welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
کاووشی در کلام و فقه
سلف و سلفى گرى
سلف و سلفى گرى

آگاهى از زمان و شبهات نوظهور:
در اصول كافى حديثى نقل شده است كه در آن امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: «العالمُ بزمانِه لا تهجُمُ عليه اللوابسُ»( [117]). آن كس كه آگاه به زمان خود باشد در مقابل گردبادهاى شبهه قرار نمى گيرد.
مراد از «آگاهى به زمان»، آگاهى به نيازها و سوالها و شبهات زمانه است. ولى چه شبهاتى ؟ زمانى مسائلى مطرح بود و مى گفتند: «اسلام با شمشير پيشرفت كرده است نه با منطق و برهان». علما هم در جواب آن ها بحث ها كرده اند و كتابها نوشته اند. يا مى پرسيدند: «چرا پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) زنان متعدد گرفت؟ يا اينكه چرا در اسلام چهار زن مشروعيت دارد؟» ولى الان شبهات ما، اين ها نيست.
امروزه دو دسته شبهه مطرح مى شود:
1. شبهات مربوط به اصل دين: متكلمان مسيحى در غرب اين شبهات را مطرح مى كنند و شايد نظرشان شبهه تراشى هم نيست، بلكه عقايدشان درباره مسيح همين است سپس اين شبهات وارد كشور ما مى شود. علما و طلاب بايد اين شبهات را پاسخ دهند. چند نمونه از اين شبهات عبارتند از:
الف . شبهه نسبت به وحيانى بودن قرآن، مى گويند: « قرآن وحى الهى نيست بلكه انديشه هاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) است. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بعد از آنكه به مقام نبوت رسيد خودش اين افكار را براى مردم معرفى كرد».
ب . شبهه عرفى بودن دين، مى گويند: «دين امرى عرفى است بنابراين در هر زمان بايد مطابق آن زمان، دين وضع و تفسير شود».
2. دسته اى ديگر از شبهات مربوط به مسائل امامت و ولايت است.
بحث ما درباره دسته دوم شبهات است. نكته اصلى بحث ما اين است كه بين عقل و دين رابطه اى تنگاتنگ است. محال است دين باشد و عقل برخلاف آن باشد. يا عقل باشد و دين برخلاف آن داورى كند. بين عقل و دين رابطه تنگاتنگ است و از هم جدا نمى شوند.
سلفيه:
گروهى در نجد و حجاز هستند (و كم كم به جاهاى ديگر هم رسيده اند ) كه به «سلفيّه» مشهورند. در حال حاضر اگر يك جوان سنى بخواهد روشن فكر شود، روشن فكرى او به صورت سلفى گرى است.
از آغاز قرن چهاردهم، مكتب «سلفيه» مشهور شد و گروهى آن را به عنوان «دين» و «مذهب» برگزيدند و خود را «سلفى» ناميدند و برخى، آن را «روش فكرى» براى رسيدن به حقيقت اسلام دانستند.
براى روشن شدن مطلب، لازم است با تاريخچه «سلفيه» و شيوه تفكر و روش استدلال آن ها در بحث هاى اعتقادى و فقهى بيشتر آشنا شويم.
تاريخچه سلفيه:
سلفى ها خود را پيرو مكتب «اهل حديث» مى دانند كه در عصر عباسيان و پس از اختلاف با معتزله و اهل كلام و شيعيان، پديد آمدند. پس از درگذشت احمد بن حنبل در سال241 (هـ  ق) كه بنيان گذار مذهب اهل حديث است، اين شيوه در ميان حنبلى ها ادامه داشت و حنبلى ها در اصول و فروع و عقيده و احكام، خود را پيرو اهل حديث دانستند، خلفاى عباسى از دوران «متوكل» تا زمان «مقتدر»، به ترويج اين مكتب پرداختند. در سال 305 (هـ  ق)، ابوالحسن اشعرى (م324هـ . ق) تحت عنوان «احياگرى مكتب اهل حديث» (و به طور اخص احمد بن حنبل)، مكتبى را پى ريزى كرد و خواست اصلاحاتى در عقيده اهل حديث ايجاد كند، زيرا عقيده آنان با خرافات زيادى آميخته شده بود و پيوسته مى گفتند «قرآن، قديم است» و بشر در زندگى خود فاقد «اختيار»است و خدا دست و پا و چشم و ديگر اعضا را دارد. او براى اصلاح اين مكتب، به پا خاست و توانست اصلاحاتى انجام دهد، ولى متعصبين اهل حديث او را از خود طرد كردند.
