welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر اخبار ریحانة الأدب

نام کتاب : رساله توضيح المسائل*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحاني*

رساله توضيح المسائل

صفحه 41

4

راه هاى خداشناسى

اكنون كه با شناخت مطلوب در اسلام آشنا شديم، لازم است راههاى شناخت خدا را يكى پس از ديگرى مورد بررسى قرار دهيم، همان گونه كه گفته اند، راه به سوى خدا، به اندازه شمارش نفسهاى انسان است وهر پديده اى در جهان، بسان سكّه دو رويه اى است كه يك رويه آن ، طبيعت ويك رويه ديگر آن خداست وهر انسان خردمندى از مطالعه پديده ها، راهى به سوى خدا دارد. ولى درعين حال، اين طرق بى شمار را مى شود تحت ضوابطى در آورد. اينك برخى از طرقى كه قرآن ما را به آن دعوت كرده است:

1. برهان نظم:

مقصود از برهان نظم اين است كه نظام جهان گواهى مى دهد كه موجود دانا و توانايى ، اين نظام را پديد آورده است وگرنه خود ماده، ناتوان تر از آن است كه به خود نظم ونظام بخشد.
پذيرش برهان نظم، بر چهار اصل استوار است:

الف ـ جهانى خارج از ذهن وجود دارد:

مقصود از اين اصل اين است كه دايره هستى به ذهن وذهنيات منحصر نيست، بلكه آنچه را كه ما تصور مى كنيم، در خارج از ذهن واقعيت دارد وبه ديگر سخن، در بررسيهاى خود «رئاليست» مى باشد نه «ايده آليست» . مقصود از رئاليست آن شخص واقع گرا است كه

صفحه 42
جهان خارج از ذهن را مى پذيرد ومى گويد در خارج از ذهن من، ماه وآفتاب، دريا وهامون، وجود دارد ويك فرد خداشناس تا اين اصل را نپذيرد، نمى تواند گامى بسوى خداشناسى بردارد.
شگفت اين جاست كه برخى از مادى ها وبه دنبال آن ماركسيستها، خدا پرستان را ايده آليست قلمداد كرده ويك چنين جنايت علمى را مرتكب شده اند، در صورتى كه پايه خداشناسى كه برهان نظم است، بر اساس پذيرفتن عينيتهاى خارجى است.

ب ـ جهان ماده داراى نظم وقوانين است:

اين مطلبى است كه علوم، به اثبات آن كمر بسته وقوانين حاكم بر طبيعت را كشف كرده اند وهرچه دانشهاى بشرى در اين مورد پيش رود گامى به سوى خدا شناسى برداشته مى شود.

ج ـ اصل عليّت:

مقصود ازاين اصل، اين است كه قوانين حاكم بر ماده عاملى لازم دارد وچيزى در جهان بدون علّت امكان پذير نيست.

د ـ تصادف علّت نظم نيست:

مقصود از اين اصل، اين است كه اين نظم نمى تواند برخاسته از خود ماده باشد; زيرا ماده فاقد شعور ودرك نمى تواند آفريننده يك چنين نظم حساب شده باشد وتصور اين كه تصادف مولكول ها آفريننده اين نظم بوده، منطق كودكانه اى است كه هيچ خردى آن را نمى پذيرد. انسان خردمند هرگز نمى پذيرد يك نامه ماشين شده، محصول حركت انگشتان يك فرد بى سواد ويا يك انسان بازيگر باشد، بلكه همگان به روشنى مى گويند، ماشين نويس آگاه از كار ماشين، با توجه به حروف آن وبا توجه به نامه اى كه قصد تايپ آن را دارد، اين نامه را ماشين كرده است.

صفحه 43

اين نوع شناخت ها، شناخت آيتى است

در قرآن ، كلمه آيه وآيات بيش از حدّ به كار مى رود وغالباً اين لفظ در مورد نشانه هاى وجود خدا استعمال مى شود واين شناخت آيتى است; يعنى از اثر يك شىء به وجود مؤثر وصفات آن پى ببريم، زيرا اثر يك شىء همان گونه كه از وجود مؤثر حكايت مى كند، از صفات آن نيز حكايت دارد همگى مى گوييم، فردوسى يك شاعر اديب وآگاه از داستانهاى ايران باستان است، ما هرگز فردوسى را نديده ايم وخصوصيات روحى او را نيازموده ايم، اثر ادبى او، از وجود او وخصوصيات روحى او كاشف وبازگو كننده است; عين اين مطلب، در باره قانون بوعلى كه در طب است حاكم وجارى است. اين نوع شناختها را شناختهاى آيتى مى گويند وهدف اين است كه از نشانه به صاحب نشانه پى ببريم.
بحث حضرت ابراهيم با گروههاى ستاره پرست، ماه پرست، آفتاب پرست معروف است; وى براى بى پايه نشان دادن پرستش اين نوع اجرام، براى مدت كوتاهى با پرستندگان آنها هم صدا شد، ولى بعداً، ربوبيت آنها را باطل كرد; زيرا اين اجرام، دستخوش انقطاع از انسان است وخداى مربى وپرورش دهنده، پيوسته بايد با انسان در رابطه باشد واز او غفلت نكند، او از اين طريق، ثابت كرد كه نشانه هاى ربوبيّت، در اين اجرام نيست وبايد سراغ آن خدايى رفت كه اينها را آفريده وپيوسته حضور دارد و چنين فرمود:
(إنّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذي فَطَرَ السَّمواتِ والأرضَ حَنيفاً وَ ما أنَا مِنَ المُشْرِكينَ)(سوره انعام آيه 79).

2ـ هدفدارى وهماهنگى در آفرينش جهان

يكى ديگر از دلايل اثبات صانع، وجود هماهنگى و هدفدارى در جهان آفرينش است.
سلول انسان در رحم مادر پرورش پيدا مى كند، همراه با رشد «جنين» و رسيدن آن به مرحله تولد، غده هاى توليد كننده شير، تحت تأثير «هورمونهاى» مخصوص، آرام آرام خود را براى تغذيه نوزاد آماده مى كند، به گونه اى كه همزمان با تولد فرزند غذاى او نيز آماده مى شود.

صفحه 44
اين هماهنگى، نشانه وجود تدبير ونقشه در آفرينش كودك ومادر است; زيرا ساليان قبل از تولد كودك، دستگاهى متناسب با دهان ودست وگلوى كودك، در پيكر مادر تعبيه شده وبه تدريج رشد يافته ودر روزى كه نوزاد به آن نياز شديد دارد، مورد بهره بردارى قرار گرفته است.
دراين جا مادّى نمى تواند اين هدفدارى را از طريق تصادف توجيه كند، همچنان كه نمى تواند در اين مورد، به خاصيت ماده پناه برد. ممكن است بگويد رشد يك نطفه ودر آمدن آن به صورت انسان، خاصيّت ماده است، يا بگويد رشديك نهال ودر آمدن آن به صورت يك درخت برومند، خاصيت سلول درختى و نهال آن است، ولى هرگز نمى تواند پيشى بينى نيازهاى آينده يك موجود را كه مدتها پيش از آن به وجود آمده است از طريق تصادف يا خاصيت ماده تفسير كند; چه اينكه اين پيش بينى از مقوله آينده نگرى وكار از روى نقشه وحساب است.
گاهى دو موجود، هركدام مكمل ديگرى است، مثلاً وجود درخت مكمل جانداران وهمچنين وجود جاندار، مكمل وجود درختان است واگر هستى منحصر به يكى از اين دو بود، اثرى از هيچكدام نبود، زيرا درخت، توليد كننده «اكسيژن ومصرف كننده «كربن» است، در حالى كه جاندار ، توليد كننده كربن و مصرف كننده اكسيژن است واگر يكى بود وديگرى نبود از وجود هيچ كدام خبرى نبود. اين نظام، گواه بر وجود نقشه و تدبير در خلقت هر دو است وهرگز نمى توان چنين نظامى را برخاسته از ماده بى عقل و شعور دانست.

يادآورى دو نكته:

1. در شناخت صانع جهان، پيوسته بايد از نظام موجود، بر وجود خدا استدلال كرد. مثلاً، خود قرآن (چنانكه در بحث صفات مى آيد)، گردش منظم بادها را گواه بر وجود صانع جهان گرفته است; در حالى كه گاهى ديده مى شود، افراد از حادثه هاى استثنائى، بر وجود خدا استدلال مى كنند، مثلاً اگر روزى باد از طرف غير معمول بوزد آن را گواه بر وجود خدا مى گيرند; در صورتى كه بايد در هر دو شكل، بر وجود خدا استدلال كنيم، نه اينكه تنها در موارد استثنائى; زيرا، مفاد آن، اين است كه نظام علمى، منتهى به اثبات صانع نمى شود وآنچه را كه

صفحه 45
علم كشف كرده است نمى تواند خدا را ثابت كند وتنها پديده هايى كه علت آنها شناخته نشده است، گواه بر وجود خدا است. يك چنين طرز تفكر بهانه به دست دشمن مى دهد و دين را با علم، ناسازگار قلمداد مى كند.
2. گاهى ديده مى شود كه تنها وجود حيات وپيدايش آن در ماده، نخستين، پايه استدلال بر وجود خدا قرار مى گيرد; به اين بيان كه :زمين، جزء خورشيد بود، چگونه اين موجود داغ و سوزان كه همه مواد حياتى آن كشته شده، داراى حيات وزندگى گشت؟
درحالى كه وجود حيات كنونى نيز ، مى تواند ما را به سوى خدا رهبرى كند وقرآن وجود موجودات زنده را در زمين، نشانه وجود او گرفته است:
(وَبَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دابَّة) (سوره بقره آيه 164).
در زمين از هر جاندارى پخش كرد.
ما در اين بخش به دلائل كمى اكتفاء كرديم زيرا وجود خدا، آنچنان روشن است كه جز گروه كمى، همه به آن معتقدند.
آنچه مهم است، مسئله تحليل صفات خدا است كه سرچشمه بسيارى از مذاهب و مكاتب كلامى است.

