welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
کاووشی در کلام و فقه
حسن و قبح عقلى و ثمرات آن
حسن و قبح عقلى و ثمرات آن

قبل از شروع بحث بايد چند مقدمه را بيان كنيم:
علوم مربوط به عقل عملى
در ميان علوم، سه علم جزو عقل عملى بوده و در فلسفه بحث مى شده ولى اكنون جدا شده است. علومى كه به عقل عملى مربوطند عبارتند از:
1. علم اخلاق
اخلاق در حقيقت عقل عملى است. انسان بايد از عدالت پيروى كند، از ظلم دورى نمايد و به والدين احترام بگذارد. همه اين مباحث اخلاق، جزو عقل عملى است .
2. سياست مُدُن: يعنى نحوه اداره كشورها.
سراسر نامه اى كه اميرمؤمنان(عليه السلام) به مالك اشتر نوشته است، جزو سياست مدن است.
3. تدبير منزل: يعنى نحوه رفتار در خانواده.
عقل عملى و نظرى
اگر عقل را به عقل نظرى و عملى تقسيم مى كنيم به اعتبار مُدرَك است وگرنه مُدْرِك يكى بيش نيست و آن عقلى است كه خداى متعال به ما عنايت كرده است كه گاهى از آن به عقل، گاهى به روح و گاهى نيز به نفس تعبير مى شود. مدرَك اين عقل، گاهى نظرى و گاهى عملى است. يعنى گاهى مسائلى را درك مى كند كه «يجب اَن يُعلم» و كمالش در آگاهى و دانستن آنهاست(عقل نظرى) و گاهى چيزهايى را درك مى كند كه «يجب أن يُعمَل» كمالش علاوه بر دانستن، در به كاربردن و عمل كردن نيز هست (عقل عملى).
برگشت علوم نظرى به بديهى
علما در منطق و فلسفه گفته اند اگر بخواهيم يك مسئله نظرى را حل كرده و برهان بياوريم، بايد آن را به مسائل بديهى برگردانيم.
برخى از بديهيات عبارتند از: «اجتماع ضدين محال است»، «ارتفاع ضدين جايز است»، «اجتماع و ارتفاع نقيضين محال است» .
همه استدلال ها بايد به امور بديهى ختم شوند. به عنوان مثال، سه زاويه مثلث به طور حتم مساوى با دو زاويه قائمه است چون اگر اين را نپذيريم لازمه اش ارتفاع نقيضين يا اجتماع نقيضين است. تمام مسائل نظرى بايد به مسائل بديهى ختم شود وگرنه هيچ مشكلى حل نمى شود.
آفريدگار متعال يك سلسله علوم بديهى براى ما آفريده كه همه افراد آن را قبول دارند. به عنوان مثال علم به «محال بودن اجتماع و ارتفاع نقيضين» در نظر ما هست و به وسيله آن تمام مشكلاتمان را حل مى كنيم.
همان گونه كه در علوم نظرى، تمام مسائل نظرى بايد به بديهى منتهى شود، در علوم عملى هم بايد مسائل غير واضح به مسائل واضح منتهى شود. هيچ گاه امر مجهول، مجهول ديگرى را حل نمى كند. هميشه بايد امور واضح، مشكلات را حل كنند.
در بديهيات دوگونه قضيه داريم: الف. خود معيار ب. غير خود معيار. اگر قضيه پيچيده باشد غير خود معيار است و اگر واضح باشد، خودمعيار است.
بايد تمام مسائل پيچيده و غير واضح (خواه در عقل نظرى و خواه درعقل عملى) به قضاياى خود معيار منتهى شوند.
قضاياى خود معيار در عقل نظرى «محال بودن اجتماع و ارتفاع نقيضين» و در عقل عملى، «حسن و قبح عقلى» هستند.
اكنون با توجه به اين سه مقدمه، بحث پيرامون «حسن و قبح عقلى و ثمرات آن» را شروع مى كنيم:
ديدگاه ها درباره حسن و قبح عقلى
اماميه به پيروى از ائمه خود معتقد هستند عقل، به طور بديهى «حسن» و «قبح» را درك مى كند. بايد تمام قضاياى عملى دراخلاق، سياست مدن و تدبير منزل، به قضاياى خود معيار «حسن و قبح عقلى» منتهى شوند. معتزله هم نظر خود را از اماميه گرفته اند. اما محدثين به حسن و قبح عقلى معتقد نيستند.
به نظر ما عقل به خودى خود، حسن و قبح را درك مى كند و در اين درك، نيازى به شرع ندارد. آفريدگار متعال، علمى در ما نهاده كه بدون نياز به شرع درك مى كنيم: «هذا حسنٌ يجب ان يُعمل و هذا قبيحٌ يجب ان لا يُعمل» .
هر انسان متفكرى اگر خود را از هر نوع آگاهى هاى عقلى و دانسته ها رها كند، برخى قضايا را مطابق فطرت خود و برخى ديگر را خلاف آن مى يابد. گاهى مى گويد بايد انجام دهم و گاهى مى گويد نبايد انجام دهم.
مقصود ما از عقلى بودن حسن و قبح، اين است كه برخى قضايا هستند كه هر انسانى به آن ها نگاه كند، بدون توجه به اين كه فاعل كيست، دركجا، چه زمان و مكانى است حكم مى كند، اين قضيه زيبا و آن قضيه نازيباست. به عنوان مثال حكم مى كند «العدل حسنٌ» و «الظلم قبيحٌ» .
تمام افراد بشر حتى ستمگران، اين دو قضيه را قبول دارند (اگر چه عمل نمى كنند ). ستمگر هنگامى كه مى خواهد عمل خود را توجيه كند، آن را عادلانه مى شمارد. دو قضيه «العدل حسنٌ يجب ان يُعمل» و «الظلم قبيحٌ يجب ان يُجْتَنبَ» قضاياى خود معيارى هستند كه همه درك مى كنند.
