welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : رساله توضيح المسائل*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحاني*

رساله توضيح المسائل

صفحه 81

13

 

اعجاز قرآن از جهت هاى ديگر

1. اعجاز قرآن از نظر قانونگذارى

دريچه سوم براى درك اعجاز قرآن بررسى قوانين آن است. در اين بررسى بايد قوانين اسلام را در مسائل اجتماعى واقتصادى وسياسى در نظر گرفت و يك فرد درس نخوانده قوانينى را آورده، كه آنچنان با آفرينش انسان ومصالح او تطبيق مى كند كه درهيچ عصر وزمانى مورد نقد وانتقاد قرار نگرفته است او نظام رباخوارى را كه يك نظام ظالمانه است تحريم كرده وعصر حاضر مفاسد آن را با چشم خود مى بيند كه چگونه گروهى با اندوخته خود بر هستى گروهى ديگر چوب تاراج مى زنند وفرد بدهكار را وادار مى سازند كه بايد بهره پول را بپردازد خواه سود كند وخواه ضرر، خواه كار كند وخواه كار نكند و از اين طريق گروهى، راحت طلب و رفاه خواه، غرق عيش ونوش خواهند بود وگروهى ديگر از بگاه تا پگاه بايد بدوند وتازه مالك زندگى خود نشوند.
او اگر شراب وقمار را حرام كرده و از نجاسات و پليديها جلوگيرى نموده است پيوسته مصلحت جامعه در آن بوده است وهم چنين است ديگر قوانين آن، اين بيان ميرساند كه پيامبر، اين قوانين را كه با همه تمدنهاى انسانى سازگار است ازمقامى ديگر گرفته است وگرنه نمى توانست داراى چنين اتقان و استحكامى باشد. امروز هيئت وزيران پس از مطالعات زياد، طرحى را به مجلس پيشنهاد مى كند و طرح در كمسيون ويژه آن طرح مورد بررسى قرار

صفحه 82
مى گيرد وحك واصلاح مى شود آنگاه در خود مجلس پس از سخنرانى موافق ومخالف قانون از نظر دقت به حدّ كمال مى رسد وتثبيت مى گردد ولى چيزى نمى گذرد كه نقص قانون وعدم كارايى آن روشن وواضح مى گردد آنگاه متمم ها بر آن مى افزايند تا نقص قانون را برطرف كنند باز سرانجام عدم كفايت آن روشن مى گردد وبا يك قيام و قعود لغو مى شود. با در نظر گرفتن اين وضع، قوانين استوار قرآن گواه بر ارتباط پيامبر بر عالم غيب نيست؟!

2. اعجاز قرآن از نظر علوم طبيعى

شكى نيست كه قرآن، كتاب علوم طبيعى نيست وهرگز براى تعليم قوانين شيمى وفيزيك ويا تعليم معمارى وغيره نازل نشده است ولى در عين حال در مواردى كه مى خواهد ما را به معارف و بالأخص به وجودو وحدانيّت خدا و ديگر صفات و علم و قدرت گسترده او رهنمون شود از يك رشته مسائل مربوط به آفرينش سخن مى گويد كه همگى امروز مورد قبول كاشفان علوم و پى افكنان معارف جديد مى باشد.
مثلاً آنجا كه قرآن در باره زوج بودن هر پديده طبيعى سخن مى گويد ومى فرمايد:
(ومِنْ كُلِّ شَيْء خَلَقْنا زَوجَيْنِ اثْنَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَّكَرونَ)(سوره ذاريات آيه 49)
از هر چيزى جفت آفريديم تا شما ياد آور شويد.
مى توان بعد آگاهى قرآن را از جهان طبيعت به دست آورد.
آنجا كه قرآن مى فرمايد:
(خَلَقَ السَّمواتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَونَها...) (سوره لقمان آيه 10).
ما آسمانها را بدون ستونى كه ببينيد بر افراشتيم .
مى توان عمق نظر قرآن را در باره خلقت واجرام سماوى ومعلّق بودن آنها در آسمان به دست آورد.
باز ياد آور مى شويم قرآن هرگز در صدد تعليم علوم طبيعى نيست بلكه او با طرح مسائل

صفحه 83
مربوط به آفرينش مى خواهد ما را به خداى قادر وتوانا و بى نظير ويكتا راهنمايى كند ودر اين موقع پرده از يك رشته قوانينى بر مى دارد كه بشر معاصر بعد از چهارده قرن بر آنها دست يافته و از طريق تلسكوپهاى قوى ونيرومند ازآنها آگاه شده است.
يك چنين آگاهى از يك فرد اُمّى در آن عصر جاهلى نشانه ارتباط او با جهان غيب است.

3. اعجاز قرآن از نظر معارف الهى

مقصود از معارف الهى يك رشته بحثهايى است كه قرآن در باره خدا و صفات او وجهان برزخ وسراى ديگر ودر باره صفات پيامبران انجام ميدهد وآن چنان اين بحثها را عميق ودقيق مطرح مى كند كه فلاسفه جهان به زحمت آنها را درك مى كنند.
شما مسئله توحيد قرآن را در ابعاد مختلف با تثليث مسيحيان بسنجيد تثليثى كه هنوز بر خود آنان نيز مفهوم نيست زيرا از يك طرف خود را موحد و يكتا پرست و از طرفى سه گانه پرست مى نامند ولى مدعى هستند كه يكتايى او با سه گانگى او سازگار است واو در عين يكى سه تا است، ودر عين سه تا يكى است.
بالأخره اين معارف مسيحى نه تنها بر توده مردم مفهوم نيست بر دانشمندان آنان نيز مبهم و مجهول است. چگونه مى توان گفت كه يك شىء در آن واحد هم واحد است وهم كثير، هم يكى است وهم سه تا، شما در مقابل اين تفكر آيات وحدانيّت قرآن را مطرح كنيد آنجا كه مى گويد:
(لاإلهَ إلاّ هُوَ) يا (قُلْ هُو اللّهُ أحَدٌ)
مسيحيان مى گويند واقعيت خدا يك واقعيتى است كه از خداى پدر وخداى پسر وخداى روح القدس تشكيل يافته است. شما اين عقيده را در كنار تعاليم قرآن بگذاريد كه يك فرد امىّ مى گويد: (لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفْؤاً أحَدُ)
چگونه مى توان براى خدا فرزندى تصوّر كرد در حالى كه حقيقت فرزند اين است كه جزئى از پدر وارد رحم مادر گردد وبا جزئى از وجود او تركيب شود آنگاه فرزندى به وجود آيد. آيا بر خداى بزرگ چنين انديشه رواست؟ كه جزئى از خود را جدا سازد ودر رحم مريم قرار دهد

صفحه 84
شما اين عقيده را با آيات قرآن در اين زمينه مقايسه كنيد آنجا كه مى فرمايد:
(... ما اتَّخذَ صاحِبَةً وَلا وَلَداً)(سوره جن آيه 3).
براى خود همسرى وفرزندى برنگزيده است .

4. اعجاز قرآن از نظر اصول اخلاقى

يكى از جهات اعجاز قرآن قوانين اخلاقى آن است. قوانين اخلاقى بايد به گونه اى باشد كه انسان را به سعادت وخوشبختى در دو جهان رهنمون باشد وبه ديگر سخن فضايل اخلاقى و سجاياى انسانى را در او زنده كند. وسرانجام به صورت «انسان كامل» در آورد. «انسان كامل» كسى است كه در آن جهات مادّى ومعنوى هر دو رشد كرده ودوشادوش يكديگر پيش روند.
اكنون برگرديم به اخلاق كليسا ودر مقابل آن اخلاق يونانى را بررسى كنيم وهر دو اخلاق در زمان پيامبر رواج كاملى داشتند اخلاق كليسا به جنبه هاى مادّى توجه نكرده وانسان را به گوشه گيرى، ترك دنياوزندگى در ديرها وغارها دعوت مى كرد، وازدواج را نكوهش نموده وتجرد را پسنديده مى خواند يك چنين اخلاق جز ناديده گرفتن جنبه هاى طبيعى وجود انسان نتيجه اى ندارد و سرانجام يكى از دو بال انسان را قطع كرده وسنگينى را بر يك بال مى افكند.
در برابر آن اخلاق يونانى انسان را به زندگى مادى هرچه تمامتر وانجام وظايف اخلاقى براى كسب مقام و مال دعوت مى كندو اگر هم انسان بايد كار نيك انجام دهد به خاطر اين است كه از اين رهگذر سودى عايد او گردد واين همان اخلاق مادى يونانى است كه درجهان غرب نيز رواج دارد واز اين جهت هر دو اخلاق نمى تواند به انسان آنچه را كه براى آن آفريده شده است، ببخشد.
ولى اخلاق اسلامى در عين دعوت به بهره گيرى از طيّبات، جنبه هاى معنوى را فراموش نكرده وانسان را در محدوده اى ميان آن دو پرورش مى دهد.
انسان در اخلاق اسلامى نه تنها براى امور مادّى آفريده شده كه جز لذّت چيزى را فكر نكند ونه براى معنويّت محض كه از امور دنيوى دست بشويد، بلكه بايد از هر دو به نحو

صفحه 85
متناسب بهره بگيرد از اين جهت در عين نهى از زاويه نشينى وترك دنيا و دير گزينى، او را به تلاش و كار دعوت كرده واز طرف ديگر او را به كارهاى نيك، آن هم براى خدا نه براى جلب منافع مادى، فرا خوانده است وشعار مسلمان اين است كه:
(ربَّنا آتِنا فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَة):
پروردگارا ما را در اين جهان ودر سراى ديگر نيكى عطا فرما.