صفحه 46

 

 

5

صفات خدا

يكتايى خدا در ابعاد سه گانه

از ميان صفات خداوند، صفت توحيد از صفات برجسته اوست; تو گويى تمام پيامبران براى تبليغ اين اصل آمده اند واگر براى پيامبران، قانون اساسى تصور كنيم، توحيد نخستين اصل از اصول آن را تشكيل مى دهد و اتفاقاً گروه مخالف بيشتر با اين اصل در نبرد و پيكارند.

اقسام توحيد ومراتب آن

توحيد براى خود مراتبى دارد كه به گونه اى فشرده ياد آور مى شويم:
1. توحيد ذاتى: مقصود از توحيد ذاتى اين است كه ذات خدا يكى است ونظير ومانندى ندارد.
2. توحيد افعالى: به اين معنى است كه خالق جهان يكى است ومؤثر تام ومستقلى جز او نيست و تأثير ديگر اسباب در پرتو فاعليت و خالقيت اوست.
3. توحيد در عبادت: يعنى پرستش مخصوص اوست وجز او نبايد كسى را پرستش كرد.
توحيد ذاتى به اين معنى كه خدا نظير ومانندى ندارد وبا توجه به اين كه خدا يك موجود با كمال است ونقص به آن راه ندارد، روشن وواضح است; زيرا فرض دو خدا مستلزم

صفحه 47
اين است كه هركدام متناهى باشد تا يكى از ديگرى متمايز گردد، ولازمه متناهى بودن دو خدا اين است كه هر يك از ديگرى سلب شود و سلب يكى از ديگرى، سلب كمال از ديگرى و در نتيجه ناقص بودن اوست و موجود ناقص نمى تواند خدا باشد.
به ديگر سخن، فرض تعدد، فرض متناهى بودن است وفرض تناهى، ملازم با نقص است ونقص با خدايى سازگار نيست از اين جهت ، بايد وجود خدا را، نامتناهى فرض كنيم وشىء نامتناهى قابل تكرار نيست.زيرا وجود خداى نخست همه جا اعم از ذهن و خارج را احاطه كرده و براى خداى ديگر، امكان وجود نيست. شايد آيه:(قُلْ هُوَ اللّهُ أحَدْ) ناظر به چنين توحيدى باشد.
توحيد ذاتى، معنى ديگرى دارد وآن اينكه: خداوند، داراى اجزاء نيست وبسيط است، زيرا فرض جزء براى خدا مستلزم اين است كه خدا در تحقق خود به اجزائى كه غير از خود هستند، محتاج ونيازمند باشد.
شكى نيست هر مركّبى غير جزء خود هست; يك دستگاه ماشين، يك محلول شيميائى، غير تك تك اجزاء آن است; فرض تركيب در خدا، اين است كه او به تك تك اجزاء كه غير خود وى هستند، محتاج گردد واحتياج با مقام خدايى سازگار نيست.
توحيد افعالى مقصود اين است كه، خالق جهان يكى است وگواه روشن آن، وجود هماهنگى درعالم آفرينش است واينكه كوچكترين تصادمى در وضع كلى جهان نيست. اين امر، نشانه اين است كه اراده واحدى بر اين جهان حكومت مى كند واگر اين جهان زير نظر دو اراده، اداره مى شد، واختلاف اراده، مايه اختلاف تدبير وبه هم خوردن هماهنگى در اجزاء جهان مى گشت.
قرآن با تكيه بر براهين گذشته خدا را به يگانگى مطلق مى خواند:
(وَإلهُكُمْ إلهٌ واحِدٌ لا إلهَ إلاّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ)(سوره بقره آيه 163).
خداى شما خداى يگانه است، جز او خدايى نيست و او بخشنده ومهربان

صفحه 48
است.
آنگاه قرآن در آيه بعد هماهنگى جهان را گواه بر اين مدعا مى گيرد ومى فرمايد:
(إنَّ في خَلْقِ السَّمواتِ والأرضِ واخْتِلافِ اللَّيلِ والنَّهارِ والفُلكِ الَّتي تَجْري فِي البَحْرِ بِما يَنْفَعُ النّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ ماء فَأحْيا بِهِ الأرضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دابَّة وَ تَصريفِ الرِّياحِ والسَّحابِ المُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ والأرضِ لاَيات لِقَوم يَعْقِلُونَ) (سوره بقره آيه 164).
در آفرينش آسمانها وزمين وگردش شب و روز وحركت كشتى در دريا به سود مردم وفرود آمدن باران از آسمان كه به وسيله آن زمين پس از مردنش زنده مى شود وپخش موجودات زنده در زمين وگردش بادها وحركت ابر موجود ميان آسمان وزمين (در همه اينها)، گواه روشن براى افراد عاقل وخردمند است.
در اين آيه، سخن از نظام آفرينش است كه گواه بر وحدانيّت تدبير ويگانگى خالق جهان است.
توحيد در عبادت: مقصود از اين اصل، اين است كه فقط بايد خدا را پرستش كرد واز پرستش غير او دورى جست. در اينجا بايد دو مطلب روشن شود:
1. چرا بايد خدا را پرستش كرد؟
2. چرا بايد غير او را پرستش نكرد؟
پرستش خدا انگيزه هايى دارد، بزرگترين انگيزه آن، كمالى است كه انسان در خدا سراغ دارد و آگاهى از اين كمال، سبب مى شود كه انسان خود به خود در برابر آن كانون كمال، خضوع وخشوع كند. اين نوع انگيزه، مخصوص طبقه عارف وآشنايان به مقام ربوبى است; ولى طبقات ديگر، خدا را از آن جهت پرستش مى كنند كه او سرچشمه نعمتها وفيض ها است ويكى از فيضهاى مستمر او، وجود انسان است، پس به حكم عقل، بايد در برابر مُنعِمْ خضوع نمود

صفحه 49
وسپاس او را به جا آورد; گروه سوّمى نيز خدا را به پاداشهاى بزرگ و يا ترس از كيفرهاى او مى پرستند. در هر حال اين انگيزه ها سبب مى شود كه خدا را بپرستيم.
اما چرا بايد از پرستش غير او امتناع ورزيد؟ زيرا غير اوكمال ندارد يا منبع فيض ونعمت نيست كه ما را وادار به تواضع كند; همچنان كه كيفرها وپاداشهايى در اختيار ندارد كه انگيزه پرستش گردد. زيرا غير خدا، هرچه دارد از كانون كمال دارد وخود، كانون كمال نيست.
حال بايد ديد، حقيقت پرستش چيست؟
گروهى در معناى پرستش ، افراط مىورزند وهر نوع احترام به اولياء الهى را در حال حيات وممات آنان پرستش آنان تصور مى كنند; از اين رو، بوسيدن ضرايح مقدسه يا توسّل به ارواح پاك، در نظر آنان پرستش صاحب مرقد وروح شمرده مى شود. براى آگاهى از معناى پرستش،بايد توجه كنيم كه پرستش آن گونه از خضوع واظهار كوچكى در مقابل كسى است كه او را خدا بدانيم يا معتقد شويم كه كارهاى خدايى به او تفويض شده است وخدا در آن قسمت از كارها كنار رفته است; به ديگر سخن، او را خداى بزرگ ويا خداى كوچك بدانيم. همچنان كه عرب جاهلى، بتها را خدايان كوچك مى دانست ومعتقد بود كه قسمتى از كارهاى خدا به آنها واگذار شده است.
بنابر اين، هرگاه در برابر موجودى خضوع كنيم در حالى كه او را نه خداى بزرگ ونه خداى كوچك بينديشيم بلكه بنده پاك وبى آلايش خدا تصور كنيم كه در نزد او مقامى دارد، اين خضوع، هرچند هم به نهايت برسد، احترام خواهد بود نه پرستش. وما اگر نسبت به پيشوايان بزرگ ، در حال حيات وممات، احترام مى كنيم، يا توجه به اين كه همگى بندگان مخلص خدا هستند، قطعاً عمل ما رنگ عبادت و پرستش به خود نخواهد گرفت.
گواه اين مطلب اين كه خدا به فرشتگان فرمان مى دهد كه آدم را سجده كنند ونهايت خضوع را در برابر او انجام دهند، اگر اين خضوع، پرستش آدم بود، بايد فرشتگان، مشرك وشيطان ياغى، رئيس الموحدين باشد.

