welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
ابن تیمیه، پایه گذار سلفی گری دینی
توسل به ارواح مقدسه
توسل به ارواح مقدسه

در فصلهاى پيشين مسائل ياد شده در زير روشن گشت و آنها عبارت بودند از:
1 . مرزبندى توحيد و شرك
2 . مرزبندى بدعت و سنت
3 . آثار سازنده زيارت قبور انبيا و اولياء
4 . پاسدارى از قبور اولياء الهى و حفظ آثار پيشنيان
اكنون وارد موضوع پنجم مى شويم و آن توسل به ارواح مقدسه اولياء الهى است. تبيين اين بخش در گرو روشن شدن سه موضوع ياد شده در زير است.
الف) واقعيت انسان منحصر به تن او نيست بلكه او علاوه بر تن، داراى روحى است كه به تدبيربدن مى پردازد.
ب) مرگ پايان زندگى نيست و روح انسان پس از جدايى از تن باقى است. و حالت جاودانى دارد.
ج) ميان ما و برزخيان ارتباط برقرار است و درودها و پيام هاى ما را مى شنوند.
با ثبوت اين سه موضوع، توسل به ارواح و درخواست دعا از آنها كاملا روشن خواهد شد.
اينك مطلب نخست:

موضوع نخست: انسان موجود دو بعدى است

مادى ها و به اصطلاح غربى ها «ماترياليست ها» واقعيت انسان را در تن و بدن خلاصه مى كنند و حتى فعاليت هاى انسان را به صورت كار يك ماشين، تفسير مى نمايند و مى گويند: بدن انسان مانند يك ماشين تا مدتى كار مى كند و پس از فرسودگى از كار مى افتد، از نظر آنان تمام فعاليتهاى انسان يك نوع فعاليت مكانيكى است در حالى كه الهيون از زمانهاى ديرينه تا به امروز در پرتو دلايل عقلى و نقلى انسان را يك موجود دو بعدى مى دانند كه علاوه بر تن، داراى نفس و روح است. و به يك معنا حقيقت انسان همان روح و نفس اوست.
از آنجا كه وهابيان به دلايل عقلى و فلسفى عقيده ندارند فقط به دنبال دلايل نقلى هستند ما هم براى اثبات اين مطلب را (انسان گذشته از تن، داراى روح و روان است) با دو آيه استدلال مى كنيم:
1 . آيه (اللّهُ يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ)
قرآن كريم مى فرمايد:
(اللّهُ يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَ التي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ التي قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الأُخْري إِلَى أَجَل مُسَمًّى إِنَّ فِي ذَلِكَ لاَيَات لِقَوْم يَتَفَكَّرُونَ).143
«خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض مى كند، و ارواحى را كه نمرده اند نيز به هنگام خواب مى گيرد سپس ارواح كسانى كه فرمان مرگشان را صادر كرده نگه مى دارد و ارواح ديگرى را (كه بايد زنده بمانند) باز مى گرداند تا سرآمدى معيّن در اين امر نشانه هاى روشنى است براى كسانى كه انديشه مى كنند!».
شيوه استدلال بستگى دارد كه معنى «يتوفى» در فقره (يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ) روشن شود. برخى لفظ «توفّي» را به معناى «مردن به» كار مى برند در حالى كه در لغت و در اصطلاح قرآن «توفي» به معنى «اخذ و گرفتن» است نه «ميراندن»، و البته ميراندن يكى از مصاديق آن است. بنابراين جمله (اللّهُ يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ) به معناى «خدا جانها را مى گيرد» است و اخذ جانها به دو نوع مى باشد.
گرفتن جانها به هنگام موت:(يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا)