5. عدم تناقض در محتواى قرآن

انسان يك موجود تكامل پذير است كه به تدريج از مرحله نقص به مرحله كمال مى رسد ولذا هر روز فكر جديدى وطرح نوى به ذهن او مى رسد وهر كارى را كه صورت مى دهد فرداى آن روز نقص آن بر او روشن شده وخلاف آن را بر مى گزيند. هيچ متفكرى درجهان پيدا نمى شود كه در آراء ونظريات دوران جوانى خود تجديد نظر نكند وخلاف آن را نگويد واين همان نشانه تكامل پذيرى انسان است.
پيامبر اسلام در مدت 23 سال قرآن را در شرايط بسيار گوناگون به مردم بازگو نموده و آنچه را كه در روزهاى نخست مى گفت همان رانيز در روزهاى پسين گفته است يك انسان اگر در شرايط يكنواخت آن هم در مدّت كوتاه كتابى راتنظيم كند شايد بتواند از تناقض گويى خوددارى نمايد ولى پيامبر در يك زمان بس ممتد با شرايط گوناگون كه در مكّه ومدينه داشت در ميان غزوه ها وجنگها در كنار ده ها وظايف،كتابى را به سوى مردم آورد كه در مجموع محتواى آن كوچكترين تناقض نيست.
اهميّت اين مطلب موقعى روشن مى گردد كه بدانيم قرآن در موضوعات بسيار گوناگون كه شماره آن از (500) تجاوز مى كند بحث وگفتگو مى كند وهرگز دچار تناقض نمى گردد واين نشانه اين است كه آورنده آن از مقام ربوبى كمك گرفته و به وسيله نيروى قدرتمندى از لغزش محفوظ مانده است. وقرآن مجيد به اين نوع اعجاز اشاره مى كند ومى فرمايد:
(قُلْ وَلَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فيهِ اختِلافاً كَثيراً)

صفحه 86
بگو اگر قرآن ازجانب غير خدا بود در آن اختلاف زيادى مى يافتيد (سوره نساء آيه 82).

6. اعجاز قرآن ازنظر قصص اقوام پيشين

قرآن كتاب تاريخ نيست، اما سرگذشت اقوام گذشته را به عنوان عبرت ياد آور مى شود ولى در اين ميان وقتى به شرح زندگى پيامبرانى مانند آدم ونوح وابراهيم ولوط و داود و سليمان مى رسد آن چنان سرگذشت آنان را تشريح مى كند كه اصول علمى وواقعيت تاريخى ايجاب مى كند كه آنان نيز آن چنان باشند، در حالى كه تورات كه بازگو كننده زندگانى اين گروه مى باشد آن چنان نسبتهاى ناروا به رجال وحى مى دهد كه انسان از شنيدن آن مشمئز مى گردد.
آيا صحيح است كه پيامبرى مانند لوط دوبار مست شود وهر بار با يكى از دخترانش آميزش كند ومبدأ نسل انسان كنونى گردد؟!!(1)
آيا صحيح است كه سليمان به بت پرستى دعوت كند؟!! (2)
آيا صحيح است كه مسيح هشت خُم آب را از طريق اعجاز تبديل به شراب كند؟!! (3) به طور مسلّم نه، ولى تورات و انجيل كنونى اين نوع نسبتها را به پيامبران مى دهد وآنان را بدتر ازاين هم توصيف مى كند!
از اين مقايسه به دست مى آوريم كه تورات و انجيل كنونى مورد دستبرد واقع شده واز حالت نخستين بيرون آمده است همچنان نتيجه مى گيريم كه قرآن از طريق كتب پيشين تدوين نگشته و رسول گرامى از اين كتابها استفاده نكرده است وجز وحى الهى براى داستانها منبعى نيست.

1 . تورات سفر تكوين فصل نوزدهم جمله هاى 32ـ37.
2 . كتاب اول پادشاهان فصل يكم.
3 . انجيل متى فصل 17 وبه انجيل يوحنا فصل دوم نيز مراجعه شود و درحالى كه در انجيل متى فصل يازدهم بر تحريم شراب تصريح شده است.

صفحه 87
با ديگر دلايل نبوت پيامبر اسلام آشنا شويم   
14
با ديگر دلايل نبوت پيامبر اسلام
آشنا شويم
ياد آور شديم براى شناختن پيامبر واقعى از مدعى دروغگو سه راه در اختيار داريم راه نخست اين بود كه معجزات پيامبر را نشانه حقانيّت او بدانيم واين راه در باره نبوّت پيامبر اسلام پيموده شد.
راه دوّم اين است كه پيامبر پيشين بر نبوّت پيامبر بعدى تصريح كند.
راه سوم جمع قراين وشواهد كه نبوّت او را قطعى و روشن سازد. اينك توضيح دو راه ديگر:

تنصيص پيامبر پيشين بر نبوت پيامبر بعدى

به طور مسلّم هرگاه نبىّ سابق بر نبوّت شخص بعدى تنصيص كند واو را شخصاً ويا از طريق امارات وشواهد كه فقط بر يك نفر منطبق است، معيّن كند طبعاً نبوّت او ثابت مى گردد واين مسأله در مورد پيامبر گرامى در صورتى روشن مى شود كه گواهيهاى تورات و انجيل را بر نبوت پيامبر عربى از نسل هاشم فرزند عبد اللّه را مورد بررسى قرار دهيم واين شواهد به اندازه اى است كه مى توان پيرامون آن كتابى نوشت و دانشمندان ما در اين باره كتابهايى نوشته اند كه مى توان از دو كتاب جامع نام برد:

صفحه 88
1. «أنيس الأعلام» نگارش فخر اسلام.
2. «إظهار الحق» نوشته يكى از دانشمندان هند.
در اين دو كتاب مجموع اشارات تورات وانجيل در باره پيامبر گرد آمده ومراجعه به آنها مرد منصف را به حقانيّت وراستگويى پيامبر گرامى معتقد مى سازد ما از ميان تمام اين اشارات يك بشارت از انجيل يوحنا را متذكر مى شويم كه حضرت مسيح به صورت روشن از آمدن نبيّى به نام «احمد» گزارش مى دهد.
مطالعه فصل هاى چهاردهم وپانزدهم وشانزدهم از اين انجيل مى رساند كه حضرت مسيح مى گويد:«من مى روم و «فارقليط» را براى شما مى فرستم وتا من نروم او نخواهد آمد» . مفسران انجيل براى پرهيز از نفوذ اسلام در ميان مسيحيان اين كلمه را به روح القدس تفسير كردهاند در صورتى كه آمدن روح القدس هيچگاه مشروط به رفتن پيامبر قبلى نيست. بلكه اين پيامبر جديد است كه آمدن آن مشروط به رفتن پيامبر قبلى است. از اين جهت بايد گفت كه مقصود از آن در زبان سريانى همان احمد به معنى ستوده است كه بسيارى از لغت شناسان آن را تأييد مى كنند.
بطور مسلّم حضرت مسيح لفظ «احمد» را به زبان آورده است ولى مترجمان انجيل اسم او را كه به معنى ستوده است به «فارقليط» آن هم به معنى ستوده است ترجمه كرده و از اين طريق اشتباهى رخ داده است.
فخر اسلام در مقدمه كتاب خود مى نويسد من به درجه كشيشى رسيده بودم ودر نزد استادم كه اسقف عالى مقام بود محبوبيت فوق العاده داشتم روزى استاد به درس نرفت ومرا مأمور كرد به مدرسه بروم وشاگردان را از بيمارى استاد آگاه سازم، من ا نجام وظيفه كردم و به محضر استاد برگشتم او پرسيد شاگردانم مشغول چه بحثى بودند گفتم در باره «فارقليط» بحث مى كردند وآن را به «روح القدس» تفسير مى كردند او برگشت به من گفت: از معنى اين كلمه جز استادان محقق مسيحى آگاهى ندارند واين به معنى «احمد» پيامبر مسلمانان است، سپس دستور داد انجيلى را كه در محفظه خاصى نگهدارى مى شد آوردند واين انجيل قبل از اسلام

صفحه 89
نوشته شده بود. ودر آنجا به جاى كلمه «فارقليط» لفظ «احمد» نوشته بود(1).