در اين گونه قضايا زمان، مكان و فاعل مدخليت ندارند. هر كسى اين قضايا را با «آفرينش عِلوى» (فطرت والا) درك مى كند. اگر چه انسان غرايز پائين مرتبه و پستى مانند شهوت، غضب، مال دوستى و ثروت خواهى دارد ولى ملكات والايى هم دارد كه آن ها را «آفرينش عِلوِى» مى ناميم. ما معتقديم قبل از شريعت، خدا نوعى آگاهى بنام «حسن و قبح عقلى» در درون ما آفريده است.
 در مقابل ما اشاعره و محدثين هستند كه مى گويند حسن و قبح آن است كه شرع مى گويد. اگر خدا به چيزى امر كند، «حسن» و اگر از چيزى نهى كند «قبيح» مى شود.
به نظر ايشان قبل از شريعت، علم به «حسن و قبح» در ما نيست و ما بايد منتظر وحى باشيم. اگر خدا امر كرد كه انسان گنهكار را به بهشت و مطيع را به دوزخ ببريد اين كار «حسن» است. اگر امر كرد فرعون عصيان گر را به بهشت ببريد، اين كارش «حسن» است.
اكنون شما قضاوت كنيد! دو گروه با هم اختلاف دارند، گروهى مكتبشان وهابيت، اخبارى گرى و اشعرى است كه حسن و قبح عقلى را قبول ندارند، گروه ديگر هم امامى يا معتزلى اند كه قائل به حسن و قبح عقلى اند. آيا بدون دستور خدا و وحى و بدون نياز به انبيا و اوليا، به طور وجدانى درك نمى كنيم كه به عنوان مثال «خدمت به يتيم حسن است»، «پاسخ نيكى به نيكى حسن است»، «پاسخ نيكى به بدى قبيح است»، « عمل به پيمان زيباست»، «پيمان شكنى قبيح است»؟ آيا ما اين قضاياى خود معيار را قبل از شريعت درك نمى كنيم؟
دلايل اماميه بر حسن وقبح عقلى
از بين دلايل هفتگانه اى كه بر حسن و قبح عقلى اقامه شده است، دو دليل روشن تر را انتخاب مى كنيم:
1. مقبوليت حسن و قبح در ميان ساير ملل و افراد:
قضيه «عمل به پيمان زيبا و پيمان شكنى قبيح است» در ميان ملت ها حتى آنها كه معتقد به شريعتى نيستند، قابل فهم و تأييد است. اگر اين انديشه ها، زائيده وحى بود، فقط بايد متدينين به آن ها معتقد بودند حال آنكه مى بينيم تمام انسانها خواه متدين (مسلمان، مسيحى، يهودى و...) و خواه غير متدين، در اين انديشه ها با هم يكسان و هم گام هستند.
اين قضايا خود معيارند و تمام مسائل پيچيده سياست،مسائل تدبير منزل و اخلاق به وسيله آن ها حل مى شود.
2. آيات قرآن:
از قرآن استفاده مى شود بشر منهاى وحى، به فضل آفرينش و فطرت و با عقل خود اين مفاهيم را درك مى كند:
الف . ( إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِى الْقُرْبَى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ وَالْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ) ( [136]) .
«خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزديكان فرمان مى دهد و از فحشا و منكر و ستم نهى مى كند خداوند به شما اندرز مى دهد شايد متذكر شويد».
در اين آيه خدا نسبت به عدل امر و نسبت به فحشا نهى كرده است. امر و نهى مولى، فرع اين است كه قبلاً مُتعلَّق را درك كرده باشيم. از اينرو معلوم مى شود، ما اينها را به صورت فطرى درك مى كنيم. مثلا درك مى كنيم كه عدل چيست.
اما اشعرى مى گويد عدل را درك نمى كنيم. آن چه را خدا بگويد انجام بده، عدل است. حتى اگرخدا بگويد كودكى را به دوزخ ببريد، عدل است. ولى به نظر ما، بدون نياز به شريعت اين موضوعات را به صورت فطرى درك مى كنيم. عقل به ما مى گويد«بُردن كودك به دوزخ، ظلم است پس خدا اين كار را انجام نمى دهد» .
آنها مى گويند: خداوند مالك مُلك و ملكوت است. اگر كودك را به دوزخ ببرد مانعى ندارد. سؤال ما از اشعرى ها و هر كسى كه «حسن و قبح عقلى» را انكار مى كند اين است كه اگر خدا در روز قيامت آن هم در مقابل چشمان شما كودكتان را به دوزخ ببرد، آيا باز هم مى گوييد عدل است؟!
ب . ( يَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنكَرِ) ( [137]) .
«آنان را به كارهاى نيك فرمان مى دهد و از كارهاى بد باز مى دارد».
امر و نهى مولى نشانه   ى اين است كه از قبل مى دانسته ايم منكر و معروف چيست. از اين آيه استفاده مى شود «حسن» و «قبح» كه همان معروف و منكر هستند بدون نياز به شرع، قابل درك و از قضاياى خود معيار هستند.
البته در مواردى همچون ( اقيموا الصلاة) ( [138]) كه امر به «عبادات» تعلّق گرفته، حسن آن ها را از امر خداوند درك مى كنيم. در اينجا خدا بايد حكم را بگويد و موضوع را بيان كند. اما در معاملات، موضوع را نمى گويد بلكه مى گويد: ( احلّ الله البيعَ و حَرَّمَ الرِّبا) ( [139]) . معنى ربا را قبلاً مى دانستيم، لذا فقط حكمش را مى گويد. معنى صلح را قبلاً مى دانستيم بنابراين شرع فقط مى فرمايد جائز است. تمام اين آيات حاكى از آن است كه بشر بدون مكتب وحى، در مكتبى ديگر كه نامش «فطرت» است، زيبايى ها و نازيبايى ها را درك مى كند. بنابراين مشكلات اين حكمت عملى به وسيله قضاياى خود معيار حل مى شود.
ج . ( وَإِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً قَالُواْ وَجَدْنَا عَلَيْهَا آبَاءنَا وَاللّهُ أَمَرَنَا بِهَا قُلْ إِنَّ اللّهَ لاَ يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاء أَتَقُولُونَ عَلَى اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ) ( [140]) .
