welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر اخبار ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
بحث های کلامی
هرمنوتیک
هرمنوتیک

هرمنوتيك
كلمه هرمنوتيك، ريشه‌ يوناني دارد و همه لغت نويسان اتفاق نظر دارند  که مقصود از كلمه هرمنوتيك يا «هنر تفسير» است يا «تفسير متن».
هرمنوتيك به يك معنا، مسئله­اي ديرينه و به معنای دیگر، مسئله­اي جديد است. ديرينه است؛ چون تفسير متن است و تفسير متن شرايطي دارد كه علماي ما در كتا‌ب‌هاي خود گفته‌اند. مثلاً براي مفسري كه مي‌خواهد قرآن را تفسير كند، ده شرط ذكر كرده‌اند. يا اگر كسي بخواهد حديثي را تفسير كند، به طور مسلم شرايطي لازم دارد كه به آنها «شرايط تفسير قرآن يا حديث» مي­گوييم ولي غربي‌ها آن را «هرمنوتيك» ناميده­اند.
اما در هرمنوتيك به معناي جديدش، تنها تفسير متن، مطرح نیست. ممكن است اين متن، متن ادبي، فلسفي يا تاريخي و... باشد.به عنوان مثال نادرشاه به هند حمله كرده  است. تفسير اين رخداد از نظر غربي‌ها هرمنوتيك است.
گاهي اين کلمه را در معناي گسترده‌تري استفاده كرده‌اند. مثلا اگر كسي مجسمه‌اي ساخته يا منظره‌اي را نقاشي كرده است، تفسير اين مجسمه يا نقاشي »كه اين نقطه زرد يا سبز مثلاً اشاره به چه چيزي است« را هرمنوتيك مي‌گويند.
از اين رو هرمنوتيك مطابق اين ديدگاه ممكن است تفسير كتاب يا يك رخداد باشد. مثلاً حادثه‌اي به نام مشروطه در ايران رخ داده است. ما هم در آن زمان نبوده‌ايم و بين ما و آن حادثه تفاوت زماني است. ما اگر با شرايطي بتوانيم  آن حادثه را تفسير كنيم، علل اين حادثه را پيدا كنيم و پيامدها و نتايجي كه مردم از اين حادثه به دست آورده‌اند را بيان كنيم، اين هرمنوتيك است.
در هر صورت اين کلمه، كلمه‌اي جامع است كه حتي تفسير يك نقاشي روي پرده را نيز شامل می‌شود. ما نمي‌خواهيم در اين دامنه وسيع بحث كنيم. ما فقط دایره محدودي كه با تخصص ما مناسب است »تفسير متون ديني يا تفسير كتاب مقدس« رابحث مي‌كنيم. تفسير ديگر كتب، مانند كتب فلسفي و تاريخي، تفسير رخدادها يا تفسير نقاشي‌ها و ... از دایره بحث ما خارج است. ما چون روحاني هستيم و سر و كارمان با كتاب‌هاي ديني است، مي‌خواهيم شرايط تفسير كتب ديني را از نظر خودمان و سپس از ديدگاه غربي­ها بيان کنيم.
راغب اصفهاني كتابي به نام «جامع التفاسير» دارد. در مقدمه اين كتاب براي مفسر قرآن ده شرط معين كرده است.
بعد از ايشان «زركشي» مصري»م ق 9«، كتابي به نام «البرهان في علوم القرآن» دارد كه در آن همان مطالب راغب را نقل كرده است. بعد از ايشان «جلال الدين سيوطي» در «الاتقان في علوم القرآن» همان مطالب آقاي زركشي و راغب را آورده است. من هم در جلد دهم تفسير منشور جاويد، شرايط تفسير قرآن را آورده‌ام.
تفسير همچون علم و قدرت، يك مفهوم «ذات‌الاضافه» است. ابتدا بايد متن و هدفي در اين كتاب باشد تا از راه­هاي مختلف بتوانيم مقصود نويسنده را به دست آوريم.به عنوان مثال «عبيد زاكاني» که كتاب كليله و دمنه را در قالب قصه و حكايت حيوانات نوشته است. غرض و هدفي از نوشتن اين كتاب داشته­است. ما هم بعد از هزار و چند صد سال، مي‌خواهيم غرض او را به دست آوريم، لذا به توضيح و تفسير آن مي‌پردازيم.
هرمنوتيك اگر تفسير كتاب مقدس باشد، از مفاهيم «ذات‌الاضافه» است زيرا يك طرف آن مفسَّر و طرف ديگر آن مفسِّر است كه ماهيت، غرض و هدف اين كتاب را به دست مي‌آورد.
برخي براي هرمنوتيك چنين تعريفي دارند: «هرمنوتيك دانشي است كه به شيوه فهم و مكانيزم تفسير متون مي‌پردازد». ما ناچاريم روش خود را بيان كنيم. ابتدا عقيده خود را بيان مي‌كنيم و بعد از آن به مكاتب ديگر مي‌پردازيم.در این صورت اختلاف ما با ديگران روشن خواهد شد.
شرايط تفسير قرآن
راغب اصفهانی براي تفسير كتاب مقدس »قرآن مجيد« ده شرط مطرح كرده است كه بنده چند شرط به آن شروط اضافه مي‌كنم:
1- شناخت مفردات قرآن
بهترين كتاب‌ها براي اين موضوع «مفردات راغب» و بعد از آن «مجمع البحرين» مرحوم طريحي است. به عنوان مثال: قرآن در مورد زنان پيامبر6 مي‌فرمايد: «وَ قَرْنَ فِي بُيُوتِکُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى» [1].
ريشه كلمه "قَرنَ" «قَرَّ،يقرّ» است نه«قرنَ،يقرنُ». زيرا «قرنَ،يقرن» با اين آيه تناسب ندارد. «قَرنَ» يعني در خانه مستقر باشيد و از آن خارج نشويد. كلمات زيادي در قرآن هست كه اگر مفردات آن را ندانيم آيه را اشتباه معنا خواهيم كرد.