ابوعبداللّه حمرانى گفته است: «اشعرى وارد بغداد شد و نزد رئيس مذهب «اهل حديث» به نام بربهارى رفت و گفت: من با سران اعتزال مانند جبايى و ابوهاشم مناظره كرده ام و منطق يهود و نصارا را شكسته ام».
رئيس مذهب اهل حديث گفت: «من از سخنان تو چيزى نمى فهمم و فقط به آنچه احمد بن حنبل گفته است، ايمان دارم». سپس اشعرى براى جلب نظر اهل حديث، كتاب «الابانة» را نوشت كه تا حدى بيان كننده عقيده اهل حديث است.
با پيدايش مكتب اشعرى، شكاف عظيمى بين اهل سنت و آن ها پديد آمد و پيوسته در جنگ و جدال بودند و گاهى اختلافاتشان به خون ريزى مى انجاميد، كه علتش اين بود كه اشعرى اصلاحاتى در عقيده اهل حديث انجام داد و براى خود در مسايل عقيدتى مقامى قائل شد.
در تمام اين دوران كه اهل حديث در يك طرف و اشاعره در طرف ديگر بودند، هرگز «سلف» و «سلفيه» به عنوان مذهب مطرح نبود تا اينكه ابن تيميه (م728 هـ  ق) دعوت به شيوه «سلف» را شعار مكتب خود ساخت، ولى از كلمه «سلفيه» بهره نمى گرفت و مى گفت ما تابع «اهل سنت و جماعت» هستيم كه در سه قرن نخست مى زيسته اند. يعنى از يازده تا سيصد (هـ  ق) .
پس از درگذشت ابن تيميه و هجوم فقيهان همه مذاهب بر ضد او، دعوت به پيروى از اهل حديث، (آن هم به شيوه اين گروه محدود )، چندان رونقى نداشت و برخى از شاگردان او، مانند ذهبى (م748هـ . ق) و ابن قيم (م751هـ . ق) و ابن كثير (م774هـ . ق) نتوانستند شيوه او را ترويج و گسترش دهند و پيروانى فراهم آورند، زيرا او اين فكر را در شام و مصر مطرح كرد كه مركز علم و دانش و قله فقاهت بود.
اين شيوه در سال هاى بعد، به وسيله محمد بن عبدالوهاب (م1206هـ ق) در سرزمين نجد كه فاقد فرهنگ اسلامى و علماى برجسته بود، احيا گشت و گسترش يافت. و بر اثر حمايت آل سعود در آنجا به صورت مذهب رسمى درآمد و با تسخير حرمين شريفين در پرتو حمايت استعمار انگليس، بر اين مناطق تحميل گشت و تمام مراكز علمى و دانشگاهى و مساجد و منابر وعظ و خطابه رسمى در اختيار آنان قرار گرفت و گروه هاى ديگر، از اين مراكز بى بهره شدند.
از نظر محققان، شعار «سلفيه»، نخست در مطبوعات مصر مطرح شد; آن گاه كه مصر به اشغال انگلستان درآمد و گروهى از مصلحان مانند سيدجمال الدين اسدآبادى (م1316هـ ق) و شيخ محمد عبده (م1323هـ ق) در مقابل هجوم فرهنگ و تمدن غرب، تصور كردند كه راه رهايى از چنگ اشغال گران اين است كه در مقابل گروهى كه فريب فرهنگ غربى را خورده و بيشتر در آن ها هضم شده بودند، مردم را به همان اسلام پيشينيان دعوت كنند. گروه اول براى اينكه حركت خود را با شعارى زيبا، همراه كنند، شعار «سلفيه» را انتخاب كردند تا بگويند ما پيرو اسلام راستين قرون نخستين هستيم ( [118])، ولى آنان از احياى اين مكتب، هرگز قصد تكفير ديگران يا ايجاد شكاف در ميان مسلمانان را نداشتند، بلكه از روى خوش بينى به صحابه و تابعان، اين مسلك را ترويج كردند.
در سال 1929 ميلادى كه جمعيت «اخوان المسلمين» در مصر تشكيل شد. آنها نيز به اين مسلك رغبت نشان دادند و خيال كردند، پيروى از گروه هاى نخستين اسلامى (صحابه و تابعين) نجات بخش امت اسلامى است. ولى در عين حال به همه فرقه ها، روى خوش نشان داده و غالبا به مسايل سياسى و در رأس آن ها به تأسيس حكومت پرداختند. اما سلفى گرى در نجد كه خود را وارث محمد بن عبدالوهاب مى دانست، موجى از تند روى و سخت گيرى به راه انداخت و كم كم به تكفير همه مسلمانان پرداخت و گاهى براى ساكت كردن مخالفان، شيعه را تكفير كرد، اشاعره و صوفيه و مذاهب ديگر را اهل بدعت خواند و مدعى شد كه اسلام خالص در اختيار سلف بوده و فهم آنان از كتاب و سنت براى همگان حجت است و هر كس از اين راه، عدول نمايد، بدعت گذار يا خارج از اسلام است.
