welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار ریحانة الأدب
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
بحث های کلامی
حسن و قبح عقلی و ثمرات آن
حسن و قبح عقلی و ثمرات آن

قبل از شروع بحث باید چند مقدمه بیان کنیم:
مقدمه اول: علوم مربوط به عقل عملي
در ميان علوم، سه علم جزو عقل عملي بوده و در فلسفه بحث مي‌شده است ولي اکنون جدا شده است. علومي که به عقل عملي مربوط‌اند عبارتند از:
 1«علم اخلاق
اخلاق در حقيقت قدرت عملي است. انسان بايد عدالت داشته باشد، از ظلم دوري کند و به والدين احترام بگذارد. همه اين مباحث اخلاق جزو عقل عملي است .
2« سياست مُدُن: سياست، يعني نحوه اداره كشور.
سراسر نامه‌اي که اميرمؤمنان7به مالک اشتر نوشته است، جزو سياست مدن است.
3« تدبير منزل: يعني نحوه اداره منزل.
مقدمه دوم: عقل عملي و نظري
اگر مي‌گوييم عقل عملي و نظري، به اين معنا نيست كه دو عقل داريم. عقل يکي است. اگر عقل را به عقل نظري و عملي تقسيم مي‌كنيم به اعتبار مُدرَك است وگرنه مُدْرِک يکي بيش نيست. عقلي را که خداي متعال به ما عنايت کرده يكي است كه گاهي از آن به عقل، گاهي روح و گاهي نيز نفس تعبير مي‌شود. مدرَك اين عقل، گاهي نظري و گاهي عملي است. يعني گاهي مسائلي را درک مي‌کند كه «يجب اَن يُعلم» و کمالش در آگاهي و دانستن آنهاست و گاهي چيزهايي را درک مي‌کند که «يجب أن يُعمَل»کمالش علاوه بر دانستن، در به کاربردن و عمل کردن نيز هست »عقل عملي«.
مقدمه سوم:برگشت علوم نظري به بديهي
علما در منطق و فلسفه گفته‌اند اگر بخواهيم يک مسئله نظري را حل کرده و برهان بياوريم، بايد تمام مسائل نظري را به مسائل بديهي برگردانيم.
برخي از بديهيات عبارتند از: «اجتماع ضدين محال است»، «ارتفاع ضدين جايز است»، «اجتماع و ارتفاع نقيضين محال است» .
همه استدلال‌ها بايد به امور بديهي ختم شوند. به عنوان مثال، سه زاويه مثلث به طور حتم مساوي با دو زاويه قائمه است چون اگر اين را نپذيريم لازمه‌اش ارتفاع نقيضين يا اجتماع نقيضين است. تمام مسائل نظري بايد به مسائل بديهي ختم شود وگرنه هيچ مشکلي حل نمي‌شود.
آفريدگار متعال يک سلسله علوم بديهي براي ما آفريده که همه افراد آن را قبول دارند. به عنوان مثال علم به «محال بودن اجتماع و ارتفاع نقيضين» در ما هست و به وسیله آن تمام مشکلاتمان را حل مي‌کنيم.
همان گونه که در علوم نظري، تمام مسائل نظري بايد به بديهي منتهي شود، در علوم عملي هم باید مسائل غير واضح به مسائل واضح منتهي شود. هيچ‌گاه امر مجهول، مجهول ديگري را حل نمي‌کند. هميشه بايد امور واضح، مشکلات را حل کنند.
در بديهيات دوگونه قضيه داريم: الف- خود معيار ب- غير خود معيار. اگر قضيه پيچيده باشد غير خود معيار است و اگر واضح باشد، خودمعيار است.
بايد تمام مسائل پيچيده و غير واضح »خواه در عقل نظري و خواه درعقل عملي« به قضاياي خود معيار منتهي شوند.
قضاياي خود معيار در عقل نظري «محال بودن اجتماع ارتفاع نقيضين» و در عقل عملي، «حسن و قبح عقلي» هستند.
اکنون با توجه به این سه مقدمه بحث پیرامون «حسن و قبح عقلی و ثمرات آن» را شروع می‌کنیم:
ديدگاه‌ها درباره حسن و قبح عقلي
اماميه به پيروي از ائمه خود معتقد است عقل، به طور بديهي «حسن» و «قبح» را درک مي‌کند. بايد تمام قضاياي عملي دراخلاق، سياست مدن و تدبير منزل، به قضاياي خود معيار «حسن و قبح عقلي» منتهي شوند. معتزله هم نظر خود را از اماميه گرفته است. اما محدثين به حسن و قبح عقلي معتقد نيستند.
به نظر ما عقل به خودي خود، حسن و قبح را درک مي‌کند و در اين درک، نيازي به شرع ندارد. آفريدگار متعال، علمی در ما نهاده که بدون نياز به شرع درک مي‌کنيم: «هذا حسنٌ يجب ان يُعمل و هذا قبيحٌ يجب ان لا يُعمل» .
هر انسان متفکري اگر خود را از هر نوع آگاهي‌هاي عقلي و دانسته‌ها رها کند، برخي قضايا را مطابق فطرت خود و برخي ديگر را خلاف آن مي‌يابد. گاهي مي‌گويد بايد انجام دهم و گاهي مي‌گويد نبايد انجام دهم.
مقصود ما از عقلي بودن حسن و قبح، اين است كه تعدادي قضيه در عقل عملي وجود دارد که هر انساني  وقتي به آن‌ها نگاه کند، بدون توجه به اين که فاعل کيست، درکجا، چه زمان و مکاني است، حکم مي‌کند اين قضيه زيبا و آن قضيه نازيباست. به عنوان مثال حکم می‌کند «العدل حسنٌ» و «الظلم قبيحٌ» .