صفحه 50

شناخت ديگر صفات خدا

براى خدا صفات ثبوتى وسلبى هست. مقصود از صفات ثبوتى صفات كمالى است كه بر خدا ثابت مى باشد ومقصود از صفات سلبى آن رشته از نقايص است كه از خدا سلب مى گردد. از صفات ثبوتى خدا پنج صفت را در اينجا متذكر مى شويم:
(1) ـ دانا (2) ـ توانا (3)ـ زنده (4) ـ بينا (5) ـ شنوا
در باره اثبات دو صفت نخست كافى است كه مصنوعات او را از اتم تا كهكشان مطالعه كنيم.
علوم بشرى با پى گيرى ده هزار ساله خود توانسته است قسمت ناچيزى از اسرار و رازهاى پيچيده جهان را به دست آورد; در حالى كه قسمت اعظم آنها تحت پوشش جهل انسان باقى است.
مطالعه اين جهان ما را به علم بى پايان وقدرت نامتناهى خدا رهنمون مى گردد ومى رساند كه خدا از مجموع قوانينى كه بشر در علوم طبيعى كشف كرده است آگاه بوده وجهان را با قدرت خود آفريده است. واين مطالعه ما را به دو صفت علم و قدرت خدا رهبرى مى كند.
درباره صفت حيات نياز به دليل جداگانه نداريم زيرا وقتى ثابت شد كه او دانا و توانا است طبعاً ثابت مى شود كه او زنده است زيرا موجود زنده جز به اين دو صفت بارز به صفات ديگرى نياز ندارد.
درست است كه در علوم طبيعى مى گويند موجود زنده موجودى است كه خصيصه هاى : رشد، توليد مثل، پاسخ به محرك، تغذيه را دارا مى باشد. حيات وزندگى به اين معنا، مخصوص موجودات طبيعى است وگرنه حيات معناى وسيع وگسترده اى دارد، كه ممكن است به هيچ كدام از اين خصيصه ها نيازى نداشته باشد. دانشمندان علوم طبيعى چون سرو كار با موجودات طبيعى دارند ولذا حيات را در محدوده علم ودانش خود تفسير مى كنند. ولى يك فيلسوف كه مسأله را از ديدگاه برترى مى نگرد براى آن معناى وسيع قائل شده واين خصائص را از آن در حيات موجودات طبيعى مى داند نه اينكه واقعيت «حيات» مطلقاً بستگى به آنها داشته باشد.

صفحه 51
در اين جا دو صفت ديگر خدا به معناى سميع و بصير نيز روشن مى شود زيرا اين دو صفت بخشى از علم خداست زيرا آگاهى خدا از مسموعات ومبصرات سبب شده است كه خدا را شنوا وبينا معرفى كنيم. وگرنه «سميع» به معناى اين كه از طريق ابزار ويا «بصير» به معنى اين كه از طريق دستگاه خاصى ببيند ويا بشنود در اينجا مطرح نيست. بلكه حضور جهان نزد خدا از آن جمله مسموعات ومبصرات، سبب آن شده كه او را با اين دو صفت ياد كنيم.

صفحه 52
با ديگر صفات ثبوتى و سلبى خدا آشنا شويم   
 
6

با ديگر صفات ثبوتى و سلبى خدا

آشنا شويم

با بيشترين صفات ثبوتى خدا آشنا شديم ولى سه صفت ديگر از صفات ثبوتى او را متذكر مى شويم:

1. عادل 2. حكيم 3. غنى (بى نياز )

عدل ودادگرى يكى از صفات خدا به شمار مى رود، واساس مسئله عدل الهى را موضوع توانائى خرد بر تشخيص زشت وزيبا تشكيل مى دهد، از آنجا كه عقل وخرد بر تشخيص اين نوع از كارها توانا است، به روشنى داورى مى كند كه ساحت خدا از هر كار قبيح وزشت پيراسته مى باشد وظلم وستم يكى از كارهاى زشت، مى باشد كه او هرگز انجام نمى دهد.
انگيزه انجام ظلم يكى از دو چيز ياد شده در زير است:
1. يا فاعل از زشتى ظلم آگاهى ندارد.
2. يا به آن نياز دارد.
فرض نخست با گستردگى علم خدا صد درصد منتفى است هرگاه خرد، زشتى ظلم وستم را درك مى كند خدا كه پديد آرنده كليه مغزها ودركها است به نحو روشن از آن آگاه خواهد بود وچيزى بر خداى جهان مخفى نمى باشد.

صفحه 53
فرض دوم كه خدا به ستم نياز داشته باشد نيز منتفى است. او خالق جهان وانسان است وهر چه آفريده ها دارند از او دارند، واو ديگر چه نيازى به ظلم دارد.
برخى كه از توصيف خدا به عدل وداد خوددارى مى كنند انكار خود را چنين توجيه مى نمايند:
«ما حق نداريم قلمرو قدرت خدا را محدود سازيم وحق نداريم به او بگوئيم بايد به عدل و داد رفتار كند نه به ظلم و ستم، بلكه هر كارى كه او انجام داد همان خوب است» .
در اين سخن مغالطه روشنى وجود دارد:
اين كه مى گوئيم خدا دادگر است و ظلم وستم نمى كند، مقصد محدود كردن قلمرو قدرت او نيست بلكه هدف اين است كه با توجه به علم گسترده خدا وتوانائى او بر همه چيز، و بى نيازى وى از همه چيز، كشف مى كنيم كه خدا چنين كارى را انجام نمى دهد زيرا دواعى ظلم در او موجود نيست.
فرق است بين اين كه بگوئيم خدا نبايد انجام دهد وبه اصطلاح، حكم و فرمانى صادر كنيم وبين اين كه با توجه به يك رشته مقدمات، حكمى را استكشاف بنمائيم، مثلاً مى گوييم سه زاويه مثلث با صدو هشتاد درجه مساوى است، نه كمتر است ونه زيادتر. هدف از اين جمله حكم و فرمان نيست زيرا واقعيات، تابع حكم وفرمان ما نمى باشد اگر زاويه هاى مثلث با دو زاويه قائمه مساوى نباشد هرگز با حكم وفرمان ما اين واقعيت تحقق نمى پذيرد بلكه ما درا ين موقف از روى يك رشته مقدمات چنين حكمى را به دست مى آوريم.
در مورد خدا نيز جريان از اين قبيل است وهرگز حكم و فرمانى در كار نيست وهدف محدود كردن قدرت او نمى باشد; زيرا شكى نيست كه او قدرت و توانائى بر داد وستم، زيبا و زشت دارد بلكه هدف اين است كه با توجه به اين كه او زشت وزيبا را تشخيص مى دهد وبا توجه به اين كه ظلم بر ديگران نازيبا است واز طرف ديگر نيازى به آن ندارد، كشف مى كنيم كه انگيزه هاى ظلم در خدا موجود نيست.
قرآن هدف از برانگيختن انبيا را اقامه عدل مى داند و ياد آور مى شود كه تمام پيامبران به

صفحه 54
اقامه عدل در جامعه دعوت شده اند چنانكه مى فرمايد:
(لَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وأنْزَلْنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَ المِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالقِسْطِ...)(حديد آيه 25).
«ما پيامبران خود را با دلائل روشن برانگيختيم وهمراه آنان كتاب وميزان (عقل كه مايه سنجش حق وباطل است) فرو فرستاديم تا مردم عدل وداد را به پا دارند».
مقصود از صفت دوم(حكيم) اين است كه كارهاى او دور از لغو وعبث وبيهودگى است، زيرا موجود سرا پا علم و قدرت جهت ندارد كه كار عبث انجام دهد وكار عبث سرچشمه اى جز فقدان آگاهى صحيح ندارد. وبه ديگر سخن، آن كس كار لغو انجام مى دهد كه از زشتى آن ناآگاه ويا بر ترك آن قادر وتوانا نباشد وهر دو عامل در خدا منتفى است از اين جهت او موجود حكيم است.
مقصود از صفت سوم(غنىّ) اين است كه وجود خداوند مبدأ ومنبع همه نوع كمال است، طبعاً او غنى وبى نياز خواهد بود زيرا فرض اين است كه همه كمالات از او سرچشمه مى گيرد. غير از او موجود صاحب كمالى نيست كه رفع نياز از خدا كند.
قرآن مجيد خدا را چنين معرفى مى كند:
(يا أيُّهَا النّاسُ أنْتُم الفُقَراءُ إلَى اللّهِ واللّهُ هُوَ الغَنِيُّ الحَميدُ)(فاطر/15)
اى مردم همگى به خدا نيازمنديد وخداوند بى نياز وستوده است.
ودر جاى ديگر مى فرمايد:
(وقالَ مُوسى إنْ تَكْفُرُوا أنْتُمْ وَ مَنْ في الأرضِ جَميعاً فإنَّ اللّهَ لَغَنِيٌّ حَميدٌ)(سوره ابراهيم آيه 8)
«موسى (عليه السلام) گفت اگر شما و همه مردم روى زمين كفر ورزند، پس خداوند بى نياز و ستوده است».

صفحه 55
تا اين جا به گونه اى با صفات ثبوتى خدا آشنا شديم اكنون وقت آن رسيده است كه با صفات سلبى آشنا شويم.

صفات سلبى خدا

مقصود از صفات سلبى، سلب آن رشته از نقائص است كه ذات حق پيراسته تر از آن است كه با آنها متصف شود.
در ميان صفات سلبى به دو صفت ياد شده در زير توجه فرمائيد:
1. خدا جسم نيست .
2. خدا مركب نيست.
دليل هر دو سلب، روشن است، زيرا اگر جسم باشد طبعاً نياز به مكان خواهد داشت وشىء محتاج نمى تواند خدا باشد.
همچنين مركب نيست زيرا مركب به اجزاء خود نياز دارد. واجزاء،غير مركب مى باشند، وموجود محتاج نمى تواند خدا باشد. بلكه نياز به قدرتى دارد كه از او رفع نياز نمايد. وهم چنين است ديگر صفات سلبى خدا كه همگى به آن خاطر ازخدا سلب مى شوند كه وجود آنها مايه نقص ونياز است وخدا بالاتر از آن است كه نقص ونياز به ذات او راه يابد.
اصولاً مى توان تمام صفات ثبوتى را به يك صفت و همه صفات سلبى را نيز به يك صفت باز گرداند وآن اين كه، هر نوع كمالى كه به انديشه انسان برسد خدا آن كمال را داراست واگر عالم وقادر است ازاين جهت است كه علم وقدرت، كمال است. هم چنين هر نقصى كه به انديشه انسان برسد خدا از آن منزه وپيراسته است.
واگر خدا جسم ومركب نيست از آن جهت است كه جسم بودن وتركيب مستلزم نقص است ازا ين جهت مى توان گفت كه خداوند يك صفت ثبوتى وآن ثبوت تمام كمالات برخدا ويك صفت سلبى وآن سلب تمام نقائص از او، بيش ندارد.