2- شناخت اشتقاق
3- شناخت عوارض الفاظ »ماضي، مضارع و...«
4- شناخت قرائت­هاي مختلف
مثلا در قرائتي «يَطَّهَّرن» و در قرائت ديگر «يطهُرنَ» خوانده­اند. «وَلاَ تَقْرَبُوهُنَّ حَتَّىَ يَطْهُرْنَ ».[2]
اين دو قرائت در معنا و حکم تاثير دارد. در يكي پاكي تنها كافي است، ولي در ديگري كافي نيست و بايد غسل حيض را هم انجام بدهد. از نظر من اين شرط بي­فايده است.
5- شناخت شأن نزول آيات
اگر شأن نزول آيات را بدانيم، ابهامات زيادي رفع مي‌شود. مثلاً در سوره توبه مي‌فرمايد: «وَعَلَى الثَّلاَثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُواْ حَتَّى إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنفُسُهُمْ وَظَنُّواْ أَن لاَّ مَلْجَأَ مِنَ اللّهِ إِلاَّ إِلَيْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُواْ إِنَّ اللّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ » [3] .
اين آيه الفاظ و هيأت روشني دارد اما معناي روشني ندارد زيرا شأن نزول آن را نمي‌دانيم. اگر شأن نزول را بدانيم معناي آيه روشن مي‌شود. شأن نزول آيه اين است كه پيامبر اكرم6مردم را به جنگ  تبوك دعوت مي‌كرد. سه نفر باغ‌دار و مزرعه‌دار عرض كردند: «يا رسول الله! اجازه بده ما بمانيم و ميوه‌ها را جمع كرده و گندم‌ها را درو كنيم  و بعد به جهاد بياييم.»
پيغمبر اكرم6 اجازه داد يا نداد، به هر حال اين سه نفر ماندند. همه مردم جز اين سه نفر به سوي تبوك حركت كردند. اين سه نفر آب گوارا و ميوه‌هاي شيرين مي‌خوردند، درحالي كه گاهي از اوقات غذاي مسلمانان در راه تبوك خرماهاي پوسيد‌ه و نوشيدني‌شان آب داغ بود. پيامبر اكرم6 برگشت اما هنوز آنها در مدينه بودند و قصد داشتند كه به جنگ بيايند!! وقتي پيامبر6 وارد مدينه شد، اين سه نفر به استقبال پيامبر6 آمدند اما پيامبر اكرم 6سلام آنها را جواب نداد و وارد مسجد شده و فرمود:
«اي مردم! با اين سه نفر خريد و فروش نكنيد و به زنان آنها دستور داد كه با آنها هم‌بستر نشويد.» دنيا بر آنها تنگ شد. فهميدند كه راه، اين است كه به سوي خدا برگردند و توبه كنند. به بيرون شهر رفته و شبها و روزها گريه كردند. جبرئيل امين اين آيه را آورد. بنابراين با توجه به شأن نزول مي‌توان ابهام آيات را روشن كرد.
6- شناخت مجملات و بيان آنها در سنت
به عنوان مثال «اَقِمِ الصلاة» مجمل است و براي فهم آن بايد به سنت مراجعه كنيم.
7- شناخت ناسخ و منسوخ
گاهي دو آيه در ظاهر، با هم متناقض­اند امادر قرآن تناقضي نيست و در حقيقت اينها ناسخ و منسوخ هستند.
مثلاً قرآن مي‌فرمايد: «وَالَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنکُمْ وَيَذَرُونَ أَزْوَاجًا يَتَرَبَّصْنَ بِأَنفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَعَشْرًا» [4].
«زناني كه شوهرانشان مُرده، بايد چهار ماه و ده روز عدّه نگه دارند» در حالي كه در آيه ديگر  مدت عده آنها را يك سال معين كرده است «وَالَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنکُمْ وَيَذَرُونَ أَزْوَاجًا وَصِيَّةً لِّأَزْوَاجِهِم مَّتَاعًا إِلَى الْحَوْل»ِ [5]. يعني به مدت يك سال در خانه بنشينند. این همان رسم جاهليت بود که اگر شوهر مي‌مرد، زن به مدت يك سال در خانه شوهر مي‌ماند و بعد از يك سال ازدواج مي‌كرد. اين آيه منسوخ است و آيه چهار ماه و ده روز ناسخ آن است.
البته ناسخ و منسوخ در قرآن كم است اما به هر حال از شرايط تفسير، شناخت ناسخ و منسوخ‌ها است.
8- شناخت فقه
آگاهي به علم فقه، از شرايط تفسير قرآن است. به عنوان مثال علم فقه اين آيه را تفسير مي‌كند: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نُودِي لِلصَّلَاةِ مِن يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسْعَوْا إِلَى ذِکْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَيْعَ ذَلِکُمْ خَيْرٌ لَّکُمْ إِن کُنتُمْ تَعْلَمُونَ» [6] .
علم فقه مي‌گويد «ذكر الله» چيست و شرايطش كدام است و نماز جمعه داراي چند خطبه و چند قنوت و ....است. مشهور است كه آيات فقه دويست و هشتاد و هشت آيه است، ولي به نظر من بيش از اين مقدار است. آياتي داريم كه از آنها، احكام فقهي استفاده مي‌شود  ولي در ظاهر جزء آيات فقهي نيست.