تمام افراد بشر حتي ستمگران، اين  دو قضیه را قبول دارند »اگر چه عمل نمي‌‌کنند«. ستمگر هنگامي که مي‌خواهد عمل خود را توجيه کند، آن را عادلانه مي‌پندارد.  دو قضیه «العدل حسنٌ يجب ان يُعمل» و «الظلم قبيحٌ يجب ان يُجْتَنبَ» قضایای خود معياري هستند که همه درک مي‌کنند.
در اين‌گونه قضایا زمان، مكان و فاعل مدخليت ندارند. هر کسی این قضایا را با «آفرینش عِلوی» »فطرت والا« درك مي‌كند. اگر چه انسان غرایز پائين مرتبه و پستی مانند شهوت، غضب، مال دوستي و ثروت خواهي دارد ولي ملکات والایی هم دارد که آن‌ها را «آفرينش عِلوِي» مي‌ناميم. ما معتقديم قبل از شريعت، خدا علمي بنام «حسن و قبح عقلي» در درون ما آفريده است.
 در مقابل ما اشاعره و محدثين هستند كه مي‌گويند حسن و قبح آن است که شرع مي‌گويد. اگر خدا به چیزی امر کند،  «حسن»  و اگر  از چیزی نهي کند «قبيح» مي‌شود.
به نظر ایشان قبل از شريعت، علم به «حسن» و «قبح» در ما نيست و ما بايد منتظر وحي باشيم. اگر خدا امر کرد که انسان گنهكار را به بهشت و مطيع را به دوزخ ببريد اين کارها «حسن» است. اگر امر کرد  فرعون عصيان‌گر را به بهشت ببريد، اين کارش "حسن" است.
اکنون شما قضاوت کنيد! دو گروه با هم اختلاف دارند، گروهی مکتبشان وهابيت، اخباري‌گري و اشعري است، گروه ديگر هم امامي یا معتزلي‌اند. آيا بدون دستور خدا و وحي و بدون نياز به انبيا و اوليا، به طور وجداني درک نمي‌کنيم که به عنوان مثالً «خدمت به يتيم حسن است»، «پاسخ نيکي به نيکي حسن است»، «پاسخ نيکي به بدي قبيح است»، « عمل به پيمان زيباست»، «پيمان شکني قبيح است»؟ آيا ما اين قضاياي خود معيار را قبل از شريعت درک نمي‌کنيم؟
دلايل اماميه بر حسن وقبح عقلي
از بين دلايل هفتگانه‌اي كه بر حسن و قبح عقلي اقامه شده است، دو دليل روشن‌تر را انتخاب مي‌کنيم:
  مقبوليت حسن و قبح در ميان ساير ملل و افراد:
قضيه «عمل به پيمان زيبا و پيمان شکني قبيح است» در ميان ملت‌ها حتي آنها که معتقد به شريعتي نيستند، قابل فهم و تأييد است. اگر اين انديشه‌ها، زائيده وحي بود، فقط بايد متدينين به آن‌ها معتقد بودند حال آنکه مي‌بينيم تمام انسانها خواه متدين »مسلمان، مسيحي، يهودي و...« و خواه غير متدين، در اين انديشه‌ها با هم يکسان و هم‌گام‌اند.
اين قضايا خود معيارند و تمام مسائل پيچيده سياست،مسائل تدبير منزل و اخلاق به وسيله آن‌ها حل مي‌شود.
2«آيات قرآن:
از قرآن استفاده مي‌شود بشر منهاي وحي، به فضل آفرينش و فطرت و با عقل خود اين مفاهيم را درک مي‌کند:
الف« «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبَى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَالْبَغْيِ يَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ».   [1]
در اين آيه خدا نسبت به عدل امر و نسبت به فحشا نهي كرده است. امر و  نهي مولي، فرع اين است که قبلاً مُتعلَّق را درک کرده باشيم. از اينرو معلوم مي‌شود، ما اينها را به صورت فطري درک مي‌کنيم. مثلا درك مي‌كنيم كه عدل چيست.
اما اشعري مي‌گويد عدل را درک نمي‌کنيم. آن‌چه را خدا بگويد انجام بده، عدل است. حتي اگرخدا بگويد کودکي را به دوزخ ببريد، عدل است. ولي به نظر ما، بدون نياز به شريعت اين موضوعات را به صورت فطري درک می‌کنیم. عقل به ما مي‌گويد«بُردن کودک به دوزخ، ظلم است پس خدا اين کار را انجام نمي‌دهد» .
آنها مي‌گويند: خداوند مالک ملک و ملکوت است. اگر كودك را به دوزخ ببرد مانعي ندارد. سؤال ما از اشعري‌ها و هر كسي كه «حسن و قبح عقلي» را انکار می‌کند اين است كه اگر خدا در روز قيامت آن هم در مقابل چشمان شما کودکتان را به دوزخ ببرد، آيا باز هم مي‌گوييد عدل است؟!
ب« «يَأْمُرُهُم بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنکَرِ». [2]
امر و نهي مولي نشانه‌ي اين است که از قبل مي‌دانسته‌ايم منکر و معروف چيست. از اين آيه استفاده مي‌شود «حسن» و «قبح» که همان معروف و منکر هستند بدون نياز به شرع، قابل درک‌ و از قضاياي خود معيار هستند.
البته در مواردي همچون «اقيموا الصلاة»[3] که متعلق امر «عبادت» است، حسن آنها را از امر خداوند درک می‌کنیم. در اينجا حق با  اشعري‌هاست و خدا بايد حکم را بگويد و موضوع را بيان کند. اما در معاملات، موضوع را نمي‌گويد بلکه مي‌گويد: «احلّ الله البيعَ و حَرَّمَ الرِّبا» [4]. معني ربا را قبلاً مي‌دانستيم، لذا فقط حكمش را مي‌گويد. معني صلح را قبلاً مي‌دانستيم بنابراين شرع فقط مي‌فرمايد جائز است. تمام اين آيات حاکي از آن است که بشر بدون مکتب وحي، در مکتبی ديگر که نامش «فطرت» است، زيبايي‌ها و نازيبايي‌ها را درک مي‌کند. بنابراين مشکلات اين سه علم به وسيله قضاياي خود معيار حل مي‌شود.