صفحه 56

رفع يك اشتباه

گاهى گفته مى شود چگونه انسان، موجود محدودى است كه مى تواند موجود نامحدود را مانند خدا بشناسد، در حالى كه نامحدود در افق موجود محدود قرار نمى گيرد. وبه تعبير دانشمندان:
به كنه ذاتش خرد برد پى *** اگر رسد خس به قعر دريا
وبه قول ديگرى:
اى برتر از خيال وقياس و گمان ووهم *** وز هرچه گفته اند وشنيديم وخوانده ايم
ولى پاسخ اين سؤال روشن است زيرا فرق است ميان شناخت مطلق وشناخت نسبى. آنچه ممكن نيست، شناخت تمام جوانب و ابعاد وجود اوست، نه شناخت نسبى، موجود محدود مى تواند از طريق صفات خدا به گونه اى با او آشنا شود.

شناخت صفات خدا از طريق قرآن

قرآن خدا را در سوره حشر با صفات چهارده گانه اى معرفى كرده است آنجا كه مى فرمايد:
(هُوَ اللّهُ الَّذي لاإلهَ إلاّ هُوَ عالِمُ الغَيْبِ والشَّهادَةِ هُوَ الرَّحمنُ الرّحيمُ * هُوَ اللّهُ الَّذي لاإلهَ إلاّ هُوَ المَلِكُ القُدُّوسُ السَّلامُ المُؤمِنُ المُهَيْمِنُ العَزيزُ الجَبّارُ المُتَكَبِّرُ سبْحانَ اللّهِ عَمّا يُشرِكُونَ * هُوَ اللّهُ الخالِقُ البارِىءُ المُصَوِّرُ لَهُ الأسْماءُ الحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّمواتِ والأرضِ وَ هُوَ العَزيزُ الحَكيمُ)(سوره حشر آيه 22ــ 24).
1ـ اوست خدائى كه جز او خدائى نيست .2ـ او آگاه از پنهان و آشكار است. 3ـ او رحمان ورحيم است. 4ـ فرمانرواى مطلق. 5ـ پاك. 6ـ بى عيب . 7ـ ايمنى بخش. 8ـ نگهبان. 9ـ گرانقدر. 10ـ پرقدرت. 11ـ بلند پايه .12ـ آفريننده. 13ـ تصويرگر است.

صفحه 57
ودر سوره آل عمران او را چنين معرفى مى كند:
(إنَّ اللّهَ لايَخْفى عَلَيْهِ شيءٌ فِي الأرضِ وَلا فِي السّماءِ) (سوره آل عمران آيه5).
براى خداوند چيزى در زمين وآسمان پنهان نمى ماند.

معرفى هاى تورات از خدا

بايد در شناخت خدا به عقل و خرد يا به كتاب آسمانى تحريف نشده اعتماد كنيم وگرنه معرفى كتابهاى تحريف شده جز دورى از شناخت واقعى نتيجه ديگرى ندارد اينك دو نمونه از معرفى هاى تورات نسبت به خدا را ياد آور مى شويم.
1. تورات در سفر تكوين (كتاب آفرينش) خدا را آن چنان معرفى مى كند كه گويا در باغهاى بهشت راه مى رود وآواز مى خواند وجايگاه آدم را نمى داند(1)، يك چنين معرفى از خدا كجا ومعرفى كه قرآن از خداوند در باره آگاهى گسترده او مى كند كجا.
2. قرآن در مواردى كه سخن از آفرينش آسمانها وزمين در شش روز به ميان مى آورد بلافاصله مى گويد:
(...وَما مَسَّنا مِنْ لُغُوب) (سوره ق آيه 38)
«به ما خستگى دست نداد».
اصرار براين مطلب در قرآن گويا ناظر بر مطلبى است كه تورات در اين مورد دارد كه خداوند پس از آفرينش آسمانها وزمين در اين مدت خسته شده وبه استراحت پرداخت(2) اين نوع معرفى ها مايه دورى طبقه روشنفكر از خدا بود.

1 . تورات سفر تكوين ، فصل سوم جمله هاى 9ـ11.
2 . تورات سفر تكوين،فصل دوم جمله3.

صفحه 58
   

7

نياز بشر به راهنمايان آسمانى

«نبوّت عامّه »
بطور مسلم بشر براى هدفى آفريده شده است، هدفى كه به خود انسان باز مى گردد نه به خدا. وبه ديگر سخن، آفرينش انسان بى هدف نيست هرچند براى آفريدگار در اين مورد هدفى كه بر طرف كننده نياز او باشد وجود ندارد ودليل اين مطلب روشن است، زيرا خداى حكيم، پيراسته از آن است كه كار لغو و عبث انجام دهد وانگيزه هاى عمل لغو در خدا موجود نيست، آن فرد كار لغو انجام مى دهد كه يا از زشتى آن آگاه نباشد ويا به آن نياز داشته باشد وهر دو عامل در خدا منتفى است.
از اين بيان نتيجه مى گيريم كه براى آفرينش انسان هدفى است كه بشر براى آن هدف خلق شده است واين هدف جز تكامل انسان از صورت يك ذره بى مقدار تا برسد به صورت يك انسان كامل كه در علم وتوانائى مثَل خدا و جانشين او در روى زمين گردد.
بطور مسلّم بشر در رسيدن به اين مرحله از تكامل به راهنمايانى نياز دارد كه او را به اين مقصد رهبرى كنند وگرنه خود بشر با پاى خود نمى تواند به هدف برسد. اكنون براى روشن شدن اين مطلب دو مثال مى زنيم:
1. شكى نيست كه اقتصاد در زندگى انسان نقش مؤثرى دارد وهمه جهان آن را به عنوان يك اصل مؤثر پذيرفته اند، ولى هنوز بشر الفباى اقتصاد را به دست نياورده ودر شيوه آن دو مكتب متضاد در برابر هم قرار دارند يكى (سوسياليسم) از آن پس كمونيست وديگرى

صفحه 59
(كاپيتاليسم). مكتب نخست، بخش خصوصى را غير قانونى اعلام كرده و منتظر آن است كه مالكيت شخصى را نيز لغو كند ومى گويد هنوز بشر آماده پذيرش بهشت كمونيست نيست كه مالكيت به صورت كلى اعم از خصوصى وشخصى لغو گردد. مكتب ديگر، مالكيت را به صورت گسترده پذيرفته و براى آن محدوديتى نه از نظر سبب نه از نظر نتيجه قائل نشده است. اين مكتب هر نوع در آمد را هر چند از طريق ربا و فروختن سلاحهاى مخرب و ويرانگر و فحشا به رسميت شناخته وانسان را مالك آن مى داند. بنابراين بشر الفباى اقتصاد صحيح را نمى داند و از دو مكتب صد درصد متضاد ترويج مى كند.
2. در مسئله شناخت صفات خدا بشر به توافق جزئى نرسيده است تا آنجا كه گروهى مانند مجوس به دوگانگى ومسيحيت به سه گانگى، مشركان به صدگانگى معتقد گشته وتوحيد را كه صفت بارز خداست، منكر شده اند. يك چنين بشرى كه از الفباى امور مادى ومعنوى بى خبر است چگونه مى تواند بدون آموزگاران آسمانى به سعادت ممكن برسد.
درهند فقر زده، صد وپنجاه ميليون گاو زندگى مى كنند ومزارع را پايمال مى سازند ولى مردم هند با بدبختى دست به گريبانند واز بدى تغذيه هر روز عدّه زيادى مى ميرند اما جرأت اين كه از گوشت اين گاوها استفاده كنند، ندارند. زيرا مبانى خرافى عقيدتى آنها اجازه چنين كارى را به آنان نمى دهد از اين جهت خدا براى راهنمائى بشر پيامبرانى را اعزام مى كند.

صفات پيامبران

اكنون كه بشر در يك چنين مسائل ضرورى به حقيقتى نرسيده، آيا لازم نيست كه براى تعليم بشر آموزگارانى، اعزام گردد. اكنون لازم است ما صفات ومشخصات آنان را به دست آوريم. اينك مشخصات آنان:

صفحه 60

الف. عصمت

مقصود از عصمت اين است كه پيامبران بايد در مقابل گناه مصون وبيمه باشند. اين شرط به دو چيز بازگشت مى كند:
الف ـ چرا پيامبران بايد معصوم ومصون باشند؟
ب ـ چه مى شود كه آنان داراى چنين قوه وقدرت مى شوند؟
اينك هر دو جهت را بيان مى كنيم: اما جهت نخست، دليل آن اين است كه انبياء براى هدايت مردم برگزيده شده اند وشرط هدايت اين است كه مردم به آنان اعتماد داشته باشند وواقعاً سخن آنها را سخن خدا تلقى كنند، اگر پيامبرى به گفته خود عمل نكند وبه اصطلاح گناهى از او سر بزند اين كار سبب مى شود مردم به او اعتماد نكرده ودر ادعاى او شك و ترديد كنند وبگويند اگر او واقعاً خود را بر انگيخته خدا مى داند، چرا به گفته خود عمل نمى كند؟
البته اين بيان بخشى از مدعاى نخست را ثابت مى كند وآن اين كه پيامبران بايد مصون از گناه باشند واما بخش ديگر از ادعا وآن اينكه پيامبران بايد پيراسته از اشتباه و خطا باشند، دليل آن اين است كه اگر پايه گذار دين در تبليغ احكام دچار اشتباه شود اعتماد مردم از بين مى رود وسلب اعتماد، مايه از بين رفتن هدايت مردم كه براى آن برانگيخته شده اند، مى گردد.
و همچنين اگر در امور عادى دچار اشتباه شود، اين كار سبب مى شود كه مردم به ديگر گفته هاى او اگر مربوط به شريعت باشد از ديده شك و ترديد بنگرند.
خلاصه براى تحقق هدفى كه انبياء براى آن برانگيخته شده اند لازم است پيامبران با نيروى عصمت ومصونيت از گناه و خطا مجهز شوند تا غرض الهى عملى گردد.
اكنون لازم است در باره مطلب دوم سخن بگوييم وآن اين كه چه مى شود كه انبياء از گناه وخطا مصونيت پيدا مى كنند وعامل باز دارنده آنان در دو مرحله چيست، واين همان موضوع گفتار ما در بخش آينده است.