به عنوان مثال آيه‌اي كه در مورد دختران شعيب است «فَجَاءَتْهُ إِحْدَاهُمَا تَمْشِي عَلَى اسْتِحْيَاءٍ قَالَتْ إِنَّ أَبِي يَدْعُوکَ لِيَجْزِيَکَ أَجْرَ مَا سَقَيْتَ لَنَا فَلَمَّا جَاءَهُ وَقَصَّ عَلَيْهِ الْقَصَصَ قَالَ لَا تَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ» [7]. يكي از دخترها گفت اين فرد را به كار گير كه او قوي و امين است. « قَالَ إِنِّي أُرِيدُ أَنْ أُنکِحَکَ إِحْدَى ابْنَتَيَّ هَاتَيْنِ عَلَى أَن تَأْجُرَنِي ثَمَانِيَ حِجَجٍ فَإِنْ أَتْمَمْتَ عَشْرًا فَمِنْ عِندِکَ وَمَا أُرِيدُ أَنْ أَشُقَّ عَلَيْکَ سَتَجِدُنِي إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِين» [8]. اين يك داستان است اما احكام فقهي زيادي از آن استخراج مي‌شود.
9- شناخت براهين عقلي
 علم كلام و فلسفه مي‌توانند به فهم قرآن كمك كنند. مثلاً قرآن كريم مي‌فرمايد: «لَوْ کَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتَا» [9].
 اين همان برهاني است كه در كلام و فلسفه از آن به «برهان تمانع» ياد شده است.
آيه «مَا اتَّخَذَ اللَّهُ مِن وَلَدٍ وَمَا کَانَ مَعَهُ مِنْ إِلَهٍ إِذًا لَّذَهَبَ کُلُّ إِلَهٍ بِمَا خَلَقَ وَلَعَلَا بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ» [10]. یک برهان عقلي است. در آيه ديگر مي­فرمايد «أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيْءٍ أَمْ هُمُ الْخَالِقُون» [11]. بنابراين براهين عقلي مستقل، در فهم معارف قرآن به ما كمك مي‌كند.
البته اين سخن به اين معنا نيست كه يك مكتب بشري را از ابتدا تا انتها بپذيريم بلكه منظور اين است كه از مباني عقلي صحيح، كه علمايي مانند علامه طباطبايي در مورد آن تحقيقاتي کرده­اند استفاده كنيم.
معارف مبتني بر علم كلام و علوم عقلی و برهاني مي‌توانند كليد فهم قرآن باشند. البته ما مكاتب بشري را صد در صد نمي‌پذيريم. نمي­توان گفت حكمت متعاليه  ملاصدرا از ابتدا تا انتها صحيح است. كتاب صحيح فقط قرآن است و غیر قرآن، قابل نقد است اما اين سبب نمي‌شود كه عقل و قرآن را  از هم جدا كنيم.
كتاب «توحيد» مرحوم صدوق را مطالعه كنيد. ببينيد ائمه:چقدر با استفاده از براهين عقلي، توحيد، عدل و عصمت را براي ما اثبات مي‌كنند.
 مناظرات حضرت رضا7كه در احتجاج طبرسي آمده است، همه مبتني بر مباحث عقلاني و كلامي است.
10- داشتن ذوق موهبتي
مفسر بايد ذوق فهم قرآن را داشته باشد. من عبارتي مي‌گويم تا شما اين عبارت را به ياد داشته باشيد «در هر سري ذوقي است»شوري است«. خوشبخت كسي است كه ذوقش را دريابد».
 هر كسي نمي‌تواند مفسر قرآن باشد. مفسّر بايد ذوق قرآني داشته باشد. اين شرط تنها نسبت به قرآن مجيد  مطرح نيست بلكه مثلاً همه كس نمي‌تواند شعرشناس شود زيرا براي شعرشناسي ذوق لازم است. هر كسي نمي‌تواند نقاشي‌ها را تحليل كند زيرا ذوق خاصی مي‌خواهد.
خلّاق متعال ما را با ذوق‌هاي مختلف آفريده است و فهم قرآن هم ذوق و استعداد خاصی لازم دارد.
اين ده شرط را راغب اصفهانی گفته ولي من شرايط ديگري را هم مي‌افزايم.
11- مطالعه تاريخ اسلام
 بخشي از قرآن مجيد راجع به عصر پيامبر6و قبل و بعد ايشان است. تفسير قرآن بدون مراجعه به تاريخ، امكان پذير نيست. تاريخ اسلام در حقيقت بيانگر مفاهيم قرآن است. مثلاً اگر بخواهيم آياتي كه در اُحد يا خندق نازل شده را تفسير كنيم بايد حتماً از تاريخ اسلام آگاه باشيم.
12- رجوع به احاديث ائمه:
راغب چون دسترسي زيادي به احاديث ائمه: نداشته است اين شرط را نگفته است. احاديث ائمه:كه در حقيقت عِدل قرآنند، مي‌تواند پرده از مفاهيم قرآن بردارد. اهل سنت حدود 35روايت در تفسير قرآن از پيامبر اكرم6دارند. خيلي عجيب است! روايات  آنها زياد است ولي متصل به پيامبر6 نيست. مسند نيست بلكه موهوم است. راوي روايت را نقل ميكند اما نمي‌گويد: «پيامبر6 فرموده است.» قسمت زيادي از روايات اهل سنت مرسله­ها است. اما روايات ائمه:، خصوصاً روايات صادقين8، متصل به پيامبر اكرم6 است و مي‌تواند بخشي از مبهمات قرآن را رفع كند.
13- پرهيز از تفسير به رأي
 ائمه اطهار:و حتي پيغمبر اكرم6، ما را از تفسير به رأي بر حذر
داشته‌اند. تفسير بايد متكي بر مباني باشد نه متکی به رأي.  
آیه شریفه«وَاعْبُدْ رَبَّکَ حَتَّى يَأْتِيَکَ الْيَقِينُ»[12] به صورت‌های مختلفی تفسیر شده است.
اگر كسي در اينجا يقين را به معني يقين به اصول دین بداند، تفسير به رأي است زيرا اگر مراد از يقين، يقين به اصول دين باشد در این صورت، قبل از يقين، عبادات بنده عبادات شكّي بوده است.
ما در تفسير ناچاريم به ائمه:مراجعه كنيم يا آيه­اي را با آيات ديگر تفسيركنيم. يقين در اين آيه به معني موت است. زيرا در آيات ديگر يقين به معناي موت است.
