welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
کاووشی در کلام و فقه
تبرّك از ديدگاه حديث
تبرّك از ديدگاه حديث

عنوان بحث، مسئله تبرّك است و علت اينكه اين مسئله انتخاب شد، اين بود كه اين روزها آقايان مبتلا و گرفتار اين نوع سؤال ها هستند. در اين گفتار، پس از مفهوم شناسى واژه تبرّك، به ادلّه مؤيد قرآنى آن در شرايع پيشين و سپس به تبرك در سنت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و صحابه خواهيم پرداخت.
1. مفهوم شناسى تبرّك
معناى لغوىِ ( [318]) تبرك، افزايش و نموّ است. مى گويند «بارك اللهُ فى الشيىَ» يعنى در آن چيز افزايش و نمّو قرار داد.«برك» گاهى بدون حرف جر و گاهى با حرف جر مى آيد گاهى مى گويند «بارك الله الشيئ» و گاهى مى گويند «بارك فيه و عليه»; يعنى خدا در آن افزايش و نمو داد. بعداً اين كلمه به تدريج معناى ديگر پيدا كرد و به آن چيزى كه در آن خير كثير است و هر چيزى كه در آن خير است تبرك اطلاق مى شود و به اين تطوّر در لغت مى گويند. در لغت هميشه تطور است يعنى از يك معنايى به معناى مناسب تر عدول مى كنند. در اينجا نيز تبرّك به چيزى كه در آن خير است تا دلالت بر طلب بكند اطلاق مى شود; اما اگر طلب را برداريم بَرَك به معناى چيزى است كه در آن خير كثير مى باشد.( [319]) قرآن مجيد ناظر به همين معنى از قول عيسى مى فرمايد:( وَجَعَلَنِى مُبارَكاً) ( [320]) يعنى در من خير است. نيز خداوند منان اطراف بيت المقدس را بركت داده و مى فرمايد: ( سُبْحَانَ الَّذِى أَسْرَى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِى بَارَكْنَا حَوْلَهُ) ( [321]) يعنى به آنجا خير كثيرى داديم; زيرا زمينش بسيار مساعد براى هر نوع خير; اعم از پروراندن دام و پرورش درختان است. قرآن مجيد، كعبه را نيز مبارك مى شمارد: ( اِنَّ أَوَّلَ بَيْت وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِى بِبَكَّةَ مُبَارَكًا) ( [322]) و مبارك يعنى در آن خير است.
در جاهاى ديگرى هم كه در قرآن به كار رفته است به همين معناست: ( اِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِى لَيْلَة مُّبَارَكَة) ( [323]) شب قدرِ مبارك يعنى شبى كه در آن خير است.
بنابراين ميان معناى لغوى اول و معناى لغوى دوم نوعى ارتباط است، اول به معناى نمو و افزايش، وبعدى به معناىً چيزى كه در آن خير است و تبرّك يعنى درخواست خير.
تبرّك در اصطلاح اين است كه من به سببى از اسباب خدا چنگ بزنم و از خدا خير آن شيئ را بطلبم.( [324]) قهراً اين شئ داراى خيرى است كه خداوند منان آن را در اين شيئ نهاده است و من از خداوند خير شيئ را طلب مى كنم. اين را در اصطلاح تبرك مى گويند. قهراً شيئى كه خيرى دارد اين خير، از آنِ خودش نيست; بلكه حق تعالى اين خير را در آن نهاده است و من از اين طريق، خير را مى خواهم.( [325]) مثلاً قرآن مبارك است و حق تعالى در قرآن خيرى ( [326]) را نهاده است اكنون من از خدا مى خواهم از طريق قرآن، خيرش را به من برساند. اين معناى تبرّك به قرآن است. در واقع حقيقتاً مبدأ خير خداست و اين قرآن جنبه سببيت دارد و به سبب اين قرآن، خير خدا به من خواهد رسيد.
اگر سؤال شود چرا اين خير را بلا واسطه از خود خدا نمى خواهيم؟ اگر واقعاً تبرك درخواست خير است، پس مستقيم از خود خداوند منّان بخواهيم. پس چرا از قرآن؟ يا كعبه؟ يا پيغمبر درخواست كنيم؟
در پاسخ بايد گفت سنت الهى بر اين جارى است كه مسبّبات را هميشه از طريق اسبابش فراهم مى آورد( [327])، هم در عالم ماده و هم در عالم معنا. در عالم ماده، ما انرژى را از خورشيد مى گيريم. حق تعالى، انرژى را كه مايه حيات است از طريق خورشيد به ما مى رساند. همچنين آب وسيله حيات است و زندگى بدون آن معنا ندارد; چراكه ريشه حيات، آب است. و حق تعالى اين حيات را براى ما از طريق آب مى فرستد.