جمع قراين و شواهد

امروز در دادگسترى برا ى شناختن مجرم از طريق جمع قراين وشواهد استفاده كرده وبا تراكم نشانه ها مجرم رامعيّن مى كنند.
ما امروز از اين راه مى توانيم بسيارى از حقايق را كشف كنيم واختصاصى به مسائل قضايى ندارد. اوّل كسى كه از اين راه استفاده كرد قيصر روم بود. زيرا پس از آن كه نامه رسول گرامى به دست او رسيد. فوراً دستور داد گروهى را كه اين پيامبر را خوب مى شناسند به دربار بياورند. اتفاقاً در آن روزها ابوسفيان با گروهى براى امور بازرگانى وارد شام شده بودند ازاين جهت فوراً به دربار جلب شدند و قيصر به وسيله مترجم پرسشهايى از او كرد واو پاسخ هايى داد كه در زير مشاهده مى كنيد:
قيصر: آيا در نياكان نزديك اين مدعى نبوّت، فردى بود كه ادعاى نبوّت كرده باشد؟
ابوسفيان: خير.
قيصر: آيا يكى از نياكان نزديك او سلطنت داشت يا نه؟
ابوسفيان: خير.
قيصر: آيا اين مرد قبل از ادعاى نبوّت در ميان مردم به امانت وراستگويى معروف بود يا نه؟
ابوسفيان:او چهل سال قبل از نبوّت در ميان ما به امانت و پاكدامنى زيسته است.
قيصر: چه گروهى از مردم به او گرويده اند؟
ابوسفيان: غالباًجوانان دور او را گرفته اند.
قيصر: او در جنگ با مخالفان خود پيوسته غالب است يا مغلوب؟
ابوسفيان: او گاهى غالب وگاهى مغلوب مى باشد.
قيصر: آيا از گروندگان به وى تاكنون كسى از آيين او برگشته است يا خير؟

1 . أنيس الأعلام ج1ص4.

صفحه 90
ابوسفيان:خير.
آنگاه قيصر رو به ابوسفيان كرد و گفت اگر اين پاسخهايى كه تو در برابر پرسشهاى من دادى صحيح و راست باشد نويسنده نامه كه مرا به آيين خود دعوت كرده است پيامبر خدا است زيرا تمام آنچه كه گفتى نشانه نبوّت او است.
من نخست فكر كردم كه او نبوّت را به تقليد از يكى از نياكان خود عنوان كرده ويا براى جبران سلطنت از دست رفته بدان پناه برده است وچون شما هر دو را نفى كرديد روشن شد كه در ادعاى نبوّت چنين انگيزه هايى در كار نبوده است.
ازا ين كه گفتى او قبل از نبوّت به درستى و راستگويى معروف بود اين گواه بر اين است كه اين مرد در ادّعاى نبوّت راستگو است زيرا مردى كه چهل سال به مردم راست بگويد ممكن نيست يك مرتبه منقلب گردد و به خدا دروغ ببندد.
از اين كه گفتى دور او را جوانان گرفته اند اين نيز نشانه نبوّت او است زيرا دور مردان خدا را همان جوانان مى گيرند.
در پاسخ سؤال من گفتى كه او در جنگ گاهى غالب وگاهى مغلوب است وهمچنين گفتى كه احدى از ياران او از آيين وى دست بر نمى دارند اين نيز نشانه نبوّت او است زيرا پيامبران گاهى در جنگ پيروز مى شوند وگاهى شكست مى خورند وگروندگان وى دست از آيين او بر نمى دارند.
ابوسفيان پس از خروج از دربار از اين كه حقايق را بازگو كرده وبه نفع محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)تمام شده، بسيار متأثر بود (1).
در عصر حاضر نويسنده مصرى سيد محمد رشيد رضا در كتاب «الوحي المحمّدي» به جمع قرائن پرداخته واز اين طريق رسالت او را ثابت كرده است، وما نيز در بخش آينده برخى از قرائنى را كه راستگويى پيامبر را مبرهن مى سازد خواهيم آورد.

1 . سيره ابن هشام ج1ص192ـ199 ومروج الذهب ج2ص279.

صفحه 91
   

15

 

جمع قرائن و شواهد

آخرين راه براى شناخت پيامبر راستين از مدعى دروغين مطالعه يك رشته قرائن وشواهدى است كه مسأله را يك طرفه كرده وحقيقت را بازگو مى كند زيرا انسان در سايه يك رشته شواهد حقيقت را حدس مى زند.
اينك اين قرائن در باره پيامبر

1. تاريخ زندگانى پيامبر قبل از بعثت

بررسى زندگانى پيامبر قبل از بعثت گواهى بر صدق وراستگويى او در ادعاى نبوّت، مى دهد. زيرا اين مرد چهل سال در ميان مردم به درستى و پاكى معروف بود تا آنجا كه او را «محمّد امين» ناميدند. حتى هنگامى كه سيلى از كوههاى مكّه سرازير وكعبه را آسيب رسانيد در بازسازى كعبه ميان قبايل چهارگانه مكّه، اختلافى رخ داد وهر رئيسى مى گفت افتخار نصب «حجر الأسود» بايد نصيب من گردد. در اين لحظه مردى پيشنهاد كرد اختيار اين كار را به دست كسى بسپاريد كه قبل از همه از يكى از درهاى مسجد الحرام وارد شود در اين انتظار به سر مى بردند كه پيامبر وارد شد و صداى همه به رضايت بلند شد. گفتند: اين مرد امين است وهرچه بگويد مورد قبول ما است.
او دستور داد پارچه اى آوردند، سنگ را در ميان پارچه نهاد و به هريك از سران چهارگانه دستور داد يكى از گوشه هاى پارچه را بگيرند وبه پاى ديوار كعبه بياورند. آنگاه خود با دست

صفحه 92
خود«حجر» را بر جايش نصب كرد واز اين طريق از يك خونريزى جلوگيرى نمود(1).
رسول گرامى در سفر خود به شام سفر كرد، مردى او را به بت سوگند
داد او در پاسخ گفت مبغوض ترين شىء در نظر من همين بتهاست، يك
چنين ابراز انزجار از بت پرستى در دوران كودكى نشانه يك نوع ارتباط با غيب است.

2. او يك مرد امىّ بود

تاريخ گواهى مى دهد كه: پيامبر در طول زندگى نزد كسى درس نخوانده وكتابى رامطالعه نكرده است مع الوصف يك فرد امىّ يك چنين كتابى را آورده كه عقول خردمندان را به شگفت واداشته ويك تنه در باره بسيارى از موضوعات سخن گفته وهمگى مورد تصديق خردمندان ومحققان واقع گشته است.
شكى نيست فرزند صحرا، پرورش يافته بيابان، بدون امداد غيبى نمى تواند پيرامون متجاوز از (500) موضوع سخن بگويد كه مرور زمان از عظمت و صدق گفتار او سر سوزنى نكاسته است ودر اين مورد حافظ مى گويد:
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت *** به غمزه مسأله آموز صد مدرّس شد
وبه قول سعدى:
يتيمى كه ناخوانده ابجد درست *** كتابخانه هفت ملّت بشست

3. بررسى تعاليم او

مطالعه تعاليم او مى رساند كه بر خلاف مدعيان دروغگو كه براى جلب افراد به آنان اجازه عيش وعشرت داده ودست آنان را در شهوترانى وثروت اندوزى باز ميگذارند، تا از اين طريق افراد غافل را به آيين خود جذب كنند وى چنين كارى نكرده است اين مسأله در صورتى روشن مى شود كه به آيين هاى ساختگى باب وبها در ايران و آيين قاديانى در هند مراجعه شود

1 . تاريخ الخميس ج1ص258.

صفحه 93
وروشن گردد كه چگونه آنان دست انسانها را در ارتكاب گناه در برابر پرداخت يك جريمه آزاد گذاردند. وآميزشهاى حرام را با پرداخت نُه مثقال طلا بلامانع(1) اعلام كردند،بنابراين افراد متمكن وثروتمند پيوسته مى توانند از اين طريق به لذايد نفسانى برسند ودرعين حال متديّن نيز باشند.
آيين قاديانى در دوران تسلّط انگلستان بر هند ظهور كرد وبراى جلب نظر اين دولت استعمار گر جهاد را تحريم نمود و زندگى پر ذلّت و اسارت را به رسميّت شناخت.
درحالى كه در تعاليم اسلام به شدّت از شهوترانيهاى نامحدود ودور از عفت جلوگيرى شده وپرخاش بر ستمگر، وظيفه معرفى شده است.

4. مطالعه قوانين نظامى او

مطالعه قوانين پيامبر در نبرد نشان مى دهد كه وى هيچگاه از اصل «ماكياوليستى» «هدف وسيله را توجيه مى كند» استفاده نمى كرد. آب به روى دشمن نمى بست ودر جنگ خيبر بااين كه راه آب قلعه ها را به وسيله چوپانى به دست آورد اما آب را به روى آنان نبست (2). در دستورات نظامى او آمده است به نام خدا نبرد كنيد،مجروحى را تعقيب نكنيد، فرارى دشمن را كه پشت به شما كرده دنبال ننماييد وبا زنان وپيران سالخورده، دشمن به خوشى رفتار كنيد.
هرگز آبهاى دشمن را مسموم نكرده وبه دام ودرخت دشمن آسيب نرسانيد. اين تعاليم بازگو كننده روح لطيفى است كه در عين قدرت، اصول انسانى وفضايل اخلاقى را فراموش نكرده وپيروزى را در سايه اعمال ضد انسانى نمى طلبد.

5 . بررسى حالات ياران پيامبر

دوست انسان وعلاقمند او، تا حدّى مى تواند آيينه روحيّات انسان وكمالات ويا رذايل او

1 . مجموعه حدود واحكام.
2 . سيره ابن هشام ج1ص 424ـ425.