و گرفتن جانها به حال نوم و خواب: (وَ التي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا)
آنگاه يادآور مى شود ارواحى كه گرفته شده اند بر دو نوعند:
1 . آنانى كه مرگشان قطعى است، روح آنها حفظ مى كند و باز گردانده نمى شود چنانكه مى فرمايد: (فَيُمْسِكُ التي قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ).
2 . آنانى كه مرگشان قطعى نيست روح آنها را به هنگام بيدار شدن باز مى گرداند چنانكه مى فرمايد:(وَ يُرْسِلُ الأُخْري إِلَى أَجَل مُسَمًّى).
در پايان آيه ما را به تدبر در آيات دعوت مى كند (إِنَّ فِي ذَلِكَ لاَيَات لِقَوْم يَتَفَكَّرُونَ).
آيه به روشنى دلالت دارد كه انسان علاوه برتن داراى نفس است و خدا در دو موقع اين نفس را اخذ مى كنند.
1 . به هنگام مرگ
2 . به هنگام خواب
اولى را امساك مى كند دومى را باز مى گرداند.
بنابراين علاوه بر تن، واقعيتى به نام نفس و جان هست. اگر انسان در تن خلاصه مى شد گرفتن جان انسانها در دو حالت چه معنى مى تواند داشته باشد.
2 .آيه (وَ قَالُوا أَئِذَا ضَلَلْنَا)
(وَ قَالُوا أَئِذَا ضَلَلْنَا فِي الأَرْضِ أَئِنَّا لَفِي خَلْق جَدِيد بَلْ هُمْ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ كَافِرُونَ * قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ).144
«آنها گفتند: «آيا هنگامى كه ما (مرديم و)در زمين گم شديم، آفرينش تازه اى خواهيم يافت؟!» ولى آنان لقاى پروردگارشان را انكار (معاد) مى كنند و آزادانه به هوسرانى خويش ادامه دهند). * بگو: «فرشته مرگ كه برشما مأمور شده، (روح) شما را مى گيرد سپس شما را بسوى پروردگارتان باز مى گردانند».
آغاز آيه نخست گفتار كافران را بيان مى كند و آن اينكه مى گفتند:«آنگاه كه ما در زمين گم و گور شديم آيا بار ديگر مى توانيم آفرينش جديدى پيدا كنيم». قرآن به اين انديشه دو پاسخ مى دهد:
1 . (بَلْ هُمْ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ كَافِرُونَ) يعنى اگر آفرينش جديد را منكرند به خاطر اين است كه از اعتقاد به روز قيامت گريزانند و اگر مسأله دوم نبود چندان به انكار آن نمى پرداختند.
2 . (قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ). خلاصه اين پاسخ اين است كه آنچه از شما گم مى شود تن و بدن شماست اما آنچه اصل و اساس شما را تشكيل مى دهد آن را فرشته مرگ مى گيرد و آن نزد ماست. در اين آيه جمله (يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ) به اين معنى است شما را فرشته مرگ مى گيرد. بنابراين چيزى گم نمى شود، آنچه كه از نظر شما گم مى شود تن است و آن واقعيت شما نيست و آنچه كه اساس و واقعيت شما را تشكيل مى دهد روح و روان شماست و آن نزد ماست.
البته اين مطلب به آن معنا نيست كه در رستاخيز فقط ارواح محشور مى شوند نه. ارواح همراه با بدنهاى عنصرى محشور مى شوند بلكه وحى الهى در مقام نقد انديشه آنانى است كه مى گفتند «پس از گم شدن و نابود گشتن تجديد آفرينش محال است». قرآن در نقد اين توهم ياد آور مى شود كه واقعيت شما ارواح شماست و آن نزد ماست و در روز رستاخيز با بدن دنيوى محشور مى گردد.
اين دو آيه به روشنى ثابت كرد كه انسان علاوه بر تن، واقعيتى به نام «روح» و روان دارد، اكنون به بيان مطلب دوم كه مگر انسان پايان زندگى او نيست، مى پردازيم.