تفسير به رأي اين است كه عقيده خود را از قبل، مشخص كنيم بعد براي استدلالي کردنش به سراغ قرآن و حديث برويم و ببينيم آيا آيه‌اي از قرآن دلالت بر نظر ما دارد يا خير؟ اين پيش داوري است. نبايد بر قرآن استادي كنيم و رأي خود را بر قرآن تحميل كنيم بلكه بايد شاگرد قرآن باشيم. ما بايد سايه به سايه قرآن پيش برويم و ببينيم قرآن چه مي‌گويد و نظر و ديدگاهمان را از قرآن بگيريم.
«من فسّر القرآنَ برأيه فليتبّوا مقعدهُ من النّار» [13]. هر كس قرآن را به رأي خود تفسير كند جايگاهي از آتش براي خود فراهم كرده است.
 پیروان مذهب باطنيه معتقدند نماز يعني پيامبر! زيرا قرآن مي‌فرمايد: «إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَر» [14] و پيغمبر اكرم6 هم كارش نهي از فحشاء و منكر بود. مي­گويند زكات تصفيه نفس است. بايد نفس را از خصائص رذيله پاك كنيم. این سخنان، تفسير به رأي است زيرا ريشه در ظاهر قرآن ندارد.
نماز و صلوة جوهر نيست بلكه عرض است و قائم به ما است به همين خاطر خداوند مي‌فرمايد «وَأَقِيمُواْ الصَّلاَةَ وَآتُواْ الزَّکَاةَ» [15].
اگر مي‌بينيد هفتادودو ملت وجود دارد و همه از قرآن براي ديدگاهشان دليل مي­آورند به خاطر اين است كه تفسير به رأي كرده‌اند. ما اگر بخواهيم تفسير به رأي نكنيم بايد ذهن را از پيش فرض­ها خالي كنيم، بعد سراغ قرآن برويم تا با توجه به اين ضوابط، «مقصود صاحب كلام» را به دست آوريم.
فرق بطن، تأويل و تفسير به رأي
قرآن داراي بطون است ولي بيان بطون، با تفسير به رأي تفاوت دارد. فرق بیان بطن و تفسير به رأي اين است كه نشانه­اي از تفسير به رأي، در آيه نيست و مفسر فقط نظرش را با متن تطبيق كرده است. مثلاً آيه مباركه مي‌گويد: «أَلَمْ تَرَ إِلَى رَبِّکَ کَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ سَاکِنًا ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلًا» [16] .
اين آيه در رابطه با عالم آفرينش است. اما فيلسوفي مي‌گويد مراد از ظلّ، وجود منبسط است که بر ماهيــات گسـترده شـده اسـت. هرچند اين فرد فيلسوف
است اما تفسير به رأي كرده است.
با مطالعه قبل و بعد آيه مشخص مي‌شود كه اين آيه مربوط به عالم آفرينش است و گردش خورشيد و افتادن سايه و جمع شدن سايه را بيان مي­کند و از اين طريق مي‌خواهد ما را به سوي خدا رهنمون شود.
ما در عين احترامي كه برای عقل، كلام و حكمت قائل هستيم اما دربست يك مكتب را نمي‌پذيريم.
اين آيه چه ارتباطي دارد به اينكه خلاق متعال ماهيات مجرد از وجود را ديد و وجود را بر اينها پخش كرد؟ اين نه ظاهر قرآن است و نه باطن آن. تفسير بايد متكي بر نشانه‌ها باشد و اگر بطني دارد بايد ردّ پا و قرينه‌اي در قرآن داشته باشد.
امّا نمونه تفسير باتوجه به بطن، تفسير آياتي است که مربوط به مناظره حضرت ابراهيم7با ستاره و ماه و خورشيد پرستان است:  
«فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَى کَوْکَبًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لا أُحِبُّ الآفِلِينَ فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بَازِغًا قَالَ هَذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَئِن لَّمْ يَهْدِنِي رَبِّي لأکُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بَازِغَةً قَالَ هَذَا رَبِّي هَذَآ أَکْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يَا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِّمَّا تُشْرِکُونَ» [17].
اين سه آيه را مي­توانيم سه گونه تفسير كنيم و همه اين تفاسير، درهم تنيده و صحيح است زيرا متكي بر ظاهر آيات هستند.
ابراهيم خليل الرحمان چنين استدلال مي‌كند: خدا ربّ من است و «ربّ» با آفريدگار تفاوت دارد. «ربّ» مربي و پرورش دهنده و صاحب است. مثلاً صاحب گوسفند را ربّ الانعام مي‌گويند و صاحب باغ را ربّ البستان. اين ربّ به معناي آفريننده نيست بلكه به معناي مراقب و پرورش دهنده است.
در خالق اختلافی نيست. هيچكس غير از خداي واحد را خالق نمي‌داند. اختلاف در مسئله پرورش، تربيت و اداره است. ربّ از ماده‌ی «ربَبَ» است نه از ماده‌ی «ربَيَ». «ربّ» يعني صاحب و پرورش دهنده هرچيزي.
گروهي مي‌گفتند: «خداوند اداره اين جهان را به دست ستاره زهره، سپرده است.» گروه ديگر مي‌گفتند: «به دست ماه» و گروهي مي‌گفتند: «به دست خورشيد سپرده است.»
کلمه آفريدگار و كردگار دو معناي متفاوت دارند. آفريدگار، خالق است و كردگار، گرداننده و مدبّر. ابراهيم عليه السلام مي‌خواهد آنها را  هدايت كند.
 به سه شكل مي­توان اين آيات را تفسير كرد. همه اين سه شكل، تفسير به بطن است و ريشه در ظاهر قرآن دارد.
تفسير اول: اگر اين ستاره، ماه يا خورشيد ربّ من است، نباید از من غايب شود. بايد حاضر و ناظر باشد. اما اين ستاره، ماه يا خورشيد غروب كرد و از من غايب شد و رابطه‌اش با من قطع شد. اين ستاره، ماه يا خورشيد چگونه مي‌تواند، ربّ من باشد؟ بايد ربّ من، مرا ببيند و نيازهاي مرا برطرف كند و در پرورش من حاضر و ناظر باشد.خداي غروب كننده نياز مرا برطرف نمي­کند.
