلف كوه احد، ازميان كوهها وزير صخره ها، دور پيامبر گرد آمدند ونبرد ودفاع را از سر گرفتند، خدااين حقيقت را در قرآن بيان كرده مى فرمايد:

(وَمَا مُحَمّـدٌ إلاَّ رَسُـولٌ قَدْ خَلَـتْ مِـنْ قَبْلِـهِ الرُّسُـلُ أفَـإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقَابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّاللّهَ شَيْئَاً وَ سَيَجزِيِ اللّهُ الشاكِرينَ) (آلعمران، آيه 138)

محمّد پيامبرى نيست كه بيش از او نيز پيامبرانى آمده اند، آيا اگر بميرد ويا كشته شود، به دوران جاهليت باز مى گرديد؟ هركس به آن عصر باز گرددخدا را ضرر نمى رساند وخدا سپاسگزاران را پاداش مى دهد.

اكنون درباره امام زمان اين اصل راپياده كنيم: آيا اعتقاد به وجود امام حى وزنده وحاضر وناظر ومستعد وآماده براى قيام موقعى كه خدا بخواهد، درحفظ وحدت جمعيت، بالأخص آماده كردن افرادبراى نهضت بر ضد ظلم وجور، برضد استبداد وخودكامگى وبر ضد افسانه پرستى وتفرقه اندازى، مؤثر نيست؟

هرگاه جمعيّتى معتقد شود كه رهبر آنان درقيد حيات وزندگى است وپيوسته مترقب فرمان الهى است كه از پس پرده غيبت بيرون آيد، بطور مسلم چنين گروهى نااميد نشده ووحدت كلمه خودرا از دست نداده و درحفظ مكتب خويش كوشا ميباشند وپيوسته براى هدف، قوه ونيرو توليد وتربيت مى كنند.

ولى هرگاه به اين جمعيت گفته شود: شما فعلاً فاقد رهبريد، رهبر شما در


صفحه 231

آينده متولد خواهد شد،معلوم نيست كى متولد خواهد شد،نه تنها خود او متولد نگشته بلكه نياكان او نيز هنوز ديده به جهان نگشوده اند، در چنين صورتى دراين چنين جمعيت، روح انتظار سازنده وخلاق ونيرو وساز وبرگ لازم پيدا نمى شود. آيا با چنين عقيده نظامات مادى ومعنوى آنان به كار مى افتد ويا اينكه اين كار به قيمت از هم پا شيدگى افراد ومحو ونابودى مكتب تمام مى شود؟

براى توضيح بيشتر درباره اينكه اعتقاد به امام زمان(غايب ) چه نقشى ميتواند درجامعه ودر انديشه هاى معتقدانش داشته باشد، مى گوييم: ايمان به پيروزى نهايى وانتظار يك مصلح جهانى، اگر به مرحله شناخت وآگاهى سازنده برسد منبع وسرچشمه حركتها ونهضتها خواهد گشت.

رهبر يك جنبش عدالتخواهى حتى اگر درميان پيروان خويش نباشد، مى تواند موجب فشردگى وبه هم پيوستگى صفوف معتقدان به نهضت باشد، مى بينيم كه در نهضت واستقلال هندوستان با وجود آنكه «گاندى» از طرف دولت استعمارى دستگير شده وبه زندان فرستاده مى شود، نهضت «عدم همكارى» باشدت ادامه مى يابد. مردم هند با اينكه گاندى را در ميان خود نمى ديدند، ولى نهضت وى را ادامه دادند، زيرا كه گاندى هنوز زنده بود وقدرت معنوى وى همچنان مردم هند را به هم پيوند مى داد.

درجنگ داخلى اسپانيا، قبل از جنگ دوم جهانى تا زمانى كه رهبران جمهورى خواهان درزندان «فرانكو» بسر مى بردند، نبرد در سراسر جبهه هاى جنگ ادامه داشت ولى زمانى كه چند تنى از آنان به جوخه اعدام سپرده شدند، شكست در لشكر جمهورى خواهان پديد آمد.

درجنگ دوم جهانى، هنگام محاصره شهر «لنينگراد» توسط ارتش نازى، سرما وقحطى به حدى رسيد كه روزانه هزاران نفر مى مردند وگرسنگى بيداد مى كرد اما مردم لنينگراد همچنان مقاومت مى كردند. محاصره چهار سال تمام ادامه


صفحه 232

يافت، دراين مدت راديو لنينگراد دائما پيامهايى از طرف شوراى مقاومت مى خواند ومردم را به پايدارى دعوت مى كرد، درحالى كه روزهاى آخر بيش از دو سوم اعضاى شورا از گرسنگى مرده بودنداما راديو بدون آنكه خبر مرگ آنها را به مردم برساند، همچنان نام آنان را درپايان اعلاميه ها مى خواند، جالب اينجاست كه به علت خاموشى برق، دوروز راديو لنينگراد از كار افتاد، مردم بسيارى در اطراف اداره راديو جمع شدند؟ گفتند: ما آذوقه نمى خواهيم فقط يكبار ديگر راديو را به كار اندازيد تا ما بازهم اعلاميه هاى شوراى مقاومت را بشنويم.

اين مدارك وشواهد نشان مى دهد كه حتى اگر رهبر جنبش ومقاومتى در ميان مردم نباشد، وجود واقعى اومى تواند الهام بخش معنوى ومايه اميد وتحرك ويادآورى گردد.

2ـ فوايد گوناگون امام زمان براى امت اسلامى(1)

اكنون وقت آن رسيده كه بار ديگر فوايد چشمگير امام براى امت از نزديك آشنا شويم، ما اين فوايد را تحت يك عنوان كلى يعنى:

«او بسان خورشيد در پس ابر است» مى آوريم واين فوايد همگى بيانگر حقيقت اين تشبيه است.