بايد توجه داشت اكنون سلفى هاى نجدى، يك گروه نيستند، بلكه گروهى «سلفى تبليغى»اند، ولى گروهى ديگر گام فراتر نهاده و «سلفى جهادى» مى باشند و مى گويند با تشكيل جنبش هاى مسلحانه زيرزمينى، بايد دولت ها را سرنگون كرد و قدرت را به دست گرفت و اسلام اصيل را پياده كرد.
روش فكرى سلفيه
مسئله مهم، آگاهى از روش فكرى سلفيه است، آن ها دو روش دارند كه به هم نزديك است:
گروهى فقط كتاب و سنت را حجت دانسته و از داورى هاى عقل كمك نمى گيرند. گروه ديگر مى گويند قرآن و سنت وقتى براى ما حجت است كه با فهم «سلف» همراه باشد، زيرا ما آيين خود را از آن ها گرفته ايم.
آنان در تعبد به نص (كتاب و سنت)، بين خبر واحد و خبر متواتر فرق نمى گذارند و خبر واحد را در تبيين عقايد و معارف، حجت مى دانند و چند وقت پيش در همايشى درباره «حجيت خبر واحد در عقايد» كه در عربستان سعودى برگزار شد، همگان تصريح كردند كه قول ثقه در عقايد براى ما حجت است.
بر همين اساس خدا را با صفات بشرى توصيف مى كنند و براى او به خنده و گريه و آمدن و رفتن و نشستن و پا نهادن در جهنم معتقد هستند و مى گويند: «صداى تختى كه روى آن مى نشيند، مانند صداى كجاوه، است !!»
اكنون درباره شيوه آنان در استنباط عقايد، چند سؤال را مطرح مى كنيم:
شيوه سلفيه در استنباط عقايد
سلفيه مى گويند: «بايد از صحابه و تابعان پيروى كرد، زيرا فهم آنان، مقياس حق و باطل است» و در اين مورد، به حديث نقل شده از رسول خدا استدلال مى كنند كه فرمود: «خيرُ القرونِ قَرنى، ثمّ الذين يَلُونَهم ثمّ الذين يَلُونهم...»( [119]); «بهترين مردم، مردم زمان من هستند. سپس مردمى كه پس از آنان مى آيند. سپس مردمى كه بعد از آن گروه مى آيند».
آنگاه دوران هر كدام از سه گروه ياد شده را صد سال تخمين مى زنند كه مجموعا سيصد سال مى شود.
ابن تيميه، و پيروان مكتب او، با اين حديث، سه قرن نخست اسلامى را (كه هر قرنى از نظر آنان صد سال است) ملاك حق و باطل شمرده و آنچه را كه در اين زمان انجام گرفته و يا به طور عملى آن را تأييد كرده اند، به صورت كامل مى پذيرند، چون به باور آنان، پيامبر در اين حديث، اين سه قرن را قرون ممتاز شمرده است.
طبق اين ادعا، امتياز اين قرن ها به خاطر كسانى است كه در آن سيصد سال زندگى مى كردند و خير بودن آنان، موجب اين است كه گفتار و سكوت آنان را حجت بدانيم.
اشكالات اين ديدگاه
اين نظريه، با سئوالات و ابهامات زيادى همراه است.
سؤال اول
 «قرن» در لغت عرب، بر خلاف اصطلاح معاصر، به معنى صد سال نيست، بلكه به معنى جمعيتى است كه در يك زمان با هم زندگى مى كنند و سپس جمعيت ديگر جاى آنان را مى گيرند و قرآن مجيد هم كلمه «قرن» را در همين معنا به كار برده است.