 در عالم معنا هم كه مى خواهد خيرى به ما برساند سببش را معيّن مى كند و ما از اين سبب، خير را مى خواهيم.
امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: «ان الله جعل لكل شيئ سبباً»;( [328]) هرچيزى سببى دارد، اگر آن شيئ را مى خواهيد از طريق سبب بخواهيد. مثلاً اگر بهبودى از بيمارى را مى خواهيد بايد آن را از طريق سببش (يعنى خوردن دارويى كه خدا اثر شفا بخشى را در آن قرار داده است) بخواهيد.
2. دلايل قرآنىِ تبرّك
آيا در اسلام تبرّك هست يا نيست؟ بهتر است قبل از آنكه به اسلام سرى بزنيم، سراغ شرايع پيشين برويم و ببينيم آيا در شرايع پيشين هم تبرّك بوده است؟
من يك نمونه از شرايع پيشين نقل مى كنم بعدا سراغ آيات مى رويم.
1-2. تبرّك روميان به دستمال حضرت عيسى(عليه السلام)
كتابى به نام «تاريخ الخميس فى احوال أنفس نفيس» از ديار بكرى وجود دارد كه وى در حدود نهصدوپنجاه هجرى درگذشته است. من خودم اين داستان را در آن كتاب ديده ام. ( [329]) در زمان يكى از خلفاى عباسى به نام «المتّقى بالله» ميان مسلمانان و روميان جنگى درگرفته بود و اتفاقاً مسلمين شكست خوردند و ده هزار سرباز اسلامى اسير روميان شدند. حكومت اسلامى آن زمان تلاش مى كرد كه اسيران مسلمان را آزاد كند، اما روميان حاضر به پس دادن آن ها نبودند. بعد از چندى پادشاه روم نامه اى به المتّقى بالله كه در بغداد بود ـ نوشت كه: شنيديم پيش شما دستمالى است كه حضرت مسيح با آن، صورت خودش را پاك مى كرده، اگر اين دستمال را بفرستيد ما تمام سربازان شما را آزاد مى كنيم. متّقى بالله فقهاى بغداد را جمع كرده و از آن ها نظر خواست; آن ها گفتند مانعى ندارد. دستمال را فرستادند و اُسرا آزاد شدند. براستى روميان اين دستمال پنبه اى را براى چه مى خواستند؟ قطعاً براى تبرّك. چراكه دست مسيح يا چهره مسيح آن را متبرّك كرده بود، بركت و خيرى در آن بود و آنان خير را از اين دستمال مى خواستند.
اگر به قرآن مراجعه كنيم مى بينيم قرآن، تبرّك را هم در شرايع پيشين و هم در شريعت اسلام براى ما نقل مى كند.
2-2. تبرّك يعقوب(عليه السلام) نبى به پيراهن حضرت يوسف(عليه السلام)
چنان كه مى دانيد يعقوب نبى(عليه السلام) ساليان درازى در فراق يوسف گريست، تا جايى كه كه ديدگانش نابينا شد، قرآن مى فرمايد: ( وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ) ( [330]) ، الآن موقع آن رسيده كه حق تعالى خير خودش را از سبب خاص يعنى پيراهن يوسف به يعقوب برساند. يوسف(عليه السلام) خطاب به برادران گفت: اين پيراهن را ببريد به صورت پدر بيفكنيد او بهبودى پيدا مى كند: ( اذْهَبُواْ بِقَمِيصِى هَذَا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِى يَأْتِ بَصِيرًا) ( [331]) و سپس( فَلَمَّا أَن جَاء الْبَشِيرُ أَلْقَاهُ عَلَى وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِيرًا) . ( [332])
در اينجا اگر گفته شود پيراهن مؤثر نيست، اشتباه است. چرا كه اگر پيراهن اثرى نداشت، يوسف اين كار لغو را انجام نمى داد و اگر بگوييد اراده يوسف مؤثر نيست، آن هم اشتباه است. بنابراين بايد بگوييم هم پيراهن و هم اراده يوسف مؤثر بوده و اين اثر را خدا در اين دو سبب نهاده است.
البته اين سبب، سبب غير طبيعى است. گاهى كسى چشمش دچار آب مرواريد مى شود، پيش پزشك مى رود، جراحى مى كند تا بينايى اش بازگردد. اين سبب، طبيعى است. اما سبب بازگشتِ بينايى يعقوب(عليه السلام) غير طبيعى بود. اين سبب (پيراهن) داراى خيرى است و خدا اين خير را در آن نهاده; گرچه اراده يوسف هم مؤثر است.
