welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار
مقالات برگزیده
دسترسی سریع به مقاله
بحث های کلامی
جایگاه عقل در معارف اسلامی
جایگاه عقل در معارف اسلامی

آیا عقل در معارف اسلامي جایگاهی دارد یا خیر؟ آیا عقل می‌تواند به سمت معارف اسلامي پرواز کند؟
قرآن کریم می‌فرماید: «ادْعُ إِلى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ » [1].
این آیه به ما می‌آموزد که اگر بخواهیم حقیقت را به دیگران بگوییم سه راه دارد؟
1- بالحكمة: حکمت در این آیه به معنای اصطلاحی نیست، بلکه هر سخني که محکم و استوار باشد، به آن سخن حکیمانه می‌گویند. اگر معارف عقلی هم از این طریق ثابت شود بخشی از حکمت است.
2- و الموعظة الحسنة: یعنی با پند و اندرز افراد را از گمراهی نجات دهیم.
3- و جادلهم بالتي هي احسن: اگر شخصي، مخالف ما است با مسلّمات خودش با او سخن بگوييم. مجادله به معناي اين است که مسلّمات خصم را بگيريم و طبق مسلّمات او با او حرف بزنيم. [2]
چرا قرآن اين سه راه را پيشنهاد مي‌کند؟ چون مخاطب‌ها فرق مي‌کنند. گاهي مخاطب، انساني عقلاني، حکيم و اهل استدلال است. مسلماً بايد با او با قول محکم و استوار و عقل پسند سخن گفت.
گاهي مخاطب آنقدر ادراک ندارد كه با او به برهان سخن بگوييم بلکه بايد عواطفش را تحريک کرد. اثر موعظه، تحريک عواطف است. پس بايد با نشان دادن عواقب کار، او را هدايت کرد.
گاهي مخاطب، نه حکيم است و نه انسان موعظه پذير، بلكه مخالف است و نظر او با نظر ما فرق دارد. بايد با او به جدال احسن پرداخت، يعني مسلمات خودش راگرفت و بر عليه او استفاده کرد. [3]
پس قرآن، دليل و برهان را يکي از راه‌هاي دعوت مي‌داند. دليل و برهان يعني چيزي که خرد پسند باشد و عقل انسان او را بپذيرد. حال بايد ببينيم جايگاه عقل در معارف اسلامي و عقلي چيست؟
جايگاه عقل در معارف اسلامي و عقلي
نسبت به جايگاه عقل در معارف اسلامي، انديشمندان به سه دسته‌ تقسيم شده‌اند: گروه حس‌گرایان، گروه معطّله، و  راهي ميان تشبيه و تعطيل.
حس گرایان: غالب غربی‌ها و اروپايي‌ها حس‌گرا هستند و فلسفه آنها بر «حس» استوار است [4].
ایشان مي‌گويند ما نمي‌توانيم ماوراي حس را درک کنيم، چون ابزار درک ما، تجربه است و تجربه هم فقط مي‌تواند در مسائل حسي سخن بگويد، و درباره چيزي که ماوراي حس است مثل برزخ، خدا، قيامت و مانند آن نمي‌توانيم نفیاَ و اثباتاً قضاوت کنيم. ابزار درک ما آزمايش است و آزمايش هم فقط مي‌تواند در مورد ماده و انرژي قضاوت کند و بگويد هست يا نيست. ولي روح مجردي را که خداپرستان مدعي آن هستند، نمي‌تواند اثبات کند. چاقوي آزمايش ما، به رگ و استخوان مي‌خورد اما به روح نمي‌خـورد.
نقد: به طور اجمال بايد گفت: شما در همان مسائل حسي، گزاره‌هايي را قبول داريد که عقلي‌اند نه حسی از جمله:
1- تجربه: شما معتقديد که تجربه شما را به واقع مي‌رساند. شما تجربه را از کجا به دست آورده‌ايد؟ تجربه و آزمايش، خود قابل تجربه نيست پس شما گزاره‌اي را قبول داريد که از مجراي حس به دست نيامده است. بنابراين حس‌گرایان بايد حداقل یک قضيه عقلي را قبول داشته باشند.
2-حس‌گرایان مي‌گويند:  «همه معلومات بايد از طريق تجربه بدست آيد ». این گزاره، عقلي است چون استدلال مي‌کنند و مي‌گويند وسيله من آزمايش است و آزمايش هم در ماوراي حس راه ندارد. پس بايد تمام قضايا در مجراي حس باشد و ماوراي حس، قابل درک نيست.
3- مورد تجربه شما، یک قضيه جزئي است اما شما بارها آن را تجربه مي‌کنيد و به يک قضيه کلي دست می‌یابید. اين که همه آنتي بيوتيک‌ها ضد تب هستند، یک قضيه کلي است و آن را از راه عقل بدست آورده‌اید. عقل مي‌گويد:  «حکم الامثال في ما يجوزُ و ما لا يجوزُ واحدٌ ». همين که از مورد جزئي، یک قاعده کلي ساخته‌ايد، کار عقل است.