مطلب دوم: مرگ انسان ها پايان زندگى نيست

همانطور كه ياد آورشديم ما در اين بررسى ها از دلايل عقلى بهره نمى گيريم زيرا آنچه كه طرف را قانع مى سازد. براهين نقلى است اينك به بيان برخى از آيات كه گواه بر ادامه حيات به صورت حيات برزخى است، مى پردازيم:
1 . شهيدان زنده اند
(وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ).145
«(اى پيامبر!) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زنده اند، و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند».
مشركان تصور مى كردند كسانى كه در ميدان جهاد كشته مى شوند، مرده اند و پرونده زندگى آنها بسته مى شود قرآن به نقد اين نظريه پرداخته و انديشه آنها را باطل اعلام كرده و مى گويد همه آنها زنده اند و بسان تمام زندگان از رزق برخوردارند و آن اينكه (عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ)، البته مقصود از نزد خدا، نزد مكانى نيست بلكه اين نوع قرب، قرب تشرفى و فضيلتى است و الاّ خدا جاى و مكانى ندارد كه ارواح شهيدان نزد او قرار گيرند.
2 . پيام مرد انطاكى به اقوام خويش
(وَ جَاءَ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعَى قَالَ يَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ).146
«و مردى (با ايمان) از دورترين نقطه شهر با شتاب فرا رسيد، گفت: «اى قوم من! از فرستادگان (خدا) پيروى كنيد!».
توضيح اينكه: حضرت مسيح دو نفر را براى تبليغ به شهرى به نام «انطاكيه» اعزام كرد تا آنان را به توحيد و دورى از بت پرستى دعوت كنند و به اين اكتفا نكرد فرد سومى را نيز به كمك آنان فرستاد در حالى كه اين سه نفر مشغول تبليغ بودند و مردم شهر در برابر تبليغ آنان مقاومت مى كردند، ناگهان از نقطه دور شهر، مردى از اهالى آنجا شتابان آمد و به همشهريان خود گفت: (اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ) از فرستادگان پيروى كنيد آنان كه در بت پرستى غرق بودند از پيوستن يك نفر از اقوام خود به فرستادگان حضرت مسيح، به خشم آمدند و با چوب و سنگ به جان او افتادند و او را كشتند، قرآن سرنوشت اين مرد را از زبان خود او چنين ياد مى كند:
(إنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ * قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ * بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَني مِنَ الْمُكْرَمِينَ).147
«من به پروردگار شما ايمان آوردم. هنگامى كه اين مرد جهان فانى را وداع كرد به او خطاب شد (قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ): وارد بهشت شو اين مرد پس از دخول به بهشت چنين پيام فرستاد:«اى كاش قوم من كه مرا كشتند از سرنوشت من آگاه مى شدند خدا مرا بخشيد و از افراد گرامى قرار داد.
شاهد در اين آيه در دو جمله است:
1 . (قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ) به او خطاب شده وارد بهشت شو. خطاب به روح او است كه وارد بهشت شود. مسلماً اين بهشت، بهشت اخروى نيست زيرا بهشت اخروى در رستاخيز عمومى است آنهم پس از حساب و كتاب. اين بهشت، بهشت برزخى است كه متناسب با حيات برزخى است.
2 . (يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ) پيام مى فرستد كه اى كاش قوم من از سرنوشت من آگاه مى شدند. اين آيه حاكى از حيات برزخى صالحان است و آيه اى كه هم اكنون به تفسير آن خواهيم پرداخت حاكى از زندگى ذلت بار كافران پس از مرگ آنهاست.
3 . (النَّارُ يُعْرَضُونَ)
(النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَ عَشِيًّا وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ).148
«عذاب آل فرعون كه هر صبح و شام بر آتش عرضه مى شوند و روزى كه قيامت برپا شود (گفته مى شود:) «آل فرعون را در سخت ترين عذابها وارد كنيد!».
اين آيه درباره آل فرعون است آنگاه كه در دريا غرق شدند، و آيه حاكى است كه پرونده زندگى آنها بسته نشد اگر آن مرد انطاكى كه به دست قوم خود به شهادت رسيد و وارد بهشت شد، اين گروه يعنى آل فرعون برخلاف سرنوشت او، صبحگاه و شامگاهان بر آتش عرضه مى شوند چنانكه مى فرمايد: (النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَ عَشِيًّا) البته اين، سرنوشت آنهاست در حيات برزخى و اما در روز رستاخيز، عذاب سخت ترى در كمين آنهاست چنانكه مى فرمايد: (وَ يَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ).
يكى از نكاتى كه در آيه ياد شده است تفاوت كيفيت عذاب برزخى با عذاب اخروى است درباره عذاب برزخى از كلمه (يُعْرَضُونَ) بهره گرفته شده است نه «ادخلوا» مسلماً عرضه بر آتش غير از ورود در آتش است ولى درباره عذاب اخروى از دخول و ورود بهره گرفته شده و فرموده: (أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ).
***
4 . (مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا)
(مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَاراً فَلَمْ يَجِدُوا لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْصَاراً).149
«(آرى، سرانجام) همگى بخاطر گناهانشان غرق شدند و در آتش وارد كشتند، و جز خدا ياورانى براى خود نيافتند!».
اين آيه درباره قوم نوح است و از آيه استفاده مى شود كه پس از غرق در دريا يا عذاب سخت ترى روبرو شدند و آن ورود در آتش است چنانكه مى فرمايد: (فَأُدْخِلُوا نَاراً)، گويا عذاب آنان در برزخ بدتر از عذاب آل فرعون است. اگر مرگ به معنى پايان زندگى باشد چگونه مى توان اين آيات را تفسير كرد.
آيات چهارگانه حاكى از وجود حيات ثانوى براى انسانهاى صالح و طالح مى باشد علاوه بر اين آيات احاديث نيز بر چنين حيات برزخى تأكيد دارند اينك به برخى اشاره مى كنيم:

تلقين اموات

در تمام كتابهاى فقهى مسأله تلقين اموات مطرح است و آن اينكه به ميت گفته شود: هر موقع دو فرشته مقرب آمدند و از عقايد و باورهاى تو پرسيدند در پاسخ چنين بگو... . اگر با مرگ پرونده زندگى انسان ها بسته مى شود تلقين يعنى چه؟ حتى صحيح بخارى بابى دارد به نام «الميّتُ يسْمعُ خَفْقَ النعال»150هنگامى كه ميت را به قبرستان مى برند او صداى كفشهاى تشييع كنندگان را مى شنوند.
ما به همين اندازه در اثبات حيات برزخى بسنده مى كنيم اكنون عنان خامه به سوى مطلب سوم مى بريم و آن وجود ارتباط ميان و ما و برزخيان است.

مطلب سوم: امكان ارتباط با برزخيان

در بحثهاى پيشين دو مطلب به روشنى ثابت گشت:
الف ) واقعيت انسان روح و روان اوست و تن لباسى است كه بر آن پوشيده شده است.
ب ) مرگ پايان زندگى نيست و روح پس از جدايى از تن به حيات خود ادامه مى دهد.
اكنون وقت آن رسيده است كه به تبيين مطلب سوم كه امكان ارتباط با برزخيان است بپردازيم.
ما در اين بخش از دلائل عقلى بهره نمى گيريم چون طرف نسبت به اين مسائل اظهار علاقه نمى كند فقط در اين مورد فقط با دلايل نقلى مسأله را پيگيرى مى كنيم.
1 . گفتگوى نبى صالح با ارواح قوم خود
(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دَارِهِمْ جَاثِمِينَ * فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لَكِنْ لاَ تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ).151
«صيحه آسمانى همراه با لرزش قوم صالح را فرا گرفت و به زندگى آنان پايان بخشيد در حالى كه جسدهاى بى روح آنان در خانه هاى خود افتاده بود وقتى چشم صالح به آنها افتاد».
از آنها روى برگرداند و سپس به آنها چنين خطاب كرد:
(وَ قَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالَةَ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لَكِنْ لاَ تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ):
«من پيام خدا را به شما رساندم و شما را پند دادم اما متأسفانه شما خيرخواهان را دوست نمى داريد».
صالح اين گفتگوها را در حالى انجام مى دهد كه چشمش بر بدنهاى بى روح آنان افتاده و به عنوان تبرى روى از آنها برگردانده آنگاه اين گفتگوها را انجام داد.
زهى دور از انصاف است كه بگوييم سخن گفتن حضرت صالح بسان سخن گفتن برخى با در و ديوار مى باشد اين نوع تفسير، تفسير به رأى است و پيامبر بزرگوار ما را از اين نوع تفسير به ما بيم داده است ما نبايد به خاطر پيشداورى از ظاهر قرآن دست برداريم.
2 . سخن گفتن نبى شعيب با ارواح قوم خود
(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دَارِهِمْ جَاثِمِينَ * الَّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كَأَنْ لَمْ يَغْنَوْا فِيهَا الَّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كَانُوا هُمُ الْخَاسِرِينَ * فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قَالَ يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالاَتِ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ آسَي عَلَى قَوْم كَافِرِينَ).152
«سپس زمين را فرا گرفت و صبحگاهان بصورت اجسادى بى جان در خانه هاشان مانده بودند. * آنها كه شعيب را تكذيب كردند، (آن چنان نابود شدند كه) گويا هرگز در آن (خانه ها) سكونت نداشتند! آنها كه شعيب را تكذيب كردند، زيانكار بودند! * سپس از آنان روى برتافت و گفت: «اى قوم من! من رسالتهاى پروردگارم را به شما ابلاغ كردم و براى شما خيرخواهى نمودم با اين حال، چگونه بر حال قوم بى ايمان تأسف بخورم؟!».
بيان پيشين درباره سخن گفتن نبى شعيب بسان سخن گفتن نبى صالح است. نبى شعيب آنگاه كه ديدگانش به اجساد بى روح قوم خود افتاد از آنها ابراز تنفر كرد چنانكه مى گويد:(فَتَوَلَّى عَنْهُمْ)از آن پس شروع كرد با آنان سخن گفتن، آنگاه چنين گفت:
(يَا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسَالاَتِ رَبِّي وَ نَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ آسَي عَلَى قَوْم كَافِرِينَ).
«من پيامهاى خدا را به شما رساندم و درباره شما خيرخواهى انجام دادم چگونه بر گروه كافر تأسف بخورم».
هرگاه ما خود را از پيش داورى جدا سازيم خواهيم ديد كه قرآن به روشنى بر امكان ارتباط با ارواح پيشينيان گواهى مى دهد. و روشن مى شود كه هنوز پيوند ما با ارواح در شرايطى باقى و پايدار است.