در كنار ضريح نبوى بودم، فردى مى خواست ضريح را بوسيده و دست بكشد، فردى كه وظيفه خود را امر به معروف مى دانست گفت: اين آهن است و آهن كه به درد نمى خورد! گفتم: «قميص يوسف من القُطن، فَأفاد؟» (پيراهن يوسف از پنبه بود و مفيد واقع شد) آن شخص ماند چه جواب بدهد. آن ها خيال مى كنند كه ما سراغ آهن مى رويم يعنى مثلاً سراغ پيراهن از آن جهت كه پيراهن است مى رويم! نه، ما دنبال مسبِّبُ الأسباب كه خدا باشد مى رويم و اين خير را نيز خداوند در اين سبب نهاده است نه در هر چيزى، و اين خير را يعقوب با اجازه خدا از اين پيراهن مى خواست.
3-2. تبرّك بنى اسرائيل به تابوت موسى(عليه السلام)
جناب موسى به هنگام فوت، صندوقى را خواست. حالا اين صندوق جديدى بود يا همان صندوقى بود كه مادرش او را در آن صندوق نهاده بود و بر روى نيل رها كرده بود، خيلى روشن نيست; اما موسى(عليه السلام) قبل از آنكه بميرد عمامّه، عصا، نعلين و آنچه وابسته به زندگى شخصيش بود را در آن نهاد. اتفاقاً هارون هم كه قبل از موسى(عليه السلام) فوت كرده بود، آنچه را كه متعلق به خودش بود در آن صندوق نهاده بود و موسى(عليه السلام) صندوق را به وصى خود، يوشع بن نون سپرد. به اين صندوق تابوت مى گويند، تابوت در اصطلاح ايرانى ها معناى غير محبوبى دارد و معمولاً به صندوقى مى گويند كه ميّت را در آن مى گذارند; اما تابوت در لغت عرب به معناى صندوق است.
حق تعالى اين تابوت را باعظمت تعريف مى كند:
( وَقَالَ لَهُمْ نِبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَن يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَبَقِيَّةٌ مِّمَّا تَرَكَ آلُ مُوسَى وَآلُ هَارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلآئِكَةُ إِنَّ فِى ذَلِكَ لآيَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ)( [333])
«و پيامبرشان به آنها گفت: نشانه حكومت او، اين است كه "صندوق عهد" به سوى شما خواهد آمد(همان صندوقى كه) در آن، آرامشى از پروردگار شما، و يادگارهاى خاندان موسى و هارون قرار دارد; در حالى كه فرشتگان آن را حمل مى كنند. در اين موضوع، نشانه اى (روشن) براى شماست; اگر ايمان داشته باشيد».
تفسير آيه اين است كه بنى اسرائيل در جنگ با مشركان بت پرست هميشه اين تابوت را همراه خود مى بردند و به آن تبرّك مى جستند و به خاطر همين تبرّك، بنى اسرائيل هميشه در جنگ ها غالب بودند. اما پس از آنكه بنى اسرائيل فاسد و مرتكب گناه شدند، حق تعالى تابوت را از آن ها گرفت. بنابراين بنى اسرائيل مدّت ها در حال ذلّت و خوارى بودند تا اينكه خداوند به پيغمبر زمان گفت به بنى اسرائيل بگو: من پادشاهى را به نام طالوت از ميان شما بر مى گزينم. زير پرچم اين پادشاه بجنگيد و نشانه اين است كه اگر زير پرچم اين مرد بجنگيد، آن تابوتى را كه از شما به غصب گرفته اند دوباره به دست شما مى افتد.
ويژگى هاى تابوت موسى(عليه السلام)
1. ( سَكِينَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ) يعنى مايه آرامش شماست. در ظاهر اين تابوت چيزى جز چوب و تعدادى ميخ نبود، اما خدا درآن سكينه اى نهاده كه مايه آرامش است.
2. آنچه از موسى و هارون باقى مانده بود همه در آن تابوت جاى داشت مانند: نعلين، عصا، عمامه و پيراهن.
3. به قدرى اين تابوت مقدّس بود كه مى فرمايد: ( تحمله الملائكة) اين همان تبرّك است وگرنه خود تابوت كه چيزى جز چوب و ميخ و در آن هم چيزى جز چارق، عصا و پيراهن موسى نبود; اما حق تعالى در اين سبب يك خيرى نهاده است كه انسان مى تواند آن خير را باذن و امر من الله سبحانه بطلبد. بنابراين اگر واقعاً تبرّك يك امر شرك آميز بود، حق تعالى تبرّك را با اين عبارت ذكر نمى كرد.