در احاديث متعدد وگوناگونى كه درزمينه فلسفه وفايده وجود امام (عليه السلام) دردوران غيبت به ما رسيده تعبير بسيار پر معنى وجالبى دريك عبارت كوتاه ديده مى شود كه مى تواند كليدى باشد براى گشودن اين رمز بزرگ وآن اينكه از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در پاسخ اين پرسش كه چه فايده اى وجود مهدى (عليه السلام)درعصر غيبتش دارد، فرمود:


1 . اين بخش از تحليل مربوط به فضلاء حوزه است.


صفحه 233

«أى والَّذي بعثَني بالنُبوَّة إنّهم يَنْتَفِعُونَ بِنُورِ وِلايَتِهِ فيِ غَيْبَتِهِ كَانْتِفَاعِ النّاسِ بِالشَّمْسِ وَإِن جَللّها السَّحاب»(1).

آرى سوگند به خدايى كه مرا به نبوت برگزيده مردم ازنور رهبرى او در دوران غيبتش بهره مى گيرند همان گونه كه از خورشيد به هنگام قرار گرفتن پشت ابرها.

براى فهم اين كليد رمز، نخست بايد نقش خورشيد را بطور كلى وبه هنگامى كه چهره تابناكش پشت ابرها پنهان مى گردد، دريابيم:

خورشيد داراى دو نوع نورافشانى است: نورافشانى آشكار ونورافشانى مخفى يا به تعبير ديگر نورافشانى (مستقيم) ونورافشانى(غير مستقيم).

در نورافشانى آشكار، اشعه آفتاب به خوبى ديده مى شود هرچند قشر ضخيم هوا كه اطراف كره زمين را پوشانيده هماننديك شيشه ضخيم كارمى كند شيشه اى هم كه از شدت تابش آفتاب مى كاهد وآن را قابل تحمل مى سازد،هم نور آفتاب را تصفيه مى كند وشعاعهاى مرگبارش را خنثى وبى اثر مى سازد، ولى به هر حال مانع از تابش مستقيم آفتاب نيست.

ولى در تابش غير مستقيم، ابرها همانند يك شيشه مات، نور مستقيم خورشيد را گرفته وپخش مى كند.

هنگامى كه وارد اطاقى مى شويم كه با لامپهاى مات روشن شده، اطاق را روشن مى بينيم اماخود لامپ وشعاع اصلى ومستقيم آن به هيچوجه ديده نمى شود. اين از يكسو، از سوى ديگر نور آفتاب مهمترين نقش را در دنياى حيات وموجودات زنده دارد. نور وحرارتى كه از خورشيد به هر سو پاشيده مى شود تنها انرژى خلاق موتورهاى زندگى در گياهان و حيوانات وانسان است.

رشد ونمو موجودات زنده، تغذيه وتوليد مثل آنها، حس وحركت وجنبش


1 . بحار الانوار، ج13 ص129.


صفحه 234

آبيارى زمين هاى مرده، غرش امواج دريا، وزش حيات بخش بادها، ريزش دانه هاى زندگى آفرين باران وبرف، صداى زمزمه آبشارها، نغمه هاى مرغان، زيبايى خيره كننده گلها، گردش خون درعروق انسان وطپش قلبها، عبور برق آساى انديشه از لابلاى پرده هاى مغز، ولبخند شيرينى كه بر لب گلبرگ ماننديك كودك شير خوار نقش مى بندد...همه وهمه بطور مستقيم يا غير مستقيم به نور آفتاب بستگى دارد وبدون آن همه اينها به خاموشى خواهد گراييد واين موضوع را با كمى دقت مى توان دريافت. خوب حالا اين سئوال پيش مى آيد كه آيا اين بركات وآثار زندگى بخش مخصوص زمانى نيست كه نور بطور مستقيم مى تابد؟

پاسخ اين سئوال روشن است:نه، بسيارى ازاين آثار درنور مات خورشيد از پشت ابرهانيز وجود دارد، مثلا دركشور ها يا شهر هايى كه چندين ماه از سال ابرها سراسر آسمان را پوشانيده اند آفتاب ديده نمى شود، ولى گرما نمو ورويش گياهان، توليد انرژى لازم را براى موتور حيات، رسيدن غلات وميوه ها خنديدن گلها و شكوفه ها وجود دارند.

بنابراين تابش خورشيد از پشت ابرها قسمت مهمى از بركات خودرا در بر دارد،وتنها قسمتى از آثار كه نياز به تابش مستقيم دارد موجود نيست،مثلا مى دانيم تابش آفتاب اثر حياتى خاصى روى پوست وساير جهاز بدن انسان وموجودات زنده دارد، وبهمين دليل دركشورهايى كه از اين نظر درمحروميت بسر مى برند درروزهاى آفتابى بسيارى از مردم حمام آفتاب مى گيرند، ودربرابر اين نور حيات بخش، برهنه مى گردند، وباتمام ذرات وجود خود كه تشنه اين هديه آسمانى است ذرات اين نور را مى مكند، ونيز تابش مستقيم آفتاب علاوه بر اينكه روشنايى وگرماى بيشترى مى آفريند اثر خاصى به خاطر همان اشعه ماوراى بنفش دركشتن انواع ميكروبها وسالم سازى محيط دارد كه درنور مستقيم ديده نمى شود.

از مجموع بحث بالا نتيجه مى گيريم كه هرچند پرده هاى ابر، بعضى از آثار


صفحه 235

آفتاب را مى گيرد ولى قسمت مهمى از آن همچنان باقى مى ماند.