تفسير دوم: وقتي اينها غروب مي‌كنند معلوم مي‌شود كه اينها ربّ نيستند زيرا خودشان مسخَّر هستند و يك قدرت بالاتر، اينها را تسخير مي‌كند، مي‌گرداند و مي‌چرخاند. اين معني كاملتر از معني اول است. زيرا در معني اول تكيه بر حضور و ظهور بود ولي در دومي توجهي به حضور و ظهور نداريم. معلوم مي‌شود كه خود اينها مسخَّر هستند و قدرت ديگري اينها را مي‌برد و مي‌آورد واينها نمي‌توانند مربّي و كردگار من باشند.
تفسيرسوم: حركات اين اجرام سماوي چگونه است؟ حركت، هدفي را تعقيب مي‌كند. اين هدف چيست؟ آيا هدف، رسيدن از كمال به نقص است يا از نقص به كمال رسيدن؟ اگر هدف رسيدن از كمال به نقص باشد، اينها خودشان روزي نابود خواهند شد و اگر هدف رسيدن از نقص به كمال است پس اينها را رها كنيد وكمال مطلق را در نظر بگيريم تا ما را هدايت كند.
هر سه معنا از آيه، درست است و نشانه‌هایی در آيه دارد. امّا نمونه تاويل آيه را هم بيان مي­کنيم.
 نوعي ديگر از تفسير، تأويل ناميده مي‌شود.اين نوع تفسير فقط در اختيار ائمه اهل البيت:است و ما راهي به آن نداریم. البته هر چند ائمه:آيه را تأويل مي‌كنند اما باز هم از ظهور آيه دور نمي‌شوند.
تأويلي كه ائمه انجام مي‌دهند اين گونه است كه مصاديقي را كه متوجه آن نيستيم براي ما بيان مي‌كنند. در سوره مباركه رعد مي‌خوانيم:  «إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ» [18].
پيامبر9 مصداق اين آيه را چنين بيان مي‌کند: «يا علي! أنا المنذر و أنت الهاد».
بيان مصاديق به طور کامل در اختيار معصومين:است. اين نوع تأويل مانعي ندارد به شرط اينكه در اختيار ائمه اهل البيت: باشد. اين تأويل در مقابل تنزيل است. قرآن تنزيلي دارد كه همه مي‌فهمند و تأويلي دارد كه معصومين: مي‌فهمند و البته تأويل با تنزيل رابطه­اي تنگاتنگ دارد.
معاني تأويل قرآن
الف« تأويل در مقابل تنزيل
قال الصادق7 : «ظَهرُه  تنزيلُه و بطنُه تأویلُه، مِنه ما مَضي و مِنه ما لَم یکُنْ بعدُ، يَجري كما تَجري الشمسُ و القمر» [19].
مثلاً قرآن­ حکمي ­را در مصداق خاصي بيان مي‌كند ولي اين مصداق و حکم خاص، مخصص نخواهد بود. مصداق گفته شده، در ظاهر آيه وجود دارد اما بيان مصاديقي كه در ظاهر نيست ولي به اين آيه ارتباط پيدا مي‌كند، تأويل است. قرآن منحصر به عصر رسول خدا 6نيست. قرآن كتاب هدايت بشر تا روز قيامت است. اگر شأن نزول آيه‌اي در مورد ابولهب يا ابوسفيان است، اين سبب نمي‌شود كه آيه منحصر به همان شخص شود. اين فرد مصداق ظاهر آيه است و باطن آيه »كه تأويل آيه است«، كساني هستند كه در طول تاريخ همچون ابولهب يا ابوسفيان زيسته باشند. اين پويايي قرآن است كه مصاديق آينده، باطن اوست و اين نوع تفسير، مانعي ندارد به­خصوص اگر از طريق ائمه معصومين:بيان شده باشد.
در حديث ديگری آمده است: « لَو کانَتْ إذا نَزلتْ آيةٌ علي رجلٍ، ثمّ مات ذلك الرجلُ، ماتت  الآيه من الكتاب، ولكنه حيّ يجري في من بَقي كما جَری في من مضي» [20].
اگر آيه‌اي شأن نزولش در مورد شخص خاصي است و آن نفر مُرد، آيه نمي‌ميرد. آيه زنده است و درباره آيندگان صدق خواهد كرد و در حقيقت مصداقي است كه در آينده كشف مي‌شود.
مثلاً آياتي داريم در مورد زنان عرب كه بچه‌هاي خود را مي‌كشتند. اين سبب نمي‌شود كه آيه فقط مربوط به اعرابی باشد كه به خاطر قحطي بچه خود را مي‌كشتند. در حال حاضر هم مصداق دارد. زناني كه بدون مجوز شرعي كورتاژ مي‌كنند ، مصداق همين آيه هستند.  «وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلاَدَکُم مِّنْ إمْلاَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَإِيَّاهُمْ » [21]. اكنون در بيمارستانها، بسياري­از خانمها، مخصوصا آنهايي كه مرفه هستند اين عمل را انجام مي‌دهند.اين عمل مصداق قتل نفس است.
اسعد بن زراره به پيامبر6عرض كرد كه يا رسول الله! اسلام تو چيست؟
پيامبر اكرم 6 دو آيه از آيات سوره انعام را خواند: «قُلْ تَعَالَوْاْ أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَيْکُمْ أَلاَّ تُشْرِکُواْ بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلاَدَکُم مِّنْ إمْلاَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَإِيَّاهُمْ وَلاَ تَقْرَبُواْ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَلاَ تَقْتُلُواْ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ ذَلِکُمْ وَصَّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ » [22].