4 ـ 2 . تبرّك مردم به محل دفن اصحاب كهف
هنگامى كه راز اصحاب كهف آشكار شد و مردم فهميدند كه اين جمعيّت،سيصد سال پيش به اين غار پناهنده و در آنجا دفن شده اند، درباره اصحاب كهف به دو دسته تقسيم شدند: عده اى مشرك كه داراى جمعيت اندكى بوده و عدّه اى ديگر كه مُوحّد بودند و اكثريت را تشكيل مى دادند. مشركان خيلى اظهار علاقه نكرده و گفتند:
( فقَالُوا ابْنُوا عَلَيْهِم بُنْيَانًا رَّبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ) .( [334])
«فقط يادبودى براى آن ها بنا كنيد; خدا ايشان را بهتر مى شناسد!».
اما دسته دوم، موحّدينى بودند كه به عظمت اصحاب كهف پى برده بودند; لذا گفتند: در كنار قبر آن ها مسجدى مى سازيم، در آن نماز خوانده و تبرّك مى جوييم، خدا بهتر مى داند كه ايشان چه كاره اند:
( قال الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِم مَّسْجِدًا) .( [335])
«ولى آنها كه از رازشان آگاهى يافتند، گفتند: مسجدى در كنار(مدفن) آنها مى سازيم».
فراز اخير يعنى ما بر روى قبر اينها مسجدى مى سازيم. مفسرين مى گويند: «يصلّى فيه المسلمون و يتبرّكون بمكانهم»( [336]) در كنار قبر آن ها نماز بخوانيم، تا نماز ما بهتر قبول شود.
 با اين آيه مى توان بر دو مطلب استدلال كرد: 1. مسئله تبرك 2. جواز ساختن مسجد و خواندن نماز در كنار آرامگاه انسان هاى مقدس. وهابيت منكر هر دو مطلب است; حال آنكه قرآن آن دو را تصديق مى كند.
جواز عمل به شرايع پيشين
اگر كسى بپرسد امورى كه در شرايع پيشين جايز بوده، چه ارتباطى به شريعت اسلام دارد؟ ممكن است در پاسخ ممكن است گفته شود: استصحاب مى كنيم! (يعنى چون در آن شريعت جايز بود هم اكنون نيز استصحابِ جواز مى كنيم!) اما مى گوييم احتياج به استصحاب نيست. خود قرآن كه تبرّك جستن مردم را به اين سبك نقل مى كند آن هم به عنوان تعريف و توصيف، خود نشانه جايز بودن اين عمل است. پس احتياج به استصحاب نداريم. قرآن اگر مطلبى را از فرد يا افرادى نقل كند و آن مطلب غلط باشد فوراً به نقد آن مى پردازد. مثلاً هنگامى كه فرعون در حال غرق شدن است، و در همان حال ايمان مى آورد و چون ممكن است بعضى ها خيال كنند ايمان هنگام مرگ هم مؤثر است اين مسأله فوراً توسط خداوند رد مى شود و مى فرمايد:
( آمَنتُ أَنَّهُ لا إِلِهَ إِلاَّ الَّذِى آمَنَتْ بِهِ بَنُو إِسْرَائِيلَ وَأَنَاْ مِنَ الْمُسْلِمِينَ* آلآنَ وَقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَكُنتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ) .( [337])
«(فرعون) گفت: ايمان آوردم كه هيچ معبودى، جز كسى كه بنى اسرائيل به او ايمان آورده است، وجود ندارد و من از مسلمين هستم. الآن در حالى كه قبلاً عصيان كرده و از مفسدان بوده».
5 ـ2. تبرك به مقام ابراهيم(عليه السلام)
قرآن مى فرمايد: ( وَاتَّخِذُواْ مِن مَّقَامِ إِبْرَاهِيمَ مُصَلًّى) ( [338]) يعنى در جايگاه قدم هاى ابراهيم نماز بخوانيد. مسجدالحرام مسجد عظيمى است، با وجود اين كه هر ركعت نماز در آن معادل چندهزار ركعت نماز است; اما در اين ميان، مقام ابراهيم داراى جايگاه ويژه اى است. يعنى بعد از آنكه طواف كردى، دو ركعت نماز را در مقام ابراهيم بخوان; چراكه متبرّك است و خداوند در آن خير نهاده است.