اين بود حال(مشبه به) يعنى آفتاب، اكنون باز گرديم به وضع(مشبه) يعنى وجود رهبران الهى درحال غيبت اشعه معنوى نامرئى وجود امام (عليه السلام) به عنوانى كه در پشت ابرهاى غيبت نهان است داراى آثار گوناگون قابل ملاحظه اى است كه عليرغم تعطيل مسئله تعليم وتربيت ورهبرى مستقيم، فلسفه وجودى او را آشكار مى سازد.

اين آثار به صورت زير است:

الف ـ پاسدارى آيين خدا

با گذشت زمان وآميختن سليقه ها وافكار شخصى به مسائل مذهبى وگرايشهاى مختلف به سوى برنامه هاى ظاهر فريب مكتبهاى انحرافى، ودراز شدن دست مفسده جويان به سوى مفاهيم آسمانى، اصالت پاره اى ازاين قوانين از دست مى رود ودستخوش تغييرات زيانبخشى مى گردد.

اين آب زلال كه از آسمان وحى نازل شده، با عبور از مغزهاى اين وآن تدريجا تيره وتار گشته، صفاى نخستين خودرا از دست مى دهد.

اين نور پر فروغ با عبور از شيشه هاى ظلمانى افكار تاريك، كم رنگ تر ميگردد.

خلاصه با آرامشها وپيرايشهاى كوته بينانه افراد وافزودن شاخ وبرگهاى تازه به آن چنان مى شود كه گاهى باز شناسى مسائل اصلى، دچار اشكال مى گردد. وبه گفته آن شاعر كه البته همانگونه كه روش وسنت شاعران است درشكل مبالغه آميزى مطرح شد، خطاب به پيامبر كرده مى گويد:


صفحه 236

شـرع تـو را در پـى آرايـشند *** ديـن تورا ازپى پـيرايشند

بس كه فزودند برآن برگ وبـر *** گر تو به بينى نشناسى دگر

با اين حال آيا ضرورى نيست كه درميان جمع مسلمانان كسى باشد كه مفاهيم فنا ناپذير تعاليم اسلامى را در شكل اصليش حفظ وبراى آيندگان نگهدارى كند؟

مى دانيم در هر مؤسسه مهمى (صندوق آسيب ناپذيرى) وجود دارد كه اسناد مهم آن مؤسسه را در آن نگهدارى مى كنند، تا از دستبرد دزدان محفوظ بماند بعلاوه هرگاه مثلا آتش سوزى درآنجا روى دهد، از خطر حريق مصون باشد كه اعتبار وحيثيت آن مؤسسه پيوند نزديكى باحفظ آن اسناد ومدارك دارد.

سينه امام وروح بلندش صندوق آسيب ناپذير حفظ اسناد آيين الهى است كه همه اصالتهاى نخستين وويژگيهاى آسمانى اين تعليمات را درخود نگاهدارى مى كند تا دلايل الهى ونشانه هاى روشن پروردگار باطل نگردد، وبه خاموشى نگرايد واين يكى ديگر از آثار وجود او، گذشته از آثار دگر است(1).

ب ـ تربيت يك گروه ضربتى آگاه

برخلاف آنچه بعضى فكر مى كنند رابطه امام درزمان غيبت بكلى از مردم بريده نيست، بلكه آن گونه كه از روايات اسلامى بر مى آيد گروه كوچكى از آماده ترين افراد كه سرى پر شور ازعشق خدا، ودلى پر ايمان و اخلاصى فوق العاده براى تحقق بخشيدن به آرمان اصلاح جهان دارند، با او در ارتباطند.

معنى غيبت امام اين نيست كه او به شكل يك روح نامرئى ويا اشعه اى ناپيدا درمى آيد، بلكه او از يك زندگى طبيعى آرام برخوردار است، به طور نا شناخته در


1 . اين بيان مربوط به اصل وجود امام در جامعه است.


صفحه 237

ميان همين انسانها رفت وآمد دارد، و دلهاى بسيار آماده را برمى گزيند، ودر اختيار مى گيرد و بيش از پيش آماده مى كند و مى سازد. افراد مستعد به تفاوت ميزان استعداد وشايستگى خود، توفيق درك اين سعادت را پيدا مى كنند، بعضى چند لحظه وبعضى چند ساعت وچند روز وبعضى سالها با او درتماس نزديك هستند. به تعبير روشنتر:

آنها كسانى هستند كه آنچنان بر بال وپر دانش وتقوى قرار گرفته وبالا رفته اند كه همچون مسافران هواپيماهاى دور پرواز، بر فراز ابرها قرار مى گيرند.

آنجا كه هيچ گاه حجاب ومانعى بر سرراه تابش جهان بخش آفتاب نيست، درحالى كه ديگران در زير ابرها ودرتاريكى ونور كمرنگ به سر مى برند.

به درستى حساب صحيح نيز همين است من نبايد انتظار داشته باشم كه آفتاب را به پايين ابرها بكشم تا چهره اورا ببينم، چنين انتظارى اشتباه بزرگ وخيال خام است اين منم كه بايد بالاتر ازابرها پرواز كنم تا شعاع جاودانه آفتاب را جرعه جرعه بنوشم وسيرآب گردم.

به هر حال تربيت اين گروه يكى ديگر از فلسفه هاى وجود او دراين دوران است.

ج ـ نفوذ معنوى و نا آگاه

مى دانيم خورشيد يك سلسله اشعه مرئى دارد كه از تركيب آنها باهم هفت رنگ معروف پيدا مى شود ويك سلسله اشعه نامرئى كه بنام «اشعه فوق بنفش، واشعه مادون قرمز ناميده شده است.همچنين يك رهبر بزرگ آسمانى خواه پيامبر باشد يا امام علاوه بر تربيت تشريعى كه از طريق گفتار ورفتار وتعليم وتربيت عادى صورت ميگيرد، يك نوع تربيت روحانى واز راه نفوذ معنوى در دلها وفكرها دارد كه مى توان آن را تربيت تكوينى نام گذارد. در آنجا الفاظ و كلمات و گفتار وكردار كار


صفحه 238

نمى كند بلكه تنها جاذبه و كشش درونى كار مى كند.