ج« «وَإِذَا فَعَلُواْ فَاحِشَةً قَالُواْ وَجَدْنَا عَلَيْهَا آبَاءنَا وَاللّهُ أَمَرَنَا بِهَا قُلْ إِنَّ اللّهَ لاَ يَأْمُرُ بِالْفَحْشَاء أَتَقُولُونَ عَلَى اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ » [5].
جاهلان کار زشت انجام مي‌دادند و مي­گفتند چون پدرانمان انجام دادند، ما هم انجام داديم.«و الله امرنا بها» خدا ما را به آن فحشا امر کرد. از اين آيه استفاده مي‌شود بشر بدون نياز به مکتب وحي، فحشا را درک مي‌کند و خدا مي‌گويد من هرگز به فحشا امر نمي‌کنم .
د« « أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِينَ فِي الْأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ کَالْفُجَّارِ» [6]«آيا ما انسان­‌هاي پاک را با انسان­‌هاي ناپاک يکسان قرار مي­دهيم؟»
اين آيه از ما بر يکسان نبودن پاکان و ناپاکان اقرار مي‌گيرد. پس در مکتب فطرت ما، هرگز پاک و ناپاک و بدکار و نيکوکار يکسان نيستند. اگر ما از قبل يکسان نبودن اينها را نمي‌دانيم، چگونه از ما اقرار مي‌خواهد؟
هـ« «أَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِينَ کَالْمُجْرِمِينَ مَا لَکُمْ کَيْفَ تَحْکُمُونَ »   [7].
«افنجعل» استفهام انکاري است و از ما اقرار مي‌‌طلبد. پس معلوم مي‌شود بشر بدون وحي، در مکتب فطرت چيزهايي همچون معروف و منکر و زشتي‌ها و بدي‌ها را مي‌داند.
و« «هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ »   [8].
تمام افراد بشر ، در اينگونه مسائل يکسان فکر مي‌کنند. همه مي‌گويند: «پاداش نيکي جز نيکي نيست» .
نتيجه آنکه بشر بدون شرع، «حسن» و «قبح» و زشتي‌ها و زيبايي‌ها را درک مي‌کند و تمام قضاياي عقل عملي بايد به همين قضاياي خود معيار بر­گردد.
ثمرات كلامي مسئله حسن وقبح عقلي:
1« لزوم معرفت
ما معتقديم شناخت خدا واجب است. حتي انساني که دوازده يا شانزده سال از عمرش گذشته و کم ‌و بيش مسائل را درک کرده است بايد خداجو و خداياب باشد. بايد فکر کند كه آيا اين جهان آفريدگاري دارد يا خير؟ اشعري مي‌گويد شناخت خدا واجب است چون قرآن فرموده است: «اَفِي اللهِ شکٌّ» [9].از اشعري مي‌پرسيم: اين جوان شانزده ساله که هنوز خدا، انبياء و خاتم پيامبران را نشناخته، چگونه به قرآن عمل کند؟ ناچار بايد به عقل و فطرت مراجعه کند. عقل عملي مي‌گويد: «شايد اين جهان خدايي داشته باشد. شايد اين خدا پيام‌هایي فرستاده باشد که اگر عمل کنيم پاداش داشته باشد و اگر عمل نکنيم به دنبالش کيفري باشد». عقل مي‌گويد: «اکنون که چنين شايد‌هايي هست آنها را جدي بگير و ضرر احتمالي را دفع کن. ضرري را که قابل جبران نيست »عذاب‌هاي اخروي« بايد دفع کرد». اشعري معتقد است: «دفع ضرر احتمالی لازم نيست».
ضرورت شناخت خدا، الفباي علم کلام است ولي اشعري­ها و محدثين مي‌گويند: «ما ضرورت شناخت خدا را نمي‌فهميم ولي چون در شريعت آمده است به آن عمل مي‌کنيم».
از ایشان می‌پرسیم: «در این صورت چگونه مي‌توانید وجوب شناخت خدا را براي اين جوان که شريعت و خدايي را نپذیرفته است ثابت کنید؟»
2« لزوم دقت در دلايل پيامبري
فرض کنيم شخصي ادعاي نبوت کرده و ادله‌اي هم براي نبوت خود آورده است. ما بايد در مورد آن دلايل تفكر كنيم. به عنوان مثال خاتم انبياء6 مي گويد: «وَإِن کُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ»   [10]. احتمال دارد راست بگويد. شاید هم، دروغ بگويد. چون يقين به راست گويي يا دروغ گويي او نداريم، در صورتي مسئوليت از ما برداشته مي‌شود که با دقت عقلي به یک طرف يقين کنيم.
3 «دلالت معجزه
 معجزه‌ها بر صدق دعوت انبيا، دلالت مي‌کنند.
 «محمد عبده» در تفسير «المنار» و نوشته­هاي ديگرش، شبهه‌اي مطرح مي‌کند. او مي‌گويد: «موسي7 معجزه­اي آورد و معجزه­اش اين بود که عصايش اژدها مي‌شد. اژدها شدن عصاي موسي7 چه دلالتی بر ارتباط او  با عالم غيب دارد؟ بايد بين دليل و مدعا رابطه باشد ولي بين عصاي موسي7 و بين صدق دعوت او رابطه‌اي نيست؟! »
جواب اين شبهه واضح است، خداي حکيم سبب گمراهي بندگان نمي‌شود. اگر موسي7 »نعوذ بالله« راستگو نباشد، خداوند متعال نبايد اين معجزه را به او بدهد تا مردم را گمراه کند.