علاوه بر اين موارد، نقض‌هاي ديگري هم وجود دارد. [5]در کشور ما بحمدالله اين مسئله طرفدار ندارد چون بعد از فروپاشي شوروي، مارکسيست‌ها عقب نشيني کرده‌اند.
معطّله: اين گروه چون عقل خود را از درک، تعطيل کرده‌اند به «معطّله » مشهور شده‌اند.
اين‌ گروه که غالباً محدثين اهل سنت‌اند‌ »حنابله و امثال آن« مي‌گويند: با وجود کتاب و سنت، نيازي به استفاده از عقل در ماوراي طبيعت نداريم. عقل براي درک وراي کتاب و سنت راهي ندارد.
کتاب و سنت مي‌گويد خدا دست دارد، «وَقَالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللّهِ مَغْلُولَةٌ غُلَّتْ أَيْدِيهِمْ وَلُعِنُواْ بِمَا قَالُواْ بَلْ يَدَاهُ مَبْسُوطَتَانِ»   [6]. ما هم مي‌گوييم خدا دست دارد ولي براي اينکه جزو مشبّهه نباشیم مي‌گوييم دست و چشم او مانند دست و چشم ما نيست. اينها مي‌گويند با وجود کتاب و سنت نيازي به عقل نيست. [7]
حکایتی در تاريخ معروف است که حتي ابن تیمیه هم در الرسائل نقل کرده است. او مي‌گويد مردي پیش مالک بن انس آمد و با قرائت آیه «الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى» [8] از کیفیت و چگونگی «استوی » پرسید و گفت، ما «استوی » را به معناي «جلس » می‌دانیم. پيشاني مالک عرق کرد و گفت:  «الکيف غير معقول و الاستواء معلوم و الايمان به واجب و السؤال عنه بدعة [9] » سپس دستور داد سائل را از مجلس بيرون کردند. بعضي کتاب‌ها نقل کرده‌اند که گفت:  «الکيف مجهول و الاستواء معلوم ». اين‌ گروه دستگاه خود را از بررسي معارف تعطيل کرده و مي‌گويند همين ظواهر را مي‌گيريم و اگر بوي تشبيه و تجسيم داد، مي‌گوييم دست دارد بلا کيف، چشم دارد بلا کيف، استواء دارد بلا کيف. [10]
نقد:
روش معطّله، روش صحيحي نيست. قرآن کريم، ما را به تفکر و تدبر دعوت کرده است. خداوند قرآن را تنها براي خواندن نفرستاده است، قرآن را براي تدبر هم فرستاده است. «لِّيَدَّبَّرُوا آيَاتِهِ»   [11]قرآن امر به تدبر و تفکر کرده است.
 ماده عقل با تمام مشتقاتش چهل و نه مرتبه در قرآن آمده است. [12] تفکر [13] و تدبر [14] چند بار در قرآن آمده است. اگر سؤال واقعاً بدعت است چرا قرآن اینها را آورده‌ و دعوت به تدبر و تفکر کرده است؟
معطله می‌خواهند بگویند اسلام سراپا تعبّد است و تفكر فقط در مسئله اثبات صانع و نبوت جايز است و در بقیه مسائل تفکر ممنوع است.
این نظريه برخلاف قرآن است. قرآن ما را به تفکر و تدبر دعوت می‌کند. حتی تفكر را یکی از نشانه‌های مؤمن می‌داند: «الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِيَامًا وَقُعُودًا وَعَلَىَ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً» [15]
«أَفَلَا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَى قُلُوبٍ أَقْفَالُهَا» [16]
 اینها هم مانندحس‌گرایان، مخالف عقل‌اند با اين تفاوت كه حس‌گرایان، ماوراء طبیعت را نه نفی می‌کنند و نه اثبات؛ اما اينها به ماوراء طبيعت معتقدند ولي مي‌گويند ادراک عقل را بايد نسبت به اين‌ها تعطيل کرد.
چندي قبل در یکی از نشريات عربستان مطلبي از عبدالعزيز بن باز خواندم: از ايشان سؤال کرده بودند خدا جسم است يا نه؟ صريحاً گفته بود: نمي‌توانيم بگوييم که خدا جسم نيست. چون در قرآن و سنت نيامده است:  «انه سبحانه ليس بجسمٍ ».
 اينها نمي‌خواهند حتي اين آيه را درک کنند: «لا تُدْرِكُهُ الاَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الابْصَارَ» [17]. گاهي مي‌گويند: لا يدرک يعني کنه او را درک نمي‌کنيم، اما ظاهر او را مي‌بينيم! لذا حتي عاقل‌هاي اشاعره مانند فخر رازي و ايجي و تفتازاني و غزالي مي‌گويند:  «انّ الله سبحانه يُري في الآخرة بالابصار » [18].