در اين آيه پنج دستور داده شده است.در حال حاضر كورتاژ مصداق اين آيه است. من مثالهاي ديگري عرض كنم تا مشخص شود كه آيات در آينده مصداقهاي بسيار روشني مي‌يابند.
در جنگ جمل اميرمؤمنان7با ابوسفيان روبرو مي‌شود. مردم در جنگ با اينها، دو دل هستند.
مردي خدمت اميرمؤمنان آمد و گفت يا اميرالمؤمنين،‌ با طلحه و زبير مي‌جنگيد در حالي كه اينها اصحاب رسول خدا6 هستند! اميرمؤمنان جمله‌اي را گفت كه «طه حسين» مي‌گويد تاكنون گوش روزگار بعد از قرآن مجيد كلامي به اين عظمت نشنيده است:
 «إنّك لَرَجلٌ محجوبٌ عليه انّ الحقّ و الباطلَ لايُعرَفان بإعظامِ الرجال اعرِفْ الحقَّ تَعرفْ اهلَه و اعرِفِ الباطلَ تعرفْ اهلَه».
در چنين مواردی آيه، بطن خود را نشان مي‌دهد: «وَإِن نَّکَثُواْ أَيْمَانَهُم مِّن بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُواْ فِي دِينِکُمْ فَقَاتِلُواْ أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لاَ أَيْمَانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنتَهُونَ » [23].
«وَ اِن نَكثوا اَيمانَهم»، درباره قريش و ابوسفيان است. شأن نزول آيه ابوسفيان است. اين ظاهر آيه است. ولي آیه بطني دارد. ظاهر آن، جايي است كه پيغمبراكرم6 در مقابل ابوسفيان است و بطن آن جایی است که در جنگ جمل و صفين، اميرمؤمنان در مقابل فرزند ابوسفيان يعني معاويه قرار دارد.
بنابراين تأويل به اين معنا، هيچ مانعي ندارد و اين هم، كار اهل البيت: است و هم كساني كه با قرآن آشنا باشند مي‌توانند مصاديق نو درك كنند.
پس اگر از ما سؤال شد تأويل در مقابل تنزيل چيست، جواب مي دهيم مصاديق موجود در زمان نزول آيه، تنزيل است و بیان مصاديقي كه در آينده پيدا مي‌شود و در عين حال با آن مصاديق همسو هستند، تأويل است.
تأويل در مورد متشابه
 «هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْکَ الْکِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْکَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ» [24].
تأويل متشابه يعني مصداق‌يابي آيه‌اي كه ظهورش هنوز منقطع نشده است. آياتي داريم كه ظهور كامل دارند و دو يا چند احتمال ندارند. يك احتمالي و محكم هستند. مانند«قل هو الله احدٌ»،  «احلَّ الله البيعَ و حرّم الربا » .
در مقابل اين دسته، آياتي هستند كه ظهورشان منعقد نشده است. اگر بخواهيم این آیات را بفهميم حتماً بايد آنها را در پرتو آيات محكم تفسير كنيم.
يك اشكال و پاسخ آن
در اول سوره مباركه طه، آيه‌اي داريم كه «مجسّمه» به اين آيه استدلال مي‌كنند:
«مَا أَنزَلْنَا عَلَيْکَ الْقُرْآنَ لِتَشْقَى، إِلَّا تَذْکِرَةً لِّمَن يَخْشَى، تَنزِيلًا مِّمَّنْ خَلَقَ الْأَرْضَ وَالسَّمَاوَاتِ الْعُلَى، الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى، لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَمَا
بَيْنَهُمَا وَمَا تَحْتَ الثَّرَى» [25].
«مجسّمه» و «مشبّهه» و اكنون وهابيهاي رياض استواي خدا بر عرش را به قرار گرفتن خدا بر تخت و عرش خود تفسير مي‌كنند. ما مي‌گوييم اين آيه جزو متشابهات است و اگر بخواهيد اين گونه تفسير كنيد بايد در پرتو محكمات باشد.
در قرآن سه كلمه وجود دارد كه به معني تخت است: «عرش»،«ارائك» و «سرير».
در اينجا ارائك و سرير را به كار نبرده است زيرا در لغت عرب اگر بخواهند قدرت را بيان كنند، كلمات «سرير» و «ارائك» را به كار نمي‌برند بلكه کلمه «عرش» را به كار مي‌برند. «عرش الملك» يعني تخت پادشاه كه هنگامي كه روي آن مي‌نشيند مملكت را اداره مي‌كند. گاهي گفته مي‌شود تختشان واژگون شده است. منظور اين است كه قدرت از دستشان خارج شده نه اينكه واقعاً تختشان واژگون شده باشد.
در قرآن كلمات «جلس»، «قعد» و «استوي»  براي نشستن به كار برده مي‌شوند. اما در اينجا چرا از «قعد» و «جلس» استفاده نكرده است بلكه از «استوي» استفاده كرده است؟ قرآن هنگام دعوت مؤمنين به عبادت مي‌فرمايد «وَالَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّدًا وَقِيَامًا» [26].چون «قام» و «جلس» جنبه مادي دارد، اما استوي قدرت را مي‌فهماند.
قرآن كريم مي‌فرمايد «اسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ» [27].«فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ» يعني درخت يا نهال ريشه دواند و­روي پاي خودش ايستاد.
خداوند «استوي» و «عرش» به كار برده است و اگر مقصودش اين بود كه «خدا بر تخت نشسته است» مي‌توانست بگويد «انّ اللهَ جلس علي السّرير، علي الأريكة، قَعَدَ علي الاريكة و ...».
خداوند نه خسته شده و نه قدرت را از دست داده بلكه بر قدرت سوار است. در مقابل تورات كه مي‌گويد: «خدا زمين و آسمان را خلق كرد، خسته شد، روز شنبه استراحت كرد»، قرآن می‌گوید: «جهان در يد قدرت خداست و تدبير زمين و آسمان به هيچ كس واگذار نشده است.»