منشاء اين جواب، اعتقاد به عقلي بودن حسن و قبح است. عقل مي­گويد: «خداوند حکيم است و بر حكيم قبيح است كه  معجزه را در اختيار انسان دروغگو قراردهد تا مردم را گمراه کند.پس معلوم مي‌شود نبي راستگوست.»
محمد عبده و شاگردش درک نمي‌کنند که بين دست کشیدن مسيح بر سر بيمار  و بهبود ‌يافتن او و بين راست بودن گفتارش رابطه­اي است: «وَإِذْ قَالَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْکُم مُّصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمَّا جَاءهُم بِالْبَيِّنَاتِ قَالُوا هَذَا سِحْرٌ مُّبِينٌ». [11]  
به نظر ما، بين مسح عيسی و شفاي بيمار، رابطه­اي تنگاتنگ است البته به شرط اينکه حسن و قبح عقلي را قبول کنيم.
خداوند متعال مي فرمايد:« وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيل...» [12] اگر اين پيغمبر دروغ بگويد،شاهرگش را مي‌زنيم. بعضي مي‌گويند اين آيه دليل بر اين است که «بهاءُ الله» راستگو بوده چون ادعاي نبوت کرد و کتاب آورد. خدا هم شاهرگ او را نزد. پس اين آيه دليل بر اين است که اين فرد راستگوست .
جواب اين سخن در اين بيت شعر آمده است :
ميان ماه من تا ماه گردون          
تفاوت از زمين تا آسمان است
اين آيه در مورد پيغمبري است که معجزات متعددي دارد؛ شق‌القمر دارد، قرآن مجيد دارد، ده‌ها معجزه آورده و همه مردم ادعاي او را پذيرفته اند. اگر اين پيغمبر6 با اين شرايط »نعوذبالله« دروغ بگويد، خدا حتما شاهرگش را مي‌زند. چون حکيم اجازه نمي‌دهد معجزه در دست انسان دروغگو قرار گيرد.
 نه اينکه آيه شريفه درباره هر انساني باشد که ادعاي نبوت کند و دستش هم از سياه و سفيد خالي باشد وکوچکترين مدرکي نداشته باشد. اين آيه در مورد انبيائي است که معجزه و دلائل کافي بر نبوت دارند و قلب‌ها و دلها را گرفته‌اند. اين چنين پيغمبري اگر »نعوذبالله« دروغ بگويد، حکيم متعال به طور حتم مجازاتش مي‌کند.
چقدر انبيای دروغين آمده‌اند و رفته‌اند ولی خدا شاهرگ آنها را نزد چون دليلي براي اين کار نبود. اگر داراي معجزات قوي‌ بودند و در دل مردم‌ جا باز كرده بودند و عوام الناس به آنها گرويده‌ بودند، خداي متعال براي حفظ جامعه از گمراهي، حتماً شاهرگشان را مي‌زد.
4«  الله عادلٌ لا يجور
 اشاعره مي گويند عدالت خدا به اين معنا است که خدا هر چه انجام دهد «عدل» است و هر چه از آن نهي کند «ظلم» است. اما به نظر ما عدل ملاکي دارد.
از نظر ما، غير از دستورات شريعت، قضاياي خود معياری وجود دارد ولي آنها مي‌گويند اگر ما حسن و قبح را درک کنيم و بگوييم خداوند حتماً بايد «حسن» را انجام دهد و «قبيح» را انجام ندهد، قدرت خدا را محدود و بر او حکومت کردايم و بشر شايسته آن نيست که بر خدا حکومت کند و بگويد واجب است كه خدا چنين کند و واجب است که چنين نکند. اين«وجوب» و«عدم وجوب» که در مورد خداوند به کار می‌بریم دو اشکال دارد:
 اول اينکه: قدرت خدا را محدود مي­کنيم و دیگر اینکه بشر را حاکم بر او قرار می‌دهيم.
جواب اين است که ما حاکم نيستيم بلکه کاشفيم. در علم رياضي مي­خوانيم كه سه زاويه مثلث مساوي با دو زاويه قائمه است. ما نسبت به اين حكم کاشفيم نه حاکم . ما این مطلب را بگوييم يا نگوييم، در واقع سه زاويه مثلث مساوي با دو زاويه قائمه است. اگردرباره خدا بگوييم «يجب ان يَفعل» وجوب را از حکمت، رحمت و مهرباني او کشف مي کنيم.
گويا صفاتِ خدا، آيينه افعال اوست و به ما نشان مي­دهد چه کارهايي را انجام مي‌دهد و چه کارهايي را انجام نمي‌دهد: «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبَى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَالْبَغْيِ يَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُون»َ [13].
کساني که منکر حسن و قبح عقلي هستند، مانند فخررازي وعضدي يک اشتباه مشترک را مرتکب شده­اند. اشتباهشان اين است كه بين کشف و حکومت فرقي نمي‌گذارند. گمان مي‌کنند ما كه معتقد به حسن قبح عقلي هستيم، مي‌خواهيم بر خدا حکومت کنيم. نه بلكه ما مي‌خواهيم آنچه را که شايسته خداست کشف کنيم.
وقتي بگوييم خداي حکيم کار عبث انجام نمي‌دهد. يعني "يجب ان لا يفعل العبث". خيال نکنيد كه ما بر خدا حکومت مي‌کنيم، خير بلكه از حکمتش کشف مي‌کنيم کار عبث انجام نمي‌دهد.
قرآن کريم مي‌فرمايد: «وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلاَّ بِالْحَقِّ» [14].«ما آسمانها و زمين و آنچه را ميان آن دو است، جز به حق نيافريديم».
چون خداوند حكيم است و لازمه حکمت اين است که آسمانها و زمين داراي حکمت باشد.