صفحه 94
باشد زيرا خوبان هميشه گرد خوبان وبدان دور بدها جمع مى شوند وبه اصطلاح مردم، موقعيت امامزاده را بايد از زائر آن شناخت.
وقتى ما حالات ياران پيامبر را مطالعه مى كنيم، مى بينيم پاك دلان دور او را گرفته بودند كه از نظر تقوا وعدالت براى آنان لنگه ونظيرى نيست واين شخصيت ها عبارتند از: على، سلمان، ابوذر، مقداد و... كه هر كدام نمونه هاى بارز اخلاق وانسانيّت بودند.
اگر پيامبر اسلام نعوذ باللّه مدعى دروغينى بود، به تربيت چنين افرادى موفق نمى گشت واين افراد نيز دور او گرد نمى آمدند.
اين قرائن به خوبى نشان مى دهد كه پيامبر اسلام، فرستاده خدا است وآنچه مى گويد از مقام وحى اخذ مى كند.
بااين بخش، بحث ما در باره خدا شناسى، صفات شناسى و پيامبر شناسى پايان يافت.
اكنون وقت آن رسيده است كه ببينيم مسأله خلافت پيامبر وجانشينى او چگونه است؟ واين موضوع بحث ما را در بخش آينده تشكيل مى دهد.

صفحه 95

16

 

خلافت و امامت

مسأله خلافت وجانشينى از طرف پيامبر از مسائلى است كه مسلمانان را به دو گروه تقسيم كرده است وهر گروه آن را به شيوه اى توضيح مى دهد آنگاه طبق آن شرايط خليفه را معيّن مى كند، سپس انگشت روى خليفه اى كه پس از پيامبر جانشين او شد مى گذارد. ما اكنون به هر دو نظريه اشاره مى كنيم سپس نظريه خود را در اين مورد ياد آور مى شويم.

خلافت يك مقام عادى است

شكى نيست كه پيامبر اكرم در زمان خود حكومت تشكيل داده بود امنيّت كشور را فراهم، ونيازمنديهاى منطقه را برطرف مى نمود واحكام خدا را در باره مجرمان اجرا مى كرد. وبه ديگر سخن حكومت پيامبر گرامى داراى جنبه هاى سياسى، نظامى و اقتصادى بود وپس از درگذشت او فردى لازم است كه اين اهداف را عملى كند ودر رأس امور قرار گيرد. ازا ين جهت در خليفه جز تدبير وكاردانى، لياقت وشايستگى براى اداره امور نظامى و مسائل سياسى وجنبه هاى اقتصادى چيزديگرى شرط نيست واين چنين فرد را امّت اسلام مى توانند برگزينند.

خلافت ادامه وظايف نبوّت است

پيامبر گرامى علاوه بر انجام امور ياد شده در قسمت اول، وظايف ديگرى را نيز بر عهده داشت مانند:

صفحه 96
الف ـ بيان احكام موضوعاتى كه پيش مى آمد.
ب ـ تفسير قرآن مجيد.
ج ـ پا سخ به سؤالاتى كه امّت اسلامى مى كردند.
د ـ صيانت اسلام از شبهات كه از جانب مخالفان مطرح مى شد.
هـ ـ تربيت انسانهاى كاملى كه از نظر رتبه تالى امام و تالى پيا مبر معصوم بودند.
انجام اين وظايف به ضميمه وظايف پيشين علاوه بر تدبير وكاردانى يك رشته شرايط وامكاناتى لازم دارد كه جز در پرتو عنايات الهى امكان پذير نيست.
اداره كننده اين مقامات بايد ازعلم وسيع وگسترده اى برخوردار باشد كه بتواند نيازمنديهاى امّت اسلامى را در زمينه هاى: بيان حلال وحرام، وتفسير آيات قرآن، و پاسخ گويى به پرسشهاى آنان، و نقد شبهات و ايرادها، برطرف سازد.
نه تنها بايد داراى چنين علمى باشد، بلكه بايد داراى عصمت و پيراستگى از گناه وخطا هم باشد كه به اين وظايف قيام كند. وتربيت چنين فرد مانند پيامبر جز از طريق عنايت الهى ممكن نيست. هم چنانكه شناخت او بدون معرفى خدا امكان پذير نمى باشد.
اين جاست كه دو نظريه در باره خلافت به نامهاى «انتخابى» و «تنصيصى» مطرح مى شود. آنها كه خلافت را تا حدّ يك مقام رسمى در كشورهاى امروز تنزّل داده اند واز او همان كارى را مى طلبند كه از رؤساى جمهور ونخست وزيران مملكت درخواست مى شود ـ آنان ـ در خليفه نه علم وسيع را شرط مى دانند ونه عصمت، وجز درايت وكاردانى نسبت به امور محوّل به او، چيزى را لازم نمى دانند وروى اين اساس مقام خلافت را يك مقام انتخابى وگزينشى تلقى مى كنند.
ولى آن گروه كه مى گويند درست است كه پس از در گذشت پيامبر باب نبوّت بسته گرديد وديگر شريعت وآيينى نخواهد آمد وبر كسى وحى نخواهد شد ولى وظايف پيامبر استمرار دارد

صفحه 97
وبايد در ميان امّت كسى باشد كه اين وظايف را انجام دهد وگرنه امّت اسلامى به قلّه تكامل نخواهد رسيد زيرا هرگز امّت از بيان حلال و حرام بى نياز نشده وخود پيامبر موفق به بيان كليه احكام نگرديد همچنان كه امت از تفسير قرآن بى نياز نبود. وبه خاطر همين است كه هفتاد ودو فرقه براى خود از قرآن دليل مى آورند واين نيست جز اين كه به مفسّر واقعى قرآن رجوع نمى شود.
براى امّت پيوسته سؤالات وپرسشهايى مطرح است كه خود پيامبر در حال حيات خود پاسخگوى آنها بود وبعد از درگذشت او بايد فردى به اين وظيفه قيام كند. همگان مى دانيم كه مغرضان وملحدان پيوسته در مقام ايراد شبهه و شك بر اسلامند وخود رسول گرامى در زمان حيات خود پاسخگوى اين شبهات بودند وهرگز نبايد اين مناصب تعطيل شود وامّت از اين فيض محروم گردند. واز طرفى ديگر قيام به اين وظايف بدون يك سلسله امكانات كه فقط خدا بايد در اختيار انسانها بگذارد، امكان پذير نيست روى اين جهات امام بايد مورد عنايات خدا باشد وطبعاً خدا مى تواند وى را تربيت كند و معرفى كند.
روى اين بيان روشن مى شود كه مقام امامت يك مقام الهى وتنصيصى است وبايد از جانب خدا معرفى شود.

انتخاب امّت و مصالح اجتماعى

در اين جا لازم است در انتخاب يكى از اين دو نظريّه، يك سلسله مسائلى را بررسى كنيم وآن اين كه آيا مسائل اجتماعى ايجاب مى كند كه امام از طرف مردم برگزيده شود يا از جانب خدا تعيين گردد. در اين جا است كه بايد به دو موضوع كه در زمان پيامبر وپس از پيامبر مطرح بود توجه كنيم:

خطر مثلث

در زمان پيامبر وپس از او خطر مثلثى كيان اسلام را تهديد مى كرد. يك ضلع آن در ايران بود و لذا خسرو پرويز از پيدايش چنين قدرت سخت ناراحت شد، نامه پيامبر را پاره كرد وبه

صفحه 98
فرماندار خود در يمن نوشت كه اين مرد مدعى نبوّت را دستگير كند وروانه دربار او نمايد(1).
ضلع ديگر اين مثلث، شمال شبه جزيره بود كه دولتهايى در شام به صورت دست نشانده از جانب قيصر حكومت مى كردند خود پيامبر بود با اين قدرتهاى موجود در شمال، دو برخورد نظامى داشت، يكى در سال هفتم هجرت به نام جنگ موته وديگرى در سال نهم هجرت به نام جنگ تبوك. وبه طور مسلّم اين دشمن زخمى در كمين اسلام بود كه پس از پيامبر مدينه را هدف قرار دهد.
ضلع ديگر اين مثلث ستون پنجمى به نام منافقان بود در خود مدينه واطراف آن كه قسمتى از شورشها وكارشكنيها، مربوط به آنان بود وآنان در پى فرصت بودند كه با ديگر همفكران خود بر اسلام بتازند.
آيا صحيح است كه پيامبر با مشاهده اين خطر مثلث كه پيوسته اسلام را تهديد مى كرد براى مسلمانان سرپرستى تعيين نكند وآنان را به همان حالت بگذارد وبرود، به طور مسلّم پيامبر نمى تواند اين ناحيه از وضع مسلمانان را ناديده بگيرد وبه آن اعتنا نكند. زيرا مقابله با دشمن در درجه نخست نياز به يك سرپرست كاردان آگاهى دارد كه سرپرستى او مورد اتفاق همگان باشد. واين كار جز با تعيين الهى امكان پذير نيست واگر از غير اين راه تعيين شود مسلّماً موافق ومخالفى پيدا خواهد كرد كه وحدت را از مسلمين بر خواهد گرفت وآنان را در مقابل دشمن ناتوان خواهد ساخت.

1 . الإصابة: شرح حال «باذان» .