واژه «قرون» در قرآن كريم هفت بار به كار رفته و هرگز از آن، «قرن» اصطلاحى يعنى (صد سال) اراده نشده، بلكه به معناى «مردم يك زمان» به كار رفته است ( [120]). نمونه اى از اين كاربرد، اين آيه شريفه است:
( أَلَمْ يَرَوْاْ كَمْ أَهْلَكْنَا مِن قَبْلِهِم مِّن قَرْن مَّكَّنَّاهُمْ فِى الأَرْضِ مَا لَمْ نُمَكِّن لَّكُمْ وَأَرْسَلْنَا السَّمَاءَ عَلَيْهِم مِّدْرَارًا وَجَعَلْنَا الأَنْهَارَ تَجْرِى مِن تَحْتِهِمْ فَأَهْلَكْنَاهُم بِذُنُوبِهِمْ وَأَنْشَأْنَا مِن بَعْدِهِمْ قَرْنًا آخَرِينَ)( [121])
«آيا نديده اند كه چه اندازه پيش از ايشان جمعيت هايى را نابود كرديم كه در زمين، آنان را توانمند ساخته بوديم; به گونه اى كه به شما آن توان را نداده ايم و از آسمان به فراوانى براى آن ها باران فرستاديم و جوى ها از زير ] پاى [ آنان روان ساختيم، ولى سرانجام به خاطر گناهانشان آنان را نابود كرديم و جمعيتى ديگر پديد آورديم.»
بنابراين، تفسير حديث «خير القرون» به سيصد سال، هيچ پايه و اساسى ندارد و اصطلاح امروز نمى تواند، قرينه بر تفسير حديث باشد.
ابن منظور در لسان العرب پيرامون توضيح «قرن» نوشته است: قرن نسلى را مى گويند كه پس از نسل ديگر مى آيد و در مقدار فاصله زمانى اين دو فصل، نظرهاى متفاوتى هست; مانند: ده سال، بيست سال، سى سال، شصت سال، هفتاد سال، هشتاد سال.
در نهايه ابن اثير آمده است: «قرن، به معناى مردم يك زمان بوده و از ماده «اقتران» گرفته شده است.( [122]) گواه بر اينكه «قرن» به معنى مردم يك زمان است شعر شاعرى است كه چنين سروده:
اذا ذَهبَ القرنُ الذى انتَ فيهِم  *** وخُلِّفتَ فى قرن فأنتَ غريبٌ
«هر گاه مردمى كه تو در ميان آن ها هستى بروند و تو در ميان مردمى ديگر بمانى، در اين هنگام غريب هستى.»( [123])
ابن حجر عسقلانى در تفسير حديث «خيرالقرون...» قرن را به معناى مردم يك زمان تفسيركرده است: «القرنُ: اهلُ زمان واحد متقارب اشتركوا فى اَمر من الامور و يقال: اِنّ ذلك مخصوصٌ بما اذا اجتمعوا فى زمانِ نبىّ او رئيس يجمعهُم على ملة او مذهب او عمل، و يُطلَق القرنُ على مدة من الزمان.» ( [124])
«قرن، مردم يك زمان را مى گويند كه در كارى از كارها با هم شريك باشند و گاهى به مردمى مى گويند كه در زمان يك پيامبر يا رئيس باشند كه آن ها را بر يك روش يا مذهب يا كارى متحد سازد و قرن، گذشته از مردم، بر مقدارى از زمان نيز گفته مى شود.»
ابن حجر سپس با يك محاسبه بى پايه، كوشش نموده مدت قرن را صد سال معرفى كند تا سيصد سال اول تاريخ اسلامى را شامل شود.( [125])
او گفته است «چون يك نفر از صحابه به نام ابوالطفيل پس از صد سال از هجرت درگذشته است، پس عصر صحابه را بايد صد سال دانست»; اما بايد توجه داشت كه ملاك عمر بيشتر صحابه است (نه فرد نادر آنها) كه در هفتاد سالگى درگذشته اند. خود او هم معتقد است كه متوسط سن افراد همان هفتاد سال است.
يادآور مى شويم با اختلاف زيادى كه در مدت «قرن» وجود دارد، نمى توان آن را به صد سال تفسير كرد. از اين گذشته، قرآن بهترين مدرك است كه هرگز قرن را به معنى صد سال ندانسته، بلكه آن را به معناى مردم يك زمان دانسته است و حداكثر مدت عمر مردم يك زمان را هفتاد سال حساب مى كنند، نه بيشتر.
فرض كنيم مقصود همان سيصد سال اول است; اكنون مى پرسيم چگونه مى توان آن سه قرن را، شريف ترين قرن ها خواند در حالى كه آنچه كه اهل حديث، بدعت مى خوانند، همگى در همان صد سال نخست يا كمى بيش از آن بوده است؟
ظهور «خوارج» در سال سى و نه هجرى آغاز شد و بعدا هم ادامه يافت و بعد به فرقه هاى گوناگون تقسيم شدند.
پايه گذار فرقه باطل «مرجئه» حسن بن محمد حنفيه است كه در اواخر قرن نخست درگذشت، هر چند «ارجاء»در طول زمان معانى مختلفى به خود گرفته است.