3. تبرّك در سنّت و سيره صحابه
با مطالعه سنّت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) به روايات فراوانى در اين زمينه برمى خوريم. كتاب هاى متعددى نيز درباره تبرّك نوشته شده كه منابع آن ها كتب روايى بوده است. محمد طاهر مكّى از علماى مكّه ـ كه اخيراً درگذشت ـ كتابى به نام «التبرّك» دارد. او خودش هم مقيم مكّه و هم اهل مكّه بود.
البته كتابى بهتر و برتر از آن، دوست عزيز ما مرحوم آيت الله احمدى ميانجى درباره تبرّك نوشته اند و تتبّع فوق العاده اى انجام داده اند كه قابل مطالعه است. دانش پژوهان علاقه مند براى كسب اطلاعات بيشتر در زمينه توسّل، بايد به اين كتاب ها و ساير تحقيقات مراجعه كنند. من نمونه هايى را ذكر مى كنم كه خودم در كتاب ها ديده ام.
1- 3. تبرّك به آب وضوى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)
اولين نمونه در حيات پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) وقتى اتفاق افتاد كه ايشان براى عمره عازم مكه شده و به حديبيه رسيدند. قريش جلوى پيامبر را گرفته و گفتند،( [339]) اگر به اين حالت وارد شوى آبروى ما رفته و شوكت ما شكسته مى شود. لذا پيغمبر اكرم چندروزى در آن جا متوقف شدند تا راه حلّى پيدا كنند.
سرانجام نماينده قريش كه اهل طائف بود نزد پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) آمد تا قرارداد صلح را بنويسد و امضا بگيرد. او ديد وقتى پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) وضو مى گيرند، صحابه اجازه نمى دهند قطره اى از آب وضوى ايشان به زمين بيفتد. با ديدن اين صحنه بسيار شگفت زده شد. پيش ابوسفيان برگشت گُفت شما چه مى گوييد؟ من بسيارى از سران و رؤساى عرب را ديده ام; اما هيچ فردى را مثل محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) نديده ام كه علاقه مندانش اجازه ندهند حتّى يك قطره از آب وضوى او به زمين بيفتد.( [340])
2 -3. تبرّك به باقيمانده نوشيدنى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)
پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در سال هشتم كه مكه را فتح كرد به ديدار خويشاوندانى كه در مكه مانده بودند رفت. يكى از بستگان ايشان ام هانى(خواهر امام على(عليه السلام) ) بود. پيغمبر به ديدار وى رفت. اُم هانى جهت پذيرايى شربتى خدمت پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) آورد. پيامبر آن شربت را نوشيد و مقدارى از آن باقى ماند. اُم هانى روزه مستحبى داشت اما بقيه شربت را خورد. رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) پرسيد چه كردى؟ عرض كرد: يا رسول الله! روزه بودم اما ترجيح دادم روزه ام را بشكنم و به باز مانده نوشيدنىِ شما تبرّك بجويم. ( [341])
3-3. تبرّك به ظرف آب پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)
سهل بن سعد مى گويد: پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) وارد سقيفه بنى ساعده شد و طلب آب فرمود; براى پيامبر در كاسه اى آب آورديم و حضرت آن را نوشيد. ما اين ظرف آب را نگه داشتيم و هميشه براى مهمان مان وقتى آب درون اين ظرف مى ريختيم مى گفتيم اين ظرفى است كه رسول خدا از آن آب خورده است. راوى اين جريان، سعد بن عباده از اصحاب پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) است و اهل سنّت، قول صحابه را حجّت مى دانند. اين ظرف را بعدها به قيمت گزاف به عمر بن عبدالعزيز فروختند. ( [342])
4- 3. تبرّك صحابه به منبر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)