صفحه 99

17

 

امامت و تعيين جانشين

زندگى عرب در محيط مكّه ومدينه بلكه تمام شبه جزيره به صورت قبيله اى بود و قبيله اى از قبيله ديگرى منشعب شده وقبايلى را پديد آورده بودند. در چنين زندگى، افراد قبيله تابع بزرگ قبيله هستند واز خود استقلال فكرى ندارند وهرچه بزرگ قبيله گفت همان را مى گويند وتأييد مى كنند، بنابراين در شهرى مثل مدينه واطراف آن تمام تصميمات مربوط به ده نفر از سران قبيله خواهد بود. آيا صحيح است پيامبر مصلحت جامعه را به دست ده نفر يا كمى بيشتر بسپارد كه آنان تصميم بگيرند، اگر در تمام امّت در آن روز قدرت تصميم گيرى بود ودر تصميم حر وآزاد بودند، جا داشت كه بگوييم امّت از طريق مشاوره، لايق ترين وشايسته ترين فرد را برگزيند.
ولى در اجتماع قبيلگى كه افراد قدرت بر تصميم ندارند وتصميم در دست يك اقليّت ناچيز است، مسئله شورا وگزينش اصلح امكان پذير نيست.
اتفاقاً برداشت خود پيامبر از مسأله امامت برداشت تنصيصى بود نه انتخابى، زيرا وقتى يكى از سران قبايل ايمان خود را مشروط بر اين كرد كه پس از وى رهبرى به او واگذار شود حضرت در پاسخ او فرمود:«اَلأمرُ إلَى اللّهِ يَضَعُهُ حَيْثُ يَشاءُ » كار در دست خداست او هركس را صلاح ببيند او را بر مى گزيند(1).

1 . سيره نبوى نگارش ابن هشام 2 / 424 - 425.

صفحه 100

سرگذشت غدير

محاسبات اجتماعى ثابت كرد، كه مصلحت امّت در تعيين امام بود نه در واگذارى آن به امت، اتفاقاً، از نظر عمل اين امر نيز تأييد شد. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در سال دهم هجرت هنگام بازگشت ازحجة الوداع در نقطه اى به نام غدير نزديكى «جحفه» دستور داد كاروان متوقف شود تا رسالت بزرگى كه خدا بر دوش او نهاده است به انجام رساند، در اين نقطه كه مركز جدا شدن عراقى ها، مصرى ها ومدنى ها بود، منبرى ترتيب داد وبر روى آن قرار گرفت وخطابه اى خواند و در مقدمه آن فرمود:
«نزديك است من از ميان شما بروم ومن دو يادگار گرانبها در ميان شما مى گذارم: يكى كتاب خدا و ديگرى اهل بيت من است» .
آنگاه افزود:
«آيا من أولى وشايسته تر به جان ومال شما از خود شما نيستم؟» .
صداى تصديق از همگان بلند شد. آنگاه فرمود:
«مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَولاهُ، أَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عَادِ مَنْ عاداهُ »
هركه را مولا منم، على مولاى اوست. خدايا دوستان على را دوست بدار ودشمنانش را دشمن بدار.
مقصود ازلفظ «مولى» در اين جمله همان أولى به نفس است كه درجمله قبلى وارد شده است وهدف اين است كه آن اولويت وشايستگى كه پيامبر نسبت به خود مردم داشت بعد از درگذشت او در على بن ابى طالب مجسم ومتمركز است واولويت فردى به انسان نسبت به جان ومال او جز ولايت الهى چيز ديگرى نيست ودارنده چنين ولايتى حق امر ونهى دارد كه بايد همگان از آن پيروى كنند. ويك چنين مقام كه اطاعت او لازم است، همان «اولو الأمرى» است كه در قرآن بدان اشاره شده است آنجا كه مى فرمايد:

صفحه 101
(...أطِيعُوا اللّهَ وَ أطيعُوا الرَّسُولَ وأُولِى الأمْرِ مِنْكُمْ)
خدا ورسول او وصاحبان فرمان را اطاعت كنيد. (سوره نساء آيه 59)
مرد صاحب فرمان همان حاكم اسلامى وخليفه پيامبر و رئيس مسلمين است كه بايد از او پيروى كرد.

حديث غدير در هر قرنى متواتر است

حديث غدير در هر قرن سينه به سينه نقل شده آنگاه دانشمندان آن را در كتابهاى خود ضبط كرده اند در قرن نخست كه عصر صحابه است متجاوز از يكصد وده (صحابى) آن را نقل كرده اند ودر عصر دوم كه عصر تابعان است نود تابعى آن را بازگو كرده اند واز قرن سوّم به بعد كه عصر علما ونويسندگان است تا عصر حاضر قريب سيصد و شصت (360) نفر آن را در كتاب خود آورده (1) وبر صدور آن از پيامبر صحّه گذارده اند (2). وشايد در ميان احاديث اسلامى حديثى كه از نظر تواتر به پاى آن برسد، پيدا نشود. وتازه اينها از اهل تسنن هستند كه اين حديث را نقل كرده اند واگر مدارك شيعه را برآن اضافه كنيم موقعيت حديث به عالى ترين درجه تواتر مى رسد.
تا اينجا خلافت امير مؤمنان به وسيله حديث غدير ثابت شده، واما امامت پيشوايان ديگر به وسيله امام قبلى منصوص و تعيين شده است. رواياتى كه در اين مورد از پيشوايان ما نقل شده است در كتاب «اصول كافى»، كتاب الحجة ودر كتاب «إثبات الهداة بالبيّنات و المعجزات» جمع مى باشد. علاقمندان مى توانند براى آگاهى ازاين احاديث به دو كتاب ياد شده مراجعه نمايند.
با در گذشت امام على (عليه السلام) يازده امام ديگر يكى بعد از ديگرى زمام خلافت را به دست گرفتند وامامت هريك ازآنان به تنصيص خدا بوده است و شرح حال هريك از اين دوازده امام را در كتاب «سيره پيشوايان» مطالعه فرماييد.

1 . الغدير 73ـ151.
2 . الغدير 14ـ60.

صفحه 102

18

 

معـــــــاد

انسان و جهان

معاد انسان از اصول مسلّم تمام شرايع آسمانى است وهيچ شريعتى نمى تواند بدون طرح آن نام شريعت بر خود گذارد دلايلى كه لزوم معاد را اثبات كند بيش از آن است كه در اينجا مطرح شود اينك ما به دو دليل اشاره مى كنيم:

معاد هدف زندگى است:

هر فردى از انسان در اين جهان پس از طى مراحلى به كمالى مى رسد وبه صورت انسان دانا وتوانا در مى آيد، هرگاه مرگ پايان زندگى باشد آفرينش او لغو وباطل خواهد بود وكار لغو بر خدا شايسته نيست، آفرينش انسان بدون معاد بسان ساختن كوزه اى است با نقش ونگار، سپس شكستن و دور انداختن آن. اگر هيچ كوزه گرى دست به چنين كار لغوى نمى زندخدا كه از نظير حكيم بودن، فوق همه است نبايد سنگ اجل، شيشه عمر انسان را به گونه اى بشكند كه دگر اميدى به بقاى او نباشد. قرآن به اين برهان اشاره مى كند ومى فرمايد:
(أفَحَسِبْتُمْ أنّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أنّكُمْ إلَيْنا لاتُرجَعُونَ)
آيا فكر مى كنيد كه ما شما را عبث وبى هدف آفريديم وشما به سوى ما باز نمى گرديد؟ (سوره مؤمنون آيه 115).

صفحه 103
معاد ترسيم گر عدالت خداوند   

19

 

معـــــــــاد

ترسيم گر عدالت خداوند

شكى نيست كه افراد بشر در اين جهان به صورت هاى مختلف زندگى مى كنند، گروهى عادل ودادگر، خدمتگذار ووظيفه شناس مى باشند وگروهى ديگر ظالم وستمگر بوده وهدفى جز ارضاء خواسته هاى درونى خود ندارند. نه قانونى را به رسميّت مى شناسند ونه براى خواسته هاى خود حد ومرزى را معتقدند. وگروه سومى گاهى به صورت گروه نخست وگاهى به شكل گروه دوّم زندگى مى كنند. هرگاه مرگ پايان زندگى همه انسانها باشد وسرانجام زندگى وظيفه شناس با قانون شكن، يكسان باشد، چنين وضعى، با عدل خداوندى متناسب نخواهد بود. عدل الهى ايجاب مى كند كه وضع اين دو گروه يكسان نباشد وميان آنها تفاوتى وجود داشته باشد وچون اين تفاوتها در زندگى دنيوى وجود ندارد طبعاً بايد در سراى ديگر وجود داشته باشد. قرآن به اين دليل از معاد اشاره كرده مى فرمايد:
(أَفَنَجْعَلُ المُسْلِمينَ كَالْمُجرِمين * مالَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ)(سوره قلم آيات 35و36).
آيا ما فرد تسليم و وظيفه شناس را با جنايتكار قانون شكن يكسان قرار مى دهيم، چگونه حكم و داورى مى كنيد؟
هرگاه «مرگ» پايان زندگى باشد، آفرينش انسان لغو وبيهوده خواهد بود، آفرينش

صفحه 104
انسان در اين جهان، آنگاه چند صباح زندگى كردن، نمى تواند خود هدف باشد، وخداوند حكيم پيراسته از آن است كه فعل او، خالى از حكمت وهدف باشد، هرچند اين هدف مربوط به خود مخلوق باشد.
به خاطر اين دو جهت معاد كه هم ترسيم گر هدف زندگى وهم ترسيم كننده عدل الهى است بايد تحقق پذيرد.