3 . سؤال از پيامبران پيشين
(وَ اسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا أَجَعَلْنَا مِنْ دُونِ الرَّحْمَنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ).153
«از رسولانى كه پيش از تو فرستاديم بپرس: آيا غير از خداوند رحمان معبودانى براى پرستش قرار داديم؟!».
قرآن مجيد در مورد سؤال پيامبر سه نوع خطاب دارد.
1 . گاهى مى فرمايد: از دانشمندان يهود و نصارى بپرس چنانكه مى فرمايد:
(فَإِنْ كُنْتَ فِي شَكّ مِمَّا أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ فَاسْأَلِ الَّذِينَ يَقْرَأُونَ الْكِتَابَ مِنْ قَبْلِكَ).154
«و اگر در آنچه بر تو نازل كرده ايم ترديدى دارى، از كسانى كه پيش از تو كتاب آسمانى را مى خواندند بپرس، به يقين، «حق» از طرف پروردگارت به تو رسيده است».
پيامبر گرامى از نظر ايمان به رسالت خود، در درجه بالايى قرار داشت هدف از اين كه از علما و دانشمندان يهود بپرسد اين است كه آنان حقايق را بگويند تا حقايق براى پيروان آنان روشن شود و مردم بدانند كه حضرت موسى و حضرت مسيح از بعثت پيامبر عربى در كتابهاى خود گزارش داده اند.
در حقيقت غرض به سخن در آوردن آنهاست كه مهر خاموشى را بشكنند و حقيقت را بازگو كنند.
2 . گاهى خطاب مى كند كه از بنى اسرائيل بپرسد. چنانكه مى فرمايد:
(وَ لَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى تِسْعَ آيَات بَيِّنَات فَاسْأَلْ بَنِي إِسْرَائِيلَ إِذْ جَاءَهُمْ فَقَالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إنِّي لاََظُنُّكَ يَا مُوسَى مَسْحُوراً).155
«ما به موسى نه معجزه روشن داديم پس از بنى اسرائيل سؤال كن آن زمان كه اين (معجزات نه گانه) به سراغ آنها آمد (چگونه بودند)؟! فرعون به او گفت: «اى موسى! گمان مى كنم تو ديوانه (يا ساحرى)؟!».
حالا هدف از سؤال از بنى اسرائيل چيست؟ شايد هدف اين است كه ثابت كند كه پيوسته مستكبران در مقابل آموزگاران آسمانى صف آرايى مى كردند و آنها را انسان مسحور مى خواندند.
بنابراين اگر هم پيامبر را به همين شيوه متهم مى كنند چيز جديدى نيست اين سنت سبنه در طول زندگانى بشر ادامه داشته است.
3. در آيه سوم كه محل بحث ماست فرمان مى دهد كه از پيامبران پيشين سؤال كند آيا تاكنون پيامبرى بر پرستش غير خدا دعوت كرده است چنانكه مى فرمايد:
(وَ اسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنَا أَجَعَلْنَا مِنْ دُونِ الرَّحْمَنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ).
«از رسولانى كه پيش از تو فرستاديم بپرس: آيا غير از خداوند رحمان معبودانى براى پرستش قرار داديم؟!».
حالا پيامبر در چه موقع و در چه شرايطى با ارواح پيامبران پيشين به گفتگو پرداخته است به بخش تفسير واگذار مى شود. ولى اين آيه و آيات پيشين حاكى است كه مى توان با ارواح گذشتگان سخن گفت و پيام داد.
و از برخى آيات استفاده مى شود كه ارواح شهداء به افرادى كه هنوز در اين جهان زندگى مى كنند پيام مى دهند.
(وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ * فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ).156
«(اى پيامبر!) هرگز گمان مبر كسانى كه در راه خدا كشته شدند، مردگانند! بلكه آنان زنده اند، و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند * آنها بخاطر نعمتهاى فراوانى كه خداوند از فضل خود به ايشان بخشيده است، خوشحالند و بخاطر كسانى كه هنوز به آنها ملحق نشده اند ]مجاهدان و شهيدان آينده[، خوشوقتند (زيرا مقامات برجسته آنها را در آن جهان مى بينند و مى دانند) كه نه ترسى بر آنهاست، و نه غمى خواهند داشت».
جمله (وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ) به افرادى كه هنوز آمادگى شهادت دارند، اما هنوز به آنها نپيوستند پيام و بشارت مى دهد كه: (أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ) ترس و اندوهى براى آنان در برزخ نيست و نيز بشارت مى دهند خيل شهيدان مشمول نعمت و كرم خدا هستند چنانكه مى فرمايد: (يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَة مِنَ اللّهِ)و لفظ (يَسْتَبْشِرُونَ) به معناى «يبشّرون» است.
تا اينجا برخى از آياتى كه بر مقصود ما(برقرارى ارتباط حاكيان با برزخيان) دلالت دارد آورديم اكنون به دلايل روايى موضوع مى پردازيم:

سخن گفتن پيامبر با كشتگان بدر

در سال دوم هجرت پس از گذشت هفده ما از مهاجرت رسول خدا به مدينه منوره، قريش با ساز و برگ جنگى به سوى مدينه روانه شد تا نداى اسلام را در اين منطقه خاموش سازد. در نقطه اى به نام «بدر» كه با دريا چندان فاصله ندارد دو گروه با هم روبرو شدند.
1 . گروه قريش با فزون از 900 نفر تا زير دندان مسلح، صف آرائى كردند.
2 . مسلمانان در حدود 313 نفر كه از لوازم جنگى فقط 2 اسب در اختيار داشتند، روبرو قرار گرفتند.
اما در پرتو ايمان، همين گروه كم، برگروه پيشين پيروز گشت هفتاد نفر از آنان كشته شدند و 70نفر به اسارت درآمدند، باقيمانده پا به فرار نهادند و منطقه را ترك كردند آنگاه كه صحنه جنگ از وجود دشمن خالى گشت پيامبر دستور داد گشتگان مشرك قريش را در يك گودالى فرو ريزند آنگاه با آنان چنين سخن گفت:
«يا اهلَ قُلَيب هَلْ وجدُتم ما وعَدكم ربَّكم حقاً؟ فإنّى قد وجدُت ما وعد ربى حقاً»
فقالَ له اصحابه: يا رسول الله أتكلّم قوماً موتى؟ فقال لهم: لقد علموا ان ما وعدهم ربهم حقاً».
«فرمود: اى خفتگان در اين گودال! آنچه كه پروردگارتان به آن وعده داده بود صحيح و پا برجا يافتيد؟ من آنچه را كه پروردگارم به من وعده داده بود صحيح و پا برجا يافتم در اين موقع برخى از ياران پيامبر از او پرسيدند آيا با مردگان سخن مى گوييد؟ پيامبر فرمود: آنان سخنان ما را مى شنوند، سپس فرمود: ما أنتم بأسمع منهم، شما شنواتر از آنان نيستيد».
اينك مدارك اين بخش تاريخى را در پانوشت مطالعه كنيد.157
برخى از پيشداوران درباره اين قطعه تاريخى مى گويند سخن گفتن پيامبر جنبه اعجاز داشت در حالى كه اعجاز در صورتى است كه طرف منكر نبوت پيامبر باشد و در آن صحنه همه ياران رسول خدا نبوت حضرت را پذيرفته بودند ديگر جايى براى اعجاز نبود. البته اگر انسانى بخواهد مطلبى را نپذيرد به اين در و آن در مى زند.