5« مسأله خاتميّت:
يكي دیگر از ثمرات حسن و قبح  مسأله خاتمیت است. دشمنان اسلام شبهات زيادي نسبت به خاتميت مطرح می‌کنند. حتی عده‌ای در کشور ما، در ظاهر به جمهوري اسلامی اعتقاد دارند ولي در درون، خاتمیت را نمي­پذيرند.
ایشان می‌گویند: چگونه قوانين اسلام می‌تواند «خاتم القوانین»، کتابش «خاتم الکتب» و شریعتش «خاتم الشرایع» باشد در حالی که این شریعت ثابت است، ولي زندگی بشر متغیر است؟ چگونه با شریعت ثابت، زندگی متغییر را اداره می‌کنید؟ 
پاسخ: در اسلام ما هم قانون داریم و هم مقررات. قانون همیشه باید ثابت باشد و هرگز عوض نشود. آنچه عوض می‌شود لباس قانون است كه همان مقررات هستند.
جوان عزیز! دشمن در کمین است، مي خواهد اعتقاد به خاتمیت را ازما بگیرد. خاتمیت را که گرفت شریعت هم گرفته مي‌شود. ما باید مسأله خاتمیت را به دقت مطالعه کنیم.«وَأَعِدُّواْ لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ [15]».تا می‌توانید در مقابل دشمن نیرومند شوید. این یک قانون است. زمان پیامبر اکرم6 بود، حالا هم هست و هیچ وقت عوض نمی‌شود. باید نظام جمهوری اسلامی به گونه‌ای باشد که همیشه برتری را در منطقه حفظ کند. آن هم در مقابل دشمن، نه در مقابل دوست. برتری، حتی براي دوست هم مایه دلگرمي است. کشور‌های مجاور هم دلگرم مي‌شوند که ایران از نظر قدرت نظامی برتر است.
اما همين قانون مقرراتي دارد: «وَمِن رِّبَاطِ الْخَيْلِ» [16]. سواره نظام هر چه قویتر و محکم‌تر باشد بهتر است سواره نظام زمانی اسب بود اما اکنون وسائل زيادي است و منحصر به وسيله‌ خاصی نيست. در حال حاضر برتری هوایی، دریایي، زمینی، مخابراتی و رسانه‌ها مطلوب است. اگر اسلام عوض می‌شود، تابع مقررات است و گرنه اصل قانون، قابل عوض شدن نيست. حتی استفاده از اسب هم عوض نشده است. هنوز هم در منطقه‌های کوهستانی، در یک جاهايي باید از شتر، در بعضی جاها از اسب و در بعضی جاها از هواپیما استفاد ‌شود. بنابراین اصل عوض نمی‌شود بلكه لباس عوض می‌شود.
در اسلام آمده است که با مشرکان بجنگيد. سوره توبه‌ ما را به نبرد با مشرکان دعوت می‌کند:
«أَلاَ تُقَاتِلُونَ قَوْمًا نَّکَثُواْ أَيْمَانَهُمْ وَهَمُّواْ بِإِخْرَاجِ الرَّسُولِ وَهُم بَدَؤُوکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ أَحَقُّ أَن تَخْشَوْهُ إِن کُنتُم مُّؤُمِنِينَ» [17].
اما در سوره انفال مي‌فرمايد: اگر آنها از در صلح وارد شدند تو اي پيامبر! به آنها ميل پيدا كن، سپس به خداوند توكل كن:«وَإِن جَنَحُواْ لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَهَا وَتَوَکَّلْ عَلَى‌اللّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» [18].اينجا دعوت به صلح است، اما در آيه قبلي دعوت به جنگ و قتال بود.
آيه اول و دوم، هر دو حق است، اما هميشه بايد مصالح را در نظر گرفت. قانون در اينجا مصالح است و باقي مسائل در درجه دوم قرار دارند و قابل تغییر هستند. آنچه عوض نمي‌شود مصالح و منافع مسلمين است كه اصل است و عليه منافع مسلمين هيچ دولتي حق ندارد کاري انجام دهد. اما لباس منافع مسلمين عوض مي‌شود، گاهي لباس منفعت مسلمين، جنگ، نزاع و برتري نظامي است و گاهي صلح و سازش.
بنابراين اگر اسلام هميشه به جنگ يا به صلح دعوت مي‌كرد نمي‌توانست خاتم باشد، اما اكنون كه به هر دو دعوت كرده و اين دو، لباس منافع مسلمين هستند، خاتميت مشكلي ندارد.
اگر سؤال شود كه: «آیا ما باید با کشورهای کافر رابطه داشته‌باشیم یا نه؟» می‌گوییم: «آن که اصل است حفظ منافع و مصالح مسلمین است. گاهی مصلحت در ارتباط و پیوند است و گاهی مصلحت در گسستن و قطع روابط است.» بنابراین زمان عوض می‌شود اما اسلام هم روح دارد و هم لباس. روحش عظمت، عزت و کرامت مسلمین است، این اصل ابداً عوض نمي‌شود. اما لباس عوض مي‌شود.
زماني وسيله نگارش بشر، سنگ و پوست حيوانات بود كه نمونه آن قرآنهايي است كه بر پوست آهو نوشته شده‌ و اکنون در كتابخانه آستان قدس رضوي موجود مي‌باشد. اما در حال حاضر وسيله‌ي نوشتن، رايانه و وسايل ديگر است. اسلام مي‌گويد کتابت مهم است. اما وسيله مطابق زمان است. زماني با قلم ني مي‌نوشتيم ولي بعداً همه با خودکار و خودنويس و اكنون با وسايل جديدتر می‌نویسيم.
آنها که به خاتميت اشكال مي‌گيرند، معناي خاتميت را درک نمي‌کنند. اصول اسلام، خاتم است چون عوض شدني نيست اما اين اصول داراي لباس است و نحوه تطبيق آنها، تابع زمان و مكان است.