«تفكر قدرى» از معبد بن عبداللّه جُهَنى بصرى، متوفاى 80 هـ  ق، آغاز شد، پس از او پرچم «قدريه» را غيلان بن مسلم دمشقى به دست گرفت و در سال 105هـ. ق در دمشق به دار آويخته شد.
«تفكر معتزلى» در سال 105هـ  ق، پى ريزى شد; آنگاه كه واصل بن عطا از مكتب استادش، حسن بصرى جدا شد و اعتزال را پى ريزى كرد.
حال كه اكثر مذاهب و فرقه هايى كه از نظر «سلفيه» باطل هستند درآخر قرن اول، و اوايل قرن دوم پديد آمده اند. چگونه مى توان آن سه قرن را، «خيرالقرون» خواند؟
به طور خلاصه بايد گفت: حديث «خيرالقرون» از دو نظر مخدوش است:
1. از نظر تفسير كلمه «قرن» به صد سال و كليه كسانى كه در اين سه قرن مى زيسته اند.
2. از نظر واقعيت و تحقق خارجى، زيرا مذاهب انحرافى در همان دو قرن نخست رشد كرد و گسترش يافت و گروه بندى ها در آن زمان پديد آمد.
سؤال دوم
اصحاب پيامبر و تابعان، حتى در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) چه رسد به زمان پس از درگذشت آن حضرت، در موارد متعددى، اختلاف نظرها و برداشت هاى مختلفى داشتند كه اينك به نمونه هايى اشاره مى كنيم:
الف . اختلاف در عصر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) :
1. اختلاف در غنيمت هاى جنگى بدر
 ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) پس از پيروزى در جنگ بدر درباره اسيران جنگى و غنيمت ها به دو گروه تقسيم شدند; گروهى بركشتن آنان اصرار داشتند و گروهى پيشنهاد مى كردند از آن ها فديه بگيريد و آنان را آزاد كنيد .( [126]) اين اختلاف به قدرى شديد بود كه قرآن به نكوهش آنان پرداخت:
( لَوْلاَ كِتَابٌ مِّنَ اللّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِيمَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ) .
«اگر نوشته ثابتى از جانب خدا از پيش نبود، در اين كارى كه در پيش گرفته ايد، كيفر بزرگى به شما مى رسيد». ( [127])
2. صلح حديبيه
در صلح حديبيه هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) با قريش صلح كرد و حتى حاضر شد در عهدنامه لقب رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) را از كنار نام خود بردارد، موجى از اختلاف پديد آمد; گروهى صلح نامه را مايه ذلت مى خواندند و به يكديگر مى گفتند: «فعلام نُعطى الدنيةَ فى ديننا؟»، ولى گروه ديگر تسليم رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) بودند. ( [128])
3. روزه گرفتن در سفر
رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در سال هشتم هجرى، در روز دهم ماه رمضان، از مدينه خارج شد و هنگامى كه به نقطه اى به نام «كراع الغميم» رسيد، كاسه آبى خواست و آن را بلند كرد به طورى كه همه مردم ديدند. آنگاه حضرت از آن نوشيد، به رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) گفتند كه برخى به حالت روزه باقى مانده اند، فرمود: «اولئك العصاة، اولئك العصاة» (آنها گنه كارند، آن ها گنه كارند ).( [129])
4. جلوگيرى از نگارش نامه اى براى امت
رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در بستر بيمارى بود و گروهى از ياران، گرد او را گرفته بودند. فرمود: «قلم و كاغذى بياوريد تا چيزى بنويسم كه بعد از من گمراه نشويد». گروهى با آوردن قلم و كاغذ موافقت كرده و گروهى، سرسختانه با آن مخالفت كردند.
هنگامى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) اختلاف آنان را ديد، فرمود: «برخيزيد! شايسته نيست نزد من با يكديگر كشمكش كنيد.» ( [130])
حال با وجود اختلاف در ميان صحابه، تكليف چيست؟ آيا مجاز هستيم به هر كدام عمل كنيم يا راهى براى ترجيح وجود دارد؟
ب . اختلاف پس از درگذشت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) :
موارد اختلاف صحابه و تابعين در مسايل عقيدتى و شرعى بيش از آن است كه در اينجا ذكر شود. هنوز آب غسل پيامبر خشك نشده بود كه در انتخاب «خليفه»، اختلاف نظر شديدى در ميان صحابه بروز كرد. و كار به جاهاى باريك كشيد و اگر كسى وقايع سقيفه را در تاريخ طبرى و ديگر كتاب هاى تاريخى بخواند، عمق اختلاف را درك مى كند.