دلايل امكان معاد

بازگشت انسان به زندگى مجدد روى اصول علمى وفلسفى كاملاً امرى ممكن است; زيرا:
اولاً ـ طبق اصل «لاوازيه» ماده جهان نابود نمى شود چيزى كه هست صورتها عوض مى شود، ولى اصل آن محفوظ مى ماند. بنابر اين انسانهايى كه مى ميرند، صورت آنها تغيير مى كند ولى ماده آنها به صورتهاى مختلف از قبيل خاك و گاز محفوظ مى ماند. واين خود مايه اى مى شود براى زندگى مجدد.
ثانياً ـ طبق اصلى كه «مادام كورى» آن را ثابت كرده وگفته فاصله ماده وانرژى بسيار كم است وپيوسته ماده به انرژى تبديل مى شود وكليه انرژيها در جهان محفوظ مى باشد «طبق اين اصل» كليه كارها وحركات انسان كه به شكل انرژى در آمده در جهان محفوظ است.
بنابراين امكان اين كه، انسان اعمال و حركات خود را در سراى ديگر ببيند، به حكم بقاى انرژى امكان پذير مى باشد.
گذشته از اينها قرآن در امكان معاد برهان روشنى دارد كه نقل آن بستگى دارد كه مجموع آيه كه مركب از يك اعتراض و دو جواب است نقل گردد.
اينك مجموع متن و ترجمه آيه:
(وَقالُوا أءِذا ضَلَلْنا فِي الأرضِ أءِنّا لَفي خَلْق جَديد بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرونَ * قُلْ يَتَوفيكُمْ مَلَكُ المَوتِ الَّذي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ)(سوره سجده آيات 11ـ 12)

صفحه 105
مى گويند: آنگاه كه ما مرديم واعضاء بدن ما در زمين پخش و پراكنده وگم شد آيا بار ديگر به اين جهان بر مى گرديم؟ بلكه آنان به ملاقات با پروردگار كفر مىورزند. بگو فرشته مرگ كه مأمور بر أخذ جان شماست جان شما را مى گيرد سپس به سوى پروردگار خود باز مى گرديد.
توضيح اين كه اين آيه مركب از يك اعتراض ودو پاسخ است وشيوه استدلال قرآن بر امكان معاد در صورتى روشن مى شود كه هر سه فراز از آيه جدا از هم مطالعه شود.
اينك اين سه فراز:
الف ـ اعتراض: آيا آنگاه كه ما مرديم واعضاى بدن ما در زمين پخش وپراكنده وگم شد آيا بار ديگر به اين جهان باز مى گرديم؟
ب ـ پاسخ اجمالى: آنان به ملاقات با پروردگار خود كفر مىورزند.
ج ـ پاسخ تفصيلى: بگو فرشته مرگ كه مأمور قبض روح شماست جان شما را مى گيرد و سپس به سوى پروردگار خود باز مى گرديد.
فراز سوّم به صورت قاطعانه مى گويد آنچه كه بودن شما به آن بستگى دارد آن گم نمى شود وآن را فرشته وحى مى گيرد وحفظ مى كندو در روز رستاخيز، به سوى پروردگار خود باز مى گرديد.
اين فراز از آيه مى رساند آنچه كه گم مى شود بدن انسان است كه هرگز انسان بودن انسان به آن بستگى ندارد. گم شدن يا گم نشدن آن تأثيرى در امكان معاد ندارد. وآن كه شخصيت انسان به آن بستگى دارد همان روح وروان اوست كه هرگز گم نمى شود ودر پيشگاه خدا محفوظ مى باشد.
بنابر اين هرگاه اين روح با هر بدنى همراه شد معاد انسان متحقق مى گردد.وديگر نيازى نيست كه آن ذرات گم شده گرد آورى شود تا معاد انسان ممكن گردد.
ياد آورى مى شود كه اين جمله نه بدان معناست كه معاد انسان جسمانى نيست وتنها روحانى است ونيز نه بدان معناست كه آن ذرات پخش شده قابل گرد آورى نيست، بلكه در

صفحه 106
عين اعتراف به اين كه معاد انسان هم جسمانى وهم روحانى است وگرد آورى اين ذرات در امكان خداست ولى بايد توجه نمود كه محور معاد بقاء روح وروان است. وشخصيت انسان به اين كه اين انسان همان انسان دنيوى است به وسيله بقاء روح وروان او انجام مى گيرد.
قرآن در اثبات امكان معاد طرقى را ارائه كرده است كه ما از ميان آنها به دو طريق اشاره مى كنيم واين موضوع بحث ما را در بخش آينده تشكيل مى دهد.

صفحه 107
   

20

 

با ديگر دلايل

«معاد» آشنا شويم

قرآن علاوه بر برهان ياد شده در سوره سجده دو دليل ديگر در امكان معاد ارائه مى دهد كه در باب خود بسيار محكم وارزنده است اينك ما هر دو دليل را متذكر مى شويم:
1. ارزيابى قدرت خدا: قرآن در مسأله معاد توجه ما را به قدرت گسترده خدا جلب كرده ومى فرمايد:
(وَما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالأرضُ جَميعاً قَبْضَتُهُ يَوْمَ القيمَةِ والسَّمواتُ مَطْوِيّاتٌ بِيَمينِهِ سُبْحانَهُ وتَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ)(سوره زمر آيه 67).
خدا را به اندازه ارجى كه دارد ارج نگذاشتند (دانايى و توانايى او را به صورت صحيح ارزيابى نكردند) زمين در روز قيامت در چنگ اوست وآسمانها به قدرت او درهم پيچيده اند او منزه وبرتر است از آنچه كه شرك مىورزند.
اين آيه به منكران امكان معاد هشدار مى دهد كه اگر قدرتهاى بشرى ناتوان از اعاده انسان به حيات مجدد مى باشند ولى قدرت گسترده خدا بالاتر از آن است كه اين توهم در باره

صفحه 108
او بشود. خدا با قدرت گسترده خود مى تواند بار ديگر به انسان زندگى مجدد ببخشد.
2. توجه به زندگى نخستين: قرآن توجه انسان را به زندگى نخستين او جلب مى كند وياد آور مى شود كه معاد انسان يك امر ممكن است بسان آفرينش نخستين او. آن جا كه مى فرمايد:
(...كَما بدَأنا أوَّلَ خَلْق نُعيدُهُ وََعْداً عَلَيْنا إنَّا كنّا فاعِلينَ)
همان طور كه در آغاز شما را آفريديم باز مى گردانيم اين وعده اى است برما، ما اين كار را انجام مى دهيم. (سوره انبيا آيه 104).
ودر جاى ديگر مى فرمايد:
(...إنَّهُ يَبْدَؤُ الخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ) (سوره يونس آيه 4)
اوست كه خلقت را آغاز مى كند وبر مى گرداند.
بنابر اين خدايى كه آفرينش نخستين را پديد آورد بر آفرينش مجدد آن نيز توانا خواهد بود ودر آيه سوم اين مسأله را به صورت روشن تر بيان مى كند آنجا كه عرب بيابانى استخوان مرده اى را كوبيد وبه صورت گرد در آورد وآن را در هوا پخش كرد وگفت چگونه ممكن است كه خدا اين استخوانهاى پوسيده را بار ديگر زنده كند.
در پاسخ آن پيامبر مأمور شد كه چنين بگويد:
(قُلْ يُحْييهَا الَّذي أنّشأها أوَّلَ مَرَّة وَ هُوَ بِكُلِّ خَلْق عليمٌ).
بگو همان خدايى كه اين استخوانها را براى اولين بار آفريد او زنده مى كند واو بر همه چيز آگاه وداناست.(سوره يس آيه 79)
قرآن علاوه براين طرق، دلايل روشن وهمگانى براى اثبات امكان معاد ارائه داده است كه در كتب تفسير و عقايد وارد شده است. شما مى توانيد اين طرق را در كتاب معاد انسان وجهان مطالعه بفرماييد.

صفحه 109

21

 

تناسخ چيست ؟

مقصود از تناسخ اين است كه انسان بار ديگر از طريق نطفه وعلقه و... به اين جهان باز گردد. واين نظريه در كشورهايى مانند هند وجنوب آسيا طرفدارانى دارد. اين گروه معتقد هستند كه انسانها در زندگى دنيوى خود مختلفند گروهى وظيفه شناس ودرستكار وگروهى ديگر ستمگر وجنايتكار وازآنجا كه عدل الهى ايجاب مى كند كه اين دو گروه سرنوشت يكسانى نداشته باشند بار ديگر اين افراد به اين جهان بازگشته وسزاى اعمال خود را مى بينند. گروهى كه در چشم انداز ما مرفه مى باشند وغرق در نعمت هستند اينها، همان انسانهايى هستند كه در زندگى قبلى وظيفه شناس و درستكار بوده اند ولى آن گروه بدبخت وبيچاره كه رقت انسانها را به خود جلب مى كنند همان انسانهاى جنايت پيشه بودند كه بايد كيفر اعمال خود را به وسيله زندگى سياه ودردمند بچشند. خلاصه متنعم بودن گروهى ومحروم بودن گروه ديگر واكنش شيوه زندگى هاى پيشين انسان هاست وچاره اى از اين دو نوع زندگى نيست.

چرا تناسخ باطل است؟

اين گروه از مدعيان، به صورت انحرافى معاد را انكار كرده وبه تناسخ گراييده اند وكسانى كه در كشور هاى اسلامى دم از چنين زندگى هاى مجدد مى زنند به گونه اى مى خواهند معاد را انكار نمايند اما نه به طور مستقيم بلكه به صورت انحرافى.