«هنگامى كه كار زشتى انجام مى دهند مى گويند پدران خود را بر اين عمل يافتيم و خداوند ما را به آن دستور داده است بگو خداوند به كار زشت فرمان نمى دهد، آيا چيزى به خدا نسبت مى دهيد كه نمى دانيد».
جاهلان كار زشت انجام مى دادند و مى گفتند چون پدرانمان انجام دادند، ما هم انجام داديم. «و الله امرنا بها» خدا ما را به آن فحشا امر كرد. از اين آيه استفاده مى شود بشر بدون نياز به مكتب وحى، فحشا را درك مى كند و خدا مى گويد من هرگز به فحشاء امر نمى كنم .
د . ( أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِى الأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ) ( [141])
«آيا ما انسان هاى پاك را با انسان هاى ناپاك يكسان قرار مى دهيم؟»
اين آيه از ما بر يكسان نبودن پاكان و ناپاكان اقرار مى گيرد. پس در مكتب فطرت ما، هرگز پاك و ناپاك و بدكار و نيكوكار يكسان نيستند. اگر ما از قبل يكسان نبودن اينها را نمى دانيم، چگونه از ما اقرار مى خواهد؟
هـ . ( أَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِينَ كَالْمُجْرِمِينَ مَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ) ( [142]) .
«آيا مؤمنان را همچون مجرمان قرار مى دهيم، شما را چه مى شود، چگونه داورى مى كنيد».
«افنجعل» استفهام انكارى است و از ما اقرار مى طلبد. پس معلوم مى شود بشر بدون وحى، در مكتب فطرت چيزهايى همچون معروف و منكر و زشتى ها و بدى ها را مى داند.
و. ( هَلْ جَزَاءُ الإِحْسَانِ إِلاَّ الإِحْسَانُ) ( [143]).
«آيا جزاى نيكى جز نيكى است».
تمام افراد بشر، در اينگونه مسائل يكسان فكر مى كنند. همه مى گويند: «پاداش نيكى جز نيكى نيست» .
نتيجه آنكه بشر بدون شرع، «حسن» و «قبح» و زشتى ها و زيبايى ها را درك مى كند و تمام قضاياى عقل عملى بايد به همين قضاياى خود معيار بر گردد.
ثمرات كلامى مسئله حسن وقبح عقلى:
1. لزوم معرفت
ما معتقديم شناخت خدا واجب است. حتى انسانى كه دوازده يا شانزده سال از عمرش گذشته و كم و بيش مسائل را درك كرده است بايد خداجو و خداياب باشد. بايد فكر كند كه آيا اين جهان آفريدگارى دارد يا خير؟ اشعرى مى گويد شناخت خدا واجب است چون قرآن فرموده است: ( اَفِى اللهِ شكٌّ) ( [144]) .از اشعرى مى پرسيم: اين جوان شانزده ساله كه هنوز خدا، انبياء و خاتم پيامبران را نشناخته، چگونه به قرآن عمل كند؟ ناچار بايد به عقل و فطرت مراجعه كند. عقل عملى مى گويد: «شايد اين جهان خدايى داشته باشد. شايد اين خدا پيام هايى فرستاده باشد كه اگر عمل كنيم پاداش داشته باشد و اگر عمل نكنيم به دنبالش كيفرى باشد». عقل مى گويد: «اكنون كه چنين شايدهايى هست آن ها را جدى بگير و ضرر احتمالى را دفع كن. ضررى را كه قابل جبران نيست (عذاب هاى اخروى) بايد دفع كرد». اشعرى معتقد است: «دفع ضرر احتمالى لازم نيست».
ضرورت شناخت خدا، الفباى علم كلام است ولى اشعرى ها و محدثين مى گويند: «ما ضرورت شناخت خدا را نمى فهميم ولى چون در شريعت آمده است به آن عمل مى كنيم».
از ايشان مى پرسيم: «در اين صورت چگونه مى توانيد وجوب شناخت خدا را براى اين جوان كه شريعت و خدايى را نپذيرفته است ثابت كنيد؟»
2. لزوم دقت در دلايل پيامبرى
فرض كنيم شخصى ادعاى نبوت كرده و ادله اى هم براى نبوت خود آورده است. ما بايد در مورد آن دلايل تفكر كنيم. به عنوان مثال خدا درباره خاتم انبياء مى گويد: ( وَإِن كُنتُمْ فِى رَيْب مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَة مِن مِثْلِهِ) ( [145]) . احتمال دارد راست بگويد. شايد هم، دروغ بگويد. چون يقين به راست گويى يا دروغ گويى او نداريم، در صورتى مسئوليت از ما برداشته مى شود كه با دقت عقلى به يك طرف يقين كنيم.
3. دلالت معجزه
 معجزه ها بر صدق دعوت انبيا، دلالت مى كنند.
در تفسير المنار شبهه اى مطرح شده است به اين صورت كه: «موسى(عليه السلام) معجزه اى آورد و معجزه اش اين بود كه عصايش اژدها مى شد. اژدها شدن عصاى موسى (عليه السلام) چه دلالتى بر ارتباط او با عالم غيب دارد؟ بايد بين دليل و مدعا رابطه باشد ولى بين عصاى موسى(عليه السلام) و بين صدق دعوت او رابطه اى نيست؟!»
جواب اين شبهه واضح است، خداى حكيم سبب گمراهى بندگان نمى شود. اگر موسى(عليه السلام) (نعوذ بالله) راستگو نباشد، خداوند متعال نبايد اين معجزه را به او بدهد تا مردم را گمراه كند.
منشاء اين جواب، اعتقاد به عقلى بودن حسن و قبح است. عقل مى گويد: «خداوند حكيم است و بر حكيم قبيح است كه معجزه را در اختيار انسان دروغگو قراردهد تا مردم را گمراه كند.پس معلوم مى شود نبى راستگوست.»