در كتاب‌هاي روايي آنها، ابوهريره نقل کرده است که شبي مهتابي، پيامبر6 اصحابش را جمع کرد و گفت: «انّکم تَرَونَ ربّکم يوم القيامة کما تَرَون القمرَ». معطّله از قرآن فقط تلاوت آن را قبول دارند.
اگر بخواهيد عقيده معطله را بدانيد، دو كتاب توحيد را کنار هم بگذاريد كه هر دو در يك عصر نوشته شده‌اند. توحيد صدوق و توحيد ابن‌خزيمه. تمام عبارتهاي ابن خزيمه تشبيه، جبر، تعطیل عقول و تعبد به ظواهر است اما توحيد صدوق برهان، تعقل، استدلال و هدايت‌گري عقل است.
کساني که بخواهند عقل را از ادراک تعطيل کنند، حتي يک صفت از صفات خدا و نيز نبوت پيامبر6 را نمي‌توانند ثابت کنند. اگر بگويند معجزه آورده، مي‌گوييم از کجا معلوم که اعجاز دليل بر اثبات نبوت باشد! اگر بگوييد در قرآن آمده، مي‌گوييم هنوز که قرآن ثابت نشده است.
اين افراد از پيامدهاي ناگوار مکتب خود غافل هستند. ما اگر عقل را تعطيل کنيم هيچ اصلي از اصول دين را نمي‌توانيم ثابت کنيم. حتي در نبوت پيغمبراکرم6، نياز به دستگاه عقلاني است تا بگوييم خدا حکيم است، حکيم هرگز راضي به «اغراء به جهل » نيست. پس اگر آورنده اين معجزه »نعوذ بالله« انسان ناسالمي باشد، خداوند حکيم نبايد چنين قدرتی را در اختيار او قرار دهد. اين بـا حکمـت خداوند منافات دارد: «وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنَا بَعْضَ الْأَقَاوِيلِ لَأَخَذْنَا مِنْهُ بِالْيَمِينِ ثُمَّ لَقَطَعْنَا مِنْهُ الْوَتِينَ»[19].
قرآن گاهی براي اثبات خدا استدلال مي‌كند «أَفِي اللّهِ شَكٌّ »[20]. بعد برهانش را مي‌آورد «فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ» [21]. یعنی از ممکن پي به واجب مي‌بريم.
معطّله مي‌خواهند بگويند ما اهل تشبيه و تجسيم نيستيم، ولي در واقع همچون «مجسّمه » و «مشبّهه» هستند. مي‌گويند خدا دست دارد اما دست او کيفيت دست ما را ندارد.؟! دست تمام واقعيتش همین کيفيت است. اگر اين کيفيت نيست، ديگر معني ندارد دست باشد. هر کس عقل را تعطيل کند دچار تشبيه و تجسيم مي‌شود. ابن تيميه مي‌گويد: «خدا عرش دارد و بر تخت مي‌نشيند، اما به قدري بزرگ و سنگين است که تخت او مانند تخت‌هاي بشري صدا مي‌کند». [22]
راه ميان تشبيه و تعطيل:
ما مانند مشبّهه و معطّله نیستیم. چراغ عقل را روشن مي‌کنيم و با آن معارف را تجزیه و تحليل مي‌کنيم. البته مقلد مکتب ملاصدرا، ملا‌هادي سبزواري يا شيخ‌الرئيس هم نيستيم. چون در معارف فكري، تقليد جایی ندارد. از علوم و معارف آنها بهره مي‌گيريم، اما هرگز بند مکتب غير معصوم را به گردن نمي‌افکنيم. اين همان راهي است که خدا، پيامبر 6و ائمه: گفته‌اند.
اولين خطبه در نهج‌البلاغه يک دنيا کلام، فلسفه و حکمت است. آنجا که در پاسخ به این سئوال كه آيا صفات خدا عين ذات اوست؟ يا ذات او عين صفات اوست؟ يا هر دو چیزند؟ امام علي7 مي‌فرمايد: توحيد يعني «نفي الصفات عنه » نه اين که بگوييم خدا عالم نيست يا قدرت ندارد؛ بلکه می‌گوییم علم چيزي زائد بر ذات نيست. ، قدرت و ساير صفات هم زائد بر ذات نيستند «لشهادةِ کلّ صفةٍ انّها غيرُ الموصوف، وشهادة کلّ موصوفٍ انه غير الصّفة، فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه» [23] اگر بگوييم هم خدا و هم علم، خدا را دو تا دانسته‌ايم:  «و من قرنه فقد ثنّاه، و من ثنّاه فقد جزّأه[24] ».