ثمره مسأله حسن و قبح عقلي در اخلاق:
نتيجه اعتقاد يا عدم اعتقاد به حسن و قبح عقلي در مسأله‌ي ثبات یا تغییر اخلاق ظاهر مي­شود.آیا اصول اخلاقی، اصولي ثابت هستند یا اگر زمان تغییر کند اخلاق هم تغییر می‌کند؟  کدام ديدگاه از نظر اسلام صحیح است؟ ثبات اخلاق يا تغییر آن؟
مادی گرايان غالبا متغير بودن اخلاق را انتخاب کرده و معتقدند چون زندگی و فرهنگ بشر تغيير می‌کند، اخلاق هم بايد طبق فرهنگ تغيير کند.
اسلام معتقد به ثبات و دوام اخلاق است. آیه‌ شريفه «إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبَى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنکَرِ وَالْبَغْيِ يَعِظُکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ» [19] ما را به اصول ششگانه اخلاقی دعوت می‌کند. این اصول در این چهارده قرن پابرجا بوده و خواهد بود.
در این آيه شش اصل اخلاقی بيان شده است که سه اصل اول از نوع «یجب ان یُفعَل» و سه اصل دیگر از نوع «یجب ان لا یُفعَل» است.
اعتقاد به ثبات اخلاق، براساس عقلي بودن حسن و قبح است. چون حسن و قبح مسئله­اي ثابت و مطابق فطرت بشر است و فطرت بشر هم تغيير نمي­کند پس داوریهای بشر هم تغيير نخواهد کرد و از آنجا كه انسان قرن بيستم همان انسان قرن اوّل است پس اخلاق، ثابت خواهد بود.
 عقل مي‌گويد: « «پاسخ دادن نيكي با نيكي»، «نازيبا بودن پيمان شكني و «نيکو بودن احترام به پدر و مادر» اصولی ثابت هستند.»
اما مكاتب مادي كه قائل به حسن و قبح عقلی نیستند، معتقدند: «اخلاق، اصول ثابت ندارد و اگر فرهنگ عوض شود اخلاق هم عوض می‌شود.» به همين خاطر اصلی دارند که بنابرآن «هدف، توجیه كننده وسیله»‌ است. مثلا اگر هدف اين است که کشوری را اشغال کنيم، استفاده از بمب‌ها‌ی اتمی و خوشه‌ای، وسيله‌اي براي رسيدن به هدف است و مي‌توانيم از آنها استفاده کنیم و ‌هر دختر و پسر بي­گناهي را بکشیم.
اخلاق مادي، اخلاق را امري ثابت نمي داند و معتقد است اخلاق، مطابق مصالح و مفاسد شخصی و حزبی، تغيير مي‌کند. در حالی ‌که از نظر حسن و قبح که امري فطري است، اخلاق ثابت است و بشر هر اندازه فرهنگش عوض شود، ارزشها به همان حالت خود باقی مي‌مانند.
در جنگ خیبر، رسول گرامی اسلام6 بيست روز کنار خیبر منتظر بودند چون فتح خیبر مشکل بود. مردي كه گوسفندان یهودیان را چوپانی می‌کرد خدمت رسول خدا6 آمد و عرض کرد: «من به شما ایمان آوردم.» بعد گفت: «اي رسول خدا! این سنگ را بردارید. مسیر آب خیبر همین است. اگر جلویش را بگیرید، همه افراد خیبر تسلیم می‌شوند.» پیغمبر اکرم6فرمود: »من از وسیله حرام استفاده نمی‌کنم.»
حتی  به اين وسيله چوپان را هم سرزنش کرد که نباید چنین راهی را به دیگران آموزش دهی.
يک پرسش جدّي
زندگي بشري در حال حرکت و دگرگونی است، چگونه مي­توانیم با اخلاق ثابت، زندگی متغیر را اداره ‌کنیم؟‌ اصول اخلاق ثابت است و حال اینکه زندگی بیشتر متغیّر است. روزگاری بشر در بیغوله‌ها زندگی می‌کرد. اکنون در آسمان‌خراش زندگی می‌کند. چگونه با اصول و ارزشهای ثابت، زندگی متغیر بشر را اداره ‌کنیم؟
پاسخ
زندگی بشر عوض شده است روزگاری در بیغوله‌ها زندگي مي کرد، حالا در آسمان خراشها زندگي مي­کند اما بشری که اکنون در آسمان خراش زندگی می‌کند از نظر فطرت، همان انسانی است که در بیغوله‌ها زندگی می‌کرد و در نظر هر دو، این اصول ثابت است: «پاسخ نیکی، نیکی است»، «پیمان شکنی زشت است»،«عمل به پيمان زیباست» .
آنچه عوض شده، پوسته است اما اصول، ثابت است. کت و شلوار با لباس‌های گشاد قدیم تفاوت دارد اما هيچكدام از این تغییرات، تغيير در انسانیت نیست بلکه تغییر در لباس انسان است.
انسان دوران آدم و حوا همان انسانی است که اکنون مي بينيم. انسانیت عوض نشده و ارزشهای اخلاقی هم در اسلام ثابت و پا بر جا است. چندين سال قبل  کمونیستها در کشور به این مسأله دامن می‌زدند که چگونه شما با قوانین هزار و چهارصد سال قبل، زندگی متحول و متغیر امروز را اداره می‌کنيد؟ اگر واقعا بشر عوض شده است، این قرآن نمی‌تواند زندگي او را اداره کند.
بشر همان بشر است،‌ فطرت همان فطرت است، داوری­ها همان داوری­ها است. پس اصول اخلاقی هم ثابت و پا برجا است. این جا است که مکتب اسلام با مکتب مادی­ها از هم جدا می‌شوند. مادی­ها می‌گویند: «اصول اخلاقی باید تابع زمان باشد.» ولی ما می‌گوییم: «بايد تابع انسانیت انسان، باشد نه تابع زمان.»