درحالات بسيارى از پيشوايان بزرگ الهى مى خوانيم كه گاه بعضى از افراد منحرف وآلوده با يك تماس مختصر با آنها بكلى تغيير مسير مى دادند، و سر نوشتشان يكباره دگرگون مى شد وبه قول معروف با 180 درجه انحراف، راه كاملا تازه اى را انتخاب مى كردند و يك مرتبه فردى پاك ومؤمن وفداكار از آب در مى آمدندكه از بذل همه وجود خود نيز مضايقه نداشتند.

اين دگرگونيهاى تند وسريع وهمه جانبه، اين انقلابهاى جهش آسا وفرا گير، آن هم با يك نگاه يا يك تماس مختصر، البته براى آنها كه در عين آلودگى يك نوع آمادگى نيز دارند، نتيجه جذبه ناخودآگاه است كه گاهى ازآن تعبير به نفوذ شخصيت نيز مى شود، بسيارى از افراد اين موضوع را در زندگى خود تجربه كرده اند كه به هنگام برخورد با افرادى كه روحهاى بزرگ وعالى دارند، چنان بى اختيار وناخودآگاه تحت تأثير آنان قرار مى گيرند كه حتى سخن گفتن دربرابر آنها بر ايشان مشكل مى شود و خود را درميان هاله اى مرموز وغير قابل توصيف از عظمت وبزرگى مى بينند.

البته ممكن است گاهى اين گونه امور را با تلقين وامثال آن توجيه كرد، ولى مسلماً اين تفسير براى همه موارد صحيح نيست، بلكه راهى جزاين ندارد كه بپذيريم كه اين آثار نتيجه شعاع اسرار آميزى است كه از درون ذات انسانهاى بزرگ بر مى خيزد.

سرگذشت هاى فراوانى در تاريخ پيشوايان بزرگ مى بينيم كه جز از اين راه نمى توان آنهارا تفسير كرد.

برخورد «اسعد بن زراره» بت پرست به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دركنار خانه كعبه وتغيير


صفحه 239

جهش آساى طرز تفكر او ويا آنچه دشمنان سرسخت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نام آن را سحر مى گذاردند ومردم را به خاطر آن ازنزديك شدن به او باز مى داشتند، همه حاكى ازنفوذ شخصيت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)درافراد مختلف ازاين طريق است(1). همچنين آنچه درباره تأثير پيام امام حسين (عليه السلام)روى فكر «زهير» درمسير كربلا نقل شده تا آنجا كه با شنيدن پيام امام حتى نتوانست لقمه اى را كه در دست داشت به دهان بگذارد، و آن را به زمين نهاد وحركت كرد. ويا كشش عجيب و فوق العاده اى كه «حربن يزيد رياحى» درخود احساس مى كرد، وباتمام شجاعتش همچون بيد ميلرزيد وهمين كشش سرانجام اورا به صف مجاهدان كربلا كشيد وبه افتخار بزرگ شهادت نايل آمد.

ويا داستان جوانى كه درهمسايگى «أبو بصير» زندگى داشت، وبا ثروت سرشارخود كه از خوش خدمتى به دستگاه بنى اميه فراهم ساخته بود به عيش ونوش وبى بند وبارى پرداخته بود وسرانجام با يك پيام امام صادق (عليه السلام) بكلى دگرگون شد وهمه كارهاى خود را درهم پيچيد وتمام اموالى را كه از طريق نامشروع گرد آورده بود يا به صاحبانش داد ويا در راه خدا انفاق كرد. ويا سرگذشت كنيز خواننده وزيبا وعشوه گرى كه هارون به گمان خام خود براى منحرف ساختن ذهن امام كاظم (عليه السلام) به زندان اعزام داشته بود، ومنقلب شدن روحيه او دريك مدت كوتاه، تاآنجا كه قيافه وطرز سخن ومنطق او هارون را به حيرت ووحشت افكند... همه وهمه نشانه ونمونه هايى از همين تأثير ناخودآگاه است كه مى توان آن را شعبه اى از «ولايت تكوينى» پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) يا امام (عليه السلام) دانست، چرا كه عامل تربيت وتكامل دراينجا الفاظ وجمله ها وراههاى معمولى وعادى نيست، بلكه جذبه معنوى ونفوذ روحانى عامل اصلى محسوب مى شود. اين برنامه، همانگونه كه گفتيم، منحصر به پيامبران وامامان نيست بلكه رجال راستين وشخصيتهاى بزرگ نيز به تناسب ميزان شخصيت خود هاله اى ازاين نفوذ نا خود آگاه اطراف خود ترسيم مى كنند، منتها قلمرو گروه


1 . اعلام الورى ص 35 ـ 40 نگارش طبرسى.


صفحه 240

اول با گروه دوم از نظر ابعاد وگسترش قابل مقايسه نيست.

وجود امام (عليه السلام) در پشت ابرهاى غيبت نيز اين اثر را دارد كه از طريق اشعه نيرومند وپردامنه نفوذ وشخصيت خود، دلهاى آماده را در نزديك و دور، تحت تأثير جذبه مخصوص قرار داده به تربيت وتكامل آنها مى پردازد واز آنها انسانهايى كاملتر مى سازد ما قطبهاى مغناطيسى زمين را با چشم خو د نمى بينيم، ولى اثر آنها روى عقربه هاى قطب نما، دردرياها راهنماى كشتيهاست ودر صحراها وآسمانها راهنماى هواپيماها و وسايل ديگر است، درسرتاسر كره زمين از بركت اين امواج ميليونها مسافر راه خود را بسوى مقصد پيدا كرده، با وسايل نقليه بزرگ وكوچك به فرمان همين عقربه ظاهراً كوچك از سرگردانى رهايى مى يابند.