صفحه 61
عامل عصمت در پيامبران چيست؟   

8

عامل عصمت در پيامبران

چيست؟

عامل باز دارنده راهنمايان آسمانى از گناه همان ايمان قوى وتقواى فوق العاده آنهاست كه از علم به عواقب گناه سرچشمه مى گيرد. به طور مسلم، علم صد درصد قطعى به واكنش عملى، در انسان ايجاد عصمت مى كند وآنچنان تقوائى در او پديد مى آورد كه هرگز انديشه گناه در مغز او خطور نمى كند، فرض كنيد، به انسانى يك ميليارد دلار بدهند واز او بخواهند كه دست به سيم عريان بزند، كه برق كشنده در آن جريان دارد، بطور مسلم هيچ انسان عاقلى به هيچ قيمتى خود را آلوده به چنين گناهى نمى كند زيرا نتيجه اين نوع گناه مرگ است واو در اين نتيجه شك وترديدى ندارد.
حالا اگر يك نفر نسبت به عواقب شوم ونتايج مرگ بار گناه كه دوزخ وآتش سوزان است چنين علم قطعى پيدا كند، به طور مسلّم دست به گناه نزده واين علم در او يك نوع تقوا ومصونيّتى پديد مى آورد كه به هيچ نحو شكست نمى خورد.
در اين جا ممكن است سؤال شود كه گاهى برخى از آگاهى هاى قطعى در انسان ايجاد مصونيّت نمى كند زيرا مى بينيم افرادى كه مى دانند الكل ضرر دارد وسيگار مضر است مع الوصف مى نوشند ومى كشند پس چرا علم در اين مورد عصمت ايجاد نمى كند؟
پاسخ اين سؤال روشن است وآن اين كه علم در صورتى مى تواند مصونيّت آفرين باشد

صفحه 62
كه از مغز به قلب واز حالت علمى به صورت ايمان در آيد. وتا علم رنگ ايمان به خود نگيرد مايه هدايت ورستگارى نمى گردد، از باب مثال مى گوييم، همه ما مى دانيم كه مرده نمى تواند به انسان ضررى برساند ولى در عين حال همگى از آن مى ترسيم وحاضر نيستيم يك شب با او در بستر بخوابيم. حال آنكه مرده شور نمى ترسد و واهمه ندارد. تفاوت علم ما با علم مرده شور، در اين است كه علم ما فقط آگاهى است وهنوز به علم خود ايمان نداريم. در حالى كه مرده شور بر اثر ممارست، مؤمن است واز مرده نمى ترسد. علم اين گروه كه الكل مى نوشند علمى است كه به حالت ايمان (كه بازدارندگى اثر آن است) در نيامده است.
گذشته از اين، اين گروه يك محاسبه ديگرى نيز مى كنند وآن اينكه زندگى توأم با كيفيت را بر زندگى با كميّت اما بدون كيفيّت مقدّم مى دارند . ودرحقيقت زندگى نخست را بر زندگى دوّم ترجيح مى دهند ومعتقدند شصت سال زندگى با عيش ونوش بهتر از هشتاد سال زندگى پيراسته از آن است.

چگونه از خطا مصون مى شوند؟

عامل باز دارنده پيامبران از گناه روشن شد، اكنون بايد ديد عامل باز دارنده آنان از خطا چيست؟
عامل باز دارنده آنان از خطا يك عامل غيبى است كه در روايات از آن به روح القدس تعبير آورده اند. خداوند آنان را با قدرت ونيروئى مجهز كرده كه نمى گذارد آنان به خطا واشتباه بيفتند، وپيوسته آنان در متن واقعيات قرار مى گيرند واين لطف الهى در حق آنان براى اين است كه اعتماد مردم را به خود جلب كنند، ودر نتيجه هدايت مردم كه براى آن هدف برانگيخته شده اند عملى گردد.

ب. دارنده معجزه

يكى از ديگر صفات آنان اين است كه بايد براى اثبات حقانيت خود دليل وگواهى همراه داشته باشند ويكى از طرق اثبات حقانيت، داشتن معجزه است هرچند، معجزه دليل منحصر

صفحه 63
نيست ونبوت پيامبران را از راههاى ديگر نيز مى توان ثابت كرد، معناى معجزه اين است
كه پيامبر كارى را صورت مى دهد كه همه افراد بشر در برابر آن عاجز وناتوان گردند. يك
چنين عمل خارق العاده نشانه آن است كه آورنده آن با قدرت الهى مجهز است. زيرا اگر
تنها قدرت بشرى بود، جهت نداشت كه همه افراد بشر در طول زمان از مقابله با او عاجز گردند. ولذا هركار خارق العاده كه مايه عاجز شدن همه مردم نباشد يا محصول رياضت است
كه مرتاض ديگر نيز مى تواند آن كار را انجام دهد ويا محصول صنعت است كه ديگر افراد نيز مى توانند با آن مقابله نمايند. از اين جهت كار مرتاضان هند به خاطر امكان مقابله وكار پرتاب فضانورد به فضا به خاطر وجود معارضه در بلوك ديگر معجزه نيست بلكه علل روشن وقابل تحصيلى دارد.
در اينجا بحث ديگرى پيش مى آيد وآن اين كه چگونه معجزه گواه بر صدق گفتار آورنده آن است؟ درست است كه معجزه حاكى از مجهز شدن به قوه الهى است ولى چگونه دليل بر راست گوئى آورنده آن است؟
پاسخ اين سؤال روشن است زيرا خداى علاقمند به هدايت بندگان، هرگز چنين قدرت را به آدم دروغگو نمى دهد. زيرا اين كار با هدفى كه خدا در آفرينش بشر دارد سازگار نيست.
وبه ديگر سخن داشتن معجزه مايه جذب مردم است وتمام انسانها بدون اختيار به چنين فردى جذب مى شوند. و اگرچنين قدرت در اختيار آدم دروغگو نهاده شود قطعاً مايه گمراهى مى گردد وخداى مهربان وعلاقمند به هدايت بندگان چنين قدرتى را در اختيار مدعى دروغگو نمى گذارد.

ج . پيراستگى از عيوب و نقايص

پيامبران از هر عيب و نقص جسمى وروحى كه مايه دورى مردم از آنان مى گردد بايد پيراسته باشند. زيرا وجود چنين عيوب مايه دورى مردم از انبياء مى گردد. ودرنتيجه هدف از بعثت، كه هدايت مردم است به دست نمى آيد.

صفحه 64

د. زندگى عادى ومعمولى

پيامبران به حكم اين كه براى هدايت مردم برانگيخته شده اند زندگى عادى ومعمولى خواهند داشت آنان بسان مردم راه مى روند، كار مى كنند، عقد زناشوئى مى بندند وهرگز كارهاى متناسب با مرتاضان وتاركان دنيا را انجام نمى دهند. ولذا بايد برنامه پيامبران يك برنامه مفيد وسازنده باشد وهرگز نبايد مردم را به رهبانيت وترك زندگى دعوت كنند. در صدر اسلام يكى از خرده هائى كه بر پيامبر مى گرفتند اين بود كه مى گفتند:
(...ما لِهذا الرَّسُولِ يَأكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشي فِي الأسواقِ...)(سوره فرقان آيه7)
چرا اين پيامبر غذا مى خورد ومانند ما در بازار راه مى رود .
آنان كه اين ايراد را مى كردند از هدف بعثت آگاه نبودند كه پيامبر بايد با مردم بياميزد و از آنان فاصله نگيرد تا بهتر بتواند در آنان نفوذ كند.

هـ . اخلاص دردعوت

شيوه تمام پيامبران اين بود كه در دعوت خود خواهان اجر و پاداش نبودند ومنطق همگى اين بود كه :
(وَما أسْألُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أجْر إنْ أجْرِيَ إلاّ على رَبِّ العالَمين)(سوره شعراء آيه109)
براى كار خود اجر و پاداشى نمى طلبم، اجر من بر عهده خداى جهانيان است .
واگر پيامبر گرامى در موردى مى فرمايد:
(...قُلْ لا أسئَلُكُم عَلَيْهِ أجْراً إلاّ المَوَدَّةَ فِي القُربى)(شورى آيه 23)
بگو من مزد و پاداشى جز دوستى خاندانم نمى خواهم .
بدين جهت است كه يك چنين پاداش، پاداش صورى است نه حقيقى، زيرا نتيجه ارتباط با خاندان پيامبر به خود انسان باز مى گردد، نه به خود آنها، اين نوع ارتباط از قبيل ارتباط

صفحه 65
ناقص با كامل وشاگرد با استاد است كه قهراً به سود طرف ناقص تمام مى شود نه كامل.
اكنون وقت آن رسيده است كه ببينيم وسيله آگاهى پيامبران از تعاليم خود چيست؟ وتفاوت آنان با نوابغ چگونه است؟ اين مطالب موضوع بحت ما است در بخش آينده.