ولى طراح شبهه بايد توجه كند كه بين دست كشيدن مسيح بر سر بيمار و بهبود يافتن او و بين راست بودن گفتارش رابطه اى است.
به نظر ما، بين مسح عيسى و شفاى بيمار، رابطه اى تنگاتنگ است البته به شرط اينكه حسن و قبح عقلى را قبول كنيم.
خداوند متعال مى فرمايد: ( وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الأَقَاوِيل...) ( [146]) اگر اين پيغمبر دروغ بگويد، شاهرگش را مى زنيم. بعضى مى گويند اين آيه دليل بر اين است كه «بهاءُ الله» راستگو بوده چون ادعاى نبوت كرد و كتاب آورد. خدا هم شاهرگ او را نزد. پس اين آيه دليل بر اين است كه اين فرد راستگوست .
جواب اين سخن در اين بيت شعر آمده است :
ميان ماه من تا ماه گردون  *** تفاوت از زمين تا آسمان است
اين آيه در مورد پيغمبرى است كه معجزات متعددى دارد; شق القمر دارد، قرآن مجيد دارد، ده ها معجزه آورده و همه مردم ادعاى او را پذيرفته اند. اگر اين پيغمبر(صلى الله عليه وآله وسلم) با اين شرايط (نعوذ بالله) دروغ بگويد، خدا حتما شاهرگش را مى زند. چون خداوند حكيم اجازه نمى دهد معجزه در دست انسان دروغگو قرار گيرد.
نه اينكه آيه شريفه درباره هر انسانى باشد كه ادعاى نبوت كند و دستش هم از سياه و سفيد خالى باشد وكوچكترين مدركى ارائه ندهد. اين آيه در مورد انبيائى است كه معجزه و دلائل كافى بر نبوت دارند و قلب ها و دلها را گرفته اند. اين چنين پيغمبرى اگر (نعوذ بالله) دروغ بگويد، حكيم متعال به طور حتم مجازاتش مى كند.
چقدر انبياى دروغين آمده اند و رفته اند ولى خدا شاهرگ آن ها را نزد چون دليلى براى اين كار نبود. اگر داراى معجزات قوى بودند و در دل مردم جا باز كرده بودند و عوام الناس دور آن ها را گرفته بودند، خداى متعال براى حفظ جامعه از گمراهى، حتماً شاهرگشان را مى زد.
4. الله عادلٌ لا يجور
اشاعره مى گويند عدالت خدا به اين معنا است كه خدا هر چه انجام دهد «عدل» است و هر چه از آن نهى كند «ظلم» است. اما به نظر ما عدل ملاكى دارد.
از نظر ما، غير از دستورات شريعت، قضاياى خود معيارى وجود دارد ولى آنها مى گويند اگر ما حسن و قبح را درك كنيم و بگوييم خداوند حتماً بايد «حسن» را انجام دهد و «قبيح» را انجام ندهد، قدرت خدا را محدود و بر او حكومت كرده ايم و بشر شايسته آن نيست كه بر خدا حكومت كند و بگويد واجب است كه خدا چنين كند و واجب است كه چنين نكند. اين «وجوب» و«عدم وجوب» كه در مورد خداوند به كار مى بريم دو اشكال دارد:
اول اينكه: قدرت خدا را محدود مى كنيم و ديگر اينكه: بشر را حاكم بر او قرار مى دهيم.
جواب اين است كه ما حاكم نيستيم بلكه كاشفيم. در علم رياضى مى خوانيم كه سه زاويه مثلث مساوى با دو زاويه قائمه است. ما نسبت به اين حكم كاشفيم نه حاكم . ما اين مطلب را بگوييم يا نگوييم، در واقع سه زاويه مثلث مساوى با دو زاويه قائمه است. اگردرباره خدا بگوييم «يجب ان يَفعل» وجوب را از حكمت، رحمت و مهربانى او كشف مى كنيم.
گويا صفاتِ خدا، آيينه افعال اوست و به ما نشان مى دهد چه كارهايى را انجام مى دهد و چه كارهايى را انجام نمى دهد:
( اِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِى الْقُرْبَى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ وَالْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ) ( [147]) .
«خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزديكان فرمان مى دهد و از فحشا و منكر و ستم نهى مى كند خداوند به شما اندرز مى دهد شايد متذكر شويد»
كسانى كه منكر حسن و قبح عقلى هستند، مانند فخررازى وعضدى يك اشتباه مشترك را مرتكب شده اند. اشتباهشان اين است كه بين كشف و حكومت فرقى نمى گذارند. گمان مى كنند ما كه معتقد به حسن و قبح عقلى هستيم، مى خواهيم بر خدا حكومت كنيم. نه بلكه ما مى خواهيم آنچه را كه شايسته خداست كشف كنيم.
وقتى بگوييم خداى حكيم كار عبث انجام نمى دهد. يعنى «يجب ان لا يفعل العبث». خيال نكنيد كه ما بر خدا حكومت مى كنيم، خير بلكه از حكمتش كشف مى كنيم كه كار عبث انجام نمى دهد.
قرآن كريم مى فرمايد:
( وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلاَّ بِالْحَقِّ) ( [148]) .
« ما آسمانها و زمين و آنچه را ميان آن دو است، جز به حق نيافريديم».
چون خداوند حكيم است و لازمه حكمت اين است كه آسمانها و زمين داراى حكمت باشد.
5. مسأله خاتميّت:
يكى ديگر از ثمرات حسن و قبح مسأله خاتميت است. دشمنان اسلام شبهات زيادى درباره خاتميت مطرح مى كنند. حتى عده اى در كشور ما، در ظاهر به جمهورى اسلامى اعتقاد دارند ولى در درون، خاتميت را نمى پذيرند.
اينان مى گويند: چگونه قوانين اسلام مى تواند «خاتم القوانين»، كتابش «خاتم الكتب» و شريعتش «خاتم الشرايع» باشد در حالى كه اين شريعت ثابت است، ولى زندگى بشر متغيّر است؟ چگونه با شريعت ثابت، زندگى متغيّر را اداره مى كنيد؟
پاسخ: در اسلام ما هم قانون داريم و هم مقررات. قانون هميشه بايد ثابت باشد و هرگز عوض نشود. آنچه عوض مى شود لباس قانون است كه همان مقررات هستند.