پس از استحكام پايه هاى خلافت، اختلاف در فكر و انديشه، در ميان ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) ، گسترش يافت و چنان كه اندكى پيش اشاره شد ريشه فرقه هاى اسلامى همچون قدريه، مرجئه، معتزله، مجسمه، همه و همه در قرن اول اسلامى پديد آمدند و در دوران تابعين و تابعينِ تابعين رو به فزونى نهادند.
اكنون اين سؤال مطرح مى شود: اگر بايد فهم و برداشت «سلف» را ملاك فهم قرآن و سنت بگيريم، مقصود، كدام فهم و كدام برداشت است؟
اين «هفتاد و سه فرقه» در همان اعصار نخست پديد آمدند و جمعيت هايى را به خود وابسته كردند. پس چرا همه آن ها را (جز يكى) در آتش مى دانيد و سرزنش مى كنيد; در حالى كه آن ها هم از «سلف» بوده اند؟
شديدترين جنگ و نزاع ها، در سه قرن نخست اسلام; در حكومت امويان و عباسيان رخ داد و هر كدام از اين فرقه ها، براى خود مكتب و منطقى داشتند. چگونه مى توان همه اين اختلاف ها را ناديده گرفت و يك «سلف صالح» منسجم و دور از اختلاف تصور كرد كه در همه مسائل، ملاك سنجش حق و باطل باشد؟
سؤال سوم
اگر بناست به فهم و درك سلف صالح در سه قرن اول مراجعه كنيم، چرا فهم اهل بيت(عليهم السلام) و سخنان آنان ميزان حق و باطل نباشد؟ آنان خود از سلف صالح و برترين آن ها و در فهم مسايل دينى بى نيازترين امت اسلامى بودند و پيامبر گرامى آنان را همتا و هم سنگ قرآن قرار داد و فرمود:
«انّى تاركٌ فيكم الثّقلين، كتابَ اللّهِ و عترتى، ما إن تَمسّكتُم بهما لَن تَضِلّوا ابدا». ( [131])
«من در ميان شما دو چيز گران بها يعنى قرآن و اهل بيت خودم را بر جا مى گذارم كه اگر از آن ها پيروى كنيد هرگز گمراه نمى شويد» .
چرا اين همه روايات از پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) درباره دختر گرامى اش كه او را «سيدة نساءالعالمين» و فرزندانش را مانند «سفينه نوح»( [132]) معرفى كرد، مورد توجه قرار نگيرد و به آن ها مراجعه نشود در حالى كه آنان گل سرسبد سلف صالح بودند؟
سؤال چهارم
مسلمانان به شهادت قرآن، رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را خاتم رسالت ها و نبوت او را پايان بخش نبوت ها مى دانند و آنچه مربوط به دين و شريعت است، بايد از خود رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به مردم برسد.
 با توجه به اين اصل، چگونه مى توان «فهم صحابى» را براى ديگران حجت دانست، در حالى كه معناى آن اين است كه هنوز باب نبوت و گزارش از عالم معنا بسته نشده است و يكى از حجت هاى خدا، فهم و اجتهاد صحابه است؟
شوكانى، از طرفداران مسلك وهابى، به اين حقيقت، اعتراف كرده و گفته است: «حق اين است كه قول صحابى حجت نيست. خدا براى اين امت، جز يك پيامبر و رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) نفرستاده است». ( [133])
صحابه و كسانى كه پس از آنان مى آيند، همگان مكلفند از كتاب و سنت، پيروى كنند، آن كس كه بگويد جز كتاب و سنت، حجت ديگرى هست، در دين خدا چيزى را گفته است كه خدا به آن، امر نكرده است.
سؤال پنجم
سلفى ها مى گويند ما سيره «سلف صالح» را مبناى عمل خود قرار داده ايم. اگر قيد «صالح» احترازى است و پيشينيان را به دو گروه صالح و غيرصالح تقسيم مى كند، اشكال اين است كه راه تشخيص صالح از غيرصالح چيست؟ آيا حكام اموى كه خون اهل بيت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و هزاران بى گناه را ريختند، از سلف صالح هستند؟ آيا خلفاى بنى عباس كه نخستين خليفه آنان مشهور به «سفاح» (خونريز) است، از «سلف صالح» هستند؟ محدثان و فقيهانى كه با اين نظام ها، هم سو و توجيه گر كارهاى آنان بودند، از كدام دسته اند; صالحند، يا غيرصالح؟
به طور مسلم اين گروه، قيد «صالح» را قيد توضيحى مى دانند و همه «سلف» را صالح مى شمارند، ولى تاريخ به شدت اين پندار را رد مى كند.