صفحه 110
واما چرا تناسخ باطل است، زيرا چنين بازگشت، كار عبث ولغو بوده وساحت حق تعالى از آن پيراسته است. انسانى كه هفتاد سال در اين جهان زندگى كرده وطبعاً كمالاتى فكرى ومعنوى پيدا كرده است وسرانجام به صورت سلمانها، ابوذرها، مقدادها، ميثم ها، در آمده است، آيا صحيح است كه اين نوع افراد بار ديگر كمال خود را از دست بدهند واز طريق نطفه زندگى را آغاز كنند وبه تدريج گامهايى به سوى كمال بردارند؟ واين همان است كه فلاسفه مى گويند: «تبديل فعليّت به قوه محال است» ويا لاأقل خلاف حكمت وعبث مى باشد.
آيا رئيس آموزش مى تواند به خود اجازه دهد كه يك فرد تحصيل كرده را كه به مدارج عالى علمى رسيده ودر رشته اى دكترا گرفته است به كلاس اول بازگرداند وبگويد تو بايد از نو آغاز تحصيل كنى، به طور مسلّم چنين نيست.
اختلاف زندگى بشرها ايجاب مى كند كه پاداشها و كيفرهاى مختلف در كمين آنها باشد ولى هرگز ايجاب نمى كند كه اين پاداشها وكيفرها در همين جهان تحقق پذيرد بلكه لازم است در سراى ديگر كه ازهستى برترى برخوردار است اين كار جامه عمل بپوشد.
در باره معاد اشكالات و پرسشهاى ديگرى هست كه همه اين پرسشها با پاسخ هاى متناسبى در كتب عقايد مطرح شده كه ميتوان با مراجعه به كتاب «معاد انسان وجهان» به پاسخ همه آنها دست يافت.
***
در اين جا، سخن ما درباره عقايد اسلامى آن هم به صورت فشرده به پايان مى رسد از اين به بعد، پيرامون احكام و رفتارهاى مكلف و وظايف عملى آنان سخن خواهيم گفت. ان شاءالله.

صفحه 111
بخش دوم
احكام
و
وظايف شرعى

صفحه 112

صفحه 113
اَلْحمْدُ للهِ رَبِّ العالَمينَ وَالصَّلاةُ وَالسَّلامُ عَلى
خَيْرِ خَلْقِهِ مُحَمَّد وَآلِهِ الطّاهِرينَ.
عبوديت و بندگى انسان در گرو دو چيز است:1. داشتن عقيده صحيح و درست، 2. انجام عمل صالح و نيك. در بخش گذشته، با عقايد و باورهاى صحيح همراه با دليل و برهان روشن آشنا شديم، اكنون وقت آن رسيده است كه با عمل صالح، كه از ايمان و عقيده صحيح سرچشمه مى گيرد آشنا شويم.
عمل صالح، جزئى از «شكرگزارى» انسان در برابر نعمت هاى بيكران الهى است، عقل و خرد هر چند، با برخى از كردارهاى نيك، آشنا است، ولى معرفت كلى و گسترده جز از طريق وحى الهى ميسّر نيست.
اين رساله شريفه به توضيح تكاليف و وظايف انسان كه ضامن سعادت او در دو جهان است پرداخته است، اميد است اين بخش نيز بسان گذشته مفيد و سودمند، و در پيشگاه الهى مجزى باشد.

صفحه 114
   
(1)

احكام تقليد

(مسأله 1) مسلمان بايد در مورد اصول دين ـ اگر يقين نداشته باشد ـ تحصيل يقين كند و در احكام اسلام مى تواند يكى از سه راه را برگزيند:
1. مجتهد باشد كه بتواند احكام را از روى دليل به دست آورد.
2. از مجتهد تقليد كند يعنى مطابق فتواى او عمل كند.
3. از راه احتياط طورى به وظيفه خود عمل نمايد كه يقين كند تكليف خود را انجام داده است، مثلاً اگر عده اى از مجتهدين عملى را حرام مى دانند و عده ديگر مى گويند حرام نيست آن عمل را انجام ندهد، و اگر عملى را بعضى واجب و بعضى مستحب مى دانند آن را به جا آورد، پس كسانى كه مجتهد نيستند و نمى توانند به احتياط عمل كنند واجب است از مجتهد تقليد نمايند.
(مسأله 2) تقليد در احكام; عمل كردن به فتواى مجتهد است(1) يعنى عمل خود را به استناد فتواى او انجام دهد. و از مجتهدى بايد تقليد كرد كه مرد و بالغ و عاقل و شيعه دوازده امامى و حلال زاده و زنده و عادل باشد. و از مجتهدهاى ديگر اعلم باشد.
(مسأله 3) مجتهد و اعلم را از سه راه مى توان شناخت:
اوّل آنكه خود انسان يقين كند، مثل آنكه از اهل علم باشد و بتواند مجتهد و اعلم را بشناسد.دوم آنكه يك عالم عادل; كه مى تواند مجتهد و اعلم را تشخيص دهد، مجتهد بودن و اعلم بودن كسى را تصديق كند، به شرط آنكه يك نفر عالم عادل ديگر با گفته او مخالفت ننمايد. اجتهاد و اعلميت به گفته يك نفر كه مورد وثوق باشد نيز ثابت مى شود. سوم آنكه در محافل علمى، مجتهد و يا اعلم بودن او معروف و مشهور باشد و از گفتار آنان براى انسان

1. ولى در بقاء بر تقليد ميت، فرا گرفتن مسايل كفايت مى كند.

صفحه 115
اطمينان حاصل شود.
(مسأله 4) به دست آوردن فتواى مجتهد در مسأله چهار راه دارد: اوّل شنيدن از خود مجتهد. دوم شنيدن از فرد عادل كه فتواى مجتهد را نقل كند. سوم شنيدن از كسى كه مورد اطمينان و راستگوست. چهارم مراجعه به رساله مجتهد در صورتى كه انسان به درستى آن رساله اطمينان داشته باشد.
(مسأله 5) اگر مجتهد اعلم در مسأله اى فتوى دهد مقلِّد آن مجتهد نمى تواند در آن مسأله به فتواى مجتهد ديگر عمل كند ولى اگر فتوى ندهد، مثلاً بگويد احتياط آن است كه در ركعت سوم و چهارم نماز، تسبيحات اربعه يعنى سُبْحانَ اللهِ وَالْحَمْدُ للهِ وَلا اِلهَ اِلاّ اللهُ وَاللهُ اَكْبَر، را سه مرتبه بگويند، در اين صورت مقلّد بايد يكى از دو راه را برگزيند:1. به اين احتياط كه به آن «احتياط واجب» مى گويند عمل كند و سه مرتبه بگويد.2. به فتواى مجتهدى كه پس از وى «اعلم» به شمار مى رود عمل نمايد. پس اگر او يك مرتبه گفتن را كافى بداند، مى تواند يك مرتبه بگويد.
(مسأله 6) اگر مجتهدى كه انسان از او تقليد مى كند، از دنيا برود بايد از مجتهد زنده تقليد كند. ولى در مسائلى كه آنها را ياد گرفته است مى تواند بر تقليد قبلى باقى بماند.
(مسأله 7) اگر در مسأله اى به فتواى مجتهدى عمل كرده و يا فرا گرفته باشد ولى پس از درگذشت او در همان مسأله به فتواى مجتهد زنده رفتار نمايد، دوباره نمى تواند آن را مطابق فتواى مجتهدى كه از دنيا رفته است انجام دهد. ولى اگر مجتهد زنده در مسأله اى فتوى ندهد، و احتياط نمايد و مقلد مدتى به آن احتياط عمل كند، دوباره مى تواند به فتواى مجتهدى كه از دنيا رفته عمل نمايد مثلاً اگر مجتهدى گفتن يك مرتبه سُبْحانَ اللهِ وَالْحَمْدُ للهِ وَلا اِلهَ اِلاّ اللهُ وَاللهُ اَكْبَر، را در ركعت سوم و چهارم نماز كافى بداند و مقلّد مدتى به اين شيوه عمل نمايد و يك مرتبه بگويد، چنانچه آن مجتهد از دنيا برود و مجتهد زنده احتياط واجب را در سه مرتبه گفتن بداند و مقلد مدتى به اين احتياط عمل كند و سه مرتبه بگويد، دوباره مى تواند به فتواى مجتهدى كه از دنيا رفته برگردد و يك مرتبه بگويد.