ابن سعد نقل مى كند، شب ها كه مردم نماز عشا را تمام مى كردند و مسجد خلوت مى شد، صحابه پيغمبر با رُمانه منبر پيغمبر تبرّك مى جستند. ( [343])رمّانه آنجا را مى گويند كه پيغمبر موقع سخن گفتن دستش را بر آنجا مى نهاد.(جاى دست)
5- 3. تبرّك اهل سنت به لباس، كافور و آب غسل ابن تيميه
ابن تيميه در زندان دمشق در سال 728ق فوت كرد. جنازه او را كه بيرون آوردند، مريدانش او را غسل دادند. تاريخ مى گويد مريدها در تبرّك به آب غسل و به كافور و لباس ابن تيميه غوغا مى كردند و بسيارى اطراف جنازه او بودند كه بتوانند از كفن و كافور او تبرّك بجويند تا آنجا كه ابن كثير در تاريخ خودش مى نويسد، مردى كه خودش قهرمان مخالف با تبرّك است، مريدانش به هنگام مرگ از تمام آثار او تبرّك مى جستند!( [344])
6-3. تجويز تبرّك به قبر و منبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به وسيله احمد بن حنبل
عبدالله بن احمدبن حنبل از پدرش پرسيد: آيا ما مى توانيم به منبر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) تبرك بجوييم؟ (احمد، امام ابن تيميه است و ابن تيميه حنبلى مذهب است) پدر گفت: چه اشكالى دارد كه با منبر پيغمبر اكرم تبرّك بجويى؟ او گفت با قبر پيغمبر اكرم چطور؟ پاسخ داد: آن هم مانعى ندارد.( [345])
7-3. تبرّك حضرت زهرا(عليها السلام) و صحابه به خاك قبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)
ما احتياج به قول جناب احمد نداريم. سيدة نساء العالمين جناب فاطمه زهرا(عليها السلام) به وسيله خاك قبر پيغمبر اكرم تبرّك جست. حضرت خودش را روى قبر پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) انداخت و از خاك برداشت و روى چشم ها نهاد و اين شعر را خواند:
«صُبّت علىّ مصائب لو انها *** صُبّت على الايّام عُدن لياليا» ( [346])
بنابراين، دخت گرامى خود پيغمبر اكرم از خاك قبر پدر تبرّك مى جويد.
من از روايتى فهميدم كه بنى اميّه مانع از تبرّك بودند و اينها اين فكر را آوردند كه نبايد تبرّك جست. در مستدرك حاكم نقل مى كند كه ابوايّوب انصارى(ميزبان معروف پيامبر) تا خودش را بر قبر پيغمبر اكرم انداخت، مروان بن حكم آمد يقه اش را گرفت كه چه مى كنى؟ گفت: من به قبر پناه نبرده بلكه به صاحب قبر پناه برده ام; اما به تو مى گويم كه پيغمبر اكرم از آينده خطرناك تو و قومت خبر داده است. معلوم مى شود اين مروان بن حكم ها كه دشمنان قسم خورده اسلام بودند مانع از تبرّك به قبر پيغمبر اكرم مى شدند.( [347])
8-3. تبرّك احمدبن حنبل به آب پيراهن شافعى
نقل است جناب شافعى هنگامى كه فوت كرد، شاگردش احمد بن حنبل پيراهن او را شست و آب پيراهنش را از باب تبرّك نوشيد. ( [348])
4. سؤال بن باز از علماى شيعه
بن باز در نامه خودش به يكى از علماى شيعه نوشته كه ما نيز تبرّك را جايز مى دانيم; اما در جا يا جنسى كه با بدن پيغمبرخدا تماس داشته باشد. ولى اگر با بدن ايشان تماس نداشته باشد; مثل ضريح و در و ديوارى را كه الآن ساخته ايم، تبرك معنى نخواهد داشت و مورد قبول ما نيست.( [349])
پاسخ شيعه
اولاً: اين با مكتب شما اهل سنّت ناسازگار است. چرا كه شما مى گوييد «لا مؤثر الاّ الله» و هيچ نوع تأثيرى براى غير خدا قائل نيستيد، نه تأثير استقلالى و نه تبعى. دائماً مى گوييد ( هَلْ مِنْ خَالِق غَيْرُ اللَّهِ) ( [350]) يعنى مؤثر فقط خداست. پس انسانى هم كه مالاريا مى گيرد مستقيماً خدا، مالاريا در خون او ايجاد مى كند. پس اصلاً به اسبابى معتقد نيستيد و اگر يك نفر بگويد سبب، مى گوييد مشرك است. در « الازهر» مصر، ساليان زيادى منظومه اى را تدريس مى كردند كه يكى از اشعارش اين است:
ومن يقل بالطبع او بالعلة  *** فذاك كفرٌ عند اهل الملة
يعنى هر كه بگويد آتش، علّت حرارت و طبيعتِ آب، خنكى است اين كفر است، و اين طبق مذهب اشعرى است.