آيا تعجب دارد اگر وجود امام (عليه السلام) درزمان غيبت با امواج جاذبه معنوى خود افكار وجانهاى زيادى را كه در دور يا نزديك قرار دارند هدايت كند، واز سرگردانى رهايى بخشد ؟ ولى نمى توان ونبايد فراموش كرد كه همان گونه كه امواج مغناطيسى زمين روى هر آهن پاره اى بى ارزش اثر نمى گذارد بلكه روى عقر به هاى ظريف وحساسى كه آب مغناطيس خورده اند، ويك نوع سنخيت وشباهت با قطب فرستنده امواج مغناطيسى پيدا كرده اند اثر مى گذارد، همينطور دلهايى كه راهى با امام دارند وشباهتى را درخود ذخيره نموده اند، تحت تأثير آن جذبه غير قابل توصيف روحانى قرار مى گيرند.

با درنظر گرفتن آنچه دربالا گفتيم يكى ديگر از آثار وفلسفه هاى وجودى امام (عليه السلام) درچنين دورانى آشكار مى گردد.

د ـ ترسيم هدف آفرينش

هيچ عاقلى بى هدف گام برنميدارد. وهرحركتى كه درپرتوعقل وعلم انجام گيرد درمسير هدفى قرار خواهد داشت; بااين تفاوت كه هدف در كار انسانها معمولا


صفحه 241

رفع نيازمندى خويش وبر طرف ساختن كمبودهاست، ولى دركار خدا هدف متوجه ديگران ورفع نيازهاى آنهاست، چرا كه ذات او ازهر نظر بى پايان است وعارى از هرگونه كمبود وبا اين حال انجام دادن كارى به نفع خود درباره او مفهوم ندارد. حالا به اين مثال توجه كنيد:

درزمينى مستعد وآماده، باغى پر گل وميوه احداث مى كنيم، در لابلاى درختان وبوته هاى گل، علف هرزه هايى مى رويند، هروقت به آبيار ى آن درختان برومند مى پردازيم علف هرزه ها نيز از پرتو آنها سيراب مى شوند.

دراينجا ما دو هدف پيدا مى كنيم. هدف اصلى كه آب دادن درختان ميوه وبوته هاى گل است وهدف تبعى كه آبيارى علف هرزه هاى بى مصرف مى باشد.

بدون شك هدف تبعى نمى تواند انگيزه عمل گردد وياحكيمانه بودن آن را توجيه كند، مهم همان هدف اصلى است كه جنبه منطقى دارد.

حال اگر فرض كنيم بيشتر درختان باغ خشك شوند وجز يك درخت باقى نماند، اما درختى كه به تنهايى گلها وميوه هايى را كه از هزاران درخت انتظار داريم به ما مى دهد، بدون ترديد براى آبيارى همان يك درخت هم كه باشد آبيارى وباغبانى را ادامه خواهيم داد، گواينكه علف هرزه هاى زيادى نيز از آن بهره گيرند، واگر يك روز آن درخت نيز بخشكد آنجاست كه دست از آبيارى باغ مى كشيم هرچند علف هرزه ها بميرند. آنها كه درمسير تكاملند درختان وشاخه هاى پر برند.

آنها كه به پستى گراييده ومنحرف وآلوده اند، علف هرزه هاى اين باغند.

مسلماً اين آفتاب درخشان، اين مولكولهاى حيات بخش هوا، اين همه بركات زمين و آسمان براى آن آفريده نشده است كه مشتى فاسد وهرزه به جان يكديگر بيفتند وبه خوردن يكديگر مشغول شوند وجز ظلم وستم وجهل وفساد محصولى براى اجتماع آنها نباشد، نه هرگز هدف آفرينش نمى تواند اينها باشد.


صفحه 242

اين جهان وتمام مواهب آن از ديدگاه يك فرد خدا پرست كه بامفاهيمى چون علم وحكمت خدا آشناست براى صالحان وپاكان آفريده شده است،همانگونه كه سرانجام نيزبطور كلى از دست غاصبان درخواهد آمد ودراختيار آنان قرار خواهد گرفت.

(إنَّ اْلأرْضَ يَرِثُّهاعِباِدىَ الصالِحُونَ) (1) روى زمين از آن صالحان خواهد بود.

باغبان آفرينش (جهان پهناور هستى ) به خاطر همين گروه، فيض ومواهب خودرا همچنان ادامه مى دهد. هرچند علف هرزه ها نيز به عنوان يك هدف تبعى سيراب گردند وبهره مند شوند، ولى بى شك هدف اصلى آنها نيستند. واگر فرضاً روزى فرا رسيد كه آخرين نسل گروه صالحان از روى زمين برچيده شوند، آن روز دليلى بر ادامه جريان اين مواهب وجود نخواهد داشت.

آن روز آرامش زمين به هم مى خورد وآسمان بركات خود را قطع مى نمايد وزمين از دادن بهره به انسانها مضايقه خواهد كرد.

از طرفى پيامبر وامام سمبل گروه صالحان ونمونه بارز انسان كامل است. يعنى همان گروهى كه هدف اصلى آفرينش راتشكيل مى دهند وبه همين دليل وجود او به تنهايى يا در رأس گروه صالحان، توجيه كننده هدف آفرينش ومايه نزول هرخير وبركات اوست. ريزش باران فيض ورحمت خداست اعم از اينكه در ميان مردم آشكارا زندگى كند يا مخفى وناشناس بماند.