البته گاهی تشريفات و تعارفات عوض می‌شود. تشریفات تابع زمان است. مثلا پنجاه یا شصت سال قبل اگر شاگردی، پیش استاد کلاهش را بر می‌داشت، زشت بود. حتما باید با کلاه می‌نشست و اگر کلاه را بر می‌داشت اهانت بود. ولي اکنون اگر فرد کوچکی بخواهد وارد شود، حتما باید کلاه خود را بردارد و برداشتن کلاه نشانه احترام است. تشریفات یک مسأله است و واقعیات، مسأله­اي دیگر.
پس یکی از نتایج اعتقاد به حسن و قبح عقلي، مسأله ثبات اخلاق و پیوستگی ارزشها است.
امیر مؤمنان7در اولین خطبه نهج البلاغه می‌فرماید: «و واتَرَ اليهم انبيائَه، ليسَتادوُهم ميثاقَ فطرته، ويُذکّروهُم منسيَّ نعمتِه، ويَحتجّوا عليهم بالتّبليغ، ويُثيروا لَهم دفائنَ العقول، ويُروهم آياتِ المَقدُرة» [20].
انبیا را فرستاد تا آن آگاهیهایی را که در فطرت انسان پنهان است، برانگیزد. «دفائن العقول» از قبیل اضافه صفت به موصوف است یعنی عقول مدفونه که همان فطرت و «حسن و قبح عقلی» است. ارزشهايي که در درون ماست، ولی غبار گرفته است. انبیا ‌آمده‌اند این غبار را عقب بزنند و عقول مدفونه را بیرون بیاورند. آمده‌اند تا پیمانی را که در عالم فطرت با خدا بسته‌ایم عمل کنیم. علوم مدفون در فطرت ما همیشه ثابت‌اند، البته تعارفات، تشریفات و احترامهای عقلایی و عرفی غالباً در حال تغيير و تبدیل است اما بايد پوسته‌ها را کنار بگذاریم و به اصول ثابت توجه کنيم.
مسأله تعدد انبياء و اديان
برخي می‌گویند: «اگر دعوت انبیا، واقعا براساس فطرت است چرا انبیا دین سابق را نسخ می‌کردند و دین دیگری می‌آوردند؟ اگر واقعا ارزشها، ثابت است، خدا باید یک دین و پیامبر بفرستد نه انبيای متعدد که یکی آیین دیگری را نسخ می‌کند.»
پاسخ:
 در سوره مائده آمده است: «لِکُلٍّ جَعَلْنَا مِنکُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجًا» [21].
همه انبیا درارزشها، اخلاق و اصول یکسانند و کوچک‌ترین اختلافی ندارند. اگر اختلافی هست در طریق است. فرض کنید رود فرات از مسيري می‌گذرد. یک قبيله از نقطه­اي از آب آن استفاده می‌کند. به آن مکان«شِرعه» مي گويند. قبیله‌ای دیگر از جای دیگر از آب بهره می‌گیرد، و شِرعه‌ي ديگري دارد.
نهر الهی و معنویت یکسان است. همه انبیا از یک نهر» نهر معارف « بهره می‌گیرند و اختلافشان در «منهاج» »طریق و آبشخور« است. بنابراین موسی7، ابراهیم7و همه انبيا به اصول واحد دعوت کرده‌اند. قرآن کریم در سوره نحل می‌فرماید:‌ ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر براي توحيد؛ «وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي کُلِّ أُمَّةٍ رَّسُولاً أَنِ اعْبُدُواْ اللّهَ وَاجْتَنِبُواْ الطَّاغُوتَ»   [22].
بنابراین نسخ آيين انبیا، در اصول دین نیست. در احکام فردی است که متناسب فرهنگ هر زمان است. مجلس شورای اسلامی گاهي در هر چهار سال برنامه‌ای دارد كه با برنامه قبلی مخالف است. اما قانون اساسی در همه جا یکسان است. پس همه انبیاء عظام در اصول و ريشه­ها یکسانند و اگر اختلافی هست در احکام فردی و جزئی است.
حضرت مسیح7می‌فرماید: « إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ إِلَيْکُم مُّصَدِّقًا لِّمَا بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْرَاةِ وَمُبَشِّرًا بِرَسُولٍ يَأْتِي مِن بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ» [23]
در همان حال می‌فرماید: «وَلِأُحِلَّ لَکُم بَعْضَ الَّذِي حُرِّمَ عَلَيْکُم»   [24]. من­ آمده‌ام تحریم‌هایی را که خدا به خاطر تنبيه، بر بنی اسرائیل قرار داده بود حلال کنم.
از اين رو ما معتقدیم بیش از یک دین وجود ندارد. کلمه «ادیان» که در برخی کتابها آمده است صحیح نيست و اگر در بعضی از روایات آمده اشتباه، از طرف راویان است. دین واحد است، ولي شریعت مختلف است. «انّ الدین عندالله الاسلام» دین تسلیم در مقابل خداست. کلمه «اسلام» در اینجا به معنای آیین پیغمبر ما نیست بلکه اسلام لغوی،مورد نظر است. شریعت، حکومت، ربوبیت و خالقيت از آن خداست. اگر اختلافي هست در شرایع است، نه اینکه ادیان مختلف باشند.
پيامد انکار حسن و قبح
اگر حسن و قبح عقلي را منکر شويم درمواجهه با قرآن از کجا بدانيم خدا جدي سخن مي‌گويد؟ شايد »العياذ بالله« خداوند متعال شوخي مي‌کند. از کجا بدانيم خدا در اين کلامش صادق است و عين عقيده‌اش را مي‌گويد؟ شايد آن چه در قرآن آمده خلاف عقيده‌اش باشد.