صفحه 66
   

9

پيامبران و نوابغ

آگاهى پيامبران ازجهان بالا به وسيله وحى الهى است. معنى وحى چيست؟
وحى اين است كه پيامبر بدون اينكه از عقل وخرد بهره بگيرد وانديشه اى بسازد، خود مطلب بر قلب پيامبر وارد مى شود ويا فرشته اى را مى بيند وسخن را از او مى گيرد.
پيامبران در حالى كه با نيروى عقل و خرد مجهز مى باشند، ولى علاوه براين دستگاه يك دستگاه ديگرى در وجود آنان تعبيه شده است كه به وسيله آن مى توانند فرمانهاى خدا را دريافت كنند وآن را در اختيار بشر بگذارند.
وبه ديگر سخن پيامبران دو نوع انديشه عرضه مى كنند انديشه اى كه محصول تجربه وآزمون راهنماى عقل وخرد آنهاست. چنين انديشه اى وحى نيست بلكه مطلبى است كه محصول دستگاه فكرى واستدلالى آنان، آن را ساخته است ودر مقابل آن پيامبران دريافت هايى دارند ازجهان برتر بدون اينكه عقل وخرد آنها ويا تجربه وآزمون، در پديد آمدن آنها مؤثر باشد واين گيرندگى خاصى است كه فقط پيامبران با آن مجهزند.
از اين بيان روشن مى شود كه مقام نبوت غير از مقام نبوغ است ونبى غير از نابغه مى باشد. انديشه نوابغ محصول حسابگريها ومطالعات ديرينه آنهاست وچه بسا هم به واقعياتى برسند وحقايقى را دريابند. درحالى كه معارف پيامبران ودريافت هاى آنان، محصول ارتباط
آنان با جهان ديگر است وبدون كوچكترين تفكر وانديشه از جهان بالا بر قلب آنان
القا مى شود.
اصولاً در جهان دو نوع مصلح و خير انديش داريم; مصلحى كه همه چيز را به خود نسبت داده و مى گويد:«من چنين مى گويم» ، «ومن چنين فكر مى كنم» در مقابل

صفحه 67
مصلحى داريم كه همه چيز را به خدا نسبت مى دهد ومى گويد:«خدا چنين گفته» است بنابراين ما نبايد اين دو مصلح را يكى بگيريم وراه هر دو را يك راه بينديشيم، درست است هدف
يكى است وهر دو مى خواهند دست بشر را بگيرند وبه قله سعادت برسانند ولى راه و وسيله دو تا است.
از آنجا كه انديشه هاى نابغه محصول فكر و دستگاه ادراكى او است، قهراً به حكم
اين كه بشر محدود است، اشتباهاتى درآن رخ خواهد داد، ونمى تواند صد درصد واقع نما
باشد.
«بطلميوس» دانشمند مصرى نابغه عصر خود بود، در تفسير جهان بالا طرحى ريخت كه پانزده قرن فكر بشر را به خود مشغول ساخت، اما پس از مدتى به وسيله چهار دانشمند فلكى اصول آن فرو ريخت. اين چهار دانشمند عبارتند از:«كوپرنيك، كپلر، گاليله ونيوتن» كه هر كدام با اثبات اصلى از اصول فلكى كليه نظام فكرى بطلميوس را فرو ريختند وآن را باطل اعلام كردند.
ولى گفته پيامبران محصول وحى الهى است وتمام گفته هاى آنان از مقام ربوبى (كه خالق جهان وانسان است وبر همه چيز احاطه دارد) سرچشمه مى گيرد.
قطعاً از هر نوع خطا واشتباه مصون خواهد بود.اگر در كتابهاى شرق شناسان در باره هوش وقدرت فكرى پيامبر سخن مى گويند، غالباً مى خواهند ريشه را بزنند ووحى را كه بر او نازل مى شد واساس آئين او را تشكيل مى داد، انكار كنند، و ما در عين پذيرفتن استعداد و هوش فوق العاده آنان، آئين آنان را زائيده فكر و نبوغ آنان نمى دانيم، بلكه همگى مستند به وحى الهى است.

بعثت پيامبران و اختيار انسان

انسان از نظر جهان بينى پيامبران، يك موجود مختار وآزاد است كه مى تواند راه خود را برگزيند وآنچه را كه مى خواهد انتخاب كند آنان به خاطر آزاد بودن انسان ، براى تربيت او اعزام شده اند واگر انسان آزاد نبود، امر و نهى وتشريع احكام وبازخواست معنى نداشت .

صفحه 68
ولى از طرف ديگر معتقديم كه همه چيز به تقدير خدا وقضا و حكم او انجام مى گيرد. اكنون سؤال مى شود اگر همه چيز به تقدير خدا وقضاى اوست، ديگر اختيار چه معنى دارد؟ پاسخ اين سؤال روشن است وآن اينكه بايد ديد تقدير و قضاى خدا در باره انسان چيست، در اين موقع مى توان نتيجه گرفت كه آيا تقدير وسرنوشت با انتخابگرى وآزادى انسان منافات دارد يا نه؟
اصولاً تقدير خدا در باره هر موجود متناسب مقام وجودى او است.
خدا مقدّر كرده است كه هر فاعل طبيعى مانند آتش به صورت طبيعى كار انجام دهد. همچنان كه مقدّر كرده هر موجود عاقل وخردمند كه داراى علم وقدرت است از روى حريّت وآزادى كارى را صورت دهد. يعنى خدا خواسته است كه آفتاب بدون اختيار نور افشانى كند وانسان با اختيار مبدأ كار شود; بنابر اين يك چنين قضا و قدر نه تنها مايه جبر نمى شود بلكه اختيار انسان را تثبيت وتأكيد مى كند. يعنى اگر خورشيد از روى اختيار نور افشانى كند اين بر خلاف تقدير خداست واگر انسان از روى جبر مبدأ كارى شود اين نيز بر خلاف قضاى الهى است.
پس در عين اعتقاد به حريت وآزادى انسان تمام كارهاى وى از روى تقدير وقضاى الهى است واگر «سرنوشت» گفته مى شود، مقصود سنت هاى الهى كه يكى از آنها اين است كه هر فاعل مختارى مانند انسان ، با كمال اختيار كار را صورت دهد، و به ديگر سخن، سرنوشت دو معنى دارد:
1. سنتها و قوانين خلقت
2. علم پيشين خدا بر اعمال انسان
كيفيت بهره بردارى از قوانين خلقت در اختيار انسان است و كليد آن در دست اوست.
قانون خلقت است كه انسان ميگسار دچار بيماريهاى كبدى و غيره گردد.
قانون آفرينش است كه ملت رفاه طلب، از قافله تمدن عقب بماند و گزينش هر يكى از دو راه در اختيار انسان است.

صفحه 69
قضاء و قدر به اين معنى، با اختيار و آزادى انسان منافات ندارد.
علم پيشين خدا، بر آزادى انسان در عمل، تعلق گرفته است.
و چنين علمى، مؤكد اختيار مى باشد زيرا علم خدا بر اين تعلق گرفته است كه انسان از روى اختيار فلان كار را صورت خواهد داد و چنين علمى، علت تام براى انجام كار نيست، بلكه ميان علم و دانش او، و عمل انسان، اراده و اختيار او متوسط است(1).

1 . در اين مورد ما در كتاب سرنوشت از ديدگاه قرآن و سنت و عقل، گسترده سخن گفته ايم.

صفحه 70
پيامبر گرامى ما آخرين سفير الهى است   

10

پيامبر گرامى ما

آخرين سفير الهى است

بحثهاى پيش ثابت كرد كه براى وصول به هدف نياز به راهنمايى الهى داريم كه ما را در اين مسير هدايت كند، تاريخ نشان مى دهد كه خدا نيز در طول تاريخ زندگى بشر پيامبرانى را بر انگيخته كه هدايت انسانها را بر عهده داشته اند. مانند:حضرت ابراهيم، حضرت موسى، حضرت مسيح (عليهم السلام) و... هر كدام از اين پيامبران با برنامه متناسب با وضع زمان و استعداد مردم آن زمان برانگيخته شده ومشعلهاى فروزانى در جامعه خود بوده اند خلاصه: هر آيينى به وسيله هر پيامبرى كه فرستاده شده است، آيين كامل همان عصر وزمان بوده وكوچكترين نقصى نداشته است، چيزى كه هست هريك از اين آيين ها نسبت به آيين بعدى كلاس پيشين بود كه مى تواند پايه اى براى كلاس بعدى بوده باشد وامّتها را در طول زمان از كلاسى به كلاس ديگر ببرد.
دراينجا اين سؤال مطرح مى شود، آيينى كه بايد اكنون از آن پيروى نمود چيست وحجت خدا در اين مورد كيست؟ مسلمانان مى گويند حضرت محمّد بن عبد اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) آخرين سفير الهى، با برنامه كاملى براى عموم بشرها اعزام شده است وبرنامه او آن چنان كامل وجامع مى باشد كه با همه تمدنها سازگار بوده وبشر را در هر دوره به كمال مطلوب هدايت مى كند.
اين سفير الهى در سال 570 ميلادى برابر با عام الفيل ديده به جهان گشود ودر سال 610 به پيامبرى مبعوث گشت كه پس از 23 سال انجام وظيفه، دعوت حق را لبيك گفت .در شب ميلاد او كرامتهايى مشاهده شد كه تاريخ همگى را ضبط كرده است مانند: سرنگون شدن

صفحه 71
بتهاى مكّه و خاموش گشتن آتش آتشكده فارس وپديد آمدن شكاف در كنگره هاى ايوان كسرى.