درست است كه افراد صالح ديگر نيز هركدام هدفى هستند براى آفرينش ويا به تعبير ديگر بخشى از آن هدف بزرگ، ولى نمونه كامل اين هدف همين انسانهاى نمونه ومردان آسمانى مى باشند، هرچند سهم ديگران نيز محفوظ است. و از اينجا


1 . سوره انبياء آيه 105.


صفحه 243

روشن مى شود آنچه در پاره اى از عبارات به اين مضمون وارد شده كه:

«بِيُمْنِهِ رُزِقَ اْلوَرى وَبِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ اْلأرْضُ وَالسَّماء»

از بركت وجود او (يعنى حجت ونماينده الهى ) مردم روزى مى برند وبه خاطر هستى او آسمان وزمين برپاست.يك موضوع ( اغراق آميز) و (دور ازمنطق) ويا (شرك آلوده) نمى باشد.

همچنين عبارتى كه به عنوان يك حديث قدسى خطاب به پيامبر از طرف خداوند دركتب مشهور نقل شده:«لَولاكْ لَماخَلَفْتُ اْلأفْلاكْ» (اگر تو نبودى آسمان ها را نمى آفريديم) بيان يك واقعيت است نه مبالغه گويى، منتها او شاهكار هدف آفرينش است وصالحان ديگر هر كدام بخشى از اين هدف بزرگ را تشكيل مى دهند، از مجموع آنچه در اين فصل تحت چهار عنوان گفته شد چنين نتيجه مى گيريم.

آنها كه دور نشسته اند ووجود امام را درعصر غيبت، يك وجود شخصى وبدون بازده اجتماعى دانسته اند وبه عقيده شيعه دراين زمينه تاخت وتاز كرده اندكهوجود چنين امامى چه نفعى درمقام رهبرى وامامت خلق مى تواند داشتهباشد،آنچنان كه آنها گفته اند نيست، وآثار وجودى او دراين حال نيز فراوان است.

***

3ـ حجت هاى مخفى وپنهان خدا در قرآن ونهج البلاغه

امير مؤمنان (عليه السلام) درنهج البلاغه براى خدا دو نوع حجت معرفى مى كند:يكى حاضر وآشكار وديگرى غايب و ناپيدا، آنجا كه مى فرمايد:

«اللّهُمَّ، لاتَخْلُو اْلأرْضَ مِنْ قائِمِ للّهِبِحجة إما ظاهراً مشهوراً أو خائفًا مغموراً


صفحه 244

لِئَلا تبطُلَ حججُ اللّهِ وَبيناتُه» (1) «پرودگارا، روى زمين هيچگاه از حجتهاى تو خالى نمى ماند، حجتهايى كه گاهى مرئى وآشكار وگاهى از بيم مردم پنهان است، تا دلايل آيين الهى محو ونابود نشود،جمله «لِئَلا تبطُل حُجج اللّهِ وبيناتُه» بسيار قابل ملاحظه است ومى رساند كه رهبران الهى درحال ظهور وآشكار، واختفاء وپنهانى وظيفه سنگين رهبرى را انجام مى دهند ودر راهنمايى مردم در هر دو حالت مى كوشند.

مقصود امام از حجت خائف و مغمور كيست؟ آيا جز آن پيشواى معصوم را مى گويد كه براثر نبودن شرايط مساعد، در پس پرده غيبت بسر مى برد؟ تا روزى كه جهان براى نهضت او آماده گردد؟

پس از آگاهى ازاين دونوع حجت كه دركلام اميرمؤمنان به چشم مى خورد، نظر خوانندگان را به گروهى از اولياء الهى جلب مى كنيم:

الف ـ معلم موسى كه دراخبار بنام «خضر» معرفى شده است.

ب ـ حضرت موسى در مدت غيبت چهل روزه خود.

ج ـ حضرت يونس كه مدتها درمخفيگاهى به سر مى برد.

قرآن، ولى زمانى را معرفى مى كند كه از ديدگان مردم پنهان بود وآنها اورا نميشناختند، حتى رسول آن زمان نيز با او آشنايى نداشت ( واگر آشنايى پيدا كرد بر اثر معرفى خدا بود)اين ولى زمان، همان است كه خدا درباره او در قرآن چنين مى فرمايد:«موسى وهمراه او بنده اى از بندگان ما را يافتند كه مورد رحمت ما بوده واز پيش خود به او علومى داده بوديم» (2).

كسى كه داراى چنين علم وسيع وگسترده اى مى باشد وبه صريح قرآن، نبى


1 . نهج البلاغه كلمات قصار شماره 147.

2 . سوره كهف آيه 65، 66، 67، 68 .


صفحه 245

زمان ووصى وى از علم او بهره مند مى شودقطعاً از اولياء خدابوده ونه تنها از نظر علم ودانش وسيعتر بوده است، بلكه آنچنان روح قوى ونيرومندى داشته است كه وقتى موسى باو مى گويد:

«اجازه مى دهى كه من از تو پيروى كنم تا از علومى كه بتو داده شده است به من بياموزى؟»

وى در پاسخ مى گويد:

«تو نمى توانى بامن صبر كنى، چگونه مى توانى كارهايى را كه از اسرار آنها خبر ندارى، تحمل نمايى؟» (1).

بى شك اين فرد، از اولياى خدا و از شخصيتهاى والاى الهى بوده است،بررسى حالات اين ولى زمان وپنهان از ديدگان، درهمان چند لحظه كوتاه اززندگى حساس او كه با حضرت موسى گذرانده است مارا به نكاتى رهبرى مى كند:

1ـ اين ولى زمان، پنهان از ديدگان بود، كسى اورا نمى شناخت واگر خدا اورا معرفى نمى كرد كسى با او آشنا نمى شد، بنا براين شرط ولى اين نيست كه حتماً مردم او را بشناسند.