با منطق «سلفيه»، چگونه مى توان قتل خليفه سوم را توجيه كرد؟ مقتول از «صحابه» و قاتلان نيز از «صحابه» و «تابعان» بودند؟ چگونه مى توان جنگ هاى سه گانه «جمل» و «صفين» و «نهروان» را توجيه كرد؟ آيا كسانى كه بر ضد خليفه منتخب قيام كردند، همگان سلف صالح بودند؟
سلفى ها مى گويند: ما نبايد درباره آنان سخن بگوييم. خدا شمشيرهاى ما را از خون آن ها پاك دانسته است. پس زبان خود را نيز آلوده نكنيم.
اكنون بايد پرسيد: آيا اين منطق، سخن وحى است يا سخن بشر خطا كار؟ چگونه مى توانيم درباره تابعان، سخن بگوييم اما درباره صحابه، حق سخن گفتن نداريم؟ قرآن درباره خطوط قرمز، بسيار سخن گفته ولى صحابه را خط قرمز ندانسته است.
از اين گذشته، آنان واسطه هاى رساندن دين به ما هستند و با سكوت درباره آنان، مشكلات ما حل نمى شود.
سؤال ششم
اگر ملاك، فهم و درك «سلف» است نتيجه اين مى شود كه عقل و شعور خود را تعطيل كرده و فقط به سخنان سلف گوش دهيم. بنابراين، مسايلى كه «سلف» درباره آن ها چيزى نگفته اند، نبايد بيان شود. به همين علت يكى از انتقادها درباره نظريه احمد بن حنبل (كه قرآن را قديم معرفى مى كرد )اين است كه قرآن و سنت درباره قديم يا حادث بودن قرآن سخنى نگفته اند، پس چگونه او در اين باره اظهار نظر مى كند؟!
چگونه مى توان به نظريه سلف اكتفا كرد، در حالى كه هزاران مسئله در زمينه عقايد و احكام پاسخ مى طلبند؟ چگونه مى شود از اين مسايل بگذريم و پاسخ دين خاتم به آن ها را، بيان نكنيم؟
سؤال هفتم
روش «سلف» اين بود كه گوينده شهادتين را، مسلمان تلقى مى كردند و هرگز قلب هاى مردم را نمى شكافتند تا از عقيده آن ها تفتيش كنند. از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده است كه فرمود: «من نيامده ام تا قلوب مردم را بشكافم و از درون آن ها مطلع شوم» . رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) اين حديث را در زمانى بيان فرمودند كه خالد بن وليد به ايشان گفت: «بسيارى از نمازگزاران، به زبان، چيزى را مى گويند كه در دل، قبول ندارند» . پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در پاسخ فرمود: «انّى لم اُومَر أن أنقبَ عن قلوب الناس و لا اشقَّ بطونَهم»; من هرگز مأمور به تفتيش قلوب مردم و شكافتن درون آن ها نشده ام.( [134])
«سلف صالح» به اين روش عمل مى كردند و جز گروهى اندك به نام «خوارج»، كسى اهل «تكفير» نبود. به خود حق مى دادند ديگران را نقد كنند، اما به خاطر اختلاف فكرى، عقيدتى و عملى، يكديگر را «تكفير» نمى كردند.
اكنون گروهى كه ادعاى پيروى از اين «سلف صالح»را دارند، تنها با سلاح تكفير و تفجير (انفجار و عمليات انتحارى) با مسلمانان رو به رو مى شوند و موج تكفيرى كه از سوى جريان سلفى به راه افتاده است، آبروى اسلام را در جهان به خطر انداخته و احياگر انديشه باطل كشيشان شده است كه مى گفتند: «اسلام، در پرتو شمشير پيشرفت كرده است».
سؤال هشتم
كتاب و سنت كه سلفى ها آن ها را منبع فكرى خود مى دانند نسبت به عقل بسيار تأكيد مى كنند. واژه «عقل» در قرآن چهل و نه بار آمده است و واژه هاى «نُهى» و «لُبّ»، در موارد زيادى به كار رفته است.
ما خدا و رسالت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را با عقل شناخته ايم. چگونه اين خلف صالح!! به «سلف صالح» نسبت مى دهد كه بهره گيرى از عقل، كار «عقل گرايان» است و «عقل گرايان» جايگاهى در ميان مسلمانان ندارند؟
آنان توجه ندارند كه كنار نهادن خرد و بى اعتنايى به آن سبب مى شود كه اصل دين متزلزل شود. اساس دين كه همان شناخت خدا و شناخت انبيا و آخرين پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) است، تنها با كتاب و سنت، انجام نمى شود. حتى قرآن مجيد، «توحيد در خالقيت و ربوبيت» را با حكم خرد ثابت مى كند و مى فرمايد:
( لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا) ( [135]) .