جوان عزيز! دشمن در كمين است، مى خواهد اعتقاد به خاتميت را از ما بگيرد. خاتميت را كه گرفت شريعت هم گرفته مى شود. ما بايد مسأله خاتميت را به دقت مطالعه كنيم. ( وَأَعِدُّواْ لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّة) ( [149]) . تا مى توانيد در مقابل دشمن نيرومند شويد. اين يك قانون است. زمان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) بود، حالا هم هست و هيچ وقت عوض نمى شود. بايد نظام جمهورى اسلامى به گونه اى باشد كه هميشه برترى را در منطقه حفظ كند. آن هم در مقابل دشمن، نه در مقابل دوست. برترى، حتى براى دوست هم مايه دلگرمى است. كشورهاى مجاور هم دلگرم مى شوند كه ايران از نظر قدرت نظامى برتر است.
اما همين قانون مقرراتى دارد: ( وَمِن رِّبَاطِ الْخَيْلِ) ( [150]) . سواره نظام هر چه قويتر و مجهّزتر باشد بهتر است. سواره نظام زمانى اسب بود اما اكنون وسائل زيادى است و منحصر به وسيله خاصى نيست. در حال حاضر برترى هوايى، دريايى، زمينى، مخابراتى و رسانه اى مطلوب است. اگر احكام عوض مى شود، تابع مقررات است و گرنه اصل قانون، قابل عوض شدن نيست. در جايى بايد از شتر، در بعضى جاها از اسب و در بعضى جاها از هواپيما استفاد شود. بنابراين اصل عوض نمى شود بلكه لباس عوض مى شود.
در اسلام آمده است كه با مشركان بجنگيد. سوره توبه ما را به نبرد با مشركان دعوت مى كند:
( أَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوْمًا نكَثُواْ أَيْمَانَهُمْ وَهَمُّواْ بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُم بَدَؤُوكُمْ أَوَّلَ مَرَّة أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَوْهُ إِن كُنتُم مُّؤُمِنِينَ) ( [151]) .
«آيا با گروهى كه پيمان هاى خود را شكستند و تصميم به اخراج پيامبر گرفتند، پيكار نمى كنيد، در حالى كه آنها نخستين بار(پيكار با شما را) آغاز كردند، آيا از آنها مى ترسيد با اين كه خداوند سزاوارتر است كه از او بترسيد اگر مؤمن هستيد».
اما در سوره انفال مى فرمايد: اگر آن ها از در صلح وارد شدند تو اى پيامبر! به آنها ميل پيدا كن، سپس به خداوند توكل كن:
( وَإِن جَنَحُواْ لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ) ( [152]) .
«اگر تمايل به صلح نشان دهند تو نيز از در صلح در آى و بر خدا توكل كن او شنوا و دانا است».
اينجا دعوت به صلح است، اما در آيه قبلى دعوت به جنگ و قتال بود.
آيه اول و دوم، هر دو حق است، اما هميشه بايد مصالح را در نظر گرفت. قانون در اينجا مصالح است و مسائل ديگر در درجه دوم قرار دارند و قابل تغيير هستند. آنچه عوض نمى شود مصالح و منافع مسلمين است كه اصل است و هيچ دولتى حق ندارد عليه منافع مسلمين كارى انجام دهد. اما لباس منافع مسلمين عوض مى شود، گاهى لباس منفعت مسلمين، جنگ، نزاع و برترى نظامى است و گاهى صلح و سازش.
بنابراين اگر اسلام هميشه به جنگ يا به صلح دعوت مى كرد نمى توانست خاتم باشد، اما اكنون كه به هر دو دعوت كرده و اين دو، لباس منافع مسلمين هستند، خاتميت مشكلى ندارد.
اگر سؤال شود كه: «آيا ما بايد با كشورهاى كافر رابطه داشته باشيم يا نه؟» مى گوييم: «آن كه اصل است حفظ منافع و مصالح مسلمين است. گاهى مصلحت در ارتباط و پيوند است و گاهى مصلحت در گسستن و قطع روابط است.» بنابراين زمان عوض مى شود اما اسلام هم روح دارد و هم لباس. روحش عظمت، عزت و كرامت مسلمين است، اين اصل ابداً عوض نمى شود. اما لباس عوض مى شود.
زمانى وسيله نگارش بشر، سنگ و پوست حيوانات بود كه نمونه آن قرآنهايى است كه بر پوست آهو نوشته شده و اكنون در كتابخانه آستان قدس رضوى موجود مى باشد. اما در حال حاضر وسيله   ى نوشتن، رايانه و وسايل ديگر است. اسلام مى گويد كتابت مهم است. اما وسيله مطابق زمان است. زمانى با قلم نى مى نوشتيم ولى بعداً همه با خودكار و خودنويس و اكنون با وسايل جديدتر مى نويسيم.
آنها كه به خاتميت اشكال مى گيرند، معناى خاتميت را درك نمى كنند. اصول اسلام، خاتم است چون عوض شدنى نيست اما اين اصول داراى لباس و نحوه تطبيق آنها، تابع زمان و مكان است.
ثمره مسأله حسن و قبح عقلى در اخلاق:
نتيجه اعتقاد به حسن و قبح عقلى يا انكار آن در مسأله   ى ثبات اصول اخلاقى و عدم ثبات آن ظاهر مى شود.آيا اصول اخلاقى، اصولى ثابت هستند يا اگر زمان تغيير كند اخلاق هم تغيير مى كند؟ كدام ديدگاه از نظر اسلام صحيح است؟ ثبات اخلاق يا تغيير آن ؟
مادى گرايان غالباً متغير بودن اخلاق را برگزيده اند و معتقدند چون شيوه زندگى و فرهنگ بشر دگرگون مى گردد، اخلاق هم بايد طبق شيوه زندگى تغيير كند.