بنابراين طبق ادّعاى شما جسد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) داراى اثر نخواهد بود; در جايى كه مى گوييد اثر مال خداست! پس چرا شما تبرك را مخصوص مى كنيد به آنچه جسد پيغمبر به آن خورده است و حال آنكه از نظر شما چيزى جز خدا در عالم مؤثر نيست؟! اين شعر برخلاف قرآن است. قرآن سببيت را إمضا مى كند. مثلاً در يكى از موارد، اوايل سوره مباركه رعد مى فرمايد: ما اشجار و ميوه ها و گل هاى رنگارنگ را پديد آورديم: ( يُسْقَى بِمَاء وَاحِد) ( [351]) يعنى با اينكه سبب (ماء واحد) يكى است اما گل ها و ميوه ها رنگارنگ هستند. پس قرآن بر تأثير آب تصريح مى كند.
آياتى را كه درباره نزول باران آمده مطالعه كنيد، قرآن، عليّت و معلوليتى كه امروزه دانشمندان، فضاشناسان و هواشناسان مى گويند را مورد تصديق قرار داده است. بنابراين، اين تخصيص شما كه صحّت تبرّك حتماً مربوط است به چيزى كه جسد پيغمبر به آن خورده و تماس داشته باشد بى جهت خواهد بود.
ثانياً ، شيخين (ابى بكر و عمر) به هنگام وفات وصيت كردند كه در كنار قبر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به خاك سپرده شوند. ( [352]) آيا جسد پيغمبر اكرم به قبر اينها خورده بود؟ روشن است كه قبر پيغمبر اكرم جلوتر از قبر آن دو و سپس كمى عقب تر، قبر ابى بكر و از آن عقب تر مقبره عمر است و لذا قبر آن دو اصلاً ارتباطى به آرامگاه پيامبر ندارد. پس چگونه شيخينى كه شما مى گوييد قُدوه و رهبر هستند از عايشه مى خواهند كه در آنجا به خاك سپرده شوند؟! چرا؟ زيرا تبرّك به وجود پيغمبر اكرم، باعث مى شود رحمت حق شامل حال شان گردد.
ثالثاً، آيا احمد كه اجازه داد رمانه(جاى دست) پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) را در حدود سال هاى 241ق ببوسند، آيا منبر پيغمبر تا زمان حيات احمد، بر همان حالت باقى بود؟ قطعاً منبرها آمده و عوض شده بودند و منبر پيغمبر اكرم تا آن زمان باقى نبوده است. پس معلوم مى شود تبرّك با چيزى كه فقط منتسب به وجود پيغمبر اكرم، مقام اميرمؤمنان، مقام رجال مقدس و صلحا باشد كافى است.
رابعاً ، ما اگر در و ديوار مسجد پيغمبر اكرم يا ضريح او را مى بوسيم، علاوه بر تبرّك عامل ديگرى را نيز در نظر داريم و آن، اظهار محبّت و علاقه به اين مقتداى خيرُ البشر است.
خامساً ، اينكه قرآن مى فرمايد در جاى ابراهيم نماز بگذاريد، آيا جايى كه در اين قرنها در آن ها نماز خوانده شده است. واقعاً مقام ابراهيم بوده، يعنى سنگهايى كه پاهاى مقدس او به آن سنگها برخورد كرده محفوظ بوده اند؟
آيه را ملاحظه بفرماييد كه يكى از وظايف مسلمانان نسبت به پيغمبر اكرم اظهار محبت و علاقه است:
( قُلْ إِن كَانَ آبَاؤُكُمْ وَأَبْنَآؤُكُمْ وَإِخْوَانُكُمْ وَأَزْوَاجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَاكِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيْكُم مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ) ( [353])
«بگو: اگر پدران و فرزندان و برادران و همسران و طايفه شما و اموالى كه بدست آورديد، و تجارتى كه از كساد شدنش مى ترسيد و خانه هايى كه به آن علاقه داريد، در نظرتان از خداوند و پيامبرش و جهاد در راهش محبوب تر است در انتظار اين باشيد كه خداوند عذابش را بر شما نازل كند! و خداوند جمعيت نافرمانبردار را هدايت نمى كند».
بنابر نظر ما محبت به پيامبر، خودش «فرضٌ من الفرائض» است. حتّى در آيه 157 سوره اعراف درباره عبارت : ( فَالَّذِينَ آمَنُواْ بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ) جناده مى گويد: عزّروه أى فخّموه، عظّموه به قول بيهقى( [354]) يكى از «شعب ايمان» اظهار محبت و علاقه به پيغمبر اكرم است. ما هنگامى كه وارد حرم امام رضا (عليه السلام) مى شويم و دستمان را به ضريح ايشان مى رسانيم و آن را مى بوسيم، فقط به جهت تكريم و تعظيم امام است و نه عبادت او! گاهى عكس فرزندتان را كه سال هاست او را نديده ايد، مى بوسيد، حال آنكه عكس، تكّه كاغذى بيش نيست; اما چون انتساب به فرزندتان دارد براى شما ارزشمند است لذا آن را مى بوسيد. گاهى عزيزى از دست رفته داريد كه لباسى از او به يادگار باقى مانده، تا چشم شما به آن مى افتد اشك مى ريزيد. اينها نشانه علاقه و اظهار محبت ما است.