«اگر در آسمان و زمين، خدايانى جز اللّه وجود داشتند، آن دو تباه و نابود مى شدند.»
در پايان يادآور مى شويم: روش «سلف صالح» در تمام برخوردهاى نظامى، نرمش و مدارا و سازش با رسوم و آداب مردم بود و رمز موفقيت و گسترش سريع اسلام، در گرو همين عدم مداخله در آداب و فرهنگ ها به شمار مى رفت و پس از توحيد و اعتقاد به سراى ديگر و نبوت پيامبر اسلام و به پاداشتن نماز و پرداختن زكات، در بقيه مسايل، كوچك ترين دخالتى نمى كردند. در حقيقت، هدف اين بود كه انسان ها از بندگى غيرخدا به بندگى خدا درآيند و هر گاه به اين ها، اعتراف مى كردند، بقيه مسايل به خود آن ها واگذار مى شد، مگر آنكه مسائلى مانند شراب و قمار بود، كه فقط حد شرعى اجرا مى شد; آن هم با رعايت همه شرايط كه در موارد اندكى، تحقق مى يافت. آيا روش «سلفى ها» هم همين است؟!! آيا افراد، در انجام وظايف دينى خود در حرمين شريفين آزادند؟ مسئله «زيارت قبور» و «توسل به ارواح مقدسه» يكى از مسائل فرعى است كه هرگز سلف صالح آن ها را مطرح نمى كردند، ولى الآن در رأس تمام مسائل قرار گرفته است. جلوگيرى از گسترش قمار، شراب، روابط نامشروع دختر و پسر و تأسيس بانكهاى ربوى، از يك طرف و بى توجهى به زمينه سازى براى تربيت نسل نو و رساندن پيام اسلام به ناآگاهان و نشان دادن رأفت اسلامى از طرف ديگر به هيچ وجه براى آنها مطرح نيست.
اشغال سرزمين هاى اسلامى، سيطره كفار بر مسلمانان و به خاك و خون كشيده شدن انسانهاى بى گناه و غصب اراضى و خانه هاى آنان، اصلا مورد توجه سلفى ها نيست. خود را به غفلت زده اند و همه اين امور را ناديده مى گيرند و احساس وظيفه نمى كنند. فقط به تعدادى مسئله فرعى و جزئى پرداخته اند.
به همين دليل، در طول فعاليت اين گروه ها، اسلام و مسلمانان، نه تنها به عزت و كرامت، دست نيافتند، بلكه روز به روز در دام كفار گرفتارتر و دچار آسيب و شكست شده اند.
ما از عالمان واقعى اسلام (در هر مكان و منطقه اى كه زندگى مى كنند ) خواهان تشكيل همايشى بى طرف درباره دعوت به وحدت و تقريب و اصلاح روش هاى فكرى و اعتقادى هستيم تا اين امت به عزت و كرامتى كه مورد نظر خدا و رسول است، دست يابند.


[117] . اصول كافى،كلينى، ج1، ص 27.
[118] . السلفية مرحلة زمينة مباركة لا مذهب اسلامى، محمد سعيد رمضان البوطى، ص 232 233.
[119] . صحيح بخارى، حديث شماره 2652، 3651 و 6429.
[120] . لسان العرب، ج 13، ص 313، ماده « قرن » .
[121] . انعام: 6.
[122] . النهاية فى غريب الحديث والأثر، ج4، ص 51، ماده « قرن » .
[123] . القاموس المحيط، ماده « قرن » .
[124] . فتح البارى، ج 7، ص 6، باب فضائل اصحاب النبى (صلى الله عليه وآله وسلم) .
[125] . سيره ابن هشام، ج3، ص346.
[126] . نووى، شرح صحيح مسلم، ج7، ص32.
[127] . انفال: 68.
[128] . صحيح بخارى، حديث114.
[129] . صحيح مسلم، ج7، ص123-122; سنن ترمذى، شماره 874; كنزالعمال، ج1، ص44، المستدرك على الصحيحين، ج3، ص148.
[130] صحيح بخارى، ج1، باب كتابت علم.
[131] . بحوث مع اهل السنة و السلفية، ص235.
[132] . صحيح مسلم، باب زكاة، حديث شماره 2341.
[133] . ارشاد الفحول، ص 214.
[134] . مسند، ج3، ص 4; السنن الكبرى، بيهقى، ج8، ص 196.
[135] . انبياء: 22.