2ـ اين ولى الهى با اينكه از ديدگان غايب وپنهان بود، هرگز ازحوادث زمان واوضاع اجتماع غفلت نداشت وروى ولايت واختياراتى كه از جانب خدا به او داده شده بود، در اموال ونفوس تصرف مى كرد واوضاع را طبق مصالحى رهبرى مى نمود، او دررهبرى حوادث به قدرى دقيق بود كه راضى نشد، كشتى بينوايان را كه مايه زندگى آنان بود، فرمانرواى ستمگرى به غصب ببرد وبا معيوب ساختن آن، او را از تصرف كشتى باز داشت،اختيارات او به اندازه اى بود كه روى مصالحى


1 . سوره كهف آيه 65، 66، 67، 68 .


صفحه 246

توانست انسانى را بكشد وديوارى براى صيانت مال افراد يتيم به پا دارد(1).

3ـ نكته جالب اينكه نه تنها خود او غايب بود، بلكه تمام تصرفات او نيز از ديدگان عادى پنهان بود، اگر مردم وصاحب كشتى ازتصرف او آگاه بودند، هرگز اجازه نمى دادند كه او كشتى را سوراخ كند، زيرا از هدف مقدس او آگاهى نداشتند،اگر مردم شاهد قتل نفس او بودند، هرگز رهايش نمى كردندو...ازاينكه او همه اين كارهاى شگفت آور را در دل اجتماع انجام داد واحدى متوجه كاراو نشد، مى توان فهميد كه نه تنها خود او پنهان بود، بلكه تصرف او دراوضاع وحوادث نيز بر مردم پنهان بود، آنها تنها اثر فعل اورا مى ديدند، نه كار اورا.

4ـ مهمتر از همه، هدايت ورهبرى او بود، او با داشتن مقام ولايت، وظايف خودرا انجام مى داد، گاهى باتصرف در اموال ونفوس اثر ولايت خودرا ابراز ميداشت، وگاهى ازطريق فردسازى وتعليم افراد،به وظيفه خطير ولايت عمل مى نمود.

از زندگى حساس وتكان دهنده اين ولى الهى به خوبى مى فهميم كه ولى زمان گاهى عيان وپيدا وزمانى مخفى وپنهان خواهدبود واين كار بستگى به مصالح وقتواوضاع زمان دارد. همچنانكه مى فهميم هدايت ورهبرى كه وظيفه امام و ولى استمى تواند به دو صورت انجام گيرد وهرگز لازم نيست كه امام شناخته شودوهدايت كند، بلكه درحال اختفا وپنهانى نيز به اين وظيفه خطير قيام مى نمايد.

روشنتر از همه اينكه هدايت ورهبرى كه از شئون اولياى الهى است، گاهى به صورت «فردسازى» وگاهى به صورت «هدايت جمعى» انجام مى گيرد، ودر صورت فردسازى هرگز لزوم ندارد همه افراد اورا بشناسند ويا پيوسته كار اورهبرى


1 . سوره كهف آيه 71ـ82.


صفحه 247

عمومى باشد، بلكه درشرايط خاصى كه «جامعه سازى» مقدور نباشد، بايد به «فردسازى» بپردازد.

وظيفه امام در دوران غيبت، همان وظيفه ولى دوران موسى است. امام درحال اختفا درامورزندگى دنيوى ودينى مردم تصرفات دارد، با افراد شايسته ولايق درحال تماس بوده، و به فرد سازى وتربيت شخصيتها اشتغال دارد، آيا با داشتن چنين وظايفى باز جا دارد بگوئيم فائده وجودى اين ولى زمان چيست؟

آيه ايكه ضمن پرسش مطرح شده، (يَهْدُونَ بِأمْرِنا) نه تنها مى رساند كه هدايت آنان بفرمان خداست، بلكه مى رساند كه شيوه هدايتشان نيز به فرمان خدا مى باشد. گاهى اراده ومشيت خداتعلق مى گيرد كه آنان درحال اختفا به هدايت اشتغال ورزند، وگاهى مصالح ايجاب مى كند كه از پس پرده غيب برون آيند وموضوع هدايت جمعى را پيش گيرند، درهرحال همه هدايتها وهمه شيوه ها ى هدايت آنان به فرمان خداست.

درروزگارى كه پيامبر درزمينه فردسازى انجام وظيفه مى كردوسه سال تمام مخفيانه، به امر هدايت اشتغال مىورزيد،مضمون آيه (يَهْدُونَ بِأمْرِنا) را درمحدوده فرد اجرا مى نمود واين شيوه هدايت، كار اوبود تا اينكه فرمان خدا فرا رسيد واورا به هدايت جمع دعوت كرد. اين تنها پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)نيست كه گاهى درحال سر وپنهانى وبعداً به طور آشكار مردم را هدايت مى كرد، بلكه اين سنت كلى الهى است، گاهى فرمان خدابر اين تعلق مى گيرد كه آنان آشكارا رهبرى كنند، وگاهى مشيت او ايجاب مى كند كه به صورت خفا وپنهانى به فرد سازى اشتغال ورزند.

هردو نمونه درزندگى پيامبرى مانند نوح موجود است، وى نحوه تبليغ خودرا چنين بيان مى كند:«دعوت خود را آشكار ساخته ودر پنهان نيز آنان را


صفحه 248

فرامى خوانم.»(1)

نوح (عليه السلام) درفراز نخست، دعوت آشكار خودرا يادآور مى شود، همچنانكه در فراز دوم از دعوت پنهان خود سخن مى گويد وهر دو به فرمان خدا و براى هدايت افراد بوده است.