[318] . آية الله العظمى سبحانى، تبرك و توسل، بدعت، ص7، انتشارات مؤسسه امام صادق (عليه السلام) ، چ 1388.
[319] . ابن منظور; لسانُ العرب، بيروت، دارالإحياء التراث العربى، ج10، ص395; قريشى، سيد على اكبر، قاموس قرآن، دارالكتب اسلامى، 1372ش، ج1، ص189.
[320] . مريم/31.
[321] . اسراء/1; ترجمه: پاك و منزه است خدايى كه بنده اش را در يك شب از مسجدالحرام به مسجدالاقصى كه گرداگردش را پربركت ساختيم، برد.
[322] . آل عمران/96.
[323] . دخان/3.
[324] . الانصارى، محمد على; الموسوعة الفقهية الميسره، مجمع الفكر الإسلامى،1420 ق، ج3، ص113.
[325] . شهيد مطهرى، مرتضى; مجموعة آثار، انتشارات صدرا، ج1، ص408.
[326] . آل عمران/96.
[327] . مجلسى، محمدباقر، بحارالانوار، ج 2و46، موسسه وفا، بيروت 1403ق، ج2،ص90و 168
[328] . كلينى، محمدبن يعقوب; الكافى، دار الكتب الإسلامية تهران، 1365ش، ج 1، ص183 « عَنْ أَبِى عَبْدِ اللَّهِ (عليه السلام) أَنَّهُ قَال أَبَى اللَّهُ أَنْ يُجْرِيَ الأَشْيَاءَ إِلاَّ بِأَسْبَاب فَجَعَلَ لِكُلِّ شَيْء سَبَباً » ; حر عاملي، محمدبن حسن; الفصولُ المهمه في اصول الائمه، ج2، ص21.
[329] . ج 2 ص 352.
[330] . يوسف/84 .
[331] . همان/93; ترجمه: اين پيراهن مرا ببريد و بر صورت پدرم بيندازيد تا بينا شود.
[332] . همان/96; ترجمه:اما هنگامى كه بشارت دهنده فرا رسيد آن (پيراهن) را به صورت او افكند; ناگهان بينا شد.
[333] . بقره/248.
[334] . كهف/21.
[335] . تفسير طبرى، ج9، ص277، مجمع البيان، ج 3، ص459 ـ 460.
[336] . فيض كاشانى، ملا محسن; تفسير الصافى، انتشارات الصدر، تهران، 1415ق، ج 3، ص23.
[337] . يونس/90ـ91.
[338] . بقره/125.
[339] . ابن هشام; السيرة النبوية، دار المعرفة بيروت، ج2، ص313.
[340] . سيره ابن هشام، ج3، ص343، چاپ دارالموته
[341] . امام احمد بن حنبل، مسند احمد، دارالفكر، طبع دوّم 1414ق، ج10،ص391
[342] . البخارى، صحيح بخارى، دارالفكر للطباعه و النشروالتوزيع 1401 ق،ج7 ص.113.
[343] . المصنّف، ج4، ص121، الجواب الباهر لزوّار المقابر،ص31، نقل از پاورقى العلل و معرفة الرجال، تأليف كشى.
[344] . تاريخ ابن كثير، حوادث سال 728
[345] . العلل و مفرقة الرجال، ج2،ص492، به شماره 3243
[346] . وفاء الوفاء، ج2، ص560.
[347] . مستدرك حاكم.
[348] . بدرالعينى، محمود ابن احمد; عمدة القارى، شرح صحيح بخارى، دارالفكر 1348ق، ج9، جزء 6، ص241.
[349] . التبرك والتوسل، والصلح مع العدوّ الصهيونى، ص40،نشر مشعر، تهران 1386
[350] . سوره فاطر / 3 .
[351] . رعد / 4 .
[352] . عزالدين بن الأثير، أبو الحسن على بن محمد الجزرى; اُسدُ الغابه، فى معرفه الصحابه، دارالمعرفه، بيروت 1422ق، ج4، ص75.
[353] . توبه/24.
[354] . البيهقى، أبو بكر أحمد بن الحسين; شعب الإيمان، دار الكتب العلمية، بيروت، الطبعة الأولى، 1410ق، ج2، ص 193.

Website Security Test