 اگر حسن و قبح عقلي انکار شود نمی‌توانیم از شريعت، «حسن» و «قبيح» را به دست آوریم زيرا در تمام آيات قرآن احتمال هزل و شوخي به ميان مي‌آيد. ممكن است آنچه در آیات آمده است جدي نباشد بلكه توريه باشد، يا «نعوذ بالله» کاذب باشد.
اگر در جواب گفته شود: «خدا خودش فرموده که صادقم، مي‌گوييم از کجا بدانيم در همان کلام راستگو است؟»
اگر در اين قضايا ملاکي نداشته باشيم حتي از قرآن هم نمي‌توانيم «حسن» و «قبح» را به دست آوريم، چون احتمالاتي شيطاني به ذهن انسان مي‌آيد و بايد اين احتمالات شيطاني را دفع كرد.
بنابراين اگر اشعري باشيم، نمي‌توانيم هيچ معرفتي از معارف را اثبات کنيم چون تمام معارف از قرآن است و معارف هم به این بستگي دارد که خدا را در کلامش راستگو بدانيم.
اما شيعه مي‌گويد: «قبل از آن که شريعت بيايد، درک مي‌کنيم که خداوند حکيم است و دروغ نمی‌گوید. اين قضاياي خود معيار، در ذهن ما وجود دارد و هنگامي که قرآن را مطالعه مي‌كنيم تمام اين احتمالات شيطاني را از خود دفع مي‌كنيم.»
اعتقاد به «حسن» و «قبح» آثار زيادي دارد. اگر به «حسن» و «قبح» معتقد نباشیم هيچ معرفتي از معارف اسلامي قابل اثبات نيست.
اگر بخواهيم بعثت انبياء را ثابت کنيم، مي‌گوييم: «بعثت انبياء لازم است زيرا خدا بشر را آفريده است و اين بشر نمي‌تواند تا آخر با عقل پيش برود. عقل چراغي است كه مثلاً يک کيلومتر را روشن مي‌کند اما تا رسيدن به ساحل اين درياي پهناور، راه زيادي است و بدون چراغ در تاريکي فرو خواهيم رفت. بشر اگر بخواهد اين تاريکي را بگذراند، نور چراغ عقل، كم است.»
 بنابراين خداوند بايد انبيائي را بفرستد تا دست بشر را بگيرند و به ساحل برسانند. پس اثبات لزوم بعثت انبيا، بر «حسن و قبح عقلي» استوار است زيرا حكيم کار لغو نمي‌کند كه مثلاً انساني را بيافريند اما وسايل تکامل او را فراهم نکند «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثًا وَأَنَّکُمْ إِلَيْنَا لَا تُرْجَعُونَ» [25].
هر معرفتي از معارف، مبتني بر حسن و قبح عقلي است. شما مثلا بگوييد: «اجماع حجت است.» اگر اجماع حجت باشد بايد بر اساس قاعده لطف حجت باشد و اين قاعده هم بنابر حسن و قبح عقلي است. بنابراين حسن و قبح عقلي از قضاياي بديهي‌اي است كه خود معيار است. اين قضيه را خدا در آفرينش ما نهاده و تمام معارف، بستگي به اين قضيه دارد.
مبادا فکر کنيد عقل تنها چراغ هدايت است. عقل يکي از دوچراغ است. تا اندازه­اي راه را براي ما روشن مي‌کند اما بقيه راه بستگي به انبياء و وحي دارد. خيلي چيزها است که عقل بشر نمي‌تواند آنها را درک كند. حتی گاهي ممکن است عقل در فهم بعضي مسائل اشتباه کند. پس بايد انبياء بيايند و باقي مانده‌ي راه را، براي ما روشن کنند. زندگي مانند يک درياي بي انتهاء است و عقل نور افکني است که در حد دو کيلومتر، و تنها اصول را مي‌آموزاند، اما بقيه معارف و بقيه احکام در سايه وحي الهي روشن مي‌گردد. از این رو خداوند متعال در سوره مبارکه حديد مي‌فرمايد: « لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ الْکِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ» [26].
انبیا هم کتاب دارند هم ميزان. هر دو یکدیگر را کمک مي‌کنند. محال است کتاب بر خلاف ميزان باشد و بر عکس. هر دو چراغ هدايت هستند اما در كنار هم. البته عقل نسبت به شريعت بُرد کمتري دارد.
در مسائل فقهي تابع وحي الهي هستيم. در معارف، گاهي عقل مستقل است و گاهي عقل راه ندارد مانند عالم برزخ، صراط، نعمتهاي بهشت و نقمتهاي دوزخ.  اينها را شرع براي ما بيان مي‌كند.
شعار ما اين است که عقل همراه شريعت است و شريعت هم همراه عقل است. حسن و قبح عقلي، پايه تمام معارف انساني است.
 
براي مطالعه بيشتر:
1- الالهيات، آيت الله سبحاني، ج 1،
3- حسن و قبح عقلي يا پايه‌هاي اخلاق جاويدان، آيه الله سبحاني،
4- بنياد اخلاق، مجتبي مصباح
5- فلسفه اخلاق، استاد محمد تقي مصباح يزدي
6- رسالة في التحسين و التقبيح العقليين، آيت الله سبحاني


[1] نحل / 90
[2] اعراف / 157.
[3] بقره/43
[4] بقره/175
[5] اعراف، 28.
[6] ص، 28.
[7] قلم، 35.
[8] . الرحمن،‌60.
[9] . ابراهيم/ 10.
[10] . بقره / 23.
. [11] صف، 6.
. [12] حاقه، 44.
. [13] نحل/ 90
[14] . حجر/ 85
[15] . انفال/60
[16] همان
[17] توبه/ 13
[18] انفال/ 61     
[19] .نحل/90
[20] . نهج البلاغه/ خطبه اول
[21] مائده/ 48
[22] نحل/ 36
[23] صف/ 6
[24] آل عمران/ 50
[25] مؤمنون/ 115
[26] حديد/ 25

Website Security Test