صفحه 116
(مسأله 8) مسائلى را كه انسان غالباً به آنها احتياج دارد واجب است ياد بگيرد.
(مسأله 9) اگر براى انسان مسأله اى پيش آيد كه حكم آن را نمى داند، مى تواند صبر كند تا فتواى مجتهد اعلم را به دست آورد يا اگر احتياط ممكن است، به احتياط عمل نمايد بلكه اگر احتياط ممكن نباشد چنانچه از انجام عمل محذورى لازم نيايد، مى تواند عمل رابه جا آورد. ولى اگر معلوم شود كه مخالف فتواى مجتهدى كه بايد از او تقليد كند بوده دوباره بايد انجام دهد.
(مسأله 10) اگر مكلف مدتى اعمال خود را بدون تقليد انجام دهد، سپس تقليد كند در صورتى اعمال سابق او صحيح است كه مطابق فتواى مجتهدى باشد كه اكنون از او تقليد مى كند و گرنه بايد اعاده كند.
(مسأله 11) عدول از مجتهدى به مجتهد ديگر جايز نيست مگر اين كه دومى اعلم باشد، و نيز فتوى دادن و اظهار نظر در مسائل شرعى براى كسى كه قادر بر استنباط احكام از مدارك آن نيست حرام است، و مسئول اعمال ديگران خواهد بود.
(مسأله 12) عدالت يك حالت خداترسى باطنى در انسان است كه او را از ارتكاب گناهان كبيره و اصرار بر صغيره باز مى دارد و اگر هم گناهى از او سر زد فوراً نادم شده و استغفار مى كند.
(مسأله 13) منظور از اصرار بر گناهان صغيره اين است كه گناهى را كه كرده است دو يا سه مرتبه پشت سر هم انجام دهد امّا با يك مرتبه انجام دادن و يا قصد تكرار، اصرار صورت نمى پذيرد.
تذكر: هر كجا كه حكم مسئله به لفظ «احتياط واجب» يا «احتياط» ذكر شده است عمل به آن احتياط الزامى است.

صفحه 117
   
(2)

طهارت

اقسام آبها

آب مطلق و مضاف
(مسأله 14) آب يا مطلق است يا مضاف: آب مضاف آبى است كه آن را از چيزى بگيرند مثل آب هندوانه و گلاب، يا با چيزى مخلوط باشد مثل آبى كه بقدرى با گل و مانند آن مخلوط شود، كه ديگر به آن آب نگويند و غير اينها، آب مطلق است و آن بر پنج قسم است اول آب كر دوم آب قليل سوم آب جارى چهارم آب باران پنجم آب چاه.

1. آب كُر

(مسأله 15) آب كر مقدار آبى است كه اگر در ظرفى كه درازا و پهنا و گودى آن هريك سه وجب و نيم است بريزند، آن ظرف را پر كند. و وزن آن ـ بنابر محاسبه اهل فن ـ 384 كيلوگرم است.
(مسأله 16) اگر عين نجس مانند بول و خون به آب كر برسد. چنانچه آن آب بو، يا رنگ يا مزه نجاست را بگيرد، نجس مى شود و اگر تغيير نكند نجس نمى شود.
(مسأله 17) اگر بوى آب كر به واسطه غير نجاست تغيير كند، نجس نمى شود.
(مسأله 18) اگر عين نجس مانند خون به آبى كه بيشتر از كر است برسد و بو يا رنگ يا مزه قسمتى از آن را تغيير دهد، چنانچه مقدارى كه تغيير نكرده كمتر از كر باشد تمام آب نجس

صفحه 118
مى شود. و اگر باندازه كر يا بيشتر باشد، فقط مقدارى كه بو يا رنگ يا مزه آن تغيير كرده نجس است.
(مسأله 19) اگر چيز نجس را زير شيرى كه متصل به كر است بشويند، آبى كه از آن چيز مى ريزد اگر متصل به كر باشد و بو يا رنگ يا مزه نجاست نگرفته باشد پاك است.
(مسأله 20) اگر مقدارى از آب كر يخ ببندد و باقى آن به قدر كر نباشد چنانچه نجاست به آن برسد نجس مى شود، و هر قدر از يخ هم آب شود نجس است.
(مسأله 21) آبى كه به اندازه كر بوده، اگر انسان شك كند از كر كمتر شده يا نه، مثل آب كر است، يعنى نجاست را پاك مى كند و اگر نجاستى هم به آن برسد نجس نمى شود. و آبى كه كمتر از كر بوده و انسان شك دارد به مقدار كر شده يا نه، حكم آب كر را ندارد.
(مسأله 22) كر بودن آب، به سه راه ثابت مى شود: اول آنكه خود انسان يقين كند. دوم آنكه يك مرد عادل خبر دهد. سوم كسى كه آب در اختيار او است به كرّ بودن خبر دهد، به شرط اينكه از قول او اطمينان حاصل شود.

2. آب قليل

(مسأله 23) آب قليل آبى است كه از زمين نجوشد و از كر كمتر باشد.
(مسأله 24) اگر آب قليل روى چيز نجس بريزد، يا چيز نجس به آن برسد نجس مى شود. ولى اگر از بالا با فشار روى چيز نجس بريزد، مقدارى كه به آن چيز مى رسد نجس و هرچه بالاتر از آن است پاك مى باشد.
(مسأله 25) آب قليلى كه براى برطرف كردن عين نجاست روى چيز نجس ريخته شود و از آن جدا گردد، نجس است. و بنابراحتياط واجب بايد از آب قليلى هم كه بعد از برطرف شدن عين نجاست، براى آب كشيدن چيز نجس روى آن مى ريزند و از آن جدا مى شود اجتناب كنند. ولى آبى كه با آن مخرج بول و غايط را مى شويند با پنج شرط پاك است: اول: آنكه بو يا رنگ يا مزه نجاست نگرفته باشد. دوم: نجاستى از خارج به آن نرسيده باشد. سوم: نجاست ديگرى مثل خون با بول يا غائط بيرون نيامده باشد. چهارم: ذره هاى غائط در آب پيدا نباشد.

صفحه 119
پنجم: بيشتر از مقدار معمول; نجاست به اطراف مخرج نرسيده باشد.
3. آب جارى
(مسأله 26) آب جارى آبى است كه از زمين بجوشد و جريان داشته باشد مانند آب چشمه و قنات.
(مسأله 27) آب جارى اگرچه كمتر از كر باشد، چنانچه نجاست به آن برسد تا وقتى بو يا رنگ يا مزه آن به واسطه نجاست تغيير نكرده پاك است.
(مسأله 28) اگر نجاستى به آب جارى برسد، مقدارى از آن، كه بو يا رنگ يا مزه اش به واسطه نجاست تغيير كرده نجس است. و طرفى كه متصل به چشمه است اگرچه كمتر از كر باشد پاك است. و آبهاى ديگر نهر اگر به اندازه كر باشد يا به واسطه آبى كه تغيير نكرده به آب طرف چشمه متصل باشد، پاك وگرنه نجس است.
(مسأله 29) آب چشمه اى كه جارى نيست ولى طورى است كه اگر از آن بردارند باز مى جوشد، حكم آب جارى دارد، يعنى اگر نجاست به آن برسد، تا وقتى بو يا رنگ يا مزه آن به واسطه نجاست تغيير نكرده پاك است.
(مسأله 30) آبى كه كنار نهر، ايستاده و متصل به آب جارى است با ملاقات، نجس نمى شود ولى حكم آب جارى را ندارد.
(مسأله 31) چشمه اى كه مثلا در زمستان مى جوشد و در تابستان از جوشش مى افتد فقط وقتى كه مى جوشد حكم آب جارى دارد.
(مسأله 32) آب حوض اگر چه كمتر از كر باشد، چنانچه به منبعى كه آب آن به اندازه كر است متصل باشد، مثل آب جارى است.
(مسأله 33) آب لوله هاى حمام و ساختمان ها كه از شيرها و دوشها مى ريزد اگر متصل به كر باشد مثل آب جارى است.
(مسأله 34) آبى كه روى زمين جريان دارد ولى از زمين نمى جوشد، چنانچه كمتر از كر

صفحه 120
باشد و نجاست به آن برسد نجس مى شود. اما اگر از بالا با فشار به پايين بريزد; چنانچه نجاست به پايين آن برسد بالاى آن نجس نمى شود.

4. آب باران

(مسأله 35) اگر به چيز نجسى كه عين نجاست در آن نيست يك مرتبه باران ببارد، جايى كه باران به آن برسد پاك مى شود. و در فرش و لباس و مانند اينها فشار لازم نيست. ولى باريدن دو سه قطره فايده ندارد، بلكه بايد طورى باشد كه باران روى زمين سخت جارى شود.
(مسأله 36) اگر باران، به عين نجس ببارد و به جاى ديگر ترشح كند، بايد از آن اجتناب نمود.
(مسأله 37) اگر بر سقف عمارت يا روى بام آن عين نجاست باشد، تا وقتى باران به بام مى بارد; آبى كه به چيز نجس رسيده و از سقف يا ناودان مى ريزد پاك است. و بعد از قطع شدن باران اگر معلوم باشد آبى كه مى ريزد به چيز نجس رسيده است نجس مى باشد.
(مسأله 38) زمين نجسى كه باران بر آن ببارد پاك مى شود. و اگر باران بر زمين جارى شود و به جاى نجسى كه زير سقف است برسد; آن را نيز پاك مى كند. مشروط بر اين كه، هنگام رسيدن به زير سقف، باران قطع نشده باشد.
(مسأله 39) خاك نجسى كه به واسطه باران گل شود و آب آن را فرا گيرد پاك است; اما اگر فقط رطوبت به آن برسد پاك نمى شود.
(مسأله 40) هرگاه آب باران در جايى جمع شود، اگرچه كمتر از كر باشد چنانچه موقعى كه باران مى آيد، چيز نجسى را در آن بشويند و آب، بو يا رنگ يا مزه نجاست نگيرد، آن چيز نجس پاك مى شود.
(مسأله 41) اگر بر فرش پاكى كه روى زمين نجس است باران ببارد; و بر زمين نجس جارى شود، فرش، نجس نمى شود و زمين هم پاك مى گردد.
Website Security Test