هدف از اين كرامتها چه بود؟

اين كرامتها از دو راه تفسير مى شود:
1. هرگاه بت پرستان وآتش پرستان وكاخ نشينان ايوان كسرى سر عقل بيايند قطعاً در اين مورد، فكر خواهند كرد كه چه شد آتش آتشكده با بودن مواد سوختى خاموش گشت، چرا همه چيز در مكه برجاى خود ثابت ماند تنها بتها سرنگون شدند؟! چه شد كه خانه گلى در كنار ايوان كسرى شكاف برنداشت، ولى ايوان با آن عظمت دچار شكاف شد، اگر در باره اين چراها فكر كنند اجمالاً تصديق خواهند كرد كه حكومت آتشكده ها وكاخهاى ستم وبت هاى فاقد شعور سپرى گشته وبه همين زودى پايان خواهند يافت و اين كار به وسيله يك نيروى غيبى انجام خواهد گرفت.
2ـ هرگاه پس از گذشت چهل سال مردى دعوت به يكتا پرستى كرد ومردم متوجه شدند كه در شب ميلاد او حادثه هايى رخ داده كه با هدف ودعوت او كاملاً هماهنگ مى باشد، در اين صورت اين كار شاهد گويايى بر صدق گفتار او خواهد شد و يك چنين كرامت كمتر از معجزه هاى دوران رسالت او نخواهد بود.

زندگانى پيامبر

مشروح زندگانى پيامبر را بايد در كتابهاى تاريخ و سيره مطالعه كردو كتاب «فروغ ابديت» مى تواند تا حدودى ما را با زندگانى او آشنا سازد ولى اجمالاً ياد آور مى شويم:
پيامبر در دوران شير خوارگى به دست دايه اى به نام «حليمه» سپرده شد كه در هواى آزاد رشد وپرورش پيدا كند زيرا مكه بر اثر رفت و آمد زائران محل بروز وبا و طاعون بود از اين جهت جدّ او «عبدالمطلب» كه سرپرستى او را بر عهده داشت مصلحت ديد كه نوزادش در هواى آزاد پرورش پيدا كند به همين جهت پنج سال در ميان قبيله بنى سعد به سرپرستى

صفحه 72
بانوى مهربانى به نام «حليمه» به سر برد از حوادث دوران كودكى او جريانى است كه مادر وى نقل مى كند ومى گويد: روزى نوزاد عبدالمطلب درخواست كرد كه مانند ديگر كودكان به صحرا برود من بارفتن او به صحرا موافقت كردم اما از آن مى ترسيدم كه مبادا آسيبى به او برسد از اين جهت يك مهر يمنى بر گردن وى آويختم كه نگهبان وحافظ وى باشد ناگهان با خشم كودك روبرو شدم كه به من گفت مادر آرام، آرام، من حافظ ونگهبانى با خود دارم آنگاه مهر را از گردن باز كرد وبه دور افكند(1).
كودك عبد المطلب در پنج سالگى به مكه بازگشت ودر سن هشت سالگى جدّ خود را از دست داد وتحت سرپرستى عموى خود ابو طالب قرار گرفت يك بار با او در سن دوازده سالگى تا محلى به نام «بصرى» رفت واز آنجا به مكّه همراه عموى خود بازگشت زيرا راهب آن منطقه او را شناخت وبه عموى او گفت در حفظ برادر زاده خود بكوش واو را به محل خود بازگردان اگر قوم يهود او را بشناسند بر قتل او تصميم مى گيرند.
بار ديگر او در سن بيست و چهار سالگى كالاهاى بازرگانى خديجه را به شام برد و به مكه بازگشت، امانت دارى وسوابق درخشان محمّد سبب شد كه خديجه كه پانزده سال از او بزرگتر بود، درخواست ازدواج نمايد وازدواج در سن بيست و پنج سالگى آن حضرت انجام گرفت واو با اين بيوه زن تا سن 50 سالگى به سر برد وتا او زنده بود هيچ زنى را برنگزيد واگر بعدها همسران متعددى گرفت به خاطر يك رشته مصالح سياسى بود كه در تاريخ موجود است. ودر سن چهل سالگى به مقام نبوت برانگيخته شدو در 27 ماه رجب فرشته اى را مشاهده كرد كه لوحى بر دست دارد وبه او دستور خواندن مى دهد واو در پاسخ مى گويد من قادر به خواندن نيستم او سه بار اين پيشنهاد را تكرار مى كند وسرانجام رسول گرامى در خود احساس خواندن آياتى مى كند كه در آن لوح نوشته شده بود وآنها عبارت بودند از آيات:
(إقْرَأْ بِاسمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ * خَلَقَ الإنْسانَ مِنْ عَلَقِ * إقْرَأْ وَ رَبُّكَ الأكْرَمُ * الَّذي علَّمَ بالقَلَمِ * عَلَّمَ الإنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ)(سوره

1 . مجلسى، بحار الانوار .

صفحه 73
علق آيات 1تا 5).
بخوان به نام پروردگارت كه تو را آفريد. انسان را از خون بسته پديد آورد. بخوان در حالى كه پروردگار تو گرامى است. خدايى كه تو را آنچه را كه نمى دانستى آموخت(1).
آنگاه پيامبر از نقطه عبادت به سوى شهر (مكّه) سرازير مى شود ونخستين كسى كه به او ايمان مى آورد همسر او خديجه وآنگاه على بود واز اين كه خانواده او نخستين مؤمن به او مى گردد، اين نشانه آن است كه زندگى او آن چنان آميخته با طهارت و پاكى بود كه به گفتار او مؤمن بوده در آن احتمال خلاف نمى داد. زيرا انسان هرچه هم بخواهد معايب خود را پنهان بدارد نمى تواند از همسر خود آن را مخفى سازد.
او سه سال تبليغ سرّى را آغاز كرد پس از سپرى شدن سه سال تبليغ عمومى را شروع نمود وپس از سيزده سال اقامت درمكّه رهسپار مدينه شد كه تا به كمك مردم مدينه ومهاجران مكّه بتواند اسلام را در جهان منتشر سازد. وى ده سال د رمدينه زيست وپس از مجاهدتها در بيست وهشتم ماه صفر سال يازدهم هجرت به درود زندگى گفت.
او در مدت اقامت خود، بيست و هفت بار، شخصاً در جهاد با مشركان شركت كرد، و 55 گردان به فرماندهى برخى از ياران خود، براى جهاد، اعزام نمود.
و در سال هشتم هجرت نامه هايى براى سران جهان آن روز نوشت و آنها را به آئين خود دعوت نمود و از اين طريق ثابت كرد كه آيين او كاملاً جهانى است.
اكنون وقت آن است كه دلائل نبوت او را از نزديك مطالعه و بررسى كنيم اين است موضوع گفتار در بحث آينده.

1 . مجمع البيان، ج5،ص487.

صفحه 74
   

11

دلايل نبوّت پيامبر خاتم

نبوت پيامبر گرامى را از طرق مختلف مى توان ثابت كرد ومجموع اين طرق را مى شود در سه اصل خلاصه نمود:
1. اثبات نبوّت از طريق معجزه هايى كه در اختيار داشت.
2. تنصيص پيامبر پيشين بر نبوّت پيامبر اسلام.
3. جمع قرائن وشواهد.
اين تنها پيامبر اسلام نيست كه مى توان نبوّت او را از طريق اين سه اصل ثابت نمود بلكه نبوّت تمام پيامبران را مى توان به وسيله يكى از اين سه اصل ثابت نمود.اينك ما هر سه اصل را در باره پيامبر اسلام پيگيرى مى كنيم.

بررسى معجزات پيامبر گرامى اسلام

پيامبر گرامى مانند ديگر پيامبران داراى معجزاتى بوده است، ولى يگانه معجزه جاودانه او كه در همه اعصار مى درخشد، قرآن او مى باشد درست است كه كليه معجزات پيامبر در كتابهاى تاريخ وسيره وارد شده است ولى استدلال به آنها در صورتى ممكن است كه همگى به صورت متواتر به ما رسيده باشد.
مقصود از خبر متواتر اين است كه راويان خبر در هر عصر وزمانى به اندازه اى باشند كه احتمال اجتماع بر دروغ به صورت امر محال در آيد. وثبوت يك چنين نقل متواتر در معجزات پيامبر نياز به تحقيق و بررسى دارد زيرا بايد با مراجعه به كتابهاى سيره وتاريخ، معجزات

صفحه 75
پيامبر را استخراج كنيم وراويان آنها را در هر عصرى در نظر بگيريم آنگاه ثابت كنيم كه راويان آنها در هر طبقه واجد شرط تواتر بوده اند و اين كار هر چند براى همه مقدور نيست وى اگر تك تك معجزات او هر چند متواتر نيست ولى با توجه به مجموع رواياتى كه در انواع معجزات او وارد شده است مى توان گفت كه او قطعاً داراى معجزه بوده ومعجزه داشتن او اجمالاً متواتر است. اينك بحث خود را در باره معجزه جاودان او كه قرآن است متمركز مى كنيم، معجزه اى كه براى او غروب وفنايى نيست تا روز رستاخيز باقى و پايدار مى باشد.