اسلام معتقد به ثبات و دوام اخلاق است. آيه شريفه ( اِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِى الْقُرْبَى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنكَرِ وَالْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ) ( [153]) ما را به اصول ششگانه اخلاقى دعوت مى كند. اين اصول در اين چهارده قرن پابرجا بوده و خواهد بود.
در اين آيه شش اصل اخلاقى بيان شده است كه سه اصل اول از نوع «يجب ان يُفعَل» و سه اصل ديگر از نوع «يجب ان لا يُفعَل» است.
اعتقاد به ثبات اخلاق، براساس عقلى بودن حسن و قبح است. چون حسن و قبح مسئله اى ثابت و مطابق فطرت بشر است و فطرت بشر هم تغيير نمى كند پس داوريهاى بشر در مورد زيبايى و نا زيبايى كارها هم تغيير نخواهد كرد و از آنجا كه انسان قرن بيستم همان انسان قرن اوّل است پس اخلاق، ثابت خواهد بود.
 عقل مى گويد: «پاسخ دادن نيكى با نيكى»، «نازيبا بودن پيمان شكنى» و «نيكو بودن احترام به پدر و مادر» اصولى ثابت هستند.
اما مكاتب مادى كه قائل به حسن و قبح عقلى نيستند، معتقدند: «اخلاق، اصول ثابت ندارد و اگر فرهنگ عوض شود اخلاق هم عوض مى شود.» به همين خاطر اصلى دارند كه بنابرآن «هدف، توجيه كننده وسيله» است. مثلا اگر هدف اين است كه كشورى را اشغال كنيم، استفاده از بمب هاى اتمى و خوشه اى، وسيله اى براى رسيدن به هدف است و مى توانيم از آن ها استفاده كنيم و هر دختر و پسر بى گناهى را بكشيم.
اخلاق مادى، اخلاق را امرى ثابت نمى داند و معتقد است اخلاق، مطابق مصالح و مفاسد شخصى و حزبى، تغيير مى كند. در حالى كه از نظر حسن و قبح كه امرى فطرى است، اخلاق ثابت است و بشر هر اندازه فرهنگش عوض شود، ارزشها به همان حالت خود باقى مى مانند.
در جنگ خيبر، رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) بيست روز كنار خيبر منتظر بودند چون فتح خيبر مشكل بود. مردى كه گوسفندان يهوديان را چوپانى مى كرد خدمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) آمد و عرض كرد: «من به شما ايمان آوردم.» بعد گفت: «اى رسول خدا! اين سنگ را برداريد. مسير آب خيبر همين است. اگر جلويش را بگيريد، همه افراد خيبر تسليم مى شوند.» پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «من از وسيله حرام استفاده نمى كنم.»
حتى به اين وسيله چوپان را هم سرزنش كرد كه نبايد چنين راهى را به ديگران آموزش دهى.
يك پرسش جدّى
زندگى بشرى در حال حركت و دگرگونى است، چگونه مى توانيم با اخلاق ثابت، زندگى متغير را اداره كنيم؟ اصول اخلاق ثابت است و حال اينكه زندگى بيشتر متغيّر است. روزگارى بشر در بيغوله ها زندگى مى كرد. اكنون در آسمان خراش ها زندگى مى كند. چگونه با اصول و ارزشهاى ثابت، زندگى متغير بشر را اداره كنيم؟
پاسخ
درست است كه زندگى بشر دگرگون شده است روزگارى در بيغوله ها زندگى مى كرد، حالا در آسمان خراشها زندگى مى كند اما بشرى كه اكنون در آسمان خراش زندگى مى كند از نظر فطرت، همان انسانى است كه در بيغوله ها زندگى مى كرد و در نظر هر دو، اين اصول ثابت است: «پاسخ نيكى، نيكى است»، «پيمان شكنى زشت است»،«عمل به پيمان زيباست» .
آنچه دگرگون شده، پوسته است اما اصول، ثابت است. كت و شلوار با لباس هاى گشاد قديم تفاوت دارد اما هيچكدام از اين تغييرات، تغيير در انسانيت نيست بلكه تغيير در لباس انسان است.
انسان دوران آدم و حوا همان انسانى است كه اكنون مى بينيم. انسانيت عوض نشده و ارزشهاى اخلاقى هم در اسلام ثابت و پا بر جا است. چندين سال قبل كمونيستها در كشور به اين مسأله دامن مى زدند كه چگونه شما با قوانين هزار و چهارصد سال قبل، زندگى متحول و متغير امروز را اداره مى كنيد؟ اگر واقعا بشر عوض شده است، اين قرآن نمى تواند زندگى او را اداره كند. ولى بشر همان بشر است، فطرت همان فطرت است، داورى ها همان داورى ها است. پس اصول اخلاقى هم ثابت و پا برجا است. اين جا است كه مكتب اسلام از مكتب مادى ها جدا مى شود. مادى ها مى گويند: «اصول اخلاقى بايد تابع زمان باشد.» ولى ما مى گوييم: «بايد تابع انسانيت انسان باشد نه تابع زمان.»
البته گاهى تشريفات و تعارفات عوض مى شود. تشريفات تابع زمان است. مثلا پنجاه يا شصت سال قبل اگر شاگردى، پيش استاد كلاهش را بر مى داشت، زشت بود. حتما بايد با كلاه مى نشست و اگر كلاه را بر مى داشت اهانت بود. ولى زمانى ديگر اگر فرد كوچكى بخواهد وارد شود، حتما بايد كلاه خود را بردارد و برداشتن كلاه نشانه احترام است. تشريفات يك مسأله است و واقعيات، مسأله اى ديگر.
پس يكى از نتايج اعتقاد به حسن و قبح عقلى، مسأله ثبات اخلاق و پيوستگى ارزشها است.
امير مؤمنان(عليه السلام) در اولين خطبه نهج البلاغه مى فرمايد:
«و واتَرَ اليهم انبيائَه، ليسَتادوُهم ميثاقَ فطرته، ويُذكّروهُم منسىَّ نعمتِه، ويَحتجّوا عليهم بالتّبليغ، ويُثيروا لَهم دفائنَ العقول، ويُروهم آياتِ المَقدُرة» ( [154]) .