اين آيه را بايد در پرتو آيات ديگر معنا كنيم مثلا در قرآن آمده است «لَيْسَ کَمِثْلِهِ شَيْءٌ» [28].
حمل آيه بر خلاف ظاهر
اما تأويل به معناي حمل آيه بر خلاف ظاهر آن، باطل است. البته آياتي كه مربوط به احكام است، ممكن است عام و خاص باشد و عام تخصيص بخورد يا مطلق، با دليلي، مقيد شود. اما اينكه بر خلاف ظاهر آيه تفسير کنيم، به هیچ وجه جايز نيست.
اين كار يهود و نصاري است كه وقتي مي‌بينند كتابشان با علم سازگار نيست، آيه را برخلاف ظاهرش حمل مي‌كنند.
متأسفانه در ميان طلاب جوان، اين مسئله رايج است كه آيه را برخلاف ظاهر حمل ‌كنند. در حالي كه قرآن حقيقت است و اجازه نداريم آن را برخلاف ظاهر حمل كنيم »به شرط اينكه ظاهر متشابه نباشد«.
عقيده ما اين است كه ظواهر قرآن قطعي است و ما حق تصرف و تأويل آن به خلاف ظاهر را نداريم. اما آيات احكام، ممكن است تخصيص يا تقييد شود.
اگر برهان عقلي، خلاف ظاهر آيه باشد، بايد عقل را سرزنش كنيم كه اشتباه کرده است زيرا محال است برهان صحيح عقلي خلاف ظاهر آيات باشد.
هرمنوتيك از نظر غربي‌ها
تا اينجا ما هرمنوتيك اسلامي را بيان كرديم از اينجا به بعد نظر غربي­ها در مورد تفسير متون ديني را بيان مي­کنيم.
در غرب دو مكتب تفسير متني وجود دارد که تنها يكي را بيان خواهيم كرد. مكتب اول به مكتب شلاير ماخر »1834- 1768« معروف است. پيروان اين مكتب مي‌گويند در تفسير متون ديني، بايد دو مسئله را در نظر گرفت:
1-آگاهي از فرهنگ حاكم بر مؤلف
اگر بخواهيم متني را تفسير كنيم بايد ببينيم چه شرايطي بر مؤلف حاكم بوده است و در چه فرهنگي زندگي كرده است.
2- آگاهي از معتقدات و انديشه‌هاي مؤلف
اين مسأله به ما كمك مي‌كند تا بدانيم مؤلف چه عقايدي داشته است.
ما مي‌گوييم اين گفتار هم درست است و هم غلط.
اگر بخواهيم كتابي از مؤلفي كه فردي غير الهي است و كتاب،بیان عقايد خود اوست را تفسير کنيم مثلا تفسيري از شاهنامه يا مثنوي و ... بنويسيم، سخن شما درست است. هم بايد فرهنگ حاكم آن زمان را بشناسيم و هم معتقدات نويسنده را بدانيم و بدون آگاهي از اين دو مطلب، نمي‌شود حقيقتي را بيان كرد.
اما بحث ما در رابطه با كتابهاي عادي نيست، بلكه درباره تفسير كتب مقدسي است كه دست نخورده باشند و از جانب خداوند، بر قلب انبيا نازل شده باشند بدون اينكه فرهنگ و ذهنيت انبياء در اين كتابها مؤثر باشد.
شلاير ماخر حرف درستي مي‌زند اما سخن او در مورد كتب بشري صادق است،نه در مورد كتاب‌هاي آسماني دست نخورده که از جانب خدا فرستاده شده است.
استادمان مرحوم مدرس، در 65 سال پيش، اين دو بيت از شاهنامه را برايمان خواند:
بــه روز نبـرد آن يـل ارجــمند
بريد و دريد و شكست و ببست
به تيغ و به تير و به گرز و كمند
يلان را سر و سينه و پا و دست
اگر بخواهيم اين دو بيت را معنا كنيم بايد از ابزار و ادوات نظامي آن زمان آگاه باشيم. از فرهنگ آن زمان آگاه شويم. اما شناخت فرهنگ، ربطي به قرآن و انجيل و تورات ندارد. زيرا قرآن را روح‌القدس نازل مي‌كند. انبيا وحي را مي‌گيرند و در آيات دخل و تصرفی ندارند و فرهنگ زمان و ذهنيات آنها در كتب مقدس تأثيري ندارد.
آنها با اين نيزنگ مي‌خواهند بر اشكالاتي كه در انجيل و تورات است سرپوش بگذارند و بگويند اگر در اين دو كتاب اشتباهات و اشكالاتي هست اينها ريشه در فرهنگ و ذهنيت پيامبر آن زمان دارد. ما انبيا را معصوم مي‌دانيم و معتقديم هرگز از فرهنگ زمان و ذهنيت غلط تأثير نمي‌پذيرند تا در كتب مقدس تصرف كنند.
قرآن كريم مي‌فرمايد:«عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا، إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ يَسْلُکُ مِن بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا، لِيَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ وَأَحَاطَ بِمَا لَدَيْهِمْ وَأَحْصَى کُلَّ شَيْءٍ عَدَدًا» [29].«او عالم به غيب است و هيچ کس را بر اسرار غيبش آگاه نمى‏سازد، مگر رسولانى که آنان را برگزيده و مراقبينى از پيش رو و پشت سر براى آنها قرار مى‏دهد... تا بداند »محقق شود« پيامبرانش رسالتهاى پروردگارشان را ابلاغ کرده‏اند؛ و او به آنچه نزد آنهاست احاطه دارد و همه چيز را احصا کرده است».
انبياء محافظت مي­شوند و فرشتگان آنها را احاطه كرده اند و خدا هم بر همه آنها احاطه دارد تا اين وحي، دست نخورده در اختيار جامعه قرار گيرد.
شلاير ماخر،كه مي‌گويد:«تفسير كتب مقدس در سايه آگاهي از فرهنگ زمان و ذهنيات مؤلف است»، سخنش در مورد کتب عادي درست است. نه در قرآن و نه در انجيل و تورات واقعي.