جهات هشتگانه اعجاز قرآن

قرآن از جهات مختلفى معجزه است وهريك از اين جهات حاكى از آن است كه قرآن ساخته و پرداخته فكر انسان نيست بلكه يك نيروى غيبى پشت اين قرآن وجود دارد كه آن را بر قلب بشرى فرود آورده است اين جهات هشتگانه عبارتند از:
1. اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت.
2. اعجاز قرآن از نظر خبرهاى غيبى.
3. اعجاز قرآن از نظر قانونگذارى.
4. اعجاز قرآن از نظر علوم طبيعى.
5. اعجاز قرآن از نظر معارف الهى.
6. اعجاز قرآن از نظر اصول اخلاقى.
7. اعجاز قرآن از نظر عدم تناقض در محتوى.
8. اعجاز قرآن از نظر بيان قصص وتاريخ پيامبران.
اينك همه اين جهات هشتگانه به گونه فشرده بيان مى شود.

صفحه 76

اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت

قرآن از نظر شيرينى بيان وعالى بودن محتوا به پايه اى است كه همه افراد بشر را به شگفت واداشته، وتاكنون احدى به فكر مبارزه با آن در اين قسمت نيفتاده است زيرا هرچه در اين قسمت به پيش رفته و در صدد مقابله برآمده است ضعف و ناتوانى ديگران روشن شده است.
اصولاً معجزه را متخصصان فن مربوط به آن درك مى كنند ولذا هنگامى كه حضرت موسى، عصاى خود را انداخت و جادوى جادوگران را نابود ساخت نخستين كسانى كه به او ايمان آوردند خود ساحران دربار فرعون بودند زيرا آنان با تخصصى كه در فن سحر داشتند فهميدند كه كار موسى كار سحر وجادو نيست وسحر وجادو پايين تر از آن است كه داراى چنين قدرت شگرفى گردد.
استادان فن سخن همان عربهاى عصر رسالت بودند كه با قريحه خدادادى آگاه شدند كه سخن پيامبر از سنخ كلام بشر نيست ولذا هنگامى كه وليد بن مغيره از رسول گرامى درخواست كرد كه بخشى از قرآن خود را بخواند وپيامبر از سوره «فصلت» آياتى را بر او خواند وقتى به اين آيه رسيد، (...فَقُلْ أنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عاد وَ ثَمودَ) (سوره فصلت آيه 13).
ناگهان موهاى او بر بدنش راست شد وبرخاست به درون خانه خود رفت وقتى قريش از انزواى او پرسيدند وى در پاسخ گفت از محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)سخنى شنيدم كه شبيه كلام انس و جن نيست. سخنان او ريشه هاى عميقى در قلوب دارد وثمره هاى شيرينى از شاخسار آن آويزان است از هر سخن برتر است وبرتر از آن سخنى نيست(1).
امروز جهان غرب با انواع وسائل به جنگ اسلام برخاسته ودر صدد مقابله با آن مى باشد وبراى نيل به اين هدف شيطانى از هر طريقى وارد شده است مانند ساختن دانشگاهها، درمانگاهها وبيمارستانها واعزام پدران روحانى! به كشورهاى اسلامى... ولى هرگز به فكر نيفتاده كه از طريق مبارزه با قرآن وارد ميدان شود وقرآنى بسازد كه همه كيان مسلمانان را از

1 . بحار الأنوار ج15ص392.

صفحه 77
بين ببرد. زيرا مى داند كه در اين مبارزه جز شكست نتيجه ديگرى عايد او نخواهد شد واين مطلب در صورتى روشن تر مى گردد كه بدانيم كه قرآن در مبارزه به يك سوره نيز اكتفا كرده وآوردن سوره كوتاهى مانند سوره هاى قرآن را كافى در عقب نشينى دانسته است(1).
در طول تاريخ گروهى به فكر مبارزه با قرآن افتاده و جمله هايى را سرهم كرده و خواسته اند آياتى مانند آيات قرآن بسازند و هرگز نه از نظر زيبايى ونه از نظر محتوى به پايه قرآن نمى رسند. و براى اين افراد جز رسوايى نتيجه ديگرى نداشته است.
اكنون وقت آن رسيده است كه اعجاز قرآن را از زاويه ديگر يعنى خبرهاى غيبى تعقيب كنيم. واين موضوع گفتار ما است در بحث آينده.

1 . سوره بقره آيه 23.

صفحه 78

12

 

قرآن وخبرهاى غيبى

دريچه دوم براى اعجاز قرآن، بررسى خبرهاى غيبى آن است. در قرآن مجيد، قريب به (30) گزارش غيبى وارد شده است كه غالب آنها محقق شده اند، ولى بايد توجه نمود كه فرق است ميان پيش بينى يك مقام نظامى ويا يك سياستمدار، وگزارشهاى غيبى قرآن.
يك فرد نظامى با مطالعه در باره استعداد و تجهيزات طرفين، وديگر شرايط رزمى، از پيروزى گروهى بر گروه ديگر خبر مى دهد. ويا يك ديپلمات بامطالعه شرايط يك كشور، از حوادثى كه اوضاع كشور آبستن آن است گزارش مى كند.
يك چنين پيش بينى ها بر فرض صحت واستوارى دليل بر وابستگى به مقام وحى نيست زيرا، اين قراين و امارات است كه در كنار هم چيده مى شوند واز آن يك سلسله نتايج گرفته مى شود. ولى خبرهاى غيبى قرآن، درست بر خلاف اين شيوه بوده است. قرآن از يك سلسله حوادث گزارش مى دهد كه هرگز كوچكترين نشانه اى بر وجود اين حوادث نبوده است و چه بسا قراينى بر خلاف آن حادثه گواهى مى داد اينك ما نمونه هايى از گزارشهاى غيبى قرآن را مى آوريم كه همگى مصداق روشن اين نوع از گزارشهاى غيبى است:

1. روم مغلوب پيروز مى گردد:

در سال هفتم بعثت، خبر پيروزى سپاه ايرانيان كه به نوعى مشرك و آتش پرست بودند بر سپاه روميان كه به نوعى خدا پرست بودند، به مكّه رسيد.

صفحه 79
وصول اين خبر، گروهى ازمشركان را خوشحال كرد وهمگى، آن را به فال نيك گرفتند وگفتند: همان طور كه سپاه بت پرست ايران، بر سپاه خدا پرست روم پيروز شد ما نيز بت پرستان مكه، بر محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)وياران او كه خدا پرست هستند پيروز خواهيم شد.
يك چنين تفأل، مايه غمگينى وتأثر ياران پيامبر شد. در اين موقع وحى الهى فرود آمد وگزارش داد كه چيزى نمى گذرد كه سپاه مغلوب روم پيروز مى شود، وسپاه غالب ايران مغلوب مى گردد. ومدتى كه براى اين پيروزى مجدد در وحى الهى معين شده بود بين 3 الى 9 سال بود. آنجا كه فرمود:
(غُلِبَتِ الرُّومُ في أدْنَىَ الأرضِ وهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ * في بِضْعِ سِنينَ...)(سوره روم آيه هاى 2و3).
«سپاه روم در سرزمين پستى مغلوب گشت وآنان در مدت كمى پس از مغلوبيت پيروز مى شوند» .
قرآن اين خبر را در موقعى داد كه كوچكترين گواهى در خارج بر غلبه مجدد روميان در كار نبود. پيامبر در مكه بود وبه حسب ظاهر نه از آرايش نظامى طرفين آگاهى داشت ونه از پايه تسليحات وتداركات آنان و در حالى كه ازمحل وقوع حادثه فرسنگها دور بود ودر كمال انقطاع به سر مى برد، ويك چنين خبر غيبى آن هم به صورت قاطع، مدركى جز وحى الهى نمى تواند داشته باشد.
2. سپاه قريش شكست مى خورد
در سال دوّم هجرت دو سپاه شرك وتوحيد در سرزمين بدر روبروى هم قرار گرفتند. و همه قراين ظاهرى نشان مى داد كه سپاه قريش كه تا دندان مسلح شده و از نظر تعداد ونوع سلاح قوى تر و نيرومندتر بودند، بر سپاه اسلام پيروز خواهند شد. در چنين موقع بود كه پيامبر از زبان وحى فرمود:
(سَيُهْزَمُ الجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ) (سوره قمر آيه 45).
اين گروه شكست مى خورند وپا به فرار مى گذارند.

صفحه 80
واتفاقاً روز بدر طولى نكشيد كه سپاه اسلام با كشتن (70) نفر واسير گرفتن (70) نفر ديگر بر سپاه دشمن پيروز شد.
3. ابولهب كافر مى ميرد
رسول گرامى مطابق گزارش وحى خبر مى دهد كه عموى من ابولهب كافر از دنيا مى رود. ووارد آتش مى شود. نه خود او ونه همسر او هيچ گاه به من ايمان نمى آورند. ودر اين مورد مى فرمايد:
(سَيَصْلى ناراً ذاتَ لَهَب * وَامْرَأتُهُ حَمّالَةَ الحَطَبِ)(سوره تبت آيه هاى 2و3).
به اين زودى وارد آتش مى شود وهمسر او فرد هيزم كش است (كنايه از اين كه سخن چين مى باشد).
اتفاقاً ابولهب در سال دوم هجرى پس از آگاهى از پيروزى مسلمانان در جنگ بدر بر اثر آتش غم و غضب در گذشت.
اينها نمونه هايى است ازخبرهاى غيبى قرآن كه مى توان در اين مورد يادآور شد.
Website Security Test