انبيا را فرستاد تا آن آگاهيهايى را كه در فطرت انسان پنهان است، برانگيزد. «دفائن العقول» از قبيل اضافه صفت به موصوف است يعنى عقول مدفونه كه همان فطرت و «حسن و قبح عقلى» است. ارزشهايى كه در درون ماست، ولى غبار گرفته است. انبيا آمده اند اين غبار را عقب بزنند و عقول مدفونه را بيرون بياورند. آمده اند تا پيمانى را كه در عالم فطرت با خدا بسته ايم عمل كنيم. علوم مدفون در فطرت ما هميشه ثابت اند، البته تعارفات، تشريفات و احترامهاى عقلايى و عرفى غالباً در حال تغيير و تبديل است اما بايد پوسته ها را كنار بگذاريم و به اصول ثابت توجه كنيم.
مسأله تعدد انبياء و اديان
برخى مى گويند: «اگر دعوت انبيا، واقعا براساس فطرت است چرا انبيا دين سابق را نسخ مى كردند و دين ديگرى مى آوردند؟ اگر واقعا ارزشها، ثابت است، خدا بايد يك دين و پيامبر بفرستد نه انبياى متعدد كه يكى آيين ديگرى را نسخ مى كند.»
پاسخ:
در سوره مائده آمده است: ( لِكُلّ جَعَلْنَا مِنكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجاً) .( [155])
همه انبيا درارزشها، اخلاق و اصول يكسانند و كوچك ترين اختلافى ندارند. اگر اختلافى هست در طريق است. فرض كنيد رود فرات از مسيرى مى گذرد. يك قبيله از نقطه اى از آب آن استفاده مى كند. به آن مكان«شِرعه» مى گويند. قبيله اى ديگر از جاى ديگر از آب بهره مى گيرد، و شِرعه   ى ديگرى دارد.
نهر الهى و معنويت يكسان است. همه انبيا از يك نهر ( نهر معارف ) بهره مى گيرند و اختلافشان در «منهاج» (طريق و آبشخور) است. بنابراين موسى(عليه السلام) ، ابراهيم(عليه السلام) و همه انبيا به اصول واحد دعوت كرده اند. قرآن كريم در سوره نحل مى فرمايد: ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر براى توحيد.
( وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِى كُلِّ أُمَّة رَّسُولاً أَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ وَاجْتَنِبُواْ الطَّاغُوتَ) ( [156]) .
«ما در هر امتى رسول برانگيختيم كه خداى يكتا را بپرستيد و از طاغوت اجتناب كنيد».
بنابراين نسخ آيين انبيا، در اصول دين نيست. در احكام فردى است كه متناسب فرهنگ هر زمان است. مجلس شوراى اسلامى گاهى در هر چهار سال برنامه اى دارد كه با برنامه قبلى مخالف است. اما قانون اساسى در همه جا يكسان است. پس همه انبياء عظام در اصول و ريشه ها يكسانند و اگر اختلافى هست در احكام فردى و جزئى است.
حضرت مسيح(عليه السلام) مى فرمايد:
( اِنِّى رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْكُم مُّصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّراً بِرَسُول يَأْتِى مِن بَعْدِى اسْمُهُ أَحْمَد)  . .( [157])
«من فرستاده خدا به سوى شما هستم در حالى كه تصديق كننده كتابى كه قبل از من فرستاده شده(تورات) مى باشم و بشارت دهنده به رسولى كه بعد از من مى آيد و نام او احمد است».
در همان حال مى فرمايد:
( وَلأُحِلَّ لَكُم بَعْضَ الَّذِى حُرِّمَ عَلَيْكُم) ( [158]) .
«تا پاره اى از چيزهايى را كه بر شما حرام شده حلال كنم».
من آمده ام تحريم هايى را كه خدا به خاطر تنبيه، بر بنى اسرائيل قرار داده بود حلال كنم.
از اين رو ما معتقديم بيش از يك دين وجود ندارد. كلمه «اديان» كه در برخى كتابها آمده است صحيح نيست و اگر در بعضى از روايات آمده اشتباه، از طرف راويان است. دين واحد است، ولى شريعت مختلف است. «انّ الدين عندالله الاسلام» دين تسليم در مقابل خداست. كلمه «اسلام» در اينجا به معناى آيين پيغمبر ما نيست بلكه اسلام لغوى،مورد نظر است. شريعت، حكومت، ربوبيت و خالقيت از آن خداست. اگر اختلافى هست در شرايع است، نه اينكه اديان مختلف باشند.
پيامدهاى انكار حسن و قبح
اگر حسن و قبح عقلى را منكر شويم درمواجهه با قرآن از كجا بدانيم خدا جدى سخن مى گويد؟ شايد (العياذ بالله) خداوند متعال شوخى مى كند. از كجا بدانيم خدا در اين كلامش صادق است و عين خواسته اش را مى گويد؟ شايد آن چه در قرآن آمده خلاف خواسته اش باشد.
 اگر حسن و قبح عقلى انكار شود نمى توانيم از شريعت، «حسن» و «قبيح» را به دست آوريم زيرا در تمام آيات قرآن احتمال هزل و شوخى به ميان مى آيد. ممكن است آنچه در آيات آمده است جدى نباشد بلكه توريه باشد، يا «نعوذ بالله» كاذب باشد.
اگر در جواب گفته شود: «خدا خودش فرموده كه صادقم»، مى گوييم:«از كجا بدانيم در همان كلام راستگو است؟»
اگر در اين قضايا ملاكى نداشته باشيم حتى از قرآن هم نمى توانيم «حسن» و «قبح» را به دست آوريم، چون احتمالات شيطانى به ذهن انسان مى آيد و بايد اين احتمالات شيطانى را دفع كرد.