ابوبكر با روح پيامبر سخن مى گويد

پس از در گذشت پيامبر گرامى مردم در كنار خانه آن حضرت جمع شده بودند تا در تجهيز پيامبر شركت كنند.
ابوبكر كه در منطقه «سُنح» زندگى مى كرد وقتى از در گذشت رسول خدا آگاه شد به خانه رسول خدا آمد و به غرفه اى كه جسد مطهر پيامبر در آنجا قرار داشت رفت و روپوشى را كه بر صورت پيامبر بود كنار زد و اين جمله را گفت:
«بابى انت و امى اما الموتة التى كتب الله عليك فقد ذُقَتها ثم لن تصيبك بعدها موتة ابداً»158.
«پدر و مادرم فداى تو، مرگى كه خدا براى تو نوشته بود، چشيدى، ديگر با مرگى روبرو نخواهى شد».

اميرمؤمنان(عليه السلام) با روح پيامبر سخن مى گويد

اميرمؤمنان(عليه السلام) اين انسان والا مقام و شايسته ترين پس از درگذشت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)، آنگاه كه بدن پيامبر را غسل داد به او چنين گفت:
«اذكرنا عند ربك واجعلنا من بالك».159
«ما را نزد پروردگارت بياد آر، و ما را فراموش مكن».
***
با ثبوت اين مقدمات سه گانه مى توان مسأله توسل به ارواح مقدسه را پى گيرى كرد و اگر زائران قبر رسول خدا مى گويند «يا رسول الله اشفع لنا عند الله» سخنى است منطقى و بر اصول سه گانه استوار است.
اينك ادله اين موضوع را در بحث بعدى پى مى گيريم .160

143 . زمر: آيه 42 .
144 . سجده: آيات 10-11 .
145 . آل عمران: آيه 169 .
146 . يس: آيه 20 .
147 . يس: آيات 25-27 .
148 . غافر: آيه 46 .
149 . نوح: آيه 25 .
150 . صحيح بخارى، ج2، ص90 .
151 . اعراف: آيات 78-79 .
152 . اعراف: آيات 91-93 .
153 . زخرف: آيه 45 .
154 . يونس: آيه94 .
155 . اسراء: آيه 101 .
156 . آل عمران: آيات 169-170 .
157 . صحيح بخارى، ج5، ص97 و 98 و 110; صحيح مسلم، ج4، كتاب «جنت» ص77; سنن نسائى، ص89-90; مسند امام احمد، ج2، ص131; سيره ابن هشام، ج1، ص629; مغازى واقدى، ج1 غزوه بدر; بحارالأنوار، ج19، ص346; ابن كثير، السيرة النبويه، ج2، ص449 .
158 . سيره ابن هشام، ج4، ص251، بيروت دارالبحار.
159 . ابن عبدالبر، قرطبى التمهيد لما فى الموطاً من المعانى والاسانيد، ج2، ص 162، ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج13، ص42، باب ذكر طرف من سيرة النبى عند موته.
160. ، آشنايى با عقايد وهابيان، آیت الله العظمی جعفر سبحانی، ص 150

Website Security Test