اين سخن امام7 سراپا برهان خداشناسي است. ولي متأسفانه هنوز هم اشاعره معتقدند صفات خدا زائد بر ذات خداست. بنابر اين صفات خدا هفت تا است و با خدا، هشت ذات مي‌شود.
اشاعره با اين حرف چهره مسيحيان را سفيد کرده‌اند. مسيحيان مي‌گويند قدماء ثلاثه، اما اشاعره مي‌گويند قدماء ثمانيه. چرا از نظر فكري چنين منحرف شدند؟ چون چراغ عقل را روشن نکردند و به ظاهر بسنده کردند. آن هم ظاهري که در آن تفکر نکردند و گرنه محال است ظاهر قرآن و سنت متواتره با خرد منافات داشته باشد. قسم به خدا هيچ ظاهري از ظواهر قرآن مخالف عقل نيست!، اما نه ظاهر تصوري بلکه ظاهر تصديقي. نه ظاهر افرادي بلکه ظاهر جملي. [25]
مثلاً قرآن مي‌فرمايد:«ما منعک أن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ» [26]. مي‌گويند چون خدا خودش مي‌گويد با دو دست، آدم را آفريدم [پس خدا دو دست دارد].
اين ظهور، ظهور افرادي و تصوري است اما اگر دقت کنيم خدا مي‌خواهد عنايت را نشان دهد يعني اين مخلوق مورد عنايت من است. تعبير «بِيَديّ » نشانه عنايت است مثل اين است که مثلاً شما مي‌گوييد من فلاني را با دست خودم تربيت کردم. يعني نهايت توجه را به او داشتم.
بنابراين ظاهر قرآن با عقل مخالف نيست. قرآن، انجيل نيست که وقتي خلاف عقل درآمد تاويل کنيم. ولي بايد دقت کرد که ظاهر، ظاهر افرادي و تصوري نباشد.
پس اين‌که مي‌فرمايد:«الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى» [27] يعني خدا بعد از آفرينش بر تخت قدرت مستولي شد. نه اينکه خلقت کرد و بازنشسته شد بلکه بر تخت نشست و اداره کرد. اين آيه توحيد در خالقيت و ربوبيت را بیان می‌کند. يعني هم خالق و هم مدبر خداست. [28]
البته معناي اين که به عقل تکيه می‌کنيم اين نيست که عقل معصوم است بلکه ممکن است اشتباه کند. اعتماد به عقل را قبول داریم ولی هر مکتبي را به صورت تعبدی نمي‌پذيريم، اما از معارف آن مکتب بهره مي‌گيريم.
سه توصيه:
1- به مسائل عقلاني اهميت بدهيد. شما در مقابل شبهات هستيد و [شبهات را] بايد شما جواب دهيد . از دانشجو انتظار پاسخ گويي نداشته باشيد. شما حوزويان مسئول پاسخگويي به اين شبهات هستيد.
2- "ولايت و خلافت" و " وهابيت" بايد ماده درسي در حوزه باشد.
3- تمام دانش‌ها به خاطر اين است که از نظر اخلاقي، انسان شويم. به همين خاطر پيامبر6مي‌فرمايد « انّما بعثتُ لِاُتمّم مکارمَ الاخلاق » بايد در حوزه، درس اخلاق برگزار شود.



[1] . نحل / 125
[2] . الميزان، علامه طباطبائي ج12، ص372.
[3] . همان، ص373.
[4] . فرهنگ واژه‌ها، عبدالرسول بيات ص480تا490
[5] . مجموعه آثار، شهيد مطهري، ج6
[6] . مائده /64
[7] . بحوث في الملل و النحل، سبحاني ، ج2، ص32.
[8] . طه / 5
[9] . الملل و النحل، شهرستاني ج1، ص93،.
[10] . الانابه، ابوالحسن اشعري ص18،
[11] . ص 29.
[12] . به عنوان نمونه ر. ک: بقره / 44، 73، 76، 244 – مائده / 58، 103 – يونس/42، 100
[13] . به عنوان نمونه ر.ک: بقره/219،266- انعام/50 – روم/8 – اعراف/176- نحل/44 – حشر/21
[14] . - به عنوان نمونه ر. ک: / ص29 – نساء / 82 – مؤمنون / 68
[15] . آل عمران / 191
[16] . محمد / 24
[17] . انعام 103
[18] . بحوث في الملل والنحل، سبحاني ج2، ص191.
[19] . حاقه/ 44-46
[20] . ابراهيم/ 10
[21] . ابراهيم / 10
[22] . الالهيات، سبحاني ج1، ص319،
[23] نهج البلاغه، دشتي، خطبه 1
[24] . نهج‌البلاغه خطبه اول،
[25] . الميزان، علامه طباطبائی ج15، ص172
[26] . ص 75.
[27] . طه / 5
[28] . الالهيات، سبحاني ج1، ص89.