بنابراين اگر اشعرى باشيم، نمى توانيم هيچ معرفتى از معارف را اثبات كنيم چون تمام معارف از قرآن است و معارف هم به اين بستگى دارد كه خدا را در كلامش راستگو بدانيم.
اما شيعه مى گويد: «قبل از آن كه شريعت بيايد، درك مى كنيم كه خداوند حكيم است و دروغ نمى گويد. اين قضاياى خود معيار، در ذهن ما وجود دارد و هنگامى كه قرآن را مطالعه مى كنيم تمام اين احتمالات شيطانى را از خود دفع مى كنيم.»
اعتقاد به «حسن» و «قبح» آثار زيادى دارد. اگر به «حسن» و «قبح» معتقد نباشيم هيچ معرفتى از معارف اسلامى قابل اثبات نيست.
اگر بخواهيم بعثت انبياء را ثابت كنيم، مى گوييم: «بعثت انبياء لازم است زيرا خدا بشر را آفريده است و اين بشر نمى تواند تا آخر زندگى با عقل پيش برود. عقل چراغى است كه مثلاً يك كيلومتر را روشن مى كند اما تا رسيدن به ساحل اين درياى پهناور، راه زيادى است و بدون چراغ در تاريكى فرو خواهيم رفت. بشر اگر بخواهد اين تاريكى را بگذراند، نور چراغ عقل، كم است.»
بنابراين خداوند بايد انبيائى را بفرستد تا دست بشر را بگيرند و به ساحل برسانند. پس اثبات لزوم بعثت انبيا، بر «حسن و قبح عقلى» استوار است زيرا حكيم كار لغو نمى كند كه مثلاً انسانى را بيافريند اما وسايل تكامل او را فراهم نكند ( أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لاَ تُرْجَعُونَ) ( [159]) .
هر معرفتى از معارف، مبتنى بر حسن و قبح عقلى است. شما مثلا بگوييد: «اجماع حجت است.» اگر اجماع حجت باشد بايد بر اساس قاعده لطف حجت باشد و اين قاعده هم بنابر حسن و قبح عقلى است. بنابراين حسن و قبح عقلى از قضاياى بديهى اى است كه خود معيار است. اين قضيه را خدا در آفرينش ما نهاده و تمام معارف، بستگى به اين قضيه دارد.
مبادا فكر كنيد عقل تنها چراغ هدايت است. عقل يكى از دو چراغ است. تا اندازه اى راه را براى ما روشن مى كند اما بقيه راه بستگى به انبياء و وحى دارد. خيلى چيزها است كه عقل بشر نمى تواند آن ها را درك كند. حتى گاهى ممكن است عقل در فهم بعضى مسائل اشتباه كند. پس بايد انبياء بيايند و باقى مانده   ى راه را، براى ما روشن كنند. زندگى مانند يك درياى بى انتهاء است و عقل نور افكنى است كه مثلاً در حد دو كيلومتر، و تنها اصول را نشان مى دهد، اما بقيه معارف و بقيه احكام در سايه وحى الهى روشن مى گردد. از اين رو خداوند متعال در سوره مباركه حديد مى فرمايد:
( لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ) ( [160]) .
«ما رسولان خود را با دلايل روشن فرستاديم و با آنها كتاب و ميزان نازل كرديم تا مردم قيام به عدالت كنند».
انبيا هم كتاب دارند هم ميزان. هر دو يكديگر را كمك مى كنند. محال است كتاب بر خلاف ميزان باشد و يا بر عكس. هر دو چراغ هدايت هستند اما در كنار هم. البته عقل نسبت به شريعت بُرد كمترى دارد.
در مسائل فقهى تابع وحى الهى هستيم. در معارف، گاهى عقل مستقل است و گاهى عقل راه ندارد مانند عالم برزخ، صراط، نعمتهاى بهشت و نقمتهاى دوزخ. اينها را شرع براى ما بيان مى كند.
شعار ما اين است كه عقل همراه شريعت است و شريعت هم همراه عقل است. حسن و قبح عقلى، پايه تمام معارف الهى است.
براى مطالعه بيشتر:
1. الالهيات، آيت الله العظمى سبحانى، ج 1،
3. حسن و قبح عقلى يا پايه هاى اخلاق جاويدان، آيت الله العظمى سبحانى، 4. بنياد اخلاق، مجتبى مصباح
5. فلسفه اخلاق، آيت الله محمد تقى مصباح يزدى
6. رسالة فى التحسين و التقبيح العقليين، آيت الله العظمى سبحانى


[136] . نحل : 90.
[137] . اعراف : 157.
[138] . بقره: 43.
[139] . بقره: 175.
[140] . اعراف، 28.
[141] . ص، 28.
[142] . قلم، 35.
[143] . الرحمن،60.
[144] . ابراهيم: 10.
[145] . بقره : 23; ترجمه: اگر درباره آنچه بر بنده خود نازل كرده ايم شك و ترديد داريد (دست كم) يك سوره همانند آن بياوريد.
[146] . حاقه: 44; ترجمه: اگر او سخنى دروغ بر ما مى بست ما او را با قدرت مى گرفتيم.
[147] . نحل: 90.
[148] . حجر: 85.
[149] . انفال: 60; ترجمه: هر نيرويى در قدرت داريد براى مقابله با آنها (دشمنان) آماده سازيد.
[150] . همان; ترجمه: و همچنين اسبهاى ورزيده.
[151] . توبه: 13.
[152] . انفال: 61.
[153] . نحل: 90، خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزديكان فرمان مى دهد و از فحشا و منكر و ستم نهى مى كند خداوند به شما اندرز مى دهد شايد متذكر شويد » .
[154] . نهج البلاغه: خطبه اول.
[155] . مائده: 48; ترجمه: ما براى هر كدام از شما آيين و طريقه روشنى قرار داديم.
[156] . نحل: 36.
[157] . صف: 6.
[158] . آل عمران: 50.
[159] . مؤمنون: 115; ترجمه: آيا گمان كرده ايد شما را بيهوده آفريده ايم و به سوى ما بازگردانده نمى شويد؟!
[160] . حديد: 25.