باتوجه به ا ين حقايق، درصورتى كه قرآن واحاديث ما فوق متواتر، به وجود وحيات چنين رهبرى گواهى مى دهد، وتنها سئوال اين است كه امام بايد هادى ورهبر باشد،پاسخ آن اين است كه چه لزومى دارد شيوه هدايت او عمومى وعلنى و آشكار باشد؟ مگر نه اين است كه هدايت او به فرمان خدا وامر اوست، (يَهْدُونَ بِأمْرِنا) اگر فرمان خدا اين باشد كه مدتى (تا وقتيكه زمينه نهضت وقيام آماده گردد) به فرد سازى گرايد، تا موقعيت جمع سازى فراهم گردد، باز مى توان گفت: اين امام چگونه هادى ورهبر است؟ اگر او درخفا گروهى رابا روشهاى مختلف وباتماسهاى گوناگون به حقيقت وحق دعوت كند وروى افرادى اثر بگذارد، آيا بهوظيفه رهبرى خود درحد امكان عمل نكرده است؟چطور درباره حضرت نوح وپيامبر اسلام اين شيوه كافى است ولى درمورد حضرت ولى عصر (عليه السلام) كفايت نمى كند؟

خلاصه معناى (يَهْدُونَ بِأمْرِنا) اين نيست كه پيوسته هدايت مى كنند، بلكه مفاد آن اين است كه هرطورخدا گفت وظيفه هدايت را انجام مى دهند، چه پنهان وچه آشكار، آرى، ولى زمان از انظار غايب وپنهان است وتبليغات وهدايتها وتصرفهاى اونيز از ديده وانظار پنهان مى باشد، وى تبليغات سرى دارد وفيض وافاده او نيز سرى و نهانى است.

***


1 . سوره نوح آيه 8و9.


صفحه 249

2ـ حضرت موسى چهل روزاز ديدگان پنهان وغايب بود

اگر امام و پيشوا پيوسته بايد در دل اجتماع باشد و غيبت امام با مقام هدايت وسود بخشى اومنافات دارد،درباره حضرت موسى چه بايد گفت ؟اين پيامبر الهى طبق تصريح قرآن، چهل روز تمام از بنى اسراييل دورى گزيد(1)، آيا او دراين مدت رهبر بوديانه؟امام بود يانه؟اگر بگوييم مقام نبوت ورهبرى را برعهده داشت، اين سئوال پيش مى آيد كه: فايده وجود چنين رهبرى چيست؟

واگر بگوييم دراين زمان مقام رهبرى ازاو سلب شده بود،سخن بى اساسى گفته ايم، زيرا همگى مى دانيم كه وى با داشتن اين سمت برا ى اخذ تورات از ديده ها غايب شده بود.

اگر رهبر بايد نورپاش والهام بخش باشد مدت كم وزياد درنظر عقل يكسان است وفقط آن مقدار از غيبت مستثنى است كه ضرورت زندگى مانند خواب، آن را ايجاب مى كند.

ممكن است گفته شود غيبت حضرت موسى با حضرت قائم فرق دارد،اگر موسى غيبت برگزيد به خاطر اين بود كه وصى او درميان مردم فيض بخش ورهبر بود،ولى جريان درباره حضرت قائم چنين نيست.پاسخ اين گفتار روشن است، زيرا او نيز نايبان خاص وعام دارد، كه بار رهبرى عمومى را به دوش مى كشند.

3ـ يونس زندانى

قرآن مجيد به سرگذشت يونس در سوره هاى مختلف اشاره نموده است طبق تصريح قرآن، يونس مدتى در شكم ماهى محبوس واز ديدگاه امت خود پنهان بود.


1 . سوره اعراف آيه 142.


صفحه 250

اين ولى الهى با داشتن مقام ولايت، از امت خود دور بود. حال اگر پيشواى الهى بايد پيوسته مفيض ونور بخش باشد، غيبت او را چگونه مى توان توجيه كرد؟

قرآن صريحا مى گويد: يونس پس از خروج از شكم ماهى باز بسوى جمعيت صد هزار نفرى اعزام گرديد(1). از اينكه با ر ديگر خداوند او را براى هدايت مردم اعزام داشت مى توان حدس زدكه وى درمدت حبس، داراى مقام ولايت الهى بوده است، چيزى كه هست دراين مدت روى مصالحى از تبليغ وهدايت بازمانده بود. اين حقيقت در صورتى به خوبى روشن مى شود كه بدانيم مقصود از جمعيت صد هزار نفرى ويا بيشتر، همان قوم پيشين يونس است كه براثر توبه، عذاب را از خود دور كرده بودند.

4ـ ميان نبوت ووقت تبليغ حضرت مسيح، فاصله زمانى وجود داشت

قرآن مجيد از پيامبرى سخن مى گويد كه در دوران كودكى وشير خوارگى به مقام نبوت مفتخر گرديده است، اما تبليغ وهدايت او پس از ساليان درازى آغاز شده است. مگر نه اين است كه قرآن درباره حضرت مسيح چنين مى گويد:

«من بنده خدا هستم كتاب به من داده ومرا از پيامبران قرار داده است»(2).

حضرت مسيح اين سخن را در نخستين ايام زندگى خود گفت، ولى نفع عمومى وهدايت همگانى او درسى سالگى آغاز گرديد. هر فرد بى غرضى لازم است شيوه هاى هدايت نوح، ولى زمان حضرت موسى، وحضرت مسيح را در زندگى امام زمان پياده كند.


1 . سوره صافات آيه 147.

2 . سوره مريم آيه 31.

Website Security Test