اگر بخواهيم آياتي كه تمدن عرب را بيان مي‌كند تفسير كنيم، بايد با فرهنگ آن زمان آشنا باشيم، نه به خاطر اينكه اين فرهنگ در وحي دخالت داشته است. بلكه فقط علتش اين است که آگاهي به فرهنگ آن زمان در روشن شدن معناي وحي دخالت دارد و بس.
مثلا قرآن مي‌فرمايد: «وَإِذَا الْمَوْؤُودَةُ سُئِلَتْ، بِأَيِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ» [30].«و در آن هنگام که از دختران زنده به گور شده سؤال شود: به کدامين گناه کشته شدند»؟!
انسان اگر به تاريخ مراجعه كند،اين آيه واضح‌تر مي‌شود. اگر بخواهيم آيات بيانگرتمدن امت­هاي پيشين را خوب بفهميم آگاهي از تمدن آن زمان و فرهنگ آن زمان، به ما كمك مي‌كند.
اين سخن غير از نظر شلاير ماخر است. او مي‌گويد: «انبيا، وحي را با فرهنگ زمان و با ذهنيات خود آميخته مي‌كنند.» ما مي‌گوييم: «انبيا وحي را بدون كوچكترين خللي در اختيار امت مي‌گذارند و وحي،دست نخورده است.»
ما اگر بخواهيم وحي را بفهميم، اگر مربوط به تاريخ و امت­هاي پيشين نيست مانند آياتي که درباره معارف است، فرهنگ زمان و ذهنيت پيامبر6 مؤثر نخواهد بود.
آگاهي از فرهنگ امت­هاي گذشته سبب مي‌شود معاني آن بخش از آيات كه فرهنگ امم پيشين را براي ما بیان می‌کند و داستانهاي انبيا در آنها بیان شده براي ما روشن‌تر گردد. بين اين سخن و نظر شلايرماخر فرق واضحي وجود دارد.
اسعد بن زراره به مكه آمده بود كه سلاح بگيرد و به يثرب برگردد و با اوسيان بجنگد. شنيد كه مردي ادعاي نبوت مي‌كند. پنبه در گوشش نهاد تا كلام پيامبر را نشنود. ناگهان نور معرفت بر قلبش تابيد و گفت اين چه كار احمقانه‌اي است. بايد ببينيم اين مرد چه مي‌گويد. سلام كرد و بعد از جواب، از پيامبر6 پرسيد دعوت تو چيست؟ حضرت اين دو آيه را خواند:
 «قُلْ تَعَالَوْاْ أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَيْکُمْ أَلاَّ تُشْرِکُواْ بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَلاَ تَقْتُلُواْ أَوْلاَدَکُم مِّنْ إمْلاَقٍ نَّحْنُ نَرْزُقُکُمْ وَإِيَّاهُمْ وَلاَ تَقْرَبُواْ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَلاَ تَقْتُلُواْ النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ ذَلِکُمْ وَصَّاکُمْ بِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ، وَلاَ تَقْرَبُواْ مَالَ الْيَتِيمِ إِلاَّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَأَوْفُواْ الْکَيْلَ وَالْمِيزَانَ بِالْقِسْطِ لاَ نُکَلِّفُ نَفْسًا إِلاَّ وُسْعَهَا وَإِذَا قُلْتُمْ فَاعْدِلُواْ وَلَوْ کَانَ ذَا قُرْبَى وَبِعَهْدِ اللّهِ أَوْفُواْ ذَلِکُمْ وَصَّاکُم بِهِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ » [31].
در اين دو آيه ده فرمان بيان شده است. اين ده فرمان براي ما زندگي عرب در آن زمان را ترسيم مي‌كند كه چقدر دور از انسانيت بوده است.
 آيه به صورت گذرا مطالبي را مي‌گويد ولي تاريخ اين مطالب را براي ما شرح مي‌دهد.
فرق است بين اينكه ذهنيت و فرهنگ بر وحي اثر بگذارد با اينكه وحي دست نخورده باشد و تاريخ آن را توضيح دهد چون آيه راجع به زندگي آن زمان است و به صورت فشرده است، تاريخ براي ما مطلب را روشن و واضح مي‌کند و از تاريخ در توضيح آيات استفاده مي‌شود.
تا اينجا نظريه آقاي شلايرماخر را رد نموده و گفتيم  حرف شما درست است اما جايش قرآن و انجيل و تورات واقعي نيست. مربوط به كتابهاي بشري است كه فرهنگ و ذهنيت مؤلف بر كتاب اثر مي‌گذارد. اما در وحي اين مسائل مطرح نيست.
در اينجا مكتب ديگري هم هست. اين مکتب پا را يك قدم فراتر نهاده است و نظريه‌ي خطرناكي دارد كه اگر اين نظريه را كسي بپذيرد بايد وحي را کنار بگذارد.


[1] احزاب/ 33
[2] بقره/ 222
[3] توبه/ 118
[4] بقره/ 234
[5] بقره/ 240
[6] جمعه/ 9
[7] قصص/ 25
[8] قصص/ 27
[9] انبياء/ 22
[10] مؤمنون/ 91
[11] طور/ 35
[12] حجر/ 99
[13] زين الدين عاملى، منية المريد فى ادب المفيد و المستفيد، ص 134
[14] عنكبوت/ 45
[15] بقره/ 43
[16] فرقان/ 45
[17] انعام/ 76-78
[18] رعد/ 7
[19] تفسير صافي، فيض کاشاني، ج1، ص29
[20] کافي، کليني، ج1، ص192
[21] انعام/ 151
[22] همان
[23] توبه/ 12
[24] آل عمران/ 7
[25] طه/ 2-6
[26] فرقان/ 64
[27] فتح/ 29
[28] شوري/ 11
[29] جن/ 26-28
[30] تكوير/ 9
. [31] انعام/ 151-152

Website Security Test